ghaemiyeh.com
سرشناسه : مهری، سیدمحمدجواد، ۱۳۲۶ -
عنوان و نام پدیدآور : خاطرات مدرسه/ نوشته محمدجواد مهری.
مشخصات نشر : قم: بنیاد معارف اسلامی، ۱۳۷۴.
مشخصات ظاهری : ۲۷۲ ص.
فروست : مرکز نشر بنیاد معارف اسلامی؛ ۳۰.
شابک : ۲۰۰۰ ریال (چاپ اول) ؛ ۴۰۰۰ ریال ؛ ۳۰۰۰۰ ریال (مکرر چاپ دوم) ؛ ۲۵۰۰۰ ریال: چاپ چهارم978-964-7777-44-2 :
یادداشت : چاپ اول: ۱۳۷۲.
یادداشت : چاپ دوم.
یادداشت : چاپ مکرر دوم: ۱۳۸۱.
یادداشت : چاپ سوم: بهار ۱۳۸۳.
یادداشت : چاپ چهارم: پاییز ۱۳۸۶.
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس.
موضوع : علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق. -- اثبات خلافت
موضوع : ولایت
شناسه افزوده : بنیاد معارف اسلامی
رده بندی کنگره : BP۲۲۳/۵/م۹۶خ۲ ۱۳۷۴
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۴۵۲
شماره کتابشناسی ملی : م۷۵-۵۷
روزی یکی از دوستان اندیشمندم در خیابان به من گفت: فلانی! چرا اینقدر ولایتی شدهای؟! هر چه مینویسی یا ترجمه میکنی در زمینه مسائل ولایت و خلافت است! مگر مسائلی مهمتر از این در جامعة اسلامی یافت نمیشود که قلم بدستان متعهد در آن موارد بحث کنند و مطالبی را بنویسند و مردم را روشن کنند؟
او با یک حساسیت فوقالعادهای سخن میگفت و خیلی متأثر به نظر میرسید. چند با مطلبش را با عبارتهای مختلف تکرار کرد و در حالی که
اظهار علاقه به من میکرد، به روش انتخابی من در زمینه تألیف یا ترجمه، شدیداً اعتراض داشت.
راستی چرا در جامعهای که منسوب به حضرت ولی عصر عجل الله فرجه است و در کشوری که افتخار پیروی از اهل بیت عصمت و سهارت علیهمالسلام را دارد، از زبان انسانی متعهد، انقلابی و فهمیده چنین سخنانی تراوش کند؟
چرا او و دیگر همفکرانش نباید بفهمند که چیزی مهمتر از ولایت نیست و اگر ولایت درست شد، سایر مسائل درست میشود و اگر ولایت کم رنگ شد؛ یا خدای نخواسته از انسان ـ که با لفطره ولایت را در درون وجودش پذیرا است ـ گرفته شد، هیچ عبادتی از او پذیرفته نیست؛ این اصلی است که مکتب ما بر آن استوار است و تردیدی در آن وجود ندارد. پس چرا اگر کسی خواست در این زمینه بحث کند، یا بر آن تاکید نماید یا مطالبی نو ارائه دهد، او را متهم به «ولایتی» شدن میکنند؟ و انسان «ولایتی» را مرتجع معرفی مینمایند؟
مگر انقلاب اسلامی مبتنی بر ولایت نیست؟ مگر ولایت، اصلیترین و اساسیترین پایههای حکومت اسلامی نیست؟ مگر امام خمینی قدس سره، بزرگترین منادی ولایت راستین نیست؟ مگر امام وصیتنامة
جاویدانش را با «حدیث ثقلین» آغاز نکرده است؟ مگر امام همواره بر ولایت تاکید نکرده است؟
پس این چه ترسیم غلطی است که از «ولایت» در اذهان ایجاد شده است؟ و اصلاً مگر چیزی بالاتر از ولایت وجود دارد؟ مگر در احادیث متواتر به ما نرسیده است که: اسلام بر پنج ستون استوار است: نماز و زکات و روزه و حج و ولایت و در ادامة حدیث امام باقر علیهالسلام آمده است که: «و ما نودی بشیء مثل ما نودی بالولایة».
ـ و به چیزی مانند ولایت اهمیت داده نشده است.
در روایت دیگری به همین مضمون، زراره از امام باقر علیهالسلام میپرسد: کدام یک از این ستونهای اسلام، فضل است؟ حضرت میفرماید: «الولایة افضل لأنها مفتاحهنّ و الوالی هو الدلیل علیهنّ» ـ ولایت از همة آنها افضل است چرا که کلید آنها است و والی ـ که همان امام است ـ دلیل و راهنمای بر احکام آنها است.
و مگر نه هیچ عملی از اعمال انسان پذیرفته نمیشود جز با ولایت؟
محبالدین طبری در جلد 2 ریاض النظره ـ ص172 از رسول خدا (ص) نقل میکند که فرمود:
«اذا جمع الله الاولی و الآخرین یوم القیامة و نصب الصراط علی
جسر جهنم لم یجزها أحدٌ الا من کانت معه براءة بولایة علی بن ابیطالب».
ـ روز قیامت که خداوند تمام مردم را از اولین و آخرین جمع میکند و ضراط بر پل جهنم گذارده میشود، هیچ کس نمیتواند بر آن صراط عبور کند جز کسی که گذرنامهای از ولایت علیبن ابیطالب داشته باشد.
در ذخایر العقبی ص68، مناقب خوارزمی ص97، عواعق المحرقه ابن حجر ص107، از عمربن خطاب نقل کردهاند که دو نفر اعرابی نزد او آمدند و گفتند: بین ما دو نفر داوری کند. عمر رو به علیبن ابیطالب کرده گفت: تو میان این دو قضاوت کن. یکی از آنها به عمر ـ از روی اعتراض ـ گفت: این آدم داوری کند؟! عمر با خشم گریبان او را گرفت و گفت: «ویحک ما تدری من هذا؟ هذا مولای و مولی کل مؤمن و من لم یکن مولاه فلیس بمؤمن».
ـ وای بر تو! میدانی این مرد کیست؟ این مولای من و مولای هر مؤمنی است و هر که علی مولایش نباشد، مؤمن نیست.
حافظ واحدی پس از ذکر حدیث غدیر، میگوید:
این ولایتی که پیامبر آن را برای علی، تثبیت نمود، همان ولایتی است که در روز قیامت از همة مردم نسبت به آن سؤال میشود. و در مورد سخن
خداوند که میفرماید: «وقفوهم انهم مسئولون» ـ یعنی ازولایت علی رضیالله عنه، از آنها سؤال میشود و تفسیرش این است که: از آنها پرسیده میشود که آیا حق ولایت را نسبت به علی چنانکه پیامبر سفارششان کرده بود، ادا کردند یا اینکه آن را ضایع نموده و به آن اعتنا نکردند؟ و این حدیث را حموینی در فرائد السمطین در باب چهاردهم و ابنحجر در صواعق، ص89 و حضرمی در «الرشفه» ـ ص24 آوردهاند.
و همچنین آلوسی، مفسر بزرگ قرآن در جلد23، ص74 از تفسیرش پس از ذکر آیه «وقفوهم انهم مسئولون» و اشاره به اقوال مختلف میگوید:
«و أولی هذه الاقوال ان السؤال عن العقاید و الاعمال و رأس ذلک لا اله الا الله و من أجلّه ولایة علی کرم الله وجهه».
ـ سزاوارترین اقوال این است که سؤال از عقیده و رفتار انسان میشود که در رأس آنان «لااله الاالله» قرار دارد و از مهمترین سئوالها ولایت علی کرمالله وجهه است.
آری! ولایت همان «دین حنیف» است که جزئی از «فطرت» انسانها است.
«فأقم وجهک للدین حنیفاً فطرة الله التی فطر الناس علیها».
ـ پس توجه خویش را به این دین حنیف و معتدل برقرار کن که این فطرت و نهاد الهی است که مردم را بر آن خلق کرده است و خلقت خدا تغییر ناپذیر است.
و ولایت همان «طریقه» است که فرمود:
«و ان لو استقاموا علی الطریقة لأسقیناهم ماءً غدقاً».
ـ و اگر آنان بر این روش و طریقت استوار شوند، پس آبی گوارا و فراوان به آنان خواهیم داد.
ولایت همان «حسنه» است که فرمود:
«من جاء بالحسنة فله خیرٌ منها».
ـ هر که با حسنه به ملاقات پروردگارش بیاید، بهتر از آن به او خواهیم داد.
و ولایت همان «نبأ» عظیم است که در آن اختلاف میکنند:
«عمّ یتساءلون، عن النبأ العظیم الذی هم فیه مختلفون».
ـ از چه میپرسند؟ از آن خبر بزرگ که دربارهاش اختلاف میکنند.
و ولایت همان «تواصی به حق» است.
«والعصر ان الانسان لفی خسر الا الذین آمنوا و عملوا الصالحات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر».
ـ قسم به روزگار که انسان همواره در زیان است جز کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام دادند و همدیگر را به حق و صبر سفارش کردند.
و ولایت همان «خیرات» است:
«و لکّل وجهةٌ هو مولّیها فاستبقوا الخیرات».
ـ هر گروهی را جهتی هست که به آن روی میآورند، پس در خیرات سبقت و پیشی بگیرید.
و ولایت همان «نعیم» است؛ بزرگترین نعمتی که از ما سؤال میشود که با آن چه رفتاری کردید:
«ثم لتسئلنّ یومئذ عن النعیم».
ـ و آنگاه ـ در آن روز ـ قطعاً از شما سؤا میشود نسبت به آن نعمت بزرگ.
و سرانجام ولایت همان «نور» است که در سیمای مؤمن، تابشی ویژه دارد:
«أومن کان میتاً فأحییناه و جعلنا له نوراً یمشی به فی الناس کمن مثله فی الظلمات لیس بخارج منها».
ـ آیا کسی که مرده بود، پس او را زنده کردیم و نوری برای او قرار دادیم که همواره با آن نور در میان مردم راه میرفت؛ آیا او مانند کسی است که پیوسته در ظلمتها و تاریکیها است و از آن هرگز خارج نمیشود.
پس حال که ولایت «فطرة الله» است، باید این فطرت الهی را در افرادی که مرده است، زنده و احیا کرد و باید پردة غفلت و فراموشی را از جلوی
دیدگانشان برداشت و «صراط مستقیم» را به آنان نمایاند تا با این «نور» به دین حنیف باز گردند و بر این «طریقه» پایدار شوند و به این «خیرات» روی آورند چرا که این تنها نعمتی است که مورد بازپرسی قرار میگیرد و هیچ عملی جز با مهر و امضای «ولایت» پذیرفته نمیشود.
این «ولایت» است که دین با آن کامل شد و نعمت اتمام یافت «الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و ضیت لکم السلام دینا» و این را نه ما شیعیان میگوئیم که تمام محدثین و مفسّرین بزرگ اهل سنت بر آن اقرار و اذعان دارند، و آن را بر ولایت علی علیهالسلام تفسیر میکنند. کافی است خوانندة عزیز، کتاب را با دیدی منصفانه و خالی از عصبیتها و هواهای نفسانی و با دقت تمام مطالعه کند تا به این حقیقت نهان برسد و خود دریابد که «جز با ولایت عملی پذیرفته نیست». و اگر در عبادات و احکام دین مانند نماز، زکات، حج و روزه، رخصت و اجازهای داده شده است، هرگز در «ولایت» رخصتی نیست یعنی: ولایت باید همواره بر انسان سایه افکند و انسان مؤمن در پرتو ولایت، اعمالش را انجام دهد تا مقبول حق قرار گیرد.
و این کتاب ـ که در دسترس شما قرار گرفته است ـ انگیزهای جز این ندارد که «ولایت» را آنگونه که خدا و رسولش خواسته، معنی کند و از
کتب معتبر برادران اهل سنت، استدلال نماید. این چیزی است که قریب 25 سال پیش، نویسنده که خود در دبیرستان کویت تحصیل میکرد، با بحث و گفتگوی طولانی با معلّمش، به آن نتیجه رسید؛ حال چه بهتر که شما نیز به این نتیجه شیرین که از شهد گلشن کتاب و سنت، استخراج گردیده، برسید و به آن بپیوندید تا اعمالتان مورد رضایت خدا قرار گیرد و در روز رستاخیز روسفید، محشور گردید.
نکتهای که لازم به تذکر است این است که جلسات رسمی و مرتبی که در این میان برگزار شد، بیش از آن است که در این کتاب آمده است و علت حذف بعضی از صورت جلسهها این است که مطالب آنها یا تکراری بوده یا شاید با مفهوم «وحدت» از نظر برخی از اندیشمندان، سازگار نبوده، لذا از ذکر آنها خودداری شد. عفو با شما است.
نکته دیگر این است که بعضی از مطالب کتاب، بیش از مطالبی است که در محاوره و گفتگو با استاد، رد و بدل شده و قطعاً در مواردی، مضامین و سندهای روایات، کاملتر و با دقت بیشتری انتخاب شده است ولی بهرحال، خالی از غلط و اشتباه نیست که امید است خوانندة محترم با لطف خود آنها را نادیده بگیرد و بر نویسنده ببخشاید.
سیدمحمدجواد مُهری
قریب یک ربع قرن پیش یا در سال 1968 میلادی در کلاس دوم یکی از دبیرستانهای دولتی کویت به نام «ثانویة الدعیة» درس میخواندم. دوران ابتدائی و راهنمائی را قبلاً در مدرسهای ملی که شیعیان کویت آن را تأسیس کرده بودند و یکی از مردان فداکار و متعهّد آنجا به نام «سیدمحمدحسن موسوی» آن را اداره میکرد، گذرانده بودم، و در آنجا چون همة
شاگردان و بیشتر معلمین شیعه بودند، و معلمین سنّی هیچگونه دخالتی در امور دینی نداشتند، لذا برخوردی با برادران اهل سنّت نداشتیم، تا اینکه به دبیرستان پا گذاشتیم و در آنجا با جو دیگری مواجه شدم. بیشتر شاگردان و معلّمین من جز معدودی، اهل تسنّن بودند؛ ناگزیر میبایست برخوردی در خور با آنان داشته باشیم.
از آنجا که پدرم مرحوم آیةالله حاج سیدعباس مهری وظیفه هدایت و راهنمائی مردم آن دیار را به عهده داشت، این وظیفه مهم را نسبت به فرزندان خویش نیز به نحو احسن انجام میداد و پیوسته ما را وا میداشت که مسائل عقیدتی را با مطالعه کتابهای لازم، فرا گیریم و مسلّح به سلاح استدلال و برهان گردیم و خود نیز کم و بیش، چه به صورت عمومی و همگانی و چه به صورت خصوصی، آموزش میداد و مطالب را به ما میآموخت.
هرگز فراموش نمیکنم که بیش از 12 سال از عمرم نگذشته بود که با رهنمود ایشان، به مطالعة کتاب نفیس و ارجمند «الغدیر» که دائرة المعارف امامت و ولایت است، پرداخته و در اندک زمانی تمام آن را ـ تقریباً ـ مطالعه کردم و به ذهن خود سپردم. از این روی، در مدرسه دولتی وقتی با آن برادران مواجه میشدم، خود را از نظر عقیده، کاملاً مسلّح
مییافتم و از هیچ بحث و کنکاشی دریغ نداشتم.
در کلاس اول دبیرستان، برخوردهائی با معلّم دینی داشتم ولی چون تازه به آن محیط راه یافته بودم و او نیز پیرمردی بیحوصله بود، هرگز بحثهای پراکندهمان، نتیجه چندان مثبتی در بر نداشت امّا او چون متوجه من شده بود، تلاش میکرد که کمتر مسائل اختلافی را به میان بکشد. با این حال گاهی بحثهای نقضی با او داشتم و او را مغلوب میساختم.
مثلاً روزی یکی از شاگردان از او پرسید: چرا شما وقتی وضو میگیرید آب را در کف دست ریخته و از مچ به آرنج سرازیر میسازید ولی پیروان یکی از مذاهب اسلامی (شیعیان) آب را از آرنج به پائین میریزند. فلسفهاش چیست؟
استاد بادی به غبغب انداخته و با چهرهای حق به جانب گفت: معمولاً دستها پر از مو است و اگر از بالا به پائین آب ریخته شود، ممکن است آب درست به زیر موها دست راه نیابد ولی اگر از مچ به بالا آب ریخته شود، زیر مو قطعاً خیس میشود، و این اقرب به احتیاط است.
فوراً از جا برخاستم و گفتم: آقا اجازه! پس شما اگر بخواهید غسل کنید، باید سرها را بر زمین بگذارید و پاها را به هوا بلند کنتید زیرا بدن انسان پمس از مو است و با این فلسفة مطرح شده، میبایست آب به زیر مو برسد!!
ناگهان صدای خنده و قهقهة بچهها بلند شد و استاد که سخت پکر شده بود، با تندی به من گفت:
بحث بیهوده مکن! تو هنوز کوچکتر از آنی که در مسائل فقهی، نظر بدهی!!
و با این سخن مرا سر جایم نشاند! ولی هرگز بچهها قانع نشدند که نشدند.
بهرحال سال اول دبیرستان سپری شد و به سال دوم پا گذاشتیم. هم سن من بیشتر شده بود و هم در چند ماه تعطیل، مطالعات بیشتری در این زمینه کرده بودم و آمادگی افزونتری برای مقابله پیدا کرده بودم. اتفاقاً معلم دینی ما نیز نسبتاً جوان و آدم خوش اخلاقی بود.
در اولین جلسة درس دینی بودیم که استاد جوان مصری به نام «عمرالشریف»(1)وارد کلاس شد و بحثی را دربارة هدایت در اسلام آغاز کرد. در ضمن سخن، آیة «انک لا تهدی من احببت»(2)را تفسیر کرد و گفت:
این آیه دربارة ابوطالب عموی پیامبر نازل شده است زیرا در لحظات آخر عمر، پیامبر بر بالینش آمد و هر چه از او خواست که شهادتین را بر
زبان جاری کند، نپذیرفت و بالاخره کافر از دنیا رفت!! پیامبر سخت نگران شد که عموی محبوبش کافر از دنیا برود ولی خداوند بر او وحی نازل کرد که ای پیامبر! تو نمیتوانی هر که را دوست داشته باشی، هدایت کنی.
هدایت، موهبتی است الهی که به هر که خواست میدهد و از هر کس خواست باز میگیرد. تو تلاش مکن که عمویت را به اسلام هدایت کنی!
خونم به جوش آمد. تاب تحمل را از دست دادم. با عصبانیّت و بدون گرفتن اجازه برخاستم و فریاد زدم:
استاد! لابُد چون ابوطالب پدر علی است، شما این مؤمن را کافر میدانید و چنین آیهای را دربارة او تأویل میکنید. انصاف نیست کسی که تمام عمرش را در راه اسلام به سر برده و آن همه خدمات شایسته به پیامبر و مسلمانان انجام داده را اینچنین تهمت بزنید و او را ـ که یک موحّد واقعی و یک انسان کامل است ـ کافر بدانید. آن روز که تمام کفار قریش با پیامبر اسلام به مبارزه برخاستند و غاو را در محاصرة اقتصادی قرار دادند، چه کسی جز ابوطالب از پیامبر دفاع کرد؟
استاد با لبخند پاسخ داد:
اولاً ـ درست نیست که ما را چنان تهمتی بزنی. ملی علی را به عنوان یکی
از برگزیدهترین و بهترین انسانها قبول داریم و او را بهر حال یکی از خلفای پیامبر میدانیم. پس ما با علی هیچگونه دشمنی نداریم که ابوطالب را چون پدر علی است کافر بدانیم. وانگهی او انسانی عاطفی بوده و به محمد(ص) بسیار علاقه داشته لذا هر چند پیرو دینش هم نبوده است، از او حمایت میکرده و این هیچ اشکالی پیش نمیآورد.
گفتم: اتفاقاً اشکال بزرگی پیش میآید. اصلاً پیامبر نمیتواند به یک کافر تکیه کند و از حمایتش ـ آن هم به آن صورت گسترده ـ برخوردار باشد. مگر شما قرآن را نخواندهاید که میفرماید:
«یا ایها الذین آمنوا لا تتخذوا الیهود و النصاری اولیاء بعضهم اولیاء بعض و من یتولهم منکم فانه منهم، ان الله لا یهدی القوم الظالمین».(1)
ـ ای مؤمنین! یهود و نصاری را به دوستی مگیرید. آنها برخی دوست برخی دیگرند و اگر هر یک از شما، با آنها دوست شود، از آنها خواهد بود و همانا خداوند ظالمان را هدایت نمیکند.
گفت: اینکه دربارة یهود و نصاری است.
گفتم: اتفاقاً یهود و نصاری اهل کتاباند. اگر خداوند اجازه نمیدهد
1) سورة مائده ـ آیه51.
که ما با اهل کتاب دوستی داشته باشیم و آنها را تکیه گاه خود قرار دهیم، قطعاً اجازه نمیدهد، مشرکینم قریش را حامیان خود قرار دهیم.
از آن گذشته، آیة دیگری در قرآن آمده است که بکلی این رابطة خانوادگی را قطع میکند و هشدار میدهد که به هیچ نحو نباید پدران و مادران ـ چه رسد به عموها ـ را که کافرند، تکیهگاه خود قرار داد و با آنها رابطة تنگاتنگ داشت. میفرماید:
«یا ایها الذین آمنوا لا تتخذوا آبائکم و اخوانکم اولیاء ان استحبوا الکفر علی الایمان، و من یتولهم منکم فأولئک هم الظالمون».(1)
ای کسانی که ایمان آوردهاید، پدران و برادران خود را که کفر را بر ایمان ترجیح دادهاتد، به دوستی نگیرید و هر یک از شما با آنان دوستی کند، پس از ستمگران خواهد بود.
و اصلاً خداوند در آیات بیشماری که متجاوز از سی آیه است، مسلمانان را بکلی از دوستی با کفار منع کرده است چه رسد به اینکه آنها را حامی و پشتیبان خود قرار دهند. آیا ممکن است پیامبر که خود مبلغ آیات خدا است، از روشنترین حکم الهی سرباز زند و با خداوند آشکارا
1) سورة توبه ـ آیه23.
مخالفت کند؟
از اینها که بگذریم دلائل ایمان ابوطالب بسیار زیاد است و من الآن شاید نتوانم تمام آنها را یادآور شوم ولی همین قدر کافی است که او در اشعار زیادی پیامبر خدا را به نبوت و رسالت شناخته و ایمان خویش را اعلام کرده است، هر چند در وضعیتی بوده که نمیبایست اینچنین آشکار اعلام کند.
استاد که داشت رنگ به رنگ میشد و از این آیات قرآنی که گویا ابداً به گوشش نرسیده بود، متعجّب شده بود، گفت:
شما اگر میخواهید بحث کنید، در کلاس جای بحث نیست، کلاس مخصوص جنابعالی نیست که متکلم وحده شوی و وقت سی و چند شاگرد دیگر را به خود اختصاص دهی! بیا در اطاق ما (اطاق معلمین) آن هم در وقت زنگ تفریح تا با هم بحث کنیم.
گفتم: نشد! یا شما مسائل اختلافی را به میان نکشید یا اگر به میان کشیدید، باید منتظر پاسخ باشید. من امروز اگر از ابوطالب، این مؤمن موحّد و این انسان پاک دفاع نکنم، عقیدة تمام شاگردان نسبت به ایشان،
مانند عقیدة شما میشود و در روز قیامت در برابر خدا و رسولش سرافکنده خواهم بود.
من حاضرم در هر وقت و هر جا که باشد در هر زمینهای از مسائل عقیدتی با شما بحث و گفتگو کنم ولی امروز اگر بچهها اجازه دهند، دو بیت شعر از ابوطالب بخوانم که عقیدهشان نسبت به او متزلزل نشود.
فوراً از گوشه و کنار کلاس، بچهها به من حق دادند و گفتند:
استاد! حق با اوست، بگذارید از عقیدهاش دفاع کند.
استاد ناچار ساکت شد و منتظر ماند.
من در حالی که ذهنم کاملاً به سوی حضرت ابوطالب روانه شده بود، از او و از خدایش استمداد کردم که در این نخستین جلسة عمومی و در حضور شاهدان زیاد، بتوانم تا اندازهای حق سیّد و سرور مکه را ادا کنم و از این مظلوم تاریخ رسالت دفاع نمایم.
گفتم: استاد! دوستان! ابوطالب کسی نبود که در رسالت پیامبر اندک شک و تردیدی داشته باشد. .او در قصاید زیادی، پیامبر را ستوده و به نبوّت و رسالتش شهادت داده است. او پس از اینکه به قریش خبر داد که موریانه صحیفهتان را خورده است و تنها نام خدا است که در آن صحیفه باقی مانده و این امر را برادر زادهام محمد به من خبر داده؛ اگر باور ندارید
بروید و صحیفه را از درون کعبه بیرون آورید؛ اگر این سخن محمد راست بود، پس به او بگروید و بیدار شوید و اگر دروغ بود، من او را به شما میسپارم که اگر خواستید او را مجازات کنید یا بکشید.
گفتند: راضی شدیم! رفتند صحیفه را آوردند و دیدند سخن رسول الله به حق بوده است. امّا آن کس که قلبش مرده است و خداوند پردهای بر آن افکنده و دیدگانش از دیدن حق و گوشش از شنیدن سخن حق طفره میرود، این معجزة بزرگ را نیز نادیده میگیرد، لذا به ابوطالب گفتند:
این هم سحر دیگری از سحرهای برادر زادهات است! و همچنان در گمراهی خود فرو رفتند.
ابوطالب به خانه خدا نزدیک شد و پرده خانه را گرفت و عرض کرد:
بارالها! ما را بر ظالمان پیرو گردان، اینان که رحم ما را قطع کردند و حرمت ما را شکستند.
سپس قصیدهای طولانی و بسیار زیبا خواند که متأسفانه من اکنون بیشتر از دو بیت آن را از بر ندارم ولی خوب است برادران پس از اتمام جلسه به کتابخانه مدرسه بروند و در کتابهای تاریخ آن را پیدا کرده و بخوانند.
یکی برخاست و گفت: در چه کتابی چنین داستانی آمده؟
گفتم: داستان صحیفه معروف است و در تمام کتابهای تاریخ ذکر شده است. میتوانید به تاریخ یعقوبی، سیره ابن هشام، تاریخ ابنکثیر، طبقات ابنسعد و عیون الاخبار ابن قتیبه مراجعه کنید که همه از کتابهای معتبر اهل سنّت است.
بهرحال ابوطالب در آن قصیدة غرّا میفرماید:
الا ان خیر الناس نفساً و والداً *** اذا عدّ سادات البریة احمد
نبیّ الاله و الکریم بأصله *** و اخلاقه و هو الرشید المؤیّد
بدانید که برترین مردم چه از نظر شخصی و چه از نظر حسب و نسب، در صورتی که تمام سادات و بزرگان خلایق، ذکر شوند، احمد است.
او پیامبر برگزیده خداوند و انسان گرامی و والاتی است که پسندیدهترین اخلاق را دارا است و او مردی کامل و دانا و از سوی خداوند مورد تأیید و نصرت قرار گرفته است.
آیا کافی نیست که ابوطالب او را «نبی الاله» معرّفی کند؟ مگر این شهادت به رسالت و نبوت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم نمیباشد؟
و بالاتر از این دو بیت شعر، یک رباعی است که به صراحت، پیامبری
حضرتش را گواهی میدهد و اتّفاقاً بخاری در «تاریخ الصغیرش» و ابن عساکر در تاریخش و این حجر در اصابهاش نیز آن را نقل کردهاند که در ستایش رسول الله میفرماید:
لقد اکرم الله النبی محمداً *** فاکرم خلق الله فی الناس احمد
و شق له من اسمه لیجلّه *** فذو العرش محمودٌ و هذا محمّد (1)
خداوند پیامبرش محمد را بسیار گرامی داشته، از این روی برترین آفریدگان خدا در میان مردم، احمد است.
خدا نام او را نیز از نام خود مشتق کرده پس صاحب عرش محمود است و این محمّد است.
این بیت ظاهر و باطنش روشن و واضح است. تازه دلالت بر عظمت شأن و بزرگواری و دانش فراوان و علوّ مقام ابوطالب نیز دارد.
1) تاریخ الصغیر بخاری. تاریخ ابن عساکر – ج1 – ص275. تاریخ ابن کثیر – ج1 - ص266. اصابة ابن حجر – ج4 – ص115. دلائل النبوه ابونعیم – ج1 – ص6.
استاد گفت: این بیت دوم را نسبت به حسان بن ثابت میدهند.
گفتم: اتفاقاً حسان این بیت را از ابوطالب گرفته و در ضمن قصیدهاش در مدح پیامبر آورده است.
از اینها که بگذریم داستان استسقای حضرت ابوطالب و حضرت عبدالمطلب و استمداد از پیامبر اکرم در حالی که او کودکی خردسال بود، معروف و مشهور است و این دلیل روشنی است که آن دو بزرگوار به پیامبر، ایمان داشتند و او را به خاتمیّت و رسالت، پذیرفته بودند قبل از اینکه بحث رسالت مطرح باشد. آنها از روز نخست میدانستند که این کودک چه مقام و چه قربی عندالله دارد. دو سال بود که باران نیامده بود و مردم در حال قحطی بسر میبردند. ابوطالب، این کودک خردسال را آورد و رو به کعبه قرار داد و خدا را به حق او قسم داد که:
«الها، خداوندا، به حق این کودک، باران رحمتت را بر سر ما ببار».
ساعتی نگذشت که ابری تیره آسمان مکه را پوشاند و آنچنان بارانی بارید که ترسیدند سیل، خانة خدا را ببرد.
ابوطالب وقتی به یاد این داستان افتاده بود، در مدح رسول خدا فرمود:
و أبیض یستسقی الغمام بوجهه *** ثمال الیتامی عصمة للأرامل
یلوذ به الهلاک من آل هاشم *** فهم عنده فی نعمة و فواضل
و میزان عدل لا یخیس شعیرة *** و وزان صدق وزنه غیر هائل(1)
چهرة تابناکی که ابرها از سیمای مبارکش برای باریدن استمداد میکنند همو که پناهگاه یتیمان و نگهبان بیوه زنان است.
بیچارگان از خاندان هاشم به او پناه میبرند، چرا که در کنارش از برترین نعمتها و فضیلتها برخوردارند.
او ترازوی عدالت گستری است که به اندازة موئی، به کسی اجحاف و ستم نمیکند.
سخن من ناتمام مانده بود و کلاس سراپا گوش به اشعار پُر مغز و پُر محتوای ابوطالب شده بود که ناگهان زنگ کلاس زده شده و استاد نفس راحتی کشید. با این حال وقتی از کلاس بیرون رفتم، با ماحترام رو به من کرده گفت:
از اینکه در میان شاگردانم، تو را میبینم که اینطور در مسائل عقیدتی و
1) شرح قسطلانی بر بخاری ـ ج2 ـ ص227، خصائص الکبری ـ ج1 ـ ص86، السیرة الحلبیة ـ ج1 ـ ص125.
تاریخ مسلّط هستی و اینچنین خوب استدلال میکنی، خرسند میشوم و به شاگردی مانند تو مباهات میکنم. ولی بدان که تمام آن حرفها نیز میتواند پاسخ داشته باشد.
گفتم: من در برابر هر پاسخ یا انتقادی با کمال میل ایستادهام و جواب کافی برای تمام اعتراض ها دارم و اگر قانع نشدهاید، باز هم حاضرم با شما حرف بزنم.
استاد: البتّه سخنان شما در مورد ابوطالب بسیار جالب بود و برای من تازگی داشت. ولی همانها که تو ابیات ابوطالب را از آنان نقل میکردی، او را کافر میانگاشتهاند!
گفتم: اگر کسی حق را ببیند و پا روی آن نهد، دلیل نمیشود که شما هم از او در باطلش پیروی کنید.
استاد: یعنی شما میخواهید بگوئید که همه آنان با حق مبارزه کردهاند و فقط خودتان از حق دفاع میکنید؟ این چه حرفی است جانم!
گفتم: استاد! ناراحت نشوید. سخن حق تلخ است و همه کس نمیتواند این تلخی را در ذائقهاش تحمل کند. وانگهی من کاری ندارم به اینکه آنها چه تناقضهایی در گفتارشان بوده است. من غرضم فقط این است که از کتابهای خودتان دربارة ایمان ابوطالب استفاده کنم تا معلوم شود که او
کاملاً با ایمان بوده است و اگر کسی باز هم او را کافر بخواند، معلوم میشود ریگی در کفش دارد!!
استاد: گفتی که تناقضهائی وجود دارد. میتوانی بر آن دلیل بیاوری!
گفتم: بسیار! و همین یک مورد کافی است که ملاحظه میکنید با اینکه آن همه اشعار ابوطالب را دربارة پیامبر نقل میکنند، با کمال جسارت این مرد خدا را کافر قلمداد میکنند. این تناقض نیست؟
گفت: البته میدانی که ابوطالب خیلی محمد را دوست میداشته و در تمام مدت عمرش که با او میزیسته از او حمایت میکرده است، پس چه اشکال دارد که برادر زادهاش را با اشعاری خوشحال کند و از آن همه رنج و مصیبت که بر آن حضرت میباریده، تا اندازهای بکاهد؟
گفتم: استاد، تعریف کردن و ستودن غیر از شهادت به نبوت است. او نه تنها او را مدح میکند که در موارد گوناگون شهادت به نبوتش میدهد. اینجا دیگر مجال توریه و کنایه زدن نیست. از آن گذشته مگر نه اینکه پیامبر ادامة ازدواج زنهای مسلمان با کفار را باطل اعلام کرده بود و همه میدانند که فاطمه بنت اسد از نخستین کسانی است که اسلام آورد، با این حال او تا آخر با ابوطالب بود و هرگز پیامبر او را از شویش جدا نکرد.
استاد: شما آدم با اطلاعی هستید. اتفاقاً مطالب زیادی به نظر میرسد
که میخواهم عقیدة شما را دربارة آنها بدانم ولی الآن وقت نیست. امیدوارم از این پس با هم جداگانه بحثهای مفصّلی داشته باشیم ـ به امید دیدار.
ـ خدا حافظ.
آن روز تمام شد، به خانه بازگشتم. جریان گفتگویم را با مرحوم پدرم در میان گذاشتم. خوشحال شد و برایم دعا کرد. سپس فرمود:
فرزندم! ایمان ابوطالب مانند ایمان مؤمن زمان موسی علیهالسّلام است که ایمانش را کتمان میکرد. ابوطالب از آغاز به پیامبر ایمان آورده بود وگرنه آنقدر از او دفاع نمیکرد و پیامبر هم طب دستور الهی حق نداشت، او را به حمایت خود برگزیند و حتی او را دوست داشته باشد. و امّا اشعار حضرت ابوطالب در مدح پیامبر که به صراحت، اعتراف به نبوتش دارد بسیار زیاد است و در کتابهای اهل سنّت نقل شده است. میتوانی به کتاب «ابوطالب مؤمن قریش» نوشته عبدالله خنیزی مراجعه کنی و قسمتهائی از آن ابیات را نوشته برای استادت ببری، و امّا ابوطالب، همین بس که در تمام مواقف و مراحل، از آن آغاز دعوت که پیامبر خویشان خود را جمع نمود «و انذر عشیرتک الأقربین» تا آخر عمر علناً و آشکارا اعلام حمایت از او میکرده و در برابر کفار قریش میایستاده و با دل و
جان از پیامبر دفاع میکرده است. اگر او رسالت پیامبر را نپذیرفته بود، چه داعی داشت که آنچنان از او حمایت کند، مگر ابولهب عموی پیامبر نبود که با او مبارزه میکرد و در همان جلسة نخستینی که پیامبر خویشان خود را جمع کرد و پس از صرف غذا آنها را دعوت کرد، ابولهب برخاست و اعتراض کرد؟ حضرت ابوطالب با عصبانیّت به او پرخاش کرده فرمود:
ای اعور! ساکت باش، تو را چه که با او بخواهی در بیافتی؟!
سپس رو به پیامبر کرده عرض کرد:
سرورم! برخیز و سخنان خود را با کمال شهامت بیان کن و آنچه دلت میخواهد بگو و پیغام پروردگارت را اعلام کن که تو راستگو و امینی. این چه کافری است که با تمام قوا از اسلام دفاع میکند و با دست و زبان به پشتیبانی برادر زادهاش قیام میکند و خویشان کافر خود را با صلابت از او میراند که آسیبش نرسانند تا به راحتی پیغام پروردگارش را ابلاغ کند و در آنه روز که همة قریش با او میجنگند او را در شعب خود و در حمایت خود با تمام یارانش قرار میدهد؟! اگر چنین کسی کافر است پس من هم کافرم.
از پدرم تشکر کردم و سراغ کتاب «ابومطالب مؤمن قریش» رفتم و دیدم واقعاض نویسندهاش خیلی زحمت کشیده و خوب از ابوطالب دفاع کرده
است. ولی قبل از او علامه امینی قدس سره نیز در جلد هفتم کتاب "الغدیر" بیش از هفتاد صفحه دربارة ایمان ابوطالب به تفصیل، بحث و استدلال کرده که جداً جالب و ارزشمند است.
بهرحال، برای اینکه این مقال تا اندازهای تکمیل شود، خوب است که چند بیت شعر دیگر از آن جناب بیاوریم تا هیچ شک و شبههای برای خوانندگان نماند و حق به حقدار برسد.
حاکم در مستدرکش نقل کرده که ابوطالب ابیاتی را برای نجاشی فرستاد که از او میخواست با مهاجرین به حبشه خوش رفتاری کند. در آن ابیات آمده است:
لیعلم خیار الناس ان محمداً *** و زیر لموسی و المسیح بن مریم
أتانا بالهدی مثل ما أتیا به *** فکل بأمر الله یهدی و یعصم (1)
مردان نیک باید بدانند که محمد جانشین موسی و مسیح علیهما السلام است.
او دین هدایتی برای ما آورد مانند دینی که آن دو آوردند و همة اینها به امر خدا مردم را هدایت کرده و از افتادن در گناه نگه میدارند.
1) مستدرک حاکم ـ ج2 ـ ص623 به نقل از ابواسحاق.
و در ابیاتی که خطاب به رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم کرده، عرض میکند:
و الله لن یصلوا الیک بجمعهم *** حتّی أوسد فی التراب دفینا
فاصدع بأمرک ما علیک غضاضة *** و ابشر بذاک و قرّ منک عیونا
و دعوتنی و علمت أنک ناصحی *** و لقد دعوت و کنت ثَمَّ أمیناً
و لقد علمت بأن دین محمد *** من خیر أدیان البریّه دیناً (1)
به خدا قسم هرگز دستشان به تو نمیرسد هر چند همه با هم باشند، مگر اینکه من در زیر خاک دفن گردم.
پس تو رسالتت را دنبال کن و بدون هیچ نگرانی آن را ابلاغ کن و تو را از این بابت بشارت باد و دیدگانت روشن باد.
و همانا تو مرا دعوت کردی و من دانستم که تو خیر خواه منی و تو به تحقیق مرا
1) خزانه الادب بغدادی ـ ج1 ـ ص261، تاریخ ابن کثیر ج3 ـ ص42، الاصابه ـ ج4 ـ ص116، سیرة الحلبیه ـ ج1 ـ ص305، شرح ابن ابی الحدید ـ ج3 ـ ص306.
به سوی دینت فرا خواندی و همواره امین و درستکار بودی.
و به تحقیق دانستم که دین محمّد از بهترین ادیان آفریدگان خدا است.
ضمناً یک قصیده لامیة طولانی در ستایش رسول خدا صلی الله علیه و آله دارد که در چندین بیت آن اعتراف به رسالت و پیامبری حضرتش میکند و ابنهشام در جلد اول سیرهاش صفحات 286-298 نود و چهار بیت آن را نقل کرده و ابنکثیر در تاریخش نود و دو بیت آن را آورده است. این قصیده که هم طراز معلقات سبع است و در قلّة بلاغت و فصاحت قرار دارد، در حالی سروده شده است که قریش جداً به مبارزه با پیامبر اسلام برخاستند و مسلمانان را با زور سرنیزه از آن حضرت دور میکردند.
قسطلانی در ارشاد الساری ج2 – ص227 آن را قصیدهای والا و رسا معرّفی کرده و عدد ابیاتش را صد و ده بیت شمرده است. و اگر نه این بود که مبنای ما بر خلاصه گوئی و اختصار است، هر آینه آن قصیده را در اینجا میآوریم ولی همینقدر کافی است که اشارهای به آن شود تا کژروان و باطل اندیشان، بیش از این به ساحت مقدّس و پاک این رادمرد الهی، توهین روا ندارند و تهمت کفر را به این مؤمن نیکو سرشت و نخستین مدافع اسلام و یار و یاور رهبر اسلام، نزنند و از گفتة خود به درگاه حضرت
ذوالجلال انابه کنند.
ابوطالب آن یکه تاز میدان جهاد و استامت در دوران سیاه جاهلیّت و ظلمتکدة قریشیان مشرک بود.
ابوطالب ماه تابانی که نور پرغروغش از آفتاب درخشان محمدی برگرفته و فریاد بلندش در سرزمین بطحا، انعکاس آوای نازنین پیامبر امی در کلمة "لا اله الا الله محمد رسول الله" بود.
ابوطالب بلند آوازهای که آئین رهائی بخش اسلام از برق شمشمیر بُرّانش و نوای دلنشین اشعارش و حمایتهای بیدریغش به پیش تاخت و ظلمت سرای مکه را نور باران کرد.
ابوطالب مرید بی چون و چرای محمّد(ص) که میل و عشقش به صاحب رسالت در مجاری جسم و جانش ساری بود و همواره در ره عاشقی گام مینهاد تا آن دم که به یقین رسید و جاذبة رب الارباب او را به اعلی علیین برد و در رثایش رسول خدا گریه کنان فرمود:
«عموی گرامی! در کودکی مرا تربیت کردی و در یتیمی مرا در آغوش گرفتی و در بزرگسالی یاریم کردی، خداوند تو را جزای خیر دهد».
یعقوبی در تاریخش گوید که:
وفات ابوطالب آنچنان قلب رسول خدا را آزرد و او را
محزون و غمگین ساخت که وقتی بر جسد بیروحش وارد شد، چهار بار بر پیشانی راستش و سه بار بر پیشانی چپش دست مبارک را مالید و سپس بر او نالید و دعای خیر برایش کرد. آنقدر مرگ ابوطالب بر برادر زادهاش گران آمد که آن سال را «عام الحزن» نامید.
آیا پیامبر در مرگ یک کافر ـ و العیاذ بالله ـ اینچنین مینالد و میگرید و اندوهناک میشود؟
آیا رسول خدا که مأموریت داشت با کافران، برخوردی سخت و خشن داشته باشد و بر مؤمنان عطوف و مهربان باشد، به یک کافر اینچنین مهر میورزد و بیش از همة مؤمنین به او اظهار محبت میکند و در فقدانش جزع مینماید؟
تاریخ را بازنویسی کنید و این لکههای ننگ را از صفحة تاریخ بزدائید. بس است پیروی کردن از نیاکان فرومایهای که به خاطر دشمنی با وصی رسول الله، پدر بزرگوارش را بیرحمانه با تازیانة الحاد میرانند، در حالی که تاریخ اسلام مالامال است از نغمههای اسلام خواهی ابوطالب، یار راستین محمد.
درود بیپایان خدا بر او و بر محبانش باد و لعنت و نفرین ابدی بر
دشمنانش جز آنانکه ره جهالت و نادانی را پیمودند و با رسیدن به حق به سوی آن بازگشتند و گذشتة خود را با توبه و بازگشت به راه هدایت پیشگان و صراط مستقیم پیمایان جبران کردند.
چند روزی از اولین برخورد دربارة ایمان ابوطالب با استاد گذشت و در خلال آن روزها کم و بیش در فرصتهای کوتاه بین درسها، با هم صحبتهائی میکردیم و گفتگوهائی داشتیم ولی چون جلسات پراکندهای بود، مطالب همواره ناتمام و ناقص میماند و ثمرهای نداشت. تا اینکه روزی استاد به من پیشنهاد کرد، در زنگ تفریح روزهای یکشنبه و چهارشنبه که پس از درس پنجم آغاز میشود و برای نهار خوردن و یا کاردستی و استراحت 50 دقیقه به طول میانجامد، در اطاق مخصوص معلّمین با هم بحثهائی داشته باشیم.
این پیشنهاد را پذیرفتم هر چند تا اندازهای دلهره داشتم که نکند استادان باسوادی با من برخورد کنند و من که از چندان دانشی در این زمینه برخوردار نیستم، نتوانم به مقابله برخیزم ولی از آنجا که حق را در راه
انتخابی خود میدیدم و به سلاح استدلال تا اندازهای مسلّح بودم، نهراسیدم و بر خداوند توکّل کردم و از این پس، جلسات رسمی ما آغاز شد.
یکشنبه 1968/10/8
اولین جلسه رسمی در روز یکشنبه، هشتم اکتبر سال 1968 میلادی در اطاق مخصوص معلمین، بین اینجانب و استاد عمرالشریف آغاز شد.
استاد با پی گرفتن سخنان گذشته به من گفت:
شما معتقد بودید که بزرگان ما در کتابهای خود تناقضگوئی میکنند. آیا سخنت را روشنتر و مستدلتر میتوانی بیان کنی. ضمناً تلاش کن مطالب خود را دربارة صحاح ستّه که مورد اطمینان ما است بیان کنی.
گفتم: در چه زمینهای میل داری بحث کنیم؟ آیا بهتر نیست در مورد خلافه علی علیهالسّلام که اصل اختلاف را میان ما و شما تشکیل میدهد گفتگو کنیم؟
گفت: اتفاقاً همین هم مورد نظر من است.
گفتم: شما معتقدید که پیامبر جانشین خود را تعیین نکرده و بدون
وصیت از دنیا رفته است. و در جای جای کتابهای حدیث و تاریختان سخن از ضرورت وصیّت ـ طبق کتاب و سنّت ـ به میان آمده است. چطور ممکن است، وصیّت در اموال، نافذ و جاری باشد بلکه واجب و ضروری تلقی شود، ولی پیامبر با اینکه خود، وصیت را تشریع کرده، مسلمین را به حال خودشان رها کند و در مورد مهمترین و سرنوشت سازترین امور، وصیت نکند و از دنیا برود تا چنان هرج و مرجی برپا گردد و با زور سرنیزه بیعت ابوبکر را بر مردم تحمیل کنند و چقدر خونهای بیگناهان ریخته شود و فسادی دامنگیر جهان اسلام تا امروز گردد؟ این تناقض نیست!
چه تناقضی از این بالاتر که در یک جای کتابهایتان مینویسید که پیامبر فرمود:
«ترکت فیکم الثقلین، کتاب الله و عترتی اهل بیتی، ما ان تمسکتم بهمالن تضلوا بعدی ابداً».
ـ دو چیز گرانبها در میان شما گذاشتم، کتاب خدا و عترتم، پس تا وقتی که به این دو تمسّک جوئید، هرگز پس از من گمراه نگردید.
و در جای دیگر مینویسید که پیامبر فرمود:
«کتاب الله و سنّتی».
در کتابهای جدید اصلاً «و عترتی» بکلی فراموش میشود و کنار گذارده میشود و باز هم میگوئید که تناقض در کتابهای صحیح ما وجود ندارد!!
استاد: خواهش میکنم شعار نده. هر جملهای را که میگوئی باید بر آن استدلال کنی یا اینکه یک طرفه بخواهی داد سخن بدهی که پذیرفته نیست.
گفتم: حق با شما است. من در برابر هر شعاری که دادهام، ایستادگی میکنم و از کتابهای خودتان استدلال مینمایم و ثابت میکنم که ولایت علی و جانمشینی او صددرصد ثبت شده و از لسان رسول اکرم نه یک بار بلکه چندین بار جاری شده و در صحاح و مسانید شما که مورد اعتمادتان است، نقل شده است.
استاد: تمام اهل سنّت معتقدند که هیچ نصّی از رسول خدا در مورد خلافت حضرت علی نرسیده و خلافت طبق آیة قرآن که میفرماید:
«و امرهم شوری بینهم»
جز با شورا تحقق نمییابد و خلافت ابوبکر از سوی بزرگان اصحاب امضا و تایید شده است.
گفتم: یعنی شما معتقدید که ابوبکر و اصحاب به شورا معتقد بودندم و پیامبر به آن اعتقاد نداشت. از آن گذشته ما معتقدیم پیامبر در مسأله رهبری و فرمانروائی مردم هرگز مشورت نمیکرد، بلکه فقط با نصّ، آن هم نه از پیش خودش که از سوی پروردگارش به او وحی میشد و او ان را ابلاغ میکرد. مگر نه خداوند میفرماید:
«و ما ینطق عن الهوی، ان هو الا وحی یوحی علمه شدید القوی».
ـ هرگز از روی هوا و هوس سخن نمیگوید، بلکه تمام حرفهایش وحی است که از سوی خداوند به او وحی میشود و به وسیلة فرشتهای نیرومند آموزش میبیند.
و اصلاً ما را چه به سنّت، در جائی که خداوند صراحتاً در قرآن کریم، ولایت علی را تثبیت کرده و ولایت را منحصر در خدا و رسولش و علی نموده است.
استاد: باز که به شعار دادن افتادی، کجا اسم علی در قرآن آمده است؟
استاد: آری!
«انما ولیکن الله و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلاة و یؤتون الزکاة و هم راکعون».
ـ ولیّ شما فقط خداوند است و پیامبرش و آن مؤمنانی که نماز را بر پا کرده و زکات را میپردازند. در حالی که در رکوع هستند.
میدانید که «انما» مفید حصر است یعنی ولایت در این آیه منحصر است در خداوند و رسولش و آن گروه از مؤمنین که نماز میخوانند و در حال رکوع انفاق میکنند. و این آیه نازل نشد مگر پس از آن که علی علیهالسّلام در رکوع به آن سائل، انگشتری را صدقه داد.
استاد: الذین آمنوا.... به صورت جمع آمده است، چطور آن را بر فرد، اطلاق میکنید؟
«لقد سمع الله قول الذین قالوا ان الله فقیر و نحن اغنیاء».
ـ همانا خداوند شنید سخن آن افرادی که گفتند: خداوند فقیر است
و ما بینیازیم.
حسن بصری و عکرمه و افرادی دیگر میگویند که این آیه دربارة شخصی به نام حییبن اخطب نازل شده است.(1)
لازم به تذکر است که آیات زیادی به صورت جمع آمده و مقصود یک شخص بوده است. به عنوان نمونه چند آیه را اشاره وار ذکر میکنیم که خواننده عزیز برای دریافت شأن نزول به تفاسیر میتواند رجوع کند:
الف ـ آیه 61 از سوره توبه «و منهم الذین یؤذون النبی...» دربارة شخصی از منافقین نازل شد.
ب ـ آیه 8 از سوره ممتحنه «لاینها کم الله عن الذین لم یقاتلوکم...» دربارة اسماء دختر ابوبکر نازل شد.
ج ـ آیه 33 سوره نور «والذین یبتغون الکتاب...» دربارة صبیح غلام حویطب نازل شده، چنانکه در اسد الغابه و الاصابه و قرطبی آمده است.
د ـ آیه 154 سوره آل عمران که میفرماید: «یقولون هل لنا من الامره من شیء» قائل این جمله یک نفر بوده که همان رئیس منافقین عبدالله بن ابیسلول است.
هـ ـ آیه 76 سوره نساء «یستفتونک قل الله یفتیکم فی الکلالة» جابربن عبدالله بوده که سؤال کرده است و در اینجا به صیغة جمع آمده است.
و همچنین به آیات: نساء/10، فاطر/29، عمران/173، بقره/215، مجادله/22، توبه/103، مائده/52، بقره/274، و منافقون آیه 8 مراجعه کنید.
از آن گذشته این داستان که علی علیهالسّلام در حال نماز با انگشترش بر آن سائل تصدّق کرد، معروف و مشهور است و به حدّ تواتر رسیده و بزرگان اصحاب مانند ابوذر و انس و جابر و ابورافع و عبدالله بن عباس و
1) به تفسیر قرطبی – ج4 ص294 و تاریخ ابنکثیر ج1 ص424 مراجعه کنید.
عمار و عمرو بن عاص و بسیاری دیگر آن را نقل کردهاند و تابعین به سندهای خود از آن اصحاب نقل نموده و کتابهای دو گروه سنی و شیعه پر است از این داستان بویژه در تفاسیر.
استاد: چطور داستانی در حدّ تواتر ـ طبق قول شما ـ رسیده و ما از آن بیخبریم؟
استاد: اگر نه این بود که به وسعت اطلاع و گسترش آگاهی شما در این امور مطمئن بودم، با این تهمت، کافی بود که بحث را رها کنم ولی من تحمّل میکنم تا اینکه حق آشکار شود و یا لااقل بر مسائل پشت پردة شما آگاه گردم.
ص: 58
آشکار است و به صورتهای گوناگون، طی سالهای متمادی، به صورت جزوهها و کتابها و توسط عالمان و بزرگانمان، نگاشته شده و در معرض دید عموم قرار گرفته است، و این هم شاید تهمتی است که به شیعیان زده میشود.
استاد: در ذهن من مطالب زیادتی وجود دارد که شما نسبت به آنها تقیه روا میدارید ولی اکنون از آنها هیچ بحثی نمیکنم تا آیهای را که مطرح کردید، روشنتر گردد. اشکالی که الآن به ذهن من آمده این است که در آیه میفرماید: آنان که نماز را بر پا کرده و در حال رکوع زکات میپردازند، و شما میگوئید که مقصود، علیبن ابیطالب ـ کرم الله وجهه ـ است که در حال رکوع به آن سائل، انگشتر خود را صدقه داد. از ظاهر آیه پیدا است که مقصود از زکات، همان زکات واجب است، نه صدقه است و اصلاً زکات واجب بر انگشتر اطلاق نمیشود.
قرطبی یکی از بزرگترین مفسرین اهل سنّت، است در تفسیر بسیار معروفش «الجامع الاحکام القرآن» میگوید:
خداوند میفرماید: «و یؤتون الزکاة و هم راکعون» و خود این دلالت دارد بر اینکه صدقة مستحبی هم به معنای زکات وارد شده است چرا که شأن نزول آیه این است که علی انگشتر خود را در حال رکوع، صدقه داد و این نظیر آیة شریفهای است که میفرماید:
«و ما آتیتم من زکاة تریدون وجه الله فأولئک هم المضعفون».(1)
و آنچه به عنوان صدقه و انفاق در راه خدا بپردازید و رضایت خدا
1) سوره روم ـ آیه39.
را بخواهید، همانا آنان فزونی مییابند.
و بدینسان نام زکات مانند نام صدقه، شامل واجب و مستحب میشود.(1)
«علامه طباطبائی» مفسّر بزرگ شیعی در تفسیر «المیزان» خودش، به آیاتی که زکات در آنها آمده و نسبت به پیامبران گذشته داده است، استناد میکند مانند نقل قول از حضرت عیسی علیهالسّلام که میفرماید:
«و اوصانی بالطلاة و الزکاة ما دمت حیاً»(2)
ـ و مرا سفارش کرد به نماز و زکات تا وقتی زندهام.
و این در حالی است که در شرایع گذشته، زکات به معنای اصطلاحی امروز تشریع نشده بوده است.
بهرحال، زکات هم مانند کلمة «صدقه» اطلاق بر واجب و مستحب میشود و هیچ اشکالی ندارد.
استاد: شما گفتید که خیلی از معروفین اصحاب، شأن نزول این آیه را دربارة حضرت علی نقل کردهاند ولی تذکر ندادید که کدام یک از کتابهای معتبر اهل سنّت این را پذیرفته و در کلام خود یادآور شده است.
تفسیر ابن کثیر ـ ج6ـ ص71.
شواهد التنزیل حسکانی ـ ج1ـ ص161.
درالمنثور سیوطی ـ ج1ـ ص293.
جواهر الحسان ثعالبی ـ ج1ـ ص471.
ابن حجر هیثمی در صواعق المحرقه ـ ص41.
آلوسی در تفسیر روح المعانی ـ ج2ـ ص329.
کنز العمال ـ ج6ـ ص319.
الحافظ البغوی در معالم التنزیل ـ ج3ـ ص182 (حاشیه تفسیر ابنکثیر).
در هر صورت نتیجهای که از این آیه میگیریم این است که ولایت امور مسلمین منحصر است در خداوند و پیامبرش و آن مؤمنی که در حال رکوع، زکات یا صدقه داده است و این هم به اجماع مفسّرین بزرگ، کسی جز علیبن ابیطالب نبود. بدین لحاظ، این آیه دلالت مستقیم و بیچون و چرا بر در امامت علیبن ابیطالب دارد ولاغیر.
استاد: با این وصفی که شما کردید، تمام خلفا بجز علی از ولایت
1) تفسیر کشاف زمخشری ـ ج1 ـ ص649.
تفسیر طبری ـ ج6 ـ ص165.
مسلمین بهرهای ندارند. و اگر چنین باشد، پس امام فقط علی است و حتّی فرزندانش نیز که شما برای آن ولایت و امامت قائلید، داخل در این آیه نیستند.
در این بین زنگ کلاس زده شد و با خداحافظی با استاد، بنا شد، روز چهارشنبه 11/10، بحث را پی بگیریم.
چهارشنبه 1968/10/11
در ساعت معیّن وارد اطاق معلمین شدم. وضعیّت این بار عوض شده بود. سه نفر از دیگر استادان دینی و عربی در کنار معلم ما نشسته بودند. قیافههائی درهم و عصبانی، آرامش و سکوت مطلق، وحشتی خاص بر محیط اطاق افزوده بود. با توکّل بر خدا و اطمینان به یاری اهل بیت علیهم السلام وارد گود شدم.
استادمان با لبخند، سایر معلمین را معرّفی کرد و گفت:
من آنها را در جریان بحثهای خودمان قرار دادم و آنها هم صلاح دیدند در این جلسه شرکت کنند.
مطالب هفتة گذشته را با ارائه لیستی از اسامی تفاسیر و مفسّرینی که آیة مورد نظر را دربارة حضرت علی علیهالسّلام تأیید کرده بودند، دنبال کردم که ناگهان یکی از آن معلمین که خشم و نفرت بخصوصی در
سیمایش به چشم میخورد، با پرخاش و عصبانیّت گفت:
ولی علامه بزرگ ابن تیمیّه، به هیچ وجه، این آیه را با چنین تفسیری نمیپذیرد و شیعیان را تخطئه میکند.
گفتم: اگر او واقعاً سوء نیّت و غرضی هم نداشته باشد و نسبت به اهل بیت علیهمالسّلام دشمنی و عداوتی در قلبش نگه داشته باشد، قطعاً در این مورد اشتباه کرده است. مگر ممکن است آن همه علمای بزرگ و محققین ژرف اندیش و مفسرین عالی مقام قرآن کریم، بر یک مطلبی، اتفاق نظر داشته باشند، همة آنان راه خطا را پیموده و فقط آقای ابنتیمیّه، راه درست را رفته باشد؟ تازه ما قبول داریم، هر کسی اعتراض کند از خود قرآن و سنّت پاسخش میگوئیم، هر که میخواهد باشد. شما اعتراضها را مطرح کنید، اگر من در جواب عاجز و ناتوان ماندم، آن وقت حق دارید سخن ابنتیمیّه را به میان بکشید، امّا بدون مقدمه، سخن از او گفتن، چه معنائی میتواند داشته باشد؟
از این همه جرأت و جسارت من سخت شگفت زده و در عین حال برآشفتهتر شده، رو به استاد ما کرد و گفت:
من از شما تعجّب دارم که چطور گوش به حرف یک بچه! میدهید؟ و عقیدة خود را بازیچة دست شیعیان قرار میدهید؟
شما را راحت کنم. اینها دارای قرآن مخصوصی هستند که «مصحف فاطمه» نام دارد و خلفا را قبول ندارند. اصلاً اینها حتّی دربارة پیغمبر اسلام نیز عقیدة دیگری دارند. اینها معتقدند که جبرئیل اشتباه کرده است ـ و العیاذ بالله ـ که بر پیامبر نازل شده بلکه میبایست بر علی نازل شود. اینها علی را به مقام الوهیّت بالا میبرند. اینها... و شروع به تهمت زدن کرد و مسلسل وار افتراها و دروغهای شاخدار را به تشیّع نسبت داد.
دو نفر دیگر نیز او را تأیید میکردند و سخنانش را با لحنهای آرامتری تکرار مینمودند. من هیچ وحشتی از وضعیت موجود نداشتم زیرا هیچ قدرتی نداشتند و نمیتوانستند کوچکترین عکسالعملی ـ جز در زبان ـ نشان دهند. از آن طرف خوشحال شده بودم که با سلاح استدلال و منطق وارد نشدهاند، بلکه با هوچیگری و پرخاش میخواهند مرا از صحنه برانند. لذا با آرامش، سخنان پوچ و یاوهاس را گوش میدادم و منتظر فرصت بودم که حمله را شروع کنم.
استاد ما که از قیافهاش معلوم بود، سخت نگران و ناراحت شده است، رو به آنها کرده گفت:
شما به من نگفتید که میخواهید دعوا راه بیاندازید وگرنه من از شما دعوت به عمل نمیآوردم. وانگهی چرا پرخاش میکنید؟ منتظر باشید،
ببینید این بچه، و بنظر من استاد، چگونه پاسختان را میدهد؟ چرا میخواهید با توهین و تحقیر، او را از صحنه خارج نمائید؟ این روش درستی برای بحث و گفتگو نیست. شما بنا بود دوستانه و خیلی صمیمی وارد جلسة ما شوید و استدلالی و متین بحث کنید ولی متأسفانه بدجوری به او حملهور شدهاید و میخواهید بدون استفاده از وقت، صحنه را در اختیار خود قرار دهید.
گفتم: استاد! بگذار بگویند. من هم ایشان را در یک قسمت از سخنانش تأیید میکنم.
ناگهان تعجّب و حیرت حاضرین زیادتر شده، منتظر ادامة سخنم شدند.
ادامه دادم: حق با اوست. خدای ما غیر از خدای شما است!! پیغمبر ما غیر از پیغمبر شما است!! قرآن ما غیر از قرآن شما است!! امام و خلیفه ما غیر از خلیفه شما است!!
آن معلم پرخاشگر ـ که حتّی اسمش را هم نمیدانستم ـ رو به استاد ما کرده گفت:
نگفتم!! اینها دین دیگری دارند و حتّی عقیدهشان نسبت به خدا هم با ما فرق دارد. خوب شد که خودش اعتراف کرد. البته اینها پرده از عقیدههای واقعیشان، به این آسانی برنمیدارند و تقیّه میکنند ولی الآن
گویا تقیّه را هم کنار گذاشته است.
گفتم: تقیه در موردی است که خطر جانی در بر داشته باشد و از نظر عقل و نقل و قرآن، کار پسندیده و درستی است. الآن وقت پرداختن به آن نیست ولی در جای خود ثابت میکنم که تقیه کاملاً اسلامی و منطبق با موازین قرآن و سنّت و عقل است ولی الآن بحث دیگری داریم.
استادمان گفت: حرف اصلیت را دنبال کن. راجع به خدا و قرآن و پیامبر چه میخواستی بگوئی؟
گفتم: امّا خدای ما همان خدائی است که «لیس کمثله شیء» هیچ چیز مانند او نیست و خداوند جسم نیست و دیدگان ما نمیتوانند او را ببینند.
«لا تدرکه الابصار و هو یدرک الابصار». و ما معتقدیم که به هیچ وجه نه در دنیا و نه در آخرت کسی نمی تواند خدا را ببیند چرا که خدا شکل و هیئت ندارد.
حضرت موسی عرض کرد: خداوندا میخواهم تو را ببینم. پاسخ آمد که «لن ترانی».
تو هرگز مرا نمیتوانی ببینی.
و «لن» تابیدیه است. سپس به موسی وحی شد که «ولکن انظر الی الجبل فإن استقر مکانه فسوف ترانی».
ـ ولی به کوه نگاه کن، اگر در جای خود بیحرکت ماند، تو میتوانی مرا با دیدگانت ببینی.
آنگاه جلوهای از نور الهی بر کوه تابید، کوه را از جا کند و متلاشی نمود، موسی هم از شدّت «صعقه» بر زمین بیهوش افتاد.
ما معتقدیم که هرگز کسی نمیتواند به حقیقت خدا پی ببرد، هر چند علوم اولین و آخرین را دارا باشد. خدا را هیچ مرز و حدّی نیست و به شمارش نمیآید. او است اول و آخر و ظاهر و باطن و هر کس بخواهد با خیال و وهم خود، خدا را درک کند، او وهم خود را درک کرده است نه خدا را.
امّا شما برادران عزیز اهل سنّت، عقیدهای کاملاً مغایر با نصّ قرآن در این زمینه دارید. خداوند دیدن خود را بکلی نفی میکند ولی شما معتقدید که خداوند در روز قیامت ران خود را به مؤمنین نشان میدهد و در آن علامت مخصوصی وجود دارد!!(1)
شما خدا را جسم تصوّر کردهاید، آن هم چه جسمی! جسمی که میخندد و راه میرود (2)و دو دست و دو پا دارد!!(3)و هر شب از آسمانه به دنیا فرود میآید!!(4)و در روز قیامت وقتی جهنّم از خدا میخواهد که آن را بیشتر پُر کند زیرا خیلی جای خالی دارد!، ناگهان پای مبارکش!! را در جهنّم میگذارد، فوراً جهنّم پر میشود و دیگر دم درنمیآورد.(5)
شما را بخدا این حرفها که به پروردگارتان نسبت میدهید، چه معنی دارد؟! مگر با خداوند شوخی دارید که اینچنین جسارت میکنید؟ طنز آن
هم در مورد پروردگار با آن عظمت!!
راستی اگر ملّتهای دیگر این سخنان پوچ و یاوه و مسخره را بشنوند، از خدا و اسلام و پیامبر بیزار نمیشوند؟!
این چه طرز تفکری است که خداوند را جسمی متحرک و دارای عواطف شخصی و اوصاف مادّی، معرّفی میکند؟!
شما که خدا را چنین میپندارید، دربارة پیامبر و قرآن که دیگر حسابتان صاف است!!
خلاصه من با تاییدات غیبی، چنان مطالبم را با جرأت و با پرخاش دنبال میکردم که خودم بعداً تعجّب کردم و یقین نمودم که این
چیزی جز امداد غیبی الهی نبوده است.
ناگهان یکی از آنان که سخت شگفت زده شده بود، سخن مرا قطع کرد و گفت: تو داری جوک میگوئی و به ما نسبت میدهی؟
گفتم: معذرت میخواهم، تمام این مطالب که نقل کردم در صحیح بخاری است، همان کتابی که بنظر شما تالی تلو قرآن است و هیچ باطل و خطا در آن راه ندارد و سنّت را مستند به آن میدانید و احکامتان را از آن فرا میگیرید و مطالبش را صددرصد صحیح و بدون کم و زیاد میدانید! البته شمارة صفحات آن الآن درنظرم نیست ولی فردا همة این مطالب را
با شماره صفحات میآورم.
یکی دیگر گفت: از کجا حرفهایتان را منطبق با صحیح بخاری بدانیم؟ شاید شما مطالب را خوب درک نکرده باشید و یا اصلاً میخواهید ما را دست بیاندازید!
استاد ما گفت: مطمئن باشید. او هر حرفی که میزند، بدون شک درست است و قطعاً این مطالب در صحیح بخاری وجود دارد. او تاکنون تمام حرفهایش با استدلال و منطق، مطابقت داشته و امروز هم سخنی به گزاف نمیگوید.
گفتم: استاد، خواهش میکنم اجازه بدهید بقیه مطالبم را دنبال کنم و از وقت، بیشترین بهره گرفته شود.
گفت: بفرمائید. ادامه دهید.
گفتم: دربارة خداوند، من با اشاره و فهرست وار سخن گفتم که هر یک با روایتی مفصل و طولانی در بخاری آمده است و الآن همة آن داستانهای کذائی به یادم نمیآید، فقط یک مورد را برای نمونه یادآور میشوم که ضمناً آقایان بدانند من از پیش خودم حرف نزدهام و هر چه میگویم در صحیح بخاری و دیگر صحاح اهل سنّت آمده است.
ابوسعید خدری از پیامبر طی روایت مفصّلی نقل میکند که ضمن آن
پیامبر میگوید:
من در روز قیامت، در میان امّتهای مختلف منتظر خداوند می شوم که ناگهان او ظاهر میشود و میگوید:
من خدای شما هستم!
پیامبران میگویند: تو پروردگار مائی؟!
خداوند برای اینکه ثابت کند که پروردگارشان است به آنها میگوید:
آیا شما نشانهای از او دارید که او را بشناسید؟
میگویند: آری! پایش!
پس ناگهان خداوند پای خود را نشان میدهد و سپس هر مؤمنی برای او سجده میکند.(1)
آیا این همان خدائی است که خود در قرآنش میفرماید:
«و ما کان لبشر أن یکلمه الله الا وحیاً أومن وراء حجاب».
ـ و هرگز برای انسانی امکانم ندارد که خداوند با او سخن بگوید جز از راه وحی و یا از پشت پرده و حجاب؟
1) صحیح بخاری ـ ج6 ـ ص355 (ج9 ـ ص159) کتاب التفسیر ـ باب قوله فبسح بحمد ربک.
نه، به خود خدا سوگند که این خدائی جز او است. و این خدائی است که با تصوّرها و اوهام راویان دروغین درست شده است و هیچ حقیقتی ندارد.
در همین صحیح بخاری، روایت شاخ داری را از ابوهریره نقل میکند که براستی شگفت انگیز و خنده آور است؛ من نمیدانم با این روایتها، چطور شما به صحیح بخاری روی آوردهاید؟ دربارة حضرت موسی روایت عجیبی نقل میکند که نه تنها توهینی به آن حضرت بلکه بزرگترین توهین به خداوند است.
ابوهریزه میگوید: پیامبر اسلام فرمود:
بنی اسرائیل وقتی به حمام میرفتند، برهنه میشدند و به عورتهای یکدیگر نگاه میکردند!! ولی حضرت موسی به تنهائی خود را میشست و در انظار حاضر نمیشد.
روزی با یکدیگر گفتند: لابُد موسی خواجه است که با ما به حمام نمیآید.
در هر صورت روزی موسی به کناری رفت که خود را بشسوید لباسش را بر سنگی گذاشت. (خداوند میخواست به بنیاسرائیل بفهماند که موسی هیچ عیب و نقضی ندارد) و
لذا ناگهان سنگ، لباس موسی را با خود برد.
موسی ناراحت شد و به دنبال سنگ راه افتاد و فریاد میزد: ای سنگ! لباسم را برگردان! لباسم را برگردان!!
در اینجا فرصتی شد که بنیاسرائیل به موسی که لخت و عور بود بنگرند و متوجه شوند که هیچ مشکل و عیبی ندارد! بهرحال موسی به سنگ رسید و لباسش را برداشت و از بس ناراحت شده بود شروع کرد سنگ بیچاره را کتک زدن!! ابوهریره ادامه میدهد: به خدا قسم، موسی بیش از شش یا هفت بار سنگ را کتک زد!!(1)
من هیچ حاشیهای به این داستان نمیزنم. آقایان محترم! واقعاً این کتاب، همان کتاب صحیحی است که هیچ باطل و دروغ در آن راه ندارد؟
بهرحال، در این زمینه، مطلب زیاد است و چون وقت نیست مایلم به آن دو سه مورد دیگر هم بپردازم.
بحث دربارة خدا بود و اینک دربارة پیامبر خدا بد نیست مقایسهای، بین پیغمبر ما و پیغمبر شما! بنمائیم.
1) صحیح بخاری ـ کتاب الغسل ـ ج1 ـ ص169.
پیغمبر ما حضرت محمدبن عبدالله صلی الله علیه و آله برترین و والاترین و کاملترین انسانی است که خدا آفریده است.
او فرمانده ملک انبیاء و پیشوای پیامبران و مقتدای اولین و آخرین و مرجع تمام خلایق و کائنات است.
او است عبد برگزیدة خدا که به خاطر وجود مقدسش، تمام خلایق را آفریده و دربارهاش فرمود: «لولاک لما خلقت الافلاک».
او هم دامن خلوت «دنا فتدلی فکان قاب قوسین او ادنی» است که به این مقام هیچ پیامبر مرسلمی نرسیده و هیچ مَلَک مقرّبی دست نیافته است. جبرئیل امین با آن همه مقام و منزلت در این «دُنوّ» او را تنها گذاشت و نتوانست بالاتر رود.
او کسی است که خداوند به نام مبارکش سوگند میخورد و «لعمرک» میگوید و او را «رحمة للعالمین» معرّفی مینماید و دربارهاش «و انک لعلی خلق عظیم» میگوید.
او چراغ فروزان جهان هستی است که برای بشارت به خوبان و انذار و هشدار به بدان فرستاده شده است.
«یا ایمها النبی انا ارسلناک شاهداً و مبشراً و نذیراً و داعیاً الی الله باذنه و سراجاً منیرا».
ـ ای پیامبر ما تو را شاهد و گواه بر مردم و بشارت دهنده و هشدار دهنده و دعوت کننده به سوی خداوند به امر و اجازة او و چراغ تابناک و روشن، فرستادیم.
ما از این هم فراتر میرویم و او را پیامبری میدانیم که نه تنها از روز خلقت آدم، پیامبر بوده است بلکه نور وجودش، نخستینم مخلوق خداوند بوده و آن زمان که حضرت آدم بین آب و خاک پرورش مییافت، او پیامبر بود و این سخن را به گزاف نمیگوئیم که خود وجود مقدسش چنین میفرماید:
«کنت نبیاً و آدم بین الماء و الطین».
او معصوم از تمام خطاها، گناهها، اشتباهات کوچک و بزرگ، لغزشها و فراموشیها است. اگر کسی او را هذیان گو فراموشکار بداند، با قرآن طرف شده است و با کلام خدا مخالفت ورزیده است که خداوند فرمود:
«و ما ینطق عن الهوی ان هو الا وحی یوحی».
ـ او هرگز جز وحی از زبان مبارکش جاری نمیشود.
و اگر او را مانند دیگر مردم بدانیم که گاهی اشتباه میکنند و گاهی
فراموشی به آنها دست میدهد، بزرگترین توهین به پیامبر کردهایم و او را نتوانستهایم بشناسیم و به دروغ خود را پیرو او میدانیم. مگر میشود، مبعوث خداوند باشد و کلمهای اشتباه کند یا هذیان بگوید. پناه میبریم به خدا.
سخن دربارة خاتم الانبیاء گفتن، آسان نیست؛ او که تمام فرشتگان مقرّب الهی در برابرش سر تعظیم فرود میآورند و به خُلق عظیمش، پروردگار عالم مباهات میکند، هر چه در وصفش بگوئیم قطرهای از دریا گفتهایم و هرگز نتوانستهایم او را بشناسیم.
علی علیهالسّلام وقتی این انسان استثنائی و این عصارة وجود و واسطة واجب و امکان را معرّفی میکند میفرماید:
«ان الله تبارک و تعالی خلق نور محمد صلی الله علیه و آله قبل ان یخلق السّموات و الارض و العرش و الکرسی و اللوح و القلم و الجنة و النار، و قبل ان یخلق آدم و نوحاً و ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و موسی و عیسی و داود و سلیمان... و قبل ان یخلق الانبیاء کلهم....».(1)
1) بحارالانوار، ج15 ـ ص4.
ـ خدای تبارک و تعالی نور محمد را قبل از آفرینش آسمانها و زمین و عرش و کرسی و لوح و قلم و بهشت و دوزخ و پیش از خلفت آدم و نوح..... و تمام انبیا آفرید.
آن وقت شما چنین پیامبر عظیم و بزرگی را چنان معرّفی میکنید که از سطح یک انسان معمولی، او را پائینتر میآورید؛ شما او را تحقیر و کوچک میکنید و دروغ و لهو و فراموشی و هذیان گوئی را به او نسبت میدهید. اینها که شما می گوئید به خدا و پیامبر ما نیست، این کسی جز او است که «ما ینطق عن الهوی» و جز او است که وجود مقدسش، رحمت ممتد الهی بر خلایق تا روز حشر میباشد.
یکی از حاضرین که انسان نسبتاً آرامی بود، به صورت گِله و شکایت گفت:
ما هم همان اوصاف را دربارة پیامبر میپذیریم و هرگز چنان سخنان یاوهای دربارهاش نمیزنیم. ممکن است بگوئید آن حرفها را از کجا آوردید؟ چه کسی پیامبر را ـ و العیاذ بالله ـ نادان یا جاهل معرّفی کرده است؟
گفتم: افسوس که وقت کم است و چارهای جز اشاره به بعضی از موارد ندارم. پیغمبر شما کسی است که در نماز به او فراموشی دست میدهد و به جای چهار رکعت، دو رکعت میخواند! (1)و در مسجد میخوابد و پس از بیدار شدن بدون اینکه وضو بگیرد به نماز میایستد! (2)و بدون اینکه کسی مرتکب گناه شود او را فحش و ناسزا میگوید و او را لعن میکند! (3)و در ماه رمضان جُنب میشود و نماز صبحش قضا میگردد.(4)او این قدر فراموشکار است که حتّی قرآن را از یاد میبرد و روزی در مسجد میشنود که شخصی قرآن میخواند، پس میگوید: خدام رحمتش کند مرا به یاد آیههائی انداخت که از فلان سوره و فلان سوره، آنها را حذف کرده بودم!!!(5)
پیغمبر شما کسی است که در وقت فشار بیماری، هذیان میگوید تا جائی که عمر اعتراف میکند که:
«رهایش کنید؛م مرض بر او فشار آورده و دارد هذیان
میگوید، ما را کتاب خدا بس است»!! (1)
بالاتر بگویم: شما پیامبر را یک انسان شهوترانی معرّفی میکنید که فقط دنبال هوا و هوس و مسائل جنسی است (2)و حتی خجالت هم نمیکشد که جلوی مردم اشاره به همسرش (عایشه) میکند و میگوید: من با این.... و بعد غسل میکنیم!! (3)
به خدا قسم چنین پیغمبری را ما به عنوان یک انسان معمولی هم قبول نداریم، چه رسد به آن مقام والا.
ناگهان صدای اعتراض بلند شد که ای آقا چه حرفی میزنی؟ چه وقت ما چنین عقیدهای داشتهایم؟ شما دارید به پیامبر توهین میکنید و.....؟
گفتم: آرام باشید. من به پیامبر توهین نمیکنم. این عمربن خطاب، خلیفه مسلمینم است که او را هذیان گو معرّفی می کند و این صحیح بخاری و صحیح مسلم است که چنین سخنان ناروائی دربارهاش میگویند. یا شما باید از این کتابهای صحیح خود دست بردارید و یا باید اذعان کنید که نسبت به پیامبر، خیلی زشت و بد عمل کردهاید.
مگر همین بخاری نیست که از عایشه نقل میکند که:
روزی پیامبر مرا در ردای خود پوشانده بود و من به سیاهان مینگریستم که مشغول بازی و رقص در مسجد!! بودند. و اینقدر پیامبر مرا در بغل گرفت تا اینکه خودم خسته شدم!! (1)
و حتّی نقل میکند که:
پیامبر در مجلس عروسی حاضر میشد و در حالی که کنیزکان مشغول نواختن تار و تنبور بودند، به آنها نظاره میکرد و خوش بود!! و وقتی یکی از آنها خواست ملاحظه و مراعات او را بکند و به دیگران گوش زد کرد که مواظب باشید! گویا پیامبر میان ما نشسته است! پیامبر به او گفت: این حرفها نزن، شعرهای زیبایت را ادامه بده!!! (2)
شما پیامبر را انسان بیحیائی ـ والعیاذ بالله ـ معرّفی میکنید که در منزل و در کنار عایشه دراز میکشید به گونهای که رانش پیدا بود و در همان حال هم ابوبکر و هم عمر ـ که حداقل با عایشه نامحرم بود ـ وارد میشد و پیامبر در همان حال بود ولی وقتی عثمان وارد میشد فوراً
لباسش را جمع میکرد و درست مینشست و میگفت: او کسی است که ملائکه از او خجالت میکشند؛ من هم باید از او خجالت بکشم.(1)
و از این قبیل اهانتها و افتراها نسبت به پیامبر در کتابهای شما پُر است! شما با چنین پیامبری میخواهید مردم را به اسلام و قرآن دعوت کنید؟ این چه طرز تفکری است؟ این چه برخورد غلطی است که با کاملترین انسان روی زمین میشود؟
هنوز حرفهایم تمام نشده بود که متأسفانه زنگ کلاس زده شد و آنها در حالی که مبهوت شده بودند و نمیتوانستند سخنی بگویند و از آن طرف، از خدا میخواستند که به نحوی این سخنان پایان پذیرد، جلسه را رها کردند ولی من همچنان تا امروز افسوس که نتوانستم، بیشتر عُقدة دلم را خالی کنم.
1) مسلم ـ ج4 ـ ص1866.
یکشنبه 1968/10/15
امروز صبح قبل از اینکه وقت جلسه رسمیمان شروع شود، و درست هنگامی که میخواست استاد وارد کلاس شود، در راهرو مرا دید و از پیشامد آن روز سخت معذرت خواست و گفت: حتماً امروز سر وقت به اطاق ما بیا تا با هم بحث را ادامه دهیم و مطمئن باش که دیگر مانند چنان جلسهای پیش نخواهد آمد.
به او گفتم: اتفاقاً از آمدن افراد به جلسه و گرم شدن بحث، هرگز ناراحت نیستم و از خدا میخواهم افراد بیشتری در جلسه شرکت کنند تا مطالب بهتر رد و بدل شود و استفاده بیشتری از جلسه حاصل گردد. ولی از هوچیگری و بیمنطقی بیزارم. اگر همان آقایان خصوصاً آن آقا که بیش از همه سر و صدا میکرد، امروز هم در جلسه شرکت کند، مشروط بر اینکه برخورد غیراصولی نداشته باشند، شاید بهتر باشد، زیرا متاسفانه پاسخها در آن روز ناتمام ماند و من از این بابت متأثرم.
استاد که لبخندی بر لب میزد به من گفت: معلوم میشود خیلی به خودت مطمئنی و این واقعاً خیلی افتخار آمیز است. ولی بهتر حال من از آنها خواستم دیگر در جلسه شرکت نکنند.
وارد کلاس شدیم. درس شروع شد و پس از پایان آن درس و سه درس دیگر وقت جلسه آغاز شد، در جلسه حاضر شدم؛ استاد را یافتم که تفسیر قرطبی در دست داشت و تفسیر آیه «انما ولیکم الله» را مطالعه میکرد. خوشحال شدم که او واقعاً در پی یافتن حقیقت است؛ سپس رو به ایشان کرده گفتم:
فقط این تفسیر را ـ در کتابخانه ـ پیدا کردید؟
گفت: نه! تفاسیر زیاد است. من فقط این تفسیر را که بسیار معتبر و با ارزش است برای نمونه آوردم که آیه را در آن ببینم.
راستی چگونه است که چنین آیهای را تمام مفسران یا لااقل مشهورترین آنان درباره حضرت علی کرم الله وجهه تفسیر میکنند ولی با این حال من که یک معلم دینیام و میبایست حداقل در دانشگاه، چنین مطلبی را مییافتم، از آن کاملاً بیخبرم. و مطمئن باش که نه تنها من بلکه بسیاری از دانشمندان اهل سنت نیز، تفسیردرستی از آن نمیدانند؟
گفتم: این سؤال را خودتان پاسخ دهید. راستی چه میشد اگر این را به عنوان یک فضیلت امیرالمؤمنین علی علیهالسلام، به شما آموزش
میدادند؟
چطور شما آن همه روایتهای نادرست که بیشترشان حتّی با عقل هم جور درنمیآید ـ دربارة سایر اصحاب بویژه برخی از سرشناسان ـ ذکر میکنید ولی دربارة علی علیهالسلام که کتابهای خودتان مالامال از مدح و فضیلت و ستایش او است، کمتر سخنی به میان میآید؟ اصلاً ما اگر نخواهیم از قرآن استدلال کنیم، و فقط به سنت تمسک جوئیم، روایات، بیشماری در کتابهای شما وجود دارد که ثابت میکند حضرت رسول با نصّ صریح و در موارد مکرّر، علی را جانشین خود قرار داده است؛ هر چند در قرآن نیز آیات بسیاری دربارة حضرت تاویل شده است که اگر خدا خواست به آنها نیز اشارهای خواهیم کرد.
گفت: اگر روایات را بخواهید تاویل کنید، فایده ندارد؛ چون همامطور که شما به یک نحو خاصی که دلخواهتان است تاویل میکنید، دیگران نیز به نحوی دیگر تاویل میکنند و این هیچ ارزش استنادی ندارد ولی اگر واقعاً روایاتی وجود دارد که نه تنها در کتابهای شما بلکه در کتابهای معتبر و صحاح اهل سنت آمده است و دلالت بیچون و چرا برخلافت و جانشینی بلافصل علی کرم الله وجهه دارد، بد نیست، اشارهای به آنها بشود.
گفتم: روایتها در این زمینه زیاد است ولی خوب است فعلاً که بحث
ما در واژة «ولایت» است، من روایتهائی را که حضرت به این تعبیر، علی را مخاطب قرار داده یا دربارهاش سخن به میان آورده، یادداشت کردهام و با خود آوردهام، آنها را با هم بخوانیم.
1ـ احمدبن حنبل در مسندش از بریره نقل میکند که گفت:
رسول اکرم (ص) ما را در ضمن سریّهای فرستاد، وقتی از جنگ بازگشتیم، از ما پرسید: رفتار دوستتان (یعنی علی) با شما چگونه بود؟
فقط من از او شکایت کردم و بقیه هیچکدام شکایت نکردند.
پس از آن سرم را بلند کردم، دیدم رنگ حضرت (از غضب) سرخ شده و میفرماید:
«من کنت ولیّه، فعلی ولیّه». (1)
1) مسند احمدبن جنبل ـ ج5 ـ ص350. مستدرک حاکم ـ ج3 ـ ص110. تاریخ دمشق ـ ج1 ـ ص403. مجمع الزوائد هیثمی ـ ج9 ـ ص108. درالمنمثور سیوطی ـ ج5 ـ ص182. حلیة الاولیا ـ ج4 ـ ص23.نسائی در خصائص الامام علی ـ ص153.
هر که من ولی اویم، پس علی هم ولی او است.
2ـ ترمذی در صحیح خود از عمران بن حصین، داستانی شبیه این نقل کرده، با تفصیلی بیشتر، سپس در آخر میگوید که:
«فأقبل رسول الله، و الغضب یعرف فی وجهه فقال: ما تریدون من علی؟ ما تریدون من علی؟ ان علیاً منی و أنا منه، و هو ولی کل مؤمن بعدی». (1)
رسول خدا خشمگین وارد شد بنحوی که خشم و غضب در سیمای مبارکش هویدا بود، سپس فرمود: از علی چه میخواهید؟ از علی چه میخواهید؟ همانا علی از من و من از علی هستم و او ولیّ هر مؤمنی پس از من است.
3ـ حدیث غدیر غم.
خلاصة داستان از این قرار است.
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در دهمین سال از هجرت به حج خانه خدا رفت، همان حجی که آن را «حجة الوداع» مینامند زیرا آخرین
1) صحیح ترمذی ـ ج5 ـ ص632 حدیث 3712 مسند احمد (با کمی اختلاف) ج4 ـ ص437. حلیة الاولیا ـ ج6 ـ ص294، اسدالغابه ـ ج4 ـ ص27. تاریخ ابن عساکر ـ ج1 ـ ص413.
حجّی بود که حضرت بجای آورد. برخی نوشتهاند عدد کسانی که با حضرت بودند بیش از 60 هزار نفر بودند و برخی 120 هزار و بیشتر هم ذکر کردهاند.
وقتی حضرت مناسک حج را بجای آورد، و میخواست به مدینه باز گردد، در روز پنجشنبه 18 ذیحجه به منطقهای رسید که آن را «غدیر خم» مینامند. جالب اینجا است که در آن زمان، این منطقه جائی بود که تمام زوار ـ چه آنهائی که از مدینه آمده بودند و یا از مصر و عراق ـ حتماً میبایست به این منطقه بیایند و سپس از اینجا، راهها جدا میشد.
همان جا بود که جبرئیل امین علیهالسلام از سوی پروردگار بر حضرت نازل شد و این آیه را بر او نازل کرد:
«یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله یعصمک من الناس». (1)
ـ ای رسول، هر چه را که پروردگارت بر تو نازل کرده به مردم ابلاغ کن و اگر این کار نکنی، رسالتش را ـ به حدّ کمال ـ ابلاغ نکردهای (و از مردم هیچ هراسی نداشته باشد) خدا تو را از شرّ مردم، محفوظ خواهد داشت.
1) سوره مائده ـ آیه 67.
و به پیامبر از سوی پروردگار این پیغام را آورد که باید علی را به عنوان جانشین خود معرّفی کنی و وجوب اطاعت از او را به عنوان ولیّ مؤمنین پس از خودت به مردم بفهمانی.
حضرت دستور داد، آنهائی را که رفتهاند بازگردانند و در آن ظهر گرم پیامبر با مردم نماز خواند، سپس خطبهای را با صدای بلند آغاز کرد که در آن آمده است.
«.... ای مردم: خداوند به من خبر داده است که هر پیامبری به اندازة نصف عمر پیامبر قبلی عُمر میکند و همانا به زودی مرا به سوی خویش میخواند و من اجابت خواهم کرد و اگر من مسئولیتی دارم، پس همة شما مردم نیز مسئولیتهایی دارید. پس شما چه خواهید گفت؟
گفتند: گواهی میدهیم که تو رسالتش را ابلاغ کردی و در این راه خیرخواه مردم بودی و بسیار تلاش و جهاد کردی، پس خدایت تو را جزای خیر دهد.
حضرت فرمود: «آیا شهادت نمیدهید که خدائی جز الله نیست و محمّد بنده و رسول خدا است و بهشت و جهنّم و مرگ حق است و روز قیامت قطعاً خواهدا آمد و خداوند همه را از گورها برمیانگیزاند»؟
گفتند: آری، شهادت میدهیم.
فرمود: «خدایا، گواه باش».
سپس فرمود: ای مردم! آیا صدایم را می شنوید؟
گفتند: آری!
فرمود: من پیش از شما بر حوض (کوثر) وارد میشوم و شما هم بر من در حوض وارد میشوید، پس ببینید چگونه با من در ثِقلینم رفتار میکنید؟
یک نفر از دور صدائی بلند کرد که یا رسول الله! ثقلین چیست؟
حضرت فرمود:
«الثقل الاکبر کتاب الله، طرفٌ بید الله عزوجلّ و طرفٌ بأیدیکم، فتمسکوا به لا تضلّوا، و الآخر الاصغر عترتی و ان اللطسف الخبیرنبأنی أنهما لن یفترقا حتّی یردا علیّ الحوض فلا تقدّموهما فتهلکوا و لا تقصروا عنهما فتهلکوا».
ـ آن ثقل و سنگینی بزرگ، کتاب خدا است که یک طرفش در دست خدای عزوجل و طرف دیگرش در دست شما است؛ پس به آن چنگ بزنید تا گمراه نشوید، و سنگینی دوّم که کوچکتر است، عترتم (اهل بیتم) میباشد؛ زنهار که بر آن سبقت نجوئید وگرنه هلاک خواهید شد و از آنها دوری نکنید که هلاک خواهید شد.
سپس حضرت دست علی را در دست گرفت و آن را آنقدر بلند کرد که سفیدی زیر بغل هر دو نمایان گشت و همة مردم علی را شناختند و با
دیدگان خود دیدند.
پس فریاد زد:
ای مردم، چه کسی نسبت به مؤمنین، سزاوار است از ایشان؟
مردم گفتند: خدا و رسولش بهتر میدانند.
فرمود: «خداوند مولای من است و من مولا و سرور مؤمنینم و من به آنها از خودشان سزاوارترم. پس هر که من مولای اویم، این علی مولای او است».
(این جمله را سه بار تکرار کرد، امام احمد بن حنبل آورده است که حضرت این جمله را چهار بار تکرار کرد).
سپس فرمود: «خداوندا دوست بدار هر که ولایت علی را بپذیرد و دشمن بدار هر که با او دشمنی ورزد. یاری کن هر که یاریش کند و ذلیل کن هر که از یاریش دست بردارد. و حق را با او همچنان بگردان. هان! حاضران به غایبان خبر دهند».
هنوز مردم پراکنده نشده بودند که یکبار دیگر روحالامین (جبرئیل) نازل شد و این آیه را آورد:
«الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و
رضیت لکم السلام دیناً». (1)
ـ امروز دین را برای شما کامل کردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان آئین برای شما پذیرفتم.
رسول اکرم صلی الله علیه و آله و مسلم فریاد زد: «الله اکبر بر اکمال دین و اتمام نعمت و خشنودی پروردگار به ابلاغ رسالتم و ولایت علی پس از من».
سپس گروه گروه به سوی علی میآمدند و او را تهنیت میدادند که در پیشاپیش آنان ابوبکر و عمر آمدند و گفتند: خوشا به حاتل تو ای علیبن ابیطالب، تو مولای ما و مولای هر مؤمن و مؤمنهای هستی.
حسّان بن ثابت، شاعر معروف از پیامبر اجازه خواست، قصیدهای را بسراید.
حضرت پاسخ مثبت به او داد و فرمود:
«شعرت را بسرای! ای حسان! تا روزی که زبانت ما را یاری کند، مورد تایید روح القدس خواهی بود».
حسان قصیدة مشهور خود را سرود که در آن آمده است:
ینادیهم یوم الغدیر نبیهم *** بخمّ فاسمع بالرسول منادیاً
فقال فمن مولاکم و نبیکم *** فقالوا و لم یبدواغ هناک التعامیا
الهک مولانا و أنت نبینا *** و لم تلق منا فی الولایة عاصیاً
فقال له قم یا علی فاننی *** رضیتک من بعدی اماماً و هادیاً
فمن کنت مولاه فهذا ولیّه *** فکونوا له اتباع صدق موالیا
هناک دعا: اللهمّ وال ولیّه *** وکن للَّذی عادی علیاً معادیاً
در روز غدیر، پیامبرشان آنان را ندا میکند؛ پس با دل و جان ندای پیامبرت را بشنو.
او گفت: چه کسی مولای شما و نبی و پیامبر شما است؟ مردم بیآنکه تجاهل کنند، پاسخش دادند.
پروردگارت مولای ما و تو پیامبر ما هستی و امیدواریم در ولایت، هیچ یک از ما نافرمانیت نکرده باشد.
پس به علی گفت: یا علی، برخیز که همانا پس از خودم تو را به عنوان امام و هدایت کنندة مردم تعیین نمودم.
پس هر که من مولای اویم، این علی مولای او است. شما ای مردم به راستی از او اطاعت کنید و ولایتش را پذیرا باشید.
آنجا بود که پیامبر دعا کرد و فرمود: بارالها کسی که ولایت علی را بپذیرد دوستش بدار و کسی که با او دشمنی کند، دشمنش باش.(1)
این خلاصة داستان غدیر است که دو آیه در شأن علی در آن روز نازل شده و رسول خدا اینچنین او را معرفی کرده است. دقت میکنید که حضرت در حجة الوداع در چنان جای مهمی در آن روز گرم، همه را جمع کند و دستور دهد آنان که رفتهاند بازگردند و با گواهی گرفتن از مردم، علی را به عنوان ولی و وصیّ خویش معرّفی کند و با آن هم اکتفا نکند که از مردم ـ بنابر روایتی ـ بخواهد که حتماً به او تبریک گویند. مردم هم فوج فوج بر او وارد شده و او را تبریک و تهنیت گویند. و خود دیدی که پیشاپیش آنان ابوبکر و عمر بودند.
استاد: این روایت را با چنین تفصیلی، حتماً در کتابهای شیعه آمده است؟
1) لازم به تذکر است که داستان غدیر را از کتابهای اهل سنت، با اختلاف الفاظ و نقلها و راویان مختلف بیان کردیم؛ و تمام این مطالب یاد شده در داستان در کتابهای تفسیر و حدیث برادران اهل سنت آمده است.
جالب است که روایت غدیر را 110 صحابی و 84 تابعی نقل کردهاند و 360 نفر از ائمه حدیث و تفسیر آن را در کتابهایشان آوردهاند.
با تعجب فراوان از این آمارها، محکم با دست بر سر خود زد و گفت: پس چطور است که در خطبه حجة الوداع، فقط مسائل اخلاقی را بیان میکنند و ذرهای به این حرفها اشاره نمیشود؟ من نمیدانم شما راست میگوئید یا ما؟!! راستی گفتی که ابوبکر و عمر نیز در آن روز، علی را تبریک و تهنیت گفتند. ممکن است مصادرش را نقل کنمی؟
1ـ احمدبن حنبل در مسندش ـ ج4 ـ ص281.
2ـ شهرستانی در ملل و نحل.
3ـ خوارزمی و مناقبش ص94.
4ـ فخر رازی در تفسیر کبیرش ج3 ـ ص636.
5ـ ابن الاثیر در النهایهاش ج4 ـ ص246.
6ـ جریر طبری در تفسیرش ـ ج3 ـ ص428.
7ـ خطیب بغدادی به نقل از ابوهریره در ص232.
8ـ حجة الاسلام غزالی در سرالعالمین ـ ص9.
9ـ کنجی شافعی در کفایة الطالب ـ ص16.
10ـ ابن الجوزی در تذکرهاش، ص18. (1)
و امّا آن مطالب اخلاقی که بدان اشاره کردید، آنها در خطبة حجة الوداع بوده است امّا نه در غدیر خم بلکه در روز عرفه. البته سفارشهای حضرت در آن خطبه، مطلب جدیدی نیست بلکه همان وصایای دائمی و همیشگی رسول خدا صلی الله علیه و آله و مسلم است که در مناسبتهای مختلف بیان میکرده است و در آن روز، تأکید بر آنها فرموده است.
استاد: داستان غدیر را که نقل کردید، همهاش از مصادر سنی بوده یا از مصادر دیگر نیز نقل شده بود؟
1) لازم به تذکر است که مرحوم آیة الله امینی قدس سره در کتاب ارزشمند «الغدیر» 60 نام را با ذکر سندها و صفحات و موارد اختلاف الفاظ یادآور شده است که همه از حفاظ مفسرین و بزرگان اهل سنتاند و در داستان غدیر به تبریک گفتن شیخین، گواهی دادهاند.
1ـ امام نسّائی در خصائصش به نقل از زیدبن ارقم چنین آورده است:
وقتی که رسول خدا(ص) از حجة الوداع به سوی مدینه بازگشت، در میان راه، در غدیر خم فرود آمد و امر کرد که تمام مردم در کنار درخت ها گرد هم آیند، سپس در میان آنان چنین فرمود:
«بزودی دعوت خدایم را لبیک خواهم گفت و همانا من در میان شما دو ثقل (سنگینی یا دو چیز گرانبها) میگذارم که یکی از دیگری بزرگتر است: کتاب خدا (قرآن) و عترتم (اهل بیتم) پس ببینید چگونه با این دو رفتار خواهید کرد؟ و همانا این دو هرگز از یکدیگر جدا نمیشوند تا اینکه در حوض بر من وارد شوند».
سپس فرمود:
«خداوند مولای من است و من مولای هر مؤمنی هستم».
آنگاه دست علی را در دست گرفت و بلند کرد و فرمود:
«هر که من مولای اویم، پس این علی مولای او است. خداوندا دوست بدار هر که او را دوست دارد و دشمن بدار هر که دشمنش بدارد».
ابوالطفیل گوید: من به زید گفتم: آیا تو به گوش خود این
سخنان را از رسول خدا شنیدی؟ گفت: «آری! من شنیدم و بجز من تمام کسانی که در زیر آن درختها گرد آمده بودند، با گوشهای خود، این سخنان را از پیامبر شنیدند و با دیدگان خود پیامبر را دیدند». (1)
2ـ امام احمدبن حنبل در مسندش از زیدبن ارقم چنین نقل میکند:
با پیامبر (ص) در درّهای به نام «درّة خم» گرد آمدیم. حضرت دستور اقامة نماز را داد. پس نماز ظهر را با آن حضرت بجای آوردیم. سپس خطبهای خواند و در حالی که پارچهای را بر روی درخت آویزان کرده بودند که سایه بر سر حضرت افکند، تا کمر آفتاب سوزان، به سیمای مبارکش زیان آورد، فرمود:
«آیا نمیدانید؟ آیا گواهی نمیدهید که من از هر مؤمنی به خویشتن سزاوارتر و اولاترم؟».
همه در پاسخ حضرتش گفتند: آری.
فرمود: «هر که من سرور و مولای او هستم، بداند که این علی نیز مولای او است. بارالها! دوست بدار هر که دوستش
1) خصائص نسائی ـ ص150.
دارد و دشمن بدار هر که با او دشمن باشد». (1)
3ـ طبرانی در معجم الکبیر خویشم از زیدبن ارقم و از حذیفه غفاری نقل میکند که در روز غدیر خم، پیامبر اسلام(ص) در زیر درختان چنین خطبهای را ایراد فرمود:
«ای مردم! زود باشد که خداوند مرا به سوی خود فرا خواند و من دعوت پروردگارم را اجابت کنم. بهرحال مرا مسئولیتی است و شما را نیز مسئولیتی. پس شما چه میگوئید؟».
مردم پاسخ دادند: ما گواهی میدهیم که پیغام پروردگارت را به ما ابلاغ کردی و جهادی نیکو نمودی و ما را همواره پند و اندرز دادی. خدایت جزای خیر دهد.
سپس حضرت فرمود:
«آیا گواهی نمیدهید به وحدانیت پروردگار و به اینکه محمد، بنده و رسولش میباشد و اینکه بهشت حق است، جهنّم حق است، مرگ حق است و برانگیخته شدن پس از مرگ حق است، و قیامت حتماً خواهد آمد و هیچ شکی در آن نیست و در روز رستاخیز، خداوند همه را از قبرها
1) مسند احمد بن حنبل ـ ج4 ـ ص372.
مبعوث مینماید؟».
مردم گفتند: آری! گواهی میدهیم.
حضرت فرمود:
«خداوندا شاهد و گواه باش».
آنگاه حضرت اضافه کرد.
«ای مردم! خداوند مولای من و من مولای مؤمنین هستم و من از آنها به جانهایشان بهتر و برترم. پس هر که من مولای او هستم، اینم علی نیز مولای او است. بارالها! دوست داشته باش کسی که ولایتش را بپذیرد و دشمن بدار کسی که با او دشمنی کند.
ای مردم! من پیش از شما خواهم رفت و شما در حوض بر من وارد خواهید شد؛ حوضی که اندازهاش از مابین دیدگان من تا صنعا (در یمن) عریضتر باشد. و آن هنگام که بر من وارد میشوید، دربارة دو چیز گرانبها و سنگین از شما سؤال میکنم و میپرسم که پس از من با آن دو چگونه رفتار کردید؟ یکی از آن دو که ثقل اکبر است، کتاب خدای عزوجل است که از یک سوی به خداوند متصل است و از سوئی دیگر در دست شما است؛ پس به آن تمسّک جوئید تا هرگز گمراه نشوید و در
دینتان به کژروی گرفتار نگردید. و امّا ثقل دوم، عترتم و اهل بیتم میباشد و این را خدای لطیف و خبیر به من خبر داده است که این دو هرگز از یکدیگر جدا نمیشوند تا روزی که در حوض بر من وارد شوند».
استاد: همین الان یک سؤالی در ذهنم پیدا شد! حضرت علی که میدانست حق با او است و خلافت ـ به گفته شما ـ یک مطلب قراردادی نیست، بلکه باید از سوی پروردگار باشد و پیامبر در موارد مختلف به آن اشاره فرموده است، پس چرا حضرت علی، با ابوبکر بیعت کرد و دست از حقش برداشت با اینکه خود را سزاوارتر میدید؟ او با آن همه شجاعت که زبانزد خاص و عام بود، قطعاً از هیچ کس ترس و واهمهای نداشت، پس چرا از حق خود دفاع نکرد؟
زنگ کلاس در همین لحظه زده شد، و جواب به جلسة بعد موکول گشت.
چهارشنبه 1968/10/18
آن روز که جلسه تمام شد به منزل رفتم، و ضمن اینکه در پاسخ این سؤال میاندیشیدم که: راستی چرا علی از حق خود دفاع نکرد؟ و چرا با آنان که خلافت او را نپذیرفته بودند نجنگید با اینکه او اشجع شجاعات است و خود میگوید:
«اگر تمام اعراب بر جنگیدن با من برخیزند، هرگز روی بر نگردانم و آخرشان را با همان ضربهای که به اولشان زدم، از پای درخواهم آورد».
و سرانجام پاسخ را در سخنان خود حضرت یافتم.
اکنون جلسه امروز، چهارشنبه 18/10/68 آغاز شده است و پس از احوالپرسی، و مقدمات سخن و یادآوری حرفهای گذشته، به جواب سؤال استاد پرداختم و چنین گفتم:
اینکه گفتید: چرا علی از حق خود دفاع نکرد با اینکه خلافت را حق مسلّم خویش میدانست و این حق را ـ بگفته شما ـ خدا به او داده بود و
جای بذل و بخشش نبود که آن را به دیگری ببخشد، در پاسختان میگویم که: اتفاقاً علی هرگز از احقاق حقّ خود دست برنداشت و تا آخرین روز، از حق خود دفاع میکرد ولی اگر قیام نکرد، علتهائی داشت که باید اوضاع سیاسی آن زمان را مورد بررسی قرار داد تا به حقیقت قضیّه رسید.
1ـ معلوم است که علی هرگز ریاست طلب نبود و دنبال این نبود که چند روزی ریاستی را به دست بگیرد و تشنة قدرت باشد. او آن هنگام هم که خلافت را بدست گرفته بود، به عبدالله بن عباس فهماند که حکومت به اندازة یک نعلین وصله زده، برایش ارزش ندارد، جز اینکه حقی را اثبات کند و باطلی را از بین ببرد. پس علی هرگز تشنة قدرت نبود که بخواهد عصبانی بشود و سر و صدا راه بیاندازد و ایجاد بلوا و آشوب کند، بلکه تنها هدفش، خدمت به مکتب و مسلمانان بود، و اگر در این قیام میدانست که به مکتب، خدمت بیشتری میکند، قیام میکرد ولی اگر خدای نخواسته هدفی را که او دنبال میکرد، در قیام متحقق نمیشد، بیگمان این قیام ارزشی در نظر علی نداشت.
2ـ اگر غرض، مخالفت با حکومت وقت بود و بیعت نکردن با وی بود، که علی همین کار را کرد. او پرچم مخالفت را بلند کرد و علناً غاصب بودن خلیفه وقت را اعلام نمود. و این در حالی بود که عمربن خطاب تازیانهاش را در دست گرفته بود و مخالفین را همواره تهدید میکرد. ولی
علی که از تازیانه و یا حتّی کشته شدن در راه حق، وحشتی ندارد، لذا علی مخالفت کرد. و نه تنها آن حضرت که بسیاری از سران مهاجرین و انصار و بزرگان اصحاب و حق جویان نامی آن دوران نیز با علی همراهی کرده و اعلام مخالفت نمودند.
استاد: ممکن است بفرمائید چه کسانی غیر از علی و اهل بیتش مخالفت کرد؟
سهل بن حنیف با کمال شهامت در حضور ابوبکر و عمر و سایر اصحاب ایستاد و فریاد زد:
ای گروه قریش! من خودم از رسول خدا صلی الله علیه و آله
و سلم در مسجد شنیدم که دست علی را در دست گرفته بود و میفرمود:
«ای مردم! این علی امام شما بعد از من و وصی من در ایام زندگی و پس از وفاتم است. او دین مرا ادا خواهد کرد و وعدههایم را وفا خواهد نمود. و او اولین کسی است که در حوض با من مصافحه میکند؛ پس خوشا به حال کسی که از او پیروی کند و یاریش نماید و وای به حال کسی که با او مخالفت ورزد و دست از یاریش بردارد».
ابوایوب انصاری نیز با کمال شهامت به مردم گفت:
«ای بندگان خدا از خدا بترسید، و اهل بیت پیامبرتان را رها نکنید و حقّشان را به خودشان بازگردانید که این حق را خدا به آنها داده است…»
و همچنین سلمان و ابوذر و مقداد و عمار ـ چنانکه در کتب تاریخ آمده است ـ هر یک به نوبة خود سخنرانی کرده و با کمال جرأت، اعلام پشتیبانی از علی کرده است. ولی بهر حال عدد بسیار اندک بود و با این عدد کم، علی نمیتوانست قیام کند، و لذا به عنوان مخالفت با وضعیّت موجود، سه ماه یا شش ماه خانه نشین شد و عزلت را اختیار کرد تا وقتی که حضرت زهرا سلامالله علیها از دنیا رفت؛م آن وقت وضعیت جدیدی پیش آمد که
از خانه بیرون آمد و با حکومت ـ به خاطر حفظ مصالح اسلام ـ سازش کرد.
3ـ هدف حضرت از مخالفت این بود که قضیه را در محدودة پایتخت مسلمین، محصور کند و به خارج از شهر نکشاند، و اگر حقش را در خلافت، مطالبه میکرد، به خاطر این بود که میخواست راه پیامبر را در حکومت و رهبری مسلمین ادامه دهد و مسیر حکومت، را از انگیزة رسول خدا منحرف نکند. ولی وقتی دید که مخالفت فراتر، از پایتخت رفته و به خارج از مدینه کشیده شده و برخی ـ نه به خاطر دین ـ بلکه فقط به خاطر نابودی اسلام و قرآن، در پی مخالفت برآمدهاند چون حکومت اسلامی را رو به ضعف میبینند، و از سوئی منافقین و مرتدین، هر روز با نغمههائی جدید در پی شکست اسلام هستند، حضرت علی دیگر جای مخالفت نمیدید و لذا از حق واقعی و مسلّم خود دست کشید و ایثار کرد و این ایثار از علی بعید نبود که او بالاترین ایثار کننده در راه خدا بود. علی میدید که اگر باز هم به مخالفت خود ادامه دهد، احتمال ارتداد مردم از دین و نابودی حکومت اسلامی بسیار زیاد است، لذا این بار نه تنها از حق خود دست کشید که در کنار ابوبکر برای نبرد با مخالفین اسلام ایستاد و دشمنان اسلام را سرکوب کرد.
استاد: کسانی که پرچم مخالفت را به خاطر هواهای خود بلند کرده
بودند، چه کسانی بودند؟
بهر حال حضرت علی که هیچ چیز در نظرش عزیزتر و گرامیتر از اسلام نبود، آن روز، به خاطر اسلام، با حکومت وقت مخالفت کرد و بعد هم به خاطر اسلام و حفظ وطن اسلامی، با حکومت ساخت و در کنار آنان با جنگ مستقیم و غیرمستقیم علیه مرتدّینم و مخالفین چون مسیلمه و طلیحه و دیگر قبایل پرداخت. خودش در این باره چنین میگوید:
«... فلما مضی صلی الله علیه و آله تنازع المسلمون الامر من بعده، فوالله ما کان یلقی فی روعی، و لا یخطر ببالی أن العرب تزعج هذا الأمر من بعده ـ صلی الله
علیه و آله ـ عن أهل بیته، و لا أنهم مُنَحُّوهُ عنی من بعده! فما راعنی الا انثیال الناس علی فلان یبایعونه، فأمسکت یدی حتّی رأیت راجعة الناس قد رجعت عن الاسلام یدعون الی محق دین محمد ـ صلی الله علیه و آله ـ فخشیت ان لم أنصر الاسلام و أهله أن أری فیه ثلماً أو هدماً تکون المصیبة به علیِّ أعظم من فوت ولایتکم التی انما هی متاع أیام قلائل یزول منها ما کان کما یزول السراب، أو کما یتقشّع السحاب، فنهضت فی تلک الأحداث حتّی زاح الباطل و زهق، و اطمأن الدین و تنهنه».(1)
ـ وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله از دنیا رحلت کرد، مسلمانان دربارة خلافت، پس از او، به نزاع پرداختند. به خدا قسم، هرگز دلم راه نمیداد و به خاطرم نمیگذشت که پس از آن حضرت، عرب، خلافت را از اهل بیتش جدا سازد و از من به دیگری واگذار کنند. و مرا به شگفتی و تعجب وا نداشت جز اینکه دیدم مردم برای بیعت به سوی فلان (ابوبکر) شتافتند. پس دست نگه داشتم (و با
1) رساله 62 ـ نهجالبلاغه صبحی الصالح.
آنان همراه نشدم) تا اینکه دیدم گروهی از مردم مرتد شدند و از اسلام برگشتند و میخواستند دین حضرت محمد صلی الله علیه و آله را از بین ببرند، ترسیدم که اگر به یاری و نصرت اسلام و مسلمین نشتابم، رخنه در اسلام پدید آید و مصیبت و اندوه آن بیگمان بر من سنگینتر و سهمگینتر از فوت شدن ولایت و حکومت بر شما باشد؛ چنان ولایتی که متاعی است زودگذر و برای چند روزی در دست انسان است که مانند سراب از بین میرود یا مانند ابرها از هم پاشیده میشود. و لذا در میان آن حوادث قیام کردم تا اینکه جلوی باطل و تبهکاری گرفته شد و از بین رفت و دین آرام گرفت و از نگرانی بازایستاد.
پس میبینید که حضرت برای حفظ اساس دین، از حق خود درست برداشت، نه اینکه نمیخواست قیام کند یا از قیام کردن کوچکترین هراسی در دل داشت.
از آن طرف تبلیغات وسیعی که علیه مخالفت با نظام موجود به راه انداخته بودند، حضرت را در فشار سختی قرار داده بود که اگر میخواست حق خود را ـ که حق الهی است و نمیشود از آن گذشت ـ مطالبه کند، میگفتند: علی حرصی بر حکومت دارد و اگر ساکت میشد، میگفتند: علی از مرگ میترسد؛ لذا چارهای جز سکوت و صبر، آن هم مانند کسی
که استخوان در گلویش گیر کرده، نداشت.
در خطبه شقیقیه که سومین خطبه از نهجالبلاغه است، به تفصیل در این باره سخن میگوید:
«أما و الله لقد تقمّصهما ابن ابی قحافة و انه لیعلم أن محلی منها محل القطب من الرحی، ینحدر عنی السیل و لا یرقی الی الطیر، فسدلت دونها ثوباً و طویت عنها کشحاً، و طفقت أرتأی بین أن أصول بید جذاء أو أصبر علی طخیة عمیاء، یهرم فیها الکبیر و یشیب فیها الصغیر، و یکدح فیها مؤمن حتّی یلقی ربه، فرأیت أن الصبر علی هاتا أحجی، فصبرت و فی العین قذی و فی الحلق شجی، أری تراثی نهباً، حتّی مضی الاول لسبیله، فأدلی بها الی ابن الخطاب بعده ثم تمثل بقول الا عشی:
شتان ما یومی علی کورها *** و یوم حیان أخی جابر
فیا عجبا، بینا هو یستقیلها فی حیاته، اذ عقدها لآخر بعد وفاته، لشد ما تشطّرا ضرعیها، فصیرها فی حوزة خشناء، یغلظ کلمها و یخشن مسها، و یکثر العثار فیها و الإعتذار منها. فصاحبها کراکب الصعبة، ان أشنق لها خرم و ان أسلس لها تقحّم، فمنی الناس ـ لعمر الله ـ بخبط و
شماس، و تلون و اعتراض، فصبرت علی طول المدة، و شدة المحنة». (1)
ـ هان! به خدا قسم، پسر ابوقحافه (ابوبکر) خلافت را مانند پیراهنی پوشید، در حالی که میداند جایگاه من به خلافت، مانند قطب میان آسیا است. سیل از من سرازیر میشود و هیچ پرندهای (پرواز کننده و نام آوری) به درجة بالا و والای من نمیرسد.
در هر صورت جامة خلافت را رها کردم و از آن کناره گیری نمودم و بدین فکر بودم که آیا با نداشتن یار و یاور، قیام کنم یا آنکه بر تاریکی گمراهی (و کوری مردم از دیدن راه حق) صبر و تحمل نمایم که همانا این صبر، پیرمردان را فرسوده و جوانان را پیر میسازد و مؤمن را در چنان رنجی طولانی میافکند تا دمی که با پروردگارش ملاقات نماید.
سرانجام دیدم صبر کردن، عاقلانهتر است؛ پس صبر کردم در حالی که خاشاک در چشم و استخوان در گلویم بود چرا که میراث خود را تاراج شده مییافتم.
بهرحال اولی (ابوبکر) راه خود را به پایان رساند ولی پیش از مرگ، خلافت را بعد از خویش، در آغوش ابنخطاب انداخت.
در اینجا حضرت امیر علیهالسلام برای تمثل، شعر اعشی را میخواند که
1) خطبه شقشقیه ـ سومین خطبه نهجالبلاغه.
در آن میگوید:
فرق است میان امروز من که بر پالان شتر هستم و در گرفتاری و بلا بسر میبرم تا آن روز که در کنار حیان، برادر جابر، بودم و در ناز و نعمت میگذرانیدم.
حضرت ادامه میدهد:
جای بسی تعجب است که او (ابوبکر) در زمان حیاتش از مردم میخواست بیعتشان را پس بگیرند ولی در واپسین روزهای عمر وصیت کرد که خلافت پس از او به دیگری منتقل شود، این دو نفر، خلافت را مانند دو پستان شیر میان خودشان تقسیم کردند و او (ابوبکر) خلافت را در جایگاهی درشت و ناهموار قرار داد در حالی که او (عمر) سخنی تند و زخم زبان داشت و دیدارش رنج آور و اشتباهاتش بسیار و عذر خواهیش بیشمار بود.
آری! در همان روز که عمر بر علی علیهالسلام فشار آورد که با ابوبکر بیعت کند؛ آنجا نیز حضرت که از کُنه انگیزة آنان برخبر بود، به عمر رو کرده گفت:
«شیری را بدوش که قسمتی از آن به خودت میرسد و امروز در کار او سختگیری کن و کارش را به اتمام برسان تا
فردا، خلافت را به تو واگذار کند». (1)
استاد: اینکه گفتید که عمربن خطاب بر علی فشار آورد که حتماً بیعت کند؛ این را از تاریخ میگوئید یا اینکه از روی احتمال؟
حتّی اگر فاطمه و علی هم در خانه باشند!! (2)
از تاریخ هم که بگذریم، خود حضرت علی علیهالسلام به این امر تصریح کرده است. حضرت در جواب نامة معاویه چنین میفرماید:
«… و قلت انی کنت أقاد کما یقاد الجمل المخشوش
حتّی أبایع، و لعمر الله لقد أردت أن تذم فمدحت، و أن تفضح فافتضحت، و ما علی المسلم من غضاضة فی أن یکون مظلوماً ما لم یکن شاکاً فی دینه و لا مرتاباً بیقینه». (1)
ـ تو گفتی که (برای بیعت با خلفا) مانند شتری که چوب در بیتی او کرده و او را میکشند، مرا نیز میکشیدند تا بیعت کنم. به خدا قسم میخواستی مذمّت و نکوهش کنی ولی نفهمیده مرا مدح و ستایش نمودی، و میخواستی رسوا سازی که خودت رسوا شدی چرا که بر مسلمان هیچ نقص و عیبی نیست که مظلوم باشد مادام که در دینش شکی ندارد و در یقینش تردیدی ندارد.
آری! علی با آن همه شجاعت که تاریخ مانندش را ندیده است، به خاطر اظهار مظلومیّت و اعلام مخالفت با دستگاه حاکم وقت، با پای خود به مسجد برای بیعت نرفت تا اینکه او را به زور کشیدند و وادار به بیعت کردند. با این حال درِ خانه را بر روی خود بست و هرگز در محافل آنان حاضر نشد تا روزی که احساس خطر برای اسلام کرد؛ آن روز به میدان آمد و باز هم مانند همیشه چون سربازی در راه اسلام و برای خدمت به
1) نهجالبلاغه ـ کتاب 28.
دین خدا، قیام کرد و این بار بیشتر برای حل معضلات و مشکلات علمی که خلفا در آن باز میماندند و نمیتوانستند پاسخ شبهات را بدهند، خود را آماده ساخت و از حریم مقدس اسلام و قرآن دفاع میکرد و مردم را در احکام، آموزش میداد و پیام رهائی بخش اسلام را منتشر میساخت و حدیث را از طریق صحیح و منبع اصلیش تدوین مینمود و قرآن را جمع و تفسیر میکرد.
مردم هم اگر روایتهای بیشمار ولایت علی و جانشینیش را از رسول خدا نادیده میانگاشتند و تجاهل میکردند، علم و دانش علی را نمیتوانستند تجاهل کنند، و لذا به او روی میآوردند و مسائل را از او میپرسیدند و خلفا هم از این امر، احساس خطری جدی نمیکردند، زیرا علی مشغول فتوی دادن و قضاوت بود و دیگر کاری به سیاست نداشت، از این روی عمر در موارد گوناگون اعلام میکرد که:
«لو لا علی لهلک عمر».
ـ اگر علی نبود، هر آینه عمر به هلاکت میرسید.
و چندین بار از مسجد اعلام مینمود که:
«لا یفتی احدکم فی المسجد و علیّ حاضر».
ـ هیچ یک از شما در مسجد فتوا ندهد در وقتی که علی حاضر باشد.
استاد: ممکن است یکی دو مورد از مراجعة خلفا به علی را بیان کنید.
عمر(1)زن بارداری را نزد عمربن خطاب آوردند که اقرار به زنا کرده بود. عمر فوراً دستور داد سنگسارش کنند. در راه علی، مامورین را دید که آن زن را میبردند، فرمود:
او را به کجا میبرید؟
گفتند: عمر دستور داده است سنگسارش کنیم.
علی امر کرد که او را برگردانید. سپس نزد عمر رفت و گفت: تو علیه او دلیل قاطع داری ولی چه دلیلی علیه آن جنین که در شکمش هست داری؟ نکند او را ترسانده باشی و اذیتش هم کرده باشی؟
عمر گفت:
اتفاقاً هم چنین بوده است!
حضرت علی علیهالسلام: آیا نشنیدهای سخن رسول خدا صلی الله علیه و آله و مسلم را که فرمود:
«کسی که در اثر شکنجه و ترس، اعتراف کند، حد بر او جاری نمیشود.
1) لازم به تذکر است که در آن جلسه بیش از دو مورد بحث نشد و بقیه موارد قضاوت علی، در کتاب آمده است.
همانا اگر کسی در زندان یا در اثر تهدید یا در غل و زنجیر، اعتراف کند، اعترافش ارزشی ندارد».
عمر آن زن را رها کرد و گفت:
«عجزت النساء أن تلدن مثل علی بن ابی طالب؛ لولا علی لهک عمر». (1)
ـ زنها ناتوانترند از اینکه مانند علی بن ابیطالب را به دنیا آوردند. اگر علی نبود همانا عمر هلاک میشد.
در مورد دیگری مشابه همین آوردهاند که:
علی بر عمر وارد شد در حالی که زن بارداری را میبردند که سنگسارش کنند.
علی گفت: قضیه از چه قرار است؟
آن زن پاسخ داد: مرا میبرند که سنگسارم کنند.
علی رو به عمر کرده گفت: چرا این زن سنگسار میشود؟
اگر تو بر او سلطهای داری، بر آن که در شکمش است، هیچ سلطهای
1) مناقب خوارمی ـ ص48. ریاض النظره ـ ج2 ـ ص196. ذخایر العقبی ـ ص80. مطالب السئول ـ ص13، اربعین فخر رازی ـ ص466.
نداری.
عمر گفت: همه کس از من فقیهتر و فهمیدهترند». و این را سه بار تکرار کرد.
علی دستور داد آن زن را تحت نظر نگه دارند تا فرزندش به دنیا بیاید، سپس او را سنگسار کردند.(1)
ملاحظه کنید در اینجا دستور سنگساری داده شد چرا که خودش ـ بدون هیچ شکنجه و فشاری ـ اعتراف به گناه کرده است ولی چون باردار بوده، علی صبر میکند تا فرزندش به دنیا بیاید.
1) ریاض النظره محب الدین طبری ـ ج2 ـ ص196. ذخایر العبی ـ ص81. کفایه حافظ کنجی ـ ص105.
دو نفر مرد خانمی قریشی آمدند و صد دینار به عنوان امانت نزد او گذاشتند و گفتند: تو این پول را به هیچ یک از ما ـ به تنهائی ـ نمیدهی تا اینکه با هم نزد تو بیائیم و پول را از تو بستانیم.
یکسال گذشت. یکی از آنان نزد آن زن آمد و گفت: دوست من از دنیا رفته است، پس تو پول را به من برگردان. آن زن اصرار بر نپرداختن پول کرد تا آن دیگری شاید بیاید. ولی آن مرد لجاجت زیاد کرد و خانوادهاش را مرتب نزد آن بانو میفرستاد تا سرانجام او را مجبور به پرداختن صد دینار کرد.
یکسال دیگر گذشت. آن مرد دوم آمد و مطالبة پول کرد.
آن زن گفت: دوستت نزد ما آمد و ادعا کرد تو از دنیا رفتهای. من هم همة پول را به او برگرداندم.
آن مرد نپذیرفت و شکایت را به نزد عمر برد. عمر گفت: تو ای زن ضامنی و باید پول را به این مرد برگردانی.
زن گفت: تو را به خدا قسم میدهم بین ما قضاوت نکن. ما را به علیبن ابیطالب بسپار تا او میان ما قضاوت و حکم کند.
عمر آن دو را نزد علی فرستاد: علی فهمید که این دو نفر او را فریب
دادهاند و خدعهای در کار است. رو به آن مرد کرده گفت: مگر نه شما دو نفر گفتید که این پول را به هیچ یک از ما ـ به تنهائی ـ نپرداز. الان هم چیزی نشده است! پول نزد من است. برو و آن دوستت را بیاور تا پول را به شما دو نفر بازگردانم! آن مرد رفت و دیگر بازنگشت.
عمر که از جریان قضاوت علی باخبر شده بود گفت:
«خداوند مرا پس از فرزند ابوطالب زنده نگذارد». (1)
ابنعباس گوید: عمربن خطاب گرفتار مسأله دشواری شد که راه فرار از آن را نمیدانست. اصحاب پیامبر را جمع کرد و مشکل را با آنان در میان گذاشت و گفت:
به من بگوئید چه باید کرد؟ چارة این مشکل چیست؟
همه خود را کنار کشیدند و گفتند: تو از ما واردتر و فهمیدهتری و مردم به سوی تو روی میآورند. ما چه بگوئیم؟
1) الریاض النظرة، ج2 ـ ص197. تذکره سبط ابن الجوزی ـ ص87. ذخایر العقبی، ص80. مناقب الخوارزمی، ص60. کتاب الاذکیاء ابن الجوزی، ص18.
عمر خشمگین شده گفت: از خدا بترسید و سخن به حق گوئید.
همه در پاسخ گفتند: یا امیرالمؤمنین! ما پاسخ و حلّ این مشکل را نمیدانیم و مطلبی برای گفتن در گره گشائی از این امر سخت نداریم.
عمر گفت: به خدا قسم مردی را میشناسم که گره گشای مشکلات است. به سوی او باید روی آورد تا مشکلات علمی را رفعه کند و گرهها را بگشاید.
گفتند: گویا فرزند ابوطالب را میگوئی؟
گفت: آری به خدا قسم، او را میگویم. و آیا هیچ آزاده زنی چون او به دنیا آورده است؟ برخیزید نزد او برویم.
گفتند: یا امیرالمؤمنین! تو نزد او میروی؟ بگذارید او به نزد تو بیاید.
عمر گفت: هیهات! او پیوندی از بنی هاشم و پیوندی از رسول الله دارد و بر علمی استوار است که همه باید به نزد او بروند نه او بیاید.
در خانه او باید قضاوت کرد و از او باشد شنید. پس همه به سوی او بروید.
حاضرین برخاستند و به طرف منزل علی حرکت کردند؛ او را در کنار دیوار یافتند که این آیه را میخواند و تکرار میکرد و میگریست:
«ایحسب الانسان أن یترک سدی». (1)
ـ آیا انسان گمان میکند، او را بیهوده رها میکنند؟
عمر به شریح قاضی گفت: مشکلی را که با ما در میان گذاشتی، با اباالحسن (علی) مطرح کن.
شریح گفت: در مجلس قضاوت نشسته بودم. این مرد نزد من آمد و گفت که: مردی دو زن را نزد او به ودیعه سپرده است که یک زن گران مَهری است و دیگری خوشزا است. و گفته است که بر این دو زن انفاق کن (یعنی مصرفشان را بپردازد) تا بازگردم. امشب این هر دو، دو کودک را به دنیا آوردهاند، یکی پسر و دیگری دختر. هر یک از این دو زن ادعا میکند که پسر از آن او است، و از دختر بیزار است (به خاطر اینکه پسر، میراث بیشتری میبرد).
علی گفت: تو چه قضاوتی کردی؟
شریح پاسخ داد: اگر راه حلی را یافته بودم که این دو را نزد تو نمیآوردم. علی کاهی را از زمین برداشت و گفت:
قضاوت در مثل چنین امری از این هم آسانتر است. سپس دستور داد لیوانی را بیاورند. به یکی از آن دو زن فرمود: مقداری از شیر خود را در این
1) سوره قیامه، آیه 36.
لیوان بریز. سپس آن را وزن کرد و به آن زن دیگر نیز همان دستور را داد. شیر او را نیز وزن کرد پس آن را به اندازة نصف شیر زن اولی یافت. حضرت علی به آن زن دوم گفت: دختر مال تو است، آن را بردار و برو. و به اولی گفت: تو هم برو پسرت را بردارو
سپس رو به شریح کرده فرمود: آیا نمیدانستی که وزن شیر دختر به اندازة نصف وزن شیر پسر است. و میراث دختر نیز نصف میراث پسر و گواهیش نصف گواهی پسر و دیهاش نصف دیة پسر است و او در هر چیزی، نصف است.
عمر بسیار تعجب کرد و گفت:
«خداوند مرا در هیچ مشکلی بی تو نگذارد و در هیچ شهری بی تو قرار ندهد». (1)
1) کنزالعمال ـ ج3 ـ ص179.مصباح الظلام جردانی ـ ج2 ـ ص56.
حافظ عاصمی در کتابش زین الفتی از ابوبکر محمدبن اسحاق نقل میکند که شخصی نزد عثمان آمد (و عثمان خلیفه بود) و در حالی که جمجمة مردهای در دستش بود، گفت: شما ادعا میکنید که آتش بر این عرضه میشود و این در قبر عذاب میشود. من الآن دست را بر این میگذارم و هیچ احساس گرمی نمیکنم چه رسد به سوزش آتش!!
عثمان نتوانست جواب بدهد. شخصی را در پی علیبن ابیطالب فرستاد که او را حاضر کند. وقتی علی آمد و در میان آن جمع قرار گرفت، عثمان به آن مرد گفت: سئوالت را یک بار دیگر اعاده کن. آن مرد دوباره سوال کرد و عثمان به علی گفت:
یا ابا الحسن! پاسخش را بده.
علی گفت: آتش زنهای و سنگی را برای من بیاورید. و در حالی که آن سئوال کننده و حاضرین بدو مینگریستند، سنگ و آتش زنه را حاضر کردند. حضرت از زدن آن دو به یکدیگر، آتش تولید کرد، سپس آن دو را جدا کرد و به آن مرد گفت: دستت را روی سنگ بگذار، آیا احساس حرارت و گرمی میکنی؟
مرد گفت: نه!
فرمود: الان دستت را روی آتش زنه بگذار، احساس حرارت و گرمی میکنی؟
آن مرد بهت زده شد و خجل گشت.
عثمان فریاد زد:
«لو لا علی لهلک عثمان». (1)
ـ اگر علی نبود، به تحقیق که عثمان هلاک میشد.
ابوسعید خدری گوید: همراه با عمربن خطاب به حج خانه خدا رفتیم. وقتی عمر در حال طواف بود، رو به حجرالاسود کرده گفت: من میدانم که تو فقط سنگی هستی که هیچ فایده و ضرری نداری؛ نه از تو بهرهای برده میشود و نه زیانی به کسی میرسد و اگر نه این بود که رسول الله را دیدم تو را میبوسید، هرگز تو را نمیبوسیدم. سپس آن را بوسید.
علیبن ابی طالب که در آنجا در حال طواف بود به او گفت: یا امیرالمؤمنین! بلکه این سنگ هم ضرر میرساند و هم منفعت و هر آینه اگر تو تاویل کتاب خدا را میدانستی، به این مطلب پی میبردی، خداوند
1) به نقل از کتاب الغدیر ـ ج8 ـ ص214.
میفرماید:
«و اذ اخذ ربک من بنی آدم من ظهورهم ذریتهم و أشهدهم علی أنفسهم...». (1)
ـ و به یاد آر روزی که پروردگارت، از پشت بنی آدم، ذریة آنها را بر گرفت و آنها را بر خود به شهادت واداشت که آیا من پروردگار شما نیستم؟
همه گفتند: آری! ما به خداوندی تو شهادت میدهیم. پس در روز قیامت نگوئید که ما از این حادثه بیخبر بودیم. بنابراین، وقتی آنها اقرار کردند که او خدا و پروردگارشان است و آنها همه بندگان اویند، آن اقرار را در برگهای نوشت و در ای حجر افکند و همانا این سنگ در روز قیامت با دو چشم و دو لب و زبان برانگیخته میشود و به آن افرادی که به شهادت خود وفا کردند و در بندگیشان راستگو بودند، شهادت و گواهی میدهد و آنان را در مییابد. پس این سنگ، در نظر قرآن، امید خدا است.
عمر گفت: خداوند مراغ در سرزمینی نگذارد که تو در آن باشی.
و در برخی مصادر، عمر گفت:
خداوند مرا در میان قومی باقی نگذارد که تو در میان آنان نباشی.(2)
عمر میخواست زنی را که شش ماهه، فرزندش زائیده شده بود سنگسار کند. علی به او گفت: خدای تعالی میفرماید:
«و حمله و فصاله ثلاثون شهراً».
ـ بارداریتش و شیر دادنش سی ماه است.
و میفرماید:
«و فصاله فی عامین».
ـ شیر دادنش دو سال است.
پس بارداری شش ماه و شیر دادن دو سال میشود. عمر آن زن را رها کرد و گفت:
«لو لا علی لهلک عمر».
و در روایت ابن الجوزی عمر گفت:
«خداوند مرا در هیچ مشکلی که علی برای حلش نباشد، زنده (1)
1) جامع الکبیر سیوطی ـ ج3 ـ ص35. ارشاد الساری قسطلانی ـ ج3 ـ ص195. سیرة عمر ابن الجوزی ـ ص106. شرح نهجالبلاغه ابن ابی الحدید ـ ج3 ـ ص122.
نگذارد».(1)
ذخائر العقبی ـ ص82. کفایة الکنجی ـ ص105. کنزالعمال ـ ج3 ـ ص96.
حذیفه بن یمان با عمربن خطاب روبرو شد.
عمر از او پرسید: ای فرزند یمان! چگونه صبح کردی؟
خذیقة گفت: به خدا صبح کردم در حالی که از حق بدم میآید و فتنه را دوست میدارم و به چیزی که ندیدهام گواهی میدهم و بدون وضو «صلاة» به جای میآورم و در زمین، چیزی دارم که خدا در آسمان ندارد!!.
عمر عصبانی شد ولی چون کارداشت او را رها کرد، امّا تصمیم بر اذیت حذیفه گرفت، چرا که این حرفها را زده است. همینطور که با عجله
1) سنن الکبری ـ ج7 ـ ص442. ریاض النظره ـ ج2 ـ ص194. تفسیر فخر رازی ـ ج7 ـ ص 484. مناقب خوارزمی ـ ص57. درالمنثور سیوطی ـ ج1 ـ ص288/ کنزالعمال ـ ج3 ـ ص96.
میرفت، با علی بن ابیطالب روبرو شد.
علی که خشم را در سیمای عمر میدید به او گفت:
تو را چه شده است یا عمر؟
عمر گفت: حذیفه را یافتم، از او پرسیدم: در چه حالی صبح کردی؟
گفت: در حالی که از حق متنفرم.
علی فرمود: راست میگوید. مرگ حق است و او از مرگ کراهت دارد و خوشش نمیآید.
عمر گفت: و میگوید که از فتنه خوشش میآید.
علی گفت: همینطور است! او از مال و فرزند خوشش میآید و خدای تعالی فرموده است:
«انما اموالکم و اولادکم فتنه».
ـ همانا اموال و فرزندانتان، فتنه است.
عمر گفت: یا علی! میگوید که من شهادت میدهم به چیزی که آن را ندیدهام!
علی گفت: او شهادت میدهد به وحدانیت خدا، به مرگ، به زنده شدن پس از مرگ و به قیامت، به بهشت و جهنّم و به صراط و هیچ یک از اینها را ندیده است.
عمر گفت: او ادعای صلاة بدون وضو میکند.
علی گفت: این صلاة، عبارت از صلوات بر پسر عمویم رسول الله است که بدون وضو میشود صلوات را بر حضرتش فرستاد.
عمر گفت: یا ابا الحسن! سخن بدتری هم گفته است. میگوید: من در زمین چیزی دارم که خدا در آسمان ندارد.
علی گفت: راست میگوید: او زن دارد، فرزند دارد و خداوند منزه است از اینکه زن و فرزند داشته باشد.
عمر گفت: اگر علی بن ابیطالب نبود، نزدیک بود که عمر هلاک شود.(1)
1) حافظ کنجی در کفایهاش ـ ص96، ابن الصباغ مالکی در فصول المهمّهاش ص18 و شبلنجی نیز در نور الابصارش ص79 به عباراتی دیگر شبیه همین مضمون آورده است.
زنی را نزد عمربن خطاب آوردند که در عده شوهرش با شخصی دیگر ازدواج کرده بود، عمر مَهر را از زن گرفت و به بیتالمال واگذار کرد و بین آن دو جدائی انداخت و امر کرد که هرگز با هم جمع نشوند و آنگاه آن دو را چوب زد و عقاب کرد.
حضرت علی به او گفت: حکمش چنین نیست که شما انجام دادید. وانگهی مردم، نادان و جاهلاند و این کار از روی نادانی سر زده است، جائی برای عقوبت نیست. آری! باید آن دو را از هم جدا کرده، سپس عدة شوهر اول را تمام کند و آنگاه عدة دوم را بگیرد. و چون آن مرد دوّم با او همبستر شده است، مهر هم باید به او بازگرداند.
عمر پس از حمد و ثنای پروردگار، خطاب به مردم گفت:
«ای مردم جهالتها و نادانیها را به سنت باز گردانید».(1)
در اینجا درمییابیم که عمر، پس از آن اشتباه بزرگ که مهریة حق مسلم آن زن را از او گرفت که به بیتالمال بدهد و آنان را عقاب کرد و تازیانه زد، اعتراف میکند که باید از منبع اصیل سنت رسول الله، استمداد
1) سنن الکبری بیهقی ـ ج7 ـ ص441 ریاض النظره ـ ج2 ـ ص196، ذخایر العقبی ـ ص81، تذکرة السبط ـ ص87، مناقب خوارزمی ـ ص57.
جست و حکم را از علی دریافت کرد.
وقتی عمربن الخطاب به خلافت رسید، گروهی از احبار و علمای یهود نزد او آمدند و گفتند: یا عمر! تو چون ولیّ عمر مردم پس از محمد و صاحبش هستی، از تو سئوالهائی میکنیم، اگر پاسخمان را دادی میدانیم اسلام و محمد بر حق است و اگر ندادی میدانیم که اسلام بر باطل است و محمد پیامبر نیست!
عمر گفت: هر چه میخواهید بپرسید.
گفتند: به ما بگو قفلهای آسمانها و کلیدهای آسمانها چیست؟
به ما بگو آن چه قبری است که با صاحبش به راه افتاد؟
به ما بگو آن چه کسی است که قومش را انذار کرد، نه از جن بود و نه از انس؟
به ما بگو از پنج چیز که بر زمین راه رفتند و در هیچ رحمی آفریده نشدند؟
راوی گوید: عمر سر را به زیر افکند و گفت:
برای عمر عیب نیست اگر از او سؤال شود از مطلبی که از آن چیزی نمیداند که بگوید نمیدانم.
یهودیان برخاستند و گفتند: پس شهادت میدهیم که اسلام بر حق
نیست و محمد، پیامبر نمیباشد!!
سلمان فارسی فوراً بلند شد و به آنها گفت: صبر کنید و اینقدر زود حکم نکنید. سپس به سوی علیبن ابیطالب روانه شد تا بر او وارد شد، به او گفت: یا علی! به داد اسلام برس.
حضرت علی مطلب را پرسید و سلمان او را از جریان باخبر کرد. آنگاه علی در حالی که عباس رسول الله را بردوش داشت، به مجلس عمر آمد. فوراً عمر برخاست و علی را در بر گرفت و گفت:
یا اباالحسن! تو در هر مشکلی باید به داد ما برسی.
علی به یهودیان رو کرده گفت: «هر چه میخواهید از من بپرسید چرا که پیامبر هزار باب از علم بر من گشوده است که از هر بابی، هزار باب دیگر گشوده میشود».
آنها سؤالهای خود را تکرار کردند.
حضرت علی در پاسخ گفت:
من به یک شرط پاسختان میدهم و آن اینکه پس از خبر دادن شما به پاسخهای سؤالهایتان طبق آنچه در تورات آمده است، به دین ما وارد شوید و ایمان بیاورید.
آنها پذیرفتند.
حضرت فرمود: قفل آسمانها شرک به خدا است زیرا وقتی بندهای یا
امهای مشرک باشند، هیچ عملی از اعمالشان به بالا نمیرود. و امّا کلید آسمانها شهادت به وحدانیت خدا و رسالت محمد مصطفی است.
به یکدیگر نگاه کردند و گفتند: این جوان راست میگوید.
و امّا گوری که با صاحبش راه افتاد، شکم آن ماهی است که یونسبن متی در آن قرار گرفته بود و آن ماهی، هفت دریا را دور زد در حالی که یونس در شکمش بود.
و اما او که قومش را انذار کرد و ترساند و نه از جن است و نه از انس، همان مورچهای بود که به سایر مورچگان گفت:
«یا ایها النمل ادخلوا مساکنکم لا یحطمنکم سلیمان و جنوده و هم لا یشعرون».(1)
ـ ای گروه مورچگان! به لانههای خود داخل شوید تا سلیمان و سپاهیانش شما را له نکنند در حالی که نمیدانند.
و اما آن پنج که بر زمین راه رفتند و در هیچ رحمی نبودهاند عبارتاند از:
آدم، حوا، شتر صالح، گوسفند ابراهیم و عصای موسی (که به صورت اژدها درآمد و بر روی زمین به راه افتاد).
1) سورة نمل ـ آیه18.
یهودیان اسلام آوردند و شهادتین را بر زبان جاری ساختند و اعتراف کردند که علی اعلم تمام امت است.(1)
و مانند این داستان، داستانهای زیاد دیگری هست که همه در زمان عمر اتفاق افتاده و علمای یهود و نصاری با ایراد سئوالهای دشواری خلیفه را در مخمصه قرار دادهاند و در تمام مواردی که ذکر شده است، علیبن ابیطالب برای دفاع از اسلام و قرآن و حضرت محمد صلی الله علیه و آله برخاسته و آنان را پاسخهای قانع کننده داده و بیشتر آن افراد به اسلام روی آوردهاند. و این داستانها در کتابهای مختلف بویژه در مناقب خوارزمی و کتاب زین الفتی حافظ عاصمی آورده شده است که فعلاً به همین مقدار اکتفا میکنیم.
1) کتاب العرائس ـ ابواسحاق ثعلبی ـ ص232.
یکشنبه 1968/10/22
امروز قبل از آغاز سخن، استاد به عنوان تعقیبی بر سخنان گذشته گفت:
آنچه شما دربارة علم و دانش و حکمت علی نقل کردید، مورد اتفاق سنی و شیعه است و هیچ کس نیست که منکر علمک زیاد علی باشد. ولی بهرحال، علم زیاد باعث نمیشود که او خلیفه باشد و دیگران همه از او پیروی کنند. مگر نگفتی که در مواقع بروز مشکلات، خلفا به او رجوع میکردند و در موارد زیادی عمر شهادت میداد به دانش بسیار علی و از او استمداد میجست. همین کافی نیست که حکومت اسلامی را از گزندها نگه دارد؟ وانگهی چه ضرورتی دارد که خلیفه و حاکم مسلمین، عالم به تمام احکام و مسائل باشد؟ او میخواهد اداره امور مملکت را به نحو احسن انجام دهد و در این کار عمر موفق هم بوده است. پس اینکه علی از علم زیادی برخوردار بوده، قطعاً فضیلت بزرگی برای او محسوب میشود ولی دلیلی بر احقیّت او در خلافت و حکومت مسلمین نیست؟
جواب دادم:
اولاً ـ فضایل علی منحصر به علم نمیشود. او در تمام صفات و کمالات انسانی بر دیگران برتری و مزیت دارد. او نه تنها در عملش که در شجاعتش، زهدش، ورعش، پارسائیش، تقوایش، خیر خواهیش، سخاوتش، غیرتش، ایثارش، خدا خواهیش و خلاصه تمام صفات برجسته الهیش گوی سبقت را از دیگران ربوده و آنچه خوبان همه دارند، به خدا او به تنهائی در حد کمال دارد. او کسی است که جز خدا و رسولش کسی نتوانست او را بشناسد.
ثانیاً: وقتی معلوم شد یک نفر از حیث کمالات و اخلاق و صفات انسانی، به بالاترین و والاترین مرحله رسیده است، قطعاً اداره امورش و سیاستش هم از سایرین بالاتر است؛ او که وارث علم رسول الله است؛ او که درِ شهر علم پیامبر است؛ او که نور چشم رسول خدا و برادرش است؛ او که با نصوص گوناگون و در مواقع بیشمار، از سوی رسول الله به ولایت امری و جانشینی و وصایت حضرتش، معرفی شده است، بیگمان او سزاوارتر از دیگران به این امر است.
ثالثاً: عقل حکم میکند که اگر در میان مردم کسی بود که از هر حیث، بر دیگران برتری داشت، خصوصاً از نظر علمی بر دیگر افراد آن امت، جلوتر و پیشتازتر بود، او باید حکومت و ولایت مردم را بر عهده بگیرد.
من میگویم: اگر یک نصّ از رسول الله هم نیامده بود که علی را به ولایت و جانشینی خویش معرفی کند، همین بیشتر بودن علمش، کافی بود که بزرگان قوم را وادارد به او روی آورند و زمام امور را به او واگذار کنند چرا که خداوند فرموده است:
«قل هل یستوی الذین یعلمون و الذین لا یعلمون». (1)
ـ بگو آیا آنان که میدانند و علم دارند با آنان که علم ندارند، یکسان هستند؟
رابعاً ـ به نصّ قرآن کریم، کسی که در اثر علم بیشتر، مردم را راهنمائی میکند و با حق آشنا میسازد و از جهالتها بیرون میآورد، سزاوارتر به پیروی و اطاعت است تا کسی که هدایت میشود و خود مانند یک فرد معمولی است از نظر علم و دانش و شناخت حق.
خداوند میفرماید:
«أفمن یهدی الی الحق أحق أن یتبع أمن لا یهدی الا أن یهدی فما لکم کیف تحکمون». (2)
ـ آیا آن کسی که مردم را به راه حق هدایت میکند، سزاوارتر به پیروی است یا آن کسی که هدایت نمیکند مگر آنکه خود هدایت
شود پس چه شده است شما را چگونه داوری و قضاوت میکنید؟
پس لازم است که مردم به سوی علی روی آورند و از او تبعیت و پیروی کنند نه از کسی که ادعای علم و دانش میکند و حکم "کلاله" را نمیداند (1)
در این کتابها و کتابهای حدیث دیگر آمده است که وقتی از ابوبکر پرسیدند که نظر تو دربارة کلاله چیست؟ گفت: من رای خودم را میگویم، اگر درست درآمد، از خدا است و اگر اشتباه بود از خودم است و از شیطان است و خدا و رسولش از آن بیزارند.
آیا یک نفر خلیفه مسلمین اینچنین باید نسبت به احکام و آیات قرآن، نادان باشد و با این حال نظر خود را بگوید و مردم را سردرگم کند؟
یا «وفاکهةٍ و ابّا» را که از او میپرسند، معنای "ابّا" را نمیداند (2)یا او که همواره فریاد میزند:
«خدا مرا در مشکلی نیاندازد که تو یا علی، حاضر نباشی» ، «همة مردم افقه از عمر هستند».
بنابراین، علم اهل بیت که از علم پیامبر استمداد میکند و در نتیجه از
1) سنن دارمی، ج2، ص365، تفسیر ابن جریر طبری، ج6، ص30، جامع الکبیر سیوطی، ج6، ص20، تفسیر ابنکثیر، ج1، ص260.
2) از ابوبکر سئوال شد که معنای "اب" در "وفاکهةٍ و ابّا" چیست؟ پاسخ داد: چه آسمانی بر من سایه افکند و چه زمینی را در بر گیرد اگر در کتاب خدا چیزی بگویم که از آن بیاطلاعم. تفسیر قرطبی، ج1، ص29، کشاف زمخشری، ج3، ص253، درالمنثور سیوطی، ج6، ص317، تفسیر ابنکثیر، ج1، ص5.
علم خدا فرا میگیرد و در تمام امور و مسائل چنانکه هم خود میگفتند و هم استقراء به اثبات رسانده و تاریخ نشان داده است ـ عالم و دانا بودند؛ این چنین علمی دلیل بر برتری آنها از هر حیث بر دیگران است و عقل شهادت میدهد که اطاعت از اینها باید کرد.
علی که باب شهر علم رسول الله است، چه کسی میتواند همطراز او باشد؟
علی که اعلم به کتاب و سنت است به اعتراف همة اصحاب و بزرگان قوم؛ او باید خانه نشین باشد و دیگران که علمشان بسیار محدود و اندک است، بر مردم حکومت کنند؟
کدام خردمندی این قضاوت را میپذیرد؟
از آن که بگذریم، خود عمر اعتراف میکند که علی از ما بهتر داوری و قضاوت میکند (1)یعنی او نه تنها به علم علی اعتراف دارد بلکه به روش حکومت کردن و قضاوت و داوری نمودن علی نیز اعتراف و اقرار میکند. یک نفر نبود که به عمر اعتراض کند و بگوید: حال که او بهتر از شما داوری میکند، پس چرا شما خود را داور و حاکم مردم قرار دادهاید؟
1) حلیة الاولیا، ج1، ص65، طبقات ابن سعد، ص459 و 460 و 461 و 860، استیعاب، ج4، ص38، تاریخ ابنعساکر، ج2، ص325، الریاض النظره، ج2، ص198 و 244، تاریخ الخلفاء سیوطی، ص115.
آیا آن کسی که میداند با آن کسی که نمیداند مساوی و یکساناند؟
خامساً: یک وقت بحث از حکومتهای وضعی است و یک وقت بحث از خلافت پیامبر و حکومت الهی است. در اینجا نمیشود هر کس، قائم مقام پیامبر باشد. حتماً باید از نظر علم و دانش بالاترین مردم باشد تا در مواقع بروز خطر و مشکلات، بر آنها فایق آید و جای پیامبر را بتواند واقعاً پر کند، بیگمان کسی که در جایگاه رفیع رسول الله نشسته است، در امان نیست که او را رها کنند و از او دربارة کتاب و سنت، سئوال نکنند. همیشه که علی در مجلس حاضر نیست تا پاسخ اعتراض کنندگان و سؤال کنندگان را بدهد و اسلام را از خطر برهاند.
سادساً: بالاترین فضیلت و دلیل برتری علی بر دیگران، همان علم و دانش علی است که ما معتقدیم این علم از منبع لایتناهای الهی سرچشمه میگیرد و هرگز خشک نمیشود چون به منبع اصلی وصل است. و وقتی تمام امت ـ بدون استثنا ـ اجماع بر برتری و افضلیت علی دارند و او را از همه اعلم و افضل میدانند، چه کسی از علی سزاوارتر به خلافت است؟
در روایتی که به طریق متعددی در کتابهای اهل سنت وارد شده است، حضرت رسول پس از اینکه او را وارث خود میداند، علی میپرسد:
یا رسول الله! من از تو چه ارث میبرم؟
حضرت میفرماید:
«ما ورث الانبیاء من قبلی».
ـ همان چیزی که انبیای پیش از من به ارث بردند.
حضرت علی میپرسد: پیامبران قبل از تو، چه ارث میبردند؟ حضرت رسول میفرماید:
«کتاب الله و سنة نبیّهم».(1)
ـ کتاب خدا و سنت پیامبران
و بدینسان سخن علی علیهالسلام نیز درست و صحیح درمیاید که فرمود:
«والله انی لاخوه و ولیه و ابن عمه و وارث علمه، فمن أحقّ به منی». (2)
ـ به خدا قسم من برادرش، ولیش، پسر عمویش و وارث علمش هستم. پس چه کسی از من سزاوارتر به او است؟
سابعاً ـ حدیث بسیار معروف و متواتر
«انا مدینة العلم و علی بابها»
1) حاکم در مستدرک، ج3، ص226 وقتی این حدیث را نقل میکند توضیحی میدهد که: خلافی نیست بین اهل علم که پسر عمو ـ با وجود عمو ـ هرگز از پسر عمویش ارث نمیبرد و با اجماع اصحاب، ثابت شده که علی، علم را از پیامبر به ارث برده است و در این ارث کسی جز او، شریک نبوده است.
2) خصائص نسائی، ص18، مستدرک حاکم، ج3، ص126.
ـ من شهر علمم و علی، در شهر علم است.
ضمن اینکه بزرگترین دلیل بر اعلمیت و داناتر بودن علی بر همة مردم است، دلیل روشن و واضحی است بر ضرورت پیروی و تبعیت از علی جز دیگران. و اصلاً در متن حدیث نیز آمده است:
«فمن اراد المدینة فلیأتها من بابها».
ـ پس هر که خواست وارد شهر شود باید از در آن واردش شود.
یعنی راه رسیدن به من فقط بوسیله علی میسّر است. و در لفظ دیگری حضرت خطاب به علی میفرماید:
«انا مدینة العلم و أنت بابها. کذب من زعم انه یدخل المدینة بغیر الباب. قال الله عزوجل: و أتوا البیوت من ابوابها».
ـ من شهر علمم و تو یا علی در آن شهر هستی و همانا دروغ میگوید کسی که ادعا کند وارد شهر شده بدون اینکه از در وارد شود. خدای عزوجل میفرماید: «خانهها را از درهایشان وارد شوید».
این روایت از طریق بسیاری از اصحاب من جمله ابنعباس، حذیفه، سعیدبن جبیر و جابرین عبدالله نقل شده است و در بیش از صد مورد از کتابهای معتبر اهل سنت وارد شده و هیچ جای تردید ندارد. از جمله شخصیتهائی که این حدیث را مکرراً ذکر کردهاند: احمدبن حنبل در
مناقب، حاکم در مستدرک، ترمذی در جامع الصحیح، طبری در تهذیب الآثار، طبرانی در معجم الکبیر، خطیب بغدادی در تاریخ بغداد، ذهبی در تذکره، ابن اثیر در اسدالغابه، ابن الجوزی در تذکره، کنجی شافعی در کفایه، هیثمی در مجمع الزوائد، ابن حجر عسقلانی در تهذیب التهذیب و لسان المیزان، ابن صباغ مالکی در فصول المهمه، جلال الدین سیوطی در جامع الصغیر و بسیاری دیگر از تالیفاتش.
ثامناً ـ در روایتهای زیادی که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به مضمونهای مختلف به ما رسیده است، حضرت تأکید میکند بر اینکه باید عالم مقدم بر سایرین باشد و کسی که اعلم از دیگران است، بر بقیه مردم، برتری دارد. در روایتی میفرماید:
«من دعا الناس الی نفسه و فیهم من هو اعلم منه، لم ینظر الله الیه یوم القیامة».(1)
ـ اگر کسی مردم را به سوی خود فرا خواند در حالی که اعلم از او در میان مردم هست، هرگز خداوند در روز قیامت به او نمینگرد.
و در روایت دیگری در صحیح بخاری، ج9، ص80 «باب ما یکره من
1) در روایت دیگری با شدّت بیشتر ـ نقل شده است که حضرت فرمود: هر که بر مسلمانان ریاست کند در حالی که بداند در میان آنان افضل و برتری از او وجود دارد، او بیگمان به خدا و رسولش و مسلمانان خیانت کرده است.
الحرص علی الامارة» آمده است:
«ما من والٍ یلی رعیة من المسلمین فیموت و هو غاشّ لهم الا حرّم الله علیه الجنّة».
ـ هیچ والی و حاکمی بر گروهی از مسلمانان حکم نمیکند مگر اینکه اگر به آنان خیانت و از دنیا رفت، خداوند بهشت را بر او حرام گرداند.
و به اتفاق نظر تمام اصحاب من جمله شیخین و افاضل و اکابر یاران پیامبر، علی از همه اعلم و دانشمندتر بوده است. حتّی عایشه با آنکه دشمنیش نسبت به علی آشکارتر از دیگران بوده، طبق روایتی میگوید:
«علی أعلم الناس بالسنة». (1)
ـ علی از همه مردم به سنت پیامبر، دانشمندتر است.
ابنعباس، این مفسّر بزرگ قرآن میگوید:
«والله لقد اعطی علی بن ابیطالب تسعة اعشار العلم، و ایم الله لقد شارککم فی العشر العاشر». (2)
ـ به خدا قسم که همانا علی بنابیطالب دارای نه دهم علم و دانش
بود. به خدا که در آن یک دهم باقی مانده نیز با شما شریک است.
و از تمام اصحاب در موارد گوناگون چنین اقراری دریافت شده است، مانند ابنمسعود و ابوسعید خدری و عدی بن حاتم و دیگران.
بالاتر بگویم که در جائی خواندم وقتی علی از دنیا رفت، معاویه با آن همه دشمنی و بغضی که با خاندان پیامبر بویژه علی داشت نتوانست این اعتراف را کنار بگذارد و لذا فریاد زد:
علم با مرگ پسر ابوطالب از دنیا رفت.
تاسعاً: در آیه 247 از سورة بقره میخوانیم که وقتی بنیاسرائیل به پیامبرشان اعتراض کردند که چرا طالوت بر ما حکومت کند، آن حضرت در پاسخ: اولاً ـ به آنان فهماند که حاکم را من تعیین نکردهام بلکه خداوند او را تعیین کرده است تا معلوم شود که همواره حاکم و والی مسلمین باید از سوی خداوند نصب شده باشد،
ثانیاً ـ به آنان فهماند که او بر شما برتری و فضیلت دارد زیرا هم علم بیشتری دارد و هم شجاعت بیشتر و به خاطر این صفت برگزیده است که خداوند او را بر شما مسلط میکند.
«و قال لهم نبیهم ان الله قد بعث لکم طالوت ملکاً، قالوا أنّی یکون له الملک علینا و نحن احق بالملک منه و لم یؤت سعة من المال، قال ان الله اصطفاه علیکم وزاده
بسطة فی العلم و الجسم و الله یؤتی ملکه من یشاء و الله واسعٌ علیمٌ».
ـ و پیامبرشان به آنان گفت که: همانا خداوند طالوت را سلطان و حاکم شما قرار داده است. گفتند: او چگونه میتواند بر ما حکومت کند در حالی که ما سزاوارتر به حکومت از او هستیم و او از نظر مادی تهی دست است؟ گفت: خداوند او را بر شما برگزیده و به او دانشی افزون و بدنی قوی و شجاع عطا فرموده است و همانا خداوند مُلک خویش را به هر که خواست میدهد و او وسعت بخش و دانا است.
ملاحظه کنید که آنها اعتراضشان به طالوت این است که او پول زیادی ندارد و مثلاً شخصیت اجتماعی ندارد، پس او نمیتواند بر ما حکومت کند. پیامبر در جوابشان میگوید که علت اصطفا و برگزیده شدن او از سوی خداوند، این است که خدا به او علم زیاد و شجاعت فراوان عطا فرموده است. پس دلیل حاکم شدن طالوت قبل از هر چیز، علم او است.
این بهترین سلاح است چرا که اگر کسی علم داشته باشد، میتواند امور کشور را درست اجرا کند و به مصالح و مفاسد جامعه وارد و آگاه است و در نتیجه راه رسیدن جامعه به خوشبختی و موفقیت را میداند، نه مانند کسی که چندان بهرهای از علم ندارد و با زور سرنیزه بر مردم حکومت میکند. و
اصلاً حاکم را باید خدا تعیین کند نه مردم چه رسد به اینکه یک گروه دو، سه نفره جمع شوند و یک نفر را بر خود حاکم کنند و از آن پس با زور از مردم بیعت بگیرند!!
استاد: من نمیخواستم رشته سخنت را قطع کنم چون مطالب جالبی را دنبال میکردی ولی به نکتهای اشاره کردی که چارهای جز اعتراض ندارم.
معلوم است که مقصود شما جریان سقیفه است ولی در سقیفه بنی ساعده، بزرگان از مهاجرین و انصار بودند و آنها همه خهلافت ابوبکر را پذیرفتند.
حال بحث دربارة اعلمیت یا افضلیت ابوبکر از نظر دانش و بینش نیست. البته قطعاً او دارای خصال برگزیدهای بود، من جمله اسبقیت بر دیگران در اسلام آوردن و یار غار بودن و شاید مسائل دیگری نیز بوده که به نظر اجتماع کنندگان سقیفه میرسیده است که او از دیگران شایستهتر و سزاوارتر به این امر است.
البته بعید نیست اگر علی در آن جمع شرکت کرده بود، او برگزیده میشد. ما چه میدانیم؟!
اعتراض استاد با زنگ کلاس ناتمام ماند ولی مطلب برای جلسة بعد گرمتر و پرمحتواتر.
چهارشنبه 1968/10/25
من خودم را کاملاً برای این جلسه آماده کرده بودم و قبلاً کتابهایی بویژه «الغدیر» مرحوم امینی رضوان الله علیه را به تفصیل در این زمینه مطالعه کرده بودم و با دستی پر، توکل بر خدا کرده، سخن را چنین آغاز نمودم:
شما در اعتراضتان ـ که باز هم ناقص ماند ـ به چند نکته اشاره کردید که هر یک مطلب جداگانهای است؛ از جمله فضائل ابوبکر و مقدم بودن او بر دیگران در خلافت و دیگری شورائی که برقرار شد و ابوبکر را به خلافت برگزید و دیگر اینکه علی در آن جلسه شورا حاضر نبود وگرنه ممکن بود او را برگزینند!!
اولاً: علی اگر در آن جلسه حاضر نبود، کجا بود؟ آیا شما میدانید که علی در آن هنگام چه کار میکرد؟ مگر نه بیش از چند ساعتی از رحلت حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم نگذشته بود که سقیفه را تشکیل
دادند؟
مگر نه جنازة کاملترین انسان روی زمین بر روی خاک افتاده بود و نیاز به غسل و تجهیز و نماز و دفن داشت؟
چطور شد که آقایان جسد پیامبر اکرم را رها کردند و به سقیفه بنی ساعده شتافتند؟
و آیا علی ـ آن انسان برتر و والاتر ـ میتوانست جسد برادرش و پسر عمویش و بهترین آفریدة پروردگار را رها کند و با آنها به سقیفه برود و در امر خلافت منازعه کند؟!
مگر آن غم بزرگ جبران ناپذیری که بر علی و خاندانش فرود آمده بود، قابل تحمل و فروگذاری بود؟
و مگر علی در توطئه شرکت داشت که الآن برود و برداشت کند؟
ثانیاً: آنچه مسلم است توطئه سقیفه، از قبل تعیین شده و طرحریزی شده بود و اصلاً از آن روز پنجشنبه ـ روز مصیبت بزرگ ـ که عمر در مجلس پیامبر همراه با برخی از اصحاب حاضر بود و در آنجا پیامبر از آنان خواست که قلم و کاغذی بدهند که مطلبی را بنویسد تا هرگز پس از او گمراه نگردند، و عمر گفت: او را رها کنید، هذیان میگوید!!! ما را کتاب خدا بس است؛ از آن روز معلوم بود، جلسات استثنائی در پشت پرده برگزار میشود و تصمیم گیریهایی میکنند ولی چون عمر بیش از
دیگران، جرأتم جرف زدن داشت، لذا اجرای تصمیمات را به عهدة او گذارده بودند.
بهرحال، ما بر آن نیستیم که سقیفه را از نظر تاریخی بررسی کنیم؛ وانگهی من اصلاً از بحثهای منفی کردن ـ چه با شما و چه با دیگران ـ همواره پرهیز میکنم و آنقدر صفات مثبت و فضایل برجسته در علی و اهل بیت وجود دارد و آنقدر کتاب و سنت مالامال از وصف آنها و سوق دادن مردم به سوی آنها و تثبیت رهبری و امامت آنها است که نیاز به نفی دیگران نیست ولی چه کنم که بحث به اینجا کشیده شد؛ به سقیفه! «و ما ادراک ما السقیفه»!، رستنگاه فتنه و جایگاه توطئه، همان جا که نهال تفرقه و اختلاف میان مسلمانان تا روز رستاخیز نهاده شد و خدا میداند که عامل تمام پراکندگیها و اختلافات و کدورتها و دشمنیها میان فرق مسلمین بویژه سنی و شیعه، سقیفه و اجتماع کنندگان در سقیفه بود. چرا که در برابر نصوص متواتر و قطعی و مکرر پیامبر اکرم که ولایت را به عهدة پسر عمویش و برادرش(1)گذارده بود، قیام کردند، نقشه کشیدند و با ترفندهای ویژهای، خلافت ابوبکر را تثبیت کرداند.
خنده آور است که در سقیفه، قبل از شنیدن آراء دیگر اجتماع کنندگان
1) به اعتبار اعلام برادری خویش با علی در یوم المؤاخاة.
که غالباً از یک قماش بودند و هر یک میخواست، امر را به خود واگذار کند، ابوبکر و عمر، توپ خلافت را به یکدیگر پاس میدادند، او میگفت: باید تو خلیفه مسلمین شوی زیرا تو سابقه در اسلام داری و از همه اعتبارات بیشتر است و آن دیگری میگفت: تو صلاحیت و شایستگی بیشتری برای خلافت داری و از من کاری ساخته نیست.
معلوم بود قبل از آن جلسه، باز یک جلسه خصوصیتری میان آن دو و شاید بهمراهی ابوعبیده منعقد شده و مسائلی رد و بدل گشته بود و اکنون با نقشة از پیش تعیین شده، به زیر سقف تفرقه، اجتماع کرده بودند، بهرحال آن دو به یکدیگر پاس میدادند و ابوعبیده جراح، مردم را به سوی آنان دعوت میکرد.(1)و از آن سوی علی و چند تن از بنی هاشم در آن ماتم بزرگ فقدان سرور پیامبران و سید کائنات به سر میبردند و مشغول تجهیز و تکفین پیامبر بودند (2)و شیخین در طول مدت سه روز، حتّی سر بر خاندان پیامبر نزدند و در هیچ مراسمی از مراسم تکفین و تجهیز و نماز حضرت شرکت نکردند. (3)
البته در آن جلسه مخالفتهایی از سوی انصار و برخی قرشیان شد ولی
برخی را با تطمیع و برخی را با تهدید سر جایشان نشاندند و با بعضی دیگر که بعد از تمام شدن جلسه، به مخالفت برخاستند، برخوردهای تند و خشونت باری انجام دادند. مثلاً «مقداد» که قیام کرده و حقایق را میخواست برای مردم روشن کند، محکم به سینهاش کوبیدند و او را از ادامة سخن باز داشتند. بینی «حباب بن منذر» را شکستند و از همه بدتر و سهمگینتر هجوم به خانه فاطمه بردند؛ خانهای که رسول خدا قبل از وقت نماز به آنجا میرفت و در میزد و خطاب به اهلش میفرمود:
«انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیراً [قوموا الی الصلاة یرحمکم الله]». (1)
ـ همانا خدا میخواهد هر رجس و پلیدی را از شما اهل بیت بزداید و شما را پاک و طاهر قرار دهد. [به نماز برخیزید خداوند شما را بیامرزد].
به خانهای که جایگاه رفت و آمد فرشتگان مقرب الهی بود و تنها دختر و بازماندة رسول الله در آن بود، به آنجا آمدند و با تهدید به آتش زدن خانه، از اهل خانه خواستند که فوراً تسلیم شوند و با خلیفه بیعت کنند!
1) صحیح ترمذی، ج5، ص352، درالمنثور سیوطی، ج5، ص199، مسند احمد بن حنبل ج3، ص259، تفسیر طبری، ج22، ص6، تفسیر ابنکثیر، ج3، ص492، مستدرک حاکم، ج3، ص158.
جالب اینجا است که ابوبکر شخصاًَ عمر را به آنجا فرستاد و به او دستور داد که اگر از بیعت ممانعت کردند با آنها کارزار کن.
عمر عمود آتشین آورد و میخواست خانه را آتش بزند و فریاد زد: برای بیعت کردن خارج شوید وگرنه خانه را به آتش میکشم. یک نفر به او گفت:
یا عمر! فاطمه در خانه است.
عمر پاسخ داد: بگذار باشد! (1)
و وقتی حضرت زهرا، یادگار رسول الله با او مواجه شد و گفت:
ای پسر خطاب! آمدهای که خانه ما را آتش بزنی؟
عمر گفت: آری! و یا اینکه با امت در بیعت شرکت کنید.(2)
و اینجا بود که فریاد مظلومانه و دردناک فاطمه بلند شد که:
ای پدر! رسول خدا! ببین که بعد از تو از ابوبکر و عمر چه بر ما رسید! (3)
استاد: شما میگوئید که مردم در غدیر خم و در موارد بیشمار دیگری
وصایت پیامبر را نسبت به علی شنیده بودند و حضرت رسول تکرار میکرد که علی جانشین و وصی و ولی من است. این مردم کجا بودند؟ چرا اقدامی صورت نگرفت؟
اگر بیعت نکنم چه میشود؟
به او گفته شد: به خدائی که جز او خدائی نیست سوگند، گردنت را میزنیم!
پس علی گفت: یعنی گردن بنده راستین خدا و برادر رسول خدا را میزنید!!
و وقتی شخصیتهای بزرگی همچون مقداد، سهل بن حنیف، ابوایوب انصاری و حباب بن منذر به خاطر دفاع از مقام علی کتک خوردند و تهدید به قتل شدند، مردم چه قدرتی داشتند، دیگر جای اعتراض برای کسی نمانده بود.
اصلاً اینقدر عمر با اضطراب و وحشت عمل کرده بود که پس از گذشت مدتها از قضیه سقیفه همواره میگفت:
«انها کانت فلتة، وقی الله شرّها». (1)
ـ خلافت ابوبکر کار ناگهانی و بیفکری بود، خداوند شرش را از سر ما رفع کرد.
و در جای دیگر برای تقبیح نمودن آن عمل، اعلام میکند که هر کس دوباره خواست مانند چنین کاری را انجام دهد، او را بکشید.(2)
در تاریخ طبری از لسان عمر نقل شده است که این بیعت گرفتن، کار نپخته و ساده لوحانهای بود مثل کارهای بیفکرانه جاهلیت.(3)
چطور شما ادعا میکنید که قضیه، شورائی بود و این همه مخالف داشت آن هم از صحابه بزرگ. سعدبن عباده تا آخر بیعت نکرد که نکرد و وقتی به او گفته شد باید با ابوبکر بیعت کند، پاسخ داد:
1) صحیح بخاری، ج10، ص44، مسند احمد، ج1، ص55، تاریخ طبری، ج3، ص200، سیره ابن هشام ج4، ص338، کامل ابن اثیر ج2، 135، سیره جلبیه ج3، ص388، صواعق المحرقه، ص5، انساب بلاذری ج5، ص15، ریاض النظره ج1، ص161، نهایه ابن اثیر، ج3، ص238.
2) «فمن عاد الی مثلها فاقتلوه» صواعق ابن حجر ص21، التمهید ص196، شرح ابن ابی الحدید ج1، ص123.
3) تاریخ طبری، ج3، ص210.
«به خدا قسم اگر جن و انس با شما همراه شوند، من هرگز بیعت نمیکنم تا با پروردگارم ملاقات کنم و حسابم را بررسی نمایم». او حتّی در نماز با انها شرکت نمیکرد و با آنها به حج خانه خدا نمیرفت و در هیچ کاری با آنها شرکت نمیجست.(1)
و حتّی طلحه و زبیر که آنها را جزء عشره مبشره میدانید، بیعت نکردند و همراه با ابوذر و سلمان و عمار و مقداد و خالدبن سعید و بسیاری از مهاجرین اعلام کردند که جز علی، دیگری را برای خلافت نمیپذیرند.(2)
و اصلاً مگر شورا ـ بفرض اینکه واقعاً شورائی بوده است ـ در برابر نصّ، درست است؟ مگر نه هم با تاویل و تفسیر آیات قرآن، ولایت علی تثبیت شده است و هم در موارد بیشماری که پیامبر، نصّ بر خلافت بلافضل علی دارد، و اصلاً این پیامبر نبود که علی را برای خلافت نصب میکرد بلکه امر الهی و دستور پروردگار بود که حضرت رسول به مردم ابلاغ میکرد، چنانکه در قضیه غدیر خم گذشت. در مقابل نصّ، شورا چه معنی دارد؟ توطئه کردن چه معنی دارد؟
جالب اینجا است که وقتی انصار مخالفت کردند، سقیفه سازان به آنها
چنین احتجاج کردند که نمیشود از شما امیری باشد، زیرا ما فامیل و قوم و خویش رسول الله هستیم و شما بیگانهاید! پس ما سزاوارتر به این امر تا شما هستیم. همین احتجاج را علی با ابوبکر و عمر کرد.
ابن قتیبه در تاریخش مینویسد:
وقتی علی کرم الله وجهه را نزد ابوبکر آوردند او میگفت: من بندة خدا و برادر رسول خدا هستم. به او گفته شد: با ابوبکر بیعت کن!
علی پاسخ داد: من سزاوارتر از شما به این امر هستم. من با شما بیعت نمیکنم بلکه باید شما با من بیعت کنید. شما این امر را از دست انصار بیرون کشیدید و با آنها احتجاج کردید که با پیامبر خویشاوندی و قرابت دارید و اکنون با زور از دست ما اهل بیت، آن را بیرون میآورید. مگر نه شما بر انصار ادعا میکردید که به این امر خلافت سزاوارترید چرا که محمد(ص) از شما است و آنها ناچار رهبری و امارت را به شما واگذار کردند و کنار رفتند پس من اکنون با همین احتجاج انصار، با شما احتجاج میکنم. ما سزاوارتر به رسول الله هستیم چه در وقت زنده بودن و چه پس از حیاتش. اگر ایمان دارید، انصاف بدهید وگرنه با
ظلم و ستم رفتار کنید در حالی که میدانید ظلم میکنید.
عمر به او گفت: یا علی! هرگز تو را رها نمیکنیم تا بیعت کنی.
علی پاسخ داد: ای عمر! شیری بدوش که در آینده قسمتی از آن را خودت بنوشی و امروز برای او سختگیری کن که فردا او خلافت را به تو واگذار کند.(1)
تا همین مقدار دربارة سقیفه بحث کردن بس است. و امّا در پاسخ به اعتراض دیگر شما باید عرض کنم: خود ابوبکر هیچ ادعائی ندارد و خودش اعتراف میکند که هیچ فضیلت و برتری بر دیگران ندارد. و اصلاً در یکی از موارد به صراحت میگوید که من نمیتوانم آنطور که شما بخواهید به سنت رسول الله با شما عمل کنم. چرا که پیامبر معصوم از خطا بود و او را فرشتهای یاری میداد ولی من دارای شیطانی هستم که گاهی به سراغم میآید، پس اگر با استقامت رفتار کردم کمکم کنید و اگر پا را کج گذاشتم، راستم کنید. یا در جای دیگری میگوید:
1) الامامة و السیاسه، ج1، ص12-14 با تفصیل زیادتری نقل شده و خطبه حضرت علی را نیز با مهاجرین و انصار در آن آماده است که در آخر بشیربن سعد انصاری به حضرت میگوید: اگر انصار این سخن را قبل از این جریان از شما شنیده بودند، هیچ دو نفری بر تو اختلاف نمیکردند!!
«انی ولیت علیکم و لست بخیرکم، فان رایتمونی علی الحق فأعیونی و ان رأیتمونی علی الباطل فسدّدونی».(1)
شرح ابن ابی الحدید، ج3، ص8، کنزالعمال، ج3، ص126.
ـ من بر شما حکومت کردم ولی بهتر از شما نیستم، پس اگر مرا یافتید که به حق عمل میکنم، کمکم کنید و اگر دیدید بر باطل عمل میکنم، راهنمائیم کنید.
استاد: این دلیل تواضع و فروتنی بیش از حد ابوبکر است. او با این سخنان میخواهد دل مردم را به دست آورد و ضمناً خود را کوچکتر از آنان بداند تا تواضعش معلوم شود. این دلیل نادانی نیست.
1) رجوع کنید به طبقات ابن سعد، ج3، ص139، عیون الاخبار ابن قتیبه. ج3، ص234، تاریخ طبری، ج3، ص203، سیره ابنهشام، ج4، ص340. تاریخ الخلفاء سیوطی، ص47، سیره حلبیه، ج3، ص338. تاریخ ابنکثیر، ج5، ص247، الامامة و السیاسه، ج1، ص16.
بداند، نه اینکه اقرار کند که اگر من به حق رای دادم یاریم دهید و اگر به باطل حکم کردم، راهنمائیم کنید.
استاد: بحث من این است که به فرض خلیفه نمیخواهد تواضع کند و واقعیت هم این است که خود را از نظر علمی پائیزنتر از بسیاری اصحاب میداند. مگر چه اشکالی دارد؟ درست است که شما میگوئید: اگر خلیفه علم و فضلش از دیگران بیشتر باشد، راحتتر میتواند حکم و داوری کند ولی مگر نمیشود که خلیفه علمش از علم علی و سایرین مثلاً کمتر باشد و در مسائل شرعی از آنها استمداد نماید. اصلاً چرا باید عالمتر و فاضلتر حکومت کند؟ اگر مردم، یک رئیس جمهوری را تعیین کردند، لازم است که تمام شرایط در او به تنهایی جمع باشد؟ نه، هرگز لازم نیست. بلکه او میتواند با مشاورین مختلف در کلیه مسائل، از آنان یاری بجوید و کارها به نحو احسن انجام پذیرد.
سخنان گذشته، لطفی ندارد. من که با شما به این نتیجه رسیده بودیم ولی نمیدانم چرا باز هم وقتی سخن از خلافت میآید، همان حرفها تکرار میشود. اصلاً کسی که میخواهد در جایگاه پیامبر بنشیند، باید عالم به کتاب و سنّت باشد و بتاوند حکم خدا را جاری کند نه اینکه یک حکمی را به دلخواه خود جاری سازی و سپس بگوید که اگر مطابق حکم خدا بود که چه بهتر و اگر نبود من از خدا طلب مغفرت مینمایم.(1)
ما از اصل مخالفیم با این مطلب که مردم با شورا بتوانند خلیفه رسول الله را تعیین کنند. انسانهای معمولی بهرحال معصوم از خطا نیستند و این کار عقلاً درست درنمیآید، چرا که مردم بهرحال یک نفر را مثل خودشان انتخاب میکنند ولی این خداوند است که باید یک نفر را انتخاب کند که تالی تلو پیامبر باشد و مثل پیامبر، معصوم از خطا و نسیان باشد.
1) تاریخ الخلفاء السیوطی، ص71. اصلاً این که خلیفه میگوید من به رای خود عمل میکنم، اگر درست بود چه بهتر اگر نبود از خدا طلب مغفرت مینمایم، این خود باعث هرج و مرج میشود و سنت پیامبر به مرور زمان از بین میرود، چرا که با آراء دیگران ممزوج میشود و حق از باطلش تشخیص داده نمی شود و در قرآن بکلی، این نظرخواهی ممنوع شده است چرا که میفرماید: «ان الظن لا یغنی من الحق شیئاً» پس نمیشود با گمان به حق دست یافت و باید امام و پیشوا معلوم باشد تا حق را از باطل بشناسد و مردم را در سردرگمی و حیرت نیافکند.
استاد: پس شما معتقدید که علی هم معصوم از خطا بوده است؟
و علی را خداوند به این مقام والا برگزیده است و اگر ثابت شد که خدا این امر را به علی واگذار کرده، مردم حق ندارند خودشان با هم تصمیم بگیرند و یک نفر را که در احکام، شناخت چندانی ندارد تعیین کنند.
خداوند میفرماید:
«و ما کان لمؤمن و لا مؤمنة اذا قضی الله و رسوله امراً أن یکون لهم الخیرة من أمرهم، و من بعص الله و رسوله فقد ضل ضلالاً مبیناً». (1)
ـ برای هیچ مرد مؤمن و زن مؤمنهای در امری که خدا و رسولش حکم میکنند، اختیاری نیست و هر که خدا و رسولش را نافرمانی کند، در گمراهی آشکاری بسر میبرد.
و اصلاً اگر علی معصوم نبود، خداوند امر به اطاعتش نمیکرد چرا که نمیشود خدا امر به اطاعت کسی کند که احتمال خطا در او میرود.
«اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم». (2)
وقتی اطاعت اولی الامر مقرون با اطاعت خدا و رسول است، پس لازم است معصوم از اشتباه باشد وگرنه حکم خدا را نمیتواند جاری کند و فساد پیدا میشود و امت اسلامی به حیرت و سرگردانی فرو میروند. در جای دیگری میفرماید:
«افمن یهدی الی الحق أحق ان یتبع أمن لا یهدی الا أن یهدی فما لکم کیف تحکمون».(1)
ـ آیا آن کسی که مردم را به راه حق رهبری میکند، شایستهتر به پیروی است یا آنکه هدایت نمیکند مگر که خود هدایت شود. پس شما را چه شده است، چگونه داوری میکنید؟
این جواب قاطع و روشنی است به تمام برادران اهل سنت که معتقدند به برتری مفضول بر فاضل و مقدم بودن نادان بر عالم و کسی که خود نیاز به هدایت و راهنمائی دارد، بر کسی که خود راهنما و مرشد است و فریاد میزند:
«سلونی قبل از تفقدونی»
ـ از من بپرسید پیش از آنکه مرا نیابید.
استاد: صحبت شما دربارة علم و دانش سرشار علی، بسیار کافی و وافی
1) سوره یونس، آیه35.
است و هیچ کس منکر چنین فضائلی نسبت به علی نمیشود. ولی باز هم دلیل نمیشود که ما منکر فضائل سایر خلفای راشدین شویم. بهرحال دربارة ابوبکر هم در قرآن و هم در سنت آیه و روایاتی نقل شده و دلالت بر فضائل او دارد، گو اینکه بسیاری از علما، ابوبکر را افضل و برتر از علی میدانند، هم به خاطر سابقیت او در اسلام و هم به خاطر همراهی او با پیامبر در غار و نزول آیة:
«ثانی اثنین اذ هما فی الغار اذ یقول لصاحبه لا تحزن ان الله معنا...».
مگر شما تردیدی دارید که این آیه دربارة ابوبکر است؟
استاد: نه! مطلب را ناقص نگذار. شما گفتید که هیچ فضیلتی در این آیه برای ابوبکر نیست، این را باید استدلال کنید.
*: شما که معتقد به فضیلتی در این آیه هستید، استدلال بر آن کنید. من که چزی در آن نمیبینم.
استاد: خداوند به صراحت نسبت صحبت و یاری را به ابوبکر داده است و او را صاحب پیامبر قلمداد کرده است.
*: اتفاقاً صاحب و یار بودن هیچ دلیل فضیلتی نیست، چه بسا من یک همنشین غیرمسلمان و غیرمؤمن هم داشته باشم، باز هم او را تعبیر صاحب میکنم. «صاحب» و یار بودن، هیچ فضیلتی نیست. یاری ارزش دارد که غمخوار باشد. یاری رجحان دارد بر دیگر یاران که ایثار کند و در راه یارش فداکاری نماید. و او علی علیهالسلام بود که در همان لحظات به جای پیامبر، در رختخواب او خوابید که اگر مشرکین آمدند او را به جای پیامبر به قتل برسانند و رسول خدا زنده بماند. این ایثار مایة افتخار و مباهات است نه اینکه همراه او برود و مصاحبت در سفر داشته باشد. وانگهی همانگونه که عرض کردم "صاحب" نه تنها اطلاق بر خوبان که حتی بر غیرمسلمین و مشرکین هم میشود. آیة قرآن را نخواندهاید که میفرماید:
«اذ یقول لصاحبه و هو یحاوره أکفرت بالذی خلقک من تراب...».
جریان ضربالمثلی است که خداوند در سورة کهف میزند که آن آدم با ایمان، به آن یکی که کافر است و خدا را قبول ندارد، میگوید: ای یار من! آیا کافر شدی به خدائی که تو را از خاک آفرید سپس از نطفهای تو را
به وجود آورد تا اینکه مردی کامل الخلقه شدی. در اینجا آن مؤمن به دوست کافرش، خطاب صاحب میکند. نه، ببخشید، خداوند آن کافر را صاحب و یار آن مؤمن معرفی میکند. پس کلمة صاحب یا اصل صحبت و همنشینی، هیچ مزیت و فضیلتی ندارد.
وانگهی من از شما میپرسم، حزن ابوبکر بر چه بود؟
او که با پیامبر و در خدمت حضرت بود، چرا باید حزن و اندوه به خود راه دهد؟
نکند بر خودش وحشت داشت؟
استاد: این چه حرفی است. خوف و حزن او بر وجود مقدس پیامبر بود که نکند از کفار به حضرت آسیبی برسد؟
*: سئوالی دیگر میپرسم: آیا حزن او در موردی بود که موجب رضایت و خشنودی خداوند میشد یا موجب غضبش؟
استاد: معلوم است که موجب رضایت خداوند است.
*: پس چرا پیامبر از چیزی که موجب رضایت و خرسندی خداوند است نهی میفرماید؟ آیا درست است که رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم از امری که موجب رضای خدا است نهی کند؟
استاد: یعنی چه؟
*: در آیه میخوانیم که پیامبر به دوستش گفت:
«لا تحزن».
ـ نترس و حزن به دلت راه نده. پیامبر از این حزن نهی کرده است در صورتی که اگر رضایت خدا در این حزن بوده است، نباید پیامبر از آن نهی میکرد.
مطلب دیگری که در آیه است مسئله «سکینه» است یعنی آرامش خاطر که این را خداوند فقط بر پیامبر نازل کرد. میفرماید:
«فانزل الله سکینته علیه».
معلوم است که ضمیر در این آیه، باز میگردد به پیامبر. آیا خوب نبود در آیه بجای علیه، بفرماید علیهما؟
چرا ضمیر را فرد قرار داده است نه تثنیه با اینکه آنها دو نفر بودند؟ مگر یار غار سزاوار این سکینه الهی نبود؟
استاد: مسائل و موارد زیادی هست که مخصوص وجود مقدس پیامبر است و هیچ کس در آن شریک نیست. این انزال سکینه نیز مخصوص آن حضرت است.
*: ولی خداوند در جای دیگری از قرآن، سکینه را مخصوص پیامبر ندانسته بلکه مومنین را هم در آن شرکت داده است.
«و یوم حنین اذ عجبتکم کثرتکم فلم تغن عنکم شیئاً و ضاقت علیکم الارض بما رحبت ثم ولیتم مدبرین. ثم
انزل الله سکینته علی رسوله و علی المؤمنین....».(1)
ـ و روز حنین را به یاد آورید که فریفتة بسیاری لشکرتان شدید، در صورتی که هیچ فایدهای برایتان نداشت و زمین با آن همه وسعت بر شما تنگ آمد، سپس همهتان پا به فرار گذاردید، آنگاه بود که خداوند سکنه و وقار و آرامشش را بر رسولش و بر مؤمنین (آنها که فرار نکرده بودند و با پیامبر در کارزار مانده بودند) فرستاد و لشکریانی از فرشتگان که شما آنها را نمیدیدید فرستاد تا یاریتان دهند و کافران را به دست شما عذاب کرد و این کیفر کافران است.
در اینجا گروه کمی از مؤمنین که گویا از عدد انگشتان دست تجاوز نمیکرد، با پیامبر ماندند که یکی از آنها علی بود. و چند تن دیگر از بنی هاشم و از اصحاب هم چنان که یادم میآید عمار و سلمان بودند. خداوند بر اینها سکینه خود را نازل کرد. ولی در آیه یار غار، سکینه را فقط بر رسول خدا نازل کرد. آیا او افضل استم یا این اصحاب؟ از آن گذشته او افضل است یا علی که در رختخواب پیامبر خوابید و با جان خود، جان رسول خدا را نجات داد؟
بیا از علی سخن بگوی که قرآن و سنت مالامال از فضل علی است و یقین
1) سوره توبه، آیه25.
بدان که او مورد نظر و عنایت خاص خداوند بوده و بیجهت نیست که خداوند او را برای جانشینی رسولش برمیگزیند. حال خواه من و شما و دیگران بپذیریم یا نه؟ آفتاب از تابش نمیافتد چه من دیدهام را بر هم نهم و چه آن را بگشایم.
استاد سر به زیر افکنده و در فکری طولانی و ممتد به سر برد تا زنگ کلاس خورد و او را از فکر کردن بازداشت. ای کاش اینچنین افکاری همة مسلمانان را در بر میگرفت و آنقدر طولانی میشد تا به حق ره مییافتند و به فرقة ناجیه میپیوستند. تا به کی بایست حق را نادیده بگیریم و تقلید از نیاکان کنیم؟
این راه و این صراط مستقیم، جلوی دیدگانمان است، راه انحرافی رفتن جز به ضلالت و بوار افتادن چیز دیگری نیست، بیائید دست به دست یکدیگر دهیم و مسلمین را به صراط حق الهی رهنمون سازیم و از این جدائیها دست برداریم.
یکشنبه 1968/10/29
پس از سلام و احوالپرسی به استاد، سخنانم را چنین آغاز نمودم:
جناب استاد! ما بنا داشتیم با هم آیاتی را که دربارة ولایت و خلافت علی علیهالسلام و ائمه اهل بیت است، بررسی و بحث کنیم. یک آیه با هم بحث کردیم که آیة ولایت باشد و اکنون میخواهم یک حدیث برای شما نقل کنم که بسیار مشهور و متواتر است و به تنهایی کافی است که خلافت بلافضل علی علیهالسلام را به اثبات برساند. جالب اینجا است که نه تنها دلیل قاطعی برای خلافت امامان اهل بیت علیهمالسلام است، بلکه دلیل عصمت آنان نیز میباشد چرا که آنها را قرین قرآن قرار داده و تبعیت پیروی از آنان را همگام با پیروی از قرآن، الزامی بیان نموده است.
این حدیث بسیار شریف که قبلاً یکی دو بار در بحثهایمان به آن اشاره شده، به نام حدیث «ثقلین» معروف است و مورد اجماع علما و اکابر سنی و شیعه است که بزرگان اهل سنت آن را در صحاح و مسانید خود نقل
کردهاند. ابنحجر در صواعق المحرقة میگوید:
«این حدیث از طرق بسیاری نقل شده و بیست و اندی صحابی آن را روایت کردهاند». (1)
احمدبن حنبل در مسندش آن راچنین نقل کرده است:
«قال رسول الله (ص): انی اوشک أن أدعی فأجیب، و انی تارکٌ فیکم الثقلین کتاب الله عزوجل و عترتی، کتاب الله حبلٌ ممدودٌ من السماء الی الأرض، و عترتی أهل بیتی، و ان اللطیف الخبیر أخبرنی أنمها لن یفترقا حتی یردا علی الحوض، فانظرونی بم تخلفونی فیهما».(2)
ـ من به زودی از سوی حضرت حق دعوت میشوم و این دعوت را اجابت خواهم کرد. و همانا در میان شما دو چیز گرانبها و نفیس قرار میدهم، کتاب خدای عزوجل و عترتم. کتاب خدا ریسمان محکمی است که از آسمان تا زمین کشیده شده است و عترتم اهل بیتم میباشد. و همانا خدای لطیف و خبیر به من خبر داده است که این دو هرگز از یکدیگر جدا نمیشوند تا اینکه در حوض (کوثر) بر من وارد شوند. پس ببینید چگونه با این دو جانشینم برخورد
میکنید...
مسلم نیز در صحیحش....
فوراً استاد با تعجب سخنم را قطع کرد، گفت: صبر کنید! ما این روایت را ـ که میگوئید بسیار مشهور و متواتر است ـ به این شکل نشنیدهایم. بلکه شنیدهایم که حضرت فرمود:
«کتاب الله و سنتی». آری! این روایت با واژة «سنتی» مشهور است، نه عترتی!
*: استاد! آیا شما مدرکش را هم میدانید یا نه؟ من منتظر چنین اعتراضی بودم. اولاً: روایت در مسانید و صحاح مختلف ـ همانگونه که عرض کردم ـ با واژة «عترتی اهل بیتی» آمده است ولی باز هم دستهای پنهانی در اینجا خودنمائی میکنند که این روایت را تحریف نمایند و به جای اهل بیت، سنت را مطرح کنند. من نمیدانم این دشمنی با اهل بیت است یا چیز دیگری که برایش نامی در ذهنم متصوّر نیست. نمیدانم این را چه نام گذارم! فرض کنیم یک نفر دو نفر ده نفر این روایت را با کلمة «سنتی» مطرح کنند ولی در مقابل سیل روایاتی که «عترتی اهل بیتی» مطرح کردهاند، چه جای اعتراض است؟ شما خوب بود صبر کنید تا من متن روایت را با چند سند قطعی و محکم نقل کنم، آن وقت اعتراض میکردید. البته به شما حق میدهم چرا که این روایت را از مسانید اصلی
نقل نمیکنید و فقط در کتابهائی که اخیراً به چاپ رسیده و حتی در مدارس هم تدریس میشود، آن را دیدهاید که این اعتراض به شمار وارد است ـ با عرض معذرت ـ شما خوب است روایتهای مختلف کتابهای خودتان را از مصادر اصلی بررسی کنید تا پی به آن همه تحریفها ببرید. اخیراً شنیدهام در جامع الازهر مصر، بخشی از کارهای خود را اختصاص به تحریف و دست آوردن در مصادر اصلی حدیث و سنت دادهاند. شاید همین بخاری و مسلم را هم ـ با آن همه شهرت ـ به تحریف بکشانند.
استاد: اولاً ـ من اطلاع از آن بخش یاد شده در جامع الازهر ندارم و احتمالاً این یک نوع افترا و تهمت بیش نباشد. از آن گذشته اینقدر هم که شما نمیگوئید ما از کتابهای خودمان بیاطلاع نیستیم. این روایت در مستدرک حاکم نقل شده و در آنجا تصریح به «کتاب الله و سنتی» دارد و شما میدانید که مستدرک حاکم از کتابهای صحیح و معتبر اهل سنت است. و دیگران اگر هم نقل کردهاند از او نقل کردهاند، نه اینکه بخواهند تحریف کرده باشند.
*: از اینکه شما را ناراحت کردم، پوزش میطلبم. مسأله جامع الازهر همانگونه که نقل کردم سماعی است و من اطلاع دقیق ندارم. البته یکی از علمای الازهر به نام «محمود ابوریّه» که از بزرگان و علمای اهل سنت مصر است و کتابهای تحقیقی بسیاری دارد ایشان برای یکی از خویشان
من این مطلب را نقل کرده است.(1)امیدوارم که چنین چیزی درست نباشد.
و از اینکه سند روایت را میدانستید، جای بسی خوشوقتی است؛(2)
البته من بر وسعت اطلاع و آگاهی شما واقفم و این طبیعی است که ما بیشتر در پی پیدا کردن روایات در کتابهای اهل سنت باشیم تا شما؛ چرا که ما برای استدلال با اهل سنت چارهای جز جستجو در کتابهای اهل سنت نداریم. ولی با این حال معتقدم که شما هم باید کتابهای خودتان را با دقت بیشتری مطالعه و بررسی بفرمائید. مثلاً همین روایت مورد نظر که شما سندش را با واژه «سنتی» در مستدرک حاکم دیدهاید، در صحیح مسلم که به مراتب از مستدرک حاکم معتبرتر و اهمیتش بیشتر است با واژه «اهل بیتی» ذکر شده است. و در مصادر دیگری نیز آمده و کلمه «سنتی» فقط و
1) مرحوم ابوریّه از بزرگان اهل سنت است که قبلاً در جامع الازهر بود ولی پس از نوشتن کتاب تحقیقی «ابوهریره» که کتاب بسیار زیبا و جامعی دربارة ابوهریره است و رسیدن به بعضی از مسائل واقعی تاریخ گذشته، متأسفانه او را از جامع الازهر طرد کردهاند و چند سال آخر عمر را با سختی و تنگدستی و غربت در وطن گذراند. یادم میآید که چند بار مرحوم پدرم رضوان الله علیه برای او مبالغی پول از کویت میفرستاد و او را سفارش به صبر در راه خدا میکرد. خدایش رحمت کند و با اهل بیت محشور فرماید.
2) چون در اوائل بحث، سخن از تناقض گوئی اهل سنت بود و در آنجا اشاره کرده بودم که آنان به جای «عترتی» از واژة «سنتی» استفاده میکنند، لذا احتمال دارد که حضرت استاد در پی روایت بوده است و آن را در مستدرک حاکم یافته است.
فقط در مستدرک حاکم نقل شده است، پس اجماع بر «اهل بیتی» است و باید آن روایت، به جای روایت «سنتی» در کتابها ذکر و چاپ شود. اینجا است که باز هم تکرار میکنیم: دستهائی در پی حذف روایات مربوط به اهل بیت است، هر چند قطعاً به هدف خود نخواهیدم رسید چرا که زمان، زمان پیشرفت و تحقیق است و دیگر نمیشود مردم را به زور وادار به پیروی از مکتب یا مذهبی کرد. «لا اکراه فی الدین قد تبیّن الرشد من الغیّ».
باز گردیم به مطلب و سندهای قطعی روایت را از کتابهای معتبر ـ تا آنجا که محال هست ـ بازگو کنیم:
در صحیح مسلم ـ چنانکه عرض شد ـ از زید بن ارقم نقل شده که گفت:
«قام رسول الله (ص) فینا خطیباً بماء یُدعی خُمّاً بین مکة و مدینة، فحمد الله و أثنی علیه و وعظ و ذکر ثم قال: اما بعد، الا ایها الناس فانما أنا بشرٌ یوشک أن یأتی رسول ربّی فأجیب، و أنا تارکٌ فیکم ثقلین تاب الله فیه الهدی و النور، فخدوا بکتاب الله و استمسکوا به، فحثّ علی کتاب الله و رغّب فیه، ثم قال: و أهل بیتی،
إذکّرکم الله فی أهل بیتی، اذکّرکم الله فی أهل بیتی».(1)
ـ نزدیک آبی که آن را «خم» مینامند و میان مکه و مدینه واقع شده است، رسول خدا (ص) در بین ما خطبهای خواند که پس از حمد و ثنای پروردگار، و موعظه و نصیحت فرمود: هان! ای مردم، من هم یک انسان هستم که اکنون نزدیک است فرستادة پروردگارم (عزرائیل) به سوی منم بیاید و دعوت حق را لبیک گویم و همانا در میان شما دو چیز گرانبها و سنگین میگذارم: کتاب خدا که در آن هدایت و روشنائی است؛ پس کتاب خدا را بگیرید و به آن چنگ بزنید. راوی گوید: پیوسته مردم را دربارة قرآن تشویق و ترغیب کرد، سپس ادامه داد: و اهل بیتم. شما را به خدا اهل بیتم را فراموش نکنید. شما را به خدا اهل بیتم را فراموش نکنید.
در سنن ترمذی به سند صحیح خویش از جابربن عبدالله نقل کرده است که گفت:
رسول خدا در روز عرفه در مراسم حج، همچنان که بر شترش سوار بود، خطبه میخواند و می فرمود:
1) صحیح مسلم، ج7، ص122، سنن الکبری بیهقی ج2، ص148 به نقل از یزید بن حیان، مصابیح السنه ج2، ص278.
«ای مردم! به تحقیق من در میان شما دو چیز را به جای میگذارم که اگر به آن دو تمسک جوئید، هرگز گمراه نشوید: کتاب الله و عترتی اهل بیتی».
ـ کتاب خدا و عترتم اهل بیتم.
ترمذی در ادامه میگوید: ابوذر و ابوسعید و زیدبن ارقم و حذیفة بن اسید نیز چنین روایت کردهاند.(1)
و همچنین ترمذی بعد از این روایت، از زید بن ارقم با چنین عبارتی نقل کرده است:
«انی تارک فیکم ما ان تمسکتم به لن تضلوا بعدی، أحدهما اعظم من الآخر، کتاب الله حبلٌ ممدودٌ من السماء فی الأرض، و عترتی اهل بیتی و لن یفترقا حتی یردا علیّ الحوض، فانظرونی کیف تخلفونی فیهما». (2)
ـ من در میان شما دو چیز را رها میکنم که اگر به آن دو تمسک جوئید هیچ وقت پس از من همراه نمیشوید؛ یکی از دیگری عظیمتر است: کتاب خدا که همچون ریسمان ممتدی است از آسمان تا زمین و عترتم اهل بیتم و هرگز این دو از یکدیگر جدا
نمیشوند تا در حوض بر من وارد شوند؛ پس ببینم چگونه پس از من با این دو رفتار میکنید.
در صواعق المحرقه ابن حجر بر حدیث این جمله اضافه شده است:
هرگز از آن دو پیشی نگیرید که هلاک میشوید و نسبت به آن دو کوتاهی نکنید که هلاک میشوید، و به اهل بیتم نیاموزید، که از شما اعلم هستند.(1)
اتفاقاً حاکم در مستدرک در جلد سوم، صفحة 109 همین روایت را به تفصیل نقل کرده است و در آخر حدیث اضافه کرده که:
حضرت رسول(ص) سه بار فرمود: «اتعلمون أنی أولی بالمؤمنین من أنفسهم؟».
ـ آیا میدانید که من به مؤمنین از خویش سزاوارترم؟
عرض کردند: آری یا رسول الله.
پس فرمود: «من کنت مولاه فعلی مولاه»
ـ هر که من مولای اویم، پس علی مولای او است.(2)
در کنزالعمال نیز از ابن جرید و به سندش از ابوالطفیل نقل کرده
است.(1)
نسّائی در خصائصش همین حدیث را ضمن حدیث غدیر خم از زید بن ارقم نقل کرده است.(2)
اینها برخی از اسناد معروف حدیث بود که موارد بیشماری در کتابهای دیگر حدیث نقل شده و اکنون جای بحث آنها نیست. اجمالاً این روایت به تواتر شیعه و سنی رسیده است. و من معتقدم همین حدیث کافی است که حقانیت پیروی از مذهب اهل بیت را به اثبات برساند و چون آفتابی تابان در ظلمتکده جهان معاصر بتابد و راه هدایت را پیش روی جویندگان حقیقت بگشاید و حق را نمایان سازد.
بیائید با دلی پاک و قلبی صاف به این روایت بنگرید و قبلاً خود را از همة تعصبات مذهبی و غیرمذهبی رها سازید و عقیدة نیاکان و پدران خود را در برابر حق نادیده بگیرید و با ژرف نگری در این حدیث مقدس بنگرید و بیاندیشید و خود فکر کنید تا به نتیجه برسید؛ نتیجهای که بیگمان شما را از یک عمر سرگردانی و سردرگمی خارج میسازد و به راهی که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم برای شما برگزیده و به آن دستور داده، راهنمائیتان میکند.
رسول خدا این پیامبر رئوف و مهربان؛ این رسولی که رحمت گستردهاش همه امت را در بر گرفته است، نمیخواهد از دنیا برود جز اینکه مردم را به راه حق هدایت کند. چگونه ممکن است پیامبرمردم را بدون وصیت و سفارش، رها سازد و خلیفه و جانشین خود را به آنان معرفی نکند؟ پیامبر در این سفارش بزرگ میخواهد به اصحاب و یارانش بفهماند که اگر خواهان ادامة هدایتاند باید به این دو جانشینش (قرآن و عترت) بپیوندند تا از هلاکت و گمراهی برای همیشه مصون بمانند. رسول رحمت میخواهد آیندگان را هشدار دهد که جز با تمسّک به این دو جانشین، راهی برای رسیدن به حق نمانده است.
اگر میخواهید در پستیها و بلندیهای زندگی پرآشوب و فتنه، تنها و سرگردان نمانید، به این دو خلیفه پیامبر (قرآن و عترت) روی آورید.
اگر میخواهید بر ساختمان بلند حق و حقیقت و بر فراز قلة ایمان بالا روید، بیگمان نیاز به پلکانی محکم، متین و مورد اطمینان دارید و گرنه گامهایتان در نخستین برداشت، میلغزد و به وادی هلاکت و پرتگاه ضلالت، پرتاب میشوید.
اگر میخواهید با اطمینان به احکام الهی دست یابید و قرآن را خوب درک کنید، از مفسّرین حقیقی، از اهل ذکر، از جانشینان واقعی پیامبر استمداد کنید و به سوی آنان روی آورید و بیرهنما به بیراهه نروید.
اگر میخواهید برای همیشه از انحراف و لغزش، مصون بماندی و به اسرار کتاب خدا پی ببرید، به کسانی که «علم الکتاب» دارند و کشتیهای نجات و رستگاری هستند، روی آورید؛ مبادا از آنان روی برگردانید و مبادا بر آنان سبقت بگیرید و مبادا دست از دامان مبارکشان بردارید. اینها تالی تلو قرآن و معصوم از خطا و نیساناند. مگر نه پیامبر آنان را همراه با قرآن ذکر کرده؟ و مگر نه خدای رحمان آنان را از هر رجس و پلیدی دور ساخته و پاک و طاهرشان قرار داده است؟ مگر نه اینان مزد رسالتم و پاداش زحمات پیامبرند؟ مگر نه رسول خدا ـ از راه وحی ـ اعلام کرده است که: «لا اسئلکم علیه اجراً الا المودة فی القربی».
ـ من از شما پاداش نمیخواهم جز مودّت و محبت خویشانم و اهل بیتم.
و مگر مودتن به صرف ادّعا درست میشود؟
مگر مودت چیزی جز پیروی صادقانه است؟ و چرا نباشد؟ آیا ثقل سومی وجود دارد؟ پس جز قرآن و اهل بیت، جانشینی برای پیامبر نمیماند و اگر ما به هر دو تمسک جوئیم، رستگاریم وگرنه «این ره که تو میروی به گورستان است».
کتاب و عترت، محک تمییز میان یاران باوفا و منافقین است. بیجهت نیست که پیامبر به علی میفرماید:
«ما یحبک الا مؤمن و ما یبغضک الا منافق».
ـ جز مؤمنین کسی تو را دوست ندارد و جز منافقین، کسی از تو بیزار نیست.
کتاب و عترت هر دو با هم رهگشایند، چرا که عترت، زبان ناطق قرآن است و اگر عترت نباشد، چگونه پس از پیامبر میخواهیم، مطالب والای قرآن را فرا گیریم و محکم و متشابهش را از یکدیگر تشخیص دهیم و ناسخ و منسوخش را بشناسیم؟
کتاب و عترت با هم میتوانند ما را از این سردرگمی درآورند؛ در این جهان آشفتهای که هر کس از راه میرسد، کتابی و اجتهادی ارائه میدهد و فتوائی میدهد و خود را مبیّن قرآن میداند و همه با هم اختلاف میورزند؛ این همه ائمهای که به خاطر هواهای نفسانی از خلفای جائر و ظالم بنی امیه و بنی العباس دفاع میکردند و برای جلب رضایت آنان، آن همه روایتهای دروغین و اسرائیلیات در سنت پاک پیامبر وارد میکردند؛ چگونه میشود به اینان اعتماد کرد؟ وانگهی در جائی که علی باشد، چگونه میشود از معاویه پیروی کرد؟ در جائی که حق باشد، چگونه میتوان به باطل روی آورد؟
بس است غفلت! بس است خود فراموشی! بس است نادیده گرفتن سفارش پیامبر! چگونه خود را پیرو محمد(ص) میدانیم و هر چه هوای نفسمان خواست انجام میدهیم؟! برخی از احکام را میپذیریم و برخی
دیگر را کنار میزنیم. خدا نکند این آیه شامل حالمان شود که میفرماید:
«ان الذین یکفرون بالله و رسله و یریدون مان یفرقوا بین الله و رسله و یقولون نؤمن ببعض و نکفر ببعض، و یریدون أن یتخذوا بین ذلک سبیلاً * اولئک هم الکافرون حقاً و أعتدنا للکافرین عذاباً مهیناً». (1)
ـ کسانی که به خدا و پیامرانش کافر میشوند و میخواهند بین خدا و پیامبرانش جدائی بیافکنند و میگویند: به بعضمی ایمان داریم و به بعضی کفر میورزیم و میخواهند راهی در این میان برای خود برگزینند. اینان به راستی کافرند و همانا برای کافران عذابی خوار کننده فراهم نمودهایم.
آن کافران میان پیامبران اختلاف میکردند و ما میان سخنان پیامبرمان، با این که اگر خدا و رسولش امری را بخواهند، دیگر جای هیچ تأویل و درنگ نیست؛ باید کاملاً اطاعت کنید و از خود نظری ندهیم ولی با کمال تأسف ما شاهدیم که گاهی آن چنان با سخنان پیامبر مخالفت میشود که حتی تهمت هذیان گوئی نیز به آن حضرت زده میشود.
همین روایت که مورد بحثمان است را با دقت توجه کنید: در بیشتر
1) سورة نساء، آیة 151.
کتابهای حدیث، نقل شده و با عبارت «و عترتی اهل بیتی» آمده است، با این حال آن چه شما امروز در کتابهای اهل سنت مییابید چیزی جز «و سنتی» نیست. این دیگر تناقض گوئی نیست، این تحریف است. این مخالفت روشن و آشکار با اجماع علمای حدیث از اهل سنت است.
استاد در حالی که سخت به فکر فرو رفته بود، پس از مدتی سر را بلند کرد و گفت:
با این همه مصادر روشن که شما نقل کردید، دیگر جای تاویل نیست. معلوم است که غرضی در کار بوده که «سنتی» را به جای «عترتی» نقل کردهاند. و شاید یک نفر از روی غرض یا نادانی مرتکب چنین کاری شده باشد و از آن پس هزاران نفر به دنبال او راه افتاده و از او تبعیت کردهاند. به هر حال حق با شما است ولی سئوالی که برای من پیش میآید، این است که اهل بیت پیامبر چه کسانیاند؟ آیا همان امامانی هستند که شما معتقدید یا اهل بیت فراتر از آنانند. تازه فراموش نکنید که آیا «انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا» در میان آیات مربوط به زنان پیامبر آمده است. آیا زنان پیامبر هم جزء اهل بیتاند یا نه؟
پاسخ به این سئوالها به جلسة بعدی موکول شد چرا که وقت دیر شده بود.
یکشنبه 1968/11/5
جلسة روز چهارشنبه به علت غیبت اینجانب برگزار نشد و در روز یکشنبه، یک هفته پس از آن بحث شیرین راجع به ثقلین، جلسة خود را با نام خدا آغاز کردیم.
*: استاد! امروز میخواهیم دربارة اهل بیت و شناخت آنان بحث کنیم. هیچ میدانید که شناختن اهل بیت، انسان را از آتش جهنم دور میسازد و دوستی و مودت اهل بیت گذرنامة عبور کردن با روسفیدی و رستگاری بر روی صراط است. حافظ حموینی در فرائدذ المسطین این روایت را از رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نقل کرده است که فرمود:
«معرفة آمل محمد براءةٌ من النار و حب آل محمد جواز علی الصراط و الولایة لآل محمد أمانٌ من العذاب».(1)
1) فرائد السمطین، صواعق المحرقه، ص23 و یتابیع الموده قندوزی حنفی، باب 56، ص286.
ـ شناخت آل محمد (اهل بیت) مایة برائت از جهنم و دوست داشتن آل محمد گذرنامه گذشتن از صراط و ولایت آل محمد امان از عذاب الهی است.
ای استاد محترم! آل محمد، درخت نبوت و مایه رحمت بر امت و فرودگاه فرشتگاناند. اهل بیت شجرة مبارکهای است که «اصلها ثابت و فرعها فیالسماء» است.
سیوطی در درالمنثور، ج5، ص199 پس از ذکر آیة تطهیر از رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نقل کرده است که فرمود:
«نحن اهل البیت الذین طهرهم الله، من شجرة النبوة و موضع الرسالة و مختلف الملائکة و بیت الرحمة و معدن العلم».
ـ ما اهل بیت هستیم که خداوند آنان را از هر رجس و ناپاکی، طاهر و مطهر قرار داد، ما از درخت نبوت و جایگاه رسالت و مکان رفت و آمد فرشتگان و خانة رحمت و کان علم و فضیلت هستیم.
و شبیه همین سخن والا را نیز علی بن ابیطالب علیهالسلام در خطبة 108 نهجالبلاغه فرموده است:
«نحن شجرة النبوة و محطّ الرسالة و مختلف الملائکة و
معادن العلم و ینابیع الحکم. ناصرنا و محبنا ینتظر الرحمة و عدونا و مبغضنا ینتظر السطوة».
ـ مائیم درخت نبوت و مرکز رسالت و فرودگاه فرشتگان و کانهای علم و دانش و چشمههای حکمت. یاور و دوست ما منتظر رحمتن الهی است و دشمن ما پیوسته منتظر عذاب و خشم الهی است.
و در خطبه 93 میفرماید:
«عترته خیر العتر و أسرته خیر الأسر و شجرته خیر الشجرة».
ـ عترت و اهل بیت پیامبر برترین اهل بیتها و خاندانش بهترین خاندانها و درختش بهترین درختان و انساب است.
ای استاد! این اهل بیت همانها هستند که در تمام نمازهای واجب، پس از ذکر نام حضرت رسول، بر آنها درود و صلوات میفرستید. مگر نه در تشهد نماز میگوئید:
«اللهم صلی علی محمد و علی آل محمد کما صلیت علی ابراهیم و آل ابراهیم....».
ـ خداوند بر محمد و اهل بیتش درود بفرست چنانکه بر ابراهیم و اهل بیتش درود فرستادی.... .
و مگر نه بخاری با آن همه دشمنی و عداوتی که نسبت به اهل بیت عصمت و طهارت نشان میدهد، با این حال در تفسیر آیة «ان الله و ملائکته یصلون علی النبی...» روایت میکند که پیامبر (ص) فرمود:
این چنین صلوات بر من بفرستید: «اللهم صل علی محمد و علی آل محمد، کما صلیت علی ابراهیم و ال ابراهیم انک حمید مجید. اللهم بارک علی محمد و آل محمد کما بارکت علی ابراهیم و آل ابراهیم انک حمید مجید». (1)
اینان همان کسانی هستند که شافعی، رئیس مذهب اهل سنت دربارهشان اشعار زیادی نقل کرده من جمله دو بیت بسیار معروف است که در آنها میگوید:
یا آل بیت رسول الله حبکم *** فرض من الله فی القرآن أنزله
کفاکم من عظیم القدر انکم *** من لم یصلّ علیکم لا صلاة له
1) صحیح بخاری، ج4، ص146 کتاب بدء الخلق و کتاب التفسیر ج6، ص120. صحیح مسلم، ج2، ص16، کتاب الصلاة، سیوطی در درّالمنثور، ج5، ص215.
ای خاندان رسول خدا، دوستی و مودت شما، فرض و واجب است که خداوند در قرآن نازل نموده و به آن امر کرده است.
همین قدر فخر و عظمت برای شما کافی است که هر که بر شما درود و صلوات نفرستد، نمازش باطل است.
استاد: در بیت شعری که به شافعی نسبت دادید، آمده است که: دوستی اهل بیت، در قرآن واجب شده است. این را در چه آیهای میتوان دید؟
*: این دو بیت شعر خیلی معروف و مشهور است و از جمله کسانی که این را نقل کرده است امام احمدبن حنبل در مستدش(1)
اذا فی مجلس ذکروا علیاً *** و سبطیه و فاطمة الزکیة
یقالر تجاوزوا یا قوم هذا *** فهذا من حدیث الرافضیة
برئت الی المهیمن من أناس *** یرون الرفض حبّ الفاطمیة
اگر در مجلسی از علی و دو فرزندش و فاطمه زکیّه سخنی به میان آید، گفته میشود که از این سخن بگذرید که این حدیث رافضیان است. من بیزارم و به خدا پناه میبرم از مردمی که حب فاطمه را رفض میدانند.
است. و اما آیة1) مسند احمدبن حنبل، ج6، ص323. شافعی اشعار زیادی در مدح اهل بیت دارد که با سایر اشعارش در «دیوان الامام الشافعی» با جمع آوری محمد عفیف الزعبی در بیروت به چاپ رسیده است. از جمله سه بیت مشعر است که این هم منعروف و هم بسیار زیبا میباشد:
مورد نظر آیة 23 از سورة شوری است که خداوند می فرماید:
«قل لا أسالکم علیه أجراً الا المودة فی القربی».
بگو ـ ای پیامبر ت من از شما (در مقابل رسالتم) هیچ پاداشی نمیخواهم جز محبت و مودت نسبت به اهل بیتم و خویشانم.
استاد: مقصود از خویشان پیامبر چه کسانی است؟ اینجا به طور مطلق آمده است، لابد زنان پیامبر هم شامل آیه میشوند؟!
*: هرگز! برای اینکه پیامبر که خودش مفسر و مبین قرآن است، آنان را معرفی کرده و در چهار نفر منحصر نموده است:
طبرانی، ابن مردویه، ثعلبی، احمدبن حنبل، ابونعیم، ابن المغازلی و بسیاری دیگر از ابن عباس نقل کردهاند که گفت:
«لمّا نزلت هذه الآیة، قیل: یا رسول الله! من قرابتک هؤلاء الذین وجبت علینا مودتهم؟ فقال: علی و فاطمة و ابناهما».
وقتی این آیه نازل شد، از رسول خدا سؤال شد: این خویشان تو چه کسانی هستند که بر ما واجب شده است آنان را دوست بداریم؟
فرمود: علی و فاطمه و دو فرزندانشان (حسن و حسین). (1)
بالاتر بگویم: حافظ کنجی در ص31 کفایهاش از حافظ ابونعیم روایت جالبی نقل میکند:
«قال جابر بن عبدالله: جاء أعرابیٌّ الی النبی (ص) و قال: یا محمد أعرض علی الاسلام: فقال: تشهد ان لا اله الا الله وحده لا شریک له و ان محمداً عبده و رسوله. قال: تسألنی علیه أجراً؟ قال: لا، الا المودة فی القربی. قال: قرابتی أو قرابتک؟ قال: قرابتی قال: هات أبایعک، فعلی من لا یحبّک و لا یحب قرابتک لعنة الله. فقال النبی(ص): آمین!».
ـ جابربن عبدالله انصاری نقل میکند که یکی از اعراب نزد رسول خدا(ص) آمد و عرض کرد:
یا محمد! اسلام را بر من عرضه کن.
پیامبر: شهادت بده که خدائی جز الله نیسیت و محمد بنده و
1) رجوع کنید به کشاف زمخشری، ج2، ص339، ذخائر العقبی محبالدین طبری، ص25، مجمع الزوائد حافظ هیثمی، ج9، ص168، صواعق ابنحجر، ص101 و 135، نورالابصار شبلنجی ص112، مطالب السؤل ابن طلحه شافعی، ص8، تفسیر ابوحیان، ج7، ص516.
رسولش است.
اعرابی: آیا مزدی بر این امر از من میخواهی؟
پیامبر: نه، فقط محبت خویشان و ذوی القربی.
اعرابی: خویشان من یا خویشان تو؟
پیامبر: خویشان من.
اعرابی: ای پیامبر: دستت را به من بده تا با تو بیعت کنم و همانا هر کس تو را و اهل بیتت را دوست ندارد، لعنت خدا بر او باد.
پیامبر: آمین.
فخر رازی در جلد هفتم، ص390 از تفسیرش بیان جالبی دارد. میگوید:
«من میگویم: آل محمد همان کسی هستند که امرشان به او باز میگردد و هر که اموراتش بیشتر و کاملتر به پیامبر برگردد، جزؤ اهل بیتش است. و هیچ تردیدی نیست که فاطمه و علی و حسن و حسین، بیشترین تعلقات و رابطهها را با رسول خدا داشتند و این با نقل، بتواتر رسیده است، پس بالضروره، اینان اهل بیت و اهل او هستند و لاغیر».
بالاتر بگویم: اینها صراط مستقیم خدایند که ما پیوسته در سورة حمد از خدا میخواهیم به این صراط ما را راهنمائی و هدایت کند (اهدنا
الصراط المستقیم).
در صفحه 16 ذخایر العقبی از رسول خدا نقل میکند که فرمود:
«انا و اهل بیتی شجرة فی الجنة و أغصانها فی الدنیا، فمن تمسّک بنا اتخذ الی ربه سبیلاً».
ـ من و اهل بیتم درختی در بهشت هستیم که شاخ و برگهایش در دنیا است. پس هر که به ما تمسک جوید، راه پروردگارش را یافته است.
ثعلبی در «الکشف و البیان» در تفسیر «اهدنا صراط المستقیم» از مسلم بن حیان نقل میکند که گفت: از ابوبریده شنیدم که میگفت: «مقصود، صراط محمد و آل محمد است».
بالاتر بگویم: حاکم حسکانی در شواهد التنزل از چند طریق از رسول خدا(ص) نقل میکند که فرمود:
«ان الله خلق الأنبیاء من اشجار شتّی و خلقنی من شجرة واحدة، فأنا اصلها و علیٌ فرعها، و فاطمة لقاحها، و الحسن و الحسین ثمرها، فمن تعلق بغصن من أغصانها نجا، و من زاغ عنها هوی. و لو أن عبداً عبدالله بین الصفا و المروة الف عام ثم المف عام ثم الف عام ثم لم یدرک صحبتنا، اکبّه الله علی منخریه فی النار. ثم تلا:
«قل لا أسألکم علیه أجراً الا المودة فی القربی». (1)
ـ همانا خداوند پیامبران را از درختان گوناگونی آفرید و مرا از درخت مخصوصی آفرید که من اصل آن درختم و علی فرعش است و فاطمه لقاحش، و حسن و حسین میوههایش، پس هر که به یک شاخه از شاخههایش آویزان شود و چنگ بزند، رستگار شده و هر که از آن دوری جوید، هلاک گشته است. و همانا اگر بندهای بین صفا و مروه هزار سال، سپس هزار سال و باز هم هزار سال عبادت خدا کند ولی ما را یاری ننماید، خداوند او را بر رو در آتش جهنم افکند، سپس این آیه را تلاوت فرمود: «قل لا أسألکم علیه...».
ای استاد! طبرانی در تفسیر الاوسطش از امام حسین علیهالسلام نقل کرده که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
»الزموا مودّتنا اهل البیت، فانه من لقی الله عزوجل و هو یودنا دخل الجنة بشفاعتنا. و الذی نفسی بیده لا ینفع عبداً عمله الا بمعرفة حقنا».(2)
خدایش ملاقات کند در حالی که ما را دوست میدارد، به شفاعت ما وارد بهشت خواهد شد. به آن خدائی که جان من بدست او است، هیچ عملی از هیچ بندهای پذیرفته نمیشود جز به شناخت حق ما.
حاکم در مستدرک از ابنعباس نقل میکند که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
«لو أن رجلاً صفن بین الرّکن و المقام فصلّی و صام ثم لقی الله و هو مبغضٌ لأهل بیت محمّد دخل النار». (1)
ـ اگر شخصی بین رکن و مقام با گامی استوار پیوسته نماز بخواند و روزه بگیرد سپس خدای را در حالی ملاقات کند که با اهل بیت پیامبر دشمن است، به جهنم برود.
ای استاد! اهل بیت همانها هستند که هر کس به دامن آنان متوسل شد رستگار و پیروز خواهد شد و هر که از آنان تخلف کرد و ولایتشان را نپذیرفت، هلاک خواهد شد.
حاکم در مستدرک به سند خویش از حنش کنانی نقل میکند که گفت: ابوذر را دیدم که درب کعبه را گرفته بود و فریاد میزد:
1) مستدرک حاکم، ج3، ص149.
ای مردم! هر که مرا میشناسد که میشناسد و هر که نمی شناسد من ابوذرم. به تحقیق که من از رسول خدا(ص) شنیدم که می فرمود:
«مثل اهل بیتی کمثل سفینة نوح، من رکبها نجی و من تخلف عنها غرق».(1)
تاریخ بغداد، ج12، ص91 نورالابصار شبلنجی، ص103، اسعاف الراغبین، ص114.
ـ مثل اهل بیت من مانند کشتی نوح است که هر که در آن سوار شد، رستگار و هر که از آن تخلف ورزید، غرق شد.
حاکم در ادامه حدیث میگوید: سند این روایت صحیح است.
و همین حاکم نیز از ابنعباس نقل میکند که رسول خدا(ص) فرمود:
«ستارگان آسمان، راهنمای اهل زمیناند از غرق شدن در دریا و همانا اهل بیت من ملجأ و مأوای امتم هستند از این که در اختلافها بیافتند. پس اگر گروهی از عرب با اهل بیتم مخالفت ورزد، تفرقه در میان آنان پدید خواهد شد و از حرب شیطان خواهند بود».(2)
ای استاد! اهل بیت همان برگزیدگان خدایند که دربارهشان فرموده است:
«انما یدید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیراً». (1)
و در روایت احمد در مناقب آمده است: «...فاذا ذهب اهل بیتی ذهب اهل الارض» ـ آگر اهل بیت من نباشند مردم روی زمین باقی نخواهند ماند.
ـ همانا خداوند میخواهد هر رجس و پلیدی را از شما دور سازد و شما را پاک و مطهر قرار دهد.
و اتفاقاً از همین آیه مبارکه برمیآید که اهل بیت، معصوم از هر خطا و گناهی هستند چرا که خداوند آنان را از میان تمام بندگانش برگزیده و پاک و طاهر قرار داده است.
استاد: اتفاقاً این آیه چنان که از ظاهرش برمیآید اختصاص به آن چند تن از شما معتقدید، ندارد، چرا که در میان آیات مربوط به زنان پیامبر آمده است. شما قبل و بعد آیه را ملاحظه کنید، متوجه میشوید که همة آن آیات راجع به زنان و همسران رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است و در ضمن آنها این آیه آمده است.
1) «النجوم امانٌ لاهل الارض من الغرق، و اهل بیتی امانٌ لأمتی من الاختلاف، فاذا خالفتها فبیلة من العرب اختلفوا فصاروا حزب ابلیس».
*: آنجا که سخن از همسران پیامبر است، همهاش به صیغه جمع مؤنث آمده است مانند: «ان اتقیتن، فلا تخصغن، و لا تبّرجن، و أقمن الصلاة و آتین الزکاة...» ولی در اینجا صیغة خطاب فرق کرده و جمع مذکر آمده است. و این طور موارد در قرآن زیاد آمده است و چیز تازهای نیست، کافی است به آیة اکمال دین ـ که قبلاً نیز آن را تذکر دادهایم ـ مراجعه کنید و ببینید که یک آیه به آن اهمیت در میان آیة تحریم میته و لحم خنزیر آمده است! ملاحظه کنید در آیه سوم از سوره مائده میفرماید:
«حرّمت علیکم المیتة و الدم و لحم الخنزیر و ما اهل لغیر الله به، و المنخنقة و الموقوذة و المتردّیة و النطیحة و ما أکل السبع الا ما ذکیتم و ما ذبح علی النصب و أن تستقسموا بالأزلام، ذلکم فسق، [الیومم یئس الذین کفروا من دینکم فلاا تخشوهم و اخشون، الیوم اکملت لکم دینکم و أتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دیناً] فمن اضطرّ فی مخمصة غیر متجانف لاثم فان الله غفور رحیمٌ».
در این آیه شریفه پس از آن که محرمات زیادی را میشمارد من جمله مردار، گوشت خوک، خون، ذبیحهای که نام خدا بر آن برده نشده یا خفه شده یا سقوط کرده و یا به ضرب شاخ مرده و یا نیم خوردة درندگان است و
یا برای بتان ذبح شده است و موارد دیگر که نام میبرد، سپس میفرماید: اکنون کفار از دین شما نومید شدهاند، پس از آنان نهراسید و فقط از خدا خشیت داشته باشید. امروز دین را بر شما کامل کردم و نعمت را تمام نمودم و اسلام را به عنوان آئین برای شما پذیرفتم. بعد از این که این مطلب مهم تمام شد، باز میگردد به مطالب گذشته که: اگر کسی در هنگام قحطی، ناچار شد از این غذاهای حرام بخورد، اشکال ندارد و همانا خداوند آمرزنده و مهربان است.
گویا آن مطلب بسیار مهم یک جمله معترضه است که در این جا آمده و هیچ ارتباط با اول و آخر آیه ندارد، به هر حال در این جا نیز چون مطلب بسیار مهمی است، گویا خداوند آن را در میان آن آیات، مخفی کرده است تا با دقت و بررسی کافی، مورد توجه قرار گیرد.
از اینها که بگذریم، خود پیامبر که مبیّن قرآن است، این اشکال را مرتفع نموده و برای این که مردم این مطلب مهم را حمل بر قبل و بعدش نکنند، پس از نزول آیه، که خود داستان جالب و مفصلی دارد، تا شش ماه تمام از در خانه علی و زهرا رد میشد و پیش از رفتن به نماز، خطاب به آنان کرده میفرمود:
«انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و
یطهرکم تطهیراً [الصلاة یرحمکم الله]». (1)
ـ همانا خداوند میخواهد شما را از هر رجس و ناپاکی دور بدارد ای اهل بیت و شما را پاک و طاهر بسازد؛ وقت نماز است، خدایتان رحمت کند.
و اگر یادتان بیاید در بحث گذشته از صحیح مسلم نقل کردیم که راوی می گوید: ما به خود گفتیم: مقصودش از اهل بیت چه کسانی است؟
نکند مقصود زنانش باشد؟ زیدبن ارقام در پاسخمان گفت:
«نه! به خدا قسم، زیرا زن ممکن است یک مدت با شوهرش باشد، سپس او را طلاق دهد و به سوی قوم خود بازگرددت، ولی اهل بیت همانها هستند که ریشه و اصل خانواده او میباشند؛ همانها که پس از او، صدقه بر آنان حرام است».(2)
از آن گذشته اگر به بحث نزول آیه تیمم در بخاری و مسلم بنگرید، ثابت میکنند که عایشه ـ یکی از همسران پیامبر ـ از خاندان ابوبکر است
نه از خاندان پیامبر. (1)
ای استاد محترم! اهل بیت پیامبر همانها هستند که دربارهشان میفرماید:
«من سرّه أن یحیا حیاتی، و یموت مماتی، و یسکن جنة عدن غرسها ربّی، فلیوال علیاً من بعدای ولیوال ولیّه، ولیقتد بأهل بیتی من بعدی، فانهم عترتی، خلقوا من طینتی، و رزقوا فهمی و علمی، فویلٌ للمکذبین بفضلهم من أمتی، القاطعین فیهم صلتی، لا أنالهم الله شفاعتی». (2)
ـ هر که میل دارد مانند من زندگی کند و مانند من از دنیا برود و همان بهشت برین که پروردگارم آن را آفریده و آماده ساخته است را ساکن شود، پس حتماً باید پس از من ولایت علی را برگزیند و
1) صحیح بخاری، ج1، ص86، صحیح مسلم، ج1، ص191.
2) مستدرک، حاکم، ج3، ص28، کنزالعمال، ج6، ص155، حلیة الاولیا، ج1، ص86.تاریخ ابن عساک/ر، ج2، ص95، مناقب خوارزمی، ص34، التدوین فی تاریخ قزوین، ج2، ص285، شرح نهجالبلاغه ابن ابی الحدید معتزلی، ج9، ص168، معجم کبیر طبرانی، ج5، ص220، فرائد السمطین، ج1، ص153، میزان الاعتدال ذهبی، ج1، ص151، تاریخ بغداد خطیب بغدادی، ج4، ص410.
دوستان علی را دوست بدارد و پس از وفات من به اهل بیتم بپیوندد و از آنان پیروی کند، چرا که آنان عترت و خاندان مناند؛ آنان از خاک من آفریده شدهاند و فهم و علم و ادراک من به آنان داده شده است. پس وای بر کسانی ماز امتم که فضل و فضیلت آنان را تکذیب کنند و رحم مرا در آنان قطع کنند. خداوند هرگز آنان را از شفاعتم بهرهمند نسازد.
ای استاد! همین یک روایت ـ به خدا ـ کافی است که ضرورت پیروی و تبعیت از اهل بیت پیامبر را به ما ابلاغ نماید. چرا برخی میخواهند خود را به نادانی بزنند و این همه فضیلت را نادیده بگیرند؟ مگر اینان مایل نیستند که از شفاعت محمد صلی الله علیه و آله و سلم بهرهمند گردند؟ مگر ممکن است کسی برخی از واجبات را انجام دهد و برخی دیگر را به دلخواه خود رها کند و باز هم امید رفتن به بهشت برین داشته باشد؟
ای استاد! اهل بیت همانها هستند که هر که به درگهشان روی آورد، نومید باز نگردد و هر چه در ستایششان گفته شود، گزاف و مبالغه نباشد.
اینان نفس رسول الله و جان رسول الله و روح و روان رسول اللهاند.
اینان همانها هستند که هر که حقشان را نشناسد یا آن را نادیده بگیرد، حق خدا را ـ به خدا قسم ـ نادیده گرفته و نشناخته است و هر که با آنان دشمنی ورزد، در دوزخِ بر افروخته شدة الهی بسوزد.
اینان همانها هستند که در تیرگیها و ظلمتهای روزگار، مانند ماه تابان و آفتاب درخشان میدرخشتند و گمرهان را به نور خویش، راهنمائی میکنند.
اینان همانها هستند که هرگز فضائلشان پشت پرده نخواهد ماند هر چند بدخواهانشان تلاش کنند.
اینان همانها هستند که زبان وحی به تمجید و ستایششان گشوده شده است و جویبار وجودشان از شخصیت والای رسول خدا، سرچشمه گرفته است.
اینان همانها هستند که تمام افتخارات و امتیازات معنوی و روحانی دو جهان، یک جا در وجودشان مجسم گشته و خلاصه شده و از چهره تابناکشانم خورشید فرخندگی میتابد.
اینان همانها هستند که بوی مشک افشان گل محمدی از عطر سیمایشان در فضا پراکنده شده و از روز ازل تا به ابد، این عطر افشانی ادامه خواهد داشت.
اینان همانهائی هستند که علوم لدنّی خداوند به آنان داده شده و قدر و منزلتشان از فراز آسمانها و افلاک علوی فراتر رفته، و شکوه و جلالشان عالم هستی را در بر گرفته استن.
اینان پیراسته مردانی هستند که در فضیلت و عظمت و بزرگواری و مجد و کرامت همتائی ندارند.
بزرگان روزگار در برابر بزرگواری و عظمتشان، انگشت حیرت به دهان گرفته و از نکوئی خوی و خصالشان دیده واگشودهاند.
هان! اگر روزی تاریکی ضلالت تمام گیتی را در بر گیرد، نور هدایت سیمایشان، با یک درخشندگی، آن را در هم خواهد درید تا شاید گم گشتهای در این فروغ محمدی، راه خویش را که همان صراط مستقیم خداوندی است دریابد و از کژیها بگریزد و به آغوش پاک آل محمد که آل اللهاند روی آورد.
به خدا دلهای اهل محبت و قلوب عارفان خدا خواه یکسره اسیر آنان است و نیازمندان با توسّل به ولای ایشان، نیازشان برطرف و حوائجشان برآورده خواهد شد.
به خدا پاک سیرتانِ با ایمان، همه زیر پرچم آنهایند و در روشنائی مشعل هدایتشان بصیرت یافته و راه خدا را در پیش گرفتهاند.
ای استاد! هر مسلمانی اهل بیت را قبول دارد و محبتشان را در دل نهان میدارد، پس چرا باید به راه دیگران برویم و از کسانی طرفداری و پیروی کنیم که همة مسلمین آنها را نمیپذیرند و راهبریشان را قبول ندارند؟ چرا همه یک دل و یک جان به اینان روی نیاوریم تا دنیا و آخرتمان، به سعادت و خوشبختی نپیوندد و رضایت خدا و رسول خدا را در پی نداشته باشد؟
چرا به هفتاد و دو فرقه مختلف روی آوریم که همهشان دوزخیاند و
تنها یک فرقه، فرقه ناجیه است و آن همان فرقه طرفداران اهل بیت است؟
چرا از این باران رحمت، جرعهای ننوشیم که بجای «زیغ» و «رین»، صفای قلب و هدایت دل در وجودمان پدیدار گردد و هرگز تشنه نشویم و در روز رستاخیز با همان جام عشق، جرعهای از حوض کوثر بنوشیم تا کاممان را برای همیشه شیرین و شاداب گرداند؟
چرا ما مسلمانان سنی و شیعه دست بدست هم ندهیم و این همه اختلافها و تفرقهها را بیرون نریزیم و با پیوستن به مکتب اهل بیت، از آن همه آئینها و مذهبها و ایسمها و مکتبهای انحرافی و غلط رهایی نیابیم؟
مگر نه این است که همة ما خود را پیرو رسول خدا میدانیم؟ و مگر نه خداوند به نا دستور داده است که «ما آتاکم الرسول فخذوه و مانهاکم فانتهوا»، پس چرا در زبان خود را پیرو رسول الله میدانیم ولی در عمل با او و مکتبش فاصله میگیریم؟
چرا اجر رسالت را نمی پردازیم و چرا مودت ذوی القربی را که مایة رستگاری و سعادت دارین است با دل و جان نمیپذیریم؟
ای کاش جرقّهای از این فروغ جاودانه، قلب تاریک نما را هم در بر گیرد و به هدایت دائمی و همیشگی در مسیر لوای اهل بیت موفق گردیم. آمین رب العالمین.
چهارشنبه 1968/11/8
امروز قبل از این که جلسهمان شروع شود و بحث شیرین پیروی از اهل بیت را دنبال کنیم، یک نفر سر کلاس آمد و مرا به نامم صدا کرد و گفت: پس از تمام شدن درس به اتاق آقای مدیر تشریف ببرید، با شما کار دارند!
خیلی تعجب کردم و تا پایان درس فکرم آشفته و مشغول شده بود که چه شده است؟ چرا مرا به اتاق مدیر دعوت کردهاند؟ نکند کسی شکایتم کرده باشد؟ و اگر شکایتی باشد، در چه زمینهای است؟ من که کاری نکردهام که اخلالی در امنیّت و آسایش مدرسه ایجاد شده باشد؟ از آن گذشته در درسهایم هم معمولاً موفق بودهام. پس چه قضیهای رخ داده است؟ همین طور افکار و اندیشههای پراکنده، ذهنم را به خود مشغول کرده بود تا اینکه درس دوم به پایان رسید، فوراً به اطاق آقای مدیر که نامش «حسن زغلول» بود و او هم مصری و در ادامة مدرسه بسیار موفق و کم نظیر بود، رفتم.
از آن جا که مدتی در اول سال، معلم ریاضی ما نیامده بود و آقای مدیر هم ـ که بلاً استاد ریاضی بوده و در فن تدریس هم انصافاً بسیار وارد و موفق بوده است ـ به جای استاد ریاضی، چند بار به کلاس ما آمده و ما را درس داده بود، لذا چهرة من چندان برای او غریب نبود، با این حال وقتی وارد اتاقش شدم و سلام کردم، پس از جواب به من گفت:
ـ خیلی عجیب است! به من گزارش دادهاند که شما در مدرسه شلوغ راه انداختهاید و سخنان تفرقه افکن میزنید، ولی با سابقهای که از شما دارم، به نظرم میرسد تا اندازهای گزافه گویی و مبالغه کردهاند. به هر حال بهتر است خودت بگوئی که چه کارهای خلافی از تو سر زده است که برخی از معلمین، از تو شکایت کردهاند؟
احتمال دادم که همان معلّمی که در آغاز جلساتمان (جلسة دوم) پرخاشهای ناروا کرده و سخنان دور از انصافی گفته بود، شکایتم کرده است، خصوصاً که مطلبی برای گفتن نداشت و جز هوچیگری کاری نمیکرد، به هر حال با تبسّم ـ گویا که هیچ خبری نبوده است ـ به مدیر گفتم:
«یا أیها الذین آمنوا ان جاءکم فاسقٌ بنبأ فتبینوا أن تصیبوا قوماً بجهالة...». (1)
1) سورة حجرات، آیة 6.
ـ ای مؤمنان، مواظب باشید اگر فاسقی خبری برای شما آورد (تحقیق نکرده اقدامی نکنید) که از روی نادانی قومی را آسیب برسانید.
مدیر محترم مدرسه! ظاهراً گزارشی که علیه من به جنابعالی داده شده، مقدار زیادی عاری از صحت باشد و شاید از روی غرض ورزی گفته شده.
در هر صورت من آمادهام که اگر واقعاً اشتباه و یا گناهی از من سرزده باشد، از خود دفاع کنم.
مدیر که از طرز سخن گفتنم، ظاهراً تحت تاثیر قرار گرفته بود با ملایمت رو به من کرده گفت:
ببین فرزندم! مدرسه جای عرضة مذاهب نیست. هر کس در اختیار هر مذهبی آزاد است ولی حق ندارد، به دیگران تحمیل کند. شنیدهام شما بحثهای اختلاف برانگیزی با برخی از معلمین شروع کردهاید و حتی در کلاس هم گویا همین بحثها ادامه داشته و وقت کلاس را صرف مسائل تفرقه انگیز میکنید.
*: آقای مدیر! أوّلاً من کوچکتر از آنم که بخواهم مذهبی را بر دیگران ـ خصوصاً معلمین که هم از نظر سنّی و هم از نظر علمی وئ تجارب زندگی از من بزرگتر هستندم ـ تحمیل کنم، و اگر هم چنین قصدی داشته باشم، کسی آن را نمیپذیرد. مگر مذبهب هم تحمیلی است؟ ولی این اشکال به برخی از معلمین وارد است. من که شیعهام، آیا لازم است که مذهب
شافعی یا مالکی را به زور قبول کنم؟ آیا ضرورتی دارد که معلم دینی مذهبش را بر من تحصیل کند؟
مدیر: تو خودت جواب خودت را دادی. مذهب هرگز تحمیلی نیست، که تو بپذیری یا نپذیری ولی بهر حال دروس دین کتابهای درسی، بر وفق مذاهب سنی نوشته شده است و شما باید این درسها را بخوانی و امتحان بدهی. پذیرش آنها بر تو لازم نیست.
*: آیا اگر در موردی به مقدسات مذهبم لطمه وارد شود و به بزرگان مکتبم اهانت شود، حق ندارم از خودم دفاع کنم؟
مدیر: من از روز اول به همة معلمین گفته و گوشزد کردهام که پیروان مذاهب گوناگون اسلامی در کلاسهای ما هستند و باید رعایت این مسئله بشود ولی اگر شما دیدید، به نحوی رعایت نشد، حق ندارید وقت کلاس را برای پاسخگوئی و دفاع به خود اختصاص دهید. میتوانید در اوقات دیگر با استادتان بحث کنید و مسئله فیصله پیدا کند.
*: اتفاقاً چیزی جز این نشده است. وقتی عرض کردم که به شما گزارش اشتباهی دادهاند، به همین خاطر بود که ما در سر کلاس بحثی نداشتهایم، جز روز اول درس که آن هم با اجازة همه دانشآموزان بود. پس از آن معمولاً هفتهای دو جلسه با استاد بحث میکنیم و خود میدانید که این بحثها هر چه بیشتر و متکاملتر گردد، پرده از ابهامات زیادی
برداشته خواهد شد و حق نمایانتر میگردد. چه بسا من در اختیار مذهبم، اشتباه کردهام، چرا با استاد دینی یا هر شخصیت دیگری بحث نکنم که مطالب برایم روشن نگردد و هدایت نشوم؟ و از آن طرف هم همین طور است. چه بسا استادی که از هر نظر از من شاگرد بالاتر است، در انتخاب راه اشتباه نکرده باشد؟ چه بهتر که با بحث و گفتگوهای مثمر و سودمند، نتیجهای مثبت عایدش گردد.
چرا برخی از معلمین یا هر کس که این چنین گزارش به شما داده است، از شنیدن حرف حق هراس دارند؟
آقای مدیر! من آمادگی دارم با هر کس در این زمینه بحث و گفتگو کنم، و صد البتّه که نمیخواهم وقت همة شاگردان به این چنین بحثهائی گرفته شود ولی مطمئن باشید که این بحثها هرگز انحرافی و غلط نیست، بلکه مطالب ارزندهای است که اگر گزارش کامل بحثهایمان به حضرتعالی نیز برسد، شاید در جلسات ما شرکت بفرمائید یا لااقل تأیید کنید که این حرفها و سخنان، هرگز تفرقه انگیز نیست، بلکه ما همواره در پی ایجاد وحدت و انسجام هستیم نه تفرقه و اختلاف.
مدیر: من حوصلة بحث ندارم. وقت شنیدن حرفهای شما و دیگران را هم ندارم. تو یک شاگرد هستی و باید نظام مدرسه را بپذیری. اگر خیلی مایلی تبلیغ بکنی شبها در مسجد، مجلس وعظ و ارشاد قرار بده!! اما
وظیفه تو در مدرسه این است که درس بخوانی؛ همان درسهایی که برای تو و دیگر شاگردان تنظیم شده است تا آخر سال در امتحان قبول شوی.
(در دلم گفتم: چطور این قدر برای امتحان دنیا اهمیت قائل میشوید ولی برای آن امتحان اخروی و برای قبولی یا رد شدن در مدرسة خداوند، هیچ اهمیتی قائل نیستید).
به هر حال از مدیر معذرت خواهی کردم و با رنجش خاطر از اتاقش بیرون آمدم.
راستی چه علت دارد که بعضیها از ترس رسیدن به حق، از آن گریزاناند، مگر حق، بهتر از باطل نیست؟ مگر رستگاری در رسیدن به حق نیست؟ و مگر ما موظف به یافتن حق و پیروی از آن نیستیم؟ چرا نباید در جستجوی حق باشیم؟ و چرا باطل را از صحنة زندگیمان دور نمیسازیم؟ چرا به حق روی نمیآوریم و چرا هر جا حق است از آن میخواهیم فرار کنیم؟
شما ای خواننده عزیز، آیا به نظرتان این پاسخ نهائی و قطعی جناب مدیر درست است؟ آیا او مطلب درستی گفته است که نباید در مدرسه، بحث از دین و مذهب کرد؟ آیا مذهب را باید در چهار گوشة مسجد منحصر نمود؟ آیا تبلیغ از دین فقط باید در چهارچوب مسجدها و معبدها انجام پذیرد؟ آیا مدرسه بهترین جایگاه برای فراگیری علوم مذهبی
نیست؟
پاسخ این سئوالها را خودتان بدهید. بگذریم.
چند ساعت بعد که وقت جلسة ما آغاز میشد، با دلهره و احتیاط وارد اتاق معلمین شدم؛ استاد را طبق معمول در جایگاه خود یافتم. خرسند شدم. سلامش کردم. و پس از جواب، جریان گفتگوی خود را با مدیر، با او در میان گذاشتم، خیلی متاثر و ناراحت شد و با تعجب و حیرت به من گفتک
من مایل بودم با هم خیلی بیش از این، صحبت و گفتگو کنیم. من دلم میخواست نظر شما را دربارة چند مسأله فقهی که مورد اختلاف است بدانم. من راجع به تقیّه، مصحف فاطمه، سجده بر تربت، جمع بین صلاتین و بسیاری موارد دیگر، میخواستم از نظرات فقها و علمای شیعه برخوردار شوم.(1)ولی با این وضعیتی که پیش آمده است بهتر است مطالب گذشته را جمعبندی کنیم و آن را خاتمه دهیم. اگر در آینده خدا خواست که باز هم وقت پیدا کردیم، ان شاءالله این بحثهای شیرین را ادامه میدهیم وگرنه امیدوارم با تحقیقهای خودم در لابلای کتابهای شیعیان، از
1) لازم به تذکر است که آقای دکترتیجانی کتابی در این زمینه دارد تحت عنوان «کونوا مع الصادقین» که ترجمهاش تحت عنوان «همراه با راستگویان» در بنیاد معارف اسلامی به چاپ رسیده است و بیپرده بیشترین موارد اختلاف سنی و شیعه را در مسائل گوناگون عقیدتی و فقهی و عبادی بررسی کرده است.
نظرات و آراء آنها در موارد گوناگون آگاه گردم.
از وضعیت پیش آمده اظهار تأسف کردم و از استاد خواهش کردم، یکی دو جلسه فقط به بحثهایمان ادامه دهیم تا بررسی مسئله خلافت و اوصیای رسول خدا پایان پذیرد. او هم پذیرفت و با این که سخت از آن جریان ناراحت شده بودیم، بحث قبل را به این ترتیب ادامه دادم:
بحث ما راجع به اهل بیت بود که پیامبر در موارد گوناگون سفارش آنها را کرده و از امت خود درخواست نموده بود که به آنها رجوع کنند و از آنها پیروی و اطاعت نمایند و از آنها فاصله نگیرند که هلاک میشوند. و مشخص شد که اهل بیت در علی و فاطمه و حسنین خلاصه میشود، نه زنان پیامبر و نه دیگران. در این جا استاد پرسید:
پس سایر امامان شما جزء اهل بیت نیستند؟
جواب دادم: آنها جز اهل بیت نیستند. آنان خاندان پیامبر و اوصیای او و خلیفههای به حق حضرت رسول هستند که تا قیام قیامت بر امت محمد، حکومت و امامت دارند هر چند به صورت ظاهر تحت فشار حکومتهای غاصب و ظلم وقت خود بودند ولی امام و خلیفه زمان خود بودند و بر مردم ـ طبق دستور رسول خدا ـ واجب بود که از آنان پیروی و اطاعت کنند و دستورهایشان را مانند دستورهای رسول خدا با دل و جان بپذیرند و از آنان هرگز فاصله نگیرند. البته در هر زمانی پیروانی مخلص و باوفا داشتند
که تحت بدترین شرایط سیاسی، لحظهای از امامان خود جدا نبودند و در تمام مسائل و احکام شرعی و اخلاقی و اجتماعی و سیاسی از آنان اطاعت میکردند و گوش به فرمانشان بودند.
رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم که اهل بیت خود را علی و فاطمه و حسنین علیهم السلام معرفی میکند، چون فقط آن چند تنم در زمان رسول خدا بودند وگرنه اهل بیت یا آل محمد شامل تمام امامان می شود که شیعیان، افتخار پیروی و انتساب به آنان را دارند و طبق دستور واجب الاتباعِ رسول اکرم، لحظهای از آن بزرگوران و امامان معصوم جدا نشدهاند.
پیامبر همانطور که سفارش علی را کرده است، سفارش فرزندان علی را نیز کرده است. مسألهای که هست این است که اهل سنت آن روایتها را کامل نقل نکردهاند، مگر برخی از منصفینِ آنان، مانند نویسنده کتاب «ینابیع الموده» که خدایش رحمت کند ولی به هر حال پیامبر طی روایتهای زیادی، امامان و اوصیای پس از خویش را، دوازده خلیفه و امام معین و مشخص کرده و این مطلب در کتابهای شیعه و اهل سنت به تواتر رسیده است. و دوازده امام یا خلیفه فقط منطبق است با عقیده شیعیلان که معتقد به 12 امام هستند ولاغیر.
استاد: ممکن است این روایتها را که شما «متواتر» شان میخوانید
برای ما بیان کنید.
*: من احتیاطاً برخی از این روایتها را با اختلاف الفاظش نوشتهام و با خود آوردهام، چون میدانستم که امروز بحث ما راجع به اوصیای پیامبر است.
1ـ الائمة من بعدی اثنا عشر، من اهل بیتی.
ـ امامان پس از من دوازده نفرند که از اهل بیت من میباشند.
ملاحظه کنیددر این حدیث پیامبر هم واژه «ائمه» آورده است و هم واژه «اهل بیتی» که معلوم شود امامانِ پس از خویش، اهل بیت آن حضرت نیز میباشند و اهل بیتش چنانکه معلوم شد، منحصرند در علی و فاطمه و فرزندان آن دو حضرت.
2ـ «یملک هذه الأمة من خلیفه، اثنا عشر عدة کعدة نقباء بنی اسرائیل».
ـ امر این امت را دوازده خلیفه بر عهده میگیرند، به اندازة عدد نقبای بنیاسرائیل.
در روایتهای اهل سنت تحت این عنوان «نقبای بنی اسرائیل» بیشترین روایات آمده است که در برخی از آنها «عدة اصحاب موسی» است. و اشاره به آیه شریفهای است که میفرماید: «و لقد اخذ الله ومیثاق بنی
اسرائیل و بعثنا منهم اثنی عشر نقیباً». (1)
و همانگونه که ملاحظه میکنید از این آیه، چنین برمیآید که خداوند خود این دوازده نقیب را برای بنیاسرائیل فرستاده است؛ البته آن نقبا نیز پیامبر بودهاند ولی چون پیامبر ما، خاتم الانبیاء است لذا نقبایش، پیامبر نمیتوانند باشند هر چند از نظر فضیلت و عصمت و واجب الاتباع بودن، با انبیا فرقی ندارند، بلکه بر آنان، رجحان نیز دارند.
استاد: اتفاقاً یکی از مسائلی که میخواستم با شما بحث کنم، غلو و مبالغهای است که شما شیعیان دربارة علی و فرزندانش دارید. چطور امامانتان را بر پیامبران الهی، افضل میدانید؟
*: اگر شما هم روایتهای پیامبر را دربارة آنان بخوانید و به آنها معتقد شوید، به همین نتیجه خواهید رسید. در جایی که پیامبر در برخی از موارد علمای امتش را برتر از پیامبران بنیاسرائیل میداند، قطعاً امامان معصوم که به امر خدا، جانشینی پیامبر را بر عهده گرفتهاند و برگزیدگان حقاند، از علما برتر میباشند.(2)
3ـ «لا یزال امتی علی الحق ظاهرین، حتی یکون علیهم اثنا عشر امیراً کلهم من قریش».
ـ همچنان امت من بر حق استوار باشند مادام دوازده امیر بر آنان خلافت کند که همهشان از قریش هستند.
4ـ «لا یزال الدین قائماً حتی تقوم الساعة و یکون علیهم اثنا عشر خلیفة». (1)
ـ همچنان دین پا برجا باشد تا روز رستاخیز و دوازده خلیفه بر مردم خلافت کنند.
عباراتی نظیر این عبارتها که نقل شد با بیش از چهل سند معتبر در کتابهای اهل سنت آمده است که به هر حال دلالت دارد بر ادامة خط راستین نبوت، توسط دوازده امام از قریش، تا روز قیامت و این ادامه یافتن خط نبوت و امامت تا روز قیامت، جز با عقیدة شیعیان به هیچ وجه دیگر محقق نمیگردد. البته در کتاب ینابیع الموده ص308 و ص533، تصریح شده است به این که این دوازده خلیفه از بنیهاشماند.
«بعدی اثنا عهشر خلیفة کلهم من بنی هاشم».
1) معجم کبیر طبرانی، ج10 ص195و مستدرک حاکم، ج4، ص501. مسند احمد بن حنبل، ج1، ص398. صواعق المحرقه ابن حجر، ص12. مسند ابویعلی، ج8، ص444. کنزالعمال، ج6، ص89. فتح الباری، ج13، ص181. تاریخ ابن کثیر، باب ذکر الائمة الاثنی عشر، ج6، ص248. مجمع الزوائد هیثمی، ج5، ص190. تفسیر ابن کثیر، ج3، ص309. مطالب العالیة قسطلانی، ج2، ص197.
و در برخی از مصادر نیز چنانکه نقل شد کلمه «من اهل بیتی» آمده است.
حافظ ابراهیم حموینی از ابنعباس چنین روایت کرداه است که پیامبر اکرم(ص) فرمود:
«ان اولیائی و أوصیائی و حجج الله علی الخلق بعدی اثنا عشر أولّهم أخی و آخرهم ولدی.
قیل یا رسول الله: من أخوک؟
قال: علی بن ابی طالب.
قیل: فمن ولدک؟
قال: المهدی الذی یملؤها قسطاً و عدلاً کما ملئت جوراً و ظلماً». (1)
ـ اولیا و اوصیا و حجتهای خدا بر بندگانش پس از من، دوازده نفرند اول آنان برادرم و آخرشان فرزندم است.
از پیامبر سئوال شد: برادرت کیست؟
فرمود: علیبن ابی طالب.
سئوال شد: پس فرزندت کیست؟
فرمود: مهدی؛ همو که دنیا را پر از عدل و داد کند پس از آن که پر
1) فرائد السمطین، ج2، ص312، ینابیع المودة، ص536.
از ظلم و ستم شده باشد.
از سوی دیگر خطیب خوارزمی از حضرت رسول (ص) چنین روایت کرده است که فرمود:
«من احبّ أن یحیی حیاتی و یموت مماتی و یدخل الجنة التی وعدنی ربی، فلیتولّ علی بن ابی طالب و ذریته الطاهرین، ائمة الهدی و مصابیح الدُّجی من بعده فانهم لن یخرجوکم من باب الهدی الی باب الضلالة».(1)
ـ هر که دوست دارد که مانند من زندگی کند و مانند من از دنیا برود و به همان بهشتی که پروردگارم وعدهام داده است، داخل شود، پس حتماً باید پیروی از علی بن ابی طالب و اولاد پاک و طهرش را بنماید؛ همانها که امامان خدایت و چراغان تاریکیها پس از او میباشندا، چر که اینان هرگز شما را از هدایت به گمراهی سوق نخواهند داد.
در روایتهای بیشماری که در کتب اهل سنت آمده است، حضرت رسول، امامان پس از علی بن ابیطالب را به عنوان «خلفائی» یا «اوصیائی» یا «سادات امتی» یا «حجج الله علی خلقه بعدی» یا «الائمة الراشدین من ذریتی» معرّفی و بیان کرده است که همه یک دلالت دارد و
1) مناقب خوارزمی، ص36، ینابیع الموده قندوزی حنفی، ص127.
آن، پیشوا و امام و خلیفه بودن این دوازده نفر که اولشان علی و آخرشان مهدی است.
درود بیپایان خدا بر آنان باد.
استاد: در این روایتها که عدد خلفای پیامبر(ص) را نشان میدهد، نامی از صحیح بخاری و صحیح مسلم آورده نشد. آیا در این دو کتاب هم مانند چنین روایتی وجود دارد یا خیر؟
*: اولاً ـ ملزومی ندارد همة روایتها در این دو کتاب باشد. مگر این همه کتاب تفسیر و حدیث که نقل شد کافی نیست؟ وانگهی اگر چنین روایتی در یک کتاب یا دو کتاب با یک سند یا دو سند بیشتر نبود، ممکن بود، شکی در آن کرد ولی حال که در کتابهای زیادی با بیش از چهل سند و عبارتهای گوناگون پیدا شده است، پس در حدّ تواتر و قطعی است، و دیگر جای هیچ اشکالی نمیماند.
ثانیاً ـ اتفاقاً در بخاری و مسلم نیز آمده است که آنها را هم یادداشت کرده بودم که در آخر سخن، یادآوری کنم و چه به موقع شما سئوال کردید.
بخاری در صحیحش از جابربن سمره نقل میکند که گفت: شنیدم رسول خدا(ص) را که میفرمود:
«یکون اثنا عشر امیراً».
ـ دوازده امیر میباشند.
سپس راوی میگوید: پس از این جمله، حضرت سخنی گفت که آن را نشنیدم، ولی پدرم گفت که او گفته بود: «کلهم من قریش»(1)
ـ همه آنان از قریشاند.
در صحیح مسلم، در کتاب الاماره، دو روایت آمده است، بدین مضمون:
1ـ «لا یزال الدین قائماً حتی تقوم الساعة او یکون علیکم اثنی عشر خلیفة کلهم من قریش».
ـ همچنان دین پا بر جا خواهد ماند تا قیامت بر پا شود و بر شما دوازده خلیفه، حکومت کنند که همة آنان از قریشاند.
2ـ «لا یزال امر الناس ماضیاً ما ولیهم اثنی عشر وجلاً». (2)
ـ همچنان امر مردم میگذرد مادام که 12 نفر بر آنان ولایت داشته باشند.
استاد: در این دو کتاب، بحثی از این که آنان از اهل بیتاند یا از اولاد
علی بن ابی طالب کرم الله وجهه هستند، نیامده است. شما از کجا استدلال میکنید بر این که اینان همان 12 امام شیعیان هستند؟
*: پس چه کسانی میتوانند باشند؟
استاد: من نمیدانم که علمای بزرگ اهل سنت در مورد این آیه چه گفتهاند؟ آیا مانند بسیاری از احادیث دیگری که خود نقل کردهاند و از کنارش گذشتهاند، این روایت را نیز مورد غفلت قرار دادهاند یا در این باره اظهار نظر کردهاند؟ به هر حال بعد از خلفای راشدین و حسن و حسین، برخی از خلفای بنی امیه مانند عمربن عبدالعزیز و برخی از خلفای بنی العباس، به عدالت رفتار کردهاند و چه بسا مقصود، آنان باشند.
*: اولاً ـ این طور که شما میگوئید، سلسله مراتب خلفا به هم میخورد. مگر میشود چند نفر از اول و چند تا از وسط و چند تا از آخر به حساب آورد و بقیه را نادیده گرفت. وانگهی غیر از عمربن عبدالعزیز که تا اندازهای نسبت به سایر خلفای بنی امیه بهتر بوده است، در این خلفا جز ظلم و جور در میان بندگان خدا و اسراف و تبذیر در بیتالمال مسلمین و روا داشتن محرمات و شرب خمر و فساد آشکار چه میتوان دید؟ تاریخ مالامال است از آن همه ظلمها و اهانتها و شکنجهها و قتل عامها و اسرافکاریها و فسادها و تباهیها که توسط خلفای بنیامیه و بنی العباس انجام پذیرفته است. من متأسفم که وقت ندارم در این باره سخن بگویم
وگرنه به قدری نمونههای ظلم و ستم اینان زیاد است و صفحات کتابهای اهل سنت را مانند صفحات تاریخ، سیاه کرده است که «مثنوی هفتاد من کاغذ شود».
ثانیاً ـ اتفاقاً بسیاری از علمای اهل سنت که این روایتها را آوردهاند، تلاش کردهاند به نحوی آن را با احکام بنی امیه و بنی عباس و حتی گاهی فراتر رفته و حکام عثمانی را هم در بر گرفته است، منطبق کنند که جداً نه تنها از حقیقت عاری است بلکه بسیار خندهدار و مضحک هم شده است.
کافی است برای نمونه، سخن اندیشمند بزرگ اهل سنت را یعنی جلالالدین سیوطی به میان آوریم که در این زمینه چنین میگوید:
«از این دوازده نفر، چهار خلیفه راشدین و حسن و معاویه و ابنالزبیر و عمربن عبدالعزیز را نام میبریم که هشت نفرند. و احتمالاً مهدی عباسی هم از آنان باشد چرا که او در میان عباسیا مانند عمربن عبدالعزیز در میان امویان بوده است. طاهر عباسی هم عدالت گستر بوده. دو نفر دیگر باقی میمانند که یکی از آنان حتماً مهدی است چرا که او از اهل بیت میباشد». (1)
آیا از این خندهدارتر میشود تحلیلی یافت؟ چطور شد که حسن را ذکر
1) تاریخ سیوطی، ص12.
کرد و حسین را نام نبرد. آن وقت چگونه ممکن است پیامبر، علی را خلیفه خود فرمض کند و در مقابل، دشمن سرسخت و کینه توز علی که آن همه خون مسلمانان را به ناحق ریخت و آن همه جنایت مرتکب شد یعنی معاویه را نیز خلیفه خود بداند.
من در تعجبم که چگونه سیوطی با آن همه علم و دانش، معاویه را جزء خلفای پیامبر به حساب میآورد ولی سبط رسول الله صملی الله علیه و آله و سلم را با آن مقام و عظمت نادیده میگیرد؟ چگونه ممکن است معاویهای که علناً سبّ و لعن علی را واجب و لازم کرده بود و آن همه اصحاب باوفای رسول الله را به قتل رسانده بود و فرزند شارب الخمر پلیدش یزید را به خلافت رسانده بود، جزء خلفا به شمار آید ولی حسین بن علی که پیامبر دربارة او و برادرش میفرماید: «حسن و حسین دو سروران جوانان اهل بهشتاند» و «حسن و حسین اماماند چه سکوت کنند و چه قیام نمایند» و... خلیفه نباشد؟!
معاویهای که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم چندین بار در ملأ عام او را لعن کرده(1)و دستور داده است که او را به قتل برسانند، خلیفه باشد ولی
1) رجوع کنید به: تاریخ طبری، ج11، ص357، ابن ابی الحدید، ج6، ص289.
اولاد علی که جهان در برابر عظمت و مقام و انسانیّت و ایمان و تقوا و پارسائیشان سر تسلیم فرود آورده و دوست و دشمن را به تعجب و شگفتی واداشتهاند، به حساب نیابند!
استاد: کجا پیامبر دستور به قتل معاویه داده است؟
*: پیامبر فرموده است:
«اذا رأیتم معاویه علی منبری فاقتلوه». (1)
ـ اگر دیدید کعاویه بر منبرم نشسته است، او را به قتل برسانید.
استاد محترم! به قدری بدیها و کژیها و انحرافات و فسادهای معاویه زیاد است که نیاز به بحث کردن ندارد. همین کافی است که وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از دور او و عمروبن عاص را دید، دستها را به سوی آسمان بلند کرد و فرمود:
«بارالها، این دو نفر را واژگون کن و به سوی جهنم روانه ساز».(2)
1) طبقات ابن سعد، ج7، ص55، وقعة صفین، ص217. در برخی عبارتها آمده است: «اگر او را دیدید که بر منبرم خطبه میخواند او را به قتل برسانید» و در روایتی دیگر آمده است: «اگر او را دیدید که بر منبرم نشسته و خطبه میخواند، پس گردنش را بزنید». رجوع کنید به تاریخ طبری، ج11، ص357، تاریخ الخطیب، ج12، ص181. کنوز الدقائق مناوی، ص10، اللئالیء المصنوعه، ج1، ص424. تهذیب التهذیب، ج1، ص428، شرح ابن ابی الحدید، ج1، ص348.
2) مسند احمدبن حنبل، ج4، ص421، کتاب الصفین، ص246، چاپ مصر. لسان العرب، ج7، ص404.
از اینها که بگذریم، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در برخی از موارد، به فتنههای بعد از خود اشاره کرده و دستور اکید و صریح داده است که در چنین مواردی باید پیروی از علی و اولاد علی کرد.
میفرماید:
«ستکون من بعدی فتنه، فاذا کان ذلک فالزموا علی بن ابی طالب فانه اول من یرانی و أول من یصافحنی یوم القیامة و هو الصدیق الاکبر و فاروق هذه الأمة، یفرق بین الحق و الباطل». (1)
ـ پس از من فتنهای بر پا خواهد شد، پس اگر چنان شد، از علی بن ابیطالب هرگز جدا نشوید چرا که او نخستین کسی است که مرا می بیند و با من در روز رستاخیز مصافحه میکند و او صدّیق بزرگ و فاروق این امت است که بین حق و باطل جدا میسازد.
ما طبق دستور پیامبر، در تمام فتنهها و آشوبها و اختلافها، پیروی از علی و آل علی کردهایم و مطمئن هستیم که رستگاری و روسفیدی از آن
1) تاریخ دمشق ابن عساکر، ج3، ص157، کنزالعمال، ج11، ص612. استیعاب ابن عبدالبر، ج2، ص657، مناقب خوارزمی، ص57. الاصابه ابن حجر عسقلانی، ج11، صفحه آخر.
پیروان و شیعیان علی است ولی آنان که از علی فاصله گرفتند و برای شناخت حق از باطل، به این فاروق امّت ـ به نص صریح رسول الله ـ رجوع نکردند، چه جواب خدا خواهند داد؟!
کسی که معاویه را خلیفه رسول الله میداند، باید از او اطاعت کند و در نتیجه علی را سب و لعن نماید؛ همو که پیامبر مکرر دربارهاش فرمود:
من سبّ علیاً فقد سبّنی و من سبّنی فقد سبّ الله».
ـ هر که علی را دشنام دهد، مرا دشنام داده و هر که مرا دشنام داده خدا را دشنام داده است.
چطور میشود برادران اهل سنت ما، در همان حالی که معاویه را میپذیرند و ولایتش را قبول میکنند، ادعا کنند که علی را هم قبول داریم؟! مگر جمع بین نقیضین محال نیست؟
از آن که بگذریم نسبت به سایر خلفای دوازده گانه، چه میگوئید؟
چطور میشود در میان این همه به ظاهر خلفای پیامبر، خلفای واقعی را جدا کرد و همان دوازداه نفر را مشخص نمود؟ اینجا است که باید به صدّیق اکبر امت و فاروق حق از باطل علی علیهالسلام مراجعه نمود و از او کسب تکلیف کرد.
به هر حال اگر در کتب روائی اهل سنت فقط عدد امامان نقل شده و در برخی موارد، نام آنها نیز یا به تفضیل یا به ایجاز آمده است، در جوامع
کتب ما شیعیان، نام مبارک دوازده امام از لسان رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و از لسان امیرالمؤمنین علیهالسّلام نقل شده است و هیچ جای تردید در آن نیست.
متاسفانه الآن وقت گذشته است وگرنه حتی از قرآن کریم، نیز آیهای میخواندم که امامان دوازده گانه را معرّفی نموده است. باشد برای جلسة بعدی که ظاهراً آخرین جلسة رسمی ما است.
استاد: آیه از قرآن؟!
*: آری! خیلی عجیب است؟!
استاد: لابد قرآن شیعیان، نه قرآن متداول؟
*: استاد! ما به غیر از قرآن موجود که «لا یاتیه الباطل من بین یدیه و لامن خلفه» قرآن دیگری قبول نداریم. هر چه هست در همین قرآن است. «و لا رطب و لا یابس الا فی کتاب مبین» چیزی که هست، چنین مسائلی، خیلی صریح و روشن نیامده است و نیاز به مطالعه دقیقتر و جدیتری دارد. مطمئن باشید اگر بنا بود نام دوازده امام به صورت آشکار در قرآن بیاید، قرآن را هم نادیده میگرفتند و آن را نمیپذیرفتند، چنان که با سنت همان رفتاری کردند.
استاد: پس شما تاویل میکنید؟
*: از تاویل روشنتر است. صبر کنید تا جلسةبعد انشاءالله مسأله
روشن میشود.
استاد: به امید دیدار.
*: خداحافظ تا جلسة بعدی.
چهارشنبه 1968/11/15
امروز مطابق بود با 14 شعبان و دو روز به روز مبارک 15 شعبان مانده بود که با استمداد از حضرت ولی عصر الرواحنا فداه، جلسه را با مقداری دلهره آغاز کردیم. ترس ما از ین بود که یک وقت جلو جلسه گرفته شود و مطالبمان ناتمام بماند. اما بهرحال به خیر گذشت.
استاد نیز با شور بیشتری وارد جلسه شد. بحث را با این آیه مبارکه آغاز کردیم که میفرماید:
«انّ عدّة الشهور عند الله اثنا عشر شهراً فی کتاب الله یوم خلق السموات و الأرض، منها أربعةٌ حرم، ذلک الدین القیم فلا تظلموا فیهنّ أنفسکم». (1)
ـ تعداد «شهور» نزد خداوند دوازده «شهر» است که در کتاب خدا روزی که آسمانها و زمین را آفریده ثبت شده است، از این شهور،
1) سورة توبه، آیه36.
چهار شهر حرمت بیشتری دارند. این است دین استوار و محکم خداوند، پس شما ای مردم در این شهور به خویشتن ظلم نکنید.
این آیه دلالت مستقیم بر دوازده امام معصوم علیهمالسلام دارد.
فوراً استاد سخنم را قطع کرده گفت: من اگر چه در این چند روز فکر میکردم، چیزی به نظرم نرسید که دلالت بر امامان شیعیان داشته باشد؛ حالا هم پس از این چند روز تو آمدهای و آیة ماهها را میخوانی و لابد تاویل میکنی این ماهها را به دوازده امام! و آن وقت میگوئی که دلالت مستقیم هم دارد؟!
*: استاد! صبر کنید. عجله نکنید. من یک مقدار توضیح میدهم، خودتان خواهید پذیرفت که این آیه دلالت بر امامان ما دارد.
استاد: این دلالت ضمنی و تاویلی برای شما خوب است نه برای اهل سنت.
*: استاد محترم! اشتباه شما در اینجا است که معنای «شهور» را نمیدانید!! شهور جمع شهر است ولی نه به معنای ماه، بلکه به معنای عالم و دانشمند.
شهری که به معنی ماه است، جمعش «اشهر» است. در قرآن کریم شش بار «اشهر» آمده است که در تمام موارد به معنای ماهها است ولی فقط یک بار «شهور» آمده که در همین آیه مورد بحث است.
فیروزآبادی بزرگترین لغت دان عرب، بطور قطع، شهور را جمع شهر به معنای عام میداند و اشهر را جمع ماه به حساب میآورد. در اقرب الموارد نیز شهر به معنای عالم ذکر شده است.
لسان العربِ ابن منظور مصری که از متداولترین و معتبرترین لغت عرب است در این باره میگوید:
الشهور: العلماء، الواحد شهر.
ـ شهور به معنای علما است و مفردش شهر است.
سپس شاهدی میآورد از شعر حضرت ابوطالب علیهالسلام و میگوید:
«و فی شعر ابی طالب یمدح سیدنا رسول الاله صلی الله علیه و
سلم:
فإنی و الضوابح کل یوم *** و ما تتلو السّفاسرة الشهور
من هر روز مواجه با صدای نفس اسبها هستم که در پی، آگاهان و عالمان را در بر دارد.
در این بیت شعر، ملاحظه میکنید که حضرت ابوطالب شهور را به معنای عالمان آگاه آورده است. و در قرآن هم همین طور که عرض شد هر جا میخواهد شهر را به معنای ماه بیاورد، اشهر میگوید مانند: «فاذا انسلخ الاشهر الحرام» یا «الحج اشهر معلومات» ولی تنها در این یک مورد، شهور میآورد نه اشهر؛ پس اگر منظور خداوند از این دوازده، ماهها بود، اشهر میفرمود نه شهور که به معنای علما است.
از آن گذشته با دقت بیشتر به آیه نگاه کنید، ببینید خداوند چقدر اهمیت به این «شهور» داده است که در روز آفرینش آسمانها و زمین، در کتاب خود، این عدد را به ثبت رسانده است. و از آن گذشته، آن را دین قیّم و محکم میداند؛ با اینکه اگر به سایر مذاهب و ادیان و مکتبهای مادی و انحرافی و ایسمهای گوناگون بنگریم، همه این دوازده ماه را قبول کردهاند، و هیچ کس در آن تردیدی ندارد. چگونه دوازده ماه میتواند دین قیّم خداوند باشد که تمام ملتها و امتها و حتی مخالفین و دشمنان اسلام و بت پرستان نیز آن را بدون هیچ شک و تردیدی قبول دارند؟ پس قطعاً دین قیّم خداوند چیز دیگری است که نباید در آن به خویشتن ظلم روا داریم.
آیا درست است که این تقسیم بندی سال به دوازده ماه، ارتباط با دین استوار دارد؟ و آیا درست است که خداوند این تقسیم بندی را این قدر مهم دانسته که در روز خلقت آفرینش در کتاب خود، آن را به ثبت رسانده و به ما دستور اکید داده است که نسبت به آن ظلم نکنیم و این تقسیم بندی را حتماً قبول کنیم؟ نه، قطعاً چنین نیست. معلوم میشود این تقسیم بندیکه این قدر مهم است و نباید کم و زیاد شود، مربوط به یک امر سرنوشت
ساز و حیاتی برای مسلمین است که اگر آن را نپذیرند، دینشان و آئینشان لطمه میخورد. پس باید مربوط به عدد امامان باشد که در روایات بسیار زیاد پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نیز به آن اشاره شده است ـ چنان که قبلاً بحث شد ـ و اگر ما میخواهیم دینمان محفوظ بماند، باید از این دوازده عالم یا شهر پیروی کنیم. اینان هستند که ما را همواره به راه مستقیم حق رهنمون میسازند و با قرآن و سنت پیوند میدهند و از لغزشها و انحرافات نگه میدارند.
در ادامه آیه آمده است: «منها اربعة حرم» ـ چهار شهر، حرمت بیشتری دارند. و این اشاره به چهار امام است که نامشان علی است. نه اینکه این امامان بر سایر امامان برتری داشته باشند، بلکه فقط به خاطر نام مبارکشان است که مشتق از نام خداوند است. «علی اشتق من العلی».
ما میدانید که یکی از اسماء پروردگار «علی» است؛ پس این نام ـ فی حد ذاته ـ نام مقدس و مبارکی است و بر سایرنامها، این امتیاز را دارد که نام خداوند است. بعضی ازنامهای خداوند است که اختصاصی نیست و میشود آنها را بر افراد گذاشت ولی برخی از نامها اختصاصی است مانند نام مقدس «الله» یا «احد» یا «رحمن» که نمیشود این نامها را بدون هیچ
پیشوند یا پسوندی بر اشخاص گذاشت ولی بعضی از اسماء میشود بر دیگران نیز گذاشت که یکی از آنها نام مبارک «علی» است. این نام به خاطر اشتقاقش از نام خداوند، حرمت بخصوصی دارد و چهار امام از امامان دوازده گانة ما، این نام مبارک را دارا هستند. پس بازگشت «اربعةم حرم» به این چهار نام مقدس است.
بنابراین معلوم شد که این آیه، دلالت مستقیم بر امامان دوازده گانه دارد نه دلالت تاویلی. ولی چرا خداوند این را به صورت شبه رمز بیان کرده است؟ برای این است که نمیخواهد مستقیماً عدد امامان را یا نام مبارکشان را بیان کند که در این هم یک ظرافت ادبی نهفته است و هم اگر در کمال وضوح آن را بیان میفرمود، بدون شک، قرآن مورد تحریف و دستبرد مخالفین امامان قرار میگرفت و خدا میداند چه بر سر اسلام و مسلمین میآمد.
حال برای این که از خود امامان نیز در تفسیر این آیه استدلال کنیم، به یک روایت که در جلد 36 بحارالانوار علامه مجلسی قدس سره، در صفحة 393 آمده است اشاره میکنیم و مقداری از آن را در اینجا میآوریم که هم مطلب روشنتر شود و هم بحثمان مستدلتر گردد.
«عن ابی حمزة الثمالی قال: کنت عند ابی جعفر محمد الباقر علیه السلام ذات یوم، فلما تفرّق من کان عنده قال لی: یا ابا حمزه، من المحتوم الذی لا تبدیل له عندالله قیام قائمنا، فمن شکّ فیما اقول، لقی الله و هو به کافر و له جاحد. ثم قال… و اوضح من هذا و انور و أبین و أزهر لمن هداه الله و احسن الیه قول الله تعالی فی محکم کتابه: «ان عدة الشهور عند الله اثنا عشراً فی کتاب الله یوم خلق السموات و الارض، منها اربعة حرم، ذلک الدین القیم فلا تظلموا فیهم أنفسکم» و معرفة الشهور المحرم و صفر و ربیع و ما بعده و الحرام منها و هی رجب و ذوالقعده و ذوالحجة و المحرم، لا یکون دیناً قیماً، لأنّ الیهود و النصاریم و المجوس و سائر الملل و الناس جمیعاً من المنافقین و المخالفین یعرفون هذه الشهور و یعدّونها بأسمائهم، و انّما هم الأئمة القوامون بدین الله، و الحرم منها أمیرالمؤمنین علی بن
ابی طالب الذی اشتقّ الله تعالی له اسماً من اسمه العلی کما اشتق لرسول الله صلی الله علیه و آله اسماً من اسمه المحمود و ثلاثة من ولده أسماؤهم علی بن الحسین و علی بن موسی و علی بن محمد، فصار لهذا الإسم المشتق من الله تعالری حرمة به….».
ـ ابو حمزة ثمالی گوید: روزی نزد امام محمد باقر علیهالسّلام بودیم که پس از پراکنده شدنم و متفرق شدن مردم، رو به من کرده و فرمود: ای ابوحمزه! آنچه حتمی است و نزد خداوند هرگز تبدیل نمیشود، قیام قائم ما است که هر که در این امر شک کند، خداوند را در حالی که به او کافر باشد، ملاقات خواهد کرد. سپس حضرت مقداری دربارة مهدی منتظر علیهالسلام صحبت کرد و در آخر فرمودند:
و آنچه واضحتر و روشنتر و آشکارتر و بیّنتر است برای کسی که خداوند هدایتش کرده و به او احسان و نیکی نموده است همین سخن خدای متعال در قرآن کریم است که میفرماید: «ان عدة الشهور…» و شناخت ماههای محرم و صفر و ربیع و پس از آن و یا چهار ماه حرامش که رجب و ذیقعده و ذیحجة و محرم است هرگز نمیتواند دین قیّم و استوار خداوند باشد چرا که یهود و نصاری و مجوسیان و دیگر ملتها و حتی منافقین و مخالفین، همه این ماهها را میشناسند و آنها را به نامهایشان، میشمرند، پس این شهور عبارت است از امامان و پیشوایانم دین که قائم به دین خدایند و چهار نام محترم آنها عبارت است از امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیهالسّلام که خداوند از نام «علی» خویش، بر او نام گذارد چنان که
از نام محمودش بر رسول الله صلی الله علیه و آله نام گذاشت، و سه نفر از فرزندان امیرالمؤمنین به نامهای علی بن الحسین و علی بن موسی و علی بن محمد، پس احترام این اسم به خاطر اشتقاقش از نام مبارک خدای متعال است.
و در کتاب غیبة طوسی علیه الرحمه، در صفحة 104، روایت از جابر جعفی است که نقل میکند:
«سألت ابا جعفر علیهالسلام عن تاویل قول الله عزوجل: «ان عدّة الشهور عند الله اثنا عشر شهراً فی کتالب الله یوم خلق السموات و الارض منها اربعة حرم ذلک الدین القیّم، فلا تظلموا فیهنّ انفسکم»، قال: فتنفّس سیدّی الصعداء ثم قال: یا جابر، امّا السنة فهی جدّی رسول الله صلی الله علیه و آله و شهورها اثنا عشر شهراً فهو امیرالمؤمنین ألیّ و الی ابنی جعفر و ابنه موسی و ابنه علی و ابنه محمد و ابنه علیو الی ابنه الحسن و الی ابنه محمد الهادی المهدی اثنا عشر اماماً حجج الله فی خلقه و امناؤه علی وحیه و علمه، و الأربعة الحرم الذین هم الدین القیّم، اربعة منهم یخرجون باسم واحد: علی امیرالمؤمنین و ابی علی بن الحسین و علی بن موسی و علی بن محمد، فالاقرار بهؤلاؤ هو الدین القیّم، فلا تظلموا فیهن انفسکم ای قولوا بهم جمیعاً تهتدوا».
ـ جابر میگوید از امام باقر علیهالسلام، در تأویل سخن خداوند که می فرماید
«ان عدة الشهور….» سئوال کردم، حضرت پس از این که آه بلندی کشید، فرمود:
ای جابر، مقصود از سال، جدّم حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم است که دوازده ماه دارد و آنان عبارتاند از: امیرالمؤمین علیهالسلام تا به من برسد (یعنی حضرت علی و امام حسن و امام حسین و امام علی بن الحسین و امام محمد باقر علیهمالسلام) و سپس فرزندم جعفر و فرزندش موسی و فرزندش علی و فرزندش محمد و فرزندش علی و فرزندش حسن و فرزندش محمد هادی مهدی، اینان دوازداه اماماند که حجت خدا در خلق و امنای او بر وحیش و علمش هستند.
و آن چهار محترم که دین قیّم خدایند، چهار اماماند که یک نام دارند: علی امیرالمؤمنین و پدرم علی بن الحسین و علی بنم موسی و علی بن محمد، پس اقرار به اینان دین قیّم خداوند است و این که می فرماید: در اینان به خود ظلم نکنید، یعنی به همة اینها ایمان بیاورید تا هدایت و رستگار شوید.
در این دو روایت ملاحظه بفرمائید که در روایت اول، کلمه تأویل هم نیامده است و حضرت مستقیماً شهور را به امامان معنی کراده و شهور به معنای ماهها را به کلی رد کرده است ولی در روایت دوم که راوی از حضرت تأویل این آیه را میخواهد، لذا حضرت، پیامبر را به سال و امامان را به دوازده ماه آن تاویل میکند. پس تفسیر کردن به امامان، دیگر هیچ تاویلی ندارد بلکه از معنای تحت اللفظی «شهور» استفاده شده است و اینجا که به معنای ماهها گرفته شده، تأویل میباشد. و بهرحال ظرافت
زیادی در این آیه کریمه آمده است که هرگز در الفاظ نمیگنجد! ذوقی سرشار میخواهد و هدایتی الهی.
استاد عزیز و محترم! آیات زیادی در قرآن آمده است که دلالت بر امامت و ولایت علی و سایر امامان معصوم علیهم السلام دارد ولی چه کنیم که نمیگذارند با آرامش این مطالب را دنبال کنیم. اگر باز هم فرصتی شد، مایلم که فقط این بار دربارة این آیات قرآنی بحث کنیم که غالباً در تفاسیر اهل سنت نیز آمده و تفسیر به علی و فرزندانش از اهل بیت عصمت و طهارت شده است.
فقط فهرست وار به برخی از آیات وارده دربارة علی و اهل بیت اشاره میکنیم:
1ـ «و یطعمون الطعام علی حبه مسکیناً و یتیماً و اسیراً، انما نطعمکم لوجه المله لا نرید منکم جزاءً و لا شکوراً». (1)
2ـ «اتقوا الله و کونوا مع الصادقین». (2)
3ـ «أفمن کان علی بینة من ربه و یتلوه شاهدٌ منه». (3)
4ـ آیه مباهلة «فمن حاجک فیه من بعد ما جائک من العلم…». (4)
5ـ «ثم اورثنا الکتاب الذین اصطفینا من عبادنا». (1)
6ـ آیه بلاغ «یا ایها الرسول بلغ ما انزل الک من ربک…». (2)
7ـ «فی بیوت اذن الله ان ترفع…». (3)
8ـ «اجعلتم سقایة الحاج…». (4)
9ـ «و السابقون السابقون اولئک المقربون». (5)
10ـ آیه اکمال دین «الیوم اکملت لکم دینکم…».(6)
11ـ «و من الناس من یشری نفسه ابتغاء مرضات الله».(7)
12ـ «اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم». (8)
13ـ «طوبی لهم و حسن مآب». (9)
14ـ آیة مودّت «قل لا أسالکم علیه اجراً الا المودّة فی القربی». (10)
15ـ «هل یستوی هون و من یأمر بالعدل و هو علی صراط مستقیم». (11)
16ـ «سلام علی ال یس».(12)
17ـ آیه تطهیر «انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیراً». (1)
18ـ «ام یحسدون الناس علی ما آتاهم من فضله».(2)
19ـ «والذی جاء بالصدق و صدّق به». (3)
20ـ آیة ولایت «انما ولیّکم الله و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلاة و یؤتون الزکاة و هم راکعون». (4)
این آیات که به طور اجمال ذکر شد، در تفاسیر و کتب حدیث اهل سنت تأویل به امیرالمؤمنین علی علیهالسلام و یا به اهل بیت و اولاد علی علیهمالسلام شده است. و اگر به تفاسیر شیعیان بنگریم، آیات بیشمار دیگری نیز هست که فعلاً جای بحثش نیست.(5)
خداوند ما و شما را به راه راستینم اهل بیت عصمت و طهارت علیهمالسلام هدایت کند و ما را در این صراط مستقیم، پا برجا و استوار قرار داهد.
و آخر دعوانا ان الحمد الله رب العالمین
هیچ مایل نیستم سخن را به آخر ببرم؛ چرا که سخن از ولایت و امامت است؛ سخنی است شیرین که هر قلب پاکی خواهان آن است و هر خواهان حقی در جستجوی آن و هر جویندة کمالی در پی آن و هر دلباخته حسن و جمالی، عاشق آن.
راستی اگر آن مدیر مدرسه، گذاشته بود که این جلسات ادامه پیدا کند و اگر دیگر معلمین مدرسه نیز در آن شرکت میجستند، و اگر بحث، آزادانهتر و گستردهتر ادامه پیدا میکرد، چه نتائج نیکو و دست آوردهای خوبی در بر داشت. اگر بیش از این فرصت بود که با آن معلمِ خواهان حقیقت بحث کنیم، قطعاً او هم پیرو صددرصد اهل بیت میشد، هر چند علاقمند شد و مذهب تشیع را به رسمیت شناخت و آن را به عنوان یک مذهب حق اسلامی پذیرا گشت و خود به من گفت که: در این چند روز، به مطالب ارزنداهای دست یافتم و مسائلی را که قبلاً باطل میپنداشتم، به
حقانیتشان پی بردم ولی خیلی مایل بودم، دیگر ابهاماتی که نسبت به تشیع در ذهنم هست نیز زدوده شود که مانع از آن شدند.
بهرحال، چند روزی از جلسات رسمی ما گذشته بود که یکی از دانشآموزان، در کلاس از استاد پرسید:
استاد! شما چه مذهبی دارید؟
استاد در پاسخ گفت: قبلاً مالکی بودم ولی الآن مسلمان بدون مذهب هستم. من هر پنج مذهب شافعی، مالکی، حنبلی، حنفی و جعفری را به عنوان مذاهب اسلام میپذیرم و در احکام شرعیهام از هر کدام که بیشتر به حق نزدیکتر باشد، پیروی میکنم، و هیچ تعصبی در این زمینه ندارم. اگر در مسألهای، مذهب جعفری مثلاًَ نظری داشت که با عقل و نقل توافق بیشتری داشته باشد، فوراً به آن رجوع میکنم و اگر مذهبی دیگر به نظرم سازگارتر با کتاب و سنت بود، از آن پیروی مینمایم.
من از این سؤال و جواب که دلیل روشنی بر تحوّل روحی و معنوی استاد بود تا اندازهای خرسند گشتم ولی انتظارم بیش از آن بود؛ البته احتمال هم میدادم که استاد به حق رسیده باشد ولی به خاطر مصالح زندگی، تقیّه و کتمان میکند، هر چند بحث تقیّه را با او در میان نگذاشته بودم ولی گویا عملاً تقیّه میکرد. و یا اینکه میخواست بقول خودش نقاط ابهامی که در ذهنش وجود دارد، زدوده شود که فرصت، اقتضا نمیکرد.
در هر صورت من بکلّی مسائل اختلافی را با ایشان قطع نکردم، بلکه در مناسبتها و فرصتهای کوتاه هم که میشد، بحثهایی به طور ایجاز و خلاصه با او داشتم و تا آنجا که در توانم بود، مطالب را از راه مناقشه و محاوره به او میرساندم تا اینکه سرانجام، ایام تدریس به پایان رسید و استاد که مدت اقامتش تمام شده بود، با من خداحافظی کرد؛ من ضمن آرزوی هدایت برای خودم و او و تمام مسلمین، کتاب «المراجعاتِ» مرحوم علّامه شرفالدین «قدس سره» را به او دادم و گفتم: استاد! این کتاب را اگر از اول تا به آخر بخوانی، افقهای نو و تازهای جلوی رویت گشوده میشود و بیشترین نقاط ابهامی که در ذهنت وجود دارد زدوده میگردد و به حقانیّت مطلق مذهب جعفری پی خواهی برد. این هدیة کم حجم و پر ارزش را از شاگردت به یادگار بپذیر و آن را با دقّت و ژرف نگری مطالعه کن و به فضل خداوند امیدوار باش؛ خدایت هدایت کند و به صراط مستقیمش رهنمون باشد.
تو نیز ای خواننده ارجمند از این کتاب ـ که به فارسی هم ترجمه شده است ـ استفاده کن؛ حتی اگر شیعه هم باشی، از مطالعهاش دریغ نداشته باشد که بیگمان در عقیدهات پایدارتر و مستحکمتر خواهی شد.
سفارش دیگری که به تو دارم، این است که اگر از این کتاب ـ که در دست تو است ـ استفاده بردی، مطالبش را در گوش هوش بسپار و با
دوستانت مباحثه کن و اگر یاری داری که از راه علی بدور است آن را حتماً به او هدیه کنم یا به عاریه بسپار تا او هم به لطف ایزد منان، به راه حق باز گردد و از این عروة الوثقی و حبل المتین الهی بهرهمند شود.
به خدا تنها راه رهایی، توسل و تمسک جستن به این خاندان است و ضلالت و گمراهی، در دوری و انحراف از خط اهل بیت عصمت و طهارت علیهمالسلام است. بار خدایا، ما را در این خطّ مستقیم، پایدار و استوار بگردان. آمین رب العالمین.