ghaemiyeh.com
سرشناسه : محمدي فتحالله - ۱۳۳۷
عنوان و نام پديدآور : تحريف ناپذيري قرآن فتحالله نجارزادگان (محمدي
مشخصات نشر : تهران : مشعر، ۱۳۸۴.
مشخصات ظاهري : ص ۲۵۶
شابك : 964-7635-70-2۱۵۰۰۰ ريال :
وضعيت فهرست نويسي : فهرستنويسي قبلي يادداشت : عنوان اصلي سلامه القرآن من التحريف
يادداشت : كتابنامه ص [۲۴۳] - ۲۵۶؛ همچنين بهصورت زيرنويس موضوع : قرآن -- تحريف رده بندي كنگره : BP۸۹/۲/م۳س۸۰۴۱ ۱۳۸۴
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۱۵۹
شماره كتابشناسي ملي : م۸۴-۲۳۸
مقدمه
كِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَيْكَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ بِإِذْنِ رَبِّهِمْ إِلى صِراطِ الْعَزِيزِ الْحَمِيدِ (1)قرآن كريم، به عنوان آخرين پيام الهى، در بردارندهى معارف بىهمتا در راستاى سعادت و كمال آدميان است، محتواى آن با فطرت و سرشت انسانها سازگار، و درك و فهمش براى طبقات گوناگون بشر هموار است. به تعبير امير المؤمنين عليه السّلام: قرآن، اقيانوس بىكرانى است كه به عمق آن نمىتوان رسيد (2)و شگفتىهاى آن پايان نخواهد يافت. (3)قرآنى كه با عناوين كتاب، (4)حديث، (5)كلام اللّه، (6)قرآن، (7)تنزيل، (8)حق، (9)برهان، (10)حكمت (11)و ... توصيف شده و از ويژگىهايى چون نزول الهى، اعجاز، عصمت و مصونيت از تحريف برخوردار است.
1) 1. سورهى ابراهيم، آيهى 1.
2) 2. نهج البلاغه، صبحى صالح، خطبهى 198.
3) 3. همان، خطبهى 18.
4) 4. سورهى بقره، آيهى 2.
5) 5. سورهى طور، آيهى 34.
6) 6. سورهى بقره، آيهى 75.
7) 7. سورهى بقره، آيهى 185.
8) 8. سورهى شعراء، آيهى 192.
9) 9. سورهى بقره، آيهى 26.
10) 10. سورهى نساء، آيهى 173.
11) 11. سورهى بقره، آيهى 164.
تحريف متن، نوعى دگرگونى و انحراف در متن است كه به شكل معنوى يا لفظى انجام مىگيرد. تحريف معنوى، برداشت انحرافى و تفسير سخن بر خلاف مقصود گوينده است. اين نوع از تحريف، هم ممكن و هم واقع است. تحريف لفظى به معناى كم و زياد كردن الفاظ قرآن است. به اتفاق همهى مسلمانان، اين نوع تحريف در قرآن تحقق نيافته و قرآن همواره محفوظ مانده و با تواتر قطعى، نسل به نسل قرائت شده و به دوران معاصر انتقال يافته است.
شواهد تاريخى فراوانى، از جمله حافظهى شگفت انگيز عرب عصر نزول و علاقهى آنان به حفظ قرآن و انس با فصاحت و بلاغت و آهنگ معجزهآسا و تقدس آن نزد مسلمانان و توصيههاى ويژهى پيامبر اسلام در تلاوت و حفظ قرآن، بر صيانت قرآن دلالت دارد. علاوه بر شواهد تاريخى، دلايل عقلى و روايى گوناگونى، از جمله آيات تحدى، اوصاف قرآن و آيهى ذكر، از عدم تحريف قرآن حكايت مىكنند.
كتاب تحريف ناپذيرى قرآن، اثر فاضل ارجمند، جناب حجت الاسلام و المسلمين آقاى دكتر فتح اللّه نجارزادگان ابتدا به زبان عربى با نام «سلامة القرآن من التحريف» توسّط نشر مشعر به چاپ رسيده و هم اكنون ترجمه فارسى آن با شيوهاى جديد، با هماهنگى و پىگيرى گروه قرآن و حديث مركز مطالعات و پژوهشهاى فرهنگى حوزه تدوين و تنظيم شده و از مهمترين آثار در زمينه صيانت قرآن از تحريف است كه علاوه بر بيان شواهد و دلايل عقلى و نقلى بر اثبات مصونيت قرآن از تحريف به زيادت و نقيصه، به شبهات مخالفان پاسخ داده و روايات مربوط به اين موضوع يا مشابهت امت اسلام با امتهاى پيشين و وجود مصحفهاى متفاوت با قرآن موجود را بررسى نموده است.
در پايان از همهى عزيزانى كه در آمادهسازى اين اثر تلاش نمودهاند، به ويژه:
حجج اسلام سيد محمد على داعىنژاد (معاونت تحقيقات) سيد محمد حسين ميرى (مدير گروه قرآن و حديث) حميد كريمى (مدير پروژهها) و محمد جواد شريفى (مدير آمادهسازى، چاپ و نشر آثار مركز) تشكر و سپاسگزارى مىنمائيم.
مركز مطالعات و پژوهشهاى فرهنگى حوزه علميه قم
پيش گفتار
يكى از مباحث دامنهدار و مهم علوم قرآنى، تحريف ناپذيرى قرآن است. اين مسأله همواره مدنظر دانشمندان فريقين بوده و براى دفاع از ساحت مقدس قرآن، به اثبات سلامت قرآن از تحريف و دفع شبهات و ترديدها در اين زمينه پرداختهاند.
شرايط ويژهى عصر ارتباطات در جهان معاصر براى معرفى تنها كتاب آسمانى بدون تحريف و تبديل، از يك سو، و پاسخ به سيل شبهات و افتراهاى بيگانه و آشنا از سوى ديگر، پرداختن به بحث تحريف ناپذيرى قرآن را ضرورى مىنمايد.
پيش از اين كتاب «سلامة القرآن من التحريف و تفنيد الافتراءات على الشيعة الإماميّة» به زبان عربى در همين زمينه به خامه اين حقير نگاشته شد كه چون براى فارسى زبانها سودمند نبود، كتاب حاضر را به پيشنهاد مركز مطالعات و پژوهشهاى فرهنگى حوزه علميه، تدوين كردم. اين كتاب ترجمه متن عربى نيست؛ پارهاى از بحثها تلخيص و در مواردى به آنها افزوده شده است و در دو بخش و به صورت پرسش و پاسخ سامان يافته است تا خواننده سريعتر به مسائل مورد نظرش دست يابد.
بخش اول مشتمل بر يك مقدمه و 47 پرسش در سه گفتار، تدوين شده است. در اين بخش دو محور اصلى «ادلّهى سلامت قرآن از تحريف» و «بررسى و نقد روايات تحريف نما در منابع فريقين» مورد بحث قرار گرفتهاند.
بخش دوم تحت عنوان «بررسى و نقد ترديدها و افتراها» در دو گفتار تنظيم شده
است؛ گفتار اول شامل 10 پرسش دربارهى بررسى و نقد ديدگاههاى افرادى است كه در سلامت قرآن از تحريف، ترديد كردهاند؛ اساس اين گفتار در مدار ديدگاههاى محدث نورى است. گفتار دوم كه 20 پرسش را در بر دارد، به نقد آراى افرادى اختصاص دارد كه در اين زمينه با جمعآورى اقوال گوناگون (و متأسفانه بيشتر موارد با عدم رعايت امانت در نقل) شبهه پراكنده و يا افترا زدهاند.
با آن كه همت نگارنده براى استقصاى مباحث در هر دو بخش كتاب بوده و در اين باره حداقل 300 كتاب از منابع فريقين را ملاحظه كرده، هرگز ادعا ندارد همهى مباحث در اين زمينه را گرد آورده است، همين كه گامى در آستان مقدس قرآن برداشته آن را توفيقى بزرگ از جانب خدا مىداند و او را بر اين نعمت سپاس مىگزارد به ويژه آن كه كتاب «سلامة القرآن من التحريف» مورد توجّه محافل علمى و اهل نظر قرار گرفت و يكبار كتاب سال حوزه علميه آنگاه در دوازدهمين نمايشگاه بين المللى قرآن در سال 1383 با رتبه نخست و سپس به عنوان كتاب سال جمهورى اسلامى در همان سال برگزيده شد. اميد آن كه مورد قبول حضرت حقتعالى قرار گيرد.
در اين جا بر خود لازم مىدانم از برادران عزيز در مركز مطالعات و پژوهشهاى فرهنگى حوزهى علميه، به ويژه گروه قرآن، تشكر و قدردانى كنم. خداوند به همهى آنان جزاى خير عنايت فرمايد.
فتح اللّه نجارزادگان (محمّدى)
بررسى واژهى «تحريف» و تعيين موضوع بحث
تحريف از ريشهى «حرف» (لبه و كناره (1)) به معناى مايل كردن و بردن به كنار و دگرگون ساختن آمده (2)و تحريف سخن به معناى متمايل ساختن معناى كلام از مقصود گوينده (3)و در نتيجه، ايجاد نوعى دگرگونى در آن است. نخستين بار اين واژه در قرآن و سپس در احاديث به كار رفته است.
در يك نگاه كلى، تحريف قرآن را مىتوان به دو نوع معنوى و لفظى تقسيم كرد.
مقصود از «تحريف معنوى» برداشت انحرافى و تفسير و توجيه سخن بر خلاف مقصود گوينده است. اين نوع تحريف به طور قطع دربارهى قرآن رخ داده است و امام على عليه السّلام نيز از وقوع آن در زمان خود و آينده، و (4)قرآن مجيد نيز از وقوع اين نوع تحريف در كتابهاى آسمانى گذشته گزارش دادهاند. (5)
چه تحريف در الفاظ آنها به طور مستقيم رخ داده باشد و يا ابتدا در معناى الفاظ و
بعدا در متن آنها صورت گرفته باشد- آن گونه كه به عبد اللّه بن عباس نسبت مىدهند (1)- با مطالعهى عهدين مىتوان تحريف را در آن يافت، (2)ليكن هيچ كس نمىتواند به استناد متن قرآن از تحريف در آن دم بزند و اين خود بهترين گواه بر تحقق وعدهى خداوند در حفظ قرآن كريم از تحريف است.
مقصود از «تحريف لفظى» تبديل يا كاهش و افزايش الفاظ سخن گوينده است؛ آن چه بيشتر مورد نزاع و اهتمام قرآن پژوهان است بررسى تحريف قرآن به معناى كاهش و نقصان در كلمات، آيات و حتى سورههاست؛ چون تحريف به معناى افزايش آيه يا سورهاى در قرآن (به جز روايتى كه به عبد الله بن مسعود نسبت مىدهند و حكايت از آن دارد كه سورههاى حمد و معوذتين سورههاى قرآنى نيستند، كه دربارهى آن بحث خواهد شد) و تبديل آيات به آياتى ديگر، قائلى ندارد و موضوعا منتفى است. تغيير در كلمات آيات نيز، تا آن جا كه به اختلاف در تلفظ و اداى كلمه مربوط مىشود، از مقولهى اختلاف قراءات، و از موضوع بحث بيرون است.
نگاهى به سير انديشهى تحريف ناپذيرى قرآن
پيشينهى بحث تحريف ناپذيرى قرآن را بايد هم زمان با نزول قرآن و در متن آيات وحى جست و جو كرد. به زودى در ادلهى سلامت قرآن از تحريف خواهيد ديد كه نقطهى آغاز و سنگ بناى خلل ناپذيرى الفاظ قرآن را، خود قرآن پى نهاده است.
اين موضوع مورد اقبال جدّى دانشمندان شيعى تا دورهى اخير است. تنها در عصر صفوى (906- 1134 ه ق) كه تا حدودى فرصت براى جمعآورى اخبار فراهم شد روايات تحريفنما نيز در لابهلاى منابع حديثى، تفسير بالمأثور تفاسير روايى و شرح اخبار قرار گرفتند و تنى چند از اماميه، مانند سيد نعمة اللّه جزائرى (م/ 1112. ق) و ابو الحسن فتونى، به استناد به اين اخبار به تحريف قرآن گرايش يافتند؛ ليكن اكثر قريب
به اتفاق اماميه هم چنان به علاج احاديث در اين زمينه پرداختند و به تحريف ناپذيرى قرآن گواهى دادند كه به زودى با اسامى بسيارى از آنان آشنا خواهيد شد، تنها كتاب فصل الخطاب محدث نورى (م/ 1320 ه ق) چالشى ديگر در اين بستر تاريخى به شمار مىآيد.
پس از تأليف كتاب فصل الخطاب دانشمندان اماميه به اين مسأله توجه افزونترى نشان دادند و دهها كتاب مستقل در زمينهى سلامت قرآن از تحريف به رشتهى تحرير در آوردند كه فهرستى از اين كتابها را به زودى در بخش دوم خواهيد ديد.
پس از قرآن، كهنترين سند تاريخى كه هماكنون در دسترس ماست و با بيان اوصاف و ويژگىهاى قرآن بر سلامت اين كتاب گواهى مىدهد، فرازهايى از دعاهاى زبور آل محمد، صحيفهى سجاديه است. (1)در احاديث پيامبر خدا صلّى الله عليه و آله افزون بر احاديث زيادى كه دربارهى فضايل قرآن در منابع فريقين نقل شده، (2)احاديث عرض اخبار بر كتاب خدا، (3)پناه بردن به قرآن در هنگام هجوم شبههها و فتنهها (4)و حديث ثقلين (كه به صورت متواتر در منابع فريقين آمده است) (5)نيز پيشينهى بحث را با قدمت نزول قرآن همگام مىسازد؛ چون اين اوصاف براى قرآن با تحريف و تبديل در الفاظ آن سر سازش ندارد.
پس از آيات و احاديث نبوى، خطبهى فدكيهى زهراى مرضيه عليها السّلام كه بخش قابل توجهى از آن به بيان ويژگىهاى قرآن پرداخته (6)و سپس خطبهها و نامههاى امام على عليه السّلام
1) 1. مانند دعاى 42.
2) 2. ر. ك: متقى هندى، كنز العمال، ج 2، ص 284- 293 و محمد باقر مجلسى، بحار الانوار، ج 92، ص 12- 33.
3) 3. محمد بن يعقوب كلينى، كافى، ج 1، ص 69، رقم 1؛ محمد بن مسعود عياشى، تفسير عياشى، ج 1، ص 8، رقم 2 و محمد بن حسن طوسى، امالى طوسى، ج 2، ص 227، رقم 4.
4) 4. محمد بن يعقوب كلينى، همان، ج 2، ص 598- 599، رقم 2.
5) 5. ر. ك: كتاب اللّه و اهل البيت فى حديث الثقلين؛ راضى، «الهوامش التحقيقية»، ص 327 و مير حامد حسين، عبقات الانوار، ج 1، ص 17- 327 و ج 2، ص 10- 392.
6) 6. ابن ابى طيغور، بلاغات النساء، ص 28 و على بن عيسى اربلى، كشف الغمة، ج 1، ص 483.
كه در فاصلهى سالهاى 35- 41 هجرى انشا شدهاند (1)نيز، قرآن را به گونهاى معرفى كردهاند كه امكان دستبرد در ساختار آن را منتفى مىسازد؛ و همين طور در بيان و بنان ديگر معصومان عليهم السّلام نيز احاديث فراوانى دربارهى اوصاف، ويژگىها و آثار قرآن به چشم مىخورد كه در دلالت مطابقى و يا التزامىشان از تحريفناپذيرى قرآن پرده بر مىدارند. در بخش اول اين كتاب در پاسخ به پرسش شمارهى 3 با برخى از اين احاديث آشنا خواهيد شد.
اگر بر آيات و احاديث كه به تحريف ناپذيرى قرآن دلالت دارند، مدارك و شواهد تاريخى مبنى بر عنايت ويژهى مسلمانان به قرآن و حساسيت فوق العادهى آنان نسبت به تغيير در قرآن را بيفزاييم، باز بايد بر پيشينهى اين بحث در عصر نزول وحى تأكيد كنيم.
اين مدارك و شواهد نخستين بار در استدلال علم الهدى سيد مرتضى (م. 438 ه ق) جايگاهى ويژه به خود گرفته است.
در نزد دانشمندان نيز بحث تحريف ناپذيرى قرآن، پيشينهاى بس ديرينه دارد. آنان كه كتابهايى در فضايل قرآن نگاشتهاند، مفسران در مقدمهى تفسير يا در طى شرح آياتى كه مربوط به موضوع سلامت قرآن است، اصوليون در بحث ناسخ و منسوخ و حجيت ظواهر آيات، فقها در بحث جواز قرائت سبعه در نمازها و گزينش يك سوره بعد از حمد و نيز در پارهاى از كتابهاى معارف دينى به اين مسأله پرداختهاند.
پارهاى از احاديث تحريف نما در كتابهاى محدثان از شيعه و سنى، دستاويز عدهاى ظاهربين شده است؛ آنان بدون تأمل در محتوا و سندهاى اين احاديث، به پندار تحريف قرآن دچار شدهاند؛ مانند ابو الحسن محمد بن احمد (معروف به ابن شنبوذ بغدادى م. 328 ه. ق) از دانشمندان اهل سنت، كه مىتوان وى را پيشگام در اين پندار قلمداد كرد (2)از لابهلاى مدارك تاريخى نيز مىتوان چنين استفاده كرد كه ابتدا وجود
احاديث تحريف نما در كتابهاى اهل سنت، از جمله موطأ مالك بن انس (1)(م. 179)
فضائل القرآن (2)قاسم بن سلام (م. 224 ه. ق) و ...، موجب واكنش اماميه بر آنها بوده است؛ از جمله فضل بن شاذان (م. 260 ه. ق) كه در طى چند صفحه از كتابش به آن پرداخته و بر اهل سنت به شدت خرده گرفته (3)، ليكن به تدريج شكل واكنشها دگرگون شده است، تا آن جا كه شيخ ابو جعفر صدوق (م. 386 ه. ق) در مقام دفاع از قرآن و رفع اتهام از شيعه، به صراحت اعلام مىدارد «اخبار تحريف نما [در صورت احراز صحت سند] بر وحى غير قرآنى حمل مىشود و هر كس شيعه را متهم به تحريف قرآن كند، دروغ گوست ...» (4)
و سپس سيد مرتضى علم الهدى (م. 436 ه. ق) از گروهى اندك از اماميه با نام «اصحاب حديث» و نيز از اهل سنت با نام «حشويه» ياد مىكند كه به ظاهر احاديث ضعيف در اين زمينه بسنده كرده و از ادلهى قطعى سلامت قرآن از تحريف روى برتافتهاند و از اين رو مخالفت آنان، به دليل ناتوانى در مبنا و بنا، به هيچ روى قابل اعتنا نيست (5).
1) 1. مالك بن انس، الموطاء، تصحيح و تعليق محمد فؤاد عبد الباقى، ج 2، كتاب الرضاع، ص 605.
2) 2. قاسم بن سلام، فضائل القرآن، تحقيق و تعليق وهبى سليمان خارجى، ص 189 به بعد.
3) 3. فضل بن شاذان، الايضاح، تحقيق ارموى، ص 229. علاوه بر اماميه، ديگران نيز مانند زيديه چنين واكنشهايى داشتهاند. ر. ك: الرسي قاسم بن ابراهيم، مجموع كتب و رسائل، تحقيق عبد الكريم احمد جدبان، ج 2، ص 15- 16. وى مىگويد: «كتاب خدا محفوظ است كه به عنايت خدا چيزى از آيات آن فرو نيفتاده ... ولى قومى باطل گرا، كوران بىانديش بر اين پندارند كه بخشى از قرآن از دست رفته است ... آيا آنان كلام خدا را كه مىگويد: إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ نشنيدهاند و ...
4) 4. ر. ك: محمد بن على ابو جعفر صدوق، الاعتقادات، تصحيح عصام عبد السيد، ص 92.
5) 5. على بن حسين علم الهدى، الذخيرة فى علم الكلام، تحقيق سيد احمد حسينى، ص 361.
گفتار اول: درآمد ادلهى سلامت قرآن از تحريف
در اين گفتار كه شش پرسش را در بر دارد، به ادلهى سلامت قرآن از تحريف پرداخته و در ضمن هر دليل نام دانشمندانى كه به آن دليل تمسك كردهاند، ذكر شده است.
براى اثبات سلامت قرآن از تحريف به آيات قرآن، احاديث معصومان عليهم السّلام، شواهد تاريخى و دليل عقلى استناد شده است.
از جمله آياتى كه بر سلامت قرآن از تحريف دلالت مىكنند عبارتاند از:
الف) (إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ)؛ ما خودمان ذكر [قرآن را فرود آورديم و خودمان نگهبان آن هستيم.
اين آيه از دو جمله تشكيل شده است؛ جملهى اول با دو كلمهى تأكيدى «انّ» (- همانا) و «نحن» (- ما) و به كار گرفتن ضمير جمع «نا و نحن» (- ما)، به صورت قطعى و مسلّم از نزول قرآن از سوى خداوند خبر مىدهد. استفاده از تأكيد و ضمير جمع، كه
دلالت بر عظمت كار دارد، براى رفع ترديد كسانى است كه در آيات پيشين به آنان اشاره شده است.
آنان به نزول قرآن از سوى خدا ترديد داشتند و آن را انكار مىكردند و نيروهاى غير الهى را در اين زمينه مؤثر مىدانستند. قرآن با اين كلام مؤكد، از يك سو، دخالت نيرويى ديگر را در نزول قرآن نفى مىكند و آن را صرفا به خدا انتساب مىدهد و، از سوى ديگر، بر عظمت قرآن و سلامت آن از هر نوع دستبردى در حين نزول تأكيد مىورزد.
جملهى دوم آيهى شريفه نيز با ذكر أدات تأكيد «انّ و ل» (- همانا، قطعا) و نيز ضمير جمع «نا» و وصف جمع «حافظون» (- نگهبان) از نگهبانى از قرآن و حفظ قطعى آن پس از نزول سخن مىگويد. نحوهى بيان اين عبارت نيز هر نوع ترديد در اين زمينه را مىزدايد.
حفظ قرآن در اين آيه به صورت مطلق و بدون هيچ قيدى بيان شده است؛ بنابراين شامل حفظ آن از هر نوع تحريفى (اسقاط، تغيير و ...) مىشود؛ و اين بهترين وجه حفظ قرآن است كه خداوند براى آن ضمانت قطعى كرده است.
ب) ... وَ إِنَّهُ لَكِتابٌ عَزِيزٌ* لا يَأْتِيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِيلٌ مِنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ (1)... و به طور قطع آن كتابى عزيز است، باطل از رو به رو و پشت سر به آن راه نمىيابد، فرود آمدهاى است از ناحيهى خداوند حكيم و ستوده.
بدون ترديد مقصود از واژهى «ذكر» و «كتاب» در اين دو آيه، «قرآن مجيد» است كه به سه وصف (عزيز) (- رسوخ ناپذير)، لا يَأْتِيهِ الْباطِلُ (- باطل به آن راه نمىيابد) و تَنْزِيلٌ مِنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ (- نازل شده از سوى خداوند حكيم ستوده) توصيف شده است.
دو وصف اول هر كدام به طور مستقل دلالت بر عدم تحريف قرآن مىكند و
1) 1- سورهى فصّلت 41 آيات 41- 42.
وصف سوم از منشأ و راز اين حقيقت پرده بر مىدارد؛ چون واژهى «عزيز» به معناى شكست ناپذير و غير قابل نفوذ، و تحريف نوعى شكست و نفوذ پذيرى است. واژهى «باطل» نيز به معناى نقيض حق، چيزى را گويند كه ثبات ندارد و تباهى و فساد مىپذيرد، و خداوند كه مىفرمايد: لا يَأْتِيهِ الْباطِلُ (- باطل به آن راه نمىيابد) هر نوع تغيير و تبديلى را در قرآن نفى مىكند؛ زيرا با توجه به اعجاز قرآن (در محتواى غنى و معارف هماهنگ و سراسر بر حق قرآن كه با نظمى خاص در مجموعهى آيات و جملات يك سوره و مفاد آن قرار دارد)، هر گونه تغيير و تبديل، به محتوا و نظم و هماهنگى قرآن آسيب مىرساند و آن را مصداق تباه شونده و فساد پذير مىگرداند؛ در حالى كه اين آيه با تعبير مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ (از پيش رو و از پشت سر) به طور كلى در هر زمان و از هر جهت چنين امرى را منتفى دانسته است.
جملهى پايانى اين آيه بيانگر اين نكته است كه قرآن به اين دليل قابل تحريف و تغيير نيست كه از سوى خداوند حكيم و ستوده فرود آمده است؛ خداوندى كه كارهايش هدفدار و بدون نقص، و خود، برخوردار از همهى كمالهاست؛ بنابراين اگر قرآن تحريف شده باشد نقض غرض و ناسازگار با حكيم بودن خداوند است.
مجموع تعابير اين دو آيه روشن مىكند كه صيانت قرآن از هر نوع تغيير و تحريفى، هم از درون، به لحاظ عزيز بودن و نفوذ ناپذيرى، و هم از برون، به دليل نگهبانى خداوند، تضمين شده است.
در استدلال به اين آيات بر سلامت قرآن از تحريف، مناقشاتى صورت گرفته است كه در بخش دوم بررسى خواهد شد.
اسامى برخى از دانشمندان اماميه كه به اين آيات در زمينهى سلامت قرآن از تحريف استناد جستهاند عبارت است از:
شيخ الطائفه ابو جعفر طوسى (1)(م. 460 ه. ق)، امين الاسلام طبرسى (2)(م. قرن ششم ه. ق)،
حسين بن على خزاعى ابو الفتوح رازى (1)(م. قرن ششم ه. ق)، شيخ محمد ابن ادريس حلى (2)(م. 598 ه. ق)، محمد بن الحسن شيبانى (3)(از دانشمندان شيعه در قرن هفتم ه. ق)، كمال الدين كاشفى (4)(م. قرن نهم ه. ق)، محمد بن على النقى الشيبانى (5)(م. پيش از 994 ه. ق)، ملا فتح اللّه كاشانى (6)(م. 988 ه. ق)، شيخ ابو الفيض ناكورى (7)(م. 1004 ه. ق)، شيخ محمد بن حسن حارثى (8)، معروف به شيخ بهائى (م. 1030 ه. ق)، محمد بن ابراهيم شيرازى (9)، معروف به ملاصدرا (م. 1050 ه. ق)، ملا عبد اللّه شبرونى (فاضل تونى (10)م. 1071 ه. ق)، محمد محسن فيض كاشانى (11)معروف به ملا محسن فيض (م. 1091 ه. ق)، شريف لاهيجى (12)(م. حدود 1097 ه. ق)، نور الدين محمد بن مرتضى كاشانى (13)(م. 1115 ه. ق)، محمد بن محمد رضا قمى (14)(قرن دوازدهم ه. ق)، شيخ جعفر كبير (15)،
1) 1. ر. ك: روض الجنان و روح الجنان، ج 1، ص 31.
2) 2. ر. ك: محمد ادريس حلى، المنتخب من تفسير القرآن و النكت المستخرجة من كتاب التبيان، تحقيق رجالى، ج 2، ص 246.
3) 3. ر. ك: محمد بن حسن شيبانى، نهج البيان عن كشف معانى القرآن، تحقيق درگاهى، ج 3، ص 184.
4) 4. ر. ك: كمال الدين حسين كاشفى، مواهب عليّة، تصحيح سيد محمد رضا جلالى، ج 2، ص 336.
5) 5. ر. ك: محمد بن على نقى شيبانى، مختصر نهج البيان عن كشف معانى القرآن، تحقيق درگاهى، ص 262.
6) 6. ر. ك: فتح الله كاشانى، منهج الصادقين در الزام مخالفين، ج 5، ص 154 و خلاصة منهج الصادقين تصحيح شعرانى، ج 4، ص 59.
7) 7. ر. ك: ابو الفيض ناكورى، سواطع الالهام، تحقيق سيد مرتضى آيت اللّه زاده شيرازى، ج 3، ص 214.
8) 8. ر. ك: محمد بن حسن حارثى، رسالة العروة الوثقى تفسير سورهى حمد، ص 16، و محمد جواد بلاغى، آلاء الرحمن فى تفسير القرآن، ج 1، ص 26.
9) 9. ر. ك: محمد بن ابراهيم شيرازى، تفسير القرآن الكريم، تصحيح محمد خواجوى، ج 5، ص 19.
10) 10. ر. ك: عبد الله شبرونى، الوافية عن الاصول، ص 148.
11) 11. ر. ك: محمد حسن فيض كاشانى، تفسير الصافى، ج 3، ص 102، و الاصفى فى تفسير القرآن، تحقيق محمد حسين داريتى، ج 1، ص 626.
12) 12. ر. ك: محمد بن شريف لاهيجى، تفسير شريف لاهيجى، تصحيح جلال الدين ارموى، ج 2، ص 658.
13) 13. ر. ك: محمد بن مرتضى كاشانى، تفسير المعين، تصحيح على اكبر غفارى، ج 2، ص 650.
14) 14. ر. ك: محمد بن محمد رضا قمى، كنز الدقائق و بحر الغرائب، تحقيق حسين درگاهى، ج 7، ص 104.
15) 15. ر. ك: شيخ جعفر كبير، كشف الغطاء، كتاب القرآن، ص 229.
معروف به كاشف الغطاء (م. 1228 ه. ق)، سيد عبد اللّه شبّر (1)(م. 1242 ه. ق)، سيد حسين كوه كمرى (2)(م. 1299 ه. ق) و بسيارى ديگر از قرآن پژوهشان و مفسران اماميه در دو قرن اخير (3).
ج) وَ قالَ الرَّسُولُ يا رَبِّ إِنَّ قَوْمِي اتَّخَذُوا هذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً (4)و پيغمبر [در روز رستاخيز] مىگويد: اى پروردگار من، قوم من اين قرآن را كنار نهادند.
موضوع شكايت حضرت اين است كه چرا مردم دربارهى قرآن كوتاهى كردند و آن را به كنارى نهادند، نه آن كه چرا قرآن را تحريف و تبديل كردند. باز اين شكوه در صورتى معنا مىدهد كه از پيش پذيرفته باشيم كه قرآن مصون از هر نوع تحريف و تبديلى بر صفت هدايتگرىاش باقى است و مردم تا روز قيامت مىتوانند به آن چنگ زنند و نجات يابند؛ اما اگر فرض كنيم قرآن دست خوش دگرگونى و تحريف شده است يا در آينده چنين مىشود، جايى براى اين شكوه نمىماند.
باز آياتى كه در آنها قرآن از هر نوع ريب و ترديد منزّه شمرده شده است، هم اصل نزول قرآن را بدون شك و ترديد از ناحيهى خدا مىشناسد و مىفرمايد:
(تَنْزِيلُ الْكِتابِ لا رَيْبَ فِيهِ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ)؛ (5)كتابى فرو فرستاده از پروردگار جهانيان بدون شكى در آن.
و هم در هدايتگرى و بقا ساحت قدسى قرآن را از هر نوع عيبى پاك مىداند و مىفرمايد:
ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فِيهِ هُدىً لِلْمُتَّقِينَ؛ (1)آن كتابى بدون ريب و شك است، هدايت كنندهى متقيان.
هر نوع احتمال تحريف و تغييرى دربارهى قرآن موجب راه يافتن شك و ريب در اين كتاب مىشود و به طور دايم ذهن را به خود مشغول مىكند كه مبادا آنچه مايهى هدايت و تحقق اهداف اين كتاب است، با تحريف، دگرگون يا حذف شده باشد؛ ليكن اين آيات، به دليل نكره در سياق نفى، هر نوع ترديدى را در اينباره بىمورد مىداند.
البته نبايد احتمال داد كه آيات مورد استناد در عدم تحريف، خود تحريف شدهاند؛ زيرا اين نوع تحريف، تحريف به زياده است كه هيچ قائلى ندارد؛ حتى تحريف گرايان نيز هرگز اين آيات را در زمرهى آيات تحريف شده محسوب نكردهاند؛ افزون بر آن، تحريف آيات مورد بحث، خلاف مقصود تحريف كنندگان را اثبات مىكند؛ چه اين كه مقايسهى ساختار و محتواى اين آيات با آيات قبل و بعد آنها نيز نشان مىدهد كه آنها مجموعهاى منسجم و به هم پيوستهاند و تمام اوصاف اعجازى قرآن را دارند، به گونهاى كه هيچ ترديدى در قرآن بودن آنها نيست.
بر سلامت قرآن از تحريف به احاديث بىشمارى در گروههاى متعدد، مىتوان استدلال كرد. البته اين به معناى نياز قرآن به احاديث در اينباره نيست؛ چون در واقع اين احاديثاند كه بايد اعتبارشان را از قرآن دريافت كنند و صحت و سقمشان را با محك قرآن به دست آورند؛ ليكن چون نوع اين احاديث در گواه بودنشان بر سلامت قرآن از تحريف، از سوى خود قرآن تأييد مىشود، مورد استناد قرار گرفتهاند. برخى از اين احاديث در چند دسته بدين شرحاند:
1) 1. سورهى بقره 2، آيهى 2.
الف) احاديث ثقلين، كه نزد فريقين متواترند، (1)تمسك به قرآن و عترت را واجب مىدانند. اگر قرآن تحريف شده باشد، هدايت كننده نيست و نبايد به آن تمسك جست، ليكن اين احاديث تمسك به قرآن را تا ابد واجب و ضرورى مىدانند، پس پندار تحريف قرآن باطل است.
ب) احاديث متعدد از اهل بيت عليهم السّلام كه با صراحت يا با اشاره بر سلامت قرآن از تحريف دلالت دارند؛ از جمله حديثى در «اصل» (2)حسين بن عثمان از امام صادق عليه السّلام نقل شده است كه حضرت مىفرمايد:
ما بين الدّفّتين قرآن (3)آنچه كه بين دو جلد قرار دارد قرآن است [بدون كم و زياده .
و بخشى از نامهى امام باقر عليه السّلام كه به يكى از ياران خود به نام سعد الخير چنين مىنگارند:
... و كان من نبذهم الكتاب أن أقاموا حروفه و حرّفوا حدوده؛ (4)از جمله بىاعتنايى آنان به قرآن اين است كه الفاظ قرآن را به پاداشتند، ولى حدود و معارفش را تحريف كردند.
استاد معرفت دربارهى اين حديث مىگويد:
1) 1. مير حسين حامد، عبقات الانوار، ج 1 و 2 و نيز ر. ك: حسين راضى، الهوامش التحقيقية لكتاب المراجعات، و عبد الحسين شرف الدين، المجمع العالمى لاهل البيت، ص 327.
2) 2. «اصل» اصطلاحى در عرف حديث پژوهان شيعى است و به نوشتهاى گويند كه از كتابى ديگر گرفته نشده و نويسنده آن را بدون واسطه از معصوم فراهم كرده باشد. براى توضيح بيشتر ر. ك: مقدمه المعجم المفهرس لالفاظ احاديث بحار الانوار، ص 46.
3) 3. كتاب الاصول الستة عشر.
4) 4. محمد بن يعقوب كلينى، الكافى: ج 8، ص 53، ح 16. اين حديث با سند صحيح آورده شده است؛ نيز ر. ك: محمد بن ايوب الضريس از دانشمندان اهل سنت، م. 294 ق.، فضائل القرآن، تحقيق غزوة بدير، ص 26- 27. وى با دو سند از ابن مسعود چنين نقل مىكند: «... پس از شما زمانى خواهد رسيد كه در آن حروف قرآن حفظ مىشود، ليكن حدود آن تباه مىگردد».
عبارت امام صراحت دارد كه در الفاظ قرآن تحريفى صورت نگرفته؛ چون مىفرمايد الفاظ قرآن را به پا داشتند [كنايه از اين كه حفظ كردند] هر چند آنان احكام قرآن را تغيير دادند و دستوراتش را تباه ساختند. (1)
و نيز احاديثى ديگر كه به خاطر رعايت اختصار از ذكرشان خوددارى مىشود.
ج) احاديثى كه در صدد بيان بلنداى مرتبهى قرآن در زندگى هدايتى انسانهاست (2).
د) احاديثى كه قرآن را به طور مطلق معيار درستى و نادرستى انديشهها و روايات مىشناسد (3)و آن چه را با قرآن هماهنگى ندارد، مردود مىشمرد. دربارهى اين گروه از احاديث بررسى بيشترى خواهيم داشت.
ه) روايات بىشمارى در ابواب گوناگون فقهى، (4)مانند احاديث «باب درخواست شفا از قرآن»، «باب توسل به قرآن»، «باب حفظ و از بر كردن قرآن»، «باب آداب تلاوت قرآن»، «باب سوگند به قرآن» و بابهاى ديگرى كه هر كدام دهها روايت را در بردارند.
اگر قرآن موجود تحريف شده بود، نمىتوانستيم اين آثار فقهى را براى قرآن اثبات كنيم. در ميان گروههاى گوناگون احاديث مذكور، احاديث صحيح السند نيز فراوان به چشم مىخورد.
قدما و متأخران اماميه براى نيل به دو هدف به روايات استناد كردهاند:
اول: اثبات سلامت قرآن از تحريف؛ دوم: ساقط كردن احاديث تحريف نما، در صورتى كه تأويلى درست براى معناى
1) 1. محمد هادى معرفت، صيانة القرآن عن التحريف، ص 50.
2) 2. ر. ك: محمد بن مسعود عياشى، تفسير العياشى، تصحيح رسولى محلاتى، ج 1، ص 3 و 6، و نهج البلاغه، خطبهى 181 و الكافى، «كتاب فضل القرآن»، ص 600.
3) 3. ر. ك: محمد بن مسعود عياشى، همان، ج 1، ص 8.
4) 4. ر. ك: محمد باقر مجلسى، بحار الانوار، ج 92، «كتاب القرآن»، ص 13- 43 و ص 175- 372 و ج 93، «كتاب القرآن» و محمد رضا حكيمى، الحياة، باب السادس، ص 41 به بعد.
آنها يافت نشود؛ چون در مقام تعارض احاديث، ناگزير احاديثى كه سندشان ضعيف و دلالتشان نامفهوم و يا مخالف با قرآن باشد ساقطاند و آنها روايات تحريفنما هستند.
برخى از دانشمندان اماميه كه به گروهى از اين احاديث استناد كردهاند عبارتاند از: شيخ ابو جعفر صدوق (1)(م. 382 ه. ق)، شيخ الطائفه طوسى (2)(م. 460 ه. ق)، ابو المكارم قوام الدين حسنى (3)(م. قرن هفتم ه. ق)، على بن عبد العالى (4)معروف به محقق كركى (م. 940 ه. ق)، محمد بن ابراهيم شيرازى (5)معروف به صدر المتألهين (م. 1050 ه. ق)، سيد محمد مهدى طباطبائى (6)(م. 1155 ه. ق)، شيخ جعفر كبير (7)معروف به كاشف الغطاء (م. 1228 ه. ق)، سيد حسين كوه كمرى (8)(م. 1299 ه. ق) و از دانشمندان عصر حاضر مانند علامه طباطبائى (م. 1402 ه. ق) و ديگران (9).
علامه طباطبائى در اين زمينه چنين مىنگارد:
افزون بر آيات قرآن [در اثبات سلامت قرآن از تحريف اخبارى بسيار از پيغمبر صلّى الله عليه و آله از طريق شيعه و سنى نقل شده كه فرموده است: در هنگام بروز فتنهها و براى حل دشوارىها به قرآن پناه بريد ... و همينطور حديث شريف ثقلين كه از طريق شيعه و سنى به حد تواتر نقل شده است ... و باز اخبارى بسيار كه از طريق رسول خدا و پيشوايان اهل بيت عليهم السّلام رسيده و دستور دادهاند اخبار و
1) 1. محمد بن على ابو جعفر صدوق، الاعتقادات، ص 103.
2) 2. محمد بن حسن طوسى، التبيان فى تفسير القرآن، ج 1، ص 3- 4.
3) 3. محمد بن ابو فضل حسنى، تفسير البلابل و القلاقل، ج 1، ص 244 و 258.
4) 4. به نقل از: محمد جواد بلاغى، آلاء الرحمن فى تفسير القرآن، ج 1، ص 26.
5) 5. محمد بن ابراهيم شيرازى، شرح اصول الكافى، ص 199، 202 و 205.
6) 6. الفوائد في علم الاصول، مبحث «حجية الكتاب»، به نقل از: سيد على حسينى ميلانى، التحقيق فى نفى التحريف عن القرآن الشريف، ص 25.
7) 7. شيخ جعفر كبير، كشف الغطاء، ص 229.
8) 8. بشرى الوصول الى اسرار علم الاصول، به نقل از: سيد على حسينى ميلانى، همان، ص 27.
9) 9. مانند: سيد ابو القاسم خوئى، البيان فى تفسير القرآن، ص 221 به بعد؛ ابو الفضل مير محمدى، بحوث فى تاريخ القرآن و علومه، ص 30 و محمد هادى معرفت، صيانة القرآن عن التحريف، ص 51 به بعد.
احاديثشان را بر قرآن، به طور مطلق (بدون آن كه اختصاص به حديثى دون حديثى ديگر داشته باشد،) عرضه كنند. روشن است اگر كتاب الهى تحريف شده بود، معنايى براى اين گونه احاديث نبود ... و همينطور اخبارى ديگر ... (1).
در اين دليل به عنايت ويژهى مسلمانان در تمام ابعاد جمعآورى، حفظ، ضبط قرائت و نگارش قرآن، و انس بىپايان و قداستى كه اين كتاب از همان اوان نزول در ژرفاى جانشان داشته و حساسيت فوق العادهاى كه آنان نسبت به كوچكترين تغيير در اين زمينه از خود نشان مىدادند، تأكيد مىشود. اين عنايت ويژه هر نوع ترديدى را دربارهى تحريف قرآن مىزدايد.
نخستين كسى كه از اماميه به اين دليل توجه كرده، سيد مرتضى علم الهدى (م. 436 ه. ق) است كه با استدلالى متين و شواهدى نيرومند به طرح بحث پرداخته است. ايشان مىگويد:
ما در كتاب مسائل الطرابلسيات روشن ساختيم، قرآن به طور درست همان گونه كه بوده نقل شده بدون آن كه در آن، نقصان، تبديل يا تغيير و دگرگونى رخ داده باشد.
در آن جا گفتيم، بداهت اين مطلب كه قرآن در دست ما، همان قرآن نازل شده بر پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله است، مانند علم به وجود شهرها و حوادث بزرگ و رويدادهاى عظيم و كتابهاى مشهور و اشعار مدون است كه هيچ كس در وجود آنها شك و ترديدى به خود راه نمىدهد.
در آن كتاب متذكر شديم، عنايت شديد و انگيزههاى قوى مسلمين بر نقل قرآن و حفظ و حراست از آن از حد نقل حوادث، رويدادها و كتابها به مراتب بيشتر است ... علم به جزئيات قرآن مانند علم به كلّيت آن است ... و ناگفته پيداست كه
1) 1. محمد حسين طباطبائى، الميزان فى تفسير القرآن، ج 12، ص 107- 108.
عنايت به قرآن و ضبط آن بسى فراتر از عنايت به ضبط و ثبت كتاب سيبويه و دواوين شاعران است و هرگز قابل مقايسه نيست. (1)
پس از علم الهدى نيز گروهى ديگر شيوهى او را پيمودهاند؛ از جمله:
محمد بن على بن شهر آشوب (2)(م. 558 ق.) شيخ سديد الدين محمود حمصى (3)(م.
اوايل قرن هفتم)، حسن بن يوسف مطهّر (4)، معروف به علّامه حلى (م. 726 ه. ق)، احمد بن محمد بن فهد الحلى (5)(م. 841 ه. ق)، زين الدين العاملى البياضى (6)(م. 877 ه. ق)، مولى محقق اردبيلى (7)(م. 993 ه. ق)، حسن بن زين الدين (8)(م. 1011 ه. ق)، محمد بن حسن الحر العاملى (9)معروف به شيخ حر (م. 1104 ه. ق)، سيد محمد طباطبائى (10)(م. 1242 ه. ق)، محقق تبريزى (11)(م. 1307 ه. ق)، شرف الدين العاملى (12)(م. 1381 ه. ق)، امام روح اللّه موسوى خمينى (13)(م. 1409 ه. ق) و سيد ابو القاسم الخوئى (14)
1) 1. على بن حسين علم الهدى، الذخيرة فى علم الكلام، ص 361.
2) 2. ر. ك: محمد بن على بن شهر آشوب، مثالب النواصب، مخطوط، ورقهى 428 نسخهى لكنهو و ورقهى 471 نسخهى مدرسهى سپهسالار.
3) 3. ر. ك: محمود حمصى، المنقذ من التقليد، ص 477- 478.
4) 4. ر. ك: حسن بن يوسف مطهر، أجوبة المسائل المهنائية، ص 24.
5) 5. ر. ك: احمد بن محمد حلى، عدّة الداعى و نجاح الساعى، ص 327.
6) 6. ر. ك: زين الدين عاملى بياضى، الصراط المستقيم الى مستحقى التقديم، تصحيح محمد باقر بهبودى، ج 1، ص 45.
7) 7. ر. ك: احمد اردبيلى، مجمع الفوائد و البرهان فى شرح ارشاد الاذهان، ج 2، ص 218.
8) 8. ر. ك: حسن بن زين الدين، معالم الدين و ملاذ المجتهدين، ص 147- 148.
9) 9. به نقل از: عبد الحسين شرف الدين، الفصول المهمة فى تأليف الامة، ص 166. شايان ذكر است كه شيخ حر عاملى، رسالهاى به نام «رسالة تواتر القرآن» نگاشتهاند. ر. ك: محمد بن حسن حر عاملى، وسائل الشيعة الى تحصيل مسائل الشريعة، ج 1، ص 86.
10) 10. ر. ك: محمد طباطبايى، مفاتيح الاصول، ص 322.
11) 11. ر. ك: موسى تبريزى، اوثق الوسائل بشرح الرسائل، ص 91.
12) 12. ر. ك: عبد الحسين شرف الدين، أجوبة مسائل جار اللّه، ص 28 و 163.
13) 13. ر. ك: امام خمينى، تهذيب الاصول، تقرير شيخ جعفر سبحانى، ج 2، ص 165.
14) 14. ر. ك: سيد ابو القاسم خوئى، البيان فى تفسير القرآن، ص 123- 124.
(م. 1413 ه. ق).
در اين دليل با پيوند چند مقدمه به شرح زير، سلامت قرآن از تحريف اثبات مىشود:
الف) خداوند حكيم قرآن را براى هدايت بشر فرستاد؛
ب) اين كتاب آخرين كتاب آسمانى و آورندهى آن نيز آخرين فرستادهى خداست؛
ج) اگر اين كتاب تحريف شده باشد، كتاب آسمانى ديگر و يا پيامبرى ديگر راه درست را به مردم نشان نخواهد داد و در اين صورت مردم به بيراهه مىروند، بدون آن كه تقصيرى متوجه آنان باشد؛
د) اين گمراهى با ساحت اقدس پروردگار جهان ناسازگار، و مخالف حكمت الهى در هدايت بشريت است.
نتيجه پس قرآن بايد از هر نوع تغيير و تحريفى مصون باشد. (1)
اين دليل به گونههاى ديگر نيز تقرير شده است.
با شناخت ادلهى مذكور و اسامى گروهى از دانشمندان اماميه، كه ملاحظه كرديد، مىتوان به اين نكته اذعان كرد كه سلامت قرآن، مذهب محققان شيعه و اجماع طايفهى آنان به پيروى از پيشوايان معصومشان مىباشد؛ و از همين رو امامان شيعه عليهما السّلام و جمعى از بزرگان در زمانهاى گوناگون، بر سلامت قرآن از تحريف ادعاى اجماع كردهاند از جمله: امام هادى عليه السّلام مىفرمايد:
جملگى امت با اتفاق بدون اختلاف، بر اين باورند كه قرآن حق است و ترديدى
1) 1. عبد اللّه جوادى آملى، قرآن در قرآن، ص 315.
در آن نيست. آنان در اين اتفاق نظر راست انديشاند .... (1)
اين گواهى از ناحيهى امام معصوم عليه السّلام بر حقانيت قرآن و عدم ترديد در آن نزد تمام مسلمانان از هر مسلك و مشربى كافى است كه هر نوع ترديدى را در اين زمينه بزدايد؛ از جمله دانشمندان شيعى كه در مقاطع گوناگون به اجماع شيعه دربارهى سلامت قرآن از تحريف گواهى دادهاند، عبارتاند از:
در قرن پنجم سيد مرتضى علم الهدى (2)(م. 436 ه. ق)، در قرن ششم امين الاسلام طبرسى(3)، در قرن يازدهم شهيد قاضى نور اللّه شوشترى (4)(م. 1019 ه. ق)، در قرن سيزدهم شيخ جعفر كبير (5)، معروف به كاشف الغطاء (م. 1228 ه. ق)، ابو القاسم جيلانى (6)(م.
1231 ه. ق)، و سيد محمد شهشهانى (7)(م. 1289 ه. ق)، و در قرن اخير نيز جمعى ديگر از دانشمندان اماميه مانند: شيخ محمد حسن آشتيانى (8)(م. 1409 ه. ق)، سيد محسن امين العاملى (9)(م. 1371 ه. ق)، شيخ محمد حسين كاشف الغطاء (10)(م. 1373 ه. ق)، شيخ عبد الحسين احمد الامينى (11)، معروف به علامه امينى (م. 1390 ه. ق) و امام روح اللّه موسوى خمينى (12)(م. 1409 ه. ق) را مىتوان نام برد.
1) 1. محمد باقر مجلسى، همان، ج 2، ص 225.
2) 2. على بن حسين علم الهدى، همان، ص 363.
3) 3. فضل بن حسن طبرسى، همان، ج 1، الفن الخامس، ص 15.
4) 4. به نقل از: محمد جواد بلاغى، همان، ج 1، ص 25.
5) 5. شيخ جعفر كبير، همان، «كتاب القرآن»، ص 299.
6) 6. به نقل از: سيد على حسينى ميلانى، همان، ص 92.
7) 7. به نقل از: سيد ابو القاسم خوئى، همان، ص 200.
8) 8. محمد حسن آشتيانى، بحر الفوائد فى شرح الفرائد، ص 99.
9) 9. محمد امين عاملى، نقض الوشيعة أو الشيعة بين الحقائق و الأوهام، ص 160.
10) 10. ر. ك: محمد حسين كاشف الغطاء، اصل الشيعة و اصولها، ص 133.
11) 11. ر. ك: عبد الحسين امينى، الغدير فى الكتاب و السنة و الادب، ج 2، ص 101.
12) 12. امام خمينى، همان، ص 343.
گفتار دوم: بررسى مبانى نقد روايات تحريف قرآن
بدون شك نقد مقبول از روايات تحريف نما، به يك سلسله مبانى معقول وابسته است. رويكرد اين گفتار با يازده پرسش به اين مطلب است كه در ضمن آن به مقايسهى اجمالى احاديث تحريف نما در منابع فريقين و نيز بيان ديدگاههاى دانشمندان فريقين در بررسى اسانيد روايات مىپردازيم.
قرآن خود به طور مستقل عهدهدار اثبات سلامت خويش از تحريف شده و با آيات متعددى راه را براى هر نوع انديشه يا حديثى كه سخن از تحريف دارد، بسته است؛ بنابراين اگر احاديث دلالت كننده بر تحريف مىتوانستند بر حجيت سندى و دلالى خود باقى باشند، به طور قطع و در گام نخست، خود قرآن مضامين آنها را امضا مىكرد؛ ليكن قرآن نه تنها آنها را امضا نكرده، بلكه بر عكس رويكرد قرآن به احاديث بىشمارى است كه در تعارض با آنهاست و از نزاهت قرآن از تحريف حكايت دارد. بر اين اساس بايد در علاج روايات تحريفنما توجه داشت كه چون خود قرآن تبيين وحى را به عهدهى سنت نهاده و احاديث حكايت كنندهى سنت هستند، تنها در حوزهى تبيين وحى به صورت شرح و تفسير، تأويل، بيان شأن نزولها، جرى و انطباق، قرائات مستند و ... اعتبار دارند و به كار مىآيند؛ در غير اين صورت از حجيت ساقطاند؛ چون حجيت
آنها در حدوث و بقا به قرآن وابسته است. اين نكته با شيوهى معصومان عليهم السّلام، از طريق روايات متواتر كه قرآن را معيار مطلق براى ارزيابى هر نوع حديثى مىشناسند، به خوبى قابل درك است. بداهت اين مطلب هنگامى جلوه مىكند كه توجه داشته باشيم در احاديث، احتمال وضع و جعل و راه يافتن انديشههاى غاليان و اسراييليات و ... وجود دارد و نيز طبيعت مسأله (اثبات تحريف قرآن به وسيلهى روايات)، با اهميت فوق العادهاش، اقتضا مىكند كه احاديث آن در عين اصالت سند، فراوان و از نظر دلالت نيز شفاف و نص در مراد باشند؛ در غير اين صورت به جاى آن كه راهنما باشند گمراه كنندهاند و دست انسان را از قرآن و سنت كوتاه مىكنند؛ چون در اين فرض قرآن قادر به هدايت نيست، آدمى را به مقصد نمىبرد و با آسيب تحريف از كار مىافتد و نمىتواند ميزان صحت و سقم اخبار باشد؛ بنابراين، آيا پذيرفتنى است با آن كه معصومان، مبيّن وحى و هم عدل قرآن (به دليل حديث ثقلين) (1)و وارثان واقعى اين كتاباند و با تطهير ويژهاى كه خداوند به آنان ارزانى داشته (2)و روحشان را با حقيقت قرآن پيوند داده است، بر خلاف آيات قرآن و تعاليم آن سخنى برانند؟!
ريشهى تحريفگرايى، غفلت از حاكميت مطلق قرآن بر تمام روايات و انديشههاست. تحريفگرايان، روايات را حاكم بر قرآن مىشناسند، در حالى كه روايات، بنا به خود قرآن و نص صريح معصومان عليهم السّلام در اخبار عرض، محكوم قرآناند.
تحريفگرايان از روح حاكم بر تعاليم وحى فاصله گرفتهاند و از اين رو ديدگاههاى سست و باور نكردنى ارائه مىدهند؛ به طور نمونه، يكى از ادلّهى تحريف گرايى، تشبّث به حديثى مرسل است كه مىگويد:
1) 1. در مورد سندها و منابع حديث ثقلين، ر. ك: لجنة التحقيق في مسألة الإمامة، «كتاب اللّه و أهل البيت في حديث الثقلين»؛ مير حامد حسين هندى، عبقات الأنوار: ج 1، ص 17- 327 و ج 2، ص 10- 392، و شيخ حسين راضى، الهوامش التحقيقية لكتاب المراجعات، ص 326.
2) 2. محمد حسين طباطبائى، الميزان فى تفسير القرآن، ج 16، ص 309 به بعد و ر. ك: ولى اللّه نقىپور، بررسى شخصيّت اهل بيت در قرآن، ص 256.
تناسبى بين دو جملهى آيهى شريفهى ... وَ إِنْ خِفْتُمْ أَلَّا تُقْسِطُوا فِي الْيَتامى فَانْكِحُوا ما طابَ لَكُمْ مِنَ النِّساءِ ... (1)(... و اگر مىترسيد دربارهى يتيمان عدالت نورزيد، پس با زنانى كه براى شما پاكيزه قرار داده شده، ازدواج كنيد ...) نيست؛ زيرا جملهى نخست دربارهى عدالت با يتيمان و جملهى دوم دربارهى ازدواج با زنان پاكدامن است و اين دو تناسبى با يكديگر ندارند. پس بين اين دو جمله بايد چيزى حذف شده باشد (2)، ليكن اگر اندكى در سياق آيات تأمل گردد و در سنتهاى جاهلى در غارت اموال دختران يتيم و ستم و جفا به آنان مطالعه شود (3)، پيوند و تناسب بين اين دو جمله از آيه به خوبى معلوم خواهد شد. شاهد اين تناسب هم آيهى 127 همين سوره است؛ بنابراين، چگونه مىتوان به حديثى كه مىگويد: «بين اين دو جمله از آيه، يك سوم قرآن ساقط شده است» گردن نهاد؟ آن هم حديث مرسلى كه تنها در يك منبع (4)آمده و صريحا با ادلهى سلامت قرآن از تحريف مخالف است و در آن زنديقى فرض شده كه در مقام مناظره با امام عليه السّلام مىگويد: چرا بين اين دو جمله از آيه تناسبى نيست. آيا ممكن است امام بهانه به زنديق بدهند و بگويند يك سوم قرآن از بين اين دو جمله ساقط شده است؟ آيا اساسا چنين چيزى معقول است كه بين دو جمله از يك آيه، يك سوم الفاظ قرآن حذف شده باشد؟!
نمونهاى ديگر حديثى از كتب اهل سنت است كه در منابع متعدد با سندهاى گوناگون نقل شده است. مىگويد:
ابىّ بن كعب در سورهى «البيّنة» چنين قرائت مىكرد: لو أنّ ابن آدم سأل و اديا من مال فاعطيه لسأل ثانيا فسأل ثالثا و لا يملأ جوف ابن آدم إلّا التراب و يتوب اللّه على من تاب ذلك الدّين القيمّ عند اللّه الحنيفية غير
المشركة و لا اليهوديّة و لا النّصرانيّة. (1)چون فرزند آدم سرزمينى پر از مال درخواست كند و به وى داده شود، سرزمين دوم را مىخواهد؛ پس چون به وى داده شود سومى مىخواهد و شكم آدمى را جز خاك پر نمىكند و هر كه توبه كند، خدا توبهاش را مىپذيرد، اين است آيين پايدار نزد خدا بدون كژى و بدون دوگانگى، نه آيين يهودى و نه نصرانى.
و احاديثى ديگر در اين زمينه كه بيشتر اهل سنت آنها را آياتى از قرآن مىدانند كه بعدا نسخ شدهاند (2)! آيا هيچ قرآن شناسى به خود اجازه مىدهد كه اين متن را با وجود پريشانىهاى روشن، انحطاط عبارات، بيگانگى آن با بلاغت قرآن و حتى وجود غلطهاى آشكار در آن (مانند توصيف دين به غير مشركة)، از آيات قرآن محسوب كند و آنها را آيات منسوخه بنامد!؟ تمام اين مشكلات به دليل تفكر حاكميت اخبار بر آيات قرآن و نشناختن ساختار و محتواى قرآن در ارائهى تعاليم وحى و نيز تعلق خاطر ارزيابى نشده به اصحاب و ارباب كتب حديث و بيگانگى با قرآن است. شيخ جعفر كبير در اين زمينه سخنى نغز دارد. وى مىگويد:
شگفتا از گروهى كه گمان مىبرند احاديث كه از آنها قرنها گذشته و زبان به زبان گشته و از اين كتاب به آن كتاب انتقال يافته، سالم [بدون كم و كاست به دست ما رسيده است و اگر در اين مدت نقص و كاستى در آنها رخ مىداد آشكار و فراگير مىشد، ليكن نقصان قرآن در همهى زمانها پنهان مانده و اكنون تنها براى آنان هويدا گشته است! (3)
1) 1. قاسم بن سلام، فضائل القرآن، ص 192 و نيز ر. ك: عمر بن شبّه، تاريخ المدينة المنورة، تحقيق فهيم محمد شلتوت، ص 707 و 712 و جلال الدين سيوطى، الاتقان فى علوم القرآن، ج 2، ص 25، و ابو عبد اللّه حاكم نيشابورى، المستدرك على الصحيحين، با اشراف يوسف عبد الرحمن مرعشلى، ج 2، ص 531.
2) 2. على بن احمد حزم، المحلى، تحقيق لجنة احياء التراث العربى، ج 11، ص 234 و نيز ر. ك: عبد الرحمن مقدسى، المرشد الوجيز الى علوم تتعلق بالكتاب العزيز، تحقيق طيّار قولاچ، ص 42، و جلال الدين سيوطى، همان، ج 2، ص 81.
3) 3. شيخ جعفر كبير، همان، ص 300.
در سيرهى معصومان عليهم السّلام، هر نوع انديشهاى كه از قرآن بريده باشد مردود و از منش الهى و روش واقع بينانهى قرآن محورى آنان بيرون است.
سنت معصومان عليهم السّلام در اين زمينه در احاديث «عرض الأخبار على كتاب اللّه» (ارائه كردن احاديث بر كتاب خدا)، متجلى است. آنان در مقاطع گوناگون زمانى به اين نكته توجه تام داشتهاند، به گونهاى كه اين احاديث به شكل متواتر درآمده و مانند قاعدهاى قطعى در مصادر و آراى اماميه رايج شده است. (1)
گروهى از اين احاديث در مقام علاج اخبار متعارض است و فرمان مىدهد: هر دو دسته اخبار متعارض را به قرآن عرضه كنيد و آن را كه موافق قرآن است بگيريد و ديگرى را طرد كنيد؛ مانند روايت الميثمى (2)، عبد الرحمن بن ابى عبد اللّه (3)، الحسن بن الجهم (4)و عمر بن حنظله (5)و ....
گروهى ديگر از اين احاديث به صورت مطلق فرمان مىدهد كه هر نوع خبر و انديشهاى را بايد به قرآن عرضه نمود و آنچه را با قرآن موافق نيست- نه آن كه مخالف است- و با آن هماهنگى ندارد، فرو گذاشت؛ مانند روايت السكونى از ابى عبد اللّه امام صادق عليه السّلام كه مىفرمايد:
قال رسول اللّه: إنّ على كلّ حقّ حقيقة و على كلّ صواب نورا فما وافق كتاب اللّه فخذوه و ما خالف كتاب اللّه فدعوه (6)بر هر حقى، حقيقتى و بر هر
[انديشهى درستى، نورى حاكم است [و اين حقيقت و نور كتاب خداست پس آنچه را موافق كتاب خداست بگيريد و هر آنچه مخالف آن است، فرو گذاريد.
و خبرهايى چون خبر عبد اللّه بن ابى يعفور (1)، ايّوب بن راشد (2)، ايّوب بن حرّ (3)، هشام ابن حكم (4)، جميل بن درّاج (5)، جابر بن يزيد الجعفى (6)، سدير الصيرفى (7)و ... مانند اين خبرند.
از مجموع اين اخبار استفاده مىشود كه قرآن به طور مطلق ميزان هر نوع خبر و انديشهاى است؛ و اين بدان معناست كه قرآن بايد از عصر نزولش تا هميشه متواتر باشد و هيچ نوع دگرگونى و تحريفى در آن راه نيابد؛ در غير اين صورت، با بروز شك، كار آمدى اين ميزان ساقط خواهد شد.
جمعى از دانشمندان اماميه به دليل همين انديشه اخبار تحريفنما را به دليل مخالفت با قرآن به كلى ساقط كردهاند (8)و گروهى ديگر مانند ابو جعفر كلينى (م. 329 ه. ق) در طليعهى كتاب پر ارج كافى اخبار عرض را معيارى شامل بر همهى أخبار مىشناسند (9)تا همچنان راه را براى رسيدن به چشمههاى علوم اهل بيت عليهم السّلام، بنماياند.
فقها نيز در مقام افتا بر اين معيار تأكيد ورزيدهاند؛ مانند شيخ طائفه طوسى (م. 460 ه. ق) كه در مقام افتا خبرهاى صحيح السند را به دليل مخالفت با قرآن مردود مىشمرد. (10)
1) 1. الكافى، ج 1، ص 69، ح 3.
2) 2. همان، ح 5.
3) 3. وسائل الشيعة، ج 27، باب 9، ص 86، ح 35.
4) 4. محمد بن حسن طوسى، الامالى، ج 1، ص 236.
5) 5. محمد بن مسعود عياشى، همان، ج 1، ص 9، ح 1.
6) 6. همان، ح 6.
7) 7. الكافى، ج 1، ص 69.
8) 8. ر. ك: نگارنده، همان، ج 1، ص 44.
9) 9. الكافى، ج 1، ص 8.
10) 10. محمد بن حسن طوسى، الاستبصار فيما اختلف فيه من الأخبار، تحقيق حسن موسوى خراسانى، ج 4، ص 287.
هدف آنان كه كتابهاى فقهى «احكام القرآن» را تدوين كردهاند نيز، تسهيل در شناخت اين ميزان الهى است؛ مانند كتاب فقه القرآن، تأليف قطب الدين هبة اللّه راوندى (م. 573 ه. ق) و كنز العرفان فى فقه القرآن تأليف مقداد بن عبد اللّه سيورى (م. 836 ه. ق) و كتابهاى متعدد ديگر در اين زمينه از قدما و متأخرين اماميه كه نگاشته شده است.
به نظر ما، احاديث عرض اخبار بر قرآن، در بين ادلّهى روايى سلامت قرآن از تحريف، نيرومندتر از بقيه است و به زودى خواهيد ديد كه مناقشات تحريفگرايان در اين اخبار چيزى جز سردرگمى و تناقض گويى نيست.
با آن كه انديشهى ميزان بودن قرآن در بين دينپژوهان اماميه جاى رد و انكار ندارد، در بين برخى از اهل سنت مورد ترديد قرار گرفته است. دارمى در كتاب سنن خود بابى تحت عنوان «السّنة قاضية على كتاب اللّه» (1)گشوده و عبد الرحمن بن مهدى و يحيى بن معين (2)اخبار عرض را ساخته و پرداختهى زنادقه مىشناسند (3)و ابو بكر بيهقى نيز در ابطال اين اخبار مىگويد:
اگر خود اين اخبار را به قرآن عرضه كنيم، در قرآن چيزى كه آنها را تأييد كند، نيست و ناگزير ساقطاند. (4)
غافل از آن كه همين كه قرآن تبيين خود را به عهدهى سنت نهاده (5)، معنايش اين
1) 1. نيز ر. ك: ابو محمّد عبد اللّه بن مسلم بن قتيبة، تأويل مختلف الحديث، ص 199.
2) 2. به نقل از: يوسف ابن عبد البر، جامع بيان العلم و فضله، ج 2، ص 233.
3) 3. عون المعبود فى شرح سنن ابن ابى داود، ج 4، ص 230.
4) 4. احمد بن حسين بيهقى، دلائل النبوة و معرفة احوال صاحب الشريعة، تخريج عبد المعطى قلعجى، ج 1، ص 26.
5) 5. ر. ك: سورهى نحل 16، آيهى 44 ما قرآن را بر تو نازل كرديم تا براى مردم آنچه را بر آنان فرود آمده تبيين كنى.
است كه قرآن به احاديث، كه حكايتگر سنت هستند، در حدوث و بقا اعتبار بخشيده است، پس احاديث بايد در مدار تبيين قرآن باشند و جز اين اعتبارى ندارند؛ و همين طور اين آيه كه مىفرمايد: ... فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ ...؛
(... پس اگر در چيزى نزاع كرديد آن را به خدا و رسول واگذاريد) واگذارى اختلافها- كه شامل روايات هم مىشود- به خدا، با ارجاع آنها به محكمات قرآن صورت مىگيرد.
شايد از همين روست كه اهل سنت در علاج اخبار تحريف نما به معيار قرآن كمتر توجه كردهاند؛ البته برخى از اهل سنت، مانند محمد عبده، (1)معيار و ميزان بودن قرآن را پذيرفتهاند و نيز به عايشه، همسر پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و اله نسبت دادهاند كه به اين معيار توجه داشته است. (2)
بررسى مفاهيم الفاظ كليدى و توجه به سير تحول تاريخى آنها، بسيارى از دشوارىها را در فهم درست روايات تحريف نما آسان مىكند. چه بسا امروز از الفاظ اين روايات مفاهيمى را درك مىكنيم كه اگر با معانى اين الفاظ در عصر صدورشان مقايسه شود، بسيار دور از هم و حتى با يكديگر بيگانه خواهند بود.
به نظر مىرسد آنان كه از احاديث تحريفنما معناى تحريف لفظى قرآن را برداشت كردهاند، از اين نكته غافل بودهاند. آنان از تعابيرى مانند: «كنّا نقرأ كذا؛ ما چنين إقراء مىكرديم»، «تنزيله كذا؛ تنزيل آيه به اين صورت است»، «هكذا نزلت الآية؛ آيه چنين نازل شده است»، «حرّفوا كتاب اللّه؛ كتاب خدا را تحريف كردند» و ... تحريف لفظى آيات را استفاده كردهاند، غافل از اين كه اين برداشت با معانى اصطلاحى اين تعابير در روايات تفاوت زيادى دارد.
پيش از آن كه به تحليل مفهومى اين الفاظ بپردازيم، به اين پرسش اساسى توجه مىكنيم كه آيا آنان كه در عصر معصومان عليهم السّلام حضور داشتند، آن چه از معارف قرآن- به مقتضاى توفيقشان در حين نزول وحى و تلقى معارف آن از معصومان عليهم السّلام- دريافت مىكردند، در چه قالبى به ديگران انتقال مىدادند؟ در بين آنان چه الفاظ و تعابيرى براى انتقال معارف وحى رايج بوده است؟ با كاوش در مصادر و منابع خواهيم ديد، از تعابير مذكور در كنار تعبيرهاى «هكذا تفسيرها؛ تفسير آيه چنين است» و يا «هكذا معناها؛ معناى آيه اين است»، استفاده مىشده است.
«إقراء» در لغت مصدر ثلاثى مزيد از ماده «ق، ر، أ» به معناى، «به سخن آوردن» است و هنگامى كه گفته مىشود «أقرأه القرآن» يعنى او را قرائت قرآن آموخت. (1)
دانشمند بزرگوار، سيد مرتضى عسكرى (مدظله) دربارهى معناى اصطلاحى اين تعبير در روايات، بحثى گسترده همراه با سير تحول تاريخى آن گشوده كه چكيدهى آن بدين شرح است:
معناى «اقراء» در زمان رسول اكرم صلّى اللّه عليه و اله تا چند سال بعد از ايشان، تعليم تلاوة الفاظ آيات همراه با تعليم معناى آنها بوده است، و اصطلاحا «مقرىء» به كسى مىگفتند كه الفاظ قرآن را با معنا و معارف آن تعليم دهد .... پس از آن كه فراگيرى قرآن رواج يافت، واژهى «إقراء» تنها به معناى تعليم معناى آياتى به كار رفت كه نيازمند به تفسير باشد. نمونهاى از اين مورد در صحيح بخارى است كه مىگويد: عبد اللّه بن عباس مىگويد «در سال 23 ه. ق. به عبد الرحمن بن عوف، قرآن را إقراء مىكردم.» و اين در حالى است كه عبد الرحمن بن عوف در سال سوم هجرت ايمان آورده و در عصر نزول وحى حاضر بوده است. وى انسان ناآگاهى نبوده تا عبد اللّه بن عباس وى را آموزش تلاوت الفاظ قرآن دهد؛
1) 1. ابراهيم انيس عبد الحليم منتصر، المعجم الوسيط، مادهى «ق. ر. أ» ص 722.
بنابراين مراد از اين كه مىگويد وى را «اقراء» مىكردم اين است كه به وى تفسير قرآن را آموزش مىدادم. (1)
بنابراين معناى «إقراء» در عصر نزول وحى، تعليم تلاوت الفاظ قرآن، همراه با تعليم معانى و معارف آن بوده است. پس اگر به طور نمونه عبد اللّه بن مسعود دربارهى آيهى 67 سورهى مائده مىگويد: يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ- إنّ عليّا مولى المؤمنين- و إن لم تفعل فما بلّغت رسالته ... هكذا كنّا نقرء الآية على عهد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله (2)(اى رسول آن چه بر تو از سوى پروردگارت فرود آمده، برسان- به تحقيق على مولاى مؤمنان است- و اگر چنين نكنى، رسالت آن را نرساندهاى ...)، در اين جا مراد عبد اللّه بن مسعود اين نيست كه تعبير «ان عليّا مولى المؤمنين» در ضمن آيات، وحى قرآنى است، تا وجود اين تعبير در متن قرآن موجب پندار تحريف قرآن شود، بلكه مرادش اين است كه اين آيهى شريفه را در مقام تعليم الفاظ و معانى چنين مىخوانديم؛ تا قارى قرآن آنچه را كه در فهم درست آيه دخالت مستقيم دارد بياموزد.
و يا به طور نمونه روايتى كه مىگويد: «ابىّ أقرءنا؛ ابى بن كعب در قرائت برتر از ديگران است.» به همين معناست؛ يعنى ابى بن كعب در آشنايى با الفاظ وحى قرآنى، درك معانى آنها، شناخت تفسير حضرت رسول اكرم صلّى اللّه عليه و اله از قرآن و ناسخ و منسوخ آيات، از ديگران كار آمدتر بوده است. (3)
بنابراين شأن مقرئ قرآن همين بود كه الفاظ آيات وحى را همراه با معارف آن تعليم دهد، تا آن كه به دستور خلفا قرآن را از تبيين و تفسير حضرت صلّى اللّه عليه و اله تجريد كردند (4)
محمد ابن جرير طبرى، تاريخ الامم و الملوك، تحقيق محمد ابو الفضل ابراهيم، ج 4، ص 204؛ محمد بن سعد منيع، ج 5، ص 188، و شمس الدين ذهبى، تذكرة الحفاظ، ج 1، ص 7.
و1) 1. سيد مرتضى عسكرى، القرآن الكريم و روايات المدرستين، ج 1، ص 291.
2) 2. جلال الدين سيوطى، الدر المنثور فى التفسير بالمأثور، ج 2، ص 131 و نيز ر. ك: على بن عيسى اربلى، كشف الغمّة فى معرفة الأئمة، تعليق سيد هاشم رسولى، ج 1، ص 219.
3) 3. يوسف بن عبد البر، الاستيعاب فى معرفة الاصحاب، تحقيق على محمد البجاوى، ج 1، ص 131 و نيز ر. ك: محمد بن عيسى بن سورة ترمذى، الجامع الصحيح، تحقيق احمد محمد شاكر، ج 5، ص 666.
4) 4. مسألهى تجريد قرآن از تفسير و تبيين، مانند شعارى در عصر خلفا به ويژه خليفهى دوم درآمد. ر. ك:
به تدريج نقطههاى آغاز اختلاف در فهم آيات به وجود آمد و با گذشت زمان بر سر تأويل (- معنا و مراد آيات) و تنزيل (- مورد نزول آيات و تفسير آنها) اختلاف كردند. (1)
«تنزيل» از ماده «ن، ز، ل» مصدر ثلاثى مزيد، به معناى فرود آوردن است (2)و در اصطلاح روايات نيز به همين معناى لغوى است كه شامل فرود آوردن وحى قرآنى و وحى غير قرآنى، كه به آن وحى تفسيرى مىگويند، مىشود.
برخى بدون توجه به شواهد و قراين، اين واژه را تنها به معناى فرود آوردن آيات وحى قرآنى مىشناسند، ليكن دليلى براى اين اختصاص وجود ندارد، بلكه مىتوان گفت كه در اصطلاح روايات، اين واژه بيشتر براى فرود آوردن معنا و تفسير قرآن به كار رفته است.
قرآن مىفرمايد:
لا تُحَرِّكْ بِهِ لِسانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ* إِنَّ عَلَيْنا جَمْعَهُ وَ قُرْآنَهُ* فَإِذا قَرَأْناهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَهُ* ثُمَّ إِنَّ عَلَيْنا بَيانَهُ (3)زبانت را براى شتاب در آن به حركت در نياور.* بر ماست جمع و قرائت قرآن.* پس هر گاه آن را خوانديم، آن گاه پيروى كن.* آن گاه بر ماست بيان [و شرح آن.
اين آيات، بيان قرآن، يعنى شرح و تفسير آنها را به عهدهى خدا و نازل از جانب او مىشناسد. اين معنا، از اطلاق آيات شريفهى وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحى (4)نيز استفاده مىشود؛ چه اين كه در برخى از اخبار هم به اين معنا تصريح شده است. در بخشى از خطبهى غديريهى پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله چنين مىخوانيم:
... اللهمّ إنّك أنزلت عند تبيين ذلك فى على: اليوم أكملت لكم دينكم بإمامته ...؛ (1)خدايا! تو براى تبيين و توضيح در مورد [ولايت على چنين نازل كردى: امروز براى شما دينتان را با امامت وى كامل كردم ....
دارمى نيز با سند خود از حسّان بن ثابت چنين نقل مىكند:
جبرئيل سنت را بر پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و اله نازل مىكرد، همان طور كه قرآن را نازل مىكرد. (2)
بنابراين، هر آن چيزى كه پيغمبر خدا صلّى اللّه عليه و اله دربارهى تفسير و تبيين آيات قرآن مىفرمود، تنزيل از جانب خداست؛ پس اگر در مورد آيهاى گفته شود: «هكذا تنزيلها؛ تنزيل آيه چنين است.» با توجه به قراين و شواهد، به معناى تبيين و تفسير آيه است؛ مانند اين روايت از امام صادق عليه السّلام دربارهى آيه شريفهى: فَسَتَعْلَمُونَ مَنْ هُوَ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ (3)كه امام مىفرمايد:
يا معشر المكذّبين حيث أنبأتكم رسالة ربّى فى ولاية علي عليه السّلام و الائمة من بعده، من هو فى ضلال مبين، قال كذا انزلت (4)اى گروه تكذيب كنندگان، چون شما را به پيام پروردگارم دربارهى ولايت على و پيشوايان پس از وى آگاه كردم [اكنون خواهيد دانست چه كسى در بيراههى آشكار است. (پس امام فرمود:) آيه اين چنين نازل شده است.
امام در مقام بيان تفسير آيه، تعبير «كذا انزلت؛ آيه چنين نازل شده است.» را به كار بردهاند تا نشان دهند اين تفسير واقعى است و از جانب خدا نازل شده است، نه آن كه از سنخ وحى نازل قرآنى باشد.
علامه مجلسى (ره) بعد از ضعيف شمردن سند حديث مىگويد:
مراد امام از تعبيرى كه به كار بردهاند، تفسير و شرح آيه است. (1)
شاهد بر اين كه اين نوع تعابير براى شرح و تفسير آيه است، مقايسهى چند حديث است كه در آنها تعابير گوناگون براى إفادهى يك معنا به كار رفتهاند؛ به طور نمونه، در تفسير آيهى شريفهى: كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ ... (2)، احاديث گوناگونى به چشم مىخورد. كلينى (ره) در روايتى از امام صادق عليه السّلام نقل مىكند:
إنّما عنى بذلك وجه اللّه الّذى يؤتى منه؛ (3)مقصود از آيه، آن جهت الهى است كه مد نظر قرار مىگيرد.
روايت ابن بابويه صدوق از امام باقر عليه السّلام مىگويد:
معناه كلّ شىء هالك الّا دينه و الوجه الّذى يؤتى منه؛ (4)معناى آيه اين است كه هر چيزى رو به تباهى است جز دين خدا و جهتى كه خدا در آن مد نظر باشد.
و روايت صفّار از امام صادق عليه السّلام مىگويد:
انّما عنى ذلك كلّ شىء الّا وجهه الّذى يؤتى منه؛ (5)مقصود از آيه هر چيزى است جز آن جهت الهى كه مد نظر باشد.
ليكن روايت كتاب احتجاج از امام على عليه السّلام مىگويد:
فانّما انزلت كل شىء هالك إلّا دينه؛ (6)آيه چنين نازل شده: هر چيزى رو به
1) 1. محمد باقر مجلسى، مرآة العقول، ج 5، ص 57.
2) 2. سورهى قصص 28، آيهى 88 «هر چيزى از بين مىرود جز وجه [چهره او ...».
3) 3. الكافى، ج 1، ص 143.
4) 4. محمد بن على ابو جعفر صدوق، التوحيد، تصحيح سيد هاشم طهرانى، ص 149.
5) 5. بصائر الدرجات فى فضائل آل محمد، تصحيح محسن كوچه باغى، ص 19.
6) 6. احمد بن على طبرسى، الاحتجاج على اهل اللجاج، ج 1، ص 598.
تباهى است جز دين خدا.
با مقايسهى تعابير به كار رفته در تفسير اين آيه به خوبى روشن مىشود كه مراد از اصطلاح «فانما انزلت ...» تفسير و معناى آيه است.
شاهد ديگر اين كه، خود پيشوايان معصوم عليهم السّلام، آيات كريمهى قرآن را در هر باب، موافق و عين آنچه در قرآن موجود در عصر ماست قرائت و به آنها استناد كردهاند؛ حتى در آياتى كه اخبارى چند آن آيات را تحريف شده معرفى مىكند. اين نيز شاهدى است بر اين كه در اين اخبار كه مىگويد، آيه فلان جور نازل شده، تفسير بر حسب تنزيل آن است.
گاهى در احاديث تعبير «نزلت الآية فى كذا؛ آيه در فلان مطلب نازل شده است.»
نيز به چشم مىخورد، اين اصطلاح به معناى: «سبب نزول آيه چنين است.» و يا «مدلول آيه و شرح آن از اين قرار است»، مىباشد و با مسألهى تحريف لفظى قرآن ارتباطى ندارد؛ به طور نمونه، در تفسير منسوب به على بن ابراهيم قمى چنين مىخوانيم:
يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ قال: نزلت هذه الآية فى علىّ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ ...؛ اى رسول آن چه از سوى پروردگارت بر تو فرود آمده ابلاغ كن. ( [امام فرمود: اين آيه دربارهى على نازل شده است.) و اگر ابلاغ نكنى رسالت آن را نرساندهاى. (1)
ناگفته پيداست تعبير «فى على» در متن آيه نيست، بلكه شأن نزول آيه و تفسير آن دربارهى ولايت امام على عليه السّلام است.
در برخى از احاديث- كه تعدادشان انگشت شمار است- واژهى تحريف قرآن به كار رفته است. (2)
ابو جعفر صدوق، الخصال، تصحيح على اكبر الغفارى، باب الثلاثة، ص 174.
مراد از اين واژه، تحريف معنايى است؛ يعنى استنتاج معناى نادرست ازآيات، كه مساوق با تفسير به رأى است؛ و اين اختصاص به قرآن ندارد، بلكه امتهاى پيشين نيز، بنا به گزارش قرآن، دچار اين نوع تحريف بودهاند. در بررسى واژهى تحريف تا حدودى دربارهى اين احاديث سخن گفتيم؛ تفصيل بيشتر در اين زمينه را به زودى در پرسش شمارهى 24 خواهيد ديد.
برخى از احاديثى كه مورد تشبث قايلين به تحريف است، در كتابهاى شيعه و اهل سنت به طور مشترك يافت مىشود (هر چند نزد دانشمندان فريقين اين احاديث و همين طور احاديثى كه در كتابهاى هر كدام به طور خاص آمده است دلالتى بر تحريف قرآن ندارد). (1)از جملهى آنها احاديث مربوط به تشابه امتها (2)و مصحف امام على عليه السّلام (3)و برخى از قرائتهاست كه به زودى دربارهى آنها به طور گسترده در بخش دوم بحث خواهيم كرد. (4)
غير از احاديث ياد شده، احاديث ديگرى در منابع فريقين وجود دارند كه از لحاظ محتوا با يكديگر تفاوت اساسى دارند. در بررسى و نقد روايات تحريف نما بايد به اين تفاوتها توجه شود، تفاوتهايى كه حداقل از دو جنبه حايز اهميتاند:
اولا: براى درك بهتر پاسخها و نيز نقد و بررسىهاى دانشمندان دربارهى اين روايات؛ ثانيا: در ارزيابى درست نقادىهايى كه هر كدام از فريقين نسبت به ديگرى صورت دادهاند.
هرگز در احاديث شيعى روايتى نخواهيد ديد كه دال بر حذف يا افزايش يك يا
1) 1. ر. ك: محمّد هادى معرفت، صيانة القرآن عن التحريف، ص 259 و نيز ر. ك: ابو القاسم خوئى، البيان فى تفسير القرآن، ص 299.
2) 2. ر. ك: نگارنده، سلامة القرآن عن التحريف، ص 59 به بعد.
3) 3. ميرزا حسين نورى، فصل الخطاب، پيشين، ص 35 به بعد.
4) 4. ابو جعفر طوسى، التبيان فى تفسير القرآن، ج 5، ص 86 و نيز ر. ك: نگارنده، همان، ص 71.
چند آيهى كامل يا آياتى در قرآن موجود باشد. اساسا روايات تحريف نما در منابع شيعه سخن از حذف، تبديل و يا تغيير كلمه يا كلماتى در ضمن آيهاى از آيات دارند؛ (كلمه يا كلماتى كه اساسا قابل حمل بر معناى تفسيرى و شرح آيهاى از آيات است).
به خلاف روايات در منابع اهل سنت- هر چند در نخستين نگاه، چند مورد از اين قاعدهى كلى مستثنا مىشود كه با تأمل و دقت روشن مىشود برخى از آنها از موارد استثنايى نخواهند بود- مانند اسطورهى سورهى «نورين» و «ولاية» كه هر كدام متشكل از چندين آيهى موهوم است. اسطورههايى كه به زودى در بخش دوم خواهيد ديد كه هيچ مدرك روايى ندارند و نخستين منبع آنها كتابى است با مؤلفى ناشناخته و نسخهاى خطى از قرآنى مجهول كه هر دو در حوالى قرن يازدهم نگاشته شدهاند.
مورد ديگر، آيهى موهوم «رجم» است. منشأ اين پندار در صحاح اهل سنت از قول عمر بن الخطاب است كه بعد از وفات پيغمبر خدا صلّى اللّه عليه و اله مىگويد:
آيهى رجم نازل شد؛ پيغمبر صلّى اللّه عليه و اله حكم رجم را اجرا مىكرد و ما هم با ايشان رجم مىكرديم؛ پس سوگند به كسى كه جان محمد در دست اوست، آيهى رجم را از بر كردم و فرا گرفتم و دانستم؛ و اگر نبود كه گفته شود عمر در مصحف چيزى نوشت كه از آن نيست، به طور حتم خودم به نوشتن آيه در مصحف اقدام مىكردم و چنين مىنوشتم؛ الشّيخ و الشّيخة اذا زنيا فارجموهما البتة ...؛
چون مرد و زن محصنه با يكديگر آميزش كنند آنان را رجم كنيد ... (1)
حديث رجم در برخى از كتابهاى روايى شيعه آمده و مورد پذيرش شيخ الطائفه طوسى و شيخ طبرسى قرار گرفته است، شيخ طوسى مىگويد:
از آياتى كه لفظش نسخ شده ولى حكمش باقى است، وجوب رجم بر محصنه است، وجوبى كه مورد خلاف نيست ... (2)
مرحوم شيخ طبرسى نيز همين بيان را دارد. (1)
اين حديث افزون بر آن كه در منابع اهل سنت و شيعه به صورت خبر واحد است و با اسلوبهاى قرآن نيز ناسازگار است، با حديثى ديگر متعارض است كه آن نيز در منابع شيعه و سنى آمده است؛ حديثى كه مىگويد: امام على عليه السّلام شخصى به نام شراحة الهمدانية را روز پنج شنبه شلاق زد و در روز جمعه رجم كرد و فرمود:
حدّدتها بكتاب اللّه و رجمتها بسنّة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله؛ (2)وى را به حكم كتاب خدا شلاق زدم و به حكم سنت رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله رجم كردم.
اگر امام على عليه السّلام حكم رجم را از كتاب خدا مىدانست، نمىفرمود «وى را به حكم سنت رسول خدا رجم كردم»؛ بنابراين، تنها موردى كه حذف كامل يك آيه را در مصادر شيعه نشان مىدهد همين مورد است؛ آن هم با اين ابهاماتى كه دارد.
احاديث تحريف نما در منابع اهل سنت متنوعاند: تحريف به نقيصه، تحريف به زيادهى سورهها و آيات، تغيير بعضى از آيات قرآن، القاى شيطان در وحى، وجود لحن و خطا در قرآن و .... (3)
هر دسته از اين احاديث پاسخهاى ويژهى خود را دارد و اگر در مجموع در ديدگاه محققان اهل سنت تأويل درستى براى آنها يافت نشود، به كلى از اعتبار ساقط خواهند بود. (4)
در منابع شيعى احاديث تحريف نما تنها حكايت از تحريف به نقيصه در كلمات و
عبارات دارند و متنوع نيستند. در نگاه محققان اماميه نيز، اگر اين احاديث قابل حمل بر معناى درست نباشند، هيچ اعتبارى براى آنها نخواهد بود. (1)
در بين اماميه، اختلاف ديدگاهها دربارهى اعتبار و عدم اعتبار سندهاى احاديث تحريف نما ناچيز است. آنان اكثر قريب به اتفاق اين احاديث را از نظر سند بى اعتبار مىدانند و در اين مطلب تقريبا اتفاق نظر دارند (2)ليكن در بين اهل سنت از اين نظر نيز اختلاف شديد به چشم مىخورد، به گونهاى كه گاهى ديدگاهها در نقد سندهاى احاديث تحريف نما، متناقضاند؛ (3)گروهى از آنان اين احاديث را از نظر سند در نهايت صحت و اعتبار مىشناسند و گروهى ديگر آنها را بىاعتبار و ضعيف قلمداد مىكنند.
در يك تقسيمبندى كلى، احاديث تحريف نما به دو گروه تقسيم مىشوند: گروهى كه در ظاهر جزء احاديث به شمار مىآيند و فراخور سندشان يكى از اصطلاحات علم الحديث (مانند: مسند، مرسل، مرفوع و ...) بر آنها منطبق مىشود؛ و گروهى كه به كلى از دايرهى حديث بيروناند و كاوش در ريشهى تاريخى آنها نشان مىدهد كه چيزى جز افسانههاى ساختگى در قرن يازدهم و پس از آن نيستند. افسانهى سورهى «نورين» و «ولاية» اين گروه را تشكيل مىدهند.
از آن جا كه افسانهى سورهى «نورين» و «ولاية» بهانهاى واهى براى گروهى از وهابيان شده است تا از آن مصحف پنهانى نزد شيعه بسازند، لازم است دربارهى منشأ، منابع و محتواى آن بحث نسبتا گستردهاى صورت گيرد. (- بخش دوم، پرسشهاى 11- 19).
گفتار سوم: بررسى و نقد احاديث تحريف قرآن در منابع فريقين
در اين گفتار، كه مشتمل بر 30 پرسش است، ابتدا با احاديث تحريف نما در منابع شيعى آشنا خواهيم شد. اين احاديث به شش گروه تقسيم شدهاند، پس از ملاحظهى حاصل بررسىهاى اماميه دربارهى اين احاديث و نيز گواهى آنان بر سلامت قرآن، به بررسى احاديث تحريف نما در منابع اهل سنت مىپردازيم. در اين بحث پنج گروه از احاديث اهل سنت از ديدگاه خود آنان مورد بررسى قرار گرفتهاند. نقد نظريهى نسخ التلاوة، ذكر حاصل بررسىهاى اهل سنت دربارهى اين احاديث و نگاهى به ديدگاههاى اماميه دربارهى آنها، مباحث ديگرى است كه در اين گفتار مورد مطالعهاند.
اين احاديث به شش گروه عمده تقسيم مىشوند:
يك) احاديثى دربارهى مصحف امام على عليه السّلام؛ دو) احاديثى كه در آنها تعبير «تحريف قرآن» به كار رفته است؛ سه) قرائات منسوب به برخى از ائمهى اطهار عليهم السّلام؛ چهار) روايات فساطيط (خيمهها)؛
پنج) احاديثى كه مىگويند نام برخى از ائمه در بعضى از آيات قرآن بوده است؛ شش) رواياتى كه دلالت بر تحريف به نقيصه دارند.
بررسى دقيق اين اخبار چند نكته را به اثبات مىرساند:
اين اخبار از نظر تعدّد سند جزو اخبار آحاد به شمار مىآيند (در برابر احاديث مستفيضه و متواترة). اگر برخى از دانشمندان اماميه اين احاديث را كثير يا متواتر مىشمرند (1)، با آحاد بودن طرق آنها و ناچيز بودن احاديث تحريف در معناى مورد نزاع منافاتى ندارد؛ چون خود آنان تصريح دارند كه اين كثرت از نوع تواتر معنوى است (2)بدين معنا كه اين روايات گوناگوناند و در يك معناى جامع (يعنى تغيير به طور مطلق) مشتركاند، اين گونهها شامل تحريف در معناى آيه (نه در لفظ آن)، مخالفت در تأليف آيات از نظر تقدم و تأخر، اختلاف قرائات و ... مىشود؛ بنابراين حجم سندهاى احاديث تحريف نما به معناى مورد بحث (نقص در الفاظ قرآن) در مقايسه با حجم أسناد گونههاى متعدد، به صورت خبر واحد خواهد بود.
بيشتر اين احاديث مرسل و مجعول و راويانشان از نظر دانشمندان رجال شناس، ضعيف و يا مجهول قلمداد شدهاند؛ (3)
امام خمينى، انوار الهداية، ص 243؛ محمد جواد بلاغى، آلاء الرحمن فى تفسير القرآن، ص 26، و نگارنده، همان، ص 55.
چه اين كه، اگر سندهاى اين اخبار با يكديگر مقايسه شوند، روشن مىشود كه روايات مرسل بخشى از همان روايات مسندند، نه مستقل از آنها. (4)1) 1. ر. ك: محمد باقر مجلسى، مرآة العقول، ج 12، ص 525؛ نعمة اللّه جزايرى، الانوار النعمانية، ج 2، ص 357، و محمد صالح مازندرانى، شرح جامع على الكافى، تعليق ميرزا ابو الحسن شعرانى، ج 11، ص 76.
2) 2. ر. ك: محمد باقر مجلسى، همان. از همين رو علامه مجلسى در بحار الانوار بابى را با عنوان «فضل القرآن و اعجازه و أنّه لا يتبدّل بتغير الأزمان ...» گشوده است. ر. ك: بحار الانوار: ج 92، ص 1، و محمد صالح مازندرانى، همان، ج 11، ص 76.
3) 3. محمد بن محمد نعمان شيخ مفيد، المسائل السروية، تحقيق صائب عبد الحميد، ص 78 و نيز ر. ك:
4) 4. نگارنده، همان، ص 56- 59.
مصادر و منابع اين احاديث نيز در عرف محققان جاى چون و چراى فراوان دارد. (1)
از بررسى تعدد طرق، اتصال و انفصال سند و منابع و مصادر اين نوع احاديث كه بگذريم، نوبت به بررسى محتوا و مضامين آنها مىرسد. با دقت در محتواى اين احاديث، با توجه به شواهد درونى و بيرونى، به بيگانگى آنها با مسألهى تحريف قرآن (به معناى نقص در متن آيات وحى) پى مىبريم. اكثر قريب به اتفاق اين احاديث دربارهى مطالب تفسيرى، ذكر مصاديق، بيان شأن نزول، وحى غير قرآنى، قرائات، تحريف معنايى و اختلاف در تأليف آيات است. (2)
دليل صحت ادعاهاى مذكور دربارهى سندها و محتواى احاديث فوق را با نگاهى منصفانه به كتاب فصل الخطاب محدث نورى در مىيابيم. ايشان حجم انبوه از اين اخبار را از منابع فريقين يك جا گرد آورده است؛ از جمله 350 حديث (بيش از 3/ 1 كل روايات در اين زمينه) از كتاب القرائات احمد بن محمد السيارى است. اين كتاب نزد اماميه اعتبارى ندارد و مؤلف آن از نظر فريقين تضعيف شده است. (3)تعداد 129 حديث از كتاب پر ارج تفسير مجمع البيان است و تمامى آنها از نظر سند مرسلاند و محتواى همهى آنها دربارهى قرائات است. خود مؤلف مجمع البيان نيز آنها را در بخش قرائات آورده است و در مقدمهى تفسيرش نيز به باور راسخ خود بر سلامت قرآن از تحريف تصريح مىكند. (4)هشتاد و سه حديث نيز از كتاب الكافى است و مرحوم كلينى جملگى آنها را در باب «النكت و النتف» آورده است. از اين تعداد، تنها هشت حديث صحيح يا موثق است و در دلالت بر تحريف، به معناى مورد نزاع، ناقص است. (5)بقيهى احاديث فصل الخطاب
1) 1. محمد هادى معرفت، همان، ص 222- 234.
2) 2. نگارنده، همان، ص 59- 86.
3) 3. ر. ك: احمد بن على نجاشى، رجال النجاشى، تحقيق محمد جواد نائينى، ج 2، ص 865؛ ابو جعفر طوسى، الفهرست، ص 411، و ابن حجر عسقلانى، لسان الميزان، تحقيق با اشراف محمد عبد الرحمن مرعشلى، ج 1، ص 382، رقم 800.
4) 4. فضل بن حسن طبرسى، همان، ج 1، ص 83.
5) 5. ر. ك: محمد باقر مجلسى، مرآة العقول، ج 5، ص 160- 161.
نيز به همين صورت است. در اين زمينه اگر به كتاب القرآن الكريم و روايات المدرستين، جلد سوم، نگاشتهى علامه سيد مرتضى عسگرى، كه تك تك سندهاى اين احاديث را بررسى كرده است، نظرى بيفكنيم خواهيم ديد كه احاديث صحيح، از تعداد انگشتان دست تجاوز نمىكند. تفصيل بيشتر دربارهى مصادر، سندها و حجم اين اخبار را در بخش دوم، به ويژه در نقد ديدگاههاى محدث نورى، ملاحظه خواهيد كرد.
مصحف امام على عليه السّلام قرآنى بود كه آن حضرت، پس از وفات رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله به جمع و تدوين آن همّت گماشتند. دربارهى اين مصحف سه بحث عمده مطرح است:
الف) مدارك وجود اين مصحف در منابع فريقين؛
ب) تفاوت ساختارى و محتوايى اين مصحف با مصحف موجود؛
ج) بررسى و نقد شبهات و اتهامها دربارهى اين مصحف.
در اين جا به بررسى محور اول و دوم مىپردازيم و محور سوم را به بخش دوم وا مىگذاريم.
بدون ترديد، طبق مدارك و منابع فريقين، اصل وجود چنين مصحفى ثابت است؛ بلكه حجم منابع اهل سنت و اخبار آنها در اين زمينه از منابع شيعه بيشتر است.
گزارش اين مصحف در منابع اماميه در كتاب سليم بن قيس (1)، الكافى (2)از ابو جعفر كلينى (م. 328 ه. ق)، كتاب التفسير (3)، (معروف به تفسير عياشى) از محمد بن مسعود عياشى (از دانشمندان قرن چهارم)، الاعتقادات (4)از ابو جعفر صدوق (م. 386 ه. ق)
مناقب آل ابى طالب (1)از ابن شهر آشوب مازندرانى (م. 588 ه. ق) آمده است. ابن شهر آشوب به چند طريق از اهل سنت و با ذكر چند منبع به اين مطلب پرداخته است (2). تقريبا مضمون گزارش اين افراد از اصل وجود اين مصحف، يكسان و بدين صورت است:
على عليه السّلام پس از وفات پيغمبر خدا صلّى اللّه عليه و اله در خانه نشست و به جمع و تدوين قرآن همت گماشت.
از جمله منابعى كه از اهل سنت به ذكر اين مصحف تا قرن هشتم پرداختهاند عبارتاند از:
الطبقات الكبرى (3)محمد بن سعد (م. 230 ه. ق)، فضائل القرآن (4)ابن ضريس (م.
294 ه. ق)، كتاب المصاحف (5)ابن ابى داود (م. 316 ه. ق)، كتاب الفهرست (6)از ابن نديم كه از احمد بن جعفر منادى معروف به ابن منادى خبر مىدهد و المصاحف (7)ابن أشتة (م. 360 ه. ق)، حلية الاولياء و طبقات الأصفياء (8)و الاربعين (9)ابى نعيم الاصفهانى (م. 430 ه. ق)، الإستيعاب فى معرفة الاصحاب (10)ابن عبد البّر (م. 463 ه. ق) كه از دو طريق نقل كرده است، شواهد التنزيل (11)حاكم حسكانى (از دانشمندان قرن پنجم) كه با چند سند گوناگون گزارش اين مصحف را آورده است، مفاتيح الاسرار و مصابيح الأنوار (12)عبد الكريم
1) 1. محمد بن على بن شهر آشوب، مناقب آل ابى طالب، ج 2، ص 50- 51.
2) 2. همان، ج 2، ص 52.
3) 3. محمد بن سعد، الطبقات الكبرى، ج 2، ص 328.
4) 4. محمد بن ايوب بن ضريس، فضائل القرآن، تحقيق عروة بدير، ص 36.
5) 5. سليمان بن اشعث، كتاب المصاحف، تصحيح آتور جفرى، ص 61.
6) 6. محمد بن اسحاق، كتاب الفهرست، ص 31- 32.
7) 7. به نقل از: جلال الدين سيوطى، الاتقان، ج 1، ص 58.
8) 8. ابو نعيم اصفهانى، حلية الاولياء و طبقات الاصفياء، ج 1، ص 67.
9) 9. به نقل از: ابن شهر آشوب، همان، ج 2، ص 50.
10) 10. يوسف بن عبد البر، الإستيعاب فى معرفة الاصحاب، تحقيق محمد على بجاوى، القسم الثالث، ص 974.
11) 11. حاكم حسكانى، شواهد التنزيل لقواعد التفضيل، تحقيق محمد باقر محمودى، ج 1، ص 36- 38.
12) 12. عبد الكريم شهرستانى، مفاتيح الاسرار و مصابيح الانوار، ج 1، ص 121.
شهرستانى (م. 548 ه. ق) (وى در ميان دانشمندان اهل سنت با تفصيل خبر اين مصحف را آورده و از كيفيت تدوين، ارائهى مصحف توسط امام به اصحاب در مسجد، عدم پذيرش آنان و احتجاج امام سخن گفته است.) المناقب (1)خطيب خوارزم (م. 568 ه. ق)، التسهيل فى علوم التنزيل (2)ابن جزى كلبى (م. 741 ه. ق).
ابن ابى داود گزارش اين مصحف را از طريق اشعث بن سوّار آورده و مىگويد:
هيچ كس جز اشعث دربارهى اين مصحف روايت ندارد (3).
اين اظهار نظر بدون تأمل در أسناد خبر اين مصحف است؛ چون به طور نمونه، ابن ضريس آن را با سندى ديگر ذكر كرده است؛ (4)ابن حجر عسقلانى و محمود بن احمد عينى نيز به دليل انقطاع در سند گزارش مصحف، آن را ضعيف مىشمردند؛ (5)ليكن اين انقطاع نيز در برخى از سندهاست. طرق ديگرى از گزارش اين مصحف با سند متصل وجود دارد، از جمله همان طريق ابن ضريس كه با سند خود از محمد بن سيرين و وى از عكرمه از امام على عليه السّلام خبر مىدهد. (6)
آلوسى بغدادى (م. 1270 ه) نيز در اين زمينه اظهار نظر كرده است. وى برخى از اسناد روايات در اينباره را «موضوع» (7)و «ضعيف» (8)مىنامد و تنها روايت ابن الضريس را صحيح السند مىداند (9). در آن روايت محمد بن سيرين از عكرمه مىپرسد:
1) 1. موفق بن احمد خوارزمى، المناقب، تحقيق محمد مالك محمودى، ص 94.
2) 2. علوم القرآن عند المفسرين، به نقل از: مركز الثقافة و المعارف القرآنية، ج 1، ص 351.
3) 3. سليمان بن اشعث، كتاب المصاحف، ص 16.
4) 4. محمد بن ايوب بن ضريس، همان، ص 36.
5) 5. ابن حجر عسقلانى، همان، ج 9، ص 12- 13 و نيز ر. ك: محمود بن احمد عينى، عمدة القارى شرح صحيح البخارى، ج 20، ص 17.
6) 6. محمد بن ايوب بن ضريس، همان، ص 36.
7) 7. روايت از طريق «ابو حيان توحيدى»، محمود آلوسى، روح المعانى، ج 1 ص 41.
8) 8. روايت از طريق «ابن سيرين»، همان منبع.
9) 9. همان.
آيا [امام على در آن مصحف آيات را بر طبق نزولشان ترتيب داد؟ ....
با اين وصف، آلوسى مىگويد:
مراد از اين روايت- آن طور كه گفتهاند- به خاطر سپردن قرآن در سينه است. (1)
لابد آلوسى مىخواهد بگويد: امام على عليه السّلام قرآن را در سينهى خود، به صورت ترتيب نزول از بر كردند!!
افزون بر آن، اساسا شيوهى برخورد آلوسى و ديگران با سند اين روايات، علمى نيست؛ چون رواياتى كه مضمون واحدى را گزارش مىدهند، بر اساس اصطلاح «علم دراية» حديث «متابع» و «شاهد» تلقى مىشوند؛ (2)و اين بدين معناست كه رواياتى كه در اين زمينه در نظر آلوسى ضعيف يا موضوعاند، چون مضمونشان با مضمون حديث صحيح السند يكسان است به اين حديث صحيح، قوت بيشترى مىبخشد و به طريق آن استفاضه مىدهد؛ بنابراين اگر روايات به صورت جداگانه تأويل و يا به خاطر ضعف سند رد شوند، از شيوهى پژوهشى در علم درايه بيرون است.
نكتهى ديگرى كه در اين جا بايد ياد آور شد آن است كه: اساسا تعبير «جمع قرآن» كه در برخى از اين روايات مطرح است- هر چند از يك نظر مىتواند به معناى حفظ در سينه باشد- در اين مورد هرگز به معناى از بر كردن در سينه به كار نرفته است؛ چون در شرايطى كه بعد از وفات پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و اله خليفه تعيين شده بود- به اعتراف خود اهل سنت- امام على عليه السّلام كارى نداشت مگر اين كه در خانه بنشيند و قرآن را از بر كند؛ و حتى برخى از اهل سنت همين مطلب را توجيهى بر معارف بىشمار امام على عليه السّلام نسبت به ديگر خلفا به شمار آوردهاند و مىگويند:
بيشتر مطالب تفسيرى در بين خلفاى راشدين از [امام على كرم اللّه وجهه
است؛ چون ايشان تا پايان خلافت عثمان از مقام خلافت بر كنار بود. (1)
هر چند اين توجيه، بسيار سست و بىبنيان است (2)
نياز به ذكر است تعداد روايات تفسيرى در كتاب كنز العمال كه از صحاح ششگانه جمع آورى شده، 544 روايت است. از اين تعداد حدود 290 حديث از امام على عليه السّلام و بقيه از ديگر صحابه است. ر. ك: على متقى هندى، همان.
، اين پرسش هم چنان پا برجاست كه اگر امام از هر كارى فارغ بود، براى حفظ قرآن در سينه، چه نيازى داشت در خانه بنشيند و سوگند ياد كند بر اين كه ردا بر دوش نگيرد و ...!! به علاوه طبق روايات متواتر از خود اهل سنت در ذيل آيهى شريفهى لِنَجْعَلَها لَكُمْ تَذْكِرَةً وَ تَعِيَها أُذُنٌ واعِيَةٌ (3)، از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و اله چنين رسيده است:انّ النبى صلّى اللّه عليه و اله، قال لعلى- كرّم اللّه وجهه- إنّى دعوت اللّه تعالى أن يجعلها اذنك يا على و قال على كرم اللّه وجهه: فما سمعت شيئا فنسيته و ما كان لى أن أنسى؛ (4)پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و اله به [امام على- كه خدا او را گرامى بدارد- فرمود:
من از خدا خواستهام تا تو را مصداق اين آيه قرار دهد؛ و از اين روست كه [امام على گفته است: هر چه شنيدم هرگز آن را فراموش نكردم و فراموش نخواهم كرد.
با اين ويژگى امام على عليه السّلام، نه تنها قرآن بلكه همهى علومى كه حضرت
1) 1. جلال الدين سيوطى، الاتقان، ج 2، ص 187، و ابن عطيه اندلسى، تحقيق محمد عبد السلام عبد الشافى، ج 1 ص 13.
2) 2. چون اولا: امام على عليه السّلام در عصر خلافتشان تفسير آيات و بيان روايات را به ويژه در خطبهها از حضرت رسول صلّى اللّه عليه و اله ارائه كردهاند؛ ثانيا: عثمان بن عفان، خليفهى سوم كه در عصر خليفهى اول و دوم از خلافت به دور بود، تنها روايت در تفسير دارد. ر. ك: علاء الدين على المتقى الهندى، كنز العمال في سنن الاقوال و الافعال، فصل في التفسير، ج 2، ص 353.
3) 3. سورهى الحاقه 69، آيهى 12.
4) 4. ابن جرير طبرى، جامع البيان في تأويل آى القرآن معروف به تفسير طبرى، ج 29، ص 31. براى بررسى بيشتر دربارهى اسناد و مدارك اين حديث؛ ر. ك: احمد بن يحيى البلاذرى، انساب الاشراف، تحقيق شيخ محمد باقر محمودى، ج 1، ص 34.
رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله به ايشان سپرده بودند، در سينهى مباركش محفوظ بوده است و جمعآورى قرآن در يك جا نيز- طبق برخى از روايات- بنا به سفارش خود حضرت رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله و نيز براى اقامهى ثقلين بوده و قطعا هيچ كس به اندازهى امام على عليه السّلام، اين شايستگى را نداشته است (1)و بر فرض كه روايت عبد خير كه از قول امام على عليه السّلام مىگويد:
«نخستين كسى كه قرآن را گرد آورد ابابكر است.» (2)درست باشد، در تعارض با اين روايات قرار مىگيرد (كه به طور مستفيض نخستين گرد آورندهى قرآن را امام على عليه السّلام مىداند) و ساقط خواهد بود، چون خبر واحد است (3)و در تعارض با روايات مستفيضه به صورت حديث «شاذ» در مىآيد. (4)
بنابراين، طبق مدارك فريقين، اصل وجود مصحف امام على عليه السّلام امرى محرز است و جايى براى خدشه در مدارك آن نيست؛ (5)با اين حال، گروهى از وهابيان با خشنترين كلام و زشتترين القاب دربارهى ناقلان روايات مصحف امام عليه السّلام- از شيعه- چنين داورى مىكند:
1) 1. چون امام على در شهر دانش پيامبر خداست و هيچ كس از پيشينيان و پسينيان از ايشان در دانش پيشى نگرفته است و خودش نيز فرمود: «به خدا سوگند هيچ آيهاى فرود نيامد، جز آن كه مىدانم دربارهى چه و در كجا بوده و در مورد چه كسى است». مرحوم سيد عبد الحسين شرف الدين در كتاب پر ارج المراجعات به اين احاديث استناد كرده و محقق كتاب، يعنى شيخ حسين الراضى نيز در الهوامش التحقيقية به پيوست كتاب، مدارك و طرق آنها را آورده است. ر. ك: حسين الراضى، الهوامش التحقيقية ملحق كتاب المراجعات، ص 425- 431.
2) 2. ابن ابى داود، كتاب المصاحف، ج 2، ص 338.
3) 3. هر چند ابن ابى داود اين حديث را از پنج طريق ذكر مىكند؛ ليكن طريق همهى آنها به سفيان، از سدى، از عبد خير، از امام على عليه السّلام مىرسد و از اين رو حديثى واحد خواهد بود.
4) 4. «حديث شاذ» خبرى صحيح است كه با راجحتر از خود معارض باشد؛ هم چنين متن اين حديث با واقعيات تاريخى نيز ناسازگار است؛ چون پيش از جمعآورى مصحف توسط زيد بن ثابت، ديگران نيز مانند ابن مسعود، ابى بن كعب و ... براى خود مصحفى داشتهاند.
5) 5. براى توضيح بيشتر دربارهى بررسى أسناد مصحف امام على عليه السّلام ر. ك: مجلهى مقالات و بررسىها دانشكده الهيات دانشگاه تهران، نگارنده، «بررسى و نقد أسناد مصحف امام على عليه السّلام در منابع فريقين»، دفتر 68، ص 23- 45.
چگونه بايد اين «افك» را كه شمار اندكى از دروغ گويان نقل كردهاند، تصديق كرد؟ ... اين روايات از سنخ خرافات است كه عقل به دور از هوى و هوس نمىپذيرد و در دلى كه ايمان جاى گرفته وارد نمىشود .... (1)
به زودى با ديدگاه اين افراد بيشتر آشنا خواهيد شد. (- بخش دوم، پرسش 20)
طبق شواهد و مدارك فريقين، مصحف امام على عليه السّلام بر ترتيب نزول سورهها و آيات تدوين شده است. ظاهرا همهى دانشمندان شيعه و سنى بر اين مطلب اتفاق نظر دارند؛ از جمله دانشمندان اماميه شيخ محمد بن محمد بن نعمان (2)(شيخ مفيد م. 413 ه. ق)، ابن شهر آشوب (3)، ابو عبد اللّه زنجانى (4)، نهاوندى (5)علامه طباطبائى (6)به اين مطلب تصريح دارند. زنجانى فهرستى از ترتيب سورهها در آن مصحف را آورده است. (7)
از دانشمندان اهل سنت نيز عبد الكريم شهرستانى را مىتوان نام برد. وى نيز در مقدمهى تفسيرش فهرستى از ترتيب سورهها در آن مصحف را ارائه كرده است. (8)جلال الدين سيوطى نيز از قول ابن فارس مىنويسد:
مصحف على عليه السّلام بر ترتيب نزول سورهها مرتب بوده است: نخست سورهى «إقرأ» سپس «نون» و همين طور تا پايان سورههاى مكى و آن گاه سورههاى مدنى به ترتيب نزول سورهها.(9)
1) 1. ناصر على القفارى، همان، ص 262.
2) 2. شيخ مفيد، المسائل السروية، المسألة التاسعة، ص 79.
3) 3. ابن شهر آشوب، المناقب، ج 2، ص 51.
4) 4. تاريخ القرآن، ص 77- 78.
5) 5. نهاوندى، همان، ج 1، ص 125.
6) 6. محمد حسين طباطبائى، الميزان، ج 12، ص 119.
7) 7. تاريخ القرآن، ص 77.
8) 8. عبد الكريم شهرستانى، همان، ص 125.
9) 9. جلال الدين سيوطى، الاتقان، ج 1، ص 66.
در متن گزارشهاى اهل سنت دربارهى مصحف امام على عليه السّلام، كم و بيش به محتواى آن نيز اشاره شده است. ابن سعد مىگويد:
چنين تصور مىكنند كه [امام على مصحف را بر طبق تنزيل قرآن نگاشته است و محمد بن سيرين مىگويد: اگر به آن كتاب دسترسى شود، در آن دانش فراوانى است .... (1)
ابن الضريس از قول عكرمه مىنويسد:
اگر انس و جن با يكديگر توافق كنند تا قرآن را مانند آن مصحف تأليف كنند، نمىتوانند. (2)
ابن اشته نيز چنين مىآورد:
... على عليه السّلام ناسخ و منسوخ را در مصحفش نگاشته بود. (3)
عبد الكريم شهرستانى كه با تفصيل بيشترى به گزارش اين مصحف پرداخته در بخشى از كلام خود مىنويسد:
... [امام على عليه السّلام قرآن را همان طور كه نازل شده بود، بدون تحريف و تبديل، و زياده و نقصان جمعآورى كرد و بنا به اشارهى رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله آيات را مرتب ساخت ... از محمد بن سيرين روايت شده وى تمناى زيادى در يافتن اين مصحف داشت و مىگفت در آن مصحف دانش بىشمارى است ... و باز گفته شده اين مصحف افزون بر متن داراى حواشى نيز بوده و على بن ابى طالب
1) 1. محمد بن سعد منيع، الطبقات الكبرى؛ ج 2، ص 338. ابن عبد البر و ابن جزى الكلبى نيز همين مضمون را آوردهاند. ر. ك: التسهيل فى علوم التنزيل: ج 1، ص 4، و يوسف بن عبد البر، الاستيعاب فى معرفة الاصحاب، القسم الثالث، ص 974.
2) 2. محمد بن ضريس، همان، تحقيق غزوة بدير، ص 36.
3) 3. ابن اشته، فضائل القرآن، ص 36.
مقصود كلام خدا را [به عنوان شرح و تفسير] در حواشى آن نگاشته است .... (1)
از نظر اماميه نيز مصحف امام على عليه السّلام در بردارندهى حقايقى از تأويل قرآن است كه از سنخ آيات وحى قرآنى معجز نمىباشد. اين مطلب مورد قبول قريب به اتفاق بزرگان اماميه است؛ هر چند در تفسير اين حقايق اختلاف نظر دارند.
برخى از بزرگان بر اين باورند كه آن چه در آن مصحف بيش از مصحف موجود وجود داشته از جنس احاديث قدسى بوده است؛ مانند شيخ صدوق (م. 386 ه. ق) كه مىگويد:
امام على عليه السّلام وحى غير قرآنى را كه با آيات قرآن به هفده هزار آيه بالغ مىشد در مصحف خود جمع كرد و به نزد اصحاب آورد و گفت: اين كتاب پروردگار شماست همان گونه كه بر پيامبرتان نازل شده، در آن حرفى كم و زياد نشده است. (2)
گروهى ديگر- كه قول غالباند- اين اختلاف را از حيث تأويل و تنزيل مىشناسند. آنان بر اين باورند كه در آن مصحف اضافاتى براى تبيين و تفسير آيات قرآن نگاشته شده بود. اضافاتى كه از وحى الهى نازل بر پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و اله است، ليكن چون از جنس آيات وحى قرآنى معجز نيست، حذف آنها در مصحف موجود، خللى بر صيانت قرآن از تحريف وارد نمىكند.
مبتكر اين نظريه شيخ مفيد (م. 413) است كه چنين ابراز مىدارد:
... آن چه در مصحف امام على عليه السّلام بوده و در قرآن موجود حذف شده؛ تأويل و تفسير، بر پايهى حقيقت تنزيل معانى قرآن است، تأويل و تفسيرى كه جزو تنزيل و وحى است، هر چند از سنخ آيات وحى قرآنى [به عنوان آيات اعجاز آميز، به شمار نمىآيد ... (3)
اين نظريه- كه شواهد فراوانى نيز بر صحت آن گواهى مىدهد- مورد استقبال علماى اماميه قرار گرفت و تقريبا تمام كسانى كه تفاوت مصحف امام على عليه السّلام را با مصحف موجود تنها در ترتيب سورهها و آيات نمىشناسند آن را پذيرفتهاند، مانند محدث فيض كاشانى (1)، محقق كاظمى بغدادى (2)، شيخ جعفر كبير (كاشف الغطاء) (3)و آية اللّه خوئى (4)، علامه طباطبائى (5)و ديگران. آية اللّه خوئى مىگويد:
اضافات در آن مصحف از جنس آيات وحى قرآنى معجز نيست تا اسقاط آن در مصحف موجود موجب تحريف قرآن باشد، بلكه قول درست آن است كه اين اضافات تفسير آيات به شمار مىرود كه يا تأويل است (آن چه كلام به آن باز مىگردد [از معنا و مفاد]) و يا تنزيل از ناحيهى خدا براى شرح مراد از آيات قرآن مىباشد. (6)
استدلال ايشان بر اين مدعا، با تحليل دو واژهى «تأويل» و «تنزيل» در لغت و اصطلاح احاديث صورت پذيرفته كه خلاصهى آن بدين شرح است:
از روايات مربوط به مصحف امام على عليه السّلام بيش از اين استفاده نمىشود كه در آن مصحف اضافات تأويلى و تنزيلى بوده است.
«تأويل» از كلمه «أول» به معناى رجوع است و مراد از تأويل قرآن معنا و مفهومى است كه وحى به آن باز مىگردد و اين شامل معناى ظاهرى كلام و معناى پنهانى آن- كه تنها راسخان در علم مىشناسند- مىشود.
1) 1. محمد محسن فيض، الصافى، ج 1، ص 46: و نيز ر. ك: الوافى، القسم الثالث من الجزء الخامس، ج 9، ص 1779.
2) 2. شرح الوافيه فى علم الاصول، به نقل از: ميرزا حسين نورى، فصل الخطاب، ص 120.
3) 3. شيخ جعفر كبير، همان، ص 274.
4) 4. سيد ابو القاسم خوئى، همان، ص 223.
5) 5. محمد حسين طباطبائى، همان، ج 12، ص 116.
6) 6. سيد ابو القاسم خوئى، همان، ص 223.
«تنزيل» نيز از كلمهى «نزول» به معناى مطلق فرود آمدن است و در روايات هم به همين معنا به كار رفته و اين معنا نيز وحى قرآنى و وحى غير قرآنى را- كه به آن وحى تفسيرى مىگويند- در بر مىگيرد. در مصحف امام على عليه السّلام از اين نوع وحى غير قرآنى كه براى شرح و تفسير آيات، نازل شده و نيز معانى ژرف پنهانى كه از تأويل كلام بيرون نيست، موجود مىباشد.
جمعى از متأخران با غفلت از معناى كلمهى «تنزيل» در لغت و اصطلاح روايات، آن را به معناى نزول وحى قرآنى گرفتهاند و همين فهم ناقص موجب خطاى آنان دربارهى محتواى مصحف امام عليه السّلام شده است.
بنابراين اگر در روايات گفته شده كه نام منافقان در مصحف امام على عليه السّلام بوده است، اين از باب تفسير و تبين مصداق آيات است كه به وسيلهى وحى- تنزيلى غير قرآنى- انجام گرفته است. (1)
البته دليلهاى قطعى سلامت قرآن از تحريف نيز اين مطلب را به اثبات مىرساند كه قرآن موجود از نظر متن آيات وحى با قرآن امام على عليه السّلام هيچ تفاوتى ندارد.
افزون بر اينها از سيرهى خود امام على عليه السّلام در برخورد با قرآن موجود و موضع ايشان در عدم پذيرش مصحفى كه به اصحاب ارائه دادند نيز، اين حقيقت آشكارتر مىشود. اگر مصحف امام آياتى بيش از قرآن موجود داشت، هرگز امام با اعتراض آنان ساكت نمىشدند؛ چون ثقل اصغر كه خانهنشين بود و ثقل اكبر هم، با تحريف، از هدايتگرى ساقط مىشد و از ميراث رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله چيزى باقى نمىماند.
از جمله در گفت و گوى امام عليه السّلام با طلحه كه در بخشى از آن، مىفرمايد:
... آنچه عمر و عثمان گرد آوردند، قرآن است، بدون هيچ اضافهاى، و اگر به آن تمسك كنيد، از آتش نجات يافته، به بهشت روانه مىشويد؛ در اين قرآن حجّت ما و حق ما و وجوب فرمان بردارى از ما بيان شده است ... (2)
عبد الكريم شهرستانى مىگويد:
... امام على عليه السّلام هرگز به كيفيت قرآن موجود اعتراضى نكرده است. هرگز امام مانند عثمان نگفته است: در اين مصحف لحن مىبينم و عرب با زبان خود آن را درست مىكند؛ و مانند ابن عباس نگفته است: كاتبى كه قرآن را مىنوشت در حال چرت زدن بوده و برخى از كلمات را از نظر رسم الخط رعايت نكرده است؛ بلكه همين مصحف را تلاوت مىكرد [و بر آن مهر تأييد مىنهاد] ... و همين طور فرزندان امام عليه السّلام ... (1)
تنها كسى از اماميه كه تفاوت مصحف امام على عليه السّلام را با مصحف موجود در متن آيات وحى مىبيند، محدث ميرزا حسين نورى (م. 1320 ه. ق) است وى طبق عادتش بر اين پندار پا فشرده و مىنويسد:
آن چه در مصحف امام على عليه السّلام بيش از مصحف موجود هست، از جنس آيات قرآن است و از سنخ احاديث قدسيّه يا تفسير و تأويل آيات نمىباشد. (2)
مشكل محدث نورى مشرب افراطى اخبارىگرى اوست. وى در برابر دليلهاى استوار سلامت قرآن از تحريف، تنها به فراهم آوردن انبوهى از احاديث صحيح و سقيم همت گماشت بدون آن كه در أسناد اين احاديث و منابع و مضامين آنها تأمّل كند.
تنها دليل محدث نورى بر اين كه در مصحف امام على عليه السّلام آياتى از سنخ آيات وحى قرآنى است، احاديثى است كه بخشى از آنها از منابع اهل سنت و بخشى از منابع شيعه مىباشد. وى مىگويد:
برخى از اخبار دلالت دارد كه زيادهها در مصحف امام على از اصل آيات وحى است. (3)
اين قول محدث نورى است؛ ليكن، اگر منصفانه در اين احاديث تأمل كنيم، در مىيابيم آنها از نظر صدور، قطعى نيستند؛ چون به حد تواتر نمىرسند؛ بلكه در حد اخبار آحاد نيز، به لحاظ ضعف سند، مخدوشاند و (بر فرض صدور) از نظر مضمون نيز با اساسا ربطى به مصحف امام على عليه السّلام ندارند و يا در دلالت بر زيادت به معناى مدعا (نقصان در متن آيات قرآن) ناقصاند.
اخبارى كه محدث نورى براى ادعايش آورده است عبارتاند از:
الف) گروهى از اخبار كه ظاهرشان نشان مىدهد كه اين اضافات از قبيل شرح و تفسير و يا قرائت است؛ مانند كلمهى «و هى صلوة العصر» بعد از ... وَ الصَّلاةِ الْوُسْطى (1)و جملهى «الى آخر الدهر» بعد از إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِي خُسْرٍ (2)و تعبير «آل محمد» در آيهى إنّ اللّه اصطفى آدم و نوحا و آل إبراهيم و آل عمران- و آل محمد- على العالمين (3)و ... (4)
اين موارد به شرح و تفسير آيات شبيهترند تا به تعابيرى از جوهرهى قرآن. در اين روايات- بر فرض صحت صدور- نماز وسطى را به نماز عصر تفسير كرده و دربارهى خسارت انسان قيد هميشگى را براى توضيح افزوده و آل محمد كه قطعا جزو آل ابراهيم مىباشند را تعيين كرده است و يا يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأَنْفالِ كه «يسألونك الانفال»، نيز قرائت شده است و اين قرائتى معتبر است. (5)
ب) حديثى از طريق احمد بن محمد السيارى است (همان طور كه قبلا ملاحظه كرديد، دانشمندان علم رجال بالاتفاق اين شخص را ضعيف الحديث و فاسد المذهب مىشناسند و كتاب القرائات وى را از اعتبار ساقط مىدانند؛ (6)افزون بر آن، متن روايت
1) 1. همان، ص 105 و ر. ك: قاسم بن سلام، همان، ص 165.
2) 2. همان، ص 106 و ر. ك: جلال الدين سيوطى، الدرّ المنثور، ج 6، ص 65.
3) 3. همان، ص 106 و ر. ك: حاكم حسكانى، همان، ج 1، ص 125.
4) 4. همان، ص 106 به بعد.
5) 5. ابو جعفر طوسى، التبيان، ج 5، ص 86- 87 و ر. ك: محمد بن جرير طبرى، جامع البيان عن تأويل آى القران، ج 6، ص 174.
6) 6. ر. ك: نگارنده، همان، ص 59- 86.
وى هم مدعاى محدث نورى را اثبات نمىكند.) در اين روايت سيارى از هشام از امام صادق عليه السّلام نقل مىكند كه امام آيهاى را بدين گونه قرائت كردند: «و الملائكة حول العرش ... و يستغفرون لمن فى الارض من المؤمنين» هشام به امام مىگويد: فدايت شوم؛ اين [قرائت چگونه است؟ امام مىفرمايد: «اين از همان قرآن است كه بر محمد نازل، و به خط على كه درود خدا بر آن دو باد، نگاشته شده است». در قرآن كريم دو آيه در اين باره هست: آيهى الَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ يَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنا ... (1)
و آيهى ... وَ الْمَلائِكَةُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ يَسْتَغْفِرُونَ لِمَنْ فِي الْأَرْضِ أَلا إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ (2)
آيهى دوم عام و آيهى اول خاص است، حمل عام بر خاص مطابق شيوهى گفتار عرفى است و گفتيم در مصحف امام على عليه السّلام، آيات عام و آيات خاص مشخص شدهاند.
امام صادق عليه السّلام (بر فرض صدور اين حديث) در شرح و تعيين حدود «لمن فى الارض؛ آنان كه در زمين هستند» و به صورت عام است، از «للذين آمنوا ...؛ براى آنان كه ايمان آوردهاند» كه به صورت خاص است، استفاده كرده و عام را بر خاص حمل كرده و در مقام تفسير آيه فرموده است «و يستغفرون لمن فى الارض من المؤمنين» چون پيش از اين گفتيم كه واژهى «إقرأ» براى تفسير نيز به كار مىرفته است.
ج) روايات فساطيط (خيمهها)، كه خلاف تصور محدث نورى (3)، پيش از آن كه تأييدى براى وى باشد، دليلى بر بطلان مدعاى اوست. به زودى اين روايات را خواهيد
ديد كه در آن تصريح دارد تنها تفاوت مصحفى كه امام زمان- عجل اللّه تعالى فرجه الشريف- در زمان ظهور در زير خيمهها آموزش مىدهند، با مصحف موجود، در ترتيب آيات قرآن است. (1)
د) خبرى واحد در كتابهاى بصائر الدرجات (2)، اختيار معرفة الرجال (3)و الكافى كه مضمون آن طبق نقل ثقة الاسلام كلينى از قول ابى نصر بزنطى بدين شرح است:
امام ابو الحسن الرضا عليه السّلام مصحفى به من دادند ... چون آن را گشودم و سورهى «لم يكن» را قرائت كردم، در آن، نام هفتاد تن از قريش را با نام پدرانشان ديدم ... (4)
اين حديث از نظر سند واحد و از نظر متن در مقايسه با مضامين گوناگون آن در كتابهاى مذكور، مضطرب است؛ بنابراين هرگز نمىتوان در موضوعى با اين اهميت، يعنى اثبات متن آيات قرآن، كه جز با تواتر لفظى ثابت نمىشود، به آن استناد كرد و بر فرض صدور و اعتبار، صراحتى در متن اين حديث وجود ندارد كه اين نامها از متن آيات قرآن باشد، همان گونه كه محدث فيض كاشانى مىگويد:
شايد آن نامها در آن مصحف بيان مصداق كافران و مشركان بوده است كه از وحى گرفته شده، نه آن كه جزو متن قرآن به شمار آيد. (5)
ه) حديثى كه مىگويد:
قرآنى كه جبرئيل براى محمد صلّى اللّه عليه و اله آورده هفده هزار آيه دارد.
بحث دربارهى اين حديث به زودى خواهد آمد. (- پرسش 28)
حاصل آن كه، وجود مصحف امام على، بنا به مدارك و شواهد، قابل پذيرش است و از نظر محتوا، مشتمل بر تفسير، تأويل، بيان شأن نزول و ... مىباشد، ليكن در متن آيات وحى با قرآن موجود هيچ تفاوتى نمىكند.
اما پرسشى كه ممكن است در اين جا مطرح شود دربارهى سرنوشت اين مصحف است كه از حيطهى بحث ما خارج است.
تعبير تحريف در نوع اين احاديث- كه تعدادشان حدود 20 عدد است- يا به معناى تغيير در قرائت آيات و يا به معناى تحريف در معناى آيات و مساوق با تفسير به رأى است. بديهى است اين دو معنا ربطى به تحريف به معناى كاستن و افزودن الفاظ قرآن و يا تغيير در جوهرهى آنها- كه مورد نزاع است- ندارد و خللى به سلامت قرآن از تحريف وارد نمىكند. از جملهى اين احاديث، روايتى در كتاب اختيار معرفة الرجال است كه با سند خود از على بن سويد چنين نقل مىكند:
من براى امام كاظم عليه السّلام كه در زندان به سر مىبردند نامهاى نگاشتم؛ حضرت در ضمن پاسخ چنين مرقوم فرمودند: ... اين مردم امانتدار كتاب خدا شدند، پس آن را تحريف و تبديل كردند. (1)
باز ابو جعفر صدوق (ره) به سند خود از جابر بن عبد اللّه انصارى از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و اله مىنويسد:
در روز رستاخيز قرآن و مسجد و عترت مىآيند. قرآن مىگويد: پروردگارا! مرا تحريف كردند و پاره پاره نمودند. مسجد مىگويد: پروردگارا! مرا خراب كردند و عاطل گذاشتند؛ و عترت مىگويند: پروردگارا! ما را طرد كردند و كشتند و پراكنده ساختند. (2)
اين حديث در كتابهاى اهل سنت نيز از جابر بن عبد اللّه انصارى و ابى امامة الباهلى (صدى بن عجلان از صحابه) نقل شده است (1).
مورد ديگر، بخشى از خطبهى امام حسين عليه السّلام در روز عاشورا است. امام به نقل از ابن شهر آشوب خطاب به يزيديان چنين فرموده است:
... شما امتى سركش و گروهى گناهكار و تحريف كنندگان كتاب خدا هستيد. (2)
حديث ديگر از شخصى به نام عبد الاعلى است كه از قول امام صادق عليه السّلام چنين نقل مىكند:
اصحاب العربية يحرفون كلام اللّه- عزّ و جلّ- عن مواضعه؛ عرب زبانان سخن خداوند را از جايگاهش [بيرون بردند و] تحريف كردند. (3)
حديث اخير به معناى تغيير در اداى كلمات و چگونگى قرائت آنهاست كه اساسا بر پايهى اجتهادهاى شخصى است. هر چند اين عمل نوعى تحريف در كلام مىباشد، ليكن ربطى به تحريف به معناى اسقاط يا تغيير در جوهرهى كلام ندارد و از موضع بحث بيرون است.
تعبير «تحريف» در احاديث ديگر نيز به معناى تغيير در مفهوم آيات و تصرف در تفسير و معناى آنهاست و اين اصطلاحى مرسوم در روايات است. دشمنان اهل بيت با اين گونه تحريفها در معانى آيات فضايل اهل بيت را انكار كردند و به جنگ و دشمنى با آنان برخاستند. خطبهى امام حسين عليه السّلام كه در سال 61 هجرى ايراد شده گواهى بر اين مطلب است. در آن زمان قرآن در سراسر گيتى منتشر شده بود و امكان افزايش چيزى در متن يا كاهش آيات منتفى بود. حديثى از امام باقر عليه السّلام نيز اين معنا را تأييد مىكند.
1) 1. جلال الدين سيوطى، جمع الجوامع، ج 3، ص 993 و ر. ك: متقى الهندى، كنز العمال، ج 11، ص 193، رقم 31190، به نقل از مسند احمد بن حنبل، معجم الطبرانى و سنن سعيد بن منصور و سنن ديلمى.
2) 2. محمد بن شهر آشوب، مناقب آل ابى طالب، ج 4، ص 119.
3) 3. سيد ابو القاسم خويى، البيان، ص 228 به نقل از ابن قولويه، كامل الزيارات.
امام مىفرمايد:
... و كان من نبذهم الكتاب أنهم أقاموا حروفه و حرّفوا حدوده ...؛ ... از جمله بىاعتنايى آنان به كتاب خدا اين بود، آنان الفاظ و حروف قرآن را بر پا داشتند [چيزى از الفاظ قرآن كم و زياد نكردند]، اما حدود و قوانين قرآن را تحريف كردند ... (1).
در واقع پيام اين روايات همسان با آيهى شريفهى وَ قالَ الرَّسُولُ يا رَبِّ إِنَّ قَوْمِي اتَّخَذُوا هذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً (2)است. شكوهى پيامبر اكرم از قوم خود، به خاطر تغيير و تحريف در جوهرهى الفاظ آيات وحى نيست، بلكه به خاطر دورى گزيدن از تعاليم واقعى قرآن با تحريف در مفهوم آيات و تفسير نادرست آنهاست كه مصداق بارز هجران از قرآن به شمار مىرود.
محققان اماميه مانند: علامه شيخ محمد جواد بلاغى (3)، علامه عبد الحسين امينى (4)، آية اللّه خوئى (5)، استاد محمد هادى معرفت (6)و ... همين معنا را از اين روايات استنباط كردهاند.
در برخى از احاديث، قرائتهايى را مشاهده مىكنيم كه منسوب به امامان معصوماند؛ قرائاتى كه به صورت خبر واحدند و در طبقهبندى قرائات، گاهى با برخى از قرائتهاى معتبر موافق و گاهى مخالفاند، كه در اصطلاح قرائت شاذ ناميده مىشوند.
بديهى است هرگز نمىتوان با استناد به اين قرائات، سخن از تحريف قرآن گفت؛ چون:
اولا، اثبات متن قرآن تنها با تواتر لفظى- و نه با خبر واحد- امكان پذير است.
ثانيا، اختلاف در قرائات دليل بر اختلاف در متن وحى نيست. قرآن يك حقيقت است و قرائات حقيقتى ديگر. قرآن مجموعهى الفاظ وحى و همانند ناپذير است و قرائات، ادا و چگونگى بيان الفاظ وحى مىباشد و اين دو با يكديگر متفاوتاند؛ بنابراين، اگر در ادا و چگونگى قرائت لفظى از الفاظ قرآن اختلافى باشد، به متن آيه آسيبى نمىرساند.
از جمله احاديث اين گروه حديثى است كه شيخ الطائفه طوسى از شيخ خود مرحوم مفيد (ره) با سند از غالب بن الهذيل نقل مىكند. وى مىگويد:
سألت أبا جعفر عليه السّلام عن قوله تعالى وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ إِلَى الْكَعْبَيْنِ ... (1)على الخفض هى أم على النصب؟ قال: بل هى على الخفض؛ از امام باقر عليه السّلام دربارهى اين آيه پرسيدم آيا [ارجلكم عطف بر لفظ رؤوسكم به كسر است يا [عطف بر محل برؤوسكم به نصب؟ امام فرمود:
[عطف بر لفظ رؤسكم و] به كسر است. (2)
هم اكنون در قرآن «ارجلكم» با علامت نصب خوانده مىشود.
حديث ديگر از ثقة الاسلام كلينى با سند خود از حريز از امام صادق عليه السّلام است.
حريز مىگويد:
امام آيهى شريفهى: فَلَيْسَ عَلَيْهِنَّ جُناحٌ أَنْ يَضَعْنَ ثِيابَهُنَّ (3)را با افزودن حرف «من» چنين قرائت كردند: ... أن يضعن- من- ثيابهنّ.» (4)
حديثى ديگر از ثقة الاسلام كلينى از قول ابا بصير است كه وى مىگويد:
امام صادق عليه السّلام كلمهى «ينطق» در آيهى شريفهى هذا كِتابُنا يَنْطِقُ عَلَيْكُمْ بِالْحَقِّ (1)را، كه به صورت فعل معلوم است، با فعل مجهول «ينطق» قرائت كردند و فرمودند:
هرگز كتاب سخن نگفته و نمىگويد، ليكن رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله سخن گوى كتاب است ... و سوگند به خدا، جبرئيل آيه را چنين بر محمد صلّى اللّه عليه و اله نازل كرد، ليكن اين موردى از كتاب خداست كه تحريف شده است [و آن را به صورت «ينطق» با فعل معلوم قرائت كردند]. (2)
هيچ كس از اماميه، از اين نوع احاديث، تحريف به معناى تغيير در متن آيات وحى را برداشت نكرده، جز محدث نورى كه براى اثبات پندار خود به آنها متشبث شده است؛ در حالى كه (همان طور كه گفتيم) اين احاديث خبر واحدند و نمىتوان با خبر واحد، موضوع بسيار با اهميتى مانند تحريف قرآن را اثبات كرد. شيخ مفيد مىگويد:
اگر كسى بپرسد كه چگونه مىتوان به درستى اين مطلب اذعان كرد كه قرآن موجود بدون هيچ كاستى يا افزايشى همان سخن خداست، در حالى كه شما از امامان معصوم عليهم السّلام روايت داريد كه آنان برخى از آيات را بر خلاف قرائت موجود، قرائت مىكردند؟ [به طور نمونه آنان چنين قرائت مىكردند: «كنتم خير ائمة اخرجت للناس»، «و كذلك جعلناكم ائمة وسطا» و «يسألونك الانفال» و اين قرائتها بر خلاف مصحف موجود [كه در آن «خير أمّة»، «جعلناكم أمّة» و «يسألونك عن الانفال» با حرف «عن»] است.
در پاسخ خواهم گفت: اين اخبار، أخبار آحادند و نمىتوان به صحت آنها يقين پيدا كرد و اين نوع قرائت را از ناحيهى خدا دانست؛ بنابراين، ما در اين اخبار
توقف مىكنيم و طبق مصحف موجود قرائت كرده، از آن عدول نخواهيم كرد؛ چه اين كه مىتوان گفت: هر دو قرائت از ناحيهى خدا نازل شده است. همان طور كه مخالفان ما از اهل سنت نيز بر اين باورند كه قرآن با قرائتهاى گوناگون نازل شده است [بدون آن كه به مسألهى تحريف قرآن ارتباطى داشته باشد]. (1)
گروهى از احاديث، كه آنها را احاديث خيمهها ناميديم، داراى اين مضموناند:
در عصر ظهور حضرت حجة بن الحسن عليه السّلام خيمههايى برافراشته مىشود و در آنها قرآنى بر وفق مصحف امام على عليه السّلام به مردم آموزش داده مىشود؛ در اين هنگام براى آنان كه قرآن موجود را از بر كردهاند دشوارتر است تا آن قرآن را بياموزند؛ چون ترتيب آيات آن بر خلاف ترتيب آيات قرآن موجود است؛ از جمله روايت شيخ مفيد به صورت مرسل از جابر جعفى از امام باقر عليه السّلام است كه چنين نقل مىكند:
اذا قام قائم آل محمد صلّى اللّه عليه و اله ضرب فساطيط لمن يعلّم الناس القرآن على ما انزل اللّه، فأصعب ما يكون على من حفظه اليوم، لأنه يخالف فيه التأليف؛ هنگامى كه قائم آل محمد صلّى اللّه عليه و اله قيام كند، خيمههايى براى آموزگاران قرآن برپا مىكند تا قرآن را به همان صورتى كه خداوند نازل كرده است، آموزش دهند؛ در اين صورت، براى افرادى كه قرآن موجود را از بر كردهاند دشوارتر از ديگران خواهد بود [تا آن را بياموزند]؛ چون [ترتيب آيات در] آن قرآن، مخالف [با ترتيب آيات در] قرآن موجود است.
حديث ديگر از مرحوم كلينى است. وى با سند خود از سالم بن سلمه چنين نقل مىكند:
مردى نزد امام صادق عليه السّلام قرآن مىخواند و من كلماتى را مىشنيدم كه بر طبق قرائت رايج مردم نبود. امام عليه السّلام به وى فرمود: از اين قرائت خوددارى كن و
1) 1. شيخ مفيد، المسائل السروية، المسألة التاسعة، ص 78.
همان طور كه مردم قرائت مىكنند قرآن بخوان، تا آن كه قائم ما (عج) ظهور كند، فاذا قام القائم عليه السّلام قرأ كتاب اللّه عزّ و جلّ على حده و أخرج المصحف الذى كتبه علي عليه السّلام؛ پس حضرت هنگام ظهور، كتاب خدا را بر حد [واقعىاش قرائت مىكند و مصحفى را كه امام على نگاشته است ظاهر مىسازد. (1)
اخبارى ديگرى نيز به همين معنا هست. (2)مجموعهى اين اخبار با اخبارى كه دربارهى مصحف امام على عليه السّلام است، پيوند ناگسستنى دارد؛ هر دو گروه دربارهى يك قرآن كه همان مصحف امام على عليه السّلام است خبر مىدهند.
در پاسخ به پرسشهاى 21 و 22 دربارهى وجود، ساختار و محتواى مصحف امام على عليه السّلام و مناقشاتى كه دربارهى آن شده است، به تفصيل بحث كرديم. توجه به تعبير «قرأ» در نوع اين روايات، كه اعم از قرائت متن آيات همراه با شرح و تفسير است (- پرسش 14) مدلول واقعى آنها را روشن مىكند استاد معرفت در بررسى مفاد اين احاديث مىفرمايد:
... در اين حديث كه مىفرمايد: «... قرأ كتاب اللّه على حدّه ...»؛ يعنى حضرت قرآن را بر همان بافت و قرائت واقعى بر طبق آنچه كه خدا نازل كرده بدون هيچ تغييرى، قرائت خواهند كرد؛ بدون آن كه چيزى از خصوصيات زمانى، مكانى، موردى و ... نزول قرآن از دست برود. (3)
اين احاديث كه نسبت به گروههاى ديگر از كميّت بيشترى برخوردارند، در منابع اهل سنت نيز كم و بيش يافت مىشوند؛ از جمله حديث ثقة الاسلام كلينى با سند خود از
ابى الحسن عليه السّلام است كه امام مىفرمايد:
ولاية علي بن أبي طالب مكتوبة في جميع صحف الأنبياء و لن يبعث اللّه رسولا إلّا بنبوة محمد و ولاية وصيّه صلّى اللّه عليه و اله؛ ولايت على بن ابى طالب در تمام كتابهاى انبيا نوشته شده است و خداوند هيچ پيغمبرى را مبعوث نكرد مگر آن كه [جزو رسالتش نبوت محمد و ولايت جانشين وى را خبر داد. (1)
مضمون اين حديث در منابع اهل سنت، در كتاب شواهد التنزيل از حاكم حسكانى، از دانشمندان اهل سنت در قرن پنجم هجرى، نيز نقل شده است. وى با سند خود از عبد اللّه بن مسعود چنين مىآورد:
قال النبى صلّى اللّه عليه و اله يا عبد اللّه أتانى الملك فقال: يا محمد وَ سْئَلْ مَنْ أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنا على من بعثوا. قلت: على ما بعثوا؟ قال: على ولايتك و ولاية علي بن أبي طالب؛ پيامبر فرمودند: اى عبد اللّه بن مسعود، فرشتهى وحى نزد من آمد؛ پس [اين آيه را] گفت: اى محمد «بپرس از كسانى كه پيش از تو از پيامبران فرستاديم» براى چه چيز به رسالت مبعوث شدند. گفتم: براى چه مبعوث شدند؟ گفت: بر [اعلان ولايت تو و ولايت على بن ابى طالب. (2)
حاكم نيشابورى، مؤلف كتاب پرآوازهى مستدرك على الصحيحين، همين حديث را در كتاب معرفة علوم الحديث نقل كرده است. (3)ابن عساكر نيز در شرح حال امير مؤمنان على عليه السّلام در كتاب معروف خود، تاريخ مدينة دمشق به نقل از حاكم نيشابورى (4)، و نيز خطيب خوارزمى در كتاب المناقب (5)و ثعلبى در تفسير الكشف و البيان
1) 1. ابو جعفر كلينى، همان، ج 1، ص 437، رقم 6.
2) 2. عبيد اللّه الحاكم الحسكانى، شواهد التنزيل لقواعد التفضيل، تحقيق محمد باقر المحمودى، ج 2، ص 222
3) 3. ابو عبد اللّه الحاكم النيسابورى، معرفة علوم الحديث، تصحيح المعظم حسين، النوع 24، ص 92.
4) 4. على بن الحسن المعروف بابن عساكر ترجمة الامام على عليه السّلام من تاريخ دمشق، تحقيق محمد باقر المحمودى، ج 2، ص 79، رقم 602.
5) 5. موفق بن احمد الخوارزمى، المناقب، تحقيق مالك المحمودى، فصل 19، ص 221.
اين حديث را آوردهاند. (1)
تمام اين افراد از دانشمندان نامور اهل سنت به شمار مىآيند.
حديثى ديگر از تفسير عياشى از امام صادق عليه السّلام بدين شرح است:
لو قرئ القرآن- كما انزل- لألفيتنا فيه مسمّين؛ اگر قرآن همان طور كه نازل شده خوانده مىشد، ما را با نام در آن مىيافتيد. (2)
مضمون اين حديث از امام باقر عليه السّلام نيز نقل شده است (3).
روايت ديگرى از امام باقر عليه السّلام در كتابهاى كافى و تفسير عياشى ذكر شده است. امام مىفرمايد:
نزل القرآن على أربعة أرباع: ربع فينا و ربع فى عدوّنا و ربع سنن و امثال و ربع فرائض و أحكام (4)قرآن بر چهار بخش نازل شده است: يك چهارم دربارهى [فضايل و مناقب ما، يك چهارم دربارهى دشمنان ما، يك چهارم سنتها و أمثال و يك چهارم فرايض و احكام.
مضمون اين حديث در كتاب كنز الفوائد كراجكى با سندهاى متعدد از ابن عباس (5)و نيز كتاب تفسير فرات كوفى آن هم با چند سند از أصبغ بن نباته از امام على عليه السّلام نيز نقل شده است. (6)
ابن مغازلى شافعى (م. 483 ق.) نيز با سند خود از ابن عباس نظير همين حديث را از پيغمبر خدا صلّى اللّه عليه و اله چنين نقل مىكند:
... فقال النبى صلّى اللّه عليه و اله [لاصحابه مم تعجبون، ان القرآن أربعة أرباع: فربع فينا
1) 1. احمد بن محمد الثعلبى، الكشف و البيان فى تفسير القرآن، مخطوط: جزء 4، ص 335.
2) 2. عياشى، همان، ج 1، ص 13، رقم 4.
3) 3. همان: ج 1، ص 13، رقم 5.
4) 4. ابو جعفر كلينى، همان، ج 2، فضل القرآن، ص 627، رقم 4، و ر. ك: عياشى، همان، ج 1، ص 9، رقم 1.
5) 5. محمد بن على كراجكى، كنز الفوائد، تحقيق عبد الله نعمه.
6) 6. فرات بن ابراهيم، تفسير فرات كوفى، تحقيق محمد الكاظم، ص 46، رقم 1- 2.
اهل البيت خاصة و ربع فى أعدائنا و ربع حلال و حرام و ربع فرائض و احكام و اللّه انزل فى علي كرائم القرآن (1)پيغمبر صلّى اللّه عليه و اله [به ياران خود] فرمود:
از چه در شگفتيد! قرآن چهار بخش است: يك چهارم به طور خاص دربارهى ما اهل بيت، يك چهارم دربارهى دشمنان ما، يك چهارم حلال و حرام و يك چهارم فرايض و احكام. به خدا سوگند كرايم قرآن دربارهى على عليه السّلام نازل شده است.
قندوزى حنفى نيز اين حديث را آورده است (2)و غياث الدين بن همام مىگويد:
حافظ ابو بكر بن احمد بن موسى بن مردويه با سند خود از على- كرم اللّه وجهه- نيز اين حديث را نقل كرده است. (3)
حاكم حسكانى نيز اين حديث را ذكر كرده است (4).
آيا اين اخبار حكايت از تحريف قرآن دارند؟ آيا نامهاى ائمهى طاهرين در قرآن بوده و بر اثر تحريف ساقط شدهاند؟
به نظر ما هيچ محققى به خود اجازه نمىدهد به استناد اين اخبار سر از پندار تحريف درآورد و بگويد: يك چهارم آيات قرآن دربارهى اهل بيت بوده كه با تحريف اسقاط شده است؟! چطور چنين چيزى ممكن است، در حالى كه اگر به مفاهيم «تنزيل» و «اقراء» توجه كنيم (- پرسشهاى 13، 14 و 15) و شأن نزول آيات و جرى و تطبيق و مصداق كامل آيات را در نظر آوريم، به روشنى در مىيابيم مراد معصوم عليه السّلام از اين كه مىفرمايد: «يك چهارم قرآن درباره ماست». و يا مىفرمايد: «اگر قرآن همانطور كه نازل شده خوانده مىشد، ما را با نام مىيافتيد». و ... بيان نشانههاى ويژه و صفات روشن اهل بيت عليهم السّلام در قرآن است؛ به گونهاى كه هر صاحب درك و قرآنشناس به دور از هوى
1) 1. على بن محمد شافعى، مشهور به ابن مغازلى، مناقب الامام على بن ابى طالب، تحقيق محمد باقر البهبودى، ص 328، رقم 375.
2) 2. ر. ك: سليمان بن ابراهيم القندوزى الحنفى، ينابيع المودة، ج اسلامبول، ص 126 و چ نجف، ص 148.
3) 3. قياس الدين، حبيب السير، ج 2، ص 13.
4) 4. الحاكم الحسكانى، شواهد التنزيل، ج 1، ص 44- 45 و 47.
و هوس با تدبر در آيات، بدون ترديد، ولايت اهل بيت و فضايل و مناقب آنها را مىيابد.
كافى است روايات شيعه و اهل سنت را در اين زمينه ملاحظه كنيم. طبق اين روايات، شأن نزول و تأويل بسيارى از آيات دربارهى عترت رسول اكرم صلّى اللّه عليه و اله به ويژه امام على عليه السّلام است؛ (1)به طور نمونه، ابن عساكر از قول ابن عباس مىنويسد:
ما نزل فى أحد من كتاب اللّه تعالى ما نزل فى علي؛ در كتاب خدا دربارهى احدى به اندازهى [امام على عليه السّلام آيه نازل نشده است. (2)
طبرانى و خوارزمى و ديگران از قول ابن عباس نقل مىكنند:
ما أنزل اللّه يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إلّا و عليّ اميرها و شريفها و لقد عاتب اللّه أصحاب محمد فى غير مكان و ما ذكر عليّا إلّا بخير؛ خداوند هيچ آيهاى را خطاب به مؤمنان نازل نكرد، جز آن كه على عليه السّلام سرآمد آنهاست. خداوند اصحاب محمد صلّى اللّه عليه و اله را در مواردى متعدد سرزنش كرده، ليكن دربارهى على عليه السّلام جز خير و خوبى ياد نكرده است. (3)
و باز اين حديث مشهور از زبان مبارك پيغمبر خدا صلّى اللّه عليه و اله مىفرمايد:
إنّ منكم من يقاتل على تأويل القرآن كما قاتلت على تنزيله؛ از شما كسى است كه بر طبق تأويل قرآن مىجنگند، همان طور كه من بر طبق تنزيل قرآن جنگيدم. (4)
1) 1. ر. ك: حسكانى، وى دهها روايت در كتاب شواهد التنزيل خود در اين زمينه آورده است.
2) 2. ابن عساكر، ترجمة الامام على بن ابى طالب من تاريخ دمشق، ج 2، ص 428، رقم 935- 940.
3) 3. طبرانى، المعجم الكبير، ج 11، رقم 11687؛ خوارزمى، المناقب، ص 179 و نيز ر. ك: حسكانى، همان، ج 1، ص 53؛: محمد بن سليمان الكوفى، مناقب الامام امير المؤمنين على بن ابى طالب، تحقيق محمد باقر المحمودى، ج 1، رقم 67 و 81؛ ابو نعيم اصفهانى، همان، ج 1، ص 64.
4) 4. احمد بن شعيب نسائى، خصائص امير المؤمنين على بن ابى طالب، تحقيق محمد الكاظم المحمودى، ص 166، رقم 156. اين حديث مدارك و سندهاى متعددى دارد كه محقق كتاب در پانوشتها به آنها اشاره كرده است.
اين حديث حكايت از اين دارد كه امام على عليه السّلام و سپاهيانشان، بخشى از تأويل آيات قرآن، و آنان كه در برابر امام صفآرايى كردند، تأويل بخشى ديگر از همان آياتى مىباشند كه در ظاهر تنزيلى دربارهى پيغمبر خدا صلّى اللّه عليه و اله و دشمنان ايشان نازل شده است؛ بنابراين، اين كه مىفرمايد: «ربع قرآن دربارهى اهل بيت و ربع آن دربارهى دشمنان آنهاست»، به اين معناست كه ربع تأويل قرآن دربارهى عترت و ربع تأويل آن دربارهى دشمنان آنهاست؛ چون دشمن يك نفر از آنها دشمن همهى آنهاست. اين نكته از مضامين احاديث متعددى استفاده مىشود كه مىگويد:
قرآن [مانند موجودى زنده دايم در جريان و سريان است و آيات آن در هر زمان بر گروهى تطبيق مىشود. (1)
عياشى، همان، ج 1، ص 10، رقم 7.
شاهد بر اين معنا از اين گروه از روايات، احاديثى است كه تصريح مىكند نام ائمهى اطهار به صورت مشخص در قرآن به كار نرفته است. در بين اين احاديث حديث صحيح السند نيز هست؛ از جمله حديث ثقة الاسلام كلينى با سند صحيح از ابا بصير كه مىگويد:
سألت أبا عبد اللّه عليه السّلام عن قوله تعالى: أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ ... قال: نزلت في علي و الحسن و الحسين، قلت: إنّ الناس يقولون فما باله لم يسمّ عليّا و أهل بيته في كتاب اللّه؟ قال عليه السّلام فقولوا لهم: إنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله نزلت عليه الصلاة و لم يسمّ لهم ثلاثا و لا أربعا، حتى كان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله الذي فسّر لهم ذلك؛ از امام صادق دربارهى [معناى آيهى أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ ... پرسيدم. امام فرمود: اين آيه دربارهى على و حسن و حسين عليهما السّلام نازل شده است. گفتم: مردم مىگويند چرا نام على و اهل بيتش در
1) 1. مانند حديثى كه عياشى از امام باقر عليه السّلام به اين صورت نقل مىكند: «... و لو ان الآية اذا نزلت فى قوم ثم مات اولئك القوم ماتت الآية لما بقى من القرآن شيء، و لكن القرآن يجرى أوّله على آخره ماداّمت السماوات و الارض ...؛ اگر آيهاى تنها دربارهى قومى نازل شده باشد، آن قوم كه بميرند آيه هم مىميرد و از قرآن چيزى باقى نمىماند، ليكن قرآن دايم در جريان است تا زمانى كه آسمانها و زمين برپاست».
كتاب خدا نيامده است؟ حضرت فرمود: به آنان بگو، بر رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله نماز نازل شد، ولى نامى از 3 ركعت و 4 ركعت آن در قرآن نيست؛ تا آن كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله [تعداد ركعات و احكام نماز را] براى مردم تفسير كردند [دربارهى اولى الامر نيز همين طور، شرح و تفسير آن به عهدهى رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله است . (1)
آية اللّه خوئى در پى اين حديث مىنويسد:
اين حديث صحيح بر تمام آن روايات حاكم است [يا لااقل نص در مراد، و آن روايات ظاهر در مرادند] و مراد آنها را روشن مىكند به اين كه نام ائمه عليهم السّلام در قرآن با صفات و ويژگىهايشان و نه با ذكر نام متعارف آنها، آمده است. (2)
امام خمينى (رض) نيز سخن نغزى دارد كه بايد قول فصل در اين زمينه به حساب آيد. ايشان مىفرمايد:
اگر كتاب الهى پر از نام اهل بيت و نام امير مؤمنان و اثبات وصايت و امامت ايشان با اسم بوده است [و سپس با تحريف ساقط شده ، چرا خود امام على، فاطمه، حسن و حسين عليهم السّلام و نيز سلمان، ابوذر، مقداد، عمار و سايرين از ياران امام على عليه السّلام، كه دايم بر خلافت امام على عليه السّلام احتجاج مىكردند، هرگز به آن آيات احتجاج نكردند؟!
چرا آنان به احاديث نبوى [در تفسير آيات استدلال مىكردند، با آن كه قرآن در ميان آنان بوده است؟! (3).
مىشوند؟
ظاهر اين اخبار از اسقاط برخى از كلمات يا جملههايى از آيات وحى خبر مىدهد.
اين اخبار را مىتوان در چند دسته مورد بررسى قرار داد:
دستهى اول: اخبارى كه با صراحت نشان مىدهند كه عبارت حذف شده، شرح و تفسير آيه است؛ مانند اين حديث از ثقة الاسلام كلينى (ره) كه قرائت امام على عليه السّلام از اين آيه را چنين گزارش مىدهد:
وَ إِذا تَوَلَّى سَعى فِي الْأَرْضِ لِيُفْسِدَ فِيها وَ يُهْلِكَ الْحَرْثَ وَ النَّسْلَ (1)بظلمه و سوء سريرته. (2)
امام در مقام تفسير آيه، ستمگرى و نهاد زشت مفسدان را علت پايمال كردن كشت و نسل مىشناسند.
حديث ديگرى نيز از ثقة الاسلام كلينى از امام صادق عليه السّلام دربارهى آيهى وَ إِنْ تَلْوُوا أَوْ تُعْرِضُوا نقل شده است كه مىفرمايد:
قال: و ان تلووا- الأمر- و تعرضوا- عمّا أمرتم به- فَإِنَّ اللَّهَ كانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيراً (3)
ظاهر حديث از تفسير و شرح آيه خبر مىدهد.
دستهى دوم: احاديثى كه در پى آنها سخن از «تنزيل» و «تأويل» آيه است؛ مانند اين حديث از امام صادق عليه السّلام كه مىفرمايد:
وَ كُنْتُمْ عَلى شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ فَأَنْقَذَكُمْ مِنْها- بمحمد- (4)قال: هكذا و اللّه نزل بها جبرائيل على محمد عليهما السّلام (5).
و باز حديثى ديگر از امام باقر عليه السّلام است كه مىفرمايد:
نزل جبرئيل بهذه الاية هكذا: (1)فَأَبى أَكْثَرُ النَّاسِ- بولاية على- إِلَّا كُفُوراً (2)حديثى ديگر نيز از عمار ساباطى است كه از امام صادق عليه السّلام دربارهى آيهى زير چنين نقل مىكند:
قال تعالى بشأن علي عليه السّلام: أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّيْلِ ساجِداً وَ قائِماً يَحْذَرُ الْآخِرَةَ وَ يَرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِ قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ- أن محمدا رسول اللّه- وَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ- أن محمدا رسول اللّه و أنّه ساحر كذّاب- إِنَّما يَتَذَكَّرُ أُولُوا الْأَلْبابِ (3)ثم قال ابو عبد اللّه عليه السّلام: هذا تأويل يا عمار. (4)
اين احاديث بر اين دلالت ندارند كه زيادهها از جنس وحى قرآنى بوده سپس با تحريف ساقط شدهاند، بلكه محتوا و سبك اين احاديث، با توجه به شرح واژههاى «تنزيل» و «تأويل»- كه پيش از اين گذشت- به خوبى نشان مىدهد كه مراد از اين زيادهها، شرح و تفسير آيه، به عنوان تأويل و يا تنزيل از جانب خداست؛ چون- همان طور كه گفتيم- هر آن چه از سوى خدا نازل مىشود حتما نبايد وحى قرآنى باشد، بلكه نوعى وحى براى شرح و تفسير آيات وجود دارد كه آن هم نازل شده از سوى خداست و تأويل و يا تنزيل آيه شناخته مىشود. در واقع امام معصوم عليه السّلام با تعبير «هكذا نزل جبرائيل؛ جبرئيل آيه را اين چنين نازل كرد»، بر اين مطلب تأكيد مىورزند كه اگر آيه را با اين معنايى كه گفتيم درك كنيد، به مقصود خدا به همان گونه كه جبرائيل نازل كرده راه يافتهايد، در غير اين صورت، از واقعيت آيه دور شدهايد.
بر فرض هم كه تعبير «هكذا نزل» ظهور در معناى آيه نداشته باشد، قرينهى ادلهى سلامت قرآن از تحريف، به آن ظهور مىبخشد.
محققان اماميه نيز همين معنا را از احاديث برداشت كردهاند؛ از جمله سيد على بن
طاووس (م. 644 ه. ق) مىگويد:
ابن مغازلى از فقهاى شافعى در كتاب مناقب با سند خود از جابر بن عبد اللّه انصارى چنين آورده است: پيغمبر خدا صلّى اللّه عليه و اله در سرزمين منى سخن گفتند (سپس آن را ذكر مىكند تا كه مىگويد:) آن گاه اين آيه نازل شد: (فَاسْتَمْسِكْ بِالَّذِي أُوحِيَ إِلَيْكَ- في أمر علي- إِنَّكَ عَلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ- و انّ عليّا لعلم الساعة- وَ إِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ وَ لِقَوْمِكَ وَ سَوْفَ تُسْئَلُونَ- عن علي بن أبي طالب-). (1)
سپس ابن طاووس مىگويد:
پارهاى از الفاظ مذكور كه بر پيغمبر صلّى اللّه عليه و اله نازل شده آيات قرآن و پارهاى ديگر تأويل آنهاست. (2)
دستهى سوم: احاديثى كه در صدد بيان كاملترين مصداق آيهاند؛ مانند حديثى از ثقة الاسلام كلينى كه با سند مقطوع چنين نقل كرده است:
قرأ رجل عند أبي عبد اللّه عليه السّلام: وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ ... (3)فقال: ليس هكذا هي، إنّما هي: و المأمونون، فنحن المأمونون. (4)
اين كه امام در اين حديث مىفرمايد: «ليس هكذا هي» يعنى: عموم مؤمنان از اين آيه مدنظر نيستند، بلكه مراد مؤمنان كاملى هستند كه در مقام أمن جاى گرفتهاند و آنان كسان ديگرى جز ما نيستند. علامه مجلسى نيز در اين زمينه مىگويد:
مراد امام اين است كه «مؤمنان» در اين آيه در برابر «كافران» نيست تا همهى آنان را شامل شود، بلكه مراد، مؤمنان كاملى هستند كه از خطا در امان و از
لغزش معصوماند و آنان تنها ائمهى طاهرين عليهم السّلام مىباشند. (1)
دستهى چهارم: حديثى كه در مقام بيان كميّت آيات قرآن است:
مرحوم ثقة الاسلام كلينى، با سند خود از امام صادق عليه السّلام چنين خبر مىدهد:
إنّ القرآن الذي جاء به جبرائيل إلى محمد صلّى اللّه عليه و اله سبعة عشر ألف آية؛ قرآنى كه جبرائيل براى محمد صلّى اللّه عليه و اله آورده است، هفده هزار آيه دارد. (2)
برخى به ظاهر اين حديث تمسك كرده و آن را دال بر حذف بيش از 3/ 2 از آيات قرآن دانستهاند. آنان بدون دليل اين حديث را- چنان كه گفتيم- از جمله دليلهاى خود بر وجود آياتى بيش از آيات قرآن موجود، در مصحف امام على عليه السّلام به شمار مىآورند؛ ليكن اين پندارى بيش نيست و نمىتوان به ظاهر اين حديث تمسك كرد. همان طور كه جملهى محققان اماميه بر اين باورند؛ چون:
اولا: در برخى از نسخههاى كتاب كافى اين حديث به اين صورت آمده است:
إنّ القرآن الذي جاء به جبرئيل إلى محمد صلّى اللّه عليه و اله سبعة آلاف آية؛ قرآنى كه جبرئيل براى محمد صلّى اللّه عليه و اله آورد هفت هزار آيه دارد. (3)
و عدد هفت هزار، عددى تقريبى است كه باتعداد آيات قرآن انطباق دارد.
محدث فيض كاشانى در الوافى اين حديث را به نقل از كتاب كافى به همين صورت آورده است؛ (4)و از نظر بزرگان، نسخههايى از كتاب كافى كه نزد فيض كاشانى بودند، از صحت و اتقان بيشترى برخوردار بودهاند. (5)
1) 1. محمد باقر مجلسى، مرآة العقول، ج 5، ص 79.
2) 2. ابو جعفر كلينى، همان، ج 2، ص 634، رقم 28.
3) 3. محسن فيض كاشانى، الوافى، به نقل از: محمد هادى معرفت، صيانة القرآن عن التحريف، ص 264 و ر. ك: محسن فيض كاشانى، الصافى فى تفسير القرآن، تصحيح شيخ حسين الأعلمى، ج 1، ص 49.
4) 4. همان.
5) 5. ر. ك: ميرزا ابو الحسن شعرانى، مقدمهى الوافى: ج 1، ص 2. مرحوم شعرانى در تعليقه بر شرح كافى ملا صالح مازندرانى، بر اين باورند كه لفظ «عشر» در «سبعة عشر» از لغزشهاى نسخهنويسان كتاب.
ثانيا: بر فرض كه اين حديث به صورت هفده هزار آيه باشد، اين محدث بزرگ شيعه، ابو جعفر صدوق (386 ه. ق) است كه آن را علاج و عدد زايد بر آيات موجود را حمل بر احاديث قدسى كرده است. ايشان كه در مقام بيان اعتقادات اماميه است مىگويد:
اعتقاد و باور ما اين است كه قرآنى كه خداوند بر پيغمبرش محمد صلّى اللّه عليه و اله فرو فرستاده، همين قرآن شناخته شده و معروف ميان مردم است و قرآن هرگز بيش از اين نيست ... و هر كس به ما نسبت دهد قرآن را بيش از اين مىدانيم، به ما افترا بسته و دروغ مىگويد ....
بلكه مىگوييم نوعى از وحى، كه از جنس وحى قرآن نيست، به اندازهاى نازل شده كه اگر آن را با تعداد آيات قرآن جمع كنيم، به 17 هزار آيه مىرسد؛ مانند اين سخن جبرئيل به پيغمبر صلّى اللّه عليه و اله [كه نوعى وحى نازل از سوى خداست : «ان اللّه تعالى يقول لك يا محمد، دار خلقى و ...؛ خداوند تعالى به تو مىگويد: اى محمد، با آفريدههاى من مدارا كن و ...» و مانند آن، كه بسيارند و جملگى وحى غير قرآنى هستند؛ چون اگر [از سنخ وحى قرآنى بودند بايد در قرآن مىبودند و هرگز از آن جدا نمىشدند ... (1)
ثالثا: اگر پاسخ مرحوم صدوق را كافى ندانيم، هرگز نمىتوانيم به مفاد اين حديث ملتزم شويم، چون شيوهى ائمه عليهم السّلام، براى همگان مشهود است. هرگز آنان در امرى بسيار بزرگ، مانند قرآن، سخنى نمىگويند كه مايهى حيرت و سرگردانى ديگران شود بدون آن كه دليل و يا حتى مصداقى براى آن بياورند. در «شناخت تفاوتهاى اساسى در روايات فريقين»، گفتيم شما هرگز، در هيچ كدام از منابع شيعى معتبر و غير معتبر، روايتى پيدا نمىكنيد كه آيهاى از آيات قرآن را نشان دهد و از حذف تمام آن از قرآن موجود
1) كافى و يا از راوى اين حديث است. ر. ك: محمد صالح المازندرانى، شرح جامع على الكافى، تعليق ميرزا ابو الحسن الشعرانى، ج 11، ص 76.
خبر دهد، تا مصداقى از دو ثلث قرآنى باشد كه طبق اين حديث از قرآن ساقط شده است، بلكه- همان گونه كه گروههاى گوناگون اين احاديث را ملاحظه كرديد- تمام احاديث تحريف نما تنها از حذف كلمه و يا عبارتى از آيهى قرآن حكايت مىكنند.
بنابراين، چطور ممكن است بيش از ده هزار آيه كاملا از قرآن حذف شده باشد، بدون آن كه بتوان يك مورد از آن را در منابع پيدا كرد؛ پس اين خبر يا مجعول است و يا راوى آن به خطا رفته است و بر فرض صحت صدور و عدم خطاى راوى، امام عليه السّلام در مقام بيان جملگى وحى نازل شده، اعم از وحى قرآنى و وحى غير قرآنى است؛ همان طور كه مرحوم ابو جعفر صدوق احتمال دادهاند؛ ضمن اين كه با اصل خلقيت اسلام و حديث ثقلين و حكمت الهى و هدايت نمىسازد؛ چون در اين صورت عمدهى كتاب الهى از بين رفته است.
احاديث ياد شده- با توجه به ادلّهى قطعيهى سلامت قرآن از تحريف، و شواهد درونى و بيرونى آنها- بر فرض صدورشان از معصوم عليه السّلام، از جنس بيان مصداق كامل، شأن نزول آيه، قرائت خاص، وحى غير قرآنى به صورت تنزيل و تأويل و ... مىباشد. اگر اين احاديث قابل حمل بر معانى مذكور يا هر معناى معقولى كه خللى بر سلامت قرآن از تحريف وارد نكند، نباشند، از اعتبار ساقطاند؛ چون با ادلهى سلامت قرآن از تحريف، از جمله خود قرآن معارضاند. اين احتمال نيز وجود دارد كه برخى از اين احاديث، در شكل اصلى صدورشان از معصوم، معناى درست و قابل قبولى داشتهاند، ليكن راوى در مقام نقل حديث سهوا يا عمدا الفاظ آن را تغيير داده و موجب شده است حديث به شكل ديگرى در آيد و حمل آن بر معناى درست با دشوارى رو به رو شود؛ به طور نمونه، ممكن است امام فرموده باشد: «نزلت الآية في كذا؛ شأن نزول يا تفسير آيه چنين است»، ليكن راوى كلمهى «في» را حذف كرده و گفته است: «نزلت الآية كذا؛ آيه چنين نازل شده است». پيش از اين نيز ملاحظه كرديد، احاديث متواتر از معصومان عليهم السّلام كه سخن از عرضهى انديشهها و اخبار بر قرآن دارند، به ما انديشهى قرآن محورى انديشيدن را
مىآموزند و ما را از هر نوع سرگردانى و بيراهه نجات مىدهند؛ بنابراين، ما با در اختيار داشتن معيار جاودانه و قطعى قرآن از هر نوع توجيه غير معقول در مورد احاديث تحريف نما بىنيازيم و هرگاه نتوانيم آنها را به نحو قابل قبولى توجيه كنيم، از اعتبار ساقط مىنماييم. خلاف برخى از اهل سنت كه چنين معيارى (عرض روايات بر قرآن) را دستاورد زنادقه مىشناسند و از اين رو گاهى ناچارند به پندارهايى مانند «نسخ التلاوة» پناه ببرند؛ پندارى كه نه تنها مشكل را حل نمىكند بلكه بر آن مىافزايد. آية اللّه خويى پس از بيان ادلهى سلامت قرآن از تحريف و بررسى و نقد درخور روايات تحريف نما چنين مىگويد:
از آنچه گفتيم براى خواننده روشن مىشود كه قول به تحريف قرآن، پندار و خرافهاى است كه جز ناتوان خرد، يا كسى كه اطراف بحث را خوب نكاويده، يا كسى كه تحريف را پيش فرض خود قرار داده و به آن گرايش دارد، بدان قايل نمىشود؛ اما خردمند با انصاف ژرفنگر هرگز در بطلان تحريف قرآن و خرافه بودن اين پندار ترديد نمىكند. (1)
پيش از اين در بررسى ادلهى سلامت قرآن از تحريف گواهى انبوهى از دانشمندان اماميه (حدود 45 نفر از قدما و متأخران) را دربارهى سلامت قرآن از تحريف ملاحظه كرديم. آراى اين دانشمندان از كتابهاى تفسيرى، كلامى، علوم قرآنى، اصولى و فقهى گرد آمده بود.
افزون بر آنان، دانشمندان ديگرى نيز با صراحت بر تحريف ناپذيرى قرآن گواهى دادهاند، مانند: سيد رضى (م. 406 ق.) در حقائق التأويل في متشابه التنزيل (2)، قطب الدين راوندى (م. 573 ق.) در الخرائج و الجرائح (3)، جمال الدين مقداد سيورى (م. 826 ق.) در
كنز العرفان (1)، و ... و از متأخران: شيخ ابراهيم كلباسى (م. 1262 ق.) در اشارات الاصول (2)، محمد صادق موسوى خوانسارى (م. پس از 1294 ق.) در ضياء التفاسير (3)، شيخ محمد نهاوندى (م. 1371 ق.) در نفحات الرحمن (4)و ديگران.
از اهل سنت، آنان كه دستى بر تحقيق دارند و منصفاند، هرگز در داورى خود اماميه را متهم به گرايش به تحريف قرآن نمىكنند؛ چون مىدانند:
در سراسر گيتى، هر فرقهاى از مسلمين (و غير مسلمين)، تنها با همين قرآن زندگى مىكند؛
استدلال اماميه بر سلامت قرآن از تحريف و پاسخهاى آنان به پندارهاى تحريف گرايان، متين و روشن است؛
دانشمندان اماميه (در طول تاريخ) با صراحت، بر سلامت قرآن از تحريف گواهى دادهاند؛
بين كتابهايى كه براى جمعآورى احاديث نگاشته شدهاند و در آنها احاديث تحريف نما به چشم مىخورد، با كتابهايى كه در صدد بيان محتوا و فقه رواياتاند، كه پس از جرح و تعديل و بررسى صحت و سقم آنهاست، تفاوت است؛
در نگاه نخست، انبوه روايات موهم به تحريف در منابع هر دو فريق يافت مىشوند، ولى در منابع اهل سنت بيش از منابع شيعه آمده است. شاهد آن، كتاب فصل الخطاب محدث نورى است كه 7 باب از 12 باب كتابش دربارهى اثبات پندار تحريف، به منابع اهل سنت نظر دارد؛
پندار گرايان و قايلين به تحريف، تعدادى اندك از غير محققاناند و در هر دو فريق هستند كه به زودى خواهيم ديد؛
تنوع روايات تحريف نما در منابع اهل سنت و تعارض ديدگاههاى آنان دربارهى صحت و سقم اين روايات از اماميه بيشتر است؛
و ....
به طور نمونه از اين گروه مىتوان به محمد مدينى، رئيس دانشكدهى شريعت دانشگاه الازهر اشاره كرد. وى مىنويسد:
پناه به خدا اگر گفته شود اماميه به تحريف قرآن باور دارند. تنها رواياتى از اين دست در كتابهاى آنهاست؛ همان طور كه در كتابهاى ما هم هست؛ رواياتى كه اهل تحقيق از هر دو فريق بطلان آنها را بر ملا كردهاند. اگر كسى مدركى بر صحت گفتار ما مىخواهد، [تنها كافى است به كتاب اتقان سيوطى رجوع كند، وى در اين كتاب [بخشى از اين روايات موهم به تحريف را گرد آورده است ...
يكى از اهالى مصر در سال 1948 كتابى به نام الفرقان نگاشت؛ اين كتاب پر از احاديث نادرست و غير قابل استناد از منابع و مصادر اهل سنت است. آيا به صرف وجود اين احاديث و اين كتاب مىتوان گفت: اهل سنت منكر قداست قرآناند؟ .... (1)
در برابر اين گروه از اهل سنت، گروهى ديگر (اساسا از فرقهى وهابيان) هستند كه با چشم پوشى از تمام مدارك و شواهد، و متأسفانه غالبا با خيانت در نقل روايات و عبارات و همراه با ناسزاگويى، مىكوشند چنين القا كنند كه شيعيان قايل به تحريفاند و دربارهى سلامت قرآن از تحريف تقيه مىكنند. آنان مصحف پنهانى دارند. ديدگاه اساطين اماميه (مانند شيخ صدوق، شيخ مفيد، شيخ طوسى، علم الهدى و ...) دچار تناقض و ترديد است و ... (2)
در يك تقسيمبندى كلى، اين روايات را مىتوان به پنج دسته تقسيم كرد:
يك: احاديثى كه دلالت بر لحن و خطا در نگارش قرآن كريم دارند؛
دو: احاديثى كه دربارهى تحريف به زياده در قرآن موجود هستند؛
سه: اخبارى كه از القاى شيطان در برخى از آيات و سپس نسخ آن از ناحيهى خدا پرده بر مىدارند؛
چهار: رواياتى كه بر تغيير تعدادى از كلمات مصحف موجود، از ناحيهى برخى از زمامداران، دلالت دارند؛
پنج: احاديثى كه از تحريف قرآن به نقيصه حكايت مىكنند.
اين چند دسته غير از رواياتى هستند كه اهل سنت دربارهى نزول قرآن بر هفت حرف آوردهاند. اخبارى كه در الفاظ و معانى آنها اختلاف زيادى وجود دارد و بطلانشان نزد اهل تحقيق آشكار است.
هم چنين، اين روايات غير از احاديثى هستند كه دربارهى جمع قرآن در عصر خلفا آوردهاند. رواياتى كه در متن آنها تناقض و اضطراب وجود دارد و با خود قرآن و نيز عقل و اجماع مخالفت دارند و از اعتبار ساقطاند. (1)
به نظر ما، طرح احاديث تحريف نما و پاسخ اهل سنت به آنها، حداقل از سه نظر داراى اهميت است:
الف) مقايسهى مضامين احاديث تحريف نما با آيات قرآن
هنگامى كه مضامين اين روايات را با آيات قرآن مقايسه مىكنيم، اوج درخشندگى و اعتلاى ساحت قدسى قرآن بيش از پيش نمايان مىشود؛ چون محتواى پريشان و خالى
1) 1. براى توضيح بيشتر دربارهى اين دو دسته از روايات ر. ك: سيد ابو القاسم خويى، البيان فى تفسير القرآن.
از فخامت و شيوايى اين روايات، گواهى مىدهد كه هيچ ساختار و مضمونى نمىتواند با قرآن برابرى كند و ناگزير ساقط خواهد بود.
ب) مقايسهى مضامين احاديث تحريف نما در مصادر شيعه و اهل سنت
با مقايسهى مضامين احاديث تحريف نما در منابع فريقين، تفاوتهاى جوهرى آنها شناخته و پاسخهاى دانشمندان هر دو گروه بهتر درك مىشود. پيش از اين گفتيم كه گروه زيادى از دانشمندان اهل سنت، با شناخت مصادر هر دو فريق و مقايسهى پاسخهاى آنان، با انصاف داورى مىكنند؛ آنان ساحت قدسى قرآن و دامن تمام مذاهب را از خرافهى تحريف پاك مىدانند؛ ولى گروهى ديگر كه اساسا از انديشههاى وهابيگرى متأثرند، با چشمپوشى از احاديث تحريف نما در مقام اهل سنت و پاسخهاى متقن اساطين اماميه، بىمهابا افترا مىبندند و با داورىهاى غير عادلانهى خود، مىكوشند چهرهى شيعه را مخدوش سازند. به طور نمونه دكتر ناصر بن على القفارى، كه از اين فرقه است، چنين داورى مىكند:
هرگاه سخن از احاديث تحريف در مصادر شيعه به ميان آيد، آنان وجود اين اخبار را با اخبارى كه در مصادر اهل سنت است توجيه مىكنند؛ ليكن اين مقايسه بىمورد است؛ چرا كه اخبار اهل سنت از باب نسخ آيات است و اين نسخ از ناحيهى خداست كه مىفرمايد: ما نَنْسَخْ مِنْ آيَةٍ أَوْ نُنْسِها نَأْتِ بِخَيْرٍ مِنْها أَوْ مِثْلِها؛ «هيچ آيهاى را نسخ نكرديم، يا به فراموشى نبرديم، جز آن كه بهتر از آن يا مانند آن را آورديم.» ولى اخبار شيعه از باب تحريف است و از ناحيهى بشر؛ و فاصلهى زيادى بين اين دو هست ... چگونه مىتوان نسخ را مانند قول به تحريف دانست! اين بيراههاى آشكار و نقشهاى فريبنده است. (1)
قضاوت درست در مورد اين داورى و مانند آن و نيز رفع اتهام از شيعه در گرو بيان احاديث تحريف نما در مصادر اهل سنت، و بررسى مضامين آنهاست.
1) 1. ناصر بن عبد اللّه على القفارى، اصول مذهب الشيعة الامامية الاثنى عشرية، ص 119- 120.
ج) بررسى و نقد نظريهى نسخ التلاوة
اساسا پاسخ دانشمندان اهل سنت به روايات تحريف نما مبتنى بر تئورى نسخ التلاوة است (كه به زودى با معناى آن آشنا خواهيم شد). ليكن موضع بيشتر دانشمندان اماميه مبتنى بر رد و انكار اين تئورى است. قضاوت واقعبينانه دربارهى رد و قبول اين نظريه، كه تا حدى مىتواند پاسخى مناسب باشد، در گرو ذكر احاديث تحريف نما در منابع اهل سنت است.
وجود لحن و خطا در قرآن به نوعى با تحريف در الفاظ قرآن پيوند مىخورد. در اين زمينه چندين حديث در منابع اهل سنت به چشم مىخورد؛ از جمله: حديثى از قاسم بن سلام (م. 224. ق) كه با سند خود از قول ابن عروة از پدرش چنين نقل مىكند:
از عايشه دربارهى خطا در آيههاى إِنْ هذانِ لَساحِرانِ (1)، وَ الْمُقِيمِينَ الصَّلاةَ وَ الْمُؤْتُونَ الزَّكاةَ (2)و إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ الَّذِينَ هادُوا وَ الصَّابِئُونَ (3)پرسيدم.
گفت: اين كار كاتبان وحى است كه در نگارش قرآن به خطا رفتهاند [بايد به جاى هذان، المقيمين و الصابئون به ترتيب هذين، المقيمون و الصابئين باشد]. (4)
باز از عايشه در حديث ديگرى چنين نقل شده است:
... گواهى مىدهم آيهى وَ الَّذِينَ يُؤْتُونَ ما آتَوْا ... (5)به صورت و الّذين يأتون ما آتوا ... نازل شده و رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله «نيز به اين صورت قرائت» مىكردند، لكن نادانان تلفظ آيه را تحريف كردند. (6)
ابن عباس نيز مىگويد:
كاتبان وحى در آيه ... حَتَّى تَسْتَأْنِسُوا وَ تُسَلِّمُوا ... (1)به خطا رفتهاند و درست آن «حتّى تستأذنوا و تسلّموا ...» است. (2)
سيوطى احاديثى ديگر نيز دربارهى خطا در نگارش برخى از كلمات قرآن از ابن مجاهد (مجاهد بن جبر، (از تابعين، م. 104 ق.) (3)، سعيد بن جبير (از تابعين، م. 95 ق.)،
ابان بن عثمان (از تابعين، م. 105)، ضحاك بن مزاحم (از تابعين، م. قبل از 100 ق.) و ...
نقل كرده است (4)و از عثمان (خليفهى سوم) نقل مىكنند وى پس از آن كه در قرآن نظر كرد، گفت:
در [نگارش آن خطا مىبينم، ليكن عرب با [طبيعت زبان خود آن را درست خواهد كرد. (5)
اهل سنت در برابر اين احاديث موضع يكسانى ندارند. گروهى از آنان، ضمن تأييد سندهاى اين روايات، به وجود لحن و خطا در نگارش قرآن قايل شده، در جست و جوى علت اين خطا برمىآيند. راغب اصفهانى از جملهى اين افراد است. وى مىگويد:
چون آنان كه مصحف را مىنوشتند در امر نگارش مهارت نداشتند، به مشكل و خطا دچار شدند و گفته شده هنگامى كه مصاحف نوشته شد و به عثمان نشان
1) 1. سورهى نور 24، آيهى 37.
2) 2. محمد بن جرير الطبرى، جامع البيان عن تأويل آى القرآن، ج 18، ص 87 و ر. ك: حاكم نيشابورى، المستدرك على الصحيحين، ج 2، ص 396.
3) 3. جلال الدين سيوطى، الدر المنثور، ج 2، ص 47.
4) 4. همو، الاتقان، ج 1، ص 316.
5) 5. عمر بن شبّه، تاريخ المدينة المنورة، تحقيق فهيم محمد شلتوت، ج 2، ص 1013 و ر. ك: فخر رازى، پيشين: ج 22، ص 74.
دادند، وى گفت: در نگارش آن خطا مىبينم، ليكن آن را تغيير ندهيد، عرب زبانان، خود [در حين خواندن درست مىخوانند. اگر نويسنده از «ثقيف» و املا كننده از «هذيل» مىبود، چنين مواردى از اشتباه رخ نمىداد (1).
برخى ديگر نيز، كه سند اين احاديث را معتبر مىدانند، بر اين باورند كه به متن اين احاديث نمىتوان گردن نهاد و بايد آنها را تأويل كرد (بدون آن كه وجه تأويل را بيان كنند). ابن جزى كلبى، خطيب شربينى (2)، و ابن حجر عسقلانى (3)از اين دستهاند. خطيب شربينى مىگويد:
جملگى صحابه و اهل علم، قول عايشه و ابان بن عثمان [در مورد وجود لحن و خطا در نگارش قرآن و نظر عثمان بن عفان [كه مىگويد در قرآن لحن مىبينم را صحيح مىشمرند. (4)
و ابن حجر عسقلانى نيز، كه در دفاع از أسناد اين احاديث بر ديگران خرده مىگيرد، مىنويسد:
جماعتى كه از دانش رجال شناسى بىبهرهاند، صحت احاديث مذكور را انكار دارند؛ از جمله زمخشرى كه (طبق عادتش) در اينباره راه افراط پيمود [و مىگويد نبايد به اين احاديث اعتنا كرد]. سوگند به خدا اين داورى، بدون شك، افتراست ...
هر چند متن اين احاديث نبايد مورد استناد قرار گيرد، ليكن شيوهى پژوهشگران، تكذيب احاديث، پس از احراز صحت سندشان نيست و بايد تأويلى در خود براى آنها يافت. (5).
اما بسيارى ديگر، اين نوع احاديث را خبر واحد، غريب، ضعيف و غير قابل اعتماد مىشناسند و مواردى كه، بر حسب ظاهر، خطا در نگارش محسوب مىشود، رسم الخط ويژهى قرآن با حكمتى نهفته در آن مىدانند كه شواهدى فراوان در زبان عرب نيز آن را همراهى مىكند؛ از جملهى اين افراد، طبرى (1)، ابن انبارى (2)، ابن كثير (3)، زمخشرى (4)، باقلانى (5)، فخر رازى (6)، آلوسى (7)و ... اند؛ بطور نمونه؛ طبرى مىنويسد:
اگر در قرآن از جهت نگارش خطا بود، هرگز اصحاب رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله در مقام تعليم قرآن، آن را بدين صورت خطا، آموزش نمىدادند ... [بلكه نقل نگارش مرسوم اين الفاظ به همين صورت از ناحيهى تمام مسلمين، گوياترين دليل بر صحت آن است و نشان مىدهد كاتبان وحى هرگز از پيش خود در اينباره اعمال سليقه نكرده و راه خطا نپيمودهاند. (8)
فخر رازى نيز مىگويد:
مصحف موجود منقول به نقل متواتر از رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله است؛ بنابراين چگونه ممكن است در آن لحن باشد. (9)
و در جاى ديگر مىافزايد:
1) 1. محمد بن جرير طبرى، همان، ج 6، ص 19.
2) 2. به نقل از: ابن حجر عسقلانى، فتح البارى، ج 6، ص 407- 408.
3) 3. ابو الفداء اسماعيل بن كثير الدمشقى، تفسير القرآن العظيم، ج 3، ص 280.
4) 4. جار اللّه محمود بن عمر زمخشرى، الكشاف عن حقائق غوامض التنزيل و عيون الأقاويل فى وجوه التأويل، ج 1، ص 582.
5) 5. ابو بكر باقلانى، نكت الانتصار، ص 127.
6) 6. فخر رازى، همان، ج 11، ص 105- 106.
7) 7. محمد الآلوسى، روح المعانى فى تفسير القرآن العظيم و السبع المثانى، تصحيح محمد حسين العرب، ج 6، ص 13- 14.
8) 8 ابن جرير طبرى، همان، ج 6، ص 19.
9) 9. فخر رازى، همان، ج 11، ص 105- 106.
اگر اين باب گشوده شود، در كل قرآن شك و ترديد راه مىيابد و اين امرى باطل است. (1)
زمخشرى نيز، كه در فهم دقايق ادبيات قرآن كم نظير است، مىنويسد:
كلمهى «مقيمين» [در و المقيمين الصلوة] به خاطر مدح منصوب شده است تا برترى نماز را بيان كند. نمونهى اين در زبان عرب زياد است و سيبويه شواهدى را براى آن آورده؛ بنابراين، قول كسانى كه مىگويند خطا در نگارش قرآن رخ داده است، قابل اعتنا نيست. (2)
وى ساير موارد را نيز با توجه به شواهد و قراين در زبان عرب و دقايق ادبيات قرآن پاسخ مىدهد (3).
به همين منوال گروهى ديگر اين احاديث را ساخته و پرداختهى زنادقه و ملحدان دين مىشناسند و به آنها وقعى نمىنهند. از اين افراد مىتوان حكيم ترمذى (4)، ابو حيان اندلسى (5)و، از معاصران، صاحب تفسير المنار (6)و محمد ابو زهره (7)را نام برد.
اين احاديث به چند گروه تقسيم مىشوند:
الف) زيادهى سورههاى «معوذتين» و «فاتحة الكتاب» در مصحف موجود. سيوطى در در المنثور مىگويد:
احمد حنبل، بزاز، طبرانى و ابن مردويه با سندهاى صحيح از ابن عباس نقل
مىكنند كه وى دو سورهى «معوذتين» را از قرآن پاك مىكرد و مىگفت: «قرآن را با غير آن در نياميزيد؛ اين دو سوره از قرآن نيست، بلكه رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله فرمان مىدادند با اين دو سوره تعوّذ [پناه دادن شخص به خدا براى مصون ماندن از چشم زخم و ...] بجوييد». ابن مسعود نيز اين دو سوره را [جزو قرآن نمىدانسته و] قرائت نمىكرده است. (1)
سيوطى در اتقان نيز ضمن بيان همين مطلب مىنويسد:
ابن حجر در شرح بر صحيح بخارى سندهاى اين حديث را صحيح شمرده است ... (2)
ابن كثير نيز مىگويد:
ابى يعلى موصلى (3)و عبد اللّه بن احمد حنبل اين مطلب را به نقل از ابن مسعود آوردهاند. (4)
در كتاب فضائل القرآن قاسم بن سلام نيز، با سند خود از محمد بن سيرين چنين نقل مىكند:
ابىّ بن كعب سورههاى «فاتحة الكتاب» و «معوذتين» و سورههاى «حفد» و «خلع» را در مصحف خود نگاشته بود، ولى ابن مسعود آنها را واگذشته بود.
عثمان [خليفه سوم تنها «فاتحة الكتاب» و «معوذتين» را در مصحف موجود نگاشت. (5)
1) 1. جلال الدين سيوطى، الدر المنثور، ج 8، ص 683.
2) 2. جلال الدين سيوطى، الاتقان، ج 1، ص 79 و ر. ك: ابن حجر عسقلانى، فتح البارى، ج 8، ص 571، و العينى، عمدة القارى شرح صحيح البخارى ج 20، ص 11.
3) 3. احمد بن على التميمى معروف به ابو يعلى موصلى دانشمند بزرگ و مؤلف كتاب المسند مسند ابو يعلى موصلى است. دربارهى شرح حال وى ر. ك: تذكرة الحفاظ: ص 707- 709.
4) 4. ابن كثير، تفسير القرآن العظيم، ج 4، ص 71.
5) 5. قاسم بن سلام، فضائل القرآن، ص 189- 190 و ر. ك: عبد اللّه بن مسلم بن قتيبة، تأويل مشكل القرآن، ص 34.
باز سيوطى در اتقان مىگويد:
ابو عبيد با سند صحيح از ابن مسعود آورده است كه وى سورهى «فاتحة الكتاب» را از مصحف خود ساقط كرده است. (1)
ب) زيادهى آيهى بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ بنا به پندار برخى از صحابه. در صحيح مسلم، سنن نسائى و مسند احمد بن حنبل از انس بن مالك نقل شده كه گفته است:
با رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله و ابى بكر و عمر و عثمان نماز گزاردم؛ از هيچ كدام «بسم اللّه الرحمن الرحيم» را [در نماز] نشنيدم. (2)
محمد بن شعيب نسائى، سنن نسائى المجتبى، باب ترك الجهر بالبسملة من كتاب افتتاح الصلاة: ج 1، ص 144، و ر. ك: احمد بن حنبل، المسند: ج 3، ص 177، 273 و 278.
شبيه به اين مطلب در منابع ديگر اهل سنت نيز يافت مىشود (3).
ج) زيادهى برخى از كلمات در قرآن موجود. سيوطى در اتقان مىگويد:
عبد اللّه بن مسعود آيهى (وَ ما خَلَقَ الذَّكَرَ وَ الْأُنْثى (4)را «و الذكر و الانثى» (5)قرائت مىكرد.
مانند اين حديث احاديث ديگرى نيز وجود دارد (6).
در ديدگاههاى دانشمندان اهل سنت درباره سندها و مداليل اين احاديث نيز،
1) 1. جلال الدين سيوطى، الاتقان، ج 1، ص 80.
2) 2. مسلم بن حجاج، الصحيح، كتاب الصلاة، باب حجة من قال لا يجهر بالبسملة، رقم 50 و 52، و ر. ك:
3) 3. ر. ك: محمد بن عيسى ترمذى، الجامع الصحيح سنن الترمذى، تحقيق احمد محمد شاكر، ج 2، ص 13، رقم 244، عبد الرزاق بن همام الصنعانى، المصنّف، تحقيق حبيب الرحمن الاعظمى، ج 2، ص 88.
4) 4. سورهى ليل 92، آيهى 3.
5) 5. جلال الدين سيوطى، الإتقان، ج 1، ص 80.
6) 6. ر. ك: احمد بن حنبل، مسند، ج 1، ص 394، و ترمذى، سنن، ج 5، ص 191.
اختلافات فاحشى وجود دارد. فخر رازى مىگويد:
در برخى از كتابهاى كهن گفته شده: عبد اللّه بن مسعود منكر سورههاى «فاتحة الكتاب» و «معوذتين» به عنوان بخشى از قرآن بوده است. اين بسيار دشوار است؛ چون اگر ما بپذيريم قرآن در عصر صحابه به صورت متواتر بوده، پس اين سورهها جزو قرآناند و انكار آن موجب كفر است و اگر بگوييم در آن عصر نقل قرآن به حد تواتر نبوده، موجب مىشود در اصل تواتر قرآن ترديد كنيم [و اين هرگز روا نيست؛ بنابراين به نظر مىرسد احاديثى كه چنين نسبتى را به ابن مسعود مىدهند، باطل باشند و اين مشكل را حل مىكند. همان طور كه قاضى ابى بكر مىگويد: «احاديثى كه مىگويد ابن مسعود اين سورهها را جزو قرآن نمىدانست، صحيح نيست و به اثبات نرسيده است». نووى نيز در شرح مهذّب مىگويد: «تمام مسلمانان اتفاق نظر دارند كه سورههاى «معوذتين» و «فاتحة الكتاب» جزو قرآناند و هر كس آن را انكار كند به كفر گراييده و آنچه كه از ابن مسعود نقل شده باطل و نادرست است». ابن حزم نيز مىگويد: «اين حديث جعلى و دروغى است و آن را به ابن مسعود بستهاند». (1)
ديدگاه باقلانى نيز نزديك به همين سخن است. وى مىگويد:
آن كه بر اين ادعاست كه ابن مسعود «معوذتان» را جزو قرآن نمىدانسته، ادعايش باطل و نشان دهندهى نادانى و گمراهى وى و نهايت دورىاش از دانش است. (2)
ليكن ابن حجر با اين ديدگاه به شدت مخالفت مىورزد و مىنويسد:
اسناد احاديثى كه انكار ابن مسعود را گزارش مىدهند، صحيحاند [و پس از ذكر روايات مىگويد] و قول كسى كه مىگويد: اين احاديث دروغاند و آنها را به
ابن مسعود بستهاند، مردود خواهد بود. طعن در اين روايات صحيح، بدون مستندى درست، پذيرفتنى نيست و بايد تأويلى در خور براى آنها يافت. سپس تأويل قاضى ابوبكر و ديگران را با اشكالها و پاسخها ذكر مىكند. (1)
اين اختلاف نظر در أسناد اين احاديث (بين دروغ جعلى و صحيح قابل قبول) در مورد دلالت و معناى آنها نيز وجود دارد. قاضى ابو بكر باقلانى مىگويد:
ابن مسعود كه اين سورهها را از مصحفش پاك كرده، تنها نگارش آنها را در مصحفش منكر بوده، نه آن كه قرآن بودنشان را انكار كند. (2)
ابن حجر بعد از آن كه اين برداشت را از قاضى نقل مىكند، مىگويد:
اين برداشتى نيكوست، جز آن كه با صريح حديثى كه آوردم مخالفت دارد؛ چون در آن آمده است: «ابن مسعود گفته آن سورهها جزو كتاب اللّه نيستند»؛ البته ممكن است مراد از كتاب اللّه، مصحف خود ابن مسعود باشد، در اين صورت آن معنا درست خواهد بود؛ ليكن هر كس سياق احاديث را بنگرد اين توجيه را بعيد مىشمرد. ابن صباغ نيز گفته است: اين سورهها در عصر ابن مسعود متواتر بودهاند، ليكن تواترشان براى وى ثابت نبوده؛ از اينرو انكار كرده است ... (3).
ابن قتيبة مىگويد:
ابن مسعود گمان كرده «معوذتين» جزو قرآن نيستند؛ چون ديده است پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله حسن و حسين عليهم السّلام را با آن سورهها تعوّذ مىكردهاند، همين امر مايهى سرگردانى او شد [ليكن ما هرگز نمىگوييم ابن مسعود درست پنداشته و
مهاجران و انصار جملگى به خطا رفتهاند ...
اسقاط سورهى «فاتحة» از مصحفش نيز به خاطر اين گمان نيست كه سوره را جزو قرآن نمىدانسته ... بلكه چون قرآن نوشته شد و بين دو جلد قرار گرفت تا از ترديد و فراموشى و زيادت و كاستى مصون بماند و اين امور دربارهى «فاتحة» كه سورهى كوتاه است و هر كس بايد آن را [براى نماز] فرا گيرد منتفى است؛ بنابراين ابن مسعود آن را از مصحفش پاك كرد. (1)
ارزيابى دانشمندان اهل سنت دربارهى اخبار آيهى شريفهى بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ نيز متفاوت است؛ چون در برابر احاديثى كه مىگويد: «بسم اللّه آيهى قرآن نيست»، احاديثى ديگر با سندهاى صحيح در منابع اهل سنت وجود دارد. در اين احاديث آمده است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله و خلفا و گروهى از صحابه و تابعين، آيهى بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ را در نماز به صورت بلند مىخواندند و تصريح مىكردند كه اين آيه جزو سورهى حمد است؛ مانند قول عبد اللّه بن عباس كه مىگويد:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ آيهاى از آيات قرآن است. (2)
و نيز گفته است:
شيطان بزرگترين آيهى قرآن را از مردم دزديد و آن آيه بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ بود. (3)
طلحة بن عبيد اللّه نيز از قول رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله نقل مىكند كه فرمودهاند:
هر كس بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ را ترك گويد، آيهاى از كتاب خدا را ترك گفته است. (4)
ام سلمه، همسر پيامبر خدا نيز مىگويد:
پيامبر خدا سورهى «حمد» را با بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ قرائت مىكرد. (1)
عايشه نيز ضمن بيان همين مطلب مىگويد:
پيامبر بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ را با صداى بلند مىخواندند. (2)
مانند اين احاديث، احاديثى ديگر از همان انس بن مالك (3)، ابى هريره (4)، ابى الطفيل (5)و ... نقل شده است.
اهل سنت به خاطر اين دو دسته روايات، ناگزير، به اختلاف در فتوا روى آوردهاند:
عدهاى قرائت بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ را در نماز واجب به صورت بلند تجويز مىكنند (6)و عدهاى ديگر فتوا به عدم قرائت آن دادهاند. (7)گروهى از آنان دربارهى وجوب بلند خواندن بسم اللّه در نماز، كتابهاى مستقلى تأليف كردهاند. (8)
در پارهاى از اخبار در مصادر اهل سنت افسانهاى به صورت مسند نقل شده كه از القاى شيطان در وحى (و سپس نسخ آن) خبر مىدهد. محمد بن جرير طبرى با سند خود از محمد بن كعب القرظى و محمد بن قيس چنين نقل مىكند:
1) 1. حاكم نيشابورى، المستدرك، ج 2، ص 232 و ر. ك: فخر رازى، تفسير الكبير، ج 1، ص 19.
2) 2. جلال الدين سيوطى، همان، ج 1، ص 8.
3) 3. مسلم بن حجاج، صحيح صحيح مسلم، كتاب الصلاة، باب حجة من قال ان البسملة آية من كل سورة سوى براءة ح 53، و احمد بن شعيب نسائى، السنن الكبرى، كتاب الافتتاح، باب قراءة البسملة، ج 1، ص 315.
4) 4. ر. ك: جلال الدين سيوطى، همان، ج 1، ص 8، و حاكم نيشابورى، المستدرك، ج 1، ص 232.
5) 5. همان.
6) 6. مانند شافعى، ر. ك: فخر رازى، تفسير الكبير، ج 1، ص 194.
7) 7. مانند مالك بن انس و اوزاعى، ر. ك: همان.
8) 8. مانند: ابن خزيمة، م. 311 ق. كتاب البسملة، و خطيب بغدادى م. 463 ق.، كتاب الجهر بالبسملة، و ...
روزى رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله در جمع گروهى از قريش نشسته بودند و آرزو مىكردند چيزى از ناحيهى خدا نازل نشود كه موجب پراكنده شدن قريش از ايشان شود؛ پس خداوند چنين نازل كرد: وَ النَّجْمِ إِذا هَوى ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ وَ ما غَوى پس حضرت آن را تلاوت كرد تا به آيات أَ فَرَأَيْتُمُ اللَّاتَ وَ الْعُزَّى* وَ مَناةَ الثَّالِثَةَ الْأُخْرى (1)رسيد. در اين هنگام شيطان اين دو عبارت را بر ايشان القا كرد: «تلك الغرانيق (2)العلى و إنّ شفاعتهن لترجى». حضرت نيز آنها را خواند، تا سوره را به پايان بردند و در آخر سوره [با نزول آيهى سجده ، سجده كردند و قريش نيز سجده كرد ... چون از اين حادثه مدتى گذشت، جبرئيل نزد حضرت آمد. حضرت سورهى نجم را به او عرضه كردند. چون به آن دو عبارتى كه شيطان القا كرده بود رسيدند، جبرئيل پرسيد: چه كسى اين دو آيه را براى تو آورده است؟ حضرت فرمود: آيا بر خدا افترا بستهام و آنچه را كه نگفته است، گفتهام!؟ پس خداوند چنين وحى كرد: وَ إِنْ كادُوا لَيَفْتِنُونَكَ عَنِ الَّذِي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ لِتَفْتَرِيَ عَلَيْنا ... (3)پيامبر خدا هم چنان ناراحت و اندوهناك بودند تا آن كه آيات: وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ وَ لا نَبِيٍّ إِلَّا إِذا تَمَنَّى أَلْقَى الشَّيْطانُ فِي أُمْنِيَّتِهِ ... (4)نازل شد. (5).
در صحيح بخارى به نقل از ابن عباس نيز آمده است:
رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله مسلمانان و مشركان و جن و انس، جملگى در [آيهى سجده
1) 1. سورهى نجم 53، آيهى 10- 20.
2) 2. غرانيق، جمع «غرنوق» پرندهاى سفيد رنگ و زيبا با گردنى دراز كه به صورت استعاره براى بتها به كار مىرود.
3) 3. سورهى اسراء 17، آيهى 73.
4) 4. سورهى حج 22، آيهى 52.
5) 5. محمد بن جرير طبرى، جامع البيان، ج 17، ص 131 و ر. ك: ابن كثير، تفسير القرآن العظيم، ج 7، ص 444، و محمد بن احمد القرطبى، الجامع لاحكام القرآن، ج 7، ص 124، و ج 12، ص 82 اين اسطوره از كتابهاى اهل سنت به تفسير جوامع الجامع طبرسى نيز راه يافته و به صورت مرسل آن را نقل كرده است، ر. ك: طبرسى، جوامع الجامع، ص 302.
سورهى نجم، سجده كردند. (1)
عبارت «سجدهى مشركان» در سورهى نجم، بنا به حديث بخارى، تأييدى بر افسانهى غرانيق از ناحيهى اوست.
پاسخ اهل سنت به اين احاديث نيز متفاوت است. جمعى از آنان احاديث افسانهى القاى شيطان را مردود شمرده و أسناد آن را ضعيف مىدانند؛ مانند قاضى عياض كه مىگويد:
هيچ كدام از كسانى كه ملتزم به گردآورى احاديث صحيحاند، اين حديث را ذكر نكردهاند؛ همينطور، انسانهاى ثقه و قابل اعتماد، آن را با سند درست و متصل نقل نكردهاند؛ تنها مفسران و مورخانى كه براى آوردن حوادث شگفتآور حريصاند و هر حرف درست و نادرستى را از كتابها به چنگ مىآورند، به نقل اين اسطوره پرداختهاند. (2)
سپس قاضى عياض به بررسى طرق اين حديث مىپردازد و پريشانى متن، انقطاع سند و اختلاف كلمات در آنها را دليل بر ضعف و نااستوارى اين افسانه مىشمارد. (3)
ابو جعفر نحاس نيز، طرق اين حديث را منقطع و غير قابل اعتبار مىداند. (4)
در برابر اينان گروهى ديگر اين افسانه را پذيرفتهاند؛ مانند عبد القادر گيلانى كه مىگويد:
اهل تفسير گفتهاند ... چرت پيامبر صلّى اللّه عليه و اله را گرفت؛ پس شيطان [نعوذ باللّه بر زبان ايشان چنان القا كرد ... و مشركان از اين القا شاد شدند. (5)
خفاجى نيز در كتاب نسيم الرياض مىگويد:
اين حديث با سندهاى زياد نقل شده و اين نشان مىدهد كه اين ماجرا بىريشه نيست. ما از سه طريق اين حديث را آورديم كه در ميان اين طرق سند صحيح نيز يافت مىشود. (1)
ابن حجر نيز بر همين باور است. وى مىنويسد:
... هر چند كثرت طرق اين حديث حكايت از اصل اين ماجرا دارد، ... بايد محتواى آن تأويل شود ... و نمىتوان به ظاهر اين احاديث ملتزم شد؛ چون محال است پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و اله عمدا يا سهوا چيزى را كه از قرآن نيست و با توحيد مغاير است به آن بيفزايد. دانشمندان در اينباره توجيههاى گوناگونى كردهاند .... (2)
سپس ابن حجر توجيههاى دانشمندان را دربارهى اين احاديث نقل مىكند؛ غافل از اين كه اين توجيهها هيچ مشكلى را حل نمىكنند. (3)
ظاهر كلام ابن تيميه نيز، پذيرش اين افسانه است؛ در آن جا كه مىنويسد:
... معناى نسخ در اين كلام خدا: فَيَنْسَخُ اللَّهُ ما يُلْقِي الشَّيْطانُ ثُمَّ يُحْكِمُ اللَّهُ آياتِهِ ... (4)رفع مطالبى است كه شيطان القا كرده نه رفع آنچه خداوند تشريع كرده است. (5)
به نظر ما توجيههاى اهل سنت هيچ مشكلى را حل نمىكند و چارهى اصلى در طرد و اسقاط اين حديث و مانند آن است؛ چون صحت سند هرگز مجوز صحت متن نيست.
ابى داود سجستانى از طريق عبّاد بن صهيب مىگويد:
حجاج بن يوسف ثقفى دوازده مورد از كلمات قرآن را تغيير داد. اين تغييرها عبارتاند از: لم يتسن به لَمْ يَتَسَنَّهْ، (1)شريعة و منهاجا به شِرْعَةً وَ مِنْهاجاً، (2)ينشركم به يُسَيِّرُكُمْ (3)، أنا اتيكم بتأويله به أَنَا أُنَبِّئُكُمْ بِتَأْوِيلِهِ، (4)سيقولون للّه به سَيَقُولُونَ لِلَّهِ (5)، من المخرجين به مِنَ الْمَرْجُومِينَ، (6)من المرجومين به مِنَ الْمُخْرَجِينَ، (7)معايشهم به مَعِيشَتَهُمْ (8)، غير ياسن به غَيْرِ آسِنٍ، (9)و اتّقوا به وَ أَنْفِقُوا (10)، بظنين به بِضَنِينٍ (11). (12)
تغيير در كلمات قرآن- همان گونه كه خود اهل سنت گفتهاند- افسانهاى بيش نيست كه در كتاب المصاحف ابى داود سجستانى آمده است؛ چون:
الف) ابى داود اين قصهى خيالى را از قول عبّاد بن صهيب نقل مىكند. او در نزد رجال شناسان، ضعيف و حديثش متروك است. (13)
ب) در عصر حجّاج چنين امرى محال بوده است؛ چون قرآن در آن عصر در
1) 1. سورهى بقره 2، آيهى 259.
2) 2. سورهى مائده 5، آيهى 48.
3) 3. سورهى يونس 10، آيهى 22.
4) 4. سورهى يوسف 12، آيهى 45.
5) 5. سورهى مؤمنون 23، آيهى 87 و 89.
6) 6. سورهى شعراء 26، آيهى 116.
7) 7. سورهى شعراء 26، آيهى 167.
8) 8. سورهى زخرف 43، آيهى 32.
9) 9. سورهى محمد 47، آيهى 5.
10) 10. سورهى حديد 57، آيهى 7.
11) 11. سورهى تكوير 81، آيهى 24.
12) 12. سليمان بن اشعث ابو داود سجستانى، المصاحف، تصحيح، آرتور جفرى، ص 49- 50.
13) 13. ر. ك: عبد الرحمن الرازى، الجرح و التعديل، ج 6، ص 81.
سينهها و كتابها به صورت گسترده در آفاق منتشر شده بود و هرگز امكان جمعآورى و دست بردن در آن نبود، آن هم با احترام و قداست ويژهاى كه قرآن نزد مسلمانان داشت كه نسبت به كوچكترين تغيير در آن حساسيت فوق العاده نشان مىدادند.
ج) اگر اين تغييرات براى اصلاح خطاى كاتبان وحى، يا به هر دليل ديگر، صورت پذيرفته باشد، بايد در مورد كلماتى كه طبق احاديث صحابه و تابعين حكايت از لحن و خطا در نگارش قرآن مىكنند و سزاوارتر به تغييرند (- پرسش 36) به كار رفته باشد، در حالى كه چنين نيست.
د) هم اكنون در لابهلاى سخنان افرادى از صحابه و تابعين كه پيش از حجاج زندگى مىكردند، همين آياتى كه ادعا مىشود در برخى از كلماتشان تغيير دادهاند، وجود دارد. الفاظ اين آيات مانند الفاظ قرآن موجود است، نه مانند آنچه گفته مىشود كه پيش از تغيير دادن حجّاج آن گونه بوده است. شايد در مصحف شخصى حجّاج چنين نابهسامانىهايى بوده و وى آنها را از روى ديگر مصاحف تغيير داده است، ولى ديگران به عمد، براى كاستن از منزلت قرآن و يا به اشتباه، به تمام مصاحف نسبت دادهاند.
اين احاديث در مصادر اهل سنت زيادند كه در اين جا به تعدادى از آنها در طى چند بند اشاره مىشود:
الف) اسقاط دو سورهى «حفد» و «خلع» از قرآن
ابن الضريس، محمد بن ايوب (م. 294. ق) در كتاب فضائل به نقل از حماد مىنويسد:
در مصحف أبىّ بن كعب دو سوره بدين صورت بود: بسم اللّه الرحمن الرحيم اللهم إنا نستعينك و نستغفرك و نثني عليك الخير و لا نضرك و نخلع و نترك من يفجرك.
اللهم إيّاك نعبد و لك نصلي و نسجد و اليك نسعى و نحفد و نخشى عذابك و نرجو
رحمتك إنّ عذابك بالكفار ملحق. (1)
سورهى اول «خلع» و سورهى دوم «حفد» نام دارد. باز ابن الضريس با سندى ديگر اين دو سوره را به قرائت ابى بن كعب و ابو موسى اشعرى نسبت مىدهد و مىگويد: در مصحف عبد اللّه بن عباس، اين دو سوره- بنا به قرائت آن دو نفر- وجود داشته است. (2)
طبرانى (م. 360 ق.) نيز اين دو سوره را به نقل از عبد اللّه بن زرير آورده است (3)و سيوطى در الاتقان به نقل از ابو داود و بيهقى نيز اين دو سوره را نقل مىكند. (4)وى در الدر المنثور نيز از چند نفر از دانشمندان سخن محمد بن سيرين را كه گفته است: «ابى بن كعب اين دو سوره را در مصحف خود نگاشته بود، ولى عثمان آنها را در مصحف موجود نياورد» ذكر كرده است (5)، بنا به تصريح برخى از دانشمندان اهل سنت، در ميان گذشتگان، از صدر اول، وجود اين دو سوره در مصحف أبىّ بن كعب هيچ جاى شك و ترديد نداشته است. (6)
ب) از دست رفتن بسيارى از آيات قرآن
سيوطى در الاتقان (7)و متقى الهندى در كنز العمال (8)به نقل از طبرانى و ابن مردويه و ابو نصر سجزى قول عمر بن الخطاب را نقل كردهاند كه گفته است:
قرآن يك ميليون و بيست و هفت هزار حرف دارد.
اين عدد نشان مىدهد كه بايد بيش از 3/ 2 قرآن از دست رفته باشد؛ چون عدد
1) 1. ابن الضريس، فضائل القرآن، ص 157.
2) 2. همان.
3) 3. به نقل از: جلال الدين سيوطى، الاتقان، «النوع التاسع عشر»، ج 1، ص 67.
4) 4. همان.
5) 5. جلال الدين سيوطى، الدر المنثور، ج 1، ص 3 ر. ك: جلال الدين سيوطى، الاتقان، ج 1، ص 67؛ قاسم بن سلّام، فضائل القرآن، ص 189، و ابن شبّه، تاريخ المدينة المنورة، ص 712.
6) 6. بدر الدين زركشى، البرهان فى علوم القرآن، تحقيق محمد ابو الفضل ابراهيم، ج 2، ص 37.
7) 7. جلال الدين سيوطى، الاتقان، ج 1، ص 72، و ر. ك: الدر المنثور، ج 6، ص 422.
8) 8. متقى الهندى، كنز العمال، ج 1، ص 460، رقم 2309، و ص 481، رقم 2427.
حروف قرآن بالغ بر 340740 (نزديك به سيصد و پنجاه هزار حرف) است. (1)
قاسم بن سلام نيز به نقل از عبد اللّه بن عمر چنين نقل مىكند:
هيچ كس از شما نمىتواند ادعا كند كه تمام قرآن نزد اوست ... بيشتر قرآن از دست رفته است .... (2)
ج) اسقاط دو سوره معادل سوره برائت و مسبحات
مسلم بن حجاج در صحيح خود و ابن ابى حاتم از ابو موسى اشعرى چنين نقل مىكنند:
ما [در عصر پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و اله سورهاى را مىخوانديم و حجم آيات و شدت خطابهاى آن را به سورهى برائت تشبيه مىكرديم. هم اكنون جز اين فراز از اين سوره را فراموش كردهام: لو كان لابن آدم و اديان من مال لا بتغى و اديا ثالثا و لا يملأ جوف ابن آدم إلّا التراب.
سورهى ديگرى نيز كه به يكى از سورههاى مسبحات تشبيه مىكرديم، قرائت مىشد كه هم اكنون جز اين فراز از آن را فراموش كردهام: يا ايّها الذين آمنوا لم تقولون ما لا تفعلون فتكتب شهادة في أعناقكم فتسألون عنها يوم القيمة. (3)
احمد بن حنبل نيز از أبى واقد ليثى چنين مىآورد:
روزى رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله به ما گفت: خداوند چنين مىگويد: انا انزلنا المال لاقامة الصلاة و ايتاء الزكاة و لو كان لابن آدم واد لاحب ان يكون له ثان .... (4)
1) 1. ر. ك: بدر الدين زركشى، البرهان، ج 1، ص 249.
2) 2. قاسم بن سلام، فضائل القرآن، ص 190، و ر. ك: جلال الدين سيوطى، الاتقان، ج 3، ص 72.
3) 3. مسلم بن حجاج، صحيح، كتاب الزكاة، ص 726، رقم 119 و ر. ك: قاسم بن سلام، فضائل القرآن: ص 192، و ابن شبّه، تاريخ المدينة المنورة، ص 707 و 712.
4) 4. احمد بن حنبل، مسند، ج 5، ص 219.
د) از دست رفتن بخشى از سورهى توبه
سيوطى به نقل از ابى شيبه، طبرانى، ابو الشيخ، حاكم نيشابورى و ابن مردويه از حذيفة بن يمان چنين نقل مىكند:
سورهاى كه سورهى توبه مىناميد ... جز يك چهارم از آن مقدار كه ما مىخوانديم، نمىخوانيد. (1)
و در حديثى ديگر مىگويد:
شما تنها يك سوم اين سوره را قرائت مىكنيد. (2)
مالك بن انس نيز بر اين سخن است:
اين سوره به اندازهى سورهى بقره بود و با اسقاط آيات اول آن، آيهى بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ از آن ساقط شد. (3)
ه) از دست رفتن بخشى از سورهى احزاب
در كتاب تاريخ بخارى از حذيفة بن يمان چنين مىخوانيم:
سورهى احزاب را نزد پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و اله خواندم، هم اكنون هفتاد آيهى آن را فراموش كردهام و در جايى نمىيابم. (4)
عايشه نيز مىگويد:
سورهى احزاب در زمان پيامبر صلّى اللّه عليه و اله با دويست آيه قرائت مىشد، ولى عثمان نتوانست بيش از مقدار موجود را به دست آورد و در مصحف ثبت كند. (5)
1) 1. جلال الدين سيوطى، الدر المنثور، ج 4، ص 120، و حاكم نيشابورى، المستدرك: ج 2، ص 231.
2) 2. همان، ج 4، ص 121.
3) 3. به نقل از: جلال الدين سيوطى، الاتقان، ج 1، ص 67.
4) 4. به نقل از: همو، الدر المنثور، ج 5، ص 180.
5) 5. قاسم بن سلام، فضائل القرآن، ص 190 و ر. ك: راغب اصفهانى، المحاضرات، ج 2، ص 434.
از حذيفه نيز چنين نقل شده است:
عمر بن الخطاب به من گفت: سورهى احزاب چند آيه دارد؟ گفتم: هفتاد و دو يا سه آيه. گفت: اگر اين سوره به اندازهى سورهى بقره و در آن آيهى رجم باشد [چه مىگويى ؟ (1)
ابى بن كعب نيز بنا به آن چه كه قاسم بن سلام (2)، حاكم نيشابورى (3)، و ضياء مقدسى (4)، از وى نقل مىكنند، گفته است:
سورهى احزاب به اندازهى سورهى بقره بود و در آن «الشيخ و الشيخه اذا زنيا فارجموهما البتة» قرار داشت.
و) تحريف در سورهى «البيّنه»
احمد بن حنبل (5)، حاكم نيشابورى (6)، ترمذى (7)و قاسم بن سلام (8)به نقل از ابى بن كعب مىنويسند:
در ضمن سورهى بيّنه چنين خوانده مىشد: ان ذات الدين عند اللّه الحنيفية المسلمة، لا اليهودية و لا النصرانية و لا المجوسية من يعمل خيرا فلن يكفره و نيز لو ان لابن آدم و اديا من مال لا بتغى إليه ثانيا لا بتغى إليه ثالثا و لا يملأ جوف ابن آدم إلّا التراب و يتوب اللّه عليه من تاب.
1) 1. به نقل از: جلال الدين سيوطى، همان، ج 5، ص 180، و ر. ك: احمد بن حنبل، مسند: ج 5، ص 132.
2) 2. قاسم بن سلام، همان، ص 191.
3) 3. حاكم نيشابورى، المستدرك، ج 2، ص 415.
4) 4. به نقل از: جلال الدين سيوطى، الاتقان، ج 2، ص 25، و ر. ك: متقى الهندى، كنز العمال، ج 2، ص 567، و محمود آلوسى، روح المعانى، ج 12، ص 216.
5) 5. احمد بن حنبل، مسند، ج 5، ص 131 و 133.
6) 6. حاكم نيشابورى، المستدرك، ج 2، ص 531، و ر. ك: ابو بكر الهيثمى، مجمع الزوائد و منبع الفوائد، بتحرير العراقى و ابن حجر، ج 7، ص 140.
7) 7. ترمذى، سنن، «باب مناقب معاذ و زيد و ابىّ»، ج 13، ص 203- 204.
8) 8. قاسم بن سلام، فضائل القرآن، ص 192، و ر. ك: طحاوى، شرح معانى الآثار، ج 2، ص 429.
ترمذى اين حديث را به عنوان «حسن صحيح» مىشناسد (1)و راغب اصفهانى مىگويد:
ابن مسعود در مصحف خود تعبير «لو كان لابن آدم ...» را نگاشته بود. (2)
ز) اسقاط در سورهى «العصر»
قاسم بن سلام با سند خود از امام على چنين نقل كرده است:
انه قرأ: و العصر- و نوائب الدهر لقد خلقنا الانسان في خسر و إنه فيه إلى آخر الدهر ... (3).
ح) اسقاط آيات رضاع، جهاد و رجم
مالك بن انس در كتاب معروف خود الموطأ از عايشه چنين نقل مىكند:
از جمله آيات قرآن، «عشر رضعات معلومات يحرمن» بود كه با آيهى «خمس رضعات معلومات» نسخ شد. پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و اله از دنيا رفتند، در حالى كه اين آيات از قرآن قرائت مىشد. (4)
مسلم (5)و نسائى (6)، هر كدام با سندهاى خود اين مطلب را نقل كردهاند و ابو يعلى موصلى به نقل از عايشه مىافزايد:
چون پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و اله از دنيا رفتند، مشغول كفن و دفن حضرت بوديم حيوانى درون خانه شد و آن [آيات را خورد!. (7)
1) 1. ترمذى، سنن، ج 12، ص 203- 204.
2) 2. راغب اصفهانى، المحاضرات، ج 2، ص 432.
3) 3. قاسم بن سلام، فضائل القرآن، ص 189، و ر. ك: ابن ابى داود، المصاحف، ص 55.
4) 4. مالك بن انس، الموطأ، تصحيح و تعليق محمد فؤاد عبد الباقى، كتاب الرضاع، ص 608، رقم 17.
5) 5. مسلم بن حجاج، صحيح، ج 4، ص 167.
6) 6. احمد بن شعيب نسائى، سنن، كتاب النكاح، ج 2، ص 82.
7) 7. ابو يعلى موصلى، مسند، ج 8، ص 64، رقم 231- 232.
سيوطى از قول عمر بن الخطاب نقل مىكند كه از عبد اللّه بن عوف پرسيد:
آيا تو آيهى: «إن جاهدوا كما جاهدتم اوّل مرة» را كه دربارهى ما نازل شد نيافتى؟ چون ما آن را نيافتهايم، وى گفت: اين مورد از جمله مواردى است كه از قرآن ساقط شده است! (1)
در صحيح بخارى (2)و مسلم (3)و كتاب مصنف ابن ابى شيبه (4)هر كدام با سندهاى خود از عمر بن الخطاب نقل مىكنند كه گفته است:
از جمله مواردى كه از قرآن قرائت مىكرديم، اين آيه بود: «و لا ترغبوا عن آبائكم فانه كفر بكم إن ترغبوا عن آبائكم» و نيز آيهى رجم. پيامبر صلّى اللّه عليه و اله زانى [محصنه را سنگسار مىكرد و ما نيز با ايشان چنين مىكرديم. به خدايى كه جان محمد صلّى اللّه عليه و اله در دست اوست، اين آيه را حفظ كردم و آموختم و درك كردم و اگر گفته نمىشد كه عمر در مصحف چيزى افزوده كه از آن نيست، با دست خود آن را مىنوشتم ...
ط) حذف و تبديل كلمات و عبارات در برخى از آيات
بخارى با سند خود قرائت ابن عباس را از آيهى 52 سورهى حج چنين مىآورد:
وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ وَ لا نَبِيٍّ- و لا محدث- إِلَّا إِذا تَمَنَّى .... (5)
در سنن نسائى و مصاحف ابن ابى داود مىخوانيم:
ابى بن كعب اين آيه در سورهى فتح را چنين قرائت مىكرد: إذ جعل الّذين
1) 1. جلال الدين سيوطى، الدر المنثور، ج 1، ص 106.
2) 2. محمد بن اسماعيل بخارى، صحيح، ج 8، ص 208- 211.
3) 3. مسلم بن حجاج، صحيح، ج 4، ص 167 و ج 5، ص 116.
4) 4. ابن ابى شيبه، كتاب المصنّف، ج 7، ص 431، رقم 32، 37.
5) 5. ر. ك: ابن حجر، فتح البارى، ج 7، ص 51. ابن حجر مىگويد: «سند اين حديث صحيح است» همان.
كفروا في قلوبهم الحميّة حميّة الجاهليّة- و لو حميتم كما حموا انفسهم لفسد المسجد الحرام- فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلى رَسُولِهِ .... (1)
از جمله مواردى كه دربارهى تبديل برخى از كلمات قرآن گفته شده، قرائتى منسوب به ابن مسعود است كه در مسند احمد (2)، سنن ترمذى (3)و مستدرك حاكم (4)ذكر گرديده است. عبد اللّه بن مسعود مىگويد:
پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و اله اين آيه را به من چنين آموخت: «إنّى أنا الرزاق ذو القوة المتين».
اين آيه، در قرآن به صورت: إِنَّ اللَّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِينُ (5)است اين دسته از روايات در منابع اهل سنت زياد است. قاسم بن سلّام 124 مورد از آنها را تحت عنوان باب «الزوائد من الحروف التى خولف بها الخط فى القرآن» گرد آورد و مىگويد:
«شبيه به اينها زياد است». (6)
سيوطى نيز پس از ذكر آيهى موهوم رجم و مانند آن مىگويد: «همانند اين نمونهها زيادند.» (7)آلوسى نيز پس از ذكر چند مورد از اين گونه روايات مىگويد: «آنها بيش از آن هستند كه بتوان شمرد». (8)
در بين اهل سنت اختلاف دربارهى سندهاى اين احاديث و رد و ايراد آنها- مانند ساير احاديثى كه در اين زمينه بود- شديد است. برخى اين احاديث را ساختهى
1) 1. احمد بن شعيب نسائى، سنن، ج 2، ص 308، و ر. ك: متقى الهندى، كنز العمال، ج 2، ص 568 و 594، رقم 4745 و 4815، و ابن شبّه، تاريخ المدينة المنورة، ص 709.
2) 2. احمد بن حنبل، مسند، ج 1، ص 394.
3) 3. ترمذى، سنن، ج 5، ص 191.
4) 4. حاكم نيشابورى، المستدرك، ج 2، ص 234.
5) 5. سورهى ذاريات 51، آيهى 58.
6) 6. قاسم بن سلام، فضائل القرآن، ص 189 به بعد.
7) 7. جلال الدين سيوطى، الاتقان، ج 1، ص 88.
8) 8. محمود آلوسى، روح المعانى، ج 1، ص 46.
دروغپردازان و دسيسهى ملحدان مىدانند و جمعى ديگر، در مقابل آنان، سند اين احاديث را در نهايت صحت با وثاقت رجال آنها معرفى مىكنند؛ به ويژه اگر اين احاديث در صحيحين آمده باشند. اكنون به چند نمونه از اين ديدگاههاى متهافت مىنگريم:
ارزيابى سند حديث «لو ان لابن آدم و اديا ...» از سورهى بيّنه
ابن انبارى مىگويد:
اين حديث نزد دانشمندان باطل است؛ چون ابن كثير و ابى عمرو با سندهاى متصل از ابىّ بن كعب، كه قرائت اين آيه را به او نسبت مىدهند، سورهى بيّنة را، بدون آن آيهى موهوم نقل كردهاند. (1)
ليكن ترمذى سند اين حديث را «حسن صحيح» ارزيابى مىكند. (2)
ارزيابى سند حديث مربوط به عبارتى از سوره الفتح
برخى از دانشمندان اهل سنت دربارهى اين آيهى موهوم مىگويند:
اين حديث و مانند آن، افسانههايى است كه بين محدثان شهرتى ندارد و آنان كه در جست و جوى امور شگفتآور و بىحاصلاند، آن را مىنويسند و نقل مىكنند. (3)
ولى ابن حزم اندلسى بر اين باور است كه سند اين حديث صحيح، مانند خورشيدى در روز روشن است و در آن ترديد روا نيست. (4)
حاكم نيشابورى در مستدرك (1)و ذهبى در تلخيص مستدرك (2)و ضياء مقدسى در المختارة في الحديث (3)- كه جملگى ملتزم به آوردن احاديث صحيحاند- اين حديث را صحيح مىدانند.
ارزيابى سند حديث رضاع
طحاوى دربارهى اين آيهى موهوم مىنويسد:
ما كسى را نمىشناسيم كه اين حديث را روايت كرده باشد، جز عبد اللّه بن ابى بكر كه به نظر ما در اين مورد دچار خطا شده است. (4)
ابو جعفر نحاس نيز پس از ذكر حديث رضاع مىگويد:
دانشمندان دربارهى رد و قبول اين حديث اختلاف دارند؛ چون در محتواى آن اشكال هست؛ برخى از آنان، مانند مالك بن انس كه خود راوى حديث است، آن را واگذاشتهاند ... و باز احمد بن حنبل و ابو ثور به اين حديث وقعى ننهادهاند. (5)
سرخسى هم مىگويد:
اين حديث صحيح نيست. (6)
همين طور صاحب تفسير المنار (7)و جمع ديگرى مانند زمخشرى (8)و مصطفى زيد (9)
1) 1. حاكم نيشابورى، المستدرك، ج 2، ص 415.
2) 2. همان.
3) 3. به نقل از: آلوسى، روح المعانى، ج 12، ص 216.
4) 4. به نقل از: ابن سلامة، مشكل الآثار، تصحيح محمد عبد السلام شاهين، ج 3، ص 7- 8.
5) 5. محمد بن احمد، ابو جعفر نحاس، الناسخ و المنسوخ، ص 12.
6) 6. سرخسى، الاصول، ج 2، ص 78.
7) 7. رشيد رضا، المنار، ج 4، ص 472.
8) 8. جار اللّه، زمخشرى، همان، ج 3، ص 518.
9) 9. مصطفى زيد، النسخ فى القرآن: ج 1، ص 283.
و ... اين حديث را ساختهى دروغپردازان مىدانند كه در كتابها راه يافته است.
در عين حال ابن حزم اندلسى به شدت از اين حديث دفاع مىكند و چنين مىآورد:
حديث رضاع در نهايت صحت با رواياتى جليل القدر و مورد اطمينان نقل شده و كسى نمىتواند در صحت آن مناقشه، يا آن را انكار كند. (1)
مسلم نيز در صحيح خود اين حديث را از دو طريق يكى از طريق مالك و ديگرى يحيى بن سعيد نقل مىكند. (2)حتما وى به صحت سند آن ملتزم است و گرنه در كتاب صحيح خود نمىآورد.
و همينطور بخارى كه آيهى موهوم «و لا ترغبوا عن آبائكم فإنّه كفر بكم ...» و آيهى رجم را در صحيح خود آورده است.
اهل سنت به فراخور هر يك از مضامين اين احاديث راه حلّى ارائه كردهاند؛ ليكن پاسخ معروف آنان به اين احاديث، حمل آنها بر «نسخ التلاوة» است، تا از يك سو از حريم قرآن دفاع شود و از سوى ديگر موجب طعن در كتابها و صحاح و مسانيد نگردد. (- پرسش 46) اما به طور فشرده به پاسخهاى ديگر توجه مىكنيم:
الف) حمل بر تفسير
جمعى از اهل سنت مضامين اين احاديث را از جنس تفسير و معانى قرآن مىشناسند؛ مانند قاسم بن سلام كه پس از ذكر تعدادى از آنها مىگويد:
اين احاديث و نظاير آن زيادند و تفسير قرآن قلمداد مىشوند .... (3)
همين طور زركشى (1)و احمد العاصمى(2)و صاحب كتاب الفرقان (3)كه در مورد برخى از اين احاديث چنين ديدگاهى دارند. (4)
ب) حمل بر سنت
راه حل ديگر دربارهى مضامين اين احاديث، حمل آنها بر سنت است. ابى جعفر نحاس دربارهى حديث رجم مىگويد:
هر چند سند اين حديث صحيح است، ليكن حكم آن مانند حكم قرآن، كه به صورت متواتر نقل شده است، نمىباشد، بلكه سنتى ثابت است ... چون گاهى انسان دربارهى غير قرآن نيز تعبير «كنت أقرأ كذا؛ چنين قرائت مىكنم» را به كار مىبرد. (5)
احمد العاصمى (6)و زبيدى (7)نيز درباره آيهى موهوم «لو كان لابن آدم» همين ديدگاه را دارند. زبيدى آن را جزو احاديث متواتر به حساب آورده (8)، مسلم نيز در صحيح خود، آن را از جمله احاديث پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و اله مىشناسد (9)و همينطور ابو نعيم اصفهانى و ديگران نيز بر همين شيوه گام نهادهاند. (10)
ج) حمل بر حديث قدسى
جمعى ديگر از اهل سنت اين احاديث را در زمرهى وحى غير قرآنى (حديث
1) 1. زركشى، البرهان فى علوم القرآن، ج 1، ص 215.
2) 2. محمد عبد اللطيف ابن الخطيب، الفرقان، ص 110.
3) 3. مقدمتان فى علوم القرآن، به نقل از آرتور جفرى، ص 83.
4) 4. براى توضيخ بيشتر ر. ك: نگارنده، سلامة القرآن، ص 141.
5) 5. نحاس، الناسخ و المنسوخ، ص 8.
6) 6. مقدمتان فى علوم القرآن، به نقل از: آرتور جفرى، ص 85.
7) 7. همان: ص 87- 88.
8) 8. همان.
9) 9. مسلم، صحيح، ج 3، ص 100.
10) 10. ابو نعيم احمد بن عبد اللّه الاصبهانى، حلية الأولياء و طبقات الأصفياء، ج 3، ص 316.
قدسى) قرار مىدهند؛ مانند ابن قتيبة كه مىگويد:
اين احاديث وحى خدا بر پيامبر صلّى اللّه عليه و اله است، همان طور كه امورى ديگر از دين بر ايشان وحى مىشده كه از نسخ وحى قرآن نيست ...؛ مانند اين كه حضرت مىفرمايد: خداوند چنين مىگويد: «اني خلقت عبادى جميعا حنيفا ...؛ من جملگى بندگانم را بر دين استوار [توحيد] آفريدم». (1)
احمد العاصمى (2)دربارهى حديث ابى واقد ليثى نيز همين نظر را دارد و نيز ابن حزم اندلسى كه مىگويد:
گروهى احاديث رجم و رضاع را وحى غير قرآنى مىدانند، ما هم ابايى از اين معنا نداريم و نمىتوانيم به طور قطع بگوييم آنها مانند وحى قرآن بودهاند كه در نمازها خوانده مىشدند، بلكه مىگوييم آنها فقط وحىاند ....
د) حمل بر دعا
اين پاسخ در خصوص سورههاى موهوم «حفد» و «خلع» از سوى برخى از اهل سنت مطرح شده است. آنان مىگويند:
اين سورهها دعاى قنوتاند و ابى بن كعب آنها را در مصحفش نگاشته بود، تا از بر كند و به فراموشى نسپارد؛ چون شنيده بود پيغمبر خدا صلّى اللّه عليه و اله آنها را در قنوت نماز وتر مىخواندند. (3)
ه) حمل بر جعل و وضع حديث يا خطاى در فهم
آلوسى در خصوص حديث عايشه دربارهى سورهى احزاب و نيز تمام احاديث از
اين دست چنين ابراز مىكند:
ظاهر اين حديث كه حكايت از تباه شدن بخشى از آيات سورهى احزاب دارد، حديثى ساختگى است و حق اين است كه هر خبرى كه دربارهى از دست رفتن آيات قرآن است، يا جعلى و ساختگى است و يا بايد [به صورت درست تأويل شود. (1)
رافعى نيز در يك قاعدهى كلى چنين مىگويد:
چنين نيست كه هر چه صحابه گفتهاند، صحيح باشد. آنان غير معصوماند ...
گاهى آنان در فهم شنيدهها خطا مىكردند.
و) التزام به مفاد اين اخبار و گرايش به تحريف قرآن
افراد اندكى بر اين عقيدهاند؛ مانند: ابو الحسن محمد بن احمد، معروف به ابن شنبود بغدادى (م. 328 ق) و نيز عبد الوهاب بن احمد الشعرانى (م. 973 ق). ابن الانبارى، كه هم عصر ابن شنبود است، ديدگاه او را چنين نقل مىكند:
عثمان نتوانست تمام قرآن را جمعآورى كند؛ پانصد حرف از قرآن موجود ساقط شده است و صحابه نيز به قرآن چيزهايى را افزودهاند. (2)
شعرانى نيز بر اين پندار است كه:
اگر در دلهاى ناتوان شك و ترديد به وجود نمىآمد و حكمت در جاى نامناسب قرار نمىگرفت، تمام آن چه از مصحف عثمان ساقط شده را، بيان مىكردم. (3)
1) 1. آلوسى، روح المعانى، ج 12، ص 217.
2) 2. به نقل از: قرطبى، الجامع لاحكام القرآن، ج 1، ص 80- 81، و نيز ر. ك: احمد بن على خطيب بغداد، تاريخ بغداد، ج 1، ص 280، و شهاب الدين مقدسى، المرشد الوجيز الى علوم تتعلق بالكتاب العزيز، تحقيق طيار آلتى قولاج، ص 186.
3) 3. عبد الوهاب بن احمد شعرانى، الكبريت الاحمر هامش اليواقيت و الجواهر، ج 1، ص 143.
ظاهر كلام اين دو نفر از گرايش به تحريف قرآن موجود، است.
بيشتر اهل سنت در بررسى احاديثى كه دلالت بر تحريف به نقيصه دارند به نظريهى «نسخ التلاوة» روى آوردهاند. آنان (طبق اين نظريه)، مضامين اين احاديث را آياتى مىدانند كه ابتدا از ناحيهى خدا نازل شدهاند و سپس الفاظ آنها همراه با حكمشان منسوخ شده است (نسخ التلاوة با حكم) و يا تنها تلاوتش منسوخ شده و حكمش باقى است (نسخ التلاوة بدون حكم).
برخى از اهل سنت براى اثبات درستى نظريهى نسخ التلاوة به دو آيه در قرآن استناد كردهاند:
يك: آيهى شريفهى:
ما نَنْسَخْ مِنْ آيَةٍ أَوْ نُنْسِها نَأْتِ بِخَيْرٍ مِنْها أَوْ مِثْلِها ... (1)هيچ آيهاى را نسخ نكرديم و يا از ياد [مردم نبرديم، جز آن كه بهتر از آن يا مانند آن را آورديم.
دو: آيهى شريفهى:
وَ إِذا بَدَّلْنا آيَةً مَكانَ آيَةٍ ... (2)و هنگامى كه آيهاى را به جاى آيهى ديگر قرار مىدهيم ...
اهل سنت بر اين باورند كه طبق اين دو آيه امكان اين كه آياتى از قرآن نسخ شود و يا در اذهان فراموش گردد و به جاى آنها آيات ديگرى نازل شود، هست؛ بنابراين آياتى كه اين احاديث از آن حكايت مىكنند هم جزو همان آيات منسوخهاند كه ابتدا بر حضرت رسول اكرم صلّى اللّه عليه و اله نازل شده و سپس از جانب خود خدا نسخ و يا به آياتى ديگر
تبديل شدهاند؛ از اين روست كه اكنون در قرآن موجود اثرى از آنها نيست.
ابن حزم اندلسى دربارهى آيهى رجم مىگويد:
اين آيهاى از قرآن بود كه لفظش نسخ شد، ولى حكمش باقى است. (1)
ابو شامه (2)و طحاوى (3)نيز بر همين باورند. سيوطى هم مىگويد:
از اين نمونهها كه آيهاى از قرآن بعد از نزول، نسخ شده باشد [و اكنون در قرآن نيست زياد است. (4)
سپس سيوطى رأى عبد اللّه بن عمر را كه گفته بود «بسيارى از قرآن از دست رفته است.» و نيز رأى عايشه دربارهى سورهى احزاب را كه آيات آن را بيش از حد كنونى مىدانست، بر «نسخ التلاوة» حمل مىكند. (5)
ابن حزم نيز پس از آوردن قول ابى بن كعب دربارهى تعداد آيات سورهى احزاب- كه تعداد آن را بيش از حد كنونى مىدانسته است- و حكم به صحت سند آن، مىنويسد:
اگر الفاظ آن آيات نسخ نشده بود، بدون ترديد أبىّ بن كعب آن را تلاوت مىكرد؛ شاهد آن هم اين است كه ابى بن كعب مىگويد: «سورهى احزاب به اندازهى سورهى بقره بود» و نگفته هم اكنون به اندازهى سوره بقره است؛ بنابراين مقدار زيادى از الفاظ اين سوره نسخ شدهاند. (6)
آلوسى نيز در اين باره قاعدهى كلى به دست مىدهد و مىگويد:
هنگام جمع قرآن توسط ابابكر، آياتى كه متواتر نبودند و تلاوتشان منسوخ
بود، در قرآن نوشته نشد، ليكن كسانى كه نسخ آنها را نشنيده بودند باز آنها را به عنوان آيات قرآن تلاوت مىكردند .... (1)
سپس آلوسى بعد از آوردن تعدادى از احاديثى كه دلالت بر نقصان قرآن دارند، چنين ادامه مىدهد:
... احاديث در اينباره بيش از آن است كه به شمارش درآيد؛ ليكن (همانطور كه گفتيم) جملگى اين احاديث بر «نسخ التلاوة» حمل مىشوند. (2)
زرقانى و ديگران نيز همين راه را پيمودهاند. (3)برخى از اهل سنت به شدت از نظريهى نسخ التلاوة دفاع مىكنند، تا جايى كه هر كس در آن مناقشه كند، او را متهم به تظاهر به دفاع از قرآن مىكنند؛ به طور نمونه، دكتر قفارى، دربارهى آية اللّه خوئى كه در اين نظريه مناقشات جدى دارد (و به زودى خواهيد ديد)، مىنويسد:
... گويى او مىخواهد اين راه درست را ببندد و اين قاعدهى ثابت و استوار از ناحيهى خدا را انكار كند، تا آنچه در درون دلش دربارهى تحريف قرآن نهفته است، به اثبات رسد!! (4)
بنا به ديدگاه اين دسته از دانشمندان اهل سنت، كه نظريهى نسخ التلاوة را پذيرفتهاند، نيازى نيست آيات قرآن با تواتر اثبات شوند و يا نسخ آيات به صورت متواتر باشد. شايد به همين دليل است كه تنها عدهى اندكى از صحابه از اين آيات موهوم اطلاع يافته و آنها را تلاوت مىكردند، بدون آن كه از نسخ اين آيات نيز آگاهى داشته باشند- همان طور كه آلوسى احتمال داده است- (5)مانند: عايشه، عمر بن خطاب، عبد اللّه بن عمر، ابى بن كعب و ابو موسى اشعرى و ديگران.
آنچه در اين جا مد نظر ماست، بررسى تطبيقى نظريهى «نسخ التلاوة» است؛ يعنى بر اين فرض كه در مقام ثبوت هر سه نوع نسخ (نسخ تلاوت با حكم، نسخ تلاوت بدون حكم، نسخ حكم بدون تلاوت) ممكن باشند و مفاد آن دو آيه (106 سورهى بقره و 101 سورهى نحل) نيز به نظريهى نسخ التلاوة نظر داشته باشد، آيا در مقام تطبيق و اثبات، مضمون اين احاديث، كه از نقصان قرآن خبر مىدهند، مىتواند مشمول نسخ التلاوة شود، يا آن كه در اين مقام با اشكالات جدى روبهروست.
در اين جا نيازى نيست به ادلّهى اماميه و مناقشات آنان در ردّ اين نظريه بپردازيم، بلكه دليلها و مناقشههاى گروهى از قدما و متأخران خود اهل سنت بر ناكارآمدى و ابطال اين نظريه كافى است:
مناقشات اهل سنت را به سه دسته مىتوان تقسيم كرد:
الف) اين اخبار، اخبار آحادند.
بديهى است كه با خبر واحد، اثبات آيات قرآن و يا نسخ آنها امكان پذير نيست.
زركشى در مورد آيهى موهوم رضاع مىگويد:
قاضى ابو بكر (م. 430 ه. ق) در كتابش (الإنتصار) از قول عدهاى مىگويد:
اخبارى كه دربارهى آيهى مزعوم رضاع است، اخبار آحادند و با اخبار آحاد هرگز نمىتوان به آيات وحى و نسخ آنها قطع پيدا كرد؛ اخبارى كه در اين مورد حجيت ندارند و از اعتبار ساقطاند. (1)
ابو جعفر نحاس (م. 338 ه. ق) نيز نسخ التلاوة بدون حكم را مردود مىشمرد و دربارهى حديث رجم مىگويد:
هر چند سند اين حديث صحيح است، ليكن مضمون آن در رديف قرآن، كه به
1) 1. زركشى، البرهان، ج 2، ص 39- 40، و ر. ك: سيوطى، الاتقان، ج 2، ص 85.
صورت متواتر است، نخواهد بود. (1)
ابو عبد اللّه بن ظفر صاحب كتاب الينبوع فى التفسير نيز بر همين باور است كه با خبر واحد نمىتوان متن قرآن را به اثبات رساند (2)و شوكانى نيز از همين منظر به اين احاديث مىنگرد و مىگويد:
آن چه با تواتر اثبات نشده، قرآن نيست.
و ابن جزرى نيز در يك قاعدهى كلى مىنويسد:
هر آن چه بيرون از مصحف عثمان قرار دارد [يعنى همين مصحف موجود] يقينى به قرآن بودن آن نيست؛ چون با خبر واحد نقل شده است. (3)
افرادى ديگر از قدماى دانشمندان اهل سنت، (4)و همين طور از معاصران، مانند:
رشيد رضا (5)، صبحى صالح (6)، رافعى (7)، مصطفى زيد (8)و ديگران را مىتوان نام برد كه مناقشهى (به حق) آنان بر نظريهى نسخ التلاوة همين است كه نمىتوان با خبر واحد اصل قرآن و نسخ آن را به اثبات رساند.
ب) عدم سنخيت محتواى آيات موهوم با آيات قرآن روشن است هر آيهى نسخ شده، بايد مانند آيات ديگر قرآن، اوصاف ويژهى قرآن را از نظر محتوا و اسلوب و جهات فصاحت و بلاغت و ... در حد اعجاز دارا باشد؛ چون بنا به نظريهى نسخ التلاوة، آنها نيز در ابتدا جزو متن قرآن بودهاند، ولى بعدا نسخ
1) 1. نحاس، الناسخ و المنسوخ، ص 10- 11.
2) 2. به نقل از: صبحى صالح، مباحث فى علوم القرآن، ص 265.
3) 3. محمد بن محمد ابن الجزرى، النشر فى قراءات العشر، تصحيح على محمد الضبّاع، ج 1، ص 32.
4) 4. ر. ك: نگارنده، سلامة القرآن، ص 159.
5) 5. رشيد رضا، المنار، ج 1، ص 413- 415.
6) 6. صبحى صالح، مباحث فى علوم القرآن، ص 265- 266.
7) 7. اعجاز القرآن، ص 44.
8) 8. النسخ فى القرآن، ج 1، ص 283.
شدهاند؛ ليكن هر كس كه اندك آشنايى با آيات قرآنى داشته باشد، اذعان مىكند كه اين موارد هرگز وحى قرآنى نيستند؛ چون نه تنها در آنها مضامين بلند، گوارايى، طراوت و ديگر اوصاف كلام خدا يافت نمىشود، بلكه تناقض و اختلاف نيز به چشم مىخورد.
اگر آنها از ناحيهى خدا بودند، جاى اين اضطراب و اختلاف نبود. خداوند سبحان مىفرمايد:
... وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافاً كَثِيراً (1)اگر [قرآن از ناحيهى غير خدا بود، در آن اختلاف زياد مىيافتند.
محمد خطيب در اين زمينه مىنويسد:
نزد هر خردمندى آشكار است، آياتى كه در آنها ادعاى نسخ التلاوة شده است، مانند: «إنا أنزلنا المال لاقام الصلوة و ايتاء الزكاة و لو ان لابن آدم و اديا لا حبّ ...»، «ان اللّه سيؤيد هذا الدين باقوام لاخلاق لهم» و «يا ايها الذين آمنوا لا تقولوا ما لا تفعلون فتكتب شهادة في اعناقكم ...» (و نمونههاى زياد ديگرى كه در اينجا مجال گفتن تمام آنها نيست) از سنخ كلام خالق نيست و در آن گوارايى و تازگى و خرّمى سخن خدا وجود ندارد. چگونه مىتوان اين الفاظ را به پروردگار جهان نسبت داد، در حالى كه بشر از سخافت الفاظ آنها مشمئز و دل زده مىشود؟! (2)
صبحى صالح نيز مىگويد:
از كتاب صحيح ابن حبّان استفاده مىشود آيهاى كه ادّعا شده الفاظش منسوخ است، از سورهى احزاب مىباشد و از سورهى نور نيست، اين، هم دلالت بر اضطراب آيهى مزعوم مىكند و هم سنخيتش را با قرآن ابطال مىنمايد. (3)
علامه محمد جواد بلاغى نجفى (م. 1352 ق) از دانشمندان اماميه، نيز، با ژرف بينى، مضامين اين آيات موهوم را كاويده و از غلطها و اختلافهاى موجود در آنها پرده برداشته است (1).
ج) نسخ آيات مزعوم پس از انقطاع وحى
نسخ آيات قرآن تنها به عصر نزول وحى اختصاص دارد، ليكن لحن برخى از اين اخبار دلالت بر نسخ بعد از وفات پيامبر صلّى اللّه عليه و اله و انقطاع وحى مىكند؛ و اين اشكالى جدى است. آنان كه اين آيات مزعوم را گزارش كردهاند، از تلاوت آنها بعد از وفات پيغمبر صلّى اللّه عليه و اله، خبر مىدهند، اما هرگز نمىتوان پذيرفت كه پس از پايان وحى و بعد از وفات پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و اله نسخ (يا انساء) امكان پذير باشد. عايشه دربارهى آيهى موهوم رضاع و نيز دربارهى مقدار آيات سورهى احزاب مىگويد:
فتوفّى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و هنّ مما نقرأ من القرآن؛ پيغمبر خدا از دنيا رفتند و ما اين آيات را از قرآن قرائت مىكرديم.
سورهى احزاب در زمان پيامبر صلّى اللّه عليه و اله دويست (200) آيه داشت و عثمان نتوانست بيش از مقدار موجود از اين سوره را گرد آورد. (2)
عمر بن الخطاب هم دربارهى آيهى رجم مىگويد:
به خدا سوگند، اگر نمىگفتند عمر در كتاب خدا چيزى افزوده است، من آيات رجم را، همان طور كه نازل شده، در قرآن مىافزودم. (3)
اين لحن گفتار، صريح در عدم نسخ اين آيات در عصر نزول وحى است؛ بلكه عايشه نه تنها آيات رضاع را قرائت مىكرده، بلكه به مضمون آن عمل مىكرده است. در
كتاب موطأ مالك و صحيح مسلم و كتابهاى ديگر مىخوانيم:
عايشه أم المؤمنين، به آيهى رضاع عمل مىكرد و هر كس از مردان را دوست مىداشت نزدش آيند [براى آن كه با وى محرم شوند]، به خواهرش ام كلثوم دختر ابى بكر و يا دختران خواهرش دستور مىداد به وى 5 بار از شير خود بخورانند .... (1)
فراموش نكنيم كه اين رخداد در زندگى عايشه، پس از وفات پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و اله است.
به هر حال، با اين مناقشهها و با آن كه ناقلان اين روايات هرگز از نسخ آنها سخنى نگفتهاند و در متن اين روايات نيز سخنى از نسخ آنها نيست، ديگران، به جاى آن كه اين روايات را يكسره ساقط بدانند كوشيدهاند با اختراع نظريهى «نسخ التلاوة» يا «انساء»، آنها را توجيه كنند؛ هر چند جمعى از دانشمندان اهل سنت، با تفطن به همين نكته، مىگويند:
در حديث [رضاع تعبيرى كه به كار رفته، اشكال جدى به بار مىآورد و آن، سخن عايشه است كه مىگويد: بعد از وفات پيغمبر خدا صلّى اللّه عليه و اله اين آيات قرائت مىشدند. (2)
سرخسى كه با نگاهى واقع بينانه اين احاديث را به نقد كشيده است، مىنويسد:
دليل بر بطلان اين قول [نسخ التلاوة] سخن خداوند تعالى است كه مىفرمايد:
إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ (3)ما خودمان قرآن را نازل كرديم و خودمان هم عهدهدار حفظ آن [از هر نوع تغيير و دگرگونى مىباشيم. از اين آيه روشن مىشود كه نسخ هيچ چيزى از قرآن بعد از وفات حضرت صلّى اللّه عليه و اله روا
نيست و اخبارى كه نقل شدهاند، جملگى خبر واحد و بىمقدارند و مهر صحت بر آنها نخورده است. (1)
حاصل آن كه، تطبيق نظريهى نسخ التلاوة بر مفاد اين اخبار با مناقشههاى جدى روبهروست و هرگز نمىتوان مفاد اين اخبار را در رديف آيات وحى و نسخ آنها به حساب آورد. ناگزير، با توجه به اختلاف ديدگاههاى خود اهل سنت در اينباره، اين نظريه هرگز قابل دفاع نخواهد بود.
همان طور كه ملاحظه شد، اهل سنت ديدگاه يكسانى دربارهى سندهاى دستههاى گوناگون از روايات تحريف نما ندارند. گروهى از آنان بر صحت و اعتبار آنها تأكيد مىورزند و گروهى ديگر، در نقطهى مقابل، سندهاى آنها را ضعيف و مجعول قلمداد مىكنند. شيوهى آنان دربارهى علاج مضامين اين احاديث نيز- به ويژه در احاديث تحريف به نقيصه- به فراخور محتواى روايات، متفاوت بود؛ از جمله علاجهاى آنان، حمل اخبار بر «شرح و تفسير آيات»، «سنت»، «حديث قدسى» و «دعاى مأثور» بود. اين نوع علاجها در بين اهل سنت، در مقايسه با نظريهى نسخ التلاوة، رونق كمترى دارد.
نكتهى اساسى درك تمايز بين دو نوع گرايش در اهل سنت در اين زمينه است كه ريشهى آن در تفكر «قرآن محورى» و «حديث محورى» است. آنان كه قرآن محورى را اساس انديشهى خود مىدانند، هر نوع حديثى را- هر چند در نهايت صحت و قوت- در صورت مخالفت با قرآن و عدم توجيه معقول، ساختگى و بىاعتبار مىدانند و در اين مسير هيچ ترديدى به خود راه نمىدهند. آنان ساحت قدسى قرآن را والاتر از آن مىدانند كه اين نوع پندارها به آن راه يابد. براى آنان اين نكته هويداست كه حجيّت احاديث در حدوث و بقا به قرآن وابسته است؛ چون خود قرآن سمت تبيين وحى را به عهدهى سنت نهاده است و احاديث نيز حاكى از سنتاند و هرگز اعتبار و صحت سند به
1) 1. الاصول، ج 2، ص 78، به نقل از: سيوطى، الاتقان، ج 3، ص 85.
تنهايى نمىتواند متن احاديث را اعتبار بخشد، هر چند راوى اين حديث از صحابه و منبع آن نيز كتابهاى صحاح، سنن و مسانيد معتبر باشند.
در برابر اين جريان، انديشهى حديث محورى مطرح است. در اين تفكر، تعلق به صحابه و اصحاب صحاح و مسانيد و سنن به حدى است كه احدى به خود جرأت نمىدهد از روايات- در صورت عدم توجيه معقول- بگذرد و خود را از حيرت نجات دهد؛ از اين رو، يا به مفاد اين احاديث گردن مىنهند و قول به تحريف را مىپذيرند، يا به طور سربسته مىگويند: «بايد اين احاديث تأويل شوند.» بدون آن كه از نوع اين تأويل پرده بردارند؛ و يا به تئورى نسخ التلاوة روى مىآورند، تا از يك سو، سلامت قرآن از تحريف مخدوش نشود و از سوى ديگر راه خردهگيرى بر راويان اين احاديث و مؤلفان كتابها بسته شود؛ غافل از اين كه اين نظريه و مانند آن با مناقشههاى جدى روبهروست و هرگز قابل دفاع نيست.
بنابراين، جاى دارد همهى ما در حفظ حريم مقدس قرآن، همسو با خود آيات وحى، كه از هر جهت سلامت اين كتاب را تضمين كرده است، از تعلق خاطر و تعصبات ناروا به غير قرآن دست شسته، كتاب خدا را مورد بىمهرى قرار ندهيم.
دانشمندان اماميه، بدون آن كه ترديد كنند، اين سنخ از روايات در منابع اهل سنت را باطل مىشمرند، مگر آن كه تأويلى درست براى آنها بيابند.
ما در اين جا، بنا به اقتضاى حجم بحث، تنها به ذكر ديدگاه چند تن از قدماى اماميه از جمله: فضل بن شاذان (م. 206 ق.)، سيد مرتضى على بن حسين علم الهدى (م. 436 ق.)، شيخ ابو على فضل بن حسن طبرسى (م. 538 ق.)، رضى الدين على بن طاووس حلى (م. 664 ق.) و حسن بن يوسف بن مطهر (علامه حلى م. 726 ه. ق) و چند نفر از متأخران، مانند: شيخ محمد جواد بلاغى نجفى (م. 1352 ق.)، سيد محمد حسين طباطبايى (علامه طباطبائى، م. 1402 ق.)، آية اللّه سيد ابو القاسم خوئى (م. 1413 ق.)،
آية اللّه سيد مرتضى عسكرى و استاد محمد هادى معرفت، اكتفا خواهيم كرد.
ابن شاذان كه در نقد احاديث تحريف نما در منابع اهل سنت، به صورت نسبتا گستردهاى بحث كرده است، در بخشى از گفتار خود مىنويسد:
شما از ابن مسعود روايت مىكنيد وى «معوذتان» را جزو قرآن نمىدانسته و در مصحفش ثبت نكرده بود، از سوى ديگر روايت مىكنيد هر كس آيهاى از كتاب خدا را انكار كند در مقام كفر به خدا قرار مىگيرد و جملگى اقرار داريد «معوذتان» جزو قرآن است ...
اگر «معوذتان» جزو قرآن نيست، آنان كه اين دو سوره را در قرآن ثبت كردند، راه هلاكت پيمودند و اگر جزو قرآن است، آنان كه انكار كردند به هلاكت رفتند ...
بنابراين، اگر آنچه دربارهى ابن مسعود نقل كرديد حق باشد، ... كدام اهانت بزرگتر از اين اهانت به اصحاب رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله خواهد بود [كه ناگزير يك طرف به هلاكت رفتند]. (1)(2)
سيد مرتضى علم الهدى نيز در كتاب معروف خود درر الفوائد و غرر القلائد (امالى) در ردّ و ابطال پندار وجود خطا در الفاظ قرآن، بيانى ژرف و مستدل ارائه مىكند (3)كه به علت طولانى شدن بحث از ذكر متن آن خوددارى مىكنيم.
امين الإسلام شيخ طبرسى نيز در ابطال احاديث تحريف نما در چند موضع سخن گفته است؛ از جمله، دربارهى توهم وجود لحن و خطا و لغزش كاتبان وحى مىنويسد:
آنچه از عروه از عايشه نقل شده ... كه عايشه به عروه مىگويد: «كاتبان وحى به خطا رفتهاند» و نيز آنچه از برخى نقل شده كه «در كتاب خدا چيزهايى از خطا و لحن است و خود عرب زبانان در هنگام خواندن، آن را درست مىخوانند ...» به اين روايات هيچ التفاتى نيست و ساقطاند؛ چون اگر چنين بود صحابه كه به طور
1) 1. فضل بن شاذان، الايضاح، ص 229. صاحب كتاب مفتاح الكرامة، محمد جواد حسينى عاملى، از دانشمندان قرن سيزدهم نيز مىگويد: «معوذتان بدون خلاف بين دانشمندان جزو قرآن است»، ج 2، ص 387.
2) 1. فضل بن شاذان، الايضاح، ص 229. صاحب كتاب مفتاح الكرامة، محمد جواد حسينى عاملى، از دانشمندان قرن سيزدهم نيز مىگويد: «معوذتان بدون خلاف بين دانشمندان جزو قرآن است»، ج 2، ص 387.
3) 2. علم الهدى، غرر الفوائد و درر القلائد الامالى، تحقيق محمد ابو الفضل ابراهيم، ج 1، ص 205- 206.
مستقيم قرآن را از پيغمبر صلّى اللّه عليه و اله مىگرفتند، مردم را بدين صورت غلط آموزش نمىدادند. (1)
ابن طاووس نيز در بحث با ابو على محمد بن عبد الوهاب جبايى، از دانشمندان اهل سنت، ديدگاه وى را چنين نقد مىكند:
ما در تفسير تو ديدهايم كه مىگويى بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ آيهى قرآن نيست و در روايات آن را آيهى قرآن نمىدانى، اين پندار به اين معناست كه در قرآن 113 آيه افزوده شده كه از قرآن نيستند ...، ليكن اين توهم باطل است؛ چون قرآن از زيادت و نقصان مصون است؛ همان طور كه عقل و شرع بر آن دلالت مىكنند. (2)
علامه حلى (ره) نيز اين پندار را كه گفته شده ابىّ بن كعب دو سورهى خلع و حفد را جزو قرآن مىدانسته، به صورت مستدل ابطال كرده است.(3)
علامه بلاغى نيز در مقدمهى تفسير پر ارج خود پس از آن كه دربارهى تاريخ قرآن بحث مىكند، چنين مىآورد:
هرگز در تاريخ چيزى مانند قرآن نمىتوان يافت كه به اين صورت متواتر و بقايش به همان صورت روشن و بديهى باشد. خود خداوند هم در سورهى حجر (آيهى 9) وعده داد و فرمود: إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ. (4)
آن گاه علامه بلاغى به ذكر احاديث اهل سنت دربارهى جمعآورى قرآن مىپردازد و از تعارض و پريشانى محتواى آنها پرده بر مىدارد و سپس به احاديث تحريف نما دربارهى سورهى «لم يكن» توجه مىكند و بعد از ذكر مواردى از اضطراب و
انحطاط و غلط در فقرات اين روايات مىگويد:
اين پريشانى و انحطاط كافى است تا اين روايات بىمايه را ساقط كند. (1)
سپس علامه در ادامهى نقد و بررسى اين احاديث، به افسانهى غرانيق اشاره مىكند و مىنويسد:
بسيارى از كتابهاى تفسير روايى اهل سنت به اين دروغ زشت پرداختهاند ... و چنين گمان كردهاند كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله سورهى نجم را در مكه در محفل مشركان قرائت مىكرد، تا آن كه در اثناى قرائت آيات أَ فَرَأَيْتُمُ اللَّاتَ وَ الْعُزَّى* وَ مَناةَ الثَّالِثَةَ الْأُخْرى شيطان بر او- نعوذ باللّه- كلامى را القا كرد ...
اگر چنين باشد چه به روز امتهاى بيچاره و هاديان آنها خواهد بود! آنان كه از إدخال كلام شيطان در وحى و يا در كلام رسول و يا تلاوت او مصون نيستند [و معلوم نيست آن چه براى آنان گفته مىشود وحى است يا القاى شيطان!] اين چه نوع پندار سخيف و باطلى است؟! آيا لااقل آنان در اين نكته درنگ نكردند كه آيهى ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ وَ لا نَبِيٍّ إِلَّا إِذا تَمَنَّى أَلْقَى الشَّيْطانُ فِي أُمْنِيَّتِهِ (كه گفتهاند پس از آن ماجرا براى تسلّى خاطر پيامبر به خاطر اندوهى كه بر اثر القاى شيطان در وحى و ابلاغ حضرت بود، نازل شد) در سورهى حج است و سورهى حج مدنى است و پس از هجرت حضرت نازل شده (چون در آن اجازهى قتال آمده و امر به جهاد شده است) و با خرافهى غرانيق، كه گفته شده همراه با آيات سورهى نجم در مكه نازل شده است، ده سال فاصله دارد؟! (2)
و بالاخره عنان سخن را به نقد داخلى دو سورهى مزعوم خلع و حفد مىسپارد و مىگويد:
ما به راوى اين دو سوره نمىگوييم، اين دو سوره با فصاحت و بلاغت سورههاى قرآن هيچ شباهتى ندارند (هم اكنون) از اين مطلب صرف نظر مىكنيم؛ ليكن از غلطهاى فاحش و چشمگير اين دو سوره چگونه مىتوان گذشت [تا آنها را به مضامين قرآن نزديك كنيم ؟! (1)
سپس مرحوم بلاغى اغلاط اين دو سورهى موهوم را بر ملا مىكند.
علامه طباطبايى هم بحث گستردهاى را، طى چند فصل، تحت عنوان «كلام فى أن القرآن مصون عن التحريف» گشودهاند و، در فصل سوم، به ذكر اخبار تحريف نما از طريق شيعه و اهل سنت مىپردازند و سپس، با پاسخهاى در خور و نقد متين، از بطلان اين احاديث پرده بر مىدارند و آنگاه در ادامهى سخن خود مىگويند:
سخن كوتاه كنيم؛ احتمال خطا، دستبرد و جعل در روايات تحريف نما هست- احتمالى قوى با توجه به شواهد و قراين- اين احتمال حجيت شرعى و عقلايى اين روايات را ساقط كرده از اعتبار مىاندازد؛ حتى احاديثى كه در اين باب با سند صحيح نقل شدهاند؛ چون حجيّت سند و عدالت رجال نمىتواند وجود دستبرد در اصول و جوامع روايى را از جانب ديگران بر طرف كند ...
برخى از اين احاديث از آيات و سورههايى حكايت مىكنند كه هر كس آنها را با قرآن مقايسه كند، خواهد ديد به هيچ روى آنها با قرآن شباهتى ندارند؛ مانند سورههاى «خلع» و «حفد» ...
اى كاش مىدانستيم چه طور مىشود آيات و يا سورههايى از قرآن ساقط شود و از چشم تمام مسلمين، جز عدهاى كم، پنهان بماند؛ با آن كه انگيزهها براى نقل قرآن و اشتياق براى گرفتن، فهم و فراگيرى قرآن بسيار زياد بوده است و پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و اله نيز نهايت تلاش خود را در رساندن قرآن و تعليم و بيان آن داشتهاند! ... (2)
سپس علامه به بحث دربارهى نظريهى «نسخ التلاوة» مىپردازند و پس از ذكر ادله بر بطلان آن مىنويسند:
حق اين است كه روايات تحريف نما كه از فريقين نقل شده و همين طور رواياتى كه دربارهى نسخ تلاوت برخى از آيات است، با كتاب خدا مخالفت قطعى دارد. (1)
آية اللّه خويى نيز، پس از بيان ادلهى صيانت قرآن از تحريف، به بررسى و نقد شبهات و ابطال ترديدها و شبهات مىپردازد و دربارهى دليل اسقاط احاديث تحريف نما در منابع اهل سنت مىگويد:
اگر به اين احاديث ملتزم شويم، ناچاريم به تحريف قرآن گردن نهيم؛ چون نظريهى نسخ التلاوة، كه پاسخ اصلى برخى از اهل سنت به اين احاديث است، [كارساز نيست، بلكه عين قول به تحريف است؛ چون نسخ التلاوة يا در عصر پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و اله و از ناحيهى اوست و يا پس از وفات ايشان است. اگر در عصر حضرت باشد، نيازمند به اثبات [به صورت متواتر] است و [با خبر واحد هم نمىتوان نسخ را ثابت كرد؛ چون جملگى دانشمندان نسخ كتاب را با خبر واحد روا نمىدانند، بلكه گروهى مانند شافعى و بيشتر ياران وى و اهل ظاهر، و احمد بن حنبل، بنا به يك احتمال، نسخ كتاب را با خبر متواتر نيز نمىپذيرند؛ حتى آنان كه نسخ را با سنت متواتره ممكن مىدانند، وقوع آن را منكرند؛ بنابراين، چگونه مىتوان نسخ اين آيات را به پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و اله نسبت داد؟ افزون بر آن، در برخى از اخبار تحريف نما، نشانههاى اسقاط آيات پس از وفات حضرت رسول صلّى اللّه عليه و اله وجود دارد؛ و اگر نسخ پس از وفات پيامبر خدا [و انقطاع وحى از ناحيهى زمامداران صورت گرفته باشد، اين همان قول به تحريف است. (2)
آية اللّه عسكرى نيز با گروهبندى احاديث تحريف نما به بررسى و تحليل آنها با
توجه به شرايط صدور و سير تطور تاريخىشان پرداخته است؛ به طور نمونه: نماز معاوية بن ابى سفيان را ريشهى جعل رواياتى مىداند كه دال بر زيادهى آيهى شريفهى بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ در قرآناند. معاويه در آن نماز «بسمله» را فراموش كرد و سپس، براى حفظ آبروى خود احاديث را در اينباره ساخت. دربارهى افسانهى غرانيق نيز اثبات مىكند كه تمام راويان اين افسانه خود شاهد ماجرا نبودهاند و گروهى از زنادقه در اواخر قرن اول و اوايل قرن دوم اين افسانه را ساختند و ... (1)
آية اللّه معرفت نيز بحثهاى گسترده و ژرفى را در اين زمينه سامان داده و ضمن ابطال نظريهى نسخ التلاوة مىگويد:
راه حل اساسى اين احاديث همان راه حل اماميه است كه مىگويند: اين روايات هيچ اعتبارى ندارد و ساقطاند. (2)
گفتار اول: بررسى و نقد ترديدها
اين گفتار كه شامل ده پرسش است به بررسى و نقد ديدگاههاى افرادى پرداخته كه در تحريف ناپذيرى قرآن ترديد كردهاند. اساس اين گفتار در مدار ديدگاههاى محدث نورى است.
محدث ميرزا حسين نورى (م. 1320 ق.) در كتاب فصل الخطاب به مسئلهى تحريف قرآن پرداخته و راه بهانهى ديگران را هموار كرده است. اين كتاب مشتمل بر سه مقدمه و دو باب است. مقدمهى اول دربارهى جمعآورى قرآن در عصر خلفا و مقايسهى آن با جمع قرآن توسط امام على عليه السّلام، و مقدمهى دوم به بيان موضع نزاع دربارهى تحريف قرآن و مقدمهى سوم به ارائهى ديدگاههاى شيعه دربارهى تحريف ناپذيرى قرآن و مناقشه در آنها اختصاص دارد.
باب اول كتاب فصل الخطاب مشتمل بر 12 دليل (و به عبارت درستتر 12 پندار) است كه جملگى دربردارندهى رواياتى از مصادر شيعه و اهل سنت در اثبات پندار تحريف قرآن هستند. بخشى از اين روايات در كتب هر دو فريق است؛ مانند روايات تشابه امم و مصحف امام على عليه السّلام؛ بخشى اختصاص به كتب اهل سنت دارد، مانند، مصحف عبد اللّه بن مسعود، مصحف ابى بن كعب، كيفيت جمع قرآن پس از وفات
نبى اكرم صلّى اللّه عليه و اله نظريهى نسخ التلاوة، جمع قرآن توسط عثمان، اختلاف قاريان هفتگانه (قراء سبعة) و رواياتى كه در مصادر اهل سنت است و ظاهرشان بر تحريف قرآن دلالت دارند؛ و بخشى از اين احاديث نيز، بنا به گمان محدث نورى، به كتب شيعه اختصاص دارد، مانند؛ ذكر نام جانشينان خاتم پيامبران در كتابهاى پيشينيان، و اخبارى كه به طور عموم يا به طور خاص در ظاهر دلالت بر تحريف قرآن دارند. باب دوم كتاب محدث نورى نيز به بيان ادلّهى تحريف ناپذيرى قرآن و مناقشههاى وى در آنها اختصاص دارد.
محدث نورى در اين راهى كه پيموده- به اعتراف خود- تنهاست. وى چنين مىگويد:
بايد از دليل پيروى كرد هر چند افرادى اندك آن را بپذيرند ... نبايد از راهى كه روندگان آن اندكاند ترسيد، بلكه سزاوار نيست آدمى وحشت زده شود و از راه خود باز ايستد. (1)
البته به زودى خواهيد ديد كه هرگز محدث نورى از دليل پيروى نكرده، بلكه انبوهى از روايات ضعيف با مصادرى بىاعتبار را در اين كتاب گرد آورده است، بدون آن كه به محتوا و مضامين آنها دقت كافى كند.
آرى اگر محدث نورى بخواهد از «دليل» پيروى كند، بايد به تحريف ناپذيرى قرآن گردن نهد؛ چون همان طور كه ملاحظه كرديد، ادلهى سلامت قرآن از تحريف نيرومند و پابرجايند؛ از اين رو محدث نورى نه تنها نتوانسته ادلّهى سلامت قرآن از تحريف را از كار بيندازد و يا حتى در آنها مناقشههاى جدى كند، بلكه در ديدگاه خود دچار تناقضگويىهاى فاحشى شده است كه به زودى خواهيد ديد. ما در اين جا به اختصار ادلّهى (پندارى) محدث نورى را بررسى و نقد خواهيم كرد. خوانندگان براى تفصيل بيشتر مىتوانند به كتابهايى كه دربارهى سلامت قرآن از تحريف به ويژه در ردّ بر كتاب فصل الخطاب نوشته شده (- پرسش 31) مراجعه كنند.
1) 1. نورى، ميرزا حسين، فصل الخطاب، ص 35.
محدث نورى سه مقدمه در اين كتاب دارد. در مقدمهى اول دربارهى جمعآورى قرآن توسط برخى از صحابه پس از وفات پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و اله بحث مىكند و بر اين باور است كه نفس كيفيّت جمع مذكور موجب نقص و خلل در قرآن خواهد بود. وى سپس با مقايسهى كيفيت اين جمع با جمعآورى قرآن توسط امام على عليه السّلام از مدارك فريقين، تفاوت بين اين دو جمع را تأييدى بر باور خود مىشناسد.
محدث نورى نمىتواند از عنايت ويژهى مسلمانان در تمام ابعاد جمعآورى، حفظ، ضبط قرائت و نگارش قرآن و نيز انس بىپايان و قداستى كه اين كتاب از همان اوان نزول در ژرفاى جانشان داشته است چشم بپوشد و يا طبق شواهد تاريخى، حساسيّت فوق العادهى آنان را نسبت به كوچكترين تغيير در قرآن، ناديده بگيرد.
افزون بر آن، ما بحث نسبتا گستردهاى دربارهى مصحف امام على عليه السّلام داشتيم (- بخش اول، پرسش 23- 25) و مشخص شد كه مصحف امام على عليه السّلام با مصحف موجود تفاوتى ندارد و اين دليلى بر عدم نقصان و خلل در قرآن موجود است؛ در حالى كه اگر ديدگاه سيد مرتضى و همراهان ايشان را دربارهى جمعآورى قرآن و تدوين آن در عصر خود پيامبر صلّى اللّه عليه و اله بپذيريم (- بخش اول، پرسش 6) مناقشهى محدث نورى در اين جا موضوعا منتفى خواهد شد.
محدث نورى در مقدمهى دوم از احتمال گونههاى تحريف در قرآن سخن به ميان آورده است. ايشان بر اين باور است كه زيادى سوره يا آيه و نيز تبديل سورهاى به سورهى ديگر يا آيهاى به آيهى ديگر منتفى است؛ ليكن احتمال نقصان سوره يا آيه و نيز زيادى كلمهاى و يا تبديل آن به كلمهى ديگر وجود دارد؛ چنان كه امكان جابهجايى در ترتيب سورهها، آيات و كلمات قرآن را نيز منتفى نمىداند.
در واقع بسيارى از مواردى را كه محدث نورى از گونههاى تحريف به حساب مىآورد، از باب قرائت، بيان نزول يا مورد نزول آيه، تفسير و بيان اتمّ مصاديق آيات است و از دايرهى تحريف به معناى مورد نزاع بيرون است؛ مانند آيهى يَسْئَلُونَكَ
عَنِ الْأَنْفالِ (1)كه بدون كلمهى «عن» نيز قرائت شده است؛ (2)يا آيهى يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ ... (3)كه در آن تعبير «في علي» براى بيان مورد نزول به كار رفته است. (4)
و نيز در آيهى إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِيمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمِينَ (5)كه در برخى از روايات، «آل ابراهيم» در اين آيه، به عترت طاهره از آل محمد صلّى اللّه عليه و اله تفسير شده است؛ (6)چون خداوند كسانى را بر مىگزيند كه پاك و معصوم باشند و آنان جز برخى از آل ابراهيم كه همان عترت طاهرهاند نخواهند بود (7)و يا آيهى شريفهى كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ ... (8)كه در مقام بيان اتم مصاديق، به «خير ائمة» (9)تعبير شده است و ... (- بخش اول، پرسش 22- 29).
مقدمهى سوم محدث نورى دربارهى ديدگاههاى دانشمندان اماميه رحمهم اللّه در زمينهى مورد بحث است. پيش از اين ديدگاههاى دانشمندان شيعى را ملاحظه كرديد؛ (- پرسش 4- 7) بدون ترديد مىتوان ادعا كرد كه محققان اماميه به قول بر صيانت قرآن از تحريف اجماع دارند. در اين جا بزرگترين لغزش محدث نورى در اين است كه به صاحبان كتابهاى حديثى و تفاسير روايى (بالمأثور) نسبت تحريف مىدهد؛ حال آن كه شأن آنان جمعآورى احاديث از هر دو گروه است: رواياتى كه بر سلامت قرآن از تحريف دلالت دارند و رواياتى كه در ظاهر دلالت بر تحريف دارند؛ بدون آن
1) 1. سورهى انفال 8، آيهى 1.
2) 2. ر. ك: محمد بن جرير طبرى، جامع البيان فى تأويل آى القرآن، ج 6، ص 176 و محمد بن حسن طوسى، التبيان فى تفسير القرآن، ج 5، ص 86.
3) 3. سورهى مائده 5، آيهى 67.
4) 4. ر. ك: سيوطى، جلال الدين، الدر المنثور، ج 3، ص 17.
5) 5. سورهى آل عمران 3، آيهى 33.
6) 6. ر. ك: سيوطى، جلال الدين، پيشين: ج 2، ص 179- 180 و شيخ ابو جعفر صدوق، الامالى المجالس، المجلس الثلاثون، الحديث الاول، عيون اخبار الرضا عليه السّلام، ج 1، باب 45، ص 448.
7) 7. فضل بن حسن طبرسى، مجمع البيان فى علوم القرآن، ج 1، ص 735.
8) 8. سورهى آل عمران 3، آيهى 110.
9) 9. ر. ك: محمد بن مسعود عياشى، كتاب التفسير تفسير العياشى، تصحيح: محلاتى، ج 1، ص 195، رقم 128.
كه آنان در مقام بيان فقه الروايات يا كاوش در معنا و مفاد روايات با توجه به قراين درونى و بيرونى و بيان تعارض آنها باشند؛ مانند: على بن ابراهيم قمى، ثقة الاسلام محمد بن يعقوب كلينى، محمد بن ابراهيم نعمانى، محمد بن مسعود عياشى، فرات كوفى و ...؛ جز آن كه بتوان از عناوين ابواب كتابهاى آنان به ديدگاههاى آنان در اين زمينه پىبرد، كه به نظر ما عنوانى صريح يا حتى ظاهر در اين معنا در اين كتابها به چشم نمىخورد و به زودى در بررسى ديدگاههاى على بن ابراهيم قمى و ثقة الاسلام كلينى خواهيد ديد.
البته اين نكته به كتابهاى روايى و تفاسير حديثى شيعه اختصاص ندارد؛ چه اين كه وجود عنوان «تحريف» بر كتابهاى كهن هرگز به معناى تحريف قرآن در معناى مورد نزاع دانست؛ مانند: كتاب القرائات از احمد بن محمد سيارى (م. 256 ق.) كه به اشتباه كتاب التحريف و التنزيل ناميده شده است و يا كتاب المعانى و التحريف از احمد بن محمد بن خالد برقى (م. 274 ق.) و ...؛ چون عنوان تحريف در كلام قدما- و به تبع آن در اين كتابها- معناى گستردهاى دارد و هر نوع اختلاف قرائت، تحريف در معناى آيات (كه غالب روايات آنهاست)، اختلاف در تأليف آيات و ... را شامل مىشود؛ و روشن است كه اين معانى از مورد نزاع بيروناند و نمىتوان به اين دليل صاحبان اين كتابها را به اعتقاد به تحريف قرآن متهم كرد. (- پرسش 22).
محدث نورى 12 دليل براى اثبات مدعاى خود آورده است كه به بررسى آنها مىپردازيم.
دليل اول تشابه امتها در رفتار و كردار.
محدث نورى در اينباره مىنويسد:
يهوديان و مسيحيان كتاب پيامبرانشان را پس از وفات آنان تغيير دادند و تحريف كردند. اين امت نيز بايد چنين كرده باشد؛ چون طبق روايات فريقين، هر
چه بنى اسرائيل كنند اين امت نيز همان كند. (1)
اولا، اگر اين دليل درست باشد، بايد اين امت در قرآن نيز چيزهاى زيادى افزوده باشند؛ همان طور كه يهوديان و مسيحيان در تورات و انجيل مطالب زيادى افزودهاند؛ و اين حتى براى خود محدث نورى نيز پذيرفتنى نيست و وى تحريف به زيادى را در قرآن منتفى مىداند.
ثانيا، امتها در همهى وقايع شبيه هم نيستند. چه بسا در امتهاى پيشين حوادثى اتفاق افتاده كه در امت اسلام سابقه ندارد؛ مانند گوسالهپرستى بنى اسرائيل (2)، سرگردانى آنها در 40 سال پيش از ورود به سرزمين مقدس (3)، مسخ تعدادى از آنان به صورت بوزينه و خوك (4)و ...؛ بنابراين مراد احاديث، تشابه امتها در برخى از رخدادهاست و كليّت ندارد و تحريف و تغيير قرآن در اين امت جزو اين رخدادها به حساب نمىآيد؛ البته اگر بر اين مطلب اصرار داريم، بايد تشابه اين امت را با امتهاى پيشين در تحريف معنايى و تفسير به رأى و عدم پيروى از حد و حدود كتاب الهى بدانيم كه در هر دو امت رخ داده است.
ثالثا، اگر اين تشابه از هر جهت باشد و به تمام وقايع امتها مربوط شود، ادلهى سلامت قرآن از تحريف بر اين كليّت استثنا مىزند و تشابهى بين اين امت با امتهاى پيشين از اين جهت نخواهد بود.
دليل دوم چگونگى جمعآورى قرآن پس از وفات پيامبر خدا.
محدث نورى مىگويد:
1) 1. ميرزا حسين نورى، همان، ص 35، دربارهى منابع اين حديث ر. ك: احمد ابن حنبل، مسند، ج 18، ص 322، رقم 11800 در حاشيه ضمن آن كه تصريح به صحت اين حديث شده به اسانيد و مدارك اين حديث نيز اشاره شده است؛ محمد باقر مجلسى، بحار الانوار، «باب افتراق الامة بعد النبى ص على ثلاث و سبعين فرقة»: ج 28، ص 8 و ج 51، ص 128.
2) 2. سورهى بقره 2، آيات 51، 54، 92 و 93.
3) 3. سورهى مائده 5، آيهى 26.
4) 4. سورهى بقره 2، آيهى 65 و سورهى مائده 5، آيهى 60.
كيفيت جمع قرآن و گردآورى آن پس از وفات حضرت رسول صلّى اللّه عليه و اله به طور طبيعى موجب وقوع تحريف و تغيير در قرآن خواهد بود. (1)
محدث نورى پيش از اين نيز در مقدمهى اول از مقدمات سه گانهى كتابش به همين مطلب پرداخته بود. مستند ايشان احاديثى است كه قريب به اتفاق آنها از منابع اهل سنت است. آية اللّه خوئى 21 روايت در اين زمينه را مورد مطالعه قرار داده و پس از بررسى و مقايسهى آنها با يكديگر و كشف دوازده مورد تناقض در مضامين آنها، اين روايات را با قرآن، حكم عقل و اجماع مخالف مىداند و بالاخره در پايان بحث مىنويسد:
نسبت دادن جمعآورى قرآن به خلفا پندارى بيش نيست و اين مخالف قرآن، سنت، اجماع و حكم عقل است؛ و پندار گرايان به تحريف نمىتوانند اين روايات را دليلى بر مدعاى خود بدانند. بر فرض هم بتوانيم ابو بكر را گرد آورندهى قرآن در زمان خلافتش قلمداد كنيم، ليكن ترديدى نيست كه نمىتوان كيفيت جمع ابو بكر را به استناد اين روايات پذيرفت؛ بلكه جمعآورى قرآن مستند به تواتر [تمام آيات و كلمات قرآن در نزد مسلمين بوده و گردآورندهى قرآن هر آن چه در سينهها و ... به صورت متواتر بوده در مصحف گرد آورده است. (2)
افزون بر آن اگر احاديثى كه از جمعآورى قرآن حكايت مىكنند، صحيح و قابل استناد براى مدعاى محدث نورى باشند، وى بايد قايل به تحريف به زيادى در قرآن هم بشود؛ چون كيفيت جمع مذكور (بنا به تعبير محدث نورى) به طور طبيعى مستلزم اين نوع تحريف هم هست؛ ليكن ايشان تحريف به زياده در قرآن را منكرند (3).
دليل سوم نظريهى «نسخ التلاوة» و بطلان آن.
ايشان مىنويسد:
بسيارى از اهل سنت و جماعتى از شيعه سخن از آيات و كلماتى از قرآن دارند و بر اين باورند كه تلاوت آن آيات و كلمات همراه با حكمشان و يا تنها تلاوتشان نسخ شده است ... و چون نظريهى نسخ التلاوة قابل دفاع نيست، اين آيات و كلمات بايد خواسته يا ناخواسته از قرآن ساقط شده باشند؛ بدون آن كه بگوييم تلاوت آنها از ناحيهى خدا و رسولش منسوخ است. (1)
اولا، در منابع شيعى آيهاى كه تلاوتش نسخ شده باشد تنها يك مورد است و آن آيهى رجم است كه در آن مىگويد: «الشيخ و الشيخة إذا زنيا فارجموهما ...؛ حكم زناى محصنه رجم است ...» (2)اين خبرى واحد و معارض با اخبارى است كه حكم زناى محصنه را مستند به سنت مىداند (3). ما به زودى دربارهى اين مطلب بحث بيشترى خواهيم داشت.
ثانيا، هر چند نظريهى نسخ التلاوة باطل است- همان طور كه جمعى از خود اهل سنت بر بطلان آن دليل آوردهاند- ليكن اين به معناى اسقاط يا سقوط آيات و كلمات قرآن نيست، بلكه رواياتى كه حكايت از اين مطلب دارند، اخبار آحاد و غير قابل استنادند و با ادلّهى سلامت قرآن از تحريف در تعارضاند و ساقط خواهند بود.
دليل چهارم «مصحف امام على» و تفاوت محتوايى آن با قرآن موجود.
محدث نورى در اين زمينه چنين آورده است:
امير مؤمنان مصحفى مخصوص به خود داشت كه پس از وفات پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و اله جمعآورى كرد ... اين مصحف، بنا به روايات، با قرآن موجود از نظر تأليف و ترتيب سورهها متفاوت است و در آن اضافاتى است كه در قرآن موجود نيست
و از جنس آيات قرآن مىباشد .... (1)
ما به لحاظ اهميت اين مصحف و نيز توجه ويژهاى كه ديگران در نقد ديدگاههاى شيعه به آن دارند، به طور گسترده دربارهى آن بحث كرديم (- بخش اول، پرسش 21- 23) و در آن جا چند مطلب را به اثبات رسانديم:
اولا، اصل وجود مصحف امام على عليه السّلام بنا به مدارك و مصادر فريقين، ثابت است.
ثانيا، تفاوت محتواى مصحف امام على عليه السّلام با مصحف موجود تنها در ترتيب سورهها و تبيين و تفسير آيات است.
ثالثا، وجود اضافهها در مصحف امام على عليه السّلام از جنس تفسير و تأويل آيات است.
رابعا، شبهات ديگران دربارهى محتواى اين مصحف ناشى از عدم دقت كافى در مدارك و اسناد آن است. (- پرسش 20)
دليل پنجم استناد به مصحف عبد اللّه بن مسعود.
محدث نورى اين دليل را چنين شكل داده است:
عبد اللّه بن مسعود مصحفى معتبر داشته كه طبق مدارك و شواهد، اضافاتى در آن بود كه در مصحف موجود نيست و اين مستلزم عدم مطابقت آيات مصحف موجود با آياتى است كه خداوند نازل كرده است. (2)
سپس به استناد روايات به برخى از مواردى كه در مصحف ابن مسعود است اشاره مىكند و چنين اقرار مىكند:
بسيارى از اين اخبار ضعيف و برخى از آنها از طريق اهل سنتاند. (3)
تفاوت مصحف ابن مسعود با مصحف موجود، در اضافات تفسيرى و تبديل برخى از كلمات دشوارياب قرآن به كلمهاى ديگر جهت شرح و توضيح آنهاست. اين نكته با توجه به پژوهشى كه دربارهى واژههاى «اقراء»، «تنزيل» و «تأويل» در لسان روايات صورت گرفت (- بخش اول، پرسشهاى 11- 14) و نيز شواهد و مداركى كه نشان مىدهد صحابه در مصحفشان تفسير آيات را مىنوشتند، كاملا مورد پذيرش است و مشكلى به بار نمىآورد. ابن جزرى در اينباره مىنويسد:
چه بسا صحابه تفسير آيات قرآن را كه از پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و اله مىگرفتند در قرائت آيات به قصد شرح و تفسير به كار مىبردند و در مواردى در مصحفشان آنها را ثبت مىكردند، بدون آن كه دچار اشتباه شوند و آيات قرآن را با تفسير آنها خلط كنند. (1)
محمد ابو الفضل ابراهيم، ج 1، ص 235.
بنابراين، اگر تفاوت مصحف ابن مسعود (و مصاحف ديگران) با مصحف موجود دربارهى شرح و تفسير آيات باشد، اين قابل قبول است و خللى به سلامت قرآن از تحريف نمىزند، ولى اگر اين تفاوت در متن آيات و حقيقت قرآن باشد، همين اختلاف دليل بر بىاعتبارى آنهاست؛ چون اخبار آنها واحدند و با قرآن موجود كه به صورت متواتر نقل شده و ادلّهى قطعى بر سلامت آن از تحريف وجود دارد، معارض است.
دليل ششم وجود مصحف ابى بن كعب و تفاوت آن با مصحف موجود.
محدث نورى در اين دليل نيز مىخواهد تفاوت مصحف ابى بن كعب را با مصحف موجود نشانهى نقصان در قرآن محسوب كند. ايشان مىنويسد:
مصحف موجود مشتمل بر آن چه در مصحف ابى بن كعب است، نيست و چون
1) 1. محمد ابن الجزرى، النشر فى القرائات العشر، تصحيح: على محمد الضياع، ج 1 ص 23 و به مضمون آن نيز از قاضى ابو بكر باقلانى نقل شده است. ر. ك: بدر الدين زركشى، البرهان فى علوم القرآن، تحقيق:
هر چه كه در مصحف ابى بن كعب است، درست و معتبر مىباشد، پس اين مصحف تمام آيات نازل شده از ناحيهى خدا را در بر نخواهد داشت. (1)
مصحف ابى بن كعب مشتمل بر دو دعاست كه به نام «سورهى خلع» و «سورهى حفد» (- بخش اول، پرسش 43) ناميده شدند و نيز اضافاتى كه (مانند مصحف ابن مسعود) از سنخ قرائت و شرح و تفسير آيات مىباشد؛ بنابراين، چون اين تفاوتها در متن آيات نيست به سلامت قرآن از تحريف خدشهاى وارد نمىكند؛ و همان طور كه درباره مصحف ابن مسعود گفتيم، اگر نتوان تأويلى درست براى اين نوع تفاوتها، كه با خبر واحد نقل شده و با ادلّهى سلامت قرآن از تحريف نيز معارضاند، يافت، همين تفاوتها دليل بر بىاعتبارى مصحف ابى بن كعب خواهد بود. اعتبار و صحت مصحف ابى بن كعب نيز دليلى بر تفاوت جوهرى آن مصحف با قرآن موجود نيست و شايد از همين روست كه ائمهى اطهار عليهم السّلام دستور به قرائت همين قرآن دادهاند، در روايتى چنين مىخوانيم:
... اقرءوا كما علّمتم؛ [قرآن را] همان گونه كه آموختهايد قرائت كنيد. (2)
و نيز به يكى از ياران خود مىفرمايند:
إقرأ كما يقرء الناس، [قرآن را] بخوان همانگونه كه مردم مىخوانند. (3)
به زودى خواهيد ديد محدث نورى در دليلهاى پنجم و ششم خود دچار تناقضگويى آشكارى است.
دليل هفتم گردآورى قرآن توسط عثمان و نابود كردن ساير مصاحف.
محدث نورى مىگويد:
هنگامى كه عثمان خليفه شد، مصاحف متفرقه را جمع و با كمك زيد بن ثابت و ديگران ... مصحف موجود را گرد آورد و ساير مصاحف را سوزاند و از بين برد ... اين كار توسط عثمان، ناگزير موجب سقوط برخى از كلمات و آيات قرآن گرديده است. (1)
مدرك محدث نورى دربارهى تدوين مصحف توسط عثمان و رخدادهاى مربوط به آن، چيزى جز روايات اهل سنت نيست. اگر اين روايات از تحريف در متن آيات قرآن حكايت كنند، اعتبارى نخواهند داشت؛ چون اسلام در عصر عثمان گسترش يافته بود و امكان نقص و كاستن در متن آيات توسط عثمان يا ديگران منتفى است و بر فرض هم كه امكان اين كار فراهم باشد و به وقوع پيوسته باشد، بايد اين انگيزهاى نيرومند براى قاتلان عثمان به شمار رود و آنان براى قتل عثمان نيازى به دليلى ديگر مانند مخالفت عثمان با سيرهى شيخين دربارهى بيت المال مسلمين و ... نداشتند؛ و بر امام على نيز لازم بود تا قرآن را پس از قتل عثمان به اصل خود برگردانند و به استناد تحريف قرآن توسط عثمان روشنترين و نيرومندترين حجت را بر عليه خونخواهان وى اقامه كنند؛ در حالى كه امام على عليه السّلام دربارهى اموال به غارت رفته و حيف و ميلهاى عثمان، با شدّت برخورد كرده و فرمودهاند:
به خدا سوگند اگر آنها را بيابم كه مهريهى زنان قرار دادهاند و با آن كنيزان را خريدارى كردهاند [نيز به بيت المال بر مىگردانم. (2)
حال اين مسأله را با تحريف قرآن مقايسه كنيد. آيا اگر چنين تحريفى در قرآن صورت گرفته بود، امام عليه السّلام ساكت مىنشست؟!
بنابراين به نظر ما و طبق مدارك و شواهد، انگيزهى عثمان در توحيد مصاحف، رفع اختلاف مسلمين در قرائت قرآن و نيز اختلاف تفسيرهايى بود كه هر كدام از صحابه
به اندازهى توفيقشان از محضر نبى اكرم صلّى اللّه عليه و اله تلقى و احيانا با نوشتن در مصحفشان به ديگران منتقل كرده بودند؛ بنابراين، كارى كه عثمان كرد افزون بر الغاى قرائتهايى كه از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و اله اخذ نشده بود، يكدست كردن مصحف و حذف تأويل و تفسير از متن آيات بوده است.
دليل هشتم اخبارى كه اهل سنت در كتابهايشان آوردهاند.
محدث نورى در اين زمينه مىنويسد:
اخبارى زياد در دسترس ماست كه از طريق اهل سنت روايت شدهاند و به طور صريح بر نقصان و تغيير قرآن دلالت مىكنند. (1)
محدث نورى در اين دليل حدود صد روايت از مصادر اهل سنت نقل مىكند. اين روايات در ضمن پنج گروه از ديدگاه دانشمندان خود اهل سنت مورد بررسى قرار گرفت، (- بخش اول، پرسش 34- 46) و اماميه نيز به اين روايات پاسخ دادهاند (- بخش اول، پرسش 48). هرگز به استناد اين روايات، با وجود چالشهاى گوناگون در آنها، نمىتوان قايل به تحريف قرآن شد. محدث نورى در ضمن اين دليل به افسانهى «سورهى نورين» (- پرسش 11- 19) مىپردازد.
دليل نهم نام اوصياى نبى اكرم صلّى اللّه عليه و اله در كتابهاى پيشينيان.
محدث نورى با استناد به برخى از روايات مىگويد:
خداوند نام اوصياى خاتم انبيا و دختر گرامىاش را در كتابهاى آسمانى گذشته ذكر و آنان را با برخى از صفات و ويژگىهايشان معرفى كرده است ...
اكنون چگونه ممكن است نام مبارك آنان در قرآن كه بر كتابهاى پيشين چيره
1) 1. ميرزا حسين نورى، همان، ص 171.
است و سيطره دارد و بايد تا روز واپسين به آن تمسك شود، فرو گذاشته باشد؟ بنابراين، نام آنان در قرآن بوده، ليكن با تحريف ساقط شده است. (1)
در اينباره بايد گفت كه از اين روايات- بر فرض تماميت سند- چيزى بيش از اين استفاده نمىشود كه در كتابهاى گذشتگان اوصاف جانشينان خاتم الانبيا صلّى اللّه عليه و اله و نيز صديقهى طاهره عليها السّلام بوده است؛ همان طور كه در قرآن نيز به همين شكل است و اگر تصريحى از نام مبارك آنان است از باب تفسيرى است كه انبياى گذشته براى امتهايشان داشتهاند؛ افزون بر اين، محدث نورى در اين دليل نيز دچار تناقضهاى آشكارى است (- پرسش 8).
دليل دهم اختلاف قاريان هفتگانه يا دهگانه در كلمات قرآن.
حاصل ادعاى محدث نورى در اين جا بدين شرح است:
بدون ترديد از ناحيهى قاريان هفتگانه يا دهگانه اختلافات زيادى در كلمات قرآن و حروف و هيئت آنها به وجود آمده است و چون قرآن در تمام مراتبش به يك صورت و بدون تغيير و دگرگونى نازل شده پس آن چه در وجوه اختلاف در قرائات گفتهاند [غير از يك وجه كه به صورت ناشناخته و مردّد در ميان آنهاست با آن چه خداوند به صورت معجزه نازل كرده مطابقت ندارد و اين حكايت از تحريف قرآن موجود مىكند. (2)
سپس محدث نورى چنين ادامه مىدهد:
هر چند با اين دليل نمىتوان نقصان سوره يا آيه و حتى كلمهاى را به اثبات رساند؛ چون اختلاف قاريان [در شكل و اداى كلمات است نه در اصل كلمه يا آيه
يا سوره و] شامل اين موارد نمىشود، ليكن با عدم قول به فصل مىتوان به اين نتيجه نيز رسيد [يعنى هر كس اختلاف قاريان را در اداى كلمات و حروف قرآن پذيرفته، به نقصان سوره يا آيه و خود كلمات نيز گردن نهاده است!!]. (1)
اين دليل از محدث نورى مبتنى بر عدم پذيرش تواتر قرائات هفتگانه يا دهگانه است؛ چون نزد كسانى كه اين تواتر به اثبات رسيده، همهى اختلافها در هيئت كلمات و حروف قرآن از ناحيهى خداست و مشكلى به بار نمىآورد؛ اما اگر اين تواتر به اثبات نرسد (همان گونه كه محققان اماميه و جمعى از اهل سنت بر آناند) (2)ناگزير اين قرائات با خبر واحد خواهند بود و احتمال تقصير يا قصور در آنها هست، ليكن بايد ديد چه تلازمى بين تواتر قرائات با تواتر قرآن وجود دارد؛ آيا با نفى تواتر قرائات، تواتر كلمات قرآن نيز منتفى مىشود؟ برخى مانند ابو سعيد فرج ابن لب مفتى بلاد اندلس بر اين باور بوده كه هر كس تواتر قرائات هفتگانه را انكار كند به كفر گراييده است؛ چون قول او منجر به عدم تواتر كلمات قرآن خواهد شد (3)و برخى مانند محدث نورى- به دليل اين كه قرائات با خبر واحد نقل شدهاند- عدم تطابق قرائات را با آن چه خدا نازل كرده، نتيجه مىگيرند و از آن تحريف قرآن را به دست مىآورند؛ اما اين پندارها هيچ كدام درست نيست؛ چون هيچ ملازمهاى بين اين دو وجود ندارد. هر كس تواتر قرائات را منكر شود نمىتواند منكر تواتر اصل كلمات قرآن گردد. متن كلمات و آيات قرآن حقيقتى است و اختلاف در شكل كلمات و چگونگى اداى آنها، حقيقتى ديگر؛ چون هر چه براى نقل آن انگيزههاى زياد و شديد وجود داشته باشد، به تواتر نقل مىشود و انگيزهى مسلمانان براى نقل متن كلمات و آيات قرآن به قدرى شديد بود كه قابل وصف نيست (چون قرآن اساس دين آنان و معجزهاى الهى است) بنابراين، حتى اگر قاريان هفتگانه يا دهگانه هم
وجود نداشتند، باز قرآن به تواتر ثابت بود و جريان دايمى قداست و صحّت آن به اين افراد منحصر نبود.
بنابراين، ديدگاه محدث نورى كه پنداشته اختلافات قاريان در اداى كلمات قرآن موجب خلل به جوهرهى كلمات و آيات قرآن مىشود و تحريف قرآن را نتيجه مىدهد، از اساس ناتمام است؛ گويى محدث نورى متوجه اين نكته بوده است كه مىخواهد دليل خود را با «عدم قول به فصل» تكميل كند غافل از اين كه:
اولا، عدم قول به فصل غير از قول به عدم فصل است؛
ثانيا، حتى يك نفر را نمىتوان يافت كه بين نقصان سورهها، آيات و كلمات قرآن، با اختلاف در هيئت و چگونگى اداى كلمات قرآن قايل به تلازم باشد؛
ثالثا، ادلهى سلامت قرآن از تحريف، هرگونه اختلاف در اداى كلمات قرآن را كه بخواهد به جوهرهى كلمات سرايت كند، به گونهاى كه موجب تغيير معنا و عدم دستيابى به مراد واقعى خدا شود، منتفى مىسازد.
جاى بسى شگفتى است كه محدث نورى در اين جا، ناخواسته، با عبارت: «... انّ المصحف الموجود غير مطابق لما انزل عليه [أي على النبي اعجازا ...؛ مصحف موجود با آن چه خداوند به صورت معجزه نازل كرده است، مطابقت ندارد ...»، در معجزه بودن قرآن مناقشه مىكند كه نتيجهى آن اسقاط تحدى قرآن خواهد بود.
(- پرسش 8)
دليل يازدهم و دوازدهم انبوهى از احاديث از منابع اماميه.
محدث نورى در دليل يازدهم اخبارى را مطرح، و ادعا مىكند كه اين اخبار دلالت بر خلل و نقصان در كلمات قرآن موجود دارند. تعداد اين اخبار 61 روايت و به صورت كلى است، بدون آن كه به طور مشخص جاى نقصان و تحريف را در آيات و سورههاى قرآن نشان دهد. (1)دليل دوازدهم نيز مشتمل است بر انبوهى از احاديث در اين زمينه كه از ابتداى قرآن تا انتهاى آن به طور مشخص موارد آن
1) 1. ميرزا حسين نورى، همان، ص 234- 250.
بيان شده و تعداد آنها بالغ بر 1062 روايت است (1). دربارهى اين دو دسته روايات توجه به چند نكته لازم است:
يك. اين احاديث تكرار همان احاديثى است كه محدث نورى در ادلهى دهگانهى ديگر بدانها استناد كرده است؛ از طرف ديگر در اين دو دليل نيز احاديث تكرارى به وفور يافت مىشوند و باز احاديث مسند آنها همان احاديث مرسلاند كه گاهى با سند و گاهى بدون سند و به صورت مرسل نقل شدهاند؛ بنابراين، تعداد واقعى اين احاديث به مراتب كمتر از آن است كه در نگاه اول به چشم مىخورد.
دو. بيشتر اين احاديث ضعيف و ساختگىاند و در دانش رجال، راويانشان ضعيف، متهم، مجهول و ... قلمداد شدهاند؛ مانند: احمد بن محمد سيارى (2)، سهل بن زياد ادمى (3)، ابراهيم بن اسحاق نهاوندى (4)، حسين بن حمدان خصيبى (يا حصينى) (5)، محمد بن على ابو سمينه كوفى (6)، محمد بن سليمان ديلمى (7)، حسن بن على بن ابى حمزه (8)و ...
سه. مصادرى كه محدث نورى اين روايات را از آنها گرفته است در عرف محققان جاى چون و چراى فراوان دارد؛ مانند:
تفسير ابى جارود (زياد بن منذر سرحوب. م. 150 ق.) كه از طريق ابو سهل كثير بن عياش نقل شده و شيخ طوسى وى را تضعيف كرده است. (9)
1) 1. همان، ص 250- 350.
2) 2. ر. ك: ابو العباس احمد بن على النجاشى، رجال النجاشى، تحقيق محمد جواد النائينى، ج 2، ص 865 و سيد ابو القاسم خويى، معجم رجال الحديث، ج 2، ص 282، رقم 871 و نيز: احمد بن حجر العسقلانى، لسان الميزان، ج 1، ص 382، رقم 800.
3) 3. ر. ك: سيد ابو القاسم خويى، همان، ج 8، ص 337، رقم 5629.
4) 4. همان، ج 1، ص 71، رقم 102.
5) 5. همان، ج 5، ص 224، رقم 3372.
6) 6. همان، ج 17، ص 3119.
7) 7. همان، ج 16، ص 136، رقم 10882.
8) 8. همان، ج 5، ص 14، رقم 2928.
9) 9. به نقل از سيد ابو القاسم خويى، همان، ج 7، ص 322.
كتاب الاستغاثة از على بن احمد ابى القاسم كوفى (م. 325 ق.)، كه نجاشى دربارهى وى مىگويد:
وى در پايان كارش به غلوّ گراييد و مذهبش فاسد شد. وى كتابهاى زيادى نگاشته، ليكن بيشتر آنها فاسد است.
شيخ طوسى نيز همين ديدگاه را دربارهى وى دارد. (1)
تفسير منسوب الى امام حسن عسكرى عليه السّلام كه به روايت على بن محمد سيار و شاگردش، يوسف بن على بن زياد است كه هر دو مجهولاند (2)و متن خود تفسير نيز نشان مىدهد كه با گفتار معصوم سنخيتى ندارد؛
كتاب مشارق الانوار از حافظ رجب برسى؛ (3)
«اين كتاب مشتمل بر امورى است كه از غلوّ و خلط و اشتباه حكايت دارد».
كتاب دبستان مذاهب از آذر كيوان زردشتى كه در آن سورهى نورين آمده است؛ رسالهاى كه نامهاى گوناگون دارد و به افراد متعددى منسوب است؛ از جمله با نام «رسالة الناسخ و المنسوخ» منسوب به سعد بن عبد اللّه اشعرى (م. 301 ق.)، «ما ورد في صنوف آيات القرآن» منسوب به محمد بن ابراهيم نعمانى (م. 360 ق.) و «رسالة المحكم و المتشابه» منسوب به علم الهدى سيد مرتضى (م. 436 ق.)؛
كتاب القرائات يا كتاب التنزيل و التحريف از احمد بن محمد سيارى، كه محدث نورى بيش از 3/ 1 اين روايات را از اين كتاب گرفته است؛ اين كتاب در عرف محققان جاى چون و چراى فراوان دارد (4)و همهى رجالشناسان مؤلف آن را نيز تضعيف كردهاند. (5)
تعداد 129 حديث از اين باب از كتاب پر ارج مجمع البيان لعلوم القرآن از علامه فضل
1) 1. ر. ك: همان، ج 11، ص 246- 247.
2) 2. ر. ك: همان، ج 17، ص 157.
3) 3. ر. ك: محمد باقر مجلسى، بحار الانوار، الجامعة لدرر اخبار الائمة الاطهار، ج 1، ص 10، ايشان مىگويد:
4) 4. ر. ك: ابو العباس النجاشى، همان، ج 2، ص 865 و نيز: ابو جعفر طوسى، الفهرست، ص 411 و سيد ابو القاسم خويى، همان، ج 2، ص 282، رقم 871.
5) 5. ر. ك: ابو العباس النجاشى، همان؛ ابو جعفر طوسى، همان و سيد ابو القاسم خويى، همان، رقم 47.
ابن حسن طبرسى است. تمامى اين احاديث از نظر سند مرسل و در محتوا نيز جملگى راجع به قرائات هستند و خود مؤلف مجمع البيان نيز آنها را در بخش قرائات آورده و در مقدمهى تفسيرش هم به باور راسخ خود بر سلامت قرآن از تحريف تصريح مىكند. (1)
تعداد 83 حديث نيز از كتاب گرانسنگ كافى است. مرحوم ابو جعفر كلينى آنها را در باب «النكت و النتف» آورده است. از اين تعداد، تنها 8 حديث صحيح يا موثقاند (2)و دلالتى بر تحريف به معناى مورد نزاع ندارند.
تعداد 88 حديث نيز از تفسير عياشى است. احاديث اين تفسير مرسل يا مقطوعاند و قريب به اتفاق آنها ظهورى در تحريف لفظى و نقصان در متن آيات ندارد.
هشتاد و هشت حديث اين باب از تفسير منسوب به على بن ابراهيم قمى است كه نمىتوان آن را تأليف ايشان دانست. همان گونه كه از مقدمهى آن به دست مىآيد، مدوّن اين تفسير فردى غير از على بن ابراهيم است و شرح حالى هم براى وى در كتابهاى رجالى نيست. (3)
سيد مرتضى عسگرى كه تك تك اين اخبار را از نظر سند و مضمون بررسى كرده است تحت عنوان «نتائج البحوث» مىنويسد:
محدث نورى و احسان الهى ظهير، به اين اخبار كه برخى از آنها در كتابهاى فريقين به طور مشترك نقل شدهاند استناد كردهاند تا تحريف و نقصان در آيات خدا را به اثبات رسانند. ما به فضل خدا تك تك اسانيد و مضامين اين روايات را بررسى كرديم و به اين نتيجه رسيديم:
در اين اخبار هيچ خبرى با سند صحيح يافت نمىشود [جز چند حديث كه از تعداد انگشتان دست تجاوز نمىكند، از جمله حديث صحيح السند كه در كافى
1) 1. فضل بن حسن طبرسى، مجمع البيان لعلوم القرآن، تحقيق محلاتى و طباطبائى، ج 1، ص 83.
2) 2. ر. ك: محمد باقر مجلسى، مرآة العقول، ج 5، ص 160 به بعد، شمارههاى اين احاديث عبارتاند از: 17، 72، 74، 76، 78، و 83.
3) 3. ر. ك: شيخ جعفر سبحانى، كليات فى علم الرجال، ص 312 و على بن ابراهيم قمى، تفسير [المنسوب الى القمى، تصحيح السيد طيب الموسوى، ص 15- 16 از مقدمهى تفسير.
آمده است (- بخش اول، پرسش 29، قسم چهارم)] در سلسله سند اين روايات افرادى قرار دارند كه دانشمندان رجال، آنان را ضعيف الحديث، فاسد المذهب، دروغگو، متهم در دين، غلو كننده و ... ناميدهاند چه اين كه مراد از متون و مضامين اكثر اين احاديث نيز تحريف معنايى و اسقاط و نقصان در تفسير و بيان آيات قرآن است كه خللى به سلامت قرآن از تحريف نمىزند و از موضع نزاع بيرون است. (1)
تتبع گسترده و بررسىهاى همه جانبهى علامه عسگرى درست و قابل پذيرش است؛ چه اين كه علامه بلاغى نجفى (م. 1352 ق.) هم عصر محدث نورى نيز در مقدمهى تفسير گرانبهاى خود (2)، علامه شعرانى در حاشيه بر كتاب الوافى (3)و بالاخره هر كس كه در كتاب فصل الخطاب درنگ كرده به همين نتيجه رسيده است (4). ما نيز اخبار مورد استناد محدث نورى را در شش گروه مورد بررسى قرار داديم (- بخش اول، پرسش 20- 28) و در آن جا ملاحظه كرديد كه همهى اين اخبار با تحريف لفظى در متن آيات قرآن بيگانهاند و در صورتى كه نتوان با توجه به قراين درونى و بيرونى آنها، تأويلى درست براى آنها يافت، ناگزير به دليل تعارض با ادلهى سلامت قرآن از تحريف، ساقط خواهند بود.
هر چند ادلهى سلامت قرآن از تحريف روشن و استوارند، برخى در ادلهى قرآنى، روايى و شواهد تاريخى سلامت قرآن از تحريف مناقشه كرده آنها را در دلالت
1) 1. سيد مرتضى عسگرى، القرآن الكريم و روايات المدرستين، ج 3، ص 231 و 847.
2) 2. محمد جواد بلاغى نجفى، آلاء الرحمن فى تفسير القرآن، ج 1، ص 26.
3) 3. ر. ك: ملا محسن فيض كاشانى، كتاب الوافى، ج 20، ص 232- 234.
4) 4. سيد عبد الرضا شهرستانى، المعارف الجلية فى تبويب اجوبة المسائل الدينية، ص 18؛ محمد هادى معرفت، صيانة القرآن عن التحريف، ص 235، و امام خمينى، تهذيب الاصول، تقرير الشيخ جعفر السبحانى، ج 2، ص 165 و ...
بر مراد كافى نمىدانند. به نظر مىرسد اشكالهاى محدث نورى در اين ادله حاصل جمع تمام مناقشههاست.
محدث نورى دربارهى دليل قرآنى آيهى (حفظ)، إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ؛ مىگويد:
اين آيه در زمرهى آيات متشابه است؛ چون واژهى «ذكر» در آن مشترك بين قرآن و رسول خداست ... و اگر ذكر به معناى قرآن باشد، مراد از حفظ آن، حفظ در برابر شبهههاى معاندان است ... بلكه براى تحقق مفهوم اين آيه، حفظ يك نسخه از قرآن نزد محمد و آل او (درود خدا بر آنها باد) كافى است ... و ژرفنگرى اقتضا مىكند بگويم، وعدهى خدا به حفظ قرآن تنها و تنها در قلب شريف حضرت رسول اكرم صلّى اللّه عليه و اله است و در هيچ جاى ديگرى و در كتابها و دفاتر و سينهها وعده به نگهبانىاش نداده است. (1)
اولا، اما اشكالاتى بر اين سخن وارد است، از جمله: اگر محدث نورى آيات پيش از اين آيه را مىديد، هرگز در معناى «ذكر» ترديد نمىكرد، آيات ششم تا هشتم سورهى حجر از ترديد و اتهام كافران دربارهى نزول وحى خبر مىدهد و مىفرمايد:
و گفتند اى كسى كه بر تو ذكر نازل شده، همانا تو ديوانهاى ...
قطعا مراد از واژهى «ذكر» در آيه، قرآن است؛ سپس آيهى مورد بحث، كه آيهى نهم است، در ادامهى پاسخ به اين انكار و اتهام، واژهى «ذكر» را به كار برده است، كه مراد از آن نيز به طور قطع قرآن مىباشد و، به اصطلاح، «الف و لام» در آن براى عهد ذكرى است.
1) 1. فصل الخطاب، ص 359- 360.
ثانيا، اين ادعا نيز كه مراد از حفظ، حفظ قرآن در برابر شبههى معاندان است، ادعاى بدون دليل، بلكه مخالف با اطلاق آيه است؛ اطلاق كه شامل هر نوع تحريفى، از جمله اسقاط و دگرگونى است و هيچ نوع حفظى هم اهميتش از اين نوع حفظ بيشتر نيست، بلكه آيه در اين معنا- با توجه به زمينهى بحث آن- ظاهرتر است؛ چون شبههها و ترديدهاى كافران در اين جا دربارهى دخالت نيروهاى غير الهى در فرود آوردن قرآن و انتساب قرآن به غير خداست و ربطى به شبههسازى در معارف و محتواى قرآن ندارد و قرآن با تأكيدهاى پىدرپى بر نگهبانى بر سلامت قرآن از هر نوع دستبردى در حين نزول و استمرار نگهبانى پس از نزول، خبر مىدهد.
ثالثا، چطور ممكن است معارف و محتواى قرآن در برابر شبهات معاندان پابرجا بماند، با آن كه بنا به استناد محدث نورى به حديثى در اين زمينه، بيش از 3/ 2 از آيات قرآن با تحريف ساقط شدهاند. چون اگر همبستگى محتواى معارف قرآن را همراه با فصاحت و بلاغت قرآن در نظر آوريم، خواهيم ديد گاهى افزودن يا كاستن يك حرف، مطلب حقى را باطل مىكند و اسقاط تعبيرى از آيات، محتوا و نيز فصاحت و بلاغت آيات را به كلى مخدوش مىسازد، چه رسد به اين كه 3/ 2 از آيات ساقط شده باشد!
رابعا، چطور محدث نورى مىگويد مفهوم اين آيه با حفظ يك نسخه از قرآن نزد معصوم تحقق مىيابد، و چون پاسخ ژرفنگرى مىدهد مىگويد: وعدهى حفظ قرآن تنها در قلب حضرت صلّى اللّه عليه و اله تحقق دارد؟! آيا هدف از نزول قرآن و نحوهى بيان آيهى شريفه اقتضا ندارد كه قرآن نازل شده بر پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و اله در ميان مردم محفوظ بماند تا با دستيابى به آن زمينهى فهم و باور و عمل به آنچه خداوند براى هدايتشان نازل كرده فراهم آيد؟ آيا با حفظ قرآن تحريف شده در ميان مردم، يا حفظ نسخهى مصون از تحريف در نزد معصوم چنين هدايتى به بار مىآيد؟ آيا در اين صورت، نيازى به اين همه عظمت و اهميت، كه آيهى شريفه بر آن تأكيد دارد، مىبود؟ اگر به زعم محدث نورى، قرآن تحريف شده باز هم سمت هدايتىاش را دارد و مردم را به مقصد مىرساند، چرا بايد در قلب حضرت مصون از تحريف باشد؟ بلكه در آن جا نيز با تحريفش، باز بر سمت هدايتگرى باقى است و نيازى به وعدهى خدا بر حفظ قرآن در
قلب حضرت نيست؛ بنابراين، اگر قرآن در قلب شريف حضرت مصون از تحريف مىماند و خداوند وعده به حفظ آن داده، براى آن است كه حجت را بر همهى مردم تمام كند و اتمام حجت جز با وعده به حفظ قرآن در تمام مراحل از تلقى وحى، تلاوت و ابلاغ آيات و سپس بقاى آنها به همان صورت، تحقق نمىيابد و اين وعده دربارهى قرآن كه آخرين كتاب جاودانه است و بر كتابهاى ديگر آسمانى هيمنه و سيطره دارد و ميزان حقانيت معارف آنهاست (1)تا روز قيامت ادامه خواهد داشت.
محدث نورى در مورد استدلال به آيات شريفهى: ... وَ إِنَّهُ لَكِتابٌ عَزِيزٌ* لا يَأْتِيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِيلٌ مِنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ (2)(... و به طور قطع آن كتابى عزيز است* باطل از روبهرو و پشت سر به آن راه نمىيابد، فرود آمده از ناحيهى خداوند حكيم و ستوده) در تحريف ناپذيرى قرآن، چنين مناقشه مىكند:
هر چند حذف و تغيير و تبديل از مصاديق باطل مىباشند، ليكن مراد آيه اينها نيست؛ چون: اولا، ظاهر آيه اين است كه در قرآن چيزى كه مستلزم بطلان محتواى آن باشد، مانند تناقض در احكام قرآن يا كذب در گزارشها و سرگذشتهاى آن، راه ندارد، همان طور كه روايات در تفسير آيه مىگويد:
«باطل از ناحيهى تورات و انجيل و زبور در قرآن راه نمىيابد و كتابى نيز بعد از قرآن نمىآيد تا محتواى قرآن را باطل كند.» و «باطل در گزارشهاى قرآن از گذشتگان و در گزارشهاى قرآن از آيندگان، وجود ندارد.» بنابراين با اين تفسير اهل بيت چگونه مىتوان معناى باطل را در حذف و تغيير، گسترش داد؟
ثانيا، اين معنا از باطل با منسوخ التلاوة كه اهل سنت باور دارند، نقض مىشود.
ثالثا، اين معنا با قرآن سوزى عثمان نقض مىشود چون كار او ورود تحريف به
قرآن بود.
رابعا، نفى باطل با حفظ يك نسخه نزد اهل بيت تحقق دارد و نياز به حفظ تمام نسخههاى موجود نيست. (1)
اين مناقشهها نيز مانند مناقشه در دلالت آيهى پيشين، سست و بىمايه است؛ زيرا:
اولا، نحوهى بيان آيات شريفه، مطلق و بدون قيد است و اختصاص دادن آن به اين نوع خاص از محفوظ بودن دليل مىخواهد و در متن اين احاديث نيز هيچ قيدى ذكر نشده است.
ثانيا، چطور الفاظ و عبارات قرآن در آن سطح وسيعى كه تحريفگرايان مد نظر دارند، ساقط و دگرگون شده، ولى باز معارف قرآن با حقانيت خود باقى است و چيزى كه مستلزم بطلان محتواى آن باشد، در آن راه نمىيابد؟ بلكه راه نيافتن باطل به قرآن خود بهترين گواه بر سلامت قرآن از هر نوع تحريفى است.
ثالثا، خود محدث نورى كه منسوخ التلاوة را سراب مىداند، (2)چطور اين جا آن را از مصاديق باطلى مىشمرد كه در قرآن راه يافته است؟ افزون بر آن با ابطال نظريهى نسخ التلاوة نمىتوان گفت آياتى كه ادعا شده تلاوتشان نسخ شده، واقعا آيات قرآنىاند و تنها نسخشان باطل ولى اصلشان به عنوان آيات قرآنى باقى است؛ چون اين آيات به تواتر اثبات نشدهاند و از نظر محتوا نيز سنخيتى با آيات قرآن ندارند. (- بخش اول، پرسش 46)
رابعا، نقض محدث نورى به قرآنسوزى عثمان، خود، عين مدعاست. نخست بايد اثبات شود كارى كه عثمان كرده موجب از دست رفتن متن آيات وحى شده است، تا بتوان آن را به عنوان نقض مطرح كرد؛ ليكن اثبات اين مطلب منتفى است؛ همانگونه كه در بررسى دليل هفتم محدث نورى گذشت و پاسخ به مناقشهى چهارم نيز پيش از اين بيان شد.
تحريفگرايان در نقد ادلّهى روايى سلامت قرآن از تحريف نيز حرفى براى گفتن ندارند؛ جز آن كه سردرگمى و تناقضگويى خود را بيشتر به نمايش مىگذارند؛ به طور نمونه، دربارهى روايات عرض اخبار بر قرآن كه در بيشتر جوامع روايى ما از پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و اله وارد شده (1)- كه در مدلول مطابقى، ميزان بودن مطلق قرآن و حاكميت آن را بر اخبار و آرا؛ و در مدلول التزامى، سلامت قرآن را از هر نوع تغيير و تحريفى به اثبات مىرساند (چون با وجود تحريف، مقياس قرآن دچار ترديد شده از كار مىافتد)- مناقشه مىكنند و مىگويند: «اين اخبار حمل بر تقيه مىشود. (2)»! و چون خودشان به سخافت اين مناقشه پى مىبرند، از خود مىپرسند: چطور ممكن است اين اخبار كه ريشهى نبوى دارند (از پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و اله نيز نقل شدهاند) در مورد تقيه صادر شده باشند؟ پس تقيه بايد موضوعا منتفى باشد. پس از اين، چون براى سردرگمى خود پاسخى نمىيابند، با كلمه «فتأمل» از آن مىگذرند (3)!
محدث نورى نيز كه اذعان مىكند اخبار عرض از پيامبر و ائمه عليهم السّلام به صورت متواتر نقل شدهاند و اگر قرآن تحريف و دگرگون شده بود عرض اخبار بر آن وجهى نداشت (4)، پس از اين اعتراف چنين مناقشه مىكند:
اين اخبار منافاتى با ميزان بودن قرآن ندارد؛ چون آن بخش از اين اخبار كه از پيامبر اكرم رسيده منافاتى با تغيير قرآن بعد از ايشان ندارد و آن بخش هم كه از ائمهى اطهار است قرينه مىشود بر اين كه آن چه از قرآن ساقط شده به ميزان بودن قرآن زيانى نمىرساند و قرآن در عين اين كه تحريف شده، مانعى
از عرض اخبار بر آن نيست؛ افزون بر آن، اين معيار تنها براى آيات الاحكام است ... هر چند (بر خلاف ديدگاه برخى) به نظر ما در آيات الاحكام نيز تحريف به نقيصه راه يافته است. (1)
مناقشات محدث نورى از چند نظر باطل است:
الف) چرا بايد احاديث رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله در اينباره را مقيد تا وفاتشان كنيم؟ در حالى كه حضرت به طور مطلق مىفرمايد:
قرآن معيار است و بايد در هنگام فتنهها و شبهات به آن پناه برد.
ب) محدث نورى به طور صريح با مدلول اين اخبار مخالفت مىكند؛ چون در حقيقت روح مناقشهى ايشان اين است كه قرآن بايد محكوم اخبار از جمله اخبار تحريف نما باشد و، با اين اخبار، تحريف قرآن به اثبات رسد؛ سپس، براى درك مقدار تحريف، دوباره بايد قرآن به اخبار عرض ارائه شود، تا اخبار عرض، تعيين كند كه چه مقدار از قرآن ساقط شده و آيا آن چه از قرآن ساقط شده به ميزان بودن قرآن و اعجاز آن زيان مىزند يا نه؟!
آيا اين نوع داورى مخالفت صريح با مدلول أخبار عرض نيست؟ آيا اخبار عرض به طور روشن و قطعى قرآن را حاكم و ميزان نمىشناسد؟ پس چطور محدث نورى ميزان را به روايات مىدهد و قرآن را محكوم روايات مىداند؟! البته در انديشهى «حديث محورى» محدث نورى (به جاى قرآن محورى) اين نوع داورى شگفت نيست.
ج) به چه دليل اخبار عرض تنها دربارهى آيات الاحكام صادر شده در حالى كه معصومان عليهم السّلام در مقام بيان ضابطهاى كلى آنها را ارائه كردهاند و تعابيرشان نيز اطلاق دارد و اگر به نظر محدث نورى، قرآن در آيات الاحكام نيز دچار تحريف به نقيصه شده (2)، چطور قرآن دربارهى اين آيات (كه به نظر ايشان تنها در همين مورد قرآن معيار است) معيار و ميزان خواهد بود. آيا اين تناقضگويى نيست؟!
تحريفگرايى نوعا با تناقضگويى آميخته است؛ از جملهى تناقضها در ديدگاه محدث نورى ديدگاه وى دربارهى أخبار عرض بود كه پيش از اين بيان شد. اينك چند نمونهى ديگر را با هم ملاحظه مىكنيم:
يك. محدث نورى در دليل دهم در كتاب فصل الخطاب مىگويد:
قرآن در تمام مراتبش به يك صورت و بدون تغيير و دگرگونى نازل شده، پس آنچه در وجوه اختلاف در قرائات گفتهاند، غير از يك وجه كه به صورت ناشناخته و مردّد بين آنهاست، با آنچه خداوند نازل كرده مطابقت ندارد و اين از تحريف قرآن موجود حكايت مىكند. (1)
اين دليل با آنچه كه محدث نورى از دليل چهارم و پنجم مىگويد متناقض است؛ چون، در دليل چهارم قرائت عبد اللّه بن مسعود و در دليل پنجم قرائت ابىّ بن كعب را معتبر و هر دو را از ناحيهى خدا مىداند و مىگويد: «كيفيت قرائت هر دو مربوط به حقيقت قرآن مىشود» (2)(نه آن كه در كيفيت اداى كلمات قرآن باشد). اين در حالى است كه اين دو نفر در قرائت قرآن اختلافهاى فراوانى دارند و بنا به پندار محدث نورى بايد اين اختلافهاى فراوان از ناحيهى خدا باشد (چون هر دو قرائت مربوط به حقيقت قرآن مىشود)، ليكن در اين جا مىگويد: «قرآن در تمام مراتبش به يك صورت از ناحيهى خدا نازل شده است». و اين تناقض گويى است؟! بنابراين محدث نورى براى آن كه دچار اين تناقض نشود، بايد همانند محققان بپذيرد كه اختلاف مصاحف عبد اللّه بن مسعود و ابى بن كعب به جوهرهى آيات سرايت نمىكند و وجود اين دو مصحف (و نيز مصاحف ديگر) دليلى براى تحريف قرآن نخواهد بود.
دو. محدث نورى در دليلى ديگر بر اثبات مدعايش چنين مىگويد:
خداوند نام جانشينان آخرين پيامبر خود و نيز نام دختر پيامبر، صديقهى طاهره را با برخى از صفات و ويژگىهاى آنان در تمام كتابهاى پيشين ذكر كرده است. اكنون چگونه مىشود كه نام آنان را در قرآن كه بر تمام كتابهاى پيشين سيطره و حاكميت دارد و بايد تا روز واپسين به آن تمسك شود، فرو گذاشته باشد؟ بنابراين نام آنان در قرآن بوده ليكن با تحريف ساقط شده است. (1)
اين دليل، ناخواسته خودش را ابطال مىكند؛ چون اگر به گمان نورى، نام جانشينان پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و اله در اين كتاب حذف شده باشد، در اين صورت قرآن سمت حاكميت خود را بر كتابهاى ديگر از دست مىدهد و نبايد به آن تمسك كرد، بلكه بايد دستكم در اين مورد به كتابهاى ديگر تمسك شود و آنها هيمنه و سيطره بر قرآن پيدا كنند و اين مخالف صريح خود قرآن است كه مىفرمايد:
وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْكِتابِ وَ مُهَيْمِناً عَلَيْهِ ...؛ و ما بر تو كتابى به حق فرو فرستاديم كه تصديق كننده هر آنچه كه پيش روى تو از كتاب [هاى پيشين است و بر آن هيمنه و سيطره دارد ... (2)
سه. محدث نورى پس از بيان اختلافهاى قرّا در اداى كلمات و حروف قرآن مىگويد:
چون قرآن در تمام مراتبش بدون تغيير و اختلاف نازل شده است [چنين نتيجه مىشود] ... مصحف موجود با آن چه كه خداوند به عنوان معجزه نازل كرده، مطابقت ندارد. (3)
اگر اختلاف قرّا در اداى كلمات قرآن را به حساب اختلاف در متن خود كلمات
بگذاريم و از تفاوت در شكل اداى كلمات با متن آنها چشمپوشى كنيم، چگونه مىتوان به اين نتيجهى شگفتانگيز تن داد و اعجاز قرآن موجود را ساقط كرد. در اين صورت سند رسالت باطل شده، تحدى قرآن لغو مىشود و بايد بتوان مانند قرآن آورد. آيا اين نوع داورىها با آيات متعدد در زمينهى تحدى قرآن مخالف نيست؟ (1)آيا تاكنون كسى توانسته است مانند قرآن بياورد؟ خود محدث نورى هم مىگويد:
افزودن سوره يا تبديل سورهاى از قرآن به سورهى ديگر ممتنع است؛ چون خداوند مىفرمايد وَ إِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ مِمَّا نَزَّلْنا عَلى عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ ...؛ «اگر در آن چه بر بندهى خود نازل كردهايم شك داريد، سورهاى مانند آن بياوريد ...» بلكه افزودن آيه و تبديل آيهاى به آيهى ديگر نيز امكانپذير نيست. (2)
به هر حال، شايد همين تناقضها و نيز تشبثهاى محدث نورى به اخبار ضعيف، كه نوعا دلالتشان بر مراد وى ناكافى است، وى را در گرايش به تحريف، تنها قرار داده است؛ همان طور كه خودش نيز به آن معترف است (3).
دانشمندان اماميه همواره بر تحريف ناپذيرى قرآن استدلال كرده، در برابر تحريفگرايى واكنشهاى تندى نشان دادهاند؛ كه در بخش اول ديدگاههاى آنان را ملاحظه كرديد. آنان به ويژه در يك قرن اخير و پس از تأليف فصل الخطاب ميرزا حسين نورى (م. 1320 ق.) به پژوهشهاى گسترده و همه جانبهاى در اثبات سلامت قرآن از تحريف و ردّ افتراها و ابطال پندارها دست زدهاند كه از جملهى آنها مىتوان به
كتابهاى زير اشاره كرد:
كشف الارتياب في عدم تحريف الكتاب، تأليف محمد بن ابى القاسم مشهور به معرّب تهرانى (م. 1313 ق.) اين كتاب كمتر از 4 سال پس از انتشار فصل الخطاب نگاشته شده است.
حفظ الكتاب الشريف عن شبهة القول بالتحريف، تأليف سيد محمد حسين شهرستانى (م. 1315 ق.).
تنزيه التنزيل، على رضا حكيم خسروانى كه در سال 1371 به چاپ رسيده است.
الحجة على فصل الخطاب في ابطال القول بتحريف الكتاب، تأليف عبد الرحمن محمدى هيدجى در سال 1372 ق.
البرهان على عدم تحريف القرآن از ميرزا مهدى بروجردى در سال 1374 ق.
آلاء الرحيم فى الردّ على التحريف ميرزا عبد الرحيم مدرس خيابانى در سال 1381 ق.
بحر الفوائد في شرح الفرائد (ضمن بحث حجيّت ظواهر قرآن) تأليف ميرزا محمد حسن آشتيانى (م. 1319).
آلاء الرحمن في تفسير القرآن (مقدمهى تفسير) به قلم علّامه شيخ محمد جواد بلاغى نجفى (م/ 1352 ق).
نقض الوشيعة في عقائد الشيعة (در پاسخ به اتهامات موسى جار اللّه) تأليف سيد محسن امين عاملى (م/ 1371 ق).
اجوبة مسائل جار اللّه و الفصول المهمة از سيد عبد الحسين شرف الدين (م. 1381 ق).
الميزان في تفسير القرآن (ذيل آيهى نهم از سورهى حجر) علّامه محمد حسين طباطبائى (م. 1402 ق.)
البيان في تفسير القرآن (مقدمهى تفسير) آية اللّه سيد ابو القاسم خويى (م. 1413 ق.)
تهذيب الاصول (ضمن بحث حجيت ظواهر القرآن) و انوار الهداية از امام خمينى (م. 1409 ق.)
صيانة القرآن عن التحريف تأليف استاد محمد هادى معرفت.
القرآن الكريم و روايات المدرستين (در 3 جلد) تأليف آية اللّه سيد مرتضى عسكرى.
حقائق هامة حول القرآن الكريم به قلم جعفر سيد مرتضى عاملى.
التحقيق فى نفى التحريف، تأليف سيد على ميلانى. سلامة القرآن من التحريف و تفنيد الافترائات على الشيعة الامامية، و ... از نگارنده.
و ...
در واقع اين پرسش به ثمرهى عملى تحريفناپذيرى قرآن مىپردازد. در اين جا دو ديدگاه وجود دارد: گروهى بر اين باورند كه با احتمال تحريف قرآن و دگرگون شدن آيات، شواهد و قراين درونى براى درك مراد واقعى خداوند از دست مىرود و در اين صورت ظواهر قرآن در رساندن مراد و مقصود خداوند متعال دچار آسيب شده، مفسر را به مراد واقعى خداوند نمىرساند. در برابر اين ديدگاه، گروهى ديگر مىگويند: بر فرض احتمال تحريف در الفاظ قرآن، ظواهر قرآن بر حجيّتشان باقىاند و در رساندن مراد خدا، خللى به آنها وارد نمىشود. دليل آنان اين است كه در برابر اخبار تحريف نما، اخبار بىشمارى بر وجوب پيروى از همين قرآن و پذيرش احكام آن در دست ماست، و وجه جمع اين اخبار با اخبار تحريف نما- در صورت صحت- اين است كه اگر تحريف به زيادى و نقصان در قرآن رخ داده باشد، مخلّ به مقصود باقى ماندهى قرآن نيست و إلّا معصومان عليهم السّلام ما را به پيروى از همين قرآن فرا نمىخواندند (1).
برخى از فقها بر اين استدلال چنين افزودهاند: اگر فرض كنيم در قرآن بر اثر تحريف رخنهاى باشد، چون علم ما به صورت اجمالى است و يقين نداريم اين رخنه، در ظواهر قرآن، كه مفسر با آن سروكار دارد، رخ داده است (شايد در نصوص و در مبهمات و ... قرآن باشد)، ظواهر قرآن بر حجتش پابرجاست و بر فرض هم كه در ظواهر قرآن خللى باشد، باز به صورت علم اجمالى است و به طور يقين نمىتوان گفت كه اين خلل در آيات الاحكام كه مأمور به رجوع به آنها هستيم، مىباشد (2).
اولا، اين انديشه ناشى از عدم دقت در بافت قرآن است. آيات اين كتاب با يكديگر مرتبط و به هم پيوستهاند، قرآن مىفرمايد:
اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِيثِ كِتاباً مُتَشابِهاً مَثانِيَ ... (1)خداوند بهترين سخن را نازل كرد، كتابى [كه آياتش شبيه به يكديگر و منعطف به يكديگر ...
در احاديث نيز مىگويد: آيات قرآن يكديگر را تصديق مىكنند (2)و پارهاى با پارهى ديگر سخن مىگويند و بر يكديگر گواهى مىدهند (3)بنابراين، اگر در برخى از اين بناى به هم پيوسته خللى وارد شود، به تمام آن سرايت مىكند.
ثانيا، اگر به احاديث تحريف نما گردن نهيم، در آنها نشانههاى تحريف در آيات الاحكام نيز هست. (4)
ثالثا، ما تنها با آيات الاحكام سر و كار نداريم، بلكه خود فقها نيز در مباحث علم اصول فقه به آياتى غير از آيات الاحكام استناد مىكنند؛ مانند آيهى «نبأ» (آيهى 6 سورهى حجرات) در اثبات حجيّت خبر واحد. (5)
رابعا، مأموريت ما در رجوع به آيات قرآن و از جمله آيات الاحكام و پيروى از اوامر و نواهى آن نيز طبق اخبار است. اين اخبار، مانند هر خبر ديگر، پيش از هر چيز بايد با قرآن محك بخورند و با خلل در بخشى از قرآن (كه گفتيم به تمام آن سرايت مىكند)، كارايى قرآن به عنوان ميزان و معيار صحت و سقم هر نوع خبر و انديشهاى، ساقط شده، آن اخبار نيز غير قابل استناد مىشوند.
گفتار دوم: بررسى و نقد افتراها
اين گفتار كه شامل بيست پرسش است، به نقد آراى افرادى اختصاص دارد كه در اين زمينه با جمعآورى اقوال گوناگون شبهه پراكنده و يا افترا زدهاند.
سورههاى نورين و ولايت با تلفيق پريشان و ناشيانهاى از آيات قرآن و عباراتى سست و مغلوط دربارهى وصايت و مناقب امام على عليه السّلام ساخته شدهاند. اين دو سوره تا پيش از قرن يازدهم هيچ مدرك و منبعى نداشته اثرى از متن و نام آنها نيست. افرادى كه به نقل يا نقد آنها پرداختهاند نيز منبعى معتبر يا غير معتبر تا پيش از اين قرن از آنها ارائه نكردهاند. بر طبق مدارك و شواهد و جست و جوىهاى نسبتا گسترده، اين دو سوره را در قرن يازدهم در هندوستان قديم عدهاى ناشناخته جعل كرده و سپس نشر دادهاند.
تنها منبع شيعى اين دو سوره- همان گونه كه به زودى خواهيد ديد- كتاب تذكرة الائمة در قرن دوازدهم قمرى است، بدون آن كه مؤلف آن نامى از منبع خود ذكر كرده باشد و ديگران نيز از وى گرفتهاند.
بررسى دو سورهى ولايت و نورين، تا زمانى كه در حوزهى تخصصى انجام مىشود، به ويژه اگر تقواى علمى در اين مباحث رعايت شود، مشكلساز نيست؛ چون هر كس حق دارد به طرح و بررسى موضوعات مربوط به قلمرو كار خود بپردازد و
نتايجش را در حوزهى تخصصى خود عرضه كند؛ ليكن طرح و نشر اين دو سوره در بيرون از حوزههاى تخصصى قرآن پژوهان، در كتابهاى متعدد و مجلههاى گوناگون، با ادعاهاى بدون مدرك و سند، هم چون: رواج اين دو سوره در مجامع شيعى و استنتاج تحريف قرآن (به نقيصه) از آنها (1)و يا وجود سورهى نورين در مصحف امام على عليه السّلام و برانداختن آن از سوى عثمان (2)و يا حتى فراتر از اينها ادعاى وجود مصحف سرّى در ميان شيعه به دليل اين دو سوره (3)
«نتيجهى بحث دربارهى دو سورهى ولايت و نورين اين است كه در بين شيعه دو قرآن رواج دارد:
يكى همين قرآن و ديگرى قرآنى خاص پنهانى در نزد خود شيعه»!؛ ناصر، اصول مذهب الشيعة الامامية الاثنى عشريه، ج 1، ص 255، و نيز آدرس:. net Agame. doc 1 hussanin:. http
و ... بدون شك بيرون از حوزهى پژوهش است و موجب ترديد افراد بىشمارى دربارهى حقانيت قرآن شده، ناخواسته پيامدهاى زيانبار خود را در اذهان بر جاى مىگذارد. (4)ساختار اين دو سوره و آهنگ كلى آنها دربارهى وصايت و امامت اهل بيت، به ويژه امام على عليه السّلام و نيز كجروى و ارتداد مخالفان آنان با تهديد عذاب خداوند نسبت به آنهاست. براى قرآن پژوهان و نيز كسانى كه اندكى با محتوا و فصاحت و بلاغت قرآن آشنايند، ساختار مغلوط و محتواى بىمايهى اين دو سوره دليلى روشن براى حكم به ساختگى و بىپايگى آنهاست و هر كس منصفانه به آنها نگريسته، بدون ترديد بر جعلى بودن آنها حكم كرده است؛ (5)به طور نمونه، در نخستين بند سورهى نورين مىخوانيم:
1) 1. ر. ك: ايگناز گلدزيهر، مذاهب التفسير الاسلامى، ص 294- 295.
2) 2. ر. ك: محمد صبيح، به نقل از: محمد عزت دروزه، تاريخ قرآن، ترجمهى محمد على فشاريك، ص 28.
3) 3. ر. ك: محب الدين خطيب، الخطوط العريضة، ص 12. وى مىنويسد:
4) 4. به طور نمونه ر. ك: سيد كمال حاج سيد جوادى، فهرستوارهى ايرادات و شبهات عليه شيعيان در هند و پاكستان.
5) 5. به طور نمونه ر. ك: محمد حسن آشتيانى، غرر الفوائد فى شرح الفرائد، ص 101؛ سيد محمد حسين شهرستانى، حفظ الكتاب الشريف من شبهة التحريف، ص 46؛ محمد جواد بلاغى، الآء الرحمن فى تفسير القرآن، ج 1، ص 24 و يوسف الدجوى، الجواب المنيف فى الرد على مدعى التحريف فى القرآن الشريف.
يا أيها الذين آمنوا آمنوا بالنورين أنزلناهما يتلوان عليكم آياتى و يحذرانكم عذاب ...
در اين بند به مؤمنان فرمان مىدهد به دو نورى كه فرود آمدهاند تا آيات خدا را تلاوت كنند و ... ايمان آورند و ... مشخص نيست كه مراد از دو نورى كه فرود آمدهاند تا آيات را تلاوت كنند و مردم را از عذاب بر حذر دارند و ... چيست؟ آيا معناى معقول و محصّلى براى اين جملهها مىتوان يافت؟!
در يكى ديگر از بندهاى آن مىخوانيم:
... و اصطفى من الملائكة و جعل من المؤمنين اولئك في خلقه ...؛ از فرشتگان برگزيد و از مؤمنان قرار داد؛ ايشان در آفرينش اويند!!
براى چه فرشتگان را برگزيد و مؤمنان را قرار داد، معناى عبارت «آنان در خلق و آفريدگان اويند» چيست؟
در بندى ديگر مىگويد:
و لقد ارسلنا موسى و هارون بما استخلف فبغوا هارون فصبر جميل؛ موسى و هارون را فرستاديم براى آنچه جانشين كرد (يا به آن چه كه جانشين شد) پس ستم كردند هارون را؛ پس صبر نزد من زيباست.
اين عبارت بىسر و ته به چه معناست؟! نيز در بندى مىگويد:
و لقد اتينا بك الحكم كالذين من قبلك من المرسلين و جعلنا لك منهم وصيا لعلهم يرجعون؛ ما به تو حكم داديم مانند رسولان پيش از تو و قرار داديم براى تو از ايشان جانشين را، شايد برگردند.
عبارتهاى «به تو حكم داديم» و «شايد برگردند» چه معنايى دارند؟ مرجع ضمير در لعلهم و يرجعون چيست؟ و نيز در بندى ديگر آورده است:
يا أيها الرسول قد جعلنا لك فى أعناق الذين آمنوا عهدا فخذه و كن من الشاكرين؛ اى پيامبر، ما براى تو بر عهدهى مؤمنان عهد و پيمانى قرار داديم؛ آن را بگير و از شاكران باش.
چگونه پيامبر عهدى را كه به عهدهى مؤمنان و در اراده و اختيار آنان است، اخذ كند و شاكر آن باشد!! شايد اين عبارت با تقليد از آيهى شريفهى 144 سورهى اعراف ساخته شده كه در آن خطاب به موسى عليه السّلام مىفرمايد:
... يا مُوسى إِنِّي اصْطَفَيْتُكَ عَلَى النَّاسِ بِرِسالاتِي وَ بِكَلامِي فَخُذْ ما آتَيْتُكَ وَ كُنْ مِنَ الشَّاكِرِينَ وَ كَتَبْنا لَهُ فِي الْأَلْواحِ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ ...
در اين آيات دستور خداوند به گرفتن الواح و سپاسگزارى موسى عليه السّلام به خاطر نعمت اعطاى تورات به ايشان است كه قابل درك است و معناى معقولى دارد.
باز در بندى ديگر مىگويد:
إن عليا قانت في الليل ساجد يحذر الآخرة و يرجوا ثواب ربه قل هل يستوى الذين ظلموا و هم بعذابى يعلمون؛ بهدرستى كه على در شب قانت است و سجده مىگزارد و از آخرت مىهراسد و اميد به پاداش پروردگارش دارد. بگو آيا آنان كه ستم كردند و آنان به عذاب من آگاهاند مساوىاند!
در اين جا عبارت «هل يستوى الذين ظلموا» چه جايگاهى دارد؟ و مناسبت آن با ادامهى عبارت چيست؟ شايد كسى كه اين عبارات را ساخته، آيات 11 و 12 سورهى زمر در ذهنش بوده است كه در آخرش مىگويد: هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ و مىخواسته از اين آيه الگوبردارى كند، بدون آن كه به سبك و سياق آن آشنا باشد؛ غافل از اين كه اين آيه در مقام استفهام انكارى است. قرآن در مقام مقايسهى آنان كه براى خداوند از روى جهل و عناد شريك قرار دادند تا مردم را از راه بيرون برند و كسانى كه در شبانگاه در پيشگاه خداوند فروتنى دارند و چشم اميد به رحمت او دوختهاند، مىفرمايد: هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ اما در عبارات
ساختگى سخيف استفهام انكارى چه جايگاهى دارد؟!
سورهى ولاية نيز در 7 بند بدين گونه ساخته شده است:
يا ايها الذين آمنوا آمنوا بالنبى و بالولى الذين بعثناهما يهديانكم الى صراط مستقيم* نبى و ولى بعضها من بعض و أنا العليم الخبير* إن الذين يوفون بعهد اللّه لهم جنات النعيم* و الذين إذا تليت عليهم آياتنا كانوا بآياتنا مكذبين* إن لهم فى جهنم مقاما عظيما إذا نودى لهم يوم القيمة اين الظالمون المكذبون المرسلين* ما خلقهم المرسلين إلّا بالحق و ما كان اللّه لينظرهم إلى أجل قريب* و سبح بحمد ربك و على من الشاهدين.
در اين سورهى مزعومه غلطهاى فاحش و عبارتهاى بىمعنا، مانند برانگيختن «ولىّ» در بند اوّل، نيافريدن پيامبران جز به حق، مهلت ندادن خداوند به آنان تا زمان نزديك، تركيب دستور به ستايش پروردگار باگواه بودن امام على عليه السّلام در بندهاى آخر و ...
جملگى بر جعل اين سوره از سوى افرادى نا آشنا به بافت و محتواى قرآن دلالت دارد.
به هر حال هر كس در ادلهى سلامت قرآن از تحريف درنگ كند و نيز در عبارات پريشان و بى سر و ته اين دو سوره بنگرد، به روشنى بر جعلى بودن اين دو سوره حكم مىكند و نيازى به بحث ديگر نمىبيند؛ البته اين نكته اختصاص به اين دو سورهى جعلى ندارد، بلكه پس از نزول قرآن هر كس كه كوشيده است با قرآن هماوردى كند و سورهاى مانند قرآن بسازد، سرانجام كارش به رسوايى و استهزا رسيده است؛ چون قرآن مانند ناپذير است و محتواى بلند و ساختار زيبايش با هيچ متنى قابل مقايسه نيست.
آن چه در اين جا مد نظر ماست، بررسى تاريخى مدارك و اسناد اين دو سوره است، تا قرآن پژوهان را در حوزهى تخصصى خود به نقطهى آغاز جعل اين دو سوره واقف كند؛ به ادعاهاى گزاف و غير منصفانه وجود اين دو سوره در مصحف امام على عليه السّلام پايان دهد و نشان دهد اثرى از اين دو سوره تا پيش از قرن يازدهم ق. در منابع و مدارك شيعى (و غير شيعى) نيست و بالاخره بىپايگى پندار تحريفگرايان را بر ملا كند.
گزارشها و پژوهشهاى خاورشناسان دربارهى منابع و أسانيد سورههاى ولايت و نورين به اين شرح است:
الف) نولدكه (1836- 1931 م Noldeke). وى در كتاب تاريخ المصاحف به نقل از كتاب دبستان مذاهب از سورهى نورين ياد مىكند (1).
ب) گلدزيهر، (1921- 1850 lgnas Gogdziher). وى با تفصيل بيشترى به اين مطلب پرداخته، مىنويسد:
شيعه از آياتى كه ادعا مىكنند از [برخى از سورههاى قرآن ساقط شده نشانى به دست نمىدهد؛ به جاى آن سورههايى را مىآورد كه به طور كلى از قرآن عثمانى [قرآن موجود] ساقط شدهاند. شيعه گويد: دستاندركاران تدوين مصحف عثمانى اين سوره را به خاطر آن كه مشتمل بر فضايل على است از قرآن برانداختهاند.
براى نخستين بار در سال 1842 م. گارسان دى تاسى (Garcin de Tassy) و ميرزا كاظم بيك سورهاى از اين دست را كه در جوامع شيعه متداول است در مجلهى آسيايى نشر دادند؛- 221: Journal Asiatique 2481 Noldeke) (223.
چندى پيش نيز در كتابخانهى بانكيپور هند نسخهاى از قرآن پيدا شده كه مشتمل بر سورهى نورين، با 41 آيه، و سورهى ولايت، با 7 آيه بود ... اين دو سوره دربارهى موالات على و پيشوايان پس از اوست. كلير تسدال) clair () Tisdall W. ST. تمام اين موارد را يك جا به زبان انگليسى نشر داده است. (The
1) 1. تاريخ المصاحف، ج 2، ص 102 «بنابر گفتهى عبد الرحمن بدوى نولدكه «شيخ المستشرقين» آلمان به شمار مىآيد. مقدمهى المصاحف سجستانى، ص 4، گلدزيهر نيز از وى با عنوان «پيشواى بزرگ» ياد مىكند مذاهب التفسير الاسلامى. براى آگاهى از شخصيت علمى و آثار وى ر. ك: موسوعة المستشرقين، ص 595، و آراء المستشرقين حول القرآن الكريم و تفسيره، ج 2، ص 496 به بعد.
Shiah addition( to the Koran
(227، 111 (1913)) Moslem World اين موارد بيانگر تداوم انديشهى شيعه دربارهى وجود تحريف در نص قرآن عثمانى [قرآن موجود] است. (1)
گلدزيهر چنين وانمود مىكند كه سورهاى را كه دى تاسى و كاظم بيك منتشر كردهاند، در جوامع شيعى متداول است و اين دو سوره غير از آن دو سورهاى است كه در نسخهاى از قرآن يافت شده است. وى بدون ارائهى هيچ گونه مدركى ادعا مىكند در انديشهى شيعه دستاندركاران تدوين مصحف عثمانى اين سورهها را به خاطر آن كه مشتمل بر فضايل على است از قرآن برانداختهاند!
پرسشهايى كه در اين جا بايد به آنها پرداخته شود از اين قرارند:
منبع مورد استناد گارسان دى تاسى و كاظم بيك دربارهى اين دو سوره چه بوده است؟
آيا دو سورهاى كه گارسان دى تاسى و كاظم بيك نقل كردهاند غير از آن دو سورهى ولايت و نورين است؟
آيا كليرتسدال- كه گلدزيهر مىگويد تمام موارد ادعا شده در مورد تحريف قرآن را يك جا آورده- از سورههاى ساقطه چيزى جز همان دو سوره را نقل كرده است؟
پاسخ به اين پرسشها را مىتوان با مراجعه به خود منابعى كه گلدزيهر ياد كرده است، يافت.
در سال 1842 م براى نخستين بار گارسن دى تاسى در مجلهى آسيايى متن عربى و ترجمهى سورهى نورين را به زبان فرانسه منتشر كرد. (2)وى منبع اين سوره را اثرى فارسى از قرن هفدهم ميلادى [يازدهم قمرى به نام دبستان مذاهب نوشتهى يك ايرانى زردشتى ساكن هند، ياد مىكند. (3)در سال بعد، يعنى 1843 م در همان مجله ميرزا اسكندر
كاظم بيك متن اين سوره را بر اساس نسخهاى در 43 آيه منتشر كرد و ترجمهى دقيقترى از آن ارائه داد. كاظم بيك از نسخهى مورد استناد سخنى نگفته است. (1)با مقايسهى متن سورهى نورين در اين دو مجله، خواهيم ديد كه هيچ تفاوتى در الفاظ آنها به چشم نمىخورد و اين نشان مىدهد كه كاظم بيك نيز اين متنها را از همان كتاب دبستان مذاهب گرفته است.
در ژولاى 1913 م. كليرتسدال) Clair Tisdoll (در مجلهى The moslem World در مقالهاى تحت عنوان «اضافات شيعه بر قرآن» افزون بر سورهى نورين در 42 بند (آيه) از سورهى ولايت در 7 بند (آيه) گزارش كرده و متن آنها را به زبان انگليسى ترجمه كرده است. (2)وى دربارهى منبع خود از اين دو سوره مىنويسد:
اين دو سوره از نسخهى خطى از قرآن، نگاشته شده در قرن شانزدهم يا هفدههم ميلادى در بانكيپور هند گرفته شده است. (3)
تنها آدرس وى از اين نسخه مجهولهى قرآن اين است: «اين نسخه در ژوئن 1912 در بانكيپور هند يافت شده است. مدير كتابخانهى بانكيپور گفته است اين نسخه را بيست سال پيش از شخصى به نام نواب در لكنهوى هند خريدارى كرديم. قدمت اين نسخه حداكثر 200 يا 300 سال پيش است». 228. P، Ibid
تسدال دربارهى متن اين دو سوره چنين اذعان مىكند:
افرادى كه با عربى آشنايند مىتوانند جعلى بودن اين دو سوره را به جز بخشهايى كه از خود قرآن در آنها آمده، درك كنند. سبك جعلى اين افزودهها تقليدى از قرآن است كه هرگز موفقيتآميز نيست و خطاهاى نحوى نيز در آنها به چشم مىخورد.
متن سورهى نورين در اين نسخهى خطى، كه در دسترس من است، در
بسيارى از موارد با متنى كه كانن سل Canon () Sell منتشر كرده متفاوت است. كانن سل متن خود را از مقالهى ميرزا كاظم بيك در مجلهى آسيايى گرفته است.
بنابراين، اين دو سوره تا پيش از قرن شانزدهم ميلادى قدمتى ندارد- بر فرض كه آن نسخه از قرآن در آن قرن نگاشته شده باشد- مواردى را كه تسدال ادعا مىكند با متن كانن سل متفاوت است، از قبيل اختلاف نسخه است. كه در نسخههاى خطى امرى طبيعى است.
محمد صبيح 15 بند از 43 بند سورهى نورين را بدون ذكر منبع مورد استناد خود، به همين نام (سورهى نورين) آورده و بدون ارائهى مدركى ادعا مىكند اين سوره در مصحف على بن ابى طالب بوده و عثمان آن را برانداخته است. (1)
محمد جواد مشكور نيز مىنويسد:
در هندوستان نسخهى مجعولى از قرآن پيدا شده كه غير از سورهى ولايت و سورهى نورين، سورهى ديگرى مشتمل بر هفت آيه در بر دارد كه به زعم غلات شيعه سورهى ولايت على و ائمه است. (2)
مشكور در اينجا مرتكب اشتباه شده است؛ چون سورهى ديگرى غير از دو سورهى نورين و ولايت، به نام سورهى ولايت و ائمه وجود ندارد. مقايسهى متن دو سورهاى كه مشكور آورده با سورهاى كه لاهيجى (3)و كليرتسدال (4)به نام سورهى ولايت نقل كردهاند، نشان مىدهد كه اين دو سوره يكى است و مدرك همهى اينان نيز چيزى نيست جز نسخهاى بىنام و نشان از قرآن كه ادعا مىشود در هندوستان يافت شده است.
حاصل آن كه، منبع و مدرك خاورشناسان و مشكور و ديگران دربارهى سورهى
نورين و ولايت چيزى جز كتاب دبستان مذاهب و نسخهاى از قرآن كه گفته مىشود در قرن هفدهم ميلادى نگاشتهاند نمىباشد و مدركى ديگر در اينباره ارائه نكردهاند.
در نگاشتههاى سلفيان (وهابيان) تشبّث به اين دو سوره براى متهم ساختن شيعه به تحريف قرآن فراوان است. سلسله جنبان اين سخن سر سلسلهى آنان، يعنى محمد بن عبد الوهاب (در 1206 ق) است. وى مىنويسد:
... گفته شده شيعه در اين زمان دو سوره از قرآن را كه گمان مىكنند، عثمان بن عفان آنها را پنهان كرده، نمايان ساختهاند. آنان اين دو سوره را به آخر مصحفى افزودهاند؛ يكى از آنها سورهى نورين و ديگرى سورهى ولاء است. (1)
پس از او پيروان وى مانند: شاه عبد العزيز دهلوى (2)(م. 1239. ق)، على احمد السالوس (3)، محب الدين خطيب (4)، دكتر موسى جار اللّه (5)، دكتر ناصر على القفارى (6)، محمد مال اللّه (7)، احسان الهى ظهير (8)، دكتر احمد محمد جلى (9)و ... هستند كه بر اين اتهام پاى مىفشارند.
برخى از اينان، مانند دكتر ناصر على القفارى افزون بر استنتاج تحريف قرآن از اين مسأله و اتهام شيعه به تحريف قرآن مىنويسند:
آنچه محب الدين خطيب و احمد كسروى شيعى از تصوير سورهى ولايت منتشر
1) 1. محمد عبد الوهاب، رسالة في الردّ على الرافضة، تحقيق ناصر بن سعد الرشيد، ص 14- 15.
2) 2. شاه عبد العزيز دهلوى، تحفة اثنى عشرية، تهذيب سيد محمود شكرى آلوسى، تحقيق محب الدين خطيب.
3) 3. احمد سالوس، مع الشيعة الاثنى عشرية فى الاصول و الفروع، ص 151.
4) 4. محب الدين خطيب، الخطوط العريضة، ص 12.
5) 5. موسى جار اللّه، الوشيعة فى نقد عقائد الشيعة، ص 104.
6) 6. ناصر قفارى، اصول مذهب الشيعة الاماميه الاثنى عشريه، ج 1، ص 255؛ و مسألة التقريب بين اهل السنة و الشيعة، ج 1، ص 201.
7) 7. محمد مال اللّه، الشيعة و تحريف القرآن، ص 152.
8) 8. احسان الهى ظهير، السنة و الشيعة، ص 113.
9) 9. احمد محمد جلى، دراسة من الفرق في تاريخ الاسلام، ص 226.
كردهاند حكايت از مصحفى پنهانى و رواج آن در نزد اخباريين شيعه دارد!! (1)
محب الدين خطيب نيز مىنويسد:
نتيجهى بحث دربارهى اين دو سوره اين است كه در بين شيعه دو قرآن رواج دارد: يكى همين قرآن و ديگرى قرآنى خاص و پنهانى كه در نزد خود شيعه است. (2)
در واقع طرح مصحف پنهانى نزد شيعه ايجاد نوعى سرگرمى و دل مشغولى در بين جامعهى مسلمين است كه از جمله پيامدهاى زيانبار آن ايجاد ترديد در باورهاى بخشى از اهل قبله نسبت به برخى ديگر است. برخى از مسلمين بر اثر اين سخن پراكنىها به راستى گمان مىكنند شيعه از اين قرآن بيگانه است و به جاى آن با مصحفى پنهانى سر و كار دارد! سلفيان هرگز از خود نپرسيدهاند كه به راستى شيعه كه تقريبا در طول تاريخ اسلام جمعيت آنان 5/ 1 جمعيت جهان اسلام بوده است، اگر مصحفى پنهانى داشت، چطور صدها تأليف دربارهى علوم و تفسير قرآن نوشته است؟ اين همه احاديث دربارهى قرائت، حفظ، كتابت، اهتمام ورزيدن و ... در منابع شيعه و به ويژه بابهاى گوناگون فقهى و احكام مترتب بر آن دربارهى قرآن، كه به صدها حديث بالغ مىشود براى چيست؟
به هر حال منبع و مدرك اين گروه و نيز احمد كسروى ملحد (3)كه آراى او براى
1) 1. ناصر قفارى، اصول مذهب الشيعة الاماميه الاثنى عشريه، ج 1، ص 260.
2) 2. محب الدين، خطيب، الخطوط العريضة، ص 12.
3) 3. از جمله شواهد بر إلحاد وى عبارتهايى است در انكار نبوت. وى در كتاب «در پيرامون اسلام» چنين مىآورد: «به گمان مسلمانان كسى را كه خدا برگزيند، جبرائيل به او نمودار گردد و با وى سخن راند و از ميانهى او و خدا پرده برخيزد و پياپى فرشتهها به نزد او در آمد و رفت باشند و آن برانگيخته بايد در نزد مردم دعوى كند و آنان براى آزمايش معجزه از او طلبند و چون توانست «ايمان» آورند و پس از آن هر چه گفت بپذيرند، اينهاست دانستههاى آنان دربارهى برانگيخته كه مىبايد گفت: سراپا پوچ است». ص 9 و باز در انكار ختم رسالت مىنويسد: «اين خواست خداست كه هر چند يكبار جنبش خدايى رخ دهد و
برخى از وهابيان مانند وحى منزل است چيزى جز كتاب دبستان مذاهب، تاريخ المصاحف نولدكه، مذاهب التفسير الاسلامى گلدزيهر، فصل الخطاب محدث نورى و تذكرة الائمة محمد باقر لاهيجى نيست. مدرك گلدزيهر دربارهى اين دو سوره بررسى شد؛ محمد باقر لاهيجى نيز اين دو سوره را بدون ذكر منبع و مدرك نقل كرده است، كه با مقايسهى متن آنها با متنى كه مؤلف دبستان مذاهب آورده در مىيابيم كه در اندكى از الفاظ آن با يكديگر تفاوت دارند كه به اختلاف نسخه مربوط مىشود. مصدر سايرين تنها كتاب دبستان مذاهب است. محدث نورى هم تنها سوره نورين را با نام سورهى ولايت از همين كتاب دبستان مذاهب نقل مىكند و سپس چنين مىنويسد:
ظاهر كلام دبستان مذاهب اين است كه وى اين سوره را از كتابهاى شيعه بر گرفته است، ولى من هيچ اثرى از اين سوره در كتابهاى شيعه نيافتم، جز بنا به آن چه از محمد بن شهر آشوب مازندرانى نقل مىكنند. وى در كتاب «المثالب» گفته است: مخالفان، سورهى ولايت را از قرآن انداختند و شايد منظور وى همين سوره باشد. (1)
متأسفانه محدث نورى در نقل نظر دبستان مذاهب دقت كافى نكرده و نيز به قول كسانى كه به ابن شهر آشوب چنين نسبتى دادهاند بدون تحقيق اعتماد كرده است، كه به زودى خواهيد ديد.
به نظر ما، تاريخ پيدايش سورهى نورين، چيزى جز كتاب دبستان مذاهب در قرن
1) يك راه رستگارى بر روى جهانيان بازگردد و گمراهىها از ميان رود، ليكن مسلمانان آن را با اسلام پايان يافته مىشمرند و بىخردانه دست خدا را بسته مىدانند». همان، ص 11. با اين اوصاف، آراى كسروى براى برخى از وهابيان، مثل دكتر ناصر قفارى، مانند وحى منزل است. ر. ك: اصول مذهب الشيعة، ص 479، 508، 515، 752، 855، 1094 و ...
يازدهم قمرى نيست. تذكرة الائمة هم، كه حدود يك قرن پس از اوست، از آن كتاب گرفته است و نسخهى مجهولهاى از قرآن نگاشته شده در قرن هفدهم ميلادى كه كليرتسدال ادعا مىكند اين سوره در آن است نيز، به احتمال زياد، با توجه به تاريخ كتابت آن، از همين كتاب دبستان مذاهب گرفته است. تا پيش از اين كتاب هيچ منبع و مدركى براى سورهى نورين وجود ندارد. سورهى ولاية نيز تنها در آن نسخهى مجهولهى قرآنى است كه در قرن هفدهم ميلادى نگاشته شده و اثرى از اين دو سوره در هيچ كدام از منابع و مصادر شيعه، از كتب اربعهى متقدمه و متأخره و به ويژه كتابهايى كه مظانّ طرح اين بحثاند، نيست؛ مانند: كتاب منسوب به سليم بن قيس (م. 90)، كتاب القرائات (كه به اشتباه كتاب التنزيل و التحريف ناميده مىشود) از احمد بن محمد سيارى (م. 256) تفسير منسوب به على بن ابراهيم قمى، و نيز در لابهلاى كلام كسانى كه به پندار تحريف قرآن گرايش دارند؛ مانند ابو الحسن محمد بن احمد، معروف به ابن شنبود بغدادى (1)(در 328. ق.) از دانشمندان اهل سنت، كه بر اين پندار سخيف بود عثمان پانصد حرف از قرآن را ساقط كرده است و همين طور در نگاشتههاى آنان كه تا پيش از قرن يازدهم متعرض باورهاى شيعه دربارهى قرآن شدهاند؛ مانند ابو الحسن اشعرى (2)و يا بر باورهاى شيعه خرده گرفته، آنان را متهم به تحريف قرآن مىكنند؛ مانند: ابن حزم اندلسى (3)(م. 456 ق)، ميرزا مخدوم شيرازى (4)، مطهر بن عبد الرحمن (5)(هر دو در قرن دهم) و ...
1) 1. ر. ك: محمد قرطبى، الجامع لاحكام القرآن، ج 1، ص 80؛ احمد خطيب بغدادى، تاريخ بغداد او مدينة السلام، ج 1، ص 80؛ و مقدس ابو شامه، المرشد الوجيز الى علوم تتعلق بالكتاب العزيز، ص 186.
2) 2. ر. ك: ابو الحسن اشعرى، مقالات الاسلاميين، تحقيق محمد محيى الدين عبد الحميد، ج 1، ص 119.
3) 3. ر. ك: على ابن حزم ظاهرى، الفصل فى الملل و الاهواء و النحل، تحقيق محمد ابراهيم نصر، ج 5، ص 119- 120. در بىپايگى ادعاى ابن حزم همين مقدار كافى است كه مىگويد: «در ديدگاه اماميه قرآن محرّف است و آياتى بر قرآن افزوده شده و آياتى كاسته شده است ...» همان، ج 5، ص 119 چون هيچ كس از اماميه و غير اماميه متهم به تحريف به زياده در قرآن نيست، اگر سخنى است همه بر محور تحريف به نقيصه است. براى توضيح بيشتر، ر. ك: نگارنده، سلامة القرآن عن التحريف و تفنيد الافتراءات على الشيعة الامامية، ص 227 به بعد.
4) 4. النواقض، مخطوط، ورقهى 103، به نقل از: ناصر قفارى، اصول مذهب الشيعه، ج 1، ص 208.
5) 5. تكفير الشيعة، مخطوط، ورقهى 58، به نقل از: ناصر قفارى، همان، ج 1، ص 210.
و بالاخره آنان كه در مقام دفاع از باورهاى شيعه و پاسخگويى به اين اتهام برآمدهاند؛ مانند: شيخ ابو جعفر صدوق (1)(م. 381. ق)، شيخ مفيد (2)(م. 413. ق)، علم الهدى سيد مرتضى (3)(م. 436. ق)، شيخ طوسى (4)(م. 460. ق)، شيخ طبرسى (5)(م. 548. ق)، على بن طاووس (6)(م. 664. ق)، حسن بن يوسف بن مطهر (7)(علامه حلى م. 726. ق)، شيخ زين الدين عاملى بياضى (8)(م. 877. ق)، قاضى نور اللّه شوشترى (9)(م. 1019. ق) و ... همان طور كه خود محدث نورى كه در كثرت تتبع و گستردگى اطلاعات از منابع فريقين كم نظير است- كه از كتابهاى مستدرك وسائل الشيعه و فصل الخطاب وى هويداست- اذعان داشته است اين سوره را در كتابهاى شيعى نيافته است؛ بنابراين، نخستين منبع سورهى نورين چيزى جز كتاب دبستان مذاهب در قرن يازدهم قمرى نيست.
كتاب دبستان مذاهب از نويسندهاى ناشناس است. طبق تفحص رضازاده ملك پژوهشگر تواناى كتاب و از آن چه از متن دبستان مذاهب به دست آورده، وى در سال 1025 به دنيا آمده و تا سال 1069 زنده بوده است. رضا زاده ملك پس از آن كه نسبت كتاب دبستان مذاهب را به محمد محسن فانى كشميرى، سست و با توجه به دلايل متعدد غير واقعى مىداند (10)، به ذكر ادله و بررسى قراين و شواهد گوناگون مىپردازد و از آنها چنين نتيجه مىگيرد:
1) 1. شيخ صدوق، الاعتقادات، ص 81.
2) 2. شيخ مفيد، المسائل السروية، تحقيق صائب عبد الحميد، ص 84- 83.
3) 3. علم الهدى سيد مرتضى، الذخيرة فى علم الكلام، تحقيق سيد احمد حسينى، ص 363.
4) 4. ابو جعفر محمد طوسى، التبيان فى تفسير القرآن، ج 1، ص 3.
5) 5. فضل بن حسن طبرسى، مجمع البيان لعلوم القرآن، تحقيق محلاتى و طباطبائى، ج 1، ص 15.
6) 6. على ابن طاووس، سعد السعود، ص 144.
7) 7. حسن بن يوسف حلى، المسائل المهنائية، مسألهى 13، ص 123.
8) 8. زين الدين بياضى، الصراط المستقيم الى مستحقى التقديم، تصحيح محمد باقر بهبودى، ج 1، ص 45.
9) 9. قاضى نور اللّه شوشترى، مصائب النواصب، ج 1، ص 25.
10) 10. كيخسرو اسفنديار، دبستان مذاهب، به اهتمام رحيم رضا زاده ملك، ج 2، ص 22.
همهى اين قراين و شواهد كافى است تا از بن دندان معتقد شويم كه مؤلف دبستان مذاهب يكى از پيروان پر و پا قرص آذر كيوان و آيين دساتيرى است؛ آن هم معتقدى مورد احترام ساير آذر كيوانيان و وى كسى جز موبد كيخسرو اسفنديار فرزند آذر كيوان نيست. (1)
وى در ادامهى بحث از انگيزهى تأليف كتاب دبستان مذاهب پرده بر مىدارد و مىنويسد:
مؤلف دبستان خود داعيهدار آيينى ساختگى و قلابى بوده و غرض اساسىاش- بدون آن كه اظهار كند- سست كردن پايههاى اعتقادى متدينين اديان ديگر و كشاندن آنها در جرگهى معتقدان خود بوده است؛ از اين رو مبلغى از اسناد سست و بىپايه و مغرضانه را از دهان مشتى مردم بنگى و چرسى بىفرهنگ نقل مىكند.
استعمارگران انگليسى نيز براى اجراى غرض مؤلف دبستان مذاهب با وى هم داستان شدند؛ چون كتاب دبستان مذاهب نخستين بار توسط انگليسيان معرفى و به انگليسى ترجمه شده است؛ چه اين كه اين كتاب را نخستين بار ويليام بيلى سفير انگلستان در هندوستان هم زمان با تسلط كمپانى هند شرقى بر اين منطقه به فارسى چاپ كرده است (2)و، همان طور كه ملاحظه كرديد، در نخستين شماره از مجلههايى كه دربارهى منطقهى آسيايى و جهان اسلام به چاپ رسيده است متن اين سوره را به عنوان سورهاى كه شيعى است و از تحريف قرآن در باور شيعه حكايت دارد، منتشر كردند. همهى اينها از غرضورزى و انديشهى تفرقه بينداز و حكومت كن) Divide and Rule (در اذهان اين استعمارگران حكايت دارد؛ همان طور كه همين استعمارگران در آن عصر، در ايران و هند به دينسازان بىمايه و شيّادان دروغ پيشه كمك كردند تا افكارشان تحت عنوان بابيه
و بهاييه رونق بگيرد و با ايجاد تفرقه و سست كردن پايههاى اعتقادى مردم به چپاول و غارت اموالشان ادامه دهند. عبارت دبستان مذاهب دربارهى سورهى نورين نيز بر انگيزهى تأليف كتاب دبستان مذاهب مهر صحت مىزند. مؤلف كتاب تحت عنوان «در ذكر مذهب اثنا عشريه» مىنويسد:
از ملا محمد معصوم و محمد مؤمن تونى و ملا ابراهيم كه در هزار و پنجاه و سه در لاهور بودهاند و از جمعى ديگر، آنچه نامهنگار [مراد خود مؤلف دبستان است شنيده و ديده است مىآورد. (1)
سپس به ذكر برخى از باورهاى اماميه مىپردازد و آن گاه دربارهى سورهى نورين مىگويد:
و بعضى از ايشان گويند كه عثمان مصاحف را سوزاند، بعضى از سورهها كه در شأن على و فضل آلش بود برانداخت و يكى از آن سورهها اين است. (2)
سپس متن اسطورهى مزعومه را در 42 بند [آيه!] مىآورد.
مؤلف دبستان دربارهى اين كه اين بعض از شيعه چه كسانىاند؟ از كدام منبع چنين خبر دادهاند؟ سند آنان چيست و ... هيچ خبر به دست نمىدهد؛ بنابراين مىتوان به آن احتمال يعنى بيان برخى اسناد مغرضانه و بىپايه از سوى مؤلف دبستان مذاهب براى سست كردن پايههاى اعتقادى متدينان اهتمام بيشترى داشت؛ چه اين كه از اين عبارت كتاب دبستان مذاهب لغزش محدث نورى آشكار مىشود. نورى مىگفت:
ظاهر كلام دبستان مذاهب اين است كه وى از كتابهاى شيعه اين سوره را نقل مىكند. (3)
حال آن كه خود نويسندهى دبستان مىگويد: «بعض از ايشان گويند ...» نه آن كه از كتابى نقل كرده باشد.
نسبتى كه ديگران به كتاب المثالب محمد بن على شهر آشوب مىدهند و محدث نورى از آنها نقل مىكند، كاملا بىاساس و بدون مطالعه است؛ هر چند محدث نورى با تعبير: «على ما حكى عنه: بنا به آن چه از او [ابن شهر آشوب حكايت شده» (1)سورهى ولايت را به كتاب المثالب ابن شهر آشوب نسبت مىدهد و اين عبارت نشان مىدهد خود محدث نورى كتاب المثالب را نديده است، ليكن اين كتاب امروز در نزد ماست و، با چند بار تفحص، در آن هيچ اثرى از برانداختن سورهى ولايت به چشم نمىخورد افزون بر آن ابن شهر آشوب به طور روشن ديدگاهش را دربارهى سلامت قرآن از تحريف بيان كرده و همسان با ديدگاه سيد مرتضى علم الهدى (2)(در 438 ق.) بر اين باور است كه قرآن در عصر حضرت رسول اكرم صلّى اللّه عليه و اله به همين صورت كنونى جمع و در بين دو جلد تدوين شده است. ابن شهر آشوب در تعرض به اهل سنت مىنويسد:
به گمان شما، عثمان قرآن را جمعآورى كرد و حال آن كه اين پندار مخالف آيات قرآن و اخبار است.
سپس به ذكر آيات و اخبار دربارهى جمع قرآن در عصر رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله مىپردازد و از جمله چنين مىآورد:
حضرت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله كه هر سال قرآن را بر جبرائيل قرائت مىكرد و در سال وفات دوبار آن را بر وى قرائت كرد، چطور ممكن است كه حضرت قرآنى را كه
تدوين و تأليف نشده و در مجموعهاى مستقل گرد نيامده است بر جبرائيل قرائت كند؟! (1)
ابن شهر آشوب در كتاب متشابه القرآن و مختلفه نيز ديدگاه صريح و روشن خود را دربارهى صيانت قرآن از تحريف چنين مىآورد:
قول درست اين است كه هر چه در روايات بيش از مصحف موجود ادعا شود، تأويل قرآن است و تنزيل [يعنى: ظاهر الفاظ] قرآن بدون افزايش و كاهش بر جاى خود است. (2)
بنابراين، ابن شهر آشوب چنين نظرى ندارد؛ ليكن بايد ديد چه كسى اين نسبت را به ابن شهر آشوب داده كه موجب شده محدث نورى با استناد به قول او، با تعبير «على ما حكى عنه؛ بنا به آن چه از او [ابن شهر آشوب حكايت شده» (3)، از وى نقل مىكند؟ اين فرد كسى جز ابو المعالى محمود آلوسى مؤلف كتاب تفسير روح المعانى (در 1270 ق.)
نيست. وى در مقدمهى تفسيرش با صراحت مىنويسد:
ابن شهر آشوب مازندرانى در كتاب مثالب گفته است: سورهى ولايت از قرآن ساقط شده است .... (4)
در گذشت آلوسى سال 1270 ق. و محدث نورى سال 1320 ق. است و نورى از تفسير آلوسى در فصل الخطاب استفاده كرده است؛ مانند اين عبارت كه مىگويد:
محمود آلوسى معاصر در فايدهى ششم از مقدمات تفسيرش مىگويد .... (5)
1) 1. ابن شهر آشوب، مثالب النواصب، مخطوط، كتابخانهى مدرسهى سپهسالار، رقم 471، و مكتبة الناصرية لكنهو، رقم 952، ورقه 468 هر دو نسخه در مركز احياء ميراث اسلامى قم موجود است.
2) 2. ابن شهر آشوب، متشابه القرآن و مختلفه، ج 2، ص 77.
3) 3. فصل الخطاب، ص 180.
4) 4. محمود آلوسى، روح المعانى فى تفسير القرآن العظيم و السبع المثانى، تصحيح محمد حسين العرب، ج 1، ص 44.
5) 5. فصل الخطاب، ص 162.
نكتهاى كه در اين جا لازم است ذكر شود، بررسى كوتاهى دربارهى نويسندهى كتاب تذكرة الائمة است. برخى اين كتاب را با نام مجلسى به طبع رساندهاند (1)و يا به استناد به اين كتاب، اسقاط دو سورهى نورين و ولايت را به مجلسى نسبت مىدهد (2)ليكن هر كس تنها صفحات نخست اين كتاب را نگاه كند، به اين نتيجه مىرسد كه مؤلف اين كتاب از صوفيه (3)و شيوهى او با شيوهى علامه مجلسى كاملا مغاير است. شرح حال نگاران دربارهى علامه مجلسى و نگاشتههاى ايشان، نامى از اين كتاب به ميان نياوردهاند. (4)
مرحوم محمد حسين خاتون آبادى، كه سبط علامه مجلسى است، رسالهاى پرداخته و در آن عدد تأليفات جدّ خود را با بيان حجم هر كدام به دقت آورده است، ولى در اين رساله نامى از تذكرة الائمة نيست. (5)
محدث نورى نيز كتاب الفيض القدسى فى ترجمة العلامة المجلسى را نگاشته و با ادلهى روشن و شواهد كافى اثبات مىكند كه اين كتاب از تأليفات لاهيجى است و عدهاى به خاطر تشابه در نام او و پدرش با نام و پدر مجلسى، يعنى محمد باقر بن محمد تقى به اين خطا دچار شدهاند. (6)
مرحوم شيخ آقا بزرگ تهرانى نيز دربارهى شناسنامهى كتاب تذكرة الائمة مىنويسد:
1) 1. ر. ك: تذكرة الائمة، نشر مولانا، بىتا.
2) 2. ر. ك: محب الدين خطيب، الخطوط العريضة، ص 12.
3) 3. همان گونه كه شرح حالنگاران مىگويند: وى به تصوف گرايش دارد. ر. ك: سيد محسن امين، اعيان الشيعة، تحقيق حسن الامين، ج 9، ص 182- 184 و منابع ديگرى كه در پىنوشت شمارهى بعد است.
4) 4. به طور نمونه ر. ك: ميرزا محمد باقر خوانسارى، روضات الجنات فى أحوال العلماء و السادات، ج 1، ص 114- 118؛ سيد محسن امين، اعيان الشيعة، تحقيق حسن الامين، ج 9، ص 182- 184؛ آغا بزرگ طهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 23، ص 319 به بعد؛ ميرزا عبد اللّه افندى، رياض العلماء و حياض الفضلاء، تحقيق سيد احمد حسينى، ج 5، ص 393 به بعد. در همين منابع شرح حال محمد باقر بن محمد تقى لاهيجى تا حدودى آمده است.
5) 5. رساله بيان عدد تأليفات علامه مجلسى ضمن كتاب بيست و پنج رسالهى فارسى از علامه مجلسى تحقيق سيد مهدى رجايى.
6) 6. بحار الانوار، ج 105، ص 53- 54.
اين كتاب دربارهى تاريخ ائمهى معصومان از محمد باقر بن محمد تقى لاهيجى، به زبان فارسى است و در سال 1085 نگاشته شده است. وى به تصوف گرايش دارد ... همان طور كه صاحب رياض العلماء، كه شاگرد مجلسى و استاد در فن شرح حال نگارى است، بدين نكته تصريح كرده است؛ بنابراين انتساب كتاب به مجلسى پندارى است كه بر اثر اشتراك نام مؤلف و پدرش با نام مجلسى و پدرشان رخ داده است. (1)
مؤلف ريحانة الادب شبيه به همين تعبير را دربارهى كتاب تذكرة الائمه به كار برده است. (2)
حاصل آن كه دو سورهى اسطورهاى نورين و ولايت- نه آن طور كه عدهاى پنداشتهاند آنها سه سورهاند- با متنى سست و پريشان كه با معجون ناشيانهاى از چند آيه از قرآن و با عبارات مغلوط و سخيف بافته شده، هيچ منبع و مدركى نداشته، اثرى از آنها تا پيش از قرن يازدهم نيست، تنها منبع سورهى افسانهاى نورين، كتاب دبستان مذاهب است. مؤلف اين كتاب، اين اسطوره را به طور شفاهى از قول عدهاى مجهول- اگر راست بگويد- نقل كرده است و محدث نورى به نقل از وى، در فصل الخطاب آورده و ديگران از نورى گرفتهاند.
افسانهى سورهى ولايت نيز، بنا به ادعاى برخى از خاورشناسان، در نسخهاى از قرآن است كه در بانكيپور هند يافت شده و نگاشتهى قرن شانزدهم و يا هفدهم ميلادى است- نسخهاى كه هيچ نام و نشانى از آن نيست. دومين مدرك اين سوره، كتاب تذكرة الائمهى محمد باقر لاهيجى (هم عصر علامه مجلسى) است. وى نيز از منبع و مدرك سوره سخنى به ميان نياورده و به احتمال زياد از همان نسخهى قرآن مجهول گرفته است؛
چون لاهيجى، همان طور كه خود مىگويد، سفرى به هندوستان داشته (1)و شايد در آن جا با اين دو سوره آگاه شده است.
با اين اوصاف، كاملا غير منصفانه و به دور از تقواى پژوهش است كه گروهى از خاورشناسان و سلفيان، با استناد به اين دو افسانهى بىسند و با عبارات بىسر و ته، آنها را سورههاى قرآنى بنامند و ادعا كنند كه دستاندركاران تدوين مصحف عثمانى [قرآن موجود] به خاطر وجود فضايل امام على در آنها، اين سورهها را از قرآن ساقط كردهاند و سپس شيعه را با اين پندارها به گرايش به تحريف قرآن متهم كنند.
دربارهى مصحف امام على عليه السّلام در سه محور بايد بحث شود:
يك: اصل وجود مصحف امام على عليه السّلام در منابع فريقين؛
دو: بررسى تفاوت ساختارى و محتوايى آن با مصحف موجود؛
سه: بررسى و نقد شبهات و اتهامهايى كه دربارهى آن وجود دارد.
محور اول و دوم در پرسشهاى 21- 23 بخش اول مورد بحث قرار گرفت؛ اما پيش از ورود به محور سوم، لازم است واژهى «مصحف» را توضيح دهيم.
«مصحف» و در لغتى «مصحف»، به مجموعهاى گويند كه در آن صحيفههاى مكتوب فراهم آمده و مجموعهى واحدى را تشكيل دهد. جمع آن مصاحف است (2).
اين كلمه در قرآن به كار نرفته است.
در اصطلاح علوم قرآنى، «مصحف» قرآنى است كه صحابه آن را براى قرائت خود نوشته يا فراهم آورده بودند. در زمان عثمان، مصاحف صحابه جمعآورى و تبديل به قرآن واحدى گرديد و قرآنهاى بعد از آن از روى همين نسخه استنساخ شد. اين مصاحف
غير از قرآنى بود كه به نام مصحف امام على عليه السّلام معروف است و مورد بحث ماست.
مدارك زيادى حاكى از آن است كه «عبد اللّه بن مسعود»، «ابى بن كعب» و ... براى خود مصحفى داشتند كه از نظر محتوا و ساختار اجمالا تفاوتى با ساير قرآنها داشتهاند.
تفصيل اين مطلب را بايد در كتابهاى علوم قرآنى و غيره (1)جست و جو كرد.
مطلب ديگر در اينباره مصاحفى است كه زيد بن ثابت، طبق دستور ابو بكر و به پيشنهاد عمر تدوين كرد. اين نوشتهها ابتدا نزد ابو بكر و بعد نزد عمر و سپس نزد حفصه، دختر عمر بود، تا اين كه عثمان حكومت را به دست گرفت و آنها را از حفصه مطالبه كرد و پس از استنساخ به او برگرداند. پس از حفصه اين مصاحف نزد عبد اللّه، فرزند عمر باقى ماند، تا آن كه از وى گرفتند و از بين بردند و در نتيجه، نسخهى عثمان باقى ماند و تكثير شد. (2)شايد اگر گزارش حذيقة بن يمان دربارهى اختلاف برخى از مسلمين دربارهى قرائات قرآن نبود (3)، عثمان از اين مصاحف استنساخ نمىكرد و به صورت شخصى در أعقاب عمر باقى مىماند.
شبهاتى به قرار زير دربارهى مصحف امام على عليه السّلام مطرح شده است:
شبههى اول: اصل تدوين چنين مصحفى از امام على عليه السّلام مورد ترديد است. دكتر قفارى در اينباره مىنويسد:
1) 1. ر. ك: محمد بن اسحاق نديم، الفن الثالث من المقالة الاولى، ص 29 عبد اللّه ابن داود، كتاب المصاحف، تصحيح دكتر ارتور جفرى، ص 15، و جلال الدين سيوطى، الاتقان فى علوم القرآن، ج 2، ص 57.
2) 2. هر چند جمعآورى قرآن توسط «زيد بن ثابت» در منابع و مدارك تاريخ قرآن مطرح شده است- به طور نمونه ر. ك: سيوطى، الاتقان، النوع الثامن عشر، ج 2 ص 57- ليكن عدهاى از دانشمندان در اين مطلب ترديد كرده و اختلاف و اضطراب در متن اخبار مربوط به آن را تأييدى براى آن ترديد به حساب آوردهاند. براى توضيح بيشتر ر. ك: سيد ابو القاسم خوئى، البيان، ص 240 به بعد.
3) 3. «حذيقة بن يمان» صحابى بزرگوار رسول گرامى اسلامى صلّى اللّه عليه و اله است. وى كه اختلاف سربازان شامى و عراقى را بر سر قراءات مشاهده كرد، بيمناك شد و نزد عثمان شتافت و عثمان را از سرانجام سوء و فرجام نامطلوب اين اختلاف آگاه ساخت؛ عثمان نيز براى پايان دادن به اين اختلافها دست به توحيد مصاحف زد. ر. ك: نديم، الفهرست، ص 27- 28؛ ابن ابى داود، كتاب المصاحف، ص 18، و سيوطى، الاتقان، ج 1، ص 102.
گزارش تدوين چنين مصحفى در بعضى از كتابهاى اهل سنت هم هست، ليكن سند اين روايات- همان طور كه ابن حجر گفته است- صحيح نيست.
اگر چنين مصحفى واقعيت دارد، چرا على عليه السّلام آن را- لاأقل در زمان حكومت خود- آشكار نكرد؟ (1)
متأسفانه اين تعبير بارها از زبان اين افراد تكرار مىشود (2)و از آن نتيجه مىگيرند كه چون كسى نتوانسته به آن پاسخ دهد- جز محدث جزائرى- پس اين مصحف، پندارى بيش نيست. دكتر قفارى مىگويد:
شيعه كه چنين افترايى را به على [عليه السلام بسته، نتوانسته است به اين پرسش بزرگ كه بنيان آنان را ويران مىكند پاسخ دهد، جز دانشمندى از آنان به نام نعمت اللّه جزائرى كه مىگويد:
هنگامى كه امير المؤمنين عليه السّلام بر مسند خلافت نشست، نتوانست آن مصحف را آشكار كند؛ زيرا موجب مىشد اوصاف زشت خلفاى سابق نمايان شود. (3)
با بررسى أسناد اين مصحف، در پرسش 21- 22 در بخش اول، پاسخ اين شبهه روشن گرديد؛ هم چنان كه ملاحظه شد، طرق روايات اين مصحف، از طريق اهل سنت، مستفيض و سند برخى از آنها هم از نظر آنها صحيح است.
اشكال ديگر دكتر قفارى نيز، برخاسته از ناديده انگاشتن سيره و سنت امير مؤمنان على عليه السّلام در حفظ وحدت جامعهى نوپاى اسلامى و احتراز از هر نوع اختلاف و نيز ناديده گرفتن ديدگاه دانشمندان اماميه در اين زمينه است؛ بنابراين بايد گفت:
اولا، اگر وجود مصحف امام على عليه السّلام بنابر روايات، ثابت است، چطور اينان مىگويند اين مصحف افتراست.
ثانيا، با اثبات اين مصحف در منابع فريقين، هر دو بايد از عهدهى پاسخ به آن
پرسش برآيند كه چرا امام على عليه السّلام آن مصحف را در زمان حكومت خود آشكار نكرد.
ثالثا، علاوه بر نعمت اللّه جزائرى، بزرگان اماميه نيز به اين پرسش پاسخ دادهاند. سيد نعمت اللّه جزائرى هم كه مىگويد: «در مصحف اوصاف خلفاى پيشين ثبت شده بود»، بر مشرب اخبارىگرىاش مشى كرده و به روايتى واحد و بدون سند كه تنها در كتاب الاحتجاج آمده، متشبث شده است؛ در حالى كه متن آن روايت نيز صراحتى در اين مطلب ندارد. (1)
الكافى، ج 2، ص 231. ليكن بيان فضايح برخى از مهاجران و انصار و نيز اوصاف منافقان كه آيات قرآن به آنها اشاره دارد به صورت سربسته، ممكن و قابل پذيرش است، اما ذكر نام آنان به صورت صريح در متن آيات وحى با شيوهى قرآن و سنت رسول اكرم صلّى اللّه عليه و اله كه بر مبناى تأليف دلها و پردهپوشى بر اسرار است، ناسازگار خواهد بود. به طور قطع شيوهى امير مؤمنان عليه السّلام نيز هرگز جدا از راه و رسم خدا و رسولش نبوده است.
افزون بر اين، اكثر دانشمندان اماميه بر اين باورند كه، چون تفاوت مصحف امام على عليه السّلام با مصحف موجود، در جوهرهى قرآن نبوده است، امام لزومى نمىديدند كه آن مصحف را نمايان كنند. (2)به نظر مىرسد خود اين كار، يعنى پنهان كردن مصحف از جانب امام، قوىترين دليل است بر اين كه زيادههاى در آن مصحف از متن آيات قرآن منزّل، به عنوان معجز نبوده است و اگر تفاوت در جوهرهى قرآن و متن آيات وحى وجود داشت سكوت جايز نبود. ابو جعفر صدوق نيز در اينباره چنين استدلال كرده است:
اگر آن اضافات از قبيل آيات قرآنى بود، مىبايد در قرآن موجود باشد و از آن جدا نمىشد. (3)
1) 1. در آن حديث مىگويد: «عمر به زيد بن ثابت گفت: على [قرآنى تأليف كرده كه در آن فضايح مهاجران و انصار آمده و ما بايد قرآنى تأليف كنيم كه از اين رسوايىها، تهى باشد ...» ر. ك: ابو منصور احمد الطبرسى، تحقيق بهادرى و هادى به، ج 1، ص 360. اين حديث مساوق با رواياتى است كه مىگويد: «در مصحف امام على عليه السّلام از منافقان سخن به ميان آمده است»؛ مانند روايت ابو جعفر كلينى ره ر. ك:
2) 2. ر. ك: شيخ صدوق، الاعتقادات، ص 84؛ شيخ مفيد، اوائل المقالات فى المذاهب و المختارات، ص 80؛ شيخ جعفر كبير كاشف الغطاء، كشف الغطاء، ص 274؛ سيد ابو القاسم خويى، البيان، ص 223؛ و محمد حسين طباطبائى، الميزان فى تفسير القرآن، ج 9، ص 224.
3) 3. شيخ صدوق، الاعتقادات، ص 92.
بنابراين اگر تفاوت در جوهرهى قرآن نبوده و با ارائهى آن قرآن، حجت بر ديگران تمام شد، چه لزومى داشت كه امام در زمان خلافتشان براى حاكم كردن آن قرآن دست به شمشير برند؟
با اندك آشنايى با سيرهى امام على عليه السّلام روشن مىگردد كه آن حضرت مانند رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله از هر نوع اختلافى در بين مسلمين به شدت جلوگيرى مىكردند؛ به طور نمونه، شيوهى امام در ماجراى قتل عثمان معروف است. با آن كه عثمان امام را متهم كرد و گفت: «تو و كاتب من نامه براى شورشيان نوشتيد ...» (1)ليكن امام عليه السّلام براى جلوگيرى از فتنه و خونريزى تا آخرين لحظه تلاش نمودند و حسنين عليهما السّلام را براى دفاع گماردند.
حضرت در نامهاى به ابوموسى أشعرى مىنويسد:
بدان كه هيچ كس در ميان اين مردم براى اجتماع امت محمد صلّى اللّه عليه و اله و الفت آنان با يكديگر، حريصتر از من نيست. (2)
بنابراين كسانى كه مىپرسند چرا امام، كه اسد اللّه و اسد رسول اللّه بود، با قدرت شمشيرش مصحف خود را آشكار نكرد، (3)يا از وضعيت جامعهى اسلام و سيرهى امام و پيامبر بىخبرند و يا تجاهل مىكنند؛ چون با گزارشى كه حذيفة بن يمان به عثمان داد و گفت: «صحابه يكديگر را در قرائت قرآن تكفير مىكنند و عثمان هم دست به توحيد مصاحف زد» (4)، ايجاد اختلافى ديگر در عصر حكومت امام در جامعهى اسلامى چه معنايى داشت؟ البته اگر متن آن مصحف با قرآن موجود داراى تفاوت بود، قضيه شكل ديگرى داشت.
شبههى دوم: اين شبهه برخاسته از تعارضى است كه از محتواى اين مصحف با سيرهى پيامبر صلّى اللّه عليه و اله ناشى مىشود. دكتر قفارى در اينباره مىنويسد:
طبق روايت كتاب سليم بن قيس، در آن مصحف، تنزيل و تأويل، و ناسخ و منسوخ آيات ثبت شده است و اين نگارش، با اصولى كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و اله دستور دادهاند، توافق ندارد؛ از جمله با اين دستور كه فرمود: «لا تكتبوا عنّى شيئا غير القرآن؛ از من چيزى جز قرآن ننويسيد». پيامبر به نوشتن قرآن دستور دادند و از نگارش چيزى همراه با قرآن نهى كردند تا مبادا قرآن با چيز ديگرى آميخته شود. (1)
پس بنا به نظر دكتر قفارى، با تعارض روايات منع نگارش غير قرآن، با روايت سليم بن قيس، اعتبارى به گزارش سليم دربارهى وجود مصحف امام على عليه السّلام نخواهد بود. در پاسخ به اين شبهه بايد گفت:
يك: تنها روايت كتاب سليم نبود كه مىگفت: در آن مصحف تنزيل و تأويل و ناسخ و منسوخ نوشته شده، بلكه در روايات اهل سنت نيز اين مضامين يافت مىشد.
دو: چطور خود قفارى در كتاب اصول مذهب الشيعة ... مىگويد:
ابن مسعود و ابى بن كعب و عايشه و سالم مولى حذيفه، مصاحفى داشتند ... و در مصحفشان تفسير بعضى از آيات را مىنوشتند ... و چه بسا آيات «منسوخ التلاوة»! را نيز ثبت مىكردند. (2)
خطيب بغدادى، تقييد العلم، تحقيق يوسف العش، ص 31.
آيا اين افراد دستور پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و اله را بر عدم نگارش فراموش كردند يا آن كه اساسا روايت: «لا تكتبوا عنى شيئا غير القرآن» در مورد خاصى صادر شده و يا به احتمال قوى- يا شواهد فراوان- حديثى جعلى است؛ چون:
اولا، روايت عدم نگارش در كتابهاى اهل سنت، حديثى موقوف است (3)كه
معارض قوىترى هم دارد (1)و در واقع مستمسكى براى توجيه و سرپوشگذارى به اجتهاد بىمبناى دستگاههاى جائر و حكومتهاى ظالم بوده كه بر عدم نگارش- و حتى نشر- روايات رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله تا نيمهى اول قرن دوم، دستور دادند و با شدت آن را تعقيب كردند. (2)
ر. ك: محمود ابو ريّه، اضواء على السنة المحمدية، ص 47.
ديگران نيز در برابر اين سنت خلفا و امرا چارهاى نديدند جز آن كه به حديث موقوف متشبث شوند، و اگر نه خود خلفا در جلوگيرىشان از نگارش و نشر آثار حضرت، هرگز به اين روايت استناد نجستهاند.
ثانيا، آيا ممكن است خداوند تبيين آياتش را- در همهى ابعاد اصول و فروع- به پيامبرش واگذارد و حضرت به عنوان مبيّن و معلّم وحى، از نگارش سنت جلوگيرى كند؟
آن هم دينى كه جهان شمول است و بايد پيامش تا قيامت به سراسر گيتى برسد.
ثالثا، آيا دستور به منع نگارش حديث، مسألهاى ساده است كه تنها يك يا دو روايت آن را گزارش دهند؟ آن هم در شرايطى كه انگيزه براى نقل اين روايت، به لحاظ ابتلاى جامعه به آن، بسيار زياد بوده است (3)و بيشتر صحابه نيز با اين فرمان مخالفت كردهاند؛ از جمله ابن مسعود، ابى بن كعب و خود ابو بكر كه حديث مىنوشته است و دخترش عايشه مىگويد:
پدرم پانصد حديث از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و اله نگاشته بود و .... (4)
رابعا، چطور ممكن است چنين دستورى از ناحيهى حضرت صادر شده باشد، در حالى كه اين نقل با دهها روايت از ايشان كه فرمان به نوشتن و تعليم و تعلّم و حتى به صراحت دستور به نگارش حديث مىدهند، مخالف است؛ به طور نمونه، فرمان ايشان به
1) 1. ر. ك: خطيب بغدادى، همان، القسم الثالث: الآثار و الاخبار الواردة عن اباحة كتاب العلم، ص 64 به بعد.
2) 2. اين مطلب از مسلّمات تاريخ اسلام است و شواهد و مدارك فراوانى بر آن دلالت دارد. به طور نمونه:
3) 3. اگر مسألهاى مورد ابتلاى جامعه باشد، لكن تنها يك نفر آن را نقل كند، دليل بر خطاى راوى و يا جعل و يا لااقل بيانگر واقعهاى ويژه است.
4) 4. شمس الدين محمد ذهبى، تذكرة الحفاظ، ج 1، ص 5.
نگارش وصيتنامه كه توسط فريقين نقل شده، گواهى روشن بر سنت نگارش حديث از عصر آن گرامى و بعد از ايشان است؛ (1)حتى برخى از دانشمندان اهل سنت با استناد به همين واقعه، جواز نوشتن دانش را در عصر حضرت صلّى اللّه عليه و اله استفاده كردهاند؛ مانند ابن حجر عسقلانى (2)و رفعت فوزى (3)و ...
اما توجيه قفارى كه مىگويد: «حضرت دستور به عدم نگارش دادند، چون ممكن بود قرآن با چيز ديگرى در آميزد.» توجيهى است كه قبل از وى، نووى در شرح صحيح مسلم آورده است (4)غافل از اين كه اين بزرگترين وهن به كتاب خداست. چطور ممكن است آيات وحى با سخن بشر- هر چند معصوم، مانند حضرت رسول اكرم صلّى اللّه عليه و اله خلط شود و قابل شناسايى و تمايز هم نباشد. در اين صورت آيا مبناى اعجاز قرآن با اين توهّم ويران نمىشود؟ افزون بر آن، صحابه در محضر و منظر حضرت رسول اكرم صلّى اللّه عليه و اله، قرآن را تلاوت مىكردند، اگر خلطى صورت مىگرفت ايشان تذكر مىداد و اگر هم چنين احتمال باطلى- ترس از آميختن قرآن با حديث- در اوايل بعثت كه هنوز قرآن تدوين نشده بود جا داشت- همان طور كه برخى از اهل سنت گفتهاند (5)- در اين صورت، روايت نهى از نوشتن، از اعتبار ساقط مىشود؛ چون راويان اين حديث، يعنى ابو سعيد خدرى و ابو هريره نمىتوانند در اوايل بعثت چنين روايتى را نقل كنند. ابو سعيد خدرى در جنگ احد، سيزده ساله بوده و ابو هريره نيز در سال هفتم هجرى در مدينه ايمان آورده است؛ (6)بنابراين، اين اشكال نيز وارد نيست. البته سخن دربارهى پيامدهاى زيانبار منع نگارش
1) 1. محمد بن اسماعيل بخارى، صحيح البخارى، ج 4، ص 7، و مسلم ابن حجاج، صحيح مسلم، تحقيق محمد فؤاد عبد الباقى، ج 2، ص 16. براى بررسى كامل سند و متن حادثه دستور به نگارش وصيتنامه از سوى پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و اله و جلوگيرى برخى از افراد، ر. ك: حسين راضى، الهوامش التحقيقية ملحق به كتاب المراجعات، ص 446.
2) 2. احمد بن حجر عسقلانى، فتح البارى بشرح صحيح البخارى، ج 4 ص 210.
3) 3. رفعت فوزى، توثيق السنة فى القرن الثانى الهجرى، ص 47.
4) 4. نووى، صحيح مسلم بشرح النووى، ج 18، ص 130.
5) 5. ر. ك: محمد ابو زهرة، الحديث و المحدثون، ص 124، و ابن قتيبة، ص 36. خطيب بغدادى نيز اين قول را به عدهاى نسبت داده است. ر. ك: خطيب بغدادى، تقييد العلم، ص 7.
6) 6. ر. ك: شمس الدين محمد ذهبى، سير اعلام النبلاء، تحقيق شعيى الأرنووط، ج 2، ص 168.
حديث، مجالى ديگر مىطلبد و از حيطهى بحث ما خارج است.
حاصل آن كه وجود مصحف امام على عليه السّلام در منابع فريقين محرز است و تفاوت آن با قرآن موجود در جوهرهى آيات نبوده و نيز جايى براى شبهات و اتهامها دربارهى آن نيست.
منابع شيعى حكايت از وجود مصحفى دارند كه در آن مجموعهى حوادث آينده ثبت شده است. پس از وفات رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله اخبار اين مصحف توسط جبرئيل بر زهراى مرضيه عليها السّلام آورده و به خط امير مؤمنان امام علىّ عليه السّلام ثبت مىشده است (و به همين دليل زهراى مرضيه عليها السّلام را «محدّثه» مىنامند). اين مصحف يكى از ميراثهاى اهل بيت عليهم السّلام است. در كتاب كافى از امام صادق عليه السّلام نقل است:
فاطمه عليها السّلام پس از رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله هفتاد و پنج روز زندگى كردند و بر اثر از دست دادن پدر، دچار اندوهى شديد شدند. جبرييل براى تعزيت نزد ايشان مىآمد ... و ايشان را از حوادثى كه دربارهى فرزندانشان رخ مىدهد آگاه مىكرد و امام على عليه السّلام آنها را مىنگاشت؛ و اينها [اين نگاشتهها] مصحف فاطمه عليها السّلام است. (1)
به همين مضمون روايات زيادى در مدارك شيعه وجود دارد. (2)كلمهى «مصحف» در اين روايات به همان معناى لغوى (مجموعهاى از نوشتهها كه بين دو جلد قرار دارد) است. در منابع اهل سنت نيز، گاهى كلمهى مصحف به همين معنا به كار رفته است؛ مانند مصحف خالد بن معدان (م. 104 ق.) كه درباره وى گفتهاند:
دانش خالد بن معدان در مصحفى ثبت شده بود كه داراى دكمه و دستگيره بود. (3)
و يا كلمهى «المصاحف» دربارهى كتاب المصاحف ابن ابى داود كه در آن مباحثى دربارهى مصاحف صحابه وجود دارد.
اين بحث كه آيا پس از وفات رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله امكان فرود جبرييل يا هر فرشتهى ديگر وجود دارد و يا اين امر در مورد شخص زهراى مرضيه عليها السّلام به وقوع پيوسته است، مجال ديگرى را مىطلبد. اجمالا بايد گفت: طبق مدارك فريقين اين امر در مقام ثبوت و امكان، محرز است و در مقام وقوع و اثبات نيز به صورت صريح در احاديث شيعه وارد شده است و جاى انكار نيست؛ (1)هم چنين به صورت استنتاج از چند مقدمه از مدارك اهل سنت نيز اين امر قابل اثبات است و جايى براى ترديد باقى نمىگذارد. خلاصهى اين مقدمات بدين شرح است:
الف) امكان وجود محدّث (مردانى كه فرشته با آنان سخن مىگويد بدون آن كه آنان نبىّ باشند) (2)در اين امت وجود دارد. بخارى در صحيح خود حديثى از پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و اله در اين زمينه نقل كرده است (3)و از قول ابن عباس نيز نقل مىكند كه وى آيهى شريفهى 52 سورهى حج را چنين قرائت كرده است: و ما أرسلنا من قبلك من رسول و لا نبيّ- و لا محدّث- إلّا إذا تمنّى (4). جملگى اين احاديث در زمرهى احاديث صحيح به شمار مىآيند. (5)
ب) زهراى مرضيه عليها السّلام «سيدة نساء أهل الجنّة»، است. اين حديث با طرق گوناگون در مدارك اهل سنت وارد شده است؛ از جمله در صحيح بخارى، باب مناقب فاطمه. (6)ابن
1) 1. ر. ك: محمد باقر مجلسى، بحار الانوار، ج 22، ص 546 و ج 26، ص 38 به بعد و سليمان بن اشعث، كتاب المصاحف، تصحيح آرتور جفرى، ص 124- 135.
2) 2. ر. ك: احمد ابن حجر، فتح البارى، ج 7، ص 50، باب فضائل الصحابة. براى توضيح بيشتر دربارهى امكان «محدّث» در اين امت و مسائل جانبى آن ر. ك: علامه امينى، الغدير، ج 5، ص 42- 51.
3) 3. ر. ك: احمد ابن حجر، فتح البارى، ج 7، ص 42، رقم 3689.
4) 4. همان، ج 7، ص 42.
5) 5. همان، ج 7، ص 51.
6) 6. همان، ج 7، ص 105، باب مناقب فاطمه، رقم 3767.
حجر نيز در شرح اين حديث به برخى از اسانيد آن اشاره كرده است. (1)
بنابراين، اگر فرشتگان با مريم عليها السّلام سخن مىگويند به دليل آن است كه مريم، پاكدامن و سرور زنان عصر خود و برگزيده از ناحيهى خداست؛ همان طور كه قرآن دربارهى مريم مىفرمايد:
وَ إِذْ قالَتِ الْمَلائِكَةُ يا مَرْيَمُ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاكِ وَ طَهَّرَكِ وَ اصْطَفاكِ عَلى نِساءِ الْعالَمِينَ (2)هنگامى كه فرشتگان به مريم گفتند: اى مريم خداوند تو را برگزيد و پاك كرد و بر زنان جهانيان برگزيد.
دربارهى زهراى مرضيه عليها السّلام به طريق اولويت چنين امرى امكان داشته است؛ چون هيچ دليلى بر اختصاص مقام «محدّثه» به امتهاى پيشين ندارد و زهراى مرضيه عليها السّلام سرور بانوان بهشتى و يا طبق روايات ديگر، سرور بانوان جهانيان است. (3)
با اين وجود برخى از سلفيان، مانند احسان الهى ظهير، (4)محمد مال اللّه (5)و ... كه هرگز نمىتوان آنان را محقّقان بىطرف ناميد، از كلمهى مصحف كه اشتراك لفظى است سوء استفاده مىكنند و آن را حمل بر معناى قرآن مىكنند و مىگويند: شيعه قرآنى دارد كه نام آن «مصحف فاطمه» است؛ و از آن جا كه اين مصحف به لحاظ محتوا با قرآن موجود به كلى متفاوت است، پس قرآن شيعه، قرآنى ديگر است! محمد مال اللّه مىنويسد:
قرآن نزد شيعه، سه برابر قرآن موجود است و در آن هيچ حرفى از اين قرآن نيامده است. ابو جعفر كلينى در كتاب كافى خود از ابو بصير، و وى از ابو عبد اللّه عليه السّلام چنين نقل مىكند: ابو عبد اللّه گفت: نزد ما مصحف فاطمه است، آنان
1) 1. همان، ج 7، ص 105.
2) 2. سورهى آل عمران 3، آيهى 42.
3) 3. ر. ك: سيد مرتضى فيروز آبادى، فضائل الخمسة من الصحاح الستة و غيرها من الكتب المعتبرة عند اهل السنة و الجماعة، باب «ان فاطمة سيدة النساء و افضلهن» ج 3، ص 169- 177.
4) 4. احسان الهى ظهير، الشيعة و القرآن، ص 32.
5) 5. محمد مال اللّه، الشيعة و تحريف القرآن، ص 61.
چه مىدانند مصحف فاطمه چيست؟ گفتم: مصحف فاطمه چيست؟ فرمود:
مصحف فاطمه سه برابر قرآن شماست. به خدا سوگند در آن مصحف حرفى از اين قرآن نيست. (1)
سپس در ادامه مىآورد:
اجماع اهل سنت بر اين است كه هر كس حرفى از قرآن را انكار كند، يا بر اين پندار رود كه نقصان و تبديلى در قرآن رخ داده، كافر شده ...؛ چه رسد به ادعاى شيعه كه مىگويد: قرآنى هست كه حرفى واحد از اين قرآن در آن نيست!! (2)
اين نوع داورىها كه ريشه در جهل يا تجاهل، همراه با كينهورزى دارد، موجب بدبينى مسلمين به يكديگر و آثار بسيار زشت در بين آنان خواهد شد.
ناگفته نماند در يكى از منابع شيعى چنين آمده است:
از اهل بيت خبر رسيده كه عثمان بن عفان [در هنگام رخداد توحيد مصاحف از امام على عليه السّلام مصحف فاطمه را كه با اشارهى پدر تدوين كرده بود، طلب كرد و آن را با مصاحف ديگر كه در دست صحابه بود تطبيق داد و .... (3)
مؤلف، اين واقعه را از كتاب ديوان دين، و آن نيز از كتاب تاريخ طبرستان (تأليف محمد بن محمود آملى كه از مورخان قرن هفتم است) نقل كرده است؛ (4)هر چند در تاريخ طبرستان چنين مطلبى به چشم نمىخورد، ليكن، اگر چنين امرى مسجّل باشد، حكايت از قرآنى دارد كه زهراى مرضيه عليها السّلام در زمان حيات پدر تدوين كردهاند. شايد از همين روست كه ايشان در فرازى از خطبهى خود، تعبير «و عندنا كتاب اللّه؛ ... كتاب خدا
نزد ماست» (1)را به كار بردهاند.
اما بايد توجه داشت كه، به طور قطع، اين مصحف كه به اشارهى رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله و در زمان حيات ايشان تدوين شده، همين قرآن است و غير از مصحفى است كه پس از وفات رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله با املاى حضرت فاطمه عليها السّلام و خط امام على عليه السّلام نگاشته شده و به كلى از قرآن جداست.
متأسفانه، باز برخى از سلفيان تجاهل مىورزند و با چشمپوشى از اين نكته كه (بنا به اسناد و مدارك) اينها دو مصحفاند و هر كدام در زمان و موضوع خاص تدوين شدهاند، براى رسيدن به نتايج و اهدافى ناشايست و شگفتآور، اين دو را با يكديگر خلط مىكنند. (2)
كلمهى «تحريف» در عنوان برخى از كتابهاى كهن شيعى، موجب شده تا عدهاى آن كتابها را در موضوع تحريف قرآن، به معناى افزايش يا كاهش در متن الفاظ قرآن، به حساب آورند و سپس آنها را در زمرهى كتابهايى كه براى اثبات تحريف نوشته شده، قلمداد كرده و صاحبان آنها را در فهرست تحريف گرايان قرار دهند.
محدث نورى در اين زمينه چنين نگاشته است:
ظاهر شرح حال راويان حديث نشان مىدهد كه در ميان آنان گرايش به تحريف قرآن رواج داشته است؛ مانند راوياتى هم چون: احمد بن محمد بن خالد برقى (م. 276 ق.) كه شيخ طوسى و نجاشى در زمرهى كتابهاى او كتاب التحريف را نام بردهاند و نيز پدرش، يعنى محمد بن خالد برقى كه بنا به قول نجاشى كتاب تنزيل و تغيير را نگاشته ... و على بن حسن بن فضّال با كتاب تنزيل من القرآن و تحريف، محمد بن حسن صيرفى با كتاب التحريف و التبديل، احمد بن محمد بن
سيار با كتاب القرائات، شيخ حسن بن سليمان حلى با كتاب التنزيل و التحريف، و بالاخره محمد بن العباس بن على بن مروان ماهيار با كتاب قرائة امير المؤمنين عليه السّلام و كتاب قراءة اهل البيت عليهم السّلام. (1)
محدث نورى در ادامه از شهرت قول به تحريف در بين قدما و انحصار افراد معين به تحريف ناپذيرى قرآن در ميان آنان خبر مىدهد. (2)
در واقع، محدث نورى با طرح اين مسأله، راه را براى ديگران هموار كرده است؛ كسانى كه دنبال بهانهاند و بدون تأمل و تعمق در اطراف مسأله، بىمهابا به شيعه افترا مىبندند و تمام قدماى شيعه را به گرايش به تحريف متهم مىكنند (3)و سخن كسانى را كه با صراحت بر تحريف ناپذيرى قرآن حكم كردهاند (مانند: شيخ صدوق، سيد مرتضى، شيخ طوسى و شيخ طبرسى رحمهم اللّه) بر تقيه حمل كرده، (4)حتى شيعه را به تحدى فرا مىخوانند بر اين كه در بين قدما كسى جز اين چهار نفر را نشان دهد كه بر سلامت قرآن از تحريف گواهى داده باشد؛ (5)حال آن كه از قدماى شيعه كه با صراحت بر سلامت قرآن از تحريف حكم كردهاند كه در بخش اول اسامى جمعى از آنان را ذكر كرديم؛ هم چنين ادعاى تقيهى در اين مسأله نيز به زودى مورد بحث قرار خواهد گرفت؛ اما آنچه كه در اين جا بايد بدان بپردازيم پاسخ به اين پرسش اساسى است كه آيا مراد از عنوان «تحريف» بر اين كتابها، تحريف در الفاظ قرآن است؟
در پاسخ به اين پرسش بايد گفت: از آن جا كه اساسا مكتوبات قدما روايى، و موضوع اصلى كتابهايشان، نگارش و يا تنظيم و تنسيق احاديث به صورت باببندى بوده است، مراد آنان از عنوان تحريف بر نگاشتههايشان، همان معناى اصطلاحى تحريف در متن احاديث است كه ظهور در تحريف در معنا و حمل آيات بر خلاف مراد
خداوند است. (- بخش اول، پرسش 24)؛ بنابراين به طور قطع مىتوان ادعا كرد كه ظاهر اكثر احاديث در اين كتابها، تحريف در الفاظ قرآن نيست، (1)بلكه قدر متيقن اصناف گوناگون آنها تحريف به معناى اعم است كه شامل اختلاف قرائتها، حذف و تحريف در وحى تفسيرى (كه به نظر مىرسد اين مورد بيشتر مدنظر آنان بوده)، اختلاف در تأليف آيات، حمل آياتى كه بنابر شأن نزولها و تبيين پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و اله دربارهى ولايت اهل بيت بوده، ولى ديگران بر خلاف آن حمل كردهاند و ... مىباشد.
شاهد بر اين مطلب كتابهايى در اين زمينه است كه هم اكنون در دسترس ماست؛ مانند كتاب القراءات (يا التنزيل و التحريف) از احمد بن محمد سيارى (كه شايد گستردهترين كتاب در اينباره باشد). هر كس با ديدهى انصاف به مضامين احاديث اين كتاب بنگرد، خواهد ديد كه اكثر احاديث اين كتاب از موضع نزاع (تحريف در الفاظ قرآن) بيرون است. در واقع مىتوان ادعا نمود كه هر چند اكثر اين كتابها مفقودند، ليكن چون مضامين احاديث آنها در لابهلاى كتابها و نقل قولهاى ديگران آمده، مىتوان حدس زد كه محتواى آنها بيش از آن شش گروه احاديثى كه در ضمن پرسشهاى 21- 28 بخش اول بررسى شدند، نمىباشند. همانگونه كه ملاحظه گرديد مراد از اين احاديث، با توجه به قراين درونى و بيرونى، تحريف در الفاظ آيات قرآنى نيست. علاوه بر اين نمىتوان به ضرس قاطع نام اين كتابها را به همين نامى كه هماكنون مىشناسيم دانست؛ چون شرححالنويسان، از كتابهاى اين افراد با نامهاى گوناگون ياد كردهاند؛ به طور نمونه شيخ طوسى از كتاب احمد بن محمد بن خالد برقى، با نام كتاب المعانى و التحريف ياد مىكند (2)و نديم در الفهرست با عنوان كتاب المعانى الاحاديث و التحريف (3)از آن نام برده است؛ ابن شهر آشوب از كتاب على بن احمد كوفى (م. 352 ق.) با عنوان الرد على اهل التبديل و التحريف فيما وقع من اهل التأليف ياد كرده (4)ليكن نجاشى در ضمن اين كه وى را
غالى مىداند، (1)كتاب وى را با عنوان التبديل و التحريف آورده است (2). اين اختلافها نشان مىدهد كه نمىتوان با عنوان اين كتابها دربارهى محتواى آنها حكم كرد، بلكه بايد با ديدن مضامين احاديثى كه در آنها آمده، به مراد واقعى مؤلف پى برد.
دكتر ناصر قفارى- كه از تيرهى سلفيان (وهابيان) است- ادعا دارد- به عنوان يكى از اكتشافات بارز خود- نقطهى آغاز تحريفگرى را در منابع شيعه شناسايى كرده است.
وى بنا به قول اسحاق بن نديم مىگويد:
نخستين كتابى كه براى شيعه پديدار شده، كتاب سليم بن قيس است. (3)
آن گاه دكتر قفارى انگشت بر اين كتاب نهاده و مىنويسد:
نقطهى آغاز اخبار تحريف در اين كتاب مشاهده مىشود. (4)
اين مطلب كه كتاب سليم بن قيس نخستين كتاب شيعه است، بايد در جاى ديگر بررسى شود؛ ليكن دليل قفارى دربارهى نقطهى آغاز تحريف در اين كتاب، وجود سه روايت هم مضمون (روايات شمارهى 4، 11 و 13) دربارهى مصحف امام على عليه السّلام است (5)، ما پيش از اين، از منابع فريقين، دربارهى اصل وجود اين مصحف، كيفيت جمعآورى و محتواى آن، به صورت گسترده بحث نموديم و ملاحظه گرديد كه حجم اخبار اهل سنت دربارهى اين مصحف، به مراتب از اخبار شيعه بيشتر است و از نظر محتوا نيز، طبق شواهد و مدارك، تفاوتى در متن آيات وحى در مصحف امام على عليه السّلام با
مصحف موجود نيست و وجود مصحف امام على عليه السّلام با مسألهى تحريف قرآن ارتباطى ندارد؛ در واقع آنچه كه سلفيان را دربارهى كتاب سليم بن قيس آشفته كرده، تا گزارش نسبتا گستردهى مصحف امام على در اين كتاب را «افك» و دروغگويى بخوانند (1)، ارائهى اين مصحف توسط امام على به صحابه و سرباز زدن آنان از پذيرش اين مصحف است؛ غافل از اين كه همين گزارش در منابع و مدارك اهل سنت آمده است؛ به طور نمونه عبد الكريم شهرستانى در اينباره مىنويسد:
چون امام على از كفن، دفن و نماز بر پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و اله فارغ شد ... قرآن را، بنا به مأموريتى كه از ناحيهى پيامبر داشت، بدون تبديل و تحريف و زيادت و نقصان جمعآورى كرد ... و روايت شده چون از جمع قرآن فارغ شد آن را برداشته با غلامش قنبر به سمت مسجد شتافت و به مردم گفت: ... اين كتاب خداست، همان گونه كه بر محمد صلّى اللّه عليه و اله نازل شده آن را بين دو جلد قرار دادم. آنان گفتند: مصحف خود را برگير، ما نيازى به آن نداريم. [امام گفت: به خدا سوگند پس از اين، اين مصحف را نخواهيد ديد ... پس به سوى خانه بازگشت در حالى كه مىگفت: يا رَبِّ إِنَّ قَوْمِي اتَّخَذُوا هذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً .... (2)
و باز در همين زمينه مىنويسد:
چگونه آنان جمع على بن ابى طالب را فرو گذاشتند [و خود عهدهدار جمع قرآن شدند]؟ آيا زيد بن ثابت از على بن ابى طالب به نوشتن آگاهتر بود؟ آيا سعيد بن العاص از على بن ابى طالب، به لغت قرآن آشناتر و فصيحتر بود؟ آيا على بن ابى طالب از هر كس ديگر به رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله نزديكتر نبود؟ بلى آنان هم داستان شدند و مصحف على بن ابى طالب را فرو گذاشتند و مهجور كردند. (3)
برخى از محدثان شيعى، مانند محدث نورى و (نيز ظاهر كلام) محدث فيض كاشانى، على بن ابراهيم قمى را با استناد به تفسير منسوب به وى، در زمرهى تحريفگرايان قرار مىدهند. محدث نورى مىگويد:
متن تفسير على بن ابراهيم قمى كه از اخبار تحريف نما پر است، نشان دهندهى ديدگاه وى دربارهى وجود تغيير و نقصان در قرآن است؛ همان گونه كه در مقدمهى تفسيرش نيز، با صراحت، گرايش خود به تحريف را بيان كرده است. (1)
مرحوم فيض كاشانى نيز همين ديدگاه را دربارهى على بن ابراهيم دارد. (2)اين نوع داورىها نيز بهانهاى به دست جمعى از سلفيان داده تا از ميان قدماى شيعه، على بن ابراهيم قمى را در زمرهى تحريفگرايان به حساب آورند. (3)دكتر ناصر قفارى- از همين تيره- نيز با افزودن اين مطلب نكتهاى ديگر بر اين مطلب مىگويد:
با آن كه كتاب تفسير قمى پر از روايات تحريف است [آية اللّه خويى روايات تفسير قمى را توثيق كرده است [و اين حكايت از صحت احاديث در اين زمينه در كتاب تفسير قمى دارد]. (4)
سپس در ادامه مىگويد:
تمام شيعه اين تفسير را ارج مىنهند. (5)
1) 1. ميرزا حسين نورى، الفيض القدسى فى ترجمة العلامه المجلسى، ص 25.
2) 2. ملا محسن فيض كاشانى، الصافى فى تفسير القرآن، ج 1، ص 47.
3) 3. ر. ك: احسان الهى ظهير، الشيعة و القرآن، ص 36؛ محمد مال اللّه، الشيعة و تحريف القرآن، ص 59، و السيف محمد عبد الرحمن، شيعة الاثنى عشرية و تحريف القرآن، ص 6، 13 و 47.
4) 4. ناصر قفارى، ص 226.
5) 5. همان، ص 269.
بىگمان كتابى كه هم اكنون در دسترس ماست، يعنى تفسير روايى پر ارج از قرآن، با يك مقدمهى طولانى كه به نام تفسير على بن ابراهيم قمى مشهور است، از على بن ابراهيم قمى نيست؛ چون در آخر مقدمهى اين تفسير چنين آمده است:
أقول: تفسير بسم اللّه الرحمن الرحيم حدثنى ابو الفضل العباس بن محمد بن القاسم العلوي قال: حدّثنا أبو الحسن على بن ابراهيم القمى قال:
حدّثنى ابى رحمه اللّه عن .... (1)
از اين عبارت استفاده مىشود كه مقدمهى تفسير، از خود على بن ابراهيم قمى نيست، بلكه از فردى مجهول است كه با عبارت «حدّثنى، به من خبر داد» از ابو الفضل العباس علوى روايت مىكند؛ چه اين كه در كتابهاى رجالى شرح حالى از ابو الفضل العباس علوى به چشم نمىخورد. با دقت در متن تفسير، روشن مىگردد كه بيشتر روايات اين تفسير، با سند على بن ابراهيم قمى نقل نشده است. مؤلف اين تفسير كه شاگرد- با واسطهى- على بن ابراهيم قمى است، حداقل از سه تفسيرى كه در اختيارش بوده است (تفسير على بن ابراهيم قمى- كه شايد همان است كه نديم در كتاب فهرست خود با عنوان كتاب اختيار القرآن نام برده است (2)- تفسير ابى الجارود (3)(زياد بن منذر) و تفسير فرات كوفى كه هم طبقهى ابو جعفر كلينى است) اين مجموعه را تدوين كرده و چون بيشتر مطالب وى، آراى على بن ابراهيم و يا با واسطهى سند اوست، به نام تفسير على بن ابراهيم مشهور شده است. وى در موارد متعدد، با تعبير «قال على بن ابراهيم» رأى قمى را بدون واسطه (كه ظاهرا از تفسير على بن ابراهيم قمى برگرفته) مىآورد (4)و گاهى هم با واسطهى شاگرد ايشان، يعنى ابو الفضل العباس العلوى، روايتى را نقل
مىكند (1)و در مواردى هم با صراحت مىگويد: «اين مطلب در روايت على بن ابراهيم نيست». (2)در برخى از موارد ظاهر كلام مؤلف نيز نشان مىدهد كه ديدگاه خودش را دربارهى تفسير آيات آورده است. (3)
بنابراين نمىتوان با استناد به اين تفسير، على بن ابراهيم قمى را در زمرهى تحريفگرايان قرار داد؛ اما دربارهى توثيق اسانيد روايات اين تفسير توسط آية اللّه خوئى بايد گفت: با اين فرض كه شاگرد بدون واسطهى على بن ابراهيم قمى، يعنى ابو الفضل العباس العلوى و نيز شاگرد با واسطهى او (يعنى كسى كه اين تفسير را گرد آورده و مشخص نيست چه كسى است) هر دو موثق باشند و بتوان به آنچه هم اكنون از تفسير قمى به دست ما رسيده اعتماد كرد، در اين صورت ديدگاه آية اللّه خوئى كه مىگويد: «جملگى مشايخ على بن ابراهيم كه در تفسيرش از آنان روايتى با سند از يكى از معصومان نقل مىكند، موثقاند؛ چون خود على بن ابراهيم در مقدمهى تفسيرش از وثاقت مشايخ خود خبر داده است»، (4)تنها دربارهى راويان احاديثى خواهد بود كه على بن ابراهيم با سند خود از معصومان نقل كرده است. تعداد اين احاديث نسبت به ساير احاديث و اقوال در اين تفسير اندكاند و از ميان آنان احاديثى كه ظهور در تحريف قرآن دارند، به مراتب كمتر خواهند بود؛ افزون بر آن، هرگز در شيوهى آية اللّه خويى و محققان ديگر، وثاقت راوى و صحت سند به معناى پذيرش متن حديث نيست؛ (5)زيرا اين وثاقت، تنها دروغگويى راوى را برطرف مىسازد؛ اما احتمال لغزش، خطا و نسيان راوى همچنان پابرجاست و بايد با فحص از قراين و شواهد درونى و بيرونى، و نيز بررسى معارضهاى حديث، به فهم واقعى حديث پىبرد. به نظر ما پس از بررسى و ژرف نگرى در متن اين احاديث روشن مىگردد كه اكثر روايات تحريف قرآن در اين
تفسير از موضع نزاع بيروناند و دربارهى اختلاف قرائتها و تحريف در معناى آيات، اختلاف در تأليف و ... مىباشد، و نيز از آن شش دسته احاديثى كه در بخش اول در ضمن پرسشهاى 22- 30 بررسى شد، بيرون نمىباشند.
محدث فيض كاشانى نيز كه تفسير منسوب به على بن ابراهيم را مملوّ از اين روايات مىداند، ديدگاه خود را تصحيح كرده مىنويسد:
برخى از اين محذوفات، از قبيل تفسير و بيان و تبديل از حيث معناست و از متن قرآن محسوب نمىشوند ... چه اين كه مراد از اصطلاح «كذا انزلت؛ آيه چنين نازل شده است» كه در برخى از اين احاديث آمده، تفسير و بيان قرآن است، نه آن كه در الفاظ قرآن چيزى بوده كه با تحريف ساقط شده باشد .... (1)
سپس با بيان قراين و شواهد، به تحكيم اين ديدگاه پرداخته است. (2)
سلفيان بسيار كوشيدند تا قول به تحريف قرآن را به ابو جعفر كلينى نسبت دهند، آنان با بيان مقام ارجمند ثقة الاسلام كلينى و كتاب كافى در نزد شيعه، مىكوشند به هر شكل ممكن اين نسبت را به اثبات برسانند؛ (3)تلاش اين افراد و ديگران، تنها استناد به مضامين احاديث كتاب كافى و يا بهره جستن از عناوين بابهاى آن است. محدث نورى نيز، كه بستر مناسبى براى ديگران در اين زمينه فراهم كرده است، با استفاده از همين دو راه (روايات كافى و عناوين ابواب آن) چنين مىنويسد:
مرحوم كلينى رواياتى را در كافى، به ويژه در باب «نكت و نتف»، در زمينهى تحريف قرآن آورده و متعرض رد و نقد آنها نشده است؛ چه اين كه محقق سيد
محسن كاظمى در شرح وافيه نيز از عنوان باب: «إنّه لم يجمع القرآن كلّه إلّا الأئمّة عليهم السّلام؛ هيچ كس جز ائمه عليهم السلام قرآن را گرد نياورده است» گرايش مرحوم كلينى را به تحريف قرآن، استظهار كرده است كه استظهارى درست و قابل قبول است؛ چون ديدگاههاى قدما، غالبا از عناوين بابهاى كتابهايشان شناخته مىشود. (1)
به نظر ما اين استفاده تمام نيست؛ زيرا:
اولا، بر خلاف ادعاى محدث نورى، شيوهى ابو جعفر كلينى (ره) در كافى بر رد و نقد روايات نيست. كلينى در كافى روايتى را نياورده كه سپس دربارهى آن، بحثى مستقل به عنوان ردّ و قدح يا قبول و مدح آورده باشد.
ثانيا، هرگز بيان روايتى در كتاب حديثى، نشان دهندهى اعتقاد مؤلف آن به مضمون آن روايت نيست، هر چند مؤلف ملتزم به آوردن احاديث معتبره باشد؛ چون اعتبار سند حديث، موجب اعتبار مطلق متن آن نمىشود؛ به ويژه اگر آن متن (و به طور خاص در خود آن كتاب) با متنى ديگر معارض باشد؛ همان گونه كه در كتاب كافى چنين است و به زودى خواهد آمد؛ در غير اين صورت بايد گفت: اگر صرف نقل حديثى در كتاب روايى، مانند كافى و ... بيانگر باور و التزام مؤلف به مضمون و متن حديث باشد (بدون بررسى فقه الحديث) پس بايد تمام وهابيانى كه ثقة الاسلام كلينى را تحريفگر مىنامند، جملگى صاحبان صحاح و كتابهاى تفسيرى روايى اهل سنت كه در آنها از اين نوع احاديث كم نيست (- بخش اول، پرسشهاى 34- 45) و نيز كسانى كه اين كتابها را تأييد مىكنند را تحريفگرا به حساب آورند؛ چون در نزد آنان، صرف وجود حديثى در اين زمينه براى اين حكم كافى است؛ البته به نظر مىرسد اين نكته براى آنان پوشيده نيست، ليكن بنا به حسابهاى ديگرى چنين بىمهابا حكم مىكنند و اتهام مىزنند.
ثالثا، بر فرض كه در كافى رواياتى بر تحريف به معناى مورد نزاع دلالت داشته
1) 1. ميرزا حسين نورى، الفيض القدسى فى ترجمة العلامة المجلسى، ص 25- 26.
باشد، اين احاديث با احاديث ديگر كه در همين كتاباند و از نظر كميت، بيشتر و از نظر سند و قوت متن، قوىترند و در تحت عناوينى روشن دربارهى قرآن قرار دارند، در تعارضاند (مانند باب: فضل حامل القرآن، باب من يتعلّم القرآن بمشقّة، باب من حفظ القرآن ثمّ نسيه، باب ثواب قراءة القرآن، باب قراءة القرآن في المصحف، باب البيوت التى يقرأ فيها القرآن و ...) (1)و بنا به قاعدهاى كه خود ابو جعفر كلينى با بهرهگيرى از ائمهى طاهرين عليهم السّلام در مقدمهى كتابش آورده، اين دو دسته روايات بايد به قرآن عرضه شوند و آن دسته كه با قرآن موافقاند گرفته شوند و دستهى ديگر (در صورتى كه تأويلى درست براى آنها يافت نشود) ساقط شوند. ابو جعفر كلينى (ره) در مقدمهى كتابش خطاب به كسى كه اين كتاب را در پاسخ به درخواست او نوشته چنين مىآورد:
برادرم بدان- خدا تو را به مقصد رساند- كسى را نرسد كه دربارهى روايات متعارض از خودش اظهار نظر كند، جز آن كه به گفتهى العالم [امام موسى بن جعفر عليهما السلام كه چنين فرموده: «آنها را به قرآن عرضه كنيد، هر چه با قرآن سازگار بود بگيريد و هر چه ناسازگار بود رها كنيد» عمل كند. (2)
پس مىتوان گفت: هر چند شيوهى ابو جعفر كلينى (ره) در كتاب كافى، نقل احاديثى است كه در نظرش معتبر بوده، ليكن چون خود ايشان به اين قاعدهى قطعيه ملتزم است، بنابراين، به نظر ايشان رواياتى كه ظاهر در تحريفاند، در تعارض با روايات ديگر، يا ساقط و بىاعتبارند، يا آن كه براى اين احاديث تأويلى دارند كه به كلى آنها را از دايرهى تعارض با احاديث ديگر بيرون مىبرد.
رابعا، در ابواب كتاب كافى، بابى تحت عنوان «تحريف قرآن» يا چيزى نزديك به آن نمىيابيم. كسانى كه خواستهاند از عناوين بابها چنين استفادهاى بكنند، تنها به عنوان
اين باب «إنّه لم يجمع القرآن كلّه إلّا الأئمّة عليهم السلام و إنّهم يعلمون علمه كلّه؛ هيچ كس جز ائمه عليهم السّلام قرآن را گرد نياوردهاند و آنان تمام دانش قرآن را مىدانند» (1)، تمسك كردهاند؛ ليكن به نظر ما اين عنوان با مسألهى تحريف به معناى مورد نزاع ارتباط ندارد، شاهد آن هم شش حديثى است كه در ذيل اين باب آمده است. حديث شمارهى يك و دو به صورت مجمل و چهار حديث بعدى در حكم شرح و تفصيل آن دو روايتاند؛ چه اين كه خود عنوان باب نيز از اين اجمال و تفصيل خبر مىدهد. مجموع احاديث اين باب- همان گونه كه علامه طباطبايى نيز مىگويد- در صدد بيان اين نكتهاند كه تنزيل و تأويل، علوم ظاهرى و باطنى و خلاصه تمام دانشهاى قرآن، نزد ائمهى طاهرين عليهم السّلام است و كسى همانند آنان نيست. (2)شاهد آن هم اين كه، اين حكيم دربارهى كل ائمه عليهم السّلام آمده، و الّا تمام آنان در عصر نزول قرآن حضور نداشتند، تا الفاظ و تعابير قرآن را گرد آورند. البته جاى تعجب هم نيست كه فقط آنان مقام معارف قرآن را بدانند؛ چون بنا بر حديث ثقلين، آنان هموزان و هم رديف قرآناند. شايد به همين خاطر است كه با وجود كتاب كافى در نزد اسطوانههاى شيعه، هم چون شيخ ابو جعفر صدوق، علم الهدى، سيد مرتضى، شيخ الطايفه ابو جعفر طوسى رحمهم اللّه (3)از روايات و عناوين ابواب آن، تحريف قرآن را استنتاج نكردهاند.
خامسا، احاديثى كه در باب «فيه نكت و نتف من التنزيل في الولاية» آمده و مورد استناد محدث نورى قرار گرفته است، 92 حديث آن تكرار شده است و علامه مجلسى نيز فقط 8 حديث آن را صحيح مىداند (4)و با رجوع به متن آنها نيز مشخص مىشود كه اين احاديث به مسألهى تحريف ربطى ندارد هر چند برخى از سلفيان پارهاى
1) 1. همان، كتاب الحجة، ج 1، ص 228.
2) 2. همان، حاشيهى علامه طباطبائى بر كافى، ج 1، ص 228.
3) 3. ر. ك: صدوق، من لا يحضره الفقيه، تعليق حسن موسوى خرسان، ج 4، ص 51، 165، باب 115، ذيل حديث 578، و ر. ك: علم الهدى شريف مرتضى، رسائل الشريف المرتضى، اعداد سيد مهدى رجائى، ج 1، ص 409، و ابو جعفر طوسى، الفهرست، ص 161.
4) 4. ر. ك: محمد باقر مجلسى، مرآة العقول، ج 5، ص 160 به بعد، ج 17، 72، 74، 76، 78، 80، 83.
از احاديث اين باب را به عنوان احاديث صحيح و صريح در تحريف معرفى مىكنند (1)، ولى با مراجعه به اسناد و مضامين آنها، دروغ آنان آشكار مىگردد.
سادسا، تنها حديثى كه مىتوان از آن تحريف قرآن را استنباط كرد، حديثى است كه با سند صحيح (و بنا به يك احتمال با سند موثق) در كافى آمده است كه در آن مىگويد: «قرآنى كه جبرائيل براى محمّد صلّى اللّه عليه و اله آورد هفده هزار آيه دارد. (2)ما در (- بخش اول، پرسش 28، قسم چهارم) دربارهى معنا و مفهوم اين حديث، با بيان ديدگاههاى بزرگان بحث كرديم و به اين نتيجه رسيديم كه اگر اين حديث تأويل درستى نداشته باشد، چون مخالف صريح قرآن است، ساقط خواهد بود و آن را اشتباه راوى يا ناسخ، كه عدد هفت هزار را هفده هزار آورده، مىدانيم.
شيخ ابو جعفر صدوق (م. 381 ه. ق) در رسالهاى كه براى بيان عقايد شيعه نگاشته است، با صراحت باور خود دربارهى سلامت قرآن از تحريف را چنين ابراز مىكند:
... اعتقاد ما اين است: قرآنى كه خداوند بر پيامبرش (محمد صلّى اللّه عليه و اله) نازل كرده همين قرآن بين دو جلد مرسوم در بين مردم است و [آياتش بيش از اين نيست .... (3)
1) 1. ر. ك: ناصر قفارى، اصول مذاهب الشيعة، ص 228 و 353. وى مىگويد: «مجلسى، روايات تحريف در باب «نكت و نتف» از كتاب كافى را، صحيح مىداند» شمارهى اين احاديث عبارت است از: 8، 23، 25، 26، 27، 28، 31، 32، 45، 47، 58، 59، 60 و 64، ليكن با مراجعه به مرآة العقول خواهيم ديد كه علامه مجلسى هيچ كدام از اين احاديث را در زمرهى حديث صحيح نشمرده است. و نيز ر. ك: محمد مال اللّه، الشيعه و تحريف القرآن، وى نيز به دروغ، ارقامى از احاديث جلد اول و دوم كافى را آدرس مىدهد و مىگويد: «اين احاديث دلالت بر تحريف و نقصان قرآن دارد». ص 62- 63؛ ليكن با مراجعه به كافى روشن مىشود احاديثى كه از جلد اول آدرس داده به بحث تحريف به معناى مورد نزاع ارتباطى ندارد و جملگى آنها به لحاظ سند ضعيف و يا مجهولاند و ارقام احاديث جلد دوم نيز اساسا با موضوع بحث تحريف بكلى بيگانهاند و اين نشان مىدهد كه اين افراد در پى كشف حقيقت نيستند، بلكه تنها به تعصب ويرانگر خود و اختلاف مسلمين دامن مىزنند.
2) 2. كلينى، كافى، ج 2، ص 634، رقم 28.
3) 3. ابو جعفر صدوق، الاعتقادات، ص 84.
و در كتاب معانى الأخبار مىگويد:
تمام فرق اسلامى بر اين نقطه اتفاق نظر دارند كه اين قرآن بدون تغيير و تبديل است و هيچ زيادى و نقصانى در آن راه نيافته است.
با اين وصف، برخى از بيماردلان وهابى، مانند دكتر ناصر قفارى (1)، احسان الهى ظهير (2)، محمد عبد الرحمن سيف (3)و ... مىكوشند تا در اين باور ترديد ايجاد كنند. برخى از آنان مىگويند:
چون شيخ صدوق در همين رساله خبر مصحف امام على را پذيرفته، اين از خرافهها و رسوبات اخبار تحريف است كه در ذهن صدوق نقش بسته و ديدگاهش را دربارهى صيانت قرآن از تحريف مخدوش مىكند. (4)
آنگاه انگشت بر كتاب ثواب الاعمال و الخصال شيخ صدوق، مىنهند و مىنويسند:
كتابهاى صدوق از اين «الحاد» [تحريف قرآن سالم نمانده؛ وى در ثواب الاعمال مىآورد: سورهى احزاب، زنان قريش را رسوا كرد و اين سوره بزرگتر از سورهى بقره بوده، لكن آن را كم كردند و تحريف نمودند. در كتاب خصال نيز اين حديث را آورده است: روز قيامت سه چيز به خدا شكايت مىكنند:
قرآن، مسجد و عترت. قرآن مىگويد: پروردگارا مرا سوزاندند و پاره پاره كردند. (5)
خبر مصحف امام على، كه در منابع فريقين به طور فراوان يافت مىشود، از خرافهها و رسوبات اخبار تحريف نيست (- بخش اول، پرسشهاى 23- 25)؛ اما آنچه
را كه اينان الحاد ناميدهاند، بدون توجه به پاسخ شيخ صدوق به نوع اين روايات است.
شيخ در علاج اين اخبار مىگويد:
هرچه در اخبار تحريف نما آمده و در قرآن نيست، از سنخ وحى قرآن نيست، بلكه مانند احاديث قدسى، وحى غير قرآنى است. (1)
در عرف محققان، هرگز نمىتوان بين كتابهايى كه براى جمعآورى اخبار نگاشته شده، مانند ثواب الاعمال و الخصال و كتابهايى كه در مقام بيان عقايد و يا فتوا- پس از تأمل و دقت نظر از رهگذر بررسى أسانيد اخبار، مضامين آنها، علاج تعارض و ...-
نگاشته شد، مانند. رسالهى اعتقادات، به طور يكسان حكم كرد؛ و اين نكتهى بسيار مهمى است كه متأسفانه، يا به آن توجه نمىشود، و يا از سر عمد ناديده گرفته مىشود؛ همان طور كه خود شيخ صدوق به اين تفاوت اشاره كرده است:
من در اين كتاب بنا ندارم مانند مصنّفان، هر چه را كه راويان روايت كردهاند، بياورم؛ بلكه تنها احاديثى را مىآورم كه به آنها فتوا مىدهم و حكم به صحت آنها مىكنم. (2)
با چشمپوشى از اين تفاوت، مشكل كتابهاى اهل سنت در اين زمينه به مراتب بيشتر خواهد بود؛ به طور نمونه در سند روايتى كه شيخ دربارهى سورهى احزاب نقل كرده، محمد بن حسان قرار دارد كه در كتابهاى رجال از وثاقت وى خبرى نيست؛ و نيز ابن ابى حمزه البطائنى، واقفى، ضعيف و متهم قلمداد شده است (3)در عين حال، مضمون اين خبر در كتب اهل سنت از چند طريق از عايشة (4)، حذيفه (5)و
1) 1. ابو جعفر صدوق، همان، ص 85.
2) 2. ابو جعفر صدوق، مقدمهى من لا يحضره الفقيه، تصحيح على اكبر غفارى، ج 1، ص 3.
3) 3. ابو القاسم خويى، معجم رجال الحديث، ج 11، ص 214.
4) 4. ر. ك: قاسم ابن سلام، فضائل القرآن، تحقيق وهبى سليمان خارجى، ص 190؛ جلال الدين سيوطى، در المنثور، ج 5، ص 180؛ الاتقان، ج 2، ص 40؛ حسين راغب اصفهانى، محاضرات الادباء و محاورات الشعراء و البلغاء، ج 2، ص 434.
5) 5. ر. ك: جلال الدين سيوطى، در المنثور، ج 5، ص 180.
ابى بن كعب (1)وارد شده و برخى از اسناد آن، به صورت صحيح مىباشد (2)هر چند محققان اهل سنت نيز به اين احاديث وقعى ننهادهاند و افرادى مانند آلوسى بغدادى آن را حديثى جعلى و يا قابل تأويل مىشناسد (3)(بدون آن كه وجه تأويلش را بيان كنند).
هم چنين حديثى كه در كتاب الخصال آمده است، در منابع اهل سنت نيز يافت مىشود؛ از جمله در كتاب كنز العمال به نقل از مسند احمد بن حنبل، معجم الطبرانى، سنن سعيد بن منصور و فردوس الاخبار چنين مىآورد:
روز قيامت، مصحف و مسجد و عترت مىآيند و مصحف مىگويد: پروردگارا، مرا سوزاندند و پاره پاره كردند .... (4)
آيا سلفيانى كه دربارهى شيخ صدوق چنين داورى مىكنند، دربارهى احمد حنبل، طبرانى، سعيد بن منصور و حتى عايشه هم همين گونه حكم مىرانند؟
سيد مرتضى علم الهدى رحمه اللّه (م. 436 ه)، سلامت قرآن از تحريف را با استدلال عقلى و شواهد تاريخى، به طور ژرف و همه جانبه، به اثبات رسانده است. دكتر قفارى در اين جا نيز مىكوشد با مناقشات خود و گاهى، متأسفانه، با تحريف عبارات ايشان، در اين ديدگاه ترديد ايجاد كند. وى ابتدا عبارت سيد مرتضى را بدون شرح نقل مىكند:
آنان كه در امر سلامت قرآن از تحريف مخالفت ورزيدهاند تنى چند از اماميه و
1) 1. ر. ك: قاسم ابن سلام، همان، ص 191، و ابو عبد اللّه حاكم نيشابورى، المستدرك على الصحيحين، تحقيق باشراف يوسف عبد الرحمن مرعشلى، ج 2، ص 415.
2) 2. على ابن حزم، المحلى، تحقيق لجنة احياء التراث العربى، ج 11، ص 23.
3) 3. محمود آلوسى، روح المعانى فى تفسير القرآن العظيم و السبع المثانى، تصحيح محمد حسين عرب، ج 12، ص 217.
4) 4. على متقى هندى، كنز العمال فى سنن الاقوال و الافعال، تصحيح صفوة السقا، ج 11، ص 193، رقم 31190؛ و نيز ر. ك: حسين راغب اصفهانى، محاضرات، ج 2، ص 333.
«حشويه» مىباشند كه به آراى آنان هيچ اعتنايى نيست ... آنان به اخبارى ضعيف كه صحيح پنداشتهاند، پاى بندند .... (1)
سپس چنين نتيجه مىگيرد:
مراد سيد مرتضى از «حشويه»، جمعى از اخباريون شيعه است كه به تحريف قرآن گرايش دارند. (2)
دكتر قفارى، از واژهى «حشويه» چنين معنايى را اراده مىكند تا هر طور شده اخبار تحريف نما در كتب اهل سنت و ملتزمين به آنها را منكر شود. اين تغافل از وى بر خلاف اصطلاح دانشمندانى است كه اين واژهى اصطلاحى را براى گروهى از حنابله مىدانند، مانند قاضى عبد الجبار كه مىنويسد: «الحشوية، النوابت من الحنابلة؛ حشويه از بين حنبلىها برخاستهاند» و نيز جرجانى و صفدى و ... (3)
دكتر قفارى سپس در ادامه مىگويد:
اين ديدگاه از سيد مرتضى در هيچ كتابى نيامده، جز در مقدمهى تفسير مجمع البيان و اگر سيد مرتضى چنين ديدگاهى داشت، در كتابهاى گوناگون از وى نقل مىشد ... بنابراين، يا آن است كه اين سخن را بر ايشان بستهاند و يا انكار تحريف از ايشان براى تقيه بوده است .... (4)
اولا، اگر امروز كتاب المسائل الطرابلسيات الاولى از سيد مرتضى كه مؤلف تفسير مجمع البيان از آن نقل كرده در دسترس ما نيست، تفسير منهج الصادقين كه از آن نقل كرده (5)و نيز كتاب الذخيرة فى علم الكلام كه از خود سيد مرتضى است هم اكنون وجود
دارد و در آن مىگويد:
... ما، در مسائل طرابلسيات درستى قرآن را از هر جهت، روشن ساختيم و گفتيم در اين كتاب نقص، تبديل و تغيير و دگرگونى نيست .... (1)
ثانيا، اگر اين ديدگاه را به سيد مرتضى نسبت دادهاند، پس چطور ابن حزم (م. 456 ه. ق) كه معاصر ايشان است مىگويد: «شريف مرتضى از اماميه، منكر قول به تحريف قرآن است ...»؛ (2)پس به گمان دكتر قفارى، يا بايد اين عبارت را بعدا در كتاب الفصل ابن حزم افزوده باشند، يا آن كه ابن حزم بدون مدرك و دليل سخن گفته است، كه در هر دو صورت، كتاب ابن حزم از اعتبار ساقط خواهد بود.
ثالثا، قفارى مىگويد: سيد مرتضى رحمه اللّه تقيه كرده است، و دليل آن را چنين مىآورد:
شريف مرتضى در كتاب الشافى دربارهى مطاعن عثمان گفته است: وى مردم را بر قرائت زيد بن ثابت گرد آورد و ساير مصاحف را كه مشكوك بودند، سوزاند ..
بدون شك اين سخن از شريف مرتضى با ديدگاهش دربارهى سلامت قرآن از تحريف تنافى دارد ... و اين حكايت از تقيه در ديدگاه وى مىكند؛ افزون بر آن كه گفتار وى دربارهى سوزاندن مصاحف، طعن در كتاب خداست ... بلكه بايد گفت كار عثمان در سوزاندن، از بزرگترين مناقب وى به حساب مىآيد، كارى كه اجماع امت آن را پذيرفته بودند. (3)
ما به زودى دربارهى گرايش به تقيه در مسألهى تحريف ناپذيرى قرآن بحث خواهيم كرد؛ ليكن در اين جا از دكتر قفارى مىپرسيم چطور اگر سوزاندن مصاحف را از مطاعن عثمان بناميم موجب تناقض در كلام سيد مرتضى و نيز حصول «تقيه» مىگردد،
ولى اگر اين كار را از مناقب عثمان بناميم، تأييدى بر ديدگاه سيد مرتضى است و جايى براى تقيه و مناقشات ديگر نيست؟ علاوه بر آن، قفارى يا كتاب الشافى را نديده، يا در آن دقت كافى نكرده است؛ چون اين عبارت در كتاب الشافى از سيد مرتضى نيست، بلكه ايشان به نقل از كتاب المغنى تأليف قاضى عبد الجبار آن را آورده و قاضى نيز آن را از قول كسانى كه بر كار عثمان خرده مىگيرند مىآورد تا پاسخ دهد و از كار عثمان دفاع كند. وى در اين دفاع مىنويسد:
سوزاندن مصاحف مشكوك، موجب حفظ قرآن و پايان بخشيدن به درگيرىها و اختلافات شد. (1)
سيد مرتضى با ذكر هر دو عبارت، در مقام داورى بين رأى قاضى عبد الجبار و مخالفان او، وارد پاسخگويى و قضاوت مىشود؛ ليكن بنابر ديدگاه خود سيد مرتضى كه با ادلّهى استوار و شواهد متعدد به اثبات رسانيده، قرآن در عصر خود پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و اله جمعآورى و تدوين شد و آن همين صورت قرآنى كنونى است كه در بين ما وجود دارد و اخبارى را كه از جمع ابابكر و يا توحيد مصاحف توسط عثمان خبر مىدهند، اخبارى ضعيف، غير قابل اعتبار و در تعارض با اين ادلّهى قطعى، ساقط مىداند. (2)
باز برخى از وهابيان در مورد ديدگاه شيخ مفيد دربارهى سلامت قرآن از تحريف دچار خيانت شده، كلام ايشان را تقطيع كردهاند تا شيخ مفيد را در جرگهى قايلين به تحريف نشان دهند؛ از جمله دكتر ناصر قفارى كه پس از خيانت در عبارت شيخ مفيد، آن را با ديدگاه شيخ صدوق رحمه اللّه مقايسه كرده و كوشيده است كه دو موضع متناقض از اين دو استوانهى شيعه ارائه كند. وى مىنويسد:
شيخ شيعه در زمان خودش، يعنى ابن بابويه صدوق (م. 381 ه. ق) مىگويد:
اعتقاد ما دربارهى قرآن اين است: قرآنى كه خداوند بر پيامبرش محمّد صلّى اللّه عليه و اله نازل كرده همين قرآن كنونى است كه در دست مردم است و بيش از آن نيست ... و هر كس به ما شيعه، غير از اين نسبت دهد دروغ مىگويد.
ليكن شيخ مفيد (م. 413 ه. ق) مىگويد: اخبارى متعدد از ائمهى هدى از آل محمّد صلّى اللّه عليه و اله هست كه از دگرگونى قرآن و حذف و نقصان آن توسط ستمگران خبر مىدهد و نيز، در جاى ديگر مىگويد: اماميه اتفاق نظر دارند كه پيشوايان گمراهگر، بسيارى از موارد تأليف قرآن را دگرگون ساختند و از آن شكلى كه طبق نزول و سنت پيامبر بوده روى بر تافتند. (1)
سپس دكتر قفارى مىافزايد:
اين دو ديدگاه مختلف و متعارض از دو تن از پيشوايان شيعه در زمان واحد و مكان واحد مىباشد. ما كدام يك را تصديق كنيم؟ كداميك مذهب شيعه را نشان مىدهد؟ كشف حقيقت در ميان اين ديدگاههاى متعارض و متناقض، ساده و سهل نيست ...؛ به ويژه اگر به مسألهى تقيه توجه كنيم؛ تقيهاى كه جزو اركان مذهب شيعه است؛ در اين صورت حقيقت امر در ميان ابرهاى كذب و تزوير و لايههاى تناقض و تعارض هم چنان پنهان مىماند. (2)
متأسفانه، دكتر قفارى مانند هم كيشان خود، محمد مال اللّه (3)و محمد عبد الرحمن سيف، (4)خيانت كرده و ادامهى كلام شيخ مفيد را نياورده و واژهى «تأليف» در عبارت ايشان را به «تحريف» معنا كرده است. شيخ مفيد در ادامهى همان عبارت مىگويد:
تأليف آيات قرآن، طبق نزول وحى نيست و شاهد آن هم خود قرآن است كه در
آن آيهاى كه بايد متأخر باشد، متقدم آمده و بالعكس؛ و هر كس ناسخ و منسوخ، مكى و مدنى [از آيات را بشناسد در اين مطلب ترديد نمىكند؛ اما دربارهى نقصان قرآن [نيز بايد گفت ، گروهى از اماميه گفتهاند كه از قرآن هيچ كلمه، آيه و يا سورهاى حذف نشده، بلكه از تأويل و تفسير واقعى آيات كه آن هم وحى از جانب خداست و وحى غير قرآنى است و در مصحف امام على وجود دارد، از قرآن كنونى، حذف شده است ... اين قول نزد من معقولتر و به حقيقت نزديكتر است نسبت به قول كسى كه ادعا مىكند از اصل وحى قرآنى چيزى كاسته شده و موجب نقصان قرآن كنونى گرديده است. (1)
اين تمام عبارت شيخ مفيد است. آيا مراد از دگرگون ساختن «تأليف» آيات، تحريف آيات مىباشد؟ اگر كسى بگويد تأليف آيات قرآن بر طبق وحى نيست، وى در زمرهى تحريفگرايان قرار مىگيرد؟
دكتر قفارى براى تأييد خيانت خود، در موضع ديگرى از كتابش مىنويسد:
شيخ مفيد برخى از اخبار تحريف را در برخى از كتابهايش مانند الارشاد آورده و اين كتاب از كتابهاى معتبر نزد شيعه است. (2)
متن روايتى كه در كتاب الارشاد آمده، چنين است:
جابر از ابى جعفر امام باقر عليه السّلام چنين روايت كرده، امام فرمود: هنگامى كه قائم آل محمّد ظهور كند، خيمههايى براى آموزگاران قرآن برپا مىشود تا قرآن را همان طور كه نازل شده [و اكنون نزد امام زمان است بياموزند [و به ديگران آموزش دهند] در اين هنگام براى كسانى كه قرآن را از بردارند، دشوارتر است؛ چون بر خلاف ترتيب آيات كنونى است. (3)
متن اين خبر بدون هيچ شرحى، هر چيز را روشن مىكند. امام مىفرمايد ترتيب آيات در قرآنى كه طبق نزول جمعآورى شده [و اكنون نزد امام زمان «عج» است خلاف ترتيب آيات در قرآن كنونى است و روشن است كه تأليف آيات، ربطى به تحريف آيات ندارد؛ افزون بر اين، اگر بخواهيم عقيدهى شيخ مفيد را دربارهى قرآن بنگريم، بايد به كتاب تصحيح الاعتقادات رجوع كنيم. شيخ در اين كتاب در مقام بيان اعتقادات اماميه، نظر استادش ابو جعفر صدوق را بر سلامت قرآن از تحريف پذيرفته، بدون آن كه بر آن تعليقهاى يا مناقشهاى داشته باشد. (1)
گفتيم ديدگاه دانشمندان اهل سنت دربارهى أحاديث تحريف نما در كتابهايشان، يكسان نيست. (- بخش اول، پرسشهاى 35- 44) گروهى از آنان بر صحت و اعتبار أسانيد آنها تأكيد مىورزند و گروهى ديگر، آنها را ضعيف و مجعول قلمداد مىكنند.
شيوهى آنان دربارهى علاج مضامين اين احاديث (به ويژه احاديث تحريف به نقيصه) نيز، به فراخور مضامين روايات و نوع تلقى آنان، متفاوت است؛ از جمله علاجهاى آنان، حمل اين اخبار بر «شرح و تفسير آيات»، «سنت»، «حديث قدسى»، «وضع و خطاى راوي» و نيز التزام افرادى اندك از آنان به مفاد اين روايات و گرايش به قول به تحريف بود. اين نوع علاجها در بين اهل سنت، در مقايسه با نظريهى نسخ التلاوة، رونق كمترى دارد.
همان گونه كه در بررسى گستردهى نظريه نسخ التلاوة ملاحظه كرديد (- بخش اول، پرسش 45)، بيشتر اهل سنت بر اين باورند كه مفاد اين احاديث، آيات قرآناند؛ ليكن بنابر اشارهى خود قرآن، تلاوت اين آيات نسخ شده و به همين دليل در قرآن موجود يافت نمىشوند. بنابراين نظريه، از يك سو، سلامت قرآن از تحريف مخدوش نمىشود و از طرف ديگر، راه خردهگيرى بر مؤلفان كتابها (از جمله صحيحين و منابع معتبر ديگر) بسته مىشود. از اين روست كه بيشتر اهل سنت، احاديث تحريف نما در
1) 1. همو، تصحيح الاعتقادات، تحقيق حسين درگاهى، ص 123.
منابع خود را از جنس «قرائتها» و يا «نسخ التلاوة» مىدانند و منكر هر نوع روايت تحريف نما در منابع خود مىشوند. (1)در بررسى نظريهى نسخ التلاوة گفتيم كه اين نظريه در مقام ثبوت، قابل دفاع است؛ اما در مقام تطبيق با موارد و مصاديق آن، با دشوارىهاى جدىاى روبهروست. چالشهايى كه از چشم پژوهشگران اهل سنت پنهان نمانده است.
از جمله مناقشات اهل سنت به اين نظريه، چنين بود:
الف) اين احاديث أخبار آحادند. بديهى است هرگز نمىتوان با خبر واحد، آيهاى از آيات قرآن و يا نسخ آن را اثبات كرد.
ب) آيات نسخ شدهاى كه در مضامين اين اخبار به چشم مىخورند، با آيات قرآن سنخيتى ندارد. روشن است آياتى كه به عنوان «منسوخ التلاوة» تلقى مىشوند، بايد مانند آيات ديگر قرآن از اوصاف و ويژگىهاى قرآن از نظر اسلوب و جهات فصاحت و بلاغت در حد اعجاز باشند؛ چون بنابراين نظريه آنها نيز وحى قرآنى بوده و سپس نسخ شدهاند؛ ليكن آيات مزعومه، از اين جهات تهى و در آنها اضطراب و اختلاف فراوان است و اين حكايت از بيگانگى آنها با آيات وحى دارد.
ج) نسخ آيات به عصر نزول وحى اختصاص دارد؛ ليكن لحن برخى از اين اخبار از نسخ پس از وفات پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و اله و انقطاع وحى خبر مىدهد.
افزون بر اينها، هرگز راويان اين اخبار از نسخ آنها سخنى نگفتهاند و در متن اين اخبار نيز نشانى از نسخ نيست. با اين همه، گروه زيادى از اهل سنت با ابداع نظريهى نسخ التلاوة، از اين احاديث دفاع مىكنند و حتى برخى از آنان گامى فراتر نهاده، مىگويند:
هر كس نسخ التلاوة را باطل بداند، پروردگار جهان را تكذيب كرده است. (2)
آية اللّه خويى، بر اساس همين مناقشات، به شدت بر اين نظريه خرده گرفته و آن را با گرايش به تحريف قرآن يكسان مىداند. ايشان مىگويد:
قول به نسخ التلاوة- كه پاسخ بيشتر اهل سنت به اخبار تحريف نماست- عين قول به تحريف است؛ چون نسخ التلاوة يا در عصر پيغمبر صلّى اللّه عليه و اله و يا پس ايشان واقع شده است. اگر در عصر حضرت باشد نيازمند به اثبات [به صورت متواتر] است؛ و جملگى دانشمندان، نسخ كتاب را با خبر واحد روا نمىدانند، بلكه گروهى مانند شافعى و بيشتر يارانش و اهل ظاهر، نسخ كتاب را با خبر متواتر نيز نمىپذيرند ...؛ بنابراين چگونه مىتوان نسخ را به حضرت رسول صلّى اللّه عليه و اله نسبت داد؟ افزون بر آن در برخى از اخبار تحريف نما نشانههاى اسقاط پس از حضرت رسول صلّى اللّه عليه واله وجود دارد؛ و اگر نسخ پس از پيامبر صلّى اللّه عليه و اله [و انقطاع وحى به وسيلهى زمامداران صورت گرفته، اين همان قول به تحريف است. (1)
برخى از سلفيان كه در برابر اين استدلال نيرومند آية اللّه خوئى زمينگير شدهاند، چاره در اين مىبينند كه هرگز متن استدلال ايشان را در كتابهايشان نياورند تا از چشم خواننده پنهان بماند، (2)و به جاى آن از اين تعابير استفاده مىكنند:
چگونه مىتوان نسخ التلاوة را مانند قول به تحريف به حساب آورد؟ اين، بيراههاى آشكار و حيلهاى كارساز است .... (3)
و در تعبيرى ديگر مىنويسند:
خوئى با بستن اين راه و انكار اين قاعده، مىخواهد به طور غير مستقيم باور خود را به تحريف قرآن نشان دهد! (4)
از اينان مىپرسيم، اگر نظريهى نسخ التلاوة پاسخى درست و از ناحيه خدا براى بخشى از احاديث تحريف نماست، پس پاسخ به استدلال آية اللّه خوئى چيست و اين
همه رد و انكار خود اهل سنت دربارهى اين نظريه چه پاسخى دارد؟ و بر فرض محال كه همهى قرائتها و نظريهى نسخ التلاوة از ناحيهى خدا باشد، آيا همهى اصناف احاديث موهومه در منابع اهل سنت- كه در بخش اول گذشت- مانند اخبار: «لحن در قرآن»، «زيادة در متن آيات قرآن»، «دستبرد شياطين در وحى قرآن» و ... از جنس قرائت يا نسخ التلاوةاند؟!
چارهى ديگر اين افراد، طرح اشتراك نظريهى نسخ التلاوة بين فريقين است. آنان مىگويند: «نسخ التلاوة، مورد پذيرش فريقين است» (1)آن گاه نام چهار تن از بزرگان شيعه، يعنى شيخ طوسى (م. 460 ه. ق)، سيد مرتضى علم الهدى (م. 436 ه. ق)، شيخ طبرسى (م. قرن ششم ه. ق) و كمال الدين العتائقى الحلى را مىآورند و مىگويند اين چهار تن، نظريهى نسخ التلاوة را پذيرفتهاند. (2)
اولا، بر فرض كه اين بزرگان از شيعه و هر كس ديگر، اين نظريه را پذيرفته باشند آيا اين امر موجب اعتبار اين نظريه خواهد شد!؟
ثانيا، اينان با آن كه ادعا مىكنند نص عبارات اين افراد را ديدهاند، ليكن با عدم دقت و حتى عدم رعايت امانت در نقل، در اين نسبت دچار لغزش شده، ديگران را نيز به اشتباه مىاندازند. اساسا اين افراد از شيعه در برابر گروهى از معتزله كه منكر وجود نسخ در مقام ثبوت و امكاناند، بر امكان نسخ التلاوة استدلال مىكنند و آن را محال نمىدانند؛ ليكن در مقام تطبيق و اثبات، وقوع آن را به دليل آن كه اخبار آنها اخبار آحاد است انكار مىكنند؛ (3)بنابراين نبايد امكان نسخ در مقام ثبوت را با وقوع آن در مقام اثبات خلط كرد؛ البته به جز علم الهدى سيد مرتضى كه تنها نسخ در مقام ثبوت را مىپذيرد، (4)ديگر دانشمندان شيعه در مقام اثبات نيز تنها نسخ «آيهى رجم» را كه از سنخ نسخ التلاوة
دون الحكم است و در منابع شيعى نيز آمده، پذيرفتهاند؛ (1)اما دربارهى مورد ديگر نسخ التلاوة دون الحكم، يعنى آيهى رضاع، و موارد بسيار متعدد از سنخ نسخ التلاوة مع الحكم كه تنها در منابع و مدارك اهل سنت آمده، قايل به نسخ التلاوة نيستند؛ و در مواردى ديدگاه خود اهل سنت را در اينباره (كه قايل به نسخ التلاوتاند) بيان مىكنند. (2)
مسألهى «تقيه» بهانهاى براى جمعى از سلفيان شده تا اعلان صريح و روشن دانشمندان اماميه را بر سلامت قرآن از تحريف، حمل بر تقيه كنند. آنان با چشمپوشى از حد و حدود تقيه و موارد آن در قرآن (3)و شمارى از بزرگانشان مانند: مغيرة بن شعبة (4)و نيز: احمد بن حنبل (5)، تقيه را همسان با كذب و نفاق و نيرنگ مىشناسند. (6)
به طور قطع، تقيه در جايى صدق مىكند كه انسان طبق مداركى به باورى رسيده و مخالف او آن باور را باطل بداند و با آن مقابله كند؛ در اين صورت آدمى براى دفع خطر و ترس از زيان، تقيه مىكند؛ يعنى خلاف باور قلبىاش را بر زبان جارى مىسازد. اين
1) 1. ر. ك: ابو جعفر طوسى، همان، ج 1، ص 394 و 398.
2) 2. ر. ك: فضل بن حسن طبرسى، مجمع البيان، ج 1، ص 180، و ابن العتائقى، به نقل از عبد الرحمن سيف، همان، ص 62.
3) 3. سورهى آل عمران 3، آيهى 28؛ النحل 16، آيهى 16؛ غافر 40، آيهى 28.
4) 4. مغيرة بن شعبة به صعصعة بن صوحان مىگويد: «تو فضايل على [عليه السّلام را آشكارا مىگويى من از تو دربارهى فضايل على آگاهترم، ليكن معاويه ما را وادار كرده عيب او كنيم و مناقب او را پنهان نماييم، ما نيز ناچاريم براى حفظ خود تقيه كنيم و به فرمان وى گوش دهيم ...» ر. ك: محمد ابن جرير، تاريخ الامم و الملوك تاريخ الطبرى، ج 2، ص 38.
5) 5. از احمد حنبل مىپرسند: دربارهى قرآن چه مىگويى؟ مىگويد: «كلام خداست.» مىگويند: آيا قرآن مخلوق است؟ مىگويد: «آن كلام خداست بر اين عبارت چيزى نمىافزايم». ر. ك: محمد ابن جرير، تاريخ الامم و الملوك، تحقيق محمد ابو الفضل ابراهيم، ج 8، ص 639. اما همين كه احمد بن حنبل در عصر متوكل عباسى قدرتى يافت، چنين گفت: «رأى كسى كه مىگويد قرآن كلام خداست و چيزى به آن نيفزايد و نگويد قرآن مخلوق نيست از كسى كه مىگويد قرآن مخلوق است خبيثتر است و از واقفه به شمار مىآيد كه ملعوناند». ر. ك: محمد ابى يعلى، طبقات الحنابلة، ج 1، ص 29.
6) 6. ر. ك: ناصر قفارى، همان، ص 819، و احسان الهى ظهير، السنة و الشيعه، ص 66.
قدر متيقن از تقيه است و بدون آن، تقيه لغو و موضوعش منتفى است.
اگر بعضى از اماميه كه منكر تحريف قرآناند، تقيه مىكنند- يعنى در دل خود باور دارند قرآن تحريف شده ليكن خلاف آن را بر زبان ابراز مىكنند- مدركشان در اين باور چيست؟ آيا چيزى غير از روايات است؟ تنها مدرك كسانى كه به تحريف قرآن باور دارند، روايات است (و اگر دليل ديگرى هم داشته باشند باز منشأ روايى دارد؛ مانند مسألهى «تشابه امم» كه محدث نورى آن را يكى از ادلهى تحريف شمرده است). اكنون مىپرسيم:
آيا نوع اين روايات در منابع اهل سنت- بر فرض كه در اين مسأله بايد از آنان تقيه كرد- از حيث تنوع، مصادر، قوت متن و سند، قوىتر از احاديث شيعه نيست؟ (- بخش اول، پرسشهاى 34- 44)
آيا نظريهى «نسخ التلاوة» عين قول به تحريف نيست؟ (- بخش اول، پرسش 46) آيا پندارگرايان به تحريف در بين شيعه بيش از آن كه به اخبار شيعه استناد كنند، به احاديث خود اهل سنت براى اثبات پندارشان استناد نكردهاند؟ (- پرسشهاى 1- 3)
آيا در بين خود اهل سنت افرادى مانند ابن شنبوذ، شعرانى و ديگران به تحريف گرايش نيافتهاند؟ (- بخش اول، پرسش 44) با اين اوصاف چه نيازى به تقيه در مسألهى تحريف قرآن است؟ چه جايى براى اتهام زشت برخى از اينان مىماند كه مىگويند:
ديدگاه چهار تن از اساطين شيعه: شيخ صدوق، سيد مرتضى، شيخ طوسى و شيخ طبرسى دربارهى سلامت قرآن از تحريف، چيزى جز تقيه و نفاق نيست.
آنان مىخواهند مسلمانان را فريب دهند و كار را بر آنان مشتبه سازند. (1)
به هر حال، بهانهى آنان براى كوبيدن بر طبل تقيه چيست؟ چگونه مىخواهند با ابزار تقيه اتهام خود را دربارهى تحريف گرايى شيعه تحكيم بخشند؟ پندار آنان در اين زمينه دو چيز است:
1) 1. احسان الهى ظهير، همان.
يك: وجود احاديثى كه در كتابهاى اساطين شيعه، يعنى شيخ صدوق، شيخ طوسى و طبرسى است كه به گمان آنان ظهور در تحريف قرآن دارد. آنان مىگويند:
چون وجود اين احاديث با ديدگاه صريح اين افراد در عدم تحريف قرآن ناسازگار است، پس قول آنان به عدم تحريف از سر تقيه است. اكنون ببينيم چه نوع احاديثى در كتابهاى اين اساطين است.
عين همين احاديث كه در كتابهاى شيخ صدوق رحمه اللّه است در كتابهاى اهل سنت نيز وجود دارد (- پرسش 26) و اين كافى است كه از جهل اين افراد به حد و حدود تقيه و تعصب ويرانگر آنان پرده بردارد و إلّا آنان بايد مؤلفان كتابهاى اهل سنت را نيز به تقيه در اينباره متهم كنند، دربارهى كتابهاى شيخ طوسى نيز به حديثى در كتاب اختيار معرفة الرجال متشبث مىشوند كه در آن به نقل از امام باقر عليه السّلام مىگويد:
معالم دين خود را از غير شيعيان ما مگير ... چون آنان امانتدار كتاب خدا شدند و [ليكن آن را تحريف و تبديل كردند .... (1)
در تفسير تبيان شيخ الطايفة در ذيل آيهى إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِيمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمِينَ (2)نيز چنين آمده است:
در قرائت اهل بيت چنين مىخوانيم: «و آل محمد على العالمين. (3)
دكتر قفارى با نقل اين دو بند از كتابهاى شيخ طوسى، چنين نتيجه مىگيرد:
طوسى برخى از روايات اين اسطوره [اسطوره تحريف را در كتاب اختيار معرفة الرجال و تفسير بيان نقل كرده است ... و با اين تعبير «در قراءات اهل بيت چنين آمده ...» نوعى حيله براى پردهپوشى بر رسوايى ديدگاه خود به كار برده است. (4)
ما پيش از اين به طور گسترده (در شمارهى 24 بخش اول) با بيان شواهد و قراين بحث كرديم و گفتيم: مراد از لفظ «تحريف و تبديل» در نوع اين احاديث، تحريف معنوى و حمل آيه بر غير معناى ظاهرى آن (كه مساوق با تفسير به رأى مىباشد) است و بر فرض هم كه اين احاديث دلالت بر تحريف به معناى اسقاط الفاظ قرآن داشته باشد، در نزد شيخ الطايفة اعتبارى ندارند؛ چون خود شيخ الطايفة با صراحت مىگويد:
اين اخبار آحادند و علمآور نيستند و با احاديثى زياد كه ما را به قرائت و تمسك جستن به همين قرآن فرا خوانده و قرآن را معيار و ميزان صحت و سقم اخبار متعارض قرار داده، در تعارضاند و ناگزير، يا بايد تأويل شوند و يا به كلى كنار روند. (1)
در اين جا لازم است ياد آورى شود كه اهل سنت به طور عام و سلفيان به طور خاص، نمىتوانند از اين نوع تحريف (تحريف در معنا و مفاد آيات) حتى در بين صحابه چشم بپوشند؛ از جمله ادلّهى بر اين مطلب، احاديث زيادى است كه در صحيحين و سنن اهل سنت آمده و به اعتراف بزرگان آنان، متواترند. (2)اين احاديث به اين مضموناند:
در روز قيامت نزد حوض پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و اله گروههايى از اصحاب خود را روانهى دوزخ مىبينند و فرياد برمىآورند: پروردگارا اينان اصحاب من هستند، خطاب مىرسد: تو نمىدانى پس از تو چه كردند (3)... آنان مرتد شدند و به قهقرا رفتند. (4)
ريشهى ارتداد برخى از صحابه و بروز رخدادهاى تلخ، چيزى جز فاصلهگيرى از احكام وحى و تحريف در معناى آيات (به ويژه آياتى كه دربارهى ولايت اهل بيت هستند) نيست.
قرائت اهل بيت از آيهى 31 سورهى آل عمران نيز كه دليل سلفيان بر تقيهى شيخ الطايفه به شمار مىآيد، مشابه اتهامى است كه آنان دربارهى ديدگاه شيخ طبرسى دربارهى همين آيه زدهاند. دكتر قفارى دربارهى مرحوم طبرسى مىنويسد:
در اثناى مطالعهى تفسير مجمع البيان، متوجه شدم طبرسى به حيلهاى دست زده و مىكوشد ننگ احاديث تحريف نما در منابع شيعه را بپوشاند؛ بنابراين، مانند شيخ طوسى مىنويسد: در قرائت اهل بيت چنين مىخوانيم: إن اللّه اصطفى آدم و نوحا و آل ابراهيم و آل عمران- و آل محمد- على العالمين. وى مىخواهد اهل سنت را فريب دهد، از اين رو شكل حديث را عوض مىكند و با تعبير «در قرائت اهل بيت چنين آمده» آن را آورده است و حال آن كه در تفسير قمى مىگويد: «اسقطوا آل محمد من الكتاب؛ آل محمد را از قرآن برانداختند ...» و باز طبرسى دربارهى اين آيه يا أَيُّهَا النَّبِيُّ جاهِدِ الْكُفَّارَ وَ الْمُنافِقِينَ (1)مىگويد: و در قرائت اهل بيت چنين آمده: «جاهد الكفّار بالمنافقين؛ با منافقان بر عليه كفار جهاد كن.» اين نيز اسطورهاى ساختگى است تا با ديدگاه رافضه دربارهى نفاق صحابه سازگار افتد و جهاد را بر دوش منافقان قرار دهد .... اين نادانى رسوا نسبت به اسلام و تاريخ مسلمين و تفسير قرآن به زندقه و الحاد نامبردار است. (2)
آنان به استناد به اين احاديث از تزوير، حيله، خدعه و تقيهى بزرگان شيعه ياد مىكنند؛ در حالى كه همين احاديث در كتابهاى خود اهل سنت، از جمله: تفسير شواهد التنزيل حسكانى (3)و تفسير الكشف و البيان ثعلبى (4)هست و لابد آنان را نيز بايد با همين
1) 1. سورهى توبه 9، آيهى 73.
2) 2. ناصر قفارى، همان، ص 296- 297.
3) 3. عبيد اللّه حسكانى، شواهد التنزيل لقواعد التفضيل، تحقيق محمد باقر محمودى، ج 1، ص 152.
4) 4. ثعلبى، الكشف و البيان، مخطوط، ص 75 از جزء اول، از تفسير ثعلبى، يحيى بن الحسن معروف به ابن بطريق اسدى، در كتاب خصاص الوحى المبين، تحقيق شيخ محمد باقر محمودى، ص 54، نقل كرده است.
اوصاف ياد كرد. افزون بر آن، اگر رواياتى كه دربارهى قرائت اهل بيت از آيهى 31 آل عمران رسيده، در حكم شرح و تفسير تعبير «آل ابراهيم» باشد، قابل پذيرش است.
همانگونه كه شيخ الطايفة و علامه طبرسى از آن با تعبير «در قرائت اهل بيت چنين است» ياد كرده، بر آن استدلال كردهاند (1)پيش از اين هم مشخص شد، كه گاهى مراد از تعبير «قرائت» در صدر اول اسلام، تلفظ آيات همراه با شرح و تفسير آنها بوده است (- بخش اول، پرسش 14) چون روشن است برگزيدن خداوند افرادى را از ميان آل ابراهيم، تنها در صلاحيت اهل بيت است. تنها اهل بيت از عترت طاهره، معصوم و لايق گزينشاند و اين شرح و تفسير در منابع و مدارك فريقين به وفور يافت مىشود (2)و إلّا اگر تعبير «آل محمد» جزو متن آيهى قرآن باشد به دليل اضطراب در متن احاديثى كه از آن خبر مىدهند (3)، ساقط خواهند بود؛ چون هرگز نمىتوان وحى قرآن را با چنين احاديثى به اثبات رساند و در پى آن از تحريف قرآن و تقيه در آن دم زد.
دربارهى قرائت «جاهد الكفار بالمنافقين» نيز بر خلاف پندار قفارى و اتهامات وى و بر طبق شواهد و مدارك از آيات و احاديث، منافقان در كنار مسلمين در جبههى آنان حضور داشتهاند؛ همان گونه كه قرآن دربارهى جنگ احزاب (4)از آن ياد مىكند و مفسران نيز در تفسير اين آيات به آن تصريح دارند (5)و يا در جنگ تبوك كه طبق احاديث صحيح در منابع اهل سنت، منافقان در سپاه مسلمين حضور داشتهاند، محمد بن اسماعيل بخارى در صحيح خود نيز آن را آورده و ابن تيميه هم بر آن مهر صحت زده است. ابن تيميه مىگويد:
بر طبق حديث صحيح بخارى، حذيفه بن يمان اسرارى را مىدانست كه ديگران از آن بىخبر بودند ... بخارى روايت كرده كه جمعى از منافقان پس از بازگشت از
1) 1. ر. ك: ابو جعفر طوسى، التبيان، ج 1، ص 441، حسن بن فضل طبرسى، مجمع البيان، ج 1، ص 735.
2) 2. به طور نمونه، ر. ك: جلال الدين سيوطى، الدر المنثور، ج 2، ص 179- 180؛ صدوق، عيون اخبار الرضا، ج 1، باب 45، ص 448، و صدوق، الامالى، ص 221- 222.
3) 3. ر. ك: على بن ابراهيم قمى، تفسير القمى [المنسوب الى القمى ، ج 1، ص 100، و محمد بن مسعود العياشى، كتاب التفسير تفسير العياشى، ج 1، ص 30، رقم 674 و 675.
4) 4. ر. ك: سورى احزاب 33، آيات 10- 12.
5) 5. ر. ك: جلال الدين سيوطى، الدر المنثور، ج 6، ص 577.
تبوك در شبانگاه، تصميم بر باز كردن بند شتر پيامبر صلّى اللّه عليه و اله گرفتند تا حضرت از شتر بيفتند و از دنيا بروند، ليكن خداوند از طريق وحى، حضرت را آگاه نمود و پيامبر نيز اين منافقان را با نام حذيفه كه نزديك ايشان بود، معرفى كرد. (1)
بنابراين، بر خلاف پندار دكتر قفارى و ديگران، قرائت «جاهد الكفار بالمنافقين» اسطورهاى كه رافضه ساخته باشند و يا از زندقه و الحاد حكايت كند و در نهايت «تقيه» را نتيجه دهد، نيست.
دو: دومين بهانه براى كوبيدن طبل تقيه، تشبث به ديدگاه دو تن از محدثان شيعى دربارهى ديدگاه أساطين از قدماى شيعه (يعنى شيخ صدوق، سيد مرتضى، شيخ طوسى و شيخ طبرسى رحمهم اللّه) دربارهى سلامت قرآن از تحريف است. سخن اين دو تن بهانهاى براى سلفيان شده تا از آن براى اثبات نيت سوء خود استفاده كنند، بدون آن كه به رسوايى زاييده از آن در حق خودشان پىبرند. محدث جزائرى مىگويد:
تصريح سيد مرتضى و شيخ صدوق و شيخ طوسى دربارهى سلامت قرآن از تحريف ... به خاطر مصالحى بوده كه از جملهى آنها بستن طعن بر آنان دربارهى قرآن است، چون ممكن بود به آنان گفته شود با قول به تحريف چگونه به قواعد و احكام اين قرآن عمل مىكنيد. (2)
محدث نورى نيز در اين زمينه مىنويسد:
كسى كه در تفسير تبيان شيخ طوسى درنگ كند، خواهد ديد شيوهى شيخ در اين تفسير بر مبناى سازش و مماشات با مخالفان است؛ از اين رو در تفسير آيات تنها به نقل كلام حسن و قتاده و ضحاك و سدى ... اكتفا مىكند؛ بنابراين احتمال دارد ديدگاه شيخ طوسى در مقدمهى اين تفسير، بر نفى تحريف قرآن، به خاطر
همين تساهل و سازش باشد. (1)
غير از اين دو محدث و اين دو عبارت، هيچ كس ديگر از متقدمان و متأخران شيعه گرايش به تقيه را در قول به عدم تحريف نگفته است و بهانهى اين افراد نيز غير از اين دو عبارت چيز ديگرى نيست؛ ليكن اين تير هرگز به هدف نمىنشيند؛ چون:
اولا، اگر بزرگان شيعه دربارهى عدم تحريف قرآن تقيه كنند، نبايد محدث نورى در اين مسير خود را تنها ببيند و اعتراف كند كه گرايش به تحريف تنهاست. (2)
ثانيا، خود محدث جزائرى و نيز محدث نورى اقرار دارند كه قول آنان دربارهى اساطين مذكور از شيعه تنها در حد احتمال است و جزم و يقينى به تقيهى آنان در اينباره ندارند. (3)
ثالثا، اگر اساطين شيعه به خاطر جلوگيرى از طعن بر شيعه به سلامت قرآن گواهى مىدهند، اين طعن، پيش از هر كس ديگرى، متوجه خود اهل سنت است. اين فضل بن شاذان (م. 260. ق) است كه پيش از شيخ صدوق (م. 386. ق) و سيد مرتضى علم الهدى (م. 436. ق) و شيخ طوسى (م. 460. ق) بوده و با بيان بخشى از احاديث تحريفنما در كتب اهل سنت بر آنان طعن زده و به شدت خرده گرفته است؛ (4)و نيز اين ابن شنبوذ (م. 328. ق) از بزرگان اهل سنت است كه پيش از آنان مىزيسته و قايل به تحريف قرآن بوده است (- بخش اول، شمارهى 44)؛ بنابراين با وجود اين تعريضها و اين افراد، جايى براى طعن در كتابهاى شيعه و شيعيان نيست.
رابعا، محدث نورى تنها در ميان اين بزرگان دربارهى شيخ طوسى اين احتمال را داده آن هم با استناد به شيوهى شيخ در تفسير تبيان، كه در واقع، اين احتمال لغزشى از اوست؛ چون شيوهى شيخ در تفسير ربطى به ديدگاه ايشان در مقدمهى تفسير دربارهى سلامت قرآن از تحريف كه با دليل بيان كرده ندارد. (5)افزون بر آن، شيخ الطائفه در
كتابهاى ديگر خود، مانند عدة الاصول نيز كه از قوىتر بودن دلالت قرآن نسبت به سنت براى جواز نسخ سنت با قرآن سخن گفته (1)و در علاج بسيارى از احاديث متعارض در كتاب الاستبصار نيز به قرآن استناد كرده است، چگونه امكان دارد دربارهى سلامت قرآن از تحريف تقيه كرده باشد؟
بهانهى ديگر در اثبات گرايش شيعه به تقيه در تحريفناپذيرى قرآن، مقايسهى دوران حكومت صفوى با دورههاى پيش از آن است. دكتر قفارى در اينباره گويد:
در سايهى حكومت صفوى، اسطورهى تحريف رونق گرفت و رواياتى در اين باب، بيش از آن مقدارى كه در قرن سوم بود، پديد آمد ...؛ به گونهاى كه شيوخ دولت صفوى، مانند مجلسى در بحار، بحرانى در برهان و نعمة اللّه جزايرى در الأنوار النعمانية و ديگران در سايهى حكومت صفوى كه تقيه تا حدى برداشته شده بود، به نشر و گسترش اين اخبار همت گماردند .... (2)
حكومت صفوى از سال 906 شروع شد و تا سال 1134 ادامه يافت. در اين عصر دانشمندان زيادى زندگى مىكردند و جملگى آنان سلامت قرآن از تحريف را باور داشتند؛ از جمله: قاضى القضاة على بن عبد العالى (3)معروف به محقق كركى، (م. 940 ه. ق)، محمد بن ابراهيم صدر الدين شيرازى (4)معروف به ملاصدرا، (م. 950 ه. ق)، ملا فتح اللّه كاشانى (5)(م. 988 ه. ق)، محقق شيخ احمد اردبيلى (6)(م. 993 ه. ق)، محمد بن على النقى الشيبانى (7)(م. قبل از 994 ه. ق)، شيخ ابو فيض
1) 1. ابو جعفر طوسى، العدّة فى الاصول، تحقيق محمد رضا انصارى، ج 2، ص 552.
2) 2. ناصر قفارى، اصول مذهب الشيعه، ص 233.
3) 3. به نقل از: محمد بلاغى نجفى، آلاء الرحمن فى تفسير القرآن، ص 26.
4) 4. ر. ك: محمد بن ابراهيم صدر الدين شيرازى ملا صدرا، تفسير القرآن الكريم، تصحيح محمد خواجوى، ج 5، ص 19.
5) 5. ر. ك: ملا فتح اللّه كاشانى، منهج الصادقين، ج 5، ص 154.
6) 6. ر. ك: احمد اردبيلى، مجمع الفوائد و البرهان فى شرح ارشاد الاذهان، تصحيح مجتبى عراقى، ج 2، ص 218.
7) 7. ر. ك: محمد بن على الشيبانى، مختصر نهج البيان فى تفسير القرآن، تحقيق حسين درگاهى، ص 262.
ناكورى (1)(م. 1004 ه. ق)، سيد نور اللّه تسترى (2)(م. 1019 ه. ق)، شيخ الاسلام محمد بن حسين (3)(معروف به شيخ بهائى م. 1030 ه. ق)، شيخ محمد بن حسن حر عاملى (4)(م.
1104 ه. ق)، نور الدين محمد بن مرتضى كاشانى (5)(م. 1115 ه. ق). اگر بنا به ادعاى دكتر قفارى، تقيه در عصر صفوى برداشته شد، چطور اين افراد به صيانت قرآن از تحريف تصريح دارند؟ آنان در سايهى حكومت صفوى مىتوانستند پردهى تقيه را كنار زنند و آنچه در دلشان بوده اظهار دارند.
دانشمندان اماميه در زمان صفويه مجالى يافتند تا روايات شيعه را از كتابهاى متفرقه جمعآورى كنند و به همين دليل تدوين كتب حديثى و تفسيرى بالمأثور و شرح آنها در اين عصر رونق گرفت؛ بنابراين، طبيعى است حجم اخبار در اين كتابها به مراتب از كتابهاى ديگر بيشتر شود؛ به طور نمونه بحار الأنوار مشتمل بر حدود چهار صد كتاب از كتابهاى شيعه و هشتاد و پنج كتاب از كتابهاى اهل سنت است؛ مانند كتاب كنز العمال في سنن الاقوال و الافعال از متقى هندى (م. 975 ه. ق) كه مجموعهاى از كتابهاى اهل سنت در آن گرد آمده و روايات هر باب از آن به مراتب از بابهاى كتابهاى متفرق بيشتر است. همين نكته در تفاسير بالمأثور هم هست. همّت مؤلفان آنها در گردآورى اخبار پراكنده از كتابهاى گوناگون در موضوع تفسير است؛ مانند كتاب البرهان فى تفسير القرآن از سيد هاشم بحرانى (م. 1107 ه. ق) از اماميه و كتاب الدر المنثور فى التفسير بالمأثور از جلال الدين سيوطى (م. 911 ه. ق) از اهل سنت؛ پس مجالى براى اتهام دكتر قفارى به شيعه دربارهى كتابهاى حديثى، مانند بحار الانوار و يا تفسيرى بالمأثور، مانند البرهان نيست. به هر حال، همان گونه كه گفتيم، اين افراد از حد و حدود تقيه بىخبرند و تنها براى رسيدن به اهداف نارواى خود بر طبل تقيه مىكوبند.
1) 1. ر. ك: ابو فيض ناكورى، سواطع الالهام، تحقيق آية اللّه زاده شيرازى، ج 3، ص 214.
2) 2. به نقل از: محمد بلاغى نجفى، آلاء الرحمن، ج 1، ص 25.
3) 3. محمد الحارثى شيخ بهائى، العروة الوثقى فى تفسير سورة الحمد، ص 16.
4) 4. ر. ك: محمد بن حسن الحر العاملى، رسالة تواتر القرآن و عدم نقصه و تحريفه، مخطوط، فهرست نسخههاى خطى كتابخانه مركزى و اسناد دانشگاه تهران، ج 16، ص 153.
5) 5. محمد بن مرتضى كاشانى، تفسير المعين، تصحيح على اكبر غفارى، ج 2، ص 650.
منابع
قرآن.
نهج البلاغه.
آشتيانى، محمد حسن؛ بحر الفوائد فى شرح الفرائد، قم، مكتبة آيت الله المرعشى النجفى، 1404 ق.
آلوسى، محمد؛ روح المعانى فى تفسير القرآن العظيم و السبع المثانى، تصحيح محمد حسين العرب، بيروت، دار الفكر العربى، 1417 ق.
ابن اسحاق، محمد؛ كتاب الفهرست، قاهره، استقامة.
ابن اشته، فضائل القرآن، بيروت، دار الفكر العربى، 1408 ق.
ابن اشعث، سليمان؛ كتاب المصاحف، تصحيح آرتور جفرى، مصر، 1936 م.
ابن الجزرى، محمد بن محمد؛ النشر فى قرائات العشر، تصحيح على محمد الصّباع، تهران، كتابفروشى جفرى.
ابن المغازلى، على بن محمد الشافعى؛ مناقب الامام على بن ابيطالب، تحقيق محمد باقر البهبودى، بيروت، دار الاضواء، 1402 ق.
ابن انس، مالك؛ الموطأ، تصحيح و تعليق محمد فؤاد عبد الباقى، ط، بيروت.
ابن تيميه، احمد بن عبد الحليم؛ التفسير الكبير، تحقيق عبد الرحمن عميره، ط. بيروت، 1408.
ابن جرير، محمد، تاريخ الامم و الملوك، تحقيق محمد ابو الفضل ابراهيم، ط. بيروت.
ابن جزى الكلبى؛ التسهيل فى علوم التنزيل، بيروت، دار الكتاب العربى، 1393.
ابن حجاج، مسلم؛ صحيح مسلم، تحقيق محمد فؤاد عبد الباقى، ط. بيروت.
ابن حجر، احمد؛ لسان الميزان، با اشراف عبد الرحمان المرعشلى، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1415 ق.
ابن حزم اندلسى، على بن احمد؛ المحلى، تحقيق لجنة احياء التراث العربى، ط.
بيروت.
ابن حنبل، احمد؛ مسند، بيروت، دار صادر و مكتبة اسلامى.
ابن سعد، محمد؛ الطبقات الكبرى، بيروت، 1401 ق.
ابن سلام، قاسم؛ فضائل القرآن، تحقيق و تعليق وهبى سليمان خارجى، بيروت، 1411 ق.
ابن سلامة، حمد بن محمد؛ مشكل الاثار، تصحيح محمد عبد السلام شاهين، ط.
بيروت.
ابن شاذان، فضل؛ الايضاح، تحقيق ارموى، تهران، منشورات جامعه.
ابن شبّه، عمر؛ تاريخ مدينة المنورة، تحقيق فهيم محمد الندوة، ط. قم، 1410 ق.
ابن شهر آشوب محمد بن على؛ متشابه القرآن و مختلفه، قم، انتشارات بيدار، 1328 ش.
24.-؛ مثالب النواصب، مخطوط، نسخهى لكنهو و نسخهى مدرسهى سپهسالار تهران.
25.-، مناقب آل ابى طالب، تحقيق يوسف البقاعى، 1412 ق.
26.-؛ معالم العلماء، ط. نجف، 1380 ق.
ابن ضريس، محمد بن ايوب؛ فضائل القرآن، تحقيق عروة بدير، دمشق، 1408 ق.
ابن طاووس، على؛ سعد السعود، قم، المنشورات الرضى، 1363 ش.
ابن عبد البر، يوسف؛ الاستيعاب فى معرفة الاصحاب، تحقيق على محمد البجاوى، ط.
مصر.
30.-؛ جامع بيان العلم و فضله، بيروت، دار الكتب العلميه.
ابن فارس، احمد؛ معجم مقاييس اللغة، تحقيق عبد السلام محمد هارون، مكتبة الاعلام الاسلامى، 1404 ق.
ابن قتيبه، ابو محمد عبد الله بن مسلم؛ تأويل مختلف الحديث، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1405 ق.
34.-، تأويل مشكل القرآن، ط. الثالثة، بيروت، 1401 ق.
ابن كثير، الدمشقى؛ تفسير القرآن العظيم، ط. بيروت، 1402 ق.
ابو جعفر النحاس، محمد بن احمد؛ كتاب الناسخ و المنسوخ، ط 1409 ق.
ابوريه، محمود؛ اضواء على السنة المحمديه، قم، انتشارات انصاريان، 1416 ق.
ابو زهره، محمد؛ الحديث و المحدثون، ط. بيروت.
39.-؛ المعجزة الكبرى القرآن، بيروت، دار الفكر العربى، بىتا.
41.-؛ معجم مفردات الفاظ القرآن.
اردبيلى، احمد؛ مجمع الفوائد و البرهان فى شرح ارشاد الاذهان، قم، منشورات جامعة المدرسين، 1402 ق.
اسفنديار، كيخسرو؛ دبستان مذاهب، به اهتمام، رحيم رضازاده ملك، تهران، كتابخانهى طهورى، 1362 ش.
اشعرى، ابو الحسن؛ مقالات الاسلاميين، تحقيق محمد محى الدين عبد الحميد، بيروت، المكتبه العصرية.
افندى، ميرزا عبد الله؛ رياض العلماء و حياض الفضلاء، تحقيق سيد احمد حسينى، قم، مطبعة خيام، 1401 ق.
الإربلى، على بن عيسى؛ كشف الغمة فى معرفة الائمة، تعليق سيد هاشم رسولى، ط.
تبريز.
الاصبهانى، ابو نعيم احمد بن عبد الله؛ حيلة الاولياء و طبقات الاصفياء ط. خامسه، بيروت، 1407 ق.
الثعلبى، احمد بن محمد؛ الكشف و البيان فى تفسير القرآن، مخطوط، قم، مكتبة آية الله
المرعشى النجفى.
الخفاجى، احمد؛ نسيم الرياض فى شرح الشفا للقاضى عياض، ط. بيروت.
الخمينى الموسوى، روح الله؛ انوار الهداية، قم، مؤسسهى نشر و تنظيم آثار امام خمينى.
51.-، تهذيب الاصول، تقرير شيخ جعفر سبحانى، قم، 1380 ق.
الرسى، قاسم بن ابراهيم؛ مجموع كتب و رسائل، تحقيق عبد الكريم احمد جدبان، دار الحكمه اليمانية، 1412 ق.
الرضى، سيد شريف؛ حقائق التأويل فى متشابه التنزيل، شرح محمد رضا كاشف الغطاء، قم، دار الكتب الاسلاميه.
الشيبانى، ابو عبد الله، المسند، ط. بيروت، 1412 ق.
الصنعانى، ابن همام؛ المصنف، تحقيق حبيب الرحمن الاعظمى، ط. الثانيه، 1403 ق.
القفارى، ناصر بن عبد الله؛ اصول مذهب الشيعة الامامية الاثنى عشرية، بىجا، 1415 ق.
القندوزى الحنفى، سليمان بن ابراهيم؛ ينابيع المودة، چ استانبول و نجف.
الكلينى، محمد بن يعقوب؛ الروضة من الكافى، ط. الثالثة، تهران، دار الكتب الاسلاميه، 1348 ق.
59.-؛ الكافى، تهران، دار الكتب الاسلاميه، 1363 ش.
المتقى الهندى، علاء الدين على؛ كنز العمال فى سنن الاقوال و الافعال، بيروت، مؤسسه الرسالة، 1405 ق.
النجاشى، احمد بن على؛ رجال النجاشى، تحقيق محمد جواد النائينى، ط. بيروت، 1408 ق.
الهيثمى، ابو بكر؛ مجمع الزوائد و منبع الفوائد، بتحرير العراقى و ابن حجر، ط. الثالثة، 1402 ق.
الهى ظهير، احسان؛ السنة و الشيعه، قاهره، مكتبة السلفية.
امين، سيد محسن؛ اعيان الشيعه، تحقيق حسن الامين، بيروت، دار التعاريف، 1402 ق.
امينى، عبد الحسين؛ الغدير فى الكتاب و السنة و الادب، تهران، 1366 ش.
اندلسى، ابن عطيه؛ المحرر الوجيز فى تفسير كتاب العزيز، تحقيق عبد السلام عبد الشافى،
ط. بيروت، 1413 ق.
اندلسى، ابو حيان؛ بحر المحيط فى التفسير، بيروت، دار الفكر العربى، 1415 ق.
انصارى، شيخ مرتضى؛ فرائد الاصول، تحقيق عبد الله نورانى، قم، موسسة النشر الاسلامى.
انيس، ابراهيم و عبد الحليم منتصر؛ المعجم الوسيط، مكتب نشر الثقافة الاسلاميه، 1412 ق.
باقلانى، ابو بكر؛ نكت الانتصار.
بخارى، محمد بن اسماعيل؛ صحيح بخارى، بيروت، دار احياء التراث.
بلاذرى، احمد بن يحيى؛ انساب الاشراف، تحقيق شيخ محمد باقر محمودى، قم، 1419 ق.
بلاغى، محمد جواد؛ آلاء الرحمن فى تفسير القرآن، چ سوم، قم، مكتبه الوجدانى.
بياضى، زين العابدين؛ الصراط المستقيم الى مستحقى التقديم، تصحيح محمد باقر بهبودى، المكتبة المرتضويه.
بيهقى، احمد بن حسين؛ دلائل النبوة ومعرفة احوال الشريعة، تخريج عبد العطى قلعجى، بيروت، دار الاضواء، 1405 ق.
تبريزى، موسى؛ اوثق الوسائل بشرح الرسائل، انتشارات كتبى.
ترمذى، حكيم؛ نوادر الاصول.
ترمذى، محمد بن عيسى بن سورة؛ الجامع الصحيح، تحقيق احمد محمد شاكر، ط.
بيروت.
جار الله، موسى؛ الوشيعة فى نقد عقائد الشيعه، مطبعة الگيلانى، بىجا، بىتا.
جزايرى، نعمة الله؛ الانوار النعمانيه، شركت چاپ تبريز.
جفرى، آرتور؛ مقدمتان فى علوم القرآن، ط. القاهره، 1954 م.
جلى، احمد محمد؛ دراسة من الفرق فى تاريخ الاسلام، قاهره، مكتبة السلفيه، 1418 ق.
جوادى آملى، عبد اللّه، قرآن در قرآن، قم، مركز نشر اسراء؛ 1381 ش.
جيلانى، عبد القادر؛ الغنية، بيروت، دار الكتب العلميه، ط. الاولى، 1407 ق.
حاج سيد جوادى، سيد كمال؛ فهرست وارهى ايرادات و شبهات عليه شيعيان در هند و
پاكستان، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، 1375 ش.
87.-؛ معرفة علوم الحديث، تصحيح سيد المعظم حسين، المدينة المنورة، 1397 ق.
حامد، مير حسين؛ عبقات الانوار.
حر عاملى، محمد بن حسن؛ وسائل الشيعه الى تحصيل مسائل الشريعة، قم، موسسهى آل البيت، 1412 ق.
حسكانى، عبيد الله؛ شواهد التنزيل لقواعد التفضيل، تحقيق محمد باقر محمودى، قم، 1411 ق.
حسن بن زين الدين؛ معالم الدين و ملاذ المجتهدين.
حسنى، محمد بن ابو الفضل؛ تفسير البلابل و القلاقل، چ سوم، 1981 م.
حسينى ميلانى، سيد على؛ اشارات الاصول.
94.-؛ التحقيق فى نفى التحريف عن القرآن الشريف، انتشارات شريف رضى، 1417 ق.
حكيمى، محمد رضا؛ الحياة، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1361 ش.
حلى، احمد بن محمد، عدة الداعى و نجاح الساعى، قم، مؤسسة المعارف الاسلاميه، 1420 ق.
حلى، حسن بن يوسف بن مطهر؛ اجوبة المسائل المهنائية، قم، موسسة آل البيت، 1410 ق.
98.-؛ المسائل المهنائية، قم، موسسهى نشر الاسلامى.
99.-؛ تذكرة الفقهاء، قم، موسسهى آل البيت.
حلى، محمد ادريس؛ المنتخب من تفسير القرآن و النكت المستخرجة من كتاب التبيان، تحقيق رجالى، 1409 ق.
حمصى، محمود؛ المنقذ من التقليد، قم، موسسهى نشر اسلامى، 1412 ق.
خاتون آبادى، سيد محمد حسين؛ رساله بيان عدد تأليفات علامه مجلسى، تحقيق سيد
مهدى رجايى، قم، كتابخانهى آيت الله مرعشى النجفى، 1412 ق.
خراسانى، محمد كاظم (آخوند خراسانى)؛ كفاية الاصول، انتشارات علميه اسلاميه.
خزاعى، حسين بن على (ابو الفتوح رازى)؛ روض الجنان و روح الجنان، بنياد پژوهشهاى اسلامى، 1367 ش.
خطيب، احمد بن على؛ تاريخ بغداد و مدينة السلام، انتشارات مكتبة الكفيه.
خطيب، محب الدين؛ الخطوط العريضة، عمان، المكتبة المكيه، 220 ق.
خوئى، سيد ابو القاسم؛ معجم رجال الحديث، ط. الثالثه، 1398 ق.
108.-؛ البيان فى تفسير القرآن، تهران، نشر مروى، 1364 ش.
خوئى، ميرزا حبيب الله؛ منهاج البراعة فى شرح نهج البلاغة، تصحيح سيد ابراهيم ميانجى، قم، دار الهجرة.
خوارزمى، محمد بن احمد؛ المناقب، تحقيق محمد مالك محمودى، 1411 ق.
دارمى، عبد الله؛ سنن دارمى، دار احياء السنة النبويه.
دهلوى، شاه عبد العزيز؛ تحفة اثنى عشرية، تهذيب سيد محمود شكرى آلوسى، تحقيق محب الدين خطيب، قاهره، المكتبة السلفيه، بىتا.
ذهبى، شمس الدين؛ تذكرة الحفاظ، بيروت، دار احياء التراث العربى.
رازى، عبد الرحمن؛ الجرح و التعديل، ط 1372 ق.
راضى، حسين، الهوامش التحقيقية لكتاب المراجعات، عبد الحسين شرف الدين، المجمع العالمى لاهل البيت، 1416 ق.
راوندى، قطب الدين؛ الخرائج و الجرائح، تحقيق مؤسسة الامام المهدى، قم، 1409 ق.
رشيد رضا، محمد؛ المنار فى تفسير القرآن، مصر، بىتا.
زرقانى، محمد بن عبد العظيم؛ مناهل العرفان، ط. مصر.
زركشى، بدر الدين؛ البرهان فى علوم القرآن، تحقيق محمد ابو الفضل ابراهيم، بيروت، دار المعرفة، ط. الثانية.
زمخشرى، جار الله؛ الكشاف فى حقائق غوامض التنزيل و عيون الاقاويل فى وجوه التأويل، قم، نشر ادب حوزه.
زيد، مصطفى؛ النسخ فى القرآن الكريم، دراسة تشريعية تاريخية نقديه، بيروت،
دار الفكر العربى.
سالوس، احمد؛ مع الشيعة الاثنى عشرية فى الاصول و الفروع، قطر، دار الثقافة، 1417 ق.
سبحانى، جعفر؛ كليات فى علم الرجال، ط. بيروت، 1410 ق.
سليم ابن قيس؛ كتاب سليم (اسرار آل محمد)، تحقيق محمد باقر انصارى زنجانى، قم، 1415 ق.
سيورى، مقداد؛ كنز العمال فى فقه القرآن، تصحيح محمد باقر شريف زاده، تهران، 1343 ق.
سيوطى، جلال الدين؛ الاتقان فى علوم القرآن، دار الندوة.
127.-؛ الدر المنثور فى تفسير المأثور، بيروت، 1403 ق.
128.-؛ تدريب الراوى فى شرح تقريب النواوى، ط. بيروت.
129.-؛ جمع الجوامع، مخطوط.
شبّر، سيد عبد الله؛ تفسير القرآن الكريم، چ اسوه 1414 ق.
شبرونى، عبدالله؛ الوافيه عن الاصول، قم، مكتبة آية الله مرعشى النجفى.
شربينى، خطيب؛ السراج المنير.
شرف الدين، عبد الحسين؛ اجوبة المسائل جار الله، نجف، نعمان، 1386 ق.
134.-؛ الفصول المهمة فى تأليف الامة، ط. نجف، 1375 ق.
شعرانى، عبد الوهاب، بن احمد؛ الكبريت الاحمر، هامش اليواقيت و الجواهر.
شعرانى، ميرزا ابو الحسن؛ مقدمهى الوافى، قم، مكتبة آية الله المرعشى النجفى.
شمس الحق، محمد و ابن قيّم الجوزيه؛ عون المعبود فى شرح سنن ابى داود، بيروت، دار الكتب العلميه، 1405 ق.
شوشترى، قاضى نور الله؛ مصائب النواصب، تهران، مكتبة الاسلاميه.
شهرستانى، سيد عبد الرضا؛ المعارف الجليّة فى تبويب اجوبة المسائل الدينية، ط. نجف.
شهرستانى، محمد ابن عبد الكريم؛ مفاتيح الاسرار و مصابيح الانوار، تحقيق محمد على آذرشب، 1376 ش.
شيبانى، محمد بن حسن؛ نهج البيان عن كشف معانى القرآن، تحقيق درگاهى، قم، نشر الهادى، 1419 ق.
شيبانى، محمد بن على نقى؛ مختصر نهج البيان عن كشف معانى القرآن، تحقيق درگاهى، دار الاسوة، 1376 ش.
شيخ بهايى، محمد بن حسن حارثى؛ رسالة عروة الوثقى (تفسير سوره حمد)، بىتا، بىجا.
شيخ مفيد، محمد بن محمد بن نعمان؛ الارشاد فى معرفة حجج العباد، قم، المؤتمر العالمى لالفية الشيخ المفيد، 1413 ق.
145.-؛ المسائل السروية، تحقيق صائب عبد الحميد، قم، المؤتمر العالمى لألفية الشيخ المفيد، 1413 ق.
146.-؛ اوائل المقالات و مذاهب المختارات، تعليق زنجانى، تبريز، 1371 ش.
147.-؛ تصحيح الاعتقادات، تحقيق حسين درگاهى، قم، المؤتمر العالمى ألفية الشيخ المفيد، 1413 ق.
شيرازى، صدر الدين؛ تفسير القرآن الكريم، تصحيح محمد خواجوى، قم، انتشارات بيدار، 1361 ق.
شيرازى، محمد بن ابراهيم؛ شرح اصول كافى، تهران، مكتبة محمودى، 1391 ق.
صبحى، صالح؛ مباحث فى علوم القرآن، ط. الرابع، بيروت.
صدوق، ابو جعفر؛ عيون اخبار الرضا (ع)، تحقيق موسسة الامام الخمينى، 1413 ق.
152.-؛ من لا يحضره الفقيه، تعليق حسن موسوى خرسان، ط. 1390 ق.
153.-؛ الاعتقادات، تصحيح عصام عبد السيد، ط. 1413 ق.
154.-؛ التوحيد، تصحيح سيد هاشم طهرانى، قم، منشورات جامعة المدرسين، 1369 ش.
155.-؛ الخصال، تصحيح على اكبر الغفارى، ط. 1403 ق.
صفار، محمد بن حسن؛ بصائر الدرجات فى فضائل آل محمد، تصحيح محسن كوچه باغى، قم، 1404 ق.
طباطبايى، محمد حسين؛ الميزان فى تفسير القرآن، بيروت، موسسه الاعلمى للمطبوعات، 1391 ق.
طباطبايى، محمد؛ مفاتيح الاصول، قم، مؤسسهى آل البيت.
طبرانى، المعجم الكبير، تحقيق حمدى عبد المجيد السلفى، ط. 1406 ق.
طبرسى، احمد بن على؛ الاحتجاج على اهل اللجاج، تحقيق بهادرى، قم، 1413 ق.
طبرسى، فضل بن الحسن؛ جوامع الجامع فى تفسير القرآن الكريم، تهران، مكتبة الكعبه، 1362 ش.
162.-؛ مجمع البيان فى علوم القرآن، بيروت، دار المعرفة، 1406 ق.
163.-؛ مجمع البيان لعلوم القرآن، تحقيق محلاتى و طباطبايى، بيروت، دار المعرفة، 1406 ق.
مصر، 1963 م.
165.-؛ جامع البيان فى تأويل آى القرآن، ط. بيروت، 1408 ق.
167.-؛ العدة فى الاصول، تحقيق محمد رضا انصارى، قم، 1376 ش.
168.-؛ الفهرست، ط. بيروت، 1403 ق.
170.-؛ الامالى، قم، موسسة البعثة، 1414 ق.
171.-؛ البيان فى تفسير القرآن، ط. بيروت.
172.-؛ تهذيب الاحكام فى شرح المقنعة، تحقيق حسن موسوى الخراسانى، قم، 1364 ش.
طهرانى، آغا بزرگ؛ الذريعة الى تصانيف الشيعة، تهران، دانشگاه تهران، 1342 ش.
طيفور، ابن ابى طاهر؛ بلاغات النساء، قم، انتشارات شريف الرضى.
ظاهرى، على ابن حزم؛ الفصل فى الملل و الاهواء و نحل، تحقيق محمد ابراهيم نصر، بيروت، دار الجيل، 1405 ق.
عاملى بياضى، زين الدين؛ الصراط المستقيم الى مستحقى التقديم، تصحيح محمد باقر
بهبودى، مكتبه الرضويه.
عاملى، محمد امين؛ نقض الوشيعة او الشيعة بين الحقائق و الاوهام، ط. بيروت، 1403 ق.
عبد اللطيف، محمد؛ الفرقان، قاهره، مطبعة دار الكتب المصريه، 1367 ق.
عبد الوهاب، محمد؛ رسالة فى الردّ على الرافضة، تحقيق ناصر بن سعد الرشيد، مكة المكرمة، مركز البحث العلمى و احياء التراث، 1400 ق.
عسقلانى، ابن حجر؛ فتح البارى، به شرح صحيح بخارى، ط. بيروت، بىتا.
181.-؛ لسان الميزان، تحقيق به اشراف محمد بن عبد الرحمن مرعشى، ط.
بيروت، 1415 ق.
عسكرى، سيد مرتضى؛ القرآن الكريم و روايات المدرستين، قم، 1415 ق.
علم الهدى (شريف مرتضى)، على بن حسين؛ الذخيرة فى علم الكلام، تحقيق سيد احمد حسينى، قم، موسسهى نشر اسلامى، 1411 ق.
184.-؛ الذريعة الى اصول الشريعة، تصحيح ابو القاسم گرجى، تهران، جامعة طهران، 1364 ش.
185.-؛ رسائل الشريف المرتضى، اعداد سيد مهدى رجايى، قم، نشر دار الفكر الكريم، 1405 ق.
عياشى، محمد بن مسعود؛ كتاب التفسير (تفسير العياشى)، تصحيح رسولى محلاتى، ط. طهران.
عينى، محمود بن احمد؛ عمدة القارى شرح صحيح بخارى، ط. بيروت، 1405 ق.
غياث الدين، حبيب السير، ط. بيروت، 1192 ق.
فخر رازى، تفسير الكبير، (مفاتيح الغيب) ط. بيروت، 1415 ق.
فرات، ابن ابراهيم؛ تفسير فرات الكوفى، تحقيق محمد الكاظمى، قم، مجمع احياء الثقافة الاسلاميه، ط. اولى.
فوزى، رفعت؛ توثيق السنة فى القرن الثانى الهجرى، ط. بيروت.
فيروز آبادى، سيد مرتضى؛ فضائل الخمسة من الصحاح الستة و غيرها من الكتب المعتبرة عند اهل السنة و الجماعة، ط. بيروت، 1402 ق.
193.-؛ الاصفى فى تفسير القرآن، تحقيق محمد حسين درايتى، مركز النشر التابع
لمكتب الاعلام الاسلامى، 1376 ش.
195.-؛ تفسير الصافى، نشر دار المرتضى.
قاضى عياض؛ الشفا بتعريف حقوق المصطفى، تحقيق محمد على البجاوى، ط. بيروت.
قرطبى، محمد بن احمد؛ الجامع الاحكام القرآن، قاهره، دار الكتب العربى، 1387 ق.
قفازى، ناصر؛ مسألة التقريب بين اهل السنة و الشيعة، رياض، دار طيبه، ط الرابعة، 1416 ق.
قمى، على ابن ابراهيم؛ تفسير (منسوب ب) القمى، تصحيح سيد طيب موسوى، قم، 1404 ق.
قمى، محمد بن محمد رضا؛ كنز الدقائق و بحر الغرائب، تحقيق حسين درگاهى، تهران، ارشاد اسلامى، 1411 ق.
كاشانى، فتح الله؛ خلاصة الصادقين، تصحيح شعرانى، تهران، انتشارات اسلاميه، 1362 ش.
202.-؛ منهج الصادقين در الزام مخالفين، تهران، انتشارات اسلاميه.
كاشانى، محمد بن مرتضى؛ تفسير المعين، تصحيح على اكبر غفارى.
كاشف الغطاء، محمد حسين؛ اصل الشيعة و اصولها، ط. بيروت، 1405 ق.
كاشفى، كمال الدين حسين؛ مراهب علية، تصحيح سيد محمد رضا جلالى، 1317 ش.
كبير، شيخ جعفر؛ كاشف الغطاء، دار طباعة مرتضى، 1317 ش.
كراجكى، محمد بن على؛ كنز الفوائد، تحقيق عبد الله نعمه، بيروت، دار الاضواء، 1405 ق.
گلدزيهر، ايگناز؛ مذاهب التفسير الاسلامى، مصر، مكتبة الخانجى، 1374 ق.
لاهيجى، محمد باقر؛ تذكرة الائمة، نشر مولانا، بىجا، بىتا.
مازندرانى، محمد صالح؛ شرح جامع على الكافى، تعليق ميرزا ابو الحسن شعرانى، ط.
تهران، 1388 ق.
213.-؛ مرآة العقول، تهران، دار الكتب الاسلاميه، 1363 ش.
مجله رسالة الاسلام.
مدرس، محمد على؛ ريحانة الادب در شرح احوال و آثار علما، عرفا، فقها و ...، تهران، نشر خيام، 1369 ش.
مركز الثقافة و المعارف القرآنية، علوم القرآن عند المفسرين، قم، مكتبة الاعلام الاسلامى، 1417 ق.
مشكور، محمد جواد؛ تاريخ شيعه و فرقههاى اسلامى تا قرن چهارم، تهران، انتشارات اشراق، ط. ششم، 1368 ش.
مصطفوى، حسن؛ التحقيق فى كلمات القرآن، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1360 ش.
معرفت، محمد هادى؛ صيانة القرآن عن التحريف، قم، مؤسسهى نشر اسلامى، 1418 ق.
مقدسى، عبد الرحمن؛ المرشد الوجز الى علوم تتعلق بالكتاب العزيز، تحقيق طيار قولاج، بيروت، دار صادر، 1395 ق. 727272727/ 12
مكتبة الاعلام الاسلامى؛ المعجم المفهرس لالفاظ احاديث بحار الانوار، مركز الدراسات الاسلاميه، 1413 ق.
مؤدب، سيد رضا؛ نزول قرآن و رؤياى هفت حرف، قم، انتشارات دفتر تبليغات اسلامى، 1378 ش.
موسوى خوانسارى، محمد صادق؛ ضياء التفاسير، ط. طهران، بىتا.
مير محمدى، ابو الفضل؛ بحوث فى تاريخ القرآن و علومه، ط. بيروت، 1400 ق.
ناكورى، ابو الفيض؛ سواطع الالهام، تحقيق سيد مرتضى آيت الله زادهى شيرازى، انتشارات ياران، 1417 ق.
ناهيجى، محمد بن شريف؛ تفسير شريف لاهيجى، تصحيح جلال الدين ارموى.
نجار زادگان (محمدى)، فتح الله؛ بررسى و نقد مصحف امام على در منابع فريقين، مجلهى مقالات و بررسىها، تهران، دانشكدهى الهيات.
228.-؛ سلامة القرآن عن التحريف، قم، انتشارات پيام آزادى، 1420 ق.
نسائى، احمد بن شعيب؛ خصائص امير المؤمنين على بن ابيطالب، تحقيق محمد الكاظم المحمودى، قم، 1419 ق.
نقى پور، ولى الله؛ بررسى شخصيت اهل بيت در قرآن، مركز آموزش مديريت دولتى، 1377 ش.
نوبخت، حبيب الله؛ ديوان دين در تفسير قرآن مبين، تهران، 1352 ش.
نورى، ميرزا حسين؛ الفيض القدسى فى ترجمة العلامة المجلسى، مطبوع در بحار الانوار.
233.-؛ فصل الخطاب، چاپ سنگى، قم، كتابخانهى مركز فرهنگ و معارف قرآن دفتر تبليغات اسلامى حوزهى علميه.
نووى؛ صحيح مسلم بشرح النووى، ط. بيروت، 1407 ق.
نهاوندى، محمد؛ نفحات الرحمن فى تفسير القرآن، ط. حجرى، بىجا، بىتا.