ghaemiyeh.com
سرشناسه : تقی پور، محمدتقی، - ۱۳۳۹
عنوان و نام پديدآور : پس پرده هولوکاست/ محمدتقی تقی پور
مشخصات نشر : تهران : موسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی ، ۱۳۸۵.
مشخصات ظاهری : ص ۱۷۶
شابک : 964-5645-69-7۱۲۰۰۰ ریال :
وضعیت فهرست نویسی : فهرستنویسی قبلی
يادداشت : فهرست نویسی براساس اطلاعات فیپا
یادداشت : کتابنامه بهصورت زیرنویس
موضوع : قتل عام یهودیان، م۱۹۴۵ - ۱۹۳۹
موضوع : جنگ جهانی دوم، م۱۹۴۵ - ۱۹۳۹
شناسه افزوده : موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی
رده بندی کنگره : D۸۰۴/۳/ت۷پ۵
رده بندی دیویی : ۹۴۰/۵۳۱۸
شماره کتابشناسی ملی : م۸۵-۲۷۷۵
پس پرده هولوکاست
محمدتقی تقی پور
موسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی
بهار ۱۳۸۵
بسم الله الرحمن الرحیم
فهرست
فهرست
كتابي كه پيش روي شماست، « پَسِ پرده هولوكاست» نام گرفته است. دربارهي اين افسانه و جعل تاريخي آن، مطالب بسياري ميتوان نوشت. همانطور كه دستگاه تبليغاتي صهيونيستها نيز در تأييد ادعاي دروغين خود كتابها و مقالات بسياري نوشتهاند.
همانگونه كه در اين كتاب آمده، محافل صهيونيستي مسلط بر نظامهاي سياسي و اداري غرب، هرگونه سؤال و ترديد در اصل ادعايي خود را برنميتابند، اما واقعيت براي هميشه پنهان نمانده و نخواهد ماند. امروزه ديگر پژوهشگران و دانشمندان آزادانديش، خود را از سيطره تبليغاتي صهيونيستها رهانيده و آرامآرام در گوشه و كنار جهان زمزمههايي در رد اين ادعا سر دادهاند؛ هرچند اين تلاشها هنوز در ابتداي راه است و در آينده شكوفا خواهد شد.
اين كتاب برآن است تا در يك نگاه كلي، اما دقيق، علمي و مستند، به ويژه با استفاده از كتابهاي محافل صهيونيستي و با بررسي اين آثار و استخراج تناقضات دروني آنها، دروغ بودن اين ادعا را بيش از پيش بر خوانندگان معلوم سازد.
اميد است، اين كتاب كه به همت آقاي محمدتقي تقيپور ـ از نويسندگان اين عرصه ـ و در پي تحقيقات بسيار و متقن ايشان به ثمر نشسته، مورد مداقه اهل فن قرار گيرد.
مؤسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي، از نويسنده اين اثر و ساير عزيزاني كه در چاپ و انتشار اين اثر با ما همكاري كردند سپاسگزار است.
مؤسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي
«هولوكاست»(1)واژهي مركب يوناني، به معناي «همهسوزي» در ادبيات فارسي و معادل آن «شوآ»(2)در زبان عبري رايج امروز است.
اين واژه پس از جنگ جهاني دوم، از سوي بعضي اشخاص و كانونهاي يهودي وارد فرهنگ سياسي و تاريخي جهان شد. ادعاي آنها بر اين فرضيه استوار بود كه شش ميليون يهودي در اردوگاههاي اسيران جنگي در آلمان نازي به وسيله «اتاقهاي گاز» خفه شده و سپس در «كورههاي آدمسوزي» سوزانده و به خاكستر تبديل شدهاند.
تبليغ گسترده و تكرار پيوستهي اين موضوع از سوي گروهها وسازمانهاي يهودي در فيلمها، نمايشنامهها، سريالهاي تلويزيوني و انبوه رمانهاي پس از جنگ، موجب شد تا اين عبارت كاربرد انحصاري يابد؛ به طوري كه امروز بنا به تأكيد سازمانهاي صهيونيستي، هيچ قوم و ملتي حق استفاده از اين واژه را براي هيچ واقعهاي ندارد. آنها همچنين10
اصرار دارند كه «هولوكاست» در زبان لاتين، همانند اسامي خاص، با حروف «H» بزرگ نوشته شود و به علاوه، هيچ رويدادي، هر چند بزرگ، نبايد با آن قياس، يا در يادكرد آن، از اين عبارت استفاده شود. براي مثال، اگر مورخ يا نويسندهاي، از قتل عام وحشيانه و مشهور صدها هزار انسان بيدفاع دو شهر ژاپني «هيروشيما» و «ناكازاكي» كه بر اثر بمباران اتمي امريكا در روزهاي پاياني جنگ جهاني دوم به خاكستر تبديل شدند و يا موارد مشابه ديگر در ويتنام، بوسني، فلسطين، عراق، افغانستان و ... به عنوان «هولوكاست» ياد كند، بلافاصله از سوي كانونهاي صهيوني مورد مؤاخذه و نكوهش قرار ميگيرد و متهم به سوء استفاده از اين واژهي انحصاري متعلق به يك قوم! ميشود. «هولوكاست» يا «شوآ» كه امروز به موضوع كشتار يهوديها در جنگ جهاني دوم منحصر شده، يكي از مباحث جنجالي پنجاه شصت سال اخير جهان است. در اين باره تاكنون صدها جلد كتاب به زبانهاي مختلف دنيا و شمارگان ميليوني، صدها فيلم و سريال تهيه شده است. «هولوكاست» در تاريخ معاصر جهان و در نزد افكار عمومي سراسر دنيا، به نماد مظلوميت يهود از يك سو و قساوت، سنگدلي و جنايات آلمان نازي از سوي ديگر تبديل شده است.
تبليغات پيوسته، فراگير و توقفناپذير سازمانهاي يهودي وكانونهاي صهيوني، در چند دههي اخير، چنان سازمان يافته كه افكار عمومي مجال تأمل و انديشه دربارهي ميزان صحت و سقم اين مسأله را نيافته است. از سوي ديگر، بر اثر سختگيري و شدت عمل سازمانها و مجامع صهيوني در جهان امروز، وضعيتي به وجود آمده كه هرگونه بحث و گفتوگوي علمي و پژوهشي كه مبتني بر ايجاد سؤال، ابهام، ترديد يا
انكار «هولوكاست» باشد، به منزله ورود به حريم ممنوعه و عبور از خط قرمز «سازمان جهاني صهيونيسم» بوده و سزاي آن ضرب و شتم، ترور فيزيكي، بازداشت، محاكمه، حبس و نيز جريمههاي سنگين نقدي، به علاوهي محروم شدن از مشاغل رسمي دولتي است كه امروز در بعضي كشورهاي اروپايي، به يك قاعده حقوقي و قضايي نيز تبديل شده است. در اين كشورها اگر تا ديروز منتقدان، مخالفان و منكران را به طور غيرعلني و غيررسمي تهديد، ترور و سركوب ميكردند، امروز در پوشش رسمي قانون! آنها را دستگير، محاكمه، جريمه و زنداني ميكنند.
از نظر كانونهاي ذينفوذ صهيوني و گروههاي فشار يهودي در جهان غرب، «هولوكاست» در هالهاي از قداست قرار گرفته و «يگانه مسأله قدسي» جهان معاصر شده است.
هرگونه بحث و گفتوگو كه به تشكيك، نفي و انكار «هولوكاست» منجر و منتهي شود، به منزلهي تخطي از قانون و سوءاستفاده از قانون آزادي بيان و قلم و ورود به حريم ممنوعه است. براي زنده نگهداشتن «هولوكاست» به عنوان يك واقعيت تاريخي، تلاشهاي فراوان و گستردهاي صورت گرفته است. به غير از توليد كتاب و فيلم، در بسياري از كشورهاي امريكايي و اروپايي، بناها و موزههاي يادبود در اين باره تأسيس و ايجاد شده است.
در امريكا، روزهاي يادبود «هولوكاست» رخداد ملي به شمار ميآيد. در پنجاه ايالت امريكا، از اين بزرگداشت حمايت مالي ميكنند و مراسم آن اغلب در نهادهاي قانونگذاري ايالتي برگزار ميشود. در اين كشور بيش از يكصد نهاد مخصوص «هولوكاست» و هفت موزهي بزرگ وجود دارد. يك موزه يهوديسوزي با بودجه و سرپرستي دولت مركزي، در
عمارت كنگره در واشنگتن وجود دارد.(1)به اعتراف بسياري از استادان دانشگاههاي امريكا اكثر فارغالتحصيلان دورههاي كارشناسي، درباره تاريخ، آمار و ارقام «هولوكاست» در مقايسه با رخدادهاي بزرگ داخلي امريكا، مطالعه و اطلاعات بيشتر و دقيقتري دارند.
اين موضوع تنها مرجع تاريخي به شمار ميآيد كه به عنوان مواد درسي اجباري امروزه در كلاسهاي درس دانشگاهها(2)و نيز مدارس اكثر ايالتهاي امريكا تدريس ميشود. شماري از دانشگاههاي امريكا، برنامههاي تخصصي و كرسي مطالعات ويژهي «هولوكاست» دارند.
به تصريح پارهاي نويسندگان و رسانههاي غربي، مركزيت «هولوكاست» در امريكا، يك واقعيت واضح و آشكار است. شاهد اين قضيه، موزهي يادبود آن در منطقهي «مال»(3)در واشنگتن است كه سمبل ملت امريكا محسوب ميشود. اين مسأله اگر چه به تاريخ اروپا مربوط است، با وجود اين، نميتوان بنايي مشابه آنچه در واشنگتن وجود دارد، در آلمان، لهستان، هلند يا فرانسه سراغ گرفت؛ حتي بناي يادبود «يادواشم» در بيتالمقدس با موقعيت موزهي يادبود هولوكاست در امريكا قابل مقايسه نيست. هولوكاست از چنان جايگاه ويژهاي در امريكا برخوردار است كه هيچ يك از رويدادها و مناسبتهاي تاريخي و ملي ايالات متحده با آن برابر نيستند.(4)در بسياري از كشورهاي اروپايي نيز هر سال مراسم يادبود و بزرگداشت «هولوكاست» برگزار ميشود. روز يادبود «هولوكاست» در اروپا پديدهي نسبتاً جديدي است. براي اولين
بار، به طور هماهنگ و همزمان، در 27 ژانويه 2000 م. دولتمردان و رهبران حدود 40 كشور اروپا و نيز ايالات متحده امريكا، اجلاسي با عنوان «مجمع بينالمللي هولوكاست» در استكهلم ـ پايتخت سوئدـ برگزار كردند تا «هولوكاست» را به عنوان بخشي از «تاريخ ملي» كشورشان به رسميت بشناسند. اين كنفرانس كه بر اثر مساعي برنامهريزي شده سازمانهاي ذينفوذ يهودي و كوشش «گوران پيرسون» نخستوزير وقت سوئد و مشاركت بسياري از مقامات اروپايي، از جمله «ليونل ژوسپن» نخستوزير وقت فرانسه و «گرهارد شرودر» صدراعظم وقت آلمان برگزار شد، دربارهي پرداخت غرامت به يهوديان از سوي كشورهاي اروپايي و آموزش و تبليغ «هولوكاست»(1)در آن كشورها، به ويژه در مراكز آموزشي و نيز تعيين روز 27 ژانويه(2)هر سال به عنوان «روز ملي هولوكاست» در همه ي ممالك جهان توافق به عمل آمد. يادآوري اين نكته ضروري است كه پيش از اين به طور پراكنده و غيرهماهنگ در بسياري از كشورهاي اروپايي روز يا هفتهاي را با برگزاري مراسم ويژه، به «هولوكاست» اختصاص ميدادند.
در سال 1384 ش. / 2005 م. سازمان ملل متحد نيز تحت فشار كانونهاي ذي نفوذ يهودي، سرانجام روز 27 ژانويه هر سال را «روز ياد بود هولوكاست» نام گذاري كرد. طبق گزارش رسانههاي گروهي، «دان گيلرمن»(3)سفير رژيم صهيونيستي در سازمان ملل، در ژوئن 2005 م./ خرداد 1384 ش. به معاونت رياست مجمع عمومي اين سازمان انتخاب
شد. در پنجاه و چند سال گذشته، اين نخستين بار بود كه يك مقام صهيونيستي به اين سمت دست مييافت. «گيلرمن» با مساعدت سازمانها و مجامع فعال صهيونيستي در امريكا، دو ماه بعد، يعني در آگوست 2005م./ مرداد 1384 ش. طرح مقدماتي يادبود هولوكاست را در سازمان ملل منتشر كرد كه با موافقت امريكا، كانادا، روسيه و استراليا همراه بود. در 282005 م ./ 6 مهر 1384 ش. «كوفي عنان» دبير كل سازمان ملل متحد با سخنراني در مقر يك سازمان صهيونيستي به نام «مركز سايمون ويزنتال»(1)تحت تأثير اشخاص و كانونهاي يهودي و صهيونيستي، خواستار ايجاد روز بينالمللي بزرگداشت «هولوكاست» شد. به اين ترتيب در 26 اكتبر 2005 م./ 4 آبان 1384 ش. متن پيشنويس قطعنامه يادبود «هولوكاست» به شماره A/60/L.12 براي بررسي در شصتمين اجلاس مجمع عمومي به تصويب رسيد. در نهايت نيز در اول نوامبر 2005 م. / 10 آبان 1384 ش. اين قطعنامه پس از دو روز بحث و بررسي در مجمع عمومي با اجماع «Consensus» (تصويب قطعنامه بدون رأيگيري و نظر مخالف)، با عدم حضور و غيبت شماري از كشورهاي اسلامي، به تصويب رسيد.
اين اولين قطعنامهي پيشنهادي رژيم صهيونيستي طي پنجاه سال اخير بود كه از سوي مجمع عمومي به تصويب رسيد.
به اين ترتيب، مجمع عمومي سازمان ملل، براساس اين قطعنامه، هرگونه نفي و انكار «هولوكاست» را مردود دانسته و موظف است طي فراخوان جهاني، كشورهاي عضو را به گنجاندن برنامههاي آموزشي در مدارس و مراكز علميـ آموزشي دربارة «هولوكاست» وادار كند. همچنين
1) Simon Visintal
در مدت شش ماه پس از تاريخ تصويب قطعنامهي مزبور، برنامههاي فراگيري تحت عنوان «سازمان ملل و هولوكاست» اجرا شده و نتيجه طي گزارشي به مجمع عمومي ارايه و اعلام گردد.(1)
به هر روي، سازمانها و مجامع يهودي براي زندهنگهداشتن نام و ياد «هولوكاست» در اذهان عمومي، به ويژه در ذهن و خاطرهي كودكان و جوانان امريكا و اروپا، تلاشهاي گسترده، جدي و همه جانبهاي در سراسر جهان، با مركزيت غرب آغاز كردهاند. آنها در راستاي برنامهها و اهداف خود، هيچ سخن يا موضوعي مبني بر نفي و انكار هولوكاست را بر نميتابند. تهاجم تبليغاتي و غوغاسالاري رسانههاي خبري، مطبوعاتي و شبكههاي تلويزيوني مرتبط با صهيونيستها و حتي شماري از مقامات و دولتمردان اروپايي و امريكايي عليه اظهارات محمود احمدينژاد رئيس جمهور اسلامي ايران، در اين باره، تنها نمونهاي از عكسالعمل توأم با برآشفتگي و سراسيمگي كانونهاي صهيونيستي و سازمانهاي يهودي است. در نقطهي مقابل، نويسندگان، مورخان، محققان و انديشهمندان مستقل و آزادانديش از اين سخنان استقبال كرده و موافقت خود را با آن اعلام كردند.
در جهان اسلام نيز از مصر تا مراكش و الجزاير، در شمال آفريقا؛ كشورهاي منطقهي حاشيهي خليجفارس تا پاكستان، آسياي ميانه و قفقاز تا مجمع الجزاير اندونزي و از ايران تا فلسطين اشغالي، موضوع «هولوكاست» و ماجراي كشتار شش ميليون يهودي در اردوگاههاي اسيران آلمان در جنگ جهاني دوم، مركز توجه و كنجكاوي مردم، به ويژه نسل جوان قرار گرفت. اين كنجكاوي و توجه، بر خلاف تصور
1) همان، شمارهي 95، 25/8/1384.
رايج جهان غرب كه غالباً همسو، هماهنگ و موافق تبليغات و ادعاهاي صهيونيستي است؛ كاملاً علمي، هوشمندانه، آگاهانه، با فرضيهها و سؤالهاي اساسي، اصولي و جدي است. پاسخ مستند و مستدل به سؤالهاي مورد نظر ميتواند بسياري از ابهامات، تحريفات، اكاذيب، داستانها، و دادههاي غير واقعي، ساختگي و جعلي را برطرف ساخته و حقايق و واقعيتهاي ناگفته و يا كم گفتههاي مربوط به جنگ جهاني دوم را آشكار سازد. خلاصه و عصارهي اين فرضيهها و سؤالها چنين است:
ـ جنگ جهاني دوم چگونه، و در چه تاريخي و از سوي چه كساني آغاز شد؟
ـ علت، انگيزه و هدف آغاز جنگ چه بود؟
ـ جايگاه، موقعيت و نقش يهوديها در آن دوران، به ويژه در امريكا و اروپا چگونه بود؟
ـ تفاوت آمار جمعيت يهوديهاي جهان در زمان شروع و پايان (قبل و بعد از) جنگ چه ميزان بود؟
ـ جمعيت كل يهوديهاي مقيم اروپا در آن دوران چقدر بود؟
ـ آمار و وضعيت يهوديهاي اروپا پس از جنگ چگونه بود؟
ـ ديدگاه، مواضع و سياست هيتلر نسبت به يهود چه بود؟
ـ ماجراي «هولوكاست» چگونه پيدا شد؟
ـ آيا آلمان نازي در زمان جنگ، امكان و توان آن را داشت تا با ايجاد «اتاقهاي گاز» و «كورههاي آدمسوزي» مخصوص، در اردوگاههاي اسيران جنگي طي چند سال، شش ميليون نفر را ابتدا خفه كرده و سپس در اماكن ويژهاي سوزانده و به خاكستر تبديل كند؟
ـ دلايل و شواهد وجود «اتاقهاي گاز» و «كورههاي آدمسوزي» در اردوگاههاي آلماني چيست؟
ـ آيا اردوگاههاي آلمان واقعاً محل كشتار و قتل عام انسانها بود؟
ـ چرا در زمان جنگ، هيچ يك از طرفين جنگ، به ويژه متفقين (با همه اطلاعات و اخباري كه از طريق جاسوسان خود در آلمان به دست ميآوردند) در اين باره، عكسالعمل نشان ندادند؟
ـ چرا در خاطرات تاريخي نويسندگان و مورخان آن زمان، به ويژه در خاطرات دولتمداران، رهبران و مقامات بلند مرتبه امريكايي و اروپايي، هيچ سخن، خبر و اطلاعاتي در اين باره وجود ندارد؟
ـ چرا بسياري از يهودياني كه در زمان جنگ، در قلمرو رايش سوم بودند و بعضاً مدعي هستند كه مدتي را در بازداشتگاهها و اردوگاههاي آلمان به سر بردهاند، نسبت به اين موضوع اظهار بياطلاعي كرده اند؟
ـ تاكنون چند سند و مدرك معتبر در اين باره منتشر شده و يا چه تعداد از بازماندگان جنگ جهاني دوم، با نظر صهيونيستها در اين باره موافقت كردهاند؟
ـ چرا متفقين تاكنون از افشا و انتشار خاطرات سران و دولتمردان آلمان نازي و ايتاليا كه بعد از جنگ به دست آنها افتاده خودداري ميكنند؟
ـ چرا اسناد مربوط به جنگ جهاني دوم در بايگاني كرملين، پس از سقوط اتحاد جماهيري شوروي در اختيار مورخان و پژوهشگران قرار نگرفت و به جاي انتشار در پس پرده پنهان شد؟
ـ ماجرايي تحت عنوان «آنتي سميتيسم» در اروپا تا چه ميزان واقعيت تاريخي دارد؟
ـ پديدهي تنفر و بيزاري از يهود در تاريخ اروپا چيست و ريشه و منشأ آن كجاست؟
ـ چرا انكار «هولوكاست» و تحقيق دربارهي آن در بعضي كشورهاي جهان جرم تلقي ميشود و ممنوعيت قانوني دارد؟
ـ علت تعقيب و بازداشت انديشهمندان و مورخان مخالف و منكر «هولوكاست» چيست؟
ـ علاوه بر اينها، سؤالها و فرضيههاي ديگري نيز در ميان نسل جوان كنجكاو، در جوامع مختلف جهان وجود دارد كه بايد فارغ از هرگونه تعصب يا حبّ و بغض سياسي و پرهيز از هرگونه احساسات، پيشداوري، شتابزدگي و پنهانكاري به طور مستند، مستدل و منطبق با واقعيت هاي تاريخي به آنها پاسخ گفت.
از موضوعاتي كه در طول تاريخ يهود همواره جلب نظر ميكند ادعاي رنج و مظلوميت قوم يهود است كه در عمدهي منابع و متون يهودي به آن اشاره شده است. تكرار پيوستهي مظلوميت يهود در ادوار مختلف تاريخ، سبب شده تا اين موضوع در بسياري از متون و منابع تاريخي غير يهودي، به ويژه در تاريخنگاري غرب، از جايگاه ويژهاي برخوردار شود و به صورت يك امر واقعي و غيرقابل ترديد جلوه كند. در بسياري از منابع تاريخي كشورهاي اسلامي نيز، حداقل در پارهاي مقاطع تاريخي، چنين مباحثي به طور روشن وجود دارد كه عمدتاً يا تحت تأثير منابع ومتون يهودي است و يا ترجمان تاريخنگاري غربي.
اين واقعيت را نميتوان كتمان يا انكار كرد كه در ميان اقوام، ملتها، مذاهب و جوامع مختلف، همواره نوعي انزجار و نفرت از «يهود»(1)در
1) در آغاز بحث اصلي، يادآوري اين نكته ضرور مينمايد كه؛ نگارنده، با اعتقاد راسخ به نبوت و رسالت الهي حضرت موسي(ع)، و يقين كامل به كتاب و دين آسماني آن پيامبر اولوالعزم؛ در برابر كتاب، شريعت الهي و پيروان مؤمن و معتقد آن نبي گرامي، در كمال احترام سر تعظيم فرود آورده و آنها را عزيز ميدارد. بنابراين، در سراسر اين نوشتار، آن چه با استناد به متون و منابع تاريخي، غربي و يهودي، دربارهي عملكرد اشخاص، گروهها، سازمانها و جريانهاي← →يهودي در تاريخ گذشته و معاصر، اشاره، تصريح و تحليل شده؛ مقصود، نه پيروان حضرت كليمالله(ع) و همهي يهوديان جهان؛ بلكه، اشخاص، طيفها و جريانهايي خاص، يعني اشرافيت يهودي با خصايص دينستيزي، نژادپرستي، «زرسالاري»، برتريطلبي، فزونخواهي، ستمگري و گرايشات صهيوني است.
سطوح، مراتب و درجات مختلف وجود داشته است. البته دربارهي منشأ و علت اين تنفر كمتر سخني به ميان آمده و يا داوري صريح و صحيحي شده است.
نكتهي شگفتانگيز و جالب توجه، همگوني نوع تنفر و انزجار از «يهود» نه فقط در ادوار مختلف تاريخ، بلكه در ميان جوامع، ملتها، اقوام و مذاهب مختلف است. اين بيزاري و نفرت در طول تاريخ، در ميان اقشار مختلف مردم در اقصي نقاط به گونهاي مشترك و شبيه به هم بوده كه گويي همهي مردم، در نقاط مختلف دنيا، در همهي ادوار تاريخ، با هم اشتراك نظر و بلكه توافق و تفاهم در اين مسألهي خاص داشتهاند.
برنارد لازار نويسنده و انديشهمند يهودي، اين موضوع را ناشي از خوي و خصلت مشترك يهوديها و شالودة آن را تفكر و خصيصههاي يهود دانسته وميگويد:
اگر اين خصومت، يا نفرت و انزجار، صرفاً يك بار و در يك شهر جداگانه، متوجه يهوديها ميشد، بيان و تشريح دلايل آن آسان بود؛ به عكس، يهود با نفرت و انزجار تمامي مليتهايي روبرو بوده كه در ميان آنان سكونت داشته است. بنابراين، از آن جا كه دشمنان يهود از متنوعترين گونههاي نژادي بوده و در سرزمينهايي دور از يكديگر سكونت داشته و آداب، رسوم و شيوههاي واحد و مشابهاي نداشته بلكه تابع روشهاي فكري گوناگون بودهاند كه نميتوانستهاند دربارهي همهي امور به شيوهي مشابه و يكسان داوري نمايند؛ در نتيجه، دلايل و
انگيزههاي انزجار و نفرت نسبت به يهود بايد در درون خود بني اسرائيل قرار داشته باشد نه ديگران. (1)
صرف نظر از اعتراف بعضي مورخان، انديشهمندان يهود، متفكران و نويسندگان ديگري نيز به اين مسأله اشاره كرده و دلايل بدبيني و انزجار از يهود را در دورههاي مختلف تاريخ و در ميان اقشار مختلف مردم با گرايشها، عقايد و آداب مختلف در نواحي گوناگون جهان، ناشي از بعضي خصلتها، آداب و ويژگيهاي منحصر به فرد يهود دانستهاند. از نظر اين دسته از نويسندگان، يهودي در ميان ديگران خود را «برگزيده» و «برتر» ميداند. به عهد و پيمان وفادار نيست، چون قايل به رعايت قاعده بازي نيست. او خود را به هر رنگي در ميآورد. به هر شيوهاي براي رسيدن به هدف متوسل ميشود. براي پنهان كردن نيات خويش مجاز به استفاده از هر پوششي است.
قدرت انطباق پذيري آنان در محيط و در ميان اقشار مختلف بسيار بالا و متفاوت با ديگران است. رباخواري، پول محوري، زرسالاري، قومگرايي،تقلب، حيلهگري از جملهي ويژگي و خصلتهاي يهود قلمداد شده است.(2)
داستان يهوديان در قرآن كريم به خصوص شيوههاي رفتاري آنان در برابر حضرت موسي(ع)، و حضرت عيسي مسيح(ع)؛ خصومت، فتنهگري، تحريك دشمنان و تباني با آنها عليه حضرت محمّد(ص) و نيز نقض
1) روبرفوريسون، اتاقهاي گاز (در جنگ جهاني دوم) واقعيت يا افسانه؟ ترجمه دكتر سيد ابوالفريد ضياءالديني، مؤسسه فرهنگي پژوهشي ضياءانديشه، چاپ اول، 1381.
2) . ر.ك: ورنر سومبارت، يهوديان و حيات اقتصادي مدرن، ترجمهي رحيم قاسميان،نشر ساقي، 1384؛ يهود بينالملل، هنري فورد، ترجمه علي آرش، مؤسسه فرهنگي پژوهشي ضياءانديشه، 1382؛ اسرائيل شاهاك، تاريخ يهودـ مذهب يهود ( بار سنگين سه هزاره) ترجمهي دكتر مجيد شريف، انتشارات چاپخش، چاپ اول، 1376.
عهدشان با پيامبر بزرگ اسلام بخشهايي از واقعيتهاي ثبت و ضبط شدهي تاريخ است.
البته در متون و منابع يهودي و نيز تاريخنگاري رسمي غرب به اين حوادث با نگاه و نگرش خاص پرداخته شده است. در متون و منابع ياد شده، قوم يهود در همهي ادوار تاريخ مظلوم و مورد آزار و ستم نشان داده شده است. اين نگرش نشان ميدهد؛ مظلومنمايي شگرد تبليغاتي كهن و مؤثر در ميان يهود بوده است.
داستان استر و مُردخاي، دو يهودي مخفي و نفوذي دربار هخامنشي، قدرت و كارايي اين شگرد را به طور كامل، واضح، اثبات و آشكار ميكند. آن گونه كه دركتاب «استر»(1)بيان شده است: مردخاي يهودي پس از ورود و نفوذ به دربار خشايارشاي هخامنشي، هَدَسه يا همان «استر» دختر برادر(2)خود را نيز با ترفندي زيركانه وارد دربار ميكند تا جايي كه او با دلفريبي، مقام ملكه را از آنِ خود ميسازد. استر و مردخاي نفوذ خود را در دربار و نزد خشايارشا افزايش و گسترش ميدهند و سرانجام در قالب توطئهاي سهمناك، هامان وزير اعظم دربار هخامنشي را به همراه جمعي از فرزندان و اعضاي خانوادهي او به اتهام ضديت با يهود يا يهودستيزي، در شوش پايتخت دولت هخامنشي به طرز فجيعي به قتل ميرسانند.
ملكهي استر و مردخاي به اين جنايت هولناك بسنده نكرده، در پايان همان روز، با دسيسهاي ديگر، خواست خود را مبني بر قلع و قمع مخالفان يهود در سراسر كشور؛ به خشايارشا تحميل و با جلب موافقت او سرانجام در روز ديگر، به ياري همكيشان يهودي خود در سراسر كشور، 75 هزار نفر از مردم ايران را قتل عام ميكنند.
اين دو يهودي دربار خشايارشا كه اهرمهاي قدرت دربار را به دست گرفته بودند، پس از اين كشتار فجيع، طي نامهاي با مهر شاهانه، به يهوديهاي سراسر ايران پيغام فرستادند كه به شكرانهي نجات از دست مخالفان ايراني خو از يك سو و كشتار بيش از هفتاد و پنج هزار ايراني از سوي ديگر، زين پس، روزهاي مزبور را به عنوان عيد به جشن و شادماني مشغول شوند و ياد آن را براي هميشهي تاريخ زنده نگهدارند. به اين ترتيب «عيد پوريم»(1)به صورت يكي از اعياد رسمي در تقويم و تاريخ يهود ماندگار شد. براساس اين واقعه، همه ساله يهوديها روزهاي 14 و 15 ماه «آدار»(2)را به عنوان «عيد»، اما نه به نام كشتار خونين و فجيع بيش از هفتاد و پنج هزار ايراني بيدفاع، بلكه تحت بهانه و پوشش رهايي از سوءنيت مخالفان خيالي جشن ميگيرند و پايكوبي ميكنند.
در منابع يهود در اين باره چنين آمده است:
در همان روز خشايارشا تمام املاك هامان [وزير اعظم ايران كه به
1) «پوريم» از عيدهاي تعطيلناپذير يهود است. به طوري كه نوشتهاند: ديدگاه تَلمُود دربارهي اهميت دو عيد [حنوكا و پوريم در مقايسه با اعياد مهم پِسح، سوكوُت، روُش هشانا]، در اين بيان خلاصه ميشود: «اگر تمام عيدها منسوخ شوند، حنوكا و پوريم نبايد لغو گردند.»: آدين اشتاين سالتز، سيري در تلمود، ترجمهي باقر دارابي، مركز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب، چاپ اول، 1383، ص 1912.
2) «آدار» آخرين ماه سال رومي بر مبناي تقويم عبري و «نيسان» اولين ماه آن است.
دست استر و مردخاي به دار آويخته شده بود]، دشمن يهود را به ملكه استر بخشيد. سپس وقتي استر به پادشاه گفت كه چه نسبتي با مردخاي دارد، پادشاه مردخاي را به حضور پذيرفت و انگشتر خود را [...] به مردخاي داد [...] آن گاه خشايارشا به ملكه استر و مردخاي گفت : «من دستور دادم هامان را كه ميخواست شما يهوديان را نابود كند، به دار بياويزند [...] شما ميتوانيد حكم ديگري مطابق ميل خود، به نام پادشاه براي يهوديان صادر كنيد و آن را با انگشتر پادشاه مهر كنيد.» (1)
به اين ترتيب، مردخاي يهودي با نام و مهر خشايارشا فرماني صادر و آن را براي همهي يهوديان و نيز مقامات و حاكمان مملكت در 127 ولايت ايران از هند تا حبشه ارسال ميكند. در اين فرمان به يهوديان يادآوري شده كه «خود را براي گرفتن انتقام از دشمنان [!] خود آماده كنند.»(2)
«سپس مردخاي لباس شاهانهاي را كه به رنگهاي آبي و سفيد بود پوشيد و تاجي بزرگ از طلا بر سر گذاشت ... و از حضور پادشاه بيرون رفت. يهوديان به خاطر اين موفقيت و احترامي كه نصيب ايشان شده بود در تمام شوش به جشن و سرور پرداختند. فرمان شاه به هر شهر و استاني كه ميرسيد يهوديان آن جا غرق شادي ميشدند و جشن ميگرفتند.»(3)
«يهوديان بر دشمنان خود پيروز شدند. در سراسر مملكت [ايران]، يهوديان در شهرهاي خود جمع شدند تا به كساني كه قصد آزارشان را
داشتند [!] حمله كنند. همه مردم از يهوديان ميترسيدند و جرأت نميكردند در برابرشان بايستند.»(1)
تمام حاكمان و استانداران، مقامات مملكتي و درباريان از ترس مردخاي به يهوديان كمك ميكردند. زيرا مردخاي از شخصيتهاي برجسته دربار شده بود و در سراسر مملكت شهرت فراوان داشت و روزبروز بر قدرتش افزوده ميشد. به اين ترتيب يهوديان به دشمنان خود حمله كردند و آنها را از دم شمشير گذرانده، كشتند. آنها در شهر شوش كه پايتخت بود .500 [پانصد] نفر را كشتند. ده پسر هامان، دشمن يهوديان نيز جزو اين كشتهشدگان بودند [...] در آن روز آمار كشتهشدگان پايتخت به عرض پادشاه رسيد. سپس او ملكه استر [يهودي] را خواست و گفت: يهوديان تنها در پايتخت 500 نفر را كه ده پسر هامان نيز جزو آنها بودند كشتهاند؛ پس در ساير شهرهاي مملكت چه كردهاند؟ آيا درخواست ديگري نيز داري؟ [...] استر گفت: پادشاها، اگر صلاح بدانيد به يهوديان پايتخت اجازه دهيد كاري را كه امروز كردهاند، فردا هم ادامه دهند و [...]. پس روز بعد، يهوديان پايتخت جمع شدند و 300 نفر ديگر را كشتند [...]. بقيه يهوديها در ساير استانها نيز جمع شدند و از خود دفاع كردند [!]. آنها 75000 (هفتاد و پنج هزار) نفر از دشمنان خود را كشتند و از شر آنها رهايي يافتند [!] آنها روز بعد، يعني در چهاردهم ادار پيروزي خود را با شادي فراوان جشن گرفتند. اما يهوديان شوش، روز پانزدهم ادار را جشن گرفتند زيرا در روزهاي سيزدهم و چهاردهم دشمنان خود را ميكشتند.»(2)
به نوشتهي منابع يهودي، مردخاي پس از اين قتل عام سراسري، «طي نامهاي به يهوديان سراسر ايران از آنها خواست تا همه ساله روزهاي چهاردهم و پانزدهم آدار را به مناسبت نجات يهود [!] از چنگ دشمنانشان، جشن بگيرند و شادي نمايند [...] قوم يهود پيشنهاد مردخاي را پذيرفتند و از آن پس همه ساله اين روز را جشن گرفتند [...] يهوديان اين روز را به صورت رسم درآوردند كه خود و فرزندانشان و همه كساني كه به دين يهود ميگروند اين دو روز را هر ساله طبق دستور مردخاي جشن بگيرند. [...] به اين ترتيب مراسم ايام [پوريم] به فرمان استر تأئيد شد و در تاريخ يهود ثبت گرديد.»(1)
يهوديان ادعا ميكنند كه در اوج مظلوميت در ايران در معرض سوءنيت و احتمالاً آزار قرار داشتند، اما مطابق آن چه در متون و منابع يهودي بدان اعتراف صريح شده است؛ آنها در آن مقطع تاريخي، در اوج قدرت، نفوذ و سيطره در ايران بودند.
عيد پوريم كه يكي از مهمترين اعياد رسمي قوم يهود است، در واقع سالروز يكي از بزرگترين قتل عام و كشتارتاريخ بشريت است كه دهها هزار انسان بيدفاع، بدون آن كه جرمي مرتكب شده باشند، تنها به دليل گمان سوء و ادعاي واهي و خيال پردازانهي برخي سران و رهبران يهودي ذي نفوذ دربار شاه ايران، طي دو روز به طرز بيرحمانهاي قتل عام شدند. به قول لوئيس مارشالكو(2)، نويسندهي مجاري تبار، امروز كه حدود دو هزار و پانصد سال از پوريم اوليه گذشته است، فرزندان مردخاي و استر، هنوز هم شيرينيهاي كيك خود را با شير يهودا تزيين
ميكنند و در روز چهاردهم ماه آدار عبري مست(1)ميشوند تا در شور و وجد حاصل از ارضاي حس انتقامجويي خويش سرخوش باشند چرا كه بايد خاطرة شيرين يك قتل عام بزرگ را در كمال سرخوشي زنده نگه دارند.(2)
به گفتهي اين نويسنده؛ نبايد براي درك عمق و ابعاد فاجعه و وسعت جنايت در ايران آن روز، ارقام قربانيان را در مقياس جمعيت امروز جهان در نظر آورد (3)بلكه بايد آمار جمعيت آن روز را در ذهن تداعي كرد تا عمق و وسعت فاجعه به طور واقعي فهميده و درك شود.
به هر روي مطابق آن چه در متون و منابع يهودي و مندرجات عهد عتيق يافت ميشود، قتل عام هزاران ايراني در آن زمان صرفاً براساس «اوهام» بنياسرائيلي و يك ادعاي واهي و قومگرايانه حول محور «مظلومنمايي» صورت گرفت و امروز پس از گذشت حدود دو هزار و پانصد سال از آن زمان، يهوديها و منابع يهودي آن كشتار عظيم و هولناك را حول محور «مظلومنمايي» توجيه ميكنند.
نمونهي ديگر مظلومنمايي تاريخي يهود، افسانهي كشتار يهوديها در قرون وسطي از طريق دستگاه تفتيش عقايد يا انكيزسيون بود كه در ربع
1) «سيري در تلمود» در اين باره ميگويد: حكيمان با بيان اين نظريه كه «هر كسي بايد چنان مست پوريم شود كه ديگر قادر نباشد ميان «هامان ملعون» و «مُردخاي مبارك» تفاوتي قايل شود»؛ در واقع مبناي كارناوالهاي شاديِ زمان هاي بعدي را با ويژگيهاي همين عيد، مقرر داشتهاند: آديناشتاين سالتز، سيري در تلمود، ص 190.
2) ر. ك: لوئيس مارشالكو، فاتحين جهاني، ترجمه دكتر عبدالرحيم گواهي، تهران، مؤسسه انتشاراتي تبيان، 1377 ـ صص 149 ـ 150.
3) همان.
آخر قرن پانزدهم در اسپانيا به وسيلهي فرديناند پنجم و ايزابل در زمان پاپ سيكستوس چهارم داير گرديد.(1)
بر خلاف همهي ادعاها و تبلغات منابع مختلف تاريخي، يهودي و غربي، حول محور مظلوميت يهود در آن دوران، امروز ثابت شده است كه نه تنها يهوديها، مورد ظلم و ستم واقع نشده بودند، بلكه بعضي رهبران ذينفوذ و اشرافيت قدرتمند يهود در ايجاد دستگاه مزبور نقش اساسي و هدفمند ايفا كردند. بعضي محققان و مورخان دربارهي نقش مرموز يهوديها در ايجاد و هدايت دادگاههاي تفتيش عقايد نوشتهاند: «اين يهوديان به ظاهر مسيحي (مارانوها) بودند كه با تحريك خود، كليساي رم را به ايجاد دستگاه انكيزيسيون واداشتند. طراح و معمار انكيزيسيون يك كشيش يهوديالاصل به نام آلفونسواسپينا بود كه با همدستي آلفونسو اوروپزا، رئيس طريقت سن جروم كه او هم يهوديالاصل بود، فعاليت شديدي عليه مسلمانان شهر مادريد شروع كرد. (در آن زمان اكثر سكنه مادريد مسلمان بودند.) و بالاخره در اثر فعاليت اين دو نفر و ساير يهوديان مقتدري كه دربار ايزابل و فرديناند را در كنترل كامل خود داشتند، پاپ سيكستوس چهارم در نوامبر 1478 ميلادي مجوز تأسيس محكمه تفتيش عقايد را صادر كرد. هدف، ريشه كن كردن كامل اسلام از شبه جزيره ايبري بود. جالب اين كه پاپ سيكستوس چهارم از جمله پاپهايي است كه با يهوديان رابطه حسنه داشت. پس از صدور فرمان پاپ، در سال 1486 آلفونسودلا كاوالريا، از خاندان يهودي لاوي (لوي) وزير مقتدر فرديناند، محكمه تفتيش
1) غلامحسين مصاحب، دايرةالمعارف فارسي، ج اول، مؤسسهي انتشارات اميركبير، چاپ سوم، 1381، ص 650.
عقايد را در بارسلونا برپا كرد.»(1)
بر اين اساس، بنيانگذار، مجري، حامي و كنترل كننده دستگاه تفتيش عقايد، اشرافيت يهود بود كه آثار سوء و ننگ آن به حساب مسيحيت كاتوليك نوشته و به يادگار گذاشته شد و قرباني اصلي آن نيز مسلمانان شبه جزيره ايبري بودند:
«از آن پس، انكيزيسيون يك نهاد رسمي كليسايي تلقي ميشد كه مشروعيت خودرا از پاپ ميگرفت و بدنامي آن نيز به نام كليساي رم تمام ميشد ولي در عمل در خدمت اهداف غارتگرانه بود. توماس توركويه مدا، دادستان كل انكيزيسيون در سراسر اسپانيا و ديهگودزا، دادستان بعدي، هردو يهوديالاصل بودند.» (2)
اسناد و يافتههاي متقن تحقيقي به خوبي اثبات ميكنند كه موضوع دادگاه هاي تفتيش عقايد يا انكيزيسيون در قرون وسطي كه از آن به عنوان قرون سياه و تاريك نيز ياد ميكنند، افسانهي ساخته و پرداخته يهوديها بوده است. آنها در پوشش اين داستان، از آن زمان تاكنون، با ادعاي مظلوميت يهود نه فقط باعث تحريف تاريخ و فريب بسياري از مورخان و نويسندگان شدهاند بلكه به اشكال مختلف از قِبَلِ اين افسانهي ساختگي در راستاي مطامع خود بهرهبرداري كردهاند. بر طبق يافتهها و دادههاي مورد نظر، نه تنها يهوديها در پس پردهي اين رويداد اسرارآميز قرار داشتند، بلكه قرباني واقعي و اصلي اين ماجرا نيز مسلمانان مظلوم بودند كه كمتر در منابع و متون تاريخي به اين واقعيت اشاره يا توجه شده است:
«شمار كليه كساني كه در محاكم تفتيش عقايد اسپانيا به قتل رسيدند، در بيشترين برآوردها 912/31 نفر ذكر شده است. برخي محققين اين رقم را گزافه ميدانند و تعداد قربانيان را طي سالهاي 1480ـ 1758م. يعني در يك دورة طولاني 278 ساله،تنها چهار هزار نفر ذكر ميكنند. دايرۀالمعارف يهود ]...[ تعداد كل مقتولين به دست محاكم تفتيش عقايد اسپانيا را از آغاز تا سال 1808، 912/31 نفر (بالاترين رقم) ذكر كرده است. »(1)
اسناد و يافتههاي تحقيقاتي نشان ميدهد كه از ميان قربانيان مورد اشاره، نسبت يهوديها در مقايسه با مسلمانان بسيار اندك و ناچيز بوده و به علاوه آن تعداد اندك نيز به دليل مخالفت با اشرافيت يهود قرباني برتري جويي و فزونخواهي آنها شدهاند.
«اگر شمار قربانيان مسلمان و يهودي را به همان نسبت جمعيت مسلمانان و يهوديان شبه جزيره ايبري بدانيم و رقم مسلمانان را كمترين رقم ( سه ميليون نفر) و يهوديان را بيشترين رقم (330 هزار نفر) محاسبه كنيم؛ نسبت قربانيان يهودي و مسلمان انكيزيسيون يك به ده است. اين روش علمي نيست؛ زيرا هم نسبت مسلمانان بسيار بيشتر بود (براي نمونه، شهر غرناطه در زمان سقوط 500 هزار نفر جمعيت داشت كه تنها 20 هزار نفرشان يهودي بودند. اين انبوهترين يا از انبوهترين جوامع يهودي شبه جزيره ايبري در آن زمان است) و هم به گمان ما، تنها آن يهودياني مورد پيگرد انكيزيسيون قرار گرفتند كه در زمره مخالفين اليگارشي يهودي جاي داشتند.» (2)
با اين حال، «قتل سه چهار هزار نفر در فاصله قريب به سه سده در تاريخنگاري رسمي غرب جايگاهي عظيم دارد. در مقابل، سه ميليون مسلمان بومي اسپانيا به دليل ستم حكمرانان آلماني تبار و همدستان يهوديشان مجبور به ترك سرزمين آباء و اجدادي خود ميشوند، دهها هزار تن از ايشان به قتل ميرسند، و تعدادي در محاكم تفتيش عقايد به آتش كشيده ميشوند .[...] و اين همه هيچ انعكاسي ندارد.» (1)
با توجه به آن چه گفته شد، نه تنها يهوديها در طي اين دوران مورد ستم و ظلم واقع نشده بودند بلكه اشرافيت يهود بر اثر نفوذ مرموزانه و قدرت پس پرده، نقش اساسي در قتل عام و اخراج ميليونها مسلمان از اسپانيا داشت. شگرد تبليغاتي مبتني بر ادعاي مظلوميت قوم، اگر چه شيوه اي كهن در تاريخ يهود بود، ليكن به دوران قديم منحصر نبوده و در سدههاي اخير و تا دوران كنوني نيز ادامه داشته است.
1) همان، ص 63.
واقعيتهاي نهفته در ادوار مختلف تاريخ را نميتوان پنهان كرد و ناديده گرفت. همان طور كه برنارد لازار يهودي نيز اعتراف كرده، وجود نوعي انزجار و نفرت در طول تاريخ، در جوامع مختلف، عليه يهود يك واقعيت مسلم بوده است. با اين حال، ريشه و منشأ اين بيزاري و تنفر (نه كينه و ستيز) و دلايل و انگيزههاي اصلي آن را بايد از درون خود بنياسرائيل سراغ گرفت.
اعتقاد شايع و رايج در ميان مسيحيان، به ويژه كاتوليكها، مبني بر تكذيب و انكار رسالت حضرت عيسي مسيح(ع) از سوي سران و اشرافيت يهود و سپس دستگيري، محاكمه و به صليب كشيدن آن پيامبر الهي، همواره موضوع اصلي نزاع، خصومت و درگيري ميان طرفين بوده است.(1)علاوه بر اين موضوع، پارهاي ويژگيها در ميان شماري از يهود، از جمله، تظاهر و پنهانكاري، آن چنان كه در ميان اقوام و مذاهب
1) . براي كسب اطلاعات بيشتر؛ ر.ك: كتاب مقدس (عهد جديد)، اناجيل متي، مرقس، لوقا و يوحنا.
مختلف خود را به آيين آنها ميآراستند و در خفا بر آيين و آداب خود پايبند بودند، از عوامل تنفر مردم در جوامع گوناگون نسبت به آنان بوده است. آنها در جوامع مسيحي، با غسل تعميد و تغيير اسامي، خود را كاملاً در پوشش مسيحيها قرار ميدادند. زنان يهودي با مردان مسيحي ازدواج ميكردند و نه فقط نام فرزندان كه نام فاميلي خود را نيز از شوهران مسيحي خود عاريه ميگرفتند. آنها در پنهان به اصول و مرام يهودي پايبند ميماندند و فرزندان خود را با چنين شيوههايي آموزش ميدادند و اين امر به نوعي دوگانگي در زندگي عادي آنها دامن ميزد كه پس از افشا، به درگيريهايي منجر ميشد. براساس مستندات موجود، طي چند قرن اخير، افراد ذينفوذ و تأثيرگذار زيادي مشاهده شدهاند كه در ظاهر مسيحي اما در باطن يهودي و معتقد به يهوديت بوده اند. اين قبيل تغيير آيين از سوي يهوديها در طول تاريخ، بر كسي پوشيده و قابل انكار نيست.
حضور و نفوذ يهوديهاي به ظاهر مسيحي شده، معروف به «مارانوها»(1)در مراكز قدرت سياسي و اقتصادي اروپا فراوان بوده است.
طي سالهاي منتهي به چند دههي آخر قرن نوزدهم، در بسياري از كشورهاي اروپا، به ويژه آلمان، اتريش، فرانسه و ...، دهها هزار يهودي به طور گروهي با انجام غسل تعميد و تغيير اسامي، به ظاهر از آيين يهوديت دست شسته و به مسيحيت روي آوردند. آنها بدين طريق حضور خود را در مجامع مالي و محافل سياسي تسريع و تسهيل كردند و منشأ تأثير فراوان در عرصههاي اقتصاد و نيز سياست جهاني شدند. صرف نظر از اين جمعيت انبوه، آن دسته از زنان يهودي را نيز كه با
1) Marano
مردان مسيحي ازدواج كردند و دست كم از نظر نام خانوادگي ديگر يهودي نبودند بايد به آنها افزود.(1)اين جمعيت انبوه يهوديانياند كه عليرغم ترك ظاهري دين، در خفا يهودي مانده بودند؛ اين عده نقش مهمي در تاريخ بازي كردهاند. آنها در برخي ادوار، چنان ژست غيريهودي ميگرفتند و اين نقش را با چنان مهارتي بازي ميكردند كه حتي در ميان معاصران خود به عنوان مسيحي يا مسلمان شناخته ميشدند.(2)آنها نقش خود را طي ساليان سال چنان با دقت و ظرافت و جديت اجرا ميكردند كه كمتر توجه افراد عادي و معمولي را جلب ميكردند. دربارهي يهودي هاي جنوب فرانسه، طي سدههاي پانزدهم و شانزدهم ميلادي نوشتهاند كه « آنها تمامي آداب ظاهري كاتوليكها را به جاي ميآوردند، تولدها، ازدواجها، مرگ و مير آنها در اسناد كليسا به ثبت ميرسيد و تمامي مراسم غسل تعميد و ازدواج و آداب تطهيردر كليسا انجام ميشد. برخي از آنها حتي به آموزشهاي ديني روي آوردند و كشيش شدند.»(3)اين پنهان كاري بسيار شديد و برنامهريزي شده، حتي مورخان را نيز در پارهاي مواقع دچار شك و ترديد نموده است.
آنها چنان ماهرانه اصل و منشأ نژادي خود را مخفي ميكردند كه حتي متخصصان عرصهي تاريخ يهود هنوز كه هنوز است، در ترديدند كه خانواده مشخصي بالاخره يهودي بودند يا نه. در مواردي كه اين افراد اسامي مسيحي هم بر خود مينهادند،كار پيچيدهتر ميشد.(4)
به عقيده صاحبان نظرو انديشه، شمار زيادي از پناهندگان پروتستان كه در قرن هفدهم به فرانسه كوچيدند، در اصل منشأ، تبار و ماهيت يهودي داشتند، اما پروتستانتيسم پوشش مناسبي براي آنها بود.
در ميان پناهندگان پروتستان فرانسه در قرن هفدهم ميلادي تعداد كثيري يهودي وجود داشت كه فقط از روي نام قابل شناسايي بودند.(1)
در 1845 ميلادي براساس يك تخمين معقول، دست كم دوازده هزار يهودي در وين زندگي ميكردند. در آن ايام، تجارت متعلق به پارچه در دست آنها بود و در كل مناطق شهر، اغلب مغازهها متعلق به يهوديان بود.(2)با اين حال، در فهرست رسمي تاجران در سال 1845، تنها نام شصت و سه يهودي ذكر شده بود. همچنين گفته شده كه «در اواخر دهه1820 حدود نيمي از يهوديان برلين ترك دين كرده و مسيحي شدند؛ يا در مجموع، حدود صد و بيست هزار يهودي در برلين غسل تعميد داده شده به مسيحيت گرويده بودند.» (3)
موارد مزبور بخشي از دلايل نارضايتي و تنفر از يهود بود. از نظر بازرگانان مسيحي و مقامات حكومتي در سالهاي مياني قرن هفدهم، در شبه جزيره ايبري، شيوههاي يهود موجب دردسر، مشكلات و نگرانيهاي عمدهي عامهي مردم بود. آنها با انحصار فعاليتهاي اقتصادي، پول كاتوليكها را به جيب ميزدند. در عين حال به دليل سيطره همه جانبه بر بازار پول و اقتصاد، شگردهاي خاص آنها تحمل ميشد، زيرا در همهي بخشهاي تجاري، توليدي و تهيه و تأمين كالاهاي اساسي براي نيازهاي روزمره، يهوديان عنصر مهم به حساب
ميآمدند.
طبق مستندات موجود، در سالهاي پاياني قرن هفدهم ميلادي، يهوديها بازار سهام هلند، به ويژه لاهه را در دست گرفته بودند.(1)
از سدة هيجدهم به اين طرف، لندن جايگزين آمستردام هلند شد و عنوان مهمترين مركز امور مالي اروپا را از آن خود كرد. اين در حالي بود كه سلطه يهوديها بر بازار سهام لندن از اين تاريخ، روشنتر از سيطرهي آنها بر بازار سهام آمستردام در گذشته بود كه عمدتاً از هلند كوچ كرده و به تدريج در انگلستان ساكن شده بودند.
يهوديها اين موقعيت را از اواسط قرن هفدهم در انگلستان دست و پا كرده و تدارك ديده بودند. در اين دوران بزرگترين بازرگانان، سهامداران و بورس بازان لندن يهوديها بودند.(2)
در سالهاي مياني دو دههي اول قرن نوزدهم يك شركت لندني متعلق به خاندان روچيلد، سهم عمدة بازار سهام لندن را در اختيار خود داشت.
توسعه بازار سهام لندن در سالهاي بين 1800 تا 1850 را همزمان با توسعه فعاليتهاي بنگاه روچيلد و شركتهاي وابسته به آن دانستهاند. نام روچيلد به معني فعاليت يك شركت يا يك فرد نبود بلكه ناظر بر كل نفوذ يهوديها بر مجموعهي فعاليتهاي بازار سهام بود.
قدرت مالي و نفوذ خانواده روچيلد به گونهاي گسترده و بلكه يگانه بود. آنها با همين قدرت، موقعيت خود را در بازار اسناد اعتباري حكومتي به طوري سامان داده بودند كه در بسياري از مناطق اگر رئيس
خزانهداري دولتي با شركت متعلق به روچيلد كنار نميآمد بايد كليد خزانهداري و جاي خود را به فرد ديگري تحويل ميداد. اين قدرت و نفوذ گسترده در افواه عمومي چنان بود كه ميگفتند: در اروپا تنها يك كانون قدرت وجود دارد و آن بنگاه روچيلد است.
دهها بانك مختلف، به عنوان زير مجموعه، تحت نظر بنگاه مزبور فعاليت ميكردند. زنجيرهي مالي و اقتصادي خاندان روچيلد در دهههاي اول قرن نوزدهم، به طور همزمان در لندن، پاريس، فرانكفورت، وين و ناپل مستقر و فعال بودند و با هماهنگي يكديگر اقدام ميكردند.(1)
به اعتراف منابع غربي، دلالي و يا مقاطعهكاري سهام در ابتدا كه فقط نقل و انتقال سادهي سود و سهام از فردي به فرد ديگر بود، به تدريج رواج عام يافت. دلالان و كارگزاران به بورس بازي جنبه قماربازي بخشيدند به طوري كه قيمتها را با ميل خود بالا و پايين ميكردند و پول مردم را بالا ميكشيدند عين اين شيوهها و شگردها پيش از اين، در مقطع زماني قرن هفدهم و بعد، در آلمان وبازار بورس فرانكفورت نيز حاكم بود.(2)
در فرانسه نيز به همين منوال بود. فردي كه از او به عنوان اولين سرمايهگذار در امر بورس و سهام در فرانسه و يكي از استادان كلاهبرداري ياد ميشد، ساموئل برنارد (3)نام داشت كه از تأمين كنندگان سرشناس نيازهاي مالي لويي چهاردهم بود.(4)
دربارهي برلين آلمان هم گفتهاند كه بازار بورس اين شهر از بدو تأسيس يك نهاد يهودي بوده است. از مجموع بيست و سه مدير بازار سهام، در مجموع دهنفر يهودي بودند. يعني اين ده نفر آشكارا به عنوان يهودي شناخته شده بودند و به آن اعتراف داشتند اما چندان آشكار نبود كه چند نفر از بقيه افراد يهوديالاصل بوده و اجداد يهودي داشتند و يا چند نفر با تغيير آيين، خود را به چهره و نام جديد غيريهودي آراسته بودند.
به طور كلي، در آلمان بازار سهام شهرهاي فرانكفورت و هامبورگ ـ دو شهر مشهور كه يهوديهاي زيادي در آن اسكان داشتند ـ در دست آنها بود.(1)
از ديگر عوامل انزجار و تنفر، خصيصهي معروف به شگرد نرخشكني در بازار معاملات و تجارت بود. آنها كالاهاي مشابه با نرخ مشخص را با قيمت پايينتر به مشتري عرضه ميكردند و بازار عرضه آن كالاي خاص را از رقابت خارج ميساختند و كنترل آن را به دست ميگرفتند. بازرگانان يهودي اموال گرويي مردمي را كه قادر به بازپرداخت بدهي خود نبودند تصرف ميكردند و يا كالاهاي كهنه و قديمي را در حراجيها ميخريدند؛ يا سهام شركتهاي ورشكست شده را خريده و به اين طريق آنها را بعدها به قيمت ارزان تر از نرخ معمول بازار ميفروختند و بازار را در انحصار خود ميگرفتند.(2)
علاوه بر اين؛ مسألهي ديگري كه موجب اعتراض بازرگانان مسيحي ميشد، عرضهي كالاهايي با كيفيت نازل از سوي تجار يهودي بود. اين شيوه به خصوص در صنعت ابريشم بافي و پارچههاي چاپي رايج بود.
آنها اجناس فاقد كيفيت لازم و نامناسب را با ظاهرآرايي و در عين حال با قيمت پايين در اختيار مشتري قرار ميدادند.(1)
مسألهي مشابه ديگر، موضوع كمفروشي در پوشش ارزانفروشي از سوي بازگانان يهودي بود. اگر قرار بود صد گرم جنس تحويل دهند، 95 گرم ميدادند. مشتريان مسيحي بر اين مسأله آگاهي داشتند، اما چون جنس را ارزان ميخريدند شكايتي نميكردند.(2)
شاخصهي ديگر در ادوار مختلف، پولگرايي و پولمحوري است. يعني همان چيزي كه هدفغايي نظام سرمايهداري در جهان معاصر است.
هدف و غايت تمامي فعاليتهاي اقتصادي و نظام سرمايهداري پول است. بنابراين، يكي از برجستهترين و شاخصترين عناصر در چنين نظامي، موفقيت است و اين دقيقاً همان عنصري است كه بيش از همه مورد توجه يهوديان قرار دارد. از سوي ديگر، اهميت فوقالعادهاي كه نظام سرمايهداري براي پول قائل است، با مشرب يهوديان هماهنگ ميافتد. طلا هدف غايي ميشود، چون آن را ميتوان براي نيل به هر هدفي مورد استفاده قرار داد.(3)
در نظام سرمايهداري ارزشها و روابط انساني، هيچ جايگاهي ندارد و اين همان تشابه عجيب و بسيار همگون ميان اين دو است.
يهوديان تمام اسرار نهفته در پول و ويژگيهاي آن را درك كرده بودند و با قدرتهاي اسرارآميز آن آشنايي داشتند. آنها سلطان پول و از
خلال آن، سلطان جهان شدند.(1)
مجموعهي اين خصايص و شگردها، همواره موجب بدبيني عموم مردم از اين قوم در ادوار مختلف بوده است. نكتهي شگفتانگيز نيز برخورد مشابه و يكسان اقوام و ملل گوناگون در ادوار مختلف با يهوديان است. گويي همهي اقوام و ملتها در ادوار مختلف، با هم بر سر چگونگي بيزاري و نفرت از يهود هماهنگي داشتهاند.
1) همان، ص 249.
«آنتيسميتيسم»(1)سناريوي قرون اخير
براساس مباحث پيش گفته، حداقل از دهههاي آغازين قرن نوزدهم، يعني زماني كه زمزمه هاي صهيونيستي اسكان يهود در يك سرزمين و برپايي دولت يهودي، در اروپا شكل و نضج گرفت، يهوديها از موقعيت اقتصادي و اجتماعي مطلوبي برخوردار بودند. يعني بر خلاف تبليغات رايج كانونهاي صهيونيستي و بعضي نويسندگان و مورخان غربي، انديشهي صهيونيستي تشكيل دولت يهود نه در زمان مظلوميت، ضعف و رنج يهوديان، بلكه در دوراني طرح و علني شد كه آنها در ممالك اروپايي از امتيازات قابل توجهي برخوردار بودند. سيطرهي مالي و پولي يهوديها در آن دوران امري واضح و بديهي براي همگان بود. اين سلطهي اقتصادي موجب حضور و نفوذ آنها در مراكز و محافل حساس سياستگذاري، قانونگذاري و تصميمگيري شده بود. با اين حال سران و رهبران انديشهي صهيوني، براي توجيه و تبيين اهداف خود نزد افكار عمومي، از سوژههايي به نام رنج و مظلوميت يهود بهرهبرداري ميكردند.
1) Antisemitism يهودي ستيزي يا يهودآزاري :
يكي از رهبران قديمي صهيونيسم در اين باره اعتراف كرده است:
«هدف از به راه انداختن جنبش صهيونيستي، هرگز پايان بخشيدن به ستمديدگي يهوديان ... نبوده است. اين گونه مصائب هرگز علت وجودي صهيونيسم نيست. »(1)
كانونها و رهبران صهيوني، با ترويج و تبليغ غربت، ستم و مظلوميت قوم، نهتنها احساسات عامه را تحريك ميكردند بلكه غير يهوديان را نيز تحت تأثير تبليغات خود قرار ميدادند. آنها با به خدمت گرفتن بعضي نويسندگان و شاعران تواناي حتي غير يهودي، سعي در پيشبرد اهداف خود داشتند. لرد بايرون شاعر معروف انگليسي از جملهي اين افراد است كه اشعار معروف «ترانههاي عبري» او زبانزد خاص و عام است. او با سرودن قطعههايي پيرامون مظلوميت يهود، خدمت بزرگي به آرمان صهيونيسم انجام داد و مورد تشويق و تقدير سران و رهبران يهودي قرار گرفت. اين مجموعه كه از نظر رهبران و سران صهيوني زيباترين سروده بايرون قلمداد شده، به زبان عبري ترجمه و منتشر شده است. ابيات زير بخشي از سرودههاي بايرون تحت عنوان ترانههاي عبري يا نغمههاي يهودي از شهرت زياد برخوردار است:
كبوتر وحشي از براي خود آشيانهاي دارد
و روباه نيز براي خود لانهاي دارد
انسانها براي خود ميهني دارند
و يهوديان جز گور هيچ ندارند
سران و رهبران يهودي در سال 1815م. شعر نغمههاي يهودي لرد
1) ناهوم سوكولوف، تاريخ صهيونيسم، ترجمه داود حيدري، ج دوم، مؤسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران، چاپ اول، 1377، ص 54.
بايرون را همراه با موسيقي يك آهنگساز يهودي به نام ايزاك منتشر كردند. ناتان، حق انحصاري شعر و آهنگ «ترانههاي يهودي» را خريداري كرد و تصميم گرفت هزينه چاپ و انتشار آن را از طريق حق اشتراك فراهم كند. او براي اين منظور با يهودي ديگري به نام جان براهام كه خوانندهي خوش آواز بود به همكاري پرداخت. بدين ترتيب موسيقي شعر از سوي اين دو تنظيم، تصنيف، تدوين و در سال 1815 م. منتشر گرديد.(1)
علاوه بر اين، انتشار گستردهي رمانهاي صهيوني، از قبيل «ديويد آلروي» نوشتهي بنيامين ديزرائيلي و نيز رمان «دانيل دروندا» نوشتهي جرج اليوت، به زبانهاي مختلف و توزيع فراوان آنها ميان يهوديها در قرن نوزدهم، بخشي ديگر از تكاپوي ادبي ـ تبليغي صهيونيسم بود.(2)انعكاس انديشهي مهاجرت به فلسطين در اشعار امالازاروس، شاعرهي يهودي انگليسي زبان امريكايي، قسمتي از ديگر تلاشهاي فرهنگي ـ تبليغاتي صهيونيستها در آن دوران بود. از نظر رهبران صهيونيسم، امالازاروس «از خوش ذوق ترين مبلغان آرمان ملي يهود در ادبيات
1) همان، صص 143 ـ 144.
2) بنيامين ديزرائيلي يهودي، رمان «ديويدآلروي» را در سال 1833 م، پيش از آن كه به عنوان نخست وزير انگلستان منصوب شود، نوشت. در اين رمان، قهرمان يهودي و صهيونيست آن، طوري ترسيم و تصوير شده كه هرگونه انديشهي ادغام يهود در ميان ديگر ملل را نفي ميكند و موضع افراطي و نژادپرستانه ايجاد دولت يهودي در فلسطين و اسكان يهوديها در آن سرزمين را تنها راه مطلوب اعلام ميكند. جورج اليوت نيز تحت تأثير رمان و نوشتهي بنيامين ديزرائيلي، رمان «دانيل دروندا» را با دستمايهي صهيونيستي مينويسد و در آن يك برنامه عملي براي صهيونيسم تدوين و ترسيم ميكند. مُردخاي قهرمان اين رمان جز به ايجاد دولت يهودي نميانديشد و آرماني جز اين ندارد؛ ر.ك: غسان كنفاني، نگاهي به ادبيات صهيونيسم، ترجمهي موسي بيدج، انتشارات برگ، چاپ اول، 1365.
انگليس بود»(1)كه در خدمت اهداف صهيونيسم قرار گرفت و مروّج آرمان و انديشهي صهيوني در ميان يهوديان امريكا شد.
از نظر بعضي رهبران و سران صهيونيست، اين قبيل تلاشها اگر چه مناسب بود وكاركرد خوبي در تحريك اذهان و احساسات عمومي، به خصوص در ميان عامهي يهود، داشت اما براي پيشبرد سريع اهداف و برنامههاي صهيوني كافي نبود. لذا براي تكميل اين سناريو، پديدهاي به نام «آنتيسميتيسم» به عنوان حربهي تبليغاتي كارا در دستور كار آنها قرار گرفت؛ زيرا با همهي فعاليتهاي سياسي، اقتصادي و فرهنگي رهبران و كانونهاي صهيوني، بسياري از يهوديها به دليل برخورداري از امتيازات و امكانات مناسب اقتصادي و اجتماعي در محل و محيط زيست خود، تمايل و آمادگي براي كوچ كردن به سرزمين ديگري را نداشتند. بنابراين، بايد به آنها القا ميشد كه هيچ كجاي جهان، با همهي شرايط و موقعيت مناسب، وطن، محيط زيست مناسب و محل اسكان امني براي آنان به حساب نميآيد. بر مبناي اين فرضيه بود كه تحركات فيزيكي و دسيسههاي رمزآلودي عليه عامهي يهود در اطراف و اكناف جهان، به خصوص اروپا شروع شد و به تدريج نضج گرفت و افزايش يافت. از مهمترين حوادث مربوط به آنتي سميتيسم در اواخر قرن نوزده، ماجراي يك افسر يهودي فرانسوي به نام آلفرد دريفوس است. او در سال 1894 به جرم جاسوسي براي آلمان، دستگير و به حبس ابد محكوم شد، امّا با دسيسهها و تلاشهاي گسترده و همه جانبهي محافل ذي نفوذ يهود در نهايت تبرئه و آزاد شد و به محل خدمت خود بازگشت. از قِبَلِ اين قضيه، صهيونيستها حول محور مظلوميت يهود،تبليغات فراواني به
1) . ناهوم سوكولوف، ج 1، ص 347.
راه انداختند و به اشكال مختلف،از اين موضوع براي مقاصد صهيونيستي خود بهرهبرداري كردند. از نظر برخي نويسندگان، بعد از داستان پوگرومها در روسيهي تزاري، قضية دريفوس نقطة عطفي در تاريخ پديده «آنتي سميتيسم» در سده اخير بود كه پيامدهاي بسيار مثبت در مسير آرمان صهيونيسم داشته است.
موضوع دوم، جرياني به نام پوگروم(1)است كه درتبليغات صهيونيستي، از آن بهرهبرداري فراواني شده است. پوگروم، عبارت روسي و به معني كشتار دستهاي يا جمعي به وسيلهي جمعي يا دستهاي ديگر است.
پوگرومها در روسيه
مطابق مندرجات متون تاريخي، موضوعي به نام يهود ستيزي در نيمه دوم قرن نوزدهم و به خصوص ربع آخر اين قرن، از سوي پارهاي اشخاص وكانونهاي يهودي در روسيه مطرح بود. با اين حال، جرياني به نام پوگروم به طور مشخص از سال 1881 ميلادي به بعد بر سر زبان ها افتاد؛ يعني درست زماني كه الكساندر دوم تزار روس به طور مرموزي ترور شد و محافل دولتي و بسياري از نويسندگان و رسانههاي روسي، يهوديها را عامل اصلي اين واقعه معرفي كردند. پس از اين جريان بود كه حملات فيزيكي بسيار مرموزي عليه يهوديها در روسيه صورت گرفت و زيانها و ضررهاي جاني و مالي در برخي نقاط به يهوديها تحميل كرد. كانونها و نويسندگان يهودي نيز انگشت اتهام را به سوي مردم روسيه، به ويژه حكومت تزاري نشانه گرفتند ليكن هيچگاه، مدرك و سند روشن و محكمي در اين باره ارايه نشد. از سوي ديگر، بسياري از آگاهان، سازمانها
1) Pogrom
و گروههاي ذي نفوذ يهودي ـ صهيوني روسيه را عامل پنهان و پس پردهي جريان پوگرومها معرفي كردند.
به اعتراف منابع غربي، در آن زمان بسياري از يهوديها در روسيه به امكانات و امتيازات قابل توجهي دست يافته بودند. برخي ثروتاندوزان يهودي از طريق دادن وام به حكومت تزار، دستگاه حكومتي را وامدار خود ساخته بودند. با توجه به چنين موقعيتي، نوعي نگراني در ميان كانونها و مجامع يهودي داراي گرايشهاي صهيوني مبني بر عدم تمايل و آمادگي يهوديهاي روسيه براي كوچ و مهاجرت مشاهده ميشد.
«در قرن نوزدهم شواهدي دال بر اين [در] دست بود كه يهوديان به تدريج در حال تحليل رفتن و جذب در ساير ملل هستند [...] انديشههاي آنتيسميتيسمي وضع فوق را تغيير داد و در اين رابطه صهيونيسم نقش عمدهاي را به عهده گرفت.»(1)
با اين همه بعضي نويسندگان يهودي به طور غير صريح، كانونها و اشخاص ذينفوذ و فعال صهيوني را عامل اصلي يهود ستيزي در روسيه معرفي كردند. ولاديمير ژابوتينسكي يكي از رهبران متعصب صهيونيسم، نه تنها رهبران و سازمانهاي يهودي ناسازگار با برنامهي صهيونيستي كوچاندن يهوديها به فلسطين را همواره تهديد ميكرد، بلكه به صراحت گوشزد ميكرد: «اگر دست از كارهايشان برندارند، به زودي بايد منتظر تهاجم ديگري براي قتل و غارت يهوديان باشند.»(2)
ژابوتينسكي كه يكي از اعضاي هيأت اجرايي سازمان جهاني
1) ريچي اون ديل، ريشههاي جنگهاي اعراب و اسرائيل، ترجمة ارسطو آذري، مؤسسه انتشارات اميركبير، 1376؛ محمد تقي تقيپور، قصه قوم برگزيده، پژوهه صهيونيت (كتاب اول)، مؤسسه فرهنگي پژوهشي ضياءانديشه، چاپ اول، 1376، ص 338.
2) لني برنر، مشت آهنين، ترجمه دكتر حسين ابوترابيان، انتشارات مؤسسه اطلاعات، 1374، ص 27.
صهيونيسم در روسيه بود، در روز 18 ژانويه 1923 از سمت خود كنارهگيري كرد و اين اقدام باعث تعجب بسياري از آگاهان گرديد؛ زيرا آن روز قرار بود وي در مقابل يك كميسيون ويژه تحقيق حاضر شود و درباره روابطش با يكي از عوامل يهودي ستيزي در اوكراين به نام سيمون پت ليورا بازجويي شود.(1)
پيش از اين، تئودور هرتصل بنيانگذار اولين كنگره جهاني صهيونيسم نيز طي يادداشتي به وزير امور داخله روسيه به طور تلويحي به نقش و دخالت بعضي سازمانها و كانونهاي صهيونيستي در ماجراي يهودستيزي روسيه اشاره و اعتراف كرده بود.(2)
نكتهي بسيار مهمي كه در تاريخ معاصر جهان كمتر مورد توجه قرار گرفته، اصلِ ماجراي يهوديستيزي در روسيه است. اسناد و مدارك موجود و نيز بعضي يادداشتهاي متقن و بيغرض مربوط به آن دوران حكايت از آن دارند كه يهوديها نه فقط، مورد آزار و اذيت روسها و يا حكومت تزاري نبودند، بلكه به عكس، دستگاه حكومتي و هم مردم روسيه به اشكال مختلف، تحت آزار، ستم و غارت يهوديها قرار داشتند. اين موضوع واقعيتي است كه در همان زمان براي افراد آگاه، انديشهمند و نيز آشنا به شگردهاي يهود، كاملاً روشن و بديهي بود. داستايفسكي از نويسندگان و انديشهمندان بزرگ و مشهور روسي كه استقلال فكري او بر كسي پوشيده نيست، بدون هيچ گرايش خاص و يا حب و بغض سياسي، در همان زمان، تبليغات مبتني بر يهوديستيزي را يك اتهام و يك دروغ آشكار تاريخي، ساخته و پرداخته خود يهوديها
اعلام كرد و نوشت:
«آشنايي با چهل قرن تاريخ ملتي چون يهود كاري است بس دشوار؛ اما اولاً اين اندازه ميدانم كه در تمام جهان به يقين هيچ ملتي نيست كه به اندازة يهود، مدام پس از هر حركتي كه كرده و هر قدمي كه برداشته از سرنوشت خود شكوه كرده باشد، از خفت و خواري و رنج و مظلوميتش سخن داشته باشد. آدم ممكن است فكر كند كه اين آنها نيستند كه در اروپا حكومت ميكنند و دست كم بازار بورس را اداره ميكنند و با واسطه آن، زمام سياست خارجي و امور داخلي و اخلاق كشورها را در دست گرفتهاند [...] من نميتوانم داد و فرياد يهوديان را حاكي از اين كه اين همه پامال و ستم ديده و خفت كشيدهاند باور كنم.»(1)
داستايفسكي اين مطالب را در حدود سال 1877 ميلادي، (129 سال پيش)، يعني زماني كه تقريباً 000/000/3 يهودي در نواحي مختلف روسيه زندگي ميكردند نوشته است. زماني كه خود مردم روسيه در اوج رنج و فقر و محروميت بودند، يهوديها و سرمايهداران يهودي آنها را به بردگي كشيده و تحت انقياد درآورده بودند. داستايفسكي در نوشتهاي خطاب به يهوديها، ضمن واهي خواندن ادعاي مظلوميت و ستمديدگي آنها، نسبت به ظلم و ستم آنها عليه مردم روسيه مينويسد:
«... چه كسي بود كه انگار بر روي طعمه فرود آمده باشد بر روي اين مردم فرود آمد؟ چه كسي بود كه عمدتاً از ضعفهاي اين مردم استفاده كرد؟ چه كسي آنها را با رشتههاي هميشگي زر خود مقيد كرد؟ و هر گاه كه امكان داشت جاي ملاكين سابق را چه كسي گرفت؟ با اين
1) فئودور ام. داستايفسكي، دفتر يادداشتهاي روزانه، ترجمه ابراهيم يونسي، ج دوم، انتشارات بزرگمهر، چاپ اول، 1370، ص 929.
تفاوت كه ملاكين اگر چه مردم را به شدت استثمار ميكردند، سعي ميكردند ( به نفع خود) دهقانان را به روز سياه ننشانند و او را از نيروي كار تهي نگردانند؛ حال آن كه يهودي كه جاي او را گرفته است مقيد ته كشيدن نيروي كار روسيه نيست: آن چه را كه دارد از او ميگيرد و بعد، برو كه رفتي. ميدانم كه يهوديان پس از خواندن اين مطالب فرياد سر خواهند داد كه اين دروغ است؛ اين بهتان است و من دروغ ميگويم.»(1)
يهوديها تنها به استثمار و بردگي دهقانان و مردم فقير روسيه راضي نبودند بلكه سعي داشتند در سراسر اين سرزمين آنها را به فساد و لااباليگري بكشانند تا راحتتر و بهتر بر آنها سروري و آقايي كنند.
«در شماره 371 عصر جديد [سال 1877 م] خبر بسيار جالبي از كوونو(2)خواندم به اين مضمون كه: «يهوديان چنان بر مردم ليتواني يورش بردهاند كه با ودكا تقريباً همه را به روز سياه نشاندهاند و تنها كشيشان كاتوليك بودند كه با تهديد ميخوارگان به عذاب جهنم و تشكيل «انجمنهاي مبارزه با ميخوارگي» اقدام به نجات خلقالله كردند. راست است، خبرنگار روشنفكر روزنامه به نيابت از مردم كه هنوز به كشيشان خود و عذاب جهنم اعتقاد دارند احساس شرمندگي ميكند، اما ميافزايد كه اقتصاددانان روشنفكر محل نيز با پيروي از سرمشق كشيشان دست به تأسيس بانكها و بازارهاي روستايي زدند، مخصوصاً با اين هدف كه مردم را از شر يهوديان برهانند وكاري كنند كه تودة مستمند و زحمتكش كالاي ضروري خود را به قيمتهاي واقعي، نه به قيمتهايي كه يهوديان تعيين ميكنند، از اين بازارها خريداري كنند.»(3)
داستايفسكي با اشاره به برخورد سالم و صميمانه مردم روسيه با يهوديها از يك سو و رفتارهاي تحقيرآميز و اهانتبار يهوديها عليه اقشار مختلف مردم روسيه، در مقايسه بين اين دو مينويسد:
«من گاهي اوقات پيش خود فكر ميكردم: اگر در روسيه سه ميليون يهودي نبودند، بلكه سه ميليون روس بودند و هشتاد ميليون يهودي... آن وقت روسها را به چه شكل در ميآوردند و چگونه با آنها رفتار ميكردند؟ آيا به آنها اجازه ميدادند حقوق برابر تحصيل كنند؟ اجازه ميدادند آزادانه در ميانشان عبادت كنند؟ آيا آنها را به بردگان بدل نميكردند؟ آيا پوست همه را نميكندند؟ آيا همان طور كه در ايام باستاني در طي تاريخ باستانيشان با اقوام بيگانه رفتار ميكردند آنها را هم تا آخرين نفر نميكشتند و به كلي از بين نميبردند؟»(1)
به اعتراف صريح داستايفسكي مردم روسيه نه تنها نسبت به يهوديها كينه نداشتند، بلكه بيزاري و نفرت در ميان پارهاي از مردم و بعضي مناطق عليه يهود، ناشي از خصلتها، آداب و رفتار خود يهوديها بود:
«من به شما اطمينان ميدهم كه در مردم روس كينة «از پيش انديشيدهاي» نسبت به يهوديان وجود ندارد، اما شايد نفرت از يهود موجود باشد، و در بعضي مناطق اين نفرت شايد هم شديد باشد. و اين، اجتناب ناپذير است، چنين چيزي وجود دارد؛ اما به هيچ وجه ناشي از يهودي بودن يا به علت كينة نژادي يا مذهبي نيست بلكه ناشي از علل ديگري است كه از بابت آنها، نه مردم بومي روس بلكه خود يهوديان
1) همان، ص 935.
مقصرند.»(1)
از نظر داستايفسكي، اين نفرت، ناشي از انديشه درون گروهي و درون سازماني و مبتني بر برتري طلبي و سروري جويي يهود نسبت به غير يهود در طول تاريخ اين قوم بوده است؛ يعني يهودي از يك سو به حيات، منافع و موجوديت جز خود نميانديشد و از سوي ديگر، حيات، منافع و موجوديت اقوام و ملل ديگر را در تعارض با خود ميداند، مگر آن كه حيات و موجوديت ديگران نيز در خدمت اهداف و منافع يهود قرار گيرد.
«خودبيني و غرور از ويژگيهاي منش يهودي است و براي ما روسيان بسيار دردناك است. اما دو تا كدام يك ـ روسي يا يهودي ـ بيشتر قادر به فهم و درك ديگري نيست؟ من قسم ميخورم كه روسي در اين ميان گناه چنداني ندارد؛ دست كم كينة مذهبي نسبت به يهود ندارد (مطلقاً ندارد). و كدام يك تعصبات و پيشداوريهاي نوع ديگري دارند؟ اما يهوديان مدام هياهو راه مياندازند كه قرنهاي بسيار مورد ستم و تعذيب و آزار بودهاند و اكنون نيز مورد تعذيب و آزارند. [...]
آيا وقتي روسها را سرزنش ميكنند و عليه آنها شكوه سر ميدهند، تمام آن تعذيبها و آزارهايي را كه خود به مردم روسيه تحميل كردهاند در نظر ميگيرند؟ آيا ميتوان مدعي شد كه مردم روسيه در طول تاريخ خود مصائب و مشقاتي كمتر از يهوديان هر محلي از سر گذراندهاند؟ آيا ميتوان مدعي شد كه يهوديان اغلب با آزار دهندگان مردم روسيه دست به يكي نكردهاند و همين مردم بينوا را از ستمگران اجاره نكردهاند، و خود به آزاردهندگانشان بدل نشدهاند؟
1) . همان.
در حقيقت، اين چيزها همه اتفاق افتاده و وجود داشته است؛ در حقيقت، اين تاريخ است، اين يك حقيقت تاريخي است. اما هرگز نشنيدهايم كه مردم يهود از اين بابت ابراز پشيماني كرده باشند و با اين همه همچنان مردم روسيه را متهم به اين ميدانند كه يهوديان را به قدر كافي دوست نميدارند.»(1)
با همهي اين واقعيتها، تبليغات دروغ صهيونيستي در تاريخ ماندگار شد و ادعاي مظلوميت يهود به جريان پوگرومها منتهي و موجب جابهجايي جمعيتي يهوديها از روسيه به ديگر مناطق جهان شد. آمارها حكايت از آن دارند كه بر اثر تبليغات فريبندهي مبتني بر ماجراي مزبور، از مجموع دو و نيم ميليون (000/500/2 ) يهودي كه از سال 1881 م. تا سال 1914 م. (يعني از آغاز ماجراي پوگرومها تا شروع جنگ جهاني اول)، از شرق اروپا مهاجرت كردند، حدود دوميليون (000/000/2) نفر به امريكا، سيصد و پنجاه هزار (000/350) نفر به اروپاي غربي و بقيه يعني يكصدو پنجاه هزار (000/150) نفر ديگر، شماري به آرژانتين و ساير كشورها و تعداد بسيار كمي به فلسطين رفتند.(2)
به روايت منابع تاريخي، انعكاس ماجراي پوگرومها فضايي از رعب و ترس در ميان عامهي يهود در روسيه ايجاد كرد و زمينه ساز كوچ و جابهجايي صدها هزار يهودي شد. اگر چه اكثريت اين يهوديان به كشورهاي امريكا و اروپا رهسپار شدند ليكن گروهها و دستههايي نيز به
فلسطين منتقل شدند يا كوچ كردند. منابع صهيونيستي حوادث مزبور را عامل مهم جلب توجهي افكار عمومي جهان به وضعيت قوم يهود در سالهاي 1881 و 1882 م. قلمداد كردهاند. جالبتر اين كه به ادعا و اعتراف همين منابع، سالهاي مزبور نقطهي عطفي در تاريخ كوچ يهوديان به فلسطين و اشغال آباديهاي آن سرزمين بود. رهبران صهيونيست به شدت از ماجراي يهوديهاي روسيه، طي اين سالها، به نفع آرمان صهيونيسم بهرهبرداري كردند. تبليغ فزاينده و گسترده موضوع پوگرومها فقط محدود و منحصر به روسيه نبود بلكه در سراسر اروپا، به ويژه انگلستان، از طريق روزنامههاي انگليسي، با بزرگنمايي حوادث روسيه، احساسات عمومي به نفع صهيونيسم تحريك گرديد، به گونهاي كه خود رهبران صهيونيسم اعتراف كردند كه؛ تمام روزنامههاي انگليسي به دلجويي و ابراز همدردي با يهوديان پرداختند. مقالهها و گزارشهاي تحريككننده اين روزنامهها، در سراسر انگليس نوعي احساس ترحم و همدردي مردم را برانگيخت. صهيونيستها با برگزاري همايشهاي متعدد در انگلستان، ضمن جمع آوري اعانه، نمايندگان مجلس عوام و اعيان و حتي دولتمداران انگليسي را به تحرك در مسير آرمان صهيونيسم وادار كردند.(1)
برخي رهبران و نويسندگان يهودي براي تحريك احساسات قومي يهود به نفع آرمان صهيونيسم، به شدت از جريان پوگرومها بهره برداري كردند. «لئوپينسكر»(2)يهودي و صاحب نظر در مسايل پزشكي كه سردبيري نشريهي روسي ـ يهودي «صهيون» را بر عهده داشت در سال 1881 م. با انتشار جزوهاي به زبان آلماني و با نام مستعار «يك روس
يهودي» نسبت به انعكاس وسيع ماجراي يهوديان روسيه و موضوع پوگرومها اقدام كرد. وي در اين مرحله «با تبليغ و تبيين پيام صهيونيسم»، چون پارهاي از همفكران و همقطارانش نقش قابل توجهي در ظهور و پيدايش گروه صهيونيستي «عاشقان صهيون»(1)در روسيه ايفا كرد و در مسير تكاپوي صهيوني اين گروه فعاليتهاي عمدهاي انجام داد. در همين سالها مجموعهي ديدگاههاي او در قالب كتاب «خودآزادي»(2)يا «خودرهايي» در جهت آرمان صهيونيسم به زبان انگليسي در لندن منتشر شد.
لئوپينسكر كه خود نقش اساسي و حتي رهبري در هدايت و حمايت از گروه «عاشقان صهيون» داشت، از اين تشكل به عنوان هسته اوليه يك سازمان صهيونيستي و گام نخست در راه عزم و اراده ملي يهود ياد ميكرد.(3)
به دنبال اين گروه، دستههاي سازمان يافتهي ديگري از ميان جوانان يهودي روسيه به نام «جنبش بيلو»(4)موجوديت و فعاليت خود را در راه آرمان صهيونيسم اعلام و علني كرد. مورخان و محققان، اين دو گروه را از پيشگامان ايجاد مناطق كوچك يهودينشين در فلسطين و زاييدهي ماجراي مرموز و بلكه ساختگي پوگرومها در روسيه ميدانند . همين دستهها و گروهها بودند كه اولين روستاها و آباديهاي فلسطيني را اشغال و با برخورداري از پشتوانه سياسي، تبليغاتي و مالي كانونها و
رهبران صهيونيستي توانستند صاحبان و ساكنان اصلي و فلسطيني آن آباديها را به خاك و خون كشيده و يا آواره كنند و اولين مجتمعهاي يهودي نشين را در فلسطين ايجاد كنند. در همين زمان و بر اثر اقدامات اين گروهها و دستهها بود كه روستاي فلسطيني «عيون قاره» به «ريشون لِصيون»(1)، «ملبس» به «پِتَح تكوا»(2)و «زمارين» به «زيشرون ياكوب»(3)تغيير نام يافت.
اين اقدامات زمينههاي اشغال روستاهاي ديگر فلسطيني، از قبيل «خضيره»، «عاقر» و «قطره»(4)را نيز فراهم آورد. بنابراين، به جرأت ميتوان ادعا كرد كه اشغال اولين آباديها وروستاهاي فلسطيني و ايجاد نخستين هستههاي صهيونيستي و يهودي نشين، ثمرهي تلاشهاي سياسي و تبليغاتي صهيونيسم حول محور پوگرومها در روسيه (مبتني بر مظلومنمايي قوم يهود) با حمايت سرمايه سالاران يهودي، چون روچيلد و موشه مونتهفيوري بود.
جريان ديگري كه پس از ماجراي پوگرومها در روسيه، حول محور مظلومنمايي براي يهود، افكار و احساسات عمومي در اروپا، به خصوص فرانسه را به نفع صهيونيسم و آرمانهاي صهيونيستي تحريك كرد و برانگيخت، ماجراي «دريفوس» بود؛ داستان رمزآلود دستگيري، محاكمه و تبعيد يك افسر يهودي فرانسوي به جرم جاسوسي براي آلمان درسال 1894 ميلادي. اين افسر يهودي پس از محاكمه به حبس ابد
و تبعيد درجزيره شيطان محكوم شد و سپس با دخالت افراد وكانونهاي ذينفوذيهود در فرانسه از يك سو و تبليغات سياسي بسيار گسترده و همه جانبهي مطبوعات و نويسندگان يهودي، از قبيل «اميل زولا» و يا وابسته به آنها از سوي ديگر؛ ماجرا به نفع دريفوس سمت و سو پيدا كرد و خاتمه يافت. به طوري كه در سال 1906 ميلادي، دوازده سال پس از بازداشت، حكم برائت دريفوس رسماً صادر و چندي بعد مورد تشويق قرار گرفت و با عنوان «شواليه» به دريافت نشان «لژيون دونور» نايل آمد و درجة نظامي او نيز ارتقاء يافت.(1)
بر اثر ماجراي دريفوس تبليغات وسيعي در سراسر فرانسه و بلكه اروپاي آن زمان به راه افتاد كه صهيونيستها به خوبي از آن بهره برداري كردند. بازتاب صهيونيستي قضية دريفوس نقطة عطفي براي ترغيب و تشويق يهوديهاي اروپا براي سازگاري و موافقت با انديشهي صهيونيستي كوچ يهود به فلسطين و تكميل پروژهي گروه «عاشقان صهيون» و «جنبش بيلو» در آن دوران گرديد. به بيان ديگر مسألهي دريفوس در فرانسه، حلقهي ديگري از مظلومنمايي يهود و روي ديگر سكهي پوگرومها در روسيه، در مسير اسكان يهوديها در فلسطين بود.
اين واقعيت مهم تاريخي قابل كتمان نيست كه موضوع دريفوس و غوغاي صهيونيستي تحت پوشش «آنتي سميتيسم» (يهود ستيزي يا يهود
1) دربارهي چگونگي، اهميت، ماهيت، نتايج و رويدادهاي پيراموني ماجراي دريفوس و پيامدهاي فرهنگي، سياسي و اجتماعي آن در جامعه ي فرانسه و ميزان بهرهبرداري صهيونيستي از اين رويداد، مراجعه شود به: محمد طيب، بازنگري ماجراي دريفوس، پژوهة صهيونيت [كتاب اول]، مؤسسه فرهنگي پژوهشي ضياء انديشه، چاپ اول 1376.
آزاري) دردوران و شرايطي خودنمايي ميكرد كه فرانسه مهد آزادي و رفاه براي يهود بود. يهوديها در بهترين و بالاترين موقعيتهاي اقتصادي و سياسي قرار داشتند. بسياري از مراكز مالي و اقتصادي كشور در دست آنها بود. بازار بورس فرانسه از سوي آنها اداره و كنترل ميشد. در بسياري از دواير دولتي تا ارتش نفوذ و حضور يهوديها قابل توجه بود. يكي از نويسندگان يهودي، چندين سال پيش از واقعهي دريفوس، در نامهاي به موقعيت بسيار ممتاز يهود در فرانسه اعتراف و تصريح كرده كه آنها از چنان قدرت و نفوذي در اركان سياسي،اداري، اجرايي و قانونگذاري فرانسه برخوردارند كه در واقع، «حكومت در حكومت» تشكيل دادهاند. در نامهي، مزبور در تبيين، اثبات و القاي اين ديدگاه سعي شده است كه اگر ملتهاي غيريهودي، مانند مردم فرانسه، به يهوديها فرصت و مهلت و قدرت بدهند، نه تنها ضرر و زياني نميبينند، بلكه منافع آنها نيز تضمين خواهد شد:
«نگاهي به وضع اروپا بيفكنيد؛ در آن جا ملتهاي نيرومند ملي با سابقه طولاني عادت به كار و مهارت در كار، و از اين كه حقوقي به يهوديان اعطا كنند بيمي ندارند! آيا كسي از اين بابت كه در فرانسه از جريان «حكومت در حكومت» يهوديان(1)زياني متوجه كشور شده باشد چيزي ميشنود؟»(2)
نويسندهي يهودي نامهي مزبور، سكوت! مردم فرانسه را نسبت به سلطهي يهوديها در آن كشور به منزلهي رضايت و خشنودي آنها از حاكميت يهود برسرزمين خود قلمداد كرده و به ديگر اقوام توصيه
ميكند كه چون فرانسويها تسليم سلطهي بيچون و چراي يهود شوند. در حالي كه به عقيدهي انديشهمندان و متفكران آن زمان، مردم بومي فرانسه و بلكه اروپا، به شدت گلهمند و معترض از ناحيهي سلطهي يهودبودند؛ زيرا فرهنگ، تمدن و موجوديت آنها به مخاطره افتاده و سقوط كرده بود. داستايفسكي از جملهي متفكران آن دوران است كه در پاسخ به يهودي ياد شده نوشته است:
«اكنون كه به اروپا، در مثل به فرانسه، اشاره ميشود، بايد گفت در آن جا نيز اين وضع «حكومت در حكومت» بيزيان نبوده است. البته در آن جا مسيحيت و انديشهي مسيحي سقوط كرده و همچنان سقوط ميكند، و گناه اين امر نه از يهوديان بلكه از خود آنها ـ فرانسويها ـ [به دليل سكوت و تسليمشان] است؛ با اين همه ممكن نيست در اروپا هم پيروزي بزرگ يهوديت را، كه انديشة خود را جايگزين انديشههاي سابق [مسيحيت] كرده است، نديده و ناديده گرفت.»(1)
امروز پس از گذشت قريب يكصد و سي سال از آن زمان، با جرأت و قاطعيت ميتوان گفت آثار و پيامدهاي زيانبار و مخرب نفوذ و سلطهي يهود نه فقط براي مردم فرانسه و يا اروپا، بلكه براي همهي ملتها و اقوام، مايهي رنج، آزار، خطر و تهديد است.
1) همان، ص 941.
تكاپوي پيش گفته در اروپا، به ويژه روسيه و فرانسه، با همهي عمق و ابعادش، نتوانست رؤياي رهبران صهيونيسم را جامهي عمل بپوشاند و آرزوي انتقال يهوديها و اسكان آن را در فلسطين براي برپايي دولت يهود محقق سازد. بنابراين، حربهاي بزرگتر و كاراتر لازم بود؛ تا همه چيز را به نفع صهيونيسم دگرگون كند.
خشونت، كشتار و برافروختن آتش جنگ از اجزاي لاينفك صهيونيسم در مسير آرمان مورد نظر بود. تئودور هرتصل در خاطرات خصوصي و محرمانهي خود به اين اصل تأكيد كرده بود كه فشار نظامي عنصري لازم در استراتژي صهيونيسم است. اگر چه او در جلسات عمومي و سخنرانيهايش با پنهانكاري تمام سعي در مخفي نگهداشتن اين انديشه داشت اما خاطرات او كه سالها پس از مرگش در سال 1904 م. منتشر شد، اسرار بزرگي را آشكار ساخت. اين اسرار چيزي
نبود جز طرح جنگ جديد و فراگيري در اروپا كه نه تنها ضرري براي صهيونيسم در برنداشت بلكه در پيشبرد برنامهها و تحقق آرمان آن بسيار ضرور بود و نقش اساسي داشت.(1)چنين بود كه رويداد بزرگي به نام جنگ جهاني اول برپا شد و همانگونه كه هرتصل خبر داده بود، يهوديان نه فقط آتش افروز جنگ بودند بلكه بيشتر از رؤساي كشورهاي درگير جنگ دربارهي مدت تقريبي استمرار و يا پايان آن اطلاع داشتند.(2)
به نوشتهيآلن جان پرسيويل تيلر تاريخنگار انگليسي: «مورخان هنوز هم دربارة علتهاي جنگ جهاني اول چون و چرا ميكنند، امّا به پاسخهاي آساني دست نيافتهاند. چه كسي طرح آن را ريخته بود؟ آيا اصلاً كسي آن را طرحريزي كرده بود؟(3)
ناهوم سوكولو يكي از رهبران برجسته و مشهور سازمان جهاني صهيونيسم دربارهي جنگ جهاني اول تعبيري شگفتانگيز دارد:
«سال 1914 نقطة عطف مهمي در تاريخ معاصر به شمار خواهد رفت. سال آغازها و پايانها. بشريت دوراني را پشت سرگذاشت و وارد دوران تازهاي شد كه در آن هر آن چه قديمي بود از ميان رفته بود و همه چيز ميبايست نو شود. جنگ اروپايي كه از دير باز دربارة آن پيشگويي ميكردند و از آن وحشت داشتند، امّا هرگز جداً در انتظارش نبودند، بالاخره از راه رسيد.»(4)
به نوشتهي سوكولو؛ «يهوديان نيز به اين فاجعه عظيم و نو از ميان
هرج و مرج به سوي يك دنياي جديد قدم گذاشتند»(1). «سازمان صهيونيستي [سازمان جهاني صهيونيسم] در قبال اين رويداد بزرگ چه رويكردي اتخاذ كرد؟ چرا اين سازمان بيش از هر بخش ديگر يهوديان، به جنگ توجه نشان ميداد؟»(2)
در پَسِ پردهي جبهههاي وحشتناك جنگ، صهيونيستها تكاپوي گستردهاي آغاز كردند. به اعتراف سوكولو؛ «پس از آغاز جنگ در سال 1914، كه جنبش صهيونيسم با سرعت زيادي در امريكا در حال گسترش بود، كميتة موقت رسيدگي به امور كلي صهيونيسم تشكيل شد و با مهارت بسيار به ادارة مربوط به جنبش پرداخت كه تلاشهاي آن را در خصوص امداد (فلسطين) نميتوان با هيچ زباني بيان كرد و [اين] يكي از درخشانترين صفحات در تاريخ جنبش [صهيونيسم] است.»(3)
به اعتراف منابع صهيونيستي؛ «بلافاصله پس از آغاز جنگ، رهبران صهيونيستي در انگليس تلاش كردند تا با كساني كه نسبت به آرمان آنها بيتفاوت و يا به اصطلاح ضد صهيونيست بودند، بدون دست كشيدن از اصول صهيونيسم، زمينه همكاري و تفاهم را در جهت تدوين يك طرح عملي در فلسطين فراهم كنند.»(4)به اين ترتيب كميتهاي مركب از سران صهيونيستي، از جمله دكتر گاستر، دكتر وايزمن، هربرت بنتويچ، جوزف كوئن و ناهوم سوكولو در اواخر سال 1916، طرح مقدماتي برنامه صهيونيستي [براي اشغال فلسطين] را تدوين كرد.(5)
جنگ جهاني اول بهترين موقعيت و فرصت را براي تحقق اهداف صهيونيسم مهيا ساخت. از ديدگاه رهبران صهيونيستي؛ «مسأله صهيونيسم، با آغاز جنگ اهميت پيدا كرد»(1)و «در اين مقطع زماني صهيونيسم به يك واقعيت تبديل شد.»(2)
با فروپاشي امپراتوري تزاري در روسيه يكي از اهداف و برنامههاي صهيونيستي محقق شد و اين يكي از دستاوردهاي جنگ جهاني اول بود.
در تاريخنگاري صهيونيستي اين رويداد نقطهي عطف بسيار مهم در استراتژي صهيونيسم محسوب ميشود. به نوشتهي ناهوم سوكولو «سرنگوني حكومت تزاري در روسيه، بيترديد يكي از بزرگترين رويدادهاي تاريخ جهان است. روسيه به دوران انقلابي پاي نهاد كه ظاهراً تمامي مواهب حق وآزادي را با خود به ارمغان ميآورد. محدوديتهايي كه در مورد مليتها و اقوام [يعني يهود] اعمال ميشد از ميان برداشته شد. انقلاب روسيه نه تنها صهيونيسم را نابود نكرد بلكه اين آزادي جديد انگيزشي شديد به اين جنبش اعطا كرد. در مسكو يك كميتة صهيونيستي منطقهاي تأسيس شد كه بسياري از استانها را در بر ميگرفت»(3). همايشها و تظاهرات گستردهاي در بسياري از مناطق روسيه در مسير آرمان صهيونيسم و برپايي دولت يهودي برگزار شد. اين قبيل تحركات در بسياري از مناطق جهان، به ويژه امريكا و اروپا از ابتداي جنگ آغاز شد و به تدريج افزايش يافت و گسترش پيدا كرد. در انگلستان بسياري از شهرها تحت تأثير فعاليتهاي صهيونيستي بود. لندن نه فقط مركز مالي و پولي، بلكه پايتخت سياسي و كعبهي آمال
صهيونيسم بود.(1)
با اين همه، دربار و دولت انگليس نقش بسيار اساسي در مسير استراتژي صهيونيسم بر عهده داشت و ايفا ميكرد. حييّم وايزمن يكي از رهبران صهيونيست مقيم انگليس، طي سخناني در همايش صهيونيستي لندن در 20 مه 1917، با اشاره به اهميت جنگ جهاني اول در سرنوشت يهوديان جهان و آرمان صهيونيسم افزود:
«اگر چه تأسيس كشور يهودينشين در فلسطين هدف غايي ما و هدف اصلي تلاشهاي صهيونيستي است، اما راه دستيابي به هدف در گرو يك رشته مراحل واسطه قرار دارد. يكي از اين مراحل واسطه كه من اميدوارم بر اثر اين جنگ به وجود آيد، حمايت كشور قدرتمندي همچون انگليس از كشور بر حق [يهود در] فلسطين است. يهوديان در زير بال و پر چنين قدرتي ميتوانند رشد كنند و تشكيلات اداري خود را... تأسيس و برنامه صهيونيستي را اجرا كنند. من مجازم تا در اين همايش اعلام كنم كه حكومت اعليحضرت پادشاه انگليس آماده است تا از برنامههاي ما حمايت كند. اين نكته را نيز بايد اضافه كنم كه انگليس با هماهنگي قدرتهاي متفق به حمايت از ما برخواهد خاست»(2). وارد كردن و وادار ساختن امريكا به جنگ، بخش تكميلي سناريوي صهيونيستي بود كه از سوي سازمان جهاني صهيونيسم و بعضي كانونها و اشخاص ذي نفوذ يهودي، از جمله برنارد باروخ و دانيال روفو اسحاق اجرا و عملي شد و چرخهي جنگ به طور كامل به نفع صهيونيسم سرعت گرفت. گفتني است برنارد باروخ، در دوران جنگ
جهاني اول در رأس شوراي صنايع جنگ قرار داشت و از موضع دولت، سلطهي مقتدرانهاي بر صنايع و تجارت امريكا اعمال مي كرد.(1)جالب اين كه در همين زمان، در انگلستان نيز يك سرمايهدار بزرگ يهودي به نام ساموئيل مونتاگ كه پس از اين به لرد اسكويت لنگ موسوم شد و به عنوان پادشاه نفت معروف بود، وزير مهمات در كابينهي لويد ژرژ و مشاور خصوصي و دست راست نخستوزير شد.(2)
جنگ جهاني اول چندين بار به دستور سرمايهداران بزرگ بينالمللي [آتش افروزان اصلي و پشت پردة جنگ] به تعويق افتاده بود. زيرا اگر اين جنگ پيش از موعد شروع ميشد، كشورهايي كه مورد نظر آنها بودند، درگير آن نميشدند. از اين رو صاحبان طلا، يعني اربابان جهان ناچار شدند چندين بار، شور و هيجان نظامي را كه تبليغات خود آنها برانگيخته بود فرو بنشانند.(3)
اين قبيل افراد با نفوذ، حلقهي وصل انگلستان و امريكا بودند. بنابراين، درست زماني كه متفقين تحت فشار فوقالعاده قرار گرفتند و با پيشروي آلماني ها در فرانسه، روسيه، درياي سياه، لهستان و آلباني در سمت شرق، به طور جدي احساس خطر كردند، آنها امريكا را به نفع متفقين به جنگ كشاندند و كفهي جنگ را به نفع متفقين سنگين كردند.
فلسطين از سوي ارتش انگليس، به فرماندهي يك ژنرال يهودي به نام «آلبني» اشغال شد و اعلاميهي «بالفور» از سوي وزير امور خارجهي وقت بريتانياي كبير! در نوامبر سال 1917 مبني براعلام موافقت
حكومت پادشاهي انگليس با ايجاد كانون ملي يهود در فلسطين صادر و امپراتوري عثماني نيز متلاشي گرديد. لايحهي قيمومت فلسطين از سوي تعدادي صهيونيست تدوين و موافقت قدرتهاي وقت به ويژه امريكا نيز جلب شد. جامعهي اتفاق ملل كه خود ماحصل جنگ جهاني اول بود، براي قانوني نمايش دادن قضيه، لايحهي مزبور را تصويب كرد. سرهربرت سموئيل يهودي كه پيش از اين وزير كشور كابينه بريتانيا بود، به عنوان كميسر عالي يا فرماندار كل به سرپرستي حكومت فلسطين منصوب و به آن سامان روانه شد تا مقدمات انتقال و اسكان يهوديها را در فلسطين براي ايجاد دولت يهودي آماده كند. همهي زمينهها و شرايط براي تحقق آرمان صهيونيسم مبني بر ايجاد دولت يهودي در فلسطين آماده ميشد. مشكل و مانع عمدهي رهبران صهيونيسم و قدرتهاي جهاني حامي آنها، به ويژه انگلستان و امريكا اين بود كه عليرغم شعارهاي صهيونيستي: «فلسطين، سرزمين بيمردم در انتظار مردم بيسرزمين»، مردم اصيل فلسطين و صاحبان و ساكنان اصلي آن كه قرون متمادي در آن سرزمين سكونت و ريشه تاريخي داشتند، در مقابل كوچنشينان يهود و مهاجمان اشغالگر انگليسي و صهيوني به مقاومت و دفاع جانانه از خانه و سرزمين خود برخاستند. عكسالعمل شجاعانه و نبرد قهرمانانه و خونين مردم فلسطين در مقابل مهاجمان، مانع پيشروي رهبران و پيشقراولان صهيونيسم شد. مقاومت تاريخي فلسطينيان چرخهي تكاپوي صهيوني مبني بر انتقال و اسكان يهوديهاي اطراف و اكناف جهان در فلسطين را بسيار كند كرده بود. حضور و مقاومت فلسطينيان نه فقط موجب سلب انگيزهي يهوديها براي رفتن به فلسطين شد بلكه بسياري از آنها، چه آن تعدادي كه در كشورهاي اسلامي در پناه و سايهي رحمت و رأفت مسلمين، در آرامش و آسودگي زندگي
ميكردند و چه آنها كه در اروپا و امريكا در اوج رفاه و امكانات و آزادي قرار داشتند، هيچ كدام ميل و علاقهاي براي دل كندن از موقعيت و محيط زيست خويش، به مقصود رفتن به فلسطين، از خود نشان نميدادند.
بنابراين، بايد وضعيت و شرايط جديدي پيش ميآمد كه موانع موجود را از سر راه بر ميداشت.
علاوه بر اين، از سوي ديگر، در اين دوران، به دليل برتري طلبي و قدرت مداري انحصاري يهوديها، فضاي عمومي اروپا را موجي از انزجار و تنفر عليه يهود فرا گرفته بود. بر اثر شرايط سياسي و فكري حاكم بر آلمان نيز، اين امواج به طور روز افزون گسترش و افزايش مييافت. چنين شرايط و فضايي كاملاً در جهت عكس برنامهها و اهداف رهبران صهيونيسم و كانونهاي قدرتمند و ذي نفوذ يهودي بود. طرح برپايي جنگ جهاني دوم بهترين و مناسبترين گزينه براي تغيير اوضاع جهاني (چه در ميان يهوديها و چه در جوامع غيريهودي)، در مسير استراتژي صهيونيسم بود. در خلال سالهاي بين جنگ جهاني اول (1914 ـ 1918 م.) تا شروع جنگ جهاني دوم (1939 م.)، سلطهي مالي و نفوذ سياسي يهود به طور سهمناكي افزايش يافته بود. آلمان تا مدتها پس از جنگ اول، صحنهي تاخت و تاز آنها بود. سيطرهي يهود در امريكا، انگلستان و فرانسه واضح و بديهي بود. همان كساني كه طراح و برنامهريز اولين جنگ جهاني بودند، مشغول تهيهي نقشهي جنگ دوم و تدارك برنامههاي آن شدند.
جنگسالاران يهودي، در پس پرده، شرايط و اوضاع را لحظه به لحظه ارزيابي و موقعيتها را بررسي ميكردند تا آن گاه كه همهي شرايط مهيا شد. البته فضاي تنفر و انزجار از يهود در اروپاي تحت سلطه مشهود بود. سران و رهبران صهيونيسم، آلمان نازي و در رأس آن هيتلر و دستگاه رايش سوم را منشأ و عامل اين بيزاري و نفرت در ميان مردم آلمان و بلكه كل اروپا قلمداد و معرفي مي كردند. طي معاهدهي «ورساي»، پس از جنگ جهاني اول، در سال 1919 م. بخشهايي از مناطق متعلق به آلمان به كشور تازه تأسيس لهستان واگذار شده بود. علاوه بر اين به آلمان تحميل كردند كه 132 ميليارد مارك طلا به عنوان خسارت به طرف مقابل بپردازد.(1)آلمانيها نسبت به اين معاهده كه از جمله نتايج و پيامدهاي جنگ اول و دست پخت سرمايهداران يهودي بود به شدت معترض و منزجر بودند.
تقريباً همه مردم آلمان بر اين باور بودند كه در [پيمان ورساي] 1919 با كشورشان رفتاري ناعادلانه شده است. پيمان صلح را به اين كشور تحميل كردند. آلمان ناگزير شد غرامت بپردازد، اجباراً خلع سلاح گرديد؛ بخشي از خاكش از دست رفت و بخشهاي ديگر آن به اشغال متفقين درآمد. تقريباً همة مردم آلمان خواستار بر هم زدن پيمان ورساي بودند.(2)
آلمان كه در نخستين سالهاي دهة 1930 هنوز زير فشار پيمان ورساي دست و پا ميزد، به ناچار از سلاح اقتصادي بهرهبرداري كرد و
به اين ترتيب بر شدت جدايي خود از جهان با «اوتاركي»(1)كه رويدادها بر اين كشور تحميل كرده بودند افزود. زمامداران آلمان در ابتدا با بيميلي دست به اين كار زدند . در ژانويه 1933 كه هيتلر به زمامداري آلمان رسيد، اوتاركي را به عنوان خيرمطلق پذيرفت. اوتاركي راه نيرومند كردن آلمان براي دست يافتن به پيروزيهاي سياسي بود. با اين سياست توازن قدرت به هم خورده بود. آلمان بر اروپا سايه افكنده بود و ژاپن نيز برخاور دور.(2)
بعضي نويسندگان و محققان مستقل عقيده دارند؛ هيتلر تنها عاملي نبود كه جامعه جهاني يهود از آن متنفر باشد. آنان بيش از هيتلر، از حركتهايي ميترسيدند كه راه را براي يك فهم و درك جديد در ميان ملتهاي اروپا باز ميكرد. هدف اصلي و عمدة يهود اين بود كه اين ديدگاه، فهم و تمايلات جديد را بياعتبار سازد و آنها را در چشم بقيه جهان منفور نمايد.
شواهد و دلايل قطعي در دست است كه آلمانيها بيشترين كوشش خود را به كار ميبردند تا بين نخبگان و برگزيدگان اروپا نوعي همكاري و مشاركت فكري ايجاد نمايند. آنان اعتقاد داشتند اگر تودههاي عظيم اروپا از زير بار استثمار و بهرهكشي نظام سرمايهداري تحت سيطرهي يهود خلاص شوند، در آن صورت براي مدتي طولاني صلح برقرار خواهد شد. نخبگان فكري جامعه آلمان اميدوار بودند بدين ترتيب به صلح و همكاري در بين كشورهاي همسايه آلمان دست يابند.
اين يك «اروپاي جديدِ» در حال ساخته شدن بود و دقيقاً همان چيزي كه جامعه جهاني يهود، بايد با هر قيمتي، هر چند به بهاي به خاك كشاندن تمدن مسيحي اروپا، از ايجاد آن جلوگيري ميكرد. زيرا اگر انجام چنين طرح و نقشهاي توفيق مييافت از آن پس كشورهاي اروپايي، يكي پس از ديگري، از سلطه يهود خارج ميشد.(1)
در آن سالهاي قبل از شروع جنگ، افكار عمومي اروپا به تدريج نسبت به اين واقعيت وقوف پيدا ميكرد كه نه فقط رسانههاي خبري و مطبوعاتي، بنگاههاي انتشاراتي، مراكز توليد فيلم، بلكه مؤسسات بزرگ صنعتي، توليدي، تجاري و بانكها در امريكا و اروپا تحت سلطهي يهوديها قرار گرفته است. از نظر سازمانها و كانونهاي قدرتمند و ذي نفوذ يهود، بخش عمدهي اين آگاهي و اطلاع رساني از ناحيه آلمان هيتلري بود. اين روند در اروپا به هيچ وجه به نفع سرمايهسالاران يهودي نبود و بايد هر چه زودتر فضاي فكري نه اروپا و جهان غرب، بلكه دنيا تغيير پيدا ميكرد.
«بدين ترتيب بود كه يهوديان، با تحريف مفاهيم نژادي انحصارگرايانه قوم يهود، چنين وانمودكردند كه آلمانيها تنها گروهي هستند كه مدعي برتري نژاد قوم خود (ژرمن يا در واقع نژاد آريايي) بر ساير ملل و اقوام دنيا ميباشند. آنان به مخدوش ساختن تئوري نژاد پرداخته و اين مطلب را در آن جا دادند كه آلمان ميخواهد دنيا را فتح كند.»(2)
آلمانيها به اشكال مختلف تلاش كردند تا جلوي اين قبيل تبليغات يهودي را بگيرند و واقعيت را آشكار و براي افكار عمومي جهان برملا
كنند اما به دليل سيطرهي يهوديها بر رسانههاي گروهي جهان، آنان به تنهايي قادر به اين كار نبودند.
مسموم ساختن اذهان در مقياس بسيار وسيع و به طور غولآسا در سطح همة جهان اجرا ميشد. هنگامي هم كه دولت آلمان سعي كرد جلو اين مسائل كذب را در داخل كشور بگيرد بلافاصله به ظلم و استبداد و ديكتاتوري متهم شد.(1)
همهي اينها، زمينههاي مساعد و بهانههاي مناسبي بودند تا توپ جنگ در زمين آلمانها انداخته شود. اردوگاه جنگ افروزان، متشكل از سرمايهداران، سازمانهاي قدرتمند و اشخاص متنفذ يهودي، به طور نيمه آشكار در اروپا و امريكا برپا شده بود. به طوري كه نوشتهاند: در خلال سالهاي پاياني دهه 1930 [1939] اردوگاه طرفدار و متمايل به جنگ عملاً در آلمان وجود نداشت، بلكه در سوي ديگر، افراد جنگ طلب مخالف آلمان، در امريكا، انگلستان و فرانسه به شدت در تكاپو بودند. «حزب جنگ» خواهان نبردي دمكراتيك بود و به اين خواسته خود نيز دست يافت. تمامي يهوديهاي سازمان يافتهي اروپايي و امريكايي و موارد معدودي از استثناهاي درخور توجه، در ميان اين جنگجويان، مشخص و متمايز بود.(2)
بيترديد، تاريخ رسمي جنگ جهاني دوم با دروغها و تحريفات فراوان مخلوط و همراه شده است. هم دربارهي زمان شروع جنگ و هم در خصوص آغازگر جنگ، حرفهاي ناگفته و اسناد منتشر نشدهي معتبري وجود دارد. واقعيت آن است كه جنگ جهاني دوم از سوي همان صاحبان طلا آغاز شد كه جنگ جهاني اول برپا شده بود. اسناد و مدارك
تاريخي معتبر نشان ميدهند كه آلمان، ايتاليا و ژاپن صرف نظر از امكانات و قلمرو محدود، در مقايسه با چهار غول بزرگ جهان، يعني ايالات متحده امريكا، امپراتوري بريتانيا، فرانسه با تمام مستعمراتش و اتحاد جماهيري سوسياليستي شوروي بسيار كوچك و ناچيز و به قول بعضي نويسندگان و محققان غربي؛ «به منزلة كوتولههايي صرف» به حساب ميآمدند. امروز چه كسي به طور جدي ميتواند آن گونه كه در دادگاه نورنبرگ در سرزمينهاي مغلوب، از سوي فاتحين جنگ ادعا شده، باور كند كه اين «سه كوتولهي» مورد اشاره در خلال دههي 1930 ميلادي به طور عمدي و آگاهانه در پي تحريك و برافروختن آتش جنگ جهاني بودند؟(1)
همان گونه كه قبل از جنگ جهاني اول، افرادي چون برنارد باروخ يهودي از وقوع آن خبرداده بودند و هم او بعدها با نفود خود و ياري كساني چون دانيال روفو اسحاق توانست امريكا و رئيس جمهور آن كشور را درگير جنگ كند، در جنگ دوم جهاني نيز، اشخاصي چون هوربليشاي يهودي مغربي تبار، وزير جنگ وقت انگلستان، از ماهها قبل، با پيشگويي! در انتظار چنين حادثهاي بود. او درمارس 1939 ميلادي، يعني حدود شش ماه قبل از آغاز رسمي جنگ، با طراحي و ارايهي نقشهاي به پارلمان انگلستان، آمادگي نظامي انگليس را براي جنگ بزرگ و اعزام 19 لشكر جنگي، اعلام و با افتخار و غرور تمام از آن ياد كرد. گزارش و اظهارات هوربليشاي يهودي، وزير جنگ انگلستان، براي
1) همان، ص 27.
بسياري از نمايندگان پارلمان شگفتآور و سؤال برانگيز بود؛ زيرا نه صحبت جنگ بود و نه زمزمهاي در اين باره. وزير جنگ يهودي انگلستان همه چيز را پيشبيني كرده بود. او با تغيير بسياري از فرماندهان و رؤساي عاليرتبه ارتش انگليس، همكيشان و دوستان يهودي خود را جايگزين آنها كرد. بسياري از مقامات بلند پايهي ارتش از جمله سرسيريل دورل رئيس ستاد ارتش با برخي اقدامات و تميهدات مرموز وادار به استعفا شد. در رأس تجهيزات نظامي يك يهودي به نام مونتاگ و در رأس پشتيباني قوا و قشون نظامي، يكي از دوستان يهودي به نام ايزيدور سالُمُن (سليمان) منصوب شد.
نيروي هوايي و هواپيماهاي جنگنده تحت رياست و ادارهي سامسون يهودي درآمد. تحركات بيسابقه هوربليشا وزير جنگ، به قدري مايهي تعجب مردم و بسياري از مقامات دولتي و نمايندگان مجلس انگلستان شد كه فوري او را استيضاح كردند. او با انواع حيل و ترفندها، مجدداً با كسب رأي اعتماد به كار خود ادامه داد.(1)او حتي «چرچيل» را تحت تأثير و ارادهي خود قرار داده بود. در فرانسه نيز وضعيت چندان تفاوتي با انگلستان نداشت. جالبتر اين كه در اتحاد شوروي سوسياليستي نيز چنين اوضاعي حاكم بود. به طوري كه تعدادي از فرماندهان كل ارتش سرخ و رؤساي نيروهاي پليس و افسران بلند پايه، يهودي بودند و يهودي تبار. ايالات متحدهي امريكا نيز وضعيت بهتري نداشت. به خصوص اين كه در آن كشور شرايط و موقعيت «گذار» ساري و جاري بود. يعني مركزيت جهاني صهيونيسم در حال انتقال از انگلستان به امريكا بود. بنابراين، اوضاع امريكا بيش از بقيه تحت نفوذ كانونهاي
1) ارنست كلام، صص 86 ـ 99.
قدرت پس پرده قرار داشت. برپا كنندگان اردوگاههاي پنهان جنگ در فرانسه و انگلستان با لحظهشماري مترصد فرصت بودند.
در 30 مارس 1939، حدود پنج ماه قبل از آغاز جنگ، چمبرلين ضمانت نامهاي به لهستان فرستاد. كلنل يوزف بك وزير امور خارجة لهستان اين تضمين را پذيرفت. تضميني كه انگلستان به لهستان داد مستقيماً به جنگ در اروپا انجاميد. هيتلر صرف نظر از ترس، خشمگين نيز شد. يقيناً لهستانيها فكر ميكردند كه قدرت هاي غربي تضميني را كه دادهاند محترم خواهند شمرد. و در اين صورت پيروزي باز هم از آنان خواهد بود. اين انگلستان و فرانسه بودند كه به اين توهم لهستانيها پر و بال دادند. از اين رو، دولتمردان انگليسي و فرانسوي لهستان را به عمد به فاجعه كشاندند.(1)
از سوي ديگر، هم هيتلر و هم زمامداران ژاپن؛ جدا از ريختن طرح يك جنگ جهاني، كه غالباً به آن متهمشان ميكنند، يقين داشتند كه جنگ جهاني آنها را به خاك سياه خواهد نشاند. هم هيتلر و هم ژاپنيها در نظر داشتند بدون جنگي تمام عيار به يك رشته منافع كوچك دست يابند. آنها واقعاً به بيميلي قدرتهاي جهاني در اقدام به جنگ، اميد بسته بودند.(2)
اين در حالي بود كه جنگ سالاران پشت پرده به گونهاي ديگر ميانديشيدند و برنامهريزي ميكردند.
در همين وضعيت و شرايط بود كه دستهايي نامريي از آستين بيرون آمد و تهاجم و تجاوز مرموزي از داخل خاك لهستان عليه آلمان، در منطقهي مرزي «گليويتز»(1)، در ساعات اوليهي بامداد 31 اوت 1939 آغاز شد كه بر اثر آن هزاران آلماني به طرز وحشتناكي به خاك و خون كشيده شدند. همه منتظر پاسخ هيتلر بودند؛ زيرا او در شرايطي قرار گرفته بود كه ناگزير به دفاع و مقابله به مثل بود. همهي نقشهها طبق برنامه اجرا ميشد.
هيتلر در پاسخ به غرور ملي آلمانيها و در جهت حراست از تماميت و امنيت كشور، در رايشتاگ(2)براي پاسخگويي به آتش دشمن اعلام آمادگي كرد. قواي آلماني در روز 31 سپتامبر 1939 وارد خاك لهستان شدند و به همين بهانه، آغاز جنگ به نام او ثبت و ضبط شد. فرانسه و انگلستان ِ در حال انتظار، به فاصله كمتر از دو روز، در سوم سپتامبر، به بهانهي تعهد و پيمان دفاعي با لهستان، به آلمان اعلان جنگ دادند. دربارهي آمادگي قبلي انگلستان و فرانسه براي جنگ، اين نكتهي شگفتانگيز، كافي است كه در انگلستان طي چند روز، دو ميليون نفر زن و كودك و سالخورده را از مناطقي كه گمان ميرفت در خطر حملات هوايي قرار دارند به مناطق امن بردند. فرانسويها نيز ظرف همين مدت، 110 لشكر، 3286 تانك و 1600 توپ آماده كردند.(3)
از نظر برپا كنندگان جنگ،زمينه براي ورود امريكا و شوروي
(عليرغم تفاوت ديدگاهها وساختار نظامي و سياسي آن دو كشور) فراهم بود. «روزولت» رئيس جمهور وقت امريكا اگر چه داراي تبار يهودي بود اما از نظر آگاهان به اسرارِ پشتِ پَردهي كاخ سفيد، اين برنارد باروخ يهودي بود كه او را اداره ميكرد و به طور غير رسمي رئيس جمهور بود. افراد ديگري چون؛ قاضي سموئيل روزمن، هانري مورگنتهو سينيور، قاضي بنيامين ن . كاردوزو، فليكس فرانكفورتر، آلبرت انيشتين و اپنهايمر از جمله يهودياني بودند كه مشاوران غير رسمي رئيس جمهور در حوزه هاي مختلف و همه خواهان ورود امريكا به جنگ بودند؛ آن هم علي رغم مخالفت 83 درصد مردم امريكا.(1)
ناگفته نماند كه از ميان هفتاد و دو (72) نفر از مشاوران روزولت، پنجاه و سه (53) نفرشان يهودي بودند.(2)فرانكلين روزولت عليرغم بيطرفي ايالات متحده در جنگ دوم، به طرز مرموزي قدرتهاي محور را به حمله تحريك ميكرد. او بدون تصويب كنگره، پنجاه (50) ناوچه به بريتانيا داد. روزولت همچنين صدها ميليون گلوله مهمات براي بريتانيا فرستاد و به كشتيهاي امريكا دستور داد كه وارد مناطق جنگي شوند و حتي مهمات زيردرياييهاي آلمان را متصرف شد. اما آلمانيها از انتقامگيري اجتناب ميكردند زيرا ميدانستند ـ آن چنان كه در سال 1917 شاهد آن بودند ـ ورود امريكا به جنگ همه چيز را به ضرر آنها دگرگون خواهد ساخت.(3)فرانكلين روزولت، همانند وودرو ويلسون، مبناي مبارزات انتخاباتي دور دوم خود را بر تعهد به عدم ورود امريكا
به جنگ ميگذاشت و حتي در يك سخنراني در 30 اكتبر 1940 به صراحت خطاب به مردم اين كشور اعلام كرد:
«من قبلاً اين را گفتهام، اما دوباره و دوباره آن را خواهم گفت: پسران شما قرار نيست كه به هيچ جنگي در خارج ايالات متحده فرستاده شوند.»(1)علاوه بر اين، مطابق نظرخواهي انجام شده توسط مؤسسه گالوپ، هشتاد و سه (83) درصد مردم امريكا مخالف شركت اين كشور در جنگ اروپا بودند.(2)با اين حال، همان جريان قدرتمند ذينفوذي كه جنگ منافع آنها را تأمين ميكرد با تمام تكاپو درصدد برآمدند تا امريكا را وارد جنگ كنند. در سال 1940، در سفارت امريكا در لندن، كارمند مسؤل رمز به نام تيلركنت(3)رمز پيامهاي محرمانهاي را بين چرچيل و روزولت كشف كرد كه از تصميم روزولت براي شركت دادن ايالات متحده در جنگ حكايت ميكرد. كنت تلاش كرد كه بخشي از سند را مخفيانه به خارج از سفارت منتقل كند، به اين اميد كه زنگ خطر را براي مردم امريكا به صدا درآورد، اما او دستگير شد و در طول مدت جنگ در يكي از زندانهاي بريتانيا محبوس ماند.(4)چندي بعد از دستگيري كنت، نزديكترين مشاور روزولت، هري هاپكينز كه رابطهاي بسيار سرّي با رئيس جمهور امريكا داشت و در كاخ سفيد زندگي مي كرد، در ژانويه 1941 به ملاقات وينستون چرچيل رفت و گفت: «رئيس جمهور تصميم گرفته است كه ما با هم برندة جنگ باشيم. مبادا در اين مورد دچار اشتباه شوي. او مرا به اين جا فرستاده است تا به شما بگويم با هر
قيمتي و با هر هزينهاي شما را تا پايان كار همراهي خواهد كرد و مهم نيست چه برايش در اين راه پيش آيد.»(1)
در شوروي، ساختار حاكميت بر خلاف امريكاي كاپيتاليستي، كمونيستي بود اما ميزان حضور و نفوذ يهوديها در كرملين، فصل مشتركي ميان اين دو بود كه در پس پرده، همهي تدابير و تصميمات را اتخاذ ميكرد.
تبليغات و شعارهاي فريبنده كمونيستي مبني بر «آزادي خلق» و «حكومت كارگران» طي حدود نود سال گذشته اين واقعيت را در هالهاي از اسرار نگه داشته است كه «در كميتهي مركزي حزب كمونيست از پنجاه و نه (59) نفر عضو اصلي، پنجاه و شش (56) نفر يعني نود و پنج درصد آنها يهودي بودند و برخي ديگر مثل ژوزف استالين اگر چه خود به ظاهر يهودي نبودند اما داراي همسر يهودي بودند. در سال 1936 ميلادي يعني زمان پاكسازي و جابهجايي عظيم قومي و نژادي در مناطق مختلف شوروي، از مجموعهي جمهوريهاي شوروي، از ميان چهل و نه(49) نفري كه همگي سمت دبير كلي حزب كمونيست را به عهده داشتند، چهل و يك (41) نفر يهودي بودند. بر پايه برخي آمارها، چندين سال قبل از آغاز جنگ جهاني دوم ( يعني حدود سال 1933)، از ميان پانصد و سه (503) نفر حكام ولايات و سرحدات اتحاد جماهير شوروي، چهارصد و شش (406) نفر آنها يهودي بودند.
همچنين از ميان بيست و سه ( 23) نفر مقامات محلي مسكو، فقط
1) همان، ص 97.
چهار (4) نفر غير يهودي و بقيه يعني نوزده (19) نفر يهودي بودند. همچنين در سال 1941، يعني در خلال جنگ جهاني دوم، مقامات و فرماندهان ارتشهاي اروپايي هنگام گذر از مرزهاي شوروي، با مشاهدهي چنين واقعيتها و مواردي، نسبت به ماهيت يهودي حكومت شوروي دچار شوك ميشدند. از مرز لهستان به اين طرف، در تمام ولايات تا «استالينگراد» يهوديها به طور انحصاري رهبري و ادارهي شهرها را در دست داشتند . كميسرهاي مسؤول مزارع اشتراكي و فرماندهان نيروهاي پليس، عمدتاً يهودي بودند. تمام فرماندهان، افسران پليس مخفي و مقامات رهبري شوروي كه توسط آلمانيها دستگير ميشدند، عمدتاً به اين قوم تعلق داشتند.(1)
با استناد به اين واقعيتها، به خوبي ميتوان استدلال كرد كه چرا فرانسه و انگلستان در روز سوم سپتامبر 1939، يعني كمتر از دو روز بعد از عكس العمل آلمان هيتلري، به بهانه پيمان دفاعي يا مرزي با لهستان، به آلمان اعلام جنگ دادند، اما وقتي اتحاد جماهيري سوسياليستي شوروي در هفدهم سپتامبر 1939 يعني دو هفته بعد، به لهستان تجاوز نمود و بخش وسيعي از خاك آن كشور را به اشغال خود درآورد و كشتار فراواني مرتكب شد، اين دو كشور نه تنها سكوت كردند بلكه با اقدامات روسها همراهي كرده و موافقت نشان دادند و حتي روس ها در جبهه مشترك متفقين، همپيمان انگلستان، فرانسه و امريكا به نبرد ادامه دادند. همكاري و همسويي امريكا و شوروي در خلال جنگ به حدي بود كه ايالات متحده بيش از 11 ميليارد دلار كمك به صورت وام و اجاره در اختيار اتحاد جماهير شوروي گذاشت. تحت پوشش «وام و
1) ر. ك : لوئيس مارشالكو، صص 106ـ107.
اجاره»، شوروي 14000 هواپيما، تقريباً تعداد نيم ميليون ( 000/500) دستگاه تانك، كاميون و ساير وسايط نقليه و بيش از 400 كشتي جنگي دريافت كرد. بدون تزريق اين همه وسايل و اجناس، توانايي روسها در پَس زدن ارتش آلمان از خاكشان مورد ترديد است. همة اين كمكها زير نظر مشاور ارشد فرانكلين روزولت، هَري هاپكينز(1)انجام ميشد. پس از جنگ، دو كميسيون متشكل از اعضاي كنگره به بررسي اسناد و مداركي پرداختند كه حاكي از آن بود؛ وي مواد هستهاي و نقشههاي سرقت شده بمب اتمي نيز به روسها داده است.(2)
در آن سوي درگيري، آدولف هيتلر به صراحت اعلام كرد كه بانكداران و سرمايهداران يهودي در عرصهي جهاني، آتشافروز اصلي جنگ جهاني دوم هستند. او با اشاره به سلطهي انحصاري يهود بر مطبوعات، سينما، تبليغات راديويي،تئاتر، ادبيات و نيز اقتصاد اروپا، شگردها و اهرمهاي قدرت آنها را براي تعقيب يك كارزار ايذايي در بعضي كشورهاي جهان و رمز موفقيت آنها را در ايجاد يك كشمكش و درگيري جهاني كاملاً پوچ اما سودمند براي منافع يهود بينالملل آشكار و افشا كرد. او در سخنراني 30 ژانويه 1939 در رايشتاگ(3)ضمن هشدار به جنگافروزان افزود:
«اگرمحافل مالي بينالمللي يهودي در داخل و خارج اروپا ميبايست موفق شوند مردمان را به يك جنگ جهاني [ديگر] بكشانند، نتيجة آن نه بلشويكسازي كرة زمين و به همراه آن پيروزي يهوديت [همانند جنگ اول]، بلكه نابودي خودِ آنها در اروپا خواهد بود... زيرا دورهاي كه
مردمان غيريهودي، بيدفاع تسليم تبليغات [آنها] ميشدند گذشته است.»(1)
اسناد و منابع تاريخي مربوط به جنگ جهاني دوم حكايت ازآن دارند كه مردم آلمان و مقامات بلند پايه آن كشور، هيچگونه تمايل و علاقهاي براي چنين جنگي نداشتند. براي نمونه، به دنبال شكست لهستان، هيتلر در ششم اكتبر 1939 (يعني 34 روز پس از شروع رسمي جنگ) در پارلمان آلمان اعلام كرد كه مشتاق برقراري صلح است. هيتلر در اين سخنراني به صراحت گفت كه نسبت به فرانسه هيچ ادعايي ندارد و با انگلستان نيز خواهان روابط دوستانه است. او همچنين اظهار داشت از هر كنفرانسي براي بحث و مذاكره استقبال خواهد كرد. دولتهاي انگلستان و فرانسه پس از اندكي درنگ، پيشنهاد هيتلر را علناً رد كردند.(2)چندي بعد، هيتلر نمايندهي مخصوص خود را براي مذاكره و ارايه پيشنهاد صلح نزد انگليسيها فرستاد. تاريخنگاران از اين رويداد به عنوان يك واقعة بسيار شگفتانگيزي ياد كردهاند كه رشتة وقايع را از هم گسيخت. و چند روزي همه را گيج كرد: در دهم ماه مه 1941 رودلف هس(3)در مقام نمايندة پيشوا در يك مزرعة اسكاتلندي از هواپيما فرود آمد. او به عنوان سفير صلح آمده بود، اطمينان داشت كه نيروهاي ضد چرچيل تحت رهبري دوك هميلتن(4)مشتاقانه شاخة زيتون او را خواهند پذيرفت. دوك، كه اكنون با رتبة افسري در نيروي هوايي سلطنتي خدمت ميكرد، پاسخي به خواستههاي هس نداد. چرچيل ابتدا داستان ورود هس را باور نميكرد. هس همان حرفهاي قديمي را تكرار كرد
كه غالباً خود هيتلر نيز تكرار ميكرد كه آلمان و انگلستان دليلي براي جنگيدن ندارند. هس را جدي نگرفتند و با او چون يك اسير جنگي رفتار كردند. بعدها به عنوان جنايتكار جنگي محكوم شد. جنايت واقعيش پيشنهاد صلح ميان انگلستان و آلمان بود.(1)
اشاره به اين مباحث و اسناد از آن حيث ضرور بود كه زمينههاي بروز جنگ جهاني دوم، برنامهريزان پس پرده و ماهيت آنها و نيز بعضي مسائل پيراموني آن دوران، حداقل تا حدودي براي خوانندگان روشن شود. زيرا بدون تبيين قضاياي مورد اشاره، ورود ناگهاني به مقولهي «هولوكاست» يا پيامدها و حوادث ديگر ناشي از آن، سؤالها و ابهامات فراوان در ذهن مخاطب به جاي ميگذاشت.
1) همان، ص 148.
بحث دربارهي «هولوكاست» يا «شوآ»، يعني همان داستان كشتار شش ميليون يهودي توسط آلمان نازي، در «اتاقهاي گاز» و «كورههاي آدم سوزي»، حداقل از پايان جنگ جهاني دوم تاكنون، طي شصت سال گذشته، همواره تكرار شده است. درصدها عنوان كتاب تاريخي يا داستاني، صدها فيلم سينمايي و سريال تلويزيوني، به طور هماهنگ به اين مسأله پرداخته شده است. تبليغ و تكرار اين موضوع از طريق رسانههاي جهاني و ثبت و ضبط آن در تاريخ و منابع رسمي جهان، گنجاندن آن در مواد درسي(1)
Studying the Holocaust (issues.Readings and Doucuments): Ronnie S.Landau; 1998. London and NewYork
و تدريس آن در مدارس و دانشگاههاي اروپا و امريكا، ايجاد موزهها و بناهاي يادبود در اين خصوص و بازديد برنامهريزي شده ميليونها كودك، نوجوان و جوان امريكايي و اروپايي از اين اماكن، سبب شده تا عموم افراد، مسألهي مزبور را يك واقعيت مسلم تاريخيبپندارند.. در ايران نيز سايههاي همان تبليغات غربي و صهيوني،1) منبع ذيل نمونهاي از دهها كتاب درسي در مراكز آموزشي امريكا و اروپاست:
فراوان مشاهده شده و ميشود. اين تبليغات در جامعهي ما، تا حدود زيادي تأثير داشته است.
تأثير رواني تبليغات مزبور چنان بوده كه در مخيله عموم مردم، جنگ جهاني دوم مساوي است با هيتلر، آلمان نازي و موضوع كشتار يهوديها. به گفتهي يك محقق برجستهي فرانسوي؛ مردم عموماً گمان ميكنند كه اتاقهاي گاز هيتلري [كشتار يهوديها] واقعيت داشته و هزاران دليل، مدرك و سند در اين مورد وجود دارد.با اين حال، با مطالعه و بررسي اين دلايل و مدارك، ثابت ميگردد كه اين گمانها، هيچ پايه و اساسي ندارند.(1)
در چنين شرايط و فضاي سياسي و رواني، افشاي اسرار پس پردهي جنگ جهاني دوم، اثبات واقعيتهاي ناگفته و اثبات تحريفات و دروغهاي بزرگ تاريخي، تا حدودي دشوار است.
ترديدي نيست كه طرفين درگير جنگ جهاني دوم، (مانند همهي جنگهاي عالم)، اردوگاههايي براي نگهداري اسيران در قلمرو خود داشتند. اسيران اردوگاههاي آلمان نيز شامل همهي گروهها، اقوام، نژادها، ملتها و طوايف درگير در جنگ بودند. بر خلافادعاها و تبليغات رايج، اين موضوع امروز به خوبي اثبات گرديده كه آلمان نازي به رهبري آدولف هيتلر و مقامات بلند پايهي آن كشور، عليرغم نفرتي كه از يهود وجود داشت، هيچ طرح و برنامه ي مدون و مشخصي براي نابودي ملت يا قومي، از جمله يهود، نداشتند.
يافتههاي تحقيقاتي حكايت از آن دارند كه در خلال جنگ، سران آلمان تصميم گرفتند در صورت پيروزي و اتمام جنگ، يهوديها را به
1) روبر فوريسون، ص 62.
ماداگاسكار منتقل كنند و مهاجرت دهند. ليكن با پيشروي نيروهاي آلماني در سرزمين شوروي، آنها در برنامه ي خود تجديد نظر كردند و به جاي ماداگاسكار عبارت شرق را به كار بردند. در ژانويه 1942 رينهارد هيدريش(1)رئيس گشتاپو به مقامات برلين خبر داد كه پيشوا(2)انتقال تمامي يهوديان به جانب سرزمين هاي شرق را تصميم گرفته است و به اين ترتيب، اين برنامه را جايگزين مهاجرت دادن آنان به ماوراي درياها كه پيش از اين طرحريزي شده بود، كرده است.(3)
در سند ديگري، به برنامهي اسكان يهوديان در يك سرزمين واحد، چنين اشاره شده است: در 24 ژوئن 1940 هيدريش به ريبن تروپ خبر داد كه ميل دارد، هر چه زودتر راهحل نهايي را عملي نمايد: «در اثر حضور فعلي حدود سه ميليون و دويست و پنجاه هزار نفر (000/250/3) يهودي در سرزمينهايي كه امروز تحت حاكميت آلمان قرار دارند، مسأله فراگيري مطرح ميگردد؛ اين مسأله را ديگر نميتوان به وسيله مهاجرت حل كرد: زين پس، يك راهحل نهايي سرزميني ضرورت مييابد.(4)در همان دوره، هيملر گزارشي خطاب به هيتلر فرستاد كه در آن چنين نتيجهگيري شده بود: «اميدوارم كه به لطف مهاجرت تمامي يهوديان به جانب آفريقا يا در يك مستعمره، مسأله يهود به صورت قطعي و نهايي حل گردد». هيتلر با اين پيشنهاد موافقت كرد؛ چه روز 10 فوريه 1942، Rademacher، مسؤول «آلمان III» در وزارت امور خارجه، در يك نامه رسمي نوشت: «در اين فاصله، جنگ
با اتحاد شوروي به ما امكان داده است كه سرزمينهاي جديدي را براي راه حل نهايي در اختيار داشته باشيم. در نتيجه پيشوا تصميم گرفته است كه يهوديان را نه به سوي ماداگاسكار، بلكه به جانب شرق روانه كند.» (1)
اين مسأله هم در خلال محاكمهي سران و مقامات بلند پايه و نيز افسران اسير آن كشور، در دادگاه نورنبرگ و هم پس از بازخواني و انتشار پارهاي مدارك و اسناد بايگاني شدهي آرشيوهاي محرمانهي جنگ جهاني دوم و اظهارات شاهدان و بازماندگان اردوگاهها ثابت شده است. حتي پس از فروپاشي اتحاد جماهير شوروي سوسياليستي، در جريان بررسي اسناد آرشيوهاي محرمانهي كرملين، خاطرات 75 هزار صفحهاي «جوزف گوبلز» وزير تبليغات آلمان نازي، بازيابي شد و «ديويد ايروينگ»(2)پژوهشگر برجستهي انگليسي پس از مطالعه، بررسي و ويرايش، نسبت به انتشار آن اقدام كرد. اما گروههاي فشار يهودي و كانونهاي قدرتمند صهيوني غرب با حملات همه جانبه به ناشر امريكايي كتاب و ويراستار آن، تبليغات وسيعي در جهان به راه انداختند و اين اقدام علميـ پژوهشي را يك حركت «آنتي سميتيستي» (ضد يهودي) قلمداد كردند. يادداشتهاي روزانه گوبلز وزير تبليغات هيتلر از جمله صدها مدرك و شاهد معتبر و مستند كاملاً درتضاد با ادعاهاي صهيونيستها مبني بر كشتار برنامهريزي شدهي يهوديها در اردوگاههاي آلماني است.
در همين راستا، مدارك و شواهد معتبر و متقن مشابه ديگري كه در
تكذيب و افشاي ماجراي «هولوكاست» تاكنون از سوي برخي نويسندگان، محققان و مورخان منتشر شده است، هر كدام به نحوي از سوي كانونهاي ذي نفوذ يهودي در امريكا و اروپا توقيف و جمعآوري شده و با نويسندگان و انتشار دهندگان آنها برخوردهاي شديد سياسي و قضايي صورت گرفته است.
دربارهي زمان و چگونگي پيدايي ماجراي «هولوكاست»، اسناد و يادداشتهاي به جاماندهي موجود و معتبر حكايت از آن دارند كه در اواسط سال 1942 ميلادي، بيماري تيفوس در بعضي اردوگاههاي متعلق به آلمان، از جمله اردوگاه «آشويتس»(1)در لهستان و حتّي داخل شهر شيوع يافته بود. خاطرات روزانهي دكتر «يوهان پل كرمر» پزشك وقت اردوگاه در همان سال، به صراحت گوياي اين واقعيت است. به طوري كه نوشتهاند: بيماري تيفوس حتي قبل از وقوع جنگ، به صورت مخفي و اعلام نشده در شوروي وجود اشت. اين بيماري در همان زمان در اروپاي مركزي نيز مشاهده شده بود. امريكاييها در سال 1943 ميلادي در جنوب ايتاليا براي مهار بيماري تيفوس، دچار مشكل و بحران شدند. حتي در آخرين ماههاي جنگ، در سال 1945، يك اپيدمي در اردوگاه «برگن ـ بلسن» شيوع يافت به طوري كه آلمانيها قادر به مهار آن نبودند. البته در آن زمان اوضاع عمومي آلمان بسيار از هم پاشيده، اسفبار و غمانگيز بود. هيچگونه مواد غذايي و دارويي به اردوگاه نميرسيد. نيروي هوايي متفقين از ماهها قبل، راهها، جادهها و مسيرهاي قطار
1) Auschwits
(راهآهن) را بمباران ميكرد. صحنههاي وحشتناكي كه انگليسيها پس از دستيابي به اردوگاه ديدند، مربوط به شيوع تيفوس بود. آلمانيها نيز از اين امر مستثني نبودند. بنابراين اقدامات شديدي براي قرنطينه محل صورت گرفته بود. در شهر آشويتس در برخي كوچهها مردم به كلي در اثر ابتلا به بيماري تيفوس هلاك شده بودند.(1)
منابع معتبر و مستقل حكايت از آن دارند كه آلمانيها براي مهار بيماري تيفوس در اردوگاههاي خود، اگر چه به دليل محاصره زميني و هوايي از سوي متفقين با انواع و اقسام كمبود امكانات و محدوديتها مواجه بودند، با اين حال، با اتخاذ برخي تدابير و تمهيدات تلاش ميكردند حتيالمقدور اين بيماري مهلك و مسري را مهار كنند و از بين ببرند. از جملهي تمهيدات، استفاده از برخي مواد ضد عفوني كننده از قبيل «زيكلون»(2)براي از بين بردن حشرات ناقل بيماري و پاكسازي و سالمسازي محيط اردوگاهها و بلوكها بود. براساس مداركي كه بعدها بعضي محققان در همان سالهاي اوليه پس از پايان جنگ، در آرشيو دادگاه نورنبرگ به دست آوردند، اين مسأله ثابت شده است كه آلمانيها نه فقط اردوگاههاي اسيران، بلكه ساختمانهاي نظامي و غير نظامي، آپارتمانها و سربازخانههاي خود را نيز از اين طريق پاكسازي و سالمسازي ميكردند.(3)
عكسهايي كه از سوي متفقين از افراد و اجساد اين اردوگاهها تهيه و منتشر شد، مربوط به ضعف و لاغري ناشي از تيفوس بود و كشتاري در ميان نبود. انگليسيها خود نيز در مهار آن دچار مشكلات بسيار شدند،
آن چنان كه بسياري از اسيران ميمردند. بنابراين، آلمانيها و انگليسيها نبودند كه در «برگن ـ بلسن» ميكشتند بلكه اين تيفوس بود كه كشتار ميكرد. البته بيماريهاي واگير و مسري ديگري نيز وجود داشتند كه همزمان شايع ميشدند و سوء تغذيه نيز عامل ديگري در شيوع آنها بود.(1)
البته نه فقط اسيران بعضي اردوگاهها، بلكه حتي مقامات و مسؤولان و دستاندركاران آلماني اردوگاهها و حتي پزشكان نيز قرباني اين بيماري بودند.
براساس خاطرات روزانه دكتر «يوهان پل كرمر» كه در تاريخ 30 اوت 1942، يعني اواسط تابستان به عنوان پزشك مخصوص وارد اردوگاه آشويتس شد؛ چهار ماه پيش از آن بود كه مقامات آلماني تلاش ميكردند تا بيماري تيفوس را مهار كند و از بين ببرند.(2)پزشكاني كه در اردوگاه استخدام شده بودند نيز باج خود را به تيفوس پرداختند. دكتر «ماريان سيپلووسكي» از ورشو عهدهدار رسيدگي به اسيران جنگي شوروي بود كه در اثر بيماري تيفوس جان باخت. دكتر «پوپيرش» همكار قبلي دكتر «يوهان پل كرمر»، و دكتر «كيزر» سرپرست كشيك اين اردوگاه نيز از همين بيماري جان سپردند.(3)
براساس مدارك موجود، فاجعهاي كه بر اثر گسترش بيماري تيفوس در اردوگاه برگن ـ بلس بوجود آمد، با حملات هوايي امريكا و انگليس كه به طور جدي مانع رسيدن محمولههاي دارو وغذا و مهمتر از همه مانع تحويل محمولههاي آب آشاميدني بود، تشديد ميشد. از سوي
ديگر، آلمان نيز كه در واپسين مراحل پايداري قرار داشت؛ ديگر نميتوانست در برابر سيل آوارگان بخش شرقي سرزمين خود كه به دليل تهاجم شوروي به صورت گروههاي ميليوني از راه ميرسيدند مقاومت كند و از عهدهي آنها بر آيد. اين كشور حتي قادر نبود براي ارتش خود امكانات لازم فراهم و براي مردم عادي مواد غذايي مورد نياز را تأمين كند. آلمانيها حتي براي وضعيت فاجعهآميز اردوگاههاي مختلف خود كه نگهبان و مسؤولان آن نيز به علت سرايت بيماري تيفوس با مرگ دست و پنجه نرم ميكردند، نميتوانستند چاره انديشي كنند. بنابراين هيملر به افسران آلماني اجازه داد با متفقين و به ويژه با انگليسيها تماس برقرار كنند و به آنها هشدار دهند كه در جريان پيشروي خودشان به سوي ورطة خطرناكي از بيماريهاي عفوني و مسري روي ميآورند.
پس از اين اقدام، مذاكراتي ميان طرفين صورت گرفت و به اين ترتيب در اطراف اردوگاه برگن ـ بلس در منطقة وسيعي آتش بس اعلام شد.
نظاميان آلماني و انگليسي ازطريق يك توافق دو جانبه وظيفة كنترل و مراقبت از اردوگاه مزبور را بين خود تقسيم و به طور مشترك در اين زمينه تلاش كردند.(1)
اسناد و اطلاعات موجود گوياي اين واقعيت است كه انگليسيها و فرماندهان و مقامات مسؤول در جبهه متفقين به خوبي از ماجراي بيماري مهلك تيفوس در اردوگاههاي آلمان كه موجب كشتار وسيعي شده بود، اطلاعات كافي داشتند.
1) همان، ص 36.
آن گونه كه محققان و مورخان نيز تصريح كردهاند؛ شبكههاي صهيوني پس از جنگ، از طريق نفوذ و سلطهي خود بر محافل سياسي و مراكز آرشيوي غرب، نه تنها بر واقعيتهاي گفته شده، سرپوش گذاردند، بلكه از موضوع استفاده از «زيكلون» به منظور ضد عفوني بلوكهاي اردوگاهها در جهت مبارزه و مقابله با بيماري تيفوس سوءاستفاده كرده و از آن به كشتار اسراي جنگي و يا يهوديان به وسيلهي «اتاقهاي گاز» ياد كردند. آنها از طريق تحريف واقعيتها مسائل را به گونهاي كه امروز در دنيا شايع است وانمود ساختند. همچنين، سوزاندن اجساد مردگان و قربانيان بيماري تيفوس و نيز البسه و اشياي متعلق به آنها، تنها روش علمي تجويز شدهي مؤثر آن زمان بود كه ميتوانست از سرايت بيشتر بيماري تيفوس جلوگيري نمايد. بنابراين تيمهاي پزشكي در اردوگاهها براي جلوگيري از گسترش بيماري مزبور، تنها راه چاره را سوزاندن اجساد مردگان مبتلا به بيماري تيفوس ميدانستند. ليكن پس از جنگ، محافل صهيونيستي با تحريف واقعيتها و با شيوهها و شگردهاي خاص تبليغاتي خود، مسألهي «كورههاي آدم سوزي» را مطرح و ادعا كردند كه اسيران يهودي را ابتدا در «اتاقهاي گاز» خفه كرده و به هلاكت رسانده اند و سپس در كورههاي آدم سوزي سوزانده و خاكستر كردهاند.(1)
بنابراين، اماكني كه بعدها، از سوي كانونهاي صهيونيستي و مراكز تبليغاتي غرب به «كورههاي آدم سوزي» معروف شد، در واقع همان مكانها يا مردهسوزخانههايي بودند كه آلمانيها،براي پيشگيري از سرايت بيماري تيفوس تدارك ديده بودند و از طريق آنها اجساد
1) براي كسب اطلاعات بيشتر؛ ر. ك: افسانه قتل عام يهود، زينالعابدين صديق (ابومحيالدين) نشرهلال، چاپ اول، 1372.
مردگان و البسه مبتلايان به بيماري تيفوس را ميسوزاندند وخاكستر ميكردند.
شيوع بيماريهاي متعدد و مسري در اردوگاهها و نيز در سراسر اروپاي درگير جنگ، چنين تداركاتي را در مورد اجساد مردگان مبتلا به تيفوس الزامي ميساخت.(1)
البتّه داستان «اتاقهاي گاز» فرضيهها و پرسشهاي علمي خاص خود را دارد.به عقيدهي كارشناسان عاليرتبه در اين موضوع، اگر در خصوص اتاقهاي گاز با شما صحبت كردند، بپرسيد: «يك اتاق گاز چيست»؟ «چگونه جايي است؟» از چه نوع گازي در آن استفاده ميكنند؟»، «چگونه گاز را در آن وارد ميكنند؟» و به خصوص سؤال كنيد: «چگونه ميتوان براي خارج كردن اجساد به اتاق گاز وارد شد؟» بايد به محل رفت و اتاقهاي گاز را از نزديك ديد؛ يا حداقل آثار بازمانده و خرابههاي آن را مشاهده كرد. بايد چشمها را باز كرد، عكس گرفت و اندازهگيري نمود. بايد اسنادي نظير نقشهها، دستورات، صورت هزينهها را بررسي كرد. از سازندگان آن سؤال كرد و كتابهاي تخصصي در مورد گازهاي مختلف را مطالعه كرد. بايد به ابزار و وسايل مورد استفاده، نظير كورههاي سوزاندن اجساد توجه كرد.(2)
افشاي تدريجي اين واقعيتها از سوي بعضي نويسندگان، مورخان و محققان مستقل غرب، نويسندگان و مورخان وابسته به اردوگاه متفقين و كانونهاي يهودي را در عرصهي جهاني رسوا و شرمنده كرد؛ به طوري كه تعدادي از آنها با اعتراف به بخشهايي از واقعيتهاي مزبور درصدد تبرئه و تطهير خود اقدام كردند.
در اوت 1960، اتفاق عجيبي رخ داد. در اين روز هفته نامه آلماني «دي سايت» با چاپ مقالهاي، به قلم دكتر مارتين بروتزات عضو انستيتو تاريخ معاصر مونيخ تحت عنوان «عدم وقوع كشتار با گاز در داخائو» اقدام كرد. وي كه يك ضد نازي متعصب است پيش از اين با انتشار خاطرات ادعايي (منتسب) به رُدُلف هس، يكي از سه فرمانده اردوگاه آشويتس، به شهرت رسيده بود. وي در سال 1972 نيز به سمت مدير انستيتو تاريخ معاصر مونيخ انتخاب شد.
مارتين بروتزات در نوشتهاي براي هفتهنامه آلماني مورد اشاره به صراحت اعلام كرد: «هرگز اتاق گاز»ي براي كشتار انسانها، نه در داخائو و نه در هيچ يك از اردوگاههاي رايش سابق وجود نداشته است.(1)
در همان ايام يك ژنرال امريكايي به نام اونراين اعلام كرده بود كه اتاق گاز ادعايي در اردوگاه داخائو يك اتاق دوش ساده بيش نبوده است. وي در عين حال گفته بود كه كوره آدمسوزي اردوگاه داخائو كه در معرض بازديد عموم قراردادهاند نيز نه از سوي نازيها، بلكه توسط زندانيان اس. اس (نظاميان اسير آلماني در دست متفقين) و به دستور زندانبانان امريكايي ساخته شدهاند.(2)
اسناد و مدارك موجود، امروز به خوبي ثابت ميكند كه چيزي به نام «اتاقهاي گاز» در اردوگاههاي رايش سوم، از آغاز تا پايان جنگ،
هيچگاه، در هيچ اردوگاهي مشاهده نشده و واقعيت نداشته است. هيچ يك از اسيران آن اردوگاهها و يا نمايندگان صليب سرخ كه در داخل آنها رفت و آمد داشتند، هيچگاه سخني در اين خصوص اظهار نكردهاند. حتي آن تعداد از اسيراني كه در خلال جنگ و يا پس از آن، از اردوگاههاي آلمان خارج شدند، عموماً به صراحت اعتراف كردهاند كه چيزي به نام «اتاقهاي گاز» براي كشتار اسيران نه شنيده و نه مشاهده كردهاند. بنابراين، داستان مزبور، پس از جنگ، آن هم در خارج از اردوگاهها و بلكه خارج از كشور آلمان ساخته و پرداخته شد. بعضي نظريهپردازان و متفكران مشهور يهودي، كه هم در محافل سياسي ـ ديپلماتيك و هم در مجامع فرهنگي، مطبوعاتي و خبري حضور جدي و ارتباط مستمرو گسترده با جهان پيرامون خود داشتند، بعدها به صراحت اعتراف كردند كه طي سالهاي جنگ هيچ خبر يا صحبت و زمزمهاي در اين باره وجود نداشته است.
براي نمونه، آيزايابرلين(1)يهودي(2)كه اورا از «نمونههاي برجسته فيلسوفان آكسفوردي» معرفي كردهاند، به صراحت گفته است كه با همهي ارتباطات داخلي و خارجي با اشخاص و محافل مختلف سياسي، فرهنگي، علمي و خبري، هيچ اطلاعاتي در اين خصوص، در آن زمان وجود نداشته و چنين موضوعي مطرح نبوده است.
«من تا سال 1945 در اين باره چيزي نشنيدم. حتي در سالهاي 1943ـ 1944 ميدانستم كه نازيها بيش از آن كه مايل باشند جنگ را ببرند، مشتاقند كه يهوديان را نابود كنند... نميدانم چرا هيچ وقت كسي
چيزي به من نگفت. شايد زندگي در محيط سفارتخانه تحت مراقبت كامل قرار داشته است. گاه به گاه با يهوديان بلند پاية امريكايي ديدار داشتم، اما در اين باره حرفي زده نشد.»(1)
آيزايا برلين يهودي به صراحت اعتراف ميكند كه نه مقامات بلند پايهي امريكايي و نه يهوديهاي عاليرتبه و نه انگليسيها و نه رسانههاي گروهي و خبرگزاريها هيچ كدام، هيچ خبر، گزارش و يا حرفي در اين باره تا سالهاي پاياني جنگ مخابره و گزارش نكردهاند. يعني متفقين و در رأس آنها، امريكا، انگليس، شوروي و حتي دهها جاسوس خبره و كاركشته كه در سراسر آلمان مشغول فعاليتهاي جاسوسي و اطلاعاتي، به خصوص در دوران حساس جنگ بودند، كوچكترين خبر و يا زمزمهاي در اين باره نه شنيدهاند و نه منتشر كردهاند.
آيزايا برلين ميافزايد: «پس از حملة آلمان به لهستان حدس ميزدم كه وقايع ناگواري براي يهوديان رخ ميدهد. يهوديان دستگير و سركوب ميشوند، شكنجهشان ميدهند و شايد به قتل ميرسانند اما هيچ كدام نميدانستيم واقعاً چه ميگذرد. خبري به ما نميرسيد. فقط وقوع حوادث ناگواري را حدس ميزديم. در سالهاي 1939 تا 1944 دربارة آدمسوزي ـ اتاقهاي گاز هيچ نميدانستيم. در انگلستان و امريكا كسي چيزي به من نگفت. مطلبي هم در اين باره نخواندم .نخستين باري كه اين اخبار تكان دهنده سرانجام از پرده بيرون افتاد، گزارش كساني بود كه از سوئيس آمدند. مردي به يك خاخام يهودي كه مقيم نيويورك بود تلگرامي فرستاد. خاخام به ديدن پرزيدنت روزولت رفت. اما كاري
1) آيزايابرلين، در جستو جوي آزادي، مصاحبههاي رامين جهانبگلو با آيزايابرلين، ترجمه خجستهكيا، نشر گفتار، چاپ اول، 1371، ص 38.
انجام نشد و خبر پخش نگرديد. من به هيچ وجه خبري در اين باره نداشتم. فكر ميكنم خانواده زنم كه از يهوديان فرانسه بودند در سالهاي 1942 ـ 1943 خبرهايي شنيده بودند، اما آنها نيز باور نميكردند. اندك بودند كساني كه وقوع آن را ميتوانستند بپذيرند. اكثراً آن را گزافهگويي ميپنداشتند و رد ميكردند.»
نكته قابل توجه اين كه، آيزايا برلين در آن زمان نه يك شهروند معمولي يهودي بلكه مأمور تبليغات وزارت امور خارجهي انگليس و گزارشگر سياسي سفارتخانهي بريتانيا بود كه با شخصيتهاي مختلف سياسي و اطلاعاتي انگليسي و امريكايي و نيز ديپلماتها، ارتباط داشت. ثانياً، اودر سال 1988 در 79 سالگي، يعني 43 سال پس از پايان جنگ جهاني دوم،اين چنين اعتراف ميكند.
با اين حال، او با فرضيهي «هولوكاست» موافقت نشان ميدهد. به بيان ديگر، اين «فيلسوف نمونه و برجستهي آكسفوردي» بر خلاف مشاهدات، خاطرات و اطلاعات شخصي خود در زمان جنگ، تحت تأثير تبليغات و دادههاي كانونهاي صهيونيستي، آن هم دهها سال پس از جنگ جهاني دوم به ماجراي «هولوكاست» به عنوان يك واقعيت باور پيدا ميكند!
نمونه جالب توجه ديگردر اين باره اعترافات امانوئل لويناس يهودي استاد فلسفه دانشگاه سوربن فرانسه است. لويناس پيش از شروع جنگ جهاني دوم به عنوان مترجم روسي و آلماني به خدمت ارتش فرانسه درآمد و پس از شكست فرانسه در سال 1939 در شهر «رن» به زندان افتاد و به آلمان منتقل شد. لويناس دربارة دوران زندگي و اسارت خود در اردوگاههاي آلماني چنين اعتراف ميكند:
«من وضعيت بسيار خاصي داشتم. چون آلمانيها ميدانستند كه يهودي هستم، اما اونيفورم ارتش فرانسه مرا از مرگ نجات داد. سربازان يهودي را از سربازان فرانسه جدا نگه ميداشتند، اما با اين همه از مقررات كنوانسيون ژنو بهرهمند ميشديم. من در اردوگاهي در هانور بودم. آنها مرا به خاطر اين كه يهودي بودم آزار نميدادند اما تمام روز ناچار بوديم در جنگل كار كنيم.
مثل بقيه زندانيها فقط حق دريافت بسته و نامه داشتيم. كتاب هم به دستم ميرسيد. البته نميدانم از كجا و از چه كسي. حتي در اين دوران اسارت، فرصت بازخواني هايدگر را نيز داشتم. هگل و پروست و روسو را نيز خواندم. وضعيتي ايدهال نبود اما قابل تحمل بود. به هر تقدير وقتم را تلف نكردم.»(1)
لويناس اعتراف ميكند كه نه تنها در زندان به عنوان يهودي با او بدرفتاري نشده، بلكه از بيرون اردوگاه براي او و ديگر زندانيان و اسيران جنگي، نامه، بسته و هدايايي چون كتاب ارسال شده و به دست آنها رسيده است. آنها حتي فرصت كافي براي مطالعه و فعاليتهاي علمي و جنبي داشتهاند. بر مبناي آن خشونت و قساوتي كه تبليغات صهيونيستي و غربي به آلمان نازي نسبت داده و در اذهان و باور عمومي القا كردهاند، تصور اوليّه و آني اين است كه فردي چون امانوئل لويناس يهودي كه لباس نظامي دشمن را نيز بر تن داشت، در همان زمان اوليه دستگيري و يا اسارت، بايد از سوي نظاميان آلماني تيرباران ميشد اما واقعيت عكس آن را نشان داده است. حتي وقتي از لويناس يهودي دربارهي مسألهي
1) ويژه نامه نقد و بررسي (ويژه كتاب)، شماره 6، 1375، دفتر رسانهها (سازمان تبليغات اسلامي)، به نقل از ماهنامة كيان، شماره 22.
كورههاي آدمسوزي و كشتار يهوديها در اردوگاههاي آلماني پرسش ميشود كه: «احساس شما در آن زمان [اسارت] در مورد سفاكي نازيها در اردوگاههاي اسرا چه بود؟» چنين پاسخ ميدهد:
«در زندان هيچ چيز از اينها را نميدانستيم. بعدها بود كه فهميدم. قابل تصور نبود؛ حتي براي اسراي جنگي. [...] هر چند با ما (سربازان يهودي محبوس در زندان آلمانيها) بدرفتاري ميكردند اما به عنوان سرباز، قوانين بينالمللي از ما حمايت ميكرد.»(1)
آن گونه كه تبليغات جهاني غرب و يهوديها تاكنون به بشريت القا كردهاند، اگر اردوگاهها و زندانهاي آلمان نازي در هالهاي از پنهانكاري و اسرار و رموز نگهداري و اداره ميشد كه هيچ خبر يا رويدادي از آن جا به بيرون درز نمي كرد، پس چگونه آلماني ها مقيد و متعهد نسبت به قوانين بينالمللي، براي حفظ جان اسيران جنگي حتي يهودي بودند؟
يك نمونهي برجسته و مشهور ديگر، لئون بلوم7(2)يهودي (1872ـ 1950م.)، سياستمدار، نويسنده و نخستوزير كشور فرانسه است. او رئيس نخستين دولت جبههي مردم، در سالهاي 1936 و 1937 بود كه از اتحاد سوسياليستها، راديكال سوسياليستها و كمونيستها تشكيل يافته بود. چندي پس از شروع جنگ جهاني دوم، در سال 1940، دولت ويشي او را توقيف و بازداشت كرد.
لئون بلوم در دادگاه ريوم محاكمه شد و تا سال 1945 زنداني آلمانيها بود. لئون بلوم يهودي پس از اتمام جنگ و آزادي از اسارت،
در كمال صحت و سلامت، براي مدت كوتاهي طي سالهاي 1947 و 1947) رئيس دولت سوسياليست فرانسه بود.(1)
نمونهي معروف ديگر، اسرائيل شاهاك نويسنده و حقوقدان معروف يهوديـ اسرائيلي است. براساس زندگينامه اسرائيل شاهاك، او در ورشو پايتخت لهستان به دنيا آمد واز پايان سال 1939 تا آوريل 1943 در ورشو زندگي كرد. از آوريل 1943 تا پايان ژوئن 1943 در اردوگاه اسارت «پونياتووُ»(در لهستان) و در يك مخفيگاه در ورشو به سر برد. سپس از پايان ژوئن 1943 تا آوريل 1945 در اردوگاه برگن ـ بلسن اسير آلمانيها بود.
اسرائيل شاهاك نيز پس از جنگ در كمال صحت و سلامت، چون بسياري از همكيشان يهودي به زندگي ادامه ميدهد و پس از چندي به فلسطين اشغالي كوچ ميكند. او در سال 1986 م. پس از سالها فعاليت در دانشگاه عبري اورشليم (بيتالمقدس) بازنشسته ميشود و هم اكنون از طريق نويسندگي و وكالت دوران بازنشستگي خود را سپري ميكند. اين نمونهها و شواهد زنده، كاملاً در تعارض و تضاد با تبليغات شايع و ادعاهاي رايج غربي ـ صهيوني، مبني بر كشتار يهوديها در اردوگاههاي آلمان نازي است.
در اين باره اسناد و اعترافات فراوان ديگري نيز وجود دارد كه به عنوان نمونه تنها به يك مورد ديگر اكتفا ميشود. اسقف يوهان نويهويزلر كه به عنوان زنداني شماره 26680 اردوگاه داخائو (منطقهاي در 13 كيلومتري شمال غربي مونيخ) معرفي شده، عليرغم اشاره به قساوت و خشونت نازيها طبق سنت رايج در نظام تبليغاتي غربي و
1) ر. ك: غلامحسين مصاحب، دايرۀالمعارف فارسي، ج اول، انتشارات اميركبير، ص 445.
صهيونيستي، طي يك اعتراف در17 ژوئن 1960، هر چند زندان داخائو را يك ماتمكده معرفي ميكند اما به صراحت ميگويد كه هيچ كس درباره واقعيتهاي داخل آن چيزي نميدانسته است:
«هيچ كس،حتي آنهايي كه از اولين روز افتتاح داخائو تا آخرين روز آن در اين ماتمكده به سر بردهاند نميدانند حقيقت زندان داخائو چه بود و نميتوانند به طور كامل بگويند در زندان داخائو چه ميگذشت.»(1)
او در ادامه چنين ميافزايد: «روز 12 ژوئيه 1941 مرا به زندان داخائو انتقال دادند و تا روز 24 آوريل 1945 در آن جا به سر بردم [...] چون از ساير زندانيان جدا بودم نميدانستم در آن جهنم چه ميگذرد.»(2)
اين زنداني اردوگاه داخائو اگر چه با استناد به نوشتههاي ديگران و منابع تكراري و رايج غربي و صهيونيستي مدافع «هولوكاست»، سعي كرده تا جنايت نازيها را افشا و قساوت وبيرحمي آلمانيها را در نوشتهي خود آشكار و بر ملا سازد؛ اما هر كجا به خاطرات، ديدهها و مشاهدات شخصي خود در اردوگاه داخائو استناد و مراجعه ميكند، نه تنها رنگ و بويي از كشتار و جنايت مشاهده و معلوم نميشود بلكه نكات مثبت فراواني نيز از اردوگاههاي آلماني به چشم ميخورد. براي مثال، او از رفتار و برخورد خوب يكي از فرماندهان هيتلري چنين ياد ميكند:
«در اين جا ناگزيرم از يكي از فرماندهان [نازي] يادي كنم. نامش وايس(3)بود. اين مرد ثابت كرد كه گاه بين اين فرماندهان انسانهايي هم
پيدا ميشوند. او تغييرات زيادي در اردوگاه داد و مراقب بود دستوراتش مو به مو اجرا شود. وايس شديداً جلوي تنبيهات بدني را گرفته بود و به رؤساي بخشها اجازة اعمال اين نوع تنبيهات را نميداد. شخصاً به جرايم و گزارشهاي واصله رسيدگي و ميزان و نوع تنبيه را تعيين ميكرد و در مراسم اجراي تنبيهات حاضر ميشد. نظارت ميكرد تا در اجراي تنبيهات نظرات شخصي اعمال نشود. تراشيدن سر زندانيان را موقوف كرد و [...] براي اين كه نيروي جسماني و ميزان مقاومت زندانياني كه در كارخانه هاي مهمات سازي كار ميكردند تقويت شود، دستور داد غذاي آنها را بستهبندي كنند و در كارگاه ها تحويل دهند ... اغلب به ما «زندانيان مخصوص» علاقه و توجه زيادي مبذول ميداشت و احتياجات گوناگون ما را برآورده ميكرد.»(1)
اسقف يوهان نويهويزلر به عنوان زنداني شماره 26680 داخائو، با اشاره به خاطرات و مشاهدات خود نه فقط از «آشپزخانهاي با جديدترين وسايل» در داخائو بلكه از «وسايل مدرن»، «بهداري» و «بخش دندانپزشكي» و حتي «كتابخانه انباشته از كتاب هاي مختلف» اردوگاه ياد ميكند و ميافزايد:«پس از سال 1941 به تدريج به زندانيان اجازه دادند با شرايطي در ساعات استراحت از كتابخانه استفاده كنند.»(2)
به هر روي، آن تعداد از افراد مشهور و سرشناس حتي يهودي كه خود را اسير يا زنداني اردوگاههاي آلماني، معرفي كردهاند، جملگي اعتراف كردهاند: در طول مدت اسارت هيچگونه خبر يا اطلاعاتي در خصوص كشتار انسانها در اين اردوگاه نه داشتهاند و نه شنيدهاند. همان
گونه كه روبر فوريسون نيز اظهار داشته است:
«سالها، اما بيهوده به دنبال فقط يك بازمانده از بازماندگان اردوگاههاي جنگ بودم كه به چشم خود اتاقهاي گاز را ديده باشد... به حتي يك مدرك، فقط يك مدرك راضي بودم اما همين يك مدرك را نيافتم.»
علاوه بر اين، از ميان آن همه شهروندان آلماني، از اقوام و طوايف مختلف و نيز از ميان آن همه س(1)ربازان، افسران و فرماندهان نظامي آلمان كه بعضي از آنها در داخل اردوگاههاي اسيران نيز وظايف و مسؤوليتهايي را عهدهدار بودند، هيچكدام، حتي يك نفر تاكنون پيدا نشده است كه اتاقهاي گاز ادعايي را با چشم خود ديده يا اطلاعات و خبري درباره داستان كشتار اسيران ارايه كرده باشد. آيا همهي اين افراد با پايان جنگ نابود يا مفقود شدند؟ يا همهي آنها خود را مقيد و متعهد به حفظ اسرار اردوگاههاي آلمان هيتلري دانستهاند كه تاكنون حتي يك نفر از آنها زبان به اقرار و اعتراف نگشوده است؟ قطعاً اگر چنين شاهد و مدركي وجود ميداشت لزومي نبود تا سازمانها و كانونهاي صهيونيستي و متحدان آنها در غرب، طي پنجاه شصت سال گذشته به يك سري اوهام و يا مدارك خود ساخته و جعليِ فاقد اعتبار، متوسل شوند.
1) روبر فوريسون، ص 10.
ادلهي محكم ديگر در رد «هولوكاست»، اعترافات صريح متفقين، به خصوص مقامات بلند پايهي امريكايي، انگليسي، مقامات واتيكان (كه اطلاعات كامل و جامع از اوضاع لهستان و آلمان در دوران جنگ داشتند) و نيز سازمان صليب سرخ جهاني (كه نمايندگان آن در اردوگاهها رفت و آمد داشتند)، مبني بر عدم اطلاع از موضوع كشتار يا وجود «اتاقهاي گاز» در اردوگاههاي آلمان است. آنها همگي پس از پايان جنگ، ضمن اظهار بياطلاعي و بيخبري در قبال ادعاهاي كانونها و اشخاص ذي نفوذ يهودي، به صراحت اعلام كردند كه چيزي در اين باره نميدانند. به بيان ديگر، آنها، بلا استثنا اين قبيل ادعاها را تكذيب كردند و نادرست دانستند. زيرا، متفقين بيش از همه، از اوضاع داخل آلمان و حتي اردوگاه هاي آلماني خبر و اطلاعات دريافت ميكردند. به گفتهي برخي نويسندگان غرب؛ «در نزد هيچ كدام از متهمكنندگان هيتلر و آنهايي كه بر او چيره شدند و به افشاي وحشيگريهاي او پرداختند، هيچ نشانهاي از وسايل كشتار غير انساني ديده نميشود. در خاطرات مشهورترين سران اين جنگ، حتي كلمهاي راجع به اتاقهاي گاز نوشته نشده است. نه در كتاب «خاطرات» چرچيل، نه در خاطرات ژنرال دو گل و نه در كتاب، «جنگ صليبي در اروپا» نوشتة آيزنهاور (رئيس جمهور امريكا) سخني در اين باره گفته نشده است.(1)
چگونه ميتوان باور كرد كه متفقين در دوران جنگ، هيچ گونه خبر و اطلاعاتي از كانالها و منابع مختلف سياسي، اطلاعاتي و جاسوسي خود، دربارهي اوضاع داخلي آلمان و موقعيت و وضعيت اردوگاههاي آلماني نداشتهاند؟ البته دنياي غرب تا چند دهه پس از پايان جنگ دوم نسبت به اين «بيخبري» تأكيد و اصرار نمود. اما در سالهاي اخير، انتشار پارهاي
1) روژه گارودي، محاكمة آزادي، ترجمه مجيد خليلزاده، احمدنخستين و جعفر پاز، مؤسسه فرهنگي انديشه معاصر، چاپ اول، 1377، ص 30.
اسناد مربوط به جنگ جهاني دوم، مايهي شرمندگي و رسوايي آنها شد. در حدود سال 2000 م. / 1379 ش. حدود چهارصد برگ سند دربارهي فعاليتهاي «اداره سرويس استراتژيك» (سازمان سلف CIA) از سوي آرشيو ملي ايالات متحده منتشر شد. اين اسناد اگر چه با اعمال نظر و دستكاري سازمان «سيا» در امريكا انتشار يافت، اما به يك موضوع بسيار مهم اعتراف شد و آن اين كه، سرويس جاسوسي بريتانيا نه فقط برنامهها و اقدامات سازمان امنيت (SD) حزب نازي را از طريق عمال و جاسوسان خود تعقيب ميكرد، بلكه مكالمات ميان رم و برلين (ايتاليا و آلمان) در لندن شنود ميشد. اسناد آرشيو ملي امريكا به خوبي نشان ميدهد كه مكالمات رمزگشايي شده ميان آلمان و ايتاليا، به معني دسترسي متفقين به اسرار و برنامههاي پنهان آلمان نازي بوده است. بنابراين، ترديدي وجود ندارد كه كدهاي رمز ادارهي امنيت SS از سوي متفقين، به ويژه انگليسيها رمزگشايي ميشد.(1)حال اين سؤال خودنمايي ميكندكه اگر كشتار يا رويداد غير مترقبه و غير مرسوم در اردوگاههاي آلمان به وقوع پيوسته بود، چرا انگليسيها در آن زمان هيچگونه عكسالعملي نشان ندادند و يا خبر و اطلاعاتي در اين باره به همپيمانان خود يعني امريكا، شوروي و فرانسه ندادند و يا براي افكار عمومي منتشر نكردند؟(2)
1) دي ولت (چاپ آلمان)، 2 اوت 2000 / 12 مرداد .1379
2) انتشار اسناد ملي امريكا (مربوط به جنگ جهاني دوم) براساس قانوني صورت مي گيرد كه در اكتبر سال 1998 م از سوي كنگره به تصويب رسيد. در ژانويه 1999 يك گروه كاري به دستور بيل كلينتون رئيس جمهور وقت براي اجراي قانون فوق تشكيل شد. اين گروه كاري تا تابستان سال 1999 م. حدود 600 ميليون برگ سند را مشمول قانون مزبور اعلام كرد. جالب اين كه در اين ميان اسناد قابل انتشار از سوي گروه مزبور، حتي يك برگ سند درباره ماجرايي به نام «هولوكاست» به چشم نمي خورد.
مدرك و دليل محكم ديگر در اثبات دروغ بودن هولوكاست، آمار و ارقام جمعيت يهود در جهان در سالهاي قبل و بعد از جنگ جهاني دوم است. براساس سرشماري مندرج در سالنامهها و كتاب سال امريكا و نيز اسناد منتشر شده از سوي مراكز آماري در غرب، به ويژه در ايالات متحده، آمار جمعيت يهوديها در سالهاي 1937، 1938 و 1939، يعني سالهاي قبل از آغاز جنگ، با آمار اين جمعيت در سالهاي 1946 و 1947 نه تنها چندان تفاوتي ندارد،(1)بلكه به اذعان بعضي منابع، رقمي درحدود چند صد هزار تا يك ميليون نفر، طبق آمار سالهاي بعد از جنگ، به جمعيت يهوديها اضافه شده است. بنابراين طبق آمار مزبور، نه فقط چيزي از جمعيت يهوديها كم نشده، بلكه اضافه هم شده بود. با توجه به درصد بسيار كم و ناچيز زاد و ولد يهوديها، چه در آن دوران و چه در دوران كنوني،آمار مورد نظر كاملاً از نظر عقل و منطق هم پذيرفتني است. به اين ترتيب آن رقم ادعايي كشته شده در جنگ جهاني دوم در اين قبيل اسناد و آمار هيچ جايگاهي ندارد و كاملاً مردود است.
دليل مستند و محكم ديگري كه در بطلان فرضيهي هولوكاست ميتوان ارايه نمود، آمار جمعيت يهود در اروپاي زمان جنگ جهاني دوم است. كتاب سالانه يهوديان امريكا، (از 22 سپتامبر 1941 تا 11 سپتامبر 1942) كه از سوي شركت انتشاراتي يهوديان امريكا منتشر شده بود، اشاره ميكند كه در سال 1941 ميلادي، پس از اشغال اروپا از
1) اين ارقام با مطالعه و بررسي منابع و سالنامههاي منتشر شده در آن زمان، خدشهناپذير و قابل اثبات است. عبدالعليم موسي، انديشهمند مسلمان امريكايي، در گفت و گويي با نشريهي اميد انقلاب، ويژهنامهي قدس، 1373، شماره 269، با استناد به آمار جمعيت يهوديها در قبل و بعد از جنگ جهاني دوم، آن را دليل مهم و برهان محكم در نفي و رد هولوكاست دانسته است.
سوي هيتلر و نفوذ آلمان در روسيه، آمار كل يهوديان اروپا با محاسبة ساكنان (جمعيت) يهودي آلمان، سه ميليون و يكصد و بيست هزار و بيست و دو (022/120/3) نفر(1)بود.(2)
در منبع ديگر، آمار يهوديهاي اروپا براساس اقتباس از آمار آلمان نازي، طي سالهاي آخر جنگ در حدود 4 ميليون نفر تخمين زده شده است.
لئون پولياكف در كتابي به نام «ادعية نفرين» با اقتباس از كورهرر،(3)رئيس تحقيقات آماري رايش سوم، اين رقم را ارايه داده است. كورهرر در گزارشهاي خود به هيتلر در تاريخ 27 مارس 1943 و 7 ژوئيه 1944، چنين رقمي برآورد كرده بود.(4)دربارهي اين آمار چند نكته مهم وجود دارد.
نكتهي اول: حتي اگر پذيرفته و ثابت شود كه آمار يهوديان همين رقم چهارميليون نفر در سال 1944، يعني حدود يك سال قبل از پايان جنگ جهاني دوم بوده است؛ اين سؤال خودنمايي ميكند كه طي تقريباً يك سال باقي ماندهي جنگ كه آلماني ها در شرايط نظامي، سياسي و اقتصادي بسيار ضعيف و فلاكتباري قرار داشتند و حتي از نظر دارويي و غذايي در مضيقه سختي قرار گرفته بودند و از همه جبههها و مرزها تحت محاصره شديد متفقين واقع شده بودند، چگونه ممكن بود كه بتوانند، اين جمعيت انبوه را ابتدا در اتاقهاي گاز خفه و سپس در
كورههاي آدم سوزي سوزانده و خاكستر كنند؟ آيا در آن سالهاي پاياني، آلمانيها امكانات، توانايي و موقعيت انجام چنين اقدام و عملياتي داشتند؟
نكتهي دوم: اگر رقم مزبور پذيرفته شود، اين بدان معني است كه تاسال 1944 يعني تا پنج سال اول جنگ، نه فقط از آمار يهوديها، چيزي كم نشده بلكه در مقايسه با چند سال قبل آن، صد هزار نفر به جمعيت آنها اضافه شده است.
نكتهي سوم: از مجموع ارقام ارايه شده از سوي كتاب سال يهوديان امريكا در سال1941، در سراسر اروپا 022/120/3 نفر يهودي وجود داشته است. بنابراين، با توجه به اين كه شماري از كشورهاي اروپايي در جنگ جهاني دوم بيطرف بودند و اصلاً وارد جنگ نشده بودند، به علاوه بعضي از كشورهاي اروپايي نيز دور از دسترس قواي آلماني قرار داشتند و تا آخرين روزهاي جنگ جمعيت ساكن در آن مناطق از جمله يهوديها از هر نوع گزند و آسيبي در امان بودند؛ ميتوان نتيجه گرفت كه حداقل نيمي از آمار مورد اشاره به طور طبيعي تا آخر جنگ در امنيت كامل به سر برده و جان به سلامت به در بردهاند. بنابراين چگونه از اين رقم باقي مانده (يعني حدود 000/550/1 نفر)، شش ميليون نفر كشته شدهاند؟
نكتهي چهارم: موضوعي كه بسيار حائز اهميت است و ميتواند مورد توجه همهي محققان و انديشهمندان قرار گيرد، بررسي دقيقتر آمار يهوديان اروپا از آغاز تا پايان جنگ و نيز وضعيت و موقعيت و مهاجرت آنها است. طبق مندرجات منابع يهودي، پس از تهاجم اتحاد جماهير شوروي سوسياليستي به خاك لهستان در17 سپتامبر 1939، شرق
لهستان از آن تاريخ تا ژوئن 1941 تحت اشغال قواي شوروي قرار داشت. جمعيت اين اراضي بالغ بر سيزده ميليون نفر بود كه بين آنها يك ميليون و پانصد و هفتاد هزار (000/570/1) يهودي لهستاني ساكن بودند.(1)جمعيت مورد اشاره نه در قلمرو و دسترس نيروهاي آلماني بلكه در اراضي تحت اشغال و ادارهي شوروي ساكن بودند.
همچنين طبق ادعاي منابع يهودي، بعد از تصرف اراضي غرب لهستان از سوي آلمان، دستور اخراج نيم ميليون (000/500) يهودي از جمع ششصد و پنجاه هزار يهودي اين اراضي، توسط هيملر فرمانده اس.اس صادر گرديد(2)و جمعيت مزبور از سرزمينهاي تحت اداره آلمان خارج شدند.
در منابع اروپايي و امريكايي نيز مورد مشابهي نوشته شده است. نشريه امريكايي نيويورك تايمز پس از جنگ جهاني دوم، آمار و اطلاعاتي منتشر كرد كه در آن گفته شده بود: «هيتلر حدود چهارصد هزار نفر از يهوديان آلمان را از سرزمين رايش وادار به مهاجرت نمود.»(3)كنگره جهاني يهود نيز در نشرية خود به نام «وحدت در پراكندگي» نوشته بود: «اكثر يهوديان آلمان موفق شدند تا قبل از شروع جنگ آن كشور را ترك كنند.» (4)
آمار ديگري حاكي است كه تا سال 1943 دو و نيم ميليون (000/500/2) نفر يهودي در اروپا جابهجا و از قلمرو آلمان خارج شدند. از اين تعداد 5/8 درصد (500/212 نفر) در فلسطين مستقر
شدند. ايالات متحده امريكا پذيرش آنان را به 182000 نفر (كمتر از 7 درصد) محدود كرد و انگلستان به 000/67 نفر (كمتر از 3 درصد) اكتفا كرد. اكثريت گستردة آنان يعني 000/930/1 نفر (بيش از 75 درصد) در روسيه شوروي پناه گرفتند.(1)
لوئيس لوين (2)رئيس شوراي يهوديان امريكا و يكي از شاهدان يهودي، پس از پايان جنگ جهاني دوم، ضمن بازديد از روسية شوروي و سركشي به نواحي يهودي نشين، گزارش جامعي از بازديد خود و وضعيت يهوديان مقيم آن كشور ارايه كرد. لوئيس لوين يهودي، در 30 اكتبر 1946، در كنفرانسي در شيكاگو گفت: «در ابتداي جنگ يهوديان در زمرة اولين گروههايي بودند كه از نواحي غربي شوروي كه در معرض تهديد مهاجمان هيتلري قرار داشت، تخليه و با كشتي به مناطق امن شرق كوههاي اورال فرستاده شدند. به اين ترتيب جان دو ميليون [000/000/2] نفر يهودي حفظ گرديد.(3)جالبتر اين كه، در پاييز 1945 و بهار 1946، يك باره اين جمعيت عظيم و انبوه يهودي، در چكاسلواكي، لهستان، مجارستان و بلغارستان ظاهر شدند، آن چنان كه جمعيت بومي اين كشورها احساس كردند كه با يك اشغال دوم (پس از جنگ) مواجه هستند.(4)
1) ر.ك: روژه گارودي، پرونده اسرائيل و صهيونيسم سياسي، ترجمه دكتر نسرين حكمي، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، چاپ دوم، 1369، ص 126. به نقل از مؤسسه امور يهوديان نيويورك، ثبت شده در كتاب چهار راه اسرائيل نوشته كريستوفر سيكس، چاپ لندن، 165.
2) Louis Levine
3) لوئيس مارشالكو، ص 187.
4) همان.
از سوي ديگر بعضي منابع مستقل تأييد كردهاند كه پس از جنگ جهاني دوم، مطابق آمار موجود در سال 1946، به استثناي روسيه، هنوز 600/559/1 نفر يهودي در اروپا زندگي ميكردند.(1)بنابراين، آن چه از اين دادهها و يافتهها به دست ميآيد، اثبات ميكند كه از مجموع يهوديان تحت قلمرو و نفوذ آلمان و بلكه كل يهوديان اروپا، در خلال جنگ جهاني دوم،از سال 1939 تا 1945، هيچ رقمي كم نشده است.
نكتهي پنجم: موضوع ديگر قابل توجه و با اهميت در رد داستان هولوكاست، آمار و ارقام منتشر شده از سوي محافل صهيوني و اسرائيلي است. به نوشتهي يكي ازمنابع يهودي: «دفتر نخست وزير اسرائيل به تازگي (سالهاي اخير) شمار «بازماندگان زندهي يهودي سوزي» را يك ميليون (00/000/1) نفر اعلام كرده است.»(2)آمار دفتر نخستوزيري اسرائيل اعتراف ميكند كه پس از گذشت شصت (60) سال از پايان جنگ جهاني دوم، هنوز اين تعداد زنده هستند و در سلامت به سر ميبرند. اين بدان معني است كه از مجموع يهوديهاي اروپا يا يهوديهاي تحت قلمرو و نفوذ رايش سوم، اين تعداد زنده ماندهاند.
طبق محاسبه يك متخصص وكارشناس آمار از كشور سوئد به نام كارل. او. نوردلينگ؛ با اين فرض كه تا سال 1997 ميلادي بالغ بر 000/900 نفر ( يا 000/000/1 نفر) بازمانده يهودي «هولوكاست» وجود داشته باشد؛ ميتوان چنين نتيجه گيري كرد كه در زمان پايان جنگ جهاني دوم در سال 1945، در اروپا، اندكي بيش از سه ميليون (000/000/3) بازمانده يهودي وجود داشته است.
دليل و شاهد مستند اين نتيجهگيري، اعتراف يك نشريه عبري چاپ امريكاست. روزنامه عبراني (دِراَوفبائو) (1)چاپ نيويورك در 30 ژوئن 1965 م. (بيست سال پس از جنگ جهاني دوم) خبري را منتشر كرد كه براساس آن، تا آن زمان؛ «سه ميليون و سيصد و هفتاد و پنج هزار [000/375/3] نفر [يهودي]، به خاطر خساراتي كه در دورة سلطة هيتلر متحمّل شدهاند، تقاضاي «ترميم» [غرامت] كردهاند.» (2)
علاوه بر اين، امروز گسترهي متنوع و گوناگوني از سازمانها، گروهها و انجمنهاي متشكل از بازماندگان «هولوكاست» در سراسر دنيا خودنمايي و ابراز وجود مي كنند. رسانههاي امريكايي، به طور فراوان، از روند فزايندة به هم پيوستن اعضاي خانوادههايي گزارش ميدهند كه همگي خود را از بازماندگان «هولوكاست» قلمداد ميكنند؛ افرادي اعم از مرد يا زن كه زماني مدعي بودند تمام اعضاي خانواده آنها گم شده يا از بين رفتهاند.(3)
به راستي! اين آمار ارايه شده و مورد تائيد از سوي خود محافل صهيونيستي و غربي، چه مسألهاي را ثابت و روشن ميكند؟ آمار بيشمار يهوديان بازمانده از جنگ جهاني دوم، پيش و بيش از آن كه مدركي دال بر وقوع قتل عام يهوديها در اردوگاههاي آلمان هيتلري باشد، بر عكس، سند، شاهد و گواه زندهاي در اثبات اين واقعيت است كه هيچ گونه نسلكشي و كشتاري صورت نگرفته و «هولوكاست» صرفاً يك افسانه است. اين مهم امروز براي سازمانها، مجامع يهودي و بسياري از يهوديها، به خصوص آنها كه به عنوان
بازمانده، از صندوقها و بنگاههاي مختلف در كشور سوئيس يا بعضي دولتهاي اروپايي مثل آلمان، مستمري ماهانه به عنوان غرامت ميگيرند، يك مضحكه و شوخي خصوصي و خانوادگي شده است.
يك نويسندهي يهودي اهل نيويورك، به نقل از مادر يهودي خود كه اسمش به عنوان بازمانده اردوگاههاي آلمان نازي، هم اكنون در فهرست مستمري بگيران وغرامت گيرندگان از سوئيس و يا آلمان قرار دارد چنين اعتراف ميكند:
مادرم ميگفت: « اگر ادعاي يهودياني كه ميگويند بازماندة اين بازداشتگاهها و اردوگاهها هستند، درست باشد، پس هيتلر چه كساني را كشت؟»(1)
مدارك و اطلاعات منتشر شدهي مربوط به دوران جنگ جهاني دوم، دلايل ديگري را در نفي «هولوكاست» آشكار ميسازد. براساس اسناد، تصاوير و اخباري كه از سوي متفقين در همان زمان جنگ، عليه آلمان منتشر شد، چنين ادعا شده بود كه؛ براساس بيانيه پليس آلمان از تاريخ اول سپتامبر 1941، (يعني دو سال پس از زمان آغاز جنگ) يهوديهاي ساكن در كشور آلمان موظف به نصب ستاره شش پر زرد رنگ به محل سينهي لباسهاي خود شدهاند. براساس اين بيانيه يهوديهاي ساكن آلمان از تاريخ 19 سپتامبر 1941، موظف به اجراي دستورالعمل مزبور بودند. اسناد منتشر شده نه فقط تصاويري از يهوديان شهرهاي مونيخ و... را با علامت ستاره زرد بر روي لباسها نشان ميدهد، بلكه آمار يهوديان مقيم آلمان را در همان زمان 696/163 نفر اعلام كرده و مدعي شده كه بقيه يهوديان آلمان (000/400 نفر) از آن كشور گريختهاند.
1) نورمن، ج فينكلشتاين، ص 93.
به استناد همين دادهها اگر يهوديهاي آلمان در آن زمان، در چنين شرايط و وضعيتي به سر ميبردند، باز ميتوان اثبات كرد كه هيچ خطر و تهديدي از سوي آلمان نازي عليه يهوديها وجود نداشته است. اگر غير از اين بود، قاعدتاً نبايد پليس آلمان، آن هم در اوج جنگ اجازه ميداد كه آنها مثل بقيه شهروندان آلماني آزادانه در شهر رفت و آمد داشته باشند.
از جمله پرسشهايي كه پيرامون موضوع كشتار شش ميليون يهودي خودنمايي ميكند، فرصت و امكانات آلمانيها براي اين عمليات گسترده و بزرگ است. آيا آلمانيها اين همه نيرو و امكانات در آن وضعيت بحراني داشتند كه براي چنين اقدامي صرف كنند؟ آيا آلمانيها نميتوانستند با توجه به كمبود نيروهاي انساني اين افراد را در كارخانجات توليد وسايل جنگي به كار گيرند؟ كشتار شش ميليون نفر از طريق اتاقهاي مخصوص گاز و يا كورههاي آدمسوزي در شماري از اردوگاهها، ظرف مدت چند سال، حتي در يك شرايط غير جنگي و غير بحراني تا چه حد منطقي، معقولانه، قابل توجيه علمي و عملي است؟(1)
بر خلاف تبليغات شايع و رايج صهيوني و غربي، اسناد و شواهدي نشان ميدهند كه در اردوگاههاي اسيران در آلمان نازي، زمين و مكانهاي ورزشي، مراكز درماني و بهداشتي، كتابخانه، باغهاي سرسبز مملو از گل و گياه، سالنهاي غذاخوري مجهز و...، به مثابهي يك شهر كوچك وجود داشت. آن گونه كه در بعضي منابع نيز تأئيد شده، در پايان جنگ در سال 1945، فرماندهان جبههي متفقين، دستور دادند تا اماكن مزبور را تخريب كنند. علاوه بر دلايل ارايه شده، متون و منابع تاريخي و
1) لوئيس مارشالكو، ص 179.
تحقيقاتي معتبر و مستندي وجود دارد كه ضمن بررسي ابعاد مختلف افسانهي «هولوكاست» و زواياي گوناگون آن، اوهام و تبليغات كانونهاي صهيونيستي را با ادلهي محكم و تحليلهاي متقن زير سؤال برده و ماهيت دروغين كشتار شش ميليون يهودي را افشا و آشكار كردهاند.(1)
1) Dissecting the Holocaust (The Growing Critique of, Truth, and, Memory(, Edited by Ernst Gauss, July 2000.
همهي اسناد، آثار و شواهد دلالت دارند كه «هولوكاست» يك دروغ بزرگ تاريخي و ساخته و پرداختهي صهيونيستها در جهان معاصر است. با اين حال، تبليغات گسترده، پيوسته و برنامهريزي شدهي كانونها، تشكلها، نويسندگان و نظريهپردازان يهودي از طريق رسانهها، فيلمها، سريالهاي تلويزيوني، رمانها و نيز موزهها و اماكن يادبود، تأثير رواني فراوان در القاي اين موضوع در اذهان و باور عمومي، داشته است. افكار و احساسات عمومي در اروپا و امريكا، خود را در قبال ظلم و ستم ادعايي نسبت به يهود گناهكار و بدهكار تلقي ميكرد و ميكند. اين احساس و شرايط رواني تحميلي، درگذشته به تدريج موجب شد تا آنها با آرمان صهيونيسم، مبني بر انتقال يهوديها به فلسطين و ايجاد دولت يهودي روي خوش و موافق نشان بدهند. اروپاييها و امريكاييها براي جبران ظلم و ستمي كه هرگز اتفاق نيفتاده بود، اسكان يهوديهاي اطراف و اكناف جهان را در سرزمين فلسطين، آن هم به قيمت كشتار، اخراج و آوارگي ساكنان وصاحبان اصلي آن سرزمين، يعني فلسطينيها،
به عنوان يك موهبت تلقي كردند. بر اين اساس در اوج مظلوميت مردم بيدفاع فلسطين و كشتار، آوارگي و اخراج گسترده و سهمناك آنها از سوي گروههاي شبه نظامي و تروريستي «ايرگون»، «هاگانا»، «اشترن»، «زواي لومي» و دولت اسرائيل، افكار جهاني، به ويژه در غرب، نه تنها هيچ واكنشي از خود نشان نداد، بلكه با سكوت خود نظارهگر اين حوادث وحشتناك تاريخي بود و حتي با صهيونيستها و اشغالگران فلسطين همدردي نمود.
واقعيتهاي پس پرده تاريخ معاصر را به هيچ عنوان نبايد ناديده گرفت و فراموش كرد. جنگ جهاني اول، به عنوان يك برنامهي توطئهآميز حساب شده، باعث تلاشي امپراتوري عثماني و اشغال فلسطين از سوي بريتانياي كبير! شد. به دنبال آن، با تشكيل حكومت سرپرستي انگليس در فلسطين، به مدت تقريباً 30 سال، زمينههاي برپايي دولت صهيونيستي فراهم شد. جنگ جهاني دوم نيز با سلاح و پشتوانهي رواني و سياسي «هولوكاست» به عنوان پروژهي متمم آن، تأسيس دولت اسرائيل را در پي داشت.
امروز به جرأت ميتوان ادعا كرد كه جنگ جهاني دوم اگر چه يك توطئهي كاملاً صهيونيستي بود ليكن بدون سلاح تبليغاتي «هولوكاست» نميتوانست موجب تأسيس دولت «اسرائيل» در سرزمين فلسطين شود؛ حتي بايد اذعان نمود كه تداوم موجوديت دولت صهيونيستي در فلسطين، تاكنون مرهون سوژه تبليغاتي هولوكاست بوده است.
نشريه فرانسوي ليبراسيون در مقالهاي با عنوان «شوآ مذهبي جديد»(1)ضمن اشاره به ظلم و آلام ادعايي قوم يهود و چگونگي بهرهبرداري آنها از ماجراي «هولوكاست» ميافزايد:
«تاريخ يهوديان از اين پس بر پايه تجربه تلخ نسلكشي بنا نهاده شده است . [...] اين ادعاي تاريخي امري مربوط به امروز و ديروز نيست، بلكه سابقهاين نوع نگرش به تاريخ يهوديت به سال 1951 ميرسد. همان هنگامي كه گراميداشت و يادبود واقعه نسل كشي برگزار شد. از آن هنگام به بعد اين نسل كشي به عنوان توجيه نهايي صهيونيسم و تأسيس دولت اسرائيل در سال 1948 مطرح گرديد و به منزلة پايان خوش تاريخ مصيبت بار يهوديان [!] تلقي گرديد. مورخان جديد اسرائيلي كه به آنها مورخان «پسا صهيونيستي» هم گفته ميشود به نوبه خود اثبات كردند كه چگونه خاطره اين واقعه به ابزاري براي تقويت احساسات مليگرايانه يهودي وحركت رو به جلوي اسرائيل در مناقشه اعراب و اسرائيل تبديل گرديد.»(2)
دههي 1960 و 1970 ميلادي، يعني زماني كه بعضي تجديدنظرطلبان(3)حوزهي تاريخ در اروپا با انتشار آثار تحقيقاتي و
1) La Shoah Comm Religon
2) ليبراسيون (چاپ فرانسه)، 11 اكتبر 2000 / 20 مهر 1379.
3) در اين باره ميتوان به كتاب:«دروغ اوليس» نوشته ي «پل راسينيه»، «دروغ آشويتس» ، نوشته «ت. كريستوفرسون»، نوشتهها و آثار «موريس باردش»، «دروغ قرن بيستم» نوشتهي «آرتور رابرت بوتز» امريكايي، «اسطوره» يا ا«فسانهي آشويتس» نوشته «ويلهلم استاگليچ» و نيز آثار نويسندگاني چون «ارنست زوندل» كانادايي، يورگن گراف سوئيسي، ديويد ايروينگ انگليسي، فردريك توبن استراليايي آلماني الاصل، روبر فوريسون فرانسوي و ... در يكي دو دههي اخير اشاره كرد.
تاريخي خود در افشاي افسانهي هولوكاست تلاش نمودند، كانونهاي صهيونيستي و بعضي سازمانهاي فعال يهودي در جهان غرب به شدت سراسيمه شدند و به هراس افتادند. آنها به اشكال مختلف به مقابله با اين دسته از نويسندگان و مورخان برخاستند و درصدد سركوب و ارعاب آنان برآمدند. ويليام د. روبنشتاين يهودي صهيونيست دو آتشهي دانشگاه «ديكين» شهر ملبورن در استراليا، ضمن اعتراف نسبت به نگراني جدي و شديد يهوديها در قبال انتشار آثار افشا كنندهي دروغ هولوكاست، چنين نوشت: «اگر به سايرين نشان داده شود كه هولوكاست يك دروغ و نيرنگ است، در آن صورت اسلحة شماره يك زرادخانة تبليغاتي اسرائيل خنثي و بياثر ميشود.» (1)
اين استاد يهودي، چندي بعد نيز اعلام كرد:
«اگر معلوم شود هولوكاست يك افسانهي صهيونيستي است، در آن صورت قويترين سلاح موجود زرادخانة تبليغاتي اسرائيل بياثر شده و از بين ميرود.»(2)
از نظر سازمانها و كانونهاي يهودي و محافل صهيوني، «هولوكاست»، «شمشير» و در عين حال «سپر» اسرائيل است. يعني «هولوكاست» يك سلاح تهاجمي و يك حربهي تدافعي است. بر اين اساس، اركان موجوديت اسرائيل بر افسانهي «هولوكاست»؛ يعني شعار مظلوميت و ستمديدگي قوم يهود! استوار است.
بنابراين چندان بيدليل نيست كه بحث، بررسي و تحقيق دربارهي اين موضوع در جهان غرب به منزلهي ورود به حريم ممنوعه است. كانونها
و محافل صهيوني از طريق اعمال نفوذ دردستگاههاي دولتي و قضايي كشورهاي غربي در اين باره «خط قرمز» تعيين كردهاند. هر نويسنده، انديشهمند، ناشر و سخنران كه از اين خط عبور كند، در وهلهي اول مورد تهاجم تبليغاتي و رسانهاي و سپس هدف حملهي فيزيكي گروه ها و دستههاي شبه نظامي يهودي قرار مي گيرد. به دنبال اين تهاجم، دستگاههاي قضايي كشورهاي مورد نظر دست به اقدام ميزنند و دستور بازداشت و سپس محاكمه متهم را صادر ميكنند.
براي نمونه، در فرانسه پشتوانه قضايي و حقوقي صهيونيستها قانوني است به نام فابيوس ـ گسو(1)كه نوعي امتياز براي يك قوم و گروه و نوعي تبعيض نژادي به نفع جرياني خاص است.
در 13 ژوئيه 1990 قانوني دربارهي مرز آزادي رسانهها در فرانسه وضع شد كه براساس مفاد آن، ترديد، انكار وزير سؤال بردن مسألهي «هولوكاست» در سه فرضيهي اساسي مربوط به آن، يعني :
1ـ اصل كشتار ادعايي يهوديها 2ـ اتاقهاي ادعايي كشتار با گاز 3ـ آمار ادعايي شش ميليون يهودي كشته شده در جنگ جهاني دوم، جرم تلقي ميشود. هر كس در كشور فرانسه از اين قانون تخلف كند به يك ماه تا يك سال زندان و نيز پرداخت جريمه و خسارت بين دو هزار (2000) تا سيصد هزار (000/300) فرانك محكوم ميشود.
اين قانون در سال 1990 ميلادي و به ابتكار «لوران فابيوس» يهودي، نخستوزير اسبق فرانسه وضع شد. فابيوس زماني عضو دولت سوسياليستي و رئيس مجلس ملي فرانسه بود.(2)او همواره، در راه آرمان يهود و مرام صهيونيسم از هيچ تلاشي فروگذار نكرده است.
با اعمال فشار و تكاپوي همه جانبهي سازمانهاي يهودي محلي و بينالمللي، به دنبال الگوهاي ارايه شده از سوي فرانسه و اسرائيل، مبني بر منع قانوني انكار، ترديد و هرگونه سؤال دربارة «هولوكاست»، در كشورهايي چون آلمان، اتريش، بلژيك، سوئيس، اسپانيا، ليتواني نيز قوانيني مشابه مدل (فابيوس ـ گسو) وضع و تصويب شد. چنين قوانيني در هلند، كانادا و استراليا نيز هم اكنون اعمال ميشود.
با استناد به قوانين مزبور، تاكنون نويسندگان، مورخان، محققان و انديشهمندان زيادي بازداشت، محاكمه، زنداني و يا با اخطار و تهديد مواجه شدهاند. حتي قبل از تصويب چنين قوانيني، نيز اين محدوديتها در بعضي كشورهاي اروپايي وجود داشت. براي نمونه، در سال 1978 م. / 1359 ش. هر كس ميخواست در حمايت از ت. كريستوفرسون نويسندهي كتاب «دروغ آشويتس» شهادت دهد، به جرم «توهين به خاطره قربانيان» محكوم ميشد.(1)
نويسندگان معروفي چون «موريس باردش» و «پل راسينيه» از پيشقدمان و پيشكسوتاني بودند كه عليه دروغ «هولوكاست» كتاب و مقاله نوشتند و دست به افشاگري در اين باره زدند اما به مشكلات و مصيبتهايي گرفتار و دچار شدند كه گروههاي ذي نفوذ يهودي و استبداد پنهان غربي براي آنها به وجود آوردند. با اين حال مقاومت، شجاعت و پايداري اين نويسندگان، در جهان امروز زبانزد عام و خاص است. (2)
در ميان نويسندگان جهان غرب، از ويلهلم استاگليچ فرانسوي، نويسندهي كتاب «افسانه آشويتس» (1)در سال 1979 م./ 1358 ش. تا آرتور رابرت بوتز امريكايي، نويسندهي كتاب «دروغ قرن بيستم» در سال 1976 م./ 1355 ش. هر كدام به نوبهي خود سختيها و صدماتي متحمل شدهاند.
محاكمه روژه گارودي نويسندهي مسلمان فرانسوي در چندسال پيش از اين، در كشور فرانسه، و مهمتر از آن، ضرب و شتم، بازداشت و محاكمهي پروفسور روبر فوريسون استاد برجستهي دانشگاههاي فرانسه و نويسندهي مشهور آن كشور، از نمونههاي بارز استبداد، خفقان و سانسور صهيونيستي در جهان غرب است. روبر فوريسون با اشاره به تهاجم جنونوار گروههاي دختر و پسر يهودي عليه خود، مينويسد:
«يهوديها در محدودهي زندگي من دخالت ميكردند... آن ها ديوانهوار، با لحن توأم با شكوه و تهديد آمدند تا در گوش من فرياد بزنند كه مطالعات و تحقيقاتم آنها را عصباني و آشفته كرده است. حرف آنها اين بود كه نتيجهگيري تحقيقاتيام نادرست بوده و من بايد به طور آمرانهاي با تفسير و برداشت آنها از تاريخچة جنگ جهاني دوم موافقت و همراهي نشان دهم ... به من هشدار داده شد چنانچه خواستهي آنها را نپذيرم، كار و زندگيام را از دست خواهم داد. كمي بعد از آن به دادگاه كشانده شدم. بعد هم مجموعه موسوم به «سنهدرين بزرگ» متشكل از روحانيون، پزشكان و ديگر چهرههاي شاخص و برجسته يهودي، مبارزه شديد و كينه توزانه اي را از طريق رسانههاي گروهي عليه من آغاز و از اعمال خشونت عليه من حمايت كردند.»(2)
اين نويسندهي فرانسوي ميافزايد: «روزها و ساعاتي كه صرف پيگيري پروندههاي دادگاهها و يا اقدامات و فعاليتهاي متفرقه شد، بايد به روزها و ساعاتي اضافه شود كه در تخت بيمارستانها براي مداوا و بهبودي سپري شده است و همة اينها ناشي از آثار يك مبارزة خسته كننده و فرسايشي يا پيامدهاي ناشي از تهاجم فيزيكي گروهها و عناصر مسلح و خرابكار يهودي بوده است. يادآوري اين نكته ضروري است كه سازماندهي و فعاليت شبه نظاميان مسلح در فرانسه، جز براي جامعه يهوديان اين كشور، براي ساير گروهها و تشكلها اكيداً ممنوع است.»(1)
فوريسون با اشاره به فشارهاي قضايي، رواني، اجتماعي، اقتصادي و حتي تهاجم فيزيكي مخالفان يهودي خود، ميافزايد: «منحصراً به همين دلايل، زندگي من طي بيست و پنج سال گذشته بسيار دشوار بوده است. من هنوز هم زندگي سختي را ميگذرانم و به احتمال بسيار زياد، روند زندگي من در آينده نيز به همين صورت باقي خواهد ماند.»(2)
اين قبيل تحديدها، تهديدها و فشارها، نوعي ارعاب و استبداد پنهان را در بعضي كشورهاي غربي به وجود آورده است؛ به طوري كه نه فقط بعضي استادان دانشگاه، نويسندگان و حتي معلمان، به اتهام نوشته يا سخني، گرفتار محكوميتهاي سخت و طولاني زندان، تبعيد و حتي از دست دادن شغل شدهاند، بلكه شماري از اين افراد به ناگزير از انظار پنهان شده و زندگي مخفي، دور از همسر و فرزندان و خانواده در پيش گرفته و وضعيت و شرايط بسيار تلخ و اسفباري دارند.(3)اين قبيل سختگيريها و فشارها اگر چه به طور معمول، در هالهاي از سكوت و
سانسور در جهان غرب اجرا و عملي ميشود اما در پارهاي مواقع راهي جز اقدام آشكار و علني وجود ندارد.
دستگيري و بازداشت ديويد ايروينگ نويسنده و مورخ مشهور انگليسي در دسامبر 2005/ آذر 1384 در اتريش يك نمونه بارز در اين زمينه است.
ديويد ايروينگ به اتهام تأليف و تدوين آثاري در افشاي افسانهي «هولوكاست» و اثبات اين دروغ بزرگ، از جمله تلاش و اقدامش در تنظيم، ويراستاري و انتشار خاطرات «گوبلز» وزير تبليغات آلمان نازي، هم اكنون در اتريش زنداني است. اما افراد ديگري هستند كه با تهديد و ارعاب كانونهاي صهيونيستي يا ساكت و خاموش شده و به كنج عزلت گرفتار شدهاند و يا براي خوشايند صهيونيستها با يك درجه تخفيف، اصل هولوكاست را تائيد و در آمار وارقام آن خدشه وارد كردهاند. با اين حال كساني نيز هستند كه به طرز بسيار مرموزي سر به نيست شدهاند. در مجموع كمترنويسنده يا محقق و مورخي تاكنون توانسته است پس از عبور از خط قرمز صهيونيستي و ورود به حريم ممنوعهي «هولوكاست» جان به سلامت به در برده باشد.
تجهيز اتمي اسرائيل
تجهيز «اسرائيل» به سلاح اتمي يكي از دستاوردهاي بزرگ «هولوكاست» كانونها و سازمانهاي يهودي و صهيونيستي در پوشش اين دروغ بزرگ تاريخي، از يك سو جهان غرب را بدهكار يهوديها قلمداد ميكنند و از سوي ديگر آنها را متعهد و موظف به حراست و نگهباني از منافع و موجوديت رژيم صهيونيستي ميدانند.
آنها با دستاويز قرار دادن افسانهي «هولوكاست»، به تجميع و اسكان يهوديها در فلسطين و در قلب ملتهاي
مسلمان و ممالك اسلامي اقدام كردند و از سوي ديگر، موجوديت اسرائيل و اشغالگران را همواره در معرض تهديد و خطر جلوه دادهاند.(1)بنابراين، توجيه اين بود كه براي جلوگيري از هولوكاستي ديگر! راهي جز مجهز كردن دولت جديدالتأسيس اسرائيل به تسلحيات هستهاي وجود نخواهد داشت. به اين ترتيب طي تعامل و توافق كاملاً برنامهريزي شده ميان رهبران و تشكلهاي صهيونيستي و در رأس آنها سازمان جهاني صهيونيسم و كنگره جهاني يهود با دولت امريكا، انگليس، فرانسه و آلمان، بلافاصله يك سال پس از اعلام تأسيس اسرائيل (1948م./ 1327 ش.)، در 1949 م./ 1328 ش. مقدمات انجام برنامههاي هستهاي اسرائيل فراهم شد. بررسي منابع معدني صحراي نقب نشان داد كه اين منطقه داراي فسفات حاوي اورانيوم است. در همين سال در مؤسسه وايزمن در تلآويو، بخش تحقيقات ايزوتوپي و شالودة برنامهي هستهاي اسرائيل ريخته شد.
دولت فرانسه متعهد و موظف شد امكانات فني و تأسيسات مورد نياز در اختيار اسرائيل قرار دهد. در همين سال فرانسه به تقاضاي بن گوريون نخستوزير و وزير دفاع وقت اسرائيل پاسخ مثبت داد. از آنجا كه در ميان متخصصان و دانشمندان اتمي فرانسه (بعد از جنگ جهاني دوم) تعداد بسياري يهودي بودند، ميان آنها و دانشمندان داخل اراضي اشغالي تماسهاي غيررسمي و غيرعلني با سرعت چشمگير آغاز شد. همزمان
1) براي كسب اطلاعات بيشتر، ر. ك: محمدتقي تقيپور، استراتژي پيراموني اسرائيل، مؤسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي، 1383، چاپ اول.
امريكا و انگليس نيز به ياري و كمك اسرائيل شتافتند؛ متخصصان و دانشمندان اتمي شاغل در نيروگاه ها و مراكز اتمي امريكا و انگليس همكاري همه جانبه با اسرائيليها را آغاز كردند. دولت اسرائيل به رياست بن گوريون، با تشكيل كميسيون انرژي اتمي، يكي از متخصصان يهودي به نام ارنست برگمن(1)را به رياست اين كميسيون منصوب كرد.
در 953 م./ 1332 ش. قرارداد رسمي همكاري در زمينهي پژوهشهاي هستهاي ميان فرانسه و اسرائيل به امضا رسيد و مبادلة اطلاعات فني رسماً آغاز شد. اين برنامه به قدري سري بود كه تا دو سال حتي براي جامعهي يهودي داخل اراضي اشغالي فلسطين مخفي نگاه داشته شده بود. صرف نظر از فروش مقادير زيادي تجهيزات نظامي از قبيل اسلحه و هواپيما از سوي فرانسه به اسرائيل؛ از جمله 300 هواپيماي نظامي و معادل 600 ميليون دلار اسلحه، فرانسويها راكتور هستهاي به ارزش 75 ميليون دلار به دولت اسرائيل تحويل دادند. به هر روي تصميم دولت اسرائيل مبني بر ساخت راكتور هستهاي در ديمونا(2)در صحراي نقب با همكاري رسمي فرانسه و چراغ سبز امريكا و انگليس، نقطه عطفي در تاريخ برنامههاي هستهاي و تغييرتوازن قدرت در منطقه به نفع رژيم صهيونيستي بود. البته ناگفته نماند كه پيش از اين، در سال 1952 م. / 1331 ش. در پي تأسيس كميسيون انرژي اتمي اسرائيل، امريكا به اسرائيل كمك كرده بود تا يك راكتور كوچك 5000 كيلو واتي در نحل سورق در نزديكي ساحل مديترانه بسازد. نحل سورق(3)بخشي از برنامة «اتم براي صلح» دولت آيزنهاور بود. اما راكتور ديمونا متفاوت بود، زيرا قرارداد
فرانسه و اسرائيل در اوايل 1957 م./ 1336 ش. كاملاً سري و براي ساختمان يك رآكتور 24000 كيلوواتي بود. به اين ترتيب نخستين گامها براي ساختن سلاحهاي اتمي و هستهاي در فلسطين از سوي صهيونيستها برداشته شد.(1)
فرانسه و اسرائيل از 1957 م./ 1336 ش. هكاري مشترك خود را براي طراحي هواپيماهاي جنگنده ميراژ آغاز كردند. البته فرانسه در سال 1961 م./ 1340 ش.، 72 جنگنده بمبافكن ميراژ 3 ـ C به اسرائيل فروخت. اين هواپيماها قادر به حمل و پرتاب بمب هستهاي بودند. آلمان غربي نيز در آن دوران، امكانات پيشرفتهاي در زمينه جدا كردن مواد شكافت پذير از سوخت مصرف شده راكتور هستهاي در اختيار اسرائيل قرارداد كه آنها را قادر ميساخت بدون داشتن كارخانه جداسازي پلوتونيوم، سلاح هستهاي بسازند. به اين ترتيب با همكاري و پشتيباني و دخالت مستقيم قدرتهاي جهاني به ويژه دولتهاي غربي، اسرائيل پس از امريكا، شوروي، انگليس، فرانسه و چين در فهرست ششمين دولت دارندهي سلاح هستهاي در جهان و اولين دولت برخوردار از بمب اتم در منطقهي خاورميانه قرار گرفت.(2)
ناگفته نماند كه همكاري هستهاي ميان اسرائيل و دولتهاي غربي مورد اشاره، منحصر به آن سالها نبود، بلكه امروز نيز اين ارتباط و همكاري چون گذشته ادامه دارد.
مدارك موجود حكايت از آن دارند كه اسرائيل، در شرايط كنوني، با حمايت گسترده مالي و فني آلمان در حال تقويت توان هستهاي خود
است. زيردريايي «تكوما» مجهز به موشكهاي داراي كلاهك هستهاي كه هم اكنون در اختيار اسرائيل قرار گرفته، بخشي از كمك و همكاري هسته اي آلمان با رژيم صهيونيستي است كه پروژه آن در سالهاي اخير اجرا شده است. قرارداد ساخت زيردريايي موسوم به «دلفين» ميان اسرائيل و آلمان از ديگر پروژههاي نظامي و جنگي ميان آنها است. اين زير درياييها توسط كارخانه «هوالت» آلمان در بندر «كيل» ساخته شده و كمپاني «توسن» آلمان آنها را تجهيز كرده است. اين زيردرياييها قادرند به مدت چهار هفته در دريا بمانند و بيش از پانزده هزار كيلومتر مسافت طي كنند. زيردريايي «دلفين» مجهز به موشكهاي «هارپون» است كه اسرائيليها با تجهيز آن به كلاهكهاي هستهاي سعي در تقويت توان نظامي و اتمي خود در سطح دريا دارند. به نوشتهي منابع غربي؛ يكي از نشانههاي استفاده از زيردرياييهاي آلماني براي مقاصد هستهاي از سوي اسرائيل آن است كه اين زيردرياييها به اژدرافكنهاي 650 ميليمتري مجهز ميشوند، در حالي كه اژدرافكنهاي معمولي اين زيردرياييها 533 ميليمتري است.(1)
به گفتهي متخصصان و كارشناسان تسليحات هستهاي، رژيم صهيونيستي اكنون حدود سيصد كلاهك هستهاي در اختيار دارد.
اسرائيليها همواره درتوجيه تجهيز خود به سلاحهاي غير متعارف، بهانهي «هولوكاست» و آسيبپذيري جامعهي صهيونيستي در فلسطين اشغالي را پيش كشيدهاند. شگرد تبليغاتي صهيونيستي، بر محور ادعاي مظلوميت يهود، طي اين سالها، همواره توجيهگر جنايتها،
1) ر. ك: اشپيگل (چاپ آلمان) 30 اكتبر 2000 / 9/8/1379 ش.
توسعهطلبيها، تجاوزات و برتري طلبيهاي رژيم صهيونيستي بوده است. بنابراين، «هولوكاست» به يك سلاح چند منظوره تبديل شده است.
بن گوريون اولين نخستوزير اسرائيل در توجيه اقدامات و فعاليتهاي اسرائيل براي توليد جنگافزارهاي اتمي، طي نامهاي به جان.اف. كندي رئيس جمهور وقت امريكا، تلاشهاي كشورهاي اسلامي و مردم فلسطين را براي آزادي فلسطين به منزلهي «نابودي اسرائيل» تفسير و «آزادي فلسطين» را به معني يك «هولوكاست» ديگر اعلام كرد و نوشت:
«آزادي فلسطين بدون نابودي كامل مردم اسرائيل امكان ندارد؛ اما مردم اسرائيل در شرايط فلاكت بار شش ميليون يهودي بيدفاعي كه توسط آلمان نازي نابود شدند قرارندارند... هيتلر حدود چهل سال پيش به جهانيان اعلام كرد كه يكي از اهدافش نابودي تمام يهوديان است.
جهان متمدن، در اروپا و امريكا در قبال اين موضعگيري با خونسردي و ملايمت برخورد كرد. نتيجه آن هولوكاست بود كه در تاريخ بشري نظير نداشت.» (1)
صهيونيستها خود بهتر از همه به مكنونات پنهاني خود واقف بودند. آنها به خوبي ميدانستند كه توسعه طلبي، برتري جويي و فزونخواهي اسرائيل را جز با سلاح دروغين «هولوكاست» نميتوان توجيه كرد. يائير اورون(2)كارشناس اسرائيلي سلاحهاي هستهاي با اشاره به اهداف اسرائيل، مفهوم «اجبار هستهاي» را در سال 1974 چنين تبيين كرد:
«دستيابي به سلاحهاي برتر [هستهاي] به معناي امكان استفاده از آنها براي وادار كردن طرف ديگر [كشورهاي پيرامون فلسطين] به پذيرش خواستهاي سياسي اسرائيل است.»
يك نويسندهي يهودي امريكايي طرفدار فرضيهي «هولوكاست» نيز در اين باره چنين اعتراف كرده است:
«در همة گزارشهاي مربوط به تصميم اسرائيل براي توسعه سلاحهاي هستهاي، به كابوس يهوديسوزي اشاره شده است. گويي در غير اين صورت اسرائيل به سمت هستهاي شدن گام بر نميداشت.»(1)
نتيجه اين كه؛ اسرائيل، موجوديت و تداوم حاكميت آن در فلسطين و برتري نظامي رژيم صهيونيستي در منطقه،به ويژه برخورداري اشغالگران از سلاحهاي غير متعارف، از جمله بمب هستهاي، تماماً با پشتوانه رواني، سياسي و تبليغاتي افسانهي «هولوكاست» به دست آمده است.
از سوي ديگر، افسانهي «هولوكاست» مبناي بهانهگيري صهيونيستها و قدرتهاي جهاني حامي اسرائيل در مخالفت با هرگونه پيشرفت علمي، فني و فنآوري كشورهاي اسلامي منطقهي خاورميانه شده است. اين داستان محورتوجيه سياسي و تبليغاتي كانونهاي ذينفوذ صهيونيستي در ضديت با دستيابي كشورهايي چون جمهوري اسلامي ايران با هرگونه فنآوري هستهاي صلحآميز، يا هر نوع پيشرفت در عرصههاي علمي و فني است.
1) استيون گرين، ص 180، به نقل از: Yair Evron in Israel and the Atom: The Uses and Misuses of Ambiguity , 1957-1967, orbis, Volum17 (Winter, 1974), P. 1331.
در اين واقعيت هيچ ترديدي نيست كه علت اصلي و عمدهي لشكركشي امريكا به عنوان متحد استراتژيك اسرائيل به عراق، نه مخالفت و مبارزه با رژيم بعثي يا شخص صدام حسين، بلكه انهدام تأسيسات، امكانات زيربنايي و زير ساختهاي اقتصادي، علمي و نظامي مردم مسلمان آن سرزمين اسلامي در مسير تضعيف و تسليم و انقياد دشمنان رژيم اشغالگر صهيوني بوده است. فشارهاي شديد سياسي امريكا و اقمار غربي ايالات متحده عليه سوريه به عنوان يكي از كشورهاي خط مقدم مبارزه با اسرائيل، طي ماههاي اخير، از اين قاعده مستثني نيست. فشارها، تحديدها و تهديدهاي سياسي و تبليغاتي جهان غرب و سازمانهاي جهاني از جمله آژانس بينالمللي انرژي اتمي به رهبري اشخاص و سازمانهاي ذينفوذ صهيوني، عليه جمهوري اسلامي، تحت بهانهي تلاش ايران براي دستيابي به تجهيزات، امكانات و فنآوريهاي هستهاي، صرفاً به دليل مواضع جدّي و صريح ايران در قبال رژيم صهيونيستي است. با اين حال، قدرتهاي غربي تحت نفوذ صهيونيسم، در پَسِ پرده اذعان و اعتراف ميكنند كه انگيزه و هدف آنها، پيشگيري از «هولوكاست» ديگر است!
باجگيري، تاراج و غارت ثروتها
دستاورد ديگر افسانهي «هولوكاست» براي صهيونيستها، كانونهاي صهيونيستي و نيز گروههاي بيشماري از يهوديهاي جهان، در حوزهي اقتصادي و پولي قابل بررسي و ارزيابي است.
صهيونيستها پس از اين كه توانستند داستان «هولوكاست» را با انواع حيلهها و تبليغات فريبكارانه به صورت يك واقعيت تاريخي جايگزين
حقيقت كنند، فرصت را براي تاراج و غارت ثروت پارهاي از كشورها و ملتهاي اروپايي غنيمت شمردند.
آنها طرحها و برنامههاي حساب شدهاي را در راستاي «باجگيري» از اين كشورها تدوين و تدارك ديدند و به معرض اجرا گذاردند. شبكهها، سازمانها و بنگاههاي دريافت غرامت و «صندوق يهوديسوزي» در سوئيس و دهها كميته، مجمع و شركت بيمه مدعي قيموميت يهوديان از جمله مجامع و مراكزي هستند كه بلافاصله مثل قارچ سربلند كردند. آنها در همان سال هاي اوايل دههي 1950 م./ 1329 ش. طي مذاكرات و توافق نامههايي با آلمان رسماً آن كشور را متعهد و موظف به پرداخت غرامت به بعضي سازمانهاي يهودي، يهوديان به اصطلاح بازمانده از جنگ جهاني دوم و نيز دولت اسرائيل نمودند. براساس سه نوع قرارداد جداگانه كه با آلمان در سال 1953 م. / 1332 ش. منعقد شد، اين كشور متعهد گرديد صدها هزار يهودي را به عنوان بازماندهي اردوگاههاي جنگ جهاني دوم، زير پوشش قرار داده و به آنها غرامت بپردازد. براساس قرارداد مزبور، بسياري از اين يهوديها بايد مادامالعمر از آلمان غرامت مقرري دريافت كنند. همچنين در قرارداد ديگر، دولت آلمان بايد به دولت اسرائيل به عنوان قيم صدها هزار يهودي بازمانده از جنگ جهاني دوم، هر سال مبالغ قابل توجهي پرداخت و به حساب آن دولت واريز كند. اين در حالي است كه در زمان جنگ جهاني دوم، پديدهاي به نام «اسرائيل» موجوديت خارجي نداشت.
در قرارداد سوم، دولت آلمان موظف به پرداخت پول، به طور مستمر به برخي سازمانهاي يهودي و صهيونيستي است. از جمله اين
سازمانها، «مجمع مطالبات مادي يهوديان از آلمان»(1)است كه سازمانها و كانونهاي يهودي متعددي مثل «كميتة يهوديان امريكا»، «كنگره يهوديان امريكا»، «مؤسسه بناي بريث»(2)«كميته توزيع مشترك»(3)و ... را پشتيباني ميكند و تحت پوشش قرار ميدهد.(4)
به اين اسامي، بايد دهها سازمان يهودي و صهيونيستي ديگر از قبيل؛ «مجمع بينالمللي مطالبات دوره يهوديسوزي»، «گردهمايي يهوديان جهان»، «مجمع مديران سازمانهاي بزرگ يهوديان امريكا»، «مركز سايمون ويزنتال»، «آژانس يهود»،، «انجمن ضد افترا»، «كنگره جهاني يهود» و ... را نيز افزود. كانونها و سازمانهاي مزبور نه فقط اهداف و برنامههاي خود را به آلمان، بلكه كشورهاي ديگري مثل اتريش، سوئيس و ... نيز تحميل كردند. آنها از سالهاي اوليهي دههي 1950 تاكنون، ميلياردها دلار از اين كشورها باج گرفتهاند.
بانكهاي سوئيس از جمله طعمههايي هستند كه تحت فشارهاي سياسي و تبليغاتي اين قبيل سازمانها نه تنها ميلياردها دلار به آنها پرداخت كردهاند بلكه ميلياردها دلار موجودي صدها حساب بانكي مسدود شدهي شخصيتهاي حقوقي، حقيقي و مراكز بزرگ صنعتي، تجاري و توليدي آلمان را كه مالكان و مديران آنها براثر جنگ جهاني دوم، قرباني شده بودند، ناگزيردر اختيار مجامع يهودي مزبور قرار دادهاند. اين سازمانها و در رأس همه ي آنها، «كنگره جهاني يهود» از طريق اعمال فشار بر دو حزب حاكم امريكا و نيز مجلس نمايندگان و
مجلس سنا و حتي رئيسجمهور، همهي ابزارهاي قدرت در امريكا را عليه بانكداران و مديران بانكهاي سوئيس به كار گرفت و در اين راه، به موفقيتهاي چشمگيري نايل شد.
طبق مندرجات بعضي منابع يهودي و امريكايي، در اواخر 1995 م./ 1374 ش. ادگار برانفمن(1)رئيس «كنگره جهاني يهود» و يكي از بزرگترين تاجران ليكور (نوعي مشروب الكلي) سيگرام(2)كه ثروت شخصياش بالغ بر سه ميلياد دلار است، به همراه خاخام اسرائيل سينگر(3)، از غولهاي ثروتمند معاملات ملكي ايالات متحده و دبير كل «كنگره جهاني يهود» با همراهي «اِلان اشتاين برگ»(4)مدير اجرايي «كنگره جهاني يهود»، با بهرهگيري از اهرم كميتهي بانكي مجلس سناي امريكا، آنچنان بانكهاي سوئيس را تحت فشار، تهديد و ارعاب قرار دادند كه سرانجام صدها حساب بانكي بدون دعوي با موجودي صدها ميليون دلار را شناسايي و در اختيار خود گرفتند.
اين سازمانها براي بدنام و متهم كردن مديران بانكهاي سوئيسي، تبليغات ميكردند كه سوئيسيها ميلياردها دلار سپردههاي يهوديهاي اروپايي قرباني جنگ جهاني دوم را بالا كشيده و تصاحب كردهاند. آنها با كمك مراكز بزرگ پولي و بانكي امريكا، بانكداران سوئيسي را تهديد به تحريم و محاصره پولي كردند و حتي سهامداران ايالات متحده را به تعليق معاملات خود با سوئيس تحريك و مجبور كردند. به طوري كه گفتهاند؛ سوئيسيها طي اين سالها صدها ميليون دلار براي خنثيسازي و پاسخ به تبليغات فريبكارانهي سازمانهاي صهيونيستي هزينه كردهاند.
براي مثال، فقط در سال 1997 م./ 1376 ش. بانكداران سوئيسي مبلغي در حدود پانصد ميليون دلار در مسير پاسخگويي به اتهامات و تبليغات رهبران سازمانهاي صهيونيستي خرج كردند. با اين حال سرانجام سوئيسيها تسليم اين فشارها شدند.
در اواسط اوت 1998/ 1377 ش. بر اثر فشارهاي تبليغاتي و سياسي، بسياري از مراكز و مؤسسات بزرگ تجاري و مالي ايالات مختلف امريكا، معاملات و روابط خود را با بانكهاي سوئيسي به حالت تعليق درآوردند و آنها را تحريم كردند؛ تا آن جا كه سوئيس ناگزير، تسليم شد و پذيرفت كه حداقل در رابطه با مطالبات كانونهاي صهيونيستي، مثل «كنگره جهاني يهود» و نيز «كميتة ضد افترا» به رياست ابراهام فاكسمن، مبلغ 25/1 ميليارد دلار(1)بپردازد.
باجگيري سازمانهاي يهودي از سوئيس منحصر به حسابهاي راكد و مسدود شده نبود كه بسياري از آنها به دولت و اشخاص مختلف آلماني (مقامات دولتي، ثروتمندان، صاحبان شركتها و مراكز صنعتي، توليدي، مالي و ...) تعلق داشت؛ بلكه آنها صدها تن طلاي خالص آلمان را كه در بانكهاي سوئيس و حتي بعضي بانكهاي اروپايي مثل انگليس نگهداري ميشد، با انواع حيلهها تصاحب كردهاند. اين توطئههاي منسجم، پيدرپي و برنامهريزي شده براي غارت صدها ميليارد دلار ثروت بلاصاحب در بانكهاي بينالمللي، تحت پوشش افسانهي «هولوكاست»، امروز ديگر نه براي بعضي مورخان، محققان وآگاهان، يعني خواص جامعهي جهاني، بلكه براي بسياري از مردم و شهروندان عادي نيز آشكار و اهداف و ماهيت بازيگران پس پردهي آن معلوم و بر
1) همان، صص113 ـ 114.
ملا شده است. فينكلشتاين نويسندهي يهودي امريكايي ضمن اعتراف به اين واقعيت ميافزايد:
«به سادگي ميتوان دريافت چرا بسياري از سوئيسيها بر اين باورند كه كشورشان قرباني نوعي دسيسه بينالمللي شده است.»(1)
به جرأت و صراحت ميتوان ادعا كرد كه تاكنون هيچ نويسنده، محقق، مورخ و يا سازمان و مؤسسهاي نتوانسته و قادر نبوده است رقم پولها و سرمايههاي نقدي و غير نقدي آلمانيها و ديگران را كه پس از جنگ جهاني دوم تاكنون از سوي بعضي اشخاص، سازمانها و گروههاي ذي نفوذ يهودي تصاحب و تصرف شده، به طور صحيح و دقيق بررسي، ارزيابي و حسابرسي كند.
به موجب ارقام رسمي، در سال 1939م. تعداد 2278 شركت بينالمللي در كشور سوئيس به ثبت رسيده بود كه سرمايههاي اعلام شدهي آنها غالباً غير واقعي و حكم قسمت نمايان يك كوه يخ را داشت. معمولاً ترازنامهها دستكاري ميشد تا توجهي دولتها را در كشورهاي مبداء جلب ننمايد. در مدت هفت ماه قبل از سپتامبر 1939، يعني آغاز جنگ جهاني دوم، تعداد 256 مؤسسه بازرگاني به سوئيس انتقال يافت. در آن زمان 214 بانك با سرمايه و ارتباطات بينالمللي و 2026 شركت سرمايهگذاري، مؤسسات اماني و خصوصي وجود داشت كه اكثريت صاحبان سهام آنها غير سوئيسي بودند.(2)
در ميان اينها، دهها مؤسسه، شركت و كارتل بينالمللي آلماني وجود
داشت. يك نمونهي مشهور، «شركت بينالمللي صنايع فاربِن»(1)به عنوان امپراتوري عظيم صنعتي، متشكل از شركتهاي عظيم اقماري متعدد بود. اين شركت به قدري بزرگ و ثروتمند بود كه از آن به عنوان يك «حكومت در داخل حكومت» آلمان نازي ياد كردهاند.(2)اين قبيل شركتها و امپراتوريهاي عظيم مالي و صنعتي آلماني در آن سالها در كشور سوئيس سرمايهگذاري كرده بودند. علاوه بر اينها، بسياري از اشخاص، ثروتمندان، مديران وصاحبان شركتهاي تجاري و توليدي آلمان، به دليل شرايط خاص سياسي و فضاي سياسي و تبليغاتي ضد آلماني، با نامهاي پوششي وغير آلماني در سوئيس سرمايهگذاري ميكردند. با اين همه، پس از شكست آلمان در جنگ و تلاشي ساختار سياسي و اقتصادي آن كشور و نيز مرگ و مير و قتل مديران، صاحبان و سرمايهگذاران بسياري از شركتهاي آلماني در خلال جنگ و يا پس از آن، تمامي سپردههاي مورد اشاره به تاراج و يغما رفت. رسانه هاي آلماني در سال 1963، يعني سالها پس از جنگ، دربارهي ذخاير پولي و ناپديد شدن سپردهها و طلاهاي آن كشور دست به افشاگري زدند و اسناد و مداركي منتشر كردند.
اسناد موجود حكايت از آن دارند كه در دهم اوت 1944 / 1323ش. گروهي از صاحبان صنايع بزرگ و عمدهي آلمان در هتلي واقع در «استراسبورگ» فرانسه گرد هم آمدند. يك ژنرال بلند پايهي ارتش آلمان در اين اجلاس به نمايندگان «كروپ»(3)، «روچلينگ»(4)، «مِسر
اشميت»(1)، «راين متال»(2)، «فولكس واگن»(3)و ... گوشزد كرد كه آلمان احتمالاً در جنگ شكست خواهد خورد و دولت نازي درصدد است ممنوعيت صدور سرمايه به خارج را لغو كند. اين ژنرال گفت: پس از جنگ، يك امپراتوري بزرگ آلماني از خرابههاي جنگ سر بيرون ميآورد كه نيازمند اين سرمايهها خواهد بود. شركت كنندگان در نشست استراسبورگ، تصميم گرفتند سرمايههاي سرشاري به يك كشور ثالث، يعني سوئيس منتقل كنند. گفته شده كه سوئيس در واقع خزانهدار دستگاه رايش سوم بود. اگر چه بعضي بانكداران سوئيس تا مدتي هرگونه دارايي بازمانده از دوران نازيسم را در كشور خود رد ميكردند اما در فوريه 1995/ 1374 ش. بانكهاي سوئيس دست كم از وجود 755 حساب بانكي مربوط به دوران جنگ پرده برداشتند و در برابر افكار عمومي اظهار داشتند: «متأسفيم، ما دروغ گفته بوديم».(4)
اسناد متفقين از جمله گزارشهاي سال 1944 سازمان اطلاعاتي امريكا حكايت از آن دارد كه «بانك سوئيس» و «بانك اعتبارات سوئيس» ارتباطات تجاري و مبادلات هنگفت پولي با آلمان هيتلري داشته است. بعضي رهبران آلمان از جمله «هرمن گورينگ» در خلال جنگ بارها به سوئيس سفر كرده و مقادير هنگفتي را به حسابهاي بانكي اين كشور واريز كرده بود.
براساس اسناد مزبور، بين رايش بانك(1)و بانك هاي سوئيس همواره معامله طلا جاري بود. مديران بانكهاي سوئيس هميشه پذيراي طلاهاي آلمان براي نگهداري در خزانه و صندوقهاي خود بودند.
علاوه بر اين، آلمان مقادير قابل توجهي الماسهاي تراش خورده در بانكهاي سوئيس ذخيره كرده بود. اينها سرمايهها و ثروتهايي بودند كه نه متعلق به آدولف هيتلر، گوبلز، گورينگ و ديگر مقامات وقت آلماني، بلكه به مردم و كشور آلمان تعلق داشت كه پس از جنگ جهاني دوم، بر اثر تبليغات سياسي و رواني و نيز فشارها، تهديدها و ترفندهاي گوناگون، سازمانهاي يهودي و گروههاي صهيونيستي، بخش عمدهي آنها را از بانكهاي جهاني از جمله بانكهاي سوئيس غارت كردند و يا به صورت باج و به عنوان غرامت و يا سرمايههاي بازماندگان يهودي به يغما بردند.
موارد مزبور، به غير از پولهايي است كه تاكنون دولت آلمان از خزانه رسمي كشورو از جيب مردم آلمان، به اسرائيل، سازمانهاي يهودي و صهيوني و يا صدها هزار يهودي به عنوان بازمانده جنگ پرداخت كرده است.
«كلاوس كينكل»(2)وزير امور خارجه آلمان در 1998 م./ 1377 ش. طي يك ميزگرد تلويزيوني با حضور سفير اسرائيل در آن كشور و نيز تعدادي از شخصيتهاي يهودي، در پاسخ به سؤال شبكه A.R.D به صراحت اعتراف كرد كه تا آن تاريخ، دولت آلمان يكصد ميليارد مارك به عنوان غرامت به يهودي ها پرداخت كرده است.
«رابين كوك» وزير امور خارجه وقت انگلستان، در مه 1997 /
ارديبهشت 1376، آمادگي اين كشور را براي تعيين تكليف طلاهاي آلمان نازي در بانك مركزي انگلستان اعلام كرد. حزب كارگر انگلستان در تبليغات انتخاباتي خود در آن دوران وعده داده بود كه در صورت پيروزي و رسيدن به قدرت، باقيماندهي طلاهاي آلمان نازي در بانك مركزي انگلستان را صرف پرداخت غرامت به بازماندگان و خانوادههاي قربانيان يهودي جنگ جهاني دوم خواهد كرد.
براساس اسناد منتشر شده، به غير از صدها تن شمش طلاي آلمانيها در بانكهاي سوئيس، انگلستان، سوئد و ...، بعضي كشورها تاكنون از افشاي اسرار سپردههاي آلمان نازي در بانكهاي خود، خودداري ورزيده و فقط تعدادي از آنها در سالهاي اخير از وجود طلاهاي آلمان در كشور خود خبر دادهاند. براي مثال كشور پرتغال در سال 1996 اعلام كرد كه 270 تن طلاي آلمان نازي در بانك مركزي اين كشور كشف شده است. علاوه بر اينها، پس از اشغال آلمان از سوي متفقين، بسياري از بانكهاي اين كشور از سوي متفقين غارت شد و طلاهاي بانك مركزي آلمان نيز به سرقت رفت. همچنين در روزهاي آخر جنگ، يكصد تن طلاي جاسازي شدهي متعلق به آلمان در يك معدن نمك كشف و از سوي متفقين ضبط شد.
در حال حاضر يك «مافياي» كاملاً سازمان يافته وجود دارد كه توجه خود را بر موضوعاتي متمركز ساخته كه پيگيري سرنوشت «ذخاير طلا» و ثروتهاي متعلق به آلمان نازي از جملهي آنهاست.
هدفهاي عمده و اصلي اين ادعاها نيز دولتها، بانكها، موزه ها، مؤسسات بيمه و ... هستند. تنها استدلال باجخواهان در قالب يك كلمه، «شوآ» است. نه دولتها، نه شركتها و نه بانكها و شركتهاي بيمه، هيچ كدام جرأت ندارند در پاسخ به اين ادعاها و مطالبات سازمانها و
گروههاي فشار يهودي بگويند كه موضوع طرح شده، يك افسانه است و پرداخت غرامت به نام جناياتي كه انجام نشده معني ندارد. سازمانهاي يهودي پيوسته اتهامات ادعايي خود را نه تنها عليه آلمانيها، بلكه عليه چرچيل، روزولت، دوگل، استالين، پاپ پيوس دوازدهم، كميته بينالمللي صليب سرخ، دولتهاي بيطرف (مثل سوئيس) و ساير كشورها تكرار ميكنند. از نظراين سازمانها، فرض بر اين است كه ساير كشورها، همگي به دليل آن كه به آلمان اجازه دادهاند تا اين «نسل كشي»! را مرتكب شود، مقصر هستند. در نتيجه، به همين دليل و ترتيب، مشمول پرداخت غرامتهاي مالي به حساب ميآيند.(1)
نشريهي فرانسوي «اكسپرس» در سالهاي اخير، در مقالهاي پيرامون «هولوكاست»، با اشاره به بهرهبرداريهاي مالي بسياري از سازمانها و سرمايه سالاران يهودي، تحت پوشش افسانهي مزبور، نوشت: «مسألهي «غرامت مالي» در سالهاي اخير ابعاد تازهاي پيدا كرده كه ريشهاش در ايالات متحده است؛ كشوري كه در آن انجمنها و مؤسسات يهودي به نام تمام قربانيان يهود، از كل اروپاحساب [و باج] ميخواهند.»(2)
در اين نوشته به نقل از «رائول هيلبرگ»، نويسندهي يهودي حامي «هولوكاست» آمده است: «جهان غير يهودي نميتواند در برابر تقاضاي غرامت يهوديان مقاومت كند و در برابر فشارها تسليم خواهد شد، حتي اگر غير قانوني باشد.»(3)
مذاكرات ميان آلمان، اسرائيل و «مجمع مطالبات مادي يهوديان از آلمان» كه نمايندگي بيست سازمان يهودي را عهدهدار بود در سال
1952م. و ظاهراً در هلند آغاز شد و همان سال به توافقنامه لوكزامبورگ منجر گرديد. اين توافقنامه از سوي كنراد ادنائو صدر اعظم وقت آلمان غربي از يك سو و موشه شرتوك (معروف به شارت) وزير امور خارجهي وقت اسرائيل و ناحوم گلدمن،(1)رئيس وقت كنگره جهاني يهود امضاء شد.
به نوشته مارك وبر مدير مؤسسه بازنگري تاريخي در امريكا، پولها و كمكهايي كه اسرائيل در همان سالهاي اوليه از آلمان دريافت كرد در رشد، توسعه، شكوفايي و امنيت اقتصادي اسرائيل نقش اساسي و پايهاي داشت. وبر به نقل از گلدمن درباره اهميت پولهايي كه اسرائيل به عنوان غرامت از آلمان دريافت كرد ميافزايد:
قرارداد لوكزامبورگ بحران مالي اسرائيل را در همان سالهاي اوليه برطرف و امنيت اقتصادي آن رژيم را تضمين كرد. بدون آن پولها، اسرائيل قادر به ايجاد خطوط راهآهن، تلفن، تأسيسات دريايي و اجراي طرحهاي آبياري و پروژههاي زيربنايي صنعتي و كشاورزي خود نبود.
والتر لاكوئير تاريخ نگار يهودي دربارهي نقش و تأثير تعيين كننده پولها و غرامتهايي كه آلمان غربي در قالب قرارداد لوكزامبورگ به اسرائيل پرداخت كرد نوشته است:
بسياري از كارخانهها از جمله كارخانه بزرگ ذوب فولاد و مس، پنج نيروگاه توليد برق، بازسازي و نوسازي شبكههاي تلفن و تلگراف، قسمت اعظم شبكه راهآهن، صدها كيلومتر لوله انتقال آب و ... بخش اعظمي از زير ساختهاي اسرائيل در آن زمان بود.
1) ناحوم گلدمن يهودي آلماني تبار طي سالهاي 1951 تا 1971 رئيس كنگره جهاني يهود و طي سالهاي 1956 تا 1958 رئيس سازمان جهاني صهيونيسم بود.
به اعتراف گلدمن رئيس «كنگره جهاني يهود»، در سال 1976 م./ 1355 ش. مجموع پولهايي كه آلمان غربي تا آن زمان به دولت اسرائيل پرداخت كرد، در مجموع، دو يا سه برابر بيشتر از مبالغي بود كه از سوي جامعهي يهوديهاي جهان به اين دولت كمك شده بود. دولت آلمان در سال 1987 م. / 1366 ش. اعلام كرد كه تا آن زمان 80 ميليارد مارك به اسرائيل و يهوديها به عنوان غرامت «هولوكاست» پرداخت كرده است.
دستاورد گرانبهاي ديگر افسانهي «هولوكاست» براي اشخاص وكانونهاي سرمايه سالار و ذينفوذ صهيونيست، مكتوم نگهداشتن نقش، برنامه و اهداف آنها در برافروختن آتش جنگ جهاني دوم وجنايات وحشتناك ناشي از آن، در ممالك مختلف جهان و به بياني ديگر پنهان كردن چهره و ماهيت آغازگر اصلي جنگ جهاني دوم است.
ناگفتهها و جنايات پنهان جنگ جهاني دوم
بدين ترتيب قصهي «هولوكاست» بر روي واقعيتهاي جنگ، يعني تلفات دهها ميليوني مردم در نقاط مختلف جهان، پرده افكند.
طبق اسناد و آمار واقعي جنگ جهاني دوم، 000/400/9 نفر از مردم آلمان در خلال اين جنگ به دست متفقين، آن هم به طور بسيار فجيع و بيرحمانه قتل عام شدند. 000/600/3 نفر از نظاميان آلمان، اعم از سربازان، درجهداران، افسران و ... در اين جنگ جان باختند.
000/200/1 نفر از مردم غير نظامي آلمان در بمبارانهاي شبانهروزي متفقين كشته شدند. 000/200/3 نفر از مردم آلمان در زماني كه جنگ پايان يافته بود، به طرز وحشيانه توسط متفقين قتل عام
شدند. ( از اين تعداد 000/400/2 نفر از اهالي آلمان شرقي، 00/600 نفر از اهالي جنوبي آلمان و 000/200 نفر آلمانيتبار بودند.)
علاوه بر اين، 000/400/1 نفر از آلمانيها در زندانها، اردوگاههاي اسيران جنگي متفقين، يعني امريكا، انگليس و اتحاد جماهير شوروي جان باختند يا كشته شدند.(1)
تبليغات مستمر و همه جانبه، طي پنجاه شصت سال گذشته در جهان، براي واقعي جلوه دادن افسانهي «هولوكاست» چنان پردهاي بر روي اين واقعيت ها افكنده است كه متأسفانه هنوز بسياري از مردم در نقاط مختلف جهان، حتي خواص جوامع گوناگون نميدانند كه فقط از ميان ملت آلمان در جنگ جهاني دوم، نُه ميليون و چهارصد هزار نفر قرباني توطئهاي شدند كه جنگ افروزان پشت پرده، عامل اصلي اين كشتار و جنايت سهمگين بودند. صرف نظر از مردم آلمان، تنها از جمعيت كوچك مجارستان، حداقل 000/000/1 نفر در بمبارانهاي هوايي و يا در اردوگاههاي مرگ سيبري كشته شده و يا از گرسنگي جان باختند.(2)در اوكراين به سبب نقشههاي فروش مواد غذايي به كشورهاي ديگر از سوي يهوديان كرملين، 000/000/6 نفر از اهالي آن سامان از گرسنگي جان باختند. علاوه بر اين، جناياتي كه متفقين و در رأس آنها امريكا در كره و ژاپن مرتكب شدند، به خصوص كشتار اتمي صدها هزار نفر از مردم بيدفاع دو شهر هيروشيما و ناكازاكي، آن هم در روزهاي پاياني جنگ و در شرايطي كه علايم تسليم ژاپنيها كاملاً آشكار بود، هنوز در اذهان زنده است.
به هر روي، در مجموع، رقمي در حدود 50 تا 60 ميليون نفر از مردم جهان در خلال جنگ جهاني دوم قرباني شدند. تاريخ و تبليغات رسمي پس از جنگ، تاكنون، پيوسته حول محور يك موضوع ساختگي و غير واقعي، يعني افسانهي «هولوكاست» متمركز بوده است. اين تبليغات به گونهاي حساب شده، پيوسته و همه جانبه اجرا و تكرار شده كه تأثير شگفتانگيزي بر اذهان عمومي، به ويژه در جهان غرب بر جاي گذاشته است. امروز پس از گذشت قريب شصت سال از آن زمان، عبارت «جنگ جهاني دوم» تنها دو موضوع جعلي، يعني «هولوكاست» و جنگافروزي، توسعه طلبي و سفاكي هيتلر و آلمان نازي را تداعي ميكند. اين از بزرگترين دروغها، تحريفها و شگفتيهاي تاريخ معاصر جهان است. كمتر كسي از عمق و ابعاد جنايات متفقين، يعني امريكا، انگليس، فرانسه و اتحاد جماهير شوروي و كشتارهاي ميليوني آنها اطلاع دارد.
اسرار دادگاه نورنبرگ
بسياري از مردم جهان، هنوز دربارهي جناياتي كه متفقين تحت نفوذ و برنامهريزي كانونهاي يهودي و سازمانهاي صهيونيستي در خلال دادگاه نورنبرگ و پس از آن در آلمان انجام دادند خبر و اطلاع درستي ندارد. هنوز نقش اشخاص و مجامع ذينفوذ صهيوني در برپايي و ادارهي دادگاه نورنبرگ براي جهانيان به درستي تبيين و تشريح نشده است.
ناگفتههاي پنهان جنگ جهاني دوم حكايت از آن دارند كه علاوه بر مقامات و دولتمردان آلمان، رهبران، رؤسا، دولتمداران و نخستوزيران
هشت تا نه كشور اروپايي كه ناسازگار با برنامههاي يهود و مخالف لشكركشي و جنايات متفقين بودند پس از جنگ به شكلهاي مختلف تيرباران و اعدام شدند.
«پيير لاوال» نخستوزير فرانسه از پشت سر هدف جوخهي آتش قرار گرفت و مغزش متلاشي شد. او متهم به همكاري با نازيها بود. «مارشال پتن» به زندان مادام العمر در يك پادگان نظامي محكوم شد.
«كوئيسلينگ» نخستوزير نروژ در محوطه زندان «آكرشوس»(1)با گلولههاي آتشين تير باران گرديد. «فرنك زالاسي»(2)رهبر مجارستان را به همراه همهي وزيران آن كشور اعدام كردند. «لازلو باردوسي»(3)، «بلا ايم ردي»(4)، «دوم زتوجاي»(5)و «ژنوزلوسي»(6)چهار نفر از نخستوزيران پيشين كشور مجارستان به اتهام ناسازگاري با فاتحان جنگ در گذشته، به پاي چوبهي دار رفتند. برنامه اين بود كه همهي مخالفان وسران ناسازگار با برنامهي جهاني صهيونيسم كه پيش از اين شناسايي و در فهرست «سياه» قرار داشتند، از سر راه برداشته شوند. دادگاه نورنبرگ نيز همهي موانع را از سر راه برداشت. «مارشال آنتونسكو»(7)بزرگترين شخصيت محبوب و قهرمان كشور روماني، «موجز پيجاده»(8)رهبر پارتيزانهاي ميهن پرست يوگسلاوي، دكتر «ژوزف تيسو»(9)كشيش و نيز نخستوزير مستقل اسلواكي از ديگر كساني بودند كه پس از جنگ در
پاي چوبهي دار متفقين جان سپردند. گفته ميشود كه حتي پا در مياني و وساطت پاپ نيز نتوانست جلوي مرگ «ژوزف تيسو» روحاني مسيحي را بگيرد. از ميان دانشمدان، استادان دانشگاه، روشنفكران، نويسندگان، روحانيون كاتوليك، روزنامهنگاران، پزشكان و شخصيتهاي آزاده و مستقل ديگر نيز، صدها نفر به جرم مخالفت با جنگ سالاران و رهبران پس پردهي آنها، پس از جنگ اعدام شدند. اين رقم، به غير از صدها افسر و نظامي بلند پايهي كشورهاي مختلف اروپايي است كه مورد خشم فاتحين قرار گرفتند و به جرم ناكرده، پس از جنگ، تيرباران گرديدند. حتي در ميان شخصيتهاي سياسي و نظامي بلند پايه ايالات متحده امريكا نيز افرادي بودند كه اگر چه در جنگ پا به پاي متفقين مشاركت داشتند، اما به دليل پارهاي ناسازگاريها و مخالفتها نسبت به عملكرد جنايتبار گردانندگان پس پردهي دادگاه نورنبرگ، به طرز مرموزي كشته و سر به نيست شدند. مرگ ساختگي ژنرال «پتون»(1)امريكايي تنها يك نمونهي كوچك آن است. او اگر چه فرماندهي نيروهاي مهاجم امريكايي به آلمان و قهرمان حماسي امريكا در جنگ جهاني دوم محسوب ميشد، اما به دليل پارهاي نافرمانيها، پس از جنگ مورد غضب و قهر كانونهاي يهودي پس پردهي جنگ قرار گرفت و به طرز مرموزي كشته شد.(2)
اسناد حكايت از آن دارند كه از ميان سه هزار نفر از كاركنان دادگاه نورنبرگ، حدود دو هزار و چهارصد نفر يهودي بودند. بسياري از بازجوها، قضات، مأمورين اجراي احكام اعدام، يهودي بودند.(3)قربانيان
نيز منحصر به مقامات سياسي و نظامي آلمان نبود، بلكه شماري از شخصيتهاي سياسي، نظامي و حتي متخصصان و انديشمندان عالي رتبه از كشورهاي مختلف اروپا، از جمله آلمان، فرانسه، نروژ، روماني،يوگسلاوي، مجارستان و ... بودند.
«آيا دادگاه نورنبرگ واقعاً يك محكمه بيطرف زير نظر ايالات متحده امريكا، بريتانياي كبير، فرانسه و روسيه شوروي بود يا اين كه كل كار، چيزي جز شمشير يَهُوَه كه گردن مردم شكست خورده را ميزد نبود؟ آيا اين «قوانين جديد»، يعني مبناي آراي دادگاه، واقعاً و ماهيتاً مسيحي بودند؟ آيا در آن جا عدالت حكم فرما بود يا انتقام جويي؟(1)
قتل عامهاي خاموش
علاوه بر همهي اينها، جنايات وحشتناكي كه پيش و پس از جنگ جهاني دوم، از سوي امريكا، شوروي، فرانسه و انگلستان در نقاط مختلف جهان انجام شد، در سايهي افسانهي «هولوكاست» در محاق نسيان قرار گرفته است.
در كنفرانس «يالتا»(2)(4 ـ 11 فوريه 1945، ميان وينستون چرچيل نخستوزير انگلستان، فرانكلين روزولت رئيس جمهور امريكا و ژوزف استالين رهبر اتحاد جماهيري شوروي) موافقت شد، تمام روسهايي كه در اثر جنگ از جا و مكان خود گريختهاند ـ يعني تمام آنهايي كه از ستم استالين به اروپاي غربي فرار كرده بودند ـ توسط متفقين (و همپيمانان) به روسيه بازگردانده شوند.
بعد از جنگ اين برنامه عملاً اجرا شد؛ حداقل دو ميليون [000/000/2] نفر از اتباع روسيه توسط واحدهاي ارتش بريتانيا و امريكا با اجبار (و زور) به روسيه بازگردانده شدند. آنها را با اجبار سوار واگنهاي باري نمودند و به روسيه كه انتقام بيرحمانهاي در انتظار آنها بود بازگرداندند. بسياري از آنها براي آن كه بازگردانده نشوند، دست به خودكشي زدند. اين بيحرمتي از افكار عمومي امريكا (و اروپا) پنهان نگاه داشته شد و تنها همين اواخر افشا و بر ملا گرديد.(1)
جنايات شوروي در افغانستان و بعضي كشورهاي اروپاي شرقي، فرانسه در الجزاير و كشتار وحشتناك بيش از يك ميليون الجزايري، جنايات گسترده انگلستان در اقصي نقاط عالم، كشتار مردم ويتنام توسط امريكا كه در بسياري از اينها يهوديها نقش برجسته و در عين حال پنهان داشتهاند، از ديد جهانيان مخفي نگه داشته شده است.
اگر نقش كانونهاي يهودي در كشتار مردم الجزاير در متون رسمي تاريخي ثبت نشده است، در اصل اين واقعيت ترديدي وجود ندارد. نوشتهاند حدود چهار تا پنج ميليون نفر مرد و زن و كودك به علت جنگهاي ايالات متحده در هند و چين كشته شدهاند. در ويتنام نه هزار دهكده از مجموع پانزده هزار آبادي، بيست و پنج ميليون جريب اراضي كشاورزي و دوازده ميليون جريب جنگل بر اثر آتش افروزي امريكا به كلي نابود شدند و ميليونها نفر نيز به طرز بيرحمانهاي هدف بمباران كور هواپيماهاي امريكايي قرار گرفتند يا به وسيله افسران و جوخههاي نظامي امريكا تيرباران شدند.(2)
به راستي! چند نفر از مورخان، پژوهشگران و نويسندگان جهان امروز، ميدانند كه طراح اصلي جنگ ويتنام يك يهودي ذي نفوذ در مركز تصميمگيري سياست خارجي امريكا به نام «والت راستو»(1)عضو فعال نهاد نيمه مخفي، «شوراي روابط خارجي امريكا»، رئيس «شوراي برنامهريزي وزارت امور خارجه» و مشاور امنيت ملي ايالات متحده بود؟(2)
يكي ديگر از بزرگترين جنايات قدرتهاي جهاني در سدهي اخير، موضوع نسلكشي در ايران است كه هنوز بسياري از مردم ايران وجهان دربارهي آن هيچگونه اطلاعاتي ندارند. محمدقلي مجد نويسنده و مورخ ايرانيالاصل مقيم امريكا، با استفاده از اسناد وزارت امور خارجه امريكا و نيز منابع ايراني و انگليسي، در كتاب «قحطي بزرگ و نسلكشي در ايران، 1917 ـ 1919»(3)، اين فاجعهي بزرگ قرن را افشا و آشكار نموده است. براساس مستندات اين كتاب، در جريان قحطي سالهاي 1917 ـ 1919، حدود 8 تا 10 ميليون ايراني در اثر گرسنگي و بيماري جان باختند. نويسنده در تبيين اين حادثه به عنوان بزرگترين فاجعه در تاريخ معاصر ايران، آشكار ميكند كه چگونه 40 درصد از جمعيت آن روز ايران در اثر قحطي، گرسنگي، سوء تغذيه و بيماريهاي ناشي از آن كه همگي ماحصل جنگ جهاني اول و دستپخت آتشافروزان اصلي جنگ بود، از صحنهي روزگار محور شدند. به اين ترتيب بزرگترين قتل عام قرن بيستم در ايران رخ داد. در اثر مزبور، با استناد به گزارشهاي ديپلماتيك و طبقهبندي شدهي امريكاييها، جمعيت ايران در سال
1914، يعني زمان شروع جنگ جهاني اول، در حدود 20 ميليون نفر برآورد شده است. با اين وصف، رقم واقعي جمعيت ايران در سال 1919، به 11 ميليون نفر ميرسد. نويسنده با ارايهي شواهدي، معتقد است كه براساس رقم مورد اشاره، ميبايستي جمعيت ايران در سال 1919، حدود 21 ميليون نفر بوده باشد. اين نشان ميدهد كه دست كم ده (10) ميليون نفر در اثر قحطي، گرسنگي و بيماري جان باختهاند. در اين كتاب، خرابيهاي ناشي از جنگ، خريد و جمعآوري گستردهي غله و ديگر مواد و مايحتاج غذايي مثل برنج و ... از سوي انگليسيها در سراسر ايران و نيز نبود منابع مالي، عامل اصلي اين قحطي و در نتيجه قتل عام بود. اين نسلكشي بينظير، ماحصل عملكرد انگليسيها(1)در اين كشور بود.(2)اين قتل عام در تاريخ رسمي دنياي غرب ثبت نشده و تاريخنگاران رسمي و وابسته به اردوگاه غرب و صهيونيسم جهاني از انتشار واقعيتهاي دو جنگ جهاني اول و دوم خودداري كردهاند تا ماهيت آتشافروزان اصلي سدهي اخير پنهان بماند. با اين همه، بذر آگاهي امروز در جهان پاشيده شده و افكار عمومي در اقصي نقاط جهان، به تدريج با واقعيتهاي ناگفتهي تاريخ آشنا خواهد شد.
به همهي اينها بايد كشتار مردم بيدفاع فلسطين را نيز اضافه كرد. روز و ساعتي نيست كه در اين سرزمين، خون پاك جواني بر زمين
1) يادآوري اين نكته ضرور است كه در اين دوران، اشرافيت يهود بر انگلستان سيطرهي بلامنازع داشت
2) براي كسب اطلاعات بيشتر، ر.ك: محمد كريمي، معرفي كتاب: قحطي بزرگ و نسلكشي در ايران، فصلنامه مطالعات تاريخي، مؤسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي، سال دوم، شماره هشتم، تابستان 1384، صص 271ـ 283، 1383. براساس مندرجات پاورقي ص 283 اين نوشته، كتاب «قحطي بزرگ و نسلكشي در ايران» از سوي مؤسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي در دست ترجمه و انتشار است.
جاري نشود. روز و ساعتي نيست كه خانه اي منهدم نگردد. جناياتي كه اشغالگران صهيوني طي پنجاه شصت سال اخير در فلسطين و عليه صاحبان و ساكنان محلي و بومي اين سرزمين مرتكب شدهاند در تاريخ عالم كم نظير است. صهيونيستها با كمك حاميان و متحدان غربي خود فقط طي چند هفته در سال 1948 م. / 1327ش. بيش از پانصد شهر و آبادي فلسطين را با خاك يكسان كردند و بيش از يك ميليون فلسطيني را به خاك و خون كشيدند و يا آواره و از خانه و سرزمينش اخراج كردند و اين جنايات همچنان استمرار دارد. با اين همه، باز اين سايهي «هولوكاست» است كه همچنان برسر جهانيان سنگيني ميكند و چون پردهاي راز آلود مانع از افشاي درست جنايات صهيونيستها و معرفي جنايتكاران واقعي در عرصهي جهاني ميشود.
سخن آخر
پردهي سياه «هولوكاست» تاكنون مانع از آن شده است كه واقعيتهاي پنهان جنگها و جنايات قرن حاضر در متون، منابع و تاريخ رسمي جهان ثبت و ضبط شود. نه فقط عموم مردم جهان، بلكه بسياري از متفكران، نويسندگان،استادان و در يك كلام، خواص جوامع مختلف جهاني، هنوز نسبت به عمق و گسترهي جنايات سدهي اخير، از جمله جنگ جهاني اول و جنگ جهاني دوم و عاملان پشت پردهي آنها، هيچگونه اطلاعات درست و موثقي ندارند. به يقين اگر ابعاد گوناگون حوادث وحشتناك مزبور و اسرار پيرامون آن ها براي جهانيان روشن شود، ديدگاهها و تحليلها نسبت به بسياري از مسايل جهان امروز تغيير خواهد يافت. اين مهم، زماني اتفاق خواهد افتاد كه اولين گام برداشته
شود؛ يعني به خوبي ثابت شود كه «هولوكاست» يك افسانهي ساخته و پرداختهي كانونها و جريانهاي ذي نفوذ و قدرتمند يهودي دنياي معاصر است.
آ
آرش، علي / 21
آذري، ارسطو / 48
آيزنهاور / 105، 127
آلروي، ديويد / 45
آلبني (ژنرال) / 66
آنتونسكو (مارشال) / 147
آيشمن / 87
الف
ابوترابيان، حسين / 48
ابومحيالدين ← صديق زينالعابدين
اپنهايمر / 77
احمدينژاد، محمود / 15
ادنائو؛ كنراد / 142
اسپينا، آلفونسو / 28
استاگليچ، ويلهلم / 119، 123
استالين، ژوزف / 79، 141، 149
استر / 22، 23، 24، 25، 26
اشتاين برگ، الان / 135
الكساندر دوم / 47
اليوت، جرج / 45
انيشتين / 77
اوروپزا، آلفونسو / 28
اورون، يائير / 130
اونديل، ريچي / 48
اونراين / 95
ايروينگ، ديويد / 82، 119، 125
ايزابل / 28
ايم ردي، بلا / 147
ب
باردش، موريس / 119، 122
باردوسي، لازلو / 147
باروخ، برنارد / 65، 73، 77
بايرون (لرد) / 44، 45
برانفمن، ادگار / 135
براهام، جان / 45
برگمن، ارنست / 127
برلين، آيزايا / 67، 68، 96
برنارد، ساموئل / 38
برناردي، آلبرت / 137
برنر، لني / 48
بروتزات، مارتين / 95
بك، يوزف / 75
بلوم، لئون / 100
بليشا، هور / 73، 74
بنتويچ، هربرت / 63
بنگوريون [ ديويد] / 126، 127، 130
بوتز، آرتور رابرت / 119، 123
بيدج، موسي / 45
پ
پاپ / 141
پاز، جعفر / 105
پت ليورا، سيمون / 49
پتن (مارشال) / 146
پتون (ژنرال) / 148
پرلاف، جيمز / 66، 81، 151
پروست [مارسل] / 99
پوپيرش (دكتر) / 91
پولياكف، لئون / 108
پيجاده، موجز / 147
پيرسون، گوران / 13
پيشوا / 87، 88
پينسكر، لئو / 55، 56
ت
تروپ، ريبن / 87
تقيپور، محمدتقي / 43، 48، 126
توبن، فردريك / 119
توركويهمدا ، توماس / 29
تيسو، ژوزف (دكتر) / 147
تيلرـ اي.جي.پي (تيلور ـ آلن جان پرسيويل) / 62، 69، 75، 82
ج
جواهركلام، محمد / 57
جهانبگلو، رامين / 97
چ
چرچيل، وينستون / 74، 78، 82، 105، 141، 149
چمبرلين / 75
ح
حكمي، نسرين / 111
حيدري، داود / 44
خ
خشايارشا / 21، 23، 24
خليلزاده، مجيد / 105
د
دارابي، باقر / 23
داستايفسكي، فئودور.ام / 49، 50، 52، 53، 59، 60
دروندا، دانيل / 45
دريفوس، آلفرد / 46، 47، 57، 58
دزا، ديهگو / 29
دلاكاوالريا، آلفونسو / 28
دورل، سرسيرل / 74
دوگل (ژنرال ـ مارشال) / 105، 141
ديزرائيلي، بنيامين / 45
ر
راسينيه، پل / 119، 122
رايش سوم / 17، 69، 95، 108، 112، 139
ردي، بلاايم ← ايمردي، بلا
روبنشتاين، ويليام. د. / 120
روچيلد / 37، 38، 57
روحاني، سهيل / 128
روزمن، سموئيل / 77
روزولت، فرانكلين / 77، 78، 81، 97، 141، 149
روسو / 99
روفو اسحاق، دانيل / 65
ز
زاروس، امالا / 45
زالاسي، فرنك / 147
زتوجاي، دوم / 147
زلوسي، ژنو / 147
زولا، اميل / 58
زوندل، ارنست / 119
ژ
ژابوتينسكي / 48
ژوسپين، ليونل / 13
س
سالتز، آدين اشتاين / 23، 27
سالُمُن (سليمان) / 74
سامسون / 74
سعيدمحمدي، رضا / 130
سيكس، كريستوفر / 111
سليم زاده، سوسن / 12
سموئيل، هربرت / 67
سوكولو (سوكولوف) ، ناهوم (ناحوم) / 21، 44، 46، 55، 62، 63، 64
سومبارت، ورنر / 35
سيار، پيروز / 26
سيپلووسكي ، ماريان (دكتر) / 91
سيكستوس چهارم(پاپ) / 28
سيگرام / 135
سينگر، اسرائيل (خاخام) / 173
ش
شارت، موشه ← شرتوك، موشه
شاهاك، اسرائيل / 21، 101
شرتوك، موشه / 142
شرودر، گرهارد / 13
شريف، مجيد (دكتر) / 21، 69
شهبازي، عبدالله / 29، 30، 54
ص
صدام حسين / 131
صديق، زينالعابدين (ابومحيالدين) / 93
ض
ضرابي، منوچهر / 102
ضياءالديني، سيدابوالفريد (دكتر) / 21
ط
طيّب، محمد / 58
ع
عنان، كوفي / 14
عيسي (ع) / 21، 33
ف
فابيوس، لوران / 121
فاكسمن، ابراهام / 136
فرانكفورتر، فليكس / 77
فرداد اميني، بهرام / 62
فرديناند پنجم / 28
فورد، هنري / 62
فوريسون، روبر / 21، 86، 90، 104
فهرباخ، تي آر / 137
فينكلشتاين، نورمن.ج / 12، 112، 114، 134، 136
ق
قاسميان، رحيم / 21، 62
ك
كاردوزو، بنيامين. ن / 77
كرمر، يوهانپل (دكتر) / 89، 91
كريستوفرسون، ت / 119، 122
كريمي، محمد / 152
كلام، ارنست / 66
كلينتون، بيل / 106
كنت، تيلر (تيلور) / 78
كندي، جان.اف / 130
كنفاني، غسان / 45
كوئيسلينگ / 147
كورهرر / 108
كوك، رابين / 140
كوهن، آونر / 130
كوئن، جوزف / 63
كيا، خجسته / 97
كيالي، عبدالوهاب / 57
كيزر (دكتر) / 91
كينكل، كلاوس / 140
گ
گارودي، روژه / 69، 82، 87، 105، 108، 111، 113
گاستر (دكتر) / 63
گراف، يورگن / 119
گرين، استيون / 128، 131
گلدمن، ناحوم (ناهوم) / 142، 143
گواهي، عبدالرحيم / 27
گوبلز، جوزف / 88، 125، 139
گورينگ، هرمن / 139
گيلرمن، دان / 13، 14
ل
لازار، برنارد / 20، 23
لازاروس، اما / 45
لاكوئير، والتر / 143
لاوال، پيير / 146
لرد اسكويت لنگ ← مونتاگ، ساموئل
لويد، جرج / 66
لوين، لوئيس / 111
لويناس، امانوئل / 98، 99
لويي چهاردهم / 38
م
مارشالكو، لوئيس / 26، 27، 111، 115، 144
مجد، محمدقلي (دكتر) / 151
محمد (ص) / 21
مُردخاي/ 21، 22، 23، 24، 25، 26، 27
مصاحب، غلامحسين / 28، 45، 101
مورگنتهو، سينيور هانري / 77
موسي (ع) / 19، 20، 21
موسي، عبدالعليم / 107
مونتاگ، ساموئل (لرد اسكويت لنگ) / 66، 74
مونته فيوري، موشه / 57
ميرزايي، كريم / 66
ن
ناتان، ايزاك / 45
ناظميان، رضا / 108
نخستين، احمد / 105
نشاط، اسماعيل / 66
نوردلينگ، كار.او / 112
نويهويزلر، اسقف يوهان / 101، 102، 103
و
وايزمن / 63
وايزمن، حييّم / 65
وايس / 102، 103
وبر، مارك / 143
ويلسون، وودرو / 77
ه
هاپكينز، هري / 78، 81
هامان / 23، 24، 25، 27
هايدگر / 99
هدسه ← استر
هرتصل، تئودور / 49، 61، 62
هرست، ديويد / 62
هس، رُدلف / 82، 83، 95
هگل / 99
هميلتن / 82
هيتلر، آدولف / 16، 69، 70، 75، 76، 81، 82، 83، 86، 87، 88،102، 105، 108، 113، 114، 130، 139، 146
هيدريش، رينهارد / 87
هيلبرگ، رائول / 142
هيملر / 87، 92
ي
يونسي، ابراهيم / 50
يهودا / 26
آ
آشويتس / 89، 90، 91، 95
آلمان / اكثر صفحات
آمستردام / 37
الف
اتريش / 34، 88، 122، 125، 134
اروپا / اكثر صفحات
اسپانيا / 29، 30، 31، 122
استالينگراد / 80
استراسبورگ / 138، 139
استراليا / 14، 120، 122
استكهلم / 13
اسرائيل / 112، 118، 119، 120، 122، 125، 126، 127، 128، 129، 130، 131، 132، 133، 140، 142،143
افغانستان / 10، 150
الجزاير / 15، 150
اندونزي / 15
انگلستان ← انگليس
انگليس / اكثر صفحات
اورشليم / 87، 101
اوكراين / 49، 145
ايالات متحده ← امريكا (اكثر صفحات)
ايبري (شبه جزيره) / 30، 36
ايتاليا / 17، 73، 89، 106
ايران / 15، 22، 23، 24، 26، 27، 85، 132، 151
ب
بارسلونا / 29
برگن ـ بلسن / 89، 109، 101
برلين / 36، 39، 87، 106
بريتانيا ← انگليس
بلژيك / 122
بلغارستان / 111
بن ← برلين
بوسني / 10
بيتالمقدس / 12، 101
پ
پاريس / 38
پاكستان / 15
پتح تكوا / 57
پرتغال / 141
پونياتوو (اردوگاه) / 101
ت
تلآويو / 126
ج
جزيره شيطان / 57
چ
چكاسلواكي / 111، 147
چين / 128، 150
ح
حبشه / 24
خ
خضيره / 57
د
داخائو (اردوگاه) / 95، 101، 102، 103
درياي سياه / 66
ديمونا / 127
ر
رايشتاك / 76، 81
رم / 106
روسيه / اكثر صفحات
روماني / 147، 148
ريشولصيون / 57
ريگا / 96
ريوم / 100
ز
زمارين / 57
زيشرون ياكوب / 57
ژ
ژاپن / 10، 70، 73، 75، 145
ژنو / 99
س
سوئد / 13، 141
سوئيس / 114، 122، 133، 135، 136، 137، 138، 139، 140، 141
سوريه / 132، 134
سيبري / 145
ش
شوروي / 73، 74، 76، 79، 80، 81، 87، 88، 89، 91، 97، 106
شوش / 22، 24، 25
شيكاگو / 111
ع
عاقر / 57
عراق / 10، 131
عيون قاره / 57
غ
غرناطه / 30
ف
فرانسه / (اكثر صفحات)
فرانكفورت / 38، 39
فلسطين / اكثر صفحات
ق
قطره / 57
قفقاز / 15
ك
كاخ سفيد / 81
كانادا / 14، 122
كرملين / 77، 88، 145
كره / 145
كوههاي اورال / 111
گ
گليويتز / 76
ل
لاهه / 37
لندن / 37، 38، 56، 64، 65، 80، 106
لوكزامبورگ / 142، 143
لهستان / 66، 69، 75، 76، 80، 82، 89، 110109، ، 111
ليتواني / 51، 122
م
ماداگاسكار / 87، 88
مادريد / 28
مال/ 12
مجارستان / 111، 145، 147، 148
مديترانه / 127
مراكش / 15
مسكو / 64، 79، 96
مصر / 15
ملبس / 57
ملبورن / 120
مونيخ / 95، 101، 114
ن
ناپل / 38
ناكازاكي / 10، 145
نحل سورق / 127
نقب / 126، 127
نورنبرگ / 73، 88،146، 148
نيويورك / 97، 113، 114
و
واتيكان / 104
واشنگتن / 12، 96
ورشو / 91، 101
ويتنام / 10، 150
وين / 36، 38
ه
هامبورگ / 39
هانور / 99
هلند / 37، 122، 142
هند / 24، 150
هيروشيما / 10، 145
ي
يالتا / 149
يوگسلاوي / 147، 148