ghaemiyeh.com
سرشناسه : اميني گلستاني، محمد، ۱۳۱۷ -
عنوان و نام پديدآور : دعاى عرشيان بر فرشيان/ محمد اميني گلستاني.
مشخصات نشر : قم: سپهر آذين، ۱۳91.
مشخصات ظاهري : 170 ص.
موضوع : دعاى فرشتگان براى آدميان
«بسم اللّه الرّحمن الرّحيم»
1
در قرآن كريم در چند مورد از فرشتگانى نام مىبرد كه بر آدميان دعا مىكنند مخصوصا در سوره مؤمن آيه 7 و شورى آيه 4 استغفار ملائكان حاملان عرش الهى را بر اهل زمين و مؤمنان، با ريزه كارى هايش، بيان مىفرمايد كه واقعا مايه مباهات و مورد افتخارست.
با دقت در كلمات و موارد دعاهاى آنها، واقعا حال و روحيهاى به آدم دست مىدهد كه دست به سوى آسمان بلند كرده و مىگويد: خدايا به احترام مقدسين درگاهت و به شرافت شناخته شدگان بارگاهت، دعاى
حاملان عرشت را، در باره ما روسياهان بنى آدم و همسران و اولاد ما، به اجابت برسان ما چه هستيم و كهِ هستيم كه حمل كنندگان و گردانندگان عرشت، اين گونه در باره ما، دست به دامن تو باشند.
2
در اين مختصر، نخست به معناى عرش الهى و نظرات بزرگان را، در باره آن، بيان مىكنيم و سپس به تفسير و توضيح چند آيه، و آوردن احاديثى در اين زمينه مى پردازيم.
3
در دو آيه قرآن مجيد غافر (7:) 40. حاقّه (17:) 69. كه سخن از حاملان عرش بميان آمده است.
آيا منظور از حاملان عرش چيست و كيست؟! در باره آن توضيحاتى خواهد آمد.
«بسم اللّه الرّحمن الرّحيم»
با ذكر سه مورد از نظرات قريب الافق با بيانات مشابه منظور از عرش را از نظر عزيزان مىگذرانيم.
و از روى منظور و مفهوم واقعى آن پرده برداشته نشده و كشف نگرديده، مفاهيم عرش و كرسى خداوند مى باشد كه هركسى به فراخور فهم و برداشت خود بر آن دو، معنا گفته و تشريح نموده است
عرش در لغت به معانى گوناگون گفته مى شود و در آيات نيز معانى متفاوت دارد.
ولى هنگامى كه در مورد خداوند به كار مىرود و گفته مىشود عرش خدا، منظور از آن مجموعه جهان هستى است كه در حقيقت تخت حكومت پروردگار محسوب مى شود.
اصولا جمله استوى على العرش كنايه از تسلط يك زمامدار بر امور كشور خويش است، همانطور كه جمله ثَلَّ عرشه (تختش فرو ريخت) به معنى از دست دادن قدرت مىباشد، در فارسى نيز اين تعبير كنائى زياد به كار مىرود، مثلا مىگوئيم در فلان كشور، جمعى شورش كردند و زمامدارشان را از تخت پائين كشيدند، در حالى كه ممكن است اصلا تختى نداشته باشد، يا جمعى به هواخواهى فلان برخاستند و او را بر تخت نشاندند، همه اينها كنايه از قدرت يافتن يا از قدرت افتادن است.
بنابراين در آيه مورد بحث جمله استوى على العرش كنايه از احاطه كامل پروردگار و تسلط او بر تدبير امور آسمانها
و زمين بعد از خلقت آنها است.
و از اينجا روشن مىشود: آنها كه جمله فوق را دليل بر تجسم خدا گرفتهاند گويا به موارد استعمالات فراوان اين جمله در اين معنى كنائى، توجه نكردهاند.
معنى ديگرى براى عرش نيز هست، و آن در مواردى است كه در مقابل كرسى قرار گيرد، در اين گونه موارد كرسى (كه معمولا به تختهاى پايه كوتاه گفته مىشود) ممكن است كنايه از جهان ماده بوده باشد و عرش كنايه از جهان ما فوق ماده
(عالم ارواح و فرشتگان).(1)
مىدانيم عرش كه در زبان فارسى مرادف است با تخت سلطنتى و در قرآن كريم بيست و دو مرتبه لفظ عرش نازل شده است، كه در هيجده آيه آن از عرش حضرت حق با اوصاف: عظيم، كريم، مجيد، سخن به ميان آمده است:
1) خلاصه از كتاب« اسلام فراتر از زمان»: ص 112 ببعد.
مانند سورههاى اعراف 54- توبه 129- يونس 3- رعد 2- اسرا 42- طه 5- انبيا 22- مؤمنون 86 و 116- فرقان 59- نمل 26- سجده 4- غافر 15 زخرف 82- حديد 4- تكوير 20- بروج 15- هود 7-(1)
و با وجود كثرت اشاره به عرش، قرآن كريم از توضيح مفهوم اين واقعيت ساكت است.
براى درك حقيقت معنى عرش بهترين راه اين است كه موارد استعمال آن را در قرآن كريم بررسى كرده به نتيجه برسيم:
و نيز اين را مىدانيم، الفاظ ما كه براى بيان مشخصات زندگى محدود و ناچيز ما وضع شده نمىتواند به درستى بيانگر عظمت خداوند و حتى عظمت مخلوقات بزرگ او باشد، به همين دليل با استفاده از معانى كنائى اين الفاظ شبحى از آنهمه عظمت را ترسيم
1) اقتباس از نوشته استاد حسين انصاريان كه خواهد آمد.
مىكنيم.
و از جمله الفاظى كه اين سرنوشت را پيدا كرده است كلمه عرش است كه در لغت به معنى سقف يا تخت پايه بلند در مقابل كرسى كه به معنى تخت پايه كوتاه است آمده، سپس اين كلمه در مورد تخت قدرت خداوند به عنوان عرش پروردگار به كار رفته است.
در اينكه منظور از عرش خدا چيست و اين كلمه كنايه از چه معنائى مىباشد؟ مفسران و محدثان و فلاسفه سخن بسيار گفتهاند.
گاهى عرش را به معنى علم بى پايان پروردگار تفسير كردهاند.
و گاه به معنى مالكيت و حاكميت خدا.
و گاه به معنى هر يك از صفات كماليه و جلاليه او، چرا كه هر يك از اين اوصاف بيانگر عظمت مقام او مىباشد، همانگونه كه تخت سلاطين نشانه عظمت آنها است.
آرى خداوند داراى عرش علم، و عرش قدرت، و
عرش رحمانيت و عرش رحيميت است.
طبق اين تفسيرهاى سهگانه مفهوم عرش بازگشت به صفات ذات پاك پروردگار مىكند، نه يك وجود خارجى ديگر.
بعضى از رواياتى كه از طرق اهلبيت (عليهمالسلام) رسيده نيز همين معنى را تاييد مىنمايد، مانند حديثى كه حفص بن غياث از امام صادق (عليهالسلام) نقل مىكند كه از امام (عليهالسلام) در باره تفسير وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ سؤال كردند، فرمود: منظور علم او است.
و در حديث ديگرى از همان امام (عليهالسلام) عرش را به معنى علمى كه انبيا را بر آن واقف كرده، و كرسى را به معنى علمى كه هيچكس را از آن آگاه نكرده است تفسير فرموده.
در حالى كه بعضى ديگر از مفسران با الهام گرفتن از روايات ديگرى عرش و كرسى را به دو موجود عظيم از مخلوقات پروردگار تفسير كردهاند.
از جمله بعضى گفتهاند: منظور از عرش مجموعه عالم هستى است.
و گاه گفتهاند مجموعه اين زمين و آسمان در درون كرسى قرار دارد، بلكه آسمان و زمين در برابر كرسى همچون حلقه انگشترى است در يك بيابان پهناور، و كرسى در برابر عرش نيز همچون حلقه انگشترى است در يك بيابان وسيع.
و گاه عرش را بر قلب انبيا و اوصيا و مؤمنان كامل اطلاق كردهاند، چنانكه در حديث آمده است:
ان قلب المؤمن عرش الرحمن:
قلب مؤمن عرش بزرگ خدا است! و نيز در حديث قدسى نقل شده است:
لم يسعنى سمائى و لا ارضى و وسعنى قلب عبدى المؤمن
: آسمان و زمين من، وسعت وجود مرا ندارد ولى قلب بنده مؤمن من جايگاه من است!.
اما براى درك حقيقت معنى عرش- البته تا آنجا كه قدرت تشخيص انسان اجازه مىدهد- بهترين راه اين
است كه موارد استعمال آن را در قرآن مجيد دقيقا مورد بررسى قرار دهيم: در آيات زيادى از قرآن اين تعبير به چشم مىخورد: ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ خداوند (بعد از پايان گرفتن خلقت جهان) بر عرش تسلط يافت.
و در بعضى از آيات پشت سر اين تعبير جمله يُدَبِّرُ الْأَمْرَ و يا تعبيراتى كه حاكى از علم و تدبير پروردگار است ديده مىشود.
در بعضى ديگر از آيات قرآن توصيفهائى براى عرش ديده مىشود مانند توصيف به عظيم آنجا كه مىفرمايد: وَ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ.(1)
گاه سخن از حاملان عرش است مانند آيه 7 سوره غافر.
و گاه سخن از ملائكهاى است كه گرداگرد عرش را گرفتهاند وَ تَرَى الْمَلائِكَةَ حَافِّينَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ.(2)
و گاه مىگويد عرش خدا روى آب قرار گرفته وَ كانَ
عَرْشُهُ عَلَى الْماءِ.
از مجموع اين تعبيرات و تعبيرات ديگرى كه در روايات اسلامى وارد شده به خوبى مىتوان نتيجه گرفت كه عرش بر معانى مختلفى اطلاق شده هر چند ريشه مشتركى دارد.
يكى از معانى عرش همان مقام حكومت و مالكيت و تدبير عالم هستى است
ديگر از معانى عرش مجموعه عالم هستى است، چرا كه همگى نشانه عظمت او است و گاه عرش به معنى عالم بالا و كرسى به معنى عالم پائين به كار مىرود.
و گاه عرش به معنى عالم ماوراء طبيعت و كرسى به معنى مجموع عالم ماده اعم از زمين و آسمان استعمال مىشود چنانكه در آية الكرسى آمده است وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ.
و از آنجا كه مخلوقات و معلومات خداوند از ذات پاك او جدا نيستند گاهى عرش بر علم خدا اطلاق شده
است.
و اگر به قلب پاك بندگان با ايمان عرش الرحمان گفته شده به خاطر اين است كه جايگاه معرفت ذات پاك او و نشانهاى از نشانههاى عظمت و قدرت او است.
بنا بر اين در هر مورد بايد از قرائن فهميد كه منظور از عرش كداميك از معانى آن است، ولى در هر حال همگى در اين امر مشتركند كه عرش بيانگر بزرگى و عظمت خداوند است.
در آيه مورد بحث كه (خواهد آمد) سخن از حاملان عرش الهى مىگويد، ممكن است منظور از عرش همان حكومت خداوند و تدبيرش در عالم هستى باشد و حاملان عرش اجرا كنندگان حاكميت و تدبير او هستند و نيز ممكن است به معنى مجموعه عالم هستى و يا عالم ماوراء طبيعت باشد و حاملان آن فرشتگانى هستند كه پايههاى تدبير اين جهان به فرمان خدا بر
دوش آنها است.(1)
ص: 25 ببعد.
با سلام و تشكردر آيات قرآن كريم از حاملان عرش الهى ياد شده است ودر بعضى از دعا ها خداوند را به چفت و بست هاى عرشش قسم داده است لطفا در مورد عرش الهى توضيح دهيد مگر امرى مادى است كه از وسايل مادى براى بيان آن استفاده شده است همچنين در مورد حاملان آن. با تشكر
پاسخ
با عرض سلام و تحيت.
دوست محترم!
1) با تغييراتى و حذف و اضافاتى از تفسير نمونه ج: 20
يكى از معانى عرش در لغت عرب همان تخت و سرير است كه زمامداران بر آن مى نشسته اند، و به تدبير و تمشيت امور مملكت مى پرداخته اند، و در قرآن عرش در اين معنا هم به كار رفته است؛ مثل: «وَ رَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى الْعَرْشِ»(1)
اما در مورد عرش خدا سخن مفسرين متفاوت است:
1- بعضى از اهل ظاهر كه در آيات دقت كمتري مى كنند، و به همين خاطر خداوند را جسم و جسمانى دانسته اند، مى گويند عرش خداوند تختى است به سان تخت ملوك و سلاطين، كه روى آن قرار مى گيرد و به تدبير جهان آفرينش مى پردازد. اين اقليت ناچيز را" مجسمه" يعنى اهل نسبت جسمانيت دادن به خدا مى گويند و نظرشان از جهات متعددى مردود و باطل است.
1) فصلت 10
2- دسته دوم كه هيأت بطليموس را در كيفيت آفرينش زمين و آسمان ها به سان وحى مُنزَل مى دانستند و به كرات چهارگانه و افلاك نه گانه قائل بودند، مى گفته اند عرش همان فلك نهم است كه" فلك اطلس" نام دارد و بر تمام افلاك احاطه دارد. اين نظر، پس از روشن شدن اوضاع آسمان ها و ابطال نظريه بطلميوس، از اعتبار افتاده است. به علاوه با اوصافى كه در قرآن و روايات در باره عرش وارد شده است، كوچك ترين انطباقى ندارد.
3- دسته سوم جمله» ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ «را كنايه از احاطه و استيلاى او بر تمام جهان دانسته، و مى گويند اين جمله كنايه و تشبيهى بيش نيست، و عرش مصداق خارجى و حقيقت واقعى ندارد، و خداوند براى بيان احاطه قدرت و سلطه و تدبير جهان خلقت خود اين جمله را به كنايه بيان كرده است؛ زيرا زمامداران وقتى به تدبير امور مملكت مى پردازند كه روى تخت
حكومت قرار بگيرند و به صادر نمودن اوامر و نواهى، امور كشور را سروسامان مى دهند.
اين نظر نسبت به نظرهاى پيش، به واقع نزديك تر است؛ زيرا به گواهى آيه هاى زيادى مقصود از آيه (ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ) همان استيلا به منظور تدبير جهان آفرينش است.
يكى از گواه هاى اين مطلب آن است كه اين جمله، در هفت مورد پس از بيان خلقت آسمان ها و زمين در شش دوره، وارد شده است؛ گويا مقصود اين است كه پس از آفرينش آسمان ها و زمين، به تدبير و تنظيم و پديد آوردن اوضاع حوادث در آن پرداخت و اصل خلقت مطلبى است و تدبير و تنظيم مطلبى ديگر.
گواه ديگر اين كه در قرآن در بسيارى از موارد پس از جمله مورد بحث، لفظ تدبير و يا چيزهايى كه در حقيقت از مصاديق واقعى تدبير است؛ مثل تسخير آفتاب و ماه، آمده است: (ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ يُدَبِّرُ
الْأَمْرُ(1)
اين آيه و مشابه اينها مى رساند نتيجه استيلا بر عرش تدبير جهان آفرينش و تنظيم امور جهان است.
نقطه ضعف اين نظر همان است كه عرش را معناى ذهنى و كنايى گرفته، در صورتى كه قرآن و همچنين روايات عرش را با يك سلسله اوصافى معرفى مى كند، كه با اعتبارى و كنايى بودن آن چندان سازگار نيست.
مثلا قرآن عرش را با لفظ" عظيم" توصيف كرده و مى فرمايد: (... هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ(2)
و يا براى عرش حاملانى اثبات نموده و گروهى در پيرامون آن خدا را تسبيح مى گويند؛ چنان كه فرمود:
«الَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ»(3)
و همچنين قرآن حاملان عرش را در روز قيامت هشت
نفر معرفى نموده و مى فرمايد: «وَ يَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ فَوْقَهُمْ يَوْمَئِذٍ ثَمانِيَةٌ»(1)
بنابراين شايد اين نظريه بهتر باشد كه بگوييم مقصود از عرش سراسر جهان هستى- اعم ازمادى و مجرد- است(2)كه نتيجه استيلاى بر آن، علم به كائنات و تدبير و تنظيم جهان وجود مى باشد؛ و اگر عرش در برخي آيات، در كنار آسمان ها آمده، آن به معناي تفاوت و تغاير اين دو نيست، بلكه از باب عطف عام بر خاص است، آنجا كه مى فرمايد: «قُلْ مَنْ رَبُّ السَّماواتِ السَّبْعِ وَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ».(3)
خلاصه، عرش نقطه اى از وجود است كه رشته تدبير امور جهان خلقت به آن جا منتهى مى گردد و آينه اى است كه جزئيات تمام آن چه در عالم آفرينش رخ مى
دهد در آن جا منعكس مى باشد؛ و فرشتگان اطراف عرش آنهايى هستند كه در جهان خلقت، وظايف و تصرفاتى دارند و مأمور اجراى دستورهايى هستند كه از اين مقام صادر مى گردد، و البته حقيقت اين مقام به سان موضوعاتى مانند لوح محفوظ، براى انسانى كه در حجاب ماده است، روشن نيست.
رواياتى كه از پيشوايان ما در تفسير عرش وارد شده، مؤيد نظرى است كه بيان شد. اميرمؤمنان در پاسخ جاثليق، كه از حقيقت عرش سؤال كرد، چنين فرمود:
«و هو حياة كل شيء و نور كل شيء»
يعنى عرش مايه زندگى هرچيز و وسيله انكشاف همه چيز است گويا جمله اول اشاره به موضوع تدبير، و دومى اشاره به مقام علمى عرش است.)
امام صادق عليه السلام در ذيل حديثى در باره عرش چنين مى فرمايد:"
والعرش هو الباطن الذى وجد فيه علم الكيف
والكون والقدر والحد والأين".(1)
عرش و كرسى در آيات كتاب خدا و روايات و اخبار فراوان استعمال شده است.
به طور صريح و روشن و آشكار از قرآن مجيد و روايات استفاده مىشود كه عرش و كرسى دو موجود از موجودات حق و دو حقيقت از حقايق الهيّهاند.
قرآن كريم از توضيح مفهوم هر دو واقعيّت ساكت است و در روايات و اخبار براى هر يك مفاهيم و مصاديقى بيان شده كه با تتبع در آيات و اخبار به اين نتيجه مىرسيم كه هر دو كلمه طاقت تحمّل تمام معانى ملكوتى و باطنى و ظاهرى را دارند.
1) با آرزوى توفيق. موسسه ذكر قم. باستانى.
در» الخصال «و» معانى الاخبار «و» الدُرّ المنثور «، ضمن حديث ابوذر است از رسول خدا صلى الله عليه و له كه فرمود اى ابوذر، هفت آسمان در برابر كرسى نيستند جز حلقهاى افتاده در زمين بيابان پهناور، و فضل و فزونى عرش بر كرسى چون فزونى بيابان پهناور است بر آن حلقه.(1)
از امام صادق عليه السلام روايت شده كه از آن جناب پرسيدند: چرا كعبه را كعبه نام شد؟ فرمود: چون چهارگوش است. گفته شد: چرا چهار گوش شده؟
فرمود: چون برابر بيت المعمور است كه چهار گوش است. و گفته شد: چرا بيت المعمور چهار گوش است؟
فرمود: چون برابر عرش است كه چهار گوش است. گفته شد: چرا عرش چهار گوش شده؟ فرمود: چون مسلمانى بر چهار كلمه سازمان يافته:
1) بحار الأنوار: 5/ 55، باب 4، حديث 1؛ الخصال: 523/ 2، حديث 13؛ معانى الاخبار: 333، حديث 1؛ الدرّ المنثور: 328/ 1.
سُبْحانَ اللّهِ، وَالْحَمْدُ لِلّه، وَلا إلهَ إلَّااللّهُ، وَاللّهُ أكْبَرُ.(1)
در عقايد شيخ صدوق آمده است:
اعتقاد ما در عرش اين است كه آن همه و همه آفريدههاست. و به وجه ديگر همان دانش است.
و از امام صادق عليه السلام پرسش شد از قول خداوند عز و جل:
الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى(2)(خداى) رحمان بر تخت فرمانروايى و تدبير امور آفرينش چيره و مسلّط است.
فرمود: نسبت او با هر چيز مساوى است و چيزى بدو نزديكتر از چيزى نيست. امّا عرش به معنى دانش را هم چهار از پيشينيان بر دوش داشتهاند و چهار از آخرين.
اما آن چهار نخست: نوح، ابرهيم، موسى و عيسى:؛ و امّا چهار آخر:
محمّد صلى الله عليه و آله، على، حسن و حسين.
و به سندهاى صحيح از ائمّه عليهم السلام درباره عرش و حاملانش چنين روايت شده است:
و همانا اينان حاملان عرش علم شدند؛ زيرا همه پيامبران پيش از پيغمبر ما محمّد صلى الله عليه و آله بر چهار شريعت چهار پيامبر پيشين بودند: نوح، ابراهيم، موسى و عيسى:، و دانش از اين چهار بدانها رسيد. و همچنان دانش پس از محمّد و على و حسن و حسين:
به امامان پس از حسين رسيد «.(1)
شيخ مفيد فرموده: عرش به معناى سلطنت و پادشاهى است. ذُو الْعَرْشِ يعنى صاحب قدرت و استيلا و سلطنت بر تمام موجودات هستى.
هشام بن حكم مىگويد: زنديق از امام صادق عليه السلام
1) بحار الأنوار: 7/ 55، باب 4، حديث 5، به نقل از كتاب اعتقادات شيخ صدوق.
پرسيد: كرسى بزرگتر است يا عرش؟ فرمود: هر چه خدا آفريده درون كرسى است جز عرش او كه بزرگتر از آن است تا كرسى او را فرا گيرد.(1)
در معانى الاخبار، صدوق به سندش از مفضّل بن عمر روايت كرده كه گفت:
از امام صادق عليه السلام پرسيدم كه عرش و كرسى چيستند؟ فرمود:
عرش به يك معنا همه آفريدههاست و كرسى جاى آنهاست، و از نظر ديگر همان دانشى است كه خدا پيامبران و رسولان و حجج خود را بدان آگاه كرده، و كرسى دانش مخصوص به خود اوست.(2)
شيخ صدوق در كتاب التوحيد خود به سندى كه دارد از امام صادق عليه السلام در تفسير آيه:
وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ(1)تخت] حكومت، قدرت و سلطنت [ش آسمانها وزمين را فرا گرفته و نگهدارى آنان بر او گران و مشقتآور نيست؛ و او بلند مرتبه و بزرگ است.
آورده كه حضرت فرمود:
آسمانها و زمين و آنچه ميان آنهاست در كرسى است، عرش همان دانشى است كه كسى آن را اندازه نتواند.
امام صادق عليه السلام از حضرت باقر عليه السلام از جدّش روايت كرده كه:
در عرش نمونه هر آنچه خدا در خشكى و دريا آفريده، هست. فرمود: اين است تأويل قول خدا:(2)
«وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ»(3)و هيچ چيزى نيست مگر آن كه خزانههايش نزد ماست، و آن را جز به اندازه معين نازل نمىكنيم.
و ميان دو ستون عرش هزار سال پرش پرنده سريع فاصله است. و هر روز هفتاد هزار رنگ از نور بر عرش پوشند كه هيچ آفريده تاب ديدن آنها را ندارد. همه چيزها در برابر عرش چون حلقهاى است در ميان بيابان.
خدا را فرشتهاى است به نام حزقائيل، هيجده هزار بال دارد كه ميان هر دو بالش پانصد سال راه است؛ به خاطرش رسيد كه آيا بالاى عرش چيزى است؟ خدا بالهايش را دو برابر كرد و داراى سى و شش هزار بال شد كه ميان هر دو بال پانصد سال راه بود، و بدو وحى كرد: اى فرشته، پرواز كن. بيست هزار سال پريد و بر سر يك ستون عرش نرسيد. خدا بال و نيرويش را دو چندان كرد و سى هزار سال ديگر پريد و باز هم نرسيد و خدا به او وحى كرد: اى فرشته، اگر تا دميدن صور بپرى به ساق عرشم نرسى. آن فرشته گفت:
سَبِّحِ اسْمَ رَبِّكَ الْأَعْلَى(1)نام پروردگار برتر و بلند مرتبهات را] از هرچه رنگ شرك خفى و جلى دارد [منزّه و پاك بدار.
و خدا آن (آيه) را بر پيامبر فرستاد و پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: آن را ذكر سجده كنيد.(2)
علّامه بزرگ، ملّا محمّد باقر مجلسى در پايان احاديث مربوط به عرش و كرسى در جهت تحقيق در آن اخبار و جمع بين آنها مىفرمايد:
بدانكه تخت شاهى در اين جهان مظهر قدرت پادشاهان است، ولى خداى سبحان از مكان و قرارگاه
منزّه است، نه تختى دارد و نه كرسى كه بر آن بنشيند و اين دو (عرش و كرسى) بر برخى آفريدههاى او به حسب مناسبت اطلاق شدند به چند معنى:
و همانا به اين دو نام خوانده شدند براى اين كه احكام و تقديرات خدا از آنها تراود و فرشتههاى كروبيان و مقرّب و ارواح
گوشهاى بسيار كوچك از وضع منظومهها، كهكشانها، سحابىها را كتابهاى (خدا در طبيعت)، (هيئت در اسلام)، (يك، دو، سه، بى نهايت) و (پيدايش و مرگ خورشيد) با ارقام غير قابل تصّور و فهم بيان كردهاند، انسان چون اين كتابها را مطالعه كند به عظمت عرش و كرسى و معجزه امامان در گفتارشان پى مىبرد.
پيامبران و اوصيا گرد آنهايند، و هر كه را خدا خواهد به خود نزديك سازد به آنها بالايش برد، چنانكه فرمانها و احكام شاهان و آثار سلطنت و عظمت آنان از تخت و كرسى آنهاست و مقرّبان آستان و خاصّان آنها به گرد آنها
چرخند، و نيز چون آن دو بزرگترين آفريده جسمانيند و انوار عجيب و آثار غريبه مخصوص به خود دارند دلالتشان بر وجود خدا و علم و قدرت و حكمتش بيش از اجسام ديگر است و از اين رو مخصوص بدين نام شدند، و حاملانشان در دنيا گروهى فرشتهاند و در آخرت يا فرشتههايند يا انبياى اولواالعزم و اوصياى برگزيده چنانكه دانستى، و بسا مقصود از حمل در آخرت اين باشد كه در قيامت، عرش بديشان بر پاست و اينان حكّام و نزديكان به آنند.
چنانكه در بسيارى از اخبار بدان تفسير شدند، چون منشأ ظهور خدا بر خلقش دانش و شناسايى است و آن وسيله تجلّى خداست بر عباد، و گويى عرش و كرسى باشند و حامل آن پيغمبر و ائمه اند كه خزّان علم اويند در آسمان و زمينش، خصوص آنچه مربوط به شناخت اوست.
چنانكه صدوق
فرموده و از برخى اخبار استفاده مىشود؛ زيرا هر چه در زمين و فراز آنهاست آيات وجود خدا و نشانههاى قدرت اويند و آثار وجود و فيض حكمت آن حضرت، پس همه آفريدهها عرش عظمت و جلال او هستند و وسيله تجلّى صفات كمالش بر عارفان. و اين معنايى است كه به خاطرم رسيد در قول معصوم:
و ارتفع فوق كل منظر. و او بالاتر از هر ديدگاهى است.
زيرا قرارگاه عظمت و جلال اويند و وسيله ظهورش بر بندههايش به اندازه استعدادشان، و او را عرشِ دانش است و عرشِ قدرت و عرشِ رحمانيّت و عرشِ رحيميّت و عرشِ وحدانيّت و عرشِ تنزّه، چنانكه در روايات گذشت.
كامل كه قرارگاه محبّت و معرفت خدايند، چنانكه در روايت آمده:
قلب المؤمن عرش الرحمن.(1)دل مؤمن عرش خداوند رحمان است.
و هم در حديث قدسى است:
ما قبول داريم كه جمله:
ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ.(2)آن گاه بر تخت فرمانروايى] و حكومت بر آفرينش [چيره و مسلط شد.
به منزله كنايه است، امّا كنايه بودن منافات ندارد با اين كه يك حقيقت و واقعيّتى اين تعبير را ايجاب كرده باشد و استواى پروردگار بر عرش از قبيل سلطنت و استيلا و ملكيّت و امارت و رياست و ولايت و سيادت داير ميان خود ما، امرى اعتبارى و قرار دادى و خالى از حقيقت نبوده باشد.
درست است كه ظواهر دينى از حيث بيان، نظير بيانات
ما و به صورت امورى اعتبارى است اما خداى سبحان در همه اين بياناتش حقايق و واقعياتى را بيان مىكند.
به عبارت ديگر، گرچه معناى ملك و سلطنت و احاطه و ولايت و امثال آن در خداى سبحان همان معنايى است كه ما خود از اطلاق اين الفاظ نسبت به خود مىفهميم، ولكن مصداقها با هم متفاوتند.
مصاديق اين الفاظ در نزد خداى تعالى امورى واقعى و حقيقى ولايق به ساحت قدس اويند و در نزد ما اوصافى ادّعايى، ذهنى و امورى اعتبارى و قرار دادى هستند كه يك سر سوزن از عالم ذهن و وهم به خارج سرايت نمىكنند.
مثلًا، اگر كسى را رئيس خود مىناميم از اين باب است كه تابع اراده و تصميم اوييم نه اين كه راستى جامعه ما بدنى است و او سر آن بدن است. و همچنين اگر كسى را عضو اجتماع مىخوانيم براى اين نيست كه او راستى دست جامعه و يا دل و يا قلوه آن است بلكه از اين باب
است كه او نيز مانند دست و دل كه در تشكيل
لم يسعنى سمائى و لا أرضى، و وسعنى قلب عبدى المؤمن.(1)
آسمان و زمين گنجايش وجود مرا ندارد، اما قلب مؤمن ظرفيت وجود مرا دارد.
در هر صورت اطلاق عرش و كرسى بر برخى معانى به واسطه تصريح در خبر يا قراين ديگر منافات ندارد با وجوب اعتراف به معنى اوّل كه از ظاهر اكثر آيات و روايات ظاهر مىگردد، چنانكه در سطور گذشته به اين معنا اشاره شد كه اين دو لفظ تحمّل جميع معانى ظاهرى و باطنى را دارند.(2)
صاحب» الميزان «در توضيح عرش و حاملان آن، بحث مشروحى دارد كه در تفسير آيه 54 سوره اعراف آمده، مقتضى است براى توضيح بيشترى نسبت به بدن مؤثّرند در تشكيل اجتماع ما تأثير دارد. و از همين جهت كه زندگى ما متشكّل از يك سرى امور اعتبارى است خداى تعالى در آيه:
وَ ما هذِهِ الْحَياةُ الدُّنْيا إِلَّا لَهْوٌ وَ لَعِبٌ.(1)و اين زندگى دنيا جز سرگرمى و بازى نيست.
زندگى دنيايى ما را لهو و لعب ناميده چون مقاصد دنيوى ما و مال و اولاد ما و رياست و حكومت ما جز عناوينى پندارى چيز ديگرى نيست و جز در عالم وهم،
1) عنكبوت( 64: 29).
تحقّق و واقعيّتى نداشته، سر و دست شكستن ما براى به دست آوردن آن هيچ تفاوتى با مسابقه اطفال در بازىهاى خود ندارد.
و حاشا بر خداى سبحان كه زندگى ما را به خاطر اين كه امورى است وهمى بازيچه بشمارد، آن وقت خودش هم مانند ما بازيگر بوده باشد.
سخن كوتاه، اين كه فرمود:
ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ.(1)آن گاه بر تخت فرمانروايى] و حكومت بر آفرينش [چيره و مسلط شد.
در عين اين كه مثالى است كه احاطه تدبير خداى را در ملكش مجسّم مىسازد، دلالت بر اين هم دارد كه در اين ميان حقيقتى هم در كار هست و آن عبارت است از مقامى كه زمام جميع امور در آنجا متراكم و مجتمع مىشود و آيات:
1) رعد( 2: 13).
وَ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ.(1)و او پروردگار عرش بزرگ است.
الَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ.(2)فرشتگانى كه عرش را حمل مىكنند و آنان كه پيرامون آن هستند.
وَ يَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ فَوْقَهُمْ يَوْمَئِذٍ ثَمانِيَةٌ.(3)ودر آن روز هشت فرشته، عرش پروردگارت را بر فراز همه آنها حمل مىكنند.
وَ تَرَى الْمَلائِكَةَ حَافِّينَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ.(4)و فرشتگان را مىبينى كه پيرامون عرش حلقه زدهاند.
نيز دلالت بر اين معنا دارند؛ چه از ظاهر اين آيات بر مىآيد كه عرش حقيقتى است از حقايق خارجى.
معنائى را كه ما براى كلمه عرش در آيه:
ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ.(5)آن گاه بر تخت فرمانروايى] و حكومت بر آفرينش [چيره و مسلط شد.
كرده و گفتيم: اين كلمه به معناى مقامى است موجود كه جميع سرنخهاى حوادث و امور در آن متراكم و جمع است از آيه:
ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ يُدَبِّرُ الْأَمْرَ ما مِنْ شَفِيعٍ إِلَّا مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ.(1)
به خوبى استفاده مىشود، چه اين آيه استواى بر عرش را به تدبير امور تفسير نموده و از وجود چنين صفتى براى خداى تعالى خبر مىدهد، و چون اين آيه در
و او كسى است كه آسمانها و زمين را در شش روز آفريد، در حالى كه تخت فرمانروايىاش بر آب] كه زيربناى حيات است [قرار داشت.
موجود بودنش را قبل از خلقت اين عالم مىرساند.(2)
قرآن مجيد در دو آيه از ملائكهاى كه حاملان عرش حقّند ياد مىكند:
1- الَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ يَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنا وَسِعْتَ كُلَّ شَيْءٍ رَحْمَةً وَ عِلْماً فَاغْفِرْ لِلَّذِينَ تابُوا وَ اتَّبَعُوا سَبِيلَكَ وَ قِهِمْ عَذابَ الْجَحِيمِ».(1)فرشتگانى كه عرش را حمل مىكنند و آنان كه پيرامون آن هستند، همراه سپاس و ستايش، پروردگارشان را تسبيح مىگويند و به او ايمان دارند و براى اهل ايمان آمرزش مىطلبند،] و مىگويند: [پروردگارا! از روى رحمت و دانش همه چيز را فرا گرفتهاى، پس آنان را كه توبه كردهاند و راه تو را پيروى نمودهاند بيامرز، و آنان را از عذاب
1) غافر( 7: 40).
دوزخ نگه دار.
2- وَ الْمَلَكُ عَلى أَرْجائِها وَ يَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ فَوْقَهُمْ يَوْمَئِذٍ ثَمانِيَةٌ.(1)و فرشتگان] براى اجراى دستورهاى حق [بر كنارهها و اطراف آسمان قرار مىگيرند، ودر آن روز هشت فرشته، عرش پروردگارت را بر فراز همه آنها حمل مىكنند.
و در يك آيه از ملائكهاى كه گرداگرد عرش حضرت ربّ العزّه هستند ياد مىنمايد:
وَ تَرَى الْمَلائِكَةَ حَافِّينَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ قُضِيَ بَيْنَهُمْ بِالْحَقِّ وَ قِيلَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ.(2)و فرشتگان را مىبينى كه پيرامون عرش حلقه زدهاند، پروردگارشان را همراه ستايش تسبيح مىگويند، و در ميان اهل محشر به حق داورى شود، و] پس از پايان كار قيامت [گويند: همه ستايشها ويژه خداست كه پروردگار جهانيان است.
و در هيجده آيه در سورههاى اعراف 54- توبه 129-
يونس 3- رعد 2- اسرا 42- طه 5- انبيا 22- مؤمنون 86 و 116- فرقان 59- نمل 26- سجده 4- غافر 15 زخرف 82- حديد 4- تكوير 20- بروج 15- هود 7- از عرش حضرت حق با اوصاف: عظيم، كريم، مجيد، سخن به ميان آمده است:
قُلْ مَنْ رَبُّ السَّماواتِ السَّبْعِ وَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ.(1)بگو:
مالك آسمانهاى هفتگانه و پروردگار عرش بزرگ كيست؟
لا إِلهَ إِلَّا هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْكَرِيمِ.(2)هيچ معبودى جز او نيست،] او [پروردگار عرش نيكو و باارزش است.
ذُو الْعَرْشِ الْمَجِيدُ.(3)صاحب عرش و ارجمند] و عالى صفات [است.
كلمه» مجيد «در اين آيه شريفه به دو صورت مرفوع و
مجرور قرائت شده است؛ در صورت رفع وصف» خدا «و در صورت جرّ وصف» عرش «مىباشد.
دعاى شماره 12 امام زين العابدين عليه السلام بر حاملان عرش و ملائكه مقربين و ساير ملائكان الهى.
در اين دعا امام سجاد عليه السلام فرشتگان الهى را مورد توجه قرار داده و با درخواست درود و صلوات خداوند آنان را معرفى فرموده فرشتگان اعظم الهى و آنها كه وظيفه ى اداره ى امور اين جهان را به عهده دارند همه را يكى پس از ديگرى نام برده و بر آنان درود فرستاده است.
در نخستين فراز، سخن از فرشتگان حامل عرش به ميان آورده عرض مى كند:) بار خداوندا بر فرشتگان حامل
عرشت درود فرست همانها كه در تسبيح تو سست نمى گردند و در تقديس و تنزيه تو خسته نمى شوند و از عبادت تو وانمى مانند و هيچگاه در فرمانت كوتاهى روا نمى دارند و از اشتياق و علاقه به قرب تو غفلت نمى ورزند) (اللهم و حملة عرشك الذين لايفترون من تسبيحك، و لايسأمون من تقديسك، و لايستحسرون من عبادتك، و لايوثرون التقصير على الجد فى امرك، و لايغفلون عن الوله اليك).
آنگاه سخن از اسرافيل مأمور نفخ صور به ميان آورده و از خداوند تقاضاى درود بر او را كرده ميگويد: و) درود فرست بر (اسرافيل صاحب صور كه همواره آماده و منتظر اذن و حلول فرمان تو است كه مردگان و گروگانان قبرستانها را با يك نفخه آگاه مى سازد (و آنان را به سوى صحراى محشر فرامى خواند) (و اسرافيل صاحب الصور، الشاخص الذى ينتظر منك الاذن، و حلول الامر، فينبه بالنفخه صرعى رهائن القبور).
پس از آن از ميكائيل سخن به ميان آورده و از خداوند تقاضاى درود بر او را كرده (بر ميكائيل صاحب جاه و مكان رفيع و مطيع فرمانت) درود فرست) (و ميكائيل ذو الجاه عندك، و المكان الرفيع من طاعتك).
پس از آن تقاضاى صلوات بر جبرئيل امين وحى را كرده مى گويد: (و بر جبرئيل امين وحى خود كه در ميان سماواتيان مطاع است و همه فرمانش مى برند و در نزد تو صاحب مكانت، و مقرب است) درود فرست) (و جبرئيل الامين على و حيك، المطاع فى اهل سماواتاك، المكين لديك المقرب عندك).
به دنبال آن سخن از فرشته اى به نام روح كه فرمانفرماى فرشتگان حجب است به ميان آورده مى گويد: بر روح كه مسئوليت فرشتگان حجب را بر عهده دارد) درود فرست) (و الروح الذى هو على ملائكة الحجب).
و در آخرين جمله از اين فراز عرضه مى دارد) بر روحى كه از فرمان تو است (درود فرست) (و الروح الذى هو من
امرك).
به دنبال همهى اين موارد در يك كلمه مى گويد:
(خداوندا بر همه اينها درود فرست) (فصل عليهم).
در دومين فراز از اين دعا درخواست درود بر ساير فرشتگان را عنوان كرده همانطور كه در فراز اول فرشتگان معروف را مورد توجه قرار داده بود.
نخست مى گويد: (خداوندا (بر ساير فرشتگان آنها كه ساكن آسمانهايت و آنها كه امين به رسالتهاى تواند درود فرست) (و على الملائكه الذين من دونهم: من سكان سماواتاك، و اهل الامانة على رسالاتك).
و بر آنها كه: (با همه تلاش و كوشش هيچگونه ملالتى به آنها وارد نمى شود و در اثر خستگى هيچ سستى و واماندگى در آنها احساس نمى گردد) نيز درود فرست) (و الذين لا تدخلهم سامه من دوب، و لا اعياء من لغوب و لا فتور).
؟ بر فرشتگانى كه: (شهوات و هوسها آنها را به خود
مشغول نمى دارند كه از تسبيح تو بازايستند و لا تشغلهم عن تسبيحك الشهوات).
بر آنها كه:) اشتباهات ناشى از غفلتها آنان را از تعظيم و احترام تو جدا نمى كند) (و لا يقطعهم عن تعظيمك سهو الغفلات).
فرشتگانى كه:) چشمانشان در شدت خشوع است و تمناى نظر به سوى تو را ندارند) (الخشع الابصار فلا يرومون النظر اليك).
همان فرشتگانى كه: (سر تعظيم را پائين افكنده و مدتهاست راغب چيزى هستند كه در نزد تو موجود است) النواكس الاذقان، الذين قد طالت رغبتهم فيما لديك (.
؟ فرشتگانى كه: همواره به ياد نعمتهاى تواند و جز آن زبان به چيزى نمى گشايند المستهترون بذكر آلائك).
همانها كه: (همواره در برابر عظمت و جلال و كبرياى تو خاضع و متواضعند) (و المتواضعون دون عظمتك و جلال
كبريائك).
فرشتگانى كه: (هرگاه مى بينند جهنم بر معصيتكاران خروش مى كند و آنها را در بر مى گيرد مى گويند منزهى تو اى پروردگار ما، آنطور كه بايد تو را عبادت نكرده و حق عبادتت را انجام ندادهايم) (و الذين يقولون اذا نظروا الى جهنم تزفر على اهل معصيتك: سبحانك ما عبدناك حق عبادتك).
در پايان اين فراز نيز با همان يك جمله ى قبل نيز عرض مى كند: (خدايا بر آنها درود فرست) (فصل عليهم).
در سومين فرازامام سجاد عليه السلام از خداوند درخواست مى كند كه روحانيون از فرشتگان را مورد لطف و رحمتش قرار دهد مى گويد: (بر روحانيون از فرشتگانت و آنها كه داراى قرب و منزلت پيش تواند درود فرست) (و على الروحانيين من ملائكتك، و اهل الزلفه عندك).
؟ همچنين: بر فرشتگانى كه حامل پيامهاى غيبى به
سوى رسولان تواند و بر كسانى كه امين وحيت هستند (درود فرست) (و حمال الغيب الى رسلك، و الموتمنين على وحيك).
و بر قبائلى از فرشتگان كه آنان را ويژه ى خود ساخته اى و از خوردنى و نوشيدنى بواسطه ى تقديس و تسبيح خود بى نياز كرده اى) نيز درود فرست) (و قبائل الملائكه الذين اختصصتهم لنفسك، و اغنيتهم عن الطعام و الشراب بتقديسك).
؟ همانها كه: (در درون طبقات آسمانها جايشان دادهاى) (و اسكنتهم بطون اطباق سماواتك).
و نيز از خداوند مى خواهد كه: درودش را) بر فرشتگانى كه در اطراف و جوانب آسمانها آماده ى فرمان ايستادند) كه هرگاه فرمان رستاخيز صادر شود براى انجام (وعده ى الهى به سرعت دست به كار شوند درود فرستد) (و الذين على ارجائها اذا نزل الامر بتمام وعدك).
از اين پس، از خداوند مى خواهد كه رحمت و لطفش را
بر گروههائى از فرشتگان كه ماموريت يك سلسله كارهاى عمرانى و آبادى را به عهده دارند فروفرستد مى گويد: و درودت را (بر فرشتگانى بفرست كه خزانه دار بارانند و بر آنها كه ابرها را به حركت مى آورند و بر فرشته اى كه در اثر زجرش صداى طنين رعد شنيده مى شود و در اثر شناى ابرهاى مخصوص صداى صاعقه و درخشش برق به چشم مى خورد () و خزان المطر و زواجر السحاب، و الذى بصوت زجره يسمع زجل الرعود، و اذا سبحت به حفيفه السحاب التمعت صواعق البروق).
همچنين از خداوند مى خواهد (كه بر فرشتگان بدرقه كننده برف و تگرگ و آنها كه همراه دانه هاى باران فرود مى آيد و بر آنان كه مسئوليت خزائن بادها را به عهده دارند) درود فرستد) (و مشيعى الثلج و البرد و الهابطين مع قطر المطر اذا نزل، و القوام على خزائن الرياح).
و نيز از خدا مى خواهد كه:) بر فرشتگانى كه موكل كوهها هستند كه همواره پابرجا مانند) درود فرستد) (و
الموكلين بالجبال فلا تزول).
و سرانجام از خداوند مى خواهد كه درود خود را) بر فرشتگانى) بفرستد (كه وزن آبها و كيل و پيمانه ى بارانهاى پر پشت و رگبارهاى متراكم را به آنان شناسانده است (و الذين عرفتهم مثاقيل المياه، و كيل ما تحويه لواعج الامطار و عوالجها).
در چهارمين فراز امام عليه السلام از خداوند مى خواهد كه درود خود را بر گروههاى ديگر از فرشتگانش فروفرستد، گروههائى كه ماموريتهاى خاصى به آنها محول شده عرض مى كند: خداوندا:) بر فرشتگانى كه رسولان تو به سوى زمينيانند كه ناراحتيها و مشكلاتى بر آنان نازل كنند و يا خرسنديها و خوبيهائى را فرود آورند (رود فرست) (و رسلك من الملائكه الى اهل الارض بمكروه ما ينزل من البلاء و محبوب الرخاء).
همچنين: (بر سفيران گرامى و نيكوكار خود و حافظان بزرگوار و كاتب اعمال انسانها) (و السفره الكرام البرره، و
الحفظه الكرام الكاتبين).
و بر فرشته ى مرگ و اعوان و انصارش كه ماموريت قبض روح انسانها را به عهده دارند و بر منكر و نكير (مسئولان سئوال و جواب مردگان) و بر آنها كه دستور آزمايش و امتحان اهل قبور را دارند نيز درود فرست.
و ملك الموت و اعوانه، و منكر و نكير، و رومان فتان القبور).
و نيز از خداوند مى خواهد درود خود را بر فرشتگانى كه: (اطراف بيت المعمور، طواف مى كنند و بر مالك و خازنان و كليدداران بهشت فروفرستد (و الطائفين بالبيت المعمور، و مالك، و الخزنة، و رضوان، و سدنه الجنان).
همچنان تقاضاى درود بر فرشتگانى مى كند كه:
) هيچگاه فرمان خدا را عصيان نمى كنند و آنچه فرمان مى دهد انجام مى دهند ( (و الذين) لا يعصون الله ما امرهم و يفعلون ما يومرون).
و مى خواهد كه خداوند درود خود را بر فرشتگانى كه به هنگام ورود بهشتيان از آنان استقبال مى كنند و مى
گويند: (سلام بر شما در برابر صبر و استقامتى كه كرديد وارد بهشت شويد چه پايان نيك و چه عاقبت خوبى) (و الذين يقولون: (سلام عليكم بما صبرتم فنعم عقبى الدار).
همچنين از خداوند قادر متعال مى خواهد: (بر آن فرشتگان پاسبان و نگهبان آماده به خدمتى كه هرگاه به آنها گفته شود جهنميان را بگيريد، آنها را به غل و زنجير بكشيد و به جهنم درافكنيد به سرعت اقدام كرده، هيچ مهلتى به آنها نمى دهند) (و الزبانيه الذين اذا قيل لهم:
(خذوه فغلوه ثم الجحيم صلوه)، ابتدروه سراعا، و لم ينظروه.
و سرانجام چون شمارش همه ى آنها در يك دعا امكان پذير نيست عرض مى كند درود خود را بر فرشتگانى كه نام آنها را ياد نكرديم و مكان و موقعيتشان را در نزد تو و اينكه چه كارى را به عهده ى آنان گذارده اى نمى دانيم (درود فرست) (و من اوهمنا ذكره، و لم نعلم مكانه منك، و بأىّ امر وكّلته).
و به تمام ساكنان هوا و زمين و آب و بر همه ى آنها كه بر
مخلوقت گماشته اى درود فرست (و سكان الهواء و الارض و الماء، و من منهم على الخلق).
درود فرست بر آنان در روزى كه همه كس در صحراى قيامت حاضر مى شود و همراه هر كس سائق و شهيدى است (فصلّ عليهم يوم يأتى) كل نفس معها سائق و شهيد).
درودى كه كرامتى بر كرامتشان و طهارت و پاكيزگى بر طهارت آنها بيفزايد) (و صل عليهم صلوة تزيدهم كرامة على كرامتهم و طهارة على طهارتهم).
و در پايان عرض مى كند:) بار خداوندا آنگاه كه بر فرشتگان و رسولانت درود فرستادى و درود ما را نيز به آنان ابلاغ كردى درودى بر آنها بفرست بدان گونه كه ما را به ذكر خيرشان توفيق داده اى كه تو جواد و كريمى (اللهم و اذا صليت على ملائكتك و رسلك، و بلغتهم صلاتنا عليهم فصلّ عليهم بما فتحت لنا من حسن القول فيهم، انك
جواد كريم).(1)
در روايات اسلامى كه از پيغمبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلّم) و ائمه اهلبيت (عليهمالسلام) نقل شده فضائل بسيارى براى همه سورههاى حم عموما و سوره مؤمن خصوصا وارد شده است.
در قسمت اول از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلّم) نقل شده كه فرمود: الحواميم تاج القرآن: سورههاى (هفتگانه) حم تاج قرآن است!.
ابن عباس نيز سخنى دارد كه احتمالا آن را از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلّم) يا على (عليهالسلام) شنيده،
1) تفسير و شرح صحيفه سجاديه، ج 3، ص: 106. و نوشته ها از استاد حسين انصاريان در توضيح دعاى امام عليه السلام.
مىگويد: لكل شىء لباب و لباب القرآن الحواميم: هر چيزى مغزى دارد و مغز قرآن سورههاى حاميم است.
و در حديثى از امام صادق (عليهالسلام) مىخوانيم:
الحواميم ريحان القرآن، فاحمدوا الله و اشكروه، بحفظها و تلاوتها، و ان العبد ليقوم يقرأ الحواميم فيخرج من فيه اطيب من المسك الاذفر و العنبر و ان الله ليرحم تاليها و قارئها، و يرحم جيرانه و اصدقائه و معارفه و كل حميم او قريب له، و انه فى القيامة يستغفر له العرش و الكرسى و ملائكة الله المقربون: سورههاى حاميم گلهاى قرآن است، خدا را سپاس گوئيد و با حفظ و تلاوت اين سورهها او را شكر گذاريد، هر بندهاى كه از خواب برخيزد و سورههاى حاميم بخواند از دهانش (در قيامت) بوى عطر دلانگيزى بهتر از مشك و عنبر خارج مىشود، و خداوند خواننده اين سورهها را رحمت مىكند و نيز همسايگان و دوستان و آشنايان و تمام ياران نزديك و دور او را مشمول رحمت خويش قرار مىدهد، و در
قيامت عرش و كرسى و فرشتگان مقرب خدا براى او استغفار مىكنند.
در حديث ديگرى از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلّم) مىخوانيم: الحواميم سبع و ابواب جهنم سبع، تجىء كل حاميم منها فتقف على باب من هذه الابواب تقول اللهم لا تدخل من هذا الباب من كان يؤمن بى و يقرأنى سورههاى حاميم هفت سورهاند و درهاى جهنم نيز هفت در است، هر يك از حاميمها مىآيد و در مقابل يكى از اين درها مىايستد و مىگويد خداوندا كسى را كه به من ايمان آورده و مرا خوانده از اين در وارد مكن!
و در قسمت دوم در حديثى از پيامبر مىخوانيم: من قرء سوره حاميم المؤمن لم يبق تجىء كل حاميم منها فتقف على باب من هذه الابواب تقول اللهم لا تدخل من هذا الباب من كان يؤمن بى و يقرأنى روح نبى و لا صديق و لا مؤمن الا صلوا عليه و استغفروا له: هر كس سوره حاميم مؤمن را بخواند همه ارواح انبيا و صديقان و مؤمنان بر او درود
مىفرستند و براى او استغفار مىكنند.
روشن است اين فضائل بزرگ پيوندى با آن محتواى برجسته دارد، محتوائى كه هر گاه در زندگى انسان در بعد اعتقادى و عملى او پياده شود بدون
شك مستحق اين فضائل عظيم است، و اگر در اين روايات سخن از تلاوت به ميان آمده، منظور تلاوتى است كه مقدمهاى براى ايمان و عمل باشد.
تعبير پر معنى كه در يكى از روايات نبوى وارد شده و مىگويد هر كس حم را بخواند و به آن ايمان داشته باشد، شاهد گوياى اين گفتار است.(1)
فرشتگان از جنس و نوع اجزا و پديدههاى عالم طبيعت
1) تفسير نمونه ج: 20 ص: 6
نيستند، بلكه موجودات مقدّس و داراى ماهيّتهاى مخصوصى مىباشند.
پديدهها و نيروهاى درونى مانند انديشه و تخيّل و اراده و آن حقيقتى كه مديريّت آنها را در اختيار دارد و «من» ناميده مىشود وارد منطقه حواس نمىشوند و حتّى تسليم حسّاسترين وسايل نمىگردند.
توصيفات ما درباره فرشتگان مستند به منبع وحى است يا به طور مستقيم كه قرآن است و يا به طور غير مستقيم كه از زبان ولىّ اللّه اعظم اميرالمؤمنين و ساير ائمّه معصومين عليهم السلام مىباشد.(1)
قرآن كريم در چندين مورد دعاى فرشتگان را بر آدميان، به ميان كشيده است كه خود از نظر محتوى و مقام، حائز اهميت فراوان است.
قابل توجه است كه از حاملان عرش الهى گرفته تا
1) ترجمه و تفسيرنهج البلاغه: 116/ 1.
فرشتگان ديگر، براى انسيان با عبارات پر معنى، طلب آمرزش مىكنند و براى غفران مؤمنان، به درگاه با عظمت خداى توانا توسل جسته و سعادت آنان را مىخواهند
«خدايا به مقدسات درگاهت قسم و به محمد و آل او سوگندت مىدهيم، ما را هم مشمول دعاى اين فرشتگان قرار ده آمين»
حال به تفسير بعضى از آيات در اين مورد توجه فرمائيد.
1- الَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ يَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنا وَسِعْتَ كُلَّ شَيْءٍ رَحْمَةً وَ عِلْماً فَاغْفِرْ لِلَّذِينَ تابُوا وَ اتَّبَعُوا سَبِيلَكَ وَ قِهِمْ عَذابَ الْجَحِيمِ رَبَّنا وَ أَدْخِلْهُمْ جَنَّاتِ عَدْنٍ الَّتِي وَعَدْتَهُمْ وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبائِهِمْ وَ أَزْواجِهِمْ وَ ذُرِّيَّاتِهِمْ إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ وَ قِهِمُ السَّيِّئاتِ وَ مَنْ تَقِ السَّيِّئاتِ يَوْمَئِذٍ فَقَدْ رَحِمْتَهُ وَ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ (9) مؤمن: 7 فرشتگانى كه
حاملان عرشند و آنها كه گرداگرد آن (طواف مىكنند) تسبيح و حمد پروردگارشان را مىگويند و به او ايمان دارند و براى مؤمنان استغفار مىكنند (و مى گويند:) پروردگارا! رحمت و علم تو همه چيز را فراگرفته است؛ پس كسانى را كه توبه كرده و راه تو را پيروى مىكنند بيامرز، و آنان را از عذاب دوزخ نگاه دار! 8 پروردگارا! آنها را در باغهاى جاويدان بهشت كه به آنها وعده فرمودهاى وارد كن، همچنين از پدران و همسران و فرزندانشان هر كدام كه صالح بودند، كه تو توانا و حكيمى! 9 و آنان را از بديها نگاه دار، و هر كس را كه در آن روز از بديها نگاه دارى، مشمول رحمتت ساختهاى؛ و اين است همان رستگارى عظيم!
تفسير:
لحن آيات پيش از اين آيه نشان مىداد كه اين آيات هنگامى نازل شده كه مسلمانان در اقليت و محروميت
بودند، و دشمنان در اوج قدرت و داراى سلطه و امكانات فراوان.
و به دنبال آن آيات مورد بحث در حقيقت براى اين نازل شده كه به مؤمنان راستين بشارت دهد كه شما هرگز تنها نيستيد، هرگز احساس غربت نكنيد، حاملان عرش الهى و مقربترين و بزرگترين فرشتگان او با شما همصدا و دوستدار و طرفداران شما هستند، آنها پيوسته براى شما دعا مىكنند و پيروزيتان را در اين عالم و عالم ديگر از خدا مىطلبند، و اين بزرگترين وسيله دلگرمى است براى مؤمنان امروز و آن روز و فردا.
مىفرمايد: فرشتگانى كه حاملان عرشند و فرشتگانى كه در گرداگرد عرش پروردگار قرار دارند تسبيح و حمد خدا مىگويند، به او ايمان دارند و براى مؤمنان استغفار مىكنند (الَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ يَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ آمَنُوا).
گفتار آنها اين است كه مىگويند: پروردگارا رحمت و علم تو
همه چيز را فرا گرفته
(تو از گناهان بندگانت با خبرى و نسبت به آنها رحيمى) خداوندا! آنها را كه توبه كردهاند و از راه تو مىروند ببخش و بيامرز و آنها را از عذاب دوزخ نگاه دار (رَبَّنا وَسِعْتَ كُلَّ شَيْءٍ رَحْمَةً وَ عِلْماً فَاغْفِرْ لِلَّذِينَ تابُوا وَ اتَّبَعُوا سَبِيلَكَ وَ قِهِمْ عَذابَ الْجَحِيمِ (7)).
اين سخن از يكسو به مؤمنان مىگويد تنها شما نيستيد كه عبادت خداوند مىكنيد، و تسبيح و حمد او را مىگوئيد، قبل از شما مقربترين فرشتگان خداوند و حاملان و طواف كنندگان عرش خدا حمد و تسبيحش مىگويند.
از سوى ديگر به كفار هشدار مىدهد كه ايمان آوردن يا نياوردن شما مهم نيست، خدا نيازى به ايمان كسى ندارد آنقدر فرشتگان او حمد و تسبيحش مىگويند كه به تصور نمىگنجد، تازه به حمد و تسبيح آنها نيز احتياجى ندارد.
و از سوى سوم به مؤمنان آگاهى مىدهد كه شما در اين
جهان تنها نيستيد- هر چند در محيط زندگى خود در اقليت باشيد- نيرومندترين قدرتهاى غيبى عالم و حاملان عرش پروردگار پشتيبان شما و دعاگوى شما هستند، پيوسته از خداوند بزرگ مىخواهند شما را مشمول عفو و رحمت گستردهاش قرار دهد، از خطاهايتان در گذرد، و از عذاب دوزخ نگاهتان دارد.
باز در اين آيه به موضوع عرش برخورد مىكنيم كه از حاملان و فرشتگانى كه آن را احاطه كردهاند نيز سخن به ميان آمده، گرچه در تفسير سورههاى مختلف تاكنون در اين باره سخن گفتهايم ولى باز شرحى در اين زمينه در نكات خواهيم داشت.
در آيه بعد در ادامه دعاهاى حاملان عرش در باره مؤمنان مىافزايد: پروردگارا! آنها را در باغهاى جاويدان بهشت كه به آنها وعده فرمودهاى داخل كن (رَبَّنا وَ أَدْخِلْهُمْ جَنَّاتِ عَدْنٍ الَّتِي وَعَدْتَهُمْ).
و همچنين صالحان از پدران و همسران و فرزندان آنها را
(وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبائِهِمْ وَ أَزْواجِهِمْ وَ ذُرِّيَّاتِهِمْ).
چرا كه تو بر هر چيز توانائى و نسبت به همه چيز دانائى (إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ (8))
اين آيه كه با ربّنا شروع شده تقاضاى ملتمسانه حاملان عرش و فرشتگان مقرب خدا است كه براى جلب لطف او بار ديگر روى مقام ربوبيتش تكيه مىكنند، و نه تنها نجات از دوزخ را براى مؤمنان خواهانند، بلكه ورود در باغهاى جاويدان بهشت را نيز براى آنها مىخواهند، نه تنها براى خودشان بلكه براى پدران و همسران و فرزندانشان كه در خط مكتب آنها بودهاند نيز تقاضا مىكنند، و از صفات عزت و قدرت او يارى مىطلبند.
وعده الهى كه در اين آيات به آن اشاره شده همان وعدهاى است كه بارها خداوند به وسيله پيامبران به مردم داده است.
تقسيم مؤمنان به دو گروه بيانگر اين واقعيت است كه گروهى در رديف اول قرار دارند، و در پيروى اوامر
خداوند كاملا كوشا هستند، اما گروه ديگرى در اين حد نيستند اما به خاطر پيروى نسبى از گروه اول و انتسابشان به آنها نيز مشمول دعاى فرشتگانند.
سپس آنها در چهارمين دعايشان در حق مؤمنان چنين مىگويند: (آنها را از بديها نگاهدار كه هر كس را در آن روز از بديها نگاهدارى مشمول رحمتت ساختهاى (وَ قِهِمُ السَّيِّئاتِ وَ مَنْ تَقِ السَّيِّئاتِ يَوْمَئِذٍ فَقَدْ رَحِمْتَهُ وَ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ (9)).
و بالاخره دعاى خود را با اين جمله پر معنى پايان مىدهند: اين است رستگارى بزرگ
(ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ (9).
چه فوز و نجاتى از اين برتر كه گناهان انسان بخشوده شود، عذاب و بديها از او دور گردد، مشمول رحمت الهى شود، و در بهشت جاويدانش قدم بگذارد و بستگان مورد علاقهاش نيز به او ملحق گردند.
نكتهها:
در اينجا سؤالى پيش مىآيد كه در ميان اين دعاهاى چهارگانه چه تفاوتى است؟ آيا بعضى از آنها تكرارى نيست؟ اما با كمى دقت روشن مىشود كه هر كدام ناظر به مطلب جداگانهاى است.
نخست آنها تقاضاى غفران و شستشوى مؤمنان از آثار گناه مىكنند، اين امر علاوه بر اينكه مقدمه براى وصول به هر نعمت بزرگ است خود مطلوب بالذات است، چه موهبتى از اين بالاتر كه انسان احساس كند پاك و پاكيزه شده، خدايش از او راضى است او نيز از خدايش راضى؟ آرى قطع نظر از مساله بهشت و دوزخ اين احساس براى بندگان خدا پرافتخارترين و باشكوهترين احساس است.
در مرحله دوم تقاضاى دور داشتن آنها از عذاب جهنم مىكنند كه اين خود مهمترين وسيله آرامش روان آنها است.
در مرحله سوم تقاضاى بهشت مىكنند نه تنها براى خودشان بلكه براى بستگانشان كه وجود آنها در كنارشان مايه آرامش روح و نشاط قلب آنها است.
و از آنجا كه غير از دوزخ در صحنه قيامت ناراحتيهاى ديگرى نيز وجود دارد كه مهم و قابل ملاحظه است مانند هول محشر، رسوائى در برابر خلايق، طول حساب، و امثال آن در دعاى ديگرشان از خدا مىخواهند كه مؤمنان را از هر گونه بدى و مكروه در آن روز دور دارد تا با فراغت خاطر و احترام و تكريم وارد بهشت جاويدان شوند.
در اين آيات حاملان عرش الهى راه و رسم دعا را به مؤمنان مىآموزند.
نخست تمسك به ذيل نام پروردگار (ربنا).
سپس او را به صفات جمال و جلالش ستودن و از مقام رحمت و علم بىپايانش مدد خواستن (وَسِعْتَ كُلَّ شَيْءٍ رَحْمَةً وَ عِلْماً).
سرانجام وارد در دعا شدن، و مسائل را به ترتيب اهميت خواستن و با شرائطى كه زمينه استجابت را فراهم مىسازد مقرون ساختن (فَاغْفِرْ لِلَّذِينَ تابُوا وَ اتَّبَعُوا سَبِيلَكَ).
سپس دعا را با ذكر اوصاف جمال و جلال او و توسل مجدد به ذيل رحمتش پايان دادن.
جالب توجه اينكه حاملان عرش در اين دعا روى پنج وصف از مهمترين اوصاف الهى تكيه مىكنند ربوبيت، رحمت، قدرت، علم و حكمت او.
مطالعه آيات قرآن مجيد نشان مىدهد كه اولياء الله اعم
از پيامبران و فرشتگان و بندگان صالح به هنگام دعا سخن خود را با ربّنا يا ربّى شروع مىكردند.
آدم مىگويد: ربنا ظلمنا انفسنا: پروردگارا! من و همسرم بر خود ستم كرديم.
نوح عرض مىكند: رب اغفر لى و لوالدى: پروردگار من و پدر و مادرم را بيامرز.
ابراهيم مىگويد: رب اغفر لى و لوالدى و للمؤمنين يوم يقوم الحساب:
پروردگارا من و پدر و مادرم و همه مؤمنان را در روزى كه حساب بر پا مىشود ببخش.
يوسف (عليهالسلام) مىگويد: رب قد آتيتنى من الملك:
پروردگارا بهرهاى از حكومت به من رحمت فرمودهاى.
و موسى (عليهالسلام) مىگويد: رب بما انعمت على فلن اكون ظهيرا للمجرمين: پروردگارا به خاطر نعمتى كه به من دادهاى پشتيبان مجرمان نخواهم بود.
سليمان (عليهالسلام) مىگويد: رب هب لى ملكا لا ينبغى
لاحد من بعدى: خداوندا حكومتى به من ببخش كه شايسته كسى بعد از من نباشد.
عيسى (عليهالسلام) عرض مىكند: رَبَّنا أَنْزِلْ عَلَيْنا مائِدَةً مِنَ السَّماءِ: پروردگارا! بر ما مائدهاى از آسمان فرو فرست (مائده- 114).
و پيامبر بزرگ اسلام (صلى الله عليه وآله وسلّم) عرضه مىدارد: رَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزاتِ الشَّياطِينِ پروردگارا من از وسوسههاى شياطين به تو پناه مىبرم (مؤمنون- 97).
و مؤمنان طبق آيات آخر سوره آل عمران چندين بار اين تعبير را تكرار مىكنند از جمله مىگويند ربنا ما خلقت هذا باطلا: پروردگارا اين آسمانها و زمين پهناور را بيهوده نيافريدهاى! از اين تعبيرات به خوبى استفاده مىشود كه بهترين دعا آن است كه از مساله ربوبيت پروردگار آغاز شود، درست است كه نام مبارك اللّه جامعترين نامهاى خدا است ولى از آنجا كه تقاضا از محضر پر لطف او تناسب با مساله ربوبيت دارد، ربوبيتى كه از ناحيه خداوند از
نخستين لحظات وجود انسان آغاز مىشود و تا آخر عمر او و بعد از آن ادامه دارد، و انسان را غرق الطاف الهى مىكند، خواندن خداوند به اين نام در آغاز دعاها از هر نام ديگر مناسبتر و شايستهتر است.
2- تَكادُ السَّماواتُ يَتَفَطَّرْنَ مِنْ فَوْقِهِنَّ وَ الْمَلائِكَةُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ يَسْتَغْفِرُونَ لِمَنْ فِي الْأَرْضِ أَلا إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ (5) وَ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِياءَ اللَّهُ حَفِيظٌ عَلَيْهِمْ وَ ما أَنْتَ عَلَيْهِمْ بِوَكِيلٍ (6) شورا: 4 آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است از آن اوست؛ و او بلندمرتبه و بزرگ است! 5 نزديك است آسمانها (بخاطر نسبتهاى نارواى مشركان) از بالا متلاشى شوند و فرشتگان پيوسته تسبيح و حمد پروردگارشان را بجا مىآورند و براى كسانى كه در زمين هستند استغفار مىكنند؛ آگاه باشيد خداوند آمرزنده و مهربان است.
فرشتگان تسبيح و حمد پروردگارشان را بجا مىآورند و براى كسانى كه در زمين هستند استغفار مىكنند (وَ الْمَلائِكَةُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ
رَبِّهِمْ وَ يَسْتَغْفِرُونَ لِمَنْ فِي الْأَرْضِ) رابطه اين جمله با جمله قبل بنا بر تفسير اول چنين است كه فرشتگان حامل اين وحى بزرگ آسمانى پيوسته حمد و تسبيح خدا بجا مىآورند، و او را به هر كمالى مىستايند، و از هر نقصى منزه مىشمرند، و چون در محتواى اين وحى بزرگ يك سلسله تكاليف و وظائف الهى است، و احيانا ممكن است براى مؤمنان لغزشهائى پيش آيد، مىگويد آنها به يارى مؤمنان مىشتابند، و براى لغزشهاى آنها از خدا طلب آمرزش مىكنند.
اما بنا بر تفسير دوم تسبيح و حمد ملائكه براى تنزيه خداوند از نسبت شرك به او است، و استغفارشان نيز براى مشركانى است كه بيدار شده و ايمان آوردهاند، و راه توحيد را يافته و به سوى پروردگار يكتا باز گشتهاند.
جائى كه فرشتگان براى اين گناه بزرگ در مورد گروه با ايمان استغفار كنند به طريق اولى براى ساير گناهان آنها نيز استغفار خواهند كرد و شايد مطلق بودن آيه نيز به
همين دليل است.
نظير اين بشارت بزرگ در آيه 7 سوره مؤمن گذشت «حاملان عرش الهى و فرشتگانى كه پيرامون آن هستند تسبيح و حمد پروردگارشان مىگويند، و براى مؤمنان استغفار مىكنند، و مىگويند:
پروردگارا! رحمت و علم تو همه چيز را فرا گرفته، مؤمنانى را كه از راه تو پيروى كردند بيامرز».
در پايان اين آيه به ششمين و هفتمين اوصاف پروردگار كه آنهم در زمينه غفران و رحمت است و تناسب نزديكى با مساله وحى و محتواى آن در مورد وظائف مؤمنان دارد اشاره كرده مىفرمايد: آگاه باشيد خداوند آمرزنده و مهربان است (أَلا إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ).
و به اين ترتيب مجموعه كاملى از اسماى حسناى خداوند را در رابطه با مساله وحى بيان مىكند، و در ضمن اشاره لطيفى است بر اجابت دعاى فرشتگان در مورد استغفار براى مؤمنان، بلكه علاوه بر آمرزش رحمتش را نيز بر آن مىافزايد كه فضل او عظيم است.
(در باره حقيقت وحى و منظور از آن چيست، خواهد آمد).
در اينجا سؤالى پيش مىآيد، و آن اينكه: جمله وَ يَسْتَغْفِرُونَ لِمَنْ فِي الْأَرْضِ در اينجا مطلق است، و نشان مىدهد كه فرشتگان براى تمام اهل زمين استغفار مىكنند، اعم از مؤمن و كافر، آيا اين معنى ممكن است؟ پاسخ اين سؤال را آيه 7 سوره مؤمن داده است، زيرا مىگويد يَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ آمَنُوا بنا بر اين شرط آن ايمان است، بعلاوه آنها معصومند و هرگز براى كسانى كه زمينه آمرزش ندارند تقاضاى محال نمىكنند.
امام سجّاد عليه السلام در دعاى 12 صحيفه سجّاديّة مىگويد:
و إسرافيل صاحب الصور الشاخص الذي ينتظر منك الإذن و حلول الأمر فينبه بالنفخة صرعى رهائن القبور [و اسرافيل كه صاحب شيپور است؛ آن بلندمرتبهاى كه چشم به راه اجازه و فرود آمدن دستور، از جانب توست. به محض
رسيدن فرمانت با يك بار دميدن در شيپور، افتادگان در زندان گور، از خواب مرگ بيدار مىكند.
ايل به زبان عِبْرى به معناى اللّه است، اسراف كلمهاى است كه به ايل اضافه شده و بنا به روايتى كه از حضرت زين العابدين عليه السلام رسيده: هر چه به ايل اضافه شود به معناى عبداللّه است.(1)
بنابراين اسرافيل يعنى بنده خدا. و ما در آيات قرآن در رابطه با فرشتگان مىخوانيم كه فرشتگان» عِبادٌ مُكْرَمُونَ «حق هستند.(2)
صور كه معناى دنيايى آن شيپور است، حقيقتى است كه نزديك ده بار در قرآن مجيد از آن ياد شده:
1- يَوْمَ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ عالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ وَ هُوَ الْحَكِيمُ الْخَبِيرُ.(1)
و روزى كه در صور دميده شود فرمانروايى و حاكميّت مطلق ويژه اوست، داناى نهان و آشكار است، و او حكيم و آگاه است.
2- وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ فَجَمَعْناهُمْ جَمْعاً.(2)و در صور دميده شود، پس همه آنان را] در عرصه قيامت [گرد مىآوريم.
3- يَوْمَ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ وَ نَحْشُرُ الْمُجْرِمِينَ يَوْمَئِذٍ زُرْقاً.(3)] آن [روزى كه در صور دميده مىشود و گنهكاران را در آن روز،
كبودچشم و نابينا محشور مىكنيم.
4-» فَإِذا نُفِخَ فِي الصُّورِ فَلا أَنْسابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ وَ لا يَتَساءَلُونَ.(1)پس هنگامى كه در صور دميده شود، در آن روز نه ميانشان خويشاوندى و نسبى وجود خواهد داشت و نه از اوضاع و احوال يكديگر مىپرسند.
5-» وَ يَوْمَ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ فَفَزِعَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ إِلَّا مَنْ شاءَ اللَّهُ وَ كُلٌّ أَتَوْهُ داخِرِينَ.(2)
و] ياد كن [روزى را كه در صور مىدمند، پس هر كه در آسمانها و هر كه در زمين است دچار هراس شود، مگر كسى كه خدا بخواهد؛ و همه خوار و فروتن به پيشگاه او آيند.
6-» وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ فَإِذا هُمْ مِنَ الْأَجْداثِ إِلى رَبِّهِمْ يَنْسِلُونَ « «6» (6)- يس (51: 36.)
و در صور دميده شود، ناگاه همه آنان از قبرها به سوى پروردگارشان
مىشتابند.
7-» وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ إِلَّا مَنْ شاءَ اللَّهُ ثُمَّ نُفِخَ فِيهِ أُخْرى فَإِذا هُمْ قِيامٌ يَنْظُرُونَ.(1)و در صور دميده مىشود، پس هر كه در آسمانها و زمين است مىميرد، مگر كسى را كه خدا بخواهد، آن گاه بار ديگر در صور دميده مىشود، ناگاه همه آنان بر پاى ايستاده] مات و مبهوت به هر سو [مىنگرند] كه سرانجام كارشان چه خواهد شد! [
8- وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ ذلِكَ يَوْمُ الْوَعِيدِ.(2)و در صور مىدمند؛ آن است روز] تحقق و ظهور [وعدههاى تهديدآميز و وحشتناك.
9- فَإِذا نُفِخَ فِي الصُّورِ نَفْخَةٌ واحِدَةٌ.(3)پس چون در صور يك بار دميده شود.
10- يَوْمَ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ فَتَأْتُونَ أَفْواجاً.(4)روزى كه در صور مىدمند و شما گروه گروه به عرصه محشر مىآييد.
كه صداى عظيم است در صور به وسيله اسرافيل به اذن حق بر جهانيان زده مىشود، و به طورى كه از صريح قرآن مجيد به خصوص آيه 68 سوره زمر استفاده مىشود دو بار انجام مىگيرد، يك بار صيحه مرگ است، كه وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ إِلَّا مَنْ شاءَ اللَّهُ ثُمَّ نُفِخَ فِيهِ أُخْرى فَإِذا هُمْ قِيامٌ يَنْظُرُونَ مگر آن كه خدا بخواهد مىميرند. و بار دوم صيحه حيات است كه چون دميده شود آسمانيان و زمينيان زنده مىشود و در صحراى با عظمت محشر اجتماع مىكنند.
ثُمَّ نُفِخَ فِيهِ أُخْرى فَإِذا هُمْ قِيامٌ يَنْظُرُونَ
مسأله صيحه مربوط به قيامت در حدود چهار بار در قرآن مجيد آمده است:
1 إِنْ كانَتْ إِلَّا صَيْحَةً واحِدَةً فَإِذا هُمْ خامِدُونَ(1)] كيفرشان [جز يك فرياد مرگبار نبود كه ناگهان] پس از آن فرياد [همه بىحركت و خاموش شدند!
2- إِنْ كانَتْ إِلَّا صَيْحَةً واحِدَةً فَإِذا هُمْ جَمِيعٌ لَدَيْنا مُحْضَرُونَ.(2)] آن صحنه عظيم [جز يك فرياد نيست، پس به ناگاه همه آنان] گردآورى شده و [نزد ما احضار مىشوند.
3- وَ ما يَنْظُرُ هؤُلاءِ إِلَّا صَيْحَةً واحِدَةً ما لَها مِنْ فَواقٍ.(3)و اينان] كه تو را انكار مىكنند [جز يك فرياد مرگبار را كه هيچ تأخيرى در آن نيست، انتظار نمىكشند.
4-» يَوْمَ يَسْمَعُونَ الصَّيْحَةَ بِالْحَقِّ ذلِكَ يَوْمُ الْخُرُوجِ.(1)روزى كه] همگان [صيحه و فرياد را به حق و درستى مىشنوند] و [آن روز، روز بيرون آمدن] از قبرها [ست.
در اين صيحه يك بار صيحه موت و بار ديگر صيحه حيات است، اگر سؤال شود به چه صورت يك حقيقت دو كار مخالف هم انجام مىدهد؟ پاسخهاى فراوانى دارد، از جمله پاسخى است كه محيىالدين در» فتوحات مكّيّه «داده:
النفخة نفختان: نفخة تطفى النار، و نفخة تشعلها.(2)دم، دو دم است، دمى كه آتش را خاموش مىكند، و دمى كه آتش را شعلهور مىسازد.
ولى اين دو دم به وسيله يك انسان از يك دهان به آتش زده مىشود. بنابر اين هيچ استبعادى ندارد كه اسرافيل
با دم اوّل در صور شعله حيات هر ذى حياتى را خاموش كند، و با دم ديگر شعله حيات هر مستعدّى را بر افروزد.
در اين كه صيحه و صدا باعث مرگ است، امروزه با انفجارهائى كه به وسيله موشكها و بمبها و ساير اسلحهها صورت مىگيرد، حتى ايجاد امواجى كه فقط و فقط باعث مرگ است، شكّى براى كسى باقى نيست.
صيحه صبح قيامت از هر موجى سريعتر و از هر فريادى عظيمتر است، و شعاعش نسبت به تمام هستى جز عرش حق و آن كسى كه خدا بخواهد، فراگير است. اين صيحه در مرتبهاى مرگ بار و در مرتبه ديگر زنده كننده است.
درباره صور، تفاسير و كتب روايى به خصوص» علم اليقين «و» لآلى الاخبار «سه روايت نقل مىكنند:
سئل النبى صلى الله عليه و آله عنه فقال: قرن من نور التقمه
إسرافيل.(1)
از رسول خدا صلى الله عليه و آله پرسيدند: صور چيست؟ فرمود: شاخى است از نور كه اسرافيل آن را به دهان دارد.
در حديث ديگر از رسول خدا صلى الله عليه و آله آمده:
الصور قرن من نور فيه أثقاب على عدد أرواح العباد.(2)
صور شاخى است از نور، كه در آن به عدد ارواح بندگان روزنه وجود دارد.
عَنِ السَّجّادِ عليه السلام: إنَّ الصُّورَ قَرْنٌ عَظيمٌ لَهُ رَأْسٌ واحِدٌ
وَطَرَفانِ، وَبَيْنَ طَرَفِ الْأسْفَلِ الَّذى يَلِى الْأرْضَ إلى طَرَفِ الْأعْلَى الَّذى يَلِى السَّماءَ مِثْلُ ما بَيْنَ تُخُومِ الْأرَضينَ السّابِعَةِ إلى فَوْقِ السَّماءِ السّابِعَةِ، فيهِ أثْقابٌ بِعَدَدِ أرْواحِ الخَلائِقِ.(1)امام سجاد عليه السلام مىفرمايد: صور شاخى است عظيم، داراى يك سر و دو طرف. فاصله طرفى كه به سمت زمين است با طرفى كه به سوى آسمان است همانند فاصله دورترين نقطه زمين تا انتهاى آخرين آسمان است، و در آن روزنههايى به عدد ارواح خلائق وجود دارد.
» گروهى از مفسران و محدّثان، اين روايات را از باب
1) ارشاد القلوب، ديلمى: 1. 53، الباب الثالث عشر؛ لآلىالاخبار: 453.
كنايه و تشبيه و استعاره گرفتهاند و فرمودهاند:
اين همه براى تقريب مسأله به ذهن انسان است، و آنچه كه از اين روايات مراد است بعث و نشر و مرگ و حيات است كه به اشاره و توسط اسرافيل به اذن حق انجام مىگيرد.
گروهى از محقّقان هم از حقيقت صور و صيحه اظهار بى اطلاعى كرده و گفتهاند:
حقيقت اين است كه نمىدانيم صور چگونه وسيلهاى است و چطور مىتواند امواج كشنده را در مدت كم به سراسر آسمانها و زمين برساند و تمام موجودات زنده را بميراند.
امّا در دنياى كنونى بر اثر اكتشافاتى كه در رشتههاى مختلف علوم نصيب بشر گرديده تا اندازهاى مسائل ناشناخته روشن شده، تكذيب و عناد معاندان كاهش يافته و موجبات تقريب ذهن افراد بى غَرض به درك پارهاى از واقعيّتهاى دينى فراهم آمده است و
مىتوان گفت: توليد امواج صوتى و پخش آن از جمله اكتشافاتى است كه ممكن است تا اندازهاى مشكله نفخ صور و پخش صيحه مرگ را حل كند و مردم را در شناخت اين واقعيّت مجهول يارى نمايد.
هم اكنون در تمدّن صنعتى بر اثر انفجار بمبهاى قوى و خيلى قوى امواج شديد و بسيار شديد صوتى توليد مىشود كه با گوش مىشنويم؛ آن انفجارها مىتوانند در ساختمانهاى نزديك و بالنّسبه دور، شكستگى و ويرانى به بار آورد و روى افرادى كه در آن ساختمانها زندگى مىكنند يا در خيابانهاى اطراف عبور مىنمايند كم و بيش عوارض بد و احياناً خطرناك و مرگبار به جاى بگذارند و عدهاى را هلاك كنند.
همچنين بر اثر پيشرفت علم و صنعت، دانشمندان توانستهاند از طرفى به وسيله ابزارهاى فنّى بر تعداد امواج ماوراى صوتى به مقدار شايان توجّه بيفزايند و از طرف ديگر با كمك نيروى برق، امواج ماوراى صوتىِ
توليد شده را با سرعت در سطح بسيار وسيعى پخش كنند.
مىدانيم امواج صوتى سرعتى بالنّسبه كم و بُردى كوتاه دارند، و همين قدر كه فاصله از حدّ محدودى بگذرد صدا شنيده نمىشود، ولى بشر امروز در پرتو هوش و تجربه توانسته است با نيروى برق و وساطت ابزارهاى فنّى و صنعتى، صداى گوينده راديو را با سرعت حيرتزا و بهت آور در سراسر جهان پخش كند و در آنِ واحد آن را از دورترين نقطه غرب عالم به گوش ميليونها مردم شرق برساند.(1)
از مجموع آيات استفاده مىشود كه در پايان جهان صيحه عظيمى اهل آسمانها و زمين را مىميراند و اين صيحه مرگ است. و در آغاز رستاخيز با صيحه وفرياد عظيمى همه زنده مىشوند و به پا مىخيزند و اين فرياد
1) معاد فلسفى: 26/ 2.
حيات و زندگى است.
امّا اين دو فرياد دقيقاً چگونه است؟ چه اثرى در صيحه اول و چه تأثيرى در صيحه دوم است؟ جز خدا كسى نمىداند.
بارها گفتهايم الفاظ ما كه براى زندگى روزمرّه محدود خودمان وضع شده عاجزتر از آن است كه بتواند حقايق مربوط به جهان ماوراى طبيعت يا پايان اين جهان و آغاز جهان ديگر را دقيقاً بيان كند، به همين دليل بايد از الفاظ معمولى معانى وسيعتر و گستردهترى استفاده شود، منتها با توجّه به قرائن موجود.
چگونه امواج صوتىِ صور، تمام جهان را فرا مىگيرد با اين كه مىدانيم امواج صوتى حركت كندى دارد و از دويست و چهل متر در ثانيه تجاوز نمىكند، در حالى كه حركت نور بيش از يك ميليون بار از آن سريعتر و به سيصد هزار كيلومتر در ثانيه مىرسد؟
بايد گفت ما نسبت به اين موضوع همانند بسيارى از
مسائل مربوط به قيامت تنها علم اجمالى داريم و جزئيات آن بر ما روشن نيست.
مرگ آفرينى اين صدا اگر در گذشته براى بعضى شگفتانگيز بود، امروز براى ما تعجّبى ندارد، چرا كه بسيار شنيدهايم موج انفجار گوشها را كر، بدنها را متلاشى، حتّى خانهها را ويران مىسازد، انسانهايى را از جاى خود برداشته به فاصلههاى دور دست پرتاب مىكند. بسيار ديده شده كه حركت سريع يك هواپيما، و به اصطلاح شكستن ديوار صوتى چنان صداى وحشتناك و امواج ويرانگرى به وجود مىآورد كه شيشههاى عمارتها را در شعاع وسيعى خرد مىكند.
جائى كه نمونههاى كوچك امواج صوتى كه به وسيله انسانها ايجاد شده، اينچنين اثراتى از خود نشان مىدهد آن صيحه عظيم الهى، آن انفجار بزرگ جهانى چه آثارى به بار خواهد آورد. به همين دليل جاى تعجب نيست كه امواجى هم درنقطه مقابل آن تكان
دهنده و بيدار كننده و احياگر باشد، هر چند تصوّر آن امروز براى ما ممكن نيست، ولى بيدار كردن افراد خواب را با فرياد، و يا به هوش آوردن انسانهاى بى هوش را با شوكهاى شديد لااقل ديدهايم. و باز تكرار مىكنيم كه با علم محدودمان تنها شبحى از اين امور را از دور مىبينيم.(1)
حقيقتى كه به طور كلّى لازم است درباره حقايق عالم آخرت توجّه داشته باشيم اين است كه: حقايق عالم آخرت را چنانكه هست نمىشود در قالب الفاظ دنيوى بيان كرد؛ زيرا حقايق آن عالم با اين عالم فرق بسيارى
1) تفسير نمونه: 536/ 19؛ ذيل آيه 68 سوره زمر.
دارد، و الفاظى كه براى بيان معانى و حقايق دنيويّه وضع گرديده نمىتواند قالب معانى ناشناخته آخرتى باشد.
بنابر اين حقيقت دميدن در صور چيست، نمىدانيم.
ولى چنانكه گفته شد: از مجموع آيات قرآنى و روايات اسلامى فهميده مىشود كه خداوند با ايجاد صدائى كه چگونگى آن براى ما نامعلوم است در مرحله اول همه آفريدهها را جز آنهايى كه خداوند نمىخواهد بيهوش مىكند و مىميراند، و در اين وقت است كه نظام اين عالم بهم مىخورد. و در مرحله دوم صدائى ديگر ايجاد مىكند كه همه مردگان جهت تعيين تكليف نهائى در محكمه الهى حاضر مىگردند، و اين واقعيّت ناشناخته همان است كه قران از آن به نفخ صور تعبير كرده است.(1)
1) به سوى جهان ابدى: 297.
در مباحث عرفانى آمده:
اسرافيل از ملائكه مقرّب پروردگار است و فرشته مأمور حيات و زنده كردن؛ وجود او تمام عوالم امكان را كه نياز به حيات دارند فرا گرفته، و بوق او قدرت اوست و صور او بالهاى ملكوتى و معنوى اوست. بوق او قابليّت و استعدادى است كه حضرت ربّ- جلّ وعلا- به او عنايت فرموده است و او را بدين تجهيزات خاص مجهّز نموده و امكان احيا و زنده كردن را به او داده است. بوق او سرمايه علمى و قدرت اوست كه در تحت اختيار او بوده و اختيار او در تحت اختيار خداست.
اسرافيل در بوق خاص خود مىدمد و تمام موجودات هلاك مىشوند. و نيز پس از آن در بوق خاص خود مىدمد و تمام مردگان را زنده مىكند. بوق او جسم نيست و صورت ندارد، شرقى و غربى نيست، تمام
آسمانها و زمين و ما بين آن دو را فرا گرفته و صاحبان چنين قدرتى كه از طرف پروردگار به آنها افاضه شده است بر تمام عوالم عِلْوى و سِفْلى استيلا و احاطه دارند، و هر لحظه به امر پروردگار خود به مأموريّت خود عمل مىكنند.(1)
دعاى عرشيان بر فرشيان ؛ ص98
اوندا! به لطف عميمت ما را نسبت به حقايق قرآنيّه و معارف الهيّه كه در روايات اهل بيت آمده آگاه گردان و رموز و اسرار دينت را به ما بنمايان.
الهى! فهم و درك حقايق، ايمان و عمل صالح و طهارت باطن لازم دارد؛ تا نجات از خوديّت صورت نگيرد فهم واقعّيتها امكان ندارد، الهى! ما را از خوديّت خود برهان و از لباس منيّت عريان ساز، و از صورت و پوست نجات ده، تا به آنچه كه بايد دست يابيم توفيق حاصل كنيم.
1) معاد شناسى: 138/ 4.
عطار نيشابورى چه زيبا مىسرايد:
بمير از خويش تا باقى بمانىنظر در منظر ساقى بمانى
بمير از خويش اگر تو مَرد راهىكه اندر مرگ يابى هر چه خواهى
بمير از خويش تا يابى بقايتكه در مردن بيابى كلّ غايت
بمير از خويش و نقش از عشق بردارطمع از ديد نقش خويش بردار
بمير از خويش تا زنده بمانىيقين يابى لقاى جاودانى
بمير اى شيخ پيش از مردن خويشحجاب صورتت بردار از پيش
عطار نيشابورى (كد: 608045
بگويد، مگر از طريق وحى، يا از وراء حجاب، يا رسولى مىفرستد و به فرمان او آنچه را بخواهد وحى مىكند، چرا كه او بلند مقام و حكيم است.
شان نزول:
بعضى از مفسران شان نزولى براى اين آيه ذكر كردهاند كه حاصلش چنين است: جمعى از يهود خدمت پيامبر (صلىالله عليه وآلهوسلّم) آمدند و عرض كردند: چرا تو با خداوند سخن نمىگوئى؟ و به او نگاه نمىكنى؟ اگر پيامبرى همانگونه كه موسى (عليهالسلام) با او سخن گفت و به او نگاه كرد تو نيز چنين كن، ما هرگز به تو ايمان نمىآوريم مگر اينكه همين كار را انجام دهى، پيامبر (صلىالله عليه وآلهوسلّم) فرمود: موسى هرگز خدا را نديد، اينجا بود كه آيه فوق نازل شد (و چگونگى ارتباط پيامبران را با خداوند متعال تشريح كرد).
تفسير: طرق ارتباط پيامبران با خداوند
در اين سوره تكيه خاصى روى مسأله وحى و نبوت شده است، سوره با مسأله وحى آغاز شد، و با مسأله وحى كه همين آيات است پايان مىيابد.
و از آنجا كه در آيات گذشته از نعمتهاى الهى سخن در ميان بود اين آيات از مهمترين نعمتهاى پروردگار و پربارترين مواهب او براى جهان انسانيت كه همان مساله وحى و ارتباط انبياء با خدا است سخن مىگويد.
نخست مىفرمايد: شايسته هيچ انسانى نيست كه خدا با او سخن بگويد (و با او روبرو گردد، چرا كه او منزه از جسم و جسمانيت است) مگر از طريق وحى و الهام مرموز به قلب او (و ما كان لبشر ان يكلمه الله الا وحيا).
يا شنيدن سخنان پروردگار از پشت حجاب (او من وراء حجاب).
آنگونه كه موسى بن عمران در كوه طور سخن مىگفت، و پاسخ مىشنويد، از طريق امواج صوتى كه خداوند در فضا ايجاد مىكند بىآنكه كسى او را مشاهده كند چرا كه او مشاهده كردنى نيست.
و يا از طريق فرستادن رسولى كه پيام الهى را به او ابلاغ كند (او يرسل رسولا).
آنگونه كه فرشته وحى و پيك الهى جبرئيل امين بر پيامبر اسلام نازل مىشد.
در اين هنگام فرستاده الهى به فرمان پروردگار آنچه را خدا مىخواهد به پيامبرش وحى مىكند (فيوحى باذنه ما يشاء).
آرى راهى براى سخن گفتن خداوند با بندگان جز اين سه راه نيست چرا كه او بلند مقام و حكيم است (انه على حكيم).
بالاتر از آن است كه ديده شود، يا با زبان سخن گويد، و تمام افعالش حكيمانه است، و ارتباطش با پيامبران
روى حساب.
اين آيه در حقيقت پاسخى است روشن به افرادى كه به خاطر بىخبرى ممكن است توهم كنند مساله وحى دليل بر اين است كه پيامبران خدا را مىبينند، و با او سخن مىگويند اين آيه روح و حقيقت وحى را به صورت فشرده و دقيقى منعكس كرده است.
از مجموع آيه چنين بر مىآيد كه راه ارتباط پيامبران با خدا منحصر به سه راه بوده است:
1- القاى به قلب- كه در مورد بسيارى از انبيا بوده است مانند نوح كه مىگويد فاوحينا اليه ان اصنع الفلك باعيننا و وحينا: ما به نوح وحى كرديم كه كشتى در حضور ما و مطابق فرمان ما بساز (مؤمنون- 27).
2- از پشت حجاب- آن گونه كه خداوند در كوه طور با موسى سخن مىگفت و كلم الله موسى تكليما (نساء- 164).
بعضى نيز من وراء حجاب را شامل رؤياى صادقه نيز
مىدانند.
3- از طريق ارسال رسول- آن گونه كه در مورد پيامبر اسلام (صلىاللهعليه وآله و سلّم) آمده قل من كان عدوا لجبريل فانه نزله على قلبك باذن الله: بگو كسى كه دشمن جبرئيل باشد (دشمن خدا است) چرا كه او به فرمان خدا قرآن را بر قلب تو نازل كرد (بقره- 97).
البته وحى بر پيامبر اسلام منحصر به اين طريق نبوده است، از طرق ديگر نيز صورت گرفته است.
اين نكته نيز قابل توجه است كه وحى از طريق القاى به قلب گاه در بيدارى صورت مىگرفته، چنانچه در بالا اشاره شد، و گاه در خواب و رؤياى صادقه، چنانكه در مورد ابراهيم و دستور ذبح اسماعيل آمده است (هر چند بعضى آن را مصداق من وراء حجاب دانستهاند).
گر چه شاخههاى اصلى وحى همان سه شاخه مذكور در آيه فوق است، ولى بعضى از اين شاخهها، خود نيز شاخههاى فرعى ديگرى دارد، چنانكه بعضى معتقدند
نزول وحى از طريق فرستادن فرشته وحى خود به چهار طريق صورت مىگرفته:
1- آنجا كه فرشته بىآنكه بر پيامبر ظاهر شود در روح او القاء مىكرده است، چنانكه در حديثى از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلّم) مىخوانيم: ان روح القدس نفث فى روعى انه لن تموت نفس حتى تستكمل رزقها فاتقوا الله و اجملوا فى الطلب: روح القدس در قلب من اين معنى را دميده كه هيچكس نمىميرد تا روزى خود را به طور كامل بگيرد، بنا بر اين از خدا بپرهيزيد و در طلب روزى حريص نباشيد.
2- گاه فرشته به صورت انسانى در مىآمد و پيامبر را مخاطب مىساخت و مطالب را به او مىگفت (چنانكه در مورد ظهور جبرئيل به صورت دحيه كلبى در احاديث آمده است).
3- گاه به صورتى بود كه همچون زنگ در گوشش صدا مىكرد و اين سختترين نوع وحى بر پيامبر بود به
گونهاى كه حتى در روزهاى بسيار سرد صورت مباركش غرق عرق مىشد، و اگر بر مركب سوار بود مركب چنان سنگين مىشد كه بىاختيار به زمين مىنشست.
4- گاه جبرئيل به صورت اصليش كه خدا او را بر آن صورت آفريده بود بر پيامبر ظاهر مىشد و اين در طول عمر پيغمبر تنها دو بار صورت گرفت.(1)
نكتهها:
اصل وحى چنانكه راغب در مفردات مىگويد اشاره سريع است خواه با كلام رمزى باشد، و يا صداى خالى از تركيب كلامى، و يا اشاره با اعضا (با چشم و دست و
1) ( همان گونه كه در تفسير سوره نجم- آيه 12 شرح آن بيان شده است).
سر) و يا با نوشتن.
از اين تعبيرات به خوبى استفاده مىشود كه در وحى اشاره از يكسو و سرعت از سوى ديگر نهفته شده، و به همين دليل براى ارتباط مرموز و سريع انبياء با عالم غيب، و ذات پاك پروردگار، اين كلمه استخدام شده است.
در قرآن مجيد و لسان اخبار وحى به معانى مختلفى به كار رفته است، گاه در مورد انبيا، گاه در انسانهاى ديگر، گاه در مورد ارتباطهاى رمزى ميان انسانها، و گاه ارتباط مرموز شياطين و گاه در مورد حيوانها (مانند زنبور عسل).
جامعترين سخن در اين زمينه سخنى است كه از على (عليهالسلام) در پاسخ شخصى كه از مساله وحى سؤال نمود نقل شده، امام آن را به هفت قسم تقسيم فرمود:
1- وحى رسالت و نبوت مانند انا اوحينا اليك كما اوحينا الى نوح و النبيين من بعده و اوحينا الى ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و الاسباط و عيسى و ايوب و يونس و
هارون و سليمان و آتينا داود زبورا: ما به تو وحى فرستاديم همانگونه كه به نوح و پيامبران بعد از او وحى فرستاديم، و به ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و اسباط (طوائف بنى اسرائيل) و عيسى و ايوب و يونس و هارون و سليمان وحى نموديم، و به داود زبور داديم.
2- وحى به معنى الهام مانند و اوحى ربك الى النحل: پروردگارت به زنبور عسل الهام فرستاد.
3- وحى به معنى اشاره مانند: فخرج على قومه من المحراب فاوحى اليهم ان سبحوا بكرة و عشيا: زكريا از محراب عبادتش به سوى مردم بيرون آمد و با اشاره به آنها گفت صبح و شام خدا را تسبيح گوئيد.
4- وحى به معنى تقدير مانند: و اوحى فى كل سماء امرها خداوند در هر آسمانى تقدير و تدبير لازم را فرمود.
5- وحى به معنى امر مانند: و اذ اوحيت الى الحواريين ان آمنوا بى و برسولى: به خاطر بياور هنگامى را كه به حواريين امر كردم كه به من و فرستاده من ايمان بياوريد
. 6- وحى به معنى دروغپردازى مانند: و كذلك جعلنا لكل نبى عدوا شياطين الانس و الجن يوحى بعضهم الى بعض زخرف القول غرورا: اينچنين در برابر هر پيامبرى دشمنى از شياطين انس و جن قرار داديم كه سخنان فريبنده و دروغ را به طور سرى به يكديگر مىگفتند.
7- وحى به معنى خبر مانند: و جعلناهم ائمة يهدون بامرنا و اوحينا اليهم فعل الخيرات و آنها را پيشوايانى قرار داديم كه به فرمان ما هدايت مىكردند و انجام كارهاى نيك را به آنها خبر داديم.
البته بعضى از اين اقسام هفتگانه مىتواند شاخههائى داشته باشد كه بر حسب آن موارد استعمال وحى در كتاب و سنت افزايش خواهد يافت، و لذا تفليسى. در كتاب وجوه القرآن وحى را بر ده وجه شمرده، و بعضى عدد را از اين هم بيشتر دانستهاند.
اما از يك نظر از مجموع موارد استعمال وحى و
مشتقات آن مىتوان نتيجه گرفت كه وحى از سوى پروردگار دو گونه است: وحى تشريعى و وحى تكوينى: وحى تشريعى همان است كه بر پيامبران فرستاده مىشد، و رابطه خاصى ميان آنها و خدا بود كه فرمانهاى الهى و حقايق را از اين طريق دريافت مىداشتند.
وحى تكوينى در حقيقت همان غرائز و استعدادها و شرائط و قوانين تكوينى خاصى است كه خداوند در درون موجودات مختلف جهان قرار داده است.
در مورد ماهيت وحى سخن بسيار گفته شده، ولى از آنجا كه اين ارتباط مرموز از حدود ادراكات ما خارج است اين بيانات نيز نمىتواند ترسيم روشنى از مساله كند، و حتى گاه به بيراهه كشانده شده، آنچه گفتنى است در حقيقت در آيه مورد بحث به صورت فشرده و
زيبائى بيان شده است، و بيش از آن تلاش و كوشش دانشمندان در اين بحث به جائى نرسيده است، در عين حال لازم است بعضى از تفسيرها را كه فلاسفه قديم و جديد در باره وحى گفتهاند در اينجا ياد آور شويم:
آنها روى مقدمات مفصلى معتقد بودند كه وحى عبارت است از اتصال فوق العاده نفس پيامبر با عقل فعال كه سايه آن بر عالم حس مشترك و خيال نيز گسترده مىشود.
توضيح اينكه: آنها معتقد بودند كه روح انسانى داراى سه قوه است حس مشترك كه با آن صور محسوسات را ادراك مىكند، و قوه خيال كه با آن صورتهاى جزئيه ذهنى را درك مىنمايد و قوه عقليه كه با آن صور كليه را درك مىكند.
اين از يكسو، از سوى ديگر، آنها اعتقاد به افلاك نه گانه
بطلميوسى داشتند، و براى افلاك، نفس مجرد (همچون روح براى بدن ما) معتقد بودند، و مىافزودند: اين نفوس فلكى از موجودات مجردى بنام عقول الهام مىگيرند، و به اين ترتيب نه عقل مربوط به افلاك نه گانه قائل بودند.
از سوى سوم، عقيده داشتند كه نفوس انسانى و ارواح آنها براى فعليت يافتن استعدادها و درك حقايق، بايد از وجود مجردى كه آن را عقل فعال مىناميدند كسب فيض كنند، كه نامش عقل دهم يا عقل عاشر بود، و نام عقل فعال را به اين مناسبت بر آن مىگذاردند كه سبب فعليت استعدادهاى عقول جزئيه بود.
از سوى چهارم، معتقد بودند هر قدر روح انسان قويتر باشد ارتباط و اتصالش با عقل فعال كه منبع و خزانه معلومات است بيشتر خواهد بود، بنا بر اين يك روح قوى و كامل مىتواند در كوتاهترين مدت وسيعترين معلومات را به فرمان خدا از عقل فعال كسب كند.
و همچنين هر اندازه قوه خيال قويتر باشد، بهتر مىتواند اين مفاهيم را در لباس صورتهاى حسى قرار دهد، و هر اندازه حس مشترك قويتر گردد انسان صور محسوسه خارجيه را بهتر درك مىكند.
سپس از مجموع اين مقدمات چنين نتيجه مىگرفتند:
روح پيامبر چون فوق العاده قوى است رابطه و اتصالش با عقل فعال بسيار زياد است، و به همين دليل مىتواند در اكثر اوقات معلومات را به صورت كلى از عقل فعال بگيرد.
و از آنجا كه قوه خياليه او نيز بسيار قوى است، و در عين حال تابع قوه عقليه است، مىتواند صورتهاى محسوسه مناسبى به آن صور كليه كه از عقل فعال دريافت داشته، بدهد، و در لباسهاى حسى در افق ذهن خود ببيند! مثلا اگر آن حقايق كلى از قبيل معانى و احكام باشد به صورت الفاظى بسيار موزون، و در نهايت فصاحت و بلاغت از زبان شخصى در نهايت
كمال بشنود! و چون قوه خياليه او تسلط كامل بر حس مشترك دارد مىتواند به اين صور جنبه حسى دهد و پيامبر آن شخص را با چشم ببيند و الفاظش را با گوش بشنود! نقد و بررسى البته اين بيان متكى بر مقدماتى است كه امروز بسيارى از آنها مردود شناخته شده، از جمله افلاك نه گانه بطلميوسى، و نفوس و عقولى كه متعلق به آنها است فعلا جزء اساطير محسوب مىشود چرا كه هيچ دليلى بر اثبات آنها در دست نيست و يا حتى دلائلى بر خلاف آن در دست داريم.
و از سوى ديگر اين فرضيه با آنچه از آيات قرآن به روشنى در باره وحى استفاده مىشود هماهنگ نيست، زيرا آيات قرآن با صراحت وحى را يكنوع ارتباط با خدا مىشمرد كه گاه از طريق الهام به قلب، و گاه به واسطه فرشته وحى و يا شنيدن امواج صوتى، صورت مىگيرد، و اعتقاد به اينكه اينها نتيجه فعاليت قوه خياليه و حس مشترك و مانند آن است بسيار بىپايه و ناهماهنگ با
آيات قرآن است، و عيب مهم ديگر آن اين است كه پيامبر را هم رديف فلاسفه و نوابغ مىشمرد، با عقلى قويتر و روحى نيرومندتر، در حالى كه مىدانيم راه وحى از راه ادراكات عقليه جدا است، اين دسته از فلاسفه بىآنكه توجه داشته باشند به تخريب مبانى وحى و نبوت پرداختهاند و چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند.
شرح بيشتر پيرامون اين موضوع در لابلاى بحثهاى آينده خواهد آمد.
اين گروه از فلاسفه به طور خلاصه وحى را به عنوان يكى از مظاهر شعور باطن يا شعور ناآگاه مىشمرند.
در دائرة المعارف قرن بيستم در ماده وحى چنين آمده است: غربيها تا قرن شانزده ميلادى مانند ساير ملتها قائل به وحى بودند، چون كتابهاى مذهبى آنان پر از اخبار انبياء بود، علم جديد آمد و قلم روى كليه
مباحث روحى و ماوراء طبيعى كشيد، و مساله وحى نيز جز افسانههاى قديمى شمرده شد! ... قرن نوزده ميلادى فرا رسيد جهان روح به وسيله دانشمندان به كمك دلائل حسى اثبات شد، مساله وحى نيز مجددا زنده گرديد، اين مباحث را روى اسلوب تجربى و عملى دنبال كردند، و به نتائجى رسيدند كه هر چند با نظريه علماى اسلامى تفاوت داشت اما قدم برجسته به سوى اثبات موضوع مهمى محسوب مىشود كه روزى از خرافات شمرده مىشد اين جمعيت روى مباحث روحى مطالعه كردند و تاكنون (هنگام تاليف دائرة المعارف) پنجاه جلد كتاب بزرگ از طرف جمعيت مزبور پيرامون مطالب فوق نگاشته شده، و بسيارى از مسائل روحى به كمك آنها حل گرديد از جمله مساله وحى بود.
سخن در اين زمينه بسيار است اما جان كلام آنها اين است كه وحى را تجلى شعور ناآگاه (وجدان مخفى)
مىشمرند، كه به مراتب از شعور آگاه قويتر و نيرومندتر است، و چون پيامبران مردان فوق العادهاى بودهاند وجدان مخفى آنها نيز بسيار نيرومند بوده، و تراوشهاى آنها فوق العاده مهم و قابل ملاحظه بوده است.
نقد و بررسى ناگفته پيداست كه آنچه را اين گروه گفتهاند صرفا يك فرضيه است، و هيچگونه دليلى بر آن اقامه نكردهاند و در حقيقت آنها پيامبران را مردانى با نبوغ فكرى و عظمت شخصيت معرفى كردهاند، بىآنكه رابطه آنها را با مبدا جهان هستى، خداوند، و دريافت علوم از ناحيه او، و از بيرون وجود خود، پذيرفته باشند.
تمام اشتباه آنها از اينجا سرچشمه مىگيرد كه خواستهاند وحى را با معيارهاى علوم تجربى خود دريابند، و هر چه از اين قلمرو بيرون است نفى كنند، و موجودات عالم را مساوى با آن بدانند كه آنها درك كردهاند و آنچه را درك نكردهاند معدوم بشمرند.
اين طرز تفكر آثار شومى نه تنها در بحث وحى كه در بسيارى از مباحث فلسفى و عقيدتى ديگر از خود به جاى گذاشته است، و اصولا اين طرز تفكر از پاى بست ويران است زيرا منحصر ساختن تمام موجودات جهان را به موجودات مادى و عوارض آنها با هيچ دليلى ثابت نكردهاند.
بعضى ديگر مطلب را از اين هم فراتر بردهاند و وحى را رسما نتيجه نبوغ فكرى انبيا پنداشتهاند، و مىگويند آنها مردانى بودند پاك فطرت و داراى نبوغ فوق العاده كه با آن مصالح جامعه انسانى را درك مىكردند و به صورت معارف و قوانينى بر انسانها عرضه مىداشتند.
اين سخن در حقيقت انكار صريح نبوت انبيا، و تكذيب گفته همه آنها، و متهم ساختن آنها به انواع خلافگوئيها است (العياذ بالله).
به تعبير روشنتر هيچيك از اينها تفسير وحى نيست فرضيههائى است كه
در حدود افكار خود ساخته و پرداختهاند، و چون نخواستهاند بپذيرند كه ماوراى معلومات آنها حقايق ديگرى است به اين بيراههها كشانده شدهاند.
بدون شك ما نمىتوانيم از رابطه وحى و حقيقت آن اطلاع زيادى پيدا كنيم، چرا كه اين يكنوع ادراكى است خارج از حدود ادراكات ما، و يكنوع ارتباطى است خارج از ارتباطهاى شناخته شده ما، عالم وحى براى ما عالمى است ناشناخته و ما فوق ادراكات ما.
به راستى چگونه يك انسان خاكى با مبدا عالم هستى ارتباط پيدا مىكند؟ و چگونه خداوند ازلى و ابدى و بىنهايت از هر جهت، با مخلوقى محدود و ممكن الوجود رابطه بر قرار مىسازد؟ و در لحظه نزول وحى
چگونه پيامبر يقين پيدا مىكند كه اين ارتباط از ناحيه او است؟! اينها سؤالاتى است كه پاسخ آن براى ما مشكل است، و اصرار در فهم آن بسيار بىمورد.
تنها مطلبى كه براى ما در اينجا معقول و قابل طرح است اصل وجود يا امكان چنين ارتباط مرموزى است.
ما مىگوئيم هيچ دليل عقلى كه امكان چنين امرى را نفى كند وجود ندارد، بلكه به عكس ما ارتباطهاى مرموزى را در جهان خود مىبينيم كه از تفسير آن عاجزيم، و اين ارتباطها نشان مىدهد كه ما فوق حواس و ارتباطهاى ما نيز درك و ديدههاى ديگرى وجود دارد.
بد نيست با ذكر مثالى اين موضوع را روشنتر سازيم.
فرض كنيد ما در ميان شهر كوران (البته كوران مادر زاد!) با دو چشم بينا زندگى كنيم، تمام اهل شهر چهار حسى هستند (بنا بر اينكه مجموع حواس
ظاهرى انسان را پنج حس بدانيم) تنها ما هستيم كه آدم
پنج حسى مىباشيم، پيوسته با چشم خود حوادث زيادى را در آن شهر مىبينيم، و به اهل شهر خبر مىدهيم، اما آنها همه تعجب مىكنند، كه اين حس مرموز پنجم چيست كه دايره فعاليتش اينگونه وسيع و گسترده است؟ و هر قدر بخواهيم در باره حس بينائى و عملكرد آن براى آنها بحث كنيم بىفايده است، جز شبح مبهمى در ذهن آنها چيزى نمىآيد، از يكسو نمىتوانند منكر آن شوند، چون آثار گوناگونش را مىيابند و حس مىكنند، و از سوى ديگر نمىتوانند حقيقت بينائى را دريابند، چون در تمام عمر حتى يك لحظه بينا نبودهاند.
نمىگوئيم وحى حس ششم است، بلكه مىگوئيم يكنوع درك و ارتباط با عالم غيب و ذات پاك خداوند است كه چون ما فاقد آن هستيم حقيقت آن را درك نمىكنيم، هر چند از طريق آثار به وجودش ايمان داريم ما همين اندازه مىبينيم مردانى بزرگ با دعوتى كه
محتواى آن ما فوق افكار بشر است به سوى انسانها مىآيند و آنها را به خداوند و آئين الهى دعوت مىكنند، و معجزات و خارق عاداتى كه آن نيز فوق طاقت بشر است با خود دارند كه ارتباطشان را با عالم غيب روشن مىسازد، آثار نمايان است اما حقيقت امر مخفى. مگر ما تمام اسرار اين جهان را كشف كردهايم كه اگر با پديده وحى برخورد كرديم و درك حقيقت آن بر ما مشكل شد آن را نفى كنيم.
ما حتى در عالم حيوانات پديدههاى مرموزى مىبينيم كه از تفسير آن عاجزيم، مگر پرندگان مهاجر كه در مسافرت طولانى خود گاهى در سال هيجده هزار كيلومتر راه طى مىكنند و از قطب شمال به جنوب و بالعكس حركت مىنمايند زندگى اسرار آميزشان براى ما روشن است؟ آنها چگونه جهت يابى مىكنند، و راه را دقيقا مىشناسند؟ گاه در روزها و گاه در شبهاى تاريك سفر دور و دراز خود را ادامه مىدهند، در حالى
كه ما
اگر بدون وسائل فنى و دليل راه حتى يكصدم مسير آنها را بخواهيم طى كنيم به زودى گم مىشويم، اين چيزى است كه هنوز علم و دانش نتوانسته است پرده از روى آن بردارد، گروههائى از ماهيان در اعماق درياها زندگى مىكنند كه معمولا به هنگام تخمريزى به زادگاه اصلى خود كه شايد هزاران كيلومتر با آنها فاصله دارد باز مىگردند آنها از كجا زادگاه خود را به اين آسانى مىيابند؟ و امثال اين پديدههاى مرموز در جهانى كه ما در آن زندگى مىكنيم بسيار زياد است، و همينهاست كه ما را از توسل به انكار و نفى باز مىدارد، و توصيه شيخ الرئيس ابو على سينا را به ياد ما مىآورد كه: كل ما قرع سمعك من الغرائب فضعه فى بقعة الامكان لم يذدك عنه قاطع البرهان: هر چه از عجائب بشنوى آن را انكار مكن، و در بقعه امكان جاى ده، مادام كه دليل قاطعى تو را مانع نشود! اكنون ببينيم ماديها براى انكار
مساله وحى چه دست و پائى كردهاند.
بعضى از آنها هنگامى كه مساله وحى مطرح مىشود پاسخ عجولانهاى به آن مىدهند و مىگويند: چنين چيزى بر خلاف علم است! و اگر بپرسيم كجاى آن بر خلاف علم است؟ با يك لحن قاطع و غرور آميز مىگويند: همين اندازه كه علوم طبيعى چيزى را ثابت نكرد كافى است كه آن را انكار كنيم؟ اصولا مطلبى براى ما قابل قبول است كه با معيارهاى علوم تجربى ثابت شده باشد! از اين گذشته در بررسيها و پژوهشهاى علمى در باره جسم و روان انسان به حس مرموزى كه بتواند ما را با جهان ماوراء طبيعت مربوط كند برخورد نكردهايم.
پيامبران از جنس ما بودند، چگونه مىتوان باور كرد كه آنها احساس يا ادراكى ماوراى احساسات و ادراكات ما
داشتهاند؟
اينگونه برخورد ماديها با مساله وحى منحصر به اين مورد نيست، آنها در برابر تمام مسائل مربوط به ماوراء طبيعت چنين قيافهاى را به خود مىگيرند، و ما نيز در همه جا براى رفع اشتباه آنها مىگوئيم: فراموش نكنيد قلمرو علم (البته آنها هر جا علم مىگويند به معنى علوم تجربى و طبيعى است) جهان ماده است، معيارها و ابزارهائى كه براى مباحث علمى پذيرفته شده آزمايشگاهها، تلسكوبها، ميكروسكوبها و سالنهاى تشريح همه در همين محدوده كار مىكنند، اين علوم با اين ابزارها و معيارها مطلقا در مورد خارج از محدوده عالم ماده نمىتواند سخن بگويد، نه نفى و نه اثبات، دليل آن هم روشن است، و آن اينكه اين معيارها توانائى محدود، و قلمرو خاصى دارند.
بلكه ابزار هر يك از علوم طبيعى، نيز براى علم ديگر
فاقد توانائى و كاربرد است، فى المثل اگر ميكرب سل را در پشت تلسكوبهاى عظيم نجومى نبينيم نمىتوانيم آن را انكار كنيم، و يا اگر ستاره پلوتون با ميكرسكوبها و ذرهبينها قابل مشاهده نباشد نبايد زير سؤال قرار گيرد! ابزار شناخت در هر جا متناسب همان علم است، و ابزار شناخت براى ماوراء طبيعت چيزى جز استدلالات نيرومند عقلى كه راه ما را به سوى آن جهان بزرگ باز مىكند نخواهد بود.
آنها كه علم را از قلمروش خارج مىكنند در حقيقت نه عالمند و نه فيلسوف، مدعيانى هستند خطاكار و گمراه.
ما همين اندازه مىبينيم كه مردانى بزرگ آمدند و مسائلى به ما ارائه كردهاند كه از قدرت بشر خارج است و ارتباط آنها را با خارج از جهان ماده مسلم مىسازد، اما اين ارتباط مرموز چگونه است؟ براى ما روشن نيست، مهم اين است كه ما مىدانيم چنين ارتباطى
وجود دارد.
روايات فراوانى پيرامون مساله وحى در منابع اسلامى وارد شده كه گوشههائى از اين ارتباط اسرار آميز پيامبران را با مبدء وحى روشن مىسازد:
1- از بعضى از روايات استفاده مىشود هنگامى كه وحى بر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلّم) از طريق فرشته نازل مىشد حال پيامبر عادى بود، اما هنگامى كه ارتباط مستقيم و بدون واسطه برقرار مىگشت، پيامبر (صلىالله عليه وآله وسلّم) سنگينى فوقالعادهاى احساس مىكرد، تا آنجا كه گاه مدهوش مىشد، چنانكه در توحيد صدوق از امام صادق (عليهالسلام) نقل شده كه از حضرتش پرسيدند: الغشية التى كان تصيب رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلّم) اذا نزل عليه الوحى؟ قال ذلك اذا لم يكن بينه و بين الله احد،
ذاك اذا تجلى الله له: آن حالت مدهوشى كه به پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلّم) به هنگام وحى دست مىداد چه بود؟ فرمود: اين در هنگامى بود كه در ميان او و خداوند هيچكس واسطه نبود و خداوند مستقيما بر او تجلى مىكرد!.
2- ديگر اين كه هنگامى كه جبرئيل بر آن حضرت (صلىالله عليهوآله وسلّم) نازل مىشد بسيار مؤدبانه و توام با احترام بود، چنانكه در حديثى از امام صادق (عليهالسلام) آمده است: كان جبرئيل اذا اتى النبى قعد بين يديه قعدة العبيد، و كان لا يدخل حتى ليستاذنه:
هنگامى كه جبرئيل خدمت پيامبر (صلىالله عليه وآله وسلّم) مىآمد همچون بندگان.
در برابر حضرتش مىنشست و هرگز بدون اجازه وارد نمىشد!.
3- از روايات ديگرى استفاده مىشود كه پيامبر (صلىالله عليه وآله وسلّم) با يك توفيق الهى (و شهود
باطنى) جبرئيل را به خوبى تشخيص مىداد، چنانكه در حديثى از امام صادق (عليهالسلام) آمده است: كه فرمود: ما علم رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلّم) ان جبرئيل من قبل الله الا بالتوفيق: پيامبر (صلىالله عليه وآله وسلّم) نمىدانست جبرئيل از طرف خدا است مگر از طريق توفيق الهى.
4- در حديث ديگرى كه از ابن عباس نقل شده تفسيرى براى مساله مدهوش شدن پيامبر (صلىالله عليه وآله وسلّم) به هنگام نزول وحى ديده مىشود كه قابل توجه است: او مىگويد: كان النبى اذا نزل عليه وحى وجد منه الما شديدا و يتصدع راسه، و يجد ثقلا (و ذلك) قوله انا سنلقى عليك قولا ثقيلا، و سمعت انه نزل جبرئيل على رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلّم) ستين الف مره: هنگامى كه وحى به پيامبر (صلىالله عليه وآله وسلّم) نازل مىشد احساس درد شديدى مىكرد و سر مباركش درد مىگرفت، و در خود
سنگينى فوق العاده مىيافت، و اين همان است كه قرآن مىگويد ما به زودى بر تو گفتار سنگينى القاء مىكنيم، سپس مىافزايد: من شنيدهام كه جبرئيل 60 هزار بار بر رسول خدا نازل شد!.
وَ كَذلِكَ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا ما كُنْتَ تَدْرِي مَا الْكِتابُ وَ لَا الْإِيمانُ وَ لكِنْ جَعَلْناهُ نُوراً نَهْدِي بِهِ مَنْ نَشاءُ مِنْ عِبادِنا وَ إِنَّكَ لَتَهْدِي إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ (52) صِراطِ اللَّهِ الَّذِي لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ أَلا إِلَى اللَّهِ تَصِيرُ الْأُمُورُ (53) ترجمه:
52- همانگونه كه بر پيامبران پيشين وحى فرستاديم بر تو نيز روحى را به فرمان خود وحى كرديم، تو پيش از اين نمىدانستى كتاب و ايمان چيست (و از محتواى قرآن آگاه نبودى) ولى ما آنرا نورى قرار داديم كه بوسيله آن هر كس از بندگان خويش را بخواهيم هدايت مىكنيم، و تو مسلما به سوى راه مستقيم هدايت مىكنى.
53- راه خداوندى كه تمام آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است از آن او است، آگاه باشيد بازگشت همه چيز به سوى خدا است.
تفسير: قرآن روحى است از جانب خدا
به دنبال بحث كلى و عمومى كه در باره وحى در آيه گذشته آمد در آيات مورد بحث از نزول وحى بر شخص پيغمبر گرامى اسلام (صلىالله عليه وآله وسلّم) سخن گفته، مىفرمايد: همانگونه كه بر پيامبران پيشين، از طرق مختلف وحى فرستاديم، بر تو نيز روحى را به فرمان خود وحى كرديم (وَ كَذلِكَ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا).
تعبير به كذلك (اينگونه) ممكن است اشاره به اين باشد كه تمام انواع سه گانه وحى كه در آيه قبل آمده براى پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلّم) تحقق يافت، گاه مستقيما با ذات پاك پروردگار ارتباط مىيافت، و گاه از طريق فرشته وحى و گاه با شنيدن آوازى شبيه امواج صوتى چنانكه در روايات اسلامى نيز اشاره به همه اينها شده، و شرح آن را ذيل آيه گذشته بيان كرديم.
در اينكه منظور از روح در اينجا چيست؟ دو قول در ميان مفسران ديده مىشود: نخست اينكه منظور از آن
قرآن مجيد است كه مايه حيات دلها و زندگى جانها است، اين قول را غالب مفسران برگزيدهاند.
راغب در مفردات نيز مىگويد: سمى القران روحا فى قوله و كذلك اوحينا اليك روحا من امرنا و ذلك لكون القرآن سببا للحياة الاخروية: قرآن در آيه و كذلك اوحينا ... روح ناميده شده زيرا سبب حيات اخروى است.
اين معنى با قرائن مختلفى كه در آيه وجود دارد مانند تعبير به كذلك كه اشاره به مساله وحى است و تعبير به اوحينا و همچنين تعبيراتى كه در باره قرآن در ذيل همين آيه آمده است كاملا سازگار است.
گرچه روح در ساير آيات قرآن غالبا به معانى ديگرى آمده است ولى با توجه به قرائن فوق ظاهر اين است كه روح در اينجا به معنى قرآن است.
در تفسير آيه 2 سوره نحل (ينزل الملائكة بالروح من امره على من يشاء من عباده) نيز گفتيم كه قرائن نشان مىدهد روح در آن آيه نيز به معنى.
قرآن و وحى و نبوت است، و در حقيقت اين دو آيه يكديگر را تفسير مىكنند.
چگونه قرآن به منزله روح نباشد، در حالى كه در آيه 24 انفال مىخوانيم: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاكُمْ لِما يُحْيِيكُمْ: اى كسانى كه ايمان آوردهايد اجابت كنيد دعوت خدا و پيامبرش را هنگامى كه شما را به سوى چيزى فرا مىخواند كه مايه حيات شما است! تفسير دوم اينكه منظور روح القدس است
(و يا فرشتهاى كه حتى از جبرئيل و ميكائيل برتر بوده و همواره پيامبر اسلام را همراهى مىكرد).
مطابق اين تفسير اوحينا به معنى انزلنا (نازل كرديم) مىباشد يعنى روح القدس يا آن فرشته عظيم را بر تو نازل كرديم (گرچه اوحينا به اين معنا در آيات ديگر قرآن ديده نمىشود).
در بعضى از روايات كه در منابع معروف حديث آمده نيز تاييدى بر اين تفسير ديده مىشود، ولى همانگونه
كه گفتيم تفسير اول با قرائن متعدد موجود در آيه هماهنگتر است، لذا ممكن است اينگونه روايات كه روح را به معنى روح القدس يا فرشته بلند مقام خدا تفسير كرده اشاره به معنى باطن آيه باشد.
به هر حال در دنباله آيه مىافزايد: تو پيش از اين از كتاب و ايمان آگاه نبودى، ولى ما آن را نورى قرار داديم كه به وسيله آن هر كس از بندگان خويش را بخواهيم هدايت مىكنيم (ما كُنْتَ تَدْرِي مَا الْكِتابُ وَ لَا الْإِيمانُ وَ لكِنْ جَعَلْناهُ نُوراً نَهْدِي بِهِ مَنْ نَشاءُ مِنْ عِبادِنا).
اين لطف خدا بود كه شامل حال تو شد، و اين وحى آسمانى بر تو نازل گشت و ايمان به تمام محتواى آن پيدا كردى.
اراده خداوند بر اين تعلق گرفته بود كه علاوه بر هدايت تو به اين كتاب بزرگ آسمانى و تعليمات آن، بندگان ديگرش را در پرتو اين نور آسمانى هدايت كند، و شرق و غرب جهان بلكه تمام قرون و اعصار را تا پايان زير
پوشش آن قرار دهد.
بعضى از كجانديشان چنين پنداشتهاند كه اين جمله نشان مىدهد پيامبر قبل از نبوت ايمان به خدا نداشت، در حالى كه معنى آيه روشن است، مىگويد: قبل از نزول قرآن، قرآن را نمىدانستى، و به محتواى و تعليمات آن آگاهى و ايمان نداشتى، اين تعبير هيچ منافاتى با اعتقاد توحيدى پيامبر و معرفت عالى او و آشنائيش به اصول عبادت و بندگى او ندارد، خلاصه عدم آگاهى به محتواى قرآن مطلبى است و عدم معرفة الله مطلب ديگر.
زندگى شخص پيامبر (صلىالله عليه وآلهوسلّم) قبل از دوران نبوت كه در كتب تاريخ آمده است نيز گواه زنده اين معنى است، و از آن روشنتر سخنى است كه از امير مؤمنان على (عليهالسلام) در نهج البلاغه آمده: و لقد قرن الله به (صلىالله عليه وآله وسلّم) من لدن ان كان فطيما اعظم ملك من ملائكته، يسلك به طريق المكارم، و محاسن
اخلاق العالم، ليله و نهاره: از همان زمان كه رسول خدا از شير باز گرفته شد خداوند بزرگترين فرشته از فرشتگانش را با او قرين ساخت، تا شب و روز وى را به راههاى مكارم، و طرق اخلاق نيك سوق دهد.
در پايان آيه مىافزايد: به طور مسلم تو به سوى راه مستقيم مردم را هدايت مىكنى (و انك لتهدى الى صراط مستقيم).
نه تنها قرآن نورى براى تو است كه نورى براى همگان است، و وسيله هدايتى براى جهانيان به سوى صراط مستقيم، اين يك موهبت عظيم الهى است براى رهروان راه حق و آب حياتى است براى همه تشنهكامان.
همين معنى به تعبير ديگرى در آيه 44 سوره فصلت آمده: قل هو للذين آمنوا هدى و شفاء و الذين لا يؤمنون فى آذانهم وقر: بگو اين كتاب براى كسانى كه ايمان آوردهاند مايه هدايت و شفا است، و كسانى كه به آن
ايمان نمىآورند گوشهايشان سنگين است! سپس به عنوان تفسيرى بر صراط مستقيم مىافزايد: راه خداوندى كه تمامى آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است از آن او است (صِراطِ اللَّهِ الَّذِي لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ).
چه راهى مستقيمتر از راهى است كه به مبدء عالم هستى منتهى مىشود؟ چه راهى صافتر از راهى است كه به خالق عالم هستى ميرسد؟ سعادت واقعى سعادتى است كه خدا به آن دعوت مىكند، و راه وصول به آن تنها راهى است كه او براى آن انتخاب كرده است.
آخرين جمله اين آيه كه در عين حال آخرين جمله سوره شورى است در حقيقت دليلى است براى اين معنى كه راه مستقيم تنها راهى است كه به سوى خدا مىرود، مىفرمايد: آگاه باشيد، بازگشت همه چيز به سوى خدا است (الا الى الله تصير الامور).
از آنجا كه او مالك عالم هستى و حاكم و مدبر آن است، و از آنجا كه برنامههاى تكاملى انسان بايد تحت عنايت اين مدبر بزرگ قرار گيرد، بنا بر اين راه مستقيم تنها راهى است كه به سوى او مىرود، و جز اين راه، هر طريق ديگر انحرافى است، چرا كه به سوى باطل است، مگر حقى جز ذات پاك او در عالم وجود دارد؟! اين جمله در عين حال بشارتى است براى پرهيزگاران، و تهديدى است براى ظالمان و گنهكاران كه بازگشت همه آنها به سوى خدا است.
و نيز دليلى است بر اينكه وحى بايد تنها از سوى خدا باشد، چرا كه بازگشت همه اشياء و تدبير آنها به سوى او است، و به همين دليل او بايد مبداء وحى بر پيامبران باشد، تا هدايت واقعى صورت گيرد، و به اين ترتيب صدر و ذيل اين آيات با يكديگر مربوط و منسجم است، و پايان سوره نيز با آغاز آن، و خط كلى حاكم بر آن هماهنگ است.
نكته:
در اينكه پيغمبر گرامى اسلام (صلىالله عليه وآلهوسلّم) قبل از بعثت هرگز براى بت سجده نكرد و از خط توحيد منحرف نشد شكى نيست، و تاريخ زندگى او نيز به خوبى اين معنى را منعكس مىكند اما در اينكه بر كدام آئين بوده؟ در ميان علما گفتگو است.
بعضى او را پيرو آئين مسيح (عليهالسلام) مىدانند، چرا كه قبل از بعثت پيامبر (صلىالله عليه وآلهوسلّم) آئين رسمى و غير منسوخ آئين او بوده است.
بعضى ديگر او را پيرو آئين ابراهيم (عليهالسلام) مىدانند، چرا كه شيخ الانبياء و پدر پيامبران است و در بعضى از آيات قرآن آئين اسلام به عنوان آئين ابراهيم معرفى
شده ملة ابيكم ابراهيم (حج- 78).
بعضى نيز اظهار بىاطلاعى كرده و گفتهاند: مىدانيم آئينى داشته، اما كدام آئين؟ بر ما روشن نيست! گرچه هر يك از اين اقوال وجهى دارد، اما هيچكدام مسلم نيست، و مناسبتر از اينها قول چهارمى است و آن اينكه: پيامبر (صلىالله عليه وآلهوسلّم) شخصا برنامه خاصى از سوى خداوند داشته كه بر طبق آن عمل مىكرده، و در حقيقت آئين مخصوص خودش بوده، تا زمانى كه اسلام بر او نازل گشت.
شاهد اين سخن حديثى است كه در نهج البلاغه آمده، و در بالا ذكر كرديم كه مىگويد: خداوند از آن زمان كه رسول خدا از شير باز گرفته شد بزرگترين فرشتهاش را قرين وى ساخت، تا شب و روز او را به راههاى مكارم، و طرق اخلاق نيك سوق دهد.
ماموريت چنين فرشتهاى دليل بر وجود يك برنامه اختصاصى است.
شاهد ديگر اينكه در هيچ تاريخى نقل نشده است كه پيغمبر اسلام (صلىالله عليه وآلهوسلّم) در معابد يهود يا نصارى يا مذهب ديگر مشغول عبادت شده باشد، نه در كنار كفار در بتخانه بود، و نه در كنار اهل كتاب در معابد آنان، در عين حال پيوسته خط و طريق توحيد را ادامه مىداد، و به اصول اخلاق و عبادت الهى سخت پايبند بود.
روايات متعددى نيز- طبق نقل علامه مجلسى در بحار الانوار- در منابع اسلامى آمده است كه پيامبر (صلىالله عليه وآله وسلّم) از آغاز عمرش مؤيد به روح القدس بود و با چنين تاييدى مسلما بر اساس الهام روح القدس عمل مىكرد.
علامه مجلسى شخصا معتقد است كه پيامبر اسلام قبل از مقام رسالت داراى مقام نبوت بوده، گاه فرشتگان با او سخن مىگفتند، و صداى آنها را مىشنيد، و گاه در رؤياى صادقه به او الهام الهى مىشد، و بعد از چهل
سال به مقام رسالت رسيد، و قرآن و اسلام رسما بر او نازل شد، او شش دليل بر اين معنى ذكر مىكند كه بعضى از آنها با آنچه در بالا آورديم هماهنگ است.(1)
به دنبال اين بحث اين سؤال مطرح مىشود كه با توجه به آنچه در باره ايمان و اعمال پيامبر (صلىالله عليه وآله وسلّم) قبل از نبوت گفته شد چرا در آيه فوق مىفرمايد: ما كنت تدرى ما الكتاب و لا الايمان تو قبلا نمىدانستى قرآن و ايمان چيست! گرچه پاسخ اين سؤال را به طور فشرده به هنگام آيه بيان كرديم ولى شايسته است توضيح بيشترى در اين زمينه داده شود.
منظور اين است پيامبر (صلىالله عليه وآلهوسلّم) قبل از
1) ( توضيح بيشتر را مىتوانيد در جلد 18 بحار الانوار صفحه 277 به بعد مطالعه كنيد).
نزول قرآن و تشريع شريعت اسلام از جزئيات اين آئين و محتواى قرآن خبر نداشت.
اما در مورد ايمان با توجه به اينكه بعد از كتاب ذكر شده، و با توجه به جملههائى كه بعد از آن در آيه آمده، روشن مىشود كه منظور ايمان به محتواى اين كتاب آسمانى است، نه ايمان به طور مطلق، بنا بر اين تضادى با آنچه گفته شد ندارد و نمىتواند دستاويزى براى بيماردلانى كه مىخواهند نفى ايمان به طور مطلق از پيامبر كنند و حقايق تاريخى را ناديده بگيرند، بوده باشد.
بعضى از مفسران پاسخهاى ديگرى نيز از اين سؤال دادهاند از جمله: الف: منظور از ايمان تصديق و اعتقاد به تنهائى نيست، بلكه مجموع اعتقاد و اقرار به زبان و اعمال است كه در تعبيرات اسلامى بر آن اطلاق شده است.
ب: منظور از ايمان اعتقاد به توحيد و رسالت است و
مىدانيم پيامبر اسلام (صلىالله عليه وآلهوسلّم) قبل از آن موحد بود اما ايمان به رسالت خويشتن هنوز پيدا نكرده بود.
ج: منظور آن قسمت از اركان ايمان است كه انسان از طريق دليل عقل به آن نمىرسد، و راه آن تنها ادله نقلى است (مانند بسيارى از خصوصيات معاد).
د: در اين آيه محذوفى در تقدير است و معنى چنين است ما كنت تدرى كيف تدعو الخلق الى الايمان: تو نمىدانستى چگونه مردم را به ايمان دعوت كنى.
ولى به عقيده ما از همه پاسخها مناسبتر و هماهنگتر با محتواى آيه همان پاسخ اول است.
در اينكه مرجع ضمير در جمله لكن جعلناه نورا ... (ولى ما آن را نورى قرار داديم) چيست؟ گفتگو است:
بعضى گفتهاند منظور همان قرآن، بزرگ كتاب آسمانى پيامبر اسلام (صلىالله عليه وآلهوسلّم) است، اين
احتمال نيز وجود دارد كه منظور از اين نور نور الهى ايمان باشد.
ولى مناسبتر از هر دو اين است كه به قرآن و ايمان هر دو بازگردد، و چون اين دو به يك حقيقت منتهى مىشود، بازگشت ضمير مفرد به آن بىمانع است.
پروردگارا! قلوب ما را هميشه به نور ايمان روشن دار، و ما را به لطفت به آنچه خير و سعادت ما است هدايت فرما.
بارالها! به ما آنچنان ظرفيت و شكيبائى مرحمت كن كه به هنگام نعمت طغيان نكنيم، و در برابر مصائب و بلاها زانو نزنيم.
خداوندا! در آن روز كه ظالمان و مستكبران حيران و سرگردان و بىپناهند، و مؤمنان در كنف حمايتت مصون و محفوظند، ما را در صف مؤمنان مخلص قرار
دهآمين يا رب العالمين(1)
ص: 485 ببعد تا ص 510 در تفسير آيات 51 و 52 و 53 سوره شورى.
حال به چند مطلب از كتاب «اسلام فراتر از زمان» از ص ببعد همين مؤلّف توجّه فرمائيد.
مادى گرايان وطبيعت باوران، مى گويند: تحول و تغيير و دگرگونى اوضاع جهان، با قوانين طبيعت جا به جا شده و انجام مى گيرد!، دين مداران و خداپرستان مى گويند: طبيعت بى جان و بى عقل و شعور، به هيچ وجه قدرت به وجود آوردن موجود جاندار و با خرد وو .. را ندارد و نيز چرخاندن اين مجموعه عظيم آفرينش، براى يك فرضيه موهوم امكان پذير نمى باشد. به
1) تفسير نمونه ج: 20
مفاهيم آيات ذيل دقت نمائيد.
1- .. يُدَبِّرُ الْأَمْرَ يُفَصِّلُ الْآياتِ لَعَلَّكُمْ بِلِقاءِ رَبِّكُمْ تُوقِنُونَ (2)(1)(اين حركات و گردشها و آمد و شدها و دگرگونىها بىحساب و كتاب نيست و بدون نتيجه و فائده نمىباشد) بلكه اوست كه همه كارها را تدبير مى كند: و براى هر حركتى حسابى: و براى هر حسابى هدفى در نظر گرفته است (يدبّر الأمر).
2-. أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ تَبارَكَ اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِينَ (اعراف:
54).
آگاه باشيد كه آفرينش و تدبير (جهان) براى او (و به فرمان او) است.
پر بركت (و زوال ناپذير) است خداوندى كه پروردگار جهانيان است.
در اول آيه پس از ذكر آفرينش جهان هستى و نظام شب
1) سوره رعد: 1؛
و روز و آفرينش ماه و خورشيد و ستارگان به عنوان تأكيد مىگويد: آگاه باشيد آفرينش و اداره امور جهان هستى تنها به دست او است (الا له الخلق و الامر).
در اين آيه براى بشر معبود حقيقى و واقعى را با ذكر صفات خاصش معرفى مى كند تا آنها كه حقيقت جو هستند قبل از فرارسيدن رستاخيز در همين جهان او را به روشنى بشناسند،
3- .. وَ أَوْحى فِي كُلِّ سَماءٍ أَمْرَها ... فصلت: 12 ... و آنچه را مىخواست در هر آسمانى مقدر فرمود.
در اين كه منظور از خلق و امر چيست، ميان مفسران گفتگو است، اما با توجه به قرائنى كه در اين آيه و آيات ديگر قرآن موجود است استفاده مىشود كه منظور از خلق آفرينش نخستين، و منظور از امر قوانين و نظاماتى است كه به فرمان پروردگار در عالم هستى حكومت مى
كند و آنها را در مسير خود رهبرى مى نمايد.
اين تعبير در حقيقت پاسخى است به آنها كه چنين مىپندارند خداوند جهان را آفريده و آن را به حال خود واگذارده و كنارى نشسته است، و به تعبير ديگر عالم هستى در ايجادش نيازمند به خدا است، اما در بقا و ادامه حيات نيازى ندارد!.
اين جمله مىگويد: همانطور كه جهان در حدوثش نيازمند به او است در تدبير و ادامه حيات و ادارهاش نيز وابسته به او مىباشد، و اگر لحظهاى لطف خدا از آن گرفته شود نظامش به كلى از هم گسسته و نابود مىگردد.
بعضى از فلاسفه مايلند كه عالم خلق را عالم ماده و عالم امر را عالم ماوراء ماده بدانند، زيرا عالم خلق جنبه تدريجى دارد و اين خاصيت جهان ماده است و عالم امر جنبه دفعى و فورى دارد و اين خاصيت جهان ماوراء ماده است چنانكه مىخوانيم إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ
شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ (82)(1)هنگامى كه خداوند چيزى را اراده كند، به او فرمان مىدهد موجود باش، آن هم موجود مىشود.
ولى با توجه به موارد استعمال امر در آيات قرآن و حتى جمله و الشمس و القمر و النجوم مسخرات بامره كه در آيه مورد بحث خوانديم، استفاده مىشود كه امر به معنى هر گونه فرمان الهى است، خواه در جهان ماده باشد يا جهان ماوراى ماده
(دقت كنيد).
و در پايان آيه مىفرمايد: پربركت است خداوندى كه پروردگار عالميان است
(تبارك اللَّه رب العالمين).
در حقيقت اين جمله بعد از ذكر آفرينش آسمان و زمين و شب و روز و خورشيد و ماه و ستارگان و تدبير جهان
1) يس: 82.
هستى يك نوع ستايش از مقام مقدس پروردگار است كه به عنوان تعليم به بندگان فرموده.
از اينجا روشن مىشود كه يك سرمايه پربركت، سرمايهاى است كه به زودى زوال نپذيرد و يك موجود مبارك موجودى است كه آثار آن مدتى طولانى برقرار بماند، بديهى است لايقترين وجود براى اين صفت همان وجود خدا است او وجودى است مبارك ازلى، ابدى و سرچشمه همه بركات و نيكى ها و خيرمستمر، تبارك اللَّه رب العالمين.(1)
در هفت سوره مباركه قرآن كريم از هفت آسمان نام برده است كه در اين فصل مختصر توضيحى براى هر يك از آن آيات ذكر مى نمائيم تا براى عزيزان پژوهشگر روشن شود قرآنى كه در محيط بى فرهنگى آن برهه از زمان در
1) تفسير نمونه ج: 6 ص: 208- 199.
گوشهاى از عربستان، طلوع نمود، به چه منبعى اتصال داشته و از چه مصدرى، شرف نزول يافته و از چه گنجينه هاى علمى، پرده برداشته و بر مى دارد و خواهد برداشت.
سوره بقره
در آيات ذيل مقصود از آسمانهاى هفتگانه چيست؟
مفسران و دانشمندان اسلامى بيانات گوناگون و تفسيرهاى مختلفى كردهاند: آنچه صحيحتر به نظر مىرسد، اين است كه مقصود از سماوات سبع همان معنى واقعى آسمانهاى هفتگانه است، تكرار اين عبارت در آيات مختلف قرآن، نشان مىدهد كه عدد سبع در اينجا به معنى تكثير نيست، بلكه اشاره به همان عدد مخصوص است.
منتها از آيات قرآن چنين استفاده مىشود كه تمام كرات و ثوابت و سياراتى را كه ما مى بينيم همه جزء آسمان اول است (در فصل تزئين آسمان اول با ستارگان مشروحاً مى
خوانيد)، و شش عالم ديگر وجود دارد كه از دسترس ديد ما و ابزارهاى علمى امروز ما بيرون است و مجموعا هفت عالم را به عنوان هفت آسمان تشكيل مىدهند.
و اما اين كه شش آسمان ديگر براى ما مجهول است و ممكن است علوم از روى آن در آينده پرده بردارد، به اين دليل است كه علوم ناقص بشر به هر نسبت كه پيش مىرود از عجائب آفرينش تازههائى را بدست مىآورد، مثلا علم هيئت هم اكنون بجائى رسيده است كه بعد از آن، تلسكوپها قدرت ديد را از دست مىدهند، آنچه رصدخانههاى بزرگ كشف كردهاند، فاصلهاى به اندازه هزار ميليون (يك ميليارد) سال نورى مىباشد، و خود معترفند كه تازه اين آغاز جهان است نه پايان آن، پس چه مانع دارد كه در آينده با پيشرفت علم هيئت آسمان ها و كهكشان ها و عوالم ديگرى كشف گردد.
1- ... ثُمَّ اسْتَوى إِلَى السَّماءِ فَسَوَّاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ وَ هُوَ
بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ(1).. سپس به آسمان پرداخت و آنها رابه صورت هفت آسمان مرتب نمود و او به هرچيز آگاه است.
كلمه سماء در لغت به معنى طرف بالا است، و اين مفهوم جامعى است كه مصداق هاى مختلفى دارد،
بهتر اين است كه براى فهميدن اين آيه و آيههاى مشابه آن، اظهارات يكى از رصدخانههاى بزرگ جهان را بشنويم.
رصدخانه پالومار عظمت جهان بالا را چنين توصيف مى كند.
... تا وقتى كه دوربين رصدخانه پالومار را نساخته بودند، وسعت دنيائى كه بنظر ما مىرسد بيش از پانصد سال نورى نبود، ولى اين دوربين وسعت دنياى مارابه هزار ميليون سال نورى رساند، و در نتيجه ميليون ها
1) بقره 29.
كهكشان جديد كشف شد كه بعضى از آنها هزار ميليون سال نورى با ما فاصله دارند(1)، ولى، بعد از فاصله هزار ميليون سال نورى فضاى عظيم، مهيب و تاريكى به چشم مىخورد كه هيچ چيز در آن ديده نمىشود، يعنى روشنائى از آنجا عبور نمى كند تا صفحه عكاسى دوربين رصدخانه را متأثر كند.
ولى بدون ترديد در آن فضاى مهيب و تاريك صدها ميليون كهكشان وجود دارد كه دنيائى كه در سمت ما است با جاذبه به آن كهكشان ها نگهدارى مىشود.
تمام اين دنياى عظيم كه به نظر مىرسد و داراى صدها هزار ميليون كهكشان است جز ذرهاى كوچك و بى مقدار از يك دنياى عظيم تر نيست و هنوز اطمينان
1) اخيراً از تلويزيون در برنامه يافتههاى علمى اين مطلب راپخش كرد كه دانشمندان، كرهاى را كشف كردهاند كه هفده ميليارد سال نورى با زمين فاصله دارد!.
نداريم كه در فراسوى آن دنياى دوم دنياى ديگرى نباشد.
از اين گفته به خوبى بر مىآيد كه علم هنوز با آن پيشرفت شگفت انگيز خود در قسمت آسمانها كشفيات خويش را سر آغاز جهان مىداند نه پايان آن، بلكه آن را ذره كوچكى در برابر جهان بس با عظمت، مىشمارد.(1)
ص: 159 ببعد.
سوره فصلت:
2- .. ثُمَّ اسْتَوى إِلَى السَّماءِ وَ هِيَ دُخانٌ فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قالَتا أَتَيْنا طائِعِينَ (11) فَقَضاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ فِي يَوْمَيْنِ وَ أَوْحى فِي كُلِّ سَماءٍ أَمْرَها وَ زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِمَصابِيحَ وَ حِفْظاً ذلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ (12)(2)سپس اراده آفرينش آسمان فرمود در
حالى كه به صورت دود بود، به آن و به زمين دستور داد به وجود آئيد و شكل گيريد، خواه از روى اطاعت و خواه اكراه! آنها گفتند: ما از روى طاعت مىآئيم!.
در اين هنگام آنها را به صورت هفت آسمان در دو روز آفريد، و آنچه را مىخواست در هر آسمانى مقدر فرمود، و آسمان پائين را با چراغهاى (ستارگان) زينت بخشيديم و (با شهابها) از استراق سمع شياطين حفظ كرديم، اين است تقدير خداوند دانا.
شايد نياز به تذكر نداشته باشد كه (يوم يعنى) روز در آيات فوق هرگز به معنى روز معمولى نيست، چرا كه قبل از آفرينش زمين و آسمان اصلا روز به اين معنى وجود نداشت، بلكه منظور از آن دوران هاى آفرينش است كه گاه ميليون ها يا ميلياردها سال به طول انجاميده.
در اين دو آيه نكات مهمى است كه بايد مورد توجه قرار
گيرد:
1- تعبير به ثمّ (سپس) معمولا براى تاخيردر زمان مىآيد؛
پس آفرينش آسمانها بعد از خلقت زمين صورت گرفته است، ولى در سوره نازعات مىفرمايد: آيا زنده شدن شما بعد از مرگ مهمتر است، يا آفرينش آسمان؟
خداوند آن را بنا كرد و برافراشت و منظم ساخت، شب آن را تاريك، و روز آن را آشكار نمود، وَ الْأَرْضَ بَعْدَ ذلِكَ دَحاها (30)(1): و زمين را بعد از آن گسترد،
كلمه «بعد ذالك» مى گويد، زمين بعد از آسمان، به وجود آمده است.
راه حل با اين كه مفاد دو آيه فوق درظاهر با همديگر متفاوت است و همچنين أخبارى كه در اين زمينه وارد شده است؛ ولى علماى تفسيربراى جمع ميان اين گونه آيات، نظريه زير را ابراز داشتهاند.
1) النازعات 33- 27.
مفسّر قرآن ابن عباس گويد: آفرينش زمين (بصورت فشرده) پيش از آسمان بوده امّا (دحو الأرض) يعنى گسترش زمين و جوشيدن چشمهها و پيدايش درختان و مواد غذائى، همه بعد از آفرينش آسمانها صورت گرفته است چنانكه كلمه «دحاها» (يعنى زمين را بعد از آن گسترش داد) به خوبى اين راه حل را تأييد مى نمايد، فخر رازى نيز در تفسيرسوره نازعات مىگويد: المسألة الثالثه: لمّا ثبت انّ اللَّه تعالى خلق الأرض اوّلًا ثمّ خلق السّماوات ثانيا ثمّ دحى الأرض بعد ذلك ثالثا ...(1)
وقتى كه ثابت شد كه خداى تعالى اوّل زمين رابه صورت فشرده آفريده سپس آسمان را خلق كرد و در مرحله سوّم زمين را گسترانيد ... نظريه ابن عباسرا تأييد مى كند، در كتب شيعه هم از ائمّه عليهم السلام قريب به اين مضمون، احاديثى وارد شده است.
1) مفاتيح الغيب: ج 31 ص 46
البتّه ما در صدد اين نيستيم كه، در اين باره تحقيق نمائيم، بلكه مطلبى كه مربوط به موضوع كتاب ما است يعنى: (پيشگوئى ها و اعجاز قرآن) را مورد بررسى قرار مى دهيم
مگر اين كه بگوئيم: جدا شدن زمين از خورشيد به اثبات رسيده است در آن صورت (ثمّ) را به تأخير بيانى معنا مى كنيم، اما اين ادعا هنوز به طور قطع به اثبات نرسيده است تا علم و كشف جديد در آينده چه گويد.
2- بعضى از ارباب لغت و مفسران گفتهاند اين كلمه «استوى» اگر با عَلى متعدى شود به معنى استيلاء و سلطه بر چيزى است، مانند الرحمن على العرش استوى خداوند بر عرش استيلا يافت.(1)
و اگر با الى متعدى شود به معنى قصد مىآيد، مانند آيه مورد بحث كه مىفرمايد: ثم استوى الى السماء: سپس
1) طه- 5.
اراده آفرينش آسمان كرد.
3- جمله هى دخان: آسمانها در آغاز به صورت دود بود، نشان مىدهد كه آغاز آفرينش آسمانها از توده گازهاى گسترده و عظيم بوده است، و اين با آخرين تحقيقات علمى در مورد آغاز آفرينش، كاملا هماهنگ است.
هم اكنون نيز بسيارى از ستارگان آسمان به صورت توده فشردهاى از گازها و دخان هستند.
4- جمله فقضاهن سبع سماوات فى يومين: آنها را به صورت هفت آسمان در دو روز آفريد اشاره به وجود دو دوران در آفرينش آسمان ها است كه هر دورانى از آن ميليون ها يا ميلياردها سال به طول انجاميده، و هر دوران به نوبه خود به ادوار ديگرى تقسيم مىشود، اين دو دوران ممكن است دوران تبديل گازهاى فشرده به مايع و مواد مذاب، و دوران تبديل مواد مذاب به جامد بوده باشد.
استعمال يوم به معنى دوران بسيار رائج و متداول است، و حتى در كلمات روزمره ما فراوان ديده مىشود، فى المثل مىگوئيم انسان در زندگى يك روز گرفتار ناكامى مىشود و روز ديگر پيروز مىگردد، اشاره به تركيب زندگى از دورانهاى مختلف شكست و پيروزى است.
5- عدد سبع (هفت) همان عدد تعداد است يعنى عدد آسمانها درست به تعداد هفت است، با اين قيد كه تمام آنچه از كواكب و ستارگان ثوابت و سيارات را مى بينيم طبق گواهى جمله بعد در اين آيه جزء آسمان اول است، به اين ترتيب عالم آفرينش از هفت مجموعه بزرگ تشكيل يافته كه تنها يك مجموعه آن در برابر ديدگان انسانها قرار گرفته، دستگاههاى علمى و تحقيقاتى انسان به ماوراء اين منطقه يعنى غير از آسمان اول نفوذ نكرده است.
اما شش عالم ديگر چگونه است؟ و از چه تشكيل
يافته؟ جز خدا نمىداند.
8- جمله و اوحى فى كل سماء امرها: در هر آسمانى فرمان خود را وحى كرد و نظام لازم را به آنها بخشيد اشاره به اين است كه تنها با آفرينش آسمانها مسأله تمام نشد، بلكه در هر كدام آنها موجودات و مخلوقات و نظام و تدبير خاصى مقرر فرمود كه هر يك به تنهائى نشانهاى از عظمت و علم و قدرت او است.(1)
ص: 221 ببعد.
سوره طلاق
3- اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ وَ مِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ يَتَنَزَّلُ الْأَمْرُ بَيْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ وَ أَنَّ اللَّهَ قَدْ أَحاطَ بِكُلِّ شَيْءٍ عِلْماً.(2)
خداوند كسى است كه هفت آسمان را آفريد و از زمين نيز همانند آن را، فرمان او در ميان آنها پيوسته نازل
مىشود، تا بدانيد كه خداوند بر هر چيز توانا است و علم او به همه چيز احاطه دارد
يعنى همانگونه كه آسمانها هفتگانه اند زمين ها نيز هفتگانه مىباشند، و اين تنها آيه اى از قرآن مجيد است كه اشاره به زمين هاى هفتگانه مى كند عدد هفت كه براى تعداد و شماره است، مفهوم آن وجود هفت آسمان مىشود و با توجه به چندين آيه (كه درفصل بعدى مى آيد) روشن مىشود كه آنچه ما مى بينيم و علم و دانش بشر به آن احاطه دارد همه مربوط به آسمان اول است، و ماوراى اين ثوابت و سيارات، شش عالم ديگر وجود دارد كه از دسترس علم ما بيرون است.
اين در مورد آسمانهاى هفتگانه، و اما در مورد زمين هاى هفتگانه ممكن است اشاره به طبقات مختلف كره زمين باشد، زيرا امروز ثابت شده كه زمين از قشرهاى گوناگونى تشكيل يافته، و يا اشاره به اقليم هاى هفتگانه روى زمين، چرا كه هم در گذشته و هم امروز كره زمين را
به هفت منطقه تقسيم مى كردند (البته طرز تقسيم در گذشته و امروز متفاوت است، امروز زمين به دو منطقه منجمد شمالى و جنوبى و دو منطقه معتدله و دو منطقه حاره و يك منطقه استوائى تقسيم مىشود، اما در گذشته اقليم هاى هفتگانه به شكل ديگرى تقسيم مىشد).
ولى ممكن است عدد هفت كه از تعبير مثلهنّ استفاده مىشود براى تكثير و اشاره به زمين هاى متعددى باشد كه در عالم هستى وجود دارد.
تا آنجا كه بعضى از دانشمندان فلكى مى گويند كراتى كه مشابه كره زمين بر گرد خورشيدها در اين عالم بزرگ گردش مى كند حداقل سيصد ميليون كره است!.
هر چند با اطلاعات كمى كه ما از ماوراى منظومه شمسى داريم به دست دادن عدد در اين زمينه كار مشكلى است، ولى به هر حال دانشمندان ديگر فلكى نيز تأكيد مى كنند كه در كهكشانى كه منظومه شمسى
جزء آن است ميليون ها ميليون كره وجود دارد كه در شرايطى مشابه كره زمين قرار گرفته، و مركز حيات و زندگى مىباشد.
البته ممكن است پيشرفت علم و دانش بشر در آينده اطلاعات بيشترى در باره تفسيراين گونه آيات در اختيار ما بگذارد.(1)
سورة ملك در باره آسمانهاى هفت گانه كمى قبل از اين در تفسيرآيه 12 سوره طلاق بحث كرديم، و در مورد طباقًا در اينجا بايد بيفزاييم كه بر اساس اين تعبير آسمانهاى هفت گانه هر كدام فوق ديگرى قرار دارد، زيرا معنى مطابقه در اصل آن است كه چيزى را فوق چيز ديگرى قرار دهند.
اگر آنچه را از ستارگان ثوابت و سيار مى بينيم همه را جزء آسمان اول بشمريم معلوم مىشود كه در مراحل
1) تفسيرنمونه ج: 24 ص: 260.
بالاتر عوالم ديگرى است كه يكى برتر از ديگرى مى باشد.
4- الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ طِباقاً ما تَرى فِي خَلْقِ الرَّحْمنِ مِنْ تَفاوُتٍ فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَرى مِنْ فُطُورٍ (3) ثُمَّ ارْجِعِ الْبَصَرَ كَرَّتَيْنِ يَنْقَلِبْ إِلَيْكَ الْبَصَرُ خاسِئاً وَ هُوَ حَسِيرٌ (4)(1)
همان كسى كه هفت آسمان را بر روى يك ديگر آفريد، در آفرينش خداوند رحمان هيچ تضاد و عيبى نمى بينى، بار ديگر نگاه كن، آيا هيچ شكاف و خللى مشاهده مى كنى؟
بار ديگر (به عالم هستى) نگاه كن سرانجام چشمانت (در جستجوى خلل و نقصان ناكام مانده) به سوى تو بازمىگردد در حالى كه خسته و ناتوان است.
طبق محاسبات دانشمندان فلكى تنها در كهكشان ما بالغ بر يك صد ميليارد
1) ملك: 4.
(000 000 000 100) ستاره وجود دارد كه خورشيد ماباتمام عظمتش يكى از ستارههاى متوسط آن محسوب مىشود! از سوى ديگر در اين جهان بزرگ آنقدر كهكشان وجود دارد كه از حساب و شماره بيرون است.
و هر قدر تلسكوب هاى نجومى عظيم تر و مجهزتر مىشوند كهكشان هاى تازهاى كشف مىشود! و چه بزرگ است خدائى كه اين طرح عظيم را با آن نظام دقيق ريخته العظمة لله الواحد القهار.(1)
1) )-« اسلام فراتر از زمان» ص 114 ببعد توضيح آيات از تفسير نمونه ج: 24 ص: 325- 319
1- قرآن كريم
2- اسلام فراتر از زمان: محمد امينى گلستانى.
3- اقتباس از نوشته استاد حسين انصاريان
4- بحار الأنوار: علامه مجلسى؛
5- الخصال: شيخ صدوق؛
6- التوحيد: شيخ صدوق؛
7- الدرّ المنثور: جلال الدين سيوطى.
8- به سوى جهان ابدى:.
9- تصحيح الاعتقادات، شيخ مفيد:.
10- تهذيب الاحكام: شيخ طوسى.
11- تفسير الميزان: علامه محمد حسين طباطبائى.
12- تفسير نمونه: ناصر مكارم و ياران.
13- ترجمه و تفسيرنهج البلاغه:.
14- تفسير و شرح صحيفه سجاديه، ج 3، ص: 106. و نوشته ها از استاد حسين انصاريان در توضيح دعاى امام 7.
15- رياض السالكين
16- علل الشرايع: صدوق
17- فتوحات مكّيّه
18- كشف الخفاء:.
19- معاد فلسفى:.
20- معاد شناسى:.
21- معانى الاخبار: صدوق؛
22- موسسه ذكر قم. باستاني.
23- من لايحضره الفقيه: