ghaemiyeh.com
سرشناسه : رضواني، علياصغر، ۱۳۴۱ -
عنوان و نام پديدآور : نظام واسطه در خلقت/ علياصغر رضواني.
مشخصات نشر : تهران: نشر مشعر، ۱۳۹۰.
مشخصات ظاهري : ۱۴۵ ص.
فروست : سلسله مباحث وهابيتشناسي.
شابك : 978-964-540-287-5
وضعيت فهرست نويسي : فيپا
موضوع : وهابيه -- دفاعيهها و رديهها
موضوع : شفاعت (اسلام)
موضوع : توسل
رده بندي كنگره : BP۲۰۷/۶/ر۵۵ن۶ ۱۳۹۰
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۴۱۶
شماره كتابشناسي ملي : ۲۳۲۰۳۴۷
ص1
ص2
ص3
ص4
ص5
ص6
ص7
ص8
ص9
ص10
ص11
تاريخ انديشه اسلامى همراه فراز و فرودها و آكنده از تحول و دگرگونىها و تنوع برداشتها و نظريههاست. در اين تاريخ پرتحول، فرقهها و مذاهب گوناگون و با انگيزهها و مبانى مختلفى ظهور نموده و برخى از آنان پس از چندى به فراموشى سپرده شدهاند و برخى نيز با سير تحول همچنان در جوامع اسلامى نقشآفرينند، اما در اين ميان، فرقه وهابيت را سير و سرّ ديگرى است؛ زيرا اين فرقه با آنكه از انديشه استوارى در ميان صاحبنظران اسلامى برخوردار نيست، اما بر آن است تا انديشههاى نااستوار و متحجرانه خويش را به ساير مسلمانان تحميل نموده و خود را تنها ميداندار انديشه و تفكر اسلامى بقبولاند.
از اينرو، شناخت راز و رمزها و سير تحول و انديشههاى اين فرقه كارى است بايسته تحقيق كه استاد ارجمند جناب آقاى علىاصغر رضوانى با تلاش پيگير و درخور تقدير به
ص12
زواياى پيدا و پنهان اين تفكر پرداخته و با بهرهِمندى از منابع تحقيقاتى فراوان به واكاوى انديشهها و نگرشهاى اين فرقه پرداخته است.
ضمن تقدير و تشكر از زحمات ايشان، اميد است اين سلسله تحقيقات موجب آشنايى بيشتر با اين فرقه انحرافى گرديده و با بهرهگيرى از ديدگاههاى انديشمندان و صاحبنظران در چاپهاى بعدى بر ارتقاى كيفى اين مجموعه افزوده شود.
انه ولى التوفيق
مركز تحقيقات حج
گروه كلام و معارف
ص13
يكى از موضوعات مهم و زيربنايى اختلافى بين وهابيان و ديگر علماى اسلامى از مذاهب مختلف، موضوع بودن واسطه بين خلق و خالق متعال در درخواست حاجات است كه وهابيان شديداً آن را انكار كرده و ديگران آن را ثابت بلكه امرى ضرورى مىدانند. اينك جا دارد به اين موضوع مهم بپردازيم.
ص14
ص15
ابن تيميه مىگويد:
... و ان اراد بالواسطة انّه لابدّ من واسطة في جلب المنافع و دفع المضار، مثل ان يكون واسطة في رزق العباد و نصرهم و هداهم، يسألونه ذلك و يرجعون اليه فيه، فهذا من اعظم الشرك الذي كفّر الله به المشركين، حيث اتخذوا من دون الله اولياء و شفعاء يجتلبون بهم المنافع و يجتنبون المضار، لكن الشفاعة لمن يأذن الله له فيها. (1)
... و اگر مقصود از واسطه اين است كه بايد واسطهاى در جلب منافع و دفع ضررها باشد مثل اينكه واسطهاى در روزى بندهها و يارى و هدايت آنها ضرورى است و اين كارها را از او خواسته و در آن به او رجوع مىكنند، اين از بزرگترين نوع شركىاست كه خداوند مشركان را به آن تكفير كرده است؛ چراكه آنان غير خدا
1) الواسطة بين الحق و الخلق، ابن تيميه، ص 20.
ص16
را ولى و شفيع خود قرار دادهاند كه به واسطه آنها جلب منافع و اجتناب ضررها مىكردند، ولى شفاعت براى كسى است كه خداوند براى او در آن اذن داده است.
و نيز در ادامه مىگويد:
... فمن جعل الملائكة و الانبياء وسائط يدعوهم و يتوكل عليهم و يسألهم جلب المنافع و دفع المضار، مثل أنيسألهم غفران الذنب و هداية القلوب و تفريج الكروب و سدّ الفاقات، فهو كفر بإجماع المسلمين. (1)
... پس هر كس ملائكه و انبيا را واسطههايى قرار دهد كه آنها را مىخواند و بر آنها توكل كرده و جلب منافع و دفع ضررها را از آنها درخواست مىكند؛ مثل آنكه از آنها درخواست بخشش گناه و هدايت قلبها و برطرف شدن گرفتارىها و بسته شدن ندارىها مىخواهد، اينها به اجماع مسلمين كفر است.
1) الواسطة بين الحق و الخلق، ص 20.
ص17
عالم طبيعت ومعنويات هر دو از نظام اسباب ومسببات برخوردارند به اين معنا، همانگونه كه در نظام طبيعت براى به دست آوردن مقصودمان با توكل بر خدا به سراغ اسباب مىرويم، در مسائل معنوى وغير طبيعى نيز با اتكا به امداد الهى واينكه همه امور به دست اوست به سراغ اسباب رفته واز آنان مدد مىخواهيم كه در حقيقت مدد خواستن از آنها مدد خواستن از خداست.
عمرو بن اميه مىگويد:
قال رجل للنبي (ص): ارسل ناقتي و اتوكّل؟ قال: اعقِلها و توكّل. (1)
مردى به رسول خدا (ص) عرض كرد: شترم را رها مىكنم و به خدا توكل مىنمايم. حضرت فرمود: پايش را ببند و به خدا توكل كن.
انس مىگويد:
1) صحيح ابن حبّان، ح 731، مستدرك حاكم، ج 3، ص 623.
انّ النبي (ص) دخل مكة يوم الفتح و علي رأسه المغفر. (1)
همانا پيامبر (ص) در روز فتح [مكه] داخل مكه شد در حالى كه بر سرش كلاهخود بود.
يعنى با آنكه خداوند مىفرمايد: (فَاللهُ خَيْرٌ حافِظاً) و به يقين از پيامبرش محافظت مىكند ولى رسول خدا (ص) براى دفع خطر، واسطهاى به نام كلاهخود را روى سر مىگذارد.
نظام اسباب بر دو قسم است:
(وَ اللهُ الَّذِي أَرْسَلَ الرِّياحَ فَتُثِيرُ سَحاباً فَسُقْناهُ إِلي بَلَدٍ مَيِّتٍ) (فاطر: 9)
خداوند كسى است كه بادها را فرستاد تا ابرهايى را به حركت درآورند؛ سپس ما اين ابرها را به سوى زمين مردهاى رانديم.
خداوند متعال مىفرمايد:
(وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ لا يَزِيدُ الظَّالِمِينَ إِلَّا خَساراً) (اسراء: 82)
و از قرآن، آنچه شفا ورحمت است براى مؤمنان، نازل مىكنيم؛ وستمگران را جز خسران [و زيان] نمىافزايد.
1) صحيح بخارى، ح 1846 و 3044 و 4286 و 5808؛ صحيح مسلم، ح 1357.
ص19
در اين آيه قرآن به عنوان شفا و رحمت براى مؤمنان معرفى شده كه هر دو امرى غيبى است.
قرآن كريم نظام واسطه و شفاعت را در دو مورد استعمال كرده است؛ يكى در نظام تكوين كه به آن واسطه و شفاعت تكوينى مىگويند و ديگرى در نظام تشريع كه آن را وسائط و شفاعت تشريعى مىنامند.
از جمله حقايقى كه قرآن كريم به آن اشاره كرده اينكه تمام حوادث آسمانى و زمينى از زندگى و مرگ و روزى و ... همگى داراى اسباب و عللى است. و اين مطلبى است كه عقل نيز آن را اثبات كرده، به اين معنا كه نظام طبيعى قائم بر اساس سلسلهاى از اسباب و مسببات مىباشد، و اين مطلب فطرى نيز مىباشد.
مقصود از سبب و علت آن است كه هرگاه امرى يا مجموع امورى در طبيعت تحقق يابد در كنار آن امر ديگر تحقق مىپذيرد كه به آن معلول يا مسبب مىگويند و اين امرى است كه استقرار و منطق احتمال آن را به
اثبات رسانده است، گرچه تمام امور به اذن و اراده خداوند متعال مىباشد؛ به اين معنا كه عمل اسباب و تأثير آن همگى به قدرت دادن خداوند متعال در حدوث و بقاست.
لذا امام على (ع) به عباية بن ربعى اسدى كه از او راجع به استطاعت سؤال كرده بود فرمود:
ص20
انّك سألت عن الاستطاعة، فهل تملكها من دون الله أو مع الله؟ ...(1)
تو از استطاعت سؤال كردى، آيا تو آن را بدون خدا مالكى يا با خدا؟ ...
در نتيجه نظام سببيت در عالم وجود قائم است و رابطه بين علت و معلول و سبب و مسبب امرى ضرورى است، ولى اين قوانين و علايق ضرورى به نحو استقلال عمل نمىكنند، بلكه خداوند است كه ضرورت را به آنها داده و از اراده او جدا نيستند و حدوثاً و بقاءً به او وابستهاند.
علامه طباطبايى (ره) در اين باره مىنويسد:
وقد بيّن القرآن الشريف علي ما يفهم من ظواهره قوانين عامة كثيرة في المبدأ و المعاد و ما رتّبه الله تعالي من أمر السعادة و الشقاوة، ثم خاطب النبي (ص) بقوله: (وَ نَزَّلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ تِبْياناً لِكُلِّ شَيْءٍ) (2)، لكنّها جميعاً قوانين كلية ضرورية، إلّا انّها ضرورية لا في انفسها و باقتضاء من ذواتها، بل بما افاده الله سبحانه عليها من الضرورة و اللزوم. و إذا كانت هذا الحكومة العقلية القطعية من جهته تعالي و بأمره و ارادته، فمن البيّن انّ فعله تعالي لايجبره تعالي علي مؤدي نفسه و لايغلبه في ذاته، فهو سبحانه القاهر الغالب ... (3)
قرآن شريف همانگونه كه از ظواهرش به دست مىآيد قوانين
ص21
عمومى بسيارى را درباره مبدأ و معاد و آنچه را خداوند متعال از امر سعادت و شقاوت مرتب كرده بيان نموده است، سپس پيامبر (ص) را مورد خطاب قرار داده كه (ما بر تو قرآن را نازل كرديم كه بيانگر هر چيزى است)، ولى آيات قرآن بيان نموده همواره قوانين كلّى، ضرورى است، ولى ضرورى بودنش فى نفسه و به اقتضاى ذاتى آن نيست، بلكه به جهت آن ضرورت و لزومى است كه خداوند سبحان افاده كرده است. از اين رو وقتى اين حكومت عقلى قطعى از جهت خداوند متعال و به امر و اراده بود روشن است كه فعلش او را مجبور در كارها و مغلوب در ذاتش نمىكند، چرا كه خداوند سبحان قاهر غالب است ...
و اين مطلبى است كه از برخى آيات قرآن كريم استفاده مىشود، آنجا كه مىفرمايد:
(يا أَيُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَي اللهِ وَاللهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ) (فاطر: 15)
اى مردم شما (همگى) نيازمند به خداييد؛ تنها خداوند است كه بىنياز وشايسته هرگونه حمد وستايش است.
در قرآن كريم كلمه «شفاعت» و «واسطه» در مورد تكوين به كار رفته و مقصود به آن واسطه بودن اسباب و علل بين خداوند متعال و بين مسبّبات در تدبير امر و تنظيم وجود و بقاى آنهاست، به اين معنا كه هر سببى از اسباب نزد خداوند متعال براى مسبّبش شفاعت مىكند با تمسك به صفات فضل وجود خداوند براى رساندن نعمت وجود به مسبّب.
ص22
(اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الأَرْضِ مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ) (بقره: 255)
هيچ معبودى نيست جز خداوند يگانه زنده، كه قائم به ذات خويش است، وموجودات ديگر، قائم به او هستند؛ هيچگاه خواب سبك وسنگينى او را فرا نمىگيرد؛ (و لحظهاى از تدبير جهان هستى، غافل نمىماند؛) آنچه در آسمانها وآنچه در زمين است، از آن اوست؛ كيست كه در نزد او، جز به فرمان او شفاعت كند؟
در توضيح اين آيه و انطباق شفاعت در آن بر شفاعت تكوينى مىگوييم: خداوند متعال در صدر آيه اشاره مىكند به اين مطلب كه سلطنت مطلق در نظام وجود براى اوست، و هيچ تصرفى نيست جز آنكه براى او و از ناحيه او مىباشد. و اين معنايى است كه از كلمه «قيوم» استفاده مىشود. حال ممكن است كسى اشكال كند كه در اين صورت اسباب و علل موجود در عالم چه جايگاه و شأنى در نظام تكوين دارند؟
خداوند متعال در ادامه آيه مىفرمايد: (مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ)؛ يعنى تصرف اين علل و اسباب در اين موجودات مسبّبات و معلولات همگى به نحو واسطهگرى است و شفاعت در موارد مسببات به اذن خداوند سبحان مىباشد، و شفاعت آن موقعى با سلطنت الهى منافات دارد كه به اذن و مشيت او منتهى نگردد و مستقل عمل كند.
ص23
(إِنَّ رَبَّكُمُ اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوي عَلَي الْعَرْشِ يُدَبِّرُ الأَمْرَ ما مِنْ شَفِيعٍ إِلَّا مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ ذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ أَ فَلا تَذَكَّرُونَ) (يونس: 3)
پروردگار شما، خداوندى است كه آسمانها وزمين را در شش روز [شش دوران] آفريد؛ سپس بر تخت (قدرت) قرار گرفت، وبه تدبير كار (جهان) پرداخت؛ هيچ شفاعتكنندهاى، جز با اذن او نيست؛ اين است خداوند، پروردگار شما! پس او را پرستش كنيد! آيا متذكّر نمىشويد؟
صدر آيه مربوط به خلقت آسمانها و زمين در شش روز است، و سپس تصريح بر وسعت قدرت خداوند متعال بر تمام مخلوقات كرده، آنگاه سخن از وجود شفيع در اين نظام همراه با اذن الهى به ميان آورده است. و چون آيه در مقام وصف ربوبيت و تدبير تكوينى است لذا بايد مراد از شفاعت در آيه را شفاعت در امر تكوين بدانيم، كه عبارت باشد از سببيتى كه در اسباب تكوينى است و مقصود به آن واسطههاى بين حوادث و موجودات است.
(اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوي عَلَي الْعَرْشِ ما لَكُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا شَفِيعٍ أَ فَلا تَتَذَكَّرُونَ) (سجده: 4)
خداوند كسى است كه آسمانها وزمين وآنچه را ميان اين دو است در شش روز [شش دوران] آفريد، سپس بر عرش (قدرت)
ص24
قرار گرفت؛ هيچ سرپرست وشفاعتكنندهاى براى شما جز او نيست؛ آيا متذكّر نمىشويد؟
مهمترين وسائط در نظام تكوين، ملائكه هستند كه قرآن به كار واسطهگرى آنها تصريح كرده است.
خداوند متعال مىفرمايد: (فَالْمُدَبِّراتِ أَمْراً)؛ «و آنها كه امور را تدبير مىكنند». (نازعات: 5)
و نيز مىفرمايد:
(الْحَمْدُ لِلَّهِ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الأَرْضِ جاعِلِ الْمَلائِكَةِ رُسُلًا أُولِي أَجْنِحَةٍ مَثْني وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ ...) (فاطر: 1)
ستايش مخصوص خداوندى است آفريننده آسمانها وزمين، كه فرشتگان را رسولانى قرار داد داراى بالهاى دوگانه وسهگانه وچهارگانه ....
همچنين مىفرمايد:
(بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ* لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ) (انبياء: 26 و 27)
آنها [فرشتگان] بندگان شايسته اويند. هرگز در سخن بر او پيشى نمىگيرند؛ و (پيوسته) به فرمان او عمل مىكنند.
علامه طباطبايى (ره) درباره واسطه بودن ملائكه در نظام تكوين و طوليت آن مىفرمايد:
ص25
ولاينافي هذا الذي ذكر في توسطهم بينه تعالي و بين الحوادث- اعني كونهم اسباباً تستند اليها الحوادث- استناد الحوادث الي اسبابها القريبة المادية؛ فانّ السببية طولية لا عرضية، أي انّ السبب القريب سبب للحادث، و السبب البعيد سبب للسبب، كما لاينافي توسّطهم و استناد الحوادث اليهم استناد الحوادث اليه تعالي و كونه هو السبب الوحيد لها جميعاً، علي ما يقتضيه توحيد الربوبية؛ فانّ السببية طولية كما سمعت لا عرضية.
فمثل الأشياء في استنادها إلي اسبابها المترتبة القريبة و البعيدة و انتهائها إلي الله سبحانه بوجه بعيد كمثل الكتابة يكتبها الانسان بيده و بالقلم، فللكتابه استناد إلي القلم ثم الي اليد التي توسلت إلي الكتابة بالقلم، و الي الانسان الذي توسل اليها باليد و بالقلم. و السبب بحقيقة معناه هو الانسان المستقل بالسببية، من غير ان ينافي سببيته استناد الكتابة بوجه الي اليد و الي القلم. (1)
اينكه ذكر شد كه عبارت باشد از واسطه بودن ملائكه بين خداوند و حوادث يعنى آنان اسبابى باشند كه حوادث به آنها نسبت داده شود. منافات ندارد كه حوادث به اسباب قريب مادى آن نسبت داده شود؛ چرا كه سببيت طولى است نه عرضى، به اين معنا كه سبب قريب سبب حادث است و سبب بعيد سبب است براى سبب، همانگونه كه واسطه بودن آنها و استناد حوادث به آنها منافاتى با استناد حوادث به خداوند متعال ندارد، و اينكه خداوند تنها سبب تمام اينهاست، آنگونه كه مقتضاى توحيد ربوبيت است؛ چرا كه سببيت طولى است نه عرضى.
1) الميزان، ج 20، ص 183.
ص26
پس مَثَل اشياء در استنادشان به اسباب مترتب قريب و بعيد بر آنها و انتهاء آنها به خداوند سبحان به وجه بعيد همانند كتابت است كه انسان با دست و قلم مىنويسد؛ زيرا كتابت به قلم استناد داده مىشود سپس به دستى كه با قلم وسيله براى كتابت بوده است، و نيز به انسانى كه وسيله كتابت با دست و قلم است.
و سبب به حقيقت معنايش همان انسان مستقل به سببيت است، بدون آنكه سببيتش منافات با استناد كتابت از جهتى به دست و قلم داشته باشد.
تعدادى از آيات قرآن كريم دلالت بر نفى واسطهگرى و شفاعت دارد ولى اكثر آنها در سياق نفى شفاعت و واسطهگرى در نظام تكوين از غير خداوند متعال است، كه همان واسطه و شفاعتى است كه بت پرستان و
مشركان براى شفيعان خود ثابت كرده بودند.
از جمله آن آيات قول خداوند سبحان است كه مىفرمايد:
(وَ يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللهِ ما لا يَضُرُّهُمْ وَ لا يَنْفَعُهُمْ وَ يَقُولُونَ هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اللهِ قُلْ أَ تُنَبِّئُونَ اللهَ بِما لا يَعْلَمُ فِي السَّماواتِ وَ لا فِي الأَرْضِ سُبْحانَهُ وَ تَعالي عَمَّا يُشْرِكُونَ) (يونس: 18)
آنها غير از خدا، چيزهايى را مىپرستند كه نه به آنان زيان مىرساند، ونه سودى مىبخشد؛ و مىگويند: اينها شفيعان ما نزد خدا هستند! بگو: آيا خدا را به چيزى خبر مىدهيد كه در آسمانها وزمين سراغ ندارد؟! منزه است او، وبرتر است از آن همتايانى كه قرار مىدهند.
و از آن جمله قول خداوند سبحان است كه مىفرمايد:
ص27
(قُلِ ادْعُوا الَّذِينَ زَعَمْتُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ لا يَمْلِكُونَ مِثْقالَ ذَرَّةٍ فِي السَّماواتِ وَ لا فِي الأَرْضِ وَ ما لَهُمْ فِيهِما مِنْ شِرْكٍ وَ ما لَهُ مِنْهُمْ مِنْ ظَهِيرٍ* وَ لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ عِنْدَهُ إِلَّا لِمَنْ أَذِنَ لَهُ) (سبأ: 22 و 23)
بگو: كسانى را كه غير از خدا (معبود خود) مىپنداريد بخوانيد! (آنها هرگز گرهى از كار شما نمىگشايند، چرا كه) آنها به اندازه ذرّهاى در آسمانها وزمين مالك نيستند، ونه در (خلقت ومالكيت) آنها شريكند، ونه ياور او (در آفرينش) بودند.
مراد از شفاعت در اين دو آيه، شفاعت در روز قيامت كه همان شفاعت تشريعى است نمىباشد، چرا كه بتپرستان اعتقادى به معاد نداشتند، بلكه مقصود به آن شفاعت در دنيا و امور دنيوى است كه براى ارباب خود بدون اذن خداوند معتقد بودند.
برخى از آيات دلالت بر شفاعت و واسطهگرى تشريعى دارد؛ به معناى اينكه عدهاى در روز قيامت از گناهكاران شفاعت كرده و باعث ترفيع درجه عدهاى نيز مىشوند.
الف) خداوند متعال از قول مشركان و كافران مىفرمايد:
(هَلْ يَنْظُرُونَ إِلَّا تَأْوِيلَهُ يَوْمَ يَأْتِي تَأْوِيلُهُ يَقُولُ الَّذِينَ نَسُوهُ مِنْ قَبْلُ قَدْ جاءَتْ رُسُلُ رَبِّنا بِالْحَقِّ فَهَلْ لَنا مِنْ شُفَعاءَ فَيَشْفَعُوا لَنا أَوْ نُرَدُّ فَنَعْمَلَ غَيْرَ الَّذِي كُنَّا نَعْمَلُ قَدْ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ ما كانُوا يَفْتَرُونَ) (اعراف: 53)
آيا آنها جز انتظار تأويل آيات (و فرا رسيدن تهديدهاى الهى)
ص28
دارند؟ آن روز كه تأويل آنها فرا رسد، (كار از كار گذشته، وپشيمانى سودى ندارد؛ و) كسانى كه قبلًا آن را فراموش كرده بودند مىگويند: فرستادگان پروردگار ما، حق را آوردند؛ آيا (امروز) شفيعانى براى ما وجود دارند كه براى ما شفاعت كنند؟ يا (به ما اجازه داده شود به دنيا) بازگرديم، واعمالى غير از آنچه انجام
مىداديم، انجام دهيم؟! (ولى) آنها سرمايه وجود خود را از دست دادهاند؛ ومعبودهايى را كه به دروغ ساخته بودند، همگى از نظرشان گم مىشوند. (نه راه بازگشتى دارند، ونه شفيعانى!)
ب) همچنين مىفرمايد:
(كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ رَهِينَةٌ* إِلَّا أَصْحابَ الْيَمِينِ* فِي جَنَّاتٍ يَتَساءَلُونَ* عَنِ الْمُجْرِمِينَ* ما سَلَكَكُمْ فِي سَقَرَ* قالُوا لَمْ نَكُ مِنَ الْمُصَلِّينَ* وَ لَمْ نَكُ نُطْعِمُ الْمِسْكِينَ* وَ كُنَّا نَخُوضُ مَعَ الْخائِضِينَ* وَ كُنَّا نُكَذِّبُ بِيَوْمِ الدِّينِ* حَتَّي أَتانَا الْيَقِينُ* فَما تَنْفَعُهُمْ شَفاعَةُ الشَّافِعِينَ) (مدثر: 38- 48)
(آرى) هر كس در گرو اعمال خويش است، مگر «اصحاب يمين» (كه نامه اعمالشان را به نشانه ايمان وتقوايشان به دست راستشان مىدهند)! آنها در باغهاى بهشتند، وسؤال مىكنند ... از مجرمان: چه چيز شما را به دوزخ وارد ساخت؟! مىگويند: ما از نمازگزاران نبوديم، و اطعام مستمند نمىكرديم، و پيوسته با اهل باطل همنشين وهم صدا بوديم، و همواره روز جزا را انكار مىكرديم، تا زمانى كه مرگ ما فرا رسيد! از اين رو، شفاعت شفاعتكنندگان به حال آنها سودى نمىبخشد.
ص29
فخر رازى در تفسير اين آيه مىگويد:
احتج اصحابنا علي ثبوت الشفاعة للفسّاق بمفهوم هذه الآية و قالوا: انّ تخصيص هؤلاء بانّهم لاتنفعهم شفاعة الشافعين يدلّ علي انّ غيرهم تنفعهم شفاعة الشافعين. (1)
اصحاب ما بر ثبوت شفاعت براى فاسقان به مفهوم اين آيه احتجاج كردهاند و گفتهاند: همانا اختصاص دادن آنان به اينكه شفاعت شافعان آنها را نفع نمىرساند، دلالت دارد بر اينكه غير آنها را شفاعت شافعان نفع مىدهد.
آيات شفاعت تشريعى بر دو قسم است:
خداوند متعال مىفرمايد:
(وَ أَنْذِرْ بِهِ الَّذِينَ يَخافُونَ أَنْ يُحْشَرُوا إِلي رَبِّهِمْ لَيْسَ لَهُمْ مِنْ دُونِهِ وَلِيٌّ وَ لا شَفِيعٌ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ) (انعام: 51)
و بهوسيله آن (قرآن)، كسانى را كه از روز حشر ورستاخيز مىترسند، بيم ده! (روزى كه در آن،) ياور وسرپرست و شفاعتكنندهاى جز او [خدا] ندارند؛ شايد پرهيزگارى پيشه كنند.
و نيز مىفرمايد:
(وَ ذَرِ الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَهُمْ لَعِباً وَ لَهْواً وَ غَرَّتْهُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا وَ
1) التفسير الكبير، ج 3، ص 186.
ص30
ذَكِّرْ بِهِ أَنْ تُبْسَلَ نَفْسٌ بِما كَسَبَتْ لَيْسَ لَها مِنْ دُونِ اللَّهِ وَلِيٌّ وَلاشَفِيعٌ وَ إِنْ تَعْدِلْ كُلَّ عَدْلٍ لا يُؤْخَذْ مِنْها أُولئِكَ الَّذِينَ أُبْسِلُوا بِما كَسَبُوا لَهُمْ شَرابٌ مِنْ حَمِيمٍ وَ عَذابٌ أَلِيمٌ بِما كانُوا يَكْفُرُونَ) (انعام: 70)
و رها كن كسانى را كه آيين (فطرى) خود را به بازى وسرگرمى گرفتند، وزندگى دنيا، آنها را مغرور ساخته، وبا اين (قرآن)، به آنها يادآورى نما، تا گرفتار (عواقب شوم) اعمال خود نشوند! (و در قيامت) جز خدا، نه ياورى دارند، ونه شفاعتكنندهاى! و (چنين كسى) هرگونه عوضى بپردازد، از او پذيرفته نخواهد شد، آنها كسانى هستند كه گرفتار اعمالى شدهاند كه خود انجام دادهاند؛ نوشابهاى از آب سوزان براى آنهاست؛ وعذاب دردناكى به خاطر اينكه كفر مىورزيدند (و آيات الهى را انكار) مىكردند.
همچنين مىفرمايد:
(قُلْ لِلَّهِ الشَّفاعَةُ جَمِيعاً لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الأَرْضِ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ) (زمر: 44)
بگو: تمام شفاعت از آن خداست، (زيرا) حاكميت آسمانها وزمين از آن اوست وسپس همه شما را به سوى او بازمىگردانند!
از برخى آيات استفاده مىشود كه غير از خداوند شفيعانى هستند كه شفاعتشان در محدوده و شرايط خاصى مورد قبول واقع مىشود.
خداوند سبحان مىفرمايد:
ص31
(لا يَمْلِكُونَ الشَّفاعَةَ إِلَّا مَنِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمنِ عَهْداً) (مريم: 87)
آنان هرگز مالك شفاعت نيستند؛ مگر كسى كه نزد خداوند رحمان، عهد وپيمانى دارد.
و نيز مىفرمايد:
(يَوْمَئِذٍ لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ رَضِيَ لَهُ قَوْلًا) (طه: 109)
در آن روز، شفاعت هيچ كس سودى نمىبخشد، جز كسى كه خداوند رحمان به او اجازه داده، وبه گفتار او راضى است.
همچنين مىفرمايد:
(يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ لا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضي وَ هُمْ مِنْ خَشْيَتِهِ مُشْفِقُونَ) (انبياء: 28)
او اعمال امروز وآينده واعمال گذشته آنها را مىداند؛ و آنها جز براى كسى كه خدا راضى (به شفاعت براى او) است شفاعت نمىكنند؛ واز ترس او بيمناكند.
خداوند متعال در جاى ديگر مىفرمايد:
(وَ كَمْ مِنْ مَلَكٍ فِي السَّماواتِ لا تُغْنِي شَفاعَتُهُمْ شَيْئاً إِلَّا مِنْ بَعْدِ أَنْ يَأْذَنَ اللَّهُ لِمَنْ يَشاءُ وَ يَرْضي) (نجم: 26)
و چه بسيار فرشتگان آسمانها كه شفاعت آنها سودى نمىبخشد مگر پس از آنكه خدا براى هر كس بخواهد وراضى باشد اجازه (شفاعت) دهد.
و مىفرمايد:
(وَ لا يَمْلِكُ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الشَّفاعَةَ إِلَّا مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ وَ
هُمْ يَعْلَمُونَ) (زخرف: 86)
ص32
كسانى را كه غير از او مىخوانند قادر بر شفاعت نيستند؛ مگر آنها كه شهادت به حق دادهاند وبهخوبى آگاهند!
و مىفرمايد: (... مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ ...)؛ «كيست كه در نزد او، جز به فرمان او شفاعت كند؟» (بقره: 255)
جمع بين اين دو دسته از آيات به اين نحو است كه حق شفاعت بالاصاله از آنِ خداوند است و اگر به كسى اين حق را داده تنها به اذن و اراده و مشيت خداست كه شفاعت مىكند آن هم با شرايط خاصى كه در آيه هم آمده است.
درباره اينكه حقيقت فعل شفيع كه همان شفاعت است چيست نظرياتى داده شده كه يكى از آنها نظر علامه طباطبايى (ره) است. او در اين باره مىنويسد:
فالشفيع لايطلب من المولي مثلا مولوية نفسه و عبودية عبده فلايعاقبه، و لايطلب منه ان يرفع اليد عن حكمه و تكليفه المجعول او نسخه عموماً او في خصوص الواقعة، فلايعاقبه و لايطلب منه ان يبطل قانون المجازاة عموماً او خصوصاً، فلايعاقب لذلك رأساً أو في خصوص الواقعة، فلا نفوذ ولاتأثير للشفيع في مولوية و عبودية ولا في حكم ولا في جزاء، بل الشفيع بعد ما يسلّم جميع الجهات الثلاث المذكورة انّما يتمسك امّا بصفات في المولي الحاكم توجب العفو و الصفح
ص33
كسؤدده و كرمه و سخائه و شرافة محتده، و اما بصفات في العبد تستدعي الرأفة و الحنان و تثير عوامل العزّة كمذلّته و مسكنته و حقارته و سوء حاله، و اما بصفات في نفسه اعني نفس الشفيع من قربه الي المولي و كرامته و علوّ منزلته عنده.
فيقول: ما اسألك ابطال مولويتك و عبوديته، و لا ان تبطل حكمك، و لا ان تبطل الجزاء، بل اسألك الصفح عنه بان لك سؤدداً و رأفة و كرماً لاتنتفع بعقابه و لايضرك الصفح عن ذنبه، أو بانّه جاهل حقير مسكين لا يعتني مثلك بشأنه ولا يهتمّ بأمره، أو بانّ لي عندك من المنزلة و الكرامة ما يوجب اسعاف حاجتي في تخليصه و العفو عنه. (1)
پس شفيع مثلًا از مولى نمىخواهد كه مولويت خود و عبوديت بندهاش را ابطال كرده و او را عقاب نكند، و از خدا نمىخواهد كه دست از حكم و تكليف جعل شدهاش برداشته يا آن را بهطور عموم يا در خصوص اين واقعه نسخ كند و او را عقاب ننمايد؛ و نيز از خداوند نمىخواهد كه قانون مجازات عمومى يا خصوصى را ابطال كرده و هيچ كس را بهطور كلى يا در خصوص واقعه مجازات ننمايد؛ پس نفوذ و تأثير براى شفيع در مولويت و عبوديت و حكم و جزا نيست، بلكه شفيع بعد از آنكه جهات سه گانهاى را كه ذكر شد مسلّم مىداند تنها به صفاتى در مولى تمسك مىكند كه موجب عفو و گذشت است مثل بزرگوارى و كرم و سخاوت و شرافت ذاتيش، و يا به صفاتى در عبد كه مستلزم رأفت و عطوفت و تأثير عوامل
1) الميزان، ج 1، ص 159.
ص34
مغفرت است همچون ذلت و مسكنت و حقارت و بدحالى، و يا به صفاتى در نفس شفيع از قبيل تقربش به مولى و كرامت و بلندىمنزلتش نزد مولى.
او مىگويد: خدايا من از تو درخواست ابطال مولويت و عبوديت را نمىكنم و از تو نمىخواهم كه حكمت را ابطال كنى، و نه اينكه جزا را ابطال نمايى، بلكه از تو مىخواهم كه از او بگذرى، چرا كه تو داراى بزرگوارى و رأفت و كرم هستى و به عقابت نفع نبرده و با گذشتت از گناهش ضرر نمىكنى، يا به اينكه آن بنده جاهل، حقير و مسكين است و مثل تو به شأن او اعتنايى نداشته و به امر او اهتمام نمىورزد، يا به اينكه براى من نزد تو منزلت و كرامتى است كه موجب برآورده شدن حاجتم مىشود در خلاصى يافتن و عفو از او.
حقيقت شفاعت اين است كه شفيع مىخواهد با شفاعتش مورد را از سببى از اسباب الهى خارج كرده و داخل در سببى ديگر از اسباب الهى كند كه در اصول اصطلاحاً به آن حكومت مىگويند؛ زيرا گناه سبب عذاب بوده و شفيع در صدر آن است كه با تبديل كردن گناه به مغفرت سبب رحمت خدا را فراهم سازد.
به عبارت ديگر شفاعت تشريعيه از مصاديق سببيت وجودى است، كه همچون امور تكوينى در مورد تأثير است به اين معنا كه مقتضى در امور تكوينى اثر خود را نمىگذارد مگر در صورتى كه شرايط آن تحقق
ص35
يافته و موانع مرتفع گردد كه در اين صورت اثر در خارج موجود مىگردد، و اين در قرآن كريم موارد بسيارى دارد:
خداوند متعال مىفرمايد:
(إِلَّا مَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلًا صالِحاً فَأُوْلئِكَ يُبَدِّلُ اللهُ سَيِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ وَ كانَ اللهُ غَفُوراً رَحِيماً) (فرقان: 70)
مگر كسانى كه توبه كنند وايمان آورند وعمل صالح انجام دهند، كه خداوند گناهان آنان را به حسنات مبدّل مىكند؛ وخداوند همواره آمرزنده ومهربان بوده است.
و نيز مىفرمايد:
(وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحِيماً) (نساء: 64)
واگر اين مخالفان، هنگامى كه به خود ستم مىكردند (و فرمانهاى خدا را زير پا مىگذاردند)، به نزد تو مىآمدند؛ واز خدا طلب آمرزش مىكردند؛ وپيامبر هم براى آنها استغفار مىكرد؛ خدا را توبهپذير ومهربان مىيافتند.
خداوند متعال مىفرمايد:
(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَرْفَعُوا أَصْواتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِيِّ وَ لا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْضٍ أَنْ تَحْبَطَ أَعْمالُكُمْ وَ أَنْتُمْ لا تَشْعُرُونَ) (حجرات: 2)
ص36
اى كسانى كه ايمان آوردهايد! صداى خود را فراتر از صداى پيامبر نكنيد، ودر برابر او بلند سخن مگوييد (و داد وفرياد نزنيد) آنگونه كه بعضى از شما در برابر بعضى صدا بلند مىكنند، مبادا اعمال شما نابود گردد در حالى كه نمىدانيد.
همچنين مىفرمايد:
(وَ مَنْ يَرْتَدِدْ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَيَمُتْ وَ هُوَ كافِرٌ فَأُولئِكَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ فِي الدُّنْيا وَ الآْخِرَةِ وَ أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ) (بقره: 217)
ولى كسى كه از آيينش برگردد، ودر حال كفر بميرد، تمام اعمال نيك (گذشته) او، در دنيا وآخرت، بر باد مىرود؛ وآنان اهل دوزخند؛ وهميشه در آن خواهند بود.
و نيز مىفرمايد:
(وَ لَقَدْ أُوحِيَ إِلَيْكَ وَ إِلَي الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكَ لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ) (زمر: 65)
به تو وهمه پيامبران پيشين وحى شده كه اگر مشرك شوى، تمام اعمالت تباه مىشود واز زيانكاران خواهى بود.
همچنين خداوند متعال مىفرمايد:
(وَ قَدِمْنا إِلي ما عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْناهُ هَباءً مَنْثُوراً) (فرقان: 23)
و ما به سراغ اعمالى كه انجام دادهاند مىرويم، وهمه را همچون ذرّات غبار پراكنده در هوا قرار مىدهيم.
اين معنا در روايات نيز آمده است؛ چنانكه امام على (ع) مىفرمايد:
افضل ما توسّل به المتوسّلون الايمان بالله و صدقة السرّ؛ فانّها
ص37
تذهب الخطيئة و تطفيء غضب الربّ، و صنائع المعروف فانّها تدفع ميتة السوء و تقي مصارع الهوان. (1)
بهترين چيزى كه توسلكنندگان به آن متوسل مىشوند ايمان به خدا و صدقه سرّ است؛ زيرا كه گناه را پاك كرده و غضب پروردگار را خاموش مىكند. و كارهاى خوب كه مرگهاى ناگوار را دفع كرده و انسان را از وقوع در مصائب باز مىدارد.
سيوطى به سندش از امام على (ع) نقل كرده كه رسول خدا (ص) درباره آيه: (يَمْحُوا اللهُ ما يَشاءُ ...) فرمود:
لأقرنّ عينيك بتفسيرها، و لأقرنّ عين امتي بعدي بتفسيرها: الصدقة علي وجهها، و برّ الوالدين، و اصطناع المعروف يحول الشقاء سعادة و يزيد في العمر و يقي مصارع السوء. (2)
چشمانت را به تفسير آن روشن مىكنم: صدقه آنگونه كه بايد باشد ادا شود و نيكى به پدر و مادر، و كار نيك كردن شقاوت را به سعادت تبديل كرده و عمر را زياد نموده و انسان را از وقوع در مصيبتها باز مىدارد.
و نيز از پيامبر (ص) نقل شده كه فرمود:
لايردّ القضاء إلّا الدعاء، و لايزيد في العمر إلّا البرّ. (3)
قضاى الهى را جز دعا باز نمىدارد، و عمر [انسان] را جز كارهاى نيك چيز ديگرى زياد نمىكند.
ص38
وللوسيلة في حياتنا و عباداتنا دور ملموس؛ فالفرائض و السنن وسائل مشروعة، غايتها طهارة الظاهر و الباطن للوقوف بين يدي الله سبحانه، لاستقبال تجليات الحق سبحانه علي القلوب؛ فالوضوء وسيلة و شرط لصحة الصلاة، فلا تصح صلاة بلا وضوء كما لا تصح صلاة بلا طهارة ... قال سبحانه: (وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ كُلَّ شَيْءٍ حَيٍّ) (1)
فالماء اذا يحيي الشجرة اذا ذبلت و العروق اذا ظمئت، فهو اذاً وسيلة، واجب فعلها، لو تركها المرء هلك، و قال سبحانه في حقها: (وَ تَرَي الأَرْضَ هامِدَةً فَإِذا أَنْزَلْنا عَلَيْهَا الْماءَ اهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ وَ أَنْبَتَتْ مِنْ كُلِّ زَوْجٍ بَهِيجٍ) (2). (3)
و براى وسيله در زندگى و عبادات ما موقعيت محسوسى است؛ چراكه واجبات و مستحبات وسايلى مشروعاند كه هدف از آنها پاك شدن ظاهر و طهارت باطن است تا بتوان به خداوند سبحان تقرب جست و بدين وسيله به استقبال تجليات خداوند سبحان بر قلبها رفت. پس وضو وسيله و شرط صحت نماز است و هيچ نمازى بدون وضو صحيح نمىباشد همانگونه كه هيچ نمازى بدون طهارت [باطن] صحيح نمىباشد ... خداوند سبحان فرمود: (و ما از آب هر چيزى را زنده قرار داديم)، پس آب اگر درخت را زنده
ص39
كند آنگاه كه خشك مىشود و ريشهها را چون تشنه مىگردد، پس آب در اين صورت وسيله است كه وجودش واجب و حتمى مىباشد و اگر كسى آن را ترك كند هلاك مىشود. و لذا خداوند سبحان در حق آن مىفرمايد: (زمين را (در فصل زمستان) خشك ومرده مىبينى، اما هنگامى كه آب باران بر آن فرو مىفرستيم، به حركت درمىآيد و مىرويد؛ واز هر نوع گياهان زيبا مىروياند).
محيى الدين بن عربى در كتاب «الفتوحات المكية» مىگويد:
اعلم وفقك الله ايها الوليّ الحميم تولاك الله برحمته و فتح عين فهمك انّه من كانت حقيقته ان يكون مقيداً لا يصح ان يكون مطلقاً بوجه من الوجوه ما دامت عينه، فانّ التقيد صفة نفسية له، و من كانت حقيقته أن يكون مطلقاً، فلا يقبل التقييد جملة واحدة، فإنه صفته النفسية أن يكون مطلقاً لكن ليس في قوّة المقيد أن يقبل الإطلاق، لأن صفته العجز، و أن يستصحبه الحفظ الإلهي لبقاء عينه، فالافتقار يلزمه، و للمطلق أن يقيد نفسه إن شاء، و أن لا يقيدها إن شاء، فإن ذلك من صفة كونه مطلقاً إطلاق مشيئة، و من هنا أوجب الحق علي
نفسه و دخلت تحت العهد لعبده، فقال في الوجوب: (كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلي نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ) (1)
أي: أوجب، فهو الموجب عل ينفسه، ما أوجب غيره عليه ذلك فيكون مقيّداً بغيره، فقيّد نفسه لعبيده رحمة بهم و لطفاً خفياً، و
1) انعام: 54.
ص40
قال في العهد: (وَ أَوْفُوا بِعَهْدِي أُوفِ بِعَهْدِكُمْ) (1)فكلفهم و كلف نفسه لما قام الدليل عندهم بصدقه في قيله، ذكر لهم ذلك تأنيساً لهم سبحانه و تعالي، ولكن هذا كله أعني دخوله في التقييد لعباده من كونه إلهاً لا من كونه ذاتاً، فإن الذات غنية عن العالمين، و المَلِكُ ما هو غني عن المُلك، إذ لولا المُلك ما صح اسم المَلِك، فالمرتبة أعطت التقييد لا ذات الحق جل و تعالي، فالمخلوق كما يطلب الخالق من كونه مخلوقاً، كذلك الخالق يطلب المخلوق من كونه خالقاً، ألا تري العالم لما كان له العدم من نفسه لم يطلب الخالق و لا العدم، فإن العدم له من ذاته، و إنما طلب الخالق من كونه مخلوقاً، فمن هنا قيد نفسه تعالي بما أوجب علي نفسه من الوفاء بالعهد، و لما كان المخلوق بهذه المثابة لذلك تعشق بالأسباب، ولم يتمكن له إلا الميل إليها طبعاً، فإنه موجود عن سبب (أي مؤثر) و هو الله تعالي، و لهذا أيضاً وضع الحق الأسباب في العالم، لأنه سبحانه علم أنه لا يصح اسم الخالق وجوداً و تقديراً إلا بالمخلوق وجوداً و تقديراً، و كذلك كل اسم إلهيّ يطلب الكون، مثل الغفور و المالك و الشكور و الرحيم و غير ذلك من الأسماء، فمن هنا وضع الأسباب، و ظهر العالم مربوطاً بعضه ببعضه، فلم تنبت سنبلة إلّا عن زارع و أرض و مطر، و أمر بالاستسقاء إذا عدم المطر تثبيتاً منه في قلوب عباده لوجود الأسباب، و لهذا لم يكلف عباده قط الخروج عن السبب،
1) بقره: 40.
ص41
فإثبات الأسباب أدلّ دليل علي معرفة المثبت لها بربه، و من رفعها رفع ما لا يصح رفعه، و إنما ينبغي له أن يقف مع السبب الأول، و هو الذي خلق هذه الأسباب و نصبها، و من لا علم له بما أشرنا إليه لا يعلم كيف يسلك الطريق إلي معرفة ربه بالأدب الإلهي، فإن رافع الأسباب سيئ الأدب مع الله، و من عزل من ولاه الله فقد أساء الأدب، و كذب في عزل ذلك الولي، فانظر ما أجهل من كفر بالأسباب و قال بتركها!! ...، و من ترك ما قرّره الحق فهو منازع لا عبد، و جاهل لا عالم. (1)
بدان خداوند تو را موفق گرداند اى ولى قريب خداوند به رحمتش سرپرستى تو را برعهده گيرد و چشم فهم تو را باز كند اينكه هر كس كه حقيقتش مقيد است نمىتواند به هيچ وجهى از وجوه مطلق باشد مادامى كه عينش موجود است؛ زيرا تقييد، صفت ذاتى اوست، و هر كس حقيقتش اين است كه مطلق باشد به طور كلى نمىتواند تقييد پذيرد؛ چراكه صفت ذاتى او اين است كه مطلق باشد، لكن در قوه مقيد نيست كه اطلاق پذيرد؛ چراكه صفت مقيد عجز است و آنكه حفاظت الهى براى بقاى ذاتش او را همراهى مىكند، پس احتياج ملازم با اوست، ولى مطلق اگر خواست مىتواند خودش را مقيد سازد و اگر خواست مىتواند مقيد نكند، و اين از صفات و خصوصيات مطلق بودن او به نحو اطلاق مشيتى است. و از اين جاست كه حق بر خود چيزى را واجب مىكند و داخل در عهد با بندهاش
1) الفتوحات المكية، ج 3، صص 72 و 73.
ص42
مىگرداند. و در اين رابطه مىفرمايد: (پروردگار شما بر خود رحمت نوشته است). يعنى واجب كرده، و اوست كه بر خودش ثابت مىكند چيزى را كه غيرش بر او آن را ثابت نكرده است تا مقيد به غيرش شود، و بدين جهت است كه خودش را براى بندگانش مقيد نموده كه بر آنها رحمت و لطف خفى فرستد، و در تعهدى كه داده فرمود: (به پيمان من وفا كنيد تا من نيز به پيمانى كه با شما بستم وفا كنم). لذا آنان را تكليف كرده و بر خودش نيز تكليف نموده، آنگاه كه دليل نزد آنها قائم شد بر صدق خدا در گفتارش، و اين را خداوند سبحان و متعال به جهت انس با مردم ذكر كرد، ولى اين مطلب يعنى ورودش در تقييد به جهت بندگانش از آن جهت است كه اله مىباشد نه به لحاظ ذاتش؛ چرا كه ذات خدا بىنياز از عالميان مىباشد، و مَلِك كسى است كه بىنياز از مُلك و پادشاهى است ولى اگر مُلك نباشد اسم مَلِك بر او صادق نمىباشد، پس مرتبه خداوند است كه تقييد به او داده نه ذات حق جل و تعالى، پس مخلوق همانگونه كه خالق مىخواهد تا عنوان مخلوق به خود بگيرد، همچنين است خالق كه مخلوق مىطلبد تا عنوان خالق بر او صادق گردد. آيا نمىبينى عالم را چون در ذاتش عدم نهفته، خلق كننده يا نابودكننده را طلب نمىكند؛
چرا كه عدم جزء ذات اوست ولى طالب خالق است از آن جهت كه مخلوق مىباشد، و از اينجاست كه خداوند متعال ذاتش را مقيد كرده به چيزى كه بر خودش واجب نموده كه همان وفاى به عهد است. و چون مخلوق به اين نحو است، لذا عشق به اسباب پيدا كرده و به طور طبيعى ميل به آن نموده است؛ چراكه او از سبب و مؤثرى به وجود
ص43
آمده كه خداوند متعال مىباشد. و بدين جهت است كه خداوند اسباب را در عالم وضع نموده؛ چراكه خداوند سبحان مىداند كه اسم خالص وجوداً و تقديراً بدون مخلوق وجوداً و تقديراً صحيح نيست، و همچنين هر اسم الهى كه طالب وجود است از قبيل: غفور و مالك و شكور و رحيم و غير اينها از اسمها. و از اينجاست كه اسباب را وضع كرده و عالم به يكديگر مربوط شده است، و هر سنبلى از زارع و زمين و بارانى مىرويد، و نيز دستور داده تا هنگامىكه باران نمىبارد نماز باران بخوانند، به جهت تثبيت آن در قلوب بندگانش به وجود اسباب ...
پس اثبات اسباب، قوىترين دليل است بر شناخت ثابتكننده اسباب به پروردگارش، و هر كس آنها را بردارد چيزى را برداشته كه رفعش صحيح نيست، و تنها سزاوار است بر او كه با سبب اوّل متوقف شود، و اوست كسى كه اين اسباب را آفريده و نصب نموده است. و كسى كه اين امورى را كه ما اشاره كرديم نداند نمىتواند كه چگونه راه را به شناخت پروردگارش با ادب الهى بشناسد، چراكه برطرفكننده اسباب بىادبى به خداوند متعال كرده است، و نيز كسى كه عزل كند فردى را كه خداوند او را ولى خود معرفى
كرده به خداوند اسائه ادب نموده است، و در عزل آن ولى دروغ گفته است. پس نگاه كن چه قدر جاهل است كسى كه به اسباب كفر ورزيده و قائل به شرك آن شده است!! و كسى كه آنچه را حق مقرّر كرده رها كند با خدا به نزاع برخواسته نه آنكه بنده خدا باشد و جاهل است نه عالم ...
ص44
... فالتوسل لاينافي توحيد الألوهية؛ فانّه ليس من العبادة في شيء لا لغة و لا شرعاً و لا عرفاً، و لم يقل احد انّ النداء او التوسل بالصالحين عبادة، ولا اخبرنا الرسول (ص) بذلك. ولو كان عبادة أو شبه عبادة لم يجز بالحي و لا بالميّت. و من المعلوم انّ المتوسل لم يطلب الّا من الله تعالي في الحياة و بعد الممات.
فان تشبث متشبث بانّ الله اقرب الينا من حبل الوريد فلايحتاج إلي واسطة.
قلنا له: حفظت شيئاً و غابت عنك اشياء، فان رأيك هذا يلزمه ترك الاسباب و الوسائط في كلّ شيء، مع انّ العالم مبني علي الحكمة التي وضعت الاسباب و المسببات في كل شيء.
ويلزمه عدم الشفاعة يوم القيمة و هي معلومة من الدين بالضرورة؛ فانّها علي هذا الرأي لاحاجة اليها؛ اذ لايحتاج سبحانه و تعالي الي واسطة؛ فانّه اقرب من الواسطة، و يلزم خطأ عمر بن الخطاب في قوله: (انا نتوسل اليك بعمّ نبيك العباس ...)
وعلي الجملة يلزم سدّ باب الأسباب و المسببات و الوسائل و الوسائط، و هو خلاف السنة الإلهية التي قام عليها بناء هذه العوالم من اولها الي آخرها، و لزمهم علي هذا التقدير ان يكونوا داخلين فيما حكموا به علي المسلمين، فانّهم لايمكنهم ان يدعوا الاسباب او يتركوا الوسائط، بل هم اشدّ الناس تعلّقاً و اعتماداً عليها.
ص45
ولايفوتنا ان نقول: انّ التفرقة بين الحي و الميت في هذا المقام لامعني لها فانّ المتوسل لم يطلب شيئاً من الميت اصلا، و انّما طلب من الله متوسلا اليه بكرامة هذا الميت عنده او محبته له او نحو ذلك، فهل في هذا كلّه تأليه للميت او عبادة له؟ ام هو حق لامرية فيه، و لكنهم قوم يجازفون و لايحققون.
كيف و جواز التوسل بل حسنه معلوم عند جميع المسلمين. و انظر كتب المذاهب الاربعة حتي مذهب الحنابلة في آداب زيارته (ص) تجدهم قد استحبوا التوسل به إلي الله تعالي، حتي جاء ابن تيمية فخرق الاجماع و صادم المركوز في الفطر، مخالفاً في ذلك العقل و النقل. (1)
... پس توسل با توحيد در الوهيت منافات ندارد؛ زيرا توسل عبادت به حساب نمىآيد نه در لغت و نه در شرع و نه در عرف، و هيچ كس نگفته كه ندا دادن يا توسل به صالحان عبادت است، و رسول (ص) هم به آن خبر نداده است. و اگر عبادت و يا شبه عبادت مىبود توسل و [ندا دادن] زنده و مرده هر دو جايز نبود. و معلوم است كه توسل كننده طلب نمىكند مگر از خداوند متعال به منزلت اين پيامبر (ص) يا ولى، و شكى نيست در اينكه براى آن دو منزلتى است نزد خداوند متعال در حال حيات و بعد از مرگ. و اگر كسى بگويد: خداوند از رگ گردن به ما نزديكتر است و لذا احتياج به واسطه نداريم، در جواب او مىگوييم: تو چيزى را حفظ كردهاى ولى چيزهايى از تو مخفى است؛ زيرا اين رأى تو باعث مىشود كه اسباب و وسائط را در هر
1) التوسل بالنبى و جهلة الوهابيين، ابوحامد مرزوق، ص 100.
ص46
چيزى رها كرده باشى با اينكه عالم مبنى بر حكمتى است كه اسباب و مسببات را در هر چيزى وضع كرده است و لازمه حرف او نيز عدم شفاعت در روز قيامت است، در حالى كه شفاعت از جمله مسائل ضرورى در دين است، ولى بنابر اين رأى به آن احتياجى نيست؛ زيرا خداوند سبحانه و تعالى به واسطه احتياج ندارد، چرا كه از واسطه نزديكتر است. و نيز لازم مىآيد كه عمر بن خطاب در گفتهاش كه (ما به سوى تو با عموى پيامبرت عباس توسل مىجوييم ...) اشتباه كرده باشد.
و خلاصه اينكه لازم مىآيد كه باب اسباب و مسببات و وسايل و وسائط سدّ شود، و اين خلاف سنت الهى است كه بر آن ساختمان اين عوالم از اول تا آخرش بنا شده است، و لازم مىآيد آنان را بنابراين فرض كه داخل شوند در آنچه كه به آن بر مسلمانان حكم نمودهاند؛ زيرا آنان نمىتوانند اسباب را رها كرده يا ترك وسائط نمايند، بلكه آنان از همه بيشتر بر آن تعلق داشته و تكيه نمودهاند.
و نبايد فراموش كنيم كه تفرقه بين زنده و مرده در اين مقام بىمعناست؛ زيرا شخص توسلكننده در اصل چيزى را از مرده درخواست نمىكند، بلكه با توسل به كرامت اين مرده نزد او و محبتش به او و مثل آن از خدا مىخواهد.
و آيا در اين صورت ما مرده را خدا دانسته يا او را عبادت نمودهايم؟ يا اينكه كار درستى بوده و شكى در آن نيست، ولى آنان قومى گزافگو بوده و اهل تحقيق نيستند. چگونه چنين باشد در حالى كه جواز توسل بلكه حسن آن نزد تمام مسلمانان معلوم است.
ص47
نظر كن به كتابهاى مذاهب اربعه حتى مذهب حنابله در آداب زيارت پيامبر (ص) مىيابى آنان را كه توسل به آن حضرت را نزد خداوند متعال مستحب شمردهاند، تا اينكه ابن تيميه آمد و اجماع را در هم شكست، و امرى را كه فطرى بود بر هم زد و در ادعايش با عقل و نقل مخالفت نمود.
... و علي اي حال من الأحوال و مهما بلغ قول المنكر من الانكار، فانّ التوسل بالنبي جائز في كلّ حال؛ قبل خلقه و بعد خلقه، في مدة حياته في الدنيا و بعد موته في مدة البرزخ، و بعد البعث في عرصات القيامة و الجنة. و هو علي ثلاثة انواع:
النوع الأول: انّ التوسل به بمعني انّ طالب الحاجة يسأل الله تعالي به او بجاهه او ببركته، و له ثلاث حالات:
أما الحالة الاولي: قبل خلقه، فيدل علي ذلك آثار عن الانبياء الماضين صلوات الله و سلامه عليهم اجمعين ...
الحالة الثانية: التوسل به بذلك النوع بعد خلقه، في مدة حياته، فمن ذلك ما رواه ابوعيسي الترمذي في جامعه في كتاب الدعوات؛ عن عثمان بن حنيف انّ رجلا ضريراً ...
والحالة الثالثة: ان يتوسل به بعد موته؛ لما رواه الطبراني في معجمه الكبير: عن عثمان بن حنيف انّ رجلا كان يختلف الي عثمان بن عفان ...
النوع الثاني: التوسل به بمعني طلب الدعاء منه، و ذلك في
ص48
احوال: الحالة الاولي: في حياته، و هذا متواتر ...
الحالة الثانية: بعد موته في عرصات القيامة بالشفاعة منه، و ذلك ممّا قام الاجماع عليه و تواترت الأخبار به.
الحالة الثالثة: المتوسطة في مدة البرزخ، و لا مانع من ذلك ...
النوع الثالث من التوسل ان يطلب منه ذلك الامر المقصود، بمعني انّه (ص) قادر علي التسبب فيه بسؤاله ربّه و شفاعته اليه، فيعود إلي النوع الثاني في المعني و ان كانت العبارة مختلفة، و من هذا قول القائل للنبي (ص): اسألك مرافقتك في الجنة ...
والآثار في ذلك كثيرة، و لايقصد الناس بسؤالهم ذلك الّا كون النبي (ص) سبباً و شافعاً ... (1)
... و على اى حال و به هر جا كه قول منكر از انكارش برسد، پس توسل به پيامبر (ص) در هر حال جايز است چه قبل از خلقتش و چه بعد از آن، در مدت حياتش در دنيا و بعد از مرگش در مدت برزخ، و بعد از بعث در عرصات قيامت و بهشت، و آن بر سه نوع است:
نوع اول: اينكه توسل به پيامبر (ص) به اين معناست كه درخواستكننده حاجت از خداوند متعال به ذات پيامبر و يا به جاه و بركتش حاجت مىخواهد، و براى آن سه حالت است:
اما حالت اول: قبل از خلقت اوست، و بر آن دلالت مىكند آثار انبياى گذشته كه درود خدا و سلامش بر تمام آنان باد (كه به پيامبر (ص) متوسل شدند).
1) حقيقة التوسل و الوسيلة على ضوء الكتاب و السنة، موسى محمد على، ص 27.
ص49
حالت دوم: توسل به همين نوع ولى بعد از خلقت او و در مدت حياتش، و از جمله آنها روايتى است كه ابوعيسى ترمذى در جامعش در كتاب الدعوات از عثمان بن حنيف نقل كرده كه مردى نابينا ....
حالت سوم: اينكه توسل كند به پيامبر (ص) بعد از مرگش، كه بر آن دلالت دارد آنچه كه طبرانى در معجم كبيرش از عثمان بن حنيف روايت كرده كه مردى به در خانه عثمان بن عفان رفت و آمد مىكرد ...
نوع دوم: توسل به او به معناى درخواست دعا از آن حضرت است، و اين صورت چند حالت دارد:
حالت اول: در حال حيات اوست كه متواتر مىباشد.
حالت دوم: بعد از مرگ آن حضرت و در عرصات قيامت با درخواست شفاعت از اوست، و اين از مواردى است كه اجماع بر آن اقامه شده و روايات بر آن تواتر دارند.
حالت سوم: حالت متوسط در مدت برزخ است كه مانعى از آن نيست ...
نوع سوم: از توسل آن است كه درخواست كند از پيامبر (ص) آن امر مقصود را، به معناى اينكه پيامبر (ص) قدرت بر سبب شدن در آن را به درخواست از پروردگارش و شفاعت او نزد خداوند را دارد، كه در معنا به نوع دوم بازمىگردد، گرچه در عبارت مختلف است، و از اين قبيل است قول گوينده به پيامبر (ص): از تو درخواست مدارا كردن در بهشت را مىكنم ... و روايات در اين باره بسيار است، و مقصود مردم از اين نوع درخواستشان از پيامبر (ص) اين است كه آن حضرت سبب و شافع باشد ...
ص50
اينك به نمونههايى از مصاديق وسائط و اسباب كه در قرآن آمده اشاره مىكنيم:
خداوند متعال مىفرمايد: (ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ ...)؛ «مرا بخوانيد تا [دعاى] شما را بپذيرم!» (اسراء: 82)
جمله (أَسْتَجِبْ) از باب استفعال است كه در آن طلب نهفته است. از اينجا استفاده مىشود كه جواب و پاسخ و برآوردن خداوند حاجات مردم را از راه واسطه است؛ زيرا مفهوم آن اين است كه من مىخواهم كه حاجت شما برآورده شود.
و نيز خداوند متعال مىفرمايد:
(وَ إِنْ يَمْسَسْكَ اللَّهُ بِضُرٍّ فَلا كاشِفَ لَهُ إِلَّا هُوَ وَ إِنْ يَمْسَسْكَ بِخَيْرٍ فَهُوَ عَلي كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ* وَ هُوَ الْقاهِرُ فَوْقَ عِبادِهِ وَ هُوَ الْحَكِيمُ الْخَبِيرُ) (انعام: 17 و 18)
اگر خداوند زيانى به تو برساند، هيچ كس جز او نمىتواند آن را برطرف سازد! واگر خيرى به تو رساند، او بر همه چيز تواناست؛ [و از قدرت او، هرگونه نيكى ساخته است.] اوست كه بر بندگان خود قاهر ومسلّط است؛ واوست حكيم آگاه.
از اين آيه استفاده مىشود كه كاشف حقيقى تنها خداست و اگر
ص51
كسى از بندگان خدا كشف و رفع گرفتارى مىكند در رأس آن خداوند متعال قرار دارد.
و نيز خداوند متعال خطاب به پيامبر خود (ص) كرده و مىفرمايد:
(خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَكِّيهِمْ بِها وَ صَلِّ عَلَيْهِمْ إِنَّ صَلاتَكَ سَكَنٌ لَهُمْ وَ اللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ) (توبه: 103)
از اموال آنها صدقهاى [به عنوان زكات] بگير، تا به وسيله آن، آنها را پاك سازى و پرورش دهى! و [به هنگام گرفتن زكات،] به آنها دعا كن؛ كه دعاى تو، مايه آرامش آنهاست؛ و خداوند شنوا و داناست.
ولى در جاى ديگر گرفتن را به خود نسبت داده و مىفرمايد: (... وَ يَأْخُذُ الصَّدَقاتِ)؛ «... و صدقات را مىگيرد ...» (توبه: 104)
خداوند متعال مىفرمايد:
(وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ لا يَزِيدُ الظَّالِمِينَ إِلَّا خَساراً) (اسراء: 82)
و از قرآن، آنچه شفا ورحمت است براى مؤمنان، نازل مىكنيم؛ وستمگران را جز خسران [و زيان] نمىافزايد.
در اين آيه قرآن به عنوان شفا و رحمت براى مؤمنان معرفى شده كه هر دو امرى غيبى است.
ص52
خداوند متعال مىفرمايد:
(وَ لَيْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ ظُهُورِها وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنِ اتَّقي وَ أْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوابِها) (بقره: 189)
كار نيك، آن نيست كه از پشت خانهها وارد شويد، بلكه نيكى اين است كه پرهيزكار باشيد، واز در خانهها وارد شويد وتقوا پيشه كنيد تا رستگار گرديد.
در اين آيه خداوند دستور مىدهد كه انسانها از درب خانهها وارد شوند كه اين اشاره به وسيله واسباب دارد، ولازم است كه هر كارى را از راهش انجام دهيم.
قبله، معبود انسان نيست بلكه چيزى است كه انسان به واسطه توجّه به آن در حقيقت به خدا توجّه پيدا مىكند.
خداوند متعال مىفرمايد:
(وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لآِدَمَ ...) (بقره: 34)و[اد كن] هنگامى را كه به فرشتگان گفتيم: براى آدم سجده وخضوع كنيد.
خداوند سبحان آدم را قبله ملائكه قرار داد ودستور داد تا بر او سجده كنند، ولى اين سجده در حقيقت سجده براى خدا است و سجده بر حضرت آدم (ع) در حقيقت وسيله و واسطهاى براى سجده بر خداست.
ص53
و به همين جهت است كه يوسف به پدرش گفت:
(يا أَبَتِ إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَباً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِي ساجِدِينَ) (يوسف: 4)
پدرم! من در خواب ديدم كه يازده ستاره، وخورشيد وماه در برابرم سجده مىكنند.
و نيز هنگامى كه يعقوب وبرادران يوسف بر او وارد شدند همگى بر او سجده كردند، آنجا كه قرآن در اين باره مىگويد:
(فَلَمَّا دَخَلُوا عَلي يُوسُفَ آوي إِلَيْهِ أَبَوَيْهِ وَ قالَ ادْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شاءَ اللَّهُ آمِنِينَ* وَ رَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَي الْعَرْشِ وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً وَ قالَ يا أَبَتِ هذا تَأْوِيلُ رُءْيايَ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَعَلَها رَبِّي حَقًّا) (يوسف: 99 و 100)
و هنگامى كه بر يوسف وارد شدند، او پدر ومادر خود را در آغوش گرفت، وگفت: همگى داخل مصر شويد، كه انشاءالله در امن وامان خواهيد بود. وپدر ومادر خود را بر تخت نشاند وهمگى به خاطر او به سجده افتادند، وگفت: اى پدر! اين تعبير خوابى است كه قبلًا ديدم، پروردگارم آن را حق قرار داد.
مىدانيم كه سجده بر يوسف در حقيقت وسيلهاى براى سجده بر خداست. نقل اين مطالب در قرآن تنها قصهگويى نيست، بلكه درسها وپيامهايى براى ما دارد. لذا قرآن كريم در آخر قصه حضرت يوسف (ع) مىفرمايد:
(لَقَدْ كانَ فِي قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لأُولِي الأَلْبابِ ما كانَ حَدِيثاً يُفْتَري وَ
ص54
لكِنْ تَصْدِيقَ الَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ وَ تَفْصِيلَ كُلِّ شَيْءٍ وَ هُدي وَ رَحْمَةً لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ) (يوسف: 111)
در سرگذشت آنها درس عبرتى براى صاحبان انديشه بود. اينها داستان دروغين نبود، [بلكه وحى آسمانى است، و] هماهنگ است با آنچه پيش روى او [از كتب آسمانى پيشين] قرار دارد، وشرح هر چيزى [كه مايه سعادت انسان است] وهدايت ورحمتى است براى گروهى كه ايمان مىآورند.
ونيز در آيهاى ديگر مىخوانيم:
(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ ابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ وَ جاهِدُوا فِي سَبِيلِهِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ) (مائده: 35)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد از [مخالفت فرمان] خدا بپرهيزيد، و وسيلهاى براى تقرّب به او بجوييد، ودر راه او جهاد كنيد، باشد كه رستگار شويد.
خداوند متعال در قرآن كريم شأن حضرت مسيح (ع) را بالا برده واو را وجيه وآبرومند معرفى كرده است، آنجا كه مىفرمايد:
(... اسْمُهُ الْمَسِيحُ عِيسَي ابْنُ مَرْيَمَ وَجِيهاً فِي الدُّنْيا وَ الآْخِرَةِ وَ مِنَ الْمُقَرَّبِينَ) (آل عمران: 45)
نامش مسيح، عيسى پسر مريم است؛ در حالى كه در اين جهان وجهان ديگر، داراى آبرو خواهد بود، واز مقرّبان [الهى] است.
ص55
و نيز در شأن حضرت موسى (ع) مىفرمايد:
(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ آذَوْا مُوسي فَبَرَّأَهُ اللَّهُ مِمَّا قالُوا وَ كانَ عِنْدَ اللَّهِ وَجِيهاً) (احزاب: 69)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد! همانند كسانى نباشيد كه موسى را آزار دادند، وخداوند او را از آنچه در حق او گفتند مبرّا ساخت، واو نزد خداوند آبرومند [وگرانقدر] بود.
«وجيه» يعنى شخص داراى آبرو وقرب كه به واسطه او انسان به ديگرى توجّه پيدا كرده وبه او متوسل مىشود ولذا در روايت آمده است كه پيامبر (ص) به شخصى اعرابى چنين تعليم داد كه بگو: «يا محمّد! إنّي توجّهت بك إلي الله ...»(1)«اى محمّد! همانا من براى رسيدن به خدا به تو توجّه مىكنم».
و نيز در روايت عثمان بن حنيف آمده كه مردى كور نزد پيامبر (ص) آمد وعرض كرد: «از خدا بخواه تا مرا عافيت دهد». حضرت فرمود: «اگر بخواهى صبر كنى براى تو بهتر است. واگر خواستى براى تو دعا مىكنم». آن مرد عرض كرد: «براى بينايى من دعا كن». حضرت او را دستور داد تا وضو گرفته واين دعا را بخواند:
اللّهمّ إنّي أسألك وأتوجّه إليك بنبيّك محمّد نبي الرحمة، يا محمّد! إنّي توجّهت بك إلي ربّي فيحاجتي ليقضيها، اللّهمّ شفّعه في. (2)
بار خدايا! همانا من از تو مىخواهم وبه وسيله پيامبرت محمّد،
ص56
پيامبر رحمت به سوى تو توجّه پيدا مىكنم. اى محمّد! همانا من به سبب تو به پروردگارم در حاجتم متوجه شدم تا آن را برآورد. بار خدايا! او را در حق من شفيع گردان.
توجّه به اشرف مخلوقات خداوند، در حقيقت روى كردن به طرف وجه كريم خدا است، لذا در دعاى ندبه مىخوانيم: «أين وجه الله الّذيإليه يتوجّه الأولياء»؛ «كجاست وجه خدا كه اولياى الهى تنها به سوى او توجّه مىكنند».
ونيز در زيارت جامعه كبيره مىخوانيم:
مَنْ أَرَادَ اللهَ بَدَأَ بِكُمْ وَمَنْ وَحَّدَهُ قَبِلَ عَنْكُمْ وَمَنْ قَصَدَهُ تَوَجَّهَ بِكُمْ.
هر كس خدا را بخواهد به شما شروع خواهد كرد وهر كس به توحيد رسيده از شما پذيرفته است، وهر كس خدا را قصد كرده به شما توجّه پيدا كرده است.
خداوند متعال مىفرمايد:
(إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبارَكاً وَ هُدي لِلْعالَمِينَ* فِيهِ آياتٌ بَيِّناتٌ مَقامُ إِبْراهِيمَ وَ مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً) (آل عمران: 96 و 97)
نخستين خانهاى كه براى مردم [و نيايش با خداوند] قرار داده شد، همان است كه در سرزمين مكه است، كه پربركت ومايه هدايت جهانيان مىباشد. در آن، نشانههاى روشن [از جمله] مقام ابراهيم است، وهر كس داخل آن [خانه خدا] شود، در امان خواهد بود ...
در اين آيه به دو مطلب اشاره شده است: يكى اينكه بيت الله الحرام
ص57
اولين خانهاى است كه خداوند براى عبادت وحج آفريده است. وديگر اينكه: در اين خانه آيات روشنى همچون مقام ابراهيم است كه هر كس در آن وارد شود در امان خواهد بود. پس حجّى كه عبارت است از
ميهمانى خدا وتوجّه به سوى حضرت حق سبحانه وتعالى مقرون به نشانههاى انبيا واولياست، تا دليل وگواه بر اين نكته باشد كه توجّه وسير به سوى خداوند با توجّه به اوليا وانبيا وتوسل به آنان از آن جمله حضرت ابراهيم (ع) براى رسيدن به خدا انجامپذير خواهد بود.
خداوند سبحان مىفرمايد:
(وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِيمَ مُصَلًّي) (بقره: 125)
و [براى تجديد خاطره] از مقام ابراهيم، عبادتگاهى براى خود انتخاب كنيد.
اگر «مقام ابراهيم» چنان عظمتى دارد كه جا دارد انسان در آن مقام، نماز بجاى آورد، اين مقام ومرتبه به جهت خود حضرت ابراهيم (ع) است. كسى كه در آن مقام نماز مىگزارد در حقيقت به ذات پاك ابراهيم (ع) متوسّل شده تا بتواند از اين طريق قرب بيشترى به خداوند پيدا كند و تبرك به آن مقام نوعى توسل به حضرت ابراهيم (ع) است.
خداوند متعال مىفرمايد:
(إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوِ اعْتَمَرَ فَلا
ص58
جُناحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِما ...) (بقره: 158)
صفا ومروه از شعائر [و نشانههاى] خداست، بنابراين كسانى كه حجّ خانه خدا وعمره انجام مىدهند، مانعى نيست كه بر آن دو طواف كنند [و سعى صفا ومروه انجام دهند].
وهرگز اعمال بىرويه مشركان، كه بتهايى بر اين دو كوه نصب كرده بودند، از موقعيت اين دو مكان مقدس نمىكاهد. در سبب نامگذارى اين دو كوه به صفا ومروه گفتهاند كه چون حضرت آدم (ع) بر كوه صفا قرار گرفت آن را صفا ناميدهاند كه برگرفته از لقب آدم صفىالله است. وچون حضرت حوّاء بر كوه مروه فرود آمد آن را مروه ناميدهاند كه مشتق از مرأه؛ يعنى زن است.
انسان در سعى بين اين دو كوه كه يك عمل عبادى وواجب در ايام حج است، به ياد هاجر وفداكارى او براى تحصيل آب براى فرزندش اسماعيل مىافتد. پس در اين مورد عمل واجب عبادى از راه توجّه به اولياى الهى انجام گرفته است؛ زيرا اعمال حج همگى از شعائر بوده و فلسفه آن تنبّه به امور ماوراء طبيعى است.
از برخى آيات استفاده مىشود كه استغفار پيامبر (ص) بر گنهكاران، وسيله خوبى براى تقرّب آنان به خداوند است. خداوند مىفرمايد:
(وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحِيماً) (نساء: 64)
واگر اين مخالفان، هنگامى كه به خود ستم كردند [و فرمانهاى
ص59
خدا را زير پا گذاشتند] به نزد تو مىآمدند واز خدا آمرزش مىطلبيدند، وپيامبر هم براى آنان استغفار مىكرد، خدا را توبهپذير ومهربان مىيافتند.
ونيز مىفرمايد:
(فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شاوِرْهُمْ فِي الأَمْرِ) (آل عمران: 159)
پس آنها را ببخش وبراى آنان آمرزش بطلب، ودر كارها با آنان مشورت كن.
ونيز مىفرمايد:
(وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ تَعالَوْا يَسْتَغْفِرْ لَكُمْ رَسُولُ اللَّهِ لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ وَ رَأَيْتَهُمْ يَصُدُّونَ وَ هُمْ مُسْتَكْبِرُونَ) (منافقون: 5)
هنگامى كه به آنها گفته مىشود: بياييد تا رسول خدا براى شما استغفار كند، سرهاى خود را [از روى تمسخر وكبر وغرور] تكان مىدهند وآنان را مىبينى كه از سخنان تو اعراض كرده وتكبّر مىورزند.
ودر مورد برادران حضرت يوسف (ع) آمده است كه به پدرانشان گفتند:
(يا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا إِنَّا كُنَّا خاطِئِينَ) (يوسف: 97)
گفتند: اى پدر ما! از خدا آمرزش گناهان ما را بخواه كه ما خطاكار بوديم.
و نيز در مورد ملائكه مىخوانيم:
(الَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ
ص60
يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ يَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ آمَنُوا) (غافر: 7)
فرشتگانى كه حاملان عرشند و آنها كه گرداگرد آن [طواف مىكنند] تسبيح وحمد پروردگارشان را مىگويند وبه او ايمان دارند وبراى مؤمنان استغفار مىكنند.
در برخى از آيات نيز اشاره به توسل به آثار اولياى الهى شده است.
در مورد حضرت يوسف (ع) در قرآن آمده كه حضرت به برادرانش فرمود: (اذْهَبُوا بِقَمِيصِي هذا فَأَلْقُوهُ عَلي وَجْهِ أَبِي يَأْتِ بَصِيراً)؛ «اين پيراهن مرا ببريد وبر صورت پدرم بيندازيد بينا مىشود». (يوسف: 93)
و نيز درباره توسل به صندوق عهد وآنچه در آن بوده، قرآن كريم مىفرمايد:
(إِنَّ آيَةَ مُلْكِهِ أَنْ يَأْتِيَكُمُ التَّابُوتُ فِيهِ سَكِينَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ بَقِيَّةٌ مِمَّا تَرَكَ آلُ مُوسي وَ آلُ هارُونَ تَحْمِلُهُ الْمَلائِكَةُ)
(بقره: 248)
نشانه حكومت او، اين است كه" صندوق عهد" به سوى شما خواهد آمد. [همان صندوقى كه] در آن، آرامشى از پروردگار شما ويادگارهاى خاندان موسى وهارون قرار دارد؛ در حالى كه فرشتگان، آن را حمل مىكنند.
به طور كلّى تمام ادلّهاى كه دلالت بر تبرّك جستن اشخاص به آثار ووسايل وابسته به انبيا واولياى الهى دارد، همگى از باب توسل به آن بزرگواران به حساب مىآيد؛ زيرا تبرك به آثار اوليا از آن جهت است كه به آنان مرتبط است و در حقيقت توسل به ذات آنان است. اينك به
ص61
نمونههايى از روايات اشاره مىكنيم:
بخارى به سندش از جعيد بن عبدالرحمن نقل كرده كه گفت: از سائب بن يزيد شنيدم كه گفت:
ذهبت بي خالتي إلي رسول الله (ص) فقالت: يا رسول الله! أنّ ابن اختي وجع. فمسح رأسي ودعا لي بالبركة وتوضّأ وشربت من وضوئه. (1)
خالهام مرا نزد رسول خدا (ص) برد وعرض كرد: اى رسول خدا! فرزند خواهرم مريض است. حضرت سر مرا مسح كرد وبرايم دعا به بركت نمود. آنگاه وضو گرفت ومن از آب وضوى او نوشيدم.
بخارى همچنين به سندش از عون بن ابى جحيفه از پدرش نقل كرده كه گفت:
بلال را ديدم كه آب وضوى رسول خدا (ص) را گرفته است ومردم را مشاهده كردم كه به سوى آب وضو هجوم آوردند، هر كس كه مقدارى از آن آب وضو را به دست مىآورد بر خود مىماليد، وكسى كه به آن دسترسى پيدا نمىكرد، از رطوبت دست رفيقش استفاده مىكرد.
خداوند متعال در آيه تغيير قبله مىفرمايد:
(قَدْ نَري تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّماءِ فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضاها فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ حَيْثُ ما كُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ
1) صحيح بخارى، كتاب المناقب، باب صفة النبى، ص 632.
ص62
شَطْرَهُ وَ إِنَّ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ لَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ وَ مَا اللَّهُ بِغافِلٍ عَمَّا يَعْمَلُونَ) (بقره: 144)
نگاههاى انتظارآميز تو را به سوى آسمان [براى تعيين قبله نهايى] مىبينيم. اكنون تو را به سوى قبلهاى كه از آن خشنود باشى، بازمىگردانيم. پس روى خود را به مسجدالحرام كن. وهر جا باشيد، روى خود را به سوى آن بگردانيد. وكسانى كه كتاب آسمانى به آنها داده شده، به خوبى مىدانند اين فرمان حقّى است كه از ناحيه پروردگارشان صادر شده [و در كتابهاى خود خواندهاند كه پيغمبر اسلام، به سوى دو قبله، نماز مىخواند]. وخداوند از اعمال آنها [در مخفى داشتن اين آيات] غافل نيست.
خداوند سبحان در اين آيه دستور داده تا همه نمازگزاران هنگام نماز رو به قبله قرار گيرند. در نتيجه خداوند قبله را وسيلهاى براى توجّه به خودش قرار داده است.
خداوند متعال گرچه قبض روح را بهخودش نسبت داده و مىفرمايد:
(اللَّهُ يَتَوَفَّي الأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها وَ الَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنامِها فَيُمْسِكُ الَّتِي قَضي عَلَيْهَا الْمَوْتَ وَ يُرْسِلُ الأُخْري إِلي أَجَلٍ مُسَمًّي إِنَّ فِي ذلِكَ لآَياتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ) (زمر: 42)
خداوند ارواح را به هنگام مرگ قبض مىكند، وارواحى را كه نمردهاند نيز به هنگام خواب مىگيرد؛ سپس ارواح كسانى كه فرمان مرگشان را صادر كرده نگه مىدارد وارواح ديگرى را (كه بايد
ص63
زنده بمانند) باز مىگرداند تا سرآمدى معين؛ در اين امر نشانههاى روشنى است براى كسانى كه انديشه مىكنند.
ولى در جاى ديگر به ملك الموت نسبت داده و مىفرمايد:
(قُلْ يَتَوَفَّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذِي وُكِّلَ بِكُمْ ثُمَّ إِلي رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ) (سجده: 11)
بگو: فرشته مرگ كه بر شما مأمور شده، (روح) شما را مىگيرد؛ سپس شما را بهسوى پروردگارتان باز مىگردانند.
و در جاى ديگر به رسولان الهى نسبت داده و مىفرمايد:
(وَ هُوَ الْقاهِرُ فَوْقَ عِبادِهِ وَ يُرْسِلُ عَلَيْكُمْ حَفَظَةً حَتَّي إِذا جاءَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا وَ هُمْ لا يُفَرِّطُونَ) (انعام: 61)
او بر بندگان خود تسلّط كامل دارد؛ ومراقبانى بر شما مىگمارد؛ تا زمانى كه يكى از شما را مرگ فرا رسد؛ (در اين موقع،) فرستادگان ما جان او را مىگيرند؛ و آنها (در نگاهدارى حساب عمر واعمال بندگان،) كوتاهى نمىكنند.
در قرآن كريم گرفتن جان انسان به ملائكه وفرستادگان الهى نسبت داده شده است. آنجا كه مىفرمايد:
(إِنَّ الَّذِينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ ظالِمِي أَنْفُسِهِمْ ...) (نساء: 97)
كسانى كه فرشتگان [قبض ارواح] روح آنها را گرفتند؛ درحالىكه به خويشتن ستم كرده بودند.
ونيز مىفرمايد:
(حَتَّي إِذا جاءَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا وَ هُمْ لا يُفَرِّطُونَ) (انعام: 61)
ص64
تا زمانى كه يكى از شما را مرگ فرا رسد [در اين موقع] فرشتگان ما جان او را مىگيرند و آنها [در نگاهدارى حساب عمر واعمال بندگان] كوتاهى نمىكنند.
در جاى ديگر مىفرمايد:
(الَّذِينَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ طَيِّبِينَ) (نحل: 32)
همانان كه فرشتگان [مرگ] روحشان را مىگيرند؛ در حالى كه پاك وپاكيزهاند.
و نيز مىفرمايد: (قُلْ يَتَوَفَّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذِي وُكِّلَ بِكُمْ)؛ «بگو: فرشته مرگ كه بر شما مأمور شده [روح] شما را مىگيرد». (سجده: 11)
اين در حالى است كه خداوند، گرفتن جان مردم را به خودش نسبت داده است آنجا كه مىفرمايد: (اللَّهُ يَتَوَفَّي الأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها ...)؛ «خداوند ارواح را به هنگام مرگ، قبض مىكند ...». (زمر: 42)
با جمع بين آيات به اين نتيجه مىرسيم كه گرفتن جان انسانها كار خداوند است، ولى اين كار گاهى به توسط ملائكه يا ملك الموت انجام مىگيرد.
در برخى از آيات نيز به واسطه در روزى رساندن خداوند به خلق اشاره كرده است. آنجا كه مىفرمايد:
(الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الأَرْضَ فِراشاً وَ السَّماءَ بِناءً وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَراتِ رِزْقاً لَكُمْ) (بقره: 22)
آن كس كه زمين را بستر شما، وآسمان [جوّ زمين] را همچون
ص65
سقفى بالاى سر شما قرار داد واز آسمان آبى فرو فرستاد، وبه وسيله آن، ميوهها را پرورش داد تا روزى شما باشد.
و نيز مىفرمايد:
(وَ هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجْنا بِهِ نَباتَ كُلِّ شَيْءٍ) (انعام: 99)
او كسى است كه از آسمان، آبى نازل كرد وبه وسيله آن، گياهان گوناگون رويانديم.
و نيز مىفرمايد:
(وَ اللَّهُ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَحْيا بِهِ الأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها إِنَّ فِي ذلِكَ لآَيَةً لِقَوْمٍ يَسْمَعُونَ) (نحل: 65)
خداوند از آسمان آبى فرستاد، وزمين را پس از آنكه مرده بود، حيات بخشيد. در اين، نشانه روشنى است براى جمعيتى كه گوش شنوا دارند.
و نيز مىفرمايد: (وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ كُلَّ شَيْءٍ حَيّ أَ فَلا يُؤْمِنُونَ)؛ «و هر چيز زندهاى را از آب قرار داديم، آيا ايمان نمىآورند؟!». (انبياء: 30)
و نيز مىفرمايد: (وَ اللَّهُ الَّذِي أَرْسَلَ الرِّياحَ فَتُثِيرُ سَحاباً)؛ «و خداوند كسى است كه بادها را فرستاد تا ابرها را به حركت درآورند». (فاطر: 9)
خداوند متعال گرچه تنها رازق را خودش مىداند آنجا كه مىفرمايد:
(إِنَّ اللَّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِينُ)؛ «خداوند روزىدهنده وصاحب قوّت وقدرت است». (ذاريات: 58)
ولى در جايى ديگر صاحبان ثروت را دستور داده تا روزى كسانى را كه به آنان پناه مىبرند بدهند، آنجا كه مىفرمايد:
(وَ لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ أَمْوالَكُمُ الَّتِي جَعَلَ اللَّهُ لَكُمْ قِياماً وَ ارْزُقُوهُمْ فِيها وَ اكْسُوهُمْ وَ قُولُوا لَهُمْ قَوْلًا مَعْرُوفاً) (نساء: 5)
اموال خود را، كه خداوند وسيله قوام زندگى شما قرار داده، به دست سفيهان نسپاريد واز آن، به آنها روزى دهيد! ولباس بر آنان بپوشانيد وبا آنها سخن شايسته بگوييد.
و نيز در جايى ديگر خود را بهترين روزى دهنده معرفى كرده است:
(قُلْ ما عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ مِنَ اللَّهْوِ وَ مِنَ التِّجارَةِ وَ اللَّهُ خَيْرُ الرَّازِقِينَ) (جمعه: 11)
بگو: آنچه نزد خداست بهتر از لهو وتجارت است، وخداوند بهترين روزىدهندگان است.
خداوند متعال در عين حالى كه غيب را مخصوص و منحصر به خود دانسته و مىفرمايد:
(وَ يَقُولُونَ لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِنْ رَبِّهِ فَقُلْ إِنَّمَا الْغَيْبُ لِلَّهِ فَانْتَظِرُوا إِنِّي مَعَكُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرِينَ) (يونس: 20)
مىگويند: چرا معجزهاى از پروردگارش بر او نازل نمىشود؟! بگو: غيب (و معجزات) تنها براى خدا (و به فرمان او) است! شما در انتظار باشيد، من هم با شما در انتظارم! (شما در انتظار معجزات بهانهجويانه باشيد، ومن هم در انتظار مجازات شما!)
و نيز مىفرمايد:
(قُلْ لا يَعْلَمُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الأَرْضِ الْغَيْبَ إِلَّا اللَّهُ وَ ما
ص67
يَشْعُرُونَ أَيَّانَ يُبْعَثُونَ) (نمل: 65)
بگو: كسانى كه در آسمانها وزمين هستند غيب نمىدانند جز خدا، و نمىدانند كى برانگيخته مىشوند!
ولى در عين حال در آياتى ديگر خبر از اطلاع داشتن برخى از بندگان خاص خداوند داده است، آنجا كه مىفرمايد:
(عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلي غَيْبِهِ أَحَداً* إِلَّا مَنِ ارْتَضي مِنْ رَسُولٍ فَإِنَّهُ يَسْلُكُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداً) (جن: 26 و 27)
داناى غيب اوست وهيچ كس را بر اسرار غيبش آگاه نمىسازد، مگر رسولانى كه آنان را برگزيده ومراقبينى از پيش رو وپشت سر براى آنها قرار مىدهد.
و نيز مىفرمايد:
(ما كانَ اللَّهُ لِيَذَرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلي ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتَّي يَمِيزَ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَي الْغَيْبِ وَ لكِنَّ اللَّهَ يَجْتَبِي مِنْ رُسُلِهِ مَنْ يَشاءُ فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ وَ إِنْ تُؤْمِنُوا وَ تَتَّقُوا فَلَكُمْ أَجْرٌ عَظِيمٌ) (آل عمران: 179)
چنين نبود كه خداوند، مؤمنان را به همانگونه كه شما هستيد واگذارد؛ مگر آنكه ناپاك را از پاك جدا سازد. ونيز چنين نبود كه خداوند شما را از اسرار غيب، آگاه كند (تا مؤمنان ومنافقان را از اين راه بشناسيد؛ اين بر خلاف سنت الهى است؛) ولى خداوند از ميان رسولان خود، هر كس را بخواهد برمىگزيند؛ (و قسمتى از اسرار نهان را كه براى مقام رهبرى او لازم است، در اختيار او مىگذارد.) پس (اكنون كه اين جهان، بوته آزمايش پاك وناپاك
ص68
است،) به خدا ورسولان او ايمان بياوريد! واگر ايمان بياوريد وتقوا پيشه كنيد، پاداش بزرگى براى شماست.
خداوند متعال در جايى خود را زارع حقيقى دانسته و مىفرمايد:
(أَ فَرَأَيْتُمْ ما تَحْرُثُونَ* أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ) (واقعه: 63 و 64)
آيا هيچ درباره آنچه كشت مىكنيد انديشيدهايد؟! آيا شما آن را مىرويانيد يا ما مىرويانيم؟
ولى در جاى ديگر صفت زرع را بر غير خودش نيز اطلاق كرده و مىفرمايد:
(ذلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْراةِ وَ مَثَلُهُمْ فِي الإِنْجِيلِ كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوي عَلي سُوقِهِ يُعْجِبُ الزُّرَّاعَ لِيَغِيظَ بِهِمُ الْكُفَّارَ وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِيماً) (فتح: 29)
اين توصيف آنان در تورات وتوصيف آنان در انجيل است، همانند زراعتى كه جوانههاى خود را خارج ساخته، سپس به تقويت آن پرداخته تا محكم شده وبر پاى خود ايستاده است وبه قدرى نموّ ورشد كرده كه زارعان را به شگفتى وا مىدارد؛ اين براى آن است كه كافران را به خشم آورد (ولى) كسانى از آنها را كه ايمان آورده وكارهاى شايسته انجام دادهاند، خداوند وعدهآمرزش واجر عظيمى داده است.
ص69
خداوند متعال در برخى آيات خودش را نويسنده اعمال بندگان معرفى مىكند و مىفرمايد:
(وَ يَقُولُونَ طاعَةٌ فَإِذا بَرَزُوا مِنْ عِنْدِكَ
بَيَّتَ طائِفَةٌ مِنْهُمْ غَيْرَ الَّذِي تَقُولُ وَ اللَّهُ يَكْتُبُ ما يُبَيِّتُونَ فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَ تَوَكَّلْ عَلَي اللَّهِ وَ كَفي بِاللَّهِ وَكِيلًا) (نساء: 81)
آنها در حضور تو مىگويند: فرمانبرداريم؛ امّا هنگامى كه از نزد تو بيرون مىروند، جمعى از آنان برخلاف گفتههاى تو، جلسات سرّى شبانه تشكيل مىدهند؛ آنچه را در اين جلسات مىگويند، خداوند مىنويسد. اعتنايى به آنها نكن! (و از نقشههاى آنان وحشت نداشته باش!) وبر خدا توكّل كن! كافى است كه او يار ومدافع تو باشد.
ولى در آيهاى ديگر ملائكه را مأمور به كتابت اعمال مىداند آنجا كه مىفرمايد:
(أَمْ يَحْسَبُونَ أَنَّا لا نَسْمَعُ سِرَّهُمْ وَ نَجْواهُمْ بَلي وَ رُسُلُنا لَدَيْهِمْ يَكْتُبُونَ) (زخرف: 80)
آيا آنان مىپندارند كه ما اسرار نهانى وسخنان درگوشى آنان را نمىشنويم؟ آرى، رسولان (و فرشتگان) ما نزد آنها هستند و مىنويسند.
قرآن تزيين عمل كافر را به خداوند نسبت داده و مىفرمايد:
ص70
(إِنَّ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالآْخِرَةِ زَيَّنَّا لَهُمْ أَعْمالَهُمْ فَهُمْ يَعْمَهُونَ) (نمل: 4)
كسانى كه به آخرت ايمان ندارند، اعمال (بد) شان را براى آنان زينت مىدهيم بهطورى كه سرگردان مىشوند.
ولى در جايى ديگر به شيطان نسبت مىدهد و مىفرمايد:
(وَ إِذْ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمالَهُمْ وَ قالَ لا غالِبَ لَكُمُ الْيَوْمَ مِنَ النَّاسِ وَ إِنِّي جارٌ لَكُمْ) (انفال: 48)
هنگامى را كه شيطان، اعمال آنها [/ مشركان] را در نظرشان جلوه داد، وگفت: امروز هيچ كس از مردم بر شما پيروز نمىگردد! ومن، همسايه (و پناهدهنده) شما هستم!
و نيز در جايى ديگر به افرادى ديگر نسبت مىدهد و مىفرمايد:
(وَ قَيَّضْنا لَهُمْ قُرَناءَ فَزَيَّنُوا لَهُمْ ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ حَقَّ عَلَيْهِمُ الْقَوْلُ فِي أُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِمْ مِنَ الْجِنِّ وَ الإِنْسِ إِنَّهُمْ كانُوا خاسِرِينَ) (فصلت: 25)
ما براى آنها همنشينانى (زشتسيرت) قرار داديم كه زشتىها را از پيش رو وپشت سر آنها در نظرشان جلوه دادند؛ وفرمان الهى در باره آنان تحقق يافت وبه سرنوشت اقوام گمراهى از جنّ وانس كه قبل از آنها بودند گرفتار شدند؛ آنها مسلّماً زيانكار بودند.
در جايى خداوند متعال خود را خالق هر چيزى دانسته و مىفرمايد: (اللَّهُ خالِقُ كُلِّ شَيْءٍ)؛ «خدا خالق همه چيز است». (رعد: 16)
ص71
ولى در جاى ديگر خلقت را به ديگران نسبت داده و از قول حضرت عيسى (ع) مىفرمايد:
(أَنِّي أَخْلُقُ لَكُمْ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ فَأَنْفُخُ فِيهِ فَيَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِ اللَّهِ) (آل عمران: 49)
من از گِل، چيزى به شكل پرنده مىسازم؛ سپس در آن مىدمم وبه فرمان خدا، پرندهاى مىگردد.
و مىفرمايد: (فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ)؛ «پس بزرگ است خدايى كه بهترين آفرينندگان است». (مؤمنون: 14)
خداوند از طرفى خودش را تنها غنى و بىنياز معرفى كرده و مىفرمايد:
(يا أَيُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَي اللَّهِ وَ اللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ) (فاطر: 15)
اى مردم شما (همگى) نيازمند به خداييد؛ تنها خداوند است كه بىنياز وشايسته هرگونه حمد وستايش است.
و در جايى ديگر غنابخشى را هم به خودش و هم به پيامبرش نيز نسبت مىدهد، آنجا كه مىفرمايد:
(وَ ما نَقَمُوا إِلَّا أَنْ أَغْناهُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ مِنْ فَضْلِهِ) (توبه: 74)
آنها فقط از اين انتقام مىگيرند كه خداوند ورسولش، آنان را به فضل (و كرم) خود، بىنياز ساختند.
خداوند متعال از طرفى ولايت را بر خودش منحصر كرده و مىفرمايد:
ص72
(أَمِ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِياءَ فَاللَّهُ هُوَ الْوَلِيُّ وَ هُوَ يُحْيِ الْمَوْتي وَ هُوَ عَلي كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ) (شوري: 9)
آيا آنها غير از خدا را ولى خود برگزيدند؟! در حالى كه «ولى» فقط خداوند است واوست كه مردگان را زنده مىكند، واوست كه بر هر چيزى تواناست.
ولى در جايى ديگر ولايت را براى پيامبر و اوصياء قرار داده و مىفرمايد:
(إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ) (مائده: 55)
سرپرست وولى شما، تنها خداست وپيامبر او و آنها كه ايمان آوردهاند؛ همانها كه نماز را برپا مىدارند، ودر حال ركوع، زكات مىدهند.
و در آياتى نيز خداوند متعال عزت را براى خود ثابت كرده و مىفرمايد: (فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِيعاً). (مائده: 55)
ولى در عين حال براى غير خود نيز اين عنوان را ثابت نموده است آنجا كه مىفرمايد: (لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ)؛ «عزت مخصوص خدا و رسول او و مؤمنان است». (منافقون: 8)
و مىفرمايد: (أَنَّ الْقُوَّةَ لِلَّهِ جَمِيعاً)؛ «تمامِ قدرت، از آنِ خداست». (بقره: 165)
و مىفرمايد: (يا يَحْيي خُذِ الْكِتابَ بِقُوَّةٍ)؛ «اى يحيى! كتاب (خدا) را با قوّت بگير». (مريم: 12)
و مىفرمايد: (وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ)؛ «هر نيرويى در قدرت
ص73
داريد، براى مقابله با آنها [دشمنان]، آماده سازيد». (انفال: 60)
و مىفرمايد: (خُذُوا ما آتَيْناكُمْ بِقُوَّةٍ)؛ «آنچه را (از آيات ودستورهاى خداوند) به شما دادهايم، با قدرت بگيريد». (بقره: 63)
و مىفرمايد:
(قالَ عِفْرِيتٌ مِنَ الْجِنِّ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِكَ وَ إِنِّي عَلَيْهِ لَقَوِيٌّ أَمِينٌ) (نمل: 39)
عفريتى از جنّ گفت: من آن را نزد تو مىآورم پيش از آنكه از مجلست برخيزى ومن نسبت به اين امر، توانا وامينم!
در حالى كه قرآن كريم تدبير را منحصراً براى خداوند متعال ثابت مىكند آنجا كه مىفرمايد:
(قُلْ مَنْ يَرْزُقُكُمْ مِنَ السَّماءِ وَ الأَرْضِ أَمَّنْ يَمْلِكُ السَّمْعَ وَ الأَبْصارَ وَ مَنْ يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ يُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّ وَ مَنْ يُدَبِّرُ الأَمْرَ فَسَيَقُولُونَ اللَّهُ فَقُلْ أَ فَلا تَتَّقُونَ) (يونس: 31)
بگو: چه كسى شما را از آسمان وزمين روزى مىدهد؟ يا چه كسى مالك (و خالق) گوش وچشمهاست؟ وچه كسى زنده را از مرده، ومرده را از زنده بيرون مىآورد؟ وچه كسى امور (جهان) را تدبير مىكند؟ به زودى (در پاسخ) مىگويند: خدا، بگو: پس چرا تقوا پيشه نمىكنيد (و از خدا نمىترسيد)؟
و نيز مىفرمايد:
(إِنَّ رَبَّكُمُ اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ
ص74
اسْتَوي عَلَي الْعَرْشِ يُدَبِّرُ الأَمْرَ ما مِنْ شَفِيعٍ إِلَّا مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ ذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ أَ فَلا تَذَكَّرُونَ) (يونس: 3)
پروردگار شما، خداوندى است كه آسمانها وزمين را در شش روز [شش دوران] آفريد؛ سپس بر عرش استيلا پيدا كرد، وبه تدبير كار (جهان) پرداخت؛ هيچ شفاعت كنندهاى، جز با اذن او نيست؛ اين است خداوند، پروردگار شما! پس او را پرستش كنيد! آيامتذكّر نمىشويد؟
و مىفرمايد:
(اللَّهُ الَّذِي رَفَعَ السَّماواتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها ثُمَّ اسْتَوي عَلَي الْعَرْشِ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ كُلٌّ يَجْرِي لأَجَلٍ مُسَمًّي يُدَبِّرُ الأَمْرَ يُفَصِّلُ الآْياتِ لَعَلَّكُمْ بِلِقاءِ رَبِّكُمْ تُوقِنُونَ) (رعد: 2)
خدا همان كسى است كه آسمانها را، بدون ستونهايى كه براى شما ديدنى باشد، برافراشت، سپس بر عرش استيلا يافت (و زمام تدبير جهان را در كف قدرت گرفت)؛ وخورشيد وماه را مسخّر ساخت، كه هر كدام تا زمان معينى حركت دارند! كارها را او تدبير مىكند؛ آيات را (براى شما) تشريح مىنمايد؛ شايد به لقاى پروردگارتان يقين پيدا كنيد.
و مىفرمايد:
(اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوي عَلَي الْعَرْشِ ما لَكُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا شَفِيعٍ أَ فَلا تَتَذَكَّرُونَ* يُدَبِّرُ الأَمْرَ مِنَ السَّماءِ إِلَي الأَرْضِ ثُمَّ يَعْرُجُ إِلَيْهِ فِي يَوْمٍ كانَ مِقْدارُهُ أَلْفَ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ) (سجده: 4 و 5)
ص75
خداوند كسى است كه آسمانها وزمين وآنچه را ميان اين دو است در شش روز [شش دوران] آفريد، سپس بر عرش (قدرت) قرار گرفت؛ هيچ سرپرست وشفاعتكنندهاى براى شما جز او نيست؛ آيا متذكّر نمىشويد؟! امور اين جهان را از آسمان به سوى زمين تدبير مىكند؛ سپس در روزى كه مقدار آن هزار سال از سالهايى است كه شما مىشمريد بهسوى او بالا مىرود (و دنيا پايان مىيابد).
ولى در آيهاى ديگر تدبير را به ملائكه نسبت داده و مىفرمايد: (فَالْمُدَبِّراتِ أَمْراً)؛ «و آنها كه امور را تدبير مىكنند». (نازعات: 5)
خداوند متعال مىفرمايد:
(وَ ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ رَمي) (انفال: 17)
واين تو نبودى (اى پيامبر كه خاك وسنگ به صورت آنها) انداختى؛ بلكه خدا انداخت!
در اين آيه خداوند رسولش را واسطه در انداختن سنگ و تير به طرف دشمن مىداند و در همان حال به خود نيز نسبت مىدهد.
ونيز مىفرمايد: (فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَ لكِنَّ اللَّهَ قَتَلَهُمْ)؛ «اين شما نبوديد كه آنها را كشتيد؛ بلكه خداوند آنها را كشت!» (انفال: 17)
همچنين مىفرمايد: (قاتِلُوهُمْ يُعَذِّبْهُمُ اللَّهُ بِأَيْدِيكُمْ)؛ «با آنها پيكار كنيد، كه خداوند آنان را به دست شما مجازات مىكند». (توبه: 14)
ونيز مىفرمايد: (إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ بِها)؛ «خدا مىخواهد آنان را به
ص76
وسيله آن، در زندگى دنيا عذاب كند». (توبه: 55)
خداوند متعال در آيهاى مىفرمايد:
(إِنَّكَ لا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ وَلكِنَّ اللهَ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ) (قصص: 56)
تو نمىتوانى كسى را كه دوست دارى هدايت كنى؛ ولى خداوند هر كس را بخواهد هدايت مىكند.
ولى در جاى ديگر هدايت را به رسولش نسبت داده مىفرمايد: (وَ إِنَّكَ لَتَهْدِي إِلي صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ)؛ «وتو مسلّماً به سوى راه راست هدايت مىكنى». (شورى: 52)
خداوند متعال مىفرمايد:
(وَ مَا النَّصْرُ إِلَّا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ الْعَزِيزِ الْحَكِيمِ) (آل عمران: 126)
وگرنه، پيروزى جز از طرف خدا نيست؛ خداوند توانا وحكيم است!
ولى در جاى ديگر مىفرمايد:
(وَ إِنِ اسْتَنْصَرُوكُمْ فِي الدِّينِ فَعَلَيْكُمُ النَّصْرُ) (انفال: 72)
و (تنها) اگر در (حفظ) دين (خود) از شما يارى طلبند، بر شماست كه آنها را يارى كنيد.
و مىفرمايد: (إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ)؛ «تنها تو را مىپرستيم؛ وتنها از تو يارى مىجوييم». (فاتحه: 5)
ص77
ولى در جاى ديگر مىفرمايد: (وَ اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ)؛ «از صبر ونماز يارى جوييد». (بقره: 45)
ونيز مىفرمايد: (وَ تَعاوَنُوا عَلَي الْبِرِّ وَ التَّقْوي)؛ «در راه نيكى وپرهيزگارى با هم تعاون كنيد». (مائده: 2)
ونيز با وجود آنكه هبه كننده وبخشنده خداست، ولذا حضرت زكريا (ع) به خداوند عرض مىكند:
(فَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا* يَرِثُنِي وَ يَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ وَ اجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيًّا) (مريم: 5 و 6)
تو از نزد خود جانشينى به من ببخش ... كه وارث من ودودمان يعقوب باشد؛ واو را مورد رضايتت قرار ده.
ولى در جاى ديگر در قضيه حضرت مريم 3 از قول جبرئيل مىفرمايد:
(قالَ إِنَّما أَنَا رَسُولُ رَبِّكِ لأَهَبَ لَكِ غُلاماً زَكِيًّا) (مريم: 19)
گفت: من فرستاده پروردگار توام؛ (آمدهام) تا پسر پاكيزهاى به تو ببخشم.
خداوند متعال مىفرمايد: (وَ إِذا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِ)؛ «وهنگامى كه بيمار شوم مرا شفا مىدهد». (شعراء: 80)
ولى از طرفى ديگر درباره عسل مىفرمايد: (فِيهِ شِفاءٌ لِلنَّاسِ)؛ «در آن، شفا براى مردم است». (نحل: 69)
ص78
ودرباره قرآن مىفرمايد:
(وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ لا يَزِيدُ الظَّالِمِينَ إِلَّا خَساراً) (اسراء: 82)
واز قرآن، آنچه شفا ورحمت است براى مؤمنان، نازل مىكنيم؛ وستمگران را جز خسران (و زيان) نمىافزايد.
خداوند متعال مىفرمايد: (وَ اللَّهُ يَكْتُبُ ما يُبَيِّتُونَ)؛ «آنچه را در اين جلسات مىگويند، خداوند مىنويسد». (نساء: 81)
ولى از طرفى ديگر مىفرمايد: (بَلي وَ رُسُلُنا لَدَيْهِمْ يَكْتُبُونَ)؛ «آرى، رسولان (و فرشتگان) ما نزد آنها هستند و
مىنويسند». (زخرف: 80)
نتيجهگيرى
از مجموعه اين آيات استفاده مىشود كه توجّه به اسباب با اعتقاد به اينكه سببها با اذن الهى كار مىكنند عين توحيد است، و نظام عالم بر اساس اسباب و مسببات است.
حسن بن على سقّاف شافعى در بيان اين نتيجهگيرى و تقرير آن مىگويد:
آيا جايز است درخواست چيزى از پيامبر (ص) يا يكى از صالحان امتش بعد از وفات آنان؟ ما مىگوييم: اگر كسى معتقد است آن كس كه از او كمك خواسته شده وبه او استغاثه شده، خواه زنده باشد يا مرده، چه در دنيا وآخرت، براى او صفتى از صفات ربوبيت
ص79
است او به طور حتم كافر مىباشد. واين ثابت شده ودر علم توحيد مشهور است. ولى اگر كسى از پيامبر (ص) بعد از وفاتش طلب كند تا براى او استغفار نمايد، بدون آنكه معتقد باشد كه او رب، زندهكننده، گيرنده جان، خالق، رازق و ... است، اين معنا منجرّ به كفر وشرك نمىشود؛ زيرا پيامبر (ص) كورى را تعليم داد تا در دعايش اين چنين بگويد: «يا محمّد! إنّي أتوجّه بك إلي الله في حاجتي»؛ «اى محمّد! من تو را در بردن حاجتم نزد خدا وجيه قرار مىدهم». وكسى كه به پيامبر (ص) استغاثه كند چنين عقيده داشته وچنين مىگويد.
و امّا قول كسى كه مىگويد اين عقيده وعمل منجرّ به شرك خواهد شد ولذا ترك آن بهتر است. در جواب او مىگوييم: هرگز چنين نخواهد بود؛ زيرا پيامبر (ص) به امّتش چيزى تعليم نمىدهد كه منجرّ به شرك گردد. ودر اين مطلب تعطيل كردن امرى است، به مجرد احتمال اينكه راهى به سوى شرك است؛ در حالى كه احاديث صحيح بر آن دلالت دارد واين كلام جدّاً خطرناك است. وامامان از محدثين وفقها، هميشه در ابواب نماز حاجت، حديث اعمى را ذكر مىكنند، ومردم را تشويق مىنمايند كه در آن دعا بگويند: «يا رسول الله! إنّي أتوجّه بك إلي الله في حاجتي ...». (1)
حسن بن على سقّاف شافعى در جاى ديگر مىگويد:
استغاثه نزد من عبارت است از درخواست از پيامبر (ص) قبل از وفات يا بعد از وفاتش؛ زيرا او بعد از وفاتش نيز زنده است؛ آنگونه كه در روايات آمده است، مىشنود و اعمال امتش بر او عرضه مىگردد،
1) الاغاثة بأدلّة الاستغاثة، ص 3.
ص80
درخواست اينكه از خدا بخواهد تا حاجتش را برآورده كند. چون مردم از آن حضرت (ص) در زمان حيات وبعد از وفاتش درخواست مىنمودند، با آنكه باران به دست خداست نه به دست پيامبر (ص) آنگونه كه معلوم ومشهور است ... پيامبر (ص) به آن مردمان نفرمود: هر گاه بر شما قحطى يا بلا وارد شد نزد من نياييد واز من دعا نخواهيد، بلكه بر شماست تنها از خداوند درخواست كنيد ... (1)
اشكال
اگر اشكال شود كه در برخى از آيات به نحو حصر آمده است مثل: (إِنّ حِسابُهُمْ إِلَّا عَلي رَبِّي)؛ «حساب آنها تنها با پروردگار من است». (شعراء: 113)
پاسخ
اوّلًا: با جمع بين اين آيه وآيهاى كه به صيغه متكلم مع الغير آمده مىتوان به اين نتيجه رسيد كه حسابگر اصلى خداست وديگران به اذن او حسابرسى مىكنند.
ثانياً: هرگونه كه از حصر در آيه (قُلْ كَفي بِاللَّهِ شَهِيداً بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ) (رعد: 43) كه از كلمه كَفَي استفاده مىشود پاسخ مىدهيد از اين آيات نيز پاسخ مىگوييم.
با اين جوابها، پاسخ كسانى كه مىگويند: خلق وتأثير وتدبير مخصوص خداوند است ولذا اعتقاد به اينكه انبيا واوليا قدرت تأثير دارند و مىتوان به آنان استغاثه كرد شرك مىباشد، داده خواهد شد.
1) الاغاثة بأدلّة الاستغاثة، ص 4.
ص81
در مورد اينگونه آيات جمعهاى مختلف و گوناگونى شده است.
منافاتى ندارد.
اميرالمؤمنين على بن ابى طالب (ع) در پاسخ سؤال عباية بن ربعى از معناى استطاعت فرمود:
تملكها بالله الذي لايملكها من دونك، فان ملّكها كان ذلك من عطائه، و ان سلبكها كان ذلك من بلائه، و هو المالك لما ملّكك و القادر علي ما عليه اقدرك.(1)
تملّك كرده آن را به واسطه خدايى كه او مالك آن است بدون هيچگونه ارتباطى با تو. و اگر تو را به آن تمليك كرده از عطاى اوست و اگر آن را از تو سلب كند از امتحانش مىباشد، و اوست مالك آنچه به تو تمليك كرده و قادر بر آنچه تو را بر آن قدرت داده است.
فخر رازى در ذيل آيه: (فَالْمُدَبِّراتِ أَمْراً) مىنويسد:
فان قلت: إذا كان الامر كلّه لله، فكيف اثبت لهم ههنا تدبير الأمر؟ قلت: لمّا كان ذلك الاتيان به كان الأمر كانّه له. (2)
پس اگر بگويى: تمام امور براى خداست پس چگونه براى ملائكه
ص82
در اينجا تدبير امور را اثبات نموده است؟ در جواب مىگوييم: چون كه انجام كارها به سبب خداست لذا گويا همه كارها براى اوست.
با مراجعه به قرآن مىتوان دريافت كه وسيله قرار دادن دو نوع است: نوع اول وسيله قرار دادن از جانب افراد بشر است كه اين نوع چون شريك قرار دادن براى خدا به حساب مىآيد شرك محسوب مىشود؛ زيرا كارى را كه خدا انجام مىدهد را به واسطه نسبت مىدهند.
و نوع دوم وسيله قرار دادن از جانب خداست، مثل وسيله بودن دعاى پيامبر (ص) در اجابت دعا. لذا انكار خدا بر بتپرستان به جهت اين بوده كه آنان از سوى خود وسيلههايى را بين خودشان وخداوند قرار داده بودند وآنان را شريك خدا دانستند، خداوند هم كه بر آنان مؤاخذه كرده بدين جهت بوده است نه اينكه اصل واسطه قرار دادن را مذمّت كرده باشد. اين مطلب را از برخى آيات استفاده مىكنيم:
(تُجادِلُونَنِي فِي أَسْماءٍ سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ ما نَزَّلَ اللَّهُ بِها
ص83
مِنْ سُلْطانٍ) (اعراف: 71)
آيا با من در مورد نامهايى مجادله مىكنيد كه خود شما وپدرانتان [به عنوان معبود وخدا، بر بتها] گذاردهايد؛ در حالى كه خداوند هيچ حجّت ودليلى درباره آن نازل نكرده است.
در علم اصول فقه ثابت شده كه چون نهى يا نفى بر طبيعت مقيد وارد شود، آن نهى يا نفى بر قيد وارد مىشود نه مقيد. در مورد آيه، خداوند سبحان اصل وسائط ووسايل را نفى نكرده است، بلكه وسائط ووسايلى را از اسماء نهى كرده است كه مردم از جانب خود وپدرانشان اختراع نمودهاند. اسمهايى به عنوان واسطه كه خداوند براى آنان حجّت وبرهان قرار نداده است. پس مورد انكار آن است كه بدون اذن وواسطه الهى است.
و نيز مىفرمايد:
(إِنْ هِيَ إِلَّا أَسْماءٌ سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ ما أَنْزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ ...) (نجم: 23)
اينها فقط نامهايى است كه شما وپدرانتان بر آنها گذاشتهايد [نامهايى بىمحتوا واسمهايى بىمسمّا]، وهرگز خداوند دليل وحجّتى بر آن نازل نكرده، آنان فقط از گمانهاى بىاساس پيروى مىكنند ...
(سَنُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُوا الرُّعْبَ بِما أَشْرَكُوا بِاللهِ ما لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ سُلْطاناً وَ مَأواهُمُ النَّارُ وَ بِئْسَ مَثْوَي الظَّالِمِينَ) (آلعمران:)
به زودى در دلهاى كافران، به خاطر اينكه بدون دليل، چيزهايى را براى خدا همتا قرار دادند، رعب وترس مىافكنيم، وجايگاه آنها آتش است، وچه بد جايگاهى است جايگاه ستمكاران.
(وَ يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ سُلْطاناً وَ ما لَيْسَ لَهُمْ بِهِ عِلْمٌ) (حج: 71)
آنها غير از خدا چيزهايى را مىپرستند كه او هيچگونه دليلى بر آن نازل نكرده است. وچيزهايى كه علم وآگاهى به آن ندارند.
ونيز مىفرمايد:
(ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ إِلَّا أَسْماءً سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ ما أَنْزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ) (يوسف: 40)
اين معبودهايى كه غير از خدا مىپرستيد، چيزى جز اسمهايى [بىمسمّا] كه شما وپدرانتان آنها را [خدا] ناميدهاند، نيست. خداوند هيچ دليلى بر آن نازل نكرده، حكم تنها از آن خداست.
اذن او باشد شرك در تشريع به حساب مىآيد.
خداوند سبحان مىفرمايد: (أَمْ لَهُمْ شُرَكاءُ شَرَعُوا لَهُمْ مِنَ الدِّينِ ما لَمْ يَأْذَنْ بِهِ اللَّهُ)؛ «آيا معبودانى دارند كه بىاذن خداوند، آيينى براى آن ساختهاند؟!» (شورى: 21)
ونيز مىفرمايد:
ص85
(قُلْ آللَّهُ أَذِنَ لَكُمْ أَمْ عَلَي اللَّهِ تَفْتَرُونَ) (يونس: 59)
بگو: آيا خداوند به شما اجازه داده، يا بر خدا افترا مىبنديد [و از پيش خود، حلال وحرام مىكنيد؟!]
پس مورد آياتى كه بر بتپرستان انكار وتوبيخ مىكند اصل اعتقاد به واسطه ووسيله نيست، بلكه مورد آنها تصرفاتى است كه در مورد وسائط از خود جعل كرده واختراع نمودهاند، بدون آنكه خداوند به آنان اذن داده باشد. شارح ومفسّر آيات انكار وتوبيخ مشركين، همين چهار دسته آياتى بود كه بيان شد. و به تعبير ديگر: حقيقت عبادت، امتثال اوامر الهى وتسليم در برابر اراده حق است، نه شكل وصورت ظاهرى آن.
وبا اين بيان جواب يك سؤال نيز داده مىشود وآن اينكه چه فرقى است در توجّه به سنگهاى كعبه وتوجّه به بتها؟
فرق در همين جا روشن مىشود، نه در وجود واسطه يا نبود آن؛ زيرا در هر دو مورد واسطه موجود است، آرى فرق در وجود امر الهى ونبود آن است كه چون در مورد سنگهاى كعبه امر خدا هست، لذا عبادت به حساب آمده ولى چون در مورد بتها امر نيست بلكه نهى است، شرك وعصيان به حساب مىآيد. وانگهى بتپرستان و كسانى كه اين بتها را به عنوان مظهر آنها به حساب آورده بودند را مىپرستيدند، ولى كسى كعبه را نمىپرستد، بلكه تنها به كعبه توجه كرده و قصد خدا دارد و كعبه جهت اوست.
ص86
ص87
توسل، وسيله وواسطه قرار دادن چيزى بين خود ومطلوب است. وسيله بر دو قسم است: گاهى از امور مادى است؛ مثل آب وغذا كه وسيله رفع تشنگى وگرسنگى است. وزمانى نيز از امور معنوى است؛ مثل گناهكارى كه خدا را به مقام وجاه يا حقيقت پيامبر (ص) قسم مىدهد تا از گناهش بگذرد. در هر دو صورت وسيله لازم است؛ زيرا خداوند متعال جهان آفرينش را به بهترين صورت آفريده است؛ آنجا كه مىفرمايد: (الَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ)؛ «آن خدايى كه همه چيز را به بهترين صورت آفريده است». (سجده: 7)
جهان بر اساس نظام علّت ومعلولى واسباب ومسببات، براى هدايت ورشد وتكامل انسانها آفريده شده است ونيازمندىهاى طبيعى بشر با عوامل واسباب عادى برآورده مىگردد. فيوضات معنوى خداوند، همچون هدايت، مغفرت وآمرزش نيز بر اساس نظامى خاص بر انسانها نازل مىشود واراده حكيمانه خداوند بر اين تعلق گرفته كه
ص88
امور از طريق اسباب خاص وعلل معين به انسانها برسد. بنابراين، همانگونه كه در عالم ماده نمىتوان پرسيد: چرا خداوند متعال زمين را با خورشيد نورانى كرده وخود بىواسطه به چنين كارى دست نزده است؟ در عالم معنا نيز نمىتوان گفت: چرا خداوند مغفرت خويش را به واسطه اولياى الهى، شامل حال بندگان مىكند؟
شهيد مطهرى (ره) مىفرمايد:
فعل خدا، داراى نظام است. اگر كسى بخواهد به نظام آفرينش اعتنا نداشته باشد گمراه است. به همين جهت است كه خداى متعال، گناهكاران را ارشاد فرموده است كه درِ خانه رسول اكرم (ص) بروند وعلاوه بر اينكه خود طلب مغفرت كنند، از آن بزرگوار بخواهند كه براى ايشان طلب مغفرت كند. قرآن كريم مىفرمايد: (وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحِيماً)؛ «اگر ايشان هنگامى كه [با ارتكاب گناه] به خود ستم كردند، نزد تو مىآمدند واز خدا آمرزش مىخواستند وپيامبر هم براى ايشان طلب مغفرت مىكرد، خدا را توبهپذير مهربان مىيافتند». (نساء: 64) (1)
از همين رو مىبينيم كه در قرآن وسنّت تأكيد فراوانى بر وسيله وتوسل شده است. خداوند متعال مىفرمايد: (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ ابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ ...)؛ «اى مؤمنين! تقوا پيشه كنيد وبراى رسيدن به او وسيله طلب نماييد». (مائده: 35)
1) مجموعه آثار، ج 1، ص 264.
ص89
احمد زينى دحلان از علماى اهل سنت در اين باره مىگويد:
فالتوسل و التشفع و الاستغاثة كلّها بمعني واحد، و ليس لها في قلوب المؤمنين معنى الّا التبرك بذكر اولياء الله تعالى، لما ثبت انّ الله يرحم العباد بسببهم؛ سواء كانوا احياءً او امواتاً. (1)
پس توسل و درخواست شفاعت و پناه بردن همه به يك معناست، و براى آنها در قلبهاى مؤمنان معنايى جز تبرك به ذكر اولياى خداوند متعال نيست؛ زيرا ثابت شده كه خداوند به سبب آنان بر بندگانش رحم مىكند؛ چه آنان زنده باشند يا مرده.
او همچنين مىگويد:
ولا فرق بين ان يكون بلفظ التوسل او التشفع او الاستغاثة او التوجه؛ لانّ التوجه من الجاه و هو علو المنزلة، و قد يتوسل بذي الجاه الي من هو أعلي منه جاهاً. و الاستغاثة معناها: طلب الغوث و المستغيث يطلب
من المستغاث به ان يحصل له الغوث من غيره و ان كان اعلي منه؛ فالتوجه و الاستغاثة به (ص) و بغيره ليس لهما معني في قلوب المسلمين الّا طلب الغوث حقيقة من الله تعالي و مجازاً بالتسبب العادي من غيره، و لايقصد احد من المسلمين غير ذلك المعني، فالمستغاث به حقيقة هو الله، و امّا النبي (ص) فهو واسطة بينه و بين المستغيث. (2)
در توسل فرقى نيست بين اينكه لفظ توسل باشد يا شفاعت يا
ص90
استغاثه يا توجه؛ زيرا توجه از جاه است به معناى علوّ منزلت، و گاهى توسل جسته مىشود به صاحب منزلت به سوى كسى كه او در منزلت عالىتر است. و معناى استغاثه عبارت است از درخواست پناه، و پناه برندگان از كسى كه به او پناه مىبرند مىخواهند كه از ديگرى پناه بر ايشان بگيرند، گرچه بالاتر از او باشد؛ پس توجه و استغاثه به پيامبر (ص) و به غير او در قلبهاى مسلمانان معنايى ندارد جز درخواست پناه از خداوند متعال به طور حقيقى و به صورت مجاز از غير خدا به عنوان سببيت عادى. و هرگز احدى از مسلمانان غير از اين معنا را قصد نمىكنند، پس آنكه به او استغاثه شده همان خداست، و اما پيامبر (ص) او واسطهبين خدا و استغاثهكننده است.
ما نيز معتقديم كه خداوند متعال جسم نيست ولى ما در بخشى از وجودمان جسم هستيم، لذا ارتباط جسم و جسمانى با مجرد تام و كسب فيض معنوى و مادى از او بايد به طريق وسائط باشد؛ چرا كه ارتباط انسان با خدا و كسب فيض از او در هيچ عالمى قطع نمىگردد وگرنه فياضيت خدا از بين مىرود و اين تنها از راه واسطه و وسيله صورتپذير است.
خداوند متعال به اين حقيقت مهم (لزوم واسطه بين خلق و خالق) اشاره كرده و براى بشر از آن جهت كه جسمانى است واسطه بين خود و خلق را ضرورى مىداند، گرچه در مورد وسيله بودن وحى و واسطهبودن آن بين خلق و خالق به توسط پيامبران است آنجا كه مىفرمايد:
(وَ ما كانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً أَوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ أَوْ يُرْسِلَ رَسُولًا فَيُوحِيَ بِإِذْنِهِ ما يَشاءُ إِنَّهُ عَلِيٌّ حَكِيمٌ) (شوري: 51)
ص91
و شايسته هيچ انسانى نيست كه خدا با او سخن گويد، مگر از راه وحى يا از پشت حجاب، يا رسولى مىفرستد وبه فرمان او آنچه را بخواهد وحى مىكند؛ چرا كه او بلند مقام وحكيم است!
اينكه مىفرمايد: (لبشر) اشاره به جسم و خصوصيات جسمى انسان دارد و نيز (إِنَّهُ عَلِيٌّ حَكِيمٌ) به منزله برهان بر لزوم و ضرورت واسطه است، يعنى از آن جهت كه خداوند متعال بلند مرتبه و حكيم است لذا وحى خود كه فيض معنوى است را با واسطه بر پيامبر (ص) نازل مىكند. وجمله ما كان اشاره به نفى شأنيت و امكان دارد و اينكه بدون واسطه، رسيدن فيض امكانپذير نيست، نه آنكه اشاره به عدم وقوع داشته باشد.
برخى از منكران واسطه بين خلق و خالق از آن جهت واسطه را نمىپذيرند كه مدعىاند با روح آزادى عقلانى انسان منافات دارد؛ چرا كه براى عقل تقدسى قائل بوده و وسعت دايره درك آن را گسترده و نامحدود مىدانند و معتقدند كه عقل مىتواند همه چيز را درك كند، لذا آنان منكر واسطه فيض معنوى و كمالى براى خلق مىباشند؛ زيرا به وسيله عقل مىتوان درك معنوى كرد.
ولى از آنجا كه اين نظريه نيز از ديدگاه قرآن و روايات و عقل باطل است، لذا اعتقاد به واسطه و توسل در امور مادى و معنوى امرى ضرورى است.
ص92
برخى مىگويند: چرا از خداوند متعال مدد نمىخواهيد و نمىگوييد: «يا الله مدد» و مىگوييد: «يا رسول الله مدد» و «يا على مدد» و ...؟
در پاسخ آنها مىگوييم: آرى مدد در اصل از خداست و هركس كه از اوليا مدد مىخواهد بايد با اين نيت باشد، و نظام عالم طبيعى نظام اسباب و مسببات است كه خدا امداد خود را با واسطه مىفرستد. و لذا خداوند متعال در قرآن كريم نقل مىكند كه امداد صحابه در بدر به واسطه عدهاى از فرشتگان بوده است، آنجا كه مىفرمايد:
(بَلي إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا وَ يَأْتُوكُمْ مِنْ فَوْرِهِمْ هذا يُمْدِدْكُمْ رَبُّكُمْ بِخَمْسَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُسَوِّمِينَ) (آل عمران: 125)
آرى، (امروز هم) اگر استقامت وتقوا پيشه كنيد، ودشمن به همين زودى به سراغ شما بيايد، خداوند شما را به پنج هراز نفر از فرشتگان، كه نشانههايى با خود دارند، مدد خواهد داد!
ناصر و امدادگر در حقيقت خداست كه به دست فرشتگان انجام گرفته است، و اين اقتضاى نظام طبيعت است.
شيخ عبدالعزيز محدث دهلوى در تفسير خود مىگويد:
استعانت از غير به نحوى كه انسان بر آن اعتقاد كند و او را مظهر كمك خدا نداند حرام است، ولى اگر التفات انسان به اصل كمك خدا باشد و آن غير را نظر به نظام اسباب و حكمت الهى مظهر كمك خدا بداند و از او در ظاهر استعانت كند در نظر عرفان بعيد نمىباشد، و در شرع نيز جايز است؛ زيرا انبيا و اوليا اينگونه
ص93
استعانت از غير داشتهاند، و در حقيقت اين استعانت از جانب خداوند متعال است نه از غير او. (1)
شيخ احمد طه كه مدرس در دانشكده شريعت بغداد بوده، مىگويد:
فانّ الله تعالي هو المؤثّر في كل شيء. و بناءً علي هذه العقيدة، فلا مانع شرعاً في التوسل بالأنبياء عليهم الصلاة و السلام مطلقاً، بل انّ التوسل لايخل بالتوحيد، كما لاتخلّ الشفاعة بالتوحيد.(2)
همانا خداوند متعال مؤثر در هر چيز است. و بنابراين عقيده مانعى نيست شرعاً در توسل به انبياء عليهم الصلاة و السلام به طور مطلق، بلكه توسل مخلّ به توحيد نيست، همانگونه كه شفاعت به توحيد اخلال وارد نمىكند.
او همچنين مىگويد:
واذا كانت الشفاعة ليست شركاً، فالوسيلة ايضاً ليست شركاً؛ لانّها بمعناها، فهي ليست سوي مكانة يتفضل بها علي من يشاء من عباده؛ اظهاراً لفضله سبحانه علي عبده. قال سبحانه في حقّ موسي (ع): (وَ كانَ عِنْدَ اللَّهِ وَجِيهاً)، افلا يكون خاتم الرسل و الانبياء وجيهاً عندالله سبحانه؟(3)
و اگر شفاعت شرك نيست پس وسيله قرار دادن نيز شرك
ص94
نمىباشد؛ زيرا كه به يك معنا مىباشند، و وسيله عبارت است از منزلتى كه خداوند به آن هر كدام از بندگانش را بخواهد فضيلت مىدهد به جهت اظهار فضل او بر بندگانش. خداوند سبحان در حق موسى (ع) فرمود: (او نزد خداوند آبرو دار است ...) آيا خاتم رسولان چنين نمىباشد، در حالى كه تمام انبيا نزد خداوند آبرو دارند؟!
اضافه بر آنچه ذكر شد وسيله و واسطهاى كه مأذون از جانب الهى است بايد به نحو طوليت در نظر گرفته شود نه عرضيت كه شرك به حساب مىآيد. خداوند متعال مىفرمايد:
(يا أَيُّهَا النَّبِيُّ حَسْبُكَ اللَّهُ وَ مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ) (انفال: 64)
اى پيامبر! خداوند و مؤمنانى كه از تو پيروى مىكنند، براى حمايت تو كافى است (فقط بر آنها تكيه كن)!
از اين آيه استفاده مىشود كه پيامبر (ص) بايد بر خدا و مؤمنان تكيه كرده و به آنان اعتماد نمايد.
شوكانى در كتاب «تحفة الذاكرين» در باب «صلاة الضرّ و الحاجة» درباره حديثى مىنويسد:
وفي الحديث دليل علي جواز التوسل برسول الله الي الله عزوجل مع اعتقاد انّ الفاعل هو الله سبحانه و تعالي.(1)
1) تحفة الذاكرين، ص 138.
ص95
و در حديث دليل است بر جواز توسل به رسول خدا (ص) نزد خداوند عزّوجلّ با اعتقاد به اينكه فاعل همان خداوند سبحانه و تعالى است.
فلسفه وحكمت توسل به پيامبران و اولياى الهى: اين است كه خداوند متعال آنان را رحمت عالميان و منشأ بركت معرفى كرده است آنجا كه درباره پيامبر اسلام (ص) مىفرمايد:
(لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ) (توبه: 128)
به يقين، رسولى از خود شما به سويتان آمد كه رنجهاى شما بر او سخت است؛ واصرار بر هدايت شما دارد؛ ونسبت به مؤمنان، رؤوف ومهربان است.
ونيز مىفرمايد: (وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعالَمِينَ)؛ «ما تو را جز براى رحمت جهانيان نفرستاديم». (انبياء: 107)
در نتيجه: به جهت اينكه پيامبر اكرم (ص) مظهر رحمت خداست، لذا وسيلهاى را براى رساندن رحمت به سوى بندگان قرار داده است.
و نيز درباره حضرت عيسى (ع) از قول او نقل مىكند: (وَ جَعَلَنِي مُبارَكاً أَيْنَ ما كُنْتُ)؛ «ومرا- هر جا كه باشم- وجودى پربركت قرار داده». (مريم: 31)
ودرباره حضرت ابراهيم واسحاق (ع) مىفرمايد: (وَ بارَكْنا عَلَيْهِ وَ عَلي إِسْحاقَ)؛ «ما به او واسحاق بركت داديم». (صافات: 13)
خداوند متعال انبيا و اوليا را انتخاب كرده و به آنان اذن شفاعت داده است، ولذا ابنعمر از پيامبر (ص) نقل كرده كه فرمود:
ص96
انّ لله عباداً اختصهم لحوائج الناس يفزع الناس إليهم في حوائجهم أولئك الآمنون من عذاب الله.(1)
خداوند بندگانى دارد كه آنان را مختص حوايج مردم قرار داده تا در حوائج به آنها توجّه نمايند. آنان كسانى هستند كه از عذاب خدا در امانند.
از آيات و روايات استفاده مىشود كه دعاى پيامبر (ص) وسيله مغفرت است.
خداوند متعال خطاب به پيامبرش مىفرمايد: (وَ اسْتَغْفِرْ لِذَنْبِكَ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِناتِ)؛ «وبراى گناه خود ومردان وزنان باايمان استغفار كن!» (محمد: 19)
بخارى به سندش از جابر بن عبدالله نقل كرده كه رسول خدا (ص) فرمود:
من قال حين يسمع النداء: اللهمّ ربّ هذه الدعوة التامة و الصلاة القائمة آت محمداً الوسيلة و الفضيلة، و ابعثه مقاماً محموداً الذي وعدته ... حلّت له شفاعتي يوم القيامة. (2)
هركس هنگامى كه صداى (اذان) را شنيد بگويد: بارالها! اى پروردگار اين دعوت كامل و صلوات پايدار به محمّد وسيله و فضيلت عنايت فرما، و او را به مقام محمودى كه به او وعده دادهاى برسان ... شفاعت من در روز قيامت به او خواهد رسيد.
ص97
مسلم در صحيحش از عبدالله بن عمرو بن عاص نقل كرده كه گفت: از پيامبر (ص) شنيدم كه مىفرمود:
اذا سمعتم المؤذّن فقولوا مثل مايقول، ثمّ صلّوا علي، فانّه من صلّي علي صلاة صلّي الله عليه بها عشراً، ثم سلوا الله لي الوسيلة، فانّها منزلة في الجنة لاتنبغي الّا لعبد من عباد الله، و ارجو ان اكون انا هو، فمن سأل لي الوسيلة حلت له الشفاعة.(1)
هرگاه از مؤذّن صداى (اذان) را شنيديد هرچه او مىگويد بگوييد، سپس بر من درود فرستيد؛ زيرا هركس بر من درود فرستد خداوند در ازاى آن بر او ده برابر درود مىفرستد، سپس از خدا براى من وسيله را بخواهيد؛ زيرا آن منزلتى است در بهشت كه تنها بر بندهاى از بندگان خدا سزاوار است، و اميدوارم كه من آن باشم، پس هركس براى من وسيله را بخواهد شفاعت بر او عارض مىگردد.
خداوند متعال پيامبر (ص) را مصداق رحمت خود دانسته آنجا كه مىفرمايد: (وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعالَمِينَ)؛ «ما تو را جز براى رحمت جهانيان نفرستاديم». (انبياء: 107)
و از جمله موارد رحمت بودن او كه تكوينى است آنكه خداوند متعال با وجود آن حضرت در روى زمين عذاب را از مردم برداشت.
1) صحيح مسلم، ج 2، ص 4؛ صحيح ترمذى، ج 5، ص 247، سنن ابى داود، ج 1، ص 128.
ص98
لذا در قرآن مىخوانيم:
(وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ وَ ما كانَ اللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ) (انفال: 33)
ولى (اى پيامبر!) تا تو در ميان آنها هستى، خداوند آنها را مجازات نخواهد كرد؛ و (نيز) تا استغفار مىكنند، خدا عذابشان نمىكند.
ترمذى از پيامبر (ص) نقل كرده كه فرمود:
انزل الله علي امانين لأمتي: (وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ وَ ما كانَ اللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ). (1)
خداوند بر من دو امان بر امتم فرستاد: «ولى (اى پيامبر!) تا تو در ميان آنها هستى، خداوند آنها را مجازات نخواهد كرد؛ و (نيز) تا استغفار مىكنند، خدا عذابشان نمىكند».
ابن قيم جوزيه مىگويد:
لاسبيل الي السعادة و الفلاح، لا في الدنيا و لا في الآخرة الّا علي ايدي الرسل، و لاينال رضا الله البتة الّا علي ايديهم(2)
راهى به سعادت و رستگارى در دنيا و آخرت نيست مگر بر دستان رسولان، و به رضاى خدا به طور حتم رسيده نمىشود، مگر بر دستان آنان.
ص99
خداوند متعال اگر كسى را به عنوان سبب براى رساندن نعمت به انسان قرار داده در حقيقت دو تشكر براى انسان لازم است:
اينكه از خدا تشكر كنيم به اين عنوان كه او خالق است.
از واسطه وسبب تشكر كنيم به جهت اينكه او سبب رساندن نعمت به انسان از جانب خدا بوده است.
ولى دانستن اين نكته ضرورى است كه آنچه از تشكر نسبت به واسطه وسبب انجام مىشود در حقيقت به ذات خداوند متعال كه مسبّب الاسباب است باز مىگردد.
ولذا خداوند متعال مىفرمايد:
(أَنِ اشْكُرْ لِي وَ لِوالِدَيْكَ) (لقمان: 14)
(آرى به او توصيه كردم) كه براى من وبراى پدر ومادرت شكر بجا آور.
نعمان بن بشير از رسول خدا (ص) نقل كرده كه فرمود:
من لم يشكر القليل لم يشكر الكثير ومن لَمْ يشكر الناس لم يشكر الله.(1)
هر كس از كم شكرگزارى نكند از زياد تشكر نكرده است، وهر كس از مردم تشكر ننمايد خدا را سپاس نگفته است.
واسامة بن زيد از رسول خدا (ص) نقل كرده كه فرمود:
1) مسند احمد، ج 4، ص 278.
ص100
اشكر الناس لله اشكرهم للناس.(1)
شاكرترين مردم نسبت به خدا كسى است كه از همه بيشتر از مردم تشكر كند.
با اينكه خداوند متعال مىفرمايد: (وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَي اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ)؛ «وهر كس بر خدا توكّل كند، كفايت امرش را مىكند». (طلاق: 3)
ونيز مىفرمايد:
(وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِي الأَرْضِ إِلَّا عَلَي اللَّهِ رِزْقُها وَ يَعْلَمُ مُسْتَقَرَّها وَ مُسْتَوْدَعَها) (هود: 6)
هيچ جنبندهاى در زمين نيست مگر اينكه روزى او بر خداست! او قرارگاه ومحل نقل وانتقالش را مىداند.
ولى در جايى ديگر دعوت به كسب ورجوع به وسيله كرده مىفرمايد: (وَ أَنْ لَيْسَ لِلإِنْسانِ إِلَّا ما سَعي)؛ «واينكه براى انسان بهرهاى جز سعى وكوشش او نيست». (نجم: 39)
در روايات شيعه و اهل سنت آمده كه در حجر اسماعيل انبياى بسيارى مدفوناند.
كلينى به سندش از معاوية بن عمار نقل كرده كه گفت:
1) جامع المسانيد، ابى حنيفه، ج 1، ص 109؛ المعجم الكبير، طبرانى، ج 1، ص 171.
ص101
سألت اباعبدالله (ع) عن الحجر أمن البيت هو او فيه شيءٌ من البيت؟ فقال: لا، و لا قُلامة ظفر، و لكن اسماعيل دفن امه فيه، فكره ان توطأ، فحجّر عليه حجراً، و فيه قبور انبياء. (1)
از امام صادق (ع) درباره «حجر» سؤال كردم كه آيا از جمله خانه [خداست] يا در آن چيزى از خانه [خداست؟] حضرت فرمود: هرگز، حتى به اندازه سر ناخنى، ولى اسماعيل مادرش را در آن مكان دفن كرد، و كراهت داشت كه زير پا قرار گيرد، و بر روى آن سنگى گذاشت، و در آن مكان قبور پيامبران است.
حموى در «معجم البلدان» نقل كرده:
وتوفي اسماعيل بعد ابيه فدفن داخل الحجر ممّا يلي الكعبة مع امّه هاجر. (2)
اسماعيل بعد از پدرش وفات يافت و داخل حجر نزديك كعبه كنار مادرش هاجر دفن شد.
قرطبى در تفسيرش از عبدالله بن ضمره سلولى نقل كرده كه گفت: «ما بين الركن و المقام إلي زمزم قبور تسعة و تسعين نبياً»(3)«ما بين ركن و مقام تا [چاه] زمزم قبر نود و نه پيامبر است».
ابن سعد از زيد بن اسلم نقل كرده كه گفت:
لمّا بلغ اسماعيل عشرين سنة توفيت امّه هاجر و هي ابنة تسعين سنة، فدفنها اسماعيل في الحجر.(4)
ص102
چون اسماعيل به بيست سالگى رسيد مادرش هاجر وفات يافت در حالى كه نود سال داشت و اسماعيل او را در «حجر» دفن نمود.
فقهاى شيعه و اهل سنت فتوا دادهاند كه حاجى بايد هنگام طواف حجر اسماعيل را نيز داخل طواف خود كرده و به دور آن نيز طواف نمايد.
شافعى در كتاب «الأم» مىگويد:
واكمال الطواف بالبيت من وراء الحجر و وراء شاذروان الكعبة، فان طاف بالبيت و جعل طريقه من بطن الحجر اعاد. (1)
كامل كردن طواف به دور خانه از وراى حجر و شاذروان كعبه است، و اگر به دور خانه [خدا] طواف نمود و راهش را از داخل حجر قرار داد بايد طواف خود را اعاده نمايد.
بخارى از ابن عباس نقل كرده كه گفت:
من طاف بالبيت فليطف من وراء الحجر. (2)
هركس به دور خانه [خدا] طواف كرد بايد از خارج حجر طواف كند.
از اين نوع عمل در حج نيز استفاده مىشود كه براى رسيدن به مقام قرب خدا بايد با وسيله اوليا رفت و گرنه اصرار بر نماز بيرون حجر اسماعيل و داخل كردن آن كه محل دفن انبياست، در بين نمازگذار معنا ندارد.
ص103
به تعبير ديگر گويا حكمت داخل شدنِ حجر اسماعيل كه مدفن بسيارى از انبياست، اشاره و رمز گشائى از اين مطلب است كه كسى كه مىخواهد با طواف دور خانه خدا به او برسد، لازم است در سلوك خود اولياى الهى را نيز همراه داشته باشد.
خداوند متعال مىفرمايد:
(وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لآِدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ أَبي وَ اسْتَكْبَرَ وَ كانَ مِنَ الْكافِرِينَ) (بقره: 34)
و (ياد كن) هنگامى را كه به فرشتگان گفتيم: براى آدم سجده وخضوع كنيد! همگى سجده كردند؛ جز ابليس كه سر باز زد، وتكبر ورزيد، (و به خاطر نافرمانى وتكبرش) از كافران شد.
ونيز مىفرمايد:
(إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي خالِقٌ بَشَراً مِنْ طِينٍ* فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ ساجِدِينَ) (ص: 71 و 72)
وبه خاطر بياور هنگامى را كه پروردگارت به فرشتگان گفت: من بشرى را از گل مىآفرينم! هنگامى كه آن را نظام بخشيدم واز روح خود در آن دميدم، براى او به سجده افتيد!
و مىدانيم سجده براى آدم از آن جهت كه خليفه الهى است در حقيقت سجده براى خدا مىباشد، ولى شيطان اين حقيقت و وسيله بودن آن را درك نكرده و با تكبرى كه ورزيده به كفر افتاده است؛ زيرا توجه به وسيله از آن جهت كه وسيله است در حقيقت توجه به خداست.
ص104
ص105
در پايان بحث، به چند شبهه وهابيان در اين مورد مىپردازيم:
ابن تيميه مىگويد:
... و ان اراد بالواسطة انّه لابدّ من واسطة في جلب المنافع و دفع المضار، مثل ان يكون واسطة في رزق العباد و نصرهم و هداهم، يسألونه ذلك و يرجعون إليه فيه، فهذا من اعظم الشرك الذي كفّر الله به المشركين، حيث اتخذوا من دون الله اولياء و شفعاء يجتلبون بهم المنافع و يجتنبون المضار، لكن الشفاعة لمن يأذن الله له فيها. (1)
... و اگر مقصود او از واسطه اين است كه بايد واسطهاى در جلب منافع و دفع ضررها باشد مثل اينكه واسطهاى در روزى بندهها و
1) الواسطة بين الحق و الخلق، ابن تيميه، ص 20.
ص106
يارى و هدايت آنهاست و آن را از او خواسته و در آن به او رجوع مىكنند، اين از بزرگترين نوع شركى است كه خداوند مشركان را به آن تكفير كرده است؛ چراكه آنان غير خدا را ولى و شفيع خود قرار دادهاند كه به واسطه آنها جلب منافع و اجتناب ضررها مىكنند، ولى شفاعت براى كسى است كه خداوند براى او در آن اذن داده است.
اولًا: در جاى خود اشاره شد كه نظام ماديات و معنويات نظام اسباب و مسبّبات است كه خداوند سبحان خيرات خود را از كانال آنها به عالم و مخلوقاتش عرضه مىكند، مثل آنكه شفاى مادى و طبيعى را در عسل قرار داده آنجا كه درباره آن مىفرمايد: (فِيهِ شِفاءٌ لِلنَّاسِ)؛ «در آن، شفا براى مردم است». (نحل: 69) و شفاى معنوى را در قرآن نهادينه نموده است:
(وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ لا يَزِيدُ الظَّالِمِينَ إِلَّا خَساراً) (اسراء: 82)
و از قرآن، آنچه شفا و رحمت است براى مؤمنان، نازل مىكنيم؛ و ستمگران را جز خسران (و زيان) نمىافزايد.
و نيز در عالم مخلوقات برخى از ملائكه را مدبر امور معرفى كرده است آنجا كه مىفرمايد: (فَالْمُدَبِّراتِ أَمْراً)؛ «و آنها كه امور را تدبير مىكنند». (نازعات: 5)
و اين اقتضاى اين عالم است و هرگز دلالت بر نقص خداوند متعال
ص107
ندارد. و نيز با وجود آنكه خداوند متعال هدايتگر حقيقى و اصلى است، ولى قرآن و پيامبرش را نيز به عنوان هدايتگر معرفى نموده است، آنجا كه درباره قرآن كريم مىفرمايد: (إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ)؛ «اين قرآن، به راهى كه استوارترين راههاست، هدايت مىكند». (اسراء: 9)
و نيز درباره پيامبران مىفرمايد:
(وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا) (انبياء: 73)
و آنان را پيشوايانى قرار داديم كه به فرمان ما، (مردم را) هدايت مىكردند.
و جمع بين اين آيات به اين نحو است كه خيرات مادى و معنوى همگى از جانب خداوند بوده و اگر كسانى در اين دنيا غير از خدا داراى خيراتند خيرشان از جانب خدا سرمنشأ گرفته و با مشيت و اراده او خير مىرسانند.
ثانياً: محمد جميل زينو در ردّ اين اشكال از ابن تيميه مىگويد:
... ولكن مع الأسف قد خلط بين ما اذن الله به و ما لم يأذن الله به من الوسائط، و كان عليه ان يُوَضِّح عقيدة المؤمن و طريقة تعامله مع السبب المطلق و السبب المقيد مع الواسطة و خالق الواسطة. و أعجب ممّن يقول: انّ القوة مودعة في الأشياء، و اهل الحق يبرأون من ذلك، حيث انّهم حينما يتوسلون بالملائكة و الانبياء و الصالحين، لا يقولون بالقوة المودعة فيهم من التأثير المطلق، ولكن ببركة صدقهم يرجون من الله ان يحقق لهم ما يرجون من امور الخير في الدنيا و الآخرة، بعد صدقهم مع الله له
ص108
و تقواهم، و ليس علي وجه البسيطة عاقل من الموحدين يعتقد انّ الوسائط تنفع و تضرّ استقلالًا، ولكن باذن الله.وما الوسائل و الوسائط المشروعة الّا دلائل الحق للخلق في ابلاغ رسالته و انزال رحمته واسعاده، و مظهر من مظاهر ابتلائه لعبده في صدق اتباعه،فقد اختبر الله الملائكة حينما أمرهم بالسجود لآدم، علما بانّ السجود لسواه شرك، فلم يأب امر الله الّا ابليس، و لم يكن السجود لآدم مجرد دعاء ولكنه سجود محسوس، فهو مظهر من مظاهر الابتلاء، تحول من ذلك المشهد الي مشاهد اخري، نجدها في حياتنا حتي نلقاه، فقد عظم الكعبة و امرنا بالسجود اليها، علماً بانّ السجود في الحقيقة له، فهل يحق لنا ان نعتقد انّ من سجد للكعبة سجد لغير الله؟ (1)
... ولى مع الاسف ابنتيميه بين مواردى را كه خداوند به آنها اذن داده و مواردى را كه از وسائط اذن نداده خلط كرده است، و او بايد عقيده مؤمن و راه تعامل او با سبب مطلق و سبب مقيد با واسطه و خالق آن را واضح كند. و تعجب مىكنم از كسى كه مىگويد: همانا قوه در اشياء به وديعت گذاشته شده و اهل حق از آن تبرى مىجويند، زيرا آنها هنگامى كه به ملائكه و انبيا و صالحان توسل مىجويند قائل به قوهاى نيستند كه به طور مطلق در آنها تأثيرش به وديعت گذاشته شده است، ولى آنها به بركت صدقشان از خداوند مىخواهند تا براى آنها آنچه را از امور خير در دنيا و آخرت آرزو
1) التأمل فى حقيقة التوسل، صص 550 و 551.
ص109
دارند محقق سازد بعد از صداقت و تقواى آنها با خداوند. و هرگز در روى زمين عاقلى از موحدان نيست كه معتقد باشد اينكه وسائط به طور استقلال نفع داده يا ضرر مىرسانند، مگر آنكه خداوند اذن دهد. و نيستند وسايل و واسطههاى مشروع جز دلايل حق براى خلق در ابلاغ رسالت و انزال رحمت و به سعادت رساندن آنها و مظهرى از مظاهر امتحان عبد را در صدق پيرويش. و لذا خداوند ملائكه را امتحان كرد آن زمانى كه آنان را امر به سجده براى آدم نمود؛ با آنكه مىدانست كه سجده براى غير خدا شرك است، و كسى به جز شيطان از اين دستور سرپيچى نكرد، و سجده براى آدم مجرد دعا نبود، بلكه سجدهاى محسوس بود و او مظهرى از مظاهر امتحان الهى به حساب آمد. حال، تو از اين صحنه به صحنهاى ديگر وارد شو، زيرا شبيه آن را در حيات خود مشاهده مىكنيم؛ چرا كه خداوند كعبه را تعظيم كرده و ما را دستور به سجده به طرف آن نموده است، زيرا مىداند كه سجده در حقيقت براى اوست. و آيا سزاوار است بر ما كه معتقد شويم كسى كه به سوى كعبه سجده مىكند براى غير خدا سجده كرده است.
ابن تيميه مىگويد:
... فمن جعل الملائكة و الانبياء وسائط يدعوهم و يتوكل عليهم و يسألهم جلب المنافع و دفع المضار، مثل
ان يسألهم غفران الذنب و هداية القلوب و تفريج الكروب و سدّ الفاقات، فهو كفر
ص110
بإجماع المسلمين. (1)
... پس هر كس ملائكه و انبيا را واسطههايى قرار دهد كه آنها را مىخواند و بر آنها توكل كرده و جلب منافع و دفع ضررها را از آنها درخواست مىكند؛ مثل آنكه ازآنها درخواست بخشش گناه و هدايت قلبها و برطرف شدن گرفتارىها و بسته شدن ندارىها مىخواهد، اينها به اجماع مسلمين كفر است.
اولًا: خداوند متعال در قرآن كريم عدهاى از ملائكه را مدبّر در برخى از امور قرار داده است آنجا كه مىفرمايد: (فَالْمُدَبِّراتِ أَمْراً)؛ «و آنها كه امور را تدبير مىكنند». (نازعات: 5)
گرچه تدبير آنها به طور استقلال نيست؛ بلكه با مشيت و اراده خداوند متعال مىباشد، و مدبر و مربى مستقل و بالاصالة خداوند است.
محمد جميل زينو مىگويد:
وفي هذا النص المتقدم ايهام علي كل قارئ، فلم يقل احد من المسلمين: انّ من يفعل ذلك يعتبر كافراً، ناهيك عن الاجماع، اللهم الّا ان اعتقد نفعهم و ضرّهم استقلالًا، فهذا امر لا شك فيه و لايجوز ان يعتقد في الأمة المرحومة، ذلك الباطل الذي ضلت به اليهود و النصاري؛ فانّ امة الاسلام امة مرحومة، و محفوظة من تلك الغوائل، بما حفظ به كتابها و نبيّها. (2)
ص111
در اين نص پيشين به توهم واداشتن هر خوانندهاى است؛ چراكه هيچ يك از مسلمانان نگفتهاند: هر كس چنين كارى انجام دهد كافر است تا چه رسد به اينكه اجماع باشد، مگر اينكه اعتقاد به منفعت و ضرر آنها به طور استقلال داشته باشد، و اين امرى است كه در آن شكى وجود ندارد، و جايز نيست كه در امت مرحومه چنين اعتقادى كسى داشته باشد، اعتقاد باطلى كه يهود و نصارا با آن اعتقاد گمراه شدند، در حالى كه امت اسلام امت مرحومهاى بوده و از اين گمراهىها محفوظ است همانگونه كه كتاب و پيامبرش نيز محفوظ مىباشد.
ثانياً: رسول گرامى اسلام (ص) به اين مقام خود اشاره كرده آنجا كه بخارى در صحيح او از پيامبر (ص) نقل كرده كه فرمود:
من يرد الله به خيراً يفقهه في الدين، و الله المعطي و انا القاسم ... (1)
هر كس كه خداوند به او اراده خير كرده او را فقيه در دين خواهد كرد، و خداوند عطاكننده و من تقسيمكنندهام ....
ابن تيميه مىگويد:
ومن اثبتهم وسائط بين الله و بين خلقه كالحُجّاب الذين بين الملك و رعيته، بحيث يكونون هم يرفعون الي الله حوائج خلقه، فالله انّما يهدي عباده و يرزقهم بتوسطهم، فالخلق يسألونهم و هم يسألون الله، كما انّ الوسائط عند الملوك يسألون الملوك الحوائج للناس لقربهم
1) صحيح بخارى، ج 11، ص 217.
ص112
منهم، و الناس يسألونهم ادباً منهم ان يباشروا سؤال الملك، او لانّ طلبهم من الوسائط انفع لهم من طلبهم من الملك، لكونهم اقرب الي الملك من الطالب للحوائج، فمن اثبتهم وسائط علي هذا الوجه فهو كافر مشرك يجب ان يستتاب، فان تاب والّا قتل، و هؤلاء مشبهون لله، شبهوا المخلوق بالخالق و جعلوا لله انداداً. (1)
و هر كس كه آنها را واسطه بين خدا و بين خلقش قرار دهد همچون دربانانى كه بين پادشاه و رعيتش هستند، به حيثى كه آنان حوايج خلقش را نزد خدا مىبرند و خداوند بندگان را هدايت كرده و به آنها
به توسط اين واسطهها روزى مىدهد، و خلق از آنها مىخواهد و آنها از خدا مىخواهند، آنگونه كه واسطههاى نزد پادشاهان به جهت تقرب به آنها از آنها حوايج مردم را مىخواهند، و مردم هم از آنها درخواست مىكنند، به جهت ادبى كه دارند از اينكه خودشان از پادشاه بخواهد، يا به جهت آنكه درخواست آنها از واسطهها به آنها بيشتر نفع مىدهد تا اينكه خودشان از پادشاه بخواهند؛ چراكه آنها از درخواستكننده حاجتها نزد پادشاه قرب بيشترى دارند. پس هر كس واسطهها را به اين نحو ثابت كند او كافر و مشركى است كه بايد توبه كند، وگرنه بايد كشته شود؛ زيرا اينان مردم را به خدا تشبيه كرده و براى خداوند شبيه و مثل قرار دادهاند.
محمد جميل زينو در پاسخ اين اشكال مىگويد:
1) الواسطة بين الحق و المخلوق، ابن تيميه، ص 25.
ص113
ولا يخفي عليك ايها القارئ الكريم ما في تلك العبارة من الزيغ و الضلال، ففرق بين من يقيس الخالق بالمخلوق، فهو كافر لامحالة و بين من لا يقيس، بل لديه مجرد التشابه في الظاهر دون الحقيقة، فما الضير في من يقصد الأنبياء و الصلحاء في قضاء الحوائج، و قد جاءت النصوص صحيحة في جواز ذلك. ولو كان مجرد القصد يقاس بقصد ملوك الارض و انّ الشبه في ذلك كثيرة، لما أمرنا الله بالسجود للكعبة ... (1)
بر تو مخفى نماند اى خواننده كريم كه چقدر در اين عبارت لغزش و گمراهى است؛ زيرا فرق است بين كسى كه خالق را به مخلوق قياس مىكند كه او به طور حتم كافر است، و بين كسى كه چنين قياسى ندارد بلكه او در ظاهر تشابهى ايجاد كرده نه در حقيقت. و لذا مشكلى نيست درباره كسى كه قصد انبيا و صالحان را در برآورده كردن حوائج نموده است، در حالى كه نصوص صحيح در جواز اين رسيده است. و اگر مجرد قصد موجب قياس به قصد پادشاهان زمين شود كه وجوه شباهت در اين مسأله بسيار است، خداوند ما را به سجده به طرف كعبه امر نمىنمود ....
خداوند متعال مىفرمايد:
(وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ وَ ما كانَ اللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ) (انفال: 33)
1) التأمل فى حقيقة التوسل، ص 557 به نقل از او.
ص114
ولى (اى پيامبر!) تا تو در ميان آنها هستى، خداوند آنها را مجازات نخواهد كرد؛ و (نيز) تا استغفار مىكنند، خدا عذابشان نمىكند.
گفته شده كه اين آيه دليل بر منع توسل به پيامبر (ص) بعد از انتقال حضرت (ص) از اين دنيا است و تنها توسل را اختصاص به زمان حيات آن حضرت مىدهد.
ترمذى به اسنادش از رسول خدا (ص) نقل كرده كه فرمود:
انزل الله امانين لأمتي (وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ وَ ما كانَ اللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ) فاذا مضيت تركت فيهم الاستغفار الي يوم القيامة. (1)
خداوند دو امان براى امتم فرو فرستاد (ولى تا تو در ميان آنها هستى، خداوند آنها را مجازات نخواهد كرد؛ و تا استغفار مىكنند، خدا عذابشان نمىكند). و چون من از دنيا رحلت كردم در ميان شما استغفار را تا روز قيامت به جاى مىگزارم.
اولًا: با رجوع به شأن نزول اين آيه پاسخ اين شبهه داده مىشود.
طبرى از ابن ابزى نقل كرده:
كان الرسول (ص) بمكة، فانزل الله (وَ ما كانَ اللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ) كان اولئك البقية من المسلمين الذين بقوا فيها يستغفرون، فلمّا خرجوا انزل الله (وَ ما لَهُمْ أَلَّا يُعَذِّبَهُمُ اللَّهُ) (2)، ا
ص115
لآية، فاذن في فتح مكة، فهو العذاب الذي وعدهم.(1)
پيامبر (ص) در مكه بود كه خداوند اين آيه را نازل كرد: (و تا استغفار مىكنند، خدا عذابشان نمىكند). و آنها بقيه مسلمانان بودند كه در مكه باقى مانده و استغفار مىكردند، و چون از مكه خارج شدند خداوند اين آيه را نازل كرد: (و چه شده آنها را كه خداوند عذابشان نكند)، تا آخر آيه. خداوند به پيامبرش اذن داد تا مكه را فتح كند و اين عذابى بود كه به آنها وعده داده بود.
بيضاوى در تفسير آيه مورد نظر مىگويد:
... و المراد باستغفارهم امّا استغفار من بقي فيهم من المؤمنين او قولهم: اللهم غفرانك.(2)
... و مراد به استغفار آنها يا استغفار كسانى است كه از مؤمنان در بين مشركان باقى ماندهاند و يا قول آنهاست: بار خدايا! بخشش و مغفرت تو.
ثانياً: بغوى در تفسيرش از برخى از مفسران ذكر كرده كه مراد به استغفار اسلام است. (3)
ثالثاً: روايتى كه از صحيح ترمذى به آن استشهاد شده به جهت وجود اسماعيل بن مهاجر در سند آن ضعيف است، و خود ترمذى بعد از نقلش آن را حديث غريب معرفى كرده است.
رابعاً: بر فرض صحت سند حديث فوق، دلالت بر نفى توسل به
ص116
پيامبر (ص) بعد از وفات او ندارد؛ زيرا در آن نيامده كه تا من هستم به من توسل كنيد و هنگامى كه من رفتم به من توسل نكنيد بلكه تنها استغفار نماييد.
خامساً: حديث فوق دلالت دارد بر اينكه پيامبر (ص) مىفرمايد: خداوند متعال در حق اين امت لطف كرده و تا من زندهام هرگز آنها را عذاب نمىكند ولى من كه از دنيا رحلت كردم بايد استغفار كنند تا از عذاب الهى در امان باشند، و اين استغفار اگر نزد من انجام گرفته و من نيز براى آنان طلب مغفرت كنم خداوند توبهپذير خواهد بود.
لذا خداوند سبحان در قرآن كريم مىفرمايد:
(وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحِيماً) (نساء: 64)
و اگر اين مخالفان، هنگامى كه به خود ستم كردند [و فرمانهاى خدا را زير پا گذاشتند] به نزد تو مىآمدند، واز خدا طلب آمرزش مىكردند، وپيامبر براى آنها استغفار مىكرد، خدا را توبهپذير مهربان مىيافتند.
خداوند متعال مىفرمايد:
(أُولئِكَ الَّذِينَ يَدْعُونَ يَبْتَغُونَ إِلي رَبِّهِمُ الْوَسِيلَةَ ...) (اسراء: 57)
كسانى را كه آنان مىخوانند، خودشان وسيلهاى (براى تقرب) به پروردگارشان مىجويند.
ممكن است كسى بگويد مشركان نيز بتها را مىخوانده و آنها را وسيله قرار مىدادند و اين به نوبه خود دلالت بر مذمت توسل دارد.
ص117
با ملاحظه آيه قبل كه مربوط به اين آيه است پى مىبريم كه اين آيه كسانى را مذمت مىكند كه ديدگاه استقلالى براى وسيله و واسطه داشتهاند.
خداوند متعال قبل از اين آيه مىفرمايد:
(قُلِ ادْعُوا الَّذِينَ زَعَمْتُمْ مِنْ دُونِهِ فَلا يَمْلِكُونَ كَشْفَ الضُّرِّ عَنْكُمْ وَ لا تَحْوِيلًا) (اسراء: 56)
بگو: كسانى را كه غير از خدا (معبود خود) مىپنداريد، بخوانيد! آنها نه مىتوانند مشكلى را از شما برطرف سازند، ونه تغييرى در آن ايجاد كنند.
كلمه (مِنْ دُونِهِ) اشاره به ديدگاه استقلالى آنها نسبت به شريكان دارد؛ به اين معنا كه آنان ارتباط غيرخدا را در برآورده كردن حاجات از خداوند قطع شده مىدانستند.
مطابق ادله عقلى و نقلى ما معتقد به ضرورت توسل و توجه به وسائل در رسيدن به حوايج مىباشيم، ولى در برخى از دعاهاى منسوب به امام سجاد (ع) چنين آمده است: «يامن لاتبدّل حكمته الوسائل»(1)«اى كسى كه وسايل، حكمت تو را تغيير نمىدهد».
گفته شده كه اين جمله با توسل سازگارى ندارد.
1) صحيفه سجاديه، ص 71 دعاى حضرت ع در طلب حوائج.
ص118
اولًا: ما كه به دنبال وسيله مىرويم به اين جهت است كه عالم معنويات همانند عالم ماديات، عالم اسباب و مسبّبات است و هرگز هدفمان اين نيست كه از اين طريق حكمت خدا را تغيير و تبديل نماييم، بلكه حكمت خداوند از طريق وسايل، ايجاد و تحقق مىيابد.
ثانياً: حكيم بودن خداوند به معانى مختلفى آمده است كه يكى از آنها به معناى هدفمند و غايتمند بودن افعال الهى است و ديگر اينكه خداوند هر چيزى را محكم و متقن و در جاى خود آفريده است. و اينكه خداى متعال براى رسيدن به اهدافش وسيله را قرار داده كه در طول اهدافش مىباشد يعنى اهدافش از اين طريق تحصيل مىشود و هرگز وسايل با اهداف او ناسازگارى ندارد.
برخى مىگويند: مطابق آيات الهى تنها وسيله براى تقرّب به سوى خداوند اسماء الهى است.
خداوند متعال مىفرمايد:
(وَ لِلَّهِ الأَسْماءُ الْحُسْني فَادْعُوهُ بِها وَ ذَرُوا الَّذِينَ يُلْحِدُونَ فِي أَسْمائِهِ سَيُجْزَوْنَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ) (اعراف: 180)
و براى خدا، نامهاى نيك است، خدا را با آن [نامها] بخوانيد. وكسانى كه در اسماى خدا تحريف مىكنند [وبر غير او مىنهند، وشريك برايش قائل مىشوند] رها سازيد. آنان به زودى جزاى اعمالى را كه انجام مىدادند، مىبينند.
ص119
ونيز مىفرمايد:
(وَ أَنَّ الْمَساجِدَ لِلَّهِ فَلا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَداً) (جن: 18)
و اينكه مساجد از آن خداست. پس هيچ كس را شريك خدا نخوانيد.
مقصود از دعا در مجموع اين آيات، مطلق دعا وخواستن نيست؛ بلكه دعا ونداى خاصّى است كه با قصدِ آن معنا، مرادف با معناى عبادت مىشود وآن معناى الوهيت ويا ربوبيت است. به علاوه اينكه مجموع اين آيات مربوط به بتپرستانى است كه گمان مىكردند بتهايشان (يا آن موجوداتى كه اين بتها رمز آنهاست) برخى از شئون تدبير را مالكند. لذا براى آنها استقلال در فعل وتصرف قائل بودند. پر واضح است كه هر نوع تواضع براى كسى ودرخواست از كسى غير از خداوند با اين اعتقاد عبادت او محسوب شده وشرك است. اين قيد به خوبى از برخى آيات ديگر استفاده مىشود از جمله:
و غير از خدا همه خدايان باطلى را كه مىپرستيدند، هيچ رفع هلاكت از آنان ننمود.
و غير از خداى يكتا كه به خدايى مىخوانند، قادر بر شفاعت كسى نيستند.
ص120
و به غير او، معبودانى را كه به خدايى مىخوانيد در جهان مالك پوست هسته خرمايى هم نيستند.
پس نمىتوانند دفع ضرر وتغيير حالى از شما كنند.
بنابراين، علّت مذمّت مشركين از طرف خداوند اين بوده كه آنان معتقد به تدبير وتصرّف بتان به نحو استقلال وبدون اذن ومشيت خداوند بودهاند.
حسن بن على سقاف شافعى مىگويد:
معناى آيه (وَ أَنَّ الْمَساجِدَ لِلَّهِ فَلا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَداً) اين است كه غير خدا را عبادت نكنيد ودر كنار او اين بتها را نپرستيد؛ بتهايى كه (اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَةً) با آنكه خداوند مىفرمايد: (أَأَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهَّارُ). همچنين معناى آيه: (وَ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ ما يَمْلِكُونَ مِنْ قِطْمِيرٍ* إِنْ تَدْعُوهُمْ لا يَسْمَعُوا دُعاءَكُمْ وَ لَوْ سَمِعُوا مَا اسْتَجابُوا لَكُمْ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ يَكْفُرُونَ بِشِرْكِكُمْ) (1)اين است: غير از خدا كسانى كه عبادت مىكنيد مالك هيچ چيز براى شما نيستند؛ اگرچه لفّافه هسته خرما هم باشد. (2)
برخى در توجيه آيه (وَ ابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ) مىگويند: مقصود از
ص121
وسيله در اين آيه، طاعات واعمال صالح است كه بنده به توسط آن به سوى خدا تقرّب پيدا مىكند.
وسيله گرچه هر چيزى است كه منشأ قرب به خداوند متعال مىشود، ولى مىتوان يكى از آن وسايل قرب را مقام ودعاى پيامبر (ص) دانست واز آنجا كه حيات اولياى الهى ودر رأس آنان رسول گرامى اسلام (ص) ثابت شده، لذا توسل به مقام ودعاى آن بزرگواران از وسايل قرب الهى به حساب مىآيد.
در تفاسير آمده است، هنگامى كه حضرت ابراهيم (ع) قرار بود در آتش انداخته شود، جبرئيل نزد او آمده، عرض كرد: «آيا به من احتياج دارى؟» ابراهيم فرمود: «اما به تو هرگز! واما به پروردگار عالميان آرى!»(1)
اوّلًا: در مورد وسيله گفته شده كه انسان به كسى متوسل مىشود كه از خودش نزد خداوند مقرّبتر باشد ودر مورد جبرئيل نمىتوانيم ادّعا كنيم كه او از حضرت ابراهيم (ع) برتر ومقرّبتر بوده است.
ثانياً: ظاهر عبارت حضرت ابراهيم (ع) اين است كه من به تو كه
1) تفسير قمى، ج 2، ص 73.
ص122
بخواهى با اراده ومشيت استقلالى خودت براى من كارى انجام دهى احتياج ندارم، ولى به خدا كه تمام كارهايش را با اسباب كه از آن جمله جبرئيل است كار دارم. او هر چه صلاح بداند انجام مىدهد واو خود
به حال من آگاهتر است.
گفته شده براى رسيدن به بهشت و نعمتهاى آن بايد عمل كرد و عمل صالح را وسيله براى تقرّب به خدا آورد نه آنكه با توسل به ذات عمل ديگرى را وسيله قرار داده و با آن به خدا تقرّب جست.
اولًا: هيچ كس در برابر عملى كه براى خدا انجام مىدهد مستحق جزا نيست؛ چرا كه عبادت انسان تشكرى است از خداوند متعال در برابر نعمتهايى كه به او داده و نحوه آن را خداوند تعيين نموده است.
ثانياً: نفس توسل و رفتن به سراغ وسيله و از او كمك گرفتن براى رسيدن به اهداف خود مصداق بارز عمل صالح است كه از انسان سر مىزند؛ چرا كه خداوند متعال به آن سفارش اكيد كرده و در برخى از آيات به آن تشويق نموده است آنجا كه مىفرمايد:
(وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحِيماً) (نساء: 64)
واگر اين مخالفان، هنگامى كه به خود ستم مىكردند (و فرمانهاى خدا را زير پا مىگذاردند)، به نزد تو مىآمدند؛ واز خدا طلب
ص123
آمرزش مىكردند؛ وپيامبر هم براى آنها استغفار مىكرد؛ خدا را توبهپذير ومهربان مىيافتند.
ثالثاً: اينكه خداوند متعال انبياء و اوصيا و اوليا را وسيله براى تقرب به خود قرار داده به خاطر جهاتى بوده است از قبيل:
از آنجا كه انسان بنده احسان و نيكى است لذا وقتى كه خداوند متعال خيرات را به دست آنان قرار مىدهد مردم حرفهاى آنان را بهتر قبول كرده و گوش فرا مىدهند.
با اين كار مشكل تكبّر حلّ مىشود؛ چرا كه بشر نمىتواند در برابر خداوند متعال خاضع و خاشع گردد مگر آنكه در برابر انبيا و اوصيا و اوليا خاضع شود و به فضل و كمال آنها اعتراف نمايد و اين اعتراف و خضوع مقدمه بر عبوديت خداوند متعال است، همانگونه كه خضوع فرشتگان مقدمه بر خضوع براى خدا بلكه در حقيقت خضوع براى او بود و لذا فرشتگان و شيطان از اين طريق امتحان شده و همگى در برابر دستور الهى تسليم بودند به جز شيطان كه از اين امتحان رفوزه و شكست خورده بيرون آمد.
و به تعبير ديگر مىتوان ادعا كرد كه خضوع در برابر اولياى الهى و رجوع به آنها در حقيقت خضوع براى خداست از آن جهت كه صنع الهى است.
رابعاً: از آنجا كه رجوع به واسطه ذهنيت بشر از ابتدا بوده چرا كه خداوند متعال مجرد تام است و وجودش نامحدود و احاطه وجود نامحدود بشر به او راه ندارد لذا انسانها به سراغ واسطه مىرفتهاند،
ص124
گرچه در برخى موارد در اين راستا اشتباه بزرگى نموده و به سراغ بتها رفته و موجوداتى را ابتدا واسطه قرار داده و سپس آنان را از واسطه بودن خارج نموده و ديد استقلالى به آنها پيدا كردهاند. لذا خداوند متعال درصدد اصلاح كار آنها برآمده و از ذهنيت آنها كه رجوع به واسطه است به نحو صحيح استفاده كرده و به جهت مستقيم سوق داده است و براى مردم واسطهاى قرار داده تا با رجوع به آنها و استفاده از دعاى آنان خود را به خدا متقرّب نمايد.
خامساً: از آنجا كه رسيدن انسان به توحيد مطلق و حقيقت حضرت حق سبحانه و تعالى امرى محال يا دشوار براى عموم مردم است، لذا خداوند متعال افراد كاملى را در عالم به عنوان خليفه و جانشين خود معرفى كرده كه مظهر صفات جمال و كمال اويند و با رجوع به آنها تا حدودى خداوند متعال و صفات او شناخته خواهد شد. و لذا در زيارت جامعه كبيره آمده است:
من اراد الله بدأ بكم و من وحّده قبل عنكم، و من قصده توجّه بكم.
هركس كه خدا را اراده كرده به شما شروع نموده و هركس كه به توحيد او رسيده از او قبول كرده و هركس كه خدا را قصد نموده به شما توجه نموده است.
و بدين جهت خداوند متعال اطاعت از رسول خود را اطاعت از خود به حساب آورده و مىفرمايد:
(مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ وَ مَنْ تَوَلَّي فَما أَرْسَلْناكَ عَلَيْهِمْ
ص125
حَفِيظاً) (نساء:80)
كسى كه از پيامبر اطاعت كند، خدا را اطاعت كرده؛ وكسى كه سرباز زند، تو را نگهبان (و مراقب) او نفرستاديم (و در برابر او، مسئول نيستى).
و نيز در آيات ديگر امر به اطاعت از دستورات خدا و رسولش كرده و رسول را در اطاعت بر خودش عطف كرده است آنجا كه مىفرمايد:
(قُلْ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْكافِرِينَ) (آل عمران: 32)
بگو: از خدا وفرستاده (او)، اطاعت كنيد! واگر سرپيچى كنيد، خداوند كافران را دوست نمىدارد.
و نيز مىفرمايد: (قُلْ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ ...)؛ «بگو: خدا را اطاعت كنيد، واز پيامبرش فرمان بريد! ...» (نور: 54)
و در آيهاى ديگر فريضه اطاعت را براى اوليا نيز قرار داده و امر فرموده تا در هنگام نزاع در چيزى به خدا و رسولش مراجعه كنند آنجا كه مىفرمايد:
(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الأَمْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَي اللَّهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الآْخِرِ ذلِكَ خَيْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِيلًا)(نساء: 59)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد! اطاعت كنيد خدا را! واطاعت كنيد پيامبر خدا واولو الأمر [اوصياى پيامبر] را! وهرگاه در چيزى نزاع داشتيد، آن را به خدا وپيامبر بازگردانيد (و از آنها داورى بطلبيد) اگر به خدا وروز رستاخيز ايمان داريد! اين (كار) براى شما بهتر، وعاقبت وپايانش نيكوتر است.
ص126
چرا خداوند متعال در اين آيه و آيات ديگر تنها امر به اطاعت خود نكرده و دستور به اطاعت رسول و اولى الامر را نيز داده است با اينكه حق اطاعت بالاصاله مخصوص خداوند متعال است و عطف خودش بر رسول و اولى الامر چه معنايى دارد؟ آيا جز اين است كه اطاعت آن دو در حقيقت اطاعت خداوند متعال به حساب مىآيد؟
ص127
كتابنامه
الواسطة بين الحق والخلق، ابن تيمه.
الاغاثة بادلة الاستغاثة، حسن بن على سقاف شافعى، چاپ عمان.
التفسير الكبير، ذيل آيه، دار احياء التراث العربى.
مجموعه آثار شهيد مطهرى، انتشارات صدرا.
الدر السنية فى الردّ على الوهابية، احمد زينى دحلان، چاپ استانبول، تركيه.
وسائل الشيعة، شيخ حر عاملى، موسسة آل البيت:.
التأمل فى حقيقة التوسل، عيسى بن عبدالله حميرى، بدون آدرس.
تحفة الذاكرين، قاضى شوكانى،بيروت، دارالكتب العلمية.
9.التوسل بالنبى وجهلة الوهابيين، ابوحامد مرزوق، استانبول، مكتبة ايشيق.
10.حقيقة التوسل والوسيلة على ضوء الكتاب والسنة، موسى محمدعلى، چاپ دوم، دار التراث العربى، 1410 ه. ق.
11.التحقيق فى كلمات القرآن الكريم، حسن مصطفوى، تهران، وزارت ارشاد اسلامى.
12.الميزان فى تفسير القرآن، محمدحسين طباطبايى، قم، اسماعيليان.