ghaemiyeh.com
سرشناسه : رضوانی، علیاصغر، ۱۳۴۱ -
عنوان و نام پديدآور : استمداد از اولیاء/ علیاصغر رضوانی.
مشخصات نشر : تهران: نشر مشعر، ۱۳۹۰.
مشخصات ظاهری : ۱۷۶ ص.
فروست : سلسه مباحث وهابیتشناسی.
شابک : ۱۹۰۰۰ریال: 978-964-540-327-8 ؛ ۲۱۰۰۰ ریال (چاپ دوم)
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
يادداشت : چاپ دوم: ۱۳۹۱.
یادداشت : کتابنامه: ص. [۱۷۵]- ۱۷۶؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع : وهابیه -- دفاعیهها و ردیهها
موضوع : وهابیه -- عقاید
موضوع : توسل -- نظر وهابیه
رده بندی کنگره : BP۲۰۷/۶/ر۵۵الف۵ ۱۳۹۰
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۴۱۶
شماره کتابشناسی ملی : ۲۴۲۵۲۴۲
تاريخ انديشه اسلامى همراه فراز و فرودها و آكنده از تحول و دگرگونىها و تنوع برداشتها و نظريههاست. در اين تاريخ پرتحول، فرقهها و مذاهب گوناگون و با انگيزهها و مبانى مختلفى ظهور نموده و برخى از آنان پس از چندى به فراموشى سپرده شدهاند و برخى نيز با سير تحول همچنان در جوامع اسلامى نقشآفرينند. در اين ميان، فرقه وهابيت را سير و سرّ ديگرى است؛ زيرا اين فرقه با آنكه از انديشه استوارى در ميان صاحبنظران اسلامى برخوردار نيست، بر آن است تا انديشههاى نااستوار و متحجرانه خويش را به ساير مسلمانان تحميل نموده و خود را تنها ميداندار انديشه و تفكر اسلامى بقبولاند.
از اينرو، شناخت راز و رمزها و سير تحول و انديشههاى اين فرقه كارى است بايستۀ تحقيق كه استاد ارجمند جناب آقاى علىاصغر رضوانى با تلاش پيگير و درخور تقدير به زواياى پيدا و پنهان اين تفكر پرداخته و با بهرهمندى از
منابع تحقيقاتى فراوان به واكاوى انديشهها و نگرشهاى اين فرقه پرداخته است.
ضمن تقدير و تشكر از زحمات ايشان، اميد است اين سلسله تحقيقات موجب آشنايى بيشتر با اين فرقه انحرافى گرديده و با بهرهگيرى از ديدگاههاى انديشمندان و صاحبنظران در چاپهاى بعدى بر ارتقاى كيفى اين مجموعه افزوده شود.
انه ولى التوفيق
مركز تحقيقات حج
گروه كلام و معارف
اكثر فرق اسلامى استغاثه وكمك گرفتن از ارواح اولياى الهى را جايز دانسته، بلكه آن را راجح ودر راستاى توحيد مىدانند؛ زيرا از ديدگاه آنان شخصى كه از اولياى الهى؛ يعنى پيامبر (ص) وائمه معصومين عليهم السلام كمك ومدد مىجويد به اين خاطر نيست كه آنان را در برآورده شدن حاجتش مستقل مىداند، بلكه از آن جهت است كه اولياى الهى را مقرّب درگاه خداوند و واسطه بين خلق و خالق مىداند كه به اذن واراده ومشيّت الهى در اين عالم تصرف مىكنند. در اين ميان وهابيان برخلاف اكثر فرق اسلامى اين مسئله را شديداً تحريم كرده، بلكه آن را بزرگتر از شرك جاهليت مىدانند. از اين رو شايسته است كه اين مسئله را مورد بحث قرار دهيم.
كمك گرفتن از غير، انواع واقسامى دارد كه در ذيل به هر يك از آنها اشاره مىكنيم:
اين موضوع به چند نوع تقسيم مىشود:
كمك گرفتن در كارهاى عادى كه اسباب طبيعى دارد، زيربناى اساسى زندگى انسان وتمدّن بشرى است؛ زيرا حيات بشر بر اساس تعاون وكمك به يكديگر است. و اين مطلب از هيچ جهت ونزد هيچ كس قابل انكار نيست. ولذا خداوند متعال از قول ذىالقرنين مىفرمايد:
(فَأَعِينُونِي بِقُوَّةٍ أَجْعَلْ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ رَدْماً) (كهف: ٩۵)
پس شما با قوّت بازو به من كمك كنيد تا سدّى محكم بسازم تا به كلّى مانع از دستبرد به شما شود.
ابن كثير درباره كمكخواهى عمر از استاندارانش مىگويد:
وقد روينا انّ عمر عسّ المدينة ذات ليلة عام الرمادة فلم يجد احداً يضحك و لا يتحدث الناس في منازلهم علي العادة، ولم ير سائلا يسأل، فسأل عن سبب ذلك فقيل له: يا اميرالمؤمنين! انّ السؤّال سألوا فلم يعطوا فقطعوا السؤال، و الناس في همّ و ضيق، فهم لايتحدثون و لايضحكون. فكتب عمر الي ابي موسي بالبصرة: ان ياغوثاه لأمة محمّد [(ص)]، و كتب الي عمرو بن العاص بمصر ان ياغوثاه لأمة محمد [(ص)]، فبعث اليه كل واحد منهما بقافلة عظيمة تحمل البرّ و سائر الأطعمات، و وصلت ميرة عمرو في البحر الي جدّة و من جدّة الي مكه. و هذا الأثر جيّد الإسناد.(1)
بر ما روايت شده كه شبى عمر در سال قحطى به كوچههاى مدينه گذر مىكرد و هيچ كس را خندان نديد و مردم به رسم عادت در منزلهايشان سخن نمىگفتند، و فقيرى را نديد كه درخواست كمك كند. از علت آن سؤال كرد؟ به او گفتند: اى اميرمؤمنان! نيازمندان خيلى تقاضاى كمك از مردم كردند، ولى به كسى چيزى داده نشد و لذا دست از كمكخواهى برداشتند، و مردم در گرفتارى و مضيقه به سر مىبرند و لذا با هم سخن نمىگويند و نمىخندند. عمر به ابوموسى در بصره نوشت: پناه به تو براى
1) البداية و النهاية، ج٧، ص ٩٠.
امت محمّد. و نيز نامهاى هم به عمرو بن عاص در مصر نوشت كه پناه به تو براى امت محمّد. بعد از آن هر كدام از اين دو نفر قافلهاى بزرگ از گندم و ساير خوردنىها برايش فرستادند، و محموله عمرو كه از دريا آمده بود به جده رسيد و از جده به سوى مكه حمل شد. و اين خبر سندش نيك است.
يكى ديگر از موارد استعانت از زنده، كمكگرفتن از اوليا در امور غير عادى؛ مثل شفاى مريض از راه غير طبيعى در صورتى كه قدرت آن را داشته باشد. اين مورد نيز شكّى در جوازش نيست، چون در واقع اعتقاد داشتن به قدرت اولياى الهى ومعجزات آنها ست، لكن با اعتقاد به اينكه همه امور به دست خداست وتا خداوند نخواهد واراده نكند، كارى انجام نمىگيرد. ومنافاتى با توحيد در خالقيت وربوبيت ندارد.
حضرت سليمان (ع) از حاضران طلب كرد تا تخت بلقيس را از يمن در يك لحظه به اردن -كه محلّ حكومتش بود- بياورند: ( يَأْتِينِي بِعَرْشِها قَبْلَ أَنْ يَأْتُونِي مُسْلِمِينَ) ؛ «كدام يك تخت بلقيس را پيش از آنكه تسليم امر من شود خواهيد آورد؟» (نمل: ٣٨)
هدف حضرت سليمان (ع) اين بود كه تخت بلقيس به صورت غيرطبيعى نزد او حاضر شود، آنگاه مىفرمايد:
(قالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ فَلَمَّا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِنْدَهُ. . .) (نمل: ۴٠)
(اما) كسى كه دانشى از كتاب (آسمانى) داشت گفت: پيش از
آنكه چشم بر هم زنى، آن را نزد تو خواهم آورد و هنگامى كه (سليمان) آن (تخت) را نزد خود ثابت و پابرجا ديد. . .
خداوند متعال اعمال خارق عادت را به حضرت مسيح (ع) نسبت داده و مىفرمايد:
(وَ تُبْرِئُ الأَكْمَهَ وَ الأَبْرَصَ بِإِذْنِي وَ إِذْ تُخْرِجُ الْمَوْتى بِإِذْنِي) (مائده: ١١٠)
و كور مادرزاد و مبتلا به بيمارى پيسى را به فرمان من، شفا مىدادى و مردگان را (نيز) به فرمان زنده مىكردى.
اگر كار خارقالعاده از شخصى سر مىزند، درخواست آن كار از آن شخص نيز اشكالى ندارد.
و فرق بين افعال غيرعادى از خداوند وانسان اين است كه خداوند تنها فاعل وقادرى است كه در كارهايش وابسته به كسى نيست وخود مستقل در عمل است، به خلاف ديگران كه متّكى به او هستند.
ام ميمونه از همسران پيامبر (ص) مىگويد:
انّها سمعت رسول الله [(ص)] يقول في متوضئه ليلا: (لبيك، لبيك ثلاثاً، نصرت نصرت ثلاثاً. قلت: يا رسول الله! سمعتك تقول في متوضئك لبيك لبيك ثلاثاً، نصرت نصرت ثلاثاً، كانّك تكلم انساناً، فهل كان معك احد؟ فقال: هذا راجز بني كعب يستصرخني و يزعم انّ قريشاً اعانت عليهم بنيبكر. . .(1)
از رسول خدا (ص) شنيده كه در وضويش شبى سه بار فرمود: لبيك
1) مختصر سيرة الرسول ص ، عبدالله بن محمد بن عبدالوهاب، ص ٣٣٣، به نقل از المعجم الصغير، طبرانى.
لبيك، يارى كردم يارى كردم. عرض كردم: اى رسول خدا! از شما شنيدم كه در وضويت سه بار فرمودى لبيك لبيك، يارى كردم، يارى كردم، گويا با انسانى سخن مىگفتى، آيا همراه شما كسى بود؟ حضرت فرمود: او راجز بنىكعب بود كه به من پناه آورد و گمان مىكرد كه قريش بر ضدّ بنىبكر همدست شدهاند. . .
بخارى به سندش از انس نقل كرده كه گفت:
انّ رجلا دخل يوم الجمعة من باب كان وِجاه المنبر و رسولالله [(ص)] يخطب، فاستقبل رسول الله [(ص)] قائماً فقال:
يا رسول الله: هلكت المواشي، و انقطعت السبل، فادع الله يغيثنا. قال انس: فرفع رسول الله [(ص)] يديه فقال: اللهم اسقنا، اللهم اسقنا، اللهم اسقنا. . .(1)
شخصى در روز جمعه از طرف درى كه روبهروى منبر بوده وارد مسجد رسول خدا (ص) شد، و در حالى كه حضرت مشغول خطابه بود، ايستاده رو به او كرد و عرضه داشت: اى فرستاده خدا! چهارپايان هلاك شدهاند و راهها بسته شده است، از خدا بخواه تا ما را پناه دهد. انس گفت: رسول خدا (ص) دستهاى خود را بالا برد و عرضه داشت: بارالها ما را سيراب كن، بارالها ما را سيراب كن، بارالها ما را سيراب كن. . .
حسن بن سقاف شافعى در ذيل اين حديث مىگويد:
هذا الرجل اصيب ماله بالهلاك و جاء مستغيثاً بالنبي [(ص)] ان.
1) صحيح بخارى، ج٢، ص۵١٠.
يدعو الله في ان يمطرهم، فلم يقل له النبي [(ص)]: عليك ان تدعو الله انت؛ لانّ الله يقول: ( وَ إِذا سَأَلَكَ عِبادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ) أو (وَ قالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ) ، بل دعا له فأجيب.(1)
اين مرد به اموالش ضرر رسيده و به پيامبر (ص) پناه آورده و از او مىخواهد تا برايش دعا كند كه خدا برايشان باران ببارد، و پيامبر به او نفرمود: بر توست كه خودت دعا كنى؛ زيرا خداوند مىفرمايد: (و هرگاه بندگانم از تو درباره من سؤال كردند به طور حتم من نزديكم) يا (و پروردگارتان فرمود: مرا بخوانيد تا اجابت كنم شما را) ، بلكه برايشان دعا كرد پس دعايش به هدف اجابت رسيد.
ابن هشام مىگويد:
وحدّثنى من اثق به قال: قحط اهل المدينة فأتوا رسولالله [(ص)] فشكوا ذلك اليه، فصعد رسول الله [(ص)] المنبر فاستسقى، فما لبث ان جاء من المطر ما أتاه اهل الضواحى يشكون منه الغرق. فقال رسول الله: اللهم حوالينا لا علينا. فانجاب السحاب عن المدينة فصار حواليها. . .(2)
و حديث كرد مرا كسى كه من به او اعتماد دارم. گفت: اهل مدينه به قحطى مبتلا شده و نزد رسول خدا (ص) آمدند و از آن به او شكايت كردند. رسول خدا (ص) بالاى منبر رفت و براى مردم از خدا درخواست باران نمود، مدتى نگذشت كه باران آمد به حدّى كه
مردم شهر از غرق شدن شكايت كردند. رسول خدا (ص) عرضه داشت: بارالها! حوالى ما نه بر ما. پس ابرها از مدينه كنار رفت و در حوالى باريد. . .
طبرانى وابويعلى در مسند خود وابن السنّى در «عمل اليوم والليلة» به سند صحيح از عبدالله بن مسعود روايت كرده است كه رسول خدا (ص) فرمود:
إذا انفلتت دابة أحدكم بأرض فلاة فليناد: يا عباد الله! أحبسوا علي، يا عباد الله! أحبسوا علي، فإنّ لله في الأرض حاصراً سيحبسه عليكم.(1)
هرگاه حيوان يكى از شما در بيابان گم شد اينگونه صدا زنيد: اى بندگان خدا! نگه داريد بر من، اى بندگان خدا نگه داريد بر من؛ زيرا خداوند در روى زمين كسانى را دارد كه آن حيوان را براى شما حفظ مى كنند.
طبرانى بعد از نقل حديث مىگويد: اين مطلب از مجرّبات است.
شبيه اين حديث را بزار از ابن عباس نقل كرده كه فرمود:
همانا خداوند در روى زمين غير از حافظان، ملائكهاى دارد كه هر چه از برگ درختان مىريزد مىنويسند، لذا اگر كسى در بيابان
گرفتار شد، بگويد: اى بندگان خدا! مرا يارى كنيد.(2)
ابن حجر عسقلانى در «امالي الأذكار» بعد از نقل اين حديث، آن را
حسن دانسته، وحافظ هيثمى نيز تمام رجال آن را ثقه مىداند.
بر فرض اينكه حديث فوق ضعيف باشد، ولى از آنجا كه برخى از بزرگان اهل سنت به آن عمل كرده و تجربه شده است، لذا مىتوان آن را از اين جهت تقويت نمود.
حافظ بيهقى در كتاب «السنن الكبرى» بعد از نقل حديث «
صلاة التسبيح » مىگويد:
وكان عبدالله بن المبارك يفعلها و تداولها الصالحون بعضهم عن بعض، و فيه تقوية للحديث المرفوع.(1)
عبدالله بن مبارك آن را انجام مىداد و افراد صالح آن را از يكديگر اخذ مىكردند و در آن تقويتى است براى حديث مرفوع.
محمود سعيد ممدوح مىنويسد:
إذا ورد حديث بسند ضعيف يصير من قسم المقبول الذي هو اعمّ من الصحيح و الحسن اذا تلّقته الامة بالقبول، امّا اذا عمل به بعض الأئمة - كحديثنا هذا - ففي عملهم تقوية له.(2)
هرگاه حديثى به سند ضعيف وارد شد از قسم مقبول مىشود كه اعم از صحيح و حسن است در صورتى كه امت آن را تلقى به قبول كند، ولى اگر برخى از امامان [حديث] به آن عمل كرده باشند -همچون اين حديث - پس در عمل آنها تقويتى است براى آن حديث.
مضمون اين حديث را برخى از بزرگان اهل سنت تجربه كردهاند.
طبرانى در كتاب «المعجم الكبير» بعد از نقل اين حديث مىگويد: «
وقد جرّب ذلك »(1)«اين دستور تجربه شده است» .
نووى در كتاب «الأذكار» بعد از ذكر حديث مىگويد:
حكى لى بعض شيوخنا الكبار في العلم انّه انفلتت له دابة اظنّها بغلة و كان يعرف هذا الحديث، فقاله، فحبسها الله عليهم في الحال. و كنت انا مرّة مع جماعة فانفلتت منّا بهيمة و عجزوا عنها، فقلته فوقفت في الحال. . .(2)
برخى از مشايخ بزرگ ما در علم براى من حكايت كرد كه چهارپايى از او كه گمان مىكنم استر بود گم شد، و او اين حديث را مىدانست، و به آن عمل كرد و خداوند بر او فوراً محبوس نمود. و من يك بار با جماعتى بودم كه چهارپايى از ما ناپديد شد و همگى از پيدا كردن آن عاجز ماندند، و من آن جمله را گفتم و فورى آن چهارپا ايستاد. . .
مسلم به سندش درباره ابومسعود نقل مىكند:
انّه كان يضرب غلامه، فجعل يقول: اعوذ بالله، قال: فجعل يضربه، فقال: اعوذ برسول الله. فتركه. . .(3)
او غلامش را مىزد و غلامش شروع كرد به گفتن اين جمله: من به خدا پناه مىبرم. راوى مىگويد: او همينطور غلامش را مىزد تا
اينكه گفت: من به رسول خدا (ص) پناه مىبرم، ابو مسعود در اين موقع غلامش را رها كرد. . .
همانگونه كه مىتوان اوليا را به سوى درگاه الهى وسيله قرار داد. همچنين مىتوان از اوليا خواست كه وسيله قرب و شفاعت شوند.
نورالدين سمهودى در اين باره مىگويد:
وقد يكون التوسل به [(ص)] بطلب ذلك الأمر، بمعنى انّه [(ص)] قادر علي التسبب فيه بسؤاله و شفاعته الي ربّه، فيعود الي طلب دعائه، و ان اختلفت العبارة، و منه قول القائل له: أسألك مرافقتك في الجنة. الحديث، ولايقصد إلاّ كونه [(ص)] سبباًو شافعاً.(1)
و گاهى توسل به او (ص) به درخواست آن امر است، به اين معنا كه پيامبر (ص) قادر بر سبب واقع شدن در آن امر به درخواست و شفاعت او به سوى پروردگارش مىباشد، و بازگشت آن به درخواست دعاى اوست، گرچه عبارت مختلف است، و از اين قبيل است قول گوينده به او: از تو مىخواهم همنشينى تو را در بهشت و مقصود او جز سبب و شفيع شدن پيامبر (ص) نيست.
يكى ديگر از انواع استعانت، كمك گرفتن از ديگران به صورت درخواست دعا كردن است؛ يعنى التماس دعا گفتن. اين مورد نيز اشكالى
1) وفاء الوفاء، سمهودى، ج۴، صص ١٣٧۴ و ١٣٧۵.
ندارد وقرآن نيز در موارد بسيارى به آن اشاره كرده است؛ مثلاً كمك نگرفتن از دعاى ديگران را از صفات منافقين شمرده و مىفرمايد:
(وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ تَعالَوْا يَسْتَغْفِرْ لَكُمْ رَسُولُ اللهِ لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ وَ رَأَيْتَهُمْ يَصُدُّونَ وَ هُمْ مُسْتَكْبِرُونَ) (منافقون: ۵)
هنگامى كه به آنان گفته شود: بياييد تا رسول خدا براى شما استغفار كند، سرهاى خود را (از روى استهزاء و كبر و غرور) تكان
مىدهند و آنها را مىبينى كه از سخنان تو اعراض كرده و تكبر مىورزند.
در جايى ديگر كمك گرفتن از دعاى مؤمنين را حاجتى فطرى مىداند ودرباره برادران يوسف مىفرمايد:
(قالُوا يا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا إِنَّا كُنَّا خاطِئِينَ * قالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّي إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ) (يوسف: ٩٧ و ٩٨)
گفتند: پدر! از خدا آمرزش گناهان ما را بخواه كه ما خطاكار بوديم! گفت: بهزودى براى شما از پروردگارم آمرزش مىطلبم كه او آمرزنده و مهربان است.
و درباره استغفار مؤمنين هم مىفرمايد:
(وَ الَّذِينَ جاؤُ مِنْ بَعْدِهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا وَ لإِِخْوانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونا بِالإِيمانِ) (حشر: ١٠)
(همچنين) كسانى كه بعد از آنها [بعد از مهاجران و انصار] آمدند و مىگويند: پروردگارا! ما و برادرانمان را كه در ايمان بر ما پيشى گرفتند، بيامرز.
و خداوند متعال مىفرمايد:
(وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللهَ تَوَّاباً رَحِيماً) (نساء: ۶۴)
و اگر اين مخالفان هنگامى كه به خود ستم كردند [و فرمانهاى خدا را زير پا گذاردند] به نزد تو مىآمدند واز خدا طلب آمرزش مىكردند وپيامبر هم براى آنها استغفار مىكرد، خدا را توبهپذير ومهربان مىيافتند.
وهابيان دلالت اين آيه بر استعانت دعاى پيامبر (ص) در زمان حيات او را قبول دارند.
ونيز مىفرمايد:
(وَ لَمَّا وَقَعَ عَلَيْهِمُ الرِّجْزُ قالُوا يا مُوسَى ادْعُ لَنا رَبَّكَ بِما عَهِدَ عِنْدَكَ) (اعراف: ١٣۴)
هنگامى كه بلا بر آنها مسلط مىشد، مىگفتند: اى موسى! از خدايت براى ما بخواه به عهدى كه با تو كرده، رفتار كند.
اين مورد را ابن تيميه قبول كرده و مىگويد:
از پيامبر (ص) به نقل صحيح رسيده كه فرمود: «هرگاه كسى از صميم دل براى برادر دينىاش دعا كند؛ به طور حتم خداوند ملكى را موكّل مىكند تا هنگام دعا به او بگويد: براى تو مثل آن چيزى است كه براى او خواستى» .(1)
مسلم به سندش از أُسَيْر بن جابر نقل كرده كه گفت:
1) رسالة زيارةالقبور، ص١۵۵.
كان عمر بن الخطاب اذا اتي عليه
امداد اهل اليمن سألهم: أفيكم اويس بن عامر؟ حتي أتي علي اويس، فقال: انت اويس بن عامر؟ قال: نعم. قال: من مراد ثم من قَرَن؟ قال: نعم. قال: فكان بك برصٌ فبرأت منه إلاّ موضع درهم؟ قال: نعم. قال: لك والدة؟ قال: نعم. قال: سمعت رسول الله [(ص)] يقول: يأتي عليكم اويس بن عامر مع امداد اهل اليمن من مراد ثم من قَرَن، كان به برص فبرأ منه الاّ موضع درهم، له والدة هو بها بَرٌّ، لو أقسم علي الله لأبرّه، فان استطعت ان يستغفر لك فافعل. فاستغفر لي، فاستغْفَرَ له. فقال له عمر: أين تريد؟ قال: الكوفة. قال: ألا اكتب لك الي عاملها؟ قال: اكون في غَبراء الناس احبّ الي. . .(1)
عمر بن خطاب چون كمكهايى از اهل يمن بر او مىرسيد از آنان سؤال مىكرد آيا در بين شما اويس بن عامر وجود دارد؟ تا اينكه اويس را به نزد او آوردند، عمر به او گفت: تو اويس بن عامرى؟
گفت: آرى. عمر گفت: از قبيله مراد و قَرَن؟ گفت: آرى. عمر گفت: آيا تو مرض برص داشتهاى كه از آن بهبودى يافتى به جز به مقدار موضع يك درهم؟ گفت: آرى. عمر گفت: آيا مادرى دارى؟ گفت: آرى. عمر گفت: از رسول خدا (ص) شنيدهام كه مىفرمود: اويس بن عامر همراه كمكهايى از اهل يمن از قبيله مراد و قَرَن نزد شما مىآيد و او مرض برص داشته كه از آن بهبودى يافته به جز به مقدار يك درهم، او مادرى دارد كه به او
1) صحيح مسلم، ح٢۵۴٢ و ٢٢۵.
نيكى مىنمايد، و اگر به خدا قسم ياد كند او را بهبودى مىدهد، و اگر توانستى كه از او طلب مغفرت براى خودت بنمايى اين كار را انجام بده، پس براى من طلب مغفرت كن و او چنين كرد. عمر به او گفت: كجا مىروى؟ گفت: به طرف كوفه. عمر گفت: آيا مىخواهى براى تو نامهاى به عامل كوفه بنويسم؟ اويس گفت: اگر من در بين مردان غبارآلود باشم برايم بهتر است. . . .
بخارى و مسلم به سندش از انس بن مالك نقل كردهاند كه گفت:
جاءت بي امّي امّ انس إلي رسول الله [(ص)] و قد ازّرتني بنصف خمارها و ردّتني بنصفه، فقالت: يا رسول الله! هذا أُنَيْسٌ ابني، اتيتك به يخدمك، فادع الله له. فقال: اللهم اكثر ماله و ولده. قال انس: فوالله انّ مالي لكثير، و انّ وَلَدي و ولد ولدي ليتعادّون علي نحو المائة اليوم.(1)
مادرم ام انس به نزد رسول خدا (ص) آمد در حالى كه مرا به نصف لباسش پيچانده و نصف ديگر مرا با چادرش پوشانده بود. عرض كرد: اى رسول خدا! اين انس كوچك، فرزند من است. او را نزد شما آورده ام تا خدمتگزار شما باشد، براى او نزد خدا دعا كن. حضرت عرضه داشت: بارالها! مال و اولادش را زياد كن. انس گفت: به خدا سوگند! كه مالم بسيار، و اولاد و اولاد اولادم امروز به حدود صد نفر رسيدهاند.
بخارى و مسلم به سند خود از عطاء بن ابىرباح نقل كردهاند كه گفت:
1) صحيح بخارى، ح۶٣٣۴؛ صحيح مسلم، ح٢۴٨١ و ١۴٢.
قال لي ابن عباس: ألا أريك من اهل الجنة؟ قلت: بلي، قال: هذه المرأة السوداء اتت النبي [(ص)] قالت: انّي أُصرَع و انّي أَتَكَشَّف، فادع الله لي، قال: ان شئت صبرت و لك الجنة، و ان شئت دعوتُ الله ان يعافيك. قالت: اصبر. قالت: فانّي اتكشف فادع الله ان لا اتكشف، فدعا لها.(1)
ابن عباس به من گفت: آيا يكى از اهالى بهشت را به تو نشان دهم؟ گفتم: آرى. او گفت: اين زن سياه، كه به نزد پيامبر (ص) آمد و
عرضه داشت: همانا من مرض صرع دارم و كشف حجاب مىكنم، نزد خدا براى من دعا كن. حضرت فرمود: اگر صبر كنى براى تو بهشت است و اگر بخواهى برايت دعا مىكنم كه خدا تو را عافيت دهد. زن گفت: صبر مىكنم ولى از خدا بخواه كه من كشف حجاب نكنم. حضرت براى او دعا نمود.
بخارى به سند صحيح از رسول خدا (ص) نقل مىكند كه فرمود:
إنّ الشمس تدنو يوم القيامة حتّى يبلغ العرق نصف الأذن، فبيناهم كذلك استغاثوا بآدم، ثمّ بموسى، ثمّ بمحمّد فيشفع ليقضى بين الخلق. . .(2)
همانا خورشيد در روز قيامت چنان به مردم نزديك مىشود كه از
شدّت گرما، عرق تا نصف گوش مردم را خواهد گرفت، در اين هنگام مردم به حضرت آدم (ع) وسپس به حضرت موسى (ع) ودر آخر به حضرت محمّد (ص) پناه مىبرند، پس شفاعت مىكند تا بين خلايق حكم شود. . . .
از اين حديث استفاده مىشود كه در كارهايى كه با قدرت خداوند انجام مىگيرد؛ مىتوان به ديگران متوسل شد، لكن با اين اعتقاد كه همه امور به اذن ومشيّت الهى صورت مىپذيرد.
مسئله استعانت از ارواح اوليا واستغاثه به آنان بعد از وفاتشان، از مهمترين مسائل استعانت از غير است؛ خواه به صورت دعا باشد يا طلب اعجاز. وهابيان اين نوع استعانت را از اقسام شرك دانسته وشديداً با آن مقابله مىكنند.
بحث از استغاثه به ارواح اوليا از اهميت ويژهاى برخوردار بوده و همانگونه كه گفته شد، مورد انكار شديد وهابيان است. لذا به مقدماتى قبل از شروع به بحث اشاره مىكنيم:
مىتوان از ادلهاى كه دلالت بر جواز استعانت به غير خدا در زمان حيات در امور غيبى دارد الغاى خصوصيت كرده وبر زمان مرگ آنان كه
حيات حقيقى است تعميم داد؛ مثل آيهاى كه دلالت بر استعانت برادران يوسف (ع) از دعاى پدرشان داشتند آنجا كه خداوند مىفرمايد:
(قالُوا يا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا إِنَّا كُنَّا خاطِئِينَ * قالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّي إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ) (يوسف: ٩٧ و ٩٨)
گفتند: اى پدر ما! از خدا آمرزش گناهان ما را بخواه، كه ما
خطاكار بوديم! گفت: به زودى براى شما از پروردگارم آمرزش مىطلبم، كه او آمرزنده ومهربان است!
و نيز مىفرمايد:
(وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللهَ تَوَّاباً رَحِيماً) (نساء: ۶۴)
و اگر اين مخالفان هنگامى كه به خود ستم كردند [و فرمانهاى خدا را زير پا گذاردند] به نزد تو مىآمدند واز خدا طلب آمرزش مىكردند وپيامبر هم براى آنها استغفار مى كرد، خدا را توبهپذير ومهربان مىيافتند.
و همچنين ساير آياتى كه پيش از اين بدانها اشاره شد.
وهابيان دلالت اين آيه بر استعانت از دعاى پيامبر (ص) در زمان حيات او را قبول دارند. از اين رو، با دلايل پنجگانه مىتوان از اين آيات الغاى خصوصيت زمان حيات نمود:
در جاى خود، حيات برزخى را ثابت نمودهايم و گفتهايم كه عقيده به
حيات برزخى مورد اتفاق همه فرق اسلامى است. لذا فرقى در استغاثه به اوليا بين زمان حيات و مرگ نيست.
در بحث تبرك به بركت داشتن اولياى الهى اشاره كرديم ولذا با القاى خصوصيت از زمان حيات واثبات حيات برزخى واثبات اينكه حقيقت انسان به روح اوست واين بركات به جهت تعالى روحى آن بزرگواران است وروح انسان مجرد بوده وبا مرگ معدوم نمىشود واينكه ارتباط او با اين عالم برقرار مى باشد، با اثبات تمام اين مقدمات در جاى خود، مىتوان به اين نتيجه رسيد كه استعانت از ارواح اولياى الهى امرى صحيح بلكه راجح به نظر مىرسد.
خداوند متعال درباره بركت داشتن حضرت ابراهيم واسحاق عليهما السلام مىفرمايد: ( وَ بارَكْنا عَلَيْهِ وَ عَلى إِسْحاقَ) ؛ «ما به او واسحاق بركت داديم» . (صافات: ١١٣)
ودرباره اولياى الهى مىفرمايد كه آنان همراه با شهيدان زنده بوده ونزد خداوند روزى مىخورند؛ آنجا كه مىفرمايد:
(وَ مَنْ يُطِعِ اللهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقِينَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحِينَ. . .) (نساء: ۶٩)
وهر كس كه خدا وپيامبر را اطاعت كند، (در روز رستاخيز،) همنشين كسانى خواهد بود كه خدا، نعمت خود را بر آنان تمام كرده؛ از پيامبران وصدّيقان وشهدا و صالحان. . . .
خداوند متعال در مورد غير مادى بودن وتجرد روح مىفرمايد: (. . . ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ) ؛ «. . . سپس آن را آفرينش تازهاى داديم» . (مؤمنون: ١۴)
ودرباره امر وجودى بودن مرگ مىفرمايد: ( الَّذِي خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَياةَ. . .) ؛ «آن كس كه مرگ وحيات را آفريد. . .» . (ملك: ٢)
ابن قيم جوزيه به نقل از شيخ احمد بن عمر مىگويد:
انّ الموت ليس بعدم محض و انّما هو انتقال من حال الي حال. و يدل علي ذلك انّ الشهداء بعد قتلهم و موتهم احياء عند ربهم يرزقون فرحين مستبشرين، و هذه صفة الأحياء في الدنيا، و اذا كان هذا في الشهداء كان الأنبياء بذلك احق و اولي، مع انّه قد صحّ عن النبي [(ص)]: انّ الارض لاتأكل اجساد الانبياء و انّه اجتمع بالانبياء ليلة الإسراء في بيت المقدس و في السماء و خصوصاً بموسي (ع) . و قد اخبر بانّه ما من مسلم يسلم عليه الاّ ردّ الله عليه روحه حتّي يرد - عليه السلام - إلي غير ذلك ممّا يحصل من جملته القطع بانّ موت الأنبياء انما هو راجع الي ان غيبوا عنّا بحيث لاندركهم و ان كانوا موجودين احياءً. (1)
همانا مرگ عدم محض نيست، بلكه به طور حتم انتقال از حالى به حال ديگر است. و دليل بر آن اينكه شهيدان بعد از كشته شدن و مرگشان نزد خدا روزى مىخورند و شاد بوده و بشارت مىدهند، و اين صفت زندهها در دنياست. و اگر صفت شهيدان اينگونه است
1) الروح، ابن قيم جوزيه، صص۵٧ و ۵٨.
پيامبران نيز به آن سزاوارتر و برترند، با اينكه به نقل صحيح از پيامبر (ص) رسيده كه فرمود: زمين اجساد پيامبران را نابود نمىسازد، و اينكه پيامبراسلام (ص) با پيامبران ديگر در شب معراج در بيت المقدس و در آسمان اجتماع نمود، خصوصاً با موسى (ع) . و نيز خبر داده: هيچ مسلمانى نيست كه بر او درود فرستد جز آن كه خداوند روحش را بر او باز مىگرداند تا جواب سلامش را بدهد، و غير آنكه از تمام آنها قطع پيدا مىشود كه بازگشت مرگ پيامبران به غايبشدنشان از ماست به حيثى كه آنها را درك نمىكنيم گرچه موجود و زندهاند.
خداوند درباره امكان ارتباط زندهها با مردگان مىفرمايد:
(وَ سْئَلْ مَنْ أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنا أَ جَعَلْنا مِنْ دُونِ الرَّحْمنِ آلِهَةً يُعْبَدُونَ) (زخرف: ۴۵)
از رسولانى كه پيش از تو فرستاديم بپرس: آيا غير از خداوند رحمان معبودانى براى پرستش قرار داديم؟
ونيز مىفرمايد: ( سَلامٌ عَلى نُوحٍ فِي الْعالَمِينَ) (صافات: ٧٩) ، ( سَلامٌ عَلى إِبْراهِيمَ) (صافات: ١٠٩) ، ( سَلامٌ عَلى مُوسى وَ هارُونَ) (صافات: 120) ، ( سَلامٌ عَلي إِلْياسِينَ) (صافات: ١٣٠) و ( سَلامٌ عَلَى الْمُرْسَلِينَ) (صافات: 181) .
به طور حتم اين آيات وسلامها را حضرت رسول (ص) مىگفته و از آنها قصد انشا مىكرده است.
عالم طبيعت ومعنويات هر دو از نظام اسباب ومسببات برخوردارند به اين معنا، همانگونه كه در نظام طبيعت براى به دست آوردن مقصودمان با توكل بر خدا به سراغ اسباب مىرويم، در مسائل معنوى وغير طبيعى نيز با اتكا به امداد الهى واينكه همه امور به دست اوست به سراغ اسباب رفته واز آنان مدد مىخواهيم كه در حقيقت مدد خواستن از آنها مدد خواستن از خداست.
خداوند متعال مىفرمايد: ( ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ. . .) ؛ «مرا بخوانيد تا [دعاى] شما را بپذيرم! . . .» (غافر: ۶٠)
جمله ( أَسْتَجِبْ) از باب استفعال است كه در آن طلب نهفته است.
از اينجا استفاده مىشود كه جواب و پاسخ و برآوردن حاجات مردم، توسط خداوند و از راه واسطه است؛ زيرا مفهوم آن اين است كه من از او مىخواهم كه حاجت شما برآورده شود؛ يعنى خداوند متعال از واسطه مى خواهد تا اثرگذارى كند.
و نيز خداوند متعال مىفرمايد:
(وَ إِنْ يَمْسَسْكَ اللهُ بِضُرٍّ فَلا كاشِفَ لَهُ إِلاَّ هُوَ وَ إِنْ يَمْسَسْكَ بِخَيْرٍ فَهُوَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ * وَ هُوَ الْقاهِرُ فَوْقَ عِبادِهِ وَ هُوَ الْحَكِيمُ الْخَبِيرُ) (انعام: ١٧ و ١٨)
اگر خداوند زيانى به تو برساند، هيچ كس جز او نمىتواند آن را برطرف سازد! واگر خيرى به تو رساند، او بر همه چيز تواناست؛
[و از قدرت او، هرگونه نيكى ساخته است] و اوست كه بر بندگان خود، قاهر ومسلّط است؛ واوست حكيم آگاه.
از اين آيه استفاده مىشود كه كاشف حقيقى تنها خداست و اگر كسى از بندگان خدا كشف و رفع گرفتارى مىكند در رأس آن خداوند متعال قرار دارد؛ و لذا كارهاى خارق العادۀ افرادى همچون عيسى (ع) از قبيل احياى مردگان و شفاى كورى و پيسى كه مصداق بارز كشف ضرّ است همگى به اذن و اراده و مشيت خداست.
و نيز خداوند متعال خطاب به پيامبر خود (ص) كرده و مىفرمايد:
(خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَكِّيهِمْ بِها وَ صَلِّ عَلَيْهِمْ إِنَّ صَلاتَكَ سَكَنٌ لَهُمْ وَ اللهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ) (توبه: ١٠٣)
از اموال آنها صدقهاى [بهعنوان زكات] بگير، تا بوسيله آن، آنها را پاك سازى و پرورش دهى! و [به هنگام گرفتن زكات]، به آنها دعا كن؛ كه دعاى تو، مايه آرامش آنها ست؛ و خداوند شنوا و داناست.
ولى در جاى ديگر گرفتن را به خود نسبت داده و مىفرمايد: (. . . وَ يَأْخُذُ الصَّدَقاتِ. . .) ؛ «. . . و صدقات را مىگيرد. . .» . (توبه: ١٠۴)
عمرو بن اميه مىگويد:
قال رجل للنبي [(ص)]: ارسل ناقتي و اتوكّل؟ قال: اعقِلها و توكّل.(1)
مردى به رسول خدا (ص) عرض كرد: شترم را رها كنم و به خدا توكل نمايم؟ حضرت فرمود: پايش را ببند و به خدا توكل كن.
1) صحيح ابن حبّان، ح٧٣١؛ مستدرك حاكم، ج٣، ص ۶٢٣.
انس مىگويد:
إنّ النبي [(ص)] دخل مكة يوم الفتح و علي رأسه المغفر.(1)
همانا پيامبر (ص) در روز فتح [مكه] داخل مكه شد در حالى كه بر سرش كلاهخود بود.
سبب بر دو قسم است:
١. سبب مادى به اينكه شيء مادى سبب شيء مادى ديگر شود؛ خداوند متعال مىفرمايد:
(وَ اللهُ الَّذِي أَرْسَلَ الرِّياحَ فَتُثِيرُ سَحاباً فَسُقْناهُ إِلى بَلَدٍ مَيِّتٍ. . .) (فاطر: ٩)
و خداوند كسى است كه بادها را فرستاد تا ابرهايى را به حركت درآورند؛ سپس ما اين ابرها را به سوى زمين مردهاى رانديم. . . .
٢. سبب معنوى كه شيء معنوى سبب براى شيء معنوى ديگر مىشود؛
خداوند متعال مىفرمايد:
(وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ لا يَزِيدُ الظَّالِمِينَ إِلاَّ خَساراً) (اسراء: ٨٢)
و از قرآن، آنچه شفا ورحمت است براى مؤمنان، نازل مىكنيم؛ وستمگران را جز خسران [و زيان] نمىافزايد.
1) صحيح بخارى، ح١٨۴۶ و ٣٠۴۴ و ۴٢٨۶ و ۵٨٠٨؛ صحيح مسلم، ح١٣۵٧.
در اين آيه قرآن به عنوان شفا و رحمت براى مؤمنان معرفى شده كه هر دو امرى غيبى است. و يا شيء معنوى سبب براى شيء مادى گردد، مثل دعاى نور براى رفع تب يا تأثير برخى دعاها براى رفع گرفتارى ها.
خداوند متعال مىفرمايد:
(وَ مَنْ يَدْعُ مَعَ اللهِ إِلهاً آخَرَ لا بُرْهانَ لَهُ بِهِ فَإِنَّما حِسابُهُ عِنْدَ رَبِّهِ إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الْكافِرُونَ) (مؤمنون: ١١٧)
و هر كس معبود ديگرى را با خدا بخواند -و مسلّماً هيچ دليلى بر آن نخواهد داشت- حساب او نزد پروردگارش خواهد بود؛ يقيناً كافران رستگار نخواهند شد!
و نيز مىفرمايد:
(وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَةً لا يَخْلُقُونَ شَيْئاً وَ هُمْ يُخْلَقُونَ وَلايَمْلِكُونَ لأَنْفُسِهِمْ ضَرًّا وَ لا نَفْعاً وَ لا يَمْلِكُونَ مَوْتاً وَ لا حَياةً وَلا نُشُوراً) (فرقان: ٣)
آنان غير از خداوند معبودانى براى خود برگزيدند؛ معبودانى كه چيزى را نمىآفرينند، بلكه خودشان مخلوقند، ومالك زيان وسود خويش نيستند، ونه مالك مرگ وحيات ورستاخيز خويشند.
خداوند متعال مىفرمايد:
(فَلا تَجْعَلُوا لِلَّهِ أَنْداداً وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ) (بقره: ٢٢)
بنابراين، براى خدا همتايانى قرار ندهيد، در حالى كه مىدانيد [هيچ يك از آنها، نه شما را آفريدهاند، ونه شما را روزى مىدهند].
و مىفرمايد:
(وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اللهِ أَنْداداً يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اللهِ وَ الَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ. . .) (بقره: ١۶۵)
بعضى از مردم، معبودهايى غير از خداوند براى خود انتخاب مىكنند؛ و آنها را همچون خدا دوست مىدارند و كسانى كه ايمان آوردند حبّشان براى خدا شديدتر است. . . .
خداوند متعال مىفرمايد:
(قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ تَعالَوْا إِلي كَلِمَةٍ سَواءٍ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللهَ وَ لا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً وَ لا يَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللهِ) (آل عمران: ۶۴)
بگو: اى اهل كتاب! بياييد به سوى سخنى كه ميان ما وشما يكسان است؛ كه جز خداوند يگانه را نپرستيم وچيزى را همتاى او قرار ندهيم؛ وبعضى از ما، بعضى ديگر را -غير از خداى يگانه- به خدايى نپذيرد.
از اين آيه استفاده مىشود كه اهل كتاب معتقد به ربوبيت استقلالى براى
اولياى خود بودهاند و بدين جهت آنها را عبادت مىكردند، عقيدهاى كه هرگز كسانى كه از مسلمانان به اولياى الهى استغاثه مىكنند چنين اعتقادى ندارند، و اگر بر فرض كسى چنين اعتقادى داشته باشد مشرك است.
و نيز مىفرمايد:
(قُلْ إِنِّي لا أَمْلِكُ لَكُمْ ضَرًّا وَ لا رَشَداً * قُلْ إِنِّي لَنْ يُجِيرَنِي مِنَ اللهِ أَحَدٌ وَ لَنْ أَجِدَ مِنْ دُونِهِ مُلْتَحَداً) (جن: ٢١ و ٢٢)
بگو: من مالك زيان وهدايتى براى شما نيستم! بگو: (اگر من نيز بر خلاف فرمانش رفتار كنم) هيچ كس مرا در برابر او حمايت نمىكند وپناهگاهى جز او نمىيابم.
خداوند متعال مىفرمايد:
(. . . قُلْ أَ فَرَأَيْتُمْ ما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللهِ إِنْ أَرادَنِيَ اللهُ بِضُرٍّ هَلْ هُنَّ كاشِفاتُ ضُرِّهِ أَوْ أَرادَنِي بِرَحْمَةٍ هَلْ هُنَّ مُمْسِكاتُ رَحْمَتِهِ. . .) (زمر: ٣٨)
بگو: آيا هيچ درباره معبودانى كه غير از خدا مىخوانيد انديشه مىكنيد كه اگر خدا زيانى براى من بخواهد، آيا آنها مىتوانند گزند او را برطرف سازند؟ ! ويا اگر رحمتى براى من بخواهد، آيا آنها مىتوانند جلو رحمت او را بگيرند؟ ! . . . .
و نيز مىفرمايد:
(أَ أَتَّخِذُ مِنْ دُونِهِ آلِهَةً إِنْ يُرِدْنِ الرَّحْمنُ بِضُرٍّ لا تُغْنِ عَنِّي شَفاعَتُهُمْ شَيْئاً وَ لا يُنْقِذُونِ) (يس: ٢٣)
آيا غير از او معبودانى را انتخاب كنم كه اگر خداوند رحمان
بخواهد زيانى به من برساند، شفاعت آنها كمترين فايدهاى براى من ندارد ومرا (از مجازات او) نجات نخواهند داد.
و مىفرمايد:
(ما يَفْتَحِ اللهُ لِلنَّاسِ مِنْ رَحْمَةٍ فَلا مُمْسِكَ لَها وَ ما يُمْسِكْ فَلا مُرْسِلَ لَهُ مِنْ بَعْدِهِ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ) (فاطر: ٢)
هر رحمتى را خدا به روى مردم بگشايد، كسى نمىتواند جلو آن را بگيرد؛ وهر چه را امساك كند، كسى غير از او قادر به فرستادن آن نيست؛ واو عزيز وحكيم است.
سيد بدرالدين حوثى در مورد اين آيات مىگويد:
فانّا نفهم من هذا الاحتجاج انّ المشركين كانوا يعتقدون فيمن يعبدونهم النفع و الضرّ من دون الله، فجاء هذا الدليل يذكرهم بانّهم يعجزون عن معارضة قضاء الله و ارادته و انّ الله هو الغالب علي امره ليعلموا انّ شركاءهم لايملكون النفع من دون الله ولاالضرّ من دون الله؛ لانّهم لو كانوا يملكون ذلك من
دون الله لصحّ فرض المعارضة و هو ما لايقبله ذهن من يذكر انّ الله الذي خلق السموات والارض وما بينهما و انّه الغالب علي امره القاهر فوق عباده. ولو كانوا لايعتقدون فيهم نفعاً من دون الله ولا ضرّاً لما احتج عليهم بهذا الاحتجاج الموجه اليهم توجيه الحجة علي المخالف كما لايخفي علي منصف.(1)
همانا ما از اين احتجاج مى فهميم كه مشركان در مورد كسانى
1) الايجاز في الرد على فتاوى الحجاز، ص ١٠۴.
كه آنان را مىپرستيدند بدون ارتباط با خدا اعتقاد نفع و ضرر داشتند، و اين دليل آمد تا به آنان تذكر دهد كه غير خدا عاجز از معارضه با قضا و اراده خداست، و تنها اوست كه غالب بر امرش مىباشد، تا بدانند كه شريكانشان مالك نفع و ضررى از غير خدا نيستند؛ زيرا در غير اين صورت بايد فرض معارضه صحيح باشد، و اين مطلبى است كه قبول نمى كند آن را ذهن هركس كه بداند خداوند خالق آسمانها و زمين و مابين آن دو مىباشد و اينكه اوست غالب بر امرش، و قاهر فوق بندگانش، و اگر آنان در حق غير خدا اعتقاد نفع و ضرر بدون ارتباط با خدا نداشتند اينگونه خداوند بر آنان احتجاج نمىنمود، همانند احتجاجى كه بر مخالف مىشود، همانگونه كه بر هر شخص منصفى مخفى نمىباشد.
اولياى الهى كه سلطه غيبى داشته و در اين عالم تصرف مىكنند همگى در افعالشان تحت اراده و مشيت الهى هستند و لذا اگر خدا بخواهد مىتواند مانع از تحقق مشيت و اراده آنان گردد.
بدين جهت است كه در زيارت جامعه كبيره مىخوانيم:
العاملون بارادته.
[اهل بيت عليهم السلام ] اگر كارى انجام مىدهند به اراده و مشيت الهى است.
و در حقيقت آنان واسطه فيض الهى هستند.
خداوند متعال مىفرمايد:
(قُلِ اللَّهُمَّ مالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشاءُ وَ تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ بِيَدِكَ الْخَيْرُ إِنَّكَ عَلي كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ) (آل عمران: ٢۶)
بگو: بارالها! مالك حكومتها تويى؛ به هر كس بخواهى، حكومت مىبخشى؛ واز هر كس بخواهى، حكومت را مىگيرى؛ هر كس را بخواهى، عزت مىدهى؛ وهر كه را بخواهى خوار
مىكنى. تمام خوبىها به دست توست؛ كه همانا تو بر هر چيزى قادرى.
خداوند متعال مىفرمايد:
(لَهُ دَعْوَةُ الْحَقِّ وَ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ لا يَسْتَجِيبُونَ لَهُمْ بِشَيْءٍ. . .) (رعد: ١۴)
دعوت حق از آن اوست! وكسانى را كه (مشركان) غير از خدا مىخوانند، (هرگز) به دعوت آنها پاسخ نمىگويند! . . .
در دعوت به حق نكتهاى نهفته است، و آن اينكه دعوت بر دو قسم است؛ يكى دعوت به حق با اعتقاد به اصالت و استقلال و حقيقت، كه مخصوص خداست، و ديگرى دعوت بدون اصالت و استقلال كه از غير خدا انجام مىگيرد.
در ذيل آيات ( كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ وَ يَبْقي وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلالِ وَ الإِْكْرامِ) از امام سجاد (ع) نقل شده كه فرمود: «
نحن الوجه الذي يؤتي الله منه »(1)«ماييم وجه خدا كه از جانب ما به سوى خدا سير مىشود» .
و در دعاى ندبه مىخوانيم: « أين وجه الله الذي اليه يتوجّه الأولياء »(2)«كجاست وجه خدا كه اوليا به سوى او توجه مىكنند» .
و نيز ممكن است رواياتى كه در ذيل آيه ( بَقِيَّتُ اللهِ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ) آمده و آن را بر امام زمان (عج) تطبيق كرده از همين قبيل باشد و بقيه از ماده باقى و بقاء باشد.
از امام صادق (ع) نقل شده كه فرمود: «آنگاه كه مهدى (عج) ظهور مىكند پشت به ديوار كعبه مىنمايد و آيه ( بَقِيَّتُ اللهِ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ) را مىخواند، سپس مىفرمايد: « انا بقية الله و حجّة الله. . . »(3)«من بقيه و حجت خدايم. . .» .
مطابق اين تفسير كه ذكر شد همه امامان «بقية الله» هستند؛ لذا در دعاى ندبه مىخوانيم: « أين بقية الله التي لاتخلو من العترة الهادية »(4)«كجاست بقيةاللهى كه عترت هدايت گر از او خالى نيست» .
خداوند متعال مىفرمايد: ( كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلاَّ وَجْهَهُ) ؛ «همه چيز جز
ذات (پاك) او فانى مىشود» . (قصص: ٨٨)
با جمع بين اين آيه و آيه شريفه: ( كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ * وَ يَبْقي وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلالِ وَ الإِْكْرامِ) كه قبلاً به شرح آن پرداختيم به اين نتيجه رسيديم كه وجه خدا كه همان ولى كامل الهى
است هرگز در او هلاكت راه ندارد و او به بقاى الهى باقى است.
در كتب لغت ماده «هلك» به معناى «مات» آمده است.
ابن منظور مىگويد: «
هلك، يهلك، هُلكاً و هَلكاً و هَلاكاً: مات » .(1)
بنابر اين معنا، براى اولياى الهى مرگ معنا ندارد، بلكه به حيات الهى زندهاند.
و لذا در روايات مصادر شيعه كه از طرق اهل بيت (عليهمالسلام) وارد شده اين آيه بر اهل بيت (عليهمالسلام) تطبيق شده است.
كلينى به سندش از حارث بن مغيره نقل كرده كه گفت:
سئل ابوعبدالله (ع) عن قول الله تبارك و تعالي: (كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلاَّ وَجْهَهُ) . فقال: مايقولون فيه؟ قلت: يقولون: يَهلك كلّ شيء إلاّ وجه الله. فقال: سبحان الله! لقد قالوا قولا عظيماً، انّما عَني بذلك وجهَ الله الذي يؤتي منه.(2)
از امام صادق (ع) درباره قول خداوند تبارك و تعالى: ( كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلاَّ وَجْهَهُ) سؤال شد؟ حضرت فرمود: آنان درباره آن چه مىگويند؟ عرض كردم مىگويند: هر چيزى هلاك مىشود
به جز
وجه خدا. حضرت فرمود: منزه است خداوند! آنان حرف بزرگى زدهاند، بلكه مقصود خداوند از آن، وجه خداست كه از ناحيه او انسان وارد مىشود.
و نيز به سندش از امام باقر (ع) نقل كرده كه فرمود:
«. . . و نحن وجه الله، نتقلّب في الارض بين اظهُرِهم. . . »(1)«. . . و ما وجه خداييم كه در روى زمين بين آنها رفتوآمد داريم. . .» .
و صدوق به سندش از امام صادق (ع) در ذيل اين آيه چنين نقل كرده است: « نحن هو »(2)«ما همان مصداق آيهايم» .
در بين مردم شبه جزيرة العرب عقايد و افكار گوناگونى وجود داشت:
در ميان مردم كسانى يافت مىشدند كه اساساً هيچ اعتقادى به خدا نه به صورت شرك آلود و نه به هيچ صورت ديگرى نداشتند (3)و احتمالاً آيه زير به اين گروه اشاره دارد؛
خداوند متعال مىفرمايد:
(وَ قالُوا ما هِيَ إِلاَّ حَياتُنَا الدُّنْيا نَمُوتُ وَ نَحْيا وَ ما يُهْلِكُنا إِلاَّ
الدَّهْرُ) (جاثيه: ٢۴)
و گفتند: چيزى جز همين زندگى دنياى ما در كار نيست؛ گروهى از ما مىميرند وگروهى زنده مى شوند؛ وجز طبيعت وروزگار ما را هلاك نمىكند!
از اين آيه استفاده مىشود كه اينان به مبدأ و معادى معتقد نبوده و حيات را منحصر به زندگى دنيا دانسته و نابودى آن را نيز به دست روزگار مىدانستند.
از آياتى در قرآن نيز مىتوان چنين بهره گرفت كه افرادى اساساً معتقد به خالق نبودهاند؛ قرآن در مقام پاسخ به آنان مىفرمايد:
(أَمْ خُلِقُوا مِنْ غَيْرِ شَيْءٍ أَمْ هُمُ الْخالِقُونَ * أَمْ خَلَقُوا السَّماواتِ وَ الأَرْضَ بَلْ لا يُوقِنُونَ) (طور: ٣۵ و ٣۶)
يا آنها بىهيچ آفريده شدهاند، يا خود خالق خويشند؟ ! آيا آنها آسمانها وزمين را آفريدهاند؟ ! بلكه آنها جوياى يقين نيستند!
گروه ديگرى از مردم شبه جزيرة العرب به خداوند به عنوان خالق اعتقاد داشته و با اين حال موجودات ديگرى را به عنوان خالق مستقل، شريك براى خداوند مىدانستند. در واقع آنان به شرك در خالقيت اعتقاد
داشتهاند.
خداوند متعال مىفرمايد:
(أَمْ جَعَلُوا لِلَّهِ شُرَكاءَ خَلَقُوا كَخَلْقِهِ فَتَشابَهَ الْخَلْقُ عَلَيْهِمْ) (رعد:١۶)
آيا آنها همتايانى براى خدا قرار دادند بهخاطر اينكه آنان همانند خدا آفرينشى داشتند، واين آفرينشها بر آنها مشتبه شده است؟ !
و نيز مىفرمايد:
(نَحْنُ خَلَقْناكُمْ فَلَوْ لا تُصَدِّقُونَ * أَ فَرَأَيْتُمْ ما تُمْنُونَ * أَ أَنْتُمْ تَخْلُقُونَهُ أَمْ نَحْنُ الْخالِقُونَ) (واقعه: ۵٧ - ۵٩)
ما شما را آفريديم؛ پس چرا (آفرينش مجدّد را) تصديق نمىكنيد؟ ! آيا از نطفهاى كه در رحم مىريزيد آگاهيد؟ ! آيا شما آن را (در دوران جنينى) آفرينش (پى در پى) مىدهيد يا ما آفريدگاريم؟ !
و مىفرمايد:
(مَا اتَّخَذَ اللهُ مِنْ وَلَدٍ وَ ما كانَ مَعَهُ مِنْ إِلهٍ إِذاً لَذَهَبَ كُلُّ إِلهٍ بِما خَلَقَ وَ لَعَلا بَعْضُهُمْ عَلى بَعْضٍ) (مؤمنون: ٩١)
خدا هرگز فرزندى براى خود انتخاب نكرده؛ ومعبود ديگرى با او نيست؛ كه اگر چنين مىشد، هر يك از خدايان مخلوقات خود را تدبير واداره مىكردند وبعضى بر بعضى ديگر برترى مىجستند (و
جهان هستى به تباهى كشيده مىشد) .
اين آيه نشانگر آن است كه آنان به دو يا چند خالق اعتقاد داشتهاند و اين جز شرك در خالقيت كه جداى از شرك ربوبى است، چيز ديگرى نيست.
گروه ديگرى از مشركان آن ديار به خداى واحد و خالق يكتا معتقد بودند اما در مرحله تدبير نظام هستى به مدبّران ديگرى در كنار خداوند اعتقاد داشتند. آنان معتقد بودند كه براى هر رشتهاى از تدبير عالم، كسى وجود دارد كه مستقلا تدبير آن به دست او واگذار شده است. آنها هر بتى را مخصوص تدبير امور خاصى از جهان هستى مىدانستند؛ لذا در آيات بسيارى به توحيد ربوبى اشاره شده است.
خداوند متعال مىفرمايد:
(أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الأَمْرُ تَبارَكَ اللهُ رَبُّ الْعالَمِينَ) (اعراف: ۵۴)
آگاه باشيد كه آفرينش وتدبير (جهان) ، از آن او (و به فرمان او) ست! پر بركت (و زوالناپذير) است خداوندى كه پروردگار جهانيان است!
و مىفرمايد:
(لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلاَّ اللهُ لَفَسَدَتا) (انبياء: ٢٢)
اگر در آسمان وزمين، جز «الله» خدايان ديگرى بود، فاسد مىشدند (و نظام جهان به هم مىخورد) !
از آيات قرآن كريم استفاده مىشود كه اعتقاد به سلطه غيبى اوليا در طول سلطه الهى اشكالى ندارد.
خداوند متعال مىفرمايد:
(قُلْ أَ فَرَأَيْتُمْ ما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللهِ إِنْ أَرادَنِيَ اللهُ بِضُرٍّ هَلْ هُنَّ كاشِفاتُ ضُرِّهِ) (زمر: ٣٨)
بگو: آيا هيچ درباره معبودانى كه غير از خدا مىخوانيد انديشه مىكنيد كه اگر خدا زيانى براى من بخواهد، آيا آنها مىتوانند گزند او را برطرف سازند؟ !
از مجموعه آيات قرآن استفاده مىشود كه صدا زدن غير خدا و استغاثه به او اگر با نظر استقلالى و در عرض خداوند متعال نباشد اشكالى ندارد، بلكه بايد با اين عقيده همراه باشد كه پناه حقيقى خداست و اولياى الهى هم اگر كارى انجام مىدهند به اذن و مشيت و اراده الهى است و خداوند متعال عنايات خود را به وسيله دعا و خواست آنها انجام مىدهد و اين مقتضاى نظام اسباب و مسببات است. اينك اين موضوع را
از آيات قرآن كريم استفاده مىكنيم:
١. خداوند متعال مىفرمايد:
(وَ لا تَدْعُ مِنْ دُونِ اللهِ ما لا يَنْفَعُكَ وَ لا يَضُرُّكَ) (يونس: ١٠۶)
و جز خدا، چيزى را كه نه سودى به تو مىرساند و نه زيانى، مخوان.
اين آيه نهى از صدا زدن موجوداتى مىكند كه هيچ نفع و ضررى براى انسان ولو در واسطهگرى و دعا كردن و شفيع شدن نزد خدا ندارند، و لذا نفى صدا زدن اولياى الهى براى دعا كردن براى ما و
خواستن از خداوند متعال را ندارد.
بدين جهت است كه خداوند متعال مىفرمايد:
(وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللهَ تَوَّاباً رَحِيماً) (نساء: ۶۴)
واگر اين مخالفان، هنگامى كه به خود ستم مىكردند [و فرمانهاى خدا را زير پا مىگذاردند]، به نزد تو مىآمدند؛ و از خدا طلب آمرزش مىكردند؛ و پيامبر هم براى آنها استغفار مىكرد؛ خدا را توبه پذير و مهربان مىيافتند.
و نيز درباره برادران حضرت يوسف (ع) نقل مىكند:
(قالُوا يا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا إِنَّا كُنَّا خاطِئِينَ * قالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ
رَبِّي) (يوسف: ٩٧ و ٩٨)
گفتند: اى پدر! از خدا آمرزش گناهان ما را بخواه، كه ما خطاكار بوديم! گفت: بهزودى براى شما از پروردگارم آمرزش مىطلبم.
و نيز درباره درخواست قوم موسى (ع) مىفرمايد: ( قالُوا يا مُوسَي ادْعُ لَنا رَبَّكَ) ؛ «مىگفتند: اى موسى! از خدايت براى ما بخواه» . (اعراف: ١٣۴)
لذا مىتوان گفت: صدا زدن اوليا تخصصاً از آيه فوق خارج است.
٢. و نيز خداوند متعال مىفرمايد: ( وَ لا تَدْعُ مَعَ اللهِ إِلهاً آخَرَ) ؛ «پس هيچ كس را با خدا نخوانيد» . (قصص: ٨٨)
از اين آيه دو نكته استفاده مىشود:
اول - اين آيه نهى از خواندن غير خدا به قصد الوهيت دارد.
دوم - از آنجا كه كلمه (مَعَ) دلالت بر عرضيت دارد نه طوليت، آيه
فوق دلالت بر نهى از خواندن غير خدا در عرض خدا دارد كه اصطلاحاً به آن شرك مىگويند، نه آنكه كسى را در طول خداوند صدا زده و از او بخواهيم كه از خداوند حاجات ما را بخواهد.
همين مضمون در آيه ( فَلا تَدْعُوا مَعَ اللهِ أَحَداً) ؛ «پس هيچ كس را با خدا نخوانيد» (جن: ١٨) ، نيز به صيغه جمع آمده است.
٣. خداوند متعال مىفرمايد: ( قُلْ إِنِّي نُهِيتُ أَنْ أَعْبُدَ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللهِ) ؛ «بگو: من از پرستش كسانى كه غير از خدا مىخوانيد، نهى شدهام» . (انعام: ۵۶)
از اين آيه نكاتى استفاده مىشود:
١. اينكه اگر انسان كسى را بخواند و از او چيزى بخواهد ولى اتصال او را با خداوند متعال قطع نكند و او را در طول خدا و عمل او را در طول عمل خدا بداند اشكالى نداشته و شرك نيست و مورد نهى الهى در اين آيه نمىباشد.
٢. مورد آيه فوق نهى از عبادت كسانى است كه آنها را صدا زده و معتقد به استقلال آنها در تدبير است نه آنكه آنان را نبايد صدا زد، و صدا زدنى مورد نهى واقع شده كه در حكم عبادت باشد؛ يعنى با اعتقاد به الوهيت يا ربوبيت صدا زده شده، نه اينكه هر صدا زدنى عبادت باشد.
خداوند متعال مىفرمايد: ( إِنَّ اللهَ فالِقُ الْحَبِّ وَ النَّوي) ؛ «خداوند، شكافنده دانه و هسته است» . (انعام: ٩۵)
و نيز مىفرمايد:
( وَ هُوَ الَّذِى أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجْنا بِهِ نَباتَ كُلِّ شَىءٍ فَأَخْرَجْنا مِنْهُ خَضِراً نُخْرِجُ مِنْهُ حَبًّا مُتَراكِباً) (انعام: ٩٩)
او كسى است كه از آسمان، آبى نازل كرد، پس به وسيله آن، گياهان گوناگون رويانديم؛ و از آن، ساقهها و شاخههاى سبز، خارج ساختيم؛ و از آنها دانههاى متراكم خارج مى كنيم.
از اين آيات استفاده مىشود كه خداوند متعال افعالش را به وسيله
اسباب انجام مىدهد.
از آيات قرآن استفاده مىشود كه اولياى الهى و در رأس آنها پيامبر (ص) داراى مقاماتى هستند و بدين جهت مىتوان به آنها استغاثه كرد، و لذا در آيات بسيارى با خداوند متعال در برخى مقامات شريك شدهاند گرچه به نحو طوليت است و هر چه دارند از جانب خداوند و به اذن او مىباشد.
خداوند متعال مىفرمايد:
( إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ) (مائده: ۵۵)
سرپرست و ولى شما، تنها خداست و پيامبر او و آنها كه ايمان آوردهاند؛ همانها كه نماز را برپا مىدارند، و در حال ركوع، زكات مىدهند.
و نيز مىفرمايد:
( يا أَيُّهَا النَّبِيُّ حَسْبُكَ اللهُ وَ مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ) (انفال: ۶۴)
اى پيامبر! خداوند و مؤمنانى كه از تو پيروى مىكنند، براى حمايت تو كافى است؛ [فقط بر آنها تكيه كن!].
همچنين مىفرمايد:
(أَطِيعُوا اللهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الأَمْرِ مِنْكُمْ. . .) (نساء: ۵٩)
اطاعت كنيد خدا را! و اطاعت كنيد پيامبر خدا و اولوالامر [اوصياى پيامبر] را. . .
گرچه خداوند متعال مىفرمايد: ( وَ مَا النَّصْرُ إِلاَّ مِنْ عِنْدِ اللهِ الْعَزيزِ الحَكيمِ) ؛ «پيروزى تنها از جانب خداوند تواناى حكيم است» . (آل عمران: ١٢۶) ، ولى در آيات ديگر دعوت به نصرت و يارى كسانى كرده كه از شما يارى خواستند.
خداوند متعال مىفرمايد:
( وَ إِنِ اسْتَنْصَرُوكُمْ فِي الدِّينِ فَعَلَيْكُمُ النَّصْرُ إِلاَّ عَلي قَوْمٍ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ مِيثاقٌ وَ اللهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ) (انفال: ٧٢)
و [تنها] اگر در [حفظ] دين [خود] از شما يارى طلبند، بر شماست كه آنها را يارى كنيد، جز بر ضدّ گروهى كه ميان شما و آنها، پيمان [ترك مخاصمه] است؛ و خداوند به آنچه عمل مىكنيد، بيناست.
و نيز مىفرمايد:
(وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فِي سَبِيلِ اللهِ وَ الَّذِينَ آوَوْا وَ
نَصَرُوا أُولئِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ كَرِيمٌ) (انفال:٧۴)
و آنها كه ايمان آوردند وهجرت نمودند ودر راه خدا جهاد كردند، و آنها كه پناه دادند ويارى نمودند، آنان مؤمنان حقيقىاند؛ براى آنها، آمرزش [و رحمت خدا] وروزى شايستهاى است.
آيت الله معرفت رحمه الله مىفرمايد:
. . . فاذا كانت قداسة المكان و عراقة الزمان مؤثرين في استجابة الدعاء و قبول التوبة و قضاء الحاجة و غفران الذنوب، فما المانع ان يقرن الداعي دعاءه بذكر نبي الرحمة و اهل بيته الأطهار، و يقدّمهم بين يدي حوائجه؟ فاذا لمنكن نستغرب وقوع المكان و الزمان شفعاً مؤثرا في استجابة الدعاء، فماذا نستغربه من شفاعة نبي كريم؟ ! و هكذا العقل الفطري لايستبعد تأثير واسطة الفيض في بلوغ القاصر بهمّته المطلوبة نظراً لكمال الواسطة و صلاحيته لانعكاس الفيوض منه الي القاصرين؛ فانّ للكاملين اشعاعات مفاضة تشمل القاصرين عن بلوغ الأهداب حيث مرادفة الكامل كمال و مصاحبة الجميل جمال، و لأجل عين، الف عين تكرم. (1)
. . . پس اگر قداست مكان و ريشهدار بودن زمان مؤثر در استجابت دعا و قبول توبه و برآورده شدن حاجت و غفران گناهان است، چه
1) مجله الهادى، عدد ۴، ص ٢۴.
مانعى دارد كه دعاكننده دعايش را مقرون به نام پيامبر رحمت و اهل بيت پاكش كرده و آنان را در برابر حوائجش مقدم دارد؟ و اگر ما غريب ندانيم اين را كه مكان و زمان شفيع مؤثر در استجابت دعاست، چرا غريب مىشماريم شفاعت پيامبر كريم را؟ ! و همچنين عقل فطرى تأثير واسطه فيض را در رسيدن قاصر به همت مطلوبش، بعيد نمىداند، نظر به كمال واسطه و صلاحيت آن براى انعكاس فيضها از ناحيه او به قاصرين؛ چرا كه براى كاملين اشراقاتى است كه جوشش داشته و شامل كسانى مىشود كه قاصر از رسيدن به اهداف هستند؛ چرا كه همرديف كامل شدن كمال و مصاحبت زيبا جميل است، و به جهت يك چشم هزار چشم تكريم مىشود.
قاضى سبكى در اين باره مىگويد:
واذ قد تحررت هذه الانواع و الأحوال في الطلب من النبى [(ص)] و ظهور المعنى فلا عليك في تسميته توسلا أو تشفعاً أو استغاثة أو توجهاً؛ لانّ المعنى في جميع ذلك سواء.(1)
و چون اين انواع و احوال را در طلب از پيامبر (ص) و ظهور معنى تحرير نمودم، پس بر تو باكى نيست در نامگذارى آن به توسل يا طلب شفاعت يا استغاثه يا توجه؛ زيرا معنا در تمام آنها يكسان است.
1) شفاء السقام، سبكى شافعى، ص ١٧۵.
علماى علم معانى گفتهاند كه اسناد بر دو قسم است:
الف) حقيقى؛
ب) مجاز.
اسناد حقيقى عبارت است از اسناد فعل به كسى يا چيزى كه نزد متكلم آن فعل براى اوست در ظاهر مثل قول شخص مؤمن: خداوند سبزى را روياند.
اسناد مجازى عبارت است از اسناد فعل به كسى يا چيزى كه نزد متكلم آن فعل براى او نيست، با وجود قرينهاى كه دلالت كند بر اينكه اسناد مجازى مىباشد؛ مثل اسناد و نسبت به زمان و مكان يا سبب.
در مثال: (امير شهر را ساخت) بناء در حقيقت فعل بنّاست ولى چون امير سبب و آمر بوده لذا فعل بنّايى به او مجازاً نسبت داده شده است.
و قرينه گاهى لفظى است و گاهى معنوى. تفتازانى در احوال اسناد خبرى در مورد قرينه معنوى مىگويد:
وانبت الربيع البقل، فمثل هذا الكلام اذا صدر عن الموحد يحكم بانّ اسناده مجاز؛ لانّ الموحد لايعتقد انّه الي ما هو له.(1)
روياند بهار سبزى را، پس مثل اين كلام چون از موحد صادر شود حكم مى شود به اينكه اسناد آن مجازى است؛ زيرا موحد اعتقاد استقلالى و حقيقى به آن ندارد.
1) المطول، تفتازانى، ص ١٠٢.
او نيز در جاى ديگر مىگويد:
فهذا الاسناد (في قول الكافر: انبت الربيع البقل) و ان كان الي غير ما هو له، لكن لاتأول فيه؛ لانّه مراده و معتقده، و كذا شفي الطبيب المريض.(1)
پس اين اسناد در قول كافر (بهار سبزى را رويانيد) گرچه مجازى است، ولى نسبت به او تأويل ندارد؛ زيرا مراد و اعتقاد او اين است. و نيز اين جمله: (طبيب مريض را شفا داد) .
خلاصه مطلب اينكه اگر كافر بگويد: (مريض را طبيب شفا داد) ؛ اين اسناد حقيقى است؛ چرا كه او ايمان و اعتقاد به تأثير خداوند متعال ندارد، و لذا اين اسناد نزد او اسناد به چيز يا كسى است كه فعل از اوست. به خلاف آنكه مؤمن چنين جملهاى را بگويد كه اسناد در آن مجاز عقلى است و قرينه آن مؤمن بودن متكلم است؛ زيرا او ايمان دارد كه شفادهنده خداوند متعال است نه طبيب، و اگر هم فعل به او نسبت داده شده به جهت آن است كه او وسيله و سبب مىباشد.
با بيانى كه ذكر شد مبحث استغاثه به اوليا و ارواح آنها به خوبى روشن مىشود؛ زيرا مؤمن هرگاه از انبيا و يا اوليا استعانت مىجويد، مؤمن بودن او قرينهاى است بر اينكه مغيث حقيقتى نزد او و نيز قاضىالحاجات خداوند متعال است و اگر به اوليا استغاثه كرده و از آنان
1) المطول، ص ٢٩.
كمك گرفته به طريق مجاز عقلى است؛ چرا كه آنان اسباب و وسائلاند.
شاه عبدالعزيز دهلوى در تفسير آيه ( إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ) مىگويد:
در اينجا بايد دانسته شود كه استعانت از غير خدا به نحوى كه اعتماد بر او باشد و معتقد به مظهر كمكرسانى او از جانب خداوند متعال نباشد حرام است، ولى اگر التفات به طور خالص به خداوند متعال است و از غير او در ظاهر كمك مىجويد به اعتقاد اينكه او مظهر كمك الهى است نظر به عالم اسباب و حكمت خداوند متعال در آن، اين عقيده از
راه عرفان به دور نيست و در شرع جايز مىباشد، و انبيا و اوليا از اين نوع استعانت از غير خدا داشتهاند. و در حقيقت مثل اين نوع، استعانت از غير خدا نيست بلكه استعانت از خداوند سبحان مىباشد.(1)
نواب وحيد الزمان در تفسير آيه ( وَ إِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّينِ. . . وَ تُبْرِئُ الأَكْمَهَ وَ الأَبْرَصَ بِإِذْنِي) (مائده: ١١) مىگويد:
فاسند الخلق و الإبراء إلي عيسي مجازاً، فلو طلب احد من عيسي روح الله ان يحيي ميتاً باذن الله فلا يكون شركاً اكبر، و كذلك لو طلب احد من ولي حي أو من روح نبي أو صالح ان يهب له الأولاد أو يشفيه من مرض أو يدفع عنه سوء باذن الله و امره لايكون شركاً اكبر.(2)
خلق و بهبودى به عيسى (ع) مجازاً اسناد داده شده است. پس اگر طلب كند كسى از عيسى روح الله اينكه مردهاى را به اذن خداوند
زنده كند شرك اكبر نيست. و نيز اگر طلب كند كسى از ولى حى يا از روح نبى يا صالحى كه به او اولاد داده يا او را از مرض شفا دهد، يا از او گرفتارى را به اذن خدا و امر او دفع نمايد هرگز
شرك اكبر نمىباشد.
خداوند متعال مىفرمايد:
( يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا أَنْصارَ اللهِ كَما قالَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ لِلْحَوارِيِّينَ مَنْ أَنْصارِى الي اللهِ قالَ الْحَوارِيُّونَ نَحْنُ أَنْصارُ اللهِ) (صف: ١۴)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد! ياوران خدا باشيد همانگونه كه عيسى بن مريم به حواريون گفت: چه كسانى در راه خدا ياوران من هستند؟ ! حواريون گفتند: ما ياوران خداييم.
مطابق اين آيه خداوند متعال به مؤمنان دستور داده تا دينش را يارى دهند و اگر مىخواست بدون واسطه خودش اين كار را مىكرد، ولى در نظام تكوين و عالم طبيعت حتى در مسايل دينى مسببات را به اسباب مربوط به آنها ربط داده است، و بدين جهت است كه حضرت عيسى (ع) از حواريين كمك مىخواهد.
و نيز در آيهاى ديگر مىفرمايد:
(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تَنْصُرُوا اللهَ يَنْصُرْكُمْ وَ يُثَبِّتْ أَقْدامَكُمْ) (محمد: ٧)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد! اگر (آيين) خدا را يارى كنيد، شما را يارى مىكند وگامهايتان را استوار مىدارد.
و نيز مىفرمايد:
(قالَ ما مَكَّنِي فِيهِ رَبِّي خَيْرٌ فَأَعِينُونِي بِقُوَّةٍ. . .) (كهف: ٩۵)
(ذو القرنين) گفت: آنچه پروردگارم در اختيار من گذارده، بهتر است [از آنچه شما پيشنهاد مىكنيد] پس مرا با قوت يارى نماييد. . . .
و نيز از قول حضرت يوسف (ع) مىفرمايد:
(قالَ اجْعَلْنِي عَلي خَزائِنِ الأَرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ) (يوسف: ۵۵)
(يوسف) گفت: مرا سرپرست خزائن سرزمين (مصر) قرار ده، كه همانا من نگهدارنده وآگاهم!
و نيز از قول حضرت سليمان (ع) مىفرمايد:
(قالَ يا أَيُّهَا الْمَلَؤُا أَيُّكُمْ يَأْتِينِي بِعَرْشِها قَبْلَ أَنْ يَأْتُونِي مُسْلِمِينَ) (نمل: ٣٨)
(سليمان) گفت: اى بزرگان! كدام يك از شما تخت او را براى من مىآورد پيش از آنكه به حال تسليم نزد من آيند؟
ربيعة بن كعب مىگويد:
كنت ابيت مع رسول الله [(ص)] فاتيته بوضوئه و حاجته فقال لي: سل. فقلت: أسألك مرافقتك في الجنة. قال: أو غير ذلك؟ قلت: هو ذاك. قال: فاعنّي علي نفسك بكثرة السجود.(1)
من با رسول خدا (ص) بيتوته مىكردم و وسايل وضو گرفتن و
حوائجش را برآورده مىنمودم. حضرت به من فرمود: درخواست كن. عرض كردم: از تو مىخواهم كه مرا رفيق خود در بهشت
1) مشكاة المصابيح، ص ٨٢، به نقل از مسلم.
گردانى. پيامبر فرمود: آيا غير آن را نمي خواهى گفتم: نه خواستهام همين است. پيامبر فرمود: پس مرا به كثرت سجود كمك كن.
ملا على قارى در شرح اين حديث مىگويد:
ويؤخذ من اطلاقه [(ص)] الأمر بالسؤال انّ الله تعالي مكّنه من اعطاء كل ما اراد من خزائن الحق. . .(1)
از اطلاق كلام او (ص) نسبت به امر به سؤال استفاده مى شود كه همانا خداوند تعالى او را نسبت به دادن آنچه از خزائن حق اراده نمايد قادر نموده است. . .
نواب صديق حسن بوفالى در اين باره مىگويد:
سؤال را به طور مطلق ذكر كرده و آن را به مطلوب خاصى نسبت نداده است، از اينجا دانسته مىشود كه تمام امور به دست با كرامت و همت پيامبر (ص) است و هر آنچه بخواهد، و به هركس اراده كند به اذن پروردگارش عطا مىنمايد.(2)
نواب وحيد الزمان كه از علماى مشهور اهل سنت هند بوده و صحاح سته را از عربى به لغت اردو ترجمه كرده در كتاب «هداية المهدى» مىگويد:
والحاصل انّ كلّ من اعتقد في حق غيرالله سواء كان حياً أو ميتاً
انّ له قدرة ذاتية أو موهوبة مفوضة من الله عزّوجلّ علي أمر من الأمور بحيث لايحتاج فيها إلي اذن جديد منه فهو مشرك، و كل من يفهم غيرالله انّه عاجز بالكلية كالميت في يد الغسال لايقدر علي شيء إلاّ إذا اراد الله سبحانه و بغي ان يأخذ هذا العمل منه فيعمل بحكم الله و اذنه و ارادته و قضائه و ينصر و يغيث و ينفع و يضرّ كذلك فهو موحد ليس مشرك؛ سواء كان ذلك الغير حياً او ميتاً، كمن فهم انّ السقمونيا مسهل بذاته، أو النار محرقة بذاتها فقد اشرك، و من علم انّ اسهال السقمونيا و احراق النار بامرالله و اذنه و ارادته فهو موحّد ليس بمشرك.(1)
و حاصل اينكه هركس در حق غير خدا چه زنده و يا مرده اعتقاد
پيدا كند كه براى او قدرت ذاتى است و يا اينكه به او از جانب خداوند عزوجل امرى از امور بخشيده شده و به او تفويض گرديده است به حيثى كه در آن احتياج به اذن جديد از جانب خدا نيست او مشرك مىباشد. و همچنين هركس معتقد باشد در مورد غير خدا كه او به طور كلى عاجز است همانند ميت در دستان غسّال و قدرت بر هيچ چيزى ندارد مگر زمانى كه خداوند سبحان اراده كند و بخواهد اين عمل را از او و به حكم و اذن و اراده و قضاى او عمل كند و اينكه يارى نموده و پناه دهد و نفع و ضرر رساند، او موحد است نه مشرك، چه آن غير زنده باشد يا مرده. مثل كسى كه بداند دواى سقمونيا به ذاته مسهل يا آتش ذاتاً سوزنده است، او مشرك
1) هدية المهدى، وحيد الزمان نواب، ص ١٧.
مىباشد، و هركس بداند كه اسهال سقمونيا و سوزاندن آتش به امر خدا و اذن و اراده اوست، او موحد است نه مشرك.
تقى الدين سبكى نيز مىگويد:
وليس المراد نسبة النبي [(ص)] إلي الخلق و الاستقلال بالأفعال، هذا لايقصده مسلم، فصرف الكلام إليه و منعه من باب التلبيس في الدين و التشويش علي عوام الموحدين.(1)
و مراد نسبت دادن پيامبر (ص) به خلق و استقلال در افعال نيست؛ و اين را هيچ مسلمانى قصد نمىكند، پس صرف كلام به آن و منع
آن از باب اشتباه انداختن در دين و تشويش بر عوام موحدان است.
نواب وحيد الزمان مىگويد:
والأعجب من الأعجب ما فرّق بعض اخواننا في هذا بين الأحياء و الأموات، و ظنّ انّ الاستنصار و الاستغاثة بالأحياء في امور يقدر عليها العباد ليس بشرك، و هو شرك بالأموات في نفس تلك الأمور، و هل هذا سفسطة ظاهرة؟ ؛ فانّ الحي و الميّت سيّان في كونهما غيرالله، فغاية ما في الباب انّ الاستنصار بالأموات شرك بالأحياء لاشرك بالله تعالي.(2)
و عجيبتر از هر عجيبى آن چيزى است كه برخى از برادران ما در اين امور بين زندهها و مردهها فرق مىگذارند و گمان مىكنند كه
درخواست نصرت و استغاثه از زندهها در امورى كه بندهها بر آن قدرت دارند شرك نيست؛ ولى در همان امور نسبت به مردهها شرك است، و آيا اين سفسطه ظاهر نيست؛ زيرا زنده و مرده در اينكه هر دو غير خدايند يكسان مىباشند. و نهايت مطلب اينكه درخواست نصرت از اموات شرك به زندههاست نه شرك به خداوند متعال.
محمّد فريد وجدى در كتاب «الاسلام فى عصر العلم» در اين باره مىگويد:
ان قيل: هذا يشبه قول مشركي العرب عن آلهتهم؛ فانّهم ما جعلوهم ارباباً إلاّ توسلا إلي الله بهم، و مع ذلك فقد سجّل الله عليهم الكفر و الشرك. قلنا: بعيد ما بين الحالتين؛ فانّ نصّ الآية هكذا (ما نَعْبُدُهُمْ إِلاَّ لِيُقَرِّبُونا إِلَي اللهِ زُلْفي) و المسلم لايعبد وليّه، و انّما هو يرجوه، بل لو قلت لأجهل جاهل انك تعبد هذا الولي لأنكر عليك، و ربما اهانك غيرة منه علي التوحيد الذي امتزج بدمه و حياته. و شتان بين العبادة التي اقرّ بها مشركو العرب و بين الرجاء الذي لايجاوزه الي ما فوقه اجهل المسلمين.(1)
اگر گفته شود: اين حرف شبيه قول مشركان عرب است درباره خدايانشان؛ زيرا آنان خدايانشان را ارباب قرار ندادند مگر به جهت توسل به سبب آنان نزد خداوند، ولى در عين حال خداوند بر آنان
1) الاسلام في عصر العلم، محمد فريد وجدى، ص ۵٨٠.
كفر و شرك نوشت، در جواب مىگوييم: بين اين دو حالت فاصله است؛ زيرا نص آيه اينگونه است: (ما آنان را عبادت نمىكنيم مگر به جهت آنكه ما را به سوى خدا نزديك گردانند) . و مسلمانان ولى خود را عبادت نمىكنند بلكه به او اميدوارند. و اگر تو به جاهلترين فرد بگويى: تو اين ولى را عبادت مىكنى بر تو انكار مىنمايد، و چه بسا به جهت غيرتى كه بر توحيد دارد و آن با خون و زندگىاش ممزوج شده، تو را اهانت نمايد. و چه قدر بين عبادتى كه مشركان عرب به آن اقرار داشتهاند و بين اميدى كه جاهلترين مسلمانان از آن تجاوز نمىكنند فرق است.
١. مجلسى رحمه الله مىفرمايد: نسخه قديمى از تأليفات برخى از اصحابمان را يافتم كه در آن چنين آمده بود:
هذا الدعاء رواه محمّد بن بابويه رحمه الله عن الائمة: وقال: ما دعوت في امر الاّ رأيت سرعة الإجابة وهو: اللّهمّ انّي اسألك واتوجّه اليك بنبيّك نبي الرحمة محمّد [(ص)]، يا اباالقاسم، يا رسول الله، يا امام الرحمة، يا سيّدنا ومولانا انّا توجّهنا واستشفعنا وتوسّلنا بك إلي الله وقدّمناك بين يدي حاجاتنا، يا وجيهاً عندالله اشفع لنا عندالله. . .(1)
اين دعا را محمّد بن بابويه رحمه الله از امامان ( عليهم السلام) نقل كرده است،
1) بحارالأنوار، ج ١٠٢، ص ٢۴٧.
وفرموده كه من در هيچ امرى اين دعا را نخواندم جز آنكه سريعاً اجابت آن را مشاهده كردم وآن اين دعا است: . . . [آنگاه شروع به قرائت دعاى توسل تا آخر نمودند].
٢. مفضل بن عمر از امام صادق (ع) نقل كرده كه فرمود:
إذا كانت لك حاجة إلي الله وضقت بها ذرعاً فصلّ ركعتين، فاذا سلّمت كبّر الله ثلاثاً وسبّح تسبيح فاطمة عليها السلام ثمّ اسجد وقل مائة مرّة: يا مولاتي فاطمة أغيثيني، ثمّ ضع خدّك الأيمن علي الأرض وقل مثل ذلك، ثمّ عد إلي السجود وقل ذلك مائة مرّة وعشر مرّات، واذكر حاجتك فانّ الله يقضيها.(1)
هرگاه حاجتى از خداوند مىخواستى وامر بر تو تنگ شده بود، دو ركعت نماز بهجاى آور، وچون سلام دادى سه بار تكبير گفته وآنگاه تسبيح فاطمه عليها السلام را بگو، سپس به سجده برو وصد مرتبه
بگو: اى سرور من فاطمه! مرا درياب. آنگاه گونه راست خود را بر زمين گذار وهمين جمله را صد بار تكرار كن، وبعد به سجده برو وصد وده بار اين جمله را تكرار كن. سپس حاجتت را ذكر كن كه همانا خداوند آن را برآورده خواهد كرد.
٣. ابن نما حلّى نقل مىكند:
ومررن علي جسد الحسين (ع) وهو معفّر بدمائه مفقود من احبائه، فندبت عليه زينب بصوت مشج وقلب مقروح: يا محمداه صلي عليك مليك السماء، هذا حسين مرمل بالدماء،
1) بحارالأنوار، ج ١٠٢، ص ٢۵۴.
مقطع الأعضاء. . . يا اصحاب محمداه، هذه ذرية المصطفي يساقون سوق السبايا. . .(1)
وزنان بر جسد حسين (ع) گذر نمودند در حالى كه به خون غلتيده واز دوستانش به دور افتاده بود. پس زينب با صدايى سوزناك وقلبى مجروح صدا زد: اى محمّد! ملائكه آسمان بر تو درود فرستاد، اين حسين (ع) است كه به خون خود تپيده واعضاى بدنش قطعه قطعه شده است. . . اى اصحاب محمّد! اين ذريه مصطفى است كه آنان را به مانند اسيران مىبرند. . .
۴. از امام صادق (ع) نقل شده كه فرمود:
إذا كانت لأحدكم استغاثة الي الله تعالى فليصلّ ركعتين ثمّ يسجد ويقول: يا محمّد، يا رسول الله، يا على، يا سيّد المؤمنين والمؤمنات، بكما استغيث الي الله تعالى، يا محمّد يا على استغيث بكما، يا غوثاه بالله وبمحمّد وعلى وفاطمة -وتعد الأئمة- بكم اتوسل الي الله تعالى، فانّك تغاث من ساعتك ان شاء الله تعالى.(2)
هرگاه براى يكى از شما حاجتى از خداى متعال بود پس دو ركعت نماز بهجاى آورده وسپس سجده كند وبگويد: اى محمّد! اى رسولخدا! اى على! اى آقاى مردان و زنان مؤمن، از شما نزد خداوند متعال طلب كمك مىكنم، اى محمّد، اى على به شما دو نفر
استغاثه مىنمايم. پناه مىبرم به خدا وبه محمّد وعلى وفاطمه -و هر يك از ائمه را مىشمارى- شما را وسيله خود نزد خداوند متعال قرار مىدهم، كه در اين صورت همان ساعت اگر خداى متعال بخواهد حاجتت برآورده خواهد شد.
۵. ابن قولويه از امام هادى (ع) نقل كرده كه فرمود:
تقول عند قبر اميرالمؤمنين (ع) . . . يا ولي الله! انّ لي ذنوباً كثيرة فاشفع لي إلي ربّك.(1)
كنار قبر اميرالمؤمنين (ع) مىگويى: . . . اى ولى خدا! همانا من گناهان بسيارى انجام دادهام پس شفيع من نزد پروردگارت باش.
1) كامل الزيارات، ص ١٠٣.
١. ابويعلى به سندش از ابوهريره نقل كرده كه گفت: از رسولخدا (ص) شنيدم كه فرمود:
والذي نفسي بيده لينزلنّ عيسي بن مريم اماماً مقسطاً و حكماً عدلا، فليكسرنّ الصليب و يقتلنّ الخنزير، و ليصلحنّ ذات البين، و ليذهبنّ الشحناء، و ليعرضنّ المال فلايقبله احد، ثم لئن قام علي قبري فقال: يا محمّد لاجبته.(1)
قسم به كسى كه جانم به دست اوست عيسى بن مريم از آسمان فرود مىآيد در حالى كه پيشتاز قسط و حاكم عدل است، و صليب را شكسته و خوك را مىكشد و بين مردم را اصلاح خواهدكرد و كينه را از بين برده و مال را بر مردم عرضه مىكند ولى كسى آن
را قبول نمىكند. و اگر بر قبرم بايستد و بگويد: اى محمّد (ص) ! من او را جواب خواهم داد.
1) مجمع الزوائد، ج ٨، ص ٢١١.
٢. طبرانى در «المعجم الكبير» به سند صحيح از عثمان بن حنيف نقل مىكند:
شخصى به جهت حاجتى مكرّر نزد عثمان بن عفّان مراجعه مىنمود، ولى عثمان به خواستهاش توجّهى نمىكرد؛ تا اينكه در بين راه عثمان بن حنيف را -كه خود راوى است- ملاقات كرده واز اين موضوع شكايت كرد. عثمان بن حنيف به او گفت: آبى را آماده كن ووضو بگير؛ به مسجد برو ودو ركعت نماز بگزار وبعد از اتمام نماز، پيامبر (ص) را وسيله قرار ده وبگو: «
اللّهم إنّي أسألك وأتوجّه إليك بنبيّك محمّد صلّي الله عليه وسلّم نبي الرحمة، يا محمّد إنّي أتوجّه بك إلي ربّي فتقضي لي حاجتي » ، آنگاه حاجت خود را بهياد آور.
عثمان بن حنيف مىگويد: شخص ياد شده آن اعمال را انجام داد، آنگاه به سوى خانه عثمان روان شد، فوراً دربان آمد واو را نزد عثمان بن عفّان برد، عثمان نيز او را احترام شايانى كرد. سپس حاجتش را به طور كامل برآورد وبه او گفت: من همين الآن به ياد حاجت تو افتادم وهرگاه بعد از اين از ما حاجتى خواستى به نزد ما بيا. . . .
عثمان بن حنيف گفت: اين دستور از من نبود، بلكه روزى خدمت پيامبر (ص) بودم كه نابينايى نزد حضرت آمد واز كورى چشم خود
شكايت نمود. حضرت (ص) ابتدا پيشنهاد كرد كه صبر كند ولى او نپذيرفت. سپس به او همين دستور را داد وآن شخص نيز بعد از اداى آن بينا شد وبه مقصود خود رسيد.
اين حديث را جماعت كثيرى از اهل سنّت نقل كردهاند؛ امثال: حاكم نيشابورى(1)، ابن عبدالبر(2)، ابونعيم اصفهانى (3)، ذهبى(4)، حافظ هيثمى (5)، متقى هندى(6)وديگران.
٣. ابن كثير در كتاب «البداية و النهاية» درباره اسيران كربلا مىگويد:
امّا بقية اهله و نسائه فانّ عمر بن سعد وكلّ بهم من يحرسهم و يكلؤهم ثم اركبوهم على الرواحل في الهوادج، فلمّا مرّوا بمكان المعركة و رأوا الحسين و اصحابه مطرحين هنالك بكته النساء و صرخن و ندبت زينب اخاها الحسين و اهلها فقالت: - و هى تبكى - يا محمّداه، يا محمّداه، صلّى عليك مليك السماء، هذا الحسين بالعراء، مرمّل بالدماء، مقطع الأعضاء، يا محمّداه! و بناتك سبايا و ذريتك مقتلة تسفى عليها الصبا. قال: فأبكت والله كلّ عدوّ و صديق.(7)
عمر بن سعد كسى را موكّل نمود تا بقيه اهل بيت و زنانش را حفظ نموده و پناه دهند. آنگاه آنان را سوار بر راحلهها در هودجها نموده اند. و چون آنان به قتلگاه رسيدند و حسين و اصحابش را مشاهده كردند كه در روى زمين رها شدهاند، زنان گريسته و فرياد
برآوردند، زينب براى برادرش حسين و اهل بيتش ندبه كرد و در حالى كه مىگريست گفت: اى محمّد! اى محمّد! پادشاه آسمان (خداوند) بر تو درود فرستد، اين حسين است كه روى زمين افتاده و در خون غوطهور و اعضايش از هم جدا شده است. اى محمّد! دخترانت به اسيرى رفته و ذريهات به قتل رسيدهاند و باد صبا بر بدنهاى آنان مىوزد. راوى مىگويد: به خدا سوگند كه او هر دشمن و دوستى را به گريه درآورد.
١. ابنحجر عسقلانى در «فتح البارى» مىگويد: ابن ابى شيبه به سند صحيح از مالك الدار -خزينهدار عمر- چنين نقل مىكند:
أصاب الناس قحط في زمن عمر، فجاء رجل إلي قبر النبي [(ص)] فقال: يا رسول الله! إستسق لأمّتك فإنّهم قد هلكوا. . . (1)
در زمان عمر قحطى بر مردم عارض شد، شخصى كنار قبر رسولخدا (ص) آمد وبه او استغاثه نمود وعرض كرد: اى رسولخدا! براى امّتت باران بخواه؛ زيرا آنان هلاك شدند. . . .
از آنجا كه اين درخواست بدون شك در منظر صحابه بوده وكسى او را منع نكرده، خود دليل بر جواز ورجحان استغاثه به ارواح اولياى الهى است.
٢. دارمى در سنن خود به سند صحيح از ابوالجوزاء اوس بن عبدالله نقل مىكند كه گفت:
1) فتح البارى، ج ٢، ص ۴٩۵.
قحط أهل المدينة قحطاً شديداً فشكوا إلي عائشة، فقالت: أنظروا قبر النبي [(ص)] فاجعلوا منه كواً إلي السماء حتّي لايبقي بينه وبين السماء سقفاً. قال: ففعلوا فمطرنا مطراً حتّي نبت العشب وسمنت الإبل. . . . (1)
قحطى شديدى بر مدينه عارض شد، مردم از وضع موجود نزد عايشه شكايت آوردند. عايشه دستور داد تا به سراغ قبر پيامبر (ص) رفته واز آن، دريچهاى به سوى آسمان باز كنند تا سقفى بين قبر وآسمان مانع نباشد. آنان نيز چنين كردند. راوى مىگويد: بعد از
اين عمل آنقدر باران آمد كه سبزىها رشد نموده وشتران چاق شدند. . .
٣. احمد بن حنبل در «المسند» از عبدالملك بن عمرو، از كثير بن زيد، از داود بن ابى صالح نقل كرده كه گفت:
اقبل مروان يوماً فوجد رجلا واضعاً وجهه علي القبر. فقال: اتدري ما تصنع؟ فاقبل عليه فإذا هو أبوايوب. فقال: نعم جئت رسولالله [(ص)] و لم آت الحجر، سمعت رسول الله [(ص)] يقول: لاتبكوا علي الدين إذا وليه اهله، و لكن ابكوا عليه إذا وليه غير اهله.(2)
مروان روزى رو - به طرف مسجد - كرد و شخصى را ديد كه صورتش را بر روى قبر [پيامبر (ص)] گذاشته است. او گفت: آيا مىدانى كه چه مىكنى؟ پس به او نگاه كرد ناگهان ديد او ابوايوب [انصارى] است. او گفت: آرى من به جهت رسول خدا (ص) آمدهام
نه به جهت اين سنگ. از رسول خدا (ص) شنيدم كه مىفرمود: بر دين نگرييد اگر اهلش متولى آن شد، ولى بر دين بگرييد اگر غير اهلش متولى آن گشت.
حاكم نيشابورى اين حديث را نقل كرده و آن را صحيح الاسناد
دانسته و ذهبى نيز آن را مسلّم دانسته است.(1)
عبدالملك بن عمرو همان قيسى ابوعامر عقدى است كه ثقه بوده و جماعتى به حديث او احتجاج كردهاند.
كثير بن زيد نيز حسن الحديث است.
داود بن ابى صالح گرچه ذهبى در «ميزان الاعتدال» او را غير معروف دانسته و ابن ابىحاتم از او ساكت است ولى ابن حجر در كتاب «تقريب التقريب» او را مقبول دانسته است.
وانگهى نقطه ضعف اين حديث را كه در مورد داود بن ابى صالح است مىتوان با متابعت او از ناحيه مطلب بن عبدالله بن حَنْطَب جبران كرد.(2)و لذا بدين جهت مىتوان از اشكال ناصرالدين البانى در تضعيف حديث فوق به جهت داود بن ابى صالح پاسخ داد؛ زيرا همانگونه كه گفته شد او متابع دارد كه مطلب بن عبدالله باشد.
۴. سمهودى نقل مىكند:
انّ اعرابياً جاء إلي المدينة بعد ثلاثة ايّام من دفن النبي [(ص)]، فرمي بنفسه علي قبر النبي [(ص)] و حتّي من ترابه علي رأسه
وقال: يا رسول الله! قلتَ سمعنا قولك و وعيتَ عن الله سبحانه ما وعينا عنك، و كان فيما أنزل عليك: (وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللهَ تَوَّاباً رَحِيماً) ، و قد ظلمت نفسي و جئتك تستغفر لي.(1)
همانا مردى اعرابى بعد از سه روز از دفن پيامبر (ص) به مدينه آمد و خودش را بر قبر حضرت انداخت و از خاك قبر او بر سر ريخت و عرض كرد: اى رسول خدا! گفتى و ما گفتهات را شنيديم و از جانب خداى سبحان گرفتى چيزى را كه ما از تو اخذ نموديم و از جمله آنها آيهاى است كه بر تو نازل شد: (و اگر اين مخالفان هنگامى كه به خود ستم كردند [و فرمانهاى خدا را زير پا گذاردند] به نزد تو مىآمدند واز خدا طلب آمرزش مىكردند وپيامبر هم براى آنها استغفار مىكرد، خدا را توبهپذير ومهربان مىيافتند) . و من به نفسم ظلم كردهام، و آمدهام براى من طلب آمرزش نمايى.
۵. واقدى در كتاب «فتوح الشام» مىنويسد:
انّ ابا عبيدة بن الجراح اراد المسير الي حلب، و بعث الف فارس مع كعب بن ضمرة طلائع، فلمّا بلغوا قريباً من حلب حمل عليهم يوقنا مع خمسة آلاف فارس و قاتل الجمعان قتال الموت، و قد ايقن المسلمون بالظفر و الغنيمة، اذ طلع عليهم الكمين من ورائهم و اكبوا عليهم جميعاً؛ فافترق المسلمون ثلاث فرق؛ فرقة منهم منهزمة و فرقة قصدت قتال الكمين و فرقة مع كعب بن ضمرة قصدت قتال يوقنا و من معه، و كعب بن ضمرة قلق علي
1) وفاء الوفاء، ج ۴، ص ١٣۶١.
المسلمين، فجاهد عنهم و هو يجول بالراية و ينادي: (يا محمّد، يا محمّد، يا نصر الله انزل) .(1)
همانا عبيدة بن جراح خواست كه به سوى حلب حركت كند، هزار سواره را با كعب بن ضمره جلو فرستاد. چون آنها به نزديك حلب رسيدند يوقنا با پنج هزار سواره با آنان درگير شدند، و آنان با يكديگر تا دم مرگ جنگيدند و مسلمانان يقين به پيروزى و غنيمت پيدا كردند كه ناگهان دشمنان از پشت بر آنان كمين زده و همگى بر مسلمانان حملهور شدند؛ مسلمانان به سه دسته متفرق گشتند؛ دستهاى از آنها فرار كرده و دستهاى ديگر كمين گرفته تا دوباره حمله كنند، و دسته سوم با كعب بن ضمره قصد جنگ با يوقنا و همراهيانش را كردند، و كعب بن ضمره راه را بر مسلمانان بست و به تنهايى جهاد مىكرد و پرچم را حركت مىداد و فرياد مىزد: اى محمد! اى محمد! اى يارى خدا فرود آى» .
۶. ابن سعد در كتاب «الطبقات الكبرى» از عبدالرحمان بن سعد نقل
كرده كه گفت:
كنت عند ابن عمر، فخدرت رجله فقلت: يا ابا عبدالرحمن! ما لرجلك؟ قال: اجتمع عصبها من هاهنا. قال: قلت: ادع احب الناس اليك. قال: يا محمّد! فبسطها.(2)
نزد ابن عمر بودم كه پايش بىحس شد، گفتم: اى اباعبدالرحمان!
چه بر سر پايت آمده؟ گفت: رگش از اينجا گرفته است. او گفت: به او گفتم: محبوبترين افراد نزد خود را بخوان. گفت: اى محمّد! در آن هنگام بود كه رگهاى پايش باز شد.
و عجيب آن است كه ابن تيميه اين حديث را در كتاب «الكلمالطيب» نقل كرده است.(1)
٧. ابن كثير درباره واقعه يمامه مىگويد:
وحمل خالد بن وليد حتي جاوزهم و سار الجبال مسيلمة و جعل يترقّب ان يصل اليه فيقتله، ثم رجع، ثم وقف بين الصفين و دعا البراز و قال:
انا ابن الوليد العود انا بن عامر و زيد
ثم نادي بشعار المسلمين و كان شعارهم يومئذ «وامحمّداه» . (2)
خالد بن وليد بر آنان حمله كرد تا بر آنان نفوذ نمود و مسيلمه به كوهها پناه برد، او هر لحظه احتمال مىداد كه مسيلمه به او رسيده و او را به قتل رساند. سپس برگشت آنگاه بين دو صف ايستاد و دعوت به مبارزه نمود و با يك بيت شعر رجزى خواند و سپس شعار مسلمانان را سر داد و شعار مسلمانان در آن روز (وامحمّداه) بود.
٨. نقل شده كه صفيّه دختر عبدالمطلب و عمه پيامبر (ص) بعد از وفات حضرت قصيدهاى در مرثيه او سرود كه در آن چنين آمده است:
ألا يا رسول الله انت رجاؤنا
آگاه باش اى فرستاده خدا! تو اميد مايى، تو به ما نيكوكار بودى و جفا نمىكردى.
تو نيكوكار بودى و مهربان، پيام آور براى ما، و من امروز كسى هستم كه بر تو مىگريم.
در اين اشعار خطاب به رسول خدا (ص) شده در حالى كه از دنيا رحلت كرده است.
٩. قسطلانى به نقل از ابن منير مىگويد:
لمّا مات [(ص)] طاشت العقول. . . و كان اثبتهم ابوبكر، جاء و عيناه تهملان و زفراته تتردد، و غصصه تتصاعد و ترتفع، فدخل علي النبي [(ص)] فأكبّ الثوب عن وجهه و قال: طبت حياً و ميتاً. . . و لو انّ موتك كان اختياراً لجدنا لموتك بالنفوس، اذكرنا يا محمد عند ربّك و لنكن من بالك.(1)
چون رسول خدا (ص) وفات يافت عقلها متحير ماند. . . و ثابتتر از همه ابوبكر بود، آمد در حالى كه اشكش ريزان، و زبانش در گردش و غصههايش بالا و پايين مىرفت، بر پيامبر (ص) داخل شد و پارچه را از صورتش برداشت و گفت: پاك بودى در زمان حيات و ممات. . . و اگر مرگ تو اختيارى بود، ما براى مرگت با جان و دل
1) المواهب اللدنية مع شرح الزرقانى، ج٨، ص ٣٢٢.
فداكارى مىكنيم. ما را اى محمّد نزد پروردگارت ياد كن، و در خاطرت قرار بده.
١. طبرى از ابوشوذب نقل كرده:
انّ عمّال الحجاج كتبوا اليه انّ الخراج قد انكسر، و انّ اهل الذمة قد اسلموا و لحقوا بالأمصار. فكتب الي البصرة و غيرها انّ من كان له اصل في قرية فليخرج اليها. فخرج الناس فعسكروا فجعلوا يبكون و ينادون: يا محمّداه! يا محمّداه. . .(1)
كارگزاران حجاج طى نامهاى به او نوشتند كه ماليات شكسته شده و اهل ذمه اسلام آورده و به شهرها ملحق شدهاند. او نامهاى به بصره و ديگر شهرها نوشت و دستور داد كه هركس نهالى در دهى دارد به سوى آن خارج شود. پس مردم بيرون آمده و خيمه زدند. آنان شروع به گريه كرده و صدا مىزدند: يا محمّداه يا محمّداه! . . .
٢. ابوبكر مقرى مىگويد:
كنت انا و الطبراني و ابوالشيخ في حرم رسول الله [(ص)] و كنّا علي حاله و اثر فينا الجوع، و واصلنا ذلك اليوم، فلمّا كان وقت العشاء حضرت قبر النبي [(ص)] فقلت: يا رسول الله! الجوع. . . فحضر بالباب علوي. فدقّ ففتحنا له، فاذا معه غلامان، مع كل واحد زنبيل فيه شيء كثير، فجلسنا و أكلنا و ظنّنا انّ الباقي يأخذه الغلام، فولّي و ترك عندنا الباقي، فلمّا فرعنا من الطعام
1) تاريخ طبرى، ج ٣، ص ۶۴٨؛ الكامل، ابن اثير، ج ۴، ص ٢٠٠.
قال العلوي: يا قوم! اشكوتم إلي رسول الله! فانّي رأيت رسول الله في المنام فأمرني ان احمل بشيء اليكم. (1)
من وطبرانى وابوالشيخ در حرم رسول خدا (ص) بوديم؛ در حالى كه گرسنگى شديد بر ما عارض شده بود، آن روز را به پايان رسانديم، وقت عشا كنار قبر رسول خدا (ص) آمديم وعرض كرديم: اى رسول خدا! ما گرسنهايم. . . پس در خانه شخص علويى حاضر شد پس در زد و ما در را به روى او گشوديم. پس با آن علوى دو غلام بودند كه با هر كدام زنبيلى بود كه در آن چيز زيادى بود پس نشستيم و خورديم و گمان كرديم كه باقى غذا را غلام مي برد پس غلام رفت و باقى را نزد ما گذاشت پس چون از غذا فارغ شديم علوى گفت: آيا به رسول خدا شكايت برديد؟ الآن رسول خدا را در عالم رؤيا ديدم، به من فرمود تا مقدارى از غذا نزد شما آورم.
٣. ابويعلى موصلى در مسندش از عقبه، از يونس، از سليمان بن اعمش، از ابوسفيان، از جابر نقل كرده كه رسول خدا (ص) فرمود:
ليأتينّ علي الناس زمان يخرج الجيش من جيوشهم فيقال: هل فيكم احد صحب محمداً فتستنصرون به فتنصروا؟ ثم يقال: هل فيكم من صحب محمداً؟ فيقال: لا، فمن صحب اصحابه؟ فيقال: لا. فيقال: من رأي من صحب اصحابه؟ فلو سمعوا به من وراء البحر لأتوه.(2)
بر مردم زمانى خواهد آمد كه لشكرى از لشكريان آنان بيرون
مىآيد و گفته مىشود: آيا در ميان شما كسى هست كه محمد را مصاحبت كرده باشد و به او نصرت خواسته باشيد تا به ما نصرت داده شود؟ سپس مىگويد: آيا در ميان شما كسى هست كه محمد را مصاحبت كرده باشد؟ گفته مىشود: كسى وجود ندارد. باز گفته مىشود: كسى كه اصحابش را مصاحبت كرده باشد؟ گفته مىشود: هرگز. باز گفته مىشود: كسى كه مشاهده كرده باشد كسى را كه مصاحبت با اصحاب پيامبر داشته؟ و اگر مىشنيدند كه كسى ماوراى دريا هست به دنبالش مىرفتند.
هيثمى رجال آن را رجال صحيح دانسته. و سليمان بن اعمش گرچه مدلّس شمرده شده ولى از طبقه دوم به حساب مىآيد و حديثش مقبول است.
۴. ابن كثير از عاصم بن عمر بن خطاب نقل كرده كه گفت:
انّ رجلا من مزينة عام الرمادة (سنة ١٨ من الهجرة) سأله اهله ان يذبح لهم شاة فقال: ليس فيهنّ شيء، فالحّوا عليه فذبح شاة فاذا عظامها حمر فقال: يا محمداه، فلما امسي اري في المنام انّ رسول الله [(ص)] يقول له: ابشر بالحياة.(1)
همانا مردى از قبيله (مزينه) در سال قحطى (سال ١٨ از هجرت) اهلش از او خواست تا گوسفندى برايش ذبح كند. او گفت: نزدشان هيچ نيست، اهلش بر او اصرار كردند، و او گوسفندى قربانى كرد، ناگهان ديد كه استخوانهايش قرمز است. گفت: يا محمّداه! و چون
1) البداية و النهاية، ج٧، ص ٩١.
عصر شد در عالم رؤيا ديد كه رسول خدا (ص) به او مىفرمايد: تو را بشارت باد به زندگى.
۵. عتبى استاد شافعى مىگويد:
كنت جالساً عند قبر النبي [(ص)] فجاء اعرابي فقال: السلام عليك يا رسول الله! سمعت الله يقول: (. . . وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللهَ تَوَّاباً رَحِيماً) و قد جئتك مستغفراً لذنبي، مستشفعاً بك الي ربّي. ثم انشأ يقول:
يا خير من دفنت بالقاع اعظمه
ثم انصرف الأعرابي، فغلبني عيني فرأيت
النبي [(ص)] فقال: يا عتبي! الحق الأعرابي فبشّره انّ الله قد غفر له.(1)
كنار قبر پيامبر (ص) نشسته بودم كه اعرابى آمد و گفت: درود بر تو اى رسول خدا! از خداوند شنيدم كه فرمود: (واگر اين مخالفان، هنگامى كه به خود ستم مىكردند (و فرمانهاى خدا را زير پا مىگذاردند) ، به نزد تو مىآمدند؛ واز خدا طلب آمرزش مىكردند؛ وپيامبر هم براى آنها استغفار مىكرد؛ خدا را توبهپذير ومهربان مىيافتند.) و من نزد تو آمدهام و درخواست مغفرت براى گناهم دارم، و تو را نزد پروردگارم شفيع آوردهام. سپس اين اشعار را انشا كرد و گفت:
اى بهترين كسى كه استخوانهايش در اين فضا دفن شده، و از بوى آنها محيط پست و بلند، خوشبو گشته است؛
1) تفسير ابن كثير، ج١، ص ۵٢٠.
جانم فداى قبرى كه تو ساكن آن هستى و در آن عفاف، جود و كرم است.
آنگاه اعرابى منصرف شد. خواب بر چشمانم غلبه نمود، پس پيامبر (ص) را مشاهده كردم كه فرمود: اى عتبى! اعرابى را درياب و او را بشارت ده كه خداوند به طور حتم او را آمرزيده است.
علماى اهل سنت در موضوع استغاثه به ارواح اوليا در برابر وهابيان ايستاده و اين موضوع را تثبيت كردهاند. اينك به كلمات برخى از آنان اشاره مىكنيم:
او مىگويد:
فاتضح انّ مجرد النداء أو الاستغاثة أو الخوف أو الرجاء أو التوسل أو التذلل لايسمّي عبادة، فقد يتذلّل الولد لأبيه و الجندي لقائده و يخافه و يرجو منه اشياء، فلايسمّي ذلك عبادة له باتفاق العقلاء، و ليس مجرد النداء عبادة، و لو كان هذا النداء للأموات. ففي الصحيحين: انّ النبي [(ص)] قال لأهل البئر و اسمها القليب التي ألقي فيها جماعة من الكفار في بدر: (هل وجدتم ما وعدكم الله و رسوله حقاً، فانّي قد وجدت ما وعدني الله حقاً) ، خاطب النبي كفار قليب بدر. قال عمر: يا رسول الله! كيف تكلّم اجساداً لاارواح فيها؟ ! قال: ما انتم بأسمع لما اقول منهم غير انّهم
لايستطيعون ان يردّوا علي شيئاً. رواه البخاري (٧/٣٠١ فتح) و مسلم (۴/٢٢٢٠٣) . و ليس التوسل عبادة للمتوسل به الي الله، فقد علّم رسولالله [(ص)] الأعمي ان يقول (اللّهم انّي اتوجّه اليك بنبيّك محمّد نبي الرحمة، يا محمّد! انّي اتوجّه بك الي ربّي في حاجتي. . .) الحديث، و هو صحيح مشهور بين اهل العلم. رواه الترمذي (۵/۵۶٩) و البيهقي في (دلائل النبوة) (۶/١۶۶-١۶٨) و الحاكم (١/٣١٣) و صحّحه علي شرطهما، و اقرّه الذهبي و غيرهم بأسانيد صحيحة. كما انّ الاستغاثة ايضاً بمخلوق ليست عبادة له. . .(1)
پس واضح شد كه مجرّد صدا زدن يا استغاثه يا خوف يا رجا يا توسل و يا تذلل عبادت ناميده نمىشود؛ چرا كه پسر نسبت به پدرش كرنش مىكند و نيز سرباز نزد فرماندهاش تواضع مىنمايد و از او مىترسد و اميد چيزهايى را از او دارد، و اين كارها به اتفاق عقلا عبادت به حساب نمىآيد؛ و مجرد صدا زدن عبادت نيست گرچه صدا زدن اموات باشد و در صحيح بخارى و مسلم آمده كه پيامبر (ص) به اهل چاهى كه قليب نام داشت و در آن جماعتى از كشتههاى كافران جنگ بدر افتاده بودند خطاب كرده و فرمود: (آيا آنچه را كه خدا و رسولش وعده داده بود حق يافتيد؟ ! من كه آنچه
را خدا به من وعده داده بود حق يافتم) .
پيامبر (ص) با كافران در چاه بدر افتاده صحبت كرد. عمر گفت: اى رسول خدا! چگونه با جسدهايى صحبت مىكنى كه روح در آنها
1) التنديد لمن عدّد التوحيد، صص ٣٢ و ٣٣.
نيست؟ ! حضرت فرمود: شما شنواتر از آنها در آنچه من مىگويم نيستيد، جز آنكه آنان قدرت پاسخ دادن مرا ندارند. بخارى و مسلم اين روايت را نقل كردهاند.
و توسل عبادت كسى كه به او توسل براى رسيدن به خدا شده، نمىباشد؛ زيرا كه رسول خدا (ص) شخص كورى را چنين تعليم داد كه بگويد: (بار خدايا! همانا من به واسطه پيامبرت محمّد، پيامبر رحمت به سوى تو رو مىكنم. اى محمّد! همانا در حاجتم از خدا به تو رو مىنمايم. . .) .
اين حديث، صحيح و مشهور بين اهل علم است كه ترمذى و بيهقى در (دلائل النبوة) و حاكم آن را نقل كرده و مطابق شرط بخارى و مسلم آن را تصحيح نموده و ذهبى و ديگران نيز با سندهاى صحيح آن را اثبات كردهاند. همانگونه كه استغاثه به مخلوق نيز عبادت او به حساب نمىآيد. . .
او نيز در پاسخ برخى از آيات كه وهابيان به آنها استدلال مىكنند، مىنويسد:
ومعني ذلك اي لاتعبدوا غيرالله تعالي و لاتعبدوا معه هذه الأوثان التي قال الله عنها: (وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللهِ آلِهَةً. . .)(1)
و معناى آن اين است كه غير خداى متعال را عبادت نكنيد و با او اين بتها را نپرستيد، بتهايى كه خداوند در مورد آنها فرمود: (غير از خدا را خدايان خود گرفتند. . .) .
1) الاغاثة بادلة الاستغاثة، ص ٣١.
او همچنين درباره آيه (وَ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ ما يَمْلِكُونَ مِنْ قِطْمِيرٍ * إِنْ تَدْعُوهُمْ لا يَسْمَعُوا دُعاءَكُمْ وَ لَوْ سَمِعُوا مَا اسْتَجابُوا لَكُمْ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ يَكْفُرُونَ بِشِرْكِكُمْ وَ لا يُنَبِّئُكَ مِثْلُ خَبِيرٍ) ؛ «كسانى را كه جز او مىخوانيد (و مىپرستيد) حتى به اندازه پوست نازك هسته خرما مالك نيستند! اگر آنها را بخوانيد صداى شما را نمىشنوند، واگر بشنوند به شما پاسخ نمىگويند؛ و روز قيامت، شرك (و پرستش) شما را منكر مىشوند، وهيچ كس مانند (خداوند آگاه و) خبير تو را (از حقايق) با خبر نمىسازد!» (فاطر: ١٣ و ١۴) مىگويد:
ومعني الآية مختصراً: و الذين تعبدون من دون الله بسجودكم لهم و اعتقادكم فيهم الأولوهية؛ كمن يعبد الاصنام او المسيح او الكواكب او يعبد اشخاصاً من العظماء في الدنيا من دون الله العظيم حقيقة، لايملكون من قطمير لكم، اي لفافة نواة تمر؛ كاولئك الفرس مثلا الذين كانوا يعبدون كسري و الذين سألهم رسول الله [(ص)] عن سبب حلقهم للحاهم فقالوا: أمرنا بذلك ربّنا، يعنون كسري. و لأنّ هؤلاء الذين عبدوهم من دون الله اذا ادّعوا الربوبية او لم يدّعوها لايستطيعون تخليص عبدتهم من النار و العذاب، و سيتبرّئون يوم القيامة ممّن عبدهم. و هذا لانّ النصاري مثلا اعتقدوا الربوبية و الألوهية في المسيح، و كذا اليهود في عزير، و كذا عبدة الأصنام في اصنامهم. . .(1)
و معناى آيه به طور اختصار اين است: و كسانى كه غير از خدا با سجده و اعتقاد به الوهيت آنها، عبادت مىكنيد؛ مثل كسى كه بتها
1) الاغاثة بادلة الاستغاثة، صص ٣١ و ٣٢.
يا مسيح، يا ستارهها را مىپرستد، يا در حقيقت اشخاصى را عبادت مىكنند كه در دنيا بزرگ است بدون توجه به خداوند بزرگ، آنها هرگز حتى مالك پوششى از هسته خرما نيز نيستند، همانند عجم كه كسرى را مىپرستيدند. كسانى كه چون رسولخدا (ص) از آنان درباره علت تراشيدن ريششان سؤال كرد، گفتند: پروردگار ما به آن دستور
داده است و مقصودشان كسرى بود. و به جهت اينكه آنهايى را كه غير از خدا مىپرستيدند چه ادعاى ربوبيت در حق آنها داشته يا نداشته باشند نمىتوانند پرستشكنندگانشان را از دوزخ و عذاب نجات دهند، و زود است كه در روز قيامت از پرستشكنندگانشان تبرى جويند. و اين به جهت آن است كه از باب مثال مسيحيان اعتقاد ربوبيت و الوهيت درباره مسيح داشته و نيز يهود درباره عزير و پرستشكنندگان بتها درباره بتهايشان چنين اعتقادى داشتند. . .
او همچنين در توضيح حديثى مىگويد:
فتبيّن من ذلك انّ سؤال غير الله تعالي ليس شركاً و لامنهياً عنه إلاّ ان اعتقدنا انّ للمسؤول صفة الألوهية و المسلم مراقب لله تعالي في جميع احواله، و لايمتنع عليه ان يسأل غيرالله تعالي. . .(1)
از آن روشن شد كه درخواست از غير خداوند متعال شرك نيست و مورد نهى واقع نشده است مگر اينكه اعتقاد پيدا كنيم كه آن كس كه از او درخواست نمودهايم داراى صفت الوهيت است. و مسلمان مراقب خداى متعال در تمام حالات است، و براى او ممتنع نيست كه از غير خداى متعال درخواست نمايد. .
1) الاغاثة بادلة الاستغاثة، صص ٣٣ و ٣۴.
وى همچنين در كتاب «الإغاثة بأدلة الإستغاثة» مىگويد:
هل يجوز طلب شيء من النبي بعد وفاته
او أحد من صالحي أمّته؟ و نحن نقول بأنّ من اعتقد أنّ المدعوّ و هو من استغثنا به سواء كان حيّاً أو ميّتاً، في الدنيا و الآخرة له صفة من صفات الربوبيّة كفر لامحالة، و هذا مقرّر مشهور في علم التوحيد.
ومن طلب من النبي [(ص)] أن يستغفر له بعد مماته لم يعتقد أنّه ربّ، محي و مميت، خالق، رازق حقيقة، و النبي لايعلّم أمّته مايؤدّي إلي الكفر و الشرك، و قد علّم الأعمي ان يقول في دعائه: (يا محمّد! انّي أتوجّه بك الي الله في حاجتي) . و المستغيث يقول كذلك. و أمّا قول من قال: إنّ ذلك ذريعة الي الشرك و الأفضل تركه.
فنقول له: ليس كذلك، لأنّ النبي لايعلّم الأمّة مايؤدّي للشرك، و في ذلك تعطيل العمل بالأحاديث الصحيحة بحجّة انها ذريعة للشرك و هو كلام خطير جدّاً. و الأئمة من المحدّثين و الفقهاء مايزالون يذكرون في أبواب صلاة الحاجة حديث الأعمي حاثّين الأمّة أن تقول في ذاك الدعاء: يا رسول الله! انّي أتوجّه بك الي الله في حاجتي. . .(1)
آيا درخواست چيزى از پيامبر (ص) بعد از وفاتش يا يكى از صالحان امتش جايز است؟ و ما مىگوييم: كسى كه معتقد است مدعوّ يعنى كسى كه ما به او استغاثه مىكنيم چه زنده باشد يا مرده، در دنيا باشد يا در آخرت، براى او صفتى از صفات ربوبيت است، به طور
1) الأغاثة بأدلّة الإستغاثة، ص ٣.
حتم كافر مىشود و اين امرى است مقرر و مشهور در علم توحيد.
ولى كسى كه از پيامبر (ص) بعد از وفاتش مىخواهد كه براى او استغاثه كند، اعتقاد به ربوبيت و زندهكننده و ميراننده بودن، خالقيت، رازقيت بودن به طور حقيقى او ندارد. و پيامبر (ص) به امتش چيزى تعليم نمىدهد كه منجرّ به كفر و شرك گردد، در حالى كه به شخص كورى تعليم داد كه اينگونه در دعايش بگويد: (اى محمّد! همانا من به واسطه تو به سوى خدا در حاجتم رو مىكنم) .
و شخص استغاثهكننده اينگونه مىگويد. و امّا گفتار كسى كه گفته: اينگونه سخن راهى به شرك است و بهتر ترك آن مىباشد، در جواب او مىگوييم: اينگونه نيست؛ زيرا پيامبر (ص) امتش را چيزى تعليم نمىدهد كه منجرّ به شرك شود. و اين كار موجب تعطيل عمل به احاديث صحيح است به استناد اينكه اين امور راهى به شرك مىباشد، و اين جدّاً كلامى خطرناك است، و امامان از محدثان و فقيهان هميشه در ابواب نماز حاجت يادى از حديث شخص كور
كرده و امت را تشويق مىكنند در آن دعا بگويند: اى رسول خدا! همانا من به واسطه تو در حاجتم به سوى خدا رو مىكنم. . .
وى (حسن بن على سقاف شافعى) پيرامون استغاثه مىگويد:
الإستغاثة عندي هي الطلب من النبي قبل وفاته أو بعد وفاته -لأنّه بعد وفاته حي كما أخبر يسمع و تعرّض عليه أعمال أمّته- أن يدعو الله تعالي في تلبية حاجة لصاحب الحاجة، فقد طلب الناس منه [(ص)] الأستقاء في حياته و بعد مماته كما سيأتي إن شاء الله في ادلّة الإستغاثة، مع كون المطر بيدالله ليس بيد
النبي كما هو معلوم و مشهور، فقد جاء الرجل النبي [(ص)] و هو يخطب فقال: يا رسولالله! هلكت الأموال، و انقطعت السبل فادع الله يغيثنا - أي يمطرنا -. . . الحديث. و كان الرجل مسلماً كما في الفتح (1)، و الصحابة كانوا يعرفون قول الله تعالي: (وَ إِذا سَأَلَكَ عِبادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذا دَعانِ) ، و النبي لميقل لذلك الرجل إذا نزل بك قحط أو بلاء فلاتأتني، و تطلب منّي الدعاء، بل عليك أن تدعو الله وحدك للآية، فاتّضح أنّ هذه الآية لاتنفي الإستغاثة، لأنّ ذكر الشيء لاينفي ماعداه كما هو مقرّر في الأصول.(2)
استغاثه نزد من همان درخواست از پيامبر است قبل از وفاتش يا بعد از وفاتش؛ - زيرا او بعد از وفاتش زنده است همانگونه كه خبر داده مىشنود و اعمال امتش بر او عرضه مىگردد -، درخواست اين است كه از خدا بخواهد تا نياز و تمناى صاحب حاجت را برآورده گرداند، همانگونه كه مردم در زمان حيات و بعد از مرگش از او درخواست طلب باران كردند، همانگونه كه زود است اگر خدا بخواهد در ادله استغاثه بيايد، با آنكه باران به دست خداست نه به دست پيامبر، همانگونه كه معلوم و مشهور است.
پس مردى به نزد پيامبر (ص) آمد در حالى كه حضرت خطبه مىخواند و عرض كرد: اى رسول خدا! چهارپايان هلاك شده و راهها بسته شده است، از خدا بخواه كه ما را كمك كند؛ يعنى براى
ما باران نازل كند. . . و آن مرد آنگونه كه در كتاب «فتح البارى» آمده مسلمان بوده است. و صحابه قول خداوند متعال را مىدانستند كه فرمود: (و هرگاه بندگانم از من بخواهند من نزديكم و درخواست حاجتمند را اجابت مىنمايم هرگاه مرا بخوانند) و
پيامبر (ص) به آن مرد نفرمود: هرگاه قحطى يا بلايى به تو روى آورد نزد من نيا و از من درخواست مكن، بلكه بر توست كه مطابق آن آيه تنها خدا را بخوانى. پس واضح شد كه اين آيه از استغاثه نفى نمىكند؛ ذكر شيء نفى ماعدايش را نمىنمايد، همان گونه كه در اصول مقرر شده است.
او در رساله «تنوير الحلك في امكان رؤية النبى والملك» كه از رسالههاى جلد دوم «الحاوى للفتاوى» است مىگويد:
في كتاب مصباح الظلام في المستغيثين بخير الأنام، للإمام شمس الدين محمّد بن موسي بن النعمان قال: سمعت يوسف بن علي الزناني يحكي عن امرأة هاشمية كانت مجاورة بالمدينة، و كان بعض الخدام يؤذيها. قالت: فاستغثت بالنبي [(ص)]، فسمعت قائلا من الروضة يقول: أما لك فيّ اسوة؟ ! فاصبري كماصبرت، أو نحو هذا. قالت: فزال عنّي ما كنت فيه، و مات الخدام الثلاثة الذين كانوا يؤذونني.(1)
در كتاب (مصباح الظلام في المستغيثين بخير الأنام) اثر امام شمس الدين محمّد بن موسى بن نعمان آمده كه نويسنده مىگويد: از
1) الحاوى للفتاوى، ج ٢، ص ٢۶١.
يوسف بن على زنانى شنيدم كه حكايت مىكرد از زنى هاشمى كه
مجاور مدينه بود و برخى از خدّام او را آزار مىدادند. آن زن مىگويد: من به پيامبر (ص) استغاثه كردم پس صداى گويندهاى را از داخل روضه شنيدم كه مىفرمود: آيا من الگوى تو نيستم؟ پس همانگونه كه من صبر كردم تو نيز صبر نما، يا مثل اين تعابير. آن زن مىگويد: مشكلى كه داشتم برطرف شد و آن سه خادمى كه مرا آزار مىدادند مردند.
او همچنين در كتاب «حسن المحاضرة في اخبار مصر و القاهرة» قصهاى كه بين قاضى تقىالدين عبدالرحمان بن قاضى تاج الدين فرزند بنت الاعز و بين ملك اشرف پسر ابن سلعوس اتفاق افتاده را ذكر كرده كه از پست قضاوت عزل شده و قضاوت را بدرالدين محمّد بن ابراهيم بن جماعت متولّى شد. و اين قصه در ماه رمضان سال ۶٩٠ اتفاق افتاد. سيوطى اين قصه را نقل كرده سپس مىگويد:
فتوجّه القاضي تقي الدين الي الحجاز و مدح النبي [(ص)] بقصيدة و كشف رأسه و وقف بين يدي الحجرة الشريفة، و استغاث بالنبي [(ص)]، و اقسم عليه ان لايصل إلي وطنه الاّ و قد عاد الي منصبه. فلم يصل الي القاهرة إلاّ السلطان الأشرف قد قتل، و كذلك وزيره، فاعيد بالقضاء، و وصل اليه الخبر بالعود قبل وصوله الي القاهرة، و ذلك في اول سنة ثلاث و تسعين؛ فاقام في القضاء إلي ان مات في جمادي الأولي، سنة خمس و تسعين.(1)
پس قاضى تقى الدين به حجاز رو كرده و با قصيدهاى مدح نبى
1) حسن المحاضره، ج ١، ص ٢٧١.
گفت و عمامه سرش را برداشته و كنار حجره شريف پيامبر (ص) ايستاد و به حضرت استغاثه نمود و بر او قسم خورد كه به وطنش بازنگردد مگر اينكه به منصبش بازگردد. او به قاهره بازنگشت جز آنكه سلطان اشرف و وزيرش كشته شده بودند پس او به قضاوت بازگشت و خبر بازگشت به قضاوت قبل از رسيدن به قاهره به او رسيد، و آن در اول سال ٩٣ بود، و در پست قضاوت تا زمان مرگش در ماه جمادى الاولى، سال ٩۵ باقى ماند.
او در شرح حديثى كه مىگويد: رسول خدا (ص) هنگامى كه وارد قبرستان مىشد خطاب به اموات كرده و آنان را اينگونه صدا مىزد: « السلام عليكم يا اهل الديار من المؤمنين و المسلمين. . . » ؛ «درود بر شما اى اهل ديار از مؤمنان و مسلمانان. . .» ، مىنويسد:
فمن اتّخذ من الأنبياء و الاولياء وسيلة الي الله لجلب نفع او دفع ضرّ من الله فهو سائل الله عزّوجلّ، و هو في ذلك اخذ بالسبب الذي وضعه الله لنجح العباد في قضاء مآربهم و الوصول به إلي قضاء حوائجهم، سالك السنن الإلهية التي امر الله عباده بسلوكها، جار علي السنن الذي وضعه الله لاستنزال رحمته و دفع نقمته.(1)
پس هركس از انبيا و اوليا وسيلهاى به سوى خدا براى جلب منفعت يا دفع ضرر از جانب خدا قرار دهد او در حقيقت از خدا حاجت
1) حقيقة التوسل و الوسيلة، صص ٢۶٢ و ٢۶٣.
خود را خواسته است، و او در اين جهت سببى را گرفته كه خداوند براى نجات بندگانش در برآورده شدن آرزوها و رسيدن به حوائجشان قرار داده و سنت الهى را پيموده كه خداوند بندگانش را امر به پيمودن آنها كرده است و بر سننهايى كه خداوند براى فرو فرستادن رحمت و دفع گرفتارى قرار داده جارى شده است.
وى مىگويد:
الغوث من الله خلق و ايجاد، و من النبي تسبب و كسب. هذا علي فرض انّنا طلبنا الغوث منه [(ص)]، مع انّنا لم نفعل ذلك، ولو فعلناه لصحّ علي طريق التسبب و الاكتساب بطلب الدعاء منه عليه السلام. . . فكيف يجوز مع هذا تكفير المسلمين و استباحة دمائهم و اموالهم بالتوسل و الاستغاثة، حتّي علي اصطلاحهم الذي لا نوافقهم عليه.(1)
پناه دادن از ناحيه خداوند خلق و ايجاد و از جانب پيامبر (ص) سببيت و كسب است. اين بر فرض اين است كه كمك را از پيامبر (ص) طلب كنيم، در حالى كه ما چنين نمىنماييم، و اگر هم چنين كنيم به طريق سببيت و اكتساب به نحو درخواست دعا از پيامبر عليه السلام است. . . پس با اين حال چگونه تكفير مسلمانان و مباح كردن خون و اموال آنها به جهت توسل و استغاثه به [ارواح اوليا] حتى با اصطلاح آنكه بر آن توافق نداريم جايز باشد.
1) محق التقول، ص ۵٣.
وى مىگويد:
وامّا الاستغاثة فهي: طلب الغوث، و تارة يطلب الغوث من خالقه و هو الله تعالي وحده، كقوله تعالي: (إِذْ تَسْتَغِيثُونَ رَبَّكُمْ) (1)و تارة يطلب ممن يصح اسناده اليه علي سبيل الكسب. و من هذا النوع الاستغاثة بالنبي [(ص)]، و في هذين القسمين تعدي الفعل تارة بنفسه كقوله تعالي: (فَاسْتَغاثَهُ الَّذِي مِنْ شِيعَتِهِ)(2)و تارة بحرف الجرّ، كما في كلام النحاة في المستغاث به. و في كتاب سيبويه رحمه الله: (فاستغاث بهم ليشتروا له كليباً) ، فيصح ان يقال: استغثت النبي [(ص)] و استغثت بالنبي [(ص)] بمعني واحد، و هو طلب الغوث منه بالدعاء و نحوه علي النوعين السابقين في التوسل، من غير فرق، و ذلك في حياته و بعد موته. . . (3)
و امّا استغاثه به معناى درخواست كمك است، كه گاهى اين درخواست از خالق كه خداوند متعال است تنها مىشود مثل قول خداوند متعال: ([به خاطر بياوريد] زمانى را [كه از شدت ناراحتى در ميدان بدر] از پروردگارتان كمك مىخواستيد) ، و گاهى نيز از كسى درخواست مىشود كه اسناد آن به او صحيح و بر نحو كسب مي باشد، و از اين نوع است استغاثه به پيامبر (ص) و در اين دو مورد فعل گاهى به نفسه متعدى مىشود مثل قول خداوند متعال: (آنكه از پيروان او بود
در برابر دشمنش از وى تقاضاى كمك نمود) و گاهى نيز با حرف جرّ متعدى مىگردد، همانگونه كه در كلمات نحويين در «مستغاث به» آمده است. و در كتاب سيبويه جمله (فاستغاث بهم ليشتروا له كليبا) . پس صحيح است كه استغاثه با حرف جر و بدون آن استعمال شود و هر دو به يك معناست و آن درخواست كمك از پيامبر (ص) به دعاست. و مثل اين است در مورد توسل در دو نوع سابق بدون هيچ فرقى، چه در زمان حيات او يا بعد از وفاتش. . .
نبهانى مىگويد:
فقد ظهر من هذا انّ استغاثة المستغيثين به [(ص)] تجيئ علي معنيين:
احدهما: ان يسأل المستغيث الله تعالي بالنبي [(ص)] أو بجاهه أو بحقه أو ببركته أن يقضي حاجته، فالمستغيث علي هذا هو الذي يدعو الله تعالي و يجعل واسطة القبول عنده عزّوجلّ نبيه الاعظم و حبيبه الأكرم [(ص)].
والمعني الثاني: ان يسأل المستغيث النبي [(ص)] ليدعو الله تعالي و ليسأله قضاء حاجته؛ لانّه حي في قبره كما يسأله الناس الشفاعة يوم القيمة فيشفع لهم، و كما سأله الناس في حياته الدنيوية الدعاء بالاستسقاء و غيره فدعا لهم بالسقيا و غيرها فاستجاب الله له. . .(1)
از اين مطلب ظاهر شد كه استغاثه استغاثهكنندگان به پيامبر (ص) به دو صورت انجام مىگيرد:
1) شواهد الحق، ص ١۴١.
يكى از آن دو اينكه: استغاثهكننده از خداوند متعال بخواهد به پيامبرش (ص) يا به جاه يا به حق يا به بركت او حاجتش را برآورده كند، پس استغاثهكننده در اين صورت خداوند متعال را مىخواند و واسطه قبول حاجتش را نزد خداوند عزّوجلّ پيامبر اعظم و حبيباكرم (ص) او قرار داده است.
و معناى دوم اينكه: استغاثهكننده از پيامبر (ص) بخواهد كه تا از خداوند متعال درخواست كرده و برآورده شدن حاجتش را از او بخواهد؛ چرا كه پيامبر (ص) در قبرش زنده است، همانگونه كه مردم از آن حضرت درخواست شفاعت در روز قيامت مىكنند و او نيز آنان را شفاعت مىكند، همانگونه كه مردم از او در حيات دنيوى درخواست نزول باران و ديگر امور مىكردند و پيامبر (ص) نيز براى آنان درخواست باران و ديگر خيرات مىكرد و خداوند نيز حاجات آنان را برآورده مىنمود. . .
او كه صاحب كتاب «فتح البارى في شرح صحيح البخارى» مىباشد، در ديوانش مىگويد:
نبي الله يا خير البرايا
اى پيامبر خدا! اى بهترين خلايق، از فصل قضاء به جاه و مقام تو
پناه مىبرم. اى كريم! اميد عفو و بخشش دارم از آنچه دستانم انجام دادهاى پروردگار رحمت.
از او درباره استغاثه به ارواح اوليا اينگونه سؤال مىشود:
وسئل عمّا يقع من العامة من قولهم عند الشدائد: يا رسول الله! يا شيخ فلان! و نحو ذكك من الاستغاثة بالانبياء و المرسلين و الأولياء و العلماء و الصالحين، فهل ذلك جائز أم لا؟ و هل للرسل و الانبياء و الأولياء و الصالحين و المشايخ اغاثة بعد موتهم؟ و إلي ماذا يرجع ذلك؟
فاجاب: بانّ الاستغاثة بالانبياء و المرسلين عليهم الصلاة و السلام و الاولياء و العلماء و الصالحين جائزة، و للرسل و الانبياء و الأولياء و الصالحين اغاثة بعد موتهم؛ لانّ معجزة الأنبياء و كرامات الاولياء لا تنقطع بعد موتهم. و امّا الأنبياء فلأنّهم احياء في قبورهم يصلّون و يحجون، كما وردت به الأخبار، و تكون الإغاثة منهم معجزة لهم، و الشهداء ايضاً احياء شوهدوا نهاراً جهاراً يقاتلون الكفار. و امّا الأولياء فهي كرامة لهم؛ فانّ اهل الحق مجمعون علي انّه يقع من الأولياء بقصد و بغير قصد امور خارقة للعادة يجريها الله تعالي بسببهم. و الدليل علي جوازها امور ممكنة، لايلزم من وقوعها محال، و كلّ ما هذا شأنه فهو جائز الوقوع. (1)
سؤال شد از آنچه از طرف عموم مردم هنگام مشكلات انجام
1) حاشيه الفتاوى الكبرى، شمسالدين رملى، ج ۴، ص ٣٨٢.
مىگيرد كه مىگويند: اى رسول خدا! اى شيخ فلان! و نحو آن از استغاثه به انبيا و مرسلين و اوليا و علما و صالحان، آيا اين عمل جايز است يا جايز نيست؟ و آيا رسولان و انبيا و اوليا و صالحان و مشايخ بعد از مرگشان كمكى به مردم مىرسانند؟ و اين امر به كجا مىانجامد؟
پس او در جواب گفت: همانا استغاثه به انبيا و رسولان عليهم الصلاة و السلام و اوليا و علما و صالحان جايز است و رسولان و انبيا و اوليا و صالحان مىتوانند بعد از مرگشان به مردم كمك رسانند. امّا پيامبران به جهت آنكه آنان در قبرهايشان زندهاند و نماز بهجاى آورده و حج انجام مىدهند، آنگونه كه در روايات وارد شده است، و كمكهايى كه از ناحيه آنها انجام مىشود معجزه برايشان به حساب مىآيد. و شهدا نيز زنده بوده و همانند روز روشن، شاهد قتال با كافران هستند. و امّا اوليا كمك كردن آنها كرامتى برايشان به حساب مىآيد؛ زيرا اهل حق اجماع دارند بر اينكه از اوليا به طور قصد و بدون قصد امورى خارقالعاده انجام مىگيرد كه خداوند متعال آنها را به سبب اوليا جارى مىسازد، و هر چه كه شأنش اين چنين باشد انجامش جايز است.
او در كتاب «المدخل» مىنويسد:
وامّا في زيارة سيد الأولين و الآخرين [(ص)]، فمن توسل به أو استغاث أو طلب حوائجه منه فلايرد ان شاء الله تعالي، و
لايخيب؛ لما شهدت به المعاينة و الآثار، و انّما يحتاج الي الأدب الكلّي في زيارته عليه الصلاة و السلام. و قد قال علماؤنا رحمة الله عليهم: انّ الزائر يشعر نفسه بانّه واقف بين يديه [(ص)] كما هو في حياته؛
اذ لافرق بين موته و حياته، اعني في مشاهدته لأمته و معرفته بأحوالهم و نياتهم و عزائمهم و خواطرهم، و ذلك عنده جلي لاخفاء فيه.(1)
و امّا در زيارت سرور اولين و آخرين (ص) ؛ پس هر كس به او توسل جويد يا استغاثه كرده يا حاجتش را از او بخواهد هرگز ردّ نخواهد شد اگر خداوند متعال بخواهد، و هرگز دست خالى بازنخواهد گشت، به جهت آنچه من از نمونهها مشاهده كردم، و تنها احتياج به ادب كلى در زيارت آن حضرت عليه الصلاة و السلام است. و علماى ما كه رحمت خدا بر آنان باد گفتهاند: همانا زائر به خود وانمود كند كه در برابر آن حضرت (ص) ايستاده همانگونه كه در زمان حياتش اينگونه بوده است؛ زيرا فرقى بين مرگ و زندگى آن حضرت نيست؛ يعنى در اينكه امتش را مشاهده كرده و از احوال و نيّات و قصدها و خطورات آنان آگاه است، و اين مطلب نزد او بسيار روشن بوده و خفايى در آن نيست.
همچنين مىنويسد:
وامّا عظيم جناب الأنبياء و الرسل صلوات الله و سلامه عليهم اجمعين، فيأتي اليهم الزائر و يتعيّن عليه قصدهم من الأماكن البعيدة، فاذا جاء اليهم فلينصف بالذل و الانكسار و المسكنة و
1) المدخل، ابن الحاج، ج ١، صص ٢۴٩-٢۵٢.
الفقر و الحاجة و الاضطرار و الخضوع، و يحضر قلبه و خاطره اليهم و الي مشاهدتهم بعين قلبه لا بعين بصره؛ لانّهم لايبلون و لايتغيّرون. ثم يثني علي الله تعالي بما هو اهله، ثم يصلّي عليهم و يترضّي عن اصحابهم ثم يترحم علي التابعين لهم باحسان الي يوم الدين، ثم يتوسل الي الله تعالي بهم في قضاء مآربه و مغفرة ذنوبه و يستغيث بهم و يطلب حوائجه منهم و يجزم الاجابة ببركتهم و يقوي حسن ظنه في ذلك، فانّهم باب الله المفتوح. و جرت سنته سبحانه و تعالي في قضاء الحوائج علي ايديهم و بسببهم، و من عجز عن الوصول اليهم فليرسل بالسلام عليهم و يذكر مايحتاج اليه من حوائجه و مغفرة ذنوبه و ستر عيوبه الي غير ذلك؛ فانّهم السادات الكرام، و الكرام لايردون من سألهم و لا من توسل بهم و لا من قصدهم و لا من لجأ اليهم.(1)
و اما بزرگوارى جناب پيامبران و رسولان كه درود و سلام خداوند
بر تمام آنان باد، پس زائر به سوى آنان آمده و بر او متعين است كه از راههاى دور قصد آنان را نمايند. و چون به سوى آنان آمد بايد حالت ذلت و شكستگى و مسكنت و فقر و حاجت و اضطرار و خضوع به خود بگيرد و قلبش را حاضر كرده و خاطرش را متوجه آنان و مشاهده آنان با چشم قلب نمايد نه با چشم ديده، زيرا كه آنان پوسيده و متغيّر نمىشوند. آنگاه بر خداوند متعال آنگونه كه اهليت دارد درود مىفرستد، سپس بر آنان درود فرستاده و بر اصحابشان درخواست رضايت از خدا كرده و بر تابعين به احسان
1) المدخل، ج ١، ص ٢۵١.
آنها تا روز قيامت ترحم مىكند. آنگاه به وسيله آنان در برآورده شدن حاجات و مغفرت گناهانش نزد خدا توسل مىجويد و به آنان استغاثه مىكند و حوايج خود را از آنان مىخواهد و قطع به اجابت دعا پيدا مىنمايد به بركت آنان و حسن ظنّش را در اين امور قوى مىكند؛ چرا كه آنان باب مفتوح خدايند و سنت خداوند سبحان و متعالى در قضاى حوائج بر دستان آنان و به سبب آنان جارى شده است، و هركسى كه از رسيدن به آنان عاجز باشد بايد بر آنان سلام فرستد و حوائج خود و آمرزش گناهان و پوشيدن عيبها و ديگر امور را ياد كند؛ چرا كه آنان سادات كريمند و كريمان ردّ نمىكنند كسانى را كه از آنان چيزى خواسته و به آنان توسل جسته و قصدشان كرده و به آنان پناه بردهاند.
او نيز درباره خصوص توسل به پيامبر اسلام (ص) مىفرمايد:
وامّا في زيارة سيد الأولين و الآخرين صلوات الله عليه و سلامه، فكل ما ذكر يزيد عليه اضعافه، أعني في الانكسار و الذلّ و المسكنة؛ لانّه الشافع المشفع الذي لاتردّ شفاعته و لايخيب من قصده، و لا من نزل بساحته، و لا من استعان به؛ إذ انّه عليه الصلاة و السلام قطب دائرة الكمال و عروس مملكة الله.(1)
و اما در زيارت سرور اولين و آخرين كه درود و سلام خدا بر او باد، پس هر آنچه ذكر شد بر آنها دو چندان مىشود، يعنى در حالت انكسار و ذلّت و مسكنت؛ زيرا كه او شفاعتكنندهاى است كه
1) المدخل، ج ١، ص ٢۴٢.
شفاعتش پذيرفته شده و ردّ نمىگردد، و هر كسى كه او را قصد كند يا بر او وارد شود يا از او كمك خواسته يا به او استغاثه كند نااميد برنمىگردد؛ زيرا كه پيامبر (ص) - درود و سلام بر او باد- قطب دائره كمال و عروس مملكت خداست.
او در آداب زيارت قبر پيامبر (ص) مىنويسد:
. . . ثم تأتي القبر فتقول: و قد اتيتك مستغفراً من ذنوبي بك الي ربّي. . .(1)
. . . آنگاه به كنار قبر مىآيى و مىگويى: من به نزد تو آمدهام در حالى كه از تو مىخواهم براى آمرزش گناهانم نزد پروردگارم استغفار كنى. . .
اين جملات ابن قدامه، خطاب به پيامبر (ص) در عالم برزخ است.
ملا على بن سلطان محمّد قارى در «شرح مسند امام اعظم» مىنويسد:
قيل: اذا تحيّرتم في الأمور فاستعينوا من اهل القبور.(2)
گفته شده: هرگاه در امور متحير شديد از اهالى قبور كمك بگيريد.
او در اشعارش خطاب به رسول خدا (ص) مىگويد:
يا سيدي يا عروتي و وسيلتي
اى سرور من و اى ريسمان و وسيله من، اى زاد و توشه من در حال شدت و گشادگى.
من به درگاهت آمدهام با حالت زارى و تضرع، و آه مىكشم با نفس بلند.
نيست جز تو پشت و پناهى پس اى رحمت عالميان به گريهام رحم كن.
او در قصيدهاى كه در مدح پيامبر (ص) سروده مىگويد:
و صلّي عليك الله يا خير خلقه
و درود فرستاد بر تو خداوند اى بهترين آرزو و اى بهترين بخشنده. و اى بهترين كسى كه در كشف مشكلات به او اميد برده مىشود و از جود اوست كه ابرها اينگونه جود دارند. و تو پشت و پناه من
هستى از غمهاى وارد شده بر من، هنگامى كه در قلبم به بدترين وجه نيش خود را وارد كردند.
او در كتاب «الجواهر الخمسة» دستورالعملى را مىدهد كه هركس آن را در هر روز پانصد بار بگويد درهاى سعادت به روى او باز مىگردد و آن دستور اين است:
ناد علياً مظهر العجائب. تجده عوناً
لك في النوائب. كل هم و غم سينجلى بنبوتك يا محمد، و بولايتك يا على يا على يا على.(1)
ندا بده على را كه مظهر عجايب است. او را كمك كار خود در كارهاى سنگين خواهى يافت. هر همّ و غمّى زود است كه برطرف شود. به نبوت تو اى محمّد، و به ولايت تو اى على، اى على، اى على.
او در اين باره مىگويد:
وما يقع من بعض العوام من قولهم: يا سيدي فلان مثلا ان قضيت لي كذا أو شفيت لى مريضي فلك علي كذا فهو من الجهل بالنسبة بكيفية الطلب، و لكن لايعدّ كفراً؛ لانّهم لايقصدون بذلك الايجاد من الولي و انما يجعلونه في نيّاتهم وسيلة الي مولاهم حيث كان التوسل به في اعتقادهم من اهل
1) الجواهر الخمسه، محمد غوث كواليارى، ص ۴۵٣.
القرب و المحبة للخالق. ألا تري انّهم يكررون في اثناء كلامهم يا صاحب النفس الطاهر عند ربك اطلب لى من مولاك يفعل بىكذا، فإن ذلك دليل منهم علي انفراد الله بالفعل و انّه لاشيء للولي الاّ مجرد التسبب، و انّه لايرد المتوسل به لانّ القريب المحبوب لايرد. . .
وقد ذكر بعض العارفين: انّ الولي بعد موته اشدّ كرامة منه في حال حياته، لانقطاع تعلقه بالمخلوقين و تجرد روحه للخالق، فيكرمه الله بقضاء حاجة المتوسلين.(1)
و آنچه از برخى عوام سر مىزند كه مىگويند: اى سرور من فلانى از باب مثال، اگر فلان حاجتم را برآورده كنى يا مريضم را شفا دهى، بر توست به گردن من فلان عمل، اين از جهل است نسبت به كيفيت طلب، ولى كفر به حساب نمىآيد؛ زيرا آنان با اين حرف قصد ايجاد از ولى نمىكنند، بلكه در نيتشان آنان را وسيله به سوى مولاى خود مىدانند، زيرا توسل به آنان در اعتقادشان از اهل قرب و محبت خالق است. آيا مشاهده نمىكنى كه آنان در اثناى كلامشان مكرر مىگويند: اى صاحب نفس پاك نزد پروردگارت! براى من از مولايت طلب كن كه چنين كارى را براى من انجام دهد، كه اين دليل و شاهدى است از آنان بر اينكه فعل را از جانب خدا مىدانند و براى ولى جز سببيت نيست، و خداوند آن شخصى
كه به او توسل شده را ردّ نمىكند؛ زيرا قريب محبوب ردّ نمىشود. . .
1) مشارق الانوار، حمزاوى، صص ۵٨ و ۵٩.
و برخى از عارفان گفتهاند كه ولى بعد از مرگش بيشتر مورد تكريم است نسبت به زمان حياتش، به جهت انقطاع تعلقش از مخلوقين و تجرد روحش نسبت به خالق، پس خداوند او را با قضاى حاجات توسلكنندگان به او تكريم خواهدكرد.
احمد رضا بريلوى در تعريف يكى از علما مىگويد:
اما الامام ابوالحسن نورالدين علي، مصنف «بهجة الاسرار» فهو من اعاظم العلماء و ائمة القراء و اكابر الاولياء و سادات الطريقة، يتصل سنده الي غوث الثقلين [(ص)] بواسطتين. . .(1)
اما امام ابوالحسن نورالدين على، مصنف كتاب (بهجة الأسرار) ، او از اعاظم علما و امامان قراء و بزرگان اوليا و سروران طريقت است كه سند او به پناه جن و انس (ص) به دو واسطه وصل مي گردد. . .
او همچنين مىگويد:
استعانت بر دو نوع است؛
نوع اول اينكه: انسان معتقد باشد استعانت شده از غير خدا بالذات
قادر بوده و مالك مستقل است، مثل آنكه انسان از طبيب يا دوا دفع مرض خود را بخواهد، يا از امير و يا سلطان بخواهد كه فقر او را برطرف سازد، يا كسى را وكيل خود در محكمه به جهت درخواست انصاف بگيرد، يا درخواست كمك كند در اعمال كوچكى كه انسان هر روز به آنها احتياج دارد به اينكه بگويد: اين
1) انوار الانتباه، صص ١١١ و ١١٢.
چيز را به من بده يا اين غذا را آماده كن، در مثل اينگونه از اعمال كه وهابيان از زنان و اولاد و خدمتكاران خود كمك مىگيرند، اگر كسى اعتقاد داشته باشد كه اينگونه اعمال به خودى خود و بدون عنايتى از جانب خداوند متعال انجام مىگيرد، شبههاى نيست در اينكه چنين شخصى كافر و مشرك است، و استعانت به اين معنا از خلق جايز نيست.
نوع دوم اينكه: انسان بداند بنده مظهر براى كمك خداوند متعال است و او واسطه و وسيله و سبب است، و استعانت به اين معنا از آن افرادى كه ذكرشان شد هرگز شرك به حساب نمىآيد، تا چه رسد به اينكه شرك از انبيا و اوليا عليهم افضل الصلاة و الثناء باشد.
او مىگويد:
وليعلم انّ المغيث حقيقة هو الله تعالي، و الامداد الذي يحصل من الخلق هو ايضاً في الحقيقة من الله تعالي، و العبد مظهر لعونه، و لايمكن ان يمدّ احد من الخلق بدون عون الله تعالي و عطائه، و الاعتقاد بانّ احداً يستطيع ان يعين من غير نصرة الله تعالي و معونته شرك.(1)
بايد دانسته شود كه پناهدهنده حقيقى همان خداوند متعال است، و امدادى كه از خلق حاصل مىشود نيز در حقيقت از جانب خداوند
1) من عقائد اهل السنة، عبدالحكيم شرف، ص ١٨٣.
متعال است، و بنده مظهر كمك خداوند متعال مىباشد. و ممكن نيست كه احدى از خلق بدون كمك خداوند متعال و عطاى او امداد نمايد. و اعتقاد به اينكه احدى بتواند بدون يارى خداوند متعال و كمك او يارى نمايد شرك است.
علماى اهل سنت در اشعار خود بسيار به پيامبر (ص) استغاثه كرده و از او درخواست دعا كردهاند. اينك به برخى از آنها اشاره مىكنيم:
١. نبهانى شافعى كه از قاضيان كشور فلسطين بوده و در سال ١٣۵٠ه. ق وفات يافته از برخى بزرگان خود اين اشعار را در كتاب «شواهد الحق في الاستغاثة بسيد الخلق» نقل مىكند:
يا ملاذي يا منجدي يا منائي
اى پناه من، اى كمك كار من، اى آرزوى من، اى دربرگيرنده من، اى مقصد من، اى اميد من.
اى ياور من، اى تكيهگاه من، اى پناهدهنده من، اى حامى من، اى پشتيبان من، اى شفاى من.
مرا درياب، مرا درياب، كمك كن اى شفيع من نزد پروردگارم، و
مهربانى كن و به رضايت جود كن.
تو كمك كار من و پناه و نجاتدهنده من، و برطرفكننده گرفتارى منى، و تو بىنيازى من مىباشى.
او نيز از برخى از شاعران نقل مىكند:
نفحة لمحة غياثاً عياذاً
نسيمى، لحظهاى، پناهى، نجاتى، عطوفتى، كششى، جوابى، صدايى.
چه بسيار همّ و غمّ از ديونى كه مرا بيمار كرده است من در فكر آن صبح و شام مي باشم.
حمل آنها سنگين شده ولى به او اميد دارم در برداشتن آنها يا وفاى به آن.
تو در هر مطلبى در برابر چشمان منى، و براى من جز تو پشت و پناهى نيست.
اى كسى كه به محبتت گرفتارىها برطرف مىشود، برطرف كن ناراحتى دل را و غم را كنار زن.
اى اميد آرزوها تو اميدى هنگامى كه در گرفتارىها اميد داشته مىشود.
گرفتارى من بزرگ است و لذا نزد تو آمده و تو را قصد نمودهام، تو را به جهت كارهاى بسيار عظيم قصد كردهام.
او همچنين از شاعر ديگرى چنين نقل مىكند:
يا رسول الإله انّي ضعيف
اى فرستاده خدا! همانا من ضعيف هستم، پس مرا شفا بده كه تو مقصد براى شفا مىباشى.
اى فرستاده خدا! اگر مرا پناه ندهى پس به سوى چه كسى مىبينى كه پناه من مىباشد.
وى همچنين اين شعر را سروده است:
سيدي ابا البتول اغثني انت ادري بما حواه الضمير
اى سرور من! اى پدر [فاطمه] بتول، مرا پناه ده، تو داناترى به آنچه دلها بر آن احاطه دارد.
٢. محمد بن سعيد بن حماد بويصرى در قصيده خود معروف به «برده» خطاب به پيامبر (ص) مىگويد:
ياكرم الخلق مالي من الوذبه
ان لم يكن في معادي آخذاً بيدي
اى كريمترين خلق! نيست مرا، كسى كه به او پناه برم جز تو هنگام حادث شدن حوادث فراگير.
اگر گناهى انجام دهم اميدم قطع نمىشود از پيامبر (ص) و ريسمانم پاره نمىگردد.
زيرا براى من ذمهاى است از جانب او در يارى نمودن من، از ناحيه محمد (ص) ، و او وفادارترين مخلوقات به تعهدهاست.
اگر او در روز معادم از روى فضلش دستم را نگيرد بايد گفت: اى
كسى كه پاهايت لغزش پيدا كرده است.
حاشا به او كه اميدوار را از مكارمش محروم سازد، يا كسى كه به او پناه آورده را بدون احترام بازگرداند.
او نيز مىگويد:
قد تمسكت من ودادك بالحبل
يا نبي الهدي استغاثة ملهوف اضرب بحاله الحوباء(1)
من تمسك كردم از راه دوستى تو به ريسمانى كه شفيعان به آن چنگ مىزنند.
و خداوند اراده كرده تا در هيچ حالتى به من ضررى نرسد، چرا كه به سوى تو پناه آوردهام.
ما اميد به تو داريم در امورى كه سردهاى آن در قلوب ما گرم است.
به جهت مبتلا شدن به فقر نزد تو آمدهايم و حلّههاى تو ما را به سوى بىنيازى سوق داد.
در سينهام حاجاتى نهفته است كه غير از تو از دلم بر نمىدارد.
پس پناه بده ما را از كسى كه تو پناهى، و باران چون مردم را قحطى فراگيرد پناه خوبى است.
اى جوادى كه به تو غم از ما برطرف مىشود و گناه كنار زده مىگردد.
اى پيامبر هدايت! اى پناه مصيبت ديده! مرا از گناهانم نجات بده.
٣. عبدالرحيم بن على بن برعى هاجرى يمنى خطاب به رسولخدا (ص) مىگويد:
فخذ بيدي وجد بالعفو يامن
1) القصيدة الهمزية في مدح خير البرية، صص ٢٧ و ٢٨.
يا سيدي يا رسول الله خذ بيدي
پس بگير دستم را و به عفوت جود نما، اى كسى كه هرگاه تو را صدا مىزنم زود جواب مىدهى.
و بگو كه عبدالرحيم فرداى قيامت همنشين من است و ترس ندارد رفيق تو كه ضايع گردد.
اى سرور من! اى رسول خدا! دستم را بگير در هر اتفاقى از اتفاقاتى كه من با آن روبرو مىشوم.
اگر قومى تو را زيارت كرد من با آنان زيارت نمىكنم؛ زيرا بنده تو گناهانش او را عاق كرده است.
اى صاحب قبرى كه در يثرب اقامه نمودهاى، اى منتهاى آرزويم و نهايت مطلبم.
اى كسى كه اميد به تو داريم براى كشف مشكلات بزرگ، و براى باز شدن گره به هم پيچيده محكم.
اى كسى كه بر عالم وجود با نعمتهاى سرسبز جود مىنمايى كه
شامل حال تمام موجودات عالم مىشود.
اى پناه هركسى كه در دنيا و آخرت است و اى ابر باران و بهار آنان در هر سال قحطى.
اى رحمت دنيا و نگهبان اهل آن، و امان هركس كه در شرق و غرب عالم است.
۴. جعفر صادق مير غنى مىگويد:
من استجار به ينجيه من كرب
هركس كه به او پناه برد از گرفتارىها نجات يابد؛ زيرا منزلت طه [محمد (ص)] وسيع است و منحصر به فردى نمىباشد.
اى پروردگار من! به او در هر حادثه و گرفتارى تا پايان عمرم پناه آوردم. و در قيامت و در حشر تا مرا نجات دهد از هرچه مىترسم از مقدرات بد.
او شفاى صاحب مرض و نجات صاحب گرفتارى و پناه صاحب مصيبت در آزادى و زندانى است.
هركس كه به قصد او حركت كند به مقاصدش خواهد رسيد، او در كرم همچون دريا و ابر و باران است.
او نيز مىگويد:
يا رسول الله غوثاً عجلا(1)
اى فرستاده خدا كه سريع پناه مىدهى، گرفتارى بزرگى بر ما روى آورده.
اى فرستاده خدا! از مشكل من پرده بردار، و شأن مرا اصلاح كن و حاجات مرا برآورده نما.
همانا پناه خدا را كسى دارد كه به او پناه برده و از خوف در امان مانده و به آرزويش رسيده است.
تو سرّ خدايى اى نور هدايت، تو پناه خلقى از هر بلا.
اى زايل كننده گرفتارى اگر گرفتارى فراگير شود، سرور من! تو براى آن مىباشى سريع پناه بده.
پس پناه بده مرا اى سرور من، فرزندانت كه به سوى همه آنها فرستاده شدهاى.
پس گرفتارى و غم و اندوه را از من با سرعت تمام برطرف كن، اى پناه، اى بزرگوار، اى شجاع.
1) الديوان الكبير، صص ٨٨ و ٨٩.
علماى اهل سنت نه تنها موضوع استغاثه به ارواح اوليا را تثبيت كرده، بلكه درصدد انتقاد از وهابيان و سلف آنان يعنى ابن تيميه و ابنقيم، به جهت انكار اين مسأله پرداختهاند. اينك به عبارات برخى از آنان اشاره مىكنيم:
او مىگويد:
انّى اعتقد في ابن تيمية و تلميذه
ابن القيم و ابنعبدالهادى انّهم. . . و قدنفعوا الأمة المحمّدية بعلمهم نفعاً عظيماً و ان اساؤا غاية الاسائة في بدعة منع الزيارة و الاستغاثة، و اضرّوا بها الإسلام و المسلمين اضراراً عظيمة، و اقسم بالله العظيم انّى قبل الإطلاع على كلامهم في هذا الباب في شئون النبى [(ص)] لم اكن اعتقد انّ مسلماً يجتريء على ذلك و انّى منذ أشهر اتفكّر في ذكر عباراتهم فلا اتجاسر على ذكرها و لو للردّ عليها خوفاً من ان يكون سبباً في زيادة نشرها لشدة فظاعتها. . .(1)
بدان كه من در مورد ابن تيميه و شاگردش ابنقيم و ابن عبدالهادى معتقدم. . . كه امت محمّدى را با علم خود نفع عظيمى دادند، گرچه در بدعت منع زيارت و استغاثه نهايت اسائه ادب را نموده، و به اسلام و مسلمانان ضرر بزرگى وارد كردهاند. و به خداى بزرگ
1) شواهد الحق، يوسف نهبانى، ص ۶٢.
قسم ياد مىكنم كه قبل از اطلاع پيدا كردن از كلام آنان در اين باب در شؤون پيامبر (ص) ، گمان نمىكردم كه مسلمانى چنين جرأتى داشته باشد، و در مدت چند ماه در ذكر عبارات آنها تفكّر مىكردم
و جرأت بر نقل آنها را نداشتم، گرچه براى ردّ كردن بر آنها؛ چون مىترسيدم سبب زيادى نشر آنها به جهت شدت فضاحت سخنشان شود. . .
او نيز مىگويد:
الاستغاثة به [(ص)] من الامور المعلومة من الدين بالضرورة عند جميع العلماء و العوام من أهل الإسلام، حتّي قال بعض ائمة المالكية -كما نقله السبكي في شفاء السقام، و ابن حجر في الجوهر المنظم- بكفر المانعين لذلك.(1)
استغاثه به پيامبر (ص) از جمله امور معلوم و ضرورى دين نزد تمام علماء و عوام از اهل اسلام است، حتى اينكه برخى از امامان مالكى -بنابر نقل سبكى در (شفاء السقام) و ابن حجر در (الجوهر المنظم) - قائل به كفر كسى شدهاند كه مانع اين كار شود.
او در اين باره مىگويد:
اعلم انّه يجوز و يحسن التوسل و الاستغاثة و التشفع بالنبي [(ص)] إلي ربّه سبحانه و تعالي و جواز ذلك و حُسنه من الأمور المعلومة
1) شواهد الحق في الاستغاثة بسيد الخلق، ص ١۴٣.
لكلّ ذي دين، المعروفة من فعل الأنبياء و المرسلين و سير سلف الصالحين و العلماء و العوام من المسلمين، و لمينكر أحد ذلك من أهل الأديان، ولا سمع به في زمن من الأزمان، حتّي جاء ابن تيمية فتكلّم في ذلك بكلام يُلبس فيه علي الضعفاء الأغمار و ابتدع مالم يسبق اليه في سائر الأعصار. . . و حسبك انّ انكار ابن تيمية للاستغاثة و التوسل قول لم يقله عالم قبله و صار به بين أهل الإسلام مُثلة. . .(1)
بدان كه جايز است و حسن دارد توسل و استغاثه و طلب شفاعت از پيامبر (ص) نزد پروردگار سبحان و بلندمرتبه، و جواز و حُسن آن از امور معلوم نزد هر صاحب دين بوده و معروف از فعل انبياء و مرسلين و سيره سلف صالح و علما و عوام از مسلمانان است، و هيچ ديندارى آن را انكار نكرده و به گوش هيچ كس در هيچ زمانى نخورده است، تا آنكه ابن تيميه آمد و در اين باره سخنى گفت كه مطالب را براى عقول ضعيف پوشيده ساخت و بدعتى گذاشت كه در هيچ عصرى سابقه نداشته است. . . و بس است تو را كه انكار استغاثه و توسل از سوى ابن تيميه گفتارى است كه هيچ عالمى قبل از او آن را معتقد نشده است، امرى كه باعث شد تا بين اهل اسلام تفرقه و شكاف ايجاد شود. . .
شيخ عبدالله هررى معروف به حَبَشى درباره محمّد بن عبدالوهاب مىنويسد:
1) شفاء السقام، تقى الدين سبكى، ص ١٧١.
. . . و قد ظهر بدعوة ممزوجة بأفكار منه زعم انها من الكتاب و السنة، و اخذ بدع تقي الدين احمدبن تيمية فأحياها؛ و هي تحريم التوسل بالنبي و تحريم السفر لزيارة قبر الرسول و غيره من الأنبياء و الصالحين بقصد الدعاء هناك رجاء الإجابة من الله، و تكفير من ينادي بهذا اللفظ: يا رسول الله او يا محمّد او يا علي. . .(1)
. . . و او با دعوتى ظهور كرد كه با افكارى مخلوط بود كه گمان مىكرد از قرآن و سنت است. او كسى بود كه بدعتهاى تقى الدين احمد بن تيميه را گرفته و آنها را احيا نمود؛ از قبيل تحريم توسل به پيامبر (ص) و تحريم سفر به جهت زيارت قبر پيامبر (ص) و غير او از انبياء و صالحان به قصد دعا در آن مكان به اميد اجابت از جانب خدا، و تكفير كسى كه اينگونه ندا مىدهد: اى رسول خدا! اى محمّد! اى على! . . .
او مىگويد:
من خرافات ابن تيمية التي لم يقلها عالم قبله و صار بها بين أهل الإسلام مُثله: انّه انكر الإستغاثة و التوسل به [(ص)].(2)
از جمله خرافات ابن تيميه كه هيچ عالمى قبل از او آن را معتقد نشده و به واسطه اعتقاد به آن در بين مسلمانان مورد سرزنش واقع شده اينكه او استغاثه و توسل به پيامبر (ص) را انكار نموده است.
١. ابن تيميه - مؤسّس عقايد وهابيان - مىگويد:
از اقسام شرك آن است كه كسى به شخصى كه از دنيا رفته بگويد: مرا درياب، مرا كمك كن، از من شفاعت كن، مرا بر دشمنم يارى كن وامثال اين درخواستها كه تنها خدا بر آن قدرت دارد.(1)
در جايى ديگر اين درخواست را شرك صريح دانسته و مىگويد: «كسى كه اينگونه بگويد، بايد توبه كند، اگر توبه نكرد كشتنش واجب مىگردد» .(2)
٢. محمّد بن عبدالوهّاب مىگويد:
صدا زدن غير خدا وكمك گرفتن از غير او موجب ارتداد از دين، وداخل شدن در زمره مشركان وعبادتكنندگان بتهاست، وحكم آن اين است كه مال وخونش حلال مىگردد، مگر توبه كند.(3)
٣. شيخ عبدالعزيز بن باز مىگويد:
فمن قال من الناس في اي بقعة من بقاع الارض: يا رسول الله! و يا نبي الله أو يا محمد اغثني أو ادركني أو انصرني أو اشفني أو انصر امتك أو اشف مرض المسلمين أو اهد ضالتهم أو ما اشبه ذلك فقد جعله شريكاً لله في العبادة.(1)
هر كسى از مردم در هر جاى كره زمين بگويد: اى رسول خدا، اى نبى خدا، اى محمّد! كمك كن مرا، يا درياب مرا، يا يارى كن مرا، يا شفا ده مرا يا امتت را يارى رسان، يا شفا ده مرض مسلمانان را، يا هدايت كن گمشده مسلمانان را ومانند آن، براى خدا در عبادت شريك قرار داده است.
و در جايى ديگر مىگويد:
ولا شك انّ المستغيثين بالنبي [(ص)] أو بغيره من الاولياء والانبياء أو الجن انما فعلوا ذلك معتقدين انهم يسمعون دعاءهم ويقضون حاجتهم، وانهم يعلمون احوالهم، وهذه انواع من الشرك الاكبر؛ لانّ الغيب لا يعلمه الاّ الله عزوجل، ولانّ الاموات قد انقطعت اعمالهم و تصرفاتهم في عالم الدنيا.(2)
و شكّى نيست كه استغاثهكنندگان به پيامبر (ص) ، يا به غير او از اوليا و انبيا، يا جنّ، اين عمل را به اين اعتقاد انجام مىدهند كه آنان دعايشان را شنيده وحاجتشان را برآورده خواهند كرد و از احوالشان اطلاع دارند و اين امور انواعى از شرك اكبر است؛ زيرا غيب را غير از خدا
كسى ديگر نمىداند. ونيز اموات؛ چه انبيا وچه غير انبيا، اعمال وتصرفاتشان در عالم دنيا با مرگ منقطع گرديده است.
همچنين مىگويد:
وامّا دعاء الميت و الاستغاثة به وطلب المدد منه، فكل ذلك من الشرك الأكبر، وهو من عمل عباد الاوثان في عهد النبي [(ص)]. . .(1)
و امّا صدا زدن ميّت واستغاثه به او وطلب مدد از او، پس همه آن از انواع شرك اكبر وهمانند عمل عبادتكنندگان بتها در عهد پيامبر (ص) است. . . .
وى همچنين مىگويد:
امّا مايقع عند القبور من انواع الشرك و البدع في بلدان كثيرة فهو امر معلوم و جدير بالعناية و البيان و التحذير منه، فمن ذلك
دعاء اصحاب القبور و الاستغاثة بهم و طلب شفاء المرضى و النصر على الأعداء و نحو ذلك، و هذا كلّه من الشرك الأكبر الذى كان عليه أهل الجاهلية. . .(2)
امّا آنچه كنار قبرها از انواع شرك و بدعتها در شهرهاى بسيار انجام مىگيرد امرى معلوم و قابل توجه و بيان است و بايد مردم را از آنها برحذر داشت؛ پس از جمله آنها صدا زدن صاحبان قبرها و كمك خواستن از آنها و درخواست شفاى مريضان و نصرت بر دشمنان و نحو آن است و تمام اين اعمال از شرك اكبر است كه اهل جاهليت انجام مىدادند. . .
۴. اسامة بن عطايا بن عثمان از نويسندگان وهابى مىگويد:
الاستغاثة نوعان: استغاثة شرعية، و استغاثة شركية. النوع الأول: طلب المكروب، العون و المساعدة من قادر،
وللاستغاثة المشروعة صور:
الصورة الأولي: ان يطلب المكروب الاغاثة من الله عزوجلّ، فالله علي كلّ شيء قدير، و من صفاته - سبحانه - المغيث. . .
الصورة الثانية: ان يستغيث المكروب بالحي المشاهد فيما يقدر عليه؛ كاستغاثة الاسرائيلي بموسي [(ع)]، و كاستغاثة الغريق بمن يستطيع غوثه، و كاستغاثة التائة عن الطريق بمن يستطيع دلالته، و كاستغاثة الجاهل بالعالم لحلّ مشكلة وقع فيها، و نحو ذلك من الامثلة و الصور التي لاحصر لها. . .
النوع الثاني: الاستغاثة الشركية: و هي طلب المكروب العون من غائب او من غير قادر. او يقال: هي طلب المكروب العون من غير الله فيما لايقدر عليه إلاّ الله. . .(1)
استغاثه بر دو نوع است: استغاثه شرعى و استغاثه شركى. نوع اول: عبارت است از درخواستكردن مصيبتزده به مساعدت و كمك از كسى كه قدرت دارد.
و استغاثه مشروع چند صورت دارد؛
صورت اول: اينكه شخص گرفتار درخواست كمك از خداوند متعال كند، خداوندى كه بر هر چيزى قدرت دارد و از جمله صفات خداوند سبحان مغيث است. . .
1) الاحاديث الموضوعة التى تنافى توحيد العبادة، ج ١، صص ٣۴٢ و ٣۴٣.
صورت دوم: آنكه شخص گرفتار درخواست كمك از شخص زنده
و حاضر كند در مورد كارى كه بر آن قدرت دارد، همچون طلب يارى مردى از بنىاسرائيل از حضرت موسى (ع) و مثل استغاثه شخص غريق از كسى كه قدرت بر نجات او دارد، و مثل استغاثه شخص گم شده در راه از كسى كه مىتواند او را راهنمايى كند، و مثل استغاثه شخص جاهل به عالم براى حلّ مشكلى كه در آن واقع شده و مانند آن از مثالها و صورتهايى كه بسيار است. . .
نوع دوم: استغاثه شركى است، و آن عبارت است از درخواست كمك شخص گرفتار از كسى كه غايب است يا قدرت بر انجام آن كار درخواستى را ندارد. يا گفته مىشود: استغاثه شركى عبارت است از درخواست كمك گرفتار از غير خدا در آنچه كه جز خداوند بر آن قدرت ندارد. . .
وى همچنين دربارۀ استغاثة شركى مىنويسد:
ولهذه الاستغاثة صور:
الصورة الأولي: طلب الغوث من حي غير قادر علي الغوث؛ كطلب مغفرة الذنوب و الهداية التوفيقية من غير الله تعالي. و ذلك لكون هذه الأمور من خصائص الله، فلايجوز صرفها لغيرالله. . .
الصورة الثانية: طلب المكروب العون من الجنّ و الملائكة و البشر الغائبين. . .(1)
اين استغاثه داراى صورتهايى است:
1) الاحاديث الموضوعة التى تنافى توحيد العبادة، ج ١، صص ٣۴۵ - ٣۵۴.
صورت اول: درخواست كمك از شخص زنده غير قادر بر كمك؛ مثل درخواست مغفرت گناهان يا هدايت توفيقى از غير خداوند متعال، و اين بدان جهت است كه اين امور از اختصاصات خداوند است و لذا نمىتوان آن را مصروف به غير خداوند نمود. . .
صورت دوم: عبارت است از درخواست كمك گرفتار از جن و ملائكه و بشرى كه غائب است. . .
۵. شيخ سليمان از نوادگان محمد بن عبدالوهاب در شرح كتاب «التوحيد» جدش مىگويد:
الدعاء من اجلّ العبادات بل هو اكرمها على الله. . . فان لم يكن الإشراك فيه شركاً فليس في الارض شرك، و ان كان في الارض شرك فالشرك في الدعاء اولى ان يكون شركاً من الإشراك في غيره من انواع العبادة، بل الاشراك في الدعاء هو اكبر شرك المشركين الذين بعث اليهم رسول الله [(ص)]؛ فانّهم يدعون الأنبياء و الصالحين و الملائكة ليشفعوا لهم عندالله، و لهذا يخلصون في الشدائد لله و ينسون ما يشركون.(1)
دعا از مهمترين عبادات بلكه كريمترين آنها نزد خداوند است. . . پس اگر شريك قراردادن در دعا براى خدا شرك نباشد پس در روى زمين شركى نخواهد بود، و اگر در روى زمين شركى است، شرك در دعا سزاوارتر به شرك بودن است از شرك در غير آن از انواع عبادت، بلكه شرك در دعا بزرگترين شرك مشركانى است
1) دعاوى المناوئين، صص ٣۴٧و٣۴٨ به نقل از كتاب تيسير العزيز الحميد.
كه رسول خدا (ص) به سوى آنان مبعوث شد؛ زيرا آنان انبيا و صالحان و ملائكه را مىخواندند تا شفيعانشان نزد خدا گردند، و لذا هنگام شدائد با اخلاص رو به خدا مىآوردند و آنچه را شرك مىورزيدند فراموش مىكردند.
۶. ابن عثيمين مىگويد:
من الشرك ان يدعو غير الله؛ و ذلك لانّ الدعاء من العبادة، قال الله تعالى: ( وَ قالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِى أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِى سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرِينَ) ، عبادتى اى دعائى، فسّمى الله الدعاء عبادة. و قال [(ص)]: الدعاء هو العبادة.
و الدعاء ينقسم الي قسمين:
١. ما يقع عبادة، و هذا صرفه لغير الله شرك، و هو المقرون بالرهبة و الرغبة و الحب و التضرع.
٢. ما لا يقع عبادة، فهذا يجوز ان يوجه الي المخلوق. قال النبى [(ص)]: من دعاكم فاجيبوه. و قال: اذا دعاك فاجبه. و على هذا فمراد المؤلف بقوله: او يدعو غيره، دعاء العبادة او دعاء المسألة فيما لا يمكن للمسؤول اجابته .(1)
از جمله موارد شرك اين است كه كسى غير خدا را صدا بزند؛ زيرا دعا از جمله عبادات است، و خداوند متعال فرمود: (و پروردگارتان فرمود: مرا بخوانيد تا اجابت كنم شما را همانا كسانى كه از عبادت من كبر مىورزند، زود است كه با خارى وارد جهنم شوند) . عبادت
1) القول المفيد، ج ١، ص ٢۶٠.
من يعنى دعاى من، پس خداوند دعا را عبادت ناميده است. و پيامبر (ص) فرمود: دعا همان عبادت است.
و دعا بر دو قسم تقسيم مىشود:
١. دعايى كه عبادت است، و اين نوع را اگر براى غير خدا انجام دهيم شرك است، و آن همراه با ترس و رغبت و حب و تضرع انجام مىگيرد.
٢. دعايى كه عبادت نيست، و اين مىتواند متوجه به مخلوق گردد. پيامبر (ص) فرمود: هر كس شما را خواند او را اجابت كنيد. و فرمود: هر گاه تو را خواند او را اجابت كن. و بنابراين مراد مؤلف از قولش: يا غيرش را بخواند، مقصود دعاى عبادت يا دعاى مسألت است در كارى كه سؤال شده نمىتواند آن را اجابت كند.
او همچنين مىگويد:
ثم انّ هذا المشرك المشبه ليس يريد من رسول الله (ص) ان يشفع له، ولو كان يريد ذلك لقال: اللهم شفّع في نبيّك محمداً رسولالله [(ص)]، ولكنّه يدعو الرسول مباشرة، و دعاء غير الله شرك اكبر مخرج من الملّة، فكيف يريد هذا الرجل الذى يدعو مع الله غيره ان يشفع له احد عند الله سبحانه و تعالى؟ !(1)
پس همانا اين مشرك كه خدا را به خلقش تشبيه مىكند از رسولخدا (ص) نخواسته تا براى او شفاعت كند، و اگر اين را مىخواست بايد مىگفت: بار خدايا! درباره من پيامبرت محمّد
1) شرح كشف الشبهات، صص ٩٣و٩۴.
رسولخدا (ص) را شفيع گردان، ولى او پيامبر (ص) را به طور مستقيم مورد خطاب قرار مىدهد، و صدا زدن غير خدا و خواستن از او شرك اكبر است كه از ملت اسلام خارج مىكند، پس چگونه اين مردى كه همراه خدا غير او را مىخواند اراده مىكند كه شخصى نزد خداوند سبحان و بلندمرتبه براى او شفاعت كند؟ !
پس از ذكر فتاواى وهابيان در مسئله استغاثه، اينك به بررسى شبهات
آنان در اين باره مىپردازيم:
خداوند سبحان مردم را از خواندن وصدا زدن غير خودش نهى كرده است آنجا كه مىفرمايد:
( وَ أَنَّ الْمَساجِدَ لِلَّهِ فَلا تَدْعُوا مَعَ اللهِ أَحَداً) (جن: ١٨)
واينكه مساجد از آن خداست، پس هيچ كس را با خدا نخوانيد.
(لَهُ دَعْوَةُ الْحَقِّ وَ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ لا يَسْتَجِيبُونَ لَهُمْ بِشَيْءٍ) (رعد: ١۴)
دعوت حق از آن اوست! وكسانى را كه (مشركان) غير از خدا مىخوانند، (هرگز) به دعوت آنها پاسخ نمىگويند.
(وَ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ لا يَسْتَطِيعُونَ نَصْرَكُمْ وَ لا أَنْفُسَهُمْ يَنْصُرُونَ) (اعراف: ١٩٧)
و آنهايى را كه جز او مىخوانيد، نمىتوانند ياريتان كنند، ونه (حتى) خودشان را يارى دهند.
( إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللهِ عِبادٌ أَمْثالُكُمْ) (اعراف: ١٩۴)
آنهايى را كه غير از خدا مىخوانيد (و پرستش مىكنيد) ، بندگانى همچون خود شما هستند.
( أُولئِكَ الَّذِينَ يَدْعُونَ يَبْتَغُونَ الي رَبِّهِمُ الْوَسِيلَة) (اسراء: ۵٧)
كسانى را كه آنان مىخوانند، خودشان وسيلهاى (براى تقرب) به پروردگارشان مىجويند.
( وَ لا تَدْعُ مِنْ دُونِ اللهِ ما لا يَنْفَعُكَ وَ لا يَضُرُّكَ) (يونس: ١٠۶)
وجز خدا، چيزى را كه نه سودى به تو مىرساند ونه زيانى، مخوان.
( إِنْ تَدْعُوهُمْ لا يَسْمَعُوا دُعاءَكُمْ) (فاطر: ١۴)
اگر آنها را بخوانيد صداى شما را نمىشنوند.
(وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنْ يَدْعُوا مِنْ دُونِ اللهِ مَنْ لا يَسْتَجِيبُ لَهُ الي يَوْمِ الْقِيامَة) (احقاف: ۵)
چه كسى گمراهتر است از آن كس كه معبودى غير خدا را مىخواند كه تا قيامت هم به او پاسخ نمىگويد.
( ادْعُونِى أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِى سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرِينَ) (غافر: ۶٠)
مرا بخوانيد تا (دعاى) شما را بپذيرم! كسانى كه از عبادت من تكبّر مىورزند به زودى با ذلّت وارد دوزخ مىشوند!
اوّلاً: مقصود از دعا در مجموع اين آيات مطلق دعا وخواستن نيست، بلكه دعا ونداى خاصى است كه مرادف با معناى عبادت است
وآن همراهى ندا با اعتقاد به الوهيت ويا ربوبيت است.
وانگهى از مجموع اين آيات استفاده مىشود كه آنها مربوط به بتپرستانى است كه گمان مىكردند بتهايشان يا آن موجوداتى كه اين بتها رمز آنها بود، برخى از شؤون تدبير را مالكاند، لذا براى آنها استقلال در فعل وتصرف را قائل بودند.
خداوند سبحان مىفرمايد: ( فَما أَغْنَتْ عَنْهُمْ آلِهَتُهُمُ الَّتِي يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللهِ مِنْ شَيْءٍ) ؛ «معبودانى را كه غير از خدا مىخواندند، آنها را يارى نكرد» . (هود: ١٠١)
ونيز مىفرمايد: ( وَ لا يَمْلِكُ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الشَّفاعَةَ) ؛ «كسانى را كه غير از او مىخوانند قادر بر شفاعت نيستند» . (زخرف: ٨۶)
ونيز مىفرمايد:
(وَ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ ما يَمْلِكُونَ مِنْ قِطْمِيرٍ) (فاطر: ١٣)
وكسانى را كه جز او مىخوانيد (و مىپرستيد) حتى به اندازه پوست نازك هسته خرما مالك نيستند!
ثانياً: در آيه ( ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ. . .) خداوند متعال مىفرمايد: مرا بخوانيد تا من براى شما از وسائط واسباب طلب اجابت كنم؛ زيرا ( أَسْتَجِبْ) از باب استفعال است كه در معناى آن طلب ودرخواست نهفته است. واينكه در ادامه آيه چنين آمده: ( إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِي) اشاره به مشركانى دارد كه مستقيماً به سراغ بتها رفته واز موجوداتى كه قابل واسطهگرى نبوده وبا ديد استقلالى به آنها مىنگريستند
حاجات خود را مىخواستند.
ثالثاً: در اصول به اثبات رسيده كه در استقرار تعارض بين دو دليل
شرائطى است، از آن جمله اينكه بين دو دليلى كه بينشان عموم وخصوص من وجه است حكومت نباشد؛ زيرا در اين صورت تعارض بدوى از بين رفته ودو دليل قابل جمع خواهد بود.
در مورد دو دليلى كه بينشان عموم وخصوص من وجه است در صورتى تعارض برداشته مىشود كه يكى شارح ديگرى به نحو توسعه يا تضييق باشد؛ مثل ملاحظه روايت «لا ضرر ولا ضرار» با ادله احكام اوليه، مثل ادله وجوب وضو؛ زيرا اطلاق ادله وجوب وضو شامل وضوى ضررى نيز مىشود، ولى با ادله لاضرر حكم وجوب وضو برداشته مىشود. ودر حقيقت از باب حكومت ادله نفى ضرر بر ادله اوليه، مقدم مىگردد؛ زيرا سياق ادله لاضرر بيان احكام است با فرض عناوين اوليه واز متممات آن به حساب مىآيد.
در مورد آيات مربوط به بحث نيز همين مطلب را مطرح مىكنيم؛ به اين معنا كه گرچه آياتى در قرآن كريم آمده وكشف ضرّ و. . . را منحصر به خداوند متعال مىكند آنجا كه مىفرمايد:
(وَ إِنْ يَمْسَسْكَ اللهُ بِضُرٍّ فَلا كاشِفَ لَهُ إِلاَّ هُوَ) (انعام: ١٧)
اگر خداوند زيانى به تو برساند، هيچ كس جز او نمىتواند آن را برطرف سازد.
ونيز مىفرمايد:
(أَمَّنْ يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ يَكْشِفُ السُّوءَ) (نمل: ۶٢)
يا كسى كه دعاى مضطرّ را اجابت مىكند وگرفتارى را برطرف مىسازد.
وآيات ديگر از اين قبيل، ولى اين مطلب منافات ندارد با اينكه
شخصى مؤثر وكافى وناصر به اذن خدا باشد، همانگونه كه در اسباب طبيعى وتكوينى اين مطلب را مشاهده مىنماييم. پس در حقيقت آيات ديگر نسبت به آياتى كه ذكر شد حكومت به نحو توسعه دارد.
حسن بن على سقاف شافعى در پاسخ به استفاده غير واقعى وهابيان از اين آيات مىنويسد:
ومعني ذلك اي لاتعبدوا غير الله تعالي و لاتعبدوه معه هذه الأوثان التي قال الله عنها: (وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللهِ آلِهَةً. . .) .(1)
و معناى آن اين است كه غير خداى متعال را عبادت نكنيد و با او اين بتها را نپرستيد، بتهايى كه خداوند در مورد آنها فرمود: (غير از خدا را خدايان خود گرفتند) . . .
او همچنين درباره آيه: ( وَ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ ما يَمْلِكُونَ مِنْ قِطْمِيرٍ * إِنْ تَدْعُوهُمْ لا يَسْمَعُوا دُعاءَكُمْ وَ لَوْ سَمِعُوا مَا اسْتَجابُوا لَكُمْ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ يَكْفُرُونَ بِشِرْكِكُمْ وَ لا يُنَبِّئُكَ مِثْلُ خَبِيرٍ) ؛ «وكسانى را كه جز او مىخوانيد (و مىپرستيد) حتى به اندازه پوست نازك هسته خرما مالك نيستند! اگر آنها را بخوانيد صداى شما را نمىشنوند، واگر بشنوند به شما پاسخ نمىگويند؛ وروز قيامت، شرك (و پرستش) شما را منكر مىشوند، وهيچ كس مانند (خداوند آگاه و) خبير تو را (از حقايق) با خبر نمىسازد» . (فاطر: ١٣ و ١۴) مىگويد:
ومعني الآية مختصراً: و الذين تعبدون من دون الله بسجودكم لهم و اعتقادكم فيهم الأولوهية؛ كمن يعبد الاصنام أو المسيح أو الكواكب أو يعبد اشخاصاً من العظماء في الدنيا من دون الله العظيم حقيقة، لايملكون من قطمير لكم، اي لفافة نواة تمر؛
1) الاغاثة بادلة الاستغاثة، ص ٣١.
كاولئك الفرس مثلا الذين كانوا يعبدون كسري و الذين سألهم رسول الله [(ص)] عن سبب حلقهم للحاهم فقالوا: أمرنا بذلك ربّنا، يعنون كسري. و لأنّ هؤلاء الذين عبدوهم من دون الله إذا ادّعوا الربوبية أو لم يدّعوها لايستطيعون تخليص عبدتهم من النار و العذاب، و سيتبرّئون يوم القيمة ممّن عبدهم. و هذا لانّ النصاري مثلا اعتقدوا الربوبية و الألوهية في المسيح، و كذا اليهود في عزير، و كذا عبدة الأصنام في اصنامهم. . .(1)
و معناى آيه فوق به طور اختصار اين است: و كسانى كه غير از خدا را با سجده و اعتقاد به الوهيت آنها، عبادت مىكنيد؛ مثل كسى كه از شما بتها يا مسيح، يا ستارهها را مىپرستد، يا در حقيقت اشخاصى را عبادت مىكند كه در دنيا بزرگ است بدون توجه به خداوند بزرگ، آنها هرگز حتى مالك پوششى از هسته خرما نيز نيستند، همانند عجم كه كسرى را مىپرستيدند. كسانى كه چون پيامبر (ص) از آنان درباره علت تراشيدن ريششان سؤال كرد گفتند: پروردگار ما به آن دستور داده است و مقصودشان كسرى بود. و به جهت اينكه آنهايى را كه غير از خدا مىپرستيدند چه ادعاى ربوبيت در حق آنها داشته يا نداشته باشند نمىتوانند پرستشكنندگانشان را از دوزخ و عذاب نجات دهند، و زود است كه در روز قيامت از پرستشكنندگانشان تبرى جويند. و اين به جهت آن است كه از باب مثال مسيحيان اعتقاد ربوبيت و الوهيت درباره مسيح داشته و نيز يهود درباره عزير و پرستشكنندگان بتها، درباره بتهايشان چنين اعتقادى داشتند. . .
1) الاغاثة بادلة الاستغاثة، صص ٣١ و ٣٢.
گفته شده: از جمله ادله حرمت استغاثه به غير خدا، جواب حضرت ابراهيم (ع) در ردّ درخواست جبرئيل است كه به او هنگامى كه در آتش افتاد عرض كرد: « هل لك من حاجة؟ فقال ابراهيم: أمّا اليك فلا »(1)«آيا احتياجى به من دارى؟ ابراهيم فرمود: امّا به تو هرگز» .
در اين ماجرا حضرت ابراهيم (ع) حتى كمك جبرئيل را قبول نكرد، پس چگونه از غير خدا طلب كمك شود؟
اوّلاً: انسان به كسى متوسل مىشود كه از خودش مقرّبتر وبالاتر باشد وكسى بالاتر از پيامبر وامام نيست، ومقام جبرئيل به طور حتم از حضرت ابراهيم (ع) پايينتر است.
ثانياً: جمله حضرت ابراهيم (ع) حصر را نفى مىكند؛ يعنى اينكه من تنها به تو متوجه شده ودر عرض خداوند از تو حاجتم را بخواهم، هرگز، ولى نفى واسطهگرى جبرئيل به اذن خداوند را ندارد.
به عبارت ديگر در اين حديث، حضرت ابراهيم (ع) حصر را نفى كرده است يعنى اينكه من تنها به تو محتاج باشم در عرض خدا ومن دون الله، هرگز، امّا اينكه به تو محتاج شوم از آن جهت كه مأمور الهى هستى آن را نفى نمىكند.
ثالثاً: اين حديث را البانى تضعيف كرده و مىگويد: «
لا اصل
1) سلسلة الاحاديث الضعيفه، البانى، رقم حديث ٢١.
لها » (1)«براى اين حديث اصل ومدركى نيست» .
دكتر محمّد بن عبدالرحمان خميس استاد دانشگاه محمّد بن سعود
مىگويد:
انّ القصة لم تصح اصلا، فلا مجال للاستدلال بها؛ اذ الاستنباط فرع التصحيح.(2)
اين قصه هرگز صحيح به نظر نمىرسد، ولذا مجالى براى استدلال به آن نيست؛ زيرا استنباط فرع تصحيح است.
خداوند متعال مىفرمايد:
(وَ إِذا ذُكِرَ اللهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالآخِرَةِ وَ إِذا ذُكِرَ الَّذِينَ مِنْ دُونِهِ إِذا هُمْ يَسْتَبْشِرُونَ) (زمر: ۴۵)
هنگامى كه خداوند به يگانگى ياد مىشود، دلهاى كسانى كه به آخرت ايمان ندارند مشمئزّ (و متنفّر) مىگردد؛ امّا هنگامى كه از معبودهاى ديگر ياد مىشود، آنان خوشحال مىشوند.
اوّلاً: اين آيه مربوط به بتپرستانى است كه به سراغ واسطهاى رفته كه هيچگونه قابليتى براى واسطه بودن نداشتهاند.
ثانياً: همانگونه كه از كلمه (مِن دُونِهِ) استفاده مىشود، آنان بدون
اينكه همه امور را به خدا منسوب بدانند به سراغ وسائط آمده وآنان را مستقل در تدبير مىدانستند ولذا خداوند متعال آنان را مذمت كرده است.
خداوند متعال مىفرمايد: ( وَ مَا النَّصْرُ إِلاَّ مِنْ عِنْدِ اللهِ الْعَزِيزِ الْحَكِيمِ) ؛ «و پيروزى نيست مگر از جانب خداوند تواناى حكيم» . (آل عمران: ١٢۶)
ونيز مىفرمايد: ( وَ ما كانَ لَهُمْ مِنْ أَوْلِياءَ يَنْصُرُونَهُمْ مِنْ دُونِ اللهِ) ؛ «و آنها جز خدا اوليا وياورانى ندارند كه يارىشان كنند» . (شورى: ۴۶)
همچنين مىفرمايد: ( وَ إِنْ يَخْذُلْكُمْ فَمَنْ ذَا الَّذِي يَنْصُرُكُمْ مِنْ بَعْدِهِ) ؛ «اگر خداوند شما را خوار كند پس چه كسى است كه يارى كند شما را از بعد او» . (آل عمران: ١۶٠)
ومىفرمايد: ( وَ لَمْ تَكُنْ لَهُ فِئَةٌ يَنْصُرُونَهُ مِنْ دُونِ اللهِ) ؛ «وگروهى نداشت كه او را در برابر (عذاب) خداوند يارى دهند» . (كهف: ۴٣)
ونيز مىفرمايد: ( أَ لَيْسَ اللهُ بِكافٍ عَبْدَهُ) ؛ «آيا خداوند براى (نجات ودفاع از) بندهاش كافى نيست؟» (زمر: ٣۶)
ونيز مىفرمايد: ( وَ كَفي بِاللهِ حَسِيباً) ؛ «و خداوند براى محاسبه كافى است» . (نساء: ۶)
در اين آيات خداوند تنها خود را يارىگر ناميده و اين در حالى است كه ما نصرت را از ديگران يعنى از ارواح اولياى الهى مىخواهيم و لذا در دعاى امام زمان (ع) چنين آمده است:
يا محمّد يا علي يا علي يا محمّد، انصراني فانّكما ناصراي. . .(1)
اى محمّد، اى على، اى على، اى محمّد! مرا يارى كنيد كه شما يارىكننده من خواهيد بود. . .
اوّلاً: توجّه به واسطه وخواستن ودرخواست نصرت از او اگر به ديد استقلالى ودر عرض خداوند متعال باشد قطعاً شرك است، ولى اگر با اين اعتقاد باشد كه منشأ نصرت خداست وهر كسى كه نصرت مىكند اگر در امور عادى است با قدرت خدا است واگر در امور غيبى است نيز با قدرت واراده ومشيت واذن خداوند مىباشد، در اين صورت نه تنها اين درخواست اشكالى ندارد بلكه در راستاى توحيد است؛ زيرا خداوند متعال، عالم را بر اساس اسباب ومسببات آفريده ومردم را به توجّه به اسباب دعوت كرده است.
ثانياً: آياتى كه در قرآن آمده از آن جهت كفار را مذمت مىكند كه نصرت را از وسائط بدون ارتباط آن با خدا تقاضا مىكردند. ولذا در برخى آيات آمده است:
( وَ ما كانَ لَهُمْ مِنْ أَوْلِياءَ يَنْصُرُونَهُمْ مِنْ دُونِ اللهِ) ؛ «آنها جز خدا اوليا وياورانى ندارند كه يارىشان كنند» . (شورى: ۴۶)
از اينجا استفاده مىشود كه وسائط با ارتباط آنها به خدا مىتوانند نصرت كنند وما نيز مىتوانيم از آنان نصرت ويارى بخواهيم.
ثالثاً: وقتى سخن از حصر است، نصرت محصور به خدا مىشود ولى در جايى كه حصر نيست -مثل مورد دعاى امام زمان (عج) - نصرت
1) جمال الاسبوع، ص ١٨١.
به غير خدا نيز نسبت داده مىشود، ولى همراه با اعتقاد به اينكه اصل نصرت بالاستقلال از آنِ خداست.
رابعاً: در برخى از آيات، نصرت به غير خدا نيز نسبت داده شده است. خداوند متعال مىفرمايد:
(وَ إِنِ اسْتَنْصَرُوكُمْ فِي الدِّينِ فَعَلَيْكُمُ النَّصْرُ) (انفال: ٧٢)
و (تنها) اگر در (حفظ) دين (خود) از شما يارى طلبند، بر شماست كه آنها را يارى كنيد.
خامساً: از آيات قرآن استفاده مىشود كه برخى افراد مصداق ومظهر نصرت خدايند:
خداوند متعال مىفرمايد:
(وَ اجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا وَ اجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ نَصِيراً) (نساء:٧۵)
واز طرف خود، براى ما سرپرستى قرار ده! واز جانب خود، يار وياورى براى ما تعيين فرما.
و مىفرمايد:
(وَ اقْتُلُوهُمْ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ وَ لا تَتَّخِذُوا مِنْهُمْ وَلِيًّا وَ لا نَصِيراً) (نساء: ٨٩)
هر جا آنها را يافتيد، به قتل برسانيد! واز ميان آنها، دوست ويار وياورى اختيار نكنيد!
از اين آيه استفاده مىشود كه مىتوان از غير خدا نيز افرادى را به عنوان ناصر انتخاب نمود، ولى همراه با اين اعتقاد كه اصل نصرت از آن خداوند است.
ونيز از حضرت عيسى (ع) نقل مىكند كه به حواريين فرمود: (
مَنْ أَنْصارِي إِلَي اللهِ ) ؛ «كيست كه ياور من به سوى خدا (براى تبليغ آيين او) گردد؟» (آل عمران: ۵٢)
ودر مورد جواب حواريين مىفرمايد: (
قالَ الْحَوارِيُّونَ نَحْنُ أَنْصارُ اللهِ ) ؛ «حواريون گفتند: ما ياوران خداييم» . (صف: ١۴)
ودر مورد مؤمنان مىفرمايد: ( يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا أَنْصارَ اللهِ) ؛ «اى كسانى كه ايمان آوردهايد! ياوران خدا باشيد» . (صف: ١۴)
ونيز از قول پيامبر خود مىفرمايد: ( وَ ما كُنْتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّينَ عَضُداً) ؛ «ومن هيچگاه گمراهكنندگان را دستيار خود قرار نمىدهم» . (كهف: ۵١)
از اين آيه استفاده مىشود كه از غير گمراه مىتوان يارى جست.
خداوند متعال مىفرمايد:
(إِنَّ إِلَيْنا إِيابَهُمْ * ثُمَّ إِنَّ عَلَيْنا حِسابَهُمْ) (غاشيه: ٢۵ و ٢۶)
به يقين بازگشت (همه) آنان به سوى ماست و مسلّماً حسابشان (نيز) با ماست.
ونيز مىفرمايد:
(وَ إِنْ ما نُرِيَنَّكَ بَعْضَ الَّذِي نَعِدُهُمْ أَوْ نَتَوَفَّيَنَّكَ فَإِنَّما عَلَيْكَ الْبَلاغُ وَ عَلَيْنَا الْحِسابُ) (رعد: ۴٠)
واگر پارهاى از مجازاتها را كه به آنها وعده مىدهيم به تو نشان دهيم، يا (پيش از فرا رسيدن اين مجازاتها) تو را بميرانيم، در هر حال تو فقط مأمور ابلاغ هستى؛ وحساب (آنها) برماست.
همچنين مىفرمايد:
(وَ مَنْ يَدْعُ مَعَ اللهِ إِلهاً آخَرَ لا بُرْهانَ لَهُ بِهِ فَإِنَّما حِسابُهُ عِنْدَ رَبِّهِ إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الْكافِرُونَ) (مؤمنون: ١١٧)
وهر كس معبود ديگرى را با خدا بخواند -ومسلّماً هيچ دليلى بر آن نخواهد داشت- حساب او نزد پروردگارش خواهد بود؛ و يقيناً كافران رستگار نخواهند شد!
ونيز مىفرمايد: ( إِنْ حِسابُهُمْ إِلاَّ عَلي رَبِّي لَوْ تَشْعُرُونَ) ؛ «حساب آنها تنها با پروردگار من است اگر شما مىفهميديد» . (شعراء: ١١٣)
ونيز مىفرمايد: ( ما عَلَيْكَ مِنْ حِسابِهِمْ مِنْ شَيْءٍ) ؛ «نه
چيزى از حساب آنها بر توست» . (انعام: ۵٢)
ونيز مىفرمايد: ( وَ كَفي بِاللهِ حَسِيباً) ؛ «و خداوند براى محاسبه كافى است» . (نساء: ۶)
اين آيات، حسابرس بودن غير خدا را نفى مىكند و حال آنكه شيعه، اهل بيت ( عليهم السلام) را حسابرس مردم دانسته؛ چنانكه در زيارت جامعه آمده است: « واياب الخلق اليكم وحسابهم عليكم. . . » (1)«بازگشت خلق به سوى شماست وحساب آنان نيز بر عهده شما. . .» .
و لذاست كه مردم به اهل بيت ( عليهم السلام) استغاثه مي كنند.
اوّلاً: شايد مقصود از جملات زيارت جامعه اين باشد كه عاقبت كار انسانها به دست اهل بيت ( عليهم السلام) است كه با شفاعت و واسطهگرى آنها
1) من لايحضره فقيه، ج٢، ص۶۶٢.
حساب جهنمى بودن و بهشتى بودن انسان معلوم مىشود.
ثانياً: بازگشت به امامان، بازگشت به خداست و حساب امامان حساب اوست؛ زيرا اگر كارمندى حسابرسى كند مثل آن است كه رئيس اداره حسابرسى كرده باشد.
ثالثاً: از مجموعه آيات استفاده مىشود كه خداوند متعال با نظام اسباب ومسببات افعال خود را انجام مىدهد ولذا يك فعل را در عين اينكه مىتوان به فاعل مباشر نسبت داد مىتوان به فاعل بالسبب كه خداوند است نيز نسبت داد. اينك به نمونههايى در اين زمينه اشاره مىكنيم:
خداوند متعال مىفرمايد:
( وَ ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللهَ رَمي) (انفال: ١٧)
واين تو نبودى (اى پيامبر كه خاك وسنگ به صورت آنها) انداختى؛ بلكه خدا انداخت!
ونيز مىفرمايد: ( فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَ لكِنَّ اللهَ قَتَلَهُمْ) ؛ «اين شما نبوديد كه آنها را كشتيد؛ بلكه خداوند آنها را كشت!» (انفال: ١٧)
ونيز مىفرمايد:
(قاتِلُوهُمْ يُعَذِّبْهُمُ اللهُ بِأَيْدِيكُمْ) (توبه: ١۴)
با آنها پيكار كنيد، كه خداوند آنان را به دست شما مجازات مىكند.
ونيز مىفرمايد: ( إِنَّما يُرِيدُ اللهُ لِيُعَذِّبَهُمْ بِها) ؛ «خدا مىخواهد آنان را به وسيله آن، در زندگى دنيا عذاب كند» . (توبه: ۵۵)
خداوند متعال در آيهاى مىفرمايد:
(إِنَّكَ لا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لكِنَّ اللهَ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ) (قصص:۵۶)
تو نمىتوانى كسى را كه دوست دارى هدايت كنى؛ ولى خداوند هر
كس را بخواهد هدايت مىكند.
ولى در جاى ديگر مىفرمايد: ( وَ إِنَّكَ لَتَهْدِي إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ) ؛ «وتو مسلّماً به سوى راه راست هدايت مىكنى» . (شورى: ۵٢)
ونيز مىفرمايد: ( وَ مَا النَّصْرُ إِلاَّ مِنْ عِنْدِ اللهِ الْعَزِيزِ الْحَكِيمِ) ؛ «و پيروزى جز از طرف خدا نيست؛ همانا خداوند توانا وحكيم است!» (آل عمران: ١٢۶)
ولى در جاى ديگر مىفرمايد:
(وَ إِنِ اسْتَنْصَرُوكُمْ فِي الدِّينِ فَعَلَيْكُمُ النَّصْرُ) (انفال: ٧٢)
و (تنها) اگر در (حفظ) دين (خود) از شما يارى طلبند، بر شماست كه آنها را يارى كنيد.
و مىفرمايد: ( إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ) ؛ «تنها تو را مىپرستيم؛ وتنها از
تو يارى مىجوييم» . (حمد: ۵)
ولى در جاى ديگر مىفرمايد: ( وَ اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ) ؛ «از صبر ونماز يارى جوييد» . (بقره: ۴۵)
ونيز مىفرمايد: ( وَ تَعاوَنُوا عَلَي الْبِرِّ وَ التَّقْوي) ؛ «در راه نيكى وپرهيزگارى با هم تعاون كنيد» . (مائده: ٢)
خداوند متعال در عين اينكه هدايت را مخصوص به خود مىداند و مىفرمايد:
( يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدِى مَنْ يَشاءُ) (نحل: ٩٣)
خدا هر كس را بخواهد (و شايسته بداند) گمراه، وهر كس را بخواهد (و لايق بداند) هدايت مىكند.
ولى هدايت را در جايى ديگر به امامان نسبت داده و مىفرمايد:
( وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّة يَهْدُونَ بِأَمْرِنا) (سجده: ٢۴)
واز آنان امامان (و پيشوايانى) قرار داديم كه به فرمان ما (مردم را) هدايت مىكنند.
ونيز با وجود آنكه بخشنده خداست، ولذا حضرت زكريا (ع) به خداوند عرض مىكند:
(فَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا * يَرِثُنِي وَ يَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ وَ اجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيًّا) (مريم: ۵ و ۶)
پس تو از نزد خود جانشينى به من ببخش كه وارث من ودودمان يعقوب باشد؛ واو را مورد رضايتت قرار ده.
ولى در جاى ديگر در قضيه حضرت مريم عليها السلام از قول جبرئيل
مىفرمايد:
(قالَ إِنَّما أَنَا رَسُولُ رَبِّكِ لأَِهَبَ لَكِ غُلاماً زَكِيًّا) (مريم: ١٩)
گفت: من فرستاده پروردگار توام؛ (آمدهام) تا پسر پاكيزهاى به تو ببخشم.
خداوند متعال مىفرمايد: ( وَ إِذا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِ) ؛ «وهنگامى كه بيمار شوم او مرا شفا مىدهد» . (شعراء: ٨٠)
ولى از طرفى ديگر درباره عسل مىفرمايد: ( فِيهِ شِفاءٌ لِلنَّاسِ) ؛ «در آن، شفا براى مردم است» . (نحل: ۶٩)
ودرباره قرآن مىفرمايد:
( وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ لا يَزِيدُ الظَّالِمِينَ إِلاَّ خَساراً) (اسراء: ٨٢)
واز قرآن، آنچه شفا ورحمت است براى مؤمنان، نازل مىكنيم؛ وستمگران را جز خسران (و زيان) نمىافزايد.
خداوند متعال مىفرمايد: ( وَ اللهُ يَكْتُبُ ما يُبَيِّتُونَ) ؛ «آنچه را [در اين جلسات] مىگويند، خداوند مىنويسد» . (نساء: ٨١)
ولى از طرفى ديگر مىفرمايد: ( بَلى وَ رُسُلُنا لَدَيْهِمْ يَكْتُبُونَ) ؛ «آرى، رسولان (و فرشتگان) ما نزد آنها مىنويسند» . (زخرف: ٨٠)
خداوند متعال مىفرمايد:
(ثُمَّ اسْتَوى عَلَي الْعَرْشِ يُدَبِّرُ الأَمْرَ) (يونس: ٣)
سپس بر تخت (قدرت) قرار گرفت، وبه تدبير كار (جهان) مىپردازد.
ولى در جايى ديگر درباره فرشتگان مىفرمايد: ( فَالْمُدَبِّراتِ أَمْراً) ؛ «و آنها كه امور را تدبير مىكنند» . (نازعات: ۵)
خداوند متعال مىفرمايد: ( اللهُ يَتَوَفَّي الأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها) ؛ «خداوند ارواح را به هنگام مرگ قبض مىكند» . (زمر: ۴٢)
ولى در جاى ديگر مىفرمايد: ( قُلْ يَتَوَفَّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذِي وُكِّلَ بِكُمْ) ؛ «بگو: فرشته مرگ كه بر شما مأمور شده، (روح) شما را مىگيرد» . (سجده: ١١)
ونيز مىفرمايد:
(تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا وَ هُمْ لا يُفَرِّطُونَ) (انعام: ۶١)
فرستادگان ما جان او را مىگيرند؛ و آنها (در نگاهدارى حساب عمر واعمال بندگان،) كوتاهى نمىكنند.
ونيز مىفرمايد:
( الَّذِينَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ طَيِّبِينَ) (نحل: ٣٢)
همانها كه فرشتگان (مرگ) روحشان را مىگيرند در حالى كه پاك وپاكيزهاند.
از مجموعه اين آيات استفاده مىشود كه توجّه به اسباب با اعتقاد به اينكه سببها با اذن الهى كار مىكنند عين توحيد است.
رابعاً: در برخى از آيات، تعبير به متكلم مع الغير ( إِنَّ عَلَيْنا حِسابَهُمْ) (غاشيه: ٢۶) آمده است، ولذا ممكن است كه اشاره به اين نكته باشد كه حسابرسى به توسط افرادى كه اهليت براى اين كار دارند نيز به اذن خداوند انجام مىگيرد.
اگر اشكال شود كه در برخى از آيات به نحو حصر آمده است مثل: ( إِنْ حِسابُهُمْ إِلاَّ عَلي رَبِّي) ؛ «حساب آنها تنها با پروردگار من است» . (شعراء:١١٣) در جواب مىگوييم:
اوّلاً: با جمع بين اين آيه وآيهاى كه به صيغه متكلم مع الغير آمده مىتوان به اين نتيجه رسيد كه حسابگر اصلى خداست وديگران به اذن او حسابرسى مىكنند.
ثانياً: هرگونه كه از حصر در آيه ( قُلْ كَفي بِاللهِ شَهِيداً بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ) (رعد: ۴٣) كه از كلمه (كَفى) استفاده مىشود پاسخ مىدهيد از اين آيات نيز پاسخ مىگوييم.
خلق وتأثير وتدبير مخصوص خداوند است ولذا اعتقاد به اينكه
انبيا واوليا به اذن الهى قدرت تأثير دارند و مىتوان به آنان استغاثه كرد شرك نمىباشد.
خداوند متعال مىفرمايد: ( أَ لَيْسَ اللهُ بِكافٍ عَبْدَهُ) ؛ «آيا خداوند براى (نجات ودفاع از) بندهاش كافى نيست؟ !» (زمر: ٣۶)
ونيز مىفرمايد: ( وَ كَفي بِاللهِ حَسِيباً) ؛ «و خداوند براى محاسبه كافى است» . (نساء: ۶)
ونيز مىفرمايد: ( فَسَيَكْفِيكَهُمُ اللهُ) ؛ «وخداوند، شر آنها را از تو دفع مىكند» . (بقره: ١٣٧)
ونيز مىفرمايد:
( إِذْ تَقُولُ لِلْمُؤْمِنِينَ أَ لَنْ يَكْفِيَكُمْ أَنْ يُمِدَّكُمْ رَبُّكُمْ بِثَلاثَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُنْزَلِينَ * بَلي إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا وَ يَأْتُوكُمْ مِنْ فَوْرِهِمْ هذا يُمْدِدْكُمْ رَبُّكُمْ بِخَمْسَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُسَوِّمِينَ * وَ ما جَعَلَهُ اللهُ إِلاَّ بُشْري لَكُمْ وَ لِتَطْمَئِنَّ قُلُوبُكُمْ بِهِ وَ مَا النَّصْرُ إِلاَّ مِنْ عِنْدِ اللهِ الْعَزِيزِ الْحَكِيمِ) (آل عمران: ١٢۴- ١٢۶)
در آن هنگام كه تو به مؤمنان مىگويى: آيا كافى نيست كه پروردگارتان، شما را به سه هزار نفر از فرشتگان، كه از آسمان فرود مىآيند، يارى كند؟ ! آرى، (امروز هم) اگر استقامت وتقوا پيشه كنيد، ودشمن به همين زودى به سراغ شما بيايد، خداوند شما را به پنج هزار نفر از فرشتگان، كه نشانههايى با خود دارند، مدد خواهد داد! ولى اينها را خداوند فقط بشارت، وبراى اطمينان خاطر شما قرار داده؛ وگرنه، پيروزى تنها از جانب خداوند تواناى حكيم است!
ولى در دعاى امام زمان (عج) آمده است: « واكفياني فانّكما كافياي. . . »(1)«ومرا كفايت كنيد كه شما دو نفر مرا در اين زمينه كافى هستيد. . .» .
اوّلاً: مقصود از اين دعا آن است كه شما دو نفر -محمّد (ص) وعلى (ع) - براى واسطه فيض بودن من كفايت مىكنيد همانگونه كه از صدر دعا استفاده مىشود نه اينكه دلالت بر كفايت آن دو حتى از خدا داشته باشد. نعوذ بالله تعالى.
ثانياً: كفايت كردن خدا از بندهاش منافاتى با رجوع به وسيله ندارد؛ زيرا خداوند متعال در عالم طبيعت ومعنويات، فيض خود را با وسائط جارى مىسازد.
ثالثاً: خداوند متعال مىفرمايد:
(قُلْ كَفي بِاللهِ شَهِيداً بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ) (رعد:۴٣)
بگو: كافى است كه خداوند، وكسى كه علم كتاب (و آگاهى بر قرآن) نزد اوست، ميان من وشما گواه باشند.
خداوند در اين آيه جمله ( مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ) را بر خودش عطف كرده است، وبا در نظر گرفتن معناى كفايت ممكن است كه در ظاهر، صدر وذيل اين آيه متناقض به نظر برسد، ولى با در نظر گرفتن اين نكته كه اكتفاى به غير خدا در صورتى كه به اذن خدا باشد وبه او عهد
1) جمال الاسبوع، ص ١٨١.
وصايت داده شده در حقيقت اكتفاى به خداست.
رابعاً: خداوند متعال از قول حضرت عيسى (ع) مىفرمايد:
(أَنِّي قَدْ جِئْتُكُمْ بِآيَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ أَنِّي أَخْلُقُ لَكُمْ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ فَأَنْفُخُ فِيهِ فَيَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِ اللهِ وَ أُبْرِئُ الأَكْمَهَ وَ الأَبْرَصَ وَ أُحْيِ الْمَوْتي بِإِذْنِ اللهِ) (آل عمران: ۴٩)
همانا من نشانهاى از طرف پروردگار شما، برايتان آوردم؛ من از گِل، چيزى به شكل پرنده مىسازم؛ سپس در آن مىدمم وبه فرمان خدا، پرندهاى مىگردد. وبه اذن خدا، كورِ مادرزاد ومبتلايان به برص [پيسى] را بهبودى مىبخشم؛ ومردگان را به اذن خدا زنده مىكنم.
ونيز در آيهاى ديگر خطاب به حضرت عيسى (ع) مىفرمايد:
(وَ تُبْرِئُ الأَكْمَهَ وَ الأَبْرَصَ بِإِذْنِي وَ إِذْ تُخْرِجُ الْمَوْتي بِإِذْنِي) (مائده: ١١٠)
وكور مادرزاد، ومبتلا به بيمارى پيسى را به فرمان من، شفا مىدادى، ومردگان را (نيز) به فرمان من زنده مىكردى.
در اين دو آيه سلطه غيبى به حضرت عيسى (ع) نسبت داده شده ولى به اذن ومشيت خداوند، وهمين اعتقاد است كه اين موضوع را از شرك خارج مىكند. ودر اين جهت فرقى بين زمان حيات وممات نيست؛ زيرا همانگونه كه در زمان ممات با اثبات حيات برزخى درخواست از ولى خدا بدون اذن او شرك است، در زمان حيات ولى خدا نيز درخواست از او بدون اذن خدا شرك مىباشد. ولذا مشاهده مىكنيم در
آياتى كه خطاب به مشركين شده تعبير ( مِنْ دُونِ اللهِ) يا ( مِنْ بَعْدِهِ) آمده است واينگونه تعبيرات، همين مطلب را تأييد مىنمايد.
واين درحالى است كه در جايى ديگر خداوند متعال مىفرمايد:
(كَذلِكَ نُخْرِجُ الْمَوْتي لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ) (اعراف: ۵٧)
اينگونه مردگان را (نيز در قيامت) زنده مىكنيم، شايد (با توجه به اين مثال) متذكّر شويد.
وشايد تعبير به متكلم مع الغير ( نُخْرِجُ الْمَوْتي) به جهت تأييد همين مطلب باشد كه اين عمل به واسطه اذن من، از ديگران نيز قابل صدور است.
خداوند متعال مىفرمايد: ( إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ) ؛ «تنها تو را مىپرستيم؛ وتنها از تو يارى مىجوييم» . (حمد: ۵)
اين آيه مىگويد فقط بايد از خدا كمك خواست و نه شخص ديگرى.
اوّلاً: عالم معنويات همانند عالم ماديات، عالم اسباب ومسببات است ولذا رجوع به واسطه در حقيقت رجوع به خداست در صورتى كه با ديد استقلالى به واسطه نظر نشود.
ثانياً: گرچه خداوند اين آيه را ذكر كرده ولى در جايى ديگر به اسباب نيز اشاره كرده است آنجا كه مىفرمايد: ( وَ اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ) ؛ «از صبر ونماز يارى جوييد» . (بقره: ۴۵)
ونيز مىفرمايد: ( وَ تَعاوَنُوا عَلَي الْبِرِّ وَ التَّقْوي) ؛ «در راه نيكى وپرهيزكارى با هم تعاون كنيد» . (مائده: ٢)
و مىفرمايد:
(وَ إِنِ اسْتَنْصَرُوكُمْ فِي الدِّينِ فَعَلَيْكُمُ النَّصْرُ) (انفال: ٧٢)
و (تنها) اگر در (حفظ) دين (خود) از شما يارى طلبند، بر شماست كه آنها را يارى كنيد.
ثالثاً: اگر اين شبهه وارد باشد نبايد در هيچ كارى به غير خدا رجوع كرد، در حالى كه ما در بسيارى از امور وكارها از غير خداوند كمك مىخواهيم، ولى با اين اعتقاد كه كمك كار حقيقى خداست، وكمكهاى
ديگر هم به او باز مىگردد. ولذا ممكن است كه حصر در اين دو مورد به نحو استقلال واصالت باشد.
شيخ عبدالعزيز بن عبدالله بن باز مىگويد:
ولا شك انّ المستغيثين بالنبي [(ص)] أو بغيره من الأولياء والأنبياء والملائكة والجنّ انّما فعلوا ذلك معتقدين انّهم يسمعون دعاءهم ويقضون حاجاتهم وانّهم يعلمون احوالهم، وهذه انواع من الشرك الأكبر؛ لأنّ الغيب لا يعلمه الاّ الله عزّوجلّ، ولانّ الاموات قد انقطعت اعمالهم وتصرفاتهم في عالم الدنيا، سواء كانوا انبياء أو غيرهم، ولانّ الملائكة والجنّ غائبون عنّا مشغولون بشؤونهم.(1)
1) مجموع فتاوى بن باز، ج ٢، ص ۵۵٢.
و شكى نيست كه استغاثهكنندگان به پيامبر (ص) يا به غير او از اوليا وانبيا وملائكه وجن، اين كار را با اين اعتقاد انجام مىدهند كه آنان دعاى ايشان را شنيده وحاجاتشان را برآورده مىكنند واز احوالشان باخبرند. واين امور از انواع شرك اكبر است؛ زيرا غيب را به جز خداى عزّوجلّ
نمىداند، وبه جهت اينكه مردگان، در عالم دنيا اعمال وتصرفاتشان قطع شده است؛ خواه پيامبر باشند يا غير پيامبر. وبه جهت اينكه ملائكه وجن از ما غايب بوده ومشغول به كارهاى خودشان هستند.
اوّلاً: ما معتقديم كه اولياى الهى ودر رأس آن پيامبر اكرم (ص) صداى مردم را از دور يا نزديك مىشنود واين مطلب را در بحث حيات برزخى به طور مفصل به اثبات خواهيم رساند.
ثانياً: ما معتقديم كه اولياى الهى همانگونه كه حاجات مردم را در زمان حياتشان برآورده مىكردند در زمان مرگشان نيز از عهده اين كار برمىآيند واين مطلب با اثبات حيات برزخى وجواز استغاثه به ارواح اوليا وپاسخ از حديث «
إذا مات ابن آدم انقطع عمله. . . » كه در جاى خود دادهايم، قابل اثبات است.
ثالثاً: اعتقاد به اينكه اولياى الهى در عالم برزخ از احوال ما باخبرند نيز با قرآن وحديث قابل اثبات است كه در جاى خود به آن خواهيم پرداخت.
رابعاً: در بحث از علم غيب، علم غيب پيامبر (ص) واولياى الهى را به اثبات رساندهايم.(1)
1) ر. ك: شيعهشناسى، از مؤلف.
خداوند متعال مىفرمايد:
(إِذْ تَسْتَغِيثُونَ رَبَّكُمْ فَاسْتَجابَ لَكُمْ) (انفال: ٩)
(به ياد آوريد) زمانى را (كه از شدت ناراحتى در ميدان بدر،) از پروردگارتان كمك مىخواستيد؛ پساو خواسته شما را پذيرفت.
ونيز مىفرمايد:
(وَ هُما يَسْتَغِيثانِ اللهَ وَيْلَكَ آمِنْ) (احقاف: ١٧)
وآن دو پيوسته فرياد مىكشند وخدا را به يارى مىطلبند كه: واى بر تو، ايمان بياور.
اين آيات مىگويد استغاثه فقط بايد از خدا باشد، ولى در مورد استعانت از حضرت زهراى بتول عليها السلام آمده است: « يا مولاتي يا فاطمة اغيثيني. . . »(1)«اى مولاى من، اى فاطمه! مرا درياب. . .» . و اين با قرآن تعارض دارد.
اولاً: آيه فوق مربوط به پيامبر (ص) است كه در جنگ بدر براى پيروزى مسلمانان بر كفار و مشركان دعا كرده است و اين با مدعاى ما منافاتى ندارد كه مىتوان از دعاى پيامبر (ص) استفاده كرد و از او خواست تا براى ما دعا كند و از خدا حاجات ما را طلب نمايد، و اين مطلبى است كه از روايات استفاده مىشود.
1) بحارالأنوار، ج ٩٩، ص ٢۵۴.
احمد بن حنبل به سندش از عمربن خطاب نقل كرده كه گفت:
لمّا كان يوم بدر قال: نظر النبي [(ص)] إلي الصحابة و هم ثلاث مائة و نيّف، و نظر الي المشركين فاذا هم الف و زيادة، فاستقبل النبي [(ص)] القبلة ثم مدّ يديه و عليه ردائه و ازاره، ثم قال: اللهم اين ما وعدتني، اللهم انجز ما وعدتني، اللهم انّك ان تُهلك هذه العصابة من أهل الإسلام فلاتعبد في الأرض ابداً.
قال: فمازال يستغيث ربّه عزوجل و يدعوه حتي سقط ردائه، فاتاه ابوبكر فاخذ رداءه فردّاه ثم التزمه من ورائه، ثم قال: يا نبيالله كفاك مناشدتك ربّك، فانّه سَيُنْجِزُ لك ما وعدك، و انزل الله عزّوجلّ: (إِذْ تَسْتَغِيثُونَ رَبَّكُمْ فَاسْتَجابَ لَكُمْ أَنِّي مُمِدُّكُمْ بِأَلْفٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُرْدِفِينَ) فلمّا كان يومئذ و التقوا، فهزم الله عزّوجلّ المشركين، فقُتل منهم سبعون رجلا و أسر منهم سبعون رجلا.(1)
روز جنگ [بدر] كه شد عمر گفت: پيامبر (ص) به اصحابش كه سيصد و اندى بودند نظر كرد، نظرى نيز به مشركان انداخت كه بيش از هزار نفر بودند، پس پيامبر (ص) رو به قبله نمود و سپس دستان خود را بالا برد در حالى كه بر دوشش قبا و عبا بود، سپس عرضه داشت: بارالها! كجاست وعدهاى كه به من دادهاى؟ بارالها! آن وعدهاى را كه دادهاى وفا كن! بارالها! اگر اين جماعت از اهل اسلام هلاك شوند هرگز در روى زمين پرستش نمىشوى. عمر مىگفت: همينطور پيامبر (ص) به پروردگار استغاثه مىنمود و او را صدا مىزد تا آنكه عبايش افتاد. ابوبكر آمد و عباى حضرت را
1) مسند احمد، ح٢٠٨ و ٢٢١.
برداشت و روى دوش او انداخت و از پشت سر ملتزم ركابش شد، آنگاه عرضه داشت: اى رسول خدا! بس است احتجاج تو با پروردگارت؛ زيرا به طور حتم او آنچه را كه به تو وعده داده وفا خواهد نمود، و در اين هنگام بود كه خداوند عزّوجلّ اين آيه را نازل كرد: (آن زمانى كه به پروردگارتان استغاثه نموديد و او دعاى شما را اجابت نمود، همانا من شما را با هزار فرشته از پشت سر كمك خواهم نمود) . و چون زمان موعود رسيد و دو لشكر در برابر هم صف كشيدند، خداوند عزوجل مشركان را فرارى داد، و از آنان هفتاد مرد به قتل رسيدند و هفتاد مرد ديگر به اسارت گرفته شد.
بخارى و مسلم به سند خود از ابوهريره نقل كردهاند كه رسولخدا (ص) فرمود:
ستكون فتن؛ القاعد فيها خير من القائم، و القائم فيها خير من الماشي، و الماشي فيها خير من الساعي، من تشرّف لها تستشرفه، و من وجد فيها ملجأ فليُعذ به.(1)
زود است كه فتنههايى پديد آيد كه كنارهگيرى از آنها بهتر از همراهى با آنها، و همراهى در آنها بهتر از سعى و كوشش است، كسى كه خودش را در معرض آنها قرار دهد به آنها دعوت مىشود، و هركسى كه در آنها پناهى يافت بايد خودش را پناه دهد.
1) صحيح بخارى، ح٣۶٠١ و ٧٠٨١ و ٧٠٨٢؛ صحيح مسلم، ح٢٨٨۶.
ثانياً: از آنجا كه نظام معنويات وامور غيبى همانند نظام ماديات داراى اسباب ومسببات است، لذا پناه بردن به واسطهاى كه قابليت براى اين عمل دارد، در حقيقت پناه بردن به خداست ولى همراه با اين اعتقاد كه او به اذن خدا پناه مىدهد وهرچه دارد از جانب خداست.
ثالثاً: بر فرض كه غوث وپناهندگى از آنِ خداوند باشد، ما با توجّه به حضرت زهرا عليها السلام وساير اوليا به خدا پناه مىبريم ومقصود از « اغيثيني » نيز ممكن است كه همين معنا باشد واين به جهت خصوصيتى است كه ممكن است در كلمه «غوث» باشد.
ولذا در حديثى از امام صادق (ع) چنين آمده است:
إذا كانت لأحدكم استغاثة إلي الله تعالي فليصلّ ركعتين ثمّ يسجد ويقول: يا محمّد، يا رسول الله، يا علي، يا سيّد المؤمنين والمؤمنات، بكما استغيث إلي الله تعالي، يا محمّد يا علي استغيث بكما، يا غوثاه بالله وبمحمّد وعلي وفاطمة -وتعد الأئمة- بكم اتوسل إلي الله تعالي؛ فانّك تغاث من ساعتك ان شاء الله تعالي.(1)
هرگاه يكى از شما خواست كه به خداى متعال استغاثه كند دو ركعت نماز گذارد آنگاه سجده كرده وبگويد: اى محمّد! اى فرستاده خدا! اى على! اى بزرگ مؤمنين ومؤمنات، به واسطه شما به سوى خداى متعال استغاثه مىكنم. اى محمّد! اى على! به وسيله شما استغاثه مىكنم. اى پناهگاه من نزد خدا! وبه محمّد وعلى
1) مكارم الاخلاق، ص ٣٣.
وفاطمه -و نام هر يك از امامان را بشمارد- به واسطه شما نزد خداى متعال چارهجويى مىكنم، كه در اين صورت همان ساعت، حاجت روا مىشوى اگر خدا بخواهد.
خداوند متعال از قول حضرت يعقوب (ع) مىفرمايد: (
إِنَّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَي اللهِ ) ؛ «من غم واندوهم را تنها به خدا مىگويم» .
(يوسف: ٨۶)
ولى در نماز حاجت خطاب به رسول خدا واهل بيتش ( عليهم السلام) چنين آمده است:
يا محمّد يا رسول الله، اشكو الي الله و اليك حاجتي و اشكو الي اهل بيتك الراشدين حاجتي. . .(1)
اى محمّد، اى رسول خدا! به سوى خدا واهلبيت راشدين او، شكوه مىكنم. . .
اوّلاً: از آنجا كه حضرت يعقوب (ع) پيامبر خدا بوده وتنها واسطه فيض الهى است وكسى در واسطهگرى از او بالاتر نيست لذا شِكوه را نزد خدا مستقيماً مىبرد.
ثانياً: اينكه ما شكوه را نزد اهلبيت رسول خدا ( عليهم السلام) مىبريم در عرض خداوند نيست بلكه در طول او است؛ زيرا آنان به اذن خدا،
1) من لا يحضره الفقيه، ج ١، ص ۵۶١.
واسطه بين خلق وخالق در رفع گرفتارىها مىباشند و لذا در آخر آن چنين آمده است: « وبكم اتوجه الي الله حاجتي » .
خداوند متعال مىفرمايد: ( كَذلِكَ حَقًّا عَلَيْنا نُنْجِ الْمُؤْمِنِينَ) ؛ «وهمينگونه، بر ما حق است كه مؤمنان (به تو) را (نيز) رهايى بخشيم» . (يونس: ١٠٣)
مطابق اين آيه، نجات فقط دست خداست نه اولياى الهى.
اوّلاً: اين آيه تنها به اين نكته اشاره دارد كه ما به طور حتم مؤمنان را نجات خواهيم داد، ولى درصدد بيان كيفيت ونحوه نجات نيست كه آيا به وسيله اسباب است يا بدون واسطه. از ادله ديگر كه اشاره به واسطه دارد استفاده مىشود كه نجات مؤمنان به وسيله انبيا واولياست، ولى به اذن ومشيت خداوند.
ثانياً: آيه فوق به صيغه متكلم وحده نيامده بلكه به صيغه متكلم مع الغير آمده است ولذا ممكن است اشاره به نظام اسباب ومسببات داشته باشد.
خداوند متعال مىفرمايد:
(فَابْتَغُوا عِنْدَ اللهِ الرِّزْقَ وَ اعْبُدُوهُ وَ اشْكُرُوا لَهُ) (عنكبوت: ١٧)
روزى را تنها نزد خدا بطلبيد واو را پرستش كنيد وشكر او را بجا آوريد.
خداوند متعال در اين آيه مىگويد رزق را فقط از خدا طلب كنيد نه از وسائط.
اوّلاً: خطاب در آيه فوق به مشركان است كه واسطهها را مستقل در روزىرسانى مىدانستند وبدين جهت آنان را عبادت كرده وشكر وسپاس آنها مىگفتند، ولذا شامل افرادى نمىشود كه منبع رزق را خدا مىدانند ولى از خدا به توسط وسائط مىخواهند.
ثانياً: اينكه خداوند مىفرمايد: ( فَابْتَغُوا عِنْدَ اللهِ الرِّزْقَ) به اين نكته اشاره دارد كه ما بايد معتقد باشيم منبع رزق خداست واگر كسى مدبر امور است به اذن ومشيت خدا مىباشد.
ثالثاً: ممكن است كه صفت رازق از صفات خاص خداوند باشد كه نمىتوان بر ديگرى اطلاق نمود ولذا بعد از آن، امر به عبادت خدا شده است.
خداوند متعال مىفرمايد:
(قُلْ لا أَمْلِكُ لِنَفْسِي نَفْعاً وَ لا ضَرًّا إِلاَّ ما شاءَ اللهُ وَ لَوْ كُنْتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ لاَسْتَكْثَرْتُ مِنَ الْخَيْرِ وَ ما مَسَّنِيَ السُّوءُ إِنْ أَنَا إِلاَّ نَذِيرٌ وَ بَشِيرٌ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ) (اعراف: ١٨٨)
بگو: من مالك سود وزيان خويش نيستم، مگر آنچه را خدا بخواهد؛ (و از غيب واسرار نهان نيز خبر ندارم، مگر آنچه خداوند اراده كند؛) واگر از غيب باخبر بودم، سود فراوانى براى خود فراهم
مىكردم، وهيچ بدى به من نمىرسيد؛ من فقط بيمدهنده وبشارتدهندهام براى گروهى كه ايمان مىآورند.
ونيز مىفرمايد:
(قُلْ لا أَقُولُ لَكُمْ عِنْدِي خَزائِنُ اللهِ وَ لا أَعْلَمُ الْغَيْبَ وَ لا أَقُولُ لَكُمْ إِنِّي مَلَكٌ إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ ما يُوحي إِلَيَّ) (انعام: ۵٠)
بگو: من نمىگويم خزائن خدا نزد من است؛ ومن، (جز آنچه خدا به من بياموزد،) از غيب آگاه نيستم! وبه شما نمىگويم من فرشتهام؛ تنها از آنچه به من وحى مىشود پيروى مىكنم.
در اين آيات حتى از پيامبر (ص) نيز نفى رساندن نفع و ضرر شده است.
اين آيات نفى استقلال ومالكيّت تصرف در نظام عالم را از غير خدا مىكند، ولذا منافات با تبعيت واذن الهى در تصرفات غير خدا ندارد، بدين جهت در آيه اوّل از تعبير ( إِلاَّ ما شاءَ اللهُ) استفاده كرده ودر آيه دوم كلمه ( عِنْدِي خَزائِنُ اللهِ) را به كار برده است.
خداوند متعال مىفرمايد:
(قُلْ إِنِّي لَنْ يُجِيرَنِي مِنَ اللهِ أَحَدٌ وَ لَنْ أَجِدَ مِنْ دُونِهِ مُلْتَحَداً) (جن: ٢٢)
بگو: (اگر من نيز بر خلاف فرمانش رفتار كنم) هيچ كس مرا در برابر او حمايت نمىكند وپناهگاهى جز او نمىيابم.
ونيز مىفرمايد:
(قُلْ مَنْ بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ وَ هُوَ يُجِيرُ وَ لا يُجارُ عَلَيْهِ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ) (مؤمنون: ٨٨)
بگو: چه كسى حكومت همه موجودات را در دست دارد، و به بىپناهان پناه مىدهد، ونياز به پناهدادن ندارد اگر مىدانيد؟ !
پناه اصلى خداست وهمه افراد حتى پيامبر خدا (ص) به او پناه مىبرند، ولى همانگونه كه قبلاً اشاره شد نظام معنويات نظام اسباب ومسببات است ومنافات ندارد كه كسى به واسطهاى از اولياى خدا، به اذن خدا پناه برد.
خداوند متعال مىفرمايد:
( وَ إِذا سَأَلَكَ عِبادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذا دَعانِ فَلْيَسْتَجِيبُوا لِي وَ لْيُؤْمِنُوا بِي لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ) (بقره: ١٨۶)
وهنگامى كه بندگان من، از تو در باره من سؤال كنند، همانا من نزديكم! دعاى دعاكننده را، به هنگامى كه مرا مىخواند، پاسخ مىگويم! پس بايد دعوت مرا بپذيرند، وبه من ايمان بياورند، تا راه يابند (و به مقصد برسند) .
اين آيه مىگويد خدا نزديك است و اجابت مىكند و نياز به واسطه ندارد.
اوّلاً: شأن نزول آيه فوق در روايات مشخص شده وربطى به نهى از استغاثه به اولياى الهى ندارد؛
سيوطى در تفسير خود نقل كرده:
جاء رجل الي رسول الله [(ص)] فقال: يا رسول الله! أقريب ربّنا فنناجيه ام بعيد فنناديه؟ فسكت النبي [(ص)]، فانزل الله (وَ إِذا سَأَلَكَ عِبادِي. . .) ، اذا امرتهم ان يدعوني فدعوني استجيب لهم.(1)
مردى به نزد رسول خدا (ص) آمد وعرض كرد: اى رسول خدا! آيا پروردگار ما نزديك است تا با او نجوا كنيم، يا دور است تا او را صدا زنيم؟ حضرت سكوت كرد، در آن هنگام اين آيه نازل شد: ( وَ إِذا سَأَلَكَ عِبادِي. . .) ، هرگاه آنان را دستور دادى كه مرا بخوانند وآنان مرا صدا زدند، من برايشان اجابت مىكنم.
ونيز نقل شده كه اصحاب پيامبر (ص) سؤال كردند: پروردگار ما كجاست؟ در آن هنگام بود كه اين آيه نازل شد: ( وَ إِذا سَأَلَكَ. . .) .(2)
ونيز از پيامبر (ص) نقل شده كه فرمود:
لا تعجزوا عن الدعاء، فانّ الله انزل علي (ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ) ، فقال رجل: يا رسول الله! ربّنا يسمع الدعاء أم كيف ذلك؟ فأنزل الله: (وَ إِذا سَأَلَكَ. . .) .(3)
از دعا كردن عاجز نباشيد؛ زيرا خداوند بر من نازل كرده ادْعُونِي
أَسْتَجِبْ لَكُمْ . مردى گفت: اى رسول خدا! پروردگار ما مىشنود دعا را يا اينكه چگونه است؟ در آن هنگام بود كه اين آيه نازل شد: وَ إِذا سَأَلَكَ. . .
ثانياً: اشكالكننده خيال كرده كه قرب خداوند متعال به خلقش ملازم با قرب خلق به خداوند است، واين به جهت تشبيه قرب معنوى به قرب مادى است، در حالى كه در قرب معنوى چنين نيست؛ زيرا ممكن است كه از يك طرف قرب باشد ولى از طرف ديگر اينچنين نباشد. لذا در برخى ادعيه چنين آمده است: « ما اقربك منّي وما ابعدني عنك »(1)«اى خدا! چه قدر تو به من نزديك هستى ولى من از تو دورم» .
خداوند متعال مىفرمايد:
(وَ إِنْ يَمْسَسْكَ اللهُ بِضُرٍّ فَلا كاشِفَ لَهُ إِلاَّ هُوَ) (انعام: ١٧)
اگر خداوند زيانى به تو برساند، هيچ كس جز او نمىتواند آن را برطرف سازد.
و مىفرمايد:
(قُلْ مَنْ يُنَجِّيكُمْ مِنْ ظُلُماتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ. . . قُلِ اللهُ يُنَجِّيكُمْ مِنْها وَ مِنْ كُلِّ كَرْبٍ ثُمَّ أَنْتُمْ تُشْرِكُونَ) (انعام: ۶٣ و ۶۴)
بگو: چه كسى شما را از تاريكىهاى خشكى ودريا رهايى مىبخشد؟ . . . بگو: خداوند شما را از اينها، واز هر مشكل وناراحتى، نجات مىدهد؛ باز هم شما براى او شريك قرار مىدهيد!
1) بحارالانوار، ج ٩۵، ص ٢٢۵.
و مىفرمايد:
(أَمَّنْ يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ يَكْشِفُ السُّوءَ وَ يَجْعَلُكُمْ خُلَفاءَ الأَرْضِ أَ إِلهٌ مَعَ اللهِ قَلِيلاً ما تَذَكَّرُونَ) (نمل: ۶٢)
يا كسى كه دعاى مضطرّ را اجابت مىكند وگرفتارى را برطرف مىسازد، وشما را خلفاى زمين قرارمىدهد؛ آيا معبودى با خداست؟ ! كمتر متذكّر مىشويد.
اين آيات فقط خدا را برطرفكننده غم و رنج بندگان معرفى مىكند، ولى در برخى از دعاها آمده است كه براى برآورده شدن حاجت بگوييم:
يا كاشف الكرب عن وجه الحسين (ع) اكشف كربي بحق اخيك الحسين (ع) .
اى برطرفكننده غم از چهره حسين (ع) (ابوالفضل عباس (ع)) غم مرا به حقّ برادرت حسين (ع) برطرف كن.
اوّلاً: از اين آيات استفاده مىشود كه ملكيت كشف ضرّ ونجات از آن خداست، نه اينكه كسى غير از خداوند متعال نمىتواند به اذن او كشف ضرّ كند.
خداوند متعال مىفرمايد:
(قُلِ ادْعُوا الَّذِينَ زَعَمْتُمْ مِنْ دُونِهِ فَلا يَمْلِكُونَ كَشْفَ الضُّرِّ عَنْكُمْ وَ لا تَحْوِيلاً) (اسراء: ۵۶)
بگو: كسانى را كه غير از خدا (معبود خود) مىپنداريد، بخوانيد!
آنها نه مىتوانند مشكلى را از شما برطرف سازند، ونه تغييرى در آن ايجاد كنند.
همچنين مىفرمايد:
(فَمَنْ يَمْلِكُ لَكُمْ مِنَ اللهِ شَيْئاً إِنْ أَرادَ بِكُمْ ضَرًّا أَوْ أَرادَ بِكُمْ نَفْعاً) (فتح: ١١)
چه كسى مىتواند در برابر خداوند از شما دفاع كند هرگاه زيانى براى شما بخواهد، ويا اگر نفعى اراده كند؟ !
ثانياً: اينكه مشركان در اين زمينه مذمت شدهاند به جهت آن است كه در هنگام استغاثه به غير خدا به جهت كشف ضرّ و گرفتارى، ارتباط با خداوند را از وسائط قطع كردهاند، لذا خداوند متعال مىفرمايد:
(قُلِ ادْعُوا الَّذِينَ زَعَمْتُمْ مِنْ دُونِهِ فَلا يَمْلِكُونَ كَشْفَ الضُّرِّ عَنْكُمْ وَلاتَحْويْلاً) (اسراء: ۵۶)
بگو: كسانى را كه غير از خدا (معبود خود) مىپنداريد، بخوانيد! آنها نمي توانند مشكلى را از شما برطرف ساخته و برگردانند.
ونيز مىفرمايد:
(قُلْ أَ فَرَأَيْتُمْ ما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللهِ إِنْ أَرادَنِيَ اللهُ بِضُرٍّ هَلْ هُنَّ كاشِفاتُ ضُرِّهِ. . .) (زمر: ٣٨)
آيا هيچ درباره معبودانى كه غير از خدا مىخوانيد انديشه مىكنيد كه اگر خدا زيانى براى من بخواهد، آيا آنها مىتوانند گزند او را برطرف سازند؟ ! . . .
ثالثاً: غير از خدا را كاشف الضرّ دانستن اگر به اين نيت باشد كه
او هرچه دارد از آن خدا بوده وبه اذن واراده خداوند كشف ضرّ مىكند، اين عقيده در راستاى توحيد است.
كسى كه به اولياى الهى استغاثه مىكند معتقد به علم غيب آنهاست؛ در حالى كه علم غيب مخصوص خداوند است.
علم غيب نه تنها براى اولياى الهى -اعمّ از رسول وامام- امكان دارد، بلكه ضرورت هم دارد. ما در بحث مستقلى در كتاب شيعهشناسى وپاسخ به شبهات به اين موضوع پرداختهايم. همچنين حيات برزخى اموات وارتباط آنها با دنيا؛ مخصوصاً اولياى الهى به اثبات رسيده است.
حافظ هيثمى در «مجمع الزوائد» به سند صحيح از انس بن مالك نقل كرده است كه رسول خدا (ص) فرمود: «
الأنبياء أحياء في قبورهم يصلون »(1)«انبيا در قبورشان زندهاند ونماز بهجاى مىآورند» .
و نيز پيامبر (ص) فرمود: «
علمي بعد مماتي كعلمي في حياتي » (2)«علم من بعد از وفاتم، همانند علم من در زمان حيات من است» .
دارمى به سند خود از سعيد بن عبدالعزيز نقل مىكند كه او وقت نماز را با همهمهاى كه از داخل قبر پيامبر (ص) مىشنيد، مىشناخت.(3)
ترمذى از ابن عباس نقل كرده كه گفته است:
إذا سألت فاسأل الله وإذا استعنت فاستعن بالله.(1)
هرگاه چيزى خواستى از خدا بخواه وهرگاه كمك خواستى از خدا طلبنما.
حديث به اين نكته اشاره دارد كه انسان از هر كس كمك مىخواهد بايد به اين اعتقاد باشد كه همه امور به دست خدا وبه اراده ومشيّت اوست، و اگر كسى نيز كارى انجام مىدهد، به لطف وعنايت وخواست اوست. لذا در آخر حديث مىخوانيم:
بدانكه همه مردم اگر اجتماع كنند تا به تو نفعى برسانند هرگز نمىتوانند، مگر اينكه خداوند بر تو مقدّر كرده باشد. وهمچنين اگر همه مردم اجتماع كنند تا بر تو ضررى برسانند هرگز نمىتوانند، مگر آنكه خداوند بخواهد.
برخى در اعتراض بر استغاثه به اولياى الهى چنين استدلال كردهاند كه چون سلف وپيشينيان چنين عملى را انجام ندادهاند، لذا حرام است.
ابن تيميه مىگويد:
هيچ كس از سلف امت در عصر صحابه وتابعين وتابعين تابعين
1) صحيح ترمذى، ج ۴، ص ٧۶.
نماز ودعا در كنار قبور انبيا انجام نمىدادند، واز آنان سؤال ودرخواست نكرده وبه آنها نه در غيابشان ونه در كنار قبورشان استغاثه نمىكردند.(1)
اوّلاً: همانگونه كه در موارد مختلف گفتهايم عدم فعل سلف وپيشينيان نمىتواند دليل بر حرمت كارى باشد، واين ادّعا را نمىتوان حتّى در مورد شخص معصوم داشت؛ زيرا ممكن است عملى از آن جهت كه مباح يا مكروه ويا حتى بنابر نقلى مستحب است، معصوم آن را ترك كرده باشد. اين مطلب در حق معصوم است تا چه رسد به صحابه وتابعين وتابعين تابعين، كه نه تنها همه آنان عادل نبودهاند بلكه برخى از آنها مشكل بزرگ داشتهاند.
ثانياً: انسان وقتى به تاريخ صحابه وعصر بعد از آنها مراجعه مىكند پى مىبرد به اينكه مسأله استغاثه نزد حتى صحابه امرى رايج وشايع بوده است، كه قبلاً به مواردى از استغاثه صحابه اشاره كرديم.
ابن حبان به سندش از نعمان بن بشير نقل كرده كه پيامبر (ص) فرمود:
الدعاء هو العبادة، ثم قرأ هذه الآية: (ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرِينَ) .(2)
دعا همان عبادت است، آنگاه اين آيه را تلاوت نمود:
پروردگار شما گفته است: «مرا بخوانيد تا (دعاى) شما را بپذيرم!» كسانى كه از عبادت من تكبّر مىورزند بهزودى با ذلّت وارد دوزخ مىشوند!
بنابراين چون دعا عبادت است نمىتوان غير خدا را خواند و از او كمك خواست چون عبادت غير خدا شرك عبادى است.
اين حديث را دو نوع مىتوان معنا كرد؛ به اين نحو كه يا بايد در كلمه دعا تصرف نمود و يا عبادت را معناى خاصى كرد؛ اگر كلمه «عبادت» در اين حديث به معناى اصطلاحى آن است كه مخصوص خداست بايد در كلمه «دعا» تصرف نمود و از آن دعا و صدا زدن مخصوصى را اراده كرد كه دعاى همراه با اعتقاد به الوهيت يا ربوبيت مدعوّ است، و اگر كلمه «عبادت» را به معناى مطلق امر حسن كه موجب تقرب به خدا مىشود معنا كرديم «دعا» را مىتوان به معناى مطلق خواستن و صدا زدن گرفت.
شاهد اين توجيه اينكه ترمذى در كتاب «الدعوات» باب انتظار فرج و نيز طبرانى در «المعجم الكبير»(1)، به سند حسن نقل كردهاند كه پيامبر (ص) فرمود: «
انتظار الفرج عبادة » ؛ «انتظار فرج عبادت است» . كه در اين حديث عبادت به معناى كار حسنى كه موجب قرب به خدا شود آمده است.
1) المعجم الكبير، ج ١٠، ص ١٢۵.
هيثمى در كتاب «مجمع الزوائد» نقل كرده كه ابوبكر گفت:
قوموا نستيغث برسول الله [(ص)] من هذا المنافق، فقال رسولالله [(ص)]: انّه لايستغاث بى، انّما يستغاث بالله عزّوجلّ.(1)
برخيزيد و به رسول خدا (ص) از اين منافق استغاثه كنيم. رسولخدا (ص) فرمود: به من استغاثه نمىشود بلكه تنها به خداى عزّوجلّ استغاثه مىگردد.
اولاً: در سند اين حديث عبدالله بن لهيعه است كه درباره او اختلاف مىباشد. خصوصاً آن كه ابن حجر عسقلانى مكرر او را تضعيف كرده است؛ وانگهى تصريح به سماع نكرده است.
ابن تيميه درباره او مىگويد:
عبدالله بن لهيعة من اكابر علماء المسلمين، و كان قاضياً بمصر، كثير الحديث، لكن احترقت كتبه فصار يحدث من حفظه، فوقع في حديثه غلط كثير. . . (2)
عبدالله بن لهيعه از بزرگان علماى مسلمانان است و او قاضى در مصر بوده و حديث زيادى داشته است ولى كتابهاى او سوخت و لذا از حفظ حديث مىگفت، و بدين جهت در حديثش بسيار غلط وارد شد. . .
ثانياً: پيامبر (ص) بر منافقان حكم مسلمانان را بار مىكردند. ابوبكر و همراهان او به پيامبر (ص) پناه آوردند تا آنها را به قتل رسانند، حضرت در جواب آنها فرمود: اين امر از احكام شرعى است كه وحى بر آن نازل نشده و امر آن مربوط به خداوند متعال است. و بنابراين معناى جمله « لايستغاث بي » عام مخصوص است؛ به اين معنا كه به پيامبر (ص) در اين امر پناه آورده نمىشود، چرا كه امر آن به فرمان الهى است.
ثالثاً: ممكن است كه معناى حديث اين باشد كه اگرچه به من استغاثه مىشود ولى در حقيقت خداست كه كمككار مردم است و آن حضرت واسطه در اين امر مىباشد، همانگونه كه خداوند متعال به پيامبرش مىفرمايد: ( وَ ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللهَ رَمي) ؛ «و تو نبودى كه پرتاب كردى بلكه خدا پرتاب كرد» . (انفال: ١٧)
١. الاحاديث الموضوعة التى تنافى توحيد العبادة، اسامة بن عطايا بن عثمان، رياض، مكتبة الرشد.
٢. الاسلام في عصر العلم، محمد فريد وجدى، چاپ بيروت.
٣. اصول كافى، محمد بن يعقوب كلينى، بيروت، دارالاضواء.
۴. الاغاثة بادلة الاستغاثة، حسن بن على سقاف شافعى، چاپ عمان.
۵. الايجاز في الردّ على فتاوى الحجاز، سيد بدر الدين حوثى، صنعا، مكتبة اليمن الكبرى.
۶. بحارالانوار، محمدباقر مجلسى، تهران، دارالكتب الاسلاميه.
٧. البداية و النهاية، ابن كثير دمشقى، بيروت، مكتبة المعارف.
٨. تفسير ابن كثير، ابن كثير دمشقى، چاپ مصر.
٩. تفسير عزيزى، عبدالعزيز دهلوى، چاپ دهلى.
١٠. التنديد لمن عدّد التوحيد، حسن بن على سقاف شافعى.
١١. حقيقة التوسل و الوسيلة، موسى محمدعلى، بيروت، دارالتراث العربى، ١۴١٠.
١٢. دعاوى المناوئين، عبدالعزيز محمد بن على العبداللطيف، دارالوطن للنشر.
١٣. الروح، ابن قيم جوزيه، چاپ حيدرآباد هند.
١۴. سلسلة الاحاديث الضعيفة، محمد ناصرالدين البانى، رياض، مكتبة المعارف للنشر و التوزيع.
١۵. السيرة النبوية، عبدالملك بن هشام، ملتان، المكتبة الفاروقية.
١۶. شرح مسند امام اعظم، ملاعلى قارى، دهلى، المجتبائى.
١٧. شفاء السقام، قاضى سبكى شافعى، چاپ فيصل آباد، و مصر، دار جوامع الكلم.
١٨. شواهد الحق، يوسف نهبانى، مصر، المكتبة التوفيقية.
١٩. صحيح مسلم، مسلم بن حجاج قشيرى، دار ابن حيان.
٢٠. فتوح الشام، محمد بن عمر واقدى، چاپ مصطفى البانى، مصر.
٢١. القول المفيد، ابن عثيمين، المملكة العربية السعودية، دار ابنالجوزى.
٢٢. الكلم الطيب، ابن تيميه، منشورات المكتب الاسلامى، با تحقيق البانى، ١٣٨۵.
٢٣. مجموع فتاوى بن باز، رياض، دارالوطن.
٢۴. محق التقوّل، زاهد كوثرى.
٢۵. مختصر سيرة الرسول، عبدالله بن محمد بن عبدالوهاب، لاهور، المكتبة السلفية.
٢۶. المرقاة، ملاعلى قارى حنفى، چاپ ملتان.
٢٧. من لايحضره الفقيه، محمد بن على بن موسى بن بابويه قمى، قم، مؤسسه جامعه مدرسين.
٢٨. هدية المهدى، وحيد الزمان نواب، چاپ سيالكوت.