ghaemiyeh.com
عنوان و نام پدیدآور : آخرین خورشید پیدا: نگرشی کوتاه بر زندگانی امام حسن عسکری علیهالسلام/ مولف واحد تحقیقات مسجد مقدس جمکران
مشخصات نشر : قم: مسجد مقدس صاحب الزمان (جمکران)، ۱۴۱۷ق. = ۱۳۷۵.
مشخصات ظاهری : ص ۹۶
شابک : ۱۸۰۰ریال ؛ ۱۸۰۰ریال
وضعیت فهرست نویسی : فهرستنویسی قبلی
یادداشت : چاپ دوم: ۱۳۸۳؛ ۴۰۰۰ ریال
یادداشت : کتابنامه بهصورت زیرنویس
موضوع : حسنبن علی(ع)، امام یازدهم، ۲۶۰ - ۲۳۲ق. -- سرگذشتنامه
شناسه افزوده : مسجد جمکران. واحد تحقیقات
شناسه افزوده : مسجد جمکران
رده بندی کنگره : BP۵۰/آ۳
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۹۵۸۴
شماره کتابشناسی ملی : م۷۵-۶۶۲۲
بسم الله الرحمن الرحیم (یا صاحب الزمان ادرکنا) پاسداری از حریم توحید و حفظ سنتهای مبتنی بر وحی، در ادامهی رسالت پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله، مهمترین مسئولیتی بوده که بر دوش هر یک از امامان بزرگوار ما سنگینی میکرده است. ادای این مسئولیت در دورانهای مختلف، بر حسب شرایط گوناگون اجتماعی و برخوردهای متفاوت حکومتهای غیر الهی، شکلهای گوناگون داشته است. بدون تردید یکی از دشوارترین دورانهایی که کیان ولایت و امامت به عنوان حصن و حصار ارزشهای توحیدی، و موجودیت موالیان و معتقدین به رهبری معصومین علیهمالسلام، به عنوان مرزداران و پاسبخشان آن را، تهدید به نابودی میکرده است، دوران پس از شهادت امام رضا علیهالسلام تا آغاز غیبت حضرت مهدی ارواحنا فداه است. دورانی که در آن، انواع توطئهها برای محو اسلام ولایت و جایگزینی اسلام خلافت، صورت گرفته و شدیدترین فتنهها برای دور نگهداشتن جامعهی اسلامی از مسیر رهبری اهلبیت علیهمالسلام طرح ریزی شده است. این فتنهها و توطئهها که در طی شش سال امامت حضرت امام حسن عسکری علیهالسلام، از رشد و پیچیدگی بیشتری برخوردار بوده،
عاقبت زمینهی بهرهوری مستقیم مردم جامعه، از وجود امام معصوم علیهالسلام را از بین برده و مقدمات غیبت طولانی دوازدهمین امام مسلمین را فراهم ساخت. در این نوشتار، به بهانهی میلاد یازدهمین وصی پیامبر صلی الله علیه و آله، حضرت امام حسن عسکری علیهالسلام، با نگاهی گذرا، به زندگانی افتخار آفرین آن امام بزرگوار، کوشیدهایم که به سیر انتقال دوران ظهور به عصر غیبت و موجبات آن اشارهای داشته باشیم. باشد که در سایهی انقلاب ارزش آفرین و حیاتبخش اسلامی به رهبری امام راحل قدس سره و در پرتو جمهوری اسلامی که یادگار شهیدان به خون خفته راه ولایت است، مقدمات سیر انتقال دوران غیبت به عصر ظهور شکوهمند حضرت بقیةالله الاعظم حجة بن الحسن العسکری فراهم آید. انشاءالله اللهم انا نرغب الیک فی دولة کریمة تعز بها الاسلام و أهله و تذل بها النفاق و أهله و تجعلنا فیها من الدعاة الی طاعتک و القادة الی سبیلک و ترزقنا بها کرامة الدنیا والآخرة. آمین رب العالمین مسجد مقدس جمکران واحد تحقیقات هشتم ربیعالثانی 1417 تابستان 1375
بسم الله الرحمن الرحیم در بین کاروانی که به دستور «متوکل» و به سرپرستی «یحیی بن هرثمه»، راه مدینه تا سامراء را میپیمود، کودکی چهار پنج ساله وجود داشت که در کنار پدر بزرگوارش امام علی النقی علیهالسلام، میرفت تا فصل تازهای از زندگانی خویش را در غربت آغاز کند. گویا هنوز صدای ضجه مادر و خواهرانش را میشنید و صحنهی وداع پدر با قبر رسول الله صلی الله علیه و آله را پیش چشم داشت. محزون و گرفته بود و به حاشیهی افق که زیر تابش آفتاب داغ صحرا، جلوهای خیره کننده یافته بود، چشم دوخته و به فکر فرو رفته بود. به یاد آورد که یحیی و همراهانش با نشان دادن نامهای از متوکل، به خانهی آنان وارد شدند و به جستجوی خانه پرداختند و زمانی که جز چند قرآن و کتاب دعا و رسائل علمی نیافتند، ناامیدانه بیرون آمدند و به مردم مدینه که به عنوان اعتراض به این حرکت حکومت، در کنار
خانهی امام خود جمع شده بودند گفتند: سوگند میخوریم که آزاری به آن حضرت نرسانیم. ما فقط مأموریم که امام شما را همراه با گزارشی از وضعیت بیت ایشان به سامراء منتقل سازیم. (1)و سپس نامهی خلیفه را برای مردم قرائت کردند که به موجب آن، از امام برای رفتن به عراق دعوت شده بود. متوکل در این نامه نوشته بود: «چون مطلع شدیم که والی مدینه عبدالله بن محمد نسبت به شما سلوک نادرستی داشته است، منصب او را تغییر دادیم و محمد بن فضل را به جای او تعیین نمودیم و او را به اعزاز و تکریم شما مأمور ساختیم. ما خواهان آن هستیم که اگر بر شما دشوار نباشد با هر کس از اهلبیت و نزدیکان خود که میخواهید متوجه این سامان شوید و بدانید که هیچیک از اهلبیت و فرزندان و خاصان خلیفه، از شما گرامیتر نیستند.» (2). «حسن بن علی علیهالسلام» این کودک به ظاهر خردسال که دنیایی از معرفت و بصیرت را در سینهی کوچک خویش نهان داشت بخوبی درک میکرد که در پس این چهرههای آرام، و در ورای این رفتار محترمانه، دیگر بار توطئهای علیه کیان ولایت اهلبیت و پیامبر صلی الله علیه و آله در حال شکل گرفتن است. سه دهه پیشتر،
جد اعلایش امام رضا علیهالسلام را نیز با چنین حیلههایی از کنار حرم پیامبر صلی الله علیه و آله، از مدینه خارج ساخته و به مرو کشاندند، تا علاوه بر محاصرهای همه جانبه، اسباب قتلش را فراهم سازند. و اینک این متوکل بود که تحت تأثیر اخبار وارده از جزیرةالعرب و سعایتهای گوناگون اطرافیان خود، به نقشهای مشابه میاندیشید. همین چندی پیش بود که «بریحهی عباسی» امام جماعت حرمین، در نامهای به متوکل نوشت: «اگر تو را به مکه و مدینه حاجتی هست علی بن محمد را از این دیار بیرون بر، که اکثر مردم این ناحیه به اطاعت او گردن نهادهاند.» (1). یادش میآمد زمانی که کاروان کوچک فرستادگان دارالحکومه به همراه او و پدر بزرگوارش، از دروازهی مدینه بیرون میآمدند، زن و مرد و پیر و جوان مدینه گریه میکردند و او شگفتزده بود که چرا؟ اگر این مردم امام خود را میخواهند و به اسارت او معترضند، چرا بر نمیآشوبند؟ چرا به گریه اکتفا میکنند؟ مگر نه اینست که محبت امام، ایثار میطلبد و اطاعت از امام، نثار مال و جان را اقتضا میکند؟ آیا اینان متوکل را نمیشناسند و با فسادگریها و شهوت پرستیهایش آشنا نیستند؟ آیا از جاسوسها و خبرچینان پراکنده در همه جا میهراسند؟ یا در شیعه بودن خویش به شعار بسنده میکنند و افشاندن اشکی را برای اثبات محبت و اطاعت خود از امام، کافی میدانند؟
1) 3. بحارالانوار، جلد 50، صفحهی 209، به نقل از عیون المعجزات».
صدای مهربان امام علیهالسلام او را به خود میآورد: فرزندم حسن! به چه میاندیشی؟! نگاهش را به چشمان مهربان پدر میدوزد و اشک در گوشهی چشمانش حلقه میزند. لبان زیبایش به ذکر خدا مترنم میشود: «حسبنا الله و نعم الوکیل». پدر او را در آغوش میکشد و بر جبین گشادهاش بوسهای مینشاند.
در جمعهی هشتم ماه ربیعالثانی سال 323 (ه ق)، (1)، فرزندی دیگر از سلالهی پیامبر صلی الله علیه و آله در مدینه پا به عرصهی گیتی گذاشت. پدر گرامیش امام علی النقی علیهالسلام طبق فرمودهی پیامبر و براساس انتخاب الهی، او را حسن نامید. مادرش، اشرافزادهای پاک طینت و با فرهنگ بود، که در یکی از جنگها به اسارت مسلمین در آمده و توفیق خدمت آستان دهمین امام شیعیان را یافته و با به دنیا آوردن مولود خجستهی خویش، آزاد گشته و از همین روی «امولد» نامیده میشد. مشهورترین نامی که از ایشان در کتابها یاد شده، «حدیث» و «سلیل» است. از آن بانوی گرامی که به فرمودهی امام دهم، دور از هر زشتی و پلیدی، و در امان از هر آفت و عاهتی بوده و به شهادت بسیاری از تاریخ نگاران به عرفان
1) 4. مناقب، ابنشهرآشوب، جلد 4، صفحهی 421 - کافی، جلد 2، صفحهی 430.
و درستکاری اشتهار داشته است، به نامهای «سوسن»، «حدیثه»، «حریبه» نیز یاد شده است. (1). او بعدها، پس از شهادت امام عسکری علیهالسلام، با عنوان «جده» در بین شیعیان و موالیان نوهی غائب از نظر خود، حضرت مهدی - سلام الله علیه - مشهور گشت، آنسان که پناه و دادرس آنان شمرده میشد و کمکهای مالی و معنوی او، گرهگشای کارشان محسوب میگشت. در کتب حدیث، از امام حسن عسکری علیهالسلام بیشتر با کنیهی مبارک او «ابومحمد» یاد شده و لقبهای متعددی برای ایشان ذکر شده است. مشهورترین لقب او در آن دوران «ابنالرضا» بود، همچنانکه پدر و جدش نیز بیشتر با همین لقب اشتهار داشتند. بعدها «زکی» و «عسکری» به عنوان لقب ایشان شهرت یافت، از آنرو که پاک و تزکیه شده و منسوب به محلهی عسکر بود. لقبهای دیگری نیز در کتب مختلف نقل شده است که از آن جمله است: (2). خالص: بدین خاطر که خلوصی ستودنی داشت، و در دلش جز محبت خدا، و در اندیشهاش جز یاد خدا نبود. و رفتارش از هر شائبهای بری، وجود نازنینش از هر آلودگی و عیبی منزه بود. صامت: بدان جهت که خاموشی میگزید و جز به ضرورت سخن نمیگفت، و بسیار تفکر میفرمود.
هادی: از آنرو که چراغ هدایت بود و چونان پدرش در دوران پر فتنهی حکومت خلفای جور بنیعباس، نشان دهندهی صراط مستقیم الهی بود. رفیق: به نشانهی اینکه از او جز رفق و مدارا دیده نشد، و همراهی و مساعدتهایش شامل همگان میگشت و با هر کس به لطف و احسان رفتار مینمود. نقی: بدان سبب که به پاکیزگی و طهارت نفس شهرت داشت. خاص: از آنرو که از جانب خدا به کرامات و فضایل فراوان و استجابت دعا، اختصاص یافته بود. کثرت لقبهای آن حضرت را میتوان دلیلی بر اختناق حاکم بر جامعهی آنروز بشمار آورد که جاسوسها در کوچه و بازار مسلمین در پی کسانی بودند که با یاد کردن آن امام مظلوم، انتساب خویش به ولایت و تشیع را نشان دهند. شیعیان برای گرفتار نشدن به دام مأموران حکومت و برای در امان ماندن از شکنجه و آزار بینهایت، ناگزیر با رعایت مناسبتی خاص، لقب و عنوانی جدید را برای نقل و انتقال فرمایشات آن بزرگوار انتخاب میکردند. همچنانکه همین فشار حکومت، در شناسایی و دستگیری حاملان علوم اهلبیت و ناقلان حدیث و راویان اخبار بوده است که باعث اختلاف در ثبت و ضبط و انتقال صحیح و دقیق روز، ماه و حتی سال ولادت برخی امامان، از جمله امام حسن عسکری علیهالسلام میشده است، چنانکه در ولادت همین بزرگوار، برخی روز دهم،
و بعضی روز چهارم را به جای روز هشتم ربیعالثانی ذکر کرده و برخی دیگر ماه ربیعالاول را بجای ربیعالثانی آورده و گروهی سال 230 (ه. ق)، و گروهی دیگر سال 231 (ه. ق) را سال ولادت او نگاشتهاند. و از همه عجیبتر اینکه حتی در مکان ولادت آن بزرگوار نیز اختلاف کرده، و بعضی محل تولد امام عسکری علیهالسلام را سامراء نوشتهاند. (1).
زمانی که معتصم، برادر مأمون عباسی، پس از مرگ او به بغداد وارد شد و از مردم بیعت گرفت، به کمک اتراکی که در منصبهای مختلف به دربار او خدمت میکردند، شهر سامراء را در شمال شرقی بغداد بنیاد نهاد. در این شهر، محلهای را به استقرار نیروهای نظامی اختصاص داد که به همین جهت «عسکر» نامیده شد. این محل که به خاطر ترس از تحرکات شیعیان و موالیان اهلبیت علیهمالسلام - که اصلیترین مخالفین حکومت بودند - به اقامتگاه اجباری امام هادی علیهالسلام و فرزندان ایشان، خصوصا امام حسن عسکری علیهالسلام تبدیل گشت (2)، آنچنان تحت مراقبت عمال حکومت بود که ارتباط شیعیان و دوستداران
اهلبیت علیهمالسلام با امام و رهبر خویش را تقریبا نا ممکن میساخت. امام حسن عسکری علیهالسلام بطور خاص در طی شش سال (1)دوران امامت پر رنج خویش، شرایط دشواری را در این شهر گذراندند. شیعیان، غالبا از دیدار ایشان محروم بودند و اطلاعات و اخبار شیعیان و فرمایشات و رهنمودهای آنحضرت تنها توسط چند تن از دوستان خاص و امتحان شده و با ثبات، رد و بدل میشد که بطور ناشناس و با استفاده از سلاح تقیه، در بین مأموران مراقب محله، نفوذ کرده و یا به عناوین مختلف به محله رفت و آمد میکردند. در پارهای روایات به گونهای خاص، به شرایط ویژه و مراقبتهای استثنایی محل زندگی و رفت و آمد و کیفیت ارتباطات امام علیهالسلام اشاره شده است:
الف) یکی از اصحاب حضرت عسکری علیهالسلام میگوید، «با جمعی از یاران در «عسکر» گرد آمدیم و منتظر ماندیم تا روزی که مقرر بود حضرت ابومحمد عسکری علیهالسلام سواره از محله خارج گردد. در همین ایام نامهای به دست ما رسید که در آن فرموده بود: مواظب باشید، هیچیک از شما نباید بر من سلام کند و نباید به دست یا چشم خود به من اشاره نماید. زیرا شما نسبت به جان خود در امان نیستید.» (2).
ب) محمد بن عبدالعزیز بلخی، دوستی با احساس، از راه دور آمده تا چشمان حسرت کشیدهاش را به دیدار امام و مولای خویش
روشن گرداند. اینک که به سامراء رسیده، همه چیز را در هالهای از بیگانگی و ناآشنایی مینگرد. نگاههای بیاحساس مردمان شهر آزارش میدهد، حالت خوف و هراسی که بر چهره و رفتار همهی رهگذران سایه افکنده است قلبش را میفشارد. رفتار مرموز ساکنان شهر بیتابش کرده است، که ناگهان امام علیهالسلام را میبیند مثل نوری در ظلمات. بند قلبش میخواهد پاره شود، و زمام اختیار از دستش خارج گردد. میخواهد برخیزد و فریاد بزند. میخواهد بر این مردم ظلمت گرفته بشورد و نور را، چشمهی خورشید را نشانشان بدهد. اما بیتفاوتی مردم، او را به تردید میاندازد. از خود میپرسد براستی اگر برخیزم و فریاد بزنم و بگویم ای مردم این حجت خداست، این رهبر الهی شماست او را بشناسید و به دامانش درآویزید، با من چه میکنند؟ آیا براستی مرا میکشند؟ در اینجا امام علیهالسلام به نزدیکی او میرسند و با آوردن انگشت سبابه به نزدیک لبان خود، اشاره میفرمایند که ساکت باش! آن شب به هر ترتیب که بود خود را به امام علیهالسلام میرساند و حضرت به او میفرمایند: «تنها دو راه بیشتر ندارید: یا دوستی ما را کتمان کنید، یا تن به کشتن بسپارید. پس به خاطر خدا بر جان خویش بترس.» (1).
ج) ابویعقوب اسحاق بن أبان، در بیان کیفیت ارتباط امام حسن عسکری علیهالسلام با شیعیان خود میگوید: امام ابومحمد علیهالسلام حتی زمانی
1) 11. نقل با تصرف از کشف الغمه، جلد 3، صفحهی 302.
که در حبس بسر میبرد، کسی را نهانی بسوی شیعیان و اصحاب خود میفرستاد و به آنان میفرمود: به فلان موضع بروید یا به خانهی فلانی بروید و در شبانگاه و تاریکی شب حرکت کنید و فلان شب را در آنجا باشید که مرا در آنجا خواهید یافت. و این در حالی بود که گماشتگان بر آن حضرت و مأموران مراقب او، شبانهروز بر در خانهای که حضرت در آن محبوس بود کشیک میدادند و لحظهای آن را ترک نمیکردند. و چنان بود که هر پنج روز یکبار این گماشتگان و مأموران تعویض میشدند و اشخاص جدیدی به جای آنها میآمدند و هر بار سفارشات لازمه نسبت به مراقبت از او و دقت در عدم ترک محبس صورت میگرفت. با این همه وقتی که شیعیان و یاران حضرت به آن محل معهود میرسیدند امام علیهالسلام را میدیدند که پیش از آنان در آنجا حاضر گشته است. پس حاجتهای خویش را بیان میکردند و او بر حسب شأن و مطابق با مرتبهی فهم هر کس حاجاتشان را برآورده، سؤالاتشان را پاسخ میگفت. و پس از آن هر یک از آنان با خاطرهی کرامت و معجزات آن حضرت به منزل خویش باز میگشت، در حالیکه او همچنان در حبس دشمنان به سر میبرد. (1). د) ابوهاشم جعفری گوید: با گروهی از شیعیان در زندان به سر میبردم. روزی حضرت ابومحمد علیهالسلام و برادرش جعفر را به زندان وارد کردند. ما همگی برخاستیم و در تخفیف خستگی و ناراحتی آن
1) 12. بحارالانوار، جلد 50، صفحهی 304، به نقل از عیون المعجزات.
حضرت کوشیدیم و من چهرهی او را بوسیدم و او را بر تشکچهای که نزدم بود نشاندم.... در حبس مردی جمحی - اهل قبیلهی جمح - با ما بود که ادعا میکرد شیعهی علوی است. حضرت ابومحمد علیهالسلام رو به ما کرد و فرمود: «اگر مردی که از مخالفین شماست در بین شما نمیبود، به شما خبر میدادم که خداوند چه زمانی روز رهایی شما را میرساند.» و اشاره به آن مرد جمحی نمود و او بلافاصله خارج شد. حضرت فرمود: این مرد از شما نیست پس مراقب بوده و از او بر حذر باشید، زیرا در جامهاش گزارشی را پنهان نموده است که آن را برای خبر دادن به حاکم نسبت به گفتههای شما نوشته است. یکی از زندانیان برخاست و به جستجوی جامهی او پرداخت، پس همانطور که امام علیهالسلام فرموده بود گزارشی را در آن یافت که اتهامات بزرگی علیه ما در آن نوشته شده بود و به او خبر میداد که ما در صدد هستیم تا از داخل محبس، نقبی زده و بگریزیم. (1). ه-) روش نامهنگاری و رساندن پیامها به شیعیان و وکیلان خاص در دوران امام عسکری علیهالسلام از پیچیدگی خاصی برخوردار بود، چنانکه برای سالم ماندن از تفتیشهای مکرر، گاه جاسازیهای ویژهای ضرورت مییافت. آنطور که «داود بن أسود» نقل کرده است که: مولایم ابومحمد علیهالسلام روزی مرا فرا خواند و چوبی را به من داد که مانند چوبهی پاگرد درب منازل، گرد و استوانهای شکل و دراز بود
1) 13. مختار خرائج، صفحهی 238 - بحار، باب معجزات امام عسکری علیهالسلام روایت 10.
و کلفتی آن به اندازهای بود که کف دست را پر میکرد. سپس فرمود: این چوب را به عثمان بن سعید عمروی - که وکیل و نائب آنحضرت بود - برسان.» چوب را گرفته و راه افتادم. در بین راه به سقایی برخوردم که قاطری به همراه مشکهای بزرگ آب در دو طرف آن پیشاپیش خود داشت. راه تنگ بود و قاطر راه را بر من میبست. سقاء فریاد کرد که برو کنار و بگذار قاطر رد شود. من چوبی را که به همراه داشتم بالا برده و بر قاطر زدم. ناگهان چوب شکافت و چون در شکاف آن نگریستم چند نامه را در آن پنهان یافتم. به سرعت چوب را در آستین خود پنهان کردم، در حالیکه سقاء مرا دشنام میداد. وقتی نامه را دادم و بازگشتم عیسای خادم درب دوم را گشود و گفت: مولایم میفرماید چرا قاطر را زدی و پایهی در را شکستی؟ به حضورش رفتم و گفتم: مولای من! من نمیدانستم در آن پایهی در چه چیزی هست. فرمود: چرا کاری کردی که پس از آن نیاز به عذرخواهی داشته باشی، بر تو باد که دیگر چنین کاری نکنی. زمانی که میشنوی کسی به ما ناسزا میگوید، آن را نادیده بگیر و راهت را ادامه بده و مأموریتت را به انجام برسان. مبادا که با ناسزا گویندهی ما درگیر شوی و جوابش را بدهی یا خودت را به او بشناسانی. زیرا ما در سرزمین بد و شهر بدی هستیم. پس راه خود را برو که اخبار و گزارش احوال شما به ما میرسد
و تو باید این را بدانی. (1).
بیست سال تحت محاصره و مراقبت شدید قرار دادن امام معصوم علیهالسلام، به تنهایی نمیتوانست اهداف خبیث عباسیان را برآورده سازد و باعث سکوت یا نرمش و سازش امام گردد. یا نور هدایت و ولایت را در بین موالیان آن حضرت به ضعف و خاموشی کشاند. از این رو حکومت جور هر از چندگاه تدبیری تازه میاندیشید و در ایذاء و آزار آن بزرگوار و خوار و خفیف کردن او میکوشید. و شیعیان را با مشکلی جدید روبرو میساخت: الف) انتقال حضرت به خانههای دیگر و تعویض مأموران مراقب. اینکار که خود موجب آزار و خستگی آن بزرگوار بود باعث میشد که رابطها و موالیان مشتاق آن حضرت در پیدا کردن محل استقرار به زحمت دچار شوند و نیز از تحت تأثیر قرار گرفتن مأموران جلوگیری شود و احتمال وجود عوامل نفوذی حضرت در بین آنان منتفی گردد. ب) تفتیش خانهی حضرت به بهانههای مختلف و جستجوی لوازم منزل در طلب مدارک یا اسلحه. (2). ج) زندانی ساختن در زندانهای گوناگون.
بعضی از این زندانها، عمومی بوده و گروهی از مخالفین حکومت یا شیعیان همراه با حضرت زندانی بودهاند. چنانکه از روایت ابوهاشم جعفری بر میآید که نقل کرده: با گروهی از شیعیان در حبس بسر میبردم که حضرت ابومحمد عسکری علیهالسلام و برادرش جعفر را به حبس منتقل کردند... (1). برخی دیگر از این زندانها، زندان معمولی و عمومی نبود، بلکه بطور خاص حضرت عسکری علیهالسلام به آنها منتقل میشد. و هر یک گماشته و زندانبانی مشخص داشت که کیفیت شکنجه بر عهدهی خود او واگذار میشد. از آن جمله است زندانی با زندانبانی به نام «نحریر» که علیرغم اصرار همسرش، خواست حضرت را طعمهی شیران سازد. دیگری زندانبانی به نام سعید است که مأمور میشود امام عسکری علیهالسلام را به حبسی دیگر در کوفه انتقال دهد. زندان دیگری با زندانبانی به نام علی بن اوتاش (2)نیز، در تاریخ مذکور است که دشمنی فراوان با آل محمد صلی الله علیه و آله داشت.
1) 16. مختار خرائج، صفحهی 239 - مناقب، جلد 4، صفحهی 430.
2) 17. علی بن اوتاش که خود دشمنی سختی با خاندان رسول الله صلی الله علیه و آله و سختگیری فراوان در حق آل ابوطالب علیهالسلام داشت، از طرف حکومت هم تحت فشار بود که با ابومحمد علیهالسلام چنین و چنان رفتار کن، با اینهمه هنوز تنها یک روز در نزد او گذرانده بود که تحت تأثیر عظمت و رفتار انسان ساز او قرار گرفت و در مقابل او چهرهی تواضع بر خاک نهاد و از آن پس جز به دیدهی تکریم و احترام به او نمینگریست. و زمانی که او را ترک کرد بیناترین مردم نسبت به حق او بود و همیشه از او به نیکویی سخن میگفت. ارشاد صفحهی 322 - اعلام الوری صفحهی 359.
زندانبان مشهوری که به مناسبتهای مختلف ذکری از او در روایات مربوط به امام حسن عسکری علیهالسلام شده است مردی منحرف به نام صالح بن وصیف است که زندان او زندان خشیش نامیده میشد. (1). آخرین زندان آن حضرت، زندانی بود که علی بن جرین زندانبان آن بوده است. (2). د) گماشتن افراد لاابالی و فاسد برای دخول در بیت آن بزرگوار و استخدام شدن در مسئولیتهای مربوطه: چنانکه در روایتی که یحیی قشیری آن را نقل نموده است میخوانیم: حضرت ابومحمد عسکری علیهالسلام وکیلی را استخدام کرده بود. وکیل در منزل حضرت، حجرهای را به خود اختصاص داده و خدمتکار سفیدپوستی را به خدمت گرفته بود. چندی نگذشته بود که مراودهای بین او و خادم برقرار شد و از او خواست که برایش آبجو بیاورد و به هر حیلهای که بود آبجو را به خورد خادم داد. و در حالت مستی با او رابطهی نامشروع برقرار کرد، در حالیکه بین او و ابومحمد علیهالسلام سه در بسته وجود داشت که قبلا همگی را قفل زده بود. وکیل خود اعتراف کرد که من به هوش بودم شنیدم و دیدم که درهای قفل شده یکی یکی باز میشوند و ناگهان ابومحمد علیهالسلام را
مشاهده نمودم که آمده و بر در حجره ایستاده و میفرماید: آی شما! از خدا بترسید. صبح که شد آن حضرت امر کرد خادم را بفروشند و مرا از منزل بیرون کنند. (1). نمونهی دیگری از روایات که نشان دهندهی نفوذ وجود چنین اشخاص پست و فرومایهای در بین ملازمان بیت حضرت و خدام و اهل منزل اوست، مربوط به زمان غسل و دفن امام علیالنقی علیهالسلام میباشد: ابوهاشم جعفری نقل کرده است زمانی که حضرت ابوالحسن امام هادی علیهالسلام دعوت حق را اجابت کرد، فرزندش حضرت ابومحمد علیهالسلام به کار
سل دادن و سایر امور در تجهیز او مشغول گشت. در همین حال بعضی از خادمان منزل به سرعت، هر چه را که میتوانستند از جامهها و درهمها و سایر اشیاء بر جای مانده از آن بزرگوار، برداشته و پنهان نمودند. حضرت ابومحمد علیهالسلام پس از فراغت از تجهیز پدر، به محل استراحت خود بازگشت و نشست. سپس آن خادمان را فراخواند و فرمود: اگر آنچه را از شما میطلبم تصدیق کرده و انجام دادید از عقوبت من در امانید. و اگر بر انکار آن اصرار ورزیدید، خود هر چیزی را که هر کدام از شما برداشته است نشان میدهم و شما را بر آنچه کردهاید و از جانب من استحقاق آن را دارید عقوبت مینمایم. سپس رو به یکی از آنان نمود و او را به اسم صدا کرد و فرمود:
1) 20. مناقب آل ابیطالب، جلد 4، صفحهی 433 - کافی، جلد 2، صفحهی 444 و 445.
فلانی تو فلان چیز را برداشتهای. و سپس رو به دیگری کرد و فرمود: و تو ای فلانی، فلان چیز را برداشتهای. و همینطور همگی را مورد خطاب قرار داد. و آنها تصدیق کردند و به ناچار آنچه را که برده بودند بازگرداندند. (1). ه-) وادار کردن به کارهایی تحقیرآمیز در جهت کاستن از اهمیت و ابهت و هیبت امام علیهالسلام: نمونهی روشنی که به خوبی نشان دهندهی روحیهی استکباری ملوک بنیعباس و کارگزاران آنان در برابر امام عسکری علیهالسلام میتواند باشد؛ جریانی است که احمد بن حارث قزوینی آن را نقل کرده است. او میگوید: من همراه با پدرم در سامراء زندگی میکردم و او تیمار کنندهی چهارپایان در نزد امام ابومحمد علیهالسلام بود. زمانی در نزد مستعین خلیفهی وقت قاطری بود که از حیث بزرگی و خوبی مانند نداشت، لکن سرکشی آغاز کرده و کسی را توانایی بارکردن و یا لجام زدن بر آن حیوان نبود تا جائیکه همهی مهار کنندگان سامراء را آوردند، اما هیچیک نتوانست برای رام کردن و سوار شدن بر آن چارهای بیابد. بعضی از ندیمان خلیفه گفتند: چرا در پی حسن ابنالرضا نمیفرستی تا بیاید، یا رامش کند و بر آن بنشیند و یا ضربهای بخورد و کشته شود؟ مستعین از این پیشنهاد خوشش آمد و به دنبال ابومحمد علیهالسلام فرستاد و پدرم نیز با او رفت. وقتی که ابومحمد علیهالسلام وارد منزل گشت
1) 21. بحارالانوار، جلد 50، صفحهی 259، به نقل از خرائج.
نگاهی به قاطر که در سرای آن ایستاده بود نمود و دستش را بر کتف آن نهاد. قاطر چموش، بدون هیچ حرکتی، آرام و رام ماند و تمام بدنش عرق کرد. سپس بسوی مستعین رفت و او به حضرت خوشامد گفت و دستور داد: این قاطر را لجام بزن. حضرت رو به پدرم کرد و فرمود: او را لجام بزن. مستعین مخالفت کرد و خطاب به آنحضرت گفت: تو ای ابومحمد، تو آن را لجام بزن! حضرت برخاست و عبای خویش را برداشت و قاطر را لجام زد و دوباره برگشت و نشست. مستعین دیگرباره گفت: ای ابومحمد زین بر آن بگذار. حضرت به پدرم فرمود: زین بر آن بگذار. مستعین مخالفت کرد و گفت: تو ای ابومحمد، تو زین بر پشت آن بگذار! امام علیهالسلام دوباره برخاست و زین را برداشته و بر پشت قاطر نهاد و بازگشت. هنوز امام علیهالسلام ننشسته بود که مستعین آمرانه گفت: سوار آن میشوی؟ حضرت پذیرفت و بدون آنکه قاطر کمترین مقاومتی کند بر پشت آن سوار گشت و آن را در صحن منزل دوانید، و سپس به نیکوترین روش سوارکاری آن را به رفتن واداشت، و قاطر به بهترین وجهی راه رفت. سپس پیاده شد و بازگشت. مستعین - با لحنی استهزاء آمیز -
گفت: امیرالمؤمنین تو را به این سواری واداشت. (1). علامه مجلسی با تأکید بر اینکه این واقعه ظاهرا باید در زمان امامت حضرت امام حسن عسکری علیهالسلام اتفاق افتاده باشد نام خلیفهی عباسی را اشتباه میشمارد و معتز را صحیح میداند. (2). آنچه مسلم است روش اهانتآمیز خلیفهی عباسی در وادار کردن حضرت به کارهایی است که خود آن بزرگوار آنها را به مسئول مباشر آن، ارجاع میدادند. و) اقدام به قتل: گروهی از راویان معاصر حضرت عسکری علیهالسلام نقل کردهاند که در ایام معتمد عباسی آن بزرگوار را به شخصی که به عنوان نحریر و استاد، مشهور بود تحویل دادند و او در سختگیری و آزار امام علیهالسلام اصرار میورزید. همسر نحریر به او گفت: از خدا بترس. تو نمیدانی چه کسی در منزل توست؟! و و سپس مواردی از عبادت و طاعت و درستکاری مولا را برایش نقل کرد و گفت: من نسبت به آنچه با او میکنی بر تو میترسم. - او که از شنیدن مناقب و فضایل امام به خشم آمده بود فریاد زد. - به خدا سوگند او را بین درندگان وحشی میاندازم، و همان زمان پیش معتمد رفت و از او برای تصمیمی که گرفته بود اجازه خواست و او
هم اجازه داد. نحریر بازگشت و حضرت را به جایگاهی که شیران درنده نگهداری میشدند برد و پیش آنان انداخت. و هیچکس شک نداشت که شیران در اولین لحظات، او را دریده و خواهند خورد. روایت شده است که یحیی بن قتیبه بعد از سه روز به همراه استاد نحریر به آن محل آمدند و به آن جایگاه نگاه کردند، پس او را در حالی یافتند که نماز میخواند و شیران در اطراف او حلقه زده بودند. استاد با غضب به جایگاه وارد گشت و شیران او را پاره پاره کرده و خوردند. یحیی با شگفتی برگشت و به همراه خویشانش بر معتمد وارد شد. پس خود معتمد برخاست و بر امام عسکری علیهالسلام وارد گشت و اظهار فروتنی کرد و از آن حضرت درخواست کرد که برایش دعا کنند. (1). از آنچه در چندین روایت مذکور آمده علاوه بر بعد اعجاز و کرامت آشکاری که از ناحیهی آنحضرت پدیدار میشد و چه بسا میتوانست مایهی عبرت و آگاهی کوردلان و مخالفان باشد بیش از هر چیز میزان مظلومیت آن بزرگوار در برابر برخوردهای معاندانه و کینهجویانهی عباسیان، قابل درک است و در نگاهی دیگر میزان محبوبیت مردمی و تأثیرات اجتماعی آن بزرگوار میتواند مورد دقت قرار گیرد که علیرغم آن همه فشار و مراقبت و تلاش در جدا نگهداشتن امام علیهالسلام از مردم، باز هم دلها مشتاقانه بسوی او گرایش مییافتند و جایگاه مقدس رهبری او روز به روز از قدرت و صلابت بیشتری برخوردا
1) 24. ارشاد مفید، صفحهی 324 - مناقب، جلد 4، صفحهی 430 - کافی، جلد 2، صفحهی 448.
میشد و در مقابل این همه اشتیاق و گرایش قلبی بود که عباسیان به آن همه ترفندهای خبیثانه دست میزدند، و از هیچ اقدام ناجوانمردانهای خودداری نمیکردند. و همین است سر حرکت رسوای عباسیان در خراب کردن مزار سید و سالار شهیدان ابی عبدالله الحسین علیهالسلام که در دوران پرنشیب و فراز زندگانی مولا امام حسن عسکری علیهالسلام، با بیشرمی تمام گروهی از یهود را به تخریب مراقد مطهرهی شهیدان کربلا واداشتند. (1). آری اگر احساسات پاک مردم نسبت به این خاندان و آستان مطهرشان نمیبود و اگر اقبال روز افزون امت به معصومین علیهمالسلام و رهبری آنان آشکار نمیشد، دلیلی برای این همه جسارت و گستاخی از ناحیهی عباسیان و سایر همانندانشان در تاریخ باقی نمیماند. چنانکه در تاریخ معاصر نیز اگر خوف استکبار و دست نشاندگان و مزدورانشان از آیین حرکت آفرین ولایت نمیبود، و اگر از بیداری و آگاهی امت اسلامی نسبت به حقانیت و افضلیت تفکر شیعی نمیهراسیدند، و اگر قبول امامت و رهبری اهلبیت علیهمالسلام توسط مظلومان و مستضعفان جهان را عاملی برای سقوط کاخهای ظلم و جور و استحمار خویش نمیدیدند؛ هرگز اینقدر با اندیشهی ولایت و سلوک شیعی مبارزه نمیکردند و به خرابی آثار اهلبیت در بقیع و اطراف حرم رسولالله صلی الله علیه و آله، و بلکه در هر کجای دنیا، دست نمیزدند و نسبت به نشر احادیث امامان بزرگوار شیعه و پخش کتب علمای
1) 25. پاورقی بحارالانوار، جلد 50، صفحهی 160 به نقل از مقاتل الطالبین، ابوالفرج.
شیعه در دنیای اسلام و کشورهای به اصطلاح اسلامی، حساسیت نشان نمیدادند.
فتنهآفرینان و دسیسهپردازان دستگاه حکومت عباسی در پی تضعیف پایههای امامت اهلبیت علیهمالسلام و برای خدشهدار کردن ایمان و باور مردم تحت ستم و کاستن ارادت و محبت آنان به امامان معصوم علیهمالسلام، از هیچ تلاشی فروگذار نمیکردند. در همین راستا تبلیغات وسیع و دامنهداری را برای ایجاد انحراف، در مسیر مشخص شدهی امامت آغاز کرده و میکوشیدند تا علیرغم وجود صدها بلکه هزاران روایت وارده از ناحیهی پیامبر صلی الله علیه و آله و امامان پیشین سلام الله علیهم، در تصریح به امامت امام حسن عسکری علیهالسلام پس از امام هادی علیهالسلام، ایمان مردم را نسبت به امامت ایشان متزلزل کرده، در صفوف شیعه پراکندگی و چند دستگی ایجاد کنند. در بررسی تاریخ زندگانی امام هادی و امام عسکری علیهماالسلام به شواهد متعددی در این باره بر میخوریم. - بطور مثال در روایتی که شخصی به نام «حلبی» راوی آن است میخوانیم: آن زمان که با عدهای از یاران در محلهی عسکر چشم انتظار خروج مولایمان ابومحمد علیهالسلام بودیم، در کنار خویش جوانی ناآشنا دیدم. از او پرسیدم: از کجا میآیی؟
گفت: از مدینه. گفتم: اینجا چه میکنی؟ گفت: مردم در مدینه در امر امامت ابیمحمد علیهالسلام اختلاف پیدا کردهاند. من آمدهام تا خودم او را ببینم و کلامی از او بشنوم و نشانهای از او مشاهده کنم تا قلبم آرام گیرد. پرسیدم: از کدام طایفهای؟ گفت: از نسل ابوذر غفاری و از فرزندان او هستم. در همین هنگام ناگهان ابومحمد علیهالسلام به همراه خادم خویش از منزل خارج شد و زمانی که به نزدیکی و در برابر ما قرار گرفت، به جوان که در کنارم ایستاده بود نگاهی کرد و فرمود: آیا تو غفاری هستی؟ گفت: آری. فرمود: مادرت حمدویه چه میکند؟ جواب داد: حالش نیکو است. آن حضرت رد شد و من از جوان پرسیدم: آیا قبلا او را دیده و با چهرهاش آشنا بودی؟! گفت: نه. پرسیدم: آیا همین مقدار تو را کفایت میکند؟ و در اینکه تردید تو را نسبت به امامت او زائل سازد مفید خواهد بود؟ گفت: حتی کمتر از این نیز کفایت میکرد و مفید بود. (1).
1) 26. کشف الغمة، جلد 3، صفحهی 310 - مختار خرائج، صفحهی 214.
1) 27. کشف الغمه، جلد 3، صفحهی 305 - 306 - مختار خرائج، صفحهی 215.
در آن شرایط دشوار، توسط مردمانی از دیارهای دور، طی شود تا با دیداری و با دیدن کرامت و معجزهای، شکها به یقین تبدیل شوند.
یکی از برادران امام حسن عسکری علیهالسلام که نامش محمد و کنیهاش ابوجعفر بود، از چنان تقوی و ایمانی برخوردار بود و چنان دانش گسترده و اخلاق والایی داشت که همگان را به تحسین و اعجاب وا میداشت و احترام همهی شیعیان را بر میانگیخت. سیاست بازان کینهورز دربار عباسی، از این همه محبوبیت و موقعیت استثنایی ابوجعفر، به عنوان سلاحی علیه کیان ولایت و امامت، استفاده کرده و با استفاده از اینکه ابوجعفر فرزند بزرگتر امام هادی علیهالسلام به شمار میآمد تبلیغاتی وسیع را بطور پنهانی، در بین شیعیان، مبنی بر امامت بیچون و چرای او، به عنوان یازدهمین امام آنان سازماندهی کردند. باشد تا تصریحات پیامبر صلی الله علیه و آله و بقیهی اهلبیت علیهمالسلام، تحتالشعاع قرار گیرد و امامت امام حسن عسکری علیهالسلام خدشهدار گردد. بسیار بودند کسانی که واقعا امر بر آنان مشتبه گردیده و هر بار که ابوجعفر را میدیدند سخن از امامت او به میان میآوردند و حتی در حضور امام هادی علیهالسلام به او اشاره میکردند و میگفتند: درست است که پس از شما صاحب و امام ما اوست؟ و امام هادی علیهالسلام با نوعی نگرانی تصریح میفرمود: «نه، صاحب
و رهبر شما پس از من فرزندم حسن است.» (1). این امر تا آنجا قوت گرفته بود که شخصی مانند احمد بن عیسی علوی از فرزندان و نوادگان امام صادق علیهالسلام روایت میکند که بر ابوالحسن امام هادی علیهالسلام در منطقهی «صریا» وارد شده و سلام کردم. در همین حال که من و سایر حاضران در خدمت امام علیهالسلام بودیم. ابوجعفر و ابومحمد علیهالسلام با هم وارد شدند. همگی برخاسته و بسوی ابوجعفر رفتیم تا بر او سلام کنیم و تحیت گوییم. امام هادی علیهالسلام فرمود: «این مولا و امام شما نیست، بر شما باد که به امام و صاحب امر خویش سلام کنید، و در همین حال به ابومحمد علیهالسلام اشاره نمود.» (2). شاید با توجه به چنین وضعیتی است که امام هادی علیهالسلام در جواب یکی از اصحاب خود به نام «علی بن عمرو عطار» که گمان میکند ابوجعفر امام پس از اوست، احتیاط میفرماید و جواب را موکول به وقتی دیگر مینماید. و وقتی ابوجعفر فوت میکند نامهای برایش میفرستد و در آن مینگارد: «بعد از من فرزند بزرگتر من صاحب این امر است.» و پس از فوت ابوجعفر، فرزند بزرگتر آن حضرت، همان ابومحمد علیهالسلام بود. (3).
در اینجا بیمناسبت نیست که بررسی مختصری نسبت به پارهای روایات داشته باشیم که در همین مورد نقل شده و اشاره به حصول «بداء» در امر امامت امام عسکری علیهالسلام دارد. شخصی به نام «شاهویه» میگوید: من از امام هادی علیهالسلام روایاتی دربارهی فرزندش ابوجعفر شنیده بودم و زمانی که ابوجعفر فوت کرد بسیار نگران شدم و متحیر و سرگردان ماندم و ندانستم چه کنم. نامهای از امام هادی دریافت کردم که در آن آمده بود: «امام شما بعد از من فرزندم ابومحمد است و هر چه به آن نیازمندید در نزد اوست. خداوند هر چه را بخواهد مقدم دارد و هر چه را بخواهد به تأخیر میاندازد» و سپس استناد به آیهی قرآن فرموده بود: «اگر آیهای را نسخ کنیم بهتر از آن یا مثل آن را خواهیم آورد.» (1). و نیز جماعتی از بنیهاشم نقل کردهاند که در روز فوت ابوجعفر، در منزل امام هادی علیهالسلام حاضر گشتند در حالی که در صحن حیاط فرشی گسترده و امام علیهالسلام بر آن نشسته و غیر از مردم عادی و دوستانش، حدود صد و پنجاه نفر از آل ابوطالب و قریش و بنیعباس، گرداگردش جمع شده بودند. اینان در این روایت آوردهاند که: در همین لحظات حسن بن علی علیهماالسلام با گریبانی چاک زده و با حالتی زار وارد مجلس شده و از جانب راست پدر بسوی او رفت، در حالی
1) 31. غیبت شیخ طوسی، صفحهی 131 - ارشاد شیخ مفید، صفحهی 317 - کافی، ج 2، صفحهی 117.
که ما او را نمیشناختیم. ساعتی گذشت تا ابوالحسن امام هادی علیهالسلام برخاست و رو به او کرده فرمود: «فرزند عزیزم برای خدا شکری تازه بجاآور که خداوند امری تازه دربارهات پدید آورد.» پس حسن بن علی علیهماالسلام گریست و «انا لله» گفت و خدا را شکر کرد. از دیگران دربارهی او پرسیدیم گفته شد: این فرزند او حسن است و در آنوقت او را بیست و چند ساله حدس زدیم. آنروز بود که او را شناختیم و دانستیم که امام هادی علیهالسلام، به امامت او اشاره داشت و او را جانشین خود قرار داد. (1). برخی افراد با دیدن این روایات و نظایر آن، توهم «بداء» و تغییری در ارادهی خداوند تعالی نسبت به جانشینی امام هادی علیهالسلام برایشان حاصل میشود. غافل از آنکه حکم و ارادهی الهی در امر امامت هیچ تغییری نمیپذیرد و تصریحات پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و امامان معصوم علیهمالسلام، هرگز در مورد هیچ امامی قابل تردید نیست. با توجه به چنین اصلی است که نحوهی برخورد راویان این گونه روایات را، باید ناشی از جو نا متعادل تبلیغاتی در دوران حکام بنیعباس دانست که از هیچ فتنهانگیزی سرباز نمیزدند. و نحوهی برخورد امام علیهالسلام را باید برخوردی حکیمانه بشمار آورد که با هر کس بر حسب ظرفیت او، و مناسب با کیفیت تفکر او سخن میگفتند، تا از گمراهی او جلوگیری شود.
1) 32. کافی، جلد 2، صفحهی 115 - اعلام الوری، صفحهی 351.
صفحه 35] و کلام ایشان مبنی بر لزوم شکری تازه، برای ایجاد امری تازه، از ناحیهی خداوند را، باید به خاطر رفع مشکل عقیدتی و اجتماعی شیعه توسط خداوند دانست که با رساندن مرگ ابوجعفر مشکل بسیاری از مردم را که گمان میکردند تنها فرزند بزرگتر امام پیشین است که میتواند جانشین او گردد، از بین برده و انحصار امامت در حضرت امام حسن عسکری علیهالسلام را از همهی جهات روشن و بدون مانع ساخت.
زندگانی امام هادی و امام عسکری علیهماالسلام در محاصرهی دشمنان در محلهی عسکر که پایگاه نظامیان حکومت بود، باعث گشت که اکثریت شیعیان، با فضایل و کرامات امام حسن عسکری علیهالسلام آشنایی پیدا نکرده حتی - آنطور که در روایت پیشین گذشت - شخص او را نیز نشناسند. این امر که به تنهایی میتوانست مشکلات فراوانی را در امر وصایت و جانشینی ایشان به عنوان یازدهمین امام شیعیان ایجاد کند، مورد استفادهی دشمنان قرار گرفته و آنان با استفاده از موقعیت ابوجعفر و جعل احادیث متعدد دربارهی اهمیت فضائل و تردید ناپذیری امامت او، شأن حضرت امام عسکری علیهالسلام را مورد تردید قرار داده و حتی کوشیدند اصل وجود او، و شایستگی خدادادی وی را برای احراز مقام امامت شیعیان، مورد انکار قرار دهند. اینست که خود امام حسن عسکری علیهالسلام در یکی از نامههای خویش، با لحنی شکایتآمیز، خطاب به شیعیان میفرمایند:
«هیچیک از پدرانم به مانند این همه گرفتاری که من در اثر شک و تردید این گروه پیدا کردم، گرفتار نشدند. پس اگر امامت، امری بود که فقط تا زمانی خاص باید به آن پایبند بوده و اعتقاد میداشتید و در پی آن منقطع میشد، جای تردید داشت. اما اگر امری است که تا امور الهی در جریان است، پیوسته ماندنی است؛ دیگر شک و تردید چه معنی دارد؟!» (1). از همین باب است که در کتب احادیث، علاوه بر آنچه از بیان پیامبر صلی الله علیه و آله در امر امامت آن بزرگوار وارد شده، احادیث صریحهای از امام جواد علیهالسلام و روایات فراوانی از امام هادی علیهالسلام، امر امامت او را مورد تأکید قرار دادهاند. امام جواد علیهالسلام فرمود: «امام بعد از من فرزندم علی است. فرمان او فرمان من، گفتار او گفتار من، و فرمانبری از او فرمانبری از من است. و امامت پس از او بر عهدهی فرزندش حسن است.» (2). و امام هادی علیهالسلام بارها و به اشکال مختلف فرمود: «امام بعد از من حسن است و بعد از حسن، فرزندش حضرت قائم امام خواهد بود.» (3). و حتی برای رفع شبهههای ایجاد شده توسط دشمنان آگاه یا دوستان ناآگاه، گاهی علاوه بر تصریح به امامت، بر فضایل
و شایستگیهای او نیز تأکید میفرمود: «فرزندم ابومحمد پاک نهادترین و قویترین فرد خاندان محمد صلی الله علیه و آله از جهت برهان و حجت الهی است. او فرزند بزرگتر من و جانشین من میباشد و ریسمانهای امامت و احکام آن به دست او میرسد. پس هر چه را که از من میپرسیدند از او بپرسید، و هر آنچه به آن نیازمندید در نزد اوست.» (1). از دیگر سو، خود امام عسکری علیهالسلام نیز به خاطر ادای تکلیف الهی و شناساندن خویش به عنوان امام و مقتدای مسلمین و رفع تردیدهای مردم، معجزات فراوان انجام داده، کرامتهای بسیار از خود نشان داده و از اسرار زندگی و مکنونات دل بسیاری از شیعیان خبر دادهاند که مشروح آنها در کتب مربوطه آورده شده و ما نیز به انگیزهی بهرهگیری از ابعاد مختلف این معجزات و کرامتها در مباحث آینده به برخی از آنها اشاره خواهیم کرد.
آنانکه لذت مناجات با خدا را چشیده و جانشان از محبت خدا لبریز است، حتی لحظهای را بینام و یاد خدا نمیگذرانند و زندگی را جز در راه بندگی و فرمانبری خدا بر نمیتابند. امام عسکری علیهالسلام نمونه اعلای محبت و انس با خدا بود.
1) 36. کافی، جلد 2، صفحهی 116.
محمد شاکری روایت کرده است: «مولا و استادم امام حسن عسکری علیهالسلام در محراب عبادت مینشست و به سجده میرفت و آنچنان سجده و ذکرش را طولانی میکرد که من میخوابیدم و بیدار میشدم و از شدت خستگی دوباره به خواب میرفتم، در حالی که او هنوز در سجده بود.» (1). محمد بن اسماعیل نقل کرده است: «زمانی که ابومحمد عسکری علیهالسلام در زندان بود. گروهی از بنیعباس و جمعی از منحرفین بر صالح بن وصیف که زندانبان بود، وارد گشته و گفتند: بر او سختگیری کن و به او مجال آرامش مده! صالح جواب داد: با او چه کنم؟ و حال آنکه دو تن از شقیترین و بدترین کسان را یافته بودم و برای شکنجه و آزار او گماشتم، اما چندی نگذشت که آنان هم رو به عبادت و نماز آورده و کارشان دشوار گشت. سپس فرمان داد تا آن دو گماشته را حاضر کردند و از آنان پرسید: وای بر شما، دربارهی این مرد چه کردید و چه نظری دارید؟ گفتند: چه بگوییم دربارهی مردی که روزهایش را روزه میگیرد و تمامی شبهایش را به نماز و عبادت میگذراند؟ و جز به عبادت خدا سخنی نمیگوید و به کاری مشغول نمیشود، وقتی که به ما نگاه میکند بندبند وجودمان به لرزه درمیآید، چنانکه اختیار خویش را از دست میدهیم.» (2).
بدون شک علم هر امام معصوم که از سرچشمهی وحی الهی نشأت میگیرد و باب علم الهی به شمار میرود، از چنان عظمت و وسعتی برخوردار است که قابل توصیف نمیباشد. تجلی چنین علمی در وجود شریف امام عسکری علیهالسلام از لابلای فرمایشات ایشان و روایاتی که حاکی از آگاهیهای غیبی آن بزرگوار است به خوبی آشکار است. با این همه اعتراف بزرگترین طبیب و دانشمند ملازم دربار عباسیان که فردی مسیحی به نام «بختیشوع» است، میتواند گواهی بر ثبوت این اعلمیت و افضلیت امام علیهالسلام، حتی در نزد مخالفین ایشان باشد. او خطاب به شاگرد خود «بطریق» میگوید: «به سوی ابنالرضا ابومحمد عسکری برو، و بدان که او در زمان ما دانشمندترین انسان در زیر این آسمان است و بر حذر باش که در آنچه به تو دستور میدهد اعتراضی بر او نداشته باشی.» (1). همین علم و حکمت سرشار امام علیهالسلام بود که میتوانست یکی از دلایل عمدهی خوف خلفای جور عباسی از او باشد، چرا که اگر راه بهره گیری مردم از دریای بیانتهای علوم اهلبیت علیهمالسلام باز میماند و پردههای جهل عمومی کنار میرفت، دیگر کسی در برابر بیمایگان شهوت پرست دربار، سر فرود نمیآورد و یوغ ستم جباران دور
1) 39. مختار خرائج، صفحهی 212 و 213 - بحار، جلد 50، صفحهی 260.
از معرفت و انسانیت را، بر شانه نمیکشید. بلکه همگان در سایهی معارف الهی اهلبیت علیهمالسلام، چراغ هدایت قرآنی را فرا راه خود قرار داده، با مددگیری از سنت شریف پیامبر صلی الله علیه و آله، پا بر لاشهی قدرتمندان دنیا پرست نهاده، تا قلههای شرف و سعادت دنیا و آخرت پیش میرفتند. دانش و معارف امام عسکری علیهالسلام همچون دیگر امامان معصوم شیعه علیهمالسلام نه فقط در رشتهی شریعت و احکام دینی، بلکه در همهی زمینهها جلوهای اعجاز آمیز داشت؛ بدان سبب که این معارف و آگاهیها نه بر اساس تحصیل و اکتساب، بلکه براساس افاضات غیبی و اشراقات الهی بدست میآمد و محدود به حد خاصی نبود. ابوحمزه نصیر خادم گوید: بارها و بارها شنیدم که حضرت ابومحمد عسکری علیهالسلام با غلامان غیر عرب خود و دیگر کسانی که برخوردی با حضرت داشتند، با زبان خود آنها سخن میگفت و در بین آنان رومی و ترک و ایرانی و غیره وجود داشت. من از این امر شگفتزده میشدم و با خود میگفتم: او در مدینه به دنیا آمده است و تا زمان فوت پدرش حضرت ابوالحسن امام هادی علیهالسلام، نه بر کسی در این مورد ظاهر شده و نه کسی او را دیده است. پس این همه زبانهای مختلف را چگونه و از کجا میداند؟! یکبار ایشان رو به من کرد و فرمود: «همانا خداوند حجت خویش را از بین سایر آفریدگانش ممتاز و مشخص قرار داد و به او معرفت هر چیزی را عنایت فرمود. پس او زبانها و نسب مردمان و حوادث روزگار را میشناسد. و اگر جز این بود بین حجت الهی و کسانی که
حجت بر ایشان فرستاده شده است فرقی باقی نمیماند.» (1).
هر اندازه معرفت خداوند در دل فزونی گیرد، شوق لقای او در جان شدیدتر گردد. و هر مقدار شوق لقای آن محبوب حقیقی در وجود انسان شدت یابد، بیرغبتی به دنیا و لذات زودگذر آن در زندگانی او جلوهی بیشتری پیدا میکند. ممکن نیست انسان دل در گرو محبت خدای باقی نهاده و نعیم جاودانی آخرت را یقین داشته باشد، با این همه اسیر لذات فانی دنیا باشد و چرب و شیرین زودگذر آن در زندگانی او جلوهی بیشتری پیدا میکند. امام حسن عسکری علیهالسلام کسی بود که سجدههای طولانیش شب را به سحر پیوند میداد و مناجاتهای عارفانهاش هر دلمردهی دنیازدهای را حیاتی آسمانی میبخشید. او که چون جد بزرگوارش امیرالمؤمنین علیهالسلام دنیا را سهطلاقه کرده و از نعیم دنیا جز به آن اندازه که زاد و توشهی آخرت باشد چشمداشتی نداشت، چگونه میتوانست متهم به بهرهگیری از لذایذ دنیا و فراموشی یاد خدا گردد؟! کامل بن ابراهیم مدنی که برای پاسخی بر شبههای کلامی، از سوی گروهی به نزد امام حسن عسکری علیهالسلام روانه شده بود میگوید: زمانی که بر مولایم ابومحمد علیهالسلام وارد شدم، جامهای سپید و نرم و قیمتی بر
1) 40. کافی، جلد 2، صفحهی 440، حدیث 11.
تن او دیدم. با خود گفتم: ولی خدا و حجت او چنین لباس نرمی میپوشد و در عین حال ما را به همیاری و همدلی با برادران دینی میخواند و از پوشیدن چنین جامهای باز میدارد؟ حضرت بیآنکه من کلامی ابراز کنم، تبسمی نموده و در حالیکه دو آستین خود را بالا میزد، جامهی مویین سیاه و خشنی را که در زیر آن لباس و بر روی پوست خود پوشیده بود نشان داد و فرمود: «ای کامل، این برای خداست و آن برای شما.» (1).
اوج قدرت روحی انسان آنجا متجلی میشود که وقتی در برابر خطای دیگران و بیحرمتیهای وارده بر او غضبناک میگردد، با یاد خدا بر رفتار و گفتار خویش مسلط باشد و از دایرهی حقیقت و مصلحت پا را فراتر نگذارد. بلکه در چنین حالی با آنان که به بدرفتاری با او اقدام کرده و آزارش دادهاند به عطوفت و لطف رفتار نماید و در ارشادشان بکوشد. بردباری و حلم شکوهمند امام عسکری علیهالسلام را، میتوان در طی آن همه سال محاصره و حبس و شکنجه بخوبی درک کرد. و با دقت در قضایایی همچون: مهار کردن و زین نهادن بر اسب به دستور خلیفه، و ربوده شدن وسایل و البسهی پدر بزرگوارش توسط غلامان - که پیشتر ذکر شد - اوج بردباری و کرامت نفس آن بزرگوار را دریافت. با این
1) 41. بحارالانوار جلد 50، صفحهی 253، حدیث 7.
همه، جریانی که «یحیی بن قتیبهی اشعری» روایت کنندهی آنست، در این مورد، موجب شگفتی است. او میگوید: زمانی که امام علیهالسلام به پیشنهاد نحریر زندانبان و با موافقت «معتمد» به جایگاه شیران درنده سپرده شد؛ شیران در اطرافش حلقه زدند و او در بین آنان به نماز ایستاد. معتمد از جریان امر مطلع گردید و بر امام حسن عسکری وارد شده اظهار ندامت کرد. با تضرع و زاری از او درخواست کرد که برای او دعا نماید تا بیست سال بر خلافت باقی بماند. کرم و بزرگواری و نهایت حلم و بخشندگی امام چنان بود که دست به دعا برداشت و گفت: «خدا عمرت را طولانی گرداند.» (1)نفرمود خدا خلافتت را طولانی کند که اعانت بر ظلم باشد؛ بلکه خیرخواهانه دعا کرد تا عمرش طولانی شود، چه بسا به خود آید و توبه کند و راه صلاح و رستگاری پیش گیرد!
یکی از راویان، معروف به «ابنکردی» از شخصی به نام محمد بن علی بن ابراهیم نقل کرده است که گفت: معیشت بر ما سخت گشت،
1) 42. مناقب آل ابیطالب، جلد 4، صفحهی 430. قابل ذکر است که جریان انداخته شدن حضرت امام حسن عسکری علیهالسلام در جایگاه شیران که حتی در بعضی از زیارات مخصوصهی آن بزرگوار مورد اشاره قرار گرفته است در کتابهای بسیاری نقل شده ولی در اکثر آنها از جمله کافی، جلد 2، صفحهی 448، بطور خلاصه ذکر شده و به مسألهی دعای حضرت عسکری علیهالسلام، برای معتمد اشارهای ندارد.
پدرم گفت: برخیز تا با هم به نزد ابومحمد علیهالسلام برویم، که او به جوانمردی و بخشندگی موصوف و معروف است. پرسیدم: او را میشناسی؟ گفت او را هرگز ندیدهام و نمیشناسم. پس به قصد دیدار او راه افتادیم. در بین راه پدرم گفت: چقدر محتاجیم به اینکه بفرماید پانصد درهم به ما پرداخت شود: دویست درهم برای مخارج لباس، و دویست درهم برای خرید آرد، و صد درهم برای بقیهی مخارج. من هم پیش خود گفتم: ای کاش سیصد درهم نیز به من بپردازد؛ با صد درهم آن الاغی میخرم، صد درهم را برای مخارجم و صد درهم دیگر را برای خرید لباس صرف میکنم و به سمت بلاد جبل - همدان و قزوین - مسافرت خواهم کرد. وقتی که به در خانهی او رسیدیم، غلامش بیرون آمد و گفت: علی بن ابراهیم و پسرش محمد داخل شوند. چون بر مولا ابومحمد علیهالسلام وارد شدیم و سلام کردیم به پدرم فرمود: ای علی! چه چیز باعث شد دیدار ما را تا این وقت به تأخیر اندازی؟ جواب داد: مولای من، از اینکه شما را با این اوضاع و احوالی که دارم دیدار کنم، خجالت میکشیدم. وقتی از نزدش بیرون آمدیم، غلامش نزد ما آمد و کیسهای را به پدرم داد و گفت: این پانصد درهم است، دویست درهم برای لباس، دویست درهم برای آرد و صد درهم برای مخارج. و کیسهای دیگر به من داد و گفت: این سیصد درهم است، صد درهم را پول خرید الاغی
صفحه 45] قرار ده و صد درهم را برای لباس و صد درهم دیگر را هم برای مخارج دیگر مصرف کن؛ اما بسوی بلاد جبل مرو و به «سورا» برو. ابنکردی میافزاید که محمد به «سورا» رفت و در آنجا با زنی ازدواج کرد و شغلی یافت که امروز چهار دینار درآمد دارد. (1).
امام حسن عسکری علیهالسلام همچون دیگر امامان و برگزیدگان الهی که همگی مظهر رحمت و لطف بیمنتهای خداوند بشمار میآیند، با قلبی آکنده از مهر و دلی سرشار از محبت، مراقب حال شیعیان خود بوده و در سختیها و بروز شبهات، با دادن تذکرات و نوشتن نامههای هشداربخش و بیدار کننده، از انحراف آنان جلوگیری میفرمودند. - در همین باره شخصی به نام محمد بن ربیع شیبانی نقل کرد که من در اهواز با یکی از زرتشتیان مباحثه و مناظرهای داشتم و سپس به سامراء آمدم، در حالی که برخی گفتارها و شبهات آن مرد زرتشتی در دلم رخنه کرده و نسبت به توحید الهی تردید برایم ایجاد کرده بود. روزی بر در خانهی احمد بن خضیب نشسته بودم که حضرت ابومحمد علیهالسلام از دار عامه - منزلی که محل مراجعهی عموم مردم بود - خارج گشته رو به من آورده و با انگشت سبابهی خود اشاره فرمود: «أحد أحد فوحده» - خدا یگانه است، خدا یگانه است پس او را یگانه بدان -
1) 43. ارشاد مفید، صفحهی 320 و 321 - کافی، جلد 2، صفحهی 436 و 437.
و من با شنیدن این سخن بیهوش گشته و افتادم. (1). - خود آن بزرگوار در نامهای که به اسحاق بن اسماعیل نیشابوری نگاشته است میفرماید: «من به خاطر رقت قلبی که نسبت به شما دارم، و به سبب اینکه دوست دارم همگی در دنیا و آخرت به آرزوهایتان دست یابید و در هر دو سرا با ما باشید، میخواهم که خداوند جل و علا مرا فراخواند.» (2). - و در جای دیگر از همین نامه خطاب به شیعیان مینویسد: «در آنچه به نفع شما یا به زیان شما بود بین ما و شما سخن به درازا کشید، و اگر نبود که از جانب خدا باید نعمت دین بر شما تمام میگشت، هرگز بعد از شهادت پدرم علیهالسلام هیچ نوشتهای بسویتان نمیفرستادم و هیچ کلامی از من نمیشنیدید. شما از سرانجام کار خویش در غفلت و بیخبری هستید.» (3). - در همین راستاست که حضرت علیهالسلام در جواب یکی از دوستان خود که دربارهی اختلاف موالی در امامت او برایش نامه نوشته است مینگارد: «هیچکس بیشتر از آنچه سید رسولان و پیغمبر خاتم حضرت محمد صلی الله علیه و آله، آیه و نشانه و دلیل بر نبوت خود اقامه کرد نمیتواند اقامه
کند، با این همه او را ساحر و کاهن و دروغگو نامیدند... پس آنکس را که در گمراهی به چپ و راست میرود واگذار که چوپان هرگاه اراده کند میتواند گلهاش را با کمترین سعی جمع کند. اما آنچه دربارهی اختلاف موالی نوشتهای، اگر دربارهی وصیت امام پیشین و بزرگتر بودن امام بعدی در بین فرزندان اوست که هیچ تردیدی جا ندارد - چون هم وصیت صورت گرفته و هم بعد از فوت ابوجعفر، فرزند بزرگتر بودن منحصر در اوست -» (1).
فضائل و مناقب امام حسن عسکری علیهالسلام به قدری زیاد و با عظمت بود که در آن شرایط سخت و استثنایی که به نوعی نهانزیستی شباهت پیدا کرده بود، باز هم در بین دوست و دشمن بروز و ظهور داشت، و هر کس با نام ابومحمد حسن بن علی - ابن الرضا - علیهمالسلام آشنایی پیدا میکرد دنیایی از محاسن، نیکوییها و مکارم اخلاقی را با آن همراه مییافت. یکی از کارگزاران حکومت عباسی در آن دوران احمد بن عبیدالله ابنخاقان بود که پدرش عبیدالله وزارت دربار را داشت و خودش بعدها مسئولیت جمعآوری خراج و مالیات بندی بر اراضی، در نواحی قم را پیدا کرد و بنا به نقل تاریخنگاران از معاندترین و سرسختترین دشمنان اهلبیت علیهمالسلام بود.
1) 47. کشفالغمه، جلد 3، صفحهی 293 - مختار خرائج، صفحهی 291.
سالها پس از شهادت امام حسن عسکری علیهالسلام، در جلسهای که تعدادی از راویان نیز در آن حضور داشتند؛ ذکری از آل ابوطالب مقیم در سامراء و کیفیت سلوک و میزان نیکوکاری و ارزش آنان در نزد خلفا به میان آمد. احمد بن عبیدالله گفت: در سامراء، نه دیدم و نه شناختم مردی از علویان را که همانند و همپایهی حسن بن علی بن محمد بن الرضا باشد. و نشنیدم که هیچکس در میزان هدایت و آرامش و پاکدامنی و بزرگزادگی و کرامت، همچون او باشد، نه تنها نزد خاندان خودش، بلکه نزد سلطان و همهی هاشمیان و فرماندهان و وزیران و کاتبان و مردم عادی، چنانکه او را بر سالمندان و صاحب منصبان خود نیز مقدم دارند. و شگفت است که وقتی همین وزیر زاده، از رفتار پدرش با امام حسن علیهالسلام ناراحت و نگران شده و به او اعتراض میکند که ای پدر این که بود که دیروز اینقدر اکرام و احترامش کردی و به بزرگی ستودی، او را بر مصلای خویش نشاندی و جان خود و پدر و مادرت را قربان او خواندی؟! وزیر میگوید: فرزندم! او، «ابنالرضا» امام رافضیان بود. سپس درنگی میکند و میگوید: ای فرزند اگر خلافت از خاندان بنیعباس گرفته شود، هیچکس جز او سزاوار آن نیست. زیرا او به خاطر فضیلتش و عفاف و هدایت و حفظ نفس و زهد و عبادت و اخلاق نیکو و درستکاریش، تنها کسی است که شایستگی خلافت را دارد. وزیر زاده احمد بن عبیدالله گوید: با شنیدن این سخنان نگرانی و اندیشه و غضبم بر پدرم زیادتر شد.
و حتی مشایخ و بزرگان قومش مقدم میشمردند. و همه میگفتند: او امام رافضیان است. پس ارزش او را بزرگ یافتم؛ چون هیچ دوست و دشمنی را ندیدم مگر اینکه از او به نیکویی یاد میکرد و او را ستایش مینمود. (1). به راستی چه نگونبختی و شقاوتی از این بالاتر که جامعهای با وجود چنین امامی که مظهر همهی خوبیها، خلاصهی همهی فضیلتها و وارث همهی انبیاء و اولیاء و صالحان است، و آفتاب جلالت و عظمتش حتی خانهی سیاه دلهای طاغوت زده را نور میبخشد، به امیر و حاکمی که خود مأمور شیطان و محکوم هواهای پست نفسانی است رو کند و خلافت رسولالله صلی الله علیه و آله را که معیار همه کرامتها و ارزشهاست به تبهکار ستم پیشهای ببخشد که همهی شرافتها را در پای جامی شراب و کنیزی مست قربانی میکند! و همهی فضیلتهای انسانی و کرامتهای اخلاقی را در زیر پایههای کاخ شهوت و غرور و دنیاپرستی خود دفن مینماید! دریغ و درد که امام نور تنها میماند و چراغ هدایت
به گوشهی زندانها و سیاهچالها انتقال مییابد!
1) 48. نقل با تلخیص از کافی، جلد 2، صفحهی 431 و 432 و 433 - کمالالدین، جلد 1، صفحهی 120 - 125.
در اینجا ذکری از یکی از معجزات امام حسن عسکری علیهالسلام، خالی از لطف نیست. آن حضرت کرامتها و معجزات فراوانی داشته است که ذکر همهی آنها مجالی گستردهتر میطلبد. (1). اما برخی از این معجزات علاوه بر اینکه دلیلی بر امامت و نشانهای بر عظمت و جلالت آن حضرت است، نوعی بیدارباش و آگاهی بخشی را نیز به همراه دارد و از این جهت نیز در خور تأمل و دقت است. یکی از این کرامات و معجزات، در قحطسالی سامراء صورت میگیرد که علی بن حسن بن سابور آن را چنین نقل میکند: در زمان امام حسن عسکری علیهالسلام، در سامراء قحطی و خشکسالی به مردم رو آورد، همهی اهل مملکت برای طلب باران بیرون رفتند و سه روز پیاپی نماز باران گزاردند و دعا کردند، اما باران نیامد. روز چهارم، «جاثلیق» همراه با مسیحیان و کشیشان رو به صحرا نهاد. در بین آنان راهبی بود. همینکه دست به دعا برآورد؛ آسمان از ابر پوشیده شد و بارانی سرشار و پیاپی باریدن گرفت. پس بسیاری از مردم شک کردند و با شگفتی به آیین مسیحیت گرویدند. خلیفه که از این امر باخبر گردید، در پی حسن بن علی علیهماالسلام فرستاد که در زندان بسر میبرد. پس او را از زندانش خارج ساخته و به آن حضرت عرض کرد: امت جدت را
1) 49. طالبین به بحارالانوار، جلد 50، صفحهی 247 تا 306 مراجعه نمایید.
دریاب که هلاک شدند. فرمود: من انشاءالله تعالی فردا به صحرا بیرون خواهم رفت و شک مردم را از بین خواهم برد. «جاثلیق» در سومین روز نیز همراه با کشیشان بیرون رفت و امام حسن علیهالسلام نیز در میان تنی چند از اصحاب خود رو به صحرا نهاد و همین که راهب را دید که دستش را برای دعا بالا برده یکی از اصحابش را دستور داد که دست راست او را گرفته و آنچه را بین دو انگشت خود دارد بگیرد. امر امام علیهالسلام را اطاعت کردند و از بین دو انگشت او استخوان کوچک سیاهی را خارج ساختند. پس حضرت امام حسن علیهالسلام آن را به دست خود گرفته و به راهب فرمود: اکنون طلب باران کن. او طلب باران کرد، اما این بار بر عکس شد و آسمان که ابری بود صاف گشت، ابرها ناپدید شدند و خورشید روشن و داغ ظاهر گشت. خلیفه پرسید: این استخوان چیست ای ابومحمد؟! حضرت فرمود: این مرد به قبر یکی از پیامبران الهی گذر کرد و در آنجا این استخوان را یافت؛ و اینک اثر این استخوان است، چرا که استخوان پیامبری رو به آسمان ظاهر نمیگردد مگر اینکه از آسمان بارانهای تند و پیاپی میبارد. آنگاه امام علیهالسلام دعا فرمود و خداوند به برکت دعای او قحطی را از میان برداشت. (1).
1) 50. مناقب آل ابیطالب، جلد 4، صفحهی 425 - کشفالغمه، جلد 3، صفحهی 311.
براستی اگر استخوان پیامبری - که از دنیا رفته - چنین خاصیتی داشته باشد که حتی در دست یک مسیحی ملحد، باران رحمت الهی را از آسمان نازل گرداند. وجود سرشار از رحمت و کرامت فرزند و جانشین و پارهی تن برترین پیامبران چه اثر و خاصیتی خواهد داشت؟! چرا باید همهی اهل یک مملکت به اصطلاح اسلامی سه روز نماز بخوانند و دعا کنند و قطرهای باران نیاید، ولی دعای یک راهب با استخوان کوچکی از پیامبری در گذشته، بارانی سیلوار به همراه داشته باشد؟ این چه طلسمی بوده که دل و جان پیروان پیامبر صلی الله علیه و آله را به بند کشیده و چه رمزی در کار بوده که این همه غفلت و وانهادگی را نصیب مسلمانان معاصر ائمه علیهمالسلام نموده است؟! چه میشد اگر چنین کرامتهایی، پردهی سیاه تعصبات و غرض ورزیهای کور را، کنار میزد و حرکتی به مردم میداد، تا از آثار یک استخوان عبرت گیرند و جان پیامبرشان، و تجسم زندهی قرآن و سنت او را دریابند و خلیفهی واقعی او را که ولایتش ادامهی ولایت اوست، واسطهی همهی فیوضات رحمانی و وسیلهی فوز و رستگاری خود در دنیا و آخرت قرار دهند؟! چه میشد اگر آن مقدار که یک مسیحی برای استخوان پوسیدهی پیامبری ارزش قائل بود، مسلمانان برای فرزند زندهی پیامبرشان ارزش قائل میشدند؟!
اینک این ما و تکرار تاریخ، اینک این ما و فرزند همان امام علیهالسلام. در بین ما هم کم نیستند که به تار موی پیامبر صلی الله علیه و آله که در موزهی توپکاپی ترکیه نگهداری میشود و یا به تصویری که با قدرت خیال از شمایل پیامبر صلی الله علیه و آله توسط یک مسیحی نقاشی شده است، بیشتر از فرزند پیامبر صلی الله علیه و آله اهمیت میدهند. راستی ما چقدر امام عصر خویش را میشناسیم؟ تا چه اندازه با آرمانهایش آشنا هستیم؟ برای یاری او چه کردهایم و چه میکنیم؟ دشمنانش چه کسانی هستند و برای دفع توطئههای آنان چه باید کرد؟ برای تنها نماندن امام خود در مقابل آنان تا چه اندازه حاضر به فداکاری هستیم؟ راستی انتظار چه معنایی دارد و آماده شدن برای شهادت در رکاب حضرت مهدی علیهالسلام از ما چه میطلبد؟
مبارزه با ظالمان و غاصبان خلافت، یکی از ابعاد تفکیک ناپذیر حیات ائمه معصومین علیهمالسلام است؛ اگرچه مشکل مبارزه در هر دوران برحسب شرایط مختلف و اقتضائات گوناگون تغییر مییافته است. اگر امام علیهالسلام در برابر ستمگریها و حقکشیهای خلیفههای جور ساکت میماند و تنها به ذکر و دعا و نماز خویش مشغول میگشت، دیگر این همه زندانی کردن و شکنجه دادن آنان چه دلیلی میتوانست داشته باشد؟ اگر کسی امام علیهالسلام و سیرهی او را بشناسد و او را به عنوان قرآن مجسم
و تجسم بخش همهی ابعاد تعالیم اسلام قبول داشته باشد، بدون شک ویژگی مبارزهجویی امام علیهالسلام را باور خواهد داشت، حتی اگر هیچ شاهد گویایی در این زمینه در کتب تاریخی نیابد. و چگونه میتوان انتظار داشت که این بعد از حرکت امام علیهالسلام در کتب تاریخ و روایت به تفصیل با ذکر شواهد انعکاس یافته باشد؟! در حالیکه در آن زمان اصل مبارزه بر اساس مخفیکاری و تقیه صورت میگرفته و پیچیدگی خاص آن اقتضاء میکرده که حتی بعضی از اصحاب و رابطهای حضرت هم از چگونگی آن مطلع نشوند. و از سویی دیگر وقتی میبینیم قلمهای بسیاری شکسته شده و قلمهای بسیاری به خدمت دربار درآمده و قلم بدستان طرفدار اهلبیت علیهمالسلام، تحت پیگرد قرار گرفتهاند و زندانهای مختلف از وجود راویان احادیث آنان انباشته شده است، چگونه میتوان توقع داشت که کیفیت مبارزهی پیشوای محصوری چون امام حسن عسکری علیهالسلام با جزئیات آن ثبت و ضبط شده باشد؟! با این همه نمونههای کوچکی در این زمینه که در بین روایات به ندرت یافت میشوند، میتوانند به روشنی گویای این سیر مبارزهی منفی در افعال و گفتار و نوشتارهای امام حسن عسکری علیهالسلام باشند. - «عمر بن أبیمسلم» نقل کرده است که مردی از اهالی مصر به نام «سیف بن لیث» که یکی از وابستگان دربار به نام «شفیع خادم» زمین او را غصب کرده و او را از آن بیرون رانده بود، به سامراء آمد تا به خلیفهی وقت شکایت کند. ما به او سفارش کردیم که نامهای به ابومحمد - حضرت امام حسن عسکری علیهالسلام - بنویسد و از او بخواهد که
در آسان شدن کارش به او کمک نماید. او نامه را نوشت و فرستاد. امام علیهالسلام در جوابش نوشت: «نگران مباش. زمین تو به تو بازگردانده میشود. پس نزد سلطان مرو و پیش همان وکیلی برو که هماکنون زمین تو در دست اوست و او را از حاکم برتر و سلطان واقعی، خدای یکتا و پروردگار عالمیان بترسان.» مرد مصری بازگشت و به دیدار وکیل رفت. وکیل که زمین تحت تصرفش بود گفت: وقتی تو از شهر بیرون رفتی، شفیع نوشتهای به من داد که به موجب آن تو را فراخوانم و زمینت را به تو باز پس دهم. (1). آری: «یریدون أن یتحاکموا الی الطاغوت و قد أمروا أن یکفروا به». - جریانی دیگر از همین باب که با جلوهای از کرامت و کرم امام نیز آمیخته است، داستان جوانی است هاشمی که در مسجد زبید سامراء، با یکی از راویان احادیث امام عسکری علیهالسلام به نام «ابوجعفر محمد بن عیسی زرچی» دیدار میکند و برایش نقل میکند که دو عمو داشت یکی ثروتمند و دیگری مستضعف و بیچیز، برادر فقیر روزی ششصد دینار از مال برادر ثروتمند را که برادر بزرگترش بود به سرقت میبرد. برادر بزرگتر با خود میگوید: نزد حسن بن علی بن محمد ابنالرضا علیهمالسلام میروم و از او میخواهم که با برادرم به طریقهای سخن
1) 51. کافی، جلد 2، صفحه 443 و 444 - مناقب آل ابیطالب، جلد 4، صفحهی 432 و 433.
گوید که مالم را پس دهد. آن شب رفتن را به تأخیر میاندازد و وقت سحر تصمیمش عوض میشود و با خود میگوید: نزد «اسپاس ترک»، ملازم خلیفه، میروم و از برادرم به او شکایت میکنم. با این اندیشه سحرگاهان بر «اسپاس ترک» وارد میشود و او را در آن ساعت مشغول بازی تخته نرد میبیند، پس در گوشهای مینشیند و منتظر اتمام بازی آنان میشود که ناگهان فرستادهای میآید و میگوید: من از نزد حسن بن علی علیهماالسلام آمدهام پس دعوت او را اجابت کن. او بر میخیزد و همراه غلام به دیدن حسن بن علی علیهماالسلام میرود. امام علیهالسلام به او میفرماید: «تو را سر شب حاجتی به ما بود، اما هنگام سحر نظرت برگشت، برو همیان پولی که از تو گرفته شده بود باز پس داده شد. و از برادرت نزد این از خدا بیخبران، شکایت مکن؛ بلکه به او نیکی کن و از مالت به او ببخش. و اگر خود به او نمیبخشی پس او را بسوی ما بفرست تا مالی به او عطا کنیم.» - جوان هاشمی سپس افزود - عمویم وقتی از نزد امام علیهالسلام بیرون آمد، غلام خود را دید که با خوشحالی آمده بود تا موجود بودن کیسهی پول را به او خبر دهد. (1).
1) 52. کمالالدین، جلد 2، صفحهی 194 و 195.
دوران حیات امام حسن عسکری علیهالسلام که بیش از چهار پنجم آن، در زمان امامت پدر بزرگوارشان امام علیالنقی علیهالسلام سپری گشت، مقارن با حکومت چند تن از خلفای جور عباسی است که نگاهی گذرا به تاریخ حکومت آنان، در شناخت وضعیت عمومی دوران پرنشیب و فراز زندگانی یازدهمین امام معصوم علیهالسلام بیتأثیر نبوده و میتواند ما را در درک بهتر وضعیت مخاطرهانگیز و شرایط دشوار زندگی و امامت آن بزرگوار یاری دهد. الف) متوکل: دشمن سرسخت آل ابوطالب علیهالسلام و نسبت به شیعیان بسیار سختگیر بوده است. کینهی شدید و غضب خانمانسوز او، نسبت به کسانی که متهم به دوستی اهلبیت علیهمالسلام بودند، در تاریخ شهرت دارد. آنان را از کار برکنار میکرد و مستمری بیتالمال را از آنان قطع مینمود و مال و ناموسشان را به یغما میبرد. دشمنان اهلبیت علیهمالسلام و جاعلان اخبار و احادیث علیه آنان را، گرامی میداشت و مقامشان را میافزود. به نقل تاریخ نگاران، هیچکس چون او در تاریخ، اهتمام به امر خبرچینان و جمعآوری اخبار، نداشته است. گویند وقتی ناقلان اخبار برای او از حرکت جمعی شیعیان بسوی مدینه یا سامراء خبر میآوردند، گماشتگانی بر راهها مقرر میکرد، تا وجوهات شرعیه را که به نزد امام علیهالسلام میرسید مصادره کنند. نسبت به امام هادی علیهالسلام سختگیریهای فراوان داشت و همو بود که به یحیی بن هرثمه دستور داد که با سیصد نفر از لشکریان بسوی
مدینه حرکت کند و با نامهای خدعهآمیز، او را به سامراء بکشاند. و نیز همو بود که دستور داد حرم و قبر مطهر امام حسین علیهالسلام را تخریب کرده و زمین آن را شخم زنند و هیچ آثاری از مقابر مطهر عراق باقی نگذارند. و نیز همو بود که دستور داد زبان ابنسکیت را - که گفته بود قنبر خادم علی علیهالسلام از تو و دو فرزندت بهتر است - از پشت سر بیرون کشند و شکمش را پاره کنند. عاقبت پس از اهانتی که به امام هادی علیهالسلام روا داشت به نفرین حضرت دچار گشته کشته شد. ب) منتصر: متوکل در شب چهارشنبه چهارم شوال 249 به دعای امام هادی علیهالسلام کشته شد و پسرش منتصر به جای او به حکومت رسید، مدت خلافت او اگرچه بیش از شش ماه طول نکشید لکن گشایش و فرجی در کار شیعیان آل ابوطالب علیهالسلام به شمار میآمد؛ زیرا منتصر در حق آنان به عطوفت و نیکی رفتار میکرد و مالهای بسیاری را در بین آنان توزیع مینمود. و بیشتر ترجیح میداد که در هر کاری با آنچه پدرش (لعنهالله) انجام میداد مخالفت ورزد و با روش و مسلک او ضدیت کامل داشت. هیچ موردی از دستگیری یا حبس و قتل شیعیان به دست او در کتب تاریخی ذکر نشده است. طبری گوید: اولین کاری که به دست منتصر پس از کسب خلافت صورت گرفت عزل صالح بن علی از امارت مدینه و نصب علی بن حسین بن اسماعیل به جای او بود. نقل شده است که در حین وداع با علی بن حسین گفت: ای علی من تو را به شهری میفرستم که به منزلهی
گوشت و خون من است، پس مواظب باش که با آل ابیطالب چگونه رفتار میکنی. ج) مستعین: احمد بن محمد بن معتصم، در روزی که منتصر وفات کرد به عنوان خلیفه، مورد بیعت قرار گرفت. دو تن از فرماندهان ترک به نام «بغا» و «وصیف» در زمان او متولی امور حکومت بودند. معتز و مؤید فرزندان متوکل به دستور او زندانی شدند تا مبادا علیه حکومت فتنهانگیزی کنند. زمانی که مستعین در دارالسلام بغداد بسر میبرد، گروهی از موالی که مورد بیمهری مستعین و دو وزیر ترک او قرار گرفته بودند؛ در سامرا توطئهای چیدند و معتز را از زندان خارج ساخته با او بیعت کردند. در سال 251 مستعین پس از نبرد با ابواحمد و لشکریانش که همگی از موالی بودند، عاقبت تن به صلح داد و خود را از خلافت خلع کرد و قرار شد که همراه با خانوادهاش به سوی «واسط» سفر کند. اما در بین راه فرستادهی معتز به نام سعید بن صالح راه بر او گرفت و سرش را بریده و به سوی معتز فرستاد. مستعین نسبت به امام حسن عسکری علیهالسلام و پدر بزرگوارش امام هادی علیهالسلام سختگیری فراوان داشت. د) معتز: پس از کشتن مستعین، معتز خلافت بلامنازع عباسیان را به عهده گرفت. او که نامش محمد و فرزند متوکل بود، در محرم سال 252 از عموم مردم بیعت گرفت و در طی حکومت خود جنایات فراوان در حق شیعیان و خصوصا امام هادی علیهالسلام و امام عسکری علیهالسلام انجام داد. او در سال 254 به وسیلهی زهر، امام دهم حضرت علیالنقی علیهالسلام را
به شهادت رساند و پس از آنان تصمیم قطعی در شهید نمودن امام حسن عسکری علیهالسلام داشت. او بارها امام عسکری علیهالسلام را از زندانی به زندان دیگر منتقل میساخت و اهانت بسیار در حق ایشان روا میداشت. او از میان اتراک متعصبترین و خشنترین آنان را بر امارت مدینه و مراقبت اهل بیت علیهمالسلام گماشته بود. او به خاطر ترس از سلب حکومت، همهی سران مقتدر و صاحب نام را تحت مراقبت داشت و با اندک اتهامی آنان را دستگیر کرده و میکشت. همین امر باعث خروج بعضی سران گشته و عاقبت سبب قتل او شد. در کیفیت قتل او مسعودی گفته است: برخی معتقدند که از خوردن و آشامیدن باز داشته شد تا در اثر گرسنگی و تشنگی جان داد. برخی دیگر عقیده دارند که آب جوشان به رودههایش تزریق کردند به گونهای که تمام احشایش ورم کرد و مرد. اما مشهورتر آن است که وارد حمامش نمودند و حمام را گداختند و او را از خارج شدن بازداشتند، پس از آنکه از حرارت و تشنگی جانش به لب رسید، او را خارج ساخته و قدحی آب، همراه با یخ به او خورانیدند بطوری که کبدش متلاشی شد. ه-) مهتدی: محمد بن واثق نوهی هارونالرشید بود که در سال 255 به حکومت رسید و دست به کشتار ترکان زد و آنان بر او شوریدند و صالح بن وصیف را که مقربترین و بزرگترین وزیر و محل اعتماد او بود کشتند و سرش را بر در خانهی مهتدی آویختند؛ تا خواری و ذلت او را به نمایش گذارند. مهتدی عاقبت به دست همین اتراک کشته شد،
در حالی که حضرت امام حسن عسکری علیهالسلام هنوز به دستور او در زندان بسر میبردند. ابوهاشم نقل کرده است که من در حبس مهتدی با حضرت ابومحمد علیهالسلام همراه بودم که شبی به من فرمود: «این طاغی امشب اراده کرده است که ارادهی الهی را به بازی گیرد در حالی که خداوند رشتهی عمر او را قطع میگرداند.» چون صبح شد فتنهی اتراک بر مهتدی شروع شده بود و مردم هم به خاطر عقاید باطل مهتدی، با اتراک همراه شدند و او را کشتند. در حالی که او تصمیم قطعی بر کشتن ابومحمد علیهالسلام داشت. و) معتمد: پس از کشته شدن مهتدی در سال 256، ه. ق احمد بن متوکل به حکومت و خلافت دست یافت. او بر خلاف مهتدی، دیگر باره اتراک را منزلت و مقام بخشید و از عداوت آنان نسبت به خاندان ابوطالب بهرههای فراوان گرفت. او به شکلهای مختلف سعی در از بین بردن امام حسن عسکری علیهالسلام داشت و به نحریر اجازه داد که سختترین رفتار را در حق آن بزرگوار داشته باشد و حتی او را پیش شیران اندازد. او بطور مرموزی در فریب افکار عمومی میکوشید و در ظاهر از مخالفت و ابراز عداوت اهلبیت سر باز میزد. مقرر کرده بود که حضرت امام عسکری علیهالسلام هر هفته دو بار از محل سکونت اجباری خود در سامراء به محل دربار رفته و در سرای عام، محل حکومت، حضور پیدا کند. نقشهی قتل امام عسکری علیهالسلام را نیز با کمک وزیران ترک و طبیبان
یهودی دربار، آنچنان با دقت طراحی کرده بود که امر شهادت آن بزرگوار بر همهی مردم و حتی بسیاری از تاریخنگاران مشتبه شده و با عقیدهی شیعه در عدم وفات طبیعی او، با تردید برخورد کنند. عجیبتر آنکه گفتهاند پس از شهادت امام علیهالسلام او همهی ثروت خود را در بین مردم تقسیم میکند و به اقامهی عزا میپردازد. قابل ذکر است که در اثر این همه تغییرات و تحولاتی که در طی حیات و امامت امام حسن عسکری علیهالسلام در دستگاه حکومت عباسیان پیش آمده بود، بطور طبیعی ضعف فراوانی در ادارهی امور کشور پهناور اسلامی، به آنان روآورده و شورشهای زیادی در گوشه و کنار مملکت ایجاد شده بود. خلفای جور عباسی که اکثرا سرگرم عیش و نوش خود بوده و از امور کشورداری اطلاع چندانی نداشتند، با غافل ماندن از سرزمینهای مختلف تحت نفوذ خود، میدان را برای طغیانهای امیران و گماشتگان خود باز گذاشته و چه بسا از اغتشاشاتی که در پارهای نقاط اتفاق میافتاد بیخبر میماندند. در چنین اوضاع و احوالی است که «احمد بن طولون» در مصر تشکیل دولت میدهد و «حسن بن زید علوی» در ناحیهی «طبرستان» در برابر کارگزاران حکومت عباسی قیام میکند و پس از جنگهای طولانی، آن دیار را تحت تصرف خود در میآورد. «صاحب الزنج» نیز یکی دیگر از کسانی است که در همین سالها دست به قیام علیه حکومت عباسیان میزند و بصره را به تصرف در میآورد. چنانکه «یعقوب لیث صفاری» در ناحیهی سیستان بر میآشوبد.
تأسف بارترین مصیبت تودههای مسلمان تحت ستم آن دوران، همین است که امامان بزرگوار شیعه در چنان شرایطی در زندان و تحت سختترین محاصرهها قرار میگیرند، به شکلی که از سازماندهی نیروهای معتقد و تابع ولایت، که در گوشه و کنار همهی بلاد اسلامی پراکنده بودند، باز میمانند. و تاریخ اسلام از تحقق حکومتی الهی بدست توانای فرزندان معصوم پیامبر صلی الله علیه و آله، محروم میماند. اگرچه ارتباطات شیعیان با آنان در بسیاری از حرکتهای ضد ستم و آزادیخواهانه، نقش مؤثری ایفا میکرد. با توجه به آنچه گذشت، اهمیت و حساسیت مقام و موقعیت والای امام هادی و امام عسکری علیهماالسلام در بین قاطبهی مسلمانان نیز پدیدار میشود. چرا که حتی خلفای نالایق عباسی هم بخوبی دریافته بودند که در میان این همه تحرکات علیه حکومت و سازماندهیهای نظامی و مردمی علیه دربار عباسی، تنها پایگاه خطرآفرین که در صورت آزادی و فرصت عمل یافتن، بنیانهای خلافت جور آنان را زیر و رو میکند ولایت و امامت اهلبیت پیامبر علیهمالسلام است. تاریخ نیز بر همین عقیده گواهی میدهد. زیرا با همهی بیلیاقتیها و ناتوانیهای خلفا، و علیرغم همهی قیامهایی که از ایران گرفته تا مصر بدست مردم و سرداران مختلف در مقابل عباسیان صورت گرفت، باز هم با کنار گذاشته شدن و شهادت ائمهی معصوم و مظلوم شیعه که به غیبت امام دوازدهم انجامید و برای قرون متمادی جامعهی اسلامی و انسانی را از رهبری مستقیم آن رهبران الهی محروم کرد، حکومت
جائرانهی عباسیان تا سال 656 هجری قمری استمرار یافت. (1).
مسلمانان به تازگی از جنگی دیگر با رومیان بازگشته بودند. و اینک در بازار بردهفروشان بغداد همهمهای تازه بود. کنیزانی را که به اسارت درآمده و به عنوان غنیمت نصیب جنگاوران شده بودند؛ برای فروش عرضه میکردند. «و بشر بن سلیمان» طبق فرمودهی امام علیالنقی علیهالسلام از سامراء حرکت کرده بود و اینک که به بغداد رسیده بود، شتابان در پی بردهفروشی به نام «عمرو بن یزید» بود؛ تا مأموریتی را که از جانب امام خود بر عهده داشت. به انجام رساند. او که از فرزندان ابوایوب انصاری و از شیعیان خاص امام هادی علیهالسلام بود، از دیرباز با بردهفروشان آشنایی داشت و خود نیز گاهی در این تجارت با آنان سهیم میشد. از اینرو «عمرو بن یزید» را به سادگی پیدا کرد و در گوشهای چشم انتظار ایستاد. زنان و دخترکانی چند عرضه شدند و به سادگی به فروش رسیدند و اینک کنیزی با چهره و لباس و حرکاتی آشنا، از خیمه بیرون آورده شده بود، بشر به یاد میآورد که تمام خصوصیات این کنیز باصلابت و باوقار، توسط مولایش امام هادی علیهالسلام، برایش شرح داده شده بود. حتی جامهی حریر سراپا پوشیدهی او و امتناع او از نزدیک شدن مشتریان
1) 53. در این بخش از نوشتار، از کتابهای مختلف تاریخی و روایی استفاده شده است و پارهای از مطالب، بویژه برخی تاریخهای ذکر شده محل اختلاف است.
و جملهای که به زبان رومی تکرار میکرد. خریدارانش فراوان شده بودند و قیمتی استثنایی را برای خرید او پیشنهاد میکردند. اما او که نگرانی در نگاهش موج میزد و انتظاری کشنده بر جانش چنگ انداخته بود، هربار به «عمرو بن یزید» التماس میکرد که منتظر بماند تا خریدار مورد نظر او پیدا شود. بشر بن سلیمان نزدیک شد و نامهای را که توسط امام علیهالسلام برای کنیزک نوشته شده بود به او تسلیم کرد. ناگهان دخترک از شادی فریاد کشید و بیاختیار نامه را بر چشمان زیبایش نهاد و به شدت گریست. قلبش به شدت میطپید و هیجانی عجیب سراپایش را احاطه کرده بود. بردهفروش که همچون دیگران از این واقعه شگفتزده بود، رو به «بشر بن سلیمان» کرد و گفت: هان! در این نامه چه نوشته شده بود که کنیزک را اینگونه بیتاب کرد؟! بشر گفت: نامه به زبان رومی نوشته شده است و من از مضمون آن بیاطلاعم. من این نامه را از طرف یکی از اشراف و بزرگزادگان عرب برای او آوردهام و بنگر که اگر کنیز به صاحب این نامه راضی است، آن را برایش خریداری کنم. کنیز پیش آمد و به عمرو گفت: «سوگند به خدا که اگر مرا به او نفروشی خود را هلاک خواهم کرد.» بردهفروش راضی شد و کیسهای زر گرفت و کنیز را به «بشر بن سلیمان» سپرد. در کیسهی زر، دویست و بیست اشرفی بود که امام
هادی علیهالسلام خود آن را شمارش کرده و به بشر سپرده بود. در راه وقتی بشر از اسم و رسم آن بانوی بزرگوار پرسید فرمود: «من ملیکه دختر «شیوعا» فرزند قیصر روم هستم و مادر من از فرزندان «شمعون» وصی حضرت عیسی علیهالسلام است. زمانی که جدم قیصر خواست مرا به عقد فرزند برادر خود درآورد، ناگهان معجزهای رخ داد و دوبار مجلس عقدی که ترتیب داده بودند درهم ریخت و فرزند برادر قیصر از تخت بر زمین افتاده و بیهوش شد. من همان شب حضرت عیسی علیهالسلام و جدم «شمعون» را به همراه پیامبر اسلام حضرت محمد صلی الله علیه و آله در خواب دیدم که در قصر جدم بر منبری از نور بالا رفته بودند. آن شب پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله رو به حضرت عیسی علیهالسلام کرده و فرمودند: یا روح الله! آمدهایم که ملیکه فرزند وصی تو «شمعون» را برای این فرزند سعادتمند خود خواستگاری نماییم و اشاره به جوانی که در کنارشان ایستاده بود نموده و نامش را حسن بن علی عسکری فرمودند.» بشر پرسید: آیا تو حسن بن علی علیهالسلام را میشناسی؟ ملیکه در حالی که رنگی از حیا در چشمانش موج میزد فرمود: «از آن شب که در خواب او را در کنار جد بزرگوارش رسول خدا صلی الله علیه و آله دیدم، قلبم کانون محبت او شده، چهرهاش را همواره در نظر دارم و لحظهای او را از یاد نمیبرم...». راه بین بغداد تا سامراء برای ملیکهی جوان مثل یک پرواز خیالانگیز طی شد و زمانی که به دنبال بشر در کوچه پس کوچههای شهر محبوبش قدم نهاد، احساس کرد به دنیایی دیگر وارد شده و بوی
بهشت را با تمام وجودش استشمام میکند. لحظاتی بعد وقتی کنار در منزل امام هادی علیهالسلام ایستادند، «کافور» خادم را در انتظار خود یافتند. «کافور» به دستور امام علیهالسلام ملیکه را به اتاقی خاص هدایت کرد. لحظات تنهایی و چشمانتظاری، فرصتی به او میداد تا همهی خاطرات شیرینی که او را به این خانه پیوند داده بود، در نظرش مجسم شود. یادش میآمد شبی که حضرت زهرا علیهاالسلام را در خواب دیده و به دامنش درآویخته و با چشمانی اشکبار از هجران فرزندش امام حسن عسکری به او شکایت کرده بود. زهرای اطهر علیهاالسلام به او فرموده بودند: «اگر میل داری خداوند از تو راضی باشد و فرزندم حسن به دیدار تو بیاید شهادت بده که خدایی جز خداوند یکتا نیست و محمد صلی الله علیه و آله فرستاده و پیامبر برگزیدهی اوست.» راستی چقدر شیرین بود لحظاتی که حضرت زهرا علیهاالسلام او را در آغوش گرفته و به سینهی خود فشرده و زمزمه فرموده بودند: «دخترم اکنون که اسلام را پذیرفتی، منتظر آمدن فرزندم باش که من او را به سوی تو میفرستم.» چند لحظه در تنهایی گذشته بود که صدای در برخاست. ملیکه سر برداشت و التهاب آلوده، به در چشم دوخت. در باز شد و اندام رسای امام حسن علیهالسلام، در قاب در، چشمان پرفروغ او را نوری تازه بخشید؛ لبخندی مهرآمیز چهرهی زیبای امام علیهالسلام را زیباتر ساخته بود. ملیکه بیاختیار زمزمه کرد: «اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمد رسول الله.»
آن شب وقتی که امام علیالنقی علیهالسلام عقد و پیمان همسری بین امام حسن عسکری علیهالسلام و کنیز آزاد شدهی خویش برقرار میکرد؛ رو به او کرده فرمود: «نرجس! تو را بشارت باد به فرزندی که بر شرق و غرب گیتی سیطره یابد و زمین را از عدل و داد پر کند پس از آنکه از جور و ستم آکنده شده باشد.» گل شادی، در دل «ملیکه» که از این پس «نرجس» نامیده میشد روییده بود و عطر شکوفههای ایمان فضا را پر کرده بود.
بیتردید یکی از عواملی که باعث کنار گذاشته شدن نسبی امام هادی و امام عسکری علیهماالسلام، و عدم حضور ظاهر و چشمگیر آن دو بزرگوار در صحنهی اجتماع شده بود، بیلیاقتی مردم و بیتوجهی آنان به ساحت مقدس امامان معصوم علیهمالسلام بود که طی سالهای متمادی به تدریج رشد کرده و در آن دوران به اوج خود نزدیک شده بود. دو عامل دیگر نیز در این میان دارای تأثیری غیر قابل انکار بودند، یکی ترس خلفای جور و درباریان آنان از قیام مردم به رهبری امام علیهالسلام که سختگیریهای فراوان را بر ایشان تحمیل میکرد، و دیگری ارادهی حتمی خداوند بر نهان زیستی و غیبت طولانی دوازدهمین امام شیعیان، حضرت مهدی علیهالسلام که اقتضا میکرد، نوعی مقدمه چینی و آمادهسازی مردمی، برای آن پیشاپیش صورت گیرد. با توجه به این عوامل است که میبینیم دوران زندگی و امامت دهمین و یازدهمین امام علیهماالسلام به عنوان حلقه وصلی بین دو دوران ظهور و غیبت، در هالهای از پوشیدگی فرو رفته؛ بویژه در زمان امام یازدهم بسیاری از ارتباطات بین امام و شیعیان، به وسیلهی نامهنگاریهای متقابل برقرار میشده، دیدارهای زیادی در گذرگاهها و در
حین عبور امام علیهالسلام صورت میگرفته، پیامها و رهنمودهای حضرت بیشتر توسط وکیلان مخصوص و نائبان معین، به مردم انتقال مییافته و در برخی مراجعات مردم، بنا به مصالحی خواستهی آنان به امر حضرت، به دست یکی از خادمان یا ملازمان آن بزرگوار به انجام میرسیده است. این جلوهها، کیفیت برخورد با غیبت حضرت مهدی علیهالسلام را روشن ساخته، قضاوت دربارهی چگونگی بهره بردن از امام غائب علیهالسلام را آسان میکند. به عبارت دیگر وقتی امام حاضر مسلمین که باید پیشوا و حاکم بر تمام امت اسلامی باشد در اثر جهالت و غفلت و شقاوت و ذلتپذیری مردم و ستمگری و بیپروایی حاکمان، به چنان شرایط دشواری در نحوهی زندگی و ارتباط با جامعه گرفتار میشود، ابتلای به غیبت دوازدهمین امام و آخرین وصی پیامبر صلی الله علیه و آله امری دور از انتظار نیست. و از طرف دیگر وقتی دهمین و یازدهمین امام علیهماالسلام که بیهیچ تردیدی دوران حضور را سپری میکردهاند، در اثر شرایط تحمیلی به چنان عملکرد و ارتباطی رو فرمودهاند حضرت مهدی علیهالسلام نیز برای اجرای مسئولیتهای خویش در ارتباط با شیعیان و جامعهی اسلامی و عموم مردم، ناگزیر از چنین عملکردی میباشد. در همین راستا فرمایشات امام حسن عسکری علیهالسلام دربارهی حضرت مهدی علیهالسلام و غیبت طولانی او را، میتوان هشداری برای مسلمانان بشمار آورد. الف) آن حضرت در نامهای که به «علی بن حسین بن بابویه قمی» نگاشته است میفرماید:
«بر تو باد که شکیبا باشی و چشمانتظار فرج بمانی، که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «برترین اعمال امت من انتظار فرج است.» شیعیان ما همواره در اندوه بسر میبرند تا زمانی که فرزندم ظهور نماید؛ آنکه پیامبر صلی الله علیه و آله بشارت داد که: «زمین را از عدل و داد پر کند همچنانکه از ظلم و جور پر شده باشد.» پس ای شیخ، ای ابوالحسن علی بن حسین! تمام شیعیان مرا به صبر فرمان ده که همانا خداوند زمین را به هر که از بندگانش که بخواهد به ارث میرساند و سرانجام از آن تقواپیشگان است، سلام و رحمت و برکات خدا بر تو و بر همهی شیعیان ما باد.» (1). ب) «شیخ صدوق» از «احمد بن اسحق» روایت کرده است که گفت: به حضور حضرت امام عسکری علیهالسلام شرفیاب شدم و میخواستم دربارهی امام پس از او سؤال کنم. حضرت پیش از آنکه سخنی بگویم فرمود: «ای احمد! خدای عزوجل از روزی که آدم را آفریده تا کنون، زمین را از حجت خالی نگذاشته و تا روز قیامت نیز خالی نخواهد گذاشت. بلکه همواره حجت خدا بر خلق او موجود است و خداوند به برکت او بلاها را از اهل زمین دور گرداند و به خاطر او باران را از آسمان فرو فرستد و برکتهای زمین را برویاند.» پس داخل خانه شد و با کودکی همچون ماه شب چهارده خارج شد و پس از معرفی او فرمود: «به خدا سوگند که غائب خواهد شد، غیبتی که در آن هیچکس
1) 54. مناقب آل ابیطالب، جلد 4، صفحهی 426.
از هلاکت و گمراهی نجات نیابد؛ مگر کسی که بر اعتقاد به امامت او ثابت قدم بماند و خداوند او را بر دعای برای تعجیل فرج توفیق عنایت کند.» (1). ج) «احمد بن اسحق» گوید: روزی دیگر به خدمت امام حسن عسکری علیهالسلام رسیدم و گفتم: شنیدم که فرمودی در حضرت مهدی علیهالسلام سنتی از خضر و ذوالقرنین هست. آن سنت چیست؟ فرمود: «طولانی شدن غیبت. به حقیقت پروردگار سوگند، غیبت او آنقدر طول خواهد کشید که اکثر معتقدین به امامت او از دین برگردند. و بر آیین حق کسی باقی نماند، جز آنکه خداوند در روز میثاق بر ولایت ما، از او پیمان گرفته و ایمان را در دل او جای داده و او را به روح ایمان تأیید کرده باشد.» (2). د) «شیخ صدوق» در روایتی دیگر به نقل از «محمد بن معاویه» و «محمد بن ایوب» و «محمد بن عثمان عمروی» آورده است که: «ما چهل نفر بودیم که در خانهی امام حسن عسکری علیهالسلام گرد آمده بودیم. آن حضرت فرزند خویش صاحب الأمر علیهالسلام را به ما نشان داد و فرمود: «این است امام شما بعد از من و او خلیفهی من بر شماست. پس از او اطاعت کنید و بعد از من پراکنده نشوید که در دین خود هلاک خواهید شد. او غیبتی خواهد داشت و شما از این پس او را نخواهید دید.» ما از منزل آن حضرت خارج شدیم و پس از چند روز خبر
شهادت آن بزرگوار را شنیدیم.» (1). از این چند روایت و نمونههای دیگری از این قبیل، بخوبی میتوان دریافت که امام حسن عسکری علیهالسلام با تأکید هر چه بیشتر، در پی آمادهسازی شرایط لازم برای نهانزیستی طولانی فرزند خویش، قائم آل محمد علیهالسلام بوده و نه تنها در روش خاص زندگی نیمه نهانی خود و کیفیت برقراری ارتباط با شیعیان - که به نوعی بر حضرت تحمیل شده بود - بلکه در فرمایشات و نصایح و نامههای خویش نیز بر آن اصرار میورزید. و همهی اینها نشان دهندهی سنگینی بار مسؤلیتی بود که در انتقال سیر تاریخ شیعی از مرحلهی ظهور به مرحلهی غیبت بر دوش آنحضرت نهاده شده بود. به عبارت دیگر میتوان گفت: آگاهیبخشی به مردم، برای نجات از گمراهیها و تفرقهها و سوءباورها و ناامیدیهای حاصله از غیبت حضرت مهدی علیهالسلام، مسئولیتی بزرگ بود که بر دوش همهی امامان معصوم علیهمالسلام، بویژه حضرت امام حسن عسکری علیهالسلام قرار داده شده بود و با قلم و بیان و سلوک ویژهی آن بزرگواران به انجام رسید. آنک شیعهی آن دوران بود و امتحان بزرگ نهانی امام دوازدهم علیهالسلام، همراه با ستم روزافزون عباسیان و فتنههای دینسوز و خانمان برانداز مخالفین ولایت. چنانکه اینک ما شیعهی این دوران هستیم و امتحانی بزرگتر، امتحان
1) 57. مدرک پیشین.
نهانی مولا و امام معصوم علیهالسلام، همراه با ستم همهجانبهی همهی مستکبران، و فتنههای عالمگیر همهی مخالفان ولایت و اسلام و انسانیت. در کنار امتحانی دیگر، امتحان مقاومت و انتظار و آماده کردن خود و جامعه برای حکومت جهانی امام زمان علیهالسلام.
سرانجام وعدهی دیدار نزدیک شد. سالهای درد و رنج به پایان آمد، محاصرهها مراقبتها، زندانها خاتمه یافتند. قدرنشناسیها، بیحرمتیها، شکنجهها تمام شدند. امام حسن عسکری علیهالسلام از سویی شادمان از قرب وصال معبود و از سویی نگران نسبت به سرنوشت امت پیامبر صلی الله علیه و آله و دو امانت او قرآن و حضرت مهدی علیهالسلام، اینک غریبانه در بستر به خویش میپیچید. سحرگاهان روز جمعه هشتم ربیعالاول سال 260 هجری بود. (1)از سر شب تا کنون بیدار مانده و نامههای بسیاری برای وکیلان و نائبان خویش که در شهرهایی مختلف سکونت داشتند نگاشته بود. (2)نامهای هم برای مادرش نوشته بود که هماکنون در مدینه بسر میبرد. در این نامه برای او سفارشات بسیاری داشت. میدانست که
پس از او بسیاری از مسئولیتها را، همین مادر مهربان باید بر دوش بگیرد و خوب میدانست که خبر رحلت او چقدر مادرش را درهم خواهد شکست. یادش میآمد چندین ماه قبل، وقتی که مادرش را همراه کاروانی برای زیارت بیت الله الحرام میفرستاد، (1)شب قبل از حرکت کاروان برای وداع با او به حجرهاش رفت، در چشمان اشکآلودش خیره شد و از او خواست تا در کنار خانهی خدا و در حین مناسک و در هنگام زیارت جدش رسول الله صلی الله علیه و آله، او را از یاد نبرد و بعد چنانکه بخواهد عقدهی دلش را بگشاید دستهای مادرش را گرفت، روی سینهاش نهاده و آهسته فرمود: «در سال شصت واقعهای دلگیر و حزنانگیز به من روی میآورد. بیم دارم که مصیبتی در آن سال برایم روی دهد.» (2). با این کلام شاید میخواست پیشاپیش مادرش را برای تحمل فاجعهی شهادت خویش آماده سازد، شاید میخواست میزان صبر او در برابر ارادهی خدا را بسنجد، زیرا وقتی مشاهده کرد که مادرش از شنیدن این سخن بیتاب گشت و ضجه زد و دردمندانه شروع به گریه کرد، به او فرمود: «از انجام امر الهی گریزی نیست. پس بیتابی مکن.» (3). امشب دلش در مدینه بود، در کنار حرم رسول الله صلی الله علیه و آله، کنار قبر
مادر مظلومهاش زهراء سلام الله علیها، کنار بقیع، کنار مادرش حدیث. و میدانست که مادرش نیز به یاد اوست. انگار نگرانی و اضطراب و نشست و برخاستهای مادر را، به چشم دل میدید. نماز شبش را خوابیده خوانده بود. آخرین نماز شب، آنهم در شب جمعه، شب رحمت خدا، شب پرواز او. در نمازش بسیار گریسته بود، و حالا پردهای از اشک چشمانش را پوشانده بود، پلکهایش را به هم فشرد و قطرات اشک از روی صورت گندمگون و زیبایش که به زردی گراییده بود لغزیدند و در لابلای محاسن سیاهش گم شدند. سرش را قدری بالا آورد و به اطراف نگریست. «عقید خادم» در گوشهای ایستاده و اندوهگین و حیرت زده نگاهش میکرد. امام علیهالسلام پرسید: «پس دیگران کجا رفتند»؟ «عقید» جلو آمد و عرض کرد: فدایت شوم، زمانی که نامههای شما را به اشخاصی که فرمودید تحویل دادم و برگشتم، آنان را در حجرهی نزدیک در، خفته یافتم. منظور حضرت از دیگران، همان گماشتگان قاضیالقضاة بود. (1)چرا که از روزهای آغازین مریضی حضرت، ده نفر از نزدیکان و افراد محل اعتماد قاضی دربار، به دستور معتمد خلیفه، شبانه روز در منزل امام علیهالسلام بسر میبردند و هر تغییری در حال او و هر واقعهی جدیدی را
1) 63. با استفاده از جریانات نقل شده توسط احمد بن عبیدالله بن خاقان، کمالالدین، جلد 1، صفحهی 120 - 125.
به قاضی گزارش میکردند و اینان تازه غیر از به اصطلاح طبیبانی بودند که به بهانهی معالجه و پیگیری سیر بهبود او، هر صبح و شام یکبار به دستور خود معتمد به او سر میزدند. (1). دل امام علیهالسلام از این همه نیرنگ و نفاق میگرفت. خود آنان بودند که زهر در غذایش وارد کردند. خود آنان بودند که غذای آلوده را به خوردش دادند و چون به تأثیر تدریجی زهر یقین داشتند، همهی آثار مریضی و سیر پیشرفت آنرا از قبل بخوبی میدانستند، با این همه اظهار تأسف میکردند و با داروهایی بیخاصیت و با رفت و آمدهایی ظاهرسازانه، سعی در فریب افکار عمومی داشتند. امام علیهالسلام بخوبی میدانست که خلفای جور عباسی و ترکان تحت فرمان آنان و ناصبیان معاندی که در دربار موقعیتهای عالی داشتند، وجود او و فرزندش را هرگز نمیتوانند تحمل کنند. این چندمین بار بود که طی این چند سال کمر به قتل او میبستند. اما هر بار به علتی ناکام مانده بودند. اما این بار...! او بخوبی میدانست که اقدامات پیاپی هر یک از خلفای معاصر برای نابودی او، در اثر هراس از پیدایش فرزندش مهدی علیهالسلام بوده که در احادیث پیامبر صلی الله علیه و آله و همهی پیشوایان پیشین علیهمالسلام، به عنوان براندازندهی همهی کاخهای ستم و برقرار کنندهی عدل و داد جهان، شناسانده شده بود.
1) 64. با استفاده از جریانات نقل شده توسط احمد بن عبیدالله بن خاقان، کمالالدین، جلد 1، صفحهی 120 - 125.
و از همین رو بود که خود در هنگام ولادت حضرت مهدی علیهالسلام فرموده بود: «ستمپیشگان گمان کرده بودند که میتوانند مرا به قتل برسانند تا این نسل را منقطع نمایند! آنان قدرت خداوند قادر را چگونه ارزیابی میکردند، در حالیکه خود خدا او را مایهی امید بشر نامید؟» (1). راستی مگر میشود خدا وجود آخرین حجت خویش حضرت مهدی علیهالسلام را، سبب امید و پشتوانهی آرمانهای الهی قرار دهد و بعد در مقابل توطئههای دشمن، از حفظ و حراست او ناتوان بماند؟! داشت به فرزندش مهدی علیهالسلام میاندیشید که صدای اذان صبح را شنید. بانگ «لا اله الا الله و محمد رسول الله» در فضای شهر سامراء میپیچید و او را به اندیشهی دیگری فرو میبرد. به یاد سفارشهای پیامبر صلی الله علیه و آله میافتاد که ولایت را شرط قبولی نماز و هر عبادت دیگری قرار داده و محبت و مودت اهلبیت خود را مزد رسالت و راه سلوک الی الله نامیده بود. (2). راستی مردم، بدون معرفت او، چگونه به «لا اله الا الله» قائل میشدند؟ بدون محبت و اطاعت او، چگونه خود را پیرو پیامبر صلی الله علیه و آله
1) 65. مهجالدعوات، صفحهی 345 - غیبت شیخ طوسی، صفحهی 144.
2) 66. اشاره به آیهی 23 سورهی شوری، «قل لا أسألکم علیه اجرا الا المودة فی القربی». بگو از شما بر رسالت خویش هیچ مزدی جز دوستی اهلبیت خویش نمیطلبم. و آیه 57 سورهی فرقان: «قل ما اسألکم علیه من أجر الا من شاء أن یتخذ الی ربه سبیلا.» بگو من از شما بر رسالت خود مزدی نمیطلبم مگر از آنکس که بخواهد بسوی پروردگارش راهی بیابد.
میدانستند؟ با پذیرش حکم طاغوت و حکام هواپرست و رد ولایت امامان معصوم علیهمالسلام، چگونه خود را موحد و مسلمان فرض میکردند؟ صدای فرزندش که در اتاق مجاور، به اذان بلند شده بود رشتهی افکارش را گسیخت. بر بالینش، جاریهاش «صقیل»، ایستاده بود و کاسهای شربت که با «مصطکی» جوشانده شده بود در دست داشت. حضرت اشاره کرد که ابتدا نمازم را میخوانم. نماز صبح را بر روی بستر خویش اقامه فرمود. و پس از نماز کاسه را طلبید. اما هنگامی که آن را بدست گرفت، دستانش لرزید و لب کاسه چند بار به دندانهایش خورد و از آشامیدن بازماند. (1). صقیل با نگرانی کاسه را گرفت و گامی عقب نهاد. چشمهای حضرت به سمت قبله دوخته شده بود و رعشهای همهی اندام مبارکش را بر بستر میلرزاند. لبهایش به سختی نام مهدی علیهالسلام را تکرار میکرد. لحظهای بعد جز او و حضرت مهدی علیهالسلام کسی در حجره نبود. از آنچه بین او و فرزندش در آن اولین لحظات پگاه، اولین جمعهی ماه ربیعالاول سال دویست و شصت گذشت، کسی جز خدا خبر ندارد. هنوز آفتاب ندمیده بود که آفتاب عمر یازدهمین امام معصوم و آخرین خورشید پیدا، غروب کرد و نه تنها سامراء که همهی بلاد اسلامی، و نه تنها بلاد زمین بلکه آسمانها را در ماتم فرو برد.
1) 67. کمالالدین، جلد 2، صفحهی 149 و 150.
حرکات مرموزانه و تحرکات غیرعادی خلیفهی جبار و فریبکار عباسی، معتمد و وزیر او عبیدالله بن یحیی بن خاقان، پیش از شهادت امام حسن عسکری علیهالسلام و پس از آن، بخوبی نشان دهندهی توطئهی حساب شدهی دربار، در جهت قتل آن امام بزرگوار است. این جریان به تفصیل از زبان وزیرزادهی متعصب و دشمن اهلبیت، یعنی احمد بن عبیدالله بن یحیی بن خاقان که بخوبی از اقدامات پشت پردهی آنان خبر داشته، در کتاب شریف کمالالدین نقل شده است. او میگوید: زمانی که آثار مریضی بر ابومحمد عسکری علیهالسلام ظاهر گشت، معتمد در پی پدرم فرستاد که «ابنالرضا» مریض شد. پدرم بدون درنگ به دارالخلافه رفت، سپس با عجله برگشت در حالیکه پنج نفر از خدمتگزاران مخصوص و مورد اعتماد خلیفه همراه او بودند. او به آنان امر کرد که خانهی حسن بن علی علیهماالسلام را ترک نکنند و همواره از اخبار و احوال او آگاه باشند. بعد از آن به دنبال چند تن از طبیبان دربار فرستاد و به آنان فرمان داد که هر صبح و شام به نزد او روند و ملاحظهی حال او نموده گزارش دهند. دو روز از این واقعه گذشته بود که کسی به پدرم خبر داد که ضعف بر ابومحمد غلبه کرده است. او صبح زود به دیدارش شتافت و بر ملازمت طبیبان تأکید کرد. و دنبال قاضیالقضاة فرستاد و او را در مجلس حاضر کرد و دستور داد که ده تن از خواص اصحاب خود را
که محل اعتماد او باشند برگزیند. قاضی چنین کرد و پدرم آن ده نفر را هم به منزل حسن عسکری علیهالسلام فرستاد و فرمان داد که شبانهروز در ملازمت او باشند. آنان همیشه در آنجا بودند تا اینکه در یکی از روزهای ماه ربیعالاول سال 260 (ه-. ق) ابومحمد رحلت کرد و سامراء یکپارچه فریاد شد (مات ابنالرضا). سلطان معتمد کسانی را به منزل او فرستاد تا همهی منزل و حجرههای آن را تفتیش نمایند و بر تمام وسایلی که در آن مییابند مهر و موم نهند. و به جستجوی فرزندش درآیند. و زنانی که حاملگی را تشخیص میدهند آوردند تا در بین حرم امام علیهالسلام نظر کنند. یکی از آنان جاریهای را نشان داد. دستور داد او را در حجرهای محبوس کنند و خادمی را بر او گماشت و زنانی را هم موکل بر او کرد. (1). سپس شروع به تجهیز ابومحمد کردند و بازارها تعطیل شد و پدر من و بنیهاشم و فرماندهان و کاتبان و بقیهی مردم، در تشییع جنازهی او شرکت کردند و آنروز سامراء شبیه قیامت بود. پس از فراغ از تجهیز، سلطان، روحانی دربار، «ابو عیسی بن متوکل» را فراخواند و او را برای نماز بر جنازهی او فرمان داد. جنازه را
1) 68. این جاریه که «صیقل» نام داشت بعنوان اینکه دارای فرزندی در رحم خویش است خواست تا نظر مأموران خلیفه را از پیگیری امر حضرت مهدی علیهالسلام که در آن زمان بیش از پنج سال نداشت منصرف گرداند. این زن تا مدتها تحت نظر قاضی ابن ابیشوارب قرار داشت، تا عاقبت چندین حادثهی غیر مترقبه همچون مرگ ناگهانی عبیدالله بن یحیی بن خاقان و شورش صاحت الزنج و یعقوب صفاری باعث اغتشاش اوضاع دربار و بیت قاضی شد و مقدمات رهایی او فراهم گشت.
که برای نماز بر زمین نهادند، ابوعیسی نزدیک شد و کفن را از صورت او کنار زد و چهرهی او را به بنیهاشم از علویان و عباسیان و فرماندهان و کاتبان و قاضیان و فقیهان و مأموران محکمه نشان داد و گفت، این حسن بن علی بن محمد ابن الرضا است که به مرگ طبیعی و بر بستر خویش فوت کرده و از خادمان امیرالمؤمنین خلیفه و افراد مورد اعتماد او فلانی و فلانی، و از پزشکان دربار فلانی و فلانی، و از قاضیان فلانی و فلانی، تا آخرین لحظه با او بوده و فوت او را شاهد بودهاند... پس از دفن او و متفرق شدن مردم، اضطراب سلطان و اصحابش برای جستجوی فرزند او فزونی گرفت. و تفتیش منازل و خانهها زیادتر شد... (1). کیست که حاکمان دنیاپرست و قدرتمدار عباسی را بشناسد و بر فساد عقیده و شناعت رفتارشان واقف باشد و با این همه احتمال بدهد که این رفت و آمدها و مأمور گذاشتنها و مراقبت کردنها، نه از سر سیاست بازی و استحمار مردم و یقین به اجرای دقیق نقشههای از پیش طراحی شده، بلکه از روی همسویی با خط ولایت و همدردی با خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله و احترام به فرزند ستم کشیده و زجر دیدهی او بوده است؟! براستی نفاق درباریان چقدر زیاد، و تبلیغات فریبندهی آنان چقدر پیچیده، و خیانت و حقکشی تاریخنگاران آن دوران چقدر آشکار
1) 69. کمالالدین، جلد 1، صفحهی 120 - 125.
و وقیحانه باید میبود تا کسی مثل ابنشهرآشوب در کتاب مناقب بنویسد: قبض علیهالسلام و یقال استشهد. (1). یعنی از فوت امام عسکری علیهالسلام سخن گوید و شهادت او را بعنوان قولی که احتمالا خیلی هم قابل اعتماد نیست ذکر نماید. و یا صاحب کتاب «اعلام الوری» مرحوم طبرسی اعلام کند که: قبض الله ولیه ابا محمد... و ذهب کثیر من اصحابنا الی أنه قبض مسموما... والله أعلم بحقیقة ذلک. خدا جان ولیش ابومحمد علیهالسلام را در سال پنجم حکومت معتمد گرفت و او در منزل خود در سامراء، در همان خانهای که پدرش در آن دفن شده بود، مدفون گشت. بسیاری از اصحاب ما عقیده دارند که آن حضرت مسموم گشت و نیز پدر و جد او و تمام امامان با شهادت از دنیا خارج شدند و در این عقیده به روایتی از امام صادق علیهالسلام استدلال میکنند که فرمود: «والله ما منا الا مقتول شهید» - به خدا سوگند هیچ یک از ما نیست مگر اینکه کشته و شهید شده باشد - و خداوند به حقیقت این امر داناتر است. (2).
حضرت مهدی علیهالسلام نه تنها بعنوان یگانه میراثدار و ادامه دهندهی راه پدر بزرگوارش امام حسن عسکری علیهالسلام، بلکه به عنوان آخرین امام
و حجت الهی و وارث تمام انبیاء و اولیاء و باقیماندهی خدا در زمین، از چنان مقام و موقعیتی برخوردار است که در اثبات امامت و ولایتش، به ذکر معجزه و کرامتی نیاز نیست. جان همهی خلایق با او آشناست و کتابهای همهی پیامبران با یاد او زینت یافته است. هیچ امامی رخت از دنیا نکشید، مگر آنکه از او سخن به میان آورد. و هیچ مصلحی پای به دنیا نگذاشت مگر آنکه انتظار او را دستمایهی اصلاح اجتماع خویش قرار داد. خداوند چون بندگانش را آزمود و لیاقت حضور او را در آنان نیافت، به پردهی غیبتش پوشاند و تا دیگر باره به آزمونی لیاقت خود را به اثبات نرسانند ظهورش را نصیب آنان نخواهد ساخت. اوست که ارادهی خدا را در امامت و وراثت مستضعفان زمین، جامهی عمل میپوشاند و وعدهی او را در غلبه یافتن اسلام بر همهی آیینهای زمان تحقق میبخشد. او کسی است که عیسای مسیح با نفس روحبخش و نگاه شفاآفرینش، امامت او را گردن مینهد و پشت سر او به عبادت پروردگار میایستد. او معجزهی همهی پیامبران را با خود دارد، و در زمان ظهورش پیروان همهی ادیان را به اطاعت خویش میخواند. بنابراین اگر سخن از کرامت او به میان میآید شرح تاریخ است، نگارش واقعهای است که برای مردمی در آن دوران آغازین غیبت، موضوعیت داشته و برای قانع کردن ناآگاهانی که در شناخت امام خویش به کرامت و اعجاز و غیبگویی او محتاج بودند، اتفاق میافتاده است.
با این توضیح به بیان روایتی از «ابوالأدیان» میپردازیم که مدتها خدمتگزار امام حسن عسکری علیهالسلام بود و نامههای محرمانهی آن گرامی را به شهرهای مختلف میرساند. او میگوید: در ایامی که امام حسن عسکری علیهالسلام در بستر بیماری - که به شهادتش منجر شد - به سر میبرد، بر او وارد شدم. چند نامه نوشت و فرمود: «این نامهها را به مدائن برسان. تو پانزده روز در سفر خواهی بود و زمانی که در روز پانزدهم به سامراء باز میگردی در خانهی من صدای گریه و عزاداری میشنوی و مرا بر تخت غسالخانه مییابی.» گفتم: مولای من خدا آن روز را نیاورد - اگر چنین شد به چه کسی باید مراجعه کنیم؟ - امام بعد از شما کیست؟ فرمود: «هر کس جواب این نامهها را از تو درخواست کرد. اوست که جانشین و امام پس از من است.» عرض کردم: نشانهای دیگر بفرما. فرمود: «هر کس بر جنازهی من نماز بخواند، اوست که امام پس از من خواهد بود.» عرض کردم: نشان دیگری بیفزا. فرمود: «هر کس از آنچه در «همیان» است خبر داد، اوست که قائم و جانشین پس از من است.» ابهت و هیبت آن حضرت مرا باز داشت از اینکه بپرسم «همیان» چیست و در آن چه چیزی است؟ نامهها را برداشته و بسوی مدائن حرکت کردم و جواب آنها را گرفته همانطور که ایشان فرموده بود پس از پانزده روز وارد سامراء شدم. ناگهان صدای شیون از منزل مولایم
شنیدم و جعفر بن علی برادر امام حسن عسکری علیهالسلام را بر در خانه مشاهده کردم که شیعیان پیرامونش بودند و به او عرض تسلیت میکردند و آغاز امامت او را تبریک میگفتند. پیش خود گفتم: اگر این امام است پس باید شرایط و احوال امامت دگرگون شده باشد؛ چون او را از قبل به شرابخواری و قماربازی و نواختن طنبور میشناختم. پس پیش رفتم و تسلیت و تبریک گفتم ولی او هیچ سؤالی از من نکرد. سپس «عقید» خارج شد و گفت: ای آقای من! برادرت کفن شده برخیز و بر او نماز بخوان. جعفر به همراه شیعیانی که گردش بودند وارد منزل شدند. در داخل منزل بدن کفن پوش شدهی حسن بن علی علیهماالسلام را مشاهده کردم. جعفر بن علی جلو رفت تا بر بدن برادر نماز بخواند، اما قبل از گفتن تکبیرة الاحرام کودکی گندمگون با موهایی مجعد و دندانهایی گشاده، از حجرهای بیرون آمد و عبای جعفر را گرفته و فرمود: «عمو! عقب برو که من برای نماز بر پدرم سزاوارترم.» جعفر با چهرهای در هم کشیده عقب رفت و کودک پیش آمده بر جنازه نماز خواند و او را در کنار قبر پدر بزرگوارش، امام هادی علیهالسلام مدفون ساخت. سپس رو به من کرد و فرمود: «ای بصری! جواب نامههایی را که به همراه داری به من بده.» آنها را به او دادم و در دل گفتم: این دو نشانه! فقط نشانهی آخرین یعنی «همیان» باقی مانده.
سپس بسوی جعفر برگشتم در حالیکه از ناراحتی نفسهای عمیق میکشید. «حاجز وشاء» به خاطر اینکه حجت را بر جعفر تمام کند به او گفت: آقای من! این کودک که بود؟ گفت: به خدا سوگند او را هرگز ندیده و نمیشناسم. در حالیکه نشسته بودیم، گروهی از قم به مجلس وارد شدند و دربارهی حسن بن علی علیهماالسلام پرسیدند و چون خبر رحلت او را شنیدند پرسیدند: پس امام پس از او کیست؟ مردم بسوی جعفر بن علی اشاره کردند؛ آنان بر او سلام نموده و به او تسلیت و تبریک گفتند. و اظهار داشتند که تعدادی نامه و قدری پول با ما هست. باید بگویی این نامهها از کیست و مقدار پول چقدر است؟ جعفر برخاست و در حالیکه لباسش را میتکاند گفت: اینها از ما میخواهند که علم غیب داشته باشیم!! در این هنگام خادم امام زمان علیهالسلام از حجره خارج شد و گفت: نامههایی که با شماست از فلانی و فلانی است و نام صاحبان نامه را گفت و افزود در «همیان» هزار دینار است که نقش ده دینار آن زایل شده است. قمیها نامهها و پولها را به او دادند و گفتند: همان کسی که تو را به این امور خبر داد و بسوی ما فرستاد، امام ماست. (1). قابل ذکر است که جعفر بن علی که در این جریان به عنوان مدعی
1) 72. کمالالدین، جلد 1، صفحهی 150 - 152.
دروغین امامت مطرح است همان جعفر کذاب است که به خاطر آلودگیهای مختلفی که داشت راه انحراف پیمود و علی رغم همهی مهربانیهای امام حسن عسکری علیهالسلام، بارها سبب مشکلات فراوان گشت و پس از شهادت او نیز طریق خیانت پیمود و به دربار معتمد رفته او را بر اسرار خانهی برادر و وجود فرزندی به نام «محمد بن الحسن علیهماالسلام» آگاه ساخت و سبب دستگیری جاریهی امام حسن علیهالسلام و برخی یاران او گشت. از همه شرمآورتر آنکه به نزد وزیر معتمد رفته و گفت: مقام پدر و برادرم را برای من قرار ده و من در عوض سالیانه بیست هزار دینار به تو میپردازم وزیر او را راند و به او گفت: ای احمق! سلطان، شمشیر و تازیانهاش را به خدمت گرفت تا کسانی را که پدر و برادرت را امام میدانستند، از این عقیده بازدارد و نتوانست. و برایش میسر نشد که آنان را از این اعتقاد منصرف گرداند و نیز بسیار کوشید تا پدر و برادرت را از آن مقام امامت باز دارد و برایش میسر نگشت. پس تو اگر پیش پیروان پدر و برادرت امام میبودی، دیگر به سلطان و غیر سلطان نیاز نداشتی تا مقام و مواجب آنان را برایت ترتیب دهد. و اگر این منزلت را نزد آنان نداری به چنین راهی به آن نخواهی رسید. (1).
1) 73. مدرک پیشین - و همان مدرک، صفحهی 125.
امام حسن عسکری علیهالسلام قبل از فرا رسیدن شهادت، پیشگویی کرده بود که در سال 260 (ه. ق) شیعیان من به تفرقه و چند دستگی دچار خواهند شد. ابوغانم که خود این روایت را نقل کرده میگوید: در همان سال که فرموده بود به شهادت رسید و شیعیان و یارانش متفرق گشتند. بعضی از آنان جعفر را امام دانستند، برخی با دیدهی شک به امامت جعفر نگریستند، برخی حیران مانده و امام اختیار نکردند و عدهای بر دین خود به توفیق الهی ثابت قدم ماندند. (1). در روایت دیگری آمده است که امام حسن عسکری علیهالسلام به احمد بن اسحاق میفرماید: «ای احمد! در آن زمان که همهی مردم در شک و تردید به سر میبرند، حال شما چگونه است؟» (2). از این گونه روایات و نظایر آن پیداست که مخفی بودن امر ولادت حضرت مهدی علیهالسلام و غیبت همزمان آن حضرت با شهادت پدر بزرگوارشان، راه را بر تفرقهافکنان و شبههپراکنان دربارهی امامت باز گزارده، و تبلیغات شیطانی حکومت ظلم، و تحرکات عنادآمیز دشمنان اهلبیت علیهمالسلام، ایجاد فرقههای گوناگونی را باعث گشت.
مسعودی در این باره گوید: شیعیان بعد از وفات حسن بن علی علیهماالسلام به بیست گروه تقسیم شدند. (1).
تحفالعقول، بخش فرمایشات امام حسن عسکری علیهالسلام. 1- «اوصیکم بتقوی الله، والورع فی دینکم والاجتهاد لله و صدق الحدیث». شما را به تقوای الهی و پرهیزکاری در دیانت و کوشش برای خدا و راستگویی سفارش میکنم. 2- «جروا الینا کل مودة». هر گونه دوستی را بسوی ما جلب کنید. 3- «أکثروا ذکرالله و ذکرالموت و تلاوة القرآن والصلوة علی النبی صلی الله علیه و آله.» زیاد به یاد خدا باشید و مرگ را زیاد به یاد آورید و قرآن را بسیار بخوانید و بر پیامبر زیاد صلوات بفرستید. 4- «ان الرجل منکم اذا ورع فی دینه و صدق فی حدیثه و أدی الامانة و حسن خلقه مع الناس، قیل: هذا شیعی فیسرنی ذلک». هر کس از شما چون در دینش پارسایی ورزد و در کلامش صادق باشد و امانت را به صاحب آن برساند و با مردم خوش اخلاق باشد،
1) 76. مدرک پیشین، صفحهی 336، به نقل از مروج الذهب. در پاورقی همین صفحه به تعدادی از این فرقهها اشاره شده است.
و گفته شود: این یک شیعه است، مرا شادمان میسازد. 5- «بئس العبد عبد یکون ذاوجهین و ذالسانین، یطری اخاه شاهدا و یأکله غائبا، ان أعطی حسده و ان ابتلی خانه». چه بد بندهای است آن بندهای که دو رو و دو زبان است، در حضور برادرش او را میستاید و در غیابش بدگوئی و غیبت او میکند. اگر نعمتی به او داده شود به او حسد میورزد و اگر به بلایی گرفتار آید به او خیانت کند. 6- «الغضب مفتاح کل شر». خشم کلید هر بدی است. 7- «أقل الناس راحة الحقود». کمآسایشترین مردم کسی است که به دیگران کینه ورزد. 8- «أعبد الناس من أقام علی الفرائض». عابدترین مردم کسی است که واجبات را به درستی انجام دهد. 9- «أزهد الناس من ترک الحرام». زاهدترین مردم کسی است که حرام انجام ندهد. 10- «انکم فی آجال منقوصة و أیام معدودة و الموت یأتی بغتة». شما در مهلتهایی به سر میبرید که رو به کاهش است و در ایامی که شمارش معینی دارد و مرگ ناگهان فرا میرسد. 11- «لا یدرک حریص ما لم یقدر له». هیچ انسان حریصی به حرص خود، آنچه را برایش تقدیر نشده نمیتواند بدست آورد.
12- «من اعطی خیرا فالله اعطاه و من وقی شرا فالله وقاه». هر کس خیری یابد خدا به او عطا فرموده و هر کس از شری بازداشته شود خدا او را بازداشته. 13- «قلب الأحمق فی فمه و فم الحکیم فی قلبه». دل نادان در دهان او، و دهان دانشمند در دل اوست (احمق نیندیشیده سخن میگوید و حکیم با تدبر و اندیشه). 14- «لا یشغلک رزق مضمون عن عمل مفروض». - مواظب باش که - پرداختن به رزقی که برایت ضمانت شده است تو را از انجام کارهای واجب بازندارد. 15- «ما ترک الحق عزیز الا ذل و لا أخذ به ذلیل الا عز». هیچ عزیزی، حق را وا نگذارد مگر آنکه به ذلت گرفتار شود و هیچ ذلیلی آن را مراعات نکند مگر آنکه عزت یابد. 16- «خصلتان لیس فوقهما شییء: الایمان بالله و نفع الاخوان». دو خصلت است که چیزی برتر از آن نیست: ایمان به خدا و سود رساندن به برادران. 17- «التواضع نعمة لا یحسد علیها». فروتنی نعمتی است که کسی به آن حسد نمیبرد. 18- «ما أقبح بالمؤمن أن تکون له رغبة تذله». چقدر برای مؤمن زشت است که دلبستگی و رغبتی داشته باشد که او را خوار میکند.
تعابیر زیبا و عناوین پرارزش و توصیفات والایی که در زیارت مخصوصهی امام حسن عسکری علیهالسلام وجود دارد، هر یک به تنهایی میتواند بابی از معرفت امام علیهالسلام را به روی ما بگشاید و درسی حیاتبخش و سعادت ساز برایمان به ارمغان آورد. در پایان این نوشتار، جانمان را در آرزوی زیارت تربت پاک اماممان علیهالسلام در سامراء، با برخی از فرازهای زیارتنامهی او، صفایی تازه میبخشیم. «السلام علیک یا امام الفائزین سلام بر تو ای پیشوای رستگاران السلام علیک یا رکن المؤمنین سلام بر تو ای پشتوانهی خداباوران السلام علیک یا فرج الملهوفین سلام بر تو ای گشایش امر ستمدیدگان و حسرت کشیدگان السلام علیک یا وارث الأنبیاء المنتجبین سلام بر تو ای میراثدار پیامبران برگزیده السلام علیک یا خازن علم وصی رسول الله سلام بر تو ای خزانهدار دانش جانشین رسول خدا السلام علیک ایها الداعی بحکم الله سلام بر تو ای فراخوانندهی انسانها به حکم خدا
السلام علیک ایها الناطق بکتاب الله سلام بر تو ای گویای به کتاب الهی السلام علیک یا حجة الحجج سلام بر تو ای حجت بر حجتهای خداوند السلام علیک یا هادی الأمم سلام بر تو ای هدایتگر امتها السلام علیک یا ولی النعم سلام بر تو ای ولی نعمت السلام علیک یا عیبة العلم سلام بر تو ای گنجینهی دانش السلام علیک یا سفینة الحلم سلام بر تو ای کشتی بردباری السلام علیک یا ابا الامام المنتظر الظاهرة للعاقل حجته و الثابتة فی الیقین معرفته المحتجب عن اعین الظالمین و المغیب عن دولة الفاسقین و المعید ربنا به الاسلام جدیدا بعد الانطماس و القرآن غضا بعد الاندراس...» سلام بر تو ای پدر امام مورد انتظار، آنکه برهانش بر خردمند آشکار، و شناختش به یقین ثابت است. از دیدگان ستمکاران پوشیده و از دولت فاسقان نهان است. خداوند بوسیلهی او اسلام را پس از زوال درخشش آن، تازه و درخشان باز میگرداند و قرآن را پس از مندرس شدن با طراوت و تازه میسازد.