ghaemiyeh.com
سرشناسه : اباذری، عبدالرحیم، ۱۳۳۹ -
عنوان و نام پديدآور : آیت الله علی احمدیمیانجی/عبدالرحیم اباذری.
مشخصات نشر : تهران : مشعر، ۱۳۸۹.
مشخصات ظاهری : ۲۱۴ ص.
فروست : حج نیکان؛ [ج.] ۱.
شابک : ۱۵۰۰۰ ریال :978-964-540-276-9
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
موضوع : احمدی میانجی، علی، ۱۳۰۴ - ۱۳۷۹.
موضوع : حج
موضوع : حاجیان -- خاطرات
موضوع : مجتهدان و علما -- ایران -- خاطرات
شناسه افزوده : حج نیکان؛[ج.] ۱.
رده بندی کنگره : BP۱۸۸/۸/الف۱۳ح۳ ۱.ج ۱۳۸۹
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۳۵۷
شماره کتابشناسی ملی : ۲۱۲۵۲۸۹
بررسى زندگى و سيره علمى و عملى اسوهها در طول تاريخ مورد توجه انسانهاى علاقهمند به كمال و پيشرفت مادى و معنوى بوده است. در اين ميان، مطالعه در مورد اسوههاى علمى، اخلاقى و دينى از اهميت ويژهاى برخوردار است، خصوصاً آن بخش از زندگانى آنان كه به سفر معنوى حج مربوط مىشود كه فلسفه وجودى آن خودسازى و كسب كمال معنوى است.
يكى از اسوههاى علم، دانش و اخلاق آيت الله على احمدى ميانجى است كه عمر بابركت خود را در جهت احياى فرهنگ اهل بيت عصمت و طهارت: صرف نمود و آثار ارزشمندى از خود بر جاى گذاشت.
در اين مجموعه به بخشى از زندگى آيت الله احمدى ميانجى يعنى سفر حج ايشان و ديدگاهها و نظراتى كه در مورد حج و اسرار و رهآوردهاى اين سفر الهى دارد با عنوان حج نيكان پرداخته مىشود.
در اينجا لازم مىدانيم از زحمات محقق محترم جناب حجت الاسلام و المسلمين آقاى عبدالرحيم اباذرى و همكارى صميمانه مؤسسه فرهنگى آيت الله احمدى ميانجى تشكر و قدردانى كنيم.
انه ولى التوفيق
مركز تحقيقات حج
گروه اخلاق و اسرار
نوشتار حاضر از سه فصل تشكيل شده و شامل سيره، سخنان و خاطرات آيت الله احمدى ميانجى از سفر معنوى حج است. فصل اول به خلاصهاى از زندگىنامه ايشان اختصاص دارد. در فصل دوم از سيره و سخن اين عالم فرزانه در مورد حج بحث مىشود. فصل سوم حاوى خاطرات خودنوشته از آيت الله ميانجى است و مهمترين و ارزشمندترين فصل مجموعه به شمار مىآيد.
در اين فصل سعى شده اصول امانتدارى كاملًا رعايت شود. بنابراين، تغيير و تصرفى در عبارات و جملات مگر در موارد ضرورت و اندك صورت نگرفت.
در پاورقىها، جاهايى كه با علامت «منه» آمده توضيح از خود آيت الله احمدى است. بقيه توضيحات توسط نگارنده تنظيم و تدوين شده است.
در پايان لازم مىدانم از سروران معظم آقاى حاج محمد احمدى و حجت الاسلام و المسلمين آقاموسى
احمدى (فرزند و نوه معظم له) كه در تصحيح و تكميل فصلهاى قبلى، نگارنده را يارى كردند و به خصوص «خاطرات خودنوشته» را در اختيار حقير گذاشتند، صميمانه سپاسگزارى كنم.
آيتالله حاج ميرزا على احمدى ميانجى، چهارم محرم 1345 ه. ق، برابر با بيست و سوم تيرماه 1305 ه. ش، در روستاى «پورسخلو» از توابع شهرستان «ميانه» ديده به جهان گشود. پدرش، مرحوم آخوند «ملاحسينعلى احمدى»، پدربزرگش مرحوم شيخ احمد و جد پدرىاش مرحوم شيخ على، همه از علماى پرتلاش، صاحب نفوذ و قابل اعتماد مردم منطقه بودند، چنانكه مادر ايشان نيز، دختر مرحوم «حاج سيد زينالعابدين»، از سادات قابل احترام منطقه بود كه به سخاوت و ميهماننوازى شهرت داشت. (1)
حاج ميرزا على، در ابتدا، زبان فارسى را با خواندن
1) به سوى نور، مجموع سخنرانىهاى آيتالله احمدى ميانجى، زندگىنامه، صص 11 و 12.
كتب: «نصابالصبيان»، «گلستان»، «منشأت اميرنظام»، «ابوابالجنان»، «تاريخ نادر» و «مقدمات زبان عربى» نزد پدر و عموزاده پدر فرا گرفت و پس از آن در سن دوازده سالگى به شهر ميانه آمد و در منزل شوهر خاله خود مرحوم «مشهدى حبيب الله شكرزاده» ساكن شد كه بعداً پدر زن ايشان گرديد. ايشان كتابهاى «حاشيه»، «معالم»، «مطول» و بخشى از «شرح لمعه» و «قوانينالاصول» را از مرحوم آيتالله آقا ميرزا ابو محمد حجتى آموخت و قسمت ديگر «شرح لمعه» و «قوانين» را نزد مرحوم آيتالله حاج شيخ لطفعلى زنوزى و حاج ميرزا مهدى جديدى فرا گرفت. او در شهر ميانه- كه نزديك به چهار سال در آنجا ساكن بود- (1)در اثر تلاشها و مراقبتهاى شبانهروزى مرحوم آقا ميرزا ابومحمد حجتى، به يك طلبه درسخوان و فاضل تبديل شد. آيتالله احمدى، در مناسبتهاى مختلف و در نوشتههاى متفرقه خود، همواره از اين استاد گرانقدر، با عبارتهاى عاطفى و گوناگون تجليل مىكند. (2)
وى در سال 1322 ه. ش با ارشاد، راهنمايى و تشويق مرحوم زنوزى به تبريز رفت و به مدت چند ماه در
مدرسه «حسن پاشا» ساكن شد و در محضر آيتالله ميرزا رضى زنوزى شاگردى كرد، اما چون به علتى نامعلوم نتوانست در آن حوزه به تحصيل ادامه دهد، به حوزه علميه قم رفت و تا آخرين لحظه عمر پربركت خود، در جوار حرم حضرت معصومه 3 ساكن شد و به تحصيل و تدريس و تحقيق اهتمام ورزيد. (1)
آيتالله احمدى، سطوح عالى را در قم، نزد حضرات آيات: مرعشى نجفى، سيدحسين قاضى، علامه طباطبايى، آقا ميرزا احمد كافى الملك و شيخ موسى زنجانى فراگرفت. سپس به درس خارج فقه و اصول راه يافت. نخست مدتى در درس خارج مرحوم آيتالله بروجردى و پس از آن حدود شانزده سال در درس خارج آيتالله محقق داماد شركت كرد و همزمان با آن، در درسهاى خارج آيتالله گلپايگانى و آيتالله ميرزا هاشم آملى نيز، حضور داشت و در نهايت، به درجه اجتهاد رسيد. در اين ميان، بيشترين انس وى با علامه طباطبايى بود.
او علاوه بر فقه و اصول، در تفسير و اخلاق نيز، از محضر ايشان بهرهها برد.
آيتالله احمدى در اينباره نقل كرده است:
1) خاطرات فقيه اخلاقى، آيتالله احمدى ميانجى، ص 79.
اوايل، با اينكه از طريق مرحوم آيتالله زنوزى به ايشان [علامه طباطبايى] معرفى شده بودم، اما چندان توجهى به من نمىكردند تا اينكه بعداً مأنوس شديم و رفت و آمدم به خدمت ايشان زياد شد و معظم له نيز، همواره به بنده لطف داشتند، ولى هميشه در ذهنم بود كه چرا آقاى طباطبايى در اوايل، با من اين جور برخورد مىكردند. يك روز فرصتى پيش آمد، اين موضوع را با استاد در ميان گذاشتم، فرمود: اول تصور مىكردم كه مىخواهيد بىجهت وقت مرا بگيريد و عمر خودتان را هم ضايع كنيد، من هم نمىخواستم اينطور بشود، ولى بعد معلوم شد اين جور نيست، لذا نظرم عوض شد. (1)
آيتالله احمدى، در كنار تحصيل و تدريس، با همفكرى و همكارى چند تن از دوستان خود همچون: حضرات آيات: سيد عبدالكريم موسوى اردبيلى، سيد مهدى روحانى و سيد ابوالفضل ميرمحمدى، اقدام به برگزارى جلسه تفسير هفتگى كردند و پس از اندكى، دوستان ديگرى همچون حضرات آيات: سيد موسى شبيرى زنجانى، شيخ احمد آذرى قمى، شيخ احمد پايانى،
1) ستارگان حرم، ج 11، ص 135.
ميرآقا موسوى زنجانى نيز به جمع آنها پيوستند.
اين محفل علمى- تحقيقى، بهطور مستمر در هر هفته تشكيل مىشد و در هر جلسه، هر يك از اعضا، به تفسير خاصى مراجعه و پيرامون آيههاى مورد بحث، مباحث مفيدى را مطرح مىكرد. گاهى در مورد يك آيه قرآنى، آنقدر بحث ادامه مىيافت و نظرهاى گوناگون و مخالفى ارائه مىشد كه به قول آيتالله احمدى، آيههاى محكم، به متشابه تبديل مىشد و انتخاب يك نظر خاص را سخت مىكرد.
اين جلسهها، حدود نيم قرن ادامه پيدا كرد، ولى افسوس كه مطالب و محتواى آن، ضبط و ثبت نشد و تنها يادداشتهاى پراكندهاى از آن بهجا ماند! (1)
آيتالله احمدى، از همان دوران طلبگى، ضمن تحصيل به تدريس نيز، اهتمام ويژهاى داشت و درسهاى پيشين را به طلاب و فضلاى پايينتر از خود تدريس مىكرد.
آيتالله احمدى در حوزه علميه قم، از اساتيد بنام و شناخته شدهاى، در سطوح عالى بهشمار مىآمد. ايشان چند دوره كتابهاى: «رسائل»، «مكاسب» و «كفايه الاصول» را
1) ستارگان حرم، ج 11، ص 138.
تدريس كرده بود. فضلاى بسيارى از او درخواست كردند تا درس خارج فقه و اصول را نيز تدريس كند، ولى تواضع ايشان مانع از اين كار شد.
آيتالله احمدى، از اساتيد درس اخلاق حوزه علميه قم بود. درس اخلاق ايشان در مدارس مختلف و در مسجد عبداللهى، علاقمندان خاص خود را داشت.
او فقه، اصول، تفسير و ساير علوم حوزوى را با اخلاق و سرشت پاك خود به هم آميخت و راستى كه تبلورى از يك «فقيه اخلاقى» بود. (1)در جلسات سخنرانى ايشان كه در ماه مبارك رمضان هر سال در مسجد عبداللهى قم برگزار مىشد، بعضى از بزرگان مانند آيتالله مشكينى حضور پيدا مىكردند. زندگى ساده و بى آلايش ايشان درس اخلاق ديگرى بود. او تا آخر عمر در همان منزل سابق در محله پايين شهر (خاكفرج) سكونت اختيار كرد. در مراحل متعدد پيشنهاد شد كه در مناطق بالاى شهر قم ساكن شوند، ولى قبول نكرد.
آيتالله احمدى، در سال 1341 ه. ش، در نهضتى كه به رهبرى حضرت امام خمينى 1 عليه لايحه انجمنهاى ايالتى و ولايتى به پا شد، حضور فعال و متعهدانهاى
1) ستارگان حرم، ج 11، ص 139.
داشت. او در مقاطع مختلف، از رهنمودهاى امام خمينى 1 و مراجع عظام تقليد بهرهها برد و طبق همان رهنمودها عازم شهرستان ميانه مىشد و پيام آن بزرگان را به روحانيت و مردم آن منطقه ابلاغ و تشريح مىكرد.
از مجموع گزارشهاى ساواك، بهخوبى استفاده مىشود كه آيتالله احمدى، در جهت انجام امور مربوط به روحانيت منطقه، روشنگرى اذهان عمومى و افشاى كارهاى خلاف رژيم ستمشاهى نقش مؤثرى داشت. تا جايىكه از سوى مزدوران شاه و ساواك دستگير و مورد ضرب و شتم قرار گرفت.
ساعت 3 بامداد روز شنبه، هشتم محرم 1399 برابر با هجدهم آذرماه سال 1357، كماندوهاى رژيم، وارد محل سكونت ايشان شدند، در و پنجرهها را شكستند و اين عالم متعهد را با لباس خواب و هتك حرمت و ضرب و شتم با قنداق تفنگ، سوار ماشين ارتشى كردند و همراه روحانى مبارز حجت الاسلام والمسلمين حاج سيد سجاد حججى، به ساواك تبريز انتقال دادند. ولى در فرداىآن روز، هنگامى كه مردم ميانه از ربوده شدن اين دو عالم مبارز آگاه شدند، به خيابانها ريختند و با اعتراض و تظاهرات سرتاسرى، خواستار آزادى آنها شدند. به دنبال آن، مزدوران ساواك در تبريز احساس خطر كردند و در نهايت، تسليم خواسته مردم ميانه شدند و آن دو روحانى
به آغوش مردم بازگشتند. (1)
آيتالله احمدى پس از پيروزى انقلاب اسلامى نيز همچنان براى خدمت به انقلاب، امام و مردم به تلاشهاى خود ادامه داد.
حضرت امام خمينى 1، طى سه حكم جداگانه در 19 فروردين، 7 تير و 7 شهريور 1358، وى را به عنوان قاضى شرع، مسؤول رسيدگى به امور دادگاهها و ساماندهى اوضاع جارى مناطق و رفع مشكل مردم و ايجاد وحدت ميان اقشار مختلف به ترتيب در شهرهاى ملاير، ميانه، مشكينشهر، منصوب كرد. متن يكى از اين حكمها، به شرح ذيل است:
بسمه تعالى
جناب حجت الاسلام آقاى احمدى ميانجى دامت افاضاته
مقتضى است جنابعالى مسافرتى به شهر ملاير و شهرهاى ديگر آن ناحيه نموده و نسبت به كار و اصلاح امور آنها و همچنين اصلاح و تنظيم ساير امور اقدام لازم را بنماييد و چنانچه لازم بود متصدى مقام قضاوت شرعيه بشويد و ضمناً مردم آن ناحيه را به اتحاد و يگانگى دعوت نموده و از اختلاف و تفرقه برحذر داريد. از خداى تعالى ادامه توفيقات
1) انقلاب اسلامى در شهرستان ميانه، عبدالرحيم اباذرى، ص 199.
آن جناب را خواستارم و السلام عليكم و رحمه الله.
روحالله الموسوى الخمينى (1)
علاوه بر اين، ايشان از سوى جامعه مدرسين حوزه علميه قم و دادسراى انقلاب كل كشور، بهعنوان سرپرست هيئتهاى منتخب، جهت رسيدگى به وضع دادسراها و دادگاههاى انقلاب به استانهاى: خوزستان، لرستان و آذربايجان غربى اعزام شد و به نحو مطلوب به وظايف خود عمل كرد. در رخدادهاى مهم انقلاب همچون: انتخابات خبرگان قانون اساسى، همهپرسى جمهورى اسلامى و قانون اساسى، غائله حزب خلق مسلمان، ماجراهاى بنىصدر و منافقين، متعهدانه وارد صحنه شد و از حريم انقلاب، رهبرى و مردم دفاع كرد. (2)
آيتالله احمدى در حماسه دفاع مقدس نيز حضور پرشور داشت. با رزمندگان اسلام، به خصوص با بسيجيان سلحشور و فرماندهان لشكر علىبنابىطالب استان قم خيلى مأنوس بود و فرزندان خود را جهت حضور در جبهههاى حق عليه باطل تشويق مىكرد. در نهايت يكى از فرزندان خويش را تقديم انقلاب كرد و در زمره پدر شهيدان قرار گرفت.
آيتالله احمدى ميانجى، در مورد انقلاب، نظام اسلامى، رهبرى و ولايت فقيه، بسيار دقيق و ظريف عمل مىكرد، بهطورىكه هرگاه كوچكترين حركتى را در جهت تضعيف اين امور تشخيص مىداد، از آن برائت مىجست و مصلحت آنها را بر همه چيز و همه كس ترجيح مىداد.
از همه مهمتر، اينكه ايشان، مسائل اسلامى را از ديدگاه حكومتى ارزيابى مىكرد و اعتقاد داشت كه فقه اسلامى و شيعى، براى اداره جامعه بشرى از گهواره تا گور است. او كه با چنين بينش و طرز فكرى وارد ميدان تحقيق و پژوهش شد، آيهها، حديثها و روايتهايى را كه تا آن زمان تنها در ابعاد فردى مورد بحث قرار مىگرفتند، در ابعاد حكومتى نيز بهكار برد و آثارى همچون «الاسير فى الاسلام» و «اطلاعات و تحقيقات در اسلام» را به رشته تحرير در آورد.
بر اين اساس، او معتقد بود كه در حكومت و نظام جمهورى اسلامى كه زير نظر ولى فقيه جامع شرايط اداره مىشود، حتى مقررات و قوانين معمولى هم، نبايد ناديده گرفته شوند. بهعنوان نمونه ايشان تأكيد داشت:
اگر كسى در نيمه شب مقررات راهنمايى و رانندگى را رعايت نكرد و از چراغ قرمز عبور نمود، پليس هم نبود يا متوجه نشد تا او را جريمه
كند، برخودش واجب است، جريمه خلافش را به صندوق اداره راهنمايى واريز نمايد. در غير اين صورت، ذمهاش مشغول خواهد بود. (1)
او در باب اخذ وجوه شرعى نيز، نظر حكومتى داشت و آن را بالذات از شئونات ولى فقيه مىدانست و با اينكه خود مجتهدى مسلم بود، اما برخود لازم مىديد تا در اين خصوص، از مقام معظم رهبرى اجازه شفاهى بگيرد. رهبر معظم انقلاب نيز با توجه به اين نگرش، ايشان را به همراه حضرات آيات سيد مهدى روحانى، محمد ابراهيم جناتى، سيد محمود هاشمى، جهت بررسى احكام براى موضوعهاى جديد و پاسخگويى به مسائل روز جهان اسلام، منصوب كرد. (2)
اين عالم اخلاقى در وادى قلم و تحقيق همانند ساير عرصهها، پرنشاط، نوآور و مبتكر بود. در اين بخش به جهت اختصار، تنها به فهرست آثار ايشان بسنده مىشود:
الف) مكاتيبالرسول، 4 جلد، قم، دارالحديث؛
ب) مكاتيب الائمه، (از امام على (ع) تا حضرت حجت [)، 7 جلد، قم، دارالحديث؛
ج) مواقفالشيعه، 3 جلد، قم، جامعه مدرسين؛
د) الاسير فى الاسلام، قم، جامعه مدرسين (1)
ه) التبرك، قم، نشر مشعر؛
و) السجود على التراب، از طريق ناشران مختلف (2)
ز) مالكيت خصوصى در اسلام، از طريق ناشران مختلف؛
ح) احاديث اهلالبيت عن طرق اهلالسنه، قم، جامعه مدرسين؛ اين اثر كار مشترك ايشان با مرحوم آيتالله سيد مهدى روحانى است.
ط) لزوم وزارت اطلاعات در حكومت اسلامى، قم، دفتر نشر برگزيده؛
ى) به سوى نور مجموعه سخنرانىها، تهران، نشر دادگستر؛
ك) ظلامهالزهراء، تهران، نشر دادگستر؛
ل) عقيل بن ابىطالب، قم، دارالحديث؛
م) خاطرات فقيه اخلاقى، آيتالله احمدى ميانجى، به كوشش عبدالرحيم اباذرى تهران، مركز اسناد انقلاب اسلامى. (3)
1) اين كتاب اخيراً توسط فرزندش آقاى محمد احمدى ميانجى ترجمه شده و تحت نام «حقوق مخاصمات مسلحانه در اسلام» از طريق نشر دادگستر تهران، به چاپ رسيده است.
2) اين كتاب توسط فرزندش آقاى محمد احمدى ميانجى به فارسى ترجمه شده و تحت عنوان «آغاز و انجام سجده» به چاپ رسيده است.
3) جهت كسب اطلاعات بيشتر در مورد آثار، ر. ك: ستارگان حرم، ج 11.
آيتالله احمدى اين فقيه اخلاقى، پس از 74 سال تلاش، بامداد روز دوشنبه بيست و يكم شهريور ماه سال 1379، چشم از جهان فروبست و پيكرش در جوار حرم حضرت معصومه (س)، نزديك مرقد علامه طباطبايى به خاك سپرده شد. در پى در گذشت ايشان، از سوى مقام معظم رهبرى حضرت آيتالله خامنهاى، پيامى به اين شرح صادر شد:
بسم الله الرحمن الرحيم
با تأسف فراوان اطلاع يافتيم كه عالم جليلالقدر و فقيه اخلاقى و پارسا و پرهيزكار، آيتالله آقاى حاج ميرزا على احمدى ميانجى دنيا را بدرود گفته و حوزه علميه قم به فقدان اين استاد وارسته و با فضيلت، دچار گشته است. ايشان در شمار عالمان و برگزيدگان بودند كه علم را با عمل و تقوا را با جهاد و فقاهت را با تبليغ دين و برجستگى رتبه دانش و تحقيق را با كمال فروتنى و زهد و كم توقعى درهم آميخته و در عرصه دين و معنويت، همچون ميدان حضور و نشاط انقلابى از پيشروان گوى سبقت ربودگان بودند. آزمون شهادت فرزند، همچون ديگر محنتهاى دوران مبارزه علمى و جهاد سياسى بر صبر و صفا و وارستگى اين مرد
بزرگ افزوده و اسوهاى براى فضلاى جوان و شاگردان و ارادتمندان ايشان پديد آورده بود. فقدان خسارتبار اين روحانى عالىمقام را به حضرت بقيهالله روحى فداه و حوزه علميه قم و خاندان محترم و فرزندان مكرم ايشان تسليت عرض مىكنم و علو درجات ملكوتى ايشان را از خداوند رحيم مسئلت مىنمايم.
سيد على خامنهاى (1)
1) 22/ 6/ 1379؛ ر. ك: سايت مقام معظم رهبرى.
اولين سفر حج مرحوم آيتالله احمدى ميانجى، در فروردين 1344، مصادف با ذىقعده 1384، به صورت نيابتى از طرف مادر يكى از افراد سرشناس شهرستان ميانه انجام گرفت. اين شخص با پرداخت مبلغ پنجهزار تومان به آيتالله احمدى، از ايشان خواهش كرد كه زحمت اين سفر را بر عهده بگيرد. (1)
آقاى احمدى در اين سفر، همراه سه نفر از دوستان روحانى و همشهريان خود از جمله: حاج شيخ محمد مهدى حجتى، آخوند ملااحمد و حاج علىاصغر، همسفر و همخرج بود و بدين ترتيب، عازم مكه و مدينه شد.
1) گزارش تفصيلى اين سفر با قلم آيتالله احمدى ميانجى تحت عنوان «خاطرات خود نوشته» در فصل سوم اين كتاب تقديم خوانندگان خواهد شد.
پس از پايان مناسك حج، چون مبلغ هزار و پانصد تومان اضافى داشت، از مكه عازم سرزمين عراق شد و حدود يك ماه بر زيارت عتبات عاليات توفيق يافت و دهه اول محرم 1385 ه. ق را در كربلا در جوار حرمين شريفين سپرى كرد. (1)
سفر دوم ايشان به مكه كه به صورت روحانى كاروان بود، در سال 1351، شش سال پس از سفر اول انجام گرفت و در اين سفر در كاروان «حاجعلىنُقلى» صاحب هتل بلوار قم حضور داشت. پس از اين دو سفر يك بار نيز در سال 1355 به صورت ميهمان دوست صميمىاش مرحوم حاج داداش كبيرى در حج حضور پيدا كرد، چند بار ديگر نيز، با هزينه شخصى خود به حج تمتع مشرف شد. در سال 1363 نيز با هزينه شخصى همراه همسرش به حج تمتع رفت پس از سال 1372 چند مرتبه هم به عمره مفرده توفيق حضور پيدا كرد كه يكى دو بار آن را با همسرش همسفر بود.
آيتالله احمدى، با هزينه شخصى خود كه معمولًا از طريق نويسندگى و بعضى امور ديگر به دست مىآورد، به
1) به نقل از حجت الاسلام و المسلمين حاج محمد مهدى حجتى، تاريخ مصاحبه 25/ 9/ 1388.
سفرهاى زيارتى مشرف مىشد و به هيچ وجه در اين سفرها بهويژه در سفر مكه و مدينه از وجوه شرعى استفاده نمىكرد. حتى گاهى بعضى بعثههاى مراجع تقليد، از ايشان دعوت مىكردند كه در ايام مناسك حج در مكه حضور داشته باشد، ولى ايشان براى رعايت احتياط، اين دعوتها را قبول نمىكرد. (1)
در سالى كه كتاب «مكاتيب الرسول» (2)آيتالله احمدى، از طريق مركز تحقيقات حج آمادهسازى و ويرايش مىشد، ايشان طى پيامى از مسؤول امور مالى اين مركز مىخواهد حق تأليف كتاب را يكجا و به موقع پرداخت نمايند تا ايشان با مبلغ مذكور بتوانند به عمره مفرده مشرف شوند، اما هنگامىكه اين خبر به گوش مسئولين امور حج و زيارت مىرسد، آنها تصميم مىگيرند تا ضمن پرداخت يكجاى حق تأليف، از آيتالله احمدى دعوت كنند از طريق بعثه مقام معظم رهبرى، بهعنوان سخنران در بعثه به حج بروند، ولى آقاى احمدى ضمن تشكر از آنها
1) به نقل از حجتالاسلام و المسلمين حاج مهدى احمدى ميانجى، تاريخ مصاحبه، 1/ 11/ 1388.
2) گفتنى است چاپ و نشر «مكاتيب الرسول» اگرچه برعهده «دارالحديث» بود، ولى كار ويراستارى آن تحت نظارت حجتالاسلام و المسلمين قاضى عسكر در مركز تحقيقات حج پىگيرى مىشد و ويراستارى آن را روحانى شهيد عراقى «شيخ نعمان نصرى» برعهده داشت. او پس از سقوط صدام به عراق رفت و امام جمعه يكى از شهرها شد تا اينكه توسط دشمنان مردم عراق ترور و به شهادت رسيد.
عذرخواهى كرده و مىگويد: «سليقه من اينجور نيست. لذت اين سفر در صورتى به كام آدم شيرين است كه با دست رنج خودش باشد!» (1)
مرحوم آقاى ميانجى، با اينكه بسيار به زيارت اماكن زيارتى در مكه و مدينه و عتبات عاليات و ساير مشاهد مشرفه علاقه داشت، ولى هرگز وظايف مهمتر خود را فداى اين مسائل نمىكرد. اين عالم پر تلاش، بيشتر از هر چيزى، به وظيفه و تكليف خود مىانديشيد و اين سفرها را هم، در راستاى همان تكاليف انجام مىداد. ايشان روزى در جواب دوستان و بستگان خويش كه به او پيشنهاد كردند كه در يكى از ماههاى مبارك رمضان به عمره مفرده برود، گفت: «پس تبليغ و ارشاد و مسجد و منبرم چه مىشود؟ در ماه رمضان، امر تبليغ واجبتر است از زيارت».
در اين باره، آيتالله احمدى بارها اين ماجرا را با غبطه و اعجاب نقل مىكرد كه:
وقتى بعد از سفر اول حج به عراق رفتيم و در دهه اول محرم در كربلا بوديم، يكى از علماى محترم
1) مصاحبه حضورى با حجت الاسلام و المسلمين على ورسهاى، مدير داخلى و ويراستار فصلنامه ميقات حج.
شهر مراغه به نام آقاى آقا سيدكمال علوى مراغهاى هم با ما بود. او روز اول محرم، حرمين شريفين را زيارت كرد و گفت: ديگر زيارت بس است، بايد برگردم به شهر مراغه و به امر تبليغ و ذكر مصيبت اباعبدالله الحسين (ع) بپردازم، الان مردم منتظر من هستند.
آقاى احمدى نقل مىكند كه:
هر چه اصرار كرديم كه در طول اين چند سال، خداوند توفيق داده در دهه اول محرم در كنار حرم امام حسين (ع) باشى و اينطور چيزها فقط يك بار در زندگى اتفاق مىافتد و از اين قبيل حرفها، ولى او زير بار نرفت و گفت: امر تبليغ و ارشاد مردم مهمتر از زيارت امام حسين (ع) است، ايشان وسايلش را برداشت و راهى ايران شد. (1)
آقاى حاج مهدى احمدى ميانجى، فرزند بزرگ آيتالله احمدى نقل مىكرد:
بعد از رحلت حضرت امام خمينى 1 كه آيتالله خامنهاى به رهبرى انقلاب برگزيده شد، در همان سال اول حاج آقا از بعثه [مقام معظم] رهبرى به حج تمتع دعوت شد و ايشان برخلاف سليقه گذشته، اين دعوت را قبول كرد، بهطورى كه همه را به تعجب
1) به نقل از حاج مهدى احمدى ميانجى.
و حيرت واداشت. من هم كه از اين كار شگفتزده بودم، به خدمتش رسيدم و از علت آن پرسيدم، ايشان فرمود: چون آغاز رهبرى [حضرت] آيتالله خامنهاى است، احساس مىكنم حضور من در بعثه ايشان يك نوع تقويت و حمايت به حساب آيد، بنابراين احساس وظيفه كردم اين كار را بهعنوان يك تكليف انجام بدهم. (1)
ولى متأسفانه، در وقت موعود مانعى پيش آمد و ايشان نتوانست به اين وظيفه عمل بكند و در واقع به خاطر عمل به وظيفه مهمتر ديگرى از اين سفر بازماند.
آسانگيرى در اعمال عبادى از مبانى فقهى آيتالله احمدى، بود. اين مبانى در سيره عملى ايشان، بهويژه در مناسك و اعمال حج، نمود بيشترى داشت و به نظر مىرسيد كه در اين مورد بهشدت تحت تأثير مرحوم آيتالله سيداحمد شبيرى زنجانى قرار داشت، زيرا آن بزرگوار در اين مورد شهره آفاق بودند.
آيتالله احمدى هرگز با سختگيرىهايى كه بعضى از روحانيون كاروانها در مورد اعمال حاجيان و زائران انجام مىدادند، موافق نبود و سعى داشت احكام و مناسك حج را
1) به نقل از حاج مهدى احمدى ميانجى.
تا جايى كه امكان دارد، آسان بگيرد تا حاجيان و زائران، بدون هيچگونه اضطراب و استرس و با خيال راحت اعمال خود را بهجا آورند و در آخر نيز، با خاطرهاى خوش از اين سفر الهى و عبادى برگردند. بنابراين، هم خودش آسان و راحت اعمال و مناسك را انجام مىداد و هم به ديگران توصيه مىكرد كه خيلى سخت نگيرند.
هرگاه حاجيان در مناسك حج از ايشان راهنمايى مىخواستند، آيتالله احمدى در ابتدا از آنها مىپرسيد كه از چه كسى تقليد مىكند؟ پس از آنكه مشخص مىشد كه از كدام مجتهد تقليد مىكنند، مىگفت:
فتواى ايشان در اين مسأله سخت و مشكل است. شما بهتر است در اين مورد به فلان مرجع عدول كنيد، چون فتواى ايشان آسان است.
و از اين طريق سعى مىكرد كه مسائل زائران خانه خدا را آسان و اين عبادت بزرگ را به كام آنها شيرين كند و در عين حال آنها را به انجام اعمال و مناسك حج ترغيب و تشويق نمايد. (1)
حجت الاسلام و المسلمين شيخ محمد مهدى حجتى كه در اولين سفر حج با ايشان همسفر بود، طى مصاحبهاى كه با نگارنده داشت، اين چنين نقل مىكند كه:
چهار نفر روحانى از جمله آيتالله احمدى در اين
1) به نقل از حاج آقا مهدى احمدى ميانجى.
سفر با هم، همخرج شده بوديم. در ميان خود تقسيم كار كرديم. در باب طهارت و نجاست و شستوشوى ظروف، ما سه نفر خيلى سخت مىگرفتيم و بعضى هم وسواس داشتيم. آقاى احمدى گفت: از اين به بعد، شستن ظروف و نظافت منزل برعهده من است. چون ديد ما خيلى در عذاب هستيم و به زحمت مىافتيم. ولى ايشان در اين خصوص سخت نمىگرفتند و خيلى راحت بودند و همه ما را هم راحت كردند.
در اينباره، جملهاى از آيتالله احمدى نقل شده است كه مىفرمود:
خداوند متعال در باب طهارت و نجاست سهل و آسان گرفته است، ولى ما برخلاف نظر خداوند در اينجا سخت مىگيريم. از سوى ديگر خداى سبحان در صدق و راستى و درستى سخت گرفته است، ولى ما در اينجا آسان مىگيريم. (1)
آيتالله احمدى در سفر مكه و مدينه، همواره رعايت حال دوستان و همسفران را مىكرد. ايشان نه تنها كارهايش را بر عهده ديگران نمىگذاشت، بلكه تلاش
1) به نقل از حاج آقا مهدى احمدى ميانجى.
مىكرد تا بتواند بارى از دوش همسفران بردارد.
در برنامههاى گروهى و كاروانى، ايشان مصمم بود تا به موقع در محل قرار حاضر شود. آيتالله احمدى، به وقت ديگران اهميت مىداد و اغلب ده يا بيست دقيقه زودتر مىآمد و داخل اتوبوس مىنشست تا مبادا به خاطر تأخير ايشان، وقت اعضاى كاروان ضايع شود.
گاهى بعضى از اعمال مستحبى را از برنامهاش حذف مىكرد تا ديگران براى انجام اعمال واجب دچار مشكل نشوند. بهعنوان نمونه، در مورد طواف مستحبى كه بعضىها بر آن اصرار داشتند و چند بار هم تكرار مىكردند، ايشان مىگفت:
اطراف حرم ازدحام جمعيت است و طواف مستحبى در واقع يك نوع مزاحمت براى كسانى است كه مشغول انجام طواف واجب هستند.
به ديگران هم تأكيد مىكردند كه اگر يك عمل مستحبى، مزاحم عمل واجب شود، بهتر است اين عمل اصلًا انجام نگيرد. (1)
اين فقيه اخلاقى، در زيارت اماكن و مشاهد متبركه بهويژه مكه و مدينه، ميانه رو بود و از هرگونه زيادهروى و
1) به نقل از حاج آقا مهدى احمدى ميانجى.
حركتهاى غير متعارف پرهيز مىكرد. ايشان در مكه ومدينه در سه وقت پيش از نماز صبح و ظهر و مغرب در بيت الله الحرام و حرم پيامبر (ص) حاضر مىشد و تا وقت نماز به زيارت، دعا و نيايش مشغول مىشد، سپس نماز را با جماعت اقامه مىكرد و در نهايت، به محل استراحت بر مىگشت.
زيارت ايشان، به مدت سه ربع يا حداكثر يك ساعت بود. گاهى بعضى اشخاص شب به حرم مىرفتند و تا صبح درآنجا به زيارت و دعا مشغول مىشدند، ولى آيتالله احمدى حتى يك بار هم اينچنين عمل نكرد.
از ميان دعاها و زيارتها به زيارت جامعه كبيره و پس از آن به زيارت امينالله توجه خاصى داشت. اغلب، جامعه مىخواند و اگر فرصت كم بود، به امينالله بسنده مىكرد. بعضى از دعاها را از حفظ مىخواند، ولى جامعه و امينالله را از روى «مفاتيح» قرائت مىكرد.
در مكه و مدينه، علاوه بر زيارت حرم پيامبر (ص) و ائمه بقيع: و حضرتفاطمه زهرا (س)، به زيارت مشاهد بعضى اصحاب و زيارتگاههاى گمنام، اهتمام ويژهاى داشت، بهويژه زيارت قبر حمزه سيدالشهداء و زيارت قبر خديجه كبرى (س) و همچنين قبر ابوطالب و عبدالمطلب را با يك شور و حال عجيبى دنبال مىكرد، تا جايى كه علاوه بر حضور در برنامههاى دستهجمعى و كاروانى، خود آژانس
مىگرفت و مرتب به زيارت اين بزرگان مىرفت. (1)
آيتالله احمدى، در سال 1372 ه. ش به يكى از فرزندانش كه در سفر حج بهسر مىبرد، نامهاى نوشت و در آن به نكتههاى ظريف اخلاقى اشاره كرد. اين نامه اگرچه خطاب به فردى خاص نوشته شده است، ولى در واقع مىتواند براى عموم حجاج بيتالله حرام، مفيد و راهگشا باشد. در ادامه، متن بخشى از اين نامه آورده مىشود:
بسم الله الرحمن الرحيم
نور چشم گرامى آقاى حاج محمد آقا احمدى! از اين راه دور به ياد شما، به ياد ديار خدا و ديار اولياى خدا، قلم به دست گرفتم و با سلام گرم با شما سخن مىگويم. اميدوارم كه مزاج سالم و روح سالم داشته باشيد و حداكثر استفاده را از شرايط موجود استفاده بكنيد. «الْحَرَمُ حَرَمُ الله وَالبَلَدُ بَلَدُ الله و البَيْتُ بَيْتُ الله وَ انتَمْ اضْيافُه». مهمان اگر بد هم باشد، صاحبخانه كريم پذيرايى را مضايقه نخواهد كرد، انشاءالله [شما] مهمان معنوى و حقيقى مىباشد و پذيرايى معنوى هم داير [است]. با سلامتى اعمال و مناسك را انجام و با دست پر و بار گرانِ
1) به نقل از حاج آقا مهدى احمدى ميانجى.
سوغاتىِ روحى و معنوى برمىگرديد. حتماً مرا در خاطر مىآوريد، ولى نواقص و امراض روحى مرا خبر نداريد. لكن ميزبان شما مىداند و رفع آن را مىتواند.
الآن مكه با مهمانان واقعى زينت يافته است، ولىّ اعظم الهى روحى فداه آنجا رحل اقامت انداخته است و نظر مرحمت به همه دوستان دارد و اولياى حقيقى او هم الان در آنجا فراوان هستند ولكن «دست من كوتاه و خرما بر نخيل»، دوستان جمعند و من مهجور. مراد من اين نيست كه من مكه نيستم؛ زيرا اگر در قم هم انجام وظيفه نمايم و بر طبق مراد مولى قدمى بردارم «بُعد منزل نبود در سفر روحانى». مراد اين است كه من روحم كسل و از انجام وظيفه منفعل و قلبم تاريك و جانم مريض است.
شما فعلًا از نظر مكانى، همه شرايط را داريد و شايد قرب مكانى با حضرتش هم ميسّر است. در دعا فراموشم نكنيد و در حق همه دعا كنيد. دوستان و آشنايان و ذوىالحقوق و نظام و انقلاب و مسئولين انقلاب را و كل شيعه در جهان، بلكه كل مسلمانان در جهان را، زيرا گرفتارى مسلمانان در اين قرن در دنيا عجيب است. همه جا مسلمانان گرفتارند و
معلوم است كه به جرم اسم حركت اسلامى گرفتارند و اعراض و نفوس مسلمين در خطرند، مىتوانم بگويم كه همه مربوط به ولىّ عصر صلواتالله عليه هستند.
بارى، طول دادم به همه مواليان عظام سلام خالصانه عرض مىكنم. حضرات آقايان: روحانى و مظاهرى و محقق و اشتهاردى و ... و از همه التماس دعا دارم ... به حضرت آقاى روحانى بعد از سلام عرض مىكنم كه منتظر [م] با چه سوغاتىها انشاءالله برمىگرديد (1)، ولى دعا فراموش نشود.
على احمدى ميانجى
29/ 3/ 1372 مطابق 27 ذيقعده 1413
1) منظور از سوغاتى، خريد كتابهاى علمى مورد نياز بود كه در كار مشترك تحقيقى از آنها بهره مىگرفتند.
حدود 28 شعبان المعظم 1384 ه. ق (1)آقاى حاج شيخ (2)وارد ميانه شده بود حقير به ديدن ايشان رفتم صحبت از تشرف آقاى حجتى (3)شد كه به زيارت
1) برابر 12/ 10/ 1343، درست دو ماه بعد از تبعيد حضرت امام خمينى به تركيه.
2) آيتالله حاج شيخ باقر ملكى ميانجى از علماى بزرگ شهرستان ميانه در سال 1285 ش در قريه «تَرك» از توابع شهر ميانه ديده به جهان گشود. تحصيلات مقدماتى خود را در زادگاهش آموخت. بعد در حوزه تبريز و مشهد نزد اساتيد بزرگ به درجه اجتهاد رسيد. او مدرس درس خارج اصول، مفسر قرآن و معارف اهل بيت: بود و آثارى هم در تفسير و معارف از ايشان به چاپ رسيده است. در 15/ 3/ 1377 ه. ش چشم از جهان فروبست و در قبرستان «شيخان» قم به خاك سپرده شد. شرح حال وى را در جلد 6 از مجموعه ستارگان حرم بخوانيد.
3) منظور حجتالاسلام و المسلمين حاج شيخ محمد مهدى حجتى آوينى است كه در اين سفر با ايشان همراه بوده است.
بيت الحرام مىروند ايشان اظهار ترديد نمودند. ما ايشان را ملامت نموديم كه چرا ترديد دارد «در كار خير حاجت هيچ استخاره نيست».
در اين ميانه آقاى «على قلى خان شقاقى تَركى» وارد شدند و اظهار كردند كه من در نظر داشتم راجع به نيابت حج مادرم به احمدى (يعنى اينجانب) پيشنهاد كنم ولكن انفعال مانع بود الآن خواستم صحبت كنم كه از آقاى حاج شيخ باقر تقاضا نمايم تا از احمدى بخواهد كه نيابت حج مادر مرا قبول كند. من به حكم استخاره گفتم كه آقاى حاج شيخ باقر وكيل هستند، بنا شد كه آقاى حاج شيخ باقر با ايشان گفتوگو نموده و نتيجه را به حقير اعلام نمايد.
آقاى حاج شيخ چون ماه رمضان نزديك بود به «تَرك»، آبادى خودشان رفتند و حقير هم در ميانه مشغول شدم تا به پايان رسيد و آقاى حاج شيخ برگشته و با آقاى شقاقى صحبت نمودند. معلوم شد كه آقاى حاج شيخ چهار و چهار و نيم تومان مخارج حج را تخمين زده و به آقاى شقاقى پنج هزار تومان پيشنهاد كرده است.
در اين ميان آقاى شقاقى گفتند كه من اصرار ندارم اگر احمدى مايل نشد، مجبور نيستند.
اين حرف عجيب به نظرم آمد، ولى حرفى نزدم تا نگويند كه براى پول بود، سكوت كردم تا دليلى بر رضا شد گرچه براى من تحمل اين سخن بسيار سنگين بود.
على كل حال اين كار ما سبب شد به قول آقاى حجتى نيابت ايشان كه شش هزار بود به پنج هزار برگردد.
بعداً علت اصلى اين مطلب كشف شد كه يك نفر از اهل علم اطراف ميانه سه هزار تومان پيشنهاد كرده بود. روى همين جهت آن مؤمن هم در مقابل سه هزار نمىتوانست شش هزار بدهد گفتند آن مؤمن براى اينكه اين نيابت به او نرسيد فحشى خوشمزهاى به منوب عنها گفته بود.
به هر حال من و آقاى حجتى تصميم گرفتيم كه از قم گذرنامه تهيه نماييم. جمعى از دوستان ميانه (كه اسمشان را بردن خالى از اشكال نيست) را من وادار به حج كردم و بعضىها خود مصمم شدند و در جمع آقاى دكتر «جعفر معيرى» (1)رئيس بهدارى آن سال در ميانه براى حركت حجاج بسيار فعاليت و تبليغ و تأكيد نمود. لذا عده حجاج از ميانه زياد شده بود اصرار داشتند كه با من باشند و تأكيد مىكردند كه من هم از ميانه و تبريز به گرفتن گذرنامه اقدام كنم و ناراحت بودند كه ما از هم جدا مىشويم. من قول دادم كه در قم گذرنامه را مىگيرم، ولى بعد از گرفتن
1) شهيد دكتر جعفر معيرى در آن ايام رئيس بهدارى شهر ميانه بود. انسان بسيار شريف و متدين و در اصل از شهر تبريز به ميانه آمده بود. علاوه مطب شخصى او در اين شهر پناهگاه محرومان و فقرا به شمار مىآمد پس از پيروزى انقلاب در مسئوليتهاى مختلف وزارت بهدارى به خدمت ادامه مىداد تا اينكه در هفتم تير 1360 در انفجار دفتر حزب جمهورى به همراه شهيد بهشتى و يارانش به شهادت رسيد.
گذرنامه به هر حال منتظر شما مىشوم تا با هم پرواز كنيم. روى اين قرارداد از ميانه به سوى قم حركت كردم بنا شد كه به وسيله نامه يا تلگراف يا تلفن از همديگر مطلع باشيم.
من تا آن وقت به حال بشر (مخصوصاً عوام الناس) خيلى وارد نبودم گرچه چهل سال دارم و غالب عمرم را (چون پدرم اهل علم و در رأس اجتماع محلّى واقع است) در اجتماع و با مردم گذراندهام و تا اندازهاى سرد و گرم دنيا را چشيدهام و به خيال خودم تجربه ديده و متوجه اخلاق و وضع مردم هستم، ولى باز ناپخته و ناشى و خوشباور بودم. چنين خيال مىكردم كه اين سخنها حقيقت دارد و همه يك رو و يك جهت هستيم و صفا و وفا در كار است و وعده و قول و قرار ارزش دارد.
به علاوه چون من نظر مادّى نداشتم و خيال مىكردم كه همه همينطور هستند، آمدم قم اقدام كردم و مرتباً با ميانه ارتباط پيدا كردم يعنى نامه مىنوشتم، ولى جواب نيامد.
معلوم شد كه همه اينها خيالى بيش نبوده است و وعده قيمتى ندارد و اينها فقط ما را از كار خود باز داشته و بيهوده گول زده بودند.
مردم روحانى را و رفاقت با او را مادّى و روى اصول مادى مىپندارند يعنى عدّهاى از روحانيان كه با عِدّه و عُدّه مكه مىروند اطرافيان او، او را به چشم مادى مىنگريستهاند حالا تقصير از كيست نمىدانم؟
من به آنان مرتباً تلگراف و نامه مىفرستادم و جريان را گزارش مىكردم ولى جواب نمىآمد، چرا؟
هوا ابر و برف و كولاك بود. راه تبريز (قطار راه آهن و شوسه) بسته بود. مسافرين كه با قطار و ماشين راه افتاده بودند از تهران و تبريز (به خاطر انسداد) در ميانه اجتماع كرده بودند.
رئيس راه آهن ميانه به من تلفن كرد كه چون راه مراغه بسته است، قطار تهران مىخواهد برگردد، هر چه زودتر با همين قطار حركت نماييد.
من و آقاى حجتى و آقاى حاج شيخ باقر با كمال عجله روانه ايستگاه راه آهن شديم هوا بسيار سرد بود قطار بسيار توقف نمود بالاخره پس از بگو و بشنو و ترديد زياد قطار به سوى تهران راه افتاد.
به سلامتى رسيديم قم و براى گذرنامه اقدام كرديم و با تلگراف جريان را به آقاى «ميرزا ابوالحسن حجتى» (1)
1) مرحوم آقاى ميرزا ابوالحسن حجتى آوينى متولد 1298 ه. ش، تحصيلكرده حوزه علميه ميانه و قم بود. بعد در شهر ميانه ساكن شد و دفتر ازدواج و طلاق داشت. از معتمدين بازار و شهر به شمار مىآمد. علما و فضلايى كه از قم به شهر ميانه مىآمدند، اغلب به دفتر و منزل او وارد مىشدند و او از همه به خوبى پذيرايى مىكرد. در نهايت وى در سال 1366 ه. ش به رحمت خدا رفت.
(عموى آقاى حجتى) و به اخوى حقير حاج احمد (1)آقا خبر داديم و ضمناً به دوستان جريان را به وسيله نامه اطلاع داديم فقط آقاى «حاج جليل مختارى» (2)و «حاج ميرحسين نمينى» (3)و محمود آقا رفيق ايشان جواب دادند و از بقيه خبرى نشد.
آقاى «حاج خسرو نيكنامى» (4)نامه نوشته و آقاى «حاج باقر شيخ الاسلامى» (5)را سفارش كرده بود كه در اين سفر با ما باشد؛ بنده هم در جواب اعلام آمادگى كردم. جمعى از علماى شهر و اطراف در امسال بودند.
در اسفند، روز سهشنبه آخر سال گذرنامهها را در قم به ما تحويل دادند كه امضاى سعودى را هم دولت گرفته بود.
1) مرحوم حاج احمد احمدى معروف به حاج بابا احمدى از معتمدين و ريش سفيدان شهر و اطراف «اوچتپه» بود و در رفع مشكلات مردم تلاش مىكرد.
2) مرحوح حاج جليل مختارى درخيابان اصلى شهر امام خمينى فعلى روبروى مسجد بازار، كاروانسرا داشت كه به كاروانسراى حاج جليل معروف بود.
3) حاج حسين نمينى هم در پشت مسجد حاج على اكبر منزل داشت و در چهار راه پايين شهر به كسب و كار مشغول بود.
4) مرحوم حاج خسرو نيكنامى از معتمدان شهر به شمار مىآمد. در خيابان اصلى شهر، بالاتر از چهارراه ميدان آزادى حمام عمومى و خصوصى داشت و به حمام حاج خسرو معروف بود. هم اكنون اين حمام تخريب شده و به جاى آن پاساژ تجارتى احداث گرديده است.
5) مرحوم حاج باقر شيخ الاسلامى مرد شريف و از محترمان شهر بود. روبهروى حمام حاج خسرو، كارخانه موزاييكسازى و مصالح ساختمانسازى داشت.
ناگفته نماند كه امسال [1384 ه. ق] دولت ايران روى جهات مختلف داخلى و خارجى در دادن گذرنامه نسبت به حجاج ارفاق نمود. (1)و سختگيرىهاى سالهاى ديگر را كنار گذاشته ولى از هر حاجى 532 تومان يك مرتبه و 1770 تومان پول طياره و عوارض ديگر و 150 تومان پول فرودگاه بغداد گرفته است.
در ادارات دولتى امسال در مراحل مختلف نسبت به اهل علم مخصوصاً احترام مىكردند، مخصوصاً آقاى دكتر شكرايى رئيس بهدارى قم و آقاى عربشاهى مأمور گذرنامه كه مرد خوشبرخورد، متدين و خوشاخلاق است و ضمناً اهل شوخى هم مىباشد نسبت به همه و نسبت به اهل علم و طلاب همكارى و اظهار ارادت مىنمايند.
جمعى از اهل علم و طلاب در اداره دولتى سوء سابقه دارند (يعنى در انقلاب بر عليه شاه فعاليت كردند: در اعلاميه دادن يا پخش كردن يا به نحوى كمك كرده يا منبر رفتهاند) ممنوع الخروج اعلام كرده و گذرنامه ندادند. البته اختيار اين امر در دست اداره ساواك بود، مثلًا جناب آقاى «حاج ميرزا على مشكينى» (2)و «حاج سيد
عبدالكريم اردبيلى» (1)و آقاى «حاج سيدسجاد حججى» (2)و جمعى از علماى خوى و اروميه و اردبيل و تبريز و شهرهاى ديگر مانع شدند.
من احتمال مىدادم كه به علت امضاى اعلاميهها ممنوع شوم ولكن فاميلى من در شناسنامه «على احمدى پورسخلوئى» بود و در اعلاميهها «على احمدى» بود به هر حال تطبيق نكرده و مانع نشدند يعنى عدم ممنوعيت را چنين توجيه كردم.
بارى، به مجرد گرفتن گذرنامه به تهران رفته و روز چهارشنبه آخر سال را در تهران به سفارت عراق مراجعه كرديم و روز پنجشنبه ويزا گرفتيم و به ميانه خبر داديم كه همه الان هر چه زودتر بيايند تا بليط گرفته هر چه زودتر حركت نماييم.
شب جمعه جاده ميان قم و تهران بسيار شلوغ بود ماشين به علت كثرت مسافرين جمعه و عيد خيلى كم بود نفرى ده تومان داديم و خود را به قم رسانيديم گفتند كه از ميانه شما را براى مكالمه تلفن خواستهاند فردا (روز جمعه) رفتم صحبت كردم و ديدم كه اخوى حاج احمدآقا و «حاج
1) آيتالله العظمى سيد عبدالكريم موسوى اردبيلى متولد 1304 ه. ش از مراجع تقليد حوزه علميه قم به شمار مىآيند زندگينامه تفصيلى ايشان در گلشن ابرار، ج 8، ص 455 آمده است.
2) حجتالاسلام و المسلمين حاج سيد سجاد حججى از روحانيون مبارز كشور و شهر ميانه به شمار مىآيد. متولد 1307 ه. ش است خاطرات وى در سال 1382 ه. ش از سوى مركز اسناد انقلاب اسلامى به چاپ رسيده است.
اللهوردى خدادادى» (1)مرا به ميانه دعوت مىكنند كه بروم در ميانه جلوس كنم، مانند حاجيان ديگر با مردم خداحافظى نمايم جواب نفى دادم يعنى صلاح نديدم گفتند شما اگر نياييد مردم سرگردان مىشوند گفتم من در تهران منتظر آنها هستم خبر آوردند كه حجاج ميانه دو دسته شدهاند يك عده مخارج حضرت حجت الاسلام آقاى «حاج شيخ هادى نيرى» (2)را داده و دور او جمع شدهاند و عدهاى با آقاى حاج سيد سجاد حججى خواهند بود. (3)
به هر حال عيد نوروز گذشت و ما هم از قم خداحافظى كرديم و تهران رفتيم كه با حجاج ميانه بليط طياره گرفته و وقت حركت را تعيين نماييم. عجله داشتيم
1) مرحوم حاج اللهوردى خدادادى از بازاريان محترم شهر ميانه بود و در سرچشمه، مغازه آردفروشى داشت.
2) مرحوم آيتالله حاج شيخ هادى نيرى متولد 1282 ه. ش از علماى محترم و پرنفوذ شهر ميانه بود. در سال 1363 ه. ش به رحمت خدا رفت و در مقبره العلماى على بن جعفر قم دفن شد. فرزندش حجت الاسلام و المسلمين جعفر نيرى جزو شهداى هواپيمايى دوران جنگ است. زندگى هر دو در مجموعه ستارگان حرم، ج 13، ص 94 آمده است.
3) در اين ايام آقاى حججى خيلى تلاش كرد به حج مشرف شود، ولى همان طورى كه آيتالله احمدى در متن قبلى اشاره كردند، به خاطر فعاليتهاى مبارزاتى نتوانست به خروج از كشور موفق شود. او نامهاى به زبان عربى كه در تاريخ آبان ماه 1344 ه. ش به حضرت امام خمينى مىنويسد به اين موضوع اشاره دارد. ر. ك: امام خمينى در آينه اسناد به روايت ساواك، ج 5، ص 438.
كه هر چه زودتر خود را به مدينه برسانيم تا ايام حج را در آنجا باشيم و زيارت و عبادت نماييم. اين هدف خواه ناخواه در اثر حركت نكردن حجاج ميانه از دست ما رفت؛ در تهران مانديم و انتظار كشيديم.
در روزهاى انتظار كه دسته اول حاجيان ميانه آمده بودند و منتظر دسته دوم بودم. آقاى حاج فيض الله عباسى را در «مدرسه مروى» ملاقات كردم ايشان پولى را از جهت سهم امام قرار بود به من بدهد داد.
روز 11 فروردين (1)حضرت آقاى والد و آقاى حاج ميرزا ابوالحسن حجتى و آقاى «حاج سيد كاظم حسينى» (2)عمهزاده با آقاى ملا احمد پدر خانم ايشان كه همسفر ما بود از قم وارد تهران شدند و فرزندان، محمد و مهدى نيز به همراه ابوى آمده بودند و روز 12 فروردين ساعت 5/ 9 صبح ما را بدرقه نمودند و طياره ما همان ساعت از تهران حركت و ساعت 15 بعدازظهر در جدّ پياده شديم.
1) سال 1344 ه. ش مصادف با 28 ذيقعده 1384 ه. ق مىباشد.
2) آيت الله حاج سيد كاظم حسينى ميانجى متولد 1311 ه. ش از علماى مورد احترام شهرستان ميانه و حوزه علميه قم است. حدود 26 سال نماينده حضرت امام و مقام معظم رهبرى در استان لرستان و امام جمعه خرمآباد بودند و هماكنون در مسجدالنبى 9 شهرك قدس تهران به امامتجماعت، تبليغ و ارشاد مردم آن محل اهتمام دارند.
مخفى نماند كه ما از قم عجله كرديم و با دوستان و خانواده خداحافظى كرديم و تهران آمديم و در تهران مانديم. خجالت كشيديم به قم برگرديم و در تهران سرگردان شديم و زحمت آقاى «حاج ميرزا عبدالله» (1)را زياد كرديم و شرمنده شديم.
و ضمناً معلوم شود كه بعداً فهميدم جدا شدن از كاروان چقدر خوب و به صلاح حقير بود. از هر جهت روحاً و جسماً و الطاف الهيه شامل حالم شده است. آرى الطاف الهى همواره چنين است.
هواپيماى حامل ما جت بود و در هوا هيچ تكان نداشت فقط گاهى در چاههاى هوايى پايين آمده بود يا بالا مىرفت زياد اوج گرفته بود و در روى دريا كه رسيد حركت و تكان زياد داشت.
در كويت براى بنزينگيرى فرود آمد و نيم ساعت توقف نمود و دوباره پرواز كرد طياره مال لبنان بود دولت حساب كرده بود گارسون طياره زنان يا دختران لبنانى بودند كه فارسى نمىتوانستند حرف بزنند و چند كلمه به زور تكلم مىكردند. (كمردارها كمرها را ببنديد)
1) مرحوم حجت الاسلام و المسلمين حاج ميرزا عبدالله حجتى آوينى متولد 1300 ه. ش تحصيلات خود را در حوزه اردبيل و تهران فراگرفت و در تهران ماندگار شد. وى با آيت الله رفيعى قزوينى انس بيشترى داشت. در سال 1377 ه. ش به رحمت ايزدى پيوست و در مقبرهالعلماى قبرستان على بن جعفر قم به خاك سپرده شد.
در مدت سه يا چهار ساعت از هواى معتدل بهارى تهران وارد هواى خط استوايى جده كه كنار «بحر احمر» و هواى نمناك و شرجى دارد وارد شديم. ما را در ايران خيلى ترسانيده بودند، خيال مىكرديم كه در جده به محض اينكه وارد مىشويم در هواى سوزان واقع مىشويم و تا به مدينه الحاج برسيم احتياج به آب خنك خواهيم داشت. برخلاف اين تلقينات هوا مطبوع بود فقط باد تند و گرمى مىوزيد.
ولى قيافههاى ناآشنا، سياه تمام، نيم سياه، قهوهاى، سفيد، سبزه و ... ما را جلب كرد.
ما را به سوى مدينه الحاج كه تازه ساخته شده بود راهنمايى كردند. ما حجاج ايرانى را به صف حركت داده و از در مخصوصى وارد نمودند. مأمورين سؤالاتى مىكردند: اسم و اسم مُطَوِّف و گذرنامهها را مىگرفتند و براى تحويل به دفتر مطوف نگه مىداشتند.
در مكه عدهاى به نام مطوف هستند كه كار آنها ماشين دادن به حجاج و چادر دادن در منى و عرفات است مقدارى پول به همين عنوان از حاجيان دريافت مىدارند.
در آنجا من جلو رفتم و بعد آقاى حاج ملا احمد و بعد آقاى حجتى و بعد آقاى حاج على اصغر. از من سؤال كردند جواب دادم و رد شدم و از آقاى حاج ملا احمد پرسيدند ايشان عربى را نفهميد هر چه گفتند «مَن هو المُطَوِّف» البته شكسته مىگفتند «منو مطوف» ايشان
نتوانست جواب بدهد. آقاى حجتى گفت بگو: «حسن جمال» مأمور سعودى گفت: شما خاموش، خودش زبان دارد. آقاى حاج ملا احمد به خيال اينكه جواب مأمور سعودى را بايد چنين بگويد برگشت به مأمور گفت: شما خاموش خودش زبان دارد. خنديديم و از آنجا گذشتيم.
به يكى از اطاقهاى طبقه بالا رفتيم و چهار تا تخت گرفتيم و به درست كردن چاى و آماده كردن غذا پرداختيم پريموس (1)كهنه و معيوب را كه از ايران با خود حمل كرده بوديم درآورديم. آقاى حجتى مشغول روشن كردن آن شد من هم رفتم پايين كه نان و لوازم بخرم.
در پايين دكان كوچك بقالى بود كه از آن نان گرفتم و بعد صاحب دكان اشاره كرد به تخم مرغهاى جلو دكان و گفت «مطبوخ» يعنى پخته و آماده است. من خيال كردم كه اسم تخم مرغ، مطبوخ است و همين اشتباه در مكه هم با من بود و مىرفتم كه تخم مرغ بخرم مىگفتم «مطبوخ» بيچاره بقال مىگفت «مطبوخ شنو» خلاصه اين اشتباه تا مدينه ادامه داشت و در آنجا از بقال پرسيدم (اشاره كردم به تخم مرغ) نام اين چيست؟ گفت «بيض» آن وقت فهميدم كه در «نصاب الصبيان» گفته: بيض تخم را گويند.
بارى چاى نيم پخته درست كرديم و نان را با تخم مرغ خورديم و چند پرتقال كه خريده بوديم با سيبها ميل
1) نوعى چراغ قديمى كه از آن براى پخت و پز و روشنايى استفاده مىشد.
كرديم و براى تماشاى اوضاع از ساختمان خارج شديم.
چند نكته:
مطالبى در اولين برخورد آنجا، نظر ما را جلب كرد اينكه:
از نقص ما مسلمانها اين است عربى را كه يك زبان بينالمللى مسلمين است نمىدانيم در مجامع و اجتماعات حج در مكه و مدينه و عرفات و مشعر و منى هر كجا مىروى يا هر كجا مىنشينى اطراف تو مسلمانان از كشورهاى مختلف هستند از اندونزى و الجزاير و مراكش مثلا، همه آماده صحبت و حرف زدن و شنيدن مىباشند ولكن زبان لال است.
تكبر و تَفرُّعَن داشته باشند با سادگى و طبيعى برخورد مىنمايند مخصوصاً براى ما ايرانىها عجيب بود كه در ايران با تجملات و تشريفات توخالى افسران و درجهداران و تكبر و تفرعن آنان عادت كرده بوديم، پاسپورتهاى ما را گرفتند فوراً رسيدگى نموده راه انداختند.
مدينه الحاج يك ساختمان بزرگ و مجللى مىباشد سه طبقه و اطاقها دو رو يعنى يك اطاق به طرف داخل مدينه الحاج و يك اطاق به طرف فرودگاه باز مىشود و منظره فرودگاه نيز تماشايى مىباشد طيارهها يكى مىنشيند و يكى بر مىخيزد.
همه اين اطاقها پر از جمعيت است بعضى از اين اطاقها تخت خواب هم دارد و غالباً ايرانىها و هندىها و افغانىها آنجا را اشغال كردهاند از يك طرف جمعيت مىآيد و از طرف ديگر مىرود مانند سيل. بانك ايرانى و هيئت پزشكى و هيئت سرپرستى حجاج ايرانى در طبقه دوم رو به جنوب جاى داشتند.
چهره و سياههاى گوناگون به هم آميخته است: ايرانى، هندى، افغانى، سودانى، مصرى، شامى، ليبيايى، حبشه و ... به هم مخلوط شده برادروار و با هم زندگى مىكردند.
در حين ورود مشاهده اين اجتماع و اين جمعيت شخص تازه وارد را متحير مىسازد مخصوصاً، با داشتن اثاث و نداشتن منزل و نشناختن راه ورود و خروج و ندانستن زبان و آداب و رسوم جمعاً شخص وارد را به حالت بهت مىآورد.
ما بالاخره در طبقه دوم در يك اطاق رو به جنوب كه مشرف بود به حياط ساختمان مدينه الحاج، منزل نموده و چهار تخت را اشغال كرديم. در اين ساختمان آب فراوان بود حتى حمام نيز آماده بود.
در ايران روى تلقينى كه شده بود، ما اثاث و اشياى زيادى از ايران با خود آورده بوديم مانند برنج، روغن، نان لواش خشك، ماست كيسهاى، قورى و استكان و كترى و پريموس بعداً وارد جده شده و بازار را ديديم كه همه چيز هست از تحمل رنج و مشقت براى حمل كردن اينها پشيمان شديم نان خشك فقط اگر نان و آبدوغ درست مىكرديم به درد مىخورد والا نان مكه خوب و نان مدينه خوبتر بود و قورى و استكان و چراغ خوراكپزى در آن فراوان و ارزان بود.
آنچه لازم است ببريم پول است والّا بقيه اسباب
زحمت است.
آنچه ايرانىها را ناراحت مىكند زبان ندانستن است و ديگر دست پاچه شدن است. والّا همه چيز موجود و بلكه شايد ارزانتر از ايران است.
كمكم عربى حرف مىزنيم يعنى من طلبه آشنا مىشوم و عربىهاى آنها را مىفهمم و از عربىهاى كتابى يواش يواش مىگويم و علاقه وافر به ياد گرفتن و حرف زدن دارم الفاظ عربى مانند كم، وين، بيش، ليش، جب، تعال، شوف، اشوف را با لهجه ايرانى اداء مىكنم.
شب را صبح كرديم. نزديك غروب همان روز جناب آقاى «حاج شيخ عبدالستار سرابى» (1)داماد جناب آقاى «حاج شيخ محمد حقى» (2)را ملاقات كرديم معلوم شد كه
1) حجتالسلام و المسلمين حاج شيخ عبدالستار اجرائى سرابى، پيش از اين نيز چند بار به حج مشرف شده و در اين مورد تجربه لازم را دارا بود و به تمام مناطق زيارتى مكه و مدينه و مسئولين آن آشنايى كامل داشت. او هم اكنون در شهر سراب سكونت دارد و از روحانيون محترم شهر به شمار مىآيد.
2) آيتالله حاج شيخ محمد حقى سرابى متولد 1348 ه. ق از علماى محترم شهر سراب است. وى در مسجد امام حسين 7 تهران، اقامه جماعت داشت و عضو روحانيت مبارز تهران هم بود. بعد هم يك دوره نماينده مردم سراب در مجلس شوراى اسلامى و دو دوره نماينده مردم آذربايجان شرقى در مجلس خبرگان شد و در سال 1376 ه. ش به رحمت خدا رفت و در قبرستان شيخان قم به خاك سپرده شد. زندگىنامه او در ستارگان حرم، ج 9، ص 27 آمده است.
با 51 نفر عازم مكه است غالباً از اهالى سراب و چند نفر خويى و چند نفر از اهالى «شاپور» (1)بودند پس از صحبت و انجام تعارفات معمولى صحبت از احرام شد ايشان گفتند كه ما الآن عازم جحفه هستيم ما خواهش كرديم كه گذرنامههاى ما را بگيرد و جزء رعيتهاى خود قرار دهد قبول كرد و گذرنامههاى ما را گرفته و به دفتر حسن جمال تحويل داد.
بنا شد كه حسن جمال از هر فرد حاجى 204 ريال سعودى (هر ريال 19 ريال ايرانى است) بگيرد يعنى 408 تومان و فردا عصر يك ماشين به ما بدهد.
راستى فراموشم شد بنويسم كه ما چهار نفر بوديم: على احمدى، آقاى حاج ميرزا محمد مهدى حجتى، آقاى «حاج على اصغر آوينى» (2)آقاى آخوند ملا احمد عباسى گونلوئى جزء جمعيت جناب حاج ميرزا عبدالستار شديم.
جناب آقاى دكتر جعفر معيرى رئيس بهدارى ميانه را ملاقات كرديم و با هم مصافحه و معانقه نموديم. ايشان مرد متدين و متعهد و پاك دامن بود واقعاً من نظير او را ميان
1) منظور از شاپور، شهر «سلماس» كنونى است.
2) مرحوم حاج على اصغر اصغرى آوينى متولد 1276 ه. ش از ريش سفيدان روستاى «آوين» به شمار مىآمد. تحصيلات حوزوى را در شهر ميانه فراگرفته بود و گاهى كه در محل روحانى نبود، او به امور مذهبى مردم منطقه رسيدگى مىكرد و مورد اعتماد آنها بود. او در سال 1362 ه. ش در روستاى آوين درگذشت و در همانجا به خاك سپرده شد.
آقايان دكتر نديدهام يا كمتر ديدهام. و ايشان خودش تقاضا كرده بود كه با هيئت پزشكى به زيارت بيت الله الحرام مشرف شود خودش و خانمش در اين سفر هستند هر چه مىتوانست در اين سفر خدمت مىكرد كمى با ايشان صحبت كرديم و با هم به ديدن حجاج ميانه كه تازه وارد شده بودند رفتيم. آقاى حاج شيخ هادى و دوستان او را ملاقات كرديم و بعداً با آقاى دكتر مواعده كرديم كه در مكه به ديدن همديگر برويم چون كه در حال حركت به سوى مدينه بود با طياره و با ماشين رفتن به مدينه ممنوع بود، روى همين جهت از مدينه رفتن منصرف شده و مكه رفتن را جلو انداختيم و تصميم گرفتيم كه از جحفه احرام ببنديم.
زحمات ادارى ما به عهده آقاى حاج شيخ عبدالستار بود.
فردا عصر روز چهارشنبه 13 فروردين با ماشين روباز يعنى اتوبوس 55 نفرى صندلىدار به سوى جحفه حركت كرديم. شوفر گفت من جحفه را مىشناسم و پس از طى طريق زيادى جلو قهوهخانهاى توقف نمود كه تختهاى چوبى (كه از ليف خرما وسط آنها را بافته بودند) چيده شده بود. ماهى كباب مىكردند ما آنجا قدرى نان خورديم و با يك ماشين ديگرى كه حامل حجاج تبريز بود با هم راه افتاديم. از راه آسفالت مكه و مدينه خارج شديم به طرف دست راست در ميان درختهاى جنگلى و براى راه
هم علامت زده شده بود از اين طرف علامت سفيد زده بودند. مدتى راه رفتيم تا به يك مسجد تازهساخت رسيديم كه معلوم بود تازه ساخته شده است و بشكههاى پر از آب آنجا بود و مسجد و بشكهها در ميان جنگل و در كنار دره واقع بود.
ماشينها توقف نموده و گفتند اينجا جحفه است آقاى حاج شيخ عبدالستار و چند نفر از آن ماشين همراه ما گفتند: اينجا جحفه نيست ظاهراً آنجا آن مسجد و آب از طرف حكومت درست شده بود (به نام جحفه و رانندهها هم جز آنجا را نمىشناختند.
پس از گفتوگوى زياد، عربها از اطراف گرد آمدند چون شب بود نفهميديم كه از كجا درآمدند و گفتند ما جحفه را مىشناسيم وعده پول داده شد، گفتند نشان مىدهيم، سوار شدند جلو ماشين، ماشين راه افتاد (1)كمى رفتيم شايد از اين طرف درّه دور زديم و به آن طرف، بعد به سر چاه جحفه رسيديم. چاه در بلندى واقع بود و در اطراف آن خانهها ديده مىشد سر چاه را با سيمان درست كردهاند عربهاى محلى جمع شدند و از چاه با دلو آب كشيدند و براى غسل احرام به حجاج مىفروختند (يك حلب آب يك ريال با پول ما دو تومان يا 18 ريال ايرانى)
1) على الظاهر ما اشتباه كرده بوديم، زيرا همه وادى جحفه بوده است. منه
سروصدا و هياهو زياد شد.
بالاخره هر حاجى قدرى آب به دست آورد. و از تاريكى شب استفاده نموده و هر يك در يك گوشهاى مشغول غسل شدند.
يك نفر به من گفت حمام! حمام! من تصور كردم كه واقعاً حمام دارد و دنبال او راه افتادم. ديدم حمام او يك چهار ديوار كثيفى مىباشد كه شايد مستراح او بوده است.
من هم برگشتم مانند حجاج ديگر در آن تاريكى و سردى هوا غسل كردم يك دستم را گوشه حلبى بريده بود خون آمده بود ولى با يك دست هم غسل كردم و هم نجاست را تطهير كردم و لباس احرام را پوشيدم.
نماز جماعت برپا شد من امامت كردم نماز را خوانديم و لبيك گفته احرام را بستيم و هر كس بلد نبود به يك نحوى ياد داديم. پس از انجام مراسم احرام سوار شديم. وسط راه شوفر تقاضاى بخشش نمود يعنى پول خواست از هر نفرى يك ريال بعضى دادند و بعضى ندادند و گفتند كه ما عقب ماشين نشستهايم راننده هم قهر كرد و رفت و نيامد تا حاجىها پول جمع كردند و دادند و او را راضى كردند آمد حركت كرد.
تازه اولين بار بود كه دعوا سر جاى نشستن و پول دادن شروع شد.
دوستان ما با يك عده روستايى همسفر بودند كه نزاع
در مورد صندلىهاى جلو و عقب و جاى خواب، توى اطاق و خرج پول زياد داشتند و گاهى به فحش و فحشكارى مىكشيد.
صبح شنبه، اول ماه ذى حجه (به حسب افق حجاز و آخر ماه به حسب افق طهران) وارد مكه شديم.
ما روى خيالات و افكار خودمان كه از مكه تصوير كرده بوديم و حجاج براى ما تلقين كرده بودند مكه را شهر عبوس و خشك و بىآب و گرم و وحشتزا تصور مىكرديم، ولى برخلاف انتظار ما مكه را بسيار مجلل و باشكوه و آباد و بناهاى جديد سر به فلك كشيده و با هواى خوب (چون اول بهار بود) و آب نسبتاً فراوان و پر نعمت يافتيم. به قدرى مكه را جذاب يافتيم كه غربت و دورى از وطن و ندانستن زبان را از ياد برديم. مانند زادگاه پدرى مأنوس و مهربان به نظر ما آمد.
اهالى مكه را بسيار ساده و درستكار يافتيم و پاسبانها را بسيار ساده و بىآلايش ديديم دولت وقت بسيار مسلط بود كه ما حتى تصادف ماشين با اشخاص يا با ماشين ديگر نديديم و نشنيديم اگر كسى پولى گم مىكرد در شهربانى محفوظ بود.
ولى ممكن است كه از ايرانيان جيببر يا يمنىها زده
باشند كه بعداً توضيح خواهيم داد.
يكى از ايرانىها نقل كردند كه پولى پيدا كرده بود و برداشته بود كه به صاحبش برساند (به خيال اينكه ايران است) فوراً به شهربانى جلب كرده بودند كه چرا برداشتهاى.
رفقاى ما زياد نقل كردند كه مشاهده كرده بودند كه پولهاى حجاج در هنگام طواف كردن مىريزد و بعداً خيال مىكنند كه زدهاند آرى يك نژاد مخصوص از عربها كه موى سرشان مانند موى سر زنها بلند است و پوستشان سياه است و در طواف شلوغ مىكردند، گفتند كه اينها دزدى مىنمايند.
بارى وارد مكه شديم و پس از مقدارى توقف در خيابان در مقابل «مكتب حسن جمال» (كه شعب عامر مىناميدند و از جلو صفا شروع و به «مسجد الجن» مىرسيد) چند اطاق در روبهروى مكتب حسن جمال در خانه مردى به نام حاج حسن اجاره كرديم كه از كف خيابان تا آنجا شايد هفتاد پله بالا مىرفت (چون اصولًا مكه در ميان درهها و كوهها واقع است، فلذا خانهها قهراً در بلندىها و پستىها واقع و از هم از اين جهت فرق بسيار دارد تا به در خانه برسد) و از آنجا به طبقه دوم بالا مىرفتيم كه اجاره كرده بوديم قهرا رفتن و برگشتن ما را خسته مىنمود.
قرار كرديم كه صاحبخانه آب و حمام و پنكه به ما
بدهد اثاثيه را باز كرديم و منزل فرش كرده و مشغول استراحت شديم.
مكه همه كوه و درّه است، لذا مرتباً سر كوهها و ته درّهها همه ساختمان است و ساختمانها مجلّل و غالباً چند طبقه است و ساختمان دو مرتبه (طبقه) كم است و ساختمانها مجهز است بالاخره شهر زيبا و بسيار آبادى است. ميوه بسيار فراوان است، ولى از خارج وارد مىشود. پرتقال، سيب و موزهاى بسيار عالى دارد.
خيابانى كه ما وارد هستيم از جلو صفا شروع مىشود و تا آخر دره است اوايل خيابان را «سوق الليل» مىنامند و در طرف شمال كعبه واقع است و طرف غرب كعبه را كه كوه مرتفع و بر آن ساختمانهاى مجلل ساخته شده است و خيابانكشى كردهاند، قراره مىگويند.
هر حاجى كه وارد مىشود در «جدّه» اسم خود را در دفتر يكى از مطوفين ثبت مىكند، مانند: حسن جمال و حسن حمزه و طاهر مغازل و مهدى مغازل و غنام كه مطوفينى شيعه هستند، حسن جمال و حسن حمزه در همان خيابان شمال كعبه و در نزديكى هم مىباشند و غنام و مهدى و طاهر مغازل در قراره هستند.
مطوف طبق قرارداد، ماشين بين مكه و مدينه و بين مكه و عرفات و منى و مشعر و چادرها در عرفات و منى مىدهد و در مقابل، امسال 204 ريال سعودى براى حمل
از جده به جحفه و از جحفه به مكه و منى و عرفات گرفت و 5/ 101 ريال براى ميان مدينه و مكه گرفت كه مجموعا 305 ريال است و به پول ايران 610 تومان است.
پس از منظم نمودن منزل و فرش نمودن منزل براى طواف آماده شديم و به حالت عادى با لباسهاى احرام راه افتاديم و تصميم گرفتم كه براى تمرين يك طواف استحبابى به جا آورم تا براى طواف واجب آماده شوم.
اول وارد شديم به يك سالن بزرگ و عريض كه از دو طرف به صفا و مروه منتهى مىشود. هنگام ورود صفا در دست چپ و مروه در دست راست واقع است اين سالن همان بازار بين صفا و مروه كه در روايات حج به چشم مىخورد و فعلًا به اين صورت در آمده است.
سالن را قطع كرده وارد مسجد الحرام شديم به نظر اوّل، بسيار جالب بود همه مسجد پر از مسلمانان از كشورهاى مختلف با رنگهاى گوناگون و زبانهاى مختلف در يك لباس به طور مساوى و برادرانه (و برابر بدون امتيازات طبقاتى و نژاد به طورى كه كسى ابدا به كسى ترجيح ندارد و حق تقدم و تأخر و مزاحمت ندارد) مشغول عبادت هستند.
عرب و فارس و ترك و پاكستانى و انگليسى همه با يك زبان (يا اللهُ يا رَبّ) خدا را مىخوانند مخصوصاً عربها كه با شعارهاى مانند: «اللّهُمَّ إِنَّ البَلَدَ بلَدُكَ وَ البَيتَ
بَيتُكَ وَ الحَرَمَ حَرَمُكَ وَ العَبدَ عَبدُكَ وَ ضَيفُكَ وَ جارُكَ» همه مسلمين توى ماشينها نشسته، روى به طرف مكّه مىگفتند «لَبَّيكَ اللّهُمَّ لَبَّيكَ لا شَريكَ لَكَ لَبَّيكَ» و راه مىرفتند.
و هنگام ورود به مسجدالحرام نيز با شعارهاى مخصوصى خدا را مىخوانند، واقعاً آن نالهها و آن شعارها و آن وضع و لباس و آن يكتاپرستى و برابرى و برادرى از جهات مختلف حقوقى و احكام و اخلاق و عبادت، انسان را به يك مساوات و مواساه «ك لُّكُم مِن آدَم وَ آدَمُ مِن تُرابٍ لَافضلَ لِعَرَبىٍّ عَلى عَجَمىٍّ وَلا لِعَجَمىٍّ عَلى عَرَبىٍّ إلّا بِالتَّقوى» جلب مىكند.
فقط نقص اين كنگره عظيم اسلامى و جهانى اين است يك زبان بينالمللى اسلامى نيست كه همه با هم بنشينند و با يك زبان حرف بزنند و سخنرانان با يك زبان سخن بگويند و اگر لغت عرب كه لغت قرآن است و همه مسلمانان با آن زبان آشنا هستند زبان رسمى همه مسلمين مىشد و در همه كشورها تدريس و رواج مىيافت چه خوب بود!!
شايد به همين منظور بوده كه نماز را حتماً عربى بايد ادا كنند و دعاها و شعارهاى اسلامى عربى مىباشد و قرآن هم همه مىخوانند، عربى است. مؤيد اين مطلب آن است كه وقتى كه مسلمين عظمت داشتند و استقلال و آقايى خود را از دست نداده بودند به هر جا رفتند زبان عربى را
هم با خود بردند حتى عربى در زبانهاى محلّى نيز اثر گذاشت مثلًا شما تركى و فارسى خالص پيدا نمىكنيد و شايد علت اينكه رسول خدا (ص) همه زبانها را مىدانست ولى نامه به پادشاهان و كشيشها و پاپها و امراء و ملل مختلف با زبان عربى نوشته (با در نظر گرفتن اينكه به قبايل عرب با لغات محلى آنها مىنوشت) همين باشد كه سيادت لغت عرب را حفظ نمايد.
خلاصه در مكه اجتماع عظيمى تشكيل مىشود كه تا انسان از نزديك مشاهده نكند نمىتواند درك كند «شنيدن كى بود مانند ديدن».
ما به حالت عادى تا آستانه مسجد الحرام آمديم، ولى با ديدن خانه خدا و جمعيت مسلمين و شنيدن مناجاتها و سوز و گدازها حال ما از آن حال دگرگون شد يك جلال الهى و هيبت ربوبى ما را فراگرفت و يك خضوع خاصى ما را در برگرفت البته همه چنين حالتى را پيدا مىكنند صورتها كه مىگذارند روى شنهايى كه در كف مسجد، عوض فرش پهن شده نماز مىخوانند و عبادت مىنمايند.
به هر حال طواف واجب را به جا آورديم و نماز خوانديم و به طرف صفا رفته و عازم انجام سعى شديم.
سعى عبارت است از هفت مرتبه ميان صفا و مروه
رفتن و برگشتن البته رفتن يكى و برگشتن هم يكى محسوب است.
بالاى صفا ايستاده و دعا مىكنند و از آنجا عمل شروع مىشود.
بالاى صفا واقعاً صفا و حالت خاصى دارد.
ميان صفا و مروه پر از جمعيت است همه راه مىروند و در يك نقطه خاصى همه مىدوند و هروله مىنمايند و آيه إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَهَ مِنْ شَعائِرِ اللهِ (بقره: 158) را مىخوانند در عين حال كه همه راه مىروند در حال خضوع و ابتهال و دعا و تضرع مىباشند.
عمل سعى تمام شد و تقصير را انجام داديم و از احرام عمره تمتع بيرون آمديم (تقريباً تا ظهر لباسها را پوشيديم).
ايرانيان غالباً در نماز جماعت اهل سنت شركت نمىكنند ولى ما برخلاف غالب ايرانيان در نمازهاى جماعت گاهى حاضر مىشويم و آن نماز پرشكوه را مشاهده مىكنيم. اى كاش هميشه اين اجتماع و اين نماز داراى روح اسلامى بود. و آن طورى كه پيامبر عظيمالشأن (ص) پيشبينى نمود. انجام مىگرديد حقيقتاً اسلام چيز عجيبى است پر از معنى و مسلمانان اكثراً بىمعنى و بىروح هستند.
بعداً هر روز براى طواف مستحبى صبح و ظهر و شب مسجدالحرام رفته و نماز خوانده و برمىگشتيم باقى
اوقات را براى كارهاى ديگر مانند لباس شستن و ديداركردن با دوستان و قدم زدن و غذا درست كردن و خوردن و استراحت صرف مىكرديم.
ما چهار نفر اهل ميانه در ميان حاجيان سراب هستيم نسبتاً به ما احترام مىكنند در يك گوشه از اطاق پتوها را پهن كرده و دستگاه پخت و پز داريم آقاى حاج احمد عباسى و حاج على اصغرى نمىتوانند كار بكنند چون پير هستند قهراً من و آقاى حاج ميرزا محمد حجتى كارها را به عهده گرفتهايم گاهى كته درست مىكنيم و گاهى با ماستى كه از ايران آوردهايم نان و آبدوغ درست مىكنيم و به جاى خيار، سيب لبنانى در آن خورد مىكنيم. آقاى حجتى براى احتياط از نجاست، شستن ظروف را به من واگذار نموده است. بسيار خوش و خوشحال هستيم.
حاجيان ايرانى به كارخانه يخسازى مىروند و در حوضهاى بزرگ آن آبتنى كرده و لباس مىشويند و آن را «بركه» مىنامند. بركه، استخرى است كه در وسط باغ واقع است وقتى انسان آنجا وارد مىشود فراموش مىكند كه اينجا حجاز و خط استواء مىباشد.
هواى مكه در اين ايام (ايام اول فروردين) خوب است و چند روز آخرين روزها گرم شد در عرفات و منى كه مدتى در لباس احرام بوديم و سينه و سر باز بود بدن من همانقدرى كه آفتاب مىخورد پوست انداخت.
روز دوم يا سوم ورود به مكه بود كه به زيارت قبر حضرت خديجه 3 و حضرت ابىطالب و حضرت عبدالمطلب و عبدمناف و قاسم، پسر رسول خدا (ص) رفتيم. ابتدا وارد قبرستان عمومى مكه شديم كه غسالخانه دارد و ديوارهايش را سفيد كردهاند و اطراف آن ديوار دارد و در وسط هم چند قبر، ديوار كوتاهى دارد مانند قبر عبدالله بن زبير و ... و اين قبرستان «مقبره معلّى» نام دارد.
اين قبرستان را نهرها به طول كندهاند و اطراف آن را با سنگ كار كردهاند، مردهها را آنجا قرار داده و مىچينند و پس از تمام شدن، روى نهر را مىپوشانند پس از مدتى كه گوشتها بپوسد آن را باز مىكنند و استخوانها را جمع كرده در يك گودى مىريزند و خالى مىكنند بعد مرده را آنجا به همان نحو دفن مىنمايند (ولى تفصيل دفن را نمىدانيم چگونه است، ما فقط نهرها را خالى شده ديديم و استخوانها را كه در مىآوردند از دور ديديم و مجموع استنباط ما همين بود كه نوشتم). قبرستان به قدرى خشن و دور از عاطفه بود كه اصلًا گريه يا تأثر از تشييعكنندگان و يا بازماندگان نديديم، من از مردن در مكه وحشت كردم و از خدا خواستم كه در آنجا نميرم.
از قبرستان رد شديم از زير پل «خيابان حجون» رد شديم و به قبرستان «شعب ابىطالب» وارد شديم كه يك
محل مخروبه و سنگلاخ است و چند درخت جنگلى به چشم مىخورد. اين قبرستان مخروبه، جز زوار شيعه زائر ديگرى ندارد و جمعى هم براى گرفتن پول از زوار شيعه ايران و عراق جمع شدهاند كه زيارت مىخوانند و قبرها را نشان مىدهند.
اين مقابر از چند جهت جاى دقت تاريخى است:
براى اشخاص بصير و دقيق، داستان خراب كردن سعودى مقابر بزرگان شيعه واضح است و اينكه اين عمل با قيام وهابىها آغاز شده است حتى آنها به كربلا و نجف نيز حمله كردند، ولكن در عراق با مقاومت شيعه روبهرو شدند ولى در مدينه و مكه و طائف، قبور ائمه و امهات مؤمنين و ساير مشاهد، مانند: مقابر شهدا را و قبور آباى نبى را و قبر حضرت خديجه را ويران كردند.
وهابىها به نام توحيد و نفى شرك، مردم مسلمان سنى و شيعه را از بوسيدن قبور منع نمودند، ولى امسال مردم تا اندازهاى آزاد بودند حتى مفاتيح خواندن در سر قبر حضرت خديجه 3 و ابىطالب (ع) و روضه خواندن را كاملًا آزاد كرده بودند، ولى به نظر من شيعهها هم گاهى افراط مىكردند و زير درخت جنگلى جمع شده و نوحهسرايى مىكردند.
از چيزهايى كه در «شعب ابىطالب» به خاطر انسان خطور مىكند داستان محاصره قريش است كه
رسولخدا (ص) را سه سال در همان مكان محاصره كردند به قدرى فشار زياد بود، حتى بچههاى بنىهاشم از گرسنگى گريه مىكردند بالاخره پس از سه سال، محاصره پايان يافت و قصّه آن نيز در كتب تواريخ مشروح ضبط شده است در اينجا يارى حضرت ابىطالب (ع) و خديجه و اميرالمؤمنين كاملًا متجلّى شده است.
وضع قبرها به قدرى تأثرآور است كه زائرين با ديدن آن منظره، شروع به گريه مىكنند و به ياد آن اشك مىريزند: «وَ ما حُبُّ الدِّيارِ شَغَفن قَلبى وَلكِن حُبُّ مَن سَكَنَ الدّيارا» (1)را قهراً به زبان مىآورند.
بعداً هم چند دفعه به زيارت اين غريبان در وطن موفق شديم و به ياد آنها اشك ريخته و قرآن خوانديم.
حجاج در غير اوقات طواف و زيارت، مشغول خريدن هستند پتوهاى ايرانى و فرشهاى (سجاجيد) ايرانى را فروخته و اجناس ديگرى مىخرند در بازارها و فروشگاههاى مكه مجالى نيست.
1) دوستى آب و خاك و سرزمين قلب مرا تنگ نكرده است، بلكه تنگى دلم به خاطر آن كسى است كه در آنجا ساكن و مدفون است.
رفته رفته حجاج زياد مىشوند و جمعيت متراكمتر مىگردد مسجد الحرام پر است ميان صفا و مروه همواره پر است حجاج مدينه جلو، برمىگردند به سوى مكه براى اعمال حج.
روزى من با آقاى حاج ميرزا محمد حجتى براى تفقد و احوالپرسى از يكى از آشنايان به مكتب غنام رفتيم او را پيدا نكرديم ناگهان ديديم كه حضرت آيت الله العظمى خوانسارى (1)(حاج سيد احمد) و حضرت آيت الله العظمى آقاى حاج سيد محمد محقق (2)(معروف به آقاى داماد، يعنى داماد آقاى حاج شيخ عبدالكريم حائرى مؤسس حوزه علميه قم) استاد حقير و يك عالم ديگر كه من او را نشناختم. در لباس احرام با يك ماشين سوارى روباز وارد
1) آيتالله العظمى سيد احمد خوانسارى متولد 1309 ه. ق از مراجع بزرگ تقليد، ساكن در تهران بود و در مسجد سيد عزيز الله اين شهر به اقامه جماعت و تدريس مىپرداخت. كتاب «جامع المدارك» يك دوره كامل فقه ايشان از اهميت والايى برخوردار است. وى روز 29/ 10/ 1363 چشم از جهان فرو بست و در بالاسر حرم حضرت معصومه 3 به خاك سپرده شد. زندگىنامه او در جلد اول ستارگان حرم آمده است.
2) آيتالله سيد محمد محقق داماد، متولد 1325 ه. ق از اساتيد بزرگ درس خارج حوزه علميه قم بود. شاگردان زيادى تعليم و تربيت كرد و در ذيحجه الحرام 1388 ه. ق به رحمت ايزدى پيوست و در مقبره شرقى صحن حضرت معصومه 3 به خاك سپرده شد. شرح زندگانى وى در جلد دوم ستارگان حرم آمده است.
شدند جلو رفتيم و حضرات را زيارت كرديم مخصوصاً حضور استاد بزرگوار رسيديم ايشان در همان محل كه قراره مىناميدند منزل داشتند، ما پس از اعمال حج براى زيارت ايشان به همانجا رفتيم.
دو مطلب خوشمزه:
ماشين در جلو مكتب غنام ايستاده بود و ما هم با حضرت آقاى محقق صحبت مىكرديم احدى توجه نداشت كه اينها دو نفر مجتهد و عالم هستند حتى ايرانىها هم توجه نداشتند چون آقايان لباس در تن نداشتند و مردم نمىشناختند يك نفر ايرانى داد مىزد آقايان شلوغ نكنيد آقايان خسته هستند ناراحت نكنيد براى سلامتى حضرت آيت الله صلوات. تصادفاً كسى هم صلوات نفرستاد. كسى نبود بگويد: آقا اينجا ايران نيست از اين خودنمايىها و شيرينكارىها نكنيد مخصوصاً اينكه اين آقايان خريدار نيستند.
يك طلبه را در منزل همين آيات عظام ديديم كه بحث مىنمود و از حضرات علماى اعلام و مجتهدين به نام رفقا تعبير مىكرد و ما از بىادبى و گستاخى او هم تعجب كرديم.
جمعيت به حدى زياد شده كه عبور در مسجدالحرام و در اطراف مسجد بسيار مشكل است و مخصوصاً طواف
كردن خيلى سخت است.
در حين طواف، سياهپوستان (يمنى كه قد كوتاه و بدن لاغر و رنگ قهوهاى و عضلات محكم دارند و به هم مىچسبند) خيلى شلوغ مىكنند مخصوصاً در اطراف حجرالاسود.
به نظر من در اذيت كردن ديگران، اوّل آن سياهپوستان، دوم تركيهاىها كه با كفش طواف مىكنند و سوم ايرانىها كه در حال طواف شانهها را مانند فرمان اتومبيل مىچرخانند، هستند و در ادب و مراعات اخلاق، اندونزىها هستند كه نه به كسى تنه مىزنند و نه سبقت مىگيرند و نه فشار مىدهند.
مخصوصاً طوافهاى دسته جمعى كه حاجيان به هم مىچسبند بسيار بد و خطرناك است.
ايرانىها در سه جهت باعث اذيت ديگران مىشوند:
دستهجمعى طواف مىكنند و گاهى يك نفر را دو سه نفر طواف مىدهند و از جلو و عقب محافظ او هستند كه شانهاش برنگردد.
در مقابل حجرالاسود جمع شده و براى بوسيدن حجر اجتماع كرده و براى يك عمل مستحب، زن و مرد به هم فشار مىدهند و به لگدمال كردن مردم منجر مىشود.
در ميان همه ملل مسلمان، تنها ايرانى هست كه شانهها، مراعات مىنمايد و چپ چپ راه مىرود و مرتباً به شانهها نگاه مىكند و باعث استخفاف و استهزاء به مذهب
مىشود گاهى يكى مىرود و ديگرى شانههاى او را با دست، مانند فرمان ماشين مىچرخاند. اين عمل سبب شده كه در طواف، خضوع و خشوع و دعا و تضرع از ياد رفته است.
اگر بگويم كه مرا ايرانىها بيشتر از ديگران اذيت نمودهاند گزاف نگفتهام.
اين كار هم مانند كارهاى ديگر اذيتكننده و موجب وهن مذهب است.
اهل ميانه كه دو دسته بودند در بالاى كوه در قراره منزل دارند، حتى حاج شيخ هادى در يك مسافرخانه با عدّهاى: مانند «حاج رحيم زنجانى» (1)و على عباسى و شيخ الاسلامى و حاج كريم و حاج اسماعيل و در منزل ديگر آقايان حاج جليل مختارى و حاج خليل مختارى و كريمى و دانشور و نمينى و حاج محمود و در منزل ديگر آقايان
1) حاج رحيم زنجانى در اصل از «روستاى گوگدرق» از توابع شهر ميانه است. شغل دندانسازى تجربى دارد يك مدتى هم عضو هيأت امناى صندوق قرض الحسنه مهديه بود كه توسط آيت الله احمدى تأسيس شد.
روز هشتم ماه ذىحجه كه حاجىها احرام مىبندند، براى حج رفتيم و در بركه غسل كرديم و لباسهاى احرام را پوشيديم و آمديم در مسجد الحرام نماز خوانديم و محرم شديم و تلبيه گفتيم (اثاث سنگين در مكه گذاشتيم حتى پول زياد را) و با ماشين بارى روباز به سوى عرفات راه افتاديم.
به يك بيابان وسيع مسطحى رسيديم كه هر چه چشم كار مىكرد چادر بود چادرها را به طور خيابانبندى اصلى و فرعى نصب كرده بودند خيابانها پر از ماشين بود ماشين نمىتوانست حركت بكند پس از آوارگى زياد معلوم شد راننده اشتباه كرده است يعنى ما با 55 نفر با
1) مرحوم حجتالاسلام و المسلمين حاج مير حجت چاووشى تركى از علماى مورد احترام منطقه بود. اغلب در قم سكونت داشت. ايام تبليغى به زادگاه خود بازمىگشت و به امر تبليغ و ارشاد مردم همت مىگمارد. در سال 1384 ه. ش به رحمت ايزدى پيوست و در مقبره العلماى على بن جعفر قم مدفون شد.
2) مرحوم حجتالاسلام و المسلمين حاج سيد عبدالرحيم هاشمى فندقلويى فرزند سيد مجيد در آن زمان در روستاى آچاچى سكونت داشت. بعد به تهران آمد و تا آخر عمر به امر تبليغ و ارشاد و اقامه جماعت در پايتخت مشغول بود. سال 1382 ه. ش به رحمت ايزدى پيوست و در بهشت زهراى تهران به خاك سپرده شد.
ماشين و اثاث گم شدهايم همانجا پياده شديم جلو قهوهخانه كه چادر بزرگى بود و يك نفر مدير آنجا بود به ما گفت: شما در جلو قهوهخانه هم بخوابيد من از شما دو ريال خواهم گرفت و اگر در چادر بخوابيد نيز همان پول را خواهم گرفت ما در چادر او اثاث را پهن كرديم و مشغول خوردن شام گشتيم تخم مرغ آبپز خواستيم ندادند گفتند بايد با روغن و گوجه فرنگى بپزيم ما هم نخواستيم
در اين ميان دو نفر از اصفهانيان رسيدند و گفتند كه چادرها را پيدا كردهايم (آنها ده نفر زن همراه داشتند كه با ماشين جلوتر آمده بودند قهراً زنها را گم كرده بودند و بيشتر از همه دست پاچه بودند) ما با آدرسى كه آنها داشتند راه افتاديم و بالاخره رسيديم.
از ماشين پياده شديم و اثاث را كول گرفتيم و راه افتاديم تا به چادر رسيديم.
زمين بيابان عرفات شنزار است شنهاى خيلى ريز است ما اثاث را پهن كرديم با چهار نفر آقايان: رضا و حاج مسيب و حاج اباذر كه اهل خوى بودند و دو سه نفر اهل سراب در يك چادر بوديم. رفاقت ما با حاجىهاى خويى از اين جا شروع شد، انصافاً در رفاقت بسيار خوب بودند مخصوصاً حاج رضا كه خيلى دنيا ديده بود و بيست سال در بلاد عراق و شام و مصر زندگى كرده بود و به زبان
عربى مكسّر آشنا بود و انگليسى و كردى هم بلد بود و حاج مسيب هم اخلاقاً نرم بود، ولى مريض بود سياتيك و فشار خون و قند داشت و هميشه تحت رژيم بود. و امّا حاج اباذر و ما ادراك ما حاج اباذر بسيار شوخ و ظريف بود از خدا تا بشر و از ثرى تا ثريا از شوخى او نمىتوانست خلاص شود، ولى احرام دهانش را بسته بود و ما هم او را كاملًا به همين جهت كنترل مىكرديم.
در عرفات توالتهاى كوچك كه از چادرهاى كوچك تشكيل يافته بود تماشايى بود. مخصوصاً سياهها، آفتاب و سايه برايشان مسألهاى نبود
شب را با كمى استراحت صبح كرديم و بعد از نماز ظهر، وقوف شروع كرديم، دعا خوانديم و دعا كرديم و نماز خوانديم. البته هر كس به اندازه حالى كه داشت و بعضىها خوشمزگى را تا آنجا داشتند كه دعا را با بلندگو! مىخواندند.
عصر كه افضل اوقات وقوف است چادرها را كندند و يا نيمه كنده نمودند و حاجىها اثاث را جمع كردند و توى ماشينها قرار دادند و منتظر غروب و حركت بودند
سنىها راه افتادند اما شيعهها هنوز منتظرند، ولى آنها كه اهل حال بودند مشغول راز و نياز بودند و اشك مىريختند.
در عرفات حضور آقاى «حاج سيد كمال علوى» (1)عالم بزرگوار و سيد عالى مقدار مرد تقوى و فضايل نفسانى صاحب نفس قدسيّه رسيديم (در مكه رفتيم منزلشان تشريف نداشتند) كه در حال وقوف و دعا و مناجات بود و آقازادهاش آقاى حاج سيد بهاءالدين نيز مشغول دعا بودند.
عصر كه وقت وقوف است چادرها را كندند يا نيمهكنده و نيمه بر پا نمودند حاجيان اثاثهاى خود را جمع كرده تو ماشينها ريخته، منتظر غروب هستند. اجمالًا ديگر دعا و مناجات ندارند، مگر عده قليلى كه در عينحال مشغول دعا مىباشند. سنىها راه افتادهاند.
بسيار جالب بود كه در همين حال جمعى از سياهان، دستهجمعى وقوف كرده بودند و رو به مكه ايستاده و مشغول دعا بودند من حدس زدم كه شيعه هستند، چون كه ميان سياهان شيعه زياد است.
آفتاب غروب كرد ما هم راه افتاديم و چون چادرها ديگر مانع ديدن نيست، بيابان عرفات پر از جمعيت ديده مىشود و همه راه افتادهاند پياده و سواره با ماشين يا الاغ يا گارى به هر حال همه در حال حركت هستند: زن و مرد و بچه و بزرگ و جوان و پير، واقعاً يك منظره عجيبى بود
1) ايشان از علماى مورد احترام شهر مراغه بود. در فصل دوم، نكتهاى از وى نقل شد.
ما از بالاى ماشين مشغول تماشاى مردم و حال افاضه حجاج هستيم.
كمى راه رفتيم يعنى به نظر ما خيلى كم بود كه به مشعر رسيديم يك بيابان وسيع در ميان كوهها بود ما را در ميان دو كوه كنار جاده پياده كردند. ما نمىشناختيم، گفتيم كه شايد اينجا خارج از مشعر باشد من رفتم از آقاى «حاج سيد جواد خطيب» (1)پرسيدم فرمودند اينجا مشعر است (چون ايشان سابقه حج داشت) و گفت هنوز به وادى مشعر نرسيدهايم شب بسيار خوبى بود، هواى لطيف در دامنه كوه و آسمان صاف و ستارههاى درشت و منظره حجاج بىخيمه و خرگاه ما را در يك حالت برده بود و احساس يك معناى عميقى را داشتيم به قول متجددين حسّ ششم كانّه راه افتاده بود و آن حال قابل وصف نيست.
حاجيان در اينجا سنگريزه جمع مىكنند تا در منى در جمره بيندازند و شيطان را بزنند و بعضىها چاى درست مىكنند و بعضى نماز مغرب و عشاء مىخوانند خلاصه همه در يك لباس و با حذف امتيازات مادّى و مانند محشر است.
1) مرحوم آيتالله سيد جواد خطيبى متولد 1299 ه. ش از علماى مورد احترام شهر تبريز بود و در اين شهر تدريس سطوح عالى داشت. او در سال 1350 ه. ش به رحمت خدا رفت و در قبرستان محله خطيب تبريز به خاك سپرده شد.
در نزديكى ما يك نفر اثاث خود را پهن نموده با دو نوجوان پانزده و شانزده ساله در حال احرام كه هر دو پسران او هستند پس از سلام معلوم شد اهل طائف هستند (طائف شهرى است در ده فرسخى مكه ييلاقى و خوش آب و هوا و مصيف اهل مكه است) و با زبان تركى آذربايجانى حرف مىزنند خود براى حج احرام بسته و پسران خود را هم با خود آورده است و معلوم شد كه اهل «تركستان روسيه شوروى» است و از آنجا فرار كرده و در مكه ساكن شده بود به علت گرمى هواى مكه، رفته در طائف ساكن شده است و خود حنفى مىباشد قدرى با هم صحبت نموديم و آشنا شديم و چاى تعارف كرديم از ما چراغ خوراكپزى خواست، داديم چاى درست كند و به ما هم چاى داد، خورديم.
با اين مرد سنى ترك زبان قدرى صحبت از سياست روز كرديم و در وضع اسلام و مسلمين و اختلافات و تفرقه ميان مسلمانان سخن گفتيم صحبت به مذهب جعفرى كشيد نمىدانست كه جعفر كيست و جعفرى چيست در اينجا حقير رشته سخن به دست گرفته درباره مسلمين و گرفتارى آنان و كارهاى فريبكارانه استعمار غرب و علل تسلط آنان، صحبت كردم و در اتحاد و منافع آن قدرى صحبت نمودم بعد گفتم كه شما چرا از برادران
جعفرى اطلاع نداريد و كتابهاى آنها را تا به حال نخواندهايد؟ گفت من مثنوى و حافظ و قسمتى از كتابهاى فارسى را مىدانم ولى از نهج البلاغه و ساير كتب شيعه خبر نداشت. گفتيم: شما چرا از كتاب نهجالبلاغه كه علوم اميرالمؤمنين (ع) را در بردارد اطلاع نداريد گفت بعد تهيه مىكنم. به ما آدرس داد و از ما آدرس گرفت و قول داديم كه «مجله مكتب اسلام» براى او بفرستيم تا اگر به پسندش آمد بخرد و يك جلد صحيفه سجاديه به او دادم به شرط اينكه بخواند و به ديگران عاريه بدهد و حبس نكند.
سخن ما به درازا كشيد تا اينكه همه خوابيدند و ما هم به فكر خواب افتاديم، ولى تازه خواب به چشمم آشنا شده بود كه چشمم را باز كردم و ديدم حاج رضا، رفيق ما بيدار است و حاج اباذر هم بيدار است خلاصه ما را هم نگذاشتند كه بخوابيم مىگفتند كه صبح شده است هر چه گفتم هنوز روشنايى ماه است (يعنى شب دهم ماه در وقت صبح ماه غروب مىكند) نتيجه نداد بالاخره نخوابيديم چاى درست كرديم تا صبح شد نماز خوانديم منتظر حركت بوديم سنىها جلوتر رفتند و شيعهها پس از طلوع آفتاب حركت كردند.
آن رفيق سنى حنفى نيز آمد با ما مصاحفه و خداحافظى كرد و رفت.
همه سوار ماشين شدند ما خواستيم پياده برويم مانع شدند و ماشين ما هم راه افتاد و از كثرت ازدحام جمعيت نتوانست برود در هر چند قدم يك ترمز زد، ديديم با ماشين نمىشود رفت، پياده شديم و راه افتاديم و چند دقيقه رفتيم (يعنى به نظر ما بسيار كم آمد) به اوايل منى رسيديم، ولكن چادرهاى منى كه بسيار زياد بود و تمام شدنى نبود قدرى با راحتى رفتيم و پس از طى مراحل زياد در مقابل آفتاب حجاز با ازدحام حجاج برخورد كرديم و به هر نحوى بود خودمان را به چادرهاى حسنجمال رسانديم كارت را ارائه داديم و يك چادر هفت نفرى (ما چهار نفر: آقاى حجتى و آقاى حاج على اصغر و آقاى حاج آخوند و حقير و حاج اباذر و حاج رضا و حاج مسيب) گرفتيم به نظر خودمان زرنگى كرديم يعنى چادر در كنار خيابان گرفتيم كه از دو طرف عبور و مرور بود. قهرا هواى آنجا از دو طرف جريان دارد، ولى بعد ديديم كه حجاج آشغال قربانى را در پشت چادرها ريختند و بوى متعفن ما را كلافه كرده است.
ما به خيال اينكه اوّل صبح جمره عقبه را بيندازيم (و فوراً قربانى را بكشيم و سر را تراشيده و از ناراحتى روحى و جسمى خلاص شويم) منتظر آقاى حاج ميرزا عبدالستار نشديم (چون ماشين آنها از مكه با ماشين ما
جدا شده بود و در عرفات تا مشعر و منى جدا بوديم) و يك پارچه، سر چوبى بسته و پرچم درست كرديم به دست حاج رضا خويى داديم و راه افتاديم بعد از مدت كمى پرچم را عوض كرده و پرچم را به دست حاج فرجالله داديم در نزديكى جمره آقاى حاج ميرزا عبدالستار را ملاقات نموديم گفت: الان براى رمى جمره رفتن صلاح نيست ازدحام زياد است، ولى مردم (رفقاى ما) گوش نكردند راه افتاديم.
به قدرى ازدحام زياد بود كه گاهى در فشار شديدى واقع مىشديم از يك طرف ماشينهاى بزرگ و كوچك راه را گرفته و از يك طرف ازدحام حجاج زياد است و از طرفى هم گرمى هوا و آفتاب فشار مىآورد به هر حال در ناراحتى شديد راه را پيموديم و چون تصميم به انجام عمل داشتيم هر طور بود تحمل مىكرديم.
به جمره عقبه رسيديم آقاى حاج ميرزا عبدالستار ما را از يك در كوچك در محوطه جمره راهنمايى كرد فشار جمعيت وصف كردنى نيست پرچم و پرچمدار وصف و جمعيت و رفيق هم به هم خورد هر كسى را به طرفى برد ما در همان ازدحام سنگريزهها را انداختيم و به خيال خود، انجام عمل كرديم و به هر جان كندنى بود بيرون آمديم، ديدم آقاى حاج آخوند نيست و گم شده است.
و حاج على اصغر هم قبلًا گم شده بود و هر دو حوله
روى دوش را گم كرده بودند. من و حاج فرج الله دنبال آنها خيلى گشتيم و پيدا نكرديم و برگشتيم و ديديم كه آقاى حجتى با آقاى حاج آخوند در چادر نشستهاند. بعد صحبت كرديم و ديديم كه همه سنگريزهها را غلط انجام دادهايم و به ديوار زدهايم و آقاى حاج آخوند به تير برق زده است مىگفت: ديدم آنجا خلوت است به آنجا زدم، امّا حاج على اصغر خود رفته و سنگريزهها را درست انداخته بود.
دوباره برگشتيم و به هر زحمتى بود سنگريزها را زديم و برگشتيم كمى استراحت نموده و براى كشتن قربانى حركت كرديم.
من و آقاى حجتى و حاج على اصغر رفتيم قربانگاه، وضع عجيبى را مشاهده كرديم: قربانىها روى هم ريخته و هر چه لاغر است مانده و هر چه چاق و فربه است بردهاند ما هم چهار تا قربانى خريديم و چاقو را از يك عربى كرايه كرديم (يك ريال) هر كدام خودمان ذبح كرديم و حاج على اصغر از طرف حاج آخوند ذبح كرد ما احتياط كرديم و خودمان كشتيم، ولكن نجس شديم لباس احرام و دست و پاى ما خونى شد و برگشتيم، آب براى تطهير پيدا نشد.
بالاخره آقاى حجتى يك ريال (دو تومان) داد دست خود را شست ولى از من پنج ريال (ده تومان) خواستند ندادم خواستم در توالتهاى عمومى تطهير كنم، رفتم ديدم كه يك نفر دم در توالت ايستاده از آفتابه بردن مانع مىشود من هم آفتابه لازم نداشتم فقط از شير آب استفاده كردم و دست و پا را شستم و برگشتم و لباسهاى احرام نجس شده بود. اثاث هنوز در ماشين و ماشين در راه بود (و آنها هم كه توى ماشين نشسته بودند) هنوز نرسيده بودند پس از انتظار طولانى اثاثيه را آوردند توى خيابان ريختند و هر كس اثاثيه خود به هر نحوى بود آورديم، ولى سلمانى پيدا نكرديم تا حلق كنيم، ناچار پس از گشتن زياد و آوارگى، يك سلمانى سياه پيدا كرديم و دو ريال داديم (چهار تومان) سر ما را در كنار خيابان اصلاح كرد و از احرام خارج شديم.
در حقيقت من و آقاى حجتى مىخواستيم برويم سرمان را در آرايشگاه (حلاقه) اصلاح كنيم بعد از جستوجوى زياد معلوم شد كه اين ممكن نيست.
آمديم در چادرها بنشينيم ولكن گند و بوى قربانىها مجال نمىداد به قدرى ناراحت شديم كه حد نداشت آن روز سختترين روزهاى ما بود در اين سفر طولانى شايد در همان روز 7 يا 8 عدد نوشابه خورده بوديم غير از آب و چاى. گرما و ازدحام و زياد راه رفتن در جلو آفتاب و
بوى متعفن لَش حيوانات ما را به تنگ آورده بود.
همان روز (روز عيد) خيلى از حجاج مكّه رفتند براى طواف ولكن براى ما ممكن نشد روز 11 عازم مكه شديم ابتدا به قصد رمى جمره 7 نفرى حركت كرديم و از راه آسانى رفتيم معلوم شد كه ما ديروز آن همه رنج ديدهايم از جهت اين بود كه از راه بد رفته بوديم و الّا خيلى راحت بوده است.
خلاصه جمره اولى و وسطى و عقبى را به آسانى زديم و در اين ميان به آقاى حاج رحيم زنجانى و حاج ميرخليل و سلطانى و حاج كريم برخورديم و آنها هم با ما رفيق شدند به عزم مكه به راه افتاديم ماشين سوارى ممكن نشد، ولى راه افتاديم بالاخره يك ماشين آمد، سوار شديم و سرپا ايستاديم تا مسافرين كه عربها بودند يكى پس از ديگرى پياده شدند ما هم نشستيم و وارد مكه شديم. ديديم كه خلوت است، ولى ما به سراغ بركه رفتيم و شستوشو نموديم و غسل كرديم و برگشتيم در يك قهوهخانه غذا خورديم و به مسجدالحرام رفته و طواف كرديم و نماز خوانديم و سعى كرديم دوباره براى طواف نساء برگشته و انجام داديم و نماز خوانديم.
خواستيم شروع به عمل نماييم آقاى حاج آخوند اظهار كرد كه من ناراحتى دارم و گفت كه من ميان صفا و مروه در يك محلّى قدرى استراحت نمايم و رفت براى
استراحت و از ما دور افتاد ما عمل را تمام كرديم و ايشان را بعد از عمل پيدا كرديم و قرار شد كه در جلو بازار، جلو مروه رفته سوار ماشين بشويم هر چه منتظر شديم ايشان نيامدند يعنى حاج آخوند و حاج على اصغر نيامدند. آقاى حجتى زياد زحمت افتاد، مسجد و ميان صفا و مروه و ميدان جلو مسجد را تقريبا گشت پيدا نكرد.
يك ماشين براى برگشتن به منى اجاره كرديم قدرى توى ماشين نشستيم نيامدند باز پياده شدند آقاى حجتى رفت سراغ آنها تا اينكه آقاى حاج آخوند را از آن سر بازار از جلو شهربانى پيدا كرد و آورد و آقاى حاج آخوند چون زحمت افتاد و ناراحت شده بود به ما پرخاش كرد و ما حرفى نزديم.
خلاصه با يك ماشين بنز راه افتاديم و به منى رسيديم و شب را در آنجا بيتوته كرديم صبح سنگريزهها را درست و به جا زديم و همگى بعدازظهر از منى حركت كرديم.
منى يكپارچه گند و بو و كثافت است انسان بسيار با زحمت زندگى مىكند در اثر بوى قربانىها اينجور شده است.
به هر نحوى بود يك ماشين گرفته و اثاثيه را حمل كرديم (معلوم است چون ما آزاد و خودمان مكه رفته بوديم و جزء كاروانها نبوديم در همه مراحل نقل و حمل و بستن اثاث و پيدا كردن ماشين به عهده خود ما
مىباشد اين است ما را زياد ناراحت و خسته مىكرد) و دو ماشين جابهجا كرديم و راه افتاديم، ولى ماشين نمىتوانست جلو برود راه نيست كثرت ماشين و جمعيت راه را بسته است.
بالاخره پس از زحمت زياد از منى بيرون شديم و راه افتاديم ماشين توانست قدرى تند برود و از بوى عفونت منى خلاص شديم.
ماشين ما، دو طبقه است رفقا مرا احترام كرده و در طبقه بالا جا دادهاند و آقاى حجتى و آقاى حاج ميرزا ستار در طبقه پايين سرپا ايستادهاند.
واقعاً جاى سؤال است كه چرا دولت سعودى فكرى به حال اين وضع منى نمىكند البته انصاف بايد داد كه اين همه حاجى را اداره كردن سخت است، ولى امكان دارد كه ذبح قربانىها را فقط در يكجا قرار دهند و متفرق ذبحكردن قدغن شود و يك سردخانه خيلى بزرگ نصب شود كه اين همه گوشت و پوست هدر و ضايع نشود و براى ممالك اسلامى فقير صرف شود و ممكن است كه از ممالك اسلامى براى چنين كارى استمداد كند و به هدر رفتن اين همه حيوان، اشكال براى دستورات اسلام نگردد تا علماء مجبور به جواب دادن باشند.
در منى آب بسيار كم است و ما خيلى زحمت افتاديم از بىآبى و نبود يخ رنج برديم لولههاى آب كه دولت
سعودى كشيده كار را آسان كرده، ولكن سقاها كه آب را مىفروشند مجال نمىدهند.
ما هر وقت در مضيقه بوديم حاج رضا آب مىآورد چون كه به زبان عربى و هم به خُلق عربى، وارد بود و گاهى هم «حاج غلامعلى سرابى» و دوستان ديگر، آب مىآوردند.
چادرهاى خوب را حملهدارها (كارواندارها) اشغال كردهاند باقى چادرها به دست اشخاص ديگر است همه جاى منى حتى خيابانها و كوهها و درهها قربانگاه است كه مانده و گنديده است. مىشود گفت كه همه جاى منى خون و گوشت و كثافت حيوانات است و آن بيابان همه عفونت است راستى كمى مانده بود كه ما مريض شويم ماشين در خيابان از روى جسد حيوانات رد مىشود و مىتركد و بوى بد برمىخيزد.
حاجىهاى ميانه كه با مهدى و طاهر مغازل بودند به ما نزديكند من خودم به چادر حاج جليل مختارى رفتم و حاج رحيم زنجانى را ملاقات نمودم و حاج كريم را نيز ديدم. يكى از رفيقهاى حاج ميرحجت تركى گم شده بود بردم به چادرشان رساندم.
از سرابىها يكى در عرفات گم شد (حاج خانمى كه فاميل او بود شروع به گريه نمود و نوحهسرايى كرد دلدارى داديم) آمديم و در منى پيدا شد و چند نفر از سرابىها در
منى گم شدند بالاخره پس از زحمت زياد پيدا شدند.
ما نتوانستيم «مسجد خيف» برويم يكى از تأثرات در اين سفر همين است كه چرا موفق نشديم در آن مكان مقدس نماز بخوانيم.
آقاى «حاج مير اسماعيل طاهرى» (1)را كه در مكه ملاقات كرده و ديدنش هم رفته بوديم در منى نيز ملاقات كرديم.
وارد مكه شديم (روز 12 بعدازظهر) فعلًا عمل واجب تمام شده فقط براى عمره مفرده مهيّا مىشديم، چونكه بعضى از علما براى اشخاص به عنوان نيابت مكه آمدهاند عمره مفرده را احتياط واجب مىدانند.
با آقاى «حاج ميرزا على لمسهچى» قرار گذاشتيم در روز 13 ذىحجه روز پنجشنبه با هم با يك ماشين به حديبيّه رفته و احرام بستيم و از آنجا آمده طواف و نماز و سعى و طواف نساء و نماز آن را انجام داديم و تمام كرديم.
در اين ايام در مطاف از كثرت ازدحام چهار نفر در نزديكى مقام ابراهيم (ع) زير دست و پا ماندند و تلف شدند (شايد اين قضيه مولمه در 13 ماه بود).
1) مرحوم حجتالاسلام و المسلمين حاج سيد اسماعيل طاهرى تَركى از روحانيون بسيار محترم شهرستان ميانه به شمار مىآمد. اوائل در شهر تبريز سكونت داشت و در «مسجد خال اوغلى» اين شهر اقامه نماز جماعت مىكرد. بعد به تهران آمد و جزو علما و وعظا پايتخت شد. بيانات شيوا و روضه دلنشينى داشت. او چند سال پيش چشم از جهان فرو بست و در بهشت زهراى 3 تهران به خاك سپرده شد.
همه امتهاى اسلامى هيئت پزشكى داشتند ايران هم در جدّه و مدينه و مكه مركز بهداشتى و درمانى دارد. در مدينه منوره در يكجا در بالاى ساختمان سيد مصطفى (كه خروجى مىدهد) و در مكّه معظمه در دو جا يكى در «قراره» و ديگرى در «شعب عامر» در نزديكى مكتب حسن جمال ما چند مرتبه براى زيارت آقاى دكتر معيرى آنجا رفتيم و گاهى هم مراجعه بسيار جزيى داشتيم.
هيئت پزشكى بسيار ناتوان و غير مجهز بود هم از جهت دكتر و هم از نظر دارو حتى پرستارهاى ايرانى جاى دكترها نشسته، كار مىكردند. و دوا هم فقط قرصهاى مسكن و قرص اسهال و مُليّن و ويتامين «ب» و «س» و ... بود. همه انواع امراض را با اين قرصهاى اعجازآميز مداوا مىكردند و غالباً هم معاينه نمىكردند تا احتياج به دوا پيدا كنند.
در اين ميان بعضى از دكترهاى متدين بودند كه واقعاً مىخواستند خدمت نمايند مانند: آقاى دكتر معيرى و دكتر يزدى (اسمش فراموش شده است به نظرم آقاى دكتر افضل يزدى بود) اينها قضاوتهاى ما مىباشد، در آن مقدارى كه ما مراجعه كرديم نه قضاوت كلّى.
روزى آقاى دكتر معيرى گفتند كه من در قراره هستم بياييد آنجا من هم بدنم دانه مىزد و آقاى حجتى از روز
ورود خسته و خوابآلوده به نظر مىآمد و حاج علىاصغر هم پايش زخم شده بود مىخواستيم مراجعه كنيم و مخصوصاً عطش زياد بود رفتيم آقاى دكتر معيرى ما را ديدند و اظهار محبت كردند و دستور پانسمان پاى حاج على اصغر را دادند و يك آمپول پنى سيلين تجويز كردند و گفت كه سر مريض مىروم و برمىگردم. ما در اين ميان منزل آقاى حاج جليل مختارى كه نزديك بود رفتيم و باز برگشتيم و آقاى دكتر معيرى برگشته بود من از مراجعه منصرف شدم چون خيلى ازدحام بود و خواستم كه با آقاى دكتر خداحافظى نمايم يك نفر كه پهلوى دكتر نشسته بود و نسخه مىداد به من پرخاش كرد، من گفتم: آقا من مريض نيستم مىخواهم با آقاى دكتر خداحافظى كنم و برگشتم. ضمناً آقاى دكتر هم از اين عمل خلاف اخلاق ناراحت شد. علاوه ما مهمان او و با دعوت او رفته بوديم ولكن چه مىتوانست بكند.
خلاصه به نظر حقير كه اينها حاجىها را در حساب آدم نمىآورند تا به مريضشان اعتنا نمايند و عاطفه و محبت كنند در ايران هنگام گذرنامه دادن و در فرودگاه هر چه تصور كنيد به حاجى اذيت مىكنند (با مقايسه با آنها كه اروپا و آمريكا مىروند) و در مكّه و مدينه هم همانطورى كه نوشتم و در برگشتن هم در فرودگاه جدهتهران و گمرك، مگر بعضى از دكترها و مأمورين
ديگر كه متدين هستند و خودشان طبق عقيده مىخواهند خدمت نمايند.
اين دكترها و مأمورهاى موذى تصور نمىكردند كه با پول همين حاجىها به حج آمدهاند و در واقع نوكر ملت هستند چنين ستمى در كجاى دنيا روا مىدارند هر كس اروپا و آمريكا برود كاملًا راحت و آسان مىرود و هر چه بخواهد پول مىبرد ولى كسى مكه برود، مىگويند: چرا پول را مىبريد به عربها بدهيد با اينكه هر چه حاجى مىخورد غالباً از ايران مىبرد نان، ماست، آب ليمو و دوا و شيرينىجات.
ايرانىها رفته رفته ناراحتتر و مريضتر مىشوند و شايد غالباً در اثر آب يخ خوردن و زير پنكه نشستن و خوابيدن است و مىروند پيش دكترهاى مهربان! آنها با آغوش باز! و عاطفه! اعجاز مىكردند با يك قرص يا دو قرص متحدالحال معالجه مىنمودند.
پس از برگشتن از منى آقاى حجتى ناراحت بود پيش آقاى دكتر معيرى رفتيم دواى مؤثرى داد و برطرف شد من هم جوشهاى بدنم را گفتم، سه تا آمپول ويتامين را تجويز كردند كه دو تاى آن را زدم و يكى شكست و ضمناً گفت كه اين جوشها در اثر حساسيت است، گفتم: پس شما چرا نداريد گفت شما هم كر نيستيد.
آنچه در مورد جمعيت خود ما مشاهده كرديم اين
است كه آقاى حاج ميرزا عبدالستار سرابى حقيقتاً خدمت مىكرد و زحمت مىكشيد و وضع او دلخراش بود حتى خوراك و استراحت نمىرسيد تمامى كارها به عهده او بود حتى مريضى آنان و دوا خوردنشان كه جدا قابل وصف نيست.
ما معناى هيئت سرپرستى را درك نكرديم، زيرا بعضى از حجاج در مكه مراجعه كردند كه از پول وديعه به ما بدهند سرپرست گفت: به من مربوط نيست. ديگرى مىگفت: اجازه صادر كنيد كه از مكه حركت كنيم مىگفت: به من مربوط نيست. ما مىخواستيم برويم و بپرسيم كه آقا پس شما چه كاره هستيد؟ و معناى سرپرست چيست؟ و چه وظيفهاى دارد يكى آمد، پول خود را صرف كند، گفتند: آقا به ما مربوط نيست. يكى مىخواست كه به دكتر دستور بدهند. مىگفتند: به ما مربوط نيست. خلاصه ما تا حالا معناى هيئت سرپرستى شاهنشاهى را نفهميديم و شايد خودش هم نفهميده است كه چه كاره است.
حجاج ايرانى مخصوصاً آنها كه هنوز مدينه نرفتهاند بسيار دلتنگ و ناراحت مىباشند مرتباً به مطوفها مراجعه مىكنند و آنها هم مىگويند هنوز دولت دستور نداده است
و گاهى مىگفت: شما دعا كرديد «اللّهُمَّ ارزُقنِى حَجَّ بَيتِكَ الحَرام» (1)
خدا هم اجابت نموده چرا عجله مىكنيد.
بالاخره 15 ذى الحجه الحرام عصر روز شنبه از مكه حركت كرديم تا ما چهار نفر ميانهاى اثاث را بياوريم سرابىها جاها را گرفته بودند براى آقاى حجتى و حاج اصغر در عقب و براى آقاى حاج آخوند در وسط ماشين و براى حقير در جلو جا دادند. رفتم نماز را در مسجدالحرام خواندم و حركت نموديم و تا «بدر» آمديم در آنجا خوابيديم نفرى يك ريال داديم روى تخت چوبى كه با ليف خرما وسطش بافته شده بود خوابيديم و صبح نماز را خوانديم و حركت كرديم تا به مدينه رسيديم.
از مدينه تا جدّه 420 كيلومتر است و از بدر تا مدينه 150 كيلومتر است، بدر جاى خوبى است و آب و برق دارد.
ما را در اول خيابانى كه تازه احداث شده و «محلّه نخاوله» را قطع مىكند و از وسط ردّ مىشود و به «خيابان قبا» متصل مىگردد، پياده كردند. ما با حاجى رضا و حاج مسيب و حاجى اباذر در عرفات و منى با هم بوديم قرار گذاشته بوديم كه در مدينه هم با هم باشيم خلاصه در مدينه هم در ساختمان تازه ساخت در نزديكى باغ صفا
1) از دعاهاى ماه مبارك رمضان.
منزل عبدالمطلوب كه مدعى بود بر اينكه جعفرى هستم، اطاق اجاره كرديم 20/ 260 ريال هر نفرى 38 ريال تقريباً با حمام و مطبخ. باقى رفقاى ما در باغ فيروز كه در شمال مسجدالنبى (ص) واقع است منزل كردند هر نفرى 12 ريال دادند و هر يك اگر تخت مىخواستند يك ريال هم هر شب براى تخت بايد بدهند.
ميانهاىها: حاج جليل مختارى و حاج كريم و حاج اسمعيل و حاج حسين ميانجى و حاج مير حجت تَركى با تَركىها همه در باغ فيروز بودند و آقاى حاج شيخ هادى نيرى در محلّه نخاوله در يك خانهاى منزل كرده بود.
ما منزلمان بهتر از همه بود، استحمام كرديم و راحت شديم.
مدينه شهرى است تقريباً نيمه قديمى ساختمانهاى بسيار قديمى، حتى مانند خانههاى خشت و گلى دهات كه در اثر دود تنور و طبخ سياه شده و تيرها سياه گشته است، ما را هدايت كردند براى اجاره كردن به يك خانه زيرزمين و تيرپوش سياه شده، خلاصه ساختمانهاى اعيانى قديم، طبق امَراءِ تُركِ قديم و خانههاى خشتى اين جورى كه گفتم و ساختمانهاى مجلل جديد چند طبقه، همه در مدينه به چشم مىخورد حتى در نزديكى روضه
حضرت رسول (ص) خانههاى خشتى هست.
مدينه شهر خاطرات است كه پر از حوادث و قدم به قدم براى آشنايان به تاريخ اسلام جاى تذكر است. خاطرات تلخ و شيرين، خاطرات پر از افتخار و عظمت، شهرى است كه در صدر اسلام مركز وحى، مركز قدرت اسلامى، مركز نيروهاى كوبنده امپراطورى روم و ايران، مركز نشر احكام اسلام و ...
مدينه يك ظاهرى آنچنان نامنظم و مخروبه و اين چنين باطنى دارد، پر از حماسه و مجد. بايد نشست و بر اين خرابهها اشك ريخت و ناله كرد و يا افتخار نمود و خنده كرد.
قبور سرداران اسلام و مسلمين در اينجا نورافشانى مىكند: قبر رسول خدا (ص) و قبر چهار امام معصوم: امام حسن مجتبى و امام زين العابدين و امام باقر و امامصادق: و قبر حضرت فاطمه (س) بانوى اسلام و فاطمه، مادر حضرت امير (ع) و همچنين بزرگان اسلام از شهداى احد و ...
ما در مدينه روحاً بسيار راحت بوديم كانّه يك انس مخصوصى با آن آب و خاك داشتيم. گويا وطن اصلى ما بوده است كه حَظ مخصوصى و التذاذ ويژه در روح خود احساس مىنمايم كه نمىتوانم وصف نمايم. گويا ديوارها و خيابانها و خانهها و ساكنين شهر با ما ارتباط دارند و با ما سخن مىگويند آرى «وَ ما حُبُّ الدِّيارِ شغفن قَلبِى وَلكِن حُبَّ مَن سَكَنَ الدِّيارا».
پس از اينكه غسل كرديم و راحت گشتيم آماده زيارت رسول خدا (ص) شديم. از مقابل منزل يك بازارچه رو باز يا يك خيابان كم عرض هست كه راه است از منزل ما تا مسجدالنبى (ص) اين طرف و آن طرف دكانها، پاساژها و ساختمانهاى مجلل وجود دارد كه براى اجاره دادن ساخته شده است.
ميدان جلو مسجد در طرف غرب كه چند بازار به همان ميدان متصل مىشود و مىرسد به ميدان خوار و بار فروش كهنه شهر كه به وسيله يك بازار به آن ميدان نو وصل مىشود. بازارها تنگ و پر از اجناس است و از همان ميدان جديد خيابان امتداد دارد تا به ميدان طرف شمال مسجد كه بسيار وسيع است و اطرافش آباد و ساختمان مجلّلى است و همان خيابان از طرف شرق مسجد نيز دور مىزند كه يك فلكه مانندى را دور حرم مطهر تشكيل مىدهد.
به هر حال وارد مسجد النبى (ص) شديم (از باب السلام وارد شديم) مسجد بسيار بزرگ است ستونهاى رنگى دارد، رنگهاى زرد، شبيه به قهوهاى دارد كمى نزديك روضه مباركه مىرويم به ستونهايى مىرسيم كه بالاى آن
نوشته است «حدّ مسجد النبى (ص)» و يك محرابى است بعداً منبر، بعداً محراب رسول (ص) محراب اول را نفهميديم و در آنجا «استوانه عائشه» و «استوانه توبه» به چشم مىخورد (كه استوانه ابولبابه نيز گويند) در ميان اين حدّ، ستونهايى ديده مىشود كه رنگ سفيد در آن نقش شده است احتمال مىرود كه مسجد اصلى همين باشد تا اينكه مسجد توسعه داده شده است.
روضه رسول خدا (ص) ضريح بزرگى است كه حجره مطهر رسول الله (ص) كه قبر شريف در آن است با قبر ابىبكر و عمر و حجرات ازواج النبى (ص) و خانه فاطمه (س) را محيط است (حسب ظاهر كه گفته مىشود. ولى حقيقت آن است كه حجره بعضى از ازواج بيرون و در طرف قبله روضه واقع است و خانه فاطمه (س) همان مدفن حضرت رسول (ص) است).
ابن سعود، مسجد را بسيار بزرگ كرده است (بنا به فرمايش آقاى «حاج شيخ عبد الحسين فقيهى رشتى» (1)نماينده حضرت آيت الله العظمى بروجردى 18 هزار متر
1) آيتالله شيخ عبدالحسين فقيهى رشتى متولد 1321 ه. ق در نجف فرزند آيتالله شيخ شعبان گيلانى يكى از علماى سرشناس و محترم استان گيلان به شمار مىآمد. او پس از سالها خدمت فرهنگى، دينى، در آبان 1368 ه. ش چشم از جهان فرو بست و در يكى از حجرات صحن بزرگ حرم حضرت معصومه 3 به خاك سپرده شد. شرح حال وى در جلد 17 ستارگان حرم، ص 71 آمده است.
مربع است) و در وسط مسجد سه جا بىسقف است و با سنگريزه و شن مفروش است و بقيه مسجد، ستونها روكش سنگى دارد و زمينها با سنگ مفروش است.
دور ضريح مطهر، شرطهها ايستادهاند كه شيعهها را از بوسيدن و لمس ضريح منع نمايند و همچنين جلو منبر شريف مأمور ايستاده است شرطهها اخلاقاً خيلى خشن و تند نيستند، ارفاق مىكنند و لبخند دارند و گاهى شيعهها به عنوان بخشش، مخفيانه پولى به آنها مىدهند تا ناديده بگيرد و آنها ببوسند و او هم قبول مىكند، بلكه آنها را چنين عادت دادهاند به حسب ظاهر، مانع مىشوند، ولى گاهى رو بر مىگردانند يعنى كه من نمىبينم. مخصوصاً در جلو حجرات ازواج النبى (ص) و روضه مطهره خيلى مسامحه مىكنند و در آنجا كه مىگويند بيت فاطمه (س)، به سختگيرى مىنمايند ولى مفاتيح خواندن و زيارت حضرت زهرا (س) را بلند خواندن مانعى ندارد.
خواجههاى حرم كه در نزد سعودىها محترمند و اغلب در صفّه مىنشينند از سياهان و تنومند مىباشند بسيار بداخلاق و تندخو مىباشند حتى از زدن زنها هم مضايقه ندارند راستى ديدن آنان كفاره دارد.
هر روز سه مرتبه براى زيارت روضه مباركه مشرف مىشويم.
از مقابل «باب جبرئيل»، كوچه تنگ و باريكى مىرود
و مىرسد به بقيع و در همين كوچه ديدم در سر در خانهاى نوشته بود «دار ابىايوب» در دست چپ كسى از مسجد به طرف بقيع مىرود و در وسط كوچه جاى وسيعى است كه احتمال مىرود جاى سقيفه باشد (اين احتمال را حقير بدون دليل به دهنم آمده است شايد سمهودى مشروحاً نوشته باشد).
بقيع در شرق روضه مطهره واقع است كه جلو آن، ميان حرم و ميان بقيع خيابان است درِ بزرگ بقيع، روبهروى اين كوچه است. دور بقيع ديوار سفيد رنگ كشيدهاند دو تا در دارد يكى از غرب بقيع كه گفتيم و ديگرى در شمال بقيع، روزى دو مرتبه درِ غربى باز مىشود از ساعت 7 صبح تا ساعت 10 صبح، بعداً مردم را بيرون كرده و در را مىبندند. بعد شنيدم كه از اول صبح باز مىنمايند و زنها را مطلقاً در بقيع راه نمىدهند.
چون شيعهها مرتباً روى قبرهاى ائمه: پول مىريزند و شرطهها جمع مىكنند يك ريال و يا دو ريال و يا پنج ريال و ... اين است كه علىالقاعده از زودتر باز كردن هم ابا ندارند و در نزديكى قبرها تابلو زدهاند كه از پول ريختن منع مىكنند (چنين در خاطرم مانده كاملًا علم ندارم)، ولى نمىدانم كه پول مال شرطههاى مأمور است يا مال حكومت است؟
از در بقيع كه وارد مىشويم دو خيابان جدا مىشود،
يكى دست راست طرف قبور ائمه: كه در دست چپ، قبور دختران پيامبر اكرم (ص) (زينب، ام كلثوم و رقيه) است و منتهى اليه خيابان قبور ائمه: كه در يك سطح مربع مستطيل واقع است و طرف قبله و شرق قدرى بلند است و سنگچينى دارد و چهار قبر؛ اول، قبر حضرت فاطمه [بنت اسد] و دوم، قبر چهار امام (ع) به ترتيب و طرف بالاى سر آنها قبر عباس (ع) است. معلوم است كه يك وقتى ساختمان بوده است.
در نزد آنها، قبر فاطمه دختر رسول خدا (ص) است و قبر فاطمه بنت اسد (س) را در خارج از محوطه بقيع در يك محيط كوچكى با قبر ابوسعيد خدرى معرفى مىنمايند، ولى حسب تحقيق در نزد اهل بيت: قبر حضرت زهرا (س) در ميان قبر و منبر است توى مسجد النبى (ص) و قبر موجود در بقيع قبر حضرت فاطمه بنت اسد (س) است.
شيعهها در اوّل خيابان دست راست، كفشها را مىكَنَند در اطراف خيابان مىگذارند و مىروند يا در دست مىگيرند و در آنجا گريه و ناله عجيبى است شرطهها هم با مأمورين امر به معروف ايستادهاند تا از نزديك شدن به قبرها يا برداشتن خاك منع نمايند.
خيابان دوم، دست چپ مىرود به سوى قبر زنهاى حضرت رسول اكرم (ص) و قبر جناب عقيل و سفيان بن حارث و ابراهيم بن رسول الله (ص) و حليمه سعديّه و شهداى احد و
منتهى مىشود به قبر عثمان بن عفان و پشت در بقيع، قبر ام البنين (س) و عمات النبى (ص) واقع است.
روزى آقاى حاج شيخ عبدالحسين فقيهى ديدن ما آمدند و در آنجا از آثار نبوى صحبت شد ايشان فرمودند در همان كوچه باريك، ميان باب جبرئيل و بقيع خانه ابىايوب و امام صادق (ع) واقع است.
پس از ورود به مدينه و زيارت، رفقاى ما آمدند كه مىخواهيم برويم. ما گفتيم شما توانستيد زودتر برويد گذرنامههاى ما را جدا كنيد و خود برويد، ولى الحمدلله نتوانستند در نتيجه ما نه روز در مدينه مانديم.
آقاى حجتى در بدر سرما خورده بود در مدينه تماماً مريض شد و تبش قطع نشد و سردرد و سرفه شديد داشت ما هم مشغول پرستارى او بوديم و افكار ما مشغول نگرانى ايشان بود. مجبور شديم به دكتر مراجعه نماييم با اينكه وضع دكترها و بهدارى ايران را ديده بوديم و اطلاع داشتيم، ولى چون زبان عربى نمىدانستيم تا به دكترهاى مدينه مراجعه كنيم به حكم ضرورت باز به دكترهاى ايرانى مراجعه كرديم، ديديم كه دكتر حجاج ايرانى از خانمهاى ايرانى با وضعيت نامناسب است كه آقايان حجاج را معاينه كرده و نسخه مىدهند. كسى نبود بگويد كه مگر حجاج
ايرانى احتياج به قابله دارد؟ يا ايران مگر دكتر مرد ندارد؟ يا نظر اين است كه با احكام اسلام مخالفت نمايند و حجاج ايرانى را اذيت نمايند و متدينين رغم أنف كنند؟
ما هم به حكم ضرورت پيش خانم دكتر رفتيم و دستور گرفتيم و دوا گرفتيم و هيچ فايدهاى نديديم بلكه كمى بدتر شد اصلًا معاينه نمىكردند باز فردا مراجعه كرديم يك پرستارى كه در جاى دكتر نشسته بود دوا داد باز فايدهاى نبرديم بلكه قدرى بدتر شد.
فرداى آن روز عصر آقاى حجتى را مجبور كرديم باز حاضر شد كه به دكتر رجوع نماييم چون ايشان و ما يأس داشتيم آقاى حجتى مايل نبود ما مجبور كرديم. به هر حال مراجعه كرديم و برخلاف انتظار به يك دكتر خوش اخلاق و مهربان و متواضعى برخورد كرديم. ايشان كاملًا معاينه كرد، و تبش را با درجه رسيدگى كرد، 39 بود. دواى لازم و دستورات لازمه داد، رفتيم و عمل كرديم، كمى بهتر شد، ولى كاملًا خوب نشد، باز مراجعه نموديم، ايشان تعجب كردند كه چرا تب قطع نشده است باز رفت دواى مخصوصى آورد و سفارش نمود كه اين كپسول را هر 6 ساعت يك دانه و قرصهاى ريز را صبح و عصر ميل نمايد و مواظب باشيد گم نشود. آقاى حجتى غذا نمىخورد فقط بايد آب جوجه خروس درست كرد تا ميل نمايد و حاج اباذر طبق بذلهگويى شوخى كرد و متلك گفت.
خلاصه آمديم دواها را مصرف نمود و تب قطع شد روزى رفتم در دفتر سيد مصطفى براى گرفتن خروجى، ديدم آقاى دكتر حركت مىكند آمد با ما خداحافظى نمود و آدرس داد (يزد- دكتر افضلى).
روزى خواستيم غذا درست كنيم (حاج مسيب مريض بود حاج اباذر اهل خريد نبود حاج على اصغر و حاج آخوند پيرمرد بودند فقط من و حاج رضا كار مىكرديم) رفتيم از بازار گوشت بخريم حاج اباذر گفت من اگر مرغ نباشد نمىخورم ما هم گفتيم: مرغ مىخريم. رفتيم مرغ خريده نشد گوشت گوسفند خوب خريده شد با لوازم يك آبگوشت درست نموديم در هنگام نهار خوردن من ناراحتى معدهاى پيدا كردم و حاج مسيب كم خورد و حاج اباذر نخورد و حاج على اصغر هم نتوانست بخورد مگر كمى، نهار را آقاى حاج رضا و حاج آخوند دو نفرى خوردند و ضمناً حاج رضا از اين جريان اوقات تلخ شد.
حاجىها هم ناراحت هستند. هر كس مىرسد صحبت از حركت و وقت حركت است. اجازه حركت نمىدهند، مىگويند در جدّه حاجى زياد است. مدينه جلوها از مكه به جده منتقل شده و مىشوند، جا نيست. اگر اينها هم بروند، آنجا امكان نقل نيست، مىمانند در هواى جدّه مريض مىشوند. ايرانىها پس از شنيدن اين حرف گفتند كه مدينه ماندن بهتر است زيارت حضرت رسول (ص) و ائمه:
اينجا هست و راحتى اينجا هم بهتر از جدّه مىباشد.
اصولًا حجاج در مدينه و مكه خيلى عجله مىكنند، كانّه قرار ندارند.
بالاخره روز دوشنبه 24 ذىحجه به ما اجازه دادند كه بعدازظهر از مدينه حركت نموديم، شايد اولين ماشين ماشين ما بود كه حركت نمود اوّل حاج رضا ماشين را آورد جلو منزل ما اثاثيه را جمع كرديم و سوار شديم و در صندلى رديف دوم يا سوم نشستيم كه موجب حرف نشود و رفتيم در جلو باغ فيروز نگهداشت رفقاى ديگر هم اثاث خود را جمع كردند و حركت نموديم. در مدت 5/ 6 ساعت از مدينه به جده رسيديم يعنى هفتاد فرسخ را در 5/ 6 (ساعت) طى كرد الحمدلله كه به سلامتى رسيديم، ولكن بعد از ما يك ماشين تصادف كرده و 6 نفر مردند.
ساعت 12 شب تقريباً وارد جده شديم 12 تومان داديم باربرها اثاث ما را به طبقه سوم مدينه الحاج رساندند و شب را آنجا بيتوته كرديم و عجله كردن بعضى از رفقا مفيد شد، يعنى فوراً حاج رضا و آقاى حاج ميرزا ستار گذرنامهها را به فرودگاه برده و نوبت هواپيما گرفتند، گفتند برويد اثاثتان را بياوريد. رفقاى عجول ما نگذاشتند بخوابيم كمى چشمم به خواب آشنا شده بود چشم باز
كردم ديدم كه حاج اباذر نشسته است صداى هواپيما كه يكى مىنشيند و ديگرى برمىخيزد و رفتوآمد جمعيت كه دستهاى مىروند و عدهاى مىآيند نگذاشت استراحت كنيم. منتظر طلوع فجر مىباشيم. صبح شد پس از صرف صبحانه و چاى حركت كرديم باز 12 تومان داديم از منزل تا فرودگاه اثاث ما را حمل كردند.
اثاث تحويل هواپيمايى داديم و اضافه بار نداديم منتظر نوبت خود هستيم پرواز شماره (ص) 0 حركت كرد، نوبت ما شده است به طور صف منظم به سوى رسيدگى به گذرنامهها در حركت هستيم. ساكها را توزين كردند اضافه بار من سه كيلو بود آن را هم نگرفتند، رد شديم. گذرنامه را به ما دادند قدرى توقف نموديم در را باز كردند رفقا در ورود عجله كردند و فشار آوردند و هر چه بود رد شديم و باز با صف منظم حركت كرديم ديديم كه هواپيما جت است. ساكها را از ما گرفتند سوار شديم. من و آقاى حجتى در وسط طياره كنار بال هواپيما نشستيم كه روبهروى ستون وسط طياره بود.
درهاى هواپيما بسته است هوا هم بسيار گرم است همه خيس عرق شديم به طورى كه لباسها خيس شد همه لباسها را كندند.
هواپيما پرواز كرد ساعت چهار و پنجاه و پنج دقيقه بعد از ظهر حركت نموديم و ساعت هفت و بيست دقيقه به بغداد رسيديم ما با پرواز شماره 90 با هم رسيديم اثاثها را مختصر رسيدگى نمودند و گذرنامهها را به ما دادند. ما در تهران ويزاى عراقى داشتيم و اعلان كردند كه هر كس ويزاى عراق ندارد ويزا مجانى مىباشند.
اثاث خود را با يك تاكسى حمل و هفت نفرى در نزديكى حرم مطهر در كاظمين در مسافرخانه طوس يك اطاق اجاره كرديم و دو شب مانديم و زيارت نموديم.
حاج مسيب و حاج اباذر تصميم گرفتند كه براى عاشورا به خوى برگردند و رفتند. بليط تهران خريدند، ولى ما با يك ماشين سوارى به سوى كربلا حركت كرديم. ماشين در دو جا پنچر شد و در منطقه مسيب هم پياده شديم. (1)ماشين درست شد و راه افتاديم به كربلا رسيديم. در مسافرخانه حسينى با حاج رضا اطاق گرفتيم حاج رضا و حاج مسيب مىرفتند و حاج اباذر با ما مىموند ما ناراحت شديم؛ زيرا پول موجود و مخارج مشترك بود حاج اباذر مىگويد و مىخندد و مىخنداند.
ما يك شب در مسافرخانه خوابيديم. صبح بيرون رفتيم مدرسه حضرت آيت الله العظمى آقاى بروجردى را ديديم
1) مزار دو طفلان حضرت مسلم محمد و ابراهيم در همين منطقه مسيب مىباشد.
كه بسيار مجلل است و براى طلاب زوّار ساخته شده است. مدرسه مجلل سه طبقه و شيك و روشن با طرح جديد ساخته شده است و همه وسايل را دارد و وقف است براى طلاب زاير كه در آنجا سكونت نمايند و شرط دارد كه بيش از 15 روز قصد اقامت نداشته باشد و درِ حجرهها بسته نمىشود هر كس وارد شود مىتواند در يك گوشه اثاث خود را پهن كند و بنشيند. غير طلبه آنجا بماند ممنوع است براى طلبه وارد، پتو و تشك مىدهند پنكه هم مىدهند.
آيت الله العظمى خوانسارى در حين ورود ما، آنجا براى توديع جلوس كرده بود كه برگردد به ايران. مىگفتند كه مخارج و هزينههاى مدرسه را ايشان مىدهند. علت اينكه ايشان دهه عاشورا را نماندند اين بود كه «حسنعلى منصور» (1)كشته شد و در ايران عدّهاى را گرفتند و ايشان به احتمال اينكه در نجات اينها بتواند اثرى بگذارد وظيفه ديد كه به ايران برگردد. ايشان بعد از جلسه توديع با آقاى داماد به سامرا رفتند تا از آنجا به ايران برود و آقاى داماد برگردد به كربلا.
1) حسنعلى منصور نخست وزير وقت ايران در اول بهمن 1343 ه. ش توسط شهيد محمد بخارايى و دوستانش كه از اعضاى هيئت مؤتلفه اسلامى بودند، به قتل رسيد. در پى آن تعدادى از اعضاى اين هيئت دستگير و زندانى و به اعدام محكوم شده بودند، ولى تلاشهاى آيتالله خوانسارى هم سودى نبخشيد و آنها در روز 26/ 3/ 1344 توسط ايادى رژيم پهلوى تيرباران شده و به شهادت رسيدند.
حضرت آيت الله العظمى آقاى سيد محمد محقق، داماد حضرت آيت الله العظمى حائرى يزدى مؤسس حوزه علميه قم، استاد بزرگوار ما با آيت الله العظمى خوانسارى به مكه مشرف شده بودند يعنى مهمان ايشان بودند و در كربلا جدا شدند. آقاى خوانسارى به ايران برگشت و آقاى داماد ماند، ولى از خانهاى كه برايش اجاره شده بود، بيرون آمد و در مدرسه ساكن شد.
استاد در اين سفر به تقوا و بىهوا بودن آقاى خوانسارى بسيار عقيده پيدا كرده بود.
استاد در اين سفر، پسرش آقاى حاج سيد على را همراه داشت يك شب من و آقاى حجتى رفتيم در حضورش نشستيم و عرض ارادت نموديم.
خلاصه ما هم از مسافرخانه منتقل شديم در همان مدرسه در طبقه دوم (و اگر سرداب را هم در نظر بگيريم در طبقه سوم) در يك اطاق منزل كرديم (ما چهار نفر بوديم من و آقاى حجتى و آقاى حاج آخوند و آقاى حاج على اصغر) و با آقايان حاج رضا و حاج مسيب و حاج ابوذر خداحافظى كرديم و همديگر را حلال كرديم.
يك شب در مدرسه مانديم. فردا روز شنبه 28 ذىالحجه (1)(در افق ايران و در افق حجاز و عراق 29 ماه) به نجف و آستانهبوسى مولى اميرالمؤمنين (ع) نايل شديم.
1) 28 ذيحجه الحرام 1384 برابر 9/ 2/ 1344.
در همين مدرسه مرحوم بروجردى/، آقاى شيخ غلامعلى را (كه از اطراف ميانه مىباشد) زيارت نموديم و ايشان هم در همان مدرسه ساكن شده بودند و همچنين با آقاى شكورى زنجانى ملاقات كرديم و حقير ايشان را به اين مدرسه راهنمايى نمودم و با جناب آقاى حاج سيد اسماعيل طاهرى كه در تل زينبيّه در منزل جلوخان ساكن شده بود، ملاقات كرديم.
در كربلا به «مدرسه هندى» رفتيم كه آقاى حاج سيد غلامرضا كسايى را ببينيم، آنجا نبود، گفتند: مىرود «مدرسه بادكوبه»، رفتيم آنجا، باز به زيارتشان نايل نشديم، بالاخره ايشان را در صحن مقدس امام حسين (ع) ديديم.
در نجف در مسافرخانه نزديك حرم مطّهر منزل كرديم و به زيارت مشرف شديم از شناسها خيلى برخورد نكرديم آقاى «حاج ميرزا مسلم ملكوتى» (1)را از دور ديدم و چند روز كه آنجا مانديم در نماز آيت الله حكيم و آقاى خويى شركت كرديم.
1) آيتالله العظمى حاج ميرزا مسلم سرابى ملكوتى، متولد 1303 ه. ش هم اكنون يكى از مراجع و اساتيد درس خارج فقه و اصول در حوزه علميه قم است. علاوه بر شرح حال ايشان در جلد 6 گلشن ابرار، خاطرات معظم له در سال 1385 ه. ق از سوى مركز اسناد انقلاب اسلامى به چاپ رسيده است.
انقلاب اسلامى در شهرستان ميانه، عبدالرحيم اباذرى، تهران، مركز اسناد انقلاب اسلامى، 1381 ه. ش.
به سوى نور (مجموعه سخنرانىهاى آيت الله احمدى ميانجى)، تهران، نشر دادگستر، 1382 ه. ش.
خاطرات حج، خودنوشته آيت الله احمدى ميانجى، مخطوط.
خاطرات فقيه اخلاقى آيت الله احمدى ميانجى، به كوشش عبدالرحيم اباذرى، تهران، مركز اسناد انقلاب اسلامى، 1379 ه. ش.
روزنامه اطلاعات، ش 19806، دىماه 1371 ه. ش.
ستارگان حرم (علماى مدفون در حرم حضرت معصومه 3)، جمعى از نويسندگان، قم، انتشارات زائر.
المقتطف من آثار السلف والخلف، يادداشتهاى متفرقه آيت الله احمدى ميانجى، مخطوط.