ghaemiyeh.com
سرشناسه : فعالي، محمدتقي، ۱۳۴۱ -
عنوان و نام پديدآور : اسرار عرفاني عمره/ محمدتقي فعالي؛ [براي حوزه نمايندگي ولي فقيه در امور حج و زيارت].
مشخصات نشر : تهران: نشر مشعر، ۱۳۹۰.
مشخصات ظاهري : ۲۲۴ ص.
شابك : ۲۳۵۰۰ ريال : 978-964-540-150-2
وضعيت فهرست نويسي : فاپا (چاپ چهارم)
يادداشت : چاپ اول: ۱۳۸۷ (فيپا).
يادداشت : چاپ چهارم.
يادداشت : كتابنامه: ص. [۲۱۹] - ۲۲۴ ؛ همچنين به صورت زيرنويس.
موضوع : حج عمره
شناسه افزوده : حوزه نمايندگي ولي فقيه در امور حج و زيارت
رده بندي كنگره : BP۱۸۸/۹۲/ف۷الف۵ ۱۳۹۰
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۳۵۷
شماره كتابشناسي ملي : ۱۳۰۹۹۰۴
عمره، بريدن از خلق و رويكردى به سوى حق است؛ سفر از خلق به حق و دور شدن از غير خدا، انسان با رفتن به عمره مزهاى از ملكوت مىچشد. او خموشى است كه به بارگاه نور، بهجت و سرور راه يافته است، سلوك عمره منازل و مقاماتى دارد كه ديدار حق، اوج آن است؛ عمره راه رستگارى و فوز عظيم است.
هر عبادتى مخصوص كارى است، اما عمره تنها عبادتى است كه تمام عبادتها را در برمىگيرد. در عمره نماز، استغفار و زهد معنا مىشود. فلسفه اشك در عمره نمودار مىگردد. راز و نياز با خدا، نجوا و همنشينى با او در كنار خانهاش به اوج مىرسد. زائر چون ستارهاى درخشان در آسمان تاريكىها مىدرخشد و نامش در دفتر خدا ثبت مىشود. انسانى كه به عمره مىرود، ميهمان خداست و خدا از او ميزبانى مىكند. زيارت خانه خدا، و گردش به دور خانه يار، از غذاهايى است كه خداى سبحان بر سر سفره خود نهاده است تا باريافتگان ملكوت از آن بهره بگيرند.
حكمت عبوديت در عمره به كمال مىرسد؛ عمره آزمون انسانهاست، عمره نشانه عظمت بىپايان الهى است، تجديد خاطره با رسول خدا صلى الله عليه و آله، سرزمين وحى و اهلبيت عليهم السلام عصمت در عمره شكل مىگيرد، عمره ذكر خداست. عمره بازار خداست و عمره گزار در اين بازار با خدا معامله مىكند و از او مزد مىستاند.
زائر خانه خدا باريافته به درگاه الهى و ميهمان خداست و به عنوان ميهمان بر
خدا وارد شده است. خداوند عمرهگزار را ميزبانى مىكند، او را در كنف حمايت خود گرفته، مسؤوليتش را به عهده مىگيرد. زائر در اين ميهمانى بر سفره گسترده الهى نشسته و با غذاهاى آسمانى تغذيه مىشود. ميهمان، ميزبان را مىبيند و به ديدار او مىرود. خداوند كرامتها و هداياى خود را به او ارزانى مىدارد؛ بهره ميهمانى خدا بهشت است.
عمره داراى اسرار و معانى باطنى است كه اولين سرّ آن، فهم است. عمرهگزار بايد بداند كه اگر مىخواهد به ديدار حق نايل شود بايد از شهوات دل بركند، از لذات منقطع شود و فقط به اندازه ضرورت نصيبى از دنيا برگيرد. سزاست در تمامى حركات و سكنات، خود را براى خدا خالص كند، سلوكى خالصانه در پيش گيرد، انس بيشترى با خدا گيرد، نفس خود را به مجاهدت عادت دهد.
دومين سرّ باطنى عمره، شوق است. بعد از آنكه سالك عمرهگزار معانى باطنى را فهميد، شوقى درونى براى ديدار خانه خدا و ديدار خدا پيدا مىكند، او قصد زيارت مىكند و بايد سخت بكوشد تا به اين رزق نايل آيد و شايسته ديدار حق گردد.
اگر در قلبى شوق لقاى حق پديد آيد، او اسباب لقا را فراهم مىكند؛ در اين صورت زائر تمامى شرايط و وسايل لقا را آماده كرده خود را مهيا براى ديدار بيتى مىكند كه انتسابى به معشوق او دارد، او سر از پا نمىشناسد و براى ملاقات يار لحظه شمارى مىكند.
سومين سرّباطنى عمره، عزم است. زيارت بيت اللَّه عزم و تصميم مىخواهد.
زائر بايد اهل و وطن را گذاشته، از شهوات و زخارف دنيا مهاجرت كند، وجهى به سمت او داشته و ارزش بيت در نظرش بزرگ آيد. عمره گزار بداند كه عزم، امر مهم و رفيعى دارد، ديدار خانه دوست و تقرب بهحريم يار، خطير و عظيم است. طلب عظيم، عزمى عظيم مىطلبد. بايد عمل خالص گردد و زائر درون را با اخلاص براى زيارت بيت اللَّه مستعد كند.
چهارمين سرّ باطنى عمره، قطع علاقه است. مسافر عمره بايد تائب گردد، از تمامى معاصى و جرمها دورى گزيند، حقوق ديگران را جبران كند، حق اللَّه را تأمين سازد، كسى كه قصد بيت مَلِكى دارد امر او را ضايع نمىكند، با او مخالفت نمىكند، او را كوچك نمىشمارد، از اينكه دست خالى نزد او برود حيا مىكند، خوف آن دارد كه ملك او را نپذيرد. ملوك دنيا ميهمانى پاك و پاكيزه مىخواهند؛ اما خداى سبحان خواسته است ميهمانان و زائرانش با چهرهاى غبار گرفته نزد او بيايند تا او به آنها مباهات كند.
كسى كه عازم عمره است و قصد او كرده، بايد با اين سفر از اهل و مال و وطن قطع علاقه كند و خود را براى سفرى متفاوت مهيا سازد. اين قطع علاقه او را آماده سفر اخروى كرده، استعداد حلول موت را به ارمغان مىآورد.
پنجمين سرّ باطنى عمره، راحله است. كسى كه به ديدار حق باريافت و درك حضور او كرد، مشقات و رنجها بر او هموار و آسان مىشود. سفر حج، گويا سفر آخرت است. شايد مرگ نزديك باشد، بايد براى رحل و ارتحال آماده بود؛ عمره براى آماده سازى سفر ابدى است. اين سفر زاد و توشه لازم را در اختيار مىگذارد، تقرب به خدا را براى انسان ممكن مىكند؛ لباس احرام كفن است، خروج از وطن، خروج از دنياست. نظر به بيت اللَّه حضور در بارگاه الهى در قيامت است. در آنجا انسانها را با زادشان مىسنجند، كسى كه توشهاش دنياست، آن را در دنيا گذارده است و هم اكنون دستش خالى است و كسى كه از تقوا توشه بر گرفته، چيزى براى عرضه نزد پيشگاه عظيم الهى دارد.
عمره دو گونه است؛ عمره عوام و عمره خواص. عمره عوام قصد كوى دوست است و عمره خواص قصد روى دوست، آن، رفتن به سراى دوست و اين، رفتن براى دوست. عوام به نفس روند تا در و ديوار ببينند، خواص به جان روند تا ديدار يابند، كسى كه به نفس رود وجد يابد و بار كشد تا گرد كعبه برآيد و كسى كه به جان
رود بيارامد و بياسايد تا كعبه گرد سرايش درآيد.
اثر پيش رو داراى سه بخش است:
بخش اوّل اختصاص به حرم دارد و خود داراى سه فصل است كه به ترتيب به شهر مكّه مكرّمه، مسجدالحرام و اسرار عرفانى كعبه پرداخته است.
دوّمين بخش، شامل اسرار نورانى، معنوى و عرفانى مناسك عمره مىشود.
سوّمين بخش مباحثى را پيرامون فضايل شهر پيامبر صلى الله عليه و آله، مسجدالنبّى صلى الله عليه و آله و بقيع پيشرو قرار مىدهد.
شايان ذكر است اثر حاضر، تلخيصى از كتاب «اسرار عرفانى حج» مىباشد.
در پايان بر خود لازم مىدانم از مساعى گرانقدر نماينده محترم ولى فقيه و سرپرست حجاج ايرانى، حضرت آيةاللَّه جناب آقاى محمّد محمدى رىشهرى و نيز معاونت محترم آموزش و پژوهش بعثه مقام معظّم رهبرى، حضرت حجةالاسلام والمسلمين جناب آقاى سيّدعلى قاضىعسكر تشكّر و قدردانى نمايم.
به كعبه رفتم و ز آنجا، هواى كوى تو كردمجمال كعبه تماشا به ياد روى تو كردم
شعار كعبه چو ديدم سياه، دست تمنّادراز جانب شعر سياه موى تو كردم
چو حلقه در كعبه به صد نياز گرفتمدعاى حلقه گيسوى مشكبوى تو كردم
نهاده خلق حرم سوى كعبه روى عبادتمن از ميان همه روى دل به سوى تو كردم
مرا به هيچ مقامى نبود، غير تو نامىطوافو سعىكه كردم بهجستجوى تو كردم
محمّد تقى فعالى
حج در لغت به معناى قصد آمده است(1)لذا با حرف «الى» متعدى مىشود؛ «حج الينا» يعنى قصد ما را كرد.
حج بيت اللَّه الحرام يعنى قصد خانه خدا را داشتن براى انجام مناسك و حاجّ به معناى كسى است كه مقصد و مقصودش زيارت خانه خدا باشد.
حج اكبر؛ حجّى كه همراه با وقوف در عرفات باشد، حج اصغر؛ حج بدون وقوف يا به تعبير ديگر عمره است.(2)معناى ديگر از امام پنجم عليه السلام نقل شده است. ابان بن عثمان از امام باقر عليه السلام درباره علت نامگذارى حج سؤال كرد و امام عليه السلام فرمود:
«حَجَّ فُلَانٌ؛ أَيْ أَفْلَحَ فُلَانٌ»؛
«فلانى حج كرد، يعنى رستگار شد.»
شايد اين نامگذارى به لحاظ نتيجه باشد. كسى كه قصد خانه يار مىكند و به ديدار و وصال او نائل مىشود قطعاً به فلاح و رستگارى نزديك شده،
مقرب مىشود؛ بنابراين، نتيجه قصد بيت، رستگارى است و فوز و فلاح، غايت و مقصود قصد بيت است كه البته چيزى جز همنشينى و همسخنى با خدا نيست. اگر كسى قدر و منزلت اين مجالست را بداند، قالب تهى مىكند و يك لحظه مرغ وجودش تاب تحمل قفس جسم را نمىكند.
«فضيل بن عياض مىگويد: جوانى ديدم اندر موقف خاموش ايستاده و سر فرو افكنده همه خلق اندر دعا بودند و وى خاموش! گفتم: اى جوان تو نيز چرا دعايى نكنى. گفت: مرا وحشتى افتاده است، وقتى كه داشتم از من فوت شد. هيچ روى دعا كردن ندارم. گفتم: دعا كن تا خداى تعالى به بركت اين جمع تو را به سرّ مراد تو رساند. خواست كه دست بردارد و دعا كند، نعرهاى از وى جدا شد و جان با آن نعره از وى جدا شد.(1)»
حج به معناى قصد است و قصد بدون مقصود ممكن نيست. مقصد، حج بيت اللَّه و كعبه است.
كعبه دو قسم است؛ كعبه صورى و كعبه معنوى. آن كه به دنبال صورت كعبه است، حج ظاهرى به جاى آورده و از رسيدن به باطن حج محروم است.
به اين گونه حج، «حج آفاقى» مىتوان گفت.
اما اگر مقصد حج، كعبه معنوى و بيت واقعى و حقيقى بود، «حج انفسى» حاصل شده است. در حج انفسى احرام، تلبيه، طواف، نماز طواف، سعى، معناى ديگرى دارد و صورتى واقعى پيدا مىكند و گرنه در حدّ ظاهر و سير آفاق و انجام اعمال بى محتوا باقى خواهد ماند.
كعبه معنوى و بيت اللَّه حقيقى، مقام قلب است. مقام قلب دو مقام است؛ يا مقام قلب انسان كبير، كه همان بيت معمور يا لوح محفوظ است و يا مقام
1) كشف المحجوب، ص 426
قلب انسان صغير كه از آن به مقام نفس يا مقام فؤاد تعبير مىشود؛ بنابراين، مقصد حج انفسى، يا اتصال به حقيقت انسان كامل است يا اتحاد با حقيقت انسان صغير، كه در هر دو صورت، حاجى گامى در جهت نيل به حج حقيقى برداشته است.
عمره عمل صالح است و عمل صالح دو گونه است؛ عمل صالحى كه مربوط به اهل شريعت است و آن عملى است كه ريا و سُمعه يا شكى در آن نباشد، بلكه خالص براى رضاى خدا صورت گيرد؛ اما عمل صالح واقعى مربوط به اهل حقيقت است. آنان كه اهل وصلاند، به هنگام عبادت جز صاحب عبادت نمىبينند. عمل آنها محجوب نيست بلكه با شهود حق صورت مىگيرد.
كسى كه به اين مسير برود و در اين راه گام نهد، بر آيات، اسرار و حقايق معنوى واقف مىشود و براى خود زاد اخروى برمىگيرد. چنين كسى به علوم حقيقى و موت ارادى نايل آمده و حجابها را يك به يك پشت سر مىگذارد و به تدريج به مدينه واقعى و كعبه مقصود گام مىنهد و اين حج انفسى است كه حج انسانهاى باايمان و اهل حقيقت است.
عارفان براى عمره و مقام ابراهيم دو مقام معتقدند(1): يكى «مقام تن» و ديگرى «مقام دل»؛ مقام تن، احرام، دخول به حرم، طواف، نماز، سعى، تقصير است. اما مقام دل كه اشاره به باطن حج دارد، مقام خُلّت ابراهيم است. در اين موضع، عمره گزار بايد از عادات اعراض كند، به ترك لذات بپردازد، از ذكر غير او پرهيز و از تمامى ماسوا اجتناب كند، سنگ به هواى نفس زند تا به مقام امن الهى و رمى از اغواى شيطان نايل شود.
آنگاه كه ابراهيم به مقام خلّت رسيد و خليل اللَّه نام گرفت، از علايق
1) كشفالمحجوب، ص 422
گذشت و دل از غير او بگسست. آنگاه كه ابراهيم به منجنيق آمد و او را به سمت آتش پرتاب كردند، جبرئيل آمد و از او پرسيد: آيا حاجتى دارى؟ ابراهيم پاسخ داد: «أمّا إِلَيكَ فَلا» «امّا به سوى تو، نه!»، سپس جبرئيل پرسيد: از خدا هم حاجتى ندارى؟ ابراهيم پاسخ داد: «حسبي مِن سؤالي علمه بحالي» «آگاهى او نسبت به من، بس است كه از او نپرسم». از عارفى نقل است كه گفت:
«در نخستين حج، من به جز خانه، هيچ چيز نديدم، دوم بار خانه و خداوند خانه ديدم و سوم بار همه خداوند خانه ديدم هيچ خانه نديدم.»(1)خواجه عبد اللَّه انصارى مىگويد:(2)«مرا خداوندى است كه اگر گناه كنم نراند و نعمت باز نگيرد و اگر باز آيم بپذيرد و بنوازد و اگر روى به درگاه وى آرم نزديك كند و اگر برگردم باز خواند و خشم نگيرد.»
عمره، بريدن از خلق و رويكردى به سوى حق است؛ سفر از خلق به حق و دور شدن از غير خدا، انسان با رفتن به عمره مزهاى از ملكوت مىچشد.
او خموشى است كه به بارگاه نور، بهجت و سرور راه يافته است، عمرهگزار به سوى خدا فرار مىكند. سلوك عمره منازل و مقاماتى دارد كه ديدار حق، اوج آن است؛ عمره راه رستگارى و فوز عظيم است.
فلسفه اشك در عمره نمودار مىگردد. راز و نياز با خدا، نجوا و همنشينى با او در كنار خانهاش به اوج مىرسد. زائر چون ستارهاى درخشان در آسمان تاريكىها مىدرخشد و نامش در دفتر خدا ثبت مىشود. انسانى كه به عمره مىرود، ميهمان خداست و خدا از او ميزبانى مىكند.
درباره ارزش، اهميت و جايگاه عمره مضامين گسترده و متنوعى وجود دارد كه مىتوان به اهمّ آنها اشاره كرد.
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«هر عمره تا عمره ديگر، كفاره (گناهان) ميان آن دو مىباشد و پاداش حج مقبول، بهشت است».(1)
1) دعائم الاسلام، ج 1، ص 294
امام صادق عليه السلام مىفرمايد:
«هر گاه بنده مؤمنى از دنيا رفت و وارد برزخ شد شش صورت زيبا مىبيند؛ يكى از سمت راست، ديگرى چپ، يكى جلو، ديگرى عقب، يكى نزد پاها و زيباترين صورت بالاى سر. صورتى كه از سمت راست مىآيد نماز، صورتى كه از سمت چپ مىآيد زكات، صورت پيش رو روزه و صورت پشت سر حج و عمره است.
صورت زيبايى كه نزد پاهاى خود مىبيند، صله رحم و زيباترين صورت و خوشبوترين بوها و وجيهترين شكلها را كه بالاى سر خود رؤيت مىكند، ولايت محمد صلى الله عليه و آله و آل او عليهم السلام است.»(1)
بايد دانست مسيرى كه انسان پول خود را هزينه مىكند، اهميت دارد. امكانات دو سمت و سو دارند؛ از يك نظر بايد ديد از كجا مىآيند و چگونه حاصل مىشوند، كه از اين جهت بايد از راه حلال و خداپسند به دست آيد؛ اما بعد ديگر، مصرف مال است. گاهى مال فراوان در مسير نادرست مصرف مىشود. چنين مالى ضايع شده و هيچ بازگشتى ندارد؛ اما زمانى مالى هر چند اندك در مسير خوب هزينه مىشود كه اين مال ماندگار است و باعث افزايش ثروت انسان مىشود، به تعبيرى ثروت
1) محاسن، ج 1، ص 288
چيزى نيست كه براى خود اندوختهايم، ثروت آن است كه براى خدا بخشيدهايم؛ زيرا ثروت دارايى ماست، داشتههاى انسان بخششهاى اوست. اگر ديگران را در مال خود سهيم دانستيم و براى آنان حقى قائل شديم و اين حقوق را به صاحبانش رسانديم. ثروت ما فزونى خواهد يافت. از اين روست كه قرآن مىفرمايد: انفاق باعث افزايش مال انسان مىشود.
اينها شرايط عادى است، حال اگر امكاناتى كه انسان در اختيار دارد در مسير امورى مثل حج و عمره صرف شود، اين افزايش فزونى مىگيرد و درهمى از آن معادل هزاران درهم مىشود.
زائر خانه خدا باريافته به درگاه الهى و ميهمان خداست و به عنوان ميهمان بر خدا وارد شده است. خداوند عمرهگزار را ميزبانى مىكند، او را در كنف حمايت خود گرفته، مسؤوليتش را به عهده مىگيرد. زائر در اين ميهمانى بر سفره گسترده الهى نشسته و با غذاهاى آسمانى تغذيه مىشود. ميهمان، ميزبان را مىبيند و به ديدار او مىرود. خداوند كرامتها و هداياى خود را به او ارزانى مىدارد؛ تعابير زير را مىتوان براى عمره گزار به كار برد:
زائر بيت اللَّهالحرام ميهمان خدا مىشود و خدا از او پذيرايى خواهد كرد.
خداوند سبحان به آدم عليه السلام چنين وحى نمود:
«منم خداى صاحب بكة. اهل آن، همسايگان منند و زائرانش ميهمانان من. آن را با آسمانيان و زمينيان آباد مىكنم، گروه گروه، ژوليده و غبارآلود به زيارت آن مىآيند و با تكبير و لبيك گويى، به درگاه من مىنالند. پس هر كه به قصد زيارت آيد و جز
آن نيتى نداشته باشد، مرا ديدار كرده و او ميهمان من است و بر من نازل شده و سزاوار است كه با كرامتهاى خود به او هديه دهم».(1)اميرمؤمنان عليه السلام براى انجام كارى وارد مكه شد، باديهنشينى را ديد كه خود را به پردههاى كعبه آويخته و با خداى خويش چنين مىگويد: «اى صاحب خانه! خانه، خانه تو و ميهمان، ميهمان توست. هر ميهمانى در ميهمانىاش بهرهاى دارد، پس امشب بهره مرا آمرزش من قرار بده».
حضرت على عليه السلام خطاب به اصحابش فرمود: «خداوند بزرگوارتر از آن است كه ميهمان خود را رد كند.(2)»
امام صادق عليه السلام حاجى و نيز عمرهگزار را ميهمان خدا خواند و فرمود:
«زائرى كه به خانه خدا مىرود تا به خانهاش بازگردد، ميهمان خداست».(3)كسى كه به ميهمانى مىرود معمولًا هنگام خداحافظى ميزبان به او مىگويد: باز هم بيا. دعوت مجدد خدا انسان را شايق مىكند تا بار ديگر هم به ديدار او بشتابد؛ از اين روست كه ما هر سال از خدا طلب حج مىكنيم و به او مىگوييم:
«اللَّهُمَّ ارْزُقْنِي حَجَّ بَيْتِكَ الْحَرَامِ، فِي عَامِي هَذَا وَ فِي كُلِّ عَامٍ، مَا أَبْقَيْتَنِي فِي يُسْرٍ مِنْكَ وَ عَافِيَةٍ وَ سَعَةِ رِزْقٍ، وَ لا تُخْلِنِي مِنْ تِلْكَ الْمَوَاقِفِ الْكَرِيمَةِ، وَ الْمَشَاهِدِ الشَّرِيفَةِ ...».(4)
و جالب است كه اين دعا را در ماه مبارك رمضان مىخوانيم؛ ماهى كه در آن دعاها بيشتر مستجاب مىشود.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله باريافتگان الهى را سه دسته معرفى نمود؛(1)رزمندگان، حجگزاران و كسانى كه عمره بجا مىآورند.
امام حسن عليه السلام فرمود:
«سه نفر در پناه خدايند ... و مردى كه براى حج و عمره بيرون آيد و جز براى خدا بيرون نيامده باشد. او باريافته خداست تا به خانوادهاش بازگردد».(2)
امام صادق عليه السلام به لحاظ اهميت فراوان ضمانت الهى، در اين باره فرمود:
«حجگزار و عمرهگزار در ضمانت خدايند. اگر در راه رفتن به حج بميرد، خداوند گناهانش را مىآمرزد و اگر در حال احرام بميرد، خداوند او را لبيك گوى بر مىانگيزد و اگر در يكى از دو حرم بميرد، خداوند او را در زمره ايمن شدگان محشور مىكند و
اگر در راه بازگشت بميرد، خداوند همه گناهانش را مىآمرزد».(1)ضمانت زائر يا معتمر بر خداست، بنابراين اگر عمرش باقى باشد، خداوند تا بازگشت به منزلش او را همراهى مىكند، اجر او را هم مىدهد و اگر از عمرش چيزى باقى نمانده باشد، خداى سبحان او را وارد بهشت مىكند.
يكى ديگر از وجوه ضمانت الهى براى كسى كه وارد حرم مىشود، اين است كه خداوند دو فرشته خود را همراه او مىكند تا طواف و سعى خود را درست انجام دهد. هر گاه به عرفه رسيد، به او مىگويند: خداوند از گذشتههاى تو درگذشت، به فكر آيندهات باش تا گناه نكنى.(2)خداوند ضمانت خود را تا بدانجا گسترش داده است كه حفظ بار و اثاثيه حاجى را نيز بر عهده گرفته است.(3)
عمره حكمتها و علتهاى فراوانى دارد.
در اينجا برخى از آثار و بركات عمره بيان مىشود:
يكى از آثار حج و عمره صحت و سلامت بدن است. خدا به انسان وعده داده كه اگر به تمتع يا عمره برود، بدنى سالم خواهد داشت؛ پس حج و عمره، سلامت جسمانى هم به انسان مىدهد. امام سجاد عليه السلام اين مژده را داد كه:
«حُجُّوا وَ اعْتَمِرُوا تَصِحَّ أَبْدَانُكُم»؛(1)«حج و عمره به جاى آوريد تا بدنهايتان سلامت باشد.»
شايد يكى از ابعاد آن، پياده روى مستمر باشد. در حج، پياده روى فراوان وجود دارد و از سوى ديگر مىدانيم كه يكى از بهترين ورزشها پيادهروى است. همچنين هر گاه روح و روان انسان به سمت خلوص گرايد، بدن از روح
1) فروع كافى، ج 4، ص 252
تبعيت مىكند و سلامت خود را باز مىيابد. به عبارت ديگر روح و جسم دو موجود جدا از يكديگر نيستند، بلكه وجودى درهمتنيدهاند و در يكديگر تأثير و تأثر متقابل دارند. هر گاه بدن سالم باشد، روح بهتر مىتواند رابطه معنوى برقرار كند و اگر روح انسان ارتباطى عميق با آسمان الوهيت داشته باشد، بر صحت و سلامت بدن و كالبد فيزيكى انسان تأثير مستقيم دارد. از نكات جالب اينكه اگر كسى بكوشد تا حج خود را تكرار كند وبه اصطلاح «مدمن الحج» باشد، خداوند هرگز او را مبتلا به «حُمّى» (تب) نمىكند. به بيان ديگر او هرگز در آتش تب نمىسوزد.(1)
بخش مهمى از رواياتى كه درباره آثار و حكمتهاى حج و عمره وارد شده، مربوط به نفى فقر و افزايش مال است. در اين احاديث تعابير متعددى وارد شده است نظير: وسعت رزق، كفايت مؤونه اهل و عيال، كثرت مال، نفى فقر، غنا، نفى امعار و نفى املاق. اين همه، نشان از اهميت فراوان تأثير حج در تأمين نيازهاى مادى و دنيوى انسانها دارد. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«حُجُّوا لَنْ تَفْتَقِرُوا»؛(2)«حج گزاريد تا هرگز نيازمند نشويد.»
نكته جالب در اين حديث استفاده از تعبير «لن» مىباشد كه دلالت بر نفى ابدى مىكند. پيامبر صلى الله عليه و آله در حديثى ديگر به اين واقعيت اشاره كرد و فرمود:
«حج و عمره فقر را مىزدايند. همانگونه كه كوره آهنگرى زنگار آهن را مىزدايد».(1)اين تشبيه نشان مىدهد كه فقر و نادارى همانند زنگارهاى آهن است.
اگر انسان بتواند زنگار زدايى كند، از لحاظ امكانات مادى هم بىنياز خواهد شد. همانگونه كه حج رفتن باعث بىنيازى مالى مىشود، اگر كسى از حج تخلف كند، نتيجهاى جز فقر نخواهد داشت. به اين حقيقت نبى اكرم صلى الله عليه و آله اشاره فرموده است:
«اى گروه مردم! حج خانه خدا را انجام دهيد. پس هيچ خانوادهاى وارد خانه خدا نمىشود، مگر آنكه بىنياز مىگردد و از حجگزاردن تخلّف نمىكنند، مگر آنكه تنگدست شوند».(2)اگر از معناى وسعت رزق و بىنياز شدن سؤال شود، پاسخ اين است كه منظور تأمين مخارج زندگى است. امام سجاد عليه السلام فرمود:
«حج و عمره به جاى آريد تا تندرست باشيد، روزىهايتان وسعت يابد و مخارج خانواده شما تأمين گردد».(3)اگر شخصى يا اجتماعى مبتلا به فقر شود، معمولًا به كارشناسان امور اقتصادى مراجعه مىكند. حتى ممكن است كميتههاى كارشناسى تشكيل دهند و بعد از مطالعات و پژوهشهاى دامنهدارى، علل فقر را در جامعه بيابند و بر اين اساس استراتژىها و راهكارهايى را براى كاهش فقر در جامعه ارائه دهند نظير: افزايش صادرات، افزايش توليد ناخالص ملى، كاهش مصرف و ....
اما قرآن در كنار اين عوامل، عامل مهمتر و برترى را معرفى مىكند.
«وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَى آمَنُوا وَاتَّقَوْا لَفَتَحْنَا عَلَيْهِمْ بَرَكَاتٍ مِنْ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ»؛(1)«و اگر مردم شهرها و آبادىها ايمان آورده و پرهيزكار مىشدند بركات آسمان و زمين را بر روى آنان مىگشوديم.»
اگر جمعى تقوا و ايمان پيشه كنند، درهاى آسمان به اذن الهى جهت نزول بركات گشوده مىشوند و امكان ندارد آسمان درهاى خود را بگشايد و بركات نازل شود، اما فقر كاهش نيابد. اساساً فقر و غنا در زمين مربوط به آسمان است؛ بنابراين اگر ايمان و تقوا هويت جمعى پيدا كنند، از فقر كاسته شده، بر غنا افزوده مىشود. همچنين اگر فردى به سمت ايمان بيشترى برود، از ثمرات آن يعنى كاهش فقر و ازدياد مال بهرهمند خواهد شد. خداوند امكانات دنياى خود را در اختيار كسانى قرار مىدهد كه بيشتر به سمت او بروند، البته ممكن است در اختيار كفار هم قرار دهد، ولى تفاوت اين است كه كافر فقط در دنيا بهرهمند است، اما مؤمن نصيبى در دنيا دارد و از بهرههاى اخروى او هم محظوظ خواهد شد.
از مجموع احاديث پيش به دست مىآيد كه حج و عمره نافى فقر است و باعث كثرت مال و وسعت روزى را در پى دارد. اين امر آزمودنى است و هر كس مىتواند اين واقعيت را در مورد خود و هر كس كه به حج و عمره رفته به صورتى پيمايشى در نظر گيرد و نسبت به آن مطالعه كند. به هر تقدير، حج و عمره با فقر مالى و مادى سازگار نيست و اين حقيقتى آزمونپذير است.
1) اعراف: 96
كعبه، مقدسترين و با احترامترين خانههاى روى زمين است.
خانه كعبه نخستين و برترين نقطه خاكدان طبيعت است، كعبه در جايگاهى بسيار مقدس قرار دارد و خداوند بهآننظر وعنايتىويژه داشته و دارد.
خداوند از هر چيز يكى را به عنوان بهترين برمىگزيند. او از زمين، كعبه را برگزيد، هيچ منزلى روى زمين محبوبتر و عزيزتر از كعبه نيست، پس هتك حرمت آن جايز نبوده، بيرون راندن كسى كه به آنجا پناه برده هم جايز نمىباشد. كعبه ستون دين و بنياد بقاى شريعت محمدى است، چنانكه امام صادق عليه السلام فرمود:
«لَا يَزَالُ الدِّينُ قَائِماً مَا قَامَتِ الْكَعْبَة»(1)
«مادامى كه كعبه پابرجاست دين پايدار خواهد بود.»
اولين سؤال مطرح، اين است كه، ساختن كعبه از چه زمانى آغاز شد؟
1) فروع كافى، ج 4، ص 271
درباره آغاز ساختن خانه خدا احاديث متعددى وارد شده و در اين زمينه بهگونههاى مختلف مطالبى مطرح شده است. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«خداوند جبرئيل رانزد آدم و حوا فرستاد و به آن دو فرمود:
براى من خانهاى بسازيد. جبرئيل برايشان نقشه كشيد. آدم حفر مىكرد و حوّا (خاك را) منتقل مىكرد تا به آب رسيد. از زير آن چنين ندا آمد: بس است اى آدم، پس چون خانه را ساختند، خداوند به او وحى فرمود كه بر گرد آن طواف كند و به او گفته شد: تو اولين كسى و اين، اولين خانه است، سپس قرنها گذشت تا آنكه حضرت نوح حج بهجا آورد، قرنها گذشت تا آنكه حضرت ابراهيم، پايههاى آن را برافراشت.»(1)امام باقر عليه السلام هم فرمود:
«اما آغاز اين خانه چنان بوده كه خداوند به فرشتگان فرمود: من در زمين جانشين قرار مىدهم، فرشتگان پاسخ دادند: آيا در آن كسى را قرار مىدهى كه فساد مىكند و خونها مىريزد؟
خداوند از فرشتگان روى گرداند. آنها ديدند كه اين رويگردانى از خشم خداست، پس به عرش او پناهنده شدند. خداوند به يكى از فرشتگان فرمان داد تا در آسمان ششم در برابر عرش او خانهاى برايش بسازد بهنام «ضُراح» كه آن را براى آسمانيان قرار داد كه هر روز هفتاد هزار فرشته طوافش مىكنند و
1) كنز العمّال، ج 12، ص 213، روايت 34718
بازنمىگردند و استغفار مىكنند. پس چون آدم به آسمان دنيا فرود آمد، خداوند فرمانش داد كه اين خانه را- كه در مقابل آن بود- ترميم كند. پس خداوند اين را براى آدم و نسل او قرار داد همچنان كه آن خانه را براى آسمانيان قرار داده بود.»(1)در دو روايت پيش ساختن كعبه به آدم عليه السلام نسبت داده شده است. خانه خدا را آدم عليه السلام بهعنوان اولين پيامبر خدا حفر كرد و در آنجا خانهاى بنا نمود؛ اين خانه معادل خانهاى است در عرش خدا كه توسط فرشتگان ساخته شد، اما در بعضى احاديث آمده است كه ابراهيم عليه السلام كعبه را بنا كرد. امام باقر عليه السلام مىفرمايد:
«خداوند به فرشتگان فرمان داد كه در زمين براى او خانهاى بسازند تا هركه از فرزندان آدم گناه كند، برگرد آن طواف نمايد- آنگونه كه فرشتگان عرش خدا را طواف مىكنند- تا از آنان خشنود شود همچنانكه از فرشتگان راضى شد. پس در محل كعبه خانهاى ساختند كه زمان توفان بالا برده شد كه اكنون در آسمانچهارماست. هر روز هفتاد هزار فرشته بر گرد آن طواف مىكنند و هرگز بهسوى آن برنمىگردند. حضرت ابراهيم عليه السلام بر پايه همان، كعبه را بنا نهاد.»(2)درباره زمان بناى كعبه دوقول پيدا شد: برخى معتقدند كه كعبه را حضرت ابراهيم عليه السلام ساخت و پيش از آن خانهاى به نام كعبه وجود نداشت، بعضى ديگر هم بر اين باورند كه خانه خدا قبل از ابراهيم عليه السلام ساخته شده بود و نخستين سازنده كعبه آدم عليه السلام است. مىتوان ميان اين دو قول جمع نمود: كعبه نخستين بار توسط آدم عليه السلام و به امر خدا بنا شد، اما بر اثر توفان نوح عليه السلام يا
پديدهاى ديگر از بين رفت، پس از آن با راهنمايى خدا و بهدست ابراهيم عليه السلام اين بنا تجديد شد. لذا ابراهيم عليه السلام در بناى كعبه و آداب و مناسك آن نقشى عظيم دارد. تعبير دقيق قرآن هم شاهدى بر اين مدعاست:
«وَإِذْ بَوَّأْنا لِإِبْراهِيمَ مَكانَ الْبَيْتِ»(1)
«و مكان خانه را براى ابراهيم آشكار كرديم.»
اين حديث هم تأييد ديگرى است بر وجه جمعى كه بيان شد، امام باقر عليه السلام داستان ساختن كعبه را چنين بيان مىفرمايد:(2)«چون خداوند، آدم را از بهشت فرود آورد فرمود: من همراه تو خانهاى فرود مىآورم كه بر گرد آن طواف شود، همچنان كه عرش من طواف مىشود و نزد آن نماز خوانده شود، همچنان كه نزد عرش من نماز خوانده مىشود. زمان طوفان، خانه بالا برده شد. پيامبران خانه خدا را حج مىكردند ولى جاى آن را (دقيقاً) نمىدانستند تا آنكه خداوند جاى آن را براى حضرت ابراهيم مشخص كرد. او هم خانه را از (سنگ) پنج كوه بنا كرد. كوه حرا، ثَبير، لبنان، طور و حمر.»
نكته جالب و ظريفى كه بدان تصريح شده است علت سياهى جايگاه كعبه است در حالىكه بر اساس احاديث، جايگاه كعبه از كفهاى روى آب ساخته شده كه طبعاً بايد سفيد باشد، علت تغيير رنگ جايگاه كعبه و اطراف آن گناهان بشر و پيش از همه كشتن فرزند آدم بود. امام صادق عليه السلام فرمود(3):
«جايگاه كعبه سرزمينى مرتفع و سفيد بود كه همچون خورشيد و ماه مىدرخشيد تا آنكه از دو فرزند آدم، يكى آن ديگرى را كشت پس سياه شد، چون آدم فرود آمد خداوند همهجاى آن
زمين را براى او بالا آورد تا آن را ديد. سپس فرمود: همه اين از آن توست. گفت: خدايا اين زمين سفيد درخشان چيست؟ فرمود:
آن زمين من است.»
حاصل آنكه خانه خدا به امر خدا ساخته شد، جبرئيل آن را طراحى كرد، اولين پيامبر خدا و ابالأنبيا در ساختن آن دخالت داشتند، كعبه در برابر خانه خدا در عرش است، كعبه وسيله استغفار بنىآدم است، فرشتگان در ساختن كعبه نظارت داشتند، كعبه قطعهاى از بهشت است و هركس به بهشت نظر كند، گناهانش آمرزيده مىشود، نوح عليه السلام با كشتى خود چهل روز به دور كعبه گشت تا سرانجام در وادى جودى سكنا گزيد.(1)كعبه بعد از پيدايش در دورههاى مختلف تاريخى تحولات و تطورات فراوانى به خود ديد. كعبه در دوره انبياى پيشين، در عهد جاهليت، در دوره پيامبر صلى الله عليه و آله، در عصر خلفا و نيز دورههاى بعدى تا به امروز ادامه حيات داده است. در اين زمينه، كتب تاريخى، مباحث مبسوطى را مطرح كردهاند.(2)
نامهاى كعبه هم در قرآن و هم در احاديث ذكر شده است و اسرار فراوانى ذيل آنها وجود دارد. در قرآن از خانه خدا بيست بار و جمعاً در شأنزده آيه ياد شده است، بدين صورت كه واژه «كعبه» دوبار، واژه «البيت» هفت بار،
واژه «بيت» يك بار، واژه «بيتالحرام» دوبار، واژه «بيت العتيق» دوبار، واژه «بيتك المحرّم» يكبار، واژه «بيتى» دوبار، «بكه» يك بار، «مسجدالحرام» يكبار و «بيت المعمور» هم يكبار به كار برده شده است.
شايان ذكر است كه در تفاسير و بعضى احاديث، نكاتى در باب اسرار برخى نامهاى كعبه به چشم مىخورد كه مناسب است به آنها اشاره شود.
عنوان كعبه در دو جاى قرآن بهكار رفته است كه عبارتند از: «جَعَلَ اللَّهُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرامَ قِياماً لِلنَّاسِ»؛(1)و ديگرى: «هَدْياً بالِغَ الْكَعْبَةِ»؛(2)درباره علت اين نامگذارى چند قول مطرح است:
الف: كعبه بهصورت مربع است و در زبان عربى معمولًا به خانههاى چهارگوش و مربع، كعبه اطلاق مىشود. امام صادق عليه السلام مىفرمايد:
«كعبه را از آن جهت كعبه نام نهادهاند كه چهارگوش است. علت چهارگوش بودنش نيز آن است كه درمقابل بيتالمعمور است كه آن هم چهارگوش است. بيتالمعمور چهارگوش شده، چون در برابر عرش است كه آن هم چهارگوش است. عرش چهارگوش شده چون كلماتى كه اسلام برآنها استوار است چهار كلمه است:
«سبحاناللَّه»، «الحمد للَّه»، «لا إله إلّااللَّه» و «اللَّه اكبر».»(3)بنابراين چهارگوش بودن كعبه بدين دليل است كه عرش خدا چهارگوشه دارد و هر گوشهاى بر اسمى از نامهاى الهى استوار شده است. اين نامها يا به
عبارت ديگر تسبيح، تحميد، تهليل و تكبير اركان اسماى الهى، اسماى محيط و امهات اسما محسوب مىشوند و تحت اسماى جمال و جلال مىگنجند. از آنجا كه اين اسماى چهارگانه بر اسماى ديگر الهى احاطه و هيمنه دارند، طبعاً كعبه هم احاطه بر زمين خواهد داشت.
ب: در زبان عربى به وسط هر چيز، كعبه مىگويند. از آنجا كه خانه خدا و بيتاللَّه الحرام در وسط دنيا قرار گرفته است، به آن كعبه مىگويند.
گروهى از يهود نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند و درباره بعضى مسائل از ايشان سؤالاتى پرسيدند. يكى از آنها پرسيد: چرا به كعبه كعبه مىگويند؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «لأنّها وسط الدنيا»؛(1)«زيرا كعبه در وسط دنيا قرار گرفته است.» مسأله دحوالأرض مؤيدى بر اين سخن است؛ زيرا كه زمين از كعبه انبساط و گسترش يافت. بر اين اساس، كعبه مركزيت داشته، پايه و اساس اين كره خاكى است، از اين رو مادامى كه كعبه باقى است، زمين و دنيا هم وجود دارد، يعنى پيدايش دنيا از كعبه است و پايدارى و بقاى آن هم وابسته به اوست.
ج: يكى ديگر از معانى كعبه ارتفاع و بلندى از سطح زمين است. به هر چيزى كه داراى ارتفاع از سطح زمين باشد كعبه مىگويند. كعبه داراى دوگونه بلندى است: ظاهرى و معنوى. هم بهلحاظ ظاهر بناى كعبه از سطح زمين ارتفاع دارد، هم بهلحاظ شرافت و عظمتى كه نزد خدا دارد، رفعت و بلنداى معنوى دارد. احتمالًا به همين دليل است كه ساختن بنايى بلندتر از خانه كعبه مجاز نيست.(2)
در زمينه علت اين نامگذارى وجوه مختلفى بيان شده است كه عبارتند از:
الف: آزاد؛ در احاديث بيانهاى مختلفى درباره آزادى كعبه ذكر شده است؛ از جمله اينكه:
«إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ بَيْتٍ وَضَعَهُ اللَّهُ عَلَى وَجْهِ الْأَرْضِ إِلَّا لَهُ رَبٌّ وَ سُكَّانٌ يَسْكُنُونَهُ غَيْرَ هَذَا الْبَيْتِ فَإِنَّهُ لَا رَبَّ لَهُ إِلَّا اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ هُوَ الْحُرُّ ...»؛(1)«هيچ خانهاى نيست كه خدا بر روى زمين قرار داده مگر آنكه صاحب و ساكنانى دارد، جز اين خانه كه جز خداى متعال، صاحبى ندارد و آزاد است.»
امام باقر عليه السلام با بيانى روشنتر به همين مضمون اشاره دارد:
«كعبه خانهاى است كه آزاد از مردم بوده و هيچكس مالك آن
1) فروع كافى، ج 4، ص 189، روايت 5
نيست.»(1)بنابراين تنها خانهاى كه روى زمين مدعى از سوى انسانها ندارد كعبه است. كعبه خانهاى است كه ساكنى جز خدا ندارد، مالكى جز خدا ندارد، انتسابى جز به او ندارد و هيچ انسانى حقى بر اين خانه ندارد. كعبه، خانه خداست. لذا ادعاى مالكيت كعبه چه با صراحت چه تلويحى و چه آشكارا چه پنهانى و از سوى هركسى كه باشد، مردود است.
«خداوند در ماجراى نوح، همه زمين را زير آب برد جز خانه خدا را، آن روز اين خانه «عتيق» نام نهاده شد، چون كه آن روز از غرق شدن رها شد.»(2)لذا خانه خدا از غرق شدن و توفان نوح رهايى يافت.
ب: قديم و كهن: از جمله معانى عتيق، كهن و قديمى است، همين مضمون در روايات هم آمده است.
امام باقر عليه السلام در مسجدالحرام نشسته بودند، از ايشان درباره بيت عتيق سؤال شد، امام عليه السلام فرمود:
«إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَهُ قَبْلَ الْأَرْضِ ثُمَّ خَلَقَ الْأَرْضَ مِنْ بَعْدِهِ فَدَحَاهَا مِنْ تَحْتِهِ»؛(1)«خداوند كعبه را قبل از خلقت زمين آفريد، سپس به آفرينش زمين پرداخت و زمين را از زير آن گستراند.»
اين عنوان از قرآن گرفته شده است. در يك آيه واژه «بكّه» با ويژگىهاى خاصى بيان شده است:
«إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبارَكاً»(2)
«نخستين خانهاى كه براى مردم بنا شده، همان است كه در مكه است.»
درباره بكه احتمالات مختلفى است يكى از احتمالات اين است كه بكه نامى براى كعبه است.
عبداللَّه بن سنان از امام صادق عليه السلام درباره اين نامگذارى سؤال مىكند، امام عليه السلام مىفرمايد: «زيرا مردم در اطراف آن و درون آن مىگريند.»(3)لذا از اينكه خانه خدا پيوندى با اشك و آه دارد و بركات و خيراتى براى انسان به ارمغان مىآورد، وسيله هدايت بشر است. خانهاى با جايگاه كعبه مىتواند هادى بشر باشد، دست او را تا وصول به مقصود بگيرد و او را راهنمايى كند. اين مهم با تضرع، راز و نياز با خدا و اشك و آه امكانپذير است.
عنوان مزبور در سوره طور آمده است:
«وَالطُّورِ وَكِتابٍ مَسْطُورٍ فِي رَقٍّ مَنْشُورٍ وَالْبَيْتِ الْمَعْمُورِ»(1)
«قسم به كوه طور و قسم به كتاب نوشته شده در صفحهاى گشاده و قسم به بيتالمعمور.»
يكى از معانى بيت معمور خانه خداست. اين خانه همواره آباد است.
آبادانى كعبه به دومعنا مىتواند باشد: يكى اينكه همواره اين خانه روى زمين آباد بوده است و اگر هم كسى آن را تخريب كرده، با سرعت تجديد بنا و آباد شده است. ديگر اينكه بيت معمور اشاره به عمران و آبادى معنوى است. كعبه نخستين معبد روى زمين است كه محاذى بيتى در آسمان قرار دارد. بيت معمور خانهاى است در آسمان كه محاذى آن بر روى زمين، كعبه قرار دارد. در بعضى تفاسير از امام باقر عليه السلام حديثى نقل است كه فرمود:
«خداوند زير عرش چهار استوانه قرارداد و آن را ضراح ناميد و اين بيت معمور است. خداوند به ملائكه امر فرمود تا حول آن طواف كنند، سپس آنها را مبعوث فرمود و به آنها گفت كه در زمين خانهاى مانند آن بنا كنند و به تمام زمينيان دستور داد تا گرد آن طواف كنند.»(2)بنابراين بيت معمور يا عنوانى است براى خود كعبه يا اسمى براى خانهاى در عرش الهى كه كعبه به محاذات آن بر روى زمين قرار دارد. بههر تقدير كعبه نسبتى با آسمان و عرش خدا دارد و از آنجا تنزل يافته است و
رشحهاى از بهشت درون خود دارد. كعبه اين عظمت را از خدا دارد. گفتگويى است ميان كعبه و خدا:
«چهار هزار سال آن كعبه معظم را بتخانه آذرى ساخته بودند تا از غيرت نظر اغيار به خداوند خود بناليد كه: پادشاها مرا شريفترين بقاع گردانيدى، و رفيعترين مواضع ساختى، بيتالحرام نام من نهادى و امن و امان خلق در من بستى. پس به بلاى اين اصنام مبتلا كردى. از بارگاه جبروت بدو خطاب رسيد كه: آرى چون خواهى كه معشوق صد و بيست و چهار هزار طهارت باشى و خواهى كه همه اوليا و صدّيقان و طالبان را در راه خود بينى و آن را كه خواهى بهناز در كنارگيرى، و صدهزار ولىّ و صفىّ را جان و دل در راه خود به تاراج دهى كم از آن نباشد كه روزى چند در بلاى اين اصنام بسازى، و صفات صفا و مروه را در بطش قهر فروگذارى. سنت ما چنين است، كسى را كه روزى دولتى خواهد بود، نخست او را از جام قهر شربت محنت چشانيم. خواست ما اين است و بر خواست ما اعتراض نه، و حكم ما را مردّ نه، وضع ما را علت نه: نفعل ما نشاء ونحكم ما نريد.»(1)در تفسير كشف الاسرار درباره بيت معمور به نكاتى جالب برمىخوريم:(2)«بيت معمور خانهاى است در آسمان هفتم كه به حذاء(3)عرش الهى بنا شده است، حرمت آن در آسمان مانند حرمت كعبه است
روى زمين، هر روز هفتاد هزار ملك گرداگرد آن طواف مىكنند و در آن نماز مىگزارند و اين داستانى ابدى است. بيت معمور خانهاى در بهشت بود كه خداوند آن را براى توبه آدم عليه السلام به زمين آورد. سپس آن را به آسمان برد و بهجاى آن روى زمين كعبه بنا شد و خداوند كعبه را هر سال با عبادات مردم آباد مىكند.»
جهان هستى از مبدأ واحدى آفريده شد. تنزل و تجلى وجود از واحد است، لذا مبدأ جهان هستى امر واحدى است كه عالم را براساس اراده حبّى خود آفريد:
«كنت كنزاً مخفياً فأحببت أن أعرف فخلقتُ الخلق لكي أعرف»؛(1)«من گنج پنهانى بودم، خواستم تا شناخته شوم، پس جهان را آفريدم تا شناخته شوم.»
بنابراين خداوند از روى حب و عشق هستى را خلق نمود. اين همان عشق نخستين است كه سرآغاز تجلى بود. بهقول حافظ:
در ازل پرتو حسنت زتجلى دم زدعشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوهاى كرد رخت ديد ملك عشق نداشتعين آتش شد از اين غيرت و بر آدم زد
عشق نخستين خدا به ماسوا سرمنشأ پيدايش عشقى ديگر شد و آن عشق ماسوا براى رجوع به اوست. عشق اول در قوس نزول است و عشق دوم در قوس صعود، عشق اول منشأ خلقت است و عشق دوم باعث رجوع خلقت، عشق اول مىآفريند، عشق دوم مىبرد و عشق دوم دايره هستى را كامل مىكند: «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ».(2)
جهان به سمت واحد پيش مىرود، تاريخ و عالم هستى هدفمند است، هدف و غايت عالم و تاريخ به سمت خداست، لذا حركت گيتى وحدتگراست، يعنى همهچيز از جمله انسان بهسوى عالم وحدت پيش مىرود و در حال شدن هستند «وَإلَيْهِ المَصيرُ»؛(3)در يك كلام، جهان و انسان سمت و سويى توحيدى دارند، برايناساس لازم است توحيد در عالم خودنمايى كند. اولين مظهر توحيد در روى زمين كعبه است. كعبه تنها قبلهگاه عاشقان خداست. كعبه خانه خداى واحد است و كعبه تجلىگاه توحيد در دنياست. هر وجودى سرّى دارد كعبه هم سراسر سرّ است و اسرار الهى را درون خود جاى داده است. بىجهت نيست كه كعبه خانه خدا روى زمين است.
از آيات و احاديث بهصورت مجموعى بهدست مىآيد كه خانه خدا دوگونه اوصاف دارد: اوصاف جلال و اوصاف جمال. گاهى كعبه انسانى را نابود مىكند، گاهى وسيله بخشش و مغفرت مىشود، گاهى خانه خدا اجازه نزديكى به خود را به انسانى نمىدهد و گاهى نگاه به او عبادت و نيكى است. كعبه از يك طرف گنهكارى را مسخ مىكند و از سوى ديگر بنده خاشع را در آغوش مىگيرد. خانه خدا با يك نگاه سپاه ابرهه را از پاى درمىآورد و با نگاه ديگر تمام زائرين خود را شفاعت مىكند. بيتاللَّه الحرام تجلىگاه جلال و جمال
الهى است و خداوند خودش را با كعبه به انسانها نشان مىدهد. برايناساس اسرار عرفانى كعبه به دوبخش تقسيم مىشوند:
خدا عظيم و باشكوه است و عظمت و جلال خود را در خانهاش در چند چيز نشان داده است:
مسخ گنهكار
اگر كسى نزد كعبه گناهى انجام دهد، ممكن است كعبه چنان او را ادب كند كه باعث مسخ انسان شود. اين حادثه در تاريخ رخ داده است، در زمان جاهليت، عربها بتپرست بودند. در اين ميان نام دو بت معروفتر بود: يكى بهنام «اساف» كه بت قريش بود و ديگرى بهنام «نائله» كه آن را ميان صفا و مروه براى پرستش قرار داده بودند. قريش آن دو را مىپرستيدند. اين دو بت شباهت زيادى به انسان داشتند. از حضرت على عليه السلام درباره هويت اين دو بت سؤال شد، امام عليه السلام فرمود:
«آن دو، جوانى زيبا بودند، اساف پسر و نائله دختر بود. با هم براى طواف كعبه رفتند، در آنجا خلوتى يافتند و گناهى مرتكب شدند. خداوند آن دو را مسخ نمود.»فروع كافى، ج 4، ص 546 حديث ديگرى از امام صادق عليه السلام است:
«زنى مشغول طواف بود، مردى پشت سر او قرار گرفت، آن مرد
به گناه، دست زن را گرفت. در اين حال دست او به دست زن گره خورد بهگونهاى كه جدا نمىشد. آن دو را نزد حاكم بردند، فقها آمدند، صحنه را ديدند و فتوا به قطع دست دادند. در آنجا يكى از نوادگان پيامبر صلى الله عليه و آله حضور داشت گفت: بهتر است از حسين ابن على عليه السلام استمداد جوييم. شب همه نزد او حاضر شدند و از او كمك خواستند، امام عليه السلام رو به قبله شد، مكث طولانى نمود و از خدا خواست، تا اينكه دست آنها از هم جدا شد.»(1)كشتن بىادب
اگر كسى از روى تعمد و عناد كعبه را آلوده و نجس كند، اعدام خواهد شد و كسى كه مسجدالحرام را عمداً نجس كند، محكوم به تنبيه شديد است.
ابىصباح كنانى مىگويد:
از امام جعفر صادق عليه السلام پرسيدم: نظر شما درباره كسى كه مسجدالحرام را عمداً نجس كند چيست؟ امام عليه السلام فرمود: «بر سر او محكم و به شدت مىزنند.» سپس پرسيد: كسى كه كعبه را عمداً نجس كند چگونه است؟ امام عليه السلام فرمود: «كشته مىشود.»(2)اين يك حكم فقهى است كه در هيچ جاى ديگرى نظير ندارد، ولى نشان از واقعيتى دارد. اين واقعيت چيزى جز شكوه و عظمت و جلال الهى نيست كه در كعبه بهظهور رسيده است. خداوند نسبت به خانهاش حساس است و بىادبى به آن را به هيچوجه تحمل نمىكند.
حكم مشابه ديگرى هم وجود دارد كه در مباحث پيشين گذشت؛ مشرك از آنجا كه نجس است، حق نزديك شدن به خانه خدا را ندارد، طواف براى او
جايز نيست، علت آن آيه برائت است. خداوند و رسول او از مشركين برائت جستهاند،(1)لذا حق نزديك شدن به خانه خدا را ندارند. از سوى ديگر طواف خانه خدا بهصورت برهنه حرام است.(2)
كعبه مظهر رحمت خداست. جمال و كرم الهى در خانه خدا نمودار است.
اين بُعد كعبه، نمود و ظهور بيشترى دارد و در دين نسبت به آن بيشتر توجه شده است. كعبه انسانها را شفاعت مىكند، كعبه اولين عبادتگاه روى زمين است، خانه خدا، كريمترين خانههاى دنياست، خداوند بهوسيله كعبه بندگانش را به بندگى فراخواند، كعبه وسيله بخشش گنهكاران است، كسى كه به كعبه نگاه كند به بهشت خيره شده است و كعبه خيمهاى از نور الهى است كه زمين را روشن كرده است: «وَ أَشْرَقَتِ اْلأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها».(3)
برگزيده خدا
خداوند از زمين خودش خانه خودش را براى خودش برگزيد. امام جعفر صادق عليه السلام مىفرمايد:
«خداوند سه چيز را محترم شمرده است بهگونهاى كه هيچ چيز مانند آن نيست؛ يكى قرآن، ديگرى عترت و سومى بيت اوست كه راضى نيست احدى به غير آن توجه كند.»(4)
خداوند اهل انتخاب است. اگر به آيات قرآن كريم رجوع كنيم مىبينيم كه خداوند از طبيعت، چيزهايى را مثل آسمانها، زمين و آب را برگزيده است. همچنين از گياهان و درختان امورى نظير زيتون، انجير و خرما را و از ميان حيوانات به جانورانى مثل مورچه، زنبور عسل و شتر اشاراتى دارد. اما مهمترين گزينش خدا در باب انسان است.
پروردگار عالم از ميان تمام مخلوقات و كائنات، انسان را برگزيد و همه چيز را مسخر او نمود و همهچيز را براى انسان آفريد. اين انتخاب اول خداست و از اين روست كه انسانها لياقت پيدا كردند تا مخاطب خدا باشند:
«يا أيُّها النّاس».
خداوند از ميان انسانها دست به انتخاب دومى زد و آنها مؤمنان هستند. مؤمنين مخاطبين خاص خدايند: «يا أيُّها الّذينَ آمَنُوا»؛ خداوند از ميان انسانهاى مؤمن برگزيدگان ديگرى هم دارد:
«إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى آدَمَ وَنُوحاً وَآلَ إِبْراهِيمَ وَآلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمِينَ»(1)
«خداوند آدم و نوح و خاندان ابراهيم و خاندان عمران را برجهانيان برترى داد.»
اما خداوند انتخاب چهارمى هم دارد: او از ميان انبيا، رسول خاتم صلى الله عليه و آله را برگزيد و از اينرو او را ملقب به «مصطفى» نمود. حاصل آنكه خداى سبحان از انسانها مصطفى را و از زمين كعبه را
1) آلعمران: 33
برگزيد.
آمرزش گناهان
يكى از اسرار عرفانى خانه خدا اين است كه كعبه جايگاه مغفرت است.
خانه خدا گناهان انسان را پاك مىكند و بشر را به سرمنزل مقصود نزديك مىسازد. گناه ربط و نسبتى با شيطان دارد. شياطين رهزنان حقيقتاند، آنها لحظهبهلحظه سر راه هدايت انسان كمين مىكنند و براى او موانعى فراهم مىآورند. اگر شهوت بر انسان غالب شد و گناه يا خطايى رخ داد، خداوند براى آن تمهيد فراهم نموده است؛ تمهيد خدا خانه خداست، چنانكه اين امر را نخستين بار به آدم عليه السلام نشان داد. توبه آدم در جوار خانه خدا پذيرفته شد.
وقتى حضرت آدم عليه السلام مرتكب خطا شد و خداوند او را به زمين فرستاد، آن حضرت بهسوى خانه كعبه رفت و همانگونه كه ديده بود ملائكه دورِ عرش طواف مىكنند، او نيز هفت مرتبه پيرامون خانه كعبه طواف كرد، سپس نزد مستجار توقف نمود و فرياد زد «رَبِّ اغْفِرْ لِي» «پروردگارا مرا ببخش»، در پاسخ ندا آمد:
«يا آدَمُ قَدْ غَفَرَ اللَّهُ لكَ» «اى آدم، خداوند، تو را بخشيد».
و حضرت آدم عليه السلام عرض كرد:
«يَا رَبِّ وَ لِذُرِّيَّتِي» «پروردگارا: فرزندان مرا نيز ببخش».
در پاسخ ندا آمد:
«يَا آدَمُ مَن باء بِذَنبِهِ مِن ذُرِّيَّتِكَ حَيثُ بُؤْتَ أنتَ بِذَنْبِكَ هَهُنا غَفَر اللَّهُ لَهُ»؛
«اى آدم! هر فردى از فرزندانت كه مانند تو در خانه كعبه
با اعتراف به گناهش بهسوى خدا برگردد، خداوند او را مىبخشد.»(1)شفاعت زائر
كعبه داراى مقام شفاعت است و بندگان خدا را شفاعت مىكند. در كتاب مستدرك از شيخ ابوالفتوح رازى حديثى است(2)كه اساس آن به تورات برمىگردد:
«خداوند در روز قيامت هفتاد هزار ملك مبعوث مىكند كه همراه آنها زنجيرهايى از طلاست. آنها با اين زنجيرها كعبه را به عرصات قيامت مىآورند، در اين لحظه ملكى به كعبه مىگويد:
اى كعبه خدا به بهشت وارد شو. كعبه پاسخ مىدهد تا حاجت من داده نشود نمىروم. مىگويند: حاجت تو چيست؟ مىگويد:
شفاعت من درباره كسانى كه اطراف من مدفونند قبول شود. خدا مىگويد: حاجتت روا شد. در اين هنگام مردگان از قبرهايشان مبعوث شده، در حالى كه صورتهايشان سفيد و با احرام دور كعبه مىچرخند و نداى لبيك سرمىدهند. ملك مىگويد: اى كعبةاللَّه، به بهشت وارد شو. كعبه پاسخ مىدهد: تا حاجت من داده نشود نمىروم. مىگويند: حاجت تو چيست؟ مىگويد:
پروردگارا! بندگان گنهكار تو از راههاى دور با صورتهاى غبارآلود بهسوى من مىآيند و همراه خود اهل و اولاد و خانههاى خود را مىآورند، به دوستان و نزديكان خود وعده دعا و زيارت مىدهند، پروردگارا، شفاعت من را براى آنها قبول
كن تا تحت حمايت من قرار گيرند. ملك مىگويد: درميان آنها كسانى اهل گناهان كبيرهاند و بر گناه اصرار مىورزند. كعبه مىگويد: من همانها را شفاعت كردم. خدا مىگويد: شفاعت تو را پذيرفتم و حاجت تو روا شد. ملك مىگويد: اى اهل كعبه برخيزيد. تمام حاجيان برمىخيزند در حالى كه صورتهايشان سفيد و گرداگرد كعبه طواف مىكنند و ندا مىدهند، لبيك. ملك مىگويد اى كعبه خدا به بهشت وارد شو. در اين حال كعبه به سمت بهشت مىرود و اين را ندا مىدهد: «لَبَّيْكَ اللهُمَّ لَبَّيْك» و اهل او بهدنبالش بهسوى بهشت مىروند.»
از اين حديث بهدست مىآيد كه از يك سو كعبه داراى مقام شفاعت است و از سوى ديگر هركسى زائر كعبه باشد، روز قيامت در امان است، همچنين جايگاه بلند كعبه هم نزد خدا آشكار مىشود.
مصافحه با خدا
كعبه دست خدا روى زمينِ خداست و خدا با آن با بندگانش مصافحه مىكند، چنانكه بندگان او هم با كعبه دست به دست خدا مىدهند و با او مصافحه مىكنند. اين، مضمون حديثى است كه از امام صادق عليه السلام نقل شده است: «إِنَّهُ يَمِينُ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ يُصافِحُ بِهَا خَلْقَهُ».(1)دست دادن با خدا دوگونه است؛ گاهى انسان به خدا دست مىدهد و گاهى خدا با بندهاى مصافحه مىكند. قصه كعبه چنان رفعت و منزلتى دارد كه وسيلهاى است براى دست دادن خدا با بندگان.
پيداست كه از اين مصافحه و دست خدا، قرب و انس مراد است.
1) محجة البيضاء، ص 154، حديث 4
ارتباط بنده با خدا ممكن است با حجابهاى متعددى همراه باشد، اما در شرايطى از حجابها كاسته و قرب انسان با خدا بيشتر مىشود. كعبه انسان را به خدا نزديك مىكند و كعبه محل قرب و انس به آسمان و خداست.
هوس را سوى قربانگاه بردندهوا را در كف مسلخ سپردند
شنيدم از خدا لبيك لبيكبه شادى دست رحمت را فشردند
در حديث مىخوانيم كه مستحب است انسان به ديدار حاجى برود و با او مصافحه كند، زيرا مصافحه با او مصافحه با حجرالاسود و كعبه است.(1)سرّ اين عمل مستحبى آن است كه حاجى با كعبه- كه دست خداست- مصافحه كرده و مصافحه با او مصافحه با خداست. داستان مصافحه با كعبه و خداى كعبه، اشاره به انس و دلدادگى با او دارد. خدا به بندهاش نزديك است و بندهاش را به جوار خود فرا مىخواند:
«وَإِذا سَأَلَكَ عِبادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذا دَعانِ فَلْيَسْتَجِيبُوا لِي»(2)
«چون بندگان من درباره من از تو پرسند من نزديكم و به نداى كسى كه مرا بخواند پاسخ مىدهم پس به نداى من پاسخ دهند.»
انس و قرب با او براى انسان آسايش و سرور مىآورد، بىقرارى، نشاط، اميد و معرفت در پى انس و قرب با حق پديد مىآيد. انس، آرامشى از انسان مىستاند و آرامش واقعى بهجاى آن مىنشاند. خواجه عبداللَّه انصارى مقام انس با حق را چنين توصيف مىكند:
«انس، آسايش است و آرام به نزديك دوست، و آن سه تن راست: مريد [صادق] را كه اميد شنود و عارف را كه نشان يابد، محبّ را كه فرا مُراد نگرد. اما مريد صادق را كه اميد شنود وى را سه نشان است كه پديد آيد: حلاوت خدمت و بر همه جانوران شفقت و اخلاص دعوت. اما عارف كه نشان يابد در وى سه نشان پديد آيد: مؤانست مناجات و حلاوت فكرت و سيرى از زندگانى. و اما محب كه فرا مراد نگرد در وى سه علامت پديد آيد: آزادى و شادى و بىقرارى.»(1)نگاه به كعبه
كعبه خريدار نگاه بنده مؤمن است، خيره شدن به كعبه بندگى خداست، نگريستن به خانه خدا درهاى آسمان را بهروى انسان باز مىكند، نعمتها و رحمتهاى خدا براى ناظرين كعبه است، نگاه به كعبه نهتنها باعث جلب رحمت است، بلكه بدىها و زشتىها را از انسان دور مىكند.
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«نگاه به كعبه عبادت است.»(2)همچنين فرمود:
«نگاه به كعبه اگر از روى حب به آن باشد، عبادت است و گناهان را از بيخ و بن برمىكَند.»(3)و نيز فرمود:
«درهاى آسمان در چهار محل باز مىشود و دعا در آن محلها به استجابت مىرسد، يكى از آنها هنگام نگاه به كعبه است.»(1)از سوى ديگر، كعبه براى ناظر، جلب رحمت و نعمت مىكند. حضرت امير عليه السلام چنين تقسيم رحمت فرمود:
«هرگاه به سمت خانه خدا رفتيد، به آن زياد نگاه كنيد. خداوند براى كعبه صد و بيست رحمت درنظر گرفته است كه شصت رحمت براى طائفين، چهل رحمت براى نمازگزاران و بيست رحمت براى ناظران است.»(2)همچنين امام صادق عليه السلام هم فرمود:
«با هر نگاه به كعبه، به انسان حسنهاى عطا مىشود، گناهى از ناظر برداشته و درجهاى به او داده مىشود.»(3)امام صادق عليه السلام در حديثى ديگر اين درجات و رحمتها را منوط به معرفت به ولايت معرفى مىكند:
«كسى كه با معرفت، به كعبه نگاه كند و حق ما و حرمت ما را مثل حق و حرمت كعبه پاس دارد، خدا گناهان او را بخشيده، او را از دنيا و آخرت بىنياز مىكند.»(4)آرى، كسى كه از كعبه دور است، اگر به ياد آن بيفتد، يا از فراقش آهش را در سينه حبس كند، خداوند به بركت كعبه او را مىبخشد.
خداوند به حرمت كعبه در هر روز و هر لحظه به چنين بندگانى رحمت و
مغفرت خود را اهدا مىكند. اين فرموده امام صادق عليه السلام است.(1)يوسف عليه السلام را نگاه نجات داد، آنگاه كه زمان همت سوء بود، نگاه يوسف عليه السلام به برهان خدا باعث نجات او شد.(2)موسى عليه السلام هم آتشى ديد و بهدنبال آن رفت تا نخستين نور وحى الهى را ديد.(3)رسول خدا صلى الله عليه و آله هم در معراج چيزهايى ديد كه خدا آن را بازگو نمىكند، فقط مىگويد، پيامبر در آسمانهاى حقيقت آيات بزرگى از خدا ديد.(4)ابراهيم عليه السلام هم به رؤيت ملكوت هستى نايل آمد و نظر به آن كرد.(5)نگاه پاك اگر به محل و جايگاه پاكى دوخته شود، انسان را تا معراج بالا مىبرد.
واجبات عمره مفرده 7 چيز است:
1- احرام.
2- طواف كعبه.
3- نماز طواف.
4- سعى بين صفا و مروه.
5- تقصير.
6- طواف نساء.
7- نماز طواف نساء.
اولين عملى كه عمره گزار بايد انجام دهد احرام است.
عمرهگزار، با احرام، چيزهايى را بر خود حرام مىكند. احرام، به معناى تحريم امورى بر انسان است، اما نگاه عرفانى به گونهاى ديگر است.(1)يكى از اسماى الهى «عزيز» است، آنگاه كه خداوند دستور داد تا در احرام درآيد و آنچه را كه حلال بود حرام شمرد، خداوند با صفت عزت ظهور كرده است؛ از اين رو مُحرم، مظهر اسم عزيز است و عزت الهى جلوهاى در احرام مُحرم دارد.
در احرام، اشيا بر انسان حرام نشدهاند، بلكه اين انسان است كه بر اشيا حرام شده است؛ زيرا انسان براى خدا خلق شده است و اشيا براى انسان. پس انسان طالب خداست و اشيا طالب او. خداوند با عزت خود خوارى و ذلت انسان را نشان داد و به انسانها فهماند كه اوست كه انسان را بر اشيا حرام كرد تا به آنها دست نيازد نه اينكه به اشيا دستور داد تا بر انسان حرام شوند؛ بنابراين، دستور به احرام، دستور به تحريم انسانهاست نه اشيا. هدف از تحريم انسان، تذكر اين نكته است كه آدمى فقط براى خداست و در عين
1) ترجمه فتوحات مكيه، باب 70- 72، ص 578- 582
حالى كه مىتواند به امورى دست يابد و آن امور مسخّر و در اختيار اويند، انسان نبايد آنها را طلب كند و فقط بايد طالب او باشد. لطيفه احرام، تحريم انسان بر اشيا است بدين لحاظ كه انسان بايد خود را وقف خدا كند، نه ماسوا!
سرّ ديگر احرام آن است كه مشاهده محسوسات و ماديات را بر خود حرام كند و در گامى بالاتر، شهود ماسوا را بر خود حرام سازد. به عبارتى ديگر، از احرام، به فنا دست يابد و از احرام متوجه عالم روحانيّت، عالم وصل و عالم اسماى الهى شود كه اين كعبه حقيقى و اين حج انفسى است.
اگر دل، چونان آينه، از كدورات، آلودگىها، پليدىها و ناپاكىها فاصله گيرد و پاك و صيقلى شود، صفا به كمال مىرسد و اشراق آفتاب جمال به قلب مىنشيند. بدين سعادت تنها دلهاى صاف و مستعد دست مىيابند و اين جام جهان نماى تجلّى را فقط رياضت و تخلى در پى مىآورد و از اين روست كه در فتوحات، بحث تجلّى بعد از تخلّى مطرح مىشود.(1)
آينه سكندر جام جم است بنگرتا بر تو عرضه دارد احوال ملك دارا
اگر آينه دل از صفات بشريت و زنگار طبيعت صاف شود، صفات روحانى بر دل تجلى مىكند و انوار غيبى بر جان آدمى غالب مىآيد. در اين صورت
1) فتوحات مكيه، ج 2، ص 485
قلب به تمّوج در مىآيد و فوج موجى به ساختن دل تاختن آورد و جلوه تجلّى دل را صفا مىبخشد. به گفته شيخ عبداللَّه انصارى: «تجلى حق ناگاه آيد، اما بر دل آگاه آيد(1)».
البته تجلى هر كس متناسب با مقام اوست. اگر براى نااهل، ستر و حجاب فرو افتد و كشف حاصل شود و سلطان حقيقت به ديدگان آيد، وى نابود شود.
تا نگردى آشنا زين پرده رمزى نشنوىگوش نامحرم نباشد جاى پيغام سروش
سرّ احرام آن است كه انسان به غير خدا ننگرد و جز او نبيند و حريم دل را در اختيار غير او قرار ندهد. دو چشمش، چشم واحدى گردد و همه به او دوخته شود، واحد ببيند و جز خدا نبيند، شهود ماسوا نكند و به ماسوا اجازه ندهد مانع ياد خدا گردند. اين است معناى فرازى از حديث مصباح الشريعه كه امام صادق عليه السلام فرمود:
«وَ أَحْرِمْ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ يَمْنَعُكَ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ وَ يَحْجُبُكَ عَنْ طَاعَتِهِ».
«و هر چه تو را از ياد خدا و اطاعت او باز مىدارد، بر خود حرام كن.»
سرّ ديگر احرام، دورى از جميع معاصى و حتى مشتبهات است. نفس بايد به هنگام احرام از نفسانيات، مشتهيات و تمام لذات فاصله بگيرد و حتى
1) مجموعه رسائل فارسى خواجه عبداللَّه انصارى، ج 1، مناجات نامه.
لذت حلال را، به قدر ضرورت، آن هم نه براى تحصيل لذت، بلكه براى انجام تكليف الهى استفاده كند.(1)امام سجاد عليه السلام در حديث شبلى به اين حقيقت اشاره مىفرمايد:
«فَحِينَ أَحْرَمْتَ نَوَيْتَ أَنَّكَ حَرَّمْتَ عَلَى نَفْسِكَ كُلَّ مُحَرَّمٍ حَرَّمَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ؟ قَالَ لَا»؛(2)«پرسيد وقتى احرام بستى نيت كردى كه همه محرمات خدا را بر خود حرام سازى؟ گفت: نه.»
انسان در عالم الست عهد و پيمان عبوديت با خدا بسته است. خدا با انسان پيمان محبت بسته است، خدا بر پيمانش ثابت است، اما اكثر انسانها عهد خود با خداى خويش شكستهاند و اگر به عهد خود بازگردند، باز عهد خود مىشكنند. عهدى كه انسان با او بسته است، بندگى، انقياد، توكل و نگه داشتن حرمت اوست. روا نيست انسان عهد الست بشكند و مخالفت او كند. لطيفه احرام، نفى معصيت و بازگشت به پيمان عالم الست است.
كعبه، حرمت و احترام ويژهاى دارد، خداى سبحان به احترام حرمت كعبه محدوده آن را حرم و انسانهايى كه قصد ورود به آن را دارند، مُحرم اعلام كرد. پس هم حرمت مكه و هم تحريم احرام به لحاظ حرمت بيت اللَّه است.
امام صادق عليه السلام فرمود:
«وَ حُرِّمَ الْمَسْجِدُ لِعِلَّةِ الْكَعْبَةِ وَ حُرِّمَ الْحَرَمُ لِعِلَّةِ الْمَسْجِدِ وَ وَجَبَ الْإِحْرَامُ لِعِلَّةِ الْحَرَمِ»؛(1)«مسجدالحرام به خاطر كعبه حرمت داده شد و حرمت حرم به علت مسجد الحرام است و احرام به علت حرم واجب شد.»
همچنين امام صادق عليه السلام در حديثى ديگر با صراحت بيشتر به اين سرّ عرفانى اشاره دارد:
«وَجَبَ الْإِحْرَامُ لِعِلَّةِ الْحَرَمِ»؛(2)«احرام به خاطر حرم واجب شد.»
يكى از ويژگىهايى كه مختص مكه معظمه است و روى زمين هيچ منطقه ديگرى اين خصيصه را ندارد، وجوب احرام است. هر كس هر زمان بخواهد وارد مكه شود، بايد نخست به ميقات وارد شده، در آنجا احرام بندد و سپس به مكه وارد شود. او در اين صورت محرم است و مادام كه اعمال مخصوص را انجام ندهد، از احرام خارج نمىشود. اين حكم اختصاصى و انحصارى مكه، علتى دارد. علت آن حرمت انحصارى كعبه است و به همين خاطر، خداوند قانون احرام را مقرر نمود. لذا كسى كه حكم واقعى احرام را بداند و بدان عمل كند، واقعاً مكّى است.
عارف بر سرچشمه مقام قلب نشسته و از آن سيراب مىشود،(1)كسى كه اطاعت خدا نمود و احرام قلب بست به حريم قلب انسان كامل و مقام عظماى ولايت نايل آمده است. مقام قلب اكمل انسانها، اقيانوس حكمت است كه اگر آدمى قطرهاى از آن بنوشد، حكيم شده درك حقايق مىكند، از اين رو محرم به درياى قلب حكيم متصل است و از ناودان قلب بهره مىبرد. حديث «اخلاص» اين واقعيت را بر ملا مىكند.
«مَنْ أَخْلَصَ للَّهِ أَرْبَعِينَ صَبَاحاً ظَهَرَتْ يَنَابِيعَ الْحِكْمَةِ مِنْ قَلْبِهِ عَلَى لِسَانِهِ ...».(2)«كسى كه براى خدا چهل روز اخلاص ورزد، چشمههاى حكمت از قلب او بر زبانش جارى مىشود.»
قلب مخلص بر اثر اخلاص باز مىشود و سرچشمههاى حكمت از آن جريان مىيابد. زلال حكمت كه از ناودان قلب سارى و جارى شده، گمگشتگان و تشنگان حقيقت را سيراب مىسازد.
اصحاب سلوك در باب اخلاص نكات و لطايفى گفتهاند:(3)از جمله اين كه اخلاص، صافى نمودن عمل است از هر پليدى و آلودگى. در اخلاصبايد عمل را پاك نمود تا غير خدا در آن نصيبى نداشته باشد. اگر عامل جز از خدا عوض نخواهد، كارى با اخلاص انجام داده است. تا رسوم غيريت و انانيت باقى است
شرك و ريا در كار است. ارادت اهل خلوص نقشه تجليات محبوب است و در قلب او جز ذات حق، ديگرى راه ندارد. بهشت اهل اخلاص، مقام لقاء است و آنها فقط با ديدار او راضى مىشوند، درد آنها هجران است و فراق و جز با وصال، دردشان درمان نيابد. حكايت نى نامه مثنوى، درد فراق يار را فرياد مىزند:
بشنو اين نى چون شكايت مىكنداز جدايىها حكايت مىكند
كز نيستان تا مرا ببريدهانددر نفيرم مرد و زن ناليدهاند
سينه خواهم شرحه شرحه از فراقتا بگويم شرح درد اشتياق
احرام دو گونه است؛ احرام غيبت و احرام حضور. كسى كه در ميقات غايب است و خود را براى انس با دوست مهيا نكرده، گويا در خانه خويش نشسته است، حتى اين غيبت از آن غيبت بالاتر است و كسى كه در خانه خود نشسته و حضور دارد، گويا مُحرم است و مكى. اگر در احرام حضور يابد، حضورش كامل گشته و در محضر حق باريافته است. اگر مجاهد طريقت حق، هجرت كرده باشد، جهادش علت شهود او گشته، احرام حضور بسته است؛ از اين رو غرض احرام، حضور در محضر ربوبى و باريافتن در پيشگاه مالك عالم است. سالك حاضر به هنگام احرام محو مىشود، او بهت زده، متحير در وجدها و جذبهها مىگردد. اين بهت و تحير، گاهى سبب خاموشى انسان مىشود.
در احرام، انسان از كارهايى بازداشته شده است، احرام، تحريم و توقيف است، احرام منع و دورى است. خداى سبحان مُحرم را شبيه خودش قرار داده است.(1)او فرد فريد است و محرم هم از ديگران متمايز و منفرد. خداى تعالى وصفى دارد «لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَىْءٌ»؛(2)او از خود هر گونه همانندى را نفى كرده است در عين حال كه او تجلى و ظهورى دارد. محرم مظهر اين اسم خداست، او هم با احرام هر گونه همانندى را نفى مىكند، لذا باريتعالى محرم را به خود تشبيه نموده است.
در يك جمعبندى كلى مىتوان گفت كه از امام رضا عليه السلام درباره علت و حكمت احرام سؤال شد. امام عليه السلام چنين پاسخ داد(3):
لان يخشعوا قَبْلَ دُخُولِ حَرَمِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ أَمْنِهِ وَ لِئَلَّا يَلْهُوا وَ يَشْتَغِلُوا بِشَيْءٍ مِنْ أَمْرِ الدُّنْيَا وَ زِينَتِهَا وَ لَذَّاتِهَا وَ يَكُونُوا جَادِّينَ فِيَما فِيهِ قَاصِدِينَ نَحْوَهُ مُقْبِلِينَ عَلَيْهِ بِكُلِّيَّتِهِمْ مَعَ مَا فِيهِ مِنَ التَّعْظِيمِ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ لِنَبِيِّهِ وَ التَّذَلُّلِ لِأَنْفُسِهِمْ عِنْدَ قَصْدِهِمْ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ وِفَادَتِهِمْ إِلَيْهِ رَاجِينَ ثَوَابَهُ رَاهِبِينَ مِنْ عِقَابِهِ مَاضِينَ نَحْوَهُ مُقْبِلِينَ إِلَيْهِ بِالذُّلِّ وَ الِاسْتِكَانَةِ وَ الْخُضُوع»؛(4)«همانا مردم مأمور شدهاند كه احرام ببندند، تا پيش از ورود به
حرم امن الهى، خشوع پيدا كنند و به چيزى از كارهاى دنيا و زينتها و لذتهاى آن سرگرم و مشغول نباشند و در راه آن چه كه به سوى آن آمدهاند شكيبا باشند و با همه وجودشان رو به خانه خدا آورند. به علاوه در احرام، بزرگداشت خداى متعال و خانه او و فروتنى براى حاجيان است، وقتى كه مىخواهند به سوى خدا روند و بر او وارد شوند، در حالى كه به پاداش او اميدوار، از كيفرش بيمناك و به سوى او روانند و با فروتنى و تواضع و خضوع، روى به سوى او مىكنند.»
گرايش به عالم غيب و تمايل به كشف اسرار، جزء فطرت و سرشت انسان است. طينت معنوى ريشه در جاذبه حضرت ربوبيت دارد. نخست جذبه او شامل حال انسان مىشود و سپس انسان كششى به سمت او پيدا مىكند.
حديث «كنز مخفى»، اساس هستى و آفرينش را حبّ، عشق و جذبه رحمانى مىداند:
«كُنْتُ كَنْزاً مَخْفيّاً فَأَحْبَبْتُ أَنْ أُعْرَفَ فَخَلَقْتُ الْخَلْقَ لِكَي أُعْرَف»؛(1)«گنج پنهانى بودم، دوست داشتم تا شناخته شوم، آفريدم تا شناخته شوم.»
در ازل پرتو حسنت زتجلى دم زدعشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد
مغناطيس جان، جان جانان است و منبع جمال و غايت كمال ريشه جذبههاى انسانى است. اين جذبه مغناطيسى نتيجهاى جز پاره كردن قيود
1) بحارالأنوار، ج 84، ص 344.
طبيعى و رفض علقههاى نفسانى ندارد. در اين صورت انسان به سوى عالم تجرد بالا مىرود، ملكوت و جبروت را در مىنوردد تا به اصل حقيقت هستى واصل شود كه اين مقام، اتصال با كعبه مقصود و ديدار يار است.
اما بشر از ماده زاده شد و با ماده در ظلمتكده طبيعت رشد مىكرد.
ظلمت ماديت، بستر زندگى انسان است، آدمى در بيكران شهوات و كثرات غوطه مىزند، امواج علايق و وابستگىهاى مادى او را هر لحظه به طرفى پرتاب مىكند، هنوز از بيهوشى موجى به هوش نيامده، موج سهمگين ديگرى، سيلى تاريكى و ماديت به صورت او صدمه مىزند، امواج خروشان اين درياى هولناك و دهشتانگيز هر لحظه او را بيشتر فرو برده، به گونهاى كه نالهها و فريادش ميان نهيب امواج گم مىشود؛ به هر سو كه مىنگرد، حرمان و حسرت است و تهديد و رعب.
در اين ميان گاهى جذبهاى از آسمان درمىرسد كه چون نسيم جان بخش و روحافزايى او را نوازش مىدهد؛ اين جذبه مهرانگيز او را به سمت بالا دعوت مىكند، به مقصد و مقصود سوق مىدهد، اما افسوس كه اين نسيم حيات بخش و اين جذبه رحمانى دوامى ندارد و چونان برقى رونده و گذرا عبور مىكند.
«أَنَّ لِرَبِّكُمْ فِي أَيَّامِ دَهْرِكُم نَفَحَات أَلَا فَتَعَرَّضُوا لَهَا».(1)«در روزگارانتان نسيمهايى مىوزد، آگاه باشيد كه به آن اقبال كنيد و از آن دورى نكنيد.»
مهمترين توشه سلوك، ترك مخالفت الهى است. معصيت، مخالفت
1) بحارالأنوار، ج 80، ص 352
حق است. معاصى پاى انسان را به زمين ماده مىبندد و به او اجازه سلوك و حركت نمىدهند. وابستگىها و دلبستگىها جرم مىآورند و مجرم، مُحرم نمىگردد. ميقات، نويد ترك معصيت است، ميقات مژده احرام واقعى است، حضور در ميقات، حضور در محضر موجودى است كه مىبيند. در حضور او انسان بايد عهد و پيمانى ببندد تا اوصاف حيوانى را رها كند، پا جاى پاى شيطان نگذارد، انسانيت در او تقويت شود و زحمات انبيا را قدر شناسد.
ميقات محل تخليه است. در آنجا بايد از گناه خالى شد، به عالم نور وارد گشت، خضوع و تذلّل را تجربه كرد و از لباس جرم و معصيت خارج شد. به اين حقيقت نورانى، امام سجاد عليه السلام در حديث شبلى اشاره دارد.
«قال: فَحِينَ نَزَلْتَ الْمِيقَاتَ نَوَيْتَ أَنَّكَ خَلَعْتَ ثَوْبَ الْمَعْصِيَةِ وَ لَبِسْتَ ثَوْبَ الطَّاعَةِ؟ قَالَ لَا»؛(1)«پرسيد: آنگاه كه به ميقات فرود آمدى، آيا نيت كردى كه لباس نافرمانى را درآورده، لباس طاعت بپوشى؟ گفت: نه.»
اگر حاجى هنگام نزول به ميقات از مخالفت الهى دست نكشد و ترك معصيت نكند، او در واقع، ميقات و احرام را درك نكرده است.
مشاهده، رؤيت حق است با چشم دل، عارفى كه جهان را به عنوان مظهر و آيت خدا مىبيند، در واقع عالم را فانى و مستهلك شهود مىكند و نيز حق را در تمام اشيا ظاهر مىبيند:
1) مستدركالوسائل، ج 10، ص 166
«إِنَّ فِي ذَلِكَ لَذِكْرَى لِمَنْ كَانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَى السَّمْعَ وَهُوَ شَهِيدٌ»(1)
«در هلاكت پيشينيان پند است آن را كه داراى قلب هوشيارى باشد يا گوش دل به كلام حق فرا دهد و به حقايقش توجه كند.»
عارف، شهيد را به معناى شهود اخذ مىكند.
هر كه را جان از هوسها گشت پاكزود بيند قصر و ايوان سماك
اى برادر تو نبينى قصر اوزان كه در چشم دلت رسته است مو
چشم دل از موى علت پاك كنتا ببينى قصر فيض «من لدن»
كسى كه به زيارت حق نايل نيايد، زيان كرده و ديدار حق نهايت سير انسان است:
«يَا أَيُّهَا الْإِنسَانُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَى رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلَاقِيهِ»(2)
«اى انسان با هر رنج بكوشى، عاقبت به ملاقات او نايل مىشوى.»
البته انسان با بصيرت و حقايق ايمانى، به زيارت وجه اللَّه نايل مىشود، لقاى حق، با انقطاع، قرين و همراه است؛ چنانكه در مناجات شعبانيه مىخوانيم:
«إِلَهِي هَبْ لِي كَمَالَ الانْقِطَاعِ إِلَيْكَ وَ أَنِرْ أَبْصَارَ قُلُوبِنَا بِضِيَاءِ نَظَرِهَا إِلَيْكَ حَتَّى تَخْرِقَ أَبْصَارُ الْقُلُوبِ حُجُبَ النُّورِ فَتَصِلَ إِلَى مَعْدِنِ الْعَظَمَةِ»؛
«خدايا! بر من بريدن از همه و پيوستن به خود را عطا كن. و ديدههاى دلمان را به نور توجهشان به سوى خود روشن گردان تا ديدههاى دل پردههاى نور را پاره كند و به مخزن اصلى بزرگى و عظمت برسد.»
دردمندى اوليا و عارفان، همه از سر هجران و شوق ديدار بوده است.
ميقات، گاهِ ديدار يار است، ميقات، زمان زيارت دوست مىباشد و حاجى در ميقات قصد مواجهه رودررو با خداى عظيم دارد. امام سجاد عليه السلام فرمود:
«فَحِينَ دَخَلْتَ الْمِيقَاتَ، نَوَيْتَ أَنَّكَ بِنِيَّةِ الزِّيَارَةِ؟ قَالَ: لَا»؛(1)«وقتى وارد ميقات شدى نيت كردى كه بر نيت زيارت باشى؟
گفت: نه.»
ميقات براى راههاى مختلف، متفاوت است. براى اهل مدينه، مسجد شجره (ذوالحليفه)، براى اهل عراق و نجد، وادى عقيق، براى اهل طائف، قرن المنازل، براى اهالى يمن، يلملم و براى شاميان، جحفه، ميقات مىباشد.
اما نزديكترين افراد به حرم خدا، ساكنين و مقيمين مكهاند، براى آنها نزديكترين ميقات يعنى تنعيم قرار دارد. ساكنان مكه، همسايگان كعبه و حرم خدا هستند. همسايگان بيت اللَّه نزديكترين افراد به خانه خدا هستند، لذا بايد در نزديكترين ميقاتها احرام ببندند. خداوند براى آنان با اسم «الاول» تجلى كرده است.(2)اين تجلى جز براى اهل حرم نباشد و ساكنان حرم به حكم اوّليّت، بر ديگران برترى دارند، لذا اولين و نزديكترين ميقاتها، احرام گاه آنهاست.
احرام، اولين محل سلوك و ميقات، نخستين منزلگاه سالكين است، ميقات، آغازين مرز حضور است، حاجى با ميقات به سرزمين عهد و پيمان و
عالم الست باز مىگردد؛ او از خود شروع كرده، براى ديدار خدا آماده مىشود.
ميقات نقطه عزيمت يك سفر معنوى و روحانى است؛ سفرى از دنيا به آخرت، سفرى از توبه به توحيد، سفرى از كثرت به وحدت، سفرى از شهادت به غيب، سفرى از ظاهر به باطن، سفرى از «من» به «او» و سفرى از «من» به «تو».
به ميقات آمدم تا بينم او رابه آب توبه شويم دست و رو را
ببار اى ابر رحمت بر سر منكه مىبينم بهار آرزو را
ميقات، شميم حضور است، نسيمى است كه صبا از آن طرّه بگشايد، ميقات، برهنه شدن از رسوم و عادات و در بر كردن لباس قنوت و عبوديت است. ميقات شكوهى به اندازه قيامت دارد، ميقات محل انابه، ابتهال و تضرّع است، ميقات، اجابت ندايى است كه از عمق تاريخ بر مىآيد، ميقات تن دادن به زلال علم و معرفت و درنگى در گذشته خويشتن است، به شاهراه صراط مستقيم آمدن است، ميقات، سرّ زمان است، ميقات مردن از گذشته و يافتن حياتى دوباره است، گذشتن از پستىها و پيوستن به زيبايىهاست، ميقات تهى شدن از غير او و سرشار از او گشتن است. سالك در ميقات خوديت را دفن و خدا را اظهار و بر ملا مىكند و ميقات، وقت مؤانست و عشق بازى است. در ميقات بايد نعلين انانيت بركند؛ زيرا آنجا وادى قداست و نور است.
«فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ إِنَّكَ بِالْوَادِي الْمُقَدَّسِ طُوىً»(1)
«نعلين از خود بدور كن كه اكنون در وادى مقدس قدم نهادى.»
در ميان ميقاتها مسجد شجره رمزى ديگر دارد. سرّ آنرا بايد در عمل
1) طه: 12
رسول خدا صلى الله عليه و آله جست و جو كرد. از امام صادق عليه السلام پرسشى شد و آن اينكه چرا پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از مسجد شجره احرام بست؟ امام عليه السلام پاسخ داد:
«زيرا معراج پيامبر به آسمان از برابر مسجد شجره صورت گرفت، ملائكه هم از برابر مسجد شجره رسول خدا صلى الله عليه و آله را تا بيتالمعمور بالا بردند و در آنجا ندايى آمد، پيامبر صلى الله عليه و آله عرض كرد: لبيك. صاحب ندا گفت: آيا من تو را يتيم نيافتم و پناه ندادم؟
آيا تو را گمراه نيافتم و هدايت نكردم؟ رسول خدا صلى الله عليه و آله عرض كرد: «انَّ الْحَمْدَ وَالنِّعْمَةَ لَكَ وَ الْمُلْكَ، لا شَرِيكَ لَكَ لَبَّيْك».
از اين رو احرام پيامبر صلى الله عليه و آله از مسجد شجره بود.(1)
1) علل الشرائع، ج 2، ص 433
احرام داراى آداب و مستحبات متعددى است كه به لطايف و دقايق بعضى از آنها اشاره شد. اما در ميان مستحبات احرام دو چيز مهمتر است؛ يكى غسل احرام و ديگرى نماز احرام كه هر يك معناى باطنى دارد.
سرّ غسل احرام دو چيز است؛ يكى تائب شدن و ديگرى پاك شدن. هر چند اين دو به هم مربوط هستند، ولى مى توان به عنوان دو نكته عرفانى براى غسل احرام بيان كرد.
الف: غسل توبه
قصد اصلى از غسل، طهارت از خطاها و گناهان است. سالك به هنگام احرام بايد قصدى جز خروج از گناه و كندن ريشههاى معصيت از دل نداشته باشد؛ به عبارت ديگر، نيت و قصد واقعى انجام غسل احرام، طهارت از گناه و رجوع به مقام ربوبى و الهى است. چنانكه در حديث شبلى امام سجاد عليه السلام فرمود:
«فَحِينَ اغْتَسَلْتَ، نَوَيْتَ أَنَّكَ اغْتَسَلْتَ مِنَ الْخَطَايَا وَ الذُّنُوبِ؟ قَالَ:
لَا. قَالَ: فَمَا نَزَلْتَ الْمِيقَاتَ»؛
«وقتى غسل كردى، نيت كردى كه خود را از خطاها و گناهان شست و شو دهى؟ گفت: نه. فرمود: پس در ميقات فرود نيامدهاى.»
خداوند در باب توبه فرموده:
«وَمَنْ لَمْ يَتُبْ فَأُوْلَئِكَ هُمْ الظَّالِمُونَ»(1)
«و هر كه از فسق و گناه به درگاه خدا توبه نكند، ظالم و ستمكار است.»
از اين آيه به دست مىآيد، كسى كه تائب نباشد، ظالم است. لحن آيه به گونهاى است كه ظلم را منحصر به كسانى ساخته كه اهل توبه نباشند؛ لذا تنها غير تائبين ظالمند و كسى كه اهل توبه باشد، ظلم از او منتفى است.
توبه از ابواب رحمت الهى است. در ميان ابواب رحمت پروردگار، دو باب از همه وسيعتر و نافذتر است؛ يكى دعا و ديگرى توبه است. اگر راه توبه مسدود بود و هر گناه، جرم و اشتباهى كه انسان مرتكب مىشد، مىماند و عقاب و كيفرش ماندگار مىشد، ديگر اميد و آرزويى براى هيچ انسانى باقى نمىماند و انسانى كه به نااميدى برسد، به پايان عمرش رسيده است.
رحمت خدا بر غضبش غالب است، در حديث آمده است كه:
«اگر امتى گناه نكند، خداوند آن گروه را مىبرد و گروهى را مىآورد كه گناه كنند تا آنهارا بيامرزد.(2)»
خداوند در اين حديث نفرمود آن گروه اول را كيفر مىدهد، بلكه فرموده
كه آنها را مىبرد و گروهى مىآورد كه غفرانش شامل حال آنان شود. بنابراين در جانب خدا اصل رحمت است و آمرزش و از اين رو اصل در انسان گناه است و خطا، زيرا گناه تقاضاى غفران دارد، البته اين به معناى جبر نيست، بلكه بدين معناست كه در ميدان مسابقه ميان اسماى الهى، اسم رحمان غالب است و پيروز.
نكته ديگر در باب توبه اينكه، توبه يعنى بازگشت از مخالفت حق به فرمانبرى او. شخص تائب كسى است كه از مخالفت خدا بازگردد، از آن پشيمان گردد و با خدا عهد بندد كه بعد از آن نزديك گناه نشود. از آنجا كه محور توبه بازگشت از گناه است، گناهشناسى شرط اساسى توبه است. بر سالك لازم است پيش از همه، تمامى گناهان و خطاها را به دقت شناسايى كند تا بتواند از آنها اجتناب ورزد.
امام موسى بن جعفر عليه السلام از كنار خانهاى مىگذشتند، سر و صدا و شواهد بزم و جشن مفصلى را مشاهده كردند. از مستخدم منزل كه بيرون آمده بود پرسيدند: صاحب اين سرا، آيا بنده است يا آزاد؟ او با شگفتى پاسخ داد: صاحب خانه آزاد است و گرنه چگونه مىتوانست بزمى به راه اندازد. امام فرمودند:
آرى اگر بنده بود چنين نمىكرد و گذشتند. چون اين پرسش و پاسخ به گوش بُشر (صاحبخانه) رسيد، شتابان به دنبال حضرت شتافت و به دست آن حضرت توبه كرد و به احترام آن لحظهاى كه از روى شتاب كفش به پا نكرده بود، ديگر هرگز كفش نپوشيد و از اين رو به حافى (پابرهنه) مشهور گرديد.(1)ابو بصير از اصحاب امام صادق عليه السلام مىگويد: همسايهاى داشتم كه بسيار گناه مىكرد و من بارها به اوتذكر داده بودم كه دست از گناه بردارد؛ اما او
1) بحار الانوار، ج 99، ص 107
نمىپذيرفت. تا آنكه توفيق حج نصيبم شد. وقتى براى خداحافظى به ديدار همسايهها رفتم، آن همسايه گناهكار از من خواهش كرد كه احوال او را براى امام صادق عليه السلام بگويم و از حضرت بخواهم كه او را دعا كنند. ابوبصير مىگويد:
من به حج رفتم و اعمال خويش را انجام دادم و آنگاه به نزد امام صادق عليه السلام در مدينه مشرف شدم و چون پيام آن همسايه را به خدمت امام عليه السلام عرضه داشتم امام فرمود: «ابوبصير، سلام مرا به او برسان و به او بگو تصميم بگيرد كه از اين لحظه گناه نكند تا من بهشت را برايش ضمانت كنم(1)».
ب: غسل طهارت
زائر به هنگام غسل احرام، قصد پاكى درون مىكند. طهارت باطنى، نيت غسل كننده است؛ براى احرام بستن بايد طاهر بود. طهارت و پاكى ذات انسان را فرامىگيرد. اعمالى كه حاجى و عمرهگزار مىخواهد انجام دهد، بايد همراه با پاكى و صفاى درونى باشد، او مىخواهد مظهر نام «القدوس» شود.(2)ورود به اين اسم با غسل طهارت امكانپذير است و بدون آن، صفت طهارت براى سالك فراهم نمىشود.
از سوى ديگر، خداوند زيباست و زيبايى را دوست دارد. از جمله مظاهر جمال الهى، نظافت است. امام سجاد عليه السلام در باب نظافت غسل احرام فرمود:
«فَحِينَ تَنَظَّفْتَ وَ أَحْرَمْتَ وَ عَقَدْتَ الْحَجَّ نَوَيْتَ أَنَّكَ تَنَظَّفْتَ بِنُورَةِ التَّوْبَةِ الْخَالِصَةِ لِلَّهِ تَعَالَى؟ قَالَ: لَا»؛
«پرسيد: وقتى نظافت كردى و احرام بستى و نيت حج كردى آيا نيت كردى كه با نور توبه خالص خود را پاك كنى؟ گفت: نه.»
حمام تذكره است،(1)حمام چركها و كثافات را از انسان زائل مىكند و آدمى را به ياد رفع حجب مىاندازد.
نكته ديگر اينكه حمام از حميم است و حميم به معناى دوست شفيقاست: «فَمَا لَنَا مِنْ شَافِعِينَ* وَلَا صَدِيقٍ حَمِيمٍ».(2)بهترين دوست و همنشين انسان خداست، لذا حمام مىتواند يادآور مجالست با خدا باشد و اين نكته را به انسان تذكر دهد كه دوستىهاى دنيوى پايدار نيست.
نكته سوم اينكه اين پديده آخرت و مرگ را به يادانسان مىآورد. انسان با عريان شدن در حمام و نفى تعلقات، لحظهاى را به ياد مىآورد كه از گور، برهنه خارج شده است. مالك هيچ چيز نيست و در محضر الهى تنها و بىكس ايستاده است. ورود به حمام همانند حضور در محضر خداست در حالى كه انسانها عريان و برهنهاند. همچنين در حمام از آب استفاده مىشود و آب لطيف است و نرم، آب يادآور لطافت الهى است و آب زايل كننده كاستىها، زشتىها و پستىهاى انسانى است.
غسل احرام قلب و بطن آدمى را از رجس و فسوق پاك مىكند، شهوات را از دل زايل مىسازد، پستى، تباهى و تعلقات را از درون انسان بيرون مىراند و غسل احرام انسان را شبيه فرشتگان مىسازد. فرشتگان الهى پاك و منزهند، آدمى با غسل همانند فرشتگان آماده طوافى پروانه وار به دور كعبه مقصود مىگردد. غسل احرام قلب سالك را سرشار از عشق و محبت مىسازد، غسل احرام تقرب مىآورد، ابتهال و تضرع و زارى را براى انسان به ارمغان مىآورد، زلالى آب، روح انسان را مىشويد و شبنمى از طراوت و ترنمى از بهشت چهره انسان را مىنوازد. غسل، پژمردگى، كسالت و رخوت را از انسان
مىبرد و بهار حيات به انسان مىبخشد، ناپاكىها را مىبرد و شفافيت، سلامت و صداقت به انسان هديه مىكند. تطهير آدمى باعث جلب رحمت خداست، پاكيزگى، كليد محبت است و طهارت، سالك را محبوب خدا مىسازد.
«وَاللَّهُ يُحِبُّ الْمُطَّهِّرِينَ»(1).
موانع تا نگردانى ز خود دوردرون خانه نايدت نور
موانع چون در اين عالم چهار استطهارت كردن از وى هم چهار است
نخستين پاكى از احداث و ارجاسدوم از معصيت وز شر وسواس
سيم پاكى ز اخلاق ذميمه استكه با وى آدمى همچون بهيمه است
چهارم پاكى سرّ است از غيركه اينجا منتهى گرددش سير
هر آنكه كرد حاصل اين طهاراتشود بىشك سزاوار مناجات
1) توبه: 108.
زائر در ميقات لباس ظلمت افكنده و غسل توبه كرده است. لباسِ احرامِ عزت پوشيده كه زمان حضور در پيشگاه الهى است. اينك لحظه حضور است، اينك زمان توجه و تقرب است، و اينك گاهِ نماز عشق است؛ نماز عشق بر سجاده عشق در بارگاه عشق. زائر در آن لحظات زمين و زمينيان را ترك كرده و سبكبار گشته، با بالهايى به وسعت پرواز به سوى بهشت نور پرمىكشد و در افق ملكوت بال مىگشايد و تا عمق هستى پرواز مىكند، او لايههاى نور را يك به يك درمىنوردد و چونان قطرهاى در اقيانوس هستى محو مىشود.
زبان حال نمازگزار به خدا اين است كه آغوشش را به روى او بگشايد، فصل با خدا بودن را براى زائر آغاز كند، مرغ دل را از قفس تن جدا كند و راه پرواز تا آشيانه را به او نشان دهد. گفت و گوى نمازگزار در ميقات با خداوند، در محضر خدا، گفت و گويى رودررو و چهره به چهره است. او دست اميد به آسمان بلند مىكند و با دلى شكسته و چشمى گريان تمام دارايى خويش را كه چيزى جز «ندارى» نيست تقديم مىكند. فقر و كاستى خويش را به چشم، عيان مىيابد و با خدايش زمزمه مىكند؛ عقده اندوه با او وامىكند، نياز به
درگاه او مىآورد، نفس خود را در بارگاه حق ذبح مىكند، تنها به سجاده بندگى مىرود، فقط او را مىخواند، در برابر عظمت و كبريايى حق به ذلت و خضوع مىافتد، با جامه سپيد احرام پاكى دل و نورانيت آخرت را طلب مىكند. زائر با نماز عشق در برابر حق به قامت مىايستد. امام سجاد عليه السلام در حديث شبلى در باب نماز احرام مىفرمايد: بايد به هنگام انجام نماز احرام، چنين نيت داشت كه انسان به خدا تقرب يابد و مشغول انجام حسنات او باشد تا داخل ميقات بيايد:
«فَحِينَ صَلَّيْتَ الرَّكْعَتَيْنِ نَوَيْتَ أَنَّكَ تَقَرَّبْتَ إِلَى اللَّهِ بِخَيْرِ الْأَعْمَالِ مِنَ الصَّلَاةِ وَ أَكْبَرِ حَسَنَاتِ الْعِبَادِ، قَالَ: لَا».
«آن هنگام كه نماز احرام مىخواندى آيا نيّت كردى كه به وسيله نماز، كه بهترين اعمال و برترين حسنات بندگان است، به خداوند نزديك شوى و به او تقرّب جويى؟ شبلى گفت: نه».
واجبات احرام سه چيز است: يكى نيت، يعنى اين كه انسان در حالى كه مىخواهد محرم شود، نيت عمره مفرده و قصد ترك محرمات احرام كند، ديگرى تلبيه است؛ يعنى اين كه لبيك بگويد و سوم پوشيدن دو جامه احرام براى مردان كه يكى را لُنگ و ديگرى را رداء گويند. هر يك از اين سه، اسرار باطنى دارد كه توجه به آنها، عمره نورانى و نورانيت عمره براى زائر به ارمغان مىآورد.
يكى از شرايط هر عبادتى، از جمله عمره و احرام، نيت است. سرّ نيت، اخلاص است. حقيقت اخلاص تصفيه نمودن عمل است از شائبه غير خدا.
خلوص در نيت صاف نمودن سرّ ضمير آدمى است. انسان اعمال مختلفى دارد چه ظاهرى، چه باطنى، چه جوارحى چه جوانحى. اعمال حتى شامل خطورات قلبى هم مىشود. ريشه تمامى آلودگىهاى عمل، انانيت و نفسانيت
است. خلوص در نيت خشكاندن آلودگىها و ناپاكىهاى عمل از ريشه است؛ يعنى بايد نفسانيت و خوديت را از ميان برداشت. دين را بايد براى خدا خالص كرد.
«أَلا لِلَّهِ الدِّينُ الْخالِصُ»(1)
«آگاه باشيد كه براى خداست دينِ خالص.»
خداوند از انسان دين خالص طلب كرده است؛ بنابراين در دين، ديندارى و عبادت نبايد غير او را دخالت داد. هواهاى نفسانى و شوائب شيطانى دين را از خلوص مىاندازند و اگر ديانت و عبادت انسان ناخالص شد، خدا آنرا پذيرا نيست.
اى برادر تو همان انديشهاىمابقى خود استخوان و ريشهاى
گر بود انديشهات گل گلشنىوربود خارى تو هيمه گلخنى
اسرار عرفانى عمره ؛ ؛ ص89
گامى كه انسان در ميقات مىايستد، گذشته سياه خود را در نظر گرفته، دعا و استغفار بر لب جارى مىكند. اينك هنگامِ تحول است و اينك زمانه آن است كه حاجى، انسانى دگر شود؛ لحظه تحقق تحولى عظيم است.
زندگى انسان نقطههاى عطفى دارد كه مىتواند تلنگرى به وجود انسان باشد.
كسانى كه از اين نقطههاى عطف بهره برده، راه خود يافتهاند، بردهاند و برندهاند و فوز و فلاح براى آنهاست. به گاهِ قصدِ احرام در مسجد شجره، اضطرابى عجيب وجود انسان را در بر مىگيرد، زبان انسان قفل مىشود، شعلههاى بيقرارى از نگاه انسان زبانه مىكشد و شرارههاى عشق بنمايه
1) زمر: 3
وجود آدمى را تكان مىدهد؛ زمان انتظار پايان يافته است و حاجى خود را روبه روى خدا احساس مىكند. اكنون زمان دلدادگى است، ميقات حسرت است و اميد؛ حسرت بر گذشته و اميد به آينده. در آنجا بايد قصد دگرگونى داشت، انسانى متحول شد، از خود انسانى جديد ساخت، از غفلتها و نسيانها كاست و بر عشقها، خلوصها و حضورها افزود.
با نيتى كه انسان در ميقات همراه با احرام مىبندد، پيمان تحول با خدا مىبندد. به بيان بهتر، عهد و پيمانى كه حج و عمره گزار با پروردگار عالم در عالم الست بسته است، تجديد مىكند. نيت احرام، عقد با خدا و بريدن از ماسواست. به اين نكته نورانى، امام سجاد عليه السلام اشاره مىكند:
«فَحِينَ عَقَدْتَ الْحَجَّ نَوَيْتَ أَنَّكَ قَدْ حَلَلْتَ كُلَّ عَقْدٍ لِغَيْرِ اللَّهِ؟
قَالَ: لَا»؛
«پرسيد: وقتى نيت حج كردى آيا نيت كردى كه هر پيوندى با غير خدا را رها كنى؟ گفت: نه.»
آنگاه كه انسان در ميقات قرار مىگيرد و قصد بستن احرام مىكند، بايد «لبيك» بگويد؛ يعنى اين ذكر را بر زبان خود جارى سازد: «لَبَّيْكَ، اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ لا شَرِيكَ لَكَ لَبَّيْكَ انَّ الْحَمْدَ وَ النِّعْمَةَ لَكَ وَ الْمُلْكَ، لا شَرِيكَ لَكَ لَبَّيْك».
كيفيت تلبيه براساس حديث امام صادق عليه السلام به همين نحو بود كه گذشت. امام در ادامه حديث خود فرمود:
«رسول خدا صلى الله عليه و آله بعد از گفتن لبيك «ذاالمعارج» را زياد مىفرمود و هر گاه به سوارهاى بر مىخورد يا به بالاى تپهاى مىرسيد يا به دشتى سرازير مىشد و آخر شب و پس از نمازها، لبيك مىگفت».(1)البته تلبيه ادامهاى هم دارد كه مستحب است.
آنگاه كه مردان الهى لباس احرام مىپوشند و قصد حضور در درگاه
1) من لايحضره الفقيه، ج 2، ص 325، روايت 2578؛ قرب الاسناد، ص 162، روايت 592؛ وسائل الشيعة، ج 12، ص 377، روايت 7
باريتعالى دارند، خداوند آنها را صدا مىزند، آنها را مىخواند و براى آنها دعوتنامهاى ارسال مىكند. لبيك زائر، پاسخ به دعوت خداست. سليمان بن جعفر از امام رضا عليه السلام درباره علت و حكمت تلبيه پرسيد، حضرت فرمود:
«إِنَّ النَّاسَ إِذَا أَحْرَمُوا نَادَاهُمُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ، فَقَالَ: عِبَادِي وَ إِمَائِي، لَأُحَرِّمَنَّكُمْ عَلَى النَّارِ كَمَا أَحْرَمْتُمْ لِي، فَقَوْلُهُمْ: «لَبَّيْكَ اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ» إِجَابَةٌ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَى نِدَائِهِ لَهُمْ»؛(1)«وقتى مردم احرام ببندند، خداوند متعال ندايشان مىدهد و مىگويد: اى بندگان و كنيزان من! بدن شما را بر آتش حرام خواهم كرد، آنگونه كه شما به خاطر من احرام بستيد. آنگاه مردم به عنوان اجابت خداوند متعال كه آنان را ندا داد، مىگويند:
«لبيك، خدايا لبيك.»
تلبيه پاسخ مثبتى است كه زائر به دعوت خدا مىدهد. زائر به ميهمانى خانه خدا آمده است و در ميقات خود را براى ميهمانى آماده و مهيا مىسازد.
ميزبان او را فراخوانده است و زائر در پاسخ به دعوت حق لبيك گويان آماده ديدار مىشود.
زائر هنگامى مىتواند به دعوت خدا پاسخى شايسته دهد كه كاملًا خود را آماده كند. پس بايد ميان خوف و رجا باشد؛ زيرا احتمال دارد پروردگار عالم به او بگويد: «لَا لَبَّيكَ وَ لَا سَعْدَيْكَ».
عمرهگزار بايد با اعتقاد به خدا فضل او را در نظر گيرد، اعتماد و توكل به او ورزد، به قدر توان خشوع و خضوع به درگاه باريتعالى آورد، حالتش به
1) من لايحضره الفقيه، ج 2، ص 196، روايت 2124؛ عيون اخبار الرضا، ج 2، ص 83، روايت 21؛ علل الشرائع، ص 416، روايت 2
گونهاى باشد كه در برابر سلطان عالم قرار گرفته و بداند او به اندازهاى كه سخط دارد، كريم و رحيم است و با اين حالت به درگاه پروردگار راز و نياز كند و از خدا بخواهد كه او را از درگاهش نراند.
در حديثى از امام سجاد عليه السلام آمده است كه آن حضرت بعد از احرام رنگ از رخسارش پريد، اصحاب علت آنرا جويا شدند. امام عليه السلام اظهار داشت خوف دارم كه خداوند در پاسخ من بگويد: «لا لبيك».
«فَلَمَّا أَحْرَمَ وَ اسْتَوَتْ بِهِ رَاحِلَتَه اصْفَرَّ لَونُهُ وَ وَقَعَتْ عَلَيْهِ الرَّعْدَة وَ لَمْ يَسْتَطِعْ أَنْ يُلَبّي فَقيلَ: ألا تُلَبّي؟ فَقالَ: أَخشى أن يَقُولَ لي لَا لَبَّيكَ وَ لَا سَعْدَيكَ فَلَمَّا لَبّى خَرَّ مَغشيّاً عَلَيه ...»؛(1)«امام سجاد عليه السلام به حج رفت. چون احرام بست و بر مركب خويش قرار گرفت، رنگش زرد شد و به لرزه افتاد و نتوانست لبيك بگويد. كسى گفت: لبيك نمىگويى؟ فرمود: مىترسم خداوند در پاسخ من بگويد: لا لبيك و لاسعديك! و چون لبيك گفت، بيهوش شد.»(2)از سوى ديگر وجه تسميه هم همين است. اين واژه در لغت به معناى اجابت است. در حديثى از امام صادق عليه السلام هم به اين نكته اشاره شده است. از امام عليه السلام درباره وجه تسميه تلبيه سؤال شد. امام عليه السلام فرمود:
«إجابَةٌ، أَجابَ مُوسى رَبَّه»(3)
«اين اجابت است، موسى هم پروردگارش را چنين جواب داد.»
بنابراين لبيك شعار حج شد و اجابت دعوت خدا رمزى براى حج ابراهيمى قرار گرفت.
امام صادق عليه السلام در حديث مصباح الشريعه بيان لطيفى دارد:
«وَ لَبَّ بِمَعنى إجابَةً صافِيَةً خالِصَةً زاكِيَةً للَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ في دَعْوَتِكَ مُتِمَسِّكَاً بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى»؛(1)«لبيك تو به معناى اجابت زلال و پاك براى خداى متعال در دعوتش مىباشد در حالى كه به دستگيره محكم الهى چنگ زدهاى.»
پس تلبيه، اجابت است اما اجابتى كه سزاوار دعوت الهى باشد، پاسخى همراه با صفا و پاسخى پاك براى خداوند عظيم و كريم. پاسخ دهنده هم بايد خود را براى اجابت دعوت حق مهيا كند و با استعداد لازم به حضور او باريابد، قلبى صاف فراهم كند، تزكيه نفس داشته باشد، صدق، ادب، صبر، شكر، ايثار و سخا، توشه راه داشته باشد تا بتواند پاسخى شايسته به فراخوان الهى بدهد.
امام سجاد عليه السلام در حديث شبلى فرمود:
«فَحِينَ لَبَّيْتَ، نَوَيْتَ أَنَّكَ نَطَقْتَ لِلَّهِ سُبْحَانَهُ بِكُلِّ طَاعَةٍ، وَ صُمْتَ عَنْ كُلِّ مَعْصِيَةٍ؟ قَالَ: لَا»؛
«پرسيد: وقتى لبيك گفتى آيا نيت كردى كه در طاعت محض او سخن بگويى و از هر معصيت او لب فرو بندى؟ گفت: نه.»
1) بحارالأنوار، ج 96، ص 124
زائر بايد با لبيك خويش در برابر خدا از مخالفت او اجتناب ورزد، او بايد روزه معصيت گيرد و شعله معصيت را در درون خود خاموش كند، ريشههاى آن را بخشكاند و پاسخ به هواى نفسانى ندهد.
اگر لبيك اجابت دعوت خداست، عدم اجابت دواعى نفسانى و هواهاى شيطانى هم هست. لبيك گو بايد از شريك خدا دورى كند، هواى نفس شريك اوست. آنگاه كه با چشم دل به بيت اللَّه نگاه مىكند، به صاحب خانه هم التفاتى كند و در حضور او عزم خود را جزم كند تا نزديك گناه نشود.
ميقات احرام، محل حضور ملائكه آسمانى است. فرشتگان خدا به احرام بستگان مىنگرند، بر آنها غبطه مىخورند، مباهاتى كه خداى سبحان نسبت به زائران خويش داشته، هميشه پيش چشم ملائكه است، روا نيست كه زائر با معصيت كردن خويش مباهات خدا را تضييع كند.
زائر با لبيك گفتن مصمم مىشود كه گناه نكند و شهادت مىدهد كه از معصيت دورى ورزد، سزا نيست كه اين تصميم و شهادت كذب و دروغ باشد.
گناه و معصيت طيف گستردهاى دارد؛ گناهان زبان، گناهان دست، گناهان پا، گناهان چشم، و بسيارى معاصى ديگر.
كسى كه لبيك خدا مىگويد بايد تمامى معاصى، جرمها و اشتباهات را مدّ نظر قرار دهد و قصد دورى از آنها كند. او بايد تصميمى سرنوشت ساز بگيرد، از گذشته زشت خود پشيمان شود و لبيك خود را نقطه عطف حيات خويش قرار دهد تا آيندهاى روشن و نورانى در پيش داشته باشد.
بارى، لبيك آغاز مجاهدت است، شروع پارهاى تحريمهاست، او بايد تجربه كند تا خود را از بعضى امور محروم كند، اين محروميتها نويد بخش حقيقتهايى است كه در آينده عمر، پيش روى زائر قرار مىگيرد، لبيك زير
ساخت مناسك حج و عمره است، اساس ورود به حرم الهى است، لبيك روزنهاى به رحمت الهى باز مىكند، لبيك فريادى عليه طغيان نفس است، زائر با لبيك خويش طاغوت درون را درهم مىشكند، دامان نفس را از وسوسهها و شيطنتها مىزدايد، حريم درون را از حيلهها، نيرنگها وخدعههاى نفسانى پاك مىكند، لبيك باطن انسان را عرصه گاه نور الهى قرار مىدهد، لبيك سلامت نفس، پاكى روح و آشتى با آسمان را به ارمغان مىآورد، لبيك گويان در حمايت و پناه حق قرار مىگيرند، لباس تلبيه، لباس توبه، ورع، زهد، عشق و توجه است و زائر با لبيك خويش گامى به سوى بهشت بر مىدارد.
لبيك، زائر را شبيه ابراهيم مىكند، مشابهتى ميان او و ابراهيم برقرار مىكند. لبيكگو شبيه ابراهيم مىشود. ابراهيم عليه السلام حليم، صبور، شاكر و اهل ابتهال و انابه بود. «إِنَّ إِبْراهِيمَ لَحَلِيمٌ أَوَّاهٌ مُنِيبٌ»؛(1)ابراهيم صادق بلكه صدّيق بود. «وَاذْكُرْ فِي الْكِتَابِ إِبْرَاهِيمَ إِنَّهُ كَانَ صِدِّيقاً نَبِيّاً»؛(2)ابراهيم اهل دعا و تضرع بود. او دعاهاى فراوانى بعد از تجديد بناى خانه خدا كرد.
عارفان و سالكان، تلبيه منقطع ندارند؛ لبيك آنها دائمى است. آنها در تمامى عمر اجابت حق مىكنند و لبيك گويان مقام قدس ربوبىاند. خداوند
دعوتى عام فرموده است:
«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا للَّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُمْ لِمَا يُحْيِيكُمْ ...»(1)
«اى اهل ايمان چون خدا و رسول، شما را به ايمان دعوت كنند اجابت كنيد تا به حيات ابدى برسيد.»
اجابت دعوت حق، حيات آور است، انسان را زنده مىكند و به او علم و معرفت و قدرت و توان مىدهد. مردان الهى دائماً حق را اجابت مىكنند. هر گاه از حالى به حال ديگر منتقل شوند، با تمامى نفسهايشان خدا را مىخوانند، پاسخ او را مىدهند. اگر سالك لباس طاعت پوشد و از لباس معصيت خارج گردد، بهترين پاسخ را به خداى سبحان داده است. لذا لبيك حج و عمره در ميقات، الگويى براى تمامى زندگى است تا انسان در طول حياتش و سراسر عمرش مراقب حضور حق باشد، نجواها و نداهاى او را بشنود و او را اجابت كند.
لبيك گناهان را مىبرد، با معصيت سازگار نيست، آثار آنرا نابود مىكند، بر ايمان مىافزايد، لبيك غروب گناه است، آنگاه كه خورشيد حق بتابد معاصى غروب مىكنند. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«مَا مِنْ حَاجٍّ يَضْحَى مُلَبِّياً حَتَّى تَزُولَ الشَّمْسُ إِلَّا غَابَتْ ذُنُوبُهُ مَعَهَا ...»؛
1) انفال: 24
«هيچ حج گزارى نيست كه روز را به لبيك گفتن به سر آورد، مگر آنكه همراه غروب خورشيد، گناهانش پنهان مىشود».(1)همچنين فرمود:
«مَنْ أضْحَى يَوماً مُلَبِّياً حَتَّى تَغْرِبَ الشَّمْس غَرِبَتْ ذُنُوبُهُ فَصَارَ كَمَا وَلَدَتْهُ أُمُّه»؛
«كسى كه يك روز تا غروب آفتاب لبيك بگويد، گناهانش از بين مىرود و همچون زمانى مىشود كه مادرش او را به دنيا آورده است».(2)و نيز فرمود:
«مَنْ لَبَّى فِي إِحْرَامِهِ سَبْعِينَ مَرَّةً إِيمَاناً وَ احْتِسَاباً، أَشْهَدَ اللَّهُ لَهُ أَلْفَ أَلْفِ مَلَكٍ بِبَرَاءَةٍ مِنَ النَّارِ وَ بَرَاءَةٍ مِنَ النِّفَاقِ»؛
«كسى كه در احرامش، از روى ايمان و اميد به پاداش الهى هفتاد بار لبيك بگويد، خداوند هزارهزار فرشتهرا شاهدمىگيرد كهاورا ازدوزخ ونفاق رهايى دادهاست.»(3)رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «خداوند از هر چيز، چهار چيز را انتخاب كرد؛ از ملائك: جبرئيل، ميكائيل، اسرافيل و عزرائيل را، از انبياى مرسل صاحب شمشير، چهار نبى را: ابراهيم عليه السلام، داوود عليه السلام، موسى عليه السلام و مرا، از خانودهها چهار
خانواده را انتخاب كرد، زيرا خداوند فرمود: «إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِيمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمِينَ»(1)و از شهرها چهار بلد و فرمود: «وَ التِّينِ وَ الزَّيْتُونِ* وَ طُورِ سِينِينَ* وَ هذَا الْبَلَدِ اْلأَمِينِ»، تين مدينه، زيتون بيتالمقدس، طور سينين كوفه و بلد امين مكّه است، و از زنها چهار زن:
مريم، آسيه، خديجه و فاطمه عليها السلام و از حج چهار چيز را: ثجّ يعنى قربانى، عجّ يعنى ضجّه و ناله حاجيان به هنگام تلبيه، احرام و طواف را ...»(2)
غور در بيكرانه آيات آسمانى نشان از حقيقتى ژرف و شگرف دارد. قرآن واقعيت را به گونهاى متفاوت معرفى مىكند. خداوند درخت را در حال سجده مىداند: «وَالنَّجْمُ وَالشَّجَرُ يَسْجُدَانِ».(3)تمام عالم هستى يا تمامى پرندگان از نماز و تسبيح خود آگاهند: «كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلَاتَهُ وَتَسْبِيحَهُ».(4)سنگى كه از بالاى كوه فرو مىافتد به دليل خوف و خشيت الهى است: «وَإِنَّ مِنْهَا لَمَا يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ».(5)صداى رعدى كه از ابرها به گوش مىرسد، حمد و تسبيح است و خوف و خشيت آنها را نشان مىدهد: «وَيُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ وَالْمَلَائِكَةُ مِنْ خِيفَتِهِ».(6)گذشته از تمامى موارد پيش گفته، يكى از واقعياتى كه قرآن آن را با تأكيد و عنايت بيان مىفرمايد، تسبيح تمامى هستى است:
«يُسَبِّحُ للَّهِ مَا فِي السَّمَوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ الْمَلِكِ الْقُدُّوسِ ...».(7)البته
انسانها به اين واقعيت و حقيقت دست نمىيابند. به تعبير ديگر نيافتن دليل بر نبودن نيست. هستى همه تسبيح گوى حق است هر چند انسان نفهمد.
به هر تقدير، جهان هستى آنگونه كه خدا در قرآن تصوير مىكند و براى انسان معرفى مىنمايد، با جهانى كه ما مىشناسيم، كاملًا متفاوت است. اين وظيفه ماست كه نگاه خود را به هستى تغيير دهيم و بينشى الهى نسبت به عالم بيابيم. چشمها را بشوييم و جهان را جور ديگر ببينيم.
از جمله حقايقى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در باب لبيك بر ملا كرد اين كه زبان هستى، لبيك است. اگر عالم وجود تسبيح گوى حقاند، اگر عالم هستى آيات حق و بنده اويند و اگر جهان بيكران خاضع و خاشع براى اوست، همه چيز لبيك مىگويند. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«ما مِنْ مُلَبٍّ يُلَبِّي إلّا لَبّى عَن يَمِينِهِ وَ شِمَالِهِ مِن حِجرٍ أو شَجَر أو مَدَر، حَتّى تَنْقَطِعَ اْلأرض مِن هَاهُنا وَ هَاهُنا»؛
«هيچ لبيك گويى نيست، مگر آن كه آنچه از سنگ و درخت و كلوخ در چپ و راست اوست، (هم صدا با او) لبيك مىگويد، تا آنجا كه چشم كار مىكند.»(1)همچنين امير مؤمنان فرمود:
«مَا مِنْ مُهِلٍّ يُهِلُّ فِي التَّلْبِيَةِ إِلَّا أَهَلَّ مَنْ عَنْ يَمِينِهِ مِنْ شَيْءٍ إِلَى مَقْطَعِ التُّرَابِ وَ مَنْ عَنْ يَسَارِهِ إِلَى مَقْطَعِ التُّرَابِ، وَ قَالَ لَهُ
1) سنن ابن ماجه، ج 2، ص 975، روايت 2921؛ سنن ترمذى، ج 3، ص 189، روايت 828؛ سنن الكبرى، ج 5، ص 67، روايت 9019؛ حلية الاولياء، ج 3، ص 251
الْمَلَكَانِ: أَبْشِرْ يَا عَبْدَ اللَّهِ وَ مَا يُبَشِّرُ اللَّهُ عَبْداً إِلَّا بِالْجَنَّةِ»؛
«هيچ لبيك گويى نيست، مگر آنكه هر چه در چشم انداز اوست، در سمت راست و چپ لبيك گويند. و دو فرشته به او مىگويند:
«مژده باد بر تو اى بنده خدا» و خداوند هيچ بندهاى را جز به بهشت مژده نمىدهد».(1)تلبيه را آدابى است كه يكى از آنها خشوع است. حاجى به هنگام گفتن لبيك بايد با خشوع و خضوع اجابت حق كند و دعوت او را لبيك بگويد. مالك بن انس مىگويد: سالى با امام صادق عليه السلام به حج رفتم، هنگام احرام چون بر مركبش قرار گرفت هر چه مىخواست لبيك بگويد صدا در گلويش مىشكست و نزديك بود امام از مركبش فرو افتد. به ايشان عرض كردم ناچار بايد لبيك بگويى. امام فرمود:
كَيْفَ أَجْسُرُ أَنْ أَقُولَ: «لَبَّيْكَ اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ» وَ أَخْشَى أَنْ يَقُولَ عَزَّ وَ جَلَّ لِي لَا لَبَّيْكَ وَ لَا سَعْدَيْكَ؟»؛ «چگونه جرأت كنم و بگويم:
«لَبَّيْكَ اللهُمَّ لَبَّيْك» در حالى كه بيم دارم خداى متعال به من بگويد: «لَا لَبَّيْكَ وَ لَا سَعْدَيْكَ».»(2)از ديگر آداب لبيك گفتن كثرت آن است. رسول خدا صلى الله عليه و آله زياد لبيك مىگفت تا آنكه خانههاى مكه را مشاهده مىكرد. زائر چه سواره و چه پياده، چه بر فراز تپه و چه در دشت، چه روز و چه شب و در همه احوال آنگاه كه احرام بست، بهتر است لبيك گو باشد و پاسخ حق را مدام بر زبان خود جارى كند. محمد بن منكدر درباره پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىگويد كه ايشان لبيك را زياد
تكرار مىكرد.(1)ادب ديگر لبيك آن است كه مردان لبيك را بلند بگويند. رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايد:
«جبرئيل نزد من آمد و گفت: خداوند متعال به تو دستور مىدهد كه به يارانت فرمان دهى صدايشان را به لبيك گفتن بلند سازند؛ چرا كه شعار حج است».(2)خداى سبحان فرشتگان را خبر داد كه به حاجيان مباهات مىكند، در حالى كه آنها ژوليده و خاك آلودند، آنها ضجه و ناله مىكنند، و خداوند دلهاى شكسته و آه و اشك را دوست دارد. زائر خانه خدا با اين اوصاف شتابان به سوى خدا مىرود و بايد صدايش را به هنگام لبيك بلند كند تا مباهات خدا نزد فرشتگان بزرگ آيد.
تلبيه براساس فرموده امام صادق(3)عليه السلام تكملهاى هم دارد كه سزاوار است بعد از هر نماز واجب يا مستحب و در همه حال آنرا تكرار كرد تا پيمان وفادارى انسان با خدا تمام گردد:
«لَبَّيْكَ ذَا الْمَعارِجِ لَبَّيْك، لَبَّيْكَ داعِياً إِلى دارِ السَّلامِ لَبَّيْك، لَبَّيْكَ غَفَّارَ الذُّنُوبِ لَبَّيْك، لَبَّيْكَ أَهْلَ التَّلْبِيَةِ لَبَّيْك، لَبَّيْكَ ذَا الْجَلالِ وَالْإِكْرامِ لَبَّيْك، لَبَّيْكَ تُبْدِئُ وَالْمَعادُ إِلَيْك لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ تَسْتَغْنِي
1) دّر المنثور، ج 1، ص 527
2) تاريخ الكبير، ج 4، ص 150، روايت 2285؛ سنن ابن ماجه، ج 2، ص 975، روايت 2923؛ مسندابنحنبل، ج 1، 688، روايت 2953؛ سنن الدارمى، ج 1، ص 462، روايت 1755؛ من لايحضره الفقيه، ج 2، ص 326، روايت 2558
3) فروع كافى، ج 4، ص 235، روايت 3؛ تهذيب الاحكام، ج 5، ص 91، روايت 300 وص 284، روايت 967
وَيُفْتَقَرُ إِلَيْكَ لَبَّيْك، لَبَّيْكَ مَرْهُوباً وَ مَرْغُوباً إِلَيْكَ لَبَّيْك، لَبَّيْكَ إِلهَ الْحَقِ لَبَّيْك، لَبَّيْكَ ذَا النَّعْماءِ وَالْفَضْلِ الْحَسَنِ الْجَمِيلِ لَبَّيْك، لَبَّيْكَ كَشَّافَ الْكُرَبِ الْعِظامِ لَبَّيْك، لَبَّيْكَ عَبْدُكَ وَابْنُ عَبْدَيْكَ لَبَّيْك، لَبَّيْكَ يا كَرِيم لَبَّيْكَ»؛
«لبيك، لبيك، اى صاحب والايىها لبيك، لبيك اى فرا خواننده به خانه امن، لبيك، لبيك اى آمرزنده گناهان، لبيك اى شايسته لبيك گويى، لبيك، لبيك اى صاحب شكوه و بزرگوارى، لبيك، لبيك آغاز و بازگشت به سوى توست، لبيك، لبيك تو بى نيازى و ديگران به تو محتاج، لبيك، لبيك ديگران از تو بيم دارند و به تو مشتاقاند، لبيك، لبيك اى خداى حق، لبيك، لبيك اى صاحب نعمت و بخشش نيكوى زيبا، لبيك، لبيك اى برطرف سازنده گرفتارىهاى بزرگ، لبيك، لبيك منم بندهات و فرزند دو بندهات، لبيك اى بزرگوار، لبيك.»
از اركان احرام، پوشيدن دو جامه احرام براى مردان است؛ يكى لُنگ است و ديگرى رداء كه بايد به دوش انداخت. مستحب است جامه احرام از پنبه باشد و در صورت تمكّن بعد از فريضه ظهر ببندد، ولى زنان مىتوانند در لباس خويش به هر نحو كه هست محرم شوند. افضل است احرام در جامه سفيد باشد، يعنى جامه سياه به عنوان احرام كراهت دارد. لباس احرام اسرار و رموزى دارد كه مىتوان در دو بخش بيان كرد:
1- كندن لباس مخالفت خدا
سالك بايد به هنگام كنار گذاشتن لباسهاى معمولى از گناهان خود نيز خارج شود. او بايد قصد كند كه از ثوب مخالفت بيرون رود. كارهاى حرام و حتى مكروه، انسان را از خدا باز مىدارد، مانعى بر سر راه ارتباط و اتصال با خدا هستند. كسى كه اراده وصال دارد بايد از علايق و شهوات بكاهد. زائرى
كه وارد ميدان حج و عمره شد بايد با تمام جد و جهد خود را براى درك نفحات الهى مهيا كند و در خود شوق ايجاد كند.
بر اساس حديثى،(1)مشتاق، اشتهاى طعام ندارد، مشتاق اهل لذت نيست، مشتاق با ديگران انس واقعى نمىگيرد، مشتاق آرام و قرار ندارد، مشتاق اهل آباد كردن دنيا نيست، مشتاق لباسى به تن ندارد، مشتاق بىمسكن است، كسى كه داراى شوق است شب و روز بندگى خدا مىكند، او هر لحظه انتظار ديدار مىكشد و با زبان شوق با خدا نجوا مىكند. او سرائر خود را براى حق بيان مىكند، او اهل رجاء است، خواب به ديدگانش نمىآيد، دنيا مراد او نيست، تمامى عادات را فرو گذارده است و در تمامى عمر با زبان حال به خدا لبيك مىگويد. جذبههاى الهى، او را مىربايد، واردات قلب، او را احاطه مىكند و شايق براى حضور رب انتظار مىكشد. براى شوق، محبت و عشق، انسان را به سمت تحصيل كمال و وصول به اوج انسانيت سوق ميدهد.
سالك مىداند كه رسيدن به قله ممكن نيست مگر بعد از عبور از پستىها. آنكه قصد قله دارد بايد از پستىهاى گناه و معصيت بگذرد و از آنها عبور كند. كندن لباس براى احرام، نزع ريشههاى غلّ، حسد، هوى و محبت دنيا از قلب است. نيت حاجى بايد اين باشد كه به اين عادات زشت باز نگردد، از متابعت هواى نفس فرار كند و چشم خود را بر زخارف و زينتهاى دنيا ببندد. امام زين العابدين عليه السلام در حديث شبلى سرّ كندن لباس را اينگونه بيان مىفرمايد:
«فَحِينَ تَجَرَّدْتَ عَنْ مَخِيطِ ثِيَابِكَ، نَوَيْتَ أَنَّكَ تَجَرَّدْتَ مِنَ الرِّيَاءِ وَ
1) به نقل از: المراقبات، ص 199
النِّفَاقِ وَ الدُّخُولِ فِي الشُّبُهَاتِ؟ قَالَ: لَا»؛
«پرسيد: وقتى لباسهاى دوخته را در آوردى، نيت كردى كه از ريا و نفاق و وارد شدن به شبههها خود را عريان كنى؟ گفت: نه.»
2- بىحجابى
اصل در انسان نفى حجاب باطنى است. تغيير لباس لطيفهاى دارد و آن رجوع به اصل است. آنگاه كه مُحرم لباس بر مىكَند، از تنگى در آمده است و به فراخى بىحجابى دست مىيابد؛ تغيير لباس به معناى تغيير حال شدت و تنگى به رخا و فراخى است. سينهها دو گونه است؛ ضيق و وسيع. از جمله اسرار كندن لباس در احرام انتقال از محدوديت و ضيق سينه است به گشادگى و وسعت؛ بايد شرح صدر يافت كه تنها راه وصول به آن تسليم و رضاست و نتيجه آن چيزى جز نور، بهجت و سرور نيست.
«أَفَمَنْ شَرَحَ اللَّهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلَامِ فَهُوَ عَلَى نُورٍ مِنْ رَبِّهِ»(1)
«آيا آن كس كه خدا براى اسلام شرح صدر عطا فرمود كه وى به نور الهى روشن است (چنين كسى با مردم كافر تاريك يكسان است؟
هرگز).»
در اين صورت انسان به نعيم و برخوردارى مىرسد، در بركات و التذاذات الهى غوطه مىخورد. مشاهده نيز بر دو گونه است: گاهى از طريق يقين كامل و گاهى از طريق غلبه محبت حاصل مىشود.
نبىاكرم صلى الله عليه و آله چشم بر هيچ موجودى باز نكرد، مگر آن كه با دل موحد آن را ديد. اگر انسان چشم سر را بر شهوات بست و چشم دل را از مخلوقات
1) زمر: 22
فرو كاست، ديدگان دلش به شهود محبوب مىرسد. اهل مشاهده، عمر خويش را از زمان شهود حساب مىكنند و آنچه را كه اندر غيبت گذشت، عمر نمىشمرند. چنانكه از عارفى پرسيدند: عمر تو چقدر است؟ گفت:
چهار سال. گفتند: چگونه ممكن است؟ گفت: هفتاد سال بود كه در حجاب دنيا بودم، اما چهار سال است كه او را مىبينم. و روزگار حجاب را جزو عمر نمىشمرم.(1)حجاب اصلى، انانيت و نفسانيت است. آنجا كه سرزمين قداست و نور است، بايد بىحجاب شد، لباس عادات كَند، نعلين خوديت بر كَند و سپس به سرزمين نور وارد شد. «فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ إِنَّكَ بِالْوَادِي الْمُقَدَّسِ طُوىً».(2)در ميقات بايد از خويشتن عبور كرد، دژ نفسانيت را تخريب نمود و در آستانه قصرهاى آسمانى درآمد؛ بايد از تمامى تعلقات رست، خود را سبكبال كرد. زائر بايد تمام منيتهاى خود را با لباس خود بركند و در ميقات دفن كند، پيمانى صادقانه، عهدى موسايى و پيوندى استوار با خداى خود ببندد كه تا به كعبه مقصود نرسد، از پاى نايستد.
1- لباس تقوا
لباس انسان نشان تعلقات اوست. بايد لباسى پوشيد كه رنگ تعلق نپذيرد، لباسى كه با آن هر لحظه شاهد مرگ آرزوها و تمنيات خويش باشيم؛ بىرنگترين رنگها رنگ سفيد است، سفيدى احرام نشان دهنده رنگ
باختن تمامى رنگهاست. بى رنگى نماد پاكى، طهارت، سادگى و صداقت است. سالك، رنگ خدايى دارد «صِبْغَةَ اللَّهِ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَةً»؛(1)در اين لباس، نام، نشان، شهرت، مقام و ثروت جايگاهى ندارد. محرم با انسانهايى مواجه است كه همه با او هم رنگاند و همه با يكديگر يكرنگاند. درياى انسانها تنها يك فرياد دارد و آن رفتن به سوى خداست.
لباس احرام بدين معناست كه نبايد غريبه را به جاى دوست گرفت، بايد با اغيار بيگانه و تنها با دوست نشست و از شيرينى مجالست او كام گرفت. زائر در ميقات مهمان خداست. او نبايد از تار و پود دنيوى نزد خدا چيزى ببرد؛ يعنى بايد لباسش ندوخته باشد. لباس احرام به معناى پوشيدن لباس تقواست كه گمشده هر انسانى است: «لِباسُ التَّقْوى ذلِكَ خَيْرٌ».(2)
2- كفن
پوشيدن لباس احرام يادآور كفن است. لباس احرام انسان را متوجه مرگ، قبر و جهان ديگر مىكند؛ لباس احرام انسان را براى سفر ابدى مهيا مىسازد. هنگامى كه انسان از قبر برمىخيزد، خود را با كفنى ساده و سفيد در حضور حق مىيابد. كفن دوخت و دوزى ندارد، لباسى ساده است، همراه با تكلف و زينت نيست، اينها خصوصيات لباس احرام است. راهى پيش پاى انسان جز كوچ كردن نيست و بايد تنها سفر كرد. «وَلَقَدْ جِئْتُمُونا فُرادى كَما خَلَقْناكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ».(3)
تنها با رخت و لباسى ساده بايد به كوچستان غربت رفت. خود را بايد
براى روزى مهيا كرد كه نه پاى رفتن است و نه اختيار ماندن. زمانى كه حاجى احرام بست و به ميقات رفت و به خدا لبيك گفت، بايد با خود تنها بشود، با خويشتن خلوت كند و با تنپوشى سفيد همچون كبوتران آماده پرواز گردد تا بيرنگ و بى نشان اوج گيرد و در عشق يار ذوب شود. لباس ساده احرام انسان را به ياد بت شكن تاريخ مىاندازد؛ زائر بايد با تبر عبوديت و اخلاص بتهاى درون خويش را بشكند و بر زمين ريزد.
3- جامه معنا
خداوند در حديثى قدسى فرموده:
«الْكِبْرِيَاءُ رِدَائِي وَ الْعَظَمَةُ إِزَارِي»؛
«كبريا و بزرگى بالاپوش من است و عظمت زير جامهام».(1)اين دو؛ لباس احرام خداست. اين دو جامه سادهاند، سفيداند، طاهرند و خداى سبحان با دو جامه كبريا و عظمت مُحرم شده است؛ احرامى كه تنزيه ابدى را مختص خداوند كرده است.
سالك هم بايد به صفت معنوى الهى درآيد و جامه معنا بپوشد؛ يعنى با تكبر براى كبريايىاش شريك نياورد و با عجب و فخرفروشى به عظمتش لطمه وارد نكند. قلب زائر بايد با كمال خشوع و تواضع پوشيده شود و جانش با اوج انقياد و فقر درآميزد كه نجات و رستگارى از آن انسان خاشع و منقاد است. اگر خداى سبحان با دو اسم «كبير» و «عظيم» بر سالك زائر تجلى كند، او كبر خويش را از دست داده، قلبش مطيع و منقاد مىشود و در اين صورت دو جامه احرام بر او برازنده مىگردد.
1) مستدركالوسائل، ج 12، ص 31 و نيز به نقل از: ترجمه فتوحات مكيه، باب 70- 72، ص 559
محرم شدم به جامه احرام بندهدارآماده حضور و ملاقات كردگار
لبيك گفتم از دل و جان در حريم دوستگشتم ز شوق وصل دل آرام بيقرار
رفتم به سوى كعبه ببينم جان اويا تر كنم ز زمزم دل چشم اشكبار
در احرام امورى نيز مكروه است؛ از جمله، احرام با جامه سياه. لباس سفيد يادآور كفن و قبر است. اين امر موجب مىشود تا انسان در لباس احرام بيشتر به ياد مرگ و آخرت باشد. از سوى ديگر زائر خانه خدا ميهمان خداست و ميهمان بايد با لباس پاكيزه و تميز در محضر ميزبان حاضر شود. سفيدى لباس احرام به معناى گام نهادن در وادى نور و سرور است. احرام بستن در جامه چركين هم مكروه است. ميهمانى كه به حضور حق بار يافته و در درگاه حضرت احديت حاضر شده، هرگز با لباس كثيف و آلوده به ميهمانى وارد نمىشود. ورود به ميهمانى خدا با جامه چركين شايسته نيست. سزاست كه حضور در درگاه بارى تعالى با تميزترين و پاكيزهترين لباسها باشد.
امر مكروه سوم احرام بستن در جامه راه راه است. نكته ظريفى كه در اين مورد وجود دارد اين است كه جامه راه راه نوعى زينت دنيوى است، زائر بايد در حج و عمره از مظاهر دنيوى اجتناب كند، از تعلقات خود بكاهد، وابستگىهاى زخارف دنيوى را در منزل خويش گذارده، از آن مهاجرت كند؛ چرا كه به ميهمانى خدا مىرود و در اين بزم نبايد زينتهاى دنيا را با خود برد.
لبيك گفتن در پاسخ كسى كه حاجى را صدا زند كراهت دارد. سرّ آن اين
است كه لبيك فقط پاسخ به دعوت خليل الرحمان و خداى رحمان است.
لبيك گفتن به غير او بوى شرك مىدهد؛ گويا انسان براى خدا شريك قائل شده است. لبيك گفتن به غير خدا شرك خفى است و ميقات، محلى است براى توحيد و نفى تمامى شركها.
حاجى در حين احرام، از امور بيست و چهار گانه بايد اجتناب كند و اين امور براى او حرام است. اسرار و رموزى براى محرمات احرام بيان شده است كه به آنها اشاره مىشود:
در آيات، حرمت صيد، مسأله حساسى تلقى شده و با كمال صراحت از آن نهى شده است:
«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَاتَقْتُلُوا الصَّيْدَ وَأَنْتُمْ حُرُمٌ وَمَنْ قَتَلَهُ مِنْكُمْ مُتَعَمِّداً فَجَزَاءٌ مِثْلُ مَا قَتَلَ مِنْ النَّعَمِ»؛(1)«اى كسانى كه ايمان آوردهايد، هر گاه در احرام باشيد شكار را نكشيد. هر كه صيد را به عمد بكشد، جزاى او قربانى كردن حيوانى است همانند آنچه كشته است.»
1) مائده: 95
احرام به دو قسم است(1): احرام به تن و احرام به دل. شخصى كه فقط به تن احرام بسته و مُحرم به تن شده است صيد بر او حرام است چنانكه امور ديگرى هم براى محرم تحريم شده است. اما زائرى كه با معرفت، احرامِ عرفان بسته، مُحرم دل است و چنين كسى طمع به غير خدا را بر خود حرام كرده است؛ او هرگونه طلب از غير خدا را ممنوع مىداند و خانه دل را در اختيار صاحبخانه واقعى قرار مىدهد.
نكته ديگرى در اين آيه وجود دارد(2)و آن اينكه قلب زائر صيد خداست و قلبى كه صيد خداست شايسته نيست به دنبال صيد باشد و اگر سالك حج و عمرهگزار، قلب خويش را متوجه غير خدا كرد، كفارهاى بر اوست و آن اينكه از اين توجه نادم باشد و تمام سعى خود را بر تداوم ياد حق بكار بندد. لذا نبايد در حين احرام دنبال حظوظ نفسانى بود. بايد تمرين رستن از شهوات كرد. محرم قصد خدا و زيارت خانه او كرده است، با چنين قصدى نبايد به دنبال غير او بود.
از ديگر محرمات احرام، نگاه كردن به آينه است، همچنين سرمه كشيدن در حال احرام تحريم شده است. سرّ اين دو در حديثى چنين بيان شده است. امام صادق عليه السلام فرمود:
«لَا تَنْظُرْ فِي الْمِرْآةِ وَ أَنْتَ مُحْرِمٌ، لِأَنَّهُ مِنَ الزِّينَةِ وَ لَا تَكْتَحِلِ الْمَرْأَةُ الْمُحْرِمَةُ بِالسَّوَادِ إِنَّ السَّوَادَ زِينَةٌ»؛
«در حالى كه محرم هستى به آينه نگاه مكن؛ زيرا اين نوعى زينت است و زن در حال احرام، سرمه سياه نكشد، كه آن هم زينت است».(1)اين دو امر زينتاند و زينت بهرهگيرى از تشريفات و تجملات دنيوى است. از دنيا بايد رهيد و از آسمان دنيا بايد پريد و به آسمان ملكوت بايد سر كشيد و نور الهى را در افق جبروت بايد ديد. از سوى ديگر نگاه به آينه، نگاه به خود است و از خوديت بايد رست؛ از خود بايد فارغ شد، بودن خويش را بايد از ياد برد، خودبينى و خدابينى در يك دل نمىگنجد، قاصد خدا قلب خويش را براى ديدار دوست مهيا مىكند. نظر به آينه را تحريم كردند تا محرم قلب خويش را آينه كند و در آينه دل جمال يار را نظارهگر باشد.
نمىخواهم كسى نزدم نشيندبگو آيينه همرويم نبيند
ز تن مرغ دلم بيرون پريدهنشسته در حرم تا دانه چيند
عبداللَّه بن مغيره از امام موسى كاظم عليه السلام درباره سايه براى محرم پرسيد.
امام عليه السلام در پاسخ آن را حرام دانست. او گفت: من گرمايى هستم و گرما بر من طاقت فرساست. آيا راه چارهاى براى من وجود دارد؟ امام عليه السلام فرمود:
«أَ مَا عَلِمْتَ أَنَّ الشَّمْسَ تَغْرُبُ بِذُنُوبِ الْمُحْرِمِينَ»؛
«آيا نمىدانى كه خورشيد، گناهان محرمين را پنهان مىكند».(2)
بنابراين، سرّ اينكه سايه و سايهبان براى محرم حرام شده، اين است كه آفتاب سوزان بر سر و تن محرم بتابد تا گناهان او را پاك كرده، ذوب سازد و از اين روست كه گفتند آفتاب پاك كننده است؛ زيرا نجاست گناه را تطهير مىكند.
در حريم امن الهى و در حال احرام نبايد درخت يا گياهى را كَند؛ زيرا اين كار از بين بردن «حرث» و «نسل» است. نابود كردن حرث و نسل فساد است و كار مفسدان و دوزخيان. اما بهشتيان كه همواره در جهت اصلاح و احياى زمين و دل آدمىاند گياه نمىكَنند و علفى را نابود نمىكنند. اينها آثار خداست، در سرزمين عشق و كسى كه عاشق اوست، به آثار او تعرض و تجاوز نمىكند.
به جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوستعاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست
در حريم امن الهى براى تقرب به خدا بايد دلها را به هم نزديك كرد، از جدايىها پرهيز داشت و هر آنچه مايه تفرقه است، از بين برد. در محضر حق نبايد به زائران او توهين كرد. بايد از فسوق، جدال، مشاجره، فحاشى، تفاخر و
مباهات پرهيز كرد. نبايد به كسى دستور داد، سزا نيست زبان به ناسزا گشود، حريم حرم محدوده برادرى است، در آنجا بايد تمرين اخوت كرد، در پيشگاه دوست به دوستان دوست نبايد جز خير گفت، در محضر بندگى، تفاخر معنا ندارد.
از حمل سلاح بايد پرهيز كرد. حمل سلاح به معنى دشمنى و خصومت است. در حضور خداوند رحيم خشونت لازم نيست، اساساً كينه و دشمنى شأن دوزخيان است و خدا اهل رحمت و آشتى است، او اهل داد و رأفت است و نسبتى با انتقام و خشونت ندارد. خشونت و دشمنى ضعف و كاستى است كه با ربوبيت خدا سازگار نيست؛ از اين رو كشتن جانوران، اذيت و آزار ديگران و حتى زخم كردن بدن خويش حرام شده است.
در راه عشق خدا بايد از ديگر عشقها گذشت. شهوت با دلدادگى به خدا قابل جمع نيست، هر چيز يادآور شهوت را بايد كنار گذاشت؛ نظير عقد كردن زنى براى خود يا ديگرى، در اين حال نبايد شاهد شهوت بود، بايد از سكر ظاهرى گذشت و از پيمانه شراب لم يزلى سرمست شد.
به پيش روى من اينك مقام استحرم از اهل دل در ازدحام است
برو اى ما سوى اللَّه چونكه ما راشَراب فيض ربانى به جام است
فرشتگان الهى در اطراف كعبه آسمانى مىگردند، لذا انسان بايد خود را همگون با فرشتگان كند.
«وَتَرَى الْمَلائِكَةَ حَافِّينَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ»(1)
«در آن روز فرشتگان را مشاهده مىكنى كه گرداگرد عرش الهى درآمدهاند.»
كعبه نمادى از خدا در عالم ملك و شهادت است. انسان به هنگام طواف بايد متذكر بيت معمور در آسمانها باشد. طواف انسان به دور كعبه ملكى، همان طواف ملائكه به دور عرش الهى است و انسان بايد به هنگام طواف تا آسمانها و فرشتگان بالا رود. امام صادق عليه السلام در حديث مصباح الشريعه به اين نكته بلند عرفانى اشاره فرمود:
«وَ طُفْ بِقَلْبِكَ مَعَ الْمَلَائِكَةِ حَوْلَ الْعَرْشِ كَطَوَافِكَ مَعَ الْمُسْلِمِينَ
1) زمر: 75
بِنَفْسِكَ حَوْلَ الْبَيْتِ»؛(1)«همانگونه كه با بدنت همراه مسلمانان بر گِرد كعبه طواف مىكنى، با قلبت همراه فرشتگان بر گِرد عرش طواف كن.»
امام صادق عليه السلام مىفرمايد: همراه با پدرم در حجره نشسته بودم، ايشان به نماز برخاست، در اين لحظه مردى وارد شد. چون پدرم از نماز خارج شد و سلام داد، آن مرد از پدرم پرسيد: سئوالى از شما دارم كه كسى جز شما جواب آن را نمىداند. آن سئوال سرّ و علت طواف خانه خداست. چرا مسلمين بايد گرداگرد كعبه بچرخند؟ امام عليه السلام فرمود:
«آنگاه كه خداوند عزوجل ملائك را امر به سجده نمود آنان در ابتدا اين امر را رد كردند و گفتند: «أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ».
خداى تعالى هم در جواب فرمود: «إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ».
خداوند به آنها غضب كرد، فرشتگان الهى درخواست توبه نمودند خداوند آنها را امر كرد تا طواف بيت معمور كنند آنها هفت سال طواف كردند، استغفار نمودند و توبه كردند.
خداوند توبه آنها را پذيرفت و سپس كعبه را مقابل و برابر آن، در روى زمين مستقر كرد و طواف آن را توبه و طهارت بنى آدم قرار داد.
خداوند توبه را دوست دارد، پشيمانى بندگان را دوست دارد، از استغفار بندگان استقبال مىكند، خداوند مىخواهد آدميان مانند فرشتگان دور خانهاش در زمين بگردند تا از اين طريق گناهان آنها را بريزد.
1) مستدرك الوسائل، ج 10، ص 172
خداوند طواف را وسيله آمرزش بندگان قرار داد و خواست تا بندگانش در عمر خويش يكبار پاك شوند و مزه ملكوتى طهارت را بچشند. هر كس هفت بار اين خانه را طواف كند و دو ركعت نماز، در هر جاى مسجد كه بخواهد بخواند، خداوند شش هزار حسنه برايش مىنويسد و شش هزار گناه از او مىزدايد و شش هزار درجه بر او مىافزايد وشش هزار نياز از او بر مىآورد. هر كدام از اين نيازها زود برآيد به خاطر رحمت خداست و هر كدام به تأخير افتد به خاطر اشتياق خداوند به دعاى اوست».(1)بنابراين سرّ طواف تشبّه به فرشتگان و همانندى با توبه ملائكه است، دريافت رحمت و مغفرت الهى است، تولدى دوباره است و آنگاه كه انسان از گناه پاك شود، خداوند به انسانهاى پاك مباهات مىكند. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«إِنَّ اللَّهَ يُبَاهِي بِالطَّائِفِينَ»؛(2)«خداوند به طواف كنندگان مباهات مىكند.»
زائر بايد با قلب خويش طواف خانه خدا كند. طواف شريف، طواف قلب در محضر ربوبيت است. آدمى با چشم سر، كعبه زمينى را مىبيند و با چشم دل بيتى در عالم ملكوت. تن با آب و گل خانه خدا رو به روست و دل، با خدا.
چشم سر، عالَم شهادت مىبيند و چشم دل عالَم غيب؛ از اينجاست كه خداوند بيت معمور را در آسمانها محاذى و مقابل كعبه در زمين آفريد تا كسى كه به زيارت كعبه نايل آيد، با دل و جان خود زائر خانه خدا و خدا در آسمان حقيقت باشد.
خانه كعبه خانه دلهاستساحت قدس و جايگاه خداست
خرم آن كس كه گرد آن خانهدر طواف است همچو پروانه
گر نصيب تو نيست فيض حضورگرم ديدار خانه باش از دور
طواف قلب بُعد ديگرى هم دارد. طواف، گرديدن دور قلب انسان كامل است.(1)خداوند قلب ولىّ خويش را بيت كريم و حرم عظيم خويش قرار داد؛ زيرا قلب اوست كه توانست بار امانت كشد؛ امانتى كه زمين و آسمان از حمل آن سرباز زدند. در طواف بايد به گِرد ولىّ خدا گشت. با او بيعت كرد و با آنچه لايق و در خور اوست، او را ستود. بلندى بيت به اندازه بلندى قلب انسان كامل است؛ يعنى تا خدا ادامه دارد، منازل بيت با منزلگاههاى قلب ولىّ خدا هماهنگ است، گنجى كه خدا در خانه خويش گذاشته، با گنج او در ضمير ولىاش يكى است. زائر با طواف خويش گنجهاى اين گنجينه را مشاهده مىكند و مدارج باطنى را تا نيل به مقام سرّ انسان كامل طى مىكند. بنابراين طواف قلب دو سويه است؛ از يك سو طواف كعبه با قلب است و از سوى ديگر طواف قلب ولىّ خداست.
1) ترجمه فتوحات، باب 70- 72، ص 503- 508
طهارت دو گونه است؛(1)طهارت ظاهر و طهارت دل. طهارت ظاهر با آب حاصل مىشود، اما طهارت باطن و دل با معرفت درست مىگردد. بايد با آب عرفان قلب را شست و شو داد، سموم را از جان بيرون كرد، توحيد را بر قلب حاكم نمود و نفاق را از دل زدود. تا قلبى پاك، ضميرى آرام و سرّى موحد يافت.
زائر به هنگام رجوع به كعبه حقيقى، قلب خويش را از مشاهده غير پاك مىكند.(2)شهود غير خدا توبه مىخواهد، حج و عمرهگزار در لحظه طواف از اينكه به غير خدا توجه كرده و اعتمادش به غير او بوده و ياد دنيا در قلب او جاى داشته است، استغفار مىكند. اگر انسان در دنيا به غير او رجوع مىكند، اين هم به خاطر دستور اوست و اگر امر او نبود، سالك و عارف به غير او حتى رجوع هم نمىكرد. سرور شهيدان در بيانات نورانى خود را اينگونه فرمود:
«إِلَهِي أَمَرْتَ بِالرُّجُوعِ إِلَى الآْثَارِ، فَأرْجِعْنِي إِلَيْكَ بِكِسْوَةِ الْأَنْوَارِ وَ هِدَايَةِ الاسْتِبْصَارِ، حَتَّى أَرْجِعَ إِلَيْكَ مِنْهَا كَمَا دَخَلْتُ إِلَيْكَ مِنْهَا مَصُونَ السِّرِّ عَنِ النَّظَرِ إِلَيْهَا وَ مَرْفُوعَ الْهِمَّةِ عَنِ الاعْتِمَادِ عَلَيْهَا، إِنَّكَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ».(3)«معبودا! فرمان دادى مرا مراجعه به آثار كنم، پس مرا به خود جلب كن از تجلى انوار و راهنمايى بينش دل، تا مراجعه كنم به درگاهت از آنها، چنانچه از همانها به حضرتت ره يافتم و سرّ
خويش از نگاه به آنها بازداشتم و همت خود را از اعتماد به آنها برداشتم؛ زيرا تو به هر چيز توانايى.»
سيد و سالار شهيدان حضرت امام حسين عليه السلام قبل از آنكه به مسلخ عشق و شهادت برود، با خدا نجوا مىكرد كه آيا براى غير تو ظهورى هست، تو كى غايب بودهاى تا غير تو، تو را اثبات كند و كى دور بودهاى كه آثار دليل تو باشد، كور باد چشمى كه تو را نبيند و زيان باد قلب بندهاى كه از حب تو نصيبى نداشته باشد.
«أَ يَكُونُ لِغَيْرِكَ مِنَ الظُّهُورِ مَا لَيْسَ لَكَ حَتَّى يَكُونَ هُوَ الْمُظْهِرَ لَكَ، مَتَى غِبْتَ حَتَّى تَحْتَاجَ إِلَى دَلِيلٍ يَدُلُّ عَلَيْكَ وَ مَتَى بَعُدْتَ حَتَّى تَكُونَ الآثَارُ هِيَ الَّتِي تُوصِلُ إِلَيْكَ، عَمِيَتْ عَيْنٌ لا تَرَاكَ عَلَيْهَا رَقِيباً وَ خَسِرَتْ صَفْقَةُ عَبْدٍ لَمْ تَجْعَلْ لَهُ مِنْ حُبِّكَ نَصِيبا».(1)
طواف، برگرد كعبه چرخيدن است، و به ديدار معشوق شتافتن! طواف، چرخش عاشق گرداگرد معشوق است تا خود را با آتش عشق او بسوزاند. طواف آن است كه عارف پروانهوار بر گرد شمع بچرخد تا عاقبت با بال و پرى سوخته خويش را به پاى شمع افكند. زائر آتش عشقى در ضمير خود دارد و بار سفر را بسته است. از خانه، كاشانه، زن، فرزند و وطن بريده و لبيك گويان خود را تا پاى خانه دوست رسانده است. او آماده چرخيدن است تا پروانه وار گرد شمع فروزان خانه عشق و
1) مفاتيح الجنان، دعاى امام حسين در روز عرفه.
بيت محبوب بچرخد.
زائر نقطه پرگار كعبه را كانون عشق قرار مىدهد تا چرخشى گرداگرد آن كند و چونان ستاره حول محور وجود حق بچرخد. او با طواف جذب مغناطيس وجود حق مىشود و شعاع محبت حق، او را بر مدار عشق مىچرخاند. طواف حركت معنوى است، طواف، سفر روحانى است، زائر در مطاف به جنبش درآمده خود را در درياى عشق الهى غرق مىكند، از خوديت تهى گشته، رنگ و بوى او مىگيرد، گرد شمع دوست چرخيده، هستى خويش را به پاى او ذوب مىكند تا آنكه ذرهاى بى مقدار گشته، چونان مولود كعبه فرياد سر دهد كه:
«هَبْنِي صَبَرْتُ عَلَى عَذَابِكَ فَكَيْفَ أَصْبِرُ عَلَى فِرَاقِك».(1)
به شمع كعبه بس پروانه ديدمهزاران عاشق ديوانه ديدم
چه شمعى اين همه پروانه دارد؟چه دلبر اين همه ديوانه دارد؟
همه افسرده خاطر، دل شكستهبه روى گونهشان اشكى نشسته
زن و كودك هزاران در هزارانهمه گريند چون ابر بهاران
بسى مجنون در صحرا دويدهبه شادى در بر ليلى رسيده
در طواف بايد هفت دور (شوط) گرد كعبه چرخيد. عدد هفت رمز و رازى دارد؛ هفت آسمان،(2)سبع المثانى قرآن،(3)هفت دريا،(4)هفت روز هفته، هفت بطن قرآن و هفت شوط طواف. براى هفت دور طواف وجوهى از لطايف عرفانى بيان شده است.
وجه اول: سرّ هفت دور طواف اين است كه آدمى داراى هفت اخلاق رذيله است كه گاهى از آن تعبير به «هفت شوط حجاب» مىشود.(5)اخلاق رذيله عبارتند از: عجب، كبر، حسد، حرص، بخل، غضب و شهوت. سالك بايد اينها را زايل و به جاى آن هفت اخلاق حميده را جايگزين كند كه عبارتند از:
علم، حكمت، عفت، شجاعت، عدالت، كرم و تواضع.
وجه دوم: خداوند اقليمهاى هفت گانه دارد كه گاهى از آن تعبير به افلاك سبعه مىشود. اين آيه كه فرمود: «خَلَقَكُمْ أَطْواراً»(6)ناظر به طورهاى هفت گانه افلاك و اقاليم است. احتمال دارد كه هفت شوط طواف، اشاره به سير در اطوار خلقت و افلاك سبعه داشته باشد.(7)وجه سوم: هفت دور طواف شايد اشاره به هفت مرحله نماز داشته باشد.(8)مراحل نماز عبارتند از: قيام اول، ركوع، قيام دوم، سجده اول، نشستن ميان دو سجده، سجده دوم و نشستن براى تشهد. اين حركات هفت گانه كه
در نماز حضور، سالك به جاى مىآورد، آثار روحانى و معنوى دارد؛ انسان را به عالم ارواح و نشئه نماز واقعى وارد مىكند. شايد به همين دليل باشد كه در برخى از روايات طواف را نماز دانستهاند. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«الطَّوافُ بِالْبَيْتِ صَلاةٌ»؛(1)«طواف خانه خدا همچون نماز است».
وجه چهارم: هفت هزار حجاب. ابوحمزه ثمالى از امام زين العابدين عليه السلام درباره علت هفت شوط طواف سؤال مىكند. امام عليه السلام پاسخ مىدهد:
«خداوند به ملائكه فرمود: مىخواهم در زمين براى خود خليفهاى قرار دهم. ملائكه هم با فساد آدم آنرا رد كردند. خداوند ملائكه را در هفت هزار حجاب نور قرار داد. آنها به عرش الهى هفت هزار سال پناه بردند تا اينكه رحمت خداوند شامل حال آنها شد و توبه آنها را پذيرفت و براى آنها بيت معمور قرار داد. از اين رو هفت شوط را در طواف واجب كرد تا بندگان به ازاى هر يك هزار سال، يك دور طواف انجام دهند».(2)وجه پنجم: قرآن داراى هفت بطن است. «انَّ لِلْقُرآنِ ظَهْرَاً وَ بَطْنَاً وَ لِبَطْنِهِ بَطْنَاً الى سَبْعَةِ أبْطُن». زائر، با هر دورى گرد كعبه، به رمزى از رموز قرآن واقف مىشود. انسان حج و عمرهگزار با هر شوطى از طواف به بطنى و تأويلى از قرآن كريم نايل مىگردد؛ لذا هفت شوط طواف مىتواند اشاره به هفت بطن قرآن باشد.(3)طواف به جز اسرار، آدابى هم دارد؛ آدابى نظير: غسل، تواضع، سكينه و
اينكه با پاى برهنه به مطاف برود، كه هر يك از آنها سرّى دارد.
يكى از مهمترين مستحبات و آداب به هنگام طواف دعاست. اين دعاها مضامين بلندى دارند؛ طواف كننده به خدا عرض مىكند ما بندگان توايم، پيشانى ما در قبضه قدرت توست، اگر ما را عذاب كنى به سبب گناهان ماست و اگر ما را ببخشى به سبب رحمت توست ... زائر در طواف مىگويد(1):
«اللَّهُمَّ إِنِّي إِلَيْكَ فَقِيرٌ وَ مِنْ عَذَابِكَ خَائِفٌ مُسْتَجِيرٌ، اللَّهُمَّ لَا تُبَدِّلْ اسْمِي وَ لَا تُغَيِّرْ جِسْمِي ...»؛(2)«خدايا به تو نيازمندم و بيمناك و پناهندهام، نامم را عوض مكن و جسمم را تغيير مده.»
و چون در دور هفتم به آخر كعبه رسيد دستانش را مىگستراند و صورت و شكم خود را به كعبه مىچسباند و مىگويد:
«اللَّهُمَّ الْبَيْتُ بَيْتُكَ وَ الْعَبْدُ عَبْدُكَ وَ هَذَا مَقَامُ الْعَائِذِ بِكَ مِنَ النَّارِ»؛(3)«خدايا! خانه خانه توست و بنده، بنده تو و اينجا جايگاه پناهآورنده به تو از آتش است.»
همچنين طواف، واجباتى نظير طهارت دارد كه لطايف عرفانى آنها گذشت. از جمله واجباتى كه در طريقت طواف دخالت دارد، ابتدا كردن و ختم نمودن به حجرالأسود است. چنانكه بايد طواف داخل مطاف باشد و مطاف فاصله ميان ركن و مقام ابراهيم است. از سوى ديگر امورى مثل ملتزم، حطيم، مستجار، حجر اسماعيل، و ركن يمانى داخل طواف است. از اين رو شايسته است اسرار هر يك را بر شمرد:
حجرالأسود از بهشت آمده و رنگ و بوى اين جهان را ندارد. رسول خدا صلى الله عليه و آله در حديثى فرمود:
«الْحَجَرُ الْأَسْوَدُ مِنَ الْجَنَّةِ»؛
«حجرالأسود از سنگهاى بهشت است».(1)منذر ثورى از امام باقر عليه السلام درباره حجرالأسود سؤال كرد كه چه سنگى است و از كجا آمده است؟ امام در پاسخ چنين فرمود:
«نَزَلَتْ ثَلَاثَةُ أَحْجَارٍ مِنَ الْجَنَّةِ؛ الْحَجَرُ الْأَسْوَدُ اسْتَوْدَعَهُ إِبْرَاهِيمَ عليه السلام وَ مَقَامُ إِبْرَاهِيمَ وَ (حَجَرُ بَنِي إِسْرَائِيلَ) قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ عليه السلام إِنَّ اللَّهَ اسْتَوْدَعَ إِبْرَاهِيمَ الْحَجَرَ الْأَبْيَضَ وَ كَانَ أَشَدَّ بَيَاضاً مِنَ الْقَرَاطِيسِ فَاسْوَدَّ مِنْ خَطَايَا بَنِي آدَمَ»؛(2)«سه سنگ از بهشت فرود آمده است: حجرالأسود كه به وديعت
به ابراهيم سپرده شد، مقام ابراهيم و سنگ بنى اسرائيل. خداوند سنگى سفيد به حضرت ابراهيم سپرد كه سفيدتر از كاغذ بود، و در نتيجه گناهان بنى آدم سياه شد.»
بهشت محل نعمت(1)و رحمت و رضوان الهى(2)است. كسى كه به بهشت وارد شد، اهل رستگارى است.(3)كسى كه به بهشت راه يابد فرشتگان الهى او را اكرام مىكنند.(4)اينها بعضى از ويژگىهاى بهشت، بهشتيان و پديدههاى بهشتى است. قطعه سنگى كه از بهشت آمده، بى ترديد نعيم است، با خود رحمت و رضوان الهى را آورده است و هر كس او را لمس كند، مكرم و بهشتى است.
دلا از خانه خاكى سفر كنبه بيت يار افلاكى نظر كن
گذر از لعل و ياقوت و زمردبسنده بر تماشاى حجر كن
سنگى كه از بهشت است طبعاً به بهشت باز مىگردد و خود را در بهشت نشان مىدهد؛ بنابراين حجرالأسود در بهشت حضور دارد و حتى در بهشت شهادت خواهد داد. اين قطعه سنگ بسيار با وفاست؛ زيرا هر كس او را در اين دنيا لمس كرده باشد، شهادت داده، براى او بهشت را تضمين مىكند. اساساً بهشت و وفا با يكديگر همراهند و اگر بىوفايى يا نقض عهدى وجود دارد، ويژگى جهنم و دوزخيان است. رسول خدا صلى الله عليه و آله درباره حجرالأسود ضمن اشاره به وفادارى آن فرمود:
«يَبْعَثُ اللَّهُ الْحَجَرَ الْأَسْوَدَ وَالرُّكْنَ الْيَمانى يَوْمَ القِيامَة وَ لَهُمَا عَينان وَ لِسان وَ شَفَتان، يَشهَدانِ لِمَنْ اسْتَلَمَهُمَا بِالوَفاء»(1)
«خداوند روز قيامت حجرالأسود و ركن يمانى را مبعوث مىكند در حالى كه دو چشم و زبان و دو لب دارند و با وفادارى براى كسانى كه اين دو را لمس كردهاند شهادت مىدهند.»
حجرالأسود در آغاز بسيار سفيد بود، از كاغذ و شير هم سفيدتر؛ اما سياه شد و تغيير رنگ داد. علت سياهى به دو گونه مطرح شده است؛ گاهى به گناهان مشركين عهد جاهليت نسبت داده شده؛ چون اين سنگ در زمان جاهليت لمس شده، كارهاى پليد و زشت و جُرمهاى آنها باعث شد تا اين سنگ سياه شود. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
«حجرالأسود از سنگهاى بهشتى است و سفيد بود تا اينكه در زمان جاهليت افرادى با رجس آن را مَس كردند.»(2)گاهى نيز به مجرمين و منافقين نسبت داده شده است. چنانكه امام صادق عليه السلام در حديثى عجيب به مضمونى عميق اشارتى دارد.
«إِنَّ الْأَرْوَاحَ جُنُودٌ مُجَنَّدَةٌ فَمَا تَعَارَفَ مِنْهَا فِي الْمِيثَاقِ ائْتَلَفَ هَاهُنَا وَ مَا تَنَاكَرَ مِنْهَا فِي الْمِيثَاقِ اخْتَلَفَ هَاهُنَا وَ الْمِيثَاقُ هُوَ فِي هَذَا الْحَجَرِ الْأَسْوَدِ أَمَا وَ اللَّهِ إِنَّ لَهُ لَعَيْنَيْنِ وَ أُذُنَيْنِ وَ فَماً وَ لِسَاناً
ذَلْقاً وَ لَقَدْ كَانَ أَشَدَّ بَيَاضاً مِنَ اللَّبَنِ وَ لَكِنَّ الُمجْرِمِينَ يَسْتَلِمُونَهُ وَ الْمُنَافِقِينَ فَبَلَغَ كَمِثْلِ مَا تَرَوْنَ».(1)«همانا ارواح، نيروهاى آماده هستند، هر كدام كه در عالم ميثاق با يكديگر آشنا بودند با يكديگر الفت برقرار مىكنند و هر كدام در عالم ميثاق از يكديگر دور بودند، نزد حجرالأسود از يكديگر دور مىمانند. آگاه باشيد، به خدا سوگند حجرالأسود دو چشم و دو گوش و دهان و زبانى دارد و همانا از شير سفيدتر بود، ولى مجرمين و منافقين آن را لمس نمودند و چنين شد كه مىبينيد».(2)از اين حديث نكته جالب توجهى به دست مىآيد و آن اينكه وضعيت ارواح در عالم بالا در حجرالأسود ثبت است، گويا يك برنامه نرمافزارى بسيار دقيق در اين قطعه سنگ قرار دارد تا نفوسى كه در عالم ذر و ميثاق با يكديگر انس و محبتى داشتهاند، نزد حجرالأسود خود را بيابند و آن نفوسى كه يكديگر را دفع كردهاند نزد حجرالأسود از يكديگر فاصله گيرند. به تعبيرى مىتوان گفت اين قطعه سنگ بهشتى، گويى ابررايانه خداست.
در باب علت سياهى حجرالأسود تعبير كلىترى هم بيان شده است و آن اينكه خطاها و جرمهاى بنى آدم باعث تغيير رنگ حجرالأسود شد. پس علت سياهى حجر جرمها، معاصى و خطاهاى فرزندان آدم است. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«نَزَلَ الْحَجَرُالْأَسْوَدِ مِنَ الْجَنَّةِ وَهُوَ اشَدُّ بَياضَاً مِنَ اللَّبَنِ، فَسَوَّدَتْهُ خَطايا بَني آدَم»(3)
«حجرالأسود از بهشت نازل شد در حالى كه از شير سفيدتر بود ولى گناهان فرزندان آدم آنرا سياه نمود.»
رنگ رخساره خبر مىدهد از سرّ درون. سفيدرويى حكايت از تقواى درون دارد چنانكه روسياهى اشاره به كفر باطنى و معاصى.
قطعه سنگى كه از بهشت آمده بايد نشانى از بهشت داشته باشد لذا در آغاز سفيدتر از شير بود، اما همينكه بهدنيا آمد با لمس دستهاى گنهكار تغيير رنگ داده، سياه شد. نكته لطيف اينكه حجرالاسود سياهى جرم و خطاى بنىآدم را به خود گرفت و با استلام خويش آنها را پاك نموده درونشان را سفيد كرد. گويا حجرالاسود سياهى گناه را از انسان گرفته باعث طهارت و سفيدرويى آنان مىشود، زبان حال حجرالاسود خطاب به گنهكاران اين است: سياهى تو به من، سفيدى من به تو.
لمس حجرالاسود از مستحبات و آداب طواف است؛ چنانكه طواف بايد از آنجا آغاز شده، به همانجا ختم شود. يكى از سنتهاى پيامبر صلى الله عليه و آله، استلام حجرالاسود بود؛ ايشان در هر طوافى، چه واجب و چه مستحب اين سنگ بهشتى را مسح مىنمود. جابر بن عبداللَّه مىگويد:
«روز بالا آمده بود كه وارد مكه شديم. پيامبر صلى الله عليه و آله كنار در مسجد آمد، شترش را خواباند، سپس وارد مسجد شد. از حجرالاسود آغاز كرد و دست بر آن كشيد و چشمانش پر اشك شد. سپس
سه دور هرولهكنان و چهار دور معمولى طواف كرد تا فارغ شد.
پس از فراغت، حجرالاسود را بوسيد دستانش را بر آن نهاد و آنها را به چهرهاش كشيد».(1)بر اساس فرموده امام صادق عليه السلام اين سنت از آغاز تاريخ بشريت بوده است. سنت استلام حجر از زمان آدم پديد آمد. امام عليه السلام فرمود:
«انَّ آدَمَ لَمَّا نَظَرَ الَى الْحَجَرِ في الرُّكْنِ كَبَّرَ اللَّهَ وَهَلَّلَهُ وَسَجَدَهُ فَلِذَلِكَ جَرَتِ السُّنَّة»(2)
«چون آدم به حجر الاسود در ركن نظر كرد خدا را تكبير، تهليل و تمجيد نمود، از اينرو سنت شد.»
آنگاه كه آدم به زمين هبوط كرد، از تنهايى به خدا شكوه نمود. خداوند ياقوتى از بهشت براى او فرستاد و اين همان سنگ سياه است. آدم آن را شناخت؛ چون در بهشت آن را ديده بود، از اين رو هر گاه بر آن گذر مىكرد، آن را مسح مىنمود و به همين علت مسح و لمس و استلام حجرالاسود سنت شد؛ سنتى ديرينه كه به تاريخ بشريت باز مىگردد.
در اينجا سؤالى مطرح مىشود و آن اينكه سرّ استلام چيست؟
نكات ظريفى در احاديث مطرح شده است:
وجه اول: سنگ ميثاق. حجرالاسود سنگ ميثاق است؛ ميثاقى كه خداوند در عالم الست از بندگان گرفت. بنى آدم اين سنگ را لمس مىكنند تا يادآور عهد و پيمانى باشد كه آنان با خدا بستند. امام باقر عليه السلام فرمود:
«الْحَجَرُ كَالْمِيثَاقِ وَ اسْتِلَامُهُ كَالْبَيْعَةِ وَ كَانَ إِذَا اسْتَلَمَهُ قَالَ: اللَّهُمَ
أَمَانَتِي أَدَّيْتُهَا وَ مِيثَاقِي تَعَاهَدْتُهُ لِيَشْهَدَ لِي عِنْدَكَ بِالْبَلَاغِ».(1)«حجرالاسود، مانند پيمان است و دست كشيدن بر آن مثل بيعت.
آن حضرت هر گاه دست بر آن مىكشيد، مىگفت: خدايا، اين امانت من است كه ادا كردم و پيمان من است كه بستم، تا نزد تو براى من گواهى دهد كه رساندم.»
همچنين حلبى مىگويد به امام صادق عليه السلام عرض كردم: چرا دست كشيدن به حجرالاسود سنت است؟ فرمود:
«آنگاه كه خداوند از فرزندان آدم پيمان گرفت، حجرالاسود را از بهشت فرا خواند و به آن دستور داد، آن هم پيمان را گرفت (و بلعيد). پس حجرالاسود براى هر كه به پيمان وفا كند گواهى به وفا مىدهد».(2)ايشان در جاى ديگرى با اشاره به همين عهد و پيمان مىفرمايد:
«خداى متعال چون از بندگان پيمان گرفت، حجرالاسود را فرمان داد تا آن را برگرفت (و فرو برد). از اين رو گفته مىشود: امانت من است كه ادا كردم و پيمان من است كه وفا كردم تا براى من گواهى دهى كه وفا كردم».(3)تمامى مضامين پيشين در حديثى از امام صادق عليه السلام جاى گرفته است.
بكير بن اعين از امام عليه السلام مىپرسد: به چه علت حجرالاسود در ركن قرار گرفته
و چرا در جاى ديگرى واقع نشده است؟ چرا از بهشت خارج شد؟ از چه روى ميثاق بندگان قرار گرفت؟ علت و سبب اين امور چيست؟ امام عليه السلام با تحسين او از اينگونه پرسشها در جواب مىفرمايد:
فَافْهَمِ الْجَوَابَ وَ فَرِّغْ قَلْبَكَ وَ أَصْغِ سَمْعَكَ أُخْبِرْكَ إِنْ شَاءَ اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى وَضَعَ الْحَجَرَ الْأَسْوَدَ وَ هِيَ جَوْهَرَةٌ أُخْرِجَتْ مِنَ الْجَنَّةِ إِلَى آدَمَ عليه السلام فَوُضِعَتْ فِي ذَلِكَ الرُّكْنِ لِعِلَّةِ الْمِيثَاقِ وَ ذَلِكَ أَنَّهُ لَمَّا أَخَذَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ حِينَ أَخَذَ اللَّهُ عَلَيْهِمُ الْمِيثَاقَ فِي ذَلِكَ الْمَكَانِ وَ فِي ذَلِكَ الْمَكَانِ تَرَاءَى لَهُمْ وَ مِنْ ذَلِكَ الْمَكَانِ يَهْبِطُ الطَّيْرُ عَلَى الْقَائِمِ عليه السلام فَأَوَّلُ مَنْ يُبَايِعُهُ ذَلِكَ الطَّائِرُ وَ هُوَ وَ اللَّهِ جَبْرَئِيلُ عليه السلام وَ إِلَى ذَلِكَ الْمَقَامِ يُسْنِدُ الْقَائِمُ ظَهْرَهُ وَ هُوَ الْحُجَّةُ وَ الدَّلِيلُ عَلَى الْقَائِمِ وَ هُوَ الشَّاهِدُ لِمَنْ وَافَاهُ فِي ذَلِكَ الْمَكَانِ وَ الشَّاهِدُ عَلَى مَنْ أَدَّى إِلَيْهِ الْمِيثَاقَ وَ الْعَهْدَ الَّذِي أَخَذَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَى الْعِبَادِ وَ أَمَّا الْقُبْلَةُ وَ الاسْتِلَامُ فَلِعِلَّةِ الْعَهْدِ تَجْدِيداً لِذَلِكَ الْعَهْدِ وَ الْمِيثَاقِ وَ تَجْدِيداً لِلْبَيْعَةِ لِيُؤَدُّوا إِلَيْهِ الْعَهْدَ الَّذِي أَخَذَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ فِي الْمِيثَاقِ فَيَأْتُوهُ فِي كُلِّ سَنَةٍ وَ يُؤَدُّوا إِلَيْهِ ذَلِكَ الْعَهْدَ وَ الْأَمَانَةَ اللَّذَيْنِ أُخِذَا عَلَيْهِمْ أَ لَا تَرَى أَنَّكَ تَقُولُ أَمَانَتِي أَدَّيْتُهَا وَ مِيثَاقِي تَعَاهَدْتُهُ لِتَشْهَدَ لِي بِالْمُوَافَاةِ».(1)«جواب را درياب، قلب خود را فارغ كن و گوش خود را شنوا، انشاءاللَّه تو را آگاه مىسازم. خداوند تبارك و تعالى حجرالاسود را كه گوهرى نورانى است از بهشت براى آدم خارج كرد و سپس آنرا در محل ركن قرار داد تا ميثاقى براى بنى آدم باشد.
1) فروع كافى، ج 4، ص 184
چون كه خداوند از صلب بنى آدم، فرزندان آنها را برگرفت و از آنها در همين مكان عهد و ميثاق ستاند و اين در همان مكانى است كه تو مىبينى، در همين مكان فرشتهاى بر صاحب الامر نازل مىشود و اين فرشته يعنى جبرئيل اولين كسى است كه در اين مكان با قائم عليه السلام بيعت مىكند. قائم عليه السلام پشت خويش را به اين مكان تكيه مىدهد و ركن حجتى بر قائم مىشود. هر كس كه با ايشان بيعت كرد به عهد و پيمان خويش در عالم معنا با خدا وفا كرده است و حجرالاسود شاهد بود و قيامت به آن شهادت خواهد داد. اما داستان بوسيدن و استلام به خاطر تجديد عهد بندگان با خدا و تجديد بيعت آنان است تا هر سال بندگان اين عهد خويش را تجديد كنند و امانتى را كه خدا به آنها داد به او باز گردانند.»
وجه دوم: مصافحه با خدا. در احاديث متعددى بيان شده است كه حجر «يمين اللَّه» يعنى دست خدا است. لذا اين سنگ سياه، دست خدا در زمين است و هر كس آن را لمس كند، گويا با خدا دست داده است و اين مصافحه بندگان با خداست. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«الْحَجَرُ يَمينُ اللَّهِ في ارْضِهِ فَمَنْ مَسَحَهُ مَسَحَ يَدُ اللَّهِ»(1)
«حجرالاسود دست خدا در زمين است. هر كه آن را لمس كند دست خدا را لمس كرده است.»
امام سجاد عليه السلام در حديث شبلى به هنگام سخن گفتن از حجرالاسود حالتى متفاوت دارد ايشان خطاب به شبلى اينگونه مىفرمايد:
1) جامع الاحاديث للقمى، ص 71
«صَافَحْتَ الْحَجَرَ وَ وَقَفْتَ بِمَقَامِ إِبْرَاهِيمَ عليه السلام وَ صَلَّيْتَ بِهِ رَكْعَتَيْنِ؟
قَالَ: نَعَمْ، فَصَاحَ عليه السلام صَيْحَةً كَادَ يُفَارِقُ الدُّنْيَا، ثُمَّ قَالَ: آهِ، آهِ. ثُمَّ قَالَ عليه السلام مَنْ صَافَحَ الْحَجَرَ الْأَسْوَدَ فَقَدْ صَافَحَ اللَّهَ تَعَالَى فَانْظُرْ يَا مِسْكِينُ لَا تُضَيِّعْ أَجْرَ مَا عَظُمَ حُرْمَتُهُ وَ تَنْقُضِ الْمُصَافَحَةَ بِالُمخَالَفَةِ وَ قَبْضِ الْحَرَامِ نَظِيرَ أَهْلِ اْلآثَامِ».
«آيا دست بر حجرالاسود نهادى؟ كنار «مقام ابراهيم» ايستادى؟
و دو ركعت نماز خواندى؟ گفت: آرى. اينجا بود كه حضرت صيحهاى كشيد كه نزديك بود از دنيا برود. سپس فرمود: «آه آه!» و فرمود: هر كس كه دست بر حجرالاسود نهد، با خداى متعال دست داده است. پس اى بيچاره! خوب بنگر تا پاداش آنچه را كه حرمتش بزرگ است، تباه نسازى و اين دست دادن (و بيعت) را چون گناهكاران با مخالفت و ارتكابِ حرام نشكنى.»
وجه سوم: قلب و سنگ. زائر طواف گزار طواف خويش را از حجر شروع مىكند. او بايد سمت چپ خويش را محاذى و برابر حجر و خانه خدا قرار دهد و به هنگام طواف، قسمت چپ بدن را از محاذات خارج نكند؛ قلب انسان در سمت چپ او قرار دارد و اين به معناى محاذات و برابر قلب و سنگ است.(1)از سوى ديگر شيطان از سمت راست انسان هرگز وارد نمىشود بلكه القائات خويش را از سمت چپ به انسان نفوذ مىدهد. زيرا سمت راست از آن فرشتگان خداست و در احاديث گذشته هم اين تعبير بود كه حجرالاسود «يمين اللَّه» يعنى دست راست خداست.
طوافى كه انسان از حجرالاسود آغاز مىكند، به اين معناست كه
1) جامع الاحاديث للقمى، ص 818
بنده قلب خويش را در محاذات و مقابل با سنگ بهشتى قرار مىدهد تا بر آن معانى بهشتى و آسمانى نفوذ كند و قلب خويش را از نفوذ وساوس شيطانى در امان دارد. اين مقارنت، قلب انسان را از القائات، وسوسهها، كيدها، مكرها و اغوائات ابليس حفظ مىكند و آدمى را تحت ولايت نورانى خدا قرار مىدهد. «اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ».(1)
زائر آنگاه كه خود را روبه روى حجرالاسود ديد، بهتر است تكبير و تهليل گويد، از سمت صفا رو به حجر كند، دستان خويش را به آسمان بلند كند، فقر و ذلت خود را به خدا نشان دهد، غناى الهى را برانگيزد، خواسته خويش را به خدا عرضه كند و با دست نياز اينگونه به خدا گويد:
«اللَّهُمَّ إِلَيْكَ بَسَطْتُ يَدِي وَ فِيَما عِنْدَكَ عَظُمَتْ رَغْبَتِي، فَاقْبَلْ سَيْحَتِي، وَ اغْفِرْ لِي، وَ ارْحَمْنِي، اللَّهُمَّ إِنِّي أَعُوذُ بِكَ مِنَ الْكُفْرِ وَ الْفَقْرِ وَ مَوَاقِفِ الْخِزْيِ فِي الدُّنْيَا وَ الآخِرَةِ».(2)«خدايا! دستم را به سويت گشودم، رغبت من به آنچه نزد توست افزون است. پس تسبيح گويى مرا بپذير و مرا بيامرز و رحمت آور. خدايا! از كفر و فقر و جايگاههاى خفت و خوارى در دنيا و آخرت به تو پناه مىبرم.»
ملتزم كه به آن «متعوذ» و «المدعى» هم مىگويند، ميان درِ كنونى كعبه و ركن حجرالاسود قرار دارد. البته بعضى هم آن را نزديك ركن يمانى و تقريباً روبه روى درِ كنونى كعبه دانستهاند. ديدگاه سومى هم وجود دارد كه مىگويد ميان ركن و مقام ابراهيم ملتزم است. ولى قول اول نزد شيعه موجهتر است؛ از اين رو ملتزم بخشى از ديوار كعبه است كه ميان ركن اسود و باب كعبه قرار دارد. ملتزم را نيز اسرارى است:
ابن فضّال از امام صادق عليه السلام پرسيد: چرا مردم به اين قسمت ملتزم مىشوند؟ چه سرّى در اينجا وجود دارد؟ امام در پاسخ مىفرمايد:
«عِنْدَهُ نَهَرٌ مِنْ أَنْهَارِ الْجَنَّةِ تُلْقَى فِيهِ أَعْمَالُ الْعِبَادِ عِنْدَ كُلِّ خَمِيسٍ».
«نزد ملتزم نهرى از نهرهاى بهشتى است كه اعمال بندگان هر پنجشنبه در آن وارد مىشود».(1)
1) فروع كافى، ج 4، ص 525
شايد اين تعبير اشاره به اين نكته لطيف عرفانى باشد كه اعمال زائران و بندگان به اين نهر پاك و آب زلال آسمانى وارد مىگردد تا پاك شود. ملتزم انسان را پاك مىكند و طهارت و زلالى را براى او به ارمغان مىآورد.
كنار ملتزم خواندم دعايىشنيدم ناگهان بانگ رسايى
ندا آمد كه من پيش تو هستمتو اى مسكين گمگشته كجايى؟
خداى سبحان، ملتزم را براى بخشش گناهان قرار داده است؛ مشروط بر اينكه زبان به اقرار گشايند، گناهان خويش را يك به يك به ياد آورند و از خداى تعالى براى تك تك آنها طلب مغفرت كنند؛ چنانكه آدم عليه السلام چنين كرد.
حديث شريفى از امام صادق عليه السلام به اين نكته اشاره مىكند:
«چون آدم خانه خدا را طواف كرد و به ملتزم رسيد، جبرئيل به او گفت: اى آدم! در اين مكان به گناهان خويش در برابر خدا اعتراف كن. پس خداوند به او وحى كرد: اى آدم! گناه تو را آمرزيدم. گفت: پروردگارا! براى فرزندان و ذريّهام؟ خداوند متعال به او وحى كرد: اى آدم! هر يك از ذريّه تو اينجا بيايد و به گناهانش اقرار كند و توبه نمايد همچنانكه توبه كردى سپس آمرزش بخواهد او را مىآمرزم».(1)در روايتى از امام صادق عليه السلام نقل شده است:
1) فروع كافى، ج 4، ص 194، روايت 3
«هر گاه امام سجاد عليه السلام كنار ملتزم مىآمد، با تضرع و التجا به خدا عرضه مىداشت:
«اللَّهُمَّ إِنَّ عِنْدِي أَفْوَاجاً مِنْ ذُنُوبٍ، وَ أَفْوَاجاً مِنْ خَطَايَا وَ عِنْدَكَ أَفْوَاجٌ مِنْ رَحْمَةٍ وَ أَفْوَاجٌ مِنْ مَغْفِرَةٍ، يَا مَنِ اسْتَجَابَ لِأَبْغَضِ خَلْقِهِ إِلَيْهِ إِذْ قَالَ: أَنْظِرْنِي إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ اسْتَجِبْ لِي وَ افْعَلْ بِي كَذَا [وَ كَذَا]».
«خدايا، مرا گروههايى از گناهان و خطاهاست و نزد تو افواجى از رحمت و آمرزش. اى كسى كه دعاى مبغوضترين افراد نزد خود را اجابت كرد آنگاه كه گفت: خدايا مرا تا روزى كه برانگيخته مىشوند مهلت بده، دعاى مرا هم مستجاب كن و با من چنين و چنان كن».(1)
التزام به ملتزم و دعا نزد آن بى پاسخ نمىماند. خداوند بر خود مقرر داشته كه اگر كسى در اين مكان شريف چيزى از او بخواهد قطعاً آن را اجابت كند و پاسخى در خور به اين بنده بدهد. لذا دعا نزد ملتزم مستجاب است و اجابت خدا نظر رحمت او به سمت بندگان است. و هر گاه خدا به بندهاى اقبال داشته باشد و نظر به بنده كند، رحمتش او را فرا مىگيرد.
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«مَا دَعَا أَحَدٌ بِشَيءٍ فِي هَذَا الْمُلْتَزَم إلّا اسْتُجِيبَ لَهُ»؛ «هيچ كس در اين ملتزم چيزى از خدا نخواست، مگر آنكه اجابت شد».(2)
خداوند با دعاى بندهاش غم و اندوه را از او برطرف، قلبش را شاد و توانگرى را نصيب او مىكند و حتى دعاى او در حق فرزندانش اجابت خواهد شد. اين وحى خدا به حضرت آدم است. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايد:
«آدم هنگامى كه فرود آمد، هفت بار كعبه را طواف كرد. سپس در مقابل در كعبه دو ركعت نماز خواند؛ آنگاه به ملتزم آمد و چنين گفت: «خدايا! تو نهان و آشكارم و آنچه را كه در دل و نزد من است مىدانى پس پوزشم را بپذير و گناهانم را ببخشاى.
نيازم را مىدانى، پس خواستهام را عطا كن. خداوندا! از تو ايمانى مىخواهم كه همنشين دلم باشد و يقين راستين تا آنكه بدانم جز آنچه برايم نوشتهاى، به من نخواهد رسيد و رضا به آنچه بر من حكم كردهاى. خداوند به او وحى كرد اى آدم! دعاهايى كردى و من اجابت كردم. اينگونه دعا را هيچ يك از فرزندانت نخواهد كرد مگر آنكه اندوهها و گرفتارىهايش را برطرف سازم و آنچه از دست داده، كفاف كنم؛ تهيدستى را از قلبش بيرون كنم و توانگرى را ميان دو چشمش قرار دهم و در پى تجارت هر تاجرى براى او تجارت كنم (و سود دهم) و دنيا به حالت خوار سراغ او آيد، هر چند خودش آن را نخواهد».(1)آنگاه كه انسان بيمار باشد و براى درمان درد خود دعا كند، خداوند به بركت كعبه، ركن، حجر و ملتزم، بيمارى او را شفا داده، درد او را درمان خواهد نمود. رسول اكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
«بَيْنَ الرُّكنِ وَ الْمَقام مُلْتَزَم مَا يَدْعو بِهِ صَاحَبُ عَاهَة إِلّا بريء»
؛(2)
«ميان ركن و مقام، ملتزم است. هيچ دردمندى آنجا دعا نمىكند، مگر آنكه بهبود يابد.»
سلوك دو قسم است؛ سلوك بنده به سوى خدا و سلوك خدا به سوى بنده. اگر بنده به سمت خدا راهى از درون باز كند و سالك طريق حقيقت باشد خدا هم به سوى او گام برمىدارد. اگر بنده به سوى او يك گام بردارد، خداوند ده گام به سوى بنده برمىدارد. خداى سبحان به بنده سالك نظر مىكند و با يك نظر، بنده خويش را غرق در نور، بهجت و سرور مىنمايد. نگاه خدا به بنده، نعيم بهشتى را براى او به ارمغان مىآورد. «از مهمترين عذابهاى دوزخيان اين كه خداوند با آنها سخن نمىگويد و به آنها نگاه نمىكند.»(1)و اساساً دوزخ چيزى جز سخن نگفتن و نگاه نكردن خدا نيست.
بنابراين، دعا نزد ملتزم باعث اجابت است هر چند با تأخير باشد. اگر آدمى مصلحت خويش را به خداى بسپارد و اجابت را به او وانهد، بهتر است؛ زيرا خالق انسان بهتر از انسان مصلحت انسان را مىداند و در يك كلام مىتوان گفت كه اجابت خدا نگاه او به بنده است.
1) مضمون آيه 77 از سوره آل عمران.
حطيم بخشى از مسجدالحرام و مقدسترين مكان آن است كه حدود آن شامل ركن حجرالاسود، باب كعبه و مقام ابراهيم عليه السلام مىشود. اين محدوده پرازدحام است و از اين رو به آن حطيم گفتهاند؛ زيرا «حطيم» يعنى جايى كه مردم ازدحام كرده، به يكديگر فشار مىآورند و گاهى همديگر را له مىكنند.
محدوده حطيم اسرارى دارد كه اكنون آنها را يادآور مىشويم:
سرور كائنات، حبيب خدا، رسول اكرم صلى الله عليه و آله در اين محل نماز جماعتى برگزار كرد. نماز جماعتى كه فقط دو نفر در آن شركت داشتند؛ يكى امام و ديگر مأموم. در اين نماز جماعت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مأموم و امام اين نماز، جبرئيل امين بود و پيامبر در محدوده حطيم با امامت اين فرشته مقرب الهى نماز جماعت گذارد. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«أمَّنِي جَبْرئيل عِنْدَ بَابِ الْكَعْبَةِ مَرَّتَيْنِ»(1)«كنار درِ كعبه دو بار جبرئيل امام جماعت من شد.»
1) اخبار مكة للازرقى، ج 1، ص 350
آدم عليه السلام در بهشت ترك اولى كرد و از همين روى خدا به او دستور هبوط داد. آدم و همسرش به زمين آمدند. اولين پيامبر خدا روى زمين قصد بازگشت به خدا كرد و با استمداد از «كلمات» تائب شد و خدا توبه او را پذيرفت:
«فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِماتٍ فَتابَ عَلَيْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ».(1)
در روايتى مراد از كلمات اينگونه بيان شده است:
«آدم خدا را به حق محمد، على، فاطمه، حسن و حسين عليهم السلام سوگند داد و به اين انوار شريف براى پذيرش توبه خود توسل جست».(2)سؤالى به نظر مىآيد و آن اينكه محل توبه آدم كجا بود و در كدام مكان، آدم وجود نورانى اهل بيت رسول خدا صلى الله عليه و آله را واسطه كرد؟ اين مكان هر جا باشد، طبعاً بايد شريفترين و با فضيلتترين نقاط روى زمين باشد. اين پرسش تنها يك پاسخ دارد و آن اينكه محل توبه آدم عليه السلام حطيم بود.
ابو بلال مكى مىگويد امام صادق عليه السلام را در حالى ديدم كه بر گرد كعبه مشغول طواف بود. ايشان سپس ميان باب كعبه و حجرالاسود دو ركعت نماز گزارد. به ايشان گفتم: كسى را نديدم كه اينجا نماز بخواند. امام عليه السلام فرمود:
«هَذَا الْمَكَانُ الَّذِي تيبَ عَلَى آدَم فِيه»(3)
«اينجا، همان مكانى است كه توبه آدم پذيرفته شد.»
از اين روست كه توبه انسان در اين مكان پذيرفته است و غفران و بخشش الهى در اين مكان قطعى.
واجب است بعد از تمام شدن طواف عمره، دو ركعت نماز همانند نماز صبح بخواند. همچنين ضرورى است اين نماز نزد مقام ابراهيم عليه السلام واقع شود يعنى بايد آن نماز را پشت مقام به جاى آورد. البته هر چه نماز طواف به مقام نزديكتر باشد بهتر است. مستحب است در ركعت اول بعد از حمد سوره اخلاص و در ركعت دوم بعد از حمد سوره كافرون خوانده شود. حمد و ثناى الهى، صلوات بر محمد و آل او عليهم السلام، طلب قبولى اعمال، سجدههاى طولانى، گريستن و خواندن دعاهاى مختلف، از مستحبات نماز طواف است. اما نماز طواف در برابر كعبه، روبروى حجرالاسود، حطيم، ملتزم و در آستانه مقام ابراهيم عليه السلام تأويلات و اسرار باطنى دارد:
نماز اعتراف به عبوديت است، نماز، انسان را در مقام بندگى قرار مىدهد و بندگى، انسان را به عروج و آسمان مىبرد. عبوديت يعنى وقوف بر صدر خويش و مقام بندگى، مقام فقر است و مقام فقر يكى از مقامات عرفانى است كه قرآن هم به آن اشاره لطيفى فرموده است: «يا أَيُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى
اللَّهِ وَ اللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ».(1)در اين آيه فقر منحصر به انسان شده و غنا در انحصار خدا قرار گرفته است. كل فقر در انسان است و كل غنا در او.
درباره وجوه انحصار فقر در انسان نظريههاى مختلفى در تفاسير بيان شده است.(2)معناى اصلى فقر، مكسور به معناى شكسته است و گاهى به معناى حفره و جاى خالى هم آمده است.(3)از اين روست كه فقير به معناى محتاج آمده؛ زيرا حاجت يا نياز، كمبود يا نبود است و مشابهتى با حفره دارد، چون در هر دو حالت خلأ و كاستى وجود دارد و پيداست كه اگر چنين وضعيتى براى كسى پيش آيد، شكننده مىشود. بر اين اساس، «أَنْتُمُ الْفُقَراء» در آيه مزبور به اين معناست كه انسانها خلأ هستى داشته و به همين جهت وجودى شكننده دارند. اين خلأ وجودى و شكستگى هستى يا به تعبير فلسفى «فقر ذاتى يا امكانى» فقط با انتساب به خدا پر مىشود و وجود انسان قوام مىيابد. لذا در ادامه فرمود:
«إلَى اللَّهِ»؛ اين انتساب به موجودى است كه غناى محض است. نبى خاتم صلى الله عليه و آله به فقر مباهات مىكند. «الْفَقْرُ فَخْري».(4)احتمالًا مراد از فقر همان فقرى است كه در آيه گذشت.
نجم الدين رازى درباره فقر نوشت:
«اما آنچه نصيب من است، كام من در ناكامى، مراد من در نامرادى، هستى من در نيستى و توانگرى و فخر من در فقر است: الفقر فخرى ... اى محمد، اين چه سرّ است كه تفاخر به
پيشوايى و سرورى انبيا نمىكنى و به فقر فخر مىكنى؛ زيرا كه راه ما بر عشق و محبت است و اين راه به نيستى توان رفت و پيشوايى و سرورى نبوت همه هستى است ...».(1)فقر نزد عارف، به اين معناست كه انسان براى خود مالكيتى نبيند؛ زيرا عبد مالك چيزى نيست. فقير تنها خدا را مالك حقيقى در عالم هستى مىبيند. زبان حال فقير اين است كه: «أَسْلَمْتُ وَجْهِيَ لِلَّهِ».(2)
سالكان براى فقر مراتب و درجاتى معتقدند:(3)اولين رتبه فقر، فقر زاهدانه است. فقير در اين مقام، دست از دنيا و آنچه دنيوى است، مىشويد. همچنين زبان از سخن گفتن در باب آن مىبندد و در طلب آن هرگز بر نمىآيد. دومين رتبه، رجوع به سابقه ازلى است. فقير در اين مقام، از سرّ قدر آگاه مىشود، حقيقت عمل را مىبيند و استعدادها را مىشناسد و در اين مقام، به اين حقيقت پى مىبرد كه: «وجودك ذنب لا يقاس به ذنب». اما فقر حقيقى آن است كه عارف ببيند كه هر آنچه بر او جارى است، حكم ازلى است. سالك در اين مقام، از خود سلب اراده مىكند و اسم و رسمى براى خود نمىبيند و اين فقر، فخر عارفان است.
واقعيت آن است كه فقر چيزى جز اين نيست كه انسان نيازهاى خود را ببيند و بر آنها وقوف كامل يابد. انسان، چه در ظاهر و چه در باطن، يك پارچه فقر و نياز است؛ اما تنها انسانهاى تيزبين اين فقر
واقعى را مىبينند و آن را حس مىكنند. البته انسانهايى وجود دارند كه در عين نياز، خود را بى نياز مىبينند و دست به عصيان و طغيان مىزنند:
«كَلَّا إِنَّ اْلإِنْسانَ لَيَطْغى* أَنْ رَآهُ اسْتَغْنى»(1)
«انسان چون خود را غنى و دارا مىبيند طغيان و سركشى مىكند.»
كسى كه به اين مقام نايل آيد- يعنى خود را نيازمند، بلكه عين نياز به خدا ببيند- هرگز دست نياز به سوى غير خدا دراز نمىكند و اين شيوه مؤمن واقعى است.
به راستى سعدى چه زيبا و دلنشين مطلب را بيان كرده است:
«گفتا نشنيدى كه پيغمبر صلى الله عليه و آله گفت: «الفقر فخرى.» گفتم: خاموش كه اشارت سيد صلى الله عليه و آله به فقر طايفهاى است كه مرد ميدان رضايند و تسليم تير قضا، نه اينان كه خرقه ابرار پوشند و لقمه ادرار فروشند».(2)خواجه عبداللَّه انصارى نيز در باب فقر و افتخار چنين سخن گفته است:
«فقر سيمرغى است كه از وى جز نام نيست و كس را به وى روايى كام نيست. فقر هشيار است و فقير ديوانه، فقر بام است و فقير خانه. فقر مقام راهست و سرّ لى مع اللَّه است. فقر كبريت احمر است و كيمياى اخضر، فقر نيستى است كه كس را در پيش او هستى نيست: «إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْغَنِيُّ وَ أَنْتُمُ الْفُقَرَاء».(3)هر كه جز
وى هست درويش است و همه را اين مقام در پيش است، اما خلق متابع شنيد است و كار در ديد است. آنكه دنيا را بگذارد، زاهد است و آنكه عقبى را بگذارد، مجاهد است و اين هر دو صفت آب و خاك است و درويش از اين هر دو پاك است. «كَادَ الْفَقْرُ أَنْ يَكُونَ كُفْراً».(1)يكى از اشارههاى نماز، عبوديت، افتقار و ذلت است. نماز بنده را در مقابل رب كريم قرار مىدهد، نماز مشق زندگى است، نماز احساس فقر و ذلت است؛ ذلتى كه سزاى نياز انسان است، احساس ذلتى كه در انسان رغبت سلوك را بيدار مىكند، ذلتى كه به انسان قصد حقيقت مىدهد، ذلتى كه انسان را كم سخن و پر تفكر مىكند، ذلت و فقرى كه خواب را از انسان مىستاند و آدمى را غرقه عيش و مستى مىكند، ذلتى كه حلاوت بندگى را به كام انسان مىنشاند و انسان را از خويشتن خويش فارغ كرده، خدا را به جاى آن مىنشاند. با اين ذلت، فقر و استكانت است كه انسان به معناى اين آيه واقف مىشود:
«وَ عَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَيِّ الْقَيُّومِ»(2)
«و چهرهها در برابر خداى زنده پاينده خاضع مىشوند.»
امام زينالعابدين عليه السلام در حديث شبلى، نماز در مقام ابراهيم عليه السلام را به معناى بندگى، طاعت و مبارزه با شيطان دانست.
«قَالَ عليه السلام نَوَيْتَ حِينَ وَقَفْتَ عِنْدَ مَقَامِ إِبْرَاهِيمَ عليه السلام أَنَّكَ وَقَفْتَ عَلَى كُلِّ طَاعَةٍ وَ تَخَلَّفْتَ عَنْ كُلِّ مَعْصِيَةٍ؟ قَالَ: لَا. قَالَ: فَحِينَ صَلَّيْتَ فِيهِ رَكْعَتَيْنِ، نَوَيْتَ أَنَّكَ صَلَّيْتَ بِصَلَاةِ إِبْرَاهِيمَ عليه السلام وَ أَرْغَمْتَ بِصَلَاتِكَ أَنْفَ الشَّيْطَانِ؟ قَالَ: لَا. قَالَ لَهُ: فَمَا صَافَحْتَ الْحَجَرَ الْأَسْوَدَ وَ لَا وَقَفْتَ عِنْدَ الْمَقَامِ وَ لَا صَلَّيْتَ فِيهِ رَكْعَتَيْنِ»؛
«پرسيد: پس وقتى كه آنجا دو ركعت نماز خواندى، نيت كردى كه ابراهيم گونه نماز بگزارى و با نمازت، بينى شيطان را به خاك بمالى؟ گفت: نه. فرمود: پس ... نه در كنار مقام ابراهيم ايستادهاى و نه در آنجا دو ركعت نماز خواندهاى.»
در نماز طواف بايد خدا را به چيزى بندگى كرد كه در او نيست. خدا خواسته است كه بندهاش او را به چيزى بندگى كند كه در او وجود ندارد.
امتياز بنده از خدا به فقر اوست و امتياز خدا از بنده به غناى اوست. فقر، جامهاى زيبا براى بنده و غنا، ديباى دل انگيزى براى خداست. خدا مىخواهد كه انسان او را با فقر، ضعف، ذلت و انقطاع بندگى كند و اينها امورى است كه در ذات حق يافت نمىشوند. به بيان ديگر بندگى با تكبر، عبوديت و غرور و نماز با بى نيازى سازگار نيست؛ نماز عين نياز است؛ از اين رو در دعايى كه در نماز طواف آمده است، سرّ بندگى موج مىزند.
امام حسين عليه السلام را در حال طواف خانه خدا ديدند. سپس نزد مقام ابراهيم عليه السلام آمد و نماز گزارد. آنگاه صورت بر مقام نهاد و شروع به گريه كرد و گفت: «بنده كوچك تو در آستان توست، خواهنده تو و بينواى تو در پيشگاه توست ...» اين را پيوسته تكرار مىكرد.(1)
1) ربيع الابرار، ج 2، ص 149
نماز انسان را به قربانگاه مىبرد، نماز معراج بندگان خداست. به فرموده پيامبر صلى الله عليه و آله:
«الصَّلَاةُ قُرْبَانُ كُلِّ تَقِيٍّ»(1)
«نماز مايه تقرب اهل تقواست.»
نماز دو بعد دارد؛ صورت ظاهرى و روح باطنى. ظاهر آن اركان، حركات و اذكار است، اما روح باطنى آن نيت، اخلاص و حضور است.
نمازى كه از اينها خالى است، نماز بى روح است و نماز بى روح نماز مردهاى بيش نيست. نمازى كه از جان خاشع و متواضع برخيزد، آدمى را به كعبه معنا مىرساند و كعبه معنا چيزى جز مقام قلب نيست. چنانكه در حديث قدسى مىخوانيم:
«لَمْ يَسَعْنِي سَمَائِي وَ لَا أَرْضِي وَسِعَنِي قَلْبُ عَبْدِي الْمُؤْمِنِ».(2)«زمين و آسمان جاى من نيست بلكه قلب بنده مومن جاى من است.»
نماز ياد خداست و ياد خدا آرام بخش دلها و جانهاست. قرآن از يك طرف فرمود: غايت نماز ياد حق است: «أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِكْرِي»(3)و از سوى ديگر فرمود: «أَلا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ»،(4)بنابراين نماز روح و جان آدمى
را به آسايش و آرامش واقعى نزديك و نزديكتر مىكند. نماز نردبان سلوك به عالم نور، پلكان صعود به بام بهجت و سرور است. قيام در عالم ملكوت از قامت بندگى و رهايى است، نماز دستهاى نياز را به دامن كبريايى حق پيوند مىزند، نماز قد خميده در ركوع را در قيامت راست مىكند، نماز سرهاى به سجده را در آخرت در ميان خلايق عزيز و بزرگ مىكند، تشهد نماز قلب آدمى را به شهود مىرساند، نماز بارش ابر بركات، بر كوير تشنه جان آدمى است و نماز ديوانى از عالم وجود است كه هر برگ آن كليد سرّى از اسرار عالم هستى است. خدا بشارت بهشت را در نماز قرار داده است، زنجيرهاى معصيت و اوج بندگى با نماز گره خورده است، نماز پرنده جان را از قفس طبيعت مىرهاند و انسان را تا اوج قله هستى به پرواز درمىآورد، نماز قلب را حاضر مىكند، با نماز پيمانه جان آدمى با شراب پاك لبريز مىشود، نماز زيباترين زمزمه هستى است.
انسان با غرور زنده است، آدمى معمولًا متكبر و خود بزرگ بين است.
اما اين نماز است كه انسان را به سجده مىبرد و قد آدمى را در برابر عظمت كبريايى خدا خم مىكند و با همين ذلت و فرو افتادن، پردههاى غفلت و نسيان را از پيش چشمان آدمى فرو مىاندازد، نماز بتهاى نفسانى را مىشكند، نماز تخريبگر طاغوت درون و نماز تماشاگه راز است، نماز آدمى را در درياى بيكران هستى غرقه مىكند و در جوار رحمت الهى قرار مىدهد، نماز گذرگاه عبور از دنيا به عالم معناست، نماز يك سفر معنوى است و نماز فرصت حضور است.
حضرت امام خمينى قدس سره به حديثى نورانى از امام صادق عليه السلام درباره حضور قلب در نماز اشاره مىكند:
«لَأُحِبُّ لِلرَّجُلِ الْمُؤْمِنِ مِنْكُمْ إِذَا قَامَ فِي صَلَاةٍ فَرِيضَةٍ أَنْ يُقْبِلَ بِقَلْبِهِ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى وَ لَا يَشْغَلَ قَلْبَهُ بِأَمْرِ الدُّنْيَا، فَلَيْسَ مِنْ عَبْدٍ يُقْبِلُ بِقَلْبِهِ فِي صَلَاتِهِ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى إِلَّا أَقْبَلَ اللَّهُ إِلَيْهِ بِوَجْهِهِ وَ أَقْبَلَ بِقُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ إِلَيْهِ بِالْمَحَبَّةِ بَعْدَ حُبِّ اللَّهِ إِيَّاهُ».(1)«همانا من دوست مىدارم از شماها مرد مؤمنى را كه وقتى در نماز واجبى ايستاد، اقبال و توجه قلبىاش به سوى خداى تعالى باشد و قلبش را به كار دنيا مشغول نكند. بندهاى كه در نمازش به سوى خدا با قلبش توجه كند خداوند به سوى او به وجهش رو مىكند، و قلوب مؤمنان را به سوى او متوجه مىكند.»
سپس امام راحل قدس سره مراتب حضور قلب در نماز را بيان مىكند.(2)اولين مرتبه حضور قلب اين است كه نماز گزار به طور اجمالى توجه كند كه نماز سراى معبود است، نماز توسل به اسماى الهى است، مثل اينكه شخصى قصيدهاى در مدح يك نفر بسرايد و آن را كودكى بخواند. كودك از اين قصيده همين اندازه مىفهمد كه در وصف و ثناى شخصى است.
مرتبه دوم، حضور قلب تفصيلى در نماز است. بدين معنا كه نماز گزار بايد به معانى اركان و اذكارى كه در نماز مىگويد واقف باشد و در حين نماز به آنها توجه كند.
سوم، حضور قلب در معبود است چه به صورت تجليات افعالى و چه به گونه تجليات اسمائى و صفاتى و چه به نحو تجليات ذاتى؛ يعنى عابد سالك بداند و شهود كند كه تمام افعال، صفات و ذوات پرتو تجلى اوست.
نماز حقيقى چيزى جز وصال به محضر ربوبى نيست. اگر در نماز قلب خاشع باشد و دل انسان حاضر، نماز وصال حاصل مىآيد. حضور قلب در نماز، انسان را تا وصال حق بالا مىبرد. اهل حقيقت، نماز شهود محبوب اقامه مىكنند. اهل كشف، حضور معشوق را در نماز مىچشند. اگر نماز نور چشم است، بايد با چشمان عيان سراغ آن رفت و به گونهاى نماز گزارد كه گويا انسان مخاطب خويش را مىبيند. بنده نماز گزار با قوت ايمان و يقين به بصيرت رسيده، جلوههاى رحمانى را در نماز به شهود مىنشيند. بنده سالكى كه قلبى هميشه حاضر دارد، در نماز به مقام جمع الجمعى رسيده و تا حضرت احديت رفعت يافته است. او در اين مقام از ماسواى حق خالى شده و به حق بقا يافته است، او قيامش، ركوعش و سجودش همراه با وصل و فناست. شواغل و شوائب دنيوى نمىتوانند حضور قلب را از او بستانند. نور عرفان هميشه در جان او روشن است و اشارات معنوى نماز، او را به سر منزل مقصود مىرساند.
عارفان گاهى به اين درجه، مقام غرق مىگويند. اگر سالك در ارتباط با خدا به مرتبهاى دست يابد كه تنها متوجه محبوب خويش باشد و از هر چيز ديگرى منصرف، او غرق معشوق شده است.
خواجه عبداللَّه انصارى براى اشاره به اين رتبه به آيه ذبح اسماعيل استناد مىكند(1):
1) منازل السائرين، ص 216
«فَلَمَّا أَسْلَما وَ تَلَّهُ لِلْجَبِينِ»(1)
«پس چون هر دو تسليم شدند ابراهيم، اسماعيل را به پيشانى بر زمين افكند.»
از اين روست كه پيامبر صلى الله عليه و آله هم خود را فرزند دو قربانى ناميد: «أَنَا ابْنُ الذَّبِيحَيْن».(2)البته منظور از دو قربانى يكى اسماعيل و ديگرى جناب عبداللَّه، پدر بزرگوار ايشان است كه با فدا كردن صد شتر از قربانى كردن او خوددارى كرد. وجود ابراهيم و اسماعيل عليهما السلام را هنگامى كه آماده قربانى شدند چنان شوق و محبتى فراگرفته بود كه فقط محبوب خويش را مىديدند و در وجود او غرق، محو و فانى شدند.
غرق ناظر به مقام جمع است آنگاه كه حالت استغراق بر عبدى غالب شد، ديگر از خود سخن نمىگويد، او به مقام اشاره رسيده است، جلوه اسم «هادى» شده، از تمام نامها و نشانهها گذشته است. غريق شهود حق، محل واردات و اشارات حق است، چشمانش به نگرش فروغ ازلى بينا شده با تجليات سرمدى به تماشاى حقايق نشسته است، در اين حالت سير بنده، سير خداست و سلوكش با قدمهاى حق امكانپذير است. عبد نمازگزار يك غريق شاهد است كه درون اقيانوس هستى غوطه مىخورد و با غواصى به اعماق بحر حقايق مىرود و با هر جستنى حقيقتى را كشف مىكند. نماز او نماز وصل، قيام او، قيام شهود، ركوع او، ركوع كشف و سجدهاش، سجده غرق و فناست، تو گويى او دو ركعت نماز وصال و
فنا مىخواند.
نماز طواف نزد مقام ابراهيم عليه السلام انجام مىشود؛ مكانى كه ابراهيم و اسماعيل مأموريت يافتند آن را براى حج گزاران و طواف كنندگان طاهر كنند.
لذا نماز طواف، نمازى است پشت مقام ابراهيم عليه السلام و در مكانى پاك.
«وَ إِذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ مَثابَةً لِلنَّاسِ وَ أَمْناً وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِيمَ مُصَلًّى وَ عَهِدْنا إِلى إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ أَنْ طَهِّرا بَيْتِيَ لِلطَّائِفِينَ وَ الْعاكِفِينَ وَ الرُّكَّعِ السُّجُودِ»(1)
«و (بهخاطر بياوريد) هنگامى كه خانه كعبه را محل بازگشت و مركز امن و امان براى مردم قرار داديم و از مقام ابراهيم، عبادتگاهى براى خود انتخاب كنيد و ما از ابراهيم و فرزندش اسماعيل پيمان گرفتيم كه: خانه مرا براى طواف كنندگان و مجاوران و ركوع كنندگان و سجده كنندگان پاك و پاكيزه كنيد.»
نماز پشت مقام ابراهيم عليه السلام نماز در جايگاه ولايت است، نماز پشت سر ابراهيم عليه السلام است. مقام ابراهيم عليه السلام، جاى پاى مردى است كه در تاريخ بشريت حماسههاى جاويد آفريد، او كه خانه توحيد بنا كرد و در اين هنگام پاى خود را بر روى اين سنگ تاريخى گذارد، اين ابراهيم عليه السلام بود كه با قلبى سرشار از ايمان، خدايان دروغين را شكست، بتها را فرو ريخت و با ارادهاى پولادين از آزمونهاى سخت سربلند بيرون آمد. او براى توحيد جان خويش تقديم نمود و به درون كوه آتش فرو رفت؛ آتشى كه به امر خدا سرد و آرام گشت.
1) بقره: 125
ابراهيم عليه السلام در كنار مقام نبوت به درجه رفيع ولايت نايل آمد. نماز را بايد پشت سنگى به جا آورد كه جاى پاى توحيد و شهود است، تكه سنگى كه از روزگاران كار و تلاش، از صحراى بىآب و علف، از نالههاى هاجر و اسماعيل و از جوشش آب زمزم خاطرهها دارد.
نماز پشت مقام ابراهيم عليه السلام به معناى قربانى كردن اسماعيل عليه السلام است.
بايد نزديكترين افراد را به مسلخ عشق برد و به پاى او فدا كرد. در اين نماز بايد شهوت، مقام، منصب، نام، نشان، شهرت و دنيا را داد و به جاى آن عرفان و معرفت گرفت. اين نماز با ديگر نمازها متفاوت است در اين مكان پاك، انبيا نماز گزاردهاند، اين مكان، محل نماز پيامبر صلى الله عليه و آله و اولياى خداست. در اين نماز، انسان با روحى جديد كلماتى تازه مىگويد، فريضهاى متفاوت به جاى مىآورد، در اينجا بايد يادى از قيامها، ركوعها و سجدههاى خورشيد كرد؛ خورشيدى كه ما از نگاه به او محروميم و از ديدار او غايب.
عمرهگزار بايد پس از انجام نماز طواف، ميان صفا و مروه سعى كند؛ يعنى از كوه صفا به مروه برود و از مروه به صفا باز گردد. سعى ميان صفا و مروه هفت مرتبه (شوط) است. همچنين واجب است كه سعى از صفا شروع شده، به مروه ختم گردد. طهارت و خلوص نيت از واجبات سعى است و خداى سبحان در قرآن صفا و مروه را از شعائر دانسته:
«إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوِ اعْتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِما وَ مَنْ تَطَوَّعَ خَيْراً فَإِنَّ اللَّهَ شاكِرٌ عَلِيمٌ».(1)
«صفا و مروه محل عبادت خداست. پس كسى كه حج خانه كعبه يا عمره به جا آورد مانعى نيست كه سعى بين صفا و مروه نيز بجا بياورد و هر كسى اعمال خير انجام دهد، خداوند پاداش او را عنايت خواهد كرد و خداوند شكرگزار و آگاه است».
آيه مزبور در سال هفتم هجرى نازل شد. در آن سال رسول خدا صلى الله عليه و آله با مشركان شرط نموده بود كه در حال سعى بتها را از صفا و مروه بردارند، ولى
1) بقره: 125
هنوز سعى تمام نشده بود كه مشركان مجدداً بتها را به جاى خود برگرداندند.
در اين حال از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله سؤال شد كه آيا با وجود بتها سعى صحيح است يا باطل؟ ايشان فرمود: «در اين حال آيه نازل شد و سعى ميان صفا و مروه با وجود بتها ترخيص شد، از آن پس مردم با همان حال سعى مىكردند تا هنگامى كه پيغمبر خدا صلى الله عليه و آله حج به جاى آورد و آن بتها را پايين افكند».(1)لطيفه آيه اين است كه صفا، اشاره است به صفوت دل دوستان در مقام معرفت و مروه، اشاره است به مروت عارفان در راه خدمت.(2)آن صفوت و اين مروت در نهاد بشريت است و قلب آدمى از اين صفا و مروت و با نور خدايى منور مىشود. «يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ».(3)عجب نيست اگر شير صافى از ميان خون سرخ بيرون آيد، بلكه عجيب اين است كه دُرّ معرفت از ميان صدف انسانيت ظهور كند، پس صفا و مروه سرّى دارد كه آن اشاره به صفا و مروت قلب انسانى است.
صفا و مروه نام دو كوه است كه سعى بايد ميان آن دو صورت گيرد.
اينكه چرا اين دو كوه به اين دو نام ناميده شدهاند، سرّى ظريف دارد؛ امام صادق عليه السلام فرمود:
«سُمِّيَ الصَّفَا صَفًا لِأَنَّ الْمُصْطَفَى آدَمَ عليه السلام هَبَطَ عَلَيْهِ فَقُطِعَ لِلْجَبَلِ اسْمٌ مِنِ اسْمِ آدَمَ عليه السلام يَقُولُ اللَّهُ تَعَالَى: «إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِيمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمِينَ» وَ هَبَطَتْ حَوَّاءُ
عَلَى الْمَرْوَةِ وَ إِنَّمَا سُمِّيَتِ الْمَرْوَةَ لِأَنَّ الْمَرْأَةَ هَبَطَتْ عَلَيْهَا، فَقُطِعَ لِلْجَبَلِ اسْمٌ مِنِ اسْمِ الْمَرْأَةِ».(1)«صفا، صفا ناميده شد چون آدم- كه برگزيده خدا بود- بر آن هبوط كرد. پس بر اين كوه اسمى از اسماى آدم گذارده شد، خداوند فرمود: «همانا خدا برگزيد آدم و نوح و خاندان ابراهيم و خاندان عمران را بر جهانيان» و حوا بر كوه مروه هبوط كرد و مروه را مروه ناميدند، چون مرأة بر آن هبوط كرد. پس اين كوه نامى از نامهاى مرأة به خود گرفت.»
بنابراين، آدم و حوا كه از بهشت رانده شدند و به زمين هبوط كردند، هر دو در كنار محل خانه خدا به زمين آمدند، اما يكى بر كوه صفا و ديگرى بر كوه مروه قرار گرفت. اين دو كوه به نام پدر و مادر انسانها نامگذارى شده است؛ اولين انسانهاى روى زمين و نخستين كسانى كه از بهشت بيرون رفتند.
1) تهذيب الاحكام، ج 5، ص 19، روايت 53
سعى ميان صفا و مروه فضيلتهاى بىشمارى دارد. سعى انسان را پاك مىكند، فرشتگان به سعى كنندگان نظرى خاص داشته، آنها را شفاعت مىكنند. حتى سعى مىتواند باعث آثار مثبت مادى و اين جهانى گردد؛ يعنى براى انسان منافع مالى در پى داشته باشد.
سعى موجب مىشود درون آدمى پاك گردد، گناهان زايل شود، سياهى از قلب انسان زدوده گردد و انوار الهى باطن زائر را فرا گيرد. يكى از ابعاد عرفانى سعى اين است كه گناه را از بين مىبرد و معاصى را مىشويد.
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«الْحَاجَّ إِذَا سَعَى بَيْنَ الصَّفَا وَ الْمَرْوَةِ خَرَجَ مِنْ ذُنُوبِهِ»؛(1)«حج گزار وقتى بين صفا و مروه سعى مىكند، از گناهانش بيرون مىرود.»
1) تهذيب الاحكام، ج 5، ص 19، روايت 56؛ من لايحضره الفقيه، ج 2، ص 208، روايت 2167
كسى كه باطنش پاك شود، درونش نورانى مىشود،(1)او مىتواند نور ببيند. اين نورها در ابتدا كم سو و محدودند؛ اما رفته رفته قوى شده، وسعت مىيابند تا جايى كه سالك مىتواند نور آسمانها و زمين را كه همان ملكوت است نظاره كند. اگر كسى به اين نور دسترسى پيدا كند، از شرك خلاصى يافته است و با خلق عالم به صلح مىرسد و به يقين مىداند كه تمام موجودات ذكر خدا مىگويند و تنها او را مىپرستند. اين نور، سالك را به تحير واداشته، در درياى نور مستغرق مىگرداند. درون سالك صافى گشته، آبگينهاى پاك مىگردد، در اين حال سعى كننده با باطنى طاهر و با مجاهدات قلبى، مصفا و منور مىگردد. امام صادق عليه السلام در حديث مصباح الشريعه به لطيفهاى عرفانى اشاره فرمود:
«صَفِّ رُوُحَكَ وَ سِرَّكَ لِلِقاءِ اللَّهِ تَعالى يَوْمَ تَلْقاهُ بِوُقُوفِكَ عَلَى الصَّفَا وَ كُنْ ذَا مُرُوَّةٍ مِنَ اللَّهِ بِفَناءِ أَوصافِكَ عِنْدَ الْمَرْوَةِ وَ اسْتَقِمْ عَلَى شُروُطِ حَجِّكَ وَ وَفاءِ عَهْدِكَ الَّذي عاهَدْتَ رَبّكَ وَ أَوْجَبْتَهُ لَهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ»؛(2)«با ايستادن بر كوه صفا، روح و درون خود را براى روز ديدار با خداوند تصفيه كن و جلا ده و نزد مروه، صاحب مروت و اوصافى وارسته باش و بر اين شرطهاى حج خود و به عهدى كه با پروردگارت بستهاى و بر خود واجب ساختهاى، تا روز قيامت وفادار باش و پايدار بمان.»
كسى كه ميان صفا و مروه سعى كند، فرشتگان او را بى نصيب نگذاشته، نظر الهى به او مىكنند. شفاعت شافعين دو گونه است؛ شفاعتى كه پذيرفته مىشود و شفاعتى كه مردود است. شفاعت ملائك براى سعى كنندگان، شفاعت مقبول است و خداوند شفاعت آنان را براى ساعيان مىپذيرد. امام سجاد عليه السلام فرمود:
«السَّاعِي بَيْنَ الصَّفَا وَ الْمَرْوَةِ تَشْفَعُ لَهُ الْمَلَائِكَةُ فَتُشَفَّعُ فِيهِ بِالْإِيجَابِ».(1)«فرشتگان براى كسى كه ميان صفا و مروه سعى كند، شفاعت مىكنند و شفاعتشان درباره او پذيرفته مىشود.»
بخشش آدمى مراحلى دارد؛ اولين مرحله بخشش، توبه است. انسان گنهكارى كه در دنيا پشيمان شود و توبه كند غفران الهى شامل حال او شده، گناهانش محو مىشود.
گاهى «تكفير» الهى شامل حال گنهكار شده و گناهانش از بين مىرود:
«وَ مَنْ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ وَ يَعْمَلْ صالِحاً يُكَفِّرْ عَنْهُ سَيِّئاتِهِ»(2)
«و هر كه به خدا ايمان بياورد و كار شايسته كند، گناهانش را مىپوشاند.»
محو شدن عمل مىتواند به دلايل مختلفى باشد؛ مثل دعاى ديگران يا عمل نيكى كه انسان انجام داده است.
شفاعت از مراحل پايانى آمرزش و بخشش انسانهاست كه در قيامت تحقق پيدا مىكند. اگر در انسان قابليت و زمينهاى باشد، اين امكان وجود دارد كه شفاعت شفاعت كنندهاى شامل حال انسان شود. شفاعت فقط به اذن خداست. از كسانى كه از سوى خدا در قيامت جهت شفاعت اذن دارند، ملائكهاند. شفاعت آنها در حق سعى كنندگان پذيرفته و مقبول است و از اين طريق، ذنوب و معاصى آنان از بين مىرود و محو مىشود كه: «يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ»؛(1)«خدا هر چه را بخواهد محو يا اثبات مىكند». فرشتگان ملكوتىاند و سعى كننده، مشابهتى با ملكوتيان پيدا مىكنند. اين مشابهت موجب مىشود تا شفاعت فرشتگان در حق او مقبول افتد.
مسعى محبوبترين محدودهاى است كه در حج و عمره وجود دارد و از ميان مناسك حج و عمره هيچ كدام به اندازه سعى پيش خدا محبوب و عزيز نيست. اين محبوبيت رمز و رازى دارد، خداوند مىخواهد بندهاش نزد او ذليل باشد و اين ذلت بيش از همه جا در مسعى نمود دارد، چنانكه گردنكشان و جباران تاريخ در اين مكان احساس ذلت مىكردند.
امام صادق عليه السلام فرمود:
«مَا مِنْ بُقْعَةٍ أَحَبَّ إِلَى اللَّهِ مِنَ الْمَسْعَى لِأَنَّهُ يُذِلُّ فِيهَا كُلَّ جَبَّارٍ».(2)
«نزد خداوند، هيچ بقعهاى محبوبتر از محل سعى نيست، زيرا هر گردنكشى را در آن خوار مىيابد.»
همچنين امام عليه السلام در حديثى ديگر حكمت سعى را چنين بيان فرمود:
«جُعِلَ السَّعْيُ بَيْنَ الصَّفَا وَ الْمَرْوَةِ مَذَلَّةً لِلْجَبَّارِينَ».(1)«سعى واجب شده است براى خوار كردن جباران.»
«جبار» و «متكبر» دو اسم خداست، اين دو اسم مختص به ذات حقاند و احدى از انسانها نبايد براين دو اسم، خود را شريك خدا كند. اگر روحيه تكبر، خود بزرگ بينى، عجب، عصيان و گردنكشى در كسى باشد، خداوند ريشه آن را با دو اسم خود مىخشكاند. خداى سبحان به خلق و خوى فرعونى نظر عنايت ندارد و با فرعون و فرعونيان تاريخ مبارزهاى سرسخت داشته است. اگر كسى خُلق فرعونى و روحيه سركشى داشته باشد، توحيد در جان او رخنه نكرده است؛ بنابراين، سعى، گردن گردنكشان را مىشكند و خُلق و خوى عصيانگرى را مىسوزاند.
يكى از حكمتهاى تشريع سعى و رمز و رازهاى وجوب آن، سعى ابراهيم است. على بن جعفر از امام كاظم عليه السلام درباره سرّ سعى ميان صفا و مروه پرسيد امام پاسخ داد:
«جُعِلَ لِسَعْيِ إِبْرَاهِيمَ عليه السلام»؛(2)«به خاطر سعى ابراهيم سعى ميان صفا و مروه قرار داده شده است.»
اوصاف ابراهيم
ابراهيم عليه السلام در ميان انبيا، جايگاه ويژهاى دارد تا بدان حد و پايه كه خداوند در قرآن 69 بار نام او را در 25 سوره بيان نموده است، صفات برجستهاى براى او بيان نموده و او را مدح و ستايش كرده است. بيش از سى وصف براى ابراهيم عليه السلام آمده كه هر يك كافى است تا انسانى را به اوج برساند.
اشاره به آنها مىتواند عظمت و جايگاه «اب الانبياء» را نشان دهد.
پذيرش در امتحان سخت الهى: «وَ إِذِ ابْتَلى إِبْراهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ»(1)«هنگامى كه خداوند، ابراهيم را با وسايل گوناگونى آزمود و او به خوبى از عهده اين آزمايشها برآمد.»
خادم كعبه: در سوره حج مىفرمايد: «وَ طَهِّرْ بَيْتِيَ لِلطَّائِفِينَ وَ الْقائِمِينَ وَ الرُّكَّعِ السُّجُودِ»؛(2)«اى ابراهيم! خانهام را براى طواف كنندگان و نمازگزاران و ركوع كنندگان و سجده كنندگان پاكيزه و تطهير كن».
بنيان گزار كعبه: «وَ إِذْ يَرْفَعُ إِبْراهِيمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَيْتِ»؛(3)«هنگامى كه ابراهيم ستونهاى خانه خدا را بالا برد».
تسليم محض درگاه الهى: «إِذْ قالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ قالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعالَمِينَ»؛(4)«در آن هنگام كه پروردگارش به او گفت: اسلام بياور! گفت: در برابر پروردگار جهانيان، تسليم شدم».
رهبر جهانيان: «إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً»؛(5)«اى ابراهيم! تو را براى رهبرى و امامت مردم قرار دادم». و ويژگىهاى گوناگون ديگر.
به جز ويژگىهاى سى و هفتگانه كه قرآن براى وى آورده است، از اوصاف ديگر ابراهيم عليه السلام اين است كه سعى او سنتى براى يكى از مناسك و اركان حج و عمره شد. تمام حج و عمرهگزارانى كه در طول تاريخ به اين سنت عمل مىكنند، تأسى به سيره ابراهيم عليه السلام كردهاند. ابراهيم عليه السلام سنت گزار است؛ زيرا تمامى سنن الهى را پذيرفته و براساس آن عمل كرده است. پس بايد سعى ابراهيمى داشت و همچون ابراهيم عليه السلام ميان دو قطب حج يعنى صفا و مروه هفت بار رفت و برگشت.
سعى ابراهيم عليه السلام مسيرى به سوى روشنايى است، آينهاى كه در آن انسان خويشتن واقعى را مىبيند، سعى ابراهيم عليه السلام خلوتى با خويشتن گمشده است. اين سعى آميزهاى زيبا از عشق است و عرفان، سعى ابراهيم عليه السلام از جنس نور و سرور است، تلاشى از سنخ شعور و حضور است، مسيرى كه سالك را از جهان ماده جدا ساخته، از زمين شهوت بركنده و آدمى را تا عرش بالا مىبرد. از اينجا بايد سعى را آغاز كرد؛ سعى و جهادى به سوى او و براى او؛ همانطور كه ابراهيم عليه السلام كعبه را براى خدا بنا كرد و آماده بود تا فرزندش را براى خدا فدا كند. سعى ابراهيم عليه السلام، سعى ميان تفتيدگى دل و عطشناكى لب براى لحظه وصال است. سعى ابراهيم عليه السلام تعبير رؤياى دنياست، سعى ابراهيم عليه السلام عاشقانه اميد است و زيبا سروده شعر مستى!
چو مرغى سوى مسعى پركشيدمزمروه تا صفا چندى دويدم
در اوج تشنگى از ماده رستمكنار زمزم معنا رسيدم
خداوند به ابراهيم عليه السلام در سن پيرى از كنيزش هاجر، فرزندى به او عطا كرد كه نام وى را «اسماعيل» گذارد. همسر اول او «ساره» نتوانست تحمل كند
كه ابراهيم عليه السلام از غير او فرزندى داشته باشد؛ از اين رو خداوند به ابراهيم عليه السلام دستور داد تا مادر و فرزند را به مكه- كه در آن زمان بيابانى بى آب و علف بود- ببرد و سكنا دهد. ابراهيم عليه السلام فرمان خدا را امتثال كرد و آنها را به سرزمين مكه برد. ابراهيم عليه السلام هنگام وداع دست به دعا برداشت و گفت: خداوندا! من به فرمان تو همسر و كودكم را در اين بيابان سوزان و بدون آب و گياه تنها مىگذارم، تا نام تو بلند و خانه تو آباد گردد. طولى نكشيد غذا و آب ذخيره مادر تمام شد و شير او خشكيد، بى تابى كودك شيرخوار، مادر را چنان مضطرب ساخت كه تشنگى خود را فراموش كرد و براى به دست آوردن آب به تلاش و كوشش برخاست. نخست به كنار كوه صفا آمد، اثرى از آب در آنجا نديد.
سرابى از طرف كوه مروه نظر او را جلب كرد و به گمان آب به سوى آن شتافت و در آنجا نيز به آب دست نيافت. از همان جا سرابى نيز در كوه صفا ديد، دوباره به سوى آن بازگشت و هفت بار اين تلاش و سعى را براى دستيابى به آب انجام داد. در آخرين لحظات ناگهان از نزديك جاى كودك چشمه زمزم جوشيدن گرفت. مادر و كودك از آن نوشيدند.
اين داستان، روايت ديگرى هم دارد. مادر اسماعيل در بيابان گرم و سوزان مكه تشنه شد. لذا بالاى كوه صفا رفت تا ببيند در بيابان كسى هست كه او را يارى كند يا نه. دوباره به كوه مروه رفت و به بيابان نگاه كرد؛ ولى كسى را نديد. اين فاصله ميان كوه صفا و مروه را هفت مرتبه پيمود تا اينكه در اوج نااميدى جبرئيل به سوى او آمد و از او پرسيد: تو كيستى؟ گفت: من مادر فرزند ابراهيم عليه السلام هستم. جبرئيل پرسيد: ابراهيم عليه السلام شما را به اميد چه كسى رها كرد؟ گفت: به اميد خدا. جبرئيل گفت: خدا شما را كافى است، به سوى صفا باز گرد. هاجر بازگشت و ديد كه زير پاى كودكش چشمهاى جوشيده است.
چو هاجر سوى مسعى رهسپارمسرِ سعى صفا و مروه دارم
خداوندا! به من آبى بنوشانكه شويد از ضمير جان غبارم
داستان هاجر در هر دو صورت نشان از يك چيز دارد و آن اينكه دنيا جايگاه اميد است. اميدها دقيقاً در نااميدىها لانه كردهاند و از اوج نااميدى است كه اميد مىرويد. بنده مؤمنى كه به خدا اعتماد كرده و به اميد او سعى مىكند، هرگز نااميد نمىشود. اساساً نااميدى از خدا معنا ندارد. خدا و نااميدى با يكديگر قهرند و خداوند هميشه انسان اميدوار و دل بسته خويش را دوست دارد.
داستان سعى، حكايت اميد است. در بيابان سوزان حجاز هاجر و اسماعيل تنها ماندهاند. ابراهيم عليه السلام براساس رسالت خويش، زن و فرزند را تنها رها كرد و رفت؛ در بيابانى تفتيده، زنى تنها و فرزندى خردسال و گرسنگى و تشنگى. كدام پدر و همسرى با خانواده خويش چنين مىكند؟ كجاست عاطفه پدرى و همسرى؟ اما ابراهيم عليه السلام پيش از آنكه پدر اسماعيل و سرپرست خانوادهاى باشد، پدر امت است و راهنماى بشر! زن و فرزند او را نگران مىكند؛ اما آينده تاريخ شورى عظيم در دل او مىافكند. او با اين عمل خويش درسهايى به انسانيت داد؛ از يك طرف درس توكل در شرايط سخت و دشوار و از سوى ديگر، درس اميد در اوج نااميدى. آنگاه كه گرد نااميدى بر چهره هاجر نشسته بود، خسته و نگران دست و پا زدن كودك خويش را مىنگريست، ناگاه در زير پاى او چشمهاى جوشيد؛ چشمهاى جارى و ابدى. و اينگونه قصه سعى و زمزم ماندگار و ابدى شد و تا هماره تاريخ جاودان.
داستان سعى هاجر راز ديگرى هم دارد. او به دنبال آب بود، زلال آب، چشمه سار معرفت است. سعى به انسان معرفت داده، سالك را عارف مىكند؛
سعى، زائر را آماده ورود به صحنه عرفات مىكند. هفت شوط سعى چونان هفت گام معرفت بنده مؤمن را به زمزم عرفان نزديك مىكند، تا از قلب ساعى سرچشمههاى حكمت بجوشد و انسان تشنه را سيراب كند.
مستحب است پياده سعى شود و از صفا تا مناره ميانه، راه برود و از آنجا تا جايى كه بازار عطاران است، تند برود و از آنجا تا مروه نيز آرام رود و در بازگشت هم همينگونه عمل كند. به بيان ديگر هروله ميان دو شاخص (دو چراغ سبز) از مستحبات اين ركن حج و عمره است. براى هروله سرّى و رازى بيان شده است. سرّ هروله فرار شيطان و شتاب گرفتن به سوى خداست. از امام صادق عليه السلام در اين باره حديثى نقل شده است:
«صَارَ السَّعْيُ بَيْنَ الصَّفَا وَ الْمَرْوَةِ لِأَنَّ إِبْرَاهِيمَ عليه السلام عَرَضَ لَهُ إِبْلِيسُ فَأَمَرَهُ جَبْرَئِيلُ عليه السلام فَشَدَّ عَلَيْهِ فَهَرَبَ مِنْهُ فَجَرَتْ بِهِ السُّنَّةُ يَعْنِي بِهِ الْهَرْوَلَةَ».(1)«سعى ميان صفا و مروه از آن جهت واجب شد كه شيطان، خود را به حضرت ابراهيم نشان داد. جبرئيل به آن حضرت دستور داد كه به او حمله كند، شيطان هم گريخت. از اين رو سنت هروله قرار داده شد.»
پس هروله سعى به معناى حمله به ابليس و اعوان و انصار اوست و اين
1) بحارالأنوار، ج 12، ص 107؛ علل الشرائع، ص 432، روايت 1
در واقع شتاب گرفتن به سوى خداست كه قرآن فرمود: «فَفِرُّوا إِلَى اللَّهِ».(1)
خداوند داراى اسماء و صفات حُسنى است. هر يك از نامهاى او طالب ظهورند و اگر ظهور نكنند حكم آن اسم تعطيل شده است.(2)هر اسمى حكمى و دولتى دارد كه اگر جلوه نكند، دولتش از بين رفته است؛ لذا ظهور و تجلى، از لوازم انفكاكناپذير اسمائند. بر اين اساس مىتوان گفت سؤال و طلب اسم «تواب» اين است كه آيا توبه كنندهاى هست كه توبهاش را بپذيرم؟ سؤال و طلب اسم «مجيب» اين است كه آيا درخواست كنندهاى هست كه حاجتش را برآورم؟ طلب و سؤال اسم «غفور» اين است كه آيا درخواست كننده بخششى هست كه او را ببخشم؟ سؤال و طلب اسم «داعى» اين است:
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاكُمْ لِما يُحْيِيكُمْ»(3)
«اى اهل ايمان چون خدا و رسول شما را به ايمان دعوت كنند اجابت كنيد تا به حيات ابدى برسيد.»
خواست تا غفاريش گردد پديداهل جرم و معصيت را آفريد
اى گنه كاران كنون با صد اميدخانه غفاريش را در زنيد
اى گروه مجرمان روسياهاى گنه كاران با صد درد آه
راه نوميدى گرفتن بسخطاستبلكه انكار صفتهاى خداست
اگر كسى شتابان به سوى حق رود، در واقع پاسخى به اين اسم الهى داده است. خداوند انسانها را دعوت كرده است و از آنها توقع استجابت دارد.
كسى كه دعوت حق را لبيك گويد، بايد در اين سير خود شتاب كند و هروله كنان مسير معنوى خويش را به سمت او بپيمايد. امام صادق عليه السلام هم در حديث مصباح الشريعه چنين فرمود:
«وَ هَرْوِلْ هَرَباً مِنْ هَوَاكَ وَ تَبَرِّياً مِنْ جَمِيعِ حَوْلِكَ وَ قُوَّتِك».(1)«با هرولهات، از هواى نفس خود بگريز و از همه نيرو و توان خود تبرّى بجوى.»
مجرما بنگر كرمهاى خداكه تو را مىخواند آن سو كه بيا
پس مشو نوميد، خود را شاد كنپيش آن فريادرس فرياد كن
از ديگر اسرار سعى ميان صفا و مروه، تردد ميان دو كفه ميزان در عرصه قيامت است. صفا تمثّل كفه حسنات و مروه تمثّل كفه سيئات است.(2)تردد به اين معناست كه انسان نمىداند در قيامت چه عاقبتى در انتظار اوست و كدام كفه براى او ترجيح پيدا مىكند. در واقع سعى ميان صفا و مروه، تردد ميان مغفرت و عذاب است، تردد ميان ظاهر و باطن است، ميان خوف و رجاست و تردد ميان آفاق و انفس است: «سَنُرِيهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ وَفِي أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ»(3)و سعى ميان صفا و مروه تردد ميان يمين و شمال است «إِذْ يَتَلَقَّى الْمُتَلَقِّيانِ عَنِ الْيَمِينِ وَعَنِ الشِّمالِ قَعِيدٌ».(4)
سعى انسان را در آستانه رهايى قرار مىدهد؛ گسستن زنجيرها، عقدهها و حجابهايى كه باعث رهيدن آدمى مىشود. صفا از انسان مصطفى مىسازد، سعى از صفا يعنى رفتن، گذر كردن. سعى با ماندن، ركود و خمودى مناسبتى ندارد. انسان آمده است تا برود نه اينكه بماند؛ پس بايد عزم رفتن،
قصد رهايى و آهنگ پالودن غبارها كند. سعى گزار روح خود را براى ديدار حق مهيا مىكند و براى اين ديدار خود را از زشتىها و آلودگىها طاهر مىسازد.
سالك در سعى خويش فرياد هاجر را مىشنود و به دنبال «انيس» و «جليس» مىگردد. اسماعيل وجود آدمى تشنه است؛ بايد با هجرت خويش از خوديت تا خدا آنرا سيراب كرد. در سعى مىتوان بيم و اميد، ظاهر و باطن، جمال و جلال و دنيا و آخرت را تجربه كرد.
از صفا بايد صفاى درون و از مروه، مروت آموخت. بايد به حالت خشوع، تكبير و مناجات مسير مسعى را پيمود. داستان هاجر و اسماعيل يعنى حكايت سراب و آب. اين داستان هميشگى زندگى است؛ از سرابها بايد گريخت و به زلال عشق و معرفت روى آورد. در سعى، انسان خدا را با تمامى عظمتش احساس مىكند، كودك تشنه درون با آه و ناله از خدا رحمت مىطلبد و از خدا مىخواهد شيرينى گناه را از او بستاند و حلاوت بندگى به جاى آن نشاند.
سعى يعنى دويدن از زمين تا آسمان، يعنى پرواز از خاك تا افلاك، يعنى دورى از زمين و نزديكى به خدا، يعنى رهايى از حيرت و نيل به معرفت، يعنى ارتحال از تن به سوى روح و دويدن در پى آواز حقيقت، سعى يعنى فرار از جرم و اميد به كرم، سعى يعنى فرياد در ميان امواج خروشان تاريكى و پناه بردن به ملجأ قرار و سعى يعنى رفتن در امتداد خط سرخ شهادت چونان حسين عليه السلام كه در ميان حلقههاى آتش، خصم، خون و كينه هروله عشق سر داد.
حجرالاسود قطعه سنگى از بهشت است، مقام ابراهيم عليه السلام قطعه سنگى است كه خاطره قدمهاى ابراهيم را درون خويش جاى داده است. صفا و مروه هم تكرار داستان سنگ است. به راستى در سنگ چه سرّى است؟
سنگ اهل خشيت است. اگر آن را از بلندى رها كنيم پايين مىآيد و اين حقيقت عبوديت است. سنگ از بيم خدا فرو مىافتد، خداوند به اين حقيقت خبر داده است:
«وَ إِنَّ مِنْها لَما يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ»(1)
«بعضى از سنگها از ترس خدا فرو افتد.»
از سوى ديگر خشيت خاصيت علم و معرفت است.
«إِنَّما يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ»(2)
«از خداوند تنها بندگان دانايش بيمناكند.»
پس سنگ داناست؛ زيرا موجودى كه بيم دارد، مىداند كه از چه
كسى بيمناك است.
سنگها شكافته مىشوند و از كنارشان آب حيات جارى مىشود.
«وَ إِنَّ مِنَ الْحِجارَةِ لَما يَتَفَجَّرُ مِنْهُ اْلأَنْهارُ»(1)
«بعضى از سنگها مىشكافد و نهرها از آن جارى مىشود.»
سنگ محلى براى آشكار شدن آب حيات است؛ آبى كه هر چيز زندهاى از آن حيات يافته است: «وَجَعَلْنا مِنَ الْماءِ كُلَّ شَيْءٍ حَيٍّ».(2)سنگ، معدن حيات است و از دل آن زلال علم بيرون آمده و جهل را مىميراند. لذا سنگ نويد حيات مىدهد.
سنگ از يك سو نماد آب و حيات است و از سوى ديگر وسيله عذاب.
آنگاه كه موسى اراده كرد قومش را از تشنگى نجات دهد، عصاى خويش به حجر زد و از دل آن به تعداد فرقههاى بنى اسرائيل آب جارى شد.(3)از سوى ديگر خداوند سنگ را وسيله عذاب فجار و مشركان قرار داد و بر آنها باران سنگ باراند و آنها را زير و رو كرد:
«فَجَعَلْنا عالِيَها سافِلَها وَ أَمْطَرْنا عَلَيْهِمْ حِجارَةً مِنْ سِجِّيلٍ»(4)
«شهر را زير و رو كرديم و بارانى از سجّيل بر آنان باريديم.»
چنان كه خداوند مشركان و منافقان را با سنگ شدن عذاب مىكند.
«قُلْ كُونُوا حِجارَةً»(1)
«بگو سنگ باشيد.»
از اين رو سنگ مظهر جمال است چنان كه جلوه جلال الهى هم مىباشد.
تمام هستى از جمله جماد تسبيح حق گفته، به حمد او مشغولند. آنها به تسبيح خود عالم و عارفند و اين انسان است كه تسبيح آنها را نمىفهمد.
«وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ»(2)
«و هيچ موجودى نيست جز آنكه او را به پاكى مىستايد ولى شما ذكر تسبيحشان را نمىفهميد.»
حاصل آنكه سنگ از خدا بيمناك است، سنگ منشأ حيات براى جانداران است، سنگ مظهر جمال و جلال الهى است و سنگ تسبيح و حمد خدا مىكند. چنين ويژگىهايى كمتر در انسان يافت مىشود. پس سنگ عابدتر است و به خدا عارفتر! سنگ هرگز دعوى الوهيت ندارد، سنگ هرگز خود را شريك در كبريايى خداوند نمىداند، سنگ هرگز از حقيقت عبوديت خارج نمىشود؛ اما ادعاهاى آدمى گوش فلك را كر مىكند. بنابراين صفت جماديت برتر از نوع انسان است و آنگاه كه از ميان انسانها، انسان كاملى برخيزد، او اكمل موجودات است. شايد بدين ملاحظات است كه خداوند اركان
اصلى مسجدالحرام و مناسك حج را سنگ قرار داده است.
سرّ آن كه سعى بايد از صفا آغاز شود چيست؟ سرّ شروع كردن سعى از صفا اين است كه خداوند در قرآن از صفا آغاز كرده است و نام صفا را در ابتدا بيان نموده است. رسول خدا صلى الله عليه و آله هنگام سعى از صفا شروع كرد و فرمود:
«ابْدَءُوا بِمَا بَدَأَ اللَّهُ بِهِ»(1)
«از همانجا آغاز كنيد كه خداى سبحان آغاز كرد.»
معاوية بن عمار از امام صادق عليه السلام نقل مىكند:
«أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه و آله حِينَ فَرَغَ مِنْ طَوَافِهِ وَ رَكْعَتَيْهِ قَالَ: أَبْدَأُ بِمَا بَدَأَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِهِ مِنْ إِتْيَانِ الصَّفَا إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ «إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللَّه»»؛(2)«رسول خدا صلى الله عليه و آله وقتى از طواف و دو ركعت نماز آن فراغت يافت فرمود: از جايى آغاز مىكنم كه خداوند آغاز كرده است، خداوند بزرگ مىفرمايد: صفا و مروه از شعائر خداست.»
آغاز كردن از صفا در واقع رعايت ادب با خداست. ادب انواعى دارد؛ ادب شاگرد مقابل استاد، ادب فرزند برابر والدين يا ادب امت در برابر رسول خدا. اما مهمترين نوع ادب، ادب در برابر حضرت ربوبيت است. ادب با خدا را بايد از ابراهيم عليه السلام آموخت. خليل اللَّه براى آنكه غفران و رحمت الهى را براى عصيانگران درخواست كند، به خدا امر نكرد بلكه از او طلب مغفرت نمود.
يعنى گفت: «وَ مَنْ عَصانِي فَإِنَّكَ غَفُورٌ رَحِيمٌ»؛(1)«هر كس فرمان من نبرد، تو آمرزنده مهربانى». و نگفت: «آنها را ببخش و به آنها رحم كن». عيسى هم براى طلب دفع عذاب از امت خويش با خدا رعايت ادب كرد؛ يعنى عرض كرد: «إِنْ تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبادُكَ وَ إِنْ تَغْفِرْ لَهُمْ فَإِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ»؛(2)«اگر آنان را عذاب كنى، بندگان تو هستند و اگر آنان را بيامرزى تو پيروزمند و حكيمى». و نگفت: «آنها را عذاب نكن و آنها را ببخش». ايوب هم براى طلب شفا و رحمت به خدا امر نكرد يعنى عرض كرد: «أَنِّي مَسَّنِيَ الضُّرُّ وَ أَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ»؛(3)«به من بيمارى و رنج رسيده و تو مهربانترين مهربانانى» و نگفت: «مرا رحم كن».
رعايت ادب با خدا ثمره محبت است، چنانكه براى انسان حب و عشق بيشترى هم مىآورد. سالك بايد در ظاهر و باطن، در سرّ و علن و در پيدا و پنهان اهتمام به ادب با حضرت حق داشته باشد. ادب انسان را از حد عبوديت خارج نمىكند، رعايت ادب آدمى را به فقر و مسكنت خويش واقف مىگرداند و موجب مىشود كه اصل خويش را باز يابد. چنانكه در حكايت محمود واياز مىبينيم.
«وقتى محمود به خلوت قصد وثاق اياز كرد چون حاضر شد، ديد كه در برابر اياز پوستينى دريده و كلاهى كهنه بر ميخ آويخته بود. پرسيد كه اين چيست؟ اياز جواب داد: چون دست دولت مرا در سلوك عبيد پادشاه انتظام بخشيد، اين لباس افلاس از سر من بركشيد و خلعت كرامتم در پوشانيد. اكنون جهت دفع نسيان و منع طغيان كه از لوازم نفس انسان است آن را در مقابله نظر نصب كردهام تا هر لحظه بدو نگرم و به تكرير و تذكير او، مذاكره سوالف احوال خود مىكنم و قدر مرتبه خود را فراموش نگردانم و به كلاه و كمر مرصّع و جامه زربفت كه از احسان پادشاه يافتهام مغرور و طاغى نگردم. دانم كه لباس ذاتى من آن است و اين چه اكنون دارم همه فضل پادشاهى است».(1)
1) مصباح الهداية و مفتاح الكفايه، ص 147
مستحب است عمرهگزار بعد از فراغ از نماز طواف و پيش از سعى، از آب زمزم قدرى بياشامد و به سر و پشت و شكم خود بريزد و بگويد:
«اللَّهُمَّ اجْعَلْهُ عِلْماً نَافِعاً وَ رِزْقاً وَاسِعاً وَ شِفَاءً مِنْ كُلِّ دَاءٍ وَ سُقْم».(1)«خداوندا! اين را علمى سودمند و رزقى گسترده و درمانى براى هر درد و بيمارى قرار بده.»
زمزم نامهاى مختلفى دارد نظير: «ركضه جبرئيل» به معناى قدمگاه جبرئيل، «حفيره اسماعيل»، به معناى چاه اسماعيل، «حفيره عبدالمطلب» به معناى چاه عبدالمطلب، «برّه» به معناى پرخير، «مضنونه» به معناى نفيس، «رواء» به معناى آبرو، «شبعه» به معناى سير كننده، «شفاء سقم» به معناى شفاى بيمارى و «زمزم». به اين علت به اين آب زمزم مىگويند كه هاجر بعد از آنكه آب زير پاى اسماعيل آشكار شد با ريگها دور آن را گرفت تا آب در آنجا جمع شود (زمّ يعنى جلو چيزى را گرفتن يا جمع كردن).
امام صادق عليه السلام داستان پيدايش زمزم را چنين بيان مىكند.
1) فروع كافى، ج 4، ص 430
«إِنَّ إِبْرَاهِيمَ لَمَّا خَلَّفَ إِسْمَاعِيلَ بِمَكَّةَ عَطِشَ الصَّبِي ...»؛(1)«چون ابراهيم عليه السلام اسماعيل را در مكه جا گذاشت، كودك تشنه شد. ميان صفا و مروه درختى بود. مادرش بيرون شد تا آنكه بر صفا ايستاد و گفت: آيا در اين دشت كوهى هست؟ كسى پاسخش نداد. رفت تا به مروه رسيد و گفت: آيا در اين وادى همدمى هست؟ پاسخى نشنيد. دوباره به صفا بازگشت و همان را گفت و اين كار را هفت بار انجام داد. از اين رو خداوند آن را سنت قرار داد. جبرئيل نزد هاجر آمد و پرسيد: كيستى؟ گفت:
كنيز ابراهيم. گفت: به اميد چه كسى شما را اينجا واگذاشته است؟ گفت: اگر چنين مىگويى هنگامى كه خواست برود به او گفتم: اى ابراهيم! ما را به كه سپردى؟ گفت: به خداى متعال.
جبرئيل گفت: شما را به كسى سپرده است كه شما را بس است.
مردم از مكه عبور نمىكردند، چون آب نبود. كودك با پاى خود به زمين زد و زمزم جوشيد. (حضرت) فرمود: هاجر از مروه به سوى كودك بازگشت در حالى كه آب جوشيده بود. شروع كرد به جمع كردن خاك در اطراف آب تا جارى نشود و اگر آن را واگذاشته بود، آب جارى مىشد. فرمود: چون پرندگان آب را ديدند بر گرد آن جمع شدند. كاروانى از يمن به قصد سفر گذشت چون كاروانيان، پرندگان را ديدند گفتند: پرندگان جز پيرامون آب جمع نمىشوند. نزد آنان آمدند به آنان آب و غذا دادند و خداوند به اين وسيله روزى ايشان را جارى ساخت.
مردم از مكه عبور مىكردند و از طعام به آنان مىخوراندند و از آب سيرابشان مىكردند.»
1) فروع كافى، ج 4، ص 202، روايت 2
نوشيدن آب زمزم گناهان را مىبرد، آنها را مىشويد و درون انسان را پاك مىگرداند. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«فَطَافَ بِالْبَيْتِ سَبْعاً وَ صَلَّى خَلْفَ الْمَقَامِ رَكْعَتَيْنِ شَرِبَ مِنْ مَاءِ زَمْزَم غُفِرَتْ ذُنُوبُهُ كُلُّهَا بَالِغَةً مَا بَلَغَت»؛(1)«كسى كه هفت بار طواف كعبه كند و دو ركعت نماز پشت مقام بخواند و از آب زمزم بنوشد، تمام گناهان او- هر مقدار كه باشد- آمرزيده مىشود.»
سرّ اين تأثير شگرف آن است كه نهر زمزم از نهرهاى بهشتى است كه در روى زمين جارى است، پيداست كه هر گاه آبى از بهشت به درون و بيرون آدمى ريخته شود او را از هر جهت پاك و مبرا خواهد كرد. لذا آب زمزم بهترين آبهاى روى زمين است.
نشستم در كنار چاه زمزمبنوشيدم از آن سرچشمه نمنم
درونم روشن از نور خدا گشتروانم شد رها از آتش غم
آب زمزم براى كسى كه آن را بنوشد شفاست، دردهاى او را درمان مىكند، آلام او را از بين مىبرد و امراض روحى، روانى و تنى انسان را علاج مىكند. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
1) در المنثور، ج 1، ص 293
«مَاءُ زَمْزَمَ شِفَاءٌ مِنْ كُلِّ دَاءٍ وَ سُقْمٍ وَ أَمَانٌ مِنْ كُلِّ خَوْفٍ وَ حَزَنٍ».(1)«آب زمزم هر دردى را شفا مىدهد و از هر بيم و اندوهى ايمن مىدارد.»
اگر انسان از خوف و حزن مبرا شود، ولى خدا مىگردد، زيرا از ويژگىهاى اولياى خدا اين است كه نسبت به آينده خائف نيستند و از گذشته هم حزنى در دل ندارند: «أَلا إِنَّ أَوْلِياءَ اللَّهِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلا هُمْ يَحْزَنُونَ».(2)
از آنجا كه آب زمزم جايگاه و تأثير ويژهاى دارد، يكى از سنتهاى پيامبر صلى الله عليه و آله اين بود كه مىخواست آب زمزم را برايشان هديه بياورند. رسول خدا از اين آب مىنوشيد و زمانى كه در مدينه بود آن را به عنوان هديه مىپذيرفت. امام باقر عليه السلام فرمود:
«كانَ النَّبِيُّ يَسْتَهْدي مِنْ ماءِ زَمْزَمَ وَ هُوَ بِالْمَدينَةِ»(3)
«پيامبر خدا صلى الله عليه و آله وقتى در مدينه بود درخواست مىنمود كه از آب زمزم برايش هديه بياورند.»
بر عمرهگزار واجب است پس از اتمام سعى، تقصير كند؛ يعنى قدرى از ناخنها يا مقدارى از موى سر يا شارب يا ريش خويش را بزند.
اين عمل از واجبات و عبادات حج و عمره است و بايد با نيتى پاك و خالص انجام گيرد.
زائر بعد از آنكه سعى خويش را انجام داد، همانند انسانى است كه به ديار معشوق بازگشته، نورانى شده و از تمامى گناهان پاك و مبرا شده است. او به ميهمانى خدا رفته و با كوله بارى از خوبىها، نيكىها و زيبايىها بازگشته است. او تولدى دوباره يافته، حياتى مجدد پيدا كرده و اينك انسانى ديگر شده است.
خداوند مىخواهد اين تغيير و تحول را با علامتى در بدن او نشان دهد لذا امر كرده است كه بخشى از بدن خويش را جدا كند. مو نشانه زيبايى است.
خدا خواسته است انسان از زيبايى ظاهرى بكاهد و سيرتى زيبا بيابد، درونش نورانى شده از نعمتهاى الهى بهرهمند شود. خدا خواسته كه انسان جمال خويش را به پاى جمال او قربانى كند، از درون خود روزنهاى به سوى نور معرفت پيدا كند، در پايان اين راه و در آخرين مرحله اين هجرت طولانى
به نشانه بازگشت به زندگى نورانى، دستى به سر و روى خويش كشد و اوج خشوع و تواضع را در ظاهر خود هم نشان دهد. تقصير، رهايى از آلودگى هاست، تقصير، شستن زشتىهاست، تقصير، تمرين بندگى است، تقصير، شكستن قفسهاى مادى است و تقصير، پالايش ظاهر و درون است.
مدينه نامهاى هشتگانه دارد كه تمامى آنها را پيامبر صلى الله عليه و آله عنوان فرمودهاست. اسامى اين شهر نورانى عبارتند از: مدينه، طيبه، طابه، مسكينه، جبار، محبوره، يندد و يثرب. پيامبر صلى الله عليه و آله در اين باره تعابير متعددى دارد. رسول خدا صلى الله عليه و آله در هر سفرى كه به مدينه وارد مىشد، خطاب به آن مىفرمود:
«يا طَيِّبَةَ يا سَيِّدَةَ الْبُلْدان»(1)
«اى پاك! اى سرور شهرها.»
همچنين مىفرمود:
«انَّ اللَّهَ تَعالى سَمَّى الْمَدينَةَ طابَة»(2)
«خداى متعال مدينه را طابه (پاك) ناميده است.»
پس اين شهر آسمانى حتى به لحاظ نامگذارى اشاره به طهارت، رفعت و بزرگى دارد. نامهاى شهر مدينه را خداوند و رسولش انتخاب كردهاند.
پيداست كه نام شهر پيامبر صلى الله عليه و آله هم بايد پاك باشد؛ زيرا اين، شهرِ برترين خلق
روى زمين است. مدينه شهر اكمل انسانهاست، مدينه محلى است كه يادآور گامها، موعظهها و اشكهاى اهلبيت عليهم السلام است، مدينه در خود قطعهاى از بهشت را جاى داده، پس خداوند به اين شهر عزيز نظر و عنايت خاصى دارد.
رسول خدا صلى الله عليه و آله علاقه و شوق خاصى به اين شهر داشت، هرگاه از سفر مىآمد و نگاهش به ديوارهاى مدينه مىافتاد، از شوق وسايلش را بر زمين مىنهاد و با سرعت بيشترى به سمت اين شهر مىآمد و اگر سوار مركب بود، مركب خويش را با شتاب بيشترى حركت مىداد، اين عمل نشان از حب و شوق زايد الوصف حبيب خدا نسبت به اين شهر داشت. آخرين فرستاده خدا با تشبيه مدينه به مكه مىفرمايد:
«اللّهُمَّ إِنَّ ابْراهيمَ خَليلُكَ وَ عَبْدُكَ وَ نَبِيُّكَ دَعاكَ لأَهْلِ مَكَّة وَأَنَا مُحَمَّدٌ عَبْدُكَ وَ نَبِيُّكَ وَ رَسوُلُكَ أَدْعُوكَ لأَهْلِ الْمَدينَةِ مِثْل ما دَعاكَ بِهِ ابْراهيمُ لأَهْلِ مَكَّة نَدْعُوكَ أَنْ تُبارِكَ لَهُمْ في صاعِهِمْ وَ مُدِّهِمْ وَ ثِمارِهِمْ اللَّهُمَّ حَبِّبْ إِلَيْنَا الْمَدينَةَ كَما حَبَّبْتَ إلَينَا مَكَّة»(1)
«خدايا! ابراهيم دوست و بنده و پيامبر توست، براى اهل مكه تو را خواند. من محمد، بنده و پيامبر و فرستاده توام و براى اهل مدينه تو را مىخوانم، مثل آنچه ابراهيم براى اهل مكه خواست.
1) مسند ابن حنبل، ج 8، ص 384، روايت 22693
تو را مىخوانيم كه پيمانه و ميوه آنان را بركت دهى. خدايا، مدينه را محبوب ما گردان، آن چنان كه مكه را محبوب ما ساختى.»
مدينه نسبتى با اشرف مخلوقات و فخر كائنات دارد، برگزيده حضرت رب در اين شهر آرميده است، روح ملكوتى پيامبر صلى الله عليه و آله آنگاه كه از كالبد خاكى رحلت فرمود و به عالم بالا صعود كرد، نهايت احاطه را بر اين عالم دارد و هيچ ذرهاى در اين عالم نيست كه نزد ايشان منكشف نباشد. وجود پاك حبيب خدا در كل كائنات توان تصرف و تأثير را دارد از اين رو هر كه به اين شهر وارد شد، مورد مرحمت و لطف خاص ايشان واقع مىشود. نصيب لطف ايشان شامل اهل مدينه است، دامن شفاعتش همه را فراگير است و از خداى سبحان براى همه طلب مغفرت و عفو مىنمايد.
مدينه شهر اشرف خلايق است، شهر حبيب خداست، انسانى كه در معراج، جبرئيل امين را گذاشت و او از مصاحبت پيامبر صلى الله عليه و آله درماند. او به اندازه «قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنى»(1)نزديك و نزديكتر شد، به افق اعلى رسيد، اسم اعظم الهى را دريافت كرد و صاحب كوثر و شفاعت كبرا شد. مكانت و منزلت او نزد خدا به حدى است كه انبيا و مرسلين از اولين تا به آخر و حتى ملائكه مقرب به آن غبطه مىبرند. خداى سبحان تنها در باب او فرمود:
«لَوْلَاكَ لَمَا خَلَقْتُ الْأَفْلَاك».(2)ديوارهاى مدينه يادآور هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله و اصحاب اوست، در اينجاست كه رسول خدا صلى الله عليه و آله از سوى خدا احكام دين را بيان مىفرمود و سنتهاى خويش را ارائه مىكرد، در اين شهر برگزيده خدا با دشمنان به نبرد
پرداخت و دين خدا را آشكار نمود، گامهاى استوار رسول حق صلى الله عليه و آله در اين وادى است. هر جا كه زائر پا نهد، جاى پاى مقدسترين انسانهاست لذا بايد با كمال آرامش و سكينه قدم گذارد، بايد خشوع و وقار سرورِ دو عالم را در خاطره زنده كرد، بزرگمردى كه رسوم جاهليت را برچيد و با هدايتهاى دلسوزانه خويش راه مستقيم را پيش روى بشر نهاد.
ماه فروماند از جمال محمدسرو نباشد به اعتدال محمد
قدر فلك را كمال و منزلتى نيستدر نظر قدر با كمال محمد
وعده ديدار هر كسى به قيامتليله اسرى شب وصال محمد
آدم و نوح و خليل و موسى و عيسىآمده مجموع در ظلال محمد
عرصه گيتى مجال همت او نيستروز قيامت نگر مجال محمد
همچو زمين خواهد، آسمان كه بيفتدتا بدهد بوسه بر نعال محمد
خداى سبحان اراده فرمود كه جانشينى براى خود در زمين قرار دهد:
«وَإِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي جاعِلٌ فِي اْلأَرْضِ خَلِيفَةً»(1)
1) بقره: 30
«وچون پروردگارت به فرشتگان گفت من در زمين خليفهاى مىآفرينم.»
در ادامه به عنوان معيارى كلى، ملاك خلافت را معرفى فرمود. خلافت الهى از آن كسى است كه جامع اسماء باشد و از خداوند تمامى اسماء را آموخته باشد:
«وَعَلَّمَ آدَمَ اْلأَسْماءَ»(1)
«و نامها را به تمامى به آدم بياموخت.»
انسانى كه به مقام خلافت نايل شد و خليفه الهى گشت، بايد تمامى اوصاف و ويژگىهاى خدا را واجد باشد؛ زيرا اقتضاى خلافت و جانشينى چيزى جز اين نيست. خليفه خدا آينه تمام نماى اوست، او خدا را با تمامى اوصاف و صفاتش نشان مىدهد، تنها تفاوتى كه ميان مقام خلافت و خدا وجود دارد، اين است كه هرچه خليفه خدا دارد، به اذن الهى دارد. برترين خليفه الهى وجود شريف نبى خاتم صلى الله عليه و آله است. تنها اوست كه كاملترين انسانها بلكه موجودات روى زمين است؛ بنابراين شهرى كه آرامگاه پيامبر است، بهرهاى از خلافت الهى داشته، اوصاف حق در آن نمايان است.
وجود شريف پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله ابعادى دارد كه مهمترين آن پيوند و نسبت ايشان با قرآن كريم است.
«إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ تَنْزِيلًا»(2)
«ما قرآن را بر تو نازل كرديم، نازل كردنى نيكو.»
از طرف ديگر قرآن هم ربط و نسبتى وثيق با مدينه دارد. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«افْتُتِحَتِ الْقُرى بِالسَّيْفِ وَافْتُتِحَتِ الْمَدينَةُ بِالْقُرآنِ»
(1) «آبادىها با شمشير فتح شد ولى مدينه با قرآن.»
بنابراين اگر رسول خاتم صلى الله عليه و آله با قرآن پيوند دارد و اگر قرآن ارتباطى با مدينه، مىتوان گفت كه مدينه، شهر قرآن است.
مدينه آلودگىها را از انسان دور مىكند. اين شهر نورانى، آتش را محو مىسازد، شهر پيامبر صلى الله عليه و آله زائران خويش را همانند رسول خدا صلى الله عليه و آله نموده، آنها را پاك مىگرداند و آنها را از پليدىها، پلشتىها و زشتىها مىرهاند.
گروهى از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله از احُد باز مىگشتند، در ميان آنها در رابطه با منافقان انشعاب و تفرقه ايجاد شد، گروهى مىگفتند: «آنها را بكشيد» و گروهى ديگر مخالفت مىكردند. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«انَّها طَيِّبَة تُنفِى الْخُبْثَ كَما تُنفِى النّارُ خُبثَ الْفِضَّة».
(2)«مدينه پاك است، پليدىها را مىزدايد آنگونه كه آتش چركهاى نقره را». از اين رو مدينه شهر پاكى و پاكان است. بايد به آنجا با طهارت وارد شد، با طهارت ظاهرى و باطنى نمازگزارد و با خدا به راز و نياز پرداخت و به او گفت:
«يَا صَرِيخَ الْمَكْرُوبِينَ وَ يَا مُجِيبَ دَعْوَةِ الْمُضْطَرِّينَ اكْشِفْ هَمِّي وَ غَمِّي وَ كَرْبِي كَمَا كَشَفْتَ عَنْ نَبِيِّكَ هَمَّهُ وَ غَمَّهُ وَ كَرْبَهُ وَ كَفَيْتَهُ هَوْلَ عَدُوِّهِ فِي هَذَا الْمَكَانِ».(1)«اى فريادرس گرفتاران، اى پاسخ دهنده دعاى بيچارگان، اندوه و غم و ناراحتى مرا بزداى، آنگونه كه از پيامبرت اندوه و غم و گرفتارى را زدودى و در اين مكان از هراس دشمن او را كفايت كردى.»
1) فروع كافى، ج 4، ص 560، روايت 1
مسجد نبوى در آغاز به دست رسول خدا صلى الله عليه و آله ساخته شد. اين مسجد نخست با خشت و در ابعادى نسبتاً كوچك بنا شد. چون مسلمانان زياد شدند، آنان از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله خواستند كه فضاى مسجد افزوده شود، پيامبر صلى الله عليه و آله خواسته آنان را پذيرفت و دستور داد بر آن افزودند و مسجد را از يك خشت و نيم بنا كردند، باز هم مسلمانان زياد شدند و گفتند: اى رسول اللَّه! كاش دستور مىداديد مسجد را بزرگ كنند. پيامبر نيز دستور داد تا ديوار آن را با دو رديف خشت بنا كردند، سپس گرما بر آنان چيره شد. از پيامبر صلى الله عليه و آله خواستند تا دستور دهد سايبانى بر مسجد زنند، ايشان هم دستور داد تا ستونهايى از تنه درخت خرما برپا كردند و سپس چوبهاى پهن با شاخه برگهاى درخت خرما بر آن افكندند، تا اينكه باران آمد و سقف مسجد چكه كرد. گفتند: اى رسول اللَّه! كاش فرمان دهى سقف مسجد را گل اندود كنند. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: نه، مسجد بايد سقف و سايبانى همانند سايبان موسى عليه السلام داشته باشد. مسجد النبى به همين وضعيت باقى ماند تا اينكه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله از دنيا رفت.(1)
1) فروع كافى، ج 3، ص 295، روايت 1، تهذيب الاحكام، ج 3، ص 261، روايت 58
مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله فضيلتى بزرگ و عظمتى رفيع دارد و علاوه بر مسجد كعبه و مسجد ايليا در شهر بيتالمقدس، يكى از سهمسجد بزرگ روىزمين است. نبى خاتم صلى الله عليه و آله فرمود:
«مِنْ خَرَجَ عَلَى طُهْرٍ لايُريدُ الّا مَسجِدي هذا وَلَيُصَلّي فيهِ كانَ بِمَنْزِلَةِ حَجَة»(1)
«هركس با طهارت بيرون شود و قصدى جز آمدن به مسجد مرا نداشته باشد تا در آن نماز بخواند، مانند انجام حج است.»
بيش از همه، نسبت به نماز در مسجد النبى سفارش شده است. گاهى يك نماز در اين مسجد معادل هزار نماز در مساجد ديگر- غير از مسجد الحرام- قرار داده شده(2)و گاهى برابر ده هزار نماز(3)و گاهى نيز به اندازه پنجاه هزار نماز شمرده شده است.(4)رسول خدا صلى الله عليه و آله درباره مسجد خويش فرمود:
«مَنْ صَلّى في مَسْجِدي ارْبَعينَ صَلاةً لا يَفُوتُهُ صَلاة كَتَبَتْ لَهُ بَراءَة مِنَ النَّارِ وَ نَجاة مِنَ الْعَذابِ وَ بَرَىءَ مِنَ النِّفاق»(5)
«هر كس در مسجد من چهل نماز بخواند، بىآنكه حتى يك نماز از او فوت شود، براى او برائت از دوزخ و نجات از عذاب نوشته مىشود و از نفاق هم پاك مىشود.»
مسجد النبى، زيارت آن و مشاهده قبر نورانى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله اسرارى
دارد كه به آنها اشاره مىشود:
نفوس قدسى هرگاه از بدنهاى شريف خويش جدا شوند و به عالم جبروت ارتحال نمايند، تسلط و احاطه آنها بر اين جهان به غايت مىرسد، امور اين عالم بر آنها مكشوف بوده، تصرف و تأثير و نفوذ در اين عالم بر آنها ممكن است، آنها زندهاند و از دست خداى خويش روزى مىخورند؛ روزى آنها با خداست: «بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ».(1)هر كس در مقابل قبر آنها بايستد و نزد جسم شريف آنها وقوف كند و در برابر مشاهد نورانى آنان حضور يابد، از فضل آنها بهرهمند مىشود، اين وجودهاى نورانى نسبت به زائر خويش آگاهى كامل دارند، سؤالها، درخواستها و تقاضاهاى آنها را نيك مىدانند. آنان نسيم رحمت خويش را شامل حال زائر مىكنند و رشحات انوار خود را بر آنها افاضه مىفرمايند و نزد خدا براى بخشش گناهان و قضاى حاجات شفاعت و وساطت مىكنند.
آنچه گذشت درباره زيارت اوليا و انبياى الهى بود؛ اما زيارت نبى اكرم صلى الله عليه و آله جايگاهى ويژه دارد. هرگاه زائر به نزديك مدينه رسيد و چشمانش به ديوارهاى شهر مدينه افتاد، بايد متوجه باشد كه مدينه شهرى است كه خداوند براى نبيّش انتخاب فرمود و هجرت او را به سوى اين شهر قرار داد. مدينه شهرى است كه در آن فرايض و سنن الهى بنيان نهاده شد، تربت پيامبر صلى الله عليه و آله در اين شهر است، زائر هرجا قدم گذارد، جاى پاى رسول خداست. لذا بايد معرفت خويش را به اين وجود شريف تكميل كند و عمل خويش را با هتك حرمت از بين نبرد.
1) آلعمران: 169
به هنگام زيارت پيامبر صلى الله عليه و آله بايد ايشان را روبه روى خويش ببيند، زائر در اين لحظه زيارت زنده مىكند، اگر به سمت قبر ايشان گام بر مىدارد، به وجود مقدس پيامبر صلى الله عليه و آله تقرب جسته است، او بايد با تمام خضوع و خشوع به مولاى خويش سلام كند كه فرمود:
«انَّ اللَّهَ تَعالى وَكَّلَ بِقَبْرِهِ مَلَكَاً يُبَلِّغُهُ سَلامَ مَنْ سَلَّمَ عَلَيْهِ مِنْ أُمَّتِهِ»(1)
«همانا خداوند ملكى را بر قبر نبيش وكيل كرده تا سلام هريك از افراد امت را به آن بزرگوار برساند.»
كسى كه به زيارت قبر پيامبر صلى الله عليه و آله برود، همانند آن است كه ايشان را در حياتش زيارت كرده است؛ از اين رو زائر قبر نبى صلى الله عليه و آله، در واقع به ديدار پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بار يافته است. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«مَنْ حَجَّ فَزارَ قَبْري بَعْدَ مَوْتي، كانَ كَمَنْ زارَني في حَياتي»(2)
«هركس حج به جا آورد و پس از مرگ من، مرا زيارت كند، همچون كسى است كه در حال حيات من، مرا زيارت كرده است.»
امام صادق عليه السلام به زائران قبر نبى صلى الله عليه و آله تهنيت مىفرستد.(3)پر واضح است كسى كه با معرفت به ديدار رسول خدا صلى الله عليه و آله نايل آيد، مجاورت و قرابت او را براى خويش خريده است. جايگاه پيامبر صلى الله عليه و آله در بهشت است؛ بنابراين جايگاه زائر او هم در بهشت برين خواهد بود. رسول خدا صلى الله عليه و آله در پاسخ به
سيدالشهدا عليه السلام كه درباره زيارت پيامبر صلى الله عليه و آله سؤال كرد فرمود:
«يَا بُنَيَّ مَنْ زَارَنِي حَيّاً أَوْ مَيِّتاً أَوْ زَارَ أَبَاكَ أَوْ زَارَ أَخَاكَ أَوْ زَارَكَ كَانَ حَقّاً عَلَيَّ أَنْ أَزُورَهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ أُخَلِّصَهُ مِنْ ذُنُوبِهِ»(1).
«پسرم، هركس مرا زنده يا مرده زيارت كند يا پدرت يا برادرت يا خودت را زيارت كند، بر من حق است كه روز قيامت او را زيارت كنم و از گناهانش برهانم.»
همين مضمون در حديث مشابهى خطاب به اميرمؤمنان عليه السلام آمده است.(2)پيامبر صلى الله عليه و آله در اين روايت قول داده است كه زائر خويش را از هول و هراس و سختىهاى قيامت برهاند و در درجه خويش در قيامت او را همراهى كند.
بنابراين كسى كه به ديدار قبر آخرين فرستاده خدا، نور تمام انبيا و اشرف انسانها بار يابد، مجاورت، رضايت و ضمانت او را دريافت كرده است.
او نزد خدا منزلتى رفيع يافته، از هراسها و شدايد رهايى مىيابد. گناهانش پاك شده، در روزى كه كسى دادرس انسان نيست، او به فريادش مىرسد.
رسول خدا صلى الله عليه و آله شفاعت زائر خويش را تضمين كرده است، ايشان فرمود:
«مَنْ أَتَانِي زَائِراً كُنْتُ شَفِيعَهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ».(3)«هركس به زيارت من آيد، روز قيامت شفيع او خواهم شد.»
آنگاه كه عبد مؤمن معرفت خويش را كامل و محكم نمود، قلبش از شوق زيارت سرشار مىشود. او با سر به زيارت مىرود؛ چنانكه از عارفان نقل شده است كه در راه مكه و مدينه در هر گامى دو ركعت نماز مىگذارند.
با حبيب خدا بايد معامله حب و عشق كرد، اظهار شوق با سرشك اشك است، ديوارهاى مسجد را بايد بوسه زد، زمين آن را بايد لمس كرد، ظاهر و باطن خويش را با طهارت آراست، با سكينه و وقار آهسته گام برداشت و گامهاى خويش را با حمد و تسبيح همراهى نمود، قلب خويش را به چيز ديگرى مشغول ننمود و با قلب خاشع، چشم گريان و درك انتظار، ضمير خويش را متوجه حضرتش نمود و با اضطرار به درگاهش پناه برد كه به يقين اين دست و اين قلب خالى باز نمىگردند.
شايسته است بعد از زيارت رسول خدا صلى الله عليه و آله با دلى پاك و قلبى آرام و با يقين به فضل و كرم خداى رحمان، قصد زيارت ائمه بقيع نمود. حبّ آنان، حبّ پيامبر صلى الله عليه و آله، اطاعت آنان، اطاعت رسول خدا صلى الله عليه و آله و خضوع و خشوع در برابر آنان، خضوع و خشوع در برابر جانشين خداست. بايد ذكر آنان را در قلب خويش مقيم كرد، نبايد از آنان روى گرداند، بايد حالت قلبى خويش را تا آخر حفظ كرد و روح خويش را در محضر امامان زنده بقيع حاضر نمود.
درباره مدفن فاطمه زهرا عليها السلام اقوالى است؛ بنا به گفتهاى آن را در بقيع و گفتهاى ديگر در بيت شريفشان و به قول سوم ميان قبر و منبر معرفى كردهاند.
امام صادق عليه السلام از قول رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«مَا بَيْنَ قَبْرِي وَ مِنْبَرِي رَوْضَةٌ مِنْ رِيَاضِ الْجَنَّةِ ... لِأَنَّ قَبْرَ فَاطِمَةَ عليها السلام بَيْنَ قَبْرِهِ وَ مِنْبَرِهِ وَ قَبْرَهَا رَوْضَةٌ مِنْ رِيَاضِ الْجَنَّة».(1)«بين قبر و منبر من باغى از باغهاى بهشت است؛ زيرا قبر فاطمه بين قبر و منبر است و قبر او باغى از باغهاى بهشت است.»
1) معانى الاخبار، ص 267، روايت 1
احاديث متعددى در اينباره وارد شده است(1)كه ميان قبر و منبر رسول خدا صلى الله عليه و آله باغى از باغهاى بهشت است. منبر ايشان در حوض كوثر قرار دارد. در اين مكان، خانه على عليه السلام و فاطمه عليها السلام قرار داشته است، پايههاى منبر پيامبر صلى الله عليه و آله در بهشت واقع شدهاند؛ از اينرو نمازگزاردن در اين محدوده، معادل هزار نماز در مساجد ديگر است. تمامى اين امور واقعيت دارد و نبايد در آن شك و ترديد روا داشت و اگر انسان چشمى بينا داشته باشد اين حقايق را خواهد ديد. از امام صادق عليه السلام سؤال شد كه هنوز هم باغى از بهشت در اين محل وجود دارد؟ امام عليه السلام در پاسخ فرمود:
«نَعَمْ انَّهُ لَوْ كُشِفَ الْغِطاءُ لَرَأَيْتُمْ»(2)
«آرى اگر پردهها برداشته شود خواهيد ديد.»
در بقيع مدفن چهار امام عليهم السلام قرار دارد؛ امام حسن مجتبى عليه السلام، امام سجاد عليه السلام، امام محمد باقر عليه السلام، و امام صادق عليه السلام. همچنين زنان و دختران رسول خدا صلى الله عليه و آله در اين آرامگاه آرميدهاند. بدنهاى پاك بسيارى از صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله و شهداى صدر اسلام در بقيع دفن شده است. زيارت امامان بقيع و قبور شهدا آثار و بركات فراوانى دارد كه به يك نمونه از آنها اشاره مىشود.
امام صادق عليه السلام فرمود:
«مَنْ زَارَنِي غُفِرَتْ لَهُ ذُنُوبُهُ وَ لَمْ يَمُتْ فَقِيراً».(3)«كسى كه مرا زيارت كند گناهانش پاك شده، هرگز فقير نمىميرد.»
حاجى اى رهپوى راه كبريااى بدور از كبر و نيرنگ و ريا
اى كفن پوشيده در ميقات عشقاى حجر بوسيده در ميعاد عشق
نغمه لبّيك جارى بر لبتذكر حق راز و نياز هر شبت
نازم آن سعى صفا و مروهاتآن طواف هفت دور كعبهات
آن نماز روحبخشت در مقامدر سخن با صاحب بيتالحرام
يعنى اى ربّ وَدود دلنوازاين مَنم، بربسته قامت بر نماز
بنده تزوير و زور و زَر نىاممَست جام باده عرفانىام
دست جان از دهر شستم اى رفيقتا تو را جويم در اين بيت عتيق
آمدم تا غسل در زمزم كنممعرفت افزون، جهالت كم كنم
در وقوف مشعر آموزم شعوردر مناى عشقِ تو يابم حضور
رَمى تنديس بُت اكبر كنمچشم جان از اشك شوقت تر كنم
بعد از آن در مَسلَخ عشق مناذبح قربانى كنم اى آشنا
آرى، آرى كعبه يعنى عشق و شورحج صراط روشنِ بزم حضور
كعبه يعنى ثقل سنگين زمينبيت معمور خدا، دار الأمين
آنكه حج را ديد، جز حق را نديدنامَد از او غيرِ فعل حق پديد
1- قرآن كريم
2- نهج البلاغه
3- مفاتيح الجنان.
4- آملى، سيد حيدر، اسرار الشريعه و اطوار الطريقه وانوار الحقيقه، تهران، مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى، 1362 ه. ش.
5- ابن ابى جمهور، محمد بن على، عوالى اللئالى، مجتبى عراقى (تحقيق)، قم، مطبعة سيد الشهداء، 1403 ه. ق.
6- ابن حنبل، احمد بن محمد، مسند احمد، عبداللَّه محمد درويش (تحقيق)، بيروت، دارالفكر، 1414 ه. ق.
7- ابن رازى، احمد بن على قمى، جامع الاحاديث للقمىّ، مشهد، حضرة الرضوية المقدسة، 1413 ه. ق.
8- ابن عربى، محىالدين، فتوحات مكيه، بيروت، دار احياء التراث العربى.
9- ابن فروخ، محمد بن حسن، نور الثقلين، قم، مكتبة آية اللَّه المرعشى، 1404 ه. ق.
10- ابن منظور، جمال الدين، لسان العرب، بيروت، دار صادر، 1410 ه. ق.
11- ابى حنيفه، نعمان بن محمد، دعائم الاسلام، قاهره، 1383 ه. ق.
12- ازرقى، محمد بن عبداللَّه، اخبار مكه، رشدى الصالح ملحس (تحقيق). بيروت، دار
الاندلس، 1411 ه. ق.
13- اصبهانى، ابونعيم، حلية الاولياء، بيروت، دارالفكر، 1387 ه. ق.
14- امام جعفر صادق عليه السلام، مصباح الشريعة، تهران، 1408 ه. ق.
15- امام جعفر صادق عليه السلام، منتهى الامال، تهران، 1408 ه. ق.
16- انصارى، عبداللَّه، شرح منازل السائرين، ملاعبدالرزاق كاشانى (شارح).
17- انصارى، عبداللَّه، مجموعه رسائل فارسى خواجه عبد اللَّه انصارى، تهران، انتشارات قوس.
18- انيس، ابراهيم و ...، المعجم الوسيط، تركيه، المكتبة الاسلامية، 1972 م.
19- باسلامة، حسين بن عبداللَّه، تاريخ الكعبة المعظمة، التهامة، 1402 ه. ق.
20- باسلامة، حسين بن عبداللَّه، تاريخ عمارة مسجد الحرام، التهامة، 1402 ه. ق.
21- بيهقى، احمد بن حسين، سنن الكبرى، بيروت، دار الفكر، 1417 ه. ق.
22- ترمذى، محمد بن عيسى، سنن ترمذى، احمد محمد شاكر (تحقيق)، بيروت، دار احياء التراث.
23- تميمى، احمد بن على، مسند ابن يعلى، بيروت، 1404 ه. ق.
24- جعفريان، رسول، آثار اسلامى مكه و مدينه، قم، نشر مشعر، 1382 ه. ش.
25- جنابذى، سلطان محمد، بيان السعاده، بيروت، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، 1408 ه. ق.
26- حاكم نيشابورى، محمد بن عبداللَّه، المستدرك على الصحيحين، مصطفى عبد القادر عطا (تحقيق)، بيروت، دار الكتب العلميه، 1411 ه. ق.
27- حرّ عاملى، محمد بن حسن، وسائل الشيعه، قم، موسسه آل البيت، 1409 ه. ق.
28- حسام الدين هندى، على المتقى، كنز العمّال، صفوة السصقا (تصحيح)، بيروت، مكتبه التراث الاسلامى، 1397 ه. ق.
29- حميرى قمى، عبداللَّه بن جعفر، قرب الاسناد، قم، 1413 ه. ق.
30- حنفى سمرقندى، نصر بن محمد، تنبيه الغافلين، يوسف على بديوى (تحقيق)، بيروت، دار ابن كثير، 1413 ه. ق.
31- [امام] خمينى رحمه الله، روح اللَّه، چهل حديث، تهران، موسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى، 1378 ه. ش.
32- خالد البرقى، احمد بن محمد، المحاسن، سيد مهدى رجايى (تحقيق)، قم، مجمع جهانى اهل البيت، 1413 ه. ق.
33- خربوطلى، على حسنى، تاريخ الكعبة، بيروت، دار الجيل، 1411 ه. ق.
34- ديلمى همدانى، شيرويه بن شهردار، الفردوس بمأثور الخطاب، سعيد بن بسيونى زغلول (تحقيق)، بيروت، دار الكتب العلمية، 1406 ه. ق.
35- رازى، شيخ نجم الدين، مرصاد العباد، تهران شركت انتشارات علمى و فرهنگى، 1365 ه. ش.
36- راغب اصفهانى، حسين بن محمد، معجم مفردات الفاظ القرآن، صفوان عدنان داوودى، بيروت، دار القلم، 1412 ه. ق.
37- راوندى، قطب الدين، الخرائج و الجرائح، موسسه الامام المهدى (تحقيق)، قم، 1409 ه. ق.
38- سراج طوسى، ابو نصر، اللمع، عبد الحليم محمود و طه عبدالباقى مسرور (تحقيق)، مصر، دار الكتب الحديث، 1960 م.
39- سمرقندى، عبد اللَّه بن عبدالرحمن، سنن الدارمى، قاهره، 1389 ه. ق.
40- نسائى، احمد بن شعيب، سنن نسائى، بيروت، دار المعرفة، 1414 ه. ق.
41- سهروردى، شهاب الدين، عوارف المعارف، تهران، شركت انتشارات علمى و فرهنگى، 1364 ه. ش.
42- سيوطى، عبدالرحمن بن ابى بكر، در المنثور، بيروت، دارالفكر، 1414 ه. ق.
43- شنوفى، على، مكه المكرمة و الكعبة المشرفة، بيروت، بيت الحكمة، 1989 م.
44- صدوق، على بن بابويه، امالى، بيروت، 1400 ه. ق.
45- صدوق، على بن بابويه، عيون اخبار الرضا عليه السلام، تهران، انتشارات جهان.
46- صدوق، على بن بابويه قمى، ثواب الاعمال و عقاب الاعمال، على اكبر غفارى (تحقيق)، تهران، مكتبة الصدوق.
47- صدوق، على بن بابويه، معانى الاخبار، على اكبر غفارى (تحقيق)، قم، موسسة النشر الاسلامى، 1361 ه. ش.
48- صدوق، محمد بن على، الخصال، على اكبر غفارى (تحقيق)، بيروت، مؤسسه الاعلمى، 1410 ه. ق.
49- صدوق، محمد بن على، علل الشرائع، نجف، 1385 ه. ق
50- صدوق، محمد بن على، من لا يحضره الفقيه، على اكبر غفارى (تحقيق)، قم، موسسة النشر الاسلامى.
51- طباطبايى، سيد محمد حسين، تفسير الميزان، قم، جماعة المدرسين فى الحوزة العلمية،
52- طبرانى، سليمان بن احمد، المعجم الكبير، حمدى عبد المجيد السلفى (تحقيق)، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1404 ه. ق.
53- طبرانى، سليمان بن احمد، معجم الاوسط، ابومعاذ (تحقيق)، رياض، دار الحرمين، 1415 ه. ق.
54- طبرسى، فضل بن حسن، مجمع البيان فى تفسير القرآن، سيد هاشم رسولى محلاتى (تحقيق)، بيروت، دارالمعرفة، 1408 ه. ق.
55- طوسى، محمد بن حسن، تهذيب الاحكام، تهران، 1390 ه. ق.
56- عطار، احمد عبدالغفور، بناء الكعبة على قواعد ابراهيم، بيروت، 1399 ه. ق.
57- عياشى، محمد بن مسعود، تفسير عياشى، سيد هاشم رسولى محلاتى (تحقيق)، تهران، المكتبه العلميه، 1380 ه. ق.
58- فخر رازى، التفسير الكبير، بيروت، دار احياء التراث العربى.
59- فيروز آبادى، محمد بن يعقوب، القاموس المحيط، بيروت، دارالجيل.
60- فيض كاشانى، ملا محسن، المحجة البيضاء، على اكبر غفارى (تحقيق)، قم، مؤسسة النشر الاسلامى، 1415 ه. ق.
61- قائدان، اصغر، تاريخ و آثار اسلامى مكه مكرمه و مدينه منوره، قم، نشر مشعر، 1372 ه. ش.
62- قزوينى، محمد بن زيد، سنن ابن ماجه، رياض، 1404 ه. ق.
63- قشيرى، عبدالكريم، لطائف الاشارات، مصر، مركز تحقيق التراث، 1983 م
64- قمى، على بن ابراهيم، تفسير قمى، مطبعة النجف الاشرف.
65- كاشانى، عزالدين محمود، مصباح الهدايه و مفتاح الكفايه، تهران، زوّار، 1382 ه ش.
66- كلينى، محمد بن يعقوب، فروع كافى، على اكبر غفارى (تحقيق)، تهران، دار الكتب الاسلامية، 1389 ه. ق.
67- مجلسى، محمد باقر، بحار الانوار، بيروت، مؤسسة الوفاء، 1403 ه. ق.
68- مسعودى، محمد بن رديه، الكعبة المشرفة، بيروت، مطالع الرشيد، 1410 ه. ق.
69- مقريزى، عبدالقادر، بناء الكعبة البيت الحرام، بيروت، شركة دارالبشائر الاسلامية، 1426 ه. ق.
70- نعمانى، محمد بن ابراهيم، الغيبة، على اكبر غفارى (تحقيق)، تهران مكتبة الصدوق.
71- نورى، ميرزا حسين، مستدرك الوسائل، قم، مؤسسة آل البيت، 1408 ه. ق.
72- هجويرى، على بن عثمان، كشف المحجوب، تهران، كتابخانه طهورى، 1399 ه ش.
73- جعفريات
74- مكارم الاخلاق
75- احتجاج طبرسى
76- جامع الصغير
77- جامع الأخبار
78- تاريخ الكبير
79- المراقبات
80- تاريخ بغداد
81- الترغيب و الترهيب
82- سفينة البحار
83- گلستان سعدى
84- منازل السائرين
85- فقه الرضا عليه السلام
86- ترجمه فتوحات
87- صحيح مسلم
88- صحيح بخارى
89- شعب الايمان(1)
[1] ( 1). معجم الوسيط، ج 1، ص 156؛ لسان العرب، ج 2، ص 226؛ قاموس المحيط، ج 1، ص 386
[2] ( 2). همان.
[3] ( 1). كشف المحجوب، ص 426
[4] ( 1). كشفالمحجوب، ص 422
[5] ( 1). كشف المحجوب، ص 424
[6] ( 2). كشف الاسرار، ج 6، ص 371
[7] ( 1). دعائم الاسلام، ج 1، ص 294
[8] ( 1). محاسن، ج 1، ص 288
[9] ( 1). الخرائج والجرائح، ج 1، ص 80
[10] ( 2). امالى الصدوق، ص 533، روايت 742
[11] ( 3). خصال، ص 127، روايت 127
[12] ( 4). مفاتيح الجنان، دعاهاى هر روز ماه مبارك رمضان.
[13] ( 1). سنن نسائى، ج 5، ص 113
[14] ( 2). تنبيه الغافلين، ص 303، روايت 428
[15] ( 1). فروع كافى، ج 4، ص 256، روايت 18
[16] ( 2). ثواب الاعمال، ص 71، روايت 6؛ بحارالانوار، ج 99، ص 254، روايت 21
[17] ( 3). بحارالانوار، ج 99، ص 8، روايت 18
[18] ( 1). فروع كافى، ج 4، ص 252
[19] ( 1). فروع كافى، ج 4، ص 254
[20] ( 2). جعفريات، ص 65
[21] ( 1). من لايحضره الفقيه، ج 2، ص 222، روايت 2238؛ دعائم الاسلام، ج 1، ص 295
[22] ( 2). احتجاج طبرسى، ج 1، ص 156، روايت 32
[23] ( 3). فروع كافى، ج 4، ص 252، روايت 1؛ مكارم الاخلاق، ج 1، ص 518، روايت 1805
[24] ( 1). اعراف: 96
[25] ( 1). فروع كافى، ج 4، ص 271
[26] ( 1). كنز العمّال، ج 12، ص 213، روايت 34718
[27] ( 1). فروع كافى، ج 4، ص 187، روايت 1
[28] ( 2). دعائم الاسلام، ج 1، ص 292
[29] ( 1). حج: 26
[30] ( 2). من لايحضره الفقيه، ج 1، ص 229، روايت 673
[31] ( 3). همان، روايت 1
[32] ( 1). اخبار مكه، ج 1، ص 52
[33] ( 2). ر. ك: تاريخ الكعبة المعظمة؛ آثار اسلامى مكه و مدينه، ص 64- 83؛ تاريخ عمارة مسجدالحرام؛ بناء الكعبه على قواعد ابراهيم عليه السلام؛ تاريخ الكعبة؛ الكعبة المشرفة؛ بناء الكعبة البيتالحرام؛ مكة المكرمةوالكعبة المشرفة؛ تاريخ و آثار اسلامى، ص 43- 48
[34] ( 1). مائدة: 97
[35] ( 2). مائده: 95
[36] ( 3). من لايحضره الفقيه، ج 2، ص 190، روايت 2110
[37] ( 1). امالى صدوق، ص 166
[38] ( 2). فروع كافى، ج 4، ص 230؛ بحارالانوار، ج 96، ص 60
[39] ( 1). فروع كافى، ج 4، ص 189، روايت 5
[40] ( 1). همان، روايت 6
[41] ( 2). علل الشرائع، ص 399، روايت 5
[42] ( 3). تفسير كبير، ج 8، ص 158
[43] ( 1). فروع كافى، ج 4، ص 189
[44] ( 2). آلعمران: 96
[45] ( 3). علل الشرائع، ج 2، ص 297
[46] ( 1). طور: 1- 4
[47] ( 2). بيان السعادة، ج 4، ص 117
[48] ( 1). كشفالاسرار، ج 3، ص 237- 238
[49] ( 2). همان، ج 9، ص 333
[50] ( 3). مقابل و برابر.
[51] ( 1). بقره: 156
[52] ( 1). بقره: 156
[53] ( 2). مائده: 18
[54] ( 1). فروع كافى، ج 4، ص 546
[55] ( 1). تهذيب الاحكام، ج 5، ص 470
[56] ( 2). همان، ص 469
[57] ( 1). توبه: 1
[58] ( 2). تفسير قمى، ص 258؛ تفسير عياشى، ج 2، ص 75
[59] ( 3). زمر: 69
[60] ( 4). معانى الاخبار، ص 118
[61] ( 1). آلعمران: 33
[62] ( 1). معانى الأخبار، ص 119
[63] ( 2). مستدرك الوسائل، ج 2، ص 9
[64] ( 1). محجة البيضاء، ص 154، حديث 4
[65] ( 1). به نقل از: ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، ص 74
[66] ( 2). بقره: 186
[67] ( 1). مجموعه رسائل فارسى خواجه عبداللَّه انصارى، ج 1، ص 330
[68] ( 2). جامع الصغير، ج 2، ص 681، روايت 9320
[69] ( 3). محاسن، ج 1، ص 145، روايت 200
[70] ( 1). سنن الكبرى، ج 3، ص 502، روايت 6460
[71] ( 2). محاسن، ج 1، ص 144، روايت 199
[72] ( 3). همان، ص 145، روايت 102
[73] ( 4). فروع كافى، ج 4، ص 241، روايت 6
[74] ( 1). فروع كافى، ج 4، ص 240
[75] ( 2). يوسف: 24
[76] ( 3). طه: 10
[77] ( 4). نجم: 18
[78] ( 5). انعام: 75
[79] ( 1). ترجمه فتوحات مكيه، باب 70- 72، ص 578- 582
[80] ( 1). فتوحات مكيه، ج 2، ص 485
[81] ( 1). مجموعه رسائل فارسى خواجه عبداللَّه انصارى، ج 1، مناجات نامه.
[82] ( 1). اسرارالشريعه و اطوارالطريقه و انوارالحقيقه، ص 229
[83] ( 2). مستدركالوسائل، ج 10، ص 166
[84] ( 1). محاسن، ج 2، ص 55، روايت 1162؛ عللالشرايع، ص 415، روايت 1؛ من لايحضره الفقيه، ج 2، ص 195، روايت 2122
[85] ( 2). من لايحضره الفقيه، ج 2، ص 195، روايت 2122؛ محاسن، ج 2، ص 55، روايت 1162؛ علل الشرائع، ص 415، روايت 1
[86] ( 1). اسرارالشريعة و اطوارالطريقة و انوارالحقيقة، ص 231
[87] ( 2). جامعالأخبار، ص 94.
[88] ( 3). شرح منازل السائرين، باب اخلاص، ص 68
[89] ( 1). ترجمه فتوحات مكيه، باب 70- 72، ص 780
[90] ( 2). شورى: 11
[91] ( 3). من لايحضره الفقيه، ج 2، ص 518، روايت 3110
[92] ( 4). بحارالأنوار، ج 6، ص 84
[93] ( 1). بحارالأنوار، ج 84، ص 344.
[94] ( 1). بحارالأنوار، ج 80، ص 352
[95] ( 1). مستدركالوسائل، ج 10، ص 166
[96] ( 1). ق: 37
[97] ( 2). انشقاق: 6
[98] ( 1). مستدركالوسائل، ج 10، ص 166
[99] ( 2). ترجمه فتوحات مكيه، باب 70- 72، ص 802
[100] ( 1). طه: 12
[101] ( 1). علل الشرائع، ج 2، ص 433
[102] ( 1). حجرات: 11
[103] ( 2). ترجمه فتوحات مكّيه، باب 70- 72، ص 762
[104] ( 1). بحار الانوار، ج 99، ص 107
[105] ( 1). منتهى الامال، باب 9، فصل 2، روايت 7
[106] ( 2). ترجمه فتوحات مكيه، باب 70- 72، ص 612
[107] ( 1). ترجمه فتوحات مكيه، ص 583- 585
[108] ( 2). شعراء: 101 و 102
[109] ( 1). توبه: 108.
[110] ( 1). زمر: 3
[111] محمد تقى فعالى، اسرار عرفانى عمره، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 1، بهار 1388.
[112] ( 1). من لايحضره الفقيه، ج 2، ص 325، روايت 2578؛ قرب الاسناد، ص 162، روايت 592؛ وسائل الشيعة، ج 12، ص 377، روايت 7
[113] ( 1). من لايحضره الفقيه، ج 2، ص 196، روايت 2124؛ عيون اخبار الرضا، ج 2، ص 83، روايت 21؛ علل الشرائع، ص 416، روايت 2
[114] ( 1). عوالي اللئالي، ج 4، ص 35
[115] ( 2). محجة البيضاء، ج 2، ص 201؛ عوالي اللئالي، ج 4، ص 35، روايت 121
[116] ( 3). علل الشرائع، ص 418، روايت 4
[117] ( 1). بحارالأنوار، ج 96، ص 124
[118] ( 1). هود: 75
[119] ( 2). مريم: 41
[120] ( 1). انفال: 24
[121] ( 1). من لايحضره الفقيه، ج 2، ص 222، روايت 2238؛ المعجم الاوسط، ج 6، ص 193، روايت 6125
[122] ( 2). سنن الكبرى، ج 5، ص 67، روايت 9022 و 9020
[123] ( 3). فروع كافى، ج 4، ص 337، روايت 8؛ محاسن، ج 1، ص 138، روايت 180؛ الفردوس، ج 3، ص 614، 5918
[124] ( 1). آل عمران، 33.
[125] ( 2). الخصال، ج 1، ص 225.
[126] ( 3). الرحمن: 6
[127] ( 4). نور: 41
[128] ( 5). بقره: 74
[129] ( 6). رعد: 13
[130] ( 7). جمعه: 1
[131] ( 1). سنن ابن ماجه، ج 2، ص 975، روايت 2921؛ سنن ترمذى، ج 3، ص 189، روايت 828؛ سنن الكبرى، ج 5، ص 67، روايت 9019؛ حلية الاولياء، ج 3، ص 251
[132] ( 1). من لايحضره الفقيه، ج 2، ص 203، روايت 2140
[133] ( 2). علل الشرائع، ص 235، روايت 4؛ امالى الصدوق، ص 234، روايت 247
[134] ( 1). دّر المنثور، ج 1، ص 527
[135] ( 2). تاريخ الكبير، ج 4، ص 150، روايت 2285؛ سنن ابن ماجه، ج 2، ص 975، روايت 2923؛ مسندابنحنبل، ج 1، 688، روايت 2953؛ سنن الدارمى، ج 1، ص 462، روايت 1755؛ من لايحضره الفقيه، ج 2، ص 326، روايت 2558
[136] ( 3). فروع كافى، ج 4، ص 235، روايت 3؛ تهذيب الاحكام، ج 5، ص 91، روايت 300 وص 284، روايت 967
[137] ( 1). به نقل از: المراقبات، ص 199
[138] ( 1). زمر: 22
[139] ( 1). كشف المحجوب، ص 429
[140] ( 2). طه: 12
[141] ( 1). بقره: 138
[142] ( 2). اعراف: 26
[143] ( 3). انعام: 94
[144] ( 1). مستدركالوسائل، ج 12، ص 31 و نيز به نقل از: ترجمه فتوحات مكيه، باب 70- 72، ص 559
[145] ( 1). مائده: 95
[146] ( 1). كشف الاسرار، ج 3، ص 237
[147] ( 2). لطائف الاشارات، ج 1، ص 449
[148] ( 1). فروع كافى، ج 4، ص 356، روايت 1؛ تهذيب الاحكام، ج 5، ص 302، روايت 1029
[149] ( 2). فروع كافى، ج 4، ص 350، روايت 2
[150] ( 1). زمر: 75
[151] ( 1). مستدرك الوسائل، ج 10، ص 172
[152] ( 1). فروع كافى، ج 4، ص 411، روايت 2
[153] ( 2). تاريخ بغداد، ج 5، ص 369؛ حلية الاولياء، ج 8، ص 216؛ مسند ابى يعلى، ج 4، ص 330، روايت 4589؛ عوالىاللئالى، ج 1، ص 96، روايت 8
[154] ( 1). ترجمه فتوحات، باب 70- 72، ص 503- 508
[155] ( 1). كشف المحجوب، ص 374
[156] ( 2). اسرار الشريعه واطوار الطريقه و انوار الحقيقة، ص 232
[157] ( 3). مفاتيح الجنان، دعاى امام حسين در روز عرفه.
[158] ( 1). مفاتيح الجنان، دعاى امام حسين در روز عرفه.
[159] ( 1). بقره: 29
[160] ( 1). بقره: 29
[161] ( 2). حجر: 87
[162] ( 3). لقمان: 27
[163] ( 4). اسرار الشريعه و اطوار الطريقه و انوار الحقيقه، ص 230
[164] ( 5). نوح: 14
[165] ( 6). اسرار الشريعه و اطوار الطريقه و انوار الحقيقه، ص 243
[166] ( 7). ترجمه فتوحات، باب 70- 72، ص 652
[167] ( 1). مستدرك على الصحيحين، ج 1، ص 630، روايت 1686 و ج 3، ص 293، روايت 3056؛ سنن الدارمى، ج 1، ص 472، روايت 1791؛ سنن الكبرى، ج 5، ص 138، روايت 9292؛ سنن ترمذى، ج 3، ص 293، روايت 960
[168] ( 2). علل الشرائع، ج 2، ص 407
[169] ( 3). اسرار الشريعه و اطوار الطريقه و انوار الحقيقه، ص 240
[170] ( 1). تهذيب الاحكام، ج 5، ص 104، روايت 339؛ فروع كافى، ج 4، ص 411، روايت 5
[171] ( 2). فروع كافى، ج 4، ص 406
[172] ( 3). فروع كافى، ج 4، ص 410
[173] ( 1). سنن نسائى، ج 5، ص 226
[174] ( 2). تفسير عياشى، ج 1، ص 59، روايت 93
[175] ( 1). مائده: 65
[176] ( 2). توبه: 21
[177] ( 3). آلعمران: 185
[178] ( 4). معارج: 35
[179] ( 1). الترغيب و الترهيب، ج 2، ص 194، روايت 13
[180] ( 2). همان، ص 194، روايت 17
[181] ( 1). بحارالأنوار، ج 96، ص 220
[182] ( 2). علل الشرائع، ص 426، روايت 7
[183] ( 3). همان.
[184] ( 1). مستدرك على الصحيحين، ج 1، ص 625، روايت 1671؛ سنن الكبرى، ج 5، ص 120، روايت 9221
[185] ( 2). فروع كافى، ج 4، ص 184، روايت 4؛ من لايحضره الفقيه، ج 2، ص 191، روايت 2114
[186] ( 1). مستدرك الوسائل، ج 9، ص 381
[187] ( 2). فروع كافى، ج 4، ص 184، روايت 2؛ قرب الاسناد، ص 237، روايت 930
[188] ( 3). فروع كافى، ج 4، ص 184، روايت 1؛ علل الشرائع، ص 424، روايت 2؛ عيون الاخبار الرضا عليه السلام، ج 2، ص 91، روايت 1
[189] ( 1). فروع كافى، ج 4، ص 184
[190] ( 1). جامع الاحاديث للقمى، ص 71
[191] ( 1). جامع الاحاديث للقمى، ص 818
[192] ( 1). بقره: 257
[193] ( 2). فروع كافى، ج 4، ص 402، روايت 1؛ تهذيب الاحكام، ج 5، ص 101، روايت 329
[194] ( 1). فروع كافى، ج 4، ص 525
[195] ( 1). فروع كافى، ج 4، ص 194، روايت 3
[196] ( 1). تفسير عياشى، ج 2، ص 241، روايت 12
[197] ( 2). الفردوس، ج 4، ص 94، روايت 6292
[198] ( 1). اخبار مكة للازرقى، ج 1، ص 348 و 349.
[199] ( 2). المعجم الكبير، ج 11، ص 254، روايت 11873.
[200] ( 1). مضمون آيه 77 از سوره آل عمران.
[201] ( 1). اخبار مكة للازرقى، ج 1، ص 350
[202] ( 1). بقره: 37
[203] ( 2). تفسير الميزان، ج 1، ص 148
[204] ( 3). فروع كافى، ج 4، ص 194، روايت 5
[205] ( 1). فاطر: 15
[206] ( 2). تفسير الميزان، ج 17، ص 34
[207] ( 3). مفردات، ص 383
[208] ( 4). سفينةالبحار، ج 2، ص 378
[209] ( 1). مرصاد العباد، ص 115
[210] ( 2). آلعمران: 20
[211] ( 3). شرح منازل السائرين، ص 129- 131
[212] ( 1). علق: 6- 7
[213] ( 2). گلستان سعدى، ص 179
[214] ( 3). بحارالأنوار، ج 19، ص 83
[215] ( 1). مجموعه رسائل فارسى خواجه عبداللَّه انصارى، ج 1، ص 368
[216] ( 2). طه: 111
[217] ( 1). ربيع الابرار، ج 2، ص 149
[218] ( 1). سفينة البحار، ج 2، ص 43
[219] ( 2). بحارالأنوار، ج 55، ص 39
[220] ( 3). طه: 14
[221] ( 4). رعد: 28
[222] ( 1). چهل حديث، ص 431
[223] ( 2). همان، ص 434- 437
[224] ( 1). منازل السائرين، ص 216
[225] ( 1). صافات: 102
[226] ( 2). عيون اخبار الرضا عليه السلام، ج 1، ص 167
[227] ( 1). بقره: 125
[228] ( 1). بقره: 125
[229] ( 1). مجمع البيان، ج 1، ص 240؛ نورالثقلين، ج 1، ص 148
[230] ( 2). كشف الاسرار، ج 1، ص 430؛ بيان السعادة، ج 1، ص 157
[231] ( 3). بقره: 257
[232] ( 1). تهذيب الاحكام، ج 5، ص 19، روايت 53
[233] ( 1). تهذيب الاحكام، ج 5، ص 19، روايت 56؛ من لايحضره الفقيه، ج 2، ص 208، روايت 2167
[234] ( 1). عوارف المعارف، ص 293- 296
[235] ( 2). مصباحالشريعة، ص 47
[236] محمد تقى فعالى، اسرار عرفانى عمره، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 1، بهار 1388.
[237] ( 1). من لايحضره الفقيه، ج 2، ص 208، روايت 2168
[238] ( 2). تغابن: 9
[239] ( 1). رعد: 39
[240] ( 2). فروع كافى، ج 4، ص 334، روايت 3؛ علل الشرائع، ص 433، روايت 2؛ من لايحضره الفقيه، ج 2، ص 196، روايت 2124
[241] ( 1). فروع كافى، ج 4، ص 434، روايت 5
[242] ( 2). قرب الاسناد، ص 237، روايت 932
[243] ( 1). بقره: 124
[244] ( 2). حج: 26
[245] ( 3). بقره: 127
[246] ( 4). بقره: 131
[247] ( 5). بقره: 124
[248] ( 1). بحارالأنوار، ج 12، ص 107؛ علل الشرائع، ص 432، روايت 1
[249] ( 1). ذاريات: 50
[250] ( 2). ترجمه فتوحات، باب 70- 72، ص 845
[251] ( 3). انفال: 24
[252] ( 1). بحارالأنوار، ج 96، ص 124
[253] ( 2). محجة البيضاء، ج 2، ص 203
[254] ( 3). فصلت: 53
[255] ( 4). ق: 17
[256] ( 1). بقره: 74
[257] ( 2). فاطر: 28
[258] ( 1). بقره: 74
[259] ( 2). انبيا: 30
[260] ( 3). بقره: 60
[261] ( 4). حجر: 74
[262] ( 1). اسراء: 50
[263] ( 2). اسراء: 44
[264] ( 1). تهذيبالأحكام، ج 1، ص 96؛ وسائل الشيعة، ج 9، ص 522، روايت 18259
[265] ( 2). فروع كافى، ج 4، ص 431، روايت 1
[266] ( 1). ابراهيم: 36
[267] ( 2). مائده: 118
[268] ( 3). انبياء: 83
[269] ( 1). مصباح الهداية و مفتاح الكفايه، ص 147
[270] ( 1). فروع كافى، ج 4، ص 430
[271] ( 1). فروع كافى، ج 4، ص 202، روايت 2
[272] ( 1). در المنثور، ج 1، ص 293
[273] ( 1). فقه الرضا عليه السلام، ص 46
[274] ( 2). يونس: 62
[275] ( 3). تهذيب الاحكام، ج 5، ص 471، روايت 1657
[276] ( 1). كنز العمّال، ج 12، ص 259، روايت 34941
[277] ( 2). صحيح مسلم، ج 2، ص 1007، روايت 1385
[278] ( 1). مسند ابن حنبل، ج 8، ص 384، روايت 22693
[279] ( 1). نجم: 9
[280] ( 2). بحار الانوار، ج 71، ص 115.
[281] ( 1). بقره: 30
[282] ( 1). بقره: 31.
[283] ( 2). انسان: 23.
[284] ( 1). كنز العمّال، ج 12، ص 230، روايت 34803
[285] ( 2). صحيح بخارى، ج 4، ص 1676، روايت 4313
[286] ( 1). فروع كافى، ج 4، ص 560، روايت 1
[287] ( 1). فروع كافى، ج 3، ص 295، روايت 1، تهذيب الاحكام، ج 3، ص 261، روايت 58
[288] ( 1). شعب الايمان، ج 3، ص 500، روايت 4191
[289] ( 2). فروع كافى، ج 4، ص 556، روايت 10
[290] ( 3). ثواب الاعمال، ص 50، روايت 1
[291] ( 4). سنن ابن ماجه، ج 1، ص 453، روايت 1413
[292] ( 5). مسند ابن حنبل، ج 4، ص 311، روايت 12584
[293] ( 1). آلعمران: 169
[294] ( 1). محجة البيضاء، ج 2، ص 206
[295] ( 2). سنن الكبرى، ج 5، ص 403، روايت 10274
[296] ( 3). فروع كافى، ج 4، ص 549، روايت 3
[297] ( 1). سنن الكبرى، ج 5، ص 548، روايت 4
[298] ( 2). همان، ص 579، روايت 2
[299] ( 3). قرب الاسناد، ص 65، روايت 205
[300] ( 1). معانى الاخبار، ص 267، روايت 1
[301] ( 1). صحيح بخارى، ج 1، ص 400، روايت 1138؛ فروع كافى، ج 4، ص 555، روايت 8؛ تهذيب الاحكام، ج 6، ص 7، 12
[302] ( 2). فروع كافى، ج 4، 554، روايت 3
[303] ( 3). تهذيب الاحكام، ج 6، ص 78، روايت 153
[304] محمد تقى فعالى، اسرار عرفانى عمره، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 1، بهار 1388.
1) محمد تقى فعالى، اسرار عرفانى عمره، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 1، بهار 1388.