ghaemiyeh.com
شابك : ۷۰۰۰ريال : 964-440-032-1 ؛ ۲۰۰۰۰ ريال ( چاپ چهارم ) ؛ ۳۰۰۰۰ ريال (چاپ پنجم)
شماره كتابشناسي ملي : م۷۶-۲۴۹
عنوان و نام پديدآور : قرآن و آخرين پيامبر: تجزيه و تحليل مستدل و گستردهاي درباره عظمت و اعجاز قرآن از دريچههاي گوناگون و ساير طرق شناسائي پيامبر اسلام/ ناصر مكارم شيرازي.
مشخصات نشر : تهران: دارالكتب الاسلاميه، ۱۳۷۵.
مشخصات ظاهري : (۳۴۳) ص.
يادداشت : چاپ چهارم: ۱۳۸۵.
يادداشت : چاپ پنجم: ۱۳۸۷.
يادداشت : كتابنامه: ص. (۳۴۲ - ۳۴۳)؛ همچنين به صورت زيرنويس.
موضوع : قرآن -- اعجاز
موضوع : نبوت
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۱۵۸
رده بندي كنگره : BP۸۶/م۷ق۴ ۱۳۷۵
سرشناسه : مكارم شيرازي، ناصر، ۱۳۰۵ -
چرا بعضى از شنيدن لفظ «معجزه» وحشت دارند؟
زياده روى در معجزات.
تصوير روشنى از حقيقت اعجاز
چگونه ما قرآن را گم كردهايم؟
يك سئوال گيج كننده!
سخنى درباره اعجاز
بعضى هستند از لفظ «معجزه» وحشت دارند، و شايد معجزات پيامبران را در رديف «اساطير و افسانههاى كهن ميدانند» و نوعى از خرافات مىپندارند.
معجزه را مخالف «علم» و علم را مخالف «معجزه» تصور ميكنند و ميل دارند اين موضوع را بكلى از منطقه بحثهاى علمى خارج كنند.
اين دسته غالباً كسانى هستند كه مطالعاتشان درباره مسائل مذهبى به آنچه از پدر و مادر شنيدهاند، يا در افواه عامه مشهور است، محدود ميشود.
آنها از حقيقت «اعجاز» جز پارهاى از شايعات و توضيحات ناقص كه در ميان مردم وجود دارد، در نيافتهاند، تصوير نادرستى از معنى معجزه در مغز خود ترسيم كرده، و با آن مىجنگند، و از آن وحشت دارند.
دسته ديگرى نيز در برابر معجزات، قيافه انكار آميز به خود ميگيرند، نه از اين جهت كه مطالعات عميق و تجزيه و تحليل و بررسى روى اين
مسأله كردهاند، بلكه فكر ميكنند انكار امور خارق عادت و معجزات نشانه «روشنفكرى» است، و چون ميل دارند مردم آنها را «روشنفكر» بدانند يك قلم سرخ روى تمام معجزات كشيده، همه را انكار ميكنند!.
چيزى كه به اين طرز تفكر مايه و آب و رنگى ميدهد و آنرا در نظر بعضى موجه مىسازد افراطى است كه عدّهاى از افراد نادان و كم اطلاع در موضوع معجزه به خرج ميدهند، و هر روايت ضعيف و بى مأخذ و هر تاريخ غير معتبرى را دستاويز خود ساخته، بعنوان اينكه «باب فضائل» وسيع است و نقل معجزه عيب نيست، يك سلسله معجزات ساختگى و نامعقول، به پيامبران خدا نسبت داده، و قيافه علمى «معجزات واقعى» آنها را با اين اوهام مىپوشانند!.
اينها بگمان خود با نقل اينگونه «معجزات دروغين» خدمت مقدسى به آئين پيامبران ميكنند، و مقام آنها را در انظار بالا ميبرند، و ايمان مردم را نسبت به آنها راسختر ميسازند.
در حالى كه آنها در واقع، و در نظر هوشمندان، بزرگترين لطمه به حيثيت و شخصيت پيامبران ميزنند، و مردم كم اطلاع را نسبت بمعجزات واقعى پيامبران بدبين و مردد ميسازند.
مثال سادهاى عرض كنم: در نجف اشرف در ميان عدّهاى از «عوام مردم» مشهور بود پرندگان روى گنبد حضرت امير مؤمنان على عليهالسلام نمىنشينند و احترام ميگذارند و اين را بگمان خود نشانه شخصيت آن حضرت ميدانستند، در صورتيكه با چشم خودمان ميديديم اين مطلب
دروغ است و پرندگان بر آن مكان مقدس مىنشينند. فكر كنيد همين يك مطلب دروغين كافى است كه افراد ساده لوح را نسبت به معجزات واقعى امير مؤمنان (ع) بدبين كند و پس از اينكه با چشم خود مىبينند اين موضوع دروغ از آب درآمد، ميگويند: نكند بقيه هم همينطور باشد؟!
فكر كنيد اين سخن چقدر مقام شامخ امير مؤمنان (ع) را با آن معجزات و خارق عادات و مقام ارجمند و حيرت انگيزى كه فكر بشر در آن حيران ميماند پائين مىآورد، آيا يك چنين موضوع مبتذل و پيش پا افتادهاى شخصيتى براى پيشواى بزرگ اسلام محسوب ميشود؟ اين يك نمونه ساده است. اينگونه اشخاص كه دست به نقل و جعل چنين خارق عاداتى مىزنند درست متوجه زيان و لطمهاى كه از اين راه به عقائد صحيح مردم وارد مىشود نيستند و نميدانند اينگونه داستانهاى ساختگى قيافه روشن و جذاب مذهب را چه اندازه «بدنما» ميكند؟
اگر مىبينيم بزرگان علماء و دانشمندان ما در تهذيب كتابهاى تاريخ و حديث آن اندازه زحمت كشيدهاند و علم رجال را براى تشخيص احاديث ضعيف از غير ضعيف، با آن همه وسعت بوجود آوردهاند، و اصرار دارند مطالب موهوم و بىاساس را از حقايق مسلم جدا كنند به علت درك اهميت همين خطر است.
اگر دانشمندان علم عقائد ميگويند؛ بايد اعتقادات مذهبى بر اساس «مدارك قطعى و غير قابل انكار» باشد. حتى تواريخ و روايات ظنى را در مسائل مربوط به عقائد (اصول دين) كافى نمىدانند، همه براى اينست كه عقايد مذهبى كه پايههاى اصلى مذهب محسوب مىشود، بايد روى يك اساس محكم و استوار و خلل ناپذير باشد.
اگر معجزات واقعى پيامبران و پيشوايان بزرگ دين با مطالب موهوم و خرافى و غير معقول آميخته شود، بهانه خوبى بدست افراد مغرض و بهانهجو مىافتد كه با ارائه چند نمونه از مطالب غير معقول و ساختگى، قلم سرخ، روى همه معجزات بكشند و آنها را در رديف افسانههاى كهن قرار دهند و مسلماً اين تبليغ مسموم در افرادى كه قدرت تجزيه قسمتهاى صحيح از نادرست ندارند بىاثر نخواهد بود، لااقل سوء ظنى نسبت به تمام معجزات در آنها ايجاد ميكند.
از طرفى طبق قانون «عمل و عكسالعمل» كه نه تنها در «فيزيك» صادق است، بلكه در اجتماع و تمام مسائل مربوط به اجتماع نيز جارى است، اين دسته «افراطى» يكدسته «تفريطى» در مقابل خود ميسازد كه چوب انكار بدست گرفته و همه چيز را انكار مىكنند، بنابراين افراطيها هم خودشان گمراه مىشوند و هم ديگران را بگمراهى ميكشانند.
از همه بدتر اينكه اين وضع، مشكل بزرگى براى دانشمندان و رهبران، فكرى ايجاد مىكند؛ گاهى چنان مىشود كه سخنان عميق و منطقى آنها را دسته افراطى حمل بر ضعف ايمان! و دسته تفريطى حمل بر جهل و بىاطلاعى از علوم مىكنند!
اين يك بحث دامنهدار، و يكى از دردهاى بزرگ اجتماعى است كه بايد به موقع خود بيش از اين روى آن گفتگو كرد، به هر حال، منظور اينست كه بحث ما درباره اعجاز و تشريح حقيقت معجزه، دليل بر اين نيست كه هر تاريخ ساختگى و حديث مجعولى را درباره معجزات انبياء بپذيريم.
شايد بهترين راه براى پاسخ به تمام ايراداتى كه در بحث معجزات ميشود، اين است كه حقيقت اعجاز را كه ما بآن ايمان داريم و از آن دفاع مىكنيم تشريح نمائيم تا خود بخود پاسخ ايرادات دگران داده شود.
بطور اجمال معجزه انجام يك عمل «غير معقول» و «نشدنى» «غير عملى» و «معلول بدون علت» نيست، بلكه معجزه عبارت از عمل خارقالعادهايست كه انجام آن از قدرت افراد عادى بيرون باشد و جز به اتكاى يك نيروى مافوق طبيعى امكانپذير نباشد.
مثلًا سختن گفتن يك طفل نوزاد چند روزه موضوع محال و غير معقولى نيست، ولى مسلماً از قدرت افراد انسان عادى بيرون است، اما به اتكاء يك قدرت ماوراء طبيعى كه زبان و اعصاب و مغز نوزاد را آن چنان نيرو بخشد كه قدرت بر اداى كلمات و حروف و جملهبندى داشته باشد كاملًا ممكن است. همچنين قيام فردى درس نخوانده، از يك محيط عقب افتاده نيمه وحشى، و آوردن يك آئين پاك با يك سلسله احكام و قوانين عالى و عميق و بوجود آمدن يك تمدن خيره كننده و ريشهدار، از حدود توانائى انسان معمولى بيرون است، اما به اتكاى يك قدرت مافوق طبيعى كاملًا ممكن ميباشد.
روى هم رفته هر «معجزه» بايد داراى شرائط و امتيازات زير باشد:
1- معجزه بايد از نظر عقل و علم، امر معقول و ممكنى باشد.
2- بايد يك عمل خارقالعاده باشد كه هيچ فرد انسانى حتى نوابغ جهان، و همچنين مرتاضان قادر به انجام آن به اتكاى نيروى بشرى نباشند.
3- آورنده معجزه بايد با كمال اطمينان خاطر از تمام انسانها
و متفكران و نوابغ جهان دعوت براى «مقابله بمثل» بكند، و همه را از انجام آن عاجز بداند.
4- معجزه از نظر زمان، مكان، كيفيت، نوع و ساير شرايط محدود به هيچ حدّى نيست، يعنى در هر گونه شرائط و در هر وضع و كيفيت امكانپذير است، زيرا از نيروى لايزال و نامحدود خداوند سرچشمه ميگيرد، و از همين جا يكى از فرقهاى اساسى ميان «معجزات» و «ساير خارق عاداتى» كه از مرتاضان و امثال آنها سر ميزند، روشن مىشود. زيرا هر مرتاضى عمل خارقالعاد خود را در شرائط خاص و به كيفيت معينى انجام ميدهد، چون از نيروى محدود بشرى سرچشمه ميگيرد، و ممكن نيست كه او قادر به انجام هر خارق عادتى به هر كيفيت و در هر نوع شرائطى باشد، خود مرتاضان نيز مدعى چنين قدرتى نيستند (دقت كنيد).
5- آورنده معجزه هرگز در برابر رقيب خود شكست نمىخورد، و اگر شكست خورد عمل او معجزه نبوده است، زيرا نيروى لايزال و نامحدود الهى غير قابل شكست است، از اينجا فرق ديگرى ميان خارق عادات بشرى و معجزات پيامبران بدست مىآيد.
6- معجزه يك معلول بدون علت نيست، زيرا معلول بدون علت عقلًا محال است (1)بلكه معجزه به نوبه خود معلول علتى است، منتها يك
1) اينكه بعضى مدعى هستند كه در فيزيك هستهاى امروز موضوع امكان معلول بدون علت اثبات شده، چون ذراتى در شرايط كاملًا مساوى مسيرهاى مختلفى را مىپيمايند، كاملًا اشتباه است، زيرا مساوى بودن شرايط از نظر آنها« مساوى بودن واقعى» نيست، بلكه« تساوى تا آنجا كه ما مىدانيم» است، و روشن است كه اين موضوع با مساوى بودن واقعى، فرق بسيارى دارد. كسانى كه اين ادعا را ميكنند توجه ندارند اگر اصل عليت شكسته شود تمام مسائل علوم ارزش و اصالت، بلكه موجوديت خود را، از دست خواهند داد. اين سخن نيازمند به توضيح بيشترى است كه از حوصله اين بحث بيرون است.
علت غير عادى و مافوق طبيعى كه تسلط بر آن از قدرت انسان عادى بيرون است.
7- معجزه حتماً داراى هدف خاص تربيتى است و بعنوان سند زندهاى براى اثبات ارتباط آورنده آن، به جهان ماوراء طبيعت، و مبدأ جهان هستى، ميباشد.
چنان نيست كه يك نفر بنشيند به هوس خود يا مردم هوسبازى كه دور او جمع شدهاند كلافه علل و معلول عادى جهان طبيعت را بهم بريزد و بازيچه خود سازد و هر كارى كه آنها ميخواهند و هوس دارند انجام دهد.
اين معرفى اجمالى از معنى «معجزه» مقدمهاى براى بحثهاى آينده است زيرا بحث آينده ما جهات مختلف اعجاز قرآن و بررسى جنبههاى گوناگونى است كه با صراحت گواهى ميدهد اين كتاب بزرگ يك كتاب آسمانى است و ساخته مغز بشر نيست، و آورنده آن پيامبر خداست.(1)
او ميگفت: من قرآن را پيدا كردم!
نويسنده معروف اسلام «سيد قطب» در مقدمه كتاب خود «تصوير فنى در قرآن مجيد» بحث خالى تحت عنوان: «من قرآن را پيدا كردم» دارد كه خلاصهاش اينست:
1) براى توضيحات بيشتر درباره حقيقت معجزه و پاسخ ايراداتى كه به آن شده به كتاب« رهبران بزرگ» نوشته« نگارنده» مراجعه فرمائيد.
اين كتاب (منظورش كتاب تصوير فنى است)، داستانى دارد كه لازم بود، تا كتاب به چاپ نرسيده بود آنرا نزد خود نگاه دارم ولى امروز كه كتاب براى چاپ فرستاده مىشود، ناچارم آنرا فاش كنم:
«در كودكى كه براى نخستين بار قرآن را مىخواندم، با اينكه فكر من قادر به درك معانى بلند آن نبود چيزهائى از آن احساس ميكردم.
هنگامى كه بعضى از آيات را ميخواندم عكسها و تصويرهاى جالبى مناسب معانى آن در مغز من نقش مىبست، من از اين تصويرهاى ساده، و قدرت خلاقه قرآن، فوقالعاده لذت مىبردم و با آن، مدتها سرخوش بودم، آن ايام با خاطرات شيرينش گذشت.
هنگاميكه قدم در محيط مدرسه و مراكز علمى گذاشتم و تفسير قرآن را در كتب تفسير خواندم، و اقوال اين و آن، و احتمالات گوناگون را مطالعه كردم، ديدم ديگر اثرى از آن «تصويرهاى روحپرور» و آن جمال دلانگيزى كه در كودكى مىديدم در اعمال فكر من پيدا نيست.
متحير شدم، مگر اين همان قرآنى نيست كه من در كودكى مىخواندم و آنقدر از معانى آن لذت ميبردم چرا امروز اينقدر مشكل و پيچيده، و خالى از آن روح و زيبائى و لذت شده است؟!
مگر اين قرآن ديگرى است؟!
آن تصويرهاى زنده و روحپرور كجاست؟!
ناچار گفتههاى اين و آن و آن همه احتمالات مختلف، و احياناً نامفهوم را رها كرده به مطالعه عميق خود قرآن پرداختم و قرآن را در خود قرآن جستجو كردم. نه در گفتههاى اين و آن!
ديدم قرآن بار ديگر، همان قيافه جذاب و دلپذير، همان تصويرهاى
دلانگيز و جان پرور خود را به من نشان داد، من مسحور اين منظرهها شدم! البته اين نقشها و صورتهائى كه در اين موقع مشاهده مىكردم بآن سادگى دوران كودكى نبود، چه اينكه آن روز «تنها صورتهاى زنده و روحدار آن را ميديدم ولى امروز در پشت آنها هدفهاى عالى و مقاصد بزرگ و پر ارزش قرآن را نيز مىبينم! و در هر دو حال جاذبه و كشش آن هميشگى و لايزال است. شكر خدا كه من قرآن را پيدا كردم ...!
و آن روز بفكر افتادم آن تصوير زنده و با روحى را كه قرآن در مغز خواننده ترسيم مىكند، و هيچ قلمى قدرت ندارد مانند آن را ترسيم نمايد، مورد بحث خاصى قرار دهم و همان روز پايه تأليف اين كتاب (تصوير فنى در قرآن مجيد) ريخته شد ...»
بحثى را كه اين نويسنده مشهور اسلامى درباره پيدا كردن قرآن ذكر كرده بحث بسيار جالب و زيبا است، ولى نبايد فراموش كرد كه اين بحث تنها از نظر (درك) معانى زنده و پر احساس قرآن تعقيب شده است (دقت كنيد) در حالى كه اگر نامبرده از نظر تجسم خارجى و تحقيق واقعيات قرآن در لابلاى اعمال ما مسلمانان اين حقيقت را دنبال ميكرد، مشاهده مىنمود كه قرآن را هنوز پيدا نكرده است.
از نظر درك معانى زنده قرآن حق با اين نويسنده بزرگ است، ولى از نظر تحقق بخشيدن به اين معانى، بايد گفت: ما قرآن را گم كردهايم.
ما؛ يعنى اكثريت مسلمانان جهان، اكثريت كسانيكه به قرآن ايمان داريم و دم از اسلام ميزنيم، آرى ما قرآن را گم كردهايم.
درست است كه قرآن بر خلاف كتب ساختگى بعضى دينسازان قرون
اخير كه از قرار دادن كتابهاى خود در دسترس مردم وحشت دارند، به تمام زبانهاى زنده جهان ترجمه شده، و در تمام خانههاى مسلمانان و عموم كتابخانههاى دنيا وجود دارد، همه روزه از تمام فرستندههاى ممالك اسلامى و جمعى از ممالك غير اسلامى نيز پخش مىشود، ولى ... افسوس كه بسيارى از ما از حقيقت تعليمات عالى قرآن و روح معانى اين كتاب بزرگ آسمانى و درسهاى آموزنده آن عملًا بىخبريم.
ما مسلمانان اگر قرآن را گم نكرده بوديم امروز چنين پراكنده نبوديم، اين چنين در چنگال بيگانگان استعمارگر گرفتار نبوديم و اينچنين در ادامه زندگى و حيات خود به كمكهاى اين و آن نيازمند نبوديم!
مگر اين پيام قرآن نيست: «سست نشويد!، و غمگين نگرديد؛ و شما برتريد اگر ايمان داشته باشيد»(1)مگر پيشواى بزرگ اسلام على (ع) نفرموده:
و اعْلَمُوا انَّهُ لَيْسَ عَلى احَدٍ بَعْدَ القُرآن مِنْ فاقَةٍ، وَ لا لاحَدٍ قَبْلَ القُرْآن مِنْ غِنى (2)
«بدانيد هيچكس با داشتن قرآن فقير نيست و هيچكس بدون قرآن غنى و بىنياز نخواهد بود»!
و هم آن حضرت ميفرمايد: «در مشكلات و سختيها به قرآن پناه بريد و داروى دردهاى بزرگ (اخلاقى و اجتماعى) خود را از آن بخواهيد زيرا بزرگترين دردها نداشتن ايمان، پراكندگى و نفاق و گمراهى است و داروى آنها در اين قرآن است»(3)
اگر داروى تمام اين دردها در قرآن است چرا امروز ما اينقدر پراكندهايم؟ اينقدر افكار و كشورهاى مسلمانان بلكه طبقات يك كشور از هم دور افتاده، و بر اثر گم كردن راه، زندگى پر افتخار و موجوديت مسلمانان بخطر افتاده است؟
در اينجا يك سئوال پيش مىآيد بارها اين سئوال را از ما كردهاند و كراراً در مذاكرات حضورى و سخنرانيها مطرح شده ولى باز هم ميپرسند و ميگويند:
اگر اين كتاب بزرگ آسمانى رمز موفقيت، ترقى، وحدت، و پيشرفت مسلمانان در تمام جهات زدنگى مادى و معنوى است پس چرا مسلمانان، امروز اينچنين عقب افتادهاند؟ چرا بيگانگان ما را جزو ممالك «توسعه نيافته»! «يا در حال نمو»! معرفى مىكنند پس چه شد آن تأثير اعجاز آميز قرآن؟!.
و شايد به همين جهت بعضى از مخالفان ما، نه تنها اسلام و قرآن را مايه پيشرفت نميدانند، بلكه آنرا باعث عقب افتادگى و انحطاط ما معرفى ميكنند!
پاسخ اين سئوال كه بايد آنرا براى «عدّهاى» يك سئوال گيج كننده ناميد، در خود قرآن آمده است، آرى در خود قرآن، زيرا قرآن ميگويد:
اين كتاب براى عدهاى مايه همه گونه افتخار و ترقى است، و براى بعضى موجب انحطاط و بدبختى!!
«ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فيهِ هُدًى لِلْمُتَّقينَ.»(1)
فَأَمَّا الَّذينَ آمَنُوا فَزادَتْهُمْ إيمانًا وَ هُمْ يَسْتَبْشِرُونَ وَ أَمَّا الَّذينَ في قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَتْهُمْ رِجْسًا إِلَى رِجْسِهِمْ وَ ماتُوا وَ هُمْ كافِرُونَ (2)يعنى: آن كتاب با عظمتى است كه شك در آن راه ندارد و مايه هدايت پرهيزكاران است.
اما كسانيكه ايمان آوردهاند هنگاميكه آيات آنرا ميشنوند بايمان آنها ميافزايد و شاد مىشوند، ولى آنها كه دلهايشان «مريض و بيمار» است بر پليدى آنها ميافزايد تا آنجا كه بىايمان از جهان ميروند! ...
فرق افراد با ايمان و بىايمان (يا ضعيف الايمان) در واكنشى كه در برابر آيات قرآن نشان ميدهند، بسيار روشن است، آنها كه ايمان به قرآن دارند آنرا يك برنامه عالى زندگى و يك داروى حيات بخش ميدانند، چطور ممكن است «بيمار» از داروى حيات بخشى كه به تأثير آن ايمان دارد چشم بپوشد؟
بنابراين آنها تمام اصول زندگى خود را با قرآن منطبق مىسازند. ولى آنها كه اين حقيقت را كاملًا درك يا باور نكردهاند و بگفته قرآن دلهاى آنها بيمار است نه تنها اصول زندگى خود را با دستورهاى عالى قرآن تطبيق نميكنند، بلكه بسيار مىشود براى توجيه تبهكارىهاى خود، قرآن را دستاويز قرار ميدهند و حقايق آنرا بميل خود تفسير و تحريف ميكنند و همين سوء استفاده باعث مىشود كه بيشتر سقوط كنند و بر پليدى آنها افزوده شود.
آيا راستى ما نقشه زندگى فردى و اجتماعى خود را طبق اصول قرآن ترسيم نمودهايم و عقب افتادهايم، يا چون از آن اصول دور افتادهايم عقب افتادهايم؟!
از ميان هزاران دستور قرآن اگر ما به سه دستور زير عمل كرده بوديم مسلماً امروز اجتماع ما قيافه ديگرى داشت
1- عدالت اجتماعى- قرآن براى عدالت اجتماعى تا آن اندازه احترام قائل شده كه ميگويد:
اى مردم با ايمان! هميشه قيام به عدالت كنيد، گو اينكه به ضرر شخص شما و پدران و خويشاوندان شما باشد! ...(1)يعنى هيچ چيز حتى بخطر افتادن منافع شخصى و منافع خويشان نزديك شما، مانع از اجراى اصول عدالت نيست، آيا راستى ما با اين دستور بزرگ عمل كردهايم و عقب افتادهايم؟
2- سعى و كوشش به حداكثر- قرآن هر كس را در گرو سعى و كوشش او دانسته (2)و به اين ترتيب روى موهوماتى مانند «شانس و بخت و طالع» قلم كشيده، عظمت و پيشرفت و سعادت را در سايه سعى و كوشش ميداند آيا ما براستى بر اثر سعى و كوشش عقب ماندهايم؟
3- تحصيل همه گونه قدرت!- قرآن به مسلمانان صريحاً دستور ميدهد، در عين رعايت اصول عدالت براى حفظ موجديّت خود در برابر خطرات بيگانگان هر گونه قدرتى را براى خود تحصيل كنند و هيچ حد و مرزى براى اين موضوع قائل نشده است.(3)
آيا اين دستور مايه عقب افتادگى ما بوده است؟
عيب كار اين است كه ما ميان «مسلمانان جغرافيائى وارثى» و «مسلمان واقعى» فرق نمىگذاريم، تنها در يك كشور به ظاهر اسلامى متولد شدن، يا در دامان يك پدر و مادر مسلمان تولد يافتن، باعث موفقيت نيست، بلكه بايد آنرا در مسلمان واقعى بودن جستجو كرد، در اختيار داشتن بزرگترين كتابخانه طب سادهترين بيمارى انسان را برطرف نمىكند تا اثرى از آن در كوششهاى روزانه او منعكس نگردد.
قرآن مرزهاى زمان و مكان را در هم شكسته.
قرآن يك معجزه روحانى است.
قرآن يك معجزه گويا است.
دريچههاى شناسائى قرآن.
دعوت صريح به مبارزه.
مبارزه شروع مىشود.
مبارزه كنندگان ناشى.
آيا اينها هم سر جنگ دارند؟
عبداللّه بن مقفع با قرآن معارضه كرد؟
ابو العلاء معرى هم ...؟
دسته گلى كه ايادى بيگانگان به آب دادند.
دين سازان قرن اتم به ميدان مىآيند.
عذر بدتر از گناه!
نخستين گام بسوى اعجاز قرآن
همه ميگوئيم قرآن سند زنده حقانيت پيامبر اسلام است، كتابى است فوق افكار بشر، كسى تاكنون نتوانسته كتابى همانند آن بياورد. اين كتاب يك «معجزه» بزرگ آسمانى است.
ولى به چه دليل قرآن معجزه است؟
چرا مانند آنرا نميتوان آورد و چرا فوق افكار متفكران است؟
آيا تنها شيرينى بيان و رسا بودن معانى آن دليل اعجاز آن است، يا جهات ديگر در كار مىباشد؟ يا اينكه همانطور كه از بعضى از متكلمان كه قرآن را درست ارزيابى نكردهاند نقل شده، «خداوند چشم و گوش و دلهاى مردم را بسته تا نتوانند كتابى همچون قرآن بياورند»(1)خلاصه قرآن قانون اساسى اسلام، و برگزيدهترين يادگار پيامبر (ص) و گواه روشن صدق گفتار است، راستى ما بايد بفهميم چرا معجزه است؟
مگر محتويات اين كتاب بزرگ چيست كه توانست در كالبد ملتى مرده جان بدمد، و چنان روح و نشاط در آن محيط تاريك و عقب افتاده ايجاد كند كه راهى را كه در شرائط عادى، در طى هزاران سال بايد پيمود در مدت كوتاهى بپيمايند، تمدن خيره كننده آنها جهانى را به اعجاب و تحسين وادار و بسوى خود دعوت كند.
بسيارى تصور مىكنند براى اثبات عظمت و اعجاز قرآن بايد از عبارات صريح و روشنى كه دانشمندان بيگانه درباره عظمت قرآن گفتهاند
1) اين عقيده را در اصطلاح« علم عقائد» عقيده« صرف» مىنامند، يعنى خداوند مردم را از مقابله به مثل، در برابر قرآن مصروف و منصرف ساخته است، و اين عقيده بىاساسترين عقيدهاى است كه در مورد اعجاز قرآن اظهار شده.
استشهاد كنيم، در حالى كه اين چنين راه صحيحى نيست، بلكه بايد رمز اعجاز و عظمت اين كتاب آسمانى را در خود آن جستجو كرد نه، در خارج آن.
همانطور كه نزديكترين راه براى شناخت ارزش يك داروى شفابخش اين است كه در روى خود آن مطالعه كنيم نه در گواهى پزشگان، آخر چه آنهم به نوبه خود راهى است دور و غير طبيعى.
ما مىخواهيم در اين سلسله بحثها كه در اين كتاب مطرح شده به اتفاق خوانندگان عزيز در درون جهان اسرار آميز قرآن سير كنيم و اسرار عظمت و نشانههاى اعجاز آنرا در خود آن بيابيم، شايد بتوانيم قرآن را آنچنان كه هست در خود قرآن پيدا كنيم، چرا ما از ميان تمام امور خارقالعاده اى كه بعنوان سند زنده براى اثبات صدق گفتار پيامبر اسلام (ص) استدلال ميشود و «قرآن» را انتخاب كرديم و آنرا محور بحثهاى خود در اين قسمت قرار دادهايم؟
جواب اجمالى اين سئوال را همه مىدانند كه قرآن در ميان تمام معجزات درخشندگى و امتيازات خاصى دارد ولى شايد بعضى باشند كه نتوانند اين امتيازات را كاملًا درك كنند.
در اينجا سعى شده امتيازات اين «معجزه جاويدان» از ميان ساير معجزات تشريح گردد.
بطور كلى اين كتاب بزرگ آسمانى سه امتياز غير قابل انكار بر تمام معجزات پيامبران پيشين و حتى بر ساير معجزات خود پيامبر اسلام دارد:
كارهاى اعجاز آميزى كه از پيامبران پيشين نقل شده عموماً در دايره معينى از زمان و مكان قرار دارد، مثلًا اگر نوزاد مريم (س)، عيسى (ع)
در گاهواره سخن مىگويد، يا اينكه موسى (ع) بدون وسيله معمولى از دريا ميگذرد اين امور خارقالعاده در مدار معينى از زمان، و در برابر عده خاصى صورت گرفته است، بنابراين براى كسانى كه شاهد و ناظر اين جريانات نبودهاند جنبه «حسى» نداشته است.
البته در زمانهاى نزديك به زمان وقوع اين حوادث، چون فاصله زمانى كم بوده، و تعداد نقل كنندگان آن زياد بودهاند ممكن است براى ديگران بصورت يك خبر قطعى و تقريباً «نيمه حسى» و به اصطلاح دانشمندان حديث، جنبه «تواتر» داشته است.
ولى طبيعى است هر قدر فاصله زمانى بيشتر ميشود اين حوادث كمرنگتر ميگردند، تا آنجا كه ممكن است امروز عدّهاى در اصل وقوع چنين جرياناتى رسماً ترديد كنند، و شايد ما هم اگر اخبار قطعى قرآن نبود در بسيارى از اين معجزات ترديد ميكرديم.
چرا؟ چون اينها روى نقطه معينى از نوار «زمان» و در دايره محدودى از «مكان» صورت گرفته و با پيچيده شدن اين نوار از نظر ما دور شده است.
اما قرآن مجيد اين معجزه جاويدان و عالمگير، هيچيك از اين دو اشكال را نداشته و ندارد در هر زمان و در هر جا بوده، و خواهد بود، ما از قرآن همانطور استفاده مىكنيم كه ياران پيغمبر اسلام (ص) استفاده ميكردند.
اين معجزه جاويدان به همان قيافهاى كه در هزار و چهارصد سال قبل، در ميحط تاريك حجاز تجلّى كرد امروز بر ما تجلّى مىكند، بلكه گذشت زمان و پيشرفت علم و دانش بما امكانات داده كه بتوانيم استفاده بيشترى از آن نسبت به مردم اعصار گذشته بنمائيم.
بنابراين قرآن مجيد يك حادثه زمانى نيست كه با گذشت زمان همچون معجزات پيامبران پيشين از نظرها محو شود، بلكه «ما فوق زمان» و بيرون از دايره «حوادث زمانى» است.
و به همين دليل فاصله چهارده قرن هيچگونه اثرى روى اعجاز آن نگذاشته است، سهل است، بسيارى از حقايق آن در طى اين مدت، روشنتر از زمان نزول آن گرديده (چنانكه مشروحاً در بحثهاى آينده خواهد آمد).
همچنين فاصلههاى مكانى نمىتوانند تأثيرى در وضع اعجاز آن داشته باشند، كسانى كه در حجاز زندگى مىكردند به قرآن نزديكتر از كسانى كه در ايران و يونان و روم زندگى داشتند، نبودند، و فاصلههاى طولانى مكانى كمترين اثرى در وضع آن نداشت.
درست است كه ما هنوز نتوانستهايم (يا نخواستهايم!) قرآن را به تمام زبانهاى دنيا ترجمه كنيم، در حالى كه مسيحيان قسمتهائى از تورات و انجيل تحريف يافته كنونى را كه آثار فرسودگى از همه جاى آن نمايان است به بيش از هزار زبان ترجمه و منتشر ساختهاند، ولى در هر صورت قرآن لااقل به زبانهاى زنده و معروف و مشهور جهان (بيش از يكصد زبان) ترجمه شده است، و چون غالب مردم دنيا به يكى از اين زبانها به عنوان زبان اصلى، يا زبان دوم، آشنائى دارند ميتوانند از آن استفاده نمايند.
گر چه ترجمههاى قرآن (حتى غالب ترجمههاى فارسى) با آن نقائصى كه دارند نمىتوانند معرّف وضع حقيقى قرآن باشند ولى همين ترجمهها با اينكه اصالت قرآن را هرگز حفظ نكرده باز ميتوانند گوشهاى از عظمت و اعجاز آنرا آشكار سازد.
بنابراين بايد گفت قرآن معجزهايست كه مرزهاى «زمان و مكان» را
در هم شكسته و به «ابديت» پيوسته، و به صورت يك معجزه «جهانى» و «جاودانى» در آمده است، بديهى است يك دين جهانى و جاويدانى بايد يك چنين سند جهانى و جاودانى هم در اختيار داشته باشد! اين يكى از امتيازات قرآن.
امور خارقالعادهاى كه از پيامبران گذشته به عنوان گواه صدق گفتار آنها ديده شده معمولًا جنبه جسمانى داشته است شفاى بيماران غير قابل علاج، زنده كردن مردگان، سخن گفتن كودك نوازد در گاهواره و ... همه جنبه جسمى دارند، و در حقيقت چشم و گوش انسان را تسخير ميكنند.
ولى الفاظ قرآن كه از همين حروف و كلمات معمولى تركيب يافته آنچنان معانى بزرگ در بردارد كه در اعمال دل و جان انسان نفوذ ميكند، روح او را مملو از اعجاب و تحسين مىسازد و افكار و عقول را در برابر خود وادار به تعظيم مىكند، اين معجزهاى است كه تنها با مغزها و انديشهها و ارواح انسانها سر و كار دارد، و برترى چنين معجزهاى بر معجزات جسمانى نيازى به توضيح ندارد.
پيامبران پيشين هميشه همراه معجزات خود بودند و براى اثبات اعجاز آنها مخالفان را دعوت به مقابله بمثل مىكردند، در حقيقت معجزات آنها خود زبان نداشت، و گفتار ايشان، آنرا تكميل مىنمود.
ولى قرآن يك معجزه گوياست، نياز به معرّفى ديگرى ندارد، خودش بسوى خود دعوت مىكند مخالفان را به مبارزه مىخواند، محكوم مىسازد، و از ميدان مبارزه، پيروز بيرون مىآيد لذا پس از وفات پيامبر اسلام (ص) همچون زمان حيات او به دعوت خود ادامه مىدهد.
اين سخن در ميان همه مردم، اعم از مسلمان و غير مسلمان، مورد اتفاق است كه كتابى كه «محمد» (ص) آورده عقلها را در برابر خود مغلوب ساخت، و تاكنون كسى نتوانسته است مانند آن بياورد.
سبك اين كتاب با هيچيك از سبكهاى معمول ميان عرب، اعم از خطابه، رجز، شعر، و سجع كاهنان شباهت ندارد.
امتياز و جاذبه اين كتاب به قدرى است كه اگر يك آيه از آن در ميان كلمات ديگران قرار گيرد همچون ستاره فروزانى در شب تاريك مىدرخشد.
ابو العلاء معرى (1)
سئوال بالا يك پاسخ كوتاه و اجمالى دارد، و يك پاسخ مشروح و
1) ابو العلاء معرى از نويسندگان و شعراى نامى قرن چهارم و پنجم هجرى است( تولد او را در سال 363 و وفات او را در 449 نوشتهاند) از هوش و ذكاوت او داستانهاى عجيبى نقل ميكنند ايمان او نسبت به مبانى اسلام مورد ترديد و گفتگوست و تعبيرات مختلفى از او در اين زمينه نقل شده است، ولى با اينحال او احترام و ارزش فوقالعادهاى براى قرآن قائل بوده است كه نمونه آنرا در بالا ملاحظه ميفرمائيد.
بس، و در اينجا لازم است نخست سراغ پاسخ اجمالى و كوتاه آن برويم، پس از ذكر اين پاسخ و فراهم شدن زمينه فكرى، بايد به قرآن نزديكتر شويم و اعجاز آنرا از دريچههاى مختلف زير مشروحاً مورد بررسى قرار دهيم:
1- از دريچه جاذبه و كشش فوقالعاده، شيرينى بيان و رسا بودن عبارات تا آنجا كه مخالفان پيغمبر اسلام (ص) آنرا «سحر بيان»! ناميدند.
2- از دريچه فرهنگ و معارف دينى.
3- از دريچه علوم و دانشهاى گوناگون.
4-/ از دريچه تاريخ.
5- از دريچه قوانين مختلف مدنى و اجتماعى.
6- از دريچه پرده برداشتن از حوادث آينده، و جهات ديگر ...
براى تشخيص اعجاز قرآن بايد معنى «اعجاز» و شرايط آنرا بخاطر بياوريم سپس ببينيم آيا راستى قرآن واجد اين شرائط هست يا نه؟
همانطور كه گفتيم «اعجاز» عبارت از انجام يك كار خارقالعاده است كا ما فوق استعداد انسانها- حتى نوابغ جهان- باشد و حكايت از اين كند كه يك عامل ما فوق طبيعى در ايجاد آن تأثير داشته است.
هر گاه چنين كارى از كسى سر زند، و همزمان آن دعوى پيامبرى نمايد، و ديگران را به انجام مثل آن دعوت كند، و همه در برابر وى عاجز
بمانند چنين كارى «اعجاز» است و آورنده آن مسلماً از يك مبدأ ما فوق طبيعى و به عبارت ديگر از ناحيه مبدأ جهان آفرينش، تأييد ميگردد.
بنابراين روح اعجاز را ميتوان در سه جمله زير خلاصه كرد:
انجام يك عمل خارقالعاده همزمان با دعوى نبوت، دعوت ديگران به انجام مشابه آن، و عجز و ناتوانى عموم در برابر اين دعوت.
بديهى است اين دعوت عمومى كه اصطلاحاً آنرا «تحدى» ميگويند هر قدر قويتر و گوياتر، و اعتراف ديگران به عجز و ناتوانى صريحتر باشد، قدرت اعجاز زيادتر خواهد بود.
مقدمات روشن
اين مسائل براى هيچكس جاى ترديد نيست:
1- پيامبر اسلام (ص) از يك محيط عقب افتاده در تمام جهات كه آرا يك محيط لااقل نيمه وحشى بايد محسوب نمود، قيام كرد.
2- سرزمين حجاز حق داشت يك محيط عقب مانده و فراموش شده باشد، زيرا چيزى كه مايه پيشرفت و ترقى بود در آن يافت نمىشد، قسمت اعظم آنرا ريگستان خشك و سوزانى تشكيل مىداد كه نه آب داشت و نه قابل كشت بود و اكثر مردم آن بصورت بيابانگردى در ميان «زندگى و مرگ» روزگار ميگذراندند.
اين محيط به قدرى متروك و فراموش شده بود كه حتى جهانگشايان بزرگ دنيا مانند «رامسيس دوم» و «اسكندر مقدونى» و «ايليوس گالوس» از تصوير آن چشم پوشيدند چون به مشكلاتش نمىارزيد.(1)اسلام از چنين محيطى طلوع كرد و همين ميحط مهد پرورش قرآن بود.
1) رجوع شود به تاريخ تمدن جرجى زيدان- جلد اول.
3- پيغمبر اسلام (ص) درس نخوانده بود، يعنى اصولًا در آن محيط تاريك درسى وجود نداشت كه بخواند، نه مدرسهاى بود نه دانشگاهى، نه دانشمندى وجود داشت و نه استادى، اگر كسى تنها خواندن و نوشتن مىدانست دانشمند آن محيط محسوب مىشد تازه اينگونه «دانشمندان» هم انگشتشمار بودند!
و بفرض اينكه پيامبر اسلام (ص) خواندن و نوشتن را فرا ميگرفت كتابى در آن محيط پيدا نمىشد تا مطالعه كنند، جز اساطير و افسانههاى آميخته بخرافات گذشتگان.
سفرهاى محدود پيغمبر (ص) بخارج از حجاز براى تجارت بقدرى كوتاه و پر مشقّت بود كه جائى براى اين احتمال باقى نمىگذارد كه پيامبر (ص) در «خارج» تحصيل كرده باشد.
بعلاوه چگونه ممكن است كسى در چنان محيطى كه با سواد فوقالعاده در آن كمياب است درسى خوانده باشد و انگشتنما شود، و همه مردم او و استادش را نشناسند؟ و چگونه تصور مىشود چنين كسى با كمال صراحت در برابر تمام مردم بگويد: من درس نخواندهام، و «امّى» هستم و كسى به او اعتراض نكند؟!
قرآن مجيد روى كلمه «امّى» يعنى «درس نخوانده» در مورد پيامبر (ص) مكرر تكيه كرده است.(1)و نيز صريحاً مىگويد:
«وَ ما كُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتابٍ وَ لا تَخُطُّهُ بِيَمينِكَ إِذًا لَارْتابَ الْمُبْطِلُونَ»(2)
«بيش از اين ك تابى نمىخواندى، و چيزى با دست خود نمىنوشتى تا مايه ترديد و شك گمراهان گردد.»
چنين پيامبرى، از چنان محيطى برخاست، و كتابى آورد كه وضع آن محيط آشفته، فقير، تاريك، محروم و پر هرج و مرج را بكلى دگرگون ساخت.
شعاع نيرومند اين كتاب كم كم به خارج افتاد و فصل نوينى در تاريخ بشريت گشود.
كتابى آورد كه هر شنوندهاى را مسحور و مجذوب خود مىساخت و در اعمال دلها نفوذ مىكرد.
كتابى كه بزرگترين عامل موفقيت او در هدفهاى مختلف انقلابى، تربيتى، اجتماعى و سياسى بود.
صراحت و قاطعيت نشانه ايمان به هدف است، هر قدر انسان به هدف خود ايمان بيشترى داشته باشد صريحتر و قاطعتر صحبت مىكند. ترديد در گفتار، ضعف و سستى تعبيرات، نشانه ضعف ايمان گوينده نسبت به گفتار خويش است.
قرآن با بيان بسيار قاطع و صريحى تمام جهانيان و كليه كسانى را كه در ارتباط آن با مبدأ جهان آفرينش و خداوند بزرگ شك و ترديد داشتند، دعوت به مبارزه و مقابله بمثل كرده است، نه تنها دعوت به مبارزه كرده «تشويق» و «تحريك» هم نموده است، يعنى آنچه ممكن است كسى را وادار بمقابله بمثل كند و به اصطلاح معمولى به «رگ غيرت» او برخورد نمايد در اين دعوتها بكار برده است.
لحن «تحدى» قرآن بقدرى محكم و گوياست كه هر شنوندهاى را تحت تأثير قرار ميدهد، بعنوان نمونه اين آيه را ملاحظه فرمائيد: «بگو اگر تمام جهانيان اجتماع كنند تا كتابى مانند قرآن بياورند، نميتوانند، اگر چه نهايت همكارى و همفكرى را بخرج بدهند»(1)قابل توجه اينكه آيه منحصر به زمان و مكان خاصى نيست و تمام جهانيان و مراكز علمى دنيا را بسوى اين مبارزه دعوت مىكند و هيچگونه استثنائى در آن وجود ندارد و هم اكنون نيز دعوت خود را ادامه ميدهد.
در آيه ديگر كه شرائط اين مبارزه بزرگ را سبكتر ساخته، و تنها به آوردن ده سوره همانند سورههاى قرآن قناعت كرده اين لحن بصورت قاطعترى ديده مىشود.
ميگويند؛ اين آيات را بخدا بسته (و ساختگى است) بگو (اگر چنين است) شما هم ده سوره ساختگى مانند آن بياوريد، و غير از خدا هر كسى را ميتوانيد بكمك خود دعوت كنيد، اگر راست ميگوئيد.(2)سپس در آيه بعدى مىگويد: «اگر اين دعوت را اجابت نكردند بدانيد اين آيات از طرف خداست»!
جمله «اگر راست مىگوئيد» و جمله «غير از خدا هر كسى را ميتوانيد بكمك خود دعوت كنيد»، و تعبير «ده سوره ساختگى» ههه براى ايجاد حداكثر تحريك در شنونده است، تا ا گر راستى اين آيات قابل معارضه و مقابله بمثل است مانند آنرا بياورد در مورد ديگر كه شرائط مبارزه را
1) قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ اْلإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلى أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَض ضهيراً( سوره اسراء آيه 88)
2) أَمْ يَقُولُونَ افْتَراهُ قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَياتٍ وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقين( هود آيه 13)
بحداقل كاهش داده و تنها به آوردن «يك سوره» اكتفا شده، لحن «تحدّى» و دعوت به مبارزه از تمام آيات گذشته محكمتر و كوبندهتر است.
«اگر در كتابى كه بر بنده خود نازل كردهايم ترديدى داريد (لااقل) يك سوره مانند آن بياوريد، و گواهان (و همفكران) خود را غير از خدا دعوت كنيد، اگر راست مىگوئيد (و اگر اين دعوت صريح را نپذيرفتند) و اين كار را انجام ندادند، گر چه هرگز نمىتوانند انجام بدهند، (بگو) از آن آتشى بپرهيزيد كه آتش افروزش مردم و سنگهاست و براى كافران مهيا شده است.»(1)دعوت به 6 مبارزه از اين صريحتر و تحريكآميزتر؟ از جملههاى «هرگز نميتوانيد» و «از تمام جهانيان استمداد كنيد» و «لااقل همانند يك سوره بياوريد» و «اگر راست مىگوئيد». «اگر كافر شويد آتش سوزانى در انتظار شماست» همه براى تحريك است.
از طرفى شنوندگان هم كسانى بودند كه از هر نظر ماده تحريك شدن در وجود آنها مهيا بود، همه چيزشان در خطر بود، اين مبارزه صد در صد حياتى براى آنها محسوب مىشد، نه تنها خدايان و بتها و آئين كهن نياكان آنها به خطر افتاده بود، بلكه جان و مال و سيادت و موقعيت اجتماعى آنها نيز در مخاطره واقعى قرار گرفته بود! حال بايد ببينيم در برابر اين دعوت چه عكسالعملى از خود نشان دادند.
1) وَ إِنْ كُنْتُمْ في رَيْبٍ مِمَّا نَزَّلْنا عَلى عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا شُهَداءَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ كُنْتُمْصادِقينَ- / فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ لَنْ تَفْعَلُوا فَاتَّقُوا النَّارَ الَّتي وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ أُعِدَّتْ لِلْكافِرينَ( بقره آيه 23 و 24).
از بحث گذشته دو نكته قابل استفاده شد:
1- قرآن با لحن قاطعى مخالفان خود را به مبارزه دعوت كرده، با صراحت كامل به آنها ميگويد: «اگر معتقديد اين «آيات» ساخته مغز بشر است، شما هم بشريد، مغز داريد، فكر داريد، نوابغ و دانشمندان داريد، گويندگان و سخن سرايان و نكته سنجان در ميان شما فراوانند، اگر در اين ادعا صادق هستيد شما هم آياتى همانند اين آيات بياوريد».
طرز بيان قرآن در اين «دعوت به مبارزه» توأم با انواع تعبيرات تحريكآميز است.
2- اين مبارزه موضوع سادهاى نبود چون:
از طرفى ناگزير بودند در آن شركت كنند، زيرا قدم نگذاردن در اين ميدان با شكست آنها مساوى بود، بنابراين چارهاى جز اين نداشتند كه در اين مبارزه شركت كنند.
از طرف ديگر اين مبارزه تنها يك مبارزه «ادبى» يا «مذهبى» نبود، يك مبارزه «سياسى»، «اقتصادى» و «اجتماعى» نيز محسوب مىشد كه همه چيز حتى «موجوديت» آنها در گرو اين مبارزه بود، و بعبارت
ديگر يك مبارزه حياتى بود كه مسير و سرنوشت زندگى و مرگ آنها را روشن مىساخت، چرا؟
براى آنكه زمامداران و پيشوايان آن ميحط بر ملتى حكومت ميكردند كه بت و بت خانه در تمام شئون زندگى آنها نفوذ عميق داشت و مسلماً كسانيكه بر آنها حكومت داشتند روى هيچ حسابى نمىتوانستند در برابر حملاتى كه اساس بت و بتخانه را واژگون كند آرام بنشينند.
آنها بر ملتى حكومت ميكردند كه نادان و بيسواد بودند، و ميبايست در اين نادانى بمانند، تا در برابر بزرگان قبائل تا سر حد پرستش خضوع كنند، و آنها را همچون بتهاى سنگى و چوبى بپرستند!
آنها بر ملتى حكومت مىكردند كه به تمام معنى پراكنده بودند و اگر متّحد مىشدند مسلماً آنها نمىتوانستند آن همه خون ايشان را بمكند و با آنان همچون بردگان رفتار نمايند.
در مقابل، اسلام دين آزادى بود، امتيازات موهوم و ساختگى شيوخ و زمامداران ستمگر را در هم مىكوبيد، و به ثروتمندان مغرورى كه خيال ميكردند ثروت آنها نشانه عظمت واقعى و قرب آنها در پيشگاه خداست، ميفهمانيد كه شخصيت تنها در سايه تقوى و ارزشهاى انسانى است.(1)
لَولا نُزِّلَ هذا القُرآن عَلى رَجُلٍ مِنَ القَرْيَتَينِ عَظْيم
چرا اين قرآن بر يكى از شخصيتهاى مكه و طائف( يكى از ثروتمندان و شيوخ قبائل) نازل نشده است؟! ...
«قرآن» با هر گونه معبودى جز خداوند يگانه و آفريننده جهان هستى، مبارزه مىكرد و پرستش و عبوديت را فقط براى خدا مىدانست.1) قابل توجه اينكه ثروتمندان« مكه» هنگاميكه شنيدند« محمّد يتيم»! خود را پيامبر بزرگ خدا معرفى مىكند از روى تعجب گفتند:
«قرآن» آنهمه خدايان ساختگى، و آن خدايان بشرى (شيوخ و اشراف زورمند و ستمگر) را از آن تخت ابهت خيالى پائين ميكشيد.
«قرآن» دعوت به علم و دانش ميكرد، چشم و گوشها را باز مينمود، دلها را بهم پيوند مىداد و با بردگى و اسارت بشر ميجنگيد، و حتى نقشه وسيعى براى آزادى بردگان طرح كرده بود.
بديهى است اين برنامه اساس زندگى مخالفان را در هم مىريخت، لذا آنها ناگزير بودند تا آخرين نفس با اين آئين جديد مبارزه كنند. آنها بارها انجمنهائى تشكيل دادند، سخنرانيهاى پر جوش و تحريكآميزى كردند، سخن سرايان و گويندگان خود را به مبارزه با قرآن تشويق نمودند، و قول همه گونه مساعدت به آنها دادند.
از بزرگان و ريش سفيدان دنيا ديده و باهوشى مانند «وليد بن مغيره مخزومى» نظر خواستند، حتى براى تحقيق و تفحص بيشتر او را نزد پيامبر اسلام (ص) فرستادند تا آخرين نظر خود را درباره چگونگى اين آيات عجيب كه نفوذ خارقالعادهاش آنها را به وحشت انداخته بود اعلام دارد كه بعداً سرگذشت او را مشروحاً خواهيم دانست، ولى از هيچ يك از اينها نتيجه نگرفتند.
تنها جواب آنها براى اسكات توده مردميكه هر زمان به آنها فشار مىآوردند و ميخواستند پاسخ اين گفتار پيامبر اسلام (ص) را بدهند كه به آنها ميگفت: «اگر راست مىگوئيد اين آيات از طرف خدا نيست مانند آنرا بياوريد» اين بود:
«اين آيات سحر است، و محمد (ص) ساحر چيره دستى است كه ميخواهد با سحر خود آئين نياكان شما را به خطر اندازد، از او دورى كنيد،
از او فاصله بگيريد ...،»!
اما روشن است اينگونه سخنان جز تخليه كردن سنگرها و عقبنشينى، مفهومى نداشت! و اگر هم اثرى جز اين داشت موقتى و محدود بود.
و بعداً خواهيم دانست، همين انتخاب تعبير «سحر» چه اندازه پر معنى است و چگونه حكايت از نفوذ خارقالعاده آيات قرآن در اعمال دلها مىكند.
از كجا كه نياوردند؟
در اينجا ممكن است كسى بگويد: ما از كجا بدانيم كسانى به معارضه با قرآن برنخاستند و مانند آنرا نياوردند؟ شايد برخاستهاند، و آياتى همچون آيات قرآن آوردهاند، ولى در لابلاى تاريخ گذشتگان، ماند بسيارى از حوادث ديگر، مدفون شده و يا مسلمانان متعصب در محو آن كوشيدهاند؟!
گر چه پاسخ اين سؤال براى كسانى كه اطلاعات وسيعى از تاريخ اسلام و وضع مخالفان اسلام دارند، روشن است. اما قطع نظر از اين، اگر جهات زير را كاملًا مورد توجه قرار دهيم، خواهيم دانست اين احتمال يك احتمال محال و غير قابل قبول است، زيرا:
1- هم در زمان پيغمبر اسلام (ص) و هم بعد از رحلت آن حضرت، در داخل كشورهاى اسلامى، حتى در خود مكه و مدينه، مسيحيان و يهوديان سرسخت و متعصبى ميزيستند كه براى تضعيف مسلمانان از هر فرصتى استفاده مىكردند، و طبق مداركى كه در دست است با هم مسلكان خود در خارج ممالك اسلامى نيز بىارتباط نبودند.
اگر راستى كسانى به معارضه با قرآن برخاسته بودند و كتابى همانند قرآن آورده بودند آنها به هر قيمتى بود آن را حفظ مىكردند، و بخارج نيز مىفرستادند، و غير مسلمانان در تواريخ خود نام و مشخصات آورنده آنرا ضبط مينمودند.
بعلاوه بگواهى تواريخ اسلام و تاريخهائى كه غير مسلمانان نگاشتهاند هميشه در ميان مسلمانان جمعى «مسلماننما» كه قرآن مجيد آنها را «منافق» نام نهاده زندگى ميكردند، كه ضمناً رل جاسوسى بيگانگان را نيز بعهده داشتند (مانند آنچه درباره «ابوعامر» راهب نصرانى، و همدستان او از منافقان مدينه و چگونگى ارتباط آنها با امپراطور روم، در تواريخ نقل شده كه منتهى بساختن مسجد ضرار در مدينه شد و آن صحنه عجيبى را كه قرآن مجيد در سوره «برائت» به آن اشاره كرده است بوجود آورد.)
مسلماً اين دسته از منافقان كه نقش ستون پنجم بيگانگان را در پايتخت اسلام داشتند به دقّت مراقب اوضاع مسلمين بودند، و از هر جريانى كه بسود بيگانگان و بزيان مسلمانان بود استقبال ميكردند.
بطور قطع اگر آنها دسترسى به چنين كتابى يافته بودند در حفظ و نگاهدارى آن كوتاهى نمىنمودند.
خلاصه محال بود يك چنين موضوع مهمى، چه در زمان پيغمبر (ص)، و چه بعد از او، از چشم تاريخ پنهان گردد، بلكه اگر مطلب كوچكى كه احتمال بهرهبردارى از آن در برابر قرآن وجود داشت به دست آنها مىافتاد از هر گونه تبليغات روى آن فروگذار نمىكردند.
مسلماً احتمال چنين چيزى در زمانهاى بعد از پيامبر اسلام (ص) كه توسعه يافته و رفت و آمد بيگانگان در ممالك اسلامى زيادتر شده بود بسيار
بعيدتر بنظر ميرسد.
2- قرآن در آيات متعدد- هم در مكه هم در مدينه- تحدى و دعوت به مبارزه كرده است، باور كردنى نيست كه مخالفان اسلام با قرآن مبارزه كرده باشند، و پيامبر اسلام (ص) آنرا ناديده گرفته باشد و باز هم دعوت خود را تكررا كند، اگر او هم ناديده ميگرفت تازه مسلمانانى كه در كوچكترين مسائل ايراد ميگرفتند و توضيح مىخواستند ناديده نمىگرفتند، و پيامبر را در فشار مىگذاردند تا لااقل در برابر معارضه مخالفان توضيحى بدهد. با اينكه در هيچيك از تاريخهاى اسلامى چنين چيزى ديده نمىشود كه مسلمانان چنين توضيحى از پيغمبر اسلام (ص) خواسته باشند.
3- در زمان ما و اعصار نزديك بما دستگاههاى تبليغاتى كليسا و ساير مخالفان اسلام در سراسر جهان تبليغات وسيع و دامنهدارى بر ضد مسلمانان دارند، زيرا خطرناكترين و سرسختترين رقيب خود را اسلام با آن آئين جامع و وسيع جهانى تشخيص دادهاند.
آنها بودجههاى هنگفتى در اختيار دارند، و به دور دستترين نقاط جهان مبلغ ميفرستند حتى در ميان وحشيان آدمخوار! كتابهاى تبليغاتى آنها همه جا (حتى كشور ما را) پر كرده است.
آنها نويسندگان تواناى مسيحى عربى الاصل در اختيار دارند. ميتوانند با بودجههاى هنگفت افراد ديگرى را نيز اجير كنند، مسلماً اگر آنها ميتوانستند آياتى بياورند كه با آيات قرآن رقابت كند ترديدى بخود راه نمىدادند، زيرا در اين صورت سنگر بزرگى را فتح كرده بودند. و يك وسيله مؤثر تبليغى بچنگ آنها مىافتاد و به اين وسيله مسلمانان را خلع سلاح ميكردند! اما نياوردند، چون نمىتواستند و نخواهند توانست.
مبارزه كنندگان ناشى
اينكه ميگوئيم قرآن آنچنان كتابى است كه با گذشت اعصار و قرون گرد فرسودگى بر روى آن نمىنشيند، و عبارات و مفاهيم عالى آن گواهى ميدهد كه از مبدئى ما فوق افكار انسانى سرچشمه گرفته، و به همين دليل تاكنون كسى نتوانسته با آن به «معارضه» برخيزد، نه باين معنى است كه تاكنون كسى به ميدان قرآن نرفته، بلكه منظور اينست كسانى كه در اين ميدان قدم گذاردهاند با شكست و ناكامى روبرو شدهاند.
تاريخ، افرادى را بما نشان مىدهد كه براى «معارضه» با قرآن برخاستند، و كسان ديگرى را نيز نشان مىدهد كه بعنوان «معارضه كنندگان با قرآن» معرفى شدهاند اگر چه خودشان مدعى چنين چيزى نبودهاند.
مطالعه حالات اين دو دسته و چگونگى شكست و ناكامى آنها در اين راه جالب و شنيدنى است و ميتواند بسيار چيزها به ما بياموزد.
در اينجا بيوگرافى چند تن از افراد اين دو دسته و شمهاى از سخنان آنها را كه در مقام معارضه با قرآن گفتهاند مىآوريم تا از مطالعه
آنها، و مقايسه با قرآن، پى به عظمت اين كتاب بزرگ آسمانى ببريم:
«مسيلمه» و سخنان او
از طلوع اسلام و دعوت پيامبر (ص) زياد نگذشته بود كه شخصى به نام «مسيلمة بن حبيب» از سرزمين «يمامه» (يمامه از نواحى شرقى حجاز است) برخاست، و دعوى نبوى كرد كه بعداً به «مسيلمه كذاب» مشهور شد.
او مردى حادثهجو، جاهطلب و مادى بود، و تصور ميكرد موفقيتها و پيشرفتهاى خيره كننده پيغمبر اسلام (ص) تنها به واسطه ادعاى نبوت بوده است، و اگر او هم ادعائى كند ميتواند كسب شهرت و نفوذ نمايد.
لذا مردم «يمامه» را دور خود جمع كرد و گفت: فرشتهاى بنام «رحمن» بر من نازل شده، و قرآنى بنام من آورده است! و به دنبال اين ادعا كلمات مسجعى بهم بافته براى مردم مىخواند.
ميگويند «مسيلمه» از پيغمبر اسلام (ص) درخواست نموده كه او را در پيامبرى شريك سازد!، يا وصيت نمايد كه پس از رحلت آن حضرت جانشين او خواهد بود، تا دست از مخالفت و دعوى استقلال بردارد!
و نيز، در ضمن نامهاى به پيامبر اسلام (ص) نوشت: «
امَّا بَعدُ فَانّى قَد شَوركَتُ فىِ الارضِ مَعَك، و ان لنا نصف الارض و لقريش نصفها و لكن قريشاً قوم يعتدون
»! ...
يعنى: «من در زمين با تو شريكم، نصف زمين براى ما باشد و نصف ديگر براى قريش، ولى قريش از حق خود تجاوز مىكنند».
طرز تفكر مسيلمه، و انگيزه دعوى نبوت او از اين سخنان بخوبى آشكار است.
از قرائن چنين برمىآيد دستهاى تعصبهاى قبيلهاى پشت «مسليمه» بوده، و او را در اين كار تأئيد مىكرده است، مردم يمامه بدينوسيله مىخواستهاند برترى و سيادت قريش را كه در سايه مقام نبوت پيغمبر اسلام (ص) بوجود آمده بود در هم بكوبند، گفتار بالا نيز گواه روشنى براى اين حقيقت است.
در هر صورت، قسمتى از آياتى كه به گفته «مسيلمه» فرشته «رحمن» بر او نازل كرده امروز در دست ماست اگر جنبه هدايت و آموزندگى ندارد از نظر تفريحى بسيار جالب است، بعنوان نمونه:
1- و المبذرات بذراً، و الحاصدات حصداً، و الذاريات قمحاً، و الطاحنات طحناً، و العاجنات عجناً، و الخابزات خبزاً و الثاردات ثرداً، و اللااقمات لقماً، اهالة و سمناً!
يعنى: قسم به دهقانان و كشاورزان، قسم به درو كنندگان، قسم به جدا كنندگان گندم از كاه، قسم به خمير كنندگان! (خليفه نانوائى)، قسم به نان پزندگان (شاطر آقا! ...) قسم به تريد كنندگان، قسم به لقمه برداران با چربى و روغن!! ... (راستى هم كه عالمى دارد).
ولى ما فكر مىكنيم دو جمله ديگر از قلم فرشته وحى مسيلمه افتاده يا اينكه خود او فراموش كرده است، و در هر صورت براى تكميل سوره فوق بايد اين دو آيه! به ذيل آن حتماً اضافه شود و الا نقصان فاحشى خواهد داشت:
و الهاضمات هضماً و الدافعات دفعاً ...
در هر حال گويا «مسيلمه» اين عبارات را در مقابل آياتى از قرآن مجيد مانند زير آورده است:
وَ الْعادِياتِ ضَبْحًا فَالْمُورِياتِ قَدْحًافَالْمُغيراتِ صُبْحًا فَأَثَرْنَ بِهِ نَقْعًا فَوَسَطْنَ بِهِ جَمْعًا إِنَّ اْلإِنْسانَ لِرَبِّهِ لَكَنُودٌ ...(1)
سوگند به اسبهائى كه شيهه زنان به سوى ميدان نبرد مىروند، (و آنچنان سربازان را بسرعت ميبرند كه) از برخورد سم آنها به سنگها برق ميجهد، گرد و غبار در فضا پراكنده ميگردد، (سوگند به اينها) كه انسان ارزش نعمتهاى بىپايان پروردگار خود را نمىداند و كفران مىكند، و آنها را در مورد خود بكار نمىبرد».
ممكن است بعضى نتوانند باور كنند كسى آنچنان كلمات مضحك را بنام آيات آسمانى براى مردم بخواند، اما با توجه به تعصبات غلط و افراطى، و با توجه به سطح افكار مردم آن زمان، بخصوص در آن محيط نيمه وحشى زياد هم جاى تعجب نيست.
راه دور نرويم در همين زمانى كه ما زندگى مىكنيم، در اين عصر علم و دانش و فرهنگ، در همين عصر فضا و موشك و اتم، هنوز در گوشه و كنار افرادى پيدا مىشوند كه ايمان به نبوت پيغمبر فارسى زبانى دارند كه سخنان «مسيلمه كذاب» در برابر كتاب عربى او بسيار آبرومند و پرمعنى و فصيح است.
زيرا اگر آيات «مسيلمه» از نظر «معنى» بىارزش يا خندهآور است، ولى از نظر لفظ و دستور زبان عربى (صرف و نحو) لااقل درست مىباشد. اما آيات پيامبر عصر ما بدبختانه، نه معنى دارد، نه لفظ! و در عين حال افرادى يافت مىشوند كه به آن ايمان دارند!
براى اينكه بدانيد در اين گفتار نه تعصب بخرج دادهايم و نه راه مبالغه و اغراق را پيمودهايم در پايان همين بحث نمونههائى از آنرا به تناسب
1) سوره العاديات آيه 1- / 6.
مطلب به خواست خدا از نظر مىگذرانيم.
اكنون بازگرديم به دنباله سخنان «مسيلمه» و آيات او.
2- يا ضفدع بنت ضفدعين! نقى ما تنقين، نصفك فى الماء و نصفك فى الطين لا الماء تكدرين و لا الشارب تمنعين! ...(1)
يعنى «اى قورباغه خانم!، دختر قورباغه، آنچه ميخواهى صدا كن، نيمى از تن تو در آب و نيمى ديگر در گل است، نه آب را گلآلود مىكنى، و نه كسى را از آب خوردن جلوگيرى مىنمائى! ... (راستى آفرين بر تو قورباغه خانم).
از اين عبارات چنين استفاده مىشود كه مسيلمه تنها اهميت به «سجع» عبارات مىداده و مسجع بودن كلمات خود را كافى مىدانسته است، و شايد براى پارهاى از مردم آن محيط و آن عصر كه دور او بودند در اين تشخيص هم صائب بوده است!
او چنين خيال مىكرد كه نفوذ و تأثير خارقالعاده قرآن در دلهاى مردم مرهون سجع و شبهات اواخر آيات با يكديگر بوده است (همانطور كه پيامبر عصر اخير اين اشتباه را بوضع اسف انگيزترى كه به آن اشاره خواهد شد مرتكب گرديده است).
3- مسيلمه با «سجاح» ازدواج مىكند!
مقارن ظهور مسيلمه زنى از طايفه تغلب به نام «سجاح»(2)نيز دعوى نبوت كرد و قضاياى جالبى بين او و مسيلمه واقع گرديد.
بطوريكه «رافعى» دانشمند و نويسنده اسلامى در كتاب «اعجاز قرآن» مينويسد، او در آغاز مسيحى بود، در زمان خلافت ابوبكر آئين مسيحيت را ترك گفت و ادعاى نبوت كرد و بعضى از مسيحيان آن نواحى به او گرويدند، عدّهاى از رؤساى قبائل كه پيشرفت اسلام در محيط حجاز منافع كثيف آنها را بخطر انداخته بود به او قول مساعدت دادند، و به قيام و شورش بر ضد مركز حكومت اسلام تشويق كردند.
او با بعضى از قبائل اطراف خود جنگ كرد، و با بعضى طرح مسالمتآميز ريخت، تا نزديك سرزمين «يمامه» رسيد در آن موقع كار مسيلمه در آنجا بالا گرفته بود «سجاح» تصميم گرفت با «مسيلمه» بجنگد، و سرزمين يمامه را تصرف كند.
مسيلمه از اين جريان بيمناك شد و پيشنهاد كرد با او ملاقات كند در اين ملاقات، هم پيشنهاد صلح و هم ازدواج با او را نمود، تا به كمك يكديگر و قبائل خود، با مسلمين بجنگند!
ازدواج اين دو پيامبر قلابى صورت گرفت و ميدان جنگ بمجلس عروسى تبديل شد!
چون ادامه اين وضع ممكن بود فتنه بزرگى برپا كند، سرانجام ارتش نيرومند اسلام دخالت نمود و دستگاه هر دو را در هم پيچپد و به اين صحنه مسخره پايان داد.
سجاح گر چه مدعى نبوت بود اما آياتى براى مبارزه با قرآن نازل نكرد، شايد افتضاح مسيلمه درس عبرتى براى او بود.
«ابن اثير» مورخ معروف اسلامى در كتاب «كامل» مىنويسد: مسيلمه در يكى از سخنان خود (كه بعنوان وحى نازل كرده بود) به «سجاح»
گفت: فتولج فيهن ايلاجاً! ثم تخرجها اذا تشاء اخراجاً! فينتجن لنا سخالا انتاجاً ...!!
(از معنى كردن اين عبارت معذرت مىخواهم)
داستان قيام مسيلمه را در برابر قرآن با ذكر يكى از سورههائى كه او نازل كرده خاتمه مىدهيم:
الفيل، ماالفيل، و ما ادريك ما الفيل، له خرطوم طويل، ذنب وثيل:
يعنى «فيل چه فيلى؟! نميدانى چه فيلى؟ داراى دم زمختى و خرطوم طويلى! ...
بد نيست پيش از آنكه بحث خود را درباره «كسانيكه به معارضه با قرآن برخاستند» تعقيب كنيم به يكى از نقاط ضعف اخلاقى ما كه سرچشمه «گرفتارىهاى فراوان اجتماعى» شده به تناسب موضوع مورد بحث اشاره كرده، چند جمله درباره آن گفتگو كنيم.
نميدانم اين گرفتارى تنها در محيط ماست يا در ميان ساير ملل جهان نيز وجود دارد كه اگر كسى تمايل به فساد و انحراف عقيده پيدا كند و هنوز در مراحل مقدماتى باشد او را «هل» بدهند و در ميان دره انحراف قطعى پرتاب نمايند.
آيا اگر كسى در لابلاى حرفهاى خود يك سخن دو پهلو بگويد كه بوى آلودگى به يكى از مفاسد اخلاقى (مثلًا ميخوارگى) يا عدم ايمان به بعضى از مبانى مذهبى بدهد، بايد فوراً يك داستان مفصل و پر آب و تاب از شراب خوارى و مستى و عربده كشى او با شاخ و برگ فراوان درست كرد، و پرونده قطورى از عدم ايمان او به خدا و روز جزا و ساير مقدسات، با تمام منضماتش تنظيم نمائيم و در هر محفل و مجلسى داد سخن را در اين باره بدهيم و عموم
مردم را از «خطرات احتمالى و قطعى» كه از ناحيه اين فرد منحرف و فاسد العقيده ممكن است دامنگير اجتماع گردد آگاه كنيم؟!
اين عادت مذموم و خطرناك در بسيارى از افراد اجتماع ما بدبختانه ريشه دوانيده است، و اگر كسى هم واقعاً فاسد و منحرف نباشد به گردن او ميگذاريم كه منحرف و فاسد بشود!
عواقب شوم اين كار ناگفته پيداست. زيرا انگيزه عدّهاى از مردم در ترك بسيارى از كارهاى غلط و ناپسند «ملاحظه و شرم از اجتماع» است، نه ترس از خدا و احترام بفضيلت و اخلاق. هنگاميكه ما با شايتهسازى و متهم ساختن اين و آن يا بزرگ كردن نقاط ضعف كوچك و مراحل مقدماتى فساد و انحراف، اين پرده «شرم از اجتماع» را پاره كرديم، ديگر دليلى ندارند كه اين اشخاص كه متهم بفساد و انحراف شدهاند راه فساد را نپيمايند و آنچه ميخواهند انجام ندهند و دليلى ندارد پارهاى از محروميتها را بر خود هموار سازند.
آنها پيش از اين از اجتماع حساب مىبردند، و براى خود شخصيتى قائل بودند، و روى همين ملاحظه از انجام بسيارى كارها خوددارى مىكردند، اما هنگامى كه ما شخصيت و احترام آنها را در هم كوبيديم ديگر ملاحظه و حساب معنى ندارد، بلكه روح انتقامجوئى از اين اجتماعى كه با قضاوتهاى ظالمانه خود احترام و شخصيت آنها را پايمال كرده، ايجاب ميكند كه هر چه مىتوانند در واژگون كردن اساس چنين اجتماعى كوشش كنند.
بدبختى اينجاست كه بعضى خيال مىكنند با طرد فورى و بدون محاكمه افراد مجهولالحال، خدمتى به دين و اجتماع مىكنند، در حالى كه نخستين اثر سوء آن جرى ساختن افراد مشكوك، و كمك كردن به ايجاد
يك باند متشكل و فشرده از مخالفان تازه نفس خواهد بود.
و چه بسا آن افراد سالمى هستند كه با اين اتهامات و پروندهسازيها به سوى فساد مىگرايند. اين عمل درست نقطه مقابل دستور «حسن ظن» و «حمل بر صحت» است كه اسلام صريحاً و مؤكداً به آن دستور مىدهد.
بعضى از افراد نادان و لجوج بقدرى در اين قسمت اصرار دارند كه حتى اگر طرف مقابل اعتراف به تقصير و عذر خواهى و ايمان و اعتقاد به مبانى مذهبى كنند، نه تنها از او نمىپذيرند بلكه با توجيهات و تأويلاتى سعى مىكنند، از آن، پيراهن عثمان تازهاى درست نمايند! در حالى كه قرآن مجيد صريحاً ميگويد:
وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقى إِلَيْكُمُ السَّلامَ لَسْتَ مُؤْمِنًا: بكسيكه اظهار اسلام و تسليم مىكند نگوئيد با ايمان نيستى.(1)اسلام و مسلمين تاكنون از اين رهگذر زيانهاى هنگفت ديدهاند و گرفتاريهاى فراوانى گريبانگير آنها شده است. اين رشته سر دراز دارد كه بحث درباره آن ما را از تعقيب موضوع مورد بحث باز مى دارد، اميدواريم همين اشاره كوتاه براى بيدارى همه ما كافى باشد.
اكنون نمونه همين موضوع را در مورد كسانى كه به معارضه قرآن برخاستهاند ملاحظه فرمائيد.
از كسانيكه متهم به معارضه با قرآن هستند «عبداللّه بن مقفع» ميباشد، او از نويسندگان و ادباى معروف قرن دوم هجرى است.
1) سوره نساء آيه 94.
ميگويند در آغاز «مجوسى» بود و بعد اسلام آورد، او احاطه كاملى به لغت عربى و فارسى داشت و تعدادى از كتابهاى فارسى را به عربى ترجمه كرد كه از آن جمله، كتاب «كليله و دمنه» بود.
در مقدمهاى كه بر كتاب كليله و دمنه نوشت با صراحت تمام اظهار اسلام مىكند، ولى مىگويند كلمات زنندهاى گاه و بيگاه از او شنيده مىشده كه به واسطه همانها بالاخره به دست «سفيان بن معاويه مهلبى» امير بصره كه ظاهراً خرده حسابهائى هم با او داشت، كشته شد.
هنگاميكه «سفيان» ميخواست او را در تنور آتش بيفكند گفت: «من تو را مىكشم و هيچ ايرادى بر من نيست، چون تو زنديقى و عقايد مردم را خراب كردهاى»!
اين حادثه در حدود سال 145 هجرى اوائل خلافت بنى العباس روى داد.
در هر حال وضع عقيده او كاملًا بر ما روشن نيست، آنچه مسلم است او داعيه معارضه با قرآن مجيد نداشته، ولى مىگويند: كتاب معروف «الدرة اليتيمة» را به همين منظور نوشته است.
با اينكه كتاب مزبور امروز در دسترس ماست، و چندين بار چاپ شد و كوچكترين اشارهاى در آن كتاب به اين مطلب نشده است نميدانيم چطور اين نسبت را به او دادهاند؟
جز اينكه بگوئيم چون متهم به فساد عقيده بوده ميخواستند اين كار را هم بگردنش بيندازند تا به اصطلاح او را بسوى معارضه با قرآن «هل» بدهند! در هر صورت ابن مقفع هرگز چنين ادعائى نداشته است و هيچ سند تاريخى كه گواه بر ادعاى معارضه او با قرآن باشد در
دست نيست.
اين نسبت را به ابو العلاء معرى كه از نويسندگان و شعراى معروف قرن پنجم هجرى است نيز دادهاند، در حالى كه او هرگز چنين ادعائى نداشته، و ظاهراً انتساب اين مطالب به او بواسطه اتهام او به بى دينى و الحاد بوده است، و چون اديب، نويسنده و شاعر هم بوده اين نسبت زودتر به او مىچسبيده است!.
البته از ابوالعلاء سخنان زنندهاى نقل شده، و وضع او قابل مقايسه با عبداللّه بن مقفع نيست، ولى در هر حال او داعيه مبارزه با قرآن را نداشته است.
زيرا او در رساله «الغفران» در پاسخ «ابن راوندى»(1)كه به عنوان معارضه با قرآن برخاسته و كتابى بنام «التاج» نگاشته است چنين مينويسد:
اما تاجه فليس نعلا، و هل تاجه الا كما قالت الكهنه: اف و تف و جورب و خف» يعنى «آنچه را او كتاب «تاج» نام نهاده ارزش «كفش» را هم ندارد و آيا قافيه پردازيها و سجعهاى ابن راوندى چيزى جز مانند آنچه كاهنان بهم مىبافتند و ميگفتند: «اف، تف، جورب و خف» نميباشد؟(2)و به اين ترتيب عبارت پردازيهاى ابن راوندى را بباد مسخره گرفته ا ست.
و در همان رساله «الغفران» آن گفتار جالبى را كه درباره قرآن گفته و سابقاً نقل كرديم بيان ميكند و اعتراف مينمايد كه: «هنگامى كه يك آيه از قرآن در ميان سخنان ديگر واقع شود مانند ستاره درخشانى در شب تاريك مىدرخشد»!
يكى ديگر از كسانيكه ميگويند داعيه نبوت و معارضه با قرآن داشته، احمد بن حسين كوفى معروف به «متنبى» است.
او در سال 303 تولد يافت، از ذوق شعر بهره فراوانى داشت، در آغاز مسلمان بود ولى ميگويند بعداً از اسلام كنارهگيرى نمود، و در سال 320 دعوى نبوت كرد و در سال 354 كشته شد.
قرائن زيادى در دست است كه نشان مىدهد داعيه او بيشتر به علت محروميتهاى خانوادگى و حس جاه طلبى بوده است.
طرز تفكر و روح او را از شعر زير كه از اشعار معروف اوست ميتوانيد درك كنيد:
الخيل و الليل و البيداء تعرفنىو الطعن و الضرب و القرطاس و القلم!
يعنى: اسبها، شبها، صحرا، مرا ميشناسند، و ضربه نيزه و شمشير و همچنين قلم و كاغذ همه مرا مىشناسند.
پدر او در كوفه سقائى مىكرد و در آغاز سنين جوانى مدّعى خلافت گرديد و چيزى نگذشت كه مىگويند دعوى خلافت مبدّل به دعوى نبوت گرديد (جالب توجه اينكه دعوى او در سن 17 سالگى بود!) علت
كشته شدن او ادعاى نبوت نبود بلكه مذمتى بود كه از «عضدالدوله ديلمى» نمود.
در هر حال امروز مطالب قابل بحثى از او در مورد معارضه با قرآن در دست نيست كه مورد بحث قرار گيرد، و با اينكه او شاعر نكته سنجى بود جاى ترديد نيست كه از او فصيحتر در ميان شعرا و گويندگان عرب فراوانند، بعلاوه بعضى عقيده دارند كه دعوى نبوت او نيز افسانهاى بيش نيست، و ما احتمال ميدهيم سرچشمه اين نسبت همان دعوى خلافت، و بلند پروازىهاى او بوده كه رقيبان او ميخواستهاند به اين وسيله او را هم متهم ساخته و از ميدان سياست و شعر و ادب بيروت كنند!.
اين بود سرگذشت اجمالى كسانى كه ميگويند در مقام معارضه با قرآن برآمدند و تنيجه كار آنان.
در ميان بحثها و گفتگوهائى كه از طرف مخالفان در مورد «معارضه با قرآن» شده از همه شگفتانگيزتر بحثى است كه اخيراً از طرف عدّهاى از مسيحيان صورت گرفته است. در سال 1913 ميلادى رسالهاى در «مصر» انتشار يافت كه نويسنده آن معلوم نبود، همين قدر از محتويات و روى جلد آن استفاده مىشد كه اين رساله از طرف «مطبعه انگليس و آمريكا» انتشار يافته است.
در اين رساله كوچك «مبشّران مسيحى» كه معمولا «پيش قراولان استعمارند» به اصطلاح خواسته بودند با دو سوره از قرآن (سوره حمد و سوره كوثر) معارضه كنند.
اجازه بدهيد قبلًا عين دو سورهاى را كه در آن رساله انتشار داده بودند در اينجا ذكر كنيم سپس درباره آن بحث و گفتگو نمائيم، زيرا قيافه اين دو سوره ساختگى و عبارات و مضمون آنها ما را از توضيح و بحث زياد مستغنى مىسازد.
1- «الحمد للرحمن، رب الاكوان، الملك الديان، لك العبادة و بك
المستعان، اهدنا صراط الايمان! ...»
2- «أنا اعطيناك الجواهر! فصل لربك و جاهر! و لا تعتمد قول ساحر! ...»
نقائص معنوى و ناموزون بودن تعبيرات و الفاظ اين دو عبارت بر تمام كسانى كه با زبان عربى آشنائى دارند روشن است و ما به چند قسمت آن اشاره مىكنيم و كسانى كه علاقهمند به توضيح بيشترى هستند مىتوانند به مقدمه تفسير نفيس «البيان» صفحه 70- 74 مراجعه كنند.
اين دو عبارت قطع نظر از سبكى تعبيرات، نارسائيهاى فراوانى از نظر معنى دارند كه ذيلًا به چند مورد آن اشاره مىشود.
الف- تبديل كلمه «اللّه» به «الرحمن» در جمله الحمد للرحمن تناسب جمله را به كلى بر هم مىزند زيرا «ال» در الحمد بمعنى جنس، و براى تعميم است، و اين تناسب با كلمه: «اللّه» دارد كه ناظر به تمام صفات خداوند ميباشد زيرا «اللّه» به معنى ذات مقدسى است كه داراى تمام صفات كماليه است، ولى «رحمن» فقط اشاره به يكى از صفات او كه صفت رحمت است مىباشد و اين با عموميت «حمد» سازگار نيست (دقت كنيد).
ب- «اكوان» بمعنى «حوادث» است و آن تناسب با «خلقت» دارد مناسب اين است كه گفته شود: خالق الاكوان نه با كلمه «رب» كه بمعنى «مالك» است، زيرا مالكيت و تربيت بعد از حدوث است، بعلاوه از كلمه اكوان بيشتر غير صاحبان عقل به نظر مىآيد، در حالى كه از كلمه «عالمين» در درجه اول صاحبان عقل مفهوم مىگردد بنابراين كلمه عالمين قابل مقايسه با «اكوان» نيست.
ج- «لك العبادة و بك المستعان» هيچگونه دلالت بر عبوديت گوينده
و استعانت او از درگاه خداوند ندارد، و آن مفهوم پر ارزشى كه از «ايَّاكَ نَعْبُدُ وَ ايَّاكَ نَستَعِينُ استفاده مىشود، در اين تعبير ابداً وجود ندارد، زيرا در اين جمله بندگان با صراحت تمام اعتراف به عبوديت و بندگى خداوند و استعانت جستن از ذات پاك مىكنند، و اين يك تلقين پر معنى و دائمى است كه در تربيت آنها كاملًا تأثير دارد.
د- كلمه «صراط الايمان» يك معنى خصوصى كه راه ايمان است در بردارد، در حالى كه «الصراط المستقيم» يعنى راه راست يك مفهوم عام دارد كه شامل تمام شئون زندگى مادى و معنوى انسانها مىشود، ضمناً از اين تعبير استفاده ميشود كه در دو طرف راه سعادت (يعنى در طرف افراط و تفريط) راههاى انحرافى فراوانى است كه بايد به دقت مراقب آن بود ولى از «صراط الايمان» اين معنى فهميده نمىشود.
ه- منظور از «جواهر» كه خداوند به پيغمبر بخشيده چيست؟ آيا همين دانههاى قيمتى است؟ اينكه افتخارى نيست، بعلاوه دروغ است زيرا چنين جواهرى در كار نبوده، و اگر منظور چيز ديگر است، جمله كاملًا ابهام دارد.
و- نهى از اعتماد بر گفته «ساحران» نامفهوم به نظر مىرسد زيرا در مورد پيامبر (ص) چنين احتمالى وجود ندارد كه او بر گفته ساحران اعتماد كند، بعلاوه آنچه درباره ساحران مورد توجه است كارهاى آنهاست، نه گفتار آنها، پس بهتر اينست كه گفته شود بر اعمال ساحران اعتماد مكن ....
ولى آنچه بايد مورد توجه قرار گيرد اين است كه گويا تلقين
كنندگان اين عبارات نظرى جز به «سجع» و «قافيه» پردازى عبارات نداشتهاند و چنين تصوّر ميكردهاند كه اگر عبارتى بر وزن آيات قرآن درست كنند، مانند قرآن را آوردهاند، خواه اين عبارات از نظر «معنى» و «الفاظ» موزون و صحيح و در سر حد فصاحت قرآن باشد يا نه، اين اشتباه بسيار بزرگى است كه آنها مرتكب شدهاند.
اگر كار به اين سادگى بود كه ما بعضى از كلمات اين سوره را برداريم و بجاى آن هر كلمهاى خواستيم بگذاريم، و به همين اندازه كه هم وزن آن كلمه باشد قناعت كنيم، مىبايست تاكنون هزاران سوره مانند سورههاى قرآن آورده باشند.
اساساً چنين معارضهاى احتياج به اطلاع كافى از ادبيات عرب، و اصول فصاحت و بلاغت ندارد، و كودكان مدارس هم مىتوانستند اين كار را بكنند، پس چرا اين همه گويندگان توانا، فصحا و بلغاى عرب كه در زمان ظهور اسلام فراوان بودند چنين كارى را نكردند، يعنى آنها آنقدر توجه نداشتند؟! يا اينكه آنها مىدانستند با عوض كردن چند كلمه به كلمه هم وزن آن مشكل حل نمىگردد بلكه بايد مزايا و مفاهيم آنها را حفظ كنند، و صورت اقتباس و تقليد هم نداشته باشند، مشكل اينجاست.
اگر مطلب به همين سادگى باشد ما نيز قدرت داريم در يك ساعت چندين سوره مانند سورههاى قرآن بسازيم و مثلًا بگوئيم:
«الحمد الرحيم. رب العالم العظيم! نحن عبدك المسكين. نعبدك و نستعين. اهدنا صراط العليين!» و مانند آنها. آيا اين سوره كه نگارنده ساده و راحت آنرا ساخته است از سورهاى كه آنها ساختهاند كمتر است؟!
اين كار درست مانند اين است كه يك آدم بىاطلاع از فن شعر
بخواهد با شاعر توانايى همچون سعدى رقابت كند، و براى اين منظور بعضى از كلمات سعدى را از ميان اشعار آبدارش بردارد و به جاى آن كلماتى هم وزن آنها بگذارد، و مانند پارهاى از اشعار نو در قيد و بند معنى نباشند. مثلا اشعار معروف «بنى آدم اعضاى يكديگرند» را به اين صورت درآورد:
بنى آدم افراد يك ملتند!كه در آفرينش ز يك علتند!
چو چشمت بدرد آورد روزگاربرو دكتر حاذقى را بيار!
آيا راستى اين كار را رقابت با سعدى مىتوان گفت، و چنين كسى را «سعدى زمان» يا «سعدى شكن دوران»! بايد لقب داد به عقيده ماه بهترين و در عين حال سادهترين راه براى پاسخ گفتن به اين گونه سخنان اينست كه آنها را به اهل زبان نشان بدهيم، شما دو عبارت «عربى نماى» بالا را به هر فرد عرب درس خوانده يا باديه نشين، بلكه بكسانيكه عرب نيستند ولى تحصيلات عربى دارند نشان بدهيد، در همان نظر اول خواهند گفت كه به هيچ وجه با دو سوره قرآن، نه از نظر لفظ و نه از نظر معنى، و نه از نظر فصاحت و بلاغت و نكات ادبى، قابل مقايسه نيست، بلكه مضحك و مسخره است.
مبارزه با قرآن، و آيات جذاب آن، و سرانجام كار مبارزه كنندگان تاريخچه جالبى دارد كه در بحث گذشته گوشهاى از آنرا شرح داديم، اكنون براى تكميل اين بحث ناگزيريم سرى هم به كتابهاى عربىنماى مدعيان اعصار اخير بزنيم.
آنها نيز براى اثبات نبوت خود دست به معجزات زدهاند، و خواستهاند مانند پيامبر اسلام (ص) كتاب يا كتابهائى (مانند بيان، اقدس، ايقان) بياورند، و نبوت خود را به اين وسيله اثبات كنند و ضمناً بطور غير مستقيم با قرآن معارضه نمايند.
اين كتابها راستى عجيب است، و بررسى آنها نيازمند يك بحث طولانى است كه از موضوع سخن ما بيرون ميباشد، ولى براى اينكه خوانندگان اطلاعات فشردهاى در اين زمينه داشته باشند تجزيه و تحليل كوتاهى در اين باره لازم است:
در مورد اين كتابهاى به اصطلاح عربى (يا قستمهاى عربى آن
همين اندازه بايد گفت كسانيكه يك دوره صرف و نحو مختصر، كه براى محصّلين ادبيات عرب معمولًا دو سال بطول مىانجامد، بدانند، در نخستين برخورد با اين كتابها دچار حيرت و شگفتى مىشوند، زيرا مىبينند عبارت آنها نه شباهت به فارس دارد نه به عربى، بلكه معجون و مخلوط مضحكى از هر دو است، مطمئناً يك نفر كه اطلاع از زبان فارسى ندارد به اين آسانى نمىتواند بفهمد كه نويسندگان اين كتابها منظورشان نوشتن عربى بوده است!
اين سخن ادعا نيست، تعصب نيست، يك واقعيت است كه با مراجعه به خوبى روشن مىگردد، خلاصه: در نوشتن اين كتابها قواعد صرف و نحو بكلى فراموش شده، و جملهبنديها و تعبيرات و مشتقات عربى آن نامفهوم است.
بسيارى از مشتقات و واژهها و صيغههائى كه در آنها بكار رفته ابداً در مشتقات عربى وجود ندارد، و با اصول و قواعد به هيچ وجه تطبيق نميكند.
رعايت احكام «مذكر» و «مؤنث» و قواعد «تثنيه» و «جمع» و «معرفه» و «نكره» كه از بدوىترين قواعد ادبيات عرب مىباشد در آن نشده است.
بطوريكه اگر يكى از دانشآموزان كلاس سوم متوسطه دو ورقه امتحان خود به سبك اين كتابها چيز بنويسد مسلماً رفوزه خواهد شد!
شايد بدانيد نفوذ بابيگرى و بهائيگرى در ميان عربها تقريباً صفر است، به عقيده ما يكى از علل عدم نفوذ اين مسلك در كشورهاى عربى، وجود همين «عربيهاى آب نكشيده» آنهاست كه هر عربى زبانى را در
نخستين برخورد به وحشت مىاندازد.
و نيز به يكى از علل نايابى اين كتابها، و نهى صريح بعضى از محافل به اصطلاح روحانى آنها، از «چاپ» و «نشر» اين كتب همين مطلب است، زيرا مثلى هست معروف «سفره باز نكرده بوى گل مىدهد» اما همينكه باز شد ممكن است رسوائى بار آورد!
و الا دليلى ندارد حتى پيروان اين مسلك، كتابهاى اصلى خود را مانند (بيان) و (اقدس) به اين آسانى نبينند، بسيارى از آنها تا آخر عمر از فيض ديدار اين كتب محروم بمانند، و از قرار دادن آنها در اختيار ديگران با اين شدّت جلوگيرى شود!
جالب توجه اينست كه آورندگان اين كتابها به پيروى از قرآن مجيد «تحدّى» و «دعوت به معارضه» هم كردهاند، و از ديگران درخواست كردهاند اگر راست مىگويند مانند آن بياورند!!
اجازه بدهيد قبلًا نص اين «تحدّى» را در اينجا نقل كنيم و سپس چند نمونه از «آيات مباركات»! را از نظر بگذرانيم.
در سوره 52 از كتاب «احسن القصص» «تأليف سيد باب» مىگويد:
وَ إِنْ كُنْتُمْ في رَيْبٍ مِمَّا نَزَّلْنا عَلى عَبْدِنا فَأْتُوا «با حرف»! مِنْ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا الذين قد زعمتم من دون ذكر اللّه
اگر در درستى آنچه خداوند بر بنده ما نازل گردانيده ترديد داريد چند «حرف»! مانند آن بياوريد، و از كسانيكه گمان كرديد غير از ذكر خدا «سيد باب» دعوت كنيد!.
همانطوريكه ملاحظه ميكنيد اين آقا آيه 23 سوره بقره از قرآن مجيد را تحريف كرده و مغلوط كرده و به اين صورت درآورده است (مثلًا به جاى
«نزلنا» قد انزل اللّه گذاشته كه با ضمير عبدنا- هيچگونه سازش ندارد) ضمناً براى اينكه شاهكارى نشان داده باشد تحدى به آوردن ده سوره و يك سوره نكرده بلكه دعوت به آوردن «چند حرف» نموده است، در حاليكه كودكان كلاس اول ابتدائى كه الف با را مىتوانند چند حرف مانند آن بياورند اين يك تحدّى مطلق و دربست ...
اما نمونهاى از آيات مباركات
در كتاب «بيان عربى» صفحه 26 ميگويد:
و لتنقرن الصبايا على سرير او عرش او كرسى فان ذلك لم يحسب من عمرهم! و لتأذنن لهم بما يفرحون، و لتعلمن «خط الشكسته»! فان ذلك ما يحبه اللّه
يعنى: «دختران خود را حتماً بايد روى تخت و كرسى جاى دهيد، زيرا روى تخت و كرسى نشستن از عمر آنها حساب نمىشود!، و به آنها اجازه بدهيد هر نوع مىخواهند تفريح كنند! و خط شكسته را حتماً ياد بگيرند زيرا خدا خط شكست را دوست مىدارد»!
همانطور كه ملاحظه ميكنيد نخست دستور مؤكدى براى نشانيدن دختران بر تخت و كرسى صادر نموده (معلوم نيست مردم بىبضاعتى كه دختران متعدد دارند و اينهمه تخت و كرسى در خانه ندارند تكليفشان در برابر اين دستور چيست؟)
سپس تصريح مىكند كه اين عمل بقدرى مهم و با فضيلت است كه ساعاتى را كه روى تخت و كرسى مىنشينند جزو عمر آنها حساب نمىشود!.
بعد اجازه هر نوع تفريح به آنها مىدهد، سپس شاهكار اصلى خود را
درباره ياد گرفتن «خط شكسته» بكار مىزند و تأكيد مىكند كه خدا علاقه مخصوصى به خط شكسته دارد (معلوم مىشود خداوند با خطاطان قديم، هم سليقه است و از اين خطوط كج و معوج لذت مىبرد و طبعاً با خطوط راست و درست و خواناى چاپى امروز و آنچه با دست يا ماشين تحرير مىنويسند چندان ميانهاى ندارد!).
البته توجه داريد «شكسته» كه از الفاظ فارسى خالص است و در متن اين عبارت عربى غليظ، خود را «جا» زده است، اما به چه مجوز قانونى؟ معلوم نيست، اگر به جاى آن لااقل «المكسر» ميگفت چه ضررى داشت؟ نميدانيم!
از اين گذشته «صبايا» جمع «صبيه» و مؤنث است (زيرا جمع «صبى» صبيان است) با اين حال معلوم نيست چرا ضمير «لهم» و «عمرهم» و «يفرحون» همه مذكر آورده شده است؟!
و انگهى كلمه «الشكسته» با تمام اشكالاتى كه دارد به عنوان «صفت» براى «خط» آورده شده و بنابراين بايد خط هم «ال» داشته باشد و گفته مىشود «الخط الشكسته» نه «خط الشكسته» (دقت كنيد).
اما نكته اصلى مطلب كجاست؟ و چرا باب اينهمه اهميت به خط شكسته با همان تعبير فارسيش داده است؟ براى اينكه تنها هنر او خط شكسته بود و نمونههاى موجود گواهى مىداهد كه خط شكسته خوبى داشته، و در آن زمانها كه بازار «خطوط شكسته» رونق داشت مىتوانست منشى خوبى باشد، متأسفانه از اين هنرش هم استفاده نكرد.
به هر حال با توجه به اين نكته، ديگر ايراد نخواهيد كرد كه چرا پيروان خود را دعوت به ياد گرفتن اين خط كرده است.
هر وقت اين عبارت بيان را مىبينم به ياد داستان شيرينى از مسافرت ملك سعود پادشاه سابق كشور عربستان سعودى به ايران مىافتم، بد نيست شما هم اين داستان را بشنويد:
ميگويند: در ايامى كه ملك سعود براى انجام يك سفر دوستانه به ايران آمده بود، روزى ضمن پذيرائى بسيار مفصّلى كه از او بعمل آوردند خوراك بسيار لذيذى از گوشت «قرقاول»(1)تهيه كرده بودند، پادشاه سعودى ميل داشت بداند اين خوراك لذيذ از گوشت كدام پرنده تهيه شده است.
اما متأسفانه هنگاميكه توضيح خواست مترجم او هر چه فكر كرد به خاطرش نيامد كه در عربى به قرقاول چه مىگويند؟
مترجم با نگاههاى خود از حضار استمداد مىجست اما متأسفانه هيچكس در آن ميان نبود كه واژه عربى قرقاول را بداند و پادشاه سعودى را از سرگردانى بيرون آورد.
يكى از وزراى وقت كه در «حل مشكلات امور مملكت از طرق آسان»! يد طولانى داشت، و در آن ضيافت حاضر بود، پرسيد بحث سر چيست؟ گفتند بر سر واژه عربى قرقاول، گفت اينكه مشكل نيست به ملك بگوئيد اين خوراك را از گوشت «القرقاول» تهيه كردهاند!(2)
1) قرقاول بفتح قاف و ضم واو پرونده زيبائى است كه در كنار بحر خزر بيشتر پيدا مىشود، محل زندگى آن معمولًادر جنگلها و مزارع است، پرهاى خوشرنگ زيبائى دارد و دم درزاش معرف او مىباشد، اين كلمه اصلًا تركى است و به فارسى آنرا« تذرو» و« تورنگ»« خروس صحرائى» مىگويند.
2) قرقاول را به عربى« تدرج» يا« تذرج»( بر وزن مردم) ميگويند و اين واژه معرف واژه« تذرو» فارسى است.
نمونه ديگر در كتاب «بيان عربى» صفحه 42 ميگويد:
انتم اذا استطعتم كل آثار نقطة تملكون و لو كان چاپا!
: «شما اگر بتوانيد تمام آثار نقطه (سيد باب) را مالك شويد اگر چه چاپ باشد.»
در اين عبارت باز داد سخن را با يك جمله عربى كاملًا نامأنوس به ضميمه كلمه «چاپ» كه دو حرف از سه حرف (چ و پ) ابداً در عربى وجود ندارد، داده است.
گذشته از اين اگر كلمه «چاپ» فرضاً عربى مىبود استعمال آن در اينجا صحيح نبود و بايد به جاى آن گفته شود «و لو كان چاپياً»! زيرا چاپ «اسم» است نه «صفت» براى كتاب.
و در هر حال معلوم نيست چرا كلمه مأنوس و صحيح «مطبوع» را كه عربى است فراموش كرده است.
ضمناً از اين عبارت برمىآيد كه پيروان او موظفند حتى الامكان از كتب خطى استفاده نمايند، و استفاده از كتابهاى چاپى مخصوص حال اضطرار و ضرورت مىباشد!
خلاصه در كتاب بيان عربى و فارسى و ساير كتابهاى نامبرده، عبارات نامأنوس و گاهى ركيك كه كمترين شباهت بعربى ندارد فراوان يافت مىشود.
كتابهاى «بهاء» مانند «ايقان» و «اقدس» نيز دست كمى از كتب باب ندارد، و عبارات عجيب غريبى در آنها يافت مىشود كه از قيد و بند تمام قواعد زبان عربى يله و رها و آزاد است.
مثلًا: در كتاب ايقان (چاپ اول صفحه 38) ميگويد: كانوا بجناحين الايقان فى هواء العلم مطيوراً در همين عبارت كوتاه هفت كلمهاى، چهار غلط واضح
و روشن وجود دارد كه براى هر كس اطلاعى از زبان عربى دارد آشكار است:
1- «جناحين» تثنيه است و بايد هنگام اضافه بدون نون ذكر شود يعنى گفته شود جناحى الايقان و اساساً چون در مورد جمع بكار رفته است مناسب «اجنحة الايقان» ميباشد.
2- «مطيور» اسم مفعول است و در اينجا بايد اسم فاعل (طائر) بكار رود، آنهم بصورت جمع ذكر شود نه مفرد!
3- از اين گذشته مطيور اساساً غلط است زيرا فعل لازم (مانند طار) اسم مفعول ندارد.
4- گذشته از اينها بكار بردن كلمه «هواء» در اينگونه موارد كاملًا نامأنوس و از تعبيرات فارسى است، در عربى در اين مورد كلمه «سماء» بكار ميبرند.
ولى نكته جالب توجه اينجاست كه تمام اين اغلاط روشن در چاپ اول كتاب ايقان كه ظاهراً در زمان خود «بهاء» بوده موجود است اما پيروان او كه بعداً متوجه شدند پيشواى آنها چه دسته گلى در كتابهاى خود به آب داده، آستين بالا زده، قلم بدست گرفتند و به كمك بعضى از آشنايان به ادبيات عربى مشغول اصلاح اغلاط پيغمبر خود شدند و بسيارى از اغلاط اين كتاب را در چاپهاى بعد اصلاح كردند، مثلًا به جاى همين جمله مغلوط در چاپ دوم صفحه 52 چنين نوشتهاند: «طاروا باجنحة الايقان فى هواء محبة الهم الرحمن»! كه با همه اصطلاحات باز بعضى از اغلاط آن جا مانده است!.
خلاصه اگر بنا بشود اغلاط كتابهاى استاد و شاگرد، «مبشّر» و «پيامبر» جمعآورى گردد كتاب بزرگى خواهد شد كه معلوم نيست به خواندنش بيارزد.
از همه جالبتر عذرى است كه براى اين عبارت مغلوط آوردهاند كه روشنترين مصداق «عذر بدتر از گناه» است آنها مىگويند ما اين الفاظ را از قيد و بند قواعد خشك رها ساختهايم!، در واقع بر اين الفاظ بيچاره منت گذاردهاند و آنها را از چنگال قواعد بىرحم ادبيات و دستور زبان آزاد نمودهاند!.
همانطور كه خود باب در «باب اول از واحد ثانى از كتاب بيان» آب پاك روى دست همه ريخته، و همه را آسوده خاطر ساخته و در جواب اين اعتراض ميگويد:
«صاحب اين آيات نفى اين قواعد و علم به آن را از خود نموده است»!
حتى بعضى از پيروان ساده لوح او غلط نويسى (و به عبارت ديگر آزاد ساختن الفاظ را از قيد قواعد) جزو كرامات او دانستهاند، اين عمل درست به اين مينمايد كه كسى پيراهن را بجاى شلوار و كلاه را بجاى كفش، و كفش را بجاى كلاه، بكار برد و افتخار كند و بگويد من همان كسى هستم كه اين لباسها را از قيد عادات و رسوم و مقررات خشك معمولى آزاد ساختم! ... شما به چنين كسى چه ميگوئيد؟!
اگر غلط نويسى افتخار يا كرامت باشد بايد سر بيسوادها به آسمان سائيده شود و ادعاى كشف و كرامت كنند، زيرا در يك صفحه عبارت ممكن است 50 غلط املائى و انشائى و دستورى بنويسند.
گمان مىكنم اين بحث بيش از اين نياز به تعقيب نداشته باشد. اجازه بدهيد بگذريم.
او ساحر است و گفتارش سحر
جاذبه قرآن
چرا پيامبر را «ساحر» خواندند؟
يك صحنه از سحر قرآن!
وسعت ادبيات عرب
عصر طلائى ادبيات عرب
بازار عكاظ نمايشگاه بزرگ ادبى و اقتصادى
براى كوبيدن انقلاب اسلامى
من نيز مسلمان شدم!
زيبائى ظاهر با عمق معنى
صراحت و قاطعيت
متانت و عفّت بيان
با گفتار كوتاهى كه تاكنون درباره «اعجاز قرآن» بطور اجمال و سربسته داشتهايم گوشهاى از چگونگى اين كتاب آسمانى روشن گرديد، اكنون موقع آن رسيده كه با تفكيك جنبههاى مختلف اعجاز قرآن از يكديگر، و بررسى اين مسئله از دريچههاى گوناگون، گامهاى تازهاى در راه شناخت اين كتاب بزرگ برداريم.
همانگونه كه اشاره شد «اعجاز قرآن» را مىتوان از دريچههاى گوناگون مطالعه كرد:
1- از نظر رسا بودن تعبيرات، موزون بودن كلمات و جملهبنديها، شيرينى بيان، و نفوذ خارقالعاده آن در افكار و نفوس كه از آن تعبير به «فصاحت و بلاغت» مىشود.
2- از نظر «معارف دينى» و معرفى مبدأ و معاد، و هدف و صفات پيامبران.
3- از نظر علوم و دانشهائى كه در آن روز بشر به آن نائل نشده بود
(معجزات علمى).
4- از نظر تاريخ صحيح و خالى از هر گونه خرافات.
5- از نظر طرح قوانين اجتماعى.
6- از نظر اخبار از حوادث آينده.
7- از نظر عدم تضاد و اختلاف و دو گانگى در سراسر بحثهاى آن.
در اين قسمت، قبل از هر چيز گفتگوهاى دشمنان و مخالفان را كه به دون توجه اعترافات جالبى درباره عظمت قرآن كردهاند مورد مطالعه قرار مىدهيم، زيرا بسيار مىشود كه قضاوتهاى مخالفان لجوج و سرسخت بيش از گفتار مستدل موافقان علاقمند مىتواند پرده از روى مطالب بردارد و حقايق را آشكار سازد.
دشمن هميشه سعى دارد نقاط قوّت را تا آنجا كه مىتواند ناديده بگيرد و انكار كند ولى اگر نقاط قوت بقدرى آشكار و روشن بود كه جاى انكار نداشت كوشش خود را در «وارونه نشان دادن» آن به خرج ميدهد، و سعى مىكند براى آن تفسيرهاى بد و ناهنجارى بتراشد و افكار مردم را نسبت به آن منحرف سازد، اين تفاسير غلط معمولًا توأم با يكنوع اعتراف ضمنى به اصل وجود نقطه قوّت است.
بنابراين هر گاه مشاهده كنيم دشمن براى تفسيرهاى غلط و گمراه كننده دست و پا مىزند، بايد بدانيم اصل موضوع بقدرى آشكار بوده كه
جاى انكار براى او باقى نگذاشته است.
از تواريخ، و همچنين از خود قرآن مجيد به خوبى برمىآيد كه مخالفان پيامبر نسبتهاى ناروائى به او ميدادند، تا افكار عمومى را كه به سرعت متوجه او مىشد از وى منحرف سازند از جمله گاهى به او «مجنون»(1)و گاهى «شاعر»(2)مىگفتند.
و نيز گاهى «كاهن»(3)و زمانى هم «ساحر»(4)! مىگفتند.
اما در واقع هر يك از اين نسبتهاى ناروا نكتهاى داشت: به اين جهت به آن حضرت نسبت «جنون» ميدادند كه با عادات و رسوم غلطى كه يادگار صدها سال بود مىجنگيد، همان عادات و رسومى كه با گذشت اعصار و قرون چنان با زندگى آن مردم آميخته شده بود، كه از ضروريات و بديهيات محسوب مىگرديد، و مخالفت با آن، مخالفت با امور بديهى و ضرورى شمرده مىشد، آنها اين مخالفت را نشانه ديوانگى مىپنداشتند!
اين موضوع منحصر به پيامبران نبوده بلكه تمام مصلحين بزرگ بشر كه با عادات و رسوم غلط و خرافات و موهوماتى كه يادگار قرون گذشته بوده، مبارزه مىكردند متهم به جنون و ديوانگى مىشدند، چون بسيارى از مردم تقليد كوركورانه و پيروى بدون قيد و شرط از عادات و رسوم محيط را «شرط عقل»! ميدانند. البته اگر عقل اين باشد مخالفت با آن ديوانگى است.
1) وَ يَقُولُونَ أَ إِنَّا لَتارِكُوا آلِهَتِنا لِشاعِرٍ مَجْنُونٍ( سوره صافات آيه 36): و پيوسته مىگفتند:« آيا ما معبودان خود را بخاطر شاعرى ديوانه رها كنيم؟!
2) همان.
3) فَذَكِّرْ فَما أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِكاهِنٍ وَ لا مَجْنُونٍ( سوره طور آيه 29).
4) فَقالَ إِنْ هذا إِلَّا سِحْرٌ يُؤْثَرُ إِنْ هذا إِلَّا قَوْلُ الْبَشَرِ( سوره مدثر 24 و 25).
«شاعر» مىگفتند نه به اين جهت كه آن حضرت سابقه شعر و قافيهپردازى داشت، زيرا اين مطلب در هيچ تاريخى ديده نشده، بلكه از اين نظر بود كه آيات موزون قرآن و جملههاى زيبا و رساى آن چنان شور و هيجانى در دلها برپا ميكرد كه موزونترين اشعار حماسى عرب در آن زمان كه «عصر طلائى شعر و ادب عربى» محسوب مىشد قدرت برابرى با آنرا نداشت.
نويسنده معروف مصرى «مصطفى صادق رافعى» در كتاب «اعجاز القرآن» مىگويد: «اسلوب و طريقه قرآن آهنگ و لهجههائى بوجود مىآورد كه هر شنوندهاى را وادار به استماع مىكرد و اين خود يكنوع «موسيقى» مخصوصى است كه در كلمات موزون ديگر تا آن زمان سابقه نداشته است، اين نظم و ترتيب در قرآن وسيلهاى بود كه طبع عرب را صفا مىداد، و به طرز جديدى از نظم و اسلوب سخن آشنا مىساخت كه بىسابقه بود» ...
گر چه بكار بردن تعبير «موسيقى» در اين مورد روى آلودگى مخصوصى كه اين كلمه پيدا كرده چندان مناسب نيست، ولى به هر حال منظور، اينست: كلمات قرآن داراى آنچنان آهنگ و جملهبنديهاى موزون و نظم و اسلوب جالب بوده كه در تلطيف عواطف، و تحريك روح حماسى و غرائز پاك انسانى، به اندازهاى مؤثر بود كه مخالفان براى منحرف ساختن افكار عمومى چارهاى نداشتند جز آنكه آنرا «شعر» و پيامبر را «شاعر» بنامند ولى اين آيات كجا و شعر كجا؟!
همچنين اگر نسبت «كهانت» به پيامبر مىدادند بر اثر اين بود كه با صراحت و قاطعيت تمام، اخبارى مربوط به حوادث آينده بيان مىداشت
كه نمونههاى آن، در بحث اعجاز قرآن از نظر اخبار آينده، ذكر خواهد شد.
مخالفين براى پرده افكندن روى اين حقيقت نام «كاهن» بر آن حضرت گذاشتند.
زيرا كاهنان كسانى بودند كه در زمان جاهليت، ماند منجمين امروز پيشگوئيهايى نسبت به حوادث آينده و امور پنهانى مىكردند كه گاهى صحيح و گاهى باطل از آب در مىآمد.
اما نسبت «سحر» به آن حضرت بسيار قابل دقت است زيرا به گواهى آيه 24 و 25 سوره مدثّر؛ علت اصلى اين نسبت ناروا همين آيات قرآن بوده است، يعنى اگر سحرى بوده چيزى جز همين نفوذ خارقالعاده آيات نبوده است.
اين نسبت گواهى ميدهد كه نفوذ آيات قرآن در دلها به قدرى عميق و صريح، و بىسابقه بوده كه نمىتوانستند آنرا يك امر عادى تلقى كنند، ناچار بودند براى اين كلمات و عبارات، با اين تأثير خارقالعاده واژهاى پيدا كنند، چارهاى جز اين نديدند كه بگويند «سحر» است زيرا سحر از نظر لغت به كارهاى خارقالعادهاى مىگويند كه عامل اصلى آن مرموز و دقيق و مخفى باشد (و لذا مسائل دقيق و مخفى را نيز گاهى سحر مىنامند)(1).
آنها با اين نسبت مىخواستند پرده به روى يك حقيقت بزرگ يعنى «جاذبه فوقالعاده قرآن» بيندازند.
به هر حال نسبت «سحر» و «شعر» به آيات قرآن دادن و متهم
1) مفردات غرائب القرآن- تأليف راغب اصفهانى ماده« سحر»
ساختن پيامبر اسلام (ص) را به اين دو موضوع از ناحيه مخالفان، يكى از مدارك زنده و نفوذ و تأثير خارقالعاده آيات قرآن در افكار و نفوس شنوندگان است و شيرينى و جذابيت و فصاحت و بلاغت اعجازآميز قرآن را مدلل مىسازد.
در تواريخ اسلام صحنههاى جالبى از جاذبه و تأثير خارقالعاده اين آيات در دلها ديده مىشود كه در نوع خود بىسابقه است، داستان وليد بن مغيره يكى از داستانهاى معروف تاريخ اسلام است:
وليد بن مغيره مخزومى كه مرد ثروتمندى بود، و در ميان اعراب به حسن تدبير و فكر صائب شهرت داشت، و براى حل مشكلات اجتماعى و منازعاتى كه در ميان طوائف عرب واقع مىشد از فكر و تدبير او استمداد ميكردند، و به همين جهت او را «ريحانه قريش» (گل سر سبد آنها) مىناميدند، روزى به تقاضاى جمعى از مشركان نزد پيامبر آمد تا از نزديك وضع او را بررسى و آيات قرآن را ارزيابى كند.
بنا به خواهش او، پيغمبر قسمتى از آيات سوره «حم سجده» را تلاوت كرد، اين آيات چنان تأثير و هيجانى در او ايجاد كرد كه بىاختيار از جا حركت نمود و به محفلى كه از طرف طايفه او (بنى مخزوم) تشكيل شده بود درآمد و گفت:
«به خدا سوگند از محمد (ص) سخنى شنيدم كه نه شباهت به گفتار انسانها دارد و نه پريان! تا آنجا كه گفت: و ان له لحلاوة، و ان عليه لطلاوة و ان اعلاه لمثمر، و ان اسفله لمغدق، و انه يعلو و لا يعلى عليه!
«گفتار او شيرينى خاصى و زيبائى مخصوصى دارد، بالاى آن (همچون شاخههاى درختان برومند) پرثمر و پائين آن (مانند ريشههاى درختان كهن) پر مايه است. گفتارى است كه بر هر چيز پيروز مىشود و چيزى بر آن پيروز نخواهد شد» ...
زمزمه در ميان قريش افتاد و گفتند: از قرائن برمىآيد كه «وليد» دلباخته گفتار «محمد» (ص) شده، و اگر چنين باشد همه قريش تحت تأثير او قرار خواهند گرفت، و به محمد (ص) تمايل پيدا مىكنند. ابوجهل گفت:
من چاره او را ميكنم، به منزل وليد آمد و با قيافهاى اندوهبار كنار او نشست:
وليد- چرا اينچنين غمگينى؟!
ابو جهل- چرا غمگين نباشم، با اين سن و شخصيت كه دارى، قريش بر تو عيب مىگيرند و ميگويند تو با سخنان پر مايه خود گفتار محمد (ص) را زينت دادهاى!
وليد برخاست و به اتفاق ابوجهل به مجلس قريش درآمد، رو بسوى جمعيت كرد و گفت: آيا تصور ميكنند محمد (ص) ديوانه است؟! ... هرگز آثار جنون در او ديدهايد؟ ... حضّار گفتند: نه.
تصور ميكنيد دروغگو است؟ آيا تاكنون به راستگوئى و امانت مشهور نبوده و در ميان شما به عنوان «صادق امين» معروف نبوده است؟
بزرگان قريش گفتند: پس چه بايد به او نسبت بدهيم؟!
وليد فكرى كرد و گفت: بگوئيد «ساحر» است، زيرا با اين سخنان خود ميان پدر و فرزند و خويشاوندان جدائى مىافكند، عدّهاى به او ايمان مىآورند و در راه ايمان به او از همه چيز مىگذرند
«آرى او ساحر است و گفتارش سحر! ...»(1)
1) نقل از مجمع البيان ج 9 صفحه 387( با تفاوت مختصر).
نميدانم اين حقيقت را چگونه ادا كنم كه «ناسيوناليستهاى» افراطى، با آن روح حساس و لطيفشان! ناراحت نشوند كه «زبان عربى» يكى از وسيعترين و غنىترين زبانهاى دنياست.
درست است كه فارسى شكر است و تعبيراتش لطيف و عالى است، و قبل از هر چيز زبان مادرى ماست، ولى هيچ محقق زبانشناسى نمىتواند انكار كند كه زبان و ادبيات عرب از لحاظ وسعت و دامنه لغات و استحكام تركيب و جملهبنديها در ميان زبانهاى دنيا كمنظير است.
اگر فرضاً ما خرده حسابهاى سياسى با بعضى داشته باشيم دليل اين نمىشود كه در بحثهاى علمى اعمال تعصب كرده، واقعيت را ناديده بگيريم، و مباحث سياسى را با مسائل علمى مخلوط كنيم.
اساساً فرق يك دانشمند محقق، با افراد عادى همين است كه «آنها» و «حقيقت» را مىجويند آنچنان كه هست، در حاليكه «اينها» اميال و خواستههاى خود را مىجويند و حقايق را به صورت خواستههاى خود مىخواهند و مىبينند.
به هر حال زبان عربى يك زبان پر مايه و گسترده و غنى است، همانطور كه در ميان زبانهاى اروپائى، زبان فرانسوى، نيز از نظر وسعت و قدرت بيان مطالب امتياز غير قابل انكارى دارد.
وسعت زبان عربى تنها از اين نظر نيست كه مواد لغات آن فوقالعاده زياد است، بطوريكه براى يك موضوع مانند «اسب» يا «گوسفند» (نمىگوئيم «شتر» تا ايراد كنيد كه تنها سرمايه عرب شتر بوده چه جاى تعجب كه براى آن صدها لغت وضع كنند) لغات زيادى براى سنين مختلف و رنگهاى گوناگون و حالات ديگر آن وضع شده است، يا مثلًا «گريه» كردن با صدا و بىصدا هر كدام لغت جداگانهاى دارد.
بلكه علاوه بر كثرت مواد لغت، دامنه اشتقاقات آن نيز بسيار وسيع است. مثلًا از يك «مادّه» معين با استفاده از ابواب متخلف (ثلاثى مجرد و ثلاثى مزيد فيه و غير آنها) ممكن است «صدها» لغت ساخت، و اين امر براى كسانيكه آشنا به ادبيات عربى هستند كاملا روشن است، جالب توجه اينكه تمام اشتقاقات تابع نظم و قاعده خاصى است كه كمتر از آن تخلف مىكند.
گذشته از اين، در زبان عربى بر خلاف بسيارى از زبانها براى دو نفر صيغه خاصى از فعل و اسم وجود دارد كه آنرا «تثنيه» مىگويند، و براى مرد و زن نيز دو گونه فعل مىآورند، يعنى شنونده از يك كلمه، تمام خصوصيات مخاطب، يا شخص مورد بحث، را مىتواند درك كند.
و جالبتر اينكه با تغيير حركات آخر كلمات (كه در اصطلاح آنرا «اعراب» ميگويند) از هر كلمه معانى مختلفى استفاده مىشود. مجموعه اين جهات به زبان عربى وسعت كم نظيرى بخشيده است.
اين نام شايد شايستهترين نامى است كه ميتوان به عصر جاهليت، يعنى دوران قبل از اسلام و مخصوصاً زمانهاى نزديك به قيام پيامبر اسلام (ص) داد.
حقاً آن عصر يك عصر طلائى از نظر ادبيات بود: همان اعراب باديه نشين، همان برهنهها و نيمه وحشىها با تمام محروميتهاى اقتصادى و اجتماعى، دلهائى سرشار از ذوق ادبى، و سخن سنجى داشتند، بطوريكه امروز اشعارى كه يادگار آن دوران طلائى است از اصيلترين و پر مايهترين اشعار عرب محسوب مىشود، و ذخائر گرانبهائى براى علاقهمندان ادبيات عربى اصيل است كه در بحثهاى مختلف ادبى به آن استشهاد مىكنند، اين خود بهترين دليل براى نبوغ ادبى و ذوق سخن پرورى اعراب در آن دوران مىباشد.
گوستاولوبون، مستشرق معروف فرانسوى در اين باره سخنى دارد كه براى اثبات مقصود ما قابل توجه است. او در كتاب خود (تاريخ تمدن اسلام) ميگويد:
«اينكه گفتهاند اعراب جاهليت مطلقاً سابقه تمدن نداشتهاند باور كردنى نيست، زيرا يك زبان بسيار عالى با يك رشته ادبيات ممكن نيست دفعتاً وجود پيدا كند، اين زبان نشانه تمدن درخشانى است كه اعراب در گذشته دور داشتهاند، و امروز كمتر آثارى از آن به جاى مانده است»(1)گر چه به عقيده ماه استدلال گوستاولوبون براى اثبات سابقه تمدن درخشان اعراب حجاز چندان منطقى نيست، زيرا تنها يك زبان وسيع
1) اقتباس از تايخ تمدن اسلام صفحات 88 و 89 چاپ چهارم
عالى نمىتواند نشانه تمدن درخشانى باشد.
ما معتقديم اين موضوع ممكن است از ذوق ادبى خاصى سرچشمه گيرد كه در روح اقوام چادرنشين كه از يك زندگانى كاملًا بدوى برخورداند ميتواند وجود داشته باشد، خلاصه هيچ جاى تعجب نيست در پهنه صحرا و در ميان اقوام و چادرنشين و بيابانگرد چنان ذوق سرشارى در جنبههاى ادبى و زبان وجود داشته باشد، بدون اينكه از تمدن درخشانى بهرهمند باشند.
ولى به هر حال از اين گفتار به خوبى برمىآيد كه «گوستاولوبون» زبان اعراب آن دوره را آنچنان عالى دانسته كه آن را درخور يك تمدن درخشان معرفى مىكند و باور نمىكند مولود افكار و ذوق ملتى نيمه وحشى باشد.
عربها در زمان جاهليت يك بازار بزرگ سال به نام «بازار عكاظ» داشتند كه در عين حال يك مجمع مهم ادبى، و كنگره سياسى، و قضائى، نيز محسوب مىشد.
وضع اين بازار جالب و شنيدنى است قبائل مختلف حجاز در ماههاى حرام (ماههائى كه جنگ را در آن حرام مىدانستند و موقتاً دست از خونريزى و كشت و كشتار برمىداشتند و آرامش مختصرى در شبه جزيره بوجود مىآمد) به سوى اين بازار هجوم مىآوردند.
در اين بازار همه گونه كالاهاى مختلف مبادله مىشد، و علاوه بر فعاليتهاى اقتصادى عاليترين نمونههاى نظم و نثر عربى از طرف شعرا و سخن سرايان توانا در اين كنگره بزرگ عرضه مىگرديد كه بهترين آنها
به عنوان «شعر سال» انتخاب مىشد، و البته موفقيت در اين مسابقه بزرگ ادبى، افتخار بزرگى براى سراينده آن شعر و قبيلهاش بود.
جرجى زيدان درباره بازار عكاظ مىنويسد:
«اين بازار در نزديكى شهر «طائف» بود و قبائل حجاز كه در ماههاى حرام به آنجا مىآمدند در نخلستانهاى مجاور آن چادر مىزدند و مشغول داد و ستد مىشدند.
طايفه قريش براى جلب افراد بيشترى بسوى اين بازار، آنجا را «نمايشگاه شعر و ادب و خطابه» قرار داده بودند، (زيرا عربها به اين موضوع علاقه وافرى داشتند) و به اين ترتيب هر سال عدّهاى از گويندگان و خطيبان عرب براى اظهار فضل و كسب شهرت به آنجا مىآمدند.
ضمناً اگر كسى اسيرى داشت، و مىخواست اسير خود را از اسير كنندهاش خريدارى كند بعكاظ مىآمد، و هر كس نزاعى داشت براى دادخواهى و دادرسى به آنجا مىآمد، و قبل از آنكه بازار افتتاح گردد يك نفر را به عنوان سرپرستى و اداره امور آنجا انتخاب ميكردند كه غالباً از «بنى تميم» بود ...(1)
قرآن در ميان چنين جمعيتى پيدا شد كه علاوه بر داشتن يك زبان عالى و پر مايه، در آن عصر به اوج ترقى ادبى خود رسيده بودند. ولى با اينهمه قرآن (قطع نظر از مزاياى ديگر كه در آينده مورد بحث قرار خواهد گرفت) فصل نوينى در ادبيات عرب گشود، و آنچنان شور و انقلاب دامنهدارى در پهنه زبان عرب بوجود آورد كه قابل مقايسه با تأثير و نفوذ هيچيك
1) تاريخ تمدن جرجى زيدان- جلد اول صفحه 19.
از آثار زنده ادبى آن روز و «اشعار عكاظ» و «معلقات سبع» نبود، شعرا و سخن سرايان عرب در آغاز به فكر مبارزه افتادند، ولى خيلى زود متوجه شدند كه جاذبه و نفوذ و قدرت كشش قرآن بيش از آنست كه بتوان با آن برابرى كرد. لذا عقب نشينى كردند.
لذا ناچار دست به مبارزات «منفى و غير منطقى» زدند.
اين مبارزات به اشكال گوناگونى صورت مىگرفت و در پارهاى از موارد شكل كودكانهاى داشت كه حكايت از عجز و ناتوانى آنها ميكرد.
يكى از طرق مبارزه آنها اين بود كه عدّهاى را مأمور كردند در همان موقعى كه پيامبر اسلام (ص) مىخواست دلهاى عدّهاى از مردم حقيقتجو را با آن آيات شيواى قرآن مجذوب سازد با «كف زدنهاى ممتد» و «سوت كشيدن» و «قال و غوغا» آنچنان جنجالى برپا كنند كه آهنگ دلنواز پيامبر (ص) در ميان آنها گم شود!
اين موضوع را قرآن در آيه 26 سوره فصلت» بازگو كرده است:
وَ قالَ الَّذينَ كَفَرُوا لا تَسْمَعُوا لِهذَا الْقُرْآنِ وَ الْغَوْا فيهِ لَعَلَّكُمْ تَغْلِبُونَ «مشركان گفتند باين قرآن گوش فرا ندهيد و به هنگام تلاوت آ» جنجال كنيد، شايد پيروز شويد»! ...
راه ديگرى كه براى انحراف افكار عمومى از قرآن انديشيدند اين بود كه: تاجرى بنام «نضربن حارث» كه در آن وقت با ايران مبادلات تجارتى داشت، داستانهاى هيجان انگيز قهرمانان ايران باستان و افسانههاى آبدار رستم و اسفنديار را كه با روح حماسى اعراب سازش داشت، به ضميمه سرگذشت شاهان بزرگ ايران و شرح كاخهاى رؤيائى آنها، به قيمتهاى
قابل توجهى خريدارى كرده بود، و براى سران قريش به ارمغان آورد.
آنها هم براى منحرف ساختن افكار توده مردم كه سخت تحت تأثير آيات قرآن قرار گرفته بودند (و يا به تعبير ديگر براى فراهم كردن يك سرگرمى سالم!) از آن استفاده كردند و گفتند:
اگر محمد (ص) داستان «عاد» و «ثمود» براى شما مىخواند، ما از آن بهتر را براى شما تهيه كردهايم، داستان رستم و اسفنديار و پهلوانان بزرگ ايران زمين!
ولى اين نقشه هم كارگر نيفتاد، و ريشههاى قرآن روز به روز در اعمال دلها محكمتر مىشد و جوانههاى تازه ميزد.
اما عجيبترين طرق مبارزه، همان بلائى بود كه بر سر «اسعد بن زراره» آوردند. او از طايفه «خزرج» بود كه ساليان دراز با طايفه «اوس» جنگ و ستيز داشتند.
هنگاميكه از «مدينه» براى جلب همكارى نظامى مردم مكه به آنجا آمد در ملاقاتهاى اوليه از دوست قديميش «عتية بن ربيعه» اين جمله را شنيد:
«اين روزها شخصى بنام «محمد (ص)» در مكه پيدا شده كه ضد آئين بتپرستى، همان آئين نياكان ما، قيام كرده و تمام حوادث را تحت الشعاع قرار داده است، بطوريكه ما قادر به هيچ گونه كمك بشما نيستيم»!
«اسعد» بسيار علاقهمند شد اين مرد اعجوبه را كه در اين مدت كوتاه چنان تكان سختى به افكار مردم مكه داده است از نزديك ببيند.
او الآن كجاست؟
در كنار كعبه (در حجر اسماعيل) نشسته و مردم را با كلمات مخصوصى به آئين خود مىخواند.
آيا من مىتوانم با او ملاقات كنم؟
آرى، ولى بسيار خطرناك است. زيرا ممكن است تو را با گفتار خود سحر كند!
بالاخره من ناچارم اطراف خانه كعبه طواف كنم، چگونه ممكن است سخنان او را نشونم، مگر او در حجر اسماعيل كنار كعبه ننشسته است؟
چرا ... ولى بيا اين قطعه «پنبه» را بگير و در گوش بگذار تا سخنان او را نشوى!
پنبه ...؟!
آرى پنبه!.
«اسعد» پنبه را گرفت و در گوش گذارد، و براى طواف به مسجدالحرام آمد و مشغول طواف شد، در «دور اول» نگاه عميقى به پيغمبر اسلام (ص) افكند كه اطراف او را مانند تشنگانى كه دور چشمه «آب زندگى» جمع شوند گرفتهاند، و با دقت به سخنانش گوش مىدهند در «دور دوم» طاقت نياورد، با خود گفت اين چه كار احمقانهاى است كه من گوش خود را ببندم و از چنين جريان مهمى كه در مكه ميگذرد بىخبر باشم. اين پنبه «لعنتى» را بايد از گوش خود بيرون كنم ببينم چه خبر است؟
اين را گفت و پنبه را با خشم و نفرت از گوش به در آورد و بيرون انداخت و با روئى گشاده خدمت پيغمبر (ص) آمد.
محمد (ص)! بگو ببينم ما را به چه چيز دعوت مىكنى؟
بسوى خداوند يگانه يكتا، و اين كه من فرستاده او هستم ...، سپس دو آيه از سوره انعام (آيه 152 و 153) را كه عصاره قسمت مهمى از اصول و فروع اسلام است بر او خواند.
«اسعد» چنان مجذوب و مسحور آيات قرآن شد كه بىاختيار فرياد زد: «من گواهى ميدهم معبودى شايسته ستايش جز خداوند يگانه نيست و تو پيامبر او هستى ...
آرى من نيز مسلمان شدم!
يك مطالعه كوتاه در آثار ادبا و نويسندگان بزرگ نشان مىدهد كه آنها به دو دسته متمايز تقسيم مىشوند: جمعى بيشتر به زيبائى الفاظ اهميت مىدهند، و زياد در بند عمق معنى نيستند، به عكس عدّه ديگرى الفاظ را به چيزى نمىگيرند و تمام قدرت و نبوغ خود را متوجه عمق معانى مىسازند.
روى همين جهت نويسندگان تاريخ ادبيات ما، آثار شعراى بزرگ گذشته را (از يك نظر) به دو سبك مختلف: «سبك عراقى» و «سبك هندى» تقسيم نمودهاند.
بزرگانى كه به سبك اول شعر گفتهاند ذوق و استعداد خويش را بيشتر در زيبائى الفاظ بكار بردهاند، در حاليكه طرفداران سبك دوم به نازك كارىها و دقايق معانى پرداختهاند.
البته در ميان سخن سرايان و نويسندگان، دسته سومى نيز پيدا مىشوند كه به دو قسمت اهميت ميدهند. و ميتوانند هر دو را خوب و با ارزش از آب درآورند اما بسيار محدودند و انگشت شمار.
دليل آن هم روشن است: الفاظ و جملهبنديهاى زيبا و دلانگيز هميشه با معانى مورد نظر تطبيق نمىكند، چه بسا الفاظ و عباراتى كه قالب واقعى معانى مورد نظر هستند، و تمام ريزه كاريهاى آنرا دقيقاً منعكس مىسازند ولى چندان جالب و زيبا نيستند.
لذا آنهائيكه بيشتر به عمق معنى توجه دارند بر سر دو راهى «زيبائى لفظ» و «زيبائى معنى» ناچارند از الفاظ جالب و جذاب صرفنظر كرده، به سوى الفاظ و عباراتى متوجه شوند كه براى اداى مقصود آنها رساتر مىباشد، اما كسانيكه در فكر سخن پردازى و آرايش الفاظ و جملهبنديها هستند بسيارى اوقات مجبورند از الفاظى كه قالب مقصود آنهاست به خاطر حفظ «سجع» يا «قافيه» و يا مانند آن چشم بپوشند، بنابراين يك نبوغ فوق العاده مىخواهد كه كسى بتواند اين دو را با هم در يكجا جمع كند.
قرآن اين امتياز بزرگ را در حد اعجاز دارد، الفاظ آن در نهايت عذوبت و شيرينى، جملهبنديهايى در نهايت ظرافت و زيبائى، كلمات آهنگدار و موزون، و با اين همه كاملًا قالب معانى با تمام ريزه كاريها و دقايقش و اين خود يكى از مظاهر «اعجاز» اين كتاب بزرگ آسمانى است كه آن چنان معانى را با چنين الفاظى جمع كرده است.
براى پى بردن به اين حقيقت بهترين راه، مطالعه و دقت در خود آيات قرآن مىباشد و هر قدر در اين زمينه بيشتر مطالعه و بررسى كنيم اين راز آشكارتر مىگردد.
گر چه بررسى آيات مختلف بطور مشروح در اين مختصر نمىگنجد ولى چه بهتر كه بعضى از موارد را به عنوان نمونه مورد بحث و تجزيه و تحليل قرار دهيم تا كليدى براى اين طرز مطالع باشد، و در لابلاى بحثهاى
آينده، به خواست خداوند نمونههاى ديگرى مطرح خواهد شد.
در قرآن مجيد (سوره رعد- آيه 17) براى مجسم ساختن منظره مبارزه حق و باطل، و سرانجام اين مبارزه دامنهدار و دائمى، مثال جالبى زده شده است:
أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسالَتْ أَوْدِيَةٌ بِقَدَرِها فَاحْتَمَلَ السَّيْلُ زَبَدًا رابِيًا وَ مِمَّا يُوقِدُونَ عَلَيْهِ فِي النَّارِ ابْتِغاءَ حِلْيَةٍ أَوْ مَتاعٍ زَبَدٌ مِثْلُهُ كَذلِكَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْحَقَّ وَ الْباطِلَ فَأَمَّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفاءً وَ أَمَّا ما يَنْفَعُ النَّاسَ فَيَمْكُثُ فِي اْلأَرْضِ
«خداوند آبى از آسمان نازل نمود، و از هر سرزمينى باندازه گنجايش آن براه افتاد (رودها بهم پيوستند و سيلابى تشكيل دادند) سيلاب كفهائى بر روى خود حمل كرد (نه تناه بر روى سيلاب كف ظاهر ميگردد بلكه) در روى فلزاتى كه براى زينت، يا وسائل زندگى زير فشار آتش ذوب مىشوند، اينگونه كفها آشكار مىگردد، اين چنين خداوند حق و باطل را مجسم مىسازد، اما كف بزودى از بين مىرود، ولى آنچه بمردم سود ميرساند در زمين باقى مىماند»
در همين يك مثال كوتاه كه با الفاظ و عبارات موزونى ادا شده نكات جالبى نهفته است كه ذيلًا بقسمتى از آن اشاره ميگردد:
1- طرفداران باطل هميشه مانند كفهاى روى آب پر هياهو هستند، ظاهرى فريبنده، و درونى تهى و خالى دارند، و ضمناً هميشه متكبر و خود پسند و بلندى طلبند (زبداً رابياً) در حالى كه طرفداران حق، به عكس آنها، متواضع و بردبار و مرد عمل هستند.
2- باطل بىدوام، بىفايده، بىخاصيت است، ولى حق منبع انواع بركات است، همانطور كه كفهاى روى آب نه رفع تشنگى ميكنند و نه گل و گياهى مىرويانند، ولى آب همه جا رمز حيات ا ست.
3- باطل ممكن است به شكلهاى گوناگون و در هر لباس و هر صحنهاى خود نمائى كند. همانطور كه كفها بر روى آب، و فلزات ذوب شده، هر دو آشكار مىگردند. (و مما يوقدون عليه فى النار ...)
4- هر كسى به اندازه استعداد و وسعت روح خود ميتواند از مواهب اين جهان استفاده كند، همانطور كه هر زمينى به اندازه وسعت خود قطرات باران را به خود مىپذيرد، همچنين آثار وجود هر كس به مقدار ظرفيت وجود اوست، چنانكه رودهائى كه از هر زمينى جريان مىيابد، چنين است (فسالت اودية بقدرها).
5- مبارزه حق و باطل يك مبارزه دائمى و هميشگى است و سرانجام اين مبارزه در همه جا يكسان، يعنى پيروزى درخشان حق مىباشد همانطور كه منظره سيلاب و كف در همه جا به چشم مىخورد.
6- بقاء و دوام هر موجودى در سايه سود رسانيدن به اجتماع و مردم است و بدون آن دوام ممكن نيست (وَ أَمَّا ما يَنْفَعُ النَّاسَ فَيَمْكُثُ فِي اْلأَرْضِ).
7- حتى باطل در بقاى خود مديون حق است و بدون استفاده از حيثيت حق، لحظهاى دوام نخواهد داشت، همانطور كه كفها را هميشه آب بر روى خود حمل مىكند (فاحتمل السيل) اگر آبى نبود هرگز كف نمىتوانست به حيات خود ادامه دهد، همينطوريكه اگر حق نبود باطل هم فروغى نداشت، فى المثل اگر سخن راست در جهان نبود هچكس دروغ را باور نمىكرد، و اگر افراد درستكار نبودند كسى تحت تأثير افراد
خائن واقع نمىشد پس همين جولان و فروغ كاذب باطل، مديون بهرهبردارى از فروغ حق است (آن دروغ از راست ميگيرد فروغ).
8- باطل هميشه دنبال بازار آشفته ميگردد، همانطور كه كفها معمولًا هنگامى روى آب آشكار مىشوند كه سيلاب از سراشيبى تند كوهها با هيجان و شور به پائين ميريزد، اما همينكه در ميان جلگه صاف و هموارى قرار گرفت، و وضع آرام شد، كفها تدريجاً محو مىشوند و آب صاف باقى مىماند.
اين بود يك نمونه از معانى عميق قرآن كه با عبارات دلنيشينى ادا شده است، به همين دليل پيامبر اسلام (ص) درباره اين كتاب بزرگ آسمانى فرمود: (
ظاهره وانيق و باطنه عميق
) ظاهرش زيبا و باطنش عميق است.
همه از صراحت لهجه يك گوينده لذت ميبرند، چرا كه حقائق را عريان و پوست كنده، و بدون هر گونه پيرايه و تحريف بيان ميكند، و هيچ چيز براى يك انسان واقعبين لذت بخشتر از درك حقيقت نيست.
صراحت لهجه غالباً از يكنوع شهامت آميخته با ايمان حكايت مىكند كه گوينده در سايه آن حقايق را آنچنان كه هست تشريح مينمايد. در حاليكه افراد «ترسو و محافظه كار» چهره تابناك حقيقت را در لابلاى هزار گونه پردههاى رنگارنگ كه تار و پود «خيال و ترس» بافته شده مىپيچند، و شنونده بيچاره را در سنگلاخ ناراحت كنندهاى سرگردان مىسازند.
دندان روى حرف گذاردن، و چند پهلو سخن گفتن (جز در مورد استثنائى) نشانه عدم اعتماد گوينده به گفتههاى خود. و يا علامت ترس و وحشت او از طرف قضاوت شنوندگان است، و در هر دو صورت از ضعف و ناتوانى گوينده، حكايت مىكند.
به همين دليل هميشه رهبران انقلاب فكرى جهان، بخصوص پيامبران بزرگ، در صراحت بيان و قاطعيت، امتياز بر ديگران داشتهاند، آنها در محيطهائى كه افكار مخالفين، آنان را به شدّت تهديد مىنموده، اهداف عالى خود را با صراحت و قاطعيت تمام بيان ميكردهاند.
مخصوصاً چون آنها به حمايت و رنجيدگان و ستمديدگان آمده بودند در گرفتن حقوق آنها صراحت خاصى نشان مىدادند. گفتگوى موسى را با زمامدار قلدر و استعمارگر زمان خود «فرعون» در مقام دفاع از حقوق بنى اسرائيل هر كس ببيند از صراحت و قاطعيت مردى كه در لباس شبانى بوده، در برابر آنچنان ديكتاتورى، تعجب مىكند و در عين حال لذت مىبرد.
پيشواى بزرگ اسلام على عليهالسلام كه خود آيتى از صراحت و قاطعيت بوده مخصوصاً در اين باره تأكيد بيشترى مىفرمايد و تصريح مىكند:
«ملتى كه حق ضعيفان را از زورمندان با «صراحت» نگيرد هرگز روى سعادت نخواهد ديد»(1).
يكى از امتيازات بزرگ آيات قرآن و گفتار و سخنان موزون پيغمبر اسلام (ص) همين صراحت و قاطعيت است كه به انحاء مختلف در لابلاى آن خودنمائى ميكند.
همه ميدانيم قرآن بسيارى از مطالب خود را با قسم- نه تنها با يك قسم بلكه با سوگندهاى متعدد تكان دهنده به آيات عظمت خدا در جهان آفرينش- شروع مىكند.
1) نهج البلاغه- عهدنامه مالك اشتر
ممكن است بعضى از كثرت قسمهاى قرآن دچار تعجب شوند، اما اگر به اين حقيقت توجه كنيم كه سوگندهاى متعدد اين كتاب آسمانى علاوه بر توجه دادن مردم به عظمت آيات خلقت و موجودات گوناگون آفرينش، و تحريك حس كنجكاوى آنها در راه مطالعه اسرار جهان هستى، نمونهاى از قاطعيت و صراحت خاص قرآن است و يكى از عوامل نفوذ آن در افكار عمومى ميباشد.
علاوه بر سوگندهاى متعدد، بسيارى از آيات قرآن با «ادات تأكيد» مانند «انَّ، انَّ، نون تأكيد، لام قسم» و امثال آن توأم است و هر كس با اين كتاب آسمانى آشنا مىگردد، در همان مراحل نخستين تحت تأثير لحن جدى و قاطع و نافذ آن قرار ميگيرد، و در اين قسمت ميان مسائلى كه افكار عمومى آن روز با آن آشنا بوده، يا نبوده و يا حتى مخالف بوده فرق نمىگذارد.
لحن بحثهاى قاطع قرآن براى درهم كوبيدن آئين بتپرستى در محيط آن روز كه بتها با شكوه و جلال هر چه تمامتر بر افكار مردم حكومت مىكردند، نمونه زدندهاى از اين معنى است.
قرآن براى جراحى افكار بيمار و عليل مردم آن محيط، به طرز ماهرانهاى دست در اعماق و زواياى مغز آنها مىبرد، و قسمتهاى پوسيده و فاسد شده، افكار آنها را با بيان برنده خود قطع نموده، به دور مىاندازد.
از هيجان افكار عمومى كه بر اثر جريحهدار كردن تعصبات باطل و ريشهدار آنها بوجود مىآمد ابداً وحشت ندارد، قاطعيت لحن قرآن در اين
مسئله كه مهمترين جبهه مبارزه اسلام و كفر بود بسيار جالب است، بد نيست در اينجا به گوشهاى از اين مبارزه وسيع و دامنهدار «به عنوان نمونه» اشاره شود.
قرآن گاهى براى مجسم ساختن ضعف و ناتوانى بتها با آنهمه «شكوة و جلال قلابى» كه داشتند ميگويد:
«إِنَّ الَّذينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ لَنْ يَخْلُقُوا ذُبابًا وَ لَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ وَ إِنْ يَسْلُبْهُمُ الذُّبابُ شَيْئًا لا يَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ تمام خدايان شما اگر اجتماع كنند حتى از آفريدن يك مگس عاجزند، و اگر مگس چيزى از آنها بربايد قدرت باز گرفتن آن را ندارند»!(1)زمانى براى مجسم ساختن «بيچارگى و زبونى آن بتهاى بينوا» داستان ابراهيم بتشكن و سرنوشت افتضاحآميز بتخانه مجلل «بابل» را پيش كشيده، به اينجا ميرساند كه ابراهيم (ع) به متوليان و حاميان بتكده، در حالى كه در برابر استدلال روشنى كه ابراهيم دائر بر گنگ بودن، و عدم شعور بتها، كرده بود سربزير انداخته بودند و از شدت شرم دانههاى عرق بر پيشانى آنها نمايان بود ميگويد: «چگونه خدايانى را كه (ابداً) نه بحال شما سودى دارند و نه مىتوانند كمترين ضررى به شما برسانند پرستش مىكنند اف بر شما و بر خدايان ساختگى شما، اى بىعقلها»!(2)و به اين ترتيب اثبات مىكند كه هيچ مجوز عاقلانهتى براى پرستش آنها نيست، زيرا نه آنها ميتوانند در صورت پرستش، گرهاى از كار بندگان خود بگشايند، و نه در صورت تخلف صدمهاى به آنها بزنند و مجازات كنند، چنين معبودهايى بىمصرف و بى
كفايتى چگونه لايق پرستش هستند؟!
باز به زبان ديگر از آنها اقرار مىگيرد: هل يسمعونكم اذ تدعون او ينفعونكم او يضرون:
«آيا هنگامى كه آنها را مىخوانيد، صداى شما را مىشنوند؟! يا سود و زيانى به شما مىرسانند؟»!(1)(خدايانى كه حتى از شنيدن صداى بندگان خود عاجزند چگونه درخور پرستش مىباشند!)
بالاخره هنگاميكه بتپرستان براى فرار از اين منطق كوبنده، بار مسئوليت را بر دوش پدران و نياكان خود مىافكنند، و ميخواهند در پناه احترام و قداست و مصونيت معنوى خاصى كه نياكان در افكار عمومى دارند، خود را از چنگال اين منطق نيرومند نجات دهند و ميگويند:
بَلْ نَتَّبِعُ ما أَلْفَيْنا عَلَيْهِ آباءَنا: «ما از آنچه پدران خود را بر آن يافتيم پيروى مىنمائيم»(2)در اينجا قرآن ضربت خرد كننده خود را بر پايه اين منطق خرافى نيز ميزند، و تسليم بدون قيد و شرط آنها را در برابر خرافاتى كه ميراث گذشتگان آنها را تشكيل مىدهد به باد انتقاد مىگيرد و با صراحت مىگويد:
وَ لَوْ كانَ آباؤُهُمْ لا يَعْقِلُونَ شَيْئًا وَ لا يَهْتَدُونَ «آيا اگر پدران آنها چيزى نمىفهميدند و هدايت نمىيافتند (باز هم بايد از آنها پيروى كنند)»؟!(3)لَقَدْ كُنْتُمْ أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ في ضَلالٍ مُبينٍ «به يقين شما و پدرانتان، در گمراهى آشكارى بودهايد»!(4)و به اين ترتيب آخرين پناهگاه و سنگر آنها را ويران مىسازد.
البته اين گوشهاى از چگونگى مبارزه قرآن با آئين بتپرستى است كه شايد امروز در نظر بعضى اين معنى ساده جلوه كند، اما اگر عظمت و شكوه خاصى را كه «بتها» به عنوان «خدايان مقدّس» در افكار مردم آن محيط داشتند در نظر مجسم كنيم خواهيم دانست كه اين «صراحت و قاطعيت» چقدر ارزنده و درخور ستايش بوده است.
با اينكه افراد بيسواد و تاريك، توجهى به تعبيرات خود ندارند، و بسيار ميشود كه براى اداى مقصود خود كلمات و جملههائى دور از نزاكت و ادب بكار مىبرند، و با اينكه قرآن در ميان چنين مردمى آشكار گرديد، ولى هرگز رنگ محيط را به خود نگرفت، و در تعبيرات خود نهايت متانت و عفّت را رعايت نموده است، و اين موضوع به فصاحت و بلاغت قرآن رنگ خاصى بخشيده است.
اصولًا در قرآن هيچگونه تعبير زننده، ركيك، ناموزون، مبتذل و دور از عفت بيان، وجود ندارد، و ابداً متناسب طرز تعبيرات يك فرد عادى درس نخوانده و پرورش يافته در محيط جهل و نادانى نيست، با اينكه سخنان هر كس متناسب و همرنگ افكار و محيط اوست.
در بيان تمام سرگذشتهائى كه قرآن نقل كرده يك داستان واقعى عشقى وجود دارد و آن داستان يوسف و زليخاست.
داستانى كه از عشق سوزان و آتشين يك زن زيباى هوس آلود، با جوانى ماهر و پاك دل سخن ميگويد.
گويندگان و نويسندگان هنگامى كه با اينگونه صحنهها روبرو ميشوند يا ناچارند براى ترسيم چهره قهرمانان و صحنههاى اصلى داستان جلو زبان يا قلم را رها نموده، و به اصطلاح حق سخن را ادا كنند، گو اينكه هزار گونه تعبيرات تحريك آميز يا زننده به ميان آيد.
و يا مجبور ميشوند، براى حفظ نزاكت و عفّت زبان و قلم، پارهاى از صحنهها را در پردهاى از ابهام بپيچند، و به خوانندگان و شنوندگان- بطور سربسته- تحويل دهند.
گوينده و نويسنده هر قدر مهارت داشته باشد غالباً گرفتار يكى از اين دو اشكال ميشود.
آيا ميتوان باور كرد، فردى درس نخوانده، هم ترسيم دقيق و كاملى از باريكترين و حساسترين فصول چنين عشق شورانگيزى بنمايد، بدون اينكه كوچكترين تعبير تحريكآميز و دور از عفتى بكار برد.
ولى قرآن در ترسيم صحنههاى حساس اين داستان به طرز شگفتانگيزى، «دقت در بيان» را با «متانت و عفت» بهم آميخته، و بدون اينكه از ذكر وقايع چشم بپوشد و اظهار عجز كند تمام اصول اخلاق و عفّت را نيز بكار بسته است.
ميدانيم از همه صحنههاى اين داستان حساستر شرح ماجراى آن «خلوتگاه عشق» است كه «ابتكار» و «هوس» زليخا دست به دست هم دادند و آنرا بوجود آوردند.
قرآن در شرح اين ماجرا همه گفتنىها را گفته، اما كوچكترين انحرافى از اصول عفت سخن پيدا نكرده است، آنجا كه مىگويد:
وَ راوَدَتْهُ الَّتي هُوَ في بَيْتِها عَنْ نَفْسِهِ وَ غَلَّقَتِ اْلأَبْوابَ وَ قالَتْ هَيْتَ
لَكَ قالَ مَعاذَ اللَّهِ إِنَّهُ رَبّي أَحْسَنَ مَثْوايَ إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ (يوسف: 23): «و بانوئى كه يوسف در خانه او بود از وى تقاضا و خواهش كرد و تمام درها را بست و گفت بشضتاب بسوى آنچه براى تو مهيا شده، گفت: از اين كار بخدا پناه مىبرم (عزيز مصر) بزرگ و صاحب من است، مرا گرامى داشته. مسلماً ظالمان (و آلودگان) رستگار نخواهند شد».
نكاتى كه در اين آيه قابل دقت است از اين قرار است:
1- كلمه «راود» در جايى بكار برده ميشود كه كسى با اصرار آميخته به نرمش و ملايمت چيزى را از كسى بخواهد (اما همسر عزيز مصر چه چيز از يوسف خواسته بود، چون روشن بوده قرآن به همين كنايه روشن قناعت نموده است.)
2- قرآن نامى از «زليخا» يا تعبير «أمرأة العزيز» (يعنى زن عزيز مصر) را بكار نمىبرد بلكه ميگويد: «التَّى هُوَ فىِ بَيْتِها» (بانوئى كه يوسف در خانه او بود) ضمناً با اين تعبير حس حق شناسى يوسف را نيز مجسّم ساخته، همانطور كه مشكلات يوسف را در عدم تسليم در برابر چنين كسى كه زندگى او در پنجه وى مىباشد مجسم ميكند!
3- «غَلَّقَتِ الابْوابُ كه معنى مبالغه را ميرساند و دلالت ميكند تمام درها را به شدت بست و اين ترسيمى از آن صحنه هيجان انگيز است.
4- جمله «قَالتْ هَيْتَ لَك/» كه معنى آن «بشتاب به سوى آنچه براى تو مهياست» آخرين سخنى را كه زليخا براى رسيدن به وصال يوسف گفت شرح ميدهد، ولى چقدر سنگين و پر متانت و پر معنى و بدون هيچگونه جنبه تحريك آميز و بدآموز.
5- جمله «مَعاذَ اللّه انَّهُ رَبِّى احَسن مَثْواى» كه يوسف در پاسخ
دعوت آن زن زيباى افسونگر گفت، به گفته اكثر مفسران به اين معنى است: پناه به خدا مىبرم، عزيز مصر همسر تو بزرگ و صاحب من است و به من احترام مىگذارد و اعتماد نموده چگونه به او خيانت كنم، اين كار هم خيانت است و هم ظلم و ستم «انه يفلح الظالمون» و به اين ترتيب كوشش يوسف را براى بيدار ساختن عواطف انسانى زليخا تشريح ميكند.
6- جمله «وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها لَوْ لا أَنْ رَأى بُرْهانَ رَبِّهِ»(1)از يك طرف ترسيم دقيقى از آن خلوتگاه عشق است كه آنچنان وضع تحريكآميز بوده كه اگر يوسف هم مقام «عقل» يا «ايمان» يا «عصمت» نداشت گرفتار شده بود، و از طرف ديگر پيروزى نهائى يوسف را بر ديو شهوت طغيانگر به طرز زيبائى توصيف نموده.
جالب اينكه تنها كلمه «همّ» بكار برده شده يعنى «زليخا تصميم خود را گرفته بود، و يوسف هم اگر برهان پروردگار را نمىديد تصميم خود را ميگرفت» آيا كلمهاى متانتآميزتر از كلمه «تصميم» در اينجا مىتوان پيدا كرد؟.
يك صحنه هيجانانگيز ديگر اين داستان، صحنه دعوت همسر عزيز مصر از زنان اشراف مصر است كه داستان عشق شورانگيز او را با يك غلام كنعانى، به باد انتقاد گرفته بودند.
در اين قسمت نيز قرآن از يك طرف حق مطلب را آنچنان ادا نموده كه ميگويد:
فَلَمَّا رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ وَ قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ وَ قُلْنَ حاشَ لِلَّهِ ما هذا بَشَرًا إِنْ هذا إِلَّا مَلَكٌ كَريمٌ (2)«هنگاميكه زنان مصر آن چهره دل آرا را ديدند چنان مسحور و محو تماشاى او شدند كه بىاختيار بجاى بريدن ميوهها
دستهاى خود را بريدند و گفتند اين بشر نيست، فرشته آسمانى است»!.
از طرف ديگر براى رعايت نهايت عفت سخن تنها به جمله «اكبرنه» (يوسف را مهم تلقى كردند) قناعت نموده است.
جالب اينكه در دنباله اين صحنه تهديد زليخا را نسبت به يوسف كه اگر تسليم عشق و هوس او نشود به زندان خواهد رفت به اين تعبير نقل ميكند و لئن لم يفعل ما آمره ... يعنى اگر آنچه را به او دستور فرمان ميدهم انجام ندهد(1)(اما چه فرمان ميداده، سربسته گذاشته شده است).
و نيز در دعاى يوسف كه پس از تهديد زليخا به پيشگاه پروردگار نموده، چنين ميگويد: رب السجن احب الى مما يدعوننى اليه: «خداوندا! زندان- نزد من محبوبتر است از آنچه اينها مرا به سوى آن مىخوانند».
ضمناً از تعبير «يدعوننى» يعنى آنچه اين زنان مرا به آن دعوت ميكنند برمىآيد كه زنان ديگر هم دور يوسف را گرفته بودند و حق را به زليخا در اين عشق آتشين ميدادند و يوسف را به تسليم در برابر او تشويق ميكردند.
اين طرز تعبيرات از يك فرد عادى درس نخوانده كه در ميان يك ملت نيمه وحشى بزرگ شده باشد بسيار دور است، كه در يك چنين داستان عشقى مو به مو مطالب را بازگو نمايد بدون اينكه از مرز عفت سخن كوچكترين انحرافى پيدا كند.
اشكال
ممكن است كسانى ايراد كنند كه با اين همه، در قرآن پارهاى تعبيرات ديده ميشود كه با عفت سخن سازگار نيست مانند تعبير به «قبل» و «دبر» در
1) سوره يوسف، آيه 32.
آيه 26 و 27 از همين سوره يوسف، و يا تعبير به «فرج» و تعبير به «غائط» در بعضى ديگر از آيات قرآن.
پاسخ
اين ايراد از يك اشتباه بزرگ در معانى «اين كلمات» سرچشمه ميگيرد، و آن اينكه كلمات مزبور، بر خلاف آنچه گاهى در ترجمههاى فارسى براى ما گفتهاند، هرگز به معنى صريح اعضاى تناسلى و مانند آن نيست، بلكه كنايات بسيار دورى است كه آن خود نيز نشانه ديگرى از عفّت بيان قرآن است.
ما اگر به معنى حقيقى و اصلى آنها در لغت مراجعه كنيم خواهيم ديد كه چه اندازه سربسته و جنبه كنائى دارد.
مثلًا «قبل» در لغت درست به معنى «جلو- پيش رو» مىباشد (ان كان قميصه قدمن قبل- يعنى اگر پيراهن يوسف از جلو و پيش رو پاره شده باشد).(1)و «دبر» بمعنى «عقب- پشت سر) است (ان كان قميصه قدمن دبر يعنى اگر پيراهن او از پشت سر پاره شده باشد):(2)«غائط» بمعنى مكان پست و محفوظ است و در قرآن تنها به همين معنى بكار رفته و آمدن از مكان محفوظ و پائين كنايه بسيار سربستهاى براى دفع مدفوعات است، در لغت ميخوانيم: (غوط البئر حفرها، فابعد حفرها غائط البئر حرفها- كه بمعنى حفر چاه آمده است).
«فرج» درست به معنى فاصله ميان دو چيز، و فرجه و شكاف است.
«فرج لباس» به شكافهاى لباس گفته ميشود، و گاهى به متن و وسط چيزى فرج ميگويند، مانند وسط جاده (فرج الوادى اى بطنه- فرج
الطريق اى متنه).
با توجه به اين واقعيت خوبى روشن ميگردد كه اين تعبيرات كمترين منافاتى با عفّت بيان قرآن ندارد بلكه مؤيّد آن است.
تنها عيب در طرز لغت ياد دادن به ما فارسى زبانها يا ساير افراد غير اهل لسان است كه هنگام ترجمه اين لغات معناى اصلى را براى ما ذكر نميكنند، و جنبه كنائى آن را ناديده ميگيرند، و چنان ترجمه ميكنند كه ما خيال ميكنيم مثلًا فرج يا قبل و دبر به معنى آن اعضاى مخصوص است، اين اشتباه مربوط به ما و طرز تعليم ماست، نه مربوط به قرآن و طرز تعبيرات قرآن. (دقت كنيد)
اميدواريم نويسندگان و گويندگان محترم در طرز ترجمههاى خود در اين لغات اين نكته را رعايت نمايند تا از اين رهگذر اشكالى در اذهان شنوندگان و خوانندگان آنها توليد نشود.
ايدئولوژى مذهبى
عقايد در محيط نزول قرآن
مقايسه معارف قرآن و عقايد زمان جاهليت
مقايسه معارف قرآن و عهدين
داستان آفرينش آدم در قرآن و عهدين
داستان ملاقات فرشتگان با ابراهيم (ع) در قرآن و عهدين
سرچشمه اختلاف زبانها در قرآن و عهدين
نتيجه اين بحث تطبيقى
منظور از معارف دينى همان عقائد مربوط به آفرينش جهان و مبدأ بزرگ عالم هستى، و صفات ذات پاك او، و مسائل مربوط به آفرينش و سرنوشت انسان، و عوالم بعد از اين جهان، و سفيران وحى و شرايط و صفات آنان و همچنين جانشينان آنهاست.
خلاصه آنچه مربوط به «ايدئولوژى مذهبى» و زير بناى مسائل دينى مىباشد.
از بررسى آيات قرآن مجيد به خوبى برمىآيد كه آيات مربوط به معارف اسلامى كاملًا در سر حد اعجاز است.
البته ذكر يك نكته در اينجا لازم بنظر ميرسد و آن اينكه:
ممكن است سخن درباره «معارف قرآن» و «فرهنگ عقائد اسلامى» كه از قرآن اقتباس شده، امروز براى ما ساده جلوه كند، زيرا آنچه در قرآن مىيابيم همان است كه ما از روزهاى نخست كه در محيطهاى اسلامى پرورش يافتهايم به آن ايمان داشتهايم، و براى ما تازگى ندارد.
و لى نبايد فراموش كرد كه گذشته از حقايق جالب عميقى كه در اين
زمينهها در قرآن وجود دارد و براى اكثر مسلمانان هنوز بطور كامل تشريح نشده، و مسلماً آشنائى با آنها موجب آشنائى بيشتر به اهميت اين كتاب آسمانى است، در مورد همان عقايدى را كه با آنها آشنائى داريم شرط انصاف اين است كه براى درك چگونگى تعليمات قرآن در مورد آنها وضع موجود را كه زائيده قرآن است بكلى فراموش كنيم، و خود را در يكى از دو محيط فرض كنيم:
1- محيط جاهليت، يا عصر پيدايش و طلوع قرآن.
2- محيط مذاهب ديگر مانند مذهب يهود و مسيحيت، يا مذاهبى همچون بودائيت و مجوسىگرى.
اگر ما طرحى را كه آنها درباره معارف و ايدئولوژيها و مسائل اصولى و اساسى مذهب ارائه ميدهند با معارف و تعليماتى كه از قرآن به دست مىآيد «مقايسه» كنيم تفاوت ميان اين دو كاملًا روشن ميگردد.
اصولًا اين روش (روش مقايسه) در بسيارى از علوم بكار ميرود و نتايج درخشانى به بار آورده است و همان چيزى است كه در اصطلاح متداول امروز ما به عنوان «روش تطبيقى» و در اصطلاح عربى امروز به عنوان «المنهج المقارن» ناميده مىشود.
(مثلًا) منظور از «حقوق طبيعى» ارزيابى يك روش حقوقى معيّن، با در نظر گرفتن روشهاى حقوقى ديگر از طريق مقايسه و ارزيابى متقابل است، و مطئناً هر گونه ارزيابى درباره هر موضوعى بدون استفاده از اين روش تحقيقى ناقص و ناتمام خواهد بود.
ما نيز در ارزيابى معارف اسلامى ميخواهيم از «روش تطبيقى» استفاده كنيم و عقايد و معارف مذاهب مختلف را در برابر يكديگر چيده،
و يك بررسى همه جانبه روى آنها انجام دهيم و مزاياى معارف قرآن را بر آنها دريابيم.
محيطى است پر از بتها و بتكدههاى با شكوه، از بتهاى خانگى گرفته تا بتهاى قبيله و بتهاى بزرگ كه مورد توجه هر شهر و ديار است.
نيروى تخيل چه كارها كه نمىكند؟ انسان چيزى را به دست خود بسازد، آن هم از يك قطعه چوب و سنگ و فلز فاقد هر گونه حس و شعور و حركت و بينش، و سپس همه مقدرات خود را به دست او بسپارد، در برابر آن عاجزانه زانو بزند، راز و نياز كند، سجده كند، قربانى بياورد، الحاح و التماس كند و شعاع قدرت آن را تا بىنهايت پيش ببرد، و آن را «شريك خدا» يا «واسطه فيض» و «شفيع» درگاه او بداند؟
بر خلاف آنچه بعضى تصور مىكنند بتپرستان عرب به خدا عقيده داشتند و آن ذات پاك را كه «اللّه» مىناميدند آفريننده آسمانها و زمين مىدانستند، چنانكه قرآن صريحاً از آنها نقل مىكند:
وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضَ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ «و هر گاه از آنان سئوال كنى: چه كسى آسمانها و زمين را آفريده است؟ مىگويند: «اللّه».
(لقمان- آيه 25).
عين همين مضمون در سه آيه ديگر از قرآن نيز آمده است: (زمر آيه 25) و (زخرف- آيه 9) و (زخرف- آيه 87)
بنابراين آنها «بتها» را شركاء خدا در عبادت، و يا تعيين سرنوشت آدميان مىدانستند: و جعلوا لِللّهِ شركاء: «براى خدا همتايانى قرار دادند» (رعد- آيه 33)
و يا شفيعات بر درگاه او مىدانستند: چنانكه قرآن مىگويد:
وَ يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَضُرُّهُمْ وَ لا يَنْفَعُهُمْ وَ يَقُولُونَ هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اللَّهِ:
«آنها چيزهائى را پرستش مىكنند كه نه به آنها زيان مىساند (كه از ترس عبادت كنند) و نه سودى بحال آنها دارد (كه به اميد منفعت آنها را پرستش نمايند) و آنها مىگويند اين (بتها) شفيعان ما در پيشگاه خدا هستند» (يونس- آيه 18).
گر چه عقيده آنها درباره شعاع قدرت بتها خالى از ابهام و احياناً تناقض نبود، و البته يك چنين عقيده خرافى نمىتواند خود را از آن ابهام و تناقض هم بر كنار دارد، ولى هر چه بود، عقيده به بتها زير بناى عقايد و افكار مذهبى آنان را تشكيل ميداد، و روح بتسازى و بتتراشى، و بتپرستى بر سراسر ايدههاى آنها با تمام قدرت حكومت ميكرد. تا آنجا كه به هنگام سفر، يا انجام يك كار مهم، و يا حتى اقدام به جنگ با قبيله ديگر، از بتهاى معروف و بزرگ اجازه مىگرفتند، و متوليان بتخانه با كيسه مخصوصى كه در آن چوبههاى متعدد تير مانندى ريخته بود و روى بعضى «اين كار را انجام بده» و بعضى ديگر «اين كار را انجام نده» نگاشته بودند، نظريه خدايان را ابراز مىداشتند، و به اين ترتيب آن موجودات بىزبان را به زبان مىآوردند!
داستان معروف بت قبيله «بنى حنيفه» را كه از «خرما» ساخته شده بود، و در قحطسالى پس از خالى شدن انبارهاى آذوقه، به آن حملهور شدند و در اندك مدتى «بندگان اين خدا» «خداى خود» را با كمال جسارت خوردند و شكمى از عزا درآوردند! همه كم و بيش شنيدهايم.
و اين شعر كه هنوز در لابلاى اشعار دوران جاهليت مىدرخشد،
يادگار همان داستان است:
اكلت حنيفة ربها عام التقحم و المجاعةلم يحذروا من ربهم سوء العواقب و التباعة:
«طايفه بنى حنيفه خداى خود را به هنگام خشكسالى و گرسنگى خوردند، و از عواقب شوم اين اقدام بر ضد خداى خود نترسيدند»! ...
و معلوم نيست خداى هضم شده در شكم بندگان، ديگر چه قدرتى مىتواند داشته باشد تا آنها را كيفر دهد و مجازات كند؟
اين منحطترين و مضحكتيرن فكر خرافى است كه ممكن است به مغز انسانى خطور نمايد.
شايد ضربالمثل معروف فارسى ما «يا خدا يا خرما» نيز اشارهاى به همان داستان باشد كه اگر آن بتپرستان خدا را ميخواستند بايد از خرما چشم بپوشند، و اگر خرما را مىخواستند بايد از خدا چشم بپوشند، جمع ميان هر دو ممكن نبود!!.
اعراب فرشتگان را دختران خدا ميدانستند، در حالى كه خودشان حتى از شنيدن نام «دختر»- بواسطه شدّت تحقير زن در آن محيط- تنفر داشتند.
وَ إِذا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِما ضَرَبَ لِلرَّحْمنِ مَثَلًا ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا: «هنگاميكه به يكى از آنها بشارت داده شود همان چيزى كه بخدا نسبت ميدهد (دختر) نصيبش شده» (زخرف- آيه 17).
آنها براى خداوند صفاتى همچون صفات انسانى قائل بودند و تا سر حدّ يك رئيس قبيله او را تنزل ميدادند.
قابل توجه اينكه مسئله «شرك» (تعدد خدايان) به قدرى پيش آنها
مسلّم بود كه اگر كسى دم از وحدت و يگانگى معبود ميزد از سخن او وحشت ميكردند و با تعجب مىگفتند:
أَ جَعَلَ اْلآلِهَةَ إِلهًا واحِدًا إِنَّ هذا لَشَيْءٌ عُجابٌ «آيا اين پيامبر بجاى آنهمه معبود تنها يك معبود قرار داده؟ راستى چيز عجيبى است!» (سوره ص- آيه 5).
معاد و رستاخيز و بازگشت انسان به يك حيات نوين با همين بدن مورد انكار آنها بود و اين مسئله را اصولًا نمىتوانستند هضم كنند كه چگونه ممكن است اعضاى پوسيده و خاك شده و پراكنده در زمين بار ديگر جامه حيات در تن كند و به صورت نخستين باز گردد:
وَ قالَ الَّذينَ كَفَرُوا هَلْ نَدُلُّكُمْ عَلى رَجُلٍ يُنَبِّئُكُمْ إِذا مُزِّقْتُمْ كُلَّ مُمَزَّقٍ إِنَّكُمْ لَفي خَلْقٍ جَديدٍ أَفْتَرى عَلَى اللَّهِ كَذِبًا أَمْ بِهِ جِنَّةٌ «كافران گفتند آيا كسى را به شما نشان دهيم كه مدعى است هنگامى كه شما بصورت اجزاء بسيار زيادى در زمين پراكنده شديد بار ديگر آفرينش تازهاى خواهيد يافت؟ آيا او بر خدا دروغ بسته، يا جنون دارد»؟! (سبا- آيه 7)
و به اين ترتيب مسئله معاد و بازگشت به حيات را نشانه جنون و ديوانگى مىپندااشتند.
افكار آنها همه جا مملو از خرافات و موهومات بود، از حوادث موقع تولد گرفته تا هنگام مرگ.
اعتقاد عجيب و غريب آنها درباره غولهاى بيابانى، و فرمولهائى كه براى رهائى از چنگال اين موجودات خيالى پيشنهاد ميكردند، عقيده آنها درباره مرغ نوحهگر كه آن را «صدى» مىناميدند نمونههائى از اين خرافات بود.
خلاصه قرآن در محيطى طلوع كرد كه عقائد و ايدئولوژيهاى مذهبى آنها، خرافى، بىمنطق و خالى از هر گونه ارزش علمى بود.
يك مقايسه ساده ميان معارف قرآن، با اينگونه عقايد، نشان ميدهد كه معارف اين كتاب علاوه بر اينكه در سطح بسيار بلند و عالى است، كاملا منطبق بر استدلالات عقلى و خالى از ابهام و خرافه است.
بعنوان نمونه:
قرآن براى كوبيدن افكار بتپرستان و تكان دادن مغزهاى خفته آنان، و بالاخره براى توجه دادن آنها به قبح و زشتى اين عقيده خرافى چنين وارد ميدان مىشود:
در يك جا از قول ابراهيم (ع) معلم توحيد و قهرمان بتشكن چنين نقل ميكند:
ما هذِهِ التَّماثيلُ الَّتي أَنْتُمْ لَها عاكِفُونَ. قالُوا وَجَدْنا آباءَنا لَها عابِدينَ. قالَ لَقَدْ كُنْتُمْ أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ في ضَلالٍ مُبينٍ «اين عكسها و نقوش و مجسمهها كه در برابر آن زانو مىزنيد چيست؟ گفتند: ما پدران خود را ديديم كه آنها را پرستش مىكنند!- گفت شما و پدرانتان در گمراهى آشكارى بودهايد» (پس چه جاى تقليد و اقتباس از آنهاست؟) (سوره انبياء- آيات 52- 54)
در اينجا چون بتپرستان بر مسئله حفظ عادات و رسوم نياكان تكيه ميكنند، قرآن اين مسئله را مردود شناخته و آن را محدود به مواردى ميداند كه تقليد و اقتباس و حفظ اين عادات و رسوم مصداق «گمراهى» و يا «گمراهى آشكار» نباشد.
در جاى ديگر مىگويد:
أَ فَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَنْفَعُكُمْ شَيْئًا وَ لا يَضُرُّكُمْ أُفِّ لَكُمْ وَ لِما تَعْبُدُونَ
مِنْ دُونِ اللَّهِ أَ فَلا تَعْقِلُونَ آيا غير از خدا را پرستش مىكنيد؟ همان چيزهائى كه نمىتوانند سودى به شما برسانند و نه زيانى، اف بر شما و اين معبودهائى كه غير از خدا براى خود انتخاب كردهايد، آيا شما نمىفهميد؟» (انبياء- 66- 67)
يعنى پرستش شما يا به اميد سود است يا ترس از زيان، اينها كه منشاء اثرى نيستند نه سودى دارند و نه زيانى.
در جاى ديگر مىگويد: آيا خدايانى غير از او براى خود برگزيدهايد كه (حتى) مالك سود زيان خود نيستند (تا چه رسد به شما؟)
قُلْ أَ فَاتَّخَذْتُمْ مِنْ دُونِهِ أَوْلِياءَ لا يَمْلِكُونَ لأَنْفُسِهِمْ نَفْعًا وَ لا ضَرًّا (رعد- 16).
درباره «بت طلائى مجسمه گوساله» بنى اسرائيل مىفرمايد:
آيا اينها نمىديدند كه اين بت پاسخ به سخنان آنان نمىدهد، و قادر به درك كلمات آنها نيست، و مالك سود و زيان آنها نمىباشد؟ «خدائى كه با بندگانش نمىتواند تفاهم كند و سخنان آنها را درك كند چگونه ممكن است بيارى آنها بشتابد: «أَ فَلا يَرَوْنَ أَلَّا يَرْجِعُ إِلَيْهِمْ قَوْلًا وَ لا يَمْلِكُ لَهُمْ ضَرًّا وَ لا نَفْعًا» (طه- 89)
اكنون ببينيم قرآن براى مهمترين مسائل عقيدهاى يعنى اثبات وجود خدا از چه راه وارد شده است.
قرآن درباره اثبات وجود خدا نزديكترين و روشنترين راه را
پيموده، گاهى از طريق توجه دادن به نداى فطرت وارد شده و مىگويد: «فَإِذا رَكِبُوا فِي الْفُلْكِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصينَ لَهُ الدِّينَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ إِذا هُمْ يُشْرِكُونَ:
«هنگامى كه سوار بر كشتى شوند خدا را با اخلاص ميخوانند، اما هنگامى كه آنها را نجات داديم و به خشكى رسيدند بار ديگر شرك و بتپرستى را آغاز ميكنند.» (عنكبوت- 65).
ولى بيش از آنچه روى «توحيد فطرى» تكيه نموده، روى «توحيد استدلالى» از طريق «سير آفاق و انفس» و مطالعه در اسرار آفرينش زمين و آسمان و انسان و گياهان و حيوانات و كوهها و درياها و ابرها و بادها و حوادث ديگر، تكيه ميكند.
بطوريكه اگر بخواهيم آياتى را كه درباره شناسائى خداوند از طريق مطالعه در اسرار هستى در قرآن وارد شده جمعآورى كنيم خود يك كتاب بزرگ مىشود. اين آيات كشش و جاذبه خاصى دارد و خدا را با عظمت بىپايانى در اعماق روح انسان جاى ميدهد.
قرآن درباره صفات خدا، بيان عميق و جالبى دارد و ضمن اينكه او را از هر گونه صفات محدود بشرى و آنچه در عالم امكان از صفات محدود آميخته به نقص، مبرا و منزه ميكند؛ لَيْسَ كَمَثْلِهِ شيئى «هيچ چيز مانند او نيست» (شورى- 11) توصيف رسائى درباره صفات كماليه او دارد، در يك جا مىگويد:
«هُوَ اللَّهُ الَّذي لا إِلهَ إِلَّا هُوَ عالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحيمُ هُوَ اللَّهُ الَّذي لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ هُوَ اللَّهُ الْخالِقُ الْبارِىُ الْمُصَوِّرُ لَهُ اْلأَسْماءُ الْحُسْنى يُسَبِّحُ لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزيزُ الْحَكيمُ (حشر- 21 تا 24)
«او خداوندى است كه بجز او معبودى نيست، از اسرار درون و برون، پنهان و آشكار آگاه است، او بخشنده و همربان است. او خداوندى است كه جز او معبودى ندارد، سلطان و حكمروا اوست، از هر عيب و نقصى منزه است، ايمنى بخش و نگاهبان و مراقب و پيروز قاهر و بلند مرتبه و شايسته عظمت او است، پاك و منزه است از اين شركيهائى كه براى او درست كردهاند. او خداوندى است ايجاد كننده، آفريننده، طرح كننده صورتها، صاحب اسامى و صفات نيك، تمام موجوادات زمين و آسمان تسبيح او مىگويند، و او با قدرت و داناست».
راستى اگر اين توصيفى را كه قرآن از خداوند در اين چند آيه كرده با توصيفى كه بتپرستان يعنى قشرهاى وسيع محيط ظهور قرآن درباره خدا ميكردند مقايسه كنيم، آيا هيچ مىتوان احتمال داد كه اين طرز بيان تكامل يافته آن افكار، و از مجراى تحولات فكرى انسانى باشد.
آيا از آن محيط تاريك و خرافى پيدايش چنين تعليمات عادى است؟!
و درباره توصيف علم خداوند چنين مىگويد:
وَ لَوْ أَنَّ ما فِي اْلأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلامٌ وَ الْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ ما نَفِدَتْ كَلِماتُ اللَّهِ «اگر بتمام درختان روى زمين قلم شود، و دريا با هفت درياى ديگر مركب، با اينحال كلمات خدا تمام نمىشود (و قادر به نوشتن علوم
او نخواهند بود)». (لقمان- 27)
در واقع اين بيان تصويرى است از بى نهايت، ولى يك تصوير زنده، زيرا گاهى عدد بىنهايت به صورت «مرده» ادا مىشود، و آن در حالى است كه براى بيان آن از اصطلاحات رياضى و فلسفى مانند كلمه «بىنهايت» و امثال آن استفاده مىشود.
و گاهى به صورت «زنده» و آن در حالى است كه يك ترسيم اجمالى عظيم با يك تجسم فوقالعاده قوى آن را در فكر انسان منعكس سازد، همانطور كه در اين آيه ديده مىشود، و در هر صورت تصور نمىكنيم براى توضيح علم بىپايان خداوند بيانى رساتر و گوياتر از اين باشد كه ابهت و عظمت بىنهايت را در يك عبارت كوتاه منعكس سازد.
در مورد احاطه علم بىپايان خدا به همه چيز مىگويد: يَعْلَمُ خائِنَةَ اْلأَعْيُنِ وَ ما تُخْفِي الصُّدُورُ: «از چشمهائى كه بخيانت گردش ميكنند آگاه و از اسرار درون سينهها با خبر است». (غافر- 19)
درباره عموميت قدرت بىپايان او ضمن بحث معاد مىفرمايد:
أَ وَ لَيْسَ الَّذي خَلَقَ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضَ بِقادِرٍ عَلى أَنْ يَخْلُقَ مِثْلَهُمْ بَلى وَ هُوَ الْخَلَّاقُ الْعَليمُ إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئًا أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ آيا آن كسى كه آسمانها و زمين را آفريد نمىتواند جهانى همانند آنها بيافريند؟ بلى مىتواند، و اوست خلاق دانا، آفرينش در پيشگاه قدرت او بقدرى ساده است كه) هنگامى كه چيزى را اداره كند ميدهد ايجاد شود! آنهم فواً ايجاد ميشود». (يس- 82- 81)
درباره پاك بودن او از جسميت و عوارض جسم و عدم قدرت ديدههاى ظاهر بر مشاهده ذات مقدس او، مىگويد: لا تُدْرِكُهُ اْلأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ اْلأَبْصارَ
وَ هُوَ اللَّطيفُ الْخَبيرُ: «چشمها از مشاهده ذات عاجزند، ولى او چشمها را مىبيند و او دقيق و آگاه است». (انعام- 103)
درباره احاطه او به همه چيز و حضور او در همه جا تعبيرات فوقالعاده بلندى ديده ميشود كه مخصوص خود قرآن است مانند:
وَ لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ «مشرق و مغرب از آن خدا است! پس به هر سو رو كنيد رو به خدا كردهايد». (بقره- 115)
و هو معكم اينما كنتم و اللّه بما تعملون بصير: «او همراه شما و با شماست هر كجا باشيد و آنچه را عمل مىكنيد مىبينيد» (حديد- 4)
وَ لَقَدْ خَلَقْنَا اْلإِنْسانَ وَ نَعْلَمُ ما تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَريد: «ما انسان را آفريديم و از وسوسههائى كه در او ميگذرد آگاهيم و ما به او از رگ گردنش نزديكتريم» (سوره ق- 16)
هنگاميكه انسان مفاهيم اين آيات را در درون جان خود ترسيم ميكند، و به تعبيرات ديگر آيات قرآن درباره تسبيح عمومى موجودات جهان و آن نغمه روحپرور توحيد كه به تصريح قرآن از تمام ذرات جهان هستى، از دل تمام اتمها، از درون تمام كهكشانها و سحابيها، در اين پهنه بىانتهاى آفرينش در گوش جان نواخته مىشود، مىآميزد، خود را در عالمى ديگر احساس ميكند، عالمى كه با عالم معمولى ما بسيار فرق دارد، جهانى كه سراسر گوش و زبان است، سراسر روح و احساس، و سراسر مراقبت و مسئوليت و بالاخره سراسر نور و روشنائى است.
چگونه مىتوان باور كرد كه اين تعليمات از درون آن بتكدههاى كثيف و آلوده برخيزد و محيطى كه جز ظلمت و جهل محصولى ندارد مبتكر چنين افكارى باشد؟
در مورد نسبتى كه بتپرستان درباره فرشتگان به خدا ميدادند و مىگفتند آنها دختران خدايند، مىگويد:
وَ قالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمنُ وَلَدًا سُبْحانَهُ بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْديهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ لا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضى وَ هُمْ مِنْ خَشْيَتِهِ مُشْفِقُونَ «گفتند خداوند فرزند براى خود اختيار كرده است چنين نيست، آنها (فرشتگان) بندگان بزرگوار او هستند كه هرگز بدون اجازه او سخنى نمىگويند و به فرمان او عمل ميكنند، اعمالى را كه انجام دادهاند و اعمالى را كه انجام خواهند داد ميداند، و آنها جز براى كسانى كه خداوند راضى است شفاعت نمىكنند و از ترس كيفر) او بيمناكند (انبياء- آيات 26- 30)
قرآن درباره معاد و وحشتى كه از شنيدن نام آن داشتند، و بازگشت به زندگى را جزو محالات مىشمردند، با منطق جالبى كه از زندگى روزمره آن مايه مىگيرد اين مسئله را به صورت يك امر حسى و ملموس در آورده است.
و در حالى كه بتپرستان دوران جاهليت از جمعآورى استخوانهاى انسان پس از پراكنده شدن در زمين و پوسيدن تعجب مىكردند، مىگويد: خداوند نه تنها قادر بر اين كار است، بلكه قادر است كه خطوط سر را نيز دوباره به همان صورت اول بازگرداند.
أَ يَحْسَبُ اْلإِنْسانُ أَلَّنْ نَجْمَعَ عِظامَهُ- بَلى قادِرينَ عَلى أَنْ نُسَوِّيَ بَنانَهُ:
آيا انسان گمان ميكند استخوانهاى او را جمعآورى نمىكنيم، آرى توانا هستيم كه از سر انگشتان او را نيز تجديد ساختمان نمائيم» (سوره قيامت- آيات 3 و 4)
موضوع تجديد ساختمان سرانگشتان كه لازمه آن ترسيم خطوط سابق و تجديد آنست با توجهى كه اخيراً درباره خطوط سرانگشتان و اينكه خطوط سرانگشت هر كس معرّف خود او است و هيچ گونه شباهتى با ديگران ندارد، خيلى پر معنى به نظر ميرسد.
و براى اينكه به اين مسئله معاد جنبه حسى بدهد، گاهى انسان را متوجه آفرينش او از خاك كه همچون زندگى پس از مرگ است، ميكند.
و گاهى به مراحل تكامل جنينى كه به واسطه تحولهاى فوقالعاده ميان هر مرحله با مرحله ديگر شباهت زيادى به مسئله معاد دارد، اشاره كرده و زمانى دست انسان را گرفته در جهان طبيعت سير ميدهد، آنجا كه زمينهاى مرده را در برابر چشم همگان زنده ميكند و اين صحنه را هر سال تكرار مىنمايد.
اين سه موضوع را در آيات زير يكجا بيان ميكند:
يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنْ كُنْتُمْ في رَيْبٍ مِنَ الْبَعْثِ فَإِنَّا خَلَقْناكُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ مِنْ مُضْغَةٍ مُخَلَّقَةٍ وَ غَيْرِ مُخَلَّقَةٍ لِنُبَيِّنَ لَكُمْ وَ نُقِرُّ فِي اْلأَرْحامِ ما نَشاءُ إِلى أَجَلٍ مُسَمًّى ثُمَّ نُخْرِجُكُمْ طِفْلًا ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّكُمْ وَ مِنْكُمْ مَنْ يُتَوَفَّى وَ مِنْكُمْ مَنْ يُرَدُّ إِلى أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِكَيْلا يَعْلَمَ مِنْ بَعْدِ عِلْمٍ شَيْئًا وَ تَرَى اْلأَرْضَ هامِدَةً فَإِذا أَنْزَلْنا عَلَيْهَا الْماءَ اهْتَزَّتْ وَ ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَ أَنَّهُ يُحْيِ الْمَوْتى وَ أَنَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَديرٌ:
«اى مردم اگر در رستاخيز ترديد داريد، در نظر بياوريد كه ما شما را از خاك آفريديم، و سپس (در دوران تكامل جنينى) از نطفه و سپس از علقه (خون منعقد شده) و بعد بصورت گوش جويده شده درآمديد كه بعضى تام الخلقه و بعضى غير تام الخلقه است، تا به شما نشان دهيم كه بر همه چيز قادر هستيم. سپس تا زمانى كه ميخواهيم شما را در رحم مادران
نگاه داشته، سپس به صورت طفلى شما را بيرون سپس به دوران تكامل عقل ميرسيد، در اين ميان بعضى مىميرند، و بعضى زنده مىمانند و بدوران سخت و ناراحت كننده پيرى و كهنسالى ميرسند تا آنجا كه همه دانستنيهاى خود را فراموش ميكننند.
(از طرفى) زمين مرده را مىبينى كه پس از نزول باران تحرك و جنبش مىيابد و نمو ميكند و از هر جفت گياهان با طراوت و نشاطانگيز مىروياند. اينها بخاطر اين است كه بدانيد خداوند بر حق است و مردگان را زنده ميكند و بر همه چيز قادر است (سوره حج- آيات 5 و 6)
و به اين ترتيب نخستين صحنهاى را كه ترسيم ميكند صحنه اول آفرينش از خاك (يك موجود بىجان) است كه همه آن را قبول دارند. چه اينكه همه حتى مادّيها معتقدند كه در آغاز آفرينش زمين، هرگز موجود جاندارى وجود نداشت، و زمين يكپارچه آتش سوزان بود.
پس چه جاى تعجب كه بار ديگر انسان پس از خاك شدن لباس حيات را در بر كند، اين يك دليل.
سپس خلقت افراد فعلى را تشريح ميكند كه نخست نطفهاى تك سلولى و به ظاهر بىارزش بودند و در مدت چند ماه چنان تحولها و دگرگونيها در آن آشكار ميگردد كه فاصله هر كدام با ديگر بىشباهت به فاصله مرگ و حيات نيست.
گاهى در آن ظلمتكده خاموش رحم، و زمانى در دوران پر تحرك كودكى و جوانى، و باز به دوران خاموش پيرى گام مىنهد و دائماً مركز نوسانهاى گوناگون و شديد است. بنابراين چرا امكان بازگشت مجدد او به زندگى با ترديد روبرو گردد (اين دليل ديگر).
بعد داستان زندگى و مرگ گياهان و حيات و مرگ مكرر زمين را در زمستان و بهار پيش ميكشد، و معاد را به صورت يك قانون عمومى و همگانى جهان آفرينش و حيات مجسم مىسازد.
حيات و مرگ همه جا يكى است، اگر امكان رستاخيز و معاد در گياهان و خاكهاى مرده و مواد غذائى آن كه عضو پيكر گياهان زنده ميشوند اثبات گردد، اين حكم در موارد ديگر نيز صادق خواهد بود همانطور كه گفتهاند: حكم الامثال فيما يجوز و فيما لا يجوز واحد. (اينهم دليل سوم)(1)قرآن در آيات فراوانى كه درباره تشريح رستاخيز و مسائل مربوط به آن بيان ننموده است. علاوه بر مسئله «بقاى ماده»، اشارات زيبائى به مسئله «بقاء انرژيهاى مختلف» نموده است.
گاهى مىگويد: اعمال انسان در زمين اثر ميگذارد و زمين به صورت يك «بايگانى بزرگ» اعمال او را ضبط ميكند، سپس در جهان ديگر همه را بازگو ميكند يَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبارَها بِأَنَّ رَبَّكَ أَوْحى لَها: «آنروز زمين خبرهاى خود را بازمىگويد، و به وحى و الهام الهى اين كار را انجام ميدهد» (سوره زلزال- آيات 4 و 5).
و در جاى ديگر تصريح ميكند كه كار «بايگانى» و سپس «گواهى و شهادت» را پوست بدن انسان يا دست و پاى او نيز انجام ميدهند:
وَ قالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَيْنا قالُوا أَنْطَقَنَا اللَّهُ الَّذي أَنْطَقَ كُلَّ شَيْءٍ:
«به پوستهاى تن خود مىگويند چرا به زيان ما گواهى داديد؟ ميگويند
1) بحث درباره معاد از نظر قرآن را در كتاب« معاد» كه در دست تكميل است بطور مشروح آوردهايم و از اين بحث از شاهكارهاى قرآن محسوب مىگردد.
خدائى كه همه موجودات را به سخن آورده ما را نيز به سخن درآورد (تا حقايق را بازگو كنيم) (سوره فصلت- 21)
مسلماً در آن روز كسى توجه به بقاى انرژى، و تغيير شكل آنها، و عدم نابودى اعمال و افعال انسان، و امكان استكشاف آنها از آثار باقيمانده در دل موجودات مختلف، نداشت.
در آن چنان محيطى راستى اين حقايق جالب است.
خلاصه
كوتاه سخن اينكه: از مجموع آياتى كه در باب مبدأ و معاد در قرآن آمده، خدا آن چنان معرفى شده كه هيچ گونه عيب و نقص و محدوديت و تعدد در ذات بىمثال راه او ندارد.
عالم به همه چيز، قادر بر همه چيز، با خبر از اسرار درون آگاه از غيب و شهود عالم هستى، حكمش در همه جا نافذ، از كهكشانها گرفته تا دل اتم، از جنين گرفته تا موجودات نيرومند همه و همه سر بر فرمان او هستند
همه جا هست، در هر زمانى وجود دارد، اصولًا زمان و مكان براى او مفهومى ندارد، همه موجودات جهان آيات عظمت او هستند و زبان همه آنها به تسبيح او باز.
نه احتياج و فقر، نه زن و فرزند، و نه خواب و بيدارى، و نه تحول و دگرگونى در ذات او راه ندارد.
هيچ گونه شبيه و شريك ندارد و با اينكه تمام ذرات وجود شاهد هستى او هستند هيچ كدام شبيه و مانند او نيستند.
به همه موجودات روزى ميدهد، و همه از خوان نعمت او بهرهمندند.
هيچ كس جز او شايسته عبوديت نيست، و همه انبياء و فرشتگان بندگان او و سر بر فرمان او هستند و حتى بدون اذن او از كسى شفاعت نمىكنند.
در مورد معاد هم تصريح ميكند كه همان خداى كه طرح نخستين جهان را ريخت بار ديگر لباس حيات در اندام انسان مىپوشاند، همان خدائى كه در تنگناى رحم صورتگرى ميكند و نقشهاى عجيب و شگفتانگيز. بر يك قطره آب ترسيم مىنمايد، همان كس كه از اعماق خاكهاى تيره و مرده و يكنواخت هزاران نوع زندگى و حيات آفرينش، همان آفريدگارى كه زندگى را در دل مرگ و آتش را در درون آب و درخت سبز نگه ميدارد، بار ديگر انسانها را به حيات نوينى باز ميگرداند.
ذرّهاى از اعمال انسان مخفى نمىماند، در و ديوار و زمين، و گوشت و پوست بدن انسان، و چشم و گوش و دست و پاى او همه مراقب و گواه اعمال اويند. خوبى و بدى را، حتى به اندازه يك «دانه خردل» يا يك «ذره بىمقدار»، جزا ميدهد.
اگر اين معارف را در برابر عقائد مذهبى اعراب در دوران جاهليت بگذاريم فاصلهاى كه در ميان آنها وجود دارد با چيزى غير از «اعجاز» پر نخواهد شد، زيرا طرق مادى مطلقاً تفسيرى براى اين تفاوت نمىتوان يافت. (دقت كنيد).
اكنون اين روش تطبيقى را در مورد ساير كتابهاى آسمانى و قرآن بكار بريم، اين كتب كه متأسفانه دستخوش انواع تحريفها شده، و در عين
حال مترقىترين افكار مذهبى عصر مقارن نزول قرآن را در بر داشته، در برابر مباحث عقيدهاى قرآن چنان كوتاه، كم مايه، تاريك، غير مستدل، و پر از خرافات مىنمايد كه هر گونه احتمال اقتباس اين كتاب آسمانى را از آن كتابها نفى ميكند.
اكنون يكى دو حادثه از سرگذشت انبياء را هم قرآن طرح كرده، و هم در عهدين طرح شده است و بسيارى از مسائل عقيدهاى در آن آمده است، در برابر هم قرار داده و مقايسه مىكنيم:
«خداوند به فرشتگان فرمود: در روى زمين جانشينى براى خود قرار ميدهيم، گفتند: آيا كسى را مىآفرينى كه در زمين فساد و خونريزى كند؟ در حالى كه ما تسبيح و حمد تو را بجا مىآوريم، خداوند فرمود:
من چيزهائى ميدانم كه شما از آن بىخبريد. سپس (آدم را آفريد) و علم اسماء (حقاق و اسرار جهان هستى) را به او تعليم داد، سپس موجودات جهان را بر فرشتگان عرضه داشت و فرمود مرا از اسرار اينها آگاه سازيد اگر راست ميگوئيد، فرشتگان گفتند: خداوندا منزّهى تو، ما هيچ دانشى نداريم جز آنكه تو به ما آموختهاى (و از اين علوم بىخبريم). خداوند به آدم فرمود اين حقايق و اسرار را براى آنها بيان كن، و هنگامى كه آدم آنها را بيان كرد خداوند فرمود آيا به شما نگفتم (من چيزهائى ميدانم كه شما از آن آگاه نيستيد) من غيب آسمان و زمين را ميدانم و نيز ميدانم آنچه را شما آشكار و آنچه را پنهان مىساختيد و به فرشتگان گفتيم براى آدم سجده و خضوع كنيد، همه سجده كردند جز ابليس كه امتناع و تكبر ورزيد و از كافران شد،- و به آدم گفتيم تو و همسرت در بهشت سكونت
اختيار كنيد و از ميوههاى آن فراوان بخوريد ولى نزديك اين درخت نشويد كه از ستمگران محسوب خواهيد شد، سپس شيطان آنها را به لغزش انداخت (و از آن درخت كه بهتر اين بود نخورند خوردند) و آنها را از بهشت و نعمتهاى آن بيرون ساخت، و ما به آنها گفتيم به زمين فرود آئيد در حالى كه بعضى دشمن بعض ديگر هستيد و قرارگاه و وسيله زندگى شما تا موقع معينى زمين خواهد بود. سپس آدم كلماتى را از پروردگار خود دريافت داشت و توبه كرد، خداوند نيز توبه او را پذيرفت خدا بازگشت كننده بسوى بندگان و مهربان است».(1)طبق اين آيات بزرگترين نقطه قوتى كه در آدم وجود داشت، و آفرينش او را به عنوان يك شاهكار آفرينش و خليفة اللّه توجيه مىنمود، و به همان دليل مسجود فرشتگان شد و همگى در برابر مقام شامخ او سر فرود آوردند، همان آگاهى او از «علم الاسماء» و اطلاع از «حقايق و اسرار آفرينش و جهان هستى» بود. قرآن با صراحت تمام عظمت مقام آدم را در اينها ميداند.
و بيرون رفتن آدم را از بهشت به خاطر خوردن از درختى كه قرآن نام معينى براى آن ذكر نكرده، معرفى ميكند، خروج او را به شيطان و وسوسههاى او نسبت ميدهد و اين عمل را يك نوع لغزش براى آدم ميداند، نه گناه و شگستن حريم و عبوديت (در كلمه «از لهما» دقت شود).
اكنون ببينيم تورات كنونى كه مورد قبول يهوديان و تمام مسيحيان
1) خلاصه آيات 30 تا 37 از سوره بقره كه شرح ماجراى آفرينش آدم و خروج او را از بهشت ميدهد.
جهان است در اين باره چه ميگويد. در فصل دوم تكوين عيناً چنين مىخوانيم:
«... (7) پس خداوند خدا آدم را از خاك زمين صورت داد و نسيم حيات بر دماغش دميد و جان آدم زنده شد (8) و خداوند خدا در عدن از طرف شرقى باغى غرس نمود و انسانى كه مصوّر ساخته بود در آنجا گذاشت (9) و خداوند خدا هر درخت خوش نما و به خوردن نيكو از زمين رويانيد و هم درخت «حيات» در وسط باغ و درخت «دانستن نيك و بد را»! ... (16) و خداوند خدا آدم را امر فرموده گفت كه از تمامى درختان باغ مختارى كه بخورى (17) اما از درخت «دانستن نيك و بد» مخور چه در روز خوردنت از آن مستوجب مرگ مىشوى ... (25) و آدم و زنش برهنه بودند و شرمندگى نداشتند»! ...
و در فصل سوم چنين آمده:
« (1) و مار از تمامى جانوران صحرا حيلهسازتر بود كه خداوند خدا آفريده بود و به زن گفت آيا خدا فى الحقيقه گفته است كه از تمامى درختان باغ مخوريد (2) و زن به مار گفت كه از ميوه درختان باغ ميخوريم (3) اما از ميوه درختى كه در وسط باغ است خدا فرموده است كه از آن مخوريد و آن را لمس ننمائيد مبادا كه بميريد! (4) و مار بزن گفت كه البته نمىميريد! (5) و حال اينكه خدا ميداند روزى كه از آن ميخوريد چشمان شما گشوده شده چون خدايانى كه نيك و بد را ميدانند خواهيد شد (6) پس زن درخت را ديد كه به خوردن نيكو است، و اينكه در نظرها
خوش آيند است، و درختى كه مر دانشمندى را مرغوب است، پس از ميوهاش گرفت و خورد و به شوهر خودش نيز داد كه خورد (7) آنگاه چشمهاى هر دوى ايشان گشوده شده دانستند كه برهنهاند و برگهاى درخت انجير را دوخته از براى خود فوطه (چيزى شبيه لنگ) ساختند.
(8) و آواز خداوند را شنيدند كه به هنگام نسيم روز در باغ ميخراميد! و آدم و زنش خويشتن را از حضور خداوند خدا در ميان درختان باغ پنهان كردند (9) و خداوند خدا آدم را آواز كرده، وى را گفت كه كجائى؟ (10) او ديگر جواب گفت كه آواز تو را در باغ شنيدم و ترسيدم زيرا كه برهنهام به جهت آن پنهان شدم (11) و خدا به او گفت كه تو را كه گفت كه برهنهاى؟! آيا از درختى كه تو را امر فرمودم كه نخورى خوردى (12) و آدم گفت زنى كه از براى بودن با من دادى او از آن درخت به من داد كه خوردم (13) و خداوند خدا به زن گفت: اينكه كردى چيست؟! و زن گفت كه مار مرا اغوا نمود كه خوردم (14) و خداوند خدا به مار گفت چونكه اين را كردى از تمامى بهايم و تمامى حيوانات صحرا ملعونى، بر شكمت خواهى رفت و تمامى روزهاى عمرت خاك خواهى خورد ...»
(22) و خداوند خدا گفت كه اينك آدم نظر به دانستن نيك و بد چون يكى از ما شده است، پس حال مبادا كه دست خود را دراز كرده، هم از درخت «حيات» بگيرد و خورده، دائماً زنده ماند (23) پس از آن سبب خداوند خدا او را از باغ عدن راند
تا آنكه در زمينى كه از آن گرفته شده بود فلاحت نمايد (24) و آدم را راند، و در طرف شرقى باغ «عدن» كرد بيان (فرشتگان) را و شمشير آتشبارى كه به جهت نگاهبانى راه شجره حيات گردش ميكردند مسكن داد!»(1)اين «افسانه زننده» كه در تورات كنونى به عنوان يك واقعيت تاريخى آمده است علت اصلى اخراج از بهشت، و گناه بزرگ او را توجه به علم و دانش و دانستن نيك و بد ميداند، و چنانچه آدم دست به شجره نيك و بد دراز نميكرد و تا ابد در جهل باقى ميماند، تا آنجا كه حتى نداند برهنه بودن زشت و ناپسند است، براى هميشه در بهشت باقى ميماند.
به اين ترتيب مسلماً آدم نبايد از كار خود پشيمان شده باشد، زيرا از دست دادن بهشتى كه شرط بقاى در آن ندانستن نيك و بد است در برابر بدست آوردن علم و دانش تجارت پر سودى محسوب ميگردد، چرا آدم از اين تجارت نگران و پشيمان باشد؟!
و به اين ترتيب افسانه تورات درست در نقطه مقابل قرآن كه ارزش مقام انسان و سر آفرينش او را در «علم الاسماء» معرفى كرده، گام برداشته است.
و اگر بعضى از ماترياليستها دين و مذهب را مايه تخدير و افيون اجتماعات معرفى كردهاند گفتار آنها مسلماً در مورد مذهبى كه بر اساس چنين افسانه رسوائى بنا شده باشد صادق خواهد بود، نه در مورد آئينى همچون
1) سفر تكوين- فصل دوم و سوم صفحات 2 و 3 و 4. از ترجمه فارسى تورات چاپ انگلستان سال 1878 كه وسيله« جمعيت بريتيش فارين بايبل سوسايتى» ترجمه شده است.
اسلام و كتابى همچون قرآن كه هدف آفرينش را «علم و دانش» معرفى نموده است.
(البته نبايد فراموش كرد اين افسانههاى دروغين روز اول در تورات نبوده و بعداً بدان افزوده شده است.)
از اين گذشته در افسانه مزبور مطالب زننده عجيبى درباره خداوند و يا مخلوقات او ديده مىشود كه هر يك از ديگرى حيرتانگيزتر است، و آن عبارت است از:
1- نسبت دروغ به خداوند- (چنانكه در جمله شماره 17 فصل دوم مىگويد:
«خداوند گفت از اين درخت نخوريد كه مىميريد»، در حالى كه نمىمردند، دانا مىشدند).
2- نسبت بخل به خداوند (چنانكه در جمله 22 فصل سوم ميگويد كه: خدا نمىخواست آدم و حوا از درخت علم و حيات بخورند و دانا شوند و زندگى جاويدان پيدا كنند.)
3- امكان وجود شريك براى خداوند- (هم چنانكه در همان جمله ميگويد: آدم پس از خوردن از درخت نيك و بد همچون يكى از ماها «خدايان» شده است!).
4- نسبت حسد به خداوند- (چنانكه از همان جمله استفاده مىشود كه خداوند بر اين علم و دانشى كه براى آدم پيدا شده بود رشك برد).
5- نسبت جسم به خداوند- (چنانكه از جمله 8 فصل سوم استفاده مىشود كه خداوند به هنگام صبح در خيابانهاى بهشت ميخراميد!).
6- خداوند از حوادثى كه در نزديكى او ميگذرد بىخبر است
(چنانكه در جمله 9 مىگويد: صدا زد آدم كجائى، و آنها در لابلاى درختان خود را از چشم خداوند پنهان كرده بودند!).
7- نسبت كار قبيح به خداوند- (زيرا از جملههاى مختلف اين دو فصل برمىآيد كه خداوند اصرار داشت آدم و حوا برهنه مادرزاد باشند و ندانند!).
8- مار از خداوند دلسوزتر است!! (خواه مراد از مار شيطان باشد يا همان حيوان معروف، چه اينكه او انسان را به علم و دانش دعوت كرد در حالى كه خداوند اصرار داشت نادان بماند، و به اين ترتيب همه ما، در دانستن نيكيها و بديها و علوم و دانشها مديون مار يا شيطانيم!).
9- مار يا شيطان از انسان عاقلتر و فهميدهتر است!
10- نسبت مجازات بىدليل به خداوند- (زيرا از جمله 14 فصل دوم برمىآيد كه خداوند مار را مجازات كرد، با اينكه او چيزى جز يك كار خير (تعليم جاهل!) انجام نداده بود و بيچاره چوب آن را خورد!).
11- خوراك مار خاك است!، در حالى كه چنين نيست.
12- «علم» و «حيات» درخت دارد كه هر كس از ميوه آن بخورد عقل و دانش و يا حيات جاويدان پيدا ميكند، در حالى كه چنين نيست.
13- آدم به جرم «آدم شدن» از بهشت اخراج شد!.
14- حوا و آدم با اينكه نيك و بد را نمىدانستند از كجا نصيحت مار را كه راه تكامل را به آنها نشان ميداد فهميدند و ترتيب اثر به آن دادند، اصولًا آنها از كجا ميدانستند علم و دانستن نيك و بد خوب است؟!
اين بود نمونهاى از مترقىترين معارف موجود در زمان نزول قرآن
قرآن سرگذشت آمدن فرشتگان را- در مسير خود بسوى زمين لوط- نزد ابراهيم در سوره هود چنين آورده است:
«.. فرستادگان ما با بشارت به نزد ابراهيم آمدند و به او سلام كردند، ابراهيم به زودى گوساله بريانى نزد آنها آورد، اما هنگاميكه مشاهده كرد آنها دست به سوى غذا دراز نمىكنند در دل خود ترسيد (زيرا معمول بود اگر كسى از خوردن غذاى ديگرى امتناع مىورزيد اين نشانه عدم دوستى او بود، يا اينكه ابراهيم متوجه شد آنها فرشته عذابند، و فرشته غذا نمىخورد) ولى آنها گفتند نترس ما به سوى قوم لوط فرستاده شدهايم (براى عذاب آنها) و همسر ابراهيم (ساره) ايستاده بود خنديد (شايد به اين جهت كه فهميد مأمور عذاب قوم آنها نيستند) سپس ما او را بشارت به تولد اسحاق و از دودمان او يعقوب داديم. صدا زد اى واى من چگونه فرزند ميزايم در حالى كه پيرم و شوهرم نيز پير است، مسلماً اين چيز عجيبى است؟! گفتند: آيا از فرمان خدا در اين باره تعجب ميكنى، اين رحمت خدا و بركاتش بر خاندان شماست، خداوند شايسته ستايش و كريم است.
و هنگاميكه ترس ابراهيم فرو نشست با ما درباره قوم لوط به گفتگو پرداخت (كه آنها را عذاب نكنيم) او مردى خدا ترس و توبه كار بود، گفتيم ابراهيم از اين امر صرف نظر كن، فرمان خدا صادر شده و آنها مسلماً (به كيفر جنايات خود) گرفتار عذاب
خواهند شد»(1).
همانطور كه مشاهده مىشود در اينجا مسئله خيلى ساده و روشن است كه جمعى از فرشتگان مأمور عذاب قوم لوط از سرزمين اقامت ابراهيم ميگذرند و او ميخواهد از آنها پذيرائى كند ولى آنها دست به غذا نمىبرند. ابراهيم ترسان ميشود، زيرا متوجه ميشود كه وضع عادى نيست، و آنها مأمور عذابند، شايد احتمال ميدهد مأمور عذاب قوم او باشند، اما بزودى متوجه حقيقت ميشود.
همسر او ساره در گوشهاى ايستاده بود، خندان و مسرور ميگردد، و فرشتگان كه قرآن به عنوان رسولان و فرستادگان خدا از آنها نامبرده (رسلنا) به او كه تا آن زمان عقيم بود بشارت تولد فرزندى به نام اسحاق ميدهند، او تعجب ميكند، به زودى به او مىفهمانند كه در برابر رحمت و كرم خداوند تعجب معنى ندارد، سپس ابراهيم ميخواهد از قوم لوط شفاعت كند اما به زودى متوجه ميشود كه فرمان عذاب آنها صادر شده و قابل شفاعت نيستند.
در اينجا همه چيز عادى و منطقى است.
اكنون ببينيم عهد قديم (تورات) چه ميگويد:
در فصل هيجدهم از سفر تكوين (پيدايش) چنين ميخوانيم:
«و خداوند وى را در بلوطستان ممرى ظاهر شد، در حالتى كه بر در چادر به گرمى روز مىنشست. و چشمان خود را گشاده،
1) سوره هود از آيه 69 تا آيه 76- آيات را در قرآن به دقت مطالعه فرمائيد.
نگريست كه اينك سه شخص در مقابلش ايستادهاند و هنگامى كه ايشان را ديد از براى استقبال ايشان از در چادر دويد و بسوى زمين خم شد. و گفت كه اى آقايم حال اگر در نظرت التفات يافتم تمنا اينكه از نزد بنده خود نگذرى. و حال اندك آبى آورده خود تا آنكه پاهاى خود را شستشو داده در زير اين درخت استراحت فرمائيد.
و لقمه نانى خواهم آورد تا كه دل خود را تقويت نمائيد، و بعد از آن بگذريد، زيرا كه از اين سبب به نزد بنده خود عبور نموديد، پس گفتند به نحوى كه گفتى عمل نما.
پس ابراهيم به چادر نزد «ساره» شتافت و گفت كه تعجيل نموده سه پيمانه آرد رقيق خمير كرده گردهها بر اجاق بپز. پس ابراهيم به گله گاو شتافت و گوسالهتر و تازه خوبى گرفته به جوانى داد كه آن را به سرعت حاضر ساخت و كره و شير با گوسالهاى كه حاضر كرده بود گرفت و در حضور ايشان گذاشت و نزد ايشان زير آن درخت ايستادند تا خوردند!.
پس وى را گفتند زنت «ساره» كجاست؟ و گفت: اينك در چادر است، او ديگر گفت كه البته بر طبق زمان، عمر به تو ميگردم (بازمىگردانم) و اينك زنت ساره را پسرى خواهد شد و ساره به در چادر مىشنيد در حالتى كه در عقب او بود.
و ابراهيم و ساره پير و سالخورده بودند و از ساره عادت زنان بريده شده بود. و ساره خود به خود خنديده گفت بعد از آنكه من پير شدم و آقايم پير شده است آيا ميشود كه مسرور شوم؟.
پس خداوند به ابراهيم گفت ساره چرا خنديده؟ گفت كه آيا به
تحقيق خواهم زائيد در حالتى كه پير شدهام. آيا براى خداوند چيزى هست كه دشوار باشد (و حال اينكه) در وقت موعود بر طبق زمان، عمر به تو مراجعت من فرمايم من و ساره را پسرى خواهد شد. و ساره انكار كرده گفت كه نخنديدم، چه مىترسيد. پس او گفت چنين نيست به تحقيق تو خنديدى!.
و آن اشخاص از آنجا برخاستند و به سوى سدوم (1)، توجه نمودند و ابراهيم ايشان را مشايعت نمود تا آنكه ايشان را روانه نمايد.
و خداوند گفت از ابراهيم چيزى كه ميكنم پنهان نمايم. چون كه ابراهيم حقيقتاً قوم عظيم و بزرگ خواهد شد و تمامى طوائف زمين در او متبرك خواهند بود ...
و خداوند گفت: چون كه فرياد «سدوم» و «عموراه»(2)زياده و گناهان ايشان بسيار سنگين است، پس حال فرود آمده خواهم ديد كه آيا بالكليه مثل فريادى كه به من رسيده است عمل نمودهاند و اگر چنين نباشد خواهم دانست و آن اشخاص از آنجا توجه نموده و به سوى «سدوم» روانه شدند در حالتى كه ابراهيم در حضور خداوند مىايستاد. پس ابراهيم تقرّب جسته گفت كه آيا حقيقتاً صالح را با طالح هلاك خواهى ساخت؟ احتمال دارد كه در اندرون شهر 50 نفر صالح باشند، آيا ميشود كه آن مكان را هلاك سازى و به سبب 50 نفر صالحى كه در اندرونش مىباشند نجات ندهى؟
حاشا از تو كه مثل اين كار بكنى و صالحان را با طالحان هلاك سازى و صالح
با طالح مساوى باشد حاشا از تو، آيا ميشود كه حاكم تمامى زمين عدالت نكند؟
پس خداوند گفت اگر در ميان شهر سدوم 50 نفر صالح پيدا بكنم تمامى اهل آن مكان را به سبب ايشان نجات خواهم داد. و ابراهيم در جواب گفت: اينك حال من كه خاك و خاكستر آغاز تكلم نمودن با آقايم مينمايم، بلكه از 50 نفر صالح پنج نفر كمى نمايد آيا مىشود كه تمامى اهل شهر را به سبب آن پنج هلاك سازى؟ پس گفت اگر در آنجا 45 نفر يابم هلاك آن نخواهم كرد.
و بار ديگر با او متكلم شده، گفت بلكه در آن 40 نفر يافت شود، پس او گفت كه به سبب 40 نفر آن عمل نخواهم نمود.
و او گفت تمنا اينكه آقايم غضبناك نشود كه تكلم نمايم، بلكه در آن 30 نفر يافت شوند، او گفت اگر در آنجا 30 نفر پيدا بكنم آن عمل نخواهم نمود.
ديگر گفت اينك حال آغاز تكلم با آقايم نمودهام بلكه در آنجا 20 نفر يافت شوند، او گفت كه به سبب 20 نفر هلاك آن نخواهم كرد.
و ديگر گفت تمنا اينكه آقايم غضبناك نشود تا آنكه يك بار ديگر تكلم نمايم بلكه در آنجا 10 نفر پيدا شود او گفت كه به سبب ده نفر هلاكشان نخواهم كرد.
و خداوند هنگاميكه كلام را با ابراهيم به انجام رسانيده بود روانه شد و ابراهيم به مكانش رجعت نمود.»(1)
1) سفر تكوين( پيدايش) فصل هجدهم صفحه 18 و 19، همان چاپ.
طبق اين نوشته تورات «خداوند» و «سه نفر از فرشتگان» در بلوطستان «ممرى»(1)در يك روز گرم بر ابراهيم آشكار ميگردند. ابراهيم از آن سه فرشته پذيرائى گرمى ميكند و آنها غذاى او را مىخورند (بعضى از اين عبارات، فهميدهاند كه خداوند هم از غذاى او خورد! يا اينكه آن سه نفر مظاهر سه گانه خدا طبق عقيده تثليث بودند!) به هر حال خداوند بشارت فرزند به ساره داد، ولى ساره از اين بشارت خنديد، خداوند ساره را مؤاخذه كرد كه چرا خنديدى؟ او منكر شد كه نخنديدم ولى خداوند تأكيد كرد كه خنديدى!!.
سپس آنها روانه شدند و ابراهيم آنها را مشايعت كرد، در وسط راه خداوند فكر ميكند چرا ابراهيم را از اقدامى كه ميخواهد درباره قوم لوط انجام دهد بىخبر بگذارد، لذا به او گفت:
سر و صداى زيادى از شهرهاى قوم لوط شنيدم و گناهان زيادى از آنها نقل ميكنند، از آسمان فرود آمدهام تحقيق كنم ببينم راستى آنچه به من گزارش دادهاند درست بوده يا نه؟!! اگر درست بوده آنها را هلاك خواهم نمود!
سپس آن سه نفر روانه به سوى سدوم شدند، اما ابراهيم همچنان در حضور خداوند ايستاده بود، و شروع به جر و بحث و به اصطلاح «چك و چانه» كرد و گفت:
از عدالت تو دور است كه اگر در اين شهرها 50 نفر صالح باشند آنها را هلاك كنى! خداوند اطمينان داد كه اگر 50 نفر صالح در آنجا
1) « ممرى» بر وزن« منفى» و گاهى ممرا بر وزن« مبنا» خوانده ميشود همان شهر« حبرون» در فلسطين است.
پيدا كند هلاكشان نكند.
ابراهيم با احتياط كامل عدد را پائين كشيد، و هر بار براى اينكه اوقات خداوند تلخ نشود! با اعتذار و پوزش تمام سخن را آغاز ميكرد براى دو مرتبه صريحاً گفت:
«تمنّا دارم عصبانى نشوى!» تا اينكه عدد به ده نفر رسيد، مثل اين كه ابراهيم جرأت نكرد بيش از اين پائين بيايد، لذا در همين جا سكوت را بر ادامه سخن ترجيح داد.
و هنگاميكه بحث به اينجا كشيد و كلام خداوند با ابراهيم تمام شد خداوند روانه بسوى سدوم شد و ابراهيم به مكان خود بازگشت.(1)
با توجه به اينكه مسلماً منظور از خدا در اين آيات (يا صحيحتر جملهها) همان خداوند جهان است، مطالب زير را ميتوان نتيجه گرفت:
1- نسبت جسميت به خداوند!- اين مطلب در چندين مورد از اين عبارت به چشم ميخورد!
2- نسبت عدم اطلاع به خداوند!- زيرا مىگويد به زمين فرود آمد تا درباره قوم لوط تحقيق كند!
3- عصبانيت و خشونت خداوند- تا آنجا كه ابراهيم دوبار تقاضا كرد خشمناك نشود، و با لطايف الحيلى مىخواست از خشم و خشونت او درباره بندگانش بكاهد!
4- فرشتگان غذا ميخورند.
5- ساره آن زن با ايمان و معرفت از بشارت خداوند خنديد و سپس
1) قرائن زيادى در اين فصل از تورات وجود دارد كه گواهى ميدهد بر اينكه منظور از خداوند كسى جز پروردگار عالم كه در فصل دوم تكوين به« خداوند خدا» از او تعبير شده نيست.
منكر هم شد!
اين بود نقاط ضعف روشن اين افسانه دروغين كه در تورات تحريف يافته، به خدا نسبت داده شده است.
ولى هنگامى كه اصل جريان را در قرآن مشاهده ميكنيم هيچ يك از اين اشتباهات و نسبتهاى ناروا در آن نيست.
در مورد اينكه اختلاف زبانها از كجا ناشى شده قرآن اشاره كوتاهى در سوره روم- آيه 22 دارد و مىگويد:
وَ مِنْ آياتِهِ خَلْقُ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ وَ اخْتِلافُ أَلْسِنَتِكُمْ وَ أَلْوانِكُمْ:
«يكى از آيات و نشانههاى عظمت و قدرت خداوند آفرينش آسمانها و زمين و اختلاف زبانها و رنگهاى شماست.»
اين حقيقت با توجه به نكته زير روشن ميشود كه: سرچشمه اختلاف زبانها همان قدرت ابتكار و خلاقيت فكر انسانهاست كه به هنگامى كه تدريجاً از هم فاصله گرفتند هر قوم و ملتى تدريجاً در الفاظ و عبارات موجود تغييرات و تحولاتى ايجاد نمود. اين تغييرات طى هزاران سال به هم ضميمه شدند و سرچشمه زبانهاى متعدد گرديدند.
گر چه ممكن است بعضى، از اين موضوع تعجب كنند، ولى با توجه به طول زمان، و تغييرات تدريجى، و تراكم آنها بر روى يكديگر در طى هزاران سال، مسئله خيلى ساده است.
تغييراتى كه مثلًا در زبان فارسى امروز نسبت به دو هزار سال يا هزار سال پيش صورت گرفته شاهد گوياى امكان اين مسئله است، و الفاظ
مشتركى كه در ميان بسيارى از زبانها وجود دارد شاهد ديگرى محسوب مىگردد.
در هر حال اين اختلاف السنه كه از فكر خلّاق و نوآور انسان سرچشمه ميگيرد، و يكى از وسايل شناسائى اقوام و ملتها محسوب ميگردد، از آيات خداست.
اكنون ببينيم «عهدين» در اين باره چه ميگويد، در فصل يازدهم از سفر تكوين ميخوانيم:
«در تمامى زمين زبان و تكلم يكى بود، و واقع شد هنگاميكه از طرف شرقى مىكوچيدند(1). اينكه وادى را در زمين شنعار(2)يافتند و در آنجا ساكن شدند و به همديگر گفتند كه بيائيد تا خشتها را بسازيم، و آنها را به آتش بسوزانيم، و ايشان را خشت به جاى سنگ و گل و چوب به جاى گچ بود. و گفتند كه بيائيد به جهت خود شهرى و برجى كه سرش به آسمان بسايد بنا كنيم، و از براى خود نامى پيدا بكنيم، مبادا كه بر روى تمامى زمين پراكنده شويم.
و خداوند به جهت ملاحظه كردن شهر و برجى كه بنى آدميان مىساختند به زير آمد. و خداوند گفت كه اينك قوم يكىاند، و از براى همگى ايشان زبان يكى است، و به كردن اين كار شروع نمودهاند، و حال از هر چه قصد ساختنش دارند چيزى از ايشان منع نميشود. بيا به زير آئيم و در آنجا زبان ايشان را مخلوط نمائيم! تا آنكه زبان همديگر را نفهمند، و خداوند ايشان را از آنجا به روى تمامى زمين پراكنده نمود
كه از بنا كردن شهر باز مانند. از آن سبب اسمش «بابل» گذاشته شد، زيرا كه خداوند زبان تمامى زمين را در آنجا مخلوط نمود بلكه خداوند ايشان را از آنجا به روى تمامى زمين پراكنده نمود»!(1)
بر طبق اين عبارات تورات:
نخست، زبان همه مردم جهان يكى بود تا هنگامى كه رو به سوى شرق در حركت بودند و به سرزمينى كه بعدها به نام «بابل» ناميده شد رسيدند، در آنجا تصميم گرفتند شهر و برجى كه رمز وحدت آنها باشد بسازند و نام و نشان پيدا كنند.
مثل اينكه اين كار به مذاق خداوند خوشايند نبود و از جنب و جوش و وحدتى كه داشتند و در پرتو آن همه چيز براى آنان روبراه شده بود نگران شد! از آسمان به زير آمد و تصميم گرفت آنها را از انجام اين كار بازدارد، و پراكنده كند.
اين تصميم عملى شد و زبان آنها را مخلوط ساخت، و السنه مختلف ايجاد نمود، تا زبان يكديگر را نفهمند و در جهان پراكنده شوند، و به همين دليل آن نقطه كه قبلًا «شنعار» نام داشت «بابل» ناميده شد.
از اين افسانه ساختگى كه در تورات محرَّف است، امور زير استفاده مىشود:
1- خداوند جسم و مكان دارد و از آسمان فرود مىآيد!
2- خداوند طالب ايجاد اختلاف است، و از وحدت مردم كه موجب عمران و آبادى شهرهاى آنان و تفاهم هر چه بيشتر ميگردد ناراضى است
1) فصل يازدهم از سفر تكوين جملههاى 1 تا 9- صفحه 11 همان چاپ.
و لذا تفرقهاندازى ميكند!.
3- سرچشمه اختلاف زبانها، تفرقهاندازى خداوند به خاط جلوگيرى از ساختمان برج و شهر بابل بوده است!!.
4- پيش از داستان بابل مردم جهان همه در يك نقطه زندگى ميكردند (در حالى كه به گواهى تواريخ چنين نبوده و نسلهاى مختلف بشر در نقاط مختلف جهان مىزيستند.)
اينها نمونههائى از عقايد مذهبى مسيحيان و يهوديان درباره خداوند، و اسرار آفرينش، و بطور كلى معارف مذهبى در هنگام نزول قرآن و در محيط وحى است.
بار ديگر اينها را با معارفى كه از قرآن مجيد استفاده مىشود مقايسه كنيد، و از فاصله عظيم ميان اين دو، آنچه بايد درباره اين كتاب گفته شود بررسى نمائيد.
ما در فصل تواريخ «قرآن و عهدين» نيز نمونههاى ديگرى از اين موضوع را به خواست خداوند بزرگ ارائه خواهيم داد.
در پايان اين بحث بد نيست اين همه عباراتى كه درباره جسميت، حركت، رفت و آمد و صعود و نزول خداوند در فصول مختلف «عهدين» ديده ميشود با برداشتى كه قرآن از اين مسئله مهم (صفات خداوند) دارد مقايسه كنيم:
در قرآن زندهترين نمونه اين موضوع را در داستان بنى اسرائيل و اصرار آنها بر رؤيت خداوند، مىتوان مشاهده كرد:
قرآن ميگويد: بنى اسرائيل با اصرار تمام از موسى (ع) خواستند
كه خدا را به آنها نشان دهد تا آنها با چشم خود او را ببينند، و تأكيد كردند كه «ما هرگز به تو ايمان نمىآوريم تا خدا را آشكارا ببينيم» او ناچار، و به فرمان خدا، جمعى از سران قوم را برگزيد و با خود به «طور» برد تا عملًا به آنها نشان دهد اين امر ممكن نيست، سپس آنچه در اين جريان واقع شد چنين شرح ميدهد:
وَ لَمَّا جاءَ مُوسى لِميقاتِنا وَ كَلَّمَهُ رَبُّهُ قالَ رَبِّ أَرِني أَنْظُرْ إِلَيْكَ قالَ لَنْ تَراني وَ لكِنِ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكانَهُ فَسَوْفَ تَراني فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَ خَر مُوسى صَعِقًا فَلَمَّا أَفاقَ قالَ سُبْحانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنينَ (اعراف- 139)
هنگامى كه موسى به وعدهگاه آمد و پروردگار با او سخن گفت عرضه داشت:
خداوندا (بنا بخواسته قوم) خويش رات به من نشان ده تا تو را ببينم! خداوند فرمود: هرگز مرا نخواهى ديد ولى به اين كوه نظر بيفكن اگر (در برابر يكى از مخلوقات ساده ما) توانست در جاى خود بماند ما را خواهى ديد، سپس هنگامى كه خداوند جلوهاى بر كوه فرستاد (و صاعقهاى بر فراز آن درخشيد) كوه را در هم كوبيد و خرد كرد و موسى مدهوش بر روى زمين افتاد، هنگامى كه بهوش آمد عرضه داشت: خداوندا منزهى تو (از اينكه با چشم ديده نشوى) من به سوى تو بازميگردم و توبه ميكنم و من نخستين گروندگانم».
نكته جالب در اين آيه اين است كه علاوه بر نفى امكان رؤيت خداوند بطور مطلق و بطور ابد (به مقتضاى كلمه «لن» كه براى نفى ابد است) عجز و ناتوانى انسان را از مشاهده بسيارى از موجودات جهان هستى تثبيت ميكند، و از ميان آنها مسئله صاعقه را پيش كشيده است.(1)
1) مراد از« تجلّى خداوند» كه در اين آيه آمده ظهور يكى از آفريدههاى او يعنى صاعقه است به قرينه آيه 55 سوره بقره آنجا كه ميفرمايد« وَ إِذْ قُلْتُمْ يا مُوسى لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى نَرَى اللَّهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْكُمُ الصَّاعِقَةُ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ»
ميدانيم صاعقه چيزى جز مبادله الكتريكى ميان قطعات ابرى كه داراى بار الكتريسته مثبت هستند با زمين كه داراى بار الكتريكى منفى است، نيست. يعنى همان جرقه كوچكى كه به هنگام برخورد دو سيم كوچك برق پيدا ميشود، در مقايس بسيار عظيم ميان اين دو سيم عظيم، آفرينش كه يكى نوك كوهها و ديگرى قطعات بزرگ ابرهاست، آشكار مىگردد.
اين را نيز مىدانيم كه الكتريسته و جريان برق و حركت الكترونها يكى از هزاران موجود نامرئى اين جهان است كه چشم ما قدرت ديد آن را ندارد.
و شايد انتخاب «صاعقه» در اين مورد اشاره به اين حقيقت باشد كه نه تنها نمىتوان خدا را ديد بلكه چشم انسان از مشاهده بسيارى از مخلوقات او نيز عاجز و ناتوان است، و اگر خداوند نامرئى است جاى تعجب نمىباشد.
اما همين موجود ناپيدائى كه نامش الكتريسته است در يك لحظه كوتاه مىتواند آن چنان قدرت نمائى كند كه كوهها را در هم بكوبد و عظيمترين اثر را از خود به يادگار بگذارد.
ما هرگز امواج الكتريسته و حركت الكترونها را نديدهايم، ولى بوجود آن ايمان داريم چه اينكه آثار عظيم آن را لمس مىكنيم.
چه مانعى دارد كه درباره آفريدگار جهان نيز اين چنين فكر كنيم. (دقت كنيد).
اصولًا هنگامى كه چشم ما از مشاهده برق درخشنده و خيره كننده
صاعقه كه در واقع جرقه بسيار كوچك و محدود و بازيچه مانندى در مقياس جهان پهناور هستى است، عاجز و ناتوان باشد چگونه مىتوان انتظار داشت كه آن هستى بزرگى را كه نور درخشندگى او فوق بىنهايت، و بالاتر و عاليتر از هر نور و روشنائى است، مشاهده كند؟!
آرى اين حقايق را از اشارات كوتاهى كه در اين آيه آمده مىتوان استفاده كرد، و با مقايسه اين تعليمات با تعليمات عهدين تفاوت ميان آن دو را تشخيص داد.
آيا تطبيق آيات قرآن بر اكتشافات علمى صحيح است؟
قرآن و حركت زمين
قرآن و زوجيت در جهان گياهان
قرآن و زوجيت عمومى در همه ذرات جهان
قرآن و قانون جاذبه عمومى
قرآن و تسخير خورشيد و ماه
قرآن و اسرار آفرينش كوهها
قرآن و پيدايش جهان
قرآن و زندگى در كرات ديگر
مبالغه ممنوع!
بادها و تلقيح گياهان و مسئله كرويت زمين
اعجاز قرآن از نظر علوم روز
پيش از ورود اين بحث ذكر دو موضوع لازم به نظر ميرسد:
1- قرآن يك كتاب علوم طبيعى نيست
شكى نيست كه قرآن را نمىتوان به عنوان يك كتاب علوم طبيعى معرفى كرد، و اصولًا چنين انتظارى را نبايد داشته باشيم كه تمام اسرار علوم طبيعى، فرمولهاى رياضى، جزئيات علم تشريح، و مثلًا نام و نشانى تمام داروها، بيماريها، و راه پيشگيرى يا درمان آنها با همه خصوصيات و جزئيات آنها در قرآن باشد.
چه اينكه قرآن براى اين هدف نازل نشده، قرآن يك دائرةالمعارف نيست، بلكه يك كتاب تربيت و هدايت است، هدايت نوع بشر به سوى يك زندگى به تمام معنى انسانى و سعادتمندانه، با همه ويژگيهاش. و اين هدف را تأمين نموده است.
و اگر مىبينيم كه قرآن خود را چنين معرفى ميكند: «و نزلنا عليك الكتاب تبياناً لكل شيىءِ» (سوره نحل- 89): «اين كتاب را بر تو نازل كرديم در حالى كه بيان كننده همه چيز است» يا اينكه منظور يك امر نسبى است يعنى تمام امورى كه در اين هدف دخالت دارد، و آنچه به تأمين يك زندگى
سعادت بخش انسانى و تربيت نوع انسان كمك ميكند در اين كتاب آسمانى هست، و يا اينكه كليات و اصول علوم و دانشها و آنچه انگيزه انسان بر كشف و جستجوى اسرار طبيعت و قوانين آفرينش مىباشد در آن وجود دارد، نه جزئيات آنها.(1)به هر حال، روى اين حساب، اگر چيزى از اسرار علوم و حقايق جهان آفرينش در آن باشد حتماً براى يك هدف تربيتى و اخلاقى، يا تعليم درس توحيد و خداشناسى آمده است، نه به عنوان عرضه كردن علوم طبيعى و مانند آن به سبك يك دائرة المعارف.
در اينكه آيا ما حق داريم آيات قرآن را با مسائل مختلف علوم طبيعى و اكتشافات علمى تطبيق كنيم يا نه؟ و آيا از اين راه مىتوان براى ارزيابى قرآن، و كشف معجزات علمى آن استفاده كرد يا نه؟ نظرات مختلفى در ميان دانشمندان اسلامى وجود دارد:
بعضى چنان راه افراط را در پيش گرفتهاند كه آيات قرآن را با كمترين تناسب بر يك سلسله فرضيات علمى- و نه حقايق مسلّم و قطعى- تطبيق كردهاند، و به گمان خود از اين راه خدمتى به شناسائى قرآن نمودهاند.
در حالى كه اين يك اشتباه بزرگ است، فرضيات علمى پيوسته در حال تغيير و تحول مىباشد، و قرآن يك واقعيت ثابت، تطبيق يك واقعيت ثابت بر يك سلسله امور متحول و متغير نه منطقى است، و نه خدمت به
1) گاهى نيز گفته مىشود كه همه جزئيات به صورت مرموزى كه تنها بندگان خاص خداوند از آن آگاهند، در بطون قرآن هست اگر چه توده مردم از درك آن عاجزند.
علم، و نه خدمت به دين.
مثلًا اگر ما فرضيه لاپلاس درباره چگونگى پيدايش منظومه شمسى را اساس قرار دهيم و آيات قرآن را با مناسبتهاى جزئى بر آن تطبيق كنيم مسلماً مرتكب كار خلافى شدهايم، چه اينكه هيچ دور نيست، فرضيه لاپلاس در پرتو اكتشافات علمى جديدى- همچون صدها فرضيه ديگر- راه فنا و نيستى را طى كند آنگاه تكليف ما با آن آيات كه وحى آسمانى است، خطا و اشتباه در آن راه ندارد چه خواهد بود.
فراموش نمىكنم با يكى از علماى اسلامى كه در كتابهايش اصرار فراوانى براى اين كار دارد، در اين باره سخن مىگفتيم، آن مرد بزرگ كه الان در قيد حيات نيست مىفرمود: ما وظيفه داريم اين كار را بكنيم و آيندگان موظفند اشتباه ما را برملا سازند و بگويند ما غلط كردهايم!
ولى با تمام احترامى كه براى مقام علمى آن مرد قائلم معتقدم هيچ دليلى ندارد كه ما خودمان را به زحمت و آيندگان را به دردسر بيندازيم، و اصولًا چنين كارى، هم خطرناك است و هم لزومى ندارد.
در برابر اين دسته، دسته ديگرى هستند كه راه تفريط را پيمودهاند و معتقدند كه ما به هيچ وجه حق نداريم مسائل علمى را هر قدر مسلّم باشد، بر آيات قرآن هر قدر روشن و صريح باشد تطبيق نمائيم.
اين تعصب و جمود نيز كاملًا بىدليل به نظر ميرسد. اگر راستى يك مسئله علمى به روشنى اثبات شده، و از محيط «فرضيهها» قدم به جهان قوانين علمى گذارده، و حتى گاهى جنبه حسى به خود گرفته- مانند گردش زمين به دور خود، يا گردش زمين به دور آفتاب، و مانند وجود گياهان نر و ماده، و تلقيح در عالم نباتات و امثال اينها- و از سوى ديگر آياتى از
قرآن هم صراحت در اين مسائل داشته باشند، چرا از تطبيق اين مسائل بر آيات قرآن سر باز زنيم، و از اين توافق كه نشانه عظمت اين كتاب آسمانى است وحشت داشته باشيم؟!
چه مانعى دارد قرآن مجيد در بحثهاى تربيتى و توحيدى خود پرده از روى يك سلسله حقايق علمى كه بر مردم آن عصر مستور بوده بردارد، و پيروان خود را در كشف اين حقاق از طرق علمى كمك كند، و هم ارتباط خود را با جهانى مافوق جهان ماده و محيط محدود افكار بشرى اثبات كند.
از اين بيان روشن شد كه چه حدودى از تطبيق آيات قرآن بر مسائل علوم طبيعى مجاز و منطقى و چه حدودى نادرست و غير مجاز است.
به همين دليل در بحثهائى كه در اين فصل- اعجاز قرآن از نظر علوم روز- طرح ميشود دو نكته را كاملًا رعايت خواهيم نمود:
نخست اينكه: مسائلى از علوم طبيعى را انتخاب مىكنيم كه صد در صد ثابت و قطعى و يا حسى باشد و از رفتن به سراغ «فرضيهها» اجتناب خواهيم كرد.
ديگر اينكه: دلالت آيات قرآن بر آنها كاملا روشن، و طبق قواعد ادبى در استنباط معانى از ظواهر الفاظ، قابل اعتماد باشد و نيازى به توجيهها و تفسيرهاى مخالف ظاهر پيدا نكند.
با در نظر گرفتن حقايق فوق به چند نمونه از آياتى كه جزو معجزات علمى قرآن محسوب ميگردد و از روى حقايقى كه در آن روز از نظر دانشمندان مخفى بوده و قرنها بعد از نزول كشف شده است، پرده برمىدارد ذيلًا اشاره مىكنيم:
مىگويند نخستين كسانى كه حركت كره زمين را كشف كردند «گاليئلو- گاليله» ايتاليائى و «كپرنيك» لهستانى بودند كه براى نخستين بار (در اواخر قرن 16 و اوائل قرن 17 ميلادى) اين عقيده را برملا ساختند مخصوصاً گاليله با اختراع دوربين كوچكى كه طرح آن را از يك عينكساز هلندى بنام «يانس» گرفت و تكميل نمود، تقريباً جنبه حسى به آن داد.
گر چه چوب اين شهامت علمى خود را خورد، و از طرف حاميان خرافى كليسا تكفير شد، و پيش از آنكه به سرنوشتى همچون سرنوشت «جوردانو- برونو» متفكر ايتاليائى كه در سال 1598 ميلادى به فرمان حاميان كليسا در محكمه تفتيش عقايد محاكمه و سپس زنده زنده در آتش سوزانده شد، توبه كرد، و توبه نامه معروف خود را در حضور پدران روحانى! با صداى رسا خواند، ولى افتخار اين كشف بزرگ علمى و اكتشافات مهم ديگرى در تاريخ علم، به نام او ثبت گرديد.(1)
من« گاليئلئو- گاليلهاى» فرزند مرحوم« وينچنت سيو گاليلهاى» اهل« فلورانس» 70 ساله كه شخصاً براى دادرسى حاضر شدهام، در برابر شما« عاليجنابان» و« قدوسى مآبان»، كاردينالها و اعضاى والا مقام دادگاه جهانى كليساى مسيحيت زانو زده، و در حالى كه انجيل مقدس را در برابر چشم و نظر دارم و با دست خود آن را لمس ميكنم؛ سوگند ياد مىكنم كه در گذشته همواره به كليساى مقدس كاتوليك، و كليساى حوارى رم، اعتقاد داشتهام، و از خداوند متعال استعانت مىطلبم تا مرا يارى كند كه در آينده نيز تعليمات و تبليغات دينى آنها را به كار بندم، اما چون از طرف دادگاه مقدس مقرر شده است كلًا از اين عقيده غلط كه« خورشيد را مركز عالم پنداشته و آن را غير متحرك دانسته» تبرى جويم و من بعد نيز از اين پندار ناصحيح به هيچ صورت و وجهى دفاع نكنم و آن را تعليم ندهم، با كمال ميل حاضرم كه اين سوء ظن شديد و خطرناكى را كه به حق بر من روا داشتهاند از خاطر شما عاليجنابان و هر فرد مسيحى كاتوليك برطرف سازم.
و از اين رو با خلوص قلب و ايمان راسخ سوگند ياد كرده، و از اين عقيده غلط، و از اين كفر وزندقه! و هر گونه بدعت و پندار ناصوابى كه مخالف و مغاير با اصول و تعليمات كليساى مقدس رم باشد ابراز انزجار و بيزارى ميكنم، و سوگند مىخورم كه در آينده نيز چه كتباً و چه شفاهاً از بيان و اظهار هر مطلبى كه باعث توليد چنين سوء ظنى در حق من گردد خوددارى نمايم، و ضمناً چنانچه در آينده به زنديقى برخوردم، ياكسى را مظنون به كفر و الحاد بدانم، او را به اين دادگاه مقدس! يا اعضاى والا مقام آن و يا به اسقف ايالتى كه در آنجا اقامت دارم معرفى نمايم!!
بعلاوه سوگند ياد ميكنم و قول ميدهم كه هر گونه مجازاتى را كه اين دادگاه مقدس برايم تعيين نمايد قبول كنم، و اگر احياناً روى خداى ناكرده در آينده مواعيد و اقوال و سوگندها و يا اظهارات كنونى خود را نقض نمايم، در چنين حالى به هر گونه زجر و شكنجه و مجازاتى كه از طرف اسقفان مقدس و يا قوانين عمومى و خصوصى مربوط به اين نوع جرائم تعيين شود، تن در دهم، و تمكين نمايم.
بنابراين شايد خداوند مرا يارى و نصرت عطا فرمايد و انجيل مقدسى كه آن را با دستان خود لمس ميكنم مرا كمك نمايد، و من« گاليئلو- گاليلهاى» اينك توبه و استغفار نموده، قسم ياد ميكنم و قول ميدهم كه مؤمن و صديق باشم، و چنانكه در بالا ذكر شد خود را موظف به رعايت اين اقوال و سوگند ميدانم، و اين توبه نامه را با دست خود نوشته كلمه به كلمه آن را خوانده، امضاء نمودم.
( نقل از كتاب دانشمندان بزرگ جهان علم صفحه 35).
1) درباره« توبه نامه معروف گاليله» سخن بسيار گفتهاند و شايد كاملترين صورت آن همان باشد كه« برنارد كوهن» در كتاب دانشمندان بزرگ جهان علم» آورده است، و ما آن را به خاطر ويژگيهائى كه دارد و هم به خاطر ارزيابى طرز تعليمات« اسلام» و تعليمات« مسيحيت كنونى» در اينجا مىآوريم:
با اين همه نبايد فراموش كرد كه پيش از گاليله نيز كسانى مسئله حركت زمين را مطرح ساخته بودند از جمله: «فيثاغورث» حكيم معروف يونانى بود، ولى از آنجا كه نتوانسته بود دلايل كافى و قانع كننده بر مدعاى خود اقامه كند هيچ گاه اظهار نظر آنان به عنوان يك نظر علمى
مورد توجه محافل علمى جهان واقع نشده بود بلكه يك عقيده مطرود و فراموش شده به حساب مىآمد، و در برابر عقيده بطلميوس دانشمند بزرگ فلكى مصرى دائر بر سكون و مركزيت زمين، و حركت خورشيد و ساير ستارگان ثابت و سيار به دور آن، كه در حدود 15 قرن بر تمام افكار دانشمندان سايه افكنده بود، هرگز قد علم نكرد.
روى اين حساب عقيده مسلّم مردم جهان- اعم از دانشمندان و غير دانشمندان- به هنگام نزول قرآن (اوائل قرن هفتم ميلادى) سكون و مركزيت زمين بود، و كسى نمىتوانست در آن محيط غير از اين فكر كند.
ولى قرآن در حدود يك هزار سال پيش از گاليله اين عقيده را در لابلاى آيات مربوط به اسرار آفرينش و توحيد صريحاً رد كرد و تصريح نمود كه زمين با سرعت در گردش است، آنجا كه ميگويد:
وَ تَرَى الْجِبالَ تَحْسَبُها جامِدَةً وَ هِيَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ صُنْعَ اللَّهِ الَّذي أَتْقَنَ كُلَّ شَيْءٍ إِنَّهُ خَبيرٌ بِما تَفْعَلُونَ (سوره نمل- 88)
و كوهها را مىبينى در حالى كه چنين مىپندارى آنها ساكن و جامدند با اينكه همچون ابرها در حركتند، اين صنع خداوندى است كه هر چيز را از روى اسلوب صحيحى ساخته است، او از اعمال شما آگاه است».
اين آيه به روشنى مىگويد: كوهها در حركتند اگر چه به نظر ساكن مىآيند، مسلماً حركت كوهها بدون حركت زمينهاى ديگر كه به آنها
متصل است معنى ندارد، و به اين ترتيب معنى آيه چنين مىشود كه زمينها همه با هم به سرعت در حركتاند، همچون حركت ابرها!.
اما چرا قرآن كوهها را مركز بحث قرار داده؟ شايد به اين جهت است كه كوهها از نظر سنگينى و وزن و پا برجائى ضربالمثلاند، و براى تشريح قدرت خداوند و قدرت او بر هر چيز، قرآن اين تعبير را انتخاب نموده، جائى كه كوهها با اين عظمت و سنگينى به فرمان خدا گردش كنند قدرت قاهره او بر هر چيز به ثبوت ميرسد.
نكته جالب ديگرى كه در آيه ديده مىشود تشبيه حركت زمين به حركت ابرها است، از اين تشبيه زيبا دو چيز استفاده ميگردد:
نخست اينكه حركت سريع را، در گذشته، بلكه امروز نيز، به حركت ابرها تشبيه مىكنند، حديث «الفُرآصَةُ تَمُرُ مَّر السَّحابْ : «فرصتها همچون ابرها بسرعت درگذرند» نمونهاى از اين مطلب است؛ يعنى حركت زمين بسيار سريع است.
مطابق محاسبات دانشمندان امروز سرعت سير حركت زمين در حركت وضعى نزديك به 30 كيلومتر در هر دقيقه است.
ابن عباس مفسّر معروف اسلامى در تفسير آيه ميگويد: «اى تسير سيراً حيثياً مثل مَرَّ السَّحاب يعنى با سرعت زياد همچون سرعت ابرها در حركتند.
ديگر اينكه حركت ابرها با نهايت آرامش، و بدون سر و صدا انجام مىپذيرد، حركت كره زمين به دور خود نيز كاملًا آرام و خالى از هر گونه اضطراب و سر و صدا است.
اشكال تنها سئوالى كه در مورد اين آيه باقى ميماند اين است كه بسيارى از مفسّران اين آيه را مربوط به رستاخيز و انقلابها و تحولهاى عجيب آن دانستهاند، و بودن آيه به دنبال آيات مربوط به قيامت مؤيّد اين سخن گرفتهاند،
پاسخ
اين ايراد به اين دسته از مفسّران عاليقدر وارد است كه چرا آيهاى را كه قرائن فراوانى در آن وجود دارد و شهادت ميدهد مربوط به همين جهان است، از معنى ظاهر آن تغيير داده و بدون دليل روشنى، به- حوادث رستاخيز تفسير كردهاند، چرا آنها به خود جرأت ندادند و پرده عادات و علوم عصر خود را ندريدند و اعجاز علمى اين آيه را آشكار نساختند؟.
چرا ما اينگونه مسائل مهم هميشه در انتظار پيش قدم شدن ديگران باشيم؟.
به عقيده ما قرائن فراوانى در آيه وجود دارد كه احتمال ارتباط آن را به حوادث رستاخيز به كلى نفى مىكند، و به وضوح و روشنى گواهى ميدهد به همين جهان است از جمله:
1- قرآن صريحاً در اين آيه مىگويد: «تحسبها جامدة» يعنى تصور مىكنى كوهها ساكن و جامد هستند، در حالى كه حوادث رستاخيز و تحول و انقلاب عجيبى كه در سراسر جهان- مقارن آن- روى ميدهد نه تنهاه براى همه محسوس و ملموس است بلكه همه از آن در وحشت و ترس عجيبى فرو ميروند:
يا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمْ إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَيْءٌ عَظيمٌ- يَوْمَ تَرَوْنَها تَذْهَلُ
كُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّا أَرْضَعَتْ وَ تَضَعُ كُلُّ ذاتِ حَمْلٍ حَمْلَها وَ تَرَى النَّاسَ سُكارى وَ ما هُمْ بِسُكارى وَ لكِنَّ عَذابَ اللَّهِ شَديدٌ. (سوره حج- آيه 1 و 2)
: «اى مردم از خدا بترسيد (و گناه نكنيد) زيرا زلزله رستاخيز چيز هولناك عظيمى است، روزى كه آنرا ببينيد هر زن شير دهندهاى كودك شير خوارش را فراموش ميكند و (اگر) زنى باردار باشد (از ترس) سقط جنين مىنمايد، و مردم بصورت مستان مىبينى در حالى كه مست نيستند، ولى از كيفر الهى شديد (و وحشتناك) است.
قرآن در آيات سوره «تكوير» كه با اذا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ آغاز مىگردد مىگويد: «وَ اذا العِشارُ عُطِّلَتْ «هنگامى كه شتران (از ترس و وحشت) بار فرو نهند».
از اين آيات كه به اصطلاح در مورد «اشراط الساعة» و «اهوال آغاز قيامت» واردشده به خوبى برمىآيد كه نه تنها افراد انسان بلكه حيوانات هم از انقلابهاى رستاخيز در وحشت و اضطراب عجيبى فرو ميروند. با اين حال چگونه ممكن است آن حوادث اصلًا محسوس نباشد.
اين بزرگترين قرينهاى است كه در آيه فوق وجود دارد و گواهى ميدهد كه حركت كوهها مربوط به حوادث رستاخيز نيست.
2- جمله «صُنْعَ اللَّهِ الَّذي أَتْقَنَ كُلَّ شَيْءٍ»(1)كه در ذيل آيه وارد شده از دو نظر گواهى ميدهد كه آيه مربوط به همين جهان و حركت كوهها و كره زمين در همين دنياست زيرا:
اولًا- اين جمله ميرساند كه مسئله حركت كوهها به عنوان يك درس توحيد از عظمت آفرينش و قدرت آفريدگار ذكر شده، و مسلماً دادن درسهاى توحيدى مربوط به اين جهان بررسى اسرار اين عالم خلقت است، و هيچ گونه تناسبى با مسئله قيامت و رستاخيز ندارد.
1) سوره نمل، آيه 88.
ثانياً- حوادث و انقلابهاى رستاخيز در حقيقت مقدمهاى براى در هم كوبيدن نظام موجود، و پيش درآمدى براى ايجاد يك نظام نوين است، زيرا در آن هنگام وضع جهان (طبق گواهى آيات مختلف) به هم ريخته مىشود، آفتاب و ماه به تاريكى مىگرايند، منظومهها در هم پيچيده مىشوند، كوهها از هم متلاشى ميگردند، و اين نظام فعلى به كلى در نورديده مىشود، و همه صورتها به سوى فنا مىروند.
بديهى است يك چنين صحنهاى را نمىتوان با جمله صَنَعَ اللّهُ الَذى اتْقَنَ كُلَّ شىءِ: «اين آفرينش خداوندى است كه هر چيز را مطابق اسلوب و نظام متقنى آفريده» بدرقه كرد، چه اينكه آن حوادث مربوط به نظام آفرينش و اتقان نظم و خلقت جهان نيست، بلكه مربوط به برچيده شدن و بهم ريختن نظامات است.
3- جمله «انَّه خَبْيرٌ بِما تَفْعَلون» قرينه ديگرى بر ارتباط آيه به اين جهان مىباشد، زيرا اين جمله ميگويد: «خداوند از كارهائى كه انجام ميدهيد آگاه است. بديهى است اين موضوع بيدار باشى براى مردم در برابر اعمالى كه در اين عالم انجام ميدهند، مىباشد، و اين جمله ارتباطى، به حوادث رستاخيز ندارد.
علامه شهرستانى «در الهيئةُ و الاسلام» مىگويد: اگر آيه مربوط به قيامت بود بايد جمله به صورت ماضى گفته شود (فعلتم) نه به صورت مضارع.
عجيب اين است كه بعضى از مفسرّان اين قرائن را كه در خود آيه است ناديده گرفته و به آيات قبل چسبيدهاند و ميخواهند بوسيله آنها ثابت كنند كه آيه مربوط به حوادث قيامت است.
در حالى كه اولًا- قرآن تدريجاً و در حوادث گوناگون نازل شده،
و چنان نيست كه هر آيه با آيات پيش از آن درباره يك موضوع باشد (القرآن نزل نجوماً).
ثانيا- آيهاتى كه بلافاصله پيش از اين آيه است اگر چه مربوط به قيامت است ولى آيه قبل از آن ابداً مربوط به قيامت نيست بلكه مربوط به توحيد است، زيرا آيه قبل چنين است: أَ لَمْ يَرَوْا أَنَّا جَعَلْنَا اللَّيْلَ لِيَسْكُنُوا فيهِ وَ النَّهارَ مُبْصِرًا إِنَّ في ذلِكَ لآياتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ (نمل- 88)
«آيا مشاهده نكردند كه ما شب را براى آرامش آفريديم، و روز را روشنى بخش (براى كار و فعاليت زندگى) مسلماً در اين موضوع نشانههائى (از توحيد) براى مردم با ايمان است.»
اين آيه قطعاً از آيات توحيد است نه از آيات مربوط به رستاخيز. بنابراين اگر وضع آيات را مقياس قرار دهيم تناسب اين دو آيه ميرساند كه هر دو مربوط به توحيد باشند نه مربوط به رستاخيز و فاصله شدن يك آيه زيان نمىرساند.
«لينه گياهشناس معروف سوئدى در اواسط قرن 18 ميلادى كشف كرد كه در گياهان نيز جنس نر و ماده وجود دارد، اما اين موضوع آن چنان محافل كليسا را خشمگين ساخت كه چند سال در اروپا كتبهاى او به عنوان كتاب ضلال شناخته ميشد.»(1)در كتاب «تاريخ علوم» نوشته «پىير رسو» نيز ميخوانيم:
«لينه» همواره نباتات را دوست ميداشت، بخصوص هنگاميكه
1) دانستنيهاى جهان علم صفحه 241.
نوشتههاى گياهشناس فرانسوى «سياس تين- وايان» به دستش افتاده علاقهمند شد درباره اسرار گياهان دقت بيشترى به عمل آورد، و براى نخستين بار نوعى تقسيمبندى بر اساس آلت تذكير و تأنيث را طرحريزى كرد وى اين نظريه را در سال 1731 منتشر كرد.»(1)شكى نيست كه قبل از لينه نيز دانشمندان اجمالًا بوجود جنس نر و ماده در عالم گياهان بطور اجمال پى برده بودند، حتى مردم معمولى نيز ميدانستند كه اگر نخل را بر ندهند و از نطفه نر روى قسمتهاى ماده گياه نپاشند ثمر نخواهد داد.
ولى هيچكس به درستى نمىدانست كه اين قانون يك قانون تقريباً همگانى در جهان گياهان محسوب مىشود و همه گياهان نر و ماده يا لا اقل اندامهاى نر و ماده دارند، و همان عمل لقاح كه در جانوران و حيوانات صورت مىگيرد، در گياهان نيز هست، نه تنها نخلها بلكه تمام ميوهها، و گلها، مشمول همين قانونند، بايد گردههاى مخصوص «نر» بر «قسمت مادگى» افشانده شود و سپس عمل لقاح صورت گيرد، و تخم نبات بسته شود، و ميوه يا بذر گلها آشكار گردند.
امروز اين مسئله از مسائل روشن گياهشناسى است، و همه محصّلين دبيرستانها به خوبى از آن، و از بسيارى از جزئيات آن آگاهند. ولى جاى ترديد نيست كه در چهارده قرن پيش، در عصر نزول قرآن كسى به اين واقعيت پى نبرده بود، بلكه قرنها بعد نيز آن را نمىدانستند، و ديديم كه در اروپا چنان از اين سخن وحشت داشتند كه محافل كليسا كتابهاى مدعى اين اكتشاف علمى را كتب ضلال و گمراهى خواندند!
1) تاريخ علوم صفحه 354.
با اين همه بسيار جالب است كه مىبينم قرآن با صراحت اين حقيقت را در چند مورد بيان كرده است و هر گونه ابهامى را در اين زمينه از ميان برده، آنجا كه ميگويد:
1- وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجْنا بِهِ أَزْواجًا مِنْ نَباتٍ شَتَّى (طه- 53):
«و از آسمان آبى فرو فرستاديم و بوسيله آن جفتهائى از گياهان گوناگون رويانديم.»
2- أَ وَ لَمْ يَرَوْا إِلَى اْلأَرْضِ كَمْ أَنْبَتْنا فيها مِنْ كُلِّ زَوْجٍ كَريمٍ (شعراء- 7):
«آيا بزمين نگاه نكردند كه چقدر از هر زوج مفيد و جالب در آن رونديم».
3- وَ أَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَنْبَتْنا فيها مِنْ كُلِّ زَوْجٍ كَريمٍ (لقمان- 10):
«و از آسمان آبى فرستاديم و از هر زوج گياه مفيد و جالب در زمين رويانيديم».
4- وَ اْلأَرْضَ مَدَدْناها وَ أَلْقَيْنا فيها رَواسِيَ وَ أَنْبَتْنا فيها مِنْ كُلِّ زوج بهيج (ق- 7):
«و زمين را توسعه داديم و كوههائى در آن انداختيم و از هر گياه زيبا زوجى در آن رويانيديم».
اين آيات با صراحت مسئله زوجيت را در جهان گياهان اثبات مىكند، و جاى ابهامى باقى نمىگذارد. جالب توجه اينكه بعضى از مفسّران پيشين چون زوجيتى در عالم گياهان سراغ نداشتند، به جاى اينكه از اين آيات آنرا كشف نمايند و به تحقيقات وسيعى در جهان گياهان دست بزنند، كوشش داشتند خود را از مفهوم اصلى زوجيت كه عبارت از دو جنس نر و ماده است دور سازند و به سوى معانى مجازى آن گام بردارند.
مثلًا عدهاى گفتهاند: منظور از زوج، همان اصناف و انواع مختلف
گياهان است، در حالى كه ميدانيم زوجيت به معنى تعدد اصناف و انواع نيامده.
بعضى ديگر در مثل آيه 7 سوره ق احتمال دادهاند كه مراد از «انبات» (رويانيدن) همان آفرينش انسان باشد، بنابراين زوجيت بمعنى واقعى خود حفظ مىشود.(1)ولى روشن است هيچ كدام از اين دو معنى با ظاهر آيه وفق نمىدهد و با در نظر گرفتن كشف زوجيت عمومى گياهان جاى ابهامى در آيه باقى نخواهد ماند. شما مىتوانيد منظره زوجيت گياهان را به آسانى با چشم خودتان ببينيد:
«يك گل رابدست بگيريد، گلبرگها را كنار بزنيد، درست در وسط گل دقت كنيد، جهان پر غوغائى است؛ در واقع يك بزم بسيار با شكوه است، اما خالى از هر گونه جار و جنجال، هر گونه اعمال غير اخلاقى، قسمتهاى مختلف آن هر كدام مظهرى از جنس نر و جنس ماده است.
بادها مىوزند، ميلههاى ظريف و لطيفى كه كيسههاى گرده را با خود حمل مىكنند به رقص درمىآيند، كيسههاى گرده گشوده شده و ذرات آن بر طبق گل كه زير آن گسترده است مىپاشد. دانههاى گرده كه هر كدام به تنهائى گياه زندهاى هستند به سرعت ريشه مىدوانند و پس از عبور از طبق گل در خلوتگاه مرموزى كه در بن گل نهفته است با نطفه ماده آميزش كرده تخم گل يا ميوه را تشكيل ميدهند، گويا تمام برگهاى زيباى گل نيز براى آرايش اين بزم عجيب تهيه شده، حشرات و پروانههاى
1) اين احتمال را مفسّر عالى مقام مرحوم طبرسى در« مجمع البيان» از« شعبى» نقل ميكند.
زيبا و زنبوران عسل به اين بزم فرا خوانده ميشوند، و شيرينى آن را هم كه در بن گلها از پيش تهيه شده ميخورند!»- سهل است- براى ما هم سهمى مىآورند، و اين عسلها همان سهم ماست كه زنبوران عسل از آن بزم فراهم آوردهاند!.
يادآورى
در آيات بالا دو جمله ديده مىشود كه از جهاتى درخور دقت است:
1- وَ أَلْقَيْنا فيها رَواسِيَ «ما در زمين كوههاى افكنديم» اين جمله ممكن است اشاره به اين باشد كه ايجاد كوهها بعد از آفرينش خود زمين بوده است، و از نظر دانش امروز نيز مسلّم است كه چين خوردگيهاى زمين كه منشأ پيدايش كوههاست هنگامى آغاز شد كه پوسته زمين تدريجاً رو به سردى گذارد و اين مسئله صدها يا هزاران ميليون سال بعد از پيدايش خود زمين صورت گرفته است.
و نيز ممكن است اشاره به جذب سنگهاى عظيم آسمانى به سوى زمين باشد، زيرا سنگهاى عظيم سرگردانى كه در آغاز پيدايش منظومه شمسى در ميان اين كرات سرگردان بودهاند هر كدام در حوزه جاذبه يكى از اين كرات قرار گرفته به سوى آن جذب شده و به صورت كوههائى در آن پرتاب گرديده است.
2- وَ اْلأَرْضَ مَدَدْناها: «زمين را گسترش و توسعه داديم» لغت «مد» بمعنى كشش و توسعه مىآيد. اين جمله ممكن است اشاره به كشيده شدن و گسترش تدريجى خشكيها از زير آب باشد، چه اينكه به هنگام وقوع بارانهاى سيلابى در صدها ميليون سال قبل تمام روى زمين را آب فرا گرفته بود، ولى تدريجاً آبها در نقاط پست قرار گرفته و درياها را
تشكيل دادند و خشكيها تدريجاً از آب سر بر آوردند.(1)تفسير ديگرى كه براى اين جمله به نظر ميرسد اين است كه مراد از كشش و گسترش و توسعه زمين افزوده شدن حجم آن بر اثر جذب سنگهاى سرگردان و كرات كوچكى كه در حوزه جاذبه آن قرار مىگرفت، بوده باشد و در اين صورت با جمله «و القينا فيها رواسى» همآهنگ مىگردد.
مدتها بود كه دانشمندان ميدانستند تمام مواد جهان از ذرات بسيار كوچكى بنام «اتم» تشكيل شده، اما هيچكس نمىدانست اين ذرات كوچك به نوبه خود داراى اجزاى فوقالعاده كوچكترى هستند كه بعضى داراى الكتريسته «مثبت» و بعضى داراى الكتريسيه «منفى» مىباشند.
بلكه بسيارى از اجزاء كوچك را «نشكن» مىپنداشتند و نام اتم (بمعنى نشكن) نيز يادگار همان دوران است. تازه آنها هم كه آن را غير قابل شكستن و تقسيم به اجزاى كوچكترى مىدانستند از تشكيلات درونى آن بىخبر بودند.
تا اينكه بر اثر پيشرفت تكنيك و صنعت اتمى، در آغاز همين قرن بيستم گفتگوى شكستن اتم به ميان آمد و بالاخره بشر با نيروى علم به درون اسرار آميز اتم ورود كرد، و اين دژ محكمى كه نفوذناپذير تصور ميشد در برابر بشر گشوده شد، و ساختمان شگرف آن از «الكترونها» (ذرات گردنده اتم كه داراى بار منفى هستند) و «پروتونها» (هسته اتم كه داراى بار
1) ممكن است آنچه در روايات اسلامى به عنوان« دحو الارض» وارد شده اشاره به همين موضوع دارد.
مثبت است) بيش از پيش آشكار گرديد.
البته نبايد فراموش كرد كه اجزاء و ذرات تشكيل دهنده اتم با هيچ وسيلهاى قابل رؤيت نيستند بلكه خود «اتم» نيز با هيچ ميكروسكوپ نيرومندى قابل رؤيت نيست، تنها محاسبات علمى و آثارى كه از اتم مشاهده ميشود پرده از روى اسرار داخلى آن برميدارد.(1)اكنون برگرديم به سوى قرآن، در يكى از آيات قرآن چنين مىخوانيم:
وَ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ خَلَقْنا زَوْجَيْنِ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ (سوره ذاريات- آيه 49)
«از هر چيزى دو زوج آفريديم باشد كه شما متذكر شويد».
مفسّران گذشته در تفسير اين آيه به دردسر عجيبى افتادهاند زيرا با توجه به عموميت مفهوم «شىءِ» مىبايست زوجيت در تمام موجودات و تمام ذرات جهان باشد با اينكه علم آن روز چنين چيزى را اثبات نمىكرد.
ناچار دست به توجيهها و تفسيرهائى بر خلاف ظاهر آيه ميزدند و مثلًا مىگفتند: منظور اين است كه موجودات اين جهان از اصناف و انواع مختلفى تشكيل يافته، زمين و آسمان، ماه و خورشيد، انسان و جماد و ... در واقع هر كدام از اينها مانند زوجهائى هستند.
ناگفته پيدا است اين معنى، علاوه بر اينكه با مفهوم زوجيت تناسب زيادى ندارد، تعميم آن مشكل است، زيرا به زحمت مىتوان براى هر موجود نقطه مقابلى پيدا كرد و نام زوجين بر آنها گذارد.
1) كوچكى اتم به قدرى است كه بگفته بعضى از دانشمندان تنها تعداد اتمهاى يك نقطه از مركب عبارت اين كتاب كه پيش روى شماست بيش از تمام نفوس مردم روى زمين است!( نقل از فرهنگنامه جلد 2).
ولى مفهوم اين آيه امروز براى ما روشن است زيرا ميدانيم: تمام موجودات اين جهان ماده بدون استثناءِ، از ذرات اتم تشكيل يافته، و هر دانه اتم هم از دو زوج مختلف كه يكى الكتريسته «منفى» و ديگرى الكتريسته «مثبت» دارد تشكيل شده است.
آيا براى بيان اين واقعيت در محيط نزول قرآن كه كلمات «الكترون» و «پروتون» هنوز جزو فرهنگهاى بشرى نشده بودند، تعبيرى رساتر و مناسبتر از زوجين (دو موجود نر و ماده) پيدا ميشد.
اين را ميدانيم كه دو جسم با دو الكتريسته «ناهمنام» (مثبت و منفى) يكديگر را جذب ميكنند و دو جسم با الكتريسته «همنام» از يكديگر دور ميشوند. آيا جاذبه و كششى كه ميان دو جسم با دو نوع بار الكتريكى وجود دارد شباهت كاملى با جاذبه جنسى كه ميان دو جنس مختلف وجود دارد نيست؟ خلاصه اگر ما در محيط نزول قرآن بوديم و مىخواستيم اين واقعيت علمى را با الفاظ متداول آن زمان براى عموم شرح دهيم چه تعبيرى بهتر از اين تعبير داشتيم.
در معنى اين آيه حديث جالبى در تفسير «برهان» از امير مؤمنان على (ع) نقل شده است كه فرمود: «مُؤَلِفٌ بَيْنَ مُتَعادِياتِها وَ مُفَرِّقٌ بَينَ مُتَدانِياتِها»:
«او (خداوند) در ميان قواى متخاصم جهان الفت ايجاد كرده، و در ميان قواى نزديك، جدائى افكنده است»؟!
«... متفكران بزرگ اين اختصاص را دارند كه هيچ مطلبى را بيهوده و نامربوط نمىانگارند، و به هيچ موضوعى سرسرى نمىنگرند،
و از مسائل و نمودهاى بسيار ساده و عادى درسهاى بزرگ مىگيرند.
چه بسيارند اشخاصى كه حس كردهاند بدنشان در آب سبك ميشود،
يا سيبى از درخت سقوط ميكند،
يا چلچراغى در بالاى سرشان به تمّوج درمىآيد،
اما فقط ارشميدس پيدا مىشود كه از آن اصول «تعادل مايعات» را نتيجه بگيرد، و تنها نيوتن مىتواند قانون «جاذبه عمومى» را كشف كند، و فقط «گاليله» بود كه قانون سقوط اجسام را از روى آن بدست آورد.»(1)شك نيست كه وجود نيروى مرموزى را در درون زمين كه همه اجسام را به سوى خود مىكشد، همه پيش از نيوتن احساس كرده بودند، اما اينكه اين قانون يك قانون عمومى در سرتاسر جهان آفرينش، در تمام كرّات و سيارات و كواكب و كهكشانهاى عظيم، و حتى ميان دو ذرّه بسيار كوچك و ناچيز مىباشد، كسى پيش از نيوتن ظاهراً از آن آگاهى نداشت، و تنها او بود كه براى نخستين بار در قرن 17 ميلادى با الهام گرفتن از سقوط يك سيب به زمين پرده از روى اينقانون بزرگ داشت.
ميخواهيد شما هم مسئله سقوط سيب را افسانه ساختگى بدانيد- آنچنان كه هوپ دانشمند معروف دانسته- يا براى آن واقعيت قائل باشيد، در هر دو صورت اين را نمىتوان انكار كرد كه پايهگذار قانون جاذبه عمومى نيوتن است.
اهميت اين قانون به قدرى است كه بعضى قرن 17 را قرن نيوتن نام گذاردهاند، نيوتن ساعتهاى طولانى در سكوت و انديشه فرو رفت تا توانست
1) تاريخ علوم صفحه 188.
اين قانون پيچيده را كشف كند، و اين جمله را اثبات نمايد كه «هر دو جسم يكديگر را به نسبت مستقيم جرمها، و به نسبت معكوس مجذور فاصلهها، جذب مىكنند».
ولى بيش از هزار سال قبل از نيوتن و كشف عظيم او اين آيه در قرآن نازل شده بود:
اللَّهُ الَّذي رَفَعَ السَّماواتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ كُلُّ يَجْري لأَجَلٍ مُسَمًّى يُدَبِّرُ اْلأَمْرَ يُفَصِّلُ اْلآياتِ لَعَلَّكُمْ بِلِقاءِ رَبِّكُمْ تُوقِنُونَ (سوره رعد- 2):
«خدائى كه آسمانها (و كرات آسمانى) را با ستونى نامرئى برافراشت سپس بر عرش استيلا يافت و آفتاب و ماه را مسخر (شما) ساخت، هر يك از اينها تا مدت معلومى بحركت خود ادامه ميدهند، خداوند تدبير امور (جهان هستى) ميكند، و آيات (خود را براى شما) تشريح مىنمايد، باشد كه به (رستاخيز) و لقاى پروردگار يقين پيدا كنيد.
براى درك بيشتر معنى آيه بايد توجه داشته باشيم كه «عَمَد» و «عُمُد» جمع «عمود» به معنى «ستون» است.
درباره معنى آيه مفسّران اسلامى دو احتمال دادهاند:
نخست- اينكه مرجع ضمير در «ترونها» آسمانها باشد، و جمله «ترونها» صفت براى «عمد» نيست بلكه جمله مستقلى است، طبق اين تفسير معنى آيه چنين ميشود: خداوندى كه آسمانها را بدون ستون برافراشت، و شما آسمانها را به اين وضع مشاهده مىكنيد. اين معنى را جمعى از مفسّران اختيار كردهاند و مطابق آن آسمان بدون ستون معرفى شده.
دوم- اينكه مرجع ضمير «ترونها» همان «عمد» است، و جمله «ترونها»
صفت براى «عمد» مىباشد. روى اين تفسير معنى آيه چنين ميشود: خداوندى كه آسمانها را بدون ستون قابل رؤيت، برافراشت، و نتيجه آن اين ميشود كه آسمانها ستونى دارد اما قابل مشاهده نيست.
تفسير اول از دو جهت قابل ايراد است، زيرا:
اوّلًا- قواعد ادبى به ما ميگويد: تا ممكن باشد ضمير به نزديكتر برگردد، رجوع آن به كلمات دورتر خلاف ظاهر است (در اين آيه «عمد» از «سماوات» نزديكتر است).
ثانيا- تفسير اوّل نياز به تقدير گرفتن كلمه «كذلك» دارد (كذلك ترونها) همانطور كه مفسران تصريح كردهاند، و تقدير بدون دليل بر خلاف قاعده است.
بنابراين معنى دوم با الفاظ و جملهبندى آيه كاملًا سازگارتر و مناسبتر است.
حديثى كه در تفسير آيه نقل شده نيز اين حقيقت را تأييد ميكند:
در تفسير «برهان» ذيل همين آيه از «حسين بن خالد» نقل ميكند كه اما على بن موسى الرضا (ع) فرمود:
الَيْسَ اللّهُ يَقُوُلُ بِغَيِر عَمَدٍ تَرَوْنَها؟- قُلْتُ: بَلى قالَ ثُمَّ عَمَدَ لَكِنْ لا تَرَوْنَها.
يعنى: آيا خداوند نفرموده «بدون ستونى كه آن را مشاهده كنيد» گفتم آرى چنين است- فرمود: «بنابراين ستونى وجود دارد اما ديده نمىشود».
حديث ديگرى نيز به همين مضمون نقل شده است.
در حديث سومى نيز از امير مؤمنان امام على بن ابى طالب (ع) شده كه فرمود:
«هذِهِ النُّجُوُمُ الَتّىِ فِىِ السَّماءِ مَدائِنُ مِثْلُ المَدائِنِ الَتَّى فىِ الارْضِ مَرْبُوطَةٌ كُلُّ مَدْيِنَةِ الى عَمُودٍ مِنْ نُورٍ»(1)
: «اين ستارگانى كه در آسمان است شهرهائى همچون شهرهاى زمين دارد، هر شهرى با شهر ديگر (هر ستارهاى با ستاره ديگر) با ستونى از «نور» ارتباط دارد.
در اينجا اين سئوال پيش مىآيد كه آيا ستون نامرئى كه در آيه ذكر شده، و آسمانها را نگه داشته، و از پراكندگى كرات آسمانى جلوگيرى ميكند، چيزى جز نيروى جاذبه هست؟
آيا تعبيرى روشنتر و رساتر از «ستون نامرئى» در افق ادبيات آن روز براى ذكر نيروى جاذبه پيدا ميشد؟
و اين را هم ميدانيم كه اگر اين نيرو نبود آسمانها بهم مىريختند، هر ستارهاى به گوشهاى پرتاب ميشد و در يك ظلمت ابدى فرو ميرفت، بدون نيروى جاذبه هيچ سيارهاى در مدار خود گردش نمىكند، و خلاصه اين نيرو است كه آنها را به اين حال نگه داشته، همانطور كه ستون عمارت را برپا و به وضع خاص خود نگه مىدارد.
در ضمن اين آيه اشارهاى به تسخير خورشيد و ماه شده است، و اين تعبير از جهاتى درخور دقت است و در حقيقت مسئله اعجاز علمى بودن اين آيه را تكميل ميكند.
توضيح اينكه:
در هفت مورد از آيات قرآن مجيد مسئله تسخير خورشيد و ماه آمده
1) سفينة البحار ماده نجم جلد 2 صفحه 574 نقل از تفسير على بن ابراهيم قمى
است (1)، اين آيات همگى به لفظ ماضى است، و نشان ميدهد كه حتى پيش از آنكه انسان نخستين گام جسورانه و شجاعانه خود را، با استفاده از وسائل و نيروهاى مختلف اين جهان، بر روى ماه بگذارد ماه و خورشيد در تسخير او بودهاند!.
اصولًا در قرآن بسيارى از موجودات اين جهان- اگر نگوئيم همه آنها- را در تسخير انسان ميداند:
گاهى مىگويد:
و سخر لكم الليل و النهار (ابراهيم- 33): «و شب و روز را (نيز) مسخر شما ساخت».
و گاهى ميگويد: «هو الذى سخر البحر» (نحل- 14): «او كسى است كه دريا را مسخر شما ساخت و زمانى «سخر لكم ما فى الارض (حج- 65): «آنچه در روى زمين است مسخر شما كرد».
و مانند اينها ...
اين تعبيرات كه همه به لفظ ماضى است نشان ميدهد كه تمام اين موجودات در تسخير انسان بوده و هست.
اكنون ببينيم «تسخير» يعنى چه؟
آنچه از خود آيات قرآن برمىآيد اين است كه «تسخير» كردن چيزى به معنى فرمانبردارى و خدمتگزارى موضوع تسخير شده نسبت به تسخير كننده است.
بنابراين هر چيزى به فرمان ما، يا به نفع و سود ما كار كند مسخّر ماست.
قرآن درباره سليمان (ع) چنين مىگويد: فسخرنا له الريح تجرى بامره
1) اين آيات در سورههاى رعد- آيه 2، و ابراهيم- آيه 33، و نحل- آيه 12، و عنكبوت- آيه 61، و لقمان- آيه 29، وفاطر- آيه 13، و زمر آيه 5 مىباشد.
(سوره ص- 36) باد را مسخّر او ساختيم، و به فرمان او حركت مىكرد. در اينجا جمله «تجرى بامره» در واقع تفسيرى براى «سخّر» محسوب مىگردد.(1)
\i وَ أَمَّا عادٌ فَأُهْلِكُوا- بِريحٍ صَرْصَرٍ عاتِيَةٍ- سَخَّرَها عَلَيْهِمْ سَبْعَ لَيالٍ وَ ثَمانِيَةَ أَيَّامٍ حُسُومًا\E( حاقه- 6 و 7):« اما قوم عاد با يك طوفان كوبنده زور اور هلاك شدند، خداوند هفت شب و هشت روز پى در پى اين طوفان را بر آنها گمارد».
اكنون ببينيم چگونه خورشيد و ماه به سود انسانها جريان مىيابند.اما تسخير آفتاب:
هنگامى كه آثار گوناگون و وسيع نور آفتاب را بررسى مىكنيم راستى نميدانم چه نامى بر اين منبع عظيم نيرو و انرژى بگذاريم؛ رمز حيات، بازيگر زندگى، مولّد هر گونه جنبش و تحرّك، پرتو وجود؟ تمام اين تعبيرات صحيح است و هيچگونه مبالغهاى در آنها نيست و بالاتر از آن هم هست. زيرا:
1- خورشيد در درجه اول منبع نور است، و نور مهمترين وسيله حيات و زندگى مىباشد، نور عامل اصلى تربيت موجودات زنده است، و به همين دليل موجودات زنده همه در تاريكى در آرامش و سكوت و يك حالت بى حركتى و خواب فرو ميروند، و در برابر نور به جنبش و حركت درمىآيند.
تمام رنگها از نور است، و بسيارى از فعل و انفعالهاى شيميائى در پرتو نور آفتاب انجام مىگيرد.
1) البته در صورتى است كه« سخّر» با« له» ذكر شود اما اگر با« عليه» ذكر گردد به معنى اين است كه چيزى به زيان كسى به كار بيفتد همانطور كه قرآن درباره قوم عاد مىگويد:
مهمترين كار گياهان- كربنگيرى- تنها در پرتو نور آفتاب امكانپذير است، اگر گياهان تنفس مىكنند، اكسيژن پس ميدهند، گازهاى كربن را تجزيه مىنمايند همه از دولت سر نور آفتاب است.
2- خورشيد منبع اصلى توليد گرما و حرارت است. بعضى معتقدند تمام انرژىهاى حرارتى كه در جهان وجود دارد بالاخره از نور آفتاب گرفته شده، چوب، زغال سنگ، نفت و گاز و ... همه تاريخچه وجودشان منتهى به نور و حرارت آفتاب مىشود.(1)حرارتى كه آفتاب به ما مىبخشد به قدرى زياد است كه طبق محاسبه پروفسور مورن حرارتى كه خورشيد در يك سال به ما ميدهد معادل 47000 برابر زغال مصرفى دنياست.(2)اجازه بدهيد يك حساب مختصر درباره سودى كه از اين رهگذر عائد ما ميشود بكنيم:
فرض كنيد خانوادهاى براى سوخت خود در سال يك خروار زغال مصرف مىكند به قيمت 200 تومان، اين خانواده سهمى كه در سال از گرما و حرارت نور آفتاب مىبرد تقريباً معادل 10 ميليون تومان است، اين تنها بهره ما از گرمائى است كه آفتاب در محيط كره زمين ايجاد مىكند.
3- عامل اصلى وزش بادها- وزش بادها بركات زيادى با خود مىآورد، وسيله حركت ابرها، نزول باران، تلقيح و بارور ساختن گياهان، تلطيف هوا، تعديل حرارت و برودت در سرتاسر كره زمين مىباشد.
اگر باد نمىوزيد، هرگز بارانى بر زمينهاى خشك نمىباريد، بيشتر گياهان عقيم مىماندند، ميوه بسيار كم بود، مناطق استوائى در گرما ميسوخت و مناطق قطبى و حتى نقاطى از مناطق معتدله هرگز قابل سكونت نبودند، هواى مجاور ما خفقان آور مىشد و موجودات زنده براى تنفس خود دچار زحمت ميشدند.
ولى همه اين مشكلات عظيم با وزش نسيمى حل مىشود.
اما ميدانيد عامل اصلى پيدايش اين تمّوج پر بركت هوا، اختلاف درجه حرارت در نقاط مختلف روى زمين است، و اگر مىبينيم دائماً بادهائى از دو قطب شمال و جنوب زمين به سوى استوا و از استواء به سوى قطبين در حركتند، روى همين جهت است، اين اختلاف درجه حرارت معلول تابش آفتاب بر مناطق مختلف است، بنابراين اگر آفتابى نبود قسمت مهمى از وزش بادها محو و نابود ميشد.
4- عامل اصلى تبخير آب- اگر بخار آب به صورت عادلانهاى سراسر زمين تقسيم نشود زندگى حيوانات و گياهان به مخاطره مىافتد، قسمتى از اين بخارات در لابلاى امواج هوا نقش يك وسليه آبيارى نامرئى دائمى را بازى ميكند، و قسمت ديگر به صورت «ابرهاى بارانزا» آشكار ميگردد.
درجه رطوبت هوا اگر از ميزان معيّنى پائينتر بيايد پوست بدن ما مىخشكد، تنفس براى ما مشكل ميشود، برگهاى درختان همه پژمرده شده، تدريجاً مىخشكند، خلاصه آثار زندگى تدريجاً از روى صفحه زمين برچيده مىشود.
آيا عامل اصلى تبخير آب چيزى جز تابش آفتاب مىباشد؟. جالب
توجه اينكه تابش آفتاب عمل «تبخير» را انجام ميدهد و هم عمل «تصفيه» را، زيرا ميدانيم آب درياها داراى املاحى است كه با وجود آنها نه قابل شرب انسان و حيوان است و نه قابل استفاده گياه، ولى اين آبها ضمن تبخير تصفيه شده و از هر نظر قابل استفاده ميگردند.
5- عامل اصلى مبارزه با ميكروبهاى بيمارىزا- نور آفتاب به خاطر داشتن اشعه مافوق بنفش نقش «بهداشتى» و «درمانى» فوقالعاده مهمى در صحنه زندگى و حيات دارد.
راستى اگر آفتاب از انجام اين نقش مهم خود سر باز مىزد چه ميشد؟ هيچ، دنيا تبديل به يك بيمارستان بزرگ مىگرديد كه در ميان آن موجوداتى ناتوان و بيمار گونه در ميان مرگ و زندگى دست و پا ميزدند.
بنابراين نور آفتاب هم چراغ ماست، هم ميزبان ما، هم گرم كننده بستر ما، و هم آبيارى كننده، هم غذا دهنده، هم طبيب و داروى ما.
يعنى به فرمان آن مبدأ بزرگ جهان آفرين يك تنه همه اين وظايف را انجام ميدهد، «و سخّر الشمس و القمر»!
تسخير ماه
ماه تقريباً در مدت 27 روز و 7 ساعت يك مرتبه به دور زمين گردش مىكند، اما چون در اين مدت زمين هم در مدار خود دور آفتاب ميگردد، براى اينكه ماه به وضع اول در مقابل زمين برسد 29 روز و 12 ساعت طول مىكشد.
اين حقيقت مطلب است، اما از نظر وضع ظاهرى آنچه از مجموع حركت زمين به دور خود، و حركت ماه به دور زمين، به چشم ميخورد اين است كه ماه در هر 24 ساعت و 50 دقيقه يك بار به دور زمين مىگردد،
يعنى هر شب 50 دقيقه ديرتر از شب گذشته طلوع مىكند.
ماه با وضع خاص خود خدمات گرانبهائى نسبت به موجودات زمينى انجام ميدهد كه هر يك از ديگر جالبتر است:
1- نورافشانى شبها- اگر تعجب نكنيد درست نيمى از تمام شبها در هر ماه بوسيله نور ماه روشن است. اين نور افشانى لطيف و خيال انگيز گر چه الهام بخش قسمت زيادى از افكار شاعرانه و ريزه كاريهاى شعرى و ادبى است، ولى از اين نظر فعلًا براى ما مطرح نيست، اين چراغ طبيعى قسمت قابل توجهى از نياز ما را به نور در شبها، بخصوص در سفرهاى شبانه برطرف مىسازد، و از اين نظر بسان خدمتكار فانونس بدستى تقريباً همه شب آماده خدمت به ماست.
2- پىريزى يك تاريخ طبيعى- نظام زندگى اجتماعى انسانها قبل از هر چيز نيازمند به يك نظام تاريخى براى حفظ حوادث سال و ماه، و همچنين كليه تعهداتى كه جنبه زمانى دارد، مىباشد.
تاريخهاى قراردادى اجتماعى كه بر پايه يك ميزان طبيعى استوار نباشد نه عموميت پيدا ميكند و نه زياد قابل اعتماد است، اما اگر پاى يك تقويم طبيعى به ميان آيد كار بسيار آسانتر و قابل اعتمادتر و عمومىتر ميشود.
همانطور كه مقدار شبانه روز كه يك واحد كوچك تاريخى است بر مقياس يك عامل طبيعى يعنى حركت كره زمين به دور خود تعيين مىگردد، ماه و سال هم بايد متكى به چنين عاملى باشد، و به اين ترتيب حركت ماه به دور كره زمين يك واحد بزرگتر (ماه) و حركت زمين به دور آفتاب واحدى عظيمتر (سال) را تشكيل ميدهد.
درست است كه گردش خورشيد در برجهاى دوازده گانه (يا صحيحتر مقابله خورشيد در نظر زمينيان با يكى از اين برجها) نيز وسيله خوبى براى تعيين ماههاى شمسى است، ولى اين تقويم طبيعى براى همه كس محسوس نيست، و تنها دانشمندان نجوم از طريق رصدهاى نجومى ميتوانند مثلًا بودن خورشيد را در فلان برج تشخيص دهند، ولى تقويم طبيعى ماه را همه كس مىتوانند در آسمان بخوانند، و آغاز و انجام ماه را با رؤيت هلال تعيين نمايند.
بنابراين گردش منظم ماه به دور زمين يك تقويم روشن و آشكار طبيعى است كه حتى افراد بى سواد و بيابان گرد نيز قادر به خواندن خطوط و نقوش آن هستند.
قابل توجه اينكه، بر اثر تغيير وضع مقابله زمين و ماه و خورشيد قيافه ماه هر شب در آسمان به گونه خاصى غير از شب قبل يا بعد است، بطوريكه دو شب در تمام ماه وضع و قيافه ماه در آسمان يكسان نخواهد بود.
گر چه بعضى تصور مىكنند نيمه دوم ماه تكرار مناظر نيمه اول ماه است، ولى اين اشتباه بزرگى است، زيرا طرف ناقص ماه در نيمه اول با طرف ناقص در نيمه دوم فرق دارد، در نيمه اول طرفى كه به سمت غرب است كامل و طرفى كه رو به سمت شرق است ناقص است ولى در نيمه دوم ماه، مطلب به عكس است.
و به عبارت ديگر نوكهاى هلال در آغاز ماه به سمت شرق است در حالى كه نوكهاى آن در اواخر ماه به سمت غرب مىباشد.
و به اين ترتيب مىتوان از شكل ماه با اين تغييرات تدريجى به عنوان يك «روز شمار» نيز استفاده كرد و با دقت مىتوان روزهاى ماه را دقيقاً-
يا لااقل بطور تقريب- از شكل ماه به دست آورد.
ممكن است اين مسائل در بدو نظر آسان و كوچك جلوه كند، ولى اگر چشم از وضع موجود برداريم و خود را در محيطى فرض كنيم كه خورشيد و ماهى در آن، در گردش نباشد و يك تقويم طبيعى در اختيار ما قرار نگيرد، آنگاه خواهيم ديد كه چه هرج و مرج و ناراحتى و بى نظمى در زندگى ما پديد خواهد آمد.
زندانيانى كه در سياه چالهاى زندان گرفتار مىشوند اين سرگردانى و بلا تكليفى را كاملًا احساس مىكنند.
3- ايجاد يك نيروى محرّك عظيم- ماه خدمت بزرگ ديگرى نيز به ما «زمينيان» مىكند، و آن ايجاد يك نيروى محرّك عظيم به نام جزر و مد است. گر چه هنوز از اين ديناميسم بزرگ به قدر كافى بهرهبردارى نشده است، اما همين مقدار استفاده كنونى را نيز نمىتوان كوچك شمرد.
ميدانيم:
در هر 24 ساعت دو بار در درياهاى آزاد جهان جزر و مد صورت مىگيرد.(1)در علت اصلى جزر و مد گفتگوهاى فراوانى شده، ولى آنچه فعلًا مورد قبول محافل علمى دنياست اين است كه جزر و مد در اثر جاذبه ماه- و تا حدودى جاذبه خورشيد- صورت مىگيرد.
زيرا:
1) البته جزر و مد در درياهاى غير آزاد، و حتى در خشكيها نيز رخ ميدهد اما چون مقدار آن كم است چندان محسوس نيست.
مطابق قانون جاذبه عمومى، ماه و زمين يكديگر را جذب مىكنند، بنابراين نقاطى كه در مقابل ماه واقع ميشوند به سوى ماه جذب مىگردند، اگر اين نقاط را آب فرا گرفته باشد چون آب ملكولهاى لغزندهاى دارد بسيار زود تحت تأثير قرار مىگيرد، به همين دليل آب درياهاى بزرگ درست مانند دُملى در برابر ماه برآمدگى پيدا مىكند، و آب در نقاط ساحلى پائين مىرود، و پس از آزاد شدن از تأثير جاذبه به سرعت به جاى اول باز مىگردد و بر اثر واكنش در سطحى بالاتر از سطح عادى قرار خواهد گرفت.
در ايجا لازم است به نكات زير توجه كنيم:
1- فاصله متوسط ماه از زمين در حدود 386000 كيلومتر است، اما همانطور كه گفته شد اين فاصله متوسط است و هميشه به اين صورت نمىباشد، زيرا حركت ماه به دور كره زمين در يك مدار بيضى شكل كه زمين در يكى از دو كانون آن قرار گرفته، صورت مىگيرد، بنابراين در مواقعى كه ماه به زمين نزديكتر است جزر و مد قويتر، و به عكس به هنگامى كه دورتر است اثر آن ضعيفتر مىباشد.
2- همانطور كه اشاره كرديم خورشيد نيز سهمى در پيدايش جزر و مد دارد، و با اينكه حجم خورشيد يك ميليون و سيصد هزار برابر زمين است، حجم ماه تنها 150 زمين، باز اثر جاذبه ماه روى زمين به مراتب بيشتر مىباشد، و نقش خورشيد در پيدايش جزر و مد از ماه بسيار كمتر است.
اين موضوع در حقيقت يك علت دارد:
و آن دورى مسافت خورشيد از زمين، نسبت به ماه است چه اينكه ميدانيم فاصله خورشيد از زمين بيش از 370 برابر فاصله ماه از زمين
مىباشد.(1)(با توجه به اينكه اثر جاذبه به نسبت معكوس «مجذور فاصله» زياد مىگردد).
ولى بديهى است در مواقعى كه ماه و خورشيد در يك سمت قرار مىگيرند (مانند اواخر ماه و اوائل ماه) اثر جاذبه هر دو به يكديگر ضميمه شده، جزر و مد به صورت قويتر روى ميدهد.
3- اثر جزر و مد در درياهاى آزاد آشكار مىگردد. منظور از درياهاى آزاد تمام درياها و خليجهائى است كه به يكى از اقيانوسهاى عظيم ارتباط وسيعى دارد. اما درياهاى نيمه بسته، مانند درياى سياه، و حتى درياى مديترانه كه تنها با يك راه باريك به اوقيانوسها اتصال پيدا مىكنند اثر جزر و مد در آنها كمتر ظاهر مىشود.
اكنون ببينيم اين پديده جاذبه ماه كه يك نيروى ديناميكى عظيم به شمار ميرود چه خدماتى مىتواند انجام دهد؟.
نخستين فايده جزر و مد آبيارى بسيارى از سواحل درياها و اقيانوسهاست. به اين ترتيب كه: در تمام نقاطى كه رودخانههاى آب شيرين به دريا مىريزند، بر اثر همين جزر و مد در هر شبانه روز دو بار آب اين رودخانهها تا شعاع وسيعى چندين متر بالا مىآيند، زيرا مد آب دريا، آبهاى رودخانه را عقب مىراند، و به همان نسبت آب در سطح وسيعى روى هم متراكم مىگردد، و بر زمينهاى مجاور كاملًا مسلّط مىشود.
در همين خوزستان ما نخلستانهاى بسيار وسيع و گسترده با ميليونها نخل به همين وسيله آبيارى مىشوند. نهرهاى كوچكى كه در كنار رودخانههاى عظيم كنده شده در يك منطقه وسيع پر از آب شيرين مىگردد،
1) فاصله متوسط خورشيد از زمين 150 ميليون كيلومتر است.
و اين نهرها كه بر زمينهاى مجاور كاملًا مسلّط هستند بهترين و كم خرجترين وسيله آبيارى دائمى براى اين زمينها محسوب مىشوند، حتى با سدهاى مخصوصى مىتوان اين آبها را ذخيره كرد و از بازگشت آنها به سوى شط اصلى جلوگيرى به عمل آورد.
اين خاصيت در هزاران نهر عظيم كه به درياها و اقيانوسهاى روى زمين مىريزند وجود دارد و يك عامل مهم آبيارى محسوب مىگردد.
فايده دوم- توليد نيروى برق است، زيرا با بستن سدهائى در برابر مد دريا، آب در پشت آنها ذخيره مىگردد و به هنگام جزر توربينهائى را مىتوان بوسيله همين آبها به كار انداخت و برق فراوانى بدست آورد.
فايده سوم- بالا آمدن آب دريا كمك مؤثرى به كشتىها براى نزديك شدن به سواحل كم عمق ميكند، و به اين ترتيب بسيارى از سواحلى كه در حال عادى قابل استفاده براى كشتىها نيستند قابل استفاده مىشوند.
فايده چهارم- جزر و مد آب درياها را به گونهاى يكنواخت و دائمى بهم مىزند و حرارت آنها را تعديل و مواد تركيبى را به صورت تقريباً يكنواختى در درياها نگه ميدارد. و اثر قابل ملاحظهاى در راندن ماهىها به سوى سواحل و قرار دادن آنها در دسترس انسانها دارد.
اينها قسمتى از خدماتى است كه اين نيروى محرك عظيم و دائمى به جهان انسانيت مىكند، و در واقع اين نيرو مسخر انسان و در خدمت اوست، و اگر شايستگى بيشترى براى استفاده از آن پيدا نمايد مسلماً در آينده استفادههاى فراوانترى از آن خواهد برد.
البته مسئله مسافرتهاى فضائى و قدم نهادن در كره ماه فصل نوينى در بهرهبردارى از اين كره را آغاز كرده است.
حركت عمومى كرات آسمانى
در آيه مورد بحث (آيه دوم از سوره رعد) جمله ديگرى ديده ميشود كه آن نيز بر عظمت و عمق مدلول آيه و جنبه اعجاز علمى آن مىافزايد، آن جمله اين است:
«كُلُّ يَجْري لأَجَلٍ مُسَمًّى : «هر كدام از آنها (خورشيد و ماه- يا- آسمانها و كرات آسمانى) تا زمان معيّنى به حركت خود ادامه ميدهند»!.
ضمير محذوف در اين جمله (منها- يا- منهما) ممكن است به ماه و خورشيد برگردد و نيز مىتواند به سماوات بازگردد، (در صورت اول منهما و در صورت دوم منها)، امروز نيز اين حقيقت از ديدگاه علم ثابت شده كه تمام كرات آسمانى، بدون استثناء، در حركتند. و اينكه گاهى گفته مىشود خورشيد ساكن است منظور سكون نسبى (نسبت به سيارات منظومه شمسى) مىباشد، و گر نه تمام منظومه شمسى در داخل كهكشانى كه قرار دارد در حركت است.
تازه كهكشان ما نيز به نوبه خود يك حركت دورانى به دور خويش دارد، و حركتى ديگر به سوى خارج مركز جهان، چه اينكه مسلّم شده كه تمام «كهكشانها» و «سحابها» و كرات آسمان با سرعتهاى مختلفى كه بعضى از آنها راستى سرسامآور است از يكديگر، يا به تعبير ديگر از مركز فرضى جهان، دور مىشوند.
البته اين حركت نمىتواند ابدى باشد و آنقدر از يكديگر فاصله مىگيرند تا به كلى صورت اصلى خود را از دست بدهند چه اينكه طبق قانون دوم ترموديناميك (قانون حرارت و نيرو) كه همه مشاهدات فيزيكى
آن را تأييد ميكند، آنتروپى و حالت يكنواختى و كهولت جهان رو بتزايد است، و لازمه اين سخن اين خواهد بود كه روزى فرا مىرسد كه حرارت و گرما در تمام جهان يكسان خواهد گرديد، و آن روز در واقع روز فسردگى و خاموشى مطلق و برچيده شدن حيات و زندگى از سرتاسر جهان ماده است.
و احتمالًا بار ديگر وضع اولى از سر گرفته مىشود و كرات و كهكشانها مانند امواج دريا كه آنقدر از مركز دريا دور ميشوند تا به ساحل برسند و بار ديگر به سوى مركز دريا برمى گردند، مجدداً با سرعت به سوى مركز فرضى جهان هجوم خواهند آورد.
با اين تفاوت كه در اينجا ساحلى نيست كه اين امواج را بازگرداند، و بهم خوردن آن يكنواختى مرگبار نيازمند نيروى مرموزى است كه ما كمترين اطلاعى امروز از آن نداريم و تنها به قدرت خداوند متكى است.
آيه شريفه وَ السَّماءَ بَنَيْناها بِأَيْدٍ وَ إِنَّا لَمُوسِعُونَ (سوره ذاريات- 47)
«و ما آسمان را با قدرت بنا كرديم، و همواره آن را وسعت مىبخشيم» ممكن است اشاره به اين كشف بزرگ باشد.
در آيات متعددى از قرآن مجيد اشارات گوناگونى درباره كوهها و اسرار آفرينش آنها ديده ميشود كه مىتواند پرده از روى حقايق جالبى بردارد:
وَ أَلْقى فِي اْلأَرْضِ رَواسِيَ أَنْ تَميدَ بِكُمْ (لقمان- 10): «و در زمين كوههاى استوارى قرار داد مبادا شما را بلرزاند (و آرامش را از شما بگيرد)».
وَ أَلْقى فِي اْلأَرْضِ رَواسِيَ أَنْ تَميدَ بِكُمْ وَ أَنْهارًا وَ سُبُلًا لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ
(نحل- 15): «و در زمين كوههائى افكند تا از حركت ناموزون آن جلوگيرى كند، و نهرها و راههائى (از ميان كوهها) ايجاد نمود شايد هدايت شويد.»
وَ جَعَلْنا فيها رَواسِيَ شامِخاتٍ وَ أَسْقَيْناكُمْ ماءً فُراتًا (مراسلات- 27): «و در آن كوههاى استوار و بلندى قرار داديم، و آبى گوارا به شما نوشانديم.»
أَ لَمْ نَجْعَلِ اْلأَرْضَ مِهادًا وَ الْجِبالَ أَوْتادًا (نباء- 6 و 7): «آيا زمين را محل آرامش قرار نداديم؟! و كوهها را ميخهايى (براى زمين)؟!
در آيات فوق چند موضوع جلب توجه ميكند:
1- كوهها بمنزله ميخهائى هستند كه قطعات زمين را از پراكندگى حفظ مىكنند (زيرا ميخ معمولًا براى جلوگيرى از پراكندگى و از هم پاشيدگى به كار ميرود).
2- كوهها مانع اضطراب و لرزش و حركات ناموزون زمين هستند.
3- رابطهاى ميان كوهها و فراهم شدن آب، و مخصوصاً آب آشاميدنى، مطرح شده است و به نظر ميرسد كه ميان اين دو رابطه نزديكى وجود دارد.
اين چند نكته كه هر كدام يكى از نكات جالب اعجاز علمى قرآن به شمار ميرود، ما را به عظمت اين كتاب آسمانى و عمق معانى آن آشناتر مىسازد.
اكنون براى روشن شدن اين حقيقت به توضيحات زير توجه فرمائيد:
1- كوهها اسكلت زمين محسوب مىشوند- كوهها در حقيقت حكم يك زره محكم فولادين را دارند كه دور تا دور زمين را احاطه كرده و با توجه
به ارتباط و پيوندى كه از زير بهم دارند يك شبكه نيرومند سرتاسرى را تشكيل مىدهند.
اگر اين زره محكم و اين شبكه نيرومند، كره زمين را نپوشانده بودند، و به عبارت ديگر: پوسته روى زمين از يك قشر نرم و لطيفى همچون خاك و شن (يا مانند آنها) تشكيل يافته بود، مسلماً به آسانى تحت تأثير جاذبه نيرومند ماه قرار گرفته، جزر و مدها- همچون جزر و مد درياها- در آن به وجود مىآمد، و به اين ترتيب دائماً در اضطراب و حركت بود، حركاتى ناموزون و ويران كننده بدتر از حركات زلزلهها.
الان هم با اينكه قشر محكمى پوسته زمين را پوشانيده و زرهى بسيار پر مقاومت آن را از هر سو احاطه نموده، باز حركات خفيف جزر و مد در آن پيدا مىشود (هر بار حدود 30 سانتيمتر پوسته زمين تدريجاً بالا و پائين ميرود) ولى چون مقدار آن زياد نيست توليد ناراحتى نمىكند.
حتى بعضى معتقداند پارهاى از زلزلههاى كنونى اثر مستقيم همين جاذبه ماه است كه به واسطه ايجاد جزر و مد در پوسته زمين گاهى توليد شكستگى و ريزش، و به دنبال آن زلزله مىكند.
اكنون فكر كنيد اگر اين نوسان و حركت جزر و مدى بر اثر نرم بودن پوسته زمين شدت مىيافت چه ميشد؟. آيا هرگز اين آرامشى كه ما اكنون از زندگى بر روى زمين احساس مىكنيم وجود داشت؟. براى تهيه ساختمانها آن وقت مىبايست چه كنيم؟!
از اين گذشته، اين پوسته محكم و زره فولادين مىتواند فشار مواد مذاب درونى را كه هر لحظه ميخواهند پوسته زمين را بشكافند و خارج گردند تا حدود زيادى كنترل كند، اگر اين شبكه نيرومند نبود مسلماً
زمين چهره ديگرى داشت، اگر امروز كوههاى آتشفشانى را در پارهاى از نقاط مىبينيم آنروز چهره زمين مانند چهره ماه از كوههاى آتشفشانى آبله گون بود، و فشار گازها و مواد مذاب درونى دائماً آن را مىلرزاند.
آيا با توجه به اين حقايق، كوهها به منزله ميخهاى زمين نيستند و آن را از اضطرابات و نوسانها و متلاشى شدن حفظ نمىكنند؟!
2- كوهها با پنجههاى نيرومند خود هوا را مىچرخانند- در اطراف كره زمين صد كيلومتر هوا (بلكه بيشتر) وجود دارد كه تراكم آن روى هم سبب مىشود بر هر سانتيمتر مربعى در حدود يك كيلوگرم فشار وارد كند.
وزن مجموع هواى اطراف زمين را يك عدد 6 كه در كنار آن 15 صفر باشد (به واحد تن) حساب كردهاند- يعنى 6 مليون ميليارد تن!
حال فرض كنيم كره زمين با همين سرعتى كه دارد (هر دقيقه تقريباً 30 كيلومتر) به دور خود گردش كند اما هواى اطراف آن ثابت بماند چه حادثهاى پيش مىآيد؟
از برخورد ملكولهاى هوا با سطح زمين آنچنان حرارتى توليد ميشود كه همه چيز را مىتواند بسوزاند.
درست توجه كنيد، مثالى براى اين موضوع ذكر مىكنيم، هواپيماهاى جت سريعالسير هرگز نمىتوانند در ارتفاعات پائين حركت كنند، بلكه مجبورند به هنگام سرعت زياد كاملًا اوج بگيرند، زيرا در غير اين صورت برخورد ذرّات هوا با بدنه و بال هواپيما چنان آن را داغ ميكند كه خطر انفجار و آتشسوزى هواپيما را تهديد خواهد نمود. لذا خلبانهاى ماهر، هواپيما را به نقاط بالاتر كه هواى آن رقيقتر و برخورد ذرات هوا با بال هواپيما نسبتاً كمتر است هدايت ميكنند.
اگر حركت كره زمين در درون قشر ضخيم «هوا» مانند حركت هواپيماها در هوا بود اين ناراحتى بزرگ (بالا رفتن درجه حرارت) پيش مىآمد.
اما خوشبختانه پستيها و بلنديهاى زمين مخصوصاً كوهها اين مشكل بزرگ را حل كردهاند، و مانند دانههاى چرخهاى ساعت پنجه در هوا انداخته و آنرا تدريجاً با خود به حركت درآوردهاند بطوريكه اين قشر ضخيم هوا مخصوصاً در قسمتهاى مجاور سطح زمين، پا به پاى كره زمين گردش ميكند.(1)اين نيز يك نوع آرامشى است كه به بركت وجود كوهها نصيب بشر مىگردد.
3- كوهها وزش بادها را كنترل ميكنند- ميدانيم بر اثر اختلاف درجه حرارت نقاط استوائى و قطبى زمين دائماً بادهائى از قطب به استوا و از استوا به قطب مىوزد، اگر سدّ عظيم كوهها اين وزشها را كنترل نمىنمودند سطح همه كره زمين- مانند سطح كويرها- دائماً در معرض طوفانهاى ناراحت كننده و كشنده شن بود، و به اين ترتيب انسان هرگز آرامش نداشت و زندگى بر روى كره زمين كار مشكل و طاقت فرسائى بود، ولى كوهها قدرت اين طوفانها را در هم مىشكنند و آنها را به صورت ملايم و مفيدى تعديل مىكنند.
اين آرامش و جلوگيرى از اضطراب نيز از بركت كوههاست!.
4- اگر كوهها نبودند اين نهرهاى آب جارى و شطهاى عظيم هرگز
1) در اين بحث و بحث سابق از كتاب اعجاز قرآن از نظر علوم روز استفاده شده است.
وجود نداشت، زيرا مىدانيم هوا در ارتفاعات بالاى زمين بسيار سردتر است، و انعكاس تابش گرما از زمين كمتر مىباشد، به همين دليل مقادير زيادى از آب به صورت برفها و يخچالهاى طبيعى بر فراز كوهها ذخيره شده، و با آب شدن تدريجى خود منبع دائمى قابل اطمينانى براى نهرها و رودخانههاى عظيم تشكيل ميدهند.
اگر كوهها و ارتفاعات زمين نبودند بارانها به صورت سيلاب سطح زمين را شسته و به زودى به درياها سرازير ميشدند، و پس از آن زمينهاى خشك در انتظار آب ميسوختند، چه اينكه از ذخيره آب جارى محروم بودند، بديهى است تنها ذخاير آبهاى زيرزمينى هرگز نمىتوانست مشكل را حل كند.
بنابراين اگر مشاهده مىكنيم قرآن رابطه ميان كوهها و تهيه آب آشاميدنى گوارا و جريان رودخانهها برقرار ساخته يكى از نكاتش همين است.
با توجه به توضيحات بالا و اثرى كه كوهها در وضع زمين دارند نكات سه گانهاى كه در آغاز بحث به آن اشاره كرديم كاملًا روشن مىگردد و نياز به بحث بيشترى ندارد، آيا اين حقايق نشانه ديگرى از اعجاز علمى قرآن نيست؟
درباره پيدايش منظومه شمسى امروز نظرات مختلفى اظهار مىشود:
منظومه شمسى ما، مطابق آخرين اكتشافات دانشمندان هيئت از نه سياره كه بدور خورشيد در مدارات مختلفى در گردشند تشكيل شده، و همه آنها- به استثناى عطارد و زهره كه هيچ قمر ندارند، و پلوتون كه
وضع آن از اين نظر مجهول است- داراى قمر يا اقمارى هستند، و مجموع اقمار آنها به 31 ميرسد، و جالب توجه اينكه مجموعه سيارات منظومه شمسى و اقمارشان يك سرى كامل 40 عددى را تشكيل ميدهند.
صورت سيارات منظومه شمسى به ترتيب فاصله آنها از خورشيد و تعداد اقمارشان به صورت زير است:
1- عطارد قمر ندارد
2- زهره قمر ندارد
3- زمين يك قمر
4- مريخ دو قمر
5- مشترى 12 قمر!
6- زحل 9 قمر
7- اورانوس 5 قمر
8- نپتون 2 قمر
9- پلوتون وضع آن مشكوك است.
از همه اين سيارات بزرگتر مشترى است كه به تناسب عظمتش ركورد اقمار را شكسته و از همه كوچكتر پلوتون است.
پيدايش منظومه شمسى- درباره پيدايش منظومه شمسى دانشمندان تحقيقات فراوانى كردهاند، اجازه بدهيد قبلًا يك آيه از قرآن را ذكر كرده، سپس به شرح نظرات دانشمندان فلكى در اين قسمت بپردازيم:
ثُمَّ اسْتَوى إِلَى السَّماءِ وَ هِيَ دُخانٌ فَقالَ لَها وَ لْلأَرْضِ ائْتِيا طَوْعًا أَوْ كَرْهًا قالَتا أَتَيْنا طائِعينَ (فصلت- 11): «سپس به آسمان توجه نمود در حالى كه (بصورت) دودى بود، و به آن و زمين گفت از روى اطاعت يا اكراه
بيائيد (و به قوانين آفرينش تسليم شويد) آنها هم (به زبان تكوين) گفتند از روى اطاعت آمديم (و سر بر فرمانيم).
نكته مورد بحث در اين آيه اين است كه مبدأ پيدايش آسمانها را چيزى شبيه دودمعرفى ميكند.
اكنون برگرديم به شرح نظرات دانشمندان:
معروفترين نظريهها درباره پيدايش منظومه شمسى نظريه «لاپلاس» است او ميگويد:
«در آغاز كره خورشيد به صورت توده عظيم گاز شعلهور و سوزانى بود كه به دور خود مىچرخيد، و بر اثر اين حركت دورانى، نيروى گريز از مركز- بخصوص در منطقه استوائى آن- بوجود آمد.
به دنبال پيدايش اين نيرو تودههائى از آن به فضا پرتاب شد، كه هر كدام در محلى قرار گرفت و شروع به دوران به دور مركز (خورشيد) كرد.
اين سيارات نيز به نوبه خود بر اثر حركت دورانى تودههائى به خارج پرتاب كردند كه اقمار از آن بوجود آمد.»(1)قسمتهائى از اين نظريه مدتى بعد از لاپلاس مورد انتقاد دانشمندان ديگر واقع گرديد.
تقريباً مقارن سال 1900 ميلادى و در آستانه قرن بيستم دو تن از دانشمندان فلكى به نام «مولتون» و «چمبرلين» نظريه تازهاى ابراز داشتند كه بوسيله ديگران تكميل گرديد.
خلاصه اين نظريه چنين است:
1) نقل از كتاب نجوم بى تلسكوپ.
«حدس مىزنيم هزاران مليون سال پيش، سياره بسيار عظيمى از نزديكى كره خورشيد عبور كرده، و بر اثر جاذبه شديد آن، جزر و مد عجيب و هولناكى بر سطح خورشيد (كه به صورت توده گاز و يا مذاب بود) بوجود آمده است.
شدت اين جزر و مد بقدرى زياد بوده كه قطعاتى از آن را به خارج پرتاب كرده، هر يك از اين قطعات سيارهاى از سيارت منظومه شمسى را تشكيل داده است.»(1)مطابق اين نظريه آن قسمت از فرضيه لاپلاس كه مربوط به عامل جدائى سيارات از خورشيد است حذف شده، ولى اصل پيدايش اين كرات از يك توده گاز عظيم مورد پذيرش واقع گرديده است.
در اين مورد نظرات ديگرى نيز هست كه با دو نظريه بالا تفاوت دارد، ولى در همه آنها پيدايش اين كرات از يك توده گاز سوزان پذيرفته شده است.
مشاهدات دانشمندان فلكى در مورد سحابيها و جهانهاى دور دستى كه در حال تكوين مىباشند اين مسئله را از صورت يك فرضيه خارج مىسازد و ثابت ميكند كه پيدايش اين عوالم نيز در نخست، از تودههاى گاز دود مانندى صورت گرفته، اگر چه در تشخيص عوامل اين پيدايش نظرات گوناگونى وجود دارد، و هر يك از دانشمندان با قرائنى آن را به گونهاى تفسير ميكنند.
بنابراين، اصل پيدايش جهان از تودههاى گاز و دود مانند مسلّم و مورد قبول محافل علمى جهان مىباشد.
1) نقل از كتاب نجوم بى تلسكوپ.
آيه شريفه بالا نيز صريحاً مىگويد: «آسمانها (كرات آسمانى) در آغاز (مانند) دود بودند» توافق اين آيه با اكتشافات دانشمندان كه چندان از عمر آنها نمىگذرد نشانه ديگرى از اعجاز علمى قرآن ميباشد.
اشكال- آنچه در بالا ذكر شد با آيات پيشين اين آيه منافات دارد، زيرا دقت در آيات پيش از اين آيه از ارزش اين تفسير ميكاهد و نشان ميدهد كه آيه نظر به بيان اين مطلب ندارد و بلكه مقصود از آيه چيز ديگرى است.
در دو آيه قبل چنين مىخوانيم:
قُلْ أَ إِنَّكُمْ لَتَكْفُرُونَ بِالَّذي خَلَقَ اْلأَرْضَ في يَوْمَيْنِ وَ تَجْعَلُونَ لَهُ أَنْدادًا ذلِكَ رَبُّ الْعالَمينَ (فصلت- 9): بگو آيا شما كفر مىورزيد نسبت به آن كس كه زمين را در دو روز (دو دوران) آفريد و براى او شريك و شبيه قائل مىشويد، (آرى) او خداوند عالمان است.»
سپس بعد از آنكه درباره آفرينش كوهها در زمين، و آفرينش و تقدير مواد غذائى روى زمين سخن مىگويد، چنين ادامه ميدهد: «سپس متوجه آسمانها شد در حالى (به صورت) دود بودند.
از اين آيات چنين برمىآيد كه اين آفرينش بعد از آفرينش زمين بوده، بنابراين نمىتوان اين آيه را مربوط به آفرينش مجموعه منظومه شمسى كه «زمين» يكى از آنهاست دانست، و يا مربوط به آفرينش همه جهان هستى، چه اينكه كلمه «ثم» دليل بر اينست كه اين آيه مربوط به حوادث بعد از خلقت زمين مىباشد، بنابراين ممكن است مراد از آسمان در اين آيه همان «جو زمين» و طبقات مختلف «جو» بوده باشد.
پاسخ
تمام ايراد فوق متّكى به كلمه «ثم» است كه در لغت عرب به اصطلاح براى «ترتيب و تراخى» يعنى «به دنبال آمدن چيزى با فاصله» مىباشد، در حالى كه در ادبيات عرب مىخوانيم كه لازم نيست اين ترتيب و تأخير از نظر وجود خارجى بوده باشد، بلكه بسيارى اوقات كلمه «ثم» براى تأخير ذكرى، يعنى تأخير در بيان و ذكر توضيح مطلب مىباشد و اين موضوع شواهد بسيارى دارد.
گواه اين سخن اينكه از آيات ديگر قرآن به خوبى برمىآيد كه آفرينش مواد غذائى روى زمين و پيدايش كوهها پيش از آفرينش آسمانها و كواكب عالم بالا نبوده، بلكه بعد از آن بوده است چنانكه مىفرمايد:
ءَ أَنْتُمْ أَشَدُّ خَلْقًا أَمِ السَّماءُ بَناها ... وَ اْلأَرْضَ بَعْدَ ذلِكَ دَحاها أَخْرَجَ مِنْها ماءَها وَ مَرْعاها (نازعات- 27- 32): آيا آفرينش شما محكمتر (و مهمتر) است يا آسمان؟ خداوند آن را بنا نهاد، سپس بعد از آن زمين را گسترش داد و آب و گياه از آن خارج ساخت و كوهها را مستحكم بنا نمود ...»
از اين آيات- با توجه به كلمه «بعد ذلك»- به خوبى استفاده ميشود كه گسترش كره زمين و توليد گياهان و مواد غذائى و پيدايش كوهها همه بعد از آفرينش آسمانها بوده است. و اين خود نشانه روشنى است كه «ثم» در آيه قبل براى ترتيب و تأخير ذكرى بوده است نه تأخير خارجى.
آيا حيات و زندگى مخصوص كره زمين است و تمام اين كرات جهان
بالا غير مسكون مىباشد؟- گاهى دانشمندان در برابر اين سئوال پاسخ منفى و يا لااقل آميخته با ترديد مىگفتند.
ولى تحقيقات اخير دانشمندان به ما ميگويد: حيات و زندگى مخصوص به كره زمين نيست، و شرايط حيات در بسيارى از كرات آسمانى فراهم است.
در كتاب «حيات در جهان» از انتشارات مجله «لايف» چنين ميخوانيم:
«بطوريكه دانمشندان حساب كردند فقط در كهكشان ما ممكن است ميليونها ستاره موجود باشد كه سيّارات تابع آنها مسكون باشند.»
و به اين ترتيب در همين كهكشان «راه شيرى» يعنى «كهكشان ما» كه منظومه شمسى جزء كوچكى از آن مىباشد روى محاسباتى كه انجام شده شرايط حياط و زندگى (به همان مفهومى كه در كره زمين است) در مليونها سيّاره موجود مىباشد و با توجه به اينكه كهكشان ما يكى از هزاران كهكشان عالم بالاست، تعداد سيّارات مسكونى اجمالًا روشن مىگردد.
اكنون برگرديم به قرآن، قرآن مجيد مىگويد:
وَ مِنْ آياتِهِ خَلْقُ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ وَ ما بَثَّ فيهِما مِنْ دابَّةٍ وَ هُوَ عَلى جَمْعِهِمْ إِذا يَشاءُ قَديرٌ (شورى- 29): «از نشانههاى خدا، آفرينش آسمانها و زمين و جنبندگانى است كه در آبها پراكنده ساخته، و او قدرت دارد هر گاه بخواهد ههم را جمعآورى نمايد.»
كلمه «دابة» و كلمه «فيهما» صريحاً مىگويند جنبندگان و موجودات زنده منحصر به كره زمين نيستند بلكه در آسمانها و كرات عالم بالا نيز جنبندگان و موجودات زندهاى وجود دارد.
در حديث معروفى كه سابقاً هم اشاره نموديم ميخوانيم:
هذِهِ
النُّجُومُ التَّىِ فِى السًّماءِ مَدائِنُ مِثْلُ مَدائِنِ التى الارضِ
: «اين ستارگانى كه در آسمانند شهرهائى همانند شهرهاى زمين هستند (و ساكنانى دارند)».(1)
يادآورى
نكتهاى كه در اينجا لازم است به آن اشاره كنيم اين است كه بيشتر كسانى كه درباره وجود حيات در كرات ديگر سخن ميگويند؛ چنين فرض مىكنند كه شرايط حيات در همه جا بايد همانند شرايط حيات در كره زمين باشد، در حالى كه اين يك اشتباه بزرگ است، چه مانعى دارد كه حيات و زندگى در چهرههاى ديگرى در كرات آسمان تجلّى كند و هيچگونه نيازى به شرايط موجودات زنده زمينى نداشته باشد.
اين يك نوع كوتاه نظرى يا خودخواهى است كه ما تصور كنيم همه جا زندگى به همين شكل زندگى ما بوده باشد. و حيات و زندگى خود را مقياس اصلى قرار دهيم.
مثلًا فكر كنيد اگر ما هرگز حيوانات آبى را نديده بوديم شايد يقين پيدا ميكرديم كه چيزى ممكن نيست در آب زندگى كند چه اينكه زندگى در درجه اول نيازمند به هواست، و هوا در آب وجود ندارد، و به اين ترتيب چون خود ما بيش از چند لحظه نمىتوانيم در آب بمانيم خيال ميكرديم هر موجود زندهاى بايد چنين باشد.
اما پس از مطالعه و بررسى مىبينيم موجودات زنده آبى هم از اكسيژن هوا استفاده مىكنند منتها بوسيله دستگاه مخصوصى «برانشى» كه
1) اخبار متعدد ديگرى نيز در اين زمينه نقل شده، براى اطلاع بيشتر بر اين اخبار به كتاب« الهيئة و الاسلام» مراجعه فرمائيد.
پيش از اين تصور آنهم براى ما ممكن نبود، و آنها اكسيژن لازم را از هواى مخلوط در آب مىگيرند.
و همچنين زندگى موجودات زنده در اعماق درياها در آنجا كه نه روشنائى و نور و حرارت و گياه است، و نه ظاهراً فشار خرد كننده آب قابل تحمل، اما پس از تحقيق مىبينيم دستگاه آفرينش همه اين مشكلات را با مهارت خاصى حل نموده است.
بنابراين چه مانعى دارد كه در درجات بسيار بالاى حرارت، يا بسيار پائين كه امثال ما هرگز قدرت زندگى نداريم موجودات زندهاى باشند كه ارگانيزم خاص آنهابه آنها امكان زيستن در چنان شرايطى بدهد.
اين بود نمونه هائى از اعجاز علمى قرآن و آياتى كه يك سلسله حقايق علمى را كه به هنگام نزول قرآن بر همه كس مخفى بوده بيان داشته است، و اگر بنا شود تمام آياتى كه در اين زمينه در قرآن وجود دارد جمعآورى گردد، كتاب بزرگى را تشكيل ميدهد.
مبالغه ممنوع!
در بررسيهاى مربوط به اعجاز علمى قرآن- مانند تمام بررسيهاى علمى- نبايد هرگز عجله كنيم و پيش داوريهاى غير واقعى نبايد ما را از حقيقت دور سازد، بلكه بايد آيات مربوط به اين بحث را مورد بررسى دقيق قرار دهيم و آنها را كه به جهتى از جهات دلالت روشنى بر مقصد ما ندارد كنار بگذاريم:
به عنوان نمونه دو قسمت از آياتى را كه بعضى از دانشمندان ما در
رديف آيات اعجاز علمى قرآن شمردهاند- با اشكالات آن- ذيلًا مىآوريم و مجدداً تقاضا مىكنيم به هنگام اين گونه بحثها چنين فكر كنيم كه جمعى از دانشمندان مخالف در برابر ما نشستهاند و مشغول بررسى و نقد سخنان ما هستند.
مسلّم بدانيد اگر ما اعتراف كنيم فلان آيه ارتباطى به اين بحث ندارد ارزش قضاوت ما درباره آيات مربوط به اين بحث بيشتر خواهد شد.
شكى نيست كه وزش بادها تأثير عميقى در تلقيح گياهان و گرده افشانى آنها دارند، بطوريكه اگر يك سال نسيم و باد نوزد بسيارى از گياهان عقيم مىمانند و بارور نمىشوند.
و نيز شكى نيست كه اين حقيقت به هنگام نزول آيات قرآن براى مردم جهان روشن نبوده و لذا بعضى از دانشمندان خواستهاند آيه «وَ أَرْسَلْنَا الرِّياحَ لَواقِحَ (سوره حجر- 22): «ما بادها را براى بارور ساختن (ابرها) فرستاديم» را اشارهاى به اين كشف علمى بگيرند ولى سخن اينجاست كه «لواقح» در آيه مزبور نظرى به اين معنى ندارد، بلكه همانطور كه مفسران پيشين فهميدهاند، به تلقيح و پيوند ابرها و بارور ساختن آنها و آماده نمودن براى نزول باران اشاره دارد.
شاهد اين گفتار جملهاى است كه بلافاصله بعد از جمله بالا در همان آيه با «فاء تفريع» آمده است وَ أَرْسَلْنَا الرِّياحَ لَواقِحَ فَأَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً «بادها را فرستاديم در حالى كه بارور كنندهاند، و بدنبال آن آبى از آسمان فرو فرستاديم».
در اين آيه، نزول باران نتيجه وزش بادها ذكر شده، بنابراين
منظور از «لواقح» جمع «لاقح» كه بمعنى «ذات لقاح» آمده همان بارور ساختن قطعات ابر و پيوند آنها به يكديگر و ايجاد سيستمهاى فشار كم كه ابرها را براى نزول باران آماده ميكنند، مىباشد نه بمعنى تلقيح گياهان، چه اينكه هيچگونه سخنى از «گياه» در آيه نيست.
در قرآن مجيد آياتى وجود دارد كه تنها با مسئله كرويت زمين تطبيق مىكند از جمله:
وَ أَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذينَ كانُوا يُسْتَضْعَفُونَ مَشارِقَ اْلأَرْضِ وَ مَغارِبَهَا الَّتي بارَكْنا فيها (اعراف- 137): «به آن جمعيتى كه تضعيف شده بودند (و بصورت اسيران و بردگان در دست ظالمى زندگى ميكردند) مشرقها و مغربهاى پر بركت زمين را به ارث داديم (آنها را وارث ستمگران ساختيم)».
در اين آيه كه پيروزى بنى اسرائيل را بر فرعونيان بازگو ميكند سخن از «مشرقها» و «مغربها» به ميان آمده است، و اين تعبير تنها با كرويت زمين ميسازد، زيرا روى فرض مسطح بودن يك مشرق و مغرب بيشتر نيست، اما روى فرض كرويت هر نقطهاى از زمين براى نقاط شرقىتر «مغرب» است و براى نقاط غربىتر «مشرق» مىباشد، مثلًا تهران براى ساكنان مشهد مغرب است و براى ساكنان همدان و كرمانشاه مشرق و به اين ترتيب به تعداد نقاط روى زمين مشرق و مغرب داريم و كلمه «مشارق» و «مغارب» روى كرويت زمين نيز كاملًا صحيح خواهد بود.(1)
1) تفسيرات ديگرى نيز براى اين آيه ذكر شده كه بيان همه آنها به طول مىانجامد.
اما روى فرض مسطح بودن، معنى آنها كاملًا روشن نيست.
روايات متعددى در باب اوقات نماز وارد شده كه در آنها تصريح گرديده است كه هر نقطهاى مشرق و مغربى دارد و ساكنان هر نقطه موظف به مشرق و مغرب خود مىباشند زيرا: «
ان الشمس تطلع على قوم قبلنا و لغرب عنا و هى طالعة على قوم آخرين
: «خورشيد پيش از آنكه بر ما طلوع كند بر اقوام ديگرى طالع مىشود، و هنگامى كه از ما غروب ميكند بر اقوام ديگرى طلوع خواهد كرد»(1)اين گونه روايات دلالت صريحتر و روشنترى بر كرويت زمين دارد.
ولى با همه آنها، آيات و روايات فوق را تنها به عنوان يك نكته علمى مىتوان معرفى كرد نه يك «معجزه علمى» زيرا:
نظريه كرويت زمين قرنها پيش از ظهور پيامبر (ص) به عنوان يك نظريه اصولى و مسلّم مورد قبول محافل علمى جهان بوده است.
توضيح اينكه: پيش از پيدايش بطلميوس و فرضيه معروف او درباره ساختمان جهان نظرات مختلفى درباره شكل زمين از طرف فلاسفه اظهار مىشد:
بعضى آن را مسطّح مىپنداشتند (مانند انكسيماس فيلسوف معروف يونانى) و بعضى آن را به شكل اسطوانه (مانند انكسيمندر يونانى). بعضى آن را به شكل مخروطى و بعضى به صورت مكعب شش ضلعى! و عقايد گوناگون افسانه مانندى از اين قبيل. اما بعضى آنرا به شكل كروى مىدانستند.
اين عقيده پس از ظهور بطلميوس و فرضيه معروف او درباره افلاك
1) وسائل الشيعه جلد سوم جلد صفحه 131( در ضمن روايتى از امام صادق( ع) آمده است).
نه گانه و مركزيت زمين جنبه رسمى به خود گرفت، زيرا او طرفدار كرويت زمين و كرويت افلاك و مركزيت زمين بود.
درباره تاريخ تولد و وفات او چنين ميخوانيم:
«اين دانشمند فلكى به احتمال قوى در اواخر قرن اول ميلادى در «اسكندريه» تولد يافت، و حدس مىزنيم كه در سال 168 در سن 78 سالگى به درود حيات گفت».(1)عقايد و افكار او در هيئت تقريباً 14 قرن تمام (از اوائل قرن دوم تا قرن پانزدهم) بر محافل علمى جهان حكومت ميكرد.
از آن پس پايههاى مكتب فلكى او بوسيله دانشمندان توانائى همچون «كپلر» و «گاليله» يكى پس از ديگرى ويران گرديد. زمين از مركزيت افتاد و اين اعتبار افسانهاى خود را از دست داد، و به صورت كره كوچكى در لابلاى ميليونها كرات بزرگ و كوچك جهان بالا معرفى گرديد، افلاك بلورين تو درتو جاى خدو را به كرات بى شمارى كه تحت قانون جاذبه عمومى هر كدام در مدار معينى سير ميكند، دادند.
ولى با اين همه نظريه كرويت زمين به قوّت خود باقى ماند، سهل است، دلايل حسى روشنى نيز بر آن اقامه گرديد.
و به اين ترتيب بايد قبول كرد كه عقيده به كرويت زمين قرنها پيش از ظهور اسلام، در محافل علمى يونان و مصر و ايران مورد توجه دانشمندان بوده است.
درست ا ست كه در بيابان سوزان حجاز از آن نسيم روح پرور علم و دانش كه در جهان متمدّن آن روز مىوزيد، خبرى نبود، و مردم آن ديار
1) تاريخ علوم پىير روسو صفحه 107.
درباره خلقت زمين و آسمان همانگونه فكر ميكردند كه يك نفر بيابان نشين مطابق قضاوت سطحى حسى خود درك ميكند، ولى با اين همه انعكاس اين عقيده در ميان پارهاى از حكماى آن سامان (اگر بتوانيم آنها را حكما بناميم) زياد بعيد به نظر نمىرسد.
خلاصه نمىتوان روى اين آيه به عنوان يك «معجزه علمى كه در آن زمان بر دانشمندان بشر كشف نشده بود» تكيه نمائيم.
آزمايشگاه بزرگ تاريخ
قرآن و افسانهها
بررسى تطبيقى تواريخ قرآن و تورات كنونى
داستان گوساله سامرى
عشق آتشين داود به همسر اورياه؟!
آيا سليمان بتخانه ساخت؟
داستان عجيب تقلب در نبوت
نظرى به تواريخ عهد جديد
پيغمبر شرابساز!!
زن بدكار در حضور مسيح (ع)
ادعاى الوهيت و حلول
تنها كتاب آسمانى در جهان
گر چه قرآن مجيد يك كتاب تاريخى نيست، ولى بحثهاى فراوان تاريخى در آن آمده است.
منظور از اين بحثها- همانطور كه خود قرآن تصريح مىكند نشان دادن چهرههاى گوناگون مسائل تربيتى و اجتماعى در لابلاى سطور تاريخ پيشينيان است.
تاريخ بزرگترين آزمايشگاه مسائل مربوط به زندگى انسانها، و روشنگر ارزشهاى مكاتب و فلسفههاى سياسى، اقتصادى، و اجتماعى است، و نتيجه نهايى و سرانجام روشهاى اقوام و ملل و ويژگىهاى اخلاقى همه آنها را در آئينه تاريخ مىتوان مشاهده كرد.
در حقيقت هيچ بحث اجتماعى و اخلاقى و سياسى و اقتصادى بدون اتكاء به اصول تاريخى قابل اثبات نيست، و اگر هم قابل اثبات باشد جنبه تئوريكى خواهد داشت نه حسى.
هنرنمائى مهم تاريخ همين است كه به اين مسائل عقلانى رنگ حسىمىبخشد، و از اين رهگذر كمك بسيار شايانى به فهم مسائل انسانى ميكند.
تاريخ همان آب حيات است كه مىتواند به افراد عمر طولانى بدهد، زيرا محصول صدها و هزاران سال تجربيات زندگى انسانهاى گذشته را در چند صفحه يا چند كتاب در اختيار آيندگان مىگذارد.
قرآن مجيد كه مىكوشد مسائل مهم زندگى را به صورت محسوس و ملموس در اختيار همگان قرار دهد، و حقايق تعليمات خود را براى همگان مفهوم سازد روى قسمتهاى زنده و حساس تاريخ اقوام پيشين تكيه مىكند. به همين دليل تواريخ قرآن هرگز جنبه واقعه نگارى ندارد، و بر خلاف تاريخنويسى رايج كه وقايع را بدون در نظر گرفتن ارزش تربيتى آنها مورد بحث و بررسى قرار ميدهد، قرآن در مباحث تاريخى خود انگشت روى «قسمتهاى آموزنده» گذاشته، و مخصوصاً اين اهداف را در ميان شاهكارهاى تاريخى و زندهترين فرازهاى تاريخ جستجو مىكند.
قرآن اين قسمتها را كه شايد گاهى در لابلاى سطور تاريخ به صورت يك واقعه جزئى و كمارزش درج شده، زير ذرهبين تحقيق مىگذارد و آنها را تا سر حد يك اصل جاويدان زندگى بزرگ ساخته، و توجه همگان را به سوى آن جلب ميكند.
يعنى به اين ترتيب «مغز تاريخ» را گرفته، و بقيه را كه حكم «قشر و پوست» را دارند، كنار مىگذارد.
به همين دليل، بر خلاف روش معمول تاريخنگارى، حس «كنجكاوى» و روح «دقّت و تدّبر و تفكّر» را در شنوندگان در نقاط حساس تاريخى، با تغييرات مخصوص خود برمىانگيزد و اعلام بيدارباش ميدهد.
مثلًا:
در داستان يوسف كه يك شاهكار بزرگ انسانى محسوب ميگردد،
و نمونه بسيار روشنى از عبور يك جوان پاكدامن و با استقامت، و در عين حال پر احساس، از گذرگاه عشق آتشين و هوسآلود زن پر نفوذ و فتنهانگيزى را نشان مىدهد، هنگاميكه به مرحله حساس مطلب مربوط به خلوتگاه عشق زليخا مىرسد حوادث را لحظه به لحظه بطور دقيق اما آميخته با «عفت بيان» ثبت مىكند.
در حالى كه درباره حوادث غير آموزنده اين داستان گاهى ميان جملهها، فاصله «ماهها» يا «سالها» است!
همچنين در مبارزات آزادىبخش موسى بن عمران در برابر دستگاه «فرعون»، و مبارزه قهرمان توحيد در برابر بساط بتپرستى و بشرپرستى و دستگاه جبّار «نمرود» روى گفتگوهاى آموزندهاى كه ميان طرفين رد و بدل شده، و منطق نيرومند اين پيامبران بزرگ در برابر آن قدرتهاى خطرناك بيش از همه چيز تكيه مىكند، و در اين قسمت، جزئيات وقايع مو به مو مطرح مىگردد، در حالى كه روى قسمتهاى ديگر، اين اندازه تكيه نمىشود.
اين است روش قرآن در بحثهاى تاريخى خود.
تاريخ هميشه با افسانههاى دروغين كه براى هدفهاى خاصى جعل شده آميخته بوده است.
تشخيص حقايق تاريخى، از افسانهها همواره واضح و آشكار نيست، اگر چه در پارهاى از موارد با نظر اول قابل شناختن است.
معمولًا در ميان كودكان، و در محيطهاى عقب افتاده كه سطح افكارشان
از حدود افكار كودكان تجاوز نكرده افسانهها «مشتريان پروپاقرصى» دارد، و تمام عواطف كودكانه آنان در لابلاى اين افسانهها تجسم مىيابد، در اين گونه محيطها، افسانهها زيربناى تاريخ و ركن اصلى آن را تشكيل ميدهند.
روى اين حساب در زمان نزول قرآن مجيد، و در محيط زندگى پيامبر اسلام يك سلسله تواريخ وجود داشت كه از انواع خرافات مملو بود، خرافاتى درباره پيامبران پيشين و اقوام گذشته كه دهان به دهان مىگشت، و افكار منحط آنان در آن خودنمائى مىكرد.
علماى آن زمان و آن محيط همان «ربانيون» و «احبار» (علماى يهود و نصارى) و «كاهنان» (غيبگويان) و ساحران و جادوگران بودند، و هم آنها حافظ اين اقاصيص و اساطير و افسانهها به شمار ميرفتند.
اكنون حساب كنيم فرد درس نخواندهاى تمام دوران كودكى و جوانى خود را در چنين محيطى بگذراند، و به سن چهل سالگى برسد، مسلماً با چنين تواريخى خو مىگيرد، و جزو تار و پود افكار او مىگردد.
آيا در شرايط عادى امكان دارد چنين كسى كه «پرورش يافته» اين محيط است، وظيفه جدا ساختن «موهومات و خرافات»، از «حقايق تاريخى» پيشينيان را به عهده بگيرد؟!
يك محقق تاريخ دان درس خوانده امروز به اشكال مىتواند، چنين كارى را انجام دهد، از يك فرد درس نخوانده- هر قدر هم باهوش باشد- چگونه مىتوان چنين انتظارى را داشت؟.
اكنون با استفاده از روش تطبيقى كه بهترين روش در اينگونه مباحث است و با يك نظر بىطرفى و دور از تعصب، «تواريخ قرآن» را با «تواريخ عهدين» كمى مقايسه كنيم، با ارزش تواريخ قرآن و اصالت آنها آشكار گردد:
اين حقيقت را نيز بايد در نظر داشته باشيم كه تواريخ عهدين چيزى بود كه علماى يهود و نصارى كه دانشمندان آن محيط محسوب ميشدند طرفدار آن بودند، مهمتر اينكه دانشمندان امروز آنها، يعنى درس خواندههاى عصر اتم و فضا، نيز از آن دفاع ميكنند و به عنوان يك واقعيت تاريخى، و نه افسانه، روى آن پافشارى و ايستادگى به خرج ميدهند! گمان مىكنيم اين مقايسه مىتواند روشنگر حقايق بسيارى باشد، و مارا در اين بحث كاملًا روشن سازد.
نخست به نقل گوشهاى از تواريخ «تورات و عهد قديم» مىپردازيم:
عهد قديم (مجموعه كتب و رسالات ضميمه تورات) به يك كتاب تاريخ شبيهتر است تا به يك كتاب آسمانى و دستورالعمل دينى و معارف مذهبى، تورات تقريباً از آغاز تا پايان تاريخ آفرينش زمين و موجودات و انبياى پيشين، و سرگذشت كامل موسى و بنىاسرائيل و پادشاهان و ملوك و پيغمبرانى كه بعد از موسى (ع) روى كار آمدند مىباشد.
در لابلاى اين تواريخ مطالب عجيب و غريب و افسانههاى زنندهاى وجود دارد كه شايد افراد ديرباور تا با چشم خود نبينند باور نخواهند كرد.
اگر خاطرتان باشد در بحث «اعجاز قرآن از نظر معارف مذهبى» چند قسمت مانند داستان آفرينش آدم و خروج او از بهشت، و سرگذشت ابراهيم و طغيان قوم لوط، و مسئله علت پيدايش زبانهاى مختلف در جهان را آورديم، و مشاهده كرديد چه سخنان زننده حيرتانگيز و چه خرافات مضحكى در آنها گردآورى شده بود.
اكنون به نمونههاى ديگر مىپردازيم:
قرآن مجيد در سوره «طه» آيه 85 تا 96 اين داستان را چنين نقل مىكند:
خداوند (به موسى) فرمود: ما قوم تو را بعد از تو آزمايش كرديم، و سامرى آنها را گمراه كرد- موسى به سوى ايشان در حالى كه خشمگين و غمگين بود بازگشت- به آنها گفت: اى جمعيت آيا پروردگار شما به شما وعده نيكوئى نداده بود (وعده فرستان كتاب آسمانى والواح بوسيله رفتن
موسى به ميقاتگاه) آيا مدت مفارقت من از شما به طول انجاميد يا ميخواستيد مستحق خشم خداوند گرديد كه به پيمان من وفا نكرديد (و در غياب من بتپرستى آغاز نموديد). گفتند: (اى موسى) ما به اختيار و توانائى خود پيمان تو را نشكستيم، ولى ما زينتآلاتى از طايفه فرعونيان با خود داشتيم، به پيروى «سامرى» آنها را در آتش افكنديم (همگى ذوب شد) و سامرى مجسّمهاى شبيه گوساله براى ما ساخت كه صدائى داشت (1)سپس سامرى و پيروان او به مردم گفتند اين خداى شما و خداى موسى است و دستور موسى را فراموش كرد. آيا آنها نمىديدند آن گوساله پاسخى به ايشان نمىدهد و مالك سود و زيان آنان نيست.
در حالى كه هارون پيش از آن به آنها گفته بود اى جمعيت شما با اين جريان آزمايش شدهايد، و پروردگار شما خداى بخشنده است از من پيروى كنيد و فرمان مرا اطاعت نمائيد، گفتند ما همچنان به پرستش گوساله ادامه خواهيم داد تا موسى به سوى ما بازگردد. سپس موسى رو به طرف هارون كرد و گفت: اى هارون چه چيز مانع تو شد كه هنگاميكه ديدى آنها را گمراهى را در پيش گرفتند كه از من پيروى نكنى (و آنها را از اين كار بد بازدارى) آيا از دستور من سرپيچى كردى. هارون گفت:
برادر ريش و موى سر مرا مگير من ترسيدم (اگر زياد پافشارى كنم) بگوئى چرا در ميان بنىاسرائيل تفرقه انداختى و دستور مرا انجام ندادى.
سپس رو به سوى سامرى كرد و گفت: تو چرا اين كار را كردى گفت من
1) علت صداى گوساله را بعضى وزش باد و برخورد به قسمتهائى از مجسّمه كه به طرز خاصى ساخته شده بودميدانند و بعضى ديگر مىگويند سوراخى از دهان تا به آخر بدن او كرده بود و آن را به ديوار تكيه ميداد و كسى از پشت ديوار در آن ميدميد و صدائى از آن برمىخواست.
اطلاعى داشتم كه آنها نداشتند (چيزى ديدم كه آنها نديدند) يك مشت خاك از جاى پاى پيك وحى برداشتم و در درون گوساله پاشيدم و هوى و هوس من اينگونه در نظر من مجسّم ساخت (و بت ساختم و دعوت به بتپرستى كردم).
از مجموع اين آيات به خوبى اين حقيقت استفاده مىشود كه سازنده بت مرد گمراهى به نام «سامرى» (كه گويا سابقه زرگرى داشت) بود، نه هارون برادر موسى، بلكه هارون در مقام مبارزه برآمد، و آنها را سرزنش و ملامت نمود، منتها از ترس اينكه پراكندگى در ميان بنىاسرائيل پيدا شود شدت عمل به خرج نداد، موسى هم بعد از مراجعت شديداً با بتپرستى مبارزه نمود و حتى برادرش را- براى عبرت مردم و هم براى اثبات اهميت موضوع مؤاخذه كرد، سپس سامرى را تنبيه و تبعيد نمود، و بت را در آتش سوزانيد و خاكسترش را به دريا ريخت.
تا اينجا همه چيز عادى و خالى از هر گونه ايراد و اشكال است.
اكنون برگرديم به تورات، و ببينيم اين داستان را چگونه آورده است:
در سفر «خروج» باب 32 چنين ميخوانيم:
«و هنگام ديدن قوم كه موسى در فرود آمدن از كوه درنگ مىنمايد، آن قوم نزد هارون جمع آمده وى را گفتند كه برخيز و از براى ما خدايانى بساز كه در پيشاپيش ما بروند، زيرا اين موسى مردى كه ما را از ملك مصر بيرون آورد نمىدانيم كه وى را چه واقع شد.
هارون به ايشان گفت: گوشوارههاى زرّينى كه در گوشهاى زنان و پسران! و دختران شمايند بيرون كرده و نزد من آوريد. پس تمام قوم
گوشوارههاى زرّينى كه در گوشهاى ايشان بودند بيرون كردند و به نزد هارون آوردند. و آنها را از دست ايشان گرفته، آن را به آلت حكاكى تصوير نموده از آن گوساله ريخته شده ساخت و گفتند كه اى اسرائيل اينانند خدايان تو كه تو را از مصر بيرون آوردند.
پس چون اين را هارون ديد مذبحى را در برابر آن ساخت و هارون ندا كرده گفت كه فردا از براى خداوند عيد خواهد بود!.
و بامداد سحرخيزى نموده، قربانىهاى سوختنى تقريب نمودند، و هديههاى سلامتى نزديك آوردند، و قوم به خصوص اكل و شرب نشستند و براى بازى كردن برخاستند.
و خداوند به موسى فرمود كه روانه شده، به زير آى، زيرا كه قوم تو كه از مصر بيرون آوردى فاسد شدند. بلكه از طريقى كه امر فرموده بودم به زودى انحراف ورزيده گوساله ريخته شده از براى خودشان ساختند، به او سجده نموده، و هم برايش قربانى نموده گفتند كه اى اسرائيل خدايان تو كه تو را از زمين مصر بيرون آورده است اينانند.
و خداوند به موسى گفت: كه اين قوم را ديدهام كه اينك قوم گردنكشىاند. پس مرا واگذار تا آنكه غضبم بر ايشان شعلهور شده ايشان را تلف نمايم و ترا امت عظيمى سازم.
اما موسى از خداوند خداى خود درخواست نموده گفت: كه اى خداوند! غضب تو چرا بر قومى كه ايشان را از زمين مصر با قوّت عظيم و دست قوى بيرون آوردى افروخته شده است. چرا مصريان متكلم شده بگويند كه ايشان را به قصد بدى بيرون آورده است تا آنكه ايشان را در ميان كوهها به قتل رسانيده، ايشان را از روى زمين منقرض سازد از شدت
قهر خود برگرد! و نظر به انزال بلا به قومت تغيير به ارادهات بده. و بندگان خود ابراهيم و اسحاق و اسرائيل را به خاطر آور، چونكه به ذات خود براى ايشان قسم ياد نموده به ايشان گفتى كه ذرّيه شما را مثل ستارههاى آسمان بسيار خواهم گردانيد ...
و واقع شد كه هنگامى كه به اردو نزديك آمد گوساله و هروله كنندگان را ديد و غضب موسى افروخته شده، لوحها را از دستش انداخت، و آنها را به زير كوه شكست، و گوساله كه ساخته بودند گرفته به آتش سوزاند و آن ها تا گرد نمودنش سحق كرد (كوبيد تا گرد شد) و بر روى آب پاشيد و بنىاسرائيل را نوشانيد!.
و موسى به هارون گفت: كه اين قوم به تو چه كردند كه به اين گناه عظيم ايشان را مرتكب گردانيدى و هارون گفت: كه غضب آقايم افروخته نشود كه اين قوم را مىدانى كه مايل به بدى هستند. و به من گفتند كه از براى ما خدايان بساز كه پيشاپيش ما بروند زيرا كه اين موسى مردى كه ما را از زمين مصر بيرون آورد نمىدانيم كه وى را چه شد. و من به ايشان گفتم هر كس كه طلا دارد آن را بيرون نمايد پس به من دادند و آن را به آتش انداختم و اين گوساله بيرون آمد! ...
و موسى به خداوند باز رفته گفت كه آوخ اين قوم مرتكب گناه عظيم گرديده، چونكه به جهت خودشان خدايان زرّين ساختند. پس حال اگر گناه ايشان را رفع نمائى (كه خوب) و الّا تمنا اينكه مرا از كتابى كه مكتوب ساختى (مقام نبوت) محو نمائى!
و خداوند به موسى گفت هر كسى كه به من گناه ورزيده است او را از كتاب خود محو ميسازم. پس حال روانه شده اين قوم را به جائى كه به تو
گفته بودم هدايت نما ...»(1)از عبارات فوق كه عيناً از كتاب عهد قديم نقل شد چند موضوع استفاده ميشود:
1- دستور بتسازى و بتپرستى وسيله به هارون صادر گرديد، و هم به كمك او اجرا شد، و او نه تنها جلوگيرى از اين عمل ننمود بلكه خود مروج و بنيانگذار آن بود، و در اين قسمت سخنى از سامرى مطلقاً در ميان نيامده. آيا اين عمل از كسيكه جانشين موسى و وزير و همكار و همگام و رئيس كاهنان بنىاسرائيل- طبق گواهى تورات- بود امكانپذير است، چگونه منطق و عقل قبول مىكند كه چنين نسبت ناروا و شرمآورى را به هارون بدهيم (2)؟
2- خداوند از اين جريان چنان غضبناك شد كه مىخواست قوم موسى را نابود كند، اما موسى دو نكته را به خداوند خاطر نشان ساخت (مخصوصاً در يك جمله به خدا مىگويد به خاطر بياور!) و او را از سر خشم فرود آورد نخست اينكه: اگر اين كار را بكنى مردم مصر صفحه مىگذارند و مىگويند براى همين منظور بود كه بنى اسرائيل را از مصر بيرون آوردى كه در ميان كوهها به قتل رسانيده و از روى زمين منقرض سازى.
ديگر اينكه: به ابراهيم و اسحاق و اسرائيل (يعقوب) قول دادهاى
1) نقل از تورات مترجم و چاپ انگلستان به سال 1878 صفحات 104 و 105( سفر خروج باب 23).
2) نويسنده قاموس مقدّس( مستر هاكس آمريكائى) توجيه مضحكى براى اين داستان كرده و مىگويد هارون اين عمل را براى اسكات قوم كرد! اين سخن علاوه بر اينكه مصداق روشن عذر بدتر از گناه است با ساختن مذبح و دستور قربانى و تعيين عيد ابداً سازگار نيست.( دقت كنيد)
كه فرزندان شما را مانند ستارگان آسمان زياد خواهم نمود، و اين عمل با آن قول و قسم سازگار نيست!.
خداوند به دنبال اين تذكرات موسى «تغيير اراده داد» (صريح تورات.)
3- موسى پس از آنكه گوساله را به آتش سوزانيد خاكسترش را در آب ريخت و آن آب را به بنىاسرائيل داد بنوشند (آيا خاكستر گوساله تبّرك داشت كه آب آن را بنوشند؟)
4- هنگاميكه موسى به هارون اعتراض كرد، هارون با كمال خونسردى گفت: تو ميدانى كه اين قوم مايل به بدى هستند و از من درخواست كردند و من هم به درخواست آنها عمل كردم (عجب عذرى؟! ...) و موسى هم ديگر اعتراضى به او نكرد (عجب مرّبى خونسردى؟ ...)
5- آخر كار موسى به درگاه خداوند رفت و خدا را تهديد به «استعفا» از مقام نبوت كرد و گفت اگر اين گناهكاران را مىبخشى چه بهتر و الا اسم مرا از كتابى كه مكتوب ساختى محو كن! (و اين كار پردردسر را به ديگرى واگذار! ...)
درست ملاحظه كنيد تورات در همين يك داستان چه ترسيمى از خدا، و پيامبر، و جانشين او، نموده است، سپس اين قسمت تاريخى را با آنچه در قرآن آمده مقايسه كنيد.
در سوره ص از قرآن مجيد داستان دادخواهى دو نفر متخاصم در برابر داود به اين شرح نقل شده است:
«آيا خبر متخاصمان به تو رسيده است كه از ديوار محراب عبادت (داود) بالا رفتند (و از طريق غير معمول بر او وارد شدند). هنگاميكه بر داود وارد شدند از آنها وحشت كرد (زيرا در غير موقع و از راه غير معمول وارد شده بودند) گفتند: نترس، دو نفر متخاصم هستيم كه يكى بر ديگرى ستم كرده است، در ميان ما به عدالت حكم كن و از طريق حق بيرون مرو، و ما را به راه راست هدايت فرما، اين شخص برادر من است و 99 گوسفند دارد و من فقط يك گوسفند دارم و به من گفته است همين يكى را به من واگذار و از نظر منطق و سخن بر من برترى دارد. (داود) گفت گفت مسلماً با درخواست ضميمه كردن اين يك گوسفند به گوسفندانش به تو ستم كرده- و بسيارند دوستانى كه بعضى بر بعضى ديگر ستم روا ميدارند مگر آنها كه ايمان آورده و عمل صالح انجام ميدهند و اينها كمند- و داود گمان كرد ما او را آزمايش كردهايم (با اين جريان) سپس استغفار كرد و بدرگاه خدا نماز گذارد و توبه نمود. ما او را آمرزيديم و او در نزد ما مقام (ارجمند) و جايگاه خوب دارد» (آيات 21 تا 25 سوره ص).
آغاز و انجام داستان در قرآن همين است كه در بالا آورديم. در اينجا سخن از دو نفر متخاصم و طرف نزاع و دعوا در كار است كه درباره مسئله سادهاى به نزاع برخاستهاند (و اينگونه نزاعها در ميان توده مردم عادى مخصوصاً در آن اعصار كم نبوده است).
اما دو جمله در اين آيات است كه خالى از ابهام نيست، يكى مسئله «آزمايش» داود و ديگرى مسئله «استغفار و توبه» او است. در اين دو قسمت، قرآن روى نقطه مشخصى انگشت نگذاشته، و لذا مفسّران اسلامى در اينباره به بحث و گفتگو پرداخته احتمالات متعددى دادهاند.
در ميان احتمالات گوناگونى كه مفسّران دادهاند يك احتمال از همه قويتر است كه با آياتى كه بعد از اين آيه قرار دارد نيز تأييد ميشود، بنابراين بايد به قرينه آيات بعد، اين احتمال را از ميان همه احتمالات انتخاب كرده، پذيرفت و آن اينكه:
داود در امر قضاوت اطلاعات و مهارت فراوانى داشت، و خدا مىخواست او را آزمايش كند، و يك چنين شرايط غير عادى براى او پيش آورد، او گرفتار دستپاچگى و عجله شد و هنگاميكه يكى از آن دو نفر طرف دعوا، ادعاى خود را طرح كرد، او بدون اينكه مهلت دهد و گفتار نفر دوم را بشنود- و قانون قضاوت و دادرسى چنين اقتضاءِ ميكند- فوراً حكم كرد و گفت برادر تو بر تو ستم كرده، در حالى كه مىبايست خونسردى خود را حفظ كند و گفتار طرف ديگر را بشنود- لغزش داود در چنين مسئله به ظاهر سادهاى وسيلهاى براى آزمايش او بود، گر چه فوراً متوجه شد و آن را پيش از «گذشتن وقت» جبران نمود، ولى هر چه بود كارى از او سر زد كه شايسته آن مقام ارجمند نبود، لذا از اين «ترك اولى» استغفار كرد، و خداوند هم او را مشمول عفو و بخشش خود قرار داد.
شاهد اين تفسير، آيهاى است كه بلافاصله بعد از اين آيات آمده:
يا داوُودُ إِنَّا جَعَلْناكَ خَليفَةً فِي اْلأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَ لا تَتَّبِعِ الْهَوى فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبيلِ اللَّهِ (سوره ص- 26): «اى داود ما تو را جانشين در روى زمين قرار داديم، بنابراين از روى حق و عدالت در ميان مردم قضاوت كن و از هوس پيروى مكن كه تو را از خدا گمراه ميسازد.»
اين آيه نشان ميدهد كه لغزش داود در طرز قضاوت و حكومت بوده است، و نه در چيز ديگر، بنابراين بايد كاملًا مراقب اصول عدالت
و حق در مسئله قضاوت باشد، و اين معنى با موضوع عجله در قضاوت- آنهم در تحت شرايط غير عادى- كه از آيات مورد بحث برميآيد كاملًا سازگار مىباشد.
اكنون به تورات مراجعه كنيم و ببينيم در اين زمينه چه ميگويند:
«واقع شد كه وقت غروب داود از بسترش برخاست و بر پشت بام خانه ملك گردش كرد، و از پشت بام زنى را ديد كه خويشتن را شستشو ميكرد، و آن زن بسيار خوب صورت و خوش منظر بود، و داود فرستاد و درباره آن زن استفسار نمود، و كسى گفت كه آيا «بثشبع»(1)دختر «اليعام» زن (2)«اورياه حتى»(3)نيست؟
و داود ايلچيان را فرستاد و او را گرفت، و او نزد وى آمده، داود با او خوابيد و او بعد از تميز شدن از نجاستش به خانه خود رفت، و زن حامله شده، فرستاد و داود را مخبر ساخته كه حامله هستم، و داود به «يوآب»(4)فرستاد كه «اورياه حتى» را نزد من بفرست، و يوآب، اورياه را نزد او فرستاد، و اورياه نزد وى آمد، و داود از سلامتى يوآب و از سلامتى قوم و از خوش گذشتن جنگ پرسيد.
و داود به اورياه گفت به خانهات فرود آى و پاهايت را شستشو نماى،
1) « بثشبع» نام آن زنى است كه داود- طبق گفته تورات- او را برهنه از پشت بام ديد و آتش عشق او در دلش شعلهور شد. اين زن دختر« اليعام» يكى از صاحبمنصبان عبرانى بود.
2) « بتشبع» نام آن زنى است كه داود- طبق گفته تورات- او را برهنه از پشت بام ديد و آتش عشق او در دلش شعلهور شد. اين زن دختر« اليعام» يكى از صاحبمنصبان عبرانى بود.
3) « اورياه» به تشديد ياء نام يكى از افسران ارشد لشكر داود بود، و« حتى» با تشديد تاء. و كسر( ح) منسوب به« حت» بن كنعان است، كه طايفه او را« بنىحث» مىگفتند:
4) « يوآب» فرمانده لشكر داود.
و اورياه از خانه ملك بيرون رفت و از عقبش مجموعه طعام از ملك بيرون رفت.
اما اورياه در در دهنه خانه ملك با ساير بندگان آقايش خوابيد و به خانهاش فرود نيامد. و هنگاميكه داود را خبر داده گفتند كه اورياه به خانهاش فرود نيامده بود، داود به اورياه گفت كه آيا از سفر نيامدهاى چرا به خانهات فرود نيامدى؟ و اورياه به داود عرض كرد كه صندوق و اسرائيل و يهوداه در سايه بانها ساكنند و آقايم يوآب و بندگان آقايم برروى و صحرا خيمه نشينند، و من آيا ميشود كه به جهت خوردن و نوشيدن و خوابيدن با زن خود به خانه خود بروم، به حيات تو و حيات جانت (سوگند) اين كار را نخواهم كرد ...
و واقع شد كه داود صبحدم مكتوبى به «يوآب» نوشته به دست اورياه فرستاد، و در مكتوب به دين مضمون نوشت كه اورياه را در مقابل روى جنگ شديدى بگذاريد، و از عقبش پس برويد، تاكه زده شد بميرد (كشته شود). و چنين شد بعد از آنى كه يوآب شهر را ملاحظه كرده بود اورياه را در مكانى كه ميدانست مردمان دلير در آن بوده باشند در آنجا گذاشت و مردمان شهر بيرون آمده با يوآب جنگيدند، و بعضى از قوم بندگان داود افتادند و «اورياه حتى» نيز مرد ... زن اورياه شنيد كه شوهرش اورياه مرده است، و بخصوص شوهرش عزادارى نمود و بعد از انقضاى تعزيه داود فرستاد او را به خانهاش آورد كه او زنش شد! ... اما كارى كه داود كرده بود در نظر خدا ناپسند آمد!(1).
خلاصه داستان تا اينجا چنين ميشود كه داود به هنگامى كه در اورشليم
1) نقل از كتاب دوم شموئيل فصل 11 جملههاى 2 تا 27
بود روزى به پشت بام قصر ميرود و چشمش به خانه مجاور مىافتد، زنى را برهنه در حال شستشو مىبيند (و لابد خوب در چهرهاش دقيق مىشود) و عشق او در دلش جاى مىگيرد، و به هر وسيلهاى بود او را به خانه خود مىآورد و با او همبستر مىگردد، و او از داود حامله مىشود!!.
شوهر اين زن يكى از افسران برجسته لشكر داود بود، مرد پاك طينت و باصفا بود، بطوريكه پس از بازگشت از ميدان جنگ حاضر نشد به خانه خود برود و با همسرش همبستر گردد و از غذاهاى خوب استفاده كند، چرا كه هم رزمان او هنوز در ميدان جنگ در خيمهها زندگى مىكردند.
با اين همه داود دستور بسيار ناجوانمردانهاى صادر كرد، نامهاى به فرمانده سپاه خود (يوآب) نوشت و بدست خود اورياه داد كه به فرمانده لشكر برساند، در اين نامه نوشته بود، بايد اورياه را در يكى از نقاط خطرناك جبهه جنگ بگمارى، سپس اطراف او را خالى كنيد، تا او با شمشير دشمنان از پاى درآيد، اين دستور ننگين و جنايتبار اجرا شد و اورياه پاكدل و باصفا و شجاع كشته شد، و داود همسر او را تصاحب كرد!! ... تنها در آخرين جمله اين فصل ميخوانيم «و اين كار در نظر خدا ناپسند آمد»!
اكنون به بقيّه داستان برگرديم:
در فصل بعد از تورات چنين ميخوانيم:
و خداوند «ناثان (1)» را به داود فرستاد كه به او آمده وى را گفت كه در شهرى دو آدم بودند؛ يكى غنى و آن ديگرى فقير، غنى را گوسفند و گاو بسيار بسيار بود. و فقير را جز يك بره ماده كوچك نبود كه او را خريده و
1) ناثان- يا- ناتان يكى از پيامبران بنىاسرائيل و مشاور داود بود.
پرورش داده، به همراه او و پسرانش نشوونما نمود، از خوردنى او ميخورد و از كاسه او مىنوشيد و در آغوشش ميخوابيد و از برايش مثل دختر بود.
و مسافرى نزد آن غنى آمد و از اين دريغ كرد كه از گوسفندان و گاوان خودش بگيرد تا آنكه بخصوص مسافرى كه نزد وى آمده بود مهيّا سازد، و بره آن مرد فقير را گرفت و آن را بخصوص مرد مسافرى كه نزد او آمده بود مهيّا ساخت.
و غضب داود به آن مرد بسيار افروخته شد و به «ناثان» گفت كه به خداوند حىّقسم، مردى كه اين كار كرده است مستحق قتل است! پس بره را چهار مقابله! بايد بدهد به سبب كردن اين، و دريغ ننمودنش.
آنگاه ناثان به داود گفت كه آن مرد توئى، خداوند خداى اسرائيل چنين ميفرمايد كه من تو را به پادشاهى اسرائيل مسح كردم، و تو را از دست «شاؤول»(1)نجات دادم ... چرا فرمان خداوند را خوار نموده، عمل بدى در نظر او بجا آوردى كه «اورياه حتى» را به شمشير زدى و زنش را به خودت عورت نمودى، بلكه او را به شمشير «بنىعمون»(2)كشتى. و حال شمشير از خانهات ابداً دور نخواهد شد، به علت اينكه مرا تحقير نموده، زن اورياه حتى را گرفتى تا آنكه زن خودت باشد، و خداوند چنين ميفرمايد كه اينك بلا را به تو از خانه خودت برپا خواهم نمود، و زنان تو را در پيش رويت گرفته به رفيقت خواهم داد! و او در عين اين آفتاب با زنانت خواهد خوابيد! زيرا كه (اين عمل را) توسراً كردى، اما من جزا را در برابر تمامى
اسرائيل و در عين آفتاب بجا خواهم آورد!
و داود به ناثان گفت به ضد خداوند گناه كردم و ناثان نيز به داود گفت كه خداوند گناه تو را عفو نموده است كه نخواهى مرد ...
و داود «بثشبع» زن خود را تسلّى داد و نزديكى با او نموده، با او خوابيد كه او پسرى را زائيده و اسمش را سليمان گذاشت و خداوند او را دوست داشت!(1)در اين قسمت از داستان نكاتى به چشم ميخورد كه بايد روى آن دقت نمود:
1- كسى به عنوان دادخواهى به نزد داود نيامد بلكه يكى از پيامبران بنىاسرائيل در آن عصر كه ضمناً مشاور داود هم بود به عنوان پند و اندرز، يك داستان را بر سبيل مثال براى او ذكر كرد، در اين داستان سخنى از دو برادر به ميان نيامده، بلكه بحت از يك مرد غنى و فقير است كه يكى گاوان و گوسفندان بسيار دارد و ديگرى فقط يك بره، در اينجا باز سخنى از تقاضاى نفر اول از دوم به ميان نيامده، بلكه هنگاميكه ميهمانى براى مرد غنى آمد گوسفند دستپرورده مرد دوم را براى ميهمان خود كشت و غذا تهيه كرد.
2- داود آنچنان ستمگرى را مستحق قتل دانست (براى يك گوسفند قتل چرا؟!)
3- داود حكم كرد كه بايد به عوض يك گوسفند چهار گوسفند بدهد (چهار مقابل چرا؟)
4- داود به عمل زشت و گناه خود در مورد خيانت به همسر اورياه
1) كتاب دوم شموئيل فصل دوازدهم، جملههاى 1 تا 24
اعتراف كرد.
5- خداوند داود را عفو كرد (به همين سادگى؟!)
6- خداوند تنها يك مجازات دنيوى براى داود قائل شد و مقدّر ساخت زنانش به دست رفيقان او بيفتند و آنها در عين آفتاب (در روز روشن) و در برابر چشم بنىاسرائيل آن عمل را با آنها انجام دهند!
7- و همين زن بالاخره مادر سليمان شد و سليمان از او متولد گرديد و خداوند هم او را دوست داشت چه مادر پاك و حلالى؟!
اگر ما داود را پيامبر خدا بدانيم، چنانكه همه مسلمانان ميدانند، و از پارهاى از عبارات تورات نيز برمىآيد(1)منافات اين اعمال با مقام نبوت نياز به كوچكترين بحث و گفتگو ندارد، نه تنها با مقام نبوت سازگار نيست بلكه اين عمل يك عمل بسيار جنايتكارانه است كه از يك فرد عادى هم عجيب به نظر ميرسد و در خور هر گونه مجازات است، وانگهى چطور مىتوان باور كرد كه خداوند از يك آدم قاتل كه افسر خود را عمداً به كشتن داده، و زناى محصنه كرده، و سپس زن او را تصاحب نموده، به همين سادگى درگذرد و او را عفو فرمايد؟!
و اگر او را تنها پادشاهى از پادشاهان بنىاسرائيل بدانيم- چنانكه در تورات حالات او در كتاب ملوك و پادشاهان آمده- باز هم ابداً قابل قبول نيست.
1) در فصل 21 كتاب دوم شموئيل جمله اول چنين ميخوانيم« در ايام داود سه سال على الاتصال قحطى شد و داوددر حضور خداوند سؤال كرد، و خداوند فرمود كه به سبب« شاؤول» و خاندان خونخوارش شد ...» روشن است كه گفتگو با خداوند از خصايص پيامبران است.
زيرا اولًا او يك پادشاه عادى نبود، تورات در فصول مختلف عظمت و مقام بس ارجمندى براى داود قائل شده است، و هم او بنيانگذار معبد بزرگ بنىاسرائيل بود كه بواسطه جنگهاى زياد در زمان او پايان نيافت و فرزندش سليمان مأمور تكميل آن گرديد، آيا اين عمل از زمامدارى كه مقام معنوى او مورد توجه بود و خداوند، به او عنايت داشت ممكن است صادر گردد؟!
ثانياً- يكى از كتابهاى معروف تورات كتاب مزامير داود و سرودهاى مذهبى و مناجاتهاى اوست.
آيا مناجاتها و سخنان يك «قاتل مرتكب زناى محصنه» مىتواند در لابلاى كتب آسمانى قرار گيرد؟
اما هنگامى كه به قرآن مراجعه مىكنيم مىبينيم نه سخنى از عشق و جنايت و گناه داود به ميان آمده و نه ساير فقرات اين داستان دروغين، بلكه سرگذشت يك دادخواهى عبرتانگيز- آنهم به صورت جدّى و نه مثال- آمده است كه شرح آن گذشت.
خالى بودن قرآن از تمام اين پيرايهها، بسيار قابل ملاحظه است.
نكتهاى كه در اينجا ذكر آن نيز لازم به نظر ميرسد اين است كه متأسفانه بعضى از مورّخان يا مفسّران اسلامى تحت تأثير افسانههاى دروغين تورات واقع شده و آن را در كتابهاى خود نقل كردهاند، بديهى است سخنان اينگونه افراد هيچگونه ارزش علمى و تاريخى و تفسيرى ندارد، زيرا در منابع معتبر اسلامى كوچكترين دليلى بر گفتار آنها نيست.
جالب توجه اينكه از على (ع) نقل شده كه فرمود: هر كس بگويد: داود زن اورياه را تزويج كرد دو حد بر او جارى ميكنم «
حَداً لِلنَبوةِ وَ حَداً
لِلِاسلامِ
»!: يك حد بخاطر مقام نبوت او و يك حد به خاطر مقام ايمان او- يعنى اين تهمت ناروا به او از نظر اينكه فرد با ايمانى بوده به تنهائى در خور كيفر و مجازات است و توهين به مقام نبوت او نيز كيفر ديگرى دارد(1).
در قرآن مجيد سرگذشت سليمان- به عنوان يك پيامبر و زمامدار بزرگ- در سورههاى مختلف از جمله سورههاى «البقره، نساء، انبياء، نمل، سبأ، و ص» آمده است، از جمله در سوره (ص) او را به عنوان يك بنده خوب و متوجه درگاه خداوند معرفى نموده: وَ وَهَبْنا لِداوُودَ سُلَيْمانَ نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ (سوره ص- آيه 30)
قرآن نه تنها نسبت بتپرستى و بتسازى به او نميدهد، بلكه سراسر زندگى او را از هر گونه آلودگى به شرك و گناه پاك و منزّه مىشمرد.
ولى هنگاميكه به عهد قديم (تورات و كتب وابسته به آن) مراجعه ميكنيم تاريخ زندگى اين مرد بزرگ الهى را آميخته به خرافاتى مىبينيم كه قلم از شرح آن شرم دارد، ولى از نظر تحقيق «واقعيتها» بايد آن را به دقت مورد بررسى قرار دهيم:
در كتاب اول ملوك و پادشاهان- چنين ميخوانيم:
و سليمان ملك سواى دختر فرعون زنان بيگانه بسيارى را از «موآبيان» و «عمونيان» و «ادوميان» و «صيدونيان» و «حتيان» دوست ميداشت. از امتهائى كه خداوند بنىاسرائيل را فرموده بود كه شما به ايشان درنيائيد (و ازدواج نكنيد) و ايشان به شما درنيايند كه قلب ايشان شما را به خدايان
1) مجمعالبيان جلد هشتم- صفحه 472.
خودشان مايل خواهند گردانيد، و سليمان از راه محبت به ايشان ملصق شد.
و او را هفتصد زن بانويه (عقدى) و سيصد متعه (موقت) بود و ايشان قلبش را برگردانيدند!. و واقع شد وقت پيرى سليمان كه زنهايش قلبش را به سمت خدايان غريب برگردانيدند و قلبش مثل قلب پدرش داود با خدايش كامل نبود! و سليمان در عقب «عشتروت» خداى صيدونيان، و «ملكوم» مكروه عمونيان (بت عمونيان) رفت، و سليمان در نظر خداوند بدى كرد و مثل پدرش داود راه خداوند را تماماً نرفت!
آنگاه سليمان مقام بلندى را به كوهى كه روبروى «اورشليم» است بخصوص «كموش» مكروه موابيان (بت طايفه
موابيان) و بخصوص «مولك» مكروه پسران عمون بنا كرد. پس خداوند به سليمان غضبناك شد به سبب اينكه قلبش از خداوند خداى اسرائيل كه وى را دو مرتبه مرئى شد برگرديد ... و خداوند به سليمان گفت چونكه اين عمل از تو صادر شد و عهد مرا و فرائضى كه به تو امر فرمودم نگاه نداشتى البته مملكت تو را از دست تو خواهم گرفت و به بندهات خواهم داد. نهايت به ايام تو اين را نخواهم كرد به سبب پدرت داود و از دست پسرت آن را خواهم گرفت ... نهايت تمامى مملكت را از دست او (سليمان) نخواهم گرفت بلكه به پاس خاطر بنده من داود كه برگزيدم به جهت اينكه اوامر و فرائض مرا نگاهداشته بود! او را در تمامى روزهاى عمرش سلطان خواهم نمود ...»(1)از مجموع اين داستان دروغين تورات چنين برمىآيد:
1- سليمان علاقه زيادى به زنان طوايف بتپرست داشت و برخلاف
1) كتاب اول ملوك و پادشاهان فصل يازدهم جملههاى 1 تا 34
دستور خدا عدّه زيادى از آنان را گرفت، و كمكم به مذهب آنها تمايل پيدا كرد، و با اينكه شخص «زن نديمهاى» هم نبود بلكه 700 زن عقدى و 300 زن متعه داشت! علاقه شديد او به زنها او را از راه خدا بيرون برد!
2- سليمان صريحاً دستور ساختن بتخانه داد و روى كوهى كه در برابر «اورشليم» آن مركز مقدس اسرائيل قرار داشت بتكدهاى براى بتكموش- بت معروف طايفه موابيان، و بت مولك- بت مخصوص طايفه بنىعمون بنا كرد، و به بت «عشتروت» بت صيدونيان نيز علاقه خاصى پيدا نمود، و همه اينها در سر پيرى واقع شد!
3- خداوند به خاطر اين انحراف و گناه بزرگ مجازاتى براى او قائل شد و آن مجازات اين بود كه كشور او را از دستش بگيرد، ولى نه از دست خودش بلكه از دست فرزندش «رحبعام»! و به او مهلت خواهد داد هر چه ميخواهد سلطنت كند، اين هم به خاطر بنده خاص خدا داود پدر سليمان بود، همان بنده خاص خدا كه طبق تصريح تورات مرتكب قتل نفس و زناى محصنه و تصاحب زن افسر رشيد و خدمتگذار خود گرديده بود!!
آيا اين تهمتهاى ناروا را كسى ميتواند به ساحت مقدّس مردى مانند سليمان نسبت دهد؟
اگر ما سليمان را- همانطور كه قرآن ميگويد- پيامبر بدانيم كه وضع روشن است، و اگر هم او را در رديف پادشاهان بنىاسرائيل بدانيم باز چنين نسبتهائى ممكن نيست درباره او صادق باشد.
چه اينكه اگر او را پيامبر ندانيم مسلماً تالى تلو پيامبر بوده، زيرا دو كتاب از كتب عهد قديم يكى به نام «مواعظ سليمان- يا- حكمتهاى سليمان» و ديگرى بنام «سرود سليمان» از گفتههاى اين مرد بزرگ الهى است.
به علاوه در فصل سوم از كتاب اول تاريخ ملوك تورات (جملههاى 5 تا به آخر) صريحاً مىگويد كه «خداوند در خواب شبانه بر سليمان تجلّى كرد و به او خطاب نمود آنچه ميخواهى از من بطلب، سليمان چون جوان بود و كمتجربه از خداوند طلب حكمت نمود، خداوند دعاى او را مستجاب كرد، و به او حكمت و فهم داد، و گفت حكمت و فهمى به تو دادم كه نه پيش از تو و نه بعد از تو به كسى ندادهام».
كسى كه در جوانى چنين علم و حكمت بىنظيرى از خدا مىگيرد كدام عقل مىپذيرد در پيرى و پختگى آنهم به خاطر زنانش دست به ساختن بتخانه بزند؟!
مسلماً اين افسانههاى دروغين ساختههاى مغزهاى ناتوانى بوده، و متأسفانه افراد نادان آنها را بعداً در رديف كتب آسمانى قرار دادهاند، و اين سخنان «نامقدس» به عنوان «كتاب مقدس» شمرده شده است.
ولى آيا در تواريخ قرآن هيچيك از اين نسبتهاى ناروا ديده مىشود؟ دقت و بررسى مىگويد: نه.
از همه زنندهتر و عجيبتر داستان پيامبرى يعقوب (اسرائيل) است، مطالعه همين يك داستان در كتب عهد قديم شايد براى آشنا ساختن ما به محتويات اين كتب و پايه فكر نويسندگان آنها كافى باشد، تقاضا ميكنم با بىنظرى كامل اين جريان را مورد بررسى قرار دهيد:
نخست ببينيم قرآن درباره يعقوب چه ميگويد؟ قرآن در سورههاى بقره، آل عمران، نساء، انعام، انبياء، هود، يوسف، ص، عنكبوت
و مريم اشاراتى به سرگذشت يعقوب كرده، و در همه جا از او به احترام نام برده است، و كوچكترين مطلب زنندهاى در تاريخ زندگى اين پيامبر بزرگ ذكر نكرده است، از جمله در سوره انبياء ميفرمايد: وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ نافِلَةً وَ كُلًّا جَعَلْنا صالِحينَ وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْراتِ وَ إِقامَ الصَّلاةِ وَ إيتاءَ الزَّكاةِ وَ كانُوا لَنا عابِدينَ (انبياء- 72 و 73): «ما به ابراهيم اسحاق را بخشيديم، و يعقوب را نيز (بدون اينكه درخواست كند) باو بخشيديم و همه را شايسته (براى نبوت) قرار داديم، و آنها را پيشوايانى كه بفرمان ما (مردم را) هدايت ميكنند، نموديم، ما به آنها كارهاى نيك و برپا داشتن نماز، و پرداختن زكوة الهام نموديم، و آنها بندگان عبادتكننده ما بودند».
در سوره (ص) نيز ميگويد: وَ اذْكُرْ عِبادَنا إِبْراهيمَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ أُولِي اْلأَيْدي وَ اْلأَبْصارِ- إِنَّا أَخْلَصْناهُمْ بِخالِصَةٍ ذِكْرَى الدَّارِ- وَ إِنَّهُمْ عِنْدَنا لَمِنَ الْمُصْطَفَيْنَ اْلأَخْيارِ و اذكر عبادنا ابراهيم و اسحاق و يعقوب اولى الايدى و الابصارانا اخلصنا هم بخالصة ذكرى الدار و انهم عندنا لمن المصطفين الاخيار (سوره ص- 45- 47): «و به خاطر بياور بندگان ما ابراهيم و اسحاق و يعقوب را، قدرت و بصريت.- ما آنها را با خلوص ويژهاى خالص، گردانديم، همان يادآورى سراى آخرت بود.- و آنها نزد ما از برگزيدگان و نيكان بودند».
قضاوت قرآن درباره او و ساير انبياء الهى غالباً از همين قبيل است.
اكنون به تورات برميگرديم و شرح ماجراى شگفتانگيزى را كه درباره يعقوب نقل ميكند، مىشنويم:
در فصل بيست و هفتم از سفر تكوين (پيدايش) چنين ميخوانيم:
«و واقع شد هنگامى كه اسحاق پير شد كه چشمانش از ديدن تار شد و پسر بزرگ خود عيسو را خوانده، وى را گفت كهاى پسرم! و او
ديگر گفت كه اينك حاضرم. و گفت كه اينك پير شدم و به روز وفات خود عارف نيستم. پس حال اسلحه خود يعنى تركش و كمان خود را بگير و به صحرا رفته از براى من شكارى صيد كن. و براى من چنانكه ميل دارم طعامى ترتيب داده به من بياور تا آنكه بخورم و جانم پيش از وفاتم ترا بركت دهد.
و «ربقاه»(1)آنچه كه اسحاق به پسرش عيسو گفت شنيد، پس عيسو به صحرا رفت تا آنكه شكار صيد كرده (به پدرش) بياورد. و ربقاه به پسر خود يعقوب متكلم شده، گفت اينك پدر تو را شنيدم كه با برادرت عيسو به دين مضمون گفت كه از برايم صيدى آورده طعامى ترتيب نما تا بخورم و پيش از وفاتم تو را در حضور خداوند دعاى خير نمايم. پس اى پسر من فرمانم را اطاعت نما به نوعى كه تو را مىفرمايم.
حال به گله برو و از برايم دو بزغاله خوبى از آن بياور تا از آنها براى پدرت به نحوى كه ميل دارد طعامى ترتيب نمايم. و تو از براى پدرت ببر تا آنكه بخورد و پيش از وفاتش تو را بركت دهد. و يعقوب به مادرش ربقاه گفت كه اينك برادرم عيسو مرد مودارى است و من مرد ساده هستم. احتمال دارد كه پدرم مرا مس نمايد و من در نظرش مثل فريبنده باشم و بر خود به جاى بركت لعنت بياورم! ...
و ربقاه لباس مرغوب پسر بزرگش عيسو را به خانه نزدش بود گرفت و به پسر كوچكش يعقوب پوشانيد و پوستهاى آن بزغاله را بر دستها و به سطح گردن او بست و طعام و نانى كه ترتيب داده بود به دست پسر خود
1) « ربقاه» مادر يعقوب و عيسو، و همسر اسحاق بود و با اينكه هر دو فرزندش بودند علاقه خاصى به يعقوبداشت.
يعقوب داد. و او به نزد پدر خود رفته گفت اى پدرم! و او در جواب گفت كه اينك حاضرم اى پسرم تو كيستى؟. و يعقوب در جواب به پدر خود گفت كه من اولزاده تو عيسو هستم بطوريكه مرا امر فرمودى كردم، تمنّااينكه برخاسته بنشينى و از صيد من بخورى تا آنكه جانت مرا دعاى خير نمايد.
و اسحاق به پسر خود گفت كه اى پسرم از كجاست كه به اين زودى يافتى و او گفت از اينكه خداى تو در برابرم راست آورد. و اسحاق به يعقوب گفت كه به تحقيق اى پسرم نزديك بيا تا آنكه تو را مس نمايم كه آيا پسرم عيسو هستى يا نه. پس يعقوب به پدر خود اسحاق نزديك آمد و او را مس نموده گفت كه آواز آواز يعقوب است اما دستها دست عيسو است. و او را تشخيص نداد زيرا كه دستهايش مثل دستهاى برادرش عيسو مودار بود!، پس او را بركت داد و گفت آيا خود پسرم عيسو هستى و او گفت كه هستم، و باز گفت كه به من نزديك بياور، تا از صيد پسرم بخورم و جانم تو را بركت دهد و به نزد او آورد كه خورد و هم شراب را به او آورد كه آشاميد! و پدرش اسحاق به او گفت اى پسرم نزد من آمده مرا ببوس. و به اسحاق نزديك آمد او را بوسيد و (اسحاق) لباس او را بوئيد و او را بركت داده گفت ببين كه رايحه پسرم مثل رايحه زراعتى است كه خداوند آن را بركت داده است.
پس خدا تو را از شبنم آسمان، و از فربهى زمين، و فراوانى گندم، و شيره انگور، عطا نمايد، و قومها تو را بندگى نمايند و امتها تو را تعظيم نمايند، و مولاى برادرانت باش و پسران مادرت تو را كرنش نمايند لعنت كنندهات ملعون و دعاى
خير كنندهات متبارك باشد.
و واقع شد بعد از تمام كردن دعاى خير اسحاق يعقوب را، در حين بيرون رفتن يعقوب از حضور پدرش اسحاق كه برادرش عيسو از صيد باز آمد، و او هم طعامى ترتيب نموده به جهت پدرش آورد، و به پدرش گفت كه پدرم برخيزد و از صيد پسر خود بخورد تا آنكه جانت به من بركت دهد. و پدرش اسحاق وى را گفت كه تو كيستى و او در جواب گفت كه من پسر اولزادهات عيسو هستم. پس اسحق به لرزش بسيار شديدى لرزيده گفت كيست و از كجاست. آنكه صيد را صيد نموده و به من آورده و پيش از آمدن تو از همه خوردم و او را بركت دادم كه متبارك هم او خواهد بود.
و هنگامى كه عيسو سخنان پدر خود را شنيد به فرياد عظيم، و به زيادتى تلخى فرياد كرده، به پدرش گفت كه به من هم بركت بده اى پدرم. و او گفت كه برادرت از راه حيله بازى آمده بركت تو را گرفته است» ...(1)و در فصل بعد چنين ميخوانيم:
و «پس اسحاق يعقوب را طلب نمود، و او را دعاى خير نمود، و هم او را وصيت نموده گفت كه زنى از دختران كنعتى نگيرى ... و خداى قادر مطلق تو را بركت داده، تو را بارور و بسيار گرداند تا صاحب جماعت امتها باشى. و بركت ابراهيم به تو و به ذرّيهات به همراهت بدهد تا آنكه ارض مسافرت را كه خدا به ابراهيم داده بود و ارث شوى.»(2)خلاصه داستان
به اسحاق دو پسر داشت بزرگتر به نام «عيسو» و كوچكتر به نام «يعقوب»
در اواخر عمر به هنگامى كه نابينا شده بود تصميم گرفت پسر بزرگتر را وصى و جانشين خود كند، و به او بركت دهد (از قرائن استفاده ميشود كه منظور از اين بركت همان مقام نبوت و معنويت رسالت و راهبرى خلق بوده است.) ولى يعقوب حيلهاى بكار زد و لباس برادر بزرگتر را به فرمان مادرش كه به او علاقه داشت و مايل بود او جانشين اسحاق گردد، دربر كرد و قطعه پوست گوسفندى به دستها و به گردن خود بست، زيرا بدن برادرش پشمالود بود و ممكن بود راز او نزد پدرش فاش گردد (انسانى تا اين اندازه پشمالود كه بدنش مثل گوسفند باشد در نوع خود راستى عجيب است).
و بالاخره با دروغ و تردستى و حيله و نيرنگ خود را به جاى برادر بزرگتر جازد، و پدر پير هم با اينكه صداى او را شناخت تنها با لمس دست پشمالود او قناعت نمود و در حق او دعا كرد و به او بركت داد و او را وصى و جانشين خود و سرپرست خاندان خود ساخت.
برادر بزرگتر هنگاميكه از ماجرا آگاه شد گريه تلخى سرداد، اما كار از كار گذشته، و هنگاميكه از پدر تقاضا كرد به او هم بركت دهد، پاسخ شنيد كه بركت ديگرى باقى نمانده و آنچه بود برادرش يعقوب برده است و قابل تجديد نظر نيست!!»
عجب اينست كه خداى اسحاق نيز عمل او را تأييد نمود و مقام نبوت را به مردى حيلهگر و دروغگو و مزور داد، و به گفته تورات او را بارور و بسيار گردانيد و صاحب جماعت و امتها و وارث ملك و افتخارات «ابراهيم» پيغمبر بزرگ خود ساخت، و نه تنها خاندان اسحاق بلكه ساير مردم نيز موظّف به پيروى از او و كرنش در برابر وى شدند.
اين افسانه دروغين و مضحك را چگونه مىتوان به عنوان وحى آسمانى معرفى كرد؟ اگر يك مقام ساده معمولى را كسى به دروغ و حيله تصاحب كند- فىالمثل يك لباس ساده افسرى بپوشد- پس از كشف حقيقت نه تنها از او سلب مىكنند، و لباس را از تنش بيرون مىآوردند، بلكه او را به خاطر اين عمل مجازات هم مىنمايند، ولى مقام نبوت و بركت الهى و رهبرى جمعيت را چگونه ممكن است به حقّه و تقلّب تحصيل كرد، و پس از كشف حقيقت نيز آن را ادامه داد؟!
تصور مىكنيم براى نمونه همين چند مورد، از مندرجات تاريخى عهد قديم كافى باشد، زيرا اگر بخواهيم يكيك موارد اشتباه را ذكر كنيم سخن به درازا مىكشد.
اكنون نظرى هم به تواريخ اناجيل بيندازيم و با استفاده از همان روش تطبيقى، وضع تواريخ قرآن را در برابر آن ارزيابى نمائيم.
در پايان اين بحث- به خواست خداوند- اثبات خواهيم كرد كه هيچيك از كتابهاى عهد جديد و عهد قديم- به گواهى مندرجات اين كتابها- كتاب آسمانى به اين معنى كه از طرف خداوند نازل شده باشد نيست، و تمام قرائن و شواهد موجود بر اين حقيقت گواهى ميدهد.
بحث در اين است كه اگر قرآن هم مانند آنها ساخته و پرداخته افكار بشرى بود، مىبايست به سرنوشتى همچون سرنوشت آنها گرفتار شود، و مخصوصاً در مباحث تاريخى كه محك خوبى براى سنجش اين
گونه كتابها محسوب مىگردد، آميخته با افسانههاى موهوم و خرافات شود، همانطور كه عهدين به چنين سرنوشتى گرفتار شده است.
در اناجيل سرگذشت مشروحى از پيامبران پيشين نيامده بلكه بيشتر سرگذشت مسيح (ع) و شاگردان و پيروان او آمده است، متأسفانه همين حوادث و رويدادهاى تاريخى كه غالباً با حضور نويسندگان اناجيل و يا معاصران آنها اتفاق افتاده با خرافات عجيبى آميخته شده است. در حالى كه وضع تهيه اناجيل ايجاب مىكرد چنين مطالبى در آنها يافت نشود.
در اينجا سه نمونه را يادآور مىشويم:
در انجيل «يوحنا» كه چهارمين اناجيل اربعه است در باب دوم چنين ميخوانيم:
«در روز سوم در قاناى جليل (1)سورى واقع شد و مادر عيسى در آنجا بود و هم عيسى و شاگردانش را در آن عيش خوانده بودند. و چونكه شراب كم شد مادر عيسى وى را گفت كه شراب ندارند. و عيسى به او گفت كه اى زن مرا با تو چهكار است، هنوز وقت من نرسيده است. و مادرش به خادمان گفت كه هرچه به شما بفرمايد عمل نمائيد.
و در آن خانه شش كوزه سنگى بود كه براى طهارت يهوديان گذارده بودند، هر يك از آن كوزهها دو سه من مىگرفت!؛ و عيسى آنها را گفت كه كوزهها را از آب پر كنيد، پس آن كوزهها را از آب مملو كردند به ايشان گفت كه حالا قدرى از اين
1) قاناى جليل يكى از شهرهاى بيتالمقدس و نزديك« ناصره» بوده است.
برداريد به نزد مير مجلس ببريد پس بردند، و چون مير مجلس آن آب را كه شراب شده بود چشيد، خود ندانست كه آن شراب از كجا آمد، مگر خادمان كه آب را برداشته بودند دانستند. پس آن مير مجلس، داماد را مخاطب ساخته و به او گفت كه همه مردم شراب خوب را اول حاضر مىسازند و بعد از آنكه بسيار خورده باشند شراب بد را! ليكن تو شراب خوب را تا حال نگاهداشتى؟.
اين معجزه را كه نخستين معجزهاش بود عيسى در قاناى جليل نمود و جلال خود را جلوه داد و شاگردانش بر او ايمان آوردند!(1)در اين داستان چند نكته درخور دقت است:
1- هنگامى كه حضرت مسيح (ع) به مجلس عروسى به اتفاق مادرش مريم دعوت شد و تمام شرابها مصرف شده بود، به درخواست مادرش اقدام به «معجزه شراب سازى» نمود. نخست او قبول نكرد و گفت وقت من نرسيده، اما بعداً به درخواست او عمل كرد و دستور حاضر كردن آب داد.
2- اين نخستين معجزه مسيح و طبعاً يكى از شاهكارهاى بزرگ معجزات او بود.
3- شرابى كه مسيح ساخت كم نبود شش كوزه پر، هر كوزه دو سه من! يعنى در حدود دوازده تا پانزده من!
4- اين شرابها به قدرى عالى و نشئهآور بود كه حتى بزرگتر و رئيس مجلس شرم حضور دعوت مجلس عروسى را كنار گذاشت و داماد
1) انجيل يوحنا باب دوم جملههاى 1 تا 11
را كه لااقل بايد شب عروسى احترام او را حفظ كرد مورد مؤاخذه قرار داد كه چرا شرابهاى بد را در آغاز مجلس آوردى و شراب به اين خوبى را در پايان كه همه «سير شراب» شدهاند؟!
بديهى است اين داستان يك داستان به تمام معنى ساختگى است، زيرا گذشته از اينكه زشتى شرابخوارى و زيانهاى اخلاقى و بهداشتى آن بر همه روشن است، و عقل حكم به بدى آن ميكند، و حتى شرابخواران هم به اين واقعيت معترفند، در خود اناجيل عباراتى وجود دارد كه دليل بر نهى از آن است، علاوه بر اين مسيح (ع) مروج مذهب موسى (ع) بوده و در كتب عهد قديم عباراتى وجود دارد كه ميرساند شراب هميشه ممنوع و حرام بوده است.(1)هيچ عقلى باور ميكند كه پيامبر، شرابسازى كند، آنهم به عنوان معجزه، آنهم نخستين معجزات او؟!
و جالب توجه اينكه هنوز اهالى اين شهر (قاناى جليل) كوزه مىسازند و به سياحان و زوّار ميفروشند، بياد آن كوزههاى شراب كه به اعجاز مسيح درست شد!!.
ولى در قرآن اثرى از اين داستان ساختگى نيست. قرآن معجزات مسيح را شفاى بيماران غير قابل علاج و زنده كردن مردگان و نازل گردانيدن مائده آسمانى و امثال اينها ذكر ميكند- به سورههاى بقره، آل عمران، نساء، مائده، انعام، توبه، مريم، مؤمنون، احزاب و غير اينها رجوع شود.
1) به كتاب امثال سليمان( از كتب عهد قديم) باب 23 جمله 29 مراجعه شود.
در انجيل لوقا داستان توبه كردن زن بد نامى كه ميگويند از فواحش آن زمان بوده، چنين نقل شده است:
«ناگاه زنى از آن شهر كه گناهكار مىبود چون يافت كه او در خانه فريسى (1)نشسته است حقه عطرى پيدا نموده، پس بعقب سر او گريان نزديك پاهايش ايستاده شروع به تر كردن پاهاى او به «اشك» خود نموده و به «موهاى» سر خود خشك نموده و پاهايش را مىبوسيد و عطر ميماليد!
آن فريسى كه او را خوانده بود اين مقدمه را ملاحظه كرده، با خود ميگفت چنانكه اين كس پيغمبر بودى هر آينه يافتى كه اين زن كه او را مس ميكند كيست؟ و چه قسم زنى است؟ زيرا كه گناهكار است.
عيسى تكلم فرموده وى را گفت كه اى شمعون چيزى دارم كه به تو اظهار ميكنم.
گفت: اى استاد بفرما! گفت طلبكارى را دو بدهكار بودند كه يكى پانصد دينار بده داشت، و ديگرى پنجاه دينار، چون چيزى نداشتند كه ادا نمايند هر دو را بخشيد.
پس بگو كداميك از آنها او را بيشتر دوست خواهد داشت؟
شمعون در جواب عرض كرد كه گمان دارم آن كس كه بيشتر بخشيده است.
فرمود: به راستى جواب دادهاى. و به آن زن اشارت نموده
1) فريسيها يكى از فرق يهود بودند و اصل فريسى از نظر لغت به معنى« عزلت گزين» است.
شمعون را گفت كه اين زن را مىبينى؟ من در خانه تو درآمدم، آب براى پاهاى من نياوردى، اما او پاهاى مرا با اشكها شسته به موهاى سر خود خشك نمود، تو مرا نبوسيدى و او از وقت آمدنم از بوسيدن پاهاى من باز نايستاده است!. و تو سر مرا به روغن چرب ننمودى او پاهاى مرا عطر ماليد. و به جهت اين به تو ميگويم كه گناهان بسيار او آمرزيده شد زيرا كه بسيار دوست داشت و آن كس كه اندك دوست دارد براى او اندك آمرزيده مىشود و آن زن را گفت كه گناهان تو آمرزيده شد.»(1)
خلاصه داستان چنين است كه: «مسيح به خانه يكى از فريسيان كه طايفهاى از يهود بودند درمىآيد صاحب خانه احترامات زيادى براى عيسى قائل نمىشود، اما زن گناهكار و منحرفى در آن شهر بود(2)و از حضور او در آن شهر باخبر شده به خانه آن مرد يهودى درآمد، معمول بود كه در آن زمان پاى ميهمان را به عنوان احترام مىشستند، زن مزبور به جاى «آب» با اشك چشم خود، پاهاى او را شستشو داد، و بجاى «حوله» با گيسوان بلند خود پاى او را خشك كرد! و با عطرى كه همراه خود آورده بود پاهاى مسيح را عطرمالى ميكرد، علاوه بر همه اينها مرتباً پاهاى او را مىبوسيد!.
منظره چنان بود كه حتى مرد يهودى هم ناراحت شد و پيش خود
گفت: اگر اين مرد پيغمبر بود متوجه ميشد كه اين زن چهكاره است، لااقل جلوگيرى از اين كار ميكرد!
مسيح به فراست دريافت و با ذكر مثالى پاسخ او را گفت، دو بدهكار را فرض كرد كه بدهى يكى بيشتر، و بدهى ديگرى كمتر بوده، و طلبكار هر دو را بخشيده، مسلماً بدهكارى كه بدهى او سنگينتر بود بايد بيشتر ممنون گردد و ابراز محبت كند، بنابراين زن مزبور چون گناهان زيادترى از صاحبخانه داشت و گناهان او بخشيده شد بايد بيشتر كرنش و تواضع كند». اين بود خلاصه داستان.
ولى اكنون كمى به تجزيه و تحليل داستان بپردازيم:
اولا- عيسى در آن موقع جوان بود و تقريباً در حدود 30 سال داشت آن زن بدكار هم قاعدتاً جوان و زيبا بوده، زيرا «زن بدكار شهر» كه به خاطر علاقهمندان زيادش همه او را مىشناختند قاعدتاً زنى زشت و از كار افتاده نمىتواند باشد.
چگونه مىتوان باور كرد كه پيامبر راستين خداوند كه براى تهذيب اخلاق آمده، اجازه دهد چنين زن بدنامى آنقدر با پاهاى او «ور» برود، با اشك چشم بشويد، با موهاى ظريف طلائيش خشك كند، با دستهاى لطيفش روغنمالى نمايد، و با لبهاى داغش مرتباً او را ببوسد، آيا اين باوركردنى است؟ آخر توبهكردن هم راه دارد، اين راه توبه كردن نيست، آيا تاكنون كسى در برابر يك كشيش عادى چنين توبهاى كرده تا چه رسد به يك پيامبر بزرگ؟!
در هر صورت آثار ساختگى بودن از جبين اين داستان زننده كاملًا هويدا است.
ثانياً- مگر چشم يك انسان چقدر اشك دارد كه به گفته انجيل
پاهاى مسيح را با آن بشويد و با موهايش خشك كند؟ آيا اين افسانه نيست؟
ثالثاً- مسيح با مثالى كه ذكر كرده هرگز پاسخ يهودى را نداده است، ايراد يهودى اين نيست كه چرا اين زن اينقدر محبت ميكند تا جواب گفته شود زيادى محبت او بخاطر زيادى گناه اوست. بلكه ايراد يهودى اين است چرا پيامبر خدا اجازه دهد زن آلوده و بدنامى اينقدر با او «ور» برود، زيادى و كمى گناه چه ربطى به اين ايراد دارد.
ولى در حالات مسيح كه در قرآن مجيد در سورههاى مختلفى آمده ابداً اثرى از اينگونه داستانهاى دروغين نيست.
در انجيل يوحنا باب دهم جملههائى ديده ميشود كه دلالت بر اين دارد كه عيسى مدّعى فرزندى خدا والوهيت شده است، در حالى كه دامن انبياى الهى از اين نسبت منزّه است، به جملههاى زير دقت كنيد:
«و يهوديان سنگها را باز برداشتند تا او را سنگسار كنند، عيسى به آنها جواب داد كه من بسيار كارهاى خوب را از جانب پدر خود به شما نمودهام. به جهت كدام از آنهاست كه شما مرا سنگسار مىكنيد. يهوديان به او جواب داده، گفتند: براى كار خوب تو را سنگسار نمىكنيم، بلكه به جهت كفر، و به جهت اينكه تو انسان هستى و خود را «خدا» مىگردانى!. عيسى به آنها جواب داد آيا در آئين شما نگارش نيافته است كه من گفتم شما خداها هستيد؟. پس چون آنها را كه كلام خدا نزد آنها آمد خداها گفت و كتاب قابل نقصان نيست. آيا شما به آن كس كه پدر او را منزّه كرد و به جهان فرستاده مىگوئيد كه تو كفر ميگوئى؟ از آنجا كه گفتم من پسر خدا
هستم. اگر من كارهاى پدر خود را به جا نمىآرم مرا باور مكنيد(1)و اگر به جا آرم هر چند كه مرا باور نكنيد كارهاى مرا باور كنيد تا شما بدانيد و باور كنيد كه پدر در من است و من در وى!.(2)از اين عبارات چنين برمىآيد كه:
1- مسيح عبارتى گفته بوده كه مضمونش اين بوده: «من خدا هستم»، اين سخن بر يهوديان گران آمد، و حكم به تكفير او كردند، او سپس از خود دفاع نمود كه من به شما هم گفتهام شما نيز خداها هستيد، زيرا هر كس كتاب خدا بر او نازل گردد مىتوان به او «خدا» گفت.
اولا- چه لزومى دارد كه كسى خود را خدا بخواند تا نياز به چنين دفاعى داشته باشد. ثانياً چرا به كسى كه كتاب خدا بر وى نازل شده خدا يا خدايان اطلاق كنيم؟
2- در جمله ديگر ميگويد: «من پسر خدا هستم»، ممكن است توجيهاتى براى اين جمله عنوان كرد، ولى جالب اين است كه دانشمندان مسيحى تصريح ميكنند «پسر» در اينجا و مانند آن «پسر مجازى» نيست بلكه پسر به معنى واقعى است (توضيح اين سخن و نقاط ضعف آن را در بحث تثليث در مباحث بررسى مسيحيت كنونى ذكر كردهايم (3)).
3- در جمله آخر مىگويد: «پدر در من است و من در او» آغاز
اين جمله بمعنى «حلول» خدا در مسيح، و آخر جمله «اتحاد» او را با مسيح ميرساند و حلول و اتحاد خداوند در هر چيز، و با هر چيز، ديگر با اصل توحيد مخالفت صريح دارد.
4- در اين عبارت تصريح شده كه من (عيسى) اعمال پدر را انجام ميدهم، در حالى كه ميدانيم معجزاتى كه بوسيله پيامبران ابراز ميشود در واقع اعمال استقلالى آنها نيست، و در حقيقت كار خداست كه به دست آنها آشكار ميگردد، و ميان اين دو تفاوت بسيار است.
اكنون منطق قرآن را در اينباره و هم درباره حضرت مسيح (ع) توجه كنيد:
قرآن ميگويد: (وَ إِذْ قالَ اللَّهُ يا عيسَى ابْنَ مَرْيَمَ ءَ أَنْتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ اتَّخِذُوني وَ أُمِّيَ إِلهَيْنِ مِنْ دُونِ اللَّهِ قالَ سُبْحانَكَ ما يَكُونُ لي أَنْ أَقُولَ ما لَيْسَ لي بِحَقِّ إِنْ كُنْتُ قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ تَعْلَمُ ما في نَفْسي وَ لا أَعْلَمُ ما في نَفْسِكَ إِنَّكَ أَنْتَ عَلَّامُ الْغُيُوبِ- ما قُلْتُ لَهُمْ إِلَّا ما أَمَرْتَني بِهِ أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ رَبّي وَ رَبَّكُمْ وَ كُنْتُ عَلَيْهِمْ شَهيدًا ما دُمْتُ فيهِمْ فَلَمَّا تَوَفَّيْتَني كُنْتَ أَنْتَ الرَّقيبَ عَلَيْهِمْ وَ أَنْتَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ شَهيدٌ). (مائده- 116 و 117).
بخاطر بياور «هنگاميكه خداوند به عيسى مىگويد: آيا تو به مردم گفتى من و مادرم را- غير از خدا- معبود خود قرار دهيد؟! عيسى عرض ميكند: خداوندا منزهى من هرگز حق ندارم آنچه شايسته من نيست بگويم، اگر چنين گفته بودم تو ميدانستى، آنچه در درون جان من است، ميدانى و من آنچه در ذات تو است نميدانم و تو داناى غيوب و نهانها هستى، من بآنها جز آنچه به من امر فرمودى نگفتم، گفتم (تنها) خدا را بپرستيد كه پروردگار من و شماست، و تا زمانى كه در ميان آنها بودم گواه حال ايشان بودم (كه از مسير توحيد و يگانگى منحرف نگردند) و هنگاميكه
مرا بازگرفتى تو مراقب آنان بودى و تو بر هر چيز گواه هستى»
و در مورد معجزات عيسى مىگويد: (وَ إِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ بِإِذْني فَتَنْفُخُ فيها فَتَكُونُ طَيْرًا بِإِذْني وَ تُبْرِىُ اْلأَكْمَهَ وَ اْلأَبْرَصَ بِإِذْني وَ إِذْ تُخْرِجُ الْمَوْتى بِإِذْني (مائده- 110)
«اين تعمتهاى مرا بياد آور ... هنگاميكه بفرمان من از گل چيزى بشكل پرنده ميساختى و در آن ميدميدى و بفرمان من پرنده زندهاى ميشد و نابينايان و مبتلايان به برص را بفرمان من شفا ميدادى و مردگان را بفرمان من (از جهان اموات) خارج ميساختى ...»
اين بود يك مقايسه اجمالى در ميان تواريخ قرآن و عهدين.
در پايان اين بحث ذكر يك نكته لازم به نظر ميرسد و آن اينكه:
شايد براى افرادى كه مطالعه چندانى در كتب عهدين ندارند تعجبآور باشد اگر بگوئيم هيچ مسيحى و يهودى در جهان ادعا نميكند اين كتابهاى تورات و اناجيل كنونى كتب آسمانى هستند كه از طريق وحى بر قلب پيامبرانى همچون «موسى» و «عيسى» نازل شده باشد، بلكه آنها عموماً معترفند كه اين كتابها همگى بعد از اين دو پيامبر بزرگ بوسيله پيروان آنها (اعم از شاگردان و غير شاگردان) نگاشته شده، منتها چون نويسندگان آنها از پيشوايان مذهبى و به اصطلاح از قديسين و احياناً از شاگردان اين دو پيامبر بودهاند كتابهاى آنها به عنوان «كتب مقدسه» كه حاوى قسمتى از تعليمات آنهاست شناخته شده، نه كتب آسمانى.
بنابراين بحث از اينكه كتابهاى مزبور عين وحى آسمانى است كه
بر قلب اين دو پيامبر نازل گرديده، اصولًا در ميان آنها مطرح نيست، و به اين ترتيب افرادى كه از روى عدم اطلاع نام كتاب آسمانى بر آنها ميگذارند بسيار از حقيقت دورند و گفتار آنها نه با تواريخ يهود و مسيحيت سازش دارد و نه با محتويات اين كتابها.
براى روشن شدن اين حقيقت اجازه دهيد يك بررسى كوتاه و اجمالى درباره محتويات اين كتب مقدسه بنمائيم:
عهد قديم يا شامل 39 كتاب و رساله است پنج قسمت اول آن كه مهمترين آنهاست «اسفار پنجگانه تورات» ناميده مىشود.
محتويات اين پنج كتاب شرحى درباره چگونگى آفرينش انسان و جانداران ديگر، و سپس بيوگرافى و تاريخچهاى از زندگى پيامبران بزرگ و شرح تاريخ زندگى موسى (البته بطور مشروحتر) ميباشد، حتى چگونگى مرگ و دفن و قبر آن حضرت نيز در آن ثبت است (1)!
كتابها و رسالههاى سى و چهارگانه ديگر نيز همگى شرح حال پيامبران، و تاريخ ملوك و پادشاهانى است كه پس از موسى روى كار آمدند و قسمتى از سرودهاى مذهبى و مناجاتها و موعظههاى پيامبران بعد از موسى است.
عهد جديد يا عبارت از 27 كتاب و رساله است كه قسمت عمده آن يعنى چهار كتاب اول «اناجيل اربعه» نام دارد كه دو كتاب آن بوسيله شاگردان مسيح نگاشته شده (
انجيل متى و انجيل يوحنا
) و دو كتاب ديگر بوسيله شاگرد شاگردان (
انجيل لوقا و انجيل مرقس
) و هر
1) به فصل 36 سفر اعداد( پنجمين كتاب تورات) مراجعه شود.
چهار انجيل به اتفاق همه مورخان مسيحى سالها پس از مسيح نوشته شده است.
محتويات اين اناجيل نيز يك شرح حال ساده، و نسبتاً مفصل از، شخص مسيح (ع) از هنگام ولادت تا هنگام مرگ (به عقيده آنان) و حوادث بعد از مرگ و دفن و زنده شدن و صعود به آسمان است (1)از بيست و سه رساله ديگر، 21 رساله آن متن نامههائى است كه بوسيله حواريان مسيح (مانند پطرس و يوحنا) و غير حواريان (مانند پولس) تنظيم و براى نقاط مختلف به عنوان تبليغ آئين مسيح ارسال گرديده است.
به اين ترتيب: 14 نامه از پولس و 3 نامه از يوحنا و 2 نامه از پطرس يك نامه از يعقوب و يك نامه هم از يهودا، دو رساله ديگر يكى خوابنامهاى است از يوحنا به نام «مكاشفات يوحنا» و ديگرى رسالهاى است به نام «اعمال رسولان» و چنانكه از نامش پيدا است محتوى شرح فعاليتهاى تبليغاتى شاگردان مسيح و بعضى ديگر از پيروان او ميباشد.
با توجه به توضيح و بررسى كوتاهى كه در بالا از چگونگى پيدايش كتب مقدسه يهود و نصارى، و محتويات آنها، به عمل آمد به خوبى روشن ميشود كه: اولًا اين كتب بهيچوجه كتاب آسمانى و مطالبى كه از طريق وحى دريافت شده باشند، نيستند و اين كتب از كتابهائى كه بر حضرت مسيح و موسى نازل شده است كاملًا جدا است و از آن دو كتاب فعلًا اثرى در دست نيست.
ثانياً اين كتب به كتابهاى تاريخى (منتها تاريخ مذهبى) از هر چيز
1) جالب توجه اينكه اين موضوع در فصول آخر همه اناجيل چهارگانه ديده ميشود.
شبيهتر است، و در جهت تاريخى نيز بيشتر جنبه وقايعنگارى دارد، نه تحليلى، بنابراين امتياز كتاب آسمانى بودن منحصراً مربوطه به (قرآن) است زيرا:
1- لحن قرآن در همه آيات آن لحن وحى و خطاب به پيامبر (ص) است و ضمير «ما» و «من» كه به ذات خداوند برميگردد تكيهگاه بسيارى از آيات آن مىباشد.
2- بسيارى از آيات قرآن با جمله «قل» (بگو) خطاب به پيغمبر اسلام شروع ميشود كه براى حفظ اصالت اين كتاب آسمانى خود اين جمله نيز در متن قرآن گنجانيده شده است.
3- شأن نزول بيشتر آيات، و اينكه هر كدام در چه واقعهاى از طرف خدا نازل گرديده ثبت و ضبط شده است، و به اين ترتيب بايد گفت:
فعلًا تنها كتاب آسمانى در روى زمين (قرآن) مجيد است.
اين بود بحث ما درباره اعجاز قرآن از جنبه تاريخى.
اگر اجتماعى نبود ...
بهترين قانونها
امتيازات قوانين قرآن
قرآن و مسأله حفظ حقوق انسانى
ضمانت اجرائى قوانين اسلام
پيشبينيهاى احتياطى
تأمين آزادى و پرورش استعدادها
ميدانيم قرآن- بر خلاف كتب عهدين- محتوى قوانين اجتماعى گستردهاى است كه اگر درست آنها را از جنبههاى مختلف تجزيه و تحليل كنيم، و شرايط و كيفيات اجتماع و عصرى را كه اسلام در آن تولد يافت در نظر بگيريم، آثار اعجاز در جبين اين قوانين به خوبى مشاهده مىگردد، چه اينكه علاوه بر اينكه چنان قوانينى در چنان عصرى بىسابقه بود براى اداره جهان امروز نيز كاملًا آمادگى دارد و اين به خاطر جامعيت و تحرّك خاصى است كه از خصائص آن است.
پيش از ورود به وضع قوانين قرآن چند موضوع بطور فشرده بايد بررسى گردد:
1- اگر زندگى انسانها به صورت اجتماعى نبود چه مىشد؟
2- و اگر اجتماعى بود و قانونى نداشت چه روى ميداد؟
3- بهترين قانونها بايد واجد چه شرايطى باشد؟
هيچكس نمىتواند تاريخچهاى براى آغاز قانونگزارى در ميان بشر- بطور دقيق- تعيين كند، زيرا قانون مولود اجتماع و فرزند آن است، و اجتماع هم به صورت ساده نخستين به دوران پيش از تاريخ بازمى گردد، آن روز كه نه مورّخى بود، و نه اگر مورّخى پيدا ميشد وسيلهاى براى ثبت رويدادها و حوادث تاريخى وجود نداشت، چه اينكه هنوز كسى از خواندن و نوشتن، و اينكه يك نى كوچك به نام قلم و يك مشت ماده سياهرنگ به نام مركب، و اشكال بىارزشى شبيه جاى پاى مورچه آلودهاى روى يك صفحه سفيد، مىتواند سرنوشت انسان را عوض كند و قدرت دارد ديوار بزرگى ميان گذشته و آينده او به نام «دوران تاريخ» با آن همه عظمت و شكوهش ايجاد كند، اطلاعى نداشت.
و چون به معجزه خط، و نوشتن، آشنا نبود اسرار زندگى خود را براى هميشه با خود به خاك برد، و از جمله چيزهائى كه با خود به خاك برد تاريخچه پيدايش «اجتماع» و «قانون» بود.
همچنين در مورد اينكه چرا انسان روز نخست زندگى دستهجمعى را- با آن همه مشكلاتش- بر زندگى انفرادى ترجيح داد، و فلسفه اين كار در نظر او چه بوده؟ نيز اطلاع دقيقى در دست نيست، البته روى قرائن عقلى، در اين بحث، حدسهائى زده مىشود كه در جامعهشناسى مورد گفتگو واقع شده است (1)ولى آنچه در اينجا بايد روى آن تكيه كنيم اين است كه راستى اگر امروز هم انسان به صورت انفرادى زندگى داشت و اثرى از زندگى دسته
1) در اين زمينه مشروحاً در كتاب« رهبران بزرگ»، سخن گفتهايم.
جمعى نبود چه مىشد؟ و يا اگر فرضاً يك روز انسان از اين نوع زندگى به خاطر اين همه پيچيدگيها و گرفتاريهاى طاقتفرسايش خسته شود، و عطايش را به لقايش ببخشد و راهى كوهها و جنگلها شود، چه خواهد شد؟
پاسخ دادن به اين سؤال چندان مشكل نيست. بايد گفت- همانطور كه جامعهشناسان هم گفتهاند- انسان به دون اجتماع همه چيز خود را از دست ميدهد، علوم و دانشها، كليه مظاهر تمدن، تكامل روحى و عواطف، و حتى سخن گفتن و مانند آن، همه را يكباره از دست خواهد داد.
كودكان وحشى
شاهد گوياى اين سخن وضع كودكانى است كه به عللى از اجتماعات بشرى دور افتاده و دوران كودكى را در يك محيط غير انسانى- مانند محيط حيوانات جنگل- پرورش يافتهاند.
در تاريخ، امثال اين كودكان مكرر ديده شدهاند، و مخصوصاً بعضى از آنها پس از بازگشت به اجتماعات انسانى مدتها تحت مطالعه دانشمندان قرار گرفتهاند.
اين كودكان نه تنها نمىتوانستند حرف بزنند و مفاهيم عالى زندگى را درك كنند، بلكه از درك عواطف ساده بشرى هم اثرى در آنها ديده نمىشد و رفتارى درست همچون رفتار جانوران وحشى جنگل داشتند.
براى نمونه:
يكى از روانشناسان مينويسد:
در سال 1920 يك نفر هندى بنام دكتر سينك دو دختر بچه
دو ساله و هشت ساله را درون غارى پيش يك گرگ پيدا كرد و با خود به شهر آورد، دختر كوچكتر به زودى مرد. اما دختر بزرگتر سالها بعد از آن به زندگى ادامه داد.
دكتر سينك احوال و حركات او را تحت مراقبت قرار داد و در دفترى يادداشت ميكرد:
«او به روى دستها و زانوان و پاهايش راه ميرفت آب و ساير مشروبات را با زبان ليس ميزد، و گوشت را مىبايست جلوى او روى زمين بيندازند تا بتواند آن را ببلعد! اگر هنگام غذا كسى به او نزديك مىشد غرش ميكرد و شبها نيز زوزه ميكشيد.
كمالا (همان دختر وحشى) در تاريكى به خوبى اشياء را ميديد از روشنائىهاى زياد ميترسيد و همچنين اجازه نميداد تنش را بشويند و لباسهايش را با چنگال پاره ميكرد و دور ميريخت!.
هنگام خواب رو به ديوار و به حال «چمباتمه» مىخوابيد. شبها را بيدار ميماند و روزها را به استراحت مىپرداخت دو سال طول كشيد تا «كمالا» توانست سرپا به ايستد و «شش سال» طول كشيد تا راه رفتن صحيح را ياد گرفت. البته پس از آن هم هر وقت هوس دويدن بسرش مىافتاد باز هم چهار دست و پا ميدويد، در مدت شش سال فقط چهل و پنج كلمه حرف زدن آموخت! اما آب خوردن با ليوان و غذا خوردن در ظرف را خيلى زودتر فراگرفت (1).
و از اينجا به نقش اجتماع در تربيت انسان پى مىبريم كه حتى اگر انسان در يك نسل از اجتماع جدا گردد به چه صورتى درمىآيد.
1) نقل از« روانشناسى در شوروى»
تمام زمينههاى ترقى و پيشرفت، اكتشافات و اختراعات، اين همه كتاب و كتابخانه و ذخائر علمى همه مولود تراكم افكار، كه آنهم به نوبه خود مولود اجتماع است. حق اين است كه هرچه درباره نقش اجتماع در ترقى و تكامل انسان و پيشرفت او در جنبههاى مختلف بيشتر مطالعه كنيم به اهميت آن آگاهتر مىگرديم.
2- اگر قانونى وجود نداشت ...
قانون مانند خون در عروق اجتماع است، و به اين ترتيب بايد با صراحت گفت:
اگر قانونى وجود نداشت اجتماعى هم نبود، زيرا تفسير اجتماع به معنى لغوى يعنى جمع شدن گرد هم، در اين مباحث كاملًا نادرست است، اجتماع مفهوم بالاترى را دربر دارد، و آن همكارى و همگامى و همفكرى عدّهاى در پيشبرد هدفهاى مشترك انسانى است.
روى اين حساب اگر دو نفر گرد هم آيند و چنين همكارى را آغاز نمايند اجتماعى را تشكيل دادهاند، ولى اگر ميليونها نفر در يك محل جمع باشد. و همگامى و همكارى نداشته باشند اجتماعى وجود نخواهد داشت. اين از يك سو.
از سوى ديگر براى ادامه همكارى دو يا چند نفر بايد وظائف و تعهدات هر يك مشخص باشد، و سر باز زدن از آن وظائف و تعهّدات يا تجاوز از آن مرزها بايد با عكسالعمل اجتماعى مواجه گردد تا ايجاد ضمانت اجرائى براى آنها كند.
اصولًا همكارى بدون «تعهّد» مفهومى ندارد و «تعهّد» سرچشمه انواع قوانين است.
اين اشتباه است كه ما وظيفه قانون را منحصر به جلوگيرى از
تصادمها، و تضاد منافع، و تجاوز به يكديگر و كشمكشها بدانيم، اگر چه تشريع قسمتى از قوانين به همين منظور است.
بلكه قوانين قبل از اين موضوع، وظيفهدار استحكام روابط اجتماعى و ايجاد اعتماد متقابل در برابر تعهّدات، و تأمين آزادى لازم براى پرورش استعدادهاى نهفته، و متمركز ساختن و بسيج نيروهاى افراد در يك جهت معين، و بالاخره رسانيدن اجتماع به تكاملهائى ممكن است.
بسيارى از قوانين اقتصادى، فرهنگى و ... به همين منظور تشريع مىگردد.
از اين بيان فشرده و كوتاه نقش قانون در حيات اجتماع اجمالًا روشن ميشود.
از آنچه درباره علت نياز زندگى اجتماعى بشر به قانون گفتيم پاسخ اين سؤال كه «بهترين قانونها بايد واجد چه شرايطى باشد» معلوم مىگردد، زيرا از ميان تمام قوانين، آن قانون شايستهتر است كه بهتر بتواند آن نياز اصلى را تأمين كند يعنى:
1- نيروهاى پراكنده را در سايه يك عامل وحدت نيرومند جمعآورى نموده، در مسير صحيحى به كار گمارد.
2- وسايل پرورش استعدادهاى نهفته افراد را فراهم سازد.
3- آزادى را به معنى واقعى تأمين نمايد تا در سايه آن بتوانند از آن وسائل استفاده كنند.
4- حقوق افراد را بهتر حفظ كند، و از تصادمها و تجاوزها بهتر جلوگيرى نمايد.
5- روح اعتماد و اطمينان را از طريق انتخاب يك سيستم ضمانت
اجرائى صحيح گسترش دهد.
به عكس آنچه بعضى تصور مىكنند يك قانون خوب آن نيست كه قوانين جزائى وسيع و گسترده، با يك دستگاه وسيع قضائى، و مأموران و زندانهاى زياد، با خود يدك بكشد، بلكه اين كار نشانه ضعف و ناتوانى و نارسائى قوانين است، و نشانه اين است كه اجتماع نتوانسته است آنها را هضم كند، اينگونه تشكيلات در حقيقت بسان دملهائى هستند كه بر اثر تزريق داروهاى غير قابل جذب در زير جلد بوجود مىآيند!
اين دملها مسلماً «نشتر» لازم دارد، ولى اگر دارو قابل جذب بود نيازى به نشتر (جز در موارد استثنائى) نخواهد داشت، زيرا اصولًا دملى وجود نداشت.
اكنون به بررسى قوانينى كه در قرآن تشريع شده بازمىگرديم.
بررسى قوانينى كه در قرآن تشريع شده، نشان ميدهد اين قوانين داراى امتيازات ويژهاى است كه بطور مجموع در قوانين ديگر ديده نمىشود؛ اين امتيازات را در چند قسمت زير مىتوان خلاصه كرد:
1- دارا بودن امتيازاتى كه در بالا براى يك قانون ايدهآل ذكر شد.
2- تحرّك.
3- جامعيت
4- دوام
5- دقت
نخستين امتياز
گفتيم اجتماع از نظر جامعهشناسى و حقوقى و مفاهيم انسانى- نه از نظر معنوى- تنها اجتماع مكانى و زمانى افراد گرد هم نيست، بلكه روح اجتماع همان پيوندهاى فكرى و اخلاقى و معنوى است كه سرچشمه تعاون و همكارى و همگامى در مسير مواهب مشترك و براى نيل به مواهب حيات مىباشد.
فرقى كه يك مشت مصالح ساختمان (از قبيل آهن و آجر و ...) كه روى هم ريخته شده، با يك ساختمان مجهّز دارد چيست؟
در هر دو صورت اجتماع اين اجزاء به معنى «گرد آمدن» حاصل است، اما با اين تفاوت كه در صورت دوم چسب و رابطه خاص، و تقسيم وظائف، و همكارى اجزاى مختلف براى انجام يك هدف مشترك وجود دارد، ولى در صورت نخست هيچ يك از اينها نيست.
تيرهاى آهن سقف را نگه ميدارد، و آجرها پوشش لازم را فراهم ميسازد. گچ خشونت و نازيبائىهاى آهن و آجر را مىپوشاند و دربها و دريچههاى چوبى و آهنى به انسان امكان ميدهد كه از نور و هوا به مقدار مورد نظرش بهرهبردارى كند.
در اجتماع انسانى نيز اگر «تنها» به گرد آمدن افراد دور هم، بدون هيچگونه تفاهم و تعاون و همبستگى و روابط اخلاقى و معنوى، قناعت شود هيچ يك از منافع اجتماع گرفته نخواهد شد يعنى اصولًا اجتماعى وجود نخواهد داشت.
و به اين ترتيب مسلّم است اگر دو نفر با شرائط بالا گرد هم آيند اجتماعى تشكيل ميدهند و اگر ميليونها نفر بدون شرايط بالا دور هم جمع
شوند اجتماعى وجود نخواهد داشت!.
اكنون ببينيم قرآن براى ايجاد «پيوند» و «روح اجتماعى» از چه وسائلى استفاده كرده است؟
دقت در تعبيرات قرآن نشان ميدهد كه براى ايجاد اين رابطه، نزديكترين راه را پيموده، و اخوت و برادرى را كه نزديكترين و عميقترين رابطه دو انسان با يكديگر بر اساس مساوات و احترام متقابل است، اصل اساسى پيوند اجتماعى انسانها شمرده است.
و اين اخوت را، هم از نظر جسمانى- به خاطر بازگشت همه انسانها به يك پدر و مادر- و هم از نظر روحانى، به خاطر پيروى از يك مبدأ واحد فكرى، يعنى ايمان به خداوند يگانه و آئين و قانون واحد، معتبر شناخته است.
قرآن روى كلمه «رفيق» يا «همنوع» و مانند اينها كه در دنياى امروز به عنوان يك شعار مهم اجتماعى روى آنها تكيه ميشود، تكيه نكرده، بلكه همه جا سخن از «برادرى» به ميان آورده است، آيات زير شاهد گوياى اين مدعاست:
1- إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَيْنَ أَخَوَيْكُمْ (حجرات- 10): «مؤمنان برادر يكديگرند، پس بين دو برادر خود صلح و آشتى برقرار سازيد.»
2- وَ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْوانًا (آل عمران- 103): «بخاطر بياوريد نعمت خداوند را بر خود، هنگاميكه دشمن يكديگر بوديد، خداوند در ميان دلهاى شما الفت ايجاد كرد، و به لطف و نعمت الهى برادر يكديگر شديد.»
3- وَ إِنْ تُخالِطُوهُمْ فَإِخْوانُكُمْ (بقره- 219): «اگر با يتيمان
آميزش داشته باشيد آنها برادران شما هستند.»
4- رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا وَ لإِخْوانِنَا الَّذينَ سَبَقُونا بِاْلإيمانِ (حشر- 10): «پروردگارا ما و برادرانمان را كه در ايمان از ما پيشى گرفتند بيامرز».
5- قرآن يكى از صفات برجسته بهشتيان را همين «اخوت» شمرده آنجا كه مىگويد: «وَ نَزَعْنا ما في صُدُورِهِمْ مِنْ غِلِّ إِخْوانًا عَلى سُرُرٍ مُتَقابِلينَ (حجر- 47): «و ما هر گونه حسد و كينه را از سينه آنها برمىكنيم؛ در حالى كه همه برادرند، و بر تختها رو به روى يكديگر قرار دارند» (هم برادرند و هم برابر و اين دو ميتوانند بهشت را در همين دنيا نيز بوجود آورند.)
دو نوع برادرى اسلامى
در اسلام دو نوع برادرى ديده ميشود يكى برادرى عمومى كه تمام افراد مسلمان در آن مشتركند، و ديگرى برادرى خصوصى كه از طريق عقد مواخاة (بستن پيمان برادرى) حاصل ميشود، و هر كدام از اين دو نوع اخوت، تعهدات و وظائفى را دربر دارد.
نمونه «اخوت خصوصى» همان است كه پيغمبر گرامى اسلام (ص) 5 ماه يا 8 ماه بعد از آمدن به مدينه، ميان يك دسته 45 يا 50 نفرى از مهاجران، با دسته ديگرى به همين تعداد از انصار برقرار ساخت، و ميان بعضى از مهاجران نيز اين معنى را ايجاد نمود.
از جمله طبق روايتى كه ميان دانشمندان اسلام مسلّم است عقد اخوت ميان «خودش» و «على» (ع) بست.
اين پيمان برادرى خصوصى اسلامى به قدرى عميق و ريشهدار بود
كه حتى طبق پارهاى از روايات اسلامى اينگونه برادران از يكديگر ارث نيز مىبرند، تا بعد از غزوه بدر كه آيه شريفه «اولو الارحام ...» نازل گرديد و منحصرصاً وارث خويشاوندان (در طبقات نخستين ارث) شدند.
و به اين ترتيب قرآن بزرگترين سدّ تشكل اجتماعى كه همان امتيازات مختلف از جمله امتيازات (نژادى)، (قبيلهاى)، و (طبقاتى) بود برداشت، و راه را براى حكومت واحد جهانى در پرتو قانون واحدى هموار ساخت.
هماكنون آثار اين نوع تعليمات را به هنگام مراسم حج كه كلكسيونى از نژادها و زبانها و رنگهاى مختلف گرد هم مىآيند به خوبى مىتوان مشاهده كرد كه اين افراد با اينكه كمتر قدر مشترك ظاهرى در ميان آنها وجود دارد چگونه در برابر يكديگر احساس يك نوع برادرى عميق و ريشهدار ميكنند.
اين تربيت خاص در جهانى كه مخصوصاً تبعيضات نژادى در آن به طرز قساوتمندانهاى هنوز حكومت ميكند درخشندگى خاصى دارد.
تئورى و عمل
يك قانون خوب قانونى نيست كه به هنگام تصور و يا تنظيم روى كاغذ، دلانگيز و جالب از آب درآيد، و در اطاقهاى دربسته بنشينند و يك سلسله مواد دلپسند و به ظاهر مفيد بهم تلفيق كنند.
يك قانون به معنى واقعى آن است كه جنبه عملى داشته باشد، و از بوته آزمايش درست درآيد، و الّا يك مشت خيالبافى بيش نخواهد بود.
اخوت اسلامى تنها جنبه فرضيه و تئورى نداشت و همانطور كه ميدانيم سنتهاى كهن قبيلگى را در هم كوبيد، و فوق نژاد، و مناطق
جغرافيائى، و زبان قرار گرفت.
در شبهجزيرهاى كه مظهر كامل پراكندگى و نفاق و تشتت بود، چنان وحدتى بوجود آورد كه هرگز سابقه نداشت، و از آنجا به ساير نقاط آباد دنياى آن روز نفوذ كرد و حكومت واحد عظيمى را روى ملتهاى مختلف، نژادهاى گوناگون و آداب و سنن فوقالعاده متفاوت پايهگذارى نمود.
امكان تشكيل اجتماع واحد در ميان عربها بسيار كم بود- براى توضيح اين سخن ناچاريم بررسى بيشترى روى وضع اجتماعى محيط طلوع اسلام بكنيم، اين بررسى نشان ميدهد كه زمينه فكرى و تربيتى و اجتماعى اعراب براى پذيرفتن چنين وحدتى بسيار نامساعد بود زيرا:
اولًا- محيطهائى كه به صورت قبيلهاى اداره ميشود از نامساعدترين محيطها براى پذيرش يك قانون و آئين واحد و متشكل است، در اينگونه محيطها هر قبيله واحد كوچك مستقلى را تشكيل ميدهد كه نه تنها در حفظ آداب و سنن خاص خود مىكوشد، و حتى در بسيارى از موارد از آميختن خون قبيله خود به قبيله ديگر (از طريق ازدواج) جلوگيرى به عمل مىآورد بلكه رقابتها و نزاعهاى دائمى، كينههائى كه پدران و نياكان قبيله، براى اخلاف به ارث گذارده شده، هر گونه امكان صلح و آشتى، تا چه رسد به وحدت و يگانگى را از ميان مىبرد.
ثانياً- نبودن وسائل ارتباطى كافى، حتى وسائل كندرو آن روز، در چنان جامعه عقب افتادهاى خود يكى از موانع بزرگ وحدت بود، اگر مىبينيم در جهان امروز لااقل گفتگو از وحدت در ميان است جاى تعجب نيست.
زيرا جادههاى مرتب، خطوط هوائى منظم، وسائل نقليه سريع، و وسائل ارتباطى فوقالعاده مجهز الكترونيكى، چنين طرحى را ممكن و معقول ساخته است.
اما در دنياى آن روز اصولًا تصور وحدت اعراب حجاز، تا چه رسد به وحدت همه انسانها، و تشكيل يك حكومت عظيم عالمگير مشكل بود.
كشورى كه براى آوردن يك نامه يا يك فرمان از اين سوى آن، به سوى ديگر، چند ماه وقت لازم داشته باشد چگونه كشورى ممكن است باشد؟!
ثالثاً- اساساً مردم بيسواد و عقبافتاده، به نسبت عقبماندگى خود، زمينه فكرى نامساعدترى براى پذيرش وحدت دارند. به همين دليل هميشه در جوامع عقبافتاده، حكومت، حكومت قبايل (واحدهاى كوچك اجتماعى) بوده، و تشكيل واحد بزرگى به نام «كشور» مدتها بعد صورت گرفته است.
هماكنون نيز زندگى «اقوام وحشى» يا «نيمه وحشى» كه در پارهاى نقاط جهان وجود دارد به همين صورت است.
روى اين حساب مردم حجاز كه از نظر فرهنگ در سطح بسيار پائينى قرار داشتند هرگز زمينه مساعدى براى پذيرفتن اخوّت اسلامى نداشتند.
رابعاً- براى پياده كردن يك وحدت اجتماعى بزرگ نياز به وحدت ايدئولوژيكى و عقيدتى است كه از اين هم در آن محيط با آن همه آداب و عقايد و افكار مشوّش و مختلف و متضاد خبرى نبود.
ولى با اين همه مىبينيم قرآن به طرح خود، يعنى وحدت بر اساس
ايمان و منهاى هر گونه تبعيض از نظر نژاد و قبيله و زبان و منطقه جغرافيائى، جامه عمل پوشانيد، تمام آن مشكلات و موانع را پشت سر گذاشت و يك واحد عظيم اجتماعى بوجود آورد كه قسمت عمده جهان متمدن آن روز را دربر مىگرفت، و ملت يكپارچهاى كه هيچ وجه مشتركى جز در «انسانيت» و «ايمان به دكترين اسلام» نداشتند، تشكيل داد، و اقوام و مللى را كه به خاطر تفاوت عادات و رسوم، نژاد، تاريخ، فرهنگ، و زبان تا آن روز در جامعه واحدى گرد نيامده بودند، با هم برادر ساخت.
آثار اين وحدت كه همان تراكم نيروهاى انسانى، و بالنتيجه پيشرفت در زمينههاى مختلف اجتماعى، سياسى، و فرهنگى باشد به زودى آشكار گرديد
گفتيم يك قانون عالى آنست كه علاوه بر امتيازات ديگر، در مسئله «حفظ حقوق» طرح جامعتر و دقيقترى ارائه كند، با توجه به اين حقيقت طرح قانونگذارى اسلام را از اين نظر مورد بررسى قرار ميدهيم.
در اين مورد نكاتى وجود دارد كه براى يك قضاوت صحيح و همه جانبه بايد مد نظر باشد، از جمله:
1- قرآن اصل «عدالت» را به عنوان زيربناى همه قوانين اجتماعى پذيرفته و مىگويد: حكومت و قضاوت حتماً بايد بر پايه عدالت باشد إِذا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ (نساء- 58): «و هنگامى كه ميان مردم قضاوت و حكومت داورى مىكنيد به عدالت حكم داورى كنيد.»
باشد، و حبّ و بغضهاى ناشى از دوستى و خويشاوندى، يا بيگانگى و عداوت، نبايد مانع از اين امر باشد: وَ إِذا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا وَ لَوْ كانَ ذا قُرْبى (انعام- 152):
«هنگاميكه سخنى مىگوئيد (و داورى مىكنيد) عدالت را رعايت نماييد حتى اگر در مورد نزديكان (شما) بوده باشد.»
سرچشمه ظلم و بيدادگرى هواپرستى است، و ظلم بايد همچون هواپرستى محكوم گردد: فَلا تَتَّبِعُوا الْهَوى أَنْ تَعْدِلُوا (نساء- 135): «پيروى از هوى شما را عدالت باز ندارد.»
مبادلات اقتصادى همه بايد روى «عدل و داد» صورت گيرد: وَ أَوْفُوا الْكَيْلَ وَ الْميزانَ بِالْقِسْطِ (انعام- 152): «و حق پيمانه و وزن را به عدالت ادا كنيد.»
سرپرستى يتيمان بايد از روى عدالت باشد وَ أَنْ تَقُومُوا لِلْيَتامى بِالْقِسْطِ (نساء- 127): «با يتيمان به عدالت رفتار كنيد.»
خلاصه همه چيز بايد بر پايه عدالت، و از آن بالاتر نيكوكارى و گذشت باشد:
إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ اْلإِحْسانِ وَ إيتاءِ ذِي الْقُرْبى وَ يَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ وَ الْبَغْيِ (نحل- 90): «خداوند به عدالت و نيكوكارى و بخشش به خويشاوندان فرمان ميدهد، و از اعمال زشت و ناپسند، و ستم، نهى ميكند.
بنابراين بايد به شدّت از اين خطراتى كه اصل عدالت را تهديد
ميكند بر حذر بود، همچنين از اينكه علاقه بخود يا پدر و ساير نزديكان و يا ملاحظه ترحم و عواطف كاذب مانع از اجراى عدالت گردد بايد بر حذر بود. يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا كُونُوا قَوَّامينَ بِالْقِسْطِ شُهَداءَ لِلَّهِ وَ لَوْ عَلى أَنْفُسِكُمْ أَوِ الْوالِدَيْنِ وَ اْلأَقْرَبينَ إِنْ يَكُنْ غَنِيًّا أَوْ فَقيرًا فَاللَّهُ أَوْلى بِهِما (نساء- 134): «اى كسانى كه ايمان آوردهايد همواره بعدل و داد قيام كنيد و براى خدا شهادت به حق دهيد گر چه به زبان شما با پدران و مادران و بستگانتان باشد، اگر آنها غنى يا فقير باشند خداوند نسبت به آنها (و كمك بايشان) شايستهتر است.»
با توجه به كلمه «قوّامين» روشن مىشود كه قرآن تنها قيام به عدالت را كافى نمىداند بلكه روى كلمه «قوّام» كه صيغه مبالغه است و دلالت بر تأكيد و شدت و تكرار و ادامه دارد، تكيه نموده است.
2- قرآن اصل عدالت را به عنوان «هدف نهائى بعثت پيامبران» پذيرفته و مىگويد: لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَيِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَ الْميزانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ (حديد- 25): «پيامبران خود را با دلايل آشكار فرستاديم، و بهمراه آنها كتاب آسمانى و قانون نازل گردانيديم تا مردم (جهان) عدالت را برپا دارند».
و باين ترتيب نقش اساسى پيامبران از نظر اجتماعى همان اقامه اصول عدل و داد مىباشد.
3- قرآن «قتل آمران به عدل و داد» را در رديف كفر نسبت به خدا و قتل پيامبران دانسته و مىگويد: إِنَّ الَّذينَ يَكْفُرُونَ بِآياتِ اللَّهِ وَ يَقْتُلُونَ
النَّبِيِّينَ بِغَيْرِ حَقِّ وَ يَقْتُلُونَ الَّذينَ يَأْمُرُونَ بِالْقِسْطِ مِنَ النَّاسِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَليمٍ (آل عمران- 21): «كسانى كه نسبت به آيات خدا كفر مىورزند، و پيامبران را بدون دليل بقتل ميرسانند، و آمران بعدل و داد را، مىكشند، بآنها بشارت ده كه عذاب دردناكى در انتظارشان است».
4- در آيات متعددى از قرآن به اين مطلب تصريح شده كه اجراكنندگان اصول عدالت محبوب پروردگار عالمند: إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطينَ (مائده- 42 و حجرات- 9 و ممتحنه- 8): «خداوند عدالت پيشگان را دوست دارد».
لذا اين اصل به عنوان «روح» در بزرگترين و كوچكترين مقررات اجتماعى اسلامى حلول كرده، تا آنجا كه به دادرسان دستور داده شده كه نه تنها در اجراى حكم ميان دادخواهان كمترين انحرافى از اصل عدالت پيدا نكنند، بلكه در تشريفات جلسات دادرسى، و حتى در سلام و تعارف، نشستن و ايستادن، و سخن گفتن عادى و معمولى در ميان طرفين دعوا رعايت عدالت و مساوات و برابرى را فراموش ننمايند.
اين همه اهتمام به اين اصل بىدليل نيست، چه اينكه «عدل و داد» به معنى وسيع كلمه رمز بقاء و هستى جهان آفرينش است، و سر باز زدن از آن نتيجهاى جز فنا و نيستى ندارد.
عدالت همچون نور، روشنىبخش، احياء كننده، پرورش دهنده، و خمير مايه زندگى است، و ظلم و بيدادگرى همچون ظلمت، نشانه سكوت و مرگ و فناست.
در احاديث اسلامى نيز وارد شده: الظلمُ عِنْدَ اللَّهِ هُوَ الظُّلُمَاتِ يَوْمَ
الْقِيَامَةِ(1): «در قيامت يعنى در آنروز كه همه چيز به صورت واقعى خود مجّسم مىگردد ظلم و ستم به صورت تاريكى مجّسم گردد»!
هر قانونى به تنهائى اثرى بيش از يك اندرز و نصيحت بدون ذكر دليل ندارد، و لذا هيچ قانونى در حدّ ذات خود تنها ارزش ذهنى و فكرى دارد، و براى اينكه ارزش اجتماعى پيدا كند نيازمند به پشتوانهاى است كه افراد را ملزم به تبعيت از آن نمايد، اين پشتوانه را «ضامن اجراء» مىگويند.
هر قدر ضمانت اجرائى يك قانون قويتر و محكمتر، و در عين حال عادلانهتر باشد ارزش اجتماعى آن قانون بيشتر است.
بايد اعتراف كرد كه دنياى امروز مخصوصاً براى اجراى قوانين خود در بنبست سختى گرفتار است، از يك طرف ضمانت اجرائى ممكن، چيزى جز مجازاتها و كيفرها نيست، و از طرف ديگر كيفرهاى سخت و سنگين- حتى در مواردى كه عادلانه هم به نظر ميرسد- عواطف جمع كثيرى را جريحهدار ميكند، و لذا دائماً به بهبود وضع زندانها، و تخفيف مجازاتها، و حذف مجازاتهائى مانند «مجازات اعدام» اگر چه در برابر فجيعترين قتلها و جنايات باشد، توصيه مىكنند.
محروم بودن از ضمانت اجرائى درونى و عاطفى، و ضعف ضمانت اجرائى مادى و خارجى، سبب بروز انواع قانونشكنىها، و تخلفها و بىاعتنائى بقوانين شده، و نشانه آن توسعه دائمى تشكيلات قضائى در جهان
1) سفينه البحار جلد دوم صفحه 105
امروز است.
ضمانت اجرائى در جهان امروز منحصر به جريمههاى مالى، زندان و تبعيد با شرايط نسبتاً سهل و در موارد كمى تنبيهات بدنى از قبيل شلاق زدن است، كه هيچكدام نتيجه مطلوبى نداده است.
مطمئناً ادامه اين وضع براى مردم جهان ارزان تمام نخواهد شد، و بهاى فوقالعاده سنگينى كه همان از دست دادن امنيت اجتماعى است در برابر آن خواهند پرداخت، نمونه بارز اين موضوع را در پيشرفتهترين كشورهاى صنعتى مىتوان مشاهده كرد.
در قوانين امروز تقريباً هيچگاه براى كسانى كه عمل به قانون ميكنند. پاداشى تعيين نمىگردد، و اجراى قوانين را به عنوان دينى بر عهده آنها ميدانند كه هيچگونه چشمداشتى در برابر آن نبايد داشته باشد.
گر چه از نظر منطقى هم اين حساب درست است، و در واقع هر كس متعهد و مديون است در برابر اين واقعيت كه ديگران قوانين را در حق او رعايت مىكنند، او هم قوانين را درباره آنها محترم بشمارد، در واقع در مقابل امنيتى كه در پرتو قانون يافته، اين دين را نيز بر ذمه گرفته است اين همان دينى است كه «سقراط» به هنگام نوشيدن جام «شوكران» به آن مىانديشيد و به آن احترام مىگذاشت.
ولى با اين حال اين منطق تنها مىتواند «عقل» انسان را راضى كند، و از ارضاى «عواطف» او عاجز است، به علاوه اين محاسبات براى افرادى همچون «سقراط» قابل درك است و افراد عادى درست از آن سردر نمىآورند.
آنها انتظار دارند براى اجراى قوانين و تسليم در برابر آن پاداشى دريافت دارند، و بدون آن گويا يك بخش از ضمانت اجرائى قوانين را ناقص مىيابند(1).
اين قوانين كه تنها متخلف را كيفر ميدهد و براى عاملين به قانون پاداشى نمىدهد به عمارتى ميماند كه فقط بعضى اطراف آن ديوار داشته باشد، ديوارى محكم و استوار، در حالى كه بعضى جوانب ديگر آن به كلى فاقد ديوار باشد، در چنين عمارتى مسلماً احساس امنيت نمىشود.
اما در مورد قوانين اسلامى كه طرح آن را قرآن ريخته از نظر ضمانت اجراء امكانات زيادى وجود دارد و به اصطلاح دست قانونگذار از اين نظر كاملًا باز است، زيرا:
اولًا- راه پيشگيرى از جرائم از طريق دميدن روح ايمان در افراد و ايجاد اعتقاد به يك سيستم مراقبت دائمى و هميشگى، و در هر مكان، هر شرائط، كاملًا باز است.
قرآن، تصريح ميكند آثار عمل هر قدر كم و كوچك باشد، در دست و پا و چشم گوش و زمين، باقى ميماند، و اينها در روز رستاخيز گواهى خواهند بود.
علاوه بر اينكه بدون اينها نيز خداوند از اسرار درون و برون همه موجودات حتى در دورترين اعماق آسمان باخبر است، و اصولًا براى
1) از همه گذشته با استدلال بالا مىتوان لزوم كيفر متخلفين را نيز احياناً انكار كرد چه اينكه افراد متخلّف ديگران را نيز به تخلّف دعوت مىكنند، و به اين ترتيب امنيت اجتماعى خود را نيز متزلزل مىسازند و اين خود كيفرى براى آنهاست!
او، درون و برون، و دور و نزديك مفهومى ندارد، و با همه كس در همه جا هست، و اين عقيده و ايمان را با عبادات و نيايشهاى روزانه زنده نگه ميدارد.
ثانياً- براى اطاعت از قوانين پاداشهاى فراوانى كه روح انسان را مىتواند كاملًا سيراب كند قائل شده است، بنابراين ضمانت اجرائى آنها تنها مسئله «كيفر» نيست بلكه «پاداش» هم در اين زمينه نقش فعالى دارد.
جالب توجه اينكه پاداش هر عمل نيك و اطاعت از قوانين را ده برابر تعيين نموده، در حالى كه كيفر را براى رعايت عدالت همانند نوع تخلّف و مقدار و تعداد آن قرار داده است: مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها وَ مَنْ جاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلا يُجْزى إِلَّا مِثْلَها (انعام- 160).
افق و دايره پاداشهاى معنوى قرآن به قدرى وسيع است كه هر خير و بركتى را در مقياس بىنهايت دربر مىگيرد: وَ سارِعُوا إِلى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّماواتُ وَ اْلأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقينَ (آل عمران- 133): «سبقت بگيريد بسوى آمرزش پروردگارتان، و بسوى بهشتى كه وسعت آن پهنه آسمان و زمين را فرا ميگرد، و براى پرهيزگاران آماده شده است.»
ثالثاً- كيفرهاى معنوى و مادى را بهم آميخته، و با وارد ساختن كيفرهاى اخلاقى و وجدانى و روانى در اين قسمت، معجون خاصى كه اثر آن در ذائقه روح دير پاى و عميق باشد ساخته است مثلًا در مورد قتل عمدى مىگويد:
وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِنًا مُتَعَمِّدًا فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِدًا فيها وَ غَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ لَعَنَهُ وَ أَعَدَّ لَهُ عَذابًا عَظيمًا (نساء- 93): «كسيكه انسان با ايمانى را از روى عمد به قتل برساند كيفر او دوزخ است و براى هميشه در آن ميماند، و خشم خدا او را فرو ميگيرد و از رحمت خودش او را دور ميسازد و عذاب عظيمى براى او
فراهم ساخته است». علاوه بر اين قصاص را تشريع نموده و اجازه ميدهد قاتل را به قتل برسانند و كسيكه عضو بدن كسى را به عمد ناقص ساخته همان عضو او را ناقص كنند: فَمَنِ اعْتَدى عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدى عَلَيْكُمْ (سورهِ بقره، 94) «هر كس به شما تعدّى كند، به همان مقدار قصاص كنيد».
ضمانت اجرائى قوانين اسلام
يك سيستم صحيح اجرائى بستگى كاملى به وضع مأموران اجرا و كيفيت و كميّت شرايط آنها دارد، در حكومت اسلامى كه بر اساس قوانين قرآن پىريزى ميشود علاوه بر نظارت خصوصى بر اجراى صحيح قوانين بوسيله كاركنان حكومت به مقتضاى «وَ لْتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ وَ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ (آل عمران- 104) يك نظارت عمومى نيز ترتيب داده شده، به مقتصاى اين نظارت عمومى همه موظّف بر نظارت براى اجراى صحيح قوانين هستند و بايد آن را به عنوان يك فريضه بزرگ و مقدس انجام دهند.
ضمانت درون ذاتى
اين نوع نظارت كه مىتواند در مناطق وسيعى نفوذ كند كه مأموران خصوصى هرگز قادر به كنترل آن نيستند، و با اين حال هيچگونه هزينهاى هم لازم ندارد تنها براى قوانينى امكانپذير است كه از ضمانت اجرائىهاى درونذاتى- همچون ايمان- برخوردار و در غير اين گونه قوانين چنين نظارتهائى ابداً مفهوم ندارد.
و با توجه به اينكه تعداد ناظران خصوصى تقريباً يك در هزار يا كمتر
است، و با توجه به اينكه محدوديتهاى فراوانى براى نظارت آنها وجود دارد، مثلًا حق ورود در اماكن خصوصى و منازل، جز با يك سلسله تشريفات مخصوص قانونى ندارند، و نيز با توجه به اينكه آنها وظيفه نظارت را به عنوان يك شغل و وسيله زندگى انجام ميدهند، فعاليتهاى آنها طبعاً نارسا و ناقص است.
تنها دستور «نظارت عمومى» است، آن هم نظارتى بر پايه انگيزههاى درونذاتى، كه مىتواند با ضميمه شدن به سازمان «نظارت خصوصى» كمبودهاى آنرا برطرف سازد.
قابل توجه اينكه قرآن براى اجراى اين مقصود نه تنها مسئله امر به معروف و نهى از منكر را تشريع نموده، بلكه افراد را موظّف ساخته كه اطلاعات خود را براى حمايت ستمديدگان به عنوان گواه و شاهد در اختيار دادگاه اسلامى قرار دهند و كتمان شهادت را براى همه كس (به هنگامى كه دادگاه مطالبه كند) گناه بزرگى شمرده است: وَ لا تَكْتُمُوا الشَّهادَةَ وَ مَنْ يَكْتُمْها فَإِنَّهُ آثِمٌ قَلْبُهُ (بقره- 283).
پيشبينيهاى احتياطى
جالب اينست با اينكه قرآن در محيطى نازل گرديد كه خواندن و نوشتن در آن فوقالعاده كم بود، و از هر هزار نفر هم يك نفر قادر بر آن نبود، در عين حال دستورات مشروحى براى مبادله «اسناد كتبى» در برابر بدهيها و معاملات غير نقدى داده، و به اين ترتيب اقدامات احتياطى لازمى را انجام داده است.
در طولانىترين آيات قرآن، يعنى آيه 282 سوره بقره، شرح مفصّلى درباره كتابت ديون بيان شده كه در ضمن آن مطالب فراوانى آمده
از جمله: صفات نويسنده (و به اصطلاح رئيس دفتر اسناد يا تنظيم كننده سند) از نظر عدالت، و همچنين چگونگى املاء كردن مديون يا املاء كردن ولّى او در صورت عدم تمكّن او بر املاء به واسطه سفاهت و عدم رشد كافى، و سپس به شهادت طلبيدن دو نفر، و توصيه به تنظيم اسناد كتبى حتى در ديون كوچك و همچنين استشهاد در معاملات، و عدم جواز اضرار به نويسندگان و تنظيمكنندگان سند و شهود و ...».
تمام اينها تأييد ميكند كه قرآن در قوانين حقوقى خود وسائل و امكاناتى را كه توسّل به آنها در حفظ حقوق افراد اثر دارد، و از برخوردها و دعاوى آينده ميكاهد، از نظر دور نداشته است، با اينكه از نظر محيط نزول قرآن كه مطالعه كنيم هيچ گونه الزامى براى اين مسائل ديده نمىشده است.
اينگونه دقت در قانونگزارى و حفظ حقوق كوچك و بزرگ آن هم در محيطى كه «حق» چندان مفهومى در آن نداشته، در خور دقت است.
گفتيم قانون تنها جنبه پيشگيرى از «تنازع و تصادم» ندارد، و كسانى كه نقش قوانين را منحصر به اين قسمت دانستهاند در حقيقت «جنبههاى مثبت قوانين» را فراموش كرده، و تنها به «جنبههاى منفى» آن توجه نمودهاند.
يك قانون خوب و كامل آن است كه علاوه بر جهات ديگر، آزاديهاى لازم را براى پرورش استعدادهاى نهفته تأمين كند، و رسوم و عادات و دستهبنديهاى غلطى را كه سدّ اين راه ميشود از ميان بردارد، و
امكاناتى در اجتماع فراهم آورد كه در پرتو آن سطح فرهنگ بالا رود، ثروت بطور عادلانهاى توزيع گردد، فقر ريشهكن شود، و ملكات عالى انسانى پرورش يابد.
اين قسمت از وظيفه قانون و قانونگزار از قسمت اول يعنى جلوگيرى از تصادمها مهمتر است.
اكنون ببينيم قرآن در اين قسمت چه پيشبينيهائى كرده است:
اولًا- جامعه طبقاتى را، يعنى جامعهاى كه يك اقليت كوچك و بيكار و خودخواه در آن بر اكثريت زحمتكش و سر براه حكومت كند، و بسان بردگان با آنها رفتار نمايند، صريحاً محكوم نموده است، و با اينكه در آن عصر، حتى در كشورهاى متمدن آن روز، حكومت رنگى جز اين نداشت!.
و براى نيل به اين هدف، امتيازات موهومى را كه اقليت خودخواه روى آن تكيه مىكردند، و دليل بر استحقاق آقائى خود و بردگى ديگران ميدانستند به شدت در هم كوبيده است.
اقليتهاى اشرافى بيشتر روى نژاد، يا قبيله، يا ثروت خود تكيه ميكردند، قرآن با قدرت تمام اين بتها را درهم مىشكند، و تصريح ميكند: نه ثروت دليل بر شخصيت و قرب پروردگار است و نه زيادى فرزندان و نفرات قبيله: وَ ما أَمْوالُكُمْ وَ لا أَوْلادُكُمْ بِالَّتي تُقَرِّبُكُمْ عِنْدَنا زُلْفى (سبأ- 37)
«اموال و فرزندان شما (هرگز) مقام شما را بما نزديك نمىكند».
و نيز مىگويد:
همه مردم جهان بندگان خدايند و انسانند و اگر فضيلتى پيدا شود بايد حتماً بر پايه صفات و ملكاتى باشد كه از درون ذات انسانى سرچشمه
مىگيرد، نه وراثتهاى موهومى كه از نياكان قبيله و فاميل و طبقه به يادگار مانده است: يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثى وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوبًا وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ (حجرات- 13).
چنانكه ميدانيم مخالفان اسلام و قرآن به پيامبر (ص) ايراد ميكردند كه آئين او آئين بندگان و بردگان و فقيران است، و بايد گفت كه اسلام در آغاز كم و بيش چنين رنگى را به خود گرفته بود مگر آن براى آزاد ساختن اين طبقات اسير و رنجيده نيامده بود، بنابراين جاى تعجب نبود كه آنها پيش از دگران به آن بگروند.
قرآن ميگويد: هر كس مىتواند خداى خود را بخواند و هيچگونه واسطهاى در اين كار لازم نيست، وَ إِذا سَأَلَكَ عِبادي عَنّي فَإِنّي قَريبٌ أُجيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذا دَعانِ (بقره- 168): «هنگاميكه بندگان من از تو سراغ مرا بگيرند (بگو) من بآنها نزديكم، دعوت و دعاى خوانندگان را بهنگامى كه مرا ميخوانند اجابت مىكنم.»
قرآن هر كس را در گرو عمل خود ميداند؛ كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ رَهينَةٌ (مدئر- 38) «هر كس در گروه اعمال خويش است».
در پرتو اين تعليمات شخصيتها را زنده كرد، و به افرادى كه استعداد و روح و فكر آنها بر اثر سيطره حكومت طبقاتى خفه شده بود، جان تازهاى بخشيد، و ثابت كرد بردگان آزاد شده هم مىتوانند تا عاليترين پستهاى اجتماعى ارتقاء يابند، و افرادى همچون سلمان به مقام استاندارى برسند.
در آن عصر تحصيل دانش به طبقه اشراف اختصاص داشت، ولى قرآن ندا در داد كه تحصيل علم نيز مانند حكومت مخصوص طبقه خاصى
نيست، و همگان بايد در آن يكسان باشند «كفشگر زاده» هم مىتواند «دبير» گردد، او هم مانند سايرين «پيروز بخت» آفريده شده نه «تيره بخت»!.
سرچشمه فساد
ثانياً- قرآن استعمار و استثمار انسان را بوسيله انسان، سرچشمه فساد در روى زمين ميداند، و آنرا به شدت محكوم ميكند: إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلا فِي اْلأَرْضِ وَ جَعَلَ أَهْلَها شِيَعًا يَسْتَضْعِفُ طائِفَةً مِنْهُمْ يُذَبِّحُ أَبْناءَهُمْ وَ يَسْتَحْيي نِساءَهُمْ إِنَّهُ كانَ مِنَ الْمُفْسِدينَ (قصص- 4): «فرعون در روى زمين طغيان نمود و اهل آنرا به دستهها و طبقهها تقسيم كرد، جمعى از آنها را ناتوان (و اسير و مستعمره خود) مىشمرد، پسرانشان را بقتل ميرساند (تا نيروى فعال انسانى آنها را نابود كند) و دخترانشان را (براى خدمت) زنده نگه ميداشت، حقاً او از مفسدان بود».
قرآن مىگويد؛ حكومت روى زمين حق صاحبان زر و زور نيست، بلكه حق خاص «بندگان صالح خدا» است: أَنَّ اْلأَرْضَ يَرِثُها عِبادِيَ الصَّالِحُونَ (انبياء- 105) «بندگان شايستهام وارث (حكومت) زمين خواهند شد».
همه جهان يك كشور است
ثالثاً- مرزهاى قراردادى و ساختگى كه يكى از موانع بزرگ آميزش اقوام و ملل، و سبب بروز ناهماهنگيها در بخشهاى مختلف جهان، و يكى از علل تقسيم كشورهاى دنيا به كشورهاى «توسعه يافته» و «عقب مانده» و «در حال توسعه» است، و بالاخره يك نوع عامل سلب آزادى مىباشد، از ميان برداشته و آنها را به رسميت نمىشناسد.
همه دنيا را كشور واحد و ملك خدا ميداند و مىگويد: يا عِبادِيَ الَّذينَ آمَنُوا إِنَّ أَرْضي واسِعَةٌ فَإِيَّايَ فَاعْبُدُونِ (عنكبوت- 56): «اى بندگان با ايمان من، زمين من گسترده و پهناور است (هر كجا ميخواهيد برويد) و مرا پرستش كنيد».
و به اين ترتيب به انسان آزادى در مسير بندگى خدا، و در راه كمال مطلق، داده است.
آزادى و امنيت
رابعاً- آزادى را با امنيت كه مكمّل آن است آميخته، و آنقدر به امنيت اهميت داده كه ناامنى را حتى از قتل نفس مهمتر ميداند: وَ الْفِتْنَةُ أَكْبَرُ مِنَ الْقَتْلِ (بقره- 217):
«فتنه و آشوب و ناامنى از قتل هم بالاتر است.»
قرآن تنها به امنيت مالى و جانى قناعت ننموده، بلكه دو نوع امنيت ديگر نيز به آن «افزوده است: امنيت از نظر حيثيت و آبروى افراد و از آن بالاتر امنيت در محيط افكار ديگران: «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثيرًا مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَ لا تَجَسَّسُوا وَ لا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضًا (حجرات- 12)
اين نوع چهارم امنيت (امنيت از گمان بد در حق ديگران، و امنيت در منطقه ذهن و فكر ديگران) در هيچيك از قوانين جهان امروز ديده نميشود، و دليل آنهم روشن است زيرا قوانين مادى هيچگونه ضمانت اجرائى براى چنين حكمى نمىتواند داشته باشد، لذا مجبور است از آن چشم بپوشد.
ولى قوانين آسمانى چون داراى پشتوانه معنوى و درونذاتى هستند در اين قسمت قابل اجرا مىباشد.
و به اين ترتيب اسلام مؤكداً دستور ميدهد كه هيچكس درباره ديگرى گمان بد نبرد، و او را بدون دليل در دادگاه ذهن خود محكوم ننمايد، بلكه شخصاً بايد مانند يك «وكيل مدافع دلسوز» در برابر اين دادگاه، بپاخيزد، و اعمال برادران دينى خود را توجيه كند، و با احتمالات و تفسيرات گوناگون آنها را تبرئه نمايد!.
محيطى كه اين امنيتهاى چهارگانه بر آن سايه افكنده است محيطى آرام، آزاد، لذتبخش و قابل زندگى است.
اعطاى حداكثر شخصيت
خامساً- براى به كار انداختن خلّاق درونى، و تربيت و پرورش انسان به او حداكثر شخصيت را داده، مقام او را چنان بالا برده كه مىگويد او از فرشتگان هم والاتر است، و بعكس آنهائى كه مى گويند حد فاصل ميان انسان و حيوان ناچيز است و درّهاى را كه ميان او و حيوانات بود ما پر كردهايم (1)، مىگويد: او آفرينش خاصى دارد و يك روح الهى در او دميده شده، و موهبتهاى عظيمى او را دربر گرفته و بر ديگر موجودات اين جهان برترى داده شده است: «... وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحي (حجر- 29) «و در او از روح خود (روحى شايسته و بزرگى) دميدم.»
وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَني آدَمَ وَ حَمَلْناهُمْ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ وَ فَضَّلْناهُمْ عَلى كَثيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضيلًا (اسراء- 70): «و فرزندان آدم را گرامى داشتيم و در خشكى و دريا وسيله حمل و نقل آنها را فراهم ساختيم، و از چيزهاى پاكيزه بآنها روزى داديم و آنها را بر بسيارى از مخلوقات خود برترى بخشيديم.»
1) نقل از نشريات مجله دنيا ارگان كمونيستهاى پيشين ايران.
تلاش براى كشف حوادث آينده
شكست روميان و پيشبينى پيروزى مجدد آنها.
پيشبينى فتح مكه و پيروزى ديگرى همزمان آن.
با تمام مشكلات در اين جنگ پيروز مىشويد.
دشمنان شكست خورده و فرار مىكنند.
اين مرد هرگز مسلمان نخواهد شد.
انسان هميشه ميخواسته از حوادث آينده باخبر شود، و همواره در اين راه كوشيده است، ولى علىرغم اين تشنگى و عطش سوزانى كه نسبت به اين موضوع داشته، و علىرغم آن همه تلاشها و كوششهائى كه براى رسيدن به اين هدف به خرج داده، هيچگاه وسيله قابل اطمينانى براى دريدن پردههاى ضخيمى كه ميان او و آينده افتاده است به دست نياورده.
همين علاقه شديد او نسبت به آگاهى از حوادث آينده است كه بازار «غيبت گويان» و «كاهنان» و «منجّمان» بلكه «فالگيران» و «طالعبينان» را گرم ساخته است.
اما هيچ يك از اينها نتوانسته است روح تشنه او را سيراب كند و تسكين بخشد، چه اينكه قسمتى از اينها- به گواهى تجربه- تلاشهائى براى اغفال مردم و كسب درآمدى از اين رهگذر بوده است.
و قسمتى ديگر جنبه كلىگوئى داشته كه اطلاع بر آن براى همه ممكن بوده است، نه چيزى بر معلومات انسان مىافزايد و نه رازى را فاش ميكند مانند بسيارى از پيشگوئيهاى منجّمان و ارباب تقاويم كه: «فوت يكى
از بزرگان- خوبى حال بعضى از رجال- اغتشاش در بعضى نواحى- رواج بازار بعضى اجناس- شيوع پارهاى از بيماريها- آمدن بارانهاى نافع در بعضى بلاد و ...» را همه سال يا در ماههاى مناسب پيشبينى ميكنند.
در حالى كه همه ميدانيم آگاهى بر اين گونه مسائل نيازى به رصد نشستن و مطالعه اوضاع كواكب ندارد، اين حوادث در هر سال و هر ماه مناسب در يكى از نقاط اين جهان پهناور اتفاق مىافتد و از قبيل توضيح واضح است.
گاهى نيز از اين پيشگوئيها براى «منظورهاى سياسى» بهرهبردارى ميكنند، در جنگهاى جهانى پيشگويان و منجّمان هر يك از دو طرف جنگ، پيشگوئيهائى به نفع طرف خود مىنمود و در جنگهاى اخير خاورميانه نيز از اين پيشگوئيها كم و بيش ابراز ميشد!.
ممكن است افراد تيز هوش و پر استعدادى نيز روى قرائن دقيق و پيچيدهاى كه افراد ديگر از فهم آن عاجزند حدسياتى نسبت به حوادث آينده بزنند كه قسمتهاى زيادى از آن درست از آب درآيد، ولى اين هم يك موضوع خارقالعاده نيست، با اين حال آنها نيز نمىتوانند حوادث را بطور صد در صد قطعى و با ذكر جزئيات و خصوصيات پيشبينى كنند.
از اينها گذشته اطلاع اجمالى بر حوادث آينده، بر اثر ارتباطات مرموزى كه براى ما روشن نيست نيز كم و بيش امكان دارد- همانطور كه از بعضى كاهنان نقل ميكنند- اما اطلاعاتى كه از اين طريق به دست مىآيد نيز بطور كامل قابل اطمينان نيست، زيرا گاهى درست، و بسيارى از اوقات نادرست از آب درمىآيد.
از اين بيان چنين نتيجه مىگيريم كه اگر كسى حقايقى را بطور قطع، و با ذكر خصوصيات و جزئيات، پيشگوئى كند، و قرائن موجود هم هرگز براى چنان پيشگوئى دقيق كافى نباشد، نه در يك مورد بلكه در موارد زيادى پيشگوئى او صحيح باشد، معلوم ميشود او از مبدأ ديگرى الهام مىگيرد، و به نقطهاى مافوق جهان طبيعت ارتباط دارد.
اكنون به قرآن مجيد بازمىگرديم و نمونههايى از اخبار غيبى قرآن و پيشگوئيهائى را كه به مناسبتهائى در قرآن آمده، مورد بررسى قرار ميدهيم، و از دريچه ديگر به سوى اعجاز قرآن مىنگريم:
الم- غُلِبَتِ الرُّومُ- في أَدْنَى اْلأَرْضِ وَ هُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونَ- في بِضْعِ سِنينَ لِلَّهِ اْلأَمْرُ مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ بَعْدُ وَ يَوْمَئِذٍ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ- بِنَصْرِ اللَّهِ يَنْصُرُ مَنْ يَشاءُ وَ هُوَ الْعَزيزُ الرَّحيمُ- وَعْدَ اللَّهِ لا يُخْلِفُ اللَّهُ وَعْدَهُ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ (روم- 1 تا 6).
«روميان در نزديكترين سرزمين (به جزيرة العرب) مغلوب شدند ولى آنها بزودى پيروز خواهند شد، چند سال بيشتر طول نمىكشد، كارها پيش از اين و بعد از اين همه بدست خدا است، و در آن روز مؤمنان از نصرت الهى (و پيروزى كه نصيب خودشان نيز خواهد شد) خوشحال مىشوند خداوند هر كس را بخواهد يارى ميكند و او توانا و مهربان است. اين وعده الهى است، و هيچگاه وعده الهى تخلف نمىپذيرد، ولى بيشتر مردم نمىدانند».
بطوريكه مىبينيم در اين آيات با صراحت و قاطعيت تمام از دو پيروزى خبر داده شده: يكى پيروزى روميان، و ديگرى پيروزى مسلمانان
پارهاى از خصوصيات اين دو حادثه نيز ضمن اين پيشگوئى آمده است، و آن اينكه اين دو حادثه در فاصلهاى ميان سه تا نه سال آينده رخ خواهد داد (كلمه بضع در لغت عرب به عدد 3 تا 9 گفته ميشود).
ضمناً تأكيد شده كه اين وعده قطعى و تخلفناپذير الهى است و مسلماً روى خواهد داد.
اما اصل جريان:
هنگامى كه مسلمانان در مكه بودند و ظاهراً در نهايت ضعف و ناتوانى در برابر آيندهاى تاريك و مبهم به سر مىبردند و اشراف قريش تسلّط فرعونى عجيبى بر مكه و اطراف آن داشتند، جنگى ميان «ايرانيان» و «روميان» درگرفت كه منجر به شكست روميان شد.
اين جنگ در نزديكى مرزهاى شبهجزيره عربستان روى داد.
دشمنان اسلام در محافل مختلف نشستند، و اين حادثه را به فال نيك براى خود، و فال بد براى مسلمين گرفتند، زيرا معتقد بودند مسيحيان قدر مشتركى با مسلمانان دارند (قرآن عيسى را به عظمت ياد ميكرد) همانطور كه آنها از ايرانيان شكست خوردند، دار و دسته محمد (ص) هم به زودى نابود خواهند شد!.
اين موضوع بر مسلمانان كه در حالت بحران روانى خاصّى قرار داشتند گران آمد، در همين حال آيات بالا نازل گرديد.
در اين آيات- همانطور كه اشاره كرديم- چند موضوع بچشم مىخورد:
1- خبر از پيروزى قطعى روميان (وَ هُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونَ .
2- خبر از پيروزى مسلمانان بر كفّار، مقارن همان زمان (وَ يَوْمَئذٍ يَفْرَحُ المُؤمِنُونَ بِنَصْر اللّه .
3- اين حادثه ضمن چند سال آينده (سه تا نه سال) به وقوع خواهد پيوست (في بِضْعِ سِنينَ .
4- تصريح به قطعى بودن اين وعده (لا يُخْلِفُ اللَّهُ وَعْدَهُ .
هنوز نه سال نگذشته بود كه اين دو حادثه عيناً انجام يافت: روميان در نبرد ديگرى بر ايرانيان پيروز شدند، و مقارن آن در روز جنگ بدر (و طبق پارهاى از تواريخ صلح حديبيه) پيروزى مسلمانان بر دشمنان آشكار گرديد.
جالب توجه اينكه اين وعده در ميان مسلمانان به قدرى قطعى و مسلّم بود كه بعضى از مسلمانان با منكران در اينباره شرطبندى كرده بودند، از جمله «ابوبكر» با «ابى بن خلف» بر سر اين موضوع شرطبندى نمود.(1)اكنون بايد فكر كرد مسلماً پيروزى روميان كه تفوّق چشمگير قاطعى بر سپاه ايران نداشتند، آن هم در طى چند سال، و مقارن آن پيروزى سپاه اسلام بر دشمنان نيرومند براى هيچ مردى سياسى قابل پيشبينى نبود.
تازه به فرض اينكه چنين امرى قابل پيشبينى باشد حتماً بايد با قيد احتياط و به صورت احتمال- آنچنان كه عادت سياستمداران و مفسران سياسى است- ذكر شود نه با آن لحن قاطع و صريح و غير قابل بازگشت.
به راستى اگر كسى متّكى به يك نيروى معنوى مافوق طبيعى نباشد چگونه جرأت ميكند با آن قاطعيت خبر از دو حادثه بزرگ نظامى در آينده نزديك بدهد در حالى كه قرائن قطعى براى آن ظاهراً وجود نداشته
1) مجمعالبيان جلد 8 صفحه 295.
باشد؟ اگر اين وعده قطعى خلاف از آب درآيد آيا بزرگترين حربه به دست دشمن نخواهد افتاد؟
ابنها دليل بر اين است كه پيامبر از جاى ديگرى دلگرم بوده است.
لَقَدْ صَدَقَ اللَّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْيا بِالْحَقِّ لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرامَ إِنْ شاءَ اللَّهُ آمِنينَ مُحَلِّقينَ رُؤُسَكُمْ وَ مُقَصِّرينَ لا تَخافُونَ فَعَلِمَ ما لَمْ تَعْلَمُوا فَجَعَلَ مِنْ دُونِ ذلِكَ فَتْحًا قَريبًا (فتح- 27).
«آنچه خداوند به پيامبرش در خواب الهام كرد راست است، بطور قطع داخل مسجدالحرام در حال امنيت و آرامش خواهيد شد (و مراسم عمره را انجام داده) سرهاى خود را تراشيده و تقصير (كه آخرين مراسم عمره است) انجام خواهيد داد، و هيچ خوف و ترسى در آن موقع نخواهيد داشت، و غير از آن پيروزى نزديك (ديگرى) نصيب شما خواهد گرديد.»
در اين آيه با صراحت از دو حادثه پيشگوئى شده است:
1- ورود به مكه و انجام مراسم «عمره» در حال امنيت و آرامش و بدون خوف و ترس.
2- پيروزى و فتح ديگرى بر دشمنان اسلام مقارن همين زمان.
اكنون برگرديم به تواريخ، و قدم به قدم جريان را تعقيب كنيم:
در اينجا ناچاريم براى روشن شدن مطلب به سه قسمت حسّاس از تاريخ زندگى پيامبر (ص) اشاره كوتاهى بنمائيم:
1- «ماجراى حديبيه» در اواخر سال ششم هجرى در ماه ذىالقعده
پيامبر (ص) با عدّه زيادى از مسلمانان به قصد انجام مراسم «عمره» از مدينه حركت كرد و 70 شتر براى قربانى همراه برد.
كمكم خبر به مكه رسيد، و مشركان تصميم گرفتند از آمدن پيامبر به مكه به هر قيمتى كه ممكن است جلوگيرى كنند.
يكى از مأموران سرى پيامبر (ص) اين خبر را به حضرت رسانيد. مسلمانان در اين موقع در نزديكى سرزمينى بنام «حديبيه» كه تا مكه «يك روز راه» بود، رسيده بودند.
حديبيه اصلًا نام چاهى در آن سرزمين بود، و چون عربها در آن بيابانهاى سوزان، به چاههاى آب اهميت خاصى ميدادند هر چاهى را نامگذارى ميكردند، و سپس اين نام به قريهاى كه نزديك آن بود نهاده مىشد.
پيامبر در آنجا توقف كرد تا اطلاعات بيشترى درباره چگونگى تصميم قريش كسب كند، و با دقت و مطالعه بيشتر قدم در حرم امن خدا (مكه) بگذارد. زيرا پيامبر از برخورد مسلحانه با دشمن در سرزمين مكه كه مركز مقدس و پاك و محل امنيت مذهبى بود به شدت احتراز داشت.
ناگهان در اين هنگام «نمايندهاى» از طرف طايفه قريش كه زمامداران مكه بودند به خدمت پيامبر آمد (او بديل بن و رقاء از طايفه خزاعه بود) و تصميم جدّى و قاطع قريش را بر جلوگيرى از مسلمانان باطلاع رسانيد.
پيامبر (ص) فرمود: «ما براى انجام مراسم عمره آمدهايم، نه براى جنگ، و اگر قريش بخواهد با ما بجنگد به زيان او تمام مىشود.»
ضمناً در اينجا «بديل بن ورقاء» مناظر هيجانانگيزى از احترام
و خضوع و فداكارى و انضباط خاص مسلمانان مشاهده كرد، و شديداً تحت تأثير قرار گرفت، و به هنگام بازگشت به مكه به سران قريش چنين گفت:
«من كسانى را ديدم كه اگر محمد فرمانى به آنها دهد از دل و جان به دنبال آن مىشتابند، و هر گاه او وضو مىگيرد نمىگذارند قطرهاى از آب وضوى او به زمين بيفتد!.
صداى خود را در برابر او كوتاه مىكنند، و بر اثر هيبت و ابهت او آهسته سخن مىگويند. من تصور ميكنم اين افراد آنچنان فداكارند كه جان خود را با كمال ميل در راه او فدا مىكنند.
به عقيده من جنگ با او ابداً صلاح نيست! .....»
پيامبر (ص) براى تأكيد تصميم خود و اينكه تنها به قصد عمره آمده است «عثمان» را به مكه فرستاد، و پس از او ده نفر ديگر را نيز به دنبال او اعزام نمود.
ناگهان اين خبر مثل بمب در ميان مسلمانان صدا كرد و همه جا پيچيد كه قريش عثمان و همه آن ده نفر را كشتهاند. پيغمبر اكرم و تمام مسلمانان از شنيدن اين خبر وحشتناك بسيار ناراحت شدند.
سپس فرمود: «اگر چنين كارى را انجام داده باشند من از اينجا برنمىگردم تا قريش را به كيفر اعمال زشت خود برسانم.»
در مواقع حسّاس گاهى پيامبر (ص) تجديد بيعت مىكرد، يعنى دو مرتبه «پيمان وفادارى» از پيروان خود مىگرفت.
تجديد بيعت موج تازهاى در افكار بوجود مىآورد و عزم مسلمانان را راسختر و تصميم آنها را قاطعتر مىساخت.
در اينجا نيز پيغمبر (ص) مصمّم به تجديد بيعت شد و در زير درختى
كه در آنجا بود نشست، مسلمانان يكيك مىآمدند و بيعت مىكردند كه دست از يارى و حمايت وى تا آخرين نفس برندارند. و به همين دليل نام اين بيعت را «بيعت شجره» گذاردند.
اين «مانور معنوى» بيش از آنچه در ميان صفوف مسلمانان اثر گذاشت در ميان دشمنان اثر كرد، خبر آن به زودى در مكه پيچيد و روحيه قريش را سخت متزلزل و افكارشان را پريشان ساخت.
قريش مسلمانان را با تصميم و عزم راسخ و مقاومت تا آخرين نفس شناخته بودند، و در برخوردهاى مسلحانهاى همچون جنگ «بدر» و «احد» آنها را آزموده بودند. دور هم گرد آمدند و پس از تبادل نظر تصميم به عقد يك پيمان صلح با پيامبر گرفتند.
اين نخستين گام عقبنشينى دشمن بود.
«سهيل بن عمر» به عنوان نماينده قريش براى امضاى قرارداد صلح به خدمت پيامبر شتافت و صلحنامه مفصّلى را امضاء نمود.
در اين صلحنامه موادى ظاهراً به نفع قريش گنجانيده شده بود و به همين دليل بعضى از تندروها كه طرفدار شدت عمل بيشترى بودند به اين صلح اعتراض كردند، و خواهان جنگ شدند، اما پيامبر (ص) با خونسردى آنها را متوجه اهميت اين صلح در تاريخ اسلام نمود.
يكى از سؤالاتى كه در اين ميان از آن حضرت كردند اين بود: «آيا شما نفرموديد ما به زودى بر گرد خانه خدا طواف خواهيم كرد»؟
فرمود: آرى، ولى آيا من گفتم امسال؟!
گفتند: نه
فرمود: «الان هم مىگويم به زيارت خانه خدا خواهيد رفت و
طواف خواهيد نمود.»
علاوه بر تند روان كه با توضيحات پيامبر (ص) آرام شدند، جمعى از منافقان هم كه در انتظار فرصت براى تضعيف روحيه مسلمانان بودند به اين صلح ايراد گرفتند و گفتند: «وعده پيامبر (ص) درست از آب درنيامد»!
در اينجا كار به اسرار و آثارى كه صلح حديبيه از نظر مورّخان موشكاف داشته، اين موضوع در تواريخ اسلامى تشريح شده است.
منظور اين است كه آيه شريفه بالا (آيه 27 سوره فتح) ناظر به پاسخ به ايراد اين افراد بهانهگير است. در اين آيات با صراحت و تأكيد خبر از ورود به مسجدالحرام و برگزارى آئين عمره و پيروزى چشمگير ديگرى در آينده نزديك داده شده است.
پيغمبر اسلام به مدينه بازگشت و 20 روز در مدينه ماند و گويا در اواخر ذىالحجه بود كه براى گشودن قلعههاى خيبر، همان كانون خطرى كه مكرر مسلمانان از آن ضربه خورده بودند و هر آن ممكن بود مشكلات بزرگ تازهاى براى آنها بوجود آورد، حركت كرد.
داستان اين «غزوه» بسيار مفصّل است كه در اينجا نيازى به شرح آن نيست، آنچه تذكر و يادآورى آن لازم است اين است كه ارتش اسلام در اين نبرد پيروز شد، و آن پيروزى يكى از درخشانترين پيروزيهاى مسلمانان در آغاز سال هفتم هجرى به شمار مىآيد.
هنگامى كه قلعههاى هفتگانه يهود، يكى پس از ديگرى، به دست ارتش اسلام گشوده شد، يهوديان ناچار به تسليم گشتند و پيمان صلحى
را با مسلمانان امضاءِ نمودند، طبق اين پيمان تمام اراضى آنه بدست خودشان واگذار شد مشروط به اينكه نيمى از آن درامد سرزمينها را به مسلمانان بدهند.
اين پيروزى از جهات مختلفى به سود مسلمانان بود:
الف- يك كانون فعال خطرناك ضد اسلامى عملًا از كار افتاد.
ب- بنيه مالى مسلمانان با اين «خراج» تا اندازهاى تقويت گرديد.
ج- روحيه مسلمانان با اين فتح قويتر و به عكس روحيه بتپرستان ضعيفتر شد.
مجموعه اين پيروزيهاى مادى و معنوى با توجه به اينكه فاصله بسيار كمى ميان «حديبيه» و اين فتح وجود داشت سبب شد كه قرآن آن را به عنوان «فتح قريب» معرفى كند و پيشگوئى خود صريحاً بگويد:
«فَجَعَلَ مِنْ دُونِ ذلِكَ فَتْحًا قَريبًا»
3- عمرة القضاء
در اواخر سال هفتم هجرى، در ماه ذىالقعده، مسلمانان مجدداً آهنگ مكه كردند و براى انجام مراسم عمره، كه در واقع قضاى سال گذشته بود، خود را آماده ساختند.
جمعيت مسلمانان در اين سفر بيش از 1400 نفر، و به گفته بعضى در حدود دو هزار نفر بود.
گر چه بر طبق پيمان صلح حديبيه مسلمانان حق داشتند در آن سال آزادانه به زيارت خانه خدا نائل گردند، اما هيچ معلوم نبود قريش كه به هنگام احساس نياز، يا قدرت، از پيمانشكنى پروائى نداشتند، به پيمان
و عهد خود وفا كنند.
به همين دليل پيامبر (ص) احتياط را رعايت نمود و دستور داد مسلمانان اسلحه با خود بردارند، ولى آن را آشكار نسازند، تا اگر قريش تصميم به نقض پيمان داشتند، بتوانند به طرز مؤثّرى از خود دفاع كنند و پيمانشكنان را به جاى خود بنشانند.
ولى خوشبختانه چنين برخوردى پيش نيامد و مسلمانان در آن سال با كمال آزادى وارد مكه شدند و طواف كردند و پس از انجام مراسم عمره طبق دستور اسلامى سرهاى خود را تراشيدند و 70 شتر قربانى نمودند.
نتيجه بحث
پس از روشن شدن اين چند فراز از تاريخ اسلام و زندگى پيامبر بايد به تفسير آيه فوق (آيه 27 سوره فتح) بازگرديم:
در روايات اسلامى و تفاسير، تاريخ نزول اين آيه درست مشخص نيست، ولى قرائن نشان ميدهد كه پيش از «عمرة القضاء» و بعد از «صلح حديبيه» بوده است.
همچنين قرائن گواهى ميدهد پيش از فتح خبير نازل گرديده است.
زيرا لحن آيه نشان ميدهد كه پاسخى است به اعتراض منافقان كه بلافاصله بعد از صلح حديبيه زبان به اعتراض گشودند، منافقان مىخواستند به اين وسيله روحيه مسلمانان را تخريب كنند، لذا بلافاصه آيه نازل گرديد، و ضمن بشارت به انجام عمره در آينده، در نهايت آرامش و امنيت خبر از پيروزى نزديكترى نيز داد.
و اينكه بعضى احتمال دادهاند مراد از فتح قريب صلح حديبيه باشد
بسيار بعيد به نظر ميرسد زيرا اطلاق عنوان «فتح» بر «صلح» بسيار بعيد است.
بنابراين كلمه «قريب» تناسب با اين دارد كه به مسلمانانى كه از صلح حديبيه ناراحت بودند بشارت داده شود كه به همين زودى فتح و پيروزى قابل ملاحظهاى نصيب آنان خواهد شد.
خلاصه با توجه به نكات بالا آيه شريف متضمّن دو پيشگوئى آشكار است:
1- ورود مسلمانان به مكه و انجام عمرة القضاء با آرامش خاطر (آمِنينَ مُحَلِّقينَ رُؤُسَكُمْ وَ مُقَصِّرينَ لا تَخافُونَ كه قرآن با قاطعيت نه با ذكر احتمال بشارت آنرا داده، در حالى كه در آن شرايط هيچگاه اين موضوع مخصوصاً با قيد امنيت و عدم خوف، قابل پيشبينى نبود.
2- فتح قلعههاى مستحكم و نيرومند خيبر.
3- با تمام مشكلات در اين جنگ پيروز مىشويد.
وَ إِذْ يَعِدُكُمُ اللَّهُ إِحْدَى الطَّائِفَتَيْنِ أَنَّها لَكُمْ وَ تَوَدُّونَ أَنَّ غَيْرَ ذاتِ الشَّوْكَةِ تَكُونُ لَكُمْ وَ يُريدُ اللَّهُ أَنْ يُحِقَّ الْحَقَّ بِكَلِماتِهِ وَ يَقْطَعَ دابِرَ الْكافِرينَ (انفال- 7)
«بخاطر بياوريد زمانى را كه خداوند به شما وعده ميداد كه بر يكى از دو طايفه (لشكر قريش، يا كاروان تجارت آنها) پيروز خواهيد شد، و شما دوست ميداشتيد طايفه غير مسلح (كاروان تجارت) براى شما باشد (و تنها با آنها روبرو شويد) ولى خدا ميخواهد حق را آشكار سازد و كافران (مشركان) را ريشهكن كند (و آئين بتپرستى را براندازد)».
اين آيه بطور مسلّم درباره جنگ بدر نازل شده، و آيات قبل و
بعد آن نيز به اين حقيقت گواهى ميدهند.
اين آيه مشتمل بر وعده صريحى است كه خداوند پيش از جنگ بدر به مسلمان داده، اين وعده، وعده پيروزى بر دشمنان بوده كه آيه آن را يادآورى ميكند.
توضيح اينكه: طبق نوشته مورّخان، ابوسفيان بزرگ «مكه» در رأس كاروان عظيمى كه در حدود 50 هزار دينار مال التجاره با خود حمل مىكرد و متعلق به جمعى از بزرگان مكه و خودش بود از شام بازمىگشت.
پيغمبر (ص) به ياران خود دستور داد آماده حركت شوند، و با مصادره كردن اموال مزبور قدرت اقتصادى دشمن را درهم بشكنند.
ابوسفيان از جنبوجوشى كه در مدينه به اين خاطر پديد آمده بود به وسيله دوستان خود به زودى آگاه شد، و پيكى با عجله و شتاب تمام به مكه فرستاد تا اهل مكه را از خطر مهمى كه كاروان را تهديد مىكرد آگاه نمايند.
نماينده مزبور با حالت وحشتآميزى به مكه آمد و اهل مكه را به شدت تحريك كرد، و از اهميت خطرى كه سرمايههاى آنها را تهديد مىنمود، آگاه ساخت.
در مدت كوتاهى 950 نفر از بزرگان و افراد عادى مكه با 700 شتر و يكصد رأس اسب به حركت درآمدند، فرمانده لشكر «ابوجهل» بود، سرجنبانان مكه، مردم را تهديد كردند كه آن كسانى كه بتوانند به ميدان بروند و خوددارى كنند خانههاى آنها را ويران خواهيم نمود!.
از طرفى كاروان ابوسفيان براى رهائى از دست جنگجويان اسلام تغيير مسير داد، و از بيراهه حركت كرد، تا خود را از منطقه خطر دور سازد.
پيامبر (ص) با 313 نفر نزديك سرزمين «بدر» كه منزلگاهى در ميان مكه و مدينه بود رسيد. در اينجا بود كه از جريان حركت لشكر نيرومند قريش از مكه آگاه شد، با ياران خود مشورت كرد كه آيا به تعقيب كاروان پردازند، يا در برابر لشكر دشمن بايستند؟
عدّهاى موافقت به مقابله با دشمن كردند ولى جمعى ديگر در باطن مايل به تعقيب كاروان بودند، زيرا آمادگى كافى براى مقابله با ارتش نيرومند دشمن در خود نمىديدند.
در اينجا پيامبر (ص) فرمان حركت به سوى دشمن را داد، و لشكر كوچك اسلام به سوى سرزمين بدر به حركت درآمد (بدر نام چاهى است و ميگويند در اصل نام صاحب آن چاه بوده كه بعداً بر آن چاه و سپس بر آن سرزمين نهاده شده است).
و فرمود: «خداوند به من وعده داده است كه يكى از اين دو طايفه از آن ماست، و ما بر آنها پيروز خواهيم شد گويا محل كشته شدن ابوجهل و ... را مىبينيم».
بالاخره دو لشكر در برابر يكديگر قرار گرفتند و پس از مبارزه هيجانانگيزى كه شرح آن در تواريخ اسلام آمده، اين جنگ به پيروزى كامل مسلمانان و شكست كامل دشمنان نيرومند انجاميد، و با دادن 70 نفر تلفات و 70 نفر اسير، بقيه فرار كردند (اين جنگ در سال دوم هجرى روز 17 رمضان اتفاق افتاد).
آيا اين پيروزى قابل پيشبينى بود؟
همانطور كه اشاره شد قرآن ميگويد: وعده صريح پيروزى قبلًا
به شما داده شده بود، با اينكه از نظر وضع ظاهرى اين موضوع به هيچ وجه قابل پيشبينى نبود زيرا:
1- مسلمانان به قصد جنگ حركت نكرده بودند و تجهيزات و آمادگى كافى نداشتند، فقط تصميم به مقابله با كاروان گرفته بودند، ولى لشكر قريش با همه گونه تجهيزات به قصد جنگ خطرناكى آمده بودند
همانطور كه گفته شد تعداد سربازان دشمن را 950 نفر با يكصد اسب و 700 شتر نوشتهاند، در حالى كه سربازان اسلام بيش از 313 نفر نبودند و در ميان آنها فقط دو نفر بودند كه اسب داشتند (زبير بن عوام و مقداد بن اسود) و تنها 70 شتر داشتند كه به تناوب بر آنها سوار مىشدند.
ضعف تجهيزات ظاهرى آنان بقدرى بود كه دشمن نمىتوانست باور كند، و احتمال اختفاى قسمت قابل توجهى از نيروهاى اسلام را ميداد كه پس از تحقيق به زودى فهميد غير از آنچه مىبيند چيز ديگرى در كار نيست!.
مجموع اين جهات حتى در روحيه بعضى از مسلمانان اثر گذاشت، و در حالى كه پيامبر (ص) با آرامش و تصميم خاصى به استقبال حوادث مىشتافت ترس و وحشت بعضى را فراگرفته بود و از كمى نفرات و كمى تجهيزات بيمناك بودند. قرآن شرح اين ماجرا را چنين بيان ميكند:
إِذْ يُغَشِّيكُمُ النُّعاسَ أَمَنَةً مِنْهُ وَ يُنَزِّلُ عَلَيْكُمْ مِنَ السَّماءِ ماءً لِيُطَهِّرَكُمْ بِهِ وَ يُذْهِبَ عَنْكُمْ رِجْزَ الشَّيْطانِ وَ لِيَرْبِطَ عَلى قُلُوبِكُمْ وَ يُثَبِّتَ بِهِ اْلأَقْدامَ (انفال- 11): «بخاطر بياوريد زمانى را كه خواب سبك آرام بخشى از ناحيه خداوند شما را (در شب بدر) فرا گرفته بود (و خداوند بدينوسيله ناراحتى شما را از ميان برد) و بارانى از آسمان نازل گردانيد تا شما را پاكيزه كند و پليدى شيطانرا از شما دور سازد و قلوب شما را تقويت نمايد و گامهاى شما را (كه در زمين
شن آلود بدر فرو ميرفت و وضع شما را در برابر دشمن متزلزل ميساخت) ثابت و استوار بدارد».
و در دو آيه قبل نيز ميفرمايد: «إِذْ تَسْتَغيثُونَ رَبَّكُمْ فَاسْتَجابَ لَكُمْ أَنّي مُمِدُّكُمْ بِأَلْفٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُرْدِفينَ (انفال- 9).
«بخاطر بياوريد زمانى را كه از پروردگار خود استمداد مىكرديد، و خداوند درخواست شما را اجابت نمود و فرمود من هزار فرشته پى در پى به يارى شما مىفرستم.»
خلاصه از مجموع آيات مربوط به حادثه بدر اضطراب روحيه بعضى از مسلمانان را از كثرت نفرات و تجهيزات دشمن به خوبى آشكار ميسازد و برترى نيروى دشمن را بر نيروهاى مسلمانان گواهى ميدهد.
3- مكّيان افراد ضعيف و زبونى نبودند و شجاعان فراوانى داشتند، و از طرفى مال و جان و همه چيز آنها در خطر بود، بنابراين مجبور بودند با تمام وجود خود دفاع و پيكار كنند.
مجموع اين جهات اثبات ميكند كه پيروزى ارتش اسلام قابل پيشبينى نبود، و پيروزى يك ارتش كوچك و فاقد تجهيزات در برابر ارتشى كه از نظر نفرات سه برابر، و از نظرافزار جنگى قابل مقايسه نبود، آن هم در جنگهاى آن روز كه نفرات در آن نقش مهمى را بازى ميكرد، چگونه ممكن بود پيشبينى شود؟!
يادآورى- ذكر اين نكته نيز لازم به نظر ميرسد كه اين آيات گر چه بعد از پيروزى بدر نازل شده است، ولى چون حكايت از يك وعده قطعى قبلى ميكند كه پيامبر (ص) به مسلمانان داده بود، ما آن را در رديف آيات مربوط به اخبار غيبى قرآن آورديم.
أَمْ يَقُولُونَ نَحْنُ جَميعٌ مُنْتَصِرٌ- سَيُهْزَمُ الْجَمْعُ وَ يُوَلُّونَ الدُّبُرَ (قمر- 44 و 45): «آيا آنها مىگويند ما جمعيتى هستيم پيروز (ولى) بزودى جمع آنها شكست خورده فرار خواهند كرد.»
اين آيه بطور مسلّم گفتار قريش است كه مىگويند ما جمعيتى هستيم كه بر دشمنان خود پيروز مىشويم، آنها با اين جمله بر خود مىباليدند، ولى قرآن با صراحت به ايشان مىگويد؛ همين جمعيت بزودى شكست خورده، و فرار ميكنند.
در اينكه اين آيه از يك حادثه مربوط به آينده خبر مىدهد شكى نيست، ولى بايد ديد اين آيه در چه موقع و در چه شرايطى نازل گرديده است.
در تفسير «جلالين» چنين ميخوانيم: «در روز جنگ بدر ابوجهل صدا زد: انا جمع منتصر! و در اين موقع آيه نازل گرديد: سيهزم الجمع و يولون الدبر(1)
در تفسيرالبيان نيز تأييد شده كه روز جنگ بدر ابوجهل بر مركب خود سوار شد و در پيشاپيش صفوف لشكر قريش قرار گرفت و گفت: نحن ننتصر اليوم من محمد و اصحابه: ما امروز بر محمد و ياران او پيروز خواهيم شد، در اين هنگام اين آيه شريفه نازل گرديد.(2)و بنابراين تفسير، آيه در مدينه نازل شده و مربوط به حادثه بدر است،
اما هنگامى كه به تفاسير ديگر مراجعه مىكنيم مىبينيم وضع
طور ديگر است:
در تفسير «تبيان» اين سوره (سوره قمر) جزو سورههاى مكى شمرده شده و مؤلف عاليقدر آن مىگويد: هيچ اختلافى در اين مطلب نيست.(1)در تفسير «مجمعالبيان» و «بيضاوى» نيز ملاحظه مىكنيم كه اين سوره را جزو سورههاى مكى شمردهاند و هيچ يك از آيات آن را هم استثناء ننمودهاند.
بنابراين آيات مزبور نمىتواند در حادثه بدر نازل شده باشد، چه اينكه حادثه مزبور در سال دوم هجرت روى داد. ولى در تفسير «جلالين» آيات 44 و 45 و 46 سوره قمر را استثناء كرده و مىگويد اين سه آيه (آيات مورد بحث) نزلت بالمدينه:
«در مدينه نازل شده.»
اما گفتار تفسير جلالين بسيار بعيد به نظر ميرسد، زيرا اگر در سياق آيات سوره قمر، و آياتى كه قبل و بعد از اين سه آيه قرار دارد دقت كنيم خواهيم ديد همه بهم مربوط و يكنواخت است و وضع اين آيات گواهى مىدهد كه در يك واقعه نازل گرديده است.
بنابراين، نزول آيات مزبور در مكه بسيار قوى است و نزول آنها در حادثه بدر با وضع سوره قمر و قرائن موجود در آن سازگار نمىباشد.
ولى در هر دو صورت آيه مزبور جزو پيشگوئيهاى قرآن مجيد است، اما اگر در روز بدر، پيش از درگيرى دو لشكر، و در برابر گفته ابوجهل، نازل گرديده باشد روشن است زيرا با صراحت تمام در آيه مىگويد: «بزودى جمع آنها شكست خورده، فرار خواهند كرد.»
و اگر در مكه نازل شده باشد- كما اينكه چنين است-
1) تبيان- جلد 9 صفحه 442
پيشگوئى مزبور آشكارتر و جالبتر خواهد بود، چه اينكه وضع مسلمانان در مكه بسيار رقتبارتر بود، نفرات آنان كمتر، و قدرت قريش بسيار زيادتر بود ولى قرآن بيشبينى كرد كه آنها به زودى شكست خورده و فرار خواهند كرد، اين پيشگوئى قرآن در مكه در نخستين برخورد و درگيرى مسلمانان و كفار يعنى واقعه بدر، جامه عمل به خود پوشيد و جمع بتپرستان و قريشيان شكست خوردند و فرار كردند.
در قرآن مجيد آيه ديگرى مشابه اين آيه نيز داريم كه آن هم متضمن پيشگوئى پيروزى پيامبر (ص) بر دشمنان است آنجا كه ميگويد:
فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكينَ- إِنَّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئينَ- الَّذينَ يَجْعَلُونَ مَعَ اللَّهِ إِلهًا آخَرَ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ (سوره حجر- 94 تا 96)
اين آيه كه در آغاز دعوت پيامبر در مكه نازل گرديد طبق گواهى جمعى از مفسران شأن نزولش اين بود كه: روزى پيامبر از مقابل عدهاى از مشركان عبور ميكرد، آنها پشت سر حضرت نگاه كرده، از روى استهزاء گفتند: اين همان كسى است كه تصور ميكند پيامبر خداست و جبرئيل با اوست، سپس اين آيه نازل گرديد.
بنابراين فعل ماضى (كفيناك) در اينجا به معنى مضارع حتمىالوقوع است و اين طرز استعمال فعل ماضى نظائر فراوان دارد.
به علاوه اين آيه ممكن نيست مربوط به حوادث گذشته باشد، زيرا چنين چيزى در مكه رخ نداد، بلكه كوتاه شدن دست و زبان استهزاءكنندگان در مدينه و به هنگام گسترش و تقويت اسلام بود.
تَبَّتْ يَدا أَبي لَهَبٍ وَ تَبَّ- ما أَغْنى عَنْهُ مالُهُ وَ ما كَسَبَ- سَيَصْلى نارًا ذاتَ لَهَبٍ (لهب آيات 1- 3): «نابود باد دستهاى ابولهب و خود او، هرگز مال او، او را از (عذاب الهى) نجات نخواهد داد بزودى در آتشى سوزان و شعلهور وارد خواهد شد.»
در آغاز اسلام و اوايل دعوت پيامبر (ص) افراد زيادى در صف مخالفان آن حضرت قرار داشتند، و در ميان آنها حتى كسانى از بستگان پيامبر بودند، مانند عباس عموى پيغمبر (ص) كه پس از جنگ بدر (يعنى تقريباً 15 سال بعد از بعثت) ايمان آورد.
بعضى از خويشاوندان و غير خويشاوندان آن حضرت در مخالفت خود بسيار سرسخت بودند، با اين حال بعد از مدت كوتاه يا طولانى تغيير عقيده داده و ايمان آوردند و در صفوف مسلمين جاى گرفتند، و در ميان آنها كسانى همچون «وحشى» قاتل حمزه، سرباز رشيد اسلام و عموى پيامبر (ص)، نيز ديده مىشدند.
بنابراين مسئله ايمان آوردن يا عدم ايمان كسانى كه در زمره كافران و مخالفان بودند به هيچ وجه قابل پيشبينى نبود و سرسختى و لجاجت آنها در مخالفت با پيامبر هرگز دليل بر اين مقصود نمىشد.
اما با اين همه قرآن به هنگامى كه پيامبر در مكه بود و حوادث آينده بسيار مشكل و پيچيده مىنمود خبر داد كه «ابولهب» هرگز ايمان نخواهد آورد، زيرا مىگويد او به زودى در آتش فروزان دوزخ ورود ميكند، و اين معنى گواه بر عدم ايمان او در آينده است.
و همانطور كه همه مورخان هم نوشتند سرانجام چنين شد و او
پيش از آنكه ايمان بياورد چشم از جهان بربست.
ابولهب كيست؟
نام او «عبد العزى» و از فرزندان عبدالمطلب بود و بنابراين عموى پيامبر محسوب مىشد و از اين جهت كنيه «ابولهب» بر او گذاشتند كه گونههائى برافروخته و زيبائى داشت (1).
او از دشمنان سرسخت پيامبر بود. طارق محاربى نقل مىكند روزى در بازار ذىالعجاز (ظاهراً از بازارهاى مكه بوده است) جوانى را ديدم كه مىگفت: «ايها الناس قولوا لا اله الا اللّه تفلحوا» و مردى از پشت سر سنگ به پاى او مىزد و پاى او را مجروح ساخته بود و فرياد مىزد: ايها الناس انه كذاب او دروغ مىگويد، سخنى از وى باور نكنيد!
پرسيدم: اين شخص كيست؟
گفتند: آن محمد است كه خود را پيامبر معرفى مىكند، و اين عمويش ابولهب است كه او را تكذيب مىكند(2).
در شأن نزول آيات بالا از ابن عباس نقل كردهاند كه روزى پيامبر از كوه صفا بالا رفت و صدا زد: يا صاحباه!: اى دوستان و بستگان من! ...
جمعى از قريش دور او جمع شدند و گفتند براى چه منظورى از ما دعوت كردى؟
فرمود: اگر به شما بگويم صبح يا عصر دشمنى به سراغ شما مىآيد آيا گفته مرا باور مىكنيد يا نه؟!
گفتند: آرى
فرمود:
انى نذير لكم بين يدى عذاب شديد
: من به شما پيش از رسيدن عذاب شديدى اعلام خطر مىكنم!
ابولهب حاضر بود و گفت:
تبالك ألهذا دعوتنا جميعاً
؟: «نابود شوى آيا به خاطر اين منظور ما را دعوت نمودى»؟!
سپس اين سوره نازل شد: تَبَّتْ يَدا أَبي لَهَبٍ وَ تَبَ ...: «بريده باد هر دو دست ابولهب و مرگ بر او باد!».
آخرين يادآورى
پيشگوئيهاى قرآن مجيد منحصر به موارد و آيات فوق نيست، بلكه آنچه گفتيم نمونه روشنى از آيات مربوط به اين قسمت است. آيات متعدد ديگرى داريم كه از حوادثى مربوط به آينده به روشنى پرده برداشته، مانند آيات سوره «نصر»: (إِذا جاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ كه خبر از فتح نهائى مكه به دست مسلمانان و ايمان مردم مكه و اينكه فوجفوج به اسلام مىگروند و به صفوف مسلمين مىپيوندند، داده، همچنين آيات سوره كوثر كه خبر از كثرت و گسترش دودمان و فرزندان پيامبر (ص) ميدهد، با آنكه در آن زمان به هيچ وجه قابل پيشبينى نبود بلكه گاهى دشمنان او را «ابتر» و بلاعقب مىپنداشتند، همچنين بازگشت پيروزمندانه آن حضرت به مكه چنانكه در آيه 85 سوره قصص ميخوانيم: إِنَّ الَّذي فَرَضَ عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لَرادُّكَ إِلى مَعادٍ. و مانند اينها ...
مجموع اين آيات مىتواند يك گواه زنده بر ارتباط اين كتاب بزرگ به جهانى ماوراى اين جهان ماده بوده باشد، و دريچهاى به سوى اعجاز قرآن بگشايد.
دروغگو نمىتواند حافظه داشته باشد
قرآن همچون كتب مؤلفان نيست
روحيات هر كس دائماً در نوسان و تغيير است
نتيجه نهائى بحث
مىگويند «دروغگو حافظه ندارد» ولى صحيحتر اين است كه بگوئيم نمىتواند حافظه داشته باشد، مخصوصاً اگر سخن او از موضوعات مختلفى تركيب شود، و بالاخص اگر اين وضع سالها ادامه يابد، و اوضاع و شرايط محيط طى اين سالها عوض گردد.
چرا!
زيرا يك حادثه معين با صدها حادثه قبلى و آينده و مقارن خود مانند حلقههاى زنجير ارتباط دارد كه در نظر گرفتن تمام اين پيوندها، و به خاطر سپردن ارتباطات جعلى و ساختگى ميان آنها، عادتاً ممكن نيست براى روشن شدن اين حقيقت به مثال زير توجه فرمائيد:
شخصى با ديگرى اختلافى داشته و به دنبال اين مشاجرهاى درگرفته است و او را به قتل رسانيده. الان به صورت متهم دستگير شده و سعى دارد در دادگاه جريان را به كلى انكار كند، و تمام جوانب كار را رسيدگى نموده است.
آثار جرم را به كلى مخفى نموده، اسلحه به دست او ديده نشده، روى لباس او خون نيست، شاهدى كه جريان قتل را شهادت دهد در كار نيست،
هر گونه مدركى كه نشان دهد او قاتل است همه را از ميان برده است.
اما باز در بازپرسى به دام مىافتد، از او مىپرسند:
تو قاتلى؟
نه من به كلى از اين جريان بىخبرم!
با فلان كس آشنائى يا خصومتى داشتهاى؟
نه، اصلًا او را نمىشناسم!
در طى اين سئوالها و جوابها او همچنان همه چيز را انكار ميكند، و همه قرائن را مخفى ساخته تا راز او فاش نشود، ناگهان از او مىپرسند:
در فلان ساعت كه مىگويند اين حادثه واقع شده شما كجا بودهايد؟
در سر كار بودهام.
آيا از دوستان همكار شما سؤال كنيم گفته تو را تصديق مىكنند؟
نمىدانم ... اينجا در توجيه ادعاى خود فرو ميماند.
بسيار خوب دو نفر شاهد مىگويند تو با او مدتى پيش، خصومت داشتهاى.
دروغ مىگويند!
چرا اينها بر ضد تو دروغ مىگويند مگر اينها با تو خصومتى دارند، بر سر چه موضوعى خصومت دارند.
در اينجا باز از توضيح اين مطلب كه چرا اين افراد درباره وضع گذشته او گواهى دادهاند فرو ميماند.
بسيار خوب مىگويند اين مقتول آدم خوبى بوده.
اتفاقاً او آدم بدى بوده است!
باز در اينجا مىماند.
خلاصه كه هر قدر او باهوش و زرنگ باشد باز بر سر دو راهيهاى سخن حيران مىشود و يا در انتهاى بنبستها به دام مىافتد.
تازه اين مربوط به يك حادثه است، اگر موضوع مركب از حوادث بىشمار دروغين باشد، اجتناب از تضاد و تناقض هرگز ممكن نيست.
لذا در بازجوئيها از حوادث مهم و ريشهدار همواره از لابلاى تناقضها و تضادها و مختلفگوئيها راز افراد فاش مىگردد، و در صورتى كه بخواهند اسرار حادثه روشن مىشود.
اين حقيقتى است كه هر كس مىتواند با مطالعه حوادث روزمره و حالات دروغگويان آن را دريابد.
اكنون برگرديم به وضع اين كتاب آسمانى يعنى قرآن مجيد، به اين چند نكته مخصوصاً توجه كنيد:
معمولًا كسانى كه مىخواهند دست به تأليفى بزنند هدف خاصى را در نظر گرفته و شروع به جمعآورى يادداشتهاى مربوط به آن مىكنند سپس يادداشتها را بررسى كرده، آنچه قابل توجه است انتخاب و بقيه را كنار ميزنند، بعد به ترتيب مطالب و فصلبندى آنها و تكميل مباحث مىپردازند.
ولى هر كس با قرآن آشنا باشد به خوبى مىدانند قرآن چنين كتاب نبوده، بلكه در مدت 23 سال بر طبق احتياجات و نيازمنديهاى تربيتى مردم در شرايط و ظروف كاملا مختلف نازل گرديده است.
درست است كتابهائى داريم كه ظرف 20 سال يا بيشتر تنظيم شده، ولى نويسندگان آنها از همان آغاز كار طبق يك خط سير معين، و به دنبال يك هدف مخصوص در دايره محدودى گام برداشته و پيشنويسهائى كرده سپس تدريجاً به رشته تحرير درآوردهاند.
ولى قرآن چنين نيست و نبايد هم چنين باشد، به همين دليل گاهى مشاهده مىكنيم، يك آيه درباره مطلبى است و آيه پشت سر آن درباره مطلب ديگر كه به كلى با مطلب نخست فرق دارد، و چه بسا فاصله ميان نزول دو آيه يك هفته يا يك ماه بوده، و شرايط و ظروف در اين ميان به كلى تغيير نموده است.
از اين سخن ضمناً دو نكته ديگر مىتوان استفاده كرد:
1- اينكه بعضى از مفسران اصرار دارند ارتباطى ميان تمام آيات يك سوره، يا حتى دو سوره، برقرار سازند و بحثهائى تحت عنوان نظم آيات ترتيب دادهاند، اين اصرار هيچ موردى ندارد، چه اينكه آيات يك سوره يا دو سوره همچون فصول منظم يك كتاب نيست كه حتماً رابطه با هم داشته باشند، بلكه هر چند آيه به مناسبتى در يك واقعه، و در طبق نيازمندى و احتياج خاصى نازل گرديده، به اين ترتيب كه هر حادثهاى اعم از: صلح، جنگ، ارتباطهاى خاص اجتماعى، مسائل اخلاقى و تربيتى پيش مىآمد، در همان مورد آياتى مربوط به آن نازل مىگرديد.
2- اينكه بعضى از افراد كه تازه با قرآن آشنا مىشوند از عدم ارتباط قسمتى از آيات با يكديگر تعجب مىكنند و مسئله به صورت عقده و مشكلى براى آنها درمىآيد به هيچ وجه درست نيست، زيرا اگر بوضع نزول قرآن و چگونگى پيوند اين آيات به يكديگر توجه كنند اين تعجب و
نگرانى و مشكل به آسانى برطرف مىگردد.
قانون تكامل در شرايط عادى و در صورتى كه وضع استثنائى بوجود نيايد انسان و روحيات افكار او را هم دربرمىگيرد، و دائماً با گذشت روز و ماه و سال، زبان و فكر و سخنان و روحيات انسان را دگرگون مىسازد.
هرگز- اگر با دقت نگاه كنيم- نوشتههاى يك نفر نويسنده يكسان نيست بلكه آغاز و انجام يك كتاب او نيز با هم تفاوت دارد.
مخصوصاً اگر كسى در كوران حوادث بزرگ قرار گرفته باشد، حوادثى كه پايه يك انقلاب فكرى و اجتماعى و عقيدهاى همه جانبهاى را پىريزى كند، او هر قدر بخواهد سخنان خود را يكسان و يكنواخت و عطف به سابق تحويل دهد قادر نيست، تفاوتها و نوسانات گفتار او كه بستگى به تغييرات فكرى و روحى گوينده دارد، هرگز قابل اخفا نخواهد بود.
با توجه به اين حقايق واقعيت زير را به خوبى مىتوان دريافت:
كتابى كه در طول 23 سال، در شرايط و حالات گوناگون و كاملًا متفاوت شكل گرفته،
كتابى كه يك زمان- همچون زمان پبامبر در مكه- زبان يك اقليت محروم و ستمديده و تحت فشار و محاصره اجتماعى بوده، و زمان ديگرى همچون زمان پيامبر در مدينه نماينده افكار يك اكثريت فشرده و پيروز و قدرتمند محسوب مىشده، و در طى اين مدت از لابلاى هزاران
حادثه تلخ و شيرين گذشته است،
كتابى كه آورنده آن مردى درس نخوانده بوده كه در يك ميحط عقبافتاده و تاريك پرورش يافته،
و از همه بالاتر كتابى كه درباره موضوعات كاملا متنوع سخن مىگويد، و مانند كتابهاى معمولى كه تنها يك بحث اجتماعى، يا سياسى، يا فلسفى، يا حقوقى، يا تاريخى، را تعقيب كند نيست.
بلكه گاهى درباره توحيد و اسماء و صفات خدا و اسرار آفرينش بحث مىكند، و زمانى درباره احكام و قوانين و آداب و سنن. وقت ديگرى درباره امتهاى پيشين و سرگذشتهاى تكان دهنده آنان، و زمان ديگرى درباره مواعظ و نصايح و عبادات و رابطه بندگان با خدا سخن مىگويد، و به گفته دكتر گوستاولوبون «قرآن كتاب آسمانى مسلمانان منحصر به تعاليم و دستورهاى مذهبى تنها نيست بلكه دستورهاى سياسى و اجتماعى مسلمانان نيز در آن درج است».
چنين كتابى با اين مشخصات عادتاً ممكن نيست خالى از تضاد و تناقض و مختلفگوئى و نوسانهاى زياد باشد.
و هنگاميكه مىبينيم با تمام اين جهات، همه آيات آن همآهنگ، خالى از هر گونه تضاد و اختلاف و ناموزونى است به خوبى مىتوانيم حدس بزنيم كه اين كتاب زائيده افكار انسانها نيست، بلكه از ناحيه خداست.
خود قرآن نيز در يكى از آياتش به اين حقيقت اشاره كرده و صريحاً مىگويد:
أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فيهِ اخْتِلافًا كَثيرًا (سوره نساء- آيه 82): «آيا درباره قرآن نمىانديشند؟! اگر از سوى غير خدا بود، اختلاف فراوانى در آن مىيافتند».
براى شناخت پيامبران خدا- مخصوصاً پيامبر اسلام- ما نياز زيادى به معجزات نداريم، اگر چه پيامبران براى دعوت عمومى خود حتماً چنين سندى را در اختيار دارند، بلكه صدق گفتار آنها را از طريق ديگرى كه آن را «راه جمعآورى قرائن» مىناميم به خوبى مىتوان اثبات كرد.
متأسفانه غالب متكلّمان و علماى عقايد، مسئله را از اين راه تعقيب نكردهاند با اينكه- همانطور كه خواهيم ديد- راه قابل توجه و پرثمرى است.
اين طريق امروز مخصوصاً در مسائل قضائى براى اثبات صدق گفتار مدعيان يا كذب آنها مورد بهرهبردارى فراوان است. و مىتوان آن را از دايره محدود مسائل قضائى بيرون كشيد، و در موارد مهمتر براى اثبات صدق گفتار مدعيان پيامبرى تعميم داد.
جالب توجه اينكه خود قرآن هم در استدلالات جالب خود روى اين موضوع تكيه كرده است.
در اينجا لازم است نخست يك نظر اجمالى به بحثى كه در كتاب
«رهبران بزرگ» در بحثهاى نبوت عامه در اين زمينه داشتهايم بيفكنيم، سپس آن كليات را در مورد بحث پياده كنيم:
فرض كنيد جنايتى روى داده و شخصى به عنوان متهم در دادگاه احضار شده، و او به كلى منكر اين اتهام است، قاضى نمىداند او راستى بىگناه و پاك است، يا مجرم و گنهكار؟ اتفاقاً هيچ گونه مدركى از قبيل اعتراف متهم، يا شاهد در كار نيست.
در اينجاست كه قاضى بىكار نمىنشيند و مشغول گردآورى قرائن مىشود و مثلًا امور زير را مورد بررسى قرار ميدهد:
1- سوابق متهم
2- نوع رابطه متهم با كسى كه جرم بر او واقع شده
3- مكان و زمان وقوع حادثه
4- آثارى كه در بدن متهم و همچنين در بدن مجنىعليه ديده مىشود.
5- نوع اسلحه يا گلولهاى كه در اين حادثه به دست آمده
6- خونى كه در لباس متهم فرضاً مشاهده شده، و ...
7- احساسى كه به متهم به هنگام مشاهده لباس مقتول و ساير آثار جرم دست ميدهد
و قرائن فراوان ديگر ...
بسيار مىشود كه از بررسى مجموع اين قرائن برائت متهم، و گاهى مجرم بودن او بطور قطع و يقين اثبات مىگردد.
اين بود نمونهاى از طرز جمعآورى قرائن.
اكنون برگرديم به بحث نبوت و از مسئله جمعآورى قرائن به «شكل ديگرى» بهرهبردارى كنيم.
براى اثبات صدق گفتار يا كذب مدّعى نبوت لااقل بايد ده مسئله را مورد مطالعه دقيق قرار داد:
1- خصوصيات اخلاقى و روانى و سوابق او قبل از دعوت.
2- محيط دعوت از نظر شكل زندگى، وضع فكرى و عقيدهاى، طرز اقتضاء و جهات ديگر.
3- زمان دعوت از نظر وضع عمومى جهان.
4- محتويات دعوت و اصول مسائلى كه مردم را به سوى آن ميخواند و چگونگى انطباق آن با موازين عقلى و منطقى.
5- اثرى كه احكام و قوانين و دستورهاى او در اجتماع گذارده است.
6- براى پيشبرد مقاصد خود از چه وسائلى استفاده نموده است.
7- ايمان آورندگان به او چگونه افرادى بودهاند.
8- خودش به گفتههاى خويش تا چه اندازه ايمان داشته و تا چه اندازه حاضر به فداكارى در راه اهداف خود بوده است؟ و آيا ترديد و تذبذب در طى دوران دعوت از خود نشان داده يا نه؟
9- تا چه اندازه سازش با خواستهها و افكار انحرافى محيط و خرافات داشته و يا با آنها مبارزه نموده؛ و درجه مبارزه او با اين امور چه اندازه بوده است؟
10- سرعت پيشرفت دعوت او در افكار مردم بيدار و فهميده چگونه بوده است؟
چنانچه همه اين جهات درباره مدّعى پيامبرى دقيقاً مورد بررسى
قرار گيرد و پرونده زنده و روشنى براى او با توجه به اين پرسشهاى دهگانه ترتيب داده شود، شناخت صدق و كذب گفتار او كار مشكلى نخواهد بود.
حال براى گردآورى اين قرائن در مورد پيامبر اسلام شروع بكار مىكنيم، و يكيك از موارد فوق را مورد بررسى قرار ميدهيم.
در تمام تاريخ- اعم از تواريخى كه به دست مسلمانان و غير مسلمانان نگاشته شده- ترسيم دلپذيرى و روشنى در اين زمينه از او به چشم مىخورد. مسئله پاكى و امانت پيامبر نه تنها در جاهليت مورد قبول همگان بود و لقب «امين» را همه درباره وى به رسميت شناخته بودند، بلكه بعد از دعوت با آن همه دشمنى و عداوت باز بسيارى از مردم امانات خود را نزد وى مىگذارند، و همانطور كه ميدانيم به هنگام هجرت به مدينه (يعنى پس از گذشتن 13 سال از بعثت) به على (ع) دستور داد در مكه بماند و امانات مردم را به آنها برساند، سپس به مدينه مهاجرت كند!
حسن خلق، و حوصله عجيب، و گذشت و جوانمردى او، و خلاصه صفاتى كه شايسته يك رهبر بزرگ است از خلال حوادث فتح مكه، جنگ احد و ساير غزوات و رفتار او با اسراى جنگى، و با بردگان و طبقات محروم، به خوبى مىتوان دريافت، تا آن جا كه اين مسئله را به عنوان نقطه ضعفى براى او قلمداد كردند و آئين او را آئين بردگان و رنجديدگان دانستند و اغنياءِ و ثروتمندان بزرگ به همين دليل از او فاصله گرفتند!
او كسى بود كه بزرگترين دشمن خود ابوسفيان، آتشافروز جنگهاى
خطرناك ضد اسلامى، را بخشيد و خانه او را- به هنگام فتح مكه- پناهگاه و امانگاه براى كسانى كه محل امنى مىجستند قرار داد.
و مكّيان را كه مرتكب هزاران جنايت بر ضد او و دوستانش شده بودند به يك بار مورد عفو عمومى قرار داد و اين كانون جنگافروزى و دشمنى و بتپرستى را به كانونى از توحيد و صلح و آرامش مبدل ساخت.
انسان عادى هر قدر از نظر نيروى اراده و فكر، قوى باشد بالاخره رنگ محيط را خواه ناخواه به خود خواهد گرفت، مخصوصاً انسانى كه درس نخوانده و روحيهاى دست نخورده داشته باشد.
با اين وصف عجيب است كسى كه پرورش يافته محيط بتپرستى باشد، و چهل سال تمام در محيطى كه بت، عزيزترين و مقدّسترين موجودات محسوب مىگردد ناظر اين صحنهها باشد، بتشكن از آب درآيد، آن هم چه بتشكنى!.
كسى كه پرورش يافته محيط جهل و فساد است، بنيانگزار علم و تمدنى درخشان گردد.
شنيدهايم از دانشگاهها و مراكز علم و تمدن جهان فيلسوف بزرگ و نابغهاى برخيزد، ولى كسى نشنيده از ميان اقوام وحشى يا نيمه وحشى چنين كسانى برخيزد، و اگر برخواستند حتماً خارج از محدوده قوانين و عوامل عادى طبيعى است.
راستى چگونه مىتوان باور كرد، ميحطى كه هرگز نسيم علم و دانش
و فرهنگ به آن نوزيده مركز پخش امواج نيرومند علم و فرهنگ گردد؟
اگر از يك زمين مستعد و آماده، گلها و گياهان با طراوت برويند جاى هيچ گونه تعجب نيست، تعجب در اين است كه از زمين شورهزار نامستعدى بوستان و گلستان پر رونقى بوجود آيد.
در عصر ظهور او نه تنها حجاز در تاريكى فرو رفته بود، بلكه امواج ظلمت حتى محيطهاى نيمه درخشان را سخت مىكوبيد، همانطور كه شاگرد بزرگ اين مكتب، على (ع) كه شاهد هر دو دوران بوده (دوران پيش از اسلام و دوران بعد از ظهور اسلام) مىگويد:
«به هنگامى او را برانگيخت كه مردم جهان در وادى حيرت، گمراه، و در ميان امواج فتنهها سرگردان بودند.
هوسهاى كشنده عقلهاى آنها را ربوده، و كبر و نخوت آنها را به سقوط كشانده بود، جاهليت تاريك آنها از راه حق بدر برده بود، و در ميان «اضطراب» و «جهل» به سرگردانى گرفتار بودند ... ولى او (درود بر روان پاكش باد) تا آنجا كه ممكن بود از خير خواهى باز نه ايستاد، و بر طريق حق و انسانيت گام برداشت، و مردم را به علم و حكمت و پند و اندرز دعوت نمود»(1).
او در چنان زمان و چنان عصرى قدم به عرصه ظهور گذاشت، عصرى كه بردگى و تبعيض، و امتيازات كثيف طبقاتى، حتى در متمدّنترين
1) نهجالبلاغه خطبه 91
اجتماعاتش، با تمام قدرت حكومت مىكرد، و همه جوامع شاهد زورگوئى اقليتى ستمگر و خودكامه بر اكثريتى مظلوم و رنجيده بودند.
در هر گوشه بتى از چوب و سنگ، يا از انسان- نه انسانى واقعى بلكه انساننما- تراشيده و مورد پرستش بود.
او آمد و طرحى نوين با خود آورد، طرحى كه در آن همه انسانها، همه نژادها، و همه طبقات يكسان و برابر و برادر بودند، و شعار: «
إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ
» و «
وَ لا فَخُرَ لِعَرَبىٍ عَلى عَجَمىٍ ...
» او را همه شنيدهاند.
هيچ چيز جالب تر از اين نيست كه معارف پر دامنه اسلام كه حتى مخالفان را كه با نظر منفى به تعليمات اسلام مىنگرند تحت تأثير قرار ميدهد، با تمام وسعتش در يك موضوع اصولى خلاصه ميشود و آن توحيد و يگانگى، و مبارزه با شرك ثنويت و تثليث، و هر گونه تعدد و دوگانگى است.
پيامبر نخست، توحيد خالق و آفريدگار را به مردم جهان عرضه كرد (اللّه) و سپس توحيد معبود و «اله» را، و بشر را از قيد هر پرستشى، جز پرستش خداى يگانه بازداشت.
در يكى از آيات قرآن از زبان قهرمان توحيد مىگويد:
إِنّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذي فَطَرَ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضَ حَنيفًا وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكينَ (انعام- 79) «من به سوى آنكس روى كردم كه آفريننده همه آسمانها و زمين است، توجهى خالص و بىريا و از روى تسليم، و من از مشركان نيستم.»
در جاى ديگر اقوام يهود و نصارى را بر بشرپرستى مذمت مىكند: اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْبابًا مِنْ دُونِ اللَّهِ (توبه 31) «احبار و رهبانها را جز خدا معبودان خود قرار دادند ...» و از همين راه نيز با اوهام و خرافاتى كه چون زنجيرهاى سنگين دست و پاى مردم را بسته بود مبارزه كرد، و گفت هيچ چيز در سرنوشت انسان جز خدا مؤثر نيست، أَ لَيْسَ اللَّهُ بِكافٍ عَبْدَهُ (زمر- 36) و او هم سرنوشت هر كس را در گرو اعمال او قرار داده است «كُلُّ امْرِىٍ بِما كَسَبَ رَهينٌ (طور- 21)
و به اين ترتيب روى كليه آداب و رسوم خرافى كه همه چيز را در سرنوشت انسان از پريدن پرندگان گرفته، تا طلوع و غروب ستارگان مؤثر مىدانست، و چيزى كه از آن صحبت نبود سعى و كوشش او بود. قلم بطلان كشيد.
خدا را با صفاتى معرفى كرد كه عقل پس از دقت و پيشرفت به آن مىرسيد، با علم و قدرت بىپايان، با هستى نامحدود از تمامى جهات.
نكته جالب اينكه او اگر مىخواست مردم را به نوعى از حلول و اتحاد خدا با خود و يا هر ادعاى ديگر دعوت كند، آن چنان كه سران مذاهب ساختگى كردند.(1)
ان الذى خلق العالم لنفسه! منعوه ان ينظر الى احد من احبائهِ ان هذا الا ظلم مبين!!:« كسيكه جهان را به خاطر خويش! آفريده، اجازه نمىدهند حتى نگاه به يكى از دوستانش كند، اين جز ظلم آشكار چيز ديگرى نيست»! ...
و نظير اين سخن فراوان دارند.
مسلماً مىپذيرفتند، به دليل اينكه به هنگام وضو نمىگذاشتند، قطرهاى از آب وضوى او بر زمين بيفتد و فوراً قطرات1) در كتاب« مبين» صفحه 292، از زبان زندانى عكا( ميرزا حسينعلى بها) به هنگام شكوه از ممنوع الملاقاتبودنش، ميخوانيم:
آب وضوى او را مىربودند، آنچنان كه در فتح مكه در تواريخ ضبط است (و شايد به اين جهت راضى به اين كار شده بود تا نفوذ خود را در ميان مسلمانان در برابر دشمنان خطرناك نشان بدهد و مقاومت روحى آنها را درهم بشكند.)
اما با اين همه خود را تنها يك بنده مبعوث از طرف خداوند و بشرى همچون ساير انسانها معرفى ميكرد: قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ ... (كهف- 110)، ما كانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُؤْتِيَهُ اللَّهُ الْكِتابَ وَ الْحُكْمَ وَ النُّبُوَّةَ ثُمَّ يَقُولَ لِلنَّاسِ كُونُوا عِبادًا لي مِنْ دُونِ اللَّهِ (آل عمران- 79) «هرگز روا نيست انسانى كه خدا كتاب و حكم و نبوت به او داده به مردم بگويد بندگان من باشيد و به جاى خداوند مرا پرستش كنيد.»
حتى در نماز تنها وصفى كه بدرقه نام «محمد» مىگردد همان صفت عبوديت و بندگى خداست (عبده و رسوله).
در حالى كه مىدانيم يك مدّعى دروغين مايل است هر چه بيشتر مردم درباره او غلو كنند، و تا سر حد پرستش براى وى كرنش نمايند، چه اينكه و به خاطر همينها اين بساط را چيده است، و اينها همه بخشى از هدف او را تشكيل ميدهد، او حتى اجازه نمىداد رسوم و آداب خاضعانه خاصّى كه معمول سلاطين آن عصر بود درباره او اجرا كنند با اينكه آمادگى پذيرش آن در مردم بود.
او مردم را از راه درون، از طريق توحيد فطرى، و سپس از راه برون، از طريق مطالعه آيات آفاق و انفس و اسرار آفرينش (توحيد نظرى) به سرعت به سوى خدا مىبرد.
بقاى مواد و انرژيها و از ميان نرفتن چيزى از اعمال و گفتار آدمى
و بازگشت به يك زندگى در سطح كاملتر در جهان ابدى جزئى از محتويات دعوت او و تكيهگاه بسيارى از بحثهاى تربيتى و اخلاقى او بود.
او در يك جامعه فئوداليته كه زندگى طبقاتى با خشونت تمام بر آن حكومت ميكرد طرح يك جامعه بدون اينكه طبقات را ريخت، و در يك محيط بردگى طرح آزادى تدريجى بردگان، و تغيير مفهوم بردگى به يك مفهوم انسانى، براى همين دوران انتقالى را به مرحله اجرا درآورد.
او در محيطى كه «ناسيوناليسم» در محدودترين شكل خود، يعنى شكل قبيلهاى خودنمائى داشت طرح «حكومت جهانى» ريخت و امكان عملى آن را نيز با ايجاد يك حكومت نيرومند كه بر تمام جهان متمدّن آن روز، سايه انداخته بود، نشان داد.
او در محيط بغضها و كينهها، برادرى آفريد، و در آن محيط پر هرج و مرج و مملو از جهل، امنيت و نظام و قانون و دانش به ارمغان آورد.
هر كس محتويات اين دعوت را، مخصوصاً با توجه به آنچه در بستر پيدايش اين قانون مىگذشت، مورد بررسى قرار دهد. نمىتواند باور كند كه پيامبر اسلام يك فرد عادى، يا يك انسان نابغه و متكّى به فكر خود بوده است، و اگر بخواهيم اين مقايسه را ادامه دهيم مسلماً سخن به درازا مىكشد.
در اينجا چندان نيازى به بحث نيست، يعنى چيزى مخفى و ناشناخته تقريباً وجود ندارد كه روى آن بحث كنيم.
كيست كه كمترين اطلاع از تاريخ عرب و اسلام داشته باشد و بتواند فاصله عظيمى را كه در مدت 23 سال دعوت پيامبر، فاصلهاى كه به «طفره فلسفى» بيشتر شباهت داشت تا به «انقلاب» انكار كند.
قومى متروك و فاقد نام و نشان، ملتى كه با نظر كنجكاو يك جامعه شناس ماهر هيچ گونه آمادگى براى پيشرفت چشمگير حتى براى چندين قرن آينده در پيشانى او ديده نمىشد، چه سان مسير تاريخ بشريت را عوض كرد، و تمدنهاى عظيم روم و ايران و مصر و بابل و سبا را با هم آميخت و منقلب ساخت، سپس يك رنگ الهى و معنوى به آن زد و تمدنى شگرف و بىسابقه بوجود آورد، كه هنوز جامعهشناسان و مورّخان در تشخيص عوامل آن سرگردانند، و علم رغم كتابهاى فراوانى كه از ناحيه آنها به عنوان «تاريخ تمدن اسلام» يا عناوينى مشابه آن نوشته شده، هنوز نكات حل نشده درباره عوامل پيدايش آن فراوان است.
اين انقلاب و جهش- يا هر چه نامش بگذاريم- تنها در يك قسمت و به اصطلاح يك بدنه خاص اجتماع نبود، بلكه همه جانبه بود، انقلابى در فرهنگ، در فكر، در اقتصاد در نظامات اجتماعى، در آداب و رسوم، در اخلاق و پرستش، و در همه چيز.
توضيح و شرح هر يك از اينها مسلماً نيازمند به تأليف كتاب جداگانهاى است، ولى خوشبختانه امروز كتابهائى از دانشمندان اسلامى يا غربى در دست داريم كه بسيارى از حقايق را در اين زمينه روشن مىسازد.
استفاده از اصل «
الغايات تبرر الوسائط
»: «اهداف، استفاده از
هر گونه وسيله را تجويز مىكنند»! و يا اصل «آنچه به پيروزى انقلاب (پرولتاريا) كمك كند همان اخلاق است» با توجه به وسعت مفهوم كلمه «آنچه»، و يا اصولى كه «ماكياولى» مبتكر آن بود در دنياى گذشته و امروز كم نبوده و نيست.
پيامبران راستين و دروغين را غالباً بر سر همين دوراهيها مىتوان شناخت و دستهبندى نمود.
آنانكه براى نيل به اهداف و پيشبرد مقاصد خويش هيچ گونه قيد و شرطى را به رسميت نمىشناسد، و استفاده از هر نوع وسيلهاى را اعم از اينكه مشروع و خردپسند باشد يا نه، مباح مىشمرند، آنانكه مفاهيمى همچون عدالت، راستى، امانت آزادى و ... را تا آنجا ميخواهند كه به اهدافشان تحقق بخشد و به هنگامى كه هدف در جهت مخالف قرار گرفت با همه وداع مىگويند مسلماً درزمره پيامبران دروغين هستند.
«پيامبران راستين» هيچگاه چنين نيستند آنها يك سلسله اصول اساسى را كه به آن پاىبندند و ايمان دارند و طرحريزى كردهاند، در جنگ و صلح، در خشم و آرامش؛ در سختيها و آسانيها، محترم مىشمارند و هرگز از آنها عدول نمىكنند.
هيچگاه در مواقع خطر و احتمال شكست متوسّل به امور غير انسانى و غير منطقى نمىشوند و به هنگام پيروزى اصول عدالت را درباره دشمن فراموش نمىكنند.
اين دستور آسمانى پس از پيروزى محمد (ص) بر نيرومندترين پايگاههاى دشمن يعنى مكه نازل گرديد: وَ لا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ أَنْ صَدُّوكُمْ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ أَنْ تَعْتَدُوا (مائده- 2): «دشمنى با مردمى كه شما را از
زيارت مسجدالحرام بازداشتند نبايد موجب تعدى و تجاوز گردد».
يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا كُونُوا قَوَّامينَ لِلَّهِ شُهَداءَ بِالْقِسْطِ وَ لا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلى أَلَّا تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوى وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ خَبيرٌ بِما تَعْمَلُونَ (مائده- 8): «اى، مؤمنان براى خدا قيام كنيد و بعدل و دادگواهى دهيد و دشمنىها و كينهها هرگز مانع اجراى عدال شما نگردد، عدالت كنيد كه به پرهيزكارى نزديكتر است، و پرهيزگار باشيد خدا به اعمال شما آگاه است».
جالب توجه اينكه اين دو آيه از سوره مائده است، و سوره مائده طبق نقل مفسران آخرين سورهاى است كه بر پيامبر نازل گرديد، يعنى در هنگامى كه مسلمانان در اوج قدرت و پيروزى بودند و تمام موانع را از سر راه خود برداشته بودند، و بنابراين امكان هر گونه تصفيه حساب و انتقامى از دشمنان خونخوار و سنگدل براى آنان ممكن بود، با اين حال چنين دستوراتى را مربوط به عدل و داد دريافت داشتند.
داستانى را كه آيه نخست به آن اشاره مىكند مربوط به سال «حديبيه» است كه دشمن مانع از اين شد كه مسلمانان مراسم زيارت خانه خدا را انجام دهند، يعنى مربوط به چندين سال قبل از نزول آيه.
با اين حال آنها مأمور به اجراى عدالت و تسلّط بر اعصاب خود و عدم پيروى از هواپرستيهاى عدالتكش شدند، و تاريخ مىگويد اين مأموريت را هم خوب اجرا نمودند.
به هنگامى كه ارتش اسلام آماده براى شركت در يكى از ميدانهاى جهاد مىشدند پيامبر، فرماندهان لشكر و سربازان را به اين جملهها به وظائف خويش آشنا مىساخت:
«... برويد به نام خدا، از او استمداد جوئيد و براى او طبق آئين پيامبر جهاد كنيد.»
اى مردم! هيچگاه گرد مكر و فريب نگرديد و در غنايم خيانت ننمائيد.
كشتگان دشمن را مورد هتك قرار ندهيد و چشم و گوش و ديگر اعضاى آنها را- آنسان كه در جاهليت معمول بود- قطع نكنيد.
پيرمردان و پيرزنان و كودكان را به قتل نرسانيد و متعرّض رهبانان كه در غارها و ديرها ساكنند نشويد.
هرگز درختان را از ريشه نزنيد مگر اينكه مجبور شويد.
نخلستان را مسوزانيد و در آب غرق نكنيد.
درختان ميوه را قطع ننمائيد و زراعتها را به آتش نكشيد ...
حيوانات حلال گوشت را جز براى قُوت خود از بين نبريد.
هرگز آبهاى دشمن را با زهر آلوده نسازيد.
و از حيله (و شبيخون زدن) بپرهيزيد».
همانطور كه مشاهده مىشود استفاده از هر وسيله غير انسانى را حتى در برابر خونخوارترين دشمنان ممنوع ساخته است، نه اجازه خرابكارى ميدهد، نه استفاده از طريق ناجوانمردى، و نه متعرض افراد بى دفاع شدن.
«سن هيلر» كه از مورخان مشهور معاصر است مىگويد: «پيامبر اسلام از حيث عقل و فهم و خداپرستى و رحم و انصاف بر تمام معاصران خود تفوق و برترى داشت، و حكومتى كه او بوجود آورد بر اساس فضايل انسانى خود استوار ساخته بود»(1)
1) تاريخ تمدن اسلام و عرب صفحه 126
شاگرد بزرگ مكتب پيامبر على (ع) به هنگام دادن دستورات جنگى به جنگجويان صفين نيز چنين مىگويد:
لاتُقاتلوهم حَتَّى يُبْدِئُوكُمْ ... فَاذا كَانَتْ الهَزِيِمَةُ بِاذنِ اللّهِ فَلاتَقْتُلوا مُدَبراً وَ لا تُصِبُوا مُعَوراً و لا تَجَهَّزوا عَلى جَريحٍ وَ لا تَهَيَّجُوا النِساءَ بِاذَى وَ انْ شَتَمْنَ اعْراضكم وَ سَبَبْنَ امَرائَكُم (1)
: «شما هرگز به جنگ دست نزنيد تا دشمن شروع كند (و شما به عنوان دفاع دست به اسلحه ببريد) ... هنگاميكه به فرمان الهى سپاه دشمن رو به هزيمت نهاد، فراريان را نكشيد، و افرادى كه تسليم شدند به قتل نرسانيد، متعرّض مجروحان نشويد و از آنها انتقام نگيريد.
هرگز زنان را آزار نكنيد اگر چه به شما بد و ناسزا گويند، و به امرا و پيشوايانتان دشنام دهند.»
در داستان فتح مكه ميخوانيم هنگاميكه يكى از فرماندهان سپاه اسلام شعارى داد كه نشانه آمادگى براى انتقام بود و گفت: اليوم يومَ المَلْحَمةِ، اليَومُ تُستحَلُ الحرمةُ، اليوم أَذَلَّ اللّهُ قريشاً: امروز روز جنگ و خونريزى و انتقام است، امروز شخصيتها و احترامات پايمال مىگردد، امروز خداوند قريش را خوار كرده است».
فوراً پيامبر دستور بركنارى او را صادر كرد و فرمود به جاى آن شعار چنين شعار دهند:
الْيَومُ يَوْمُ المَرْحَمَه ... الَيومُ اعَزَ اللّه قُرَيشا
: «امروز روز عفو و گذشت و بخشش است، امروز روز عزّت و سربلندى قريش است».
اجتناب و پرهيز او از وسائل غير انسانى و نادرست به اندازهاى بود كه حتى اگر مقدمات آن از طرف ديگران نيز فراهم شده بود، آن را برهم
1) نهجالبلاغه بخش دوم فرمان 14
مىزد، هر چند به سود او بود، و مردم را به واقعيات آشنا مىساخت.
مثلًا هنگامى كه «ابراهيم» فرزند پيامبر در زمان حيات او بدرود زندگى گفت و همزمان آن آفتاب گرفت، و مردم اين را معجزهاى براى پيامبر تلقى كردند و گفتند:
گرفتن آفتاب به خاطر مرگ فرزند پيامبر بوده، فوراً به منبر رفت و فرمود:
«ايُّها النَّاسُ! انَّ الشَّمْسَ وَ القَمَرَ آيتانِ مِنْ آياتِ اللّهِ يَجْرِيانِ بِامِرِهِ مُطِيعانِ لَهُ، لا يَنْكَسِفانِ لِمِوُتِ احَدٍ وَ لالِحَياتِهِ، فَاذِا انكَسَفا او احَدُهُما صلواثمَّ نَزَلَ مِنَ المِنْبَرِ فَصَلّى بِالناس الكُسوف فَلَمَّا سَلَّمَ، قالَ يا عَلى قُمْ فَجَهِزْ ابِنْىِ!»(1): «اى مردم آفتاب و ماه دو نشانه از نشانههاى خداوندند، به فرمان او حركت مىكنند و مطيع امر او هستند، نه براى مرگ كسى تاريك ميشوند و نه براى زندگى كسى، هنگاميكه كسوف و خسوف روى دهد نماز بخوانيد (و به ياد خدائى بيفتيد كه اينها همه مخلوق او و سر بر فرمان وى هستند، نه همچون آفتاب و ماهپرستان كه اين دو را مىپرستيدند).
سپس از منبر پايين آمد و فرمود: على، برخيز و مقدّمات دفن فرزندم را فراهم كن».
از عبارت اخير استفاده ميشود كه پيامبر پيش از اقدام به تجهيز و دفن فرزند، زمزمه ارتباط «كسوف» با «مرگ فرزند» را از مردم شنيد، براى اينكه اين فكر نادرست را در نطفه خفه كند به منبر برآمد و آن جملههاى تاريخى را گفت.
مطمئناً اگر او دعوى نبوت را وسيلهاى براى مقاصد شخصى قرار داده بود نه تنها نبايد با اين طرز فكر مبارزه كند بلكه بايد از آن حداكثر
1) بحارالانوار جلد ششم باب عدد اولادالنبى( ص)
استفاده را به سود خويش بنمايد.
معمولًا افراد ناصالح اشخاصى مانند خود را به گرد خويش جذب مىكنند، اين قاعده گر چه دائمى و كلّى نيست، ولى غالباً چنين است.
مثل معروفى است كه مىگويند: «امامزاده را بايد از زوّارش شناخت»!.
افراد فاسد و سودجو و فرصتطلب هميشه در همين فكرند كه قطبهاى قدرت ناصالحى را بيابند، و به آنها امتياز بدهند و از آنها امتياز بگيرند و به مفاصد نامشروع خود برسند.
البته نمىتوان انكار كرد كه ممكن است افراد ناصالح دور يك مركز قدرت صالح را بگيرند و بخواهند از وجود او به سوى خود استفاده كنند، و يا در پناه صلاح و پاكى آن قدرت، سرپوشى بر اعمال خلاف خود بگذراند، و به همين دليل وجود چنين افراد منافق و دو رو را هرگز نمىتوان نقصى براى آن تشكيلات دانست.
ولى مهم اين است كه ببينيم نزديكان و خواص و محرم اسرار آن شخص چگونه افرادى هستند، اگر ديديم خاصّان و رازداران و معتمدان و بالاخره شاگردان ممتاز مكتب او، افرادى پاك و با ايمان و شايستهاند اين نشانه پاكى و درستى خود آن مبدأ است.
و اگر افراد كلّاش و فاسد و قلّابى و نادرست بودند حتماً در خود مبدأ اشكالاتى وجود دارد.
اكنون به خاصّان و رازداران و شاگردان اصلى مكتب پيامبر اسلام
(ص) مىنگريم، افرادى همچون على بن ابى طالب (ع) را مىبينيم، و در طبقات بعد كسانى همچون سلمان و ابوذر و مقداد را مشاهده مىكنيم.
در ميان ياران خاص او كسانى بودند كه از نظر موقعيت اجتماعى و جنبههاى مادى و صورى در سطوح كاملًا پائينتر قرار داشتند، ولى پيامبر به خاطر امتيازات معنوى، آنها را بر ديگران مقدم مىداشت.
اتفاقاً همين موضوع موجب اعتراض سخت مخالفان گرديد، عدهاى از شخصيتهاى مخالفان مانند «عينية بن حصين» و «اقرع بن حابس» و امثال آنها نزد او آمدند در حالى كه افرادى همچون «سلمان» و «صهيب» و «ابوذر» و «عمار» و «خباب» و امثال آنها از تهيدستان ياران پيامبر نزد او بودند.
هنگامى كه چشمشان به اين صحنه افتاد با غرور و نخوت خاصى گفتند: لو نحيت عنار روائح صنانهم ... جلسنا نحن اليك و اخذناعنك، فلا يمنعنا من الدخول اليك الاهؤلاء!: «اگر بوى زننده و نامطلوب اينها را از ما دور مىساختى ما نزد تو مىنشستيم، و از تعليمات تو مىگرفتيم (و بكار مىبستيم) تنها مانع آمد و شد ما نزد تو اينها هستند»! ...
همين جا بود كه آيه شريفه: «وَ اصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداةِ وَ الْعَشِيِ (سوره كهف- 28) نازل گرديد.
اين آيه مسير پيامبر را كاملًا روشن ساخت، و تأكيد كرد كه تحت تأثير سخنان غرورآميز و نخوتبار اين از خود راضيها كه به مردان خدا با نظر تحقير و توهين مىنگرند، واقع نشود، و ياران خود را از ميان «پاكيزه خويان كهن جامعه و پرهيزكار» انتخاب كند، نه «سپيد جامههاى دل سيه»!.
روح حقطلبى و انسانى خاصى كه بر اين آيه سايه افكنده است كاملًا آشكار و روشن است، اگر پيامبر مرد حق و حقيقت نبود، نبايد آن افراد صاحب نفوذ و ثروتمند را به اين آسانى- به خاطر حمايت از جمعى تهيدست پاكدل- از خود برنجاند و طرد كند.
در آيهاى كه بعد از اين آيه نازل شده قرآن در برابر اينگونه افراد و اينگونه تقاضاها دست به تهديد كوبندهاى مىزند و مىگويد: وَ قُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ فَمَنْ شاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْيَكْفُرْ إِنَّا أَعْتَدْنا لِلظَّالِمينَ نارًا أَحاطَ بِهِمْ سُرادِقُها (كهف- 29): «بگو اين آئين حقى است از طرف خدا هر كس ميخواهد ايمان بياورد و هر كس نمىخواهد نياورد، ما براى ستمگران آتشى فراهم ساختهايم كه همچون خيمه از هر سو آنها را احاطه ميكند»!.
اين بيان صريح و قاطع به خوبى اثبات مىنمايد كه تا چه اندازه اسلام براى آن دسته از پاكدلان تى دست احترام قائل بوده و به عكس تا چه حد در برابر آن ثروتمندان آلوده مقاومت بخرج ميداده است.
اين بود نمونه كسانى كه به او ايمان آورده بودند و از طرف وى حمايت مىشدند.
استقامت و پافشارى مدّعى نبوت و عدم انحراف و تذبذب در عقيده، و از خود گذشتگى و فداكارى او در راه هدفش، يكى ديگر از نشانههاى صدق گفتار اوست.
البته اين قرينه مانند بسيارى از قرائن ديگر اگر تنها فرض شود، ممكن است مورد گفتگو قرار گيرد و هميشه جنبه قطعى
نداشته باشد.
ولى هنگامى كه اين قرينه بر ساير قرائن ضميمه شود به خوبى مقصود را اثبات مىكند.
در هيچ يك از تواريخ ديده نشده كه پيامبر اسلام در جائى عقبنشينى كرده باشد يا از ميدان جهاد فرار كند، حتى در ميدان احد كه كار به منتهى درجه وخامت رسيد و اغلب افراد يا همه جز على «ع» از ميدان خارج شدند به گوشهاى پناه بردند، پيامبر (ص) در ميدان ايستاد و با اينكه جراحات پيشانى و دندان، او را به شدت آزار ميداد و ظاهراً هيچ اميدى به نجات او نمود ايستادگى نمود.
هجرت از مكه هرگز به معنى خالى كردن ميدان نبود، بلكه براى استفاده از يك تاكتيك عاليتر انجام شد، به همين دليل مخالفان هرگز راضى به اين هجرت نبودند، و اصولًا تمام حوادث «ليلة المبيت» به خاطر جلوگيرى از هجرت پيامبر بود، زيرا ميدانستند اگر پيامبر به مدينه برود اسلام با سرعت گسترش مىيابد و كسى نمىتواند به اين سادگى بر محمد (ص) دست يابد.
مورّخان شرق و غرب از ايستادگى عجيب محمد (ص) در جبهه حوادث و روبرو شدن او با آن همه مشكلات كه از يك انسان عادى ساخته نيست، ستايش بسيار كردهاند.
گوستاولوبون مىنويسد: «از هيچ خطرى فرار نمىكرد و در عين حال خود را بدون جهت هم به خطر نمىانداخت»(1)خونسردى او در برابر بزرگترين خطرها به حدّى بود كه در ميدان
1) تمدن اسلام و عرب صفحه 119
احد هنگامى كه خون، صورتش را فراگرفته بود، با تأسف فرمود: كَيْفَ يُفْلَحُ قَوْمٌ خَضَبُوا نَبيَّهُم وَ هُوَ يَدْعُوا الى رَبِّهِمْ (1): «چگونه جمعيتى كه چهره پيامبر خود را به خون آلودند سعادتمند مىشوند در حالى كه او (كارى جز اين نداشته كه) آنها را به سوى پروردگارشان دعوت مىكند.
يكى ديگرى از مدارك شناسائى پيامبران راستين از غير آنها، مطالعه در چگونگى برخورد آنان با انحرافات فكرى و عملى است كه احيان دامنگير تودهها در محيطهاى گوناگون مىشود.
اين مسئله جاى انكار نمىتواند باشد كه گاهى افكار عمومى در يك محيط گرفتار اشتباه يا انحراف مىگردد، و يا دانسته به راهى بر خلاف حق گام مىنهد، جهتگيرى پيامبران راستين و دروغين در برابر اينگونه مسائل كاملًا مختلف است.
مدّعيان دروغين چون مقيّد و پاىبند اصول خاصى كه نتوانند از آن دورى جويند نيستند، خود را به خواستههاى اكثريت كه موجب برخوردارى از حمايت آنان خواهد شد تطبيق ميدهند.
آنها ميخواهند پيشرفت كنند و به اهداف شخصى خود برسند، خواه اين پيشرفت از طرق اصولى باشد، يا غير آن.
و از آنجا كه همآهنگى با اين گونه انحرافات غالباً احساسات
1) اين حديث در بسيارى از كتب حديث اسلامى از جمله صحيح بخارى ج 5 ص 127 و محجة البيضاء ج 4 ص 121 نقل شده است.
منحرفان را به نفع مدّعيان برمىانگيزد و ممكن است رنگ احترام به افكار و خواستههاى عمومى را نيز به آن بزنند، اين مدّعيان ترجيح ميدهند كه هر گونه اصولى را فداى جلب رضاى عوام كنند و به اصطلاح بر طبق مسير آب حركت نمايند. 0
ولى «پيامبران راستين» هرگز نمىتوانند چنين باشند، چه اينكه آنها تابع اصول و مقررات الهى خاصى هستند كه عدول از آنها ممكن نيست. لذا بسيار مىشود كه در جهتى مخالف جهت افكار يا تمايلات عمومى كه گرفتار انحرافاتى شده است گام مىنهند، و مسلماً در آغاز كار دشواريهاى فراوانى خواهند داشت و با عكسالعملهاى شديدى روبرو مىشوند.
اينجاست كه بايد در چنين مواردى به قيمت خصومت توده مردم، و گلاويز شدن با افكار عمومى، و شنا كردن بر خلاف مسير آب، راه خود را با هزار زحمت به سوى هدف باز كنند و مسير افكار را تصحيح نمايند.
به عبارت ديگر آنها در حفظ اصول مقدّسى كه آوردهاند هرگز انعطافى نشان نمىدهند و از آن منحرف نمىگردند، در حالى كه مدّعيان دروغين چنين نيستند، و از هر نظر قابل انعطافند و آزادى عمل دارند زيرا به اصولى پاىبند نمىباشند.
اكنون كمى به تطبيق اين اصل كلى و وضع زندگى پيامبر اسلام بپردازيم:
ما مىبينيم مبارزه با بتپرستى در رأس تمام مبارزات او بود، او هرگز در اين باره نعطافى نشان نداد، و در حالى كه با يهود و نصارى كه داراى شريعت و آئين آسمانى بودند حاضر به همزيستى مسالمتآميز شد،
و آنها را در صورت عدم قبول اسلام با شرائط خاصى به عنوان يك اقليت محترم مىپذيرفت، هرگز با مشركان كه اكثريت قريب به اتفاق آن محيط را تشكيل ميدادند چنين معاملهاى نكرد و روى خوشى نشان نداد، و براى كوبيدن افكار منحط و غلط بتپرستان خرافى لحظهاى آرام نگرفت.
درست فكر كنيد: «در محيطى كه بتپرستى از در و ديوار آن مىبارد و هيچ گونه آمادگى براى توحيد احساس نمىشود، در محيطى كه مقدّسترين مراكز عبادت آنها (كعبه) به صورت بتخانه مجلّلى درآمده، و خود او هم از طايفهاى است كه پاسداران بتخانه محسوب ميشوند (طايفه قريش) مبارزه با بت و بتپرستى چه كار مشكل و طاقتفرسائى است؟!.
اين مبارزه براى او بسيار گران تمام شد و براى اين كار دشمنى تمام سران مكه و شخصيتها و اقوام و بستگان خود را خريد و بارها جان خود را به خطر انداخت، ولى دستبردار نبود، و بالاخره همه را روشن ساخت.
دشمنان او- با امكانات وسيعى كه داشتند- حاضر به دادن همه گونه امتياز در برابر صرف نظر كردن از اين مبارزه شدند، ولى او نپذيرفت.
جمعى از سران مكه و بزرگان مشركان مانند عتبه، شيپه ابوسفيان و ليدبن مغيره، ابوجهل، عاص بن وائل، نضر بن حارث، و عدّهاى ديگر كنار كعبه جمع شدند و دنبال پيامبر فرستاند، و هنگاميكه آن حضرت آمد روى به سوى او كرده گفتند:
انّا دعوناك لنعذر اليك، فلانعلم احداً ادخل على قومه ما ادخلت على قومك،
شتمت الالهة! و عبت الدين! و سفهت الاحلام و فرقت الجماعة فان كنت جئت بهذا التطلب ما لا اعطيناك
و ان كنت تطلب الشرف سودناك
و ان كانت علة غلبت عليك طلبنالك الاطباء
قال: ليس شىء من ذلك بل بعثنى الله اليكم رسولا و انزل كتاباً(1)
«ما از تو دعوت كردهايم كه به تو اتمام حجت كنيم!
ما احدى را سراغ نداريم كه اين بلا را كه تو به سر قوم و ملت خود آوردهاى آورده باشد!
به خدايان (بتها) ناسزا گفتهاى،
بر آئين ما عيب گرفتهاى،
صاحبان مغزهاى متفكر ما را سفيه و نادان خواندهاى،
و در ميان جمعيت تفرقه افكندهاى!.
اگر هدفت از اين كار مال و ثروتى باشد در اختيار تو مىگذاريم، اگر طالب مقام و شخصيتى هستى به تو رياست ميدهيم،
و اگر بيمارى بر تو چيره شده (و ناراحتى روحى دارى) از اطباء براى درمان تو دعوت مىكنيم»!
پيامبر (با خونسردى آميخته با صراحت و قاطعيت) گفت:
«هيچ يك از اينها نيست. بلكه خداوند يگانه يكتا (اللّه) مرا به عنوان رسول به نزد شما فرستاده و كتابى نيز بر من نازل كرده است».
مسئله بتپرستى تنها مسئلهاى نبود كه مورد توجه تودهها بود، و او با آن مبارزه كرد.
مسئله رباخوارى كه اسلام تا آن حد آن را كوبيده كه در سر حد جنگ با خدا (حرب من اللّه) قرار داده است از رايجترين كارهاى مكّيان بود، و
1) مجمعالبيان جلد 6 صفحه 439( در تفسير سوره اسراء)
اصولًا قسمت مهمى از زندگى اشراف و سرجنبانهاى مكه روى رباخوارى مىگرديد بطوريكه «مكه» در آن زمان شهر رباخواران بود:
موضوع «تحقير مقام زن» و پايمال ساختن انواع حقوق اجتماعى او، و حتى سلب حق حيات از دختران، و انواع خرافات و موهوماتى كه به صورت يك بيمارى همهگير درآمده بود، همه مسائلى بودند كه مبارزه با آنها حركت در جهت مخالف آب بود.
ولى پيامبر بىاعتنا به افكار انحرافى محيط و تمايلات اكثريت قريب به اتفاق، باتمام اينها تا سر حد پيروزى مبارزه كرد و تمام مشكلات آن را هم تحمل نمود، و نتيجه درخشانى هم گرفت.
بد نيست نمونهاى از كار مدّعيان دروغين را هم در اينجا بررسى كنيم و با يكديگر مقايسه نمائيم.
ميدانيم بهائيگرى در عصرى پيدا شد كه گرايش به بىبند و بارى اخلاقى و فرار از مسئوليتهاى اجتماعى و ... در آن عصر در ميان قشرهائى كاملًا به چشم ميخورد و كاروان آن از غرب به شرق مىآمد.
بوجود آورندگان اين مسلك روى فرصتطلبى خاصى كه داشتند اين معنى را كاملًا احساس نموده، و براى جلب توجه جمعى خود را با آن تطبيق دادند و احكامى صادر كردند كه نمونه آن را در زير ملاحظه مىكنيد:
1- الغاى مجازاتهاى شديد مربوط به اعمال منافى عفّت و قائل شدن به يك جريمه مالى كاملًا خفيف!
2- لزوم گذاشتن زلف (و اگر امروز بودند حتماً به سبك هيپىها!)
3- جواز استخدام دوشيزگان براى خدمت!
4- جواز رباخوارى!
5- جواز استعمال ظروف طلا و نقره!
6- جواز استماع انواع موسيقى!
7- تبديل نماز و روزه اسلامى به يك مراسم بسيار ساده و سبك!
8- نهى شديد از دخول در سياست!!
9- نهى از نماز جماعت! (مگر در نماز اموات!)
10- عدم لزوم وضو و تيمم با آن مراسم اسلامى و تبديل آن به مراسم ساده و احياناً مضحك مانند استفاده از ذكر مخصوصى به جاى آب! و احكام ديگرى از اين قماش (1)
سرعت تأثير و دوام اثر در افكار صاحبدلان و قشرهاى فهميده يكى ديگر از نشانههاى واقعيت يك دعوت است.
چرا؟
زيرا چنين تأثيرى هنگامى ممكن است كه پايه دعوت روى فطريات و واقعيت زندگى، و منطبق با قوانين آفرينش كه حاكم بر زندگى اجتماعى بشر است باشد.
يك قانون غير فطرى و ناسازگار با سازمان روحى، و ارگانيسم جسمى انسان، كم اثر و بر فرض تأثير كمدوام و ناپايدار است.
به عبارت ديگر: «قوانين تشريعى» همواره بايد مكمّل «قوانين تكوينى» باشد و رمز پايدارى و بقاى آن در همين است.
1) گنجينه حدود و احكام در ابواب مختلف
فى المثل پايه زندگى انسان كه از فطرت او الهام مىگيرد بر اساس ارتباط افراد، استحكام پيوندهاى اجتماعى تشكيل زندگى خانوادگى و روابط دسته جمعى است.
بنابراين اگر آئينى دعوت به سوى رهبانيت، و انزواطلبى، و ترك دنيا نمود (آنچنان كه در ميان ديرنشينان مسيحى، و يا ترك ازدواج آنچنان كه در ميان كشيشان كاتوليك رايج است) مطمئناً دوامى نخواهد داشت، همانطور كه امروز مىبينيم جز قالب بىروحى از اين مراسم باقى نمانده.
سرّ اين موضوع روشن است، انسان همواره به سوى امورى كشانيده مىشود كه فطرت او اقتضا مىكند نه امورى بر ضد فطرت، و يا مخالف عقل و خرد.
ممكن است در اينجا كسانى ايراد كنند كه ما امروز مسلكهاى نادرستى را سراغ داريم كه صدها ميليون نفر را به سوى خود جذب كرده و بطور فعالى از آن دفاع مىكنند، آيا كمونيسم از اين قبيل نيست؟
ولى توجه به يك نكته مىتواند جوابگوى اينگونه سئوالات باشد، و آن اينكه پيروزى نسبى اين قبيل مسلكها نه به خاطر اصالت همه جانبه آنهاست، بلكه به خاطر آميختن اصول نادرست، با تزهائى همچون مبارزه با استعمار انسانها، اختلاف طبقاتى، بردگى افراد و ملل به دست افراد و ملل ديگر مىباشد، و در واقع رمز موفقيت آنها در همين قسمت نهفته است، نه در اصول ديگر.
بنابراين سر پيروزى و پيشرفت يك آئين، يا مسلك، همواره مرتبط با يك امر واقعى و به عبارت ديگر نقطه يا نقاط قوت آن است.
اما پيشرفت سريع اسلام چيزى نيست كه بر كسى مخفى باشد، و جالب اينكه پيدايش آئينى از يك سرزمين عقب مانده نيمه وحشى، با توجه به وسائل كند ارتباطى آن روز، و نفوذ عميق و گسترده آن در سراسر جهان متمدن هنوز به صورت يك معما براى مورّخان بزرگ غربى باقى مانده است.
نويسندگان كتاب «تمدّن غرب و مبانى آن در شرق» كه سه تن از دانشمندان معروف آمريكائى هستند هنگاميكه به فصل مربوط به «پيدايش و گسترش اسلام» مىرسند صريحاً اعتراف مىكنند: «با تمام كوششهائى كه براى شناخت پيشرفت سريع اسلام در جهان شده، تا آنجا كه در مدتى كمتر از يك قرن توانست بر قسمت عمده جهان متمدن آن روز سايه بيفكند، و علىرغم تفسيرها و تجزيه و تحليلهائى كه در اين قسمت از تاريخ به عمل آمده هنوز اين مسئله به صورت معمائى باقى است!
كتابى كه دانشمند اروپائى و اكسياواگليرى تحت عنوان و «پيشرفت سريع اسلام» نگاشته شاهد ديگرى براى توجه عميق مورخان و جامعهشناسان غرب به امتياز سرعت تأثير آئين محمد (ص) در محيط خود و در جهان آن روز و سپس در دنياى امروز است.
مخصوصاً مطالعه اين قسمت از تاريخ اسلام را بايد با توجه به وضع مردم حجاز، و فقدان سواد، وجود تعصبهاى كشنده و لجاجت شديد كه از خصايص اقوام نادان و عقب افتاده است، انجام داد.
بايد توجه داشت كه شانس پيشرفت يك انقلاب اصلاحى در چهارچوب وحدت فكرى و عقيدتى و اجتماعى در ميان چنين مردمى بسيار كم است زيرا:
اولًا- در چنين محيطها، و در ميان چنين افراد، اختلافات بسيار زياد و ريشهدار است، زيرا هر مسئله جزئى كه تصادم مختصرى با منافع آنها داشته باشد منجر به برخوردهاى شديد، و وحشتناك مىشود، و بنابراين طرح وحدت با موانع قوى مواجه خواهد بود.
ثانياً- «گذشت» آنها به نسبت كمى رشد اجتماعى و فكرى آنها بسيار كم، و كوچكترين مسائل تا مدتى طولانى در روح آنها پايدار ميماند، اصولًا مسئلهاى كوچك براى آنها وجود ندارد، و هر امر جزئى در نظرشان كلى و مهم است و به همين دليل كينهجو و كينهتوزند.
ثالثاً- به همان اندازه كه سطح افكار آنان پائين است، و منطقشان ضعيف، حكومت عادات و تقاليد بر آنها فوقالعاده قوى و ديرپاست، و به همين جهت شكستن عادات آنها كار بسيار مشكلى محسوب مىشود.
اقوام جاهليت نمونه بارزى از اين نوع مردم بودند و هزاران پرونده اختلاف ميان آنها وجود داشت كه هر يك از آنها كافى بود آتش جنگى را ساليان دراز شعلهور نگاه دارد.
ولى پيامبر آمد و تمام اين پرورندهها را به طرز ماهرانهاى سوزانيد، دلها را از كينهها با آب تعليمات حياتبخش خود شستشو داد، و سازمان فكرى و اجتماعى و اخلاقى آنها را به كلى دگرگون ساخت و آنها را به صورت مبلّغان ورزيده و داعيان آئين جديد براى روشن كردن جهان تاريك آن روز به همه جا فرستاد، از تاريكى نور آفريد، و از مرگ زندگى، و از پراكندگى و نفاق و جهل، اتحاد و برادرى و دانش.
البته اعتراف مىكنم كه شرح هر يك از اين قرائن دهگانه نيازمند
به ذكر شواهد مستند تاريخى فراوان است كه از عهده «بخشى از يك كتاب» بيرون مىباشد.
اما گمان ميكنيم با در نظر گرفتن اشاراتى كه در همين بحث كوتاه شد بتوان دريچهاى بسوى اين طرز استدلال براى شناخت پيامبران راستين از دروغين مخصوصاً براى شناسائى پيامبر بزرگ اسلام (ص) گشود.
راه سوم
براى شناسائى پيامبر اسلام گاهى راه ديگرى نيز به راههاى فوق افزوده مىشود، و آن از طريق بررسى بشاراتى است كه در كتب انبياى پيشين آمده است.
ولى چون در اين زمينه در كتابهائى مانند «انيس الاعلام» و «الهدى» و «بشارات عهدين» به قدر كافى بحث شده، از بسط سخن در اينباره خوددارى نموده و خوانندگان گرامى را به كتابهاى فوق ارجاع ميدهيم.
1- تفسير مجمعالبيان
2- تفسير آلاءالرحمن
3- تفسيرالبيان
4- تفسير على بن ابراهيم قمى
5- اعجاز قرآن (رافعى)
6- اعجاز قرآن از نظر علوم روز (يداللّه نيازمند شيرازى)
7- مفردات غرائب القرآن
8- تاريخ علوم (پيرو روسو)
9- تاريخ تمدن اسلام و عرب (گوستاولوبون)
10- تاريخ تمدن (جرجى زيدان)
11- نجوم بىتلسكوپ
12- الهيئة و الاسلام
13- قاموس كتاب مقدس
14- تمدّن غرب و مبانى آن در شرق
15- فرهنگنامه (دائرةالمعارف)
16- محجةالبيضاء
17- بحارالانوار
18- صحيح بخارى
19- دانشمندان بزرگ جهان علم
20- دانستنيهاى جهان علم
و كتابهاى ديگر
1- فيلسوف نماها چاپ هشتم
2- آفريدگار جهان چاپ چهارم
3- خدا را چگونه بشناسيم چاپ دوم
4- رهبران بزرگ چاپ دوم
5- آئين ما چاپ دوم
6- حلوه حق چاپ چهارم
7- آخرين فرضيههاى تكامل چاپ دوم
8- رساله مقدمه وحى چاپ چهارم
9- بحثى درباره ماترياليسم و كمونيسم چاپ دوم
10- نماز مكتب عالى تربيت چاپ دوم
11- ترجمه تفسيرالميزان- جلد اول چاپ دوم
12- ترجمه تفسيرالميزان- جلد دوم چاپ دوم
13- القواعد الفقهيه جلد اول چاپ اول
14- القواعد الفقهيه جلد دوم چاپ اول
15- همه ميخواهند بدانند چاپ دوم
16- اسرار عقبماندگى شرق چاپ اول
17- مسئلهاى به نام عود ارواح و ارتباط با ارواح چاپ اول