ghaemiyeh.com
سرشناسه : تربتي كربلايي، حيدر، ۱۳۳۸ -
عنوان و نام پديدآور : پاك نهادين ديرين حضرت زهير بن القين/ حيدر تربتيكربلايي.
مشخصات نشر : قم : عطر عترت، ۱۳۹۰.
مشخصات ظاهري : 304ص.
وضعيت فهرست نويسي : فيپا
موضوع : شخصیت ها - اصحاب
شناسه افزوده : تربتي، محدثه، ۱۳۶۸ -
السَّلامُ عَلَيْكُمْ يا طاهِرينَ مِنَ الدَّنَسِ
پاك نهاد ديرين
حضرت زهير بن القين
بسم الله الرّحمان الرّحيم
الحمدلله ربّ العالمين و صلّي الله علي سيّدنا و نبيّنا محمّد و آله الطّاهرين
و لعنةالله علي أعدائهم أجمعين
يكي از تهمتهايي كه عليه جناب زهير بن القين سلام الله عليه، بر روي منبرها و گاه در ميان
نوشتهها، در شبكههاي ماهوارهاي و بعضاً از لسان علما بيان شده و ميشود «نسبت دادن عثماني بودن ايشان، پيش از ملاقات با امام حسين عليه السّلام» و نيز «اكراه ايشان در ملاقات با سيّدالشّهداء عليه السّلام» است. بسيار جاي تأسف است كه اين قبيل كوتاهيها، بلكه بيحرمتيها نسبت به ساحت قدسي ياران ائمّه اطهار عليهم السّلام، مطرح شده و ميشود.
ناگفته نماند كه اين مسأله در زمره اعتقادات قرار داشته و از فروع اصل امامت است و چنانچه ميدانيم در اصول دين، تقليد جايز نيست بلكه هركس موظّف است تحقيق نموده و براساس دليل، اعتقاد خويش را شكل دهد. بنابراين سخني كه مستدل نباشد، در اين موضع جايگاهي ندارد.
زهير بن القين الأنماري البجلي يكي از سرداران سپاه سيّدالشّهداء عليه السّلام است. ايشان از منطقه بجيله در جنوب يمن، از بنوأنمار و در شمار قحطانيها است و در كربلا، حدّاقل 55 سال داشته است.(1)
او در فتح منطقه بلنجر(2)حضور داشته و سلمان در جريان همين جنگ، با او ملاقات نموده و وي را به شركت در واقعه عاشورا بشارت ميدهد. همچنين در همان سال، شاهد ازدواج حضرات امّالبنين و اميرالمؤمنين صلوات الله عليهما بوده است.
جناب زهير، مردي عاقل و حاضر جواب بوده و فصاحت ويژهاي در بيانات او به چشم ميخورد. ايشان در ميان خاندان خويش، مردي شريف و شجاعي معروف بود لذا برخي از دشمنان وقتي به ميدان ميآمدند، او را براي مبارزه طلب ميكردند.(3)شجاعت او از آخرين جايگاهش هويداست:
آنجا كه تنها همراه با 10 تن از يارانش از خيام حرم امام عليه السّلام دفاع ميكند؛
آنجا كه از رويارويي با سپاهي كه 10 نفر 10 نفر كشته ميشدند ولي چون تعدادشان بسيار بود، هويدا نميشد، واهمهاي نداشت
آنجا كه در ميدان كارزار جان خويش را در برابر سرور خويش نهاد تا نماز بجا آورند
1) وقتي روايات و اخبار را در كنار يكديگر قرار دهيم، ثابت ميشود كه سن ايشان در سال 61 هجري، بين 55 تا 56 سال بوده و اين حدّاقل قول در اين باره است. البته قرائن ديگري ثابت ميكند كه سنّ ايشان بيش از اين بوده است.
2) شهري از بلاد روم، تركيه امروز است، اين جنگ پيش از سال 25 هجري رخ داده است.
3) بحارالأنوار: ج45 ص12.
آنجا كه به تنهايي لشكر دشمن را به خود مشغول نموده و از اردوي امام دور كرد و...
همچنين از شاخصههاي بسيار ارزشمند ايشان، التزام به تقيه است كه شاهد آن خواهد آمد انشاءالله.
منشأ اين تهمت كه تمام استناد آن به تاريخ است، به يك نقل بازميگردد: اولين و تنها كسي كه نسبت عثماني بودن به جناب زهير بن القين داد، شخصي به نام عزرة بن قيس البجلي لعنه الله است. بنابراين قول مذكور منحصر به فرد بوده و در ميان روات، مورّخين، محدّثين، رجاليها و حتي از ميان دشمنان، هيچ كسِ ديگري چنين سخني درباره ايشان نگفته و در هيچ كجاي تاريخ، قرينه و شاهدي بر عثماني بودن ايشان پيدا نميشود.
قديميترين كتابي كه اين خبر را نقل نموده، تاريخ طبري (ت310هـ) است و ساير كساني كه اين نقل را آورده اند، يا معاصر وي بودند (مانند ابناعثم كوفي، صاحب الفتوح، ت314هـ) و يا پس از او هستند و همه اقوال به قول ايشان بازمي گردد. بنابراين يك روايت بيشتر نيست؛
عصر روز تاسوعا، پس از اينكه نامه ابنزياد توسط شمر به دست عمر سعد لعنهم الله رسيد، سپاه دشمن به سوي اردوي اباعبدالله عليه السّلام حركت ميكند... امام حسين عليه السّلام، 20 سوار را به فرماندهي قمر بنيهاشم روانه ساختند تا قصد دشمن را جويا شوند، زهير بن القين و حبيب بن مظاهر نيز در شمار اين سواران هستند... ياران امام، ايستاده و افراد دشمن را مورد خطاب قرار ميدهند:...
زهير (خطاب به عزرة بن قيس) فرمود:
ياعزرة، انّ الله قد زكّاها و هداها، فاتّق الله يا عزرة فانّي لك من النّاصحين، انشدك الله يا عزرة أن تكون ممّن يعين الضّلّال على قتل النّفوس الزّكية!
اي عزره، همانا خداوند او را پاك كرده و هدايت نموده است، بنابراين از خدا بترس اي عزره كه من پنددهندهاي براي تو هستم. تو را به خدا سوگند ميدهم اي عزره (مبادا) از كساني باشي كه گمراهان را بر كشتن جانهاي پاك ياري ميدهند.
عزرة بن قيس گفت:
يا زهير! ما كنت عندنا من شيعة أهل هذا البيت، إنّما كنت عثمانيّا!
اي زهير، تو نزد ما از شيعيان اهلبيت پيامبر نبودي. به راستي تو عثماني بودي.
زهير در پاسخ فرمود:
أفلست تستدلّ بموقفي هذا أنّي منهم؟
آيا نميبيني اكنون با ايشان هستم، و اين امر به تو نميفهماند كه من در شمار ياران اهلبيت بوده و هستم؟...(1)و (2)
پاسخ جناب زهير، برترين دليل بر ردّ تهمت مذكور است زيرا اگر ايشان به واقع پيش از اين عثماني بود، بايد سخن عزره را تأييد نموده و از توبه و هدايتش به راه حق پرده برميداشت ولي جناب زهير در كمال فصاحت و بلاغت، نه تنها براي حرف او، هيچ ارزشي قائل نشد و نفرمود من عثماني نبوده و نيستم، بلكه با استفاده از زمان حال براي بيان گذشته، به شيواترين شكل اعلام ميكند من علوي بوده و هستم و در حال، چيزي را براي شما آشكار ميكنم كه در گذشته برايتان هويدا نبود. يعني ايمان و كشش و نظر من، به سوي اهلبيت هدايت عليهم السّلام بوده و هست و خواهد بود. البته كلام جناب زهير ادامه دارد و تمام فقرههاي آن، متضمّن اندرز و انذار است.
ضمن اينكه سكوت عزره، نشان از ردّ تهمتش بر اوست كه اگر سخن ديگري بود، به يقين دشمني به رذالت او، از بيان آن دريغ نميكرد.
اما حتي اگر صحت روايت را بپذيريم و مناقشهاي در سند آن نداشته باشيم، از اينجا نيز نميتوان عثماني بودن ايشان را استفاده كرد، زيرا عزره ميگويد: «تو، نزد ما شيعه نبودي، بلكه تو را عثماني ميشناختيم» و اين بيان، پرده از گمان شخصِ عزره برمي دارد و لا غير. جناب زهير نيز در پاسخ خود، براي وي روشن ميسازد كه من از ابتدا با اهلبيت بودم ولي از آنجا كه جناب زهير تقيه ميكرده، اطرافيانش او را به عنوان علوي نميشناسند، پس چنين برداشتي از رفتار ايشان طبيعي است و در ادامه بحث درباره اين موضوع به تفصيل دنبال ميشود.
ضمن اينكه بيان مذكور تهمتي است كه عزره به جناب زهير نسبت داد و مقصود او تخريب شخصيت جناب زهير و جايگاه او نسبت به لشكر سيّدالشّهداء عليه السّلام بود.
1) تاريخ طبري: ج4 ص315، ارشاد مفيد: ج2 ص89-90، بحارالأنوار: ج44 ص391. فراز مورد نظر در فتوح ابن أعثم: ج5 ص97 چنين است: انك لم تكن عندنا من شيعة اهل البيت انّما كنت عثمانيّا نعرفك.
2) بلاذري (ت279هـ) در انساب الأشراف ج3 ص167آورده است: قالوا: «و كان زهير بن القين البجلي بمكّة، و كان عثمانيّاً... يعني گفته اند: زهير بن القين البجلي در مكه بود و عثماني بود...» ناگفته نماند كه نقل بلاذري، از آنجا كه قولي مجهول است، به هيچ عنوان قابل اعتنا و استناد نيست.
عزرة بن قيس البجلي، او از خالد بن وليد لعنهما الله نقل روايت كرده و در جنگهاي شام، با وي همراه بوده است.(1)والي عمر بر «حلوان» بوده (2)و از كساني است كه براي امام حسين عليه السّلام نامه نوشتند(3)ولي بعد با عمر بن سعد لعنه الله همراه شد و فرماندار گروهي از سپاه او بود(4).
شبث بن ربعي، حجار بن ابجر، يزيد بن حارث، يزيد بن رويم، عزرة بن قيس، عمرو بن حجاج زبيدي و محمد بن عمرو تميمي، همگي يك نامه نوشتند و زير آن را امضا كرده، براي امام ارسال كردند. متن نامه بدين شرح است:
أمّا بعد، فقد اخضرّ الجناب، و أينعت الثّمار، [و طمّت الجمام]، فإذا شئت فاقدم علينا، فإنّما تقدم على جند لك مجنّد، و السّلام
همانا باغها سرسبز و ميوهها رسيده پس هرگاه خواهى بيا به سوى لشكر بسيار و مجهزى كه براى ياريت آماده است. و السّلام.(5)
ناگفته نماند افرادي نظير شبث بن ربعي و عمرو بن حجاج چندان پستي و پليدي را تمام نمودهاند كه نيازي به معرفي ندارند. دقت كنيم كه عزره، با چه كساني دست در دست است.
دقت در متن نامه براي تبيين شدّت دنياپرستي اينان كافيست و نيازي به اطاله كلام در اين موضع نيست. البته مرور نامههاي شيعيان راستين(6)نيز موجب ميشود هرچه بهتر به عمق دنائت اينان پي ببريم وقتي سخن آنان، دعوت از وليّ معصوم به منظور سعادت دين و دنيا و آخرت است و سخن اينان... .
بنابراين عزره بن قيس، دنياپرستي است كه با حكومت جور همراه و همدست بوده است. او در كربلا، سردار سپاه عمر بن سعد بود(7)بلكه از نخستين كساني بود كه با عمر بن سعد همراه شد(8)و نيز
1) طبقات كبري: ج6 ص212.
2) تاريخ دمشق: ج40 ص309 رقم4695.
3) تاريخ طبري: ج4 ص310، روضة الواعظين: ص181، ارشاد مفيد: ج2 ص84، إعلام الوري: ج1 ص451 و...
4) مستدركات علم رجال الحديث: ج5 ص234 رقم9375.
5) تاريخ طبري: ج4 ص262، ارشاد مفيد: ج2 ص38.
6) رجوع كنيد به تاريخ طبري: ج4 ص261.
7) تاريخ طبري: ج4 ص320، مثير الأحزان: ص39. الكامل في التّاريخ: ج4 ص60.
8) از آنجا كه عمر بن سعد در نخستين روز اقامتش در كربلا او را مأمور رويارويي با امام عليه السّلام قرار ميدهد معلوم است كه وي از ابتدا با عمر بن سعد لعنهما الله همراه بوده است.
در شب عاشورا، مأمور بود تا با گروهي از سپاهيان عمر بن سعد، خيمه گاه امام را در حلقه محاصره نگاه دارد.(1)در روز عاشورا نيز...(2)
با اين اوصاف، خودِ عزره است كه مصداق بارز «عثماني» است.
با توجه به آنچه درباره عزره خوانديم، به خوبي ميتوان دريافت كه بيان عزره، تهمتي كثيف و نيرنگي تباه است كه تنها از كسي چون او سر ميزند و بررسي چرايي آن، ميتواند هرچه بيشتر تهمت بودنش را آشكار سازد:
يكم) تقيه. از آنجا كه جناب زهير، به شدّت ملتزم به تقيه بود، طبيعي است فاميلها يا همراهان و آشنايان ايشان، شيعه بودن وي را درك نكرده بلكه او را از خودشان به شمار آورند.
امام حسين عليه السّلام روز 8 ذي الحجّه مكه را ترك كرده و 2 محرم الحرام به كربلا رسيدند، يعني فاصله ميان مكه تا كربلا را در 24 روز طي نمودند و روايات حكايت ميكند كه امام حسين عليه السّلام با سرعت حركت ميكردند؛
از طرفي بنابر تصريح تاريخ، جناب زهير در سال 60 هجري، همراه با پسرعمو و فاميلش در مكه بوده و حج بجا آورده است(3)اگر زهير ميخواست فرار كند، برايش بسيار راحت بود زيرا هرچقدر هم زود از مكه بيرون آمده باشد، روز 13 ذي الحجّه بوده، اين يعني 5 روز ديرتر و اين مقدار، زمان كمي نيست، زهير هم تنها نيست كارواني همراه او هستند. كسي كه صلحطلب است و ميخواهد از رويارويي با امام فرار كند، آهسته حركت ميكند. كسي كه از امام حسين فرار ميكند، با كدام عقلي جور است كه اين 5 روز مسافت را طي كند و سريع خود را به امام برساند سپس هر كجا امام را
1) البداية و النّهاية: ج8 ص192، تاريخ طبري: ج4 ص321.
2) رجوع كنيد به تاريخ طبري: ج4 ص332.
3) أنساب الأشراف: ج3 ص16-168، 225، الأخبار الطّوال:246، تاريخ طبري: ج5 ص392 و ص396-397، البداية و النّهاية: ج8 ص170، نفس المهموم: ص180-182 أعيان الشّيعة: ج1 ص594- 595، ارشاد مفيد: ج2 ص73-74، بحارالأنوار: ج44 ص371-372، اسرار الشّهادة: ص249، روضة الواعظين: ص153، مثير الأحزان: ص38-39، الكامل في التّاريخ: ج3 ص277-278، اللّهوف: ص71-73، معالي السّبطين: ج1 ص381.
ميبيند، خيمهاش را دور كند؟ اگر اكراه داشت با امام حسين عليه السّلام برخورد كند، چرا هر جا امام منزل ميكردند، او هم منزل ميكرد؟
وقتي زهير همراه با كاروان خودش، حج بجا آورد، 5 روز ديرتر از مكه بيرون آمد و نه اينكه از امام فرار كرده باشد، نه، بلكه چنانچه در تاريخ مسطور است با سرعت خود را به امام رسانده(1)، و خودش و پسرعمويش، همراه با امام حسين در كربلا شهيد ميشوند.(2)
بنابراين جناب زهير در سال 60 هجري، حج بجا آورده و به سرعت خود را به امام نزديك كرد، اما تقيه موجب شد تا كمي دورتر خيمه زده و منتظر امر امام باشد. زيرا همراهان ايشان عثماني بودند. چنانچه در تاريخ به نقل از يكي از همراهان ايشان آمده است:
كنّا مع زهير بن القين البجلّي حين أقبلنا من مكّة نساير الحسين، فلم يكن شيء أبغض إلينا من أن نسايره في منزل، فإذا سار الحسين تخلّف زهير بن القين، و إذا نزل الحسين، تقدّم زهير، حتّى نزلنا يومئذ في منزل لم نجد بدّا من أن ننازله فيه، فنزل الحسين في جانب، و نزلنا في جانب، فبينا نحن جلوس نتغدّى من طعام لنا، إذ أقبل رسول الحسين حتّى سلّم، ثمّ دخل فقال: يا زهير بن القين، إنّ أبا عبد اللّه الحسين بن عليّ بعثني إليك لتأتيه. قال: فطرح كلّ إنسان ما في يده حتّى كأنّنا على رؤوسنا الطّير [كراهة أن يذهب زهير إلى الحسين عليه السّلام] (3). (4)
همراه با زهير بن القين بجلى بوديم كه از مكّه درآمديم و با حسين به يك راه بوديم؛ امّا خوش نداشتيم كه با وى به يك منزلگاه باشيم. وقتى حسين روان بود، زهير بن قين به جاى مىماند و چون حسين منزل ميكرد، زهير پيش مىرفت، تا به منزلگاهى رسيديم كه به
1) - أنساب الأشراف: ج3 ص16-168، 225: فانصرف من مكّة متعجّلاً. معجم ما استعجم ، بكري آندلسي (ت487هـ): ج1 ص276 در ماده بلنجر پس از نقل قضيه بلنجر: فلما سمع زهير بخروج الحسين بن علي عليهماالسّلام تلقّاه، فكان في جملته و قتل معه بكربلاء.
2) ر.ك: إبصار العين: ص169 أنصار الحسين عليه السّلام، محمّدمهدي شمس الدّين: ص118 رقم10. معجم رجال الحديث: ج9 ص193 رقم5343. مستدركات علم رجال الحديث: ج4 ص105 رقم6418. أعيان الشّيعي: ج7 ص288 رقم972. كربلاء الثّورة و المأساة، احمد حسين يعقوب: ص323.
3) در اعيان الشّيعة و لواعج الأشجان.
4) تاريخ طبري: ج5 ص396-397، نفس المهموم: ص180-182، أعيان الشّيعة: ج1 ص594-595، لواعج الأشجان: ص81-83.
ناچار مىبايد با وى به يكجا باشيم و حسين به سويى فرود آمد، ما نيز به سويى فرود آمديم. نشسته بوديم و از غذايى كه داشتيم، مىخورديم كه فرستاده حسين آمده و سلام گفت و وارد شد و گفت: «اى زهير بن القين، همانا اباعبدالله، حسين بن على، مرا به سوي تو فرستاده تا نزد ايشان بيايي». (راوي) گويد: هركس هرچه به دست داشت، رها كرد. گويى پرنده بر سرمان نشسته بود (كنايه از ترس و حيرت) [(و اين به جهت) ناخوش داشتن رفتن زهير به سوي حسين عليه السّلام بود].
و در اعيان الشّيعة اضافه بر آن، نقل ميكند كه راوي گفت:
فطرح كلّ إنسان ما في يده حتّى كأنّ على رؤوسنا الطّير كراهة أن يذهب زهير إلى الحسين فإنّهم كانوا عثمانيّة يبغضون الحسين وأباه.
هريك، آنچه در دست داشت رها كرد، گويي روي سرهايمان پرنده بود (كنايه از ترس و حيرت) و آن به جهت ناخوش داشتن ديدار زهير با امام حسين بود، زيرا آنان عثماني بودند و از حسين و پدرش كينه داشتند.
بنابراين همراهان زهير عثماني بودند و از طرف ديگر، ميدانستند كه او عثماني نيست و كينهاي از امام در قلب خويش ندارد و به همين جهت رفتن زهير برايشان ناخوشايند بود. و چنانچه ميبينيم امام عليه السّلام نيز بالخصوص در پي شخصِ زهير فرستاده و تنها او را احضار نمودند و اين نشاني ديگر از توجه ويژه امام و برگزيده شدن جناب زهير است.
بنابراين جناب زهير از ابتدا حسيني بود اما از همراهانش حتي از فاميل خود تقيّه ميكرد، زماني كه امام حسين عليه السّلام او را احضار فرمودند، تقيه نيز تمام ميشود و آشكارا به اردوي امام ميپيوندد. بنابراين به لحاظ اينكه جناب زهير تقيه ميفرمود، عزره ميتوانست به راحتي ايشان را متهم به عثماني بودن نمايد چنانچه حضرت ابوطالب عليه السّلام شديدالتقيه بودند و بسياري نعوذ بالله ايشان را به شرك و بتپرستي متهم كردند.
دوم) اين تهمت به قصد تخريب شخصيت جناب زهير، براي پايين آوردن بلكه از بين بردن مكان رفيع و درجه عظيم ايشان، بيان شده است. عزره ميخواست با اين تهمت در ميان اصحاب امام حسين عليه السّلام پريشاني ايجاد كند و ياران و به خصوص استوانههاي لشكر سيّدالشّهداء را در چشم بقيه بشكند و انسانهاي منافق و گمراه جلوه دهد. همانطور كه ابنزياد به مسلم بن عقيل
تهمت زد تا مقام و منزلت رفيع او را انكار نموده و او را از چشم ديگران بياندازد.
اصلاً برنامه دستگاه باطل و به خصوص امويان، بر پايه تخريب جبهه حق بود. سبك و مسلك بنياميه تخريب اهلبيت و ياران اهلبيت بود و اين امري بديع و نادر نيست، معاويه لعنه الله چنان كرد كه وقتي اميرالمؤمنين در مسجد، در حال نماز مورد ضربه شمشير ابنملجم لعين قرار گرفت و خبر به مردم شهرهاي شام رسيد، ميگفتند: مگر علي نماز ميخواند؟ به مسجد ميرفت؟
عزره با بيان اين حرف، درصدد تخريب ساحت مقدس زهير است. اگر بخواهيم اين حرف را كه تهمت يكي از امويان است درباره زهير بپذيريم، بايد تهمت ابنزياد را نسبت به ساحت پاك مسلم بن عقيل سلام الله عليه بپذيريم، ابنزياد ملعون چندين بار به حضرت مسلم جسارت كرد و تهمت فاسق بودن و شراب خوار بودن بر ايشان بار كرد (1)، آيا بايد اين نسبت را بپذيريم؟...
از سوي ديگر، عزره لعنه الله از فرماندهان جيش اموي است و اخلاق آنان چنين بود كه طرف مقابل خود را سب كنند، اما نميتوانست بگويد تو فاسقي تو شرابخواري، چرا؟ چون زهير در باتقوا بودن مؤمن بودن محدّث بودن قاري بودن شجاع بودن شهره و معروف بود. لذا عذره هيچ سبّ ديگري پيدا نكرد مگر اينكه بگويد تو كه عثماني بودي، از آنها نبودي، چي شد اين جور شدي؟
جناب مسلم بن عقيل، كوفه نبود بلكه در مدينه بود. ابنزياد ملعون، در كوفه ايشان را متهم كرد. اطرافيان ابنزياد، مسلم بن عقيل را نميشناختند و ابنزياد ميتوانست به راحتي آنان را فريب دهد چون آنها نميدانستند ايشان در مدينه چه ميكرده، اما در كربلا، كوفيان به جنگ امام حسين آمدند و همه زهير را ميشناختند و ميدانستند كه او اهل فساد نيست، بنابراين عزره نميتوانست هر تهمتي به ايشان بزند و تنها سب و توهيني كه به نظر او رسيد، اين بود كه زهير را عثماني معرفي كند. اين تنها راه براي او به منظور تهمت زدن به زهير بود.
بنابراين حتي اگر فرض كنيم روايت درست باشد، باز هم اين تنها يك تهمت است كه از جانب دشمنان به يكي از سرداران لشكر سيّدالشّهداء عليه السّلام وارد شده و بدون درايت در لسان و صدور جاي گرفته است و به هيچ عنوان مدركي دالّ بر عثماني بودن جناب زهير نيست.
1) الفتوح: ج5 ص56، مثيرالأحزان: ص25، تاريخ طبري ج5 ص375-378. ارشاد مفيد: ج2 ص64، روضة الواعظين: ص151-152 و... .
عبارت «عثماني» به گروهي اطلاق ميشود كه به مظلوميت عثمان باور دارند و معتقدند كه او، مظلوم به شهادت رسيده است!!! و از آن سو نسبت به اميرالمؤمنين عليه السّلام پر از كينه و دشمني هستند(1)زيرا معتقدند امام عليه السّلام، در كشته شدن عثمان دست داشته و از او و نيز فرزندانش، خونخواهي عثمان ميشود.
آنان بنياميه را بر بنيهاشم مقدم داشتند تا جايي كه ميگفتند: شام از مدينه بهتر است.(2)
تعبير عثماني براي كساني به كار رفته است كه حدّاقل بنياميه را درباره ادعاي مظلوميت عثمان، تأييد كرده و بر همين اساس با اميرالمؤمنين علي عليه السّلام دشمن بودند. ناگفته نماند كه افرادي براساس همين عقيده، تا برپايي جنگهاي جمل و صفين، پيش رفتند كه در اين صورت، تعبير عثماني به طور كامل بر آنان اطلاق ميشود.
شاخصههاي عثمانيان: دنيادوستي، پولپرستي، فاقد بودن وجهه اجتماعي، اقدام به جرم و جنايت، پيروي از سلطان ظالم، غرق شدن در شهوات و لذات و رذائل، از ويژگيهاي بارز آنان است.
اكنون كه معناي واژه عثماني را دانستيم، به خوبي درك ميكنيم كه نسبت عثماني، زشتترين تهمت و ناسزايي بود كه ميتوانست زهير را در تمام جهات، در مظانّ اتهام قرار دهد و اول از همه، ايمان او را انكار كند و عزره لعنه الله نيز كه يكي از فرماندهان لشكر دشمن است، به خوبي از معناي اين نسبت و تأثير آن آگاه بود و به همين منظور آن را بيان كرد اما اين كار او، بيپاسخ نماند:
امام حسين عليه السّلام براي خنثي نمودن اين خدعه دشمن، چند مأموريت خاص به جناب زهير داد تا خلاف اين تهمت بر همگان ثابت شود:
اول: ايشان را فرمانده و پرچمدار ميمنه (سمت راست) سپاه خود قرار دادند و روايات بر اين امر تصريح دارد (3)و 20 تن از سواران دلير سپاه امام حسين عليه السّلام، تحت فرمان زهير هستند. پيامبرخدا و اميرالمؤمنين، كساني را در ميمنه لشكر خود قرار ميدادند كه شجاعترينها باشند. روشن است كه فرماندهان سپاه از دليران ماهر در فنون جنگ انتخاب ميشوند و كسي مسؤليت
پرچمداري سپاه را عهده دار ميشود كه كمترين احتمال لغزش و اشتباه از او برود. فرمانده و پرچمدار، اركان سپاه هستند و در لشكر سيّدالشّهداء عليه السّلام، با توجه به كميت و كيفيت لشكر دشمن، چنين فردي بايد ايماني راستين و راسخ داشته باشد تا بتواند چنين امر خطيري را به انجام برساند.
دوم: حبيب بن مظاهر و زهير بن القين، فرمانداران ميسره و ميمنة لشكر سيّدالشّهداء هستند، بنابراين حفظ حرم رسول الله صلّي الله عليه و آله و سلّم نيز بر عهده ايشان است، گذشته از اينكه اين امتياز و شرافت و مأموريت به طور خاص براي جناب زهير در تاريخ دكر شده است.(1)اگر جناب زهير عثماني بوده و اكنون برگشته، قطعاً چنين جايگاهي به اين سرعت نصيب او نميشود.
سوم: ايشان تنها كسي است كه پيوسته ملازم امام بوده است. در روايات آمده كه زهير در مواقف مختلف در مقابل امام حسين عليه السّلام قرار داشت و همه جا خود را سپر جان امام قرار ميداد چه در نماز چه قبل و بعد آن و در چندين موقف حساس، خود را در معرض دشمن قرار داده و بسياري از دشمن را كشته و شرّ آنان را دفع كرده است:
هنگامي كه از پيشروي كاروان امام عليه السّلام جلوگيري ميشود، زهير در نزديكي امام عليه السّلام است و با امام سخن ميگويد:
إِنّي وَ اللَّهِ ما أَراهُ يَكُونُ بَعْدَ هٰذَا الَّذي تَرَوْنَ إِلّا أَشَدَّ مِمّا تَرَوْنَ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ إِنَّ قِتالَ هٰؤُلاءِ السّاعَةَ أَهْوَنُ عَلَيْنا مِنْ قِتالِ مَنْ يَأْتينا بَعْدَهُمْ فَلَعَمْري لَيَأْتينا بَعْدَهُمْ ما لا قِبَلَ لَنا بِهِ.
به خدا اى فرزند پيامبرخدا من مىبينم كه كار پس از اينكه اكنون مىبينيد سختتر باشد، همانا اكنون جنگيدن با اين گروه براي ما آسانتر است از جنگيدن با كسانى كه پس از اين نزد ما خواهند آمد. به جان خودم سوگند پس از اين لشكرى به سوى ما آيد كه ما برابرى آنان نتوانيم.(2)
وقتي پيك از جانب عمر سعد لعنه الله ميآيد، زهير، جلو ايستاده و او را ملزم به زمين نهادن اسحلهاش ميكند و چون وي چنان نميكند، از ديدار او با امام جلوگيري مينمايد.(3)بنابراين زهير
1) تاريخ طبري: ج3 ص326 إبصار العين: ص182. ارشاد مفيد: ج2 ص104-105. بحارالأنوار: ج45 ص20-21.
2) تاريخ طبري: ج3 ص310. ارشاد مفيد ج2 ص84. روضة الواعظين: ص180، إبصار العين: 178. بحارالأنوار: ج33 ص280. ر.ك: الفتوح ج5 ص80-81.
3) معالي السّبطين: ج1 ص309، الإمام الحسين عليه السّلام و اصحابه: ج1 ص124. در ساير مصادر مانند تاريخ طبري و مقتل الحسين خوارزمي و غير آن آمده است كسي كه از ورود دشمن جلوگيري نمود، ابوثمامة صيداوي است.
همواره در فاصلهاي بسيار كم نسبت به امام قرار دارد و به خصوص، مسئول حفظ جان امام عليه السّلام است. گذشته از اينكه كسب چنين مرتبهاي از قرب نشان از گذشتهاي سراسر قرب و معرفت دارد، نشان ميدهد كه اگر ايشان قبلاً عثماني بود، تا اين حد مورد اطمينان واقع نميشد.
همچنين زهير بن القين به همراه سعيد بن عبدالله حنفي، ظهر عاشورا جان خويش را سپر امام قرار دادند تا امام نماز خوف به جا آورد و اين امتيازي است كه تنها نصيب اين دو يار وفادار و راستين سيّدالشّهداء عليه السّلام شده است.(1)
چهارم: در روايتي ديگر، امام حسين عليه السّلام در شب عاشورا، درباره آنچه فردا رخ ميدهد، سخن ميگويند:
وَ يَسْأَلُني زُهَيْرُ بْنُ الْقَيْنِ وَ حَبيبُ بْنُ مُظاهِرٍ عَنْ عَلِيٍّ فَيَقُولانِ يا سَيِّدَنا، عَلِيٌّ إِلىٰ ما يَكُونُ مِنْ حالِهِ فَأَقُولُ مُسْتَعْبِراً لَمْ يَكُنِ اللَّهُ لِيَقْطَعَ نَسْلي مِنَ الدُّنْيا وَ كَيْفَ يَصِلُونَ إِلَيْهِ وَ هُوَ أَبُو ثَمانِيَةِ أَئِمَّةٍ
و زهير بن القين و حبيب بن مظاهر (در روز عاشورا) از من درباره علي (يعني امام سجّاد) پرسيده، ميگويند: اي سرور ما، «علي»، عاقبت ايشان چيست؟ گريان ميگويم: چنين نيست كه خداوند نسل مرا از دنيا ببُرد و چگونه به (كشتن) او دست مييابند در حالي كه پدر 8 تن از امامان است؟(2)
گذشته از اينكه بيان مذكور، نشانگر عمق معرفت زهير و حبيب سلام الله عليهما بوده است، نشان ميدهد كه ايشان، مأمور به حفظ جان امام زينالعابدين عليه السّلام نيز هستند زيرا در حملهاي كه در روز عاشورا به پشت خيمهها شد، ميخواستند همه ذريه رسولالله، من جمله امام سجاد را بكشند و امام حسين عليه السّلام بدينوسيله به ايشان ميفهماند كه امام زينالعابدين، بايد زنده بماند. حال، كسي كه قبلاً عثماني بوده، اين قدر مورد وثوق است كه مأمور حفظ جان امام بعدي هم باشد؟
حضرت زهير از كساني است كه در كربلا و در روز عاشورا خطبه خوانده و لشكر دشمن را نصيحت كرد و اين يكي از مقاماتي كه تنها مؤمن ميتواند كسب كند: مقام وعظ و نصيحت و انذار دشمن. همه ياران امام عليهم السّلام چنين نكردند، بلكه تعدادي معدود هستند كه از اين مقام ويژه
برخوردارند و البته كه رخداد اين امر در حضور و ركاب معصوم عليه السّلام، به معناي امضاي آن از جانب امام بوده است.
بنابر آنچه در تاريخ مسطور است، جناب زهير سلاح بر خود حمل نمود و براي موعظه راهي شد، بنابراين كار او، خارج از اراده و اذن امام عليه السّلام صورت نگرفته و مورد تأييد امام عليه السّلام است، هرچند كه بيان امام عليه السّلام درباره او و كاري كه انجام داد، امري فراتر از تأييد است:
وقتي در روز عاشورا، زهير، سپاه دشمن را مخاطب قرار داده و نصيحت كرد، نصيحتي كه هر يك از فرازهاي آن، نشان از عمق ايمان و معرفتش نسبت به ساحت معصومين عليهم السّلام است، زهير در كمال فصاحت و بلاغت سخن گفت و از واژههاي برگزيده براي انتقال مقصود خويش بهره برد. امام حسين عليه السّلام نير زهير را به مؤمن آل فرعون تشبيه نموده، فرمودند:
أَقْبِلْ، فَلَعَمْري لَئِنْ كانَ مُؤْمِنُ آلِ فِرْعَوْنَ نَصَحَ لِقَوْمِهِ وَ أَبْلَغَ فِي الدُّعاءِ، لَقَدْ نَصَحْتَ لِهٰؤُلاءِ وَ أَبْلَغْتَ لَوْ نَفَعَ النُّصْحُ وَ الْإِبْلاغُ
بيا (رو به ما كن)، كه به جانم سوگند اگر مؤمن آل فرعون، خاندان خويش را نصيحت كرده و دعوت به سوي حق را تمام نمود، به راستي تو نيز اينان را اندرز دادي و پيام الهي را رساندي اگر اندرز و پيام رساني، سود رساند.(1)
امام عليه السّلام بدين وسيله، سبك موعظه و بلاغت وي را تأييد فرموده و بر قوّت عقل ايشان مهر صحّت نهاد تا جايي كه براي امضاي نصيحت و ابلاغ او، به جان خويش سوگند ياد مينمايد و اين كلام، حائز رتبهاي بسيار والاست ضمن اينكه خطاب امام، از اهتمام تمام او براي نصيحت نمودن به قصد هدايت گمراهان، پرده برميدارد.
امام حسين عليه السّلام، همچنين پس از شهادت زهير، بالاي سر او ايستاده و قاتلان او را به قاتلان مؤمن آل فرعون تشبيه نمودند:
لا يُبْعِدَنَّكَ اللهُ يا زُهَيْرُ وَ لَعَنَ قاتِلَكَ لَعْنَ الَّذينَ مُسِخُوا قِرَدَةً وَ خَنازيرَ.(2)
بيان امام عليه السّلام در كمال دقت و ظرافت است بنابراين وقتي امام عليه السّلام زهير را به مؤمن
آل فرعون تشبيه ميفرمايد، سزاوار است كه اين تشبيه از جهات مختلف مورد بررسي قرار گيرد.
در قرآن و روايات ويژگيهاي بسياري براي مؤمن آل فرعون بيان شده كه با توجه به تشبيه مذكور، همين ويژگيها بر زهير بن القين نيز بار ميشود. قرآن كريم درباره مؤمن آل فرعون ميفرمايد:
وَ قالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَكْتُمُ إيمانَهُ أَ تَقْتُلُونَ رَجُلاً أَنْ يَقُولَ رَبِّيَ اللَّهُ وَ قَدْ جاءَكُمْ بِالْبَيِّناتِ مِنْ رَبِّكُمْ...(1)
و مردي مؤمن از ميان فرعونيان كه ايمان خويش را پوشيده ميداشت، گفت: آيا مردي را به اين خاطر كه ميگويد: پروردگار من الله است، ميكُشيد در حالي كه با نشانه از جانب پروردگارتان به سويتان آمده است... تا آخر آيه.
چنانچه ميدانيم در بيان اهلبيت عليهم السّلام عبارت «مؤمن» بر شيعه فرمانبردار اطلاق ميشود(2)و هرگز در معناي عثماني به كار نرفته است. بلكه مؤمن آل فرعون، بلافاصله پس از ايمان، به تقيه توصيف و ستوده ميشود، شاخصه ممتاز مؤمن آل فرعون، عمل وي به تقيه است و امام عليه السّلام به وسيله اين تشبيه، به ايمان زهير شهادت داده و مهر صحّت بر آن نهادند و نقشه دشمن را براي تخريب سابقه زهير نقش بر آب فرمود زيرا تشبيه مذكور شاهد بر التزام جناب زهير به تقيه و نيز علوي بودن وي از ابتداست.
احاديث بسياري در باب ضرورت تقيه و فضيلت كتمان دين از ائمّه اطهار عليهم صلوات الله آمده است. رسول الله صلّي الله عليه و آله و سلّم فرمودند:
طُوبيٰ لِعَبْدٍ نُوَمَةٍ عَرَفَهُ اللَّهُ وَ لَمْ يَعْرِفْهُ النَّاسُ، أُولٰئِكَ مَصابيحُ الْهُدىٰ، وَ يَنابيعُ الْعِلْمِ، يَنْجَلي عَنْهُمْ كُلُّ فِتْنَةٍ مُظْلِمَةٍ، لَيْسُوا بِالْمَذاييعِ الْبُذُرِ، وَ لا بِالْجُفاةِ الْمُرائينَ.
خوشا به حال بندهاي كه گمنام باشد، خدا او را (به عنوان بنده مطيع خود) بشناسد ولي مردم (عبوديت) او را نشناسند. آنان چراغهاى هدايت و سرچشمههاى دانش هستند، به واسطه آنها هر فتنه تيره و تارى برطرف گردد، رازها را فاش نميكنند و ناسپاس و رياكار نيستند.(3)
اميرالمؤمنين عليه السّلام فرمودند:
طُوبىٰ لِكُلِّ عَبْدٍ نُوَمَةٍ لا يُؤْبَهُ لَهُ، يَعْرِفُ النّاسَ وَ لا يَعْرِفُهُ النّاسُ، يَعْرِفُهُ اللَّهُ مِنْهُ بِرِضْوانٍ، أُولٰئِكَ مَصابيحُ الْهُدىٰ، يَنْجَلي عَنْهُمْ كُلُّ فِتْنَةٍ مُظْلِمَةٍ، وَ يُفْتَحُ لَهُمْ بابُ كُلِّ رَحْمَةٍ، لَيْسُوا بِالْبُذُرِ الْمَذاييعِ، وَ لَا الْجُفاةِ الْمُراءينَ
خوشا به حال بنده گمنامى كه به او اعتنا نشود، مردم را بشناسد ولى مردم او را نشناسند، خداوند او را به رضايتمندي وي ميشناسد. آنان چراغهاى هدايت هستند كه هر فتنه تاريك و سختى به بركت آنها از ميان ميرود و درب همه رحمتها برايشان گشوده گردد، نه پخشكننده و افشاكننده راز هستند و نه خشن (و جفاكار) رياكار.(1)
در احاديثي بسيار، لزوم كتمان دين و مقام والاي كساني كه عامل به تقيه هستند نيز بيان شده است. امام صادق عليه السّلام خطاب به سليمان بن خالد فرمودند:
يا سُلَيْمانُ إِنَّكُمْ عَلىٰ، دينٍ مَنْ كَتَمَهُ أَعَزَّهُ اللهُ وَ مَنْ أَذاعَهُ أَذَلَّهُ اللهُ.
اى سليمان شما دينى داريد كه هركس آن را (از مخالفين و دشمنان) بپوشد، خدا عزيزش كند و هركس آن را فاش سازد، خداوند او را خوار نمايد.(2)
همچنين فرمودند:
نَفَسُ الْمَهْمُومِ لَنَا الْمُغْتَمِّ لِظُلْمِنا تَسْبيحٌ، وَ هَمُّهُ لِأَمْرِنا عِبادَةٌ، وَ كِتْمانُهُ لِسِرِّنا جِهادٌ في سَبيلِ اللَّهِ
نفس كشيدن كسى كه براى ما اندوهگين است و براى ستمى كه به ما شده غمگين است، تسبيح ميباشد، و همت گماشتن او براى زنده نمودن امر ما عبادت است و پنهان داشتن راز ما براي او جهاد در راه خداست.(3)
امام باقر عليه السّلام فرمودند:
خالِطُوهُمْ بِالْبَرّانِيَّةِ وَ خالِفُوهُمْ بِالْجَوّانِيَّةِ إِذا كانَتِ الْإِمْرَةُ صِبْيانِيَّةً.
هرگاه فرمانروايى كودكانه باشد (يعني بر مدار هوى و هوس باشد) در ظاهر با مردم آميزش كنيد و در باطن مخالف آنها باشيد.(4)
ابوعمر اعجمي گويد: امام صادق عليه السّلام به من فرمودند:
يا با عُمَرَ تِسْعَةُ أَعْشارِ الدّينِ فِي التَّقِيَّةِ، وَ لا دينَ لِمَنْ لا تَقِيَّةَ لَهُ، وَ التَّقِيَّةُ في كُلِّ شَيْءٍ إِلّا في شُرْبِ
النَّبيذِ وَ الْمَسْحِ عَلَى الْخُفَّيْنِ.
اى اباعمر، نه دهم دين در تقيه است و هر كه تقيه ندارد دين ندارد، و تقيه در هر چيز هست جز در نوشيدن آب جو و مسح بر روى كفش.(1)
وقتي اين احاديث و موارد بسيار ديگري كه بر وجوب تقيه تأكيد دارد، مورد بررسي قرار گيرد، عظمت جايگاه جناب زهير آشكار ميشود زيرا واضح است كه شرايط آن روزگار براي يك شيعه، چيزي جز تقيه را اقتضا نميكرد و اين مهم، به راحتي قابل فهم است وقتي بنياميّه و عمّال آنان، حاكمان وقت باشند و شيعيان را براساس دروغ و تهمت و گاه، براساس گمان بكشند. با اين اوصاف، طبيعي است كه زهير نزد دشمن، براساس تقيه عمل نمايد و عثماني شناخته شده باشد.
مؤمن آل فرعون با بيان خويش از معصوم دفاع ميكند و اعتقاد دارد كه معصوم از جانب خداوند، بيّنه اقامه ميكند، جناب زهير نيز در خطبهاي كه روز عاشورا ايراد فرمود، دفاعي تمام و كمال را ارائه نموده و جايگاه امام عليه السّلام و نيز وظيفه سايرين نسبت به ايشان را تبيين نمود و حتي در مقام انذار، دشمنان را از مخالفت و جنگ برحذر داشت.
حضرت زهير به شجاعت مشهور بود ولي به جهت شدّت تقيّه، عقيده وي، ناشناخته بود در حالي كه مردي عالِم بوده است و اين نمايانگر شدت التزام ايشان به امر اهلبيت اطهار عليهم السّلام است و به همين دليل، ايشان همچون مؤمن آل فرعون، به جهت كتمان علم خويش، ستوده شده است، ايشان صبر نموده و منتظر امر امام بود و بدين جهت نيز از جانب خداوند، مأجور است.
از سوي ديگر امام صادق عليه السلام درباره اين آيه «أُولٰئِكَ يُؤْتَوْنَ أَجْرَهُمْ مَرَّتَيْنِ بِما صَبَرُوا ـ آنان به خاطر صبري كه پيشه نمودند، پاداش خويش را دو بار دريافت ميكنند» فرمود:
بِما صَبَرُوا عَلَى التَّقِيَّةِ
صبرى كه بر تقيه كردند.
و درباره تفسير «وَ يَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ السَّيِّئَةَ ـ و با حسنه گناه را دفع كردند» فرمودند:
الْحَسَنَةُ التَّقِيَّةُ وَ الْإِذاعَةُ السَّيِّئَةُ
«حسنه» تقيه است و «گناه» فاش كردن است (يعني به وسيله تقيه و راز نگهداشتن، دين خود
1) محاسن: ج1 ص259 ب31 باب التقية... ح309. كافي: ج2 ص217 باب التّقيّة... ح2.
را حفظ كردند).(1)
و از آنجا كه جناب زهير، بسيار ملتزم به تقيه بودند، امام به وسيله اين تشبيه، او را در شمار تقيهكنندگان قرار داده و اجر او را 2 برابر اعلام ميفرمايند.
مؤمن آل فرعون يكي از پيشيگيرندگان از ميان تمام امّتها است، امام عليه السّلام بدين وسيله، ايشان را به يكي از پيشيگيرندگان از امّتها نيز تشبيه نمودند.
از پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم روايت است كه فرمودند:
إِنَّ سُبّاقَ الْأُمَمِ ثَلاثَةٌ لَمْ يَكْفُرُوا طَرْفَةَ عَيْنٍ: عَلِيُّ بْنُ أَبي طالِبٍ وَ صاحِبُ ياسينَ وَ مُؤْمِنُ آلِ فِرْعَوْنَ فَهُمُ الصِّدّيقُونَ وَ عَلِيٌّ أَفْضَلُهُمْ
به راستي پيشيگيرندگان امّتها، 3 نفر هستند كه به اندازه چشم بر هم زدني كافر نبودند. عليّ بن ابيطالب و صاحب ياسين و مؤمن آل فرعون. آنان صدّيقون هستند و علي برترين ايشان است.(2)
و اين تشبيه نشان ميدهد كه زهير از ابتدا علوي و حسيني بوده و نه تنها اكراهي براي ملاقات با امام حسين عليه السّلام نداشت، بلكه از پيشتازان به سوي نصرت امام عليه السّلام است و حتي به اندازه چشم بر هم زدني، كافر نبوده است چنانچه شاهد آن از تاريخ نيز ذكر شد.
امام باقر عليه السّلام فرمودند:
السّابِقُونَ أَرْبَعَةٌ: ابْنُ آدَمَ الْمَقْتُولُ وَ السّابِقُ في أُمَّةِ مُوسىٰ وَ هُوَ مُؤْمِنُ آلِ فِرْعَوْنَ وَ السّابِقُ في أُمَّةِ عيسىٰ وَ هُوَ حَبيبٌ النَّجّارُ وَ السّابِقُ في أُمَّةِ مُحَمَّدٍ صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ وَ هُوَ عَلِيُّ بْنُ أَبي طالِبٍ عَلَيْهِمَاالسَّلامُ.
پيشيگيرندگان، 4 نفر هستند، فرزند آدم كه كشته شد، و پيشيگيرنده در ميان امت موسي كه مؤمن آل فرعون است و پيشيگيرنده در ميان امت عيسي كه حبيب نجّار است و پيشيگيرنده در ميان امّت حضرت محمّد صلّي الله عليه و آله و سلّم كه عليّ بن ابيطالب عليهماالسّلام است.(3)
در احاديث آمده است كه مؤمن آل فرعون، پسردايي فرعون بود:
وَ أَمَّا الْحادِيَ عَشَرَ فَقَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ في سُورَةِ الْمُؤْمِنِ حِكايَةً عَنْ قَوْلِ رَجُلٍ مُؤْمِنٍ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ:«وَ قالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَكْتُمُ إِيمانَهُ أَ تَقْتُلُونَ رَجُلًا أَنْ يَقُولَ رَبِّيَ اللَّهُ وَ قَدْ جاءَكُمْ بِالْبَيِّناتِ مِنْ رَبِّكُمْ...» فَكانَ ابْنَ خالِ فِرْعَوْنَ فَنَسَبَهُ إِلىٰ فِرْعَوْنَ بِنَسَبِهِ وَ لَمْ يُضِفْهُ إِلَيْهِ بِدينِه.(1)
قرآن كريم نسبت او را با فرعون رد نميكند لكن او را مؤمن مينامد و ايمان او را تأييد ميكند. او ايماني قوي داشته و متزلزل نبوده است. درباره جناب زهير بن القين نيز چنين است، فاميل او عثماني بودند لكن امام حسين عليه السّلام با تشبيه او به مؤمن آل فرعون، با وجود اينكه افراد فاميل و همراهان ايشان عثماني بودند، ايمان او را تأييد و به اين لحاظ از همراهي با فاميلش مبرّا نمودند.
بنابر بيان قرآن كريم، مؤمن آل فرعون گفت:
وَ أُفَوِّضُ أَمْري إِلَى اللهِ إِنَّ اللهَ بَصيرٌ بِالْعِبادِ
امر خويش را به خداوند واگذار نمودم، به راستي خداوند نسبت به بندگان بيناست(2)
مقام تفويض امر به خداوند تبارك و تعالي نشان از ثبات و استحكام ايمان و بلكه يقين در قلب است و امام عليه السّلام، با تشبيه زهير به مؤمن آل فرعون، او را به ايمان و يقين تأييد شده، ستودند و بسيار بجا است كه ياد شود كسي كه حائز رتبه يقين اينچنيني باشد، هرگز از قضاي الهي فرار نميكند و در پي گريز از ملاقات با سيّدالشّهداء عليه السّلام نيست.
مؤمن آل فرعون، در دين خويش مفتون نشده و مورد آزمايش قرار نگرفت، امام صادق عليه السّلام در ضمن حديثي اين آيه را تلاوت فرمودند: «فَوَقاهُ اللهُ سَيِّئاتِ ما مَكَرُوا ـ خداوند او (يعني مؤمن آلفرعون) را از بديهاي آنچه نيرنگ زدند، نگاه داشت». سپس فرمود:
أَمَا وَ اللهِ لَقَدْ تَسَلَّطُوا عَلَيْهِ وَ قَتَلُوهُ فَأَمّا ما وَقاهُ اللهُ فَوَقاهُ اللهُ أَنْ يَعْتُوَ في دينِهِ
به خدا سوگند بر او چيره شدند و او را كشتند، آنچه خداوند وي را از آن نگاه داشت اين بود كه دينش را از او بگيرند.(3)
امام صادق عليه السّلام در حديث ديگري درباره تفسير همان آيه فرمودند:
وَ اللَّهِ لَقَدْ قَطَعُوهُ إِرْباً إِرْباً وَ لٰكِنْ وَقاهُ اللَّهُ أَنْ يَفْتِنُوهُ في دينِهِ
به خدا سوگند او را قطعه قطعه كردند، ولي خداوند او را از اينكه دينش را از او بگيرند، نگاه داشت.(1)
و امام عليه السّلام بدينوسيله، زهير را به شهادتي با وصف قطعه قطعه شدن پيكرش بشارت داده و به يقين و صبر بر سختيها ستودند. و بشارت امام واقع شد آنجا كه در مقتل ايشان، هنگام وداع با امام عليه السّلام ميخواند:
فدتك نفسي هادياً مهديّاً * اليوم نلقي جدّك النّبيّا
انا زهير و انا ابن القين * اذبّكم بالسيف عن حسين
جانم را برايت فدا نمودم، هدايتگر و هدايتشده* امروز جدّ تو پيامبر را ملاقات ميكنيم
منم زهير، منم فرزند قين * شما را با شمشير از حسين دور ميكنم.
او را تيرباران كردند و گرداگرد او را شمشير و نيزه گرفتند در حالي كه آنان را از سرور خويش و يارانش، به خود مشغول نموده بود و پيكرش را تكه تكه و پاره پاره پيش ميآورد. كثير بن عبد الله شعبي با نيزهاي بر او زخم زد و ديگري با شمشير به او ضربه زد و او را تكه تكه كردند.(2)فسلام الله عليه حيّا و شهيدا و راجعاً و محضورا و رزقنا الله شفاعته.
همچنين امام عليه السّلام او را بشارت دادند كه به محض كشته شدن، وارد بهشت ميشود زيرا در روايات ميخوانيم كه آيات «قيلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ قالَ يا لَيْتَ قَوْمي يَعْلَمُونَ * بِما غَفَرَ لي رَبّي وَ جَعَلَني مِنَ الْمُكْرَمينَ ـ گفته ميشود «وارد بهشت شو» ميگويد: كاش مردمان من ميدانستند * كه پروردگارم مرا آمرزيد و مرا از گراميان قرار داد»(3)درباره مؤمن آل فرعون است.(4)بنابراين كشته شدن، تنها پلي بود كه او با عبور از آن، وارد بهشت ميشد. و زهير نيز چنين بود.
مفضّل از امام صادق عليه السّلام روايت ميكند كه فرمودند:
إِذا قامَ قائِمُ آلِ مُحَمَّدٍ صَلَواتُ اللهِ عَلَيْهِمُ اسْتَخْرَجَ مِنْ ظَهْرِ الْكَعْبَةِ سَبْعَةً وَ عِشْرينَ رَجُلاٌ... وَ
مُؤْمِنَ آلِ فِرْعَوْنَ...
چون قائم آل محمّد صلوات الله عليهم قيام كند، از پشت كعبه 27 مرد را بيرون ميآورد:
... و مؤمن آل فرعون... .
سپس به همراهانش گفت:
من أحبّ منكم الشّهادة، فليقم، و من كرهها، فليتقدّم.
هر كدام از شما كه شهادت را دوست ميدارد، برخيزد و هركس نميخواهد، پيش برود.(1)
و در برخي ديگر از منابع آمده ... .(2)
هرچند بدون شك، ياران سيّدالشّهداء عليه السّلام، در رجعت باز ميگردند ولي امام عليه السّلام، بدين وسيله، زهير را به بازگشتي ويژه بشارت ميدهند.
جناب زهير، مواقف بسيار زيبايي دارد، زهير از هنگامي كه بشارت سلمان را دريافت، در انتظار روز موعود بود چنانچه از گفتههاي او با همسرش و نيز همراهانش هويداست. او پيش از رسيدن خبر شهادت مسلم بن عقيل، يعني از همان ابتدا، زماني كه همه فكر ميكردند پيروزي با امام حسين عليه السّلام خواهد بود، آنجا سخن از شهادت به ميان ميآورد، گويي خودش و حتي همسرش به خوبي از آنچه رخ خواهد داد، آگاهند:
در تاريخ آمده است: (پس از ملاقات با امام حسين عليه السّلام) به همسرش گفت:
أنت طالق، فتقدّمي مع أخيك حتّى تصلي إلى منزلك، فإنّي قد وطّنت نفسي على الموت مع الحسين عليه السّلام.
تو آزادي، همراه با برادرانت پيش برو تا به خانهات برسي زيرا من جانم را براي امام حسين عليه السّلام گذاشتهام.
است كه پس از ملاقات كوتاه خويش با امام عليه السّلام، به ياران خويش فرمود:
من أحبّ منكم أن يتبعني، و إلّا فإنّه آخر العهد.
هر كس از شما ميخواهد دنبال من بيايد و گرنه اين آخرين ديدار است.(3)
و در كتاب اللهوف نيز آمده است كه به همسرش فرمود:
أنت طالق، فإنّي لا أحبّ أن يصيبك بسببي إلّا خير، و قد عزمت على صحبة الحسين عليه السّلام لأفديه بنفسي، و أقيه بروحي.
تو آزادي، زيرا من دوست ندارم كه از جانب من، جز خوبي به تو برسد زيرا به يقين تصميم به همراهي حسين عليه السّلام دارم تا جانم را فدايش كنم و با روح خويش از او محافظت نمايم.
سپس مال او را به وي داد و او را به برخي از پسرعموهايش سپرد تا به خانوادهاش برسانند. همسرش به سويش رفت و گريست و با او وداع كرد و عرض نمود:
كان اللّه عونا و معينا خار الله لك، أسألك أن تذكرني في القيامة عند جدّ الحسين عليه السّلام.
خدا يار و ياور باشد، خداوند آنچه خير است برايت مقدر كند. از تو ميخواهم كه در روز قيامت، مرا نزد جدّ حسين عليه السّلام ياد كني.
سپس زهير به همراهانش فرمود:
من أحبّ أن يصحبني، و إلّا فهو آخر العهد منّي
هركس دوست دارد مرا همراهي كند كه در غير اين صورت، اين آخرين ديدار است.(1)
اين موضع قاطع زهير و حتي همسرش، نشان از علم و يقين ريشهدار آنان نسبت به امام عليه السّلام و اهداف و سرانجام ايشان است.
زهير هنگامي كه تصميم ميگيرد از همراهان خويش جدا شده و به امام حسين عليه السّلام بپيوندد، براي ايشان روايتي را از سلمان نقل كرده، ميگويد:
غزوت بلنجر و شهدت فتحها فسمعت سلمان الفارسي رض يقول: افرحتم بفتح الله لكم فإذا ادركتم شباب آل محمّد و في رواية سيّد شباب آل محمّد فكونوا اشدّ فرحاً بقتالكم معهم
در جنگ بلنجر حضور داشتم و شاهد فتح آنجا بودم، از سلمان فارسي رضي الله عنه شنيدم كه ميگفت: آيا از اينكه خداوند براي شما (اين شهر را) گشود خوشحال هستيد؟ هنگامي كه جوانان آل محمّد ـ يا سرور جوانان آل محمّد علهم السّلام ـ را دريابيد، به سبب جنگيدن همراه با آنان، بيشتر خشنود باشيد.(2)
در برخي ديگر از كتب تاريخ مخالفين، ماجرا بدين شرح نقل شده است:
غزونا بلنجر، ففتح اللّه علينا، و أصبنا غنائم، فقال لنا سلمان الباهليّ: أفرحتم بما فتح اللّه عليكم، و أصبتم من الغنائم؟ فقلنا: نعم. فقال لنا: إذا أدركتم شباب آل محمّد، فكونوا أشدّ فرحا بقتالكم معهم منكم بما أصبتم من الغنائم [فأنا أستودعكم اللّه تعالى]... قال: ثمّ و اللّه ما زال في أوّل القوم حتّى قتل.(1)
و در إرشاد شيخ مفيد: ج2 ص73، روضة الواعظين فتال نيشابوري ج1 ص178 و مثير الأحزان علامه ابن نما حلّي: ص23- 24 مانند آن با اندكي اختلاف آمده و در پايان ميخوانيم:
قالوا: ثمّ و الله ما زال في القوم مع الحسين عليه السّلام حتّى قتل.
بنابراين زهير، از زماني بسيار دورتر، بيش از 30 سال قبل، بشارت يافته كه جوانان اهلبيت پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم را ياري خواهد كرد. او تنها در انتظار روز موعود بود تا به آرزوي خويش نائل شود و با اين وجود، چطور ممكن است عثماني باشد؟
در «ذيحسم» پيش از اينكه خبر شهادت مسلم بن عقيل بيايد، امام حسين عليه السّلام خطبهاي ايراد فرمودند. زهير برخاسته به همراهانش فرمود: شما حرف ميزنيد يا من حرف بزنم؟ گفتند: نه، شما حرف بزن. (معلوم ميشود ايشان انسان وجيه و مقبولالقولي است). سپاس و ستايش الهي گفت، سپس عرض كرد:
قد سمعنا هداك اللَّه يا ابن رسول اللَّه مقالتك والله لو كانت الدّنيا لنا باقية و كنّا فيها مخلّدين إلّا أنّ فراقها في نصرك و مواساتك لآثرنا الخروج معك على الإقامة فيها
خداوند تو را رهبر و راهنما باشد اي فرزند پيامبرخدا، فرمايش شما را شنيديم، به خدا قسم اگر دنيا براى ما ماندني بود و در آن جاويدان بوديم و ياري و همراهي با شما قرين جدايي از دنيا بود، به يقين پايدارى در قيام همراه با شما را بر ماندن جاويد در دنيا مقدّم ميداشتيم.
راوي گويد: حضرت براي او دعا كرده و با خوشرويي با او سخن گفت.(2)
حضرت سيد الشهدا صلوات الله عليه در شب عاشورا خطبهاي ايراد نموده و ميفرمايند:
فَإِنّي لا أَعْلَمُ أَصْحاباً أَوْفىٰ وَ لا خَيْراً مِنْ أَصْحابي وَ لا أَهْلَ بَيْتٍ أَبَرَّ وَ أَوْصَلَ مِنْ أَهْلِ بَيْتي فَجَزاكُمُ اللَّهُ عَنّي خَيْراً
همانا من يارانى باوفاتر و بهتر از يارانم و خاندانى نيكوكارتر و مهربانتر از خاندان خودم
سراغ ندارم، خدايتان از جانب من پاداش نيكو دهد.(1)
هريك پاسخي دادند تا آنجا كه زهير بن القين از جا برخاست و عرض كرد:
و اللَّه لوددت أنّي قتلت ثمّ نشرت ثمّ قتلت حتّى أقتل هكذا ألف مرّة و أنّ اللَّه تعالى يدفع بذلك القتل عن نفسك و عن أنفس هؤلاء الفتيان من أهل بيتك.
به خدا سوگند دوست داشتم كشته شوم سپس زنده شده و دوباره كشته شوم تا جايي كه هزار بار اين چنين كشته شوم و خداى متعال بدين وسيله شما و اين جوانان اهلبيت شما را از كشته شدن نگهدارى فرمايد.(2)
در تاريخ آمده است كه ايشان در كربلا خدمت حضرت ابالفضل آمده و قضيه ازدواج مولا اميرالمؤمنين و حضرت امّالبنين عليهماالسّلام پدر و مادر ايشان را تعريف ميكند:
... اي اباالفضل، بدان كه به راستي پدرت اميرالمؤمنين، هنگامي كه ميخواست با مادرت امّالبنين ازدواج كند، كسي را نزد برادرش عقيل فرستاد ـ و او نسبت به نسَبهاي عرب آگاه بود ـ سپس فرمود: برادرم، از تو ميخواهم زني را برايم خواستگاري كني كه از ميان دارندگان خاندان و داراي حسب و نسَب (والا) و شجاعت باشد تا از او پسري شجاع و دلير نصيبم شود كه اين پسرم را ياري كند ـ و با دست مبارك به سوي امام حسين عليه السّلام اشاره فرمود ـ تا او را در كربلا همراهي نمايد. (زهير در ادامه روايت خطاب به اباالفضل عرض ميكند:) پدرت تو را براي چنين روزي ذخيره نمود، بنابراين در دفاع از همسران برادرت و خواهرانت كوتاهي نكن.(3)
چنانچه جناب زهير عثماني بود، هرگز در چنين درجهاي از قرب نسبت به موليالموحّدين عليه السّلام قرار نميگرفت كه بر اسرار ايشان مأمون باشد زيرا شخصِ خودش حديث را نقل ميكند و هيچ واسطهاي در بين نيست بنابراين توسّط خودِ اميرالمؤمنين عليه السّلام امين دانسته شده است. اباالفضل العبّاس عليه السّلام نيز روايت را از جناب زهير ميپذيرد و اين نشان از اعتماد ايشان نسبت به حديث زهير و آگاهي جناب زهير نسبت به اسرار بيت اميرالمؤمنين عليه السّلام است كه آن را نزد خويش نگاه داشته بود.
در تاريخ آمده است: هنگامي كه حبيب به شهادت رسيد، شكستگي در چهره امام حسين عليه السّلام هويدا شد. سپس فرمود: «پاداش تو با خدا باشد اي حبيب، فرزانهاي بودي كه در يك شب، قرآن را ختم ميكردي». زهير بن القين، به سوي ايشان رفت و عرض كرد: پدر و مادرم به فدايت اي فرزند پيامبرخدا، اين شكستگي كه در چهره شما ميبينم، چيست؟ آيا نميداني ما بر حق هستيم؟ فرمود: بله سوگند به خداوند آفريدگان، همانا به علم و يقين ميدانم كه من و شما بر مسير حق و هدايت هستيم. زهير عرض كرد: در اين صورت نميترسيم وقتي به سوي بهشت و نعمتهاي آن روان ميشويم.(1)و اين مقام، مقام مواسات با امام و مرهم نهادن بر زخم قلب ايشان، مقامي والا و رتبهاي بيمانند است كه جناب زهير نشان آن را دريافت نمود.
جناب زهير بن القين، در هنگام وداع، دست بر روي شانه اباعبدالله عليه السّلام نهاده و بر پشت ايشان زد، گذشته از اينكه چنين اقدامي نشاندهنده اوج نزديكي ايشان به امام است و به گذشتهاي طولاني و بامعرفت بازمي گردد، اشعاري نيز زمزمه فرموده، در ضمن آن، امام حسين عليه السّلام را به شتاب براي شهادت و پيوستن به خودش دعوت ميكند، طوري كه از سر ايمان و يقين، محلّ گرد آمدن دوباره را، بهشت پروردگار ميبيند.(2)
از جمله كساني كه امام حسين عليه السّلام در هنگام تنهايي خويش صدا زدند، زهير است آن هنگام كه به راست و چپ مينگريست و هيچيك از يارانش را نديد مگر اينكه پيشانياش بر خاك افتاده بود و مرگ صدايش را بريده بود، ندا داد:
يا مسلم بن عقيل! و يا هانئ بن عروة! و يا حبيب بن مظاهر! و يا زهير بن القين! و يا يزيد بن مظاهر! و يا فلان و يا فلان! يا أبطال الصّفا! و يا فرسان الهيجا! ما لي أناديكم فلا تجيبون، و أدعوكم فلا تسمعون، أنتم نيام، أرجوكم تنتبهون، أم حالت مودّتكم عن إمامكم، فلا تنصروه، هذه نساء الرّسول صلّى اللّه عليه و اله لفقدكم قد علاهنّ النّحول، فقوموا عن نومتكم أيّها الكرام، و ادفعوا عن حرم الرّسول الطّغاة اللّئام، و لكن صرعكم و اللّه ريب المنون، و غدر بكم الدّهر الخئون، و إلّا لما كنتم عن نصرتي تقصّرون، و لا عن دعوتي تحتجبون، فها نحن عليكم مفتجعون، و بكم لاحقون، فإنّا للّه و إنّا إليه راجعون.
اي مسلم بن عقيل و اي هاني بن عروه، اي حبيب بن مظاهر و اي زهير بن القين، اي يزيد بن مظاهر، اي فلاني اي فلاني. اي پهلوانان پاك و اي سواران عرصه پيكار، چه شده شما را صدا ميكنم پاسخم نميدهيد و شما را ميخوانم و به من گوش فرا نميدهيد؟ خوابيدهايد؟ آرزومندم كه بيدار شويد. نكند دوستي شما نسبت به امامتان دگرگون شده كه او را ياري نميكنيد؟ اين زنان حرم رسول الله صلّي الله عليه و آله هستند كه به خاطر از دست دادن شما (در هراس افتاده) ناتوان شدهاند، از خواب خويش برخيزيد اي گراميان و سركشان پَست و پليد را از حرم پيامبر برانيد، لكن (چنين نيست كه پاسخ ندهيد بلكه) به خدا سوگند كشته شدن شما پيشامد دوران بوده و روزگار خيانتكار به شما نيرنگ زد كه در غير اين صورت هرگز در ياري من كوتاهي نميكرديد و از دعوت من خود را پوشيده نميداشتيد، اين ما هستيم كه به سبب شهادت شما، مصيبتزده ايم و به شما ميپيونديم «فإنّا لله و انّا اليه راجعون».
سپس اين اشعار را سرودند:
قَوْمٌ إِذا نُودُوا لِدَفْعِ مُلِمَّةٍ* وَ الْخَيْلُ بَيْنَ مِدْعَّسٍ وَ مُكَرْدَسِ
لَبِسُوا الْقُلُوبَ عَلَى الدُّرُوعِ وَ أَقبَلُوا * يَتَهَافَتُونَ إِلىٰ ذَهابِ الْأَنْفُسِ
نَصَرُوا الْحُسَيْنَ فَيا لَها مِنْ فِتْيَةٍ * عافوا الْحَياةَ وَ أُلْبِسوا مِنْ سُنْدُسِ
آنان كسانى هستند كه هرگاه براى دفع گرفتارى خوانده شوند، در برابر دشمنانى كه گروهى از آنها نيزهدار و گروه ديگر، در صف فشرده با اسلحه آماده شدهاند، دلهاى خود را بر روى زرهها مىپوشند و جان بر كف و شتابان به سوى نثار جان مىروند، حسين را ياري كردند، چنان جوانان برومندي كه زندگاني را رها كردند و لباسهاي ابريشم در بر گرفتند.(1)
امام صادق عليه السّلام فرمودند:
خَرَجَ أميرُ الْمُؤْمِنينَ عَلَيْهِ السَّلامُ يَسيرُ بِالنّاسِ، حَتّىٰ إذا كانَ مِنْ كَرْبَلاءَ عَلىٰ مَسيرَةِ ميلٍ أوْ ميلَيْنِ، فَتَقَدَّمَ بَيْنَ أيْديهِمْ، حَتّىٰ إذا صارَ بِمَصارِعِ الشُّهَداءِ قالَ: قُبِضَ فيها مِائَتا نَبِيٍّ وَ مِائَتا وَصِيٍّ وَ مِائَتا سِبْطٍ شُهَداءَ بِأتْباعِهِمْ فَطافَ بِها عَلىٰ بَغْلَتِهِ خارِجاً رِجْلَيْهِ مِنَ الرِّكابِ وَ أنْشَأ يَقُولُ: مُناخُ رِكابٍ وَ مَصارِعُ شُهَداءَ لايَسْبِقُهُمْ مَنْ كانَ قَبْلَهُمْ وَ لا يَلْحَقُهُمْ مَنْ كانَ بَعْدَهُمْ.
1) مقتل ابي مخنف: ص85، معالي السّبطين: ج2 ص19-20.
اميرالمؤمنين امام علي عليه السّلام از خانه خارج شدند و در ميان مردم حركت كردند، تا وقتي كه فاصله ايشان تا كربلا يك ميل و يا دو ميل بود، در ميان ايشان از همه جلوتر رفتند تا وقتي كه به محلّ شهادت شهداي كربلا رسيدند، فرمودند: در اين سرزمين 200 پيامبر و 200 نفر از جانشينان پيامبران از دنيا رفتهاند و 200 پيامبرزاده همراه با پيروانشان در اين مكان شهيد شدهاند. پس از اين كلام، در حالى كه روى قاطر بودند و پاى مبارك از ركاب بيرون آورده بودند، آن مكان را طواف كرده و در حين طواف مىفرمودند: محلّ خواباندن مركبهايي و محلّ شهادت شهدايي كه كساني كه پيش از آنها بودند بر آنها پيشي نگرفتند و كساني كه پس از ايشان هستند نيز هرگز به ايشان نخواهند پيوست.(1)
به اين حديث خطبه امام حسين عليه السّلام را نيز اضافه كنيد كه در شب عاشورا براي اهلبيت و اصحاب خويش ايراد فرمودند تا به خوبي روشن شود كه اصحاب اهلبيت سيّدالشّهداء عليهم السّلام هيچيك نظير نداشته و نخواهند داشت؛ كساني كه در كربلا با امام بودند، منتخب الهي هستند تا جايي كه يك نفر از آنان كم و يا به آنان اضافه نميشد.
اصحاب امام حسين عليه السّلام، اختصاصاتي داشتند كه در زيارتهاي شهداي كربلا كه در اوقات مختلف خوانده ميشود، به اين نشانهها و ويژگيهاي تصريح و دلالت شده است. معصوم عليه السّلام خطاب به شهداي كربلا ميفرمايد:
بِأَبي أَنْتُمْ وَ أُمّي طِبْتُمْ وَ طابَتِ الْأَرْضُ الَّتي فيها دُفِنْتُمْ
پدر و مادرم به فداي شما، پاك شُديد و پاك شد زميني كه شما در آن دفن گشتهايد.(2)
تفديه معصوم و شهادت معصوم عليه السّلام، شاهدي محكم بر مقام عصمت ذاتي ايشان است البته تعابيري كه اين نتيجه را در بر داشته باشد، بسيار است چنانچه در زيارات عامه شهداء، مكرر ميخوانيم:
السَّلامُ عَلَيْكُمْ يَا أَوْلِياءَ اللَّهِ وَ أَحِبّاءَهُ، السَّلامُ عَلَيْكُمْ يا أَصْفِياءَ اللَّهِ وَ أَوِدّاءَهُ
و در زيارتي ديگر ميخوانيم:
أَشْهَدُ أَنَّكُمُ النُّجَباءُ وَ سادَةُ الشُّهَداءِ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ، أَنْتُمُ السّابِقونَ وَ الْمُجاهِدونَ، أَنْتُمْ خِيَرَةُ اللهِ، السَّلامُ عَلَيْكُمْ فُزْتُمْ وَاللهِ فُزْتُمْ وَاللهِ فُزْتُمْ وَاللهِ... إِنَّكُمْ فِي الدَّرَجاتِ الْعُليٰ... أَنْتُمُ الصِّدّيقونَ... أَشْهَدُ لَقَدْ كُشِفَ لَكُمُ الْغِطاءُ... السَّلامُ عَلَيْكُمْ يا شيعَةَ اللهِ... السَّلامُ عَلَيْكُمْ يا طاهِرونَ، السَّلامُ عَلَيْكُمْ يا مَهْدِيّونَ، السَّلامُ عَلَيْكُمْ يا أَبْرارُ، السَّلامُ عَلَيْكُمْ يا طاهِرينَ مِنَ الدَّنَسِ، السَّلامُ عَلَيْكُمْ أَيُّهَا الذّابّونَ عَنْ تَوْحيدِ اللهِ...
اينها مقاماتي بس رفيع و عظيم و شاهدي ديگر بر مقام عصمت ذاتي ايشان است، برخي از اين تعابير درباره پيامبران وارد شده است.
معصوم عليه السّلام بيحساب به كسي سلام نميدهد مگر اينكه طيب نفس، طيب ذات داشته باشد و همه شهداي كربلا و به خصوص جناب زهير بن القين در زيارات بسياري در سلام معصوم واقع شدهاند از جمله در زيارت ناحيه شهداء كه از امام زمان عجّل الله تعالي فرجه الشّريف است:
السَّلامُ عَلىٰ زُهَيْرِ بْنِ الْقَيْنِ الْبَجَلِيِّ الْقائِلِ لِلْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلامُ وَ قَدْ أَذِنَ لَهُ فِي الْإِنْصِرافِ: لا وَ اللَّهِ لا يَكُونُ ذٰلِكَ أَبَداً، أَتْرُكُ ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ أَسيراً في يَدِ الْأَعْداءِ وَ أَنْجُو، لا أَرانِيَ اللَّهُ ذٰلِكَ الْيَوْمَ.
سلام بر زهير بن القين البجلي ـ در حالي كه به او اجازه پشت كردن و رفتن دادند ـ به امام حسين عليه السّلام عرض كرد: نه به خدا سوگند، هرگز چنان نخواهد بود. فرزند پيامبرخدا را گرفتار در دست دشمنان رها كنم و خود رهايي يابم؟ خدا هرگز آن روز را به من نشان ندهد.
با توجه به اين فرازها، با درك اين مرتبه از معرفت، در مييابيم كه نسبت دادن عثماني بودن به جناب زهير بن القين، هيچ وجهي نداشته بلكه ايشان، يكي از سرداران بسيار عظيم الشّأن در لشكر سيّدالشّهداء عليه السّلام هستند.
هيچ نقلي از هيچيك از ائمّه عليهم السّلام، چه آنان كه با زهير معاصر بودند و چه ساير ائمّه، روايت نشده است كه عثماني بودن زهير را ـ ولو در عقيدهاش ـ اثبات كند و يا بيانگر كراهت ايشان از رويارويي با امام حسين عليه السّلام باشد.
هيچ نقلي وجود ندارد كه نمايانگر توبه جناب زهير باشد، اينكه ايشان نزد امام آمده و درخواست بخشش و بازگشت نموده باشد، يا امام توبه وي را پذيرفته باشند، يا در جايي شخصِ جناب زهير
حكايت كند كه من توبه كردم و هدايت شدم و در گذشته عمر خويش را تباه نمودم و عقيدهام فاسد بود... و آنچه در ميان مردم در اين باره مشهور است، هيچ اصل و سندي ندارد.
ناگفته نماند كه اگر جناب زهير پيش از ملاقات با امام حسين عليه السّلام، عثماني بود، سزاوار بود كه لشكر ابنزياد او را به دليل جنگيدن در ركاب امام عليه السّلام، سرزنش نموده و گذشتهاش را يادآور شوند ولي هيچ كجا چنين چيزي ولو مرفوع يا مجهول يا مرسل، نقل نشده است.
بنابراين بيان عثماني بودن زهير پيش از پيوستن به سيّدالشّهداء عليه السّلام، تنها در يك خبر آن هم با شرحي كه گذشت از زبان كسي معلوم الحال، بيان شده و اينها به هيچ عنوان دليل بر عثماني بودن جناب زهير نميشود.
طبري از مقتل ابي مخنف نقل كرده و 2 راوي براي آن آورده است، فرض ميكنيم اين روايت صحيح باشد، نبايد هشياري به خرج بدهيم؟ و كمي تفحّص كنيم تا تهمت دشمن را بر سر علم ننموده و بر فراز قرار ندهيم؟ جناب زهير بن القين سلام الله عليه از اول علوي بود لكن مانند حضرت مؤمن آل فرعون و ابوطالب عليهما السّلام شديد التقيّه بوده و از همراهانش، تنها پسرعموي او همراهش آمد و چنانچه خوانديم بقيه عثماني بودند و نسبت عثماني نيز تهمتي بود كه از جانب دشمن پليد به ايشان بسته شد.
ترويج اين باور، ستم به اباعبدالله عليه السّلام است زيرا عثماني بودن، گناهي بس عظيم است و نسبت دادنش به ياران راستين اهلبيت عليهم السّلام، گناهي بس سخيف تر.
و السّلام علي من اتّبع الهدي
و الحمدلله ربّ العالمين