ghaemiyeh.com
سرشناسه: گودرزي، شهاب، 1349 -
عنوان و نام پديدآور: فرهنگ در آيينه زبان و ادبيات فارسي/ شهاب گودرزي، سپيده موسوي؛
تهيهكننده مركز پژوهشهاي اسلامي صدا و سيما.
مشخصات نشر: قم: صداوسيماي جمهوري اسلامي ايران، مركز پژوهشهاي اسلامي، 1393
مشخصات ظاهري: 96 ص.
ISBN: 978 – 964 – 514 – 338 – 9 30000 ريال؛.
وضعيت فهرست نويسي: فيپا
يادداشت: كتابنامه: ص. [۹۳] - ۹۶.
موضوع: فرهنگ -- بررسي و شناخت
موضوع: فرهنگ در ادبيات
شناسه افزوده: موسوي گورابي، سپيده، ۱۳۶۲ -
شناسه افزوده: صداوسيماي جمهوري اسلامي ايران، مركز پژوهشهاي اسلامي
رده بنديكنگره: 1393 4 ف 9 گ / 621 HM
رده بنديديويي: 071 / 306
شماره كتابشناسي ملي: ۳۴۷۸۵۴۰
فصل اول: كليات
به نام خداوند جان و خرد
كزين برتر انديشه برنگذرد
دلت زنده باشد به فرهنگ و هوش
به بد در جهان تا تواني مكوش
فرهنگ در كنار بسياري ديگر از اصطلاحات علوم انساني، واژهايست كه تعاريف متنوعي را در لغتنامهها و كتب علمي، ادبي و تاريخي به خود اختصاص داده است. وجود تعاريف گوناگون از اين واژه، از اهميت، گستردگي مفاهيم و دامنه آن سخن ميگويد. فرهنگ، بخشي از وجود و زندگي بشر است. حتي در تعريفي از انسان، او را «حيوان بافرهنگ» ناميدهاند. اما فرهنگ چيست و چه اصول و مفاهيمي را دربرميگيرد؟
تعريف فرهنگ
در برهان قاطع، تعريفي كه از «فرهنگ» ارائه شده بدين قرار است: «فرهنگ بر وزن فرهنج است كه علم و دانش و عقل و بزرگي و سنجيدگي و كتاب و لغات فارسي و... است. شاخ درختي را نيز گويند كه در زمين، خوابانيده از جاي ديگر سربرآورده و كاريز آب را نيز گفتهاند.» واژه «فرهنگ» در فرهنگ معين و لغتنامه دهخدا نيز كما بيش همين تعاريف از فرهنگ ارائه شده است.
فرهنگ، از دو جزء تشكيل شده است. يكي «فر» و ديگري «هنگ». واژه «فر» دو ساخت متفاوت دارد. يك بار به صورت اسم و بار ديگر به
صورت پيشوند. در ساختار كلمات ديده ميشود كه در هر دو صورت معاني زير را ميپذيرد:
ب) وقتي «فر» در ساختمان كلمه، پيشوند است در اين صورت به معني جلو، بالا، پيش و بيرون است.
گفته «فرهنگ ـ عقايد، آگاهيها، ارزشها، هنجارها، آداب و عاداتي را شامل شده كه از طريق تعليم و تعلم منتقل ميشود و صورتي جمعي را پيدا ميكند و اگر جمعي كه فرهنگ در بين آنها محقق ميشود گسترده و فراگير باشد فرهنگ، صورتي عمومي پيدا ميكند و اگر محدود باشد، فرهنگ خاص يا خرده فرهنگها را پديد ميآورد.» (پارسانيا, 1387: 53) در فرهنگ عمومي يا جمعي، سطوح و ابعاد مختلفي از فرهنگ را ميتوان مشاهده كرد كه هر يك معرفتهاي مختلفي را شامل ميشوند. نمادها و نشانهها، هنجارها و ارزشها؛ باورها و اعتقادات بنيادين كه به صورت زبان، آداب و عادات حقوق و مقررات، ادبيات، اساطير، علوم، معارف، فلسفهها و اديان مختلف بروز پيدا ميكنند و هر يك در بخش و يا سطحي از اين فرهنگ واقع ميشوند. فرهنگ عامه بارزترين نمود فرهنگ عمومي است كه در ادامه از آن سخن خواهيم گفت.
فرهنگهاي عمومي و يا خرده فرهنگها، توجه بسياري را به خود جلب كرده است؛ چراكه گاه همين فرهنگها هستند كه بخش بزرگي از كليت فرهنگي جامعهاي را شكل ميدهند. در فصل بعد درباره فرهنگ عامه به عنوان يكي از مهمترين بخشهاي فرهنگ يك جامعه سخن خواهيم گفت و در كنار آن برخي ديگر از اصطلاحات مربوط به فرهنگ را شرح خواهيم داد.
فصل دوم:برخي مباني نظري فرهنگ
همانطور كه گفته شد، فرهنگ گاه صورت عمومي دارد، گاه صورت خصوصي پيدا ميكند. صورتهاي خصوصي فرهنگ، بحث گستردهاي دارد كه تاكنون پژوهشهاي بسياري درباره آن انجام شده است. در اين بخش به اختصار درباره فرهنگ عامه سخن ميگوييم؛ چراكه اين نوع از فرهنگ، با موضوع مورد بحث كه جايگاه فرهنگ در ادبيات است نزديكي بيشتري دارد.
فرهنگ عامه
فولكلور(folklore) كه در زبان فارسي به فرهنگ مردم، فرهنگ عامه، دانش عوام و فرهنگ توده نيز ترجمه شده است. ويليام جان تامز انگليسي اين اصطلاح را اولين بار در سال 1846 م. عنوان كرد. از نظر وي، اين واژه ناظر بر پژوهشهايي بود كه بايد در زمينه عادات، آداب و مشاهدات، خرافات و ترانههايي كه از ادوار قديم باقي ماندهاند، صورت ميگرفت. (پراپ، 1371 : 6)
فرهنگ عامه به مجموعه آداب و رسوم، عقايد، عادات، افسانهها، حكايات، امثال، ترانهها و اشعار عاميانه اطلاق ميشود. اين فرهنگ به انسانها كمك ميكند تا هر چه بيشتر به خويشتن خويش و درون خود توجه كنند و روحيات و ذوق و باورهاي توده جامعه را بشناسند و بر هويت جمعي و فرهنگي ملت خود، آگاهي يابند. فرهنگ عامه، متن
اصلي زندگي فرد را تشكيل ميدهد. بنابراين، در كليه حالات و رفتار و انديشههاي آدمي اثر ميگذارد و از اين رهگذر، فرهنگ غير رسمي نيز بيتأثير نميماند.» (خليقي, مقاله فرهنگ عامه خصوصيات، كنش و نقش آن،1357 : 45) از رهگذر فرهنگ عامه در قالب حكايت، شعر، مثل، ضربالمثل و داستان هزاران نكته دقيق اخلاقي، ديني و اجتماعي آموزش داده ميشود. از اين رو، متخصصان فرهنگ عامه، اديبان، جامعهشناسان و مردمشناسان ميتوانند با تكيه بر فرهنگ عامه و شناخت و معرفي آن به عموم مردم و متخصصان عرصههاي سياست، اجتماع و آموزش، اهداف و آرمانهاي جديدي را در اذهان مردم بپرورانند.
سخن گفتن از مقولاتي چون فرهنگ عامه و بررسي ارزشهاي اخلاقي از خلال متون كهن و ضرب المثلها به دست ما رسيده؛ به اين معنا نيست كه انسانهاي امروزي صرفاً مصرفكنندگان فرهنگ گذشتگان هستند و نقش چنداني را در پويايي يا ايجاد فرهنگهاي جديد ندارند. بلكه در اين دوران مقوله فرهنگ بيش از هر زمان ديگري حائز اهميت شده است و جوامع به خوبي ميدانند كه شخصيت، هويت ملي، فرهنگي و فلسفيشان جايگاه آنها را در جهان امروز تعيين ميكند. از اين رو، امروزه بيش از هر زمان ديگري به ارزشهاي فرهنگ و توليدات فرهنگي موثر توجه ميكنند.
اهميت فرهنگ در جهان امروز
با توجه به اهميتي كه براي فرهنگ برشمرديم اين موضوع روشن ميشود كه در جوامعي كه داراي قدمتي كهن و ساختاري بومي و سنتي هستند و ساختارهاي فرهنگي خاصي در ميان افراد آن شكل گرفته است
چگونه است. فرهنگ كهن در بيشتر موارد با فرهنگ مدرن ـ كه در بسياري لحاظ تفاوت بنيادين دارند ـ در تقابل است. از اين رو، متخصصان حوزه فرهنگ در اين جوامع، همواره به راهها و تمهيداتي ميانديشند تا اين معضل فرهنگي را حل نمايند و نگذارند تقابل ميان اين دو، به ايجاد بحران فرهنگي منجر شود. به عنوان مثال: باورها، ارزشها و هنجارهاي ديني كه از پس قرنها به دست ما رسيده، رهآورد مجاهدات و جانفشانيهاي بيدريغ و رنجهاي طاقت فرساي انبيا و اولياي الهي بوده است. بيگمان اگر تاكنون باورها و ارزشهاي ديني در جهان امروز زنده است به همت و تلاش مجاهدان در راه دين و فرهنگ ديني بوده است كه به شايستگي از آن پاسداري كرده و آن را به نسل حاضر، امانت سپردهاند. از اين رو، براي حفظ عناصر غني و جانمايههاي اصيل فرهنگ ملي و ديني، مديريت و برنامهريزي و مهندسي فرهنگ جامعه، امري ضروري است.
مهندسي فرهنگ
مهندسي فرهنگ در ادبيات، واژهاي نسبتاً نو است كه اولين بار رهبر معظم انقلاب اسلامي در ديدار اعضاي شوراي عالي انقلاب فرهنگي در تاريخ 16 آذر 1381 استفاده كردند. از ديدگاه ايشان، فرهنگ به عنوان ستون خيمه مديريت يك كشور است و چونان روحي است كه در كالبد همه فعاليتهاي گوناگون كلان كشوري حضور و جريان دارد. ايشان براي فرهنگ، وظيفه جهت دادن به تصميمات كلان كشوري و شكل دادن به ذهن و رفتار عمومي جامعه قائل شدند و فرهنگ را مانند توري دانستند كه ماهيها بدون اينكه خودشان بدانند در داخل اين تور
حركت ميكنند و به سمتي هدايت ميشوند. (آيتالله خامنهاي،23/10/1382)
هرگاه سخن از مهندسي فرهنگ به ميان ميآيد در واقع، به اموري اشاره ميشود كه در صدد عينيت بخشيدن به مفاهيم عرصه فرهنگ است. به ديگر سخن، مهندسي فرهنگ عهدهدار مجموعهاي از تصميمها، هدفها، روشها و راههايي است كه در جهت تحقق خارجي احكام كليتر فرهنگي است. مهندسي فرهنگ به مثابه شناسايي فرصتها، تهديدها، ظرفيتها، امكانات و به طور كلي شناسايي وضع موجود، براي مقابله با تهديدها، نهادينه كردن عناصر فرهنگي، مقابله با ارزشها و نمادهاي بيگانه و رسوخ آن در فرهنگ خودي. به عبارتي ديگر، پالايش فرهنگ و نيل به وضعيت مطلوب فرهنگي و حفظ هويت فرهنگي خويش است. همچنين در اين مهندسي، كيفيت تعامل ميان نظام فرهنگي با ديگر نظامهاي اقتصادي، سياسي و اجتماعي مورد مطالعه، طراحي و بازسازي قرار ميگيرد. اين موضوع، اهميت مهندسي فرهنگ و جايگاه آن را در عرصه اجتماع (به ويژه جامعه ايران كه در تقابل با چهار فرهنگ محلي، باستاني ملي، ديني و غرب است) مشخص ميكند و بر برنامهريزي دقيق در اين زمينه تأكيد ميورزد. به خصوص در سال جاري كه با «نام فرهنگ و اقتصاد با عزم ملي و مديريت جهادي» آذين بسته شده است.
با توجه به تأكيد بسيار مقام معظم رهبري بر مقوله فرهنگ و مهندسي كردن آن، شوراي عالي انقلاب فرهنگي، براي مهندسي فرهنگ در نظام جمهوري اسلامي ايران، اصولي را در نظر گرفته است كه براي مديران، مسئولان و جامعهشناسان و كارگزاران سودمند است. (براي آگاهي از اين
اصول رجوع شود به: گزارش توصيفي و موضوعي مصوبات شوراي عالي انقلاب فرهنگي، 1385: ج 2: 371 ـ 369)
با توجه به اهميت مديريت فرهنگ و مهندسي فرهنگ در جلوگيري از بحران فرهنگي، بر آن شديم تا از ارزشهاي فرهنگي و بحران فرهنگي و راههاي جلوگيري از آن به اختصار سخن بگوييم.
ارزشهاي فرهنگي و بحران فرهنگي
هر جامعهاي بر پايه و بنياد مجموعهاي از باورها و ارزشهاي فكري، فلسفي، ديني و فرهنگي به خصوصي شكل ميگيرد. ارزشها از ديدگاه جامعهشناسي، معيارهايي هستند كه به كمك آنها، گروه يا جامعه امكان مييابد تا اهميت اشخاص، الگوهاي رفتاري، هدفها و ديگر اعيان اجتماعي ـ فرهنگي را ارزيابي كند. اين ارزشها واجد ويژگيهايي به شرح زير هستند:
ارزشها هسته اصلي فرهنگ هستند.
ارزشها به سختي دچار تغيير ميشوند. (هافتسد، 2005: 13)
ارزشها با آنچه ضروري يا ممنوع است و يا آن چيزهايي كه حكم بر خوب و بد، صحيح يا ناصحيح بودن آنهاست سروكار دارند.
ارزشها معيارهايي هستند كه در افراد، گروه يا جامعه امكان ارزيابي پيدا ميكنند. ( نيك گهر، 28)
ارزشها عقيده يا باور نسبتاً پايداري هستند كه فرد با تكيه بر آن، رفتاري خاص را پيش ميگيرد.
ارزشهاي اجتماعي، بافت فرهنگي هر جامعهاي را تشكيل ميدهند. هر گاه در جامعهاي ارزشهاي نهادينه فرهنگي مورد تزلزل قرار گيرد آن جامعه، رنگي از بحران هويت و يا خودباختگي فرهنگي پيدا ميكند.
بحران فرهنگي به باور برخي از انديشمندان «جديترين بحراني است كه ممكن است يك شخص ( در حد خُرد) يا يك جامعه ( در حد كلان) با آن مواجه شود. اين بحران بدان جهت جدي است كه موفق نشدن در رويارويي با آن، پيامدهاي بسياري دارد. شخص يا جامعهاي كه فاقد يك هويت متشكل و جدي است در ادامه حيات با مشكلات متعددي مواجه ميشود. ( نوردبي و ديگران، 1380 :64)
مسئله فرهنگ و هويت در جامعه ايراني ـ كه قدمتي ديرين دارد ـ از اهميت فراواني برخوردار است، به ويژه در حكومت ديني و فرهنگي جمهوري اسلامي ايران كه اساس خود را بر پايه ارزشهاي فرهنگي بنا نهاده است. مسئله ارزشهاي فرهنگي و اهميت انتقال و حفظ آنها از همان اوان انقلاب بارها در سخنان امام رحمه الله ديده ميشد و مسئلهاي است كه مفهومي با عنوان «صدور انقلاب» را ايجاد كرد. ايشان به خوبي ميدانستند كه دين، مقولهاي فرهنگي است و انقلاب ديني نيز در مقولهاي فرهنگي جاي ميگيرد. از اين رو، ايشان حتي براي صدور اين حركت ملي و فرهنگي ايران راهكاري فرهنگي ارائه كردند و گفتند: «اينكه ميگوييم بايد انقلاب ما به همه جا صادر بشود، اين معني غلط را از آن برداشت نكنند كه ما ميخواهيم كشورگشايي كنيم. ما همه كشورهاي مسلمين را از خودمان ميدانيم. همه كشورها بايد در محل خودشان باشند. ما ميخواهيم اين بيداري كه در ايران واقع شد و خودشان از ابرقدرتها فاصله گرفتند و دست آنها را از مخازن خودشان كوتاه كردند، اين در همه ملتها و در همه دولتها بشود. آرزوي ما اين است...». (همان، ج11: 266)
تأكيد بر مفهوم ارزشهاي فرهنگي انقلاب و لزوم صدور آنها به گفتههاي امام خميني رحمه الله خاتمه نمييابد، بلكه رهبر معظم انقلاب، نيز
همواره بر اين موضوع تأكيد داشتهاند و همچنان صدور ارزشهاي فرهنگي انقلاب را از اهداف اصلي انقلاب اسلامي ميدانند. از آن جمله ايشان فرمودهاند:
انقلاب دو جهت داشت: يك جهت مبارزه با استبداد داخلي و حكومت فاسد وابستهاي كه مردم كشور را بيچاره كرده بود؛ انقلاب ميخواست كشور و ملت را نجات دهد؛ در دامن اسلام، مردم اداره شوند و حكومت اسلامي باشد؛ جهت ديگر، وجهه سخن و پيام نو براي دنيا و بشريت است. اين چيزي است كه دنيا را به خود جذب كرد و الا فلان متفكر اروپايي يا غربي يا آفريقايي يا آمريكاي لاتين كه امام و انقلاب اسلامي و نظام اسلامي و حركت مردم را ستايش ميكند، او كه داخل كشور ما نيست تا از حكومت چيزي فهميده باشد؛ پيام جهاني و انساني اسلام است كه او را به ستايش وادار ميكند. جنبه دوم بسيار مهم است و ما بايد بتوانيم اينها را بيان كنيم. (بيانات رهبري در ديدار با اعضاي شوراي عالي سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامي در تاريخ 17/11/80)
در مجموع، انقلاب ايران به عنوان انقلابي فرهنگي، ناگزير از حفظ ارزشهاي فرهنگي و ديني خود است و بنمايههاي اساسي خود را از دل همين ارزشها اخذ ميكند؛ چرا كه به فرموده رهبر معظم انقلاب «اگر ما بتوانيم در صحنه فكر و فرهنگ، كار شايستهاي انجام بدهيم همه تهديدهاي مادي دنيا خنثي ميشود». (همان) چرا كه از قِبل حفظ فرهنگ است كه جامعه به پيشرفت سياسي، اقتصادي و نظامي ميرسد و در نهايت به قدرت دست مييابد. از جمله مسائلي كه ميتوان از خلال آنها
به اهداف حفظ فرهنگ و ارزشهاي فرهنگي انقلاب دست يافت موارد زير است:
معرفي و تبيين فرهنگ و تمدن ايراني و انقلاب اسلامي؛
ارائه طرح و فراهم آوردن زمينههاي گفتوگوي تمدنها و فرهنگها؛
تقويت وحدت امت بزرگ اسلامي؛
معرفي چهرههاي اصيل تشيع و احياي فرهنگ اهل بيت عليهم السلام ؛
ترويج و گسترش زبان و ادبيات فارسي.
در مورد اخير، حضرت آيتالله خامنهاي در ديدار با گروهي از مسئولان، هنرمندان و نويسندگان، بر ضرورت فراگيري درست زبان فارسي در انتقال پيام انقلاب اسلامي فرمودند:
امروز به بركت انقلاب اسلامي، در نقاطي از جهان، زبان فارسي به عنوان زبان دوم و يا زبان دانشگاهي مورد توجه قرار گرفته است و حتي در مناطقي از جهان مانند جزيره العرب بسياري از افراد توانستهاند از طريق راديو و تلويزيون ايران، به تدريج زبان فارسي را فرا بگيرند و با آن تكلم كنند. همچنين مسلمانان با آموختن زبان فارسي، پيام اسلام را از انقلاب ميگيرند و غيرمسلمانان نيز با فراگيري زبان فارسي ميخواهند پيام نو را از امام و پدر اين انقلاب دريافت كنند. (كيهان، مورخ 24/2/1377)
همچنين ايشان در ديدار با مسئولان سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامي، از زبان فارسي، به عنوان يكي از كانالهاي مطمئن فرهنگي ياد ميكنند و در زمينه ترويج اين زبان ميفرمايند: «من معتقدم يكي از كانالهاي مطمئن فرهنگي ما، زبان فارسي است كه بايد بتوانيم آن را تأمين و پشتيباني كنيم تا اين زبان رواج پيدا كند».
فصل سوم: بازتاب فرهنگ در شعر و عرفان اسلامي
در ره فرهنگ و آيين وطن غفلت مورز !
ملك بي فرهنگ و آيين، درختي بي بر است
ملك الشعراي بهار
همانگونه كه گفتيم، فرهنگ مجموعهاي از باورها، ارزشها و هنجارهايي است كه در حوزه جغرافيايي مشخص، شكل ميگيرد و شناسنامه و هويت ملي هر سرزميني را رقم ميزند. از سوي ديگر، ادبيات نيز كمابيش تعريفي مشابه فرهنگ دارد. بدينگونه كه ادبيات، مجموعه آثار مكتوبي است كه بلندترين و بهترين افكار و خيالها را در عاليترين و بهترين صورتها تعبير كرده باشد و البته به اقتضاي احوال و طبايع اقوام و افراد و هم به سبب مقتضيات و مناسبات سياسي و اجتماعي، فنون و انواع مختلفي از آن به وجود آمده باشد. هم فرهنگ و هم ادبيات با وجود گستردگي دامنه خود، يكديگر را تحت تاثير قرار ميدهند و تقويت ميكنند. به گونهاي كه با دقت و واكاوي در ادوار مختلف تاريخي اين نتيجه حاصل ميشود كه هرگاه آثار ادبي ارزنده و غني بيشتر باشد فرهنگهاي غنيتر و ريشهدارتري هم وجود دارد و هرگاه فرهنگ گسترده و عميقي وجود داشته باشد، بستر پيدايش آثار ادبي نيز فراهم ميگردد و آثار عميق و پرمايهاي خلق ميشود.
در ادبيات ملل مختلف موضوعهاي گوناگوني ذكر شده است. مقولههايي چون: طبيعت، حماسه، زبان، آداب و رسوم، عقايد ديني،
هنرها، موضوعات تاريخي، انديشههاي علمي، فلسفي و عرفاني و احساسات بشري از جمله اين موضوعات است. اين مقولهها در حقيقت همان عناصر اساسي فرهنگ هستند كه در ميان ملتها و اقوام گوناگون بشري به شكلهاي مختلف، فرهنگهاي خاص مردم جهان را شكل ميدهد و ادبيات نيز آيينه تمامنماي احوال و حالات مردم جغرافيايي خاص است. در ميان اين مقولهها برخي موارد نظير: طبيعت، آداب و رسوم همانند عقايد ديني و انديشههاي فلسفي و عرفاني جايگاه برجستهتري دارند كه هر كدام از اين مقولهها در هر دوره به تناسب اوضاع سياسي- اجتماعي و اقتصادي جامعه برجستگي و نمود يافتهاند. در ادبيات فارسي نيز اوضاع بر همين منوال بوده است. ذبيحالله صفا بهرهگيري ادبيات فارسي را از مقولات فرهنگي، بيشتر حول عقايد و انديشههاي ديني ميداند و ميگويد:
ادبيات فارسي از ابتدا در بستر فرهنگ اسلامي رشد نمود و در دامان متون ديني پرورده شد و با بهرهگيري وسيع از قرآن و احاديث و سنتهاي اسلامي به اوج و تعالي كمال دست يافت و توانست به بهترين وجه ممكن در خدمت آرمانهاي انساني درآيد و از اين جهت وسيله خوبي شد براي ابلاغ پيام فرهنگ اسلامي در تمام ابعاد مختلف.»(صفا:166)
زرين كوب نيز بر اين گفته صفا صحه ميگذارد و ميگويد:
بررسي آثار ادب ايراني از قديم تاكنون نشان ميدهد كه متون و سنتهاي ديني، اساسيترين نقشش را در پيدايش اكثر آثار ادبي داشته است. از آنچه آثار ادبي قبل از اسلام ايران، باقي مانده است، نشان ميدهد كه همه در ارتباط با مقولههايي ديني
چون زرتشت و اوستا و مقدسات مذهبي است و بعد از ظهور اسلام و پذيرش آن توسط ايرانيان نيز متون ديني اسلامي به عنوان اساسيترين و مهمترين منبع، همواره الهامبخش شاعران، نويسندگان و هنرمندان ايراني بوده است و با آنكه ايرانيان و هنرمندان ايراني بودهاند و از يك فرهنگ گسترده و كهن برخوردار بودند. (زرين كوب، 1375: 37 ـ 42)
از ديگر موضوعاتي كه ادبيات فارسي و آثار برجستهاي چون شاهنامه فردوسي، غزليات حافظ، مثنوي مولانا، بوستان و گلستان سعدي و... نيز تحت تأثير آن قرار گرفتهاند، «فرهنگ عامه» و «آداب و رسوم محلي و ملي» است كه در صفحات پيشين در مورد آن سخن گفتيم.
به طور كلي ميتوان گفت: ادبيات به عنوان مقولهاي هنري بايد از عناصري چون زيبايي، تخيل، احساس، نوآوري، تفكر و داشتن پيام بهرهمند باشد. از ميان اين ويژگيها، پيام آثار ادبي و هنري، عنصر مهمي است كه از اهميت خاصي برخوردار است. اين اهميت تا بدان حد است كه در حقيقت بايد گفت ديگر ويژگيهاي هنري، يعني: زيبايي و تخيل در خدمت پيام اثر قرار دارد و متقابلاً كيفيت هنري و ادبي آثار هم هنگامي عاليترين نمود خود را مييابند كه آن آثار در خدمت تفكر، تعهد و مسئوليت انسان در آيد و به عنوان ابزاري قوي در ترويج فرهنگ، عواطف انساني و انگيزهها و آرمانهاي والا قرار گيرند. همين موضوع پيوند تنگاتنگ ادبيات و فرهنگ را بيش از پيش آشكار ميسازد؛ چرا كه «ميراث هر ملت، آيينهاي است كه پيشينيه خوب و بد او به وضوح در آن پيداست، اما از سوي ديگر، معدود كشورهايي هستند كه ميراثي غني، ثبتشده و متنوع دارند. كشورهايي
چون ايران، چين، مصر، يونان، هند، از جمله اين كشورها هستند. هنر، ادبيات، علم، دين، مذهب، اساطير و مناسك از جمله ميراثي هستند كه يادآفريني و بازآفريني آنها، تشخص ملي و اعتقاد به خود را افزايش ميدهد كه همه اين ميراثها در زبان فارسي موجود است». (نصري، 1387 : 71)
از اين رو، زبان و ادب فارسي بار سنگين فرهنگ كهن ايراني را به دوش گرفته و عامل اصلي شناسنامه و هويت ملي ايران شده است. به گفته ژرژر سمپرون(J. semprun) «توانايي ادبيات بياندازه است و چندين جنبه متفاوت دارد؛ ميتواند چشمها را ببندد و بگشايد. جهان را هم آشكارا سازد و هم در مفاهيم قالبي بپوشاند». (گريس،1363 :122)
زبان فارسي و هويت ملي
در تعريف زبان گفتهاند كه زبان، دستگاه يا نظامي است كه وظيفه اصلي آن برقراري ارتباط ميان انسانهاست. از سوي ديگر، يكي از كاركردهاي مهم زبان، وجود محملي براي انديشه و تفكر است. اگر زبان نبود انسانها نميتوانستند فكر كنند و به دنبال آن، هيچ دانشي به وجود نميآمد. از اين رو، زبان به عنوان استعدادي بالقوه و خداداد كه در ذات انسان ريشه دارد نقشي مهمي را در زندگي او ايفا ميكند. شاهرخ مسكوب درباره كاركرد انديشيدن در بستر زبان ميگويد:
زبان ماده تفكر است. انديشه در زبان، جسمانيت ميپذيرد و صورتمند ميشود و صاحب فرم ميشود. مردم پراكنده از طريق زبان از حسيات يكديگر باخبر ميشوند و هم حسي پيدا ميكنند و در نتيجه به صورت يك مجموعه انداموار
(ارگانيك) در ميآيند و ملت ميشوند. زبان (براي اين مقصود) بهترين وسيله است، اما تنها وسيله نيست.» (مسكوب، : 26 ـ 28)
زبان فارسي حتي در زماني كه در ساختار متعالي خود به شكل ادبيات فارسي درآمد توانست همدوش و همپاي ادبيات فارسي، بار هويت ملي ايران را به دوش بكشد. به گونهاي كه جامعه ايران، تنها در سايه زبان و ادبيات فارسي توانست فرهنگ، آيين و هويت خود را حفظ كند. لوسين گلدمن درباره وابستگي هويت ايران به زبان و ادبيات فارسي ميگويد: «ايراني بيگانه با ادبيات فارسي، دچار بحران هويت يا شكست هويت خواهد شد. در ادبيات فارسي بيش از ادبيات ساير ملل ديگر، بنياد باورها، حكمت، تجلي انديشهها و چگونگي دگرگونيهاي اجتماعي فرهنگي بازتابيده است.» (گلدمن، جامعهشناسي ادبيات، ترجمه: محمدجعفر پوينده:97) از سوي ديگر اگر ما اين تعريف از فرهنگ را بپذيريم كه فرهنگ حافظهاي جمعي است كه گذشته ملت را به اكنون او پيوند ميدهد، ادبيات فارسي به ويژه در عرصه شعر، حافظه جمعي جامعه ايران را رقم زد؛ چرا كه جلوههاي گوناگون فرهنگ را در خود انعكاس داده است. شعر فارسي از يك سو اسطوره، دين، فرهنگ و تاريخ ايران و از سوي ديگر فلسفه، حكمت، كلام و نيز عرفان و چگونگي پيوند با آسمان را در خود نشان داد. از اين رو، به خوبي توانست عصاره فكر، انديشه، احساس و عاطفه و باور ايراني باشد. علاوه بر شعر، نثر نيز رنگي از هويت ملي ر در خود انعكاس داد. با اين تفاوت كه در اين عرصه، بيشتر با جلوههاي اسلامي روبه رو هستيم؛ از اولين تفاسير عرفاني قرآن گرفته تا نخستين آثار عرفاني فارسي، همه از علاقه ايرانيان
به حقيقت والاي اسلامي حكايت ميكند. محمدرضا دهشيري در اين باره ميگويد:
عوامل متعدد سياسي ـ اجتماعي در هويت فرهنگي ايرانيان در لايه بيروني فرهنگ تحقق يافته است. [در حالي كه] عنصر ثابت فرهنگي ايرانيان دينداري بوده است كه بر بنيادهايي نظير خداپرستي، تلفيق دين و سياست، عدالتخواهي، نبرد حق عليه باطل، نقش انسان در ياريرساني به نيروهاي اهورايي عليه نيروهاي اهريمني است؛ عنصر پوياي آن زبان و ادبيات فارسي و ديگر نمادهاي فرهنگ ايراني است كه با توجه به شرايط تاريخي، نياز و موقعيت ما متفاوت هستند و با تعبيرهاي مجدد و نهادين بازتعريف و بازتوليد ميشوند. (دهشيري، تاثير تحولات سياسي- اجتماعي بر هويت فرهنگي ايران معاصر:173)
با تأمل در دورههاي مختلف شعر و ادب فارسي درمييابيم، آنگاه كه «قوم ايراني به دنبال يافتن تبار و ديرينه خويش بود، ادبيات فارسي به دادش رسيد و با ايرانيان از «او» يعني از اسطوره و حماسه و تاريخ اجدادياش سخن گفت و شاهنامه را به ارمغان آورد و در دوراني كه به هدف اثبات هويت اوليه و تبارشناسي نائل شد، با ايرانيان از «من» ملكوتي و عرفاني سخن گفت و ماهيت آسماني و ايراني را گوشزد كرد و زماني كه لازم بود پس از اثبات او سوم شخص و من اول شخص از دوم شخص نيز سخن گفته شود، ادبيات مشروطه از تعهد اجتماعي و از سرنوشت «تو» اجتماعي حرف زد و در عهد شكوفايي انقلاب اسلامي اين «من» و «تو» در يك دايره وحدتبخش با عنوان پيام انقلاب اسلامي گرد هم جمع شدند و ادبيات
انقلابي و ديني را رقم زدند». (قبادي، 1388 :48) همين موضوع سبب شد هويت ايراني در سايه ادبيات فارسي به پويايي برسد و از ايستايي و انقباض به دور ماند. دلايل پويايي فرهنگ ايراني در بستر ادبيات فارسي را ميتوان متاثر ازعلل زير برشمرد:
از دقت در ژرف ساخت متنهاي طراز اول ادبيات فارسي روشن ميشود كه در اعصار مختلف، شاهكارهاي ادبي ايرانيان با حكمتي عميق و چند بعدي آميخته شده بود و از دل همين متنهاي ژرف، معتبرترين و مهمترين سند شناخت ايرانيان به دست آمده است كه از خلال آن ميتوان اين موضوع را دريافت كه موضعگيري ايرانيان در تقابل جهان خارج پيش از هر چيز بر مبناي دريافت عميق انسانشناسانه استوار بوده است و به دليل همين رهيافت انسانشناسانه به خودشناسي، دينشناسي، خداشناسي و عرفان راه يافتند.
ايران همواره نقطه تلاقي و همسازي انديشههاي گوناگون و محل جذب و هضم فرهنگهاي متكثر و متنوع بوده است. هم موقعيت استراتژيك جغرافياي ايران و هم وجود حكومتهاي قدرتمند آن در طول تاريخ، باعث شده بود كه رنگي از تنوع فكري و روحي در جامعه ايران رقم بخورد. از سوي ديگر، جامعه ايران در دل خود همواره خرده فرهنگهايي داشته است كه گاه در تضاد با يكديگر بودند. اين موضوع در كنار قدمت اسطورهاي سرزمين ايران، فرهنگي غني و در عين حال متكثر را رقم زد. فرهنگي كه توانست فراتر از مرزهاي جغرافيايي ايران نيز پيام انساني خود را به گوش جهانيان برساند و حتي امروزه نيز پس از گذشت قرنها از تشكيل چنان فرهنگي، همچنان برجستگي و قدرت خود را نشان دهد و سحرانگيزي كند.
در مجموع ميتوان گفت بخش عظيمي از هويت فردي، قومي، ملي و حتي فرهنگي، مستقيماً با زبان ارتباط دارد. زبان و هويت تأثير متقابل دارند؛ زيرا زبان، هويت ملي و فرهنگي هر سرزميني را عمق ميبخشد و معرفي ميكند و در مقابل، هويت نيز از حريم زبان، محافظت كرده و آن را بارور ميكند.
حال كه پيوند ميان فرهنگ ايراني و زبان و ادب فارسي را شناختيم در ادامه به بازتاب فرهنگ در آثار ادبي ميپردازيم. درباره كاربرد واژه فرهنگ در ادبيات فارسي ميتوان گفت نه تنها خود ادبيات فارسي بخشي از فرهنگ ايراني بود بلكه واژه فرهنگ نيز در معاني مختلف و در سبكها و دورههاي ادبي به كار برده ميشد و هر بار معناي تازهاي از آن برداشت ميگرديد.
در معروفترين دستهبندي از سبكهاي شعري زبان فارسي، تاريخ هزار ساله شعر فارسي دري، به پنج نوع سبك تقسيمبندي ميشود كه به ترتيب سبكهاي: خراساني، عراقي، هندي، بازگشت ادبي و سبك شعر نو است. واژه فرهنگ در هر يك از اين سبكها به كار رفته است و حضور برجسته آن در همان نخستين سبك شعري فارسي، سبك خراساني از اهميت و برجستگي اين واژه در ادب و ساختار اجتماعي و فرهنگي ـ ادبي جامعه ايران حكايت دارد.
واژه فرهنگ در سبك خراساني
همانگونه كه اشاره كرديم فرهنگ در لغتنامههاي زبان فارسي به معني علم، دانش، ادب، معرفت، تعليم و تربيت، آثار علمي و ادبي يك قوم يا ملت آمده است. در سبك خراساني، نخستين سبك شعري فارسي، فرهنگ
در معاني ادب، معرفت، تعليم و تربيت آمده است. اين واژه از همان ابتداي شعر فارسي دري، در ديوانهاي شاعران فارسيزباني چون رودكي، عنصري، فرخي سيستاني، فردوسي، امير معزي، كسايي مروزي مشاهده ميشود كه در ادامه شاهد مثالهاي مربوط به هر شاعر را ميآوريم:
رودكي
هيچ گنجي نيست از فرهنگ به
تا تواني رو هوا زي گنج نه
(كازروني، برگزيده اشعار چهار شاعر: 53)
عنصري
هر كه فرهنگ از او فروهيده است
تير مغزي ازو نكوهيده است
(عنصري، برگزيده اشعار:12)
عنصري داشتن فرهنگ را يكي از ويژگيهاي برجسته ممدوحان خود ميداند و آن را در كنار خرد، رادي و مردي ممدوح قرار ميدهد:
خدايگان جهان آفتاب فرهنگ است
كه يك نمايش فرهنگ او شده است هزار
(عنصري، برگزيده اشعار:18)
فرهنگ و كمال و خرد و رادي و مردي
هر پنج به طبع و كف او گشت مسلم
(عنصري، برگزيده اشعار:25)
فرخي سيستاني
فرخي نيز فرهنگ را در كنار دانش و هنر از ويژگيهاي برجسته ممدوح
خود به شمار ميآورد و ممدوح خود را كسي ميداند كه همه فرهنگها و آداب و معرفت موجود در جهان را آموخته است.
اي امير هنري، وي ملك روز افزون
اي به فرهنگ و هنر بر همه شاهان سالار
(كازروني، برگزيده اشعار چهار شاعر :184)
اي سخنهاي تو اندر كتب علم نكت
اين هنرهاي تو برجامه فرهنگ، طراز
(كازروني، برگزيده اشعار چهار شاعر:190)
نيست فرهنگي اندر اين گيتي
كه نياموخت آن شه، آن فرهنگ
(كازروني، برگزيده اشعار چهار شاعر:202)
فرخي به اهميت آموزش فرهنگ و ادب از ديرباز اشاره كرده است. به گفته او رستم به كيخسرو و اسفنديار فرهنگ و ادب آموخت:
همچنان كيخسرو و اسفنديار گرد را
رستم دستان همي آموخت فرهنگ و ادب
(كازروني، برگزيده اشعار چهار شاعر:162)
فردوسي
فردوسي در شاهنامه، بارها از واژه فرهنگ، به ويژه در بخشهاي پاياني شاهنامه (پادشاهي انوشيروان و اورمزد) استفاده كرده است. اهميت قائل شدن فردوسي به مقوله فرهنگ امر غريبي نيست؛ چرا كه او اثر سترگش را با نام خداوند جان و خرد ميآغازد و براي خرد و خردمندي اهميتي دو چندان قائل ميشود. فرهنگ نيز كه به معناي دانش و مايه فكري و روحي است، برجسته و بزرگ است. او هرجا كه ميخواهد از شخصيتهاي ويژه و مهم شاهنامه سخن بگويد فرهنگمداري را يكي از خصايل آنها به حساب ميآورد:
گران مايه را نام هوشنگ بود
تو گفتي همه هوش و فرهنگ بود
(فردوسي، بخش دوم كيومرث)
٭٭٭
همچنين هرگاه فردوسي ميخواهد از صفات نيكي چون هوشمندي، دينداري و نيكنامي، دادگري، گُردي سخن بگويد از فرهنگمداري نيز سخن ميراند.
به گردي و مردي و جنگ و نژاد
به اورنگ و فرهنگ و سنگ و به داد
(فردوسي: گفتار اندر داستان فرود سياوش)
٭٭٭
تو را ايزد اين زور پيلان كه داد
دل و هوش و فرهنگ فرخ نژاد
(فردوسي: داستان بيژن و منيژه)
٭٭٭
به بالا و ديدار و فرهنگ و راي
زرير دليرست گويي به جاي
(فردوسي: بخش پادشاهي لهراسب)
٭٭٭
به مرد خرمند و فرهنگ و راي
بود جاودان تخت شاهي به پاي
(فردوسي: بخش پادشاهي اورمزد)
او به دنبال فرهنگ بودن را به همه انسانها توصيه ميكند و در خلال گفتار تعليمياش از خوشمنشي و كردار نيك، سخن ميگويد و آن را در سايه فرهنگ، امري تحققيافتني به حساب ميآورد:
دلت زنده باشد به فرهنگ و هوش
به بد در جهان تا تواني مكوش
ز فرهنگ و ز دانش آموختن
سزد گر دلت يابد افروختن
(شاهنامه، بخش پادشاهي اورمزد)
فردوسي به خوبي ميداند كه فرهنگجويي تنها در رفتار انسانهاي خردمند يافت ميشود؛ چرا كه خرد و فرهنگ دو مقولهاند كه مكمل يكديگرند و انساني كه به درك فرهنگ نائل ميشود نهايتاً باهوش و دانا نيز ميشود و گفتار و كردار بيهوده از خود نشان نميدهد:
به فرهنگ يازد كسي كش خرد
بود روشن و مردمي پرورد
(شاهنامه: بخش پادشاهي بهرام)
او آنچنان بر فرهنگ و رشد و تعالي فكري و روحي صحه ميگذارد كه آن را در برابر نژاد، برجسته و مهمتر ميداند. از نظر او، صرف داشتن نژاد شاهي مهم نيست. پادشاه ميبايست به دنبال فرهنگ و دانش و منش نيز باشد:
ز دانا بپرسيد پس دادگر
كه فرهنگ بهتر بود گر گهر
چنين داد پاسخ بدو رهنمون
كه فرهنگ باشد ز گوهر فزون
گهر بي هنر زار و خوارست و پست
به فرهنگ باشد روان تندرست
(شاهنامه: بخش رزم خاقان چين با هيتاليان)
در مجموع فردوسي لازمه تسلط بر جهان را داشتن آيين، دين و فرهنگ ميداند:
جهان زير آيين و فرهنگ ماست
سپهر روان جوشن جنگ ماست
(شاهنامه: بخش سخن پرسيدن موبد از كسري)
امير معزي
امير معزي نيز در خلال اشعار مدحي، از فرهنگمداري ممدوح خود سخن ميگويد و آن را در كنار دانش، دين، جود و كرم از ويژگيهاي نيك ممدوح به حساب ميآورد.
سيرت او پنج چيز را سبب آمد
دانش و فرهنگ و دين و جود و كرم را
(اميرمعزي، ديوان اشعار:32)
٭٭٭
شاه همه شاهان ملك ارغو كه ندارد
در مردي و فرهنگ نظيري و همالي
(اميرمعزي، ديوان اشعار: 954)
٭٭٭
او آنچنان فرهنگ داشتن ممدوح خود را برجسته و مهم ميداند كه به نظرش فرهنگ آن پادشاه، به تاج و تخت و اعتبار پادشاهياش ارزش بخشيده است. به ديگر سخن معزي فرهنگ پادشاه را از ماهيت و ظواهر برجسته پادشاهي مهمتر ميداند:
خسروي او را سزاورترست كز فرهنگ اوست
قيمت تاج و نگين و تيغ و تخت بارگاه
(اميرمعزي، ديوان اشعار:876)
٭٭٭
نكته برجستهاي كه در كاربرد واژه فرهنگ در ديوان معزي ديده ميشود اين است كه او «فرهنگ» را در معناي دانش ادبي نيز به كار برده است:
گاه فرهنگ و بلاغت كه كند با تو جدل
گاه احسان و مروت كه كند با تو مري
(اميرمعزي، ديوان اشعار: 926)
كسايي مروزي
كسايي نيز در يك مورد (البته با توجه به آثار باقيمانده از اين شاعر) خطاب به ممدوحش، از واژه فرهنگ استفاده كرده است.
اي زدوده سايه تو ز آينه فرهنگ زنگ
بر خرد سرهنگ و فخر عالم از فرهنگ و هنگ
(كسايي، برگزيده شعر چهار شاعر، ص 56)
سبك عراقي
در سبك عراقي نيز واژه فرهنگ كاربرد ويژهاي دارد، با اين تفاوت كه اين واژه در اين سبك، كمتر در قصايد مدحي استفاده ميشود؛ بلكه بيشتر در خلال اشعار تعليمي و عرفاني به كار ميرود. از جمله شاعراني كه در اين دوره از واژه فرهنگ استفاده كردهاند ميتوان از خواجوي كرماني، سعدي، سنايي، عطار و مولوي نام برد.
خواجوي كرماني
خواجوي كرماني در خلال غزليات عرفانياش، سه بار واژه فرهنگ را به كار ميبرد. او براي فرهنگ، ارزش والايي قائل ميشود چنانكه عارفان و واصلان به عشق الهي را از جمله كساني ميداند كه در مدرسه فرهنگ دانش آموخته شده باشند:
ميشود ساكن خاك در ميخانه عشق
هر كه از خانه فرهنگ برون ميآيد
(خواجوي كرماني، غزليات : 135 )
او تنها راه مبارزه با نامراديهاي جهان را داشتن فرهنگ بالا ميداند:
ز چرخ سفله چه بايد مرا كه نام بلند
ز حسن مخبر و فرهنگ نامدار خود است
(خواجوي كرماني، غزليات:89)
سعدي
سعدي نيز از واژه فرهنگ در آثارش استفاده كرده است، اما بيش از آنكه بخواهد به اين واژه ارج بنهد، عملاً فرهنگسازي كرد. آثار سعدي كه غالباً تعليمي و گواه تلاش او مبني بر فرهنگسازي است، در نهايت بخش عظيمي از فرهنگ ملي ايرانيان شده است. از جمله ابياتي كه سعدي در آن از واژه فرهنگ استفاده كرده، بيت زير است:
خداوند تدبير و فرهنگ و هوش
نگويد سخن تا نبيند خموش
(سعدي،گلستان: 89)
او در بيت بالا كه از باب فوايد خاموشي گلستان آمده، لازمه خاموش بودن را داشتن عقل و فرهنگ ميداند.
سنايي
واژه فرهنگ در شعر سنايي ارزش معنايي چنداني ندارد و سنايي از اين واژه، براي معاني عرفاني، تعليمي و اخلاقي خود كمتر استفاده كرده
است. او تنها در دو مورد خطاب به ممدوح خود از او ميخواهد بخشش، فرهنگ و عقل را دين و آيين خود قرار دهد و مطابق با آن دستورات حكومتي خود را صادر كند:
جود و فرهنگ و عقل دين تو باد
نقش جاويد بر نگين تو باد
(سنايي، حديقة الحقيقة: 126)
عطار
عطار نيز از واژه فرهنگ در موارد معدودي استفاده كرده است. او عارفان و بيدلان عشق را آدابدان نميداند. آنان از ديدگاه او كساني هستند كه كارشان از ظواهر گذشته است. برخي از آنان چونان ملامتيه به عمد كارهايي ميكنند كه هيچكس آن را تأييد نميكند و موجب طعن و لعن ديگران ميشود. از اين رو، او خلاف آمد عادت بودن و عمل به خلاف ظاهر را مشخصه عارفان و عاشقان ميداند:
كار ما بگذشت از فرهنگ و سنگ
بيدلان عشق را فرهنگ نيست
(عطار، غزليات، غزل شماره 113)
٭٭٭
عطار نيز فرهنگ را در كنار معاني «دانايي» و «خوبي» قرار ميدهد:
تو گويي آدمي نيست او فرشتهست
كه از فرهنگ و دانايي سرشتهست
(عطار، خسرونامه: 286 )
٭٭٭
غم او خور كه او بهتر ز دايه
كه از فرهنگ و خوبي داشت مايه
(عطار، خسرونامه:354)
او غم خوردن در راه سلوك را نيز نيكو ميداند و عقيده دارد كه از خلال اين غمخواري سالك با فرهنگ ميشود و فرهنگ سلوك را ميآموزد.
گرچه دل تو زين همه غم تنگ ميشود
غم كش كه ز غم مرد به فرهنگ شود
(عطار، مختارنامه: 228)
مولوي
مولوي نيز چون عطار فرهنگ داشتن و آدابداني را از لوازم عاشقي نميداند، از ديدگاه او عاشق «هيچ آداب و ترتيبي را نميجويد» و نوعي از فرهنگ كه خاص عاشقان است پيروي ميكند.
لب ببندد از دغل و از حيلت
جان بيحيلت و فرهنگ بيار
(مولوي، غزليات شمس: 259)
٭٭٭
ز لطف و حلم او بودهست آن وصل
نبوده از عقل و فرهنگ عياري
(مولوي، غزليات شمس: 652)
مولوي غالباً واژه فرهنگ را در معناي اخلاق، رفتار، عملكرد و منش به كار برده است:
چونكه جامه چست و در ديده بود
مظهر فرهنگ درزي چون شود
(مثنوي معنوي، دفتر اول: 124)
٭٭٭
زآنكه گرگ ار چه كه بس ستمگريست
ليكش آن فرهنگ و كيد و مكر نيست
(مثنوي معنوي، دفتر ششم: 841)
٭٭٭
مشنو اين دفع وي و فرهنگ او
در نگر در ارتعاش و رنگ او
(مثنوي معنوي، دفتر ششم:842)
٭٭٭
دور اين خصلت ز فرهنگ اياز
كه پديد آيد نمازش بينماز
(مثنوي معنوي، دفتر پنجم: 668)
شاعران ناخودآگاه يا خودآگاه از نقش فرهنگ فراوان سخن گفتهاند، اما متأسفانه به دليل نبودن جامعهشناسان و مردمشناسان، تحليلي در اين مورد، در اعصار گذشته صورت نگرفته است.
سبك هندي
هر چه دوران شعر فارسي به جلوتر ميرود از كاربرد واژه فرهنگ در آن كاسته ميشود. در سبك هندي در شعر كساني چون بيدل، صائب، كليم كاشاني، محتشم كاشاني و غالب دهلوي نيز از واژه فرهنگ استفاده شده است، اما در بيشتر موارد، معنايي كه فرهنگ در اين سبك دارد مترادف با معناي دانش و علم است. بنابراين، ميتوان گفت با گذشت زمان فرهنگ در مسير يافتن معنايي مشخص به پيش رفت.
صائب تبريزي
صائب فرهنگ را غالباً در كنار مفاهيم ديگري چون عقل، هوش و دانش به كار ميبرد و معنايي واحد را در همه موارد از اين واژه برداشت ميكند:
تا مرگ ابر بهاران ميكشد عشق جنون
خط به عقل و دانش و فرهنگ ميبايد كشيد
(صائب، ديوان اشعار، غزل شماره 2762)
٭٭٭
گدازد آرزوي خام در دل نفس سركش را
به قدر آنچه در سر دانش و فرهنگ ميبالد
(صائب، ديوان اشعار، غزل شماره 3133)
٭٭٭
گردش چشمت به فلاخن گذاشت
عقل من و دانش و فرهنگ من
(صائب، ديوان اشعار، غزل شماره 6442)
٭٭٭
از شكوه كوهكن چون سنگ طفلان شد سبك
گرچه از تمكين سراپا عقل و فرهنگ است
(صائب، ديوان اشعار، غزل شماره 6580)
بيدل دهلوي
بيدل نيز در موارد معدودي (4 مورد) از فرهنگ ياد ميكند و در همان چند مورد نيز آن را معادل واژه عقل و دانش قرار ميدهد:
نه ذوق هنر دارم و نه محو كمالم
مجنون توام دانش و فرهنگ من اين است
(بيدل، ديوان اشعار: غزل شماره 258)
٭٭٭
معناي عقل و دانش براي فرهنگ در نگاه بيدل آن چنان تثبيت شده است كه او گاه آن را در مقابل با جنون (بيعقلي) قرار ميدهد:
طائر از بي پر و بالي همه جا در قفس است
من هم از قحط،جنون صاحب فرهنگ شدم
(بيدل، ديوان اشعار: غزل شماره 2059)
٭٭٭
آينهداران جنون دارند يك عالم فسون
هرچند جهل آيي برون سركوب صد فرهنگ شو
(بيدل، ديوان اشعار: غزل شماره 2591)
كليم كاشاني
كليم كاشاني تنها در يك مورد از واژه فرهنگ استفاده كرده و در همان يك مورد نيز آن را معادل با دانش ميداند:
زبده اهل هنر اي آنكه با صد ديده چرخ
روز و شب حيران بود از دانش و فرهنگ
(كليم كاشاني، ديوان اشعار:257)
محتشم كاشاني
محتشم كاشاني نيز در اشعار خود تنها در يك مورد از فرهنگ استفاده ميكند و آن را در كنار خصايصي چون چيرگي مقام و استقلال و بزرگي از صفات ممدوح خود، بر ميشمارد:
پايهاي از قدر اورنگ و استقلال و عظم
آيهاي در شأن او فرهنگ و استيلا و شأن
(محتشم كاشاني، ديوان اشعار: قصيده 60)
سبك بازگشت ادبي
در سبك بازگشت ادبي نيز واژه فرهنگ كمابيش وجود دارد. واژه فرهنگ به ويژه در شعر قاآني و نشاط اصفهاني برجسته است و در شعر اين دو شاعر، به معناي دانش و مجموعه خصلتها و آداب آمده است.
قاآني شيرازي
قاآني به عنواني شاعري مديحهسرا، آنجا كه ميخواهد از فضائل و خصائل ممدوح خود سخن بگويد از فرهنگ و دانش و راي او نيز غافل نميماند و به آن اشاره ميكند:
ديوان ادب فرد كرم دفتر دانش
اكسير خرد، جوهر جان، عنصر فرهنگ
(قاآني، ديوان اشعار، 358)
كمال فضل و هنر را كلام او برهان
لغات دانش و دين را بيان او فرهنگ
(قاآني، ديوان اشعار, 362)
باهوش و هنگ هوشنگ با عقل و راي و فرهنگ
با احتشام گورنگ با احترام ساسان
(قاآني، ديوان اشعار, 563)
هم كامروا باش به تدبير و به فرهنگ
هم قلعه گشا باش به بازوي و به نيرو
(قاآني، ديوان اشعار, 612)
نشاط اصفهاني
نشاط اصفهاني در سه مورد از واژه فرهنگ سود جسته است كه در اين ميان يك بار آن را در حال و هوايي عاشقانه به كاربرده است و تسليم و
سر از پا نشناختن در راه عشق و بيعقلي را فرهنگ طي طريق ميداند و در مورد ديگر بافرهنگ بودن را ويژگي عقل ميپندارد.
پا به سر تا ننهي سر ننهي بر در دوست
طي اين راه مپندار كه با فرهنگ است
(نشاط اصفهاني، ديوان اشعار، 84)
آشتي بگذار و ساز جنگ كن
عقل با فرهنگ را سرهنگ كن
(نشاط اصفهاني، ديوان اشعار:421)
سبك شعر نو
واژه فرهنگ، در شعر نو كاربرد چنداني ندارد. در اين دوره معناي فرهنگ و اهميت و بايستگي آن در خلال گفتار شاعران مطرح ميشود نه صرف خود واژه و يا واژگان هممعنايش. در اين دوره، تمدن جاي خود را به واژه فرهنگ ميدهد و در مظاهري مدرن نظير قانون، عدالت، نوجويي و نوخواهي آشكار ميشود. اما پيش از شعر نو، يعني در شعر مشروطه و پس از آن شاعراني نظير، ملكالشعراي بهار و پروين اعتصامي نيز از اين واژه استفاده كردهاند كه به آنها اشاره خواهيم كرد.
ملك الشعراي بهار
ملك الشعراي بهار شاعري فرهيخته، سياسي و اديب، از فرهنگ و اهميت آن آگاه است. او ميداند كه حضور و نقش آن تا چه اندازه در بالا بردن سطح انديشه و تفكر جامعه مهم است و ميداند كه فرهنگ هر بار در هيئتي تازه پديدار ميشود:
نكرده ساعتي رفع كسالت
شد از فرهنگ كاري نو حوالت
(بهار: ديوان اشعار، 146)
از اين رو، حاصل فرهنگ را چيزي جز مهر و محبت نميداند! بنابراين، همگان را به آن دعوت ميكنند:
حاصل فرهنگ جز مهر و محبت هيچ نيست
تا از اين فرهنگ يابي فر و فر، آماده شو
(بهار: ديوان اشعار: 1025)
او با تأكيد بر فرهنگ، از هموطنان خود ميخواهد در تقابل با فرهنگ نو، فرهنگ كهن خود را فراموش نكنند. همچنين در بيت ديگري ميگويد كه رونق فرهنگ گذشته ميتواند در زندگي، راهنماي ما باشد:
در ره فرهنگ و آيين وطن غفلت مورز
ملك بيفرهنگ و بيآيين درختي بيبر است
(بهار: ديوان اشعار:206)
٭٭٭
رونق فرهنگ ديرين رهنماي هر دل است
اعتبار دين و آيين پاسبان هر در است
(بهار: ديوان اشعار:234)
پروين اعتصامي
پروين اعتصامي در اشعار خود تنها در يك مورد، از واژه فرهنگ استفاده كرده است و با قرار دادن هنر در كنار آن، چنان پايگاه مهمي براي فرهنگ و هنر قائل ميشود كه نبود آنها را در زندگي انسان مايه گمراهي و سرگرداني ميداند:
در هر رهي فتاده و گمراهي
تا نيست رهبرت هنر و فرهنگ
(پروين، ديوان اشعار: قصيده شماره 25)
حال كه واژه فرهنگ را در ديوانهاي برخي از شاعران فارسي زبان بررسي كرديم، در ادامه به انسان كامل اشاره ميكنيم كه شكل تكامليافته انسان با فرهنگ، در ادبيات و سنت ملي ماست و نشان ميدهيم چگونه عرفان اسلامي توانست با پايهگذاري بهترين اصول اخلاقي، راه را براي ايجاد انساني اخلاقگرا و خردمند باز كند.
نقش فرهنگ در ايجاد مفهوم انسان كامل در عرفان
فرهنگ با توجه به گستره آن، در برگيرنده همه سنتهاي قومي جوامع، انديشهها، هنر و ادبيات مردمان درهر دوران و آييني بوده است. پس از ورود اسلام به ايران و پذيرا شدن اين آيين الهي، فرهنگ مردم ايران نيز از آموزهها و انديشههاي ناب اسلامي به ويژه قرآن كريم بسيار اثر پذيرفت. با گذشت زمان اين آموزهها بيشتر بر جان و دل مردم نشست و در ذهن آنها رسوخ ميكرد و در آثار مختلف فكري، ادبي و هنري آنان تجلي يافت.
در عربي امروز از واژه فرهنگ با عنوان ثقافه تعبير ميشود. اين واژه هرچند در قرآن كريم نيامده است، اما ميتوان واژههاي ديگري كه معنايي نزديك به اين مفهوم را دارند در قرآن يافت. واژههايي نظير: «سنت»، «امت»، «صبغه»، «دين» و «خلق» از جمله اين واژگان هستند.
واژه «امت» در فرهنگ قرآني شامل عدهاي است كه دين، جايگاه، زبان و آداب مشابه به هم دارند و در مكاني واحد زيست ميكنند.
اين واژه در قرآن بسيار به كار رفته است. امت اسلامي تعبيري است كه گروه بسياري از علما آن را براي مسلمانان به كار ميبرند.
كلمه «سنت» را نيز ميتوان به گونهاي هم معناي فرهنگ و يا اعم از آن دانست؛ زيرا دربردارنده مجموعه انديشهها، كردار و آداب و رسوم يك قوم است.
واژه ديگري كه در قرآن به كار رفته، «خَلق» است كه به معناي طبيعت، ويژگيها و عادتهاست. پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله ميفرمايند: «انما بعثت لاتمم مكارم الاخلاق؛ من براي رساندن شما به اخلاق والاي انساني مبعوث شدهام». ارزشهاي اخلاقي فرد و جامعه، بخش الهي از فرهنگ آن را تشكيل ميدهد و پيامبر صلي الله عليه و آله خود را به نشر اخلاق پسنديده موظف ميدانستند. در قرآن هم درباره پيامبر صلي الله عليه و آله آمده است كه: «انك لعلي خلق عظيم»، و خلق يعني وِيژگيهاي شخصي و خوي انساني.
واژه «ملت» نيز به معناي مجموعهاي از عقايد درست و گاه نادرست است كه در قرآن نيز آمده است. در آيه 120 سوره بقره كه ميفرمايد يهوديان و مسيحيان از تو راضي نميشوند مگر از ملت آنها تبعيت كني.
واژه دين هم به مجموعهاي از عادات، شريعت و آيين اطلاق شده كه عدهاي در اعتقاد به آن مشترك هستند و البته اين كلمه به عنوان مذهب و روش اعتقادي نيز عموميت يافته است.
واژه «صبغه» نيز به گونهاي به پيروي از آموزههاي الهي اشاره دارد تا آنجا كه فرد كاملاً رنگ و فرهنگ خدايي ميگيرد. اين واژه معادل مفهوم «انسان كامل» ميشود.
در واقع رنگ و بوي خدايي گرفتن، همان چيزي است كه آيين اسلام از انسان انتظار دارد و اين موضوع در صورتي ميسر است كه آدمي به
مفهوم «انسان كامل و جامع» نزديك شود. تاكنون انديشمندان، علما و عرفاي اسلامي درباره انسان كامل سخن گفتهاند و هر كس از منظري بدان نگريسته و ويژگيهاي آن را برشمرده است. انسان فرهنگي مطلوب و متعادل، در واقع در مفهومي به نام انسان كامل متجلي ميشود كه لازم است اين مفهوم با ويژگيهاي جهان امروز تعريف و تحليل شود.
انسان متفكر در سايه انديشه و فرهنگ ميتواند هر كاري را انجام دهد، هر ناممكني را ممكن سازد. آنچه ميخواهد به دست آورد. چنانكه مولانا جلالالدين بلخي، حقيقت سرشت آدمي را در انديشه ميداند و ميگويد:
اي برادر! تو همه انديشهاي
مابقي خود استخوان و ريشهاي
گر گل است انديشه تو گلشني
ور بود خاري تو هيمه گلخني
(مثنوي مولانا، دفتر دوم، 214)
با توجه به اهميت فرهنگ در جهان امروز، شايد به تعبيري مهمترين ويژگي انسان را فرهنگ او قلمداد كنيم. از آنجا كه فرهنگ هر جامعه را افراد با فرهنگ آن حفظ ميكنند، جايگاه انسان نيز در اين چرخه اهميت ويژهاي مييابد. در واقع انسانها جوامع را تشكيل ميدهند و اگر جامعهاي نظم و قانون دارد، به دليل وجود انسانهايي قانونمند است.
اگر انسان به فرهنگ اسلامي آراسته شود و سنتهاي اسلامي را اجرا كند، به تعبير «انسان كامل» ميرسيم؛ انساني كه در منظر قرآن، كمال عقلي دارد، داراي معنويت است و در تهذيب نفس ميكوشد، برونگرا و جامعهگراست. هم اهل عبادت است و هم اهل اجتماع. هم از نعمتهاي گوناگون خداوند بهره ميجويد و هم حركت استكمالي و رو به رشد
دارد. در سوره توبه آيه 114 آمده است: «التَّائِبُونَ الْعَابِدُونَ الْحَامِدُونَ السَّائِحُونَ الرَّاكِعُونَ السَّاجِدُونَ الْآمِرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَالنَّاهُونَ عَنْ الْمُنكَرِ وَالْحَافِظُونَ لِحُدُودِ اللَّهِ...».
ويژگيهايي كه در بالا شمرديم در اين آيه آمده است. همين انسان است كه در فرهنگ قرآن به خلعت و كرامت مزين ميشود. ملائكه به او سجده ميكنند. خداوند اسماء الهي را به او ميآموزد و امانتدار وديعه خداوندي ميشود.
پس از ورود اسلام به سرزمين عربستان، فرهنگ و آداب اين سرزمين دور افتاده و بي آب و علف ديگرگون شد. پيش از اسلام افتخار به انساب، قبائل و پدران، بالاترين افتخار بود. در واقع، مهمترين عامل افتخار در ميان عرب «صُلب» بود؛ يعني نسبت و قوميت. اين افتخار موهوم تا آنجا فرا رفته بود كه هركس قبيله خود را برتر و نژاد خود را والاتر از ديگران ميدانست. عدهاي وجود مال و منال و خدم و حَشَم و تعداد فرزندان و قدرت را موجب افتخار و ارزش ميدانستند. برخي ديگر، موقعيت اجتماعي و سياسي را موجب برتري خود بر ديگران ميدانستند. اما اسلام با شعاري آمد كه فكرها ودلها را ديگرگون كرد و خط بطلاني بر ارزشهاي فرودست دنيوي كشيد؛ چراكه اين ارزشها در برابر ميزان و معيار جديد، ارتجاعي و عقبمانده به شمار ميآمدند. سعي اسلام بر زدودن تفاخر و برداشتن تفاوتها و فاصلهها بود. در فرهنگ اسلامي قريش و عرب، فارس و عرب، سياه و سفيد تفاوتي با همديگر ندارند. همه برابر و مساوياند.
در كتاب آداب النفوس طبري آمده است كه پيامبر صلي الله عليه و آله در اثناء ايام تشريق (روزهاي 11 و 12 و 13 ذي الحجه) در سرزمين «مني» در حالي كه بر شتري سوار بود رو به سوي مردم كرد و فرمود:
اي مردم بدانيد! خداي شما يكي است و پدرتان يكي. نه عرب بر عجم برتري دارد و نه عجم بر عرب، نه سياه پوست بر گندمگون و نه گندمگون بر سياه پوست مگر به تقوا. آيا من دستور الهي را ابلاغ كردم؟ همه گفتند: آري! فرمود: اين سخن را حاضران به غائبان برسانند.
افزون بر اين، در فرهنگ قرآني و عرفاني موضوع عزت و ذلت نيز مطرح است. صاحبان عزت كساني هستند كه به ويژگيهاي انسان كامل دست يافتهاند. انسان كامل در عرفان اسلامي با اسامي و القاب مختلفي چون دانا، بالغ، كامل و مكمل مطرح شده است و خليفه، هادي، جام جهان نما و اكسير اعظم نيز از نامهاي اوست.
عزيزالدين نسفي كه انسان كامل را نگاشته است در اين باره ميگويد: «در شريعت و طريقت و حقيقت تمام باشد و او را چهار چيز به كمال باشد: اقوال نيك، افعال نيك، اخلاق نيك و معارف». (ازمجو، 1368: 4)
البته انسان كامل مطلق نيز وجود دارد اما اين مفهوم در قلب و وجود حضرت پيامبر صلي الله عليه و آله متجلي است و بس، چنانكه شيخ نجمالدين كبرا ميگويد: «انسان مطلق در عالم يكي است و اعضاي رئيسه آن انبياء عليهم السلام هستند و محمد صلي الله عليه و آله از انبياء به مثابت دل بود بر شخص انساني مطلق و دل خلاصه وجود انسان است». (نجمالدين رازي، 1353: 82)
انديشمندان از ايده انسان كامل استفاده قرار كردند و اين تعبير جذاب سبب شده است كه آثار متعددي در اين راستا آفريده شود. محييالدين عربي نيز در كتاب فصوص الحكم خود تعبير انسان كامل را به كار برده است.
از ابن عربي به بعد، مفهوم انسان كامل به عنوان مفهومي مهم مورد توجه بسياري از عرفا قرار گرفت. عده بسياري در اين باره كتاب نوشتند يا در اثناي اشعار و نوشتههايشان از آن سخن گفتند. از اين ميان، عزالدين نسفي از سالكان اديب ايراني، يكي از رسائل خود را كه نثر زيبايي دارد الانسان الكامل نام نهاده است. اين اثر يكي از نخستين آثاري است كه به طور كامل به ويژگيهاي انسان كامل پرداخته است. پس از او عبدالكريم جيلاني نام كتاب خود را الانسان الكامل في معرفه الاواخر و الاوائل نام نهاده و به ويژگيهاي انسان كامل پرداخت. شمس تبريزي، مولانا جلالالدين مولوي، ملاهادي سبزواري، ابوعلي سينا، و ملاصدرا، و ديگر متفكران نيز به مفهوم انسان كامل پرداختهاند. باري! آنچه به اجمال ميآيد ويژگيهايي است كه براي انسان كامل در متون عرفاني آمده است. اگر چه اين ويژگيها را از منظرهاي مختلف ميتوان برشمرد، اما جان كلام آنها تقريباً همينهاست كه در پي ميآيد. كسي كه به اين ويژگيها متصف باشد و فرزند زمان خويش گردد؛ ميتواند به نمونه انسان فرهنگي در منظر فرهنگ ايراني و اسلامي نزديك شود.
درباره ويژگيهاي انسان كامل تاكنون سخنان بسياري گفته شده است، اما ميتوان معروفترين ويژگيهاي انسانهاي كامل را در موارد زير خلاصه كرد:
مروت، راستي، اخلاص و خداترسي، آگاهي و دانش، آزادگي، عشق و محبت، دادگري، خردمندي، حسن خلق و تواضع، بلند همتي و توكل، ايثار و كمك به ديگران، استقامت و بردباري، اميد به حق، خيرخواهي و نوع دوستي، شكرگزاري، قناعت و پرهيزكاري.
در ادامه درباره هر يك از آنها سخن ميگوييم.
مروت و فتوت
رادمردي و فتوت از ويژگيهايي است كه براي انسان كامل برشمردهاند و اين موضوع برآمده از آموزههاي برخاسته از فرهنگ و شيوه ايراني و اسلامي است؛ اين تعبير با وجوه مختلف در ادبيات فارسي آمده است. درباره فتوت و جوانمردي در كتب عرفا آمده است: «... شيخ ما را درويشي پرسيد كه فتوت چيست؟ شيخ گفت: صاحب همتي بايد تا با وي حديث فتوت توان كرد... فتوت و شجاعت نباتهايي است كه در بوستان كشش رويد». (منور، 1357: 266)
٭٭٭
«... سيرت و طريقت جوانمردان آن است كه مصطفي صلي الله عليه و آله با علي عليه السلام گفت: يا علي! جوانمرد راستگوي بود، وفادار و امانتگزار و رحيمدل، درويشدار و پر عطا و مهماننواز و نيكوكار و شرمگين... و رسول گفت لافتي الاعلي». (ميبدي، 1361 : 668)
٭٭٭
چو دانش داري و هستي خردمند
بياموز از فتوت، نكتهاي چند:
... كه هفتاد و دو شد شرط فتوت
يكي زآن شرطها باشد مروت
كسي كورا جوانمردي است در تن
ببخشايد دلش بر دوست، دشمن
فتوت اي برادر بردباري است
نه گرمي ستيزه، بلكه زاري است
فتوت چيست؟ دادن خلق دادن
به پاي دستگيري، ايستادن
فتوتدار چون شمع است در جمع
از آن سوزد ميان جمع، چون شمع
يا:
كه فتوت دادن بيعلت است
پاكبازي خارج از هر ملت است
زآنكه ملت فضل جويد يا خلاص
پاكبازانند قربانان خاص
ني خدا را امتحاني ميكنند
ني در سود و زياني ميزنند
(مثنوي معنوي: 1139)
٭٭٭
...از لوازم شيخي يكي فتوت است. بايد كه جوانمرد باشد، چنانكه حق هر كسي به جاي خويش ميگزارد و به قدر وسع، و حقگزاري از هر كس توقع ندارد. (رازي، 1353: 144)
...شرط رونده آن است كه در همه احوال، اعمال خويش را به ميزان شرع سخته دارد تا صاحب مروت گردد كه بذل نفسي فتوت است و وزن قول و فعل به ميزان شرع مروت است و مروت عنوان طريقت و فتوت صلاح صحبت است. (اردشير عبادي، 1347: 224)
صدق و راستگويي
راستگويي و راستكرداري از صفات انسان كامل است. انسان فرهنگي، انساني راستكردار و راستگفتار است. «صدق» در فرهنگ اسلامي يك اصل مهم و ويژه به شمار ميآيد كه به شكلهاي گوناگون در جاهاي مختلف آمده است.
شيخ ما گفت: «الصدق وديعهالله في عباده... و او را پرسيدند كه يا شيخ! كيف الطريق؟ شيخ گفت: الصدق و الرفق، الصدق مع الحق و الرفق مع الخلق». (منور، 1357: 242)
٭٭٭
ذوالنون گويد: «الصدق سيف الله في ارضه ما وضع علي شي الا قطعه؛ راستي شمشير خداي است عزوجل اندر زمين و بر هيچ چيز نيايد الا كه آن را ببرد». (هجويري، 1326: 42)
٭٭٭
... تجلي به حيله صدق و تخلق بدان صفت از جمله مكارم اخلاق است و رسول صلي الله عليه و آله بر آن تحريض فرموده است كه: «عليكم بالصدق فانه يهدي الي الجنه». (عزالدين محمود كاشاني، 1325: 344)
هر كجا صدق، دين و دل زنده است
هر كجا عدل، ملك پاينده است
(حديقه الحقيقه : 583)
٭٭٭
بگويم با تو يك يك جمله راز
كه تا چشمت بدين معني شود باز
نخستين راستي را پيشه كردن
چو نيكان از بدي انديشه كردن
٭٭٭
صدق بيداري ِحس ميشود
چشمها را ذوق، مونس ميشود
هيچ غير از راستي نرهاندت
دادسوي راستي ميخواندت
در حديث راست آرام دل است
راستيها دانه دام دل است
رنگ صدق و رنگ تقوي و يقين
تا ابد باقي بود بر متقين
(لب لباب مثنوي، ص 260)
٭٭٭
...نخست باطن را صافي بايد كردن، آنگه جامه اهل صفا كه صوف است در پوشيدن. .. چون تحقيق صفا در باطن پديد آيد، تعظيم تصوف
در خاطر جاي گيرد و مرد صاحب طريقت گردد و مواظبت و استقامت در سلوك طريقت صفت او گردد، اثر نور و صفاي باطن بر جامه افتد و بر احوال و اعمال افتد و از جمله مقبولان گردد. (اردشير عبادي، 1347: 25)
دادگري
جهان با ميزان و تعادل برپاست و دادگري و عدالت نيز در آدمي سبب تعادل و كمالگرايي ميشود. فرهنگ درست در سايه عدالت و تعادل به وجود ميآيد و اين نيز از ويژگيهاي انسان كامل است. نمونههايي از بازخورد مسئله عدل و دادگري در ادبيات پربار كهن بنگريد:
قوله تعالي: «ان الله يامر بالعدل و الانسان. ... الله تعالي بنده را به عدل» فرمايد. در معاملت با حق، و در معاملت با خلق و در معاملت با نفس... بايد با خلق خدا به قول و فعل و همت و عزم راست رود، انصاف ايشان از خود بدهد، بار خود بر ايشان ننهد، عيب ايشان بپوشد و نيكي خود از ايشان دريغ ندارد. (ميبدي، 1361 : 451)
٭٭٭
مقصود از آفرينش، سرّ خلافت بود كه: «اني جاعل في الارض خليفه». اگر به ظلم و جور و متابعت هوي و مخالفت خدا مشغول شود، صورت قهر و غضب خداي باشد و مستوجب لعنت ابدي گردد، كه : «الا لعنه الله علي الظالمين». (نجمالدين رازي، 1353: 244)
٭٭٭
عدل كن، ز آن كه در ولايت دل
در پيغمبري زند عادل
در شباني چو عدل كرد كليم
داد پيغمبريش اله كريم
عدل در دست آن كه دادگر است
ناوك مرگ را قوي سپر است
(سنايي، 1365: 555)
٭٭٭
گفت انصاف است سلطان صفات
هركه منصف شد، برست از ترهات
از تو گر انصاف آيد در وجود
به كه عمري در ركوع و در سجود
خود فتوت نيست در هر دو جهان
برتر از انصاف دادن در نهان
نستدند انصاف مردان از كسي
ليك خود انصاف دادندي بسي
(منطق الطير، ص 176)
٭٭٭
اين همي دان تو هر آنكه عادل است
فارغ است از واقعه، ايمن دل است
حق تعالي عادل است و عادلان
كي كند استمگري بر بيدلان
شيرمردانند در عالم مدد
آن زمان كافغان مظلومان رسد
بانگ مظلومان ز هر جا بشنوند
آنطرف چون رحمت حق ميدوند
عدل چه بود؟ وضع اندر موضعش
ظلم چه بود؟ وضع در ناموقعش
عدل چه بود؟ آب ده اشجار را
ظلم چه بود؟ آب دادن خار را
خردمندي
خرد، پيامبر باطني و وديعه الهي است كه در نهاد آدمي نهاد شده است. پيشرفتهاي شگرف بشري همواره در سايه تعقل و انديشه و خرد به
دست آمده است. از اين رو، خردورزي در ادبيات كهن ايراني بسيار مورد تأكيد قرار گرفته است.
مولانا جلال الدين بلخي ميگويد:
گفت پيغمبر عداوت از خرد
بهتر از مهري كه از جاهل رسد
عاقل آن باشد كه او با شعله است
او دليل و پيشواي قافله است
پيرو نور خود است آن پيشرو
تابع خويش است آن با خويش رو
مومن خويش است و ايمان آوريد
هم بدان نوري كه جانش زان چريد
عقل ايماني چو شحنه عادل است
پاسبان و حاكم شهر دل است
عقل در تن حاكم ايمان بود
كه ز بيمش نفس در زندان بود
پس نكو گفت آن رسول خوشجواز
ذرهاي عقلت به از صوم و نماز
(مثنوي معنوي، ص372)
٭٭٭
شيخ ما را وقتي درويشي سوال كرد كه يا شيخ! عقل چيست؟ شيخ گفت : «العقل آله العبوديه». (منور، 1357: 254)
٭٭٭
مدار محبت بر عقل است و فساد در جهل... سيد عالم عليه السلام فرموده است: با جاهل صحبت مداريد و از عاقل صحبت مگردانيد كه عاقل دوست من است و جاهل دشمن من. «كماقال: العاقل صديقي والاحمق عدوي فلاتقطعوا عن العاقل و لا تصبحوا مع الاحمق». (اردشير عبادي،1347: 159)
٭٭٭
از لوازم شيخ يكي عقل است. بايد كه با عقل، معاش دنيا به كمال دارد تا در تربيت مريد و شرايط شيخيت قيام تواند نمود. (رازي، 1353: 137)
٭٭٭
خنك آن كس كه عقل رهبر اوست
هر دو عالم به طوع چاكر اوست
هر كه را چشم عقل كور بود
نبود آدمي، ستور بود
عقل هم گوهر است و هم كان است
هم رسول است و هم نگهبان است
عقل در راه حق دليل تو بس
عقل هر جايگه خليل تو بس
چنگ در زن به عقل، تا برهي
ورنه گردي به هر رهي چو رهي
از جهالت تو را رهاند عقل
به حقيقت تو را رساند عقل
هر كه با عقل آشنا باشد
از همه عيبها جدا باشد
(حديقه الحقيقة، ص 185)
٭٭٭
هر كه او عاقل بود، او جان ماست
روح او و ريح او ريحان ماست
(مثنوي معنوي، ص 714)
حسن خلق و تواضع
حسن خلق و تواضع از ديگر ويژگيهاي انسان كامل است. اصولاً روابط متعالي انساني در سايه حسن خلق اتفاق ميافتد، از اين رو، لازم است كه انسان كمالگرا و با فرهنگ بدين ويژگي والاي انساني مزين باشد.
ابوسعيد ابوالخير به نقل از پيامبر گرامي اسلام صلي الله عليه و آله ميگويد:
برخي پنداشتهاند كه حسب به نسبت است، بلكه حسب خلق نيكوست. چنانكه پيغامبر صلي الله عليه و آله ميگويد: «حسب الرجل حسن خلقه». (منور، 1357: 25)
٭٭٭
يكي از صفات شيخ، حسن خلق است. او بايد پيوسته گشادهطبع و خوشخوي باشد و با ياران ضجرت و تنگگويي نكند و از تكبر و تفاخر و عجب و دعوي و طلب جاه دور باشد. (رازي، 1353: 146)
از رسول صلي الله عليه و آله پرسيدند كه چه چيز است كه مردم بيشتر بدان سبب به بهشت روند؟ گفت: تقوي و حسن خلق. (كاشاني، 1325: 342)
٭٭٭
پس بدان كه صورت خـــوب نكو
با خــصال بـــد نـــيرزد يكسو
ور بود صــورت حقــــير و ناپذيـر
چون بود خلقش نكو، درپاش مير
(مرآت المثنوي: 555)
تواضع عين عزت است... و نعمتي است كه بر آن هيچكس حسد نبرد، همچنانكه كبر، بلايي است كه هيچكس بر صاحب آن، رحمت نكند. (كاشاني، 1325 : 351)
تو از خاكي، بسان خاك تن در ده در اين پستي
كه تا گردي چو جان عقل، هم والي و هم والا
تو از خاكي، بسان خاك تن در ده در اين پستي
كه تا گردي چوجان و عقل، هم والي و هم والا
كه تا پست است خاك اين جا همه نفع است ليك آنگه
بلاي ديدهها گردد چو بالا گيرد از نكبا
(سنايي، ديوان اشعار، ص 50)
٭٭٭
تو خدايي ميكني ني بندگي
كي تو را ممكن شود افكندگي
هم بيفكن خويش را، هم بنده باش
بنده افكنده باش و زنده باش
(منطق الطير، ص 168)
٭٭٭
چون «خلقناكم» شنيدي «من تراب»
خاك شو، وزخاك بودن رومتاب
در بهاران كي شود سرسبز، سنگ
خاك شو، تا گل برويد رنگ رنگ
سالها تو سنگ بودي دلخراش
آزمون را يك زماني خاك باش
گندم از بالا به زير خاك شد
بعد از آن او خوشه چالاك شد
از تواضع چون ز بالا شد به زير
گشت جزو آدمي، حي و دلير
(مثنوي معنوي، ص 327)
٭٭٭
به خلق و لطف توان كرد صيد اهل نظر
به بند و دام نگيرند مرغ دانا را
(حافظ، ص 4)
٭٭٭
شيخ ما گفت: «نيكوترين لباسي كه بنده پوشد، لباس تواضع است و
هيچ پيرايه بنده را نيكوتر از پيرايه تواضع نيست و هيچ چيز بنده را عزيز نگرداند مگر تواضع من تواضع لله رفعه الله».
(منور، 1357: 250)
٭٭٭
تواضع: ذليل بودن دل است، داننده غيبها را و كمال تواضع اندر آن است كه به حق تعالي راضي باشي و به هر چه كند رضا دهي و از حق جز حق را نخواهي.
(مستملي، 1349: 289)
بلندهمتي و توكل
انسان بافرهنگ كمالگرا و باهمت است، از سستي و خمودگي و كنشپذيري به دور است، او در راه كمال به بينهايت ميانديشد و با توكل، به پيش ميرود. اين مفهوم در قالبهاي گوناگون در ادبيات فارسي آمده است:
بلندي همت بدان معني بود كه با زخارف دنيا فريفته نشود و سر بدين جيفه فرود نياورد:
چيست دنيا و خلق و استظهار
خاكداني پر از سنگ و مردار
بلندي همت بدين نحو است كه خود را قاصد بيت الله داند و جاه و مال دنيوي را بر مثال زاد و راحله شناسد... و بدان باديه نفس اماره را كه حجاب ميان او و كعبه مقصد و مقصود است، قطع نمايد.
(رازي، 1352: 249)
٭٭٭
هر كه را عالي است همت او
هر دو عالم شده است نعمت او
(حديقة الحقيقة، ص 146)
٭٭٭
گفت مغناطيس عشاق الست
همت عالي است كشف هر چه هست
هر كه را شد همت عالي پديد
زود يابد هر دو عالم را كليد
هر كه را يك ذره همت داد دست
كرد او خورشيد را از آن ذره پست
نقطه ملك جهانها همت است
بال و پر مرغ جانها همت است
چشم همت برگشا و ره ببين
پس قدم در ره نه و درگه ببين
چون رسانيدي بدان درگاه، جان
خود نگنجي تو ز عزت در جهان
(منطق الطير، ص 172)
٭٭٭
مهتر عالم را خداوند به توكل فرموده است. چنانكه گفت: قُلْ حَسْبِي اللَّهُ عَلَيْهِ يَتَوَكَّلُ الْمُتَوَكِّلُونَ. (اردشير عبادي، 1347: 111)
از صفاتي كه بايد در شيخ موجود باشد به كمال، توكل است كه بايد در وي قوت توكل باشد تا به سبب رزق مريد متاسف نشود و مريد را از خوف اسباب معيشت رد نكند. (رازي، 137)
٭٭٭
بدان كه توكل از جمله مقامات مقربان است... و خداي تعالي همه را به توكل فرمود و آن شرط ايمان كرد و گفت: «و علي الله فتوكلوا ان كنتم مؤمنين» و گفت: خداي متوكلان را دوست ميدارد: «إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلِينَ».
(غزالي، 1364: 527)
٭٭٭
مرغ با پر ميپرد تا آشيان
پرّ مردان همت است، اين را بدان
من غلام آن كه نفروشد وجود
جز بدان سلطان با افضال وجود
من غلام آن مس همتپرست
كو به غير كيميا نارد شكست
(لب لباب مثنوي، ص 193)
٭٭٭
نيست كسبي از توكل خوبتر
چيست از تفويض خود محبوبتر
هين توكل كن ملرزان پا و دست
رزق تو بر تو، ز تو عاشقتر است
اين تب و لرزه ز خوف جوع چيست؟
در توكل سير ميتانيد زيست
(لب لباب مثنوي، ص 313)
٭٭٭
تكيه بر تقوي و دانش در طريقت كافري است
راهرو گر صد هنر دارد، توكل بايدش
(ديوان حافظ، ص 187)
٭٭٭
پي منه با نفاق بر درگاه
به توكل روند مردان راه
گر توكل تو را بر اوست همي
خود بداني كه رزق از اوست همي
پس به سوي توكل آور رخت
بعد از آنت، پذيره آيد بخت
(حديقه الحقيقه، ص 117)
مجاهدت، استقامت و بردباري
استقامت و بردباري لازمه زندگي كردن در زمانه دشوار امروز، انسان
است. چنان كه در فرهنگ اسلامي و ايراني جزو شرايط انسان كامل آمده است. ميبدي در كشف الاسرار ميگويد:
وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا... اين جاهدوا فينا، بيان سه حال است: او كه به ظاهر جهان كند، رحمت نصيب وي. او كه با اجتهاد بود عصمت بهره وي. او كه در نعمت جهد بود، كرامت وصل نصيب وي بود و شرط هر سه كس آن است كه آن جهت في الله بود تا هدايت خلعت وي بود.
(ميبدي، 1361: ج 7: 247)
٭٭٭
اعرف الناس بالله اشدهم مجاهده في اوامره... بزرگترين اهل معرفت مجتهدترين ايشان باشد اندر اداي شريعت. (هجويري: 177)
٭٭٭
نفس مؤمن چون مرتاض شود و به رنج مجاهدت كدورات از وي زايل شود و رمد از بصيرت او برخيزد و به حقايق بينا گردد و از جمله محسنان گردد و در حريم معيت حق راه يابد كه «إِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ» (اردشير عبادي، 1342: 57)
٭٭٭
گر همي لعل بايدت كان كن
ور همي عشق بايدت جان كن
نيست از نقطه تا خط فرمان
گنج بيرنج و درد بيدرمان
مرد چون رنج برد گنج برد
مرغ، راحت ز باغ رنج برد
رنج بردار تا بيابي گنج
رنج ما راست خفته بر سر گنج
هر كه او خورده نيست دود چراغ
ننشيند به كام دل به فراغ
(حديقه الحقيقه، ص 334)
٭٭٭
اي خنك آنكو جهادي ميكند
بر بدن زجري و دادي ميكند
تا ز رنج آن جهاني وا رهد
بر خود اين رنج عبادت ميكند
جهد كن تا ميتواني اي كيا
در طريق انبيا و اولياء
اي مسيح خوش نفس، چوني ز رنج؟
كه نبود اندر جهان، بيرنج، گنج
چون نكرد آن كار، مزدش هست لا
ليس للانسان الا ما سعي
هر كه رنجي برد شد گنجي پديد
هر كه جدي كرد، در جدي رسيد
(مثنوي معنوي، ص 151)
٭٭٭
عاشقي خواهي كه تا پايان بري
بس كه بپسنديد بايد ناپسند ج
زشت بايد ديد و انگاريد خوب
زهر بايد خورد و انگاريد قند
(اسرار التوحيد، ص23)
٭٭٭
بايد بيست صفت در شيخ باشد به كمال [از جمله] صفت ثبات است او بايد در كارها ثابت قدم باشد و درست عزيمت. (رازي،1353 : 139)
٭٭٭
بيرياضت نيافت كس مقصود
تا نسوزي تو را چه بيد و چه عود
گر همه يوسفيت بايد و جاه
رنجها كش، ببر رياضت چاه ج
(حديقه الحقيقه، ص 160)
٭٭٭
حسرت و آه جراحت بايدت
در جراحت ذوق و راحت بايدت
گر در اين منزل تو مجروح آمدي
محرم خلوتگه روح آمدي
هركه او بيخوابي بسيار برد
چون به حضرت شد، دل بيدار برد
ليك همچون من قدم از فرق كن
خويش در بحر رياضت، غرق كن
تا در اين دريا به صبر و انتظار
آيدت آن گوهر، آخر در كنار
(منطق الطير، ص 213)
٭٭٭
رنج، گنج آمد كه راحتها در اوست
مغز تازه شد چو بخراشيد پوست
خشم و شهوت، مرد را احول كند
ز استقامت روح را مبدل كند
همچو آهن، ز آهني بيرنگ شو
در رياضت آئينه بيزنگ شو
مردن تن در رياضت، زندگي است
رنج اين تن، روح را پايندگي است
(لب لباب مثنوي، ص 253)
٭٭٭
إِنَّ اللّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ هركه اندر فقري كه اصل آن بليت است صبر كند، قربتش بر قربت زيادت كنيم. (هجويري، 1336: 25)
٭٭٭
رسول صلي الله عليه و آله را پرسيدند كه ايمان چيست؟ و در خبري ديگر گفت: يك نيمه ايمان، صبر است و به سبب بزرگي صبر است كه خداي تعالي در قرآن زيادت از هفتاد جاي صبر را ياد كرده است و هر درجهاي كه نيكوتر است با صبر حوالت كرده است. (غزالي، 1364: 343)
٭٭٭
خواجه رحمه الله فرمود: من تصبر صيره الله. شيخ بايد كه حليم و بردبار باشد و به هر چيز در خشم نرود تا مريد نفور نگردد و از دام ارادت نجهد. (رازي، 1353: 138)
٭٭٭
حلم بايد نخست، پس علمت
برخور از علم خوانده با حلمت
علم بيحلم خاك كوي بود
علم با حلم آبروي بود
عفت و حلم آلت خردند
شهوت و خشم آفت خردند
عدت عقل عالمان حلم است
جامه جان زيركان علم است
هركه را علم و حلم نبود يار
مر ورا در جهان به مرد مدار
(حديقةالحقيقة، ص 315)
٭٭٭
در طلب، صبري ببايد مرد را
صبر خود كي باشد اهل درد را
خون خور و در صبر بنشين مردوار
تا برآيد كار تو از كردگار
طالبان را صبر ميبايد بسي
طالب صابر نيفتد هر كسي
(منطق الطير، ص 219)
٭٭٭
صد هزاران كيميا حق آفريد
كيميايي همچو صبر آدم نديد
صبر را با حق قرين كن اي فلان
آخر «والعصر» در قرآن بخوان
صبر كردن جان تسبيحات توست
صبر كن كان ست تسبيح درست
گفت پيغمبر: خداش ايمان نداد
هركه را نبود صبوري در نهاد
يوسف حسني و اين عالم چو ماه
وين رسن صبر است بر امر اله
عاقبت جوينده يابنده بود
كه فرج از صبر زاينده بود
(لب لباب مثنوي، ص 252)
ايمان
ايمان گوهري درخشنده است كه هر جاني را تابناك ميكند و چراغي است براي حركت به سوي كمال و رستگاري. نور ايمان و يقين، رستاخيزي در جان آدمي به پا ميكند، اميد به آينده را در او ميافروزد و توان پويش و جوشش را در انسان پديد ميآورد.
مايه همه روشنايي و نورها، صفاي يقين است و از يقين دين زايد و هر بندهاي را كه نور يقين در دل قرار گرفت، دل او به همه حقايق ايمان محيط گشت، كه يقين سر همه خصلتهاي پسنديده است. (اردشير عبادي، 1347: 121)
٭٭٭
مرد ايمان هميشه در كار است
زآنكه ايمان نماز بيم آرست
كوشش از تن طلب، كشش از جان
جوشش از عشق دان چشش ز ايمان
گر كسي را از خدا احسان شود
از دل و جان عاشق ايمان شود
آن كه ايمان يافت رفت اندر امان
كفرهاي باقيان شد در گمان
آفتاب نير ايمان شيخ
گر نمايد رخ ز شرق جان شيخ
جمله پستي نور گيرد تا ثري
جمله بالا خلد گردد اخضري
(مثنوي معنوي، ص 508)
٭٭٭
چون دل محل ايمان بود، قرين وي قناعت و ذكر بود... ايمان را انس با حق بود و وحشت از غير وي. (هجويري جلابي، 1336: 161)
٭٭٭
كسي به نزديك رسول صلي الله عليه و آله آمد و گفت: مرا سخني آموز در مسلماني كه اصلي باشد كه دست در آن زنم. گفت: بگو آمنت بالله ثم استقم بگو به خداي گرويدم و بر آن پاي استوار دار. (منور، 1357: ص 237)
اميد به حق
خوف و رجا در ادبيات كهن عرفاني دو بال پرواز انسان كامل است. بيم و اميد همواره همراه انسان است. از يك روي از اعمال خويش و كاستيهاي كردارش بيمناك و از طرف ديگر اميدوار به رحمت خداوند است.
رجا شرط مهم رونده است و نشان رجا درست آن است كه صاحب رجا مواظبت نمايد بر اعمال، كه «آن كس كه اعمال صالح نكند او عاصي است نه راجي كه: مَنْ كَانَ يَرْجُوا لِقَاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صَالِحًا، راجي موحد آن بادش كه عمل كند و اعتماد بر فضل ازل كند و از دام امل بيرون آيد». (عبادي، 1347: 69)
٭٭٭
هست رحمت آفتابي تافته
جمله ذرات را دريافته
در ره او صد هزاران حكمت است
قطرهاي زان حصه بحر رحمت است
صد هزاران ابر رحمت فوق تو
ميببارد تا فزايد شوق تو
(منطق الطير، ص 121)
٭٭٭
بدان كه خوف و رجا همچون دو جناحند سالك راه را كه به همه مقامهاي محمود كه رسد به قوت وي رسد تا اميد صادق نباشد و چشم بر جمال حضرت الهيت نيفكند آن عقبات قطع نتواند كرد. (غزالي، 1364: 385)
٭٭٭
شبي ابوالحسن خرقاني نماز همي كرد آوازي شنود كه هان بوالحسنو! خواهي آنچ از تو ميدانم با خلق بگويم تا سنگسارت كنند؟ شيخ گفت: يا حق! خواهي تا آنچه از رحمت تو ميدانم و از كرم تو ميبينم با خلق بگويم تا ديگر هيچ كس سجودت نكند؟! (عطار، 1336: 183)
٭٭٭
ني ز دريا ترس و ني از موج و كف
چون شنيدي تو خطاب لاتخف
كوي نوميدي مرو، اميدهاست
سوي تاريكي مرو، خورشيدهاست
ني مشو نوميد خود را شاد كن
پيش آن فريادرس فرياد كن
انبياء گفتند: نوميدي بدست
فضل و رحمتهاي يا رب بيحدست
از چنين محسن نشايد نااميد
دست در فتراك اين رحمت زنيد
(مرآت المثنوي، ص 657)
عشق و محبت
«انسان كامل» داراي فرهنگي كامل و شايسته است، او از خشونت با مردم پرهيز ميكند و به آنها سخت نميگيرد. وي به خلايق خداوند عشق ميورزد و ميكوشد تا محب و صادق باشد و سالك عاشق. شيخ ابوسعيد ابوالخير ميگويد:
شيخ گفت: معشوق موحدان آن سر پاك است و آن سر باقي بود و نيست نشود. هر كه را آن سر هست او حي است و هر كه را نيست او حيوان است و بسيار فرق است ميان حيوان و حي. (منور، 1357: 246)
بناي جمله احوال عاليه بر محبت است، همچنانكه بناي جميع مقامات شريفه بر توبت... چه حقيقت محبت رابطهاي است از روابط اتحاد كه محب را بر محبوب بندد و جذبهاي است از جذبات محبت كه محب را به خود كشد از وجود او چيزي محو ميكند... و به بدل آن ذاتي كه شايستگي اتصاف به صفات خود را دارد، بدو ميبخشد. (كاشاني، 1325: 404)
٭٭٭
هر صاحب دولتي را در نهايت كار مرجع و منتهاي او به حضرت خداوندي خواهد بود و «ان الي ربك المنتهي» در مبدأ اولي و در تجرع «جام الست بربكم» ذوق محبت به كام جان ايشان رسانديدهاند كه اثر آن هرگز از كام جان ايشان نرود:
هر كه را اين عشقبازي در ازل آموختند
تا ابد در جان او شمعي ز عشق افروختند
وآن دلي را كز براي وصل او پرداختند
همچو بازش از دو عالم، ديدگان بردوختند
(مرصاد العباد، ص 185)
هر كه عشق كوي او باشد
در دلش جستوجوي او باشد
بردمش نقش كفر، دين گردد
هر نفس آسمان زمين گردد
عشق، هيچ آفريده را نبود
عاشقي جز گزيده را نبود
بنده عشق باش تا برهي
از بلاها و زشتي و تبهي
چون بترسي همي ز مردن خويش
عاشقي باش تا نميري پيش
كه اجل جان زندگان را برد
هر كه از عشق زنده گشت نمرد
(حديقة الحقيقة، ص157)
مرد كار افتاده بايد عشق را
مردم آزاده بايد عشق را
تو نه كار افتاده اي نه عاشقي
مردهاي تو عشق را كي لايقي؟!
(منطق الطير، ص223)
هر كه را جامه ز عشقي چاك شد
او ز عيب و حرص كلي پاك شد
جسم خاك از عشق بر افلاك شد
كوه در رقص آمد و چالاك شد
عشق آن شعله ست كو چون برفروخت
هر چه جز معشوق باقي جمله سوخت
با محمد صلي الله عليه و آله بود عشق پاك جفت
بهر عشق او را خدا لولاك گفت
منتها در عشق او چون بود فرد
پس مراو را ز انبيا تخصيص كرد
گر نبودي بهره، عشق پاك را
كي وجودي داد ميافلاك را
من بدان افراشتم چرخ سني
تا بلندي عشق را فهمي كني
(لب لباب مثنوي، ص 311)
٭٭٭
هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جريده عالم دوام ما
(ديوان حافظ، ص 9)
اخلاص و خدا ترسي
يكي از مراتب انسان كامل، اخلاص و خداترسي است. اين مهم در آيات و روايات بسياري آمده است و متأثر از آن و نويسندگان ايراني، يكي از ويژگيهاي انسان كامل را خلوص و خشيت دانستهاند. كسي كه از مقام خداوندي ميترسد از هيچ موجود ديگري نخواهد ترسيد و روح مقاومت و ايستادگي در وجودش زنده خواهد شد.
داشتن چنين روحيهاي سبب استقرار روح ستمناپذيري و ايستادگي در وجود آدمي ميشود. كسي كه اخلاص دارد همه وجودش با خداست و فرصتي ندارد كه بخواهد از خلق هراسان يا بيمناك باشد، چنين روحيهاي سبب زنده شدن فرهنگ حماسه و صلابت در انسان ميشود. در كتب عرفاني بسياري به اين مقوله اشاره شده است.
در شرح تعرف آمده است:
چون اعتقاد خالص آمده، مؤمن مخلص باشد و هر عمل كه بيارد مراد وي رضاي خداوند باشد، نه طمع ثواب و خوف عقاب. (مستملي، 1349: 298)
٭٭٭
درويشي گفت: يا شيخ ! كسي خفته مانده است در خواب به منزل رسد؟ شيخ گفت اگر در ظل اخلاص خفته است عين خوابش سر منزل بود. (منور، 1357 : 264)
٭٭٭
سالك آن بود كه اندر دو جهان هيچ چيز نبيند، جز خداي عزوجل.... و ابو جعفر محمد باقر عليه السلام گفت اندر تفسير كلام خداي عزوجل: «فمن يكفر بالطاغوت و يومن بالله» قال: كل من شغلك عن مطالعه الحق فهو طاغوتك؛ بازدارنده تو از مطالعه حق طاغوت توست بنگر تا به چه چيز محبوبي (هجويري جلابي، 1336: 44)
٭٭٭
روزي در ميان سخن، اين بيت بر زبان شيخ رفت:
صاحب خبران دارم آن جا كه تو هستي
يك دم زدن از حال تو غافل نيم اي دوست
آن گاه شيخ روي به حاضران كرد و گفت معني اين بيت در قرآن كجاست؟ گفتند: شيخ بگويد: شيخ گفت: خداوند سبحانه و تعالي ميگويد:
«أَمْ يَحْسَبُونَ أَنَّا لَا نَسْمَعُ سِرَّهُمْ وَنَجْوَاهُمْ بَلَي وَرُسُلُنَا لَدَيْهِمْ يَكْتُبُونَ» و درويشي از شيخ سوال كرد كه اي شيخ او را در كجا جوييم؟ شيخ گفت كجاش جستي كه نيافتي؟ اگر قدمي به صدق در راه طلب نهي، هر چه بنگري او را بيني. (منور، 1357: 543)
و از علامات اهل انس يكي آن است كه چنان با ذكر محبوب انس گيرند كه در عموم، اوقات مستغرق تفكر و تذكر او باشند و از رؤيت اغيار غايب چنانكه از رويم است كه گفت:
شغلت قلبي بما لديك فلا
تنفك طول الحيوه من فكري
چنان قلب مرا به خود مشغول ساختهاي كه هيچ گاه از انديشه و خاطر من بيرون نباشي. (كاشاني، 1325: 432)
٭٭٭
آن چنانش پرست در كونين
كه همي بينيش به رأي العين
گر چه چشمت ورا نمي بيند
خالق تو، تو را همي بيند
هر چه جز راه حق مجازي دان
هر چه جز كار اوست بازي دان
(حديقه الحقيقه، ص 95)
٭٭٭
چون بتابد آفتاب معرفت
از سپهر اين ره عالي صفت
مغز بيند از درون ني پوست او
خود نبيند ذره جز دوست او
هر چه بيند روي او بيند مدام
ذره ذره كوي او بيند مدام
گر نميبيني جمال يار تو
خيز و منشين ميطلب اسرار تو
(منطق الطير، ص 232)
٭٭٭
محبت حق، اخلاص باشد اندر گزاردن فرمان وي ئ اخلاص اندر طاعت از خلوص محبت باشد و خلوص محبت حق از دشمني نفس و هوي خيزد (هجويري، 1336: 129)
٭٭٭
صدق و اخلاص است پّروبال مرد
مرد را اخلاص صاحب حال كرد
نيز مخلص در خطر باشد مدام
تا ز خود خالص نگردد او تمام
زان كه در راه است و رهزن بيحد است
او رهد كو در ضمان ايزد است
(لب لباب مثنوي، ص 241)
ايثار و خيرخواهي و كمك به ديگران
خدمت به خلق و ايثار از ويژگيهاي انسان كامل است، در برخي فرهنگها رهبانيت و دوري از خلق ارزش شمرده شده است، اما در فرهنگ اسلامي و ايراني حضور در اجتماع و كمك به رفع مشكلات مردم و ترجيح دادن خلايق بر خويش از جمله آرايههاي انسان كامل است. از اين رو در كتب عرفاني و ادبي نيز بارها برآن تأكيد شده است.
در كيمياي سعادت آمده است:
فضل ايثار عظيم است و حق تعالي بر انصار بدين ثنا گفت: «ويؤثرون علي انفسهم و لو كان بهم خصاصه» موسي گفت: يارب منزلت محمد صلي الله عليه و آله فرامن نماي! گفت طاقت آن نداري، ولكن از درجات وي يكي فراتو نمايم. چون فرانمود بيم آن بود كه نور و عظمت آن مدهوش شود گفت بار خدايا اين به چه يافت؟ گفت به ايثار. (غزالي، 1364: 29)
هر چه داري براي حق بگذار
كز گدايان ظريفتر ايثار
خويشتن را فداي ياران كن
كشف بيگانه پر ز باران كن
خود عبا پوش و خز به ياران ده
جو تو خور، گندمت به ايشان ده ج
(منطقالطير، ص 127)
٭٭٭
هر چه داري نفقه كن در چارسو
لَنْ تَنَالُوا الْبِرَّ حَتَّي تُنْفِقُوا
(منطقالطير، 136)
٭٭٭
گفت: چون توفيق يابد بندهاي
كه كند مهماني فرخندهاي
مال خود ايثار راه او كند
جان خود ايثار جاه او كند
مال در ايثار اگر گردد تلف
در درون صد زندگي آيد خلف
(لب لباب مثنوي، ص580)
٭٭٭
شيخ ما گفت: هر كه به خدمت درويشي قيام كند وي را بهتر از صد ركعت نماز افزوني و اگر يك لقمه از طعام دهد، آن وي را بهتر از همه شب نماز. (منور، 1357: 209)
٭٭٭
ايثار نتيجه ايمان است و اول درجه آن بذل مال است و كمالش بذل روح است در راه حق تعالي. (اردشير، 1347: 223)
٭٭٭
اگر بر آب روي خسي باشي و اگر در هوا پري مگسي باشي، دل به دست آر تا كسي باشي.
در راه خدا دو كعبه آمد حاصل
يك كعبه صورت است و يك كعبه گل
تا بتواني زيارت دلها كن
كافزون ز هزار كعبه آمد يك دل
گر تو نيكي كني جزا يابي
در جهان جاودان بقا يابي
تو نكو كار باش تا برهي
با قضا و قدر چرا ستهي
(حديقه الحقيقه، ص 92)
٭٭٭
خير كن با خلق بهر ايزدت
يا براي راحت جان خودت
تا هماره دوست بيني در نظر
در دلت نايد ز كين ناخوش صور
(مثنوي معنوي، ص 373)
٭٭٭
از شيخ ما سؤال كردند كه از خلق به حق چند راه است؟ به يك روايت گفت: هزار راه بيش است. و به روايتي ديگر گفت: به عدد هر ذرهاي از موجودات راهي است به حق، اما هيچ راه به حق نزديكتر و بهتر و سبكتر از آن نيست كه راحتي به دل مسلمان رساني. (منور، 1357: 242)
٭٭٭
قال الله تعالي: «و يؤثرون علي انفسهم ولو كان بهم خصاصه» (مردان حق) ايثار ميكنند اگر بدان محتاج باشند و رنج برخود مينهند از براي صاحب خود، «لان الايثار القيام بمعاونه الاغيار». (هجويري جلابي، 1336: 242)
٭٭٭
نقل است كه شيخ گفت: دو برادر بودند و مادر، هر شب يك برادر به خدمت مادر مشغول شدي و يك برادر به خدمت خداوند مشغول بود. آن شخص كه به خدمت خدا مشغول بود با خدمت خدا خوش بود. برادر را گفت: امشب نيز خدمت خداوند به من ايثار كن. چنان كرد و آن شب به خدمت خداوند به سجده نهاد. در خواب شد، ديد كه آوازي آمد
كه برادر تو را بيامرزيديم و تو را بدو بخشيديم. او گفت آخر من به خدمت خداي مشغول بودم و او به خدمت مادر مرا در كار او ميكنيد؟ گفتند: زيرا آنچه تو ميكني ما از آن بينيازيم وليكن مادرت از آن بينياز نيست كه برادرت خدمت ميكند. (عطار، 1336: 571 ـ 619)
آگاهي و دانش
انسان بافرهنگ است، انساني كه روز آمد است و به تعبير بزرگان، فرزند زمان خويشتن است. در فرهنگ اسلامي و ايراني بر روي علم و دانش و آگاهي تأكيد زيادي صورت گرفته است. علم و دانش سعادت را در دنيا و آخرت براي آدمي به ارمغان ميآورد و راهبر و راهگشاي او به سوي رستگاري است.
مولانا جلال الدين بلخي چنين ميگويد:
اقتضاي جان چو اين دل آگهي است
هركه آگهتر بود جانش قوي است
خود جهان جان سراسر آگهي است
هركه بيدانش بود، از جان تهي است
چون سر و ماهيت جان مخبر است
هركه او آگاهتر با جانتر است
چون نباشد جز خبر در آزمون
هركه را افزون خبر جانش فزون
(لب لباب مثنوي، ص 378)
٭٭٭
توقف ايمان دل بر حسب بصيرت است. ابليس و كسان او دست به كسي يابند كه صاحب بصيرت نباشد. (اردشير عبادي، 1347: 165)
٭٭٭
مرد را علم، ره دهد به نعيم
مرد را جهل دربرد به جحيم
علم باشد دليل نعمت و ناز
خنك آن را كه علم شد دمساز
(حديقه الحقيقة، ص 315)
٭٭٭
مرد را درخواست، آگاهي به است
كاو ز هر چيزي كه ميخواهي به است
در همه عالم گر آگاهي از او
زوچه به داني كه آن خواهي از او
رهبر جانت در اين تاريك جاي
جوهر علم است و علمت جانفزاي
(منطق الطير، ص 202)
٭٭٭
دانشاندوزي بالاترين كارهاست و مقام صاحب دانش آنقدر بلند و ارجمند است كه قلم او در فرهنگ اسلامي و ايراني ارزشي از خون شهيد فراتر مييابد و سبب خير و بركت مداوم و پيوسته تا هميشه تاريخ ميشود. هجويري ميگويد:
علم زندگي دل است از مرگ جهل و نور چشم يقين است از ظلمت كفر و هر كه را معرفت نيست، دلش به جهل مرده است. (هجويري، 1336: 19)
٭٭٭
اصل سعادت در دنيا و آخرت، علم است. علم افضل اعمال است و ثمره آن قرب حضرت حق سبحانه و تعالي است. (غزالي، 1364 : 43)
آزادگي
از ويژگيهاي انسان كامل، داشتن روح حريت و آزادگي است. در آموزههاي نبوي و علوي اين مفهوم بارها در معناهاي گوناگوني چون
جوانمردي، بزرگمنشي، نجابت، وارستگي و رهايي از تعلقات دنيوي مطرح شده است. ازاينرو، پيروان آنها نيز در آثار فكري و ادبي خويش به اين موضوع اشارههاي فراواني كردهاند. عطار نيشابوري ميگويد:
گفت: تا هستي بدو دلشاد باش
ور همه گر بندهاي آزاد باش
(منطق الطير، ص 199)
٭٭٭
بند بگسل باش آزاد، اي پسر
چند باشي بند سيم و بند زر
(مثنوي معنوي، ص 12)
٭٭٭
آزادگي گاه كنارهگيري از نعمتهاي دنيا تعبير ميشود. البته بهرهگيري از لذت ها و نعمتهاي دنيوي امري پسنديده به نظر ميرسد و نكوهش شده است، آنچه ناپسند است دلبستگي به دنيا و حيات دنيوي است.
شيخ ما را درويشي پرسيد يا شيخ ! بندگي چيست؟ شيخ ما گفت: «خلقك الله حراً فكن كما خلقك». خدايت آزاد آفريد آزاد باش گفت: يا شيخ سؤال از بندگي است. شيخ گفت: نداني كه تا آزاد نگردي از دو كون بنده نگردي. (منور، 1357: 266)
٭٭٭
نفس حرّيت در اين مرتبه پديد آيد كه ديده و دل بر بالاي آفرينش افتد تا همه چيزها را چنانكه هست و چندان كه هست در مواضع خويش بيند و از دام طمع و حبس حرص بيرون آيد. (اردشير عبادي، 1347: 217)
٭٭٭
خيرخواهي و نوعدوستي
انسان آگاه و فرهنگمدار نه تنها به داشتههاي خود قانع است بلكه از آن چيزي كه دارد به ديگران ميبخشد و خيرخواه و دلسوز هم نوعان خود است. از اين رو، نيكوكاري و از خودگذشتگي همواره صفتي است كه در اعمال و گفتار اين افراد ديده ميشود. نيكي كردن در حق دوستان و همنوعان چنان اهميت دارد كه پيامبر صلي الله عليه و آله كمك به حل كردن مشكل يك مسلمان را از عبادت هفتاد ساله برتر ميداند.
عرفا نيز درباره نيكوكاري فراوان سخن گفتهاند. اقوال زير اشارهاي به برخي از آنهاست.
از شيخ ما پرسيدند: كه از خلق به حق چند راه است؟ به يك روايت گفت: هزار راه بيش است. به روايتي ديگر گفت: به عدد هر ذرهاي از موجودات راهي است به حق، اما هيچ راه به حق نزديكتر و بهتر و نيكتر از آن نيست كه راحتي به دل مسلماني برساني. (منور، 1357: 242)
نيكوكاري در نظر عرفا امري مهم و الهي بوده است چنان كه گاه برخي توجه به دلهاي ديگران و خشنودي مردمان را چون زيارت كعبه ارج مينهادند:
در راه خدا دو كعبه آمد حاصل
يك كعبه صورت است و يك كعبه دل
تا بتواني زيارت دلها كن
كافزون ز هزار كعبه آمد يك دل
(مناجات نامه، ص 25)
سنايي نيز در حديقه بر نيكوكاري ارج مينهد و آن را ضامن جاودانه
شدن و سبب جلب پاداش الهي و رها شدن از گرفتاريها ميداند و ميگويد:
گر تونيكي كني جزا يابي
در جهان جاودان بقا يابي
تو نكوكار باش تا برهي
با قضا و قدر چرا ستهي
(حديقةالحقيقة، ص 92)
بدين ترتيب خيرخواهي و نوعدوستي صفتي است كه همه انسانها فرهنگمدار و اخلاقگرا آن را سرلوحه كار خود قرار ميدهند. براي آنها تفاوتي ندارد كه انسان نيازمند، همدين يا هموطن آنها باشد. آنها به نوع انسان ارج مينهند.
شكرگزاري
از مهم ترين صفات انسان بافرهنگ و كامل كه به اخلاق نيك ديني متخلق شده اين است كه شكر دادههاي خداوند را به جاي ميآورد و با اين شكرگزاري وظيفه بندگي و عبوديت خود را ادا ميكند.
عارفان، شكر را سپاس نعمت تعريف كردهاند و براي آن انواع گوناگوني را در نظر گرفتهاند. از جمله عزالدين محمد كاشاني در مصباح الهداية گفته است: «و بدانكه جمله نعمتها در دو قسم منحصرند: دنيوي و اخروي. نعم دنيوي ظاهرند و نعم اخروي باطن. نعم دنيوي مانند صحت و عافيت و رزق و غنا و نعم اخروي مانند ايمان و اعمال صالحه و فقر و بلا. و اهل شكر دو فرقهاند: مبطلان و محققان. مبطلان اهل نفاقند كه جز بر نعم ظاهره دنيوي شكر نگويند و بر نعم باطن مانند بلا و فقر، روي از حق بگردانند و اما محققان، مؤمنانند كه به ثواب فقر و
تحمل بلا در آخرت بيگمانند و آن را اجل نعم ميشمارند». (كاشاني، 1360: 383)
مولانا در مثنوي به كرات درباره مقوله شكرگزاري سخن گفته و ثمره نيك آن را به مريدان و مخاطبان خود گوشزد كرده است:
شكر نعمت نعمتت افزون كند
صدهزاران گل ز خاري سر زند
شكر نعمت نعمتت افزون كند
كفر، نعمت از كفت بيرون كند
(مثنوي معنوي، ص297)
يا:
شكر باشد دفع علتهاي دل
سود دارد شكر از سوداي دل
شكر، جان نعمت و نعمت چو پوست
زانكه شكر آرد تو را تا كوي دوست
شكر نعمت خوشتر از نعمت بود
نعمت شكرت، سوي منعم برد
دولت هر دو سرا خواهي بيا
گويمت الحق، نشان او تو را
وقت نعمت شكر حق را دار ياد
تا خدا برتو كند نعمت زياد
(مثنوي معنوي، ص300)
در كتاب التصفيه نيز درباره شكر آمده است:
شكر نعمت، دانستن حقيقت نعمت است و نهادن هريك به موضع خويش و وضع اسباب و رفع وسايط از ميان نعمت و منعم و هركه اين بكند، شاكر باشد....و فعل شكر به شاكر بازگردد». (اردشير عبادي، 1347: :86)
در مجموع، شكرگزاري به نعمات مادي و معنوي خداوند، صفتي بوده است كه هم اديان و هم همه فرق عرفاني و اخلاقي از آن به نيكي ياد كردهاند.
قناعت
قناعت، در اصطلاح عرفا، رضا دادن به قسمت است. بعضي گويند: «قناعت، ترك كردن آنچه در دست مردم است و بخشش كردن آنچه در دست خود است.» (سجادي، 1370: 646) انساني كه فرهنگ اسلامي را الگوي خود قرار بدهد چونان انسان كامل، به آنچه كه دارد قناعت ميورزد و حرصجويي و آزمندي را ـ كه همواره و ميان همه اديان نهي شده است ـ به يك سو مينهد، چراكه به خوبي ميداند آزمندي، سرچشمه همه گناهان است و انسان را از صفات نيك انساني و اجتماعي دور ميكند و در پرتگاه هلاكت مياندازد.
درباره قناعت هم در دين و هم در عرفان و اخلاق تاكنون اقوال بسياري مطرح شده است. حضرت علي عليه السلام قناعت را گنجي بيپايان ميداند كه پاياني ندارد، چراكه خزينه اين گنج روح و جان آدمي است. كاشفي در لب لباب درباره قناعت آورده است:
گفت پيغمبر قناعت چيست؟ گنج
گنج را تو وانمي داني ز رنج
اين قناعت نيست جز گنج روان
تو مزن لاف غم و رنج روان
چون قناعت را پيمبر گنج گفت
هركسي را كي رسد گنج نهفت
(لب لباب، ص 207 ـ 306)
٭٭٭
عزالدين محمود كاشاني نيز درباره قناعت در مصباح الهدايه گفته است: «هر نفسي كه به صفت قناعت متصف شد و بدين خلق متخلق گشت، خير دنيا و آخرت و گنج غنا و فراغت بدو مسلم داشتند و راحت ابدي و عز سرمدي تعبيه او گردانيدند». (كاشاني، 1360: 350)
در مجموع صفت پسنديده قناعت همواره سرلوحه رفتار عارفان، امامان و پيامبران بوده است و آنها در كنار اين صفت به صفات نيك ديگري چون پرهيزگاري، خشنودي از نعمات خداوند و... دست مييافتند.
پرهيزكاري
پيرامون پرهيزكاري و اعراض از نعمات دنيوي همواره اقوال بسياري در مضامين ائمه عليهم السلام ؛ عرفا و شاعران اخلاق گرا ميتوان مشاهده كرد. پرهيزكاري در اخلاقيات حائز اهميت است. چنان كه بسياري از صفات نيك اخلاقي از دل آن برميخيزد. از همين روي، عارف بايد در نخستين مراحل سلوك تقوي پيشه كند و خود را از لذايذ مادي دور گرداند. به همين علت بوده كه عرفان اسلامي در قرون اوليه با نامهايي چون زهد و پارسايي شناخته ميشده است.
عرفا، تقوي را «دوري كردن از عقوبت به واسطه انجام طاعات و احتراز از محرمات» دانستهاند. (روزبهان بقلي، 1360: 300)
در شرح تعرف نيز درباره تقوي آمده است كه:«از علامات تقوي اين است كه از اوامر و نواهي خدا سرپيچي نميكند و اگر از خوف فراق باشد از غير حق پرهيز كند و با غير حق نيارامد، تا از خدا جدا نماند و پرهيز كند از آنچه بدو ميل نمايد، زيرا كه هر اندازه كه به غير حق مايل باشد. از حق دور باشد». (مستملي، 1349: ج 3: 131)
ديگر عرفا درباره تقوي چنين اظهار نظر كرده اند: «هركه چنگ در معاملت تقوي زند، خلقش نيكو گردد اندر دنيا و اخرت». (هجويري، 1336: 118)
رونده در راه دين، مهمترين ساز تقوي است كه بر اين راه آفات است، چون متقي گردد، تقوي سپر او باشد. چنانكه رسول صلي الله عليه و آله گفته است: هركه پرهيزكار گشت، قوي دل زندگاني كند و در ميان دشمنان، آمن رود». (اردشير عبادي، 1347: 95)
سنايي نيز در حديقه درباره تقوي گفته است:
شهوت دنيا مثال گلخن است
كه از او حمام تقوي روشن است
اهل دنيا مانده در گلخن دراست
بهره ايشان از آن خاكستر است
ليك قسم متقي زيد دو صفاست
زانكه در گرمابه است و در قفاست
چون كه تقوي بست دود ست هوا
حق گشايد هر دو دست عقل را
(حديقة الحقيقة، ص584)
در مجموع تقوي، صفت نيك مردان خداست. تقوي را به سپري تشبيه كردهاند كه مانع ورود انگيزههاي بد و نفساني ميشود. اگر اين صفت نيكو در شخص ملكه گردد به فرموده قرآن عامل برتري ميان انسانها ميشود. (إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ)
٭٭٭
با اين اشارات مشخص ميشود كه انسان بافرهنگ به شكل متعالي خود در سيماي انسان كامل در عرفان مطرح شده است و انديشمندان و ادباي ايراني ميتوانند از خلال اين گفتار، سيماي انسان با فرهنگ را در سايه انسان كامل به همگان معرفي كنند.
منابع
اردشير عبادي، قطبالدين ابوالمظفر. 1347. التصفيه في احوال المتصوفه. تصحيح: غلامحسن يوسفي. تهران: انتشارات بنياد فرهنگ ايران.
انصاري، خواجه عبدالله. (بيتا). مناجاتنامه. تهران: كاوه.
برهان قاطع. اميركبير.
بختياري، علي قلي. 1369. زمينه فرهنگ و تمدن ايران. تهران: مدرسه عالي بازرگاني.
بيانات رهبري در ديدار با اعضاي شوراي عالي سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامي 17/11/80.
برتلس، ي.ا، 1355. نظامي شاعر بزرگ اذربايجان، ترجمه: حسين محمدزاده صديق. تهران. پيوند.
بقلي، روزبهان. 1360. تصحيح هنري كربن. تهران: انجمن ايرانشناسي فرانسه در تهران.
پراپ، ولاديمير. 1371. ريشههاي تاريخي قصههاي پريان. ترجمه: فريدون بدرهاي. تهران: توس.
جلابي، هجويري، ابوالحسن. 1336. كشف المحجوب. تصحيح: والنتين زوكوفسكي. تهران: اميركبير.
حافظ، خواجه شمس الدين محمد. 1368. ديوان حافظ، به اهتمام: محمد قزويني و قاسم غني. تهران: جاويدان.
تلمذ، حسين. 1352. مرآت المثنوي. حيدرآباد دكن.
خامنهاي، سيد علي. 1382. در محضر ولايت، بيانات رهبر معظم انقلاب اسلامي در ديدار اعضاي شوراي عالي انقلاب فرهنگي.
دبيرخانه شوراي عالي انقلاب فرهنگي، 1385. بيست سال تلاش در مسير تحقق اهداف انقلاب فرهنگي. گزارش توصيفي و موضوعي مصوبات شوراي عالي انقلاب فرهنگي (جلد 2).
رازي، نجم الدين. 1353. مرصادالعباد. تصحيح حسين الحسيني نعمت الهي. تهران، كتابخانه سنايي. 1353.
رستگار فسايي، منصور. 1380. انواع شعر فارسي. شيراز: نويد شيراز.
ريما مكاريك، ايرنا. 1385. دانش نامه نظريههاي ادبي. ترجمه: مهران مهاجر و محمد نبوي. تهران: آگه.
روزنامه كيهان، مورخ 21/6/1359.
زرينكوب، عبدالحسين. 1375. از گذشته ادبي ايران. تهران: الهدي.
سجادي، سيد ضياء الدين. 1370. فرهنگ لغات و اصطلاحات عرفاني، تهران: زوار.
سنايي، ابوالمجد مجدود بن آدم. 1365. حديقةالحقيقة. تصحيح مدرس رضوي. تهران: دانشگاه تهران.
ـــــــــــــــ . 1330. ديوان اشعار، تصحيح: مدرس رضوي. تهران: حسن علمي.
عطار، فريدالدين. 1353. منطق الطير. تصحيح: محمدجواد مشكور، تهران: كتابفروشي زوار.
ـــــــــــــــ .1336. تذكرة الاوليا. با مقدمه محمد قزويني، تهران: كتابفروشي مركزي.
ـــــــــــــــ .1361. خسرونامه، مصحح: احمد سهيلي خوانساري، تهران: زوار.
همداني، عين القضات. بيتا. تمهيدات. طهوري.
غزالي، ابوحامد. 1364. كيمياي سعادت. به كوشش: حسين خديو جم، تهران: عليم و فرهنگي.
فولادي، محمد. 1386. بررسي علل و عوامل ثبات و تغييرات فرهنگي در ايران. قم. دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم.
قبادي، خسرو. 1388. عوامل بحرانساز هويت ملي در ايران. مجموعه مقالات، به اهتمام: علياكبرعليخاني. تهران: پژوهشكده علوم انساني و اجتماعي جهاد انشگاهي.
كاشاني، عزالدين محمود. 1325. مصباح الهداية و مفتاح الكفاية. تهران: كتابخانه سنايي.
كاشفي، ملا حسين. 1342. لب لباب مثنوي، با مقدمه سعيد نفيسي. تهران: مطبوعاتي افشاري.
گريس، ويليام. 1363. ادبيات و بازتاب آن. ترجمه: بهروز عذب دفتري. تهران: آگاه.
مستملي، اسماعيل بن محمد. 1349. خلاصه شرح تعرف. تهران: بنياد فرهنگ ايران.
منور، محمد. 1357. اسرار التوحيد. تصحيح: احمد بهمنيار. تهران: كتابخانه طهوري.
مولانا، جلال الدين محمد. 1352. مثنوي معنوي. تصحيح: رينولد نيكلسون. تهران: اميركبير.
ميبدي، ابوالفضل رشيدالدين ميبدي. 1361. كشف الاسرار و عدة الابرار، به اهتمام علياصغر حكمت. تهران: اميركبير.
ناظرزاده كرماني، فرهاد. 1366. تي. اس اليوت و اشعار مذهبي. تهران: جهاد دانشگاهي.
نصري، قدير. 1387. مباني هويت ايراني. تهران، تمدن ايراني.
نظري، جليل. «آثار ادبي پارسي در روم شرقي تا پايان قرن هفتم». كتاب ماه ادبيات و فلسفه، شماره 39.
نوردبي، مرنون و ديگران. 1380. روانشناسان بزرگ. ترجمه: احمد به پژوه و رمشان دولتي. تهران: منادي تربيت.
Nikgihar abdolhisein، principles of sociology Tehran rayzan publication., 1369.