ghaemiyeh.com
تأليف: علي آل محسن
ترجمه: اكبر ترابي شهرضايي
ناشر : مشعر
حمد و سپاس بىكران، خداى جهانيان را و درود و سلام او بر بهترين خلق و شريفترين بندگانش، محمد (ص) و اهل بيت پاكش عليهم السلام، و لعنت هميشگى خداى متعال بر دشمنان آنها تا روز قيامت.
مدتى پيش كتابچهاى كوچك با نام
«هذه نصيحتي إلي كلّ شيعي»(1)منتشر شد.
اين كتاب، به دو علت داراى اهميت است:
اولاً نويسنده اين كتابچه، به گمان خويش، از بررسى كتاب «كافى» كه از مهمترين و معتبرترين كتابهاى حديثى نزد شيعۀ دوازدهامامى است، به اين مطالب دست يافته است.
ثانياً نويسنده خود را در لباس انسانى اندرزگو و دلسوز كه هدايت و سعادت دين و دنيا را براى شيعه مىخواهد، نمايانده است. درحالىكه با كمى دقت در نوشتههاى آقاى جزايرى، خلاف ادعاهاى وى ثابت مىشود و من با تأمل در اين كتابچه، آن را مملو از اهانتهاى زشت، حرفهاى بيهوده، مبانى بىاساس، استدلالهاى ضعيف، مغالطههاى آشكار، تهمتهاى ناروا و دروغهاى تودرتو يافتم. نويسنده در اين نوشتار، دروغ و تهمت
1) اين نصحيت من است براى هر شيعى.
را حقيقت، نيرنگ را نصيحت و گمراهى را هدايت شمرده و خود را در جامه خيرخواهان و دوستداران شيعه نشان داده است. اما در واقع از اين جايگاه، فاصله زيادى دارد.
وى بدون ارائۀ دليلى درست، شيعه را تكفير كرده، آنان را گمراه خوانده و با اين كار، مرتكب اشتباه و ستمى بس بزرگ و ناروا شده است؛ چراكه اين تكفير، طايفۀ بزرگى از مسلمانان را در برمىگيرد و ازاينرو، با سخن علما و نويسندگان زيادى از اهل سنت نيز مغايرت دارد كه گفتهاند: «بهخاطر گناهى نمىشود كسى از اهل قبله (1)را تكفير كرد» .
البته اين كتابچه، يكى از بىشمار كتابها، جزوهها و نشرياتى است كه در چند سال اخير، بهسبب اوضاع خاص سياسى حاكم بر منطقۀ خاورميانه، ضد شيعه منتشر شده است. ازاينرو بنده پس از مطالعۀ اين كتاب، نقد آن را بر خود لازم دانستم تا بدين وسيله، شبهات ايجاد شده برطرف شود و حق از باطل و صدق از كذب جدا گردد.(2)
از پروردگار والامرتبۀ خويش خواستارم كه به وسيله اين كتاب، به برادران مؤمن و دينىام نفع رساند و در روز تنگدستى و نياز، مرا دريابد؛ چرا كه او شنوا، نزديك و اجابتكننده است و اوست كه بهسوى حق و راستى، هدايتگر است و بازگشت همه بهسوى اوست. درود خدا بر محمد (ص) و آل پاكش باد.
على آلمحسن
1) مقصود از اهل قبله، همۀ مسلمانان مىباشند كه به سوى يك قبله نماز مىخوانند.
2) نويسنده كتابچه «هذه نصيحتى إلى كل شيعى» فردى وهابى به نام «ابوبكر جابر جزايرى» است. البته بعيد نيست كه اين عنوان، نام مستعار و از روى تقيه باشد! دانشمند محترم، على آلمحسن، نقدى بر اين كتاب با عنوان «كشف الحقايق» نوشته است كه ما در ترجمۀ آن از نويسندۀ اين كتاب با عنوان «ابوبكر جزايرى» ياد مىكنيم. مترجم
نويسنده كتابچه، همه مطالب كتابش را فقط به احاديث كتاب شريف «كافى» مستند كرده است؛ كتابى كه تنها يكى از مصادر و منابع استنباط احكام شرعى فرعى نزد شيعۀ دوازدهامامى بوده و تأليف مرحوم ثقةالاسلام، محمد بن يعقوب كلينى (متوفاى ٣٢٩ه. . ق) است.
جزايرى مىگويد: كتاب كافى نزد شيعه، حكم پايه و اساس در اثبات مذهب آنها را دارد(1)و از مهمترين كتابهايى است كه شيعه در اثبات مذهب خود بر آن تكيه دارد(2)و عمده و اساس مذهب شيعه و بُنيان آنها، همين كتاب است.(3)
همچنين نويسنده تأكيد مىكند كه تمام نوشتارش حقايق علمى است كه از كتاب كافى استخراج كرده است.(4)او معتقد است اين مباحث پايه و اساس مذهب هر شيعه
است و ساختار فكرى و مذهبى او را تشكيل مىدهد و به آنها پاىبند است.
ابوبكر جزايرى، در پايان به برخى از نتايج اين بحث اشاره مىكند؛ از جمله آنها اينكه:
شيعيان، مسلمانان را تكفير و لعن مىكنند و آنها را دشمن مىپندارد.(1)
شيعيان، پيوسته با تمسك به امامت - كه بدعت است - عليه خلافت، توطئهو هميشه ميان مسلمانان جنگهاى خانمانسوز برپا مىكنند.(2)آنها درپى نابودى اسلام و ايجاد تفرقه ميان مسلمانان هستند(3)و مىخواهند اسلام را كه با دين يهود و زرتشت دشمن است، سرنگون كنند تا دوباره نظام زرتشتى و آتشپرستى را كه دين اسلام سقفها و ستونهاى آن را فرو ريخته، برپا كنند.(4)
موارد ديگرى نيز از اين قبيل تهمتهاى ناروا، لابهلاى كلام نويسنده وجود دارد كه بعداً به آنها اشاره مىكنيم.
پاسخ به گفتههاى جزايرى:
١. نويسنده اثبات نكرده كه كتاب «كافى» از جمله كتابهاى معتبر شيعه براى اثبات اين مذهب است؛ چه رسد به اينكه ثابت كند. اين كتاب، مهمترين كتاببراى اثبات مذهب شيعه باشد.
٢. وى ثابت نكرده كه تمام احاديث كافى يا بيشتر آن نزد شيعه صحيح است؛ حتى صحيحبودن رواياتى كه در حقايق هفتگانه كتابش به آنها تمسك نموده را نيز نزد شيعه به اثبات نرسانده است.
نويسنده، اين امور را كه بايد اثبات مىشده، تبيين نكرده است. درحالىكه زمانى
مطالب هفتگانهنوشتارش اثبات مىشود كه اين دو موضوع ثابت شود و روشن است كه اگر ثابت شود شيعه تمام احاديث كتاب كافى را صحيح نمىداند و در اثبات مذهبش، بهويژه در اصول عقايد، نه تنها بدان تكيه، كه اعتماد هم نمىكند، بلكه بسيارى از روايات آن را تضعيف نموده و از حجّيت و اعتبار مىاندازد، نتايجى كه وى گرفته از درجه اعتبار ساقط خواهد شد.
بنابراين جزايرى بايد قبل از هر چيز، صحت احاديثى را كه در اثبات حقايق هفتگانهاش بر آنها تكيه كرده است، ثابت كند و به كلمات علماى شيعه درباره كتاب كافى نيز استناد كند. مخصوصاً احاديث هفتگانهاى كه به آن احتجاج كرده است و ما نيز بهزودى در همين نوشتار، به بيان جايگاه و منزلت كتاب كافى نزد شيعۀ اماميه مىپردازيم و سخن بزرگان شيعه را دراينباره نقل مىكنيم تا مشخص شود كه نويسنده از راه و روش بحث علمى پيروى نكرده است. بلكه بناى خود را بر لب پرتگاهى مشرف به سقوط پىريزى كرده(1)و از اعتدال و حقيقت دور شده است.
1) اقتباس از آيه ١٠٩ سوره توبه: أَ فَمَنْ أَسَّسَ بُنْيانَهُ عَلى تَقْوى مِنَ اللهِ وَ رِضْوانٍ خَيْرٌ، أَمْ مَنْ أَسَّسَ بُنْيانَهُ عَلى شَفا جُرُفٍ هارٍ فَانْهارَ بِهِ فِي نارِ جَهَنَّمَ مترجم .
كتاب «كافى» تأليف ثقةالاسلام، محمد بن يعقوب بن اسحاق كلينى رازى، يكى از مهمترين كتابهاى حديثى شيعى است كه آسياب استنباط احكام شرعى، نزد شيعه امامى، بر محور آن مىچرخد. اين كتاب، دربردارندۀ رواياتى است كه كتابهاى ديگر ندارند و بدينجهت ارزش و جايگاه والايى دارد. مرحوم كلينى احاديث زيادى از خاندان پيامبر (ص) ، در اصول و فروع دين براى پيروان ائمه اطهار عليهم السلام به وديعت گذاشت. اين كتاب تقسيمبندى و ترتيب موضوعى بسيار نيكويى دارد و در مدت بيست سال -در زمان غيبت صغرى و در عصر نيابت نواب اربعه - تأليف شده است.
كتاب كافى شامل ٣۶ كتاب و ٣٢۶ باب و ١۶١٩٩ حديث است كه به تنهايى، از مجموع احاديث صحاح ششگانۀ اهل سنت بيشتر است. از خصائص كتاب اين است كه نويسنده در زمان نواب اربعه حضرت مهدى (عج) زنده بوده و كتاب دربردارنده خيلى از علوم الهى است كه كتابهاى ديگر دربردارنده اين مطالب، در اصول و فروع، نيستند.
شيعه در اعصار مختلف به آن عنايت داشته و نسخههاى بسيارى از اين كتاب چاپ شده و شروح و حواشى فراوانى بر آن نوشته شده است. از مهمترين و مشهورترين
شرحها، كتاب «مرآة العقول فى شرح اخبارالرسول» است كه در ٢۶ جلد و به قلم تواناى ملا محمدباقر مجلسى صاحب مجموعۀ «بحارالانوار» (متوفاى ١١١٠ه. ق) نگاشته شده است. شرح ملاّ محمدصالح مازندرانى (متوفاى ١٠٨٠ه. ق) نيز از ديگر شروح معتبر دراينباره است.
١ . شيخ مفيد (متوفاى ۴١٣ ه. ق) مىگويد: «كتاب كافى از مهمترين كتب شيعه و پرفايدهترين آنهاست» (1)
٢ . شهيد اول، محمد بن مكّى عاملى (متوفاى ٧٨۶ ه. ق) در اجازهاش به ابنخازن مىگويد: «در زمينه حديث، كتابى به مانند كتاب كافى براى اماميه نگاشته نشده و نويسنده آن شيخ ابوجعفر، محمد بن يعقوب كلينى است»(2)
٣ . محقق شيخ على كركى (متوفاى ٩۴٠ ه. ق) در اجازهاش به قاضى صفىالدين عيسى مىگويد:
از جمله كتابهايى كه اجازۀ نقل روايت آن را به تو مىدهم، تمام مصنفات و رواياتى است كه شيخ امام سعيد، حافظ، محدث، ثقه و گردآورندۀ احاديث اهل بيت عليهم السلام ابوجعفر، محمد بن يعقوب كلينى، صاحب كتابى بزرگ در باب حديث به نام كافى كه مانند آن نگاشته نشده. . . و احاديث شرعى و اسرار دينى را در اين كتاب گردآورده كه در غير آن يافت نمىشود، مىباشد.(3)
۴ . شيخ ابراهيم قطيفى (متوفاى ٩۵٠ ه. ق) در اجازهاش به شيخ شمسالدين استرآبادى مىگويد: «كتاب محمد بن يعقوب كلينى (كافى) بهدرستى كه همچون نامش
كفايتكننده، شفاف، كامل و تمام مىباشد»(1)
۵ . فيض كاشانى (متوفاى ١٠٩١ ه. ق) مىگويد:
اما كتاب كافى. . . اين كتاب، در بين كتب اربعه، شريفترين، صحيحترين و كاملترين كتاب است؛ زيرا دربردارندۀ احاديث اصول اعتقادى نيز بوده و از زيادهگويى و مطالب سست و بىپايه خالى است.(2)
۶ . ملا محمدباقر مجلسى مىگويد:
كتاب كافى از شيخ بسيار راستگو، ثقةالاسلام و مقبول نزد همگان و ستايششدۀ خاص و عام، محمد بن يعقوب كلينى است. . . احاديث در باب اصول دين را گردآورى و ثبت و ضبط نموده و بهترين و بزرگترين تأليفات فرقه ناجيه (شيعه) است.(3)
٧ . سيد بحرالعلوم (متوفاى ١٢١٢ ه. ق) مىگويد:
كتاب كافى كه اين عالم پيشوا - تربتش پاكيزه باد - نوشته. . . كتابى است مهم، بسيار سودمند، بىهمتا، برتر از تمام كتابهاى حديثى از جهت ترتيب مطالب، دقت در نقل و پيراستگى از خطا و دربرداشتن احاديث مربوط به اصول و فروع دين و بهجهت جمعآورى بيشترين اخبار وارده از اهلبيت عليهم السلام.(4)
بسيارى از بزرگان علما، جايگاه والاى كتاب كافى نزد شيعۀ اماميه را بدان سبب مىدانند كه اين كتاب در زمينۀ اصول و فروع دين، اخلاق و اندرز و ديگر علوم دينى،
احاديثى را در خود جاى داده كه در غير آن يافت نمىشود.
ميرزاحسين نورى (ره) (متوفاى ١٣٣٠ه. ق) پس از آنكه سخنى از شيخ مفيد نقل مىكند، مىگويد: «از آنجا كه كتاب كافى دربردارندۀ احاديث اصول و فروع، اخلاق، اندرزها، آداب و موضوعات ديگر است، از ديگر كتابهاى حديثى پرفايدهتر است»(1)
سيدهاشم معروف مىگويد:
علت تأليف اين كتاب، گواه است بر آنچه در ستايش كافى گفته شده است. شخصى از مؤلفش (كلينى) خواسته بود كه برايش كتابى تأليف كند تا دربردارندۀ تمام فنون و علوم دينى باشد؛ بهگونهاى كه براى دانشپژوهان كافى باشد و محل رجوع جويندگان هدايت گردد و كسانى كه طالب علوم دينى و خواستار عملنمودن بر طبق احاديث صحيح ائمۀ معصومين عليهم السلام هستند -احاديثى كه شأنيت عمل بر طبق آنها وجود دارد و به وسيله آنها، واجبات الهى و سنتهاى نبوى (ص) انجام مىگيرد - با اين كتاب بىنياز شوند.(2)
كلينى هم در اجابت خواستۀ او، كتاب كافى را در مدت زمانى طولانى (بيست سال) تأليف مىكند. مدت زمانى كه هركس به شرح حال وى پرداخته، به آن اشاره نموده است. ازاينرو كتابى جامع فراهم آمده كه محدث، فقيه، واعظ و متعلم، خود را از آن بىنياز نمىبيند.
مسلّم است كه چنين كتابى با اين همه گوناگونى در موضوعات، چشمها را بهسوى خود خيره مىكند و مورد تقدير و ستايش علما قرار مىگيرد؛ زيرا مسير دشوار بررسى و جستوجوى روايات را هموار كرده است و نياز محدث و فقيه و متكلم و. . . را با اين مجموعه برطرف مىكند.
علاوه بر اين، مؤلف اين كتاب فردى مطمئن و مورد اعتماد نزد علما بوده و
داراى شهرت فراوانى است و اين جايگاه علمى و دينى باعث شده در ميان مردم نيز، شأن و مقامى والا و شايسته كسب كند(1)
از ديگر دلايل شهرت و بلندى جايگاه كتاب كافى، ترتيب و دستهبندى خوب و دقت زياد در ثبت و ضبط احاديث است كه مهمترين دليل آن عجلهنكردن مرحوم كلينى در تأليف اين كتاب است. ايشان بيست سال از عمر شريف و با بركت خود را در گردآورى اين كتاب صرف كرد و با تحمل رنجهاى فراوان، به شهرهاى زيادى سفر كرد تا مشايخ اجازه و حديثشناسان خبره را ملاقات كرده، از آنهاستفاده نمايد.
علت ديگر، همعصر بودن ايشان با نوّاب اربعۀ امام زمان (عج) است. در آن زمان «اصول اربعمائة» كه دربردارنده احاديث و اخبار ائمۀ معصومين عليهم السلام است، متداول و در دسترس همگان بود و شايد همين دو امر باعث شد تا مرحوم كلينى بهتر بتواند روايات صحيح را در كافى گرد آورد.
علماى شيعه هيچگاه مقام و منزلتى را كه علماى اهل سنّت به كتابهاى صحيح بخارى و مسلم بخشيدهاند، به كتاب كافى و ديگر كتب حديثى ندادهاند. آنها تمام احاديث بخارى و مسلم را صحيح دانسته و به صدور قطعى آنها از پيامبر (ص) حكم كردهاند. درحالىكه علماى اماميه اعتقاد دارند، برخى احاديث كافى صحيح و معتبر و بعضى ديگر ضعيف هستند و قابليت استدلال را ندارند. محقق خويى (ره) مىگويد:
صحت همۀ روايات كافى ثابت نيست. بلكه بدون ترديد بعضى از روايات كافى ضعيف هستند. فراتر آنكه بعضى از روايات كافى قطعاً از معصوم عليه السلام صادر نشده است.(2)
سيدمحمد مجاهد (متوفاى ١٢۴٢ه. ق) مىگويد:
آنچه محققين اصحاب ما بر آن قائلاند اين است كه هرچه كلينى فرموده، حجيت ندارد. به همين سبب، آنها بر هر روايتى كه در كافى آمده، اعتماد نمىكنند و آن را نمىپذيرند. بلكه در ميان متأخرين، مشهور شده كه بسيارى از روايات كافى از جهت سند ضعيفاند. . .
و جماعتى از قدما، همچون مفيد، ابنزهره، ابنإدريس، شيخ طوسى و صدوق، گاه در بعضى از روايات كافى خدشه نيز وارد كردهاند. . . و عبارات آنها در كتاب وسائل ذكر شده است.(1)
با اين توضيح مىتوان گفت كه علماى شيعه ديدگاه معتدلى درباره كتاب كافى دارند؛ نه افراط كردهاند كه بگويند تمام احاديث كافى صحيح است تا از اين جهت همرديف قرآن - كه هيچ باطلى در آن راه ندارد - باشد؛ نه تفريط كردهاند كه بگويند روايات كافى بهطور كلى اعتبار و حجيت ندارد.
سيدهاشم معروف مىگويد:
با اينكه كتاب كافى اعجاب همه را برانگيخته و همه آن را ستودهاند، كسى دربارۀ آن مبالغه نكرده؛ آنچنانكه محدثين اهل سنّت دربارۀ بخارى غلو نمودهاند. و كسى ادعا نكرده كه تمام روايات كافى صحيح و بىنياز از بحث و بررسىاند، مگر عدۀ كمى از علماى متقدم كه آنها نيز از گزند انتقادات فقها و محدثين متأخر در امان نماندهاند. همچنين كسى نگفته كه كلينى از هركسى كه روايت نقل كند، وى ثقه و مورد اعتماد خواهد بود؛ چنانكه بسيارى از محدثين اهل سنّت دربارۀ بخارى چنين حرفى زدهاند. بلكه بعضى از علما روايات كافى را نقد كرده و بر بعضى از آنها به دليل ضعف رجال سند يا
1) مفاتيح الاصول، ص ٣٣۴.
مرسل يا مقطوعبودن و مانند اينها اشكال كرده، آنها را از حجيت ساقط نمودهاند و با اين كار، ديوار تعصب نسبت به روايات كافى را شكستهاند.(1)
بنابراين كتاب كافى مشتمل بر احاديث ضعيف و صحيح است، بلكه تعداد احاديث ضعيف از احاديث صحيح بيشتر است؛ چنانكه عدۀ زيادى از بزرگان، مانند فخرالدين طريحى (متوفاى ١٠٨۵ه. ق)(2)و شيخ يوسف بحرانى (متوفاى 1186ه. ق) به نقل از بعضى اساتيد خود(3)و سيد بحرالعلوم(4)و ميرزا محمد بن سليمان تنكابنى (متوفاى ١٣١٠ه. ق)(5)و شيخ آقابزرگ تهرانى(6)ه اين حقيقت تصريح كردهاند.
طريحى مىگويد:
تمام احاديث كافى ١۶١٢١ حديث است كه تعداد صحيح آنها (البته براساس اصطلاح صحيح نزد متأخرين) ۵٠٧٢ حديث، حسن ١۴۴ حديث، موثَّق ١١١٨ حديث، قوى ٣٠٢ حديث و ضعيف ٩۴٨۵ حديث است.
اگرچه مرحوم كلينى، چنانكه در مقدمۀ كتاب كافى بيان كرد، سعى نموده احاديثى را كه به نظرش صحيح است و انجام تكليف الهى بر مدار آنها مىچرخد، گردآورى كند. اما علماى اماميه با او همعقيده نيستند و تمام احاديث كافى را صحيح نمىدانند. بلكه خيلى از آنها را ضعيف شمردهاند. با اين حال، كتاب كافى از مهمترين و پرفايدهترين كتب حديثى نزد علماى اماميه است؛ زيرا بيش از ۶٧٠٠ حديث معتبر در خود جاى داده است.
با اين توضيحات، روشن شد كه ميان ديدگاه اهل سنّت درباره كتاب بخارى و ديدگاه شيعه درباره كتاب كافى، تفاوت زيادى وجود دارد؛ زيرا جايگاه والايى كه صحيح بخارى ميان اهل سنّت پيدا كرده، به علت اجماع علماى آنها بر صحيحدانستن تمام احاديث صحيح بخارى است.(1)برخلاف كتاب كافى و ديگر كتب حديثى شيعه كه نزد علماى شيعه چنين جايگاهى ندارد.
ازاينرو، اگرچه عدهاى از حافظان حديث اهل سنّت، كتابهاى حديثى نوشته و سعى كردهاند احاديثى را در آنها جمعآورى كنند كه به نظرشان صحيح است(2)، اما هيچگاه اين كتابها، منزلت و جايگاه كتاب بخارى را پيدا نكردند؛ زيرا عالمان اهلسنت آنگونه كه بر صحت احاديث بخارى اجماع كردهاند، بر صحت احاديثى كه در ديگر كتابهاى حديثىشان آمده است، اجماع نكردهاند. ازاينرو وضعيت كتاب كافى نزد شيعۀ اماميه همانند وضعيت كتاب «المستدرك على الصحيحين» يا «صحيح ابنحبان» و مانند اينهاست كه با وجود تلاش نويسندگانِ آنها در جمعآورى احاديث صحيح، اجماعى بر قبول تمام احاديث آنها حاصل نشده است.
1) حافظ ابونصر الوايلى سجزى مىگويد: «اهل علم فقها و غير آنها اجماع نمودهاند بر اينكه اگر مردى سوگند بخورد به اينكه زنم طالق است، اگر همۀ آنچه در بخارى آمده صحيح نباشد و پيامبر ص آن را نفرموده باشد، دروغ نگفته و همه روايات بخارى صحيح و گفته پيامبر ص است و آن زن، همچنان در عقد او خواهد بود» ؛ مقدمه ابن صلاح، ص١٣. ابوالمعالى جوينى مىگويد: «اگر مردى به طلاق همسرش قسم بخورد، مشروط به اينكه آنچه در دو كتاب بخارى و مسلم به صحت آن حكم شده، همگى سخن پيامبر ص است. من او را ملزم به طلاق نمىكنم و دروغگو نمىشمارم؛ زيرا علماى مسلمين بر صحت آن دو كتاب اجماع كردهاند» ؛ صحيح مسلم با شرح نووى، ج١، ص٢٠؛ تدريب الراوى ج١، ص١٣١. ابنتيميه مىگويد: «صحيح همان است كه علماى حديث آن را قبول نمودهاند؛ مانند همۀ احاديث بخارى و مسلم كه همۀ علماى اهل حديث، بر صحت تمام روايات اين دو كتاب جزم نمودهاند و ساير مردم، در حديثشناسى پيرو آنها هستند» ؛ علوم الحديث، ص ٧٢.
2) مانند كتاب «المستدرك على الصحيحين» تأليف حاكم نيشابورى و «المسند الصحيح على التقاسيم و الانواع» كه به صحيح ابنحبان معروف است و همچنين «صحيح ابنخزيمه» .
براى رفع اين مشكل ناگزيريم روايات اين كتابهاى حديثى را با قواعد و قوانين علم درايه بسنجيم تا حديث صحيح را از غير آن تشخيص دهيم. در اين صورت حديثى را كه داراى تمام شرايط صحت باشد، صحيح، و حديثى كه آن شرايط را نداشته باشد، ضعيف مىدانيم. حتى اگر مؤلفى به صحت احاديث كتابش حكم كرده باشد، باز همين قاعده جارى است؛ زيرا اجتهاد يك مجتهد، براى ديگر مجتهدان دليل و حجت نيست.
اين مسئله با بيان چند امر روشن مىشود:
١. در كتاب كافى احاديث صحيح و معتبر و نيز احاديث ضعيف وجود دارد. بنابراين تا شرايط صحت در حديثى وجود نداشته باشد، نمىتوان به وسيلۀ آن احكام شرعى را اثبات كرد؛ تا چه رسد به اينكه با آن حديث، يك مذهب كلامى يا اصول اعتقادى اثبات شود.
٢. اصول دين با خبر واحد ثابت نمىشوند. هرچند آن خبر واحد، صحيح باشد(1)چون در مسائل اعتقادى بايد قطع و يقين حاصل شود و نهايت دلالت خبر واحد، ظن است و ظن در چنين مسائلى كاربرد ندارد.
سيد مرتضى (ره) (متوفاى ۴٣۶ه. ق) در ضمن جواب به اين سؤال كه آيا جايز است براى شناختن احكام شرعى به رسالۀ مقنعه (تأليف شيخ مفيد) ، يا رسالۀ ابنبابويه، يا كتاب كافى و غير اينها مراجعه نمود، بيان كرد: «در اصول دين، مراجعهكردن به چنين كتابهايى، خطا و جهل شمرده مىشود»(2)
همچنين ايشان در مذمّت كسانى كه در هر زمينهاى به خبر واحد عمل مىكنند، مىگويد:
مگر اهل سنّت و بزرگانشان را نمىبينى كه در اصول دين، مانند توحيد و عدل و نبوت و امامت، به خبر واحد استدلال مىكنند و نزد هر عاقلى روشن است كه خبر واحد در چنين موضوعاتى حجت و دليل نيست.(1)
شيخ مرتضى انصارى (ره) (متوفاى ١٢٨١ه. ق) نيز مىگويد:
از ظاهر كلام شيخ طوسى در كتاب عدّة الاصول برمىآيد كه عدم جواز عمل به خبر واحد در اصول دين، اتفاقى و اجماعى است، فقط بعضى از غافلين از اهل حديث، غير از اين مىگويند.
از ظاهر قول سيد مرتضى كه در كتاب سرائر نقل شده نيز برمىآيد كه در اين مسئله هيچ اختلافى وجود ندارد.(2)
شهيد ثانى (ره) (متوفاى ٩۶۶ه. ق) در كتاب «المقاصد العلية» بعد از بيان اينكه معرفت و شناخت جزئيات برزخ و معاد لازم و واجب نيست، مىگويد:
و اما رواياتى كه از پيامبر (ص) دراينباره (جزئيات برزخ و معاد) و بهصورت خبر واحد به ما رسيده، تصديق و عمل بر طبق آنها واجب نيست. هرچند سند آنها صحيح باشد؛ زيرا خبر واحد، ظنآور است و مفيد يقين نيست و در جواز عمل به خبر واحد در احكام شرعيۀ ظنيه اختلاف شده؛ تا چه رسد به احكام اعتقاديۀ يقينيه. (3)
بنابراين، آنچه اعتقاد به آن واجب است، از سه طريق حاصل مىشود:
الف) ظاهر قرآن مجيد؛
ب) قول، فعل و تقرير پيامبر اكرم (ص) و ائمۀ معصومين عليهم السلام (سنت معصوم) كه به تواتر به ما رسيده باشد؛
ج) ضروريات دين اسلام.
اما اعتقاداتى كه از اين سه راه به دست نيايد، از عهدۀ مردم برداشته شده و اعتقاد به آنها واجب نيست، مگر زمانى كه علم و يقين به آنها پيدا كنند.
شيخ انصارى (ره) مىفرمايد:
اخبار به صراحت و روشنى دلالت دارد - ظهور و صراحتى كه ظاهر كلام عدهاى از بزرگان علما، مانند شهيد اوّل و ثانى در «ألفيه» و شرح آن و محقق ثانى در «جعفريه» و شارح آن، نيز مىباشد - بر اينكه در شناخت و معرفت پروردگار، همين مقدار كفايت مىكند كه موجوديت خداوند، واجبالوجود بودنش و صفات ثبوتيۀ خدا را كه به دو صفت علم و قدرت برمىگردند، تصديق كرده، بپذيريم و صفاتى را كه به حدوث و نيازمندى بازگشت دارد، از او نفى كنيم و معتقد باشيم كه هرگز قبيحى از او سر نمىزند.
در شناخت پيامبر (ص) نيز كافى است كه شخص پيامبر (ص) را با نسب مخصوص به خودش بشناسيم و نبوت و راستگو بودنش را بپذيريم. در اين جهت، لازم نيست به عصمت ايشان، از ابتداى تولد تا پايان عمر، اعتقاد پيدا كنيم. . .
در شناخت ائمه (ص) همين كافى است كه آنها را به نسب معروفشان بشناسيم و ايشان را پيشوايانى هدايتگر بهسوى حق بدانيم و در وجوب اعتقاد به بيش از اين مقدار، از جمله عصمت ايشان، دو نظريه وجود دارد. . .
و در تصديق به آنچه پيامبر (ص) آورده است، كفايت مىكند؛ تصديق آنچه به صورت متواتر از احوال مبدأ و معاد به ما رسيده و به آن علم پيدا شده؛ مانند تكليف به عبادات، سؤال در قبر و عذاب آن، معاد جسمانى، حساب، صراط، ميزان، بهشت و دوزخ؛ هرچند علم ما به اين موارد، علمى اجمالى باشد. . . .
آنچه در داشتن ايمان لازم شمردم، بعدها ديدم كه از قول محقق پرهيزكار، اردبيلى، در «شرح ارشاد الأذهان» نيز نقل شده است.(1)
با توجه به مطالب ذكرشده مىتوان گفت كه وقتى ابوبكر جزايرى در نوشتار خود (هذه نصيحتى إلى كلّ شيعى) ، كتاب كافى را مهمترين كتابى مىداند كه شيعه در اثبات مذهبش بر آن تكيه دارد و آن را ريشۀ تشيع معرفى مىكند، از راه و روش بحث علمى پيروى نكرده است.
بنابراين نه تنها مباحث جزايرى قابل اثبات نيست، بلكه خلاف آن ثابت است؛ چون اگرچه كتاب كافى از مهمترين كتابهاى مورد اعتماد شيعه در زمينه استنباط احكام شرعيه است، ولى در آن احاديث ضعيفى وجود دارد كه حتى در فروع دين نيز نمىتوان به آنها تمسك جست؛ چه رسد به اصول دين و اثبات مذهب. همچنانكه نمىتوان به كافى يا ديگر كتب حديثى، براى اثبات مذهب و عقيده استناد كرد؛ هرچند احاديثش صحيح باشند. چرا كه در اثبات مذهب و عقيده قطع و يقين لازم است. البته در اصول و عقايد دين، به آن مقدار از احاديث كافى يا غير آنكه به حد تواتر رسيده و صدور آنها را از جانب پيامبر (ص) و اهل بيت عليهم السلام قطعى مىدانيم، مىتوان تمسك جست.
علاوه بر اين، علماى شيعه صحت مذهب اماميه و درستى عقايد آن را با دليلهاى يقينى عقلى و نقلى اثبات كردهاند و در مقابل مخالفان، به احاديثى از رسول خدا (ص) استدلال مىنمايند كه در كتابهاى مورد اعتماد مخالفان نقل شده و آنها قائل به صحت آن احاديث هستند. علماى اماميه هيچگاه با احاديثى كه فقط در كتابهاى شيعه آمده و مخالفان آنها را قبول ندارند، استدلال نكرده و مخالفان را به قبول آنها ملزم نساختهاند.
1) فرائد الاصول، ج١، صص٢٧٧ - ٣٨٠.
اين راه و روش اماميه، نزد كسانى كه با كتابهاى كلامى ايشان آشنا هستند، روشن است و هركس خواهان آگاهىيافتن بر حقيقت راه و روش شيعۀ اماميه در اصول دين است، مىتواند به اين كتابها مراجعه كند؛ مانند: «الاقتصاد فيما يتعلق بالاعتقاد» از شيخ محمد بن حسن طوسى؛ «كشف المراد» ، «نهج المسترشدين» ، «الباب الحادىعشر» ، «نهجالحق و كشف الصدق» و «كشف اليقين» كه همگى از آثار علامه حلى است. همچنين كتاب «الغدير» تأليف شيخ عبدالحسين امينى و كتاب «المراجعات» سيدعبدالحسين شرفالدين عاملى و. . . كه تعداد اين كتابها بسيار زياد است.
با وجود فراوانى چنين حقايقى در كتابها و سخنان علما و پرچمداران جهان تشيع، ابوبكر جزايرى براى اثبات ادعاهاى خود هيچ سخنى از آنان نقل نكرده است. وى همچنين در پى اثبات اين نبوده كه آيا حقايقى كه ادعا كرده است، همگى از احاديث صحيح شيعه برگرفته شدهاند و همان احاديثى هستند كه شيعيان به مضامين آنها اعتقاد داشته و آنها را پايه و اساس مذهب تشيع مىدانند يا خير!
دليل روىنياوردن ابوبكر جزايرى به كلمات علماى شيعه نيز اين است كه آنها در كتابهاى خود گفتهاند، كتاب كافى داراى احاديث ضعيفى نيز هست كه عمل طبق آنها جايز نيست و در فروع و اصول دين نمىشود به آنها استدلال كرد و نيز تصريح كردهاند كه براى شيعهبودن، لازم نيست انسان به تمام جزئيات مباحث توحيد، نبوت، امامت و مانند اينها اعتقاد پيدا كند. بلكه آنچه لازم است اعتقاد به كليات و اساس مذهب تشيع است؛ چنانكه شرح آن گذشت.
عجيب آنكه جزايرى احاديث ضعيفى را كه به خيالش شيعه معتقد به مضامين آنهاست، انتخاب كرده و پنداشته كه با اين احاديث به حقايق استوار و محكمى رسيده است كه پايه و اساس مذهب تشيع را تشكيل مىدهند؛ با اينكه آن احاديث، علاوه بر ضعف سند، از جهت معنا نيز بر آنچه او مىگويد، دلالت نمىكنند.
علاوه بر اين، وى، چنانكه در «كشف حقيقت هفتم» روشن خواهد شد، بعضى از
احاديث را به بدترين صورت تحريف نموده و به كتاب كافى نسبت مىدهد كه بسيار مايۀ تأسف است و روشن مىكند كه ايشان در نصيحت و پند خود به شيعه، خالص نبوده است و در ادعاهاى خود، راستگو نيست و در نقل احاديث و مطالب نيز، مورد اعتماد و امين نيست. بنابراين به گفتار او نمىتوان اعتماد كرد؛ (إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ) ولاحول و لاقوة إلاّ بالله العليّ العظيم (وَ سَيَعْلَمُ الَّذينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ) .
بىنيازى شيعه از قرآن
جزايرى مىگويد: اهل بيت عليهم السلام و شيعيان آنان از قرآن كريم بىنيازند؛ زيرا كتابهاى آسمانى تورات، زبور و انجيل نزد اهل بيت عليهم السلام است.
آنچه اين حقيقت را اثبات و تأكيد مىكند و شيعه را ملزم به قبول آن مىكند، بابى است كه كلينى در كتاب كافى باز كرده است با اين عنوان: «تمام كتابهايى كه از سوى خداوند عزّوجلّ نازل شده، نزد ائمه عليهم السلام است و آنها تمام آن كتابها را مىشناسند؛ هرچند به زبانهاى مختلف است» . او با دو حديث كه سندش به امام صادق عليه السلام منتهى مىشود، بر اثبات اين مطلب استدلال مىكند. مضمون دو حديث اين است كه امامصادق عليه السلام انجيل و تورات و زبور را با زبان سريانى مىخوانده است.
وقتى «هشام بن حكم» با «بُرَيه» ، خدمت امام صادق عليه السلام آمدند، به حضرت موسى بن جعفر عليه السلام برخوردند. هشام داستان بريه را براى آن حضرت نقل كرد. چون پايان يافت، حضرت ابوالحسن عليه السلام به بريه فرمود: «اى بريه! علم تو به كتاب دينت تا چه حد است؟»
گفت: «من بدان عالم و آگاه هستم» . فرمود: «تا چه حد اطمينان دارى كه معنايش را مىدانى؟» گفت: «آن را خوب مىدانم و بسيار اطمينان دارم» . سپس امام عليه السلام شروع به خواندن انجيل كرد. بريه گفت: «پنجاه سال است كه من تو را يا مانند تو را مىجستم» . پس او به خدا ايمان آورد و خوب هم ايمان آورد و زنى هم كه با او بود، ايمان آورد. سپس هشام و بريه و آن زن، خدمت امام صادق عليه السلام آمدند؛ هشام گفتوگوى ميان حضرت ابوالحسن عليه السلام و بريه را نقل كرد. امام صادق عليه السلام فرمود: ذُرِّيَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ وَ اللهُ سَميعٌ عَليمٌ(1)بريه گفت: «تورات و انجيل و كتب پيغمبران از كجا به شما رسيده است؟» امام عليه السلام فرمود:
اين كتب از آنان به ما ارث رسيده و همانطور كه آنان مىخواندند، ما هم مىخوانيم و مانند آنان بيان مىكنيم. خدا حجتى در زمين خودش نمىگذارد كه چيزى از او بپرسند و او بگويد نمىدانم.(2)
سند اين حديث به دليل مجهولبودن يكى از راويان به نام حسن بن ابراهيم، ضعيف است. علامه محمدباقر مجلسى دربارۀ سند اين حديث مىگويد: «مجهول است»(3)
مامقانى در ترجمه راوى مذكور مىگويد:
حسنبنابراهيم اهل كوفه بوده و شيخ در كتاب رجالش او را از اصحاب
1) آنها فرزندان [و دودمانى] بودند كه [از نظر پاكى و تقوا و فضيلت] بعضى از بعضى ديگر گرفته شده بودند [و از كوششهاى آنها در مسير رسالت خود آگاه است] و خداوند شنوا و داناست. آلعمران: ٣۴ .
2) اصول كافى، ج ١، ص ٢٢٧. اين حديث بهطور كامل در مرآة العقول، ج ٣، ص ٢۵ و كتاب التوحيد، ص٢٧٠ آمده است.
3) مرآةالعقول، ج ٣، ص ٢۴.
امامرضا عليه السلام شمرده است. . . و ظاهر اين گفته اين است كه ايشان امامى است. ولى حال او بر ما مجهول است.(1)
كلينى از مفضّل بن عمر نقل كرده كه مىگويد:
ما به خانه امام صادق عليه السلام آمديم و مىخواستيم اجازۀ تشرف به محضرش بگيريم. از پشت در شنيدم حضرت سخنى مىگويد كه عربى نيست و خيال كرديم به لغت سريانى است. سپس آن حضرت گريست و ما هم از گريۀ او گريستيم. آنگاه غلامش بيرون آمد و به ما اجازۀ ورود داد. ما به حضورش رسيديم. من عرض كردم: «خدا به تو خير دهد! ما آمديم كه از شما اجازۀ ورود بگيريم، شنيديم به لغتى كه عربى نيست و به خيال ما سريانى بود، سخن مىگفتيد، سپس شما گريه كردى و ما هم از گريۀ شما گريستيم» .
امام فرمود: «آرى؛ به ياد الياس پيغمبر افتادم كه از پيغمبران عابد بنىاسرائيل بود و دعاى او را مىخواندم كه در سجده مىخواند» . سپس آن دعا را پشت سر هم مىخواند كه به خدا من هيچ كشيش و جاثليق شيوا لهجهتر از او نديده بودم و بعد آن را براى ما به زبان عربى ترجمه كرد و فرمود: او در سجودش همواره مىگفت: «خدايا! آيا تو مرا عذاب مىكنى درحالىكه روزهاى گرم را براى تو تشنگى كشيدم؟ آيا تو مرا عذاب مىكنى درحالىكه براى تو رخسارم را بر خاك ساييدم؟ خدايا! آيا تو مرا عذاب مىكنى درحالىكه براى تو از گناهان دورى گزيدم؟ خدايا! آيا تو مرا عذاب مىكنى درحالىكه براى تو شبزندهدارىها كردم؟» پس خدا به او وحى كرد: «سرت را بردار كه من تو را عذاب نمىكنم» . الياس گفت: «اگر فرمودى عذاب نمىكنى و سپس
1) تنقيح المقال، ج ١، ص ٢۶۵.
عذابم كردى، چه مىشود؟ مگر نه اين است كه من بندۀ تو و تو پروردگار منى؟» باز خدا به او وحى كرد: «سرت را بردار، من تو را عذاب نمىكنم و اگر وعدهاى دادم، به آن وفا مىكنم»(1)
اين حديث نيز ضعيف است. علامه مجلسى (ره) مىگويد: «حديث دوم ضعيف است»(2)
در ضعف اين روايت، همين بس كه «سهل بن زياد» و «بكر بن صالح» و «محمد ابن سنان» در سلسله سند آن مىباشند. مشهور علما، سهل بن زياد را ضعيف مىدانند. مامقانى مىگويد:
علما دربارۀ سهل بن زياد دو دستهاند. يكدسته مىگويند ايشان ضعيف است كه اين ديدگاه نجاشى، ابنغضائرى، شيخ (در فهرست) ، علامه حلّى (در خلاصه و بعضى از كتب فقهىاش مانند منتهى و مختلف و غيره) ، ابنداوود (در رجال) ، محقق (در شرائع و مواردى هم در نهايه و معتبر) ، محقق آبى (در آنچه از كشف الرموز حكايت شده) ، سيورى (در تنقيح) ، شهيد ثانى، شيخ بهايى، صاحب مدارك، ملاصالح مازندرانى، محقق اردبيلى، سبزوارى و عدهاى ديگر است؛ بلكه مشهور فقها و علماى حديث و رجال همين ديدگاه را دارند.(3)
محقق خويى مىگويد: «به هر حال، سهل بن زياد بهطور قطع، يا ضعيف است يا اينكه وثاقتش ثابت نيست» .(4)
«بكر بن صالح» نيز فردى است كه نجاشى وى را تضعيف نموده است.(1)ابنغضائرى مىگويد: «بكر بن صالح رازى، جداً ضعيف است و روايات غريب زيادى را به تنهايى نقل مىكند» .(2)علامه در خلاصه نيز، مانند ابنغضائرى، او را تضعيف كرده است.(3)ابنداوود، او را در قسم دوم كه به افراد ضعيف اختصاص داده، آورده و وى را تضعيف نموده و سخن ابنغضائرى را نيز در تضعيف او نقل كرده است؛ چنانكه شيخ بهايى در «وجيزه» او را تضعيف كرده است.(4)
محقق مامقانى مىگويد:
ضعف بكر بن صالح ضبى رازى كه از جمله راويان امام كاظم عليه السلام است، مورد شك و انكار نيست و روايت كسانى كه با او همنام باشند، بهطورى كه تمييز او از بكر بن صالح رازى ممكن نباشد نيز از درجه اعتبار ساقط است.(5)
مشهور علما، «محمد بن سنان» را نيز ضعيف مىدانند. مامقانى مىگويد: «درباره او دو ديدگاه وجود دارد: او ضعيف است و همين ديدگاه در ميان فقها و علماى رجال، مشهور است» .
مامقانى سپس قول به تضعيف او را از شيخ طوسى (در رجال و فهرست) و نجاشى و ابنعقده و ابىالعباس احمد بن محمد بن سعيد و ابنغضائرى نقل مىكند. همچنين سخن شيخ مفيد را مىآورد كه دربارۀ او گفته است:
محمد بن سنان مورد طعن علما قرار گرفته و اصحاب ما در تضعيف و اتهام او
[به دروغگويى] اختلافى ندارند و هركس حال او چنين باشد، در مسائل دينى نمىتوان به او اعتماد كرد.(1)
مامقانى مىگويد:
از جمله كسانى كه او را تضعيف كردهاند، محقق در جاهايى از كتاب معتبر، علامه در يكجاى كتاب مختلف و كاشفالرموز، شهيد ثانى در باب مهريه زن از كتاب مسالك، صاحب مدارك، محقق اردبيلى در مجمعالفائدة و صاحب ذخيره مىباشند و همين قول به تضعيف از كتاب معتصم، مُنتقى، مشرقالشمسين، حبلالمتين، حاشيۀ ملاصالح، تنقيح، فخرى در «مرتّب مشيخۀ صدوق» و كتابهاى ذكرى و روضه و مانند اينها حكايت شده است.(2)
محقق خويى مىگويد: «تضعيفكردن چنين بزرگانى، ما را از اعتماد بر اين شخص و عمل به روايات او بازمىدارد» .(3)
با اثبات ضعيفبودن هر دو حديث، به سُستبودن پايه و اساس حقيقت اولى كه ابوبكر جزايرى كشف كرده است، پى مىبريم.
ابوبكر جزايرى مىنويسد: هدف و مقصود مؤلف (كلينى) از آوردن اين دو حديث روشن است؛ وى درصدد بيان اين نكته است كه اهل بيت عليهم السلام و به پيروى از آنها شيعيانشان، مىتوانند با علمى كه به كتابهاى آسمانى گذشتگان دارند از قرآن كريم بىنياز باشند و اين گامى بسيار بزرگ براى جداكردن شيعه از اسلام است؛ زيرا بدون شك هركس به هر صورتى كه معتقد شود از قرآن كريم بىنياز است، از دايرۀ
اسلام و جماعت مسلمين خارج خواهد بود.
وى سپس مىگويد: كسى كه اعتقاد داشته باشد از همۀ قرآن يا بعضى از آن، به هر نحوى از انحاء بىنياز است، در واقع مرتد شده و از اسلام خارج گشته و رشتۀ پيوند او با اسلام و مسلمين پاره شده است.
پاسخ به جزايرى: اگر از باب جدل، صحت اين دو حديث را قبول كنيم، باز هم بر آنچه جزايرى گفته دلالت نمىكنند.
اين حديث نمىتواند بيانگر بىنيازى اهل بيت عليهم السلام و شيعيان آنها، به وسيله كتابهاى گذشتگان، از قرآن كريم باشد. بلكه به روشنى دلالت دارد كه اين كتابها كه از طريق پيامبر (ص) به اهل بيت ارث رسيده، دستنخورده و بدون تحريف نزد آنان باقى مانده است و اهل بيت عليهم السلام با وجود اختلاف زبان، به اين كتابها شناخت و آگاهى دارند؛ مرحوم كلينى (ره) نيز همين مطلب را سرفصل و عنوان اين باب قرار داده است.
از ظاهر حديث برمىآيد كه حضرت موسى بن جعفر عليه السلام قسمتى از انجيل را، شايد آن جايى كه بر پيامبرى حضرت محمد (ص) دلالت مىكند، براى بُرَيه خواند تا او را ملزم به قبول اسلام كند؛ چنانكه بريه در همان جلسه اسلام آورد.
آرى! نشانههاى پيامبر ما در تورات و انجيل آمده است و خداوند در قرآن به اين مطلب اشاره كرده است، آنجا كه مىفرمايد:
الَّذينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الْأُمِّيَّ الَّذي يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ فِي التَّوْراةِ وَ الْإِنْجيلِ يَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهاهُمْ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ يُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّباتِ وَ يُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبائِثَ وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلالَ الَّتي كانَتْ عَلَيْهِم (اعراف: ١۵٧)
همانا كه از فرستاده [خدا] پيامبر «امى» پيروى مىكنند؛ پيامبرى كه صفاتش را در تورات و انجيلى كه نزدشان است، مىيابند. آنها را به معروف دستور مىدهد و از منكر بازمىدارد. اشياء پاكيزه را براى آنها حلال مىشمرد و ناپاكىها را تحريم مىكند و بارهاى سنگين و زنجيرهايى را كه بر آنها بود [از دوش و گردنشان] برمىدارد.
ابن كثير در ذيل اين آيه مىگويد:
اين صفت يَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ ، صفت و نشانه محمد [ (ص) ] در كتابهاى انبياست كه امتهاى خود را به او بشارت مىدادند و به آنها دستور مىدادند كه از او پيروى نمايند و اين صفات و نشانهها همواره در كتابهايشان بوده و علما و احبارشان، آنها را مىدانند.(1)
وى همچنين مىگويد:
همواره پيامبران عليهم السلام صفات و نشانههاى پيامبر اسلام [ (ص) ] را براى امتهاى خود بيان مىكردند و به آنها دستور مىدادند كه هر وقت مبعوث شد، او را پيروى و يارى نمايند.(2)
بيهقى نيز گفته است:
خداى متعال به حضرت عيسى عليه السلام فرمان داد [تا نشانههاى او را بيان كند] و او هم مژدۀ او را به امتش داد. ازاينرو بنىاسرائيل پيامبر ما را مى شناختند، قبل از اينكه به دنيا بيايد.(3)
بنده مىگويم: «بر گفتۀ بيهقى، اين آيه نيز دلالت مىكند كه خداوند مىفرمايد: وَ إِذْ قالَ عيسَى ابْنُ مَرْيَمَ يا بَني إِسْرائيلَ إِنِّي رَسُولُ اللهِ إِلَيْكُمْ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْراةِ وَ
مُبَشِّراً بِرَسُولٍ يَأْتي مِنْ بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ»(1)
استدلال به وسيلۀ تورات و انجيل بر اهل آن ملتها جايز است و هيچ اشكالى ندارد. دراينباره بخارى در كتاب صحيح خود، روايتى را از عبدالله بن عمر نقل مىكند كه مىگويد:
يهوديان، زن و مردى را كه با هم زنا كرده بودند، نزد پيامبر [ (ص) ] آوردند. پيامبر [ (ص) ] به آنها فرمود: «شماها با كسى كه زنا مىكند، چه مىكنيد؟» گفتند: «آنها را با آب داغ مىسوزانيم و كتك مىزنيم» . ايشان فرمود: «مگر حكم رجم را در تورات نمىيابيد؟» گفتند: «نه، چيزى در اينباره در تورات نمىيابيم» . عبدالله بن سلام به آنها گفت: «دروغ مىگوييد. اگر راست مىگوييد، تورات را بياوريد و آن را بخوانيد» . [وقتى تورات را حاضر كردند]آن معلّم يهودى كه تورات را درس مىداد، دست خود را بر آيۀ رجم گذاشت و گفت: «پس اين چيست؟» وقتى آن را ديدند، گفتند: «اين آيۀ رجم است» . آنگاه پيامبر [ (ص) ] دستور داد آن زن و مرد را در نزديكى محل جنازهها كه نزديك مسجد بود، رجم كنند و من ديدم آن مرد زناكار، بر آن زن خم مىشد تا او را از سنگها حمايت كند.(2)
ازاينرو عدهاى از علما، به جواز نگهدارى تورات و انجيل، بلكه هرگونه كتاب ضالّه فتوا دادهاند تا در جهت واردكردن نقض يا استدلال ضد كسانى كه به آن كتابها اعتقاد دارند، استفاده شود. بنابراين، ممكن است اهل بيت عليهم السلام نيز به همين سبب آن كتابها را نزد خود نگه مىداشتند تا هنگام نياز، از آنهاستفاده كنند؛ چنانكه امام عليه السلام با
بُريه اينگونه عمل كرد. در تأييد اين مطلب، روايتى در كتابهاى اهل سنت بدين مضون آمده است كه شيخ محمد بن على صبان مىگويد:
مهدى وقتى قيام كند، تابوت سكينه را از غارى در انطاكيه بيرون مىآورد و تورات را از كوهى در شام بيرون مىكشد و با آن بر يهود استدلال مىكند. آنگاه عدۀ زيادى از آنان اسلام مىآورند.(1)
لازم به ذكر است كه تحريفات زيادى در كتابهاى آسمانى موجود در دست مردم وارد شده است. اما كتابهاى پيغمبران گذشته كه نزد اهل بيت عليهم السلام است، هرچند منسوخ شده و زمان عمل به آنها پايان يافته است، خالى از ضلال و گمراهى هستند؛ زيرا خداوند جز حق، چيزى نمىگويد و بر مردم، امر باطلى نازل نمىكند.
صاحب جواهر (ره) مىگويد:
كتابهاى پيغمبران گذشته تا زمانى كه تحريف نشده باشند، از كتب ضلال به شمار نمىآيند و منسوخشدن آنها باعث ضلالت آنها نمىگردد و از اين جهت، بعضى از آن كتابها نزد ائمۀ ما عليهم السلام بوده و چه بسا به بعضى از ياران خود هم نشان مىدادند. بلكه بعضى از آن كتابها، مانند زبور، از بهترين كتابهاى پند و موعظه است؛ زيرا براساس آنچه ما ديدهايم، زبور فقط شامل پند و اندرز و مانند اينهاست؛ والله اعلم.(2)
ازاينرو، امام عليه السلام در موضوع مورد بحث مىفرمايد:
همانطور كه پيامبران گذشته مىخواندند، ما هم مىخوانيم و همانگونه كه
1) اسعاف الراغبين، ص١۵٠ و سيوطى در كتابش «العرف الوردى فى اخبار المهدى» كه در حاشيۀ كتاب «الحاوى للفتاوى، ج٢، ص٨١» چاپ شده، به نقل از ابوعمرو دانى در سنن خودش از ابن شوذب مىگويد: «بهدرستى مهدى ناميده شده براى اينكه ايشان به سوى كوهى از كوههاى شام هدايت مىكند كه از آن تورات را بيرون مىآورد و به آن بر يهود استدلال مىكند، پس به دست ايشان جماعتى از يهود اسلام مىآورند» .
2) جواهرالكلام، ج٢٢، ص۶٠.
آنها بيان مىكردند، ما هم بيان مىكنيم؛ يعنى آنچه ما از آن كتابها مىخوانيم عين همان چيزى است كه انبيا عليهم السلام از آن كتابها مىخواندند؛ بدون هيچگونه تحريف و تغييرى، و همانگونه كه آنان براى مردم تفسير و تأويل مىكردند، ما نيز براى مردم تفسير و تأويل مىكنيم.
از سخنان گذشته مىتوان نتيجه گرفت كه هرچند ائمه اهل بيت عليهم السلام كتابهاى پيامبران گذشته را در دست داشتند، ولى آن دسته از علوم و معارفى را به شيعيان خود مىآموختند كه خداوند متعال بر پيغمبرش (ص) نازل فرموده بود. پيامبر (ص) هم آن علوم را به دروازۀ شهر علم و گوش شنواى خويش، حضرت اميرالمؤمنين، على عليه السلام تعليم نمود و آن حضرت نيز آن علوم را به ائمۀ بعد از خود عليهم السلام منتقل كرد. شاعر چه نيكو سروده:
إذا شئت أن تبغى لنفسك مذهباً
و تعلم أن الناس فى نقل أخبار
فدع عنك قول الشافعى و مالك
و أحمد و المروى عن كعب أحبار
و وال أناساً قولهم و حديثهم
روى جدُّنا عن جبرئيلَ عن البارى(1)
اين حديث نيز بر آنچه جزايرى گفته دلالت نمىكند. نهايت دلالت حديث آن است كه امام صادق عليه السلام با دعاى الياس عليه السلام دعا مىكرد. اما معلوم نيست كه اين دعا در كتابهاى آسمانى بيان شده يا امام صادق عليه السلام از پدرانش از پيامبر (ص) نقل فرموده است.
بر مبناى اين احتمالها، حديث بر بىنيازى از كتاب خدا دلالت نمىكند؛ زيرا صِرف دعاكردن امام عليه السلام به مانند يكى از انبياى گذشته، دليل بر آن نيست كه بگوييم ايشان از
1) اگر خواستى براى خود مذهبى اختيار كنى و علم به مردم در نقل اخبار پيدا كنى، پس قول شافعى و مالك و احمد و آنچه را از كعب الأحبار نقل شده، رها كن و از كسانى پيروى كن كه گفتار و حديث آنها اين باشد كه «روايت كرد جدّ ما از جبرئيل از خداوند بارى تعالى» .
آنچه پيامبر اسلام (ص) آورده، دست برداشته است. اگر هم بپذيريم دعايى را كه امامصادق عليه السلام مىخواند، از يكى از كتابهاى آسمانى گرفته و براى ديگران نقل كرده است، خللى بر ادعاى ما وارد نمىشود؛ زيرا اشكالى ندارد كه امام، مطالبى در زمينۀ دعا و مانند آن را از كتابهاى پيامبران گذشته كه دست تحريف به آنها نرسيده، براى ما بازگو كند. اين كار بسيار شايستهتر از نقل سخن يهود و نصاراست كه علماى اهلسنت آن را جايز شمردهاند.
روايتى را بخارى و ترمذى و احمد بن حنبل - كه لفظ روايت از اينهاست - و ابوداوود و عدهاى ديگر، از عبدالله بن عمر نقل مىكنند كه پيامبر (ص) فرمود:
از من تبليغ كنيد هرچند به يك آيه باشد و از بنىاسرائيل هرچه نقل كنيد باكى نيست و هركسى از روى قصد و عمد بر من دروغ ببندد، جايگاه او پر از آتش شود.(1)
ابن حجر عسقلانى در توضيح اين حديث مىگويد:
در نقل حديث از آنها هيچ مشكلى نيست؛ زيرا پيامبر [ (ص) ] در ابتدا، بررسى و مطالعۀ كتابهاى بنىاسرائيل و نقل حديث از آنها را نهى كرده بود و اين نهى، قبل از استقرار احكام اسلامى و قواعد دينى واقع شده بود تا مبادا فتنهاى رخ دهد. با از بينرفتن احتمال خطر، گشايش حاصل شد و پيامبر [ (ص) ] نقل اخبار از آنها و مطالعۀ كتابهاى ايشان را اجازه دادند؛ چون در شنيدن اخبارى كه در زمان آنها رخ داده، عبرتهايى وجود دارد. شافعى مىگويد: «روشن است كه پيامبر [ (ص) ] دروغگويى در نقل حديث را اجازه نداده است؛ لذا معناى
1) صحيح بخارى، ج۴، ص ٢٠٧؛ سنن ابىداوود، ج٣، ص٢٢٣؛ مسند احمد بن حنبل، ج٢، صص١۵٩، ٢٠٢، ۴٧۴، ۵٠٢ و ج٣، ص۴۶؛ سنن دارمى، ج١، ص١٣۶؛ سنن ترمذى، ج۵، ص۴٠؛ صحيح سنن ابىداوود، ج٢، ص۶٩٧؛ صحيح الجامعالصغير، ج٢، ص۶٠٠؛ الإحسان بترتيب صحيح ابن حبان، ج٨، صص۵٠ و ۵١؛ الجامعالصغير، ج١، ص۵٧٠.
حديث مذكور چنين مىشود كه از بنىاسرائيل احاديثى را نقل كنيد كه علم به دروغبودن آنها نداريد، و اما مطالبى را كه احتمال صحت و وقوع آن را مىدهيد اشكالى ندارد كه احاديثى از آنان دربارۀ آن نقل كنيد» . (1)
مناوى مىگويد:
مراد از «حدّثوا عن بنياسرائيل» در حديث مذكور، اين است كه قصهها، پند و اندرزها و مانند آن را كه معنايشان روشن است، از بنىاسرائيل نقل كنيد؛ زيرا در نقل اين امور، براى خردمندان عبرتهاست. بر شما باكى نيست در نقل حديث از آنها؛ هرچند بدون سند باشد؛ چون آوردن سند بهسبب فاصلۀ زمانى زياد، ممكن نيست. پس غلبۀ ظنّ به اينكه آن مطالب از آنهاست، كافى است. بله، اگر معناى آن حديث و مطلب روشن نباشد، نقل آن اشكال دارد.(2)
جزايرى مىگويد: چگونه قرائت آن كتابهاى منسوخ و تحريف شده جايز است، حال آنكه وقتى رسول خدا [ (ص) ]، عمر بن خطاب را درحالىكه برگهاى از تورات در دستش بود، مىبيند، به تندى او را با اين گفتار سرزنش مىكند: «مگر من براى شما شريعتى نورانى و پاكيزه نياوردهام؟»
پاسخ به جزايرى: چنانكه گذشت، كتابهاى پيامبران گذشته - كه نزد اهلبيت عليهم السلام باقى هستند - از تحريف مصون مانده است. ازاينرو، نقل مطالبى از آنها در موضوعاتى مانند دعا و موعظه جايز است؛ هرچند اين كتابها منسوخ شدهاند. اما در اين سرزنش و نهى پيامبر (ص) (خطاب به عمر) چند احتمال وجود دارد:
الف) شايد اين ماجرا در آغاز بعثت بوده، و بعد از استقرار احكام اسلامى در جامعه، اين نهى برداشته شده است؛ چنانكه از ابن حجر نيز اين مطلب را نقل كرديم.
ب) شايد پيامبر (ص) چون مىدانست عمر مىخواهد به مضمون آن برگه كه شامل عقائد فاسد و احكام باطل يا منسوخ است، عمل كند، وى را نهى كرد. اين بدان معنا نيست كه ايشان نقل مطالبى مانند دعا، موعظه و مانند آن را نهى كرده باشد.
ج) شايد پيامبر (ص) بيم آن را داشت كه مسلمانان، به تورات و انجيلى كه در دست اهل كتاب است، توجه كنند و به چيزى از آنها اعتقاد پيدا كنند كه صحيح نيست يا به چيزى عمل كنند كه جايز نيست. ازاينرو عمر را نهى كرد تا درِ اين فتنه بهسوى دين باز نشود.(1)
ابوبكر جزايرى مىگويد: هر مسلمانى به هر شكلى از اشكال معتقد شود كه از قرآن يا بعض آن بىنياز است، مرتد شده و از دايرۀ اسلام خارج است.
پاسخ به جزايرى: ما در اينكه جايز نيست يك مسلمان، قرآن مجيد را كنار گذاشته و مهجور نمايد يا معتقد باشد با وجود كتابهاى ديگر، به قرآن نيازى نيست هيچ نزاعى نداريم؛ زيرا بحث در اين است كه آيا شيعۀ اماميه، چنانكه جزايرى گمان كرده، واقعاً معتقد است كه با وجود تورات و انجيل مىتوان از قرآن بىنياز شد؟ !
البته عقيدۀ شيعۀ اماميه دربارۀ قرآن، روشنتر از آن است كه محتاج به توضيح و بيان باشد. ولى براى روشن شدن ذهنها و پاسخ به ياوهگويان، مطالبى را از علماى بزرگ اين مذهب دربارۀ عقيدهشان به قرآن، بيان مىكنيم:
١. ابوجعفر محمد بن على بن بابويه، معروف به شيخ صدوق (ره) (متوفاى ٣٨١ه. ق) مىگويد:
ما معتقديم كه قرآن، سخن خدا، وحى، فرستاده و كتاب اوست؛ باطل از پس و پيش در آن راه ندارد؛ از سوى حكيمِ عليم نازل شده، در بردارندۀ داستانهاى
1) مؤلف محترم مىتوانست با استناد به حديثى كه از اهل تسنن در جواز نقل مطالب از كتابهاى انبياى گذشته رسيده، بر جزايرى نقض كند. علاوه بر اين، با حديثى كه فقط در منابع اهل تسنن آمده است، نمىتوان بر كسانى كه در صدور و صحت چنين احاديثى ترديد دارند، استدلال كرد. مترجم
واقعى است و همانا، گفتارى قاطع و روشنگر است. اين كتاب، شوخى نيست؛ خداى تبارك و تعالى ايجادكننده، فروفرستنده، رب و متكلم به آن است.(1)
٢. شيخ محمدحسين آل كاشفالغطاء (ره) مىگويد:
شيعۀ اماميه معتقد است. . . قرآنى كه در دست مسلمانان است، همان كتابى است كه خداوند براى پيامبر (ص) نازل فرمود تا معجزۀ او باشد و به وسيلۀ آن تحدّى نمايد و همچنين براى آموزش احكام و بيان حلال و حرام باشد؛ بهدرستىكه در آن، هيچكاستى و زيادتى و تحريفى نيست. اين عقيده مورد اجماع شيعه است. ٢(2)٣. شيخ محمدرضا مظفر (ره) مىگويد:
ما معتقديم كه قرآن همان وحى الهى است كه از سوى خداوند نازل شده و بر زبان پيامبر اكرم (ص) جارى گشته است؛ در آن، بيان براى هر چيزى هست و در زمينه بلاغت و فصاحت و حقايقى كه در خود دارد و معارف عاليه، معجزۀ جاويدان پيامبر (ص) است كه بشر از آوردن همانند آن عاجز است و دست تحريف و تغيير در آن راه ندارد. اين كتابى كه در ميان ماست و آن را تلاوت مىكنيم، همان قرآنى است كه بر پيامبر (ص) نازل گشته و هركس غير از اين را ادعا كند و بگويد، سنتشكن، مغالطهگر يا شبههافكن است و بر طريق هدايت نيست. بنابراين، قرآن كلام خداست لا يَأْتيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزيلٌ مِنْ حَكيمٍ حَميدٍ (3). (فصلت: ۴٢)
شگفتا كه جزايرى با انتخاب اين دو حديث از كتاب كافى و دليل دانستن آنها بر
اينكه اهل بيت عليهم السلام و شيعيان، با وجود تورات و انجيل تحريفشده، خود را از قرآن بىنياز مىدانند، مىخواهد به نتيجهاى كه دلخواهش است، برسد؛ يعنى هركس اعتقاد داشته باشد كه با وجود كتابهاى آسمانى، به قرآن نيازى ندارد، كافر و مرتد و از دايرۀ اسلام بيرون است و شيعيان به دلالت اين دو حديث، چنين عقيدهاى دارند. ازاينرو ايشان با همين دو حديث ضعيف و نيز با معنايى كه هيچ دلالتى بر آن ندارد، شيعه را تكفير كرده و نسبت به احاديث صحيح زيادى كه كلينى (ره) در كافى در باب فضل قرآن و فضيلت قرائت و عمل به آن آورده، بىاعتنا بوده است. درحالىكه مرحوم كلينى (ره) بخشى جداگانه از كتاب كافى را به قرآن اختصاص داده و عنوان آن را «كتاب فضلالقرآن» ناميده است و در آن ١٢۴ حديث در موضوعات گوناگون و بابهاى متنوع به يادگار گذاشته است كه به برخى از عناوين اين بابها اشاره مىشود:
باب فضل حامل القرآن؛ بابى در فضيلت كسى كه حامل قرآن باشد.
باب من يتعلّم القرآن بمشقّة؛ بابى در ثواب كسى كه قرآن را به سختى ياد گيرد.
باب من حفظ القرآن ثم نسيه؛ بابى در حكم كسى كه قرآن را حفظ نمايد، سپس آن را فراموش كند.
باب البيوت التى يقرأ فيها القرآن؛ بابى در فضيلت خانههايى كه در آنها قرآن خوانده مىشود.
باب ثواب قرائة القرآن؛ بابى در پاداش قرائت قرآن.
باب قرائة القرآن فى المصحف؛ بابى در فضيلت خواندن قرآن از روى نوشتۀ قرآن.
باب ترتيل القرآن بالصوت الحسن؛ بابى در پاداش ترتيل قرآن با صداى زيبا.
باب من يظهر الغشية عند قرائة القرآن؛ بابى در حكم كسى كه هنگام قرآنخواندن، خود را به غش مىزند.
باب فى كم يقرأ القرآن و يختم؛ بابى در مدت زمانى كه قرآن خوانده و ختم شود.
باب فى أن القرآن يرفع كما أنزل؛ بابى در اينكه قرآن بالا مىرود، همانگونه كه نازل
شده است.
باب فضل القرآن؛ بابى در فضيلت قرآن. (1)
دربارۀ فضيلت كسى كه به قرآن عمل مىكند و آن را حفظ مىنمايد، روايتى صحيح از فضيل بن يسار از امام صادق عليه السلام آمده است كه مىفرمايد: «حافظ قرآن كه بدان عمل كند، همراه فرشتگان پيغامبرِ گرامى و نيكوكردار است»(2)
از جمله رواياتى كه دربارۀ سفارش به قرائت قرآن آمده، روايت صحيحۀ حريز از امام صادق عليه السلام است كه فرمود: «قرآن، عهد و فرمان خدا با خلقش است. پس چه شايسته است كه انسان مسلمان در عهد و فرمان او بنگرد و هر روز پنجاه آيه از آن را بخواند»(3)
امام صادق عليه السلام در باب ثواب قرائت قرآن، در روايت صحيحه(4)فضيل بن يسار، مىفرمايد:
چه چيز بازمىدارد تاجرى را كه در بازار مشغول تجارت است از اينكه چون شبهنگام به خانه بازمىگردد، نخوابد تا يك سوره از قرآن بخواند و به جاى هر آيه كه مىخواند، برايش ده حسنه نوشته شود و ده گناه از او پاك گردد.(5)
مرحوم كلينى (ره) در باب «الردّ إلى الكتاب و السُنّة» رواياتى را آورده كه دلالت مىكنند، هيچ حلال و حرام و هيچ چيزى نيست كه مردم به آن احتياج داشته باشند، مگر اينكه در كتاب خدا و سنت پيامبرش (ص) آمده است.
۴٨از ديگر روايات اين دسته، صحيحۀ حمّاد است كه مىگويد: «از امام صادق عليه السلام شنيدم كه فرمود: هيچ چيزى نيست، مگر اينكه دربارۀ آن آيۀ قرآنى يا سُنتى وارد شده است»(1)
در موثّقه(2)سماعه، راوى از امام كاظم عليه السلام مىپرسد: «آيا همه چيز در كتاب خدا و سنت پيامبر (ص) موجود است يا شما هم در آن، گفتارى داريد؟» حضرت فرمود: «همه چيز در كتاب خدا و سنت پيغمبرش هست»(3)
در باب «الاخذ بالسنة و شواهد الكتاب» نيز رواياتى ذكر مىكند كه انسان را ملزم به عملكردن به احاديثى مىكنند كه موافق با قرآن مىباشند، و دربارۀ احاديثى كه مخالف با قرآن هستند، نيز حكم به دورانداختن مىكنند.
از جملۀ آن روايات، صحيحۀ ايوب بن حُر است كه مىگويد: «از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مىفرمود: هر موضوعى بايد به قرآن و سنت ارجاع شود و هر حديثى كه موافق قرآن نباشد، دروغى است خوشنما» . (4)
در اين باب، هشام بن حكم از امام صادق عليه السلام روايتى را نقل مىكند كه فرمود:
پيغمبر (ص) در منا سخنرانى كرده، فرمود: «اى مردم! آنچه از جانب من به شما رسيد و موافق قرآن بود، آن را من گفتهام و آنچه به شما رسيد و مخالف قرآن بود، من آن را نگفتهام»(5)
بنابراين كسى كه معتقد به اين رواياتباشد، نمىتواند ادعا كند كه با وجود كتابهاى انبياى گذشته - هرچند تحريف نشده باشند - از قرآن بىنياز است. پس مىتوان نتيجه گرفت كه تمسك جُستن اهل بيت عليهم السلام و شيعيان به قرآن مجيد، اعتمادشان بر آن و استدلالكردن به وسيلۀ آن، بر كسى پوشيده نيست و انكار اين حقيقت، زورگويى آشكار و سفسطهاى روشن است.
اعتقاد به جمعآورى و حفظ قرآن فقط توسط شيعه
ابوبكر جزايرى مىنويسد: شيعيان اعتقاد دارند كه كسى از صحابه پيامبر [ (ص) ] قرآن را گردآورى و حفظ نكرده، مگر على و ائمه اهل بيت [ عليهم السلام ].
صاحب كتاب كافى اين اعتقاد را ثابت كرده و با روايتى بر آن استدلال نموده است. كلينى از جابر نقل مىكند كه مىگويد:
از امام باقر عليه السلام شنيدم كه فرمود: «جز دروغگو هيچكس از مردم ادعا نكند كه تمام قرآن را [چنانكه نازل شده] جمع كرده است و كسى جز على بن ابىطالب عليه السلام و امامان عليهم السلام پس از وى، آن را چنانكه خداى تعالى فرستاده، جمع و نگهدارى نكردهاند» .
پاسخ به جزايرى: كلينى (ره) دستهاى از روايات را در باب «أنه لم يجمع القرآن كلّه إلا الأئمة عليهم السلام و أنّهم يعلمون علمه كلّه»(1)آورده كه يكى از آنها همان حديثى است
1) اصول كافى، ج١، ص٢٢٨، كتابالحجة، باب «تمامى قرآن را جز ائمه عليهم السلام كسى ديگر جمع نكرده و تنها ايشان همۀ آن را مىدانند» .
كه جزايرى در بيان حقيقت دوم بدان استناد كرده كه در سند اين حديث، «عمرو بن ابىمقدام» است كه در وثاقت او اختلافنظر است. علامه مجلسى (ره) مىگويد: «در سند حديث اول اختلاف شده است»(1)از كلمات بزرگان ظاهر مىگردد كه بيشتر علما به تضعيف او نظر دارند.(2)
به هر ترتيب، وثاقت اين راوى با دليل محكم و مورد اعتمادى ثابت نشده است و كلام علما دربارۀ او مختلف است. ابن غضائرى در جايى او را توثيق كرده و در سخنى ديگر، وى را تضعيف نموده است.
علامه حلى در كتاب خلاصه، يكبار او را در قسم اول (مخصوص راويان موثق) و يكبار در قسم دوم (مخصوص راويان ضعيف) ذكر كرده است.(3)ابن داوود نيز در رجالش چنين عمل كرده است.(4)بنابراين به علت مجهولبودن حال اين راوى، نمىتوان به حديث وى اعتماد كرد.
كلينى از محمد بن حسين از محمد بن حسن از محمد بن سنان از عمار بن مروان از منخَّل از جابر از امام باقر عليه السلام روايت مىكند كه حضرت فرمود: «جز اوصياى پيغمبر (ص) كسى نمىتواند ادعا كند ظاهر و باطن تمام قرآن نزد اوست» .
اين حديث نيز با وجود محمد بن سنان و منخَّل، ضعيف است. شرح حال محمدبن سنان قبلاً گذشت. اما منخّل كه نام كامل او «منخَّل بن جميل اسدى» است، بسيار ضعيف است.
نجاشى دربارۀ او مىگويد: «وى ضعيف و روايتش فاسد است»(1)ابنغضائرى مىگويد: «او ضعيف است و در مذهبش غلو وجود دارد»(2)علامه مىگويد: «او كوفى و ضعيف است و در مذهبش غلو و مبالغهگويى وجود دارد» .
محمدبن مسعود مىگويد: «از على بن حسن(3)دربارۀ منخل بن جميل سؤال كردم، گفت: او چيزى نيست و متهم [به دروغگويى] است»(4)مامقانى مىگويد: «همه علما بر ضعف او اتفاقنظر دارند»(5)
اما ديگر روايات اين باب همگى دلالت مىكنند كه علم به تمام قرآن نزد ائمه اطهار عليهم السلام است؛ به چند نمونه از اين روايات اشاره مىكنيم:
شنيدم امام باقر عليه السلام مىفرمود: «از جمله علومى كه به ما داده شده، علم تفسير قرآن و احكام آن و علم تغيير زمان و حوادث آن است. . .» . سپس فرمود: «اگر رازنگهدارانى يا افراد مورد اطمينانى را مىديديم، مىگفتيم(6)و خداوند يارىرسان است» .
شنيدم امام صادق عليه السلام مىفرمود: «به خدا سوگند! من كتاب خدا را از آغاز تا پايانش مىدانم؛ چنانكه گويى در كف دست من است؛ در قرآن خبر آسمان
1) رجال نجاشى، ج٢، ص ٣٧٢.
2) ر. ك: تنقيح المقال، ج٣، ص ٢۴٧.
3) در متن عربى على بن الحسين آمده است. ولى در مصدر آن على بن الحسن مىباشد كه مقصود از آن على بنحسن بن على بن فضال، استاد محمد بن مسعود عياشى است. مترجم
4) رجال علامه، ص ٢۶١.
5) تنقيح المقال، ج٣، ص ٢۴٧.
6) مجلسى در مرآة العقول، ج٣، صص ٣٢ و٣٣ مىگويد: «أوعية» جمع وعاء است. . . ؛ يعنى قلبهايى كه رازها را پنهان و محافظت مىكنند.
و زمين و خبر گذشته و آينده است؛ خداى عزوجل مىفرمايد: بيان هر چيز در آن است»(1)
نيز عبدالرحمان بن كثير از امام صادق عليه السلام روايت كرده است كه فرمود: «به خدا سوگند! علم همۀ كتاب نزد ماست»(2)
در حسنه(3)يا صحيحۀ بُريد بن معاويه آمده است:
براى امام باقر عليه السلام آيۀ شريفۀ قُلْ كَفى بِاللهِ شَهيداً بَيْني وَ بَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ(4)را خواندم. حضرت فرمود: «خدا ما را قصد كرده و على عليه السلام بعد از پيغمبر (ص) ، اول ما و افضل ما و بهترين ما خاندان است»(5)
با توجه به اينكه در اينجا درصدد بيان معرفت ائمه عليهم السلام به علم كتاب خدا نيستيم، تنها به بررسى دو حديث اوّل اين باب مىپردازيم؛ احاديثى كه جزايرى، حقيقت دوم خودش را بر اساس آنها بيان كرده است.
جزايرى مىگويد: اين اعتقاد كه جز ائمه اهل بيت شخص ديگرى از مسلمانان قرآن را جمعآورى و حفظ نكرده، فاسد و باطل است و هدف از اين سخن، تكفير همه مسلمانان، جز ائمه اهل بيت و شيعيان آنهاست و همين در فساد و بطلان و شرّبودن
1) الكافى، ج ١، ص ٢٢٩.
2) همان، ص ٢٣٠.
3) حسنه به روايتى گفته مىشود كه با راويان امامى به معصوم متصل شود، برخى از آنان عادل و برخى ديگر ممدوح باشند. ترديد مصنف در اينكه روايت صحيحه است يا حسنه، به علت وجود ابراهيم بن هاشم در سند حديث است كه گروهى او را توثيق كرده و گروهى او را ممدوح مىدانند. مترجم
4) بگو كافى است كه خداوند كسى كه علم كتاب [و آگاهى بر قرآن] نزد اوست، ميان من و شما گواه باشند. رعد:۴٣
5) الكافى، ج ١، ص ٢٢٩.
اين عقيده كافى است.
پاسخ به جزايرى: منظور از جمعآورى و حفظ قرآن در دو حديث ذكر شده، جمعكردن سورهها و آيات قرآن در يك كتاب نيست. بلكه مقصود، يكى از دو معناى زير است:
منظور از جمعآورى و حفظ، علم به تفسير قرآن و شناخت احكام و معارف آن است. شاهد اين معنا فرمودۀ امام عليه السلام در حديث دوم است كه فرمود: «جز اوصياى پيغمبر (ص) كسى را نرسد كه ادعا كند ظاهر و باطن تمام قرآن نزد اوست» .
از اين روايت ظاهر مىشود كه اگر مراد از جمعآورى قرآن در اين حديث، جمعآورى الفاظ قرآن در يك كتاب باشد، بىشك بيشتر مسلمانان مىتوانستند ادعا كنند كه تمام قرآن نزد آنهاست. اما ادعاى علم به قرآن و شناخت آيات و معانى ظاهرى و باطنى آن، همانگونه كه خداوند متعال نازل فرموده است، فقط توسط اهل بيت پيامبر عليهم السلام صورت گرفته و هيچكس چنين ادعايى نكرده است. فرمودۀ امام عليه السلام به «ظاهر و باطن قرآن» نيز به همين مطلب اشاره دارد؛ زيرا اين اصطلاح ظاهر و باطن قرآن(1)دربارۀ معانى قرآن به كار مىرود، نه الفاظ آن و جمعكردن ظاهر و باطن قرآن، بهمعناى احاطه و اشراف بر معانى تمام آيات كتاب خداست. بنابراين اگر منظور از ظاهر، لفظ قرآن و مقصود از باطن، معناى آن است، در اين صورت معنا چنين مى شود: «بهجز اوصياى پيغمبر (ص) هيچكس نمىتواند ادعا كند كه علم به همۀ الفاظ و معانى قرآن نزد اوست» .
اگر مراد از جمعآورى قرآن، همان جمعكردن كامل الفاظ آن در يك كتاب باشد، به هيچ وجه درست نيست كه بگوييم، جز امام على عليه السلام، ائمۀ ديگر عليهم السلام نيز قرآن را جمع
1) ظاهر: آنچه معنايش روشن باشد؛ باطن: آنچه تأويلش پنهان باشد.
كردهاند؛ زيرا اگر حضرت على عليه السلام قرآن را جمع كرده باشد، چگونه براى ائمه ديگر ممكن مىشود جمعكردن آنچه قبلاً جمع شده است؟ !
از ظاهر احاديث برمىآيد كه همۀ روايات اين باب براى تأكيد اين حقيقت بيان شدهاند كه ائمه اهل بيت عليهم السلام، تفسير قرآن و تمام معانى آن را مىدانستند و احكام قرآن را آنچنانكه خدا اراده كرده، مىشناختند و هيچكس از اين امت نمىتواند چنين ادعايى بكند. اما معنايى كه جزايرى براى جمع قرآن بيان كرده، از اين دو حديث و ديگر احاديث اين باب فهميده نمىشود.
مقصود از جمعآورى قرآن، آنچنانكه نازل شده، يعنى گردآورى آن در يك كتاب؛ به اين ترتيب كه آيات منسوخ قبل از ناسخ و آيات مكى قبل از مدنى و به ترتيب نزول آيات باشد و جمعآورى قرآن به اين صورت براى هيچيك از امت پيامبر (ص) حاصل نشد، مگر براى حضرت على عليه السلام.
روايتى را ابن سعد و ابن ابىداوود و غير اين دو، از محمد بن سيرين نقل كردهاند كه مىگويد:
هنگامى كه پيامبر (ص) از دنيا رفت، حضرت على عليه السلام در بيعت با ابوبكر تأخير كرد. ابوبكر او را ملاقات كرد و گفت: «آيا از اميرشدن ما ناخرسندى؟» فرمود: «نه. ولى با خود سوگند خوردم كه جز براى نماز، عبا بر دوش نگذارم تا اينكه قرآن را جمعآورى كنم» . و گمان همه اين بود كه ايشان قرآن را به ترتيب نزول آيات جمع كرده است. محمدبنسيرين مىگويد: «اگر كسى دستش به آن كتاب برسد، به علم حقيقى دست يافته است»(1)
1) الطبقات الكبرى، ج٢، ص٣٣٨؛ المصاحف، ص ١۶؛ تاريخ الخلفاء، ص ١٧٣؛ الإتقان فى علومالقرآن، ج ١، ص١٢٧؛ كنزالعمال، ج٢، ص ۵۵٨؛ حلية الاولياء، ج١، ص۶٧؛ الفهرست ابن نديم، ص ۴١.
سيوطى مىگويد:
ابن اشته در مصاحف، اين حديث را به صورت ديگر از ابن سيرين نقل كرده است كه در آن آمده، او (على عليه السلام) در مصحف خودش، ناسخ و منسوخ را نوشته است. ابن سيرين مىگويد: «به جستوجوى آن كتاب پرداختم و نامهاى دراينباره به مدينه نوشتم، ولى آن را نيافتم»(1)
گفتۀ ابوبكر جزايرى كه، هدف از اين اعتقاد، تكفير همۀ مسلمانان به جز ائمه اهل بيت و شيعيان آنهاست، گفتارى مردود و باطل است؛ زيرا اعتقاد به اينكه اهل بيت عليهم السلام ظاهر و باطن تمام قرآن را جمعآورى كردهاند، يعنى علم به تفسير قرآن داشته و معانى و احكام قرآن را آنگونه كه خدا اراده كرده است، فهميدهاند و كسى جز آنها چنين علم و شناختى ندارد، مستلزم تكفير هيچيك از اهل قبله نيست؛ بلكه اين مسئله از باب تمام كردن نعمت از سوى خداوند بر اين امت است كه ميان آنان امامانى هدايتگر بهسوى حق و عدالت قرار داده است.
اگر هم فرض كنيم كه مراد از جمع قرآن در اينجا، همان جمعآورى الفاظ قرآن باشد، چنانكه جزايرى گمان كرده، باز هم مستلزم تكفير هيچيك از مسلمانان نيست؛ زيرا قرآن كامل فقط نزد ائمه عليهم السلام و شيعيان آنهاست و درباره مسلمانانى كه قرآن را به صورت ناقص گرفتهاند، كه بعضى از آيات يا كلمات آن افتاده است، مىتوان احتمال داد كه آن مقدار نقص و افتادگى، از مسائلى باشد كه اعتقاد به آنها واجب و لازم نيست و جهل به آن، ضررى به اعتقاد يك مسلمان وارد نمىكند. اگر شناختن و اعتقادداشتن
1) الإتقان فى علوم القرآن، ج١، ص ١٢٧.
به تمام آنچه در قرآن است، لازم بود، بر هر مسلمانى واجب مىشد كه به تمام علوم قرآن و احكام آن، علم، و به معانى آن، شناخت پيدا كرده و به مضامين آن معانى نيز معتقد گردد. درحالىكه هيچكس چنين حرفى را نمىزند.
ابوبكر جزايرى در ادامۀ سخن خود، لوازم اين اعتقاد را، كه از ميان امت، فقط اهلبيت عليهم السلام الفاظ كامل قرآن را جمعآورى كردهاند، بيان مىكند و چون ثابت كرديم فهم جزايرى از «جمع قرآن» درست نيست، ديگر نيازى نيست كه به آن لوازم باطل پاسخ داده شود، اما براى اينكه باطل بودن آنها آشكار گردد، آنها را بيان مىكنيم.
جزايرى مىنويسد: لازمه اين اعتقاد، دروغگوشمردن كسانى است كه جمع و حفظ قرآن را در سينهيا در مصحف خويش ادعا كردهاند؛ همانند عثمان و ابى بن كعب و زيد بن ثابت و عبدالله بن مسعود و صدها نفر ديگر از صحابۀ رسول الله [ (ص) ].
پاسخ به جزايرى: حديث مذكور به صراحت دلالت دارد بر اينكه اگر كسى جز ائمۀ اهل بيت عليهم السلام ادعا كند كه به احكام قرآن علم داشته و معانى ظاهرى و باطنى آن را، چنانكه خداوند اراده فرموده است، مىفهمد، دروغگوست. اما بر دروغگوشمردن كسى كه قرآن را در سينه حفظ كرده يا آن را در مصحف جمع كرده باشد، هيچدلالتى ندارد. بلكه در حفظكردن قرآن به اين معنا، جاى شك و ترديد نيست؛ زيرا بسيارى از مردم، حتى نوجوانانى كه هنوز به بلوغ نرسيدهاند، مىتوانند آن را حفظ كنند.
آرى اگر مراد از «جمع قرآن» جمعآورى آن به ترتيب نزول آن باشد، يعنى قرارگرفتن منسوخ قبل از ناسخ و آيات مكى قبل از مدنى، در اين صورت صحيح است كه بگوييم هركس ادعاى حفظ و جمع قرآن بر اين معنا را داشته باشد، دروغگوست؛ زيرا هيچيك از صحابۀ پيامبر (ص) جز حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام چنين كارى را نكرده و چنين علمى را دارا نيست. شاهد اين مدعا رواياتى است كه اهل تسنن نقل كردهاند.
ابونعيم اصفهانى و ابن عساكر و عدهاى ديگر، روايتى را از عبدالله بن مسعود نقل كردهاند كه مىگويد: «قرآن بر هفت حرف نازل شده و براى هر حرفى، ظاهر و باطنى است و همانا علم ظاهر و باطن نزد على بن ابىطالب عليه السلام است»(1)
اميرالمؤمنين عليه السلام بارها از اين حقيقت خبر داده است. بهطورىكه در روايت ابنسعد و ابونعيم و عدهاى ديگر، مىخوانيم كه حضرت على عليه السلام فرمود:
به خدا قسم! هيچ آيهاى نازل نشد، مگر اينكه دانستم دربارۀ چه چيزى و در كجا و بر نفع يا ضرر چه كسى نازل شده است. همانا پروردگارم به من دلى روشن و پرفهم و زبانى راستگو و گويا بخشيده است.(2)
در نقل ديگر، ابن سعد و عدهاى ديگر، از امام على عليه السلام روايت كردهاند كه فرمود: «از من دربارۀ كتاب خدا بپرسيد؛ زيرا هيچ آيهاى نيست مگر اينكه مىدانم در شب نازل شده يا در روز، در دشت نازل شده يا در كوه»(3)
جزايرى مىگويد: [و لازم مىآيد]گمراهى همۀ مسلمانان، مگر شيعيان اهل بيت؛ زيرا كسى كه فقط به بعضى از قرآن عمل كند، در كفر و گمراهى او ترديدى نيست؛ چون احتمال دارد آن قسمتى از قرآن كه به دست مسلمانان نرسيده باشد، شامل مطالبى از نوع عقايد و عبادات و آداب و احكام باشد.
پاسخ به جزايرى: ما قبلاً مقصود و مفهوم حديث را توضيح داديم و با توجه به معنايى كه براى آن شد، اين روايت هيچگاه مستلزم كفر و گمراهى مسلمانان نمىشود. برخلاف آنچه جزايرى بيان مىكند، حتى اگر معانى حديث همان باشد كه او گمان
كرده، باز هم لازم نمىآيد كسى از اهل قبله را تكفير كنيم. همچنين سخن وى كه مىگويد «كسى كه فقط به بعضى از قرآن عمل كند، در كفر و گمراهى او ترديدى نيست» نادرست است؛ زيرا كسى كه قرآن را به صورت ناقص دريافت كند و به آن عمل نمايد، تا جايى كه ضرورتى از دين را، كه ضرورى بودن آن معلوم باشد، انكار نكند، تكفير او جايز نيست.
دليلى هم كه جزايرى براى ادعاى خود مىآورد و مىگويد: (زيرا خدا را به تمام آنچه تشريع كرده، عبادت نكرده است) ، درست نيست؛ زيرا بر فرض كمشدن چيزى از قرآن، احتمال دارد آن افتادگى از واجبات عبادى نباشد و اگر هم از واجبات باشد، در سنت شريف نبوى بيان شده است. علاوه بر اين، كسى كه بعضى از تكاليف شرعى خود را به دليل عذرى همچون جهل به حكم و مانند آن انجام ندهد، به كفر و گمراهى متّصف نمىشود.
در پاسخ به اين قسمت از سخن جزايرى كه مىگويد: «زيرا احتمال دارد آن قسمت از قرآن كه به دست مسلمانان نرسيده، شامل عقايد و عبادات و آداب و احكام باشد» ، بايد گفت: احتمال وجود چنين مطالبى نمىتواند رافع احتمال عدم وجود آنها باشد و ممكن است آن چيزى كه بر فرض از قرآن كم شده، از نوع آداب و مستحبات باشد، نه از اصولى كه اعتقاد به آنها واجب باشد. حتى اگر بپذيريم آن نقص در قرآن، از اصولى بوده كه اعتقاد به آنها واجب است، بازهم لازم نمىآيد كسى را تكفير كنيم؛ زيرا احتمال دارد آن عقائد، در سنت متواتر پيامبر (ص) آمده باشد و مسلمانان به آنها عمل كرده باشند.
ابوبكر جزايرى مىنويسد: لازمۀ اين اعتقاد، تكذيب خداوند متعال در آيۀ شريفۀ إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ(1)است و تكذيب خداوند، بالاترين نوع كفر است.
1) بىترديد، ما قرآن را نازل كرديم و ما بهطور قطع نگهدار آنيم. حجر: ٩ .
پاسخ به جزايرى: اين اعتقاد كه خداوند متعال، فهم معانى ظاهرى و باطنى قرآن و شناخت تمام احكام آن را به اهل بيت عليهم السلام اختصاص داده است، موجب تكذيب خداى متعال و پيامبرش (ص) نمىشود. حتى اگر بگوييم جز اهل بيت عليهم السلام هيچكس قرآن را آنچنانكه نازل شده، جمعآورى نكرده است، باز هم اين گفته با آيۀ مباركه منافات ندارد؛ زيرا نتيجه اين مىشود كه همانا خداوند، قرآن را به وسيلۀ امامان بر حق، حفظ و نگهدارى كرده است.
اگر اين روايت ضعيف كافى، كه دلالت مىكند بر اينكه اهل بيت عليهم السلام قرآن را به معنايى كه گفتيم جمعآورى كردهاند، مستلزم تكذيب خداى متعال در آيۀ شريفۀ مذكور(1)باشد، پس روايات زيادى كه اهل سنّت نقل كردهو بر سقوط برخى كلمات، آيات و حتى سورههايى از قرآن كريم دلالت دارد و اهل سنت آنرا صحيح مىدانند چه نتيجهاى در پى خواهد داشت. آيا اينگونه روايات، مستلزم تكذيب خداوند متعال در حفظ و نگهدارى كتاب عزيز نيست؟ ! بهخصوص كه اهل سنّت به وجود قرآنى غير از اين قرآن كه در دست مسلمانان است، اعتقاد ندارند!(2)در اينجا به تعدادى از اين روايات در قالب چند دسته اشاره مىكنيم:
دستۀ اول: رواياتى است كه بيانگر از بينرفتن و كمشدن تعدادى از سورههاى قرآن است؛ مانند روايتى كه مسلم و ديگران، از ابىالاسود نقل كردهاند كه مىگويد:
ابوموسى اشعرى، قاريان بصره را طلبيد؛ سيصد نفر از آنان نزد وى آمدند. ابوموسى به آنها گفت: «شما بهترين مردم و قاريان اهل بصره هستيد. پس
1) حجر: ٩.
2) اگر كسى به وجود قرآنى غير از اين قرآن رايج اعتقاد داشته باشد، وجود رواياتى كه دلالت بر كمشدن سوره يا آياتى از قران دارد، تكذيب خداوند نخواهد بود؛ زيرا خداوند قرآن اصلى را به دست كسانى حفظ كرده است. ولى با وجود اعتقاد به اينكه قرآنى غير از اين قرآن وجود ندارد، لازمه احاديثى كه اهل سنت در كمشدن بعضى از آيات يا سورهها نقل كردهاند اين است كه خداوند دروغ گفته و قرآنش را حفظ نكرده است. مترجم
قرآن را زياد تلاوت كنيد؛ زيرا زمانى طولانى نخواهد گذشت كه دلهاى شما سخت مىگردد، چنانكه دل كسانى كه قبل از شما بودند سخت شد. ما سورهاى را مىخوانديم كه در طولانى و تندبودن، مثل سورۀ برائت بود كه همه آياتش را فراموش كردهام، مگر اين مقدار از آن: لو كان لابن آدم واديان من مال لابتغي وادياً ثالثاً و لا يملأ جوف ابن آدم إلّا التراب(1)و سورهاى را مىخوانديم كه شبيه به يكى از مسبّحات(2)بود. ولى آن را فراموش كردم و فقط چند آيه از آن را حفظم: يا أيها الذين آمنوا لم تقولون ما لا تفعلون فتكتب شهادة في أعناقكم فتسألون عنها يوم القيامة»(3)
دستۀ دوم: رواياتى كه بر كاستى سورههاى برائت و احزاب دلالت مىكند.
حاكم [نيشابورى] و هيثمى و عدهاى ديگر، از حذيفه نقل كردهاند كه گفته است: «شما يكچهارم سورهاى را مىخوانيد و آن را سورۀ «توبه» مىناميد، درحالىكه نام آن، سورۀ عذاب است»(4)
روايتى را حاكم نيشابورى آورده و آن را صحيح شمرده و احمد بن حنبل نيز نقل كرده - كه ما از او نقل مىكنيم - و سيوطى و بيهقى و طيالسى و ديگران نيز اين حديث را از از زر بن حبيش نقل كردهاند كه مىگويد:
1) اگر براى فرزند آدم دو بيابان [پر]از مال بود به دنبال بيابان سوم مىگشت، و شكم فرزند آدم را چيزى جز خاك پر نمىكند.
2) . به سورههايى مىگويند كه با كلمۀ «سبَّح و يسبِّح» آغاز شده باشند. [و شامل پنج سوره: حديد، حشر، صف، جمعه و تغابن است].
3) مستدرك، ج٢، ص ٣٣١؛ مجمع الزوائد، ج٧، ص ٢٨ حاكم نيشابورى مىگويد: سند اين حديث، صحيح است و بخارى و مسلم آن را نياوردهاند، ذهبى نيز با حاكم نيشابورى همنظر است. طبرانى آن را در أوسط آورده و رجال حديث، بر مبناى اهلسنت ثقهاند.
4) مستدرك، ج٢، ص ٣٣١؛ مجمع الزوائد، ج٧، ص ٢٨ حاكم نيشابورى مىگويد: سند اين حديث، صحيح است و بخارى و مسلم آن را نياوردهاند، ذهبى نيز با حاكم نيشابورى همنظر است. طبرانى آن را در أوسط آورده و رجال حديث، بر مبناى اهلسنت ثقهاند.
مىشمارى؟» گفتم: «٧٣ آيه» . گفت: «فقط همين؟ ! من اين سوره را به مقدار سورۀ بقره ديدم و در آن، اين آيه را مىخوانديم: «الشيخ و الشيخة إذا زنيا فارجموهما البتة نكالاً من الله و الله عليم حكيم» . (1)
اين روايت با عبارت ديگرى نيز آمده است كه اُبى بن كعب گفت: «سورۀ احزاب را به چند آيه مىخوانيد؟» راوى مىگويد: «هفتاد و چند آيه» . اُبى گفت: «بهدرستى كه اين سوره را با رسول خدا [ (ص) ] به اندازۀ بقره يا بيشتر مىخوانديم و در آن آيۀ رجم بود» .(2)
دستۀ سوم: رواياتى است كه دلالت مىكند بر از بينرفتن آياتى از قرآن كه به چند مورد از آنها اشاره مىكنيم:
١. آيۀ رجم: بخارى، مسلم، - لفظ روايت از مسلم است - ترمذى، ابوداوود، ابن جامعه، مالك، احمد، حاكم، بيهقى، هيثمى و ديگران، از عبدالله بن عباس روايت كردهاند كه:
عمر بن خطاب درحالىكه بر منبر رسول خدا [ (ص) ] نشسته بود، گفت: «همانا خداوند، محمد [ (ص) ] را به حق برانگيخت و قرآن را بر او نازل كرد و از آنچه بر او نازل شد، آيۀ رجم بود. آن آيه را مىخوانديم و به حافظه سپرديم و فهميديم. رسول خدا [ (ص) ] رجم كرد و ما هم بعد از او رجم كرديم.
پس مىترسم اگر بر مردم، زمان طولانى بگذرد، كسى بگويد ما آيۀ رجم را
1) پيرمرد و پيرزن هرگاه زنا كنند، پس آنها را سنگسار كنيد، البته اين مجازاتى از جانب خداست و خداوند دانا و حكيم است. مستدرك، ج۴، ص ٣۵٩؛ مسند احمد، ج۵، ص ١٣٢؛ السنن الكبرى، ج٨، ص٢١١؛ كنز العمال، ج٢، ص۴٨٠؛ مسند ابىداوود طيالسى، ص ٧٣؛ درّالمنثور، ج۶، ص۵۵٨ از عبدالرزاق در «المصنف» و طيالسى و سعيد ابن منصور و عبدالله بن احمد در «زوائد المسند» و ابن منيع و نسائى و ابن منذر و ابن انبارى در «المصاحف» و دارقطنى در «الأفراد» و حاكم و ابن مردويه و ضياء در «المختارة» نقل كرده است. اين حديثى است كه سندش صحيح است، ولى صحيح بخارى و مسلم آن را نياوردهاند.
2) مسند احمد، ج ۵، ص ١٣٢.
در كتاب خدا نمىيابيم؛ آنگاه بهسبب ترك واجبى كه خدا نازل فرموده، گمراه گردند. . .»(1)
طبق روايت ابىداوود، عمر مىگويد: «به خدا قسم اگر نبود كه مردم گويند: عمر چيزى را به كتاب خداى عزّوجلّ اضافه كرده، حتماً آيۀ رجم را در كتاب خدا مىنوشتم»(2)
طبق روايت موطّأ نيز عمر گفته است:
برحذر باشيد از اينكه بهسبب آيۀ رجم به هلاكت برسيد، به اينكه گويندهاى بگويد: «دو حد از حدود را در كتاب خدا نمىيابيم» . به تحقيق كه رسولخدا [ (ص) ] و ما، به حكم رجم عمل كرديم و سوگند به آنكه جانم در دست اوست، اگر مردم نگويند كه عمر در كتاب خدا دست بُرد، حتماً آن را مىنوشتم:
«الشيخ و الشيخة فارجموهما البتة»(3)زيرا ما آن را تلاوت مىكرديم.(4)
حاكم از ابىامامه نقل مىكند كه خالهاش به او خبر داد: رسول خدا [ (ص) ] آيۀ رجم را بر ما خواند: «الشيخ و الشيخة فارجموهما البتة بما قضيا من اللذة»(5).(6)
1) صحيح مسلم، ج٣، ص١٣١٧؛ صحيح بخارى، ج٨، صص ٢٠٨ و ٢٠٩؛ سنن ترمذى، ج۴، صص ٣٨ و ٣٩؛ سنن ابىداوود، ج۴، صص١۴۴ و ١۴۵؛ سنن ابن ماجه، ج٢، ص٣۵٩؛ موطأ [ابن مالك]، ص ۴۵٨؛ مستدرك، ج۴، ص٣۵٩: اين روايت را صحيح دانسته و ذهبى نيز با او همنظر است. السنن الكبرى، ج٨، صص٢١٢ و ٢١٣؛ مجمعالزوائد، ج۶، ص ۵ و ۶.
2) سنن ابىداوود، ج۴، صص ١۴۴ و ١۴۵ و البانى در صحيح سنن ابىداوود، ج٣، ص ٨٣۵، آن را صحيح شمرده است؛ إرواء الغليل، ج٨، ص ٣؛ زركشى در البرهان فى علوم القرآن، ج٢، ص٣۶ گفته: ظاهر سخن عمر اگر نبود كه مردم مىگويند. . . تا آخر اين است كه نوشتن آيۀ سنگسار جايز است و فقط ترس از گفته مردم او را از نوشتن بازداشته است؛ چه بسا چيزى كه خودش جايز است، ولى مانعى خارجى از انجام آن جلوگيرى مىكند و اگر يك مطلب جايز باشد، لازم است ثبتشدن آن؛ زيرا ثبتشدن، شأن نوشته است.
3) پيرمرد و پيرزن [زناكار]را سنگسار كنيد.
4) موطأ، ص ۴۵٨.
5) هرگاه پيرمرد و پيرزن زنا كنند، پس البته آنها را سنگسار كنيد بهخاطر لذتى كه بردهاند.
6) مستدرك [بر صحيح بخارى و مسلم]ج ۴، ص ٣۵٩؛ و حاكم گويد: «اين حديثى است كه سندش صحيح است و آن دو بخارى و مسلم به اين شكل نياوردهاند» . ذهبى هم با او موافق است.
٢. آيۀ دوم: اين آيه در حديثى طولانى كه بخارى از ابنعباس نقل كرده، به نقل از عمر آمده است:
يكى از آياتى كه از كتاب خدا مىخوانديم، اين بود: «أن لا ترغبوا عن آبائكم، فإنه كفر بكم أن ترغبوا عن آبائكم» در نقلى ديگر آمده است: «إن كفراً بكم أن ترغبوا عن آبائكم»(1)
٣. آيۀ سوم: بيان اين آيه، در دستۀ اول گذشت و آن، آيۀ «لو كان لابن آدم واديان من مال لابتغي وادياً ثالثاً و لا يملأ جوف ابن آدم إلا التراب»(2)
احمد بن حنبل و عدهاى ديگر، روايتى را از ابنعباس نقل مىكنند كه مىگويد:
مردى نزد عمر آمد و از او كمك خواست؛ عمر پىدرپى به سر و وضع او نگاه مىكرد تا نشانههاى دستتنگى را در او بيابد. عمر به او گفت: «چقدر مال دارى؟» گفت: «چهل شتر دارم» . ابن عباس گفت: «خدا و رسولش [ (ص) ] راست گفتند: اگر براى فرزند آدم دو بيابان از طلا بود، به دنبال بيابان سوم مىگشت و شكم فرزند آدم را چيزى جز خاك پُر نمىكند و خداوند توبۀ كسى كه توبه كند، مىپذيرد» . عمر گفت: «اين چه بود كه خواندى؟» گفتم: «اين آيات را اُبى بن كعب براى من خوانده است» . عمر گفت: «پس با هم به نزد وى برويم» . وقتى پيش ابى رسيدند، عمرگفت: «ابن عباس چه مىگويد؟» ابى گفت: «رسولخدا [ (ص) ] اين چنين براى من خوانده است» . عمر گفت: «آيا آن را در مصحف نوشتهاى؟» گفت: «آرى»(3)
1) از پدران خود بيزار نگرديد؛ زيرا اين براى شما كفر است كه از پدران خود بيزار باشيد؛ صحيح بخارى، ج ٨، ص٢١٠.
2) اگر براى فرزند آدم دو بيابان [پر]از مال بود به دنبال بيابان سوم مىگشت و شكم فرزند آدم را چيزى جز خاك پر نمىكند.
3) از مجمع الزوائد، ج ٧، ص ١۴١؛ هيثمى مىگويد: «احمد آن را روايت كرده و رجال آن صحيح هستند» .
روايتى را ترمذى - لفظ روايت از اوست- و احمد بن حنبل و طيالسى و حاكم نيشابورى و سيوطى و هيثمى و ديگران، از ابى بن كعب نقل كردهاند كه پيامبر (ص) به او فرمود:
همانا خداوند به من امر فرموده تا بر تو [آياتى را] قرائت كنم. پس براى او قرائت فرمود: لَمْ يَكُنِ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتاب(1)و در اين سوره چنين قرائت فرمود:
«إن ذات الدين عند الله الحنيفة المسلمة لا اليهودية و لا النصرانية من يعمل خيراً فلن يكفره»(2)و همچنين برايش قرائت فرمود: «لو أن لابن آدم وادياً من مال لابتغي إليه وادياً ثانياً و لو كان ثانياً لابتغي إليه وادياً ثالثاً و لا يملأ جوف ابن آدم إلّا التراب و يتوب الله على من تاب»(3)
دستۀ چهارم: رواياتى كه دلالت دارند كه در بعضى از آيات، كلماتى كم يا اضافه شده است؛ از جملۀ آنها، روايت بخارى است كه مىگويد:
ابودرداء از علقمه سؤال مىكند: عبدالله بن مسعود چگونه آيات وَ اللَّيْلِ إِذا يَغْشى وَ النَّهارِ إِذا تَجَلَّى(4)را قرائت مىكرد؟ گفتم: الذَّكَرَ وَ الْأُنْثى ، ابودرداء گفت: «همواره آنها بهخاطر چيزى كه از پيامبر [ (ص) ] شنيده بودم، مرا خوار و ذليل مىكردند» (5)
1) بينه: ١.
2) اصل دين نزد خدا، دين حنيف اسلام است، نه يهوديت و نه نصرانيت؛ هركس عمل خير انجام دهد، هرگز پاداشش كفران نشود.
3) اگر براى فرزند آدم بيابانى از مال مىبود، هر آينه به دنبال بيابان دوم مىگشت و اگر بيابان دوم را مىداشت، به دنبال بيابان سوم مىگشت و شكم فرزند آدم را چيزى جز خاك پُر نمىكند و خدا توبه كسى كه توبه كند، مىپذيرد. سنن ترمذى، ج ۵، ص ۶۶۵، ترمذى مىگويد: «اين حديث، حسن و صحيح است» ؛ مسند احمد، ج۵، ص ١٣٢؛ مسند ابىداوود طيالسى، ص ٧٣؛ مستدرك [بر صحيحين]، ج ٢، صص ٢٢۴ و ۵٣١؛ حاكم در دو جا مىگويد: «سند اين حديث صحيح است، ولى آنها بخارى و مسلم آن را روايت نكردهاند» . ذهبى نيز با او همعقيده است. مجمع الزوائد، ج ٧، ص ١۴٠؛ الدرّالمنثور، ج ٨، ص ۶٨٨؛ تفسير القرآن العظيم، ج ۴، ص۵٣۶.
4) الليل: ١ و ٢.
5) صحيح بخارى، ج ۵، ص ٣١.
در روايت ديگرى چنين آمده است:
پس قرائت كرد: «وَ اللَّيْلِ إِذا يَغْشى وَ النَّهارِ إِذا تَجَلَّى والذَّكَرَ وَ الْأُنْثى» پس گفت: «پيامبر [ (ص) ] آن را براى من دهان به دهان (بدون واسطه) قرائت فرمود و همواره آنها [سخن] مرا رد مىكردند»(1)
از ديگر روايات، روايتى است كه حاكم و عدهاى ديگر، از حضرت على عليه السلام نقل كردهاند كه ايشان قرائت فرموده است: «والْعَصْرِ و نَوائِبِ الدَّهرِ إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِي خُسْر»(2)
مسلم و عدهاى ديگر، در روايتى از ابىيونس (آزادشدۀ عايشه) نقل كردهاند كه گفت:
عايشه به من دستور داد تا قرآنى براى او بنويسم و به من گفت: «هر وقت به آيۀ حافِظُوا عَلَى الصَّلَواتِ وَ الصَّلاةِ الْوُسْطى(3)رسيدى، به من خبر بده. وقتى به آن آيه رسيدم، به او خبر دادم، و او بر من چنين املاء كرد: «حافِظُوا عَلَى الصَّلَواتِ وَ الصَّلاةِ الْوُسْطى وَ صَلاةِ العَصْرِ وَ قُومُوا لِلهِ قانِتين» . عايشه گفت: «اين آيه را از رسول خدا [ (ص) ] شنيدم»(4)
دستۀ پنجم: رواياتى كه دلالت دارند معوذتين (سورۀ فلق و ناس) جزء قرآن نيستند.
در اين زمينه مىتوان اشاره كرد به روايتى كه عبدالله بن احمد بن حنبل در اضافات مسندش از عبدالرحمان بن يزيد آورده است كه مىگويد: «عبدالله بن مسعود، معوذتين
1) صحيح بخارى، ج ۵، ص ٣۵.
2) مستدرك، ج ٢، ص ۵٣۴؛ حاكم مىگويد: «سند حديث صحيح است و آنها بخارى و مسلم آن را نياوردهاند» . ذهبى نيز با او همعقيده است؛ الدرّالمنثور، ج ٨، ص ۶٢١؛ تفسير طبرى، ج ٣٠، ص ١٨٧.
3) بقره: ٢٣٨.
4) صحيح مسلم، ج ١، ص ۴٣٧؛ سنن ترمذى، ج۵، ص٢١٧؛ سنن نسائى، ج ١، ص ٢٣۶؛ سنن ابىداوود، ج ١، ص١١٢.
را از قرآنهاى خودش پاك مىكرد و مىگفت: اين دو از كتاب خدا نيستند»(1)
سيوطى مىگويد:
احمد و بزار و طبرانى و ابن مردويه، از طريق صحيح از ابن عباس و ابن مسعود نقل كردند كه او معوذتين را از قرآن پاك مىكرد و مىگفت: «قرآن را با غير قرآن در هم نياميزيد؛ همانا آنها از كتاب خدا نيستند. پيامبر فقط دستور فرموده بود كه به وسيله آن دو، استعاذه و پناه جويند و هيچگاه ابنمسعود آن دو سوره را قرائت نمىكرد»(2)
اين در حالى است كه آنها از پيامبر (ص) روايت كردهاند به اينكه حضرت فرموده است: «هركس دوست داشته باشد قرآن را نو و تازه بخواند، آنچنانكه نازل شده، پس آن را بر طبق قرائت ابن ام عبد (ابن مسعود) قرائت نمايد»(3)
از ابن عباس روايت شده است:
پيامبر [ (ص) ] در هر سال، يك بار قرآن را بر جبرئيل عليه السلام عرضه مىكرد. هنگامى كه سال وفات ايشان فرا رسيد، دو بار قرآن را بر او عرضه كرد و آخرين قرائت قرآن، قرائت عبدالله بود.(4)
1) مسند احمد بن حنبل، ج ۵، صص ١٢٩ و ١٣٠؛ هيثمى در مجمع الزوائد، ج ٧، ص ١۴٩ آن را آورده و گفته است: عبدالله بن احمد و طبرانى نيز آن را روايت كردهاند كه رجال روايت عبدالله، صحيح و رجال روايت طبرانى، ثقه هستند.
2) الدرّالمنثور، ج ٨، ص ۶٨٣؛ مجمع الزوائد، ج ٧، ص ١۴٩، هيثمى گويد: «بزار و طبرانى هم آن را روايت كردهاند و رجال سند روايت آنها همگى ثقه هستند» .
3) سنن ابن ماجه، ج ١، ص ۴٩؛ مسند احمد، ج ١، صص ٧، ٢۶، ٣٨، ۴۴۵ و ۴۵۴؛ مستدرك، ج ٣، صص ٢٢٧ و ٣١٨؛ حاكم گفته است: «اين روايت طبق شرايط شيخين مسلم و بخارى صحيح است» . ذهبى با او همنظر است. مجمع الزوائد، ج ٩، ص ٢٨٧ روايت را از طريقى آورده كه رجال بعضى از آن طريقها ثقه هستند؛ البانى در صحيح سنن ابن ماجه، ج ١، ص ٢٩ روايت را صحيح دانسته است؛ سلسلة الاحاديث الصحيحة، ج ۵، ص٣٧٩.
4) مجمع الزوائد، ج ٩، ص ٢٨٨، هيثمى مىگويد: «احمد و بزار آن را روايت كردهاند. اما رجال سند روايت احمد صحيح است» .
از مسروق روايت كردهاند كه مىگويد:
در محضر عبدالله بن عمرو صحبت از ابن مسعود شد؛ او گفت: «وى مردى است كه پيوسته او را دوست مىدارم؛ از رسول خدا [ (ص) ] شنيدم كه مىفرمود: قرآن را از چهار نفر ياد بگيريد: از عبدالله بن مسعود - از نام او شروع كرد - و سالم، (آزادشدۀ ابىحذيفه) و معاذبنجبل و اُبىبنكعب»(1)
فخر رازى مىگويد:
اگر بگوييم اين دو سوره، از قرآن و به صورت متواتر در زمان ابن مسعود بودهاند، لازم مىآيد كافرشمردن كسى كه قرآن بودن اين دو سوره را انكار نمايد و اگر بگوييم آنها جزء قرآن هستند، ولى در زمان ابن مسعود به حد تواتر نرسيدهاند، لازم مىآيد كه بعضى از قرآن به حد تواتر نرسيده باشد. آنگاه مىگويد: «و اين گرۀ مشكل و سختى است»(2)
با توجه به اين روايات كه مشتى از خروار است، از آقاى جزايرى سؤالى مىكنيم: آيا اين همه روايات صحيح دلالت بر دروغشمردن كلام خداى تعالى در آيۀ إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ نمىكنند؟» .
شايد ايشان بگويد اين احاديث و مانند اينها دلالت بر نسخ تلاوت بعضى از آيات قرآن كريم دارد؛ يعنى آياتى مانند آيۀ رجم، در ابتدا جزء قرآن بود و بر پيامبر (ص) نيز نازل شده بود. ولى بعدها منسوخ گشت و به دستور پيامبر (ص) از قرآنها حذف شد و ايشان خواندن آن آيات را به قصد تعبد (اينكه جزء قرآن باشند) ، نهى فرمود. در اين صورت به آقاى جزايرى چنين مىگوييم: اولاً، ظاهر بسيارى از احاديثِ آوردهشده، اين حرف شما را رد مىكند؛ مانند سخن عمر، «اگر نبود كه مردم مىگويند عمر در كتاب
خدا دست بُرد و چيزى اضافه كرد، هر آينه آن را مىنوشتم» كه دلالت بر داخلبودن اين آيه در كتاب خدا مىكند. ولى عمر از ترس گفتۀ مردم، از نوشتن آن در قرآن خوددارى كرده است؛ همچنين مانند وقتى كه عمر از اُبى بن كعب سؤال كرد: «آيا آيۀ شكمِ فرزند آدم را چيزى جز خاك پُر نمىكند در قرآن آمده است؟» او در پاسخ گفت: «آرى» .
اين احاديث بهروشنى دلالت مىكند كه اين آيه جزء قرآن است و تلاوت آن منسوخ نشده است. وگرنه آوردن آن در قرآن جايز نبود.
همچنين از كلام ابودرداء كه مىگويد: «همواره آنها بهخاطر چيزى كه از پيامبر (ص) شنيده بودم، مرا خوار و ذليل مىكردند» ، روشن مىشود كه عبارت «و مَا خَلَقَ الذّكَرَ وَ الأُنثَى» جزء قرآنى نيست كه بر پيامبر (ص) نازل شده است و آنها خودشان آن را ساختهاند.
علاوه بر اين روايات، احاديثى از اهل سنّت نيز اشاره دارند به اينكه تحريف قرآن پس از پيامبر (ص) واقع شده است كه به برخى از آنها اشاره مىكنيم:
١. مسلم، مالك، ترمذى، ابوداوود، نسائى و عدهاى ديگر، از عايشه نقل كردهاند كه گفت:
از جملۀ آيات قرآن كه نازل شده بود، آيۀ «عشر رضعات معلومات يحرمن»(1)بود كه با آيۀ «خمس معلومات» منسوخ گشت و رسول خدا [ (ص) ] در حالى رحلت فرمود كه اين آيات در قرآن تلاوت مىشد.(2)
٢. ابن ماجه، احمد، دارقطنى و عدهاى ديگر، از عايشه نقل كردهاند كه گفت:
1) ده بار شيرخوردن آشكار، حُرمتآور است.
2) صحيح مسلم، ج ٢، ص ١٠٧۵؛ موطّأ، ص ٣٢۴؛ سنن ترمذى، ج ٣، ص ۴۵۶؛ سنن ابىداوود، ج ٢، صص ٢٢٣ و ٢٢۴؛ سنن نسائى، ج ۶، ص ١٠٠؛ صحيح سنن ابىداوود، ج ٢، ص ٣٨؛ صحيح سنن نسائى، ج ٢، ص ۶٩۶؛ ارواء الغليل، ج ٧، ص ٢١٨؛ سنن دارمى، ج ٢، ص ١۵٧؛ السنن الكبرى، ج ٧، ص ۴۵۴؛ كتاب الأم، ج ۵، ص٢۶.
به تحقيق «آيۀ رجم» و «رضاعۀ بزرگ، ده بار شير دادن است» نازل شدند و در كاغذى نوشته شده بودند كه آن كاغذ زير تخت من بود. زمانى كه پيامبر [ (ص) ] رحلت كرد و ما مشغول دفن ايشانبوديم، گوسفندى وارد اتاق شد و آن را خورد.(1)
٣. سيوطى از عايشه نقل كرده است كه مىگويد: «سورۀ احزاب در زمان پيامبر [ (ص) ] دويست آيه تلاوت مىشد؛ وقتى عثمان قرآن را نوشت، فقط به همين مقدارى كه الآن هست (٧۴ آيه) ، دستيافت»(2)
۴. سيوطى از حميده بنت ابىيونس نقل كرده كه مىگويد:
ابى بن كعب وقتى جوانى هجده ساله بود، از مصحف عايشه آيۀ «إِنَّ اللهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْليما و عَلَى الّذِينَ يصَلُّونَ فِي الصُفوفِ الأوَّلِ»(3)را براى من تلاوت كرد؛ البته قبل از آنكه عثمان قرآنها را تغيير دهد.(4)
۵. سيوطى از ابن عمر نقل كرده كه مىگويد:
هيچگاه كسى از شما نگويد: «همانا تمام قرآن را گرفتهام» ، درحالىكه نمىداند تمام قرآن چيست. به تحقيق كه آيات زيادى از قرآن كم شده است. اما مىتواند اين چنين بگويد: «آن مقدار از قرآن را كه آشكار شده، گرفتهام»(5)
1) سنن ابن ماجه، ج ١، صص ۶٢۵ و ۶٢۶؛ مسند احمد، ج ۶، ص ٢۶٩؛ سنن دارقطنى، ج ۴، ص ١٧٩؛ الدرّالمنثور، ج ٢، ص ۴٧١ در تفسير آيۀ ٢٣ از سورۀ نساء؛ صحيح سنن ابن ماجه، ج ١، ص ٣٢٨.
2) الدرّ المنثور، ج ۶، ص ۵۶٠؛ الإتقان فى علوم القرآن، ج ٢، صص ۵٢ و ۵٣.
3) خدا و فرشتههاى او بر پيامبر درود مىفرستند؛ اى كسانى كه ايمان آوردهايد! بر او درود فرستيد و سلامت گوييد و كاملاً تسليم فرمان او باشيد و بر كسانى كه در صف اول نماز مىايستند.
4) الإتقان فى علوم القرآن، ج ٢، ص ۵٣.
5) همان، ص ۵٢.
همچنين سبك آيات بيانشده، از قبيل آيۀ رجم و مانند آن، هيچگاه مانند سبك آيات قرآن نيست. بلكه آنها جملاتى هستند كه الفاظ آنها از جهت بلاغت، زشت و معنايشان سست و ضعيف است و نسبتدادن چنين جملاتى به خداى تبارك و تعالى درست نيست.
با اين توضيح، دلالت اين احاديث بر تحريف قرآن ثابت و روشن است و با دلايل ضعيفى همچون نسخ تلاوت و امثال آن، توجيه نمىشود.
جزايرى مىگويد: آيا جايز است قرآن از ميان تمام مسلمين، فقط در دست اهلبيت باشد و آن را فقط به شيعيان خود بدهند؟
پاسخ به جزايرى: كتاب خدا در دست مسلمانان باقى است و خداوند پس از نزولش، آن را بالا نبرده است. اما فهم معانى ظاهرى و باطنى و شناخت احكام آن را به ائمۀ اهلبيت عليهم السلام اختصاص داده است. آن بزرگواران نيز در هدايت و راهنمايى مردم كوتاهى نكردهاند؛ اگرچه بسيارى از مردم، از اهلبيت عليهم السلام و آنچه دارند، اعراض نموده و ديگران را بر آنها مقدم كردهاند.
اين گفته جزايرى كه «آيا اين يك نوع غصب و احتكار رحمت خدا نيست، حال آنكه اهلبيت از آن پاك و مُبرّا هستند» ، سخنى زشت و بىمعنا است؛ زيرا اصلاً غصب و احتكار رحمت خدا ممكن نيست تا اينكه بگوييم اهلبيت عليهم السلام از آن پاك و مُبرّا هستند!
همانا رحمت خدا وسيع و بىانتهاست؛ چنانكه خداوند مىفرمايد: وَ رَحْمَتي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْء .(1)اما او برخى بندگانش را مورد رحمت خاصۀ خود قرار مىدهد و در اينباره مىفرمايد: وَ اللهُ يَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ يَشاءُ وَ اللهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظيم(2)و نيز مىفرمايد:
صيبُ بِرَحْمَتِنا مَنْ نَشاءُ وَ لا نُضيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنينَ .(1)فهم معانى قرآن و احكام آن، نعمتى است كه خداوند به اهلبيت عليهم السلام اختصاص داده است و در اين عمل، هيچ اشكالى نيست.
جزايرى مىگويد: بار خدايا! ما مىدانيم كه اهلبيت رسول تو از اين دروغ پاك و منزه هستند. پس لعنت كن كسانى را كه بر آنها دروغ و تهمت بستهاند.
پاسخ به جزايرى: ما ادعا نمىكنيم كه هر يك از امامان، الفاظ قرآن را در يك مصحف جمعآورى كردهاند، بلكه از كلام علماى شيعه چنين يافتهايم كه قرآن در زمان خود رسول الله (ص) جمعآورى شده است. شيخ طبرسى (متوفاى ۵۴٨ه. ق) از قول سيد مرتضى در «جواب مسائل طرابلسيات» مىگويد:
قرآن در زمان رسول الله (ص) به همين صورتى كه اكنون هست، جمعآورى شده بود. دليل او اين است كه قرآن در آن زمان، تدريس و حفظ مىشد و عدهاى براى حفظ قرآن مشخص مىشدند و قرآن بر پيامبر (ص) عرضه و تلاوت مىشد، تا آنجا كه جماعتى از صحابه، همچون عبدالله بن مسعود و اُبىبن كعب و مانند آنها، چند بار قرآن را در حضور پيامبر (ص) ختم كردند. با كمترين دقتنظر در اين مطالب، فهميده مىشود كه قرآن در آن زمان مرتب و جمعآورى شده و پراكنده نبوده است. سيد مرتضى بيان كرده كه مخالفت عدهاى از اماميه و حشويه با اين حقيقت، اهميتى ندارد. مخالفت در اين مطلب، منسوب به اصحاب حديث است كه روايات ضعيفى را نقل كرده، گمان به صحت آنها كردهاند. درحالىكه نمىتوان با روايات ضعيف، از يك مطلب روشن و يقينى دست برداشت.(2)
٧۴سيدعبدالحسين شرفالدين مىگويد:
قرآنى كه نزد ماست، در زمان وحى و نبوت جمعآورى شده و به همين ترتيبِ امروزى بوده و صحابه آن را بر پيامبر (ص) عرضه كرده، آن را از اوّل تا آخر تلاوت مىكردند و جبرئيل عليه السلام هر سال يك بار قرآن را بر ايشان (ص) عرضه مىنمود و در سال وفات ايشان (ص) دو بار بر او عرضه نمود. اين مسائل نزد محققين از علماى شيعه جزء ضروريات است و به برخى متحجران از علماى شيعه اعتنايى نمىشود؛ چنانكه به كلام حشويه از اهل سنّت كه قائل به تحريف قرآن هستند اعتنايى نمىشود؛ زيرا آنها از روى دقت و فهم عميق سخن نمىگويند.(1)
احاديث صحيحى از اهل سنّت نيز بر جمع قرآن در زمان حيات رسول خدا (ص) دلالت مىكنند. از آن جمله روايتى است كه بخارى، مسلم، ترمذى، احمد، طيالسى و عدهاى ديگر، از انس نقل كردهاند كه مىگويد: «چهار نفر از انصار، قرآن را در زمان رسول خدا (ص) جمعآورى كردند: اُبَى، معاذبنجبل، ابوزيد، زيدبنثابت» . (2)
ابوبكر جزايرى مىگويد: لازمۀ اين اعتقاد آن است كه فقط شيعه طايفۀ بر حق باشد؛ زيرا فقط آنها كتاب خدا را كامل و بدون كاستى در اختيار دارند. پس آنها خدا را به تمام آنچه تشريع كرده، عبادت مىكنند. اما ساير مسلمين (غير شيعه) گمراهند؛ زيرا دستشان از بسيارى از آيات قرآن و هدايتهاى خدا در آن آيات كوتاه شده است.
پاسخ به جزايرى: هر طايفهاى از اين امت معتقد است كه فرقۀ ناجيه است و شيعه و اهل سنّت نيز در اين ادعا يكسان هستند. شيعيان اماميه معتقدند كه فقط خودشان بر حقاند؛ زيرا ديگر مذاهب را بررسى نموده و در اين سخن پيامبر (ص) كه
مىفرمايد: «به زودى امت من، ٧٢ فرقه مىشوند كه همگى در آتش دوزخاند به جز يك فرقه»(1)، دقت كردهاند. شيعيان معتقدند كه آن فرقۀ بر حق، در روايتهاى صحيحى از پيامبر (ص) معين شده است؛ از جمله در اين روايت كه پيامبر (ص) فرموده است: «همانا دو چيز گرانبها در ميان شما مىگذارم: كتاب خدا و عترتم را؛ تا زمانى كه به اين دو تمسك مىجوييد، هرگز بعد از من گمراه نمىشويد» .(2)ايشان در روايتى ديگر، مقصود
1) سنن ترمذى، ج ۵، صص ٢۵ و ٢۶؛ سنن ابى داوود، ج ۴، صص ١٩٧ و ١٩٨؛ سنن ابن ماجه، ج ٢، صص ١٣٢١ و ١٣٢٢؛ سنن دارمى، ج ٢، ص ٢۴١؛ مسند احمد، ج ٢، ص ٣٢ و ج ٣، صص ١٢٠و ١۴۵؛ مستدرك حاكم، ج١، صص ۶ و ١٢٨؛ صحيح ابن حبان الاحسان بترتيب صحيح ابن حبان ، ج ٨، ص ٢۵٨؛ كتاب السنّة از ابن ابىعاصم، ج ١، صص ٧، ٢۵، ٣٢ و ٣٣؛ الجامع الصغير سيوطى، ج ١، ص ١٨۴؛ الدرّ المنثور، ج ٢، ص٢٨٩؛ السنن الكبرى، ج ١٠، ص ٢٠٨؛ شرح السنّة، بغوى، ج ١، ص ٢١٣؛ مشكاة المصابيح، خطيب تبريزى، ج ١، ص۶٢؛ المطالب العالية، ابن حجر عسقلانى، ج ٣، صص ٨۶ و ٨٧؛ مجمع الزوائد، هيثمى، ج ٧، صص٢۵٨ و ٢۶٠؛ ترمذى، حاكم، ذهبى، بغوى و سيوطى در كتابهاى بيان شده، اين روايت را صحيح شمردهاند. بوصيرى در مصباح الزجاجة، ج ٣، ص ٢٣٩؛ سخاوى در المقاصد الحسنة، ص ١۵٨؛ شاطبى در الاعتصام، ج ٢، ص ١٨٩؛ سفارينى در لوامع الأنوار البهية، ج ١، ص ٩٣؛ زين عراقى در مغنى از قول «حمل الأسفار فى الأسفار» ، ج ٣، ص ٢٣٠؛ ابن تيميه در كتاب المسائل، چنانكه در كتاب سلسلة الأحاديث الصحيحة آمده است، ج ١، ص ٣۵٩؛ البانى در السلسلة الصحيحة، ج ١، صص ٣۵۶ و ٣۵٨؛ صحيح الجامع الصغير، ج ١، صص ٢۴۵ و ۵١۶؛ صحيح سنن ابىداوود، ج ٣، ص ٨۶٩؛ صحيح سنن ابن ماجه، ج ٢، ص ٢۶۴؛ بلكه سيوطى متواتربودن اين روايت را ادعا كرده است؛ چنانكه در كتاب فيض القدير، ج ٢، ص ٢١ و همچنين كتانى در كتاب نظم المتناثر، ص ۵٧ آوردهاند.
2) ترمذى در سنن، ج ۵، صص ۶۶٢ و ۶۶٣؛ احمد در مسند، ج ٣، صص ١۴، ١٧، ٢۶، ۵٩ و ج ۵، صص ١٨١، ١٨٩؛ حاكم در مستدرك، ج ٣، صص ١٠٩ و ١١٠؛ ابن سعد در طبقات الكبرى، ج ٢، ص ١٩۴؛ ابن ابىعاصم در كتاب السنّة، صص ۶٢٩ و ۶٣٠؛ سيوطى در جامع صغير، ج ١، ص ۴٠٢؛ الدرّ المنثور، ج ٧، ص ٣۴٩ در تفسير آيۀ ٢٣ سورۀ شورا؛ احياء الميت، صص ٢٨، ٢٩، ٣٩، ۴٠، ۴٨، ۵۵ و ۵۶؛ ابن حجر عسقلانى در مطالب العالية، ج ۴، ص۶۵؛ خطيب تبريزى در مشكاة المصابيح، ج ٣، ص ١٧٣١؛ ابونعيم اصفهانى در حلية الاولياء، ج١، ص ٣٣۵؛ بغوى در شرح السنة، ج ١۴، ص ١١٩؛ نسائى در خصائص اميرالمؤمنين على بن ابىطالب، ص96؛ هيثمى در مجمع الزوائد، ج ١، ص١٧٠ و ج ٩، ص ١۶٢ و صفحات بعد از اين؛ ابن كثير در تفسير القرآن العظيم، ج ۴، ص ١١٣؛ البداية و النهايه، ج ۵، ص ١٨۴؛ ترمذى، حاكم، ذهبى، سيوطى، ابن حجر عسقلانى، هيثمى و ابن كثير، اين روايت را در كتابهاى خودشان كه در بالا گذشت، صحيح دانستهاند. همچنين ابن حجر هيثمى در الصواعق المحرقه، صص۴۵ و ٢٢٨ و البانى در سلسلة الأحاديث الصحيحة، ج ۴، ص ۵۵؛ صحيح جامع صغير، ج ١، ص ۴٨٢ اين روايت را صحيح شمردهاند.
٧۶از اهلبيتش را بيان كرده و مىفرمايد: «بار خدايا! اينان اهل من هستند» يا «. . . اهلبيت من هستند» (1)كه منظور حضرت على و فاطمه و امام حسن و امام حسين عليهم السلام است. همچنين دربارۀ تعداد ائمۀ بر حق عليهم السلام مىفرمايند: «اسلام پيوسته با دوازده خليفه، عزيز خواهد بود. . . همۀ آنها از قريش هستند» .(2)شيعيان معتقدند كه امت بر نجات و رستگارى ائمۀ دوازدهگانه و پيروان آنها اتفاقنظر دارند.
شيعيان به دليل مشاهدۀ اين روايات، از اهلبيت عليهم السلام پيروى كردهاند و فرقۀ ناجيه گشتهاند(3)، و خود را اهلحق مىدانند؛ نه بهخاطر آنچه جزايرى گفته است.
جزايرى مىگويد: اگر به يك شخص شيعى گفته شود: «از آن قرآنى كه اهلبيت
1) پيامبر ص اين مطلب را در احاديث زيادى از جمله حديث مباهله و حديث كساء بيان فرموده است. مراجعه شود به: صحيح مسلم، ج ۴، صص ١٨٧١، ١٨٨٣؛ سنن ترمذى، ج ۵، ص ٣۵٢؛ مستدرك، ج ٣، صص ١٠٨، ١٠٩، ١٣٣، ١۴۶، ١۴٧، ١۵٠، ١۵٨؛ مجمع الزوائد، ج ٩، ص ١۶۶ و صفحات بعد از اين؛ مسند احمد، ج ١، صص١٨۵، ٣٣٠، ٣٣١ و ج ۴، ص ١٠٧ و ج ۶، صص ٢٩٢، ٣٢٣؛ الإحسان به ترتيب صحيح ابن حبان، ج ٩، ص۶١؛ السنن الكبرى، ج ٢، ص ١۴٩؛ مسند ابىداوود طيالسى، ص ٢٧۴؛ كتاب السنة، صص ۵٨٨ و ۵٨٩؛ مشكاة المصابيح، ج ٣، ص ١٧٣١؛ الدرّ المنثور، ج ۶، ص ۶٠٣ و صفحات بعد از اين در تفسير آيۀ تطهير؛ تاريخ بغداد، ج ١٠، ص ٢٧٨؛ خصائص اميرالمؤمنين علىبنابىطالب عليه السلام، صص ٧ - ٣٠، - ۴٩، ٧٣.
2) حديث خلفاى دوازدهگانه را البته با اختلاف در الفاظ، روايت كردهاند: بخارى در صحيح، ج ٩، ص ١٠١؛ مسلم در صحيح، ج ٣، صص ١۴۵٢ - ١۴۵۴، با نُه طريق؛ ترمذى در سنن، ج ۴، ص ۵٠١ به دو طريق كه هر دو را صحيح مىداند؛ ابوداوود در سنن، ج ۴، ص ١٠۶ به سه طريق كه البانى در صحيح سنن ابىداوود، ج ٣، ص ٨٠٧ آنها را صحيح مىداند؛ احمد در مسند، ج ١، ص ٣٩٨ و ج ۴، صص ٨۶ - ٩٠، ٩٢ - ١٠١، ١٠۶ - ١٠٨؛ حاكم در مستدرك، ج ٣، صص ۶١٧ و ۶١٨؛ ابوداوود طيالسى در مسند، ص ١٨٠؛ ابونعيم اصفهانى در حلية الاولياء، ج۴، ص ٣٣٣؛ ابوعوانه در مسند، ج ۴، صص ٣٩۶ - ٣٩٩؛ ابن ابى عاصم در كتاب السنة، ج ٢، صص ۵١٨، ۵٣۴، ۵۴۴، ۵۴٩؛ بيهقى در دلائل النبوة، ج ۶، صص ۵١٩ - ۵٢٣؛ خطيب بغدادى در تاريخ بغداد، ج ٢، ص ١٢۶؛ هيثمى در مجمع الزوائد، ج ۵، صص ١٩٠ و ١٩١؛ ابن حجر عسقلانى در مطالب العالية، ج٢، ص ١٩٧؛ ابن حبان در صحيح چنانكه در كتاب «احسان به ترتيب صحيح ابن حبان نيز آمده» ، ج ٨، صص٢٢۶، ٢٢٩ و ٢٣٠؛ بغوى در شرح السنة، ج ١۵، صص ٣٠ و ٣١؛ البانى در صحيح جامع صغير، ج ٢، ص١٢٧۴ و سلسلة الأحاديث الصحيحة، ج ١، ص ۶۵١ و ج ٢، ص ۶٩٠.
3) ر. ك: «دليل المتحيرين» ؛ در آنجا دلايل زيادى آوردهايم و اثبات كردهايم كه فرقۀ ناجيه، فقط شيعۀ اماميه است.
مخصوص شيعيان خود كردهاند، سورهاى يا چند سوره را به ما نشان بده» ، جواب و عكسالعمل او چه خواهد بود؟
پاسخ به جزايرى: اهلبيت عليهم السلام شيعيان خود را به قرآنى غير از قرآن موجود، مخصوص نكردهاند و اگر قرآن ديگرى مىداشتند، حتماً آن را آشكار مىكردند و از سرزنش هيچ سرزنشكنندهاى هم نمىهراسيدند. هركس هم غير از اين را به آنان نسبت دهد، دروغ گفته و تهمت زده است؛ زيرا بزرگان مذهب شيعه اين مطالب را در كتابها به روشنى بيان كرده و اثبات نمودهاند كه قرآنى كه بر پيامبر (ص) نازل شده، همان قرآنى است كه امروز در دست مردم است و هيچ كاستى و زيادتى در آن نيست.
شيخ صدوق (ره) در اينباره مىفرمايد:
به اعتقاد ما، قرآنى كه خداوند متعال بر پيامبرش محمد (ص) نازل فرموده، همين كتابى است كه ميان دو جلد قرار دارد و در دست مردم است؛ بيشتر از اين مقدار نيست و تعداد سورههاى آن نزد مردم ١١۴ سوره است. . . و هركسى به ما نسبت دهد به اينكه ما مىگوييم «قرآن بيش از اين است» ، دروغگو مىباشد. (1)
امينالاسلام طبرسى (متوفاى ۵۴٨ه. ق) مىگويد:
سخن دربارۀ زيادتى و كاستى قرآن. . . شايسته علم تفسير نيست. اما بر بُطلان زيادتى در قرآن، اجماع داريم و دربارۀ كاستى در قرآن، جماعتى از شيعه و حشويه از اهل سنّت، رواياتى در اين زمينه آوردهاند كه مىگويند در قرآن تغيير و كاستى حاصل شده است. اما نظريۀ صحيح شيعه خلاف آن است. سيدمرتضى در اينباره حق مطلب را ادا كرده است.(2)
شيخ الطايفه، شيخ طوسى (متوفاى ۴۶٠ ه. ق) مىفرمايد:
در زياده و كاستى قرآن. . . اجماع داريم بر بطلان قول به زيادتى در قرآن. اما دربارۀ كاستى در قرآن، ظاهر از مذهب مسلمين خلاف اين نظريه است و نظر صحيح در مذهب ما، همين است و سيد مرتضى (ره) همين ديدگاه را يارى و تقويت نموده است و ظاهر از روايات نيز همين است كه نقصانى در قرآن نيست.(1)
شيخ مفيد (ره) مىفرمايد:
اما كاستى در قرآن عقلاً محال و ممنوع نيست. . . . جماعتى از اماميه گفتهاند: از كلمات، آيات و سورههاى قرآن چيزى كم نشده، ولى آنچه از تأويل و تفسير معانى قرآن بهگونهاى كه نازل شده بود و در مصحف حضرت على عليه السلام ثبت شده بود، حذف شده است. . . و چه بسا به تفسير قرآن، قرآن گفته شود. . . و اين سخن نزد من، شبيه به گفته كسى است كه ادعا مىكند از خود قرآن - نه تأويل آن - كلماتى كم شده است؛ من هم به همين نظريه متمايل هستم. اما ما به بُطلان و فساد قول به زيادتى در قرآن، يقين داريم.(2)
سيد رضىالدين بن طاووس (متوفاى ۶۶۴ه. ق) مىگويد: «طبق عقل و شرع، قرآن از هر زيادتى و كاستى مصون و محفوظ است»(3)
ميرزا محمدحسن آشتيانى (ره) مىگويد: «مشهور ميان مجتهدان و اصوليان و بيشتر محدثان، عدم وقوع هر نوع تغييرى در قرآن است. بلكه عدۀ زيادى بر اين مطلب ادعاى اجماع كردهاند»(4)
در نتيجه بايد گفت: عموم علماى شيعه، از قديم و جديد، بر اين نظريهاند كه قرآن از تحريف به زيادتى و كاستى، سالم و مصون است و هركس خلاف آن بگويد، سخن او شاذ و غير قابل اعتنا و بىارزش است.
اختصاصداشتن معجزات انبيا به اهلبيت عليهم السلام
جزايرى مىگويد: از ميان مسلمانان، تنها اهلبيت و شيعيانشان، نشانههاى انبيا مانند سنگ و عصا را دارند. دليل و گواه بر اين حقيقت، دو روايت است:
روايتى است كه صاحب كافى به سند خود از ابىبصير از امام باقر عليه السلام نقل مىكند كه حضرت فرمود: «در شبى بسيار تاريك، اميرالمؤمنين عليه السلام بيرون رفت، درحالىكه مىگفت: در همهمه و شب تاريكى امام بر شما بيرون آمد، درحالىكه پيراهن آدم را پوشيده و انگشتر سليمان و عصاى موسى عليه السلام را در دست دارد» .
همچنين روايت ديگرى از ابوحمزه از امام صادق عليه السلام است كه ايشان فرمود: «الواح موسى عليه السلام و عصاى او نزد ماست و ما وارث پيغمبرانيم» .
پاسخ به جزايرى: تمام احاديث روايتشده در اين باب از اصول كافى ضعيفاند.(1)
اين حديث را كلينى (ره) از محمدبنيحيى، از محمدبنحسين، از موسى بن سعدان، از ابى حسن اسدى، از ابى بصير، از امام باقر عليه السلام روايت كرده است.
در ضعف اين حديث، وجود موسى بن سعدان حناط كوفى كفايت مىكند. او ضعيف است و بر حديثش اعتماد نمىشود. نجاشى دربارۀ او مىگويد: «موسى بن سعدان حناط در [نقل]حديث ضعيف است»(2)ابن غضائرى مىگويد: «موسى بن سعدان حناط كوفى كه از ابى الحسن عليه السلام روايت نقل كرده است، ضعيف و اهل غلو در دين خود است»(3)علامه نيز در خلاصه چنين گفته است.(4)
كلينى (ره) آن را از احمد بن ادريس، از عمران بن موسى، از موسى بن جعفر بغدادى،
1) حديث اول از اين باب، روايت محمدبنفيض از امام باقر عليه السلام است كه در سند آن سلمة بن خطاب وجود دارد و او ضعيف است؛ به دليل تضعيف نجاشى در رجالش، ص ١٣٣، و ابن غضائرى چنانچه در معجم رجال الحديث، ج ٨، ص ٢٠۴ آمده است و علامه در خلاصه، ص ٢٢٧ و عدهاى ديگر. همچنين در سند آن، منيع بن حجاج بصرى و محمدبنفيض است كه هر دو مجهول مىباشند. اما حديث دوم، حديث ابوحمزه ثمالى از امامصادق عليه السلام است. اين، همان حديث دومى است كه جزايرى در اين حقيقت بيان كرده است و سخن دربارۀ اين حديث به زودى خواهد آمد. اما حديث سوم و چهارم حديث اولى كه جزايرى بيان كرده است در سند اين دو روايت، موسى بن سعدان است كه ضعيف است؛ چنانكه به زودى حال او معلوم مىگردد. اما حديث پنجم كه آخرين حديث است، از جمله راويان آن، بشر بن جعفر است كه مجهولالحال است و راوى ديگر آن، مفضل بن عمر كه دربارۀ وثاقت او اختلاف شده و مشهور علما او را تضعيف مىكنند؛ زيرا نجاشى در رجالش، ص ٢٩۵ و ابن غضائرى و علامه در خلاصه، ص ٢٨۵ و ابن داوود و عدهاى ديگر، او را تضعيف كردهاند؛ ر. ك: تنقيح المقال، ج ٣، ص ٢٣٨.
2) رجال نجاشى، ص ٢٨٩.
3) تنقيح المقال، ج ٣، ص ٢۶۵؛ خلاصه، ص ٢۵٧.
4) خلاصه، ص ٢۵٧.
از على بن اسباط، از محمدبنفضيل، از ابوحمزۀ ثمالى از امام صادق عليه السلام روايت كرده است.
عمران بن موسى در اين روايت مشترك است بين عمران بن موسى خشاب و عمران بن موسى اشعرى - كه هر دو مجهول و ناشناخته هستند- و بين عمران بن موسى زيتونى كه ثقه است. اما موسى بن جعفر بغدادى نيز مجهول و ناشناخته است. مامقانى مىگويد: «گويا وى از اماميه است، ولى مجهول و ناشناخته است»(1)
محمد بن فضيل نيز بين ضعيف و غيرضعيف مشترك است. مامقانى درباره او مىگويد: «صاحب اين نام، خواه يك نفر باشد خواه بيشتر، يا ضعيف است يا مجهول»(2)
بنابراين، استناد به احاديث اين باب از اصول كافى براى اثبات حقيقتى كه ابوبكر جزايرى آن را كشف كرده، مغالطهاى بيش نيست.
ابوبكر جزايرى مىنويسد: آنگاه اى شيعىمذهب! اعتقاد تو درخصوص اين حقيقت، تو را ملزم به پذيرش امورى مىكند كه در نهايتِ زشتى و بُطلان هستند و چارهاى ندارى -درحالىكه عاقل هستى- جز اينكه از آن امور بيزارى جويى و به آنها معتقد نشوى و آن امور عبارتاند از:
لازمۀ اوّل: دروغگوشمردن على [ عليه السلام ] در اين سخنش كه وقتى از او سؤال شد: «آيا رسول خدا [ (ص) ] شما آلالبيت را به چيزى مخصوص گردانيده است؟» فرمود: «نه، مگر آن چيزى كه در غلاف شمشيرم است» . آنگاه صحيفهاى را از آن بيرون آورد كه در آن چهار مطلب آمده بود، كه اهل حديث، مانند بخارى و مسلم، آنها را بيان كردهاند.
پاسخ به جزايرى: به دو دليل، لوازمى كه جزايرى بيان كرده، شيعه را ملزم به پذيرش اين امر نمىكند:
اوّل: چنانكه قبلاً گفتيم، تمام احاديث اين باب از اصول كافى ضعيفاند و حديث ضعيف، نه كسى را ملزم مىكند و نه مىتوان به آن ملتزم شد.
دوم: اين لوازم، بهويژه لازمۀ سوم و چهارم، در واقع اصلاً لازمه نيستند؛ چنانكه به زودى خواهد آمد.
اين مطلب كه جزايرى گفته «لازم مىآيد على [ عليه السلام ] را در حديثى كه بخارى و مسلم آن را نقل كردهاند، تكذيب نماييم» ، درست نيست؛ زيرا:
اولاً، حديثى كه بخارى و مسلم از على عليه السلام نقل كردهاند، متواتر نيست.(1)
ثانياً، اين حديث را تنها اهل سنّت روايت كردهاند. پس نمىتوانند با آن ضد شيعيان استدلال كنند. همچنين اگر بپذيريم كه اين روايت صحيحه است، باز هم يقين پيدا نمىكنيم كه از حضرت على عليه السلام صادر شده باشد؛ زيرا از صحت روايت، قطع به صدور حاصل نمىشود؛ نهايت چيزى كه حاصل مىشود، ظن به صدور است.
با فرض اينكه هر دو روايت (روايت كلينى و بخارى) را صحيح بدانيم و تعارض ميان آنها را بپذيريم، اگر كسى به يكى از اين دو روايت كه از حضرت على عليه السلام نقل شده، معتقد شود، تكذيب حضرت لازم نمىآيد؛ زيرا در غير اين صورت، عمل به اخبار متعارض، جايز نمىشد.
به علاوه، بيشتر شيعه، بهويژه عوام آنان، از اين حديثى كه اهل سنّت روايت
1) در تأييد مصنف مىتوان بر ابوبكر جزايرى اشكال كرد كه رواياتى كه در اين باب اهل سنت نقل كردهاند، داراى مضامين مختلف است كه اين نقلهاى متضارب، بيانگر ساختگىبودن آنهاست و جاعلان اين حديث درصدد اين بودهاند كه برترى اميرمؤمنان عليه السلام را بر ديگر صحابه به اين وسيله انكار كنند. مترجم
كردهاند، بىخبرند. پس چگونه مىتوانند كلامى را تكذيب كنند كه از آن بىخبرند؟ !
بايد گفت كه ميان احاديث كلينى در اين باب و روايتى كه اهل سنّت از حضرت على عليه السلام نقل كردهاند، تعارضى نيست. براى روشنشدن مطلب، در اين روايات دقت كنيد:
در صحيح بخارى روايت شده است كه از حضرت على عليه السلام سؤال شد: «آيا كتابى نزد شما هست؟» فرمود: «نه، مگر كتاب خدا و فهمى كه به مرد مسلمان داده شده و آنچه در اين صحيفه است. . .»(1)
همچنين بخارى روايت كرده كه على [ عليه السلام ] فرمود:
ما از پيامبر [ (ص) ] چيزى ننوشتيم، مگر قرآن و آنچه در اين صحيفه است؛ پيامبر [ (ص) ] فرمود: «در مدينه، از حائر تا فلانجا حرم است. پس هركس در آن آشوب كند يا آشوبگرى را پناه دهد، لعنت خدا و فرشتگان و همه مردم بر او باشد. . .»(2)
در حديث ديگرى نيز بخارى چنين نقل كرده است: «روزى على [ عليه السلام ] خطبه خواند و فرمود: هيچ كتابى كه آن را بخوانيم نزد ما نيست، مگر كتاب خدا و آنچه در اين صحيفه است. . .»(3)
در روايتى از مسلم آمده است كه على [ عليه السلام ] فرمود: «هركس بگويد غير از كتاب خدا و اين صحيفه (فرمود: و صحيفهاى كه در غلاف شمشير است) چيز ديگرى نزد ماست كه آن را قرائت مىكنيم، دروغ گفته است. . .»(4)
ظاهر اين روايات، در صورتى كه صحت آنها را بپذيريم، نشاندهندۀ اين است كه
حضرت على عليه السلام خبر داده كه رسول خدا (ص) اهلبيت عليهم السلام را به «نوشتهاى» غير از قرآن و آن صحيفه، مخصوص نگردانيده است. به همين جهت، ابنحجر در توضيح بخشى از اين روايت (آيا كتابى نزد شما هست؟) مىگويد: «مقصود سائل اين است كه آيا نوشتهاى كه به رسول خدا (ص) وحى شده باشد و از ايشان گرفته باشيد، نزد شما هست؟»
دليل بر اين مطلب، روايتى از بخارى در كتاب جهاد است كه مىگويد: «آيا چيزى از وحى، غير از آنچه در كتاب خداست، نزد شما هست؟»(1)در كتاب ديات نيز آورده است: «آيا چيزى كه در قرآن نباشد نزد شما هست؟»(2)و در مسند اسحاق بن راهويه از جرير از مطرق چنين آمده است: «آيا به چيزى علم پيدا كردى كه از وحى باشد؟»(3)
سندى در حاشيهاش بر سنن نسائى، در توضيح اين بخش از روايت «آيا نزد رسولخدا (ص) چيزى غير از قرآن داريد؟» ، مىگويد: «يعنى چيز نوشته شدهاى؛ وگرنه ترديدى نيست كه نزد وى بيش از آنچه بيان شد، وجود داشت» .(4)
دليل ديگر بر آنچه گفته شد، اين است كه مطالب بيانشده در صحيفه، از امورى نيست كه فقط به حضرت على عليه السلام اختصاص يافته باشد(5)همانگونه كه ابوطيب
1) صحيح بخارى، ج ۴، ص ٨۴.
2) همان، ج ٩، صص ١٣ و ١۴.
3) فتح البارى، ج ١، ص ١۶۵.
4) سنن نسائى به شرح سيوطى، ج ٨، ص ٢٣.
5) آنچه در صحيفه بيان شده، اين است: «خدا لعنت كند كسى را كه ذبح او براى غير خدا باشد و خدا لعنت كند كسى را كه روشنايى زمين را سرقت كند و خدا لعنت كند كسى را كه پدرش را لعنت نمايد و خدا لعنت كند كسى را كه آشوبگرى را پناه دهد» ؛ ر. ك: صحيح مسلم، ج ٣، ص ١۵۶٧؛ مسند احمد، ج ١، ص ١١٨. و در اين صحيفه دندانهاى شتر و چيزهايى از زخمها آمده و همچنين در آن آمده است: «مدينه از عير تا ثور حرم است. پس هركس در آن آشوب كند يا آشوبگرى را پناه دهد، لعنت خدا و فرشتگان و همه مردم بر او باشد و خدا هيچ عذرى را از او در روز قيامت قبول نكند و حق و حُرمت مسلمين يكى [و برابر]است كه پايينترين مردم، بهوسيله آن سعى و كوشش نمايد و كسى كه خود را به غير پدرش يا به غير مولاى خودش نسبت دهد، لعنت خدا و فرشتگان و تمام مردم بر او باشد و خداوند در روز قيامت عذرى را از او قبول نكند» ؛ ر. ك: صحيح مسلم، ج ٢، ص١١۴٧؛ مسند احمد، ج ١، صص ١١٩، ١٢٣، ١۵١ و ١۵٢؛ سنن نسائى، ج ٨، صص ١٩ و ٢٣؛ سنن ابىداوود، ج ۴، صص ١٨٠ و ١٨١ و آنچه قبلاً از صحيح بخارى گذشت
عظيمآبادى گفته است: «مخفى نباشد كه آنچه در كتاب او (صحيفه على عليه السلام) است، از امور اختصاصى و ويژه نيست» .(1)سندى نيز در حاشيهاش بر سنن نسائى همين حرف را زده است.(2)
اين سخنان بيانگر اين است كه سؤالكننده در پى اين بوده كه بداند، آيا پيامبر (ص) از ميان همه مردم، تنها حضرت على عليه السلام را به «نوشتهاى» مخصوص گردانيده كه در آن علومى وجود دارد يا نه انگيزۀ سؤالكننده، اين كلام حضرت على عليه السلام است كه هنگام هر اتفاقى مىفرمود: «خدا و رسولش راست گفتهاند» . اين مطلب اشاره به اين دارد كه پيامبر (ص) ، حضرت على عليه السلام را از امور غيبى كه واقع مىشوند، مطلع مىكرده است و به ديگران اين اخبار را نمىدادند.
ابن حجر مىگويد:
علت سؤال آنها از حضرت على [ عليه السلام ] دربارۀ آن نوشته، همان روايتى است كه احمد و بيهقى در «الدلائل» از طريق ابىحسّان آوردهاند، كه حضرت على [ عليه السلام ] وقتى دستورى مىداد و گفته مىشد: «آن را انجام داديم» ، مىفرمود: «خدا و رسولش راست گفتهاند» . مالك اشتر به حضرت عرض كرد: «اين چيزى كه شما مىفرماييد، آيا عهدى است كه رسول خدا [ (ص) ] از ميان مردم فقط مخصوص شما كرده است؟ . . .»(3)
از جواب حضرت على عليه السلام فهميده مىشود كه پيامبر (ص) او را از ميان مردم، به
نوشتهاى مخصوص نگردانيده است، مگر همان صحيفهاى كه مطالب آن نيز به حضرت على عليه السلام اختصاص ندارد. اما پيامبر (ص) چيز ديگرى به ايشان اختصاص داده كه در اين روايات بيان نشده و در جواب حضرت على عليه السلام نيز اشارهاى به آنها نشده است؛ هرچند سؤالكننده آنها را قصد كرده باشد.
بنابراين روايات واردشده در كتاب كافى در باب «آيات و نشانههايى كه از پيغمبران نزد ائمه عليهم السلام است» ، با آنچه بخارى و مسلم دربارۀ صحيفه روايت كردهاند، تنافى ندارد؛ زيرا روايات كافى مىگويند: «پيامبر (ص) بعضى از آيات و نشانههاى پيغمبران، مانند پيراهن آدم و عصاى موسى و خاتم سليمان را به اهلبيت خود اختصاص داده است» و احاديث صحيفه مىگويند: «پيامبر (ص) ، حضرت على عليه السلام و اهلبيتش را به غير از قرآن و آن صحيفه، به نوشتۀ ديگرى مخصوص نفرموده است» و اين منافاتى ندارد كه چيزهاى ديگرى هم غير از نوشته، مخصوص آنها نموده باشد. حتى اگر نگوييم كه پيامبر (ص) بعضى از آيات و نشانههاى پيغمبران را كه نزد ايشان بوده، ميراث اهلبيت عليهم السلام خود گردانيده است، باز هم اشكالى ندارد كه بگوييم آن نشانهها نزد اهلبيت عليهم السلام بوده است؛ زيرا ممكن است هنگامى كه پيامبر (ص) رحلت كرد، آن نشانهها در دست اهلبيت عليهم السلام بوده و همچنان در دست آنها باقى مانده باشد؛ چنانكه خود اهل سنّت نيز به اين مطلب اقرار كرده و مىگويند: «خاتم پيامبر (ص) در اختيار ابوبكر بوده و عايشه مقدارى از لباسهاى پيامبر (ص) را نزد خود داشت و ديگران نيز غير اينها را نزد خود داشتهاند» .
بخارى و مسلم از ابنعمر روايت كردهاند كه مىگويد:
پيامبر [ (ص) ] انگشترى از نقره تهيه كرد كه در دست ايشان بود. بعد از پيامبر (ص) در دست ابوبكر و بعد از او در دست عمر و بعد از او در دست عثمان بود و بعد از او در چاه اريس افتاد و نقش آن «محمد رسول الله» بود.(1)
1) صحيح بخارى، ج ٧، صص ٢٠٢ و ٢٠٣ و ج ۴، ص ١٠٠؛ صحيح مسلم، ج ٣، ص ١۶۵۶.
همچنين بخارى از ابىبُرده نقل مىكند: «عايشه به ما عبايى نمدى نشان داد و گفت: جان پيامبر [ (ص) ] در همين لباس گرفته شد» .
سليمان از حميد از ابىبُرده بر اين روايت چنين افزوده كه بُرده مىگويد: «عايشه براى ما لنگى ضخيم كه در يمن درست مىشود و عباى پشمين نمدى بيرون آورد»(1)
اين اشياء و مانند آنها، بعد از وفات پيامبر (ص) در دست همان كسانى كه آنها را داشتند، باقى ماند؛ چنانكه ابن حجر دربارۀ اين مطلب آشكارا مىگويد:
پيامبر [ (ص) ] ميراثى به جا نگذاشت و اموال به جا مانده از او فروخته نشد. بلكه براى تبرك جستن، در دست كسانى باقى ماند كه قبلاً نزد آنان بود. اگر آنچه داشت ميراث مىبود، هر آينه تقسيم مىشد و فروخته مىشد.(2)
بنابراين ترديدى نيست كه بعضى از اموال رسول خدا (ص) ، مانند لباس و سلاح و غيره، نزد اهلبيت عليهم السلام بوده است؛ زيرا آنان نسبت به ديگران سزاوارتر بودند. برخى از روايات نيز بر اين مطلب دلالت دارند كه به نمونهاى از آنها اشاره مىكنيم:
بخارى و مسلم از ابن شهاب چنين نقل كردهاند كه على بن الحسين به او فرمود:
هنگامى كه ما از نزد يزيد بن معاويه پس از كشتهشدن حسين بن على عليهم السلام به مدينه برگشتيم، مسور بن مخرمه به ديدار ما آمد و عرضه داشت: «آيا چيزى هست كه به من دستور دهى تا براى شما انجام دهم؟» به او گفتم: «آيا تو همان كسى نيستى كه شمشير رسول خدا [ (ص) ] به او داده شده؟ من مىترسم كه اين جماعت، آن را به زور از تو بگيرند و به خدا سوگند اگر آن را به من بدهى، تا جان در بدن دارم، دست كسى به آن نمىرسد. . .»(3)
با توجه به اين روايات، اين راز آشكار مىشود كه چرا پيامبر (ص) ، آيات و نشانههاى
به ارثمانده از پيغمبران را از چشم مردم دور نگه مىداشتند؛ تا بدانجا كه در رواياتى كه اهل سنّت از ايشان (ص) نقل كردهاند، هيچ نشانه و اثرى از آنها نيست. اين بدانجهت بود كه بعد از ايشان بر اهلبيت عليهم السلام فشار نياورند و آن آيات و نشانهها را به زور از آنها نگيرند؛ چنانكه از غير اهلبيت عليهم السلام به زور مىگرفتند.
جزايرى مىگويد: لازمۀ دوم: با نسبتدادن اين سخن به على [ عليه السلام ]، (روايت اوّل و دوم) به ايشان نسبت دروغ دادهايد.
پاسخ به جزايرى: قبلاً گفتيم كه تمام روايات اين باب از كتاب كافى، ضعيفاند. بنابراين ما علم به صدور اين سخن از اميرالمؤمنين عليه السلام نداريم و نگفتهايم كه بهيقين، حضرت چنين سخنى فرمودهاند تا اينكه نسبت دروغ به ايشان يا ما داده شود. درحالىكه حتى اگر روايت صحيح باشد، براى ما قطع به صدور حاصل نمىشود.
علاوه بر اين، مرحوم كلينى (ره) اين روايت را از ديگران نقل كرده و خودش نمىگويد «حضرت على عليه السلام فرموده» تا اينكه او را به دروغبستن بر حضرت على عليه السلام متهم كنيم؛ ايشان فقط مىگويد: «فلانى به من خبر داده از فلانى كه حضرت على عليه السلام چنين و چنان فرموده است» . كلينى در اينكه فلانى به او خبر داده است، راست مىگويد. اما اينكه حضرت على عليه السلام آن سخن را فرموده يا نه، اطلاعى نداريم و [در قيامت هم] از اين جهت، سؤال و محاسبه نمىشويم.
معلوم نيست چرا جزايرى يقين كرده كه حضرت على عليه السلام چنين سخنى را نفرموده است؛ با اينكه اين سخن، تناقضى با قرآن كريم ندارد و با سنت متواتر و اجماع قطعى و حكم عقل هم مخالف نيست.
به علاوه، ضعيف بودن يك روايت، دليل بر عدم صدور آن نمىشود؛ هرچند بعضى از راويان آن، به دروغگويى معروف باشند؛ زيرا چه بسا فردى بسيار دروغگو، گاهى سخن راست هم بگويد. به همين جهت، خداوند متعال به بندگان مؤمن خود دستور
فرموده كه دربارۀ خبررسانى فاسقان، تحقيق و بررسى كنند، آنجا كه مىفرمايد: يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصيبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلى ما فَعَلْتُمْ نادِمينَ.(1)
اگرچه خداوند به بررسى اخبار فاسقان امر نموده، ولى به ردّ اخبار آنها دستور نداده است. اين فرمان الهى مبيّن آن است كه گاهى خبر فاسق نيز راست است. در نتيجه مىتوان گفت، يقين جزايرى به اينكه، اين خبر (كه به حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام نسبت داده شده) دروغى بيش نيست، درست نبوده و مطابق قواعد علمى نيست؛ مگر اينكه وى ادعا كند قدرتى الهى دارد كه با آن مىتواند روايت و خبر دروغ را تشخيص بدهد. . . و چنين ادعايى محتاج به اثبات و دليل است. (2)
شايد علت يقينكردن جزايرى به دروغبودن احاديث اين باب از كافى، اين است كه بر وى گران آمده كه پيراهن آدم و خاتم سليمان و عصاى موسى عليهم السلام نزد حضرت على عليه السلام باشد. هرچند خود آنها روايت كردهاند «دابّةالأرض»(3)كه در آخرالزمان آشكار مىشود، در حالى بيرون مىآيد كه خاتم سليمان و عصاى موسى در دست اوست.
دراينباره ترمذى روايتى نقل كرده و آن را حسن دانسته است. همچنين ابن ماجه، احمدبنحنبل، طيالسى، حاكم و عدهاى ديگر، از ابوهريره روايت كردهاند كه رسولخدا (ص) فرمود: «دابّه با خاتم سليمان و عصاى موسى بيرون مىآيد و مؤمن را
1) اى كسانى كه ايمان آوردهايد، اگر شخص فاسقى خبرى براى شما آورد، درباره آن تحقيق كنيد، مبادا به گروهى از روى نادانى آسيب برسانيد و از كرده خود پشيمان شويد. حجرات: ۶ .
2) ابن حجر عسقلانى در نزهة النظر، ص ۴۴ مىگويد: «حكمكردن بر اينكه فلان حديث ساختگى است، فقط در حدّ ظن غالب است و نسبت به آن، قطع حاصل نمىشود؛ زيرا امكان دارد صادق باشد. البته بعضى از اهل حديث ملكهاى قوى در تشخيص حديث كاذب از صادق دارند و آنها كسانى هستند كه اطلاع وسيع، فكر روشن و فهم قوى داشته، قرائن را بهخوبى مىشناسند»
3) «دابة» به معناى جنبده و جاندار است. اشاره به آيه ٨٢ نمل است وَ إِذا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ أَخْرَجْنا لَهُمْ دَابَّةً مِنَ الأَرْضِ تُكَلِّمُهُمْ .
روسفيد مىكند و بر بينى كافر مُهر مىزند. . .» .(1)
از حضرت على عليه السلام دربارۀ «دابّةالأرض» سؤال شد و ايشان فرمود: «اما به خدا قسم كه دم ندارد و داراى ريش است» .(2)
ماوردى مىگويد: «اين سخن از على [ عليه السلام ] اشاره دارد به اينكه «دابّةالأرض» از نوع إنسان است؛ هرچند به آن تصريح نكرده است» .(3)
قرطبى هم مىگويد:
به همين سبب، بعضى از مفسرين متأخر مىگويند: «حقيقت نزديك بهواقع اين است كه «دابّه» انسانى است سخنگو كه با اهل بدعت و كفر، مناظره و مجادله مىكند تا حجت بر آنها تمام شود؛ هركس هلاك شود، از روى دليل و بينه هلاك گردد و هركس نجات يابد، از روى دليل باشد» . (4)
دليل ديگر بر اينكه دابه از نوع انسان است، سخن گفتن او با مردم است؛ چنانكه در آيه (5)، تُكَلِّمُهُمْ آمده است: «و مؤمن را از كافر جدا مىكند و همانا دابه، مؤمن را با عصا علامتگذارى كرده، كافر را با خاتم مُهر مىكوبد. . . و تمام اين صفات و كارها متعلق به انسان است، نه غير او» .
به هر حال، اگر قبول كنيم كه «دابّةالأرض» همان على بن ابىطالب عليه السلام است، از انصاف به دور است كه منكر وجود عصاى موسى و انگشتر سليمان نزد او شويم و اگر بگوييم غير اوست، باز هم از انصاف به دور است كه وجود عصا و انگشتر نزد آن حضرت
1) سنن ترمذى، ج ۵، ص ٣۴٠؛ سنن ابن ماجه، ج ٢، ص ١٣۵١؛ مسند احمد، ج ٢، ص ۴٩١؛ مسند ابىداوود طيالسى، ص ٣٣۴؛ جامع صغير، ج ١، ص ۵٠٢؛ مستدرك، ج ۴، ص ۴٨۵؛ الدرّالمنثور، ج ۶، ص ٣٨١؛ تفسير طبرى، ج ٢٠، ص ١١؛ تفسير القرآن العظيم، ج ٣، صص ٣٧۵ و ٣٧۶؛ كنز العمال، ج ١۴، ص ٣۴١.
2) الجامع لأحكام القرآن، ج ١٣، ص ٢٣۶.
3) همان.
4) همان.
5) ر. ك: نمل: ٨۶.
را مطلبى بزرگ و دشوار بدانيم. درحالىكه وجود آن دو را نزد دابّه بزرگ نمىشماريم.
جزايرى مىنويسد: لازمه سوم: صاحب اين اعتقاد، خود را خوار نموده و كجفهمى و كمعقلى خود را نشان داده و براى خود احترام قائل نشده است؛ زيرا اگر به او گفته شود انگشتر كجاست؟ عصا كجاست؟ يا مثلاً الواح [حضرت موسى]كجا هستند؟ پاسخى نمىيابد و نمىتواند يكى از آنها را بياورد. بنابراين، معلوم مىشود كه اصل قصه، از اوّل تا آخر، دروغى بيش نيست.
پاسخ به جزايرى: نمىدانم چگونه از اين عقيده، لازم مىآيد كه شيعه خود را حقير و خوار كرده باشد؟ آيا لازمۀ اعتقاد شيعه به اينكه ميراث انبيا عليهم السلام نزد اهلبيت عليهم السلام است، خواركردن خود است؟ چرا جزايرى كسى را حقير و خوار مىداند كه معتقد است خداوند آيات و نشانههاى پيغمبران عليهم السلام، مانند انگشتر سليمان و عصاى موسى و پيراهن آدم را نزد بهترين خلق خدا (پيغمبران) حفظ و نگهدارى كرده تا اينكه به دست اهلبيت پاك پيامبر (ص) برسند؟ اما خوار نمىشمارد كسى را كه معتقد است خاتم سليمان و عصاى موسى در آخرالزمان نزد «دابّةالارض» خواهد بود؟ و آن دابّه را نيز اين چنين معرفى مىكنند كه داراى چهار دست و پا و مويى تازهروييده و صدايى همچون صداى شتر است؟(1)
1) قرطبى در بيان نظرات علماى اهل سنت دربارۀ «دابّةالارض» مىگويد: «نظر اول، همان بچۀ شتر صالح است و اين صحيحترين نظر است» تا آنجا كه مىگويد: «زيرا وقتى ناقه صالح كشته شد، بچهاش فرار كرد و سنگ بزرگى باز شد و داخل آن رفت و بر او بسته شد. او همانجا هست تا اينكه به اذن خدا از آن سنگ بيرون آيد» . نظر دوم، روايت شده آن دابّه، جنبندهاى پر از موهاى كوچك و چهار دست و پا، طولش شصت ذراع است، و مىگويند همان جسّاسه حيوانى كه در جزيرهها زندگى مىكند و اخبار را جمعآورى كرده، در اختيار دجّال مىگذارد است و اين نظر عبدالله بن عمر است. نظر سوم، روايت شده كه دابّه از خلقت هر حيوانى نشانهاى دارد. ماوردى و ثعلبى گفتهاند: «سر آن، سر گاو و چشم آن، چشم خوك و گوش آن، گوش فيل و شاخ آن، شاخ بز كوهى و گردنش، گردن شترمرغ و سينهاش، سينه شير و رنگش، رنگ پلنگ و پهلوهايش پهلوى گربه و دمش، دم گوسفند نر و پاهايش، پاهاى شتر است كه ميان هر دو مفصل آن دوازده ذراع فاصله است» . زمخشرى گويد: «به ذراع حضرت آدم - و همراه آن عصاى موسى و انگشتر سليمان بيرون مىآيد. . .» ؛ ر. ك: الجامع لأحكام القرآن، ج ١٣، ص ٢٣۵.
علاوه بر اين، قبلاً گفتيم كه اين امور از مسائلى است كه شناخت آنها واجب و لازم نيست و جهل به آنها ضررى به شيعه بودن نمىزند و شايد بيشتر عوام شيعه چيزى در اينباره ندانند.
سخن عجيبتر جزايرى اين است كه وى دليل كجفهمى و كمعقلى كسى را كه معتقد شده آيات و نشانههاى پيغمبران، نزد اهلبيت عليهم السلام است، اين مىداند كه اگر به آن شيعه بگويند: «انگشتر كجاست؟ عصا كجاست؟ الواح كجايند؟» پاسخى پيدا نمىكند و نمىتواند چيزى از آنها را بياورد!
پاسخ روشن است؛ زيرا ما نگفتهايم اين نشانهها نزد ماست تا از ما خواسته شود آنها را نشان دهيم؛ بلكه گفتهايم آنها نزد اهلبيت عليهم السلام است كه از طريق ارث آن را به يكديگر منتقل مىكنند.
جزايرى مىگويد: و روشنتر از آن مطلب، اينكه گفته شود: اگر آنچه گفته شده، حقيقت دارد، پس چرا اهلبيت از اين آيات و نشانهها (مانند عصا و انگشتر) در نابودى دشمنان خودشان و پيروزى بر آنهاستفاده نكردند. درحالىكه از سوى دشمنان آزار و اذيتها ديدند؟
پاسخ به جزايرى: ١. همانا اهلبيت عليهم السلام از بندگان خوب و صالح خدا هستند كه كسى در سخن، از آنها پيشى نمىگيرد و به آنچه امر مىكنند، عمل مىكنند. اگرچه خداوند متعال، بدون عصا هم قادر بر يارى آنان است، اما حكمت او اقتضا مىكند كه به پيشوايان ستمگر كه دشمنان ديناند، مهلت داده شود تا بر گناه خود بيفزايند. سپس با عزت و قدرتش گريبان آنان را مىگيرد. خداوند مىفرمايد: وَ لا يَحْسَبَنَّ الَّذينَ كَفَرُوا أَنَّما نُمْلي لَهُمْ خَيْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلي لَهُمْ لِيَزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهينٌ.(1)
1) آنها كه كافر شدند [و راه طغيان پيش گرفتند] تصور نكنند اگر به آنان مهلت مىدهيم به سودشان است. ما به آنها مهلت مىدهيم فقط براى اينكه بر گناهان خود بيفزايند و براى آنها عذاب خواركنندهاى [آماده شده] است. آلعمران: ٧٨
٢. دشمنان اهلبيت عليهم السلام همواره خود را مسلمان نشان مىدادند و تظاهر به اسلام مىكردند. آنها همچون فرعون نبودند كه با خدا اعلام جنگ نمايند و در مقابل او سركشى كنند. خداوند متعال در اينباره مىفرمايد: إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلا فِي الْأَرْضِ وَ جَعَلَ أَهْلَها شِيَعاً يَسْتَضْعِفُ طائِفَةً مِنْهُمْ يُذَبِّحُ أَبْناءَهُمْ وَ يَسْتَحْيي نِساءَهُمْ إِنَّهُ كانَ مِنَ الْمُفْسِدينَ.(1)
فرعون در ظلم و ستم خود تا جايى پيشرفت كه ادعاى خدايى كرد و حضرت موسى عليه السلام را با تمام نشانههاى روشنى كه براى او آورد، تكذيب نمود. خداوند خطاب به موسى عليه السلام مىفرمايد: اذْهَبْ إِلى فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغى فَقُلْ هَلْ لَكَ إِلى أَنْ تَزَكَّى وَ أَهْدِيَكَ إِلى رَبِّكَ فَتَخْشى فَأَراهُ الْآيَةَ الْكُبْرى فَكَذَّبَ وَ عَصى ثُمَّ أَدْبَرَ يَسْعى فَحَشَرَ فَنادى فَقالَ أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلى.(2)
هنگامى هم كه عدهاى به حضرت موسى عليه السلام ايمان آوردند، فرعون آنها را به شكنجه و كشتن تهديد كرد. خداوند در اينباره مىفرمايد: قالَ آمَنْتُمْ لَهُ قَبْلَ أَنْ آذَنَ لَكُمْ إِنَّهُ لَكَبِيرُكُمُ الَّذِي عَلَّمَكُمُ السِّحْرَ فَلَسَوْفَ تَعْلَمُونَ لَأُقَطِّعَنَّ أَيْدِيَكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ مِنْ خِلافٍ وَ لَأُصَلِّبَنَّكُمْ أَجْمَعِينَ.(3)
و در سوره غافر نيز مىفرمايد: وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا مُوسى بِآياتِنا وَ سُلْطانٍ مُبِينٍ إِلى فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ قارُونَ فَقالُوا ساحِرٌ كَذَّابٌ فَلَمَّا جاءَهُمْ بِالْحَقِّ مِنْ عِنْدِنا قالُوا اقْتُلُوا أَبْناءَ الَّذِينَ آمَنُوا
1) فرعون در زمين برترىجويى كرد و اهل آن را به گروههاى مختلفى تقسيم نمود. گروهى را به ضعف و ناتوانى مىكشاند، پسرانشان را سر مىبريد و زنانشان را [براى كنيزى و خدمت] زنده نگه مىداشت. او بهيقين از مفسدان بود. قصص: ۴
2) به سوى فرعون برو كه طغيان كرده است و به او بگو: «آيا مىخواهى پاكيزه شوى؟» و من تو را به سوى پروردگارت هدايت كنم تا از او بترسى [و گناه نكنى]. سپس موسى بزرگترين معجزه را به او نشان داد. اما او تكذيب و عصيان كرد. سپس پشت كرد و پيوسته [براى محو آيين حق] تلاش نمود و ساحران را جمع كرد و مردم را دعوت نمود و گفت: «من پروردگار برتر شما هستم» . نازعات: ١٧-٢۴
3) [فرعون] گفت: آيا پيش از اينكه به شما اجازه دهم به او ايمان آورديد؟ مسلماً او بزرگ و استاد شماست كه به شما سحر آموخته [و اين يك توطئه است]. اما بهزودى خواهيد دانست. دستها و پاهاى شما را به عكس يكديگر قطع مىكنم و همه شما را به دار مىآويزم. شعراء: ۴٩
مَعَهُ وَ اسْتَحْيُوا نِساءَهُمْ وَ ما كَيْدُ الْكافِرِينَ إِلَّا فِي ضَلالٍ.(1)
فرعون نيز تلاش كرد تا موسى عليه السلام و پيروان او را از بين ببرد. اين حادثه در قرآن چنين بيان شده است: وَ قالَ فِرْعَوْنُ ذَرُونِي أَقْتُلْ مُوسى وَ لْيَدْعُ رَبَّهُ إِنِّي أَخافُ أَنْ يُبَدِّلَ دِينَكُمْ أَوْ أَنْ يُظْهِرَ فِي الْأَرْضِ الْفَسادَ. (2)
سپس خداوند به حضرت موسى عليه السلام وحى فرستاد كه شبهنگام، با پيروانش از شهر خارج شود. خداوند در آياتى از چند سوره در اينباره مىفرمايد: وَ أَوْحَيْنا إِلى مُوسى أَنْ أَسْرِ بِعِبادِي إِنَّكُمْ مُتَّبَعُون(3)فَأَتْبَعَهُمْ فِرْعَوْنُ بِجُنُودِه(4)فَلَمَّا تَراءَا الْجَمْعانِ قالَ أَصْحابُ مُوسى إِنَّا لَمُدْرَكُونَ قالَ كَلَّا إِنَّ مَعِي رَبِّي سَيَهْدِينِ فَأَوْحَيْنا إِلى مُوسى أَنِ اضْرِبْ بِعَصاكَ الْبَحْرَ فَانْفَلَقَ فَكانَ كُلُّ فِرْقٍ كَالطَّوْدِ الْعَظِيمِ وَ أَزْلَفْنا ثَمَّ الْآخَرِينَ وَ أَنْجَيْنا مُوسى وَ مَنْ مَعَهُ أَجْمَعِينَ ثُمَّ أَغْرَقْنَا الْآخَرِينَ.(5)
اگرچه، خداوند متعال تمام راههاى هدايت را پيش پاى فرعون نهاد، ولى او سر باز زد و كبرفروشى و اسراف كرد: فَأَخَذَهُ اللهُ نَكالَ الْآخِرَةِ وَ الْأُولى.(6)
1) ما موسى را با آيات خود و دليلى روشن فرستاديم. به سوى فرعون و هامان و قارون، ولى انها گفتند: او ساحرى بسيار دروغگو است. و هنگامى كه حق را از سوى ما براى آنها آورد، گفتند: پسران كسانى را كه با موسى ايمان آوردهاند بكشيد و زنانشان را براى اسارت و خدمت زنده بگذاريد. اما نقشه كافران جز در گمراهى نيست [و نقش بر آب مىشود]. غافر: ٢٣ - ٢۵
2) و فرعون گفت: بگذاريد موسى را بكشم و او پروردگارش را بخواند [تا نجاتش دهد]؛ زيرا من مىترسم كه آيين شما را دگرگون سازد و يا در اين سرزمين فساد برپا كند. غافر: ٢۶
3) و به موسى وحى كرديم كه شبانه بندگانم را [از مصر] كوچ ده؛ زيرا شما مورد تعقيب هستيد. شعراء: ۵٢
4) [به اين ترتيب] فرعون با لشكريانش آنها را دنبال كردند. طه: ٧٨
5) هنگامى كه دو گروه يكديگر را ديدند، ياران موسى گفتند: ما در چنگال فرعونيان گرفتار شديم. [موسى] گفت: چنين نيست، يقيناً پروردگارم با من است، بهزودى مرا هدايت خواهد كرد و به دنبال آن به موسى وحى كرديم: عصايت را به دريا بزن [عصايش را به دريا زد] و دريا از هم شكافته شد و هر بخشى همچون كوه عظيمى بود و در آنجا ديگران لشكر فرعون را نيز [به دريا] نزديك ساختيم. و موسى و تمام كسانى را كه با او بودند نجات داديم. سپس ديگران را غرق كرديم. شعراء: ۶١ - ۶۶
6) ازاينرو خدا او را به عذاب آخرت و دنيا گرفتار ساخت. نازعات: ٢۵
مَعَهُ وَ اسْتَحْيُوا نِساءَهُمْ وَ ما كَيْدُ الْكافِرِينَ إِلَّا فِي ضَلالٍ.(1)
فرعون نيز تلاش كرد تا موسى عليه السلام و پيروان او را از بين ببرد. اين حادثه در قرآن چنين بيان شده است: وَ قالَ فِرْعَوْنُ ذَرُونِي أَقْتُلْ مُوسى وَ لْيَدْعُ رَبَّهُ إِنِّي أَخافُ أَنْ يُبَدِّلَ دِينَكُمْ أَوْ أَنْ يُظْهِرَ فِي الْأَرْضِ الْفَسادَ. (2)
سپس خداوند به حضرت موسى عليه السلام وحى فرستاد كه شبهنگام، با پيروانش از شهر خارج شود. خداوند در آياتى از چند سوره در اينباره مىفرمايد: وَ أَوْحَيْنا إِلى مُوسى أَنْ أَسْرِ بِعِبادِي إِنَّكُمْ مُتَّبَعُون(3)فَأَتْبَعَهُمْ فِرْعَوْنُ بِجُنُودِه(4)فَلَمَّا تَراءَا الْجَمْعانِ قالَ أَصْحابُ مُوسى إِنَّا لَمُدْرَكُونَ قالَ كَلَّا إِنَّ مَعِي رَبِّي سَيَهْدِينِ فَأَوْحَيْنا إِلى مُوسى أَنِ اضْرِبْ بِعَصاكَ الْبَحْرَ فَانْفَلَقَ فَكانَ كُلُّ فِرْقٍ كَالطَّوْدِ الْعَظِيمِ وَ أَزْلَفْنا ثَمَّ الْآخَرِينَ وَ أَنْجَيْنا مُوسى وَ مَنْ مَعَهُ أَجْمَعِينَ ثُمَّ أَغْرَقْنَا الْآخَرِينَ.(5)
اگرچه، خداوند متعال تمام راههاى هدايت را پيش پاى فرعون نهاد، ولى او سر باز زد و كبرفروشى و اسراف كرد: فَأَخَذَهُ اللهُ نَكالَ الْآخِرَةِ وَ الْأُولى.(6)
1) ما موسى را با آيات خود و دليلى روشن فرستاديم. به سوى فرعون و هامان و قارون، ولى انها گفتند: او ساحرى بسيار دروغگو است. و هنگامى كه حق را از سوى ما براى آنها آورد، گفتند: پسران كسانى را كه با موسى ايمان آوردهاند بكشيد و زنانشان را براى اسارت و خدمت زنده بگذاريد. اما نقشه كافران جز در گمراهى نيست [و نقش بر آب مىشود]. غافر: ٢٣ - ٢۵
2) و فرعون گفت: بگذاريد موسى را بكشم و او پروردگارش را بخواند [تا نجاتش دهد]؛ زيرا من مىترسم كه آيين شما را دگرگون سازد و يا در اين سرزمين فساد برپا كند. غافر: ٢۶
3) و به موسى وحى كرديم كه شبانه بندگانم را [از مصر] كوچ ده؛ زيرا شما مورد تعقيب هستيد. شعراء: ۵٢
4) [به اين ترتيب] فرعون با لشكريانش آنها را دنبال كردند. طه: ٧٨
5) هنگامى كه دو گروه يكديگر را ديدند، ياران موسى گفتند: ما در چنگال فرعونيان گرفتار شديم. [موسى] گفت: چنين نيست، يقيناً پروردگارم با من است، بهزودى مرا هدايت خواهد كرد و به دنبال آن به موسى وحى كرديم: عصايت را به دريا بزن [عصايش را به دريا زد] و دريا از هم شكافته شد و هر بخشى همچون كوه عظيمى بود و در آنجا ديگران لشكر فرعون را نيز [به دريا] نزديك ساختيم. و موسى و تمام كسانى را كه با او بودند نجات داديم. سپس ديگران را غرق كرديم. شعراء: ۶١ - ۶۶
6) ازاينرو خدا او را به عذاب آخرت و دنيا گرفتار ساخت. نازعات: ٢۵
مناوى مىگويد:
حضرت، آنها را به ستارگان آسمان تشبيه كرده؛ زيرا به وسيلۀ ستارگان راهنمايى و شناختِ راه صورت مىگيرد؛ چون طلوع و غروب بين ستارگان رخ مىدهد و برخى از آنها ثابت و برخى ديگر در حركتاند؛ همينطور به وسيلۀ اهلبيت عليهم السلام هدايت و راهنمايى و امان از نابودى حاصل مىشود.(1)
جزايرى مىگويد: لازمۀ چهارم: هدف از اين دروغِ فرومايه، اثبات هدايتيافتگى و در مسيرحقبودنِ شيعه و گمراهبودنِ ديگر مسلمانان است.
پاسخ به جزايرى: هدايتيافتگى و بر حقبودن شيعه، با چنين احاديث ضعيفى ثابت نمىشود. حتى اگر اين احاديث صحيح مىبود و دشمن نيز آنها را قبول مىكرد، باز هم دلالت نداشتند كه گروهى بر حق و گروهى گمراهند.
جزايرى مىگويد: هدف اين احاديث، باقىنگاهداشتن مذهب تشيع بهعنوان مذهبى است كه طرفدارانش، جامعه و شخصيتى مستقل و جدا از پيكرۀ امّت اسلامى هستند، تا بدين وسيله بزرگان اين فرقه و اطرافيانشان- كه نيتهاى پليد و شوم و حرص و طمع دارند - به زندگى دلخواهشان دست يابند؛ هرچند به قيمت نابودى اسلام و شكستن وحدت مسلمين باشد.
پاسخ به جزايرى: اين سخن، يكى از تهمتهاى بىاساسى است كه جزايرى كتابچۀ خود را با آنها سياه كرده، ولى براى اين گفته، حتى يك دليل هم نياورده است.
معلوم نيست چگونه با اثبات اين مطلب كه اهلبيت عليهم السلام بعضى از آيات و نشانههاى
1) فيض القدير، ج ۶، ص ٢٩٧.
پيغمبران گذشته عليهم السلام را از طريق رسول خدا (ص) به ارث بردهاند، مذهب شيعه بهعنوان جامعه و شخصيتى مستقل از پيكرۀ امّت اسلامى باقى خواهد ماند و علماى شيعه، زندگى دلخواه خود را به قيمت نابودى اسلام و شكستن وحدت مسلمين به دست خواهند آورد! بهراستى اين گفته، با مضمون آن روايات چه ارتباطى دارد؟ !
مقصود جزايرى از امّت اسلامى چيست؟ اگر قصد ايشان از امّت، ساير مسلمانان (غيرشيعه) باشد، اين گفته، دامن اهل سنت را نيز مانند شيعه فراخواهد گرفت؛ زيرا هر فرقهاى از مسلمانان، داراى جامعه و شخصيت اعتقادى مستقل از ديگر فرقههاست. اما اگر منظورش از امّت، خصوص اهل سنت است، مخالفت با آنها اشكالى ندارد؛ زيرا در كتاب خدا و سنّت پيامبر (ص) دليلى نيافتيم كه ما را از مخالفت با كسانى كه به اين عنوان (اهل سنت) شناخته مىشوند، برحذر بدارد. بلكه دلايل محكمى يافتيم كه ما را به پيروى از ائمۀ اهلبيت عليهم السلام، و نه ديگران، امر مىكند.(1)
در پاسخ به اين مطلب جزايرى كه مىگويد: «تا براى بزرگان اين فرقه و اطرافيانشان كه نيتهاى پليد و شوم و حرص و طمع دارند، زندگى دلخواهشان مهيا شود، هرچند به قيمت نابودى اسلام و شكستن وحدت مسلمين باشد» ، بايد گفت: ائمۀ اهلبيت عليهم السلام با اينكه سزاوارترين مردم به امر خلافت بودند [كه از آنها غصب شد]، ولى در راه
1) از جمله آياتى كه پيروى از اهل البيت را واجب شمرده است، آيۀ ٣٣ سورۀ احزاب است كه مىفرمايد: إِنَّما يُريدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً ؛ «خدا فقط مىخواهد آلودگى را از شما خاندان [پيامبر]بزدايد و شما را پاك و پاكيزه گرداند» ؛ ر. ك: الكلمة القرّاء فى تفضيل الزهراء، سيد عبدالحسين شرفالدين، صص١١ - ٢۵. از جملۀ احاديث در اين موضوع، كلام پيامبر ص است كه مىفرمايد: «همانا دو چيز گرانبها در ميان شما به وديعت مىگذارم، تا وقتى كه به آنها تمسك جوييد، بعد از من گمراه نخواهيد شد: يكى از آن دو از ديگرى بزرگتر است، كتاب خدا كه ريسمان كشيدهشده از آسمان تا به زمين است و عترت و اهلبيت من. آگاه باشيد كه اين دو هرگز از هم جدا نمىشوند تا روزى كه در حوض بر من وارد شوند» . براى تحقيق پيرامون اين حديث؛ ر. ك: دليل المتحيرين، صص ١٨٩ - ٢٠٠.
ارشاد مردم و در راستاى تحقق عزت و وحدت مسلمانان بهويژه نصيحت خلفا، از هيچ تلاشى فروگذار نكردند.
شيخ محمدرضا مظفر (ره) در ضمن بيان عقيدۀ شيعه، دربارۀ وحدت اسلامى مىگويد: «اهلبيت عليهم السلام به دلسوزى براى بقاى مظاهر اسلام و دعوت به عزت اسلام و وحدت كلمۀ مسلمين و حفظ برادرى ميان آنها و برداشتن تاريكى و كينه از جانها شناختهشده هستند» . سپس گوشهاى از تلاشهاى اميرالمؤمنين، امام حسن و امام حسين عليهم السلام را در اين باره بيان كرده، مىگويد:
ديگر ائمه عليهم السلام نيز با حاكمان زمان خود چنين بودهاند؛ هرچند انواع فشارها و اذيتها را از آنها ديدند؛ زيرا وقتى آنها دانستند دولت حق به آنها برنمىگردد، مشغول آموختن آموزههاى دينى به مردم شدند و پيروان خود را متوجه معارف بلند دينى مىكردند و تمام انقلابها و شورشهايى كه علويان در زمان آنها انجام دادند، به اشاره و خواست آنها نبوده، بلكه سرپيچى آشكار از دستورات و راهنمايىهاى آنها بوده است. آنها در حفظ و نگهدارى سرزمينهاى دولت اسلامى، از همه - حتى از خلفاى بنىعباس - حريصتر و دلسوزتر بودند.
در اينباره كافى است خواندن وصيت و سفارش امام موسى بن جعفر عليه السلام به شيعيانش، آنجا كه مىفرمايد: «خود را با سرپيچى از اطاعت سلطان ذليل نكنيد. پس اگر عادل بود، از خدا طول عمر او را بخواهيد و اگر ستمكار بود، هدايت و اصلاح او را از خدا بخواهيد؛ زيرا صلاح و درستى شما در گرو صلاح و درستى سلطان شماست و همانا سلطان عادل، همانند پدر مهربان است. پس براى او دوست بداريد آنچه را براى خود دوست مىداريد و براى او مپسنديد آنچه را براى خود نمىپسنديد»(1)
1) وسائل الشيعة، ج ١١، ص ۴٧٢.
آنگاه مىگويد:
اين سخن (براى او دوست بداريد آنچه را براى خود دوست مىداريد و براى او مپسنديد آنچه را براى خود نمىپسنديد) بهترين نوع سفارش به مردم است جهت مراقبت از سلامتى و جان سلطان.(1)
اما علماى شيعه، پيرو امامان خود هستند و موضعگيرىها و سخنان و فتواهاى آنها در اين زمينه بهترين گواه است. بسيار روشن است كه علماى شيعه بيشترين تلاش را در ايجاد اتحاد ميان مسلمانان و زدودن فاصلهها و اختلافها، نسبت به ديگر علماى امّت اسلام انجام دادهاند. فتواهاى صادرشده از جانب آنان در اين زمينه، ما را كفايت مىكند كه به برخى از آنها اشاره مىكنيم: استحباب خواندن نماز به جماعت اهل سنّت، كراهت يا حرمت تظاهر به مخالفتكردن با اهل سنّت در مسائل اختلافى بين آنها و شيعه، حرمت مخالفتكردن با اهل سنّت در مسئلۀ وقوف حاجى در عرفات و نمونههاى ديگرى كه اهل تحقيق آنها را خوب مىشناسند.
همچنين، چگونه علماى شيعه در زندگى دلخواه خويش، آن هم به قيمت نابودى اسلام و شكستن وحدت مسلمانان، غوطهورند، درحالىكه بهترين روزهاى عمر خود را در دفاع از اسلام و مسلمانان سپرى كردهاند؟ اگر علماى شيعه نيز مانند علماى اهل سنت، در خدمت حاكمان و پادشاهان مىبودند و بر سر سفرۀ آنها مىنشستند، آيا دنياى بهتر و آسودهترى نداشتند؟ !
بايد پرسيد كه كدام گروه درصدد تفرقه و ازبينبردن وحدت جامعه اسلامى است؟ علماى شيعه، يا علماى سنى كه بسيارى از آنان در طى قرون متمادى تا به امروز، كتابها ضد شيعه نوشتهاند و در آنها عقائد شيعه را به باد انتقاد گرفتهاند و به گمراهى و كفر شيعۀ اماميه حكم كرده، به ريختن خون و گرفتن اموال آنها فتوا دادهاند.
1) عقائد الامامية، ص ١۴۴.
بهراستى كه جزايرى با نوشتن اين كتابچه، آتش فتنه را شعلهورتر كرد و با تكفير فرقۀ بزرگى از فرقههاى اسلامى، شكاف بين امّت را عميقتر نمود و با متهمكردن علماى شيعه به نابودكردن اسلام و شكستن وحدت مسلمين، خود را مصداق اين آيه قرار داد كه مىفرمايد: وَ مَنْ يَكْسِبْ خَطيئَةً أَوْ إِثْماً ثُمَّ يَرْمِ بِهِ بَريئاً فَقَدِ احْتَمَلَ بُهْتاناً وَ إِثْماً مُبيناً.(1)
1) و كسى كه خطا يا گناهى مرتكب شود، سپس بىگناهى را متهم سازد، بار بهتان و گناه آشكارى بر دوش گرفته است. نساء: ١١٢
اختصاصيافتن شيعه به علوم و معارف الهى
ابوبكر جزايرى مىنويسد: شيعه معتقد است از ميان تمام مسلمانان، اهلبيت و شيعيان آنها به علوم و معارف نبوى و الهى اختصاص يافتهاند. دليل بر اين حقيقت، روايتى است كه صاحب كافى از ابوبصير نقل كرده كه مىگويد:
خدمت امام صادق عليه السلام رسيدم و عرض كردم: «جانم به قربانت! شيعيان شما نقل مىكنند كه پيغمبر (ص) به على عليه السلام بابى از علم آموخت كه از آن هزار باب علم گشوده شد» . فرمود: «اى ابامحمد، پيغمبر (ص) به على عليه السلام هزار باب از علم آموخت كه از هر باب آن، هزار باب گشوده مىشد» . عرض كردم: «به خدا كه علم كامل و حقيقى همين است» . [امام عليه السلام لحظاتى به زمين خيره شد. سپس فرمود: «اين علم هست، ولى علم كامل نيست»].(1)سپس فرمود: «اى ابامحمد! همانا جامعه نزد ماست. اما مردم چه مىدانند كه جامعه چيست؟» عرض كردم: «قربانت گردم، جامعه چيست؟» فرمود: «طومارى است به طول
1) آنچه بين دو كروشه آمده، در متن حديث هست، ولى در متن عربى نيامده است. ر. ك: كافى، ج١، ص٢٣٨. مترجم
هفتاد ذراع از پيغمبر (ص) ، به املاى آن حضرت و دستخط على عليه السلام كه تمام حلال و حرام و همۀ نيازهاى مردم، حتى جريمۀ خراش در آن موجود است» . سپس با دست بر [شانۀ] من زد و فرمود: «به من اجازه مىدهى اى ابا محمد؟» عرض كردم: «جانم به قربانت، من از آنِ شمايم، هرچه خواهى بنما» . آنگاه با دست مبارك مرا نيشگون گرفت و فرمود: «حتى جريمۀ اين نيشگون در جامعه هست» و حضرت خشمگين به نظر مىرسيد. من عرض كردم: «به خدا كه علم كامل همين است» . فرمود: «اين علم است، ولى باز هم كامل نيست» . آنگاه لحظاتى سكوت كرد. سپس فرمود: «همانا جفر نزد ماست و مردم چه مىدانند كه جفر چيست؟» [عرض كردم: «جفر چيست؟»] فرمود: «مخزنى است از چرم كه علم انبيا و اوصيا و علم دانشمندان و علماى گذشتۀ بنىاسرائيل در آن است» . عرض كردم: «همانا علم كامل همين است» . فرمود: «اين علم است، ولى علم كامل نيست» . باز لحظاتى سكوت كرد. سپس فرمود: «همانا مصحف فاطمه عليها السلام نزد ماست و مردم چه مىدانند كه مصحف فاطمه عليها السلام چيست؟» عرض كردم: «مصحف فاطمه عليها السلام چيست؟» فرمود: «مصحفى است سه برابر قرآنى كه در دست شماست. به خدا، حتى يك حرف قرآن هم در آن نيست» . عرض كردم: «به خدا علم همين است» . فرمود: «اين علم است، ولى علم كامل نيست» . آنگاه لحظاتى حضرت سكوت كرد. سپس فرمود: «علم گذشته و آينده تا روز قيامت نزد ماست» .
جزايرى از اين حديث، نتيجههاى شگفتانگيزى گرفته است(1)و مىگويد: «نتيجۀ اول : نتيجۀ حقيقى اين اعتقاد باطل، بىنيازى از كتاب خداى متعال است و اين كُفرى
1) ابوبكر جزايرى درصدد است كه از هر راهى بتواند كفر شيعيان را اثبات كند تا دست گروههاى تكفيرى كه يك مشت عوام و جاهل هستند، براى ترور و به خاك و خون كشيدن شيعيان باز باشد و به زعم خود، در درگاه خداوند حجت و بينهاى بتوانند اقامه كنند. مترجم
روشن است» .
پاسخ به جزايرى: از حديث ذكرشده، اين نتيجه و نتيجههاى ديگرى كه جزايرى بيان كرده، گرفته نمىشود، بهدلائلى كه بهزودى بيان خواهد شد. سند اين روايت كه در كافى نقل شده، صحيح است. براساس اين روايت، اهلبيت عليهم السلام صحيفهها و كتابها و علوم شرعيه و معارف الهيهاى دارند كه دست ديگران از آنها تهى است. از جمله آنها «جامعه» است؛ صحيفهاى كه رسول خدا (ص) آن را املا فرموده و حضرت على عليه السلام آن را نوشته است. طول آن هفتاد ذراع به مقياس ذراع رسول خدا (ص) است. از اين روايت و روايات ديگر ظاهر مىشود كه همۀ حلال و حرامهاى شرعى و هر آنچه مردم به آن نيازمندند، حتى جريمۀ خراش، در اين صحيفه آمده است.(1)
از ديگر صحيفهها، مصحف فاطمه عليها السلام است؛ كتابى كه در آن، علم به آنچه در آينده اتفاق مىافتد و نام كسانى كه حكومت مىكنند تا روز قيامت بيان شده كه به املاى جبرئيل عليه السلام و با دستخط على عليه السلام است. در اينباره روايات زيادى وجود دارد؛ مانند روايت حماد بن عثمان كه مىگويد:
از امام صادق عليه السلام شنيدم كه فرمود: «زنادقه در سال ١٢٨ه. ق ظهور مىكنند. من اين مطلب را در مصحف فاطمه عليها السلام ديدم» . عرض كردم: «مصحف فاطمه عليها السلام چيست؟» فرمود: «چون خداى تعالى پيغمبرش (ص) را قبض روح فرمود، فاطمه عليها السلام از بابت وفات آن حضرت غم و اندوهى به خود گرفت كه جز خداى عزوجل مقدارش را نداند. بدان جهت خدا فرشتهاى برايش فرستاد كه او را دلدارى دهد و با او سخن گويد. فاطمه اين داستان را به اميرالمؤمنين عليه السلام خبر داد. على عليه السلام فرمود: «چون آمدن فرشته را احساس
1) ر. ك: بحارالانوار، ج ٢۵، ص ١١۶ و ج ٢۶، صص ١٨، ٢٠، ٢١، ٢٢، ٢٣، ٣٣، ٣۴، ٣۵، ٣۶، ٣٨، ٣٩، ۴١، ۴۵، ۴۶، ۴٨ و ج ۴٧، ص ٢۶.
كردى و صدايش را شنيدى، به من بگو» . پس فاطمه عليها السلام به اميرالمؤمنين عليه السلام [آمدن فرشته را] خبر داد و آن حضرت هرچه مىشنيد، آن را مىنوشت، تا آنكه از آن سخنان مصحفى درست شد. اما در آن مصحف چيزى از حلال و حرام نيست. بلكه در آن علم به پيشامدهاى آينده است.(1)
همچنين در روايت صحيحى از ابوعبيده حذاء آمده است:
. . . . امام صادق عليه السلام فرمود: «همانا فاطمه عليها السلام بعد از پيغمبر (ص) ٧۵ روز در دنيا بود و از فراق پدر، اندوه بسيارى داشت و جبرئيل عليه السلام مىآمد و او را در مرگ پدر تسليت مىداد و خوشدل مىساخت (آرامش مىداد) و از احوال و مقامات پدرش خبر مىداد و سرگذشت فرزندانش را پس از او برايش مىگفت. حضرت على عليه السلام اينها را مىنوشت و آن نوشته مصحف فاطمه عليها السلام است»(2)
جفر نيز مخزنى از پوست است كه در آن، كتابهاى انبياى گذشته، همچون زبور و تورات و انجيل و صحف ابراهيم و مصحف فاطمه و مسائل حلال و حرام و غير آن وجود دارد و اين «جفر ابيض»(3)است.
اما «جفر احمر» ، مخزنى است كه در آن سلاح رسول خدا (ص) قرار دارد و امامزمان عليه السلام هنگام ظهورش، آن را بيرون مىآورد؛ چنانكه در روايت صحيحۀ حسينبنابىعلاء آمده كه مىگويد:
شنيدم از امام صادق عليه السلام كه مىفرمود: «همانا جفر ابيض نزد من است» . عرض كردم: «در آن چيست؟» فرمود: «زبور داوود و تورات موسى و انجيل عيسى و صحف ابراهيم و حلال و حرام و مصحف فاطمه و چيزى از قرآن در آن نيامده، درحالىكه آنچه مردم به آن احتياج دارند، در آن هست و ما به كسى
احتياج نداريم، حتى مجازات يك تازيانه و نصف تازيانه و رُبع تازيانه و جريمۀ خراش نيز در آن هست. جفر سرخ هم نزد من است» . عرض كردم: «در جفر سرخ چيست؟» فرمود: «در آن اسلحه است و تنها براى خونخواهى گشوده مىشود و صاحب شمشير (امام زمان عليه السلام) آن را براى كشتن باز مىكند. . .» . (1)
حال كه مطلب روشن شد، مىگوييم: داشتن اين كتابها و مانند اينها، دليلى بر بىنياز بودن از قرآن كريم نيست، وگرنه داشتن كتابهاى فقهى و حديثى و تاريخى و مانند اينها نيز كُفرى آشكار خواهد بود. بىنيازى از قرآن زمانى است كه ما از قرآن رو بگردانيم و آن را رها كنيم و به كتابهاى ديگر مراجعه كنيم؛ پس استفاده و بهرهِبردن از كتابهايى كه در انواع علوم و فنون تدوين شده است، دليل بر بىميلى و بىرغبتى به قرآن نيست، بهويژه اگر آن كتابها، توضيح دهندۀ مجملات و متشابهات قرآن باشند؛ چنانكه كتاب «جامعه» چنين است و بيان تفصيلى تمام حلالها و حرامها و آنچه مردم به آن نيازمندند، در آن است. نمونه ديگر، مصحف فاطمه عليها السلام است كه مشتمل بر بيان آشوبها و جنگها و آن چيزى است كه تا روز قيامت پيش خواهد آمد. به هر حال، كتاب جامعه (دربردارندۀ احاديث رسول خدا (ص)) و مصحف فاطمه عليها السلام (دربردارندۀ احاديث جبرئيل عليه السلام) و ديگر كتابها كه سخنان خداوند عزّوجلّ را در خود جاى دادهاند، مطالبشان حق است و باطل دانستن آنها جايز نيست.
علاوه بر اين، اگر ما مىخواستيم آنچه را در سينهها پنهان است، آشكار كنيم، مىگفتيم اين سخن (نسبت ناروا) در شأن غير شيعۀ اماميه است؛ چون آنها با كتابهاى حديثى مورد اعتمادشان كه پُر از احاديث بيهوده، ضعيف و مخالف با كتاب خداست، چنانكه در بيان حقيقت هفتم روشن مىشود، خود را از كتاب خدا
1) اصول كافى، ج ١، ص ٢۴٠.
براى توضيح بيشتر، به مطالبى كه در حقيقت اوّل و در پاسخ به دلايلى كه جزايرى براى اثبات اين تهمت آورده بود، مراجعه كنيد.
ممكن است دشمن (جزايرى) بگويد: تمام مطالبى كه شما گفتيد درست نيست؛ زيرا اگر ما مىدانستيم كه جامعه به املاى رسول خدا (ص) ، مصحف فاطمه به املاى جبرئيل و هر دو با دستخط على عليه السلام هستند، در اين صورت، با شما بحث و جدل نمىكرديم؛ ولى اين مطالب ثابت نشده است؛ لذا به هيچ وجه نمىتوانيم آنها را قبول كنيم.
ما اين مطالب را از افراد ثقه و حافظان روايت گرفتهايم؛ هرچند اعتقاد به اينها لازم و واجب نيست؛ زيرا در اعتقادات، يقين و قطع لازم است. حديث صحيح نيز، اگرچه در احكام و مسائل شرعى حجت است، ولى در مسائل اعتقادى حجت نيست؛ چون نهايت فايدۀ آن، توليد ظن است و با وجود ظن، از علم و يقين بىنياز نمىگرديم.
به هر حال، در چيزى كه اعتقاد به آن را لازم نمىدانيم، به طريق اولى خصم خود را هم در اعتقاد به آن ملزم نمىكنيم. ولى باطلكردن آنها، با اينكه محال نيست، درست هم نيست؛ به خصوص اينكه اهل سنت رواياتى دارند مبنى بر اينكه: آنچه اهل كتاب گفتهاند و صحت و بطلان آن ثابت و روشن نگرديده، آن را باطل ندانيد.
بخارى به سند خود از ابوهريره چنين نقل كرده است:
همواره اهل كتاب، تورات را براى مسلمانان با زبان عبرى مىخواندند و با زبان عربى تفسير مىكردند. پس رسول خدا [ (ص) ] فرمود: «اهل كتاب را نه
تصديق و نه تكذيب كنيد و بگوييد ما به خدا و به آنچه بر ما نازل شده و به آنچه بر شما نازل شده، ايمان آوردهايم»(1)
ابوداوود، احمد، حاكم، ابن حبان و عدهاى ديگر، از ابن نمله انصارى از پدرش نقل كردهاند كه مىگويد:
هنگامى كه در محضر رسول خدا [ (ص) ] نشسته بودم و مردى يهودى نيز نزد ايشان بود، جنازهاى را از كنار ما عبور دادند. او (پدرش) گفت: «اى محمد! آيا اين جنازه سخن مىگويد؟» حضرت [ (ص) ] فرمود: «خدا [بهتر]داناست» . يهودى گفت: «همانا سخن مىگويد» . (پس از اين ماجرا) رسول خدا [ (ص) ] فرمود: «آنچه را اهل كتاب به شما مىگويند، نه تصديق كنيد و نه تكذيب و بگوييد به خدا و پيغمبرانش ايمان آورديم. پس اگر آن مطلب باطلى بود، آن را تصديق نكردهايد و اگر مطلب حقى بود، آن را تكذيب نكردهايد»(2)
جزايرى مىگويد: نتيجۀ دوم: اختصاصيافتن اهل بيت از ميان تمام مسلمانان به علوم و معارف، خيانتى روشن است كه به پيامبر [ (ص) ] نسبت داده مىشود و نسبت خيانت به ايشان [ (ص) ] كفر است و در آن هيچ ترديد و بحثى نيست.
پاسخ به جزايرى: اگر پيامبر (ص) كسى از اين امّت را به علمى مخصوص گرداند، هرگز خطا و خيانت شمرده نمىشود. مخصوصاً اگر اين كار، منافع ويژه يا عام داشته باشد. به همين جهت پيامبر (ص) از ميان اصحاب خود، تنها براى حذيفة بن يمانى، نام منافقان را بازگو كرد. ازاينرو به حذيفه «صاحب سِرِّ رسول خدا (ص)» مىگفتند.
ايشان (ص) با يكى از همسران خويش نيز رازى را در ميان گذاشتند و فرمودند آن را مخفى نگه دار و بازگو نكن. ولى او خيانت كرد و آن را فاش كرد. پس خداوند به ايشان (ص) خبر داد.(1)
خداوند مىفرمايد: وَ إِذْ أَسَرَّ النَّبِيُّ إِلى بَعْضِ أَزْواجِهِ حَديثاً فَلَمَّا نَبَّأَتْ بِهِ أَظْهَرَهُ اللهُ عَلَيْهِ عَرَّفَ بَعْضَهُ وَ أَعْرَضَ عَنْ بَعْضٍ فَلَمَّا نَبَّأَها بِهِ قالَتْ مَنْ أَنْبَأَكَ هذا قالَ نَبَّأَنِيَ الْعَليمُ الْخَبيرُ.(2)
پيامبر (ص) هنگام وفاتشان، مطالب خاصى را با حضرت فاطمه عليها السلام در ميان گذاشتهاند. بخارى دراينباره روايتى را به سند خود، از عايشه آورده كه مىگويد:
فاطمه نزد پيامبر [ (ص) ] آمد، درحالىكه راه رفتن او همچون راه رفتن پيامبر [ (ص) ] بود. پيامبر [ (ص) ] فرمود: «خوش آمدى دخترم!» سپس او را در طرف راست يا چپ خود نشاند. سپس مطلبى در گوش او فرمود. آنگاه فاطمه عليها السلام گريست. به او گفتم: «براى چه گريه مىكنى؟» سپس مطلبى در گوش او فرمود. آنگاه او لبخند زد. گفتم: «تا به امروز، خوشحالى نزديك به اندوه (بدون فاصله) نديده بودم» . سپس از او دربارۀ آنچه ايشان فرمود، سؤال كردم. گفت: «من چنين نيستم كه راز رسول خدا [ (ص) ] را فاش كنم» . تا اينكه پيامبر [ (ص) ] رحلت فرمود و من [دوباره] از او سؤال كردم. آنگاه گفت: «پيامبر [ (ص) ] در گوشم فرمود:
1) مىگويند: «پيامبر ص به همسر خويش خبر داده بود كه پس از ايشان ص ابوبكر و عمر خلافت را به دست مىگيرند» . اين روايت از ابن عباس نقل شده است و نيز روايت شده كه پيامبر ص به همسرش خبر داده كه ماريه را بر خود حرام كرده يا نوشيدن عسل را بر خود حرام نموده است؛ ر. ك: تفسير القرآن العظيم، ج ۴، ص٣٩٠؛ التفسير الكبير، ج ٣٠، صص ۴٢ و ۴٣؛ الدرّالمنثور، ج ٨، ص ٢١٨.
2) [و بهخاطر بياوريد] هنگامى را كه پيامبر يكى از رازهاى خود را به بعضى از همسرانش گفت، ولى هنگامى كه وى آن را افشا كرد و خداوند پيامبرش را از آن آگاه ساخت، قسمتى از آن را براى او بازگو كرد و از قسمت ديگر خوددارى نمود. هنگامى كه پيامبر همسرش را از آن خبر داد، گفت: چه كسى تو را از اين راز آگاه ساخت؟ فرمود: خداوند عالم و آگاه مرا باخبر ساخت. تحريم: ٣
همانا جبرئيل در هر سال يك بار قرآن را بر من عرضه مىكند و امسال دو بار بر من عرضه كرد و چنان مىبينم كه زمان وفاتم فرا رسيده است و تو اولين كسى از اهل بيت من هستى كه به من ملحق مىشوى» . سپس من گريستم. آنگاه پيامبر [ (ص) ] فرمود: «آيا خشنود نيستى از اينكه سرور زنان بهشت يا سرور زنان مؤمنين باشى؟ !» به همينجهت خنديدم.(1)
پيامبر (ص) امورى را نيز به اميرالمؤمنين عليه السلام اختصاص داده بودند كه ديگرى را مخصوص به آن نگردانيده بودند؛ چنانكه ترمذى با سند خود از جابر نقل مىكند كه مىگويد:
رسول خدا [ (ص) ] در روز طائف (غزوۀ طائف) على [ عليه السلام ] را طلب كرد. سپس با او به گفتوگو نشست. مردم گفتند: «گفتوگوى ايشان با پسر عمويش طول كشيد» . رسول خدا [ (ص) ] فرمود: «من او را براى گفتوگو انتخاب نكردم، بلكه خدا او را براى گفتوگو برگزيد»(2)
احمد، حاكم و عدهاى ديگر، از امسلمه روايت كردهاند كه مىگويد:
قسم به كسى كه بدان قسم مىخورم، على [ عليه السلام ] از تمام مردم به رسولخدا [ (ص) ] قريبالعهدتر بود (آخرين كسى بود كه از پيامبر [ (ص) ] جدا شد) و گفت: «رسول خدا [ (ص) ] در سپيدهدمى نزد ما بود و مرتب مىفرمود: آيا على [ عليه السلام ] آمد؟ فاطمه [ عليها السلام ] مىگويد: «ايشان [ (ص) ] على [ عليه السلام ] را به دنبال كارى فرستاده بود و بعد از مدتى آمد» . امّسلمه گفت: «من گمان كردم كه پيامبر [ (ص) ] با ايشان كار خاصى دارد. لذا از اتاق بيرون آمديم و پشت در اتاق نشستيم و من نزديكترين فرد به در اتاق بودم. پس حضرت على [ عليه السلام ] خود را
1) صحيح بخارى، ج۴، صص٢۴٧و ٢۴٨
2) سنن ترمذى، ج ۵، ص ۶٣٩؛ ملاّ على قارى در شرح اين حديث در كتاب مرقاة المفاتيح، ج ١٠، ص ۴٧١ مىگويد: «يعنى من با دستور خدا و آنچه او خواسته بود، از طريق نجوا به على عليه السلام رساندم.» ؛ طبيعى نيز گفته است: «آن مطالب از اسرار الهى و امور غيبى بود كه على عليه السلام را خزانهدار آنها قرار داده است» .
در آغوش آن حضرت انداخت و پيامبر [ (ص) ] در گوش او زمزمه و نجوا مىنمود. پس رسول خدا [ (ص) ] در همان روز رحلت فرمود. على [ عليه السلام ] آخرين كسى است كه نزد ايشان [ (ص) ] بود»(1)
ابنسعد، ابونعيم، هيثمى و عدهاى ديگر، از ابنعباس نقل كردهاند كه مىگفت: «ما چنان حديث مىكرديم كه رسول خدا [ (ص) ] هفتاد وصيت و سفارش به حضرت على [ عليه السلام ] فرمود كه به كس ديگرى نفرمود»(2)
افزون بر همه مطالب ذكرشده، آيۀ نجواست: يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا إِذا ناجَيْتُمُ الرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْواكُمْ صَدَقَةً ذلِكَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ أَطْهَرُ فَإِنْ لَمْ تَجِدُوا فَإِنَّ اللهَ غَفُورٌ رَحيمٌ(3)كه هيچكس از اين امّت، به جز على عليه السلام به آن عمل نكرد. همه علما، محدثين و مفسرين كه اين آيه را بررسى كردهاند، به اين حقيقت تصريح كردهاند.(4)
1) مسند احمد، ج ۶، ص٣٠٠؛ مستدرك، ج ٣، ص ١٣٨؛ در فضائل الصحابة، ج ٢، ص ۶٨۶ نيز آمده است: «اين حديث صحيح است، ولى آنها بخارى و مسلم آن را نقل نكردهاند» . ذهبى با او همنظر شده است.
2) الطبقات الكبرى، ج ٢، ص ٣٣٨؛ حلية الاولياء، ج١، ص ۶٨؛ مجمع الزوائد، ج ٩، ص ١١٣.
3) اى كسانى كه ايمان آوردهايد، هنگامى كه مىخواهيد با رسول خدا نجوا كنيد [و سخنان درگوشى بگوييد] قبل از آن صدقهاى [در راه خدا] بدهيد. اين براى شما بهتر و پاكيزهتر است و اگر توانايى نداشته باشيد، خداوند غفور و رحيم است. مجادله: ١٢
4) حاكم در مستدرك، ج ٢، ص ۴٨٢، و عدهاى ديگر، از على عليه السلام روايت كردهاند كه مىفرمايد: «در كتاب خدا آيهاى است كه [جز من] هيچكس به آن عمل نكرد و بعد از من نيز كسى به آن عمل نخواهد كرد و آن آيۀ نجواست: «اى كسانى كه ايمان آوردهايد! هرگاه با پيامبر [ ص ] گفتوگوى محرمانه مىكنيد؟ پيش از گفتوگوى محرمانه خود، صدقهاى تقديم بداريد. . .» . ايشان عليه السلام فرموده است: «دينارى داشتم آن را به ده درهم فروختم و هر بار كه مىخواستم با رسول خدا [ ص ] نجوا كنم، قبل از آن، يك درهم صدقه مىدادم. سپس آيه نسخ شد و كسى ديگر به آن عمل نكرد و اين آيه نازل شد: «آيا ترسيديد كه پيش از گفتوگوى محرمانه خود، صدقههايى تقديم داريد؟ . . . .» . حاكم مىگويد: «اين حديث طبق شرط شيخين، صحيح است. ولى آن را نقل نكردهاند» و ذهبى نيز با او همعقيده شده است؛ ر. ك: جامع البيان فى تفسير القرآن، ج ٢٨، ص ١۴؛ تفسير القرآن العظيم، ج ۴، ص ٣٢۶؛ الجامع لأحكام القرآن، ج١٧، ص ٣٠١؛ التفسير الكبير، ج ٢٩، ص ٢٧٠؛ الدرّالمنثور، ج ٨، ص٨٣؛ الكشاف، ج ۴، ص٧۶.
على عليه السلام نزد رسول خدا (ص) منزلتى والا داشت كه هيچكس ديگرى داراى اين مقام نبود؛ زيرا او تربيتشدۀ پيامبر (ص) و داماد و پسر عموى ايشان و برادر ايمانى رسولخدا (ص) - بهسبب پيمان برادرى كه فقط با او بست - بود و به همين جهت بود كه فقط حضرت على عليه السلام حق داشت در زمانهايى بر پيامبر (ص) وارد شود كه در آن زمان هيچكس از مردم حق واردشدن بر پيامبر (ص) را نداشتند؛ چنانكه نسائى، احمد، ابنخزيمه و عدهاى ديگر، در اينباره روايتى از اميرالمؤمنين على عليه السلام نقل كردهاند كه مىفرمايد:
منزلتى نزد رسول خدا [ (ص) ] داشتم كه براى هيچكس نبود؛ اول سحرگاه بر او وارد مىشدم و مىگفتم: «سلام بر تو اى پيامبر خدا!» اگر ايشان «تنحنح» (صداى شبيه به سرفه كردن و اشاره به اينكه وارد نشويد) مىنمود، بهسوى خانوادۀ خود برمىگشتم و در غير اين صورت، بر او داخل مىشدم.(1)
احمد، ابنخزيمه، بيهقى، طحاوى و عدهاى ديگر، از حضرت على عليه السلام روايت كردهاند كه مىفرمايد:
در سحرگاهان، ساعتى خاص براى واردشدن بر رسول خدا [ (ص) ] داشتم. اگر [در آن ساعت] در نماز مىبود، تسبيح [را بلند]مىفرمود و آن به معناى اجازۀ ورود بود و اگر در نماز نبود، به من اجازۀورود مىداد. (2)
سيد رضى (ره) در نهج البلاغه مىگويد كه حضرت على عليه السلام منزلت خود را نزد رسولخدا (ص) چنين توصيف و بيان مىفرمايد:
شما جايگاه نسبت مرا به رسول خدا (ص) در خويشاوندى نزديك و مقام و
منزلت، ويژه مىدانيد؛ زمانى كه كودك بودم، مرا در دامن مىگرفت، به سينۀ خود مىفشرد و در رختخوابش مرا در بغل مىگرفت و بدن [مباركش]به من مىخورد و بوى خوش او را حس مىكردم و غذا را در دهان [مبارك] مىجويد سپس به من مىخوراند. . . . تا جايى كه فرمود: من همواره با پيامبر بودم، چونان فرزند شتر كه همواره با مادر خويش است. پيامبر (ص) هر روز نشانۀ تازهاى از اخلاق نيكو را برايم آشكار مىفرمود و به من فرمان مىداد كه به او اقتدا كنم. پيامبر (ص) چند ماه از سال را در غار حراء مىگذراند؛ تنها من او را مشاهده مىكردم و كسى جز من او را نمىديد. در آن روزها، در هيچ خانهاى اسلام راه نيافت جز خانۀرسول خدا (ص) كه خديجه هم در آن بود و من سومين آنان بودم. من نور وحى و رسالت را مىديدم و بوى نبوت را مىبوييدم. من، هنگامى كه وحى بر پيامبر فرود مىآمد، نالۀ شيطان را شنيدم؛ گفتم: «اى رسول خدا اين نالۀ كيست؟» فرمود: «شيطان است كه از عبادت خويش مأيوس گرديد» و فرمود: «على، تو آنچه را من مىشنوم، مىشنوى و آنچه را من مىبينم، مىبينى؛ جز اينكه تو پيامبر نيستى، بلكه وزير من بوده و به راه خير مىروى»(1)
آرى؛ جايگاه و موقعيت خاص حضرت على عليه السلام نسبت به پيامبر (ص) ، سبب شده بود كه چيزهايى از ايشان (ص) بشنود و بداند كه ديگران از آن بىخبر بودند. البته اهل سنّت نيز چنين جايگاهى را براى ابوهريره قائل هستند و بخارى در اينباره روايتى را به سند خود از ابوهريره آورده است كه مىگويد:
همانا مردم مىگويند: ابوهريره چقدر روايت نقل كرده است! اگر بهخاطر دو آيه دركتاب خدا نبود، هرگز حديثى را نقل نمىكردم. سپس اين دو آيه را
1) نهجالبلاغه، خطبه ١٩٢ قاصعه .
خواند إِنَّ الَّذينَ يَكْتُمُونَ ما أَنْزَلْنا مِنَ الْبَيِّناتِ. . .(1)تا آخر آيه. همانا برادران مهاجر ما همواره مشغول خريد و فروش در بازارها بودند و برادران انصار ما نيز همواره به رسيدگى اموال خود مشغول بودند و همانا ابوهريره براى سيركردن شكمش، همواره ملازم رسول خدا [ (ص) ] بود و [در مجالسى] حاضر مىشد كه ديگران حضور نداشتند و چيزهايى حفظ مىكرد كه ديگران حفظ نمىكردند.(2)
همچنين بخارى از او روايت كرده كه مىگويد: «من از رسول خدا [ (ص) ] دو ظرف [دو بسته از علوم] حفظ كردم؛ يكى از آنها را بيان و منتشر كردم. اما اگر دومى را بيان و منتشر كنم، گردنم بريده خواهد شد»(3)
وقتى ابوهريره داراى چنين جايگاه و موقعيتى نزد اهل سنت باشد، پس به طريق اولى اين منزلت و جايگاه براى حضرت على عليه السلام پذيرفتنى خواهد بود؛ زيرا ايشان از كودكى تا زمان وفات پيامبر (ص) همراه و ياور ايشان بود، درحالىكه ابوهريره، بيش از سه سال، يار و صحابه پيامبر (ص) نبود.(4)
نكته ديگر اينكه، حضرت على عليه السلام در كسب علوم، بسيار حريص بود و همواره از رسول خدا (ص) دربارۀ مسائل دين و دنيا سؤال مىكرد و پيامبر (ص) نيز در آموزش ايشان عليه السلام حريص و كوشا بود. ترمذى روايتى حسن از عبدالله بن عمرو بن هند حبلى آورده كه مىگويد: «على فرمود: هروقت از رسول خدا [ (ص) ] سؤالى مىپرسيدم، جواب
1) كسانى كه دلايل روشن، و وسيله هدايتى را كه نازل كردهايم، بعد از آنكه در كتاب براى مردم بيان نموديم كتمان كنند، خدا آنها را لعنت مىكند و همه لعنكنندگان نيز، آنها را لعن مىكنند، مگر آنها كه توبه و بازگشت كردند و [اعمال بد خود را، با اعمال نيك] اصلاح نمودند [و آنچه را كتمان كرده بودند، آشكار ساختند] من توبه آنها را مىپذيرم كه من تواب و رحيمم. بقره: ١۵٩ و ١۶٠
2) صحيح بخارى، ج ١، ص ٣٩.
3) همان، ص ۴٠.
4) بخارى در ج ۴، ص ٢٣٩، روايتى را به سند خود از ابوهريره آورده كه مىگويد: «سه سال در كنار رسولخدا ص بودم و كسى به سن من، در آن سالها حريصتر بر حفظ حديث نبوده است» .
مىفرمود و هروقت ساكت بودم، ايشان ابتدا به سخن مىفرمود»(1)
ابنسعد نيز از حضرت على عليه السلام روايت كرده كه از ايشان پرسيدند: «چگونه شما از بين اصحاب رسول خدا [ (ص) ] بيش از ديگران حديث مىگوييد؟» وى فرمود: «من هروقت از ايشان سؤال مىكردم، به من پاسخ مىفرمود و هروقت ساكت بودم، او سخن آغاز مىنمود»(2)
رسول اكرم (ص) نيز از خداوند متعال خواسته بود كه به حضرت على عليه السلام گوش شنوايى براى علوم خود عطا كند. زمانى كه آيۀ وَ تَعِيَها أُذُنٌ واعِيَةٌ(3)نازل شد، حضرت فرمود: «اى على [ عليه السلام ]! از خدا خواستم كه آن را گوش تو قرار دهد» . على [ عليه السلام ] مىفرمايد: «بعد از آن جريان، ديگر چيزى را فراموش نمىكردم و با من نبود كه چيزى را فراموش كنم»(4)
علاوه بر اين، حضرت على عليه السلام داراى امتيازات ويژهاى مانند ذكاوت، هوشيارى فوقالعاده، عقل كامل و حافظۀ بسيار قوى بود و ازاينرو مىفرمود:
به خدا قسم، هيچ آيهاى نازل نشد، مگر اينكه دانستم براى چه نازل شده و در كجا نازل شده است. همانا پروردگارم دلى بسيار فهميده و زبانى بسيار سؤالكننده به من عطا فرموده است. (5)
1) سنن ترمذى، ج ۵، ص ۶۴٠.
2) الطبقات الكبرى، ج ٢، ص ٣٣٨؛ ترجمۀ اميرالمؤمنين علىبنابىطالب عليه السلام از تاريخ دمشق، ج ٢، ص ۴۵۶.
3) و گوشهاى شنوا آن را دريابد و بفهمد. حاقه: ١٢
4) جامع البيان فى تفسير القرآن، ج ٢٩، صص ٣۵ و ٣۶؛ الدرّالمنثور، ج ٨، ص ٢۶٧؛ تفسير القرآن العظيم، ج ۴، ص۴١٣؛ التفسير الكبير، ج ٣٠، ص ١٠٧؛ الجامع لأحكام القرآن، ج ١٨، ص ٢۶۴؛ الكشاف، ج ۴، ص ١٣۴؛ فتح القدير، ج ۵، ص ٢٨٢؛ تفسير غريب القرآن كه در حاشيۀ تفسير طبرى چاپ شده، ج ٢٩، صص ٣٠ و ٣١؛ اسباب النزول، ص ٢٩۴؛ لباب النقول فى أسباب النزول، ص ٢١٩.
5) الطبقات الكبرى، ج ٢، ص ٣٣٨؛ حلية الاولياء، ج ١، صص ۶٧ و ۶٨؛ ترجمۀ اميرالمؤمنين عليه السلام از تاريخ دمشق، ج٣، ص ٢۶.
بنابراين هيچ مانعى وجود ندارد كه پيامبر (ص) هر علمى را كه بخواهد، به حضرت على عليه السلام اختصاص دهد. بعيد نيست كه حضرت على عليه السلام آنچه را از پيامبر (ص) شنيده، در صحيفهاى نوشته و نام آن را «صحيفۀ جامعه» گذاشته باشد، يا اينكه بعدها به صحيفۀ جامعه معروف گرديده باشد. ذكر اين مطلب نيز لازم است كه غير از حضرت على عليه السلام، افراد ديگرى از صحابه نيز بودند كه آنچه از پيامبر (ص) مىشنيدند، مىنوشتند؛ مانند عبدالله بن عمرو بن عاص. بخارى در روايتى از ابوهريره چنين نقل مىكند: «هيچيك از اصحاب پيامبر [ (ص) ] بيش از من حديث ياد ندارد، مگر عبدالله بن عمرو؛ زيرا او مىنوشت و من نمىنوشتم»(1)
بعضى از بزرگان اهل سنّت نيز تصريح كردهاند كه حضرت على عليه السلام از جملۀ كسانى است كه حديث رسول خدا (ص) را مىنوشت و از جملۀ آنها ابنصلاح است كه مىگويد:
گروه اوّل از مسلمانان (صحابه) در نوشتن حديث پيامبر [ (ص) ] با هم اختلاف داشتند. بعضى از آنها نوشتن حديث و علم را خوش نداشتند و دستور به حفظ آنها مىدادند و بعضى، آن را اجازه مىدادند. . . تا آنجا كه مىگويد: از جمله كسانى - كه براى ما روايت شده - كه نوشتن را اجازه داده، يا به آن عمل مىكردند، حضرت على [ عليه السلام ] و فرزندش حسن [ عليه السلام ]، عبدالله بن عمر، انس و عبدالله بن عمرو بن عاص و عدۀ ديگرى از صحابه و تابعين مىباشند.(2)
سيوطى مىگويد:
گروهى، نوشتن حديث را اجازه داده و به آن عمل مىكردند كه از آن جمله هستند: عمر، على [ عليه السلام ]، فرزندش حسن [ عليه السلام ]، ابن عمرو، انس، جابر،
ابنعباس، ابن عمر، حسن، عطاء، سعيد بن جبير و عمر بن عبدالعزيز. عياض نيز از بيشتر صحابه و تابعين، جواز نوشتن حديث را حكايت كرده است.(1)
جزايرى مىگويد: نتيجه سوم: دروغگوشمردن على در سخن استوار و صحيحش است كه مىگويد: «رسول خدا به ما اهل بيت چيزى اختصاص نداده است» و دروغبستن بر على، همچون دروغبستن بر غير او حرام است و جايز نيست.
پاسخ به جزايرى: قبلاً نيز بيان كرديم كه اين روايت منقول از حضرت على عليه السلام، متواتر نيست. با روايتى هم كه فقط اهل سنّت نقل كرده باشند، دروغگوبودن حضرت لازم نمىآيد و نمىتوان با آن بر شيعه استدلال كرد. حتى اگر صحت اين روايت و امثال آن را نيز بپذيريم، بايد بگوييم ظاهر اين روايات آن است كه حضرت على عليه السلام خبر داده به اينكه پيامبر اكرم (ص) به جز قرآن، ما را به مكتوب ديگرى كه آن را قرائت كنيم، اختصاص نداده است، مگر آن صحيفهاى كه قبلاً بيان كرديم.
اما اينكه حضرت على عليه السلام غير از صحيفۀ جامعه، نوشتۀ ديگرى نيز داشته باشد، - كه بعضى از احاديث رسول خدا (ص) را در آن ثبت و ضبط كرده است - مطلب ديگرى است و در روايات هم، در اين باره چيزى نيامده است. ظاهر بعضى از رواياتفقط بر اين نكته دلالت دارد كه از حضرت على عليه السلام دربارۀ اينكه آيا رسول خدا (ص) نوشتۀ خاصى به ايشان عليه السلام اختصاص داده يا نه، سؤال شده؛ اما در اينباره كه خود ايشان عليه السلام هم از احاديث رسول خدا (ص) چيزى نوشته است، سؤالى نشده و حضرت هم در جوابشان اشارهاى به اين مطلب نفرموده است. (چه بسا خود حضرت از رسول خدا (ص) نوشتههاى متعددى فراهم آورده و آنچه شنيده، نوشته است) .
1) تدريب الراوى، ج ٢، ص ۶۵.
جزايرى مىگويد: نتيجۀ چهارم: دروغبستن به رسول خدا [ (ص) ] است، و اين كار نزد خدا از بزرگترين و زشتترين گناهان است. خود حضرت [ (ص) ] نيز فرموده است: «دروغبستن بر من، مانند دروغبستن بر يكى از شماها نيست؛ هركس از روى عمد بر من دروغ ببندد، وارد آتش مىشود» .
پاسخ به جزايرى: اگر مقصود شما مطلبى است كه در حديث آمده - كه رسولخدا (ص) به على عليه السلام هزار باب از علم آموخت كه از هر بابى هزار باب ديگر از علم گشوده مىشود - و اين را دروغبستن بر پيامبر (ص) شمردهايد، بايد بگوييم حرف شما باطل است؛ زيرا اين حديث در كتابهاى خود اهل سنت نيز آمده است. متقى هندى در منتخب كنزالعمال از حضرت على عليه السلام نقل كرده كه مىفرمايد: «رسولخدا [ (ص) ] به من هزار باب [از علم] آموخت، هر بابى [از آن]هزار باب [ديگر] مىگشود» .
ابن عباس مىگويد:
همانا على براى مردم خطبه خواند و گفت: «اى مردم! اين چه حرف بدى است كه از شما به [گوش]من مىرسد؟ به خدا قسم كه هرآينه، طلحه و زبير را مىكشيد و بصره را مىگشاييد و حتماً نيرويى [كمكى]از كوفه به تعداد ۶۵۶٠ يا ۵۶۵٠ براى شما خواهد آمد» . ابن عباس مىگويد: گفتم: «جنگ نيرنگ است» . (1)مىگويد: «پس بيرون آمدم و از مردم سؤال مىكردم كه چند نفر هستيد؟» آنها چنانكه حضرت فرموده بود، گفتند. [با خود] گفتم: «اين از آن اسرارى است كه رسول خدا [ (ص) ] به او فرموده، همانا رسولخدا [ (ص) ] هزار هزار كلمه به او آموخت كه هر كلمهاى، هزار هزار كلمۀ ديگر را مىگشايد»(2)
همچنين قبلاً گفتيم كه حضرت على عليه السلام ملازم هميشگى رسول خدا (ص) بود و در
آموختن علوم و پيروى از آن حضرت، بسيار مىكوشيد؛ پيامبر (ص) نيز در آموزش حضرت على عليه السلام و تربيت او بسيار مشتاق و كوشا بود و هر وقت اميرالمؤمنين على عليه السلام از ايشان سؤالى مىكرد، جواب مىفرمود و چون ساكت مىشد، ايشان (ص) رشتۀ سخن مىگشود.
وقتى اهل سنّت قبول دارند كه ابوهريره دو ظرف علم داشته كه از رسول خدا (ص) گرفته بود و بسيارى از احاديثى را كه گفته، تنها از يكى از آن ظرفها بوده است، چگونه تعجب مىكنند از اينكه حضرت على عليه السلام هزار باب از علم داشته باشد كه از هر بابى هزار باب ديگر گشوده شود؟ ! با اينكه اميرالمؤمنين على عليه السلام نزديكترين جايگاه را به رسول خدا (ص) داشته و بيش از هركس، همراه ايشان بوده و سؤالات بسيارى را نيز از رسول خدا (ص) پرسيده و قوۀ ادراك فوقالعاده و حافظهاى قوى داشته است؛ چنانكه به تفصيل بيان شد.
همچنين حضرت على عليه السلام به تمام علوم قرآن تسلط داشت و مىفرمود: «به خدا قسم، هيچ آيهاى نازل نشد، مگر اينكه مىدانستم براى چه چيزى نازل شده و در كجا نازل شده است» .
در جايى ديگر ايشان فرمود: «دربارۀ كتاب خدا، از من سؤال كنيد؛ زيرا هيچ آيهاى نيست مگر اينكه دانستم در شب نازل شده يا روز. در دشت يا در كوه» .
ابنمسعود نيز در اينباره چنين مىگويد: «همانا به حضرت على عليه السلام علم ظاهر و باطن داده شده است» كه قبلاً گذشت.(1)
علاوه بر آنچه بيان شد، پيامبر (ص) در حديث صحيحى مىفرمايد: «من شهر علم هستم و على دروازۀ آن است»(2)
اما اگر منظور جزايرى از اين حديث - كه كتاب جامعه به املاى رسولخداست (ص) - دروغبستن بر رسول خدا (ص) است، بايد گفت اين مطلبى است كه با جزم و يقين نمىتوان گفت واقع نشده. ازاينرو، انكار آن درست نيست. روايات قبلى نيز دلالت مىكند بر اينكه پيامبر (ص) با حضرت على عليه السلام بسيار خلوت مىكرد و آنچه را مىخواست با او در ميان مىگذاشت و همواره حضرت على عليه السلام از پيامبر (ص) سؤال مىكرد و حضرت (ص) جواب مىداد. بلكه گاهى خود حضرت (ص) سخن مىگشود و مطالبى را به حضرت على عليه السلام تعليم مىفرمود و ايشان عليه السلام هم بعضى از اين احاديث را مىنوشت.
بنابراين، هيچ بعيد و عجيب نيست كه پيامبر (ص) صحيفۀ جامعه را كه بيانكنندۀ حلال و حرام است، بر حضرت على عليه السلام املا كرده باشد؛ بهخصوص كه بعضى از احاديث صحيح مىگويند: پيامبر (ص) خواست براى امّت نوشتهاى بنگارد ولى [گروهى] مانع نوشتن آن شدند. در اينباره، روايتى را بخارى - كه لفظ روايت از اوست - مسلم، احمد، ابن حبان و عدهاى ديگر، از ابن عباس نقل كردهاند كه مىگويد:
آنگاه كه زمان رحلت رسول خدا [ (ص) ] فرا رسيد، در خانۀ ايشان مردانى بودند كه عمر بن خطاب نيز در ميان آنها بود. پيامبر [ (ص) ] فرمود: «بياييد تا برايتان چيزى بنويسم كه بعد از آن گمراه نشويد» . عمر گفت: «همانا درد بر پيامبر [ (ص) ] غلبه كرده، حال آنكه قرآن نزد شماست؛ ما را كتاب خدا كفايت مىكند» . دعوا و اختلاف بين اهل خانه بالا گرفت؛ عدهاى از آنها گفتند: «بياوريد [قلم و كاغذ]، تا پيامبر [ (ص) ] بنويسد براى شما چيزى را كه بعد از آن هرگز گمراه نشويد» .
برخى ديگر سخن عمر را مىگفتند و چون در محضر پيامبر [ (ص) ] بسيار سر و صدا كردند، رسول خدا [ (ص) ] فرمود: «بلند شويد (و برويد)» . عبيدالله مىگويد: «همواره ابن عباس مىگفت: مصيبت و تمام مصيبت، آن هنگامى
بود كه با سر و صدا و درگيرى، نگذاشتند رسولخدا [ (ص) ] آن مطلب را براى آنها بنويسد» .(1)
مسلم نيز از ابن عباس نقل كرده كه مىگويد:
روز پنجشنبه و چه روز پنجشنبهاى! سپس اشكش جارى شد تا اينكه ديدم همچون دانههاى مرواريد پشت سرهم برگونۀ او مىغلطيدند. گفت: «رسولخدا [ (ص) ] فرمود: برايم قلم و كاغذ بياوريد [تا]بنويسم براى شما مطلبى را كه بعد از آن هرگز گمراه نشويد» . پس گفتند: «همانا رسولخدا (ص) هذيان مىگويد»(2)
نووى و عدهاى ديگر احتمال دادهاند كه مقصود پيامبر (ص) نوشتن احكام مهم دين يا تصريح به جانشينان و خلفاى بعد از خود بوده است.(3)
با اين توضيح، اگر احتمال اول(4)درست باشد، بعيد نيست كه بگوييم: وقتى مانع
1) صحيح بخارى، ج ۴، صص ١٢١ و ١٨۵ و ج ۶، ص ١١ و ج ٧، صص ١۵۵ و ١۵۶ و ج ٩، ص ١٣٧؛ صحيح مسلم، ج ٣، ص ١٢۵٩؛ مسند احمد، ج ١، صص ٣٢۴ - ٣٢۶؛ الاحسان بترتيب صحيح ابن حبان ، ج ٨، ص٢٠١.
2) صحيح مسلم، ج ٣، ص ١٢۵٩؛ مسند احمد، ج ١، صص ٢٢٢، ٢٩٣ و ٣۵۵؛ مستدرك، ج ٣، ص ۴٧٧؛ مجمع الزوائد، ج ۴، ص ٢١۴ و ج ۵، ص ١٨١.
3) صحيح مسلم با شرح نووى، ج ١١، ص٩٠.
4) سخن درست آن است كه پيامبر ص مىخواست به خلافت حضرت على عليه السلام بعد از خود تصريح نمايد؛ زيرا احكام مهم دين در آن زمان، روشن شده بودند و به تحقيق، خداوند قبل از آن روز دين خود را كامل و نعمت را تمام كرده بود. همچنين تصريح بر خلفا مهمتر است از تكرار احكامى كه روشن شده است؛ چون درگيرى و گمراهى و بلا، با تصريح بر نام خلفا از ميان مىرود. به علاوه اگر بر كسى احكام مهم دين پوشيده شود، گمراه شمرده نمىشود، بلكه حتى اگر با علم، با آن احكام مخالفت كند، باز هم گمراه شمرده نمىشود؛ بلكه فاسق خواهد بود، نه بيشتر. حال اگر خواستِ پيامبر ص نوشتن احكام مهم بود، اين همه درگيرى و سر و صدا و تهمت هذيانگويى لازم نبود؛ سبب آن همه جنجال و درگيرى اين بود كه حاضران مىدانستند كه پيامبر ص مىخواهد نام خلفاى بعد از خود را به صراحت بيان نمايد. علاوه بر اين، با توجه به شرايط حساس آن لحظه، چند روز قبل از وفات پيامبر ص و با شدت درد و بيمارى كه بر حضرت مستولى بود، مناسب اين است كه بگوييم ايشان ص مىخواست جانشينى براى بعد از خود به صورت دست نوشته نيز علاوه بر غدير خم تعيين كند، نه اينكه چند روز مانده به وفات خود، احكام مهم دين را بنويسيد.
از نوشتن پيامبر (ص) شدند، حضرت (ص) آن مطلب را بر اميرالمؤمنين عليه السلام بازگو كرده و حضرت على عليه السلام نيز آنها را نوشته و بدين ترتيب صحيفه جامعه كه در بردارندۀ كل احكام حلال و حرام دين بود، گردآورى شد و خداوند به حقايق امور داناست.
جزايرى مىگويد: نتيجۀ پنجم: دروغبستن بر فاطمه [ عليها السلام ] به اينكه مصحفى مخصوص به خود دارد كه سه برابر قرآن است و يك حرف از قرآن هم در آن نيست.
پاسخ به جزايرى: قبلاً اشاره شد كه مصحف فاطمه عليها السلام، كتابى است كه در آن، وقايعى كه در آينده رخ مىدهند و نام كسانى كه تا روز قيامت حكومت مىكنند، آمده است، كه به املاى جبرئيل عليه السلام و دستخط حضرت على عليه السلام است.
به اين كتاب از آن جهت مصحف مىگويند كه دربردارندۀ چند صحيفه است و در علم لُغت، به هر نوشتهاى كه چنين باشد «مصحف» مىگويند؛ هرچند كه قرآن يا چيزى از قرآن در آن نباشد.(1)
ممكن است كسى بگويد: ادعاى سخنگفتن فرشتگان با غيرانبيا درست نيست. پس اين ادعا نيز كه فاطمه و على عليهما السلام سخن فرشتگان، به خصوص جبرئيل عليه السلام را مىشنيدند، درست نخواهد بود.
1) جزايرى چنين پنداشته كه فقط به قرآن «مصحف» مىگويند. مترجم
علماى حديثِ اهل سنّت، احاديثى آوردهاند كه اين قضيه را براى كسانى كه شأن و منزلت آنها كمتر از حضرت على و فاطمه عليهما السلام است، ثابت مىكنند. ما آن احاديث را به چهار دسته تقسيم مىكنيم:
دستۀ نخست: احاديثى كه دلالت مىكنند اگر مردم [بر ايمان و عمل به شرع]استقامت كنند، بىشك فرشتگان با آنها دست خواهند داد. از آن جمله، روايتى است كه مسلم، ترمذى، ابن ماجه، احمد، حميدى، طيالسى، ابن حبان و عدهاى ديگر، از حنظله تميمى اسيدى آوردهاند كه مىگويد: «پيامبر [ (ص) ] فرمود: اى حنظله! اگر بتوانيد چنان باشيد كه در پيش من هستيد، بىشك فرشتگان در رختخواب يا در راه با شما دست خواهند داد»(1)
در روايت ديگرى، رسول گرامى اسلام (ص) فرمود: «اگر زمانى كه از من جدا مىشويد، چنان باشيد كه نزد من مىبوديد، بىشك فرشتگان با دستهاى خود با شما دست مىدادند و در خانههاى شما به ديدار شما مىآمدند»(2)
همچنين، سخنگفتن فرشتگان با مريم عليها السلام بر همين اساس است. خداوند متعال اين جريان را در قرآن چنين بيان مىكند:
و اذْكُرْ فِي الْكِتابِ مَرْيَمَ إِذِ انْتَبَذَتْ مِنْ أَهْلِها مَكاناً شَرْقِيًّا فَاتَّخَذَتْ مِنْ دُونِهِمْ حِجاباً فَأَرْسَلْنا إِلَيْها رُوحَنا فَتَمَثَّلَ لَها بَشَراً سَوِيًّا قالَتْ إِنِّي أَعُوذُ بِالرَّحْمنِ مِنْكَ إِنْ
1) صحيح مسلم، ج ۴، صص ٢١٠۶ و ٢١٠٧؛ سنن ترمذى، ج ۴، ص ۶۶۶. او مىگويد: «اين حديث حسن و صحيح است» ؛ سنن ابن ماجه، ج ٢، ص ١۴١۶؛ مسند احمد، ج ٢، ص ٣٠۵ و ج ٣، ص ١٧۵ و ج ۴، صص١٧٨ و ٣۴۶؛ الجامع الصغير، ج ٢، ص ۴٢٨؛ مسند ابىداوود طيالسى، ص ١٩١؛ شرح السنة، ج ١، ص١۶٧؛ الإحسان بترتيب صحيح ابن حبان، ج ٩، صص ٢۴٠ و ٢۴١؛ البانى در صحيح سنن ابن ماجه، ج ٢، صص ۴١۵ و ۴١۶ كه اين حديث را صحيح دانسته است؛ صحيح الجامع الصغير، ج ٢، صص ٩٣١ و ١١٩٠؛ سلسلة الأحاديث الصحيحة، ج ۴، ص ۶٠۶.
2) مسند ابىداوود طيالسى، ص ٣٣٧.
كُنْتَ تَقِيًّا قالَ إِنَّما أَنَا رَسُولُ رَبِّكِ لِأَهَبَ لَكِ غُلاماً زَكِيًّا قالَتْ أَنَّى يَكُونُ لِي غُلامٌ وَ لَمْ يَمْسَسْنِي بَشَرٌ وَ لَمْ أَكُ بَغِيًّا قالَ كَذلِكِ قالَ رَبُّكِ هُوَ عَلَيَّ هَيِّنٌ وَ لِنَجْعَلَهُ آيَةً لِلنَّاسِ وَ رَحْمَةً مِنَّا وَ كانَ أَمْراً مَقْضِيّاً.(1)
در سوره آلعمران نيز مىفرمايد: وَ إِذْ قالَتِ الْمَلائِكَةُ يا مَرْيَمُ إِنَّ اللهَ اصْطَفاكِ وَ طَهَّرَكِ وَ اصْطَفاكِ عَلى نِساءِ الْعالَمِينَ يا مَرْيَمُ اقْنُتِي لِرَبِّكِ وَ اسْجُدِي وَ ارْكَعِي مَعَ الرَّاكِعِينَ.(2)
با توجه به آنچه بيان شد، آيا براى يك مسلمان مؤمن به خدا و روز معاد، سزاوار است از اميرالمؤمنين عليه السلام استقامتى را كه به او اين شايستگى را مىدهد تا فرشتگان در خانهاش با او سخن بگويند، نفى كند؟ درحالىكه ايشان عليه السلام ولى و مولاى هر زن و مرد مؤمنى است.(3)او كسى است كه هرجا رود، حق به گرد او
1) و در اين كتاب [آسمانى] مريم را ياد كن، آن هنگام كه از خانوادهاش جدا شد و در ناحيه شرقى [بيتالمقدس] قرار گرفت. و ميان خود و آنان حجابى افكند [تا خلوتگاهش از هر منظر براى عبادت آماده باشد] در اين هنگام ما روح خود را به سوى او فرستاديم و او در شكل انسانى بىعيب و نقص بر مريم ظاهر شد. او [سخت ترسيد و] گفت: من از شرّ تو به خداى رحمان پناه مىبرم اگر پرهيزكارى. گفت: من فرستاده پروردگار توام [آمدهام] تا پسر پاكيزهاى به تو ببخشم. گفت: چگونه ممكن است فرزندى براى من باشد؟ درحالىكه تاكنون انسانى با من تماس نداشته و زن آلودهاى هم نبودهام؟ گفت: مطلب همين است، پروردگارت فرموده: اين كار بر من آسان است [ما او را مىآفرينيم تا قدرت خويش را آشكار سازيم] و او را براى مردم نشانهاى قرار دهيم و رحمتى باشد از سوى ما و اين امرى است پايان يافته [و جاى گفتوگو ندارد]. مريم: ١۶ - ٢١
2) [و به ياد آوريد] هنگامى را كه فرشتگان گفتند: اى مريم! خدا تو را برگزيده و پاك ساخته و بر تمام زنان جهان برترى داده است. اى مريم! [به شكرانه اين نعمت] براى پروردگار خود خضوع كن و سجده بهجا آور و با ركوعكنندگان ركوع كن. آل عمران: ۴٢ و ۴٣
3) رسول خدا ص فرمود: «هركس من مولاى اويم پس على عليه السلام مولاى اوست» ؛ ر. ك: سنن ترمذى، ج ۵، ص۶٣٣؛ سنن ابن ماجه، ج ١، ص ۴٣؛ مستدرك، ج ٣، صص ١٠٩ و ١١٠؛ مسند احمد، ج ١، صص ٨۴، ١١٨، ١١٩، ١۵٢، ٣٢١ و ج ۴، صص ٢٨١، ٣٩٨، ٣٧٠، ٣٧٢ و ج ۵، صص۶۶، ٣۴٧، ۴١٩؛ حلية الاولياء، ج ۴، ص ٢٣ و ج ۵، صص ٢٧، ٣۶۴؛ مجمع الزوائد، ج ٩، صص ١٠٣ و ١٠۶؛ كتاب السنة، صص ۵٩٠ - ۵٩۶؛ سيوطى در قطف الأزهار المتناثرة، ص ٢٧٧ آن را از احاديث متواتر دانسته است. همچنين، كتانى در نظم المتناثر، ص ٢٠۵ و زبيدى در لفظ اللآلئ المتناثرة، ص ٢٠۵ و حافظ شمسالدين جزرى در أسنى المطالب، ص ۵ و البانى در سلسلة الأحاديث الصحيحة، ج ۴، ص ٣۴٣ و عدهاى ديگر از بزرگان اهل سنّت، اين روايت را صحيح شمردهاند.
مىچرخد(1)و كسى است كه برادر پيامبر (ص) در دنيا و آخرت است.(2)او دروازۀ شهر علم پيامبر (ص) (3)و كسى است كه خدا و پيامبرش را دوست مىدارد و خدا و پيامبرش [نيز]او را دوست مىدارند.(4)جايگاه او نسبت به پيامبر (ص) همچون جايگاه هارون نسبت به موسى است(5)و به جز مؤمن [كسى]او را دوست ندارد و به جز منافق او را.
1) حاكم در مستدرك، ج ٣، صص ١٢۴ و ١٢۵ از على عليه السلام چنين آورده است: «رسول خدا [ ص ] فرمود: بار خدايا! حق را به همراه او على [ عليه السلام ] بدار هر كجا كه او برود» . حاكم مىگويد: «اين حديث بر طبق شرط مسلم در قبول روايت صحيح است، ولى آن را نياورده است» . المعجم الاوسط طبرانى، ج ۴، ص ٢۵۶؛ مسند ابىيعلى، ج١، ص٢۵٣.
2) ترمذى آن را در سنن خودش، ج ۵، ص ۶٣۶ آورده و حسن دانسته است؛ حاكم در مستدرك، ج ٣، ص ١۴، و غير اين دو، از ابنعمر آوردهاند كه مىگويد: «رسول خدا [ ص ] ميان اصحاب خود پيمان برادرى برگزار كرد. حضرت على [ عليه السلام ] با چشم گريان نزد حضرت [ ص ] آمد و گفت: اى رسول خدا! پيمان برادرى عقد اخوت ميان اصحاب و ياران خود ايجاد كردى و ميان من و كسى برادرى ايجاد نكردى! رسول خدا [ ص ] به او فرمود: تو برادر منى در دنيا و آخرت» .
3) حاكم در مستدرك، ج ٣، صص ١٢۶ و ١٢٧ آن را صحيح دانسته كه از على عليه السلام است. ايشان فرموده: «رسولخدا [ ص ] فرمود: من شهر علم و على دروازه آن است. پس هركس خواهان علم باشد، از دروازه بيايد. ترمذى آن را در سنن خود، ج ۵، ص ۶٣٧ آورده است، جز اينكه مىگويد، پيامبر [ ص ] فرموده: «من خانه حكمت. . .» . ر. ك: منابع اين حديث در الغدير علامه امينى، ج ۶، ص ٨١.
4) صحيح بخارى، ج ۵، صص ٢٢ و ٢٣؛ صحيح مسلم، ج ۴، صص ١٨٧١ و ١٨٧٢؛ سنن ترمذى، ج ۵، ص ۶٣٨ آن را صحيح دانستهاند؛ مسند احمد، ج ١، صص ٧٨، ٩٩، ١٣٣، ١٨۵، ٣٣٠ و ج ۵، صص ٣٣٣، ٣۵٨؛ مستدرك حاكم، ج ٣، صص ٣٨، ١٠٩، ۴٣٧ آن را صحيح دانسته و ذهبى نيز با او همعقيده است. همگى از سعد و غير او، از پيامبر ص آوردهاند كه فرموده: «حتماً بيرق پرچم را فردا به [دست]مردى مىسپارم كه خداوند پيروزى را بر دست او جارى مىكند، خدا و پيامبرش را دوست مىدارد و خدا و پيامبرش [نيز]او را دوست مىدارند» .
5) صحيح بخارى، ج ۵، ص ٢۴؛ صحيح مسلم، ج ۴، صص ١٨٧٠ و ١٨٧١؛ مسند ترمذى، ج ١، ص ۶٣٨ آن را صحيح دانستهاند؛ مسند ابن ماجه، ج ١، ص ۴٢؛ مسند احمد، ج ١، صص ١٧٠، ١٧٣- ١٧۵، ١٧٧، ١٧٩، ١٨٢، ١٨۴، ١٨۵ و ٣٣٠ و ج ٣، صص ٣٢، ٣٣٨ و ج ۶، صص ٣۶٩، ۴٣٨؛ مستدرك حاكم، ج ٣، ص ١٠٩ آن را صحيح دانسته و ذهبى با او همعقيده گشته؛ مسند ابوداوود طيالسى، ص ٢٩؛ همگى از سعد و غير او چنين آوردهاند: «پيامبر ص به على عليه السلام فرمود: آيا خرسند نمىشوى كه جايگاه تو به من، به مانند جايگاه هارون از موسى باشد، بهجز اينكه پيامبرى بعد از من نيست
دشمن ندارد.(1)
آيا براى يك مسلمان مؤمن به خدا و روز جزا، سزاوار است از فاطمه زهرا عليها السلام چنين شايستگىاى را نفى كند؟ ! درحالىكه او سرور زنان دو جهان و سرور زنان اهل بهشت است.(2)او جگرگوشۀ پيامبر (ص) است و آنچه او را بيازارد، سبب آزار پيامبر (ص) نيز مىشود.(3)فاطمه عليها السلام، كسى است كه خداوند راضى مىشود بهسبب رضاى او و غضب مىكند بهسبب غضب او؟(4)
دستۀ دوم: رواياتى كه بيانگر شنيدهشدن كلام فرشتگان توسط بعضى از صحابۀ پيامبر (ص) هستند. از آن جمله، روايتى است كه احمد از حذيفة بن يمان چنين نقل
1) صحيح مسلم، ج ١، صص ٨۴، ٩۵، ٢۶٢؛ سنن ترمذى، ج ۵، صص ۶۴٣ و ۶۵۴؛ سنن ابن ماجه، ج ١، ص ۴٢؛ مسند احمد، ج ١، ص ١٧٠؛ سلسلة الأحاديث الصحيحة، ج ۴، ص ٢٩٨؛ صحيح سنن ابن ماجه، ج ١، ص ٢۵؛ صحيح سنن نسائى ج ٣، ص ١٠٣٣
2) صحيح بخارى، ج ۵، صص ٢۵، ٣۶ و ٢۴٧ و ج ٨، ص ٧٩؛ صحيح مسلم، ج ۴، صص ١٩٠۴ - ١٩٠۶؛ سنن ترمذى، ج ۵، ص ۶۶٠؛ سنن ابن ماجه، ج١، ص ۵١٨؛ صحيح سنن ابن ماجه، ج ١، ص ٢٧٠؛ سنن طيالسى، ص١٩۶؛ مستدرك، ج ٣، صص ١۵١، ١۵۶ آن را صحيح شمرده و ذهبى نيز با او موافق است؛ الطبقات الكبرى، ج٨، ص ٢۶؛ مسند احمد، ج ۵، ص ٣٩١ و ج ۶، ص ٢٨٢؛ حلية الاولياء، ج ٢، صص٣٩ و ۴٢؛ مشكل الآثار، ج١، صص۴٨ و ۵٠؛ مجمع الزوائد، ج ٩، ص ٢٠١؛ دُرّالسحابة، صص ٢٧۴ و ٢٧۶؛ شرح السنة، ج ١، ص ١۶٠ كه مىگويد: «بر صحت اين حديث اتفاق نظر است» ؛ مشكاة المصابيح، ج ٣، ص ١٧٣١؛ فضائل الصحابة، ج ٢، ص ۶٣.
3) صحيح بخارى، ج ۵، ص ٣۶و ج ٧، ص ۴٧؛ صحيح مسلم، ج ۴، صص ١٩٠٢ - ١٩٠۴؛ سنن ابىداوود، ج ٢، ص ٢٢۶؛ سنن ترمذى، ج ۵، صص ۶٩٨ و ۶٩٩، آن دو را صحيح شمرده است؛ سنن ابن ماجه، ج ١، ص ۶۴٣؛ صحيح سنن ابىداوود، ج ٢، ص ٣٩١؛ مسند احمد، ج ۴، صص ٢٢٣، ٢٣۶، ٣٢٨ و ٣٣٢؛ مستدرك، ج ٣، صص١۵۴، ١۵٨، ١۵٩؛ مشكاة المصابيح، ج ٣، ص ١٧٣٢؛ فضائل الصحابة، ج ٢، صص ٧۵۵ و ٧۵۶، ٧۶۵؛ السنن الكبرى، ج١٠، ص٢٠١؛ شرح السنة، ج ١۴، صص ١۵٨ و ١۵٩ و مىگويد: «بر صحت اين حديث اتفاق نظر وجود دارد» .
4) المستدرك، ج٣، ص ١۵۴ مىگويد: «اين حديث صحيح است» ؛ مجمعالزوائد، ج٩، ص ٢٠٣ مىگويد: «طبرانى آن را روايت كرده و اِسنادش حسن است» ؛ درّالسحابة، ص ٢٧٧.
مىكند:
به خدمت پيامبر (ص) رسيدم و عرض كردم: هنگامى كه مشغول نماز بودم، شنيدم كسى مىگويد:
«اللهم لك الحمد كلّه، و لك الملك كلّه، بيدك الخير كلّه، إليك يرجع الأمر كلّه، علانيته و سرّه، فأهل أن تُحمد، إنّك على كلّ شيء قدير، اللّهم اغفرلي جميع ما مضى من ذنبي، واعصمني فيما بقي من عمري، و ارزقني عملاً زكياً ترضى به عنّي» .(1)پيامبر (ص) فرمود: «آن فرشتهاى بوده كه آمده حمد و ستايش پروردگارت را به تو ياد دهد» .(2)
دستۀ سوم: رواياتى كه دلالت بر ديدن جبرئيل عليه السلام توسط تعدادى از صحابۀ پيامبر (ص) دارند؛ مانند روايتى كه مسلم - لفظ روايت از اوست - ترمذى، ابوداوود، نسائى، ابن ماجه، احمد و عدهاى ديگر، از ابوهريره نقل مىكنند:
روزى رسول خدا [ (ص) ] ميان مردم [نشسته]بود. مردى به خدمت او آمد و گفت: «اى رسول خدا [ (ص) ]! ايمان چيست؟» ايشان فرمود: «اينكه ايمان داشته باشى به خدا و فرشتگانش و كتابش و لقائش و پيامبرانش و ايمان داشته باشى به برانگيختهشدنى ديگر» . گفت: «اى رسول خدا [ (ص) ]! اسلام چيست؟» فرمود: «اسلام آن است كه خدا را بپرستى و چيزى را شريك او قرار ندهى و نماز واجب را برپا دارى و زكات واجب را بپردازى و ماه رمضان را روزه بدارى» . عرض كرد: «اى رسول خدا [ (ص) ]! احسان چيست؟» فرمود: «اينكه خدا را چنان عبادت كنى كه گويا او را مىبينى و اگر تو او را نمىبينى، پس
1) بارخدايا! تمام ستايشها از براى توست، و تمام پادشاهىها براى توست؛ همه خيرها به دست توست؛ بازگشت همه كارها به سوى توست، چه آشكار باشند و چه پنهان؛ پس تو شايسته ستايشى و همانا تو بر هر چيزى توانايى، بار خدايا! همه گناهان گذشتۀ مرا بيامرز و مرا در باقيمانده عمرم مراقبت فرما و عمل خالص و نيكو، روزىام كن كه بهسبب آن از من خشنود گردى.
2) مسند احمد، ج ۵، ص ٣٩۶.
همانا او تو را مىبيند. . .» تا آنجا كه مىگويد: «سپس آن مرد برگشت» . رسول خدا [ (ص) ] فرمود: «آن مرد را بهسوى من برگردانيد» . پس دنبال كردند تا او را برگردانند، ولى كسى را نديدند. آنگاه رسول خدا (ص) فرمود: «او جبرئيل عليه السلام بود كه آمده بود به مردم دينشان را آموزش دهد»(1)
گفته مىشود كه عايشه نيز جبرئيل عليه السلام را ديده است. ابن سعد روايتى از عايشه نقل مىكند كه مىگويد:
بهدرستى كه جبرئيل عليه السلام را بر درِ اتاقم سوار بر اسب ديدم و رسول خدا [ (ص) ] با او گفتوگو مىكرد. وقتى وارد شدم، گفتم: «اى رسول خدا! شخصى را ديدم كه با وى گفتوگو مىكردى، او كه بود؟» فرمود: «آيا تو او را ديدى؟» گفتم: «بله» . فرمود: «او را شبيه به چه كسى يافتى؟» گفتم: «به دحيۀ كلبى» . فرمود: «بهدرستى كه تو خير [و سعادت] زيادى ديدى، او جبرئيل بود. . .»(2)
احمد از عايشه نقل كرده كه مىگويد:
اى رسول خدا! تو را ديدم درحالىكه ايستاده بودى و با دحيۀ كلبى صحبت مىكردى. فرمود: «تو او را ديدى؟» گفتم: «بله» . فرمود: «همانا او جبرئيل عليه السلام است و او به تو سلام مىرساند» . گفتم: «بر او سلام و رحمت خدا باد. خداوند به او جزاى زيارتكننده و واردشونده را دهد؛ چه دوست و واردشوندۀ خوبى است»(3)
از جمله كسانى كه جبرئيل عليه السلام را ديده است، عبدالله بن عباس است. در روايتى،
احمد از ابن عباس چنين نقل مىكند:
به همراه پدرم خدمت رسول خدا [ (ص) ] بوديم و نزد او مردى بود كه با او نجوا مىكرد و گويى پيامبر [ (ص) ] از پدرم روىگردان بود. از نزد ايشان بيرون آمديم و پدرم به من گفت: «اى فرزندم آيا نديدى؟ ! گويا پسرعموى تو از من روىگردان بود؟» گفتم: «اى پدر! همانا نزد ايشان مردى بود كه با او نجوا مىكرد» . ابن عباس مىگويد: «نزد پيامبر [ (ص) ] برگشتيم؛ پدرم گفت: اى رسول خدا! به عبدالله چنين و چنان گفتم. پس او به من خبر داد كه مردى نزدتان بود كه با شما نجوا مىكرد. آيا كسى نزد شما بود؟» رسول خدا [ (ص) ] فرمود: «اى عبدالله! آيا تو او را ديدى؟» گفتم: «بله» . فرمود: «همانا او جبرئيل است؛ او كسى است كه مرا از شما بازداشته بود»(1)
از ديگر افرادى كه جبرئيل را ديده است، محمدبنمسلمه است. ذهبى از وى چنين روايت مىكند:
در حال رفتن بودم كه ناگهان رسول خدا [ (ص) ] را بر كوه صفا ديدم درحالىكه دستش را در دست مردى گذاشته بود. آنگاه رفتم. حضرت فرمود: «چه چيزى مانع از سلامكردن تو شد؟» گفتم: «اى رسول خدا [ (ص) ]! با اين مرد رفتارى داشتى كه با هيچكس چنين رفتارى نداشتى. پس من خوش نداشتم كه سخنت را قطع كنم. اى رسول خدا! او چه كسى بود؟» فرمود: «جبرئيل» . آنگاه به من فرمود: «اين محمد بن مسلمه سلام نكرد، اما اگر سلام مىكرد، سلامش را پاسخ مىداديم»(2)
از ديگر رؤيتكنندگان، حارثة بن نعمان است. او طبق روايتى كه ابن سعد در
طبقات و هيثمى در مجمعالزوائد از وى نقل كردهاند، مىگويد:
دو بار در عمرم جبرئيل را ديدم. روزى در «صَوْرَين» هنگامى كه رسولخدا [ (ص) ] براى [جنگ با] بنىقريظه بيرون آمد، كه (جبرئيل) به صورت دحيه از كنار ما گذشت و به ما دستور پوشيدن سلاح داد و روزى در محل جنازهها هنگامى كه از حنين برگشتيم.(1)
احمد نيز از او نقل مىكند كه مىگويد:
درحالىكه رسول خدا [ (ص) ] با جبرئيل در سايبان نشسته بودند، از كنارشان گذشتم و بر ايشان سلام كردم و رد شدم. وقتى برگشتم و پيامبر [ (ص) ] هم از آنجا برخاست، فرمود: «آيا كسى را كه با من بود، ديدى؟» گفتم: «بله» . فرمود: «همانا او جبرئيل عليه السلام است و جواب سلام تو را داد»(2)
دستۀ چهارم: رواياتى كه بيانگر سلام و مصافحهكردن فرشتگان بر بعضى از اصحاب پيامبر (ص) هستند؛ بهطورىكه آنها آشكارا فرشتگان را مىديدند. در روايتى مسلم از عمران بن حصين - در ضمن حديثى - مىگويد:
بهدرستى كه [فرشته] بر من سلام مىداد تا اينكه [براى درمان بيمارى] داغ نهادم. پس رها شدم [و بر من سلام نمىكرد] پس داغ نهادن را ترك كردم. پس او (فرشته) برگشت.(3)
ابن سعد نيز از قتاده چنين نقل مىكند: «همواره فرشتگان با عمران بن حصين مصافحه مىكردند تا اينكه داغ نهاد. پس، از او دورى جستند»(4)
ذهبى در شرح احوال عمران بن حصين مىنويسد:
او از كسانى بود كه فرشتگان بر وى سلام مىكردند. . . و نيز مىگويد: وى دچار بيمارى ناصور(1)شد. پسبهخاطر آن داغ نهاد و گفت: داغ نهاديم. پس موفق نشديم و [آنچه مىخواستيم] به دست نياورديم و براى ما روايت شده: هنگامى كه او داغ نهاد، براى مدتى سلامكردن [فرشتهها] بر او قطع شد. سپس سلام كردن به او برگشت(2)
ابن حجر هم در اينباره مىگويد: «قبل از اينكه داغ بنهد، فرشتگان با او مصافحه مىكردند» (3)
نووى نيز مىگويد: «فرشتگان بر او سلام مىكردند و آنها را آشكارا مىديد؛ چنانكه در صحيح مسلم به آن تصريح شده است»(4)
ابن عبدالبرّ گفته كه اهل بصره دربارۀ او مىگويند: «او فرشتگان نگهبان را مىديده و آنها با او سخن مىگفتند، تا اينكه داغ نهاد»(5)
و موارد بىشمار ديگرى كه نيازى به آوردن همه آنها نيست.(6)
نتيجۀ تمام آنچه بيان شد، اين است كه شنيدن سخن فرشتگان يا جبرئيل عليه السلام، توسط اميرالمؤمنين و حضرت فاطمه عليهما السلام، ممكن است و چنين چيزى از آن دو بزرگوار بعيد (و دور از ذهن) نيست؛ به خصوص، بعد از نقل روايات زيادى كه بيانگر سلام و
1) دملهاى چركينى كه در اطراف مقعد پديد مىآيد. مترجم
2) تذكرة الحفاظ، ج ١، صص ٢٩ و٣٠.
3) تهذيب التهذيب، ج ٨، ص ١١٢.
4) تهذيب الأسماء و اللغات، ج ٢، ص ٣۶.
5) الاستيعاب، ج ٣، ص ٢٢.
6) ر. ك: سنن ابىداوود، ج ۴، ص ۵؛ مسند احمد، ج ۴، ص ۴٢٧؛ مستدرك، ج ٣، ص ۴٧٢؛ اسدالغابه، ج ۴، ص١٣٨؛ الاصابه، ج ٣، صص ٢۶ و ٢٧؛ سير اعلام النبلاء، ج ٢، صص ۵٠٨، ۵١٠ و ۵١١؛ شذرات الذهب، ج ١، ص ۵٨؛ تاريخ الاسلام، ج ٣، صص ٢٧۵ و ٢٧۶؛ البداية و النهاية، ج ٨، ص ۶٢.
مصافحهكردن و سخن گفتن فرشتگان با كسانى است كه شأن و منزلت آنها به مراتب از اين دو بزرگوار كمتر است. جرئت بر انكار سخنگفتن فرشتگان با حضرت على و حضرت فاطمه عليهما السلام خطايى آشكار و روشن است و جايز نيست؛ زيرا توهينى واضح به عترت پاك پيامبر (ص) است كه از آن، به خدا پناه مىبريم.
جزايرى مىگويد: نتيجه ششم: صاحب اين عقيده - درحالىكه داراى علوم و معارف و هدايت خاصى است كه ديگر مسلمانان در آن هيچ سهمى ندارند- نمىتواند مسلمان باشد يا از جماعت مسلمان شمرده شود.
پاسخ به جزايرى: به نظر مىرسد اين كلام جزايرى (او داراى علوم و معارف و هدايت خاصى است كه ديگر مسلمانان در آن هيچ سهمى ندارند) اشاره دارد به اين اعتقاد كه نزد اهلبيت عليهم السلام، كتاب جامعه، جفر و مصحف فاطمه عليها السلام وجود دارد.
به هر حال، حكم به كفر و خروج از جماعت مسلمين براى كسى كه با دلايل صحيح چنين عقيدهاى داشته باشد، جايز نيست؛ زيرا حتى اگر با مسامحه بُطلان چنين اعتقادى را بپذيريم، باز براى كسى كه از روى شبهه چنين عقيدهاى را قبول كند، مستلزم تكفير و حتى تفسيق نمىشود؛ چون او ضرورى دين را منكر نشده است. بلكه حتى اگر از روى شبهه، منكر ضرورتى از دين شود، حكم به تكفير آن درست نيست؛ چه رسد به اينكه غيرضرورى دين را منكر شود.
روشن است كه اعتقاد به وجود چنين كتابهايى نزد اهل بيت عليهم السلام، موجب انكار ضرورتى از دين نمىشود. بلكه در انكار اين مطلب، احتمال هلاكت نيز وجود دارد؛ زيرا ممكن است منكر چيزى شده باشيم كه ثابت و صحيح است و با اين كار خدشهاى در مقام و منزلت اهلبيت عليهم السلام وارد كنيم كه خداوند به منت و كرمش ما را از آن باز دارد. براى توضيح بيشتر مراجعه شود به احاديثى كه قبلاً دربارۀ نهى از رد آنچه اهل
كتاب مىگويند، اشاره شد.
بايد گفت، خروج چنين فردى كه معتقد است اهل بيت عليهم السلام چنين كتابهايى دارند، از دايرۀ اسلام و مسلمانان، آن هم به دليل اينكه او داراى علوم و معارف و هدايتى است كه ديگر مسلمانان چيزى از آن ندارند، باطل و بىاساس است؛ چون معناى چنين اعتقادى، اين نيست كه فقط شيعه آن كتابها را دارد و با آنها به هدايتى دست يافته كه ديگران از آن بىبهرهاند. البته اگر چنين چيزى را هم بپذيريم، باز اشكالى ندارد؛ چون در اين صورت شيعۀ اماميه از عترت پاك پيامبر (ص) پيروى كرده و از هدايت آنها بهرهمند گشته و از علوم و معارف آنها كسب فيض نموده و مطيع فرمان رسولخدا (ص) بوده است كه مىفرمايد:
من دو چيز گرانبها را ميان شما مىگذارم، اگر به آنها تمسك جوييد هرگز بعد از من گمراه نمىشويد، كه يكى از ديگرى بزرگتر است: كتاب خدا، ريسمانى كه از آسمان به زمين كشيده شده است و عترت و اهل بيتم. آگاه باشيد كه آن دو از هم جدا نمىشوند تا اينكه در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند.(1)
علاوه بر اين، فرقۀ ناجيه بايد مجهز به معارف و علومى باشد كه ديگر طوايف مسلمانان از آن بىبهرهاند. وگرنه لازم مىآمد كه تمام فرق مسلمان، اهل نجات باشند كه اين سخنى بىدليل و باطل است.
جزايرى مىگويد: نتيجۀ هفتم: آخرين مطلب اينكه آيا نسبتدادن اين بيهودهگويىهاى پوچ و بىاساس و دروغگويى بىپايه به اسلام - دينى كه غير از او دينى پذيرفته نيست - درست است؟ وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلامِ ديناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِي
1) منابع اين حديث قبلاً بهطور مفصل ذكر شد.
الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرينَ.(1)
پاسخ به جزايرى: در مباحث قبل بهطور كامل بيان شد كه آنچه جزايرى انكار مىكند و بهسبب آن، شيعه را به باد تمسخر مىگيرد، هيچ مشكلى ندارد و احاديث صحيحى كه در كتب اهل سنّت آمده، آن مطالب را تأييد مىكنند؛ با اينكه مانند آن مطالب و بيشتر از آنها در كتب خود اهل سنّت آمده است. آنچه او (براى حديث كافى در حقيقت چهارم) بيان كرده است، لازمه نيستند و در واقع، خيالهاى باطل و گمانهاى فاسدى هستند كه جزايرى بر اين حديث بار كرده است. انگيزۀ او از بيان اين مطالب، تكفير شيعه است و در اين راستا به هر چيزى كه بتوان آن را دستآويز قرار داد، هرچند باطل و بىاساس، چنگ مىزند. بنابراين، كدام حرف بيهوده و دروغ در اين حديث وجود دارد؟ !
اين جماعت (وهابيت) ، هر فضيلتى براى اهل بيت عليهم السلام را، بيهودهگويى و دروغى بىارزش شمرده و هر فضيلتى براى غير ايشان را، از آنِ اسلام محسوب كردهاند كه خداوند غير آن را قبول نمىكند. كلام جزايرى در اينجا نيز بر همين اساس است؛ ازاينرو گفتن چنين مطالبى از وى و همفكرانش مورد تعجب نخواهد بود، والله المستعان و إليه المشتكى، و إنّا لله و إنّا إليه راجعون.(2)
پرداختن تاوان شيعه توسط امام موسىكاظم عليه السلام
ابوبكر جزايرى مىنويسد: اعتقاد به اينكه موسى كاظم با جان خود، تاوان شيعه را پرداخته است! صاحب كافى اين حقيقت را چنين بيان مىكند: ابوالحسن موسى كاظم - امام هفتم از امامان شيعه دوازدهامامى - فرمود: «خداى عزّوجلّ بر شيعه خشمگين شد. پس مرا مخير كرد بين اينكه بلايش را به جان بخرم يا بر شيعيان عذاب نازل شود و من با خريدن بلا براى خودم، عذاب را از شيعه دفع كردم.
پاسخ به جزايرى: اين حديث را كلينى (ره) از على بن ابراهيم، از محمدبنعيسى، از بعضى از اصحاب، از ابىالحسن موسى عليه السلام روايت كرده است و از جهت سند ضعيف است؛ چون به دليل ناشناخته بودن بعضى از راويان، مرسل است.
جزايرى مىگويد: اى شيعه! بعد از اينكه بر تو واجب كردند به اين روايت ايمان آورده و معناى آن را تصديق كنى، اكنون مىپرسيم معناى اين حكايتى كه تو بايد به آن اعتقاد داشته باشى، چيست؟ آيا اين نيست كه موسى كاظم (ره) براى پرداخت تاوان
پيروانش، راضى به كشتن خود شد تا خداوند پيروانش را بيامرزد و بدون حساب وارد بهشت كند؟
پاسخ به جزايرى: با توجه به اينكه سند اين حديث ضعيف است، عمل به آن و اعتقاد به معنا و مضمونش درست نيست؛ زيرا مسائل اعتقادى با حديث صحيح هم ثابت نمىشوند تا چه رسد به حديث ضعيف؛ [بلكه در اثبات مسائل اعتقادى، علم و يقين لازم است].
بنابراين، سخن جزايرى - كه اعتقاد به مضمون اين حديث بر شيعه لازم و ايمان به آن واجب است - گمانى باطل و بدون دليل است. در مباحث قبلى نيز گفته شد كه صِرفِ بودن روايتى در كتاب كافى، دليل بر اعتقاد شيعه به مضمون آن روايت نيست.
حال بايد پرسيد، برداشتى كه جزايرى از اين حديث دارد - كه موسى كاظم عليه السلام براى پرداخت تاوان پيروانش، راضى به كشتن خود شد تا خداوند پيروانش را بيامرزد و بدون حساب وارد بهشت كنداز كجاى حديث فهميده مىشود؟ ظاهر حديث اگرچه دلالت دارد بر اينكه امام كاظم عليه السلام با فداكردن جان خود، شيعه را از كشتهشدن در دنيا حفظ كرده است، اما اينكه امام عليه السلام با اين كار، تاوان شيعه را پرداخته تا گناهان آنها بخشيده شده و بدون حساب وارد بهشت شوند، به هيچ وجه از حديث فهميده نمىشود. ازاينرو براى اينكه افرادى مانند جزايرى، توهمات خودشان را در قالب معناى حديث ارائه نكنند، به توضيح آن مىپردازيم.
اين گفتۀ امام عليه السلام كه «خداوند بر شيعه خشمگين شد» ، بدين معناست كه خداوند بر گروهى از شيعيان زمان امام عليه السلام بهسبب كارهايى كه از آنها سر زد، خشمگين شد.
علامه مجلسى (ره) مىگويد: «بر شيعه خشم كرد» يا به اين دليل است كه شيعيان تقيه را ترك كردند و مسئلۀ امامت امام موسى كاظم عليه السلام را فاش نمودند. در نتيجه، امر مردد شد بين اينكه هارونالرشيد شيعيان را قلع و قمع كند يا امام موسى بن جعفر عليه السلام زندانى شده و در زندان به قتل برسد. امام عليه السلام نيز براى حفظ جان شيعه دعا كرد و بلا را به
جان خود خريد؛ يا به اين سبب كه شيعيان در فرمانبردارى از دستورات امام عليه السلام خلوص نيت نداشتند؛ خداوند هم امام عليه السلام را مخير كرد بين اين كه ضد هارونالرشيد قيام كند كه نتيجهاش كشتهشدن شيعيان آن حضرت بود، يا خود گرفتار بلا شود تا قضيه آنچنانكه بايد، پايان پذيرد.
اين روايت بدينصورت نيز معنا شده است: «خداوند مرا ميان آمادهشدن براى مرگ يا راضىشدن به هلاكت شيعه، مخير كرد. پس به خدا قسم با جانم آنها را حفظ كردم؛ يعنى مرگ خود را برگزيدم» .
همچنين در معنايش گفته شده: «خداوند مرا ميان ارادۀ مرگ خود يا مرگ آنها مخير كرد تا ميان من و آنها جدايى حاصل شود و من از روى دلسوزى براى آنها، مرگ را براى خود برگزيدم»(1)
بنابراين معناى حديث اين مىشود كه، خداوند سبحان بر بعضى از شيعيان بهسبب كارهاى زشتى كه از آنها سر زده بود، خشم گرفت. در اينجا امر داير شد ميان كشتهشدن امام كاظم عليه السلام و هلاكت شيعه. آنگاه امام عليه السلام كشتهشدن خود را برگزيد و شيعه را با جان خويش حفظ كرد و آنها از اين راه، از بلا و كشتهشدن نجات يافتند.
جزايرى مىگويد: اى شيعه، كه خداوند توفيق دهد من و شما را بر انجام آنچه دوست مىدارد و رضايش در آن است! نيك بنگر در اين دروغ و عنوان ديگرى براى آن، جز دروغ نمىنهم(2)زيرا از حقيقت و درستى بسيار دور است و نيك بنگر تا بدانى كه اين دروغ چنان است كه معتقد به آن را، به امورى بزرگ و مهم پايبند مىكند؛ درحالىكه هيچگاه نخواهى پذيرفت - با اينكه خدا، پروردگارت و اسلام، دينت و
محمد [ (ص) ]، پيامبرت باشد، - هر يك از آنها را به تو و يا تو را به آنها نسبت دهند.
پاسخ به جزايرى: نمىتوان شيعه را به مضمون حديث ضعيف پايبند كرد و با آن در مقابل شيعه استدلال كرد.
به علاوه، اگر صحت اين حديث را هم بپذيريم، باز معناى آن، چيزى نيست كه عقل ما آن را نپذيرد. همچنين هيچيك از لوازم فاسد و باطلى كه جزايرى بيان كرده، به دنبال آن نمىآيد؛ زيرا مىتوانيم حديث را بهگونهاى صحيح بيان كنيم كه با متن و كلمات حديث نيز هماهنگ باشد - كه انشاءالله بيان آنها به زودى خواهد آمد-.
سپس جزايرى امورى را بهعنوان لوازم اعتقاد به مضمون اين حديث بيان مىكند و هريك از شيعيان اماميه را معتقد به آنها مىداند كه عبارتاند از:
لازمۀ اوّل: دروغبستن بر خداى عزّوجلّ؛ چون خداوند متعال بهسوى موسى كاظم وحى فرستاده كه بر شيعه خشمناك است و ايشان را ميان گرفتن جانش يا جان شيعيانش مخير نموده است. او نيز با نثار جانش تاوان آنها را پرداخته است. سوگند به خدا كه اينها دروغبستن بر خداى عزّوجل است و خدا مىفرمايد: وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللهِ كَذِباً.(1)
پاسخ به جزايرى: اين حديث هيچ دلالتى ندارد بر اينكه خداوند به امام كاظم عليه السلام وحى كرده كه بر شيعه خشمناك است و ايشان را ميان گرفتن جانش يا جان شيعه مخير نموده است؛ زيرا امام عليه السلام نفرموده است كه همانا خداى عزّوجلّ آن مطلب را به من وحى كرده است. پس حديث فقط دلالت دارد كه امام عليه السلام، علم به غضب خداى سبحان بر شيعه پيدا كرده است. اما اينكه امام عليه السلام چگونه آن را فهميده، مطلب ديگرى است كه حديث بدان نپرداخته و دربارۀ آن دو احتمال وجود دارد:
1) چه كسى ستمكارتر است از آن كس كه بر خدا دروغ بسته. . . انعام: ٢١
احتمال اوّل: امام عليه السلام آن را از راه الهام فهميده باشد. وقوع الهام در بين مسلمانان نه تنها ممكن است، بلكه اهل سنّت وقوعش را براى تعدادى از مردم، از جمله عمر بن خطاب ثابت كردهاند.
آنها براى اثبات الهام بر خصوصِ عمر بن خطاب، به روايتى استدلال كردهاند كه آن را بخارى، مسلم، ترمذى، احمد، حاكم، ابن حبان، طيالسى، طحاوى و عدهاى ديگر، از ابوهريره چنين نقل كردهاند: «پيامبر [ (ص) ] فرمود: در امّتهاى قبل از شما الهامشوندگان (محدَّثون) بودند؛ اگر در امّت من كسى چنين باشد، همانا او عمر است» (1)
ابن حجر مىگويد:
«محدَّثون» جمع محدَّث است و در تأويل آن اختلاف شده است؛ عدهاى گفتهاند: «مراد، الهامشونده است» . بيشتر علما همين نظر را دارند. عدهاى نيز مىگويند: «محدَّث، مردى است كه حدس درستى دارد؛ او كسى است كه از عالم بالا مطلبى بر دلش فرود مىآيد؛ مانند فردى كه ديگرى به او چيزى بگويد»(2)
در جاى ديگرى نيز ابن حجر گفته است:
سراسر وجود آنها (محدَّثين) را رحمت فراگرفته است و فراوانى آنها پس از روزگار رسول خدا [ (ص) ] و صحابه، از زيادتى شرافت اين امت است كه چنين كسانى در ميان آنها هستند. چه بسا حكمت فراوانى چنين افرادى در ميان اين امّت، برابركردن با فراوانى انبيا در بين بنىاسرائيل باشد و چون اين امّت از
1) صحيح بخارى، ج ۴، ص ٢١١؛ صحيح مسلم، ج ۴، ص ١٨۶۴؛ سنن ترمذى، ج ۵، ص ۶٢٢؛ مسند احمد، ج ٢، ص ٣٣٩ و ج ۶، ص ۵۵؛ مستدرك، ج ٣، ص ٨۶؛ الإحسان بترتيب صحيح ابن حبان ، ج ٩، ص ٢١؛ مسند ابىداوود طيالسى، ص ٣٠٨؛ مشكل الآثار، ج ٢، ص ٢۵۶؛ فضائل الصحابه، ج ١، صص ٣۵۴ و ٣۵۵، ٣۶١ و ٣۶٢؛ درّ السحابة، ص ١۶١؛ مشكاة المصابيح، ج ٣، ص ١٧٠٢؛ الفردوس بمأثور الخطاب، ج ٣، ص ٢٧٨.
2) فتح البارى، ج ٧، ص ٣٩.
فراوانى انبيا محروم گشتهاند - چون پيامبر اين امّت، خاتم الانبياء است - در عوض الهامشوندگان فراوانى به اين امّت ارزانى شده است.(1)
بر اين اساس، چرا امام كاظم عليه السلام يكى از الهامشوندگان فراوانى نباشد كه در اين امّت وجود دارند؛ زيرا او از ائمۀ مسلمانان و بزرگان دين است و كلمات اهل سنّت دربارۀ ايشان نمايانگر بزرگى و جايگاه والاى اوست. در اينجا به برخى از اين كلمات اشاره مىكنيم:
ابن حجر مىگويد: «موسى بن جعفر بن محمد بن على بن الحسين بن على، ابوالحسن هاشمى، معروف به كاظم، بسيار راستگو و عابد بود»(2)همچنين مىگويد: «خصال نيكش بسيار است»(3)
ابوحاتم مىگويد: «او ثقه و بسيار راستگو است و امامى است از ائمۀ مسلمين»(4)
ذهبى مىگويد: «او درستكار، عابد، بسيار بخشنده، بردبار و داراى مقامى والا بود»(5)و در كلامى ديگر مىگويد: «بهدرستى كه موسى از بهترين حكما و از بندگان پرهيزكار خدا بود. بارگاه ايشان در بغداد معروف است»(6)همچنين مىگويد:
باشكوهترين و شريفترين خاندان جعفر، فرزندش موسى كاظم است؛ رهبر، الگو و مِهتر، حضرت ابوالحسن علوى، پدر امام على بن موسى الرضاست كه از اهالى مدينه بود. ولى در بغداد سكونت گزيد.(7)
همچنين ذهبى مىگويد:
اصحاب ما روايت كردهاند كه ايشان وارد مسجد رسول خدا [ (ص) ] شد و در اوّل شب به سجده رفت و از او شنيدند كه در حال سجده مىگفت: «عظُم الذنب عندي، فليحسن العفو من عندك، يا أهل التقوى و يا أهل المغفرة» و آنقدر آن را تكرار كرد كه صبح شد. وى سخاوتمند و كريم بود. به او خبر رسيد كه شخصى در پى آزار شماست؛ ايشان كيسهاى با هزار دينار براى آن مرد فرستاد.(1)
يحيى بن حسن بن جعفر، كه نسبشناس است، مىگويد: «بهسبب عبادتهاى زيادش به او عبد صالح مىگفتند»(2)
ابن جوزى نيز مىگويد:
بهسبب عبادتها و شبزندهدارىهاى وى، به او «عبد صالح» مىگفتند. او كريم و بردبار بود؛ هرگاه به او خبر مىرسيد كه مردى در پى آزار وى است، براى او مالى مىفرستاد.(3)
ابن كثير مىگويد: «او بسيار اهل عبادت و جوانمرد بود؛ اگر به او خبر مىرسيد كه كسى در پى آزار وى است، براى او طلا و هديه مىفرستاد»(4)
ابن تيميه مىگويد: «موسى بن جعفر در عبادت و پرستش خدا مشهور بود»(5)
سويدى مىگويد:
او امام و رهبرى بلندمرتبه است؛ بسيار اهل خير و نيكى و شبزندهدارى بود. روزها را روزه مىگرفت و بهسبب گذشتِ بسيار از كسانى كه در حق او ستم
مىكردند، كاظم ناميده شد. . . . وى كرامات آشكار و فضايلى داشت كه در اينجا گنجايش بيان آنها نيست. (1)
با توجه به اين توصيفها مىتوان گفت، حضرت امام موسى بن جعفر عليه السلام در درجهاى از شكوه و جلال و بلندمرتبگى قرار دارد كه پذيرفتن ايشان در زمرۀ الهامشوندگان، اصلاً امر محالى نيست.
احتمال دوم: شايد امام عليه السلام آن سخن را بنابر آنچه از كار خدا ظاهر مىشود، بيان فرموده است؛ بدينمعنا كه خداى سبحان خشمگين مىشود بر كسى كه مرتكب كارهاى ناپسند و خطاهاى بزرگ گردد. پس وقتى امام مشاهده كرد كه جماعتى از شيعه، تقيه را ترك كرده و آشكارا نام امام عليه السلام را بر زبان مىآورند، فهميد كه خداوند بر آنها خشم نموده است؛ زيرا با اين كار ناپسند، امام عليه السلام يا ديگر شيعيان را در معرض هلاكت قرار مىدادند. كسى هم كه بر كشتن شخص مسلمانى، هرچند به مقدار گفتن يك كلمه همكارى كند، خداوند را در حالى ملاقات مىكند كه ميان دو چشم او نوشته شده «آيس من رحمة الله» ؛ چنانكه در روايت نيز آمده است.(2)با اين حال، وضعيت كسى كه سبب كشتن امام مسلمانان گردد، چگونه خواهد بود؟ !
جزايرى مىگويد: لازمه دوّم: [اين حديث] دروغ بستن بر موسى كاظم (ره) و تهمت زدن به اوست كه خود او - به خدا قسم - از آن بيزار است.
پاسخ به جزايرى: كلينى (ره) به گمان معتبربودن اين حديث، آن را در كتاب كافى آورده است. اما ديگر علماى شيعه با او در اعتبار اين حديث همنظر نيستند. پس كلينى
در بررسى اين حديث، اجتهاد و تشخيص خود را به كار بسته، اما در معتبردانستن اين حديث اشتباه كرده و اينگونه اشتباهات از عالمى كه مجتهد است، قابل بخشش و چشمپوشى است.
با آنكه ما اين حديث را ضعيف مىدانيم، اما يقين نداريم كه نسبت آن به امامكاظم عليه السلام دروغ باشد؛ چنانكه پيشتر آن را بيان كرديم. بر فرض هم كه اين حديث را به دروغ به امام كاظم عليه السلام نسبت داده باشند، باز هم روا نيست كه همۀ شيعيان را دروغگو بدانيم؛ در حالى كه علماى شيعه اين حديث را صحيح نمىدانند و به معنا و مضمون آن معتقد نيستند.
اگر چنين نسبتدادنهايى به شيعه درست باشد، پس براى شيعيان نيز جايز است كه همۀ فرقههاى اسلامى را به دروغگويى نسبت دهند؛ زيرا هيچ فرقهاى نيست كه در كتابهاى مورد اعتمادشان، احاديث دروغ نباشد و اين مطلب بر پژوهشگر كتابهاى حديثى پنهان نيست.
اين سخن جزايرى كه مىنويسد: «[اين حديث] دروغبستن بر موسى كاظم (ره) و تهمتزدن به اوست كه به خدا قسم خود او از آن بيزار است» ، درست نيست؛ زيرا از بررسى احاديثى كه ميان دروغ و تهمت تفاوت قائل مىشوند برمىآيد كه در تهمت، به دروغ، چيزى را به كسى نسبت مىدهند كه در او نيست و سبب اهانت و خوارى او مىگردد. بنابراين معناى غيبت، سخنگفتن دربارۀ شخص است به چيزى كه در اوست و معناى تهمت، سخنگفتن دربارۀ شخص است به چيزى كه در وى نيست.(1)
1) نمونه اين روايات، روايتى است كه مسلم - كه لفظ روايت از اوست - ترمذى، ابو داوود، احمد، دارمى و عدهاى ديگر آوردهاند: «رسول خدا [ ص ] فرمود: «آيا مىدانيد غيبت چيست؟» گفتند: «خدا و رسولش داناترند» . فرمود: «يادنمودن برادر دينى خود به چيزى كه خوش ندارد» . گفتند: «اگر آنچه دربارۀ برادرم مىگويم، در او باشد چطور؟» فرمود: «اگر آنچه مىگويى در او باشد، غيبت او را كردهاى و اگر در او نباشد، به او تهمت زدهاى» ؛ ر. ك: صحيح مسلم، ج ۴، ص ٢٠٠١؛ سنن ابىداوود، ج ۴، ص ٢۶٩؛ سنن ترمذى، ج ۴، ص ٣٢٩؛ مسند احمد، ج ٢، صص ٢٣٠، ٣٨۶ و ۴۵٨؛ سنن دارمى، ج ٢، ص ٢٩٩.
در اينجا بايد گفت كه اصلاً مسئلۀ مورد بحث ما، تهمت و افترا نيست؛ زيرا اين حديث بيانگر تعريف و ستايش امام عليه السلام است، به اينكه ايشان با نثار جانش، شيعيان را حفظ نموده است. ازاينرو بايد پرسيد كه چگونه با اين حديث، به امام عليه السلام بهتان زده شده است؟ !
البته جزايرى بسيار به خدا قسم مىخورد بر چيزهايى كه خود نمىداند. درحالىكه خداوند سبحان مىفرمايد: وَ لا تَجْعَلُوا اللهَ عُرْضَةً لِأَيْمانِكُم.(1)
اين سوگند از دو حال خارج نيست: يا اينكه او دروغگو است كه در اين صورت، قسمخوردن او حرام است؛ يا اينكه راستگو است. پس قسمخوردن او مكروه است. فخر رازى مىگويد:
ابومسلم اصفهانى، تفسير آيۀ وَ لا تَجْعَلُوا اللهَ عُرْضَةً لِأَيْمانِكُمرا جلوگيرى از جرئتيافتن بر خدا به زياد قسمخوردن به نام او مىداند كه اين، سخنى پسنديده است.
فخر در ادامه مىگويد:
خداوند متعال كسى را كه زياد قسم مىخورد، با آيۀ: وَ لا تُطِعْ كُلَّ حَلَّافٍ مَهينٍ(2)نكوهش كرده و فرموده: وَ احْفَظُوا أَيْمانَكُم(3)و عرب، همواره انسان را به كم قسمخوردن مدح و ستايش مىكرده. . . حكمت كم قسمخوردن، آن است كه اگر كسى براى هر كم و زيادى، به خدا قسم بخورد، زبان او به قسم خوردن عادت مىكند و ديگر ارزش و اهميتى براى قسم، در دل باقى نمىماند. ازاينرو از به دروغ قسمخوردن چنين كسى ايمن نيستيم. در نتيجه، هدف اصلى از قسمخوردن از بين خواهد رفت. همچنين، هرچه انسان خدا را
بزرگتر شمرده و احترام نمايد، بندگى او كاملتر مىشود و از كمال بندگى است كه ذكر خدا نزد او، والاتر از آن باشد كه بخواهد براى هر كارى از كارهاى دنيايى، او را گواه قرار دهد.(1)
جزايرى مىگويد: لازمه سوّم: از لوازم اعتقاد به مضمون اين روايت، اعتقاد به نبوت موسى كاظم (ره) است. به خدا قسم كه او نه پيامبر است و نه رسول؛ زيرا اين گفتۀ دروغ كه «همانا خدا به موسى كاظم خبر داده كه بر شيعه خشمناك است و او را ميان جان خود و جان شيعهاش مخير كرده؛ آنگاه او شيعه را حفظ كرده و به كشتهشدن خود راضى شد تا تاوان آنها شود» از جهت منطوق و مفهوم، دلالت روشنى بر نبوت موسى كاظم دارد؛ با علم به اينكه تمام مسلمين، اجماع بر كفر كسى دارند كه بعد از نبوت محمد [ (ص) ] معتقد به نبوت كسى ديگر شود؛ زيرا چنين كسى، سخن آشكار خدا را كه مىفرمايد: ما كانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ وَ لكِنْ رَسُولَ اللهِ وَ خاتَمَ النَّبِيِّينَ(2)دروغ مىشمارد.
پاسخ به جزايرى: عقيدۀ شيعه دوازدهامامى مشهورتر از آن است كه نيازى به بيان داشته باشد و روشنتر از آن است كه انكار گردد، و هيچيك از شيعيان به نبوت امام كاظم عليه السلام يا ديگر امامان معتقد نيستند.
اگرچه حديث كلينى (ره) ضعيف است، دلالت نمىكند به اينكه خداى سبحان به امام عليه السلام وحى فرستاده باشد. حتى اگر اين مطلب را هم بپذيريم، خواهيم گفت كه وحى مستلزم نبوت نيست؛ زيرا خداوند به مادر موسى عليه السلام نيز وحى كرد و فرمود: وَ أَوْحَيْنا
إِلى أُمِّ مُوسى أَنْ أَرْضِعيهِ فَإِذا خِفْتِ عَلَيْهِ فَأَلْقيهِ فِي الْيَمِّ وَ لا تَخافي وَ لا تَحْزَني إِنَّا رَادُّوهُ إِلَيْكِ وَ جاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلينَ.(1)
فخر رازى در تفسير آياتِ قالَ قَدْ أُوتِيتَ سُؤْلَكَ يا مُوسى وَ لَقَدْ مَنَنَّا عَلَيْكَ مَرَّةً أُخْرى إِذْ أَوْحَيْنا إِلى أُمِّكَ ما يُوحى(2)مىگويد:
بيشتر علما اتفاقنظر دارند كه مادر موسى عليه السلام جزء پيامبران نبوده است. پس جايز نيست مقصود از وحى در اين آيات، همان وحيى باشد كه به پيامبران مىشده است و چگونه چنين نگوييم، درحالىكه زن صلاحيت قضاوت و امامت را ندارد. بلكه نزد شافعى، حتى نمىتواند خود را [بدون اذن ولى] به تزويج كسى در بياورد. پس چگونه صلاحيت نبوت داشته باشد؟ ! دليل بر اين سخن، آيۀ وَ ما أَرْسَلْنا قَبْلَكَ إِلَّا رِجالاً نُوحي إِلَيْهِم(3)است كه اين آيه به روشنى نبوت را ويژۀ مردان مىداند. باز هم وحى در قرآن به كار رفته، ولى نه در معناى نبوت: وَ أَوْحى رَبُّكَ إِلَى النَّحْل(4)و فرمود: وَ إِذْ أَوْحَيْتُ إِلَى الْحَوارِيِّين(5).(6)
قرطبى به نقل از ابن عباس مىگويد: «به او (مادر موسى) وحى شد چنانكه به انبيا وحى مىشد»(7)
1) ما به مادر موسى الهام كرديم كه: «او را شير ده و هنگامى كه بر او ترسيدى، او را در درياى نيل بيفكن و نترس و غمگين مباش كه ما او را به تو بازمىگردانيم و او را از رسولان قرار مىدهيم. قصص: ٧
2) فرمود: «اى موسى! آنچه را خواستى به تو داده شد و ما، بار ديگر تو را مشمول نعمت خود ساختيم. آن زمان كه به مادرت آنچه لازم بود، الهام كرديم. طه: ٣۶ - ٣٨
3) و پيش از تو [نيز]جز مردانى را كه به آنان وحى مىكرديم، ارسال نكرديم. انبياء: ٧
4) و پروردگار تو به زنبور عسل وحى كرد. نحل: ۶٨
5) و [ياد كن]هنگامى را كه به حواريون وحى كردم. . . مائده: ١١١
6) التفسير الكبير، ج ٢٢، ص ۵١.
7) الجامع لأحكام القرآن، ج ١١، ص ١٩۵.
پسمىتوان گفت، اين سخن جزايرى كه حديث از جهت منطوق و مفهوم دلالت روشنى بر نبوت امام كاظم عليه السلام دارد، گمانى باطل و بىاساس است؛ زيرا حديث از جهت منطوق بر بيش از آنچه گفتيم، دلالت ندارد - كه امام كاظم عليه السلام علم پيدا كرده كه خداوند بر جماعتى از شيعه خشمناك است و خداوند او را ميان انتخاب جان خود يا جان شيعيانش مخير كرد و ايشان نيز با فداكردن جان خود، شيعه را حفظ نمود - اما اينكه امام چگونه علم پيدا كرد كه خداوند بر شيعه خشم و غضب نموده و او را ميان آن دو امر مخير كرده است، از منطوق و مفهوم حديث معلوم نمىشود.
از جهت مفهوم نيز بايد گفت، اگر مفهومى براى حديث باشد، مفهوم لقب است كه نزد علماى اصول حجت نيست. گويا آقاى جزايرى معناى اصطلاحى واژۀ «مفهوم» را نمىداند؛ چون گمان كرده است كه منطوق و مفهوم بر يك چيز دلالت مىكنند. درحالىكه چنين چيزى درست نيست؛ زيرا بايد منطوق و مفهوم هر كدام بر معنايى دلالت كنند كه ديگرى بر آن دلالت نكند. اين مطلب براى كسى كه اندكى با بحث مفاهيم آشنا باشد، روشن است.
نتيجۀ مطالب ذكرشده اين است كه حتى اگر از روى جدل هم دلالت حديث را، چنانكه او مىگويد، قبول كنيم، همچنان خواهيم گفت كه عقيدۀ شيعه دربارۀ امام موسى كاظم عليه السلام شناختهشده و معروف است و با يك حديث ضعيف كه در كافى يا ديگر كتب حديثى شيعه آمده است، نمىتوان در اين عقيده ايجاد شك كرد.
جزايرى مىگويد: لازمه چهارم: اعتقاد شيعيان و مسيحيان در به صليب كشيدن و تاواندادن، متحد است. مسيحيان معتقدند عيسى با فداكردن جانش تاوان بشر را پرداخت؛ زيرا راضى شد در مقابل به صليب كشيدهشدن خودش، كفارۀ گناهان بشر و
تاوان آنها در برابر خشم و عذاب پروردگار گردد. شيعه نيز به حكم اين حقيقت معتقد است به اينكه پروردگار به موسى كاظم عليه السلام ميان كشتهشدن خودش يا نابودگشتن شيعيانش اختيار داده است و او به كشتهشدن خود راضى شد و غرامت و تاوان شيعه را در برابر خشم و عذاب پروردگار پرداخت نمود. بنابراين عقيدۀ شيعيان و مسيحيان يكى است و مسيحيان، به فرمودۀ صريح خداى عزّوجلّ، كافرند؛ آيا شيعيان نيز كفر پس از ايمان را قبول مىكنند؟
قد هيّؤوكَ لأمرٍ لو فطنتَ له فاربأ بنفسكَ أن ترعَى مع الهمَلِ(1)
پاسخ به جزايرى: پيشتر گفتيم، حديث ضعيفى كه جزايرى حقيقت پنجم را براساس آن بنا كرده است، بر آنچه او مىگويد، دلالت نمىكند. بلكه مفهوم حديث اين است كه امام عليه السلام با تقديم جان خويش، شيعيان را در برابر هارونالرشيد حفظ نمود؛ نه اينكه كشتهشدن امام عليه السلام كفارۀ گناهان شيعه و تاوان خشم و عذاب پروردگار باشد.
دليل خشم خدا نيز شايد بهسبب ترك تقيه باشد؛ زيرا ايشان نام امام را آشكارا بازگو مىكردند و با اين كار، هويت امام براى حكومت طاغوت هويدا مىشد و شايد هم براى اين بوده كه آنها اطاعت و فرمانبردارى از امام عليه السلام را ترك كردند و كارهايى كردند كه سبب خشم هارونالرشيد شد. وقتى امام عليه السلام اوضاع را چنين ديد - كه اگر به دنبال نجات خود باشد، هارون الرشيد در پى شيعيان برخواهد آمد و آنها را به هلاكت مىرساند يا امام را يافته، دستگير مىكند - تصميم گرفت كه خود را به هارون نشان دهد تا با اين كار، شيعه را حفظ كند. بنابراين امام عليه السلام در اين حديث، از ماجرايى خبر مىدهد كه باعث حفظ جان و خون شيعيان گرديده است. درحالىكه نتيجه كارهاى
1) بهدرستى كه تو را براى كارى آماده كردهاند كه اگر از آن آگاهى يابى، [لحظهاى بيهوده نمىنشينى] پس به خود بيا از اينكه با بيهودگان باشى.
شيعيان اين بود كه امام عليه السلام در معرض كشتهشدن قرار گرفت.
پس اين حديث دلالت نمىكند بر اينكه امام عليه السلام تاوان شيعه را در برابر خشم و عذاب الهى پرداخت نموده تا يگانگى عقيده بين شيعه و مسيحى لازم بيايد. بر فرض پذيرش اين مطلب، ضعف در سند حديث، صلاحيت دليل واقع شدن آن را از بين مىبرد. حتى اگر از ضعف سند حديث هم چشم بپوشيم و تسليم شويم به اينكه شيعه معتقد است امام كاظم عليه السلام تاوان شيعه را در برابر خشم و عذاب الهى داده است، باز هم لازم نمىآيد كه عقيدۀ شيعيان و مسيحيان يكى باشد؛ چرا كه تشابه دو اعتقاد در برخى از جهات، دليل بر يگانگى آن دو اعتقاد در تمام جهات نخواهد بود؛ زيرا مسيحيان معتقدند كه حضرت مسيح عليه السلام، خاتم پيامبران است. درحالىكه مسلمانان، پيامبر اسلام (ص) را آخرين پيامبر مىدانند. (آنان معتقد به فرزندى عيسى براى خدايند. شيعيان چنين عقيدهاى نسبت به امام كاظم ندارند) .
پس لازم نمىآيد كه مسيحيان و مسلمانان عقيدهاى واحد داشته باشند. وگرنه بايد بگوييم كه مسلمانان و بتپرستان و كسانى كه غير خدا را عبادت مىكنند، در اعتقاد به ربوبيت(1)، متحد هستند. درحالىكه همه چنين سخنى را باطل و بىاساس مىدانند.
علاوه بر اين، اتحاد با اديان ديگر در بعضى از عقايد، دليل بر يگانگى با آن اديان در
1) مشركان نيز به ربوبيت خداوند و خالقيت او معتقدند، همانگونه كه قرآن از عقايدشان خبر داده است. قُلْ لِمَنِ الْأَرْضُ وَ مَنْ فِيها إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ سَيَقُولُونَ لِلَّهِ. . . قُلْ مَنْ رَبُّ السَّماواتِ السَّبْعِ وَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ سَيَقُولُونَ لِلَّهِ. . . قُلْ مَنْ بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ وَ هُوَ يُجِيرُ وَ لا يُجارُ عَلَيْهِ. . . سَيَقُولُونَ لِلَّهِ؛ «بگو: زمين و آنچه در آن است مال كيست اگر مىدانيد؟ زود است پاسخ دهند از آنِ خداست. . . بگو: پروردگار آسمانهاى هفتگانه و پروردگار عرش عظيم كيست؟ زود است پاسخ دهند از آنِ خداست. . . بگو: ملكوت هرچيزى به دست كيست كه پناه مىدهد و نيازى به پناهگرفتن ندارد؟ زود است پاسخ دهند از آنِ خداست. . .» ، لازمه كلام جزايرى اين است كه مسلمانان نيز در اعتقاد به ربوبيت خداوند با كفار متحد باشند؛ آيا هيچ سنى راضى مىشود به او كافر اطلاق گردد؟ مترجم
تمام عقايد نيست تا اينكه هر حكمى بر يكى مترتب بود، بر ديگرى نيز مترتب باشد و لوازم يكى بر ديگرى بار شود؛ مانند اعتقاد مسلمانان و مسيحيان به نزول حضرت عيسى عليه السلام در آخرالزمان.
در نتيجه مىتوان گفت كه عقيدۀ شيعه و مسيحى در مسئلۀ صليب و تاواندادن، يكى نيست. حتى اگر از باب جدل هم ايشان را در اين دو موضوع همعقيده بدانيم، باز بدان معنا نيست كه عقايد شيعه و مسيحى يكى است. با اين توضيح، وجه مغالطه در كلام جزايرى روشن مىگردد كه مىگويد: «بنابراين عقيده شيعيان و مسيحيان يكى است و مسيحيان، به فرمودۀ صريح خداى عزّوجلّ كافرند؛ آيا شيعيان نيز به كفر پس از ايمان تن در مىدهند؟ !»
جزايرى مىگويد: لازمه پنجم: سخن آخر اينكه، اى شيعه! خود را نجات بده و از اين سخنان باطل و بيهودهگويىها بيزارى بجوى و راه خدا و مؤمنين را پيش بگير.
پاسخ به جزايرى: شيعه، به لطف خداوند، با حركت بر صراط مستقيم الهى و پيروى از راه مؤمنين و خاندان پاك پيامبر (ص) و يارى جُستن از كتاب خداى عزيز، نجاتيافته است. او در واقع، طبق وصيت و سفارش پيامبر اكرم (ص) عمل كرده است كه مىفرمايد:
همانا من چيزى ميان شما گذاشتهام كه اگر به آن تمسك كنيد، هرگز بعد از من گمراه نمىگرديد كه يكى از ديگرى بزرگتر است: كتاب خدا، ريسمانى كه از آسمان به زمين كشيده شده و خاندان و اهل بيتم عليهم السلام. هرگز اين دو از هم جدا نمىشوند تا اينكه در كنار حوض بر من وارد شوند. پس بنگريد كه چگونه [بعد از من]با آنها رفتار مىكنيد.
ايشان در بيان ديگر فرموده است:
ستارگان مايۀ ايمنى اهل زمين از غرقشدن هستند و اهل بيت من مايۀ ايمنى
امّت من از اختلاف است. پس اگر قبيلهاى از عرب با آنها مخالفت كند، اختلاف در ميانشان مىافتد و از حزب ابليس مىگردند.(1)
و نيز فرمود: «مثل اهل بيت من در ميان شما همانند كشتى نوح است؛ هركس سوار آن شود نجات مىيابد و هركس از آن سرباز زند، غرق مىگردد»(2)
شافعى چه نيكو گفته:
وقتى ديدم مردم در درياى جهل و نادانى هر كدام به دنبال مذهب خود رفتند.
با نام خدا در كشتىهاى نجات سوار شدم و آنها خاندان مصطفى (ص) ، سرور انبيا هستند.
و به ريسمان خدا كه همان [ولايت و] دوستى آنهاست، چنگ زدم؛ چنانكه به ما دستور داده شده به ريسمان خدا چنگ زنيم.
هنگامى كه دين به هفتاد فرقه تبديل گردد، به من بگو اى خردمند و صاحبنظر!
آيا آل محمد (ص) در گروه هلاكشدگانند يا در گروه نجاتيافتگان؟ به من بگو.
پس اگر گفتى در گروه نجاتيافتهگانند، حرف ما [و شما] يكى است و اگر بگويى در گروه هلاكشوندگانند، از جادۀ عدل منحرف شدهاى.
1) مستدرك، ج ٣، ص ١۴٩ و مىگويد: «اين حديث بر اساس شرط مسلم صحيح است، ولى آن را نياورده» ؛ مجمع الزوائد، ج ٩، ص ١۶٨؛ احياء الميت، صص ۴١ و ۴٢؛ الخصائص الكبرى، ج ٢، ص ٢۶۶؛ حلية الاولياء، ج ۴، ص٣٠۶؛ تاريخ بغداد، ج ١٢، ص ٩١؛ سيوطى آن را در الجامع الصغير، ج ٢، ص ۵٣٣ آورده و حسن دانسته است.
2) مستدرك، ج ٢، ص ٣۴٣ و ج ٣، ص ١۵٠؛ مجمع الزوائد، ج ٩، ص ١۶٨؛ مشكاة المصابيح، ج ٣، ص ١٧۴٢؛ احياء الميت، صص ۴١ و ۴٢؛ الخصائص الكبرى، ج ٢، ص ٢۶۶؛ حلية الاولياء، ج ۴، ص ٣٠۶؛ تاريخ بغداد، ج١٢، ص٩١؛ المعجم الصغير، ج ١، صص ١٣٩ و ١۴٠.
اگر سرپرست گروهى، از اهل بيت باشد. پس همانا من بر آن گروه خرسندم و هميشه سايه من زير سايه آنها باشد.
راضى شدم كه على عليه السلام و نسل او امام من باشند و تو نسبت به ديگران [خلفاى ديگر] آزادى [كه چه كسى را امام خود بدانى].(1)
بر اين اساس در ميان فَرِق اسلامى، تنها مذهب شيعه فرقۀ نجاتيافته است؛ چنانكه پيامبر اسلام (ص) نيز به آن خبر داده و فرموده است: «على و شيعيانش در روز قيامت رستگارانند»(2)
همچنين وقتى كه آيۀ إِنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ أُولئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ(3)نازل شد، پيامبر (ص) به حضرت على عليه السلام فرمود: «آنها، تو و شيعيان تو هستند. تو و شيعيانت روز قيامت، در حالى مىآييد كه رضايتيافته و راضى شدهايد»(4)
1) و لما رأيتُ: الناسَ قد ذهبتْ بهم مذاهبُهم فى أبحُرِ الغَىِّ و الجهلِ ركبتُ على اسم اللهِ فى سُفُن النَّجا وَ هُم أهلُ بَيتِ المُصطفَى سيّد الرسل و أمسكتُ حَبْلَ اللهِ و هو ولاؤهم كما قد أُمرنا بالتَّمسُك بِالحَبل إذا افترقتْ فى الدّينِ سبعونَ فرقةً فَقُل لِى بها يا ذا الرَّجاحةِ و العقلِ أ فى الفِرقةِ الُهلّاكِ آلُ محمدٍ أَمِ الفِرقةِ اللاتى نجَتْ؟ قُل لى فإن قلتَ فِى النّاجين فَالقولُ واحدٌ وإن قلتَ فِى الهُلّاكِ حدتَ عَن العدلِ إذا كان مولَى القَومِِ منهم فأنّنى رَضيتُ بِهم لا زالَ فى ظِلِّهم ظلِّى رَضيتُ علياً لِى إماماً و نسلَه و أنتَ مِنَ الباقين فى أوسعِ الحلِ عبقات الانوار، ج٢٠، ص۵١.
2) الدرّالمنثور، ج ٨، ص ۶۵٨٩؛ فتح القدير، ج ۵، ص ۴٧٧؛ ترجمۀ امام على بن ابىطالب عليه السلام از تاريخ دمشق، ج٢، ص ٣۴٨؛ شواهد التنزيل، ص ٨٢٠؛ الفردوس بمأثور الخطاب، ج ٣، ص ۶١.
3) در حقيقت، كسانى كه گرويده و كارهاى شايسته كردهاند، آنانند كه بهترين آفريدگانند. بينه: ٧
4) جامع البيان فى تفسير القرآن، ج ٣٠، ص ١٧١؛ الدرّالمنثور، ج ٨، ص ۵٨٩؛ فتح القدير، ج ۵، ص ۴٧٧؛ الصواعق المحرقة، ص ١٩١؛ شواهد التنزيل، صص ٨١۴ و ٨١٩.
اكنون بايد پرسيد كه جزايرى و كسانى مانند او، با چه عذر و بهانهاى از احاديث صحيحى مانند حديث ثقلين و غير آن، كه كتابهايشان مملو از آنهاست و بدون شك بر لزوم پيروى از مذهب اهل بيت عليهم السلام دلالت مىكنند، چشم پوشيده و آنها را مطرح نمىكنند؟
براى بررسى بيشتر، شما خوانندۀ محترم را به خواندن دو كتاب ما «دليلالمتحيرين» و «مسائل خلافية» سفارش مىكنم. در اين دو كتاب دلايل لزوم پيروى از مذهب اهلبيت عليهم السلام و اينكه پيروان حقيقى آنها شيعۀ اماميه هستند، بيان شده كه دانستن آنها بسيار مهم و ضرورى است.
همسانبودن امامان شيعه با رسول خدا (ص) جز در مسئله ازدواج
جزايرى مىگويد: اعتقاد به اينكه امامان شيعه در عصمت، وحى، اطاعت و مانند آن بهمنزلۀ رسول خدا (ص) هستند، مگر در مسئلۀ زنان (ازدواج) كه براى آنها جايز نيست آنچه براى رسول خدا (ص) جايز بود (ازدواج با بيش از چهار زن به صورت دائم) .
كافى اين عقيده را كه ائمۀ شيعه بهمنزلۀ رسول خدا (ص) هستند، با دو روايت ثابت مىكند:
روايت اوّل: مفضل كه در محضر امام صادق عليه السلام بود به او عرض كرد: «قربان شما گردم، آيا خداوند اطاعت از بندهاى را بر ديگر بندگان واجب مىكند، درحالىكه خبر آسمان را از او پوشيده دارد؟» امام به او فرمود: «نه، خدا بزرگوارتر و مهربانتر و مشفقتر از آن است كه اطاعت بندهاى را بر بندگانش واجب نمايد، آنگاه خبر آسمان را صبحگاهان و شامگاهان از او پوشيده دارد» .
پاسخ به جزايرى: اين روايت از جهت سند، ضعيف است؛ چون سهل بن زياد از جمله راويان آن است و ضعف او در گذشته بيان شد. از ديگر راويان اين حديث،
جماعةبنسعد خثعمى يا جعفى است كه او نيز ضعيف و خطّابى مذهب است و به همراه ابوالخطاب كه امام صادق عليه السلام او را لعنت كرد، قيام كرد و با او كشته شد. ابن غضائرى، ابن داوود(1)، علامه حلّى،(2)مامقانى،(3)خوئى(4)و ديگران(5)او را تضعيف كردهاند.
پس بايد گفت اين روايت بر اثبات اين حقيقت (ششم) كه ائمه اطهار عليهم السلام در عصمت و وحى و اطاعت و مانند آن بهمنزلۀ رسول خدا (ص) هستند - دلالت نمىكند.
جزايرى مىنويسد: منطوق اين روايت دلالت مىكند كه خداوند اطاعت ائمۀ شيعه را بهطور مطلق بر مردم واجب كرده است؛ چنانكه اطاعت رسول خدا (ص) را واجب كرده است و اينكه به آنها وحى مىشود و اخبار آسمان را صبحگاهان و شامگاهان دريافت مىكنند. به اين ترتيب آنها در زمره پيامبران يا مانند پيامبران، بهطور مساوى هستند.
پاسخ به جزايرى: اگر از ضعف سند هم چشم بپوشيم، روايت بر آنچه جزايرى مىگويد، دلالت ندارد و فقط بيانگر آن است كه اگر خداوند اطاعت كسى را (چه پيامبر و چه امام) بر بندگانش واجب كند، خبر آسمان را از او پوشيده نمىدارد. اما مسائلى مانند اينكه اطاعت ائمه اطهار عليهم السلام بهطور مطلق واجب است يا مقيد، به آنها وحى مىشود يا الهام، علوم خود را از يكديگر مىگيرند يا از غير خود، معصوم هستند يا جايزالخطا، از اين روايت فهميده نمىشود و روايت هم درصدد بيان اين مطالب نيست.
با فرض كنارگذاشتن اين روايت، اگر بخواهيم عقيدۀ شيعه را دربارۀ اطاعت از ائمه عليهم السلام و وحى به آنها جويا شويم، مىگوييم: اطاعت از آنها مطلقاً واجب است؛ زيرا در جاى خود (در كتب كلامى شيعه) ثابت شده كه آنها معصوم هستند و اطاعت از معصوم نيز مطلقاً واجب است. اين عصمت، مانع از خطاى آنها مىشود. ازاينرو جز حق، چيزى نمىگويند و به غير حق فرمان نمىدهند و حق سزاوار پيروى است.
همچنين سخن خداوند متعال كه مىفرمايد: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ ذلِكَ خَيْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِيلاً (1)نيز بر اين مطلب دلالت مىكند.
فخر رازى مىگويد:
خداوند با يك لفظ أَطِيعُوا به اطاعت از پيامبر و اولىالامر دستور داده است، آنجا كه مىفرمايد: وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِى الْأَمْرِ مِنْكُمْو يك لفظ واحد، نمىتواند هم مطلق و هم مشروط باشد. از آنجا كه اين لفظ در حق رسول خدا مطلق است، لازم است كه در حق اولىالامر نيز مطلق باشد.(2)
پس با استفاده از كلام فخر رازى مىتوان گفت: بديهى است هر كس كه خداوند اطاعتش را بهطور مطلق واجب كند، حتماً بايد معصوم باشد. وگرنه لازم مىآيد كه اطاعت او در انجام زشتىها و گناهان و ترك واجبات نيز واجب باشد و اين امرى محال است.
فخر رازى نيز در ادامه كلامش به اين نكته اشاره مىكند و مىگويد:
همانا خداوند در اين آيه به صورت جزم، به اطاعت اولىالامر امر كرده
است(1)و كسى كه خدا به صورت قطع و جزم به اطاعت او امر كند، حتماً بايد از هرگونه خطا معصوم باشد؛ زيرا اگر چنين نباشد، خدا به انجام خطا نيز امر كرده است و از آنجا كه خدا انسان را از خطاكردن نهى كرده است، اين مسئله به «اجتماع امر و نهى در فعل واحد» منتهى مىشود و چنين اجتماعى محال است. بنابراين، از طرفى ثابت شد كه خدا بهطور جزم، به اطاعت اولىالامر فرمان داده و از طرفى ثابت شد هر كسى كه خدا به اطاعتش به صورت قطع و جزم امر نمايد، واجب است كه از هرگونه خطا معصوم باشد. پس ثابت مىشود اولىالامرى كه در اين آيه آمده، حتماً بايد معصوم باشد.(2)
بنابراين با پذيرفتن عصمت اهل بيت عليهم السلام، اطاعت مطلق آنها - و نه ديگران - واجب مىشود و اگر عصمت آنان را نپذيريم، تكليف به محال لازم مىآيد؛ زيرا خداوند (طبق آيۀ مذكور) اطاعت از معصوم را بر ما واجب كرده است. حال آنكه در اين فرض، معصومى وجود ندارد؛ چرا كه تمام مسلمانان بر اين نكته اجماع (مركب) دارند كه غير از اهلبيت عليهم السلام، معصومى وجود ندارد و مىدانيم كه تكليف به محال از ناحيۀ خدا محال است. پس به اين ترتيب، عصمت اهل بيت عليهم السلام و اطاعت مطلق از آنها ثابت مىشود.
اما دربارۀ وحى به اهلبيت عليهم السلام بايد گفت: اگر منظور، محدَّث (الهامگيرنده) بودن آن بزرگواران است، اين مطلب را رد نمىكنيم. ولى اگر منظور وحى قرآن به آنهاست، چنانكه به پيامبر (ص) وحى مىشد، شيعه اين حرف را قبول ندارد و حديث مذكور نيز بر آن دلالت نمىكند.
مجلسى (ره) مىگويد: «خبر آسمان، يعنى خبرى كه از آسمان فرود آيد، چه به صورت
الهام بر آنها فرود آيد يا بر كسى قبل از آن نازل شده باشد» .
و نيز مىگويد:
بودن چنين انسان دانايى در ميان بندگان، لطف و رأفت بر آنهاست، تا در نيازهاى دنيوى و دينى خود به او مراجعه نمايند و خداوند رئوفتر از آن است كه آنها را از چنين لطفى محروم نمايد و اطاعت كسى را كه اينچنين (عالم) نيست بر آنها واجب كند و سبب حيرت بيشتر آنها شود.(1)
اين سخن جزايرى كه مىگويد: «به اين ترتيب، امامان شيعه يا پيامبرند يا مانند پيامبرانند» ، نيز مغلطهاى بيش نيست؛ زيرا اينكه خداوند خبر آسمان را از ائمه عليهم السلام پوشيده نمىدارد، مستلزم پيامبربودن آنها نيست؛ چون احتمال دارد كه خداى متعال اخبار آسمان و آنچه را مردم نيازمند آن هستند، به ائمه عليهم السلام الهام كند يا توسط فرشتهاى به آنها برساند يا همچنين ممكن است آن اخبار را از رسول خدا (ص) گرفته باشند.
ما بيان كرديم كه ائمه عليهم السلام، نبى و رسول نيستند. بلكه اعتقاد به نبوت هر يك از آنها، بىترديد، كفر است؛ آنها عالمانى راستگو و محدَّث (الهامشونده) هستند. در روايات نيز اين حقايق به خوبى آشكار شدهاند؛ از آن جمله صحيحة محمدبناسماعيل است كه مىگويد: «شنيدم حضرت ابوالحسن عليه السلام مىفرمود: ائمه عليهم السلام، دانشمند، راستگو، فهميده و محدثاند»(2)
اما اين سخن كه آنها مانند پيامبران هستند را منع نمىكنيم؛ البته در صورتى كه منظور اين باشد كه آنها همچون پيامبران، حجت خدا بر خلقاند و معصوم بوده،
1) مرآة العقول، ج ٣، ص ١٣٠.
2) كافى، ج ١، ص ٢٧١؛ مجلسى در مرآة العقول، ج ٣، ص ١۶۴، گويد: علما دانشمندان كه اشاره به علماى در آيه «آيا كسانى كه مىدانند و كسانى كه نمىدانند يكسانند؟» زمر: ٩ دارد و صادقون راستگويان كه اشاره به كلام خدا «و با راستان باشيد» توبه: ١١٩ دارد، فهميدگان از جهت پيامبر ص هستند كه به آنها قرآن و تفسير و ديگر علوم و معارف را فهمانده است. آنها محدثانند از سوى فرشته.
اطاعتشان بر بندگان واجب است و نيز به آنچه مردم در امور دينى و دنيايى به آن نيازمندند، علم دارند. اما اگر منظور جزايرى از اين شباهت، وحى قرآن و كتابهاى آسمانى به آنها يا ارتباط وحيانى با خداوند باشد، اين فقط دروغبستن بر شيعه است و روشن است كه حديث نقلشده، به هيچ وجه بر اين مطلب دلالت نمىكند.
جزايرى مىگويد: اعتقاد به وجود پيامبرى پس از حضرت محمد (ص) كه خدا به او وحى مىكند، به اجماع همۀ مسلمانان ارتداد در اسلام و كفر است. سبحان الله! چگونه يك شيعه، درحالىكه مغرور به دروغى است كه به او گفته شده، راضى و خرسند مىشود كه چنين اعتقادى را بر خود واجب كند و در نتيجه، به دور از اسلام و با كفر زندگى كند؛ در صورتى كه او به اين امر باطل معتقد نشده مگر بهخاطر ايمان و اسلام، تا به اين دو نجات يابد و از اهل آنها (مؤمنان و مسلمانان) شود.
پاسخ به جزايرى: بدون ترديد، كسى كه معتقد به نبوت پيامبرى پس از رسولخدا (ص) گردد، به اجماع همۀ مسلمانان، كافر است. ولى بايد پرسيد كه آيا به واقع، شيعۀ اماميه به نبوت يكى از ائمه عليهم السلام اعتقاد دارد؟ روشن است كه اين مسئلهارزش بحث و بررسى ندارد؛ زيرا دروغ بزرگى است كه هيچ كس پيش از جزايرى آن را نگفته است.
مسئلۀ عجيبتر اينكه، جزايرى بر احاديث ضعيف تكيه كرده، معانى باطل و بىاساسى را بر آنها تحميل مىكند. سپس به گمان خويش، لوازمى براى آن معانى بيان كرده، شيعه را نيز به آنها ملزم مىكند و بدون هيچ دقت و ترس از خدا، آنان را تكفير مىكند. بهيقين او عقيدۀ اماميه را در اين مسئله مىداند. پس چگونه راضى مىشود كه چنين باطلهاى روشن و دروغهاى آشكارى را بنويسد و بهوسيلۀ آنها گروهى از مسلمان را تكفير كند؛ درحالىكه خداوند مىفرمايد: تَاللهِ لَتُسْئَلُنَّ عَمَّا كُنْتُمْ
ص:١٧١
َفْتَرُونَ(1)و وَ لَيُسْئَلُنَّ يَوْمَ الْقِيامَةِ عَمَّا كانُوا يَفْتَرُونَ(2)و إِنَّما يَفْتَرِي الْكَذِبَ الَّذينَ لايُؤْمِنُونَ بِآياتِ اللهِ وَ أُولئِكَ هُمُ الْكاذِبُونَ.(3)
اكنون اين سؤال مطرح است كه جزايرى از تكفير شيعه و نسبتدادن تهمتهاى بزرگ و ناروا به آنها چه هدفى دارد. درحالىكه تكفير مسلمان، بهنوعى، به هلاكتانداختن خويش است كه به چند روايت دراينباره اشاره مىكنيم:
مسلم و عدهاى ديگر، از ابن عمر چنين روايت كردهاند:
رسول خدا [ (ص) ] فرمود: «هر كس كه به برادر (دينى) خود بگويد اى كافر! كفر، يكى از آن دو را مىگيرد اگر چنان باشد كه او مىگويد، و الا بهسوى او برمىگردد»(4)
بخارى، مسلم، مالك، احمد و عدهاى ديگر نيز از رسول خدا (ص) چنين نقل كردهاند: «اگر مردى برادرش را تكفير كند، بهدرستى كه كفر گريبان يكى از آن دو را مىگيرد»(5)
علاوه بر اين، تكفير كسى كه شهادتين را بگويد، مخالفت آشكار با كلام بزرگان اهل سنّت است كه مىگويند: «جايز نيست هيچ يك از اهل قبله را بهسبب گناهى تكفير كرد» .
نووى مىگويد: «بدان كه مذهب اهل حق (اهل سنّت) اين است كه كسى از اهل قبله بهسبب گناه تكفير نمىشود و اهل هوس و بدعت نيز تكفير نمىشوند»(6)
1) به خدا سوگند در دادگاه قيامت از اين افتراها كه مىبنديد بازپرسى خواهيد شد. نحل: ۵۶
2) و روز قيامت از تهمتهايى كه مىبستند سؤال خواهند شد. عنكبوت: ١٣
3) تنها كسانى دروغ مىبندند كه به آيات خدا ايمان ندارند. آرى دروغگويان واقعى آنها هستند. نحل: ١٠۵
4) صحيح مسلم، ج ١، ص ٧٩.
5) صحيح بخارى، ج ٨، ص ۵٣٨؛ صحيح مسلم، ج١، صص ٧٩ و ۵٣٨؛ مسند احمد، ج ٢، صص ۴۴، ۶٠، ٧٧، ١٠۵ و ١١٣.
6) صحيح مسلم با شرح نووى، ج ١، ص ١۵٠.
جزايرى مىگويد: روايت دوّم: [كلينى] نقل مىكند كه محمد بن سالم مىگويد: «شنيدم امامصادق عليه السلام مىفرمايد: ائمه بهمنزلۀ رسول خدا [ (ص) ] هستند، جز اينكه آنها پيغمبر نيستند و براى آنها نسبت به زنان جايز نيست آنچه براى پيامبر جايز بود (داشتن بيش از چهار زن دايمى) . اما در غير اين دو مورد، بهمنزلۀ رسولخدا [ (ص) ] هستند» .
پاسخ به جزايرى: سند اين حديث نيز ضعيف است؛ چون يكى از راويان آن، عبدالله بن بحر است كه در نقل حديث ضعيف است. مامقانى (ره) مىگويد:
عبدالله بن بحر. . . ، ابن غضائرى اين مرد را تضعيف كرده است؛ آنجا كه مىگويد: «عبدالله بن بحر، كوفى صيرفى است و از ابوعباس روايت مىكند كه ضعيف و «مرتفع القول» است»(1)
مامقانى تضعيف اين راوى را از طريق علامه حلّى (در خلاصه) و ابن داوود (در رجال) و شيخ بهايى (در وجيزه) نقل كرده است.(2)
محقق خويى نيز او را تضعيف كرده است.(3)شيخ محمدحسن نجفى نيز در جواهر، روايات او را تضعيف كرده است.(4)همچنين حر عاملى در مدارك و بحرانى در حدائق و حكيم در مستمسك و عدهاى ديگر، وى را تضعيف كردهاند.(5)
جزايرى مىگويد: هرچند در ظاهر اين روايت كمى تناقض است، اما اين روايت نيز مانند روايت پيشين، عصمت ائمه و وجوب اطاعت از ايشان و وحىشدن به آنها را
1) مامقانى در مقباس الهداية، ج ٢، ص ٣٠۵ مىگويد: «اين گفته «مرتفع القول» ، در علم درايه از الفاظ جرح تضعيف است و معناى آن اين است كه سخن او مورد قبول نيست و به او اعتماد نمىشود. . . و گمان من اين است كه اين گفتۀ آنها مرتفع القول يعنى او از اهل ارتفاع زيادهگويى و غلو است؛ پس اين يك نوع جرح است» .
2) تنقيح المقال، ج ٢، ص ١۶٩.
3) معجم رجال الحديث، ج ١٠، ص ١١٨.
4) جواهر الكلام، ج ١، ص ٢٣١ و ج ١٩، ص ١٨۵.
5) ر. ك: مدارك الاحكام، ج ٨، ص ۵۶؛ الحدائق الناضرة، ج ٢۴، ص ٢٢٢؛ مستمسك العروة الوثقى، ج ١۴، ص ٣٣۵.
ثابت مىكند؛ زيرا عبارت «ائمه بهمنزلۀ رسول خدايند مگر در موضوع زنان» ، صريح است در اينكه به آنها وحى مىشود. آنها معصوماند، اطاعت از آنها واجب است و تمام كمالات و امتيازاتى كه براى پيامبر [ (ص) ] وجود دارد، براى آنها نيز هست.
پاسخ به جزايرى: با آنكه سند روايت ضعيف است، اما تناقضى در آن نيست. گويا جزايرى گمان كرده مراد از اين گفتۀ امام كه «ائمه بهمنزلۀ رسول خدا [ (ص) ] هستند» وحىشدن به آنهاست و با اين سخن امام «جز اينكه آنها پيغمبر نيستند» ، در تعارض است. درحالىكه مقصود از جملۀ نخست، آن است كه ائمه عليهم السلام در عصمت و وجوب اطاعت همچون پيامبر (ص) بوده و به همه نيازهاى مردم در مسائل دينى و دنيوى آگاه هستند. همچنين مراد از پيامبرنبودن ائمه عليهم السلام، آن است كه هرچند آنها در بسيارى از مسائل با پيامبر (ص) مشتركاند، ولى در مسئلۀ نبوت و تعداد همسر با ايشان تفاوت دارند.
بنابراين مقصود از جمله «ائمه [ عليهم السلام ] بهمنزلۀ رسول خدايند [ (ص) ]» اين نيست كه در فضيلت با او مساوى هستند؛ زيرا همۀ مسلمانان (شيعه و سنى) اجماع دارند كه پيامبر (ص) ، آقا و سرور فرزندان آدم، از نخستين تا آخرين آنهاست. بلكه فقط مراد اين است كه چون پس از پيامبر (ص) ، ائمه عهدهدار امورند، عالمانى معصوم و راستگو و الهامشوندگاناند و به آنچه مردم در امور دينى و دنيوى به آن نيازمندند، آگاهى دارند و نسبت به مؤمنان از خودشان مقدمترند. از اين رو، دوستى با آنان و پيروى از آنها واجب مىشود. تنها تفاوت ائمه عليهم السلام با پيامبر (ص) اين است كه ايشان پيغمبر نيستند و ازدواج با بيش از چهار زن نيز براى آنها جايز نيست؛ روشن است كه اين موارد مختص به پيامبر است و لازمۀ جانشينى پيامبر (ص) نيست.
علاوه بر اين، پيامبر (ص) در غدير خم تصريح كردند كه آنچه براى من است، براى اميرالمؤمنين عليه السلام نيز هست و فرمودند:
اى مردم! آيا من از خود شما به خودتان مقدمتر نيستم؟ مردم گفتند:
«آرى، اى رسول خدا (ص) !» ايشان فرمود: «پس هركس من مولاى اويم، على [نيز] مولاى اوست. بارخدايا! دوست بدار دوستدار او را و دشمن بدار دشمنش را»(1)
بنابراين، پيامبر (ص) آنچه از ولايت و اطاعت واجب را كه براى ايشان ثابت بود، براى حضرت على عليه السلام نيز ثابت كرد؛ همچنانكه اهلبيت عليهم السلام نيز در مسائل و امورى بهمنزلۀ او هستند و در اين باره اختلافى ميان مردم وجود ندارد. آن امور فراواناند كه از جملۀ آنهاست:
بخارى - كه لفظ روايت از اوست - مسلم، ابوداوود، ترمذى، نسائى، مالك، احمد، دارمى و عدهاى ديگر، در روايتى از از كعب بن عجره چنين نقل كردهاند:
از رسول خدا [ (ص) ] سؤال كرديم: «اى رسول خدا [ (ص) ]! صلوات بر شما اهلبيت [ عليهم السلام ] چگونه است؟ خداوند به ما آموخت كه چگونه سلام كنيم» . فرمود: «بگوييد: أللهم صلِّ على محمّد و على آل محمّد كما صلَّيت على إبراهيم و على آل إبراهيم، إنّك حميد مجيد»(2)
1) مسند احمد بن حنبل، ج ١، صص ١١٨ و ١١٩ و ج ۴، صص ٢٨١، ٣٧٠، ٣٧٢ و ج ۵، ص ٣۴٧؛ سنن ابنماجه، ج ١، ص ۴٣؛ صحيح ابن حبان همچنين در الإحسان بترتيب صحيح ابن حبان، ج ٩، ص ۴٢؛ السنة، ابن ابىعاصم، ص ۵۶٢؛ مستدرك حاكم، ج ٣، صص ١٠٩ و ١١٠، ١١۶، وى مىگويد: «اين روايت بر اساس شرط شيخين صحيح است» ؛ مجمع الزوائد هيثمى، ج ٩، ص ١٠۴ و مىگويد: «احمد آن را روايت كرده و تمام رجال حديث، صحيح هستند، جز فطر بن خليفه كه ثقه است» ؛ خصائص اميرالمؤمنين عليه السلام، نسائى، صص ٩٩ و١٠٠؛ سلسلة الأحاديث الصحيحة، البانى، ج ۴، ص ٣٣٠، وى آن را صحيح دانسته است؛ صحيح سنن ابنماجه، ج ١، ص ٢۶.
2) صحيح بخارى، ج ۴، ص ١٧٨ و ج ۶، ص ١۵١ و ج ٨، ص ٩۵؛ صحيح مسلم، ج ١، ص ٣٠۵؛ سنن ترمذى، ج۵، ص ٣۵٩؛ سنن ابىداوود، ج ١، ص ٢۵٧؛ سنن نسائى، ج ٣، ص ۴۵؛ سنن دارمى، ج ١، ص ٣٩٠؛ الموطّأ، ص ٨٣؛ مسند احمد، ج ١، ص ١۶٢ و ج ٣، ص ٢٧ و ج ۴، صص ١١٨، ٢۴١، ٢۴٣، ٢۴۴ و ج ۵، صص ٢٧۴، ٣٧۴ و ۴٢۴.
مردم زمانى از صلوات بر پيامبر (ص) سؤال كردند كه امر به آن از سوى خداى سبحان نازل شده بود، آنجا كه مىفرمايد: إِنَّ اللهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْليماً.(1)
پروردگار مىفرمايد: إِنَّما يُريدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً.(2)
در روايت صحيحى از پيامبر (ص) نقل شده است: «همانا صدقه، چركِ دست مردم است و بر محمد و آل محمد حلال نيست»(3)
روايات ديگرى نيز در اين باب هست كه شناختهشده و مشهورند.
پس چرا جزايرى، وجوب اطاعت از ائمه اهل بيت عليهم السلام را انكار مىكند، با اينكه حديث ثقلين - كه نزد آنها صحيح است - بهروشنى بر وجوب تمسك و پيروى از آنها دلالت مىكند؟
درحالىكه او و بقيۀ اهل سنّت، در اطاعت از پادشاهان ستمكار و گمراه خردهگيرى
نمىكنند. بلكه اطاعت از آنها را واجب مىدانند و معتقدند هركس از آنها نافرمانى كند،
1) خدا و فرشتگانش بر پيامبر درود مىفرستند. اى كسانى كه ايمان آوردهايد! بر او درود فرستيد و سلام گوييد و كاملاً تسليم [فرمان او] باشيد. احزاب: ۵۶
2) خدا فقط مىخواهد پليدى و گناه را از شما اهل بيت دور كند و شما را پاك سازد. احزاب: ٣٣
3) صحيح مسلم، ج ٢، صص ٧۵١ و ٧۵۴؛ صحيح بخارى، ج ٢، صص ١۵۶ و ١۵٧ و ج ٣، ص ٧١ و ج ۴، ص ٩٠ و ج٧، ص ۶١؛ الموطّأ، ص ۵۴۶؛ سنن ابىداوود، ج ٢، ص ١٢٣؛ سنن ترمذى، ج ٣، ص ۶۴؛ سنن نسائى، ج ۵، ص١٠٧؛ مسند احمد، ج ١، صص ٢٠٠، ٢٧٩، ۴۴۴، ۴٧۶ و ج ٣، ص ۴٩٠ و ج ۴، ص ٣۵ و ج ۵، صص ٣۵۴، ٣٩٠.
خدا را نافرمانى كرده و هركس از آنها جدا شود، از جماعت مسلمانان جدا شده است. آنها در اينباره احاديث زيادى روايت مىكنند كه در اينجا به تعدادى از آنها اشاره مىكنيم:
١. بخارى و مسلم و عدهاى ديگر، از ابوهريره از پيامبر (ص) چنين نقل كردهاند:
هركس مرا اطاعت كند، خدا را اطاعت كرده و هركس مرا نافرمانى كند، خدا را نافرمانى كرده و هركس امير (پادشاه) را اطاعت كند، مرا اطاعت كرده و هركس امير (پادشاه) را نافرمانى كند، مرا نافرمانى كرده است. (1)
٢. مسلم به نقل از ابىيونس مىگويد: «از ابوهريره شنيدم كه آن (حديث بالا) را از رسول خدا [ (ص) ] چنين نقل كرده كه مىفرمود: «هركس امير را اطاعت كند» و نفرمود: «هركس اميرِ مرا اطاعت كند» . در حديث همام از ابوهريره نيز چنين آمده است.(2)
٣. روايتى را بخارى - كه لفظ روايت از اوست - مسلم، احمد، دارمى، بيهقى و ديگران، از ابن عباس روايت كردهاند كه مىگويد:
پيامبر [ (ص) ] فرمود: هركس از امير (پادشاه) خود چيزى ببيند و آن را بد بداند، بايد صبر و شكيبايى كند؛ زيرا كسى نيست كه [به اندازۀ] يك وجب از جماعت [مسلمين] فاصله بگيرد، مگر اينكه به مرگ جاهليت مىميرد.(3)
اگر مطلب اينگونه باشد كه اهل سنت مىگويند، چه اشكالى در وجوب اطاعت از ائمه اهل بيت عليهم السلام و لزوم پيروى از آنها وجود دارد؛ زيرا آنها يكى از دو چيز گرانبهايى هستند كه پيامبر (ص) بر رعايت حالشان و مددجُستن از ايشان سفارش كرده است. آنها
كسانى هستند كه خداوند دوستىشان را واجب دانسته و هرگونه پليدى را از آنها دور
كرده و ايشان را پاك و پاكيزه نموده است. بنابراين، پيروى از اهلبيت عليهم السلام بهتر از پيروى از پادشاهان و حاكمان ستمكار است كه از طلقاء (آزادشدگان) و فرزندان آنها و ديگران هستند.
جزايرى مىگويد: اى شيعه! مقصود واقعى از اين همه دروغپردازىهاى فريبنده، جداكردن جماعت شيعه از اسلام و مسلمين است تا بر آنها چيره شده، كارشان را يكسره كنند؛ زيرا جماعت شيعه، از وحى موجود در كتاب خدا و هدايتگرى سنّت نبوى - بهترين و پاكترين صلوات و سلامها بر صاحب آن سنّت - خودشان را بىنياز مىدانند و معتقد به وجود مصحف فاطمه - كه چند برابر قرآن است-، جفر، جامعه، علوم پيغمبران گذشته و وحىهايى كه به ائمه معصومين مىشود، هستند. آنها بهمنزلۀ رسول خدايند، مگر در مسئلۀ ازدواج با بيش از چهار زن. موارد ديگرى نيز وجود دارد كه اين جماعت بهسبب اعتقاد به آنها از اسلام جدا شدهاند و اين عقايد، آنها را از مسلمانان - همچون مويى كه از خمير جدا مىشود - جدا كرده است.
پاسخ به جزايرى: آيا جدا دانستن گروه شيعه از اسلام، چيزى جز قائلشدن به كفر و خروج آنها از دين است؟ ! با اين حال چگونه مىتواند هدف واقعى كسى كه چنين حديثى را درست كرده - كه گويا شيعه بوده است- خارجكردن امّت شيعه از اسلام باشد؟ ! چگونه بهسبب اعتقاد شيعيان به عصمت اهل بيت عليهم السلام و واجبدانستن دوستى آنها و پيروى از ايشان و موارد ديگرى كه هر يك، با دليل صحيح ثابت شده است، كافربودن و خروجشان از دين ثابت مىشود؟
چگونه است كه كفر اهل سنّت ثابت نمىشود، با اينكه دوستى همۀ اصحاب، حتى منافقان و طلقاء (مشركان مكه كه پيامبر (ص) آنها را آزاد كرد) و فرزندان آنها و پيروى از
آنها را واجب مىدانند؛ چنانكه پيروى از اميران و پادشاهان ستمكارى كه با زور و
قدرت بر ملتها چيره مىشوند، نيز واجب دانسته و معتقد به عصمت اين گروه از خطا هستند؟ !
قبلاً دربارۀ اين مسئله جدايى (اُمّت شيعه از جامعۀ مسلمان) پاسخ داديم و گفتيم كه اگر مراد از مسلمانان، همان اهل سنّتاند، پيروى از آنها و همسوشدن با آنان واجب نيست و اگر مراد غير آنها باشد، بايد گفت كه هر طايفهاى از مسلمانان، از جهت اصول اعتقادى يا فروع (احكام) ، از هم جدا هستند. اشكال حقيقى، فقط در مخالفت با كتاب و سنّت است و در مخالفت با ديگر مسائل، مشكلى رخ نمىدهد.
پوشيده نيست كه اين گفتۀ جزايرى «هدف از ساختن اين احاديث، جداكردن شيعه از اسلام و مسلمين است تا كار اسلام و مسلمين را يكسره كنند» سُست و بىارزش است(1)زيرا احاديثى كه در اينباره آورده، ضعيف است و ما نمىتوانيم چنين تأثير مهمى (جدايى شيعه از مسلمانان) را براى آنها قائل شويم؛ بهخصوص كه احاديث صحيحِ بسيارى وجود دارد كه به حُسن معاشرت با اهل سنّت، نمازخواندن با آنها، عيادت از بيماران ايشان، شركت در تشييع جنازۀ آنها، گواهىدادن به نفع يا ضرر آنها و. . . دستور داده است.
اكنون اين سؤال مطرح است كه اگر شيعه از گردونۀ اسلام خارج است، چگونه اين خروج سبب مىشود كه كار اسلام و مسلمين يكسره گردد، درحالىكه آنها هرگز شمشير بر ديگر مسلمانان نكشيدند و هيچ وقت، چه آشكار و چه پنهان، نيرنگى درباره آنها نكردند؟ !
انصاف آن است كه بگوييم اين حديث و مانند آن، باعث جدايى شيعه از اسلام و
1) نويسنده، در برابر انديشمندان و عالمان و دينداران احساس خجالت مىكند از اينكه بر چنين كلام بيهوده و بىارزشى كه جزايرى كتابچۀ خود را از آنها پر كرده، جوابى بنگارد. اما ترس از اينكه مبادا اين حرفها، بعضى از مؤمنان كمعلم و ضعيف را بفريبد، مرا مجبور كرد تا جواب جزايرى را بدهم؛ والله المستعان.
ديگر مسلمانان نمىشود. بلكه سبب اختلاف و جدايى، نويسندگانى هستند كه تمام تلاش خود را براى كافر نشاندادن طايفۀ بزرگى از مسلمانان مىنمايند. بدين جهت، احاديث ضعيفى را دستاويز خود قرار مىدهند كه معناى آنها را نمىفهمند يا از روى هواى نفس، معانى بىاساس و احتمالات موهومى را بر آن احاديث بار مىكنند و براى آن معانى، لوازم و نتايجى بىاساس مىتراشند. آنگاه با استفاده از آنها، هر كه را خواستند، تكفير مىكنند.
همچنين ضعف و سُستى اين گفتۀ جزايرى كه «زيرا جماعت شيعه، از وحى موجود در كتاب خدا و هدايتگرى سنّت نبوى. . . بىنياز است و اين بدان سبب است كه نزد آنان، مصحف فاطمه و. . .» بديهى است؛ زيرا شيعۀ اماميه از ديگر مسلمانان جدا نشده تا جزايرى چنين احتمالات و توهمات بيهودهاى را دستاويز خود قرار دهد. آنها هرگز از كتاب خدا و سنّت نبوى (ص) بىنياز نگشتهاند و چيز ديگرى را جايگزين اين دو نكردهاند. كتابهاى شيعه آشكارا بيان مىكند كه كتاب خدا و سنّت، از مهمترين مصادر و منابع استنباط و فهم دين نزد شيعيان است. پس چگونه با مصحف فاطمه عليها السلام و جفر و جامعه و مانند آنها، از قرآن و سنّت بىنياز شوند! درحالىكه چنين كتابهايى نزد شيعه نيست. بلكه اصلاً چنين كتابهايى را روايت نكرده و حتى از محتواى آنها هم آگاهى ندارند؟ ! (بلكه اين كتابها فقط نزد اهل بيت عليهم السلام بوده است) .
ابوبكر جزايرى مىنويسد: خدا نابود كند روحيۀ شرارتى را كه پارۀ عزيزى از جسم امّت اسلامى را به اسم اسلام از آن جدا كرده است و عدۀ زيادى را بهعنوان نصرت و يارى اهل بيت، از راه اهل بيت دور گردانده است.
بار خدايا! دست جرم [و خيانت] نخستين را قطع كن كه سبب جدايى اين عده
(شيعه) از تو و گمراهى آنان از راه تو گرديده است.
پاسخ به جزايرى: روحيۀ شرارت در واقع همان روحيهاى است كه جهت روشنكردن آتش تفرقه ميان مسلمانان، در تكفير طايفهاى بزرگ از پيروان اهل بيت عليهم السلام، مىكوشد و دست جرم و خيانت، همان دستى است كه بدون داشتن دليلِ مورد اعتماد و برهان صحيح، به مذهب اهل بيت عليهم السلام طعنه مىزند؛ همان اهل بيتى كه خداوند رجس و پليدى را از آنها دور و ايشان را پاك و پاكيزه نموده است و پيامبر (ص) نيز به پيروى از آنها و چنگزدن به ريسمانشان فرمان داده است.
البته مقصود جزايرى از نخستين دست جرم و خيانت و روح شرارت كه شيعه را از راه اهل بيت عليهم السلام دور نگه داشته است، همان علماى عصر نخستِ شيعه قدس سره است. اين سخن از كسى كه بدون تفكر حرف مىزند و از تهمت و دروغ نمىپرهيزد، بعيد نيست.
آشكار است كه علماى بزرگوار شيعه - كه خداوند گذشتگان آنها را رحمت و موجودين از آنها را حفظ و نگهدارى نمايد- نيكوكار و پرهيزگار و زاهد و عابد هستند و مانند ديگر علما، در ركاب اميران و پادشاهان ستمكار قرار نگرفتهاند و از سفرۀ آنها غذا نخورده، حرامى را براى آنها حلال و حلالى را براى آنها حرام نكردهاند و اشتباهات و جنايتهاى آنها را توجيه ننمودهاند كه اگر مىخواستند چنين كارهاى باطلى را پيش بگيرند، راهش را خوب مىدانستند و براى آن مىكوشيدند.(1)آنها هيچيك
1) مناوى در فيض القدير، ج ٢، ص ۴١٩ مىگويد: «هنگامى كه [عمر]بن عبدالعزيز از دنيا رفت، حاكمِ پس از او خواست كه راه و روش او را دنبال كند، تا اينكه چهل نفر از بزرگان براى او گواهى دادند كه خليفه حساب و عقاب ندارد» . گواهى و شهادت مناوى در توصيف بيشتر علماى زمان خود - كه به ظاهر همگى از اهل سنّت هستند - كفايت مىكند وقتى كه مىگويد: «و بيشتر علماى اين زمان، دو گروهند: گروهى غرق در مال و خاشاك دنيايند و از جمع اموال خسته نمىشوند و ماه و سال خود را همچون پشه در زباله مىگذرانند و از نجاستى بر نجاست ديگر مىنشينند و حُبّ دنيا تمام قلبشان را پُر كرده و ترس از فقر و تهىدستى آنها را در برگرفته و خواستار زيادهخواهى هستند. . . و گروهى ديگر، اهل ريا و نيرنگ و آراستن خود براى مردم و چاپلوسى براى اميران از جهت حرص و طمع بر مال و مقام آنها هستند و هرچيز كمارزشى را مىگيرند و با خدا از در نيرنگ وارد مىشوند. شيوۀ آنها سازشكارى است و آرزوها در دلشان جاى گرفته است. اين افراد به دنيا اطمينان داشته و با اسباب دنيوى آرامش مىگيرند» .
از شيعيان و غير آنها را فريب نداده، در معرض نابودى و هلاكت قرار نمىدهند.
در تأييد اين مطلب ذكر اين نكته كافى است كه بدانيم، علماى شيعه بر مكلفين واجب كردهاند اصول دين و عقايد خود را از راه يقين به دست بياورند، نه از راه تقليد و اين را در كتابهاى كلامى خود بارها بيان كردهاند. روشن است كسى كه قصد عوامفريبى دارد، چنين شيوهاى در پيش نمىگيرد. بلكه براى گمراهى و دورى آنها از راه خدا مىكوشد.
در پاسخ به اين سخن جزايرى كه «همانا علماى شيعه، شيعه را از جسم اُمت اسلامى جدا و به اسم نصرت و يارى اهل بيت، آنها را از راه اهل بيت دور كردهاند» نيز بايد گفت: هيچ عاقل با انصاف و عالم فاضلى در پيروى شيعه از ائمه اهل بيت عليهم السلام شك و ترديد نمىكند و دليل بر آن چند امر است:
اولاً: شيعۀ اماميه، امامت را فقط در اهل بيت عليهم السلام محدود كرده و از آنها تقليد و پيروى مىكند و تنها قول آنها را حجت مىداند و معتقد است كه هيچ حقى، جز از ناحيۀ آنها صادر نمىشود؛ به همين جهت شيعيان در قرون متمادى، به تدوين و نوشتن علوم و احاديث اهلبيت عليهم السلام در زمينۀ اصول و فروع دين همت گماشتهاند، تا جايى كه علم فراوانى را از آنها جمعآورى كردهاند.
پس با وجود مقتضى و انگيزۀ لازم در پيروى از ائمه اهل بيت عليهم السلام و عمل طبق شيوه و روش آنها - كه همان اعتقاد به امامت آنهاست - و نبود مانع در پيروى از آنها، اين پيروى و ولايتمدارى تحقق مىيابد.
ثانياً: عدهاى از علماى اهل سنّت كه از بزرگان و پرچمداران اهل تحقيق هستند، به پيروى شيعه از ائمه اهل بيت عليهم السلام اعتراف كردهاند كه به چند نمونه اشاره مىكنيم:
١. شهرستانى مىگويد:
شيعه كسانى هستند كه بهطور خاص از على عليه السلام پيروى مىكنند و به امامت و خلافت او از راه نص (آيه و روايت) و وصيت (وصيت پيامبر [ (ص) ] به امامت
ايشان) به صورت آشكار يا پنهان قائلاند و معتقدند كه امامت، از فرزندان او بيرون نمىشود.(1)
شهرستانى در شرح حال امام صادق عليه السلام مىگويد:
او علم فراوان در دين، و ادب كامل در حكمت، و زهد بسيار در دنيا [داشت] و از شهوات كاملاً پرهيزكار بود. . . و مدتى در مدينه اقامت داشت و شيعيان و دوستداران او از اسرار علومى كه بيان مىنمود، بهرهمند مىشدند.(2)
٢. ابن منظور در كتاب لسانالعرب و فيروزآبادى در قاموسالمحيط و زبيدى در تاجالعروس مىگويند:
اين نام (شيعه) بر پيروان على و اهل بيت او - رضوان الله عليهم اجمعين - رواج يافته تا جايى كه عنوان خاص آنها شده، به صورتى كه اگر گفته شود: «فلانى از شيعه است» خواهيم دانست كه از پيروان آنهاست.(3)
٣. زُهرى مىگويد: «شيعه گروهى هستند كه ميل به عترت پيامبر [ (ص) ] داشته و از آنها پيروى مىكنند» .(4)
۴. ابن خلدون مىگويد: «بدان كه لفظ شيعه، از جهت لُغت، يعنى ياران و پيروان، و در عُرف فقهاء و متكلمين - از گذشته تا به حال - بر پيروان على [ عليه السلام ] و فرزندانش
اطلاق مىشود»(5)
ثالثاً: راه و روش شيعه، بيانگر دوستى با اهل بيت عليهم السلام و پيروى از آنهاست. نوشتن علوم و معارف اهل بيت عليهم السلام و روايت احاديث آنها، عمل به گفتارشان و سر تسليم
فروبردن در برابر آنها، ترويج و نشر فضائل اهل بيت عليهم السلام و نوشتن تاريخ آنها، برپايى مجالس عزادارى و گريه بر مصائب آنها، دوستى با دوستداران و دشمنى با دشمنانشان -تا آنجا كه حكم كردهاند به ضعيفبودن هر [راوى] كه از اهل بيت عليهم السلام منحرف شده و نجسبودن هركس كه آشكارا با آنها دشمنى نمايد- از امورى هستند كه نشاندهنده ارادت شيعيان به اهلبيت عليهم السلام است.
نتيجه آنكه، اگر با وجود تمام اين امورى كه بيان شد، نگوييم شيعۀ اماميه همان پيروان ائمه اهل بيت عليهم السلام هستند، پس جايز است كه تبعيت هر فرقهاى را كه از كسى پيروى مىكند، زير سؤال برده و انكار كنيم و حتى درباره پيروى اهل سنّت از ابوحنيفه و مالك و شافعى و احمد بن حنبل و ديگران نيز تشكيك و ترديد كنيم.(1)
1) اين دلايل را از كتاب خودم، «دليل المتحيرين» ، صص ٣۵١ - ٣۵٣ بيان كردهام.
ارتداد همۀ اصحاب رسول خدا (ص) به جز اهلبيت عليهم السلام
جزايرى مىگويد: شيعيان اعتقاد دارند كه همۀ اصحاب رسول خدا (ص) به جز اهل بيت و عدۀ كمى، همچون سلمان و عمار و بلال، پس از وفات ايشان، مرتد و كافر شدهاند. سردمداران فقها و علماى شيعه تقريباً بر اين اعتقاد اجماع دارند و در نوشتهها و كتابهايشان، اين مطلب را بيان و تصريح كردهاند و هيچيك از آنها از بازگويى اين اعتقاد دست برنداشتهاند، مگر به جهت تقيه، كه نزد آنها واجب است.
پاسخ به جزايرى: شيعه دربارۀ اصحاب پيامبر (ص) چنين عقيدهاى ندارد. اعتقاد علماى شيعه دربارۀ صحابه معلوم است و اين مطلب را در كتابهايشان بهطور واضح بيان كردهاند. اكنون به بيان خلاصهاى از اين اعتقاد مىپردازيم:
شيعه معتقد است كسانى كه به آنها صحابۀ پيامبر (ص) گفته مىشود، به سه گروه تقسيم مىشوند:
كسانى كه به خدا و رسولش (ص) ايمانآورده، از پيامبر (ص) پيروى كردند و در راه خدا با جان و مالشان جهاد كردند تا كلام خدا را بالا برده و كلمه كفر را تباه و نابود سازند. آنها پيشگامان در اسلام (مهاجر و انصار) و كسانى كه به نيكى از آنان پيروى كردند، هستند.
خداوند متعال در كتابش آنها را ستوده و فرموده است: وَ السَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرينَ وَ الْأَنْصارِ وَ الَّذينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ رَضِيَ اللهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْري تَحْتَهَا الْأَنْهارُ خالِدينَ فيها أَبَداً ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظيمُ.(1)
منافقانى كه هميشه در پى ضربه زدن به پيامبر (ص) و نيرنگ ضد اسلام و مؤمنينِ خالص بودند. خداوند متعال در اين آيۀ شريفۀ به آنها اشاره مىكند: وَ مِمَّنْ حَوْلَكُمْ مِنَ الْأَعْرابِ مُنافِقُونَ وَ مِنْ أَهْلِ الْمَدينَةِ مَرَدُوا عَلَى النِّفاقِ لا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ سَنُعَذِّبُهُمْ مَرَّتَيْنِ ثُمَّ يُرَدُّونَ إِلى عَذابٍ عَظيمٍ.(2)
روايات زيادى بر حضور منافقان ميان اصحاب پيامبر (ص) - چه در زمان حيات ايشان و چه پس از آن - دلالت مىكند. از جملۀ آنها، روايتى است كه مسلم از حذيفه چنين نقل مىكند:
پيامبر (ص) فرمود: «ميان اصحاب من دوازده منافق وجود دارد: هشت نفر از آنها هرگز وارد بهشت نمىشوند، مگر اينكه شتر از سوراخ سوزن بگذرد و
1) و پيشگامانِ نخستين از مهاجران و انصار و كسانى كه به نيكى از آنان پيروى كردند، خداوند از ايشان خشنود گشت و آنان [نيز]از خدا خشنودند و باغهايى از بهشت براى آنان فراهم ساخته كه نهرها از زير درختانش جارى است. در آن جاودانه خواهند بود و اين است پيروزى بزرگ. توبه: ١٠٠
2) و از [ميان] اعراب باديهنشين كه اطراف شما هستند، جمعى منافقاند و از اهل مدينه [نيز] گروهى سخت به نفاق پايبندند. تو آنها را نمىشناسى، ولى ما آنها را مىشناسيم، بهزودى آنها را دوبار مجازات مىكنيم [مجازاتى با رسوايى در دنيا و مجازاتى به هنگام مرگ]. سپس به سوى مجازات بزرگ [در قيامت] فرستاده مىشوند. توبه:١٠١
مؤمنانى هستند كه داراى اعمال نيك و بد هستند. ولى از جهت اعمال نيك به پاى گروه نخست نرسيده و گناهانشان هم به اندازهاى نيست كه جزء گروه دوم شوند. از جملۀ اين گروه، كسانى هستند كه خداى متعال آنها را چنين توصيف نموده است: وَ آخَرُونَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ خَلَطُوا عَمَلاً صالِحاً وَ آخَرَ سَيِّئاً عَسَى اللهُ أَنْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ إِنَّ اللهَ غَفُورٌ رَحيمٌ.(3)
دربارۀ گروه ديگرى از آنها نيز چنين مىفرمايد: قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا وَ لَمَّا يَدْخُلِ الْإيمانُ في قُلُوبِكُمْ وَ إِنْ تُطيعُوا اللهَ وَ رَسُولَهُ لا يَلِتْكُمْ مِنْ أَعْمالِكُمْ شَيْئاً إِنَّ اللهَ غَفُورٌ رَحيمٌ.(4)
اين است عقيدۀ شيعه دربارۀ اصحاب پيامبر (ص) و هركس عقيدۀ ديگرى به آنها نسبت دهد، يا نسبت به اعتقادات آنان ناآگاه است يا دروغگو بوده، به آنها دروغ بسته است.
سيدشرفالدين موسوى (ره) ، از علماى بزرگ شيعه مىگويد:
1) لسان العرب در ج ١١، ص ٢٣۵ مىگويد: «دبيله، دُمل بزرگى است كه داخل بدن انسان پيدا مىشود و غالباً صاحب خود را مىكشد» . در البداية و النهاية، ج ۵، ص ١٩ و دلائل النبوة، ج ۵، ص ٢۶١ تفسير آنچنين آمده: «شهابى است از آتش كه بر رگهاى قلب يكى از آنها واقع مىشود و او را از بين مىبرد» . مىتوان از دبيله به غده سرطانى تعبير كرد.
2) صحيح مسلم، ج ۴، ص ٢١۴٣. مستفاد از اين روايت اين است كه هشت نفر از اين منافقان به هيچ وجه به بهشت وارد نمىشوند و هشت نفر از آنان در دنيا با دبيله به درك واصل مىشوند. راوى نسبت به سرنوشت چهار نفر ديگر در آخرت و كيفيت مرگشان خبرى نداده است. مترجم
3) گروهى ديگر به گناهان خود اعتراف كردند و كار خوب و بد را به هم آميختند. اميد مىرود كه خدا توبه آنان را بپذيرد، بهيقين خداوند آمرزنده و مهربان است. توبه: ١٠٢
4) عربهاى باديهنشين گفتند: ايمان آوردهايم. بگو: ايمان نياوردهايد، ولى بگوييد: اسلام آورديم اما هنوز ايمان وارد قلب شما نشده است و اگر از خدا و رسولش اطاعت كنيد چيزى از پاداش كارهاى شما فروگذار نمىكند. خداوند آمرزنده و مهربان است. حجرات: ١۴
سى كه بر ديدگاه ما دربارۀ صحابه آگاه شود، مىداند كه اين ديدگاه در ميان ديدگاههاى ديگر، حد وسط و ميانه است؛ زيرا ما نه تفريط كرده كه همچون غُلات همۀ صحابه را تكفير كنيم و نه اهل افراطيم كه همچون عامۀ اهل سنّت همۀ آنها را توثيق كنيم. فرقۀ كامليه و كسانى كه در غلوّ مانند آنها هستند، قائل به كفر همۀ صحابه شدند. اما اهل سنت مىگويند: «هركس كه از پيامبر (ص) حديثى بشنود يا هر مسلمانى كه پيامبر (ص) را ببيند، مطلقاً عادل است. بدينجهت، به حديث «كلّ من دبّ أو درج منهم أجمعين أكتعين أبصعين» (1)استناد كردهاند.
نزد ما شيعيان، هرچند خودِ مصاحبت، به تنهايى فضيلت بزرگى است، اما عصمتآور نيست. بنابراين، اصحاب نيز مانند ديگر مردم، هم اهل عدالت دارند كه همان علما و بزرگان و اولياى صحابه هستند و هم بين آنان افراد متجاوز، مجرم، جنايتكار و منافق و همچنين افرادى كه حالاتشان مجهول است، وجود دارد. ما به صحابۀ عادل احتجاج مىكنيم و در دنيا و آخرت دوستدار آنها هستيم. اما كسانى كه در حق برادر و وصى پيامبر (ص) ظلم كردند و ديگر اصحابى كه اهل ستم و گناهان كبيره بودند، مانند معاويه (پسر هند جگرخوار) ، ابن نابغه (عمرو بن عاص) ، ابن زرقاء (مروان بن حكم) ، وليد بن عقبه، مسلم بن أرطاة و امثال آنها، نزد ما هيچ احترامى ندارند و حديث آنها هيچ ارزشى ندارد. اما دربارۀ اصحابى كه ناشناخته هستند، توقف كرده، سخنى دربارۀ آنها نمىگوييم تا اينكه حال آنها براى ما روشن شود.(2)
1) در كتب لغت آمده: «قولهم: أَكْذَبُ مَنْ دَبَّ و دَرَجَ أَى أَكذب الأَحْياءِ و الأَمْواتِ، فدَبَّ: مَشَى و دَرَجَ: مَاتَ و انْقَرَضَ عَقِبُه» . لسانالعرب، ج١، ص٣۶٩ دروغگوترين كسى كه بر زمين راه رفته و مرده، يعنى دروغگوترين فرد از زندگان و مردگان، دب به معناى رفت و درج به معناى مُرد. بنابراين معناى عبارت فوق اين است: هر كسى كه از آنان زندگى كرد و مرد، اكيداً و حتماً از آنهاست. مترجم
2) اجوبة مسائل جارالله، صص ١۴ و ١۵.
از مطالب گفتهشده، نادرستى اين سخن جزايرى «كه سردمداران فقها و علماى شيعه تقريباً بر كفر همۀ صحابه اجماع دارند و در نوشتهها و كتابهايشان، اين مطلب را بيان و تصريح كردهاند» آشكار مىگردد. در چنين مسئلهاى كه براى اثبات، احتياج به نقل كلمات علماى شيعه دارد، ايشان حتى يك دليل نقلى از اين كلمات نياورده است. بديهى است كه تمسك به كلمات علماى شيعه، بسيار بهتر از حديثى است كه در سند و دلالت آن جاى بحث و گفتوگوست.
علاوه بر آن، حديثى كه جزايرى نقل كرده، از احاديث كتاب كافى نيست و بر خواستۀ او نيز دلالت نمىكند؛ چنانكه بيان خواهد شد. اين نكته دليل روشنى است بر عدم دستيابى جزايرى به احاديثى كه بتواند با آنها حقيقت هفتم خويش را به اثبات رساند.
همچنين سخن قبلى جزايرى، با اين گفتۀ او كه «هيچيك از علماى شيعه، از بازگويى اين اعتقاد دست برنداشتهاند، مگر به جهت تقيه، كه نزد آنها واجب است» ناسازگار است؛ زيرا اگر تقيه نزد شيعه واجب است و اقتضا مىكند كه چنين اعتقادى بازگو نشود، پس چگونه تأليفات و كتابهاى علماى شيعه، اين اعتقاد را بيان نموده و به آن تصريح كردهاند؟ !
جزايرى مىگويد: به جهت برهانىكردن و تأكيد بر اين حقيقت (هفتم) ، رواياتى را مىآوريم: در روضۀ كافى كه نوشتۀ كلينى (صاحب كتاب كافى است) چنين آمده است: «از حنان از پدرش از ابىجعفر، نقل شده است كه فرمود: مردم پس از پيامبر (ص) مرتد شدند، مگر سه نفر آنها كه مقداد و سلمان و ابوذر مىباشند» . چنانكه روايات زيادى در تفسير صافى كه از تفاسير مشهور، مهم و معتبر است، بر اين حقيقت تأكيد مىكند كه اصحاب رسول خدا (ص) پس از وفاتش مرتد شدند، مگر اهل بيت و چند نفر،
مانند سلمان و عمار و بلال.
پاسخ به جزايرى: چنين روايتى با اين لفظ،(1)اصلاً در كتاب كافى و روضۀ آن و ديگر كتب اربعة مشهور نزد شيعه نيامده است؛ بلكه در كتاب رجالكشّى(2)و بعضى از كتابهاى ديگر كه در اثبات حديث، بر آنها تكيه نمىشود، آمده است.
بر فرض قبول روايت اين حديث، بر عنوان حقيقت هفتم جزايرى دلالت نمىكند؛ زيرا ارتداد در لغت به معناى رجوع و بازگشت از چيزى است. در چند آيه از قرآن كريم نيز به همين معنا اشاره شده است، آنجا كه قرآن مىفرمايد: فَلَمَّا أَنْ جاءَ الْبَشيرُ أَلْقاهُ عَلى وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصيراً(3)و مىفرمايد: قالَ الَّذي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ أَنَا آتيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُك(4)و مىفرمايد: مُهْطِعينَ مُقْنِعي رُؤُسِهِمْ لا يَرْتَدُّ إِلَيْهِمْ طَرْفُهُم.(5)
هرگاه در كتاب خدا مراد از ارتداد، بازگشت از دين باشد، به صورت مقيد مىآيد، چنانكه خداوند مىفرمايد: يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَه(6)و مىفرمايد: وَ مَنْ يَرْتَدِدْ مِنْكُمْ عَنْ دينِهِ فَيَمُتْ وَ هُوَ كافِرٌ فَأُولئِكَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ(7)و مىفرمايد: إِنَّ الَّذينَ ارْتَدُّوا عَلى أَدْبارِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما
1) كلينى آن را با لفظ ديگرى نقل نموده كه انشاءالله بهزودى آن را بيان مىكنيم و شايد علت آنكه جزايرى آن را نياورده و حديث ديگرى براى اثبات حقيقت هفتم آورده كه در كافى نقل نشده، آن است كه حديثى كه جزايرى آورده، بيش از حديثى كه در كافى نقل شده برخواستهاش دلالت مىكند، والله اعلم.
2) اختيار معرفة الرجال، ص ۵.
3) اما هنگامى كه بشارتدهنده فرا رسيد آن پيراهن را بر صورت او افكند ناگهان بينا شد. يوسف: ٩۶
4) كسى كه دانشى از كتاب داشت، گفت: پيش از آنكه چشم برهم زنى آن را نزد تو خواهم آورد. نمل: ۴٠
5) گردنها را كشيده سرها را به آسمان بلند كرده، حتى پلك چشمهايشان بهسبب وحشت از حركت باز مىماند. ابراهيم: ۴٣
6) اى كسانى كه ايمان آوردهايد هركه از شما از آيين خود بازگردد [به خدا زيانى نمىرساند]. خداوند گروهى را مىآورد كه آنها را دوست دارد و آنان [نيز] او را دوست دارند. مائده: ۵۴
7) ولى هركس از شما كه از آيينش برگردد و در حال كفر بميرد تمام اعمال [نيك گذشته] او در دنيا و آخرت بر باد مىرود. بقره: ٢١٧
تَبَيَّنَ لَهُمُ الْهُدَى الشَّيْطانُ سَوَّلَ لَهُم (1)و مىفرمايد: وَ لا تَرْتَدُّوا عَلى أَدْبارِكُمْ فَتَنْقَلِبُوا خاسِرينَ.(2)
با توجه به اينكه در حديثى كه جزايرى با آن استدلال نموده، واژۀ «ارتداد» مقيد به «عن الدين» يا «الأدبار» يا «الأعقاب» نشده است، معناى حديث اين مىشود كه مردم پس از رسول خدا (ص) ، از التزام و بيعتى كه در زمان حيات رسول خدا (ص) با ايشان داشتند، به اينكه حضرت على عليه السلام، اميرمؤمنان باشد، برگشته و با ديگرى بيعت كردند.
ابن اثير نيز واژۀ «ارتداد» را كه در احاديث «حوض» آمده، به همين معنا تفسير كرده و مىنويسد:
در حديث قيامت و حوض، گفته مىشود: «إنّهم لميزالوا مرتدّين على أدبارهم القهقرى»(3)يعنى برخى از واجبات را پشت سرخود باقىگذاشتهاند و مقصود، ارتداد كفرآميز نيست. به همين جهت، آن را به «أدبارهم» مقيد كرده است؛ زيرا هيچيك از صحابه پس از پيامبر (ص) مرتدّ نشدند، تنها گروهى از درشتخويان اعراب مرتد شدند.(4)
اگر اين مطلب درست باشد، دو حديث از جهت معنا مطابق هم مىشوند و مقصود از ارتداد مردم پس از رسول خدا (ص) اين مىشود كه آنها از مهمترين واجبات دينى آن روز خود برگشتند؛ يعنى بيعت با حضرت على عليه السلام و پذيرش ايشان بهعنوان اميرالمؤمنين و جانشين رسول خدا (ص) را زير پا گذاشتند. دليل اين معنا نيز روايتى است كه كلينى (ره) در روضۀ كافى از ابىجعفر عليه السلام آورده كه مىفرمايد:
1) كسانى كه بعد از روشنشدن هدايت براى آنها پشت به حق كردند، شيطان اعمال زشتشان را در نظرشان زينت داده. . . محمد: ٢۵
2) و به پشت سر خود بازنگرديد كه زيانكار خواهيد بود. مائده: ٢١
3) آنها پيوسته به پشت خود و عقب عقب برمىگردند.
4) النهاية فى غريب الحديث، ج ٢، ص ٢١۴. و ابن منظور همين عبارت را در لسان العرب، ج ٣، ص ١٧٣ آورده است.
مردم پس از رسول خدا (ص) برگشتند، مگر سه نفر. عرض كردم: «آن سه نفر كيستند؟» فرمود: «مقدادبناسود و ابوذر غفارى و سلمان فارسى- رحمت و بركات خدا بر آنها باد. سپس [گروهى از] مردم پس از مدت كمى [حقيقت را] شناختند (كه اميرالمؤمنين به خلافت شايستهتر است)» و فرمود: «آنها همان كسانى هستند كه [حق] بر محور آنان دور مىزند، از بيعت امتناع كردند تا اينكه اميرالمؤمنين را به زور آوردند و بيعت كرد و اين همان سخن خداى متعال است كه مىفرمايد: وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللهَ شَيْئاً وَ سَيَجْزِي اللهُ الشَّاكِرينَ(1)»(2)
از ظاهر حديث برمىآيد كه سه نفر پس از رسول خدا (ص) به بيعت با اميرالمؤمنين عليه السلام پايبند بودند و با غير او بيعت نكردند تا اينكه امام را به بيعت مجبور كردند و آنها هم پس از ايشان بيعت كردند.
جزايرى اين حديث را نقل كرده و به كافى نسبت داده درحالىكه آن را به غير معنايش تفسير كرده يا فراموش كرده يا خود را به فراموشى زده است كه بخارى و مسلم، احاديث صحيح بسيارى مبنى بر اينكه گروههايى از صحابۀ پيامبر (ص) پس از وفات ايشان مرتد شدند، نقل كردهاند. از جملۀ آنها روايتى است كه بخارى از ابوهريره آورده كه مىگويد:
رسول خدا [ (ص) ] فرمود: «در روز قيامت گروهى از اصحابم بر من وارد مىشوند و از حوض رانده شده، دور مىگردند. پس مىگويم: اى پروردگار!
[اينها] اصحاب من [هستند]، پس [خداى متعال] مىفرمايد: همانا تو نمىدانى كه پس از تو چه كردند. همانا آنها به گذشته خود برگشتند»(1)
بخارى روايت ديگرى از ابوهريره از پيامبر (ص) نقل مىكند كه فرمود:
درحالىكه ايستادهام يك دفعه جماعت و گروهى [مىآيند] كه آنان را مىشناسم؛ مردى از بين من و آنها بيرون مىآيد و مىگويد: «بشتابيد» . مىگويم: «كجا؟» مىگويد: «به خدا، بهسوى آتش» . مىگويم: «مگر چه كردند؟» مىگويد: «همانا آنها به گذشته خود رو به عقب برگشتند» و مىبينم كه كسى از آنها رهايى و نجات نمىيابد، مگر به اندازۀ شتران گمگشته.(2)
ظاهراً ضمير مجرور در متن روايت «فلا يخلص منهم» ، به اصحاب پيامبر (ص) برمىگردد، نه به مرتدين به گذشته؛ زيرا از مرتدين كسى نجات و رهايى نمىيابد.
همچنين بخارى از پيامبر (ص) نقل مىكند كه فرمود:
مردانى از اصحابم در كنار حوض بر من وارد مىشوند و از آن رانده شده و دور مىگردند. آنگاه مىگويم: «اى پروردگار! [اينها] اصحاب من [هستند]» . پس او مىفرمايد: «آيا نمىدانى كه پس از تو چه كردند؟ همانا آنها به عقب برگشتند»(3)
مسلم نيز به نقل از عبدالله مىنويسد:
رسول خدا (ص) فرمود: «من زودتر از همه كنار حوض خواهم بود و براى رهايى گروههايى به سختى تلاش مىكنم. سپس بر من غلبه مىشود (تلاش من
نفعى به آنها نمىرساند) . پس مىگويم: «اى پروردگار! اصحاب من، اصحاب من» . پس گفته مىشود: «همانا تو نمىدانى كه اينان پس از تو چه كردند»(1)
روايتى را بخارى - كه لفظ روايت از اوست - و مسلم از سهل بن سعد آوردهاند كه مىگويد:
رسول خدا (ص) فرمود: «من زودتر از همه كنار حوض خواهم بود. هركس بر من عبور كند [از آن] مىنوشد و هركس بنوشد، هرگز تشنه نمىشود و بىشك گروههايى بر من وارد مىشوند كه آنها را مىشناسم و آنها [نيز] مرا مىشناسند. سپس ميان من و آنها فاصله مىشود» .
ابوحازم مىگويد:
نعمان بن عياش اين روايت را از من شنيد و گفت: «آيا اينگونه از سهل شنيدى؟» گفتم: «بله» . گفت: «گواهى مىدهم كه ابوسعيد خدرى آن را شنيده و در آن حديث چنين اضافه نموده: پس مىگويم (پيامبر) : آنها از من هستند. آنگاه گفته مىشود: همانا نمىدانى كه پس از تو چه كردند. سپس مىگويم: دور باد، دور باد هركس كه پس از من تغيير و تبديلى انجام داد»(2)
حافظان و علماى حديث اهل سنّت، اين روايات را به سندهاى بسيار و با الفاظ نزديك به هم نقل كردهاند و آنچه ما در اينجا آورديم، براى شناخت حق كافى است.(3)
1) صحيح مسلم، ج ۴، ص ١٧٩۶.
2) صحيح بخارى، ج ٨، ص ١۵٠؛ صحيح مسلم، ج ۴، ص ١٧٩٣.
3) ر. ك: سنن ترمذى، ج ۵، ص ٣٢١؛ سنن نسائى، ج ٢، ص ١٣٣ و ج ۴، ص ١١٧؛ سنن ابن ماجه، ج ٢، ص١٠١۶؛ مسند احمد، ج ١، صص ٢٣۵، ٢۵٣، ٢۵۴، ٣٨۴، ۴٠٢، ۴٠۶، ۴٠٧، ۴٢۵، ۴٣٩، ۴۵٣، ۴۵۵ و ج ٣، صص ٢٨، ١٠٢، ٢٨١ و ج ۵، صص ۴٨، ۵٠، ٣٨٨، ٣٩٣، ۴٠٠ و ۴١٢؛ صحيح ابن خزيمه، ج ١، ص ۶؛ مجمع الزوائد، ج ١٠، ص ٣۶٣؛ صحيح سنن نسائى، ج ٢، ص ۴٩٩؛ صحيح سنن ابن ماجه، ج ٢، ص ١٨٢.
جزايرى مىگويد: و اما درخصوص شيخين (ابوبكر و عمر) روايات بىشمارى در كتابهاى شيعه وجود دارد كه گوياى تكفير آن دو هستند. از جملۀ آنهاست آنچه در كتاب كلينى (صفحۀ ٢٠) آمده، آنجا كه مىنويسد: از اباجعفر (امام باقر عليه السلام) دربارۀ شيخين سؤال كردم. فرمود: «در حالى از دنيا رفتند كه توبه نكردند و آنچه بر [سر] اميرالمؤمنين آوردند، بازگو نكردند؛ پس لعنت خدا و فرشتگان و همه مردم بر آنها باد» .
همچنين در صفحۀ ١٠٧ از قول امام چنين آورده است: «از من دربارۀ ابوبكر و عمر سؤال مىكنى؟ به جانم سوگند كه نفاق ورزيدند و كلام خدا را نپذيرفتند و رسول خدا را مسخره كردند؛ آنها كافرند و لعنت خدا و فرشتگان و همه مردم بر آنها باد» .
پاسخ به جزايرى: بسيار جاى تأسف است كه آقاى جزايرى جهت آوردن دليل براى گفتارش، به ساختن احاديث دروغين و نسبتدادن آنها به كافى روى آورده است تا بدين وسيله طايفۀ بزرگى از مسلمانان را تكفير كند.
من در گذشته، در جستوجوى اين دو حديث در كافى و ديگر كتب اربعه پرداختم، ولى نيافتم. البته آنچه در صفحه ١٠٧ از روضۀ كافى يافتم، روايتى است كه سند آن ضعيف(1)و دربردارندۀ مكاتبۀ امام كاظم عليه السلام با على بن سويد است كه پاسخ از چند مسئلهاى است كه از محضر امام عليه السلام سؤال شده بود. از جمله مطالبى كه در اين مكاتبه آمده، اين سخن امام عليه السلام است:
سؤال كردى از مردى كه مالى داشته و آن را بر فقرا و مساكين و در راهماندگان و در راه خدا انفاق مىكرده؛ دو نفر مال او را غصب كرده و به اين غصب اكتفا نكردند، بلكه او را وادار كرده آن مال را بر دوش بگيرد به منزل آنان بياورد. وقتى آن دو نفر بر آن مال دست پيدا كردند به انفاق آن
1) اين روايت به سه طريق آمده است: در طريق اول، سهل بن زياد آمده كه ضعف آن قبلاً بيان شد و محمدبنمنصور خزاعى كه مجهول است و در طريق دوم، حمزة بن بزيع است كه واقفىمذهب و ضعيف است و در طريق سوم، همان محمد بن منصور خزاعى وجود دارد.
پرداختند؛ آيا آن دو با اين كارشان كافر مىشوند؟ به جانم سوگند كه قبل از آن، نفاق ورزيده، كلام خداى عزوجل را نپذيرفته و رسول خدا (ص) را مسخره كردهاند و [حتماً] آن دو كافرند، و بر آن دو باد لعنت خدا و فرشتگان و همه مردم.
جزايرى فقط قسمت آخر حديث (پاسخ امام) را آورده و براى آن، از نزد خود سؤالى درست كرده كه مناسب با قصد و هدفش باشد.
بنابراين، امكان ندارد كه بگوييم مقصود از آن دو مرد مذكور در اين مكاتبه بالا همان ابوبكر و عمر هستند، مگر اينكه بر الفاظ حديث، چيزى بار كنيم كه از آن فهميده نمىشود؛ زيرا ممكن نيست كه مراد از «مال» خلافت باشد؛ چون حديث تصريح مىكند كه صاحب مال، آن را بر فقرا و مساكين انفاق مىكرده، حال آنكه از خلافت، چيزى بر فقير يا مسكين انفاق نمىگردد.
علاوه بر اين، آيا ابوبكر و عمر، خلافت را بر دوش على عليه السلام نهادهاند تا آن را به منزل آنها برساند تا بهدلخواه آن را انفاق كنند؟ !
از پاسخ امام عليه السلام دربارۀ آن دو مرد، كه از حالشان سؤال شده بود و امام فرمود: آنان نفاق ورزيدند، اين مطلب ظاهر مىشود كه مسلمانان از دست و زبان هر كه در امان نباشند، مسلمان نيست و تظاهر به اسلام اگر به همراه عمل نباشد، نوعى نفاق خواهد بود.
در نتيجه، تحريفى كه جزايرى در اين حديث به كار برده، به روشنى گوياى آن است كه وى حديث روشنى، كه بتواند دليل بر حقيقت هفتم باشد، پيدا نكرده است و اين گفتۀ او، كه احاديث بىشمارى در كتب شيعه دربارۀ تكفير ابوبكر و عمر آمده، درست نيست.
البته در بعضى از كتابهاى شيعه، احاديثى وجود دارد كه ظاهر آنها خدشه و طعنه واردكردن بر برخى از اصحاب پيامبر (ص) است؛ ولى اين احاديث حتى در صورت
صحت و دلالت روشن، باز هم مستلزم كفر نيست. در غير اين صورت، تكفير همۀ امّت لازم مىآيد؛ زيرا اگر در كتب شيعه، احاديثى وجود دارد كه ظاهر آنها خدشه واردكردن بر برخى صحابه باشد، كتب اهل سنّت پر از احاديثى است كه بر برخى ديگر از صحابه خدشه و طعنه وارد مىكند. بلكه احاديث تلخترى در آنها وجود دارد كه خدشه به ساحت مقدس رسول خدا (ص) وارد مىكنند كه به زودى آنها را بيان خواهيم كرد.
جزايرى مىگويد: اى شيعه! پس از اين همه، آيا عاقلانه و صحيح است كه حكم به كفر و ارتداد اصحاب رسول خدا [ (ص) ] كنى؟ ! درحالىكه ايشان حواريون و ياوران دين و مبلغان شريعت او هستند و خداوند در كتابش دربارۀ آنان ابراز خشنودى و رضايت كرده و به آنها از طريق پيامبرش مژدۀ بهشت داده است و خدا به وسيلۀ آنها دين را حمايت و مسلمانان را عزيز كرده و ياد و خاطرۀ آنها را تا روز قيامت جاويدان نموده است؟ !
پاسخ به جزايرى: در مباحث قبلى روشن شد كه ما به كفر و ارتداد و فسق همه صحابه قائل نيستيم و عقيدۀ شيعۀ اماميه را نيز دربارۀ صحابه بيان كرديم. همچنين گفتيم كه ميان تمام ديدگاهها، ديدگاه شيعه ميانه و موافق با كتاب عزيز و سنّت نبوى است.
اما آن چيزى كه قابل انكار و مناقشه نيست، اين است كه بعضى از اصحاب پيامبر (ص) در حال حيات آن حضرت و پس از ارتحال ايشان منافق بودند و برخى از آنان نيز پس از وفات آن حضرت، مرتد شدند؛ چنانكه رواياتى كه ذكر شد و نيز روايات ديگر، بر اين واقعيت دلالت مىكنند و هركس آن را انكار كند، زورگو، متعصب، اهل لجاجت، نادان و خيرهسر است.
ضمناً بايد بگوييم كه ما دوستدار برگزيدگان اصحاب رسول خدا (ص) و حواريون و ياران دين او و مبلغان شريعتش، كه خداوند در كتابش از آنها خشنود و راضى گشته و
به آنها از طريق پيامبر (ص) بشارت بهشت داده است و خدا به وسيلۀ آنها دين را حمايت و مسلمين را عزيز كرده است، هستيم و براى آنها دعا كرده و طلب رحمت مىكنيم.
اما براى آن دسته از صحابه كه منافق و دشمن اميرالمؤمنين و اهل بيت پاكش عليهم السلام هستند، هيچ احترام و كرامتى قائل نيستيم؛ هرچند به آنها صحابه گفته شود و خود را دوستدار پيامبر (ص) معرفى كنند.
تشخيص و جداسازى بين اين دو گروه از صحابۀ پيامبر (ص) ، نيازمند اجتهاد و دقتنظر و مطالعه تاريخ و شناخت احوال و شخصيت و گفتار و رفتار آنهاست.
اگر هم اجتهاد در اين مسئله، سبب حكم به كفر يا نفاق بعضى از اصحاب پيامبر (ص) شود، مستلزم تكفير طايفهاى از مسلمانان يا فردى از اهل قبله نيست؛ بهويژه اگر چنين حكمى از روى خطا و شبهه صادر شده باشد. صحاح اهل سنّت و منابع حديثىشان، مملو از اينگونه اجتهادات است كه به چند مورد از آن روايات اشاره مىكنيم:
١. بخارى، مسلم، ترمذى، ابوداوود، احمد و عدهاى ديگر، روايتى را از عمر آوردهاند كه مىگويد: «به رسول خدا [ (ص) ] گفتم: اى رسول خدا [ (ص) ]! بگذار تا گردن اين منافق، يعنى حاطب بن ابىبلتعه را كه از اهل بدر بود، بزنم»(1)
٢. در حديث إفك (دروغ) كه از عايشه روايت شده، چنين آمده است: «اسيد بن حضير به سعد بن عباده مىگويد: همانا تو منافقى؛ چرا كه از منافقين طرفدارى مىكنى»(2)
٣. مسلم، نسائى، ابن ماجه و عدهاى ديگر، از جابر چنين نقل كردهاند:
معاذ بن جبل انصارى نماز عشا را خواند و آن را طول داد. پس مردى از ما
1) صحيح بخارى، ج ۴، صص ٧٢ و ٧٣؛ صحيح مسلم، ج ۴، ص ١٩۴١؛ سنن ترمذى، ج ۵، ص ۴٠٩؛ سنن ابىداوود، ج ٣، ص ۴٧؛ مسند احمد، ج ١، صص ٧٩ و ٨٠؛ مسند حميدى، ج ١، ص ٢٧؛ و سيوطى آن را در الدرّالمنثور، ج ٨، ص ١٢۵، از بخارى، مسلم، ترمذى، ابىداوود، نسائى، احمد، حميدى، ابىعوانه، ابن حبان، ابنجرير، ابن منذر، ابن ابىحاتم، ابن مردويه، بيهقى، ابىنعيم و عبد بن حميد نقل كرده است.
2) صحيح بخارى، ج ٣، ص ٢٢٩ و ج ۵، ص ١۵٣ و ج ۶، ص ١٣٠.
كنار رفت و [به تنهايى] نماز خواند. خبر او را به معاذ دادند. گفت: «او منافق است» و چون اين خبر به گوش آن مرد رسيد، بر رسول خدا [ (ص) ] وارد شد و سخن معاذ را براى پيامبر [ (ص) ] بازگو كرد. پيامبر [ (ص) ] به او فرمود: اى معاذ! مىخواهى آشوبگر باشى؟ هرگاه امام [جماعت] مردم شدى، سورۀ «والشمس» و «سبح اسم ربّك الأعلى» و «اقرأ باسم ربّك» و «والليل إذا يغشى» را بخوان.(1)(و نماز را طولانى نكن) .
عايشه نيز همواره عثمان را تكفير مىكرد و مىگفت: «اين پيرمرد احمق را بكشيد كه كافر شده است»(2)
هنگامى كه عايشه پس از كشتهشدن عثمان خواستار خونخواهى او شد، ابن امّكلاب به او [در قالب شعر] گفت:
منكِ البداء و منك الغِير
و منكِ الرياحُ و منكِ المطَر
و أنتِ أمرتِ بقتل الإمام
و قلتِ لنا: إنه قد كفر
فهبنا أطعناكِ فى قتله
و قاتله عندنا مَن أمَر(3)
و از تو آغاز است و از تو تغيير و از تو بادها و از تو باران است. و تو فرمان به كشتن رهبر دادى و به ما گفتى: «همانا او كافر شده است و ما در كشتن او مطيع تو گشتيم و قاتل او نزد ما كسى است كه فرمان داده است» .
وقتى عثمان در خانهاش محاصره شد، اهل مدينه، از صحابه و غير صحابه را تكفير كرد. طبرى مىگويد:
وقتى عثمان اوضاع نابسامان خود را ديد و مردم شورش كردند، به معاوية بن ابى سفيان در شام چنين نامه نوشت: «به نام خداوند بخشايندۀ مهربان؛ اما بعد: همانا
اهل مدينه كافر شده و از اطاعت سرباز زده و بيعت را شكستند؛ از جانب خود جنگجويانى از اهل شام، سواره بر هر حيوان سركش و رامى برايم بفرست»(1)
همچنين بيشتر اهل سنّت، به كفر ابوطالب عليه السلام قائل شدند، با آنكه وى از بزرگان اصحاب پيامبر (ص) بوده است؛ اسلام او، حمايتهايش از رسول خدا (ص) و دفاعهاى او از اسلام، روشنتر از آن است كه نيازى به بيان داشته باشد. اشعار معروف وى نيز دليل بر ايمان اوست كه به ابياتى از آن اشاره مىكنيم:(2)
به خدا سوگند، با همۀ عدهشان هرگز دست آنها به تو نمىرسد، مگر من ميان خاكها مدفون شوم. پس كار خود را آشكاركن كه تو بىعيبى و به آن بشارت ده و چشمهايى به تو روشن مىشود. و بهدرستى دانستم كه دين محمد از بهترين اديان بشرى است.
در جايى ديگر نيز چنين سروده است:(3)
1) تاريخ طبرى، ج ٣، ص ۴٠٢.
2) والله لن يصلوا إليكَ بجمعهم حتى أوَسَّدَ فى التراب دفينا فاصدعْ بأمرك ما عليكَ غضاضةٌ و ابشرْ بذاك و قرَّ منكَ عيونا و لقد علمتُ بأن دين محمدٍ مِن خيرِ اديانِ البرية دينا البداية و النهاية، ج ٣، ص ۴١؛ المواهب اللدنية، ج ١، ص ۴۶؛ اسنى المطالب، ص ٢۵؛ علامه امينى ره اين ابيات را در موسوعه غدير، ج ٧، ص ٣٣۴ بيان كرده و گفته است: «ثعلبى آنها را در تفسيرش آورده و مىگويد: عبدالله بن عباس و مقاتل و قسم بن محضره و عطاء بن دينار بر صحت انتساب اين ابيات به ابىطالب اتفاقنظر دارند» .
3) ألا أبلِغا عنى على ذاتِ بينِنا لُؤيّاً و خُصَّا من لؤى بنىكعبِ ألم تعلموا أنّا وجدنا محمّداً نبياً كموسى خُطَّ فى أوّل الكتب و أنّ عليه فى العباد محبّةً و لا خيرَ ممن خصَّه اللهُ بالحُبِّ السيرة النبوية، ج ١، ص ٣۵٢؛ البداية و النهاية، ج ٣، ص ٨۴؛ اسنى المطالب، ص ٢۴.
هان، از طرف من به آن خويشان از آل لُؤى، بهويژه بنىكعب از آنها برسانيد كه: آيا نمىدانيد ما محمد را همچون موسى، پيامبر يافتيم كه در اول كتابها اسم او نوشته شده است؟ و در ميان بندگان، براى او محبتى است و از آن بهتر نمىشود كه خدا كسى را به محبت اختصاص دهد.
در نتيجه، مىتوان گفت اعتقاد به كفر يكى از اصحاب پيامبر (ص) ، هرچند فرد بزرگى باشد، سبب تكفير جماعتى از مسلمانان يا يكى از اهل قبله نمىشود. حال اگر بر شيعه اشكال شود كه چرا بعضى از اصحاب پيامبر (ص) را كه نزد اهل سنّت از بزرگان به شمار مىآيند، تكفير مىكنند، همين اشكال، دقيقاً بر اهل سنّت وارد خواهد بود. بلكه دليل بر ضد آنها روشنتر و كاملتر است؛ زيرا گروهى از علماى آنها، به ايمان ابوطالب كه بر تكفير او جرئت پيدا كردند، اعتراف و اقرار نمودند. ازاينرو آنها نبايد دربارۀ چنين كسى كه در ايمان و كفرش با هم اختلاف نظر دارند، به سرعت قضاوت و حكم به كفر او كنند؛ برخلاف روش شيعه كه اگر كسى را تكفير كند، دربارۀ او اختلافنظر پيدا نمىكنند. بديهى است كه ميان اين دو شيوه بسيار تفاوت وجود دارد.
جزايرى مىگويد: اى شيعه! تو را به پروردگارت قسم، به من بگو: آيا در پى اين تكفير و لعن و بيزارىجويى از اصحاب رسول خدا (ص) ، هدف و مقصودى در كار نيست؟ آرى، اى شيعه! هدفى در كار است، آن هم چه هدفى! و مقصودى در كار است، آن هم چه مقصودى! هدف، نابودى آن اسلامى است كه دشمنِ دينِ يهود و آيين زرتشتى و هر شرك و بتپرستى است!
پاسخ به جزايرى: ما نگفته بوديم كه همۀ صحابه از دين برگشتند؛ چنانكه قبلاً بيان شد. بلكه گفتيم بيشتر اصحاب، پس از رحلت رسول خدا (ص) از بيعت خود با اميرالمؤمنين برگشتند و مقصود از ارتداد نيز در حديثى كه جزايرى به آن استدلال كرده، همين است.
اگرچه جزايرى اعتقاد به كفر همۀ صحابه، بهجز عدّۀ كمى را به شيعه منسوب كرده است، اما ظاهر حديث بخارى كه پيامبر (ص) فرمود: «كسى از آنها را نمىبينم كه نجات و رهايى يابد، مگر به اندازۀ شتران راه گمگشته» همين معنايى است كه او مىخواهد با روايات شيعه بر آن دليل پيدا كند؛ به عبارت ديگر، آنچه را جزايرى به شيعه نسبت داده است (ارتداد بيشتر صحابه پس از رحلت پيامبر (ص)) صحيح نبوده و شيعه چنين اعتقادى ندارد. احاديثى هم كه از طريق شيعه روايت شده است، بر اين سخن جزايرى دلالت نمىكند. بلكه احاديث صحيحى از اهل سنّت بر آن دلالت مىكند كه بعضى از آنها را بيان كرديم.
با اين توضيحات روشن مىشود كه تمام لوازم فاسدى كه جزايرى براى اين عقيده آورده، از درجه اعتبار ساقط مىشوند؛ زيرا آن لوازم، بر اساس اعتقاد به ارتداد همۀ صحابه از دين، بنا شدهاند. درحالىكه شيعه چنين عقيدهاى ندارد.
همچنين، اين گفته جزايرى كه «هدف از اين تكفير و لعن و بيزارىجويى از اصحاب پيامبر (ص) ، نابودى اسلامى است كه دشمن دين يهود و آيين زرتشتى است» ، باطل و بىمعناست و لياقت پاسخگويى را ندارد؛ ولى با اين حال مىگوييم:
اگر مرادش از اصحاب پيامبر (ص) ، همۀ آنها باشد، ما همۀ آنها را تكفير و لعن نمىكنيم. ولى اگر مرادش ارتداد و نفاق بعضى از آنهاست، مطلب درستى است و شيعه و سنى بر آن اتفاقنظر دارند و احاديث صحيح اهل سنّت نيز بر آن دلالت دارد كه به مواردى از آنها اشاره شد.
از مباحث گذشته اين نتيجه به دست مىآيد كه شيعه و اهل سنّت، در اين مسئله (تكفير صحابه) مساوى هستند و به آنچه ما را به آن ملزم مىكند، خودشان نيز بايد ملزم شوند. اكنون اين سؤال مطرح است كه چگونه اعتقاد به نفاق يا ارتداد برخى صحابۀ پيامبر (ص) ، سبب نابودى اسلام مىشود؟ ! حال آنكه شيعه و اهل سنّت، هر دو چنين اعتقادى دارند و بحمدالله اسلام باقى مانده و انشاءالله تا قيامت نيز باقى خواهد ماند.
البته پوشيده نماند كه مقصود جزايرى از اسلام - در اينجا و در همۀ كتابچۀ خود - مذهب اهل سنّت است كه قائل به عدالت همۀ اصحاب پيامبر (ص) هستند. حال آنكه نظريه عدالت همه صحابه، به دليل كتاب و سنّت و اجماع و عقل، باطل است و اسلام نيز در انحصار مذهبى نيست كه بطلان آن با دلايل صحيح به اثبات رسيده است.
اينكه هدف از اعتقاد به ارتداد برخى از صحابه پيامبر (ص) ، نابودى اسلامى است كه دشمن دين يهود و آيين زرتشتى است، باطل و بىمعناست. بلكه گفتن چنين سخنى جايز نيست؛ زيرا سبب ردكردن برخى آيات قرآن و احاديث نبوى مىشود كه بر ارتداد و نفاق بعضى از آنها دلالت دارد.
بهراستى چگونه چنين اعتقادى باعث نابودى اسلام مىشود؟ ! حال آنكه ارتداد، يك حقيقت و واقعيت تاريخى است كه كسى توان انكار آن را ندارد. تنها مطلبى كه آنها مىتوانند بگويند اين است كه ارتداد در همه شهرهاى اسلامى به جز حرمين و طايف واقع شده است. اگر اين حرف را بپذيريم، بايد اين را نيز پذيرفت كه صحابۀ پيامبر (ص) در تمام شهرهاى عربنشين وجود داشتند و منحصر به اين سه شهر نبودند.
اما هدف شيعه از بيان ارتداد برخى از صحابه پيامبر (ص) كه پس از ايشان مرتد شدند، همان چيزى است كه رسول خدا (ص) خواستار بيان آن براى امّت بود؛ اينكه مردم به صِرف ادعاى صحابه پيامبر (ص) بودن، فريب نخورند و كسى هم آن را وسيلۀ گمراهى و تحريف سنّت نبوى قرار ندهد.
جزايرى مىگويد: هدف [شيعه] همان بازگشت دولت زرتشتى كسرايى است كه اسلام پايههاى آن را درهم شكسته و كاخهاى آن را ويران كرده و آثار آن را از بين برده است و انشاءالله تا ابد همينطور باشد و ما به اشارهاى بسنده مىكنيم: مگر دومين خليفۀ مسلمانان به دست بردۀ مجوسى كشته نشد؟ ! مگر عبدالله بن سبأ يهودى، پرچم
فتنه و آشوب را ضد خليفه عثمان بلند نكرد و به همين جهت، عثمان قربانى نشد؟ ! مگر با قتل او، نخستين هستۀ شر و فتنه در ديار مسلمانان كاشته نشد؟ !
پاسخ به جزايرى: بازگشت به آيين زرتشت از اهداف شيعه نيست كه اگر اين بود، بىشك براى بازگشت آن آيين و بازسازى بناهاى آن مىكوشيد؛ زيرا دولتهاى شيعه در طول تاريخ، هيچكدام آيين زرتشت و دين يهود را بازنگردانده و براى آنها تبليغ نكردهاند.
اما كشتهشدن عمر بن خطاب به دست يك بردۀ زرتشتى، ارتباطى با شيعه ندارد؛ زيرا او نه شيعه بوده و نه بردۀ يكى از شيعيان؛ او بردۀ مغيرة بن شعبه بوده كه از مخالفين اميرالمؤمنين عليه السلام بود. اين برده، آهنگر و نقاش و نجار ماهرى بود و مغيره براى او ماهانه صد درهم يا روزانه چهار درهم ماليات گذاشته بود. او از اين ماليات سنگين، به عمر شكايت كرد. عمر نيز در جواب او گفت: «ماليات تو زياد نيست» . او هم با ناراحتى و سرزنش برگشت و كينۀ عمر را در دل گرفت و در كمين او نشست و سرانجام او را كُشت.(1)
بسيارى از علماى تاريخ، او را بردهاى مسيحى مىدانند، نه زرتشتى.(2)حداقل چيزى كه مىتوان گفت اين است كه روايات دربارۀ دين او مختلف است؛ چه بسا مسلمان بوده است، ولى وقتى كه عمر را كُشت، وى را به آيين زرتشت نسبت دادند و خدا به حقايق امور داناتر است.
دربارۀ عبدالله بن سبأ نيز بايد بگوييم: مذهب شيعۀ اماميه به چند دليل هيچگونه علاقه و ارتباطى با اين شخصيت ندارد كه عبارتاند از:
١. در كتابهاى اماميه، يك حديث هم از او روايت نشده است؛ حتى در آنها
سخنى از وى نقل نشده است و براى او شيوۀ خاصى كه از آن پيروى شود و فتوايى كه به آن عمل شده باشد، وجود ندارد. خلاصه آنكه در مذهب شيعه چيزى يافت نمىشود كه كمترين ارتباطى با او داشته باشد. اگر مذهب شيعه ساخته و پرداختۀ عبدالله بن سبأ بود، بايد آثارش در اين مذهب، روشن و آشكار مىبود و سخنانش حكايت مىشد و فتواهاى او مكتوب مىگرديد و نظرياتش در زمينۀ فروع و اصول دين، در كتابهاى شيعه پخش مىشد. پس درحالىكه هيچيك از اين امور وجود ندارد، چگونه مىتوان مذهب شيعه را به عبدالله بن سبأ نسبت داد؟
نسبتدادن بعضى از عقايد اماميه، توسط دشمنان شيعه به عبدالله بن سبأ، از جمله اعتقاد به جانشينى حضرت على عليه السلام براى رسول خدا (ص) و «دابةالارض» (جنبندۀ زمين) بودن ايشان و نيز اعتقاد به رجعت، دروغهايى است كه به او بستهاند تا با دروغ بزرگتر آنها تناسب داشته باشد. همۀ اين موارد، در روايات سيف بن عمر دروغپرداز كه اصلاً به روايات او اعتناء نمىشود، يا در كلام بعضى از علماى اهل سنّت، آمده است كه تنها مستند و دليل آنها نيز همان روايات سيف بن عمر است.
بعضى از روايات مىگويند كه عبدالله بن سبأ، حضرت على عليه السلام را خدا مىدانسته است. بسيار روشن است كه چنين كسى، اعتقادى به اينكه حضرت على عليه السلام جنبندۀ زمين و وصى رسول خدا (ص) است، نخواهد داشت.
همچنين قول به وصايت و جانشينى اميرالمؤمنين عليه السلام مختص به شيعۀ اماميه نيست، بلكه تعدادى از صحابه نيز چنين نظريهاى داشتهاند و سخنان و اشعار زيادى كه از آنها حكايت شده، دليل بر اين مطلب است.(1)دربارۀ قول به جنبندۀ زمينبودن حضرت على عليه السلام نيز اهل سنت رواياتى آوردهاند كه از آنها مىتوان اين معنا را ثابت كرد. البته جاى نقل و بيان آنها در اينجا نيست؛ چون خارج از موضوع
1) ر. ك: شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج ١، ص ۴٨، چاپ تحقيقشدۀ آن، ج ١، ص ١۴٧.
كتاب است.(1)
٢. در بعضى از كتابهاى اماميه، رواياتى از اهل بيت عليهم السلام در نكوهش و لعن و بيزارى از عبدالله بن سبأ آمده است:
الف) كشّى در كتاب رجالش به سند خود از هشام بن سالم چنين روايت كرده است:
امام صادق عليه السلام درحالىكه با ياران خود دربارۀ عبدالله بن سبأ و عقيدۀ او در پروردگارى حضرت على عليه السلام صحبت مىكرد، از او شنيدم كه مىفرمود: «هنگامى كه وى (عبدالله بن سبأ) چنين ادعايى دربارۀ او (حضرت على عليه السلام) كرد، اميرالمؤمنين عليه السلام از او خواست تا توبه كند. ولى او از توبه سر باز زد؛ آنگاه حضرت او را به آتش سوزاند» .
ب) كشّى باز هم در كتاب رجال خويش، به سند خود از ابان بن عثمان چنين نقل كرده است:
از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مىفرمود: «خدا لعنت كند عبدالله بن سبأ را. او دربارۀ اميرالمؤمنين عليه السلام ادعاى ربوبيت كرد و به خدا سوگند كه اميرالمؤمنين عليه السلام بندۀ مطيع خدا بود؛ واى بر كسى كه بر ما دروغ بندد و همانا گروهى دربارۀ ما چيزى مىگويند كه ما آن را دربارۀ خود نمىگوييم؛ از آنها بهسوى خدا بيزارى مىجوييم، از آنها بهسوى خدا بيزارى مىجوييم» .
ج) و نيز كشى به سند خودش از ابوحمزه ثمالى چنين روايت كرده است:
على بن حسين عليه السلام فرمود: «خدا لعنت كند آن كسى را كه بر ما دروغ ببندد! همانا به ياد عبدالله بن سبأ افتادم و تمام موهاى بدنم سيخ شد. همانا چيز بزرگى ادعا نمود. او را چه به اين كارها؟ ! خدا لعنتش كند! على عليه السلام همواره
1) ر. ك: كتاب «عبدالله بن سبأ» ، صص ٢۴١ - ٢٨٩.
بندۀ شايستۀ خدا و برادر رسول خدا (ص) بود و با اطاعت خدا و رسول او به كرامت (و شرافت) رسيد و رسول خدا (ص) هم جز به اطاعت خدا به كرامت نرسيد»(1)
هيچ طايفهاى از مسلمانان يافت نمىشود كه در كتابهاى خود رواياتى هرچند ضعيف بياورند كه به عيبجويى و لعنت پايهگذار آن طايفه پرداخته باشد؛ چه رسد به اينكه روايات صحيحى در اينباره بياورد.
٣. علماى اماميه بر كفر عبدالله بن سبأ و فساد او تصريح و تأكيد كردهاند؛ شيخ طوسى در رجالش مىگويد: «عبدالله بن سبأ كسى است كه به كفر بازگشت و غلوّ را آشكار ساخت» . (2)و علامه حلّى در كتاب «خلاصة الأقوال» مىنويسد: «عبدالله بن سبأ اهل غلوّ و نفرين شده است. اميرالمؤمنين عليه السلام او را با آتش سوزاند. وى معتقد بود كه على عليه السلام خدا و خودش پيامبر است»(3)
و اين عبارت عين همان عبارت سيد احمد بن طاووس در كتاب «حلّ الإشكال فى معرفة الرجال» است كه در كتاب تحرير طاووسى نقل شده است(4)
ابوعمرو كشّى نيز مىگويد:
او ادعاى نبوت مىكرد و على عليه السلام را خدا مىدانست. حضرت على عليه السلام سه روز پىدرپى از او درخواست توبه كرد، ولى او [از ادعاى خود] برنگشت. سپس حضرت او را به همراه هفتاد مرد ديگرى كه چنين ادعايى دربارۀ او داشتند، در آتش سوزاند.(5)
شيخ يوسف بحرانى مىنويسد: «اين ابن سبأ همان است كه معتقد بود حضرت على عليه السلام خداست و حضرت سه روز از او درخواست توبه نمود و او توبه نكرد، سپس او را سوزاند»(1)
اين سخنان و مانند اينها، مضمون همان رواياتى است كه كشّى در رجال خودش آورده است و شايد سخنان اين بزرگواران با اعتماد بر آن روايات بوده است. هيچيك از علماى شيعۀ اماميه، نه در گذشته و نه در عصر حاضر، از ابن سبأ دفاع نكرده و او را از اتهامات منزه نكردهاند. همچنين او را مدح و ستايش نكرده و به صفات پسنديده نستودهاند. درحالىكه اگر مذهب شيعۀ اماميه ساختۀ او بود، اثرى از مدح و ستايش او در كتابهاى علماى شيعه يافت مىشد و از او دفاع مىكردند.
۴. مذهب شيعۀ اماميه در اصول و عبادات و معاملات و احكام، مذهب كاملى است كه تمام اين موارد با احاديث صحيح از ائمه اهل بيت عليهم السلام روايت شده است و كتابهاى كلامى و حديثى آنها گواه بر اين است. هر كسى كه به بررسى اين كتابها بپردازد، يقين پيدا مىكند كه هيچيك از آن اصول و فروع، از عبدالله بن سبأ گرفته نشده است.
اگر چه مواردى كه در روايت سيف بن عمر آمده است «كه ابن سبأ نخستين كسى است كه به وصايت حضرت على عليه السلام و جانشينى او براى رسول خدا (ص) معتقد شده و او را همان جنبندۀ زمين و برترين صحابۀ پيامبر (ص) مىدانسته؛ او (ابن سبأ) نخستين كسى است كه قول به رجعت را بيان كرده است» همگى به دروغ به عبدالله بن سبأ نسبت داده شده است؛ اما اينها فقط چهار مسئله از ميان هزاران مسئلۀ ديگرى است كه مذهب شيعه در اصول و فروع خود دارد. بنابراين، چگونه تمام مذهب شيعه را به مردى نسبت مىدهيم كه تنها چهار مسئله از او بيان شده است؟ ! درحالىكه اين چهار
1) حدائق الناظرة، ج ٨، ص ۵١١.
مسئله نيز قبل از او بوده است و روايات صحيحى اين مطلب را تأييد مىكنند.
اكنون بايد پرسيد كه چرا بر همين اساس، انتساب مذهب اهل سنّت به يهود درست نباشد؟ ! با اينكه اهل سنّت بسيارى از مسائل اصول و فروع خود را از برخى يهوديان، مانند كعبالأحبار و ديگران، بهطور مستقيم يا با واسطه گرفتهاند.
خلاصۀ آنچه بيان شد اين است كه مذهب شيعۀ اماميه، از نسبت با عبدالله بن سبأ مبرّا بوده و ارتباطى با او ندارد و هيچيك از اصول و فروع اين مذهب از او گرفته نشده است؛ بلكه شيعيان از عبدالله بن سبأ بيزارى مىجويند و او و كسانى را كه اعتقادات او را قبول دارند، لعن مىكنند و هركس چيزى غير از اين را به شيعه نسبت دهد، دروغ گفته و تهمت زده است.
محمد كُردعلى در كتابش «خطط الشام» چه نيكو گفته است:
اما نظر برخى از نويسندگان كه اصل مذهب تشيع را از ابتكارات عبدالله بن سبأ، معروف به ابن سوداء مىدانند، گوياى توهم و كمى دانش آنها دربارۀ حقيقت اين مذهب است. هركس موقعيت اين مرد را نزد شيعه و بيزارى آنها از گفتار و رفتار او را بداند و بر سخنان علماى آنها - بدون اختلاف - در طعن و عيبجويى او آگاه شود، بىترديد مقدار صحت اين نظريه را خواهد فهميد.(1)
علاوه بر اين، برخى نويسندگان و محققان اهل سنّت معتقدند كه عبدالله بن سبأ يك شخصيت ساختگى است كه دشمنان شيعه براى نيرنگ و عيبجويى و ملامت آنها، آن را ساختهاند. دكتر طه حسين دراينباره مىنويسد:
ماجراى «سبئيه» و سركردۀ آن «ابن سوداء» ماجرايى دروغين و ساختگى است كه در همين اواخر و در زمانى كه ميان شيعه و ديگر فرق اسلامى
1) خطط الشام، ج ۶، ص ٢۴۶.
كشمكش بود، درست شد و دشمنان شيعه در پى آن بودند كه يك عنصر يهودى در اساس و پايههاى اين مذهب وارد كنند تا كيد و حيله خود را در آنها عميق كرده و از ايشان انتقامجويى كنند.(1)
دكتر عبدالعزيز هلابى، استاد تاريخ در دانشكدۀ آداب دانشگاه ملك سعود در رياض مىنويسد:
به هر حال، سيف - راوى داستان ابن سبأ، چنانكه به زودى مىآيد - در حقيقت مىخواست به شيعه طعنه وارد كرده و عيبجويى كند؛ بدينگونه كه مذهب تشيع را به يك يهودى نسبت داده كه بر اسلام كينهتوز بوده است. سيف با اين كارش خواسته شيعه را از درون درهم بكوبد و وانمود كند كه افكار شيعه، خواه ميانهرو و خواه تندرو، چيزى جز افكار اين يهودى نيست(2)
احمد عباس صالح، نويسندۀ مصرى، در كتابش «اليمين و اليسار فى الاسلام» مىگويد:
بدون شك عبدالله بن سبأ يك شخص ساختگى است. اگر غير از اين است، وى در اين همه حوادث و درگيرىها و كشمكشهاى موجود در اين جهان پهناور كجاست. . . ؟ يك نفر، هرچند هم بزرگ و مهم باشد، در ميان اين همه گروههاى درگير جنگ و جدال، چه مىتواند بكند؟ حوادث تند و سخت و پىدرپى، محتاج به كسى نيست. حتى اگر آنكس، خود شيطان باشد (يك نفر حوادث را نمىسازد) ؛ زيرا ريشههاى آن حوادث، بسيار پيچيده و (چون طوفان) آنچنان تند مىآيند كه كسى توان مهاركردن آنها يا توجيه آنها را ندارد؛ بهويژه وقتى تعداد آن حوادث، زياد و داخل و درهم شوند، چنان سخت و پيچيده مىشوند كه هيچ قدرتى ديگر نمىتواند آنها را پيچيدهتر كند. بدون
شك، چقدر سادهانديش است كسى كه شخصيتى ساختگى درست مىكند تا در حوادث پيشآمده، به آن نقش مهمى بدهد و از او سادهانديشتر كسى است كه گمان مىكند اين مرد ساختگى، بر بزرگان صحابه تأثيرگذار بوده است. افرادى همچون ابوذر غفارى كه هيچ حرفى را از ابوهريره، (محدّث معروف) قبول نمىكرد و او را چنان زد كه سرش شكافت و در ملاقاتش با او گفت: «اى پسر يهوديه! آيا تو دين خودمان را به ما آموزش مىدهى؟» پس هر داستانى كه پيرامون عبدالله بن سبأ به تو مىرسد، از ساختههاى متأخرين است و دليلى بر وجود او در منابع قديمى در دست نداريم و تفكر دربارۀ احتمال وجود او، از كم عقلى است. (1)
ما دربارۀ اين موضوع بهطور مفصل در كتاب «عبدالله بن سبأ» بحث كردهايم و تمام دشوارىها و پيچيدگىهاى مربوط به اين شخص را روشن نمودهايم. علاقهمندان به بررسى بيشتر، مىتوانند به آن كتاب مراجعه كنند.
جزايرى مىنويسد: و در اين رحِم نامبارك، شيطان شيعه خلق شد و در همان ساعت به دنيا آمد. درحالىكه پرچم بدعت «ولايت» و «امامت» را همچون دو شمشير برهنه بر سر اسلام و مسلمين كشيده است.
پاسخ به جزايرى: شيعه، شيطان ندارد و براى هيچيك از ائمۀ آنها نيز شيطانى وجود ندارد. داستان اين شيطان مخلوق هم كه جزايرى بيان مىكند، به افسانههاى يونان باستان بيشتر شبيه است و واقعيت و دليلى براى آن وجود ندارد.
اگر ما مضمون احاديث صحيحى را كه اهل سنّت به آنها معتقدند، به دقت بررسى كنيم، خواهيم يافت كه آنها معتقدند براى هر يك از انسانها شيطانى است كه او را
1) اليمين و اليسار فى الاسلام، ص ٩۵.
مضطرب و گمراه مىكند. از جملۀ آن روايات، روايتى است كه مسلم، نسائى، أحمد و عدهاى ديگر، از عروه چنين نقل كردهاند:
عايشه همسر پيامبر [ (ص) ] برايم چنين بازگو كرد: رسول خدا [ (ص) ] شبى از نزد من بيرون آمد؛ غيرت زنانه مرا گرفت [گمان كردم به نزد همسر ديگرى رفته] پس برگشت و ديد كه چه مىكنم. فرمود: «اى عايشه! تو را چه شده؟ آيا غيرت تو را گرفته؟» گفتم: «چرا مانند منى، براى كسى مانند تو غيرت نورزد؟» رسول خدا [ (ص) ] فرمود: «آيا شيطان تو به سراغت آمده؟» گفتم: «اى رسول خدا! آيا با من شيطانى هست؟» فرمود: «آرى» . گفتم: «و با هر انسانى؟» فرمود: «آرى» . گفتم: «اى رسول خدا (ص) ! آيا با تو هم هست؟» فرمود: «آرى، اما پروردگارم مرا بر او يارى نمود تا اينكه [به دست من] اسلام آورد»(1)
احمد، هيثمى، ابن حبان، ابن خزيمه و عدهاى ديگر، از ابن عباس و غير او روايت كردهاند كه رسول خدا [ (ص) ] فرمود: «هيچكس از شما نيست مگر اينكه شيطانى همنشين او، عهدهدار وى است» . گفتند: «و تو هم اى رسول خدا؟ !» فرمود: «آرى، ولى خداوند مرا بر او يارى نمود و او اسلام آورد»(2)
در همينباره از ابوبكر روايت شده كه در نخستين خطبۀ پس از خلافت خود چنين گفت:
اما بعد، من براى اين امر (خلافت) انتخاب شدم، درحالىكه از آن كراهت
1) صحيح مسلم، ج ۴، ص ٢١۶٨؛ سنن نسائى، ج ٧، ص ٧٢؛ مسند احمد، ج ۶، ص ١١۵؛ البانى در صحيح سنن نسائى، ج ٣، ص ٨٣١ آن را صحيح دانسته است.
2) مسنداحمد، ج ١، ص ٢۵٧؛ مجمع الزوائد، ج ٨، ص ٢٢۵ مىگويد: «طبرانى و بزار آن را روايت كردهاند و سند بزار صحيح است» . الإحسان بترتيب صحيح ابن حبان، ج ٨، ص ١٠٠؛ صحيح ابن خزيمه، ج ١، ص ٣٣٠؛ المطالب العاليه، ج ۴، ص ٢٩.
داشتم و سوگند به خدا، دوست داشتم كه يكى از شماها آن را عهدهدار مىشد. . . . آگاه باشيد كه همانا من بشر هستم و از شماها بهتر نيستم. پس در كار من بنگريد؛ اگر مرا [در انجام كارى] درست يافتيد، از من تبعيت و پيروى كنيد و اگر ببينيد اشتباه و خطا كردم مرا راهنمايى كنيد و بدانيد كه براى من شيطانى است كه [گاهگاهى] دچار آن مىشوم. اگر ديديد كه خشمناك شدم، از من دورى كنيد تا بر احساسات و خوشرويى شماها تأثير نگذارم.(1)
اين در حالى است كه خداوند متعال در كتاب عزيزش در شأن كسانى كه شيطان بر آنان چيره مىشود، مىفرمايد: وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطاناً فَهُوَ لَهُ قَرينٌ(2)و نيز مىفرمايد: أَ لَمْ تَرَ أَنَّا أَرْسَلْنَا الشَّياطينَ عَلَى الْكافِرينَ تَؤُزُّهُمْ أَزًّا(3)و فرمود: هَلْ أُنَبِّئُكُمْ عَلى مَنْ تَنَزَّلُ الشَّياطِينُ تَنَزَّلُ عَلى كُلِّ أَفَّاكٍ أَثِيمٍ (4)و همچنين مىفرمايد: وَ مَنْ يَكُنِ الشَّيْطانُ لَهُ قَريناً فَساءَ قَريناً(5)
اين گفته جزايرى كه «شيعه پرچم بدعت ولايت و امامت را همچون دو شمشير برهنه بر سر اسلام و مسلمين كشيده است» بسيار عجيب است؛ زيرا ولايت و امامت، از آموزههاى سفارششدۀ اسلام است و اهميت آن بر كسى پوشيده نيست. اگر مراد او از ولايت، اميرى و حكومتدارى باشد، لزوم آن را نمىتواند انكار كند؛ چون مسلمانان اتفاق نظر دارند كه بايد براى آنها امير و حاكمى باشد تا مرزها را نگهدارى و راهها را
1) الطبقات الكبرى، ج ٣، ص ٢١٢؛ تاريخ طبرى، ج ٢، ص ۴۶٠؛ البداية و النهاية، ج ۶، ص ٣٠٧؛ مجمع الزوائد، ج۵، ص ١٨٣.
2) و هركس از ياد خدا روىگردان شود شيطان را به سراغ او مىفرستيم پس همواره قرين اوست. زخرف: ٣۶
3) آيا نديدى كه ما شيطانها را بهسوى كافران فرستاديم تا آنان را شديداً تحريك كنند؟ مريم: ٨٣
4) آيا به شما خبر دهم كه شياطين بر چه كسى نازل مىشوند؟ آنها بر هر دروغگوى گنهكار نازل مىگردند. شعراء: ٢٢١ و ٢٢
5) و كسى كه شيطان قرين او باشد، بد همنشين و قرينى است. نساء: ٣٨
امن و حدود و قوانين را اجرا و به شكايات رسيدگى كند و حق مظلوم را از ظالم بستاند. در اينباره مسلم و احمد و عدهاى ديگر، در حديثى از پيامبر (ص) آوردهاند كه ايشان فرمود: «برخى از شماها بر برخى ديگر امير [و حاكم] هستيد و اين كرامت [و هديۀ] خدا بر اين امّت است»(1)
بنابراين، امارت و حكومت برخى از مسلمانان بر برخى ديگر، علاوه بر لزوم و ضرورت آن، نوعى كرامت و شرافت است كه خداوند متعال، اين امّت را به آن تكريم نموده است؛ چنانكه اين حديث بر آن دلالت دارد.
اما اگر مراد جزايرى از ولايت، «يارى و دوستى است» ، آيۀ وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِياء(2)بر ثبوت آن دلالت مىكند.
اگر هم مراد او از ولايت، «اولويت در تصرف باشد» ، اين همان معناى امامت و خلافت بلندمرتبه است كه اين آيات بر آن دلالت مىكنند: إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ وَ مَنْ يَتَوَلَّ اللهَ وَ رَسُولَهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللهِ هُمُ الْغالِبُونَ .(3)همچنين سخن پيامبر (ص) كه در غدير خم فرمود: «اى مردم، آيا من از خودتان به شما مقدّمتر نيستم؟» گفتند: «آرى، اى رسول خدا!» فرمود: «پس هركس من مولاى اويم، اين على [نيز]مولاى اوست، بار خدايا! دوست بدار دوستدار او را و دشمنبدار دشمن او را» ، بر اين معنا دلالت مىكند.
دربارۀ «امامت» نيز كه يكى از معانى ولايت است (آخرين معناى ولايت كه در بالا گذشت) بايد گفت: خداوند متعال در بسيارى از آيات قرآن، آن را اثبات نموده و خبر
1) صحيح مسلم، ج ١، ص ١٣٧؛ مسند احمد، ج ۴، ص ٢١٧.
2) و مردان و زنان با ايمان، دوستان يكديگرند. . . توبه: ٧١
3) سرپرست و ولى شما تنها خداست و پيامبر او و آنها كه ايمان آوردهاند همانها كه نماز را برپا مىدارند و در حال ركوع زكات مىدهند و كسانى كه ولايت خدا و پيامبر او و افراد با ايمان را بپذيرند، پيروزند [زيرا] حزب و جمعيت خدا پيروز است. مائده: ۵۵ و ۵۶
داده كه بعضى از پيغمبران را براى مردم امام قرار داده است، آنجا كه مىفرمايد: قالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي قالَ لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ .(1)و مىفرمايد: وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ نافِلَةً وَ كُلّاً جَعَلْنا صالِحِينَ. وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْراتِ وَ إِقامَ الصَّلاةِ وَ إِيتاءَ الزَّكاةِ وَ كانُوا لَنا عابِدِينَ. (2)
همچنين خداوند فرموده است كه براى مردم امامانى قرار داديم كه مردم را بهسوى حق دعوت مىكنند: وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمَّا صَبَرُوا وَ كانُوا بِآياتِنا يُوقِنُون.(3)
و فرمود: وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِينَ.(4)
احاديث پيامبر (ص) نيز دربارۀ امامت بيش از آن است كه به شماره آيد. در روايتى احمد، هيثمى، طيالسى، ابونعيم، ابنحجر، ابن ابىعاصم، طبرانى، بيهقى، سيوطى و عدهاى ديگر، از پيامبر (ص) نقل كردهاند كه مىفرمايد: «امامان از قريش هستند»(5)
1) خداوند به او فرمود: من تو را امام و پيشواى مردم قرار دادم. ابراهيم عرض كرد از دودمان من [نيز امامانى قرار بده] خداوند فرمود: پيمان من به ستمكاران نمىرسد. بقره: ١٢۴
2) و اسحاق و علاوه بر او يعقوب را به وى بخشيديم و همه آنان را مردانى صالح قرار داديم و آنان را پيشوايانى قرار داديم كه به فرمان ما [مردم را] هدايت مىكردند و انجام كارهاى نيك و برپا داشتن نماز و اداى زكات را به آنها وحى كرديم و تنها ما را عبادت مىكردند. انبياء: ٧٢ و ٧٣
3) و از آنان امامان و پيشوايانى قرار داديم كه به فرمان ما [مردم را] هدايت مىكردند چون شكيبايى كردند و به آيات ما يقين داشتند. سجده: ٢۴
4) ما مىخواهيم بر مستضعفان زمين منت نهيم و آنان را پيشوايان و وارثان روى زمين قرار دهيم. قصص: ۵
5) مسند احمد، ج ٣، صص ١٢٩، ١٨٣؛ مسند ابىداوود طيالسى، صص ٢٨۴ و ١٢۵؛ حلية الأولياء، ج ٣، ص ١٧١ و ج ۵، ص ٨ و ج ٧، ص ٢۴٢ و ج ٨، ص ١٢٣؛ مجمع الزوائد، ج ۵، ص ١٩٢؛ السنن الكبرى، ج ٣، ص ١٢١؛ كتاب السنة، صص ۵١٧ و ۵١٨؛ المعجم الصغير تأليف طبرانى، ج ١، ص ١۵٢؛ الجامع الصغير، ج ١، ص ۴٨٠؛ صحيح الجامع الصغير، ج ١، ص ۵٣۴؛ إرواء الغليل، ج ٢، ص ٢٩٨؛ و سيوطى در «قطف الأزهار المتناثره» ، ص٢۴٨ به تواترِ اين حديث تصريح كرده است؛ همچنين كتانى در «نظم المتناثرة» ، ص ١۶٩.
جزايرى مىگويد: با دعوت به ولايت، اصحاب رسول خدا (ص) تكفير و لعنت شدند و هر مسلمانى كه از آنها (اصحاب) راضى باشد يا از خدا براى آنها طلب رضايت نمايد (مثلاً بگويد: رضى الله عنهم) تكفير و لعنت شدهاست.
پاسخ به جزايرى: عقيدۀ شيعه دربارۀ اصحاب رسول خدا (ص) ، تكفير نكردن آنهاست، مگر منافقانى كه عليه اسلام نيرنگ و دسيسه كردند. علماى اماميه در طول تاريخ بر اين نكته تأكيد كردهاند كه هركس شهادتين را بگويد، مسلمان است و امتيازات و حقوق يك مسلمان براى او و عليه او خواهد بود. مگر كسى كه دليلى بر كفر او اقامه شود؛ مانند ناصبىها و اهل غلوّ و كسانى كه منكر ضروريات دين شدهاند.
به علاوه، چه تلازمى ميان دعوت به ولايت - ولايت على عليه السلام بهطور خاص و ولايت اهل بيت عليهم السلام بهطور عام - و تكفير اصحاب رسول خدا (ص) وجود دارد؟ درحالىكه پيامبر (ص) نخستين كسى بود كه مردم را به ولايت دعوت كرد، آنجا كه فرمود: «هركس من مولاى اويم پس على مولاى اوست» و فرمود: «همانا على از من است و من از اويم و او پس از من ولى [و امام] هر مؤمنى است»(1)
همچنين فرمود:
همانا من چيزى ميان شما گذاشتم كه اگر به آن تمسك و چنگ بزنيد، هرگز پس از من گمراه نمىشويد؛ يكى از ديگرى بزرگتر است: كتاب خدا كه [همچون] ريسمانى از آسمان به زمين كشيده شده است و عترت و اهلبيت من. اين دو از هم جدا نمىشوند تا اينكه بر سر حوض بر من وارد آيند. پس بنگريد كه پس از من با آنها چگونه رفتار مىكنيد.
1) سنن ترمذى، ج ۵، ص ۶٣٢؛ مسند احمد، ج ۴، صص ۴٣٧ و ۴٣٨ و ج ۵، ص ٣۵۶؛ الاحسان بترتيب صحيح ابن حبان، ج ٩، ص ۴٢؛ مستدرك، ج ٣، ص ١١٠، كه آن را صحيح دانسته و ذهبى نيز با او موافقت كرده است. سلسلة الأحاديث الصحيحة، ج ۵، صص ٢۶١ و ٢۶٣.
اين همان معناى ولايتى است كه شيعه به آن اعتقاد دارد و از آن معناى ديگرى قصد نمىكند.
جزايرى مىگويد: و با بدعتگذارى «امامت» ، توطئهها ضد خلافت مسلمين شكل گرفت و جنگهاى خانمانسوز ميان مسلمانان رخ داد، [و در اين راه] خونها ريخته و شهرها ويران و اسلام تكهتكه شده، پايههاى آن سست گشت. دشمنان مسلمانِ اسلام، مانند دشمنان غيرمسلمان و كافران به اسلاماند.
پاسخ به جزايرى: امامت و خلافت يك چيز است. ازاينرو تعبير «اولىالامر» گاه با لفظ «ائمه» مىآيد، چنانكه در حديث «ائمه از قريش هستند» آمده است، و گاه با لفظ «خلفا» ؛ مانند اين سخن رسول خدا (ص) كه فرمود: «پيوسته اين دين به وسيلۀ دوازده خليفه شكستناپذير و بلندمرتبه است. . . همۀ آنها از قريشاند» . بنابراين چگونه ممكن است كه امامت بدعت باشد، ولى خلافت بدعت نباشد؟ ! و نيز چگونه مىتوان با امامت، ضد خلافت توطئه كرد؟ !
همچنين با بررسى حوادث عصر نخستينِ اسلام تا امروز، هيچ اثرى از چنين توطئههايى كه شيعه ضد خلافت مسلمانان كرده باشد يا جنگهاى خانمانسوزى كه شيعه آنها را بين مسلمانان به راه انداخته باشد، نمىيابيم.
اما علت تكهتكهشدن و سستشدن پايههاى اسلام، دورى مسلمانان از عمل به شعائر و آموزههاى مهم اسلامى است كه در رأس اين امور، پيروى از اهل بيت عليهم السلام و مقدم داشتن آنها و چنگزدن به ريسمان آنهاست. وقتى كه مردم، اهلبيت عليهم السلام را رها كردند و به سراغ غير آنها رفتند و سبب شدند كه خلافت بزرگ الهى در دست آزادشدگان (طلقاء) و فرزندان آنها، دست به دست شود و امور مسلمانان به دست هر طمعكار زورگو و حيلهگرى بيفتد، نبايد انتظارى بهتر از اوضاع كنونى براى جهان اسلام داشت.
جزايرى مىگويد: اى شيعه! بر همين اساس، عقايد شيعه پايهگذارى شد و اين مذهب تشكيل يافت و دينى جدا از دين مسلمانان شد كه براى آن، اصول و اوليات و كتاب و سنّت و علوم و معارف پيدا شد و مصداق و شاهد بر اين سخن، پيشتر در همين جزوه گذشت و اگر در اينباره از اهل شك هستى به آن مراجعه كن و در آن خوب دقت نما.
پاسخ به جزايرى: شيعۀ اماميه عقايد خود را از ائمه اهل بيت عليهم السلام گرفته است كه پيامبر (ص) به پيروى از آنها و چنگزدن به ريسمان ولايتشان امر فرموده و در احاديث بسيارى فقط آنان را پيروز و نجاتيافته معرفى كرده است كه ما دلايل آن را در گذشته بيان كرديم.
اما اثبات اينكه شيعه، دينى جدا و مستقل از دين ديگر مسلمانان دارد، ناممكن است. احاديث اهل سنّت نيز اين جدايى را دروغ مىشمارند. بلكه بهطور قطعى ثابت مىكنند كه شيعه، مسلمان، مؤمن و نيكوكار است. اين احاديث دلالت دارند كه اسلام بر پنج چيز بنا شده است؛ چنانكه در روايتى از ابن عمر چنين نقل شده كه رسولخدا [ (ص) ] فرمود: «اسلام بر پنج چيز بنا شده است: گواهى به يگانگى خدا و رسالت حضرت محمد [ (ص) ] و برپايى نماز و دادن زكات و روزۀ ماه رمضان و حج»(1)
همچنين اين روايات مىگويند، ايمان، يعنى اينكه به خدا و فرشتگان و كتابهاى آسمانى و پيغمبران و به قَدَر - خير باشد يا شر - ايمان داشته باشيم و احسان، يعنى خدا را چنان عبادت كنى كه گويا او را مىبينى و اگر او را نمىبينى، او تو را مىبيند. كه قبلاً هم اين مطلب در حديث سؤال جبرئيل عليه السلام ذكر گرديد و شيعه به همه اينها پايبند است.
دربارۀ اصول و اوليات و علوم و معارف شيعه نيز بايد گفت كه اينها، معلوم و
1) صحيح بخارى، ج ١، ص ١٠؛ صحيح مسلم، ج ١، ص ۴۵؛ سنن ترمذى، ج ۵، ص ۵؛ سنن نسائى، ج ٨، ص١٠٧؛ مسند احمد، ج ٢، صص ٢۶، ٩٣، ١٢٠، ١۴٣ و ج ۴، ص ٣۶٣؛ صحيح ابن خزيمه، ج ١، ص ١۵٩؛ ج٣، ص ١٨٧؛ السنن الكبرى، ج ۴، ص ١٩٩؛ الاحسان بترتيب صحيح ابن حبان، ج ١، ص ١٨٨ و ج ٣، ص ٣؛ صحيح سنن نسائى، ج ٣، ص ١٠٢٩؛ إرواء الغليل، ج ٣، ص ٢۴٨.
آشكار هستند و علماى مذهب - قدس الله اسرارهم - آنها را به رشتۀ تحرير درآوردهاند. پس بر جزايرى و امثال او كه ضد شيعه قلمفرسايى مىكنند، اين مطلب پوشيده نيست. ازاينرو شايسته بود كه جزايرى، مقدارى از اين اصول و اوليات و علوم مذهب اماميه كه به گمان او در تضاد با قواعد اسلامى هستند، نقل مىنمود تا آسانتر به هدفش مىرسيد. در اين صورت نيازى نبود كه به احاديث ضعيف تمسك كند و توهمات و خيالات خود را در قالب معناى حديث بر آنها بار كند و لوازم فاسدى نيز براى آن معانى درست كرده و آنها را به شيعه نسبت دهد و در نتيجه آنها را تكفير نمايد!
جزايرى مىگويد: اگر سوءنيت و هدف پليدى در كار نبود، هيچوقت براى «ولايت» معنايى نمىساختند كه موجب تفرقۀ مسلمانان گردد تا بذر شر و فتنه و دشمنى را ميان آنها بكارد.
پاسخ به جزايرى: ولايت اميرالمؤمنين و ائمه اهل بيت عليهم السلام، علاوه بر وجود دلايل صحيح بر لزوم و وجوب آن، موجب يكپارچگى امّت شده و جامعه را از جدال و تفرقه در امان مىدارد؛ چنانكه روايات و آثار بر اين ادعا دلالت مىكنند؛ براى مثال، در روايتى، حاكم و عدهاى ديگر، از ابن عباس نقل كردهاند كه مىنويسد:
رسول خدا [ (ص) ] فرمود: «ستارگان مايه ايمنى اهل زمين از غرقشدن هستند و اهل بيت من براى امتم مايۀ ايمنى از اختلاف و كشمكش هستند. پس هنگامى كه قبيلهاى از عرب با آنها مخالفت كنند، جدايى و اختلاف در بين امت مىافتد و از حزب ابليس مىگردند»(1)
1) مستدرك، ج ٣، ص ١۴٩ كه گفته است: «اين حديث بر اساس شرط مسلم، صحيح است. ولى آن را نياورده است» ؛ مجمع الزوائد، ج ٩، ص ١۶٨؛ احياء الميت، صص ۴١ و ۴٢؛ الخصائص الكبرى، ج ٢، ص ٢۶۶؛ حليةالاولياء، ج ۴، ص ٣٠۶؛ تاريخ بغداد، ج ١٢، ص ٩١؛ سيوطى آن را در الجامع الصغير، ج ٢، ص ۵٣٣ آورده و آن را حسن دانسته است.
همچنين ايشان (ص) در جاى ديگرى فرمود: «ستارگان مايۀ ايمنى اهل آسمان و اهلبيت من مايۀ ايمنى براى اُمتم هستند»(1)
جزايرى مىگويد: زيرا مسلمانان اهل سنّت و جماعت، كسانى كه به حق واژۀ مسلمان بر آنان اطلاق مىشود، در بين آنها يك نفر هم نيست كه از اهل بيت رسول خدا [ (ص) ] روىگردان باشد.
پاسخ به جزايرى: اطلاق كلمه «مسلمين» فقط بر اهل سنّت، ادعايى بيش نيست؛ زيرا لفظ «مسلم» دربارۀ هر كسى كه شهادتين را بگويد و شعائر اسلامى را رعايت كند و ضرورتى از ضروريات دين را منكر نشود، به كار مىرود. اين سخن مطابق احاديث اهل سنّت و كلام بزرگان آنهاست؛ از جمله، در حديثى آمده است كه بخارى و نسائى و عدهاى ديگر، از پيامبر (ص) نقل كردهاند كه ايشان فرمود:
هركس كه به «لا اله الا الله» گواهى دهد و رو به قبلۀ ما بايستد و نماز ما را بخواند و از گوشت ذبحشدۀ ما بخورد، مسلمان است؛ آنچه براى يك مسلمان است، براى او نيز هست و بر اوست آنچه بر يك مسلمان است.(2)
سندى در حاشيهاش بر سنن نسائى مىنويسد: «منظور از فرمودۀ ايشان كه: «هركس نماز ما را بخواند» ؛ يعنى كسى كه شعائر اسلامى را انجام دهد»(3)
بخارى به نقل از انس بن مالك مىنويسد:
رسول خدا [ (ص) ] فرمود: «هركس به نماز ما، نماز بخواند و رو به قبلۀ ما بايستد
و از ذبح ما بخورد، مسلمان است؛ براى او امان خدا و امان رسول خداست. پس امان خدا را از بين نبريد» . (1)
بنابراين هركس شعائر اسلام را انجام دهد، حكم به اسلام او مىشود و آزاردادن او حرام است. خداوند متعال مىفرمايد: وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقى إِلَيْكُمُ السَّلامَ لَسْتَ مُؤْمِناً تَبْتَغُونَ عَرَضَ الْحَياةِ الدُّنْيا(2)زيرا ايمان، امرى پنهان و درونى است و با جزم و يقين نمىشود آن را از كسى نفى كرد.
اين سخن جزايرى كه مىنويسد: «ميان اهل سنّت يك نفر هم بغض اهل بيت را ندارد» درست نيست؛ زيرا بسيارى از علماى آنها، هرچند به گمان خودشان دوستدار اهل بيت عليهم السلام هستند، كارهايى انجام دادهاند كه خلاف اين مطلب را ثابت مىكند. در تأييد اين نكته كافى است بدانيم كه در باب علم رجال، علماى اهل سنّت حكم كردهاند كه تشيعِ راوى، به وثاقت او ضرر مىزند؛ يعنى راوى را بهسبب دوستى با اهل بيت عليهم السلام ضعيف مىشمارند و روايات او را كنار مىگذارند؛ هرچند بسيار راستگو و در نقل حديث دقيق باشد. حتى به او تهمت «رفض» مىزنند و عناوين زشتى دربارۀ او به كار مىبرند. بنابراين هركس كه اهل بيت عليهم السلام را دوست داشته و فضائل و احاديث آنها را روايت كند يا آنها را بر ديگران برترى دهد، نزد اهل سنت، شيعۀ مذموم يا رافضى خبيث، محسوب مىشود كه هيچگونه ارزش و احترامى ندارد. حتى امام شافعى كه از پرچمداران و بزرگان اهل سنّت و يكى از رهبران آنهاست، متهم به تشيع شده است؛ چون به محبت اهل بيت عليهم السلام زبان گشوده است. وقتى به شافعى گفته شد: «كسانى هستند كه طاقت شنيدن مناقب و فضائل اهل بيت عليهم السلام را ندارند و در صورت شنيدن،
گوينده سخن را متهم به رافضىبودن مىكنند» ، در جواب چنين سرود:
إذا فى مجلسٍ نذكرُ علياً
و ابنَيه و فاطمةَ الزكية
يقال: تجاوزوا يا قومُ هذا
فهذا من حديث الرافضية
برئتُ إلى المهيمن من أناسٍ
يرون الرفضَ حبُّ الفاطمية(1)
اگر در مجلسى از على و دو فرزندش و فاطمه زكيه دم بزنيم، گفته مىشود: اى جماعت! او را رها كنيد؛ زيرا اين سخن، از رافضيان است. از مردمى بهسوى ايمنكننده (خدا) بيزارى مىجويم كه رفض را در محبت فاطمه مىبينند.
به شافعى گفتند: «مقدارى تشيع در تو هست!» گفت: «چگونه؟» گفتند: «زيرا تو اظهار محبت به آل محمد (ص) مىكنى» . گفت: «اى جماعت. . . ! مگر محبت خويشان رسول خدا (ص) در صورتى كه با تقوا باشند، جزء دين نيست؟ زيرا او خويشان خود را دوست مىداشت» . آنگاه شافعى چنين سرود:
يا راكباً قفْ بالمحصَّب من مِنى
واهتفْ بساكنِ خيفها و الناهضِ
سحراً إذا فاض الحجيج إلى مِنى
فيضاً كملتطم الفراتِ الفائضِ
إن كان رفضاً حبُّ آل محمدٍ
فليشهدِ الثقلانِ أنّى رافضى(2)
اى سواررونده بهسوى مكه معظمه! در جاى بلندى از ريگزار مِنا بايست و هنگام سحر كه حجاج بهسوى منا مىآيند، همچون امواج متلاطم فرات، به ساكنين مسجد خيف ندا بده و بگو: «اگر رافضىبودن، دوستى آل محمد است، پس شهادت بدهند جن و انس كه من رافضى هستم» .
در ميان محدثين و علماى برجستۀ اهل سنّت، گروهى به دشمنى با اهل بيت عليهم السلام شناخته شدهاند. براى نمونه مىتوان «ابراهيم بن يعقوب جوزجانى» را نام برد كه
ذهبى(1)و سيوطى(2)او را از حافظان حديث شمردهاند و نزد آنها، از رجال جرح و تعديل محسوب مىگردد كه ابوداوود و ترمذى و نسائى براى او روايت مىكردند و نسائى و دارقطنى و ابنحبان او را توثيق كردهاند. او به دشنامگويى و كينهورزى نسبت به على عليه السلام مشهور است(3)
از ديگر افراد اين گروه، «حريز بن عثمان حافظ ابوعثمان رحبى» است، كه ذهبى(4)و سيوطى(5)و ابن عماد حنبلى(6)، او را از حفّاظ حديث شمردهاند. او ناصبى معروفى است؛ بخارى و ائمۀ چهارگانه اهل سنّت، روايات او را نقل كردهاند. دربارۀ او از احمد بن حنبل سؤال شد، گفت: «ثقه است، ثقه است» ؛ و نيز گفت: «در شام دقيقتر از حُريز در نقل روايات نيست» . ابن معين و دحيم و احمد بن يحيى و مفضل بن غسان و عجلى و ابوحاتم و ابن عدى و قطان او را توثيق كردهاند. ابن مدينى مىنويسد: «عدهاى از اصحاب ما كه محضر آنها را درك كرديم، همواره او را توثيق مىكردند. او نيز همواره اميرالمؤمنين عليه السلام را عيبجويى و لعن مىكرد» . ابن حبان مىنويسد: «او در صبحگاهان هفتاد مرتبه و در شامگاهان نيز هفتاد بار على عليه السلام را لعنت مىكرد»(7)
در ميان راويان حديث اهل سنّت، افراد ناصبى بسيارى وجود دارند كه برخى از آنها عبارتاند از: عبدالله بن شقيق عقيلى، اسماعيل بن سميع كوفى حنفى، حصين بن نمير واسطى، زياد بن جبير بن حية ثقفى بصرى، زياد بن علاقة بن مالك ثعلبى، عبيدالله بن
1) تذكرة الحفاظ، ج ٢، ص ۵۴٩؛ العبر، ج ١، ص ٣٧٢؛ ميزان الاعتدال، ج ١، ص ٧۵.
2) طبقات الحفاظ، ص ٢۴۴.
3) ر. ك: تهذيب التهذيب، ج ١، ص ١۵٨؛ ميزان الاعتدال، ج ١، ص ٧۵.
4) تذكرة الحفاظ، ج ١، ص ١٧۶؛ سير اعلام النبلاء، ج ٧، ص ٧٩.
5) طبقات الحفاظ، ص ٧٨.
6) شذرات الذهب، ج ١، ص ٢۵٧.
7) ر. ك: تهذيب التهذيب، ج ٢، ص ٢٠٧؛ ميزان الاعتدال، ج ١، ص ۴٧۵؛ تهذيب الكمال، ج ۵، ص ۵٨؛ سير اعلام النبلاء، ج ٧، ص ٧٩؛ تاريخ بغداد، ج ٨، ص ٢۶۵.
زيد بن قلابه جرمى، محمد بن زياد الهانى، نعيم بن ابىهند اشجعى، خالد بن سلمة بن عاص معروف به فأفأ و. . . .
علماى ناصبى اهل سنت نيز بسيارند. از جملۀ آنهاست: ابن تيميه، ابن كثير دمشقى، ابن جوزى، شمسالدين ذهبى، ابن حزم اندلسى و. . . . اگرچه اين افراد منكر ناصبىبودن خود شدهاند، اما مراجعه به كتابهاى آنان ما را به اين يقين مىرساند. اگر ترس از زيادهگويى و خروج از موضوع كتاب نبود، بىترديد، دلايل روشنى از كتابها و سخنان آنها و همچنين اقوال ديگران دربارۀ آنان در موضوع دشمنى آنها با اهلبيت عليهم السلام مىآورديم.(1)
جزايرى مىگويد: چرا شيعه با وصف ولايت، خود را از ديگر مسلمانان جدا كرده و آن را هدف و غايت قرار داده است و بهسبب آن با ديگر مسلمانان دشمنى مىورزد، بلكه آنان را تكفير و لعن مىكند؟ ! چنانكه پيشتر آن را بيان كرديم.
پاسخ به جزايرى: هرچند «ولايت» از شعائر تأكيدشدۀ اسلام است و قرآن كريم و سنّت نبوى بر آن دلالت مىكند. ولى برخلاف گمان جزايرى، شيعه آن را هدف و غايت قرار نداده كه بهخاطر آن با مسلمانان دشمنى يا آنها را تكفير يا لعنت كند. بلكه ائمه اهل بيت عليهم السلام همواره شيعيان و دوستداران خود را تشويق مىكردند تا با اهل سنّت به نيكى همسايگى كنند و در معاشرت با آنها مدارا نمايند.(2)احاديث بسيارى دراينباره
1) ر. ك: دليل المتحيرين، صص ٣۵٨ و ٣۵٩.
2) هركس كه با شيعۀ اماميه در تماس باشد يا همسايۀ آنها گردد، براى او روشن مىشود كه آنها به اهل سنّت محبت مىورزند و در دلشان كينهاى نسبت به آنها نيست. شيخ محمد ابوزهره در كتابش «تاريخ المذاهب الاسلاميه» ، ج١، ص ۵٠ مىگويد: «دوازدهامامىها اكنون در عراق موجود هستند. . . و تقريباً نصف جمعيت عراق را تشكيل مىدهند كه در عقايد و نظام امور فردى و مسائل ارث و وصيت و اوقاف و زكات و تمام عبادات، بر مبنا و مقتضاى مذهب خود عمل مىكنند، و بيشتر اهل ايران نيز اينچنين هستند و بعضى از آنها در جاهايى از سوريه و لبنان و بيشتر شهرهاى اسلامى زندگى مىكنند و آنها به همسايگان سنّى خود محبت مىورزند و آنها را از خود نمىرنجانند» .
وجود دارد كه به چند نمونه از آنها اشاره مىكنيم:
١. در صحيحة معاوية بن وهب آمده:
به حضرت صادق عليه السلام عرض كردم: «ما با مردمى در ارتباط و رفت و آمديم كه مذهب و مرام ما را ندارند (شيعه نيستند) . رفتار شايسته و مناسب با آنان چگونه است؟» حضرت فرمود: «به امامان خويش بنگريد و آنان را الگوى خود قرار دهيد و به مانند آنان عمل كنيد. به خدا سوگند، آنها بيماران ايشان را عيادت مىكنند و در تشييع جنازههايشان حاضر مىشوند و (هنگام نياز) گواهى بر سود و زيانشان مىدادند و امانت ايشان را بازمىگرداندند» (1)
در صحيحة زيد شحام نيز چنين آمده است:
حضرت صادق عليه السلام به من فرمود: «به هر كسى ديدى كه از من پيروى مىكند و به گفتار من عمل مىكند، سلام مرا برسان. شما را به تقواى الهى سفارش مىكنم؛ در دين خود پارسا باشيد و در راه خدا كوشش كنيد. شما را به راستگويى و بازگرداندن امانت و طولدادن سجده و نيكى با همسايه سفارش مىكنم؛ زيرا محمد (ص) همين دستورات را آورده است. هركه به شما امانت سپرد، به او پس بدهيد؛ نيكرفتار باشد يا بدكردار. بيمارانشان را عيادت كنيد و حقوقشان را بپردازيد؛ زيرا هركس از شما كه در دينش پارسا و راستگو باشد و امانت را به صاحبش برگرداند و اخلاقش با مردم خوب باشد، مىگويند اين جعفرى است. آنگاه من شاد مىشوم و از جانب او شادى در من مىآيد؛ چون مىگويند: اين، ادبِ جعفر است. ولى اگر خلاف آن بود، بلا و سرزنش آن بر من وارد مىشود و مىگويند، اين ادبِ جعفر است. به خدا سوگند، پدرم
1) كافى، ج ٢، ص ۶٣۶.
برايم گفت كه مردى از شيعيان على عليه السلام در قبيلهاى بود و زينت آن قبيله به شمار مىرفت. از همۀ آنها در پرداخت امانت بهتر بود و حقوق ديگران را بهتر مراعات مىكرد و در گفتار راستگوتر بود و سفارشات و همۀ وصيتهاى اهل قبيله و امانتهايشان را به او مىسپردند. وقتى از اهل آن قبيله دربارۀ او مىپرسيديم، مىگفتند: كيست مثل فلان كس؟ او در پرداخت امانت و راستگويى از همۀ ما بهتر است»(1)
در خبر ابىعلى آمده است:
به امام صادق عليه السلام عرض كردم: «براى ما امام جماعتى است كه در دين با ما مخالف است و بر همۀ ياران ما دشمنى مىورزد» . حضرت فرمود: «كارى به گفته او نداشته باش. به خدا سوگند اگر راست مىگويى، پس تو به مسجد از او سزاوارترى. پس نخستين واردشونده (به مسجد) و آخرين خارجشونده باش و با مردم خوشاخلاق باش و نيكو سخن بگو» .(2)
اگر با ديدۀ انصاف بنگريم، مىبينيم كه اهل سنّت، دوستى صحابه را وسيلهاى براى تكفير هركس كه چنين نظرى ندارد، قرار دادهاند؛ بهگونهاى كه جمعى از بزرگانشان فتوا دادهاند كه هركس نسبت به يكى از اصحاب اكراه داشته باشد يا در روايت او عيبجويى كند، كافر است.
ابن حجر پس از بيان آيۀ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللهِ وَ الَّذينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ. . . لِيَغيظَ بِهِمُ الْكُفَّارَ (3)مىنويسد:
امام مالك، كفر رافضيانى را كه نسبت به صحابه بغض و كراهت دارند، از
همين آيه چنين استنباط كرده است: «زيرا صحابه به رافضيان غيظ و غضب دارند و هركس كه مورد غيظ و غضب صحابه واقع شود، كافر است» .
ابن حجر مىنويسد:
اين استنباط خوبى است و ظاهر آيه گواه بر آن است و به همين جهت، امامشافعى نيز با مالك در قول به تكفير رافضيان همنظر شده است و جماعتى از امامان اهل سنت نيز با او همنظر شدهاند.(1)
قرطبى مىنويسد:
مالك، نيكو سخن گفته و دُرست استنباط كرده است. پس هركس كه به يكى از اصحاب نقص و عيبى وارد كند يا به روايت او خرده گرفته و آن را رد كند، در حقيقت خدا را رد و دستورات اسلام را باطل نموده است. (2)
انصاف در اين ماجرا آن است كه ضد كسى حكم كنيم كه همۀ صحابه را عادل مىداند؛ زيرا به يقين، چنين كسى آيات روشن قرآن را كه گوياى وجود نفاق در زمان رسول خدا (ص) مىباشد، نپذيرفته است. در آن زمان دايرۀ نفاق چنان گسترش يافت كه آيات زيادى، بلكه يك سورۀ كامل دربارۀ منافقان نازل شد كه به اسم آنها (منافقين) نيز نامگذارى گرديد. شيعه دليلى بر عدالت همه صحابه پيدا نكرده است؛ ادلهاى هم كه اهل سنّت به آنهاستدلال كردهاند، تنها خيالات بيهوده و توهمات فاسد و بىاساس است و اين مطلب براى هر بينندهاى كه دلايل ايشان را ديده باشد، روشن و آشكار است.
در مورد آيه ذكرشده نيز بايد گفت كه اين آيه هيچ دلالتى ندارد بر اينكه هركس از
يك صحابى خشمگين و ناراحت باشد، كافر است؛ در غير اين صورت بايد حكم به كفر بعضى از اصحاب كنيم كه بغض و كينۀ اميرالمؤمنين عليه السلام را در دل داشتهاند؛ مانند معاويه، عمرو بن عاص، مغيرة بن شعبه، بسر بن أرطاة و ديگرانى كه نيازى به ذكر نام آنها نيست. آنها نتوانستند اين بغض را حتى در محضر رسول خدا (ص) پنهان نمايند تا اينكه پيامبر (ص) فرمود: «از على چه مىخواهيد؟ همانا على از من است و من از اويم و او پس از من ولى هر مؤمنى است» .
در واقع، ظاهر آيه نشان مىدهد كه خداى متعال به وسيلۀ اصحاب پيامبر (ص) و به صورت «عام مجموعى» ، كفار را خشمگين مىكند، نه به صورت «عام افرادى» ؛ يعنى خداوند سبحان توسط اصحاب پيامبر (ص) از آن جهت كه مجموع هستند، نه با تك تك آنها، كفار را خشمگين كرده است؛ زيرا چنانكه معلوم است، برخى از اصحاب، بهويژه كسانى كه پس از فتح مكه جزء صحابه شدند، هرگز كافرى را خشمگين نكردهاند. بر فرض پذيرش اين معنا نيز، آيه دلالت نمىكند بر اينكه هر كسى كه صحابه از او خشمگين شوند يا او از صحابه خشمگين گردد، كافر است و اين مطلب چنان روشن است كه نيازى به توضيح ندارد.
جزايرى مىگويد: امامت نيز همينگونه است (كه دربارۀ ولايت گفتيم) . آيا اين مسخره و بيهوده نيست با اينكه اسلام اختيار را به دست مسلمانان سپرده تا حاكمى انتخاب كنند كه شريعت پروردگار و هدايتهاى پيامبرشان را براى آنها اجرا كند و كسى را انتخاب كنند كه صلاحيت و توانايى لازم براى امامت و رهبرى را در او ببينند، جماعت شيعه بگويد: نه، نه، واجب است آن شخصِ حاكم، كسى باشد كه به ولايت و حاكميت او توصيه شده و نص (از آيات يا روايات) بر تعيين او آمده و معصوم بوده و به او وحى مىشود؟ ! مسلمانان كى چنين امامى را پيدا مىكنند؟ آيا
شيعه براى همين [از ديگران] كنارهگيرى كرده و با مسلمانان دشمن شده و آنها را لعن مىكند؟ !
پاسخ به جزايرى: خداوند متعال، تعيين خلافت را به صورت شورا قرار نداده و اختيار انتخاب حاكم براى مسلمانان را به دست خودشان نداده است. بلكه خداوند براى آنها در امور دينى و دنيوى، بهترين و شايستهترين فرد را انتخاب كرده است. در بطلان تعيين خلافت از راه شورا مىتوان به چند دليل اشاره كرد:
١. شورا سبب اختلاف و درگيرى و نزاع مىشود. اين مسئله ميان مسلمانان و در سقيفة بنىساعده اتفاق افتاد و باعث اختلاف و شكاف، از آن زمان تا به امروز گرديد؛ در صورتى كه يكى از اهداف شارع مقدس، بستن هر روزنهاى است كه منجر به اختلاف و درگيرى شود. بنابراين امكان ندارد كه خداوند درى را به روى مسلمانان باز كند كه موجب تفرقۀ آنها شود؛ با اينكه براى خداوند متعال اين امكان وجود دارد كه خليفهاى را مشخص كند تا امّت به دور او جمع شوند و بدين وسيله، سبب اتحاد آنها گردد.
٢. مقام والاى امامت و خلافت، از مهمترين مقامات دينى است كه بزرگترين مصالح و مفاسد به آن وابسته است. پس درست نيست كه چنين منصبى به مردمى واگذار شود كه از اسرار درونى دلها بىخبرند؛ زيرا در اين صورت از انتخابشدن اهل نفاق و شقاوت، بهعنوان خليفۀ مسلمانان و امام مؤمنان ايمن نخواهيم بود. انتخاب چنين خليفهاى سبب مىشود كه كتاب خدا تحريف شده و سنّت نبوى تغيير يابد و حلال خدا، حرام و حرام خدا، حلال گردد و بندگان خدا، بَردۀ حاكمان شده و مال مسلمانان نيز در بين چنين حاكمانى دست به دست شود.
٣. شورا بر انتخاب اكثر، استوار است؛ درحالىكه خداوند متعال، اكثريت را نشانۀ حق نمىداند. بلكه در بسيارى از آيات، كثرت را سرزنش كرده است؛ چنانكه مىفرمايد: وَ إِنْ تُطِعْ أَكْثَرَ مَنْ فِي الْأَرْضِ يُضِلُّوكَ عَنْ سَبيلِ اللهِ إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَ إِنْ هُمْ
إِلَّا يَخْرُصُونَ(1)و مىفرمايد: لَقَدْ جِئْناكُمْ بِالْحَقِّ وَ لكِنَّ أَكْثَرَكُمْ لِلْحَقِّ كارِهُونَ(2)و نيز مىفرمايد: وَ ما أَكْثَرُ النَّاسِ وَ لَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنينَ(3)و همچنين مىفرمايد: وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ.(4)
دربارۀ اين فرمودۀ خدا: وَ شاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ(5)نيز: وَ أَمْرُهُمْ شُورى بَيْنَهُم(6)بايد گفت كه مراد از اين دو مشورت، تعيين خليفه نيست. وگرنه بر پيامبر (ص) لازم بود كه دربارۀ تعيين خليفۀ پس از خود، با اصحابش مشورت مىكرد. در صورتى كه همه اتفاقنظر دارند كه پيامبر (ص) چنين كارى نكرده است و فقط در مسائل نظامى و جنگها و مانند اينها با اصحاب خود مشورت مىكرد.
ابن كثير مىنويسد: «او [ (ص) ] در جنگها و مانند آن، با اصحاب مشورت مىكرد»(7)
فخر رازى نيز مىگويد: «كلبى و بسيارى از علما مىگويند كه اين امر در آيۀ وَ شاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ مخصوص مشورت در جنگهاست» .(8)
قرطبى مىنويسد: «او [ (ص) ] دربارۀ ديدگاههاى مربوط به مسائل جنگى با اصحاب خود مشورت مىكرد» . (9)
اهل سنّت، خلافت عمر را درست مىدانند، درحالىكه با مشورت مسلمانان نبوده و ابوبكر به تنهايى او را تعيين كرده است. در نتيجه مىتوان گفت، هيچ دليل صحيحى
1) اگر از بيشتر كسانى كه در روى زمين هستند اطاعت كنى، تو را از راه خدا گمراه مىكنند. آنان تنها از گمان پيروى مىكنند و جز تخمين و حدس واهى نمىزنند. انعام: ١١۶
2) ما حق را براى شما آورديم، ولى بيشتر شما از حق كراهت داشتيد. زخرف: ٧٨
3) و بيشتر مردم هرچند اصرار داشته باشى ايمان نمىآورند. يوسف: ١٠٣
4) ولى بيشتر مردم نمىدانند. اعراف: ١٧٨؛ يوسف: ٢١؛ نحل: ٣٨؛ روم: ۶؛ سبأ:٣۶ .
5) و در كار [ها]با آنان مشورت كن. . . آل عمران: ١۵٩
6) و كارشان به صورت مشورت در ميان آنهاست. شورى: ٣٨
7) تفسير القرآن العظيم، ج ١، ص ۴٢٠.
8) التفسير الكبير، ج ٩، ص ۶٧.
9) الجامع لأحكام القرآن، ج ١۶، ص ٣٧.
وجود ندارد كه شورا را از دستورات و قواعد اسلام بدانند. اگر شورا جزء دين بود، مىبايست احكام و حدود آن مشخص و بيان مىشد؛ زيرا از پايههاى مهم اين امر، آن است كه چه كسانى بايد در شورا داخل، و چه كسانى نبايد داخل شوند. با اين وصف، علماى اهل سنّت كه در همين مسئله نيز اختلاف كرده و ديدگاههاى زيادى در اينباره ارائه كردهاند(1)، در احكام ديگر چگونه هستند؟ !
اين مطلب دليل روشنى است بر اينكه راهكار شورا براى تعيين خليفه، ساخته و پرداختۀ خود آنهاست؛ به همينجهت قرطبى مىنويسد: «همانا عمر، خلافت -بزرگترين نعمت الهى - را شورايى قرار داد» .(2)
اما دليل لازمبودن عصمت براى امام اين است كه غيرمعصوم با ارتكاب گناهان به خود ظلم مىكند؛ زيرا هركس كه گناه و معصيتى انجام دهد، حداقل به خودش ظلم كرده است؛ در نتيجه شايستگى مقام والاى امامت را ندارد. علّت اين امر نيز فرمودۀ خداى عزّوجلّ است كه مىفرمايد: قالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي قالَ لايَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ.(3)
دليل ديگر بر لزوم معصومبودن امام آن است كه اطمينان بهدرستى سخن غير معصوم حاصل نمىشود و در انجامدادن دستورات او ايجاد ترديد مىشود؛ زيرا احتمال خطا، فراموشى، غفلت، جهل و دروغگويى در او وجود دارد. ازاينرو امر به اطاعت كه در آيۀ يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ
1) گفته مىشود: «به جز اهل مدينه كسى در شورا داخل نمىشود» و نيز گفته شده: «فقط صحابه» و گفته شده: «كسانى كه مسائل را حل و فصل مىكنند اهل حل و عقد» ، و گفته شده: «همه مسلمانان» ، و غير اينها نيز گفته شده است.
2) الجامع لأحكام القرآن، ج ۴، ص ٢۵١.
3) خدا فرمود: من تو را پيشواى مردم قراردادم. ابراهيم پرسيد: از دودمانم چطور؟ فرمود: پيمان من به بيدادگران نمىرسد. بقره: ١٢۴
مِنْكُم(1)آمده است، به هيچ وجه غير معصوم را در بر نمىگيرد. اينكه خداوند در اين آيه ميان اطاعت خود و اطاعت پيغمبرش و اطاعت اولى الامر - ائمه عليهم السلام - تساوى برقرار نموده، بدان جهت است كه در همۀ آنها احتمال خطا منتفى است كه بيان آن به تفصيل گذشت.
علاوه بر اين، نمىتوان مقام والاى امامت و خلافت را كه بقاى دين و پايدارى امور مسلمين به آن وابسته است، به دست كسى سپرد كه گاهى درست و گاهى اشتباه مىرود و درباره يك مسئله، حكمى صادر و سپس آن را نقض مىكند يا در مسئلهاى، فتوايى داده و سپس آن را تغيير مىدهد. اگر در طول زمان، چنين رهبرانى حاكم شوند، به تدريج دين نابود و احكام و قوانين شريعت تغيير خواهد كرد. به اين جهت، واجب است كه امام مسلمانان، معصوم بوده و نص بر تعيين او وجود داشته باشد.
دربارۀ اين سؤال كه مسلمانان كِى چنين امامى را مىيابند؟ جواب آن است كه او موجود است. پيامبر (ص) ، ائمۀ عليهم السلام پس از خويش را معرفى كرده و تأكيد نموده كه آنها از اهل بيت او هستند، آنجا كه فرموده است: «من دو چيز گرانبها را ميان شما مىگذارم: كتاب خدا و عترت و اهل بيتم. تا هنگامى كه به آن دو تمسك كنيد، هرگز پس از من گمراه نخواهيد شد» . همچنين پيامبر (ص) مقصود خود را از «اهل بيت» نيز مشخص كرده است. در روايتى كه مسلم از عايشه نقل كرده، مىنويسد:
پيامبر [ (ص) ] بيرون آمد، درحالىكه عباى يمنى از موى سياه بر تن داشت. ناگهان حسن بن على [ عليه السلام نزد او] آمد و [حضرت] او را زير عبا داخل نمود. سپس حسين [ عليه السلام ] آمد و با او داخل عبا شد. سپس فاطمه [ عليها السلام ] آمد و او را [هم] داخل نمود. سپس على [ عليه السلام ] آمد و او را داخل نمود.
1) اى كسانى كه ايمان آوردهايد! خدا را اطاعت كنيد و پيامبر و اولياى امر خود را نيز اطاعت كنيد. نساء: ۵٩
سپس فرمود: إِنَّما يُريدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً.(1)
پيامبر (ص) امامان پس از خود را دوازده نفر معرفى كرده و فرموده است: «پيوسته اسلام با دوازده خليفه عزيز خواهد بود. . . همۀ آنها از قريش هستند» . ايشان همچنين روشن فرموده كه ائمه عليهم السلام كسانى هستند كه امّت بر صلاحيت و شيوۀ نيكوى آنها و سيرت پاكشان اتفاقنظر دارد(2)
از تمام اين روايات معلوم مىشود كه پيامبر (ص) ، امامان پس از خود را معين فرموده و تعداد و اوصاف آنها را بيان كرده است كه جز بر ائمۀ دوازدهگانۀ اهل بيت عليهم السلام بر كسى ديگر منطبق نمىشوند.
به علاوه مىدانيم كه پيامبر (ص) قبل از وفات خود مىخواست چيزى بنويسد كه در آن، خلفاى پس از خود را مشخص كند. ازاينرو دستور داد قلم و كاغذ بياورند. ولى جماعت حاضر كه هدف ايشان را فهميده بودند، از نوشتن آن مانع شدند كه پيشتر بيان آن گذشت. وقتى آن عده چنين جسارت و جرئتى بر پيامبر (ص) كردند و ايشان را از نوشتن نام خلفا بازداشتند، بهطور حتم جرئت آنها بر انكار روايات و دلايل شفاهى پس از وفات پيامبر (ص) بيشتر خواهد بود.
رواياتى كه در اين زمينه وجود دارد براى كسى كه دل روشن و گوش شنوايى دارد، كافى است.
1) صحيح مسلم، ج ۴، ص ١٨٨٣. در روايت ديگرى نيز فرمود: «پروردگارا! اينها اهل بيت من هستند» ؛ مستدرك، ج٣، صص ١٠٨ و ١٠٩. او و ذهبى آن را صحيح مىدانند. و در روايت ديگرى فرمود: «بارخدايا! اينان اهل من هستند» ؛ مستدرك، ج ٣، ص ١۴۶. او و ذهبى نيز آن را صحيح مىدانند. به روايات اين باب در كتاب دليل المتحيرين، صص ٢٠۶ - ٢٠٩ مراجعه شود.
2) سنن ابىداوود، ج ۴، ص ١٠۶؛ البانى در صحيح سنن ابىداوود، ج ٣، ص ٨٠٧ آن را صحيح دانسته است.
جزايرى مىنويسد: اى شيعه! بدان كه تو مسئول نجات خويش و خانوادهات هستى. پس شروع كن و آنها را از عذاب الهى نجات بده و بدانكه اين خواسته حاصل نمىشود، مگر به ايمان درست و عمل صالح؛ و ايمان درست و عمل صالح را فقط در كتاب خدا و سنّت پيغمبرش (ص) پيدا مىكنى و همانا تو، درحالىكه در زندان تاريك مذهب تشيع گرفتار آمدهاى، نمىتوانى به آن ايمان درست و عمل صالح شناخت پيدا كنى. مگر اينكه بهسوى ميدان اهل سنّت و جماعت فرار كنى. در آن هنگام، كتاب خدا را خالى از آن تأويلات باطل و مسمومى مىبينى كه برخى بدخواهان از سردمداران شيعه، آنها را براى گمراهى و فساد و تباهى درست كردهاند.
پاسخ به جزايرى: اين سخن جزايرى كه «كسى نمىتواند به ايمان درست و عمل صالح دسترسى پيدا كند، مگر اينكه به ميدان اهل سنّت و جماعت پناه ببرد» ، فقط ادعايى است كه هم اهلسنّت و هم غير آنها مدعى آن شدهاند؛ زيرا كُلُّ حِزْبٍ بِما لَدَيْهِمْ فَرِحُونَ ١؛ و هركس به آنچه دارد، خشنود است.
دربارۀ «ميدانِ اهل سنّت» نيز بايد گفت، پس از تحقيق و بررسى، آن را خشك و تاريك و خالى از سكنه يافتيم. اين ادعا زمانى مطرح مىشود كه خود اهل سنّت نيز با هم اختلاف كرده و به چندين مذهب تقسيم شدهاند كه هر كدام به ديگرى طعنه و اشكال وارد مىكند. اين اشكالات به قدرى زياد است كه اگر مىخواستيم آنها را جمعآورى كنيم، كتابها و طومارها نوشته مىشد. ولى در اينجا به اندكى از اين موارد اشاره مىكنيم كه دقت در آنها ما را از بررسى بيشتر اين اشكالات بىنياز مىكند:
(1). خطيب بغدادى در تاريخ بغداد از ابىبكر بن ابىداوود سجستانى نقل كرده كه وى روزى به ياران خود گفت: «دربارۀ مسئلهاى كه مالك و شافعى و اوزاعى و حسن ابن صالح و سفيان ثورى و احمد بن حنبل و ياران ايشان بر حكم آن اتفاق دارند، چه
1) هر دستهاى به آنچه نزدشان بود، دل، خوش كردند. روم: ٣٢
مىگوييد؟» گفتند: «اى ابابكر! مسئلهاى صحيحتر از اين مسئله نخواهد بود» . گفت: «همۀ آنها بر گمراهبودن ابوحنيفه موافقاند» (1)
٢. اوزاعى و حماد و سفيان ثورى و ابن عون نيز گفتهاند: «فرزندى در اسلام به دنيا نيامد كه ضررش بر اسلام از ابىحنيفه بيشتر باشد»(2)
٣. ابن حجر در تهذيب التهذيب و در شرح حال سعد بن ابراهيم بن عبدالرحمان ابن عوف گفته است كه ابن معين مىنويسد: «مالك بر ضد سعد، (يكى از بزرگان قريش) سخن مىگفت» و نيز مىگويد: «مالك به اين دليل از او روايت نمىكند كه سعد، در نَسب مالك اشكال كرده، با اينكه سعد بدون ترديد در بيان روايت دقيق بود» .
۴. ابن حجر مىنويسد: «گفته مىشود كه سعد، مالك را موعظه كرد و به اين جهت مالك بر او كينه گرفته و از او روايت نقل نكرد» (3)
۵. ابن عبدالبرّ در «جامع بيان العلم و فضله» مىنويسد كه سلمة بن سليمان به ابنمبارك گفت: «تو از نظريات ابوحنيفه چيزى نياوردى. ولى از نظريات مالك استفاده كردى» . گفت: «آن را علم نمىبينم»(4)
۶. همچنين مىنويسد:
ابن ابىذؤيب دربارۀ مالك بن انس حرفى تند و خشن گفته كه مشهور است. ولى من از بيان آن كراهت دارم. . . و ابراهيم بن سعد ضد او حرف مىزد و نفرين مىكرد. طبق گفتۀ ساجى در كتاب «العلل» هريك از عبدالعزيز بن ابىسلمة، عبدالرحمان بن زيد بن اسلم، ابن اسحاق، ابن ابىيحيى و ابن ابىزناد،
ضد مالك سخن گفته و چيزهايى از مذهب او را مسخره كردهاند؛ غير از اينها نيز هستند كسانى كه به ضرر او سخن گفتهاند. . . و شافعى و بعضى از اصحاب ابوحنيفه، بهخاطر بعضى از نظريات و از روى حسادت به جايگاه امامتِ او (در ميان اهل سنّت) ، كينۀ او را به دل گرفتند و گروهى مالك را بهخاطر انكار مسئله «مسح بر كفش در حضر و سفر» و سخنانش درباره على [ عليه السلام ] و عثمان، سرزنش كردند و بهخاطر آن، وى را به چيزى نسبت دادند كه بيان آن خوب نيست.(1)
ابن عبدالبّر در همان كتاب مىنويسد:
چيزى كه باعث سرزنش و انتقام بر ابنمعين شد، سخن او دربارۀ شافعى بود كه گفت: «او ثقه (و مورد اعتماد) نيست» . و مىنويسد: «خبر صحيحى داريم كه مىنويسد ابنمعين ضد شافعى حرف مىزد» .
موارد ديگرى نيز وجود دارد كه بيان آنها به طول مىانجامد و هركه خواهان بررسى بيشتر است، به كتاب «جامع بيان العلم و فضله» نوشتۀ ابن عبدالبرّ مراجعه كند(2)كه موارد زيادى بيان كرده است.
پس از بيان همۀ اين مطالب، از جزايرى مىپرسيم: در كدام ميدان از اين ميدانها مىتوان به شناختِ ايمان صحيح و عمل صالح دست يافت؟ ! دلايل صحيح و محكم (كتاب و سنّت متواتر) ، ما را فقط به پيروى از مذهب اهل بيت عليهم السلام فرا مىخواند و خدا و پيغمبرش (ص) ما را به پيروى از مذهب اهل سنّت و عمل به آن وادار نكردهاند. شاعر در اينباره چه نيك سروده است:
گفت شريف فاطمى احمد: آغاز مىكنم به نام خدا و سپس احمد. درود
مىفرستم بر نبى مرسل شهر علم و بر دروازۀ آن، على و بر اهل بيت وحى و تنزيل و معدن حكمت و تأويل قرآن. پس از اين بگير آنچه از نبى مختار رسيده، همان مضمون اخبارى كه مشهور گشته، امّت پس از اينكه سايۀ پيامبر مخفى شود، پيوسته به فرقههايى جدا مىگردد، يكى از آنها نجات يافته و بقيه، در دوزخ سوزان به هلاكت مىرسند. پس اى عمرو! بشنو آنچه را كه مىگويم، تو دربارۀ خاندان مكرّم پيامبر چه نظرى دارى؟ آيا هلاكت يافتند؟ ! استغفار مىكنم، درحالىكه خيمۀ هدايت بر پايۀ آنهاستوار است. نه، بلكه نجات يافتند و دشمنانشان هلاك شدند و ما از آن كسانيم كه به ايشان تمسك جُستند و بهدرستى سخن آنها را گرفتيم و رستگار شديم و از غير خاندان پيامبر كناره گرفتيم. ما پيروى كرديم از مذهب پاكان، از خاندان پيامبر، نه از ديگر مذاهب. پس مذهب صادق عليه السلام بهترين مذهب است و او و بيت خدا به پيامبر (ص) سزاوارترند و شما از آنها پيروى نكرده و چيزى نگرفتيد. بلكه از غيرآنها كه پايينتر از ايشانند، پيروى كرديد تا اينكه كار به تقليد كشيد. در احكام و قوانين دين راست و استوار از نعمان يا محمد تقليد كرديد و يا مالك بن انس و يا احمد.(1)
آيا بهراستى قرآنى بر تقليد از آنان نازل شده يا پيامبر (ص) به اين امر وصيت نموده است يا اينكه شما روايتى بر آن يافتيد؟ !(2)
اما اين گمان جزايرى كه «ما قرآن را نزد اهل سنّت بدون تأويلات مسموم و باطل مىبينيم» ، سخن درستى نيست؛ زيرا هر كسى كه كتابهاى تفسيرى علماى اهل سنّت را بررسى كند، درمىيابد كه آنها بيشتر آياتى را كه دربارۀ اهل بيت عليهم السلام بهويژه حضرت على عليه السلام نازل شده، به ديگران نسبت مىدهند و طورى آنها را تأويل مىكنند كه فضيلتى
مخصوص براى اهل بيت عليهم السلام شمرده نشود. به همين جهت، آيۀ تطهير إِنَّما يُريدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً را از اصحاب كساء برگرداندند و گمان كردند كه ويژۀ زنان پيامبر (ص) است يا علاوه بر اين زنان، على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام را نيز فرا مىگيرد. درحالىكه احاديث بسيارى وجود دارد كه منظور از اهل بيت در اين آيه، على و فاطمه و دو فرزند آنهاست عليهم السلام.(1)از جملۀ آنها، روايتى است كه ترمذى و ابن جرير و ابن منذر و حاكم كه همگى آن را صحيح مىدانند، و ابنمردويه و بيهقى در سنن خويش به چند سند، از امسلمه چنين نقل مىكنند:
آيۀ إِنَّما يُريدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً در خانۀ من نازل شد، درحالىكه فاطمه و على و حسن و حسين [ عليهم السلام ] در خانه بودند. رسول خدا [ (ص) ] آنها را زير عباى خود گرفت، سپس فرمود: «اينان اهلبيت من هستند. پس [خدايا!] آلودگى را از آنها بزدا و ايشان را پاك و پاكيزه بگردان» .
پيامبر (ص) با زيرعبابردن آنها مىخواست به ديگران بفهماند آن كسانى كه خداوند پليدى را از آنها دور نموده، همان پنج تن هستند، نه زنان ايشان (ص) و حتى شامل امسلمه هم نمىشود كه ماجرا در خانۀ او رخ داده يا آيه در خانهاش نازل شده بود. به همين جهت، وقتى امسلمه عبا را كنار زد تا داخل شود، پيامبر (ص) عبا را از دست او كشيد و مانع داخلشدن او شد و فرمود: «عاقبت تو بر خير است، عاقبت تو بر خير است» .(2)
حال اگر بگوييم زيرعباگرفتن چنين دلالتى ندارد، نتيجهاين مىشود كه كار
1) در اين زمينه به آنچه در كتاب خودمان «دليل المتحيرين» ، ص ٢٠۶ - ٢١۵ گفتيم، مراجعه شود.
2) فتح القدير، ج ۴، ص ٢٧٩؛ سنن ترمذى، ج ۵، ص ٣۵١؛ مسند احمد، ج ۶، صص ٢٩٢ و ٣٠۴؛ مستدرك، ج٢، ص ۴١۶ آن را صحيح دانسته و ذهبى با او موافقت نموده است؛ تفسير قرآن عظيم، ج ٣، صص ۴٨۴ و ۴٨۵؛ الدرالمنثور، ج ۶، صص ۶٠٣ و ۶۴؛ الجامع لأحكام القرآن، ج ١۴، ص ١٨٣.
بيهودهاى انجام گرفته است كه ارتكاب آن حتى از آدمهاى معمولى شايسته نيست؛ تا چه رسد به اينكه از سرور پيغمبران چنين كارى سر بزند.
آنها همچنين انطباق آيۀ إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ (1)بر اميرالمؤمنين عليه السلام را تحريف كرده و مقصود از « الَّذينَ آمَنُوا» را، همۀ مؤمنين دانستهاند. درحالىكه احاديث فراوانى دلالت مىكنند كه اين آيه در حق على عليه السلام نازل شد؛ آن هنگام كه در مسجد رسول خدا (ص) انگشتر خود را صدقه داد.(2)
تعبير كردن واژۀ «ولى» در اين آيه به معناى ياور و دوستدار، سخن درستى نيست. بلكه معناى صحيح آن «اولى بالتصرف» است؛ زيرا اولاً، اگر ولايت به معناى يارى و دوستى بود، شامل همۀ مؤمنين مىشد؛ به دليل اين كلام خداوند كه مىفرمايد: وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ(3)ثانياً، روايات زيادى دلالت مىكنند كه اين آيه دربارۀ حضرت على عليه السلام نازل شده است؛ ثالثاً، آيۀ ولايت، اوليا را در سه مورد منحصر كرده است: خدا، پيغمبرش و مؤمنينى كه نماز را برپا داشته و در حال ركوع زكات مىدهند. روشن است كه همۀ مؤمنين چنين ويژگىاى ندارند. پس مراد از «الذين آمنوا» در اين آيه، بعضى از مؤمنين است، نه همۀ آنها.
از بيان فوق روشن مىشود كه معناى آيه همان معناى اين سخن پيامبر (ص) است كه فرمود: «هركس من مولاى اويم، پس على مولاى اوست» ؛ زيرا پيامبر (ص) پيش از آن معناى «مولا» را بيان نمود، آنجا كه فرمود: «اى مردم! آيا من از خود شما به شما
1) ولى شما، تنها خدا و پيامبر اوست و كسانى كه ايمان آوردهاند، همان كسانى كه نماز برپا مىدارند و در حال ركوع زكات مىدهند. مائده: ۵۵
2) تفسير قرآن العظيم، ج ٢، ص ٧١؛ الدر المنثور، ج ٣، صص ١٠۴ - ١٠۶؛ جامع البيان فى تفسير القرآن، ج ۶، ص١٨۶؛ الجامع لأحكام القرآن، ج ۶، صص ٢٢١ و ٢٢٢؛ فتح القدير، ج ٢، ص ۵٣؛ كشاف، ج ١، ص ٣۴٧؛ تفسير كبير، ج ١٢، ص ٢۶.
3) و مردان و زنان با ايمان، دوستان يكديگرند. . . توبه: ٧١
سزاوارتر نيستم؟»
اهل سنت، انطباق و تفسير آيۀ قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى(1)را نيز از اهل بيت عليهم السلام برگرداندهاند و چنين تعبير كردهاند كه پيامبر (ص) از قريش درخواست كرده است كه بهخاطر نزديكى و رابطۀ خويشاوندى، او را دوست بدارند يا اينكه پيامبر (ص) از همۀ مردم خواسته تا خويشان خود را دوست بدارند. اين در حالى است كه احاديث بسيارى بر لزوم دوستى و محبت اهل بيت عليهم السلام تأكيد مىكنند و از جملۀ آنها روايتى است كه مسلم از پيامبر (ص) نقل كرده كه ايشان در روز غدير خم فرمود: «خدا را به ياد شما مىآورم دربارۀ اهل بيتم»(2)
ترمذى، ابن ماجه، احمد، حاكم، هيثمى و عدهاى ديگر نيز از رسول خدا (ص) چنين روايت كردهاند: «ايمان در قلب هيچ مسلمانى وارد نمىشود، مگر اينكه شما (اهلبيت) را بهخاطر خدا و خويشى من، دوست بدارد» . (3)
ترمذى به نقل از ابنعباس مىنويسد:
رسول خدا [ (ص) ] فرمود: خدا را دوست بداريد بهخاطر آنكه به شما از نعمتهايش غذا مىدهد، و مرا دوست بداريد بهخاطر دوستى خدا، و اهل بيت مرا دوست بداريد بهخاطر دوستى من.(4)
اينها نمونهاى از تأويلات علماى اهل سنّت است كه آيات قرآن را از معانى و
1) بگو: به ازاى آن [رسالت]پاداشى از شما نمىخواهم، مگر دوستى با خويشاوندانم را. شورى: ٢٣
2) صحيح مسلم، ج ۴، ص ١٨٧٣؛ الجامع الصغير، ج ١، ص ٢۴۴ علامت صحيح براى آن بهكار برده است و البانى در صحيح جامع صغير، ج ١، ص ٢٨٧ آن را صحيح دانسته است؛ شرح العقيده طحاويه، ص ۴٩٠؛ كتاب السنة، ص۶٢٩.
3) سنن ترمذى، ج ۵، ص ۶٢۵ و گفته: «اين حديث حسن و صحيح است» ؛ سنن ابن ماجه، ج ١، ص ۵٠؛ مسند احمد، ج ١، صص ٢٠٧، ٢٠٨ و ج ۴، ص ١۶۵؛ مستدرك، ج ۴، ص ٧۵؛ مجمع الزوائد، ج١، ص ٨٨ و ج ٩، ص١٧٠؛ الفردوس بمأثور الخطاب، ج ۴، ص ٣۶١.
4) سنن ترمذى، ج ۵، ص ۶۶۴ و گفته: «اين حديث صحيح حسن است» .
مصاديق حقيقى آن، به آنچه موافق عقيدۀ آنهاست، تحريف كردهاند؛ اگرچه با روايات صحيحى كه در كتابهاى مورد اعتمادشان آمده، مخالفت نمايند.
شايد مراد جزايرى از تأويل باطلى كه از آن بيزارى مىجويد، تأويل برخى از آيات قرآن باشد كه الفاظى چون «يد» و «وجه» و «أعين» و «ساق» و مانند اينها را به خدا نسبت مىدهند؛ زيرا شيعۀ اماميه آيات را به معانى مناسبى تأويل مىكند كه ساحت مقدس خدا را از داشتن اجزا و اعضاى مانند انسانها منزه مىكند. اما اهل سنّت و بهويژه فرقۀ حنبلى، اين آيات را بر همان معانى حقيقى [ظاهرى] آنها تفسير نمودهاند و در نتيجه براى خدا دست و صورت و ساق و چشمى كه به گمان خودشان شايسته مقام كبريايى اوست، ثابت كردهاند.
سفارينى دراينباره مىگويد: «دربارۀ خدا واجب است صورت را كه در آيه آمده، به صورتى كه شايسته مقام او باشد، تفسير كنيم و آن صفتى زائد بر ذات است» .(1)
ابوالحسن اشعرى مىگويد:
اگر كسى از ما سؤال كند و بگويد: آيا شما براى خدا صورتى قائل هستيد؟ به او مىگوييم: بله، برخلاف آنچه اهل بدعت مىگويند و دليل ما فرمودۀ خداى عزّوجلّ است: وَ يَبْقى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِكْرامِ (2)و اگر از ما پرسيده شود: آيا شما مىگوييد كه خدا دو دست دارد؟ مىگوييم: [بله] و دليل ما فرمودۀ خداى عزّوجلّ است: يَدُ اللهِ فَوْقَ أَيْديهِم(3)و اين فرمودۀ او: لِما خَلَقْتُ بِيَدَي(4).(5)
و نيز مىنويسد:
معناى اين گفتۀ خدا: «بِيدَى» ، اثبات دو دست است. ولى مانند عضو انسان يا دو قدرت يا دو نعمت نيستند و فقط مىگوييم آنها دو دست هستند و مانند ديگر دستها نيستند و از دايرۀ سه صورت گفتهشده بيرون هستند.(1)
سفارينى نيز مىنويسد:
مذهب گذشتگان و ائمۀ اربعه و نظر حنفيه و حنبليان و بسيارى از شافعيه و غير اينها اين است كه آياتِ صفات و احاديث آنها، حمل بر ظاهر معانى آنها مىشود. البته با نفى كيفيت و تشبيه از آنها.(2)[مثلاً بگوييم خدا دست دارد، ولى شبيه دست انسان نيست].
ما مىگوييم، اثبات دست و صورت و ساق و مانند اينها براى خداى متعال، همان تشبيه و بيان حالت و كيفيت است؛ زيرا دست، هرچند شكل آن متفاوت باشد، حقيقت آن يكى است و اگر اين چنين نبود به آن دست نمىگفتند. دربارۀ صورت و ساق و چشم و مانند اينها نيز مطلب همين است. پس اهل سنّت، خدا را به مخلوقاتش تشبيه كردهاند و او را جسم قرار دادهاند؛ هرچند در سخن، جسمانيت را از او نفى كنند. بنابراين آنها اسم يك چيز را انكار كرده، ماهيت آن را براى خدا اثبات مىكنند.
در اينجا كلامى مناسب از «تاجالدين سُبكى» يافتم كه جوابيه و ردّى بر استادش، «حافظ شمسالدين ذهبى» است كه در كتابش «تاريخ الاسلام» ، ضمن شرح حال ابوالحسن اشعرى سعى كرده از مقام اشعرى بكاهد. سبكى به استادش ذهبى چنين مىنويسد:
تو با اين گفتۀ خود «خدايا! از دشمنانت بيزاريم» اشاره داشتى به اينكه شيخ (ابوالحسن اشعرى) از دشمنان خداست و تو از او بيزارى، درحالىكه بهزودى
به همراه او در محضر خداى متعال مىايستيد، روزى كه گروههايى از علماى مذاهب اربعه و نيكوكاران صوفيه و حافظان زبردست حديث پيشاپيش او هستند و تو در حالى مىآيى كه در ظلمتكدۀ «تجسيم» حيرانى. درحالىكه گمان مىكنى از آن (تجسيم) به دور هستى؛ حال آنكه تو بزرگترين مبلّغ آن هستى و گمان مىكنى كه به اين فن (علم كلام) شناخت دارى. درحالىكه تو هِرَّ را از بِرَّ تشخص نمىدهى. اىكاش مىدانستى چه كسى خدا را به آن چيزى توصيف مىكند كه او خودش را به آن توصيف كرده است! ؟ كسى كه او را به مخلوقاتش تشبيه كرده يا كسى كه مىگويد: لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ وَ هُوَ السَّميعُ الْبَصيرُ(1).(2)
جزايرى مىگويد: و سنت نبوى را خالى از دروغ و تشيع مىيابى، و به اين طريق مىتوانى به دست آورى ايمان صحيح و عقيدۀ اسلامى درست، و عمل صالحى را كه خداى متعال براى تزكيه و پاكى دلهاى بندگانش تشريع كرده و با عمل به آن وعدۀ نجات و رستگارى داده است.
پاسخ به جزايرى: صحاح اهل سنّت و كتابهاى روايى و كلامى آنها، مملو از احاديثى است كه بر پيامبر (ص) دروغ بستهاند و مضمونشان مخالف با قرآن كريم است و نسبتدادن آن معانى به دين اسلام درست نيست. در اينجا فقط به بيان دو دسته از اين احاديث بسنده مىكنيم، كه گوياى سخن باطل و گمان فاسد جزايرى مىباشند.
دستۀ نخست: رواياتى هستند كه به خداوند نسبتهايى دادهاند كه شايستۀ مقام ربوبى او نيست. اين روايات در موضوعات مختلفى است كه عبارتاند از:
١. رواياتى كه گوياى وجود صورت براى خدا به مانند صورت حضرت آدم عليه السلام است؛ براى مثال، در روايتى، بخارى و مسلم از ابوهريره آوردهاند: «خداوند آدم را به شكل صورت خودش آفريد، طول او شصت ذراع است. . .» .(1)
مسلم نيز از ابوهريره نقل مىكند كه پيامبر (ص) فرمود: «اگر كسى از شما با برادر [دينىاش] زد و خورد پيدا كرد، از [زدن به] صورت او خوددارى كند؛ زيرا خداوند آدم را به شكل صورت خودش آفريده است» (2)
عبدالحسين شرف الدين (ره) مىنويسد:
چنين گفتههايى، نه از رسول خدا (ص) و نه از ديگر انبيا و نه از اوصياى آنها عليهم السلام جايز است. شايد ابوهريره آنها را بهواسطه دوستش كعب الأحبار يا يهودى ديگرى گرفته باشد؛ زيرا مضمون اين حديث عين جملهاى است كه در كتاب عهد قديم (كتاب يهود) قسمت إصحاحات تكوين، اصحاح نخست، فقرۀ ٢٧ است و عين آن عبارت چنين است: گفت: «پس خدا انسان را بر صورت (شكل) خود آفريد، بر صورت خدا او را آفريد، مذكر و مونث آنها را آفريد» .(3)
٢. رواياتى كه مىگويند براى خدا انگشتانى وجود دارد؛ بخارى و مسلم به نقل از عبدالله مىگويند:
عالمى از علماى يهود نزد رسول خدا [ (ص) ] آمد و گفت: «اى محمد! ما چنان [در كتب خود] يافتيم كه خداوند آسمان ما را بر [يك] انگشت و زمينها را بر انگشتى [ديگر] و درختان را بر انگشت [ديگر] و آب و خاك را بر انگشتى [ديگر] و ساير مخلوقات ديگر را بر انگشتى [ديگر] قرار داده و
مىنويسد: من پادشاهم» . پس پيامبر [ (ص) ] در تصديق سخن اين خبر طورى خنديدند كه دندانهاى [مباركش] نمايان گشت. سپس رسول خدا [ (ص) اين آيه را] تلاوت كرد: وَ ما قَدَرُوا اللهَ حَقَّ قَدْرِهِ وَ الْأَرْضُ جَميعاً قَبْضَتُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ السَّماواتُ مَطْوِيَّاتٌ بِيَمينِهِ سُبْحانَهُ وَ تَعالى عَمَّا يُشْرِكُونَ(1).(2)
٣. رواياتى كه مىگويند خدا پا دارد؛ بخارى و مسلم از انس، از پيامبر (ص) نقل كردهاند كه فرمود:
پيوسته در جهنم [كسانى] انداخته مىشوند و [جهنم] مىگويد: آيا بيشتر هم هست؟ تا اينكه پروردگار عزيز، پاى خود را در آن مىگذارد، آنگاه بعضى از جهنم بر بعض ديگر آن جمع مىشود و مىگويد: قَط قَط، به عزت و كرم تو [مرا ديگر بس است].(3)
در روايت ديگرى نيز چنين آمده است:
و اما آتش پُر (و سير) نمىشود تا اينكه [خدا] پاى خود را [در آن] مىگذارد، پس [آتش] مىگويد: قَط، قَط، مرا بس است، مرا بس است، پس در آن هنگام پُر مىشود و بعضى از آن بر بعض ديگر جمع مىگردد.(4)
۴. رواياتى كه مىگويند خداوند به شكل چهرۀ آدميان است و صورت او تبديل و تغيير مىيابد. بخارى و مسلم از ابوهريره از پيامبر (ص) روايتى طولانى نقل كردهاند كه حضرت در ضمن آن روايت فرموده است:
خداوند مردم را جمع مىكند و مىگويد: «هركه هر چيزى را مىپرستيده، به
1) آنها خدا را آنگونه كه شايسته است نشناختند درحالىكه تمام زمين در روز قيامت در قبضه اوست و آسمانها پيچيده در دست او. خداوند منزّه و بلندمقام است از شريكهايى كه براى او مىپندارند. زمر: ۶٧
2) ابوهريره، ص ۶٠.
3) صحيح بخارى، ج ٨، ص ١۶٨ و ج ٩، ص ١۴٣؛ صحيح مسلم، ج ۴، ص ٢١٨٨.
4) صحيح بخارى، ج ۶، ص ١٧٣؛ صحيح مسلم، ج ۴، صص ٢١٨٧ و ٢١٨٨.
دنبال آن برود» . پس خورشيدپرستان به دنبال خورشيد و ماهپرستان به دنبال ماه و طاغوتپرستان به دنبال طاغوت مىروند و اين امّت، به همراه منافقين خود باقى مىماند و خداوند بهسوى آنها به غير آن صورتى كه او را با آن مىشناسند، مىآيد و مىگويد: «من پروردگار شما هستم» . مىگويند: «از تو به خدا پناه مىبريم، در جاى خود مىمانيم تا پروردگار ما بيايد؛ اگر پروردگار ما بيايد او را مىشناسيم» . پس خدا به آن صورتى كه او را با آن مىشناسند، مىآيد و مىگويد: «من پروردگار شما هستم» . پس مىگويند: «تو پروردگار ما هستى و در پى او مىروند»(1)
دسته دوم: رواياتى هستند به پيامبر (ص) ، چيزهايى نسبت دادهاند كه شايستۀ او نيست كه به چند نمونه از آنها اشاره مىكنيم:
١. پيامبر (ص) گوشتى را به ديگرى داد كه به شيوۀ بتپرستان ذبح شده بود؛ بخارى به نقل از سالم مىگويد:
از عبدالله شنيدم كه از قول رسول خدا [ (ص) ] مىگفت: «پيامبر، زيد بن عمرو ابن نفيل را در جايى به نام بلدح ملاقات كرد و اين جريان پيش از آن بود كه بر رسول خدا [ (ص) ] وحى نازل شود. پس رسول خدا [ (ص) ] براى او سفرهاى گستراند كه در آن گوشت بود و [زيد] از خوردن آن خوددارى كرد و گفت: من از [گوشتى] كه به شيوۀ بتپرستان ذبح شود، نمىخورم و تنها [از گوشتى] مىخورم كه اسم خدا بر آن برده شده باشد»(2)
٢. پيامبر (ص) مىخواست با جنابت نماز بخواند؛ بخارى و مسلم از ابوهريره چنين روايت كردهاند:
نداى «قد قامت الصلاة» را سردادند و صفهاى نماز مرتب گشت. پس رسولخدا [ (ص) ] بهسوى ما بيرون آمد و وقتى در مصلاى خود ايستاد، يادش آمد كه جُنب است؛ به ما گفت: «همين جا باشيد» . سپس رفت و غسل كرد. سپس بهسوى ما بيرون آمد، درحالىكه قطرات آب از سرش مىچكيد. پس تكبير [نماز] را گفت و با او نماز خوانديم.(1)
٣. پيامبر (ص) ، بىجهت خشمگين مىشد و دشنام و نفرين مىكرد؛ مسلم به نقل از عايشه مىنويسد:
دو مرد بر رسول خدا [ (ص) ] وارد شدند و با او دربارۀ چيزى صحبت كردند كه نمىدانم چه بود. پس او را خشمگين كردند و [پيامبر (ص) هم] ايشان را نفرين و دشنام داد و وقتى كه بيرون رفتند، گفتم: «اى رسول خدا [ (ص) ]! هركس از خير بهرهاى برده، [اما] اين دو بهرهاى نبردهاند» . فرمود: «براى چه؟» گفتم: «زيرا آنها را نفرين و دشنام دادى» . فرمود: «و آيا تو نمىدانستى چه شرطى بر پروردگار خود كردهام؟ به خداى خود گفتم: بار خدايا! همانا من بشر هستم. پس هر مسلمانى را كه من نفرين كرده يا دشنام بدهم، تو آن را براى او زكات و ثواب قرار بده» .
ابوهريره مىنويسد:
رسول خدا [ (ص) ] فرمود: «بار خدايا! همانا من بشر هستم. پس هر مردى از مسلمانان را كه دشنام داده يا نفرين كرده يا شلاق زدم، تو آن را براى او زكات و رحمت قرار بده»(2)
۴. پيامبر (ص) ايستاده بول مىكرد؛ بخارى و مسلم از حذيفه چنين نقل كردهاند:
«پيامبر [ (ص) ] به [محل] زبالۀ قومى آمد و [در آنجا] ايستاده بول كرد. سپس آبى طلب كرد وآبى براى او آوردم و وضو گرفت»(1)
۵. پيامبر (ص) عورت خود را در برابر مردم نمايان كرد؛ بخارى و مسلم - لفظ روايت از مسلم است - از عبدالله بن جابر چنين نقل كردهاند:
رسول خدا [ (ص) ] سنگ براى كعبه بلند مىكرد و لنگى براى او بود و عمويش عباس به او گفت: «اى پسر برادرم! اگر لُنگ خود را باز كرده، بر كتف خود ببندى، [بهتر] مىتوانى سنگ را بردارى» . او [نيز] آن را باز كرده، بر كتف خود قرار داد و ناگهان غش كرد و بر زمين افتاد. گويد: «از آن روز تا به حال ديگر برهنه ديده نشد»(2)
۶. پيامبر [ (ص) ] آواى ترانه گوش مىداد؛ بخارى و مسلم از عايشه چنين روايت كردهاند:
در روزهاى مِنا، ابوبكر بر او وارد شد، درحالىكه نزد او دو كنيز بودند كه ترانه مىخواندند و دف و طبل مىزدند و پيامبر [ (ص) ] نيز پارچهاى بر صورت خود كشيده بود. پس ابوبكر آن دو كنيز را [از خانه بيرون] راند.
پيامبر [ (ص) ] پارچه را از صورت خود برداشت و گفت: «اى ابابكر! كارى به آنها نداشته باش؛ زيرا اين روزها روزهاى عيد [قربان] و آن روزها روزهاى منا است»(3)
٧. در سر پيامبر (ص) چرك وجود داشته است و زن اجنبى [موهاى] سر او را وارسى مىكرد؛ بخارى و مسلم از انس چنين روايت كردهاند:
همواره پيامبر [ (ص) ] به [خانه] امحَرَام، بنت مِلحان داخل مىشد و او به
پيامبر [ (ص) ] غذا مىداد درحالىكه امحرام زن عبادة بن صامت بود. [روزى] رسول خدا [ (ص) ] بر آن [زن] داخل شد. آن زن به او غذا داد و مشغول وارسى [موهاى] سر او شد. . . .(1)
٨. پيامبر (ص) لباسهاى خود را از [آب] مَنى نمىشُست؛ مسلم در باب مَنى، از عايشه چنين نقل مىكند: «همواره لباس رسول خدا [ (ص) ] را بهخاطر وجود مَنى در آن مىماليدم (و پاك مىكردم)»(2)
در روايت ديگرى مىنويسد: «و مرا مىبينى كه مَنى را از لباس رسول خدا [ (ص) ] به شدت مىزدودم، درحالىكه او با آن نماز مىخواند»(3)
در روايت ديگرى مىنويسد: «مرا مىبينى كه با ناخن خود مَنى خشكشده را از لباس رسول خدا [ (ص) ] مىخراشيدم»(4)
٩. هر زمان كه وحى، به تأخير مىافتاد، پيامبر (ص) قصد خودكشى مىكرد؛ بخارى و احمد و عدهاى ديگر، از عايشه روايت مىكنند كه وى در ضمن حديثى طولانى چنين گفته است:
براى مدتى وحى از پيامبر [ (ص) ] به تأخير افتاد. وى چنان اندوهگين شد كه چندبار صبح زود از خانه بيرون رفت تا خود را از بلندى كوهها پايين بيندازد؛ هر بار كه به قلۀ كوهى مىرسيد تا خود را از آن پرتاب كند، جبرئيل براى او آشكار مىشد و مىگفت: «اى محمد! همانا تو رسول بر حق خدايى» . با اين سخن، قلب او آرام مىگرفت و چشم او روشن مىشد و برمىگشت. پس اگر [دوباره] مدت [انقطاع] وحى بر او طولانى مىشد، دوباره صبح زود [براى
خودكشى] بيرون مىرفت؛ وقتى به بالاى كوه مىرسيد، جبرئيل براى او آشكار مىشد و مثل آن سخن را به او مىگفت.(1)
تمام اين رواياتى كه آورديم، قطرهاى است از دريا. اگر مىخواستيم اين گونه روايات را از كتابهاى اهل سنّت در اينجا بيان كنيم، سخن بسيار طولانى مىشد و از موضوع كتاب خارج مىشديم و همين مقدار ذكرشده براى رسيدن به هدف، كافى است.(2)
چگونه سنّت صحيح نبوى را نزد اهل سنّت بيابيم؟ درحالىكه آنها عقيده دارند كه آنچه در زمان رسول خدا (ص) بوده، از بين رفته است، حتى نماز. دراينباره بخارى و غير او، از زهرى چنين نقل مىكنند:
بر انس بن مالك در دمشق وارد شدم، درحالىكه او گريه مىكرد؛ گفتم: «چه چيزى تو را به گريه انداخته است؟» گفت: «چيزى نمىشناسم از آنچه [پيشتر] ديده و درك كرده بودم (همهچيز عوض شده است) مگر همين نماز و اين نماز هم از بين رفته است» .
در روايت ديگرى نيز مىگويد: «از آن چيزهايى كه در زمان رسول خدا (ص) بوده [الآن] چيزى نمىشناسم» . گفته شد: «[حتى] نماز؟» گفت: «آيا مگر آنچه را در آن است (از احكام و شرايط آن) از بين نبردهايد؟ !»(3)
چگونه اين سنّت صحيح نبوى را خالى از دروغ بيابيم، با اينكه ابوحنيفه فقط هفده حديث يا كمى بيشتر را صحيح مىداند. امام مالك بن انس نيز فقط احاديث كتاب موطأ را كه خودش نوشته است، صحيح مىشمرد كه تعداد احاديث آن حداكثر سيصد
حديث مىرسد (با كمى اختلاف) (1)
علاوه بر تمامى مطالب ذكرشده، توجه به اين نكته لازم است كه خود اهل سنّت به مذاهب زيادى تقسيم شده و در بيشتر مسائل نيز با يكديگر اختلاف دارند و نظريات زيادى در بين ايشان سر برآورده است. اينجاست كه بايد پرسيد، اين سنّت صحيح، خالى از دروغ، در كجاست كه ما را ملزم به برگشت به آن مىكنند تا بدين وسيله اختلاف پيش آمده از ميان برداشته شود؟ !
همۀ امامان اهل سنت، داراى فتواها و سخنان عجيب و شگفتآورى هستند كه با كتاب خدا و سنّت پيغمبرش (ص) در تعارض است. زمخشرى در اينباره چه نيكو سروده است:
اگر از مذهبم سؤال كنند آن را بيان نمىكنم و پنهان مىكنم آن را كه پنهانكردن آن برايم بهتر است؛ زيرا اگر بگويم حنفى هستم، مىگويند كه تو طلا (از نامهاى شراب) را كه شرابى حرام است، جايز مىدانى؛ و اگر بگويم مالكى هستم، مىگويند كه تو خوردن سگ و شير بيشه را براى آنها جايز مىدانى؛ و اگر بگويم شافعى هستم، مىگويند كه تو ازدواج پدر با دختر را جايز مىدانى، درحالىكه حرام است؛ و اگر بگويم حنبلى هستم، مىگويند كه تو بر دل سنگينى و قائل به حلول و اهل تجسيم هستى؛ و اگر بگويم از اهل حديث و گروه آنها هستم، مىگويند بُز نرى است كه نمىداند و نمىفهمد.(2)
ابن حجاج نيز چنين سروده است:
از ميان امامان (اهل سنّت) شافعى گويد بازى با شطرنج حرام نيست؛ و ابوحنيفه گويد - درحالىكه هر حكمى كه او بيان مىكند، صحيح است -:
نوشيدن شراب ناب و معمولى جايز است. پس در روزهاى شاد و خوش آن را بنوش؛ و مالك نوشيدن فُقاع را جايز مىداند و قوام و استوارى دين و اسلام به آن است. و احمدِ دانشمند، استمنا را جايز دانسته و با اين عمل از [ازدواج با] خويشاوندان بىنيازى حاصل مىشود(1)پس خمر و لواط و زنا و قمار بكن و دربارۀ هريك از اين مسائل، نظر امامى را دستاويز قرار ده.
جزايرى مىگويد: و در پايان بدانكه اين نصيحت را بهخاطر طمع به آنچه نزد توست يا نزد ديگر مردم است يا بهخاطر ترس از تو يا ديگرى، براى تو نگفتم؛ به خدا سوگند كه هرگز براى اينها نبوده؛ فقط بهخاطر برادرى اسلامى و سفارشى كه خدا و قرآن و پيغمبر و امامان همۀ مسلمين (امامان اهل سنّت) آن را واجب كردهاند؛ همينها باعث شد كه اين نصيحت را پيشكش تو كنم. از خدا مىخواهم براى قبولى آن شرح صدرى به تو بدهد و به وسيلۀ آن، تو را به چيزى هدايت كند كه سعادت دنيوى و اخروى تو در گرو آن باشد و سلام و درود بر پيغمبران خدا، والحمدلله رب العالمين.
پاسخ به جزايرى: به تحقيق براى خوانندۀ محترم روشن شده است كه آنچه آقاى جزايرى بهعنوان حقيقت در اين كتابچۀ خود آورده، چيزى جز اتهامات باطل و ادعاهاى فاسد و بىاساس نيست.
گويا اين كتابچه، اشتياق درونى جزايرى براى تكفير شيعۀ اماميه را - در شكل بيان نصيحتهاى آراستهشده - آشكار ساخته است. اين در حالى است كه او خود را دلسوز هدايتيافتن شيعه نشان داده است. ولى عدم كنترل زبانش وى را رسوا كرده و ماهيت او را براى هر بينندهاى آشكار نموده است و بدين ترتيب خود را خوار و ذليل و زيانكار كرده است.
1) و بعضى اين بيت را چنين نقل كردند: «و مالك از باب كرامت، لواط را با دختر و پسر جايز دانسته است»
بسيار جاى شگفتى دارد كه جزايرى همان زمان كه شيعه را تكفير و از دايرۀ مسلمانان خارج مىكند، در همان وقت مىنويسد كه انگيزۀ من از بيان اين نصيحت، برادرى اسلامى و وجوب نصيحت براى مسلمانان است. بهراستى چقدر فاصله است ميان اين دو گفته وى كه در يكى شيعه را كافر مىداند و در ديگرى آنها را برادران مسلمان مىداند كه بر او واجب است آنها را نصيحت كند.
البته شيعه، نصيحتى را كه صادقانه باشد، رد نكرده و از شنيدن و گرفتن حقيقت خوددارى نمىكند و برادرى اسلامى را نيز رها نمىنمايد؛ ولى اتهامات باطل و دروغگويى را پاسخ مىدهد و از آراستن باطل و دروغ به لباس حق و راستى و از نامگذارى تهمت به نام حقيقت و غش به نام نصيحت و باطل به نام هدايت، بسيار خشمگين و ناراحت مىشود.
در خاتمه بايد بگويم، تمام آنچه در پاسخ و رد نظريات ابوبكر جزايرى - كه در كتابچۀ خود نوشته و آن را به نام «هذه نصيحتى الى كل شيعى» نامگذارى كرده است - برايم ميسّر شده بود، آوردم. اگر ترس از زيادهگويى نبود براى جواب هر مسئلهاى كه او مطرح مىكرد، بيشتر توضيح مىدادم. ولى آنچه بيان شد براى دوستدار و جويندۀ حق كفايت مىكند.
نصيحت من به جزايرى اين است كه اين كتاب را با دقت و انصاف بخواند، تا ببيند كه پايههاى حقايقش درهم شكسته و سُست و ويران گشته است. او بايد بداند آن حقايق، چيزى جز سراب نبوده كه آدم تشنه، آن را از دور، آب مىپندارد و چون نزديك آيد، چيزى نمىيابد.
وى با نوشتن اين كتابچه، گناه بزرگى مرتكب شده است؛ زيرا او باطل را لباس حق پوشانده و آن را يارى كرده و در مقابل، حق را بىياور و خوار كرده است. او بدون دليل طايفۀ بزرگى از مسلمانان را تكفير نموده و چيزهايى به آنها نسبت داده كه از آن مبرّا هستند. جزايرى شيعيان اهل بيت عليهم السلام را متهم كرده است كه مىخواهند اسلامى را از بين ببرند كه دشمن آيين زرتشت و يهوديت است و گمان كرده مذهب اهل بيت عليهم السلام يك مذهب تاريك و ويرانگر است. ازاينرو به اهل بيت عليهم السلام، ناجوانمردانه ظلم كرده است و به شيعيان و دوستان آنها ستم و جفا روا داشته است.
پس بايد از اين گناه كبيرۀ خود استغفار و طلب آمرزش كند و كفاره آن را بپردازد و در بطلان و رد آنچه نوشته است، قلم بگيرد و مطالبى بنويسد كه در آنها رضايت خدا و مصلحت و سود مردم باشد. آرزو مىكنم كه حتى يك نفر از جهان شيعه، به وسيله
تاب او گمراه نشده باشد يا مؤمنى در ايمان خود به شك نيفتاده باشد يا اهل باطلى بهسبب آن كتاب، يقين به باطل خود نكرده باشد، كه اگر چنين چيزهايى اتفاق افتاده باشد، جزايرى از هلاكشوندگان خواهد بود. از او انتظار دارم، چنانكه از هر نويسندۀ سنّى چنين انتظارى دارم، كتابهايى در جهت وحدت كلمه و يكپارچگى امّت اسلام و نزديكى دلها و بهبودى زخمها و از بينرفتن بغض و كينهها بنويسد؛ زيرا امروز جهان اسلام به الفت و دوستى و دورانداختن اختلاف و تفرقه بيشتر نيازمند است. دشمنان دين در كمين اسلام و مسلمانان نشستهاند و تعداد آنها نيز بسيار است. درحالىكه مسلمانان، به جنگ و دعواهاى درونى و مذهبى گرفتار شده و از خطراتى كه در انتظار آنهاست، غافل شدهاند. در نتيجه بعضى از آنها بعضى ديگر را تكفير يا مذمت مىكنند و گروهى نيز مشغول جنگ با گروه ديگر هستند.
مطالب نويسنده بايد كه به سود مردم باشد، به طورى كه خودش نيز علاقهمند به ثبت آنها در صحيفۀ اعمالش باشد و نيز بايد از نوشتن آنچه موجب سرزنش او در دنيا و سختى او در آخرت مىشود، پرهيز نمايد. بهراستى چه نيكو سروده است شاعر:
وما مِن كاتب إلّا و تبقى
كتابته و إن فنيتْ يداهُ
فلاتكتبْ بخطّكَ غيرَ شيءٍ
يسرُّكَ فى القيامة أن تراهُ
و هيچ نويسندهاى نيست، مگر باقى مىماند نوشتههاى او هرچند كه دستان او از بين برود. پس با دستخط خود ننويس، مگر چيزى كه تو را در قيامت خوشحال كند، وقتى آن را ببينى.
يك نويسندۀ متعهد لازم است مردم را به چيزى دعوت كند كه آن را حق مىداند و خدا به آن امر فرموده است؛ چون خدا مىفرمايد: ادْعُ إِلى سَبيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتي هِيَ أَحْسَن.(1)
1) نحل: ١٢۵.
با توجه به اين آيۀ شريفه، نويسنده بايد شيوۀ نرم و ملايمى را در پيش بگيرد و به بيان حق و سخن راست پايبند باشد و بدون بررسى، از تكفير و تهمتهاى باطل و ناروا زدن دورى بجويد تا هدف و فايدۀ مورد نظر تحقق يابد.
نصيحت من به برادران ايمانى خودم (شيعيان بزرگوار) اين است كه به اينگونه كتابهاى ويرانگر بها ندهند؛ چرا كه مملو از بيهودهگويىهاى آراستهشده و تهمتهاى پوچ و ساختگى و دروغهاى تزيينشده است كه نه تنها فايدهاى نداشته، بلكه ضرر بسيارى هم دارند؛ زيرا اگر در دل خواننده، شك و ترديدى هم وارد نكنند، لااقل با خواندن آنها دل انسان پر از غصه و ناراحتى مىشود.
بهتر است دراينباره (عقايد اسلامى) ، به كتابهايى كه علماى بزرگ شيعه نوشتهاند، مراجعه كرده و آنها را مطالعه كنند؛ زيرا آنها مذهب را بيان نموده و سُستى شبهات مخالفان را نشان داده و تشكيك و استدلالهاى آنها را به بهترين وجه باطل كردهاند و حق را نيز به صورت آشكار و بدون هيچ شك و ترديدى روشن نمودهاند. كمترين فايدهاى كه خواننده از مطالعۀ اين كتابها به دست مىآورد اين است كه ايمان او در دين بيشتر و عقيدۀ او محكمتر مىگردد؛ گذشته از اينكه آن كتابها، علوم بسيار و سودمندى دارند و شناخت ما را به آنچه در دين جايز يا ممنوع است، بيشتر مىكنند.
نصيحت من به برادران بزرگوار اهل سنّت نيز اين است كه آنچه را نويسندگان آنها در انكار عقائد شيعه نوشتهاند، از مسلّمات قلمداد نكنند و همچنانكه در آنها احتمال درستى مىدهند، احتمال خطا و اشتباه نيز بدهند. بر آنها لازم است كه پاسخهاى شيعه به اين نوشتهها را نيز بخوانند تا برايشان يقين حاصل شود كه اين عقايد صحيح است يا باطل. در غير اين صورت (عدم اعتنا به پاسخهاى شيعه) ، در حكم و قضاوت خود ستم روا داشته و نسبت به غير خود ظلم كرده و در حق خودشان مقصر خواهند بود؛ زيرا
تنها سخن يكى از دو طرف دعوا را شنيدهاند و سخن طرف ديگر را نشنيدهاند؛ در نتيجه، تنها حكم به صحت ادعاى آن طرفى دادهاند كه سخن او را شنيدهاند.
اهل سنت كه خداوند آنها را به اطاعتش موفق گرداند، بايد بدانند كه علماى شيعه، طلايهدار حق و صدق و درستى هستند؛ با حكمت و پند نيكو بهسوى خدا دعوت مىكنند و با ديگران بهخاطر اشتياق و طمع در كسب ثواب، به حُسن و نيكى مجادله مىكنند. آنها هيچ اعتقادى به تكفير اهل سنّت يا ديگر مسلمانان ندارند و اگر مىخواستند پردهدرى كنند و قبايح و زشتىهاى ديگران را بيان كنند، بىترديد مىتوانستند چنين كارى بكنند؛ اما راه درست را در آن ديدند كه تمام گروههاى مسلمانان را به وحدت و يكپارچگى فرابخوانند و از آنها بخواهند كه با هم برادرى و دوستى و الفت داشته باشند تا همگى به مثابه يك ديوار سخت و محكم شوند و نيز به مانند يك پيكرى باشند كه اگر عضوى را به درد آورد روزگار، دگر عضوها را نماند قرار.
در پايان از خداوند مىخواهم كه مسلمانان را يكپارچه و متحد نموده صفهاى آنها را يكى كند و دلهاى آنها را با همديگر مهربان نمايد و كلمۀ آنها را بالا و برتر و كلمه كسانى كه كفر ورزيدند، پايين و پستتر قرار بدهد.
و آخر دعوانا أن الحمدلله رب العالمين، و صلى الله على محمد و آله الطيبين الطاهرين.