ghaemiyeh.com
سرشناسه : فتاحي زاده، فتحيه، ۱۳۴۳ -
عنوان و نام پديدآور : دختران پيامبر صلالله عليه و آله زينب ، رقيه ، امكلثوم به ضميمه شيما خواهر رضاعي پيامبر صلالله عليه و آله/ فتحيه فتاحيزاده.
مشخصات نشر : تهران: نشر مشعر، ۱۳۹۱.
مشخصات ظاهري : ۹۱ص.؛ ۱۹×۹/۵سم.
فروست : زنان اسوه؛ ۷.
شابك : 978-964-540-367-4
وضعيت فهرست نويسي : فيپا
يادداشت : كتابنامه : ص. [ ۸۷ ] - ۹۱ ؛ همچنين به صورت زيرنويس.
موضوع : محمد (ص)، پيامبر اسلام، ۵۳ قبل از هجرت - ۱۱ق. -- دختران
رده بندي كنگره : BP۲۷/ف۲۵د۴ ۱۳۹۱
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۹۳۸
شماره كتابشناسي ملي : ۲۷۳۲۵۱۷
سعادت واقعى انسان و شرط پويايى جوامع بشرى در سايه شناخت و كارآمد كردن سيره اولياى الهى است. پر آشكار است كه سيره اولياى الهى، بهويژه اهلبيت ( عليهم السلام) به عنوان متقنترين آموزههاى تربيتى و اساسىترين مؤلفه در فرهنگ اسلامى است. شناخت واقعيتهاى زندگى آنان و بهرهگيرى از روش و منش و رفتار و گفتارشان، مىتواند زمينههاى تعالى و سعادت واقعى انسان را فراهم سازد. از اينرو پژوهش در آثار اولياى الهى، بهويژه جستوجو در احوال خاندان پاك نبوت كه در دامان پر مهر آنان كاملترين انسانها پرورش يافتهاند، به منظور الگوگيرى از آنان، ضرورت انكارناپذير مراكز پژوهشى است.
گروه تاريخ و سيره مركز تحقيقات حج در راستاى ايفاى رسالت خود براى ترويج فرهنگ اصيل اهلبيت (عليهم السلام) دست به انتشار شرح حال عدهاى از مردان و زنان انسانساز زده است. در اين جستار به شرح حال فرزندخواندگان رسول خدا (صلى الله عليه و آله) زينب، امكلثوم و رقيه پرداخته شده است كه البته شيما خواهر رضاعى پيامبر (صلى الله عليه و آله) نيز بدان ضميمه شده است.
در پايان مركز تحقيقات حج لازم مىداند كه از پژوهشگر محترم سركار خانم فتحيه فتاحىزاده و همكاران محترمشان خانم نجميه افشارى و فاطمه نظرى و همه كسانى كه در به ثمر رسيدن اين اثر كوشيدهاند، سپاسگزارى كند.
انه ولى التوفيق
مركز تحقيقات حج
گروه تاريخ و سيره
تاريخ صدر اسلام چنان پر اهميت است كه همواره محقّقان اسلامى و غير اسلامى درباره آن تحقيق و پژوهش كردهاند. اما از آنجا كه برخى از اين گزارشهاى تاريخى با هم تناقض دارند، بازنگرى تاريخ اسلام مىتواند نكات غير واقعى تاريخ را برنماياند و راه را براى شناخت واقعيت هموار سازد. البته به شرط اينكه اين بازنگرى و تحقيق به دور از تعصب و پيشداورى باشد.
بر اين اساس در اين نوشتار كوشيدهايم كه به بررسى و شرح حال دختران پيامبر (صلى الله عليه و آله) بپردازيم؛ به اين صورت كه ابتدا روايات مختلف از منابع فريقين را گزارش كرده، سپس با تأكيد بر آراى تحليلى، درستى گفتهها را مىسنجيم. در بخش پايانى نيز به شرح حال
شيما خواهر رضاعى رسول خدا (صلى الله عليه و آله) پرداختهايم. اميد است كه اين گام ناچيز، بستر مطالعات دقيقتر را در اين زمينه فراهم كند.
بر پايه منابع اهل سنت، زينب بزرگترين دختر رسول خدا (صلى الله عليه و آله) و مادرش، خديجه ( عليها السلام) دختر خويلد بن اسد بن عبدالعزى بن قصى بوده است.(1)وى هنگامى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) سى سال داشت؛ يعنى ده سال قبل از بعثت ولادت يافت.(2)
اما براساس برخى نقلها، زينب دختر واقعى پيامبر نيست. ابوالقاسم كوفى در روايت صحيحى نقل مىكند:
هاله، مادر زينب، با مردى از بنىمخزوم ازدواج كرد و پس از مرگ شوهرش، بار دوم با مردى از بنىتميم ازدواج كرد و از او پسرى به نام «هند» به دنيا آورد. اين مرد تميمى از همسر ديگرش دو
دختر به نامهاى زينب و رقيه داشت. مرد تميمى با همسرش از دنيا رفتند. هند نيز نزد اقوام پدرى خود رفت و هاله با اين دو دختر (زينب و رقيه) باقى ماندند. هاله اندكى پس از ازدواج پيامبر (صلى الله عليه و آله) با حضرت خديجه از دنيا رفت و اين دو دختر در دامان حضرت خديجه و پيامبر (صلى الله عليه و آله) بزرگ شدند و [چون] سنت عرب اين بود كه اگر كسى يتيمى را تربيت مىكرد، آن يتيم به او منسوب مىشد، ازاينرو، نمىتوانست با او ازدواج كند.(1)
يكى از تاريخنويسان معاصر با استناد به اين نوع روايات و شواهد ديگرى همانند اينكه حضرت خديجه قبل از پيامبر (صلى الله عليه و آله) با كسى ازدواج نكرده است، ثابت مىكند كه زينب دخترخوانده پيامبر است؛ زيرا طبق نقلهاى فراوان، بزرگان قريش از حضرت خديجه خواستگارى مىكنند و او تنها همسرى پيامبر (صلى الله عليه و آله) را برمىگزيند. ازاينرو زنان قريش غضبناك شده او را سرزنش مىكنند كه تو ازدواج با اميران و بزرگان قريش را نپذيرفتى و با يتيم فقير ابوطالب ازدواج كردى؟ !
1) الاستغاثه، ج١، صص۶٨ و ۶٩؛ ر. ك: تصوير خانواده پيامبر در دائرۀ المعارف اسلام، صص٣١١ و ٣١٢.
پس رواياتى كه بر ازدواج حضرت خديجه با اعرابى يا مردى از بنىتميم دلالت دارد، پذيرفتنى نيست.(1)افزون بر اينكه در منابع متعدد تصريح شده كه زينب و رقيه، دختران هاله، خواهر حضرت خديجه و دخترخوانده پيامبر (صلى الله عليه و آله) بودهاند.(2)
بر اين اساس، بايد گفت كه زينب و رقيه دختران حقيقى رسول خدا (صلى الله عليه و آله) نبودند و در واقع ربائب يا دخترخوانده آن حضرت بودند، اما چون در دامان پيامبر اسلام رشد يافتند، طبق سنت عرب، به پيامبر (صلى الله عليه و آله) منسوب شدند.
زينب پيش از بعثت با «ابوالعاص بن ربيعۀ بن عبدالعزى بن عبد شمس بن مناف بن قصى» كه مردى ثروتمند و از قبيله قريش بود، ازدواج كرد.(1)بنا به نقلى نام ابوالعاص، «لقيط»(2)و به عقيده برخى ديگر نام وى «قاسم» يا «مقسم» بوده است.(3)
برخى معتقدند كه مادر ابوالعاص، هاله دختر خويلد و خواهر حضرت خديجه است كه در اين صورت زينب دختر حضرت خديجه ( عليها السلام) و ابوالعاص پسرخاله زينب بوده است.(4)
پس از بعثت و دشمنى قريش با پيامبر (صلى الله عليه و آله) ، آنان پيشنهاد طلاق دادن دختر پيامبر (صلى الله عليه و آله) را در ازاى گرفتن امتيازاتى به ابوالعاص دادند. ولى ابوالعاص اين پيشنهاد را رد كرد و زينب را بهترين همسر براى خود خواند.(1)
1) انساب الاشراف، ج٢، ص٢٣.
زينب براى ابوالعاص پسرى به نام على و دخترى به نام «امامه» آورد. على در كودكى درگذشت و امامه زنده ماند و على بن ابىطالب پس از شهادت فاطمه (عليها السلام) امامه را به توصيه خود حضرت زهرا٣ قبل از شهادتش، به همسرى گرفت.(1)
1) الطبقات الكبرى، ج٨، ص٢۵؛ الاستيعاب، ج۴، ص١٨۵٣؛ سبلالهدى، ج١١، ص٣٠؛ البدء و التاريخ، ج۵، ص١٩؛ منتهى المطلب، ج٣، ص٣١۴.
زمانى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) به نبوت مبعوث شد، زينب در غياب همسر خود ابوالعاص به منزل پدر رفت و مادرش خديجه او را از نبوت پدر آگاه كرد. در همان زمان، زينب همراه با ديگر خواهرانش اسلام را پذيرفتند. زينب پس از بازگشت به خانه به شوق استقبال همسرش از دين محمد (صلى الله عليه و آله) به انتظار او نشست. اما ابوالعاص با وجود اينكه پيامبر را بسيار دوست مىداشت و در صداقتش شك نداشت، از پذيرش اسلام ابا كرد و گفت:
من پدر تو را دوست دارم. اما نمىخواهم كه مردم بگويند شوهرت قوم خويش را خوار كرد و به پدرانش كفر ورزيد تا زنش را راضى كند.
اما زينب با وجود انكار ابوالعاص همواره در كنار
او ماند و تلاش كرد كه او را به اسلام فراخواند و او را قانع كند كه آنچه محمد (صلى الله عليه و آله) آورده از سوى خداست. از سوى ديگر ابوالعاص نيز همسر خود را به تكذيب پدر يا رجوع به پدران خود و عبادت بتها وادار نمىكرد.(1)
بعد از وفات حضرت خديجه و ابوطالب (سال دهم بعثت) كه ياور پيامبر (صلى الله عليه و آله) بودند، محمد (صلى الله عليه و آله) دچار اندوه فراوان شد و اين سال را «عام الحزن» ناميد. زينب و ديگر دختران حضرت براى كاهش ناراحتى ايشان، تمام محبت و عشق خود را به ايشان ابراز مىكردند.
زمانى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) به يثرب هجرت كرد، سران قريش در پى قتل ايشان برآمدند و زينب تا رسيدن خبر سلامتى پيامبر به يثرب آرام و قرار نداشت و نگران بود.(2)
در روايت آمده است كه زينب پس از اسلام آوردن همراه پيامبر به مدينه هجرت كرد.(1)اما ابوالعاص از مسلمان شدن خوددارى كرد.(2)
در روايتى ديگر آمده است كه ابوالعاص همراه مشركان در جنگ بدر شركت كرد و اسير شد و چون مردم مكه افرادى را براى پرداخت فديه اسيران روانه كردند، زينب نيز گردنبندى را كه هديه مادرش بود، همراه عمر بن ربيع، برادر ابوالعاص به عنوان فديه ابوالعاص فرستاد.
پيامبر (صلى الله عليه و آله) با ديدن گردنبند، آن را شناخت و به مسلمانان فرمود: «اگر صلاح بدانيد اسير زينب را رها
كنيد و كالاى او را همراه خودش پس فرستيد» .
مسلمانان به اين فرمان گردن نهادند و پيامبر از ابوالعاص تعهد گرفت كه زينب را براى آمدن به حضور رسول خدا (صلى الله عليه و آله) آزاد بگذارد و ابوالعاص به وعدهاش عمل كرد.(1)
عبدالله بن ابىبكر در روايتى از قول زينب مىگويد:
همين كه ابوالعاص به مكه بازگشت به من گفت: «آماده شو كه به پدرت ملحق گرديم» . من به همين منظور از خانه بيرون آمدم كه دختر عُتبۀ مرا ديد و گفت: «اى دختر محمد به من خبر رسيده كه آهنگ پيوستن به پدرت را دارى» . گفتم: «نه» . گفت: «از من پنهان نكن. من زنى ثروتمند هستم و مىتوانم تمامى نيازهاى سفر تو را فراهم كنم» . اما زينب مىگويد: «باز از ترس گفتم كه چنان قصدى ندارم» .
وقتى زينب آماده شد، كنانۀ بن ربيع كه برادرشوهرش بود، همراه او به راه افتاد. وقتى اهل مكه اين خبر را شنيدند، هباربن اسود و نافع بن عبدالقيس فهرى به دنبال آنها رفتند و شروع به تهديد آنها كردند. در اين هنگام، كنانه تيرى در كمان خود نهاد و گفت: «هركس به من نزديك شود، او را با تير
1) انساب الاشراف، ج١، ص٣٩٧؛ دلائل النبوه، ج٣، ص١۵۴.
خواهم زد» .
ابوسفيان كه همراه جمعى از بزرگان مكه به تعقيب آنها آمده بود، گفت: «تير مينداز تا با تو صحبت كنم» . آنگاه آمد و كنار كنانه ايستاد و گفت:
اين كار صحيحى نبود كه اين زن را روز روشن و در برابر همه مردم حركت دادى. وانگهى تو مىدانى كه چه مصيبت بزرگى در بدر به ما رسيده است. به همين سبب، مردم از اين كار تو خشمگين هستند و آن را براى خود توهينى مىدانند و مىگويند اجازه نمىدهيم كه دختر محمد (صلى الله عليه و آله) را از چنگ ما بيرون ببرد. حالا هم او را برگردان و چند روزى كه گذشت، بىسروصدا او را در شب راه بينداز و پيش پدرش ببر؛ چون به جان خودم ما نيازى به حبس كردن او نداريم و با توجه به گرفتارىهاى خود، كينهاى از او در دل نمىپرورانيم.
كنانۀ بن ربيع گوش داد و همراه زينب به مكه برگشت و پس از دوسه روز او را آرام و بىسروصدا حركت داد و به حضور پيامبر (صلى الله عليه و آله) آورد.
و در نقلى آمده است، هنگامى كه هبار بن اسود به كنانه و زينب رسيد و آن دو را تهديد كرد، زينب از ترس كودكى را كه در شكم داشت، سقط كرد.(1)
1) السيرۀ النبويه، ابن هشام، ج١، ص۶۵٣؛ دلائل النبوه، ج٣، صص١۵۵ و ١۵۶.
در روايتى از قتاده آمده است كه ابوالعاص اندكى پس از هجرت زينب، مسلمان شد و نزد پيامبر آمد و رسول خدا زينب را پيش او برگرداند.(1)
قتاده گويد:
سپس سوره برائت نازل شد و طبق آيات آن سوره، هرگاه زن پيش از شوهر مسلمان مىشد، راهى براى رجوع شوهر جز با عقد مجدد نبود.
مؤيد كلام قتاده، روايت ديگرى است كه ابومعاويه ضرير و يزيد بن هارون از عمر بن شعيب از پدرش نقل كردهاند كه گفته است: «پيامبر دخترش را با عقد و كابين تازه به ابوالعاص برگرداند» .(2)
در روايتى نيز به نقل از ابن عباس آمده است كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) با همان عقد نخست و بدون تعيين مهر جديد، زينب را نزد ابوالعاص فرستاد.(3)
1) الطبقات الكبرى، ج ٨، ص ٢٧؛ انساب الاشراف، ج١، ص٣٩٧؛ سبلالهدى، ج١١، ص٢٩؛ به نقل از: حاكم با سند صحيح؛ البدء والتاريخ، ج۵، ص١٩
2) الطبقات الكبرى، ج٨، صص ٢۶و ٢٧؛ انساب الاشراف، ج١، ص٣٩٧؛ اسدالغابه، ج۶، ص١٣١
3) الطبقات الكبرى، ج٨، ص٢٧؛ انساب الاشراف، ج١، ص٣٩٩؛ سبلالهدى، ج١١، ص٣٠؛ البدايۀ و النهايه، ج٣، ص ٣٣٢؛ به نقل از شعبى؛ اسدالغابه، ج۶، ص ١٣٢؛ المبسوط، ج۵، ص۵١.
زينب در آغاز سال هشتم هجرى در مدينه درگذشت(1)و امايمن كنيز رسول خدا (صلى الله عليه و آله) ، سوده دختر زمعه و ام سلمه همسران پيامبر از كسانى بودند كه پيكر او را غسل دادند.(2)
در روايتى آمده است كه پس از وفات زينب، پيامبر (صلى الله عليه و آله) فرمود:
شمار غسلهايى كه به او مىدهيد، فرد باشد؛ سه بار يا پنج بار و در غسل پنجم، مقدارى كافور اضافه كنيد و چون او را غسل داديد مرا خبر كنيد.
پس از اتمام غسل، حضرت پارچهاى از جامه خود را دادند و فرمودند: «اين را بر بدنش بپيچيد» (3)
در روايتى آمده است كه وقتى زينب وفات كرد، پيامبر (صلى الله عليه و آله) بر جنازه او نماز گزارد(1)و در روايتى ديگر آمده است كه فاطمه (عليها السلام) بر خواهرش نماز خواند.(2)كه البته با وجود رسول خدا (صلى الله عليه و آله) نماز خواندن حضرت فاطمه (عليها السلام) بعيد است و در صحت روايت مزبور بايد ترديد كرد.
رُقيّه در سن ٣٣ سالگى پيامبر (صلى الله عليه و آله) به دنيا آمد.(1)
برخى گمان كردهاند كه رقيه، كوچكترين دختر رسول خدا بوده است. اما گروهى ديگر معتقدند كه زينب بزرگترين دختر پيامبر و رقيه پس از اوست.
ابوعمر نيز مىگويد:
در اينكه زينب بزرگترين دختر پيامبر باشد، اختلافى نيست. اما در فرزندان بعد از او اختلاف نظر وجود دارد.(2)
همانطور كه در مبحث قبلى اشاره شد، رقيه نيز
طبق نقل معتبر، دخترخوانده پيامبر (صلى الله عليه و آله) است.(1)علامه جعفر مرتضى نيز با تكيه بر اين نقلها و گفته قتاده كه رقيه و خواهران او در دوران اسلام به دنيا آمدند(2)يا اين مطلب كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) سه سال يا پنج سال قبل از بعثت با حضرت خديجه ازدواج كرده است(3)، نتيجه مىگيرد رقيهاى كه با عتبه فرزند ابولهب و سپس با عثمان ازدواج كرده، غير از رقيهاى است كه پس از اسلام (بنا به نقلى) از حضرت خديجه متولد شده است.(4)به هر حال رقيهاى كه در منابع از آن سخن به ميان آمده است، دخترخوانده پيامبر (صلى الله عليه و آله) بوده است.
رقيه بعد از اسلام آوردن با رسول خدا بيعت كرد.(5)وى از همان ابتداى پذيرش اسلام، در گفتار و رفتار همانند حضرت خديجه ( عليها السلام) و از مكارم اخلاق و ايمان وافر برخوردار بود.(6)
در روايات آمده است كه رقيه قبل از بعثت پيامبر (صلى الله عليه و آله) با عتبۀ بن ابىلهب بن عبدالمطلب ازدواج كرد. مادر عتبه امجميل دختر حرببن اميه بود كه بعد از نزول سورۀ مباركه «مسد» به «حَمّالۀ الحَطَب» معروف شد.
زمانى كه خبر بعثت پيامبر (صلى الله عليه و آله) به ابولهب و همسرش امجميل رسيد، آنها شروع به تمسخر پيامبر كردند و شيطان تخم كينه را در وجودشان نهاد. آنها تصميم گرفتند كه از نزديكترين افراد پيامبر، يعنى رقيه و امكلثوم، انتقام بگيرند و اين انتقام با آزار و اذيت آنها بود. امجميل در اين مدت تمام تلاش خود را براى پراكندن بذر نفاق و فتنه و فساد به كار برد و كوشيد تا در راه تبليغ حضرت محمد (صلى الله عليه و آله) موانعى را
ايجاد كند تا او را آزار دهد تا اينكه سوره مسد نازل شد.(1)
زمانى كه آيه اول سوره مسد نازل شد، ابولهب از پسرش عتبه خواست كه رقيه را طلاق دهد و گفت:
رأسى مِن رَأسِكَ حرامٌ إِنْ لَمْ تَطْلُقْ إِبنَتَهُ. (2)
اگر دختر او [محمد (صلى الله عليه و آله)] را طلاق ندهى، همواره با تو قهر خواهم بود.
به نظر مىرسد كه در صورت درستى اين روايت، درخواست طلاق از جانب ابولهب براى انتقام از رقيه و پدرش باشد؛ چرا كه رقيه به اسلام گرويده بود.(3)
گرچه روايت مذكور معروف است، اما در روايت ديگرى آمده است كه با نزول آيه، رسول خدا (صلى الله عليه و آله) از عتبه خواست كه رقيه را طلاق دهد. رقيه دليل آن را جويا شد و حضرت فرمود: «زن ابولهب حمالۀ الحطب است» . عتبه، رقيه را طلاق داد و وى با عثمانبن عفان در مكه ازدواج كرد.(4)
درخواست طلاق از سوى پيامبر (صلى الله عليه و آله) بر آن دلالت دارد كه حضرت مىكوشيد از همراهى زن مسلمان و مرد مشرك جلوگيرى كند.(1)
درحالىكه در نقلى ديگر از ابن هشام آمده است كه قريش براى اينكه پيامبر را درگير مشكلات خانوادگى كنند، فرزندان ابولهب را تحريك كردند و به طلاق دادن دختران پيامبر واداشتند.(2)
با توجه به اينكه ابن هشام پيش از همه بدون ذكر ابولهب و داستان شأن نزول سوره مسد، قريش را موجب طلاق دانسته است و از سوى ديگر، بعضى روايات نزول سوره مسد را مربوط به سالهاى هفتم تا دهم پيش از هجرت مىدانند(3)، بيان ابن هشام كه قريش باعث و تحريككننده طلاق بودند، صحيحتر به نظر مىرسد. البته جاى اين احتمال نيز باقى است كه ابولهب و امجميل در واكنش به نزول اين سوره، فرزندان خود را به طلاق واداشته باشند؛ زيرا روايت ديگرى نزول اين سوره را مربوط به سالهاى آغازين بعثت مىداند. (4)
عثمان بن عفان در مكه با رقيه ازدواج كرد و ابتدا با او به حبشه هجرت كرد و سپس از حبشه به مكه برگشتند و همراه رسول خدا (صلى الله عليه و آله) به مدينه رفتند. پس از زياد شدن آزار مشركان، عثمان و رقيه نزد پيامبر (صلى الله عليه و آله) آمدند و از شدت آزار مشركان شكايت كردند. پس از ايشان، گروهى ديگر از مؤمنان براى شكايت از وضع موجود نزد رسول خدا (صلى الله عليه و آله) آمدند و پيامبر به ايشان فرمود كه به حبشه هجرت كنند. پس از هجرت به حبشه، شايعه شد كه قريش به محمد (صلى الله عليه و آله) ايمان آورده است و در اين هنگام بسيارى از هجرت كنندگان به حبشه، از جمله عثمان و رقيه، به مكه بازگشتند. اما قريش با رسيدن خبر بازگشت مهاجران، بيش از پيش به آزار و اذيت آنها پرداخت و اين امر موجب شد كه
مؤمنان دوباره از رسول، اجازه هجرت به حبشه را بگيرند. ازاينرو عثمان و رقيه براى بار دوم به حبشه هجرت كردند. رقيه تنها دختر رسول خدا (صلى الله عليه و آله) بود كه به حبشه هجرت كرد.(1)
درباره هجرت به حبشه روايت شده است اولين مسلمانانى كه از بنىاميۀ بن عبدشمس بن عبدمناف به حبشه هجرت كردند، عثمان بن عفان بن ابىالعاص بن اميه، با همسرش رقيه بنت رسول الله (صلى الله عليه و آله) بودند.(2)
جعفر مرتضى عاملى مىگويد:
در اينكه عثمان و خانوادهاش اولين مهاجران به حبشه بودند، جاى شك است؛ چراكه اگر او اولين مهاجر با خانوادهاش باشد، پس اباسلمه چه مىشود كه او را اولين مهاجر با خانواده دانستهاند(3)و اگر او اولين كسى باشد كه به تنهايى مهاجرت كرده، پس اينكه برخى اولين مهاجر را «حاطب بن ابىعمر» (4)يا «سليط بن عمر»(5)دانستهاند چه مىشود؟ !(6)
رقيه در حبشه از عثمان فرزندى به دنيا آورد و نام او را «عبدالله» گذاشت؛ اما وى پس از ابتلا به بيمارى در دو سالگى و به نقلى در شش سالگى(1)درگذشت. در روايتى نيز آمده است كه وى در سال چهارم هجرى و بعد از مادرش رقيه از دنيا رفت(2)و رقيه ديگر فرزندى به دنيا نياورد.(3)
رقيه بعد از جنگ بدر و بازگشت پيامبر (صلى الله عليه و آله) به مدينه نزد عثمان وفات يافت(1)و در بقيع به خاك سپرده شد.(2)
مؤيد تاريخ وفات رقيه روايتى است كه وفات وى را در ماه ذىالحجه و بعد از جنگ بدر مىداند. ابنقتيبه ذكر مىكند كه رقيه ده ماه و بيست روز بعد از ورود پيامبر (صلى الله عليه و آله) به مدينه درگذشت.
معناى گفته ابن قتيبه آن است كه رقيه در ماه محرم وفات كرده است و اين روايت وفات رقيه را بعد از
جنگ بدر تقويت مىكند. اگرچه اين مطلب نيازمند بررسى و دقت بيشترى است.(1)
با سند صحيح از ابن سعد و غير او روايت شده كه چون رقيه وفات كرد، پيامبر (صلى الله عليه و آله) فرمود: «اَلْحِقى بِسَلَفِنا عُثمانِ بنِ مظعون»(2)و زنان بر رقيه گريه كردند. سپس عمر بن خطاب آمد و شروع به زدن زنان كرد. . . و فاطمه با حال گريه در كنار قبر نشست و پيامبر (صلى الله عليه و آله) با گوشه لباسش چشمان او را پاك مىكرد.(3)
از انس بن مالك نيز با سندى صحيح روايت شده كه ما شاهد دفن دختر رسول خدا (صلى الله عليه و آله) بوديم و ديديم كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله) بر سر مزار رقيه نشسته بود و از چشمانش اشك جارى مى شد. سپس حضرت فرمود:
از ميان شما كسى هست كه شب با همسر خود مباشرت نكرده باشد و وارد قبر شود. عثمان وارد
1) الصحيح من سيرۀ النبى، ج٣، ص١٢۵.
2) «ملحق شو به سَلفمان، عثمان بن مظعون» . عثمانبن مظعون از مسلمانان اوليه بود، بهطورى كه بعد از سيزده نفر مسلمان شد. در اولين هجرت همراه پسرش به حبشه رفت و سپس به مدينه هجرت كرد. در جنگ بدر حضور داشت. وى مرد عابدى بود و روزها روزه مىگرفت و شبها به عبادت طى مىكرد. او اولين مهاجرى بود كه در مدينه از دنيا رفت و در بقيع مدفون شد؛ اسدالغابۀ، ج٣، صص۴٩۴ و ۴٩۵
3) اسدالغابه، ج۶، ص ١١۴؛ سبلالهدى، ج١١، ص ٣۴.
قبر نشد و ابوطلحه انصارى در پاسخ به خواسته پيامبر (صلى الله عليه و آله) وارد قبر شد.(1)
بنا به نقلى رفتار عثمان با رقيه خوب نبود؛ بهطورىكه يك بار او را به شدت كتك زد و رقيه در اثر آن به سختى بيمار شد و در اثر همان بيمارى از دنيا رفت. (2)
وفات او در ماه رمضان سال دوم هجرى و در روز پيروزى جنگ «بدر» صورت گرفت.(3)
بنابر بعضى روايات، امكلثوم دختر رسول خدا (صلى الله عليه و آله) و خديجه بوده(1)و از نظر سنى نيز از رقيه كوچكتر بوده است.(2)
امكلثوم پيش از بعثت رسول خدا (صلى الله عليه و آله) با عُتيبه پسر ابولهب بن عبدالمطلب ازدواج كرد. هنگامى كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله) به نبوت مبعوث شد و خداوند آيه اول سوره مسد را نازل كرد، ابولهب به عتيبه گفت: «اگر دختر محمد را طلاق ندهى همواره با تو قهر خواهم بود» . عتيبه، امكلثوم را كه با او نزديكى نكرده بود، طلاق داد.(3)
اما طبق گفته برخى محققان معاصر، ازدواج امكلثوم در زمان جاهليت و قبل از بعثت پيامبر (صلى الله عليه و آله) چندان پذيرفتنى نيست؛ زيرا مطابق بعضى روايات، حضرت فاطمه (عليها السلام) و خواهرش امكلثوم كوچكترين دختران پيامبر بودند.(1)ا توجه به اينكه قوىترين قول درباره سال ولادت حضرت فاطمه (عليها السلام) پنجم بعثت است، چگونه ممكن است امكلثوم پيش از بعثت با پسر ابولهب ازدواج كرده باشد؟ !(2)
افزون بر اين، نصوص زيادى تصريح دارد بر اينكه فرزندان پيامبر (صلى الله عليه و آله) (قاسم، عبدالله، طيب و طاهر) جملگى بعد از بعثت متولد شدهاند.(3)
امكلثوم پس از مسلمان شدن مادرش به اسلام گرويد و رسول خدا (صلى الله عليه و آله) هنگامى كه از زنان بيعت مىگرفت از او و خواهرانش نيز بيعت گرفت.(1)
1) الطبقات الكبرى، ج ٨ ص٣١؛ المنتظم، ج ٣، ص ٣٧۵؛ الاصابه، ج٨، ص۴۶٠.
امكلثوم همواره در مكه و نزد پدر بزرگوارش بود. هنگامى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) به مدينه هجرت كرد، امكلثوم نيز همراه ديگر كسانى كه تحت تكفل حضرت رسول بودند، به مدينه هجرت كرد و مقيم آنجا شد.(1)
1) الطبقات الكبرى، ج ٨ ص٣١؛ المنتظم، ج ٣، ص ٣٧۵؛ الاصابه، ج٨، ص۴۶٠.
زمانى كه رقيه دختر رسول خدا (صلى الله عليه و آله) درگذشت (سال دوم هجرى) ، عثمان بن عفان با امكلثوم ازدواج كرد. مراسم عقد در ماه ربيع الاول سال سوم هجرت بود و در ماه جمادىآلاخر همان سال، امكلثوم وارد خانه عثمان شد.(1)اما در برخى منابع شيعى از امام باقر و امامصادق (عليه السلام) روايت شده است كه عثمان ابتدا با امكلثوم ازدواج كرد و سپس در ايام جنگ بدر، پيامبر (صلى الله عليه و آله) رقيه را به تزويج وى درآورد.(2)
براى نمونه، مرحوم شيخ عباس قمى اين نظريه را نقل مىكند. ولى سپس مىگويد: «مشهور تزويج رقيه به عثمان قبل از امكلثوم مىباشد»(3)
درباره تاريخ وفات امكلثوم روايات متفاوت است؛ چنانكه در خبرى آمده است كه امكلثوم در شعبان همان سالِ ازدواجش فوت كرد.(1)در برخى منابع شيعى نيز آمده است كه وفات امكلثوم در سال هفتم هجرت بود. (2)
در رواياتى نيز آمده است كه امكلثوم بدون اينكه فرزندى براى عثمان بياورد، در شعبان سال نهم هجرت رخت از جهان بربست و اسماء بنت عميس و صفيه دختر عبدالمطلب او را غسل دادند. پيامبر (صلى الله عليه و آله) خود بر پيكر امكلثوم نماز گزارد و كنار قبر نشسته بود و از ديدگانش اشك مىريخت و على ( عليه السلام) ، فضل بن عباس و
اسامۀ بن زيد وارد قبرش شدند.(1)
در روايت ديگرى نيز از انس بن مالك آمده است كسى كه وارد قبر امكلثوم شد، ابوطلحه انصارى بود. در بقيع قبهاى به نام قبه بنات الرسول روى قبرهاى دختران پيامبر بوده كه اكنون اثرى نيست. (2)
پرسشى كه معمولاً در اين زمينه در اذهان وجود دارد، اين است كه آيا عثمان با دختران پيغمبر (صلى الله عليه و آله) ازدواج كرد؟
در پاسخ به اين پرسش بايد گفت:
يكى از فضيلتهايى كه براى عثمان بن عفان نقل كردهاند، ازدواج او با دو دختر نبى مكرم اسلام (صلى الله عليه و آله) به نامهاى رقيه و امكلثوم است. در اينباره ديدگاههاى مختلفى وجود دارد:
١. معروف آن است كه دو همسر عثمان، رقيه و امكلثوم، فرزندان پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) بودهاند و حقيقت آن است كه اينگونه ازدواجها براساس مصالح مسلمانان بوده است كه اهل سنت با قاطعيت تمام بر آن پافشارى مىكنند.
٢. عثمان بن عفان قبل از رسالت پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) دخترخوانده او، رقيه را گرفت كه در شبهاى غزوه بدر از دنيا رفت و روز بدر او را به خاك سپردند. بعد از رقيه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) دخترخوانده ديگر خود را به نام «امكلثوم» به عثمان داد و آن دختر در سال نهم هجرت از دنيا رفت. بنابر اين قول، مادر اين دو دختر حضرت خديجه بوده است.
٣. بعضى هم گفتهاند: آن رقيهاى كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) به عثمان تزويج كرد، دختر خودش نبود. بلكه او دختر هاله خواهر حضرت خديجه بود و پيش از او به دنيا آمده بود و رقيه، دختر پيامبر (صلى الله عليه و آله) ، بعد از بعثت به دنيا آمد. همچنين امكلثوم نيز دختر پيامبر (صلى الله عليه و آله) نبود، بلكه او نيز دختر هاله خواهر حضرت خديجه ( عليها السلام) بود، و امكلثوم دختر پيامبر (صلى الله عليه و آله) بعد از بعثت به دنيا آمد. (1)
مقدسى مىگويد:
حضرت خديجه هفت فرزند از پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) داشت: يك پسر به نام عبدمناف كه پيش از بعثت به دنيا آمد و دو پسر به نامهاى قاسم و عبدالله و چهار دختر به نامهاى امكلثوم، زينب، رقيه و فاطمه [سلام الله عليها] كه در دوران اسلام به دنيا آمدند.(2)
همچنين قسطلانى، مورخ و نويسنده كتاب «المواهب اللدنيه» مىگويد: «تمام فرزندان پيامبراكرم (صلى الله عليه و آله) جز عبدمناف، در زمان اسلام و بعد از مبعث متولد شدهاند» .(1)
حال كه معلوم شد تمام دختران پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) بعد از بعثت متولد شدند، چگونه مىتوان اين قصه تاريخى را باور كرد كه دو دختر پيامبر در زمان جاهليت با دو پسر ابولهب ازدواج كرده و بعد از بعثت از آن دو جدا شده باشند؟ !
چگونه مىتوان پذيرفت كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) ، رقيه را به همسرى عثمانبنعفان درآورد و او با عثمان در دو هجرت مسلمانان به حبشه همراه شود، درحالىكه هجرت اولى در سال پنجم پس از بعثت بود.
چگونه مىشود كه رقيه پيش از بعثت با پسر ابولهب ازدواج كند و از او جدا شود و سپس با عثمان ازدواج كند و با او به حبشه رود، و با اين حال بعد از بعثت به دنيا آمده باشد.
دلايلى كه در اين زمينه آورده شده عبارتند از:
١. فقدان رابطه صميمانه بين پيامبر و ديگر دختران آن حضرت؛ با مطالعه سيره پيامبر (صلى الله عليه و آله) درمىيابيم كه
1) المواهب اللدنيه، ج١، ص١٩۶.
رابطه بسيار صميمانهاى بين نبى مكرم اسلام و دختر بزرگوارشان صديقه طاهره ( عليها السلام) برقرار بوده است تا جايى كه هر زمان پيامبر به سفر مىرفت، آخرين كسى كه با او خداحافظى مىكرد، فاطمه زهرا بود و وقتى از سفر برمىگشت، ابتدا به ديدار فاطمه مىرفت. علماى بسيارى از شيعه و اهل سنتاين رابطه بسيار صميمانه را در كتابهاى خود به تصوير كشيدهاند؛ چنانكه يكى از القاب ايشان را «امأبيها» نقل كردهاند.
ابن حجر عسقلانى، در كتاب الإصابه و ذهبى، در كتاب سير اعلامالنبلاء خود نوشتهاند: «فاطمۀُ الزَّهراء. . . كانت تُكَنّى أمُّ أبيها»(1)
اما هيچ روايتى، حتى يك روايت ضعيف نيز در كتابهاى شيعه و سنى نقل نشده است كه پيامبر اسلام حتى يكبار درِ خانه رقيه و امكلثوم را زده باشد؛ چرا پيامبر اين رابطه بسيار صميمانه را با ديگر دختران خود نداشتهاست؟ ! نه در مدينه و نه در مكه؟ ! مگر نه اينكه به ادعاى اهل سنت آنها نيز يادگار خديجه بودند؟ !
هرچند فاطمه زهرا برترين زنان عالم بوده است،
1) الاستيعاب، ج ۴، ص ١٨٩٩؛ الإصابۀ، ج ٨، ص٢۶٢؛ سير أعلام النبلاء، ج٢، صص ١١٨ و ١١٩؛ أسدالغابۀ، ج ۵، ص۵٢٠.
ولى اگر پيامبر دخترى غير از فاطمه داشت، شايسته بود كه اين رابطه صميمانه بين آنها نيز وجود داشته باشد. يا در زمانى كه كفار قريش به پيامبر اسلام ستم مىكردند، دختران ديگر رسول خدا (صلى الله عليه و آله) كجا بودند كه از پدر حمايت كنند؟ ! بخارى و مسلم در صحيحشان نوشتهاند:
از ابن مسعود روايت شده است كه گفت: «هنگامى كه پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله) در برابر خانه كعبه نماز مىگزارد، ابوجهل و همدستانش در نزديكى خانه نشسته بودند و يك روز قبل از آن، بچه شترى نحر شده بود. ابوجهل به همدستان خود گفت: كداميك از شما حاضر است برود و شكمبه آن شتر را بياورد و هنگامى كه محمد (صلى الله عليه و آله) در سجده است، آنها را روى شانه او بيفكند؟ بدترين آنها پيشقدم شد و دستور ابوجهل را عملى ساخت. درحالىكه پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله) در سجده بود، آن شكمبه آلوده را روى شانه رسول خدا (صلى الله عليه و آله) افكند. ابوجهل و همدستانش از مشاهده اين منظره بسيار خنديدند؛ بهطورى كه بعضى از آنها از شدت خنده به روى ديگرى مىافتاد!
[ابن مسعود مىگويد:] من در اين هنگام گوشهاى ايستاده بودم و جريان را مشاهده مىكردم. ليكن
جرئت نداشتم كه شكمبه را از روى شانه حضرتش بردارم. پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله) همچنان در حال سجده بود و سر از سجده برنمىداشت تا اينكه مردى به حضور حضرت زهرا ( عليها السلام) شتافت و جريان را به عرض رسانيد. حضرت فاطمه (عليها السلام) درحالىكه از شنيدن اين سخن به شدت ناراحت شده بود، آمد و آن را از روى دوش حضرت رسول اكرم (صلى الله عليه و آله) برداشت و آنها را شماتت و ملامت كرد.(1)
در تمامى گرفتارىهايى كه براى پيامبر پيش مىآمد، تنها كسى كه مىآمد پدر را دلدارى مىداد و زخمهاى او را مداوا مىكرد فاطمه زهرا بود. اگر آنها نيز دختر رسول خدا بودند، شايسته بود كه آنها نيز فاطمه را در دفاع از پدر يارى كنند.
بعد از جنگ احد كه صورت نبى مكرم زخمى شده بود، رقيه و امكلثوم كجا بودند كه همانند فاطمه بيايند و زخمهاى پدر را شستوشو دهند؟ !
مگر نه اينكه به قول آنها آن دو نيز دختران پيامبر بودند؛ پس چرا هيچ نوع رابطهاى بين پيامبر و دختران ديگرش نقل نشده است؟ !
٢. در قضيه مباهله كه پيامبر تمام بستگان درجه
1) صحيح بخارى، ج ١، ص۶۵؛ صحيح مسلم، ج ۵، ص ١٧٩.
يك خود را انتخاب كرد، چرا ديگر دختران خود را نبرد و از بين «نساء» فقط فاطمه را انتخاب كرد؟ !
مسلم در صحيح خود مىنويسد:
عامر بن سعد بن ابىوقاص از پدرش (سعد بن ابىوقاص) نقل كرده است كه معاويه سعد را امر كرد و گفت: «تو را چه مانع است كه ابوتراب (على بن ابىطالب ( عليه السلام)) را دشنام دهى؟» [سعد] گفت: «من سه چيز (سه فضيلت) را از او در خاطر دارم كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله) درباره وى فرموده است؛ هرگز وى را دشنام نخواهم داد. چنانچه من يكى از اين سه فضيلت را مىداشتم از شتران سرخ مو برايم محبوبتر بود. . . وقتى اين آيه نازل گرديد: . . . فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ پيامبر (صلى الله عليه و آله) على و فاطمه و حسن و حسين (عليهم السلام) را فراخواند و فرمود: خدايا، اينان اهل من هستند.(1)
آيا نِساءَنا شامل ديگر دختران پيامبر نمىشد يا
1) «عَنْ عامِرِ بْنِ سَعْدِ بن أَبِى وَقّاصٍ عَنْ أَبِيهِ قَالَ: أَمَرَ مُعاوِية بْنُ أَبِىسُفْيانَ سَعْدًا فَقالَ: ما مَنَعَكَ أَنْ تَسُبَّ أَبَا التُّرَابِ؟ فَقالَ: أَمّا ما ذَكَرْتُ ثَلاثاً قالَهُنَّ لَهُ رَسُولُاللهِ٩ فَلَنْ أَسُبَّهُ لأَنْ تَكُونَ لِى واحِدَۀٌ مِنْهُنَّ أَحَبُّ إِلَىَّ مِنْ حُمْرِ النَّعَمِ. . . وَلَمّا نَزَلَتْ هَذِهِ الآيَۀُ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ دَعا رَسُولُ اللهِ صلى الله عليه و آله عَلِيًّا وَفاطِمَۀَ وَحَسَنًا وَحُسَيْنًا. فَقَالَ: اللَّهُمَّ هَؤُلاءِ أَهْلِى» . صحيح مسلم، ج ۵، ص٢٣.
پيامبر دختر ديگرى غير از صديقه طاهره نداشت؟ !
٣. چرا هيچكس از ديگر دختران پيامبر خواستگارى نكرد؟
قضيه ديگرى كه بطلان اين قضيه را روشن مىكند، اين است كه در هيچ جايى از تاريخ ثبت نشده است كه در مدينه، شخصى از مهاجرين يا انصار به خواستگارى امكلثوم رفته باشد؛ با اينكه براى خواستگارى از فاطمه زهرا و رسيدن به افتخار دامادى پيامبر، بر يكديگر پيشى مىگرفتند و هركس دوست داشت اين افتخار نصيب او شود. آيا امكلثوم دختر پيامبر نبود يا اصلاً چنين دخترى وجود خارجى نداشت؟ !
۴. حرمت جمع بين دختران رسول خدا و دختران دشمن خدا؛ علما و محدثان اهل سنت براى خردهگيرى از اميرمؤمنان ( عليه السلام) نقل كردهاند كه آن حضرت در زمانى كه فاطمه (عليها السلام) همسر او بود، دختر ابوجهل را نيز خواستگارى كرد. اين امر باعث شد كه صديقه طاهره ناراحت شود و شكايت خود را پيش پيامبر ببرد. پيامبر اسلام وقتى از اين قضيه با خبر شد، با عصبانيت به مسجد آمد و فرمود:
وَ إِنَّ فَاطِمَۀَ بَضْعَۀٌ مِنِّى وَ إِنِّى أَكْرَهُ أَنْ يَسُوءَهَا وَاللهِ
لاتَجْتَمِعُ بِنْتُ رَسُولِ اللهِ (صلى الله عليه و آله) وَبِنْتُ عَدُوِّ اللهِ عِنْدَ رَجُلٍ وَاحِدٍ.(1)
فاطمه پاره تن من است، من دوست ندارم كسى او را ناراحت كند. به خدا قسم نبايد دختر رسول خدا و دختر دشمن خدا نزد يك نفر جمع شود.
در روايت ديگرى نيز نوشتهاند كه آن حضرت فرمود:
إِلَّا أَنْ يُرِيدَ ابْنُ أَبىطالب أَنْ يُطَلِّقَ ابْنَتِى وَيَنْكِحَ ابْنَتَهُمْ فَإِنَّمَا هِىَ بَضْعَۀٌ مِنِّى يُرِيبُنِى مَا أَرَابَهَا وَيُؤْذِينِى مَا آذَاهَا.٢ (2)
اگر على ( عليه السلام) مىخواهد دختر ابوجهل را بگيرد، بايد دختر من را طلاق بدهد. فاطمه پارۀ تن من است؛ آنچه موجب رنجش فاطمه بشود، مرا مىرنجاند. . . .
از آنجايى كه بحث تنقيص مقام اميرمؤمنان ( عليه السلام) در ميان است، علماى اهل سنت اين قضيه را با آب و تاب فراوانى نقل كردهاند؛ غافل از اينكه عثمان بن عفان نيز عملاً بين دختران پيامبر و دختران دشمنان خدا نه يكبار كه چندين بار جمع كرده است.
رملۀ بنت شيبه، يكى از همسران عثمان است كه در مكه با او ازدواج كرد و از كسانى بود كه همراه
عثمان به مدينه مهاجرت كرد. ابن عبدالبر در اين زمينه مىنويسد:
رملۀ بنت شيبۀ بن ربيعۀ كانت من المهاجرات هاجرت مع زوجها عثمان بن عفان.(1)
رملۀ، دختر شيبه از كسانى بود كه همراه همسرش عثمان به مدينه مهاجرت كرد.
شيبۀ از دشمنان پيامبر اسلام بود كه در جنگ بدر به هلاكت رسيد؛ ابن حجر مىنويسد:
رملۀ بنت شيبۀ بن ربيعۀ بن عبد شمس العبشميۀ قتل أبوها يوم بدر كافرا.(2)
رملۀ، دختر شيبه. . . پدرش در جنگ بدر كشته شد، درحالىكه كافر بود.
درحالىكه نوشتهاند در همان زمان رقيه دختر رسول خدا (صلى الله عليه و آله) نيز همسر عثمان بوده است. ابن اثير در اسدالغابۀ مىنويسد:
ولما أسلم عثمان زوّجه رسول الله (صلى الله عليه و آله) بابنته رقيۀ وهاجرا كلاهما إلى أرض الحبشۀ الهجرتين ثم عاد إلى مكۀ و هاجر إلى المدينۀ.(3)
زمانى كه عثمان اسلام آورد، رسول خدا دخترش
رقيه را به همسرى او در آورد. هر دوى آنها به سرزمين حبشه مهاجرت كردند. سپس وقتى از آنجا بازگشتند، به مدينه مهاجرت كردند.
علاوه بر اين، عثمان با أمالبنين بنت عيينه و فاطمه بنت الوليد بن عبدشمس نيز ازدواج كرد؛ درحالىكه پدر هر دوى آنها نيز در آن زمان از دشمنان خدا بودند.
اگر جمع بين دختر رسول خدا و دختر دشمن خدا حرام بوده، چرا عثمان اين عمل حرام را بارها مرتكب شده است؟ ! و اگر حرام نبوده، چرا پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله) ، به قول اهل سنت، اجازه چنين كارى را به اميرمؤمنان نداد؟ ! پس معلوم مىشود كه يا قضيه خواستگارى از دختر ابوجهل از اختراعات بنىاميه و براى تنقيص مقام اميرمؤمنان ( عليه السلام) است يا پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله) دخترى غير از صديقه طاهره نداشته است.
۵. از دلايلى كه ثابت مىكند همسران عثمان دختر پيامبر نبودند، همان است كه در كلام بسيارى از علماى اهل سنت، از جمله ضياء المقدسى آمده است.(1)
1) «عن قتادۀ، قال: ولدت خديجۀ لرسول الله٩ عبدمناف فى الجاهليۀ، وولدت له فى الاسلام غلامين، و أربع بنات: القاسم، و به كان يكنى: أباالقاسم، فعاش حتّى مشى، ثم مات، و عبدالله، مات صغيرا و امكلثوم وزينب ورقيۀ وفاطمۀ. . .» . البدء والتاريخ، ج۴، ص١٣٩ و ج۵، ص١۶.
سعيد بن ابىعروه به نقل از قتاده گفته است: خديجه براى نبى مكرم اسلام، در عهد جاهليت، عبدمناف را به دنيا آورد و بعد از اسلام، دو پسر و چهار دختر به نامهاى: قاسم - به خاطر او كنيه پيامبر را «ابوالقاسم» گذاشتند. آن قدر زنده بود كه مىتوانست راه برود. بعد از آن فوت كرد - و عبدالله كه خردسال فوت كرد و امكلثوم، زينب، رقيه و فاطمه را به دنيا آورد.
شهابالدين قسطلانى بعد از نقل سخن مقدسى مىنويسد:
گفتهاند كه خديجه قبل از مبعث يك پسر براى او به دنيا آورد كه به او عبدمناف مىگفتند. غير از عبدمناف بقيه فرزندان پيامبر بعد از مبعث متولد شدهاند.(1)
و ابن عبدالبر در الاستيعاب مىنويسد:(2)
زبير گفته است: نخستين فرزند رسول خدا كه به دنيا آمد، قاسم بود و او از همه بزرگتر بود. پس از
1) «وقيل: ولد له ولد قبل المبعث، يقال له: عبدمناف، فيكونون على هذا اثنىعشر، وكلهم سوى هذا ولد فى الاسلام بعد المبعث» . المواهب اللدنيۀ، ج١، ص١٩۶
2) «و قال الزبير: ولد لرسول الله٩ القاسم و هو أكبر ولده ثم زينب ثم عبدالله وكان يقال له الطيب و يقال له الطاهر ولد بعد النبوۀ ثم امكلثوم ثم فاطمۀ ثم رقيۀ» . الاستيعاب، ج ۴، ص ١٨١٨.
او زينب و پس از وى عبدالله كه به وى طيب يا طاهر نيز مىگفتند بعد از نبوت متولد شد. پس از آن امكلثوم، سپس فاطمه و پس از وى رقيه به دنيا آمد.
از طرف ديگر نوشتهاند كه رقيه كوچكترين دختر رسول خدا و حتى از حضرت زهرا ( عليها السلام) نيز كوچكتر بوده است. چنانچه ابن كثير دمشقى مىنويسد:(1)
بزرگترين فرزند پيامبر (صلى الله عليه و آله) قاسم و پس از آن، زينب، عبدالله، امكلثوم، فاطمه و پس از آن رقيه بوده است.
با اين تفصيل، چگونه مىتوان اين سخن اهل سنت را تصديق كرد كه رقيه با عثمان ازدواج كرده، بعد با او به حبشه مهاجرت نموده و حتى در داخل كشتى فرزندى از او سقط شده است؟ ! با اينكه مىدانيمهجرت اول به حبشه در سال پنجم بعد از بعثت بوده است!
و همچنين بسيارى از علماى اهل سنت نوشتهاند كه امكلثوم و رقيه قبل از اينكه با عثمان ازدواج كنند
1) «أكبر ولده عليه الصلاۀ والسلام القاسم، ثم زينب، ثم عبدالله، ثم امكلثوم ثم فاطمۀ ثم رقيۀ. . .» .
در عقد پسران ابىلهب بودهاند و بعد از آنكه سوره «تبّت» در حق ابىلهب نازل شد، وى به فرزندانش دستور داد كه دختران رسول خدا (صلى الله عليه و آله) را طلاق بدهند. ابن أثيردر اسدالغابه مىنويسد:(1)
رسول خدادخترش رقيه را به عتبه پسر ابىلهب و امكلثوم را به عتيبه پسر ديگر ابولهب داد. وقتى سوره تبت نازل شد، ابولهب و همسرش امجميل كه همان «حمالۀ الحطب» باشد، به پسرانش دستور دادند كه دختران محمد را طلاق دهند. پس آنها را طلاق دادند. . . .
درحالىكه مىدانيم، سوره تبت زمانى نازل شد كه مسلمانان در شعب ابىطالب در محاصره بودند.(2)و محاصره در شعب ابىطالب، سال ششم هجرى و پس از هجرت به حبشه بود. با اين حال چگونه مىتوان تصديق كرد كه دختر پيامبر همسر عثمان بوده باشد؟
۶. محمد بن اسماعيل بخارى مىنويسد كه شخصى نزد عبدالله بن عمر آمد و از او سؤالهايى
كرد؛ از جمله نظر او را درباره عثمان و امام على ( عليه السلام) پرسيد؛ وى در مقايسه بين عثمان و حضرت على ( عليه السلام) مىگويد:
أَمَّا عُثْمَانُ فَكَأَنَّ اللهَ عَفَا عَنْهُ وَ أَمَّا أَنْتُمْ فَكَرِهْتُمْ أَنْ تَعْفُوا عَنْهُ وَ أَمَّا عَلِىٌّ فَابْنُ عَمِّ رَسُولِ اللهِ (صلى الله عليه و آله) وَخَتَنُهُ. . . .(1)
اما عثمان، خداوند از گناه او (فرار وى در جنگ احد) درگذشت؛ ولى شما دوست نداريد كه او را ببخشيد. اما على [( عليه السلام)] پس او پسرعموى رسول خدا (صلى الله عليه و آله) و داماد اوست.
بنابراين روايت، دفاع عبدالله بن عمر از عثمان فقط در اين مطلب خلاصه مىشود كه خداوند از گناه فرار وى در جنگ احد درگذشته است. ولى صحابهاى كه عليه او خروج كردند، او را نبخشيده و عثمان را كشتند. ولى متذكر نمىشود كه عثمان داماد پيامبر نيز بوده باشد. اما درباره اميرمؤمنان ( عليه السلام) استدلال مىكند كه او پسرعموى پيامبر و داماد آن حضرت است.
اگر عثمان داماد پيامبر بود، بايد ابن عمر به آن استدلال مىكرد؛ زيرا وى تمام تلاش خود را كرد كه
1) صحيح بخارى، ج ۵، ص ١۵٧.
هر نوع تهمتى از عثمان دور شود و معنا ندارد كه وقتى دليل قوىترى همانند دامادى پيامبر وجود دارد، وى با برهانى بىپايه و سست استدلال كند؛ زيرا عفو خداوند فقط شامل كسانى مىشد كه بعد از فهميدن زنده بودن پيامبر، برگشتند و شامل عثمان كه پس از سه روز برگشت، نمىشد. حتى اگر فرض كنيم كه عفو خداوند شامل عثمان نيز بشود، سبب نخواهد شد كه خداوند تمامى گناهان او را كه حتى پس از آن نيز انجام داده، بخشيده باشد؛ بلكه حد اكثر شامل فرار او در همان جنگ مىشود.
بنابراين شايسته بود كه اگر دامادى عثمان صحت داشت، به آن استناد مىكرد.
٧. حضرت زهرا ( عليها السلام) بعد از غصب فدك به دست ابوبكر، به مسجد آمد و خطبه غرايى خواند كه بسيارى از علماى اهل سنت آن را نقل كردهاند. آن حضرت در بخشهايى از اين خطبه مىفرمايد:
أنا فاطمۀ بنت محمد أقولها عودا على بدء، و ما أقول ذلك سرفا ولا شططا. . . فإن تعزوه تجدوه أبى دون نسائكم و آخا ابن عمى دون رجالكم، فبلغ الرسالۀ صادعا بالرّسالۀ ناكبا عن سنن مدرجۀ المشركين، ضاربا لثجهم آخذا بأكظامهم، داعيا إلى
سبيل ربه بالحكمۀ والموعظۀ الحسنۀ.(1)
اى مردم آگاه باشيد كه من فاطمه و پدرم محمّد است. گفتارم تماماً يكنواخت از سر صدق بوده و از غلط و نادرستى به دور است. . . . اگر تحقيق كنيد [پيامبر اسلام] پدر من بود نه پدر زنان شما و با پسرعموى من عقد اخوّت بسته بود نه شما.
اگر زنان عثمان دختران پيامبر بودند، نبايد فاطمه زهرا ( عليها السلام) كه سرور زنان بهشت است، چنين سخنى بگويد و از طرف ديگر عثمان نيز مىتوانست به اين سخن حضرت اعتراض كند كه زنان من نيز دختران پيامبر بودند.
بنابراين اصل مسئله ازدواج عثمان با دختران پيامبر مورد ترديد و شك است.(2)
خواهر رضاعى پيامبر (صلى الله عليه و آله) شيماء (1)، شماء(2)يا شياء سعديه(3)نام داشت. پدر وى حارث و مادرش حليمه، دختر ابىذؤيب سعديه بود. (4)
گروهى نام شيما را «جدامه»(5)و گروهى ديگر «حذافه»(6)دانستهاند.
1) «شيماء» به معناى زن خالدار است؛ الكامل، على بن ابىكرم ابن اثير ، ج ۵، ص١٢٠
2) الاستيعاب، محمد بن عبدالبر، ج۴، ص١٨٧٠
3) البدايۀ و النهايۀ، اسماعيل بن عمر بن كثير، ج۴، ص٣۶۴
4) الإصابۀ، احمد بن على بن حجر، ج٨، ص۶٢؛ أسدالغابۀ، على بن محمد الجزرى، ج۶، ص۴٧
5) الإصابۀ، ج٨، ص۶٢؛ أسدالغابۀ، ج۶، ص۴٧؛ شرف النبى، ابوسعيد واعظ خرگوشى، ص ۶۴٢؛ المنتظم، على بن محمد بن جوزى، ج ٢، ص ٢۵٩؛ الطبقات الكبرى، ج ١، ص ٩٩
6) أسدالغابۀ، ج۶، صص:۶٣ و١۶٧؛ البدايۀ و النهايۀ، ج٢، ص٢٧٣؛ دلائلالنبوۀ، احمد بن حسين بيهقى، ج١، ص١٣٢؛ الاستيعاب، ج۴، ص١٨٠٩.
زمانى كه رسول گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله) متولّد شد، در جستوجوى دايه براى اين طفل، زنى بهنام حليمه(1)را يافتند كه از قبيله بنىسعد بن بكر بود. با اجير كردن حليمه براى شير دادن به محمد (صلى الله عليه و آله) ، او در جايگاه اصليترين شخصيت دوران شيرخوارگى رسول خدا (صلى الله عليه و آله) قرار گرفت و حدود دو سال به اين امر مهم پرداخت. شوهر حليمه، حارث بن عبدالعزى بن رفاعۀ بود و نسبش به بكر بن هوازن مىرسيد. برادر رضاعى آن حضرت، عبدالله و خواهرانش انيسه و شيماء نام داشتند كه اين سه نفر از فرزندان حليمه سعديه بودند. در مدت حضور با بركت محمد (صلى الله عليه و آله) در قبيله بنىسعد، شيما به كمك مادرش از اين نگين بىنظير آفرينش نگهدارى مىكرد.(2)
در روايتى كه امام صادق ( عليه السلام) از جدّ بزرگوارشان
1) دختر أبىذؤيب بن عبدالله بن الحارث بن شجنۀ بن ناصرۀ بن عصيۀ بن نصر بن سعد
2) الإصابۀ، ج٨، ص٢٠۵؛ أسدالغابۀ، ج۶، ص١۶٧؛ الاستيعاب، ج۴، ص١٨٧٠؛ تاريخ الإسلام، محمد بن احمد ذهبى، ج٢، ص۶١٠؛ الكامل، ج ۵، ص١٢٠؛ دلائل النبوۀ، ج ۵، ص٢٠٠؛ تاريخ ابن خلدون، عبدالرحمان بن محمد بن خلدون، ج ١، ص٣۵۶؛ البدء و التاريخ، مطهر بن طاهر المقدسى، ج٢، ص۶۴۴؛ تاريخ الطبرى، ج٢، ص٧٠٨؛ دلائل النبوۀ، ج١، ص١٠١؛ تراجم سيدات بيت النبوۀ، عايشۀ عبدالرحمان بنت الشاطى، ص١۴٨.
رسول خدا (صلى الله عليه و آله) نقل كردهاند، به نقش حليمه در زندگى پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) اشاره كرده، مىفرمايند:
جبرئيل پيغام آورد كه خداى تعالى مىفرمايد: حرام كردم آتش را به صلبى كه تو از آن به وجود آمدى كه همانا عبدالمطلب و عبدالله مىباشند و به رحمى كه تو را حمل كرده و منظور آمنه است و به دامانى كه تو را كفالت نموده و او ابوطالب مىباشد و به پستانى كه تو را شير داده؛ يعنى حليمه سعديه.(1)
حليمه، زنى معروف به حسن و جمال بود. زمانى كه عبدالمطلب خواست محمد (صلى الله عليه و آله) را به وى بسپارد، پرسيد: «از كدام قبيلهاى؟» او جواب داد: «از بنىسعد» . پرسيد: «نامت چيست؟» گفت: «حليمه» . عبدالمطلب از نام او و قبيلهاش شادمان شد و فرمود: «آفرين، آفرين! دو خوى پسنديده و خصلت شايسته، يكى سعادت و خوشبختى و ديگرى حلم و بردبارى» .(2)
در پى اطلاع يافتن رسول خدا (صلى الله عليه و آله) از استقرار قبيله هوازن به فرماندهى مالك بن عوف نصرى، در منطقه «حُنين» كه گروه بسيارى را نيز به همراه زنان و فرزندان آورده بود، ايشان دستور داد كه لشكرى بزرگ (دوازده هزار نفر) تجهيز شود و به سمت آنها حركت كند.
با رسيدن مسلمانان به منطقه و هجوم جنگجويان هوازن كه در دره كمين كرده بودند، فضا بسيار سخت و ناگوار شد؛ بهگونهاى كه بيشتر مسلمانان از اطراف رسول خدا (صلى الله عليه و آله) پراكنده شدند و تنها نه يا ده نفر از بنىهاشم باقى ماندند كه عبارتند از: علىبن ابىطالب ( عليه السلام) ، عباس بن عبدالمطلب، ابوسفيانبن حارث، نوفل بن حارث، ربيعۀ بن حارث، عتبه و معتب پسران
ابولهب، فضل بن عباس، عبدالله بن زبير بن عبدالمطلب و بنابر نقلى ايمن بن [ام] ايمن. ولى سرانجام خداوند، پيامبر خود را پيروز كرد و او را با لشكرهايى از فرشتگان نيرومند ساخت.
على بن ابىطالب ( عليه السلام) نيز در پيكار با پرچمدار هوازن، او را به هلاكت رساند و اين امر باعث ترس دشمنان اسلام شد. نتيجه اين جنگ براى قبيله هوازن اين بود كه بسيارى از آنان كشته و افراد زيادى هم اسير شدند كه تعداد آنها به هزار تن مىرسيد. همچنين غنيمتهاى فراوانى به دست آمد كه بهجز آنچه ربوده شده بود، به دوازده هزار شتر مىرسيد.(1)
در ميان لشكر دشمن، مردى به نام «بجاد» بود. او كه از قبيله بنىسعد بود، مرد مسلمانى را كه به آن قبيله رفته بود، كشته، قطعه قطعه كرده و سپس جسدش را سوزانده بود. وقتى بجاد متوجه جرم سنگين خود شد، فرار كرد. (2)
رسول خدا (صلى الله عليه و آله) به سپاهيان خود دستور داد با هر وسيلۀ ممكن بجاد را دستگير كنند. آنها نيز هنگام
تعقيب دشمن، او را به همراه گروهى از قبيلهاش دستگير كردند.
در بين اين اسيران، «شيما» ، خواهر رضاعى رسول خدا (صلى الله عليه و آله) نيز ديده مىشد. او وقتى ديد مسلمانان آنها را با تندى و خشونت بهسوى اردوگاه مىبرند، صدا زد: «اى مردم! [قدرى آرامتر] به خدا من خواهر رضاعى صاحب [و بزرگ] شما هستم» .
ولى مسلمانان كه او را نمىشناختند، سخنش را باور نكردند و آنها را با همان وضعيت نزد رسول خدا (صلى الله عليه و آله) بردند. هنگامى كه به محضر آن حضرت رسيدند، شيما به رسول خدا (صلى الله عليه و آله) عرض كرد: «يا رسول الله (صلى الله عليه و آله) ! من خواهر رضاعى شما هستم» .
حضرت فرمود: «نشانهاى بر اين ادّعا دارى؟» . عرض كرد: «آرى، روزى من شما را روى زانوى خود نشانده بودم و شما پشت مرا دندان گرفتى» .
پيامبر (صلى الله عليه و آله) سخنش را تصديق كرد، برخاست و رداى خود را پهن كرد و شيما را بر آن نشاند و به او خوشامد گفت. در اين هنگام چشمان شيما پر از اشك شد. سپس پيامبر (صلى الله عليه و آله) درباره پدر و مادر شيما سؤال كرد و او خبر داد كه مدتها پيش هر دو از
دنيا رفتهاند.
بعد از شنيدن اين جواب رسول گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله) فرمود:
اگر بخواهى پيش ما بمانى، محبوب و مكرم خواهى بود و اگر دوست داشته باشى برگردى، مىتوانى بروى و نزد اقوام و خويشاوندان خود زندگى كنى.
شيما پيشنهاد دوم آن حضرت را پذيرفت. رسول خدا (صلى الله عليه و آله) نيز، چنانچه بنىسعد نقل مىكنند، غلامى بهنام «مكحول» به همراه كنيزى به او داد كه شيما آن دو را به ازدواج يكديگر در آورد و همچنان نسل ايشان در اين قبيله باقى است.(1)
در نقلى آمده است كه شيما با رسول خدا (صلى الله عليه و آله) درباره اسيران سخن گفت و عرض كرد: «راستى كه اينان خالهها و خواهران تواند» .
رسول خدا (صلى الله عليه و آله) نيز فرمود: «ما كان لى و لِبَنِىهاشمٍ فقد وَهَبْتُهُ لك» ؛ «آنچه از آنِ من و بنىهاشم است را به تو
1) المغازى، ص۶٩٧؛ الإصابۀ، ج ٨، ص٢٠۵؛ أسدالغابۀ، ج۶، ص١۶٧؛ الاستيعاب، ج۴، ص١٨٧٠؛ تاريخ الإسلام، ج٢، ص۶١٠؛ الكامل، ج۵، ص١٢٠؛ دلائل النبوۀ، ج١، ص١٠١ و ج۵، ص٢٠٠؛ تاريخ ابن خلدون، ج١، ص٣۵۶؛ البدء و التاريخ، ج٢، ص۶۴۴؛ تاريخ طبرى، ج٢، ص ٧٠٨ و ج ٣، ص١٢٠٧؛ التنبيه والإشراف، ص٢٠٩.
بخشيدم» .
بدينترتيب مسلمانان نيز مانند رسول گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله) همه اسيرانى را كه در بند داشتند، به شيما بخشيدند.(1)
1) تاريخ يعقوبى، ج١، ص ۴٢۵.
١. الاستبصار فيما اختلف من الأخبار، محمّد بن الحسن الطوسى، تصحيح: محمّد آخوندى، چاپ پنجم، تهران، دارالكتب الإسلاميۀ، ١٣٨٣. ش
٢. الاستغاثه، على بن احمد الكوفى، براساس نسخه معجم فقهى آيت الله سيد محمدرضا گلپايگانى، بىجا، بىتا.
٣. الاستيعاب فى معرفۀ الأصحاب، يوسف بن عبدالله بن محمد بن عبدالبر، تحقيق: على محمد البجاوى، بيروت، دارالجيل، ١۴١٢ه. ق.
۴. اسدالغابۀ فى معرفۀ الصحابۀ، عزّالدين بن الأثير أبوالحسن علىبن محمد الجزرى، بيروت، دارالفكر، ١۴٠٩ه. ق.
۵. الإصابۀ فى تمييز الصحابۀ، احمد بن على بن حجر العسقلانى، تحقيق: عادل احمد عبد الموجود و على محمد معوض، بيروت، دارالكتب العلميه، ١۴١۵ه. ق.
۶. إمتاع الأسماع بما للنبى من الأحوال و الأموال و الحفدۀ و المتاع، أحمد بن على المقريزى، تحقيق: محمد عبدالحميد النميسى، بيروت، دار الكتب العلميه، ١۴٢٠ه. ق.
٧.
٨. بحارالأنوار الجامعۀ لدرر اخبار الأئمۀ الأطهار، محمّدباقر مجلسى، چاپ سوم، بيروت، دار إحياء التراث العربى، ١۴٠٣ه. ق.
٩. البدء و التاريخ، مطهر بن طاهر المقدسى، مكتبۀ الثقافۀ الدينيۀ، بىتا.
١٠. البدايۀ و النهايۀ، أبوالفداء اسماعيل بن عمر بن كثير دمشقى، بيروت، دارالفكر، ١۴٠٧ه. ق.
١١. بنات النبى ام ربائبه، جعفر مرتضى العاملى، قم، مكتبۀ الاعلام الاسلامى،١٣٧۵ه. ق.
١٢. تاج المواليد فى مواليد الائمه و وفياتهم، محمد بن حسن الطبرسى، قم، مكتبۀ آيت الله العظمى المرعشى النجفى، ١۴٠۶ه. ق.
١٣. تاريخ ابن خلدون، عبدالرحمان بن محمد بن خلدون، تحقيق: خليل شحادۀ، چاپ دوم، بيروت، دارالفكر، ١۴٠٨ه. ق.
١۴. تاريخ الاسلام و وفيات المشاهير و الأعلام، شمسالدين محمد بن احمد ذهبى، تحقيق: عمر عبدالسلام تدمرى، چاپ دوم، بيروت، دارالكتاب العربى، ١۴١٣ه. ق.
١۵. تاريخ يعقوبى، احمد بن ابىيعقوب بن جعفر بن وهب، بيروت، دار صادر.
١۶. تراجم سيدات بيت النبوۀ، عايشه عبدالرحمان بنت الشاطى، قاهره، دارالديان للتراث، ١۴٠٧ه. ق.
١٧. تصوير خانواده پيامبر در دايرۀ المعارف اسلام، زير نظر: محمود تقىزاده داورى، قم، انتشارات شيعهشناسى، ١٣٨٧ه. ش.
١٨.
١٩. تفصيل وسائل الشّيعۀ الى تحصيل مسائل الشّريعۀ، محمد بن حسن الحر العاملى، بيروت، مؤسسۀ آلالبيت لإحياء التراث، ١۴١٣. ق.
٢٠. تهذيب الأحكام، محمد بن الحسن الطوسى، چاپ چهارم، تهران، دارالكتب الإسلاميۀ، ١٣۶۵ه. ش.
٢١. جواهر الكلام، محمدحسن نجفى، تحقيق: شيخ عباس قوچانى، چاپ سوم، دارالكتب الاسلاميه، ١٣۶٢ه. ش.
٢٢. جواهر المطالب فى مناقب الامام على بن ابىطالب، محمد بن احمد الدمشقى، تحقيق: محمدباقر محمودى، بىجا، مجمع احياء الثقافۀ الاسلاميه، ١۴١۵ه. ق.
٢٣. الحدائق الناضره، يوسف البحرانى، تحقيق: محمدتقى الايروانى، قم، جماعۀ المدرسين، ١۴٠٩ه. ق.
٢۴. الخصال، محمّد بن على بن الحسين بن بابويه القمى (شيخ صدوق) ، قم، جامعه مدرسين، بىتا.
٢۵. الدر المنثور فى تفسير المأثور، جلالالدين سيوطى، قم، كتابخانه آيت الله مرعشى نجفى، ١۴٠۴ه. ق.
٢۶. دلائل النبوۀ و معرفۀ أحوال صاحب الشريعۀ، احمد بن الحسين البيهقى، تحقيق: عبدالمعطى قلعجى، بيروت، دارالكتب العلميه، ١۴٠۵ه. ق.
٢٧. سبل الهدى و الرشاد فى سيرۀ خير العباد، محمد بن يوسف الصالحى الشامى، تحقيق: عادل احمد عبدالموجود و على محمد معوض، بيروت، دارالكتب العلميه، ١۴١۴ه. ق.
٢٨. السقيفۀ و الفدك، احمد بن عبدالعزيز الجوهرى، تهران، مكتبۀ نينوى الحديثه، بىتا.
٢٩.
٣٠. سير اعلام النبلاء، محمد حسين الذهبى، چاپ نهم، بيروت، موسسۀ الرساله،١۴١٣ه. ق.
٣١. السيرۀ الحلبيه، على بن برهانالدين الحلبى، بيروت، دارالمعرفۀ، بىتا.
٣٢. السيرۀ النبويۀ، اسماعيل بن كثير، بيروت، دارالفكر، ١۴١٠ه. ق.
٣٣. السيرۀ النبويۀ، عبدالملك بن هشام الحميرى المعافرى، تحقيق: مصطفى السقا و ابراهيم الأبيارى و عبدالحفيظ شلبى، بيروت، دارالمعرفۀ، بىتا.
٣۴. شرف النبى، ابوسعيد واعظ خرگوشى، تحقيق: محمد روشن، تهران، بابك، ١٣۶١ه. ش.
٣۵. صحيح البخارى، محمد بن اسماعيل البخارى، بيروت، دارالفكر، ١۴٠١ه. ق.
٣۶. صحيح مسلم، مسلم بن حجاج النيسابورى، بيروت، دارالفكر، بىتا.
٣٧. الصحيح من سيرۀ النبى الاعظم، جعفر مرتضى العاملى، چاپ چهارم، بيروت، دارالهادى، ١۴١۵ه. ق.
٣٨. الطبقات الكبرى، محمد بن سعد بن منيع الهاشمى، تحقيق: محمد عبدالقادر عطا، بيروت، دارالكتب العلميه، ١۴١٠ه. ق.
٣٩. قرب الاسناد، عبدالله بن جعفر الحميرى، قم، مؤسسۀ آلالبيت لإحياء التراث، ١۴١٣ه. ق.
۴٠. الكامل فى التاريخ، عزّالدين أبوالحسن على بن ابىالكرم (ابنالأثير) ، بيروت، دار صادر، ١٣٨۵ه. ق.
۴١. كتاب المغازى، محمد بن عمر الواقدى، تحقيق: مارسدن جونس، چاپ سوم، بيروت، مؤسسۀ الأعلمى، ١۴٠٩ه. ق.
۴٢.
۴٣. كتاب جمل من انساب الأشراف، أحمد بن يحيى بن جابر البلاذرى، تحقيق: سهيل زكار و رياض زركلى، بيروت، دارالفكر، ١۴١٧ه. ق.
۴۴. المبسوط فى فقه الاماميه، محمد بن حسن الطوسى، تحقيق: محمدباقر بهبودى، بىجا، المكتبۀ الرضويه، ١٣٨٧ه. ش.
۴۵. مناقب الامام على بن ابىطالب، ابن مغازلى، تهران، المطبعۀ الاسلاميه، ه. ق.
۴۶. المنتظم فى تاريخ الأمم و الملوك، عبدالرحمان بن على بن محمد بن الجوزى، تحقيق: محمد عبدالقادر عطا و مصطفى عبدالقادر عطا، بيروت، دارالكتب العلميه، ١۴١٢ه. ق.
۴٧. منتهى المطلب، حسن بن يوسف بن على الحلى، تبريز، نشر حاج احمد، ١٣٣٣ه. ش.
۴٨. المواهب اللدنيۀ بالمنح المحمديه، احمد بن محمد القسطلانى، بىجا، دارالكتب العلميه، ١۴١۶ه. ق.
۴٩. نساء حول الرسول، محمد برهان، بيروت، دارالجليل، ٢٠٠۵م.