ghaemiyeh.com
سرشناسه : هدايتي فخر داود، ابوالفضل، ۱۳۳۴ -
عنوان و نام پديدآور : صميمانه با زائر خانه خدا/ ابوالفضل هدايتيفخرداود.
مشخصات نشر : تهران: نشر مشعر، ۱۳۸۸.
مشخصات ظاهري : ۱۴۳ ص.؛ ۱۱×۲۲ سم.
شابك : ۸۵۰۰ ريال: 978-964-540-210-3 ؛ ۱۲۰۰۰ ريال (چاپ دوم) ؛ ۱۳۰۰۰ريال (چاپ چهارم)
وضعيت فهرست نويسي : فاپا
يادداشت : چاپ سوم: ۱۳۹۰.
يادداشت : چاپ چهارم: بهار ۱۳۹۱.
يادداشت : كتابنامه: ص. [۱۴۱]-۱۴۳ ؛ همچنين به صورت زيرنويس.
موضوع : حج
رده بندي كنگره : BP۱۸۸/۸/ھ۳۴ص۸ ۱۳۸۸
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۳۵۷
شماره كتابشناسي ملي : ۱۸۹۶۸۸۲
در ميان عبادتهايى كه اسلام براى مسلمانان مقرر داشته است، حج، جايگاهى بلند و تعيين كننده در حيات فردى و جمعى آنان دارد؛ زيرا از رهگذر اين عبادت بزرگ است كه مىتوان در كنار نيايش و پرستش پروردگار جهانيان، به همگرايى و آگاهى از دغدغههاى جهان اسلام، دست يافت.
بر پايه تعريف ياد شده از حج، حاجيان راستين كسانىاند كه از يك سو، به منظور انجام دادن تكليف عبادى خود، به سرزمين وحى و زيارت كعبه معظمه كوچ مىكنند و از ديگر سو، براى فراهم سازى بستر وحدت و تفاهم دينى، در سايه توحيد و بايستگىهاى يكتاگرايى در جهان امروز.
از اين رو، در خور توجه است كه هر حجگزار ايرانى، پيش از كوچيدن الهىاش، نخست با آموزههاى اعتقادى، اخلاقى و رفتارى مطلوب كه خدا، پيامبر اكرم (ص) و خاندان او تعليم دادهاند، آشنايى به دست آورد.
افزون بر آنچه گذشت، شايسته است كه حاجيان ايرانى، اندكاندك، انديشهها، گفتار و كردار خويش را با معيارهاى وحيانى هماهنگ سازند. براين اساس است كه يك حج رفته،
مىتواند سرمشق خوبى براى كسانى درآيد كه آرزوى زيارت خانه خدا را در دل و جان خويش مىپرورند. بسا در برخوردهاى متناسب و خداپسندانه حاجيان ابراهيمى، كسانى به حج مىگرايند كه بر اثر ذهنيتِ نادرست يا تبليغات ناصواب، نسبت به تكليف بزرگِ دينى- سياسى حج ابراهيمى بىاعتنايى مىورزند.
كتابى كه پيش روى شما شيفتگانِ زيارت كعبه و ديدار معبود يكتاست، گامى كوچك در جهت آشنايى يك سفر كرده حج، با وظيفههاى فردى و اجتماعى است كه اسلام بر دوش زائران خانه خدا نهاده است. كوشيدهام كه روشنگرىهاى دينى و اخلاقى، با زبان ساده و لحن صميمانه ارائه شود؛ يعنى نخواستهام كه با طرح دشوار و پيچيده مسائل دين كه تفكر و تأمل مىطلبد، خواننده را در تنگناى ذهنى گرفتار سازم.
شايد برخى، ساده نگارى و آسانيابى مفاهيم اين كتاب را كاستى آن شمارند؛ آيا كتابى كه همراه يك زائر است و تنها در فرصتهاى كوتاهى آن را مىخواند، مىتوان دشوارى را بر ذهن او تحميل كرد؟ از طرفى، عنوان كتاب پيشرو كه «صميمانه با زائر خانه خداست»، كوتاهى، روانى و سادگى در نوشتن را مىطلبد، نه آنچه از يك كتابِ مرتبط با فلسفه و آثار حج، انتظارش مىرود. در حقيقت، مىتوان چنين گفت كه اين كتاب، سفرنامهاى است كه زبانِ حال و قالِ خواننده ارجمند آن است.
بارى، آنچه در اين نوشتار آمده است، نمودار راهى است كه حاجى ايرانى، از ديار خود مىآغاز و آنگاه در سرزمين بركتخيز مكه، براى انجام دادن تكليف عبادىاش، مهيا مىشود. از آن پس راه خود را ادامه داده و پس از زيارت رسول خدا (ص) و خاندان بزرگوارش، عزم كوچيدن به شهر و سراى خويش دارد. با برادر و خواهر زائر، گام به گام پيش مىرويم و در هر گامى، پرتوى از هدايتهاى الهى برصراط ما افكنده مىشود. در اين آمد و شدهاى خاطره انگيز و روحپرور، مقصودى نمىجوييم، مگر خشنودى پروردگار، قبولى حج و زيارت، سربلندى دين و دينورزان، رستگارى و نيكفرجامى در زندگى اين جهانى و آن جهانى.
در پايان، حضرت دوست را سپاسگزارم كه توفيق فراهمسازى اين دفتر ناچيز را نصيب اين كمترين كرد، شايد قطرههاى چندى از اشك كه روى برخى اوراق دست نوشتهام نقش يادگارى بسته است، مرا به خواستهام برساند. ثواب اين نوشتارم را به پدر بزرگم- عزيز الله خان عزيزى- تقديم مىكنم كه در عرصه انديشه و قلم، وامدار او هستم. از دستاندركارانِ مركز تحقيقات حج، به ويژه حاج آقاى قاضىعسكر و جناب آقاى اسحاقى قدردانى مىكنم كه زمينه نشر اين اثر را فراهم كردند.
ابوالفضل هدايتى فخرداود
پاييز 88
زائر خانه خدا سلام!
عزيزم! به جان مىبينم كه جانانه عزم زيارت خانهاى را كردهاى كه خانه جان است؛ زيارت خانهاى كه براى مردم و هدايت آنها به سوى يكتاگرايى در پرستش و عشقورزى به معبود ساخته شده است! كه به زبان خود معبود:
(إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبارَكاً وَ هُدىً لِلْعالَمِينَ) (آل عمران: 96)
نخستين خانهاى كه براى مردم (و نيايش خداوند) قرار داده شد، همان است كه در سرزمين مكه است.
و تو كه از عزم زيبايت پيداست كه عاشقى راستينى! شايد تاكنون به مفهوم زيارت انديشيده باشى! شايد اين روزها و شبهاى نزديك شدن به عزيمت از خود پرسيدهاى كه فلسفه زيارت چيست؟ و زائر خانه خدا كيست؟ بىگمان اين پرسشها، و به دنبال آن پاسخهايى كه آماده كردهاى، بسترساز زيارت آگاهانه و عبادت خالصانهات خواهد شد.
اگر نگاهى اجمالى به قرآن داشته باشيم، مىبينيم كه در آياتى از اين كتاب آسمانى در مورد كعبه، از خانهاى ياد شده كه به منظور يكتاپرستى و رستگارى نسلهاى بشرى پديد
آمده است. خداوند به ويژگى بزرگ براى خانه توحيد اشاره مىكند: نخست اينكه كعبه براى مردم است؛ يعنى خانه خدا، خانه مردم است. ديگر آنكه، كعبه در سرزمين بركتخيز مكه است؛ يعنى پروردگار جهانيان از آغاز آفرينش جهان به بستر جغرافيايى كعبه، لطف و عنايت داشته است. و سوم اينكه در درازناى تاريخ بشرى، كعبه هدايتگر جهانيان است و مىدانيم كه در اديان ابراهيمى، خداوند امتهاى پيامبران را از طريق كعبه و زيارت آن، هدايت كرده است.
پس نتيجه مىگيريم كه، ما به زيارت خانهاى مىرويم كه نمىتوان همانندى براى آن در سرتاسر جهان، از گذشتههاى دور تا امروز يافت. به سخنى ديگر، مىتوان گفت كه كعبه اولين خانهاى است كه خداوند براى انسانها به وجود آورده است. از طرف ديگر، بايد دانست كه اين خانه بزرگ با دو اصل «بركت» و «هدايت» شناسانده شده است؛ يعنى خانهاى هدايتگر كه در خاكى بركتخيز قرار گرفته است.
حال كه پرتوى از قرآن كريم بر ذهن و جان ما افكنده شده؛ آيا بهتر نيست كه تعريف زيارت و زائر خانه خدا را از آيات وحى به دست آوريم؟ بدون ترديد، زيارت كعبه با نظر به آيه ياد شده، عبارت است از: حركتى متفكرانه و از روى ايمان كه سرانجام به بركت و هدايت در زندگى فردى و جمعى مىانجامد؛ و زائر حقيقى خانه خدا همان كسى است
كه منش و روش و كنش او الهى شده و يكسر در جهت خير، عزت و كرامت انسانى خود و ديگران مىكوشد.
در نگاه مولاى متقيان (ع)، حج يك نوع مهمانى است و حجگزار مهمان پروردگار مهربانى است كه پذيرايى او از ميهمان آمرزش گناهان اوست. بنابراين، زيارت خانه خدا عبارت است از: ديدار صاحب آن، ديدارى به چشم دل؛ و زائر خانه خدا يعنى مهمان عزيز كه هديهاى به نام مغفرت در انتظار اوست.
أَلْحَاجُّ وَ الْمُعْتَمِرُ وَفْدُ اللهِ، وَيَحْبُوَهُ بِالْمَغْفِرَةِ.(1)
زائر حج و عمره، مهمان خداست و خداوند به او آمرزش هديه مىدهد.
و جان برادر! چه سعادتى نصيب و روزى تو خواهد شد! اينك عازم مهمانى خداوند شدهاى! و تو مىدانى هر مهمانى آدابى دارد. راستى فكر كردهاى كه مهمان خدا در سفر حج بايد چه آدابى را رعايت كند؟ در اينجا مجال آن نيست كه يكايك آداب زيارت يا مهمانى خداوند را برشمريم، اما مىتوان به روح زيارت و مهمانى حج اشارتى داشت.
مگر نه اين است كه ما به ضيافتى بزرگ فراخوانده شدهايم؟ همان ضيافتى كه حج ابراهيمى نام دارد؟ روح اين ضيافت بزرگ الهى چيست؟ از ديدگاه پيشوايان اسلام، روح
1) محمد بن على بن بابويه قمى، الخصال، ص 645.
ضيافتِ حق در ضيافتى ديگر به نام قرآن كريم تجلى كرده است؛ يعنى هدايت مردم به سمت رستگارى در زندگى اين جهانى و آن جهانى. پس زائر خانه خدا كسى است كه روند زيارت كعبه را به گونهاى پيش برد كه رهرو هدايتهاى قرآنى باشد، كه زيارت خانه خدا گامى است به سوى حق.
خواهر و برادر زائرم فراموش نكردهاى كه چند ماه پيش از اين ميهمانى در ضيافت الهى رمضان بودهاى! ضيافتى كه همراه با ضيافت قرآن كريم برپا بود. حال كه عازم ضيافت حج ابراهيمى هستى، چه باور و احساسى دارى؟ بىگمان، تأثيرات ضيافت قرآن و رمضان، در اعتقاد و اخلاق و رفتارت پيداست. به راستى، دور از انتظار است كه كسى از ضيافت رمضان و قرآن دست خالى برگشته و اكنون عزم ضيافت حج ابراهيمى داشته باشد.
اينك نيك بينديش كه در آن مهمانىها چه هديههايى از پروردگار رحمان گرفتهاى؟! و باز بينديش كه آيا خويشتن را براى حضور در مهمانى بزرگ حج آماده كردهاى؟! هنوز هم فرصت داريم. پس تا نفس اماره و شيطان رانده شده از درگاه حق، وسوسه نكردهاند، به درون خود بنگريم و راه هدايت الهى را بپيماييم كه، تا حضور در ضيافت حج و گرفتن هديه آمرزش گناهان از خداوند چند قدم بيشتر فاصله نداريم.
اينك وقت آن است كه از خودخواهىها، خودبينىها، خودپسندىها و خودنمايىها بيرون بياييم! زيارت خانه خدا تزكيه جان مىطلبد و پالايش روان. حج ابراهيمى بدون جهاد و هجرت نفسانى ممكن نيست. چگونه به زيارت خانه خدا برويم در حالىكه دانسته و نادانسته در اسارت خواهشهاى نفسانى افتادهايم؟ زيارت دوگونه است: زيارت صورى و زيارت معنوى. اگر عاشق معبود يگانه باشيم كه طالب زيارت صورى نيستيم؛ زيارت معنوى كعبه هم نصيب زائرانى مىشود كه از پيش، خويشتن را آماده ديدار و مهمانى پروردگار ساختهاند.
(وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها* فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها* قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَّاها* وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسَّاها) (شمس: 7- 10)
و قسم به جان آدمى و آن كس كه آن را (آفريده و) منظم ساخته، سپس فجور و تقوا (شر و خيرش) را به او الهام كرده است، كه هركس نفس خود را پاك و تزكيه كرده، رستگار شده، و آن كس كه نفس خويش را با معصيت و گناه آلوده ساخته، نوميد و محروم گشته است.
در اين آيه خداوند انسان را نسبت به پاكى يا پليدى كردارش آگاهى بخشيده و هركس به آسانى مىتواند راه
فلاح و رستگارى نفس يا بيراهه خسران و زيانكارى نفس را از هم تشخيص دهد؛ زائر كعبه چه مىكند؟ آيا راه فلاح را برمىگزيند و به سمت فضايل اخلاقى مىرود، يا بيراهه خسران را مىپسندد و به طرف رذايل اخلاقى مىشتابد؟ بىگمان كسى كه راهى سرزمين يكتاپرستى شده، سعى مىكند كه خويشتن را از پليدىهاى گفتارى و رفتارى پيراسته سازد؛ زيرا زيارت كعبه طهارت نفس و تكريم شخصيت انسانى را مىطلبد.
حال كه آهنگ سفر از شهر و ديار خويش كردهاى؛ چه بسا گناهانى كه ما را از سفر زيارتى حج باز مىدارند. امام صادق (ع)، ارتكاب برخى گناهان را سبب محروميت از زيارت خانه خدا مىداند، حتى اگر زائر، خود را براى حج و مناسك آن آماده كرده باشد!
مَنْ أَرَادَ الْحَجَّ فَتَهَيَّأَ لَهُ فَحُرِمَهُ، فَبِذَنْبٍ حُرِمَهُ. (1)
هرگاه كسى قصد حج كند و خود را براى اين كار آماده سازد، اما موفق به انجام آن نشود، [بداند كه] به سبب گناهى از آن بىنصيب شده است.
زائر حقيقى كعبه لازم است پيش از اينكه قصد و اراده حج كند، آمادگىهاى معنوىاش را بالا برد و شايستگىهاى باطنى و اعتقادى و رفتارىاش را قوّت ببخشد. همانگونه كه
1) محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 96، ص 9.
اسلام جهاد اصغر يا پيكار با باطل و هجرت جغرافيايى به منظور حفظ ايمان و بقاى اسلام را دو وظيفه بزرگ مسلمانى مىشمرد، جهاد اكبر يا پيكار با تمايلات نفس اماره و هجرت اخلاقى را وظيفه ديگر مسلمانان به شمار مىآورد. به سخنى ديگر، مسلمان نمونه، مجاهد و مهاجر فى سبيل الله است؛ چه در جبهه درونى و چه در جبهه بيرونى.
حج و جهاد و هجرت، عبادتها و تكليفهاى بزرگ اسلامىاند كه هيچگاه از هم تفكيكپذير نمىباشند. يك حجگزار، هم مجاهد است و هم مهاجر. پس چگونه مىتوان آهنگ زيارت كعبه نمود، بىآنكه جهاد و هجرتى در راه خداوند انجام شود؟ سفارشهاى پيشوايان دين در مورد تهذيب نفس و آزادگى جان و پيراستگى كردار و گفتار، مفهومى جز جهاد با وسوسهها و هجرت از بدىها ندارد.
امام صادق (ع) در دعوت به تهذيب نفس و جهاد اكبر چنين فرمود:
اجْعَلْ نَفْسَكَ عَدُوّاً تُجَاهِدُهُ وَ عَارِيَةً تَرُدُّهَا، فَإِنَّكَ قَدْ جُعِلْتَ طَبِيبَ نَفْسِكَ وَ عُرِّفْتَ آيَةَ الصِّحَّةِ وَ بُيِّنَ لَكَ الدَّاءُ وَ دُلِلْتَ عَلَى الدَّوَاءِ فَانْظُرْ قِيَامَكَ عَلَى نَفْسِك. (1)
نفس خود را چون دشمنى دان كه با او مبارزه مىكنى و عاريهاى كه بايد برگردانى؛ زيرا تو طبيب
1) حسن بن على بن شعبه، تحف العقول، ص 304.
نفس خويش قرار داده شدهاى. نشانه سلامت به تو شناسانده شده و درد و بيمارى برايت روشن شده است و به دارو، راهنمايى شدهاى، پس در مبارزه با نفس انديشه كن.
هرچند راه مبارزه با نفس سركش دشوارىهايى به همراه دارد، اما راهى روشن است. چنانكه در آيات سوره مباركه شمس ديده شد؛ خداوند از طرفى بدىها را به نفس مرتبط كرده و از طرفى ديگر، خوبىها را. بنابراين، هر انسان حقگرايى كه آهنگ تهذيب و پاكى نفس را داشته باشد، مانند پزشكى است كه علايم سلامت و بيمارى را تشخيص مىدهد.
حضرت صادق (ع) در اين حديث شريف به شيعه علوى يادآور مىشود كه او، هم از درد آگاهى دارد و هم از درمان؛ چراكه آيات قرآن كريم نشانههاى سلامت و بيمارى روان انسان را شناسانده است. اكنون وظيفه مؤمنانه ما چيست؟ بىگمان ضرورت دارد كه پيش از انجام مناسك حج پزشك روح و اخلاق و رفتارمان بوده و نگاهى به دردها و درمانهاى باطنى بيفكنيم. آنگاه بدين نتيجه خواهيم رسيد كه با روح تهذيبيافته، باطن نورانى و قلب پيراسته و به اخلاص گراييده، مىتوان پاى در طريق زيارت كعبه نهاد.
بىگمان تاكنون واژه «حج ابراهيمى» را شنيدهاى! آيا تابهحال از خود پرسيدهاى كه چرا مىگويند حج ابراهيمى؟ ابراهيم خليل (ع) نخستين پيامبر از پيامبران اولواالعزم بود كه مردم را به زيارت كعبه دعوت كرد. امام باقر (ع) در اين باره چنين فرموده است:
إِنَّ إِبْرَاهِيمَ أَذَّنَ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ. فَقَالَ: أَيُّهَا النَّاسُ إِنِّي إِبْرَاهِيمُ خَلِيلُ اللهِ إِنَّ اللهَ أَمَرَكُمْ أَنْ تَحُجُّوا هَذَا الْبَيْتَ فَحُجُّوهُ فَأَجَابَهُ مَنْ يَحُجُّ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَة. (1)
همانا ابراهيم مردم را به حج فراخواند و گفت: اى مردم! منم ابراهيم، خليل خدا. خداوند شما را فرمان داده كه اين خانه را زيارت كنيد. پس به زيارت آن رويد. تمام كسانى كه تا روز قيامت حج مىروند، اين نداى ابراهيم را پاسخ دادهاند.
و بدينسان، تو اجابتكننده فرياد الهى ابراهيم خليل شدهاى! فريادى كه ريشه در تاريخ اديان ابراهيمى دارد. درحقيقت تو زائرى از زائران خانهاى هستى كه از زمانهاى دوردست پديد آمده تا زيارتگاه يكتاپرستان عاشق باشد. زائرانى كه پيش از ما نيز دعوت حج ابراهيمى را لبيك گفتهاند، چه كسانى بودهاند؟ بىترديد آنان پيروان راستين انبيا
1) شيخ حر عاملى، وسائل الشيعه، ج 4، ص 8.
بوده و همگام با وحى و همراه با ابراهيم، اسماعيل، اسحاق، يعقوب، يوسف، زكريا، يحيى، موسى، عيسى و محمدبن عبدالله (ص) به زيارت كعبه شتافتهاند! و حال نام تو در كاروان حاجيان ابراهيمى نگاشته شده؛ كاروانى كه پيشاپيش آن فريادگرى بتشكن به نام ابراهيم خليل (ع) ايستاده است! و آيا تو مىدانى ابراهيم از زائران خانه خدا چه انتظارهايى دارد؟ آيا تاكنون به اين پرسش فكر كردهاى؟ آيا دعوت به حج ابراهيمى، بدين منظور بوده كه به كعبه برويم و دور آن خانه بگرديم و بازگرديم؟! يا دعوت ابراهيم دعوت به زيارتى بوده كه همراه با معرفت باشد؟
درحقيقت حج ابراهيمى، معرفتهاى بنيادى زائر را مىطلبد؛ اين معرفتها عبارتند از:
معرفت نفس؛
معرفت رب؛
معرفت رسول؛
معرفت وحى؛
معرفت امام.
بدينگونه، آشكار مىشود كه حج حقيقى در بستر شناختهايى شكل مىگيرد كه هر كدام در دستيابى انسان به حقيقت تأثيرگذارند. حج ابراهيمى حج آگاهانه و عارفانه است. اگر معرفتهاى ياد شده، در ما پديدار شد، مىتوان
انتظارهاى ابراهيم خليل را برآورده كرد؛ زيرا ابراهيم يكسر تسليم و فروتن در پيشگاه خداوند بود و همانطور تسليم ماند، آنگاه به دنبال ساختن امتى برآمد كه حق و باطل را به درستى بشناسد و تسليم محض پروردگار باشد.
كوتاه سخن آنكه انتظار ابراهيم خليل از حاجيان در درازاى تاريخ، چيزى نيست جز همدلى و انسجام مسلمانان؛ به منظور بسترآفرينى آموزههاى زندگىبخش اسلام، در زمانها و مكانهاى متمادى.
بازگرديم به داستان پدر و پسرى كه به فرمان خداوند پايههاى كعبه را بالا آورده و براى زائران حق آماده كردند. قرآن كريم در اينجا، نيز از رابطه كعبه و مردم سخن مىگويد كه سزاوار انديشيدن است.
(وَ إِذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ مَثابَةً لِلنَّاسِ وَ أَمْناً وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِيمَ مُصَلًّى وَ عَهِدْنا إِلى إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ أَنْ طَهِّرا بَيْتِيَ لِلطَّائِفِينَ وَ الْعاكِفِينَ وَ الرُّكَّعِ السُّجُودِ) (بقره: 125)
و (به خاطر بياوريد) هنگامى كه خانه كعبه را محل بازگشت و مركز امن و امان براى مردم قرار داديم، و (براى تجديد خاطره) از مقام ابراهيم، عبادتگاهى براى خود انتخاب كنيد، و ما به ابراهيم و اسماعيل امر كرديم كه خانه مرا براى طوافكنندگان و
مجاوران و ركوعكنندگان و سجدهكنندگان پاك و پاكيزه كنيد.
خداوند در مورد بناى كعبه به دستان پاك ابراهيم و اسماعيل، از «اجتماع مردم»، «امنيت مردم» و «عبادت مردم» سخن مىگويد. در حقيقت، حج ابراهيمى در «اسلام ناب محمدى» اين شاخصهها را به همراه دارد؛ يعنى خداوند از رهگذر فراخوان بزرگ و جاودانه ابراهيم خليل به زيارت خانه آزاد و پاك خويش، اراده كرده است كه يكتاپرستان همدل در كنگره ساليانه حج، گردهم آمده و در فضاى امن مكه مباركه، به پرستش خالصانه حق بپردازند. بىگمان محصول اين گردهمايى مؤمنانه، رشد انديشهها و پرورش انگيزههاى خيرخواهانهاى است كه جهان اسلام و نيز جهان استضعاف بدان سخت نياز دارند.
حال باطن تو از شوق زيارت كعبه آكنده شده است! روز و شب نمىشناسى و بىقرار شدهاى تا در كوى حضرت جانان آرام گيرى! شوقى كه در تو نمودار شده يك شوق فطرى است! چرا؟! مگر نه اين است كه پرستش خداى يگانه در فطرت آدمى نهفته است؟ چه كسى را مىتوان يافت كه گرايش باطنى به خداى يكتا نداشته باشد؟ هركس آن مهربان يگانه را به نامى مىخواند و همه او را باور دارند، دليلش هم
اين است كه مىبينيم به هنگام سختىها فقط او را صدا مىكنند! اين صدا، صداى فطرت توحيدى است، هرچند كه برخى مىكوشند آن را خاموش كنند!
اينك دريافتهاى كه شوق زيارت و حج نيز برخاسته از فطرت يكتاگرايى انسانهاست؛ شوقى كه در سايه آن مىتوان طرحى نو در حيات و سرنوشت خويشتن و ديگران افكند. اين شوق والاى صادقانه مىتواند چنان تحولى در باطن و شخصيت زائر خانه خدا پديد آورد كه او را متوجه خدا سازد! چنين شوق عارفانهاى است كه سرمايه معنوى حاجيان در طواف و سعى صفا و مروه است و آنان را از «كعبه صورت» به «كعبه جان» رهنمون مىشود.
تا روى توام قبله شد اى جان و جهاناز قبله خبر ندارم، از كعبه نان!
بىروى تو، رو به كعبه كردن نتوانكان كعبه صورت است و اين كعبه جان (1)
پس حاجيان دوگونهاند: برخى به زيارت خانه خدا مىروند! و برخى به زيارت صاحب خانه! و شوق زيارت نيز دوگونه خواهد بود: شوق اين زيارت و شوق آن زيارت! شوق زيارت آرام آرام اوج مىگيرد؛ تا آنجا كه از صورت
1) اوحدالدين كرمانى، ديوان رباعيات، به كوشش احمد ابومحجوب، سروش، شماره 1366، ص 143.
كعبه به حقيقت كعبه نزديك مىشوى كه حقيقت كعبه، همانا بندگى و دلدادگى است.
در روايتى از امام صادق (ع)، حاجيان آخر زمان، با هدفها و انگيزههايى شناسانده شدهاند كه به كلى با مفهوم حج ابراهيمى بيگانهاند! شوق زيارت آنان در حد و مرز زيارت خانه است، نه زيارت صاحبخانه! آن حضرت از حاكمان، ثروتمندان، گدايان و قاريانى ياد كردهاند كه به منظور سياحت، تجارت، گدايى و خودنمايى در شمار زائران خانه خدا درآمدهاند! (1)
شرط اول قدم هوشيارى است! مبادا شوق زيارت براى ما، شوقى دنيايى باشد! نشانههاى شوق راستين زيارت حج ابراهيمى را در كجا مىتوان يافت؟ شايد، مطالعه سفرنامههايى كه عالمان و مؤمنان فراهم آوردهاند، سودمند باشد، نيز ديدار و گفتوگو با پارسايانى كه به توفيق زيارت كعبه نايل شدهاند. به هرحال، به دل خويش بنگريم كه آيا به منظور زيارت حق پالايش شده يا نه؟ به خواستههاى نفس نظر افكنيم كه آيا مهار شدهاند يا نه؟
يك مسلمان، بهويژه آنگاه كه در شمار حاجيان درمىآيد، شايسته است كه الگوى اخلاق براى ديگران باشد.
1) ر. ك: محمدبن حسن طوسى، تهذيب الاحكام، ج 5، ص 462.
رفتار ما با همسر و فرزندان در خانه و خانواده، نقش تعيينكنندهاى دارد؛ زيرا آنان نزديكترين كسان به ما هستند و خواه ناخواه از گفتار و كردار ما تأثير مىپذيرند. همانگونه كه تأثيرات مثبت سبب تحكيم پيوندهاى عاطفى و فكرى مىشود، بىترديد تأثيرات منفى از رشد عاطفهها و انديشهها مىكاهد.
از اين رو، نمىتوان نسبت به مسئوليتهاى دينى و اخلاقى خود در ارتباط با خانواده بىاعتنايى كرد و اين كانون بزرگ را گرفتار آسيبهاى زيانبار و جبرانناپذير ساخت. حضرت امير (ع) به پدران سفارش مىكنند كه براى فرزندان خويش، ميراث گرانبهاى ادب را فراهم آورند؛ ميراثى كه سبب بالا رفتن توانمندىهاى نسل جديد، در برابر آسيبهاى اخلاقى باشد.
مهمترين ارثى كه پدران مىتوانند براى فرزندان خويش به جاى گذارند، همانا ادب است.(1)
شكى نيست كه مقصود معصوم (ع) از نهادن ميراث ادب اين است كه فرزندان در گفتار و رفتارها جلوههاى ادب را بنگرند و سرمشق بگيرند، وگرنه، با اندرزهاى بدون پشتوانه عملى نمىتوان روش ادبآموزى را پيش روى نسلى نهاد كه
1) عبدالواحد آمدى، غررالحكم، شرح جمال الدين محمد خوانسارى، ج 3، ص 483.
از هر سو تهديد مىشوند. از طرفى مقصود از ادب آموختن به فرزندان اين است كه به آنان چگونگى بندگى پروردگار و پيروى از پيامبر و امام را بياموزيم و نيز چگونگى معاشرت با مردم و دوستان و خويشان را. موفقيت در اين راه از آنِ پدران و مادرانى است كه خود پيشتاز اداى ادب در پيشگاه خداوند و نيز ممتاز در روابط خانوادگى و جمعى باشند؛ زيرا نسل جوان بدون الگوى سالم در كانون خانواده، به ارزشهاى اخلاقى و اجتماعى سازنده نمىتوانند دست يابند.
رفتار متقابل همسران با يكديگر، در حقيقت، تعيينكننده معيارها و هنجارهاى خانوادگى و اجتماعى است. اگر اين رفتارها، برپايه كمال انسانى و تكريم منزلت دوجانبه استوار شوند، بىگمان حاصل آن كانون خانوادگى سالم و پرنشاط خواهد بود. در غير اين صورت، نمىتوان از نسل نو انتظار هنجارشكنى و رويكردهاى زيانبار اخلاقى و اجتماعى و فرهنگى را نداشت؛ زيرا پدران و مادران پيش از آنان نسبت به معيارها بىاعتنايى كردهاند.
زائر حقيقى خانه خدا، در واقع كسى است كه همسرش را يك دوست و همراه در جهت كرامت انسانى بداند و به گونهاى با او رفتار كند كه سزاوار منزلت همسر، نزد خدا و پيامبر است. در مكتب اخلاقى، تربيتى و حقوقى اسلام، حريمها آشكار بوده و كمترين ستم و تبعيضى در ارتباط با
جنسيت، به چشم نمىخورد. اسلام، همانگونه كه از تكريم مرد و جايگاه وى به عنوان سرپرست خانواده ياد مىكند، تكريم زن را نيز مطرح مىكند. گفتنى است كه تكريم زن در اسلام، در شمار حقوق فرزندان بر پدران است و بستر تربيت و پيشرفت آنان از رهگذر برخوردهاى شايسته و دوجانبه پدران و مادران در جامعه پديد مىآيد.
بدينسان، هرمسلمانِ وظيفهشناس، بهويژه زائر كعبه سعى در ايجاد روابط دوستانه با همسر، و نيز تحكيم آن دارد.
حال كه عازم سفر زيارتى بزرگى شدهايم، اگر قهر و كدورتى در ميان ما و همسرمان پيش آمده آن را از قلب خود بيرون آوريم و بذر محبت و تفاهم را جايگزين آن كنيم! اگر تاكنون چندان حرمت همسر را نگاه نداشتهايم و ناخواسته او را آزردهايم مىتوان با دادن هديهاى به او شادمانى را به قلبش بازگرداند! اگر نادانسته در تربيت فرزندان خويش كوتاهى كردهايم، مىتوان با خداى خويش عهد كرد كه بدين كار و مسئوليت خطير همت گماريم! اگر بر آنان جفا كردهايم يا تبعيض ميان آنان قايل شدهايم، پيش از حركت به سمت كعبه، چه خوب است كه بهگونهاى آن را جبران كرد.
از ديرباز در ميان ما رسم و سنت است كه زائران عتبات عاليات بهويژه زائران خانه خدا، به قصد خداحافظى به سراغ
خويشان، دوستان و همسايگان مىروند. آنان در اين ديدار مىكوشند كه اسباب جلب مهر و رضايت كسانى را فراهم آورند، كه- خداى ناكرده- از طرف او، جفايى بر آنان رفته است. اين سنت نيكو كه ريشه در مذهب ما دارد، حقوق ديگران يا به تعبير دينى، همان «حق الناس» است.
حال كه عازم زيارت خانه خدا شدهايم و به ديدار اقوام و آشنايان رفتهايم، چه نيكوست كه وظيفههاى دينى فراموش شده را انجام دهيم. امام صادق (ع) در حديث زير به آثار پيوند با خويشان اشاره كرده و آنگاه به آنان فرمان احسان داده است. وقتى حداقلِ صله رحم، سلام كردن است، چگونه مىتوان بهانه تراشيد؟ دستكم مىتوان با يك تماس تلفنى از حال خويشان جويا شد و در صورت نياز به كمك همديگر شتافت.
إِنَّ صِلَةَ الرَّحِمِ وَ الْبِرَّ لَيُهَوِّنَانِ الْحِسَابَ وَ يَعْصِمَانِ مِنَ الذُّنُوبِ، فَصِلُوا أَرْحَامَكُمْ، وَ بَرُّوا بِإِخْوَانِكُمْ وَ لَوْ بِحُسْنِ السَّلامِ وَ رَدِّ الْجَوَاب.(1)
صله رحم و نيكوكارى، حساب را آسان مىكنند و از گناهان، نگه مىدارند. پس، صله ارحام به جاى آوريد و به برادران خود نيكى كنيد؛ اگرچه با سلام كردنى نيكو و جواب سلام دادن باشد.
1) محمد بن يعقوب كلينى، كافى، ج 2، ص 157.
زائر عزيز! شايد از برخى اقوام خود دلخورى داشته باشى! و چندان تمايلى به ديدن آنها نداشته و اكنون به خاطر سفر حج، ناگزير از ديدار و خداحافظى با آنان باشى! اگر نيمنگاهى به سخنانِ پيشوايان دين بيفكنى، خواه ناخواه، در روش خود تجديدنظر خواهى كرد؛ زيرا اسلام به گذشت و بخشش دستور مىدهد و پاداش اين همه را حمايت الهى نويد مىدهد. پس شايسته است، آنچه در ذهن و فكر خويش نسبت به خويشان انباشتهاى دور ريزى و به منظور ديدارى دوستانه، نزد اقوام رفته و راه تازهاى در معاشرت با آنان بگشايى! در پى آن، بىگمان خداوند مهربان را در دشوارىهاى زندگى حامى خود، خواهى ديد.
مردى خدمت پيامبر اكرم (ص) آمد و عرض كرد:
اى رسول خدا! خويشاوندانى دارم كه با آنان رفتوآمد دارم، ولى آنها مرا مىآزارند. ازاينرو تصميم گرفتم آنان را رها كنم!
رسول خدا (ص) فرمود: «در اين صورت خداوند همه شما را رها مىكند!»
آن شخص گفت: «پس چه كنم»؟
پيامبر (ص) فرمود:
به كسى كه تو را محروم كرده، بخشش مىكنى و با كسى كه از تو بريده، پيوند برقرار مىكنى و از كسى
كه به تو ستم كرده، درمىگذرى و چون چنين كردى، خداوند عزوجل در برابر آنها پشتيبان تو خواهد بود.(1)
درباره حقوق مردم در اسلام بايد گفت كه اين حقوق دوجانبه است: همانگونه كه ديگران در برابر ما وظيفههايى دارند، ما نيز در برابر آنان وظيفههايى بر دوش داريم كه بايد انجام داد. در اين هنگام كه قصد زيارت كردهاى، آيا به حقوق مردم يا وظيفههاى خويش در مقابل آنان انديشيدهاى؟ آيا حقى از حقوق مردم بر گردنت نمانده يا به كسى جفايى نكردهاى؟ ديدارهايى كه براى خداحافظى انجام مىشود، ممكن است جبرانكننده كاستىهاى اخلاقى باشد.
امام علىبن ابىطالب (ع)، در حديث زير به حقوق متقابل مردم اشاره دارند:
ثُمَّ جَعَلَ سُبْحَانَهُ مِنْ حُقُوقِهِ حُقُوقاً افْتَرَضَهَا لِبَعْضِ النَّاسِ عَلَى بَعْضٍ فَجَعَلَهَا تَتَكَافَأُ فِي وُجُوهِهَا وَ يُوجِبُ بَعْضُهَا بَعْضاً وَ لا يُسْتَوْجَبُ بَعْضُهَا إِلَّا بِبَعْض. (2)
آنگاه خداوند سبحان از جمله حقوق خويش، حقوقى را ميان بندگان بر يكديگر واجب فرمود و آن
حقها را با هم برابر نهاد و واجب شدن حقى را در مقابل گزاردن حقى قرار داد، حقى براى كسى واجب نشود مگر آنكه در مقابلش حقى به گردن او باشد.
همسايهها نيز در دين اسلام جايگاهى بلند دارند و سفارشهاى بسيارى درباره آنان و حقوق همسايگى شده است. نزد خداوند كسى از ما ارجمندتر نيست، اسلام حرمت همسايه را همچون حرمت مادر مىشمارد. اين سخن پيامبر اكرم (ص) است كه: «حُرْمَةُ الْجَارِ عَلَى الإِنْسَانِ كَحُرْمَةِ أُمِّه» (1)«احترام همسايه بر انسان، همانند احترام مادرش است».
اكنون فكر كن، در روابط همسايگى چگونه بودهاى؟ با توجه به اين حديث گرانقدر، در اين زمان كوتاهى كه پيش رو دارى، چه خوب است همسايههاى دور و نزديك را از خودت خشنود سازى. امام سجاد (ع) درباره حق و حقوق همسايه چنين فرموده است:
و اما حق همسايهات اين است كه در غياب او، آبرويش را نريزى و در حضورش او را احترام كنى. اگر به او ستمى شد، يارىاش رسانى. دنبال عيبهايش نباشى. اگر بدى از او ديدى بپوشانى. اگر بدانى كه پند و اندرز تو را مىپذيرد، او را در نهان نصيحت كنى، در سختىها رهايش نكنى، از لغزشش
1) فضل بن حسن طبرسى، مكارم الاخلاق، ص 274.
درگذرى، خطايش را ببخشى و با او بزرگوارانه معاشرت كنى. (1)
در حديثى از امام صادق (ع)- كه روايتى از دوران صدر اسلام است- به روشنى مىتوان رابطه ايمان و حق همسايه را دريافت. اين حديث شريف به ما، درس مىدهد كه يك مسلمان وارسته و نمونه، كسى است كه كمترين آسيبى به همسايگان خود نرساند. بىگمان زائر عزيز! اين چنين مؤمنانه زيستهاى و هرگز آزارى- چه زبانى و چه غيرزبانى- به همسايهات نرساندهاى!
مردى از انصار [اهالى يثرب يا مدينه النبى كه پس از هجرت رسول خدا (ص) و مسلمانان مهاجر را گرامى داشتند] خدمت پيامبر خدا آمد و عرض كرد: «من از فلان طايفه خانهاى خريدم و ... از شر همسايهام درامان نيستم»! پيامبر خدا (ص) به على و سلمان و ... دستور دادند با صدايى بلند در مسجد اعلام كنند: «هر آنكه همسايهاش از شرّ او ايمن نباشد، ايمان ندارد». (2)
برخى به حج مىروند، در حالىكه هدف آنان كسب خشنودى پروردگارشان است بعضى ديگر، به حج مىروند در
حالىكه، قصد ريا و خودنمايى در ميان مردم را دارند! با اين تعريف، نيك در نيت و باطن خويش بنگريم كه از كدام دستهايم؟ امام صادق (ع)، پارهاى از حاجيان را حاجيان بهشتى خوانده؛ چراكه قصدى خالصانه در زيارت كعبه دارند و پارهاى ديگر را حاجيانى شمرده است كه در روز رستاخيز بهرهاى از رحمت و مغفرت الهى نمىبرند! زيرا به قصد خودنمايى راهى زيارت شدهاند! پس آنچه به حج و زيارت آدمى، ارزش و منزلت مىبخشد، همانا اخلاص در قصد و انگيزه انسان است.
أَلْحَجُّ حَجَّانِ حَجٌّ لِلَّهِ وَ حَجٌّ لِلنَّاسِ فَمَنْ حَجَّ لِلَّهِ كَانَ ثَوَابُهُ عَلَى اللهِ الْجَنَّةَ وَ مَنْ حَجَّ لِلنَّاسِ كَانَ ثَوَابُهُ عَلَى النَّاسِ يَوْمَ الْقِيَامَة. (1)
حج بر دوگونه است: حج براى خدا و حج براى مردم! كسى كه براى خدا حج گزارد، خداوند بهشت را به او پاداش دهد و هر كه براى مردم حج رود، پاداش و ثوابش در روز قيامت بر عهده همان مردم است!
زائر عاشق! عبادتها با اخلاص در نيت مورد قبول واقع مىشوند و نمىتوان از عبادتى مطلوب نام برد، مگر آنكه بنيان آن اخلاص باشد. قصد تقرب در عبوديت حق، بدينجهت است كه روح بندگى انسان در مقابل خداوند، بر باطن و ظاهر
1) محمد بن على بابويه قمى، ثواب الاعمال، ص 16.
زندگىمان سايه افكند و گفتارها و رفتارهاى كوچك و بزرگ ما را، به سمت ديندارى خالصانه سوق دهد.
از ديدگاه پيشوايان اسلام، منزلت نيت، مقدم بر منزلت عمل است؛(1)چراكه نيت، به اعمال آدمى جهت مىبخشد. بنابراين، در ميزان الهى، اعمال مؤمنان را برپايه نيتهاى آنان مىسنجند، سپس ردّ يا پذيرفته مىشود. ازاينروست كه خداوند متعال به دلهاى مردم مىنگرد، و همچنين به نيتها و انگيزههاى آنان، كه سبب گرايشها و كنشهاى رفتارى شده است. پيامبر اكرم (ص)، در اينباره چنين فرموده است:
إِنَّ اللهَ تَعَالَى لَايَنْظُر إِلَى أَجْسَامِكُم وَ لَا إِلَى أَحْسَابِكُم، وَ لَا إِلَى أَمْوَالِكُم وَلَكِنْ يَنْظُرُ إِلَى قُلُوبِكُم، فَمَنْ كَانَ لَهُ قَلْبٌ صَالِحٌ تُحَنِّنُ اللهُ عَلَيْهِ. (2)
خداوند متعال، نه به قيافههاى شما نگاه مىكند، نه به حسب و نسب شما، و نه به دارايىهاىتان، بلكه به دلهاى شما مىنگرد! پس هر كه دلى پاك و شايسته داشته باشد، خداوند به او مهربانى و رحم مىكند.
چنانكه به فرموده رسول بزرگوار اسلام (ص) اشاره شد، مطلوب خداوند چيزى جز «قلب صالح» نيست. چنين دلى كه
آراسته به اخلاص در نيت است، بىگمان حج او مقبول درگاه خداوند خواهد شد. اينك در آغاز راه دشوار زيارت كعبه، بياييم دلى پاكيزه و پيراسته از ريا و تظاهر را پرورش دهيم. اگر اثرى از ريا در نيت خويش مىنگريم، تا دير نشده، به لطف الهى و مراقبت از نفس، از قلب خود بيرون افكنيم.
نمىدانم زائر عزيز خانه خدا تا حال به حج مشرف شدهاى يا نه؟ زائرانى كه براى بار دوم مشرف مىشوند و پيشينهاى از زيارت در ذهن خويش دارند، بىگمان دستاوردهايى اندوختهاند كه اكنون مىتواند پشتوانه حركت عبادى جديدشان شود. در حقيقت، مسئوليت آنان، نسبت به كسانى كه براى بار نخست مشرف مىشوند، بيشتر است؛ زيرا سفر كردههاى عشق و اخلاص سرمشقهاى نيكويى براى گروهى خواهند بود كه اولين بار عازم زيارت بيت الله شدهاند.
پيش از تو، اين خانه زائرانى با معرفتها و نيتهاى خالصانه داشته است كه انبيا و اولياى حق، زائران بىبديل و مخلص خانه حق بودهاند! و اكنون در كاروانى از نور قرار گرفتهاى كه از دوران ابراهيم خليل (ع) آغاز شده و تا دوران پيامبر اسلام (ص) و امامان معصوم (عليهم السلام) و نيز عصر حاضر، استمرار داشته است. به راستى، چگونه مىتوان در شمار
زائرانى درآمد كه از زمره اولياءالله بودهاند و جز حق و رضاى او نديده و نجستهاند؟
مسافر عزيز! سفرى كه پيش رو دارى، سفرى سياحتى نيست كه چندان دشوار نباشد! و سفر تجارتى هم نيست كه سرمايه مالى خواسته باشد! و نيز سفر تحميلى نيست كه از انجام آن ناگزير باشى! سفرى كه آغاز كردهاى، سفرى است به سوى او! سفرى براى تمرين بندگى و دلدادگى در كوى او! سفرى به منظور يافتن نشانههايى آشكار از او، كه در جاى جاى مكه و مدينه به چشم مىخورد، و تو را به سمت آموزههاى نجاتبخش اسلام ناب محمدى هدايت مىكند و آگاهى كه از ايران و پرورشگاه عاشقان خاندان پيامبر (ص) عازم حج شدهاى! آگاهى كه سفيرى هستى از سفيران مكتب اهلبيت عصمت و طهارت (عليهم السلام)! آگاهى كه نمايندهاى از امت شورش كرده بر نظام سلطه و استكبار جهانى هستى، و در پرتو نظامى زيستهاى كه امام راحل (قدس سره) رسالت آن را نجاتبخشى مستضعفان زمين خوانده است!
و آگاهى كه شايسته است هر زائر، در گفتار و كردار خويش، اسوه حسنهاى براى مسلمانانى باشد كه از جاىجاى اقاليم مسلماننشين، اطراف اين قبله عشق گرد آمدهاند! به راستى كه رسالت سنگينى بر دوش دارى! آگاهى كه در مهد نبوت احمدى، دعوتگر به وحدت و همدلى مسلمانان در سايه
قرآن كريم خواهى بود و از هرگونه تمايل به جدايى از مسلمانان و زائران بيتالله پيراسته خواهى ماند! سزاست، كه نمونه اخلاق قرآنى، در ميان مسلمانان جهان، از هر فرقه و مذهب باشى، تا به عنوان پيامآور معارف والاى معصومان (عليهم السلام) شناخته شوى!
آيا تا به حال، درباره آثار زيارت كعبه چيزى شنيدهاى؟ شكى نيست كه اين سفر بزرگ زيارتى كه با هدفى معنوى همراه است، بايد تأثيرهايى بر زندگى فردى و جمعى زائران گذارد. شايد، از برخى زائران كه تجربه حج را دارند، شنيده باشى كه معنويت حج بالاترين دستاورد زائر كعبه است؛ معنويتى كه زندگى زائر را به كلى دگرگون و الهى مىسازد. آيا فكر كردهاى كه چرا برخى زائران خانه خدا به معنويتى پايدار و همهجانبه دست يافتهاند و چرا برخى معنويت زيارت براىشان به تدريج، كمرنگ و بالاخره نابود شده است؟ اكنون براى حفظ و توسعه معنويت حج چه انديشه و برنامهاى دارى؟
معنويتآفرينى حج حاصل محبت است؛ محبت الهى. يعنى تا، كسى به مرز دوست داشتن خداوند نزديك نشده باشد، نمىتواند به دستاورد معنوى حج برسد و در سايه استمرار محبت الهى است كه مىتوان حافظ معنويتى بود كه
در اين زيارت بزرگ به دست مىآيد. پس، هر چه هست در تلاشهاى خداجويانه ماست؛ نه در صورت آداب و مناسك! مهم اين است كه روح معنوى حج را در مناسك، آنچنان جلوهگر سازيم كه جلوههاى معنويت ما، رنگ ماندگار بگيرد. اكنون بايد دريافت كه محبت خداوند نصيب كدام دسته از زائران كعبه مىشود؟ در حديث معراج، نشانههاى اهل محبت و معنويت، چنين به تصوير كشيده شده است:
يَا مُحَمَّدُ وَجَبَتْ مَحَبَّتِي لِلْمُتَحَابِّينَ فِيَّ وَ وَجَبَتْ مَحَبَّتِي لِلْمُتَعَاطِفِينَ فِيَّ وَ وَجَبَتْ مَحَبَّتِي لِلْمُتَوَاصِلِينَ فِيَّ وَ وَجَبَتْ مَحَبَّتِي لِلْمُتَوَكِّلِينَ عَلَيَّ وَ لَيْسَ لِمَحَبَّتِي عِلْمٌ وَ لا غَايَةٌ وَ لا نِهَايَةٌ وَ كُلَّمَا رَفَعْتُ لَهُمْ عِلْما وَضَعْتُ لَهُمْ عِلماً. (1)
اى محمّد! آنان كه به خاطر من با يكديگر دوستى ورزند، سزاوار محبت من هستند و آنان كه به خاطر من به هم مهر ورزند، سزاوار محبت من هستند. و آنان كه به خاطر من با يكديگر پيوند و ارتباط برقرار كنند، سزاوار محبت من هستند. و آنان كه به من توكل كنند، سزاوار محبت من هستند. دوستى من نشانى و فرجامى و پايانى ندارد. هر نشانى را كه براى آنان بالا برم، نشانى را پايين آورم.
1) حسن بن محمد ديلمى، ارشاد القلوب، ص 199.
همانگونه كه در اين حديث شريف به چشم مىخورد، معنويت الهى در اسلام ريشه در قلب صالح يا دل پارسا دارد، اما شاخههاى آن، در زندگى فرد و جامعه بشرى آويخته است. خداوند، محبت خود را در گرو پيوندهاى عاطفى و خالصانه مؤمنان با يكديگر مىداند. خداوند نشانى محبت خود را، در قلبهاى مهربان و خدمتگزار مىدهد. خداوند محبت را، در كوشش مؤمنانه و توكل مىنگرد. زائران كعبه، با چنين محبتى اوج يافته و گسترده مىتوانند معنويت حج ابراهيمى را درك كنند. در حقيقت، بايد محبت خدا را معيارى براى شناخت و سنجشِ دستاوردهاى معنوى اين زيارت بزرگ، به حساب آورد.
اكنون، اندكى بينديشيم و بنگريم كه چه اندازه توانستهايم خويشتن را به چنين محبت شكوهمند و تحولآفرينى نزديك سازيم؟ آيا نمونههايى از دوست داشتن ديگران را به خاطر معبود يگانه، در زندگى اجتماعىمان سراغ داريم؟ آيا مىتوان نمونههايى از رفاقتهاى دينى را به ياد آورد؟ آيا در پيوند و ارتباط مؤمنانه و وحدتآفرين با مسلمانان، كوششى داشتهايم و به سهم خويش از اختلافهاى خانمانسوز در جامعه اسلامى كاستهايم؟
آيا در كنار عمل، روح توكل بر پروردگار را لمس كردهايم؟ نياز است كه در راستاى استمرار حالتهاى معنوى
و اجتماعى سعى داشته باشيم؛ زيرا معنويت همهجانبه و پايدار حج بيتالله محبت الهى را مىطلبد كه در نگاهها، سخنها و كنشهاى مهرآميز ما، جلوهگر مىشود.
آيا به تنهايى، آهنگ حج كردهاى؟ دوست داشتى چه كسى همراهت باشد؟ پدرت؟ مادرت؟ همسرت؟ فرزندت؟ برادرت؟ خواهرت؟ خويشاوندت؟ دوستت؟ همسايهات؟ كداميك؟ گمان مىكنى اگر همراهى داشته باشى چه تأثيرى بر سفر زيارتىات خواهد داشت؟ بسا يك سفركرده كه مايل است همسفر آشنايى داشته باشد تا با او گفتوگو كند.
به راستى، شوق و احساس يك مسافر خانه خدا قابل وصف نيست، اما مىتوان گهگاه، با همسفرى انس گرفت و با وى از احساس روحانى خويش سخن گفت. اگر تنها عازم زيارت بيتالله شدهاى، دير يا زود همسفرى خواهى يافت كه خاطرههاى حج را از رهگذر همنشينى با او فراهم مىآورى. و اما اگر همسفرى دارى، مىتوانى به كمك او زيارت نيكوترى داشته باشى.
آنچه در هر سفر، بهويژه سفر زيارتى كعبه نياز است، داشتن و شناختن همسفر است. ازاينرو، توصيه كردهاند كه اول همسفرت را انتخاب كن، آنگاه سفر را آغاز كن. ممكن است يك همسفر، سبب تقويت ايمان، تهذيب اخلاق و
تحكيم نيت خالصانه شود و يك همسفر باعث سستى در باورها و كردارها. سفرى همچون سفر حج- كه به منظور بقاى ايمان و اسلام انجام مىپذيرد- بيش از هر سفرى، هوشيارى و مراقبت در گزينش همسفر را مىطلبد؛ زيرا حاجيان هريك مصداق مؤمِنان فعال و مسئوليتشناسىاند كه يكديگر را پيوسته به راه استوار حق و نيز پايدارى مؤمنانه سفارش مىكنند. همانگونه كه خداوند، در قرآن كريم فرموده؛ فقط اينان به رستگارى در دنيا و آخرت دست مىيابند.
(إِنَّ الإِنْسانَ لَفِي خُسْرٍ* إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ) (عصر: 2- 3)
به عصر سوگند كه انسانها همه در زيانند، مگر كسانى كه ايمان آورده و اعمال صالح انجام دادهاند و يكديگر را به حق سفارش كرده و يكديگر را به شكيبايى و استقامت توصيه نمودهاند.
مبادا كه همنشينها و همسفرىها ما را از ياد صاحب خانه، بازدارند و سرگرم دنيا و جاذبههاى فناپذيرش كنند! مبادا كه گفتوگوهاى دوستانه از هر چيز و هر كس، سخن به ميان آورده و از آنچه اولياى الهى در سفر حج مشاهده كرده و يافتهاند بازمانيم.
مباداكه مثل گردشگران، به مكه و مدينه رفته و بازگرديم،
بىآنكه بهرهاى از روشنايى وحى و رسالت و امامت علوى به همراه آوريم!
چه زيبا و چه بجاست زمانى را براى خلوت با خود و خدا در نظر گرفته، به محاسبه و مراقبه نفس خويشتن پردازيم و براى ساليانى كه از عمرمان مانده، برنامه خداپسندانهاى فراهم كنيم! چه خوب است كه گاهى نكتهاى از نكات حج ابراهيمى را ياد بگيريم و به همسفرمان نيز بياموزيم! درحقيقت حج، يك مدرسه است؛ مدرسهاى كه زمان چندانى براى تعليم و تربيت ندارد در حالىكه امتحانات آن به سرعت فرا مىرسد. خوشا به حال آنان كه نمره بالايى از خداوند مىستانند!
از هماكنون آماده شدهايم- چه با همسفر و چه بىهمسفر- به ياد پروردگارمان باشيم كه نعمتهاى بسيارى از جمله سلامت در اعتقاد، اخلاق، روح و جسم را به ما ارزانى داشته است.
ياد حق، مسير شكر نعمتهاى الهى را مىگشايد، كه همانا، بهره گرفتن از آنها در راه خدا و پيامبر (ص) مىباشد. همسفرت كه حال و مقام معنوىات را بنگرد مىكوشد كه او نيز زبان و دل خويش را به ياد و سپاس خداوند آراسته كند. از طرف ديگر، نيكوست كه به جاى بيهودهگويىها لطفهاى خداوند را به همنشين خود يادآور شويم و پروردگارمان را نزد ديگران محبوب سازيم!
پيامبر اكرم (ص) فرمود: خداوند به داود فرمود: «مرا دوست بدار و نزد خلقم محبوب گردان»! داود گفت: «پروردگارا من كه دوستت دارم، اما چگونه تو را نزد بندگانت محبوب گردانم؟» خدا فرمود: «نعمتهايى را كه به آنان دادهام گوشزدشان كن كه اگر خوبىهايم را يادآورشان شوى، مرا دوست خواهند داشت». (1)
در كاروان حاجيان افراد گوناگونى مىبينى كه همه يك آهنگ و مقصد متعالى دارند. ممكن است از هر دستهاى، شهرى و روستايى، تحصيلكرده و بىسواد، متوسط و غنى، زن و مرد و پير و جوان در كاروان ديده شوند. اين تفاوتها و تمايزهاى ظاهرى نبايد سبب شود كه زائرى دچار خود بزرگبينى شده و به فردى از حاجيان زيارت نور به ديده حقارت بنگرد. چنانكه خداوند به ما آموخته است، معيار برترى كس بر ديگرى، يا دستهاى بر دستهاى ديگر، همانا تقواى الهى است؛ پس جاى تفاخر جاهلى و خوار شمردن بندگان حق نيست.
(يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثى وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللهِ أَتْقاكُمْ إِنَّ اللهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ) (حجرات: 13)
1) قطب الدين راوندى، قصص الانبياء، ص 205.
اى مردم! ما شما را از يك مرد و زن آفريديم و شما را تيرهها و قبيلهها قرار داديم تا يكديگر را بشناسيد (اينها ملاك امتياز نيست) گرامىترين شما نزد خدا باتقواترين شماست، خداوند دانا و آگاه است.
در ديار پيامبران ابراهيمى، حاجيانى از نژادها، رنگها و زبانهاى گوناگون، خواهى ديد كه همه نمودار نشانههاى قدرت خداوند هستند و نبايد، سبب امتياز گروهى بر گروهى ديگر، به شمار آيد. آنچه در اين سفر و مسير بندگى به كار مىآيد نگه داشتن خويشتن، در برابر نافرمانى خدا و پيامبر (ص) است. تقواى دينى يعنى همين نگهدارى نفس.
پرسش اين است كه چگونه مىتوان به معيار تقوا دست يافت؟ از ديدگاه قرآن كريم، انسان نخست بايد به كرامت انسانى خويش پى ببرد كه خداوند، در ميان آفريدگان خود، اين كرامت را ويژه انسانها قرار داده است. اصل كرامت، ما را متوجه منزلت انسانى مىكند و از بىاعتنايى به خوبىها و آلودگى به بدىها بازمىدارد. كسى كه از جايگاه انسان نزد پروردگار آگاهى داشته باشد، قدر و قيمت خويشتن را مىداند و تسليم تمايلات نفسانىاش نمىشود.
در سايه تقوا و ايستادگى در برابر خواستههاى نفس- كه آدمى را به سوى صفات شيطانى، همچون: خودپسندى و خود بزرگبينى و سركشى مىراند- مىتوان جاده تعليم و تربيت
الهى را هموار ساخت. درحقيقت، اهل تقوا بندگانى فروتن، نرمخو، مهرورز، خيرخواه و مددكار ديگران مىباشند.
آنان همواره مىكوشند دانش خود را به ديگران بياموزند و از دانايى ديگران نيز بهره ببرند. اگر كسى را پند و اندرز مىدهند، خود نيز، به آسانى پند و اندرز ديگران را مىپذيرند. اگر از زشتى كار كسى رنج مىبرند، خويشتن را نيز به خاطر انجام كار زشت، سرزنش مىكنند. اگر به انتقاد از گفتار و كردار ديگران زبان مىگشايند، بىترديد خود نيز، بندگانى حقگرا و انتقادپذير مىباشند.
اكنون، از شما مىپرسم: اگر كاروان حج بيتالله، كاروان پارسايان باشد، آيا حاجيان براى يكديگر مربيان خيرخواه و معلمان معرفتآموز نخواهند بود؟ در چنين كاروانى مىتوان شاهد محبت و احترام متقابل بود و خاطرات به ياد ماندنى در ذهنهاى يكديگر به يادگار گذاشت.
پيوند مردم و روحانيت اصيل و متعهد، تضمينكننده حيات معنوى يك ملت است. اينكه در فرهنگ اسلامى، عالمان وارثان پيامبر (ص) خوانده شدهاند، دليلى جز استمرار در روشنگرى رسالت انبيا، در جامعه بشرى ندارد. بنابراين، حضور يك روحانى دانا و وارسته، در كاروان حج تأثير مثبت و سودمندى خواهد داشت. او علاوه بر هماهنگ كردن اعمال
حاجيان، با فقه و احكام آن، مىتواند به عنوان يك سرمشق رفتارى مناسب شناخته شود؛ زيرا عالم در نگاه اسلام، هم معلم دين و آموزههاى زندگىساز آن است، هم مربى اخلاق و رفتار. چنين كسى پيش از تأديب و تربيت خلق، به تهذيب نفس خويشتن مىپردازد، تا سرمشق نيكويى براى مؤمنان باشد.
اگر تا اين زمان كه عازم سفر حج هستى، كمتر فرصت و فراغت داشتى كه دين و برنامههاى آن را بشناسى، اكنون مىتوانى پرسشهاى خودت را نزد روحانى كاروان، مطرح كنى. اگر در مسئلهاى از مسايل دينى و شرعى، شبههاى دارى، مىتوانى آن را بگويى. شايد هم غير از روحانى كاروان، افرادى در كاروان باشند كه درباره قرآن كريم و معارف اسلامى بدانند؛ مىتوانى پاسخهاى خود را از آنان نيز جويا شوى، بههرحال بايد سايه شوم جهل و خرافه را از ذهن و جان خود دور كرد.
چه خوب است كه اگر گفتوگوهاى دينى ميان زائران صورت مىگيرد، ما نيز در حلقه آنها نشسته و نكتهاى از آنان بياموزيم و اگر مىتوانيم، ما نيز اظهارنظر كنيم. بههرحال، بايد دانست كه يك مسلمان كسى است كه، نه بىدليل حرفى را قبول كند و نه بىدليل حرفى را رد كند؛ زيرا قرآن كريم با دعوت مسلمانان به تفكر و تعقل و تعليم، آنان را چنين
پرورده است.
اگر سؤالى درباره دين دارى، پيش از اينكه سؤال خودت را بپرسى، بايد بدانى كه پرسيدن نصف دانستن است؛ منظور از اين سخن اين است كه: نبايد وقت گرانبهاى خويش را با پرسشهايى هدر دهيم كه دانستن و ندانستن آن، يكى است. روزى در خيابان، جوانى نزديك آمد و پرسيد: نام مادر حضرت موسى (ع) چيست؟! يا در شهرى از مسجدى بيرون آمدم، شخصى سؤال كرد كه عصاى موسى كجاست؟! بىگمان اينگونه سؤالها ما را از طرح سؤالهاى اساسى باز مىدارد. شايد مىپرسى كه در مورد چه چيزهايى بايد پرسيد؟ درحقيقت، بايد سؤالهايى را طرح كرد كه به رشد فكرى، اعتقادى، اخلاقى و اجتماعى ما كمك كرده و گرههايى از زندگى فردى و جمعىمان را مىگشايد.
دوست من! آيا با كتاب و كتابخوانى رابطهاى دارى يا نه؟ كتاب خوب مىتواند يك معلم خوب، براى انسان باشد. مىتوانى در اين سفر عزيز اوقات فراغت در هتل را، با مطالعه كتابى سودمند سپرى كنى. اگر تاكنون، با كتاب سروكار نداشتهاى، مىتوانى از روحانى كاروان يا همسفرانِ كتابخوان، كتابهاى خوب و پاسخگو به سؤالهاى دينى را جويا شوى.
بىگمان مايلى كه همسفران درباره رفتارت ديدگاهى مثبت داشته باشند چراكه هيچكس دوست ندارد كه ديگران سخن و نظر ناپسندى درباره شخصيت و كردارش بر زبان آورند. چنين خواستهاى از همسفران مطلوب است، اما، آيا مىدانى كه درحقيقت خود انسان، زمينهساز آن خواهد بود؟ يعنى سزاوار نيست كه ما- خداى ناكرده- با اخلاق ناپسندمان، ديگران را از خويشتن رانده و گمان بد پديد آوريم.
بسا افرادى كه بر اثر عادتهاى نكوهيده، از قبيل: تندگويى و پرخاشگرى، سبب بىمهرى ديگران مىشوند، چنانكه شيوه مسلمانى اولياى الهى نشان مىدهد، اخلاق نيكو، بسترساز احترام و علاقه ديگران به آدمى است. آنان حتى در صورت جفا ديدن از نادانها، متانت و بزرگمنشى را برمىگزيدند. بنابراين، اگر مىخواهيم در چشم زائران، ارجمند باشيم، بايد در تكريم شخصيت آنان بكوشيم و هرگز گذشت، فروتنى و مهرورزى را از ياد نبريم.
مولاى متقيان (ع)، در نامه ارزشمندى كه به فرزند برومندش، امام حسن مجتبى (ع)، نگاشته است، به آموزههاى اخلاقى متعالى اشاره كرده است.
يَا بُنَيَّ اجْعَلْ نَفْسَكَ مِيزَاناً فِيمَا بَيْنَكَ وَ بَيْنَ غَيْرِكَ، فَأَحْبِبْ لِغَيْرِكَ مَا تُحِبُّ لِنَفْسِكَ وَ اكْرَهْ لَهُ مَا تَكْرَهُ
لَهَا وَ لا تَظْلِمْ كَمَا لا تُحِبُّ أَنْ تُظْلَمَ وَ أَحْسِنْ كَمَا تُحِبُّ أَنْ يُحْسَنَ إِلَيْكَ وَ اسْتَقْبِحْ مِنْ نَفْسِكَ مَا تَسْتَقْبِحُهُ مِنْ غَيْرِكَ وَ ارْضَ مِنَ النَّاسِ بِمَا تَرْضَاهُ لَهُمْ مِنْ نَفْسِكَ وَ لا تَقُلْ مَا لا تَعْلَمُ وَ إِنْ قَلَّ مَا تَعْلَمُ وَ لا تَقُلْ مَا لا تُحِبُّ أَنْ يُقَالَ لَك. (1)
پسركم! خود را ميان خويش و ديگرى، ميزانى بشمار! پس، آنچه براى خود دوست دارى براى جز خود، دوست بدار و آنچه تو را خوش نيايد براى او ناخوش بشمار. و ستم مكن چنانكه دوست ندارى بر تو ستم رود، و نيكى كن چنانكه دوست دارى به تو نيكى كنند. و آنچه از جز خود زشت مىدارى براى خود زشت بدان. و از مردم براى خود آن را بپسند كه از خود مىپسندى در حق آنان؛ و مگو آنچه را، ندانى، هرچند اندك بود آنچه مىدانى، و مگو آنچه را دوست ندارى به تو بگويند.
حضرت امير (ع) از يك مسلمان انتظار دارد كه او در روابط اجتماعى، خويشتن را ترازويى براى سنجش خوبىها و بدىها بشمارد. به كمك چنين معيارى عادلانه مىتوان با پرهيز از خودپسندى، ستمپيشگى، زشتكردارى و ناسزاگويى به ديگران به وارستگى رسيد.
1) نهجالبلاغه، ترجمه دكتر شهيدى، ص 300 [نامه 31].
انصاف و احسان و مروتِ يك مسلمان در ديدگاهى نهفته است كه واقعبينانه است؛ نه خودپسندانه! اينك- كه آهنگ ضيافت الهى كردهايم- در كلام امام همام نيك بينديشيم! اگر در خويشتن نشانههايى از جفا و ستم و خودپسندى مىبينيم، به لطف خداوند بىدرنگ نابودشان سازيم، تا در چشم و دل زائران حق محبوب باشيم!
فرصتها در پيش روست؛ فرصتهايى كه مىتوان در آن بهرههاى بسيارى از معنويت و مغفرت الهى داشت.
مبادا بر اثر بىخبرى، گرفتار فرصتسوزى شده و ناگهان خويشتن را در پايان زيارت كعبه بنگريم، بىآنكه دگرگونى در زندگىمان پديدار شده باشد. يك زائر موفق كسى است كه حج و زيارت او سبب تغيير در انديشهها و انگيزههايش شده و او را به سمت «حيات طيبه» رهنمون شود. در نگاه قرآن كريم، چنين حياتى نصيب زنان و مردان مؤمنى خواهد شد كه «عمل صالح» انجام دادهاند.
(مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَياةً طَيِّبَةً وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ ما كانُوا يَعْمَلُونَ) (نحل: 97)
هركس كار شايستهاى انجام دهد، خواه مرد باشد يا زن، در حالىكه مؤمن است، او را به حياتى پاك زنده
مىداريم و پاداش آنها را به بهترين اعمالى كه انجام مىدادند، خواهيم داد.
از اين آيه شريفه به دست مىآيد، كه زندگى مطلوب و پاكيزه انسانى، در گرو ايمان و عمل صالح است؛ يعنى انسان مىتواند، از رهگذر باورداشتهاى دينى و تلاشهاى شايسته و متناسب با باورهاى قلبى، راه زندگى پاك را پيدا كند.
اكنون به روزهاى پس از حج ابراهيمى بينديشيم كه چگونه خواهند بود؟ اگر يك زائر خانه خدا، در بازگشت از زيارت، گرايشهاى نيرومندى به آموزههاى حياتبخش دينى نداشته باشد، از كوشش خود، چه بهرهاى اندوخته است؟ دعوت اسلام به حج و حضور در مكه مكرمه و انجام مناسك، درحقيقت نوعى تمرين بندگى خالصانه است. محصول اين بندگى، در عرصههاى زندگى فردى و جمعى ما، آشكار مىشود؛ يعنى هر قدمى كه پس از حاجى شدن برداريم، از قدمهاى سازندهاى خواهد بود كه زندگى پاكيزه و خداپسندانهاى را، فراهم مىآورد.
حج مقبول، يك عمل صالح است. در كنار آن ممكن است دهها عمل صالح انجام شود كه هر كدام، زمينهساز «حيات طيبه» يا موهبت بزرگ الهى است. اما آنچه بايد نگران آن بود، استمرار عملهاى صالح است. چه نيكوست كه از هماكنون كه در فضاى عطرآگين زيارت قرار گرفتهايم،
تصميم بگيريم، كه اگر عمل صالحى انجام مىشود پىدرپى، انجام گيرد؛ تا اينكه بتوان، پس از بازگشت از حج، كارنامه خويش را پربار ساخت. در اين صورت است كه به حيات طيبه الهى دست خواهيم يافت.
حيات طيبه چيست؟ در تفسيرى كه امام علىبن ابىطالب (ع)، پيرامون آيه شريفه دارد، از حيات طيبه به «قناعت» تعبير شده است. بر اين اساس، مىتوان گفت، حيات طيبه يا زندگى پاكيزه عبارت است از: بسنده كردن به آنچه از دنيا كسب شده است؛ به تعبير ديگر: حرص و طمع جاهلانه به دنيا نداشتن. بنابراين، يك مؤمن بايد هميشه در جهت عمل صالح حركت كند، تا خوبى قناعت و آزادگى، جايگزين خوى حرص و دنياطلبى شود.
وَ سُئِلَ (ع) عَنْ قَوْلِهِ تَعَالَى (فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَياةً طَيِّبَةً)، فَقَالَ: هِيَ الْقَنَاعَةُ.(1)
و حضرتش را از معناى (فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَياةً طَيِّبَةً) پرسيدند، فرمود: آن قناعت است.
حضرت امير (ع) در جاى ديگر، از قربانى شدنِ عقل در برابر طمعورزى ياد مىكند؛ يعنى هركس از قناعت بىنصيب بماند، گرفتار بىخردى و دنياپرستى مىشود كه ورطه
1) نهجالبلاغه، ص 399، قصار 229.
سركشىهاى انسان، در برابر خداوند است. در چنين ورطه معصيت آلودى، نمىتوان عمل صالح داشت و به كمال ايمان و اخلاص، نزديك شد.
أَكْثَرُ مَصَارِعِ الْعُقُولِ تَحْتَ بُرُوقِ الْمَطَامِع.(1)
قربانگاه خردها را بيشتر آنجا توان يافت كه برق طمعها بر آن تافت.
اكنون مىبينى كه همگان، جامههاى رنگارنگ و تفاخرآميز را از تن، بيرون آوردهاند! همه در آغاز يك عبادت بزرگ الهى قرار گرفته و خود را با دو قطعه پارچه سفيد پوشاندهاند! همگان يكپارچه و بىرنگ احرام بستهاند! و تو آيا مىدانى احرام چيست؟ و در حال احرام چه وظيفههايى داريم؟ لباس احرام، جامه تقوا بر جان پوشاندن است كه خداوند آن را بهترين جامهها براى انسان و روح او مىشمارد. اكنون جامه رنگ و ريا را به دور افكنده و جامه نور و اخلاص برگزيدهايم، صاحب خانهاى را به ياد آوريم كه به زيارت آن آمدهايم! خداوند و الطاف ظاهرى و پنهانىاش را ياد كنيم كه بر ما منت نهاد و ما را در شمار حاجيان قرار داد! در حال احرام نه جاى گناه است و نه جدال
1) همان، ص 398، قصار 219.
و دشمنى و كينهتوزى! در ميقات آمدهاى كه خود را نبينى! و يكسر او را ببينى كه هميشه تو را ديده است! ازاينرو، بايد لب از زيادهگويى بربست تا بتوان حكمت را همسايه دل ساخت و حقايق را در سكوت و تفكر حس كرد! گوش، از صداى نفس و ابليس برگيريم تا صداى هاتف را بشنويم! شايد خود را خسى در ميقات ببينيم! جاى شگفتزدگى نيست كه اين، تازه آغاز راه مشاهده جمال و جلال خداوند است. امام صادق (ع) فرمود:
إِذَا أَحْرَمْتَ فَعَلَيْكَ بِتَقْوَى اللهِ وَ ذِكْرِ اللهِ كَثِيراً وَ قِلَّةِ الْكَلامِ إِلَّا بِخَيْرٍ فَإِنَّ مِنْ تَمَامِ الْحَجِّ وَ الْعُمْرَةِ أَنْ يَحْفَظَ الْمَرْءُ لِسَانَهُ إِلَّا مِنْ خَيْرٍ كَمَا قَالَ اللهُ عَزَّوَجَلَّ فَإِنَّ اللهَ عَزَّوَجَلَّ يَقُولُ: (فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ الْحَجَّ فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِي الْحَجِّ)(1). (2)
چون احرام بستى، تقواى خدا را پيش گير و ذكر خدا بسيار گو، و سخن كم گو مگر در خير؛ زيرا از كمال حج و عمره اين است كه آدمى زبانش را نگه دارد، مگر از سخن خير، همچنانكه خداوند متعال فرموده است. خداى متعال در قرآن كريم فرموده است: پس، هر كه در آن ماهها اين فريضه را ادا كند [بايد بداند كه] همبسترى و گناه و جدال [روا] نيست.
ميقات، مدرسه است؛ مدرسهاى كه در دوران كوتاه آن، بايد بسيار چيزها فراگرفت! ميقات مدرسه است؛ مدرسهاى كه در كنار تعليم معارف الهى، تربيت شخصيت انسانى دارد. در ميقات، بايد سپيدى جامه را به درون كشاند! به درون فكر و خيال! به درون دل و خصلتهاى خود! به درون انگيزهها! بايد سپيدى را در سرتاسر وجود خويش گستراند، تا ديگر، جايى براى سياهى نافرمانى خداوند نماند! حال سخن بگو! كه سخن تو عمل صالح شده است، حال بنگر! كه نگاهت نظر و تأمل شده است، حال بكوش، كه كوشش روحانىات در آستانه قبولى پروردگارت قرار گرفته است.
نگاه به اين سو و آن سو افكندهاى! شنيدى كه پيامبران الهى به اين سرزمين امن و امان كوچ كردهاند و خداى يگانه را پرستيدهاند! فهميدى كه ابراهيم و اسماعيل زمانى در اينجا زيستهاند و آگاهى كه قرآن كريم، در اين سرزمين مقدس، بر قلب مطهر رسول اكرم (ص) فرود آمده است! «غار حرا» را مىنگرى؟ نخستين آيات خداوند بر پيامبر اسلام را به جان، شنيدهاى؟
(اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ* خَلَقَ الإِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ* اقْرَأْ وَ رَبُّكَ الاكْرَمُ* الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ* عَلَّمَ
الإِنْسانَ ما لَمْ يَعْلَمْ) (علق: 1- 5)
بخوان به نام پروردگارت كه (جهان را) آفريد، (همان كس كه) انسان را از خون بستهاى خلق كرد. بخوان كه پروردگارت (از همه) بزرگوارتر است، همان كس كه به وسيله قلم تعليم نمود، و به انسان آنچه را نمىدانست ياد داد.
و نخستين آموزشهاى وحى در خلوت و سكوتِ حكمتآميز حرا بر محمد امين (ص) نازل شد. خداوند از خواندن شروع مىكند؛ خواندنى، به نام پروردگار؛ يعنى هر كارى، حتى خواندن آيات قرآن كريم بايد با نام صاحب كعبه آغاز شود. در حقيقت، نام خداوند در سرآغاز امور سبب سلامت و بركت در كوششهاى آدمى خواهد بود. كارى كه بىنام حق شروع شود، بىگمان كارى بىبهره است؛ زيرا وقتى نام و ياد پروردگار در كارى نباشد، جهت خدايى نخواهد داشت. اينكه بسيارى از كارهاى ما به سامان نمىرسد، دليلى جز غفلت از خدا و نام و ياد او ندارد.
پس حال كه به سرزمين وحى گام نهادهايم، هر گام خويش را با نام خداوند برداريم، تا آرام آرام شيوه زندگى ما شود. مبادا با خود بگوييم كه كارهاى كوچك چندان اهميت ندارد! شيطان، از همين نقطه، بر قلب يورش مىآورد و غفلت از خدا را بر دل چيره مىكند. هر كارى، هرچند كوچك و ناچيز حتى نشستن و برخاستن را بايد با نام خداوند انجام داد.
نيازى به بلند گفتن نام او نيست، مهم اين است كه قلب آدمى، با نام و ذكر پروردگار انس بگيرد. چنين دل هوشيارى، حرم الهى خواهد شد و وسوسههاى شيطانى و نفسانى را، بىاثر خواهد ساخت.
خداوند در آيات مباركه نام برده- كه غار حرا افتخار نزول آن را يافته- از آموختن ياد مىكند؛ آموختنى از راه قلم! همانگونه كه خواندن نزد پروردگار منزلت دارد، آموختن نيز ارجمند است. قرآن كريم يكسر، دفتر خواندن و آموختنِ دانشهايى است كه انسانها فقط در سايه وحى مىتوانند بدان دست يابند.
تاكنون با كتاب آسمانى چگونه برخورد داشتهايم؟! برخى قرآن را فقط به عنوان تبرك و استخاره و بدرقه مسافر و شادى روح مردگان شناختهاند! و برخى قرآن را كتاب زندگى و روشنايى در خانه و جامعه دانستهاند. حال كه به ديار وحى قدم گذاشتهايم، شايسته است كه از آفتاب كلام حق بهرهمند شويم. دستكم، قرآن كريم را با يك ترجمه خوب و روان بخوانيم، تا از آموزشهاى الهى بىنصيب نمانيم.
در تماشاگه غارحرا، از خويشتن پرسيدهاى كه، چرا خداوند، بر پيامبرش وحى فرستاده است؟ چرا آيات قرآن كريم در مدت 23 سال، در مكه و مدينه نازل شده است؟ به راستى نزول وحى براى چيست؟
(الر كِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَيْكَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ بِإِذْنِ رَبِّهِمْ إِلى صِراطِ الْعَزِيزِ الْحَمِيدِ) (ابراهيم: 1)
الر، (اين) كتابى است كه بر تو نازل كرديم، تا مردم را از تاريكىها (ى شرك و ظلم و جهل) به سوى روشنايى (ايمان و عدل و آگاهى) به فرمان پروردگارشان درآورى، به سوى راه خداوند توانا و ستوده.
چنانكه در اين آيه شريفه آمده است، قرآن كريم كتاب مردم است؛ كتابى براى نجاتبخشى آنان از تاريكىهاى كفر و شرك و نفاق و هدايتشان به سمت نور يكتاپرستى. سزاست كه چنين كتابى خوب خوانده و فهميده شود تا بتوان از روشنگرىهاى آن در زندگى فردى و جمعى سود جست.
نگاهى دوباره به اين سرزمين نور و بركت بيفكن! مسلمانان صدر اسلام مانند: جعفربن ابىطالب، حمزه سيد الشهداء، ياسر، سميه، ابوذر، مقداد و سلمان، كسانى بودند كه در سايه تعاليم وحى به معرفت و رستگارى دست يافتند. پيامبر اكرم (ص) در دوران جاهليت مبعوث شد، آيات قرآن كريم نيز، در ايامى نازل شد كه گمراهى و سرگردانى هولناكى اين سرزمين را فراگرفته بود؛ فهم و شناخت و عمل به قرآن سبب شد كه، مردم مكه و سرزمينهاى مجاور به نور آيات وحى، هدايت
شوند. در سخن بلند علىبن ابىطالب (ع)، درباره نزول قرآن كريم، در مكه مكرمه بينديشيم!
و گواهى مىدهم كه محمد (ص) بنده او و پيامبر اوست. او را بفرستاد با دينى آشكار و نشانههايى پديدار و قرآنى نبشته در علم پروردگار، كه نورى است رخشان و چراغى است فروزان و دستورهايش روشن و عيان تا گرد دودلى از دلها بزدايد و با حجت و دليل ملزم فرمايد. نشانههايش ببينند و پيش نستيزند و بترسند و از گناه بپرهيزند. و اين هنگامى بود كه مردم به بلاها گرفتار بودند و رشته دين سست و نااستوار بود و پايههاى ايمان ناپايدار. پندار با حقيقت به هم آميخته و همه كارها درهم ريخته ... چراغ هدايت بىنور، ديده حقيقتبينى كور، همگى به خدا نافرمان، فرمانبر و ياور شيطان و از ايمان روگردان! (1)
از تصويرى كه حضرت امير (ع)، از دوران سياه جاهليت به ما نشان داده است، به خوبى مىتوان دشوارىهاى بعثت رسول خدا (ص) را نگريست. ويژگىهاى ياد شده براى قرآن كريم در كلام معصوم (ع) درواقع همان رسالت روشنگرانه كتاب وحى مىباشد. هدف از نزول وحى از ديدگاه على (ع)،
1) نهجالبلاغه، ص 8 [خطبه دوم].
عبارت است از: دگرگونى در شيوه انديشه و زيست مردم، كه همراه با دلايل انكارناپذير از جانب خداوند است. ازاينرو، امام، قرآن كريم را وسيله برونرفتِ مخاطبان وحى از شك و گمراهى و بزهكارى و ستيزهخويى در برابر حقيقت مىشمارند.
در جاىجاى اين سرزمين مقدس، رنجها و اندوههاى پيامبرى بزرگ و صبور را حس مىكنى كه چه صميمانه و صادقانه، در دعوت پنهان و آشكارش كوشيد. چه ستمها و جفاها، كه بر محمد (ص) و ياران او روا نداشتند؟! به راستى، فداكارىهاى پيامبر و پيروان او در شهر مكه؛ در دوران سيزده سال بعثت، چه پيامهايى را براى زائران كعبه دربر دارد؟ جز اين است كه احرامپوشان يكتاپرست به اسلام ناب محمدى (ص) وفادار مانده و از حريم آن، دفاع كنند؟
از اخلاق پيامبر اسلام (ص) چه مىدانيم؟ خداوند محمد (ص) را به اخلاق متعالى ستوده و او را به عنوان سرمشق مسلمانان، شناسانده است. دوران بعثت و مبارزه رسول خدا (ص) را، با كفرپيشگان و شركورزان در مكه به ياد مىآوريم، ويژگىهاى اخلاقى آن حضرت را بشناسيم؛ درحقيقت، اخلاق نيك حضرت محمد (ص) در برخورد با دوستان و دشمنان بود
كه سبب پيشرفت سريع اسلام در شبهجزيره حجاز شد. امام علىبن ابىطالب (ع)، در سخنى جاودانه اخلاق نبوى را چنين به تصوير كشيده است:
پس به پيامبر پاك خود اقتدا كن كه در- رفتار- او خصلتى است، آن را كه زدودن اندوه خواهد و مايه شكيبايى است براى كسى كه شكيبايى طلبد. دوست داشتنىترين بندگان نزد خدا كسى است كه رفتار پيامبر را سرمشق خود كند و به دنبال او رود. از دنيا چندان نخورد كه دهان را پر كند و بدان ننگريست چندانكه گوشهچشم بدان افكند ... او كه درود خدا بر وى باد، روى زمين مىخورد و چون بندگان مىنشست و به دست خود پاىافزار خويش را پينه مىبست و جامه خود وصله مىكرد و بر خر بىپالان سوار مىشد ... در زندگانى رسول خدا (ص)، براى تو نشانههايى است كه تو را به زشتىها و عيبهاى دنيا رهنماست؛ چه او با نزديكان خويش گرسنه به سر مىبرد و با منزلتى بزرگ كه داشت زينتهاى دنيا از ديده او دور ماند و آن را خوار شمرد. (1)
علىبن ابىطالب (ع)، مسلمانان را به پيروى از پيامبرى فرا مىخواند كه خصلتهاى نيكو و الهى داشته است. سادهزيستى، زهدگرايى، فروتنى، همدلى با نيازمندان جامعه،
1) نهجالبلاغه، ص 162- 163 [خطبه 160].
دور داشتن خود و خاندان، از دنياگرايى و سفرههاى رنگارنگ و فريبنده، از جمله ويژگىهاى اخلاقى رسول اكرم (ص) است.
آنان كه به سرزمين وحى و نبوت پاى مىگذارند بايد پيامبر را سرمشق نيكوى انسانى زيستن، قرار دهند. اگر از لحاظ اخلاقى، با اخلاق محمدى هماهنگى نداشته باشيم، در انجام مسئوليتهاى اسلامى، ناتوان خواهيم بود؛ زيرا موفقيت مؤمنان در گرو ايمان و اخلاق فردى و جمعى سالم است. از ياد نبريم كه پيامبر اكرم (ص)، آيين خود را از طريق صفات شايستهاش، بر كيشهاى باطل زمانه، چيره ساخت؛ نه از راه زور و سلطه و تزوير. قرآن كريم، جاذبه و دافعه پيامبر اسلام و اقتداكنندگان به او را نشان مىدهد كه براى ما روشنترين طريق پيروى است. در حقيقت، معيار اخلاق جمعى هر انسانى، نيروى جذبكنندگى و دفعكنندگى اوست؛ كسى كه فقط مىتواند جذبكننده باشد، چندان اعتنايى به ارزشهاى مكتبى ندارد و كسى كه فقط مىتواند دفعكننده باشد، تنها و ناتوان مىماند. خداوند، از بندگانش، تعادل ميان دو نيروى جذب و دفع را مىطلبد كه در سيماى پيامبر اكرم (ص) و پدران راستين او به چشم مىخورد. مقصود از متعادل بودن مسلمان، به هنگام جاذبه و دافعه اجتماعى و اخلاقى، اين است كه از هر نيرو در جاى خود بهره ببرد.
(مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللهِ وَ الَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ) (فتح: 29)
محمد (ص) فرستاده خداست؛ و كسانى كه با او هستند در برابر كفار، سرسخت و شديد و در ميان خود مهربانند.
افزون بر، جاذبه و دافعه رسول اكرم (ص) و مسلمانان صدر اسلام، در زندگى اجتماعى و سياسى، از معنويت اوج يافته آن حضرت و ياران ايشان ياد مىشود كه از آنان مجاهدانى حقگرا ساخته است. در حقيقت مىتوان چگونگى جاذبه و دافعه هر مسلمانى را در حالت روحانى او يافت. به سخنى ديگر، بندگى خالصانه يك انسان است كه نيروى جذب و دفع او را تنظيم مىكند؛ بهگونهاى كه نه عزت و اقتدارش پايمال گردد و نه سلطهگر شود، زائر ارجمند! امروز انتظار اسلام و پيامبر (ص)، از مسلمانان اين است؛ جاذبه در حد كمال و دافعه در حد نياز!
(تَراهُمْ رُكَّعاً سُجَّداً يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنَ اللهِ وَ رِضْواناً سِيماهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ ذلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْراةِ وَ مَثَلُهُمْ فِي الإِنْجِيلِ كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوى عَلى سُوقِهِ يُعْجِبُ الزُّرَّاعَ لِيَغِيظَ بِهِمُ الْكُفَّارَ) (فتح: 29)
پيوسته آنها را در حال ركوع و سجود مىبينى، درحالىكه همواره فضل خدا و رضاى او را
مىطلبند؛ نشانه آنها در صورتشان از اثر سجده نمايان است، اين توصيف آنان در تورات و توصيف آنان در انجيل است، همانند زراعتى كه جوانههاى خود را خارج ساخته، سپس به تقويت آن پرداخته تا محكم شده و بر پاى خود ايستاده است و به قدرى نمو و رشد كرده كه زارعان را به شگفتى وامىدارد؛ اين براى آن است كه كافران را به خشم آورد.
آيا مهاجران صدر اسلام را مىشناسى؟
در سرنوشت امتها، هجرت، همواره پديدآورنده حياتى دوباره براى آنها به شمار، رفته است. دعوت خداوند به هجرت، از ديارى به ديارى ديگر، به منظور رهايى از سلطه كفر و شرك و پرستش خداى يكتا مىباشد. ازاينرو در قرآن، در كنار ويژگى ايمان به جهان غيب، واژه هجرت آمده است. در قرآن كريم، كسانى كه توان هجرت از سرزمين استكبارزده داشته و مهاجرت نكردهاند، نكوهش شدهاند؛ زيرا آنان، به آيين طاغوت گردن نهادهاند.
(إِنَّ الَّذِينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ ظالِمِي أَنْفُسِهِمْ قالُوا فِيمَ كُنْتُمْ قالُوا كُنَّا مُسْتَضْعَفِينَ فِي الأَرْضِ قالُوا أَ لَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللهِ واسِعَةً فَتُهاجِرُوا فِيها فَأُولئِكَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ ساءَتْ مَصِيراً) (نساء: 97)
كسانى كه فرشتگان (قبض ارواح)، روح آنها را گرفتند، در حالىكه به خويشتن ستم كرده بودند. به
آنها گفتند: شما در چه حالى بوديد؟ (و چرا با اينكه مسلمان بوديد، در صف كفار جاى داشتيد؟) گفتند: ما در سرزمين خود تحت فشار و مستضعف بوديم. آنها [فرشتگان] گفتند: مگر سرزمين خدا پهناور نبود كه مهاجرت كنيد؟ آنها (عذرى نداشتند و) جايگاهشان دوزخ است، و سرانجام بدى است.
نخستين مهاجران اسلام چه كسانى بودند؟ بىگمان نام جعفربن ابىطالب (ع)، كه به جعفر طيار شهرت دارد، شنيدهاى. نخستين هجرت مسلمانانِ آزارديده، از كفرورزان قريش، از مكه به سرزمين حبشه صورت گرفت. جعفر طيار برادر على (ع) سرپرست مهاجران اسلام، به ديار مسيحيت بود. وقتى قريش كار آزار و اذيت رسول خدا و كسانى كه پيش از هجرت، در مكه به آن حضرت ايمان آورده بودند را به اوج رساندند، رسول خدا (ص)، به مؤمنان دستور داد به حبشه بروند و به جعفربن ابىطالب (ع) فرمود تا همراه آنان برود. جعفر با هفتاد نفر از مسلمانان، مكه را ترك كردند و از طريق دريا، راهى حبشه شدند. چون قريش خبر هجرت مسلمانان را شنيدند، عمروعاص و عماره بن وليد را به نزد نجاشى فرستادند تا مسلمانان را به ايشان برگرداند ... آنها، نزد نجاشى رفتند و هدايايى تقديم او كردند و نجاشى آنها را پذيرفت. عمروعاص گفت:
«پادشاها! گروهى از افراد ما كه با دين اجداد ما به مخالفت برخاستهاند و خدايانمان را ناسزا مىگويند، به سرزمين شما آمدهاند. آنان را به ما برگردانيد!» نجاشى عدهاى را به دنبال جعفر فرستاد تا او را بياورند. پس به او گفت: «اى جعفر اينها چه مىگويند؟» جعفر پاسخ داد: «اى پادشاه! از آنان بپرس آيا ما بندگان و غلامان ايشان هستيم؟ ... اى پادشاه! ما با آنان به مخالفت برخاستيم؛ چون خداوند، در ميان ما پيامبرى برانگيخت كه دستور داده است از شرك و بتپرستى دست برداريم!»(1)
زنان و مردان مهاجرى كه به كشور حبشه رفته بودند، پس از بازگشت، آزارهاى بسيار ديده و ناگزير شدند براى بار دوم، به حبشه مهاجرت كنند. آنان هشتادوسه مرد، يازده زن قرشى و هفت بانوى غيرقرشى بودند. زمانى كه رسول خدا (ص)، به سرزمين يثرب هجرت كرد، چهلويك مرد و زن از مهاجران حبشه، هجرت سوم را آغاز كردند؛ هفت نفر از آنان در مكه زندانى شدند و ساير مهاجران حبشه، به دستور پيامبر (ص) پس از فتح «خيبر» وارد مدينه شدند.(2)
چنين كسانى در زمان پيامبر، مىزيستهاند. اگر امروز مىنگرى كه مردم، از هر رنگ و زبان و نژاد گرد آمدهاند
حاصل ايمان، استقامت و هجرت مسلمانان صدر اسلام است. در جاى جاى اين سرزمين، ردپاى زنان و مردان ايمان آورده و آزار ديدهاى همچون ياسر و سميه به چشم مىخورد. اسلام، در سايه هجرتهاى كوچك و بزرگ مسلمانان، در روزگار نزول وحى، و روزگاران ديگر طنينافكن شده است.
هجرت پيامبر اكرم به يثرب يا مدينه- كه به فرمان خداوند انجام گرفت- نقطه عطف تاريخ اسلام شناخته مىشود. از آن پس بود كه، دين حق در پرتو برادرى و همبستگى مهاجران مكه و انصار مدينه نيرو گرفت.
هجرت پيامبر به مدينه در سال چهاردهم بعثت صورت گرفت و اين مصادف بود با سىوچهارمين سال پادشاهى خسرو پرويز و نهمين سال فرمانروايى هرقل [امپراطور روم] و اول اين سال، محرم است. رسول خدا (ص)، در مكه بود و آنجا را ترك نكرده بود؛ اما عدهاى از مسلمانان در ماه ذىالحجه بيرون رفته بودند. محمدبن كعب قرظى [از روايان حديث] مىگويد:
قريش، در خانه پيامبر جمع شدند و گفتند: محمد مىگويد كه اگر شما با او بيعت كنيد، بر عرب و عجم فرمانروا خواهيد شد و بعد از مرگ هم دوباره زنده مىشويد و براى شما باغهايى چون باغهاى اين جهان است و اگر بيعت نكنيد به دست او كشته خواهيد شد ...، در اين هنگام رسول خدا (ص) از خانه
بيرون آمد و مشتى خاك برداشت و فرمود: آرى! من اين سخنان را مىگويم، سپس مشت خاك را روى سر آنان پاشيد ... سپس، رسول خدا (ص) به راه افتاد و رفت. در اين هنگام شخصى كه با آن عده نبود آمد و گفت: در اينجا منتظر كه هستيد؟ گفتند: محمد! گفت: به خدا قسم كه محمد از كنار شما عبور كرد!(1)
مهاجران اسلام، پيش از آنكه هجرت بيرونى را آغاز كنند، هجرت درونى داشتند. اگر مهاجرى كه از سرزمينى به سرزمينى ديگر كوج مىكند ايمان استوارى داشته باشد، مىتواند دشوارىهاى هجرت را تحمل كند و چنين ايمانى با هجرت نفسانى فراهم مىآيد؛ يعنى، مؤمن نخست به هجرتى از نفس مىپردازد و از تاريكىهاى نفسانى، مانند شك و گمراهى و هوسپيشگى بيرون مىآيد، آنگاه هجرتى در عرصه جغرافيا را آغاز مىكند ازاينرو، رسول اكرم (ص) هجرت مسلمانان را، به هجرتهاى «انفسى» و «آفاقى» تقسيم كرده است.
أَلْهِجْرةُ هِجْرَتَان، إِحْداهُمَا أَنْ تَهْجُرَ السَّيِّئَاتِ وَ الاخْرى أَنْ تُهاجِرَ إِلَى اللهِ تَعَالَى وَ رَسُولِهِ.(2)
هجرت دوگونه است: يك هجرت، ترك كردن زشتىهاست، و ديگرى آن است كه به سوى خداى متعال و رسول او هجرت كنى.
اينك سزاست كه از خويشتن بپرسيم آيا نمىخواهيم در شمار مهاجران اسلام باشيم؟ با هجرت نفسانى، يا دورى كردن از پليدى گناهان مىتوان يك مهاجر الى الله و رسوله شناخته شد! حال كه زائر خانه خدا در سرزمين هجرتها ايستاده و راستقامتان توحيد را مىنگرد و مىتواند با پروردگار خويش عهد هجرت داشته باشد؛ حج ابراهيمى، حقيقتِ خود را در زندگى يك مهاجر اخلاقى نشان مىدهد، نه در زندگى كسى كه به يك گردشگر شباهت دارد! اينكه در ميقات جامه خود درآورده و جامه روشن احرام بر تن كردهايم نشانه چيست؟
در ميقات هستيم تا خويشتن را بيابيم و بشناسيم و روح را از زشتىها پيراسته كنيم؛ چرا كه ملاقات با پروردگار، پاكى جان مىطلبد. بدون هجرت از بدىها، نمىتوان در عرصه ميقات جمال الهى را مشاهده كرد؛ زيرا صفات جمال و جلال الهى در آينه شفاف فطرت پاك، بازتاب دارد، نه در آينه كدر و غبارگرفته از خواهشهاى نفسانى.
رسول اكرم (ص) افزون بر يارانى همچون مسلمانان مهاجر- كه از مكه به يثرب كوچ كرده بودند- اصحابى وفادار به نام «انصار» داشت كه ساكنان يثرب بودند. آنگاه كه يثرب مدينه النبى يا شهر پيامبر نام گرفت، گروه انصار از هيچگونه
ى
ارى نسبت به اسلام و پيامبر و مهاجران دريغ نورزيدند. رسول اكرم (ص)، احسان به نيكوكارانِ انصار را سفارش مىكرد.(1)
اين سفارش نبوى، نمودار منزلت انصار، در ميان اصحاب پيامبر است. ايمان، مهرورزى، مهماننوازى، ايثار، همگرايى، فداكارى و مشاركت در شكلگيرى جامعه نبوى را مىتوان از ويژگىهاى اخلاقى و رفتارى مسلمانانِ انصار برشمرد. انصار نه فقط در روزگار حيات و نبوت رسول خدا (ص)، بلكه پس از آن نيز، همواره در كنار مسلمانان مهاجر بوده و اقتدار و اتحاد دينى را پاس داشتهاند. آنگاه كه علىبن ابىطالب (ع) با وجود بىميلى، حاكميت سياسى را پذيرفت، انصار از كسانى بودند كه با آن حضرت بيعت كردند. مولاى متقيان (ع) پس از آنكه «شورا» را متعلق به انصار و مهاجران دانسته، اجتماع و بيعت آنان با يكديگر را حجت مىدانست. در نامهاى كه حضرت، به معاويه مىنگارد، انصار را از جمله كسانى مىشمارد كه به امامت علوى پاىبندى داشته و با ستمگران، سر ستيز دارند:
شورا از آنِ مهاجران است و انصار، پس اگر گرد مردى فراهم گرديدند و او را امام خود ناميدند، خشنودى خدا را خريدند. اگر كسى، كار آنان را
1) رك: نهجالبلاغه، ص 52. [ «أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص وَصَّى بِأَنْ يُحْسَنَ إِلَى مُحْسِنِهِم». خطبه 67].
عيب گذارد يا بدعتى پديد آرد او را به جمعى كه از آن برون شده بازگردانند و اگر سرباز زد، با وى پيكار رانند كه- راهى ديگر را پذيرفته و- جز به راه مسلمانان رفته و خدا در گردن او درآرد آن را كه بر خود لازم دارد. (1)
حضور شكوهمند مسلمانان جهان در ايام حج، آشكارا، از انسجام آنان حكايت دارد. همصدايى جهان اسلام در مكه، با وجود گوناگونى زبانها، مذهبها و مليتها، نمودار توانمندى اسلام و اقتدار معنوى آن در جهان، به شمار مىآيد. آيا تكليف هر مسلمان در كنگره عظيم حج، حفظ و استمرار وحدت و همدلى مسلمانان نيست؟ آنگاه كه سراغ آموزههاى الهى مىرويم، قرآن كريم اتحاد و الفت اهل قبله را يادآور مىشود؛ يعنى در نگاه وحى، كوشش در مسير همگرايى مسلمانان، همچون نماز و حج، يك تكليف بزرگ و انكارناپذير دينى است.
(وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا وَ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً وَ كُنْتُمْ عَلى شَفا حُفْرَةٍ مِنَ
1) نهجالبلاغه، ص 274 [نامه ششم].
النَّارِ فَأَنْقَذَكُمْ مِنْها كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللهُ لَكُمْ آياتِهِ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ) (آل عمران: 103)
و همگى به ريسمان خدا [قرآن و اسلام و هرگونه وسيله وحدت] چنگ زنيد و پراكنده نشويد؛ و نعمت (بزرگ) خدا را بر خود به ياد آريد كه چگونه دشمن يكديگر بوديد و او ميان دلهاى شما الفت ايجاد كرد و به بركت نعمت او برادر شديد و شما بر لب حفرهاى از آتش بوديد، خدا شما را از آن نجات داد، اين چنين خداوند آيات خود را بر شما آشكار مىسازد، شايد پذيراى هدايت شويد.
وحدت چيست؟ منظور از وحدت، اين نيست كه همه مسلمانان از شيعه و سنّى يا از فرقههاى گوناگون ديگر اسلام بيايند و ديدگاههاى اعتقادى و فقهى خود را ناديده بگيرند! چنين وحدتى، نه ممكن است و نه سودمند. هدف اسلام، از تشكيل كنگره بزرگ حج، اين است كه مسلمانان در يك صف واحد جاى گيرند، هرچند كه اختلافهاى مذهبى داشته باشند.
فرمان چنگ زدن به ريسمان الهى- كه مراد، قرآن كريم است، يا وجود رسول اكرم (ص)- ناظر به ضرورت همدلى و همصدايى در برابر دشمنان اسلام و مسلمانان است. پراكندگى پيروان پيامبر اسلام (ص)- كه خداوند، مسلمانان را از آن بازداشته است- دين را به انزوا رانده و مسلمانان را به صورت امتى سلطهپذير درمىآورد. آنگاه كه قرآن كريم، عزت و سربلندى را ويژه خداوند و يكتاگرايان مىداند، چگونه
مىتوان ذلت اجتماعى، سياسى، فرهنگى و اقتصادى مسلمانان در برابر نظام استكبارى را توجيه كرد؟ در حقيقت، بىاعتنايى به اصل اتحاد اسلامى، يا تلاشهاى تفرقهآميز و جاهلانه- كه در برخى كشورها به چشم مىخورد- معنايى جز ناديده گرفتنِ امر و نهى خداوند، درباره انسجام و تفرقه ندارد. اينك در ميقات و طواف، به نداى وحدتخواهانه امام خمينى (قدس سره) لبيگگوى بوده و هوشيارانه در برابر تفرقهافكنىهاى دشمنان كعبه، ايستادگى خواهيم داشت.
شرط همه مناسك و مواقف براى رسيدن به آرزوهاى فطرى و آمال انسانى، اجتماع همه مسلمانان در اين مراحل و مواقف و وحدت كلمه تمامى طوايف مسلمين است، بدون اعتنا به زبان و رنگ و قبيله و طايفه و مرز و بوم و عصبيتهاى جاهلى، و هماهنگ خروشيدن بر دشمن مشترك است كه دشمن اسلام عزيز است و در اين عصر از آن سيلى خورده است و آن را مانع غارتگرىهاى خود مىداند و با تفرقهافكنى و نفاقپراكنى مىخواهند اين مانع ملموس را از سر راه خود بردارد. و عمال مزدور آنان كه در رأس آنها آخوندهاى حسود دنياگراى دربارىاند و در هر جا و هر وقت خصوصاً در ايام حج و مراسم الهى آن، مأمور اجراى اين مقاصد شوم مىباشند.(1)
چگونه مىتوان به وحدت و همدلى در جهان اسلام دست
1) صحيفه نور، ج 20، صص 90- 91.
ى
افت؟ قرآن كريم، پيش از اينكه فرمان اتحاد و چنگ زدن به ريسمان الله دهد، ايمانآوردگان را به تقوا فراخوانده است؛ يعنى بدون تقواى الهى، نمىتوان در تكليف وحدت اسلامى توفيقى به دست آورد؛ زيرا آنچه سبب تفرقه و جدايى مسلمانان شده است، از خودخواهى و دنياطلبى تفرقهافكنها حكايت دارد. تقواپيشگى در ميان مسلمانان و عالمان و حاكمان، سبب پيدايش روحيه و شيوه تسليم در برابر خداوند و فرمانهاى حياتبخش او مىشود.
(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ حَقَّ تُقاتِهِ وَ لا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ) (آل عمران: 102)
«اى كسانى كه ايمان آوردهايد، آنگونه كه حق تقوا و پرهيزگارى است، از خدا بپرهيزيد و از دنيا نرويد، مگر اينكه مسلمان باشيد. (بايد گوهر ايمان را تا پايان عمر حفظ كنيد).
خداوند در آيه اعتصام، از نعمت «الفت» ياد مىكند؛ نعمتى كه دلهاى مردم را به سمت برادرى و مهرورزى كشانده است. به راستى، كدام نيرو توانست اعراب پراكنده، ستيزهخو و خونريز را همدل و همراه سازد؟ اگر ظهور اسلام و پيامبر اكرم (ص)، در شبهجزيره حجاز رخ نمىداد، اعراب جاهلى كه تا لب پرتگاه نابودى نزديك شده بودند، راه نجات داشتند؟
خداوند از مسلمانان، خواهان يادآورى نعمتهاى الفت و برادرى دينى مىشود، تا آنان به زندگى جاهلى و سراسر اختلاف و كينهتوزى بازنگردند. بدون ايمان و تقواى الهى شايسته، نمىتوان منزلت چنين نعمتهاى بزرگى را پاس داشت؛ زيرا مؤمنان پارسا همواره، به ياد خدا بوده و نعمتهاى گوناگون او، از جمله نعمتهاى الفت و برادرى اسلامى را به خود، يادآور مىشوند. پس، اين نتيجه به دست مىآيد كه براى ايجاد وحدت و استمرار آن، ميان مسلمانان به سه عامل بنيادى نياز است: ايمان به خدا و پيامبر (ص)، تقواپيشگى در زندگى فردى و اجتماعى، و يادكرد نعمت همدلى و برادرى.
پيامبر بزرگوار اسلام (ص)، الفتپذيرى را يكى از ويژگىهاى ايمانآورندگان شمرده و افراد الفتناپذير را، بىنصيب از خوبى دانسته است.
خَيْرُ الْمُؤْمِنِينَ مَنْ كَانَ مَأْلَفَةً لِلْمُؤْمِنِينَ وَ لا خَيْرَ فِيمَنْ لا يَأْلَفُ وَ لا يُؤْلَفُ.(1)
بهترين مؤمنان، كسى است كه مؤمنان به او الفت مىگيرند و در كسى كه با ديگران الفت نگيرد، و ديگران نيز با او الفت نيابند خيرى نيست.
آيا به آسانى، قلب ما به سوى قلبهاى خداجو متمايل مىشود؟ آيا اهل ايمان و تقوا به سادگى مىتوانند سراغ ما
1) بحارالانوار، ج 75، ص 265.
آمده و پاسخ محبتآميز بگيرند؟
پيش از آنكه به الفت، ميان شيعه و سنّى بينديشيم، نياز است كه الفت استوارى در ميان خود پديد آوريم. پراكندگى و نامهربانى دلهاى شيعيان نسبت به يكديگر ما را از برقرارى الفت با اهل سنت بازمىدارد. الفت خدايى، بايد از درون ما شكل گرفته، آنگاه، به سوى الفت دينى با برادران اهل سنت بشتابيم.
ريشه وحدت پايدار و تأثيرگذار بر سرنوشت اسلام و مسلمانان در الفت و برادرى صادقانه نهفته است، نه در شعار و تظاهرهاى گذرا. اسلام براى انسجام ميان مسلمانان، پيوند قلبها و خردها را، يك ضرورت انكارناپذير مىشمارد. چنين انسجامى، مسلمانان صدر اسلام را به صورت سفيران نور درآورد.
در سخنى از امام صادق (ع)، به ظرفيت بالاى الفتپذيرى نيكان اشاره شده است. اين ظرفيت كه درواقع فطرى بوده و نشانه لطف پروردگار به شمار مىآيد، نقش تعيينكنندهاى، در روند اتحاد اسلامى خواهد داشت.
آنچه در آن جاى ترديد نيست، اين است كه، در ايام حج، بايد ظرفيتهاى الفتپذيرى خود را آشكار كنيم. هر خواهر يا برادر زائر از اهل سنت، از هر گوشه دنيا بايد خاطرهاى از الفت دينى به همراه ببرد.
بىگمان مسئوليت ما شيعيان سنگينتر است؛ چراكه ما را، پيروان خاندان پيامبر (ص) و امام صادق (ع) مىشناسند. پس بياييم از نيكانى باشيم كه آن حضرت، در وصف الفتپذيرىشان، به هم آميختن باران با آب رودخانه را مثل مىزند. آيا به هنگام نزول باران در آب رودخانه مىتوان دوگونه آب را از هم تميز داد؟
إِنَّ سُرْعَةَ ائْتِلافِ قُلُوبِ الأَبْرَارِ إِذَا الْتَقَوْا وَ إِنْ لَمْ يُظْهِرُوا التَّوَدُّدَ بِأَلْسِنَتِهِمْ كَسُرْعَةِ اخْتِلاطِ مَاءِ السَّمَاءِ بِمَاءِ الأَنْهَار.(1)
نيكوكاران چون با هم روبهرو شوند- هرچند به زبان اظهار دوستى نكنند- دلهاىشان به سرعت درهم آميختن باران با آب رودخانهها، با هم الفت مىگيرد.
در يك حديث نبوى، پيامبر اسلام (ص) مسلمانان را به يك پيكر، همانند ساخته است كه احساسهاى مشترك دارد. همانگونه كه با وجود دردى در يك عضو، ديگر اعضاى بدن به نوعى با آن، همدرد مىشوند، مىتوان گفت كه درد يك مسلمان، سبب واكنش مهرورزانه مسلمانان ديگر مىشود؛ زيرا، ايمان به خدا و پيامبر (ص)، آنان را به يكديگر پيوند داده است.
1) تحفالعقول، ص 373.
أَلا وَ إِنَّ الْمُؤْمِنَيْنِ إِذَا تَحَابَّا فِي اللهِ عَزَّوَجَلَّ وَ تَصَافَيَا فِي اللهِ كَانَا كَالْجَسَدِ الْوَاحِدِ إِذَا اشْتَكَى أَحَدُهُمَا مِنْ جَسَدِهِ مَوْضِعاً وَجَدَ الآخَرُ أَلَمَ ذَلِكَ الْمَوْضِع. (1)
بدانيد كه اگر مؤمنان، به خاطر خداوند عزوجل، به هم مهر بورزند و براى خدا صادقانه دوستى كنند، چونان يك پيكرند كه هرگاه جايى از پيكر يكى به درد آيد، ديگرى در همانجا احساس درد مىكند.
آيا ما، در ملاقات با خواهران و برادران سنّى مذهب، چگونه رفتار كنيم؟ چگونه پيام الفت و برادرى اسلامى را، به آنان برسانيم؟ با نگاه؟ با سخن؟ با كردار؟ با حضور در جمع مسلمانان؟ با احترام قايل شدن براى آنان؟ با ادب ورزيدن در گفتار و مناظره؟ با شناساندن عقايد قرآنى خويش؟ با زدودن غبار بدگمانى و اتهامهاى ناروا درباره شيعه و مذهب شيعه؟ با آشكارسازى ماهيتِ نظامهاى سياسى بيگانه با حقيقت اسلام و سنت پيامبر (ص)؟ بههرحال، به اندازه توانايى و آگاهى خويش، نقشى در تحكيم روند وحدت مسلمانان خواهيم داشت. مهم اين است، كه هر زائر خانه خدا، در مورد اتحاد مسلمانان احساس مسئوليت داشته و خويشتن را از بىتفاوتى برهاند.
1) بحارالانوار، ج 74، ص 281.
اكنون قطرهاى از دريايى بزرگ شدهايم! قطرهاى كه ديگر خود را نمىبيند و يكسر، «او» را مىبيند! گرد خانهاى مى گرديم كه نشانى از راهى دارد كه ابراهيم خليل، به فرمان حق در اين سرزمين مقدس نمايانده است. خانه را طواف مىكنيم، ولى هدف، صاحبخانه است، كه اين خانه ساده و بىپيرايه را، نشانهاى براى پرستندگان خويش نهاده است! نه به درون خانه مىتوان رفت و نه مىتوان برابر آن ايستاد! بايد، در حركت بود! بايد در راه بود تا بتوان، راهبر را نگريست! بايد نماند و رفت، تا شايد، راهى به ملاقات با خدا گشوده شود! اين راه از دل پاك و آزاد آغاز مىشود؛ از دلى كه، غير خدا را از ساحت خويش، رانده است.
هر بار گرديدن، بايد براى ما تفاوتى به همراه داشته باشد؛ تفاوتى در حالات معنوىمان! تفاوتى در ديدنمان! تفاوتى در خواستنمان! تفاوتى در رفتنمان! اين تفاوتهاست كه از يك زائر كعبه، يك جستوجوگر حقيقت مىسازد! حقيقتى كه در زيارت خانه خداست، حقيقتى كه در طواف بايد آن را جست! تا حال چه يافتهايم؟ نگاهى به دل بيفكنيم! يافتههاى طواف در دل تجلى مىكند! آيا دلى متفاوت پيدا كردهايم؟
دل اگر در طواف باشد و در ديدار صاحب كعبه بىقرار نشده باشد، دل زائر نيست! آمدهايم كه با همه وجود، زائر
باشيم، آمدهايم در طواف بكوشيم، نه فقط با پا! نه فقط با فرياد! مبادا كه در شمار كسانى درآييم كه با هياهوى حج، سرگرم شدهاند و از عشق نهفته در حج، بىخبر ماندهاند! اگر دو بار طواف كردهايم و يكسان مانديم، گويى دو روز كوشيدهايم و بهره آن يكسان است! زيان نكردهايم؟ هر طوافى، طوافى ديگر مىطلبد؛ طوافى برتر، لايق شويم تا پلهپله به ملاقات صاحب خانه برويم! حج ابراهيمى يعنى ملاقات دوست! حج ابراهيمى يعنى پيراستن حرم دل از بيگانگان و راهزنان وسوسهگر و فريبكار!
در راهش اگر به نيكنامى برسىدر بند زبان تا تو به كامى برسى
لبيك ز احرام گه صدق بزنكن سعى خود، آنگه به مقامى برسى(1)
در طواف كعبه، بايد دو نشانه بلند را آشكار كرد؛ نخست، فروتنى در برابر عظمت صاحب خانهاى كه اكنون گرد آن مىگرديم و ديگر، اعتراف باطنى به عزت او. فلسفه معنوى حج، اين است، نه بسنده كردن به چرخيدن و بىخبر ماندن از اسرار كعبه و طواف آن. مىبينى كه اين خانه، با ديگر خانهها متفاوت است و طواف آن بىهدف نيست! حال چه تحولى
1) اوحدالدين كرمانى، ديوان رباعيات، ص 143.
دردرون خويش مىبينيم؟ آيا از قلب خود خبر يافتهايم؟ مطمئن شدهايم كه قلب ما در برابر صاحب كعبه و عظمت او، فروتنى دارد و به عزت بىمانند او، اقرار مىكند؟
اگر چنين است، در نگاه ما، سخن ما و رفتار ما، آثار فروتنى و بندگى، آشكار مىشود. اگر اثرى از خود بزرگبينى- كه صفت شيطان است- در زائر كعبه ديده شود، بىگمان او رانده شده است؛ هرچند كه در طواف باشد! ازاينرو، اعتراف به عزت پروردگار، بر انديشهها و انگيزههاى زائر حقيقى، پرتو مىافكند و غير خداوند را عزيز و توانمند نمىداند. آرى! اين است نشانههاى ايمانآورندگان و طوافكنندگان از ديدگاه علىبن ابىطالب (ع):
وَ فَرَضَ عَلَيْكُمْ حَجَّ بَيْتِهِ الْحَرَامِ الَّذِي جَعَلَهُ قِبْلَةً لِلأَنَامِ يَرِدُونَهُ وُرُودَ الأَنْعَامِ وَ يَأْلَهُونَ إِلَيْهِ وُلُوهَ الْحَمَامِ وَ جَعَلَهُ سُبْحَانَهُ عَلامَةً لِتَوَاضُعِهِمْ لِعَظَمَتِهِ وَ إِذْعَانِهِمْ لِعِزَّتِهِ وَ اخْتَارَ مِنْ خَلْقِهِ سُمَّاعاً أَجَابُوا إِلَيْهِ دَعْوَتَهُ وَ صَدَّقُوا كَلِمَتَهُ وَ وَقَفُوا مَوَاقِفَ أَنْبِيَائِهِ وَ تَشَبَّهُوا بِمَلائِكَتِهِ الْمُطِيفِينَ بِعَرْشِهِ يُحْرِزُونَ الأَرْبَاحَ فِي مَتْجَرِ عِبَادَتِهِ وَ يَتَبَادَرُونَ عِنْدَهُ مَوْعِدَ مَغْفِرَتِه. (1)
و زيارت خانهاش را واجب كرد بر شما مردمان كه قبلهاش ساخت براى همگان، تا بدان درآيند چون
1) نهج البلاغه، ص 7 [خطبه يكم].
چهارپايان، و بدان پناه برند چون كبوتران، و دو نشانه براى دينداران: فروتنى در برابر عظمت او، و اعتراف به عزت او [است]، و از آفريدگانش، آن را گزيند كه چون دعوت او شنيد در گوش كشيد، و به جان و دل خريد. ايشان به راه افتادند و پا بر جاى پيامبران نهادند، و چون فرشتگانِ گرد عرش، بر پاى بندگى ايستادند. بر سودهاى روز بازارِ عبادت هر دم فزودند، و به هنگام تشريف، مغفرت او را از يكديگر ربودند.
اينك زائر خانه خدا در كجا ايستاده است؟! او، در جايى پاى نهاده است كه پيامبران حضرت حق، پيش از او پاى نهادهاند! مكان شريفى است كه انسانهاى شريف بر آن ايستادهاند! آنها، به فرشتههاى پيرامون عرش همانند شدهاند كه فرشتگان، گرد عرش، تسبيحگويان گرديدهاند! و اينان گرد كعبه! آنچه سبب همانندى حاجيان، با عرشيان شده، فقط بندگى است و دلدادگى!
اكنون، بازارى بزرگ پيش روى ماست! بازارى كه در آن، متاع بندگى، فروتنى و خاكسارى مىخرند، نه متاع غرور و فخر جاهلى! طواف كعبه، روز بازارى است، كه فرشتگان حق به تماشاى آن پرداخته و بهروزى را، براى كسانى آرزو كردهاند كه به پلكان عبوديت، خاضعانه بالا رفتهاند! طواف و احرام، براى اين است كه زائر در ميدان آمرزش و بخشايش
الهى، به تكاپو پردازد!
خوشا به حال آنان كه گوى مغفرت حق را مىربايند! خوشا به حال آنان كه از خود درآمده، جامه ذلت نفس را دور افكنده و جامه عزت نفس، بر تن كردهاند؛ چراكه خويشتن را، فقط بنده پروردگار عزيز يافتهاند! خوشا به حال آنان كه از بازارها چشم و دل برگرفته و يكسر در بازار عشق و پرستش، دادوستد داشتهاند! خوشا به حال آنان كه، محصول حج و طواف را در قلبى اندوختهاند كه صدايى جز صداى صاحب كعبه نمىشنود!
«لبيك. اللهم لبيك». چگونه لبيك مىگوييم؟ چگونه اللهم لبيك بر زبان جارى كنيم؟ آيا دل و زبان را هماهنگ كردهايم؟ آيا مانند اولياى الهى كه در خوف و رجا، لبيك، اللهم لبيك گفتهاند، لبيكگو هستيم؟ احرامپوشِ حاضر! چه اندازه حضور پروردگارت را لمس كردهاى؟ بىوجود قلب خاشع، لبيك، اللهم لبيك گفتن، چه سود؟! لبيك زبان تو، لبيك دل تو باشد، كه شريك لبيك زبان، شيطان است و شريك لبيك دل، عشق است، خداست! بىگمان دل و زبان را همسو با حقيقت لبيك ساختهاى؟
مالكبن انس مىگويد: «سالى با امام صادق (ع)، به حج رفتم. وقتى مركبش در محل احرام ايستاد، هر چه سعى مىكرد لبيك بگويد، صدايش در گلو بريده مىشد و نزديك
بود از مركبش به زير افتد! عرض كردم: اى پسر رسول خدا (ص) لبيك بگو! بايد بگويى، امام فرمود: و اى پسر ابىعامر! چگونه جرأت كنم بگويم: لبيك، اللهم لبيك؟ مىترسم خداوند عزّوجلّ در جوابم بگويد: لالبيك و لاسعديك!»(1)
چنانكه در ارتباط با نماز و حضور قلب آمده است، انسان دوگونه حالت باطنى پيش رو دارد: نخست، حالت باطنى اولياءالله است، ديگر حالت باطنى كسانى كه هنوز بدان مرتبه دست نيافتهاند. اگر شخص از اولياى الهى باشد، خدا را بهگونهاى مىپرستد كه گويى او را مىبيند، اما در مرتبه پايينتر، عبادتكننده باور دارد كه خداوند او را مىنگرد.(2)
بنابراين؛ مىتوان گفت امام صادق (ع)- كه از اولياءالله است- در ميقات، پروردگارش را مىبيند كه صدايش درگلو بريده مىشود. لبيك گفتن در حضور معبود يگانه، دشوار است، نه در محضر او. اينكه ديگران به آسانى لبيك، اللّهم لبيك بر زبان مىآورند، در حقيقت، خود را در محضر حق مىبينند؛ يعنى مىدانند كه خداوند نيز، آنان را مىبيند و صداىشان را مىشنود.
راستى آنگاه كه برابر «حجر الاسود» ايستادى و دست پيمان بر آن نهادى، با خويشتن چه گفتى؟ با پروردگار خويش چه گفتى؟ عهد انبيا و اوليا را به ياد آوردى؟ بايد همسو و همراه با ابراهيم خليل شد كه گفت:
(إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ الأَرْضَ حَنِيفاً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ) (انعام: 79)
من روى خود را به سوى كسى كردم كه آسمانها و زمين را آفريده؛ من در ايمان خود خالصم و از مشركان نيستم.
اين سنگ سياه- حجر الاسود- و سنگهايى كه در ديوارهاى كعبه نهادهاند، در حقيقت، نشانههايى از يكتاپرستى است. دست خويش بر آن سنگ مقدس نهادى، تا راه ابراهيم خليل (ع) را بپيمايى، كه هرگز خود را به شرك و بتپرستى نيالود. ممكن است شرك ريا باشد، مبادا خود را از خطر شرك دور ديده و فقط شرك را از آن بتپرستان بدانى! كسى كه در عبادت خويش ريا مىكند، غير حق را در عمل خود شريك ساخته و خويشتن را به گونهاى از شرك پنهان، آلوده است.
ترديدى نيست كه همه زائران خانه خدا، از سرزمينهاى اسلامى گرد آمدهاند اما، خواهر و برادر زائر! تو، از سرزمينى
آمدهاى كه شوق و ارادت مردمِ آن به اسلام و پيامبر و خاندان پيامبر (ص) بىنظير است. از تاريخ اين مرزوبوم كهنِ اسلامى آگاهى و نهضتهاى دينى- سياسى آن را مىشناسى! از ميان ملتى، رهسپار زيارت كعبه شدهاى كه هرگز در برابر استبداد و استعمار تسليم نبوده و به دشمنانِ عزت و اقتدارش، «نه» گفته است! حمايت ايرانيان از علويان بر پيشانى تاريخ ايران اسلامى مىدرخشد.
و اكنون، تو سفير انقلاب و امام هستى؛ سفيرى كه آمده است تا به حاجيان، پيام استقامت در راه عدل و عدالت را برساند. در حقيقت تو، سفير قرآنى و پيام الهى را به مسلمانان مىرسانى؛ پيامى كه فراموش شده است! پيام عدالت!
(فَلِذلِكَ فَادْعُ وَ اسْتَقِمْ كَما أُمِرْتَ وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَهُمْ وَ قُلْ آمَنْتُ بِما أَنْزَلَ اللهُ مِنْ كِتابٍ وَ أُمِرْتُ لأَعْدِلَ بَيْنَكُمُ) (شوري: 15)
پس به همين خاطر، تو (نيز آنان را به سوى اين آيين واحد الهى) دعوت كن و آن چنانكه مأمور شدهاى استقامت نما، و از هوى و هوسهاى آنان پيروى مكن و بگو: به هر كتابى كه خدا نازل كرده ايمان آوردهام و مأمورم در ميان شما عدالت كنم.
خداوند در اين آيه شريفه، راه محمد (ص) را شناسانده است، كه راه همه پيامبران الهى است. يك مسلمان، نمىتواند تسليم
خواستههاى نفسانى كسانى باشد كه نظام سلطه جهانى را پديد آوردهاند. استقامت پيامبران در مسير يكتاپرستى، مفهومى جز عدلگرايى، عزتخواهى و مهرورزى به ستمديدگان ندارد. خداوند، در قرآن كريم، با فرمان به استقامت- كه فرمانى جاودانه بوده و به زمان و مكانى خاص، محدود نمىشود- خواسته است تا امت اسلام را، به سرافرازى پايدار نزديك كند. ازاينروست كه خداوند در جاى ديگر، هم از استقامت رسول اكرم (ص) سخن مىگويد و هم از استقامت پيروان آن حضرت. بدينسان، تكليف استقامت، تكليفى فراگير و هميشگى است، نه تكليف مخصوص پيامبر (ص).
(فَاسْتَقِمْ كَما أُمِرْتَ وَ مَنْ تابَ مَعَكَ وَ لا تَطْغَوْا إِنَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ) (هود: 112)
پس همانگونه كه فرمان يافتهاى، استقامت كن، و همچنين كسانى كه با تو به سوى خدا آمدهاند (بايد استقامت كنند) و طغيان نكنيد، كه خداوند آنچه را انجام مىدهيد، مىبيند.
آيا مسلمانانى كه تظاهر به يكتاپرستى كرده و گرد خانه خدا مىگردند و با فرمان استقامت، بيگانهاند، در شمار حاجيان ابراهيمى هستند؟ حاجى ابراهيمى بايد شباهتى به ابراهيم داشته باشد! ابراهيم خليل (ع) بر اثر استقامت، در آتش افكنده شد و يكسر با بتان و بتپرستان ستمپيشه در جدال و
ستيز بود. مقصود از حج ابراهيمى، حج، همراه با ايمان، توحيد و استقامت در برابر كفر و شرك است. زائرى كه در طواف، به فرمان استقامت نينديشيده باشد، چگونه مىتواند نمونهاى از يك امت بيدار و پايدار باشد؟
اينك به مكه و طواف آمدهاى و پيام عدالت را به همراه آوردهاى! خود را سفير مجاهدان و شهيدان پاكبازى بدان كه در دوران دفاع مقدس كوشيدهاند. شايد تو نيز، از بستگان يك شهيد باشى! تو از ديارى آمدهاى كه كوچههاى آن به نام استقامت نامگذارى شدهاند؛ اگر من يا تو، پيام استفامت شهيد را به مسلمانان نرسانيم، چه كسى رسم استقامت محمدى را به آنان خواهد آموخت؟ آمدهايم كه دين، كتاب، ايمان، و فرمانهاى خداوند به پيامبر امى و امت پيامبر را احيا كنيم. آمدهايم تا بگوييم: اى حاجيان! اى طوافكنندگان خانه سنگى! صاحب اين خانه، صاحب كتابى است كه، ما را به پايدارى به منظور سربلندى امت محمد (ص)، فرا مىخواند. آمدهايم تا اين صدا را در تمامى اين سرزمين طنينانداز كنيم: اى احرامپوشان كه صحراى محشر را به ياد مىآوريد! مبادا كتاب خدا را پشت سر افكنيد و آنگاه در رستاخيز، شكوه و شكايت قرآن را بشنويد!
بىجهت نبود كه رسول خدا (ص)، درباره سوره هود و فرمان استقامت پيامبر و امت، چنين فرمود: «شيبتني
سورة هود»(1)؛ «سوره هود مرا پير كرد!»
چرا؟ دشوارى كار پيامبر، از يك سو اين است كه خويشتن را در همه حال، در برابر بيدادگران، پايدار نگاه دارد و از ديگر سو اينكه امتى پايدار، در صراط توحيد و عدل بسازد. دشوارى كار، «امتسازى» است كه پيرى زودرس رسول اكرم (ص) را سبب مىشود؛ زيرا پارهاى نادانىها و سركشىها، آنان را، از استقامت در راه خدا باز مىدارد.
ميقات، زمانى است از زمانهاى خداوند. چه نيكوست كه در اين فرصتى كه هنوز باقى است، خويشتن را بشناسيم! خويشتن را پيدا كنيم! كه، با شناخت خود مىتوان خدا را شناخت. بايد باور كرد كه بدون خودشناسى نمىتوان به شناختى از هستى نزديك شد. شناخت هستى و نشانههاى عظمت آن در پيدا كردن خود است، در ديدن خود! بايد از خود بيرون آمد! بايد رنگها را وانهاد و بىرنگ شد! آنگاه، رنگ خدا يافت كه رنگ زيباى ابديت است. در زرق و رنگ دنيا كه اسير افتادهايم، جز رنگ نفس و ابليس، پيدا نيست! تا دريچهاى به باطن نگشاييم، بيدارمان نمىكنند تا حقايق را تماشا كنيم! هوشيارمان نمىكنند تا در وراى نقابها و
1) فضل بن حسن طبرسى، مجمع البيان، ج 5، ص 140.
تزويرها، جمال مطلق را ببينيم.
و حالا از كسى برايت مىگويم كه بالاخره در ميقات خودش را ديد! ساليان دراز، از مذهب بيگانه بود و از خدا، دور! زشتىها و زيبايىهاى دنيا را ديده بود و سر بر آستان راستى مىساييد، آنگاه كه در نور ميقات، به خويشتن نگريست. او، به آنجا رسيد كه خودش را همچون خسى يافت، نه چون كسى!
«لباس احرام را از مدينه پوشيده بوديم ... بعد سوار شدن و آمدن و آمدن. سقف آسمان بر سر و ستارهها چه پايين! و آسمان عجب نزديك! ... و من هيچ شبى چنان بيدار نبودهام و چنان هوشيار به هيچ چى! زير سقف آن آسمان و آن ابديت، هر چه شعر كه از بر داشتم خواندم- به زمزمهاى براى خويش- و هر چه دقيقتر كه توانستم در خود نگريستم تا سپيده دميد و ديدم كه تنها «خسى» است و به «ميقات» آمده است، نه «كسى» و به «ميعاد» ى و ديدم كه «وقت» ابديت است، يعنى اقيانوس زمان، و ميقات در هر لحظهاى و هر جا، و تنها با خويش، چراكه «ميعاد» جاى ديدار توست با ديگرى، اما «ميقات» زمان همان ديدار است و تنها با خويشتن».(1)
انبوه تاريكىها كه ما را فراگرفته، مجال ديدن و شناختنِ
1) جلال آلاحمد، خسى در ميقات، صص 89 و 90.
خويشتن را نمىدهد، تا از طريق خودشناسى بتوان پروردگار را شناخت. شايد، در اين لحظههاى آخر، بتوان روزنهاى از روشنايى، به روى خود گشود. بيم آن است كه، از اين سفر بزرگ بازگرديم، بىآنكه رهتوشهاى از خودشناسى، همراه خويش ببريم، چه بايد كرد؟ با كسب توفيق از پروردگار، با خواستن روشنايى باطن از جانان، مىتوان روزنهها را گشود. هركس، در هر مرتبهاى از رشد و كمال بايد خود را نيازمند مهر و لطف الهى بداند؛ مهر و لطفى كه در خودشناسى تجلى مىكند. به گوش جان نيايش رسول اكرم (ص)، را بشنويم كه آن حضرت، يكسر درخواست روشنايى از پروردگار دارد.
أَللَّهُمَّ اجْعَلْ لِي فِي قَلْبِي نُوراً وَ فِي لِسَانِي نُوراً وَ فِي بَصَرِي نُوراً وَ فِي سَمْعِي نُوراً وَ عَنْ يَمِينِي نُوراً وَ عَنْ يَسَارِي نُوراً.(1)
خدايا براى من، در دلم نورى قرار ده و در زبانم نورى و در ديدهام نورى و در گوشم نورى و در سمت راستم نورى و در سوى چپم نورى.
زائر نمونه در نگاه خدا و پيامبر كيست؟ نمونه بودنِ يك زائر كعبه، چند بعدى است، نه تك بعدى؛ يعنى از سويى او
1) عبدالعظيم بن عبدالقوى منذرى، الترغيب و الترهيب، ج 4، ص 589.
بايد رشد فكرىاش در باورها و شناختهاى دينى خود را نشان دهد، و از سويى ديگر، در خصلتها و كوششها.
در حديثى از امام صادق (ع)، مردم به دستههاى چهارگانه تقسيم شدهاند. ممكن است ظاهر هر دستهاى، آدمى را به فريب و خطا بيفكند، مگر دستهاى كه طريق انبيا و اولياى حق را مىپيمايند. فقط اينان در ديدگاه معصوم (ع)، به عنوان نمونههاى مسلمانى و بندگى خالصانه خداوند، شناخته مىشوند؛ چراكه به چيرگى حق بر باطل مىانديشند. درحقيقت، اين دسته همانند پيامبران، انديشه و تلاش خيرخواهانه دارند، نه مانند آنان كه در اسارت نفس و دنيا، گرفتارند.
أَلنَّاسُ عَلَى أَرْبَعَةِ أَصْنَافٍ جَاهِلٌ مُتَرَدٍّ مُعَانِقٌ لِهَوَاهُ وَ عَابِدٌ مُتَقَوٍّ كُلَّمَا ازْدَادَ عِبَادَةً ازْدَادَ كِبْراً وَ عَالِمٌ يُرِيدُ أَنْ يُوطَأَ عُقْبَاهُ وَ يُحِبُّ مَحْمَدَةَ النَّاسِ وَ عَارِفٌ عَلَى طَرِيقِ الْحَقِّ يُحِبُّ الْقِيَامَ بِهِ فَهُوَ عَاجِزٌ أَوْ مَغْلُوبٌ فَهَذَا أَمْثَلُ أَهْلِ زَمَانِكَ وَ أَرْجَحُهُمْ عَقْلا.(1)
مردم چهار دستهاند: [يكى] نادانِ افتاده در ورطه هلاكت و همآغوش با هوس، [ديگرى] عابد متظاهر به پرهيزگارى كه هر چه بيشتر عبادت كند، بر كبر و غرورش افزوده شود. [ديگر] عالمى كه دوست دارد مردم، پشت سرش راه روند و از او مدح و ستايش
1) خصال، ص 262.
كنند. [چهارم] داناى آشنا به حق كه دوست دارد حق را برپا دارد، اما يا توانايى ندارد يا مغلوب است. او بهترين فرد روزگار خود و خردمندترين مردم زمانه خويش است.
بنابراين، يك زائر نمونه ويژگىهاى منفى، همانند: نادانى، هواپرستى، تظاهر، ريا، خود بزرگبينى، شهرتطلبى و ستايشخواهى ندارد، تا گمراهگر ديگران شود. او با صفات بارزى چون: شناخت حق، گرايش به عدل و خردورزى، هم خود از هدايتهاى وحيانى، بهره مىبرد و هم مردم را به سمت حق و چيرگى آن بر باطل رهنمون مىشود. چنين زائرى كه مؤمنِ صالح شناخته شده، سرمشق كسانى خواهد شد كه راه خدا و پيامبر (ص) را مىجويند.
اگر اين زائران نمونه در كاروانها وجود داشته باشند، از اين طريق دين و جامعه نيز، كمتر آسيبپذير خواهند بود؛ زيرا حضور صالحان، مجال نمىدهد كه نادانهاى هوسباز، ارزشها و معيارهاى اخلاقى را به فراموشى سپارند، يا بازار ريا و دينفروشى و چاپلوسى رونق گيرد. آنان با ارايه الگوهاى رفتارى متناسب با آموزههاى قرآنى و نبوى، مردم را از نزديك شدن به پرتگاههاى اعتقادى و اخلاقى بازمىدارند. از اين رهگذر است كه، دين خدا در عرصههاى زندگى فردى و جمعى راهنما و چيره مىشود و مردم، متمايل به
اصالتهاى مكتبى مىشوند.
بىتفاوتى زائران، نسبت به معيارهاى زندگى سالم، در پرتو وحى و سنت پيامبر (ص)، سرآغاز آسيبپذيرى دين و جامعه خواهد بود. شايد، اينطور فكر كنى كه عالمان بايد نمونههاى اخلاق و رفتار باشند و من مسئوليتى ندارم! مگر پيامبر اسلام (ص)، همه مسلمانان را در برابر دين و جامعه مسئول نخوانده است؟ مسئول بودنِ هر مسلمان- زن يا مرد، عالم يا عامى- در حقيقت، او را برمىانگيزد تا به سهم خويش، از دين و جامعه مرزبانى كند؛ زيرا امانتهاى الهى نزد مسلمانان بوده و آنان مسئوليت حفظ امانتها را دارند. ترديدى نيست كه تكليف عالمان نسبت به مردم عادى بس سنگينتر است؛ چراكه آنان وارثان پيامبران خوانده شدهاند: (وَ لْتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّة يدْعُونَ إِلَى الْخَيرِ؛ «بايد از ميان شما جمعى دعوت به نيكى كنند.» (آل عمران: 104)
آيا مسلمانى مىتواند بگويد كه او مخاطب اين آيه و دستور خداوند نبوده و در برابر بدىها وظيفهاى ندارد؟
در طواف، دوشادوش بقيه زائران بودى و گرد خانهاى گشتى كه ابراهيم خليل و اسماعيل ذبيح، ديوارهاى آن را بالا آوردند. اما در فاصله صفا و مروه، در دويدن هستى، نه در چرخيدن! و هاجر، مادر اسماعيل را به خاطر مىآورى! اينك
بايد بروى و برگردى؛ به شتاب! و چرخيدن گرد كعبه كجا و دويدن ميان صفا و مروه كجا؟!
در سعى صفا و مروه، نمىدانى به كجا نگاه كنى! گويى چشمها، تو را در محاصره خويش درآوردهاند! راستى چه احساسى به تو دست مىدهد؟ در حلقه نگاهها، تو كجايى؟ آيا چشم ظاهر بىمدد چشم باطن مىتواند چيزى را ببيند؟ در اين دويدنها چيز تازهاى نديدهاى؟ آيا هنوز هم مىتوان خود را ديد؟ در ميان اين همه سعى، جايى براى «خود» و «خود ديدن» هست؟ مگر مىتوان ميان درياى صفا و مروه، قطرهاى از اقيانوس نشد؟ سعى، زائر را از حصار بسته و تنگ نفس بيرون مىآورد، هرچند براى زمانى كوتاه! بالاخره مىتوان زمانى اندك را تجربه كرد كه در آن يكسر «ما» حاكم است، نه «من»!
در سعى صفا و مروه، «ديگران» را مىنگرى، نه خويشتن را! اصلًا مىتوان ميان صفا و مروه بود و غير ديگران را نگريست؟ چشمها، انسان را از زندان خويشتن درآوردهاند، تا اينجا، هستى را بنگرد كه او را به سوى خويش مىخواند. سعى، يعنى گريختن از نفس؛ نفس سركشى كه آدمى را به بدى، ستم و فريب خلق فرمان مىدهد. سعى، يعنى در جمع ماندن، با جمع پيش رفتن و به سرنوشت جمع انديشيدن.
امام صادق (ع) سعىكنندگان صفا و مروه را به آزادگى
جان از خواهشهاى نفسانى دعوت مىكند: «وَ هَرْوِلْ هَرباً مِنْ هَوَاكَ»؛ (1)«هنگام هروله كردن از هواى نفس خويش بگريز».
و چه زيبا صفهاى نماز شكل مىگيرند! آيا كسى را جدا از صفهاى دايرهاى شكل مىنگرى؟ گويى همه مردمان، در جاى جاى زمين، روى به سمت كعبه گردانيدهاند. در مسجدالحرام، جز صفوف منسجم و متمايل به قبله واحد، چه چيز به چشم مىخورد؟ راستى آنگاه كه عبادت و جمعيت به هم مىآميزند و جلوهگر «يكى» مىشوند، مفهوم ناب توحيد نمودار نمىشود؟ فلسفه نماز و عبادت در اسلام، جز اين نيست؛ زيرا توحيد، ريشه دين است و آموزههاى اعتقادى و اخلاقى و رفتارى، به منزله شاخهها و ميوههاى آن.
امام رضا (ع)، در بيان فلسفه نماز جماعت مسلمانان، به ضرورت نمايان شدنِ اخلاص، توحيد، تسليم و پرستش خداوند اشاره دارد كه بىترديد بستر مناسبى، براى نيكى و تقواپيشگى شركتكنندگان در نماز جماعت خواهد بود.
إِنَّمَا جُعِلَتِ الْجَمَاعَةُ لِئَلّا يَكُونَ الإِخْلاصُ وَ التَّوْحِيدُ وَ الإِسْلامُ وَ الْعِبَادَةُ لِلَّهِ إِلّا ظَاهِراً مَكْشُوفاً مَشْهُوراً لأَنَّ فِي إِظْهَارِهِ حُجَّةً عَلَى أَهْلِ الشَّرْقِ وَ
1) بحارالانوار، ج 99، ص 124.
الْغَرْبِ لِلَّهِ وَحْدَهُ ... مَعَ مَا فِيهِ مِنَ الْمُسَاعَدَةِ عَلَى الْبِرِّ وَ التَّقْوَى وَ الزَّجْرِ عَنْ كَثِيرٍ مِنْ مَعَاصِي اللهِ عَزَّوَجَلَّ. (1)
نماز جماعت، ازآنرو وضع شده است تا اخلاص و توحيد و اسلام و عبادت خداوند آشكار و هويدا باشند و شهرت يابند؛ زيرا اظهار اين امور حجتى است براى خداى يگانه بر مردمان شرق و غرب عالم ... و علاوه بر اينها، نماز جماعت موجب كمك كردن به يكديگر در راه نيكى و تقوا و بازداشتن از بسيارى از معاصى خداوند عزوجل است.
امام خمينى (قدس سره)، در رهنمودى كه براى زائران خانه خدا دارد، آنان را به حضور فعال در صفوف نماز جماعت، در مسجدالحرام و مسجدالنبى، فرا مىخواند. ايشان، روىگردانى از نماز جماعتِ برادران اهل سنت را، ناسازگار با اسلام و تكاليف شرعى مىشمارد؛ چرا كه سبب شكاف فزونتر مسلمانان مىشود.
در وقتى كه در «مسجدالحرام» يا «مسجدالنبى» نماز جماعت منعقد شد، مؤمنين نبايد از آنجا خارج شوند و بايد از جماعت تخلف نكنند و با ساير مسلمين به جماعت نماز بخوانند. (2)
از آنچه گذشت نتيجه مىگيريم كه زائران كعبه- چه شيعه و چه سنّى- تكليف دينى دارند كه وحدت را پاس دارند. نماز جماعت درحقيقت نمادى جذبكننده و نيز تعيينكننده، در روند اتحاد مسلمانان، به شمار مىآيد. اگر در بستر عبادت، وحدت اسلامى شكل گيرد، روح عبادت سبب تحكيم آن خواهد شد؛ زيرا چنين وحدتى فراتر از وحدت ملى، يا وحدت سياسى بوده، و ريشه در مكتب الهى دارد.
نماز، در قرآن كريم، حركتى عبادى است در جهت ياد خداوند. آنگاه كه اين حركت عبادى، در حالت انفرادى انجام مىگيرد، معنويتى نصيب نمازگزار مىشود كه آثارش آرامش باطنى، آزادگى روحى و فروتنى در برابر پروردگار است، اما آنگاه كه اين حركت عبادى، به صورت اجتماعى درمىآيد، افزون بر آثار ياد شده، سبب تقويت اراده و خرد جمعى مىشود. بدينسان، ياد پروردگار در قالب نماز چه فردى و چه جمعى به منزله يك منبع نيروزا شناخته مىشود.
(وَ اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ وَ إِنَّها لَكَبِيرَةٌ إِلَّا عَلَى الْخاشِعِينَ* الَّذِينَ يَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا رَبِّهِمْ وَ أَنَّهُمْ إِلَيْهِ راجِعُونَ) (بقره: 45 و 46)
از صبر و نماز يارى جوييد (و با استقامت و مهار هوسهاى درونى و توجه به پروردگار نيرو بگيريد) و اين كار، جز براى خاشعان، گران است. آنها كسانى
هستند كه مىدانند ديداركننده پروردگار خويشند و به سوى او باز مىگردند.
همانگونه كه خداوند فرموده است، اين عبادت و تكليف دينى بزرگ و دشوار، كار و هنر مؤمنان خاشع است؛ يعنى نمازى نيروآفرين است كه نمازگزار، با دلى فروتن در پيشگاه خداوند آن را به جاى آورد. چنين نمازگزارى، به دليل باور قلبىاش به ملاقات با پروردگار هنگام نماز و همچنين اعتقاد به معاد، از راه بندگى به توانايى در عرصههاى فعاليتهاى فردى و جمعى دست مىيابد.
اين آيه، در ميان آياتى است كه به قوم بنىاسرائيل اختصاص دارد. خداوند، پيش از آنكه فرمان يارى جستن از فريضه نماز دهد، از قوم موسى (ع) مىخواهد كه به تكليفهاى الهى و اجتماعى خود، مانند يادكرد نعمتها، وفاى به عهد، ثبات در ايمان، حفظ حرمت آيات وحى، تقوا، آشكارسازى حق و خودسازى پاىبند باشند. بنابراين، مىتوان اينگونه جايگاه معنوى نماز را در ديگر اديان الهى به دست آورد. در حقيقت، ايمانآورندگان در دوران بعثت هر پيامبرى با نيرو گرفتن از حضور خاشعانه در نمازشان توانستهاند فرمانبر پروردگار باشند.
نماز بهويژه، نماز جماعت در اسلام، نقش تعيينكنندهاى در تهذيب نفس و اخلاق و رفتار فردى و اجتماعى مسلمانان
دارد. به كمك اين فريضه دينى، مىتوان نسلهاى آينده را به سمت كرامت انسانى هدايت كرد و مصونيت فكرى و فرهنگى جامعه را فراهم آورد. هر عبادتى، حتى نماز، يك شكل ظاهر دارد و روحى كه نهفته در آداب است. روح نماز را بايد با آگاهى از فلسفه نماز و مفاهيم گوناگون، در قيام و ركوع و سجود به دست آورد. دستكم دقت در ترجمه عبارتها و سورههايى كه در نماز خوانده مىشود، به روح نماز قوت مىبخشد. دانستنِ مفهوم حركتها و ذكرهاى نماز، اندك اندك، نمازگزار را به معرفت و خشوع در قلب، نزديك مىكند. بىترديد، بايد در نماز به مرحلهاى رسيد، كه خود را در محضر پروردگار نگريست. چنين باور و احساس، به نمازگزار كمك مىكند، تا خاشعانه در برابر او بايستد و نيايش كند.
و تو دوست من! به زيارت كعبه آمدهاى، تا در ميان جماعت مسلمانان باشى كه نماز جماعت فقط يكى از جلوههاى توحيدى اسلام است و جلوههاى ديگر آن را در احرام و طواف و سعى صفا و مروه حس كردهاى! اين همه، در حقيقت، تمرين و تذكرى است براى جماعتگرايى مسلمانان، در سرزمينهاى خود. نيامدهايم كه فقط چند روزى در جماعت يكتاپرستان باشيم و خاطرههايى همراه خود ببريم! آمدهايم كه پيام وحدت و جماعت را به سرزمين خويش
رسانده و ديگران را متوجه ارزش جماعت سازيم! اينكه چند روزى با جماعت به سر بريم و يك عمر بيگانه و جدا افتاده از جماعت مسلمانان باشيم، نزد خدا و پيامبر اسلام (ص) پذيرفته نيست. امروز در مدرسهاى شركت كردهايم كه آموزگار بزرگ توحيد، درس جماعتگرايى مىدهد و از هرگونه تكروى، برحذر مىدارد.
پيامبر بزرگوار (ص)، در جماعت، همراهى پروردگار را مىنگرد و در جماعتگريزى، همراهى شيطان را؛ زيرا آنگاه كه مسلمانان گرد هم آيند، وسوسههاى شيطانى بىاثر مىشود.
يَدُ اللهِ عَلَى الْجَمَاعَةِ وَ الشَّيْطَانُ مَعَ مَنْ خَالَفَ الْجَمَاعَةَ يَرْكُضُ.(1)
دست خدا بر سر جماعت است و شيطان همراه كسى است كه با جماعت مسلمانان ناسازگارى مىكند.
زائران را مثل خودت هيجانزده مىبينى! هر كسى را كه مىبينى در حال خريد سوغاتى است! بىسوغاتى كه نمىشود به وطن بازگشت! حتماً يكىيكى خويشان و نزديكان و دوستان و همسايگان را به ياد مىآورى! با سوغاتىهاى كوچك هم،
1) كنزالعمال، ح 1031.
مىتوان آنان را خشنود كرد. مهم اين است كه به يادشان بودهاى! و چه سوغاتى نيكوتر از روح و رفتار خدايى؟
حال بايد دنيا را همچون بازارى نگريست! به دنيا آمدهايم كه دادوستد كنيم! بندگى كنيم و بندهنوازى ببينيم! عمل صالح از آدمى، پاداش بهشت و رضوان از خداوند! بد نيست كه در اين راسته بازار، كمى به بازار بودنِ دنيا بينديشيم! دادوستدهايى كه تاكنون داشتهايم را مرور كنيم! چه خريدهايم؟ چه فروختهايم؟ خريدار ما چه كسى بوده و به چه قيمت فروختهايم؟ بسا كسانى كه خود را به شيطانى كوچك رايگان فروختهاند! و بسا كسانى كه خريدارشان به آفريدگارشان بوده است! و بهتر از خدا، خريدارى سراغ داريم؟ اولياى الهى، قدر تجارت با پروردگار را مىشناسند! جان خود را مىدهند و در ازاى آن، خشنودى ابدى مىستانند و مؤمنان، با كار و كردار پسنديدهشان تجارت كرده و نيكفرجامى در زندگى آن جهانى را مىجويند. امام علىبن ابىطالب (ع) فرمود:
لا تِجَارَةَ كَالْعَمَلِ الصَّالِحِ وَ لا رِبْحَ كَالثَّوَابِ.(1)
هيچ تجارتى چون عمل صالح نيست و هيچ سودى همچون ثواب [الهى] نيست.
حال برگرديم به بازار! از آخرت گفتم كه ابديت را از ياد نبريم! اسلام، نه راه دنياپرستان را مىپسندد و نه راه دنياستيزان
1) بحارالانوار، ج 69، ص 409.
را. در دنيا، هم مىتوان به امور مادى پرداخت و هم به امور معنوى. هنر مسلمان بودن در اين است كه، خواهان سربلندى شد، چه در دنيا و چه در آخرت. «معلىبن خنيس» يكى از شيعيان بود كه در بازار مدينه به كسب و كار سرگرم بود. او مىگويد: «روزى كه ديرتر از هميشه، به سوى بازار مىرفتم، با امام صادق (ع) ملاقات كردم. آن حضرت به من چنين فرمود: «أَغْدُ إِلَى عِزِّك»(1)؛ «صبح زود سراغ عزت خود برو!»
برخى، گمان مىكنند كه سختكوشى در كار دنيا و ماديات، با دين و ايمان، ناسازگار است. اينان بايد در اين دستور معصوم (ع) بينديشند كه قصد دارد تفهيم كند كه كوشش يك كاسب، سبب عزت او مىشود. روزى امام صادق (ع) از كار و كسب يكى از شيعيان به نام «معاذ كرباسفروش» جويا شد. گفتند كه او ترك تجارت و بازار كرده است. حضرت چنين فرمود:
عَمَلُ الشَّيْطَانِ! مَنْ تَرَكَ التِّجَارَةَ ذَهَبَ ثُلُثَا عَقْلِهِ أَمَا عَلِمَ أَنَّ رَسُولَ اللهِ قَدِمَتْ عِيرٌ مِنَ الشَّامِ فَاشْتَرى مِنْهَا وَ اتَّجَرَ فَرَبِحَ فِيهَا مَا قَضَى دَيْنَهُ؟ (2)
[ترك دادوستد] كار شيطان است. كسى كه تجارت را رها كند، دو سوم عقلش از دستش رفته است، مگر نمىداند كه كاروانى از شام آمد و پيامبر از آن
كالا خريد و با آنها تجارت كرد و سودى برد كه با آن وام خود را پرداخت؟
زائر در بيابان عرفات ايستاده و روى به خداوند آورده است، تا گناهان او را بيامرزد! اكنون هنگام اعتراف كردن است! پله اول بندگى، اعتراف به لغزشها و كوتاهىها در مقام عبوديت است، تا اعتراف نكنيم، نمىتوان راهى به رستگارى گشود! در اعتراف است كه خود را مىبينيم؛ همان خودى كه حتى از چشم خودمان پنهان مانده! و چه شگفت! كه همه را در اعتراف مىنگرى! گويى، همگان در عرفات آمدهاند تا خودشان را تماشا كنند! تا خودشان را كه فراموش كردهاند، به ياد آورند! تا خودشان را، از وراى نقابهايى بنگرند كه پشت آن، پنهان شدهاند!
امام صادق (ع) در ارتباط با عرفات، دو وظيفه را پيش روى انسان مىگذارد: نخست اعتراف به خطاها، ديگر تجديد عهد با آفريدگار.
وَ أعْتَرِفْ بِالْخَطَايَا بِعَرَفَاتٍ وَ جَدِّدْ عَهْدَكَ عِنْدَ اللهِ بِوَحْدانِيَّتِهِ.(1)
در عرفات به خطاها و گناهان خود اعتراف كن و با خداوند بر وحدانيت و يگانگى او تجديد پيمان كن.
1) بحارالانوار، ج 99، ص 24.
امام باقر (ع)، خواستههاى خداوند از انسانها را، دو چيز مىداند: يكى اعتراف به نعمتهاى او، ديگر اقرار به گناهان. در حقيقت، بندگى شايسته، آميختهاى از قدرشناسى و آمرزشخواهى است. آنگاه كه به نعمتى اعتراف مىكنى، از وظيفه شكر نعمت غفلت ندارى و آنگاه كه به گناهى اقرار دارى، به وظيفه درخواست مغفرت مىانديشى. بدينگونه، خويشتن را در سايه معرفت و ياد خداوند پيراستهاى و آمادگى تجديد عهد بندگى با پروردگار را در خود فراهم مىآورى.
لا وَ اللهِ مَا أَرَادَ اللهُ تَعَالَى مِنَ النَّاسِ إِلَّا خَصْلَتَيْنِ أَنْ يُقِرُّوا لَهُ بِالنِّعَمِ فَيَزِيدَهُمْ وَ بِالذُّنُوبِ فَيَغْفِرَهَا لَهُم.(1)
سوگند به خدا كه خداوند متعال از مردم جز دو كار نخواسته است: به نعمتهاى او اعتراف كنند، تا آنان را نعمت فزونتر دهد و به گناهان اقرار ورزند، تا گناهانشان را بيامرزد.
با اعتراف از روى پشيمانى و گريستن است كه خداوند نگاهى بندهنوازانه، به آدمى خواهد داشت. مبادا از دسته سختدلانى باشيم كه توفيق و حال گريه به آنان دست نمىدهد! آنان بر اثر اصرار در بزهكارىها و غفلت از هدايت و نعمت الهى، هيچگاه، مجالى براى ديدن خود، فراهم نياوردهاند. پيامبر اسلام (ص)، كسى را مىستايد كه دلى خاشع
1) كافى، ج 2، ص 464.
و خاضع داشته و بر گناهان پنهان خويش، گريان و اندوهگين است.
طُوبَى لِصُورَةٍ نَظَرَ اللهُ إِلَيْهَا تَبْكِي عَلَى ذَنْبٍ مِنْ خَشْيَةِ اللهِ عَزَّوَجَلَّ لَمْ يَطَّلِعْ عَلَى ذَلِكَ الذَّنْبِ غَيْرُهُ.(1)
خوشا چهرهاى كه خداوند به آن مىنگرد، در حالىكه از ترس خدا بر گناهى كه كرده و جز او كسى از آن گناه آگاه نيست مىگريد.
دلهاى گناهآلود، دلهاى تاريك و فسردهاى هستند كه فقط با ياد خداوند نشاط مىگيرند. حال كه واپسين ساعتهاى روز را، در صحراى عرفات سپرى مىكنيم، هنگام آن است كه به سراغ دل رفته و او را در محضر پروردگار حاضر كنيم! شايد، در پرتو نور الهى كه بر عرفات افكنده شده بتوان دل ظلمانى را به دل نورانى تبديل كرد. اگر، در عرفات نيايش صميمانهاى با آفريدگار نداشته باشيم و بر خطاهاى ريز و درشت خويش گريان نباشيم، كى و كجا، مجال اعتراف و استغفار خواهيم يافت؟
عرفان ناب در بستر عرفات تجلى مىكند؛ بسترى كه خداوند در كنار خانهاش براى بازگشت انسان به خويشتن خويش گشوده است. قطرههاى اشكى كه در بيابان عرفات ريخته مىشود، چراغهاى روشنگرى در زندگى آدمى
1) بحارالانوار، ج 93، ص 331.
خواهند شد. شايد، از اين رهگذر، بتوان در برابر بزهكارى مصونيت يافت. مولاى متقيان (ع)، در اين باره چنين فرمود:
أَلْبُكَاءُ مِنْ خَشْيَةِ اللهِ يُنِيرُ الْقَلْبَ وَ يَعْصِمُ مِنْ مُعَاوَدَةِ الذَّنْبِ.(1)
گريستن از ترس خدا، دل را نورانى مىكند و از خوگرفتن به گناه مصون مىدارد.
عرفات، مكان شناختن است؛ شناختن خدايى كه هستى و آدمى را آفريده است و اين شناختن، با شناخت نعمتهاى او همراه خواهد بود؛ نعمتهاى ظاهر و پنهانى كه، هر آدمى از آن برخوردار شده است. نعمت هدايت را بايد برترين اين نعمتها دانست كه در پرتو آن، راه زندگى انسانى را جستهايم و اكنون به عرفات گام نهادهايم! پس، وقت آن است كه لحظههاى عرفات را، به لحظههاى بيدارى و خودآگاهىمان تبديل سازيم.
ندارم توشهاى؟ در اين راهبجز يك قطره اشك و يك نفس آه
بهاى قطره اشكى؟ چه باشدكه درياهاى خون بينم در اين راه
زره واماندهاى درمانده خوش گفتكه ره دور است و گام عمر كوتاه
اگر يك دم به غير از راه حق رفتاز آن يك دم هزار استغفر الله(2)
شب زندهدارى در مشعرالحرام!
و آمدهايم كه شبى در ريگزارى به تماشاى هستى بپردازيم! اندك اندك، پرتو مهتاب، آشكار شده است. در آينه مشعرالحرام كه مدخلى براى حرم است، خود را بنگريم! پسندها و ناپسندهاى باطن و ظاهر را! وقت چندانى نمانده است! شايد، امشب از آن شبهاى نورانى باشد كه خداوند ابواب رحمت و مغفرت خويش را به روى بندگان نيايشگر، مىگشايد.
در «وادى مشعر و شعور» چه خواهيم كرد؟ با خويشتن چه خواهيم گفت؟ شايد گفتوگوهاى تنهايى، روزنههايى براى آشنايى باشد؛ آشنايى با حضرت دوست! بيدار ماندهايم تا در بيدارى، نفس و شيطان را ببينيم كه چهسان در سينهها، وسوسهها مىكنند! فردا، سنگريزهها را جمع خواهيم كرد تا «رمى جمرات» كنيم! گمان مىكنى با اين حركت براى هميشه مىتوان شيطان را، از ساحت دل دور ساخت؟ به هرحال، بايد اطمينان داشت كه خداوند اراده بندگان بازگشته به سوى خود را، چنان نيرومند مىكند كه شيطان در فريبكارىاش ناكام و نوميد شود.
قَالَ إِبْلِيسُ: خَمْسَةٌ لَيْسَ لِي فِيهِنَّ حِيلَةٌ وَ سَائِرُ النَّاسِ فِي قَبْضَتِي، مَنِ اعْتَصَمَ بِاللهِ عَنْ نِيَّةٍ صَادِقَةٍ وَ اتَّكَلَ عَلَيْهِ فِي جَمِيعِ أُمُورِهِ وَ مَنْ كَثُرَ تَسْبِيحُهُ فِي
لَيْلِهِ وَ نَهَارِهِ وَ مَنْ رَضِيَ لأَخِيهِ الْمُؤْمِنِ مَا يَرْضَاهُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ لَمْ يَجْزَعْ عَلَى الْمُصِيبَةِ حَتَّى تُصِيبَهُ، وَ مَنْ رَضِيَ بِمَا قَسَمَ اللهُ لَهُ وَ لَمْ يَهْتَمَّ لِرِزْقِه.(1)
ابليس گفت: پنج نفرند كه هيچ چارهاى، براى آنها ندارم، اما ديگر مردمان در مشت من هستند. [1] هر كه با نيت درست، به خدا پناه برد و در همه كارهايش، به او تكيه كند. [2] كسى كه شب و روز، بسيار تسبيح خدا گويد. [3] كسى كه براى برادر مؤمنش، آن پسندد كه براى خود مىپسندد. [4] كسى كه هرگاه مصيبتى به او مىرسد، بىتابى نمىكند. [5] كسى كه به آنچه خداوند قسمتش كرده، خرسند است و غم روزيش را نمىخورد.
اكنون در شب، و خلوت مشعرالحرام نگاهى به خود بيندازيم! خوشا آنان كه نيت درست دارند! خوشا آنانكه در هر كار كوچك و بزرگى، به پروردگارشان اعتماد و اتكال دارند! خوشا آنان كه شب و روز در ياد و ستايش خداوند، همچون ماهيان در دريا شناورند! خوشا آنان كه به بزرگى دست يافته و براى ديگران آن خواهند كه براى خويش مىخواهند! خوشا آنان كه در رخدادهاى سخت و شكننده، جامه شكيبايى مىپوشند!
1) بحارالانوار، ج 78، ص 164 [حديث از امام صادق ع است.]
در اين سنگستان! در اين دل شب! بيدار ماندهايم تا چه كسى را ديدار كنيم؟ گويى صحراى محشر است و مردگان از گورهايشان درآمدهاند! برخى، فرا فكنى دارند و خود را بىگناه مىخوانند! برخى، خويشتن را ملامتگرند! برخى، حسرت مىخورند! و برخى، دست خويش، به دندان مىگزند و آرزو مىكنند كه كاش خاكى بودند، نه آدمى!
(يَوْمَ يَنْظُرُ الْمَرْءُ ما قَدَّمَتْ يَداهُ وَ يَقُولُ الْكافِرُ يا لَيْتَنِي كُنْتُ تُراباً) (نبأ: 40)
روزى كه انسان آنچه را از قبل با دستهاى خود فرستاده، مىبيند و كافر مىگويد: اى كاش خاك بودم (و گرفتار عذاب نمىشدم).
و همراه آفتاب، روانه منا شدهايم! شبى را در سكوت، تفكر و مناجات با پروردگار به پايان آورديم كه بستر ورود به حرم حق را بگشاييم! بىگمان درك كردهايم كه مىبايد در مشعرالحرام باطن و قلب خويشتن را، از حقيقت تقواى الهى آگاه كرد! با قلب پاكيزه و حاضر، در محضر خداوند رو به منا نهادهايم! نيز مراقب بودهايم كه از مشعر تا منا، دل را به صراط مستقيم سپاريم كه همان، عبوديت خالصانه است.
بيراهههاى گمراهى و سرگردانى را وانهادهايم، تا منزل به منزل نگاهمان، به كعبه مقصود باشد! وقوف در مشعرالحرام ما
را چنين آماده ساخته است. شبى را پشت سر گذاشتهايم كه يكسر آميخته به نور بود و آراسته به توبه و دعا و تضرع و تواضع! نيك در باورت گنجانده شده است كه درهاى آسمان به روى شب زندهداران مشعر، گشوده است و حوالههاى مغفرت و رحمت، در حال نزول بر جانهاى خداگرا!
آرى، سرزمين منا در «عيد قربان»، براى پروانگان توحيد، آغوش گشوده است! اكنون منا آكنده از نداهاى آسمانى است؛ نداهايى كه بشارت حيات پاك جاودانى، در آن رو به تجلى است. قلب پاك خويش را بگشاييم كه عشق حقيقى در زمين و زمان، مكان و مأواى خود را مىطلبد! حرم دل را از اغيار و نامحرمان خالى كنيم كه جانان، به حرم فرود مىآيد! منا ميزبان رهروانى است كه همراه آفتاب يقين از مشعرالحرام بازگشتهاند! اى منا! مهمانان خويش را بپذير! هم آنان كه در شب زندهدارى خود، از منازل حق اليقين و علم اليقين، گذشتهاند و اكنون در آستانه عين اليقين ايستادهاند تا جمال مطلق را ديدار كنند! بايد ابراهيم شد! چونان ابراهيم در قربانگاه نيت كرد! حالا وقت آن است كه حنجره خواهش و طمع شيطانى را زير چاقوى تيز ايمان و خرد بِبُريم و آنگاه بر شيطان ظاهر شده و گمراهگر سنگ اندازيم!
در قربانگاه، بايد آهنگ حركت به سمت تقوا و پارسايى كرد! در منا تصميم بگيريم و با خداى خويش عهد، استوار
گردانيم كه از پارسايان باشيم.
و حال! پارهاى از اوصاف پارسا را از زبان على (ع) بشنويم كه خود، پيشواى پارسايان است:
در كار دين نيرومندش بينى و پايدار، نرمخوى هوشيار و در ايمان استوار و در طلب دانش حريص و با داشتن علم بردبار و در توانگرى ميانهروش بينى و در عبادت فروتن و به درويشى نكوحالى نمودن و در سختى شكيبايى كردن و جستجو كردن آنچه رواست و شادمان بودن به رفتن راه راست و دورى گزيدن از طمع- كه خواركننده انسانهاست-.(1)
و زمزمه اقبال لاهورى را بشنويم!:
اين دل كه مرا دادى لبريز يقين بادااين جام جهانبينم روشنتر از اين بادا
تلخى كه فرو ريزد گردون به سفال مندر كام كهنرندى، آن هم شكرين بادا (2)
و سرانجام در شمار حاجيان درآمدى! زيارت قبول! حج و عبادت تو مقبول! سعى تو در طريق سعادت بادا!
حاجى! به طواف كعبه رفتى؛ كعبهاى كه، خداوند، آن را
صميمانه با زائر خانه خدا ؛ ؛ ص112
وسيله آزمايش بندگانش ساخت؛ كعبهاى كه، در بستر سنگها، چراغ روشن هدايت مردمان شناخته شد؛ كعبهاى كه، بشارتدهنده رحمت است و بهشت؛ كعبهاى كه، بازدارنده از خشونت است و كين و ستيز؛ كعبهاى كه، راه رفيق اعلى را مىنماياند و رفاقت با نيكان؛ كعبهاى كه، رنگ عشق دارد و نماد همدلى؛ كعبهاى كه، خانه مردم است و گردآورنده فرزندان آدم؛ كعبهاى كه به جبل النور اشاره دارد و غار حرا و خلوت محمد (ص) و آيات قرآن مجيد؛ كعبهاى كه، يادآور سپاه پيل است و نابودى دشمنان؛ كعبهاى كه، ريشه در كيش حنيف ابراهيم خليل دارد و عرصه سربلندى دوستان است!
حاجى! وقت آن است كه تو سخن بگويى! از آنچه ديدهاى! از آنچه با چشم خدا ديدهاى! از آنچه شنيدهاى! از آنچه با گوش خدا شنيدهاى! از آنچه خواستهاى! از آنچه با دل پاك و آزاد خواستهاى! از آنچه كوشيدهاى! از آنچه با گامهاى روشن كوشيدهاى! سخن بگوى!
حاجى! بگوى اين همه رنج سفر و زيارت بر خويشتن هموار ساختن، چرا؟ احرام در ميقات پوشيدن، چرا؟ سعى صفا و مروه، چرا؟ نيايش در عرفات كردن، چرا؟ در مشعرالحرام بيدار ماندن، چرا؟ حضور و قربانى در منا چرا؟ رمى جمرات چرا؟ طواف ديگر چرا؟
حاجى! باز هم بگوى! چنان سخن بگوى، كه همه شيفته
كعبه و زيارت آن شوند! چنان نگاه كن كه همه، در نگاه تو پروردگارشان را بنگرند! چنان بكوش كه همه، در رفتار تو نشانههاى ايمان را بيابند! چنان بخواه كه همه، خواستههاى شيطانىشان را، به فراموشى سپارند! چنان مهر بورز كه همه، قهر و كينه را از آشيانه دلشان به دور ريزند! چنان خيرخواه باش كه همه، حقگرا و انتقادپذير شوند! چنان بياموز كه همه، آتشى عظيم در خرمن نادانىشان برافروزند! چنان راهبر شو كه همه، عاشقانه از بيراههها درآيند! چنان ديندار باش كه همه، روى به خداى خويش آورند! چنان نيايش كن كه همه، رستگارى خود را در دعاى تو ببينند! چنان انتخابگر باش كه همه، تو را سرمشق خود بدانند! و چنان به وطن بازگرد كه شوق زيارت كعبه را، در دلهاى رميده از حق، شعلهور سازى!
حاجى! از خود مگوى كه چه كردهاى! از خدا بگوى كه، بر تو منت نهاد و به راه خود، هدايت نمود! از سياحت مگوى كه چنين و چنان است! از حكمت بگوى كه بر سينه زائران، جارى شده است! از خستگىهايت مگوى كه مىدانم! از شيفتگىهايت بگوى كه درسآموز است! از در و ديوارها مگوى كه مىدانيم! از جاذبههاى روحانى حج ابراهيمى برايمان بگوى كه، نمىدانيم! از آنچه خريدهاى مگوى كه به كارمان نمىآيد! از آنچه يافتهاى بگوى كه خريدارش هستيم!
از هياهوى حجاج مگوى، از جستوجوى راهشان بگوى! از پذيرايى كاروان، مگوى! از پذيرايى جانان بگوى! از خيابانها، مگوى! از باغهاى هدايت بگوى! از شمايل مسلمانان مگوى! از انديشههاى آنان بگوى! از اختلاف و جدايى مسلمانها مگوى! از اتحاد و همدلىشان بگوى!
فاش مىگويم و از گفته خود دلشادمبنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
نيست بر لوح دلم جز الف قامت يارچه كنم حرف ديگر ياد نداد استادم
تا شدم حلقه به گوش در ميخانه عشقهر دم آيد غمى از نو به مباركبادم (1)
حاجى! سخن امام صادق (ع)، را به ياد آر كه هياهوكنندگانِ گرد خانه خداوند را، بسيار داشت، اما حاجيان حرم را اندك! عبدالرحمان پسر كثير مىگويد:
با امام صادق (ع) به حج رفتم. آن حضرت، بر فراز كوهى رفت و از آن بالا، به مردم نگريست و چنين فرمود: «مَا أَكْثَرَ الضَّجِيجَ وَ أَقَلَّ الْحَجِيج» (2)«چه بسيار است هياهو و چه اندكند حاجيان!»
حاجى! هنگام وداع است! هنگام طواف وداع! اميد است كه نشانههاى حاجيان را در خود ببينى تا بتوانى به درستى، طواف وداع كنى! حاجيان در طواف وداع، با غير او، وداع مىكنند! و از شرك، ريا، تظاهر، ظلم، دروغ و فريب جدا مىشوند!
امام صادق (ع)، در وقت طواف وداع به حاجيان چنين سفارش فرمود: «وَ وَدِّعْ مَاسِواهُ بِطَوافِ الْوِداعِ» (1)«با طواف وداع، با هر چه جز اوست وداع كن».
حاجى! در واپسين روز آزمونى هستى كه خداوند، براى ايمانآورندگان برگزار كرده است. بنگر كه چگونه از اين آزمون الهى بيرون مىآيى؟! و چه بسيارند زائرانى كه نمىدانند كه به آزمونگاه حق آمدهاند.
أَلا تَرَوْنَ أَنَّ اللهَ سُبْحَانَهُ اخْتَبَرَ الأَوَّلِينَ مِنْ لَدُنْ آدَمَ (ع) إِلَى الآخِرِينَ مِنْ هَذَا الْعَالَمِ بِأَحْجَارٍ لا تَضُرُّ وَ لا تَنْفَعُ وَ لا تُبْصِرُ وَ لا تَسْمَعُ فَجَعَلَهَا بَيْتَهُ الْحَرَامَ الَّذِي جَعَلَهُ لِلنَّاسِ قِيَاماً. ثُمَّ وَضَعَهُ بِأَوْعَرِ بِقَاعِ الأَرْضِ حَجَراً ... حَتَّى يَهُزُّوا مَنَاكِبَهُمْ ذُلُلًا يُهَلِّلُونَ لِلَّهِ حَوْلَهُ ... ابْتِلاءً عَظِيماً وَ امْتِحَاناً شَدِيداً وَ اخْتِبَاراً مُبِيناً، وَ تَمْحِيصاً بَلِيغاً جَعَلَهُ اللَّهُ سَبَباً لِرَحْمَتِهِ وَ وُصْلَةً إِلَى جَنَّتِهِ.(2)
نمىبينيد خداى سبحان، پيشينيان از آدم (ص) تا پسينيان از اين عالم را آزمود، به حرمت نهادنِ سنگهايى بىزيان و سود، كه نبيند و نتواند شنود؟ پس خدا آن خانه را با حرمت خود ساخت و براى فراهم آمدن و عبادت مردمانش پرداخت. پس، آن خانه را در سنگلاخى نهاد از همه سنگستانهاى زمين، دشوارتر ... تا از روى خوارى، شانههايشان را بجنبانند و گرداگرد خانه كلمه تهليل بر زبان رانند ... آزمايشى بزرگ و امتحانى دشوار و آزمودنى آشكار براى پديد آمدنِ نافرمان از فرمانبردار. خدا زيارت خانه را موجب رحمت خود فرمود، و وسيلت رسيدن به بهشت نمود.
حاجى! از زيارت خانهاى آمدهاى كه اكنون بايد مهر قبولى بر سينهات حك شود! رحمت فراگير خداوند و بهشت فراخ او، چشم به راه قبولشدگان در آزمون بزرگ حج ابراهيمى است! آرام آرام، به سمت كعبه برو! خويشتن را براى طوافِ وداع مهيا كن! شايد، نشانههاى حج مقبول، اندك اندك آشكار شود. حاجى! مىدانى كه خداوند جز كوشش تقواپيشگان را نمىپذيرد؟ شايد در اين زمان، قلب خود را در طريق تقواى الهى مىنگرى و بر خواهشهاى سركش خويش، مهار زدهاى و نفس را، به فرمان صاحبخانه درآوردهاى كه قصد وداع دارى؟!
حاجى! حج ابراهيمى با امامتِ پيشواى عادل، پيوندى
ناگسستنى دارد. آرى، حج ناتمام است، اگر حاجى، معرفتِ امام و ملاقات با او را نداشته باشد. پس در طواف وداع به امام متوجه و متوسل شو تا حج تمام گزارى! امام باقر (ع)، فرمان خداوند به حاجيان در ارتباط با ولايت و يارى رساندن به خاندان پيامبر اكرم (ص)، را يادآور مىشود:
إِنَّمَا أُمِرَ النَّاسُ أَنْ يَأْتُوا هَذِهِ الأَحْجَارَ فَيَتَطَوَّفُوا بِهَا ثُمَّ يَأْتُونَا فَيُخْبِرُونَا بِوَلايَتِهِمْ وَ يَعْرِضُوا عَلَيْنَا نُصْرَتَهُم.(1)
مردم فرمان دارند كه بيايند و بر گرد اين سنگها بگردند و پس از آن، نزد ما بيايند و نسبت به ما اظهار ولايت و دوستى كنند و هوادارىشان را از ما اعلام كنند.
پيوند استوار حج و امامت، تضمينكننده بقاى دين و وحدت مسلمانان است. حج گزاردن بدون باور و گرايش عملى و عينى به خاندان پيامبر (ص)، درحقيقت يك عبادت بىروح است، كه نه براى شركورزان، زيان دارد و نه براى ايمانآورندگان، سود!
و اكنون برادر و خواهر زائر به مدينه النبى آمدهاى! شهرى كه روزگارى يثرب نام داشت و مردم آن سرزمين با دين، ايمان، برادرى، مدارا و مهرورزى بيگانه بودند؛ شهرى كه
1) عيون اخبار الرضا، ج 2، ص 262.
روزگارى، ميزبان يك پيامبر مهاجر شد و از آن پس، ساكنان آن سرزمين، با مسلمانان مهاجر، عقد برادرى خوانده و «انصار» [/ يارانِ] اسلام و پيامبر شناخته شدند! شهرى كه «سور مدنى» و آيات اجتماعى، سياسى، فرهنگى و اقتصادى قرآن كريم در آن سرزمين بر رسول خدا (ص) فرود آمد! شهرى كه كانون رهبرى و پيكارهاى بزرگ پيامبر اسلام بود؛ پيكارهايى همچون: «احد»، «خندق»، «بدر»، «خيبر» و «احزاب»؛ شهرى كه شهر آفتاب بود و قانون، عدالت و معنويت، و عزت و اقتدار يكتاپرستان!
زائر بزرگوار آمدهاى تا پيامبرت را زيارت كنى كه حج بدون زيارت رسول (ص)، ناتمام است. چگونه مىتوان از حج و زيارت كعبه سخن گفت و منتظر آثار آن در زندگى خويش شد، بىآنكه پيامبر را بشناسى؟
جَعَلَ مُحَمَّداً (ص) عَلَماً لِلسَّاعَةِ وَ مُبَشِّراً بِالْجَنَّةِ وَ مُنْذِراً بِالْعُقُوبَةِ خَرَجَ مِنَ الدُّنْيَا خَمِيصاً وَ وَرَدَ الآخِرَةَ سَلِيماً لَمْ يَضَعْ حَجَراً عَلَى حَجَرٍ حَتَّى مَضَى لِسَبِيلِهِ وَ أَجَابَ دَاعِيَ رَبِّهِ فَمَا أَعْظَمَ مِنَّةَ اللهِ عِنْدَنَا حِينَ أَنْعَمَ عَلَيْنَا بِهِ سَلَفاً نَتَّبِعُهُ وَ قَائِداً نَطَأُ عَقِبَهُ. (1)
همانا خدا محمد (ص) را نشانهاى قرار داد براى قيامت و مژدهدهنده به بهشت و ترساننده از عقوبت. از دنيا
1) نهجالبلاغه، ص 163 [خطبه 160].
برون رفت و از نعمت آن سير نخورد؛ به آخرت در شد و گناهى را با خود نبرد؛ سنگى بر سنگى ننهاد تا جهان را ترك گفت و دعوت پروردگارش را پذيرفت. پس، چه بزرگ است منتى كه خدا بر ما نهاده و چنين نعمتى به ما داده؛ پيشروى كه بايد او را پيروى كنيم و پيشوايى كه پا برجاى پاى او نهيم.
عازم حرمى و زيارتى شدهاى كه تو را به پيروى گام به گام از رسول بزرگوارى فرامىخواند كه خداوند، او را چراغ راه انسانها ساخته است.
زيارت پيامبر، زيارت يك نور هدايتگر جاودانه است كه در هر زمان و مكان، جويندگان رشد و كمال انسانى را، به سوى خويش جذب مىكند. اگر در پرتو نور نبوى، به اسوه حسنه [/ سرمشق نيكو] بودنِ پيامبر نينديشيم، از زيارت خود چه بهرهاى بردهايم؟ ايمان پيامبر به خداوند، نيايش او با خدا، بندگى و فرمانبرىاش از پروردگار، اخلاق او در خانه و جامعه، پيروى او از ابراهيم خليل و رهبرى او نسبت به نسلهاى آينده بشرى و رفتار او با دوست و دشمن، نكتهآموز است و حكمتآميز!
اگر سنت رسول اكرم (ص) در ايام حج شناسانده و احيا نشود، مسلمانان چگونه مىتوانند پيامآورانِ آيين او شوند؟ سنت نبوى در كنار آيات وحى، راهنماى حيات مسلمانان بوده و آنان را از بنبستهاى فكرى، اجتماعى، فرهنگى،
سياسى، حقوقى، اقتصادى و اخلاقى مىرهاند. سزاوار نيست كه زائر كعبه به مدينه رود و هيچ درسى از سنت پيامبر (ص) همراه خود نياورد. چنين زائرى نمىتواند ادعاى صادقانهاى در پيروى از خاتم پيامبران داشته باشد؛ زيرا از آن حضرت و جاذبهها و دافعههاى او، چيزى نمىداند.
زيارت يك حاجى در مدينه و حرم رسول اكرم (ص) درحقيقت يك حركت حقشناسانه است؛ يعنى حاجى، در برابر پيامبرش ايستاده و با اظهار احترام و ارادت قلبىاش مىرساند كه قدرشناس رسول رحمت است. او آگاه است كه پيامبرش در دوران 23 سال بعثت- در مكه و مدينه- چه رنجها كشيده و چه اندازه در دشوارىهاى رسالت الهىاش شكيبا بوده است. او شنيده است كه پيامبرش در آغاز بعثت جز يك زن و يك مرد خديجه كبرى (س) و على مرتضى (ع) يار و ياور نداشت، اما اميد و ايمان داشت. او خوانده است كه پيامبرش همچون طبيبى سيار، به سراغ مردم مىرفت تا آنان را از تاريكى و گمراهى، به روشنايى هدايت آورد.
حضرت امير (ع)، زيارت حضرت رسول (ص) را كمال زيارتِ كعبه مىشمارد و حاجيان را با درخواست رزق معنوى در حرم نبوى، ترغيب مىكند.
أَتِمُّوا بِرَسُولِ اللهِ (ص) حَجَّكُمْ إِذَا خَرَجْتُمْ إِلَى بَيْتِ اللهِ، فَإِنَّ تَرْكَهُ جَفَاءٌ وَ بِذَلِكَ أُمِرْتُمْ (وَ أَتِمُّوا) بِالْقُبُورِ
الَّتِي أَلْزَمَكُمُ اللهُ عَزَّوَجَلَّ حَقَّهَا وَ زِيَارَتَهَا، وَ اطْلُبُوا الرِّزْقَ عِنْدَهَا. (1)
هرگاه به زيارت خانه خدا رفتيد با [زيارت] پيامبر خدا (ص)، حج خود را كامل كنيد كه ترك زيارت رسول خدا، جفاى به اوست، شما به اين كار، فرمان داريد و حج خود را با زيارت قبورى كه خداوند، حق و زيارت آنها را بر شما لازم كرده است كامل گردانيد و نزد اين قبرها روزى بطلبيد».
شايد شنيدهاى كه برخى مىگويند ما كجا و رسول خدا (ص) كجا؟ اين نگاه و سخن خطاست؛ چراكه اگر چنين بود، خداوند، وظيفه پيروى كردن از رسول اكرم (ص) را بر دوش مؤمنان نمىگذاشت. بههرحال، آيا نمىتوان همانند ياران پيامبر اسلام، گفتار و رفتار شايستهاى داشت؟ حال نگاهى به آنان مىاندازيم كه هيچگاه در پيروى از پيامبر (ص) كوتاهى و درنگ نكردند.
فصل چيدن خرما بود. سپاه سىهزار نفرى اسلام، از مدينه به قصد شام بيرون آمد. پيامبر، آهنگ مقابله با هجوم احتمالى
1) خصال، ص 616.
رومىها از جانب شمال شرقى داشت. راه صحرا را پيش گرفتند، آفتاب بر سرشان آتش مىباريد. شتر ابوذر از رفتن بازماند. بارها را به دوش گرفت و پياده به راه افتاد.
از تشنگى لهله مىزد. در گوشهاى از آسمان ابرى ديد، چنين مىنمود كه در آن سمت، بارانى آمده است. راه خود را به آن طرف كج كرد، به سنگى برخورد كرد كه مقدار كمى آب باران در آنجا جمع شده بود. فقط اندكى از آن چشيد؛ زيرا به خاطرش رسيد بهتر است اين آب را با خود ببرم، نكند آن حضرت تشنه باشد! آبها را در مشكى كه همراه داشت ريخت و به دوش كشيد. با جگرى سوزان، پستىها و بلندىهاى زمين را زير پا مىگذاشت. از دور، چشمش به سياهى سپاه مسلمانان افتاد. قلبش از خوشحالى تپيد و بر سرعت خود افزود. از آن طرف نيز، يكى از سپاهيان اسلام، از دور، چشمش به يك سياهى افتاد كه به سوى آنها پيش مىآمد. گفت: «اى رسول خدا! مثل اينكه مردى از دور به طرف ما مىآيد». رسول اكرم فرمود: «چه خوب است ابوذر باشد!»
سياهى نزديكتر رسيد. مردى فرياد كرد: «به خدا خودش است، ابوذر است». رسول اكرم فرمود: «خداوند، ابوذر را بيامرزد، تنها زيست مىكند، تنها مىميرد، و تنها محشور مىشود».
رسول اكرم ابوذر را استقبال كرد. اثاث را از پشت او
گرفت و به زمين گذاشت. ابوذر از خستگى و تشنگى بىحال به زمين افتاد.
رسول اكرم فرمود: «آب حاضر كنيد و به ابوذر بدهيد كه خيلى تشنه است».
ابوذر گفت: آب، همراه من هست».
پيامبر پرسيد: «آب همراه داشتى و نياشاميدى؟»
ابوذر پاسخ داد: «آرى، پدر و مادرم به قربانت! به سنگى برخوردم، ديدم آب سرد و گوارايى است، اندكى چشيدم، با خود گفتم از آن نمىآشامم تا دوستم رسول خدا از آن بياشامد». (1)
مردى از باديه، به مدينه آمد و به حضور رسول اكرم (ص) رسيد و از آن حضرت پندى خواست. رسول اكرم به او فرمود: «خشم مگير!»
آن مرد، به قبيله خويش برگشت. از اتفاق وقتى كه به ميان قبيله خود رسيد، شنيد دو قبيله در مقابل يكديگر صفآرايى كردهاند و آماده جنگ و كارزارند. اين خبر هيجانآور، خشم او را برانگيخت. فورى سلاح خويش را خواست و لباس پوشيد. ناگهان، يادش آمد كه به مدينه رفته و از رسول خدا
1) رك: جوده السحار، عبدالحميد، ابوذر غفارى، ترجمه دكتر على شريعتى [نقل از مجموعه آثار استاد مطهرى، ج 18، ص 242- 244].
تقاضاى پندى كرده است! جلو آمد و بزرگان صف مخالف را نزد خود خواند و گفت: «اين ستيزه براى چيست؟ اگر منظور، غرامت آن تجاوزى است كه جوانان نادان ما كردهاند. من حاضرم از مال شخصى خودم بپردازم! دليل ندارد كه ما براى چنين چيزى، به جان يكديگر افتاده و خون يكديگر را بريزيم!»
آنان كه سخنان عاقلانه سرشار از گذشت اين مرد را شنيدند، غيرت و مردانگىشان تحريك شد و گفتند: «ما هم از تو كمتر نيستيم! حالا كه چنين است، ما از اصل ادعاى خود صرفنظر مىكنيم!»(1)
ماجراى عشق و علاقه يك مرد روغنفروش، نسبت به رسول خدا (ص) در مدينه پيچيده بود. اگر يك روز پيامبر را نمىديد بىتاب مىشد! او دنبال هر كارى كه مىآمد، اول راه خود را كج مىكرد و به هر بهانه بود، خود را به پيامبر مىرسانيد و از ديدن او استفاده مىكرد. گاهى كه مردم، دور پيامبر بودند و او، پشت سر جمعيت قرار مىگرفت گردن مىكشيد تا شايد يكبار هم كه شده چشمش به جمال پيامبر بيفتد.
1) رك: اصول كافى، ج 2، ص 404.
يك روز پيامبر اكرم (ص)، متوجه او شد كه از پشت سر جمعيت سعى مىكند پيامبر را ببيند. پيامبر هم، متقابلًا خود را بالا كشيد تا آن مرد بتواند به آسانى او را ببيند! طولى نكشيد كه برگشت. پيامبر با اشاره دست، او را به نزد خود طلبيد. مرد، نزديك آمد و جلو پيامبر نشست. حضرت فرمود: «امروزِ تو با روزهاى ديگر فرق داشت». روغنفروش گفت: «اى رسول خدا (ص) حقيقت اين است كه، امروز آنقدر مهر تو، دلم را فرا گرفت كه نتوانستم دنبال كارم بروم، ناچار برگشتم!»
پيامبر، درباره او دعاى خير كرد. چند روز گذشت و از آن مرد خبر و اثرى نبود. رسول خدا از اصحاب، سراغ او را گرفت. همه گفتند: «مدتى است او را نمىبينيم». آن حضرت همراه گروهى از ياران، به سمت بازار روغنفروشان راه افتاد. همينكه به دكان آن مرد رسيد، ديد تعطيل است! از همسايگان احوال او را پرسيد؛ گفتند: «اى رسول خدا! چند روز است كه از دنيا رفته است! او بسيار امين و راستگو بود.» پيامبر فرمود: «خدا او را بيامرزد و مشمول رحمت خود قرار دهد». (1)
1) رك: روضه كافى، ص 77 [نقل با تصرف از مجموعه آثار استاد مطهرى، ج 18، ص 279- 280].
نبرد «احد»- كه نزديك بود به پيروزى سپاه اسلام بينجامد- بر اثر غفلت و تخلف دستهاى از مسلمانان، فرجام ناگوارى يافت. شايعه كشته شدن رسول اكرم (ص) ساخته شد! گروهى از مسلمانان كشته شدند و گروهى مجروح، روى زمين افتاده و گروهى آهنگ فرار داشتند!
در اين هنگام يكتن از مسلمانان فرارى، از كنار يكى از مجروحان به نام سعدبن ربيع عبور كرد كه دوازده زخم كارى برداشته بود. به او گفت: «از قرارى كه شنيدهام پيامبر كشته شده!» سعد گفت: «اما خداى محمد (ص) زنده است و هرگز نمىميرد! تو چرا معطلى و از دين خود دفاع نمىكنى؟»
از آن سوى، رسول اكرم كه اصحاب خود را ياد مىكرد، فرمود: «چه كسى داوطلب مىشود خبر درستى از سعدبن ربيع برايم بياورد؟» يكى از انصار گفت: «من حاضرم». مرد انصارى رفت و سعد را در ميان كشتگان يافت، اما هنوز رمقى در او بود. به او گفت: «پيامبر مرا فرستاده تا خبر تو را برايش ببرم كه زندهاى يا مرده؟»
سعد گفت: «سلام مرا به پيامبر برسان و بگو، سعد از مردگان است! زيرا چند لحظهاى بيشتر از زندگى او نمانده است؛ بگو سعد گفت: «خداوند به تو بهترين پاداشها را كه سزاوار يك پيامبر است بدهد.» و آنگاه گفت: «اين پيام را
هم از طرف من به انصار و ياران پيامبر ابلاغ كن! بگو سعد مىگويد: «عذرى نزد خدا نخواهيد داشت اگر به پيامبر شما آسيبى برسد و شما زنده باشيد».(1)
وفادارى، خويشتندارى هنگام خشم و نزاع، امانتدارى، راستگويى و عشقورزى به انسان كامل همچون پيامبر همچنين فداكارى در راه دين، از ويژگىهاى بارز اين مسلمانان، به شمار مىآمد. آيا نمىتوان اينگونه زيست؟
مسلمانى كه قدرشناس پيامبر اسلام (ص) است، قدر و منزلت خاندان او را نيز، مىشناسد و به آنان ارادت مىورزد؛ زيرا اهلبيت عصمت و طهارت (عليهم السلام) در عصر خويش، نمونههاى اخلاقى، علمى و فرهنگى شناخته مىشدند. آثار مكتوب به يادگار مانده از امامان شيعه، به لحاظ كمى و كيفى، نمودار ميراث گرانسنگ و گستردهاى است كه نمىتوان همانندى براى آن، ياد كرد. آنگاه كه بزرگان اهل سنت، مانند «ابن ابى الحديد» و «شيخ محمد عبده» عاشقانه و عالمانه به شرح نهجالبلاغه امير مؤمنان (ع) دست مىزنند، چه نتيجهاى مىتوان گرفت؟ آيا جز اين است كه مسلمانان سنّى مذهب، حرمت
1) رك: سيره ابن هشام، ج 2، ص 94 [نقل با تصرف از مجموعه آثار استاد مطهرى، ج 18، ص 418- 419].
علم و عالمان آل محمد (عليهم السلام) را نگاه مىدارند؟
يادگارهاى بزرگ پيامبر اسلام هر كدام زمانى و به گونهاى، در هرزبانى از كتاب و سنت كوشيدهاند و سرانجام جان خويش بر سر آن نهادهاند. از كدام يادگار نبوى بگويم؟
از فاطمه زهرا (س) بگويم كه رسول اكرم (ص) وى را «امّ أبيها» [/ مادر پدرش] مىخواند و نيز «امّ الائمّه» [مادر پيشوايان دين] است؟ زنى كه پس از مريم عذرا (س) لقب «سيدة نساء العالمين» [بزرگ زنان جهان] را از آنِ خود كرد؟ زنى كه سبب استمرار رفتوآمد فرشته وحى، جبرئيل امين، بود؟ زنى كه در غربت و پنهانى، به خاك سپرده شد و كسى از روز وفات و مرقد نورانىاش خبرى ندارد؟ زنى كه همسر و همراه على مرتضى (ع)، در دفاع از رسالت و ميراث معنوى پيامبر بود؟ زنى كه فرزندانى چون، حسن و حسين (عليهما السلام) و شيرزنى همچون زينب كبرى (س)، در دامان خود پرورش داد؟ زنى كه مظهر صفات جمال و جلال خداوند شد و سرمشق جاودانه هر زن مسلمان؟
از كدام يادگار نبوى بگويم؟ از امام حسن مجتبى (ع) بگويم كه بر اثر موج تبليغاتى حاكمانِ متظاهر به اسلام و مسلمانى و خيانتپيشگى برخى فرماندهان، ناگزير از قبول صلح شد؟ از امام سجاد (ع) بگويم كه در مكتب دعا، به تبيين
حقيقت اسلام و پرورش خصلتهاى متعالى در ميان مسلمانان پرداخت؟ از امام باقر (ع) بگويم كه شكافنده علوم دين، در زمانه خويش شناخته شد؟ از امام صادق (ع) بگويم كه احياگر قرآن كريم و سنت نبوى در عرصههاى علمى و فرهنگى دوران خويش بود و در نهضت فكرى خود دانشمندان بسيارى در ميان شيعه و سنّى پرورش داد؟
خواهر و برادر زائر! نگاهت را از سطح اين گورهاى غريب، سنگچين شده و گمنام، فراتر ببر! تو در برابر انوارى از معرفت، علم و عمل صالح قرار گرفتهاى! نگاهت را متوجه ژرفاى اين گورستان خاموش ساز؛ شايد در اين خاموشِى، اسرارى از معانى آفرينش بر تو آشكار شود.
تو، به زيارت بزرگانى آمدهاى كه حكمتآموزِ مردم زمانه خود و نيز آيندگان مىباشند. زيارت و حكمت را درهم آميز! و كلمات بلند و زندگىساز پيشوايان غريب در بقيع را جويا شو! مبادا از حرم بقيع خارج شويم، بىآنكه سخنى از سخنان معصومانِ خفته در خاك بقيع بشنويم! زيارت و معرفت را درهم آميزيم! و از مقام امام و امامت در قرآن بپرسيم! مبادا از بقيع دور گرديم، بىآنكه جلوهاى از شناخت امامان معصوم، در ذهن و باورمان افكنده شود!
على (ع) در حالىكه خاندان پيامبر (عليهم السلام) را، عالمان راستين و مرزبانان دين مىشمارد، طريق راست را نزد آنان مىداند.
هُمْ مَوضِعُ سِرِّهِ وَلَجَأُ أَمْرِهِ وَ عَيْبَةُ عِلْمِهِ و مَوْئِلُ حُكْمِهِ و كُهُوفُ كُتُبِهِ و جِبِالُ دِينِه. بِهِمْ أَقَامَ انْحِناءَ ظَهْرِهِ وَ أَذْهَبَ ارْتعادَ فَرَائِضِهِ.(1)
راز پيامبر بدانها سپرده است و هر كه آنان را پناه گيرد، به حق راه برده است. مخزن علم پيامبرند و احكام شريعت او را بيانگر. قرآن و سنت، نزد آنان در امان. چون كوه افراشته، دين را نگهبان، پشت اسلام بدانها راست و ثابت و برجاست.
و در جاى ديگر، به منزلت خاندان رسول (ص) در زمين و آسمان اشاره شده است.
نَحْنُ شَجَرةُ النَّبُوَّة وَ مَحَطُّ الرِّسَالَةِ وَ مُخْتَلَفُ الْمَلائِكَةِ وَ مَعَادِنُ الْعِلْمِ وَ يَنَابِيعُ الْحُكمِ نَاصِرُنا وَ مُحِبُّنا يَنْتَظِرُ الرَّحْمَةَ وَ عَدُوُّنا وَ مُبْغِضُنَا يَنْتَظِرُ السَّطْوَةَ.(2)
ما درخت نبوتيم و فرود آمدن گاه رسالت و جاى آمد و شدِ فرشتگان رحمت و كانهاى دانش و چشمهسارهاى بينش، ياور و دوست ما، اميد رحمت مىبرد، و دشمن و كينهجوى ما، انتظار قهر و سطوت.
ارادت بسيارى از برادران اهل سنت به خاندان پيامبر اسلام (ص) كه در آثارشان پيداست نشان مىدهد، كه جز اين خاندان، نمىتوان كسانى را يافت كه منزلت علمى و عملى آنان را داشته باشند.
برخى مىپندارند كه يادكرد اهلبيت عصمت و طهارت (عليهم السلام) و نشر آثار سرشار علم ايشان، مايه اختلاف در جهان اسلام است! حال آنكه اگر، مكتب خاندان رسول (عليهم السلام)، به راستى و درستى شناسانده شود، بىگمان، سبب همدلى و همگرايى اجتماعى و فرهنگى مسلمانان خواهد شد؛ زيرا امامان شيعه، بيش از همه از اتحاد در اقاليم اهل قبله جانبدارى كرده و از طرف ديگر، آنان، آموزگاران وحى و سنت رسول (ص) مىباشند. درحقيقت، آنچه زمينه تفرقه ميان برادران شيعه و سنّى را پديدار كرده يا گسترش داده جهل است و خرافه، و همچنين شايعه و فتنهانگيزى دشمنان اسلام به اين مهم، دامن مىزند.
در اين ايام، كمابيش با حاجيان و زائران خانه خدا روبهرو شدهاى. آيا با زائرانى كه در كاروانهاى ديگر بودهاند نيز، ديدارى داشتى؟ با زائران غير ايرانى چطور؟ گفتوگو با آنان يك ضرورت است؛ زيرا حج، عرصه ديدار و پرسوجو، از حال و روز مسلمانان است.
خداوند در پرتو اين فريضه بزرگ بسترى را فراهم آورده تا آنان از ديدگاههاى يكديگر آگاه شوند. بسا گفتوگوى دو مسلمان، دو عالم مسلمان، دو روشنفكر مسلمان سبب گشايش امور مسلمانان شود. از طرفى، به كمك همين گفتوگوهاست كه آسيبپذيرى جهان اسلام كاهش مىيابد؛ چون بدگمانىهايى كه فرقههاى اسلامى نسبت به يكديگر پيدا كردهاند، از رهگذر ديدار دوستانه در حرم الهى، كمرنگ مىشود. بهطور كلى، يكى از اهداف زيربنايى حج ابراهيمى، همين حضور فعال مسلمانان، بهويژه، انديشمندان مسلمان در عرصه گفتوگوى اعتقادى و اجتماعى است.
در چنين سفرهايى، بايد درباره مسايل مهمى سخن گفت كه در زندگى، ايمان و موضعگيرىهاى اجتماعى و فرهنگى ما تأثيرگذار است. متأسفانه، حاجيان ما كمتر بدين مسايل مىپردازند و بيشتر در زمينه مسايل شخصى، گفتوگو دارند كه وقت گذرانى است.
بههرحال، يكى از وظيفههاى زائران كعبه، بهرهرسانى علمى و فكرى به همسفران و زائران ايرانى و غيرايرانى و نيز بهرهگيرى علمى و فكرى از آنان است. نبايد خود را، از جمع زائران دور نگاه داشت. دستكم، مىتوان شنونده خوب و نكتهسنجى بود و بر دانش و بينش خود افزود. اينكه اسلام، ارزش بسيارى براى اجتماع قايل است، دليلى جز كاستن از
نادانىها و ناتوانىها ندارد.
مسلمانان در فرصتهاى گوناگون، بهويژه در سفر زيارتى حج بايد يك فرد اجتماعى باشند. اجتماعى بودنِ يك مسلمان مدد مىرساند تا او آگاهىها و توانايىهاى مورد نياز خود و جامعه را به دست آورد.
در هر سفرى كه به درازا مىكشد، مسافر بىتابى دارد كه به وطنش بازگردد، مگر سفر حج! چرا؟
چه رازى در اين سفر نهفته است كه هنوز كشش براى ماندن دارى؟
اين زيارت چه شوقى در تو برانگيخته، كه آتش عشق تو، شعلهورتر شده است؟!
صاحبخانه چه نورى در اين وادى افكنده كه آدمى را به نورانيت دل، مايل كرده است؟!
چه نشانهاى از جانان مىبينى كه تو را چنين بىقرار كرده است؟
چه صدايى در اين فضاى ملكوتى مىشنوى كه مىخواهى، مجاور بمانى؟!
چه رنگى اين آسمان را، فراگرفته كه قدسيان به نظاره ايستادهاند؟!
زائر ارجمند! در مكه و مدينه، در مناسك و پس از آن، چه كسانى را به ياد آوردهاى؟ مىدانى كه حقشناسى، يكى از وظيفههاى دينى هر مسلمان است. آيا به ياد افرادى از نزديكان افتادهاى؟ آيا به جاى آنان نيايش كردهاى و براى آنان، آرزوى توفيق زيارت كعبه، سلامت، مغفرت و رحمت الهى داشتهاى؟ دعا و زيارتى كه از مرز خود و خودخواهى، گذشته باشد، دعا و زيارتى مقبول و مستجاب خواهد بود.
هركس كه به گونهاى، حقى به گردن ما دارد، بايد او را ياد كرد و برايش دعا كرد، و آنگاه براى خويشتن، تمنا داشت! چراكه، دعا براى ديگران به اجابت نزديكتر است! شايد در دعاى پذيرفته شده براى آنان، بتوان سهمى داشت! پيامبر اسلام (ص)، به مسلمانان سفارش مىكند كه در نيايش خود، همگان را در نظر داشته باشند.
إِذَا دَعَا أَحَدٌ فَلْيَعُمَّ، فَإِنَّهُ أَوْجَبُ لِلدُّعَاءِ، وَ مَنْ قَدَّمَ أَرْبَعِينَ رَجُلًا مِنْ إِخْوَانِهِ قَبْلَ أَنْ يَدْعُوَ لِنَفْسِهِ اسْتُجِيبَ لَهُ فِيهِمْ وَ فِي نَفْسِهِ. (1)
هرگاه يك نفر دعا مىكند، براى همه دعا كند، زيرا اين دعا به اجابت نزديكتر است. كسى كه پيش
1) بحارالانوار، ج 90، ص 313.
از دعا كردن براى خود، براى چهل نفر از برادرانش دعا كند، آن دعا در حق آنان و در حق خودش مستجاب شود.
در سيره فاطمه زهرا (س) آمده است كه آن حضرت، هميشه براى زنان و مردان ايمان آورده به خدا و آخرت، نيايش مىكرد. امام صادق (ع) در اين باره چنين فرمود:
كَانَتْ فَاطِمَةُ (س) إِذَا دَعَتْ تَدْعُو لِلْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ وَ لا تَدْعُو لِنَفْسِهَا فَقِيلَ لَهَا، فَقَالَتِ الْجَارُ ثُمَّ الدَّارُ. (1)
فاطمه (س) هرگاه دعا مىكرد، براى مردان و زنان مؤمن دعا مىكرد و براى خودش دعا نمىكرد. در اينباره، از آن حضرت سؤال شد. فاطمه (س) فرمود: اول همسايه، بعد خانه!
و اكنون در پايان سفرى هستيم كه بايد دستاوردهاى آن را در درون جست! نگاهى به روزها و شبهاى گذشته بيفكنيم آيا دگرگونى در خويشتن مىبينيم؟ زائرى كه روزهاى او تفاوتى با هم نداشته باشند و در درون خود خبرى از قرب و وصالِ او به حق نباشد، زيان نكرده است؟
1) همان، ص 388.
به حج آمديم كه تكليف حج را گزاريم، اما، مىدانيم كه هدف يك زائر كعبه، فقط رفع تكليف نيست! هدف از حج ابراهيمى اين است كه، در فرد و جامعه، دگرگونىهاى فكرى و رفتارى پديد آيد. اينكه على (ع)، زيارت كعبه را يك آزمايش بزرگ الهى براى مسلمانان مىشمارد، دليلى جز ضرورت دگرگونى در نگرشها و گرايشهاى آنان ندارد.
پس، شايسته است كه حاجيان پس از حج، در انديشهها و جهتگيرىهاى فردى و جمعىشان نشان دهند كه از حج ابراهيمى چه درسى گرفتهاند. يكى از آن درسها، درس يكتاپرستى و اخلاص در بندگى پروردگار است. مگر «لبيك. اللهم لبيك» گفتن يك زائر احرام پوشيده، پيام توحيد و شركستيزى را به همراه ندارد؟ مگر گوينده لبيك نبايد عزم استوارى براى ترك ستم، دروغ، فريب و تجاوز به حريم ديگران را داشته باشد؟
درس ديگر حج ابراهيمى، عرفان، و معرفت نسبت به خداوند و صفات اوست. يك زائر كعبه در ايام حج بايد به اسمها و صفتهاى زيباى حق بينديشد و اندك اندك، خود را، خداگونه سازد؛ زيرا در نگاه قرآن كريم، انسانها بايد به مقام «خليفه اللهى» يا جانشينى خداوند در زمين، نزديك شوند. چنين مقامى، خداگونگى انسان در زندگى فردى و اجتماعى را مىطلبد.
نمىتوان از خداپرستى سخن گفت و اخلاق خدايى نداشت. كسى كه خداى رحمان، غفار و عزيز را مىپرستد، بايد فردى مهرورز، باگذشت و توانمند، در راه عقيده باشد. حاجيان، بيش از ديگر مسلمانان اين مسئوليت را دارند؛ چرا كه از زيارت خانه خدا بازگشتهاند! مردم از آنان، انتظار دارند كه نشانههايى از اخلاق صاحبخانه را داشته باشند.
درس سوم حج ابراهيمى، همگرايى است. هر حركتى كه در ايام حج داشتيم يك حركت جمعى بود، با هم احرام پوشيديم! با هم طواف كرديم! با هم طنين «لبيك. اللهم لبيك» در فضاى قدسى مسجدالحرام افكنديم! با هم در سعى صفا و مروه بوديم! با هم در عرفات نيايش داشتيم! با هم در مشعرالحرام شب زندهدارى كرديم! با هم به سوى منا رفتيم! با هم نماز گزارديم! با هم به زيارت رسول (ص) شتافتيم!
و اكنون مىخواهيم جدا از مسلمانان باشيم؟ مىخواهيم بيگانه از درد و دغدغه مردم بمانيم؟ مىخواهيم در هيچ حركت خير و سودمند در زندگى روزمره جمعى، مشاركت فعال نداشته باشيم؟ به مدرسه وحدت در حج آمديم كه يك عمر، در جهت همدلى و همراهى با مردم بمانيم! نيامديم كه وحدت را تماشا كرده، سپس آن را از ياد ببريم! آمديم كه وحدت را همراه خويش به عنوان سوغات، به ديارمان ببريم تا نهال دشمنى و كينهتوزى را، بركنيم! از اين پس، اطرافيان بايد
صداى حاجى را، صداى اتحاد و محبت بشناسند تا حق حج، به جا آورده شود.
درس چهارم حج ابراهيمى، بهترين شدن است. بهترين سفر را پايان برديم، كه همانا سفر حج است. بهترين سرزمين را ديديم، كه مكه مكرمه است! بهترين خانه دنيا را زيارت كرديم، كه خانه خداست! بهترين جامه را پوشيديم، كه جامه تقوا و احرام است! بهترين سعى را داشتيم، كه سعى صفا و مروه است! بهترين شب زندهدارى را در مشعر گذرانديم و بهترين نيايش و خودشناسى را در عرفات! و اكنون چگونه مىتوان بهترين مسلمان نبود؟
بدان و آگاه باش! مردم از حاجيان انتظارهاى بسيار دارند. آنان انتظار دارند كه زائر پس از زيارت كعبه، بهترينِ آنان باشد! بهترين مسلمان در دين و انسانيت! بهترين مسلمان در نوعدوستى! بهترين مسلمان در اخلاق محمدى! بهترين مسلمان در كردار علوى! آنان با خود مىانديشند كه اكنون تو بهترين خويشاوندى! بهترين همسايهاى! بهترين شهروندى! بهترين رفيقى! بهترين شريكى! بهترين همكارى! بهترين پدرى! بهترين مادرى! بهترين فرزندى! بهترين همسرى! حاجى! حج تو قبول و شهد زيارت گوارايت باد!
قرآن كريم، ترجمه ناصر مكارم شيرازى، قم، ناصر، 1387، اول.
نهج البلاغه، ترجمه سيد جعفر شهيدى، تهران، علمى و فرهنگى، 1378 ش، چهاردهم.
آلاحمد، جلال، خسى در ميقات، قم، خرم، 1388، دوم.
آمدى، عبدالواحد، غررالحكم، تهران، دانشگاه تهران، 1360 ش، سوم.
ابن سعد، محمد، طبقات الكبرى، بيروت، دار صادر.
ابن شعبه حرانى، حسن بن على، تحف العقول عن آل الرسول (ص)، قم، مؤسسه النشر الاسلامى، 1404 ق، دوم.
اقبال، محمد، برگزيده اشعار، تهران، اميركبير، 1370، دوم.
امام خمينى، صحيفه امام، نشر و تنظيم آثار امام خمينى، تهران، 1382.
حر عاملى، محمدبن حسن، وسائلالشيعه، قم، مؤسسه آلالبيت، 1419 ق، اول.
حسامالدين هندى، على المتقى، كنزالعمال، بيروت، التراث الاسلامى، 1397 ق، اول.
خراسانى، حاج ميرزا حبيب، ديوان، تهران، كتابفروشى زوار، 1361، چهارم.
ديلمى، حسنبن محمد، ارشاد القلوب، بيروت، مؤسسه الاعلمى، 1398 ق، چهارم.
راوندى، قطبالدين، قصص الانبياء، مشهد، آستان قدس رضوى، 1409 ق، اول.
صدوق، محمد بن على، علل الشرايع، بيروت، دار احياء التراث، دوم.
صدوق، محمد بن على، عيون اخبار الرضا (ع)، تهران، جهان.
صدوق، محمدبن على، خصال، قم، مؤسسه النشر الاسلامى، 1414 ق، چهارم.
صدوق، محمدبنعلى، ثواب الاعمال وعقاب الاعمال، تهران، مكتبه الصدوق.
طبرسى، حسن بن فضل، مكارم الاخلاق، قم، النشر الاسلامى، 1414 ق، اول.
طبرسى، فضلبنحسن، مجمعالبيان، بيروت، دارالمعرفه، 1408 ق، دوم.
طوسى، محمد بن حسن، تهذيب الاحكام، بيروت، دار التعارف، 1401 ق، اول.
قمى، علىبن ابراهيم، تفسير القمى، مطبعه نجف اشرف.
كرمانى، اوحدالدين، ديوان رباعيات، تهران، سروش، 1366.
كلينى، محمد بن يعقوب، كافى، بيروت، دار صعب و دار التعارف، 1401 ق، چهارم.
لسانالغيب، به اهتمام حسين بختيارى، تهران، اميركبير.
مجلسى، محمدباقر، بحارالانوار، بيروت، دار احياء التراث، 1412 ق، اول.
محمدى رىشهرى، محمد، ميزان الحكمه، تهران، سازمان چاپ و نشر دارالحديث، 1386، هفتم.
مطهرى، مرتضى، مجموعه آثار، تهران، صدرا، 1386، سوم.
المنذرى، عبدالعظيمبن عبدالقوى، الترغيب و الترهيب، بيروت، دار احياء التراث، 1388 ق، سوم.