ghaemiyeh.com
نوان و نام پديدآور : پژوهشی در تفسیر قمی/پوران میرزایی
مشخصات نشر : قم: زائر، ۱۳۸۹.
مشخصات ظاهری : ۲۶۴ص.
فروست : مجموعه آثار کنگره بزرگداشت علی بن ابراهیم قمی(رحمهالله)؛ ۲۷
وضعیت فهرست نویسی : در انتظار فهرستنویسی (اطلاعات ثبت)
شماره کتابشناسی ملی : ۲۸۶۶۹۷۰
شناختِ هر علمي، پيوندي عميق با شناخت تاريخ آن علم دارد، و در علوم انساني بهويژه دانشهايي مانند فقه، حديث و تفسير، ضرورت آگاهي ازتاريخ آن علوم بيشتر احساس ميشود. چنان كه يك فقيه هرگز نميتواند بدون آگاهي از تاريخچة مسألة فقهي و تحولات آن در طول تاريخ، و نيز آرا و اقوال و موضعگيري فقهاي گذشته به اظهارنظر صحيح و دقيق در آن مسأله اقدام كند؛ در مباحث تفسيري و حديثي هم همين ضرورت وجود داشته، بلكه اهميتي دو چندان مييابد.
درايت و فهم و فقهالحديث بدون توجه و اطلاع كامل از تحولات تاريخي حديث ممكن نيست. كسي كه نميداند احاديث موجود، عين الفاظ معصومان است يا نقل به معنا، يا نقل به مضمون شده، قطعاً در استنباط احكام از روايات با مشكل مواجه ميگردد.
قرن چهارم هجري بيترديد نقطة عطفي در تاريخ تحولات حديث شيعه است. در قرن سوم غالب محدثان شيعه، عربزبانان ساكن جنوب عراق بودند، اما در آغاز قرن چهارم، جايگاه خود را به راويان و محدثان ايران زمين داده، عالمان فرهيختة ايراني عهدهدار منصب مهمّ نقل حديث گرديدند.
حلقة واسطة اين تحول بزرگ خاندان «علي بن ابراهيم بن هاشم بن خليل كوفي» بود. ابراهيم بن هاشم سرآغاز اين چرخش محسوب ميشود، كه احاديث و فرهنگ شيعه و ميراث علمي و حديثي گرانبهاي اهل بيت را از كوفه به قم منتقل كرد.
در قرن دوم و سوم صدها كرسي درس حديثي در كوفه وجود داشت، كه همگي به«قال الصادق » و«قال الباقر » اشتغال داشتند و با كمال دقت و متانت، غبار تحريف و تبديل را، كه توسط دستنشاندگان بني اميه يعني وضّاعان پديد آمده بود ؛ از سنّت پيامبر كنار ميزدند و مردم را با معارف اصيل وحياتي اسلام آشنا ميكردند. ولي در پايان قرن سوم، يكباره قم جانشين كوفه گرديد و عنوان پرافتخار حرم اهل بيت مفهوم حقيقي خود را نشان داد. و اين خاندان «علي بن ابراهيم قمي» بودند كه قم را به جايگاه اصلي خود رساندند و آن را زيبندة «حرم اهل بيت » بودن قرار دادند.
مهاجرت حضرت ستي فاطمة معصومه سلام الله عليها بنت باب الحوائج الي الله به قم باعث گرديد اين شهر، مَهبط شيعيان وكانون توجه علويان و دوستداران اهل بيت قرار گيرد، قطعاً مدفن بانوي كرامت و احاديث اهل بيت در قم، در مهاجرت ابراهيم بن هاشم به اين ديار بي تأثير نبود، و قم اينگونه مركز فرهنگي تفكر شيعه و ميراثدار حديث اهل بيت گرديد.
علي بن ابراهيم قمي كه دوران حضرات عسكريين و بيشتر دوران غيبت صغري را درك كرده از بزرگترين فقها، مفسران و محدثان شيعه است و در عمر پربركت خود به رغم عارضة چشم، كه در نيمة عمر به آن مبتلا گرديد، نهتنها عهده دار نقل و روايت حديث بود، بلكه به شرح و تفسير و فقهالحديث نيز پرداخته است.
كتاب شريف كافي كه نخستين و مهمترين جامع حديثي شيعه، از جوامع اولية حديث، بهشمار ميرود و ثقةالاسلام كليني بيش از شانزده هزار حديث را در آن گردآورده، كاملاً نشان دهندة تلاش شبانهروزي علي بن ابراهيم قمي در سامان بخشيدن به حديث شيعه است. و مبالغه نيست اگر ادعا شود نيمي از احاديث كافي از او گرفته شده، گرچه نوع رابطه و پيوند اين استاد و شاگرد (علي بن ابراهيم قمي و محمد بن يعقوب كليني) براي ما چندان روشن نيست و آمدن مرحوم كليني به قم، براي فراگيري حديث از علي بن ابراهيم مورد ترديد جدي است، بهنظر ميرسد در سفر دوم ابراهيم بن هاشم به قم كه از مسير ري آمده است وي در خدمت پدر بزرگوار خود بوده و در ري توقف كرده و كليني از اين فرصت به خوبي بهره برده و خميرماية كتاب كافي را از علي بن ابراهيم فرا گرفته باشد.
اهتمام ويژة علي بن ابراهيم به تفسير قرآن و نگارش تفسير روايي تفسيرالقمي سبب توجه به اين روش حديثي شد؛ بهگونهاي كه مرحوم صدوق از پرورشيافتگان همين مكتب، چنان به تفسير روي آورد كه درباره او گفتند: وي از مكثّرين در تفسير قرآن است.
جمعآوري آراي فقهي علي بن ابراهيم قمي، بررسي انديشههاي تفسيري و نيز كاوِش در اقوال كلامي و اخلاقي وي ميطلبد كه ابتدا، آثارش گرد آوري و بهصورت مُصحَّح و مُنقَّح ارائه گردد؛ لذا آنچه اكنون بدين منظور عرضه ميگردد نهتنها پايان كار در مورد اين فقيه و محدث بزرگ نيست، بلكه آغازي براي پژوهشهاي دامنهدارتر خواهد بود. بِدان اميد كه حضرت حق- سبحانه و تعالي- اين گام كوچك را بپذيرد.
در پايان برخود لازم ميدانم از زحمات همه كساني كه در راه تعظيم شعائر
ديني و نشر فرهنگ و معارف اسلامي ميكوشند، بهويژه توليت مُعظّم آستانه مقدسه حضرت آية الله مسعودي خميني و تمام خدمتگزاران، نويسندگان، محققان و پژوهشگراني كه در تدوين مجموعة آثار اين كنگره سهيم بودهاند صميمانه تشكر و قدرداني كنم. خداوند متعال برتوفيقاتشان بيفزايد.
احمد عابدي- دبير كنگره
27 رجب 1430
روشن است كه نگرش به تفسير، در دو مكتب اهل بيت و خلفا متفاوت بوده است. عالمان شيعي از كهنترين روزگاران، تفاسيري را بر پايۀ كلام معصومان رقم زدهاند كه اصطلاحاً به آنها عنوان تفسير اثري ميگوييم.
تفسير اثري به لحاظ تاريخي از اولين شيوههاي تفسير قرآن به شمار ميآيد و در تمام جريانهاي تفسيري و فكري نقش مهمي داشته است. از اين رو بررسي تحقيق و استوارسازي آن ضرورتي انكارناپذير است.
يكي از مهمترين تفاسير اثري شيعه، تفسير منسوب به علي بن ابراهيم قمي است. مراجعۀ فراوان به اين كتاب- اثرگذاري آن بر ساير متنها و نيز شخصيت بزرگ مفّسر- جايگاه ويژهاي را به آن اختصاص داده است. با اين وجود، به لحاظ انتساب و با توجه - به تفاوت طرق اسانيد كتاب با طرق معروف علي بن ابراهيم، نااستواري بخشي از متن و نيز اشتمال آن بر مسائل تاريخي و جز آن - دربارۀ اين تفسير نكات مبهمي وجود دارد. بنابراين، اهميت تفسير از يك سو و پرسشهاي مهمي كه در نگاه ابتدايي پاسخ روشني ندارند از سويي ديگر- پژوهشي دقيق را ضروري مينمايد.
اين پژوهش با تحليل و تحقيق اين اثر مشهور سعي دارد چگونگي محتوا و
اسانيد آن را روشن سازد و در نهايت به سه پرسش دربارۀ اين كتاب پاسخ دهد:
1ـ مؤلف واقعي نسخۀ رايج تفسير قمي كيست؟
2ـ آيا ميتوان به منقولات اين كتاب به عنوان مرجعي قوي و معتبر اعتماد كرد؟
3ـ نظريۀ توثيق عام مشايخ تفسير قمي تا چه اندازه معتبر است؟
1- تعريف و جايگاه تفسير مأثور
2- جايگاه تفسير قمي
از گذشته تا كنون هيچ تلاش جدّي كه به بررسي اين كتاب تفسيري پرداخته باشد، صورت نگرفته است. تنها در بحث از پيشينۀ علمي اين تحقيق، ميتوان به بخشي از كتاب وسائل الانجاب الصناعي تأليف آقاي محمدرضا سيستاني، پژوهش موجزي تحت عنوان حول تفسير القمي دراسة تحقيقيه نوشتۀ محمود هيدوس و نيز چند مقالۀ كوتاه اشاره نمود.
ابتدا لازم است به توضيح مباحثي بپردازيم كه در حوزۀ تفسير مأثور پركاربردند تا با بررسي جايگاه اين روش و نگاه دانشوران به آن، اهميت پرداختن به چنين كتابي روشن شود.(1)
يادآوري بيان شده اند- چه اين كه اصل بحث ما دربارة تفسير منسوب به علي بن ابراهيم است و نيز
مباحثي پيرامون دانش تفسير مأثور، به تفصيل، از سوي دانشوران مطرح شده - از اين رو نيازي به
توضيح و تفصيل اين مباحث نيست و نويسنده كمتر مطلبي را بر اساس رأي و عقيدة خود آورده -
بلكه بيشتر بر نقل قول از ساير مؤلفان بسنده نموده است.
تفسير اثري تركيبي است از دو واژۀ «تفسير» و «اثر» كه در ابتدا، اين دو واژه را از لحاظ لغوي بررسي ميكنيم.
واژۀ تفسير از باب تفعيل و از ريشۀ (ف س ر) به معناي روشن و
1) شايان ذكر است در فصل ا ول اين نوشته، تعاريف، نقل قولها، و ... به صورت گذرا و بيشتر از باب
آشكاركردن، تبيين و توضيح، ابهامزدايي از معنا و بازگويي مراد از الفاظ مشكل است.(1)
جمال الدين محمد بن مكرم، ج 6، ص 361 ؛ ابوحيان، محمد بن يوسف الاندلسي الغرناطي، تفسير
. البحر المحيط، ج 1، ص 13
برخي گفتهاند كلمۀ فسر مقلوب از «سفر» است؛ همانند كاربرد اين واژه در جملۀ «أسفر الصبح» كه به معناي «روشنشدن صبح» است.(2)اين تعابير روشنگر آن است كه واژۀ تفسير از منظر لغت، معنايي واضح و روشن دارد و تقريباً اهل لغت در معناي آن اتفاق نظر دارند؛ اما مفّسران در تعريف تفسير با هم اختلاف نظر دارند تا اندازهاي كه برخي از دانشمندان، آن را از جمله علومي برشمرده اند كه نميتوان براي آن تعريفي ذكر كرد و بر آن حد نهاد.(3)
برخي در تعريف تفسير گفتهاند:
«بيان معاني آيات قرآني و هويدا ساختن مراد الهي از آيات و تبيين مقاصد و مفاهيم آيات».(4)
. ص
برخي نيز گفتهاند تفسير دانشي است كه دربارۀ آيات الهي از آن جهت كه «كلام الهي» هستند، سخن ميگويد.(5)يعني دانشي كه در جهت روشنكردن معاني آيات است با اين ويژگي كه آنها كلام الهي هستند.
البته آنچه بيان شد گزيدهاي از تعاريف مطرح در حوزۀ دانش تفسير است و
1) الفراهيدي البصري، خليل بن احمد ، العين، ج 7، ص 247 ؛ ابن منظور الافريقي المصري، ابو الفضل
2) ابن منظور، جمال الدين محمد، همان، ج 6، ص 369
3) الذهبي، محمدحسين، التفسير و المفسرون، ج 1، ص 14.
4) الطباطبائي، محمدحسين، الميزان في تفسير القرآن - ج 1، ص 4؛ كشاف اصطلاحات الفنون ، ج 2
5) نك: الحكيم، محمدباقر، العلوم القرآن، ص 72.
اختلاف عالمان در تعريف اصطلاحي اين واژه بسيار عميق است.(1)
علم يفهم به كتاب الله المنزل علي نبيه محمد صلي الله عليه وآله » ؛ ( في علوم القرآن ، ج 2 - ص 6
السيوطي، جلال الدين عبدالرحمن ، الإتقان ف ي علوم ) « وبيان معانيه واستخراج احكامه وحكمه
علم يبحث عن كيف يۀ النطلق » ؛( القرآن، بالهامش اعجاز القرآن، القاضي ابو بكر الباقلاني، ج 2، ص 174
«... بالفاظ القرآن ومدلولاتها واحكامها الافراد يۀ والتركيبيه ومعانيها التي تحمل عليها حال ۀ التركيب و
(ابوحيان، محمد بن يوسف، همان، ج 1، ص 13 و 14 )، البته گفتني است كه ابوحيان _ ارائه كنندة
تعريف اخير _ خود بر اين تعريف نقد زده است كه با توجه به آن مي توان اين تعريف را تعريفي
نامناسب از تفسير برشمرد . به هر حال تعاريفي از اين دست در كتب علوم قرآني بسيار روبه رو
مي شويم.
اما آنچه به عنوان قدر مشترك در تعريف آنان ميتوان يافت، همان ابهامزدايي از معناي عبارات قرآني است كه ريشه در معناي لغوي واژه دارد.در لغت، برجاماندۀ هر چيزي را اثر گويند. براي مثال وقتي كسي ميگويد: «ذهبت في اثر فلان» مرادش اين است كه از او پيروي كردم و يا اينكه پا بر جاي پاي او نهادم و رفتم. «اثر الحديث» نيز به اين معناست كه كسي سخنان ديگران را (همان نقلي كه از كسي بر جاي مانده) گزارش و بازگو كند. مأثره نيز به مكرمت و بزرگي ها گفته ميشود- چه اينكه نسل در نسل در روزگاران مختلف گزارش ميشود.(2)در تعريف اصطلاحي اثر- همانند تفسير و بيش از آن - ميان محدثان اختلاف است. به نظر ميرسد دايرۀ معنايي اين واژه تا حدي گسترده ميشود كه سخنان پيامبر صحابه و حتي تابعان را فراميگيرد و گاه تنها آثار صحابه را
1) از زبان برخي دانشمندان اين واژه اين گونه تعريف شده است:علم يبحث فيه عن احوال القرآن »سلامه، محمدعلي، منهج الفرقان ) « المجيد، من حيث دلالته علي مراد الله تعالي، بقدر الطا قۀ البشريه
2) نك : الفراهيدي، خليل بن احمد ، العين، همان ، ج 1، ص 237 ؛ الفراهيدي البصري، خليل بن احمد،. ترتيب كتاب العين، ص 37 ؛ الزبيدي الحنفي، تاج العروس من جواهر القاموس، ج 10 ، ص 13.
شامل ميشود. برخي آن را اعم از حديث و خبر ميدانند و برخي تنها نقل از صحابه و... اكنون به برخي از تعاريف دانشوران در اين حوزه اشاره ميكنيم:
الف ) اثر، اعم از حديث و خبر است و به هر دوي آنها گفته ميشود اما عكس آن صادق نيست.(1)
ب ) در ميان عالمان ما كساني هستند كه از عنوانِ اثر، تنها منقول از امامان را ميدانند... اما رئيس محدثان شيعه از عنوان «آثار صحيح» احاديث رسول و اوصياي صادق را مراد كرده است.(2)
ج ) اثر آن چيزي است كه از صحابه رسيده باشد.(3)
د) اثر، منقول از صحابه را گويند كه اطلاق آن بر كلام پيامبر نيز صحيح است.(4)
هـ) بزرگان حديث ميان خبر و اثر تفاوت قائل شدهاند و گفتهاند خبر آن است كه از پيامبر نقل شود و اثر آن است كه از صحابه گزارش شود.(5)
و) فقيهان خراسان «اثر» را ويژۀ «موقوف» اصطلاحي ميدانستند و گروهي خبر را ويژۀ منقول از پيامبر دانستهاند اما سخن معتمدي كه محدثان برآنند اين است كه
1) الشهيد الثاني، الرعايۀ في علم الدرايه ،ص 50 ؛ الصدر، حسن، نهايۀ الدرايۀ في شرح الرسالۀ الموسومۀ بالوجيزة للبهائي، ص 82.
2) الحسيني المرعشي الداماد، ميرمحمدباقر، الرواشح السماويۀ في شرح الأحاديث الإسلاميه، ص 38.
3) رك: التهانوي، محمدأعلي بن علي، كشاف اصطلاحات الفنون و العلوم الإسلاميه، ج 1، ص 95.
4) القاسمي، محمد جمال الدين، القواعد التحديث من فنون مصطلح الحديث، ص 52.
5) الحسيني الواسطي، محب الدين، همان، ج 10 ، ص 13.
همۀ آنچه ياد شده را ميتوان اثر ناميد؛ چون از «اثرت الحديث» گرفته شده است، يعني آن را روايت كردم.(1)
آنچه آمد گزيدهاي از نقلهاي عالمان شيعه و اهل سنت در تعريف واژۀ «اثر» بود. براي بررسي دقيقتر اين واژه بهتر آن است كه به كاربرد آن در ميان محدثان بپردازيم و اينكه «اثر» در ميان محدثان در چه معنايي استعمال شده است تا با دقت در دو حوزۀ «تعريف» و «استعمال»، به نتيجهاي منطقي از معناي اصطلاحي اين واژه دستيابيم.
از جست و جو در نگاشتههاي عالمان و نيز عناوين كتابهاي گذشتگان برميآيد كه واژۀ «اثر» همان منقولات روايي است و تا حدودي با «حديث» مترادف بوده است و عالمان از استعمال واژۀ «آثار» همان احاديث منقول از معصوم را مراد ميكردهاند براي مثال ميتوان گفت: شيخ مفيد غالباً اثر را به حديث و احاديث اطلاق ميكند.(2)ابنحجر نام كتاب خود را نخبة الفكر في مصطلح اهل الاثر ناميده است و طبري كتاب خود را تهذيب الاثار و تفصيل معاني الثابت عن رسول الله من الاخبار نام نهاده و نيز ساير محدثان همچون قاضي ابوحنيفه نعمان بن محمد در الاقتصاد يصحيح الاثار عن الائمه الأطهار، ابوالقاسم علي بن محمد بن علي خزار رازي در كفاية الاثر في النص علي الائمة الاثني عشر و ابوعبدالله احمد بن محمد بن عياش جوهري در مقتضب الاثر في النص علي عدد الائمه الاثني عشر.
همه و همه، از واژۀ اثر در عناوين كتب خود همان حديث را مراد كردهاند(3)
و از همه مهمتر اينكه در روايات و سخنان ائمه گاهي از احاديث پيامبر با عنوان اثر ياد شده است.(1)
از آنچه گفته شد برميآيد واژۀ حديث، اثر و خبر تقريباً هم معنا هستند و پيشينيان ميان آنها تفاوت مشخصي نميگذاشتند اما با توجه به اقوال متأخران كه اين واژه را اعم از خبر و حديث ميدانند ميتوان گفت امروزه مراد از اثر در تفسير اثري همان معناي عام از خبر و حديث و به معناي منقولات روايي است.
تفسير با گذشت زمان و در طول قرنهاي متمادي از صرف گزارش نقلهاي معصومان به وادي اجتهاد پاي نهاد و رفته رفته آيات قرآن، در پرتو ادبيات، فلسفه، كلام، عرفان و ساير علوم و معارف در هر عصر، معنا شد و هر صاحب فني متناسب با تخصص و مهارت خود به تفسير آن پرداخت تا آنجا كه امروزه شاهد چندين شيوۀ تفسيري هستيم كه براي هر يك كتابي نگاشته شده كه مبناي اهل آن فن قرار گرفته است. از اين رو شيوۀ مفّسران در مقام تفسير آيات بر حسب اختلاف سليقه و نيز معلومات ايشان در حوزۀ علوم و معارف مختلف، متفاوت است؛ برخي تنها نقل را در تفسير معتمد ميشمارند و برخي عقل را نيز بدان ميافزايند. سخن از شيوههاي مفّسران در تفسير قرآن، بحثي درازدامن است كه اين پژوهش در مقام پرداختن بدان نيست، تنها آنچه به كار ميآيد اشاره به اين مطلب است كه تفسير مأثور كه همان تركيب «تفسير» و «اثر» با هم است يكي از شيوههاي تفسير قرآن است و همانطور كه از نام آن برميآيد، وظيفۀ زدودن ابهام از چهرۀ معاني آيات قرآن با استعانت از روايات و احاديث از
1) همان؛ با استناد به الاحتجاج، ج 2، ص 162 ؛ بحار الأنوار، ج 78 ، ص 216.
معصومان را بر عهده دارد. البته آنچه گفته شد قدر مشترك معنايي است كه مفّسران و دانشمندان در تعريف تفسير اثري بيان كردهاند و اين تعريف نيز در لسان ايشان همانند ساير تعاريف خالي از اختلاف نيست براي نمونه به تعدادي از آنها اشاره ميكنيم:
الف) تفسير نقلي يا تفسير مأثور در بيان و تفصيل آيات مبهم قبل از هر چيز بر خود قرآن استوار است و سپس بر روايات نقل شده از معصوم پيامبران يا امامان معصوم و بعد از آن، بر رواياتي از صحابه بزرگوار پيامبر و تابعان آنان كه در توضيح و شرح دشواريهاي آيات مبهم وارد شده است.(1)
ب) تفسير مأثور، تفسير آيات قرآن با آيات ديگر و نيز با آنچه از پيامبر و صحابه و تابعان نقل شده است، گفته ميشود.(2)
ج) مراد از تفسير مأثور، تفسير آيات الهي به قرآن و روايات است كه اولي قطعي و دومي مردد بين نفي و اثبات است.(3)
ناگفته نماند اين تعاريف از آن جهت كه آيات قرآن را در تعريف تفسير اثري داخل ميكند، خالي از اشكال نيستند چه اينكه پيشتر واژۀ «اثر» را تعريف
كرديم و ديديم كه هيچ يك از دانشمندان در معناي اثر به آيات قرآن اشاره نكردهاند. مگر اينكه مراد از اين تعاريف را معناي عام «نقل» در عبارت «تفسير نقلي» بدانيم كه اعم از قرآن و حديث است البته در اين صورت نيز اين تعاريف بايد به جاي واژۀ تفسير مأثور از واژۀ تفسير نقلي استفاده كنند و اين خلط خالي از اشكال نمينمايد.
نيز در تعريف تفسير مأثور آمده است:
د) تفسير مأثور همان تفسير نقلي يا روايتي است كه مصدر آن [از نگاه اهل سنت] روايات صادر از پيامبر و يا كلام صحابه است و [از نگاه شيعه] آنچه كه از ائمۀ اطهار صادر شده است.(1)
تعريف اخير از نگاه ما صحيحتر و به آنچه از مجموعه تعاريف ارائه شده در اين پژوهش دستيافتهايم، نزديكتر است.
اگرچه امروزه تأثيرگذاري احاديث و روايات در تفسير قرآن كمرنگتر از دورۀ صحابه، تابعان و سدههاي نخستين اسلام است و با گستردگي شيوههاي تفسيري كمتر به تفسير مأثور پرداخته ميشود؛ اما اين نكته نبايد مغفول بماند كه روزگاري تنها مفّسر و شارح قرآن، پيامبر اكرم و پس از ايشان هم محدثان امت بودهاند.
اصل صدور احاديثي از پيامبر اكرم و معصومان در حوزۀ تفسير انكارناشدني است اما آنچه ميان دانشوران در بحث از جايگاه و حجيت تفسير
1) نك: مهدوي راد، محمد علي، آفاق تفسير، همان، ص 126.
مأثور محل اختلاف است نشأت گرفته از تعاريف متفاوتي است كه از «مأثور» ارائه ميدهند.
پيشتر نيز بيان شد كه در تعريف تفسير مأثور اختلاف است؛ در گسترۀ معنايي اين تعريف عدهاي قول پيامبر ، عدهاي قول معصوم و عدهاي قول صحابه و حتي تابعان را وارد كردهاند. از اين رو در يك جمعبندي، براي بررسي دقيق جايگاه تفسير مأثور بايد اين امر را در سه حوزه به تفكيك بررسي كرد:
1ـ جايگاه آثار پيامبر در تفسير قرآن؛
2ـ جايگاه آثار معصوم در تفسير قرآن؛
3ـ جايگاه آثار صحابه در تفسير قرآن.
در بحث از جايگاه آثار پيامبر در تفسير بايد گفت- سنت پيامبر در مقام رجوع و احتجاج به آن و نيز استنباط احكام شرعي، همواره در مرتبۀ دوم و پس از قرآن قرار دارد چه اينكه قرآن مصدر اول و اصلي است و نيز قطعي الصدور است و سنت به جز در دايرۀ كوچك سنت متواتر و قطعي، بخش عظيم آن ظني الصدور است.(1)
گفتني است كه اين دوم بودن از نظر تاريخي و حجيت است نه از نظر استناد؛ چه اينكه قرآن و سنت در مقام استناد جدايي ناپذيرند؛ لكن در تعارض يافتههاي ما از قرآن با سنت، همواره قرآن رجحان مييابد و اصل قرار ميگيرد و
1) الحكيم، محمدتقي، الاصول العا مة للفقه المقارن ، چاپ دوم، قم، مؤسسۀ آل البيت لاحياءالتراث، 1979 م ، ص 248 و ص 248 و السلف ي، محمدلقمان ، السنة ح جيتها و مكانتها في الإسلام ،مدينه، مكتبۀ الإيمان، 1409 ه، ص 13.
سنت در واقع مبين و شارح كلام خداوند است.(1)
اين امر به روشني بيان ميكند كه احاديث و آثار رسيده از معصوم در تفسير قرآن چه جايگاه و اهميت ويژهاي دارد. حديث براي فهم معاني قرآن، مهمترين و اصليترين منبع و مصدر است؛ چه اينكه خداوند خود، پيامبر اكرم را مبين و مفّسر قرآن معرفي كرده و فرموده است:
بِالْبَيناتِ وَ الزُّبُرِ وَ أَنْزَلْنا إِلَيكَ الذِّكْرَ لِتُبَينَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَيهِمْ وَ لَعَلَّهُمْ يتَفَكَّرُونَ(2) وَ ما أَنْزَلْنا عَلَيكَ الْكِتابَ إِلاَّ لِتُبَينَ لَهُمُ الَّذِي اخْتَلَفُوا فِيهِ وَ هُديً وَ رَحْمَةً لِقَوْمٍ يؤْمِنُونَ(3) با استناد به اين آيات بايد گفت پيامبر اكرم وظيفۀ تبيين قرآن را بر عهده داشته و خداوند او را مرجع رفع هر گونه ابهام از معاني قرآن معرفي كرده است.
قرآن بيشتر به گونهاي مجمل و تنها به اصول معارف و مباني احكام و دين پرداخته است و شرح و بسط اين معارف را بر عهدۀ گفتار، كردار و تقرير پيامبر اكرم ، كه از آن به «سنت» تعبير ميشود، نهاده است. پيامبر نيز اين مهم را به خوبي دريافته و وظيفۀ خود را به انجام رسانيده است. گواه اين مدعا آنكه در صدر اسلام قرآن و تفسير آن، از سوي پيامبر به صحابه تعليم ميشد كه ثمرۀ آن تربيت مفّسران بزرگي از صحابه، همچون امير مؤمنان علي - كه سرآمد مفّسران است، عبدالله بن مسعود، ابي بن كعب و عبدالله بن مسعود بوده؛ چنانچه در روايات آمده است:
هر يك از ما (صحابه) كه ده آيه از قرآن ميآموختيم، از آن نميگذشتيم مگر آنكه معنا و شيوۀ عمل به آن را نيز از پيامبر دريافت ميكرديم.(1)
نيز به نقل از ابوعبدالرحمان سلمي آمده است:
اساتيد قرائت ما چنين گزارش دادهاند كه از پيامبر درخواست ميكردند تا قرآن را برايشان تلاوت فرمايد و هرگاه ده آيه را ميآموختند، از آنها نميگذشتند مگر آنكه نحوۀ عمل آنها را نيز از او ميآموختند.(2)
پرواضح است كه هيچ كس چونان پيامبر به معارف قرآن آشنا نبود و سخن او از هر سخني در تفسير قرآن ارجح و پذيرفتهتر است و حجيت سخن او در ميان مسلمانان بديهي است.(3)
الكتاب احوج الي السنة من السنة الي الكتاب.(4)
قرآن در تبيين و تفسيرش به سنت نيازمندتر است تا سنت به قرآن. برخي عالمان در توضيح اين كلام گفتهاند: «مراد اين است كه سنت تبيينكننده و توضيحدهندۀ كتاب الهي است»(5)
بدين معنا كه سنت پيامبر بيانگر آيات الهي و بهترين منبع و مرجع براي آشكارسازي معاني و تعاليم آن است.
پس از رحلت پيامبر نيز صحابه همواره سعي داشتند با نقل احاديث، آيات را بر آناني كه پيامبر را نديده بودند و يا آنكه در عصر نبوت آنقدر كم سن بودند كه از سخنان حضرت چيزي در خاطر نداشتند و در فهم معارف بعضاً با ابهام روبرو ميشدند، تبيين كنند.
اين سنت در دورۀ تابعان نيز جاري و ساري بود و اگرچه از همان دوران پس از پيامبر ، و چه بسا در زمان حيات حضرت، كم كم پاي رأي، قياس و اجتهاد و... در تفسير قرآن باز شد و در طول زمان و با پيدايش فرق و مذاهب گوناگون و نيز گستردگي دايرۀ حكومتي جهان است- نقشي پررنگتر از پيش يافت؛ اما اين امر از اهميت احاديث و نقش بسزايي كه در فهم قرآن داشتند- نكاست.
در پايان بايد گفت:
اگر بياني از رسول الله در تفسير آيه رسيده باشد بيگمان بر هر ديدگاه ديگر در تفسير آيه مقدم است و مخالفت با آن، در صورتي كه صدور آن قطعي باشد، به هيچ روي جايز نيست.(1)
از ديدگاه شيعه سخن امام معصوم همپاي سخن پيامبر است پس همان جايگاهي را مييابد كه سخنان و سنت پيامبر در تفسير قرآن دارند. بحث از جايگاه مأثور از معصوم ارتباطي تنگاتنگ با بحث از حجيت سنت معصوم دارد كه در گفتار بعد به آن پرداخته خواهد شد.
1) الدمشقي، اب نكثير، تفسير القرآن العظيم،ج 1، ص 4.
جايگاه كلام صحابه در نگاه اهل سنت همچون جايگاه كلام معصوم از نگاه شيعي است اگر چه كه خود بر تفاوت درك و فهم و نيز تفاوت علمي ميان صحابه اذعان دارند چنانچه در كلام دانشمندان اهل سنت ميخوانيم: حق اين است كه صحابه در قدرت فهم قرآن و بيان معاني و مراد از آن متفاوت بودند و اين تفاوت ناشي از تفاوت در اسباب و وسايل فهم قرآن است كه به هر يك از ايشان رسيده بود. برخي از آنان آگاهي وسيعي در شناخت غرائب زبان داشتند و برخي همواره ملازم پيامبر بودند و از اين رو در شناخت اسباب نزول آنچه را ميدانستند كه ديگران از آن غافل بودند علاوه بر اين صحابه در درجات علمي و نيز مواهب عقلي يكسان نبودند بلكه اختلافي عظيم ميان ايشان بود.(1)
بيشك از آنجا كه صحابه پرورش يافتۀ عصر نبوت بودند، خود در فضاي نزول قرآن حضور داشتند، بسياري از حوادث و قراين كه در فهم دقيقتر معاني آيات سهيماند را، از نزديك شاهد بودند، مخاطبان اوليۀ قرآن و همزبان با آن بودند و با زبان عربي كهن مأنوستر از عصرهاي پس از خود بودند و نيز پس از پيامبر ايشان مرجع مردمان در پرسش از مفاهيم قرآن قرار گرفتند و از اين رو بسياري از تفكرات و انديشههاي مسلمانان ساير عصرها ريشه در آرا و انديشههاي ايشان داشت و هم آنان بودند كه مفّسران تابعي در دامانشان پرورش يافتند و با تأسي و اثرپذيري از صحابه هر يك در تفسير- جايگاهي يافتند و در ساير نسلها تأثيرگذاردند و...، توجه به آرا- انديشهها و نقلهاي ايشان به گونهاي ضابطهمند و با توجه به شرايط كاربرد آنها قطعاً جايگاه شايان توجهي دارد و ميتواند سريعتر و دقيقتر ما را به معاني ژرف قرآن رهنمون سازد.
1) الذهبي، محمد حسين، التفسير و المفسرون، همان، ج 1، ص 35 و 36.
در بحث از حجيت تفسير مأثور بايد به دو مسأله توجه كرد: اول بحث از حجيت سنت قطعيه كه حكايتگر آن، همان احاديث و اخبار متواتري است كه به دست ما رسيده است؛ دوم بحث از سنت محكيه كه حكايتگر آن اخبار آحاد است. در اين بخش بايد ديد كه از ميان اين احاديث چه نوع حديثي حجيت دارد و ميتوان به آن استناد كرد. بنا بر آنچه گفته آمد- در اين بخش بايد به هر دو مسأله يعني حجيت سنت قطعيه و نيز حجيت خبر واحد در تفسير، اشاره شود. البته اين پژوهش در مقام پرداختن مبسوط و قوي به مباحث مرتبط با سنت نيست، چه اينكه هدف از آن چيز ديگري است، اما در اين بخش سعي بر آن است تا با نگاه گذرا و كوتاه به اين مباحث سيمايي كلي از تفسير مأثور و مسائلي كه حول آن مطرح است ترسيم شود.
پيش از اين مأثور را هم از منظر لغت و هم اصطلاح تعريف كرديم؛ حال به بررسي واژۀ «سنت» در اين دو حوزه مينشينيم.
در چگونگي معناي لغوي واژۀ «سنت» سخن بسيار آمده است از جمله آنكه:
1ـ سيره و طريقه، اعم از حسن يا قبيح.(1)
2ـ طبيعت؛(2)
3ـ وجه و صورت.(1)
سنت در اصل لغت به معناي طريقه و روش است(2)آن هم اعم از طريقي پسنديده يا ناپسند(3). در آيات قرآن نيز اين لغت به همين معنا به كار رفته است:
«انگيزۀ اين كارشان فقط گردنكشي در [روي] زمين و نيرنگ زشت بود، و نيرنگ زشت جز [دامن] صاحبش را نگيرد. پس آيا جز سنت [و سرنوشت شوم] پيشينيان را انتظار ميبرند؟ و هرگز براي سنت خدا تبديلي نمييابي و هرگز براي سنت خدا دگرگوني نخواهي يافت».(4)
اين واژه در روايات نيز به همين معنا آمده است:
«من سنَّ سنة حسنة فله اجرها و اجر من عمل بها الي يوم القيامة و من سن سنة سيئة كان عليه وزرها و وزر من عمل بها الي يوم القيامة.(5)
هر آنكه شيوهاي نيكو بنيان نهاد پاداش عمل به آن و تمام كساني كه تا قيامت بدان عمل كنند را خواهد برد و هر آنكه شيوهاي ناپسند را پايهگذارد گناه آن و نيز تمام كساني كه تا قيامت آن را آنجام ميدهند بر دوش خواهد كشيد.»
سنت در اصطلاح محدثان مفهومي بسيار عام و گسترده دارد و بر هر آن چيزي اطلاق ميشود كه به پيامبر منسوب است؛ اعم از فعل، قول، تقرير، صفات و ويژگيهاي اخلاقي و ظاهري قبل و بعد از بعثت.(1)
با اين تعريف سنت به معناي سيرۀ پيامبر خواهد بود و اين مفهوم از سنت، از آن جهت كه حكايتگرِ سنت حديث است، تا حدودي با حديث مترادف(2)ميشود.
در زبان عالمان اصول فقه نيز سنت دومين منبع مستند در احكام اسلامي است و در معناي خود قول، فعل و تقرير معصوم را دربرميگيرد.(3)از اين رو در نگاه ايشان سنت اخص از حديث خواهد بود.
اين واژه از منظر فقها گاه در مقابل بدعت(4)
ومصطلحه،ص 19.
به معناي اموري كه ريشه در دين ندارند يا به تعبير ديگر افعال پيامبر كه به حكم شرعي دلالت دارد(5)، به كار برده ميشود و گاه در مقابل فريضه، به امور مستحبي اطلاق ميشود(6)چنانچه گفته شده است: «هي ماثياب فاعلها و لا يعاقب تاركها».(7)1) همان، ص 31 و الحكيم، محمد تقي، همان، ص121.
2) عجاج الخطيب، محمد، السنة قبل التدوين، ص 26.
3) مهدوي راد، محمد علي تدوين حديث ( 1)همان، ص 47 ؛ الفاضل التوني، عبد الله بن محمد ،الوافيه في اصول الفقه.
4) الشوكاني، محمدعلي، همان، ص 33 و عجاج الخطيب، محمد، اصول الحديث علومه
5) السلفي، محمد لقمان، همان، ص 13.
6) مهدوي راد، محمد علي تدوين حديث ( 1 ) همان، ص 47 .
7) المامقاني، عبد الله، تلخيص مقباس الهدايه، ص 13 ؛ السلفي، محمد لقمان، همان، ص 16.
مسلمانان بر اين باورند كه انكار حجيت سنت پيامبر با ارتداد ملازم است و آنچه ميان فريقين محل اختلاف است؛ دامنۀ تعريفي آن است.
از منظر شيعه، سنت اعم از قول، فعل و تقرير معصومان است حال آنكه اهل سنت اين دايره را فقط مختص پيامبر ميدانند و جمهور ايشان كلام صحابي را نيز از جملۀ آن برميشمارند.
از آنچه گفته شد برميآيد كه بحث از حجيت سنت پيامبر بيشتر جنبۀ صوري و استدلالي و تبييني دارد تا اثباتي و آنچه بايد حجيت آن اثبات شود سنت معصوم و صحابه است.
سنت پيامبر همواره در پرتو قرآن، روايات، اجماع و عقل و نظر اثبات شده است.
بسياري از آيات قرآن صريح و نيز بسياري از آنها غير مستقيم بر حجيت سنت دلالت دارند. عبدالغني عبدالخالق از محققان اهل سنت در كتاب خود به بيش از 50 آيه در باب حجيت سنت استناد كرده است. اين آيات در چهار دسته جاي ميگيرند:
دستهاي ايمان به رسولان را فرض دانسته و وجوب اين ايمان را با وجوب ايمان به خداوند قرين ساخته است(1)و برخي از آيات نيز در مقام تأكيد بر وجود اين تقارن، دربارۀ پيامبر اكرم هستند.(2)
دستۀ ديگري از آيات مؤمنان را به اطاعت و ايمان به پيامبر فراخوانده و اين اطاعت را با اطاعت خداوند همراه ساختهاند؛ يعني فراتر از آيات دستۀ
اول، نه تنها ايمان- بلكه اطاعت و پيروي را لازم ميدانند و از اين رو راه هر مناقشهاي را در مدلول آيات ميبندند.(1)تا آنجا كه يكي از مفّسران دربارۀ امر به اطاعت در اين آيات گفته است: «اطيعوا الرسول اي خذوا بسنته».(2)
دستۀ سوم، اطاعت از پيامبر را نوعي شرط ايمان برشمرده است.(3)
دستۀ چهارم نيز پيامبر را مبيّن قرآن معرفي كردهاند(4)و به صراحت بيان داشتهاند كه پيامبر از سر هوس سخن نميگويد.(5)
در واقع بايد گفت پيامبر از لسان قرآن «اسوۀ حسنه»(6)معرفي شده است و اسوه كسي است كه به او اقتدا و تأسي ميشود(7)و با اين تعبير تمامي اقوال، افعال و سيرۀ پيامبر براي ما حجت است و قطعاً در تفسير قرآن بيش از هر حوزهاي معنا دارتر مينمايد.
پس همانگونه كه صحابه در زمان حيات پيامبر اكرم تنها مرجع تفسير قرآن را پيامبر ميدانستند اكنون نيز بر ماست كه پيش از هر شيوهاي براي فهم قرآن به سنت رجوع كنيم چنانچه يكي از دانشمندان ميگويد:
«ان الرد الي الله هو الرد الي كتابه و الرد الي الرسول هو الرد اليه ما كان حياً فاذا مات فالرد الي السنة».(8)
1) نساء/ 80،4 و 59 ؛ آل عمران/ 132 و 32 ؛ احزاب/ 71 و 36 ؛ مائده/ 92 ؛ نور/ 48 تا 52 ،69.
2) الدمشقي، ابن كثير، همان، ج 1، ص 51.
3) نساء/ 59 و 80 ؛ نور/ 63 و 62 و 56 ؛ آل عمران/ 31 ؛ اعراف/ 158 ؛ حشر/ 7.
4) نحل/ 63 و 64.
5) نجم/ 5 تا3.
6) احزاب/ 21.
7) ٧. الدمشقي، اب نكثير، همان، ج 2، ص 473.
8) السلفي، مح مد لقمان، همان، ص 47 . همانا ارجاع به خداوند متعال همان ارجاع به كتاب خداست و ارجاع به رسول الله صلي الله عليه وآله همان رجوع به ايشان در زمان حياتش و رجوع به سنت او در زمان وفاتش است.
در اثبات حجيت سنت به احاديث متعددي نيز استناد شده است كه بسياري از آنها تواتر معنوي دارند مانند رواياتي كه به نقل از پيامبر گزارش ميكنند:
الا اني اوتيت الكتاب و مثله معه الا يوشك رجل شعبان علي اريكته يقول عليكم بهذا القرآن فما وجدتم فيه من حلال فأحلوه و ما وجدتم فيه من حرام فحرموه و ان ما حرم رسول الله هو كما حرم الله... .(1)
باشيد كه [دو چيز ] بر من اعطا شده است : قرآن و به همراه آن آنچه كه مانند آن است . آگاه باشيد
كه مردي ش ك باره بر اريكه قدرت خواهد نشست كه مي گويد بر شما باد به اين قرآن پس هر آنچه
از حلال در آن يافتيد حلال و هر آنچه از حرام در آن يافتيد حر ام بدانيد حال آنكه هر آنچه رسول
خدا حرام مي كند همانند آن چيزي است كه خداوند حرام كرده است.
القرآن صعب مستعصب علي من كره و هو الحكم فمن استمسك بحديثي و فهمه و حفظه جاء مع القرآن... و من تهاون بالقرآن و حديثي خسر الدنيا و الاخره و امرت امتي بان يأخذوا بقولي و يطيعوا امري و يتبعوا سنتي فمن رضي بالقرآن فقد رضي بالحديث قال تعالي: «و ما اتاكم الرسول فخذوه...».(2)
مي نمايد كه قرآن حكم است پس كسي كه به حديث من تمسك جويد و آن را بفهمد و حفظ كند
و همراه با قرآن بياورد ... و كسي كه قرآن و حديث من را كوچك شمارد در دنيا و آخرت زيان
خواهد كرد . امتم را امر كردم به اين كه كلام مرا دريابند، امرم را اطاعت كنند و سنتم را پيروي نمايند
پس هر كه به قرآن راضي شد به حديث نيز راضي خواهد بود چه اي ن كه خداوند متعال مي فرمايد
آنچه كه رسولتان به شما م يدهد را دريابد [بگيريد].
همانگونه كه ذكر شد روايات در اين باره بسيار است و معناي آنها روشن، و در مقام بيان اين مطلب كه حكم، قول و عمل پيامبر همان حكم و قول
خداوند متعال است و در واقع ايمان، در اقتدا و تأسي به رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم مفهوم مييابد و از آنجا كه به عصمت پيامبر معتقديم و بنابر نص صريح قرآن قائل هستيم كه حضرت از روي هوا و هوس سخن نميگويد؛ پس او را از كذب مصون دانسته و قولش را در إخبار از اينكه سنتش واجب الاطاعه است- حجت ميشماريم.
در واقع امت اسلام يكپارچه بر اين باورند كه پيروي از سنت پيامبر بر همۀ مسلمانان فرض است و سنت پس از قرآن دومين ركن از اركان دين اسلام به شمار ميرود و از ديرباز تاكنون بزرگان بلااستثنا بر اين امر معترف بودهاند.(1)شافعي در اينباره ميگويد:
«لم اسمع احدا نسبه الناس او نسب نفسه الي علم يخالف في ان فرض الله عزوجل اتباع امر رسول الله و التسلِم لحكمه بأن الله عزوجل لم يجعل لاحد بعده الا اتباعه و انه لا يلزم قول بكل حال الا بكتاب الله او سنة رسوله...».(2)
المعرفۀ، [؟ 13 ]، ج 7، ص 273 . نشنيده ام كسي را مردم و خودش به علم [و عالم بودن ] نسبت دهند
در حالي كه با آنچه خداوند از پيروي از امر رسول الله 9 و تسليم بر حكم ايشان واجب كرده
مخالفت كند . چرا كه خداوند عز و جل براي هيچ كس پس از او قرار نداده است كه پيروي شود
مگر اين كه از او پيروي كنند و در هيچ حالي الزامي به تبعيت از قولي نيست مگر الزام به كتاب خدا
و سنت رسولش...
نيز ابنحزم ذيل آيۀ چهار سورۀ نساء ميگويد:
«ان الامة مجمعة علي ان هذا الخطاب متوجه الينا و الي كل من يخلق و يركب روحه في جسده الي يوم القيامه من الجنة
و الناس كتوجهه الي من كان عهد رسول الله و كل من اتي بعده و قبلنا و لا فرق».(1)
محل نزاع ميان اهل سنت و شيعه، حجيت قول ائمۀ معصوم است. شيعه بنا بر دلايلي آن را اثبات نموده است لكن اهل سنت بدان پايبند نيست با اينكه خود حجيت قول پيامبر را اثبات ميكنند و سنت را واجب الاطاعه ميدانند لكن در مقام عمل از روايات متعدد و متواتر چشم ميپوشند.
اين تفكر شيعي ريشه در آيات و روايات دارد. عالمان شيعي در اثبات عصمت و طهارت ائمه(2) به آيۀ 33 سورۀ احزاب استناد كردهاند كه خداوند ميفرمايد:
... إِنَّما يرِيدُ اللَّهُ لِيذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيتِ وَ يطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً(3) خدا فقط ميخواهد آلودگى را از شما خاندان [پيامبر] بزدايد و شما را پاك و پاكيزه گرداند.
آيه به روشني و صراحت بر اين دلالت دارد كه خداوند «اهل بيت» را از رجس مصون داشته است. آنچه مورد اختلاف علماي شيعه و سني است مصداق اهل بيت و نيز معناي رجس است.
عالمان و مفّسران شيعي برآنند كه بيشك مراد از اهل بيت همان اهل كساء
است و در اين باب به رواياتي كه از طرق متعدد نقل شده است تمسك جستهاند بهگونهاي كه برخي شمار اين روايات را «بسيار»(1)
عبيدالله بن عبدالله بن احمد، شواهد التنزيل لقواعد التفضيل في الآيات النازل ة في اهل البيت
صلي الله عليه و آله و سلم ، ج 2، ص 18 ؛ الحسيني الأسترآبادي الغروي ، علي، تأويل الآيات
الظاهرة في فضائل الع ترة الطاهر ة، ج 2، ص 456 ؛ المحقق الكركي، علي بن عبدالعال، نفحات
. اللاهوت في لعن الجبت والطاغوت، ص 85.
دانستهاند و به تواتر اين احاديث قائلاند.در ميان اهل سنت در تفسير اهل بيت دو دسته روايات نقل شده است.
دسته اول: رواياتي كه مراد را زنان پيامبر دانستهاند همانند نقلي كه به عكرمه(2)
الطوسي، ابو جعفر محمد بن الحسن ، التبيان في تفسير القرآن ، ج 8، ص 308 ؛ الانصاري القرطبي،
. محمد بن احمد، الجامع لأحكام القرآن، ج 14 ، ص 182.
نسبت داده شده است.دسته دوم: رواياتي كه مراد از آيه را اهل كساء و پنج تن دانستهاند و مؤيد رأي شيعهاند مانند روايات ابنعباس.(3)
. عبيد الله بن عبد الله، همان، ج 2، ص 5.
كوتاه سخن اينكه با وجود نقلهاي بسيار و گزارشهاي متعدد جايي براي ترديد باقي نميماند كه مراد از اهل بيت همان اهل كساء هستند.
حال بايد ديد دور ساختن اهل بيت از رجس به چه معناست و آيا ميتوان دوري از رجس را به معناي عصمت ايشان گرفت به تعبير ديگر دايرۀ معنايي لغت رجس شامل چه نوع آلودگيهايي ميشود.
در معناي رجس آمده: «كل شيء يتقذر فهو رجس»(4)هر آنچه پليد و ناپاك
1) براي توضيح بيشتر، نك: مهدوي راد، محمد علي ، آفاق تفسير ، همان، ص 143 ؛ الحاكم الحسكاني،
2) مهدوي راد، محمد علي ، آفاق تفسير ، همان، ص 143 ؛ طبري، محمد ابن جرير، همان، ج 2، ص 7
3) السيوطي، جلال الدين، الدر المنثور في التفسير بالمأثور ، ج 5، ص 377 و 376 ؛ الحاكم الحسكاني،
4) الفراهيدي، خليل بن احمد، العين، همان، ج 6، ص 52.
انگاشته شود.
اين واژه در معناي عذاب نيز به كار برده ميشود كه مراد همان فرجام و پاداش پليدي و ناپاكي است.(1)در كلام راغب اصفهاني نيز رجس به قذارت و پليدي تفسير شده است.
خلاصه آنكه در يك جمعبندي از گزارشهاي معنايي اين واژه، بيان شده است:(2)
«آنچه از موارد استعمال اين واژه در قرآن و فرهنگها برميآيد اين است كه معناي اصلي واژه هر آنچيزي است كه به شدت ناشايسته و ناهنجار باشد بهگونهاي كه عرف سليم و عقل سالم آن را ناخوش شمرده و قبيح و زشت پندارد؛ قذارت، پليدي، نجس و... همه از مصاديق اين معناي كلي است و نيز شك، كفر، لعنت، بدبويي و...»(3)
پس از بحث لغوي بايد به اين نكته نيز اشاره شود كه با اضافه شدن «ال» جنس بر واژۀ رجس، بنابر قواعد ادبيات عرب- به نوعي عموميت در معنا اضافه ميشود و دامنۀ معنايي اين واژه هر نوع پليدي، نادرستي و گناه را دربرميگيرد. و هيچ محدوديت معنايي نخواهد داشت و نيز از سوي ديگر با حصري كه در آيه لحاظ شده است- «انّما»- اين دوري از «هر گونه پليدي» مورد تأكيد قرار گرفته و قطعيت و حميت آن با چينش ادبي آيه واضح ميگردد.
در بحث از آيۀ تطهير مسائل ديگري نيز مطرح است همچون بحث از ارادۀ خداوند بر دور ساختن اهل بيت از رجس و اينكه آيا اين اراده، ارادهاي
تكويني است يا تشريعي كه به اختصار بايد گفت آنچه از روايات برميآيد تكويني بودن اين اراده است. همانند روايت پيامبر كه پس از تلاوت آيۀ 33 سورۀ احزاب فرمودند:
«فأنا و اهل بيتي مطهرون من الذنوب [من الآفات و الذنوب](1)
. 213 ؛ سيوطي، جلال الدين، الدر المنثور، همان، ج 5، ص 378.
من و اهل بيتم از آفتها و گناهان پيراستهايم».
نيز ديگر تعابيري كه در گفتار پيامبر و ائمه معصومين بر اين معنا دلالت دارد.(2)
نتيجۀ سخن اينكه آيه دلالت دارد بر عصمت و مصون بودن اهل بيت از هر نوع ناپاكي كه اين دلالت، ائمه را در جايگاهي همانند جايگاه پيامبر اعظم و قول و فعل ايشان را در حكم قول و فعل پيامبر قرار ميدهد. پس حجيت كلام ايشان وضعيتي همچون كلام پيامبر خواهد يافت.
در آيۀ 43 سورۀ نحل نيز خداوند باري ديگر ائمه را مرجع رجوع ناآگاهان برشمرده است.
وَ مَا أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ إِلَّا رِجَالاً نُّوحِي إِلَيهِمْ فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ(3) و پيش از تو [هم] جز مَردانى كه بديشان وحى ميكرديم گُسيل نداشتيم. پس اگر نميدانيد، از پژوهندگان كتابهاى آسمانى جويا شويد.
كاملاً روشن است كه ارجاع افراد به مرجع، نشان از حجت بودن آن مرجع براي مراجعه كنندگان دارد در غير اين صورت اين ارجاع مفهوم نخواهد داشت و لغو خواهد بود.(1)
آيه بيهيچ ترديدي اهل ذكر را مرجع زدودن ناآگاهي مردم معرفي كرده است. در لسان ائمه و روايات گزارش شده؛ معصومان مصداق آيه معرفي شدهاند و روايات در اين معنا بسيار است:
«و الله انا لنحن اهل الذكرنحن اهل العلم و نحن معدن التأويل و التنزيل».(2)
محمد بن جرير، همان، ج 12 ، ص 101 ؛ كلينى ، محمد بن يعقوب ، الكافي، ج 1، ص 234 ؛ الطباطبايي،
؛ محمد حسين ، همان، ج 12 ، ص 285 ؛ ا لحويزي، عبد علي بن جمعه، نور الثقلين ، ج 3، ص 57
. الهاشمي، محمود، بحوث في علم الاصول، ج 4، ص384.
نتيجه آنكه ائمه در لسان قرآن مرجع مردم معرفي شدهاند و اين مرجعيت در كنار حجيت كلامشان معنا مييابد.
در روايات متواتر (لفظي و معنوي) كه بيشك از پيامبر صادر شدهاند و به اصطلاح قطعي الصدوراند نيز حجيت كلام معصومان اثبات شده است. براي مثال در حديث «ثقلين» و «سفينه» جايگاه ويژۀ اهل بيت تبيين شده است كه هر دو حديث از روايات متواتراند.
حديث ثقلين ائمه را مرجع علمي در تبيين دين و تفسير كتاب مبين معرفي كرده است. به يكي از نقلهاي اين حديث توجه كنيم:
«اني تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتي، اهل بيتي الا و هما الخليفتان من
بعدي و لن يفترقا حتي يردا علي الحوض».(1)
ج 1، ص 342 ؛ با منابع بسيار و با ديگر الفاظ : ابن حنبل، احمد، ج 5، ص 492 ، القشيري النيسابوري،
. ابو الحسين مسلم بن الحجاج، صحيح مسلم، ج 4، ص 1873.
عالمان بسياري به روشنيِ دلالت اين حديث بر حجيت سنت اهل بيت تصريح كردهاند از جملۀ ايشان علامه سيد عبدالحسين شرف الدين كه در آثار خود اين معنا را غيرقابل انكار ميشمرد و بيان ميكند كه اهل بيت مرجع علمي اسلام و بهترين و استوارترين مفّسران قرآن و معلمان امتند.(2)
. دروس في فقه الاماميه، ج 1، ص155.
روشنترين مطلبي كه از حديث ثقلين برمي آيد مفّسر و مبيّن قرآن بودن عترت- اهل بيت - است كه همپاي قرآن از ايشان ياد شده است.
شيعه و سني در حوزۀ شرح اين حديث كتب فراواني تأليف كردهاند و هر كس به سهم خويش در دلالت، معنا و سند آن قلم فرسايي كرده است كه اين خود نشانگر جايگاه ويژه و اهميت فراوان اين حديث در ميان مسلمانان است براي مثال در كتاب، كتاب الله و اهل البيت في حديث الثقلين تمامي نقلهاي حديث ثقلين به همراه تمامي اختلافها و الفاظ آورده و به بسياري از كتابهايي كه از حديث ثقلين ياد كردهاند اشاره شده است و نيز در كتاب عبقات الانوار في امامة الائمة الاطهار نيز به صورت مفصل به شرح و توضيح اين حديث- دلالت و سند آن پرداخته شده است.
بيشك هنگامي يك قضيه از قضاياي مهم اسلام شمرده ميشود كه پيامبر به آن اهتمام بسيار ورزد. حديث ثقلين از جمله اموري است كه اهتمام بسيار پيامبر در آن مشهود است؛ پيامبر هم صريحاً به اهميت آن
توجه دادهاند، و در خود حديث نيز فرمودهاند كه كتاب و عترت دو ثقل و دو وجود نفيس و جانشينان پيامبر بعد از ايشاناند و امت را در برابر اين دو مسئول خواندهاند و هم ويژگيها و جايگاه فوق العادۀ آن را برشمرده و كتاب و عترت را در كنار يكديگر سبب هدايت امت و تمسك نكردن به آنها و تخلف از آن دو را ملازم ضلالت و هلاكت انسانها دانسته و نيز بارها و بارها در مكانها و مواضع مختلف اين حديث را تكرار كردهاند از جمله در سال آخر عمر شريفشان، در غديرخم، در خطبهاي كه خلال مناسك حج ايراد فرمودند در جمع تمامي حجاج، در مسجد الحرام، در مدينه، در جمع مهاجرين و انصار كه براي عيادت حضرت آمده بودند و... كه اينها همه بيانگر جايگاه ويژه و اهميت فراوان تمسك به قرآن و عترت (اهل بيت) حضرت است.
عبارات «عترتي اهل بيتي»، «هما خليفتان من بعدي»، «لن يفترقا»، «ثقلين»، و نيز در ديگر نقلهاي اين حديث «ان تمسكتم لن تضلوا ابدا» از جمله عبارات كليدي در اين حديثند كه با كنار هم قرار دادن قرآن و اهل بيت و شرح اينكه اين دو با هماند و جانشين پس از ايشان و جدايي ناپذيرند و در راستاي تمسك به آنهاست كه از گمراهي و ضلالت نجات مييابم جايگاه عظيم اهل بيت و حجيت سنت ايشان به خوبي روشن ميگردد.(1)
از ديگر روايات در بحث حجيت سنت ميتوان به حديث سفينه اشاره كرد كه از جمله احاديث متواتر معنوي است؛ در يكي از نقلهاي آن آمده است:
«خنش بن معتمركناني ميگويد ابوذر را ديديم كه حلقۀ درب كعبه را گرفته و ميگفت:
1) براي اطلاع بيشتر از دلالت حديث ثقلين نك : حسيني ميلاني، علي، خلاصة عبقات الانوار في امامة الائمة الاطهار، تهران، مؤسسۀ البعثۀ، 1405 ه، ج 2، ص 232 .
«من ابوذر غفاري هستم، آنكه مرا نميشناسد بداند من جندب صحابي رسول خدا هستم، از رسول خدا شنيدم كه فرمود: "مثل اهل بيتي مثل سفينة نوح من ركبها نجا و من تخلف عنها غرق"؛ اهل بيت من كشتي نوح را ميمانند آنكه بدان درآيد نجات يابد و هر كه از بهرهوري از آموزههاي آنها تخلف كند هلاك خواهد شد.»(1)
،A ص 252 ؛ الصدوق ، ابو جعفر محمد بن علي بن الحسين بن بابويه القمي ، عيون أخبار الر ضا
ج 1، ص 211 ؛ الحسيني الميلاني ، علي، نفحات الازهار في خلاصة عبقات الانوار ، ج 4، ذيل
حديث سفينه.
اين حديث همگامي با اهل بيت را رستگاري و فراگيري آموزههاي ايشان را موجب نجات و سعادت و تخلف از معارف آنان را گمراهي ميشمرد و بدينسان عصمت ايشان و حجيت سنت ايشان را تأييد مينمايد.(2)
از آنچه بيان شد به روشني درمييابيم كه سنت ائمۀ اطهار همان سنت پيامبر و در امتداد آن است و حجيت آن همانند سنت پيامبر بر ما محرز است. ناگفته نماند كه اين امر در لسان اهل بيت نيز تصريح شده است چنانچه در روايات ميخوانيم؛ امام صادق ميفرمايد:
«سخن من سخن پدرم است و سخن پدرم سخن جدم. سخن جدم سخن حسين و حديث حسين حديث حسن و حديث حسن حديث امير مؤمنان و حديث امير مؤمنان حديث رسول الله و حديث رسول الله كلام خداوند عزوجل است»(3).
جابر ميگويد به امام باقر گفتم هر گاه حديثي براي من نقل كردي سند آن را نيز بگوي، فرمود: حدثني ابي، عن جدي [جده] عن رسول الله عن جبرئيل عن الله تبارك و تعالي؛ هر گاه تو را حديث گفتم، با اين سند است.(1)
حفص بن بختري ميگويد به امام صادق گفتم سخن از شما ميشنويم نميدانيم از شماست يا از پدر شما، فرمود:
«هر چه از من شنيدي ميتواني از پدرم روايت كني و آنچه را از من ميشنوي ميتواني با نسبت دادن آن به رسول الله روايت كني».(2)
بنابراين، كلام امامان معصوم همان كلام پيامبر است و اين همۀ حوزههاي دين را دربرميگيرد و از آن ميان تفسير بيشترين سهم را به خود اختصاص ميدهد چرا كه هيچ كس در فهم قرآن به جايگاه امامان، كه خود قرآن ناطقند ، نميرسد و هيچ كس به استواري ايشان در تبيين و تفسير قرآن سخن نميگويد همانطور كه خود فرمودهاند:«بر مردم است، قرآن چنان خوانند كه نازل شده است و چون به تفسير و تبيين آن نيازمند شدند، بدانند كه سخن استوار و هدايت آخرين نزد ماست».(3)
. آفاق تفسير، همان، ص 157.
خبر به لحاظ تعداد ناقلان آن به دو بخش متواتر و واحد تقسيم ميشود. خبر متواتر، قطعي الصدور است و فرقين در حجيت آن هم باورند. اما در حوزۀ حجيت خبر واحد ميان عالمان اختلاف است.
به طور كلي بحث از اعتبار خبر واحد در دو بخش اصلي طرح ميشود:
1ـ حجيت يا عدم حجيت خبر واحد در قياس با خبر متواتر؛
2ـ حوزه و جغرافياي (محدودۀ) حجيت خبر واحد.
به ديگر سخن بخش اول در مقام پاسخ به اين پرسش است كه آيا ميتوان خبر واحد را به عنوان خبري معتمد برشمرد و به حكم آن عمل كرد يا اينكه خبر واحد به تنهايي و بدون قراين نميتواند در حكم به يك مسأله مورد استناد قرار گيرد و از اعتبار ساقط است؟
بخش دوم نيز در مقام پاسخگويي به اين پرسش است كه در صورت قائل بودن به اعتبار خبر واحد آيا اين نوع خبر در تمامي حوزهها و معارف ديني حجيت دارد و يا تنها به حوزهاي خاص (فقه) اختصاص دارد و در ساير حوزهها ناپذيرفتني است؟
اين دو پرسش برخواسته از دو رويكرد عالمان از گذشته تا كنون است.
عدهاي همچون شيخ مفيد، سيد مرتضي و... خبر واحد را معتبر نميدانند و تنها در صورت همراه بودن با قرينههايي كه به حق و راست بودن آن شهادت داده ميشود، آن را ميپذيرند.(1)
در مقابل اكثر عالمان شيعي به حجيت و اعتبار خبر واحد معتقدند و در صورت وثاقت راوي- الزامي در وجود قرينۀ قطعي بر صدق و حق بودن مطلب
1) المفيد، محمد بن نعمان، الامالي، همان، ج 5، ص 160.
نميدانند.(1)
اين دسته از عالمان در اصل پذيرش خبر واحد همباورند اما در دايرۀ شمول اين حجيت همداستان نيستند. برخي خبر واحد را تنها در حوزۀ فقه معتبر ميدانند و در حوزۀ تفسير آن را بياعتبار ميشمرند(2)و برخي دايرۀ اعتبار خبر واحد را وسيعتر دانسته و تمامي حوزهها از جمله تفسير را در آن داخل ميكنند.
از اين رو نگرش به اعتبار و حجيت تفسير مأثور كه بيشترين بخش آن از طريق خبر واحد به دست ما رسيده است دو نگرش متفاوت از هم خواهد بود كه يكي به عدم حجيت آن منتهي ميشود و ديگري آن را معتبر ميشمرد.
باورمندان اعتبار خبر واحد با استناد به قرآن،(3)روايات،(4)
مورد استناد آ نها در وسائل الشيعه- (ج 27 ، ص 150 79 ) آمده است.
اجماع(5). الفقه، ج 1، ص 127 و 126.
و سيرۀ عقلا به دفاع از عقايد خود پرداختهاند كه قويترين دليل ايشان همان سيره و مبناي عقلا در پذيرش خبر واحد است.خلاصه آنكه به نظر صحيح آن است كه بگوييم در صورت اعتبار خبر واحد، اين اعتبار شامل تمامي حوزههايي كه خبر واحد در آن وارد شده ميشود كه از جملۀ آن تفسير است. البته منظور از اعتبار در اينجا حجيت تعبدي نيست چه اينكه اين نوع حجيت بيشتر در حوزۀ فقه كه با احكام عملي سر و كار دارد مطرح است بلكه منظور كاربرد خبر واحد در حوزۀ تفسير قرآن است كه به لحاظ نظري بسيار گسترده خواهد بود اگرچه به لحاظ عملي و به دليل وجود برخي
1) الطوسي، محمد بن الحسن، التبيان، همان، ج 1، ص 7 و 6.
2) الطباطبايي، محمد حسين، همان، ج 12 ، ص 278.
3) حجرات/ 6 (نبأ)؛ توبه/ 122 (نفر)؛ بقره/ 159 (كتمان)؛ نحل/ 43 (سؤال).
4) عالمان، روايات رسيده از معصومان در اين حوزه را در پنج گروه دسته بندي كرده اند كه اكثر روايات
5) شيخ الطوسي در اين حوزه ادعاي اجماع د ارد. الطوسي، ابو جعفر محمد بن الحسن، العدة في اصول
كاستيها محدودتر مينمايد.(1)
تفسير اثري نيز مانند ساير روشهاي تفسيري در گذر زمان رويدادهاي مختلفي را شاهد بوده كه آثار اين حوادث در برگ برگ برجايمانده از گذشته تا كنون هويداست و نتيجۀ آن رويارويي با متوني است كه نه تنها خالي از اشكال نيستند بلكه در پارهاي از موارد ضعف آنها چنان پررنگ است كه نگاشته ها را در ديدگاه دانشوران به متوني بياعتبار مبدل ساخته است. در اين بخش با نگاهي كوتاه به كمبودهاي موجود در اين حوزه از تفسير، سيمايي كلي از مشكلاتي كه يك مفّسر در رجوع به روايات با آن روبروست، ارائه ميشود.
به طور كلي تفسير مأثور با چهار اشكال و ضعف روبروست:
1ـ روايات موجود در تفسير همۀ آيات قرآن را دربرنميگيرد؛
2ـ ضعف سند و نيز مسند نبودن روايات در تفسير، بيش از ساير حوزههاي ديني هويداست؛
3ـ در اين حوزه از تفسير با روايات جعلي و ساختگي فرواني روبرو هستيم؛
4ـ در تفسير اثري با پديدهاي به نام اسرائيليات مواجهيم كه حجم وسيعي از نقلها را پوشش ميدهد.
روايات تفسيري به گونهاي هستند كه نميتوان تمام قرآن را به طور جامع از
1) براي اطلاع بيشتر از اين مسئله نك : الموسوي الخويي، ابوالقاسم، البيان في تفسير القرآن ، ص 390-399.
ابتدا تا به انتها به كمك آنها تفسير كرد. در واقع آيات و يا بخشهايي از آيات از لسان اهل بيت تفسير شدهاند كه محل سؤال و اختلاف بودهاند مخاطبان قرآن در عصر پيامبر و نيز دورههاي نزديك به عصر نبوت به نسبت مردمان زمان حاضر فهمي وسيعتر از عبارات قرآني داشتند چه اينكه به وقايع و حوادثي كه قرآن در آن نازل شده بود نزديكتر بودند، زباني نزديك به زبان قرآن داشتند و نيز همدورۀ مخاطبان اوليۀ قرآن بودند كه به تبع آن دسترسي به معاني قرآن برايشان آسانتر از دورههاي بعدي بوده است و ائمه تنها آياتي را شرح و تبيين كردهاند كه از نگاه مخاطبانشان در هالهاي از ابهام قرار داشت.
البته اين به آن معنا نيست كه تعداد روايات تفسيري اندك است چه اينكه شمار رواياتي كه در تبيين آيات الاحكام و آيات مبهم و يا شأن نزولها وارد شدهاند بسيار است كه همه و همه به نوعي تفسير قرآن محسوب ميشوند اما اين روايات تمامي آيات را دربرنميگيرند تا بتوان به كمك آنها از ابتدا تا به انتهاي قرآن تفسيري جامع ارائه كرد.
با بررسي روايات تفسيري درمييابيم كه بخش عظيمي از آنها يا بدون ذكر سندند، يا مرسل نقل شدهاند و يا افرادي در سلسلۀ اسناد آنهاست كه شرح حال رجالي مناسبي ندارند و مجهول الحال و يا ضعيفاند.
شايد بتوان گفت اين مسأله از عمدهترين مشكلات تفسير اثري است چرا كه درصد اطمينانبخشي اين تفسير را ميكاهد و مفّسر همواره در اعتماد به نقلها با ترديد روبروست.
از مشكلات مهمي كه حديث در طول تاريخ خود با آن روبرو بوده وجود راويان دروغگويي است كه به نام حديث مطالبي را به معصومان نسبت دادهاند. شناخت راويان دروغپرداز راهي براي پالايش جوامع روايي از اينگونه روايات است.
برخي روايات كه از اين پديده گزارش ميدهد در حد تواتر و قطعي است؛ همچون حديث شريف نبوي:
«أيُّهَا النَاسُ قَد كَثُرَت عَليََّ الكِذَابَةُ، فَمَن كَذَبَ عليََّ مُتَعَمِّداً.فَليَتَبَوَّأ مَقعَدٌهُ مِن النَّار... (1).
اي مردم دروغزنانِ به من زياد شدهاند؛ زنهار! هر كه بر من با آگاهي دروغ بندد، جايگاهش آتش خواهد بود».
برخي روايات مستفيض نيز از وجود چنين كساني در ميان راويان حديث به روشني پرده برداشتهاند. ائمه از اين شيوه (شناساندن راويان دروغگو) براي رويارويي با آنها بهره گرفتهاند؛ تا آنجا كه از امام صادق نقل شده است كه:
«إنَّا أهلُ بَيتٍ صادِقُون لانَخلُو مِن كَذّابٍ يَكذِبُ علينا فيُسقِطُ صِدقَنا بِكَذِبِه علينا.(2)
ما خاندان راستگفتار هستيم، اما از دروغپردازاني كه اين راستي را با دروغزنيهايشان بر ما ميزدايند در امان نيستيم».
ايشان همچنين ميفرمايند:
«مغيره بن سعيد رواياتي را به تزوير در كتابهاي اصحاب پدرم گنجانيد كه پدرم آنها را نگفته بود».(1)
گذشته از اين با مراجعه به متنهاي روايي ميتوان به وجود احاديث ساختگي در ميان آنها پيبرد.
روايات تفسيري نيز از اين خطر در امان نبودند و افرادي به انگيزههاي مختلف سياسي، كلامي، مذهبي(2)و... براي رسيدن به مطلوب خود، برداشتها و يا خواستههاي خود را از زبان قرآن، با پشتوانۀ كلام معصوم در غالب روايات جعلي به مردم عرضه ميداشتند.
اين امر از مهمترين آفتهاي تفسير اثري در حال حاضر است چرا كه تشخيص روايات سره از ناسره از ميان روايات متعدد موجود كاري بس دشوار است و مفّسر ابزار قوي براي اين جداسازي ندارد از اين رو در رويارويي با احاديث تفسيري اين پرسش همواره در ذهن مفّسر باقي است كه آيا اين روايات به راستي از معصوم صادر شده است؟
اسرائيليات خود نوعي روايات جعلي به شمار ميروند با اين تفاوت كه سرمنشأ اينگونه روايات، عقايد اسلامي برگرفته از يهود، نصارا و... است و ريشه در اسلام ندارد؛ مروجان آن نيز كساني بودند كه پيش از آنكه اسلام آورند از جرگۀ يهوديان و پيروان ساير اديان بودهاند.
ذهبي در معناي اصطلاح اسرئيليات ميگويد:
«واژۀ اسرائيليات گرچه ظاهراً نشانگر نفوذ فرهنگ يهود در تفاسير است اما مقصود ما از اسرائيليات مفهومي گستردهتر و فراگيرتر به معناي تأثيرپذيري تفاسير از فرهنگ يهودي- مسيحي و... است. اما از آنجا كه از صدر اسلام تا عالمگير شدن آن همواره يهوديان بيش از ساير اديان با مسلمانان معاشرت داشته و از نظر تعداد هم بيش از آنان بودند- در مقايسه با ساير فرقهها بيشترين تأثير را در تفاسير بر جاي گذاردند».(1)
در واقع پيروان ساير اديان كه مسلمان شده بودند و يا اينكه تظاهر به مسلماني داشتند با خيالپردازيها و افسانهسراييهاي خود و يا آنچه از كتب تحريف شدۀ يهود و نصارا ميدانستند، بسياري از داستانهاي قرآني را كه به صورت مجمل بيان شده بود و مسلمانان در كاوشهاي علمي به بيش از آن كنجكاو بودند، به گونهاي خرافي و در بسياري از موارد مغاير با انديشههاي ناب اسلامي در ميان مسلمانان رواج دادند و براي اينكه بيشتر به مقاصد خود دست يابند بعضاً رنگ و بوي حديث و روايت به آن ميدادند.
عوامل متعددي در ترويج و نفوذ اسرائيليات در فرهنگ اسلامي نقش داشت كه از جملۀ آن ميتوان به حضور اهل كتاب در ميان عرب-(2)ضعف فرهنگي عرب(3)، وجود قصه سرايان در ميان مسلمانان، اشتياق مردم آن زمان در علم به داستانهاي جاهلي(4)- اشاعۀ فرهنگ اسرائيلي از سوي حكومت اموي(5)و...
اشاره كرد.
كوتاه سخن آنكه- متوني كه امروز با نام تفاسير اثري در دست است آغشته با نقلهايي اين چنين است كه حساسيت مفّسر در رجوع به آنها را دو چندان و اعتماد به روايات تفسيري را كمرنگتر ميكند. از اين رو مفّسر نبايد در استناد به روايات تفسيري جانب احتياط را رها كند و بايد در اين وادي همواره با احتياط گام بردارد و تا هنگامي كه يك روايت را از جوانب متعدد نسنجيده است بدان استناد نورزد.
آنچه از گذشته تاكنون با عنوان تفسير اثري در دست است مجموعه كتابهايي است با دو شيوۀ نگارش؛ برخي كتب كه ذيل هر آيه تنها روايات تفسيري را ذكر كردهاند بدون هيچ اظهار نظري و دستهاي ديگر، نگاشتههايي كه در كنار تفسير قرآن با كمك عقل، ادبيات و ساير دانشها، از روايات نيز ياري جستهاند و استناد به روايات را به عنوان يك منبع در كنار ديدگاههاي مؤلف در شرح و توضيح، استنباطهاي عقلي و... با هم ادغام كردهاند.
مفّسران در تفسير مأثور تنها به اين دو نوع نگارش بسنده نكردهاند بلكه در تقسيمي ديگر دو نوع رويكرد در جمعآوري روايات داشتهاند. برخي ذيل يك آيه هر آنچه از روايات نقل شده را بدون هيچ گزينش و ترجيحي ذكر كردهاند و برخي تنها به نقل احاديثي پرداختهاند كه از نظر مؤلف صحيح، قابل استناد و از آفتهاي نقل در امان بوده است.
از جمله تفاسير مأثور، به ترتيب زمان تأليف، ميتوان به نمونههاي زير اشاره كرد:
1ـ تفسير مجاهد به روايت ابن ابي نجيح (102ـ 21)؛
2ـ تفسير سدي كبير (م 128)؛
3ـ تفسير كلبي (م 146)؛
4ـ تفسير ابوحمزۀ ثمالي (م148)؛
5ـ تفسير ابن جريح (م150)؛
6ـ تفسير مقاتل بن سليمان (م150)؛
7ـ تفسير ابوالجارود (م 150 تا 160)؛
8ـ تفسير عبدالرزاق صنعاني (م211)؛
9ـ تفسير فرات كوفي (قرن 3)؛
10ـ تفسير عياشي (م 320)؛
11ـ تفسير ابن ابي حاتم (م 327)؛
12ـ تفسير قمي (زنده در 307)؛
13ـ تفسير سيوطي ـ الدر المنثور ـ (م911)؛
14ـ تفسير فيض كاشاني ـ الصافي ـ (م109)؛
15ـ تفسير فيض كاشاني ـ الاصفي ـ (م109)؛
16ـ تفسير بحراني ـ البرهان ـ (م1107)؛
17ـ تفسير حويزي ـ نورالثقلين ـ (م 1112)؛
18ـ تفسير مشهدي ـ كنز الدقائق و بحرالغرائب ـ (م1125)؛
19ـ تفسر برغاني ـ بحرالعرفان ـ (م1270).(1)
از ميان كتب تفسيري مذكور، در تفسير نورالثقلين- الدر المنثور و البرهان هر آنچه از روايات كه در اختيار مؤلف بوده جمعآوري شده است.
1) . براي آشنايي اجمالي با اين تفاسير نك: معرفت، محمد هادي، همان، ج 2، ص 141 223.
تفسير قمي به جهت انتساب به شخصيت مهم و تأثيرگذار در تاريخ حديث شيعه- جايگاه ويژهاي يافته است. ردّ پاي اين تفسير در ساير كتب تفسير اثري پس از آن به روشني مشهود است و كمتر تفسير مأثور است كه در ميان نقلهاي خود به اين كتاب ارجاع نداده باشد.(1)گذشته از تفاسير مأثور ساير تفاسير شيعي نيز در ميان نظرات خود هر جا به حديث تمسك جستهاند از نقل اين تفسير بيبهره نبودهاند.(2)اين كتاب در ساير حوزههاي حديثي و معارف شيعي نيز تأثيرگذار بوده است چنانچه در وسايل الشيعه، بحارالانوار و...-كه از جوامع روايي شيعهاند- تفسير علي بن ابراهيم همواره از منابع مؤلفان بوده است.
شايد بتوان گفت آنچه بيش از هر چيز اين تفسير را زبانزد ساير دانشمندان قرار داده و بيش از همه موجب اهميت خاص آن شده- نقشي است كه اين كتاب در مباحث رجالي به خود اختصاص داده است. چنانچه در بحث از توثيق و تضعيف و جرح و تعديل راويان- هر جا سخن از توثيقات عام است- نام تفسير علي بن ابراهيم سر لوحۀ مباحثات طول و دراز رجاليان قرار گرفته و ميتوان ادعا كرد كه هيچ رجالي نيست كه با نام تفسير منسوب به علي بن ابراهيم بيگانه باشد. در فصل توثيق عام تفسير علي بن ابراهيم به اين بحث مفصل پرداخته خواهد شد.
از آنچه گفته شد برميآيد كه تفسير موجود از اين نظر كه يك تفسير مأثور است و نيز از منظر مباحث رجالي جايگاهي مهم در ميان ساير دانشمندان حوزۀ حديث و معارف شيعي به خود اختصاص داده است.
گفتار اول: علي بن ابراهيم بن هاشم قمي
گفتار دوم: كتاب تفسير قمي
گفتار سوم: ساختار تفسير قمي
گفتار چهارم: شيوۀ چينش مطالب در تفسير قمي
ابوالحسن علي بن ابراهيم بن هاشم قمي از عالمان و فقيهان نامدار شيعه است كه در منابع رجالي از او به جلالت شأن و توثيق ياد شده است و رجاليان بر وثاقتش هم نظرند.(1)
في التراجم المعروفين بالكنية و اللقب ؛ دهخدا، علي اكبر، لغت نامۀ دهخدا؛ تفضلي، آذر؛ فضائلي
جوان، مهين، فرهنگ بزرگ اسلام و ايران از قرن اول تا چهارم هجري ؛ ايازي، محمد علي، سير
تطور تفاسير شيعه ؛ ايازي، محمد علي، شناخت نامۀ تفاسير ؛ ايازي، محمد علي، المفسرون حياتهم
و منهجهم ، اسلامي، شرح حالي اجمالي از اين محدث بزرگ و نيز سخ نان بزرگان در شأن او آمده
است.
نجاشي او را با تعابيري چون: «ثقة في الحديث، ثبت، معتمد، صحيح المذهب، سمع فأكثر (و أكثر)، و صنف كتبا و أضر في وسط عمره. و له كتاب التفسير...»(2)معرفي ميكند و همۀ بزرگان از او به نيكي ياد ميكنند و در برابر بزرگي و جلالت او سر تأييد فرود ميآورند.(3)
ابن داود، همان ، ص ٢٣٧ ، الحلي، ابو منصور الحسن بن يوسف بن المطهر الاسدي، خلاصة الاقوال
. في معرفة الرجال، التحقيق الجواد القيوي، ص 100.
آنچه از تاريخ زندگي علي بن ابراهيم در دست است تنها كلام شيخ صدوق در عيون اخبار الرضا است كه به نقل از حمزة بن محمد بن احمد ميگويد: «قال اخبرني علي بن ابراهيم بن هاشم فيما كتب الي السنةسبع و ثلاثمائه» اين عبارت نشان از آن دارد كه علي بن ابراهيم در سال 307 در قيد حيات بوده است و نيز نقل بسيار ثقة الاسلام كليني از علي بن ابراهيم بيانگر آن است كه او در طبقۀ اساتيد كليني جا دارد. از اين رو بايد علي بن ابراهيم را از عالمان نيمۀ دوم قرن سوم تا اوايل قرن چهارم دانست.
در كتب اربعۀ حديثي شيعه 7140 روايت از او نقل شده است كه در اين روايات با تعابيري چون «علي عن أبيه»، «علي بن إبراهيم» و «علي بن إبراهيم بن هاشم» از او ياد شده است.(1)
علي بن ابراهيم؛ شاگرداني همچون محمد بن يعقوب كليني، احمد بن زياد بن جعفر، محمد بن قولويه قمي، محمد بن حسن بن وليد، محمد بن احمد الصفواني، ابوالحسن علي بن بابويه (پدر شيخ صدوق)، ابو محمد حسن بن حمزۀ طبري، محمد بن علي ماجيلويه، احمد بن زياد بن جعفر همداني و... را پرورانده و در دامان اساتيدي همچون ابراهيم بن هاشم، احمد بن محمد بن عيسي، احمد بن محمد بن خالد برقي، هارون بن مسلم، احمد بن اسحاق قمي، ايوب بن نوح، عباس بن معروف و... پرورش يافته است.(2)
ابراهيم بن هاشم از اثرگذارترين اساتيد او به شمار ميرود به گونهاي كه تنها
شمار روايات علي بن ابراهيم از او به 6204 روايت ميرسد.(1)
او كتابهاي متعددي داشته كه در كتب فهارس از آنها ياد شده است. از جملۀ آنها ميتوان به كتابهاي اختيار القرآن، كتاب الانبياء، كتاب التفسير، كتاب الناسخ و المنسوخ، التوحيد والشرك، فضائل اميرالمؤمنين، المغازي، قرب الاسناد و...(2)اشاره كرد.
از مجموعۀ آنچه گفته شد برميآيد، علي بن ابراهيم از جمله مشايخ شيعه است كه در پيمودن مسير پيشرفت دانش حديث در شيعه تأثير فراوان نهاده و در اين راه گامهاي بلندي برداشته است.(3)
تا چهارم هجري ، ص 337 ؛ مدرس تبريزي، محمد علي، ريحانۀ الادب في التراجم المعروفين بالكنيۀ و اللقب، ج 4، ص 488.
كهنترين كتابهايي كه از وجود تفسير در ميان كتابهاي علي بن ابراهيم گزارش ميدهند رجال نجاشي و فهرست طوسي است كه ضمن شرح حال رجالي علي بن ابراهيم با عبارت «له كتاب التفسير»(4)خبر از وجود چنين كتابي دادهاند.
1) همان.
2) براي اطلاع بيشتر ر .ك: النجاشى، احمد بن على، پيشين، ص 260 ؛ المامقاني، عبدالله، تنقيح المقال في علم الرجال، ج 2، ص 260.
3) براي اطلاع بيشتر ر .ك: تفضلي، آذر؛ فضائلي جوان، مهين، فرهنگ بزرگ اسلام و ايران از قرن اول
4) النجاشى، احمد بن على، همان، ص 197 ؛ الطوسى، محمد بن الحسن، الفهرست، همان، ص 115.
62 نسخۀ خطي از اين كتاب موجود است كه كهنترين آن نگاشته شده در سال 872 هجري قمري است. اين نسخ خطي هماكنون در كتابخانههاي آستان قدس رضوي (مشهد)، سپهسالار (تهران)، مدرسۀ فيضيه (قم)، مدرسۀ زنگنه (همدان)، مدرسۀ غرب (همدان)، مرعشي (قم)، آستان عبد العظيم حسني (ري)، مدرسۀ صدر (بابل)، گلپايگاني (قم)، دانشگاه تهران (تهران)، شيخ حيدر علي مؤيد (قم)، مجلس شوراي اسلامي (تهران)، دانشكدۀ الهيات (مشهد)، وزيري (يزد)، خانقاه احمديه (شيراز)، ملي تهران، عبد الحميد مولوي (مشهد)، مدرسۀ امام صادق (قزوين)، مدرسۀ صدر (اصفهان)، مدرسۀ عبد الرحيم خان (يزد)، فرهنگ (رشت)، ملك (تهران)، عبد الحميد مولوي (مشهد) و امام جمعه (زنجان)، نگهداري ميشوند.(1)
تفسير علي بن ابراهيم كه در اصل نام آن كتاب التفسير بوده، همانسان كه نجاشي از آن ياد كرده است، بنابر نقل شيخ آقا بزرگ تهراني(2)داراي دو چاپ سنگي در ايران در قطع رحلي است كه يكي در سال 1313 هجري و ديگري همراه با تفسير منسوب به امام حسن عسكري در سال 1315 هجري به چاپ رسيده است.
چاپ ديگر اين كتاب چنانچه از تاريخ مقدمۀ آن برميآيد حدود سال 1386 هجري در شهر نجف صورت گرفته كه در دو جلد با قطع وزيري همراه با تقريظ آقا بزرگ تهراني و مقدمۀ طيب جزائري است كه همين چاپ در قم از سوي مؤسسۀ دارالكتاب لطباعة و النشر افست شده است.
چاپ ديگر تفسير علي بن ابراهيم در سال 1412 هجري با حروفچيني
جديد در بيروت منتشر شد كه در اين چاپ مقدمۀ جزائري از ابتداي كتاب حذف و اندك تعليقاتي در حد توضيح برخي از لغات و ارائۀ آدرس آيات و... بر آن افزوده شده است.
كتاب تفسير منسوب به علي بن ابراهيم شهرت بسياري نزد علماي شيعه دارد(1)كه اين شهرت برخواسته از بزرگي و جلالت شأن مؤلف آن است. در طول قرنهاي متمادي اين كتاب مرجع و منبعي براي ساير دانشمدان پس از خود قرار گرفت چنانچه از قرن 5 به بعد، كه يك قرن پس از تأليف كتاب از سوي قمي است، ردّ آن را در ساير كتب ميتوان ديد. در قرن 5 شيخ طوسي در دو كتاب تهذيب الاحكام(2)و التبيان(3)خود به نقل از تفسير علي بن ابراهيم روايت كرده است؛ در قرن 6 در كتابهاي مجمع البيان(4)، اعلام الوري(5)و مناقب آل ابي طالب(6)در نقل روايات به آن ارجاع شده است؛ در قرن 7 ابن طاووس در دو كتاب خود سعدالسعود(7)
. السعود للنفوس منضود، ص 78-83.
و فرج المهموم(8)از آن روايت كرده است؛ در قرن 8 شهيد اول در1) در فصل قبل به سخنان برخي از دانشمندان دربارة كتاب اشاره شد.
2) الطوسى، ابو جعفر محمد بن الحسن، التهذيب الاحكام، ص 4.
3) الطوسى، ابو جعفر محمد بن الحسن، التبيان في تفسير قرآن، همان، ج 3، ص 297
4) ٤. الطبرسي، ابو علي الفضل بن الحسن، مجمع البيان في تفسير القرآن، ج 7، ص 241 و ج 10 ، ص 254.
5) الطبرسي، ابو علي الفضل بن الحسن، اعلام الوري بالاعلام الهدي، ص 11 و 150.
6) ابن شهرآشوب، محمد بن علي ، مناقب آل أبي طالب ج 1، ص 12 ؛ همان، ج 2، ص 119 ؛ همان،ج 3، ص 236 ؛ همان، ج 4، ص 160، 250 و 421 ،215 ،178 ،
7) ابن طاووس الحسني الحسيني، رضي الدين ابو القاسم علي بن موسي بن جعفر بن محمد ، سعد
8) ابن طاووس الحسني الحسيني، رضي الدين ابو القاسم علي بن موسي بن جعفر بن محمد، فرج المهموم في تاريخ علماء النجوم، ص25.
القواعد و الفوائد(1)در قرن 9 كفعمي در المصباح(2)در قرن 10 در كتابهاي تأويل الايات الظاهره(3)و نيز عوالي اللئالي(4)و در قرن 11 و 12 در كتابهاي قصص جزائري؛ بحارالانوار، وسائل الشيعه، البرهان و نورالثقلين(5)- به نقل از تفسير علي بن ابراهيم روايت شده است.(6)
نقلهاي كتب مذكور گاهي با نقل تفسير علي بن ابراهيم موجود، همخوان نيست. اين تفاوتها-كه تعداد آن اندك هم نيست- بيشتر در كتابهايي همچون تأويل الايات الظاهره، تهذيب الاحكام، مجمع البيان و... به چشم ميخورد و اين سؤال را در ذهن ايجاد ميكند كه آيا تفسير موجود همان كتاب التفسير- تأليف علي بن ابراهيم است يا خير؟
با تورق تفسير منسوب به علي بن ابراهيم درمييابيم كه اين كتاب از دو بخش مقدمه و متن تشكيل شده است كه در ادامه به هر دو بخش به تفكيك پرداخته خواهد شد.
1) الشهيد الاول، ابو عبد الله محمد بن مكي عاملي، القوائد و الفوائد في الفقه و الاصول و العربيه ، تحقيق السيد عبد الهادي الحكيم، ج 2، ص 52.
2) ٢. الكفعمي، تقي الدين ابراهيم بن علي بن الحسن بن محمد العاملي، المصباح، ص 296،. 517 و 770.
3) ٣. الحسيني الأسترآبادي الغروي ، علي، همان ، ص 30،6 و در اين كتاب 62 روايت به ،119 ،98،112نقل از تفسير علي وجود داردكه در ادامه به آن پرداخته خواهد شد.
4) ابن ابو جمهور، محمد بن علي بن ابراهيم الاحسائي، همان، ص 51،.439 -121 -111 -110 ،101.
5) در كتب مذكور به وفور به نقل از تفسير علي بن ابراهيم روايت شده است.
6) برگرفته از : سيستاني، محمد رضا، وسائل الانجاب الصناعية دراسة فقهي ه، ص 546 ، با بررسي و تكميل.
مؤلف مقدمۀ كتاب را ابتدا با حمد و ثناي پروردگار و درود بر پيامبر و آل پاكش آغاز كرده است و ضمن بيان حديث ثقلين و نيز آياتي از قرآن كه بيانگر هدايتگري قرآن و مبيّن بودن پيامبر است، به جايگاه و اهميت والاي تمسك به قرآن و اهل بيت براي رسيدن به فلاح و رستگاري اشاره كرده است. در بخش بعد ويژگيهاي قرآن را برشمرده و بيان كرده است(1)كه قرآن ناسخ و منسوخ- محكم و متشابه، تأخير و تقديم و... دارد كه براي شناخت و تفسير آنها بايد به اهل بيت رجوع كرد و سپس به تفصيل براي اثبات بيان خود نمونههايي از ناسخ و منسوخ، محكم و متشابه و... آورده است.(2)
از جمله مطالبي كه مؤلف در مقدمه با بيان يك مثال قرآني به آن پرداخته است، ميتوان به موارد ذيل اشاره كرد:
1ـ ناسخ و منسوح؛
2ـ محكم و متشابه؛
3ـ عام و خاص؛
4ـ تقديم و تأخير؛
5ـ منقطع و معطوف؛
6ـ قرار گرفتن حرفي به جاي حرف ديگر؛
7ـ آنچه از قرآن به خلاف آن چيزي است كه نازل شده است؛
8ـ آيات تحريف شده؛
9ـ آنچه لفظش جمع است و معناي واحد از آن افاده ميشود و نيز بر عكس؛
10ـ افعال ماضي كه بيانگر مستقبل هستند؛
11ـ آياتي كه نيمي از آن در يك سوره و كامل آن در سورهاي ديگر است؛
12ـ آياتي كه نيمي از آنها منسوخ است و نيم ديگر متروك؛
13ـ آنچه تأويلش در تنزيلش است؛
14ـ آنچه تأويلش همراه با تنزيلش است؛
15ـ آنچه تأويلش بعد از تنزيلش است؛
16ـ آنچه متفق اللفظ و مختلف المعنا است؛
17ـ رخصت بعد از عزيمت؛
18ـ رخصتي كه صاحب آن مختار به ترك و يا اخذ آن است؛
19ـ رخصتي كه ظاهرش بر خلاف باطن آن است؛
20ـ آنچه لفظ خبر را دارد اما معنايش حكايت است؛
21ـ آنچه خطاب به پيامبر است اما مراد از آن امت است؛
22ـ آنچه كه خطاب به قومي است اما مراد اصلي قوم ديگري بوده است.(1)
مؤلف هر يك از موارد فوق را توضيح داده و با ذكر نمونههايي از آيات، وجود آن را در قرآن اثبات كرده است. برخي از توضيحات مؤلف بدون ذكر منبع است كه به نظر ميرسد عقيدۀ خود اوست و در برخي نيز به روايات استناد نموده است.(2)
مؤلف در ادامۀ مقدمه مدعي است كه آياتي از قرآن در مقام ردّ فرقههاي گوناگون نازل شدهاند، به نمونههاي زير توجه كنيد:
1ـ ردّ زنادقه؛
2ـ ردّ ثنويه؛
3ـ ردّ بت پرستي؛
4ـ ردّ دهريه؛
5ـ ردّ منكران ثواب و عقاب؛
6ـ ردّ منكران معراج و اسراء؛
7ـ ردّ منكران رؤيت؛
8ـ ردّ منكران بهشت و دوزخ؛
9ـ ردّ مجبره؛
10ـ ردّ معتزله؛
11ـ ردّ منكران رجعت؛
12ـ ردّ كساني كه خداوند را توصيف ميكنند.(1)
ذيل اين عناوين نيز با ذكر مثالهاي قرآني و بعضاً تبيين آن با روايات قائل آن است كه قرآن دربردارندۀ تمامي اين مطالب است.
در ادامه مؤلف بيان ميدارد كه قرآن ترغيب، ترهيب و قصص(2)را نيز شامل ميشود.
پس از اين توضيحات با ذكر سند «حدثني ابوالفضل العباس بن محمد بن القاسم بن حمزة بن موسي بن جعفر قال حدثنا ابوالحسن علي بن ابراهيم قال حدثني ابي...» آيۀ بسم الله الرحمن الرحيم را تفسير ميكند كه اين در واقع عبارت آغازين تفسير است.(3)
كتاب موجود تفسيري است به زبان عربي و كامل كه از ابتدا تا به انتهاي قرآن و تمامي سورهها را دربرگرفته است اما تمامي آيات را به تفكيك تفسير نكرده بلكه اكثر آيات را در هر سوره تفسير كرده است و در واقع آياتي را كه ذيل آن تفسيري يافته، آورده است.
در چاپ دو جلدي اين كتاب، جلد اول از سورۀ حمد تا سورۀ اسراء و جلد دوم از سورۀ كهف تا سورۀ ناس را دربرگرفته است. ترتيب سور مطابق با ترتيب مصحفهاي موجود و نام سورهها نيز همانند نامهاي مصاحف موجود آمده است.
شيوۀ تفسيري مؤلف «اثري» است و ذيل هر آيه، روايت مرتبط با آن را آورده است. ناگفته نماند كه اين تفسير يك تفسير اثري محض نيست بلكه اجتهادات و نظرات تفسيري در كنار روايات و آميخته با آنها مجموعهاي است كه تفسير آيات را رغم ميزند. در واقع بايد گفت متن تفسير متشكل است از:
1ـ آيات؛
2ـ روايات؛
3ـ نظرات تفسيري و اجتهادي.
با بررسي دقيقتر كتاب درمييابيم كه بخش عمدۀ مطالب مذكور، به نقل از علي بن ابراهيم و يا مؤلفي است كه نگارندۀ كتاب است. از اين رو سه بخش يادشده، به يكي از اين دو تن بازميگردد. و نمودار فرضي محتواي كلي كتاب به شكل زير خواهد بود:
(تصوير)
نمودار فوق نشان ميدهد، تفسير حاضر دربردارندۀ دو بخش اجتهادي و مأثور است كه نگارنده، آن را با توجه به ديدگاهها و روايات منقول از علي بن ابراهيم، ساير مشايخ و نيز نظرات و ديدگاههاي خود گردآورده است. براي اثبات آنچه ذكر شد ساختار اين كتاب را در هر دو بخش مذكور به تفصيل بررسي ميكنيم.
اين بخش از 933 روايت تشكيل شده كه از اين ميان 380 روايت(1)با اسناد
1) در شمارش آماري اين پژوهش آ نچه در تفسير قمي به نقل از معصوم آمده به عنوان يك روايت فرض شده است . از اين رو هر جا نقلي به معصوم نرسد، هر چند علم بر روايت بودن آن باشد، روايت محسوب نشده است . روايات مرسل، مرفوع، معلق و ... و نيز بخ ش هاي مختلف يك روايت كه در قسم ت هاي مختلف كتاب تقطيع شده، يك روايت فرض شد ه و در شمارش لحاظ شده اند.
شناخته شدۀ علي بن ابراهيم كه غالباً از پدرش نقل كرده است، 307 روايت از آنِ ابوالجارود و 255 روايت به نقل از ساير مشايخ حديثي و يا به شكل مرسل و با نقل مستقيم از معصوم است.
در بحث از روايات به چند نكته بايد اشاره كرد:
اول آنكه شمار كثيري از روايات ابوالجارود (302 روايت) با عبارت «و في رواية ابي الجارود» نقل شدهاند و تنها سه روايت(1)از او با سند كامل و به صورت نقل احمد بن محمد همداني از جعفر بن عبدالله از كثير بن عياش از زياد بن منذر (ابوالجارود) است. اين سند همان سند نجاشي و شيخ طوسي به كتاب ابوالجارود است كه در كتب خود بدان اشاره كردهاند.(2)
دوم آنكه پانزده نقل در كتاب با الفاظ «رُوي في الخبر»، «في خبر آخر»، «رُوي»، «روي فيه غير هذا»، «روي غيره» و...(3)آمده است كه به جهت عدم تصريح بر روايت بودن، آنها را در شمار احاديث نگنجانديم.
سوم آنكه از مجموع اين 933 روايت 206 روايت مرسل(4)، 32 روايت موقوف(5)و 15 روايت مرفوع(6)است كه شمار آنها به 253 روايت ميرسد و در واقع، تنها 680 روايت در اين كتاب، با سند كامل آورده شده است و اكثر روايات مرسلِ مذكور، از زبان علي بن ابراهيم نقل شدهاند و در واقع بيشترِ اينگونه روايات را به ظاهر، علي بن ابراهيم به صورت مرسل نقل كرده است.(7)
1) ١. القمي، علي بن ابراهيم، همان، ج 1، ص 110،. 206 و 230.
2) النجاشى، احمد بن على، همان، ص 170 ؛الطوسى، محمد بن الحسن، الفهرست، همان، ص 73.
3) القمي، علي بن ابراهيم، همان، ج 1، ص 101،.416 ،375 ،336 ،329 ،266 ،233 ،172 ،126.
4) همان، ص 44،30 ،25 ،24 ،15 ،11 ،9 ، 129 و... و ج 2، ص 7 ،122 ،101 ... ،58 ،57 ،56 ،48 ،45 و...
5) همان، ج 1، ص 61،،349 ،269 ،153 ،182 ، 341 و ج 2، ص 179
6) براي نمونه نك: همان، ج 1، ص 53،.273 ،231 ،172 ، 160 و... و ج 2، ص 82 ،108.
7) سورة ناس تنها با يك روايت از علي بن ابراهيم تفسير شده و روايات ديگر به كار رفته در تفسير اين سوره از آن ديگر مشايخ است و نيز سور ههايي مانند عصر، عاديات، ليل، تحريم و...
در مجموع بايد گفت سلسلۀ اسناد روايات در بيشتر مواقع يا به علي بن ابراهيم، كه پيشتر شرح حالش گذشت، و يا به واسطۀ ابوالجارود به احمد بن محمد همداني ميرسد.
با مطالعۀ تفسير قمي مشاهده ميشود در ميان آيات و روايات عباراتي است كه با هيچ يك از دو قسم مذكور مرتبط نيست و مؤلف از لسان خود به شرح روايات پرداخته است. در نقل عباراتي اينگونه، نه سندي آمده و نه به منبع و يا مرجعي ارجاع شده است. اين مطالب به دو شكل در تفسير آمدهاند؛ گاه انديشهها و عقيدۀ علي بن ابراهيم و گاه اجتهادات و آراي نگارندۀ تفسير است كه مؤلف با عبارت «قال علي بن ابراهيم» و يا «قال»، ميان كلام و ديدگاه خود با نظرات و اجتهادات علي بن ابراهيم تفكيك كرده است. اينگونه مطالب بسيار متنوع و دربردارندۀ شرح واژگان دشوار، تأويل، سبب نزول، بيان قواعد كلامي و فقهي و... است كه در فصل بعد به تفصيل به آن پرداخته خواهد شد.(1)
حال بايد به شيوۀ مؤلف در تدوين و چينش كتاب بپردازيم تا با سبك تفسيري كتاب آشنا شويم. اما پيش از پرداختن به شيوۀ مؤلف، از آن جهت كه از اين پس از ابوالجارود بسيار سخن خواهد، بهتر است ابتدا به شرح حال او بپردازيم و سپس با سخن از سبك مؤلف بحث را ادامه دهيم.
زياد بن منذر ابوالجارود همداني خارفي اعمي- كسي است كه فرقۀ
1) فصل سوم اين نوشته درون شناسي تفسير قمي است كه در آن به تفصيل به محتواي تفسير پرداخته شده است.
جاروديه (زيديه) به او منسوب است. در شمار اصحاب امام باقر و امام صادق قرار دارد و مروان بن معاويه و علي بن هاشم بن بريد از او روايت كردهاند. كوفي الاصل است و در ابتدا از معتمدان اصحاب امام باقر بوده اما گفته شده پس از خروج زيد انديشهها و عقايدش منحرف شده و بعدها از لسان امام باقر سرحوب(1)نام گرفته و فردي مذموم است.
نجاشي و طوسي در كتب خود اشاره كردهاند كه ابوالجارود صاحب كتاب تفسير قرآن به نقل از امام باقر است.(2)
رجاليان در ميزان اعتماد به روايات او گفتهاند كه عالمان شيعه به آنچه كه او از محمد بن بكر ارجني روايت كرده است اعتماد دارند و از آنچه او به نقل از محمد بن سنان آورده است دوري ميكنند.(3)
از مجموعۀ آنچه بيان شد درمييابيم كه ابوالجارود از جمله كساني است كه در پذيرش رواياتش بايد با احتياط گام برداشت و نميتوان به همۀ آنچه از او نقل شده، اعتماد داشت.
اين تفسير با سورۀ حمد آغاز ميشود. آيه آيۀ آن با كنار هم قرار گرفتن
1) اسم شيطان اعمي سكن البحر، الطوسي، محمد بن الحسن، اختيار معرفة الرجال، همان، ص 229.
2) ٢. النجاشى، احمد بن على، همان، ص 170 ؛الطوسى، محمد بن الحسن، الفهرست، همان، ص 73.
3) براي آنچه در شرح حال ابو الجارود گفته شد، نك : الطوسي، محمد بن الحسن، اختي ار معرف ة الرجال، همان، ص 229 ؛ النجاشى، احمد بن على، همان، ص 170 ؛ الطوسى، محمد بن الحسن،ذالفهرست، همان، ص 73 ؛ ا لطوسى، ابو جعفر محمد بن الحسن ، رجال الشيخ الطوسي ، ص 135 ؛ ابن غضائرى، احمد بن الحسين، رجال ابن الغضائري ، ص 74 ؛ الحلي، ابن داود، همان، ص 455 ؛ الحلي، يوسف بن الحسن، همان، ص 223.
آيات، روايات و سخنان مفّسر، به صورت ممزج و آميخته با هم تفسير ميشود و پس از آن وارد سورۀ بعد ميشود و اين ادامه دارد تا سورۀ ناس كه آخرين سورۀ قرآن است.
گفتني است كه در هر سوره همۀ آيات و نيز هر آيه به طور كامل تفسير نميشود بلكه بيشتر آيات يك سوره، كه از نگاه مؤلف نيازمند تفسير بودهاند، ذكر و شرح ميشوند. البته شيوۀ مؤلف اين نيست كه ابتدا يك آيه را كامل بيان كند و سپس هر روايت را ذيل آن بياورد و بخشهاي مختلف آيه را شرح دهد- بلكه بدون هيچ قاعدهاي هر بخش از آيه كه نيازمند شرح ميداند را تفسير كرده و سپس به سراغ بخش بعدي آيه ميرود؛ به عبارت ديگر:
ـ گاه يك آيه را كامل ذكر و سپس آن را شرح كرده است.
ـ گاه يك آيه را چند بخش نموده و هر بخش را ذكر و تفسير كرده است و سپس بخش بعدي و الخ.
پس از ذكر آيات كه معمولاً با عبارت «و اما قوله» از هم تفكيك ميشوند، روايات، آرا و اجتهادات به تفسير آنها مينشينند. در ابتداي كتاب، تنها شيخِ راويِ روايات علي بن ابراهيم است اما اين روال چندان ادامه نمييابد و از آيۀ 49 سورۀ آل عمران به بعد رواياتي با نقل از غير علي بن ابراهيم ادغام ميشود كه اولين آنها روايت احمد بن محمد همداني به نقل از ابوالجارود است. پس از اين، شيخ روايت، علي بن ابراهيم و يا احمد بن محمد است. اما اين روند نيز نميپايد و از آيۀ 54 سورۀ نساء به بعد شيخ سومي نيز به مجموعۀ ايشان افزوده ميشود و اين روال ادامه دارد به گونهاي كه هرچه از سورههاي ابتدايي قرآن دورتر ميشويم شمار اين مشايخ بيشتر و بيشتر شده و به همان نسبت ميزان نقل از علي بن ابراهيم كاهش مييابد تا جايي كه در برخي سور انتهايي به ندرت از عبارت:
علي بن ابراهيم سخن به ميان ميآيد و يا هيچ نامي از او برده نميشود.(1)
تنها نقل از علي بن ابراهيم نيست كه سير نزولي دارد بلكه تفسير هر آيه با استناد به روايات نيز همين گونه است و هرچه از ابتداي قرآن به انتهاي آن نزديك ميشويم درصد تفسير اجتهادي افزايش مييابد و به جايي ميرسد كه در برخي سورهها حتي يك روايت بيان نشده است و تنها آراي تفسيري مؤلف و يا علي بن ابراهيم است كه مفّسر آياتند.(2)
با نگاهي ژرفتر به اين كتاب به چندين نكته در سبك تفسيري مطالب دستمييابم كه در ادامه به صورت جداگانه به هر يك ميپردازيم.
از جمله نكاتي كه با بررسي تفسير به دست ميآيد اين است كه مؤلف در برخي موارد با استناد به يك روايت شمار كثيري از آيات را تفسير ميكند به اين شكل كه روايت را به بخشهاي مختلف تقسيم و در خلال آيات قسمتهاي مرتبط با آن را ذكر و استفاده ميكند اين شيوه گاه يك سوره را به طور كامل دربرميگيرد به گونهاي كه تفسير يك سوره با استناد به يك روايت آغاز و آيه آيۀ آن از لسان همان روايت شرح ميشود و با پايان يافتن روايت سوره نيز پايان مييابد.
البته در اين ميان گاه از نقلهاي ديگر و يا نظرات و اجتهاداتي به غير از روايت، نيز بهره ميبرد. ليكن پس از اتمام آن نقلهاي معترضه، باز هم با ادامه دادن روايت اول، ادامۀ سوره را تفسير ميكند. براي روشنتر شدن آنچه ذكر شد به مثالهاي زير توجه كنيد:
ـ آيات 122 تا 172 در سورة آل عمران اينگونه تفسير شده است.(1)ابتدا داستان جنگ احد با آية إِذْ هَمَّتْ طائِفَتانِ مِنْكُمْ أَنْ تَفْشَلا آغاز ميشود و حوادث اين غزوه جزء به جزء مفصلاً تعريف شده و در خلال آن آيه به آيه ادامة سوره تفسير ميشود. در اين ميان روايات ابوالجارود(2)و نيز طرح مباحث مربوط به معاني لغت(3)نيز به چشم ميخورد؛ اما هر بار پس از اينگونه مباحث مجدد با عبارات
«رجع الي تفسير علي بن ابراهيم»(4)، «وفي رواية علي بن ابراهيم»(5)و «قال علي بن ابراهيم»(6)داستان ابتدايي، ادامه مييابد. در واقع اين داستان كه خود يك روايت است، در اثر بيان تفسير آيات و روايات ابوالجارود و... دچار انقطاع شده و مؤلف سعي دارد با به كارگيري عبارات واسطهاي قطعات مختلف آن را در ذهن خواننده در كنار هم قرار دهد.
ب) در سورۀ كهف از آيه 9 تا آيۀ 98(7)با نقل روايتي از امام صادق ، سبب نزول سوره به همراه تفسير آيه به آيۀ آن ذكر شده است. اما در بين اين داستان با نقل رواياتي از ابوالجارود(8)، ساير مشايخ،(9)نقلهاي ديگري از علي بن ابراهيم،(10)و تفسير آيات فاصله افتاده است كه مؤلف با عبارات «وقال علي...»(11)،
«فقال ابوعبدالله ...»(1)«فقال الصادق ...»(2)و نيز عباراتي كه نشان از ادامۀ يك مطلب دارد «فلما اخبر...»(3)سعي ميكند اتصال ميان قطعات مختلف اين روايت داستاني را حفظ كند.
موارد ديگري نيز وجود دارد(4)كه با تأمل در مجموع آنها به نظر ميرسد، اين مسأله بيش از هر جا در شأن نزولها و داستانهايي كه چگونگي نزول آيات بيان شده است به چشم ميخورد.
ج) در سورۀ نحل ميخوانيم:
«فإنه حدثني أبي رفعه قال: قال أبوعبدالله لما نزلت... و في رواية أبيالجارود عن أبيجعفر قال: التي نقضت غزلها امرأة من بنيتيم بن مرة يقال: لها رابطة...
رجع إلى رواية علي بن إبراهيم في قوله «أن تكون أئمة هي أزكى من أئمتكم» فقيل: يا بنرسول الله نحن نقرؤها هِي أَرْبى مِنْ أُمَّةٍ قال ويحك و ما أربى و أومأ بيده بطرحها»(5)
در اين نمونه تقطع روايت علي بن ابراهيم با تفسير آية وَ لا تَكُونُوا كَالَّتِي نَقَضَتْ غَزْلَها مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ أَنْكاثاً تَتَّخِذُونَ أَيمانَكُمْ دَخَلاً بَينَكُمْ...(6)از زبان ابوالجارود و سپس ادامة روايت علي بن ابراهيم به روشني پيداست.
با دنبال كردن شمارگان آيات در تفسير قمي درمييابيم كه نگارنده در اكثر موارد ترتيب تفسير آيات در يك سوره را حفظ ميكند لكن در پارهاي از موارد شاهد آنيم كه از اين شيوه عدول شده و يكسري از آيات تفسير نميشوند چنانكه گويي در اين كتاب قصد بر تفسير اين آيات نيست و پس از گذشت چندين آيه ناگهان آيات بر جاي مانده از سابق، ذكر و تفسير ميشوند سپس مجدد تفسير آيات به همان ترتيب سابق ادامه مييابد. مثالهاي زير اين موضوع را به خوبي روشن ميكند؛
الف) ذيل تفسير آيات مربوط به آفرينش حضرت آدم و سجود ملائكه از آيۀ 30 تا 33 سورۀ بقره را تفسير نميكند و داستان را از آيۀ وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ أَبى وَ اسْتَكْبَرَ وَ كانَ مِنَ الْكافِرِينَ(1)آغاز ميكند آيه به آيه پيش ميرود و تا آيۀ فلتقي آدم من ربه...(2)را تفسير ميكند. از اين پس با اينكه انتظار ميرود آيات بعدي تفسير شود ناگاه توضيحي با عبارت «و اما قوله و علم آدم الاسماء كلها»(3)به سراغ سه آيۀ بر جاي ماندۀ سابق ميرود و پس از آن مجدد از آيۀ 40 به بعد با عبارت «و اما قوله يا بنياسرائيل...» تفسير را به ترتيب ادامه ميدهد. حال آنكه در اين ميان نه نقلي از ديگران موجب انقطاع مطالب شده است و نه شرح يكسرهاي آمده است كه نتوان ميان آن، آيات را در جايگاه خود تفسير كرد و در تمامي اين بخش نگارنده تنها با نقل از علي بن ابراهيم به تفسير هر آيه ميپردازد. مهمتر آنكه اين تغيير چينش هيچ كمكي
به فهم آيات نميكند و از اين رو، دليل اين عملكرد به شكل يك پرسش بيپاسخ همچنان باقي است.
ب) نمونۀ ديگر در سورۀ يوسف است كه آيات 5 تا 15 آن از زبان علي بن ابراهيم به ترتيب تفسير شده است(1)و تنها آيۀ 10 بدون تفسير باقي مانده به گونهاي كه به نظر ميرسد علي بن ابراهيم مطلبي دربارۀ اين آيه ندارد كه ناگاه پس از آيۀ 15 آيۀ 10 آمده و به نقل از علي بن ابراهيم تفسير ميشود و سپس از آيۀ 20 به بعد به ترتيب تفسير ادامه مييابد.
ج) نمونهاي ديگر آيات 123 و 128 سورۀ بقره است كه در تفسير ترتيبي از آنها سخن به ميان نيامده و پس از گذشت بسيار و از آيۀ 167 به بعد، ناگاه با عبارت «وفي رواية علي بن ابراهيم قوله ليس لك من الامر شيءٌ...(2)و قوله لقد نصركم الله ببدر...(3)» تفسير اين دو آيه از لسان علي بن ابراهيم بيان ميشود كه در ضمن آن آيۀ 140 نيز از اشاره بيبهره نميماند و سپس از آيۀ 172 به بعد مجدد به ترتيب مصحف باز ميگردد.(4)
د) از ديگر نمونههاي بارز اين بحث سورۀ ضحي است.(5)البته نكتهاي كه در اين قسمت بايد به آن اشاره كرد اين است كه اين بههمخوردن ترتيب آيات در سورههاي جزء سي بسيار بيشتر ديده ميشود چه اينكه در اين سورهها مؤلف بيشتر سعي دارد آيات سورهها را به نقل از چندين تن تفسير كند و به آوردن يك نقل ذيل هر آيه بسنده نميكند از اين رو پس از اتمام قول يك شيخ ذيل چند
آيه، آن آيات را مجدد به نقل از شيخ ديگر تفسير ميكند و اين روند در سورههاي پاياني به كثرت ديده ميشود.(1)بهگونهاي كه در برخي سور كوتاه يكباره پس از اتمام تفسير همۀ آيات، بازگشت به تفسير آيات ابتدايي از سوي ديگر راويان را شاهديم.(2)
با دقت در متن كتاب درمييابيم كه در برخي بخشها از علي بن ابراهيم هيچ نقلي نيامده است و آيات بسياري بدون ارجاع به علي بن ابراهيم تفسير شده و هيچ سخني از او در اين ميان به چشم نميخورد. براي مثال:
الف) آيۀ 103 تا 124 سورۀ بقره (آياتي كه داستان هاروت و ماروت را نقل ميكنند) در اين كتاب تفسير نشده است.(3)
ب) در آيات 128 تا 159 سورۀ بقره كه از تغيير قبله سخن ميگويد هيچ حرفي از نقلها و نظرات علي بن ابراهيم نيست.(4)
ج) از آيۀ 3 تا 40 سورۀ اعراف نيز هيچ روايت تفسيري به نقل از علي بن ابراهيم ديده نميشود و تنها مفّسر آيات، روايات ساير مشايخ است.(5)
د) از انتهاي سورۀ كهف تا آيۀ 16 سورۀ مريم نقلي از علي بن ابراهيم نيامده است.(6)
هـ) جز معدود آياتي از سورۀ عنكبوت ساير آيات اين سوره به نقل از غير علي بن ابراهيم تفسير شده است.(1)
و) سورۀ انشقاق تنها تا آيۀ ششم از تفسير علي بن ابراهيم بهره برده و ساير آيات خالي از تفسير يا نقل او است.(2)
نمونههايي از اين دست بسيار است. در نگاه ابتدايي به نظر ميرسد مؤلف در اين آيات، روايت و يا نظري از علي بن ابراهيم نيافته است و ناگزير يا آيات را اصلاً ذكر نكرده و يا تنها از نقلهاي سايرين در تفسير آيات بهره جسته است؛ اما با قراين ديگرِ متني در اين تئوري كمي ترديد ميشود، قرايني كه نشان از گزينشي عمل كردن مؤلف دارد. بنگريم:
يقول الله: هُمْ لِلْكُفْرِ يوْمَئِذٍ أَقْرَبُ مِنْهُمْ لِلْإِيمانِ يقُولُونَ بِأَفْواهِهِمْ ما لَيسَ فِي قُلُوبِهِمْ وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما يكْتُمُونَ(3)و في رواية علي بن إبراهيم قوله: لَيسَ لَكَ مِنَ الْأَمْرِ شَيءٌ أَوْ يتُوبَ عَلَيهِمْ أَوْ يعَذِّبَهُمْ فَإِنَّهُمْ ظالِمُونَ(4)، و قوله: وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللَّهُ بِبَدْرٍ وَ أَنْتُمْ أَذِلَّةٌ(5)قال أبوعبدالله : ما كانوا أذلة و فيهم
رسول الله و إنما نزل: «لقد نصركم ببدر و أنتم ضعفاء»(1)
همانطور كه در نمونۀ ياد شده ديده ميشود مؤلف پس از آيۀ 167 نقل ميكند كه در روايت علي بن ابراهيم آيات 123 و 128 نيز تفسير شدهاند و پس از آن با استفاده از يك سبب نزول غير مسند آيات 140، 172، 173، 165 همين سوره تفسير ميشود و در ادامه مجدد آيات 161، 169 و 170 اين سوره به نقل از علي بن ابراهيم ميآيند و از آيۀ 180 به بعد باز هم به ترتيب و نظم سابق، هر آيه در جايگاه خود تفسير ميشود.
پرسشي كه اينجا طرح ميشود اين است كه آيا ممكن است ساير آياتي كه تفسير نشدهاند نيز همانند اين دو آيه از سوي علي بن ابراهيم تفسير شده باشند و مؤلف، آنها را نياورده باشد؟
و قوله مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيينَّهُ حَياةً طَيبَةً(2)قال: القنوع بما رزقه الله. ثم قال: فَإِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيطانِ الرَّجِيمِ(3)قال الرجيم أخبث الشياطين فقلت له و لم سمي رجيما؟ قال لأنه يرجم.(4)
در اين نقل عبارت «فقلت له...» نشان از آن دارد كه پيشتر بايد روايتي بيان
شده باشد كه اين عبارت ادامۀ آن است، حال آنكه قبل از اين مطلب تفسير اجتهادي آيات را شاهديم و روايتي نقل نشده است.
«قال علي بن إبراهيم في قوله... قال الآيات أميرالمؤمنين و الأئمة ، و قوله كُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَيرَها لِيذُوقُوا الْعَذابَ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَزِيزاً حَكِيماً فقيل لأبيعبدالله كيف تبدل جلود غيرها؟ قال أرأيت لو أخذت لبنة فكسرتها و صيرتها ترابا ثم ضربتها في القالب أ هي التي كانت، إنما هي ذلك، وحدث تفسيرا آخر و الأصل واحد، ثم ذكر المؤمنين...»(1).
عبارت مؤلف نشان از آن دارد كه در تفسير قمي حديث ديگري نيز كه هممضمون روايت ياد شده است، وجود داشته كه به دليل يكي بودن محتواي آنها مؤلف آن را نقل نكرده است و به ذكر يكي از آن دو بسنده نموده است.
با قراين يادشده، اين احتمال قويتر ميشود كه مؤلف قسمتهايي از تفسير علي بن ابراهيم را در كتاب خود نقل نكرده است. فتأمل.
پركاربردترين كلمه كه مؤلف براي تفكيك يك مطلب از مطلب بعدي به كرّات از آن استفاده ميكند واژۀ «قال» است. با كنار هم قرار گرفتن اين كثرت استعمال اقوال و نقلهاي متعدد، يافتن مرجع ضمير اين فعل بسي دشوار ميگردد
1) همان، ص 149.
تا جايي كه با نگاه اجمالي به يك عبارت، يافتن قائل آن تقريباً ممكن نخواهد بود و لازمۀ فهم آن دقت در مطالب گذشته است كه گاهي خواننده را چندين صفحه به عقب باز ميگرداند.
گاه اين فعل در كنار فاعل خود مينشيند كه بارزترين شكل آن پس از نقل يك روايت، با سندي به جز «حدثني ابي...»، سند معروف علي بن ابراهيم، است. در واقع مؤلف با عبارت «و قال علي بن ابراهيم...» رجوعي دوباره به نقل از علي بن ابراهيم دارد. شايد بتوان گفت كه اين تنها جايي است كه نگارنده، فاعل قال را بارز ميكند و تكليف خواننده در مراجعه به متن مشخص ميشود.(1)
... 9 ،6 ، 329 ، ...؛ و ج 2، ص 5 ،323 ،... ،289 ،288 ،... ،117 ،116 ، بن ابراهيم، همان، ج 1، ص 13
323 و... ،319 ،316 ،... 99 ،93
استعمال ديگر اين فعل پس از آيات و هنگام شروع تفسير آنها است. آنگاه كه تفسير يك آيه، با نظر و ديدگاه شخصي و بدون استناد به روايت صورت گرفته باشد كه فعل قال در اين هنگام نشان از مفّسري دارد كه رأي و تفكرش، تفسيرگر آيه است.(2)
10 و... ،9 ، 48 ...؛ و ج 2، ص 5 ،47 ،46 ، ج 1، ص.
گاهي به جاي فعل «قال» از واژۀ «يقول» استفاده ميشود. اين شيوه بيشتر هنگامي است كه روايتي با سند ابوالجارود در متن به كار رفته باشد در اين هنگام وقتي ديدگاه ابوالجارود و يا توضيح او مطرح ميشود و يا بخشهاي مختلف روايت از لسان او آورده ميشود مؤلف اكثراً از لفظ «يقول» استفاده ميكند(3)
434 و... ،407 ،393 ،391 ،382 ،377 ،375 ،369 ،186.
و گاهي نيز «قال» به كار ميبرد كه شمار آن اندك است.1) ١. استعمال اين واژه به اين شكل در جاي جاي تفسير به چشم مي خورد. براي نمونه نك : القمي، علي
2) اين نوع استعمال از قال صفحه به صفحه در كتاب موجود به چشم مي خورد. براي نمونه نك : همان،
3) براي نمونه نك : همان، ج 1، ص 101،،41 ،40 ،33 ،22 ،9 ، 145 و ... ج 2، ص 6 ،139 ،136 ،127،183 ،144 ،143 ،138 ،128 ،120 ،109 ،108 ،105 ،101 ،98 ،93 ،92 ،91 ،77 ،76 ،69 ،67 ،51
نكتۀ مهم ديگري كه با بررسي متن به دست ميآيد به كار بردن 24 روايت با نقل از راويان سني است. اين نوع روايات دو دستهاند.
دستۀ اول: رواياتي كه با نقل علي بن ابراهيم از پدرش آمدهاند كه خود دو گونهاند:
الف) تمامي راويان سند سنّياند، مانند:
«و أما قوله وَ إِنْ كانَ ذُو عُسْرَةٍ فَنَظِرَةٌ إِلى مَيسَرَةٍ(1)فإنه حدثني أبي عن السكوني، عن مالك بن مغيرة عن حماد بن سلمة، عن جذعان عن سعيد بن المسيب عن عائشة آنها قالت: سمعت رسول الله يقول...»(2)
البته به نظر ميرسد اين روايت به دليل نقل مستقيم ابراهيم بن هاشم از سكوني مرسل باشد، اما راوياني كه در سند از آنها نام برده شده همه سنّياند يا مانند:
«و قوله وَ لَمَّا ضُرِبَ ابْنُ مَرْيمَ مَثَلًا إِذا قَوْمُكَ مِنْهُ يصِدُّونَ(3)قال فإنه حدثني أبي عن وكيع، عن الأعمش عن سلمة بن كهيل عن أبي صادق عن أبي الأعز عن سلمان الفارسي رضي الله عنه قال بينما رسول الله جالس في أصحابه...»(4)
ب) برخي از راويان سند سنّياند، مانند:
«و حدثني أبي عن النوفلي عن السكوني عن أبي عبد الله قال قال أميرالمؤمنين من السحت ثمن الميتة...»(1).
به نقل از نوفلي و سكوني سه روايت ديگر نيز ذكر شده است.(2)و يا مانند اين روايت:
«فإنه حدثني أبي عن القاسم بن محمد عن سليمان بن داود المنقري عن سفين(3)بن عيينة عن الزهري عن علي بن الحسين قال: قال يوما يا زهري من أين جئت...»(4).
دستۀ دوم: رواياتي كه به غير از اسناد علي بن ابراهيم با نقل از راويان سنّي همراهند مانند:
1.«حدثنا أحمد بن علي قال حدثني الحسين بن أحمد عن أحمد بن هلال عن عمر الكلبي عن أبي الصامت قال قال أبوعبدالله : إن الليل و النهار»(5).
2.«حدثنا أبو القاسم الحسيني قال حدثنا فرات بن إبراهيم عن محمد بن إبراهيم عن محمد بن الحسين بن إبراهيم عن علوان بن محمد قال حدثنا محمد بن معروف عن السندي عن
الكلبي عن جعفر بن محمد في قوله كَلَّا إِنَّ كِتابَ الفُجَّارِ لَفِي سِجِّينٍ قال».(1)
3.«حدثنا أبوالعباس(2)قال حدثنا محمد بن أحمد قال حدثنا إبراهيم بن هـاشـم عن النوفلي عـن السكوني عن جعفر بن محمد عن أبيه عن آبائه قال: قال أميرالمؤمنين ...»(3).
4.«حدثنا سعيد بن محمد عن بكر بن سهل، عن عبدالغني، عن موسى بن عبدالرحمن عن ابنجريح عن عطا عن ابنعباس في قوله قُلْ يا محمد ما أَسْئَلُكُمْ عَلَيهِ مِنْ أَجْرٍ»(4).
5.«حدثنا سعيد بن محمد قال حدثنا بكر بن سهل قال حدثني عبدالغني بن سعيد قال حدثنا موسى بن عبدالرحمن عن مقاتل بن سليمان عن الضحاك عن ابنعباس في قوله».(5)
اين دو سند اخير با هم 14 بار(6)در كتاب تكرار شدهاند و طريق ثابت مؤلف به روايات ابنعباس به شمار ميروند،.
جالب اينكه هيچ منبع شيعي با اين دو طريق از روايات ابنعباس سخن
1) القمي، علي بن ابراهيم، همان، ج 2، ص 410.
2) مراد از او محمد بن جعفر الرزاز است كه در فصل چهار م در بحث از مشايخ به آن پرداخته خواهد شد.
3) القمي، علي بن ابراهيم، همان، ج 1، ص 316.
4) همان، ص 215.
5) القمي، علي بن ابراهيم، همان، ج 1، ص 399.
6) همان، ص 267،. 433 و 454 ،421 ،415 ،414 ،410 ،402 ،401 ،269.
نگفته است. و اين سند تنها در طرق اهل سنت موجود است.(1)
اهل سنت از ابن عباس روايت شده است؛ نك : مركز تحقيقات كام پيوتري علوم اسلامي، سي دي
187 عنوان كتاب، در 442 جلد، از 90 مؤلف، و نيز مركز معجم فقهي آيت ،2/ جامع الاحاديث نور 5
الله علعظمي گلپايگاني، معجم فقهي، نسخۀ سوم.
مؤلف مقيد است هر جا به نقل روايات از غير علي بن ابراهيم ميپردازد حتماً با عباراتي همچون «رجع الي تفسير علي بن ابراهيم»، «وفي رواية علي بن ابراهيم»، «قال علي بن ابراهيم»، «رجع الي رواية علي بن ابراهيم»، «في حديث علي بن ابراهيم» و...(2)پس از پايان نقل قول قبلي، اين خروج از نقل علي بن ابراهيم را گوشزد شود. اين تقيد تا حدي است كه حتي اگر يك جا به كثرت روايات ديگر مشايخ را با روايات علي بن ابراهيم ادغام كرده است نيز پس از هر روايت بازگشت مجدد به نقل علي بن ابراهيم را با عبارات فوق الذكر يادآور ميشود تا اين تفكيك را پايبندانه و متعهدانه به خواننده بنماياند.(3)
نشد كه مؤلف از شيوة خود عدول كند به جز بخش خاصي كه در ادامه بيان شده است.
اما عجيب آنكه اين شيوه از آيۀ 39 سورۀ انعام تا 25 سورۀ انفال(4)يكباره تغيير ميكند و در اين فاصله حتي يك بار نيز پس از نقل روايات ساير مشايخ با عبارات واسطهاي ميان سخن علي بن ابراهيم و آنان تفكيك نميكند.
در آيۀ 25 سورۀ انفال بازگشتي به شيوۀ سابق خود دارد اما تا پايان اين سوره جسته و گريخته بدون هيچ ضابطهاي در برخي موارد به دلخواه يادآور
1) با جست و جو در ميان كتب شيعي چنين طريق از ابن عباس يافت نشد و با اين طريق تنها در ميان
2) براي نمونه نك : القمي، علي بن ابراهيم، همان، ج 1، ص 111،،271 ،270 ،168 ،162 ،116 ،113273 و... ،169 ، 79 76 ،66 ، 278 و...؛ ج 2،.
3) اين نوع عملكرد در جاي جاي تفسير قمي به چشم مي خورد و در بررسي ما حتي يك مورد يافت
4) القمي، علي بن ابراهيم، همان، ج 1، ص 270 - 260.
بازگشت به نقل علي بن ابراهيم شده و در برخي ديگر هيچ نشاني از اين انفصال و اتصال نيست اما از سورۀ توبه به بعد مجدد به شيوۀ ابتدايي خود باز ميگردد و جالب آنكه همانند سابق با همان تعهد و پاي بندي تا انتهاي كتاب پس از نقل از هر شيخ بازگشت به تفسير علي بن ابراهيم را يادآور ميشود. حال آنكه با بررسي اين 387 آيه هيچ تفاوت خاصي در اشخاص مشايخ، نوع روايات، چينش و نحوۀ بيانِ مطالب نقل شده و يا شرحها و... به چشم نميخورد و روند تفسير همسان با ابتداي كتاب است.
در آخر بايد گفت كه دليل اين تغيير شيوه، از جمله پرسشهاي بزرگ بيپاسخ اين پژوهش است.
از ديگر عبارات پركاربرد نزد مؤلف جملاتي چون: «وقد كتبنا خبر...»، «وقد ذكرناه خبره...»، «و قد كتبناه خبره...»، «كتبنا خبرهم...»، «نكتب خبره في...»، «نذكره في...»، «فسرناها...»، «وقد كتبت هذه...» و...(1)است كه در واقع نويسنده با اين عبارات ميان مطالب سابق و لاحق پيوند زده است. براي مثال:
الف) در سورۀ آل عمران ميخوانيم:
إِذْ قالَتِ الْمَلائِكَةُ يا مَرْيمُ إِنَّ اللَّهَ يبَشِّرُكِ بِكَلِمَةٍ مِنْهُ اسْمُهُ الْمَسِيحُ عِيسَي ابْنُ مَرْيمَ وَجِيهاً فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ مِنَ الْمُقَرَّبِينَ(2)أي ذا وجه و جاه و نكتب مولده و خبره في سورة مريم»(3). با اين عبارت نويسنده بيان كرده است كه داستان ولادت حضرت
عيسي را در سورۀ مريم مفصل بيان خواهد كرد و از اين رو ديگر در اين قسمت از اين داستان سخن نگفته است.
ب) در سورۀ نمل هنگام تفسير آيۀ 7، سخن از آشنايي حضرت موسي با شعيب است و چون مؤلف در سورۀ قصص يك بار بدان پرداخته است براي ممانعت از تكرار مينويسد:
و قوله إِذْ قالَ مُوسى لِأَهْلِهِ إِنِّي آنَسْتُ ناراً أي رأيت ذلك لما خرج من المدائن من عند شعيب، فكتب خبره في سورة القصص(1).
ج) در سورۀ اعراف سخن از فرستاده شدن حضرت نوح به سوي قومش است حال ببينيم مؤلف در تفسير اين اتفاق چه مينويسد:
«و قوله لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً إِلى قَوْمِهِ(2)نكتب خبر نوح و هود و صالح و شعيب في سورة هود إن شاء الله تعالى»(3).
د) در بحث از عالم ذر ذيل تفسير آيه و اذا اخذ الله الميثاق...(4)ميخوانيم:
«فَاشْهَدُوا وَ أَنَا مَعَكُمْ مِنَ الشَّاهِدِينَ(5)و هذه مع الآية التي في سورة الأحزاب في قوله وَ إِذْ أَخَذْنا مِنَ النَّبِيينَ مِيثاقَهُمْ وَ مِنْكَ وَ مِنْ نُوحٍ(6)الآية، و الآية التي في سورة الأعراف قوله: وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ
ذُرِّيتَهُمْ(1)قد كتبت هذه الثلاث آيات في ثلاث سور».(2) هـ) در جايي ديگر مؤلف ضمن بيان شأن نزول آيۀ 161 سورۀ آل عمران ميگويد:
«و أما قوله وَ ما كانَ لِنَبِي أَنْ يغُلَّ وَ مَنْ يغْلُلْ يأْتِ بِما غَلَّ يوْمَ الْقِيامَةِ فإن هذه نزلت في حرب بدر، و هي مع الآيات التي في الأنفال في أخبار بدر، و قد كتبت في هذه السورة مع أخبار أحد، و كان سبب نزولها أنه...».(3)
از آنچه گفته شد برميآيد، نويسنده، كه به محتواي كتاب مسلط است، سعي داشته ترتيبي منطقي به نگارش خود دهد و مطالب خود را از ابتدا تا به انتهاي كتاب، با چينشي منظم، به دور از تكرار و مرتبط با هم تنظيم كند.
شيوۀ ديگر مؤلف در تنظيم ساختار كتاب آوردن چند وجه تفسيري از يك آيه به نقل از افراد مختلف است. اين نوع عملكرد همزمان با ادغام نقلهاي ساير مشايخ با نقل علي بن ابراهيم آغاز ميشود و رفته رفته به ويژه در جلد دوم كتاب، به همان ميزان كه ادغام نقلها كثرت مييابد، آمار اين نوع عملكرد نيز افزون ميگردد.
ثمرۀ اين نوع نگارش، قياسي است كه ناخودآگاه در ذهن خواننده شكل ميبندد؛ چه اينكه به گاه مطالعۀ تفسير يك آيه با مشاهدۀ نقلهاي متعدد ذيل آن
ذهن هر خوانندهاي به دنبال تحليل و مقايسۀ تفاوت ميان آنها خواهد بود تا در ميان اقوال، يك قول را ترجيح دهد. كاري كه نويسنده خود، انجام نداده است و پس از بيان وجوه مختلف ذيل يك آيه بيهيچ نقد و بررسي و يا ترجيحي به سراغ آيۀ بعد رفته است. با مطالعۀ چند نمونه، آنچه گفته آمد روشنتر خواهد شد(1): در اكثر موارد مؤلف دو يا سه تفسير از يك آيه ارائه ميدهد كه نميتوان هيچ يك را با ديگري متضاد فرض كرد بلكه هر يك در مقام بيان وجهي از تفسير است و اكثر آنها يكي در مقام تأويل و ديگري در مقام تفسيرند.
در سورۀ مائده ذيل تفسير آيۀ سوم ابتدا مؤلف بخشي از آيه را تفسير ميكند سپس با نقلي از ابوالجارود قسمتي از همان آيه مجدد تفسير ميشود و باز هم با نقل از علي بن ابراهيم باري ديگر همان عبارت تفسير ميشود بنگريم:
«و أما قوله فَمَنِ اضْطُرَّ فِي مَخْمَصَةٍ غَيرَ مُتَجانِفٍ لِإِثْمٍ فهو رخصة للمضطر أن يأكل الميتة و الدم و لحم الخنزير، و المخمصة: الجوع. و في رواية أبيالجارود عن أبيجعفر في قوله غَيرَ مُتَجانِفٍ لِإِثْمٍ، قال يقول غير متعمد لإثم، و قال علي بن إبراهيم في قوله: غَيرَ مُتَجانِفٍ لِإِثْمٍ أي غير مائل في الإثم...».(2)
ذيل آيۀ اول سورۀ مائده روايتي از امام صادق آمده كه بيان ميدارد منظور از «عقد» خلافت امير المؤمنين است و ضمن آن سبب نزول آيه را بيان ميكند. اين در حالي است كه قبل از آن در حديثي منقول از علي بن ابراهيم عقود، به «عهود» تفسير شده بود.
«فإنه حدثني أبي عن النضر بن سويد... عن عبد الله بن سنان عن أبيعبد الله قوله أَوْفُوا بِالْعُقُودِ قال: بالعهود. و أخبرنا الحسين بن محمد بن عامرعن المعلى بن محمد البصري عن ابن أبيعمير عن أبيجعفر الثاني في قوله يا أَيهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَوْفُوا بِالْعُقُودِ قال: إن رسول الله عقد عليهم لعلي بالخلافة في عشرة مواطن، ثم أنزل الله يا أَيهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَوْفُوا بِالْعُقُودِ التي عقدت عليكم لأميرالمؤمنين و قال علي بن إبراهيم...».(1)
البته در نمونۀ مذكور يك روايت در مقام تأويل است و روايت ديگر در مقام تفسير و شايد بتوان گفت منافاتي با هم ندارند؛ اما آنگاه كه دو نقل با هم متفاوت باشند در ترجيح آنها با مشكل روبهرو ميشويم بنگريم:
«و قال علي بن إبراهيم في قوله إِنَّا جَعَلْنا ما عَلَى الْأَرْضِ زِينَةً لَها(2)يعني الشجر و النبات و كلما خلقه الله في الأرض لِنَبْلُوَهُمْ أي نختبرهم أَيهُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا وَ إِنَّا لَجاعِلُونَ ما عَلَيها صَعِيداً جُرُزاً(3)يعني خرابا و في رواية أبيالجارود في قوله تعالى صَعِيداً جُرُزاً أي لا نبات فيها»(4).
در نمونۀ فوق تفسير اجتهادي از «صعيداً جرزاً» ارائه شده يكي به نقل از علي بن ابراهيم و ديگري ابوالجارود.
آيۀ چهاردهم سورۀ جاثيه نمونهاي ديگر است كه در آن عبارت ... للذينَ لا يرجون ايام الله دو گونه تفسير شده است:
«و قوله قُلْ لِلَّذِينَ آمَنُوا يغْفِرُوا لِلَّذِينَ لا يرْجُونَ أَيامَ اللَّهِ قال يقول لأئمة الحق لا تدعوا على أئمة الجور حتى يكون الله... حدثنا أبو القاسم قال حدثنا... عن أبيعبدالله في قول الله عزّوجلّ قُلْ لِلَّذِينَ آمَنُوا يغْفِرُوا لِلَّذِينَ لا يرْجُونَ أَيامَ اللَّهِ قال قل للذين مننا عليهم بمعرفتنا أن يغفروا للذين لا يعلمون فإذا عرفوهم فقد غفروا لهم»(1).
در سورۀ واقعه آيات 39 و 40 به دو شكل تفسير شدهاند كه هر دو در واقع تأويل محسوب ميشوند:
«أخبرنا أحمد بن إدريس قال حدثنا... سمعت أبا سعيد المدائني يسأل أباعبدالله عن قوله عزّوجل ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِينَ وَ ثُلَّةٌ مِنَ الْآخِرِينَ قال: ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِينَ حزقيل مؤمن آل فرعون و ثُلَّةٌ مِنَ الْآخِرِينَ علي بن أبيطالب و قال علي بن إبراهيم... ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِينَ قال من الطبقة الأولى التي كانت مع النبي و ثُلَّةٌ مِنَ الْآخِرِينَ قال بعد النبي من هذه الأمة»(2).
ذيل تفسير آيۀ 8 و 9 سورۀ تكوير ميخوانيم:
«و قال علي بن إبراهيم في قوله وَ إِذَا الْمَوْؤُدَةُ سُئِلَتْ بِأَي ذَنْبٍ قُتِلَتْ قال كانت العرب يقتلون البنات للغيرة، فإذا
كان يوم القيامة سئلت المؤودة بأي ذنب قتلت و قطعت، أخبرنا أحمد بن إدريس قال حدثنا... عن أبيجعفر في قوله وَإِذَا الْمَوْؤُدَةُ سُئِلَتْ بِأَي ذَنْبٍ قُتِلَتْ قال من قتل في مودتنا...».(1)
نمونههايي از اين دست بسيار است به ويژه هرچه به سور انتهايي قرآن نزديكتر ميشويم تعدد نقلها و نيز تفاوت نقلها افزايش مييابند.(2)
حال پس از بيان شيوۀ مؤلف در چينش مطالب به درونشناسي كتاب تفسير قمي مينشينيم تا به دست آيد كه اين كتاب از چه محتوايي تشكيل شده است و چه نكاتي را در دل خود جاي داده است.
از آيۀ 50 سورۀ شوري تا آيۀ 7 سورۀ ممتحنه يعني سورههاي زخرف، دخان، جاثيه، احقاف، محمد، فتح، حجرات، ق، ذاريات، طور، نجم، قمر، الرحمن، واقعه، حديد، مجادله و حشر كه در مجموع 835 آيه را در برميگيرند، هيچ ذكري از ابوالجارود و روايات او نيست.(3)
آنچه گفته آمد شيوۀ مؤلف در چينش مطالب است كه از بررسي كتاب به دست آمد. در فصل بعد به بررسي محتوايي مطالب تفسير ميپردازيم تا با در كنار هم قرار دادن شيوۀ چينش مطالب كتاب و محتواي آنچه به دست ما رسيده است، بتوانيم با اين كتاب تفسيري دقيقتر آشنا شويم.
گفتار اول: تفسير قرآن به قرآن
گفتار دوم: كاربرد تأويل در تفسير قمي
گفتار سوم: كاربرد علوم قرآني در تفسير قمي
گفتار چهارم: مباحث موضوعي در تفسير قمي
از جمله مهمترين منابع ما براي يافتن محتواي تفسير قمي، مقدمۀ آن است. مقدمۀ كتاب تابلويي از متن است و مؤلف در آن ضمن بيان خطبۀ مفصل خود، محتواي آنچه نگاشته را در يك دستهبندي اعلام ميدارد. او در مجموع قرآن را مشتمل بر 50 نوع دانسته و سپس به ذكر نمونهاي براي هر يك پرداخته است كه برخي از اين انواع در محدودۀ علوم قرآني، برخي مشتمل بر تأويل و تنزيل، برخي دربردارندۀ مباحث كلامي و فقهي و نيز ساير علوم مرتبط با قرآن و... است. حال وارد متن ميشويم تا با نگاهي درونشناسانه، مصاديق آنچه در مقدمه ادعا شده و نيز ساير مطالبي كه با تتبع در محتواي كتاب به دست ميآيد را، به بررسي بنشينيم.
از تتبع در تفسير قمي درمييابيم كه يكي از ويژگيهاي آن كمك گرفتن از ساير آيات در تفسير يك آيه است به عبارتي ديگر مفّسر با تعاضد و همياري ديگر آيات سعي بر تبيين آيۀ مورد نظر دارد. همان شيوهاي كه تفسير الميزان بدان شهره است.
برخي از نمونههاي اين شيوۀ تفسيري در كتاب حاضر، سرمنشأ روايي دارند و با تكيه بر روايات آيهاي دليل آيۀ ديگر قرار ميگيرد و ديگر موارد با اجتهاد
علي بن ابراهيم و يا مؤلف، آيات در كنار هم به تفسير يكديگر ميپردازند.
اينك به ذكر مواردي از اين دست مي پردازيم؛
الف) آيۀ إِنَّمَا الصَّدَقاتُ لِلْفُقَراءِ وَ الْمَساكِينِ وَ الْعامِلِينَ عَلَيها وَ الْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ وَ فِي الرِّقابِ وَ الْغارِمِينَ وَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ ابْنِ السَّبِيلِ فَرِيضَةً مِنَ اللَّهِ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيم(1)در سورۀ توبه با كمك آيۀ 273 سورۀ بقره با نقل مرسلي از امام صادق تبيين ميشود.
«... و بين الصادق منهم فقال الفقراء هم الذين لا يسألون و عليهم مئونات من عيالهم و الدليل على أنهم هم الذين لا يسألون قول الله في سورة البقرة لِلْفُقَراءِ الَّذِينَ أُحْصِرُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ لا يسْتَطِيعُونَ ضَرْباً فِي الْأَرْضِ يحْسَبُهُمُ الْجاهِلُ أَغْنِياءَ مِنَ التَّعَفُّفِ تَعْرِفُهُمْ بِسِيماهُمْ لا يسْئَلُونَ النَّاسَ إِلْحافاً »(2).(3)
ب) گاهي كنار هم قرار گرفتن دو آيه به معناي مفّسر بودن يكي براي ديگري است:
«و قوله وَ الَّذِينَ اسْتَجابُوا لِرَبِّهِمْ(4)قال في إقامة الإمام وَ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ أَمْرُهُمْ شُورى بَينَهُمْ(5)أي يقبلون ما أمروا به و يشاورون الإمام فيما يحتاجون إليه من أمر دينهم كما قال الله وَ لَوْ رَدُّوهُ إِلَى الرَّسُولِ وَ إِلى أُولِي الْأَمْرِ مِنْهُمْ »(6).(7)
ج) گاه نيز در تأويل آيهاي به آيات ديگر استدلال ميشود براي نمونه به آياتي كه از سور مختلف براي تأييد تأويل آيۀ سورۀ مؤمنون به كار رفتهاند، توجه كنيد:
و لو اتبع الحق اهواءهم... قال الحق رسول الله... قد جائكم... [نساء/ 170]... وَ يسْتَنْبِئُونَكَ [يونس/ 53] أي يا محمد أهل مكة في علي أَحَقٌّ هُوَ إمام هو قُلْ إِي وَ رَبِّي إِنَّهُ لَحَقٌّ [يونس/ 53] أي لإمام، و مثله كثير و الدليل على أن الحق «رسول الله و أميرالمؤمنين قول الله عز وجل و لو اتبع رسول الله أميرالمؤمنين قريشا لفسدت السماوات و الأرض و من فيهن، ففساد السماء إذا لم تمطر و فساد الأرض إذا لم تنبت و فساد الناس في ذلك».(1)
نمونههاي تفسير قرآن به قرآن در اين كتاب بسيار است.(2)ما در اينجا به ذكر همين چند مورد بسنده كرديم.
از جمله ويژگي بارز تفسير قمي اشتمال بسيار زياد آن بر تأويل است به گونهاي كه در يك نگاه اجمالي به كتاب آن را مملو از روايات و انديشههاي
تأويلي مييابيم.
در مفهوم تأويل سخن فراوان است اما براي شروع بحث و توضيح اينكه مراد ما از تأويل در اين فصل چيست بهتر آن است كه آن را به اجمال تعريف كنيم.
مراد ما از تأويل در تفسير، اشاره به يكي از شيوههاي به كار رفته در تفسير قرآن است كه به گونهاي مصداق بيروني در گذرگاه زماني و نيز باطن آيات را شامل ميشود كه بحث از آن گسترده است و مجالي ديگر ميطلبد.
نگارندۀ تفسير قمي در مقدمۀ كتاب مفهوم تأويل را در مقابل تنزيل قرار داده و نوشته است:
«فالقرآن منه... و منه ما تأويله في تنزيله، و منه ما تأويله مع تنزيله، و منه ما تأويله قبل تنزيله، و منه ما تأويله بعد تنزيله...».(1)
و سپس مينويسد:
«و أما ما تأويله في تنزيله فكل آية نزلت في حلال أو حرام مما لا يحتاج فيها إلى تأويل... و أما ما تأويله مع تنزيله فمثل قوله أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ
و أما ما تأويله قبل تنزيله فالأمور التي حدثت في عصر النبي مما لم يكن عند النبي فيها حكم... و أما ما تأويله بعد تنزيله فالأمور التي حدثت في عصر النبي و بعده من غصب آل محمد حقهم...».(2)
از آنچه گفته شد برميآيد كه به عقيدۀ مؤلف چهار نوع تأويل وجود دارد كه اين چهار نوع در مجموع دربرگيرندۀ تمامي آيات محكم و متشابه خواهند بود.(1)
بحث از ولايت امير مؤمنان و ائمۀ اطهار شاكلۀ اصلي تأويل در اين كتاب را رقم ميزند و شايد به جرأت بتوان گفت كه بيش از 90 درصد از تأويلها حول همين محور ميگردد.(2)نقلهاي تأويلي در كتاب حاضر، دو گونه اند:
گونۀ اول: تأويلهايي كه منشأ روايي دارند و منقول از روايات علي بن ابراهيم، ابوالجارود و يا ساير راويانند.
گونۀ دوم: تأويلهايي كه ريشه در انديشههاي مفّسر دارند كه اين نوع تأويلات، يا تفكرات و انديشههاي شخص علي بن ابراهيم است و يا از زبان شخص مؤلف جاري ميشوند.
شمار تأويلات مسند در تفسير قمي بسيار است و آنچه مهم مينمايد، غلبۀ آمار روايات تأويلي ساير راويان و مشايخ بر روايات منقول از علي بن ابراهيم است. با بررسي متن به دست ميآيد كه اكثر تأويلاتي كه مسند نقل شدهاند از آن مشايخي هستند كه در كنار علي بن ابراهيم از ايشان نقل شده است. در واقع اگرچه روايات، آرا و انديشههاي علي بن ابراهيم در مجموع شماري بيش از ساير نقلها دارد اما آمار روايات تأويلي او به تنهايي، مغلوب روايات تأويلي
منقول از ساير مشايخ خواهد بود.(1)در يك كلام اگر با بياني نموداري آمار روايات تأويلي را به تصوير بكشيم با شكل زير روبهرو خواهيم شد:
(تصوير)
اين دسته از روايات گاه با سند كامل نقل ميشوند و گاه به صورت مرسل. به نمونههاي زير توجه كنيد:
آيات شش و هفت سورۀ حمد با 5 روايت تأويلي به نقل از علي بن ابراهيم تفسير شدهاند به نمونههايي از آنها دقت كنيد:
[1] قال و حدثني أبي عن حماد عن أبيعبدالله في قولهاهدنا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ قال هو أميرالمؤمنين و معرفته و الدليل... و في قوله الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ قال [2] و حدثني أبي عن القاسم [القسم] بن محمد عن سليمان بن داود المنقري عن جعفر [حفص] بن غياث قال وصف أبوعبدالله الصراط فقال: ألف سنة صعود و ألف سنة هبوط و ألف سنة حدال.
[3] و عنه عن سعدان بن مسلم عن أبيعبدالله قال
1) اين ادعا با آماري كه از روايات تأويلي در پاورق يها داده شده است به وضوح اثبات مي شود.
سألته عن الصراط فقال هو أدق من الشعر و أحد من السيف... قال [4] و حدثني أبي عن حماد عن حريزعن أبيعبدالله أنه قرأ اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ صراط من أنعمت عليهم غير المغضوب عليهم و لا الضالين قال: المغضوب عليهم النصاب و الضالين اليهود و النصارى. [5] و عنه عن ابن أبيعمير عن ابن أذينة عن أبيعبدالله في قوله غير المغضوب عليهم و لا الضالين قال المغضوب عليهم النصاب، و الضالين الشكاك و الذين لا يعرفون الإمام...(1).
از جمله تأويلات مسندي كه به صورت مرسل نقل شدهاند ميتوان به تفسير آيهاي از سورۀ غافر اشاره كرد:
«و قال علي بن إبراهيم في قوله رَبَّنا أَمَتَّنَا اثْنَتَينِ وَ أَحْييتَنَا اثْنَتَينِ ـ إلى قوله ـ مِنْ سَبِيلٍ(2)قال الصادق ذلك في الرجعة...».(3)
و اين روند همچنان در ساير سورهها نيز جاري است و در مجلدات دوم كتاب به ويژه سور پاياني كثرت نيز مييابد و علت آن نيز چيزي جز افزايش شمار نقل از ساير مشايخ نيست.(4)
،12 ، 358 و ج 2، ص 9 ،389 ،387 ،373 ،371 ،368 ،366 ،364 ،360 ،327 ،324 ،317 ،310 ،309
،123 ،111 ،108 ،106 ،105 ،100 ،94 ،93 ،89 ،88 ،81 ،79 ،78 ،60 ،40 ،39 ،35 ،34 ،25 ،21
422 و... ،374 ،322 ،321 ،265 ،254 ،246 ،240 ،220 ،206 ،201 ،183 ،180 ،142 ،124
در ادامه به دو نمونه از نقلهاي ساير مشايخاشاره ميكنيم:
در تفسير سورۀ زمر به نقل از محمد بن ابيعبدالله ميخوانيم:
«قوله وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها(1)حدثنا محمد بن أبيعبدالله قال حدثنا جعفر بن محمد قال حدثني القاسم بن الربيع قال حدثني صباح المدائني قال حدثنا المفضل بن عمر أنه سمع أباعبدالله يقول في قوله وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها قال رب الأرض يعني إمام الأرض، فقلت فإذا خرج يكون ما ذا قال إذا يستغني الناس عن ضوء الشمس و نور القمر و يجتزون بنور الإمام».(2)
به نقل از ابوالجارود در تفسير آخرين آيۀ سورۀ عنكبوت آمده است:
«و في رواية أبي الجارود عن أبيجعفر قال هذه الآية لآل محمد صلي الله عليه وآله و لأشياعهم».(3)
برخي از اين تأويلات مسند نيز حامل معاني دور از ذهن و مشكلي هستند كه پذيرش آنها يا به سختي ممكن است و يا به هيچ وجه قابل قبول نيست،مانند:
در تفسير آيۀ 26سورۀ بقره تأويلي از آيه ارائه شده كه دچار ركاكت معنايي است:
إِنَّ اللَّهَ لا يسْتَحْيي أَنْ يضْرِبَ مَثَلًا ما بَعُوضَةً فَما فَوْقَها قال و حدثني أبي عن النضر بن سويد عن القاسم بن سليمان
عن المعلى بن خنيس عن أبيعبدالله إن هذا المثل ضربه الله لأميرالمؤمنين فالبعوضة أميرالمؤمنين و ما فوقها رسول الله .(1)
تأويل «بعوضه» به امير المومنان و «ما فوقها» به پيامبر از مسائلي است كه پذيرفتني نيست. با بررسي ميان كتب معتبر شيعي اين روايت تنها در دو كتاب نور الثقلين و كنز الدقائق(2)
. الحويزي، عبد علي بن جمعه، همان، ج 1، ص45.
يافت شد كه هر دو جا با استناد به تفسير قميِ موجود، به نقل آن پرداخته بودند و در واقع اين روايت در هيچ كتاب ديگري ذكر نشده و تنها تفسير قمي به نقل از علي بن ابراهيم آن را آورده است.در متن كتاب شاهد تأويلاتي هستيم كه مستند به معصوم نيست و به نقل شخصي مفّسر ميماند. اين نوع تأويلات به دو شكل در متن به كار رفتهاند گاهي با عبارت «قال علي بن ابراهيم» و بيشتر با عبارت «قال» به علي بن ابراهيم ارجاع ميشوند و گاه بدون ارجاع و پس از ذكر آيه با عباراتي همچون «يعني»، «اي» و... ميآيند كه همان عبارات نگارندۀ كتاب است. به ندرت نيز در نقل قولهاي ابوالجارود يا ساير مشايخ عباراتي است كه نشان از كلام خود آنان دارد كه شمار بسيار اندكي از آنها تأويل هستند. براي نمونه به چند مورد از آنها اشاره ميكنيم:
الف) در تفسير سورۀ يونس به نقل از علي بن ابراهيم آمده است:
«قال علي بن إبراهيم في قوله أَثُمَّ إِذا ما وَقَعَ آمَنْتُمْ بِهِ(1)أي صدقتم في الرجعة فيقال لهم آلْآنَ تؤمنون يعني بأميرالمؤمنين وَ قَدْ كُنْتُمْ بِهِ تَسْتَعْجِلُونَ ثُمَّ قِيلَ لِلَّذِينَ ظَلَمُوا(2)آل محمد حقهم...»(3).
ب) در تفسير سورۀ فتح از زبان مؤلف ميخوانيم:
«و قوله هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَ دِينِ الْحَقِّ لِيظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ(4)و هو الإمام الذي يظهره الله على الدين كله فيملأ الأرض قسطا و عدلا كما ملئت ظلما و جورا و هذا مما ذكرنا أن تأويله بعد تنزيله».(5)
ج) در تفسير آخرين آيۀ سورۀ تكوير به نقل از سعيد بن محمد گفته شده است:
«قوله وَ ما تَشاؤُنَ إِلَّا أَنْ يشاءَ اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِينَ قال حدثنا سعيد بن محمد قال حدثنا بكر بن سهل عن عبدالغني بن سعيد عن موسى بن عبدالرحمن عن ابنجريح عن عطا عن ابنعباس في قوله رَبُّ الْعالَمِينَ قال: إن الله عز وجل خلق ثلاثمائة عالم و بضعة عشر عالما خلف قاف و خلف البحار السبعة لم يعصوا الله طرفة عين قط و لم يعرفوا آدم و لا ولده،
كل عالم منهم يزيد على ثلاثمائة و ثلاثة عشر مثل آدم و ما ولد، فذلك قوله إِلَّا أَنْ يشاءَ اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِينَ»(1).
نمونههايي از اين دسته فراوانند اما نكتهاي كه وجود دارد، اين است(2)
،392 ،315 ،314 ،313 ،306 ،203 ،289 ،269 ،244 ،238 ،227 ،230 ،228 ،227 ،226 ،210 ،230
،131 ،119 ،108 ،107 ،99 ،91 ،68 ،66 ،61 ،60 ،59 ،57 ،55 ،43 ،42 ، 412 و ج 2، ص 35 ،415
.429 ،323 ،322 ،311 ،276 ،372 ،262.
كه درصد تأويلهاي اجتهادي علي بن ابراهيم بسيار بسيار بيش از ساير مشايخ است و شمار تأويلات مؤلف(3)كمتر از يكسوم تأويلات علي بن ابراهيم است. اما با مطالعۀ عبارات تأويل علي بن ابراهيم و نيز دقت در محتواي ساير روايات به نظر ميرسد نقلهاي علي بن ابراهيم ريشه در رواياتي دارند كه يا علي بن ابراهيم سند آنها را نقل نكرده و يا اينكه در كتاب موجود سند آنها ذكر نشده است براي مثال: آخرين آيۀ سورۀ ملك دو بار تفسير شده است يكبار به نقل از علي بن ابراهيم كه تأويلي بدون سند است و بار ديگر با روايتي از محمد بن جعفر كه اين دو عبارت تقريباً هم مضمونند:قوله أَرَأَيتُمْ إِنْ أَصْبَحَ ماؤُكُمْ غَوْراً فَمَنْ يأْتِيكُمْ بِماءٍ مَعِينٍ قال: أ رأيتم إن أصبح إمامكم غائبا فمن يأتيكم بإمام مثله. حدثنا محمد بن جعفر... قال سئل الرضا عن قول الله عزّوجل قُلْ أَرَأَيتُمْ إِنْ أَصْبَحَ ماؤُكُمْ غَوْراً فَمَنْ يأْتِيكُمْ بِماءٍ مَعِينٍ، فقال ماؤكم أبوابكم أي الأئمة و الأئمة
أبواب الله بينه و بين خلقه فَمَنْ يأْتِيكُمْ بِماءٍ مَعِينٍ يعني بعلم الإمام.(1)
دو دستۀ ديگر از تأويل هستند كه هويتي نيمه مستقل دارند و گاه آنها را در زمرۀ تأويل ميشمارند و گاه نيز با عنواني مستقل از آنها ياد ميشود. اين دو دسته عبارتند از قرائتهاي تفسيري و جري و تطبيق كه در اين كتاب هر دو نوع آنها به كار رفته است.
از ديگر مطالبي كه ريشه در تأويل دارد و از جمله مباحث مطرح در علوم قرآني است، بحث از «جري و تطبيق» است. به اين معنا كه يك مسأله و يا حادثه با معناي آيۀ مورد نظر انطباق كامل دارد و مصداقي از مصاديق آن آيه به شمار ميآيد.(2)
طباطبايي دربارة جري و تطبيق مطالب ديگري نيز دارد آنچه آمد با نگاه به مواردي از الميزان است .
براي اين بحث دربارة الميزان و موارد متعدد آن نك : علامه طباطبايي و حديث (روش شناسي نقد و
فهم حديث از ديدگاه علامه طباطبايي در الميزان).
و تطبيق، همانند تأويل به دو شكل مسند و غيرمسند آمده كه شمار آن نيز اندك است.(3)
اين نوع متون گاه با واژۀ «جرت في...» همراهند و گاه خالي از عباراتي
هستند كه به جري و تطبيق اشاره صريح كند:
إِنَّ الْمُنافِقِينَ فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ نزلت في عبدالله بن أبي و جرت في كل منافق و مشرك.(1) 2. آيۀ 103با دو روايت يكي از ابوالجارود و ديگري از علي بن ابراهيم كه هر دو دربردارندۀ جري و تطبيقند تفسير ميشود:
و في رواية أبيالجارود عن أبيجعفر في قوله قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمالًا الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ هُمْ يحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يحْسِنُونَ صُنْعاً قال هم النصارى و القسيسون و الرهبان و أهل الشبهات و الأهواء من أهل القبلة و الحرورية و أهل البدع و قال علي بن إبراهيم نزلت في اليهود و جرت في الخوارج.(2)
از ديگر ويژگي اين كتاب اشتمال آن بر قرائات تفسيري است كه معصوم براي فهم بيشتر مخاطب از آيه تفسير را با عبارات قرآني در هم آميخته است. اين نوع عملكرد در ميان روايات اين كتاب بسيار است.(3)
اينگونه نقلها بيشتر جنبۀ تأويلي دارند و در شمار تأويلات قرار ميگيرند. نمونههايي از آنها را بنگريم:
فقال أبوعبدالله نزلت هذه الآية هكذا وَ قُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ يعني ولاية علي فَمَنْ شاءَ فَلْيؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْيكْفُرْ إِنَّا أَعْتَدْنا لِلظَّالِمِينَ آل محمد ناراً أَحاطَ بِهِمْ سُرادِقُها(1)
إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِي خُسْرٍ إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا بولاية علي أميرالمؤمنين و تَواصَوْا بِالْحَقِّ ذرياتهم و من خلفوا بالولاية و تواصوا بها و صبروا عليها.(2) 3. آيۀ 24 سورۀ نحل نيز با قرائت تفسيري امام باقر اينگونه تلاوت شده است:
نزلت هذه الآية هكذا «و إذا قيل لهم ما ذا أنزل ربكم في علي قالوا أساطير الأولين». (3)
گاه ديده ميشود كه مؤلف و يا علي بن ابراهيم آيهاي را با تفسير و يا تأويل آن درهم ميآميزند و از آيه قرائتي همچون قرائت تفسيري كه پيشتر ذكر آن گذشت ارائه ميدهند به عبارتي ديگر تفسير ايشان از آيه با عبارات آيه ممزوج شده است مانند:
و قال علي بن ابراهيم في قوله وَ ما جَعَلْنَا الرُّؤْيا الَّتِي أَرَيناكَ إِلَّا فِتْنَةً(1)قال نزلت لما رأى النبي في نومه كأن قرودا تصعد منبره فساءه ذلك و غمه غما شديدا فأنزل الله وَ ما جَعَلْنَا الرُّؤْيا الَّتِي أَرَيناكَ إِلَّا فِتْنَةً لهم ـ ليعمهوا فيها ـ وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِي الْقُرْآنِ كذا نزلت و هم بنو أمية...(2)
وَ قُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ ـ يعني ولاية علي ـ فَمَنْ شاءَ فَلْيؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْيكْفُرْ إِنَّا أَعْتَدْنا لِلظَّالِمِينَ ـ آل محمد حقهم ـ ناراً(3) همانگونه كه مشاهده ميشود اين نوع تفسير همانند قرائت تفسيري معصوم است اما از آن رو كه مفّسر آن را به معصوم منتسب نكرده است با عنواني جداگانه بدان پرداختيم.
گفتني است اينگونه عملكرد از سوي مؤلف بسيار اندك و تنها در حدّ اضافه كردن تك واژهاي به آيه است(4)و بيشتر به نقل از علي بن ابراهيم ديده
ميشود(1)البته با بررسي و نقلهاي كلي به نظر ميرسد كه اين نوع قرائت او ريشه در رواياتي داشته باشد كه سند آنها ذكر نشده است چه آنكه آثار آن در روايات نيز هويداست همانگونه كه در نمونههاي مذكور مشاهده شد.
در اين كتاب تفسيري گونهاي ديگر از تفسير مزجي نيز به چشم ميخورد به اين شكل كه در نقل داستانهاي قرآني با تركيب متناسب آيات و مطالب تفسيري، داستان كاملي از هر واقعه ارائه شده و با ممزج كردن آيات و قطعات مختلف يك داستان روي هم يك داستان با آغاز و خاتمهاي مناسب پديدار ميشود كه نمونههاي آن در بخش داستانهاي قرآني، اخبار پيشينيان و غزوات صدر اسلام در همين نوشته از نظر خواهد گذشت.
همانطور كه از مقدمۀ كتاب برميآيد، تفسير قمي كتابي است مملو از نكات علوم قرآني اما هماهنگ با عقيده و انديشۀ مؤلف؛ بدين معنا كه در خلال تفسير آيات به مباحث كثيري از علوم قرآني پرداخته شده اما تحليل اين مباحث آنگونه صورت گرفته است كه مؤلف بدان باورمند است. براي مثال در اين كتاب از تحريف، نسخ، نزول دفعي و تدريجي، آنچه نشان از توقيفي نبودن ترتيب آيات دارد و... سخن به ميان آمده كه همه و همه حكايتگر چگونگي باور و انديشۀ مؤلف در اينباره است برخي ديگر از مباحث علوم قرآني مطرح در اين كتاب نيز ميتواند منبعي براي رجوع اهل علم باشد. در مجموع اين كتاب به برخي از مباحث علوم قرآني به كرّات پرداخته است كه در ادامه به تفصيل به هر يك ميپردازيم.
1) همان، ص 150،7 و... ،263 ،245 ،234 ،148 ،145 ، 313 و ج 2، ص 125 ،243 ،233 ،217 ،216.
اگر بگوييم كه تفسير قمي به تأويل و نقل اسباب نزول آيات شناخته ميشود، سخن به گزاف نگفتهايم چه اينكه با مراجعه به اين كتاب آثار اين دو شيوۀ تفسيري در جاي جاي آن به فراواني به چشم ميخورد.
به طور كلي اين كتاب منبع خوبي براي يافتن شأن نزولها و سبب نزولهاي آيات است اين اسباب نزول عمدتاً بدون استناد به منبع ذكر شدهاند اما در پارهاي موارد نيز در غالب رواياتي، مستند به يكي از معصومان نقل ميشوند. اينكه چرا از منبعي كه از آن نقل شده، نامي برده نشده است؟ از جمله پرسشهاي اين پژوهش است. با مراجعه به محتواي كتاب به ويژه در بحث از داستان جنگها و غزوات پيامبر و آياتي كه متناسب با آنها نازل شدهاند گاه با نقلهاي بسيار طولاني روبه رو هستيم كه يقيناً به نقل از منبعي خاصند كه نامي از آنها در كتاب و يا مقدمه نيست. از آنچه گفته شد برميآيد بررسي اسباب نزول در اين كتاب بايد در دو گونۀ مستقل صورت پذيرد:
در تفسير قمي مجموعاً 34 روايت(1)با محتواي شأن نزول و سبب نزول نقل شده است كه برخي به نقل از علي بن ابراهيم از پدرش و برخي از ساير مشايخ است. براي نمونه به دو مورد از چنين اسباب نزولها اشاره ميكنيم:
الف) تمام سورۀ كافرون تنها با يك روايت از علي بن ابراهيم تفسير شده است كه با پرسشي از امام صادق آغاز ميشود و امام ضمن پاسخ بدان
1) القمي، علي بن ابراهيم، همان، ج 1، ص 75.،249 ،234 ،218 ،217 ،186 ،178 ،142 ،118 ،112 ،82،285 ،248 ، 93 (دو روايت)، 150 ،54 ،32 ، 413 و ج 2، ص 6 ،372 ،325 ،304 ،283 ،282 ،280.454 ،448 ،390 ،367 ،335 ،332
آيه آيۀ سورۀ كافرون را تا به آخر با توجه به سبب نزول آن تفسير ميفرمايد و سپس مؤلف به سراغ تفسير سورۀ نصر ميرود:
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ قُلْ يا أَيهَا الْكافِرُونَ قال حدثني أبي عن محمد بن أبيعمير قال سأل أبوشاكر أباجعفر الأحول عن قول الله تعالى قُلْ يا أَيهَا الْكافِرُونَ لا أَعْبُدُ ما تَعْبُدُونَ وَ لا أَنْتُمْ عابِدُونَ ما أَعْبُدُ وَ لا أَنا عابِدٌ ما عَبَدْتُّمْ وَ لا أَنْتُمْ عابِدُونَ ما أَعْبُدُ فهل يتكلم الحكيم بمثل هذا القول... فسأل أباعبدالله عن ذلك فقال كان سبب نزولها و تكرارها أن قريشا قالت لرسول الله تعبد آلهتنا سنة و نعبد إلهك سنة، و تعبد آلهتنا سنة و نعبد إلهك سنة فأجابهم الله بمثل ما قالوا...»(1).
ب) ضمن روايتي از ابوالجارود سبب نزول دو آيه از سورۀ نساء اينگونه ذكر شده است:
و في رواية أبي الجارود عن أبيجعفر في قوله يا أَيهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا يحِلُّ لَكُمْ أَنْ تَرِثُوا النِّساءَ كَرْهاً(2)فإنه كان في الجاهلية في أول ما أسلموا من قبائل العرب إذا مات حميم الرجل و له امرأة ألقى الرجل ثوبه عليها فورث نكاحها... فلما مات أبوقيس بن الأسلب [أبوقبيس بن الأسلت] ألقى محصن بن أبيقيس ثوبه على امرأة أبيه... فنزل وَ لا تَنْكِحُوا ما نَكَحَ
آباؤُكُمْ مِنَ النِّساءِ إِلَّا ما قَدْ سَلَفَ إِنَّهُ كانَ فاحِشَةً وَ مَقْتاً وَ ساءَ سَبِيلًا(1)فلحقت بأهلها و كانت نساء في المدينة قد ورث نكاحهن كما ورث نكاح كبيثة غير أنه ورثهن عن الأبناء فأنزل الله يا أَيهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا يحِلُّ لَكُمْ أَنْ تَرِثُوا النِّساءَ كَرْهاً...(2)
اين نوع سبب نزولها بسيار بسيار فراوان و معمولاً از علي بن ابراهيم(3)
،291 ،290 ،289 ،283 ،276 ،278 ،271 ،270 ،254 ،249 ،196 ،183 ،170 ،163 ، (دو مورد )، 149
،73 ،59 ،57 ،54 ،45 ، 416 (دو مورد) و ج 2، ص 20 ،411 ،393 ،304 ،303 ،302 ،299 ،297 ،292
،299 ،297 ،290 ،277 ،256 ،202 ،189 ،171 ،170 ،169 ،164 ،163 ،131 ،119 ،93 ،85 ،84 ،83
،449 ،446 ،444، 445 ،430 ،424 ،410 ،384 ،360 ،351 ،349 ،340 ،337 ،336 ،333 ،318 ،300.
هستند اما در برخي موارد با نقلهاي مؤلف نيز روبهرو ميشويم.نكتهاي در خلال بررسي اين روايات به چشم ميخورد و آن اينكه در قسمتي از كتاب به نقلي از علي بن ابراهيم اشاره ميشود كه از زبان او و بدون ذكر سند و يا منبعي، سبب نزول آيات 1 تا 16 سورۀ حشر را شكستن عهدي كه ميان سه قوم از يهود (بنينضير، بنيقريظه، بنيقينقاع) و پيامبر بسته شده بود، ذكر ميكند و عملكرد عبدالله بن أبي و اصحابش و نيز بنينظير را در اين مسأله بيان ميدارد و آيه به آيۀ اين سوره را با اين واقعه تطبيق ميكند در انتهاي كلام علي بن ابراهيم، همانگونه كه پيشتر نيز گفته شد(4)، مؤلف از نقص نقل
علي بن ابراهيم سخن ميگويد و اين نقل را با تتمهاي كه در روايت محمد بن احمد يافته است، كامل ميكند و ميگويد كه نقل محمد بن احمد دقيقاً همسان علي بن ابراهيم است به اضافۀ دنبالۀ آن، كه به نقل از او در كتاب آورده ميشود. اما نكته اينجاست كه نقل محمد بن احمد بر خلاف نقل علي بن ابراهيم با سند همراه است؛ «حدثنا به محمد بن أحمد بن ثابت عن أحمد بن ميثم عن الحسن بن علي بن أبيحمزة عن أبان بن عثمان عن أبيبصير في غزوة بنينضير و زاد فيه...».
نكتۀ ديگر آنكه در ميان نقلهاي مذكور در تفسير ضمن بيان اسباب و شأن نزولها بخشهايي از روايات متواتر يافت ميشود.(1)
. ص 290 و كلام پيامبر 9 با ابوذر، همان، ص 2.
كه در اين كتاب بدون سند در دل نقلها از آنها ياد شده است.نكات مذكور اين فرضيه را تقويت ميكنند كه نقلهاي فراوان و بعضاً طولاني علي بن ابراهيم كه گاه نيز بيشتر به نقلهاي تاريخي ميمانند(2)، بايد ريشه در منابعي داشته باشند كه از سوي علي بن ابراهيم و يا مؤلف بدانها اشاره نشده است(3). فتأمل.
مؤلف تفسير قمي در مجموع مقدمه و متن كتاب دوبار محكم و متشابه را تعريف كرده است. در تعريف محكم حتي مثالهايي كه در متن و مقدمه براي تبيين معناي محكم آورده است با هم يكسانند اما در تعريف متشابه تعريف
يكسان است ولي مثال متن با مقدمه متفاوت است. در هر صورت محكم و متشابه بنا بر باور نگارندۀ اين كتاب به اين معنايند:
«فأما المحكم من القرآن فهو ما تأويله في تنزيله مثل قوله تعالى يا أَيهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَ أَيدِيكُمْ إِلَى الْمَرافِقِ وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ إِلَى الْكَعْبَينِ(1)و مثل قوله حُرِّمَتْ عَلَيكُمْ أُمَّهاتُكُمْ وَ بَناتُكُمْ وَ أَخَواتُكُمْ وَ عَمَّاتُكُمْ وَ خالاتُكُمْ إلى آخر الآية و مثله كثير محكم مما تأويله في تنزيله.(2)
و أما المتشابه فما كان في القرآن مما لفظه واحد و معانيه مختلفة مما ذكرنا من الكفر الذي هو على خمسة أوجه و الإيمان على أربعة وجوه(3)
. كرده است. نيز از وجوه كفر در سورة بقره سخن گفته است. نك: همان، ص 43 و 44.
و مثل الفتنة و الضلال الذي هو على وجوه و تفسير كل آية نذكره في موضعه إن شاء الله تعالى»(4).از نوع كاربرد لفظ محكم و متشابه در مقدمه و متن تفسير علي بن ابراهيم روشن است كه مؤلف از محكم و متشابه معناي كلامي آن را مراد نكرده است و مراد وي از متشابه معناي لفظي آن بوده است.(5)
از نگاه نگارندۀ اين كتاب «محكم» آياتي هستند كه تأويل آنها در تنزيل
آنهاست يعني نص يا ظاهري قوي دارند كه احتمال خلاف آنها بعيد است و «متشابه» آياتي هستند كه معاني مختلفي دارند. از اين رو در متن كتاب هر جا به زعم مفّسر، آيه از محكمات است با عبارات «هي محكمة» «فهو محكم» و «فإنه محكم» از آن ياد ميشود كه با توجه به بيان علامه در الميزان به نظر ميرسد اين ديدگاه با ديدگاه منسوب به شافعي در اين زمينه يكسان باشد. اما از آيات متشابه با عنوان خاصي ياد نميشود و هيچ جاي كتاب موجود عبارتي كه صريح در متشابه بودن يك آيه باشد به چشم نميخورد به نظر ميرسد آنجا كه مفّسر به توضيح معاني يك عبارت ميپردازد(1)، همانگونه كه خود از ايمان و كفر مثال زده است، خودِ اين توضيحات به معناي متشابه بودن آيه باشد(2).
با بررسي بخشهايي كه نويسنده به بحث از محكم و متشابه بودن آيه ميپردازد به نظر ميرسد كه بيان محكم بودن يك آيه و... تنها مختص مؤلف است چه اينكه هم از كلام او در مقدمه و متن برميآيد: «نذكره في موضعه ان شاء الله»(3)، «و مثله كثير نذكره في مواضعه»(4)، «مما ذكرنا من...» و «فما ذكرنا مما...» كه ضماير افعال نشان از تأليف از سوي يك نفر دارند و هم در بررسي متن كتاب تقريباً هر جا سخن از محكم بودن آيهاي است سخن، سخنِ نگارندۀ متن است(5)و الله العالم بالصواب.
اما نكتهاي در كلام مؤلف در تعريف متشابه وجود دارد كه هر چند به بحث از محكم و متشابه مرتبط نيست لكن بسيار اهميت دارد و آن اينكه در تعريف مؤلف از متشابه گفته آمد «اما المتشابه... مما ذكرنا من الكفر الذي علي خمسة أوجه و الايمان علي أربعة وجوه و تفسير كل آية نذكره في مواضعه...»(1)بحث از وجوه ايمان و وجوه كفر همانگونه كه نگارنده گفته است «ذكرنا»، پيشتر در تفسير سورۀ بقره بيان شده است بنگريم:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ الم ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيبَ فِيهِ هُدىً لِلْمُتَّقِينَ(2)قال أبوالحسن علي بن إبراهيم حدثني أبي... و الهداية في كتاب الله على وجوه أربعة فمنها ما هو للبيان للذين يؤمنون بالغيب قال يصدقون بالبعث و النشور و الوعد و الوعيد و الإيمان في كتاب الله على أربعة أوجه فمنه إقرار باللسان قد سماه الله إيمانا و منه تصديق بالقلب و منه الأداء و منه التأييد. الإيمان الذي هو إقرار... (الأول) الإيمان الذي هو... (الثاني) الإيمان الذي هو... (الثالث) الإيمان الذي... فهذه وجوه الإيمان في كتاب الله... قال.... حدثني أبي عن بكر بن صالح عن أبي عمر الزبيري».(3) همانگونه كه مشاهده ميشود كلام مؤلف و علي بن ابراهيم به گونهاي درهم آميخته است كه هر كه به عبارات بنگرد در نگاه ابتدايي از قرينۀ ضمير «حدثني» و «قال» گمان ميدارد كل كلام مختص علي بن ابراهيم است حال آنكه
با عبارت خود مؤلف در تعريف متشابه خلاف آن ثابت ميشود.
در تفسير وجوه كفر نيز عباراتي را شاهديم كه همين خطا را بر ذهن جاري ميسازد:
«قال و حدثني أبي عن ابن أبيعمير عن حماد عن حريز عن أبيعبدالله قال لأن الله عز و جل قد أنزل عليهم في التوراة و الزبور و الإنجيل صفة محمد و صفة أصحاب... فلما بعث الله نبيه بهذه الصفة حسدوه و كفروا به كما قال الله وَ كانُوا مِنْ قَبْلُ يسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذِينَ كَفَرُوا فَلَمَّا جاءَهُمْ ما عَرَفُوا كَفَرُوا بِهِ(1)و منه كفر البراءة... و منه كفر الشرك... و منه كفر النعم... فهذه وجوه الكفر في كتاب الله. قال و حدثني أبي عن النضر بن سويد عن القاسم»(2).
تنها قرينهاي كه در اين عبارات به تفكيك كلام مؤلف و علي بن ابراهيم كمك ميكند لفظ قال است كه پيش از نقل علي بن ابراهيم آمده است.
در كتاب حاضر با دو عبارت از عام و خاص ياد شده است: «لفظه عام و معناه خاص»، و «لفظه خاص و معناه عام» كه همان عبارات به كار رفته در مقدمۀ كتاب است(3)و مؤلف هر يك را با ذكر مصداقي از آيات معنا كرده است.
براي مثال از نگاه مؤلف، آيۀ يا بني اسرائيل أذكروا نعمتي التي انعمت عليكم
و اني فضلتكم علي العالمين(1)داراي لفظ عامي است كه معناي خاص از آن اراده ميشود چه اينكه مراد از فضيلت بنياسرائيل بر عالمين، برتري ايشان نسبت به عالميان زمان خود است. يا در آيۀ من أجل ذلك كتبنا علي بني إسرائيل أنه من قتل النفس بغير نفس أو فساد في الأرض فكأنما قتل الناس جميعاً(2)بنياسرائيل لفظ خاصي است كه در آيه به كار رفته ليكن معناي آيه شامل تمامي مردم ميشود، پس عام است.(3) اين شيوه در تمامي كتاب ساري و جاري است و هر جا به زعم مفّسر آيهاي مشمول قاعدۀ عام و خاص شود از عبارات ياد شده، براي تفسير آن كمك ميگيرد.(4)
با بررسي متن شش بار(5)، با كاربرد مثلي به نقل مرسل از امام صادق برميخوريم كه ميفرمايند:
«قول الصادق : إن الله بعث نبيه باياك أعني واسمعي يا جاره».(6)
از جمله كاربردهاي اين مثل از نظر مؤلف هنگامي است كه آيهاي خطاب به پيامبر نازل شده است ليكن مراد از آن همۀ مردم است در بيان اين
1) بقره/122.
2) مائده/ 32.
3) براي آنچه گفته شد. نك: القمي، علي بن ابراهيم، همان، ج 1، ص 20.
4) براي نمونه نك : القمي، علي بن ابراهيم، همان، ج 1، ص 57،321 ،277 ،270 ،205 ،174 ،133 ،108و.. ،342 ،277 ،274 ،266 ،240 ،237 ،222 ،149 ،124 ، و ج 2، ص103.
5) همان، ج 1، ص 16 و ج 2، ص 18،.373 ،251 ،171 ،147.
6) همان، ج 1، ص 408 ، ج 2، ص 222.
مصاديق با تعبير «مخاطبة للنبي و المعني للناس»(1)ياد ميشود. و مراد مؤلف از به كار بردن هر دو تعبير اين است كه ذكر نام پيامبر و يا خطاب به پيامبر كنايه از تمام مردم است.(2)
نسخ يكي از مباحث علوم قرآني است كه از ديرباز دايرۀ مصاديق آن محل اختلاف ميان دانشمندان اسلامي بوده است، شمار آيات منسوخه از 1 تا 249 آيه اختلاف شده است و در اين بين برخي آمار آن را، 3، 4، 5، 17، 20، 66، 81، 138، 202، 213، 214، 218، 220، 235 و 247 آيه دانستهاند.(3)
مؤلف در مقدمه گاه نسخ را براي حكمي كه در جاهليت بوده است و با آيات قرآني منسوخ شده به كار ميبرد و گاه آيهاي از قرآن را ناسخ آيهاي ديگر ميشمارد.(4)در متن كتاب نيز معمولاً با قرار گرفتن واژههايي چون «نسخت، منسوخه، الناسخ، منسوخ و...»(5)در كنار يك آيه ناسخ و يا منسوخ بودن آن ذكر ميشود.
در تفسير قمي مفّسر تا 21 آيه را در زمرۀ آيات ناسخ و يا منسوخ قرار ميدهد.(6)كه همه از زبان مفّسر و بنا بر اجتهاد او ناسخ يا منسوخ شمرده شدهاند
1) همان، ج 1، ص 408،.410 ،409.
2) همان، ص 408.
3) نك: قاضي زاده، كاظم بينات، ش 10 ، ص 133 ، به ،« پژوهشي دربارة تفسير علي بن ابر اهيم قمي » نقل از اب نجوزي، اب نبارزي، آيت الله خويي در البيان و محمد مرادي در نسخ و زمان و مكان.
4) القمي، علي بن ابراهيم، همان، ج 1، ص 18.
5) در تمامي نمونه هاي مذكور در پاورقي بعدي اين مطلب ديده م يشود.
6) براي نمونه نك : القمي، علي ب ن ابراهيم، همان، ج 1، ص 73،،145 ،140 ،116 ،85 ،81 ،80 ،74 .337 ،307 ،131 ،51 ، 277 و ج 2، ص 26 ،276 ،228 ،219 ،177 ،172 ،169 ،151.
و تنها يك مورد از اين مصاديق مستند به روايتي است از امام باقر :
«فإنه حدثني أبي عن محمد بن أبيعمير عن جميل عن أبيعبيدة عن أبيجعفر قال سألته عن قول الله الم غُلِبَتِ الرُّومُ فِي أَدْنَى الْأَرْضِ(1)قال يا أبا عبيدة إن لهذا تأويلا... قلت أليس الله يقول في بضع سنين و قد مضى للمسلمين سنون كثيرة مع رسول الله و في إمارة أبيبكر و إنما غلبت المؤمنون فارس في إمارة عمر فقال ألم أقل لك إن لهذا تأويلا و تفسيرا و القرآن يا أبا عبيدة ناسخ و منسوخ، أما تسمع قوله لِلَّهِ الْأَمْرُ مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ بَعْدُ يعني إليه المشية...»(2).
البته از معناي عبارات برميآيد مراد امام در اين روايت نسخ به معناي مصطلح امروزي نيست كه عبارت است از:
«هو رفع أمر ثابت في الشريعة المقدسة بارتفاع أمده وزمانه، سواء أكان ذلك الامر المرتفع من الاحكام التكليفية أم الوضعية، وسواء أكان من المناصب الالهية أم من غيرها من الامور التي ترجع إلى الله تعالى بما أنه شارع...».(3)
از نگاه اين كتاب آياتي نيز وجود دارند كه نيمي از آنها نسخ شده و نيم ديگر متروك باقي مانده است در متن كتاب با عنوان خاصي از اينگونه آيات ياد نميشود بلكه تنها آيه را قسمت به قسمت ذكر ميكند و سپس واژۀ «منسوخ» قمستي كه نسخ شده است را مشخص كرد. و براي بخش ديگر آيه مينويسد «لم
ينسخ»(1)به نمونهاي از آنچه گفته شد توجه كنيد:
وَ كَتَبْنا عَلَيهِمْ فِيها يعني في التوراة أَنَّ النَّفْسَ بِالنَّفْسِ وَ الْعَينَ بِالْعَينِ وَ الْأَنْفَ بِالْأَنْفِ وَ الْأُذُنَ بِالْأُذُنِ وَ السِّنَّ بِالسِّنِّ وَ الْجُرُوحَ قِصاصٌ(2)فهي منسوخة بقوله كُتِبَ عَلَيكُمُ الْقِصاصُ فِي الْقَتْلى الْحُرُّ بِالْحُرِّ وَ الْعَبْدُ بِالْعَبْدِ وَ الْأُنْثى بِالْأُنْثى(3)و قوله وَ الْجُرُوحَ قِصاصٌ لم تنسخ».(4)
از ديگر مباحث مطرح در علوم قرآني كه در اين كتاب نيز به كار رفته است، تحريف است كه در مقدمه نگارنده از آن با تعبير «و اما ما هو محرف منه» ياد ميكند و براي آن مصاديقي را ذكر كرده و ميگويد «و مثله كثير نذكره في مواضعه»(5)
آنچه مؤلف در مقدمه با لفظ صريح تحريف از آن ياد كرده نشان از باورمندي او به تحريف به نقصان است نه غير آن، چه اينكه مثالهايي كه در مقدمه گفته آمده نشان از اين مطلب دارند:
و أما ما هو محرف منه فهو قوله ولكن الله يشهد بما أنزل إليك ـ في علي ـ أنزله بعلمه و الملائكة يشهدون(6)
و قوله يا أيها الرسول بلغ ما أنزل إليك من ربك ـ في علي ـ فإن لم تفعل فما بلغت رسالته(1)
و قوله إن الذين كفروا و ظلموا ـ آل محمد حقهم ـ لم يكن الله ليغفر لهم(2)
و قوله و سيعلم الذين ظلموا ـ آل محمد حقهم ـ أي منقلب ينقلبون.(3)
و قوله و لو ترى الذين ظلموا ـ آل محمد حقهم ـ في غمرات الموت(4). (5)
به جز نمونۀ آخر، كه نشان از جابهجايي آيات دارد،(6)مثالهايي ديگر، همه از مصاديق تحريف به نقصان است. از اين رو شايد با تسامح بتوان گفت مراد نگارنده از تحريف تنها تحريف به نقصان باشد و هر جا در كتاب نيز از تحريف آيهاي سخن گفته شده مراد همين باشد.
اما در مقدمه با تعبير ديگري نيز مواجه هستيم: «و اما هو كان علي خلاف ما أنزل الله»(7)كه با بررسي مثالهاي مؤلف به نظر ميرسد يا قرائت تفسيري امام از آيه است و يا از تحريف آيات با جايگزيني الفاظ نشان دارد:
كُنْتُمْ خَيرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ... «كنتم خير أئمة أخرجت للناس...»(8)
... وَ اجْعَلْنا لِلْمُتَّقِينَ إِماماً(1)«... وَ اجْعَلْنا لِلْمُتَّقِينَ إِماماً» لَهُ مُعَقِّباتٌ مِنْ بَينِ يدَيهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ يحْفَظُونَهُ...(2)«له معقبات من خلفه و رقيب من بين يديه...»(3). حال با اين اطلاعات به دست آمده از مقدمه به سراغ متن ميرويم؛ در متن كتاب 11 روايت نقل شده كه نشان از تحريف قرآن دارد.(4)هر يك نقل به لسان مؤلف نيز نشان از تحريف دارد بدون استناد به روايتي.(5)6 عدد از اين روايات به نقل از علي بن ابراهيم، 2 عدد به نقل از محمد بن همام و ابوالجارود و 2 روايت به نقل از مؤلف با تعبير«قال العالم » است.
محتواي روايات در متن كتاب حاكي از وقوع پنج نوع تحريف در كتاب الله است. تحريف به نقصان، تحريف به اضافه، تحريف به جايگزيني الفاظ، تحريف به تغيير اعراب آيه و تحريف به تقدم و تأخر واژههاي آيه. اين مطلب با مشاهدۀ مصاديق روشنتر خواهد شد.
الف) در تفسير آيۀ 29 سورۀ جاثيه از امام صادق روايتي نقل شده كه حكايتگر اشتباه اعرابي در يك واژۀ قرآن است:
«حدثنا محمد بن همام قال حدثنا... عن أبيعبدالله قال قلت: هذا كِتابُنا ينْطِقُ عَلَيكُمْ بِالْحَقِّ، قال له إن الكتاب لم ينطق و لن ينطق و لكن رسول الله هو الناطق بالكتاب قال الله هذا كتابنا ينطق عليكم بالحق فقلت إنا لا نقرؤها هكذا
فقال هكذا و الله نزل بها جبرئيل على محمد و لكنه فيما حرف من كتاب الله».(1)
البته گفتني است كه اين روايت با اين الفاظ، خالي از اشكال نيست و آن اينكه به جاي «قال له» راوي بايد ميگفت «قال لي» فتأمل.
ب) بياني از علي بن ابراهيم بيانگر جايگزيني حرفي از قرآن به جاي حرفي ديگر است:
«قال علي بن إبراهيم و قوله يا أَيهَا النَّبِي جاهِدِ الْكُفَّارَ وَ الْمُنافِقِينَ وَ اغْلُظْ عَلَيهِمْ(2)قال إنما نزلت «يا أيها النبي جاهد الكفار بالمنافقين» لأن النبي لم يجاهد المنافقين بالسيف»(3).
ج) هم چنين در اين باره در تفسير قمي آيۀ چهارم سورۀ نحل از زبان امام صادق به شكل زير قرائت شده است:
«فإنه حدثني أبي رفعه قال قال أبوعبدالله لما نزلت الولاية... و في رواية أبي الجارود عن أبيجعفر ... رجع إلى رواية علي بن إبراهيم... فانه حدثني ابيرفعه قال في قوله أن تكون أئمة هي أزكى من أئمتكم فقيل يا ابن رسول الله نحن نقرؤها هِي أَرْبى مِنْ أُمَّةٍ(4)قال ويحك و ما أربى و أومأ بيده بطرحها»(5).
عجيب اينكه مؤلف هنگام تفسير آيه، با عبارت «و قوله هي ازكي من ائمتكم» از اين آيه تعبير ميكند كه بر خلاف عبارت مصحف كنوني است. گويا مؤلف يقين دارد كه آيه بايد با همان تعبير منسوب به امام قرائت شود.
د) در سورۀ هود آيۀ أفمن كان علي بينة من ربه و يتلوه شاهد منه و من قبله كتاب موسي اماماً و رحمة أولئك يؤمنون به(1)به گونهاي ديگر تلاوت شده است كه نشان از تقدم و تأخر واژههاي مصحف كنوني دارد:
«قال فإنه حدثني أبي عن... عن أبيجعفر قال إنما نزلت أَفَمَنْ كانَ عَلى بَينَةٍ مِنْ رَبِّهِ، يعني رسول الله و يتلوه شاهد منه إماما و رحمة و من قبله كتاب موسى أولئك يؤمنون به فقدموا و أخروا في التأليف»(2).
هـ) در تفسير سورۀ بقره با كلامي از مؤلف روبهرو ميشويم كه پذيرش آن به معناي پذيرش «تحريف به زياده» است:
«و قوله ما نَنْسَخْ مِنْ آيةٍ أَوْ نُنْسِها نَأْتِ بِخَيرٍ مِنْها أَوْ مِثْلِها فقوله ننسها أي نتركها و نترك حكمها فسمى الترك بالنسيان في هذه الآية و قوله أَوْ مِثْلِها فهي زيادة إنما نزل «نأت بخير مثلها»(3).(4)
و) و نيز در روايتي به نقل از «العالم » دربارۀ آيۀ 33 سورۀ آل عمران گفته آمده است:
«و قوله إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِيمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمِينَ... و قال العالم نزل و آل عمران و آل محمد على العالمين فأسقطوا آل محمد من الكتاب»(1).
درباره آنچه مؤلف در مقدمه از آن با تعبير «ما هو محرف منه» ياد كرده و با 5 مثال قرآني آن را تبيين كرده است. شايد بتوان گفت: هيچ يك از زمرۀ تحريف قرآن نيستند بلكه با مراجعه به متن و بررسي صدر و ذيل روايتي كه مؤلف از آن ارادۀ تحريف كرده است، درمييابيم كه چهار مورد(2)از مثالها قرائت تفسيري امام از آيه هستند و يك مورد(3)نيز اصلاً در متن كتاب بدان اشارهاي نشده است گويي مؤلف فراموش كرده است در متن كتاب مصداق خود در مقدمه را تكرار و تبيين كند.
براي نمونه به يك مورد از چهار موردي كه به زعم مؤلف مراد امام اشاره به تحريف قرآن بوده است توجه كنيد:
در مقدمه به عنوان نمونهاي براي تحريف به اين آيه اشاره شده است:
و أما ما هو محرف منه... و قوله و لو ترى الذين ظلموا آل محمد حقهم في غمرات الموت(4). (5)
با مراجعه به متن كتاب دربارۀ اين آيه از سوي امام صادق عباراتي آمده كه مؤلف آن را نشانۀ تحريف فرض نموده است:
1) همان، ص 108.
2) روايت مربوط به آيۀ 166 سورة نساء : همان، ص 166 ؛ آيۀ 168 سورة نساء : همان؛ آيۀ 227 سورة شعرا: همان، ج 2، ص 101 و آيۀ 93 سورة انعام: همان، ج 1، ص 21.
3) ذيل آيۀ 67 سورة مائده هيچ نشاني از آنچه در مقدمۀ تفسير ذكر شده است، وجود ندارد . همان، ج 1، ص 179.
4) انعام/ 93.
5) القمي، علي بن ابراهيم، همان، ج 1، ص 22.
«حدثني أبي عن... أبيعبدالله قال... وَ لَوْ تَرى إِذِ الظَّالِمُونَ ـ آل محمد حقهم ـ فِي غَمَراتِ الْمَوْتِ وَ الْمَلائِكَةُ باسِطُوا أَيدِيهِمْ أَخْرِجُوا أَنْفُسَكُمُ الْيوْمَ تُجْزَوْنَ عَذابَ الْهُونِ قال العطش»(1).
حال آنكه با توجه به عبارات متن كتاب به نظر ميرسد:
1ـ در عبارت مقدمه تصحيف رخ داده است. ولو تري الذين ظلموا؛
2ـ امام در مقام تفهيم بيشتر مطلب به مخاطب است و در واقع اضافۀ «آل محمد حقهم» قرائت تفسيري امام از آيه است.
در مجموع اگر، به باور مؤلف، قرائات تفسيري امامان و برخي از تفسير مزجي مؤلف، علي بن ابراهيم و ساير مشايخ را روي هم بگذاريم، آنچنان كه پيشتر در بحث از قرائات تفسيري گفته آمد، آمار تحريف در اين كتاب بسيار بسيار فراوان خواهد بود.
از ديگر ويژگيهاي نسخۀ موجود تفسير قمي، بيان مطالبي است كه دربردارندۀ عدم باورمندي مفّسر به توقيفي بودن جايگاه آيات است.
الف) و قوله يا أَيهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَخُونُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ وَ تَخُونُوا أَماناتِكُمْ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ(2)نزلت في أبيلبابة بن عبد المنذر فلفظ الآية عام و معناها خاص و هذه الآية نزلت في
غزوة بنيقريظة في سنة خمس من الهجرة، و قد كُتبت في هذه السورة مع أخبار بدر و كانت بدر على رأس ستة عشر شهرا من مقدم رسول الله المدينة و نزلت مع الآية التي في سورة التوبة قوله آخَرُونَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ خَلَطُوا عَمَلًا صالِحاً وَ آخَرَ سَيئاً(1)الآية نزلت في أبيلبابة فهذا دليل على أن التأليف على خلاف ما أنزله الله على نبيه (2).
ب) در نمونهاي ديگر آيهاي از سورۀ اعراف از آنِ سورۀ كهف شمرده شده است:
«فهذا كان سبب نزول سورة الكهف و هذه الآية يسْئَلُونَكَ عَنِ السَّاعَةِ أَيانَ مُرْساها(3)في سورة الأعراف و كان الواجب أن تكون في هذه السورة».(4)
ج) گاه نيز ادعا شده است كه نيمي از يك آيه در سورهاي و نيم ديگر آن در سورهاي ديگر است:
«فإن ذلك نزل لما قالوا لن نصبر على طعام واحد(5)، فقال لهم موسى اهبطوا مصراً فإن لكم ما سألتم(6)، فقالوا إن فيها قوما جبارين و إنا لن ندخلها حتى يخرجوا منها فإن يخرجوا
منها فإنا داخلون(1)فنصف الآية هاهنا و نصفها في سورة البقرة».(2) د) در قسمت ديگري از كتاب، آيۀ 55 و 56 سورۀ بقره پس از آيۀ 155 سورۀ آل عمران ذكر شده است و گفته آمده كه جايگاه اصلي اين دو آيه اينجاست:
وَ إِذْ قُلْتُمْ يا مُوسى لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى نَرَى اللَّهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْكُمُ الصَّاعِقَةُ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ ثُمَّ بَعَثْناكُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ فهذه الآية في سورة البقرة و هي مع هذه الآية في سورة الأعراف فنصف الآية في سورة البقرة و نصفها في سورة الأعراف هاهنا».(3) با بررسي موارد مذكور و نمونههاي ديگر كه در كتاب ذكر شده است(4)، درمييابيم كه بنا بر باور نويسندۀ اين عبارات، جايگاه آيات قرآني توقيفي نيست و ترتيب مصحف كنوني صحيح شمرده نميشود.
مساله توقيفي بودن جايگاه سور و آيات قرآني از جمله مسائلي است كه مربوط به تاريخ جمع قرآن است. گرچه در بحث از توقيفي بودن جايگاه سور اختلاف شده اما چينش و جايگاه آيات در يك سوره اختلافي نيست.(5)
برخي ديگر از عبارات كتاب حكايتگر ترتيب نزول آيات است در اينگونه نقلها مفّسر خبر از همزماني نزول برخي آيات با هم و يا خبر از زمان نزول
آيهاي ميدهد. براي مثال: نزول سورۀ نصر، آخرين روز از ايام تشريق در سال حجة الوداع ذكر شده(1)، يا گفته شده كه آيۀ 3 سورۀ نساء با آيۀ 127 آن همزمان نازل شدهاند البته در كنار آن نيز گفته آمده كه اين دو در واقع يك آيه بودهاند كه نيمي از آيه در ابتداي سوره و نيمِ ديگر 120 آيۀ بعد قرار گرفته است(2). زمان نزول آيۀ 27 سورۀ انفال نيز سال پنجم هجرت ذكر شده است(3)و...
نكتۀ ديگري كه در كتاب در بحث از جمعآوري آيات و سور قرآني بيان شده، ذكر سه روايت در انتهاي كتاب است كه به گونهاي به داستان جمع قرآن پس از پيامبر اشاره ميكند و برخي نيز نشان از دستبري در مصحف كنوني دارند؛مانند:
الف) حدثنا علي بن الحسين... قلت لأبيجعفر إن ابنمسعود كان يمحو المعوذتين من المصحف فقال كان أبي يقول إنما فعل ذلك ابنمسعود برأيه و هما من القرآن (4).
ب) و عنه عن... عن أبيعبدالله قال إن رسول الله قال لعلي يا علي القرآن خلف فراشي في الصحف و الحرير و القراطيس فخذوه و اجمعوه و لا تضيعوه كما ضيعت اليهود التوراة فانطلق علي فجمعه في ثوب أصفر ثم ختم عليه في بيته و قال لا أرتدي حتى أجمعه فإنه كان الرجل ليأتيه فيخرج إليه بغير رداء حتى جمعه، قال و قال رسول الله لو
أن الناس قرءوا القرآن كما أنزل الله ما اختلف اثنان(1).
ج) حدثنا جعفر بن أحمد... عن أبيجعفر قال ما أحد من هذه الأمة جمع القرآن إلا وصي محمد (2).
از اين رو ميتوان گفت اين كتاب از بحث تاريخ جمع قرآن نيز سخن گفته است.
از زبان كتاب حاضر قرآن يكبار به صورت دفعي و بر بيت المعمور و باري ديگر به صورت تدريجي و طي 23 سال بر پيامبر نازل شده است به اين مطلب در سه قسمت از تفسير قمي اشاره شده است كه يكبار آن نقل مرسلي از علي بن ابراهيم و دو بار ديگر نقلهاي غيرمسند نگارندۀ متن است؛
الف) شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ(3)قال و سئل الصادق عن شهر رمضان الذي أنزل فيه القرآن كيف كان، و إنما أنزل القرآن في طول عشرين سنة فقال إنه نزل جملة واحدة في شهر رمضان إلى
البيت المعمور، ثم نزل من البيت المعمور إلى النبي في طول عشرين سنة.(1)
ب) فِي لَيلَةٍ مُبارَكَةٍ إِنَّا كُنَّا مُنْذِرِينَ(2)و هي ليلة القدر أنزل الله القرآن فيها إلى البيت المعمور جملة واحدة ثم نزل من البيت المعمور على رسول الله في طول عشرين سنة.(3)
مؤلف در تفسير سورۀ قدر نيز سخني همسان مطلب اخير بيان ميدارد تنها با اين تفاوت كه طول سالهاي نزول تدريجي را 23 سال قيد كرده است. كه اين ديدگاه همان عقيدۀ علامه طباطبايي است كه در الميزان بدان پرداخته است.
از ديگر خصوصيات تفسير قمي پرداختن به تكواژههاي قرآني و تفسير و تبيين آنها است كه يا از زبان روايات و يا بنا بر انديشهها و نظرات مؤلف و يا علي بن ابراهيم به آنها پرداخته ميشود اين شيوه در جاي جاي نسخۀ موجود و به فراواني به چشم ميخورد. براي مثال با موقوفهاي از ابنعباس تك واژههايي از آيههاي سورۀ قلم تفسير ميشوند: «... فقال الرجل يابنعباس ما الصريم؟ قال الليل المظلم ثم قال لا ضوء له ولا نور... قال الرجل وما التخافت يابنعباس؟ قال يتسارون بعضهم بعضاً لكي لا يسمع احد غيرهم...»
و يا واژۀ «القدوس» از زبان نگارنده به «البريء من الآفات الموجبات للجهل» تفسير ميشود.
واژههاي «مريد، علي حرف، احقاف، ق، اميين، العراء» به ترتيب به «الخبيث،
علي شك،(1)بلاد عاد من الشقوق إلي الأجفر وهي أربعة منازل(2)، جبل محيط بالدنيا من وراء يأجوج ومأجوج(3)، الذين ليس معهم الكتاب(4)، الموضع الذي لاسقف له»(5)تفسير شدهاند.
به بهانۀ آيۀ 15 سورۀ غافر نيز تفسير چند نام از نامهاي قرآني قيامت ارائه شده است:
لِينْذِرَ يوْمَ التَّلاقِ قال: يوم يلتقي أهل السماوات و الأرض و يوم التناد- يوم ينادي أهل النار أهل الجنة أن أفيضوا علينا من الماء أو مما رزقكم الله، و يوم التغابن يوم يعير أهل الجنة أهل النار، و يوم الحسرة يوم يؤتى بالموت فيذبح»(6). با بررسي اين توضيحات و شرح لغات به دست ميآيد كه اكثر آنها از سوي مؤلف بيان شدهاند و نيز مفّسر در اين حوزه بسيار قوي و همچون نويسندگان «معاني القرآن» و «غريب القرآن» ظاهر گرديده است.
در تفسير قمي در حوزۀ مباحث علوم قرآني به مصاديقي از چند مبحث نيز به صورت بسيار گذرا اشاره شده است كه از آن جملهاند: مكي و مدني بودن آيات، فضائل سور، عطف آيه به آيه، مضارع محقق الوقوع، تقديم و تأخير، لهجههاي مختلف در قرآن.
دربارۀ برخي از آيات در تفسير قمي، سخن از مكي يا مدني بودن، به ميان آمده است: اما اين شيوه به ندرت به كار رفته است؛ مكي بودن و نيز زمان نزول آيۀ 77 سورۀ نساء با عبارت «فإنها نزلت بمكةٍ قبل الهجرة» نمايان شده است.(1)دربارۀ آيۀ 216 سورۀ بقره نيز: «نزلت بالمدينه ونسخت آية كفوا أيديكم(2)التي نزلت بمكة»(3)و آيۀ 30 سورۀ انفال نيز با تعبير «فإنها نزلت بمكة قبل الهجرة»(4)در شمار آيات مكي قرار گرفته است.
البته به صورت غير مستقيم و از خلال سبب نزولها و شأن نزولها نيز ميتوان قرينههايي براي مكي و يا مدني بودن آيات يافت اما تعداد نقلهاي صريح اين كتاب از اين 4 نقل تجاوز نميكند. ديگر اينكه مؤلف از بيان مكي و يا مدني بودن آيات استفادۀ تفسيري نكرده است.
از منظر اين كتاب حروف مقطعۀ قرآني حرفي از حروف اسم اعظم خداوند متعالند كه رمزِ ميان خداوند، پيامبر و امام محسوب ميشوند. اين تعريف از حروف مقطعه در آغاز 6 سوره از سور قرآني با تفاوتي اندك از هم ارائه شده است:
«(الم)(5)هو حرف من حروف اسم الله الأعظم المتقطع في القرآن الذي خوطب به النبي و الإمام فإذا دعا به أجيب»(6).
در آغاز سورههاي يونس(1)و شوري(2)نيز همين مضمون با اندكي تغيير تكرار شده است.
آغازگر سورۀ مريم روايتي است كه آيۀ كهيعص را اينگونه تفسير ميكند:
«حدثنا جعفر بن أحمد... عن أبيعبدالله قال هذه كهيعص أسماء الله مقطعة و أما قوله كهيعص قال الله هو الكافي الهادي العالم ذو الأيادي الصابر على الأعادي الصادق ذو الأيادي العظام».(3)
در سورههاي زخرف و شعراء نيز با تعابير «حرف من الاسم الاعظم»(4)و «حرف من حروف اسم الله الاعظم المرموز في القرآن»(5)، از حروف مقطعه ياد شده است.
در مقدمه از اين عنوان با تعبير «المنقطع المعطوف» ياد ميشود و نگارنده در شرح معناي اين اصطلاح ميگويد:
«فهي آيات نزلت في خبر ثم انقطعت قبل تمامها و جاءت آيات غيرها ثم عطف بعد ذلك على الخبر الأول».(6)
در متن كتاب با 16 مورد روبهرو ميشويم كه با عبارتهاي «معطوفة»، «معطوف علي»، «معطوفة علي» و «عطف علي» آيهاي عطف به آيۀ ديگر شمرده ميشود.(1)اين عطفها گاه در يك سوره آيهاي را به آيهاي ديگر مرتبط ميسازد و گاه فراتر رفته است و آيهاي از يك سوره را با آيهاي در سوره اي ديگر معطوف ميداند.
حال نمونههايي را از نظر ميگذارنيم.
الف) در كتاب حاضر، آيۀ 104 سورۀ نساء بر آيۀ 140 سورۀ آل عمران عطف شده است:
و قوله وَ لا تَهِنُوا فِي ابْتِغاءِ الْقَوْمِ فإنه معطوف على قوله في سورة آل عمران إِنْ يمْسَسْكُمْ قَرْحٌ فَقَدْ مَسَّ الْقَوْمَ قَرْحٌ مِثْلُهُ(2)
ب) دو آيه از سورۀ انفال از منظر اين كتاب با وجود اينكه آيات كثيري ميانشان انفصال حاصل كرده است بر هم عطف ميشوند:
إِلَّا مُكاءً وَ تَصْدِيةً(3)فالمكاء التصفير و التصدية صفق اليدين و هذه الآية معطوفة على قوله وَ إِذْ يمْكُرُ بِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا(4)و قد كتبت بعد آيات كثيرة.(5) ج) آيۀ 48 سورۀ عنكبوت نيز معطوف آيۀ 5 سورۀ فرقان شمرده ميشود:
وَ ما كُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتابٍ وَ لا تَخُطُّهُ بِيمِينِكَ إِذاً لَارْتابَ الْمُبْطِلُونَ و هو معطوف على قوله في سورة الفرقان اكْتَتَبَها فَهِي تُمْلى عَلَيهِ بُكْرَةً وَ أَصِيلًا(1) نكتۀ مهمي كه اينجا بايد بدان اشاره كرد اين است كه از مقايسۀ مقدمه و متن كتاب برميآيد مراد مؤلف از به كار بردن عنوان عطف در متن در بسياري از موارد نشأت گرفته از تفكر توقيفي نبودن جايگاه آيات است چه اينكه در مقدمه ذيل عنوان «و أما الآيات التي هي في سورة و تمامها في سورة أخرى» از نمونههايي مثال ميزند كه در متن كتاب آنها را معطوف ناميده است. براي نمونه در مقدمه دربارۀ آيۀ 5 سورۀ فرقان كه پيشتر آمد، اينگونه ميخوانيم:
«و أما الآيات التي هي في سورة و تمامها في سورة أخرى... و منه قوله وَ ما كُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتابٍ وَ لا تَخُطُّهُ بِيمِينِكَ إِذاً لَارْتابَ الْمُبْطِلُونَ فنصف الآية في سورة الفرقان و نصفها في سورة القصص و العنكبوت و مثله كثير نذكره في مواضعه»(2).
در مقدمه و متن تفسير قمي با عنوان «لفظه ماضٍ ومعناه مستقبل» روبهرو ميشويم كه مراد از آن مضارع محقق الوقوع است كه در خلال بررسي چند نمونه معناي آن روشنتر خواهد شد.
الف) وَ إِذْ قالَ اللَّهُ يا عِيسَى ابْنَ مَرْيمَ أَ أَنْتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ اتَّخِذُونِي وَ أُمِّي إِلهَينِ مِنْ دُونِ اللَّهِ(1)فلفظ الآية ماض و معناه مستقبل و لم يقله بعد و سيقوله(2).
ب) وَ بَرَزُوا لِلَّهِ جَمِيعاً(3)معناه مستقبل أنهم يبرزون و اللفظ ماض.(4)
ج) يا وَيلَنا إِنَّا كُنَّا ظالِمِينَ فَما زاَلَتْ تِلْكَ دَعْواهُمْ حَتَّى جَعَلْناهُمْ حَصِيداً خامِدِينَ(5)قال بالسيف و تحت ظلال السيوف و هذا كله مما لفظه ماض و معناه مستقبل.(6)
گفتني است كه اين نوع كاربردها در آيات قرآني پرشمار است اما در اين كتاب تنها ذيل چهار آيه(7)از اين عنوان استفاده شده است.
در تفسير قمي اين عنوان براي دو گونه آيات به كار برده شده است. گونۀ اول آيات ناسخي كه در مصحف كنوني پس از منسوخ خود قرار گرفتهاند، كه با تعابيري چون «فقد قدمت الناسخة علي المنسوخة في التأليف»(8)و «هذه الآية متقدمة علي...»(9)از آنها ياد ميشود كه ريشه در همان تفكر توقيفي نبودن مفّسر
1) مائده/ 116.
2) القمي، علي بن ابراهيم، همان، ج 1، ص 197.
3) ابراهيم/ 21.
4) القمي، علي بن ابراهيم، همان، ج 1، ص 37.
5) انبياء/ 14 و 15.
6) القمي، علي بن ابراهيم، همان، ج 2، ص 43.
7) سه مورد از آن در متن ياد شد براي مورد چهارم نك: همان، ص 225.
8) القمي، علي بن ابراهيم، همان، ج 1، ص 85.
9) . همان، ص72.
دارد و گونۀ دوم آياتي كه بنابر ضرورتهاي كلامي، تناسب با حال مخاطب و جز آن، واژههاي يك آيه در تقدم و تأخر جابهجا شدهاند. كه اين نوعِ اخير برابر با بحث تقدم و تأخر در ادبيات عرب است. به مصاديق بنگيريم:
الف) ذيل سورۀ جاثيه آيۀ 24 ميخوانيم:
وَ قالُوا ما هِي إِلَّا حَياتُنَا الدُّنْيا نَمُوتُ وَ نَحْيا و هذا مقدم و مؤخر لأن الدهرية لم يقروا بالبعث و لا النشور بعد الموت و إنما قالوا نحيا و نموت».(1) از نظر مفّسر علت اين تقديم و تأخير در آيه مناسبت با حال مخاطبان است كه همان دهريان باشند.
ب) در سورۀ آل عمران ذيل آيۀ 43 آمده است:
و قوله يا مَرْيمُ اقْنُتِي لِرَبِّكِ وَ اسْجُدِي وَ ارْكَعِي مَعَ الرَّاكِعِينَ و إنما هو اركعي و اسجدي(2) مفّسر در اين آيه به صراحت از تقديم و تأخير سخن نگفته بلكه با جابهجايي دو واژۀ آيه بدان اشاره كرده است و نيز دربارۀ علت اين تقديم و تأخير سكوت پيشه نموده است.
ـ نمونهاي ديگر آيۀ 56 سورۀ روم است كه با تغيير جاي واژگان و اشاره به تقدم و تأخر آنها مجدد مكتوب شده است:و قوله قالَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَ الْإِيمانَ لَقَدْ لَبِثْتُمْ فِي كِتابِ اللَّهِ إِلى يوْمِ الْبَعْثِ فإن هذه الآية مقدمة و مؤخرة و إنما هي «و قال الذين أوتوا العلم و الإيمان فى كتاب الله لقد لبثتم إلى يوم البعث».(3)
د) آيۀ ابتدايي سورۀ كهف نيز با جابهجايي واژهها اينگونه تلاوت ميشود:
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَنْزَلَ عَلى عَبْدِهِ الْكِتابَ وَ لَمْ يجْعَلْ لَهُ عِوَجاً قَيماً قال هذا مقدم و مؤخر لأن معناه «الذي أنزل على عبده الكتاب قيما و لم يجعل له عوجا»، فقد قدم حرف على حرف».(1)
در مقدمه با عنواني با عبارت «ما هو حرف مكان حرف» رو به رو ميشويم در متن كتاب از اين عنوان به دو شكل ياد شده است. گاه با عباراتي چون «وضع حرف مكان حرف» و گاه بدون نهادن عنوان خاصي بر متن و ضمن توضيحي، غير مستقيم.
الف) در سورۀ نمل ذيل آيۀ يا مُوسى لا تَخَفْ إِنِّي لا يخافُ لَدَي الْمُرْسَلُونَ إِلَّا مَنْ ظَلَمَ(2)ميخوانيم: «و معنى إلا من ظلم كقولك و لا من ظلم ثُمَّ بَدَّلَ حُسْناً بَعْدَ سُوءٍ فَإِنِّي غَفُورٌ رَحِيمٌ فوضع حرف مكان حرف».(3)
ب) در تفسير آيۀ 150 سورۀ بقره لِئَلَّا يكُونَ لِلنَّاسِ عَلَيكُمْ حُجَّةٌ إِلَّا الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ با عبارت «يعني ولا الذين ظلموا منهم» وإلا في موضع ولا وليت هي الاستثنا»(4)بيان شده است.
چهار نكتۀ علوم قرآني ديگر در تفسير قمي وجود دارد كه تنها يك يا دو بار و به ندرت، به كار رفته است.
از فضائل سور در اين كتاب اثري نيست به جز يك روايت ذيل آيۀ اول سورۀ انعام كه به نقل از امام رضا خبر از نزول يكجاي اين سوره ميدهد و فضيلت قرائت آن را با اين الفاظ بيان ميدارد:
«فإنه حدثني أبي عن الحسين بن خالد عن أبي الحسن الرضا قال نزلت الأنعام جملة واحدة و يشيعها سبعون ألف ملك لهم زجل بالتسبيح و التهليل و التكبير فمن قرأها سبحوا له إلى يوم القيامة».(1)
در تفسير قمي دو جا به نزول قرآن به لهجههاي مختلف اشاره شده است.
1ـ واژهاي از سورۀ قصص از منظر اين كتاب با لهجۀ سرياني نازل شده است:
وَ أَصْبَحَ الَّذِينَ تَمَنَّوْا مَكانَهُ بِالْأَمْسِ يقُولُونَ وَيكَأَنَّ اللَّهَ قال هي لفظة سريانية.(2)
2ـ ذيل آية 39 سورة فرقان ميخوانيم: وَ كُلًّا تَبَّرْنا تَتْبِيراً يعني كسرنا تكسيرا، قال هي لفظة بالنبطية.(1)
در اين كتاب با عناويني چون «لفظه واحد و معناه جمع» و يا «لفظه جمع ومعناه واحد» نيز رو به روميشويم كه اولي بر اسم جمع و قاعدۀ اسم جنس دلالت ميكند مانند: «شجر»(2)كه با به كاربري «الشجر» افادۀ عموم ميكند و... و دومي نيز بيشتر به جري و تطبيق ميماند چه اينكه خود مؤلف نيز با تعبير «و هو جار في الناس»(3)
. انفال/ 27 ؛ ممتحنه/ 1؛ آل عمران/ 173 ؛ توبه/ 61.
از آن ياد كرده است.در موارد متعددي در اين كتاب به نقالي داستانهاي قرآني و اخبار پيامبران سلف و پيامبر اكرم و نيز چگونگي رويدادهاي غزوات صدر اسلام پرداخته شده است كه اين داستانها شباهت بسياري با داستانهاي اسباب نزول و نحوۀ گويش مفّسر در آنها دارند. اينگونه نقلها از تركيب مزجي آيات و قطعات مختلف يك داستان پديد ميآيند. كه اين دو مجموعه در يك چينش منطقي در كنار هم قرار گرفته و داستان كاملي را تشكيل ميدهند و از اين گذر، آيات
بسياري نيز تفسير ميشود.
در واقع توجه به سياق آيات، چينش منظم و هدفمند بخشهاي مختلف داستانها و قدرت تصويرگري بالاي مفّسر با توجه به فضاي نزول آيات موجب ميشود ذهن مخاطب طي مطالعۀ آيات و تفسير آنها ناخودآگاه به تصويرپردازي وقايع و رويدادها بپردازد و از اين منظر كتاب موجود، تفسيري جذاب جلوه نمايد.
براي مثال داستان حضرت آدم از خلقت او گرفته تا رويايي با ابليس(1)، اخراج از بهشت،(2)
هبوط ايشان به زمين(3)و توبۀ حضرت و كلماتي كه حضرت بر زبان جاري فرمود(4)، بيان شده است و نيز داستانهاي حضرت موسي و قوم بني اسرائيل طي توضيح وقايع متعددي مانند: داستان فرعون، عذابهايش و ساحران و حضرت موسي(5)، داستان گاو بني اسرائيل و چگونگي قتلي كه صورت گرفته بود، الواح حضرت موسي ، تولد حضرت موسي و پرورش او ـ كه داستاني مفصل در 6 صفحه است(6)ـ چگونگي زندگي بني اسرائيل در مصر و هلاك قارون(7)و چگونگي رويارويي موسي با فرعون و داستان عصاي حضرت،(8)
قضيۀ گوساله پرستي بني اسرائيل(1)و خضر و حضرت موسي (2)، بيان شده است.
از حضرت سليمان با نقل داستانهاي هدهد و بلقيس(3)، موريانه و عصاي حضرت سليمان(4)و نيز چگونگي برخورد او با بني اسرائيل و حوادثي كه با آن رو به رو بوده است،(5)در نقلي بسيار طولاني سخن گفته است.
داستان زندگي حضرت ابراهيم(6)و محاجۀ او با نمرود(7)و زنده كردن پرندگان(8)و ذبح فرزندش اسماعيل(9)و داستان بخت النصر و عزيز(10)، هابيل و قابيل(11)، هاروت و ماروت(12)، حضرت يونس(13)، حضرت نوح(14)و ساير پيامبران(15)، حضرت يوسف(16)، ذي القرنين(17)، حضرت داود(18)و اصحاب كهف(19)، نيز در اين
1) همان، ج 2، ص 62 و 63.
2) همان، ص 11 تا 19.
3) همان، ص 103.
4) همان ، ج 1، ص 65.
5) همان، ج 2، ص 207 تا 212.
6) القمي، علي بن ابراهيم، همان ، ج 1، ص 334.
7) همان، ص 94.
8) همان، ص 95.
9) همان، ج 2، ص198.
10) همان، ج 1، ص 95.
11) همان، ص 174.
12) همان، ص 64.
13) همان، ص 318 و 319.
14) همان، ص 328.
15) . در سورة هود به زندگي بسياري از پيامبران پرداخته شده است.
16) القمي، علي بن ابراهيم، همان، ج 1، ص 344.
17) همان، ج 2، ص 12.
18) همان، ص 204.
19) همان، ص 6 تا 9.
كتاب نقل شده است.
همچنين از حضرت مريم و حضرت عيسي،(1)نذر همسر عمران(2)، رفعت حضرت عيسي(3)، سخن گفته شده است.
به حوادث زندگي پيامبر ، داستان معراج و شب اسراء،(4)رحلت پيامبر و جريان فدك(5)و غزوات بدر(6)، احد(7)، ذات السلاسل(8)، بني قريظه(9)، احزاب(10)به تفصيل پرداخته شده است كه اين نقلها با نگاهي كاملاً شيعي و ذكر فضائل اهل بيت همراهند.
از آنچه گفته آمد به جرأت ميتوان گفت نقل داستانهاي مختلف و رويدادها در اين كتاب با نقل اسباب و شأن نزولهاي آن همپايي ميكند. نكتهاي كه در بررسي اين داستانها به چشم ميخورد اين است كه در ميان بسياري از آنها بخشهايي از روايات متواتري همچون حديث منزلت، خطبۀ پيامبر در جنگ تبوك، سخن پيامبر با ابوذر(11)ديده ميشود و نيز همانند آنچه در اسباب نزول گفته آمد كاملاً مشخص است كه داستانها بايد از منابع ذكر شده باشند به ويژه آنگاه كه با نقلهايي بسيار طولاني حتي گاهي بيش از 5 صفحه رو
به رو هستيم به نمونهاي بنگريم:
الف) ذيل آيۀ 63 سورۀ بقره بدون ذكر منبع مكالمۀ ميان ابوذر و عثمان بن عفان نقل شده است در بخشهايي از اين نقل طولاني ميخوانيم:
«أخبرني حبيبي رسول الله فقال لا يفتنونك يا اباذر ولا يقتلونك... فجاء اميرالمؤمنين فقال عثمان يا أباالحسن... فقال ... فإني سمعتُ رسول الله يقول ما أظلت الخضراء ولا أقلت الغبراء علي ذي لهجة أصدق من ابيذر فقال اصحاب رسول الله صدق ابوذر و قد سمعنا هذا من رسول الله فبكي ابوذر عند ذلك فقال ويلكم...».(1)
همانطور كه از مثال واضح است نقلي اين چنين، با بيان جزئيات و نقل قولها و بسيار طولاني آن هم از حافظه، بعيد مينمايد و مهمتر آنكه اين داستان به كرّات در كتابهاي شيعي ذكر شده است و تقريباً از تواتر معنايي برخوردار است.
البته برخي از اين داستانها با استناد به امامان نقل شدهاند كه بيشتر نيز مرسلند(2)اما اكثر آنها بدون استناد به معصوم و يا منبعي آمدهاند و اينكه چرا منبع ذكر نشده است از پرسشهاي ديگر اين پژوهش است.
ب) ذيل آيۀ 5 سورۀ انفال طي 12 صفحه داستان رويارويي گروهي از قريش به سردكرگي ابوسفيان و اصحاب پيامبر ذكر ميشود كه در خلال آن نقلهاي بسياري از ابوجهل، ابوالبختري، پيامبر ... و نيز نقل شعرهايي از عرب و بيان جزئيات عملكردهاي حضرت علي در دفاع از پيامبر ،
حمزه و عباس عموي پيامبر آمده است كه تقريباً ميتوان گفت ذكر همۀ اين جزئيات، آن هم از ذهن، ناممكن است.
شمار پرداختهاي تفسير قمي به مباحث كلامي ـ اعتقادي، كم نيست در مقدمۀ كتاب با عناويني چون «الردّ علي الزنادقه، الردّ علي الثنويه، الردّ علي من انكر الثواب والعقاب و...» از آنها تعبير شده است اما با مراجعه به متن كتاب ديده ميشود كه اينگونه مباحث اغلب به دو شكل به كار رفتهاند:
اول آنكه از برخي مباحث، با تعابير مقدمه سخن گفته و دوم با اشاره به اينكه يك آيه دربردارندۀ كدام تفكر كلامي است و از مصاديق كدام انديشههاي شيعي است از اينگونه مباحث ياد شده است. در واقع يا درمقام ردّ انديشههاي فرق مختلف غيرشيعي است و يا در مقام اثبات انديشههاي شيعي. با بررسي متن درمييابيم كه كتاب حاضر مشتمل است بر:
در كتاب حاضر، اهل سنت با تعبير «العامة» معرفي شدهاند و در قسمتهايي از كتاب به تفاوتهاي تفسير ايشان از آيات با تفاسير شيعه سخن گفته شده است.
1ـ ذيل آيۀ 203 سورۀ بقره فَمَنْ تَعَجَّلَ فِي يوْمَينِ فَلا إِثْمَ عَلَيهِ وَ مَنْ تَأَخَّرَ فَلا إِثْمَ عَلَيهِ لِمَنِ اتَّقى الكبائر
آمده است:
«و أما العامة فإنهم يقولون فمن تعجل في يومين فلا إثم عليه و من تأخر فلا إثم عليه لمن اتقى الصيد، أ فترى أن الله
تبارك و تعالى حرم الصيد بعد ما أحله لقوله «وَ إِذا حَلَلْتُمْ فَاصْطادُوا»(1)و في تفسير العامة معناه فإذا حللتم فاتقوا الصيد، و كافر وقف هذا الموقف...».(2)
2ـ در تفسير آيۀ 223 سورۀ بقره نساءكم حرث لكم فأتو احرثكم أني شئتم به نقل از اهل سنت گفته آمده: «و تأولت العامة في قوله أني شئتم أي حيث شئتم في القبل و الدبر و قال الصادق : «أني شئتم اي متي شئتم في الفرج...»(3)و به اين شكل ميان دو نقل شيعه و سني قياس شده است:
3ـ در تفسير آيۀ ... فَلْيمْدُدْ بِسَبَبٍ إِلَى السَّمَاءِ ثُمَّ ليقْطَعْ فَلْينْظُرْ هَلْ يذْهِبَنَّ كَيدُهُ مَا يغِيظُ(4)، پس از ذكر تفكر شيعي دربارۀ آن گفته شده است:
فأما العامة فإنهم رووا في ذلك أنه من لم يصدق بما قال الله فليلق حبلا إلى سقف البيت ليختنق...(5)
4ـ در آيۀ لِلَّذِينَ يقَاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا(6)به نقل از علي بن ابراهيم آمده است: «قال إن العامة يقولون نزلت في رسول الله لما أخرجته من مكة و إنما هي للقائم إذا خرج يطلب بدم الحسين ...»(7).
5ـ داستان افسانۀ غرانيق از جمله مطالبي است كه در كتاب حاضر به نام تفكر اهل سنت ذكر شده است:
وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ وَ لا نَبِي إلى قوله وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ(1)فإن العامة رووا أن رسول الله كان في الصلاة فقرأ سورة النجم في مسجد الحرام و قريش يستمعون لقراءته فلما انتهى إلى هذه الآية أَ فَرَأَيتُمُ اللَّاتَ وَ الْعُزَّي وَ مَناةَ الثَّالِثَةَ الْأُخْري(2)أجرى إبليس على لسانه «فإنها للغرانيق الأولى و إن شفاعتهن لترتجى» ففرحت قريش و سجدوا و كان في القوم الوليد بن المغيرة المخزومي و هو شيخ كبير فأخذ كفا من حصى فسجد عليه و هو قاعد و قالت قريش قد أقر محمد بشفاعة اللات و العزى، قال فنزل جبرئيل فقال له جبرئيل قد قرأت ما لم أنزل عليك و أنزل عليه «وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ وَ لا نَبِي إِلَّا إِذا تَمَنَّى أَلْقَى الشَّيطانُ فِي أُمْنِيتِهِ فَينْسَخُ اللَّهُ ما يلْقِي الشَّيطانُ». و أما الخاصة فإنه روي عن أبي عبد الله أن رسول الله أصابه خصاصة فجاء إلى رجل من الأنصار فقال له هل عندك من طعام فقال نعم يا رسول الله و ذبح له عناقا و شواه فلما أدناه منه تمنى رسول الله أن يكون معه علي و فاطمة و الحسن و الحسين فجاء منافقان ثم جاء علي بعدهما فأنزل الله في ذلك»(3). 5ـ آيۀ 11 سورۀ نور با توجه به نقل عامه و خاصه اينگونه تفسير ميشود:
إِنَّ الَّذِينَ جاؤُ بِالْإِفْكِ عُصْبَةٌ مِنْكُمْ لا تَحْسَبُوهُ شَرًّا لَكُمْ بَلْ هُوَ خَيرٌ لَكُمْ فإن العامة رووا أنها نزلت في عائشة و ما رميت به في غزوة بني المصطلق من خزاعة و أما الخاصة فإنهم رووا أنها نزلت في مارية القبطية و ما رمتها به عائشة و المنافقات».(1) 6ـ در سورۀ صافات سخن از ذبيح اسماعيل است و اينكه ايشان چه كساني هستند؟ ابتدا مؤلف با يك روايت به نقل از علي بن ابراهيم و نيز يك روايت مرسل از پيامبر گفته است كه ايشان اسماعيل و عبدالله بن عبدالمطلب هستند و سپس ميگويد:
«فهذان الخبران عن الخاصة في الذبيح قد اختلفوا في إسحاق و إسماعيل و عبد الله و قد روت العامة خبرين مختلفين في إسماعيل و إسحاق»(2).
7ـ در سورۀ قصص نيز دربارۀ وَ يوْمَ ينَادِيهِمْ فَيقُولُ مَاذَا أَجَبْتُمُ الْمُرْسَلِينَ(3)گفته شده است: «فإن العامة رووا إن ذلك في القيامه» و سپس ديدگاه شيعه در تفسير اين آيه با نقل روايتي از علي بن ابراهيم بيان ميشود: «وأما الخاصة فإنه حدثني ابي...».(4)
يك نقل نيز بنا بر قول علي بن ابراهيم و متكي بر روايتي از معصوم تفاوت نگاه شيعه و سني به يك آيه را دربردارد كه اين نقل از دايرۀ شاهدان اين بحث خارج است و نميتوان آن را به عنوان مصاديقي از استفاده از منقولات اهل سنت در تفسير برشمرد.
«فإنه حدثني أبي عن ابن أبي عمير عن أبي بصير عن أبي عبد الله قال... فقال الرجل لأبي عبد الله إن العامة تزعم أن قوله وَ يوْمَ نَحْشُرُ مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ فَوْجاً(1)عنى يوم القيامة، فقال أبو عبد الله أ فيحشر الله من كل أمة فوجا و يدع الباقين لا، و لكنه في الرجعة».(2)
اين نقل با آنچه پيشتر گفتيم متفاوتند و تنها روايتي است كه امام طي آن تفسير صحيح آيه را مي فرمايد.
با بررسي آنچه گفته آمد درمييابيم كه تمامي اينگونه عبارات از سوي مؤلفِ كتاب، بيان شده است و علي بن ابراهيم و يا ساير مشايخ در ذكر اين مطالب نقشي ندارند.
در تفسير قمي ذيل برخي از آيات به تناسب از برخي عقايد معتزله،(3)مرجئه(4)، قدريه،(5)دهريه،(6)زنادقه(7)و جبريه(8)(مجبره)(9)سخن گفته شده است و گاه اين مطالب با بيان عقيدۀ فرقهاي خاص همراه است و گاه در كنار آيه تنها به ذكر
1) نمل/ 83.
2) القمي، علي بن ابراهيم، همان، ج 2، ص 106.
3) براي نمونه نك: همان، ص 33،65 و...
4) براي نمونه نك: همان، ج 1، ص 307 و ج 2، ص 279، 27...
5) براي نمونه نك: همان، ص 233 و ج 2، ص 320 و...
6) براي نمونه نك: همان، ج 2، ص 57،13 و 389 و... ،312 ،237 ،136 ،131
7) براي نمونه نك: همان، ص 131، 238و...
8) براي نمونه نك: همان، ص 390 و...
9) براي نمونه نك: همان، ج 1، ص 219 و ج 2، ص 127، 434 و...
«هي الرّد علي...» بسنده شده است. به نمونههايي از آنها بنگريم:
1ـ ذيل آية فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ(1)ميخوانيم:
«و زعمت المعتزلة أنا نخلق أفعالنا و احتجوا بقول الله أَحْسَنُ الْخالِقِينَ و زعموا أن هاهنا خالقين غير الله عز و جل و معنى الخلق هاهنا التقدير»(2).
2ـ آيۀ 7 و 8 سورۀ زلزال از نظر مؤلف ردّ مجبره محسوب ميشوند:
فَمَنْ يعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيراً يرَهُ وَ مَنْ يعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يرَهُ و هو رد على المجبرة الذين يزعمون أنه لا فعل لهم».(3)
از ديگر ويژگيهاي كلامي اين كتاب تأويل يك آيه به عقايد شيعه است. در تفسير قمي، از رجعت(4)، بسيار فراوان، توحيد،(5)بدا،(6)برزخ(7)، عصمت ائمۀ اطهار (8)، ثواب و عقاب پس از مرگ(9)، اهباط و تكفير(10)، آجال و ارزاق(11)،
1) مؤمنون/ 14
2) القمي، علي بن ابراهيم، همان، ج 2، ص 65...
3) همان، ص 434.
4) همان، ج 1، ص 58،،148 ،123 ،108 ،106 ،50 ،39 ، 387 و ج 2، ص 11 ،385 ،313 ،312 ،249. 398 و 399 ،367 ،317 ،310 ،303 ،265 ،231 ،230 ،228
5) همان، ج 2، ص 257.
6) همان، ج 1، ص 183 و 264 و ج 2، ص 178.
7) همان، ج 2، ص 26 و 69.
8) همان، ج 1، ص 366.
9) همان، ص 130.
10) همان، ص 339.
11) همان، ج 2، ص 264.
عالم ذر(1)، شفاعت(2)و... غيره سخن گفته شده است نمونههايي از آن را از نظر ميگذرانيم:
1ـ ذيل آيۀ وَ حَرامٌ عَلى قَرْيةٍ أَهْلَكْناها أَنَّهُمْ لا يرْجِعُونَ(3)آمده است:
«فإنه حدثني أبي عن ابن أبي عمير عن ابن سنان عن أبي بصير عن محمد بن مسلم عن أبي عبد الله و أبي جعفر قالا كل قرية أهلك الله أهلها بالعذاب لا يرجعون في الرجعة».(4)
2ـ ذيل آيۀ سورۀ دخان در بحث از بدا آمده است:
فِيها يفْرَقُ في ليلة القدر كُلُّ أَمْرٍ حَكِيمٍ(5)أي يقدر الله كل أمر من الحق و من الباطل و ما يكون في تلك السنة و له فيه البداء و المشية يقدم ما يشاء و يؤخر ما يشاء من الآجال و الأرزاق و البلايا و الأعراض و الأمراض و يزيد فيها ما يشاء و ينقص ما يشاء و يلقيه رسول الله إلى أميرالمؤمنين و يلقيه أميرالمؤمنين إلى الأئمة حتى ينتهي ذلك إلى صاحب الزمان »(6).
بيان مباحث فقهي به تناسب آيات الاحكام از ديگر نكاتي است كه جسته و
گريخته در اين كتاب به آن اشاره شده است.
احكام قبله(1)، فديه و روزه(2)، حج(3)، غسل،(4)طلاق(5)، نماز خوف و حيرت،(6)اموال يتيم(7)، تقسيم ارث،(8)خمس،(9)زنا (10)و... در تفسير قمي آمده است. مفّسر در اين حوزه در جايگاه فقهي مينشيند و حكم امور مختلف را بيان ميدارد. اينگونه نقلها در تفسير بسيار نيست.
تفسير قمي از پرداختن به مباحث مربوط به ادبيات عرب و نكات نحوي، نيز غافل نمانده است. شمار اين نوع مطالب اندك است و آنقدري نيست كه بتوان گفت از شيوههاي مفّسر در كتاب محسوب ميشود؛ اما گاه استفاده از اشعار عرب و بيان نكات نحوي و نقش كلمات در آيات، در اين كتاب به چشم ميخورد البته شرح لغات و واژگان دور از ذهن نيز، كه در بحث از تفسير مفردات قرآني بدان اشاره شد، خود حكايت از تسلط مفّسر به معاني واژگان عرب دارد.
در نسخۀ موجود از تفسير قمي گاه به نقل از علي بن ابراهيم و يا مؤلف
اشعاري متناسب با معاني آيات ذكر ميشوند شمار آنها از 11 عدد تجاوز نميكند اما نشان از آن دارد كه مفّسر اين كتاب در ادبيات عرب نيز دستي داشته است.
1ـ در معناي واژة «زينم» ذيل آية 13 سورة قلم، گفته شده است: عُتُلٍّ بَعْدَ ذلِكَ زَنِيمٍ قال العتل: عظيم الكفر والزنيم: الداعي و قال الشاعر:
زنيم تداعاه الرجال تداعياً
كما زيد في عرض الأديم الأكارع(1)
2ـ مؤلف تبيين آيۀ أَ تَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَكُمْ(2)را با روايت مرسلي از اميرمؤمنان آغاز ميكند و در همياري با كلام حضرت دو بيت شعر ميآورد:
«قال نزلت في القصاص و الخطاب و هو قول أميرالمؤمنين و على كل منبر منهم خطيب مصقع يكذب على الله و على رسوله و على كتابه، و قال الكميت في ذلك.
مصيب على الأعواد يوم ركوبها لما قال فيها مخطئ حين ينزل
و لغيره في هذا المعنى.
و غير تقي يأمر الناس بالتقى طبيب يداوي الناس و هو
عليل»(1)
علاوه بر اين در كتاب حاضر در برخي موارد به بيان نقش واژههاي يك آيه پرداخته شده است؛ اشاره به فعل و مفعول، مبتدا و خبر(2)، قسم و جواب،(3)فاعل و مفعول(4)و... از جملۀ آنها است. بيان اين نكات نحوي بسيار محدود و انگشتشمار است به گونهاي كه به نظر ميرسد مفّسر سعي نداشته در اين وادي، مگر به ضرورتي كه احساس كرده است، وارد شود. به نمونههايي از آنچه گفته آمد بنگريم:
1ـ تَنْزِيلٌ مِنَ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ فقوله تَنْزِيلٌ مِنَ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ(5)ابتداء و قوله فُصِّلَتْ آياتُهُ خبره(6)
2ـ هاؤُمُ اقْرَؤُا كِتابِيهْ إِنِّي ظَنَنْتُ أَنِّي مُلاقٍ حِسابِيهْ فَهُوَ فِي عِيشَةٍ راضِيةٍ(7)أي مرضية فوضع الفاعل مكان المفعول(8)
گفتار اول: استناد و انتساب مقدمۀ تفسير قمي
گفتار دوم: استناد متني تفسير قمي
گفتار سوم: نقد متني تفسير قمي
در اين فصل به تفكيك به بحث از استناد و انتساب تفسير قمي در دو بخش مقدمه و متن، ميپردازيم و در هر بخش قرايني كه نشان از نگارش اين كتاب به قلم شخصي به غير از علي بن ابراهيم است، اشاره ميكنيم.
در بحث از انتساب مقدمه، همانند انتساب كتاب اختلاف است. برخي آن را نگارش- علي بن ابراهيم و تنها بخشِ ابتدايي آن را، برگرفته از رسالۀ نعماني و يا رسالۀ سيد مرتضي علم الهدي ميدانند.(1)برخي نيز نيمي از آن را از علي بن ابراهيم و نيم ديگر را نگاشتۀ مؤلف ميشمارند.(2)
اينكه نويسندۀ مقدمه به راستي كيست؟ بسيار اهميت دارد، چه اينكه عبارات مقدمه هم از آن جهت كه دربردارندۀ توثيق عام مشايخ مذكور در كتاب است و مبناي عملكرد بسياري از عالمان قرار گرفته، مهم است و هم از آن جهت كه بيانگر شيوۀ مؤلف در نگارش و تابلويي است(3)كه از درون تفسير نشان
1) الطهراني، آقابزرگ، الذريعه، همان، ج 4، ص 303.
2) همانند طيب جزائري كه در تصح يح خود از آ ن جا كه به زعم او از علي بن ابراهيم است، عبارت را در ميان مقدمه افزوده است . القمي، علي بن « قال ابوالحسن علي بن ابراهيم الهاشمي القمي ط ابراهيم، همان، ج 1- ص.
3) در فصل پنجم همين پژوهش بدان پرداخت هخواهد شد.
دارد، مهم جلوه ميكند. از اين رو، دانستن اينكه چه كسي اين مقدمه را نگاشته است در ميزان اعتبار كتاب و به تبع، در اعتماد و عدم اعتماد به آن اثرگذار است.
حال به بررسي دقيقتر مقدمه مينشينيم تا ببينيم، آيا ميتوان از ميان متن آن، مؤلف را بازشناخت؟در بخش ابتدايي مقدمه، عباراتي آمده است كه دربردارندۀ نكات علوم قرآني است و قرآن را داراي ناسخ و منسوخ، محكم و متشابه، تقديم و تأخير، عام و خاص و... معرفي ميكند.(1)اين عبارات به مطالبي شباهت دارد كه در بحار الانوار با نام رسالۀ نعماني آمده است و با سندي ضعيف به اميرمؤمنان علي ميرسد. اما اين دو متن اختلافهايي نيز با هم دارندكه از جملۀ آنها ميتوان به موارد زير اشاره كرد:
ـ بخشهايي در مقدمۀ تفسير قمي است كه در رسالۀ نعماني نيست.
ـ تقدّم و تأخر برخي مطالب، در دو متن، با هم متفاوت است.
ـ گاه يك مطلب در دو متن، با گويش و عباراتي متفاوت از هم آمده است.
ـ برخي واژهها و يا متن تفسير قمي نسبت به رسالۀ نعماني، پس و پيش و يا تغيير كرده است.
براي روشنتر شدن آنچه گفته شد، بخشي از عبارات مقدمۀ قمي و رسالۀ نعماني را با هم مقايسه ميكنيم.
متن مقدمۀ تفسير قمي:
«فالقرآن منه ناسخ، و منه منسوخ، و منه محكم، و منه متشابه، و منه عام، و منه خاص، و منه تقديم، و منه تأخير، و منه منقطع، و منه معطوف، و منه حرف مكان حرف، و منه على خلاف ما أنزل الله، و منه ما لفظه عام و معناه خاص، و منه ما
1) القمي، علي بن ابراهيم، همان، ج 1- ص 17 و 18.
لفظه خاص و معناه عام...».(1)
متن رسالۀ نعماني:
«فالقرآن منه ناسخ، و منه منسوخ، و منه محكم، و منه متشابه، و منه خاص، و منه عام، و منه مقدم، و منه مؤخر، و منه منقطع معطوف و منقطع غير معطوف، و منه حرف مكان حرف، و عزائم و رخص و حلال و حرام و فرائض و احكام، و منه ما لفظه عام و معناه خاص، و منه ما لفظه خاص و معناه عام...»(2).
از مقايسۀ كامل اين دو متن برميآيد كه مؤلف عبارات را، خود نگاشته است اما به نظر ميرسد كه از جمله منابع او در نگارش اين بخش، رسالۀ نعماني نيز بوده باشد و يا اينكه پشتوانۀ معلومات ذهني نگارنده، از مطالعۀ روايتي كه مستند اين رساله است به دست آمده باشد.
در انتهاي نكات علوم قرآني، كه در حدود يك صفحه است، عبارتي از مؤلف آمده است با اين مضمون:
«و نحن ذاكرون جميع ما ذكرنا إن شاء الله في أول الكتاب مع خبرها ليستدل بها على غيرها و علم ما في الكتاب...»(3).
در واقع نويسنده با اين عبارت، به گونهاي هدف خود از نگارش مطالب مقدمه را بيان ميكند و ميگويد آنچه از نكات علوم قرآني پيشتر در مقدمه ذكر كرده است، با ذكر مثال بيان ميشود تا مراد از مطالبي كه درون كتاب آمده است،
مشخصتر شود.
در ادامۀ مقدمه، 12 مورد(1)ارجاع به متن كتاب با عباراتي چون: «نذكره في مواضعه»، «فما ذكرنا...»، «و هم من... الذي ذكرناه» و «نذكر ما... و تفسيره في مواضعه» به چشم ميخورد.
اين عبارات معمولاً پس از بيان توضيح دربارۀ نكات علوم قرآني كه پيشتر گفته شده است، ميآيد. به اين شكل كه بخش به بخش با كلمات «فامّا» و «وامّا» آنچه از وجود ناسخ و منسوخ، محكم و متشابه و... گفته شده بود، توضيح داده ميشود. با بررسي چند نمونه آنچه گفته شد روشنتر خواهد شد:
فأما الناسخ و المنسوخ فإن... و مثله كثير نذكره في مواضعه؛
و أما ما هو محرف منه فهو... و مثله كثير نذكره في مواضعه؛(2)
و أما الرد على المجبرة الذين... و مثله كثير نذكره.(3)
در واقع مؤلف سعي دارد با اين عبارات به آنچه در متن كتاب تفسير آورده، اشاره كند و مراد خود را از عباراتي كه در متن كتاب بيان كرده است، شرح دهد.
پس از پايان توضيح واژگان به كار رفته در نكات علوم قرآني، كه حجم عمدهاي از مقدمه را دربرميگيرند، عبارت ديگري از مؤلف آمده كه هم مضمون عبارت آغازين ـ كه پيشتر ذكر كرديم ـ است و به نوعي خاتمۀ مقدمه محسوب ميشود.
«و إنما ذكرنا من الأبواب التي اختصرناها من الكتاب آية واحدة ليستدل بها على غيرها و يعرف معنى ما ذكرناه مما في الكتاب من العلم و في ذلك الذي ذكرناه كفاية لمن شرح الله صدره...».(1)
از آنچه گفته شد، درمييابيم كه نگارندۀ مقدمه بايد يك نفر باشد كه از ابتدا تا به انتهاي آن را نوشته است و ضمن آن شيوۀ خود را شرح داده و با عبارات ارجاعي نيز آنچه گفته است را به ساير بخشهاي كتاب ارجاع مي دهد. نتيجۀ مطالب فوق اين است كه مقدمه، ادغامي از نگاشتۀ دو نفر نيست؛ به گونهاي كه بخشي از آن تأليف يك نفر و بخش ديگر، نگاشتۀ فرد ديگري باشد. اما نگارندۀ مقدمه چه كسي است؟ براي يافتن پاسخ اين پرسش به بررسي بيشتري نياز است كه در ادامه بدان ميپردازيم.
در مقدمه، عبارت ديگري نيز وجود دارد كه در شناخت مؤلف آن اثرگذار است.
ذيل عبارت «الرد علي من انكر الرؤيه»، آيۀ 11 تا 15 سورۀ نجم ذكر و در توضيح آن گفته شده است: «قال أبو الحسن علي بن إبراهيم بن هاشم حدثني أبي...» و به اين شكل با نقل يك روايت از علي بن ابراهيم اثبات ميشود كه اين آيات در مقام ردّ كساني است كه رؤيت را انكار ميكنند. از اين پس در مقدمۀ كتاب 7 روايت ديگر به نقل از علي بن ابراهيم ديده ميشود كه با عبارت «قال علي بن ابراهيم و حدثني...» و يا «قال و حدثني...» روايت شدهاند. هنگامي كه عبارات «قال علي بن ابراهيم» در كنار «نذكره في مواضعه» مينشينند، مشخص ميشود كه مؤلف (فاعلِ فعل «نذكره»)، قطعاً شخصي به غير از علي بن ابراهيم
1) القمي، علي بن ابراهيم، همان، ج 1، ص 38.
خواهد بود كه از علي بن ابراهيم با ضمير غايب ياد ميكند و در سخنان خود به كلام او استناد ميورزد.
نكتۀ مهم ديگري نيز از اين 7 روايت به دست ميآيد و آن تفاوتي است كه ميان مطالب مذكور در مقدمه و همان مطالب در متن كتاب وجود دارد كه در خلال بررسي اين 7 روايت به آنها اشاره ميكنيم.
1ـ در مقدمۀ تفسير قمي آمده است:
«و أما الرد على من أنكر الرؤية... عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهى عِنْدَها جَنَّةُ الْمَأْوى قال أبو الحسن علي بن إبراهيم بن هاشم حدثني أبي عن أحمد بن محمد بن أبي نصر عن علي بن موسى الرضا قال قال يا أحمد ما الخلاف بينكم و بين أصحاب هشام بن الحكم في التوحيد فقلت جعلت فداك قلنا نحن بالصورة للحديث...».(1)
در متن تفسير قمي ذيل آيات 11 تا 15 سورۀ نجم، اثري از اين روايت نيست.(2)و اين روايت تنها در مقدمه به نقل از علي بن ابراهيم آمده است و نه در متن تفسير قمي و نه در هيچ كتاب معتبر شيعي ديگري به او منسوب نشده است.(3)
2ـ در مقدمۀ قمي ذيل عنوان «و أما الرد على من أنكر خلق الجنة و النار» ميخوانيم:
فقوله عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهى عِنْدَها جَنَّةُ الْمَأْوى(1)السدرة المنتهى في السماء السابعة و جنة المأوى عندها قال علي بن إبراهيم حدثني أبي عن حماد عن أبي عبد الله قال قال رسول الله ص لما أسري بي إلى السماء دخلت الجنة فرأيت قصرا من ياقوتة حمراء يرى داخلها من خارجها...»(2).
ذيل هيچ آيهاي از سورۀ نجم و نيز هيچ بخش ديگري از كتاب تفسير قمي اين روايت از علي بن ابراهيم آورده نشده است. اما كلام خود مؤلف كه در مقدمه ميگويد «السدرة المنتهى في السماء السابعة و جنة المأوى عندها» ذيل آيۀ 15 در سورۀ نجم عيناً تكرار شده است.
3ـ در مقدمۀ كتاب به نقل از علي بن ابراهيم آمده است:
«قال و حدثني أبي عن ابن أبي عمير عن حماد عن أبي عبد الله قال ما يقول الناس في هذه الآية وَ يوْمَ نَحْشُرُ مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ فَوْجاً(3)قلت يقولون إنها في القيامة قال ليس كما يقولون إن ذلك في الرجعة أ يحشر الله في القيامة من كل أمة فوجا و يدع الباقين إنما آية القيامة».(4)
اين روايت، در متن كتاب، ذيل همين آيه از سورۀ نمل آمده است اما با عباراتي ديگر:
«فإنه حدثني أبي عن ابن أبي عمير عن أبي بصير عن أبي
عبد الله قال انتهى رسول الله ص إلى أميرالمؤمنين و هو نائم في المسجد... فقال رجل لأبي عبد الله إن الناس يقولون هذه الدابة... فقال الرجل لأبي عبد الله إن العامة تزعم أن قوله وَ يوْمَ نَحْشُرُ مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ فَوْجاً عنى يوم القيامة، فقال أبو عبد الله أ فيحشر الله من كل أمة فوجا و يدع الباقين لا، و لكنه في الرجعة»(1).
همانطور كه در متن فوق مشخص است، سند دو عبارت با هم متفاوت است. در يكي، ابن ابيعمير از حماد، و در ديگري از ابيبصير نقل ميكند. متن دو روايت نيز كمي با هم متفاوت است و با اينكه در معنا هر دو در مقام بيان يك مطلبند اما عبارات آن دو با هم تفاوت بسياري دارند. نكتة ديگري كه بايد ذكر كرد اين است كه در هيچ كتاب معتبر شيعي ديگر، روايتي با اين مضمون به علي بن ابراهيم منسوب نشده است.(2)
4 ـ در مقدمۀ قمي بدون ذكر كامل سند، روايتي به نقل از علي بن ابراهيم آمده است:
وَ حَرامٌ عَلى قَرْيةٍ أَهْلَكْناها أَنَّهُمْ لا يرْجِعُونَ(3)فقال الصادق كل قرية أهلك الله أهلها بالعذاب و محضوا الكفر محضا لا يرجعون في الرجعة»(4). اين روايت در متن كتاب با سندكامل به امام باقر و امام صادق ميرسد:
«فإنه حدثني أبي عن ابن أبي عمير عن ابن سنان عن أبي بصير عن محمد بن مسلم عن أبي عبد الله و أبي جعفر قالا كل قرية أهلك الله أهلها بالعذاب لا يرجعون في الرجعة»(1).
با مقايسۀ دو عبارت درمييابيم كه گذشته از سند روايت، متن روايت نيز در مقدمه نيز اضافاتي دارد كه در متن كتاب وجود ندارد. اين روايت نيز در هيچ كتاب ديگري از زبان علي بن ابراهيم نقل نشده است.
5ـ در مقدمۀ كتاب روايتي به شكل زير نقل شده است:
«قال و حدثني أبي عن ابن أبي عمير عن عبد الله بن مسكان عن أبي عبد الله في قوله وَ إِذْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثاقَ النَّبِيينَ لَما آتَيتُكُمْ مِنْ كِتابٍ وَ حِكْمَةٍ ثُمَّ جاءَكُمْ رَسُولٌ مُصَدِّقٌ لِما مَعَكُمْ لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَ لَتَنْصُرُنَّهُ(2)قال ما بعث الله نبيا من لدن آدم إلى عيسى إلا أن يرجع إلى الدنيا فينصر أميرالمؤمنين و هو قوله لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ يعني رسول الله وَ لَتَنْصُرُنَّهُ يعني أمير المؤمنين»(3).
حال اين روايت را با روايت منقول از علي بن ابراهيم در متن مقايسه ميكنيم:
«حدثني أبي عن ابن أبي عمير عن ابن مسكان عن أبي عبد الله قال ما بعث الله نبيا من لدن آدم فهلم جرا إلا و يرجع إلى الدنيا و ينصر أميرالمؤمنين و هو قوله لَتُؤْمِنُنَّ
بِهِ يعني رسول الله وَ لَتَنْصُرُنَّهُ يعني أميرالمؤمنين ».(1) همانگونه كه مشاهده ميشود، سند دو روايت با هم يكسان است اما متن آن دو، كمي با هم تفاوت دارد. اين روايت نيز در ساير منابع به علي بن ابراهيم نسبت داده نشده و تفسير قمي در نقل آن از علي بن ابراهيم منفرد است.
نكتة ديگر آنكه اين روايت در جاي ديگري از تفسير قمي نيز آمده كه سند آن، هم به امام صادق و هم به نقل از ابيبصير به امام باقر ميرسد و نيز متن آن با نقل مقدمه تفاوتي بيشتر از نمونة ياد شده دارد.
6ـ روايتي را به نقل از علي بن ابراهيم در مقدمه ميبينيم كه با متن كتاب متفاوت است:
«قال و حدثني أبي عن أحمد بن النضر عن عمر بن شمر قال ذكر عند أبي جعفر جابر فقال رحم الله جابرا لقد بلغ من علمه أنه كان يعرف تأويل هذه الآية إِنَّ الَّذِي فَرَضَ عَلَيكَ الْقُرْآنَ لَرادُّكَ إِلى مَعادٍ يعني الرجعة».
همين روايت در متن كتاب اينگونه نقل شده است:
«فإنه حدثني أبي عن حماد عن حريز عن أبي جعفر
1) . القمي، علي بن ابراهيم، همان، ج 1- ص 114.
قال سئل عن جابر فقال رحم الله جابرا بلغ من فقهه أنه كان يعرف تأويل هذه الآية إِنَّ الَّذِي فَرَضَ عَلَيكَ الْقُرْآنَ لَرادُّكَ إِلى مَعادٍ يعني الرجعة».(1)
سند روايت مقدمه با متن، كاملاً تفاوت دارد اما تفاوت متن دو روايت بسيار اندك است. اين روايت نيز در ساير منابعِ پژوهشي ما، به علي بن ابراهيم نسبت داده نشده است.
7ـ براي توضيح عنوان «أما الرد على من وصف الله عز و جل» در مقدمه، به همراه آيات، روايتي نيز آمده است:
وَ أَنَّ إِلى رَبِّكَ الْمُنْتَهى(2)قال حدثني أبي عن ابن أبي عمير عن جميل عن أبي عبد الله قال إذا انتهى الكلام إلى الله فأمسكوا و تكلموا فيما دون العرش و لا تكلموا فيما فوق العرش، فإن قوما تكلموا فيما فوق العرش فتاهت عقولهم حتى أن الرجل كان ينادي من بين يديه فيجيب من خلفه و ينادي من خلفه فيجيب من بين يديه».(3) اين عبارت در متن كتاب بدون انتساب به علي بن ابراهيم و نيز بدون اينكه اشاره شود كه متنِ يك روايت است آمده، به نحوي كه با مطالعۀ كتاب به نظر ميرسد اين عبارات نظرات و اجتهادات شخصي مؤلف و يا علي بن ابراهيم است:
«قوله وَ أَنَّ إِلى رَبِّكَ الْمُنْتَهى قال إذا انتهى الكلام إلى
الله فأمسكوا و تكلموا فيما دون العرش و لا تكلموا فيما فوق العرش فإن قوما تكلموا فيما فوق العرش فتاهت عقولهم حتى كان الرجل ينادى من بين يديه فيجيب من خلفه و ينادى من خلفه فيجيب من بين يديه».(1)
با توجه به قراين متني، شايد بتوان گفت كه مراد مؤلف از «قال» در نمونه يادشده، علي بن ابراهيم باشد. چه اينكه در ساير عبارات كتاب، هر جا مؤلف از تعبير «قال» استفاده ميكند، مرادش نقلِ از علي بن ابراهيم است. البته نام علي بن ابراهيم در اين بخش از كتاب، آخرين بار 27 آيه پيشتر، آمده كه با نقل يك روايت «مرفوع» از پدرش آيۀ 15 سورۀ نجم را تفسير كرده است و پس از آن، تا آيۀ مذكور (آيۀ 42)، تنها با عبارت «قال» ميتوان قول او را از ميان ديگر اقوال، بازشناخت.
اما به هر حال دليل اينكه چرا مؤلف سند را نقل نكرده و نيز به اينكه اين مطلب، روايت است، اشاره نميكند، نامعلوم است.
با توجه به آنچه بيان شد، به نظر ميرسد كه به كمك اين قراين ميتوان دريافت كه مؤلف مقدمه، علي بن ابراهيم نيست. چه اينكه هرگز علي بن ابراهيم در يك كتاب و به نقل از خودش، يك متن را به دو شكل، بيان نميكند.علاوه بر آنچه گفته شد، دو نكتۀ ديگر نيز، در بحث از مقدمه، وجود دارد.
نكتۀ اول
در مقدمه، علاوه بر اين 7 روايت، 10 روايت ديگر نيز آمده كه به جز 1
1) همان، ج 2- ص 316.
روايت(1)
يا :A قال: و حدثني محمد بن عيسي بن عبيد عن يونس قال : قال الرضا » : مرسل محسوب مي شود
در متن كتاب ،«... يونس لانقل بقول القدريه فان القدريه لم يقولو بقول اهل الجنه و لا بقول اهل النار
در تفسير همين آيۀ مذكور در مقدمه، هيچ سخني از قدريه نيست بلكه در رد انديشه هاي معتزله
. بحث شده است. القمي، علي بن ابراهيم، همان، ج 1، ص 35.
كه مسند است، همة آنها به صورت مرسل و بدون واسطه از معصوم نقل ميشوند. بنابراين شمار روايات موجود در مقدمه به 17 روايت ميرسد.از ميان اين 10 روايت، 4 نقل(2)پيش از پرداختن به مباحث علوم قرآني ذكر شدهاند و مؤلف با بيان آنها سعي دارد به جايگاه و اهميت تفسير قرآن از زبان اهل بيت بپردازد. از ميان 6 روايت ديگر، تنها همان نقل مسند است كه در متن كتاب نقل نشده و ساير روايات همه درمتن كتاب آمدهاند.(3)
فقال » : ج 1، ص 22 )، در كتاب نيز همين روايت آمده است. (همان، ص 118 ) [ 2] در مقدمه آمده
همان، ص 22 )، در كتاب نيز همين روايت آمده است . ) «... لقد سألوا الله عظيما A ابو عبد الله
«... كيف يحفظ الشيء من امر الله A فقال ابو عبد الله » : (همان، ج 2، ص 93 ) [ 3] در مقدمه آمده
(همان ، ج 1، ص 22 )، در كتاب نيز هم ين روايت آمده است . (همان، ص 316 ) [ 4] در مقدمه آمده :
همان، ص 31 )، در كتاب نيز همين ) «... البرزخ القبر و فيه الثواب و العقاب A فقال الصادق »
بلكه به صورت يك اجتهاد و نظر ساده . A عبارات آمده اما نه به شكل روايت از امام صادق
«... و الله ما نخاف عليكم الا البرزخ A فق ال العالم » : 5] در مقدمه آمده ] ( (همان، ج 2، ص 69
همان، ) A (همان ، ج 1، ص 31 )، در كتاب نيز همين روايت آمده است البته به نقل از امام صادق
.( ج 2، ص.
معمولاً قائل اين روايات در متن كتاب علي بن ابراهيم است و در واقع نويسنده، اسناد روايات را در مقدمه نياورده و نيز نگفته كه ناقل اين روايات، علي بن ابراهيم است.خلاصه آنكه، دليل اين عملكردِ نويسنده كه از ميان روايات علي بن ابراهيم، تنها 7 روايت را به او منسوب ميكند و اين 7 روايت نيز همه به نوعي يا در سند
و يا در متن با آنچه در خود كتاب آمده متفاوت است، مشخص نيست.
نكتۀ دوم
بر خلاف روايات، كه در مقدمه و متن تا اين حد متفاوت نقل شدهاند، ساير نمونههايي كه مؤلف در مقدمه ذيل نكات علوم قرآني ذكر كرده است، دقيقاً همانند آن چيزي است كه در متن كتاب نقل ميشود.
در آمار اين پژوهش شمار اين نمونهها بيش از 131 مورد است، كه برخي در متن كتاب از زبان علي بن ابراهيم و برخي از لسان مؤلف ذكر شدهاند.
جالب است، با اينكه آمار اين نمونهها چندين برابر روايات است؛ اما گزارش آنها، همانگونه كه مؤلف ميگويد: «نذكره في مواضعه»، در جايگاه خود دقيقاً و با همان لفظ، آمده است.(1)
(القمي، علي بن ابراهيم، همان، ج 1- ص 20 و 57 ) در مقدمه آنچه براي آيۀ 24 سورة جاثيه گفته
شده، عيناً در متن كتاب نيز آمده است . (همان، ص 21 و ج 2، ص 270 ) در مقدمه ذيل آيۀ 227
سورة شعراء گفته شده، عيناً در متن كتاب نيز آمده است . (همان ، ص 23 و ج 2، ص 101 ) و
نمونه هاي بسيار ديگر كه در مقدمه بيان شده است و م ي توان آن ها را با متن كتاب مقايسه كرد. نك :
. همان، ج 1، ص 18 - 38.
اين مطلب، پرسش از چراييِ تفاوت نقل مقدمه با كتاب، در نقل روايات را پررنگتر ميكند.در پاسخ به اين پرسش ميتوان احتمال داد كه منابع نگارنده در نگارش و ارجاعاتش با هم متفاوت بوده است. اما به نظر صحيحتر آن است كه بگوييم حداقل چيزي كه ميتوان در اين مسأله بيان كرد اين است كه با مؤلفي رو به رو هستيم كه در نگارش مطالب خود دقت كافي ندارد تا آنجا كه ميان آنچه در مقدمه ميآورد با آنچه در متن از آن سخن ميگويد تا اين حد تفاوت ديده ميشود.
1) براي نمونه : در مقدمه آنچه براي آيۀ 122 سورة بقره مثال زده شده، عيناً در متن كتاب نيز آمده است.
با توجه به ناهمگوني اسناد و متن كتاب اين تشكيك رخ مينمايد كه آيا نويسندۀ واقعي اين كتاب شخصي به غير از علي بن ابراهيم است؟ از اين رو در اين گفتار به معرفي كساني كه تفسير به آنان منسوب است و ساير موضوعات مهم در اين زمينه ميپردازيم تا شمايلي كلي از ميزان اعتبار تفسير با فرض اينكه هر يك از ايشان به عنوان مؤلف و يا كسي كه در رسيدن تفسير به دست ما نقش داشته است- ترسيم شود و اين بحث مقدمهاي باشد براي بخشهاي بعدي تحقيق كه به اعتبار سنجي كتاب موجود ميپردازد.
او عباس بن محمد بن قاسم بن حمزة بن موسي بن جعفر است كه در كتابهاي رجالي از او سخن به ميان نيامده و شخصيتي است مجهول كه تنها در كتب انساب و تراجم از او ياد شده است. وجود ابوالفضل نزد عالمان انساب از مسلّمات است. شيخ آقا بزرگ تهراني شرح حال او را در كتب بحرالانساب، المشجر الكشاف، النسب المسطر يافته است. دربارۀ او آمده: «عباس در طبرستان بود و فرزند محمد اعرابي است. از جمله فرزندان او جعفر، زيد و حسن است»(1). در اسناد برخي از روايات نام او به عنوان يك راوي در سلسلۀ سند آمده است كه بيشتر از حسن بن سهل و أبو الحسين طاهر بن إسماعيل الخثعمي روايت ميكند و علي بن حاتم و ابوالفرج مظفر بن احمد بن حسن قزويني از او
1) الطهراني، آقا بزرگ، الذريعه، همان، ج 4، ص 308.
روايت كردهاند.(1)
الصدوق، ابو جعفر مح مد بن علي بن الحسين بن بابويه القمي ، علل الشرائع ، قم، ،« بن سهل
حدثني أبو محمد بن أحمد قال حدثني جدي أبو » ؛ انتشارات مكتبۀ الداورى ، [بي تا]، ج 1، ص 304
شعيري، تاج الدين، ،« الفضل العباس بن محمد قال حدثني أبو الحسين طاهر بن إسماعيل الخثعمي
أبو الفرج المظفر بن أحمد بن الحسن القزويني قال » ؛ جام عالأخبار، قم، رضي، 1363 ه. ش، ص 17
أخبرنا أبو الفضل العباس بن محمد بن القاسم بن حمزة بن موسى بن جعفر قال حدثني الحسن بن . همان، ج 1، ص 255 و 203 ،A الصدوق، محمد بن علي، عيون اخبار الرضا ،« سهل.
متأسفانه راهي براي كشف حال رجالي راوي كتاب نيست جز آنكه از راوي و مروي عنه او ميتوان يافت كه از شاگردان علي بن ابراهيم و در طبقۀ مشايخ علي بن ابيحاتم قرار دارد. در كتب رجالي تنها از پدرش با نام محمد اعرابي(2)و جدش قاسم(3)سخن گفته شده است.
از اين رو نميتوان در توثيق و يا تضعيف او سخن گفت و بنا بر قواعد رجالي او مجهول الحال است و اين نكتهاي منفي در شخصيت او محسوب ميشود.
دربارۀ مؤلف تفسير قمي نقلها بسيار است. عدهاي آن را تأليف خود علي بن ابراهيم دانستهاند و اين كتاب را همان تفسير معروف علي بن ابراهيم كه در فهرستها و اسناد تاريخي به او نسبت داده شده است برشمردهاند. عدهاي تفسير را از آن شاگردش ابوالفضل عباس بن محمد ميدانند(4)كه گفتار استاد خود را با تفسير ابوالجارود و نيز ديگر تفاسير ادغام كرده و محصول اين چينش كتاب
حاضر شده است.
برخي تفسير را به علي بن ابي حاتم قزويني(1)
بن ادريس و حسين بن علي مهزيار و محمد بن جعفر رزاز از استادان علي بن حاتم قزويني بوده اند
و هيچ راوي ديگري از اين افراد روايت نمي كند مؤلف كتاب را علي بن حاتم مي شناسد. مير سليم،
در حاشيۀ » ، مصطفي، دانش نامۀ جهان اسلام ، مدخل تفسير مأثور، ص 701 و شبيري زنجاني، جواد
. آيينۀ پژوهش، ش 6، ص 47 ،« دو مقاله.
نسبت داده و گفتهاند تفسير به قلم او و به املاء ابوالفضل العباس نگارش شده است. عدهاي نيز دربارۀ مؤلف اين تفسير ترديده كردهاند و هيچ يك از نامبردگان را مؤلف نميدانند و فردي ناشناخته و مجهول را نويسندۀ كتاب ميشمارند.اين اختلافها از آنجا نشأت ميگيرد كه در اين كتاب بر خلاف ساير كتب نام نويسنده در مقدمه ذكر نشده است و تنها عبارتي كه در مقدمه به نوعي به نويسنده اشاره دارد عبارت «اقول: تفسير بسم الله الرحمن الرحيم حدثني ابوالفضل العباس بن محمد بن القاسم بن حمزه بن موسي بن جعفر قال حدثنا ابوالحسن علي بن ابراهيم قال حدثني ابي عن محمد بن ابيعمير...»(2)است كه از آن تنها برميآيد، نويسندۀ كتاب نه ابوالفضل العباس بن محمد و نه علي بن ابراهيم بلكه، فردِ قائل «حدثني» است كه او هم مجهول و ناشناخته است. واژههاي فارسي يا معرب كناديج (جمع كندو)، انابير (جمع انبار)، فولاذ، ماديانه، همچنين به كار بردن صيغۀ فعل جمع در جايي كه فاعل اسم ظاهر باشد (قلن ازواجه)، ميتواند نشانۀ غير عرب بودن مؤلف كتاب باشد.(3)
برخي حاشيهنويسانِ تفسير، نام علي بن ابراهيم را به مقدمۀ تفسير اضافه كردهاند و با عبارت «قال ابوالحسن علي بن ابراهيم الهاشمي القمي ط»(4)سعي بر
آن داشتهاند كه نام مؤلف را از آنجا كه به زعم خود به قلم و نگارش علي بن ابراهيم است اضافه كنند اما به روشني مشخص است كه اين عبارت از نويسنده نيست و حاشيهنويس(1)آن را به مقدمه افزوده است چه اينكه عبارت انتهايي مقدمه «حدثني ابوالفضل...» دلالت بر آن دارد كه نگارنده خود به نقل از يكي از شاگردان علي بن ابراهيم سخن ميگويد پس بايد كسي به غير از علي بن ابراهيم و نيز شاگردش باشد كه در بحث انتساب مقدمه در همين فصل به تفصيل به آن پرداخت خواهد شد.
او علي بن ابيسهل حاتم بن ابي حاتم قزويني مكني به ابوالحسن است كه در سالهاي 326 و 350 در قيد حيات بوده است و حسين بن علي بن شيبان قزويني و تلعكبري از او روايت كردهاند و تلعكبري در نقل روايات از او اجازه داشته است.(2)
او فردي ثقه است اما نكتهاي منفي در شرح حالش وجود دارد و آن اينكه از ضعيفان روايت كرده است.
به تعبير نجاشي دربارۀ او بنگريم:
«علي بن أبي سهل حاتم بن أبيحاتم القزويني أبو الحسن ثقة، من أصحابنا في نفسه، يروي عن الضعفاء، سمع فأكثر»(3).
علي بن حاتم تأليفات بسيار، خوب و معتمدي داشته و شيخ طوسي تا 30
كتاب به او نسبت داده است از جملة آنها ميتوان به كتاب الوضوء، كتاب الصلاة، كتاب الصوم، كتاب التوحيد، كتاب عمل شهر رمضان و... اشاره كرد.(1)
ابي حاتم نك : النجاشى، احمد بن على، همان، ص 263 ؛ الحلي، ابن داود، همان، ص 239 ؛ الطوسى،
. محمد بن الحسن، الرجال، همان، ص 432 ؛ الحلي، يوسف بن الحسن، همان، ص95.
از كلام رجاليان دربارۀ او درمييابيم كه او به شخصه فردي ثقه و معتمد است اما با توجه به اينكه او از ضعفا نقل ميكرده است، در پذيرش رواياتش بايد كمي محتاطانه عمل كرد.
به نظر ميرسد بهترين راهي كه براي شناخت مؤلفِ كتاب ميتوان بدان تمسك جست، بررسي مشايخي است كه در كتاب موجود از آنان روايت شده است و در واقع اساتيد مستقيم و يا باواسطۀ مؤلفند كه به ايشان و يا به كتابهايشان دسترسي داشته و با الفاظ «حدثني، حدثنا، اخبرني، اخبرنا» از آنان روايت كرده است. شمار اين مشايخ كه در صدر اسناد روايات واقعند به 43 نفر ميرسد كه در ادامه به اجمال هر يك را بررسي ميكنيم.
در تفسير قمي 4 روايت(2)به أبو القاسم عبدالرحمان علوي حسيني نسبت داده شده است. علي بن ابراهيم و علي بن ابيحاتم از او روايت نكردهاند. بلكه او راوي معروف تفسير فرات كوفي است.(3)
378 روايت(3)از تفسير قمي به نقل از اوست. ابراهيم بن هاشم پدر علي بن ابراهيم و از جمله مشايخ اوست.
از ميان مشايخ متفرقۀ تفسير قمي پرنقل ترين فرد احمد بن ادريس بن احمد ابو علي اشعري قمي (م 306ﻫ)(4)است كه در اين كتاب 52 روايت(5)از او آمده است. احمد بن ادريس از مشايخ علي بن ابي حاتم قزويني(6)
عاملي، الحر، همان، ج 8، ص 27 ؛ نورى، محدث ، مستدرك الوسائل ، ج 14 ، ص 461 ؛ النجاشي، احمد
. بن علي، همان، ص36.
و نيز از مشايخ1) القمي، علي بن ابراهيم، همان، ج 1، ص 287.
2) الطوسي، محمد بن الحسن، رجا ل، همان، ص 374.
3) در متن كتاب در هيچ قسمتي نام كام ل او نيامده بلكه تنها در انتهاي مقدمه كه راوي سند خود به استفاده كرده است كه همان پدر علي بن ابراهيم، ابراهيم بن « ابي » كتاب را نقل مي كند. از عبارت هاشم است.
4) النجاشي، احمد بن علي، همان، ص 228.
5) القمي، علي بن ابراهيم، همان، ج 1- ص 212،13 و ،383 ،380 ،359 ،343 ،323 ،252 ،231 ،225ج 2، ص 2(دو روايت )، 82 (سه روايت )، 118،127،276 ،260 ،240 ،230 ،216 ،182 ،132(دو روايت)، 323،360 ،359 ،352 ،349 ،345 ،336 ،331 ،325 ،311 ،310 ،329 ،324. 425 و 441 ،424 ،421 ،401 ،398 ،394 ،390 ،381 ،377 ،374.
6) روايت علي بن ابي حاتم از احمد بن ادريس را به كثرت در كتب شيعه مي يابيم. براي نمونه نك :
معروف كليني است كه در كافي به كثرت از او نقل شده است.
در شرح حال او ميخوانيم:
«كان ثقة، فقيها، في أصحابنا، كثير الحديث، صحيح الرواية، له كتاب نوادر أخبرني عدة من أصحابنا إجازة عن أحمد بن جعفر بن سفيان عنه. و مات أحمد بن إدريس بالقرعاء سنة ست و ثلاثمائة من طريق مكة على طريق الكوفة».(1)
از بررسي اسناد روايات احمد بن ادريس درمييابيم كه همۀ روايات او به نقل از «احمد بن محمد» است و از ميان اسنادش، سند «احمد بن ادريس عن احمد بن محمد عن علي بن الحكم عن موسي بن بكر عن فضيل عن ابيجعفر » پرتكرارترين است. از ميان اين 52 نقل نيز تنها 2 روايت با لفظ «حدثنا احمد بن ادريس» آغاز ميشود و ساير نقلها همه با لفظ «اخبرنا احمد بن ادريس» همراه است.
تنها 1 روايت(2)از احمد بن حسين در تفسير قمي نقل شده است. علي بن ابراهيم و علي بن ابيحاتم از او روايت نكردهاند ودر هيچ يك از كتب رجالي از او سخن گفته نشده است.
نام او با محمد بن عمير در يك سند تحويلي در كنار هم قرار گرفته است: «حدثنا محمد بن عمير و قال حدثني إبراهيم بن مهزيار...».
از عبارت سند مشخص است كه قائلِ «حدثنا» و «حدثني» يك نفر نيست و
با توجه به اينكه همواره در كتاب مؤلف از اقوال علي بن ابراهيم با قال ياد ميكند، به نظر ميرسد او بايد از مشايخ علي بن ابراهيم باشد. اما با مراجعه به مشايخ علي بن ابراهيم ميبينيم، نامي از او برده نشده است.(1)
نام احمد بن زياد بن جعفر همداني، در سند 1 روايت(2)از تفسير قمي آمده است. علي بن ابي حاتم به نقل از او در كتب متعددي روايت ميكند.(3)
. الأسترآبادي الغروي، علي، همان، ص 158.
در تفسير قمي 5 روايت(4)از او ذكر شده است. البته در يك روايت از اين كتاب نام او و احمد بن ادريس در كنار هم قرار گرفته است و سندي تحويلي را تشكيل ميدهد. اين مطلب نشان ميدهد(5)كه اين دو در يك طبقه قرار دارند و هر دو از مشايخ فردي هستند كه به نقل از ايشان در تفسير قمي روايت ميكند. (مؤلفِ كتاب، كه قائل حدثني است). علي بن ابيحاتم قزويني از او در كتب بسياري روايت نقل كرده است.(6)
. الطوسي، محمد بن الحسن، تهذيب الأحكام، همان، ج 3، ص 64 و 94.
1) الموسوي الخويي، ابوالقاسم، معجم رجال الحديث، همان، ج 12 ، ص 214.
2) القمي، علي بن ابراهيم، همان، ج 2، ص 336.
3) عاملي، الحر، همان، ج 1، ص 339 ؛ الصدوق، محمد بن علي، الامالي ، همان ، ص 124 ؛ الحسيني
4) القمي، علي بن ابراهيم، همان، ج 2، ص 35،.322 ،292 ،240 ،88.
5) همان، ص 2.
6) الصدوق، محمد بن علي، علل الشرائع ، همان، ج 1، ص 249 ؛ عاملي، الحر، همان، ج 1، ص 22
در تفسير قمي 3 روايت(1)از احمد بن محمد بن لاحق شيباني ديده ميشود. او از مشايخ علي بن ابراهيم نيست؛ چه اينكه در تفسير قمي يك آيه، هم به نقل از احمد بن محمد و هم از زبان علي بن ابراهيم تفسير شده است و نيز هر بار پس از نقل از او با عبارت «قال علي بن ابراهيم» سخن علي بن ابراهيم جدا شده است.(2)از او اطلاع چنداني در دست نيست و تنها ابو غالب زراري در اسناد روايات خود(3)و نيز نجاشي در طريق خود به كتاب مسائل الرضا او نام برده است.
«... أخبرنا أحمد بن عبد الواحد... أبو جعفر أحمد بن محمد بن لاحق الشيباني قال حدثنا يحيى بن زكريا اللؤلؤي قال حدثنا الريان بن شبيب... ذكر مسائل الرضا عن صباح بن نصر».(4)
همانگونه كه در فصلهاي پيش گفته شد، اولين نقل از ابوالجارود، با سند احمد بن محمد آغاز ميشود(5)و پس از آن به نظر ميرسد، مراد از «و في روايه ابيالجارود» اشاره به همين سند باشد. با اين حساب آمار روايات او، همانطور كه پيشتر بيان شد، چيزي نزديك به روايات ابراهيم بن هاشم است.
نام كامل او، احمد بن محمد بن سعيد بن عبد الرحمان بن زياد بن عبيد الله بن زياد بن عجلان مولى عبد الرحمان بن سعيد بن قيس السبيعي الهمداني، است. او به ابنعقده شهرت دارد و در سال 333 هجري در شهر كوفه وفات يافته است. در ميان كتب او كتابي با نام «كتاب طرق تفسير قول الله عز و جل» به چشم ميخورد.(1)
در تفسير قمي 1 روايت(2)از احمد بن محمد موسي ديده ميشود. علي بن ابيحاتم در روايات ساير كتب از او نقل كرده است.
نكتهاي كه دربارۀ او بايد متذكر شد اين است كه در نام احمد بن محمد بن موسي در 3 سند از طرق شيخ طوسي به كتب مختلف، آمده است كه از ابنعقده (راوي روايات ابوالجارود) روايت ميكند. از اين رو، كنار هم قرار گرفتن اين دو كه در دو طبقۀ متفاوت از هم قرار دارند، به نظر صحيح نيست.
در تفسير قمي 28 روايت از جعفر بن احمد نقل شده است. روايات او بيشتر با دو سند ذكر ميشود:
الف) جعفر بن احمد عن عبد الكريم بن عبد الرحيم عن محمد بن علي بن
محمد بن الفضيل عن ابي حمزة الثمالي، كه به نظر ميرسد طريق مؤلف به تفسير ابو حمزۀ ثمالي است؛
ب) جعفر بن احمد عن عبيد الله بن موسي عن الحسن بن علي بن ابي حمزة عن ابيه عن ابي بصير، كه احتمال دارد طريق مؤلف به تفسير علي بن ابيحمزۀ بطائني و يا پسرش حسن بن علي باشد.(1)او نه در زمرۀ مشايخ علي بن ابراهيم و نه علي بن ابيحاتم است. البته در تفسير عياشي ذيل سورۀ ابراهيم نقلي است كه نشان از دسترسي علي بن ابي حاتم به كتاب تفسير ابو حمزه، آنهم از طريق «وجاده» دارد:
«علي بن حاتم قال وجدت في كتاب أبي عن حمزة الزيات عن عمرو بن مرة قال قال ابنعباس لعمر يا أميرالمؤمنين هذه الآية...».(2)
از اين رو بعيد نمي نمايد كه اين كتاب از منابع مؤلف در نگارش تفسير قمي بوده باشد.
در تفسير قمي تنها 1 روايت(3)از جعفر بن محمد نقل شده است. در ساير منابع، علي بن ابراهيم و علي بن ابيحاتم از او روايت نكردهاند. بايد گفت كه نام او قطعاً جعفر بن احمد است، چه اينكه سند اين تك روايت: «جعفر بن احمد عن عبد الكريم بن عبد الرحيم عن محمد بن علي بن محمد بن الفضيل عن ابي
حمزة الثمالي»، دقيقاً يكي از دو سند جعفر بن احمد است كه پيشتر گفته آمد كه 28 روايت در تفسير قمي از او نقل شده است از اين رو بايد تصحيف رخ داده باشد.
حبيب بن حسن بن ابان الاجري، از مشايخ كليني در كافي(1)است كه در تفسير قمي 1 روايت به نقل از او آمده است(2). با بررسي در ميان ساير منابع، هيچ روايتي به نقل از او، از علي بن ابراهيم و يا علي بن ابيحاتم ديده نميشود. در هيچ كدام از كتب رجالي نيز ذكر شرح حالي از او به چشم نميخورد.
نام او در 6 روايت(3)به نقل از پدرش علي بن مهزيار در تفسير قمي آمده است.
حسن بن علي بن مهزيار در زمرۀ كساني است كه علي بن ابيحاتم قزويني در ساير منابع از آنان روايت ميكند.(4)
محمد بن الحسن، الإستبصار، همان ، ج 1، ص 444 ؛ عاملي، الحر، همان، ج 7، ص 424 ؛ الصدوق،
. محمد بن علي، علل الشرائع، همان، ج 2، ص446.
شرح حال او به تفكيك نيامده بلكه ذيل عنوان پدرش علي بن مهزيار اهوازي از او ياد شده است. نكتۀ مهم دربارۀ او اين است كه نجاشي كتاب تفسيري به علي بن مهزيار منتسب ميكند كه از طريق حسن بن مهزيار به دستش رسيده است:«صنف الكتب المشهورة... وكتاب التفسير، ... أخبرنا... عن محمد بن الحسن بن علي، عن أبيه، عن جده، بكتبه جميعها».(1)
حسن بن محمد تنها 1 روايت(2)در تفسير قمي دارد. علي بن ابراهيم و علي بن ابيحاتم در ساير منابع از او روايت ندارند.
احتمال اينكه او حسين بن محمد بن عامر باشد، بسيار زياد است؛ چه اينكه سند اين تك روايت: «اخبرنا الحسن بن محمد عن معلي بن محمد عن محمد بن جمهور عن جعفر بن بشير عن الحكم بن زهير عن محمد بن حمدان عن ابيعبدالله »، دقيقاً يكي از اسنادي است كه در كتاب حاضر چندين بار به حسين بن محمد نسبت داده شده است و بعيد نيست كه با وجود تشابه اسمي ميان اين دو، تصحيف رخ داده باشد.
نام او در 1 روايت(3)از تفسير قمي آمده است. علي بن ابراهيم و علي بن ابيحاتم هيچيك از او روايت نكردهاند.
حسين بن علي بن زكريا 2 روايت(4)در تفسير قمي دارد. او نيز از جمله كساني است كه علي بن ابيحاتم قزويني در ساير منابع به نقل از او روايت
ميكند(1)
. مفيد، محمد بن نعمان، المتعۀ، قم، انتشارات كنگرة جهانى شيخ مفيد، 1413 ه، ص 10.
. البته برخي او را حسن بن علي بن زكريا عدوي (م 319ﻫ)(2)شمردهاند كه به نظر ميرسد اين احتمال صحيح نباشد؛ چه اينكه در هر دو نقل تفسير قمي با نام حسين از او ياد شده است و نيز شيخ او در تفسير قمي «الهيثم بن عبد الله» است كه با تتبع، در 15 منبع(3)ص 461 ؛ الصدوق، ابو جعفر محمد بن علي بن الحسين بن بابويه القمي، التوحيد، صححه وعلق عليه
هاشم الحسيني الطهراني، قم، جماعۀ المدرسين في الحوزة العلميۀ، 1415 ه، ص 69 ؛ الصدوق،
؛ همان ، ج 2، ص 177 ؛ همان، ص 81 ؛ همان، ج 1، ص 121 ،A محمد بن علي، عيو نأخبارالرضا
الصدوق، محمد بن علي، كتا بالمزار، همان، ص 32 ؛ عاملي، الحر، همان، ج 14 ، ص 414 ؛ المجلسي،
؛ محمدباقر، همان ، ج 4، ص 221 ؛ همان، ج 24 ، ص 234 ؛ همان، ج 47 ، ص 378 ؛ همان، ج 97 ، ص 440
. همان، ج 98 ، ص 47 ؛ نوري، محدث، همان، ج 3، ص 418.
ديگر به دست آمد كه راوي از هيثم بن عبد الله حسين بن زكريا است نه حسن بن زكريا. در كتب رجالي هم با همين نام از او ياد شده است؛ از اين رو نميتوان گفت تصحيف صورت گرفته است.در تفسير قمي 14 روايت به نقل از حسين بن محمد بن عامر بن عمران (م 310 ﻫ) آمده است كه 12 روايت با لفظ «اخبرنا» و 2 روايت با لفظ «اخبرني» است.
در شرح حال او ميخوانيم:
«الحسين بن محمد بن عامر ابن عمران الاشعري القمي الثقة الذي هو أحد أشياخ أبي جعفر الكليني رضوان الله تعالى عليه، يروي عنه ويجعله صدر السند في جامعه الكافي كثيرا(1)
شده است كه او از مشايخ كليني است . اردبيلي الغروي الحائري، محمد بن علي، جامع الرواة ، قم،
. مكتبۀ آيۀ الله العظمي المرعشي النجفي، 1403 ه، ج 1، ص 178.
الثقة ».(2)همۀ روايات حسين بن محمد در تفسير قمي به نقل از «معلي بن محمد بصري» است. نجاشي با سندي از حسين بن محمد كتاب تفسيري به معلي نسبت داده است:
«له كتب، منها... كتاب التفسير... أخبرنا محمد بن محمد قال حدثنا جعفر بن محمد قال حدثنا الحسين بن محمد بن عامر، عن معلى بن محمد».(3)
. رسيدن او به كتب مختلف هستند. همان، ص 111 و ص 188.
با توجه به سال وفات و طبقۀ حسين بن محمد برميآيد كه او نه از مشايخ علي بن ابراهيم و نه علي بن ابيحاتم است، بلكه شيخ كليني است و در تفسير قمي، از كتاب او نقل شده است.
أبو القاسم حميد بن زياد بن حماد بن زياد، از مشايخ معروف كليني كه در سند 304 روايت از كافي قرار گرفته است.
3 روايت از او در تفسير قمي به چشم ميخورد كه هر سه با سند مشخص «حدثنا حميد بن زياد عن محمد بن الحسن عن محمد بن يحيي عن طلحة بن زيد عن ابيعبدالله »(1)ذكر شدهاند.
ذكر سند روايات او از آن جهت است كه برخي او و احمد بن زياد، كه پيشتر آمد، را يك نفر خواندهاند و احتمال تصحيف در عبارت كتاب را دادهاند(2)اما به نظر ميرسد كه اين احتمال صحيح نباشد هم به دليل قول صاحب الذريعه كه او را احمد بن زياد همداني شمرده است(3)و هم اينكه سند روايت اين شخص با سند مشخص حميد بن زياد، متفاوت است: «حدثنا احمد بن زياد عن الحسن بن محمد بن سماعه عن صفوان عن ابن مسكان عن ابيبصير عن ابيعبدالله »(4).
او از مشايخ علي بن حاتم است.(5)
الإستبصار، همان، ج 1، ص 461 ؛ عاملي، الحر، همان، ج 8، ص 22 ؛ ابن طاووس ، علي بن موسي ،
. إقبال الأعمال، همان، ص 2؛ الصدوق، محمد بن علي، علل الشرائع، همان، ج 2، ص406.
نجاشي دربارة تاريخ وفات او ميگويد:«قال أبو الحسن علي بن حاتم لقيته سنة ست و ثلاثمائة و سمعت منه كتابه (كتاب) الرجال قراءة، و أجاز لنا كتبه. و مات حميد سنة عشر و ثلاثمائة».(6)
ناگفته نماند كه حسين بن زكريا در نگاه رجاليان فردي ضعيف است و نميتوان به روايات او اعتماد كرد:
1) 148 و 167 ، 1. القمي، علي بن ابراهيم، همان، ج 2، ص 79.
2) موسوي مددي، احمد، همان، ص 91.
3) الطهراني، آقابزرگ، الذريعه، همان، ج 4، ص 306.
4) 4. القمي، علي بن ابراهيم، همان، ج 2، ص 79،. 148 و167.
5) الطوسي، محمد بن الحسن، تهذي ب الأحكام ، همان، ج 3، ص 60 ؛ الطوسي، محمد بن الحسن ،
6) النجاشي، احمد بن علي، همان، ص 132.
در تفسير قمي تنها 1 روايت(2)به خالد نسبت داده شده است. به دليل اينكه نام او كامل ذكر نشده است، نميتوان اطلاع زيادي از او يافت. اما بايد گفت كه در ميان كساني كه علي بن ابراهيم و ابيحاتم از آنان روايت كرده باشند، كسي كه نامش خالد باشد، ديده نميشود.
نام او در 2 روايت(3)از تفسير قمي آمده است. او همان ابوالفضل عباس بن محمد (راوي تفسير قمي) است كه پيشتر شرح حالش گذشت. او از مشايخ علي بن ابيحاتم است.(4)در اين كتاب نيز در هر دو جا با لفظ «حدثني» از او روايت ميشود.
عبدالرحمان بنمحمد بن ابيهاشم بجلي ابومحمد 1 روايت(5)در تفسير قمي
دارد. در ساير منابع، علي بن ابراهيم و علي بن ابيحاتم از او روايت ندارند. اما در رجال نجاشي نقلي است كه نشان ميدهد علي بن ابيحاتم به كتابي از او دسترسي داشته است. از اين رو شايد بتوان احتمال داد كه از كتاب عبد الرحمن بن محمد روايت شده باشد. به نقل نجاشي بنگريم:
«عبد الرحمن بن محمد بن أبيهاشم البجلي أبومحمد جليل من أصحابنا، ثقة ثقة، له كتاب نوادر أخبرنا أبوعبد الله بن شاذان قال: حدثنا علي بن حاتم عن ابن ثابت قال: حدثنا القاسم بن محمد بن حسين بن حازم (خازم ظ) عنه به».(1)
نام عبدالله بن موسي، در تفسير قمي، تنها يك بار صدر سند 1 روايت قرار گرفته است؛ آنهم با عبارت «و في رواية عبد الله بن موسي عن...»(2). علي بن ابراهيم و علي بن ابيحاتم هيچيك از او روايت نكردهاند. البته اشاره به اين مطلب مهم است كه او همان كسي است كه در سند جعفر بن احمد قرار دارد و جعفر بن احمد تنها به نقل از او 9 روايت در تفسير قمي دارد.
با توجه به آنچه گفته شد، به نظر ميرسد مراد از عبارت «و في رواية عبد الله...»، اشاره به همان سند جعفر بن احمد باشد و در واقع، مؤلف سند را به اسنادي كه پيشتر در كتاب آورده، معلق كرده است و او شيخ مؤلف محسوب نميشود.
علي بن جعفر با 1 روايت(1)در تفسير قمي، در زمرۀ مشايخ اين تفسير قرار گرفته است. علي بن ابراهيم و علي بن ابيحاتم هيچيك در ساير منابع، از او روايت نكردهاند.
در تفسير قمي 14 روايت(2)از علي بن حسين سعد آبادي نقل شده است. شيخ طوسي او را از زمرة مشايخ كليني برشمرده است.
علي بن الحسين النحوي از جمله كساني است كه علي بن ابي حاتم قزويني از او روايت ميكند. او از جمله مشايخ صدوق است كه در تفسير منسوب به امام حسن عسكري نيز نقش داشته است.
در تفسير قمي، سند روايات او معمولاً به «سيف بن عميره» ميرسد، به نظر ميرسد تنها سندِ مرسل مؤلف از سيف بن عميره نيز كه با عبارت «و في رواية سيف بن عميره» آمده است، همان سند علي بن الحسين به اوست كه در بخشهاي ديگر تفسير قمي به آن اشاره شده است، كه در اين صورت مجموع
روايات او به 15 روايت خواهد رسيد. نكتة آخر آنكه نام علي بن الحسين در سلسة طرق نجاشي به كتب مختلف(1)ديده ميشود.(2)
در تفسير قمي 14 روايت(3)به نقل از سعيد بن محمد آمده است. علي بن ابراهيم و علي بن ابيحاتم هيچيك در ساير منابع از او روايت نكردهاند. تمامي 14روايت او با دو سند در كتاب قمي ذكر شده است:
الف) «حدثنا سعيد بن محمد عن بكر بن سهل عن عبد الغني عن موسى بن عبد الرحمن عن ابن جريح عن عطا عن ابنعباس»؛
ب) «حدثنا سعيد بن محمد قال حدثنا بكر بن سهل قال حدثني عبد الغني بن سعيد قال حدثنا موسى بن عبد الرحمن عن مقاتل بن سليمان عن الضحاك عن ابنعباس».
به نظر ميرسد اين اسناد، طريق مؤلف به تفسير ابنعباس باشد. نكتة مهم آنكه در هيچ منبع معتبر شيعي با اين دو طريق از ابنعباس روايت نشده است و تنها شواهدالتنزيل به نقل از ابونعيم اصفهاني با چنين طريقي از ابنعباس نقل ميكند.
«أخبرني أبو نعيم أحمد بن عبد الله الأصبهاني كتابة أخبرنا
1) الطوسي، محمد بن الحسن، الفهرست، همان، ص 123.178 ،129.
2) النجاشي، احمد بن علي، همان ، ص 76 و 343 . نيز زرارى كوفى ، ابو غالب، رسالۀ أبي غالبالزراري، ص162.
3) القمي، علي بن ابراهيم، همان، ج 1- ص 206،،29 ،22 ،21 ، 412 و ج 2، ص 14 ،385 ،277 ،207،435 ،426 ،421 ،419 ،416 ،412 ،411 ،401 ،373 ،349 ،277 ،260 ،252 ،250 ،222 ،179 ،31،455.
سليمان بن أحمد الطبراني [قال] حدثنا بكر بن سهل الدمياطي أخبرنا عبد الغني بن سعيد، عن موسى بن عبد الرحمن، عن ابن جريج، عن عطاء عن ابنعباس في قوله تعالى وَ يطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ قال...».(1)
البته در تفسير قمي ذيل سورۀ انسان، نقل شواهد التنزيل از ابنعباس نيامده است.
نام محمد بن جعفر بن محمد بن عون الأسدي أبو الحسين الكوفي در ابتداي سند 7 روايت(2)از تفسير قمي قرار دارد. او از كساني است كه در ساير منابع، علي بن ابيحاتم قزويني از او روايت ميكند(3)
1356 ه، ص 250 ؛ الطوسي، محمد بن الحسن، تهذيب الأحكام، همان، ج 3، ص 76 و 89 ؛ الصدوق،
. محمد بن علي، كتاب المزار، همان، ص 138.
و در طبقۀ مشايخ كليني جا دارد. از كلام نجاشي برميآيد كه محمد بن جعفر در سال 312 هجري درگذشته است:«ساكن الري. يقال له محمد بن أبي عبد الله، كان ثقة، صحيح الحديث، إلا أنه روى عن الضعفاء. و كان يقول بالجبر و التشبيه... مات أبو الحسين محمد بن جعفر ليلة الخميس لعشر خلون من جمادى الأولى سنة اثنتي عشرة و ثلاثمائة».(4)
از اين شيخِ حديث، 10 روايت(1)در تفسير قمي به چشم ميخورد. او از مشايخ علي بن ابيحاتم قزويني است.(2)
. ص 85 ؛ الصدوق، محمد بن علي، علل الشرائع، همان، ج 2، ص 482.
و در 16 سند(3)از طرق نجاشي به كتب مختلف، نام اين استاد و شاگرد در كنار هم قرار دارد.در كتاب حاضر از او گاه با كنيۀ ابو العباس و گاه با نام محمد بن جعفر ياد ميشود. و در مجموع 28 روايت(4)از او نقل شده است.
محمد بن جعفر (م 316هـ) از مشايخ علي بن ابيحاتم قزويني است كه در كتب متعددي از او نام برده شده است. بيشتر نقلهاي او در كتاب قمي با سند «يحيى بن زكريا عن علي بن حسان عن عبد الرحمن بن كثير» است.
نكتۀ مهم اين است كه عبدالرحمان بن كثير كه نامش در اين سند به چشم ميخورد كسي است كه در تفسير قمي 10 بار(5)
.441
با سند محمد بن جعفر و 1 بار(6)1) القمي، علي بن ابراهيم، همان، ج 2، ص 20،58 و 455 ،352 ،340 ،328 ،279 ،214 ،196 ،93.
2) النجاشي، احمد بن علي، همان ، ص 19 و 41 ؛ الطوسي، محمد بن الحسن، تهذي ب ، همان، ج 3
3) النجاشي، احمد بن علي، همان، ص 363،،98 ، 139 ،188،175 ،195 ،234 ،245 ،254 ،285 ،452 36،19 ،41 ، 45 ،47
4) ،283 ،263 ،260 ،206 ،200 ،75 ،53 ،48 ،42 ،24 ، 341 و ج 2 ،337 ،315 ، 4. همان، ج 1- ص 313 442 و 456 ،428 ،425 ،402 ،381 ،365 ،361 ،331 ،294 ،290.
5) 428 ،426 ،395 ،385 ،351 ،332 ،319 ،286 ،234 ، ٦. القمي، ابراهيم بن هاشم، همان، ج 2، ص 131
6) همان، ص 385.
با سند احمد بن ادريس از او حديث شده و يكي از اين اسناد دقيقاً با عبارت «حدثنا أبو العباس قال حدثنا يحيى بن زكريا عن علي بن حسان عن عمه عبد الرحمن بن كثير» آمده است. او كتابي با نام «فضل سورۀ انا انزلناه» داشته است كه در طريق نجاشي به اين كتاب نام احمد بن محمد بن لاحق، كه پيشتر از آن ياد شد، نيز آمده است. البته برخي از افرادِ طريق نجاشي با سند مذكور يكسانند. بنگريم:
«عبد الرحمن بن كثير الهاشمي... له كتاب فضل سورة إنا أنزلناه أخبرنا... حدثنا أحمد بن محمد بن لاحق قال حدثنا علي بن الحسن بن فضال عن علي بن حسان عن عمه عبد الرحمن بن كثير به».(1)
و نيز علي بن حسان كه راوي از عبدالرحمان بن كثير است، و در اسناد محمد بن جعفر هر بار نامش تكرار ميشود، به تصريح نجاشي كتاب تفسيري به نام تفسير الباطن داشته كه از كتب بسيار ضعيف است:
«علي بن حسان بن كثير الهاشمي ضعيف جدا، ذكره بعض أصحابنا في الغلاة، فاسد الاعتقاد له كتاب تفسير الباطن، تخليط كله».(2)
نام محمد بن الحسين، صدر سند 1 روايت(3)از تفسير قمي آمده است. در ساير منابع، علي بن ابراهيم و علي بن ابيحاتم قزويني از او روايت نكردهاند.
او محمد بن سلمة بن أرتبيل أبو جعفر يشكري است. در تفسير قمي تنها 1 روايت(1)به نقل از او آمده است.
نجاشي دربارۀ او ميگويد:
«جليل، من أصحابنا الكوفيين، عظيم القدر، فقيه، قارئ، لغوي، راوية، خرج إلى البادية، ولقى العرب، وأخذ عنهم، وأخذ عنه يعقوب بن السكيت، ومحمد بن عبده الناسب ويقول كثيرا: حدثنا محمد بن سلمة اليشكرى... له من الكتب كتاب بجيلة وأنسابها وأخبارها وأشعارها، وكتاب خثعم و أنسابها وأشعارها، وكتاب النواقل من العرب ـ وهو كتاب المثالب ـ وكتاب الميسر والقداح».(2)
از او در ساير منابع، به نقل از قمي و علي بن ابي حاتم روايتي وجود ندارد. تنها نكتهاي كه به قطع ميتوان گفت اين است كه در كتاب حاضر ناقل از او، مؤلف است چه اينكه همان آيهاي كه با سند محمد بن سلمه تفسير شده، پيشتر به نقل از علي بن ابراهيم نيز تفسير شده است.
«حدثني أبي عن ابن أبي عمير.... و أما قوله مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَيرٌ مِنْها (و قوله من جاء بالحسنة فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها و قوله مَنْ جاءَ بِالسَّيئَةِ فَكُبَّتْ وُجُوهُهُمْ فِي النَّارِ) قال الحسنة و الله ولاية أميرالمؤمنين و السيئة و الله عداوته، حدثنا محمد بن سلمة قال حدثنا محمد بن جعفر قال حدثنا يحيى بن زكريا اللؤلؤي عن علي بن حسان عن عبد الرحمن بن كثير عن أبي عبدالله في قوله مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها قال هي... قال علي بن إبراهيم:...».(3)
مهمتر آنكه در اين نقل، محمد بن سلمه از محمد بن جعفر روايت ميكند كه خود شيخ مستقيم مؤلف است و تنها با همين سند «يحيي بن
يحيى بن زكريا اللؤلؤي عن علي بن حسان عن عبد الرحمن بن كثير عن أبي عبد الله » 7 روايت در كتاب از او نقل شده است كه ذيل عنوان محمد بن جعفر بيشتر بدان خواهيم پرداخت. اينكه چرا مؤلف در اين بخش با واسطه از محمد بن جعفر، شيخ معروف خود، نقل ميكند، از ديگر نكات مبهم تفسير قمي است.
او محمد بن عبدالله بن جعفر بن الحسين بن جامع بن مالك الحميري أبو جعفر القمي است كه در تفسير قمي 4 روايت(1)از او نقل شده است. در ساير منابع، علي بن ابيحاتم از محمد بن عبد الله روايت دارد.(2)
. موسي بن جعفر بن محمد، إقبال الأعمال، ص 2.
نجاشي دربارۀ او ميگويد:«كان ثقة، وجها، كاتب صاحب الأمر ،... لمحمد كتب، منها... أخبرنا أبو عبد الله بن شاذان القزويني قال حدثنا علي بن حاتم بن أبي حاتم قال قال محمد بن عبد الله بن جعفر...».(3)
در اينجا نكتۀ ديگري نيز وجود دارد كه شايد بتوان آن را قرينهاي غيرمستقيم بر وجود كتابي براي محمد بن جعفر تلقي كرد كه علي بن ابيحاتم نيز بدان دسترسي داشته و آن اينكه نجاشي در فهرست، دو طريق به كتب خود دارد كه به نقل از علي بن ابي حاتم از محمد بن جعفر است:
ـ أخبرنا أبو عبد الله بن شاذان قال حدثنا علي بن حاتم عن محمد بن جعفر الرزاز عن عبد الله بن محمد بن خالد عن عبد الرحمن بن أبي نجران بكتابه.(1)
ـ أخبرنا أبو عبد الله بن شاذان قال حدثنا علي بن حاتم قال حدثنا محمد بن جعفر الرزاز قال حدثنا عبد الله بن محمد بن خالد قال حدثنا الحسن بن علي ابن بنت إلياس عن عبد الملك بن عتبة بكتابه.(2)
اين قرينهها تنها ميتوانند اين احتمال را تقويت كنند كه علي بن ابي حاتم با واسطۀ شيخ خود محمد بن جعفر به يكسري كتب دسترسي داشته است كه شايد از جمله منابع مؤلف در نگارش اين كتاب نيز باشند.
محمد بن عبدالله بن غالب زراري با 1 روايت(3)در تفسير قمي در زمرۀ مشايخ مؤلف اين تفسير قرار گرفته است. در ساير منابع، علي بن ابراهيم و علي بن ابيحاتم از او روايت نكردهاند. نجاشي او را واقفي ميشمارد و دربارهاش ميگويد:
«محمد بن عبد الله بن غالب أبو عبد الله الانصاري البزاز، ثقة في الرواية على مذهب الواقفة. له كتاب النوادر. أخبرنا أبو العباس بن نوح عن ابن سفيان، عن حميد، عنه به».(1)
در تهذيب المقال(2)
الموحد الابطحي الاصفهاني، «. على مذهب الواقفۀ . ثم روى كتابه بإسناده حميد بن زياد عنه
، محمدعلي، تهذيب المقال في تنقيح كتاب الرجال للشيخ الجليل النجاشي ، قم، [بي تا ]، ج 4
. ص19.
گفته شده، مراد از «حميد» حميد بن زياد است (از ديگر مشايخ معروف كه در تفسير قمي از او بسيار نقل شده است.) كه با اين بيان شايد بتوان احتمال داد، مؤلف از طريق حميد بن زياد به روايت او دست يافته باشد.در ساير منابع نيز ديده ميشود كه حميد بن زياد از او روايت دارد: «... حدثنا حميد بن زياد قال حدثنا محمد بن عبد الله بن غالب...»(3).
بنا بر آنچه گفته آمد، ميتوان گفت كه محمد بن غالب شيخ ِشيخ ِمؤلفِ كتاب است و اسناد روايات ابن غالب مرسلند.
2 روايت(4)به نقل از محمد بن علي بن بلال در تفسير قمي ديده ميشود. او فردي ثقه است و در طبقة اصحاب امام حسن عسكري قرار دارد.(5)
علي بن ابراهيم و علي بن ابيحاتم هيچيك از او روايت نكردهاند.
تنها 1 روايت(1)در كتاب قمي از محمد بن عيسي نقل شده است. او از مشايخ پدر علي بن ابراهيم است كه در همين كتاب ابراهيم بن هاشم به كثرت از او نقل كرده است. از اين رو احتمال قوي ميرود كه سند اين روايت مرسل باشد و واسطۀ مؤلف يا علي بن ابراهيم از سند افتاده باشد چه اينكه در روايات متعددي، در ساير بخشهاي كتاب، هر دو فرد مذكور، با واسطه از او نقل ميكنند.
در تفسير قمي 2 روايت(2)به نقل از او ميبينيم. از محمد بن عمير شناختي در دست نيست و تنها در رجال طوسي، فردي به نام «محمد بن عمير بن أبي الغريف»(3)آمده كه از اصحاب امام صادق است و از اين رو قطعاً راوي مذكور، نخواهد بود.
برخي به نقل از ضيافة الاخوان از علل الشرايع، گفتهاند كه علي بن ابي حاتم در پارهاي از روايات از او نقل كرده است(4)اما آنچه كه ظاهراً به ثواب نزديكتر باشد، نادرستي اين احتمال است؛ چه اينكه در متن علل الشرايع، نام «محمد بن ابيعمير» آمده است نه «محمد بن عمير» و احتمالاً به اشتباه در كتاب
ضيافة الاخوان به نقل از علل الشرايع، نامِ «محمد بن عمير»(1)در كنار علي بن ابي حاتم قرار گرفته است.
او محمد بن القاسم عبيد الله الكندي است كه در تفسير قمي 2 روايت(2)از او نقل شده است.
در يك روايت از او با نام محمد بن قاسم عبيد، ياد شده كه به نظر ميرسد مراد، همان عبيد الله است. او نيز از جمله كساني است كه علي بن ابيحاتم قزويني در ساير منابع به نقل از او روايت ميكند.(3)
محمد بن ابي بكر همام بن سهيل الكاتب الإسكافي، صدر 10 سند(4)از تفسير قمي قرار گرفته است. دربارة سال تولد و وفات او از زبان نجاشي ميخوانيم: «و مات أبو علي بن همام... سنة ست و ثلاثين و ثلاثمائة، و كان مولده... سنة ثمان و خمسين و مائتين».(5)
با جست و جو در ميان ساير كتب به نكات جالبي دربارة او دست مييابيم. از جمله آنكه، او از شاگردان محمد بن احمد(6)، كه پيشتر از او سخن گفته شد، است. اين مطلب نشان ميدهد كه محمد بن همام و علي بن ابيحاتم همعصرند و هر دو، يك استاد داشتهاند.
1) أخبرني علي بن حاتم أيضا قال حدثني محمد بن أبي عمير قال حدثني محمد بن عمارة قال » الصدوق، محمد بن علي، علل الشرائع، همان، ج 1، ص 248 ،« حدثني محمد بن إبر.
2) القمي، علي بن ابراهيم، همان، ج 2، ص 283 و 422.
3) الطوسي، محمد بن الحسن، تهذي ب، همان، ج 3، ص 62.
4) القمي، علي بن ابراهيم، همان، ج 2، ص 78،. 379 و 380 ،362 ،270 ،253 ،89 ،88 ،81 ،79.
5) النجاشي، احمد بن علي، همان، ص 380.
6) . 5. الطوسي، محمد بن الحسن، الفهرست، همان، ص 78 و 79.
ديگر آنكه، او از احمد بن ادريس(1)، حميد بن زياد(2)و جعفر بن محمد بن مالك نيز روايت دارد. پيشتر آمد كه نام هر سه، در زمرۀ مشايخ تفسير قمي آمده و از جمله افرادي هستند كه شمار روايات آنان در اين كتاب بسيار است. به عبارت ديگر محمد بن همام، با اين قراين، از معاصران قائلِ «حدثني» است نه از مشايخِ او.
نيز آمد كه هر سه فرد مذكور، در زمرۀ مشايخ علي بن ابيحاتم هستند و تقريباً دو طبقه پس از علي بن ابراهيم قرار دارند. در نتيجه بايد گفت كه محمد بن همام و علي بن ابيحاتم قزويني با هم معاصرند و برخي از مشايخ آن دو با هم يكسان است و عجيب است كه چرا مؤلف از همطبقۀ خود نقل كرده است.
1 روايت(3)از او در تفسير قمي آمده است. در ساير كتب ديده ميشود كه حميد بن زياد با واسطۀ محمد بن ابيغالب(4)ـ كه پيشتر ذكرشان گذشت ـ از او روايت دارد. از اين رو نميتواند در كنار ساير مشايخ تفسير قمي جاي گيرد و به نظر ميرسد كه سند روايت او مرسل باشد. او از مشايخ علي بن ابراهيم و علي بن ابيحاتم قزويني نيست.
او نيز تنها 1 روايت(1)در تفسير قمي دارد. علي بن ابراهيم و علي بن ابيحاتم، هيچيك از او روايت ندارند.
نام او تنها در صدر 1 روايت(2)از تفسير قمي جاي دارد. هارون بن مسلم از مشايخ علي بن ابراهيم است و علي بن ابراهيم بالغ بر 380 روايت از او نقل كرده است.(3)جالب اينكه در اين كتاب، علي بن ابراهيم دو روايت ديگر نيز، به واسطۀ پدرش و با عبارت «حدثني أبي قال حدثني هارون بن مسلم عن مسعدة بن صدقة» از هارون بن مسلم نقل ميكند.(4)
ياسر الخادم 2 روايت(5)در تفسير قمي دارد. او از مشايخ علي بن ابراهيم(6)و از اصحاب امام رضا است.
1) القمي، علي بن ابراهيم، همان، ج 1، ص 108.
2) القمي، علي بن ابراهيم، همان، ج 2، ص 34.
3) الموسوي الخويي، ابوالقاسم، معجم رجال الحديث، همان، ج 12 ، ص 214.
4) . 4. القمي، علي بن ابراهيم، همان، ج 1، ص 147 و174.
5) . ٥. همان، ج 2، ص 311.
6) الموسوي الخويي، ابوالقاسم، معجم رجال الحديث، همان، ج 12 ، ص 214.
در تفسير قمي 1 روايت(1)به نقل از يعقوب بن يزيد آمده است. او از مشايخ علي بن ابراهيم است.(2)البته علي بن ابراهيم در كتاب حاضر به صورت تحويلي و به همراه نقل از پدرش از او روايت ميكند؛ «قال و حدثني أبي و يعقوب بن يزيد...». نجاشي دربارۀ او ميگويد:
«يعقوب بن يزيد بن حماد الأنباري السلمي أبو يوسف، من كتاب المنتصر، روى عن أبي جعفر الثاني ، و انتقل إلى بغداد، و كان ثقة صدوقا. له كتاب البداء، و كتاب المسائل، و كتاب نوادر الحج، كتاب الطعن على يونس...».(3)
از مجموعِ مطالب ياد شده در بحث از مشايخ، با خارج كردن ابنعقده و ابراهيم بن هاشم، برميآيد:
الف) 3 تن از مشايخ، در شمار اساتيد علي بن ابراهيم قرار دارند و او به غير از پدرش، تنها 3 روايت از ديگران نقل ميكند. كه در سند 2 روايت نيز، از استاد خود به همراه پدرش نقل كرده است. بنابراين ميتوان گفت تنها شيخ روايات علي بن ابراهيم، پدرش (ابراهيم بن هاشم) است.
ب) 14 تن از مشايخ در زمرۀ اساتيد علي بن ابيحاتم قزويني قرار دارند و هيچ راويِ ديگري از اين افراد، روايت نميكند.
ج) عبدالرحمان بن محمد، محمد بن سلمه، حسن بن محمد، جعفر بن احمد، محمد بن وليد و محمد بن عبدالله بن غالب از مشايخ مؤلف تفسير نيستند بلكه يا نام آنان تصحيف شده و يا اسناد رواياتشان مرسل است و شيخ اصلي روايت، از صدر سند، افتاده است.
د) به نظر ميرسد مؤلف، تفسير حاضر را، از مجموعۀ چند كتاب گردآوري كرده است كه منابع او در نگارش تفسير در ادامه خواهد آمد.
هـ) مؤلف كتاب بايد همعصر محمد بن همام، باشد. (در حدود سال 336 هجري، كه سال وفات اوست.)
بنابر آنچه در بحث از مشايخ تفسير قمي گفته شد و با دقت در اسناد كتاب، مقايسۀ آنها با يكديگر و نيز ساير كتب رجالي، منابع احتمالي مؤلف را ميتوان يافت. مؤلف در نگارش، حداقل به 17 كتاب دسترسي داشته است:
الف) كتاب التفسير از معلي بن بصري؛(1)
ب) تفسير ابوحمزۀ ثمالي؛(2)
ج) تفسير علي بن ابيحمزۀ بطائني؛(3)
د) كتاب نوادر عبد الرحمن بن محمد؛(4)
هـ) كتب عبد الرحمن بن كثير (و شايد كتاب فضل سورۀ انا انزلناه او)؛(5)
و) تفسير گمنام عبد الغني بن سعيد كه به تفسير اين عباس منتهي ميشود؛(1)
ز) كتب محمد بن جعفر رزاز؛(2)
ح) كتاب التفسير علي بن مهزيار؛(3)
ط) كتب احمد بن محمد بن ثابت؛(4)
ي) تفسير فرات كوفي؛(5)
ك) تفسير الباطن علي بن حسان هاشمي؛(6)
. اسلام ، همان، ص 701.
ل) كتاب التفسير علي بن ابراهيم؛(7)
م) تفسير ابوالجارود؛(8)
ن) كتابي از علي بن الحسين؛(9)
س) كتابي از محمد بن همام؛(10)
ع) كتابي از احمد بن ادريس؛(11)
ف) كتاب طرق تفسير قول الله عز و جل؛(12)
1) همان، ش 26 و شبيري زنجاني، جواد، دانش نامۀ جهان اسلام ، همان ، ص 701.
2) ٢. همان، ش29.
3) همان، ش 14.
4) همان، ش 28.
5) همان، ش 1 و شبيري زنجاني، جواد، دانش نامۀ جهان اسلام ، همان ، ص 701.
6) فصل چهارم، ذيل عنوان مشايخ تفسير قمي ، ش 29 و شبيري زنجاني، جواد، دانش نامۀ جهان
7) فصل چهارم، ذيل عنوان مشايخ تفسير قمي، ش 3.
8) همان، ش 9.
9) . ٩. همان، ش25.
10) همان، ش 38.
11) همان، ش4.
12) همان، ش9.
البته ناگفته نماند كه منابع مؤلف به اين 17 كتاب منحصر نميشود بلكه منابع نقل اسباب نزول و نيز ارجاعات به اهل سنت او همچنان ناشناخته است.
در بررسي انتساب تفسير قمي، بايد درباره ساختار و محتواي آن، به بحث و نقد پرداخت.
در بررسي ساختار كتاب با چند نكته رو به رو ميشويم كه نميتوان آنها را در شمار شيوۀ مؤلف در تنظيم ساختار گنجاند بلكه نويسنده به صورت موردي و گذرا عملكردي خاص داشته است كه دليل اين عملكرد نامعلوم است. از جملۀ آنها عبارتند از:
در تفسير سورۀ ممتحنه دو آيه در مجموع پنج بار تفسير شده است كه دو بار آن با هم كاملاً همسانند:
«و قال علي بن إبراهيم في قوله وَ سْئَلُوا ما أَنْفَقْتُمْ(1)[1] يعني إذا لحقت امرأة من المسلمين بالكفار فعلى الكافر أن يرد على المسلم صداقها، فإن لم يفعل الكافر و غنم المسلمون غنيمة أخذ منها قبل القسمة صداق المرأة اللاحقة بالكفار [2] و في
1) ممتحنه/10.
رواية أبيالجارود عن أبيجعفر قال في قوله وَ إِنْ فاتَكُمْ شَيءٌ مِنْ أَزْواجِكُمْ إِلَى الْكُفَّارِ فَعاقَبْتُمْ(1)يعني من يلحقن بالكفار من أهل عهدكم فسألوهم صداقها و إن لحقن بكم من نسائهم شيء فأعطوهم صداقها [3] و أما قوله وَ إِنْ فاتَكُمْ شَيءٌ مِنْ أَزْواجِكُمْ يقول: و إن لحقن بالكفار الذين لا عهد بينكم و بينهم فأصبتم غنيمة فَآتُوا الَّذِينَ ذَهَبَتْ أَزْواجُهُمْ مِثْلَ ما أَنْفَقُوا وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِي أَنْتُمْ بِهِ مُؤْمِنُونَ(2)[4] قال: و كان سبب نزول ذلك أن عمر بن الخطاب كانت عنده فاطمة بنت أبيأمية بن المغيرة فكرهت... [5] و في رواية أبي الجارود عن أبيجعفر في قوله: وَ إِنْ فاتَكُمْ شَيءٌ مِنْ أَزْواجِكُمْ فلحقن بالكفار من أهل عهدكم فسألوهم صداقها و إن لحقن بكم من نسائهم شيء فأعطوهم صداقها»(3).
اينكه يك روايت در يك جا و بدون فاصله، دو بار عيناً تكرار شده باشد نياز به دليل دارد. اما علت اين تكرار آن هم به نقل از يك راوي و با سندي يكسان، در اين كتاب نامشخص است. مؤلف نيز هيچ توضيحي از اين عملكرد خود نداده است تا به كمك آن بتوان از اين ابهام رهايي يافت.
در سورۀ حديد به گاهِ تفسير آيۀ 22 و 23 مؤلف ابتدا به بخشي از آيۀ 23
اشاره ميكند و روايتي را تنها در حدّ نقل سند و ذكر چند واژه از ابتداي آن ميآورد و با عبارت «كما سيجيء» ذكر دنبالۀ روايت را به بعد موكول ميدارد سپس با روايتي ديگر، ابتدا آيۀ 22 را تفسير ميكند و سپس در پرداختن به آيۀ 23 متن روايتي را كه سندش پيشتر آمده بود، بيان ميكند:
«حدثنا محمد بن أبيعبدالله قال حدثنا سهل بن زياد عن الحسن بن العباس بن الحريش عن أبيجعفر الثاني في قوله لِكَيلا تَأْسَوْا عَلى ما فاتَكُمْ(1)قال قال أبوعبدالله سأل رجل أبي عن ذلك فقال نزلت في... إلخ كما سيجيء و حدثنا محمد بن جعفر الرزاز عن... عن أبيعبدالله في قوله ما أَصابَ مِنْ مُصِيبَةٍ فِي الْأَرْضِ وَ لا فِي أَنْفُسِكُمْ إِلَّا فِي كِتابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَها(2)... في ليلة القدر و في غيرها. و قال أبوجعفر الثاني في قوله لِكَيلا تَأْسَوْا عَلى ما فاتَكُمْ قال قال أبوعبدالله سأل الرجل أبي عن ذلك قال نزلت في زريق و أصحابه واحدة مقدمة و واحدة مؤخرة... و قال علي بن إبراهيم في قوله ما أَصابَ مِنْ مُصِيبَةٍ فِي الْأَرْضِ وَ لا فِي أَنْفُسِكُمْ إِلَّا فِي كِتابٍ الآية».(3)
عجيب آن است كه مؤلف به راحتي ميتوانست با ترتيبي منطقي و مانند گذشته ابتدا آيۀ 22 را به نقل از علي بن ابراهيم و محمد بن جعفر تفسير كند و
سپس در جايگاه آيۀ 23، با روايت محمد بن ابيعبدالله به تفسير اين آيه بنشيند و يا اينكه اگر به دليل طولاني بودن نقلي، علي بن ابراهيم آن را به تأخير انداخته است. حداقل سند روايت محمد بن ابيعبدالله را در جايگاه خود و همراه با متن آن نقل كند تا هم ترتيب آيات در تفسير به هم نخورد و هم سند و متن يك روايت در كنار هم قرار گيرد و لازم نيايد كه از عبارت «كما سيجيء» استفاده شود. فتأمل.
تفسير سورۀ حشر با نقل غيرمسندي از علي بن ابراهيم آغاز ميشود كه بيانگر سبب نزول آيات ابتدايي اين سوره است. اين نقل كه كمي هم طولاني است، 16 آيه از اين سوره را در دل خود جاي داده و تفسير ميكند. در انتهاي آن عبارتي از مؤلف آمده كه نشان ميدهد نقل علي بن ابراهيم كامل نيست و بخشي از آن در كتاب علي بن ابراهيم كه در دسترس مؤلف بوده نيامده است از اين رو نگارنده اين نقص را با آوردن روايتي از محمد بن احمد بن ثابت جبران ميكند. بنگريم:«قال علي بن ابراهيم... سَبَّحَ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ هُوَ الَّذِي أَخْرَجَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ مِنْ دِيارِهِمْ لِأَوَّلِ الْحَشْرِ(1)قال سبب نزول ذلك أنه كان بالمدينة ثلاثة أبطن من اليهود بنوالنضير و قريظة و قينقاع، و كان بينهم و بين رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم... ثم ضرب في عبدالله بن ابي و بنيالنضير كمثل الشيطان اذ
1) حشر/1
قال...(1)فيه زيادة أحرف لم تكن في رواية علي بن إبراهيم، حدثنا به محمد بن أحمد بن ثابت عن... أحمد بن ميثم عن الحسن بن علي بن أبيحمزة عن أبان بن عثمان عن أبيبصير في غزوة بنيالنضير و زاد فيه فقال رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم للأنصار إن شئتم...».(2)
نكتۀ ديگري كه ضمن بررسي متن با آن روبهرو ميشويم وجود رواياتي است كه با نقص سندي و يا متني همراهند به اين معنا كه در برخي روايات افتادگي در سند، در برخي افتادگي در متن و... را شاهديم. اينك نمونههايي را از نظر ميگذرانيم.
1ـ در تفسير آيهاي از سورۀ جمعه روايتي با سند جعفر بن احمد آمده است اما در نقل روايت تنها به ذكر سند اكتفا شده و اثري از متن روايت نيست.
«و في رواية أبيالجارود عن أبيجعفر في قوله يا أَيهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا نُودِي لِلصَّلاةِ مِنْ يوْمِ الْجُمُعَةِ فَاسْعَوْا إِلى ذِكْرِ اللَّهِ
وَ ذَرُوا الْبَيعَ(1).... فهو السعي، و يقول الله وَ مَنْ أَرادَ الْآخِرَةَ وَ سَعى لَها سَعْيها وَ هُوَ مُؤْمِنٌ، حدثنا جعفر بن أحمد قال حدثنا عبدالكريم بن عبدالرحيم عن محمد بن علي عن محمد بن الفضيل [أبيحمزة] عن أبيجعفر في قوله وَذَرُوا الْبَيعَ ذلِكُمْ خَيرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ قال علي بن إبراهيم في قوله فَإِذا قُضِيتِ الصَّلاةُ فَانْتَشِرُوا فِي الْأَرْضِ(2)قال...».(3) 2ـ در سورۀ دهر عبارت «وقال علي بن ابراهيم» با فاصلۀ كمي از هم تكرار ميشوند بدون اينكه ميان دو قسمت با نقل و يا روايتي فاصله اي افتاده باشد. با دقت در اين بخش مييابيم كه در ميانۀ عبارات از فعل «يقول» استفاده ميشود كه مرجع ضمير آن نامشخص است و نيز ناهمگوني صدر و ذيل متن، خواننده را به تأمل وا ميدارد و اين مطلب به ذهن خطور ميكند كه سند روايتي از متن جا افتاده است. بنگريم:
«و في رواية أبي الجارود عن أبيجعفر في قوله أَمْشاجٍ نَبْتَلِيهِ قال ماء الرجل و ماء المرأة اختلطا جميعا. و قال علي بن إبراهيم في قوله إِنَّ الْأَبْرارَ يشْرَبُونَ مِنْ كَأْسٍ كانَ مِزاجُها كافُوراً(4)يعني بردها و طيبها... فإنه حدثني أبي عن عبدالله بن ميمون القداح عن أبيعبدالله قال كان عند فاطمة فأنزل الله فيهم هذه الآية إلى قوله وَ كانَ سَعْيكُمْ مَشْكُوراً(5)في أميرالمؤمنين و هي جارية في كل مؤمن فعل مثل ذلك لله عزّوجل و القمطرير: الشديد قوله مُتَّكِئِينَ فِيها عَلَى الْأَرائِكِ(6)يقول: متكئين في الحجال على السرر قوله
وَدانِيةً عَلَيهِمْ ظِلالُها(1)يقول قريب ظلالها منهم... و قال علي بن إبراهيم في قوله وَيطافُ عَلَيهِمْ بِآنِيةٍ مِنْ فِضَّةٍ وَ أَكْوابٍ كانَتْ قَوارِيرَا (2)قال...».(3) به نظر ميرسد قبل از عبارت «وقوله متكئين فيها...» عبارتي همچون «وفي رواية ابيالجارود عن ابيجعفر و يا غير از آن، افتاده باشد.
3ـ در تفسير سورۀ انشقاق روايتي با عبارات زير آمده است.
«حدثنا علي بن الحسين قال حدثنا أحمد بن عبدالله عن ابن [أبي] محبوب عن جميل بن صالح عن زياد [بن أبيحفصة عن زرارة] عن أبيجعفر في قوله لَتَرْكَبُنَّ طَبَقاً عَنْ طَبَقٍ(4)قال زرارة: أولم تركب هذه الأمة بعد نبيها طبقا عن طبق في أمر فلان و فلان و فلان و قال علي بن إبراهيم...».(5)
همانگونه كه ديده ميشود در سند نامي از زراره نيست و روايت به نقل از امام باقر است حال آنكه متن روايت به نقل از زراره است بدون اينكه به امام معصوم استناد شده باشد.
4ـ آغازگر تفسير سورۀ فجر عباراتي است با اين مضمون:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ وَ الْفَجْرِ(6)قال: ليس فيها واو إنما هو الفجر وَ لَيالٍ عَشْرٍ(7)قال عشر ذي الحجة
وَالشَّفْعِ(1)قال الشفع ركعتان وَ الْوَتْرِ(2)ركعة، و في حديث آخر قال الشفع الحسن و الحسين و الوتر أميرالمؤمنين ثم قال هَلْ فِي ذلِكَ قَسَمٌ لِذِي حِجْرٍ(3)يقول الذي له عقل وَاللَّيلِ إِذا يسْرِ(4)قال هي ليلة جمع قال علي بن إبراهيم ثم قال لنبيه صلي الله عليه و آله و سلم...(5) از دقت در متن بر ميآيد كه آيات با تكيه بر يك روايت تفسير شدهاند كه به آن اشاره نشده است و نيز از عبارت علي بن ابراهيم، «ثم قال» برميآيد كه علي بن ابراهيم در تفسير آيات قبل نيز سخن گفته است. حال پاسخ اين پرسش كه آيا عبارات پيش از «قال علي بن ابراهيم» از خود اوست كه تنها سند روايت ذكر نشده است يا اينكه آيات به نقل از شخص ديگري تفسير شدهاند كه ذكر نام و سند روايتش فراموش شده است؟ همچنان مبهم است.
متأسفانه اين كتاب نيز از نقل روايات جعلي و نيز اسرائيليات بي بهره نمانده است. شمار اينگونه روايات در اين كتاب كم نيست و اين آفت بيشتر دامنگير داستانهايي است كه در كتاب نقل شدهاند.
در تفسير قمي نقل شده است كه «ابليس حاكم خلقي پيش از انسان در زمين
بود پس از ظلم و خونريزيهاي بسيار خداوند او را به آسمان رفعت داد و ساير مخلوقات را هلاك كرد و سپس او به عبادت و بزرگي خداوند پرداخت و از مقربان شد...»(1)در جاي جاي اين نقل اضطراب معنايي به چشم ميخورد.
نقلهاي دور از ذهني از نحوۀ برخورد ساره و هاجر و حضرت ابراهيم(2)، داستان بخت النصر(3)، خبر از وجود 10 نفر در زمين در كشور هند كه با مرگ آنان زمين از بين خواهد رفت(4)، داستان ازدواج حضرت خضر كه بيگمان به اسرائيليات ميماند،(5)چگونگي قطع بال يك فرشته(6)، اينكه زمين بر روي يك ماهي است،(7)افسانۀ غرانيق به نقل از اهل سنت،(8)خلقت زن از دندۀ چپ مرد به گونهاي كه اكنون يكي از دندههاي مردان از زنان كمتر است(9)، داستان فريب حضرت يوسف(10) و شنيدن خبر زنده بودن
او از ملك الموت(11)، ماريه قبطيه(12)، داستان زينب همسر زيد(13)و... همه و همه از نقلهايي هستند كه در اين كتاب آمده است كه بسياري از آنها نشأت گرفته از اسرائيليات و يا روايات جعلي است و برخي نيز در تعارض جدي با عقايد شيعه است. به چند نمونه از آنها توجه كنيد:
1) نك: القمي، علي بن ابراهيم، همان، ج 2، ص 4.
2) نك: همان، ج 1، ص 6.
3) نك: همان، ص 95.
4) همان، ص 174.
5) همان، ج 2، ص 15 تا 19.
6) همان، ص 25.
7) همان، ص 32 اين روايت دو بار با تفاوت نقل شده است، همان، ص 33.
8) همان، ص 60.
9) همان، ج 1، ص 56 و ج 2، ص 91.
10) همان، ج 1، ص 311.
11) القمي، علي بن ابراهيم، همان، ج 1، ص 352.
12) همان، ص 75 ؛ اين روايت دو بار آمده است نك: همان، ص 294.
13) همان، ج 2، ص 150 ؛ اين نقل در صفحۀ 169 نيز آمده كه كمتر دخالت معنايي دارد.
1ـ ذيل آيات ابتدايي سورۀ طه روايتي نقل شده است كه:
«فإنه حدثني أبي عن علي بن مهزيار عن علاء [بن] المكفوف عن بعض أصحابه عن أبي عبد الله قال سئل عن الأرض على أي شيء هي قال على الحوت قيل له فالحوت على أي شيء هو قال على الماء فقيل له فالماء علىأي شيء هو قال على الثرى، قيل له فالثرى على أي شيء هو قال عند ذلك انقضى علم العلماء»(1).
همانجا پس از نقل روايتي ديگر مجدد به نقل از امام صادق آمده است:
«و عنه عن سهل عن الحسن بن محبوب عن جميل بن صالح عن أبان بن تغلب قال سألت أبا عبد الله عن الأرض على أي شيء هي قال على الحوت قلت فالحوت على أي شيء هو قال على الماء قلت فالماء على أي شيء هو قال على الصخرة قلت فعلى أي شيء الصخرة قال على قرن ثور أملس قلت فعلى أي شيء الثور قال على الثرى قلت فعلى أي شيء الثرى فقال هيهات عند ذلك ضل علم العلماء».(2)
گذشته از اشكالهاي عقلي و علمي كه بر اين روايات وارد است و نيز ارسال سند؛ با دقت و مقايسۀ دو روايت به روشني درمييابيم كه اين دو نقل با هم متفاوتند و تعارض معنايي دارند.
2ـ عصمت انبياي الهي از مسلّمات تفكر شيعي است چه رسد به پيامبر
اكرم كه خاتم الانبياء است:
«قال فإنه حدثني أبي عن ابن أبي عمير عن جميل عن أبي عبد الله قال كان سبب نزول ذلك أن رسول الله لما تزوج بخديجة بنت خويلد خرج إلى سوق عكاظ.... فأتى رسول الله منزله يسأل عنه فإذا زينب جالسة وسط حجرتها تسحق طيبا بفهر فنظر إليها و كانت جميلة حسنة فقال سبحان الله خالق النور و تبارك الله أحسن الخالقين ثم رجع رسول الله إلى منزله و وقعت زينب في قلبه موقعا عجيبا...».(1)
ناگفته خود پيداست كه اينها اباطيلي بيش نيست.
3ـ سورۀ يوسف از ابتدا تا به انتها مملو از اسرائيليات است و شايد اين سوره به تنهايي از بارزترين مصاديق وجود روايات ساختگي در تفسير قمي باشد. در نمونهاي از آن ميخوانيم:
«و حدثني أبي عن بعض رجاله رفعه قال قال أبو عبد الله لما همت به و هم بها قامت إلى صنم في بيتها فألقت عليه الملاءة لها فقال لها يوسف ما تعملين قالت ألقي على هذا الصنم ثوبا لا يرانا فإني أستحيي منه، فقال يوسف فأنت تستحين من صنم لايسمع ولا يبصر ولا أستحي أنا من ربي فوثب...».(2)
تعارض با عقايد شيعي، عقل، نصوص قرآني در بحث از عصمت، ساير روايات كه در ردّ اين روايت وارد شدهاند و... شكي در ساختگي بودن اينگونه نقلها باقي نميگذارد.
نكتۀ ديگر آنكه تمامي اين نقلها از زبان علي بن ابراهيم و با اسناد او نقل شدهاند به جز تعداد بسيار اندكي(1)
سنت) از غيرِ علي بن ابراهيم است.
كه با ساير اسناد ذكر شدهاند و همين منجر به ايجاد پرسش بزرگي در ذهن ميشود كه آيا به راستي علي بن ابراهيم كه از مشايخ و ثقات است اين نقلهاي نابسامان و خرافه را به معصومان نسبت داده است؟صاحبان كتب متعددي از قرن 5 تا 11 به تفسير قمي اعتماد كردهاند و در نقل برخي عبارات خود به اين كتاب ارجاع دادهاند. آنچه در اين ميان حائز اهميت است، تفاوت موجود ميان عبارات اين كتابها كه به نقل از تفسير قمي روايت ميكنند، با عبارات نسخۀ رايج از اين كتاب است.
اين تفاوتها به شكلهاي مختلف ديده ميشوند، گاه به نقل از تفسير علي بن ابراهيم عباراتي آمده كه در تفسير موجود وجود ندارد و گاه ميان عبارات منقول از تفسير علي بن ابراهيم و ساير كتابها اختلاف وجود دارد و برخي عبارات كم يا زياد شده و برخي نيز تغيير كرده است.
در كتابهاي تهذيب الاحكام(2)، التبيان(3)، قواعد و فوائد،(4)مصباح كفعمي(5)و مجمع البيان(6)، عباراتي به نقل از اين تفسير ذكر شده كه در كتاب موجود همين
1) براي مثال از اين 13 مصداق مذكور تنها دو مورد (داستان م اريه قبطيه و افسانۀ غراينق به نقل از اهل
2) الطوسي، محمد بن الحسن، تهذيب، همان، ج 4، ص 49.
3) الطوسي، محمد بن الحسن، التبيان، همان، ج 3، ص 297.
4) الشهيد الاول، ابو عبد الله محمد بن مكي عاملي، همان، ج 2، ص 52.
5) الكفعمي، تقي الدين ابراهيم بن علي، همان، ص 296 و 517.
6) الطبرسي، ابو علي الفضل بن الحسن ، المجمع البيان في تفسير القرآن ، همان، ج 1، ص 58،102،. 135 و 136 ،106.
عبارات با تفاوت آمدهاند. نيز در كتب مجمع البيان،(1)مناقب آل ابيطالب،(2)نقض المسمي(3)، سعد السعود(4)، فرج المهموم(5)و تأويل الآيات الظاهره(6)
پرداخت..
في فضائل العتره الطاهره عباراتي به نقل از تفسير قمي آمده است كه در نسخۀ رايج از كتاب، اصلاً وجود ندارد.(7)پژوهش تنها، نق ل ها با اصل كتب مقايسه شده است؛ از اين رو در اي ن جا تنها به نقل آن بسنده
مي شود و براي ديدن نمونه ها به كتاب وسائل الانجاب الصناعي ارجاع داده مي شود. نك : ص 560.
برخي از اين تفاوتها نيز به حدي زياد است كه نميتوان به راحتي از كنار آنها گذشت. براي نمونه در تأويل الآيات الظاهره 62 نقل(8)
،236 ،232 ،230 ،226 ،222 ،216 ،213 ،207 ،205 ،203 ،186 ،180 ،177 ،173 ،172 ،170 ،165
،495 ،483 ،416 ،396 ،359 ،295 ،287 ،276 ،266 ،263 ،257 ،251 ، 246 (دو نقل)، 249 ،239
،740 ،735،739 ،734 ، 692 (دو نقل)، 705 ،586 ،584 ،570 ،555 ،526 ،519 ،518 ،516 ،503
788 (دو نقل). ،768 ،746 ،741.
از تفسير قمي آمده است كه تنها 8 نقل با كتاب موجود برابري ميكند و 19 نقل(9).788 ،746 ،739 ،692،734 ،584 ،526 ،584 ،519 ،518.
اصلاً در كتاب حاضر وجود ندارد و ساير نقلها نيز با كتاب موجود متفاوتند.هنگامي كه اين مطالب را در كنار ساير اشكالهاي اين كتاب ميگذاريم:
1ـ مقايسۀ ميان اسناد علي بن ابراهيم در اين كتاب با اسناد كتاب كافي كه
1) همان، ج 7، ص 241 و ج 10 ، ص 254.
2) ٢. ابن شهرآشوب، محمد بن علي، همان، ج 3، ص 236 و ج 4، ص 160،. 250 و 421 ،215 ،178.
3) سيستاني، محمد رضا، همان، ص 563.
4) ابن طاووس، علي بن موسي، سعد السعود، همان، ص 84.
5) . ٥. ابن طاووس، علي بن موسي، فرج المهموم، همان، ص 25.
6) روايات اين كتاب تك تك بررسي شده است كه در ادامه و در ارجاعات بعد به هر كدام، خواهيم
7) آقاي محمد رضا سيستاني به برخي از اين تفاوت ها به صورت موجز اشاره كرده است . و در اين
8) ،145 ،137 ،127 ،126 ،125 ،119 ،112 ،98 ، ٨. الحسيني الأسترآبادي الغروي، علي، همان ، ص 30
9) ،416 ،359 ،295 ،276 ،249 ،222 ،173 ،127 ، الحسيني الأسترآبادي الغروي، علي، همان ، ص 30
نشان از دشواريهاي بسيار اين كتاب دارد؛(1)
2ـ كوتاه بودن واسطهها در بساري از اسناد؛(2)
3ـ عبارت ابنطاووس كه بيان ميكند، نسخهاي از تفسير قمي به دست او رسيده چهار جزء در دو مجلد است كه در تفسير موجود نشاني از اين اجزا ديده نميشود؛(3)
4ـ نقلهاي بسيار دور از ذهن كه خالي از اشكال نيستند و در هيچ منبع شيعي ديگر به نقل از علي بن ابراهيم گزارش نشدهاند و تنها اين كتاب آن را به علي بن ابراهيم، كه از محدّثان و عالمان بزرگ شيعي است، نسبت ميدهد؛(4)
5ـ با وجود اينكه بيش از 4 هزار از روايات كافي به نقل از علي بن ابراهيم است و نيز در ميان آنها حدود 2000 روايت تفسيري وجود دارد هيچ يك از روايات كتاب موجود با روايات منقول در كافي مشترك و يا نزديك به آن نيست و اين پرسشي جدي است كه دليل منفرد بودن نقلهاي علي بن ابراهيم در تفسير قمي چيست؟ با وجود اينكه او از مشايخ بزرگ حديثي شيعه است هيچ محدّث ديگري روايات تفسير موجود را به نقل از علي بن ابراهيم روايت نكرده است.
اينها همه سبب ميشوند تا در نقل از اين كتاب با احتياط گام برداشته شود(5). گرچه برخي از عالمان نيز در اعتبار اين كتاب خدشه كردهاند(6).
1) شبيري زنجاني، جواد، دانش نامۀ جهان اسلام، همان، ص 701.
2) شبيري زنجاني، جواد، دانش نامۀ جهان اسلام، همان، ص 701.
3) همان.
4) همين پژوهش، ذيل مبحث اسرائيليات و روايات جعلي، ص 168 - 170.
5) شبيري زنجاني، جواد، دانش نامۀ جهان اسلام، همان، ص 701.
6) محقق كاظمي و شيخ نصير الدين عبد الجليل قزويني در اعتبار تفسير قمي موجود خدشه وارد كرده اند. نك: سيستاني، محمد رضا، همان، ص 563 به نقل از كشف القناع، ص214.
گفتار اول: طرح و شرح نظريۀ توثيق عام تفسير قمي
گفتار دوم: بررسي نظريۀ توثيق عام مشايخ قمي
گفتار سوم: بررسي شرححال رجالي راويان تفسير قمي
خاتمه
آنچه امروزه در دانش رجال، به توثيق عام شهرت دارد، از جمله راههاي اثبات وثاقت راوي است كه طي آن جمعي از راويان تحت ضابطهاي خاص توثيق ميشوند.
مشايخ تفسير قمي نيز در زمرۀ همين نوع ازتوثيق قرار دارند و ادعا شده كه تمامي روات آن از موثقان و معتمدانند. در اين فصل به بررسي اين نظريه و سنجش ميزان اعتبار آن خواهيم پرداخت.
در مقدمۀ تفسير قمي عبارتي است كه در ميان عالمان رجالي مبناي توثيق راويان موجود در اسناد تفسير قمي گشته است:
«نحن ذاكرون و مخبرون بما ينتهي إلينا و رواة مشايخنا و ثقاتنا عن الذين فرض الله طاعتهم و اوجب ولايتهم، و لا يقبل العمل الا بهم و هم الذين وصفهم الله تبارك و تعالي، و فرض سؤالهم، و الأخذ منهم».(1)
از راو يان و مشايخمان و از موثقان از كساني كه خداوند اطاعت ايشان و رعايتشان را واجب كرده
است و اعمال بدون ايشان پذيرفته نمي شود. كساني كه خداوند تبارك و تعالي وصفشان كرده و
پرسش از آنان و دريافت مسائل از آنان را واجب كرده است.
1) القمي، علي بن ابراهيم، همان، ج 1، مقدمه، ص 16 . ما ذاكر و مخبر آنچه هستيم كه به ما رسيده است
شيخ حر عاملي در خاتمۀ وسائل الشيعه از اين كلام، شهادت علي بن ابراهيم بر وثاقت تمام روات كتاب خود را استخراج كرده و گفته است:
«قد شهد علي بن ابراهيم ايضاً بثبوت احاديث تفسيره و انها مرويةً عن الثقات عن الائمه».(1)
آيت الله خويي در تأييد كلام صاحب وسائل ميآورد:
«ان علي بن ابراهيم يريد بما ذكره اثبات صحة تفسيره و ان رواياته ثابتة و صادرة من المعصومين و انها انتهت اليه بواسطة المشايخ و الثقات من الشيعه و علي ذلك فلا موجب لتخصيص التوثيق بمشايخه الذين يروي عنهم علي بن ابراهيم بلا واسطة كما زعمه بعضهم».(2)
از نگاه شيخ حر عاملي و آقاي خويي اين تفسير به واسطۀ موثقان و معتمدان شيعه از ائمۀ اطهار روايت شده است در نتيجه از منظر دراية الحديث و علم مصطلحات، اخبار آن معتبر است و از اين رو بايد به عنوان منبعي معتمد و موثق به شمار آيد.
پيش از شيخ حر عاملي، هيچ كس از رجال شناسان در سخنان و كتب خود به اين مطلب اشاره نكردهاند و در هيچ كتاب رجالي، صرف اينكه نام يك راوي در تفسير قمي آمده باشد، مبناي وثاقت او قرار نگرفته است. از اين رو، بايد گفت كه اين نوع نگرش به راويان تفسير قمي، از اواخر قرن 11 و اوايل قرن 12 به بعد در ميان عالمان شيعي رواج يافته است.
از آن پس رجاليان در چند و چوني اين توثيق و دايرۀ شمول آن به تفصيل سخن گفتهاند امّا آنچه در اين ميان اهميت دارد، جايگاه ويژهاي است كه اين تفسير از گذر مباحث رجالي به خود گرفته و به منبع و مرجعي براي عالمان و دانشمندان تبديل شده است.
از عبارت مقدمه تفسير قمي برميآيد كه توثيق راويان سند بر سه شرط متوقف است و تنها در صورت احراز اين سه شرط است كه يك راوي در دايرۀ اين توثيق قرار ميگيرد.
اول آنكه، راوي بايد شيعه باشد، آنهم شيعۀ امامي. چه اينكه در مقدمه گفته شده است: «مشايخنا و ثقاتنا». از اين رو راويان سني و يا غير امامي از دايرۀ اين توثيق خارج ميشوند.
دوم آنكه، اسناد روايات بايد متصل باشند، همانسان كه از عبارت «ينتهي الينا» برميآيد. در اين صورت اين توثيق شامل روايات «مقطوع»، «مرسل» و «مرفوع» نخواهد شد.
سوم آنكه، با توجه به عبارت «عن الذين فرض الله طاعتهم» اسناد روايات بايد به معصوم برسد.(1)
بحث از توثيق عام مشايخ قمي را در كتبي مانند : سبحاني تبريزي، جعفر، كليات في علم الرجال ؛
محسني، محمد آصف، بحوث في علم الرجال ، و ايرواني، باقر، دروس تمهيدي ة في القوائد
الرجاليه، قم، م يتوان ديد.
از اين رو روايات «موقوف» كه در متن كتاب اسنادشان به ابنعباس ميرسد و يا نقلهاي روايتگونهاي كه در كتاب، به1) نك: داوري، مسلم، اصول علم الرجال بين النظ رية و التطب يق، تصحيح حسين عبودي، ص 163
وضوح تصريح نشدهاند كه به نقل از معصوم هستند؛ مانند شأن نزول و اسباب نزولهاي غيرمسند و يا انديشهها و اجتهادات شخصي مؤلف و يا علي بن ابراهيم همه و همه از دايرۀ اين توثيق خارج خواهند شد.(1)
با در نظر گرفتن آنچه ياد شد، نتيجه ميگيريم كه قانون توثيق عام، از ميان روايات كتاب، تنها شامل 680 روايت مسندِ(2)خواهد شد كه اگر روايات ابوالجارود و ساير مشايخ ـ چون در زمرۀ منقولات علي بن ابراهيم نيستند ـ را جدا كنيم تنها 380 روايت برجا خواهد ماند.
آنچه گفته شد مجموع مطالبي است كه با استناد به عبارت مقدمۀ كتاب و با فرض پذيرفتن اينكه نگارندۀ آن علي بن ابراهيم باشد، طرح ميشود. اما با توجه به نتايج اين تحقيق به نظر ميرسد در پذيرش اين نظريه بايد با ديدۀ ترديد نگريست چرا كه انتساب مقدمه به علي بن ابراهيم محل بحث و اختلاف است.
در حقيقت دو نوع نگرش به اين عبارت وجود دارد:
1ـ انتساب مقدمه به علي بن ابراهيم و در پي آن پذيرش توثيق او در حق راويان كتاب خود، چرا كه او از مشايخ موثق و معتبر شيعي است و قولش اعتبار دارد(3)
الطبقات في جمع الرو اة المصرحه بتوثيقهم بالخصوص او العموم او الممدوحه بما يمكن استنباط
. الوثاقه منه بالتتبع من كتب الاماميه، ص 236 - 226.
، كه در اين صورت تنها اسناد تعداد محدودي از روايات كتاب حاضر مشمول اين توثيق خواهد شد.2ـ انتساب مقدمه به مؤلف كه قطعاً فردي غير از علي بن ابراهيم است كه در اين صورت به دليل ناشناسي مؤلف و نيز راوي كتاب، در وثاقت خود اين
افراد ترديد ميشود، چه رسد بر وثاقت راوياني كه تنها در كتاب مذكور از آنها ياد شده است.
از آنچه در فصل پيش گفته آمد به نظر ميرسد قول دوم به ثواب نزديكتر باشد؛(1)چه اينكه از عبارات مقدمه برميآيد كه نگارندۀ آن يك نفر است كه از ابتدا تا به انتهاي مقدمه را به قلم خود نگاشته و نيز قطعاً فردي به غير از علي بن ابراهيم است كه در سخنان خود به اقوال علي بن ابراهيم نيز استناد كرده است.
راه ديگري كه به فهم صحت و سقم اين توثيق كمك ميكند، بررسي توثيق و تضعيف راويان تفسير قمي است كه در ادامه به آن ميپردازيم.
برخي از راويان نام برده شده در اين كتاب، در كتب معتبر رجالي شيعه تضعيف شدهاند. در اين پژوهش طي يك تقسيمبندي، راوياني كه به صراحت تضعيف شدهاند، راوياني كه به دليل ضعف در مذهب و عقيده مشمول قاعدۀ توثيق عام نميشوند و نيز راوياني كه در كتب رجالي هيچ نامي از ايشان برده نشده و به اصطلاح متأخران مجهول هستند، به تفكيك بررسي ميشوند تا با مشخص شدن وجود و يا نبودِ راويان ضعيف در تفسير قمي، مشخص گردد كه آيا ميتوان به عبارت مقدمه اعتماد كامل داشت يا اينكه موارد نقضي در كتاب ديده ميشود كه بر قاعدۀ توثيق عام خدشه وارد ميكند؟
55 راوي در كتاب موجود صريحاً از سوي رجاليان تضعيف شدهاند و در
1) نك: فصل چهارم از همين نوشته گفتار اول به ويژه نكتۀ اول و دوم.
هيچ كتاب رجالي توثيقي دربارۀ آنان وجود ندارد.
1ـ ابوالجارود (زياد بن منذر)(1)
الحسن، الفهرست، همان، ص 73 و النجاشي، احمد بن علي، همان، ص 170 . أن أبا الجارود سمي
و ذكر أن سرحوبا اسم A سرحوبا و نسبت إليه السرحوبيۀ من الزيديۀ، سماه بذلك أبو جعفر
شيطان أعمى يسكن البحر، و كان أبو الجارود مكفوفا أعمى أع مى القلب ، الطوسي، محمد بن
. الحسن، اختيار معرفة الرجال، همان، ص 22.
؛2ـ ابوالخطاب(2)
. أشهرهم. الطوسي، محمد بن الحسن، اختيار معرفة الرجال، همان، ص 5
3ـ احمد بن رشيد؛(3)
. ابن الغضائري، احمد بن الحسين، همان، ج 1، ص 116.
4ـ احمد بن محمد بن السياري؛(4)
و يعرف بالسياري، ضعيف الحديث، فاسد المذهب، ذكر ذلك لنا الحسين بن عبيد الله . مجفو الروايۀ،
كثير المراسيل . النجاشي، احمد بن علي، همان ، ص 80 و الطوسي، محمد بن الحسن، الفهرست ،
. همان، ص23.
5ـ احمد بن هلال؛(5)
معرفة الرجال ، همان ، ص 384 و صالح الروايۀ، يعرف منها و ينكر ، و قد روى فيه ذموم من س يدنا
. أبي محمد العسكري %. النجاشي، احمد بن علي، همان، ص83.
6ـ اسحاق بن عبد العزيز؛(6)
يعرف حديثه تارة و ينكر أخرى و يجوز أن يخرج شاهد ا. ابن غضائري، احمد بن الحسين، همان ،
. ج 1، ص 187.
7ـ اسحاق بن محمد؛(7)
النخعي أخو الأشتر . و هو معدن التخليط، له كتب في التخليط . النجاشي، احمد بن علي، همان ،
ص 74 و فاسد المذهب كذاب في الروايۀ وضاع للحديث لا يلتفت إلى ما رواه و لا يرتفع بحديثه و
، للعياشي معه خبر في وضعه الحديث المشهور . ابن الغضائري ، احمد بن الحسين، همان ، ج 1
. ص197.
1) زياد بن المنذر يكنى أبا الجارود زيدي المذهب و إليه ت نسب الزيديۀ الجاروديۀ ، الطوسي، محمد بن
2) الكذابون المشهورون أبو الخطاب و يونس بن ظبيان و يزيد الصائغ و محمد بن سنان و أبو سمينۀ
3) أحمد بن رشيد بن خيثم العامري الهلا لي زيدي يدخل حديثه في حديث أصحابنا، ضعيف فاسد .
4) أحمد بن محمد بن سيار أبو عبد الله الكاتب بصري، كان من كتاب آل طاهر في زمن أبي محمد %.
5) أحمد بن هلال أبو جعفر العبرتائي بغداذي (بغدادي)، غالي ، الطوسي، محمد بن الحسن، اختيار
6) إسحاق بن عبد العزيز البزاز كوفي يكنى أبا يعقوب و يلقب أبا السفاتج، روى عن أبي عبد الله %
7) إسحاق بن محمد بن أحمد بن أبان بن مرار بن عبد الله يعرف عبد الله عقبۀ و عقاب ابن الحارث
8ـ اسماعيل بن سهل؛(1)
9ـ اسماعيل بن عمر؛(2)
10ـ اسماعيل الهاشمي؛(3)
. همان، ص29.
11ـ اميه بن علي؛(4)
ص 105 . في عداد القميين ضعيف الروايۀ في مذهبه ارتفاع . ابن الغضائري، احمد بن الحسين، همان،
. ج 1 ص237.
12ـ بكر بن صالح؛(5)
، علي، همان، ص 109 . ضعيف جدا كثير التفرد بالغرائب . ابن الغضائري، احمد بن الحسين، همان ، ج 1
. ص 27.
13ـ حسن بن اسد؛(6)
. إلا روايته كتاب و قد رواه عنه غيره ابن غضائري، احمد بن الحسين، همان، ج 2، ص 9.
14ـ حسن بن راشد؛(7)
ابن الغضائري، احمد بن الحسين، همان ، ج 2، ص 106 . كان الحسن ضعيفا في الروايۀ، الحلي ، الحسن
. بن يوسف، همان، ص213.
1) إسماعيل بن سهل الدهقان ضعفه أصحابنا. النجاشي، احمد بن علي، همان، ص 28.
2) اسماعيل بن عمر بن أبان الكلبي واقف، همان، ص 28.
3) إسماعيل بن يسار الهاشمي مو لى إسماعيل بن علي بن عبد الله بن العباس ذكره أصحابنا بالضعف .
4) أميۀ بن علي القيسي الشامي ضعفه أصحابنا و قالوا روى عن أبي جعفر الثاني % له كتاب . همان،
5) بكر بن صالح الرازي مولى بني ضبۀ، روى عن أبي الحسن موسى %، ضعيف. النجاشي، احمد بن
6) الحسن بن أسد ... يروي عن الضعيف و يروون عنه و هو فاسد المذهب و ما أعرف له شيئا أصلح فيه
7) الحسن بن راشد الطفاوي ضعيف... النجاشي، احمد بن علي، همان ، ص 38 . ضعيف في روايته .
15ـ حسن بن علي بن ابيحمزة بطائني؛(1)
جعفر بن محمد عنه قال قال محمد بن مسعود سألت علي بن الحسن بن فضال عن الحسن بن علي
بن أبي حمزة البطائني فطعن عليه ، ... هو الحسن بن علي بن أبي حمزة مولى الأنصار كوفي، و رأيت
شيوخنا + يذكرون أنه كان من وجوه الواقفۀ. النجاشي، احمد بن علي، همان ، ص 36 . الحسن بن
علي بن أبي حمزة البطائني فقال كذاب ملعون . الطوسي، محمد بن الحسن، اختيار معرف ة الرجال ،
همان، ص 552 . مولى الأنصار أبو محمد واقف بن واقف ضعيف في نفسه ... ابن غضائري، احمد بن
. الحسين، همان، ج 2، ص 12.
16ـ حسن بن علي بن عثمان الصوفي؛(2)
الحسن موسى %. النجاشي، احمد بن علي، همان ، ص 61 . في عداد القميين ضعيف و في مذهبه
. ارتفاع. ابن الغضائري، احمد بن الحسين، همان، ج 2، ص124.
17ـ حسن بن عماره؛(3)
18ـ حسين بن احمد المنقري؛(4)
. ضعيفا، النجاشي، احمد بن علي، همان، ص53.
19ـ حسين بن علي بن زكريا؛(5)
. احمد بن الحسين، همان، ج 2، ص 190.
20ـ حميد بن شعيب؛(6)
. أمره مظلم. ابن الغضائري، احمد بن الحسين، همان، ج 2، ص245.
21ـ داود بن كثير الرقي؛(7)
سديدا. النجاشي، احمد بن علي، همان ، ص 156 . كان فاسد المذهب ضعيف الرواي ۀ لا يلتفت إليه
. ابن غضائري، احمد بن الحسين، همان، ج 2، ص 290.
1) الحسن بن علي بن أبي حمزة و اسمه سالم، البطائني قال أبو عمرو الكشي فيما أخبرنا به محمد عن
2) الحسن بن أبي عثمان أبو محمد كوفي، ضعفه أصحابنا، و ذكر أن أباه علي بن عثمان روى عن أبي
3) الحسن بن عمارة عامي. الطوسي، محمد بن الحسن، الرجال، همان، ص 131.
4) الحسين بن أحمد المنقري التميمي أبو عبد الله روى عن أبي عبد الله % روايۀ شاذة لا تثبت، و كان
5) الحسين بن علي بن زكريا بن صا لح بن زفر العدوي أبو سعيد ضعيف جدا كذاب . ابن الغضائري،
6) حميد بن شعيب الشعيبي الهمداني كوفي يعرف حديثه و ينكر و أكثر تخليطه مما يرويه عن جابر و
7) داود بن كثير الرقي ضعيف جدا، و الغلاة تروي عنه . قال أحمد بن عبد الواحد قل ما رأيت له حديثا
22ـ درست بن ابيمنصور؛(1)
. ص 556 و الطوسي، محمد بن الحسن، الرجال، همان، ص 336.
23ـ زكريا بن محمد(2)
. علي، همان، ص 172.
24ـ زيد النرسي؛(3)
فهرسته لم يروهما محمد بن الحسن بن الوليد و كان يقول هما موضوعان . النجاشى، احمد بن على،
همان، ص 289 ... قال أبو جعفر بن بابويه إن كتابهما موضوع وضعه محمد بن موسى السمان و غلط
أبو جعفر في هذا القول فإني رأيت كتبهما عتقا مسموعۀ من محمد ب ن أبي عمير . ابن الغضائري،
. احمد بن الحسين، همان، ج 3، ص 84.
25ـ سعد الاسكاف (سعد بن طريف)؛(4)
ص 178 . حمدويه سعد الإسكاف و سعد الخفاف و سعد بن طريف واحد . قال نصر و قد أدرك علي
بن الحسين . قال حمدويه و كان ناووسيا وفد على أبي عبد الله %. الطوسي، محمد بن الحسن،
. اختيار معرفة الرجال، همان، ص215.
26ـ سليمان ديلمي؛(5)
27ـ سهل بن زياد؛(6)
همان، ص 185 . كان ضعيفا جدا فاسد الروايۀ و المذهب و ... يروي المراسيل و يعتمد المجاهيل ابن
. غضائري، احمد بن الحسين، همان، ج 3، ص179.
28ـ صالح بن سهل؛(7)
. في سائر ما رواه. ابن غضائري، احمد بن الحسين، همان، ج 3، ص 205.
1) درست بن أبي منصور واسطي واقفي . الطوسي، محمد بن الحسن ، اختيار معرف ة الرجال ، همان،
2) زكريا بن محمد أبو عبد الله المؤمن ... كان واقفا، و كان مختلط الأمر في حديثه النجاشي، احمد بن
3) زيد النرسي . و زيد الزراد لهما أصلان لم يروهما محمد بن علي بن ا لحسين بن بابويه و قال في
4) سعد بن طريف الحنظلي مولاهم، الإسكاف، كوفي، يعرف و ينكر . النجاشي، احمد بن علي، همان،
5) سليمان الديلمي من الغلاة الكبار، همان، ص 375.
6) سهل بن زياد أبو سعيد الآدمي كان ضعيفا في الحديث، غير معتمد فيه . النجاشي، احمد بن علي،
7) صالح بن سهل الهمداني كوفي غال كذاب وضاع للحديث روى عن أبي عبد الله % لا خير فيه و لا
29ـ صالح بن عقبه؛(1)
30ـ عبدالرحمان بن حجاج(2)
. النجاشي، احمد بن علي، همان، ص 237.
31ـ عبد الرحمان بن كثير؛(3)
. فضل سورة إنا أنزلناه... همان، ص 234.
32ـ عبدالله بن بحر؛(4)
. همان، ج 3، ص 266.
33ـ عبدالله بن قاسم؛(5)
بن القاسم الحضرمي المعروف بالبطل، كذاب، غال، يروي عن الغلاة، لا خير فيه و لا يعتد بروايته ...
. النجاشي، احمد بن علي، همان، ص 226.
34ـ علي بن ابيحمزه؛(6)
احمد بن علي، همان، ص 250 . في علي بن أبي حمزة البطائني ... في إطفاء نور الله فأبى الله إلا أن
يتم نوره، و إن أهل الحق إذا دخل فيهم داخل سروا به، الطوسي، محمد بن الحسن، اختيار معرف ة
. الرجال، همان، ص 744.
35ـ علي بن حسان؛(7)
تفسير الباطن، تخليط كله . النجاشي، احمد بن علي، همان، ص 251 . غال ضعيف رأيت له كتابا سماه
تفسير الباطن لا يتعلق من الإسلام بسبب، و لا يروي إلا عن عمه، ابن غضائري، احمد بن الحسين،
. همان، ج 4، ص 176.
36ـ علي بن حماد الخزاز؛(8)
. الرجال، همان، ص 375.
1) صالح بن عقبۀ بن قيس بن سمعان بن أبي رنيحۀ... غال كذاب لا يلتفت إليه. همان، ص 206.
2) عبد الرحمن بن الحجاج البجلي مولاهم، كوفي، بياع السابري، سكن بغداد، و رمي بالكيسانيۀ .
3) عبد الرحمن بن كثير الهاشمي كان ضعيفا غمز أصحابنا عليه و قالو ا كان يضع الحديث . له كتاب
4) عبد الله بن بحر كوفي روى عن أبي بصير و ضعيف مرتفع القول . ابن غضائري، احمد بن الحسين،
5) او مشترك بين دو فرد است كه هر دو ضعيفند. عبد الله بن القاسم الحارثي ضعيف، غال، ... عبد الله
6) علي بن أبي حمزة و اسم أبي حمزة سالم البطائني ... ثم وقف، و هو أحد عمد الواقفۀ . النجاشي،
7) علي بن حسان بن كثير الهاشمي ضعيف جدا، ذكره بعض أصحابنا في الغلاة، فاسد الاعتقاد له كتاب
8) علي بن حماد متهم و هو الذي يروي كتاب الأظلۀ . الطوسي، محمد بن ا لحسن، اختيار معرف ة
37ـ علي بن العباس؛(1)
. همان، ص255.
38ـ عمر بن عبدالعزيز؛(2)
. بن يوسف، همان، ص 241.
39ـ فضل بن ابيقره؛(3)
. بن الحسين، همان، ج 5، ص 18.
40ـ قاسم بن ربيع؛(4)
غضائري، احمد بن الحسين، همان، ج 5، ص 45 . كوفي ضعيف في حدي ثه غال في مذهبه لا التفات
. إليه و لا ارتفاع به. الحلي، الحسن بن يوسف، همان، ص 248.
41ـ كثير بن عياش؛(5)
. همان، ص249.
42ـ ليث بن ابيسليم؛(6)
43ـ محمد بن اسلم؛(7)
44ـ محمد بن جمهور؛(8)
45ـ محمد بن حصين؛(9)
1) علي بن العباس الجراذيني الرازي رمي بالغلو و غمز عليه، ضعيف جدا، النجاشي، احمد بن علي،
2) عمر بن عبد العزيز عربي بصري مخلط . همان، ص 284 . يروي المناكير و ليس بغال الحلي، الحسن
3) الفضل بن أبي قرة التميمي السمندي ... ضعيف و ما يروي عن أبي عبد الله % ابن غضائري، احمد
4) القاسم بن الربيع الصحاف كوفي ضعيف في حديثه غال في مذهبه لا التفات إليه و لا ارتفاع به . ابن
5) كثير بن عياش بالشين المعجمۀ ضعيف و خرج في أيام أبي السرايا معه فأصابته جراحۀ و كان قطانا .
6) ليث بن أبي سليم من أصحاب الباقر % مجهول. الحلي، الحسن بن يوسف، همان، ص 250.
7) محمد بن أسلم الطبري الجبلي إنه كان غاليا، فاسد الحديث . النجاشي، احمد بن علي، همان ، ص368.
8) محمد بن جمهور أبو عبد الله ضعيف في الحديث، فاسد المذهب، النجاشي، احمد بن علي، همان ، ص 337.
9) محمد بن الحصين كان ضعيفا ملعونا الحلي، الحسن بن يوسف، همان، ص 252.
46ـ محمد بن سنان؛(1)
أشهرهم. الطوسي، محمد بن الحسن، اختيار معرفة الرجال ، همان ، ص 546 . محمد بن سنان أبو
جعفر الزاهري و هو رجل ضعيف جدا لا يعول عليه و لا يلتفت إلى ما تفرد به النجاشي، احمد بن
، علي، همان ، ص 328 . ضعيف غال يضع لا يلتفت إليه. ابن الغضائري، احمد بن الحسين، همان، ج 5
. ص 229.
47ـ محمد بن فرات؛(2)
يكذب علي فقلت أبعده الله و أسحقه و أشقاه فقال قد فعل الله ذلك به، أذاقه الله حر الحديد كما
أذاق من كان قبله ممن كذب علينا، يا يونس إنما قلت ذلك لتحذر عنه أصحابي و تأمرهم بلعنۀ و
البراءة منه فإن الله بر ي ء منه ... و ما كذب علينا خطابي مثل ما كذب محمد بن الفرات، و الله ما من
أحد يكذب علينا إلا و يذيقه الله حر الحديد . الطوسي، محم د بن الحسن ، اختيار معرف ة الرجال ،
. همان، ص 554.
48ـ محمد بن فضيل؛(3)
49ـ معلي بن محمد البصري؛(4)
ص 418 . يعرف حديثه و ينكر و يروي عن الض عفاء و يجوز أن يخرج شاهد ا. ابن غضائري، احمد
. بن الحسين، همان، ج 6، ص113.
50ـ مفضل بن عمر؛(5)
النجاشي، احمد بن علي، همان، ص 416 . ضعيف متهافت مرتفع القول خطابي و قد زيد عليه ش ي ء
كثير و حمل الغلاة في حديثه حملا عظيما و لا يجوز أن يكتب حديثه . ابن غضائري، احمد بن
. الحسين، همان، ج 6، ص 131.
51ـ مفضل بن صالح (ابوجميله) ؛(6)
يقول سمعت أبا جميلۀ يقول أنا وضعت رسالۀ معاويۀ إلى محمد بن أبي بكر، ابن غ ضائري، احمد
. بن الحسين، همان، ج 6، ص 122.
1) الكذابون المشهورون أبو الخطاب و يونس بن ظبيان و يزيد الصائغ و محمد بن سنان و أبو سمينۀ
2) في محمد بن ا لفرات قال لي أبو الحسن الرضا % يا يونس أ ما ترى إلى محمد بن الفرات و ما
3) محمد بن الفضيل أزدي، صيرفي، يرمى بالغلو، الطوسي، محمد بن الحسن، الرجال، همان، ص 365.
4) معلى بن محمد البصري مضطرب الحديث و المذهب، و كتبه قريبۀ . النجاشي، احمد بن علي، همان،
5) المفضل بن عمر الجعفي كوفي، فاسد المذهب، مضطرب الروايۀ، لا يعبأ به . و قيل إنه كان خطابيا .
6) المفضل بن صالح أبو جميلۀ الأسدي النحاس مولاهم ضعيف كذاب يضع ... سمعت معاويۀ بن حكيم
52ـ موسي بن سعدان؛(1)
. ص 404 . ضعيف في مذهبه غلو. همان، ص 156.
53ـ منخل بن جميل الرقي؛(2)
الرجال، همان ، ص 368 . كان كوفيا ضعيفا و في مذهبه غلو و ارتفاع . الحلي، الحسن بن يوسف،
. همان، ص 261.
54ـ يونس بن ظبيان؛(3)
همان، ص 448 . غال وضاع للحديث روى عن أبي عبد الله % لا يلتفت إلى حديثه ابن غضائري،
احمد بن الحسين، همان، ج 6، ص 284 . الكذابون المشهورون أبو الخطاب و يونس بن ظبيان و يزيد
الصائغ و محمد بن سنان و أبو سمينۀ أشهرهم . الطوسي، محمد بن الحسن، اختيار معرف ة الرجال ،
. همان، ص 546.
55ـ نوفلي (حسين بن يزيد) ؛(4)
از ميان اين 55 تن 16 راوي در اسناد علي بن ابراهيم و 39 راوي ديگر در اسناد مشايخ مؤلف قرار دارند.(5)
. الرجال بين النظرّيه و التطبيق است. ص 166-172.
15 راوي سني نيز در ميان روات تفسير قمي موجودند كه با در نظر گرفتن شرط شيعه بودن در توثيق عام تفسير قمي، كه از متن عبارت مقدمۀ آن برداشت ميشود، مشمول توثيق مقدمۀ كتاب نميشوند. افرادي چون: ابوعبدالرحمان السلمي، ابنجريح، جذعان، حماد بن سلمه، سفيان بن عيينه، عبدالغني، طلحة بن
1) موسى بن سعدان الحناط ضعيف في الحديث، كوفي، له كتب كثيرة، النجاشي، احمد بن علي، همان،
2) في المنخل بن جميل الكوفي فقال هو لا ش ي ء، متهم بالغلو الطوسي، محمد بن الحسن، اختيار معرفة
3) يونس بن ظبيان مولى، ضعيف جدا، لا يلتفت إلى ما رواه . كل كتبه تخليط، النجاشي، احمد بن علي،
4) الحسين بن يزيد بن محمد إنه غلا في آخر عمره. النجاشي، احمد بن علي، همان، ص 38.
5) مبناي ما در تقسيم بندي راويان علي بن ابراهيم و ساير مشايخ دسته بندي آقاي داوري در اصول علم
زيد، عايشه، عباد بن يعقوب، فضيل بن عياض، وكيع، يحيي بن سعيد القطان، اعمش، زهري، سكوني (اسماعيل بن زياد).
10 تن از اين راويان در اسناد علي بن ابراهيم و 6 تن ديگر در اسناد ساير مشايخ قرار دارند.
11 تن از راويان اسناد تفسير قمي نيز مذاهبي غيرشيعي دارند كه از ميان آنان 4 تن(1)
بن عبد الله بن غالب أبو عبد الله الأنصاري البزاز ثقۀ في الروايۀ على مذهب الواقفۀ. الحلي، الحسن
بن يوسف، همان، ص 255 ؛ وهيب بن حفص أبو علي الجريري وقف، و كان ثقۀ، النجاشي، احمد
بن علي، همان، ص 431 ؛ علي بن الحسن بن علي بن فضال ... كان فقيه أصحابنا بالكوفۀ، و وجههم،
و ثقتهم، ... و قل ما روى ضعيف و كان فطحيا . النجاشي، احمد بن علي، همان، ص 258 . فطحي
. المذهب ثقۀ. الطوسي، محمد بن الحسن، الفهرست، همان، ص 92.
توثيق شدهاند اما مابقي از نگاه عالمان رجالي افرادي ضعيف و غير قابل اعتمادند. آنان عبارتند از: مفضل بن عمر (خطابي)، سعد بن طريف (ناووسي)، درست بن ابيمنصور (واقفي)، ابوالجارود (زياد بن منذر ـ زيدي)، حسن بن علي بن ابيحمزۀ بطائني (واقفي) و عبدالرحمان بن حجاج (كيساني) كه پيشتر در شمار راويان ضعيف از آنان نام برده شد. با در نظر گرفتن شرط مذكور در عبارت مقدمه ميتوان اين 7 نفر را از شمار راويان ضعيف حذف كرد چرا كه شامل شرط امامي بودن نيستند و عبارت مقدمه آنان را دربرنميگيرد.شمار اين راويان بسيار زياد است و به بيش از 88 نفر ميرسد. اسامي آناني
1) علي بن أسباط بن سالم ... كوفي، ثقۀ، و كان فطحي . النجاشي، احمد بن علي، همان، ص 252 ؛ محمد
كه در اسناد علي بن ابراهيم قرار دارند عبارت است از:
ـ ابوالاغر؛
ـ ابوبردة الاسلمي؛
ـ ابوسعيد النحلي؛
ـ ابو الطيار؛
ـ ابوالعباس المكبر؛
ـ ابوالمعز؛
ـ ابنسيار ؛
ـ ابن يسار؛
ـ اسحاق بن حريز؛
ـ عبدالله بن الفضيل الهمداني؛
ـ حماد بن سلمه؛
ـ ذرعة بن محمد؛
ـ سلمة بن عطاء؛
ـ سليمان بن مسلم الخشاب؛
ـ صالح بن ابيعمار؛
ـ عبدالله بن جريح؛
ـ عبدالله بن سيار؛
ـ عمرو بن ابراهيم الراشدي؛
ـ عمر بن ابيشيبه؛
ـ عمر بن اذينه؛
ـ عمر بن شمر؛
ـ عمر بن عثمان؛
ـ عمرو بن ابيالمقدام؛
ـ عمارة بن سويد؛
ـ عمران بن سعيد الراشدي؛
ـ عمران بن هيثم؛
ـ كلثوم بن الهرم؛
ـ مالك بن ضمره؛
ـ مالك بن مغيره؛
ـ محمد بن يحيي البغدادي؛
ـ مسلم بن خالد؛
ـ موسي بن يونس؛
ـ يحيي بن ابيعمران؛
ـ يحيي بن اكثم؛
ـ يوسف بن ابيحماد؛
اسامي راويان مجهول اسناد ساير مشايخ بدين شرح است:
ـ ابوسعيد المدائني
ـ ابوالصامت ؛
ـ ابو العباس بن عامر؛
ـ ابوهارون العبدي؛
ـ ابوالهيثم الواسطي؛
ـ ابراهيم بن المستنير؛
ـ احمد بن الحسن التاجر؛
ـ اسحاق بن حسان؛
ـ اسماعيل السندي؛
ـ حبيب بن الحسن؛
ـ الحرث؛
ـ حسن بن عباس الجريش؛
ـ حسن بن غالب؛
ـ حفص الكناسي (الكناني)؛
ـ الحكم بن زهير؛
ـ حمزة بن ربيع؛
ـ ربيعة السعدي؛
ـ ربيع بن محمد؛
ـ زياد بن ابيحفصه؛
ـ سورة بن كليب؛
ـ صالح بن هيثم؛
ـ صباح المدائني؛
ـ صديق بن عبدالله؛
ـ عبدالاعلي الاعين؛
ـ عبدالرحمان بن ابيعبدالله؛
ـ عبدالرحمان بن باسط القرشي؛
ـ عبدالكريم بن عبدالرحيم؛
ـ عبدالله بن اسلم؛
ـ عبدالله بن عبد (عبيد) الفارسي؛
ـ عبدالله بن كيسان؛
ـ عبدالله بن محمد التفليسي؛
ـ عبيد بن خنيس؛
ـ عبيد بن يحيي؛
ـ عبيد الكندي؛
ـ عثمان بن زيد؛
ـ عثمان بن عبدالله؛
ـ عثمان بن محمد؛
ـ عثمان بن يوسف؛
ـ علوان بن محمد؛
ـ عمر بن رشيد؛
ـ فرات بن ابراهيم؛
ـ فلان الكرخي؛
ـ مالك بن عبدالله بن اسلم؛
ـ المثني ابن محمد؛
ـ محمد بن احمد بن بويه؛
ـ محمد بن حمدان؛
ـ محمد بن عبدالله الطائي؛
ـ محمد بن يعفور؛
ـ مسلمة بن عطاء (بعيد نيست كه نام او همان سلمة بن عطاء باشد كه تصحيف شده است.)؛
ـ هاشم بن عمار (هشام بن عمار)؛
ـ يحيي بن مسلم؛
ـ يحيي بن ميسرة الخثمي؛
اگر ناشناسي راويان مجهول را دليلي بر ضعفشان بگيريم آمار راويان ضعيف
اين كتاب بسيار افزايش مييابد و اگر جهالت ايشان دليل ضعفشان تلقي نشود و نيز راوياني كه مذهبي غير شيعي دارند را در زمرۀ ضعفا محسوب نكنيم، شمار راويان ضعيف تفسير قمي همان 55 نفري خواهد بود كه در بخش راويان ضعيف اشاره شد.
در آخر بايد گفت كه وجود اين راويان ضعيف در تفسير قمي- دليلي است كه قاعدۀ توثيق عام مشايخ اين كتاب را نقض ميكند و آن را از اعتبار ساقط ميكند.
بنابر آنچه در اين فصل گفته آمد، به نظر ميرسد، توثيق عام مشايخ اين كتاب پايه و اساس محكمي نداشته و بياعتبار باشد.
از مجموع بررسيها و يافتههاي پنج فصل اين پژوهش برمي آيد:
تفسير منسوب به قمي از جمله تفاسير اثري شيعه است اما نه تفسير اثري محض، بلكه آميخته با اجتهادات، آرا و انديشههاي تفسيري است.
ردّپاي اين تفسير را از قرن 5 به بعد، يعني يك قرن پس از وفات قمي، در ميان ساير كتب ميتوان ديد و از اواخر قرن 11، نسخهاي كه امروزه به نام تفسير قمي رايج است و به نقل از عباس بن محمد علوي روايت شده، از منظر توثيق عام مشايخش، جايگاه ويژه اي نزد عالمان شيعي به خود اختصاص داده است.
اين تفسير از مقدمهاي مبسوط و متني كه دربردارندۀ تمامي سور قرآن است تشكيل شده است و از عبارات و ارجاعاتي كه در مقدمه و متن آن وجود دارد، درمييابيم كه نگارندۀ تمامي آنها، يك نفر است آنهم مؤلفي كه به هويت خود تصريح نكرده و براي ما مجهول است.
محتواي تفسير منسوب به قمي، برگرفته از آرا و روايات تفسيري منسوب به علي بن ابراهيم و نيز آراي مؤلف و رواياتي است كه او به نقل از مشايخ خود ميآورد و آنچه به علي بن ابراهيم در اين كتاب منسوب شده تقريباً يك سوم حجم كل كتاب را دربرميگيرد.
عمدۀ روايات تفسيري كتاب رنگ و بوي تأويل دارند و شايد بتوان محتواي كتاب حاضر را در دو بخش تأويل و اسباب نزول خلاصه كرد. اما تفاوت ميان اين دو نوع قابل تأمل است؛ چه اينكه بر خلاف تأويلات كه اغلب مسندند و به معصوم منسوب ميشوند، اسباب نزولها به صورت داستاني و بدون استناد به معصوم و يا هيچ منبعي نقل شدهاند.
از مطالب كتاب و نحوۀ چينش آن برميآيد كه مؤلف مجموعهاي از كتب را در اختيار داشته است كه شايد يكي از آنها كتاب التفسير معروفِ علي بن ابراهيم بوده باشد و سپس با توجه به معلومات و ديدگاه خود و با استناد به كتب و روايات تفسيري در دسترس خود، تفسيري جامع از قرآن ارائه داده است.
با توجه به قراين متني نميتوان گفت كه مؤلف، تفسير علي بن ابراهيم را اصل قرار داده و ساير مطالب را بدان افزوده بلكه در نقل محتواي كتاب به صورت كاملاً گزينشي عمل كرده و پايبند به نقل تمامي مطالب علي بن ابراهيم قمي نبوده است.
مؤلف در تفكيك اقوال مختلف از هم، ميان منقولات علي بن ابراهيم با ساير مشايخ با استفاده از الفاظ «قال، قال علي بن ابراهيم، في رواية علي بن ابراهيم، في حديث علي بن ابراهيم» تمييز داده است اما ميان آنچه خود ميگويد و آنچه به علي بن ابراهيم بازميگردد تنها عبارت «قال»، قرينهاي ضعيف براي تفكيك است و اين دو قول آنچنان در هم آميختهاند كه بازشناسي آنها از هم بسي دشوار و گاه ناممكن است.
از عباراتي كه نشان از منقولات اهل سنت دارد به نظر ميرسد، مؤلف به كتب اهل سنت نيز دسترسي داشته و در برخي موارد در نگارش تفسير موجود از آنها بهره جسته است. به ويژه در بخش اسباب نزول به نظر ميرسد مرجع مؤلف كتب اهل سنت بوده است چه اينكه در هيچ منبع شيعي ديگر، نقلهايي اين چنين و با اين تفصيل وجود ندارد و تنها در ميان منابع اهل سنت با چنين نقلهايي رو به رو هستيم.
در برخي از موارد، نگارنده اقوالي كه به علي بن ابراهيم منسوب ميكند را با عبارات ساير مشايخ مقايسه كرده و در اين قياس گاهي نقل علي بن ابراهيم را ناقص ميشمارد. اين مطلب نشان از آن دارد كه مؤلف، اقوال علي بن ابراهيم را تاماً مقبول نمي داند و صرفاً ناقل آنها است.
بزرگترين نكتۀ مبهم اين كتاب، وجود تفاوت كامل ميان روايات منقول از علي بن ابراهيم در مقدمه و همان روايات در متن كتاب است كه موجب ترديد در منقولات منسوب به قمي در كتاب ميشود.
ميان آنچه در كتب پيشينيان از قرن 5 تا 11 به نقل از كتاب التفسير علي بن ابراهيم آمده است و آنچه امروز در كتاب حاضر به او منسوب است تفاوت قابل توجهي وجود دارد كه اين مطلب در كنار تفاوتهاي عبارات خودِ كتاب و نيز متفرد بودن روايات منسوب به علي بن ابراهيم نسبت به ساير منابع، نه تنها مانع از انتساب قطعي و يقيني اين مطالب به علي بن ابراهيم ميشود بلكه بر يقين نيز ميافزايد كه اين مطالب از آنِ او نيست.
نويسندۀ كتاب به نسخ، تحريف، توقيفي نبودن جايگاه آيات، نزول دوبارۀ دفعي و تدريجي قرآن باورمند بوده و نيز به مباحث علوم قرآن، كلام و فقه تسلط نسبي داشته است. ديگر ويژگي او فارسي زبان بودن و مسلط نبودن به زبان عربي است كه از عبارات و اغلاط كتاب به دست ميآيد.
با بررسي قراين متني و نيز مشايخ كتاب تقريباً يقين ميشود كه مؤلف كتاب حاضر بايد علي بن ابيحاتم قزويني باشد كه منقولات علي بن ابراهيم را به نقل از شيخ خود عباس بن محمد علوي و ساير محتواي كتاب را از ساير مشايخ باواسطه و يا بيواسطه و نيز كتبي كه در اختيار داشته است روايت ميكند.
وجود نابسامانيهايي در ساختار، سياق و چينش مطالب كتاب و نيز روايات جعلي و اسرائيليات در نسخۀ امروزي تفسير، از اعتماد به اين كتاب ميكاهد و موجب ميشود در استناد به آن با احتياط گام برداشت.
با توجه به بررسيهاي رجالي در اين پژوهش، نظريۀ توثيق عام مشايخ اين كتاب قطعاً اعتباري ندارد و در خلال بررسي راويان اين كتاب با تضعيفاتي رو به رو ميشويم كه كاملاً در تضاد با ادعاي توثيق عام است. از اين رو نقلهاي اين كتاب نيز همچون هر نقل ديگري، نيازمند بررسي سندي و متني و احراز اعتبار است.
والكمال لله وحده
1.ايازي، محمد علي، سير تطور تفاسير شيعه، رشت، كتاب مبين، 1381ﻫ . ش.
2.ايازي، محمد علي، شناختنامۀ تفاسير، رشت، كتاب مبين، 1378ﻫ . ش.
3.تفضلي، آذر؛ فضائلي جوان، مهين، فرهنگ بزرگ اسلام و ايران از قرن اول تا چهارم هجري، مشهد، آستان قدس رضوي، بنياد پژوهشهاي اسلامي، 1372ﻫ . ش.
4.جعفريان، رسول، تاريخ سياسي اسلام، قم، دفتر نشر الهادي، 1377ﻫ . ش.
5.دهخدا، علي اكبر، لغتنامۀ دهخدا، تهران، مؤسسۀ انتشارات و چاپ دانشگاه تهران، 1377ﻫ .ش.
6.شبيري زنجاني، جواد، «در حاشيۀ دو مقاله»، آيينۀ پژوهش، ش 6، قم، 1376ﻫ . ش.
7.صدرايي خويي، علي، فهرستگان نسخههاي خطّي حديث و علوم حديث شيعه، ويراستاران قاسم شيرجعفري و محمد دلال موسوي، قم، دار الحديث، 1382ﻫ . ش.
8.قاضيزاده، كاظم، «پژوهشي دربارۀ تفسير علي بن ابراهيم قمي»، بينات، ش 10، قم، دفتر تبليغات اسلامي، 1375ﻫ . ش.
9.مددي موسوي، سيد احمد، «پژوهشي دربارۀ تفسير قمي»، كيهان انديشه، دو ماهنامه، مدير مسئول محمد جواد صاجي، قم، مؤسسۀ كيهان، 1364ﻫ . ش.
10.معرفت، محمدهادي، تفسير و مفّسران، قم، مؤسسۀ فرهنگي التمهيد، 1379 ـ 1380ﻫ . ش.
11.مهدوي راد، محمد علي، آفاق تفسير مقالات و مقولاتي در تفسير پژوهي، دفتر اول، تهران، هستينما، 1382ﻫ . ش.
12.مهدوي راد، محمد علي، «تدوين حديث (1)»، علوم حديث، ش 1، قم، دار الحديث، 1376ﻫ . ش.
13.مهدوي راد، محمد علي، «سير نگارشهاي علوم قرآني»، بينات، ش 9، قم، دفتر تبليغات اسلامي، 1375ﻫ . ش.
14.مير سليم، مصطفي، دانشنامۀ جهان اسلام، «مدخل تفسير مأثور»، تهران، بنياد دايرة المعارف اسلامي، 1375ﻫ . ش.
15.نفيسي، شادي، علامه طباطبايي و حديث (روششناسي نقد و فهم حديث از ديدگاه علامه طباطبايي در الميزان)، چاپ اول، تهران، انتشارات علمي و فرهنگي، 1384ﻫ . ش.
1.الآمدي، علي بن محمد، الاحكام في اصول الاحكام، تحقيق سيد الجميلي، طبعة الثانيه، بيروت، دار الكتاب العربي، 1405ﻫ .
2.ابن ابيجمهور، محمد بن علي بن ابراهيم الاحسائي، عوالي اللئالي، العزيزية في الاحاديث الدينيه، قدم له شهاب الدين النجفي المرعشي، تحقيق البحاثة المتتبع... المجتبي العراقي، قم، مطبعة سيدالشهدا ، 1403ﻫ .
3.ابنحنبل، احمد، مسند احمد بن حنبل، حققه و ضبطه نصه ابوالمعالي النوري و...، بيروت، عالم الكتب، 1419ﻫ .
4.ابنشهرآشوب، مشير الدين ابوعبد الله محمد بن علي، مناقب آل أبي طالب ، قم، مؤسسۀ انتشارات علامه، 1379ﻫ .
5.ابنطاووس الحسني الحسيني، رضي الدين ابوالقاسم علي بن موسي بن جعفر بن محمد، إقبال الأعمال، تهران، دار الكتب الإسلامية، 1367ﻫ . ش.
6.ابنطاووس الحسني الحسيني، رضي الدين ابوالقاسم علي بن موسي بن جعفر بن محمد، سعد السعود للنفوس منضود، تحقيق فارس تبريزيان الحسون، قم، دليل، 1412ﻫ .
7.ابنطاووس الحسني الحسيني، رضي الدين ابوالقاسم علي بن موسي بن جعفر بن محمد، فرج المهموم في تاريخ علماء النجوم، قم، منشورات الرضي، 1363ﻫ . ش.
8.ابنطاووس الحسني الحسيني، رضي الدين ابوالقاسم علي بن موسي بن جعفر بن محمد، فلاح السائل، قم، انتشارات دفتر تبليغات اسلامى، [بيتا].
9.ابنغضائرى، احمد بن حسين، رجال ابن الغضائري، مؤسسۀ اسماعيليان، قم، 1364ﻫ .
10.ابنقتيبه، ابومحمد عبدالله بن مسلم، المعارف، حققه و قدم له ثروت عكاشه، مصر، الهية المصرية العامه للكتاب، 1992 م/ 1371ﻫ .
11.ابنقولويه قمى، جعفر بن محمد، كامل الزيارات، نجف اشرف، انتشاراتالمكتبة المرتضوية، 1356ﻫ .
12.ابنمنظور الافريقي المصري، ابوالفضل جمال الدين محمد بن مكرم، لسان العرب، بيروت، دار صادر، دار بيروت، 1388ﻫ .
13.ابوحيان، محمد بن يوسف الاندلسي الغرناطي، تفسير البحر المحيط، بيروت، دارالفكر، 1398ﻫ .
14.أبوسنه، عبدالفتاح، علوم القرآن، بيروت، دار الشروق، 1416ﻫ .
15.اردبيلي الغروي الحائري، محمد بن علي، جامع الرواة، قم، مكتبة آية الله العظمي المرعشي النجفي 1403ﻫ .
16.امين، احمد، فجر الاسلام، قاهره، لجنة التأليف و الترجمة و النشر، 1311ﻫ .
17.الانصاري القرطبي، محمد بن احمد، الجامع لأحكام القرآن، صححه هشام سمير البخاري، الطبعة الاولي، بيروت، دار احياء التراث العربي، 1416ﻫ .
18.ايازي، محمد علي، المفّسرون حياتهم و منهجهم، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، سازمان چاپ و انتشارات، 1373ﻫ . ش.
19.ايرواني، باقر، دروس تمهيدية في القوائد الرجاليه، قم، مدين، 1426ﻫ .
20.تجليل تبريزي، ابوطالب، معجم الثقات و ترتيب الطبقات في جمع الرواة المصرحه بتوثيقهم بالخصوص او العموم او الممدوحه بما يمكن استنباط الوثاقه منه بالتتبع من كتب الاماميه، قم، جماعة المدرسين، مؤسسة النشر الاسلامي [بيتا].
21.التهانوي، محمدأعلي بن علي، كشاف اصطلاحات الفنون و العلوم الإسلاميه، بيروت،
دار صادر [بيتا].
22.الجبعي العالمي (الشهيد الثاني)، زين الدين بن علي بن احمد، الرعاية في علم الدرايه، اخراج و تعليق و تحقيق عبدالحسين محمدعلي بقال، قم، مكتبة آية الله المرعشي، 1408ﻫ .
23.جزائري، نعمت الله، قصص الأنبيا، مترجم يوسف عزيزي، تهران، هاد، 1375ﻫ . ش.
24.الحاكم الحسكاني، عبيدالله بن عبدالله بن احمد، شواهد التنزيل لقواعد التفضيل في الآيات النازلة في اهل البيت ، تحقيق و تعليق محمدباقر محمودي، تهران، مجمع احياء الثقافة الاسلاميه، 1411ﻫ .
25.الحسيني الواسطي الزبيدي الحنفي، محب الدين الي فيض محمد مرتضي، تاج العروس من جواهر القاموس، دراسة و تحقيق علي شيري، بيروت، دار الفكر، 1414ﻫ .
26.الحسيني الأسترآبادي الغروي، علي، تأويل الآيات الظاهرة في فضائل العترة الطاهرة ، قم، مؤسسة النشر الاسلامي، 1417ﻫ .
27.الحسيني التفرشي، مصطفي بن الحسين، نقد الرجال، تحقيق مؤسسة آل البيت لإحياء التراث، قم، مؤسسة آل البيت لإحياء التراث، 1418ﻫ .
28.الحسيني المرعشي التستري، احقاق الحق و ازهاق الباطل، معلق شهاب الدين الحسيني المرعشي النجفي، قم، مكتبة آية الله الحسيني المرعشي، [بيتا].
29.الحسيني المرعشي الداماد، ميرمحمدباقر، الرواشح السماوية في شرح الأحاديث الإسلاميه، قم، مكتبة آية الله العظمي المرعشي النجفي، 1405ﻫ .
30.الحسيني الميلاني، علي، خلاصة عبقات الانوار في امامة الائمة الاطهار ، تهران، مؤسسة البعثة، 1405ﻫ .
31.الحسيني الميلاني، علي، نفحات الازهار في خلاصة عبقات الانوار، [بيجا]، 1414ﻫ .
32.الحكيم، محمدباقر، العلوم القرآن، قم، مجمع الفكر الاسلامي، 1417ﻫ .
33.الحكيم، محمدتقي، الاصول العامة للفقه المقارن، چاپ دوم، قم، مؤسسة آل البيت لاحياء التراث، 1979 م.
34.الحلي، ابومنصور الحسن بن يوسف بن المطهر الاسدي، خلاصة الاقوال في معرفة
الرجال، التحقيق الجواد القيوي، [بيجا]، نشر الفقاهه، 1417ﻫ .
35.الحلى، ابنداود، رجال ابن داود، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، 1383ﻫ .
36.الحويزي، عبدعلي بن جمعه، نور الثقلين، تصحيح و تعليق اشرف علي، چاپ چهارم، قم، مؤسسۀ اسماعيليان، [بيتا].
37.داوري، مسلم، اصول علم الرجال بين النظرية و التطبيق، تصحيح حسين عبودي، قم، مؤسسة النشر الاسلامي، 1421ﻫ .
38.الدمشقي، ابنكثير، تفسير القرآن العظيم، كتب هو امشه و ضبطه حسين بن ابراهيم زهران، مكه، الفيطه، [؟13].
39.الذهبي، محمدحسين، الاسرائيليات في التفسير والحديث، قاهره، مكتبة وهبه، 1411ﻫ .
40.الذهبي، محمدحسين، التفسير و المفّسرون بحث تفصيلي عن نشاء و التفسير و تطوره و الوانه و مذاهبه، بيجا [بيتا]، 1396ﻫ .
41.الراغب الاصفهاني، ابوالقاسم الحسين بن محمد، المفردات في غريب القرآن، تحقيق محمد سيد گيلاني، تهران، مكتبة المرتضويه، [؟13].
42.زرارى كوفى، ابو غالب، رسالة أبيغالب الزراري، قم، انتشارات دفتر تبليغات اسلامى، 1411ﻫ .
43.زركشي، محمد بن عبدالله، البرهان في علوم القرآن، تحقيق الدكتور يوسف عبدالرحمن المرعشي، الطبعة الاولي، بيروت، دار المعرفة، 1419ﻫ .
44.سبحاني تبريزي، جعفر، كليات في علم الرجال، قم، جماعة المدرسين في الحوزة العلميه، مؤسسة المصبين للطباعة و النشر، 1426ﻫ .
45.سلامه، محمدعلي، منهج الفرقان في علوم القرآن، تحقيق محمد سيد احمد المسير، قاهره، دار نهضه مصر للطباعه والنشر، 2002 م/ 1381ﻫ .
46.السلفي، محمدلقمان، السنة حجيَّتها و مكانتها في الإسلام، مدينه، مكتبة الإيمان، 1409ﻫ .
47.سيستاني، محمد رضا، وسائل الانجاب الصناعية دراسة فقهيه، بيروت، دار المورخ العربي، 1425ﻫ .
48.السيوطي، جلال الدين عبدالرحمان، الإتقان في علوم القرآن، بالهامش اعجاز القرآن، القاضي ابوبكر الباقلاني، بيروت، المكتبة الثقافه، 1353ﻫ .
49.السيوطي، جلال الدين عبدالرحمان، الدر المنثور في التفسير بالمأثور، مصر، مطبعة الانوار المحمدية، [؟13].
50.الشافعي، محمد بن ادريس، الأم، اشرف علي طبعه وباشر تصحيحه محمدزهري النجار، بيروت، دار المعرفه، [؟13].
51.شعيري، تاج الدين، جامعالأخبار، قم، رضي، 1363ﻫ . ش.
52.الشوكاني، محمد بن علي، ارشاد الفحول الي علم الأصول، قاهره، [بيتا]، 1327ﻫ .
53.الشهيد الاول، ابوعبد الله محمد بن مكي عاملي، القوائد و الفوائد في الفقه و الاصول و العربيه، تحقيق السيد عبد الهادي الحكيم، قم، مكتبة مفيد، [بيتا].
54.الصدر، حسن، نهاية الدراية في شرح الرسالة الموسومة بالوجيزة للبهائي، تحقيق ماجد الغرباوي، [بيجا]، [؟13].
55.الصدوق، ابوجعفر محمد بن علي بن الحسين بن بابويه القمي، الأمالي، تهران، انتشارات كتابخانة اسلامي، 1362ﻫ . ش.
56.الصدوق، ابوجعفر محمد بن علي بن الحسين بن بابويه القمي، التوحيد، صححه وعلق عليه هاشم الحسيني الطهراني، قم، جماعة المدرسين في الحوزة العلمية، 1415ﻫ .
57.الصدوق، ابوجعفر محمد بن علي بن الحسين بن بابويه القمي، علل الشرائع، قم، انتشارات مكتبة الداورى، [بيتا].
58.الصدوق، ابوجعفر محمد بن علي بن الحسين بن بابويه القمي، عيون أخبار الرضا ، تهران، انتشارات جهان، 1378ﻫ .
59.الصدوق، ابوجعفر محمد بن علي بن الحسين بن بابويه القمي، معاني الأخبار، قم، انتشارات جامعة مدرسين، 1361ﻫ . ش.
60.الطباطبائي، محمدحسين، الميزان في تفسير القرآن، تهران، دار الكتب الاسلاميه، 1389ﻫ .
61.الطبرسي، احمد بن علي بن ابي طالب، الاحتجاج، تعليقات و ملاحظات محمدباقر موسوي خرسان، نجف اشرف، نعمان، 1386ﻫ .
62.الطبرسي، ابي علي، الفضل بن حسن، اعلام الوري بالاعلام الهدي، تحقيق موسسۀ آل البيت لإحياء التراث، قم، موسسۀ آل البيت لإحياء التراث، 1417ﻫ .
63.الطبرسي، ابي علي، الفضل بن حسن، مجمع البيان في تفسير القرآن، بيروت، چاپ هاشم
رسولي محلاتي و فضل الله يزدي طباطبايي، 1408ﻫ .
64.الطبري، الامام محمد ابن جرير، جامع البيان عن تأويل آي القرآن، بيروت، دار الفكر، 1415ﻫ .
65.الطوسى، ابوجعفر محمد بن الحسن، الإستبصار فيما اختلف من الاخبار، تهران، دار الكتب الإسلامية، 1390ﻫ .
66.الطوسى، ابوجعفر محمد بن الحسن، اختيار معرفة الرجال(الكشي)، مشهد، انتشارات دانشگاه مشهد، 1348ﻫ . ش.
67.الطوسى، ابوجعفر محمد بن الحسن، الأمالي، قم، انتشارات دارالثقافة، 1414ﻫ .
68.الطوسى، ابوجعفر محمد بن الحسن، التبيان في تفسير القرآن، تحقيق و تصحيح احمد حبيب قصير العاملي، قم، مكتب الاعلام الاسلامي، 1409ﻫ .
69.الطوسى، ابوجعفر محمد بن الحسن، تهذيب الاحكام، تهران، دار الكتب الإسلامية، 1365ﻫ . ش.
70.الطوسى، ابوجعفر محمد بن الحسن، رجال الشيخ الطوسي، نجف اشرف، انتشارات حيدرية، 1381ﻫ .
71.الطوسى، ابوجعفر محمد بن الحسن، العدة في اصول الفقه، تحقيق محمدرضا الانصاري القمي، قم، ستاره، 1417ﻫ .
72.الطوسى، ابوجعفر محمد بن الحسن، الفهرست، نجف اشرف، المكتبة المرتضوية، [بيتا].
73.الطهراني، آقابزرگ، طبقات اعلام الشيعه، تحقيق ولده علينقي منزوي، قم، اسماعيليان، [؟13].
74.الطهراني، آقابزرگ، الذريعة الي تصانيف الشيعه، تهران، الاسلاميه، 1387ﻫ .
75.العاملى، حر، وسائل الشيعه، قم، مؤسسة آل البيت ، 1409ﻫ .
76.عبدالخالق، عبدالغني، حجيَّة السنه، قاهره، دار الوفا، 1413ﻫ .
77.عتر، نور الدين، منهج النقد في علوم الحديث، دمشق، دار الفكر، 1412ﻫ .
78.عجاج الخطيب، محمد، اصول الحديث علومه و مصطلحه، الطبعة السادسة، جدة، دار المنارة، 1414ﻫ .
79.عجاج الخطيب، محمد، السنه قبل التدوين، بيروت، دار الفكر للطباعة والنشر والتوزيع،
1418ﻫ .
80.علي، جواد، المفصل في تاريخ العرب قبل الاسلام، بغداد، [بينا]، 1413ﻫ .
81.علي الصغير، محمد حسين، المبادي العامة لتفسير القرآن الكريم، بيروت، دار المورخ العربي، 1420ﻫ .
82.العياشي، ابوالنصر محمد بن مسعود بن عياش السلمي السمرقندي، تفسير عياشي، وقف علي تصحيحه و تحقيقه و التعليق عليه هاشم الرسولي المحلاتي، تهران، العلمية الاسلاميه، [بيتا].
83.الفراهيدي البصري، خليل بن احمد، ترتيب كتاب العين، تحقيق مهدي المخزومي، ابراهيم السامرائي، مؤسسة الطبع و النشر، 1411ﻫ .
84.الفراهيدي البصري، خليل بن احمد، العين، قم، مركز احياء التراث الاسلامي، [؟13].
85.الفاضل التوني، عبد الله بن محمد، الوافيه في اصول الفقه، تحقيق محمد حسين رضوي، قم، مجمع الفكر الاسلامي، [بيتا].
86.الفضلي، عبد الهادي، دروس في فقه الاماميه، قم، مؤسسة ام القري للتحقيق و النشر، 1415ﻫ .
87.القاسمي، محمد جمال الدين، القواعد التحديث من فنون مصطلح الحديث، تحقيق و تعليق محمد بهجة البيطار، قاهره، دار إحياء الكتب العربيه، 1324ﻫ .
88.القشيري النيسابوري، ابوالحسين مسلم بن الحجاج، صحيح مسلم، تحقيق محمدفؤاد عبدالباقي، قاهره، دار الحديث، 1412ﻫ .
89.القمي، شيخ عباس، الكني و الالقاب، تهران، صدر، 1368ﻫ . ش.
90.القمى، على بن ابراهيم بن هاشم، تفسير القمى، بيروت، مؤسسة الاعلمي للمطبوعات، 1412ﻫ .
91.القمي مشهدي، محمد بن محمد رضا، كنز الدقائق و بحر الغرائب، تهران، وزارة الثقافة و الارشاد اسلامي، تصحيح السعد الطيب، قم، اسوه، 1414ﻫ .
92.الكفعمي، تقي الدين ابراهيم بن علي بن الحسن بن محمد العاملي، المصباح، صححه واشرف علي طباعته حسين الاعلمي، بيروت، مؤسسة الاعلمي للمطبوعات، 1421ﻫ .
93.الكلينى، محمد بن يعقوب، الكافي، تهران، دار الكتب الإسلامية، 1365ﻫ . ش.
94.كوفى، ابو غالب زرارى، رسالة أبيغالب الزراري، قم، انتشارات دفتر تبليغات اسلامى، 1411ﻫ .
95.كوفى، فرات بن ابراهيم، تفسير فرات، [بيجا]، مؤسسۀ چاپ و نشر، 1410ﻫ .
96.المامقاني، عبدالله، تلخيص مقباس الهدايه، تلخيص و تحقيق علياكبر غفاري، تهران، نشر صدوق، جامعة الامام الصادق ، 1369ﻫ . ش.
97.المامقاني، عبدالله، تنقيح المقال في علم الرجال، تهران، جهان، 1349ﻫ/ 1352ﻫ . ش.
98.المجلسى، محمدباقر، بحار الأنوار، بيروت ـ لبنان، مؤسسة الوفاء، 1404ﻫ .
99.المحقق الكركي، علي بن عبدالعال، نفحات اللاهوت في لعن الجبت والطاغوت، قدم له محمدهادي الاميني، تهران، مكتبة نينوي الحديثيه، [؟13].
100.محسني، محمد آصف، بحوث في علم الرجال، قم، سيد الشهداء، 1403ﻫ .
101.مدرس تبريزي، محمدعلي، ريحانة الادب في التراجم المعروفين بالكنية و اللقب، تهران، خيام، [بيتا].
102.مركز تحقيقات كامپيوتري علوم اسلامي، سي دي جامع الاحاديث نور 2، 187 عنوان كتاب، در442 جلد، از 90 مؤلف، قم، مركز تحقيقات كامپيوتري علوم اسلامي، 1368ﻫ . ش.
103.مركز معجم فقهي، سي دي معجم فقهي، نسخۀ سوم، حوزۀ علميۀ قم، 1379ﻫ . ش.
104.المصطفوي، حسن، التحقيق في كلمات القرآن الكريم، طهران، مؤسسة الطباعة و النشر، وزارة الثقافة و الارشاد الاسلامي، 1416ﻫ .
105.المظفر، محمد رضا، اصول الفقه، قم، انتشارات تبليغات اسلامي حوزۀ علميۀ قم، 1370ﻫ . ش.
106.معارف، مجيد، تاريخ عمومي حديث، تهران، كوير، 1377ﻫ . ش.
107.المفيد، محمد بن نعمان، الإرشاد، قم، انتشارات كنگرۀ جهانى شيخ مفيد، 1413ﻫ .
108.المفيد، محمد بن نعمان، الأمالي، قم، انتشارات كنگرۀ جهانى شيخ مفيد، 1413ﻫ .
109.المفيد، محمد بن نعمان، كتاب المزار، قم، انتشارات كنگره جهانى شيخ مفيد، 1413ﻫ .
110.المفيد، محمد بن نعمان، المتعة، قم، انتشارات كنگرۀ جهانى شيخ مفيد، 1413ﻫ .
111.منصور، محمد سعيد، منزلة السنة من الكتاب واثرها في الفروع و الفقهيه، قاهره، مكتبة
وهبة، [بيتا]،
112.الموحد الابطحي الاصفهاني، محمدعلي، تهذيب المقال في تنقيح كتاب الرجال للشيخ الجليل النجاشي، قم، [بيتا].
113.الموسوي الخويي، سيد ابوالقاسم ، البيان في تفسير القرآن، چاپ چهارم، بيروت، دار الزهراء، 1395ﻫ .
114.الموسوي الخويي، ابوالقاسم، معجم رجال الحديث وتفصيل طبقات الرواة، بيروت، [بينا]، 1413ﻫ .
115.الموسوي العاملي، عبدالحسين شرف الدين، المراجعات، [بي جا]، اسوه، 1413ﻫ .
116.النجاشى، احمد بن على، رجال النجاشي، قم، انتشارات جامعۀ مدرسين، 1407ﻫ .
117.النصري القرطبي، ابوعمر يوسف بن عبدالبر، جامع بيان العلم وفضله وماينبغي في روايته وحمله، قدم له عبدالكريم الخطيب، الطبعة الثانيه، قاهره، دار الكتب الاسلامي، 1402ﻫ .
118.النعمانى، محمد بن ابراهيم، الغيبه، تهران، مكتبة الصدوق، 1397ﻫ .
119.النورى، ميرزا حسين، مستدرك الوسائل، قم، مؤسسة آل البيت ، 1408ﻫ .
120.الهاشمي، محمود، بحوث في علم الاصول، قم، مؤسسة دائرة المعارف الفقه الاسلامي، 1417ﻫ .
121.هيدوس، محمود، حول التفسير القمي دراسة تحقيقيه، قم، دار الكتاب، 1380ﻫ . ش.
قد تبين بعد تسليط الضوء علي ما اشتهر اليوم بتفسير القمي وعُزِي إلي المحدث الجليل علي بن إبراهيم القمي أنه ليس إلا من تصنيف علي بن أبي حاتم القزويني الذي قد كتبه نقلاً عن شيخه العباس بن محمد. ولعلّ من أهم ما دفع قوماً إلي انتساب الكتاب هذا إلي علي بن إبراهيم، كثرة ما جاء فيه من الروايات هذا المحدث.
ومما لا يرقي إليه الريب أن الكتاب الموجود اليوم ليس بكتاب «التفسير» الذي قد تناقل الرواة القدماء اسمه حتي انتهي بنا ومصنفه علي بن إبراهيم ومما يمكننا الحصول عليه عبر استقراء أسلوب الكتاب ودراسة محتواه ونصّه يتلخص في أن كتاب «التفسير» للقمي إنما يعدّ أحد مصادر أفاد منها مؤلف الكتاب الحاضر اليوم وإنما راجعه المؤلف حيثما وجد فيه ما يجدر بالنقل وليس غير.
على أننا بالمقارنة بين ما روي في هذا الكتاب وما ورد في روايات علي بن إبراهيم، لنعثر علي اختلافات كثيرة لايستهان بها بين الأسانيد والروايات المنقولة في
هذا الكتاب وغيرها من المصادر.
ولا يستبعد نظراً لما في نص هذا الكتاب من الصعوبات والمشاكل أن لا يكون ما روي نفي هذا الكتاب وحمل علي المحدث الشيعي النبيل علي بن إبراهيم بن الهاشم القمي، شيخ الكليني الكبير، منقولاً عنه بل من المحتمل وقوع الخلط بين اسم هذا المحدث الجليل وشخص آخر لا نعرفه.
فبما تقدم ركره يتضح لنا جلياً عدم جواز الاستناد باعبارة التي في بداية الكتاب لتكون حجة علي توثيق وغيرهم من الرواة في التضعيف والتوثيق وتحتاج أسانيده إلي التتبع في أحوال رواتها جميعاً ورجالها فرداً فرداً والكشف عن حقيقة حالهم من الضعف والوثاقة.
ختاماً نخلص إلي أن المتفردات المنقولة في هذا التفسير تهوي من علي ذروة الاعتبار ولابد لنا إذاء ما وقع بين أيدينا من روايات هذا الكتاب إلا الدراسة والتتبع فيها سنداً ومتناً للتحقيق من كونها معتبرة موّثقة أم مطرودة ضعيفة.
Abstract:
In this reseaseh we have find out that- the book which is known as Al-ghomi Interpretation and is attribatid to the reputable interpreter Ali ebn -ebrahim -ghomi- is actually written by Ali ebn Abi Hatam -ghazvini who has narrated this book from the teachings of his instructor- Abbas ebn Mohammad.
It is possible that the numerous narrations and references of this book to Ali ebn -Ebrahim is the main reason for atlributing it to him- however- it is obvious that not only the existing book which is available now is not what has been known as the original "Tafsir of Ghomi" which was introduced by former scholars - but also from the structure and the content of the book we understand that may be it only one of the sources of the author -which the author in his writings preferred to refer and report it.
Furthermore- by comparing the narrations of this book and the rest of the narrations of Ali ebn Ebrahim we realize so many differences between the documents and narrating style of them. Also by considering the difficulties of the content of the book- it is possible that what has been reported was not related to Ali ebn ebrahim Al-ghomi- who is popular as Sheikh Al-Kolaini- the great narrator of Shia- and it is possible that his name is being mixed or misinterpreted with someone else.
By what we said it is obvious that we cannot refer to the opening phrass of the book for applying the general outhentification tenet of its teacheis. So narrators of the book just like the rest of the narrators should their aut henticty be studied from the aspect of reliability or unreliability.
In conclusion- we should add that the Almoteradefaat of this tafsir are also unreliable and the rest of the narrations
and sayings- which are available- like all that have been remained from the past- should be studied from the aspect of their documental and constitutional reliability in order to gain reliability.
Key words:
Tafsir- Asar- Masour- Tafsir –e- Qomi- A li- ebn- Ebrahim- Ali ebn-e- Abi Hatam- (Ali ebn –e- Hatam)- Abo –al-Jaroud.