ghaemiyeh.com
شابک : 964-444-452-311500ریال ؛ 964-444-452-311500ریال
شماره کتابشناسی ملی : م80-26553
عنوان و نام پدیدآور : تحلیلی از زندگانی امام رضا علیه السلام/ محمدجواد فضلالله؛ ترجمه محمدصادق عارف
وضعیت ویراست : [ویرایش ]2
مشخصات نشر : مشهد: بنیاد پژوهشهای اسلامی، 1381.
مشخصات ظاهری : ص 288
یادداشت : چاپ قبلی: آستان قدس رضوی، بنیاد پژوهشهای اسلامی، 1378
یادداشت : عنوان اصلی: الامام الرضا: تاریخ و دراسه.
یادداشت : کتابنامه: ص. [287] - 288؛ همچنین بهصورت زیرنویس
موضوع : علیبن موسی(ع)، امام هشتم، ق203 - 153
رده بندی دیویی : 297/957
رده بندی کنگره : BP47/ف6الف8041 1381
سرشناسه : فضلالله، محمدجواد، 1975 - 1937
شناسه افزوده : عارف، محمدصادق، 1299 - ، مترجم
شناسه افزوده : بنیاد پژوهشهای اسلامی
وضعیت فهرست نویسی : فهرستنویسی قبلی
فهرست مطالب··· 5
مقدمه ناشر··· 13
گفتاری از مترجم··· 15
پیشگفتار··· 19
اعتقاد ما درباره خاندان پیامبر صلیاللهعلیهوآله··· 23
ویژگیها و صفات··· 43
نسب امام··· 43
ولادت و شهادت امام ··· 43
مادر امام··· 44
فرزندان امام··· 44
شخصیّت و صفات امام··· 45
موضع حکومت در برابر امام ··· 47
دانش امام··· 48
روش اخلاقی و انسانی امام··· 52
رفتار و منش ظاهری امام··· 57
بردباری و گذشت امام··· 59
سرعت انتقال امام··· 63
بردباری و شکیبایی امام··· 64
جود و بخشش امام ··· 65
عدالت امام··· 69
شیوههای تربیتی امام··· 71
عدم همکاری با حکومت··· 73
امام رضا علیهالسلام و واقفیان··· 77
واقفیان نخستین··· 77
انگیزههای پیدایش جریان واقفیگری··· 77
امام موسی بن جعفر علیهماالسلام و محکومیت دیدگاه واقفیان··· 79
رسوایی سران واقفیان··· 80
امام موسیبن جعفر و هشدار به واقفیان··· 81
انگیزههای مادّی واقفیان··· 82
امام رضا و پرده برداری از راز واقفیان··· 84
اعتراف یکی از سران واقفیان··· 85
شیوع شبهه وقف و اهمیّت آن··· 86
سرگردانی برخی از واقفیان··· 87
امام رضا علیهالسلام و خلفا··· 89
کوشش برای کشتن امام··· 89
هارون و کشتن امام··· 91
اقدامات مخلصانه··· 92
نیّتهای غرضآلود··· 93
یک رویداد غمانگیز دیگر··· 94
امام رضا علیهالسلام در روزگار خلافت امین··· 95
امام رضا در روزگار خلافت مأمون··· 96
شخصیّت مأمون··· 96
تشیّع مأمون··· 97
تفاوتهای شخصیّت امین و مأمون··· 99
ارزیابی هارون از دو فرزند خود··· 100
تفاوت رفتار این دو برادر··· 100
آغاز اختلاف··· 101
درماندگی هارون میان دو فرزندش··· 102
تقسیم حکومت توسط هارون··· 103
هراس مردم از این تقسیم··· 103
طمع اطرافیان و تشدید اختلافات··· 103
بروز جنگ و پیروزی مأمون··· 104
ولایتعهدی··· 107
امام و مأمون و ولایتعهدی··· 108
علت خودداری امام از پذیرش ولایتعهدی مأمون··· 108
آشکار شدن نیّتهای مأمون··· 109
مأمون و نوبختی ستارهشناس··· 110
هدف مأمون از ولایتعهدی امام··· 111
مأمون و مجبور ساختن امام رضا علیهالسلام برای پذیرش ولایتعهدی··· 113
آگاهی امام از اندیشههای مأمون··· 114
سخنی با احمد امین··· 114
ناخشنودی امام از ولایتعهدی··· 116
انگیزههای سیاسی ولایتعهدی··· 118
مقابله عبّاسیان با مأمون··· 121
تحقیر خلافت توسط عباسیان··· 122
تغییر نظر و پوزشخواهی مأمون··· 122
تردید در اخلاص مأمون··· 123
جاسوس گماردن مأمون بر امام··· 123
انگیزه مأمون برای گماردن جاسوس··· 124
انضباط پیروان امامان علیهمالسلام··· 124
توجیهات ساده اندیشانه درباره ولایتعهدی··· 126
چند پرسش··· 127
پیشنهاد مأمون بر ولایتعهدی امام··· 127
بعید بودن ارائه پیشنهاد ولایتعهدی توسط فضل··· 127
تأکید مأمون بر ارائه پیشنهاد ولایتعهدی توسط خود او··· 129
علّت تاریخی انتساب ایده ولایتعهدی امام به فضل··· 129
فتنهانگیزی فضل میان امام و مأمون··· 131
توجیه این اقدام··· 132
جلوگیری امام از دستیابی فضل به اهدافش··· 133
فراخوانی امام توسط مأمون··· 133
تعیین مسیر حرکت امام توسط مأمون··· 134
امام در نیشابور··· 134
حدیث سلسلة الذّهب··· 135
دفاع سادهلوحانه از مأمون··· 167
چگونگی شهادت امام··· 167
مرثیه بر امام··· 169
امام و شورشهای علویان··· 177
مأمون و زید··· 179
سرزنش سخت زید توسط امام علیهالسلام··· 179
نظر امام درباره شیوه نهضتهای علوی··· 180
نظر امام نسبت به شورش ابوالسّرایا··· 180
رد مشارکت در نهضت توسط امام··· 181
علت خودداری امامان از تلاش برای دستیابی به حکومت··· 182
نداشتن نیروی ضربتی··· 182
نداشتن پایگاه فعّال مردمی··· 182
مسؤولیّت امامان در بیدار کردن مردم··· 183
سختگیری خلفا نسبت به امامان··· 183
تأیید نهضتهای علویان توسط امامان··· 184
بخش دوم··· 187
اندیشه و آثار علمی امام رضا علیهالسلام··· 187
تألیفات··· 189
ابن خلدون و تردید او درباره علم امامان علیهمالسلام··· 189
امامان و فشار حکومت··· 190
کتاب فقه رضوی··· 191
داستان پیدایش این کتاب··· 192
تردید در صحت انتساب آن به امام··· 193
دیدگاه برخی از دانشمندان پیرامون این کتاب··· 194
رساله ذهبیّه در طب··· 195
تألیف رساله مذکور توسط امام··· 195
ارزشیابی مأمون از این رساله··· 197
نگارش رساله توسط امام به درخواست مأمون··· 198
شرحهای این رساله··· 199
صحیفة الرّضا··· 200
اسانید صحیفه··· 200
کتاب محضالإسلام··· 201
تردید در صحت انتساب این کتاب به امام··· 201
پاسخ مسائل ابن سنان··· 202
علل ابن شاذان··· 203
خلاصه این بحث··· 203
مناظرات امام··· 205
هشدار نوفلی به امام··· 205
مناظره امام با عمران صابی··· 209
مناظره امام با مروزی··· 211
استدلال امام بر بداء··· 212
ازلیّت اراده و حدوث آن··· 213
مروزی جدلی بود··· 213
روش امام در مباحثه و گفتگو··· 214
سرزنش مروزی توسط مأمون به سبب اشتباهاتش··· 215
مناظره امام با علیّ بن جهم··· 216
تفسیر به رأی··· 216
آیاتی که موهم عدم عصمت پیامبران علیهمالسلام است و تأویل آنها··· 216
مناظره ساختگی··· 218
اعتقادات··· 221
یگانگی خدا··· 221
رؤیت خداوند··· 227
جبر و تفویض··· 228
تناسخ··· 232
امامت··· 233
تفسیر··· 239
تفسیر از نظر اهل بیت علیهمالسلام··· 239
ویژگی تفسیر اهل بیت علیهمالسلام··· 239
تفسیر آیاتی از امام رضا علیهالسلام··· 240
قرآن و عصمت پیامبران علیهمالسلام··· 243
نسبت نومیدی به پیامبران··· 246
دست خدا یعنی قدرت··· 247
فقه و احکام··· 249
محکم و متشابه در احادیث اهل بیت علیهمالسلام··· 250
علت وجود آیات متشابه در قرآن··· 250
علت وجود احادیث متشابه··· 251
اصالت در مذهب أهل بیت علیهمالسلام··· 251
بینیازی أهل بیت از قیاس و أمثال آن··· 252
احادیث فقهی امام رضا علیهالسلام··· 253
احادیث امام در علل احکام··· 253
نظر ما درباره علل··· 253
پرسش از علّت، مقتضای فطرت انسانی است··· 253
پاسخهای امام متناسب با طبیعت احکام··· 254
برخی از احادیث جالب امام ··· 261
پندها و رهنمودهای امام··· 279
پیمان ولایتعهدی··· 289
توضیحات مترجم درباره مآخذ کتاب که در پاورقیها به آنها اشاره شده است··· 297
منابع و مصادر··· 229
فهرست آیات··· 303
فهرست احادیث··· 311
فهرست اشعار··· 313
نمایه··· 315
دانشمندان اسلامی مسائل گوناگون تاریخ اسلام را تاکنون به گونههای متفاوت به رشته تحریر درآورده و خطوط برجسته این دوره از تاریخ بشریّت را به عنوان نقطه اوج تعالی انسانی به نحوی ترسیم کردهاند. پژوهشگران و اندیشمندان نصوصی را از میان انبوه یادداشتهای بجامانده از گذشتگان برگزیده و هر یک براساس برداشتهای خود به تجزیه و تحلیل رویدادهای گذشته پرداختهاند، محققان شیعه نیز در این میان نقشی درخور ایفا کرده و با توجّه به نگاشتههای دیگران و عنایت دوچندان به اخبار و روایات
پیشوایان خود به کارِ پژوهش در تاریخ دست یازیدهاند؛ و انصاف را که به سهم خود در این راه، گامهای ارزندهای برداشته و آثار سودمندی را به گنجینه گرانسنگ فرهنگ اسلامی افزودهاند.
آری، این سرایندگان توانای شیعه بودند که با دلهای آکنده از هزاران سوز و گداز حماسههای پرشور عاشورای حسینی را به رشته نظم آوردند، و بیانگر بلندای روح شهیدانی شدند که پیام جاودانه خونشان هماره در گوش زمان بازتاب خواهد داشت؛ و این سخنوران نامآور شیعه بودند که رنجنامههای برآمده از سویدای جانشان را در قالبهای بلاغت و شیوایی برای نسلهای آینده به یادمان نهادند؛ و همین تاریخنگاران بودند که تأمل و ژرفاندیشی در رویدادهایی که جسته و گریخته در این سو و آن سوی قلمرو مسلمین اتفاق میافتاد به ثبت آن پرداخته و سیمای خونرنگ تاریخِ آکنده از جهاد
و مبارزه تشیع را با دستهای پراقتدار خود بر تارک زمانه نقش بستند؛ و همین آثار و نوشتهها بود که دستمایهای شد تا دیگران در پرتو آن به تجزیه و تحلیل وقایع و یافتن
فلسفه رخدادها بپردازند.
کتاب حاضر نمونهای از این آثار است که براساس نقلهای موجود بخشی از تاریخ
شیعه را تحلیل کرده، و زندگانی هشتمین پیشوای تشیّع حضرت ثامنالحجج علیبن موسیالرضا علیه آلاف التحیّة و الثناء و جریانهای فکری و سیاسی عصر حضرتش را به نحوی گویا بازگفته است؛ گو این که تاکنون در این زمینه بحثهای چندی ارائه شده و انتشار یافته است، ولی مانع از این نیست که یافتههای تازه و بررسیهای جدیدی پیرامون
این دوره تهیه شود و به جامعه اسلامی عرضه گردد.
بنیاد پژوهشهای اسلامی به عنوان یکی از نهادهای فرهنگی آستان مقدس حضرت علیبن موسیالرضا علیهالسلام بر خود لازم میداند که در راه نیل به اهداف علمی و پژوهشی، آثاری از این نمونه را تهیه و عرضه نماید، باشد که با مطالعه بیشتر در احوال امامان
اهلبیت علیهمالسلام بیش از پیش نسبت به زوایای نهفته تاریخ اسلام آگاهی به دست آید.
بنیاد پژوهشهای اسلامی
آستان قدس رضوی
تاریخ زندگانی حضرت امام علیّبن موسیالرّضا علیهالسلام با رویدادها و دگرگونیهای
بزرگی همراه است که پیوسته به وسیله تاریخنگاران و نویسندگان اعمّ از شیعی و سنّی و
غیرمسلمان مورد بحث و گفتگو قرار گرفته، و درباره علل پیدایش و چگونگی این تحوّلات نظرهای گوناگونی ابراز شده است.
انگیزه مأمون برای دعوت امام علیهالسلام به خراسان، و پیشنهاد منصب خلافت به ایشان و
رد آن از طرف آن حضرت، و سپس چگونگی پذیرفتن مقام ولایتعهدی مأمون و حوادثی که پس از این اتّفاق افتاده، و بالاخره کیفیّت شهادت آن بزرگوار، از مسائل عمده
تاریخ اسلام در آخر قرن دوّم و آغاز قرن سوّم هجری است، که به سبب سیاستهای مزوّرانه و مدلّسانه مأمون، خلیفه عبّاسی، در زیر پردهای از ابهام قرار گرفته، و برخی از تاریخنویسان و سادهاندیشان، فریب این سیاستها را خورده و به سادگی از کنار این وقایع
گذشته، و برخی مانند طبری و به پیروی از او ابناثیر و ابوالفدا درباره کیفیّت شهادت آن حضرت به نقل اخبار نادرست پرداختهاند و شاید نخواستهاند علل بروز این حوادث را بررسی و آشکار کنند، و از قوّت و قدرت انبوه شیعیان خراسان، و دلباختگی و از خودگذشتگی آنان در قبال علویان، و ناخشنودی آنها از غدر و بیدادگری عبّاسیان سخن به میان آورند، و از انگیزههای مأمون در اتّخاذ سیاستهای مرموز، و صحنهسازیهای عوامفریبانه و تزویرگرانه او پرده بردارند.
به منظور این که ذهن خوانندگان برای مطالعه کتاب حاضر آماده، و با اوضاع و شرایط حاکم بر عصری که سخن از آن در میان است آشنا شود، و بر آنچه گفته شد شاهدی آورده باشم، به خبری که مرحوم محدّث قمی از ابوالفرج نویسنده کتا
مقاتلالطالبیّین نقل میکند اشاره میکنم(1)، او مینویسد: پس از آن که یحییبن زیدبن علیّبنالحسین علیهماالسلام از بند زندان رها شد، شیعیان خراسان به آهنگری که زنجیر را از پای یحیی بیرون آورده بود مراجعه و آن را به بهای بیست هزار درهم از او خریدند و آن را خرد ساخته هر تکّهای از آن را نگین انگشتری کردند و به آن تبرّک جستند. این نمونه کوچکی از مرتبه ارادت و شیفتگی مردم خراسان به سادات علوی، در اواخر دوران حکومت اموی است، چه رسد به عصر مأمون که انبوهی از مردم ایران به ویژه خراسانیان بر اثر مظالم گذشته امویان، و غدر و بیدادگری و فجور عبّاسیان، تنها به خاندان علی علیهمالسلام دل بسته و از همه کسانی که خود را خویشاوندان پیامبر صلیاللهعلیهوآله میشمردند، دل کنده بودند، خصوصا به امامان اهل بیت و مقام شامخ ولایت و خورشید درخشان اِمامت شمسالشموس وانیسالنّفوس حضرت علیّبن موسیالرّضا علیه الاف التحیّة و الثّناء که ورود موکب همایونش به شهر نیشابور، و استقبال عظیم و
پرشور مردم از آن حضرت، و نیز انقلاب و هیجان مردم مرو پایتخت حکومت مأمون، در هنگام بیرون آمدن حضرت برای برگزاری نماز عید، که تفصیل اینها در همه تاریخها آمده است، نمونههایی از دلبستگی و از خودگذشتگی مردم در برابر خاندان علی علیهمالسلام میباشد. و بالاخره تأسیس نخستین حکومت شیعی طاهریان اندکی پس از این تاریخ در خراسان، نشانه روشنی بر قوّت و قدرت تشیّع در عصر مأمون است.
بنابراین، این خلیفه زیرک و باهوش عبّاسی که بازتاب خشونت و جنایات اسلاف خود را درک کرده بود، نمیتوانست در خراسان یعنی نیرومندترین پایگاه تشیّع مانند جدّش منصور، سادات علوی را در جوف ستونها بگذارد و بر بالای آنها برج و بارو بسازد، و یا مانند پدرش در بغداد امام کاظم علیهالسلام را سالهای دراز در زندانها نگه دارد و سپس مسموم گرداند، امّا این را توانست که با در پیش گرفتن سیاستی ظاهرا سازشجویانه و فریبکارانه برای مدّتی که لازم بود از علویان بر ضدّ عبّاسیان بهرهبرداری
کند، و با کمک آنان ناآرامیها را فرو نشاند، و پس از رسیدن به اهداف شوم خود، به شیوه
اسلاف خویش که غدر و ناجوانمردی بود، امام هشتم علیهالسلام را مظلومانه مسموم و شهید سازد، و سپس در عقب جنازه آن حضرت با سر و پای برهنه به راه افتد، و گریه و زاری و اظهار بیتابی کند.
اینک کتاب حاضر که به قلم یکی از دانشمندان و نویسندگان برجسته لبنانی نگارش
یافته، و به دستور بنیاد محترم پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی به وسیله این بنده از عربی به فارسی برگردانیده شده است، با اسلوبی بیسابقه و جالب به تجزیه
1) منتهیالآمال، ج2، ص37.
و تحلیل این وقایع و نقد آثار و اخبار آن پرداخته، و غبار شبهه را از چهره حقایق زدوده،
و اضافه بر این با ذکر روایات و احادیث بسیاری از امام هشتم علیهالسلام و شرح و توضیح آنها بر ارزش و فواید کتاب خود افزوده است.
ناگفته نماند که بنیاد پژوهشهای اسلامی خراسان، یکی از آثار پربرکت انقلاب جمهوری اسلامی ایران است، که در سال 1363 به وسیله آستان قدس رضوی، به منظور احیا و گسترش فرهنگ حیاتبخش اسلام، و نشر علوم معارف امامان اهل بیت علیهمالسلامبا همیاری گروهی از استادان و دانشوران و پژوهشگران و مترجمان در مشهد مقدّس تأسیس شده است و با پیروی از شیوههای مقبول علمی و روشهای صحیح پژوهشی در راه تحقّق این مهم، با جدّیت و خلوص گام بر میدارد، امید است این کانون علم و معرفت بتواند در آینده همچون مشعلی فروزان انوار معارف اسلامی را از طریق چاپ و نشر آثار اصیل دینی و مذهبی، و تألیف و ترجمه کتاب ها و نشریات سودمند تا دورترین نقاط گیتی برساند، و دلهایی را که در تیرگیهای حیرت و غفلت فرو رفته است به نور یقین و ایمان روشن گرداند. إنّه قریب مجیب.
1/4/1365 سیّد محمّد صادق عارف
سپاس و ستایش ویژه پروردگار جهانیان است، و درود و تحیّت بر سرور ما محمد صلیاللهعلیهوآله و خاندان پاک او باد.
امام ابوالحسن الثّانی، علیّبن موسی الرّضا علیهالسلام هشتمین امام از امامان اهل بیت علیهمالسلام است. همان امامانی که همه معیارهای عظمت در شخصیّت آنان تجسّم دارد، و نمونه عالی بزرگواری و کان اصیل آن هستند.
زندگانی امام هشتم علیهالسلام از آغاز تا انجام با اندوه و مصیبت توأم بوده است، و خصوصیّتی غمانگیز دارد، و در سرتاسر حیات آن حضرت علیهالسلام که مقارن با روزگار خلافت هارون، تا آغاز حکومت فرزندش مأمون است، سختی و تلخی هرگز از آن حضرت جدا نشده است.
امام هشتم علیهالسلام در اوایل زندگانی خود، شاهد انواع رنجها و گرفتاریهایی بود که از هر جانب، زندگی پدر بزرگوارش را احاطه کرده بود، پدر عالیقدر او، امام موسی بن جعفر علیهالسلام همان امام صبور و شکیبایی است که صِرف وجود شریف او، مایه اضطراب، بدگمانی و ناآرامی حکومت وقت بود. علیرغم این که آن حضرت، در برابر حکومت، روشی مسالمتآمیز داشت، و از رویارویی و درگیری با آن اجتناب میفرمود.
مهدی سوّمین خلیفه عبّاسی، در پیغام خود به حضرت موسیبن جعفر علیهالسلام، در
خواست کرد که به بغداد عزیمت فرماید تا تعهّد سپارد، و پیمان امضا کند، که بر ضدّ دستگاه خلافت قیام نکند، و در هیچ جنبشی که هدف آن، براندازی حکومت باشد، شرکت نفرماید، به مجرّد این که امام علیهالسلام از این سفر، به مدینه بازگشت، مهدی خلیفه
عبّاسی، با کوله باری از وزر و وبال، به دیار دیگر شتافت، و هادی جانشین او شد، این خلیفه هم درصدد بود، که به اذیّت و آزار امام علیهالسلامپردازد، ولی اجل مهلتش نداد و مُرد، و
هارون بر تخت خلافت نشست، در همین دوران بود، که تندباد مصائب، به شدّت وزیدن گرفت، و خرمن وجود علویان، که امام موسیبن جعفر علیهالسلامسرپرستی و زعامت
آنها را برعهده داشت، در آتش بیداد میسوخت، زندانهای بصره، بغداد، واسط و جز آنها،
نمیتوانست، اشتهای حکومت را برای انتقامجویی و ستمگری نسبت به مخالفان خود محدود کند، بلکه کینههای افروخته درونی، دستگاه خلافت عبّاسی را به شیوههایی از انتقامگیری و انسانکشی، وادار کرد، که جان آدمی از شنیدن داستانهای آن به درد میآید،
واز آن جمله این بود، که حکومت به بنّایان دستور داد، ستونها و پایههای میان تهی بنا
کنند، و آنها را از جوانان برگزیده، و دیگر فرزندان علی علیهالسلام پر سازند، و روزنههای زندگی را، به روی آنان ببندند، این سنگدلی و بی رحمی در کشتن دشمنان، روش تازهای نبود، که هارون آن را به تازگی پدید آورده باشد، بلکه دنباله همان شیوهای بود، که منصور عبّاسی، در کشتن جوانان علوی، به کار میبست، و تاریخ گویای آن است(1).
ستمها و مظالمی که علویان در این دوره، به آن دچار شدند، بخش بیشتر آن، بر امام موسی بن جعفر علیهالسلام وارد شد، هارون آن حضرت را به بهانه این که سرپرست و رهبر علویان است دستگیر ساخت، و بنابر برخی روایات مدّت چهارده سال، در زندانهای هولناک خود نگهداری، و پیوسته بر او فشار وارد میکرد، تا آن حد که دیگر درمانده بود،
که با او چه کند؟ و چگونه از وجود کسی که آرامش جان، و آسایش فکر را، از او گرفته است رهایی یابد، از این رو توسّط وزیر خود، یحیی بن خالد، به سندی بن شاهک، که آخرین زندانبان آن حضرت است، دستور داد که آن امام معصوم علیهالسلام را مسموم سازد.
امام رضا علیهالسلام با اندوه و تألّم، این رویدادهای دردناک، و فجایع خونین را، که بسیاری از افراد خانواده و پسر عموهای او را، به کام خود کشیده بود، از نزدیک میدید، و شاید
تقدیر چنین بود، که تمام مصیبتها و گرفتاریهای پدر بزرگوارش در دوران زندگی او اتّفاق
افتد، و چنان باشد که آن حضرت نتواند و امکانی وجود نداشته باشد، که حتّی اندکی، از
1) ابن اثیر گفته است: منصور، محمدبن ابراهیم بن حسن را، که رخسارش از همه زیباتر بود، احضار کرد، و به او گفت، تو دیباج اصغری؟ در پاسخ گفت: بلی، منصور گفت: تو را میکشم آن چنان که هیچ کس را بدان سان نکشتهام، سپس دستور داد، زنده زنده استوانهای روی او ساختند که در میان آن مُرد. الکامل فی التاریخ، ابن اثیر، تصحیح محمد یوسف دقاق؛ بیروت دارالکتب العلمیه، چاپ سوم، 1418، ج5، ص146. مقاتل الطالبیّین نیز به جنایاتی از این دست اشاره دارد، مقاتل الطالبیین، ابوفرج اصفهانی، شرح و تحقیق سید احمد صقر، بیروت، دارالمعرفه، بیتا، ص 200.
شدّت و حدّت این مصیبتها بکاهد، و بسا این که از دربار خلافت، همین مصائب را درباره خود نیز انتظار میکشید، زیرا دشمنی میان حکومت و علویان، خصومتی اصولی و ریشهای بود، و در حد اشخاص و افراد معیّن متوقّف نمیشد.
پس از شهادت پدر بزرگوارش، و هلاکت هارون، و پایان کار امین، مأمون زمام خلافت را به دست آورد، در این هنگام تندباد حوادث، مصیبتهای تازهای را متوجّه امام
هشتم علیهالسلام ساخت، آن چنان که تا در حیات بود، زندگی او با رنجی گران و توانفرسا آمیخته بود.
مأمون بنا به موقعیّتهای خاصّ سیاسی که شرح آن را در خلال این بررسی خواهیم نگاشت، بر آن شد که امام علیهالسلام را میان خود و عبّاسیان در بغداد از طرفی، و علویان از طرف دیگر و نیز میان خویش و شیعیان در خراسان، وسیله معامله قرار دهد. از این رو به بازی کنارهگیری از خلافت و پیشنهاد آن به امام علیهالسلام دست زد، که با امتناع آن حضرت روبرو شد، سپس موضوع ولایتعهدی را پیش کشید، و امام علیهالسلام را به قبول آن مجبور ساخت.
در این جا ضروری است ما از برخی مسائل که به حالت ابهام مانده و بر اثر آن بعضی از تاریخ نگاران و پژوهشگران دچار خطا و اشتباه شده و بطور سطحی و کورکورانه به مطالعه آنها پرداخته و نتوانستهاند زحمت غور و بررسی را بر خود هموار، و عمیقانه آنها
را تحلیل کنند و به نتایج مطلوب دست یابند، پرده برداریم.
و نیز شایسته است اشاره کنیم : هنگامی که مأمون کنارهگیری خود را از خلافت، و پذیرش آن را به امام علیهالسلام پیشنهاد کرد، و با امتناع امام علیهالسلام روبرو شد، و نیز در آن موقع که آن حضرت علیهالسلام را به قبول ولایتعهدی مجبور ساخت، امام هشتم علیهالسلام از هدفی که مأمون در این نقشه داشت، عمیقا آگاه بود و بخوبی میدانست که او در پیشنهاد خود صادق نیست، و کاملاً توجّه داشت که مأمون در حال انجام دادن یک بازی سیاسی است که باید در مدّت مشخّصی آن را ایفا کند، این بازی را ضرورتهای سیاسی که حکومتش را تهدید میکرد به
وجود آورده بود و مأمون سرنوشت خود را در گرو دفع آن میدید.
مأمون در این بازی سیاسی با مهارت و استواری اقدام کرد، و توانست در قلمرو حکومت خود آرامشی برقرار کند، که به اعتقاد ما، اگر ایفای این نقش نبود، امر خلافت او استقرار پیدا نمیکرد چنان که شرح آن خواهد آمد، و بالاخره در پایان این بازی سیاسی، آنچه را که انتظار آن میرفت، انجام داد.
چون ما برآنیم، که از چگونگی زندگی امام هشتم علیهالسلام آگاهی کاملی به دست دهیم، اضافه بر شرح قضایایی که بدانها اشاره شد، جنبههای دیگر زندگانی آن امام بزرگوار علیهالسلام را نیز شرح خواهیم داد. تا تصویر کاملی از ابعاد مختلف دوران حیات آن حضرت علیهالسلام در پیش روی خوانندگان قرار گیرد.
امام رضا علیهالسلام یکی از عمدهترین پایههای دین، و جوشانترین چشمههای زلال معرفت و یقین به شمار است، اسرار نبوّت و ودایع رسالت و امامت بعد از پدر بزرگوارش، امام موسی بن جعفر علیهالسلام به او منتقل شد و آن حضرت گنجور این اسرار، و فیض بخش این آثار بود.
او یکی از امامان دوازدهگانه اهل بیت علیهمالسلام میباشد، که با دانشهای گوناگون خود، که گاه به اصحاب و شاگردان خود تعلیم، و زمانی در پاسخ پرسشها بیان، و یا به طوری که تاریخ نقل میکند، از طریق مباحثات و احتجاجات علمی و عقیدتی با ارباب مذاهب دیگر افاضه میفرمود، اندیشههای اسلامی را غنی و پربار ساخته است.
خصوصیّتی که در زندگانی امامان اهل بیت علیهمالسلام نمایان است و آنان را از دیگران ممتاز و انظار را بدان جلب میکند، این است که آنها بر دیگران حقّ تعلیم و تربیت دارند،
بدون این که کسی بر آنان چنین حقّی داشته باشد، و بیشک این بخششی از جانب پروردگار به آنهاست که اراده فرموده است، آنان را بر آفریدگان حجّت قرار دهد. این ادّعا را دشمنان آنان، اعمّ از خلفای زمان و دانشمندان بزرگ و اندیشمندان برجسته معاصر آنان گواهی دادهاند.
و نیز آنچه این گفته را تأیید و تقویت میکند، این که برخی از دانشها و مباحث علمی، پیش از زمان امامان علیهمالسلام روشن و شناخته نبوده است، و بر اثر تعالیم آنان، آشکار و
مشکلات آن مباحث، برطرف شده است از این قبیل است دانش شیمی، که امام
صادق علیهالسلام نخستین کسی است که آن را میدانسته، و مبانی و قوانین آن را بنیان نهاده است، و نیز دانش پزشکی، که امام رضا علیهالسلام در رسالهای که برای مأمون مرقوم داشته ضوابط و دقایق آن را، با اسلوبی تازه و بدیع، و روشی جالب و زیبا شرح داده است. همچنین است بسیاری از دانشهای گوناگون دیگر، که در ایجاد احکام و تأسیس مبانی، و توسعه و تنوّع بخشیدن به مطالب آنها، بزرگترین سهم را دارا میباشند، و اخبار و آثار
آنها پر است از شرح این مطالب.
ما از دانشمندان گذشته کسی را نمیشناسیم، که امام صادق علیهالسلام دانش شیمی را نزد او فرا گرفته باشد، و یا امام رضا علیهالسلام پیش او پزشکی خوانده باشد، بلکه این چشمه جوشان دانش را، امامان علیهمالسلام یکی پس از دیگری از جدّ بزرگوار خود به ارث بردهاند. از این رو میبینیم هنگامی که مدرک و مأخذ پاسخ امامان علیهمالسلام به مسائل از آنان پرسش میشود، پرسش کننده را به استنباط خاصّ خود از کتاب خدا، و یا مصحف فاطمه علیهاالسلام، و یا آنچه از پدرانشان به آنان رسیده است ارجاع میدهند و به روایات صحابه و تابعان، و یا ارباب علوم و فنون استناد نمیکنند.
تردیدی نیست که احاطه آنان، به انواع علوم، فنون و معارف، آنچنان مایه شگفتی، اعجاب و احترام امّت اسلام بوده است، که قول آنان درباره هر مسأله مشکل و موضوع معضلی، که برای دانشمندان، و فقها و اندیشمندان معاصر آنان پیش میآمده حجّت و حکم قاطع بوده است، و هیچ چیزی از آنان پرسش نمیشده، مگر این که با کمال سهولت بدان پاسخ قانع کننده میدادهاند، آنچنان که مشکل، آسان، و پیچیدگی و ابهام
برطرف میشده است.
این امتیاز و ویژگی مخصوص آنهاست، و هیچ یک از دانشمندان، فقها، حکما و اندیشمندان اسلام، از هر طبقه و در هر مرتبه از دانش، حکمت و اندیشه، چنین امتیازی را احراز نکرده است.
برای اثبات این ادّعا کافی است به گفتگوی جالب امام جواد علیهالسلام که در آن هنگام، جوانی کم سنّ و سال بود، با یحیی بن اکثم قاضی القضات حکومت عبّاسی، آن چنان که
تاریخ و کتابهای سیره نقل کردهاند اشاره کنیم، این گفتگو در مجلسی واقع شد که مأمون به منظور رد اعتراض عبّاسیان، مبنی بر این که چرا خلیفه میخواهد دختر خود،
امالفضل را به ازدواج امام جواد علیهالسلام که نوجوان و محتاج به تعلیم و تربیت و فرا گرفتن علم دین میباشد در آورد ترتیب داده بود، و منظور مأمون این بود تا فضائل امام را بنمایاند، و شایستگی و تقدّم او را بر دیگران آشکار سازد. نتیجه این گفتگو و سؤال و جواب پیروزی آن حضرت و حقارت قاضیالقضات، سران دانشمندان و فقهای بزرگی بود که در این مجلس گرد آمده بودند، و همگی به جلالت قدر و مراتب فضل امام علیهالسلام اعتراف کردند.
همچنین گفته نشده است، که هیچ یک از امامان علیهمالسلام در پاسخ پرسشهایی که در علوم مختلف و قضایای گوناگون از آنها میشده است طفره رفته و یا درمانده باشند، علیرغم این که برخی از آنان در سنّ و سالی بودهاند، که معمولاً انتظار پاسخ از آنها نمیرفته است.
سید مرتضی در امالی خود نقل میکند:
ابوحنیفه گفته است: موسی بن جعفر علیهالسلام را در حالی که کودکی کم سنّ و سال بود، در راهرو خانه پدرش دیدم، به او گفتم: کسی که غریب و ناآشناست کجا میتواند قضای حاجت کند؟ بر من نگریست و فرمود: در پشت دیوار پنهان شود، و از دید همسایگان، خود را نگاه دارد و از انجام دادن این کار در میان نهرها و جویها و درِ خانهها و میان
جادّهها و گذرگاهها و درون مسجدها، دوری جوید، و رو به قبله و پشت به آن ننشیند، و
جز اینها در هرجا که خواهد کار خود را انجام دهد.
ابوحنیفه گفت: هنگامی که این سخنان را شنیدم، این کودک خردسال، در نظرم بزرگ و در قلبم سترگ آمد، به او گفتم: فدایت شوم، گناه، ناشی از کیست؟
به من نگریست، و سپس فرمود بنشین تا تو را آگاه سازم، من نشستم.
فرمود: گناه بناچار یا از بنده و یا از پروردگارش و یا از هر دوی آنهاست، اگر از خدا باشد بیشک او عادل تر و با انصافتر از آن است، که به بندهاش ستم روا دارد، و به گناهی که از او سر نزده وی را مؤاخذه کند، و اگر از هر دو ناشی میشود، آن که قویتر است به رعایت عدل و انصاف سزاوارتر است، و اگر به تنهایی از عبد سر میزند، بحق امر و نهی متوجّه اوست، و هموست که مستحقّ ثواب و سزاوار عقاب و مستوجب
دخول در بهشت و یا دوزخ میباشد. من گفتم: «ذرّیةٌ بعضُها مِنْ بَعْض ٍ»(1).
علاوه بر این، اگر علوم آنان اکتسابی و از طریق اخذ از استادان و معلّمان بود، عمر برخی از امامان مانند امام جواد، و امام هادی، و امام عسکری علیهمالسلام به این حد نرسیده
است که معمولاً برای کسب احاطه به انواع علوم و فنون کافی باشد لیکن چنان که ابوحنیفه گفته است «ذرّیةٌ بعضُها مِنْ بَعض ٍ». بی تردید آنان دانش خود را از منبع رسالت اخذ میکردند، و از سرچشمه علوم نبوی سیراب میشدند، و این فضیلتی است که خداوند آنان را بدان مخصوص گردانیده است، تا این که راه هدایت و طریق معرفت را به وجود آنان روشن گرداند، و حق و ایمان را در روی زمین مکانت و منزلت بخشد.
طبرانی در کبیر، و رافعی در مسندش از ابن عبّاس روایت میکنند، که پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: هر کس شادمان میشود که همچون من زیست کند، و همچون من بمیرد، و در بهشت عدن که خدایم آن را برپا داشته سکنی گزیند، باید پس از من علی علیهالسلام را دوست بدارد، و پس از من از اهل بیت من پیروی کند (این را دوبار فرمود) زیرا آنها خاندان و
فرزندان منند، از سرشت من آفریده شدهاند، و فهم و دانش من به آنها داده شده است، وای بر آنانی از امّت من که فضل آنها را انکار کنند، و پیوند با مرا بگسلانند، که خداوند
شفاعت مرا روزی آنها نگرداند(2).
امام علی علیهالسلام میفرماید: من و برگزیدگان و پاکانی از فرزندان من، در کودکی خردمندترین کسان، و در بزرگسالی دانشمندترین مردمیم(3).
برخی از مورّخان و پژوهشگران، که از فهم این مطلب بازماندهاند، و از نظر خودشان
1) امالی سید مرتضی، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، بیروت، دارالکتاب العربی، چاپ دوم، 1387ه . ق، ج1، ص151. آل عمران /34. یعنی: آنها فرزندانی بودند که بعضی از بعض دیگر گرفته شده بودند.
2) کنزالعمّال: متقی هندی، ضبطه و فسرغریبه الشیخ بکری حیانی، بیروت، مؤسسة الرساله، چاپ پنجم، 1405، ج12، ص103، حدیث 34198. و حافظ ابونعیم در حلیه آن را روایت و ابن ابی الحدید در شرح خود آن را از او نقل کرده، و نظیر این حدیث را از مسند احمدبن حنبل نیز آورده است.
3) کنزالعمّال: متقی هندی، ضبطه و فسرغریبه الشیخ بکری حیانی، بیروت، مؤسسة الرساله، چاپ پنجم، 1405، ج13، ص130. همچنین در کتاب عیون اخبار الرضا روایت شده است با این زیادهکه : «آنان را نیاموزید زیرا آنها از شما داناترند. آنان شما را از طریق هدایت بیرون نمیبرند و به گمراهی نمیکشانند» و مأمون این سخن را به پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله نسبت داده است. عیون اخبارالرضا، شیخ صدوق، تصحیح حسینی لاجوردی، بیجا، بیتا، ج1، ص204.
توجیه معقولی برای این امر نیافتهاند، کوشیدهاند که جهت امامان اهل بیت علیهمالسلام، معلّمان و استادانی پیدا کنند، تا بگویند علوم را از آنها فرا گرفتهاند، چنان که به امام زینالعابدین
و امام باقر و امام صادق علیهمالسلام نسبت دادهاند، که آنان نزد برخی از اصحاب و تابعان تلمّذ و تحصیل کردهاند، ولی بر این گفته خود هیچ گونه مستند تاریخی و دلیل قابل اعتمادی ندارند، و گفتار آنها در این باره دروغ محض، و حدس و نظر مغرضانه است.
آنچه نادرستی این دروغها و افتراها را تأیید میکند، این است که امامان علیهمالسلام: هرگز پاسخ خود را به مسائل به یکی از صحابه و یا تابعان مستند نمیکردهاند، بلکه آنچه را در جواب پرسش کنندگان بیان میفرمودهاند، به یکی از پدران خود نقل از پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله استناد میدادهاند، و یا آن را به صحیفههایی از علوم که ویژه خاندان رسالت میباشد و یکی پس از دیگری، آنها را به ارث بردهاند منسوب میداشتهاند، و این نکتهای است که
هرکس آثار امامان علیهمالسلام را بررسی کند، و از اخبار آنان آگاهی داشته باشد، آن را درمییابد، چنان که بسیاری از اهل تتب-ّع، به آن تصریح، و قول ما را تأیید کردهاند.
به علاوه اگر فرض کنیم، برخی از امامان علیهمالسلام در حلقه درس بعضی از صحابه و تابعان حاضر شدهاند، تتب-ّع حضور آنها مفید این معنا نیست که نزد آنها تلمّذ کردهاند، و این
صحابه و تابعان، شیخ و استاد آنها در علوم میباشند، زیرا یکی از آثار تلمّذ در آن زمان
روایت حدیث بوده است، ولی مشهور نیست هیچ یک از امامان جز از طریق پدران خود، نقل حدیث کرده باشند، واگر روایاتی از آنان جز از این طریق در دست است، که به صحابه و تابعان استناد جستهاند، آن روایات مربوط به علوم دین، و یا فنّی از فنون نیست،
بلکه غالبا مشتمل بر امور عادی خاصّی است، که به زندگی رسول اکرم صلیاللهعلیهوآلهمربوط میشود، و یا در مقام احتجاج با مخالفان است که به روایات اسلاف آنان استدلال شده
است، از این جا میتوانیم بدانیم که چرا گروهی از محدّثان اهل سنّت احادیث امام صادق علیهالسلامرا ضعیف شمرده و بدانها عمل نکردهاند.
همچنان که میتوانیم از سخنان آنان بدانیم، که امام صادق علیهالسلام نزد هیچ یک از کسانی که نام میبرند، درس نخوانده و شاگردی نکرده است.
ابن سعد در طبقات آن جا که از امام صادق علیهالسلام سخن میراند، میگوید: «او احادیث بسیار دارد، که مستند نیست و ضعیف شمرده میشود، بدین علّت که یک بار از او
پرسیده شد، این احادیث از پدر توست؟ پاسخ داد : بلی و بار دیگر در پاسخ همین پرسش گفت: که این احادیث را در کتابهای پدرم یافتهام».
به ابوبکربن عیّاش گفته شد: تو که جعفر را دیدهای چرا از او حدیث فرا نگرفتهای؟ در پاسخ گفت: من درباره احادیثی که روایت میکند، از او پرسیدم آیا چیزی از اینها را از کسی سماع کردهای؟ گفت نه ولیکن روایاتی است که از پدرانم نقل میکنم(1).
گویا ابن سعد روایات امام صادق علیهالسلام را به این سبب تضعیف کرده است، که برخی از احادیث آن حضرت از طریق اخذ از کتابهای پدرش میباشد، و از طریق سماع نیست، و در مجموع دانسته نمیشود، که کدام یک از طریق قراءت، و کدام به نحو سماع میباشد، ناگزیر باید همه آنها کنار گذاشته شود، امّا این تعلیل نمیتواند او را معذور بدارد، زیرا در بسیاری از روایات، که امام علیهالسلام از پدرانش نقل فرموده، تصریح به سماع شده، و ذکر شده است که پدرش از پدرانش برای او حدیث کردهاند، لذا معلوم نیست ابن سعد با چه دلیلی این گونه روایات را کنار میگذارد!!
این که ابن سعد کثرت احادیث امام علیهالسلام را تقریبا علّت عدم استناد و استدلال به آنها قرار داده است، نیز قابل فهم و توجیه نیست، زیرا اگر چنین علّتی مقبول باشد، بر ابن
سعد است که از استناد به احادیث ابو هریره و امثال او خودداری کند، زیرا روایات اینها
از پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله خیلی بیشتر است از احادیث آن گروه از اصحاب، که زیادتر از دیگران
با آن حضرت در تماس و بیشتر از همه با او طول مصاحبت داشتهاند، ولی چه باید کرد، هنگامی که کارها با دیده تعصّب سنجش شود، حساب از دست حسابگر به در میرود.
بدیهی است سخن ابن سعد و ابی بکربن عیّاش، به امام صادق علیهالسلام زیانی نمیرساند،
و کلام یحیی بن سعید در آن هنگامی که اشاره به حدیث امام صادق علیهالسلام میکند میگوید:
«من از او در دل احساس ناخوشایندی دارم» گردی بر دامن آن حضرت نمینشاند، و بی گمان اگر این روایات ، نقل از ابی هریره و معاویه و مروان بود، در عالیترین درجه وثاقت
تلقّی میشد، ولی نقص روایات امام صادق علیهالسلام این است که نقل از پدرانش میباشد و یا از صحیفههایی است، که از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به دست آنها رسیده است!!
1) تهذیب التهذیب ابن حجر عسقلانی، تحقیق احمد عبدالموجود محمد معوض، بیروت دارالکتب العلمیه، چاپ اول، 1425ه . ق، ج1، ص574.
باری سخنان اینها دلالت دارد بر این که، روایات امام صادق علیهالسلام از پدرانش، یا از طریق سماع و یا از راه قراءت صحیفههای آنها بوده است، و امام علیهالسلام هرگز حدیثی جز از آنها روایت نفرموده است، و اگر چنین بود اینها میگفتند، و بدان اشاره میکردند، و همین مؤیّد نظر ماست، که امام صادق علیهالسلام و دیگر امامان اهل بیت علیهمالسلام جز نزد پدران
بزرگوار خود، درس نخواندهاند، و از کسی علم نیاموختهاند.
عقیده ما درباره امامان علیهمالسلام آن چنان نیست، که برخی میگویند: آنان غیب میدانند، و مستقلاً صلاحیّت تشریع دارند، بلکه باور ما این است: که آنان از جانب پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله مبلّغان و رسانندگان احکام و اسرار دینند که بر امّت پوشیده مانده است، و نگهبانان شریعت، و دانایان به مسائل نظری و احکام عملی آن هستند، و ما این معنا را میتوانیم از حدیث شریف نبوی، که ائمّه اهل حدیث و سنّت، از شیعه و سنّی، آن را روایت کرده و صحیح دانستهاند دریابیم، الفاظ حدیث طبق مسند احمدبن حنبل چنین است، که پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله فرموده است: «إنّی أوشکُ أن اُدعی فاُجِیبَ، و إنّی تارکٌ فیکُمُ الثّقلینِ، کتابَ اللّه
و عِتْرتی، کتابُ اللّه حبلٌ ممدودٌ من السّماءِ إلیالأرضِ و عِتْرَتی أهلَ بیتی و إنّ اللّطیفَ الخبیرَ، أخْبَرَنی: انّهما لن یَفْتَرِقا حتّی یَرِدا علیّ الحوضَ فانظروا کیفَ تَخْلُفونی فیهما...» یعنی: «من نزدیک است دعوت پروردگار خود را اجابت کنم. دو چیز گرانقدر در میان
شما باقی میگذارم، کتاب خدا و خاندانم، کتاب خدا ریسمانی است که از آسمان به زمین کشیده شده است، و خاندان من اهل بیت منند. و خداوند مهربان آگاه مرا خبر داده است، که این دو از یکدیگر جدا نخواهند شد، تا در کنار حوض بر من وارد شوند، بنگرید پس از من چگونه با آنها رفتار میکنید».
در صحیح ترمذی و نسایی است «یا ایّها النّاسُ انّی ترکتُ فیکُمْ ما إنْ اخَذْتُمْ به لَنْ تَضِلّوا: کتابَ اللّه و عِتْرَتی أهلَ بیتی...»(1)
احمدبن حنبل به دو طریق صحیح در مسند خود ج5، ص182، از زیدبن ثابت، و نیز به دو طریق از ابی سعید خدری در مسند، ج3، ص17 - 26، آن را روایت کرده است. مسند احمد بن حنبل، بیروت، دارالصادر، بیتا.
المستدرک علی الصحیحین، حاکم نیشابوری، تحقیق عبدالقادر عطا، بیروت، دارالکتب العلمیه، چاپ اول، 1411ه .ق، ج3، ص161 آن را نقل کرده و گفته است، اسناد این حدیث صحیح است جز این که مسلم و بخاری آن را روایت نکردهاند، ذهبی در تلخیص مستدرک نیز ضمن اعتراف به صحّت آن، همین را گفته است. ابن ابی شیبه، ابویعلی و ابن سعد نیز آن را از ابیسعید خدری، و کنز العمّال در ج1، ص47، حدیث 945 آن را روایت کردهاند، ابن حجر در صواعق، ص75 و جز اینها بسیاری از حافظان و نویسندگان حدیث، با اختلاف جزئی در الفاظ آن را نقل کردهاند، ابن حجر در صواعق، پس از ذکر حدیث، گفته است: «بدان، حدیث تمسّک به کتاب و عترت طرق زیادی دارد، و بیست و چند تن از اصحاب، آن را روایت کردهاند».
برای این حدیث اسناد معتبر زیادی است، یکی از دانشمندان معاصر، اسناد آن را از کتابهای اهل سنّت، در رسالهای جمعآوری و «دار التقریب بینالمذاهب الإسلامیّه» در قاهره آن را به چاپ رسانیده است.
یعنی : «ای مردم! من در میان شما باقی گذاشتهام1) حدیث ثقلین را بسیاری از سران و بزرگان حدیث روایت کردهاند، که از آن جملهاند: صحیح ترمذی، ترمذی، تحقیق حسن نصار، بیروت، دارالکتب العلمیه، چاپ اول، 1421ه . ق، ج4، ص502 - 503؛ السنن الکبری، نسایی، تحقیق عبدالغفار البنداری، بیروت، دارالکتب العلمیه، چاپ اول 1411ه .ق و المعجم الکبیر، طبرانی، تحقیق عبدالمجید سلفی، بیروت، دار احیاءالتراث العربی، چاپ دوم، 1405ه .ق ج5، ص154 و متقی هندی در کنزالعمّال، ج1، ص185، آن را روایت کردهاند.
آنچه را، که اگر به آن تمسّک جویید، هرگز گمراه نخواهید شد، کتاب خدا و خاندانم، که
اهل بیت من هستند...»
و در نقل طبرانی اضافه شده است «فلاتقدّموهما فَتُهْلَکُوا، و لا تُعَلِّمُوهُمْ فإنّهم أعْلَمُ منکُمْ» یعنی: «بر آنها پیشی نگیرید که هلاک میشوید، و آنها را علم نیاموزید، که آنان از شما داناترند».
ابن حجر گفته است: این بیان دلیل است بر این که هرکس از اهل بیت، شایستگی احراز مراتب عالیه مقامات دینی را داشته باشد، بر دیگران مقدّم است(1).
صراحت این حدیث نیازی به توضیح و تفسیر ندارد، زیرا کتاب خدا نخستین دستور هدایت، و عترت که همان اهل بیت است، دوّمین راهنمای طریق دین میباشند، و بر امّت است که راه این دو را در پیش گیرد تا مطمئن شود، که از گمراهی و بیراههروی مصون مانده است.
روشنتر بگوییم: مضمون این حدیث دلالت دارد بر این که شخصیّت اهل بیت علیهمالسلام بینظیر و ممتاز است و این همان بینیازی آنهاست از آنچه در دست دیگران است، زیرا پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله در مقام بیان محتوا و حقیقت رسالت خود، آنان را همپایه و همانند کتاب
1) الصّواعق المحرقه ابن حجر هیثمی، خرج احادیثه عبدالوهاب عبداللطیف، قاهره، مکتبهالقاهره، چاپ دوم 1285ه . ق، ص 229 باب وصیّت پیامبر صلیاللهعلیهوآله درباره آنان.
خدا قرار داده است، و منطقی نیست که فرض شود، آنان به دیگران نیازمند بودهاند، زیرا
در چنین صورتی، دیگران به این که همانند و همپایه کتاب خدا باشند، سزاوارتر خواهند بود، علاوه بر این اگر اهل بیت علیهمالسلام دارای چنین امتیازی نبودند، چرا پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله اصحاب و تابعان را همانند کتاب خدا قرار نداده، و یا لااقل آنان را ضمیمه عترت نفرموده است.
برخی از اهل سنّت، این حدیث را به نحو دیگری روایت کردهاند، چنان که در موطّأ مالک آمده که راوی گفت: «مالک برای من حدیث کرده، که به او چنین رسیده، که پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله فرموده است : ترکت فیکم أمرین لَنْ تَضِلُّوا ما تَمَسّکتُمْ بهما کتابَ اللّه و سُنَّةَ نبیّه. یعنی : دو امر را در میان شما وا میگذارم مادام که به آنها چنگ زنید، هرگز گمراه
نخواهید شد. و اینها کتاب خدا و سنّت پیامبر اوست»(1).
ابن حجر در صواعق، این را به طور مرسل آورده است(2)، و طبرانی در أوسط، و ابن
هشام در سیره، نیز آن را مرسلاً و بدون ذکر سند، نقل کردهاند، و شاید این راویان به موطّأ مالک اعتماد کردهاند، که او نیز آن را مرفوعا بدون ذکر سند آورده است.
مایه شگفتی است که، استاد محمّد ابوزهره، در کتاب خود به نام الإمامالصّادق میگوید، کتابهایی از اهل سنّت که این حدیث را به لفظ «سنّتی» آوردهاند، معتبرتر از کتابهایی است، که آن را به لفظ «عترتی» روایت کردهاند، با این که تنها کتابی که، آن را به لفظ «سنّتی» آورده و با لفظ «عترتی» آن را روایت نکرده، همان موطّأ مالک است، و کتابهای سهگانه دیگری، که این حدیث را به لفظ «سنّتی» ذکر کردهاند، با لفظ «عترتی»
نیز روایت کردهاند.
و امّا کتاب هایی که به لفظ «عترتی» آن را روایت کردهاند، بیشتر آنها کتابهای حدیث و تفسیر و سیره است مانند صحیح مسلم، سنندارمی، سننابی داوود، سنن ابن ماجه، خصایص نسایی، مسند احمد، مستدرک حاکم، ذخایر طبری، حلیهالأولیاء، کنزالعمّال، تفسیر رازی، ثعالبی، نیشابوری، خازن، ابن کثیر و بسیاری جز اینها.
این روایت با لفظ «عترتی» در سی و دو حدیث از طرق اهل سنّت نقل، و چنان که ابن حجر گفته، از بیست و چند صحابی، روایت شده، و از طریق شیعه ضمن هشتاد و دو حدیث بیان شده است، و با وجود همه این کتابها و طرق معتبر آن، که برخی از آنها در عالی ترین درجه صحّت و وثاقت است، و همچنین تواتر آن که کمتر حدیثی از آن برخوردار است، متأسفانه استاد ابوزهره نتوانسته است وثوق و اطمینان پیدا کند، و روایت مرسل یا مرفوعی را که بیش از یک روایت واحد نیست، آن را در عالیترین درجه وثاقت میشمارد، و حدیثی را که نسبت به روایات دیگر متواتر، و بر صحّت آن شبه اجماع است، رد میکند.
سپس استاد ابوزهره از خود سخن میگوید، و خویش را پیرو حقیقت و واقع میشمارد و مدّعی میشود که آنچه مینویسد، برخاسته از علم، و مطابق با موازین عدل و انصاف، و دور از هواداری و تعصّب میباشد، ولی ما در کتاب آینده خود، به نام إلامام
الصّادق با او گفتگوی بسیار داریم، و برخی از سخنان او را که تجاوز از مرز حق، و دور از حقیقت است، نشان خواهیم داد، و روشن خواهیم کرد، که چگونه بعضی از آرای او بر خلاف آنچه مدّعی شده مبتنی بر هواداری و تعصّب میباشد.
آنچه در این جا ضروری است گفته شود، این است که دانشمندان مذاهب اهل سنّت، هنگامی که آرا و عقاید خود را بیان، و برای اثبات آنها اقامه دلیل و برهان میکنند،
مغرضانه، امامان اهل بیت را فراموش میکنند و از آرا و نظریّات آنان ذکری به میان نمیآورند، و همه کوشش آنان این است، که روایات رسیده از طریق صحابه و تابعان و جز آنان را بیان کنند، و در مقام استدلال و قبول و اختیار، به آرا و نظریّات آنان، استناد
جویند، و بسا که اعمال آنان را سنّت به حساب میآورند، و پیروی از آن را واجب میشمارند.
از این سوی میبینیم، امامان اهل بیت علیهمالسلام روایات این گروه را متعرّض نمیشوند، و احادیث وارده از طریق اینها را بیان نمیکنند، و علیرغم این که ابوحنیفه، مالک، سفیان
ثوری و ابوایّوب سجستانی، طلیعه داران و پدید آورندگان مذاهب اهل سنّتند، این افراد
خود از شاگردان و تعلیم یافتگان مدرسه امام صادق علیهالسلام یکی از امامان اهل بیت علیهمالسلام میباشند، حتّی ابوحنیفه سبب تقدّم و پیشی گرفتن خود را بر امثال و اقران خویش، شاگردی و تلمّذ نزد امام صادق علیهالسلام میداند، و این گفته او که: «لولا السَّنَتَان لهَلکَ النُّعمانُ»(1)نقش تاریخ است منظور او از این دو سال، مدّت زمانی بوده است، که در مدرسه امام صادق علیهالسلام گذرانیده است، همچنین پاسخ او را به پرسش این که: کدام کس را به فقه داناتر دیدهای؟ که گفت: جعفربن محمّد را، تاریخ ثبت کرده است. ونیز بسیاری از
گفتارهای پیشوایان و بزرگان اهل سنّت، درباره امام صادق علیهالسلام و دیگر امامان
اهلبیت علیهمالسلام در دل تاریخ ضبط است، که همه از تقدّم آنان بر کافّه مردم، و نیاز جمیع امّت به آنان حکایت دارد، ولی دیده میشود بخاری در صحیح خود، از نقل روایتی که سلسله سند آن، به امام صادق میرسد، پرهیز کرده است، زیرا درباره آن حضرت، در دل خود احساس شک و ریب میکند.
ابن حجر در تهذیب التّهذیب میگوید: دشواری تمیز میان احادیث صحیح و غیر صحیح او، بخاری را وادار کرده که چیزی از احادیث او را روایت نکند(2). ولی ابن حجر برای ما بیان نکرده است، که بخاری چگونه میان روایات درست و نادرست ابوهریره و امثال او، از وضّاعان و جعل کنندگان حدیث، تمیز داده، و صحیح از غیر صحیح آنها را شناخته است، ممکن است ابن حجر بگوید بدین علّت که، صحابه همگی در نهایت عدالتند ولی بیشک این عذری بدتر از گناه میباشد، زیرا بررسی احوال صحابه، و رفتار آنها با یکدیگر، و اتهام فسق برخی از آنان به دیگری کذب این گفته را ثابت و محقّق ساخته است.
به راستی ما این وضع شگفتانگیز را، به هیچ روی نمیتوانیم تفسیر و توجیه کنیم، جز این که آن را برخاسته از تعصّبات، و ناشی از اثرات جوّ مذهبی حاکم بدانیم، همان جوّی که از دیر زمان، به سموم کینه و بغض اهل بیت عصمت علیهمالسلام آمیخته و آلوده بوده است و دنبالهای است از کوششهای پیگیر معاویه و یارانش و خلفای جور پس از او که
میکوشیدند شکافی را که میان امّت و خاندان نبوّت، به وجود آمده بود، هرچه عمیقتر و
وسیعتر گردانند و آنان را از حیات عملی و واقعی زندگی مردم، که به نصّ پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله جز به هدایت و رهبری آنان، سامان نخواهد یافت دور سازند، حدیثی که ذکر شد، و احادیث بسیار دیگری که کتابهای شیعه و سنّی از آنها پر است، حاکی این نص است.
در غیر این صورت چگونه میتوان خودداری و اعراض بخاری را از روایات امام صادق علیهالسلام توجیه کرد، درحالی که او از امثال معاویهبن ابیسفیان، و مروان بن حکم، و عمران بن حطّان ستایشگر ابن ملجم قاتل امیرالمؤمنین علی علیهالسلام، و عمربن سعد کشنده
امام حسین علیهالسلام روایت میکند، و از نقل حدیث فاسقان و کسانی که امّت اسلام، آنها را مردود و مطرود شناخته است، دریغ و پرهیز ندارد.
و چگونه میتوان گفتار سیوطی را نسبت به امام حسن عسکری علیهالسلام تفسیر کرد که
درباره حدیث آن حضرت میگوید: چیزی نیست. بلی امام عسکری علیهالسلام روایتی در فضیلت حضرت زهرا علیهاالسلام بیان فرموده که با مزاج علمی سیوطی سازگار نبوده، و حدیث آن حضرت را «موضوع» شمرده است(1).
تقدیر چنین بود که، نقشه برکنارماندن و دور نگهداشتن امامان اهل بیت علیهمالسلام اهلبیت از امور عامّه و مسائل مردم، در تمام دوران حکومت امویان و عبّاسیان، با پیروزی کامل
همراه باشد، جز در زمانی کوتاه، و شرایطی محدود که مقتضیات سیاسی، برای امامان علیهمالسلام این امکان را فراهم کرد، که شاگردان و یاران خود را از نظر علمی و فکری از سرچشمه دانش خویش سیراب سازند. و علیرغم محدودیّت این فرصت، و کوتاهی این مدّت، بسیاری از اسرار علوم و دقایق فنون را آشکار کردند، و در دسترس استفاده مردم قرار دادند، چنان که کتاب های تاریخ و حدیث و جز آنها، پر از این مطالب، و شاهد
این مدّعاست.
سبب عمده این که، امامان علیهمالسلام در برابر حاکمان زمان خود، موضع منفی و مخالف
1) اللآلی المصنوعة فی الأحادیث الموضوعة، جلال الدین عبدالرحمن سیوطی، بیروت، دارالمعرفه، 1403ه .ق، ج1، ص396.
داشتند این بود، که آنان و شیعیان آنها، حکومت این حاکمان را مشروع نمیدانستند، و صلاحیّت آنان را برای جانشینی پیامبر صلیاللهعلیهوآله گرامی، و زعامت امّت تأیید نمیکردند، زیرا روش کار و زندگی عملی آنها، به هیچ روی نمایانگر سیره نبوی، و پیروی از طریقهای، که بر هر حاکم مسلمان واجب است بدان پایبند باشد، استوار نبود، و آنچنان نبودند که امّت، بدانها اقتدا کند. و به روش آنها تمسّک جوید، و کژیها و
انحرافاتی را که دامن گیر آنها میشود، به نور هدایت آنها برطرف سازد و با این که امامان علیهمالسلام روش منفی و مخالف خود را، در قبال حاکمان زمان، با مسالمت، اعمال میکردند، با این حال، همین رویّه، سختیها و رنجهای بسیاری را، در تمام طول زندگی برای آنها فراهم کرد، و این مصائب و آزارها تنها متوجّه آنها نبود، بلکه شیعیان و پیروان
آنها نیز از این احوال، بهره بسیار داشتند.
ضروری است به این نکته مهم اشاره کنیم، که مخالفت و موضع منفی امامان علیهمالسلام و پیروان آنان، در برابر حاکمان زمان، منتهای تأثیر را در ناقلان و گردآورندگان حدیث، به وجود آورده است، زیرا اینها برای دفاع و جانبداری از حاکمان، و هماهنگی با مقاصد آنان قلمهای خود را زهرآگین ساختند، تا آن حد که اگر در سلسله سند حدیثی، یکی از راویان و محدّثان شیعه قرار داشت، هرچند این حدیث از کمال صحّت و وثاقت برخوردار بود، آن را بهکلّی رد میکردند و هیچ عذری برای رد آن نداشتند، جز این که
یکی از راویان آن شیعی بوده است، و میگفتند در طریق این حدیث، فلانی قرار دارد، که
شیعی است و یا در نهان شیعی است، و بالاخره او رافضی و خبیث است، و اوصاف دیگری از این قبیل به او نسبت میدادند، که همه نمایانگر تعصب مذهبی شدیدی است، که نتیجه آن دگرگونی معیارهای بینش درست، و مخدوش شدن نظریّات سالم و بیطرفانه میباشد.
برخلاف این رویّه، معیار دانشمندان شیعه در نقد روایات و تشخیص احادیث از نظر صحّت و سقم، صدق و کذب راوی است، و صحّت یا عدم صحّت حدیث، بر همین اساس تعیین میشود، بدون این که مذهب و مسلک راوی در نظر گرفته شود، از این رو
احادیث بسیاری نزد این طایفه است، که پایه احکام آنها شمرده میشود، و بدانها عمل میکنند، در حالی که در سلسله سند راویان آنها، یک یا چند نفر غیر شیعی وجود دارد، و ما در اینجا درصدد بیان مثال نیستیم، و هرکس بخواهد، میتواند به کتاب های رجال شیعه مراجعه کند، و به این نوع احادیث آگاهی یابد.
از این جا بخوبی آشکار میشود، که در زمان امامان علیهمالسلام روش اهل سنّت، با برادران شیعی خود، در داد و ستدهای علمی، دستخوش احساسات مذهبی و تعصّبات سیاسی نبوده است، و این ناهنجاریها در ادوار پس از آن، در میان شیعه و سنّی پدید آمده، و با
بروز مجادلات مذهبی، و توسعه مباحثات کلامی، و اظهار تعصّبات افتراقانگیز شکاف اختلاف وسعت و عمق یافته است، و با اعمال شدّت و خشونت در میان اصحاب مذاهب، بالاخره کار به تفسیق و تکفیر و مباح کردن خون و کشتار یکدیگر انجامیده است، چنان که تاریخ، این ماجراهای تلخ را برای ما بیان میکند.
اضافه بر اینها حکومتهای وقت نیز همواره آتش اختلافات مذهبی را دامن زدهاند، و این نعرههای شوم را هرچه بیشتر برانگیختهاند و میدان را برای بداندیشان و کینهتوزان
آماده میکردهاند، تا اینها بتوانند با پخش سموم خود عوامل تفرقه را تغذیه و تقویت
کنند، و در نتیجه امّت اسلام به این مسائل و مشکلات سرگرم شود، و از توجّه به دستگاه
حاکم و اعمال فاسد و تبهکاریهای اندوهبار آن باز ماند، و دولتمردان بیدغدغه خاطر از
حسابرسی ملّت، همچنان به کامجویی و عیش و نوش خود ادامه دهند.
اکنون ممکن است پرسش شود، که چرا شیعه تنها به مذهب اهل بیت علیهمالسلام پایبند است، بدون این که اعتنایی به مذاهب دیگر اسلامی داشته باشد؟
به اعتقاد ما پاسخ این پرسش روشن است، و نیازی به گستراندن سخن، و ارائه دلیل ندارد. زیرا انسان بنابر فطرت خود هنگامی که برای وصول به مقصد، در پیش روی خویش، طرق مختلف و راههای متعدّدی را میبیند، راهی را که سالمتر و خطر آن کمتر است، برمیگزیند، تا رسیدن به هدف، پیروزی و رستگاری را در پایان راه، برای خود تأمین کرده باشد، و البته بر او لازم است، پیش از آن که به راه افتد نیک بیندیشد، و راهی
را که اختیار کرده شناسایی کند، که مبادا در حرکت خود به جانب مقصود، اشتباه گام بردارد. طبیعی است در این هنگام اگر نتواند راهها را از یکدیگر باز شناسد، و طریق سالمتر را تشخیص دهد، به کسی که به این راهها دانا و آشناست مراجعه میکند، ما
شاید در این مورد اختلافی نداشته باشیم که راهی را که دانا و آشنای طریق دین، به ما نشان داده و واجب است در آن راه گام برداریم، و راهنمایی و ارشاد او را، تا به آخر به کار بندیم، همان مقام رسالت و برانگیزنده اوست، و وظیفه ماست در هر موقع که از شناخت اموری که فهم آن برای ما ضروری است، درمانیم. به راهنمایی ها و دستورها و تکالیفی که در این باره تعیین فرمودهاند و البته ما را به نتیجه مطلوب میرساند، مراجعه
کنیم.
نصوصی که از پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله درباره معرّفی راه راست و طریق بیخطر در دست است، و واجب است در آن راه گام برداریم، و از آن دستورها پیروی کنیم، ما را از این که
سرگردان باشیم، و به جستجو بپردازیم، رهایی میبخشد و بی نیاز میکند، زیرا اضافه بر
حدیث تمسّک به ثقلین، که پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله کتاب و عترت را با هم حد فاصل، و مرز میان هدایت و کفر معرّفی فرموده است، حدیث دیگری نیز از آن حضرت صلیاللهعلیهوآلهوارد است، که
عبارت آن، از حدیث ثقلین صریح تر و مفسّر آن است، و آن حدیث این است که فرمود:
«ألا اِنّ مَثَلَ أهلِ بیتی فیکُمْ، مَثَلَ سفینةِ نُوحٍ مَنْ رَکَبَها نَجا، و مَنْ تَخَلَّفَ عنها غَرَقَ»(1)یعنی: «مثل اهل بیت من در میان شما، مثل کشتی نوح است، هرکس بر آن سوار شد رستگاری یافت، و هر کس تخلّف ورزید غرق شد» طبرانی اضافه کرده است: «و انّما مثلُ أهلِ بَیْتی فیکُمْ، مَثَلُ بابِ حطّةٍ فی بنیاسرائیل مَنْ دَخَلَهُ غُفِرَ لَهُ»(2)یعنی: «جز این نیست، که مثل اهل بیت من در میان شما، مثل باب حطّه در بنیاسرائیل است، که هر کس وارد آن شد آمرزیده شد» و صراحت این حدیث درباره این که، راه سالم و بیخطر کدام است بینیاز از شرح و توضیح میباشد، زیرا نجات و رستگاری، منوط به پیروی از
1) حاکم در ص163، ج 3، از مستدرک، به اسناد خود از ابی ذر، آن را روایت کرده است، چاپ اول، 1420ه . ق، ج4، ص 246.
2) طبرانی در اوسط از ابی سعید، آن را روایت کرده است: المعجم الاوسط، طبرانی، تحقیق محمد حسن اسماعیل الشافعی، عمّان، دارالفکر. و این حدیث هجدهمین، از اربعین پنجم از کتاب «الأربعین حدیثا» تألیف نبهانی است، ص216.
آنها، و نابودی و غرق در امواج گمراهی ها نتیجه تخلّف از آنان بیان شده است.
حدیث دیگری نیز در این باره از رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله وارد است، که فرمود: «النّجُوم أمانٌ لأهلِ الأرضِ مِنَ الغَرْقِ، و أهلُ بَیْتی أمانٌ لاُِمّتی مِنَ الاخْتِلافِ فِیالدّینِ، فَإذا خالَفَتْها قَبیْلةٌ مِنالعَرَبِ اختلفُوا فصارُوا حِزْبَ إبْلیس»(1). یعنی : «ستارگان، پناه و امان اهل زمین از غرقند، و اهل بیت من امان و پناه امّتم از اختلاف در دین میباشند، و هرگاه گروهی یا قبیلهای از عرب مخالفت آنها کند، دچار اختلاف شود، و حزب شیطان گردد».
ابن حجر در ذیل این احادیث میگوید:
«و سبب تشبیه اهل بیت به سفینه نوح، این است که هر کس آنان را، از جهت شکر نعمت پروردگار که این شرف را به آنها ارزانی فرموده، دوست بدارد، و بزرگ بشمارد، و از عالمان آنان کسب هدایت کند، از تاریکی مخالفت ها رهایی مییابد و هرکس از پیروی آنان سرباز زند، در بحر کفران نعمتهای پروردگار غرق، و در بیابان طغیان و سرکشی نابود خواهد شد»(2).
اضافه بر این، امامان اهل بیت علیهمالسلام سرچشمه جوشان دانش بودهاند، و پیشوایان علوم اسلامی، و رهبران مذاهب اهل سنّت، همه از این سرچشمه سیراب شده، و بهره بردهاند، چه مانعی دارد که ما نیز همانند اینها از این منبع زلال بهرهگیریم، و کسب علم و معرفت کنیم؟
دیگر این که بنا به اجماع امّت، اعمال و رفتار اهل بیت عصمت علیهمالسلام همواره از هرگونه
شایبه شک و ریب پاک و منزّه بوده است، و برتری و تقدّم علمی آنها، مورد اتفاق امّت اسلام میباشد، و به شهادت سران علم و بزرگان فقه و حتّی رجال خلافت، نظر آنها در هر مشکل علمی و معضل فقهی، حجّت قاطع بوده است، و همه در برابر رأی آنان به میل یا به اکراه خاضع و تسلیم بودهاند.
آری به همین سبب و دلایل دیگر است که ما جز به اهل بیت علیهمالسلام تمسّک نمیجوییم، و جز در خطی که آنان ترسیم فرمودهاند، گام بر نمیداریم، و به هیچ مذهبی جز مذهب
آنان، اعتنا نمیکنیم، به ویژه این که آنان ما را از آنچه یک انسان مسلمان احتیاج دارد، در
تمام شؤون زندگی، بینیاز ساختهاند، اعم از امکانات علمی و مایههای فکری و شناخت آنچه جدّ بزرگوار آنان، یعنی پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله برای تبلیغ آن، به رسالت برانگیخته شده است.
بنابراین سزاوار است تاریخ زندگی این امامان بزرگوار را دقیقا بررسی کنیم، و دقایق و ویژگیهای زمان آنان را روشن سازیم، و جهات عظمت و برجستگی شخصیّت بیمانند آنان را مکشوف داریم، تا بتوانیم از راه و روش آنها الهام گیریم، همچنین باید سیره و
سلوک آنان را در ایّام حیات، با رفتار و اعمال دیگران بسنجیم، تا امتیازاتی که آن بزرگواران را به اوج عظمت، و قلّه کمال انسانیّت رسانیده است، برای ما آشکار شود.
ما در این بررسی تا آن جا که میتوانیم میکوشیم، زندگی یکی از این امامان علیهمالسلام را، که امام هشتم از سلسله امامان دوازدهگانه، یعنی علیّ بن موسیالرضا علیهالسلام است، مورد تحقیق قرار دهیم، و عصری را که آن حضرت در آن زندگی میکردهاند و پر از وقایع و حوادث است، و امام علیهالسلام در مسیر برخی از این رویدادها و کشمکشها واقع شده و در آنها اثری به سزا داشتهاند، و در بخش تاریخ اسلام آن زمان منعکس شده است، بنگاریم.
آنچه ما را بر آن داشت، که بررسی زندگی امام هشتم علیهالسلام را، بر دیگر امامان علیهمالسلام مقدّم بداریم این است که تا آن جا که میدانیم، علیرغم مسائل مهمّی، که از جنبههای
مختلف در تاریخ زندگی امام هشتم علیهالسلام وجود دارد، و با همه حوادث پراهمیّت زیادی، که در این دوران، اتّفاق افتاده، کمتر کسی به تحقیق و بررسی زندگی آن حضرت بطور مستقل پرداخته است.
اینک آنچه مخلصانه آرزو داریم، این است که در عرض و تحلیل مطالب، طریق صدق را دنبال کنیم، و از اثرات عقدههای درونی، و تعصّبات مذهبی، دوری جوییم، همچنان که امیدواریم خوانندگان نیز، در هنگام مطالعه این سطور، از این حالات به دور
باشند. و خداوند توفیق دهنده و به راه راست آورنده است.
او علیّبن موسیبن جعفربن محمّدبن علیّبنالحسینبن علیّبن ابیطالب علیهمالسلام هشتمین امام اهل بیت است، که در مدینه متولّد شده، و در طوس وفات یافته است.
در تعیین ماه و سال تولّد آن حضرت، اختلاف زیادی وجود دارد، همچنان که در ماه و سال شهادت آن امام بزرگوار نیز اختلاف است، و تفاوت این اقوال هم کم نیست، و در برخی از آنها از پنج سال بیشتر است، و چون آنچه در این باره گفتهاند، در هم و آمیخته
است، و تعیین قول صحیح دشوار میباشد، لذا بدون این که یکی از این اقوال را اختیار و
در این جا ذکر کنیم، همه آنها را از نظر خوانندگان میگذرانیم، زیرا در بررسی و استقصای قول صحیح، و اقامه دلیل برای اثبات صحّت آن، فایده مهمّی مترتّب نیست.
تولّد آن حضرت در مدینه در روز پنجشنبه یا جمعه 11 ذیالحجّه، یا ذیالقعده، یا ربیعالاوّل سال 148 یا 153ه اتّفاق افتاده است.
شهادت آن بزرگوار، روز جمعه، یا دوشنبه آخر ماه صفر، یا 17 صفر، یا 21 رمضان، یا 18 جمادیالاولی، یا 23 ذیالقعده، یا آخر آن، در سال 202 ، یا 203، یا 206 روی داده است، و شیخ صدوق در عیون گفته است که صحیح این است که وفات آن حضرت، در روز جمعه 21 رمضان سال 203ه بوده است. و ظنّ قوی قول شیخ صدوق است که
وفات آن امام را در سال 203 ذکر کرده است، و این همان سالی است، که مأمون به سوی
عراق رهسپار شده است، و این که وفات آن حضرت سال 206 بوده، قطعا صحیح نیست زیرا مأمون در سال 204 وارد بغداد شده، و مسلّم است که وفات امام علیهالسلامدر هنگامی واقع شده که او راهی سفر بغداد بوده است.
در مورد نام مادر امام هشتم علیهالسلام اختلاف بسیاری است، گفته شده که نام مادر آن
حضرت، خیزران بوده است و برخی أروی گفتهاند، که ملقّب به شقراءِ نوبیّه بوده است، و بعضی نام مادرش را نجمه دانستهاند، که کنیهاش امّالبنین بوده است و برخی سکن نوبیّه گفتهاند، و نیز گروهی نام مادر آن حضرت را تُکتَم نوشتهاند، و شاید این دسته به آنچه در شعر یکی از مدیحهسرایان آن حضرت آمده است، استناد جستهاند:
ألا إنّ خیرَ النّاسِ نفسا و والداً
و رَهْطا و أجداداً، عَلیُّ الْمُعَظَّمُ
اَتَتْنا به لِلْعِلْمِ و الحِلْمِ ثامِنا
إماما یُؤَدّی حُجَّةَ اللّه (تُکْتَمُ)(1)
در شماره و اسامی فرزندان امام علیهالسلام نیز اختلاف است، گروهی آنها را پنج تن پسر و یک دختر نوشتهاند، به نامهای محمّد قانع، حسن، جعفر، ابراهیم، حسین و عایشه.
سبطبن جوزی در تذکرهالخواصّ، آنان را چهار تن، که با حذف حسین، به شرحی که ذکر شده نام برده است، امّا شیخ مفید بر این باور است، که امام هشتم علیهالسلام را، فرزندی جز امام محمّد جواد علیهالسلام نبوده است(2)، و ابن شهرآشوب(3)و طبرسی در اعلام الوری،(4)نیز بر همین اعتقاد میباشند، و اما در کتاب العُدد القویّه تعداد فرزندان آن حضرت دو فرزند
1) آگاه باشید، بهترین مردم، از نظر شخصیّت، پدر، قوم و جدّ «علیّ» بزرگوار است - تکتم او را جهت تعلیم علم و حلم برای ما آورده است، و او هشتمین امام است، که حکم خدا را به مردم میرساند، اعلام الوری، ص302.
2) ارشاد، شیخ مفید، قم، کتابفروشی بصیرتی - بیتا، ص 316.
3) مناقب ال ابی طالب، ابن شهر آشوب، تصحیح هاشم رسولی محلاتی، قم، انتشارات علامه، بیتا، ج4، ص367.
4) اعلام الوری، طبرسی، تصحیح علی اکبر غفاری، بیروت، دارالهجره، 1399ه . ق، ص329.
پسر، به نامهای محمّد و موسی، ذکر شده است(1)و آنچه در کتاب قرب الاسناد آمده
است، این قول را تقویت میکند، و آن این است که بزنطی به امام هشتم علیهالسلام عرض کرد، در چند سال پیش پرسیدم که جانشین شما کیست؟ فرمودید فرزندم، و در آن روز فرزند نداشتید، و اکنون خداوند به شما دو فرزند عطا فرموده است، کدام یک از این دو جانشین شماست(2)؟ در عیون اخبارالرضا آمده که امام دختری به نام فاطمه داشته است.
اکنون ما در این صدد نیستیم، که دقیقا شماره و نام فرزندان آن حضرت را، بررسی و تعیین کنیم، ولی نظر شیخ مفید را که ذکر شد ترجیح میدهیم، و آنچه از نظر ما محقّق است این است که امام هشتم علیهالسلام فرزندی جز امام محمّد جواد علیهالسلام نداشته، و آنچه غیر از این گفته شده، به ثبوت نرسیده است، و خداوند به حقیقت حال داناتر است.
امام رضا علیهالسلام به طور کلّی دارای شخصیّتی یگانه، و صفاتی ویژه بوده است و از نظر طایفه امامیّه دارای مرتبهای است، که آنچه نسبت آن به همه رواست، به او روا نیست، مانند وقوع در خطا و اشتباه، بلکه آن حضرت دارای ملکه عصمت است که از لوازم امامت میباشد، زیرا امام از جانب پیامبر صلیاللهعلیهوآله دقایق رسالت و اسرار نبوّت را به امّت میرساند، و به همان دلایلی که عصمت، برای پیامبر صلیاللهعلیهوآله ثابت است، برای امام نیز قطعی و محقّق میباشد جز این که پیامبر رسالت خود را از جانب خدا تبلیغ میکند، و امام از طرف پیامبر، احکام و اسرار دین را به مردم میرساند حکمت و فلسفه لزوم عصمت برای امام این است که ، اگر خطا و اشتباه برای پیامبر یا امام جایز باشد، طبعا در آنچه تبلیغ میکند، شک و تردید راه خواهد یافت، و وثوق و اطمینان، به آنچه از جانب خدا و پیامبر آورده است، اعم از احکام و تعالیم و غیر از آن، از میان خواهد رفت، و مردم اگر چه در عمل به تکلیف مخالف با واقع، که ناشی از خطا و اشتباهِ مبلّغ باشد معذورند، ولی این امر با فلسفه بعثت پیامبران و ارسال رسولان، منافات دارد، زیرا
غرض از بعثت پیامبران این است که واقع را برای بشر، بیان کنند، و آنچه را که خدا از
مردم میخواهد، بی کم و کاست، و دور از خطا و اشتباه به مردم برسانند.
باری، دلایل لزوم عصمت برای پیامبران و امامان علیهمالسلام بحث گستردهای دارد، که مجال شرح آن نیست، و جداگانه باید مورد بررسی قرار گیرد، و اگر فرصت دست دهد، بحث بیشتری در این باره خواهیم داشت.
آنچه در این جا باید گفته شود، این است که برحسب اعتقاد ما، امام دارای ویژگیها و امتیازاتی همچون عصمت است که گفتگو بطور مستقل درباره آنها با دیگران، منوط به این است که شنونده، در اساس مورد گفتگو، با گوینده اتّفاق نظر داشته باشد، و در غیر
این صورت مانند کسی خواهیم بود، که بخواهد وجوب نماز را برای فردی که اصلاً به رسالت پیامبر صلیاللهعلیهوآله اعتقاد ندارد، اثبات کند. اساس و مبنایی که لازم است در آن اتّفاق نظر باشد، نخست تعریف مفهوم امامت عامّه، و سپس تعیین امتیازاتی که لازمه امامت است میباشد، و پس از روشن شدن اینها، باید از مصادیق امامت و کسانی که جامع این امتیازات میباشند بحث شود، در اینصورت گفتگو میان دو طرف، معقول و منطقی خواهد بود، و چون ما دلایل قوی و قانع کننده بسیاری بر آنانی که مصداق امامت اند، در
دست داریم، و غور و بررسی و استقراء، ما را به حصر این مصادیق در امامان اثنی عشر علیهالسلام معتقد ساخته است، لذا به برتری و امتیاز آنان بر دیگران، اعتقاد جازم داریم، و آنان را جامع مطلق کمالات میدانیم.
بنابر آنچه گفته شد، ناگزیر امام باید از همه مردم داناتر، و به نیازهای افراد، و خواستهای عموم، اعمّ از فکری و روحی و دیگر ضرورتهای زندگی آگاه تر باشد، و نیز از همگان عابدتر و پارساتر، و به صفات کریمه، و اخلاق حسنه آراستهتر باشد، و به طور
کلّی در تمامی عناصر کمال و شایستگیها و ارزشها، بر همه پیشی و فزونی داشته باشد، تا
رهبری و پیشوایی در او تحقّق یابد.
بر همین اساس، شخصیّت امام رضا علیهالسلام که یکی از امامان دوازدهگانه است، و دارای جمیع این امتیازات میباشند، معلوم و بینیاز از تعریف و توضیح است، امّا ما به این
اندازه بسنده نمیکنیم، و با توجّه به آنچه تاریخ، راجع به سیره و روش او بیان میکند، و همچنین نظر دانشمندان و خلفای زمان نسبت به آن حضرت، درباره ابعاد شخصیّت
امام علیهالسلام بحث خواهیم کرد.
شاید موضعگیری حکومتهای وقت، در برابر امام رضا علیهالسلام و دیگر امامان اهل بیت علیهمالسلام خود تصویر روشنی از صفات ممتازی که شخصیّت این امامان را، در اوج قلّه انسانیّت قرار داده، به دست دهد، بنابراین ناگزیر باید انگیزه کوشش و تلاش حکومتهای
زمان را در محدود کردن و زیرنظر گرفتن امامان علیهمالسلام، بدون این که متعرّض دیگر بزرگان علوی شوند توضیح دهیم، و این که چرا پیوسته تحرّکات آنان را پیگیری، و اقدامات ایشان را، در همه امور عمومی و شخصی مراقبت میکردند روشن سازیم، آنچه در این باره میتوان گفت این است:
1 - اعتقاد بخش بزرگی از مسلمانان به امامت و حقّانیّت و اولویّت امامان علیهمالسلام برای خلافت، و این که خلفای دیگر، این منصب را غصب کرده، و از حدّی که خدا برای آنها قرار داده است، پا فراتر نهادهاند، از این رو حکومت، آنان را رقیب خود میشمرد، و عامل خطری که رژیم را تهدید میکرد، و نظام را منهدم میساخت به حساب میآورد.
2 - جمع شدن پیشوایان فکری، و سرآمدان علم و معرفت به دور امامان علیهمالسلام، و اعتراف به کوچکی خود در برابر برتری آنان در انواع علوم و فنون، با این که این بزرگان
در انواع دانشها ممتاز، و از نوابغ روزگار به شمار میآمدند. این جریان سینه خلفا را از دشمنی امامان علیهمالسلام پر میکرد، و کینه آنها را هر چه بیشتر و فزونتر میساخت، به ویژه این که مردم با مشاهده این وضع، به اهل بیت علیهمالسلام شیفتگی پیدا میکردند، و به آنها تقرّب میجستند، و قلبا از مرکز خلافت دور میشدند.
3 - این که آنها از نظر سیاست مملکتی و افکار عمومی، بهترین جانشینانی بودند، که میتوانستند مسؤولیّتهای حکومت را بپذیرند و به وظایف آن عمل کنند، و به شایستگی از عهده آن برآیند، و همین امر، باعث برانگیخته شدن ترس در دل خلفا بود، و رؤیایی را
که برای آینده داشتند، آشفته و پریشان میساخت.
4 - سخنچینیهای غرضآلود، توسّط حسودان و کینهتوزان، به قصد پایان دادن به زندگی امامان علیهمالسلام یکی دیگر از انگیزههای این موضعگیری است، چنان که برخی از
خویشاوندان آنها، که حسادت، چشم بصیرتشان را کور کرده بود، نزد خلفا میرفتند، و تهمتها و نسبتهای دروغی را، که میدانستند قابل قبول و خوشایند خلفا و مرهمی بر دلهای پر از کینه آنهاست، علیه امامان علیهمالسلام ساخته و پرداخته کرده به سمع آنان میرساندند، در این هنگام حاکمان نیز به خود اجازه میدادند، که به اذیّت و آزار امامان علیهمالسلام پردازند، و بر آنان سخت گیرند، و بالاخره درصدد کشتن آنها برآیند تا از عقده وجود آنها رهایی یابند.
از آنچه گفته شد و جز آنها، میتوان انگیزه حکومت را، در این که پیوسته امامان علیهمالسلام را زیر نظر میداشتند و با کوششهای پیگیر، آنها را از جریان حوادث زندگی، و رویدادهای اجتماعی، دور میساختند، شناخت و دانست که خلفا با این گونه موضعگیری، رقیبانی را که اگر به آنان آزادی و امکان عمل داده میشد، حکومت آنها در معرض خطر قرار میگرفت، از صحنه خارج و محیط را برای فرمانفرمایی خود مساعد میکردند، و از اینجا بهخوبی میتوانیم افکار عمومی و دیدگاههای مردم را، علیرغم
گرایشها و وابستگیهای مختلف، نسبت به شخصیّت امامان علیهمالسلام و امتیازات بزرگی که بدان اختصاص داشتند بشناسیم، زیرا اگر این اهمیّت و عظمت شخصیّت آنها نبود، این همه سختگیری و فشار چه معنایی داشت؟ و این همه اهتمام و کوشش در قبال آنها برای چه بود؟
امام علیهالسلام دانش خود را از جدّش پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله به ارث برده و سرچشمه جوشانی از
علم و فضیلت بود که تشنگان دانش و معرفت از فیض او بهره میبردند و تشنگی خود را برای فهم مشکلات و حلّ معضلات، بدو فرو مینشاندند.
تاریخ، بسیاری از مناظرات علمی، و مباحثات فکری آن حضرت علیهالسلام را، که موجب پیروزی بر دشمنان اسلام شده، برای ما بیان کرده است، و نیز افاضات آن حضرت را در انواع دانشها، که مورد استفاده بزرگان علم و رجال فکر قرار گرفته، شرح داده است.
از امام موسیبن جعفر علیهالسلام روایت شده است، که به فرزندان خود میفرمود:
این برادرتان، علیّبن موسی، عالم آل محمّد صلیاللهعلیهوآله است، مسائل دین خود را از او
بپرسید، و آنچه به شما میگوید نگهدارید، زیرا من بارها از پدرم، جعفربن محمّد، شنیدم که میفرمود: عالم آل محمّد در صلب توست، و ای کاش من او را دیدار میکردم، و او با امیرالمؤمنین، علیّ همنام است.(1)
و از ابراهیم بن عبّاس صولی نقل شده که گفته است: من ندیدم از امام رضا علیهالسلام پرسشی شود، که او آن را نداند، و داناتری از او، به آنچه تا زمانش، بر روزگار گذشته است، ندیدهام، مأمون با پرسش از هر چیزی، آن حضرت را میآزمود، و امام علیهالسلام او را پاسخ میفرمود، در حالی که تمامی پاسخهای آن حضرت، مأخوذ از قرآن و مستند به آن بود(2).
از رجاءبن ابی الضحّاک، که مأمون او را برای حرکت دادن امام رضا علیهالسلام به مدینه فرستاده بود، نقل شده که گفته است: به خدا سوگند، من مردی را، برای خدا پرهیزگارتر از او ندیدم، همچنین کسی را ندیدم، که بیش از او، در تمام اوقاتش، به یاد خدا باشد، و بیشتر از او، از خدا بترسد، رجاء ادامه میدهد که:
آن حضرت در هیچ شهری وارد نمیشدند، مگر این که مردم از هر سو، به او رو میآوردند، و مسائل دین را از آن امام علیهالسلام پرسش و استفتا میکردند، و آن حضرت نیز به آنان پاسخ میدادند، و احادیث بسیاری، برای آنها از پدرانش از حضرت علی علیهالسلام، از پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله بیان میفرمود، هنگامی که از این سفر بازگشتم، و نزد مأمون رفتم، از چگونگی حال آن حضرت در طول راه پرسید، او را به آنچه در شب و روز، و اوقات سکون و حرکت از آن امام دیده بودم، خبر دادم، مأمون گفت: آری ای پسر ابیالضحّاک، این بهترین، و داناترین، و عابدترین مردم روی زمین است(3).
حاکم در تاریخ نیشابور مینویسد: امام رضا علیهالسلام در مسجد پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله مینشست و فتوا میداد، در حالی که او بیست و چند ساله بود.
در سنن ابن ماجه و همچنین در خلاصه تهذیب الکمال است که: او سرور بنیهاشم بود، و مأمون او را بسیار بزرگ میداشت و احترام میکرد. جانشینی خود را به او سپرد،
و پیمان ولایتعهدی با او بست.
مأمون در پاسخی که به بنیهاشم داده است میگوید: درباره این که گفتید، مأمون در بیعت خود، با ابوالحسن الرضا تشیّع اختیار کرده است، به راستی مأمون به بیعت با او اقدام نکرد مگر این که در امر او آگاه و بینا بود، و میداند که در روی زمین کسی نیست،
که فضیلتش از او آشکارتر، و عفّتش از او نمایان تر، و ورعش از او زیادتر، و زهد و بیمیلی او به دنیا از او بیشتر باشد، و نیز از او وارستهتر، و در میان خاصّ و عام،
پسندیدهتر، و در اجرای اوامر و نواهی الهی از او سختتر باشد(1).
از ابوصلت هروی نقل شده که گفته است: من از علیّبن موسیالرضا علیهالسلام دانشمندتر و عالمتر ندیدهام، و هیچ عالمی او را دیدار نکرد، مگر این که همین را مانند من شهادت
داد، مأمون گروهی از دانشمندان ادیان مختلف، و فقها و متکلّمان اسلام را در جلسات متعدّد گرد آورد، همگی مغلوب علوم سرشار آن حضرت شدند، و به فضل و برتری او اقرار و به ناتوانی خود اعتراف کردند(2).
و هم از او روایت شده که گفته است: شنیدم علیّبن موسیالرضا علیهالسلام میفرمود: من در روضه پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله مینشستم، و دانشمندان در مدینه زیاد بودند، چون یکی از آنها در مسألهای ناتوان میشد، همگی متوجّه من میشدند و مسائل را نزد من میفرستادند، و من پاسخ آنها را میدادم(3).
از مأمون در داستان ولایتعهدی امام علیهالسلام نقل شده که گفته است: من کسی را در روی زمین دانشمندتر از این مرد نمیدانم(4).
در مناقب ابن شهرآشوب است که : مردم در مورد ابوالحسنالرّضا علیهالسلام هیچ اختلاف پیدا نکردند، و همه از او خشنود بودند، محمّدبن عیسی یقطینی میگوید: من از مسائلی که از آن حضرت سؤال شده است و پاسخ فرمودهاند، هجده هزار مسأله جمعآوری کردهام، بسیاری از مصنّفان و نویسندگان، که از آن جملهاند ابوبکر خطیب در تاریخ خود،
و ثعلبی در تفسیرش، و سمعانی در رساله خویش و ابن معتز در کتابش، و جز آنها از آن حضرت نقل حدیث کردهاند(1).
علیّبن جهم گفته است که : پس از محاوره علمی مأمون با آن حضرت، مأمون برای ادای نماز از جای برخاست، و دست محمّدبن جعفر را که در آن مجلس حضور داشت گرفت، و من هم در پی آنها روان شدم.
مأمون به محمّد بن جعفر گفت: پسر برادرت را چگونه دیدی؟
محمّد گفت: دانشمند است، در حالی که من ندیدهام، او نزد اهل علم، رفت و آمد کند.
مأمون گفت: این پسر برادر تو، از آن دسته از اهل بیت است، که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله درباره آنها فرموده است، «ألا إنَّ أَبرارَ عِتْرتی. واُطائب اُرومَتی، اَحْلَمُ النّاسِ صَغارا، أعلَمُهُمْ کِبارا لاتُعلِّموهُمْ فَإنَّهم أعْلَمُ مِنْکُمْ و لا یُخْرِجُونکُمْ من بابِ هُدی ولایُدْخِلُونکُمْ من بابِ ضَلالٍ»(2). یعنی: «آگاه باشید، نیکان فرزندان من، و پاکیزگان نسل من، در کودکی
از همه خردمندتر، و در بزرگسالی از همه داناترند، به آنها علم نیاموزید، زیرا آنها از شما
داناترند، آنان شما را از راه هدایت، بیرون نمیبرند، و در طریق گمراهی وارد نمیکنند».
ابن اثیر مینویسد: او (مأمون) در فرزندان عبّاس و علیّ علیهالسلام نظر کرد، هیچ کدام را برتر و پرهیزگارتر و دانشمندتر از او (امام رضا علیهالسلام) نیافت(3).
ما برای اثبات برتری علمی امام رضا علیهالسلام بر دیگر مردمان، نیازی به گواهی هیچ کس نداریم، بلکه کافی است به کتابهای حدیث، نظر اندازیم، که پر است از تعالیم و بیانات
آن حضرت در علوم و فنون مختلف به نحوی که هر انسانی در هر مرتبه از علم و معرفت باشد، گزیری ندارد، جز این که در برابر مقام شامخ علمی آن حضرت، احساس حقارت و قصور کند.
اخلاق، یکی از عناصر مهمّ شخصیّت انسان است، و کاشف کیفیّت ذات، و حاکی درون اوست، و درجه رسوخ ایمان را در او نشان میدهد.
امام رضا علیهالسلام به اخلاقی عالی و ممتاز، آراسته بود، و بدین سبب دوستی عامّ و خاصّ را، به خود جلب فرموده بود، همچنین انسانیّت آن حضرت، یگانه و بیمانند، و در حقیقت تجلّی روح نبوّت، و مصداق رسالتی بود که خود آن حضرت، یکی از نگهبانان و امانتداران و وارثان اسرار آن، به شمار است.
از ابراهیم بن عبّاس صولی نقل شده، که گفته است:
من ابوالحسنالرّضا علیهالسلام را هرگز ندیدم در سخن گفتن، با کسی درشتی کند.
من ابوالحسنالرّضا علیهالسلامرا هرگز ندیدم سخن کسی را پیش از فراغ از آن، قطع کند.
و هرگز درخواست کسی را، که قادر به انجام دادن آن بود، رد نفرمود.
و هرگز پاهای خود را جلو همنشین، دراز نمیکرد.
و هرگز در برابر همنشین تکیه نمیداد.
و هرگز او را ندیدم، که غلامان و بردگان خود را بد گوید.
و هرگز او را ندیدم، که آب دهان اندازد.
و هرگز او را ندیدم، که قهقهه کند، بلکه خندهاش تبسّم بود.
و هنگامی که مجلس او از مردم خالی، و سفره غذا انداخته میشد، همه غلامان و بردگانش، حتّی دربان و میرآخور را، به دور سفره غذا مینشانید.
تا آن جا که میگوید: هرکه بگوید در فضیلت، کسی را مانند او دیده، از او باور نکنید(1).
مهمانی بر آن جناب وارد شد، و تا پاسی از شب گذشته، نزد آن حضرت نشسته بود و سخن میگفت، در این میان چراغ به هم خورد، مرد برای اصلاح آن دست دراز کرد، امام علیهالسلام او را از این کار بازداشت، و خود به اصلاح چراغ پرداخت، و سپس فرمود: ما گروهی هستیم که هرگز مهمان را به کار وا نمیداریم(2).
در مناقب ابن شهرآشوب است که: امام رضا علیهالسلام وارد حمّام شد، مردی که آن حضرت را نمیشناخت، به او گفت بدن مرا مالش ده، امام علیهالسلام شروع به مالش بدن او فرمود و هنگامی که مردم آن مرد را متوجّه کردند، و حضرت را شناخت با پریشانی شروع به عذرخواهی و پوزش کرد، امّا امام علیهالسلام همچنان به مالش بدن او ادامه، و او را
دلداری میداد(1).
در مراتب فروتنی آن حضرت، محمّدبن فضل گفته است: امام رضا علیهالسلام به یکی از غلامان خود در روز عید فطر، که برای آن حضرت دعا میکرد فرمود: تَقَّبَلَاللّه مِنْکَ و مِنّا(2)سپس آن حضرت برخاست، و چون روز عید قربان فرا رسید، امام به او فرمود: ای
فلان، تقبّلَاللّه مِنّاومِنکَ(3). محمّدبن فضل گفته است، به آن حضرت عرض کردم، ای فرزند پیامبر در عید فطر چیزی فرمودی و در اضحی چیزی دیگر؟ امام فرمود: بلی، من در روز فطر گفتم تَقَّبَلَ اللّه مِنْکَ و مِنّا زیرا او همان کاری را که من به جای آورده بودم، انجام داده بود، و هر دو در عمل مشابهت داشتیم، و در روز قربان، به او گفتم: تَقَبَّل اللّه مِنّا و مِنْکَ زیرا برای ما مقدور است، که اعمال اضحی را برگزار کنیم، و شاید او نتواند به
جای آورد، در این صورت عمل او غیر از عمل ما خواهد بود(4).
آری، امام رضا علیهالسلام رسالت اخلاقی خود را این گونه نمایان میسازد، و نشان میدهد که این شیوه پیامبر گونهای است، که میتوان بدان به اوج کمالات انسانی رسید، و به سوی بلندای عظمت واقعی گام برداشت، و به همین اخلاق و رفتار است، که میتوان اصالت و عمق ایمان و علوّ ذات و بلندی مقام انسان را شناخت.
امام رضا علیهالسلام نظریّه اسلام را، درباره روابط میان انسانها، که برادران یکدیگرند، با برخی اعمال خود، که تراویده از رفتار یک انسان حقیقی است، بیان میفرماید، آن چنان که میتوان دریافت، که اسلام از نظر حفظ حقوق جامعه، و رعایت شرف انسانی، هرگونه امتیاز طبقاتی، و هر نوع برتری جویی فردی و اجتماعی را لغو کرده است و تنها
تفاوتی که در نظر گرفته است، فرمانبرداری خدا و نافرمانی اوست.
مردی به امام علیهالسلام عرض میکند: به خدا سوگند، در روی زمین، از حیث نسب کسی از شما برتر نیست.
امام علیهالسلام به آن مرد فرمود: تقوا به آنان برتری داد، و فرمانبرداری خدا، آنان را بدان پایه و مقام رسانید(1).
دیگری به آن حضرت عرض کرد: به خدا قسم تو بهترین مردم هستی.
امام علیهالسلام به او فرمود: ای فلانی سوگند مخور، بهتر از من کسی است، که برای خدا فرمانبردارتر، و از نافرمانی او پرهیزگارتر باشد، به خدا سوگند این آیه نسخ نشده است
که:«...و جَعَلناکُمْ شُعُوبا و قَبائلَ لِتَعارَفُوا إنّ أکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّه اَتقاکُم...»(2).
ابوصلت گفته است، از آن حضرت پرسیدم: ای پسر پیامبر خدا، این چیست که مردم از شما نقل می کنند؟
امام فرمود: مگر چه میگویند؟
گفتم: میگویند شما ادّعا میکنید، که مردم بردگان شمایند!
امام علیهالسلام سر به آسمان برداشت و گفت: خداوندا! تو آفریننده آسمانها و زمین، و دانای آشکار و نهانی، تو گواهی که من هرگز این را نگفتهام، و نشنیدهام کسی از پدرانم
هرگز چنین چیزی گفته باشد، و تو دانایی به ستمهایی که این امّت، بر ما روا داشتهاند که این هم یکی از آنهاست.
پس از آن رو به من کرد و فرمود: ای عبدالسّلام، اگر مردمان آن چنان که میگویند، همه بردگان ما هستند ما آنها را از چه کسی خریدهایم؟
گفتم: ای فرزند پیامبر خدا، راست فرمودی.
سپس فرمود: ای عبدالسّلام، آیا دوستی ما را که خداوند عزّوجل واجب فرموده، تو هم مانند دیگران انکار میکنی؟
گفتم: پناه میبرم به خدا، بلکه من ولایت شما را اقرار دارم(3).
امام علیهالسلام این تهمت و نسبت مغرضانه را، که دشمنان میخواستند، بدین وسیله مِهر آنان را از دلها، بزدایند نفی فرمود و آن را از جمله ستمهایی شمرد، که امّت در حقّ آنان
روا داشته است، زیرا امامان علیهمالسلام همه مردم را از لحاظ حقوق اجتماعی، یکسان و برابر میدانند، جز حقّ ولایت، که خداوند آنان را، بدان مخصوص داشته است، و دیگران نمیتوانند آن را برای خود ادّعا کنند، و جز حقّ طاعت و فرمانبرداری، که خداوند خالصانهترین آن را ویژه خود گردانیده، و آن را وسیله ترفیع درجات بندگان، در نزد خود
و میان مردمان، قرار داده است، و در غیر این دو، همه برابر و بندگان خدایند، و همگی از
یک پدر، و یک مادر، به وجود آمدهاند، و پروردگار آنها نیز یکی است.
عبداللّه بن صلت، از مردی از اهالی بلخ روایت کرده است که:
گفته است: من در سفر امام رضا علیهالسلام به خراسان، در خدمت او بودم، یک روز دستور فرمود سفره غذا اندازند، در کنار سفره، همگی غلامان آن حضرت از سیاهان و غیر آنها، گرد آمدند. من به آن جناب عرض کردم، فدایت شوم، کاش برای اینها، سفره جداگانهای انداخته میشد، امام علیهالسلام فرمود: پروردگار ما یکی است، پدر و مادر ما هم یکی است و پاداش هم به کردار است(1).
بنابراین امام علیهالسلام هیچ تفاوتی میان خود، و بردگان و غلامان خویش جز به کردار نمیبیند، و به غیر از عمل، همه امتیازات و نابرابریهایی که مربوط به حقوق اجتماعی میباشد، منتفی است و همگی در این امور، برابر و یکسانند زیرا همه مخلوق خدایند، و پدر آنها آدم، و آدم از خاک آفریده شده است.
هنگامی که مشاهده میکنیم، امام علیهالسلام برسر سفره غذا، همگی بردگان و غلامان و حتّی دربان و میرآخور را در کنار خویش مینشاند در مییابیم که این گونه رفتار، برای
این است که به امّت، درس انسانیّت و فضیلت آموزد، و شرف و کرامت انسانی را پابرجا و استوار کند و نظریّه اسلام را، در روشی که باید هر انسان، با برادر انسانش داشته باشد،
عملاً نشان دهد، زیرا لازمه بلندی مقام، و علوّ مرتبه، این نیست که انسان دیگری را که
پایین دست اوست، تحقیر کند، یا پستی شخصیّت و زبونی او را، گوشزدش سازد، هرچند او بنده و بردهای زر خرید باشد، بدیهی است چنین روشی، سبب ایجاد عقده و
1) کافی، ج8، ص230.
اختلاف طبقاتی میشود، و شکاف میان افراد جامعه را عمیقتر میکند، و کینهها و دشمنیها را بر میانگیزاند و امّت را به دستههایی جدا و گریزان از یکدیگر، بدل میسازد.
این که اسلام از نظر حقوق اجتماعی، قانون برابری و مساوات را، میان افراد امّت برقرار ساخته، برای این است که کرامت انسانی را، به او بازگرداند، و او را از قید و بند
زندگی طبقاتی، که در حقیقت حیات جاهلی، و بازمانده دورانهای کهن بشری است، رها و آزاد سازد، چنان که خداوند متعال فرموده است: «...اِنَّ أکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّه أتقاکم...»(1)و هم پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله فرموده است: «کُلُّکُمْ مِنْ آدمَ و آدَمُ مِنْ تُرابٍ»(2)یعنی: همه از آدم پدید آمدهاید، و آدم از خاک است. و همچنین فرموده است: «لافَضْلَ لِعَربیٍّ علی أعجمیٍّ إلاّ بالتّقوی»(3)یعنی: عرب را بر عجم هیچگونه برتری نیست، جز به پرهیزگاری.
از ابراهیم بن عبّاس صولی نقل است، که گفت: شنیدم علیّبن موسیالرّضا علیهالسلام میفرمود:
برای سوگند خود، بندهای آزاد میکنم، و من چنین سوگندی نمیخورم مگر این که بندهای را آزاد و پس از آن همه دارایی خود را در راه خدا انفاق میکنم، سوگند میخورم
به قرابتی که با پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله دارم، اگر کسی گمان کند، من بهتر از این هستم (اشاره به یکی از غلامان سیاه خود فرمود) درست نیست، مگر این که من عمل شایسته داشته باشم، تا این که بهتر از او باشم(4).
امام علیهالسلام اخلاق اصیل اسلامی را، بدینگونه برای ما تعریف میکند، و روشی را که باید برای حفظ شرف انسانی، و از بین بردن امتیازات طبقاتی، اختیار کرد تعیین میفرماید، امّا عمل شایسته، از قانون مساوات و برابری بیرون است، چنان که امام علیهالسلام خویشی خود را با پیامبر خدا، مایه امتیاز و برتری او، بر غلام سیاه خود نمیداند، مگر
این که این قرابت، با عمل شایسته همراه باشد، تا موجب فضیلت و امتیاز شود.
از یاسر خادم نقل شده، که گفته است:
ابوالحسن الرضا علیهالسلام به ما فرمود، اگر هنگامی که مشغول خوردن خوراک هستید، مرا بالای سر خود، ایستاده دیدید از جای برنخیزید، مگر این که از خوردن، فارغ شده باشید. و بسا که آن حضرت، تنی چند از ما را طلب میفرمود، و گفته میشد که مشغول
غذا خوردن هستند و امام علیهالسلام میفرمود، آنها را رها کنید، تا فارغ شوند.(1)
یاسر خادم گفته است: هرگاه یکی از ما، مشغول خوراک بود، تا از خوردن دست نمیکشید کاری به او رجوع نمیشد(2).
اینها نمونههای عملی چندی است، از مرتبه اخلاق و درجه انسانیّت آن حضرت و میراثی است پاکیزه، با شمیم خیر و رحمت، که از جدّ بزرگوارش، رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله به او رسیده است، پیامبر عالیقدری که، اخلاق را زیور و هدف رسالت خود قرار داده و فرموده است: بُعِثْتُ لاُِتَمِّم مَکارِمَ الأخْلاقِ(3)، آری این همان میراث اصیل انسانی است، که ملّتها باید از آن نیرو گیرند، و پایههای مجد و عظمت خود را، بر آن قرار دهند، و دوام و بقای خود را به وسیله آن تضمین کنند.
شکّی نیست که امامان علیهالسلام عموما، نسبت به مال دنیوی، از همه زاهدتر بودند، و از زخارف و زر و زیور آن، بیشتر از همه کناره میگرفتند، لیکن از نظر آنان، زهد به پوشیدن
لباس خشن، و خوردن خوراک ساده محدود نمیشود، و مفهومی گستردهتر دارد، و در حقیقت زاهد کسی است که روا نمیدارد، میل به لذّات و خوشیهای دنیوی، بر جان او حکومت کند، و برای جلوگیری از آن، توان و قدرت نداشته باشد، و نیز زاهد آن کس است که دنیا از نظر او هدف و مقصود نیست تا این که کوشش خود را بدان منحصر کند، بلکه اگر دنیا به او رو آورد، از آن بهره میگیرد، واگر به او پشت کند، آنچه را نزد خداست بهتر و پایدارتر میداند.
آبی در نثر الدّرر گفته است:
گروهی از صوفیان، در خراسان بر امام رضا علیهالسلام وارد شدند، و به آن حضرت عرض
کردند، که امیرالمؤمنین درباره امری که خداوند بر عهده او گذاشته اندیشه کرد، دریافت که شما اهل بیت، از همه مردم به امامت و پیشوایی امّت سزاوارترید، سپس به اهل بیت، نظر انداخت، دانست که تو از همه آنان شایستهتری از این رو برآن شد، امر خلافت را به
تو باز گرداند، اکنون امّت به پیشوا و رهبری نیازمند است، که جامهاش خشن و طعامش ساده باشد، و بر الاغ سوار شود و از بیمار عیادت کند.
راوی میگوید: امام علیهالسلام که تکیه داده بود، در این هنگام راست نشست و فرمود:
یوسف منصب پیامبری داشت قبای ابریشمی با تکمههای زر میپوشید، و در مجلس فرعونیان بر پشتیهای آنان تکیه میزد، وای بر شما جز این است که از امام، قسط و عدل خواسته میشود؟ و اگر سخن گوید راست گوید، و اگر حکم کند، بر قاعده عدل و داد باشد، و اگر وعده کند انجام دهد. همانا خداوند لباس یا طعامی را حرام نفرموده
است، و این آیه را تلاوت فرمود «قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِینَةَ اللّه الَّتی أخْرَجَ لِعبادِه والطَّیباتِ مِنَ الرِّزْقِ...(1)»(2).
به امام جواد علیهالسلام عرض شد، درباره مشک، چه میفرمایی؟
فرمود: پدرم دستور داد، قطعه مشکی برای او تهیّه کردند، که هفتصد درهم بهای آن شد، فضل بن سهل به آن حضرت نوشت که: مردم این را عیبجویی میکنند.
پدرم در پاسخ او نوشت: ای فضل آیا نمیدانی یوسف که پیامبر خدا بود، جامه ابریشم با تکمههای زر، میپوشید و بر کرسی زرّین مینشست، و این عمل چیزی از عدالت و حکمت او نمیکاست.
سپس دستور فرمود غالیه یا آمیختهای از چند نوع عطر، برای آن حضرت فراهم کردند، که بهای آن چهار هزار درهم شد(3).
امام علیهالسلام با این روش و رفتار ثابت میفرماید، که ظاهر زندگی، و نمود خارجی انسان،
ربطی به زهد واقعی ندارد، بلکه بسا این ظاهرسازی نیرنگی باشد، که آدمی بخواهد، از این راه توجّه دیگران را به خود جلب کند. از این رو امام رضا علیهالسلام و دیگر امامان
طاهرین علیهمالسلام مانعی نمیدیدند، که ظاهر حال، و وضع لباس و خوراک آنها، متنعّمانه باشد، و این را تا آن حد روا میداشتند، که با زهد واقعی که همان عدم دلبستگی و شیفتگی باطنی انسان به دنیاست، برخورد و تعارض پیدا نکند، و این که دنیا پدیدهای گذرا و ناپایدار است مانع این نیست که مؤمن از نعمتهای پاکیزه و لذّتهایی که خداوند آنها را برای او، جایز و حلال کرده، بهره نگیرد، زیرا خداوند این نعمتها را برای این نیافریده،
که کافر از آنها بهرهمند، و مؤمن از آنها محروم باشد. بلکه مؤمن که سر به فرمان خدا
دارد، و جان خود را در راه او فدا میکند، اولی و سزاوارتر به استفاده و بهره گرفتن، از نعمتهای اوست.
ابن عبّاد(1)، نوع سلوک زاهدانه آن حضرت را، برای ما بیان میکند، و میگوید:
«امام رضا علیهالسلام در تابستان، به روی حصیر، و در زمستان بر روی پلاس مینشست، و جامه خشن میپوشید، و هنگامی که در میان مردم، ظاهر میشد، خود را میآراست»(2).
بنابراین هنگامی که تنها و از صحنه زندگی عمومی به دور بود، روش آن حضرت، با طبیعت او، که دوری گزیدن از پدیدههای پوچ، و زخارف دنیاست، هماهنگی داشت، و هنگامی که در میان مردم ظاهر میشد، خود را با طبیعت مردم، که اهتمام در آرایش ظواهر زندگی، و بهرهگیری از تنعّمات است، منسجم میساخت.
این روش زاهدانه واقعی امام علیهالسلام نمونه جالب و زیبایی را، از نظریّه اهلبیت علیهمالسلام به دست میدهد که مبتنی است بر این که زندگانی انسان باید همواره پاک و منزّه از هرگونه
شائبه دورویی و فریب باشد.
امام موسیبن جعفر علیهالسلام، امام رضا علیهالسلام را وصیّ، و سرپرست اموال، و اولاد، و
همسران، و مادران فرزندان خود قرار داد، بدون این که برای دیگر فرزندان خود، حقّ تصرّف در چیزی را پس از درگذشت خویش قرار داده باشد، و در این باره وصیّتنامهای مرقوم، و پس از گواهی بسیاری از اهل بیت و اصحابش، آن را مهر فرمود، و لعنت فرستاد بر کسی که مهر از آن برگیرد، امّا برادران امام رضا علیهالسلام درباره این وصیّت و ترکه پدر، با آن حضرت نزاع کردند، چنان که کافی به سند خود، از یزیدبن سلیط، روایت میکند که گفته است:
ابو عمران طلحی قاضی مدینه بود، هنگامی که امام موسی بن جعفر علیهالسلامدرگذشت، برادران امام رضا علیهالسلام نزد طلحی آمدند.
عبّاس بن موسی گفت: خداوند تو را به صلاح آورد، و مردم را به تو بهرهمند گرداند، در پایان این نامه گنجی و گوهری است، و برادر ما میخواهد آن را از ما پوشیده بدارد، و خود آن را بردارد، و ما را از آن محروم سازد، و پدر ما چیزی را به جای نگذارده مگر این
که آن را ویژه او ساخته است، و اینک ما را عیالمند و محتاج رها کرده است، و اگر این
نبود که نفس را جلو میگیرم، در پیش روی همه، خبر آن را به تو میدادم.
ابراهیم بن محمّد، که از گواهان وصیّت بود برخاست، و پرخاش کنان گفت، تو چیزی میگویی، که ما آن را از تو نمیپذیریم، و تو را تصدیق نمیکنیم، و تو از نظر ما رانده
شدهای و سزاوار سرزنش و توبیخی، ما تو را، از خرد و کلان، به دروغگویی میشناسیم، و اگر در تو خوبی و خیری بود، پدر تو بدان داناتر بود، بلکه او به سبب این
که ظاهر و باطن تو را خوب میشناخت، هرگز تو را حتّی به دو دانه خرما هم امین نمیدانست.
سپس عمویش اسحاق بن جعفر برخاست، و گریبان او را گرفت، و به او گفت، تو سفیه و بیخرد و سبک مغزی اینها هم روی کارهای دیروز تو باشد.
دیگران که در آن مجلس بودند، با اسحاق همصدا شدند.
ابوعمران قاضی به علیّبن موسی علیهالسلام گفت: ای اباالحسن برخیز، من نمیخواهم
امروز به لعنت پدر تو، گرفتار شوم، به راستی پدرت، به تو اختیار وسیع داده است، و به خدا سوگند هیچ کس از پدر، داناتر به فرزند نیست، و هم به خدا سوگند میخورم، که پدر تو آن کسی نبود، که در خردش سبکی، و در رأیش سستی باشد.
عبّاس به قاضی گفت: خداوند تو را به صلاح آورد، مهر از نامه برگیر، و آن را بخوان.
ابوعمران گفت: نامه را باز نمیکنم، و لعنت پدر تو در آن روز برای من بس است.
عبّاس گفت: من نامه را میگشایم.
ابوعمران گفت: آن را بگیر.
عبّاس وصیتنامه را گشود. و هنگامی که خوانده شد، همه دانستند، که تنها علیّبنموسی علیهالسلام وصیّ پدر خود میباشد. و دیگر فرزندان امام موسی علیهالسلامچه بخواهند چه نخواهند، در تحت ولایت و سرپرستی آن حضرت، قرار دارند، و حقّ مداخله در امر صدقات و جز آن را ندارند. در نتیجه، گشودن وصیّتنامه، برای علیّبن موسی علیهالسلامتأیید و سرافرازی و برای شاکیان مایه خواری و رسوایی شد.
سپس علیّبن موسی علیهالسلام رو به عبّاس کرد و فرمود: من میدانم. آنچه شما را بدین امور واداشته، بدهیها و وامهایی است که برعهده دارید، ای سعید! برو و بدهیهای آنان را، برای من معیّن کن و سپس آنها را بپرداز همچنین زکات حقوق آنان را اخذ و رسید وجوه پرداختی و مفاصا حساب دریافت کن. به خدا سوگند تا زندهام، کمک و یاری خود را از شما دریغ نخواهم داشت. شما هر چه میخواهید بگویید.
عبّاس گفت: آنچه به ما میدهی، بخشی از اموال ماست، و آنچه نزد تو داریم، بیشتر از این است.
علیّبن موسی علیهالسلام فرمود: هرچه میخواهید بگویید، آبرو، آبروی شماست، اگر نیکویی کنید در نزد خدا محفوظ خواهد بود، و اگر بدی کنید، خداوند آمرزنده و مهربان است. به خدا سوگند، شما میدانید که من در حال حاضر، فرزند یا وارثی جز شما ندارم، و آنچه را گمان میکنید، برای خود نگهداشته و ذخیره کردهام برگشت آن به سوی
شما، و برای شما خواهد بود، به خدا سوگند از زمانی که پدرت، که خداوند از او خشنود باد به دیار باقی شتافته است، مالک چیزی نشدهام، مگر این که در مواردی که میدانید
آن را صرف کردهام.
عبّاس برخاست، و گفت: به خدا سوگند چنین نیست، و خداوند تو را بر ما فرمانروا قرار نداده است، ولیکن حسادت پدر به ما، و آنچه را او خواسته، چیزی است که
خداوند آنرا، به او و تو، اجازه نداده است، و تو میدانی که من صفوان بن یحیی(1)جامه فروش را در کوفه میشناسم، و اگر به این شهر درآمدم، گلوی او را خواهم فشرد و تو هم
با او خواهی بود.
علیّبن موسی علیهالسلام فرمود: لاحَوْلَ و لا قُوَّة إلاّ باللّه العلیّ العَظیمِ، امّا ای برادران من
خداوند میداند، که من خواستار خرسندی شما هستم، پروردگارا اگر میدانی، که من دوستدار اصلاح حال آنانم، با آنان خوشرفتارم، پاس پیوند آنان را دارم، به آنان مهربانم و برای اصلاح امور آنان، روز و شب میکوشم، پاداش نیکو به من مرحمت فرما، و اگر جز این است، تو خود دانای اسراری، به هر چه شایسته آنم پاداشم ده، اگر بد است بد، و اگر
خوب است خوب. خداوندا، آنان را اصلاح فرما، و امور آنان را بهبود بخش و شیطان را از ما و اینها دور گردان، و بر فرمانبرداری خود، آنان را یاری ده، و آنان را به راه خودت هدایت فرما امّا ای برادر، من خواستار خوشحالی شما هستم، در اصلاح امورتان کوشایم، و خدا را به آنچه میگویم، گواه میگیرم.
عبّاس گفت: من زبان آوری تو را، خوب میشناسم، و اینها در من، همچون نقش بر آب است(2).
عبّاس با این سخنان نسنجیده، گفتگوی خود را با برادرش امام رضا علیهالسلام پایان داد،
علیرغم این که امام علیهالسلام با نرمی و بردباری با او سخن گفت، و با این که ثابت شد، حق با امام علیهالسلام است. و با این که آن حضرت را بمحلّی که شایسته مقام او نبوده کشانیده و به او ستم کردهاند، با این همه، هیچ سخن تلخ، و واژه سختی از آن حضرت شنیده نشد، و این خود نشانهای است، بر بردباری زیاد، و گذشت بیاندازه امام علیهالسلام.
همچنین با این که عبّاس، در برخورد با برادر و گفتگو با او، از حد خود تجاوز کرد، و سخنهای ناشایست و گزنده گفت، و به پدر خود، امام موسیبن جعفر علیهالسلام تهمت زد، که
حسد ورزیده، و به آنان ستم کرده و این گونه سخنان معمولاً غیرت برانگیز است، امّا امام علیهالسلام همچنان آرام و بردبار ماند و نادانی و سبکسری برادر، او را از جای نبرد، و از
حد تعادل خارج نساخت. به راستی این درجه حلم و گذشت از طرف امام علیهالسلام، ظاهرسازی و تصنّع کاری نیست بلکه اینها جاری از منبع خیر و اصل محبّت است، که همه امامان طاهرین علیهمالسلام در حالت مواجهه با دیگران، و مبارزه جویی آنان، بدین صفت شناخته شدهاند.
از نظر دیگر، امام علیهالسلام سعی دارد، دیگران را به بردباری، و گذشت از بدی، وادار و تشویق فرماید، تا این را عنصر ضروری زندگی اجتماعی بدانند و از اهمّ لوازم اخلاق پاکیزه انسانی بشناسند، امام علیهالسلام بردباری را سبب مزید عزّت، و افزایش قدر و منزلت انسان، تَلَقّی میکرد، زیرا شکیبایی و گذشت، در هنگامی که انسان میتواند بدی را با
بدی تلافی کند، و نمیکند، گویای نیرومندی انسان، در مهار کردن خشم، و نشانه و سلطه قدرت او بر جلوگیری از تحریکات نفس، در برابر تجاوزات است، و همین خویشتنداری موجب برانگیختن ستایش و بزرگداشت او از جانب دیگران است، به ویژه اگر چنین انسانی دارای مسؤولیّتهای حکومتی و منصبهای عالی باشد، که بردباری و گذشت، از هر چه برای او زیبندهتر و سزاوارتر است.
مردی بر مأمون وارد شد، مأمون خواست گردن او را بزند، امام رضا علیهالسلام حضور داشت. مأمون گفت: ای اباالحسن چه میفرمایی؟
امام علیهالسلام فرمود: من میگویم: ...اگر نکویی کنی و از او درگذری، خداوند بر عزّت تو میافزاید، مأمون او را بخشید(1).
امام رضا علیهالسلام دارای حضور ذهن، سرعت انتقال، قوّت استدلال و روانی و شیوایی کلام بود، معانی بکر و تازه، در هنگام ضرورت بیزحمت اندیشه، و بدون سستی در بیان، در اختیارش قرار داشت، مباحثات و مناظرات آن حضرت، با رؤسای ادیان و دانشمندان و زندیقان، که آنان را با دلایل روشن، و براهین قاطع محکوم و مغلوب میفرمود، دلیل آشکاری است بر درجه حضور ذهن و سرعت انتقال آن حضرت علیهالسلام.
از این رو مشاهده میشود، که علما و دانشمندان زمان، از این که در مسائل علمی، با
1) کشف الغمّه، ج2، ص307.
آن حضرت وارد بحث و مناظره شوند، خودداری و بیم داشتند، چنان که در مجلسی که مأمون از رؤسای ادیان مختلف تشکیل داد، و از آنها خواست، که بیپروا هرچه را اعتقاد
دارند، در این مجلس، مورد بحث قرار دهند، پس از مناظره آن حضرت، با دانشمندان حاضر، سکوت همه جا را فرا گرفت، و زبان همگی آنان، بند آمد.
صلابت و استقامت امام علیهالسلام در موقعیّتهای سخت و دشواری، که موجب برانگیختن بحرانهای نفسانی وعاطفی است، برای ما آشکار میشود، هنگامی که مأمون آن حضرت علیهالسلام را به خراسان احضار کرده بود، و امام علیهالسلام برای وداع خانه خدا عازم مکّه میشد، لحظه جدایی آن حضرت، از یگانه فرزندش ابو جعفر، محمّدبن علیّ الجواد علیهالسلام از جمله همین موقعیّتهای دشوار است، که امام علیهالسلام با آن برخورد کرد، ولی آن حضرت با دلی استوار و مطمئن به قضا و قدر الهی، در برابر آن پایداری و شکیبایی فرمود.
امیّة بن علیّ میگوید:
در سالی که ابوالحسنالرّضا علیهالسلام خانه خدا را زیارت کرد، و از آن جا عازم خراسان
شد، من در مکّه خدمت آن حضرت نشسته بودم، ابوجعفر محمّد الجواد علیهالسلام نیز همراه آن حضرت بود، در این هنگام امام رضا علیهالسلام آخرین وداع خود را از خانه خدا، به عمل آورد، سپس به مقام ابراهیم علیهالسلام آمد، و نماز گزارد، و ابوجعفر علیهالسلام نیز بر دوش «موفّق» شروع به طواف خانه کعبه کرد، و وقتی به حجرالاسود رسید، نشست، چون جلوس ابوجعفر علیهالسلام طول کشید، موفّق به او عرض کرد: فدایت شوم برخیز!
ابوجعفر علیهالسلام فرمود: از این جا برنمیخیزم، تا آن گاه که خدا بخواهد و آثار اندوه در چهره آن حضرت نمایان بود. موفّق نزد امام رضا علیهالسلام آمد، و عرض کرد:
فدایت شوم، ابوجعفر در کنار حجرالاسود نشسته، و برنمیخیزد. امام رضا علیهالسلام برخاست، و نزد ابوجعفر آمد، و فرمود: فرزندم برخیز!
ابوجعفر علیهالسلام گفت: نمیخواهم از این جا برخیزم.
امام رضا علیهالسلام فرمود: آری برخیز فرزندم.
ابوجعفر علیهالسلام گفت: چگونه برخیزم، و حال آن که مشاهده کردم، که خانه کعبه را آن
چنان وداع کردی، که گویی دیگر به سوی آن باز نخواهی گشت.
امام رضا علیهالسلام فرمود: برخیز فرزندم، پس از آن ابوجعفر علیهالسلام برخاست.
آن حضرت، در زمان خلافت هارون، در برابر انواع ستمها و سختیها، تحمّل و شکیبایی فرمود، حبس طولانی پدر و مصیبت او، مشاهده انواع شکنجهها و عذابهایی که در این دوره به علویان وارد شد، و بالاخره سعایت ناجوانمردانه دشمنان او نزد هارون، برای کشتن و از میان بردن او.
شکیبایی و بردباری آن حضرت، در دوره خلافت مأمون، و در برابر سیاست مرموز و مزوّرانه و پشت پرده او، به ویژه پس از تفویض ولایتعهدی، درجه صبر و تحمّل آن حضرت را، برای ما آشکار میسازد. با توجّه به این که امام علیهالسلام بخوبی میدانست، که مأمون در کردار و رفتارش با او، اخلاص ندارد، و آنچه درباره او میکند تنها یک نمایش
سیاسی است، که میخواهد با یک بازی ماهرانه، از طریق واگذاری ولایتعهدی، که موضوعی پر سروصداست و انعکاس گستردهای دارد، از نتایج آن بهرهگیری، و پایههای لرزان حکومت خود را استوار سازد.
روایت یاسر خادم برای ما آشکار میکند، که امام علیهالسلام در دوران ولایتعهدی، تا چه اندازه، از ناراحتی و فشار درونی، رنج میبرد، و تا چه حد از سوء رفتار مأمون و دستگاه
او، دچار حزن و اندوه بود، و همه این تلخیها و ناراحتیها را امام علیهالسلام با صلابت و صبر و سکوت تحمّل میفرمود، یاسر خادم گفته است:
در روز جمعه، هنگامی که امام رضا علیهالسلام از مسجد باز میگشت، و عرق و غبار بر آن
حضرت نشسته بود، دستهای خود را به آسمان بلند کرد، و میگفت، خداوندا! اگر فرج و رهایی من، از آنچه درآنم به مرگ است، شتاب فرمای، و همین ساعت آن را برسان.
آری او حجّت خدا بر خلق است، میبیند که به حق عمل نمیشود، و باطل را جلو نمیگیرند، و خود هم قدرت حاکمیّت ندارد، همین کافی است، که درجه صبر و تحمّل آن حضرت، دانسته شود.
امام علیهالسلام در گفتگوی خود با بزنطی، میفرماید: دارنده نعمت، در آزمون بزرگی است،
زیرا خداوند حقوق خود را، در نعمتی که به او داده، واجب ساخته است، به خدا سوگند نعمتهایی از خداوند عزّوجل نزد من است و من پیوسته از این بابت بیمناکم (و دست خود را تکان داد) تا آن گاه که حقوقی را، که خداوند بر من واجب ساخته است ادا کرده باشم.
گفتم: فدایت شوم... تو با این جلالت قدر، از این بیم داری؟
فرمود: بلی. ستایش میکنم پروردگارم را، برآنچه به من منّت نهاده است.(1)
احسان و بخشش امام علیهالسلام از همین منشأ ایمان و مبدأ خیر، که مبتنی بر مشارکت خداوند در اموال و نعمتها و بخششهای او، و بر مبنای فضل و کرمی که درباره وی ارزانی
داشته است سرچشمه میگیرد امّا حقوقی که خداوند واجب فرموده و امام علیهالسلام در این حدیث، به آن اشاره کرده، همان دستگیری بینوایان و تهیدستان زمان است، آنانی که شرایط بیرحمانه حاکم بر اوضاع، زندگی آنها را واژگون و از هستی تهی ساخته است، و یا توان کار، برای به دست آوردن زندگی بهتر را از دست دادهاند، و یا درمانده و از وطن و کاشانه خود، به دور افتادهاند، و دیگر کسانی که ضرورتهای زندگی آنان را وادار کرده که از دیگران درخواست کمک کنند.
بیشک سؤال و خواهش، خواری است و موجب از میان رفتن عزّت و آبروی سائل
میشود. زیرا او دست نیاز دراز میکند، و با دیده خواهش و التماس، به مسؤول مینگرد و همه قلب خود را متوجّه آن چیزی میکند که به او داده میشود.
و امام علیهالسلام در این حدیث، ما را متوجّه حقیقتی والا و انسانی میکند، و آن این است که چیزی را که انسان به سائل میدهد، بخشش نیست، بلکه شکر نعمتی است که خداوند به او تفضّل فرموده است، از این رو دارنده نعمت، مادام که حقوق واجب الهی را نپرداخته، در آزمون و خطر بزرگی است. و روش امام علیهالسلام در عطا و بخشش از همین زاویه، و ناشی از حقیقت والای انسانی است.
از یسع بن حمزه نقل شده که گفته است:
من در مجلس امام رضا علیهالسلام مشغول گفتگو با او بودم، و مردم بسیاری در خدمت آن بزرگوار گرد آمده بودند و از حلال و حرام، میپرسیدند، ناگهان مردی بلند قامت وارد
1) کافی، ج3، ص502.
شد، و گفت: سلام بر تو، ای فرزند پیامبر خدا، من مردی از دوستان تو، و پدران و نیاکانت هستم، و از زیارت خانه خدا باز گشتهام، و خرجی خود را از دست دادهام، و چیزی که بتوانم با آن، خود را به منزل دیگر برسانم، ندارم، اگر موافقت فرمایی، و مرا به دیار خویش فرستی، من دارای نعمت و دولتم، و استحقاق صدقه ندارم، آنچه را مرحمت فرمایی، از طرف شما صدقه خواهم داد.
امام علیهالسلام فرمود: بنشین خدا تو را رحمت کناد. سپس رو به مردم کرد و به سخنان خود، ادامه داد، تا این که مردم پراکنده شدند، و جز او، و سلیمان جعفری و خیثمه و من، کسی
در خدمت امام علیهالسلام باقی نماند، امام علیهالسلام به ما فرمود: اجازه میدهید داخل منزل شوم.
سلیمان عرض کرد: خداوند امر تو را پیشی دهد.
امام علیهالسلام برخاست، و وارد حجره شد، ساعتی درنگ فرمود، سپس بیرون آمد، و در را بست و دستش را از بالای در بیرون آورد، و فرمود: خراسانی کجاست؟
گفت: این جا هستم.
فرمود: این دویست دینار را بگیر، و با آن هزینه و خرجی راه خود را تأمین کن، و به اینها تبرّک جوی، و از جانب من صدقه مده، و بیرون شو تا تو را نبینم و مرا نبینی. پس از این خراسانی بیرون رفت.
سلیمان به امام علیهالسلام عرض کرد: فدایت شوم، به او مهربانی فرمودی، و مال فراوان به او بخشیدی ولی چرا صورت خود را پنهان داشتی؟
امام علیهالسلام فرمود: چون نیاز او را برآوردم، نخواستم ذلّت خواهش را در چهره او ببینم. آیا این حدیث پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله را نشنیدهای که: کار نیکی که در پنهانی انجام شود، برابر هفتاد حجّ است، و افشاکننده کار بد، خوار، و پنهان کننده آن، آمرزیده است. آیا گفته
«پیشینیان» را نشنیدهای؟
متی آته یوما لأطلُبَ حاجَةً
رَجَعْتُ إلی أهْلِی وَوَجْهِی بِمائه(1)
آبرویم به جای خود باقی است. کافی، ج4، ص24.
بلی امام علیهالسلام هنگامی که عطای خویش را به سائل میدهد، خود را از او پنهان میدارد، تا خواری خواهش را در چهره او نبیند، و سائل هم به سبب این که هنگام اخذ
1) او کسی است که اگر روزی برای حاجتی نزد او روم، هنگامی که به سوی خانواده خود باز گردم،
عطا، چشمش به روی عطا دهنده نیفتد، عزّت نفس خود را همچنان نگه دارد، امام علیهالسلام از او میخواهد، بیرون رود، تا او را نبیند، برای این که نفس خویش را از غرور این احساس
که منّتی بر سائل نهاده حفظ کند، و سائل را هم از اظهار امتنان نسبت به خویش باز دارد.
«امام علیهالسلام در روز عرفه، همگی اموال خود را، انفاق فرمود، فضل بن سهل به او عرض کرد، این کاری زیان آور بود...
امام علیهالسلام فرمود: بلکه بسیار سودآور بود، چیزی را که با آن پاداش و بخشایش خداوند را میخری زیان به شمار میاور»(1).
نیکی و بخشش امام علیهالسلام برای این نیست، که دوستی دیگران را به دست آورد، و آنان را به جانب خود بکشاند، بلکه به اعتبار این است که کرم و بخشش، خویی پسندیده است، که انسان را به پروردگارش نزدیک میسازد، و با این کار، خداوند را در آنچه به او
داده و در نعمتهایی که به وی تفضّل فرموده است شریک خویش قرار میدهد، و تفاوت میان بخششهای امام و دیگران همین است.
یعقوب بن اسحاق نوبختی گفته است:
«مردی از جلو ابوالحسنالرّضا علیهالسلام عبور، و به او عرض کرد، به اندازه جوانمردی خود، به من بده. امام علیهالسلام فرمود: این را نمیتوانم.
عرض کرد: به اندازه جوانمردی من.
امام علیهالسلام فرمود: حالا بلی. سپس فرمود ای غلام دویست دینار به او بده»(2).
خودداری امام علیهالسلام از توجّه به درخواست نخست این مرد، که به اندازه جوانمردی آن حضرت به او عطا فرماید، شاید برای این است، که تمام دارایی امام علیهالسلام کمتر از آن مقداری است که جوانمردی او اقتضای آن را دارد.
درباره احسان آن حضرت علیهالسلام به بینوایان و تهیدستان، معمّربن خلاّد حدیث میکند، که:
ابوالحسنالرّضا علیهالسلام هنگامی که بر سفره غذا مینشست، قدح بزرگی نزدیک او گذاشته میشد، امام علیهالسلام از بهترین غذاهایی که حاضر میکردند، از هر کدام مقداری بر
میداشت، و در قدح میگذاشت، و دستور میفرمود، که آن را به بینوایان و درماندگان برسانند، سپس این آیه را تلاوت میفرمود، «فَلاَ اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ»(1)و بعد از آن میفرمود: خداوند دانا بود به این که همه انسانها، توان آزاد کردن بنده را ندارند، (با اطعام طعام)
راهی برای اینها، به سوی بهشت گشود(2).
همچنین امام علیهالسلام از فشار سختی و محرومیّتی، که زندگانی بینوایان و تنگدستان را، دچار دشواری و نومیدی ساخته، آگاه است، از این رو آنها را در طعام پاکیزه خود، شرکت میدهد، تا ندای وجدان و احسان را، اجابت، و به محتوای رسالتی که مسؤولیّتهای آن را، به عهده دارد، عمل فرموده باشد.
بزنطی نامهای را روایت میکند، که امام علیهالسلام برای فرزندش، امام ابوجعفر علیهالسلام فرستاده است، و در آن روح سخا و بخشش و نیکوکاری، که در نفوس اهل بیت علیهمالسلام راسخ و ریشهدار است، برای ما مجسّم میشود، بزنطی میگوید:
«نامه ابوالحسن الرّضا علیهالسلام را به ابوجعفر علیهالسلام که بدین شرح بود، خواندم: ای ابا جعفر... به من رسیده که هنگامی که سوار میشوی، غلامان تو را از «باب صغیر» بیرون میبرند، و این از بخل آنهاست تا خیری از تو به کسی نرسد، به حقّی که بر تو دارم، از تو میخواهم، که ورود و خروج تو، جز از «باب کبیر» نباشد، و زمانی که سوار میشوی با خود دینار و درهمی بردار، و باید هرکس از تو خواهش عطا کند، به او بدهی و اگر کسی از عموهایت درخواست احسان کند، به او کمتر از پنجاه دینار مده، و بیش از این را خود دانی، و اگر کسی از عمّههایت طلب عطا کند، کمتر از بیست و پنج دینار به او مده، و بیش از آن را مختاری، من خواستار آنم که خداوند مرتبه تو را بلند گرداند، پس بخشش کن و به یاری خدا از تنگدستی بیمناک مباش(3).
برای امام رضا علیهالسلام تصدّی مسؤولیّتهای حکومتی، هیچگاه فراهم نشده است، تا
بتوانیم روش عملی آن حضرت را در حکمرانی، و اداره امور، عرضه بداریم، جز این که میتوانیم از خلال بیانات آن حضرت برای برخی از اصحابش، که اشتیاق داشتند امام علیهالسلام قدرت را به دست گیرد، تا حدّی به این موضوع پی ببریم.
محمّدبن عباده از امام علیهالسلام پرسید:
چرا آنچه را امیرالمؤمنین گفت، تأخیر انداختی، و امتناع فرمودی؟
امام علیهالسلام فرمود: وای بر تو، ای اباالحسن من از عدم پذیرش این امر نگران نیستم.
محمّدبن عباده میگوید: امام علیهالسلام اندوه مرا دریافت.
فرمود: منظور تو در این کار چیست؟ اگر امر حکومت، چنان که میگویی، به ما بازگشت کند و تو هم آن چنان باشی، که اکنون هستی، در آن روز هم چیزی نصیب تو نخواهد شد، و مانند یکی از دیگران خواهی بود.
امام علیهالسلام در پاسخ خود، نخست او را از واقع امر، آگاه میفرماید، و متذکّر میشود، تا
موقعی که امر خلافت کلاًّ به آن حضرت منتقل نشود، سودی در قبول و اجابت نیست، و چون بر اثر این پاسخ، آثار اندوه در چهره سائل، ملاحظه میکند، روش خود را در امر حکومت و خلافت، اگر به دست او برسد بیان، و به طور خلاصه میفرماید، که در آن هنگام نزد او، هیچ کس را، بر دیگری امتیاز و برتری نیست، و رعایت قانون عدل از طرف حکومت و اجرای اصل برابری میان مردم، اموری ضروری است، و در چنین حکومتی، اختلاف طبقاتی، و تبعیض میان افراد و ریختن مال به جیب دوستان و یاران، وجود ندارد، بلکه همه در حقوق اجتماعی با یکدیگر برابرند، بدون این که امتیازی میان
افراد وجود داشته باشد، یا بر کسی به خاطر مصلحت دیگری، ستم شود.
بیان امام علیهالسلام درباره چگونگی روش او برای اداره امور امّت و حکومت، عملاً انتقاد صریحی است، بر شیوه نظام جابر وقت، که بنای آن به هیچ روی، براساس عدالت و برابری، استوار نبود، بلکه بر پایه حفظ مصالح ویژهای، که دوام حکومت و قدرت خلیفه و یاران و پیروان او را تضمین میکرد، قرار داشت، و خون و مال و عرض مردم و همه دستگاه دولت، در خدمت اعمال خودسرانه، و هوسهای ستمگرانه حاکم و خویشان و یارانش بود، و از اصول عدالت و برابری، که اسلام با احکام و تعالیم انسانی خود، آن را
تضمین کرده، اثری وجود نداشت.
امامان علیهمالسلام در مورد امور تربیتی، و فرهنگ عملی، و تهذیب نفوس، کوشش فراوان داشتند، و اهتمام آنان، تنها به بیان و نصیحت و ارشاد، منحصر نمیشد، بلکه مراقبت دقیق بر اعمال، و مواظبت مستمرّ سلوک و رفتار، و ملاحظه و اصلاح نواقص و معایب اخلاقی را، بر هر کس لازم و ضروری میشمردند. و ما در این مورد، سه نمونه از روش تربیتی امام علیهالسلام را، که هر کدام مربوط به جنبهای از زندگانی انسان است، عرضه میداریم:
«یاسر خادم گفته است: روزی غلامان میوهای میخوردند، آنها میوه را به تمامی نخورده باقی آن را، به دور انداختند، ابوالحسنالرّضا علیهالسلام به آنان فرمود: سبحاناللّه، اگر
شما از آن بینیازید، هستند کسانی که بدان نیازمندند، به آنان بخورانید»(1).
در این بیان امام علیهالسلام اشارهای است، به عدم توجّه به ناسپاسی در زندگی روزانه، چنان که امروز در زندگی ما هم به چشم میخورد، و هر کدام ما، هنگامی که از چیزی بینیازی
احساس میکنیم، خواه خوردنی باشد یا غیر از آن، بدون این که درصدد برآییم، به وسیله آن نیاز دیگران را برطرف کنیم، به طرق مختلف، آن را از میان میبریم، و در این
کار هم احساس گناه نمیکنیم.
سلیمان بن جعفر جعفری گفته است:
«برای کاری که داشتم خدمت امام رضا علیهالسلام بودم، خواستم به خانهام باز گردم.
امام فرمود: با من بیا، و امشب را نزد من بمان...
با آن حضرت روانه شدم، تا وارد خانه شد، هنگام غروب آفتاب بود، و غلامان در طویله خانه به کار گل و بستن اخیه (میخ آخور) برای ستوران و غیر از آن مشغول بودند،
و با آنان مرد سیاهی کار میکرد، که از جمله غلامان حضرت نبود، امام علیهالسلام فرمود: این مرد که با شماست، کیست؟
گفتند: به ما کمک میکند، و مزدش را میدهیم.
امام علیهالسلام فرمود: اجرتش را معیّن کردهاید؟
1) کافی، ج6، ص297.
گفتند: خیر... هرچه به او بدهیم راضی است.
امام علیهالسلام شدیدا برآشفت، و تازیانه بر آنان فرود آورد.
گفتم فدایت شوم، چرا خشمگین میشوید؟
فرمود: من بارها آنها را نهی کردهام، از این که کسی را پیش از آن که اجرتش را معیّن کنند به کار گیرند.
و بدان! هر کارگری بدون این که قبلاً مزد او را تعیین کرده باشی، کاری برای تو انجام دهد، اگر سه برابر آنچه مزدش است، به او بپردازی باز گمان میکند، که از اجرت او کاستهای، و اگر پیش از انجام دادن کار، مزدش را معیّن کنی، و پس از آن پرداخت کنی، تو
را به سبب وفای به عهد میستاید، و اگر اندکی زیادتر از مزدش به او بدهی، آن را بخششی از تو میداند».(1)
در این حدیث امام علیهالسلام اشاره میفرماید، به نکته مهمّی که مربوط به قانون کار است، تا به وسیله آن حقّ کارگر و کارفرما هر دو تأمین شود، و چنان که میدانیم بسیاری از
درگیریها و مشاجرهها، میان این دو، مربوط است به میزان دستمزد، اگر در ابتدا تعیین
نشده باشد، ولی چنانچه پیش از شروع کار، هر دو درباره میزان اجرت، توافق کنند، حقوق همدیگر را تضمین، و از بروز هرگونه نزاع و جدال، جلوگیری کردهاند، و اگر کارفرما پس از پایان کار، چیزی هرچند کم، بر دستمزد تعیین شده بیفزاید، امتنان و سپاس کارگر را برای خود جلب کرده است.
از بزنطی نقل شده که گفته است: امام رضا علیهالسلام مرکب خویش را برایم فرستاد، و چون به صریّا(2)آمدم، همه شب را در خدمت آن حضرت بودم، پس از آن که شام برایم آورده شد، امام علیهالسلام فرمود: برایم رختخواب اندازند، یک بالش طبری و یک تشک و لباس خواب قیصری، با یک عدد ملحفه مروی برایم آورده شد، و پس از آن که شام خوردم.
امام فرمود: آیا میخواهی بخوابی؟
گفتم: آری فدایت شوم، پس امام علیهالسلام شخصا ملحفه و لحاف را، به رویم انداختند، و
فرمود: خداوند شبت را سلامت کناد، و ما در آن وقت، روی پشت بام بودیم.
هنگامی که امام علیهالسلام از نزد من پایین رفت، در دل خود گفتم، من از امام علیهالسلام کرامت و محبّتی دیدم، که هرگز کسی آن را ندیده است، ناگهان آوازی برآمد: ای احمد، و این آواز
برای من شناخته نبود، تا این که غلام آن حضرت وارد شد.
گفت: آقایم را اجابت کن، من فرود آمدم، و به نزد آن حضرت رفتم، امام علیهالسلام رو به سوی من کرد، و فرمود: دست خود را پیش آر، من دست خود را جلو بردم، حضرت آن را گرفت و فشرد.
سپس فرمود: امیرالمؤمنین علیهالسلام که درود خدا بر او باد، به عیادت صعصعهبن صوحان رفت، و چون خواست، از نزد او برخیزد، فرمود: ای صعصعة بن صوحان... به این که تو را عیادت کردم، بر دیگران مباهات مکن، و مواظب نفس خویش باش، و گمان کن که مرگت فرا رسیده است، و آرزوها تو را به بازی نگیرند، تو را به خدا میسپارم، و سلام
فراوان بر تو دارم»(1).
امام علیهالسلام در این بیان اشاره میفرماید، به ضرورت تربیت واقعی نفس، به طوری که تحت تأثیر پدیدههای گذرای خارج قرار نگیرد، و فریفته اوهام پوچ، و پندارهای باطل نشود، و بداند که توجّه و عنایت دیگران به او، چیزی از واقعیّت و حقیقت او را، دگرگون
نمیسازد، زیرا انگیزه توجّه مردمان، گاهی برحسب مصلحت، و زمانی ناشی از محبّت، و یا چیزهای دیگری است، که ابدا ارتباطی به واقعیّت، و ارزش ذات او ندارد.
همچنین امام علیهالسلام ما را وادار میسازد، که بر تربیت نفس خویش حریص بوده، آن را تحت مراقبت داشته باشیم مبادا مفتون و شیفته چیزی شود، که وی را از توجّه به سرنوشت واقعی خود، باز میدارد، و بر ماست که به این حقیقت به دیده اهمیّت، بنگریم، و با دور داشتن نفس، از تأثیرات خارجی و گذرا آن را صیانت کنیم.
چنان که میدانیم امامان علیهمالسلام هیچ کدام، و در هیچ موقع، حکومتهای همزمان خود را،
1) قربالاسناد، ص337، و الخرائج والجرائح، قطب الدین راوندی، تحقیق مؤسسة الإمام المهدی، قم، المطبعة العلمیة، ج2، ص662، چاپ اول، 1409ه .ق.
صحیح ندانسته، و مشروع تلقّی نکردهاند خواه حکومت از نوع اموی بوده، یا عبّاسی، زیرا این رژیمها همواره از طریقه اصیل حکومت در اسلام، دور و به سبب انحرافات روحی واخلاقی، از سادهترین قواعد عدل، و نظام انسانی بیبهره بودهاند، کشتار، تبعید
و آوارگی، مصادره و اخذ اموال، از میان بردن حرمت اعراض و نوامیس، از نظر اینها مادام که برای تحکیم مبانی حکومت، و تثبیت آن بود تابع احکام شرع نبود. و ارتکاب
این اعمال آنها را از مرز ایمان و عدالت، بیرون نمیساخت.
بدیهی است هر انسانی که مسؤولیّتهای شرعی را بداند، تا آن جا که میتواند، از مشارکت و تحمّل وزر و وبال چنین دستگاهی دوری اختیار میکند، و از مباشرت امور آن اجتناب میورزد، زیرا در غیر این صورت، به منزله این است که آن را مشروع دانسته،
و حقّ و قانونی، شناخته است.
بلی اگر هدف از مشارکت در امور حکومتی، دفع ستمها و بیدادگریهایی باشد که غالبا در این نوع حکومتها، دامنگیر مؤمنان و بیگناهان میشود، و یا برای تخفیف شدّت
تجاوزات اخلاقی و اجتماعی خطرناکی باشد، که امّت را از حقایق دینی و وظایف شرعی، به دور میسازد، این مشارکت مطلوب، و بسا این که ضرورتی ایمانی و مؤکّد باشد.
از این رو براساس آنچه گفته شد، امامان علیهمالسلام به هیچ یک از پیروان خود، اجازه نمیدادند، که در خدمت دستگاههای حکومت درآیند. زیرا این عمل، اعانت بر ظلم، و تقویت دستگاه ستم و بیدادگری بود، جز در هنگامی که مصلحت دینی در کار بود، که در این صورت، برخی از متنفّذان اصحاب را، برای مشارکت در حکومت و خدمت در دستگاه دولت، وادار میفرمودند، چنان که برای علیّبن یقطین، پیش آمد، او از منصبی که در دستگاه حکومت هارون داشت، بارها تصمیم به استعفا گرفت، ولی در هربار، امام موسیبن جعفر علیهالسلام او را به ادامه خدمت، و انصراف از استعفا تشویق فرمود، زیرا ادامه کار او، موجب دفع مظالم و ستمهایی میشد که بر بسیاری از مؤمنان وارد میآمد، و به قدر امکان، باعث اصلاح تباهیهایی بود، که دیگران به وجود میآوردند.
ما به خوبی میتوانیم به موضعگیری مخالفانه اهل بیت علیهمالسلام با حکومتهای وقت، از آنچه حسن بن حسین انباری، از امام ابوالحسنالرّضا علیهالسلام روایت کرده، پی ببریم.
«او گفته است: چهارده سال به امام علیهالسلام نامه نوشتم که اجازه فرماید، در کار سلطان وارد شوم، در آخرین نامه، متذکّر شدم که بر جان خویش بیم دارم، زیرا سلطان میگوید تو رافضی هستی، و شک نیست، که به همین سبب، خدمت در دستگاه دولت را، ترک کردهای.
ابوالحسنالرّضا علیهالسلام در پاسخ نوشت، نامهات را خواندم، و آنچه را درباره بیم بر جان خویش نوشته بودی دریافتم، اگر میدانی که در صورت ورود در دستگاه حکومت، آنچه را پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله فرموده، به کار میبندی، و یاران و منشیانت، با تو همکیش میشوند، و از مالی که از آن راه به دست تو میرسد، به بینوایان و تهیدستان مؤمن کمک، و با آنان مواسات میکنی، چنان که خود را، یکی از آنان به شمار آوری، در این صورت، این کفّاره آن خواهد بود، و گرنه، نه»(1).
امام علیهالسلام اجازه خود را، برای کار در دستگاه حکومت، موکول و مشروط بدین فرمود که مصلحتی دینی وجود داشته باشد، تا مفسدهای را که از اعانت به ظلم ناشی میشود، تلافی کند و در غیر این صورت، روحا و عملاً از مبادی دینی، و ارزشهای اصیل اسلامی، جدا شده، و به واقعیّتی فاسد، که این حاکمان در آن زندگی میکنند، پیوسته است.
واقعا چگونه ممکن است، امام علیهالسلام اجازه دهد، با کسانی که جامه خلافت به تن کرده، و بر مسند جانشینی پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله نشسته، و با ارتکاب انواع تجاوزات اخلاقی و انحرافات عملی، محتوای قدسی رسالت الهی را به تباهی میکشانند همکاری شود، و با جباران و سرکشانی که با اعمال خلاف دین، و تبهکاریهای هولناک خویش، پرده حیا را پاره کرده و سدّ عفّت و پاکی را شکسته، و فاصله بین مردم و این تجاوزات و تباهیها را، از میان برداشتهاند، اشتراک مساعی به عمل آید، و برای دستگاه خلافت اموی و عبّاسی، که کاخهای آن را مجالس میگساری و رقص و آوازهخوانی، و اجتماع ندیمهها و انواع لهو
و لعب، آباد ساخته کار و خدمت شود، یکی از این سرکشان، وقاحت و بیشرمی را، به آن جا رسانید، که به یکی از امامان طاهرین علیهمالسلام پیشنهاد کرد، در مجلس شراب او، شرکت کند، و این متوکّل عبّاسی بود، که به امام علیّالهادی علیهالسلام پیشنهاد کرد، و این خود کاشف
1) کافی، ج5، ص111.
نهایت هرزگی و بیشرمی، و نشانه فساد شدیدی است که در داخل دستگاه خلافت عبّاسی، وجود داشته است.
این حاکمان، موضعگیری مخالفانه امامان علیهمالسلام را، در برابر دستگاه حکومت بیبند و بار خود میدانستند و چنان که در حدیثی ذکر شد، درباره کسانی که با آنها همکاری نمیکردند، دچار شک و تردید میشدند، و آنها را به تشیّع و همراهی با موضعگیری مخالفانه امامان علیهمالسلام در قبال حکومت نسبت میدادند، و آنها را مخالف خود میشناختند.
خلافت اسلامی، در دوره اموی و عبّاسی، آن چنان دچار فاجعه انحراف و سقوط، و آلوده به اعمال خلاف دین شد، که اثرات آن در همه طبقات مختلف امّت اسلام، بروز کرد، و تباهی، و بیقیدی در برابر احکام الهی همه جا نمایان شد. واقعا کدام دستگاه خلافت اسلامی، در این دوره از زمان بود، که از ساز و آواز خنیاگران و مطربان چشم پوشیده، و شنیدن افسانههای شب هنگام، بدون حرکات مستانه، و عربدههای مدهوشانه برای او دلنشین نباشد؟ و حقیقتا این کدام اسلام بود، که به این گروه خود کامه
اجازه میداد این گونه بلهوسانه بر مردم فرمانروایی کنند، با این احوال و اوضاع، چگونه
میتوان انتظار داشت، که امامان علیهمالسلام که نگهبانان حق، و پاسداران دینند، به خود و پیروان خویش، اجازه دهند، که کمترین مسؤولیّت و دخالتی را در چنین حکومتهای فاسدی که آن را دستهای آلوده به گناه، و یازیده به حرام، رهبری میکرد، به عهده گیرند.
موضع مخالف امامان علیهمالسلام در برابر این حکومتها، در واقع دعوت آشکاری بوده است از مردم، برای پذیرفتن و رو آوردن، به تعالیم و احکام دین، و فریاد طنیناندازی
است، برای بیداری مردم که شاید به اوضاع فاسدی، که بر اثر هواپرستی و بیبند و باری
حاکمان و یاران آنها، در مسیر رهبری این امّت، پدید آمده آگاه شوند.
این بود برخی از ویژگیها و صفاتی که طبق روایات موجود میتواند تصویری از شخصیّت امام رضا علیهالسلام را به دست دهد، و برای ما ممکن نیست، بتوانیم بر تمامی ارزشهای اصیلی که محتوای واقعی شخصیّت آن بزرگوار را مشخّص میسازد، آگاه شویم، زیرا حصول این مقصود، مستلزم وصول به نقطه اوجی است، که دسترسی بدان، از قدرت ما بیرون، و قلم از شرح آن ناتوان، و بیان از احاطه بر آن عاجز است.
امام رضا علیهالسلام بعد از شهادت پدرش، دچار موقعیّت اسفناک و دشواری شد که از هر جهت غمانگیز و موجب تأثّر آن حضرت بود، زیرا از یک سو حکومت با تمام دستگاههای خود در تلاش بود، که موجبات قتل او را فراهم کند، و از این حیث آن حضرت رنج میبرد، و از سوی دیگر، شکاف عمیقی که موجب اختلاف میان اصحاب و یاران پدرش شده بود، او را دچار غم و اندوه کرده بود.
این اختلاف بر اثر اشاعه پدیدهای ساختگی به وجود آمد، مبنی بر این که امام موسیبن جعفر علیهالسلام نمرده است، بلکه او زنده است و روزی میخورد، و همو قائم آل محمّد صلیاللهعلیهوآله است، و غیبت او همچون غیبت موسی بن عمران از قومش میباشد، و نتیجه این فکر، باعث وقوف امامت بر موسیبن جعفر علیهالسلام و عدم انتقال آن به فرزندش امام رضا علیهالسلام میگردید.
پدیده وقف را، برخی از بزرگان اصحاب امام موسیبن جعفر علیهالسلام رواج دادهاند، مانند علیّبن ابیحمزه بطائنی، و زیادبن مروان قندی، و عثمانبن عیسی رواسی، و این سه تن،
نخستین کسانی شمرده میشوند که این مذهب را پدید آوردهاند و نسبت به آن اظهار اعتقاد و برای آن دعوت کردهاند.
تردیدی نیست، انگیزه پیدایش وقف و گرایش به آن ناشی از محض عقیده و درک
واقعیّت نبوده است، بلکه برخاسته از تمایلات مادّی، و دواعی نفسانی و دنیوی بوده، که
آنها را از راه راست منحرف ساخته است، و این که واقفیان متعذر شدهاند، که در این باره، اخباری از امام صادق علیهالسلام شنیدهاند، بیگمان محتوای این اخبار را درنیافتهاند، و عقل آنها از درک آن اخبار قاصر بوده است، و شاید هم در این امر تعمّد داشتهاند، زیرا
امام موسیبن جعفر علیهالسلام در دوران زندگی خود، معانی صحیح اخباری را که مدّعی شدهاند، برای آنان بیان فرموده است.
در کتاب غیبت شیخ طوسی، از حسن بن حسن ضمن نقل حدیثی، روایت شده که گفته است:
به ابوالحسن موسی علیهالسلام عرض کردم، پرسشی دارم.
فرمود: بپرس از امام خود.
گفتم: چه کسی را در نظر داری؟ زیرا من امامی جز شما نمیشناسم.
فرمود: علیّ فرزندم را، که کنیه خود را به او بخشیدهام.
گفتم: سرورم! مرا از آتش برهان، زیرا ابوعبداللّه علیهالسلام فرموده است: شما قائم به این امر هستید.
فرمود: آیا من قائم نبودهام؟ سپس فرمود: ای حسن! هر امامی که در میان امّت قائم و زنده است، قائم آن امّت است، و چون درگذشت، جانشین او قائم و حجّت است تا این که از آنها غایب شود، بنابراین ما همگی قائم هستیم و تو تمامی آنچه را میان خود و من
داری، به سوی فرزندم علیّ باز گردان، به خدا من این امر را برای او قرار ندادهام، بلکه
خداوند از جهت دوستی او برای وی مقرّر کرده است...(1).
این حدیث از چگونگی شبهه کسانی که به وقف گراییدند، پرده بر میدارد. و نیز مشخص میکند که پدیده وقف، مولود زمان پس از وفات امام موسی بن جعفر علیهالسلام نبوده،
بلکه به سبب ورود روایاتی که محتوای آنها از نظر راویان مبهم بوده، در روزگار امام صادق علیهالسلام نیز وجود داشته است، و امام علیهالسلام در این حدیث اشتباه مدّعیان وقف را نسبت به مضمون این روایات بیان، و تأویل نادرست و کوتهفهمی آنان را آشکار فرموده است.
1) غیبت، شیخ طوسی، تهران، کتابفروشی نینوی الحدیثه، بیتا، ص27.
امام موسی بن جعفر علیهالسلام با بیانات صریح و مکرّر خود، به این که امام پس از او، فرزندش علیّ علیهالسلام است، کوشیده است بر نادرستی اندیشه وقف تأکید فرماید، و اضافه بر این گروهی از اصحاب و خاندان خود را بر این انتخاب، گواه گرفته است، از حیدربن ایّوب نقل شده، که گفته است:
در مدینه در محلّی از قبا بودیم که در آن جا محمّدبن زیدبن علیّ اقامت داشت، او دیرتر از موقعی که معمولاً ما را در آن جا دیدار میکرد وارد شد، به او گفتیم فدای تو
شویم، موجب دیر آمدنت چه بود؟
گفت: ابوابراهیم (موسی بن جعفر علیهالسلام) ما را فرا خواند، و ما هفده نفر مرد از فرزندان علی و فاطمه علیهماالسلام بودیم که ما را گواه گرفت، بر این که علیّ علیهالسلام فرزندش، در دوران زندگی و پس از مرگش وصیّ و وکیل اوست، و امر وصیّ او به سود یا زیان جایز و نافذ است.
سپس محمّدبن زید گفت: به خدا سوگند ای حیدر، ابوابراهیم علیهالسلام امروز عقد امامت
را برای فرزندش علیّ علیهالسلام بست، و بر شیعه است که پایبند به امامت او پس از ابوابراهیم علیهالسلام باشد(1).
از عبداللّه بن حارث نقل شده، که گفته است: ابوابراهیم علیهالسلام در پی ما فرستاد، و ما را نزد خود فرا خواند.
سپس فرمود: آیا میدانید چرا شما را در این جا گرد آوردهام؟
گفتیم: نه.
فرمود: گواهی دهید که این فرزندم علیّ، وصیّ من، سرپرست امور من، و پس از من جانشینم میباشد. اگر به کسی بدهی دارم، آن را باید از همین فرزندم بستاند، و اگر به
کسی وعده یا قراری دادهام، انجام آن را از او بخواهد و هرکس ناگزیر از دیدار من است،
از او نوشتهای بیاورد(2).
عبدالرّحمن بن الحجّاج گفته است: موسی بن جعفر علیهالسلام فرزندش علی علیهالسلام را وصیّ
خود قرار داد، و در این باره وصیّت نامهای نوشت، و شصت تن از بزرگان اهل مدینه را بر آن گواه گرفت(1).
از این که امام علیهالسلام در این نصوص صریح و از طریق اقدامات دیگر، بر وصایت فرزندش تأکید میکند و تصریح میفرماید که او هم ناگزیر از مرگ است، از نظر ما برای
جلوگیری از اندیشه وقف، و رد تکذیب کنندگان میباشد.
برخی از سران وقف، و پدیدآورندگان آن، احادیثی را نقل کردهاند، که دلالت بر کذب مدّعای آنها در خصوص وقف دارد، که از آن جمله است:
از زیادبن مروان قندی روایت شده که گفته است:
«بر ابوابراهیم علیهالسلام وارد شدم، و فرزندش علیّ علیهالسلام نزد او بود، ابوابراهیم علیهالسلام فرمود: ای زیاد! این، نامهاش نامه من، سخنش سخن من، و فرستاده او فرستاده من است، و سخن حق همان است که میگوید»(2).
احمدبن محمّد المیثمی که واقفی مذهب است، از محمّد بن اسماعیل بن فضل هاشمی روایت میکند، که گفته است:
«بر ابوالحسن موسیبن جعفر علیهماالسلام وارد شدم، آن حضرت به شدّت ناراحت بود، به او عرض کردم: اگر آنچه را از خدا میخواهیم پیش نیاورد، اتّفاق افتد، به چه کسی باید
مراجعه کنیم؟
فرمود: به فرزندم علیّ، نامهاش نامه من است، و او وصیّ و پس از من جانشینم میباشد»(3).
از غنام بن قاسم نقل شده که گفته است: منصوربن یونس برزج به من گفت:
بر ابوالحسن یعنی موسیبن جعفر علیهماالسلام وارد شدم، به من فرمود: آیا میدانی امروز چه کردهام؟
عرض کردم : نه.
فرمود: فرزندم علیّ را، وصیّ و جانشین خود کردهام بر او وارد شو، و به او تهنیت بگو و آگاهش کن که من تو را به این کار دستور دادهام.
گفت: من بر او (علیّ بن موسی علیهالسلام) وارد شدم، و تهنیت گفتم، و او را آگاه کردم، که پدرت مرا به این کار دستور داده است پس از این منصور امامت علیّبن موسیالرّضا علیهالسلامرا، انکار و اموالی را که نزد او بود، با زور تصرّف کرد».(1)
آنچه در این حدیث جلب نظر میکند این است که امام علیهالسلام پیش از آن که منصور سخن بگوید، درباره جانشین خود، با او گفتگو میکند، و سپس به او دستور میدهد، که بر فرزندش امام رضا علیهالسلام وارد شود، و به او تهنیت گوید و آگاهش گرداند، که به دستور پدرش به خدمت او رسیده و تهنیت گفته است.
گویی امام علیهالسلام در نظر دارد با این شیوه وظیفه عملی منصور را، در اعتراف به امامت فرزندش پس از او، به نحوی متوجّه وی گرداند، که بعدا نتواند آن را انکار، و یا در آن
توقّف کند، مگر این که راه تمرّد و عناد گیرد چنان که پس از این شد.
در این جا موردی وجود دارد، که میتوان گفت موجب برآشفتن امام علیهالسلام علیه یکی از
سران واقفیان شده است، و این خود هشدار صریحی است، به آنانی که این فتنه را برپا کرده، و به آن دعوت کردهاند، از بطائنی نقل شده که گفته است:
به ابوالحسن (موسیبن جعفر علیهالسلام) عرض کردم: پدرت ما را از جانشین پس از خودش خبر داده کاش شما هم خبر میدادی. بطائنی گفت، امام علیهالسلام دست مراگرفت، و تکان داد سپس فرمود: «وَ ما کانَ اللّه لِیُضِلَّ قَوْمًا بَعْدَ اِذ هَداهُمْ حَتّی یُبَیِّنَ لَهُم ما یَتَّقُونَ...»(2)
گویی امام علیهالسلام آینده را از نظر میگذراند، و به پایان کار این مرد و یاران او که افتادن در
1) اختیار معرفة الرجال معروف به رجال کشی، شیخ طوسی، تصحیح میرداماد، قم، چاپ بعثت، 1404ه . ق، ص 768.
2) تفسیر عیاشی، ج2، ص115 - توبه/ 115 . یعنی: چنان نبود که خداوند قومی را، پس از آنکه آنها را هدایت کرد و ایمان آوردند گمراه (و مجازات) کند؛ مگر آنکه اموری را که باید از آن بپرهیزند برای آنان بیان نماید...
عمق پرتگاه ضلالت و گمراهی است مینگرد، سپس دست او را میفشارد، و آیهای از قرآن شریف را میخواند، که اشاره دارد به این که انحراف اینها پس از اتمام حجّت بر آنان خواهد بود.
همچنین امام علیهالسلام به جنبش واقفیها، پس از درگذشت خودش، آشکارا اشاره میفرماید، و معتقدان به آن را سرزنش، و دین آنها را باطل و ضلالت، اعلام میفرماید،
چنان که محمّدبن سنان در روایت خود از آن حضرت گفته است: «بر ابوالحسن (موسیبن جعفر علیهالسلام) وارد شدم، و این یک سال پیش از آن بود، که به عراق فرستاده شود، و فرزندش علیّ علیهالسلام در حضورش بود.
امام علیهالسلام فرمود: ای محمّد.
عرض کردم : بلی.
فرمود: امسال جریانی روی خواهد داد از آن بی تابی مکن، سپس سر به زیر انداخت، و دست خود را برزمین زد، پس از آن سرش را به طرف من بلند کرد و فرمود: «یُضِلُّ اللّه الظالِمینَ و یَفْعَلُ اللّه مایَشاءُ»(1)عرض کردم: فدایت شوم، جریان چیست؟
فرمود: «هرکس در حقّ این فرزندم ستم، و امامتش را پس از من، انکار کند، همچون
کسی است که در حقّ علیّبن ابیطالب علیهالسلام ستم، و امامت او را پس از پیامبر صلیاللهعلیهوآله انکار کرده است.
از این سخن دریافتم، که امام خبر مرگ خود را به من میدهد، و به فرزندش دلالت میفرماید»(2).
چنان که تاریخ میگوید، کسانی که این فتنه را برانگیخته، و این اختلاف را به وجود آوردهاند، از کارگزاران امام موسی بن جعفر علیهالسلام و خزانهداران اموالی بودند، که از شیعیان جمعآوری میشد، و هنگامی که امام علیهالسلام به شهادت رسید نزد ابوحمزه بطائنی سیهزار
دینار، و نزد زیادبن مروان قندی هفتاد هزار دینار، و نزد عثمان بن عیسی رواسی سیهزار دینار و شش کنیزک بود.
تمایلات نفسانی و انگیزههای شیطانی آنها را از تسلیم این اموال به فرزند امام علیهالسلام و جانشین پس از او بازداشت و آنانرا برانگیخت که مرگ امام موسیبن جعفر علیهالسلام را انکار کنند، و او را زنده و در نزد پروردگارش مرزوق بدانند، و اموال را نگه دارند، تا باز گردد و به او تسلیم کنند.
از احمدبن حمّاد روایت است که گفت: یکی از کارگزاران امام علیهالسلام عثمان بن عیسی
است، که در مصر بود، واموال بسیاری از جمله شش کنیز درنزد او بود.
ابوالحسنالرّضا علیهالسلام درباره کنیزکان و اموال به او پیغام فرستاد. در پاسخ نوشت، پدرت نمرده است.
امام علیهالسلام به او پاسخ داد، که او مرده، و میراث او را قسمت کردهایم و در صحّت خبر مرگ او تردید نیست و بر عثمان اقامه حجّت فرمود، عثمان بن عیسی در جواب نوشت: اگر پدر تو نمرده، تو را در این اموال حقّی نیست، و اگر چنان که میگویی مرده است او به من دستوری نداده که چیزی از این اموال را به تو بدهم. و من کنیزکان را آزاد کرده به
شوی دادهام.
در روایت کتاب غیبت شیخ طوسی چنین است: پدر تو نمرده، و او زنده و پاینده است، و هر کس بگوید مرده است او یاوه گفته است(1).
علیّبن ابی حمزه بطائنی، و زیاد قندی، به دنبال پیگیری امام علیهالسلام برای استرداد اموال و مطالبه از آنها کوشیدند که در برابر امام علیهالسلام بایستند، و وجود هرگونه اموالی را نزد خود انکار کنند، لیکن یونس بن عبدالرّحمن، یعنی همان کسی که این دو نفر سعی کردند، با دادن مال او را فریب دهند، و در جرگه واقفیها در آورند، پرده از کار اینها بر میدارد، و آنها را دزدان و غصب کنندگان اموال امامت، معرّفی میکند. یونس میگوید:
هنگامی که ابوابراهیم علیهالسلام وفات یافت، در نزد هریک از کارگزاران آن حضرت، اموال زیادی بود، و همین امر سبب شد، که به طمع تصرّف این اموال، مرگ آن حضرت را انکار کنند، و مدّعی وقف و ختم امامت شوند، چنان که در نزد زیاد قندی هفتاد هزار
1) عیون اخبارالرّضا؛ ج1، ص113؛ غیبت شیخ طوسی، ص 43.
دینار، و نزد علّیبن ابی حمزه بطائنی سیهزار دینار بود، و من هنگامی که این وضع را
مشاهده کردم و حق را شناختم، و آنچه را درباره ولایت و امامت ابوالحسنالرّضا علیهالسلام میدانم دانستم، و به دعوت مردم برای رو آوردن به سوی او پرداختم، این دو تن در پی من فرستادند وگفتند: انگیزه تو در این کار چیست؟ اگر خواهان دارایی هستی ما تو را بینیاز میکنیم، و ده هزار دینار تعهّد کردند، و گفتند از این رویّه باز گرد، امّا من خودداری کردم، و به آنها گفتم از امامان صادقین علیهماالسلام به ما روایت رسیده که فرمودهاند: هنگامی که بدعتها آشکار شود، بر عالم است که علمش را اظهار کند، و اگر آشکار نکند، از نور ایمان تهی شود... و من در هیچ حالی، جهاد در راه دین خدا را رها نمیکنم، اینها به من دشنام دادند، و کینه مرا به دل گرفتند(1).
امام رضا علیهالسلام در یکی از نامههای خود به بزنطی، انگیزههای این دعوت، و اغراض این گروه را چنین بیان میفرماید: امّا ابن السّراج، آنچه او را به مخالفت، و خروج از
فرمانبرداری، برانگیخته این است که او به اموال زیادی که متعلّق به ابوالحسن (موسیبن
جعفر علیهالسلام) بوده تجاوز، و در زمان حیات او آنها را تصرّف کرده است، و اکنون هم از تسلیم آنها به من خودداری و وجود آن اموال را انکار میکند، در حالی که مردم همگی بیهیچ انکار بر رد اموالی که نزد آنهاست به من، اتّفاق دارند، پس از حادثه شهادت ابوالحسن (موسی بن جعفر علیهالسلام) این مرد، جدایی علی بن حمزه و یارانش را از من مغتنم شمرد و شروع به تعلّل و بهانهجویی کرد، و به جان خودم سوگند که نافرمانی او هیچ سببی جز این ندارد، که مال را تصرّف و از میان برده است.
امّا ابن ابی حمزه، او نادانسته به تأویل چیزی پرداخت که از دانش آن بیبهره بود، و نادانیهای خود را هم به مردم عرضه و در آن پافشاری کرد، اکنون ناخوش میدارد که خویشتن را دروغگو شمارد، و گفتارهای نادرست و تأویلات جاهلانه خود را باطل اعلام کند، او نمیداند اگر پدران مرا
1) عیون اخبارالرّضا، ج1، ص312.
در این امر تصدیق نکند، ممکن است او هم مانند
سفیانی و امثال او، شناخته شود، وی به یارانش گفته است، که چیزی از اقوال پدران مرا
رد نکرده است، امّا چون دانش او از فهم حقایق و درک مطالب قاصر است، در فتنه و یا شبهه افتاده، و از آنچه گریزان بوده، به آن دچار شده است(1).
این که امام علیهالسلام اشاره نفرموده است، که تصرّف اموالی که نزد بطائنی و یاران او بوده، انگیزه اصلی آنها در ایجاد این انحراف بوده است، مانع این نیست که ما همین را سبب اصلی پیدایش این پدیده انحرافی بدانیم، زیرا در این نامه امام علیهالسلام تنها در مقام دفع دلایل، و رد بهانههای این منحرفان است.
امّا ابن سرّاج چون بهانهای نیاورده و دلیلی اقامه نکرده، امام علیهالسلام با ذکر این که در زمان حیات پدرش اقدام به تصرّف و برداشت اموال کرده، تنها او را مورد اعتراض و سرزنش قرار داده است.
و از جمله دلایل این که ادّعای و اقفیها، امری اعتقادی و قلبی نبوده است، بلکه این گروه صرفا برای اشباع هوای نفس خود، این انحراف را به وجود آوردهاند، اعتراف یکی از این کارگزاران اموال است در هنگام مرگ خود، به این که با نگهداری اموال و عدم تسلیم آنها به امام رضا علیهالسلام کار بسیار زشت و شنیعی را مرتکب شده است.
در کتاب غیبت طوسی است، که حسین بن فضّال گفته است: من نزد عمویم علیّبن حسین بن فضّال، پیرمردی از اهالی بغداد را میدیدم، که با یکدیگر شوخی میکردند.
یک روز به عمویم گفت: ای گروه شیعه (یا این که گفت رافضه) در دین از شما بدتر وجود ندارد.
عمویم گفت: برای چه؟ خدا تو را لعنت کند؟
گفت: من همسر دختر احمدبن ابی بشر سرّاج هستم، هنگامی که مرگ او فرا رسید به من گفت: ده هزار دینار متعلّق به موسیبن جعفر علیهالسلام به امانت نزد من بوده است، و پس از مرگ او، از تسلیم این وجه به فرزندش خودداری کردم و گواهی دادم که او نمرده است، شما را به خدا مرا از آتش برهانید، و این پول را به امام رضا علیهالسلام برسانید، به خدا سوگند ما حتّی دیناری از این وجه را از دارایی او محاسبه و پرداخت نکردیم، و او را رها
1) قربالاسناد، ص351.
کردهایم که وارد آتش جهنّم شود(1).
واقفیان گروهی از پاکدلان و سادهاندیشان اصحاب امام علیهالسلام را فریفتند، و شبهات و تشکیکاتی را نزد آنها عنوان کردند، در نتیجه اینها به واقفیان گرویدند، و باطل آنها را پذیرفتند، و به اطاعت آنها درآمدند، آنان عبارت بودند از: عبدالرّحمن حجّاج، رفاعهبن
موسی، یونس بن یعقوب، جمیل بن درّاج، حمّادبن عیسی، احمدبن محمّدبن ابینصر،
حسن بن علی وشّاء و امثال اینها، که همه از بزرگان اصحاب اهل بیت علیهمالسلام به شمار میآمدند، لیکن اینها بعدا از مذهب وقف برگشتند، و به امامت امام رضا علیهالسلام اعتراف کردند، امّا برخی از کسانی را که با دادن مال فریب داده، و به طریقه خود درآورده بودند،
دلیل و حجّت برای آنها سودی نداشت، و همچنان در گمراهی خود باقی ماندند، و به همین حال مردند، مانند حمزهبن بزیع که امام رضا علیهالسلام از او به بدبخت و شقیّ تعبیر فرموده است.
از ابراهیم بن یحیی بن ابیالبلاد نقل شده که گفته است:
امام رضا علیهالسلام فرمود: آن حمزهبن بزیع بدبخت چه کار کرد؟
عرض کردم: او همان است که از پیش بوده است.
امام فرمود: او گمان میکند، پدر من زنده است، اینها امروز شک میکنند، و فردا بی دین و زندیق خواهند مرد، صفوان گفته است، در پیش خود گفتم، اینها را میشناسم که در شک و تردیدند، چگونه ممکن است بیدین و زندیق بمیرند، دیری نگذشت، که شنیدم یکی از اینها در هنگام مرگش گفته است: او به پروردگاری که او (موسی بن جعفر علیهالسلام) را میرانیده کافر است. این گواهی است بر صدق فرمایش امام رضا علیهالسلام(2).
امام رضا علیهالسلام در مبارزه با واقفیها رنج فراوان تحمّل فرمود، یاوه گوییها و اوهام پوچ آنها را مردود اعلام کرد و از انگیزههای شیطانی و هوسهای نفسانی آنها، پرده برداشت،
و آنها را در پیش همه رسوا کرد، تا نفوس ضعیف و سست اعتقاد، فریب نخورند، و در
دام آنها گرفتار نشوند.
از تفرقه گراییهای شگرف اینها یکی این است که برخی از آنان پس از وفات امام موسی بن جعفر علیهالسلام احمد فرزند او را به امامت برداشتند، ولی هنگامی که در قیام ابن طباطبا بر ضدّ حکومت عبّاسی، احمد به همراه ابی السّرایا خروج کرد، این کار را زشت
شمردند، و از او برگشتند، و دوباره به طریقه وقف عود کردند، و به امامت حضرت رضا علیهالسلام که جانشینی پدرش را داشت، معترف نشدند. محمّدبن احمدبن اُسَیْد گفته است که:
هنگامی که ابوالحسن (موسی بن جعفر علیهالسلام) به شهادت رسید، ابراهیم و اسماعیل فرزندان ابیالاسمال گفتند: ما نزد احمد فرزندش میرویم، مدّتی هم با او رفت و آمد داشتند، هنگامی که ابوالسّرایا خروج کرد، احمدبن ابوالحسن نیز او را همراهی کرد، ما
نزد ابراهیم و اسماعیل آمدیم، و به آنها گفتیم: این مرد با ابوالسّرایا خروج کرده است،
درباره او چه میگویید؟ آنان این کار او را زشت شمردند، و برگشت خود را از او اعلام
کردند و گفتند: ابوالحسن (موسی بن جعفر علیهالسلام) زنده است، و ما همچنان معتقد به وقف هستیم، محمّدبن احمدبن اسید گفته است که اسماعیل بر حالت شک زندگی را بدرود گفت(1).
فتنه واقفیها مدّت نسبتا درازی ادامه یافت، واختلاف و کشمکش میان آنها و فرقه ناجیه تا آن زمان که خداوند سقوط و انقراض آنها را مقدّر کرده بود، در اوج خود بود، و چون این پدیده براساس درستی استوار نبود، نتوانست مدّتی طولانی پایداری کند، و از میان رفت.
1) رجال کشیّ، ص771.
مدّتی از روزگار زندگانی امام رضا علیهالسلام همزمان با خلافت هارونالرّشید بود، و در این زمان است که مصیبت دردناک پدرش، و دیگر مصیبتهای اسفبار علویان اتّفاق افتاده است.
امام علیهالسلام پس از شهادت پدرش از آسیب اعمال وابستگان و سرسپردگان دربار خلافت، و کسانی که میکوشیدند با برانگیختن و وادار کردن خلیفه به سرکوبی و ریشهکن کردن دشمنانش، دوستی و همدلی خود را با خلفا ابراز کنند، مصون نماند، اینها
برای این که به دستگاه خلافت تقرّب جویند، و عطوفت آن را متوجّه خود سازند، و موقعیّت خود را تحکیم بخشند، و امتیازات عالی به دست آورند، این رویّه را دنبال میکردند.
جعفربن یحیی میگوید: از عیسیبن جعفر شنیدم، هنگامی که هارون از رقّه رهسپار مکّه بود، به او میگفت: به یاد آور که درباره خاندان ابوطالب سوگند خوردی، که اگر یکی از آنها پس از موسی، مدّعی امامت شود، پس از حبس گردن او را بزنی، اینک علی فرزندش مدّعی این امر است، و آنچه درباره پدرش گفته میشد درباره او میگویند.
هارون با خشم به من نگریست و گفت: چه فکر میکنی، میخواهی همه آنان را بکشم...؟
موسی بن مهران گفته است: هنگامی که این را از جعفربن یحیی شنیدم، نزد حضرت
رضا علیهالسلام روانه شدم، و او را بدان آگاه کردم.
امام رضا فرمود: مرا با اینها چه کار است؟ به خدا سوگند اینها نمیتوانند، هیچ آسیبی به من برسانند.
تحریک خلفا برای سرکوب مخالفان، در حد متوازن و معقولی متوقف نمیشد، و گاهی به مرحله خطرناکی میرسید، هارونالرّشید برای شنیدن این تحریکها، گوشهای شنوایی داشت، این ثابت است که عداوت برمکیان با اهل بیت علیهمالسلام از همه مردم بیشتر، و کینه آنها نسبت به خاندان پیامبر صلیاللهعلیهوآله از همه فزونتر بود، چنان که نقل شده یحیی بن خالد برمکی بود که دستور کشتن امام موسی بن جعفر علیهالسلام را داد(1)، و این همان هنگام بود که خلافت عبّاسی در زیر سایه رحمت و شفقت آنها اداره میشد(2).
امام رضا علیهالسلام انتقامی را که خداوند از خاندان برمک گرفت، و آنها را خوار و نابود ساخت، سبب آن را ظلم و ستم شدیدی بیان فرمود، که از آنها به امام موسیبن جعفر علیهالسلامرسید(3).
در این مورد کافی است بدانیم که یحییبن خالد بود، که زمینه توطئه قتل امام کاظم علیهالسلامرا، نزد هارون فراهم ساخت و از ضعف نفس و سادگی برخی از علویان، در این مورد بهرهبرداری کرد، و او را به این کار برانگیخت(4). و کینهتوزانه هارون را بر آن داشت که امام رضا علیهالسلام را، نیز به پدرش ملحق کند، چنان که روزی به او گفت:
این علیّ فرزند موسی بن جعفر علیهالسلام جانشین پدر شده، و مدّعی امامت است.
هارون گفت: آنچه به پدرش کردیم برای ما بس نیست، تو میخواهی همه آنان را بکشیم(5)؟
هارون سخن او را با پاسخی که نمایانگر عظمت فاجعهای است، که درون او را پرکرده، رد میکند، و با این واژهها، از پیکاری تمام نشدنی که در ژرفای وجود او در
جریان است، پرده بر میدارد، آری بس است او را گناه کشتن نفس پاک امام موسی بن جعفر علیهالسلامکه تا زمانی که خشنود و مطمئن به لقای پروردگار خود شتافت، و رسالت خود را با امانت و اخلاص به پایان برد، او را به انواع رنج و بلا مبتلا گردانید، و دیگر این ستمگر سرکش توان تحمّل وبال گناهی بیش از این را ندارد، و چه گناهی بزرگ و سنگین!
کوششهای فراوانی که از هر طرف، در تحریک هارون برای کشتن امام رضا علیهالسلام میشد، بالاخره حسّ انتقامجویی او را برانگیخت، و خوی درّندگی و انسان کشی او را به
جنبش آورد، چنان که از ابوصلت هروی است که گفته است: یک روز امام علیهالسلام در منزل خود نشسته بود، ناگهان فرستاده هارون درآمد، و عرض کرد، امیرالمؤمنین را اجابت فرمای، امام علیهالسلام از جا برخاست و فرمود: ای اباصلت، او در این هنگام مرا برای امر مهم و ناگواری طلبیده است، ولی به خدا سوگند، به سبب دعایی که از جدّم پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله در نزد خود دارم، او نمیتواند کمترین گزندی به من برساند.
ابوصلت گفته است، من با او همراه شدم، تا این که بر هارون وارد شد، به محض این که نظر امام علیهالسلام بر هارون افتاد، آهسته آن دعا را خواند، پس از آن در پیش روی هارون قرار گرفت، هارون به او نگریست، و گفت ای اباالحسن: من دستور پرداخت یک صد هزار درهم در وجه شما دادهام، نیازهای خانواده خود را برای من بنویس، و هنگامی که امام علیهالسلام او را ترک کرد، هارون از پشت سر به او مینگریست و میگفت، من چیزی را خواستم، و خدا چیز دیگر را، و آنچه را خدا میخواهد نیکوتر است.(1)
امام علیهالسلام به وسیله کلماتی که از جدّش پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله به او رسیده بود، برای دفع شرّ این طاغی به خدا پناه برد و از او یاری خواست، و خداوند نیز شرّ این ستمگر را، از او
دور گردانید، و هارون هم هنگامی که میدید قضای الهی اراده او را دگرگون کرده است، با گفتن آنچه خدا میخواهد خوبتر است، درون ملتهب خود را آرامش داد.
1) بحارالانوار، ج49، ص116.
در قبال این کوششهای خصمانه، اقدامات مخلصانهای نیز برای رفع خطر از امام رضا علیهالسلام جریان داشت، و این اقدامات به وسیله گروهی از اصحاب آن حضرت، که رنجهای سخت دوران پدرش را مشاهده کرده و ستمها و بلاهای آن جبّار طاغی را نسبت به پدرش امام کاظم علیهالسلام دیده بودند، انجام میشد، و این اقدامات کلاًّ متوجّه این بود، که از امام علیهالسلام درخواست میکردند امر امامت خود را اظهار نکند، و از تصریح به آنچه توجّه حکومت را به سوی او معطوف میدارد، و آن را به انتقامجویی و آزار و قتل وی وادار میکند، پرهیز فرماید، امّا امام علیهالسلام با وثوق و اطمینان تمام، به این درخواستها و کوششها اعتنا نمیفرمود، و تلاشهای آنها را بیاثر میدانست، زیرا از طریق پدرانش به او رسیده
بود، که هارون نمیتواند هیچ گزندی به او برساند، و بر این، یقین و اطمینان داشت.
از صفوان بن یحیی نقل شده که گفته است: هنگامی که ابوالحسن موسی علیهالسلام به دیار باقی شتافت، و امام رضا علیهالسلام سخن از امامت خود گفت، بر او بیمناک شدیم، و عرض کردیم: تو امر بزرگی را اظهار میکنی، و ما بر جان تو از این طاغی بیمناکیم.
امام علیهالسلام فرمود:
او هر کاری بکند، نمیتواند بر من دست پیدا کند(1).
همچنین محمّدبن سنان گفته است:
در روزگار خلافت هارون، به ابوالحسنالرّضا علیهالسلام عرض کردم: تو در جای پدر خویش نشسته و امامت خویش را آشکار کردهای، در حالی که خون از شمشیر هارون
میچکد.
امام علیهالسلام فرمود : این سخن پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله مرا بر این داشته، که فرموده است: اگر ابوجهل بتواند مویی از سر من کم کند همه گواهی دهید، که من پیامبر خدا نیستم.
و من به شما میگویم: اگر هارون مویی از سر من کم کند، من امام نیستم(2).
برخی از اصحاب پدرش امام کاظم علیهالسلام که بعدا طریقه وقف را به وجود آوردند، آن حضرت را از این که آشکارا برای خود دعوت، و اظهار امامت میکرد، برحذر میداشتند، و امام رضا علیهالسلام به آنان پاسخ میداد، باکی نیست، و بیم این که هارون دست شرارت به سوی او دراز کند، موردی ندارد.
هدف اینها جز این نبود، که امام را از دعوت به خویش و اظهار امامت، باز دارند تا بتوانند مذهب خود را، مبنی بر این که امام قائم امام موسی بن جعفر علیهالسلام است که زنده
است و روزی میخورد، به پیش برند، چنان که در بخش مربوط به واقفیان شرح دادهایم.
اکنون به آنچه ابومسروق درباره گفتگوی امام رضا علیهالسلام با یکی از این واقفیان، روایت
کرده توجّه کنیم: گروهی از واقفیان، که از آن جمله علیّبن ابیحمزه بطائنی، و محمّدبن
اسحاق بن عمّار، و حسین بن عمران، و حسینبن ابیسعید مکاری بودند، بر امام رضا علیهالسلام وارد شدند.
علیّبن حمزه عرض کرد: قربانت شوم، به ما خبر ده حال پدرت چگونه است؟
امام علیهالسلام فرمود : بر او درود باد، در گذشته است.
عرض کرد : چه کسی را وصیّ و جانشین خود قرار داده است؟
فرمود : مرا.
عرض کرد : شما چیزی را میگویی که هیچ یک از پدرانت، تا علیّبن ابی طالب علیهالسلام، نگفته است.
فرمود : لیکن آن را بهترین و برترین پدرانم، پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله فرموده است.
عرض کرد : آیا از اینان برجان خویش بیم نداری؟
فرمود : اگر برجان خویش بترسم، به آن کمک کردهام، همانا ابولهب نزد پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآلهآمد، و او را تهدید کرد، پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله فرمودند: اگر از جانب تو خراشی بر من وارد شود، من دروغگویم، و این نخستین آیه و نشانهای بود، که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بر صدق رسالت خود ظاهر کرد، و این که میگویم: اگر از جانب هارون خراشی به من برسد، من دروغگویم، نخستین نشانه صدق امامت من است که برای شما ظاهر میکنم.
حسین بن مهران عرض کرد: اگر آن چه را میفرمایی، آشکارا بیان کنی، خواسته ما
برآورده است.
امام فرمود: خواسته شما چیست؟ آیا میخواهید نزد هارون بروم، و به او بگویم من امام هستم، و تو هیچ کارهای.
پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله در آغاز رسالت خود چنین نکرده است، و آنچه را به ابولهب فرموده تنها به خانواده و دوستان و افراد مورد وثوق خود فرموده است، و شما امامت پدران مرا
اعتقاد دارید، و میگویید: تقیّه مانع است از این که علیّبن موسی بگوید، پدرم زنده
است، چطور من تقیّه نمیکنم از این که بگویم امام هستم، ولی تقیّه میکنم که اگر پدرم
زنده بود، بگویم زنده است(1).
صدق خبر امام رضا علیهالسلام به ثبوت رسید، و بالاخره هارون مرد، بدون این که بتواند، هیچ گزندی به آن حضرت برساند.
یکی از حوادث ناگواری که امام رضا علیهالسلام در زمان خلافت هارون، با آن روبرو شد، و یادآور مصیبتهای سختی است که در دوران خلافت منصور پیاپی بر علویان وارد شده بود، این است که محمّدبن جعفر در مدینه بر ضدّ حکومت عبّاسیان قیام کرد. هارون
سپاهی به سرداری جلّودی، برای سرکوب او، به مدینه روانه کرد، و به او دستور داد که اگر بر محمّدبن جعفر دست یابد گردن او را بزند، و هارون به این حد هم اکتفا نکرد، و به جلّودی دستور داد، به خانههای علویان یورش برد، و داراییها و لباس و زیور زنان را غارت کند، و حتّی یک جامه بر تن زنان باقی نگذارد.
جلّودی بر آن شد، که امر هارون را خود اجرا کند، از این رو با سواران خویش، به خانه امام علیهالسلام هجوم آورد، هنگامی که نظر امام علیهالسلام بر او افتاد، دستور فرمود همگی زنان، در یک خانه گرد آمدند و خود بر در خانه ایستاد، جلّودی به امام علیهالسلام عرض کرد، من
مجبورم درون خانه شوم و همانگونه که امیرالمؤمنین دستور داده است لباس از تن زنان بیرون کشم امام علیهالسلام فرمود، این کار را من میکنم، و سوگند میخورم که همانگونه که میگویی انجام دهم، و پیوسته امام علیهالسلام قول و سوگند خود را تکرار فرمود تا جلّودی
1) عیون اخبارالرّضا، ج1، ص231.
آرام شد و موافقت کرد.
امام علیهالسلام درون منزل شد، و اموال موجود در خانه، و آنچه دارایی زنان بود ازلباس و گوشواره و خلخال و جز آنها کم یا زیاد همه را جمعآوری فرمود و به او تحویل داد، این
رویداد اگر درست باشد، از رفتار هارون با علویان، دور و شگفتآور نیست، زیرا هارون سینهاش پر از کینه و دلش مملوّ از دشمنی با علویان بود، و از جمله آنچه ما را وادار
میکند بر وقوع این صحنههای غمانگیز، و صدور این مظالم و ستمگریها از هارون، صحّه بگذاریم، گفتار ابن اثیر است که نقل میکند هنگامی که هارون در حال احتضار، و مرگ گریبان او را گرفته بود، پیوسته میگفت، وای از رسوایی من نزد پیامبر خدا، وای از
کردار زشت من نزد رسول خدا(1).
این بیان اشاره روشنی است بر ستمها و بلاها و مصیبتهای بزرگی که این ستمگر بر اهل بیت پیامبر علیهالسلام وارد ساخت و نمایانگر پشیمانی تلخی است، که در این ساعت آخر عمر، اعماق وجود او را به درد آورده است.
تاریخ نشان نمیدهد، که در دوران خلافت امین، حکومت با امام علیهالسلام برخوردی داشته باشد، شاید بدین علّت بوده است، که در این زمان جوّ تردید و تزلزل بر حکومت، سایه افکنده، و اختلافات داخلی، خانواده عبّاسی را به تفرقه خطرناکی کشانده بود، به
طوری که امین برادر خود مأمون را، از ولایتعهدی خلع، و فرزندش موسی را بدین سمت برگزید، و این به صوابدید فضلبن ربیع بود، که مأمون پیش از این با او اظهار مخالفت کرده بود، و از او کینه در دل داشت، و از آینده خود در صورت انتقال خلافت به
مأمون بیمناک بود(2).
این تزلزل و اضطراب باعث شد، که امین و دستگاه حکومت او، از توجّه به سوی امام علیهالسلامو پیگیری امر او باز ماند، از این رو میتوانیم این دوره را در زندگی امام علیهالسلام دوران آرامش بنامیم، که شرایط زمان برای آن حضرت فراهم کرده بود، تا فرصت یابد،
به رسالتی که در نشر مبادی صحیح اسلامی، میان افراد امّت، برعهده دارد قیام و اقدام
فرماید.
امّا آن دوره از زندگانی امام علیهالسلام که همزمان با خلافت مأمون است، مهمترین ادوار
تاریخ حیات آن بزرگوار به شمار است، و شخصیّت امام علیهالسلام در بروز حوادث و دگرگونیهای اوضاع این دوره و انعکاس آنها در میان جامعه آن روز تأثیر آشکار داشته است.
بنابراین پیش از هر چیز، لازم است اسباب و عللی را که باعث شد شخصیّت امام علیهالسلام به نحو بارزی، در گذرگاه حوادث و وقایع این زمان، قرار گیرد، به طور اجمال عرضه بداریم، سپس از نظر این که مأمون مرکز قدرت، و محور سیاستهای جاری این عصر بوده است، چگونگی شخصیّت و ویژگیهای او را نیز بررسی کنیم، و برای تکمیل این بحث،
ممکن است ناگزیر شویم، شخصیّت افرادی را که در این دوره، نقش مهمّی را ایفا کرده، و در به راهاندازی چرخ سیاستهای این عصر اثر داشتهاند نیز مورد تحقیق قرار دهیم.
تردیدی نیست که مأمون از نیرومندترین، باهوشترین، دانشمندترین و میانهروترین خلفای دوره اوّل عبّاسی است، او در زمان خلافت خویش، علم و دانش را ترویج کرد، و پایگاه دانشمندان را بالا برد، و آنها را به خود نزدیک ساخت، و مجالس بحث و مناظره آزاد، با آنان تشکیل داد، و این به سبب شیفتگی و علاقه او، به توسعه علوم و معارف بود، به تشیّع اظهار تمایل میکرد، و علی علیهالسلام را احقّ و افضل از دیگران میدانست، ارباب حدیث مناظرهها و مباحثههای طولانی او را، با گروهی از دانشمندان حدیث و علمای اهل سنّت و کلام نقل کردهاند، که دلالت دارد بر روشنی و وسعت اندیشه، و داشتن ایده و نیرومندی و پایداری او در دفاع از آن.
درباره مذهب مأمون اختلاف است، برخی او را شیعه دانستهاند، و بعضی گفتهاند اظهار تمایل و گرایش او به این مذهب، به خاطر حضرت رضا علیهالسلام و رعایت احساسات دیگر علویان بوده است، و لیکن بررسی احوال او، چیز دیگری را نشان میدهد، شاید مباحثات و اسلوب جالب او، در رد نکات مثبت اقوال مخالفان، شکّی باقی نگذارد، که او ایده تشیّع را پذیرفته است، علاوه بر این گرایشهای روشن دیگری، که در خلال احوال
از او دیده شده، نظر ما را تأیید میکند، که از آن جمله است، اعتقاد او به مخلوق بودن
قرآن، که در این خصوص، به فقها سخت میگرفت، و از آنان میخواست، که همین قول را تبلیغ کنند، و چنان که میدانیم، در آن روزگار موضوع حادث یا قدیم بودن قرآن، سروصدا و غوغای بزرگی را در جهان اسلام، برپا کرده بود، که این حادثه را «محنت قرآن مجید» نام نهادهاند، پدرش هارون، با مخلوق بودن قرآن، مخالف بود، و معروف
است هنگامی که به او گفتند بشرالمریسی قایل به مخلوق بودن قرآن است، گفت اگر به او دست یابم، گردنش را میزنم(1).
دیگر از گرایشهای مأمون، اعتقاد او به جواز نکاح متعه است، که در اثبات آن استدلال میکرد، و خلیفه دوّم را که امر به تحریم آن کرده بود، محکوم میداشت، چنان
که تاریخنویسان آن را نوشتهاند.
و دیگر قول او به برتری و تفضیل علی علیهالسلام است بر دیگر صحابه، و این که پس از پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله او احقّ و از همه کس به خلافت شایستهتر بوده است.
و دیگر اقدام جالب اوست، به این که طعن و لعن معاویه را مرسوم داشت، و آن را بر همه مردم لازم شمرد، و اعلان کرد هرکس معاویه را به نیکی یاد کند، ذمّهاش از او بری
است، و همانا بهترین مردم پس از پیامبر صلیاللهعلیهوآله علیّبن ابیطالب علیهالسلام است(2)، و این اقدام
مناسب و شایستهای بود، در برابر کردار زشت معاویه، که ناسزاگویی و لعن بر علی علیهالسلام را سنّت قرار داد، و تا زمان عمربن عبدالعزیز ادامه داشت، و در این زمان که مردم توانستند ناخشنودی و کراهت خود را از این عمل اظهار کنند، به منظور تحکیم پایههای
لرزان حکومت اموی، آن را منسوخ کرد.
و دیگر از کارهای مأمون توجّه او به علویان و عطوفت با آنان بود، علویان فدک را از او مطالبه کردند، و او آن را به آنها برگردانید، و عمل پیشینیان خود را در غصب و تصرّف
آن محکوم کرد چنان که پاسخ او به بنیهاشم گواه این معناست:
«وای بر شما، بنیامیّه هرکس را از آنان که میتوانست شمشیر کشد کُشت، و ما بنیعبّاس همه آنان را کشتیم، از بیشتر هاشمیان پرسیده خواهد شد، شما به چه گناهی کشته شدید، همچنین همین سؤال خواهد شد از نفوسی که زنده به دجله و فرات انداخته شدند، و یا زنده در بغداد و کوفه مدفون گردیدند»(1).
تشیّع مأمون بر اثر عوامل متعدّدی بود، از جمله این که او در کودکی، از تربیت مربّی
شیعی برخوردار بود، و اندیشه تشیّع و دوستی علی علیهالسلام و خاندانش، در اعماق وجود او راه یافته و تأثیر کرده بود، در بزرگی نیز در سرزمین خراسان، که بیشتر مردم آن شیعه و دوستدار اهل بیت علیهمالسلام بودند استقرار پیدا کرد.
مأمون خود موضوعی را که سبب تشیّع او شده، و این درس را از آن آموخته، بیان میکند، و این قضیهای است که با پدرش هارون، برای او اتّفاق افتاده است، سنگدلی و کینهتوزی و غلبهجویی هارون را با علویان، به ویژه با امام موسیبن جعفر علیهالسلام که آن حضرت را پس از حبس طولانی مسموم کرد و به شهادت رسانید میدانیم، مأمون پس از آن که چگونگی ورود امام موسیبن جعفر علیهالسلام را بر هارون در مدینه، بیان میکند، و فروتنی و تعظیم پدرش را نسبت به آن حضرت، تا آن حد که موجب جلب توجّه او شده، شرح میدهد، میگوید پس از آن که مجلس خلوت شد، گفتم ای امیرالمؤمنین، این مرد که بود؟ که این همه از او تعظیم و تجلیل کردی، و برای او از جا برخاستی، و به پیشواز او شتافتی، و او را در صدر مجلس خویش جای دادی، و خود فروتر از او نشستی، و به ما فرمان دادی که رکاب او گیریم.
گفت: این پیشوای مردم، و حجّت خدا بر آفریدگان، و نماینده و جانشین او در میان بندگانش میباشد.
گفتم : ای امیرالمؤمنین آیا این صفات، همه در تو و از آن تو نیست؟
1) بحارالانوار، ج49، ص210، از کتاب ندیم الفرید، تألیف ابن مسکویه.
گفت : من از طریق قهر و غلبه در ظاهر پیشوای مردم هستم، و موسی بن جعفر علیهالسلام پیشوای به حقّ و راستین مردم است ای فرزند، به خدا او به جانشینی پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآلهاز من و همگی مردم سزاوارتر است، امّا اگر تو هم درباره این سلطنت، با من به نزاع برخیزی، به خدا سوگند سر از تنت برمیگیرم، زیرا پادشاهی عقیم و نازاست(1).
بنابراین از مجموع این نظریّات، ممکن است قول به تشیّع مأمون را تأیید کرد، و دریافت که او برخی از مبادی این مذهب را، که مبتنی بر اساس اولویّت علی علیهالسلام به
خلافت بلافصل پیامبر صلیاللهعلیهوآله میباشد، پذیرفته است، زیرا در مناظرهها و استدلالهای خود
با دیگران، درباره این مسأله پافشاری میکند.
و امّا رفتار او با امام رضا علیهالسلام و تحمیل ولایتعهدی خود به او و به شهادت رسانیدن آن حضرت، همه بر مبنای همان اصلی است که پدرش از آن پیروی میکرد، که «المُلک عقیم» یعنی پادشاهی نازاست.
میان امین و مأمون از نظر قوای ذهنی و فکری، تفاوت آشکاری وجود داشته است، مأمون نسبت به برادرش، از وسعت ذهن و بلندی اندیشه بیشتری برخوردار و نظریّاتش در مسائل سیاسی و دینی عمیقتر بود، همچنان که در اداره و حلّ مهمّات امور، بیشتر توانایی و قاطعیّت داشت، امّا امین به پایه برادر نمیرسید، و شاید منشأ این اختلاف این
بود، که امین در مهد ناز و نعمت، و در آغوش محبّت پدر و مادرش، بزرگ شده بود، و از این حیث نسبت به برادر، احساس امتیاز و برتری میکرد، اضافه بر شرف اصالت مادرش، دختر جعفر بن منصور بود، در حالی که مادر مأمون کنیزی بود «امّ ولد»(2)به نام مراجل.
هارون هر زمان نسبت به فرزندش مأمون میل و محبّت بیشتری اظهار میکرد مادر امین با سخنان ظریف و کنایات لطیف، که میان او و هارون رد و بدل میشد، این احساس
برتری و امتیاز طبقاتی و اشرافی را، به فرزندش امین منتقل میکرد.
هارون تفاوت دو فرزند خود را از نظر ذهنی و فکری میدانست، لیکن از لحاظ رعایت خاطر مادر امین، که بانوی برتر او بود، و نیز به ملاحظه مقام فرزند، نمیتوانست
آن را آشکارا اظهار کند، نقل شده که هارون گفته است، من در عبداللّه هشیاری و زیرکی
منصور، و پارسایی مهدی، و عزّت هادی را میبینم، واگر بخواهم میگویم که نسبت او با چهارمی (خودش) چیست، و من محمّد را بر او مقدّم میدارم، در حالی که میدانم او از هوای نفس خویش پیروی میکند، و اسراف کار است، و در رأی او کنیزکان و زنان، مشارکت دارند، و اگر به خاطر امّ جعفر و تمایل بنیهاشم نبود، عبداللّه را بر او مقدّم
میداشتم.
هنگامی که زندگی این دو برادر را، مورد بررسی قرار میدهیم، و ویژگیها و صفات آنان را، از نظر میگذرانیم در مییابیم، که میان این دو تفاوت بسیاری، وجود داشته است.
مأمون انسانی بود، پرکار، نیرومند، با تدبیر از کارهای غیرجدّی و شوخی پرهیز داشت، و اعمال خود را سنجیده انجام میداد، و در مقاصد خود، خواه سیاسی یا علمی، آیندهنگر و ژرف بین بود، دانش و دانشمندان را دوست میداشت تا آن جا که او را عالم
بنیعبّاس گفتهاند.
امّا امین در تمام رفتار خود، واژگونه مأمون بود، او بازی و سرگرمی را از هر چیز بیشتر دوست میداشت و این بر اثر تربیت بی قید و بند ایّام کودکی او بود، رویداد جالبی
که اکنون ذکر میشود، دلیل این معنا، و گویای نوع رفتاری است، که امین در لحظات آخر
زندگی خود داشته است، ابن اثیر در تاریخ خود میگوید:
«ابراهیم بن مهدی حکایت کرده است، هنگامی که طاهربن حسین سردار سپاه مأمون، امین را در محاصره گرفته بود، او همراه امین بود، یک شب امین برای این که از
فشار سختی که در آن قرار گرفته بود بیاساید، به کاخی که در ناحیه خلد داشت، بازگشت، پس از آن در پی من فرستاد، و چون نزد او حاضر شدم گفت: آیا پاکیزگی و صفای هوای امشب را، احساس میکنی، و زیبایی ماه را در آسمان، و پرتو آن را در آب و ساحل دجله میبینی؟ آیا میل به نوشیدن شراب داری؟ گفتم آنچه شما مایلی، سپس شروع به نوشیدن شراب کرد، و یک رطل تمام آشامید، و همین مقدار نیز به خورد من
داد، سپس برای او شروع به خواندن آوازها و ترانههایی کردم، که میدانستم آنها را دوست میدارد»(1).
واقعا در تصوّر نمیگنجد، مردی که زمامدار و حاکم است، در هنگامی که دچار نبردی هولناک شده، و در سراشیبی سقوط قرار گرفته است به این نوع کارهای زشت و بیخردانهای که مانع تفکّر درباره امری است که زندگی او را تهدید میکند، بپردازد.
شاید برخی کارهای بلهوسانه، که از امین در دوران خلافتش، و حتّی در لحظات آخر زندگیش، نقل میکنند، به روشنی نمایانگر این باشد، که او مردی لایق حکومت و زمامداری، به معنای وسیع کلمه، نبوده و شایستگی رهبری و فرمانروایی را نداشته است.
بروز اختلاف میان دو برادر، پیش از مرگ هارون آغاز شده بود، تاریخنویسان سبب اختلاف را چنین بیان میکنند که هارون حکومت خراسان را، با اختیارات تام، به فرزندش مأمون واگذار کرد، و از فرماندهان و سران مردم آن جا، برای او بیعت گرفت. و همگی آنچه را اعمّ از اموال و غیره که همراه خود به خراسان آورده بود، به مأمون واگذاشت(2)و هنگامی که این خبر در بغداد به امین رسید، بر او گران آمد، و آن را کاری شتابزده و نابجا از طرف پدرش که در آستانه مرگ قرار گرفته بود، تلقّی کرد، و این کارها
را مربوط به خود دانست، زیرا نخستین ولیعهد پدرش بود، و میبایست این امور به دست او انجام گیرد.
هارون یک نوع نفرت و انزجار نسبت به فرزندش امین، در وجود خود احساس
میکرد، از این رو هنگامی که امین به بهانه کسب خبر از حال پدر، فرستادهای را به خراسان، روانه کرده بود، هارون او را دستگیر و زندانی ساخت، این فرستاده در نهان، نامههایی از امین برای فرماندهان و سران مردم در خراسان، به همراه داشت، که میبایست به محض این که هارون بمیرد، نامهها را به آنها تسلیم کند، و این نامهها متضمّن اوامر و دستورهایی از امین به این فرماندهان و سران بود، که میبایست در آن هنگام به انجام برسانند، و غرض او از این اقدام، عزل برادرش مأمون از مقام کنونی بود،
در حالی که این سمت را پدرش هارون، به او داده بود.
هارون کوشید فرستاده امین را وادار به اعتراف کند، که او حامل نامههایی از امین، به سوی فرماندهان و سران است، ولی کوشش او سودی نبخشید، و فرستاده اقرار نکرد، بالاخره او را تهدید کرد، که اگر اعتراف نکند کشته خواهد شد، و نزدیک بود که این امر
به مرحله اجرا درآید، که هارون مُرد و او از زندان رها شد و توانست نامهها را به صاحبان
آنها برساند، و پس از آن سپاهیان پیمان هارون را با فرماندهان، نقض کردند... و حوادث
دیگری که به دنبال آن روی داد(1).
ما به زودی روشن خواهیم کرد که چگونه هارون، در ترکیب و تقسیم ولایتعهدی میان فرزندان خود، دچار حیرانی و سرگردانی شده است.
او پس از آن که از دو فرزندش امین و مأمون، برای وفاداری به تقسیم قدرت و حدود حکومت که برای هر یک از آنها معیّن کرده بود، عهد و میثاق محکم و مؤکّد گرفت، بدین هم بسنده نکرد، بلکه در موسم حج به مکّه رفت، و از آنها خواست که هر کدام کتبا تعهّد
بسپارد، که بر پیمان و میثاق خود وفا کند و از آن نگذرد، و سپس از تمام کسانی که در آن موسم حج حضور داشتند خواست که نوشتهها را گواهی کنند، و پس از آن تعهّد نامههای آنان را، در خانه کعبه آویزان کرد، تا کسانی که در این روز حضور نداشتهاند، و پس از آن خواهند آمد، بر این نامهها گواه باشند.
1) ابن اثیر، ج5، ص359-360.
هارون به این حد نیز اکتفا نکرد، بلکه قلمرو دولت خود را به سه بخش تقسیم کرد، حکومت عراق، شام تا مغرب را به امین، و حکومت همدان و تمام خاور اسلامی را به مأمون، و الجزیره و مرزها و توابع آن را به قاسم واگذار کرد، ضمنا برای قاسم بیعت گرفت، که پس از مأمون ولیعهد باشد، ولی ابقا و خلع او را به عهده مأمون گذاشت(1).
هارون با این کارها تصوّر میکرد، که شبح اختلاف از میان رفته، و مصونیّت حکومت تأمین شده است زیرا او به هر یک از آنها بخشی از قدرت را که مانع تعدّی طرف دیگر میشد، بخشیده بود امّا همه این طرحریزیها نتوانست عوامل بدگمانی و سرگشتگی را از ژرفای وجود هارون بزداید چنان که دستگیری فرستاده فرزندش امین، ناشی از همین حالت بود.
مردم همگی از کاری که هارون کرده بود، پیشبینی شر و فتنه میکردند، برخی میگفتند هارون، میان فرزندان خود، جنگ و نزاع انداخت... و از عاقبت کار همانگونه که واقع شد بیمناک بودند(2)، دستهای از خردمندان آن روز میگفتند هارون شرّشان را میان خودشان انداخت و سختیها و بدبختیهای آن دامنگیر مردم خواهد شد(3).
بدگوییها و تلقینهای دولتمردان و اطرافیان نزد هریک از دو برادر، و وجود عوامل زیادی که میتوانست هریک از آنها را بر دیگری بشوراند، پیوسته بر دامنه اختلاف میافزود، چنان که فضل بن ربیع پس از مرگ هارون سپاهیان را به مخالفت با مأمون و نقض قرار و میثاق وادار کرد، و آنها را به همراه خویش روانه بغداد ساخت، تا موقعیّت
امین را تحکیم کند، و منظورش در این کار، تشدید بحران و توسعه اختلاف میان امین و مأمون بود، و نیز در همین هنگام با استفاده از انگیزههای بسیاری که وجود داشت، امین
را تشویق میکرد، که پیمان ولایتعهدی مأمون را نقض کند، و فرزند خود موسی را بدین مقام برگزیند. هدف فضل در این اقدامها این بود، که از بیم ولایتعهدی مأمون خلاصی پیدا کند، زیرا فضل موجب نقض پیمان سپاهیان، و جدا شدن آنها از مأمون شده، و او را تحقیر کرده بود و میترسید اگر خلافت به او برسد، وی را به قتل برساند(1).
از سوی دیگر فضل بن سهل، مرد بزرگ خراسانی، که مأمون مهار امور حکومت خود را به دست او سپرده بود، با استفاده از تمام وسایل، هشیارانه و زیرکانه میکوشید،
پایههای حکومت مأمون را مستقر و مستحکم سازد، و به مأمون قول داده بود به هر بهایی که باشد، او را بر مسند خلافت بنشاند، و در برابر اقدامهای امین که او را از ولایتعهدی خلع کرده است، سخت ایستادگی کند. فضل و برادرش حسن بن سهل و دیگر سران و فرماندهان خراسانی، به اهمیّت و خطر موقعیّت، کاملاً آگاه بودند، و میدانستند اگر امین بر برادرش مأمون پیروز شود، از این که آنان دوستی و همبستگی خود را با مأمون اعلام، و با امین نقض عهد کردهاند، چه سرنوشتی خواهند داشت.
هنگامی که امین، موسی فرزند خود را، به ولایتعهدی انتخاب و اعلام کرد، و در بغداد نام برادرش مأمون را از خطبه انداخت، و به جای او نام فرزندش موسی را مقرّر داشت، و به همه جا نوشت که به همین نحو عمل کنند، آتش اختلاف شعلهور، و فاجعه جنگ میان دو برادر آغاز شد.
مأمون از شنیدن خبر خلع او از ولایتعهدی، به هیجان آمد، و تصمیم گرفت بغداد پایتخت خلافت عبّاسی را تصرّف کند، از آن سوی امین سپاهیان خود را مجهّز و آماده کرد، تا به قلمرو حکومت مأمون یورش برد و بر آن نقاط دست یابد. جنگ میان دو سپاه
در گرفت، و بالاخره مأمون پیروز شد، و بغداد به تصرّف او درآمد، و برادرش امین کشته شد، این پیروزی و کامیابی، مرهون شایستگی و کاردانی فضل بن سهل ذوالرّیاستین و
1) تاریخ ابن اثیر، ج5، ص 359 - 360.
برادرش حسن بن سهل بود، که با همکاری گروهی از فرماندهان آگاه و سران اندیشمند، به دست آمد.
مأمون پس از پیروزی بر برادرش، برآن شد مرو را به جای بغداد، پایتخت خلافت عبّاسی قرار دهد، و این به صوابدید همان گروه از فرماندهان و برجستگان دولت بود، که
هنگامی که امین او را از ولایتعهدی خلع کرد، در اعاده حقّ او و رسیدنش به مقام خلافت، وی را یاری کردند، و دارای فضل سبقت و حق خدمت بودند، و هم برای اظهار وفاداری و حقشناسی نسبت به شهری بود، که در محنتبارترین روزهای زندگیش، به یاری او برخاست، و پیروزی برایش به دست آورد.
بر مأمون لازم بود، در این هنگام که حکومتش استقرار یافته، و امر خلافت بر او مستقر شده است، بنابر سنّت خلافت و رسم پیشینیان خود، ولیعهدی برای خویش برگزیند، و این رسم را معاویه پدید آورده بود، که فرزندش یزید را جانشین خویش قرار داد، و از مردم برای او بیعت گرفت.
و هم بر او لازم بود، که در گزینش ولیعهد، منتهای دقت را به کار برد، و این اقدام را با
شرایط دقیق دورانی که با برادرش اختلاف داشت، و نیز زمان پس از آن هماهنگ سازد، برای او آسان نبود، که از خانواده و فرزندان پدرش، و یا دیگران هرکس را بخواهد، به این مقام برگزیند، بلکه ناگزیر بود هر گامی که در این راه بر میدارد، جنبههای گوناگون
آن را دقیقا محاسبه کند، و تجربههای گذشته را با آنچه در آینده پیشبینی میشود بسنجد، و میان احساسات شیعیان علوی که بر پهنه خراسان و آن سوی آن، چیرگی دارند، و احساسات متعصّبانه عبّاسیان که عراق و پیرامون آن زیر سلطه آنهاست، سازگاری و همسویی برقرار کند، به ویژه این که گروهی از فرماندهان و یاران او، به تشیّع
گرایش دارند و علویان را به حکومت و خلافت، از دیگران اولی و سزاوارتر میدانند، و بسا این که ذوالرّیاستین و برادرش حسن بن سهل که از نیرومندترین عناصری بودند، که در مقابله او با برادرش امین، از او دفع خطر کرده، و اسباب پیروزی او را فراهم ساختند،
هم از این گروه باشند، هرچند ما درباره تشیّع ذوالرّیاستین و برادرش تردید داریم، و نظر خود را در این مورد پس از این، خواهیم نگاشت.
علاوه براین، برای مأمون مشکل بود که، خلافت را از خاندان بنیعبّاس، بیرون برد
و آن را در علویان یا دیگران قرار دهد، بلکه علیرغم این که او از جنبه نظری، نه از لحاظ عملی، گرایش به تشیّع داشت، امّا در راه حفظ مواریث خانوادگی، و نگهداری ظاهر و باطن آنچه از طریق پدرانش به او رسیده بود، از هر کوششی کوتاهی نمیکرد.
در بحثی که - راجع به انگیزههایی که به نظر میرسد همانها باعث تحمیل ولایتعهدی به امام رضا علیهالسلام شده است - خواهیم داشت، درستی این نظریّه را میتوان دریافت.
در جایی که بحث میکنیم از علل و اسبابی که مأمون را وادار کرد، ولایتعهدی را بر امام رضا علیهالسلام تحمیل کند، خواهیم دید که انگیزههای این عمل، نظریّات ژرف سیاسی بوده، که مأمون خواسته است برای تحکیم موقعیّت خود و خلافت عبّاسی، این اقدام مصلحت اندیشانه را انجام دهد، و از آن بهرهبرداری کند، بیگمان مأمون با انتخاب امام
رضا علیهالسلام برای این مقام، هوش فراوانی از خود نشان داده است، زیرا با این کار، گروه زیادی را که هسته اصلی مخالفت با حکومت بودند، در اطاعت و فرمان خود درآورده است.
لیکن امام رضا علیهالسلام از هر کس به مأمون آگاهتر، و به مقاصد او بیناتر بود، چنان که از قبول منصب خلافت که مأمون به آن حضرت عرضه داشت و خودش خواهان کنارهگیری از آن بود امتناع فرمود، همچنان که پیشنهاد ولایتعهدی او را نیز نپذیرفت، از هروی نقل
شده که گفته است:
«به خدا سوگند، امام رضا علیهالسلام از روی رغبت و اختیار، وارد این امر نشد، بلکه، آن حضرت را برخلاف میل و به اجبار به سوی کوفه و سپس از طریق بصره و فارس به مرو حرکت دادند»(1).
انگیزه امتناع امام علیهالسلام تا آن جا که میتوان فهمید، این بوده است، که امام علیهالسلام به خوبی میدانست، مأمون میخواهد او را از سویی وسیله معامله میان خود و عبّاسیان، و از
1) عیون اخبارالرّضا، ج2، ص141.
سوی دیگر میان خود و علویان، و از جهتی میان خود و شیعیان خراسان و جز آنها قرار دهد. و اگر چنین نبود، دلیل آن همه اصرار مأمون به امام علیهالسلام برای قبول ولایتعهدی و تهدید او در صورت امتناع برای چه بود؟
در ارشاد شیخ مفید آمده است که مأمون در موضوع ولایتعهدی، امام رضا علیهالسلام را مخاطب قرار داده گفت: من بر آن شدهام که خلافت را به شما واگذار کنم.
امام فرمود : مرا از این کار معاف بدار من نیرو و توان آن را ندارم.
گفت: من ولایتعهدی خود را به شما واگذار میکنم.
مأمون در برابر امتناع امام علیهالسلام ازقبول درخواست او، ضمن سخنانی تهدیدآمیز گفت:
عمربن خطّاب شورا را از شش نفر تشکیل داد، که یکی از آنان جدّ تو امیرالمؤمنین علیّبن ابیطالب علیهالسلام، بود و مقرّر داشت هر کدام از آنان مخالفت ورزد، گردنش زده شود، و اینک آنچه را از تو خواستهام باید بپذیری، زیرا من چارهای جز این نمییابم»(1).
پس از آن امام علیهالسلام درخواست او را پذیرفت(2).
و نیز روایت شده است که میان امام علیهالسلام و مأمون، گفتگوهای زیادی شد، و ضمن آن مأمون، قبول خلافت را، به امام علیهالسلام پیشنهاد کرد، و آن حضرت نپذیرفت، سپس ولایتعهدی را عرضه کرد، امام علیهالسلام از آن نیز امتناع فرمود، پس از آن مأمون گفت:
«تو پیوسته با آنچه خوشایندم نیست، با من برخورد میکنی، گویا از خشم من خود را در امان میبینی، به خدا سوگند، اگر ولایتعهدی را نپذیری، تو را بدان مجبور میکنم، و چنانچه باز هم اصرار ورزی گردنت را میزنم»(3)
1385ه .ق، ج1، ص238.
.هنگامی که بنیهاشم به مأمون اعتراض کردند، که چرا ولایتعهدی را به امام رضا علیهالسلام واگذار کرده است، مأمون در پاسخ آن از هدف نهایی خود در این کار پرده برداشته و گفته
است:
«و امّا درباره بیعت من، با علیّبن موسی، با توجّه به شایستگی و استحقاق او برای این امر، و این که خود من او را برگزیدهام، جز این نمیخواستهام که با ادامه دوستی و محبّت میان ما و آنان، از شما حمایت، و از ریختن خونهایتان جلوگیری کنم، و این راهی
است که در اکرام خاندان ابوطالب، و دلسوزی و مواسات با آنان میسپرم، و این جبرانی است اندک بر آن همه مصائبی که به آنها رسیده است، هرچند شما گمان میکنید، که من میخواهم به آنان سود برسانم و این امر را در نهایت به آنان باز گردانم، امّا من پیوسته در اندیشه سامان دادن به امور شما، و آینده فرزندان و بازماندگان شمایم، در حالی که شما
در سرگرمی و گولی و نادانی به سر میبرید، و نمیدانید درباره شما چه خواستهاند»(1).
بنابراین، او نمیخواسته است، چنان که عبّاسیان میپنداشتند، خلافت را از آنان، به خاندان ابوطالب منتقل کند، بلکه منظورش این بوده، که از برخی تندرویها و طغیانها، که
مشکلات بسیاری را برای حکومت، به وجود میآورده، جلوگیری کند، و یا بهتر بگوییم، با این سیاست خواسته است خلافت عبّاسیان را، از آسیب نگه دارد.
آنچه مؤیّد این است که مأمون در بیعت با امام رضا علیهالسلام به ولایتعهدی، صداقت و اخلاص نداشته این است که نقل شده، فضل نوبختی که ستارهشناس بوده، و بنا به آنچه گفته شد، دعوی تشیّع داشته است، برای این که هدف مأمون را در این اقدام بداند، نامهای به این مضمون به او نوشت که:
احکام نجوم دلالت دارد بر این که عقد بیعت با امام رضا علیهالسلام در این وقت میمنتی ندارد، و کاری است که ناتمام خواهد ماند، و سرانجام کسی که با او عقد بیعت بسته شده، بدبختی و مصیبت است.
اگر ظاهر و باطن مأمون یکی بود، و در این اقدام خود، اخلاص میداشت، بیشک اقدام به این کار را در چنین موقعی رها، و آن را به زمانی موافق موکول میکرد. امّا در پاسخ او نوشت: مبادا ذوالرّیاستین از تصمیم خود، درباره عقد بیعت در این وقت منصرف شود، و او را بیم داد چنانچه او از عزم خود بازگردد، سبب آن را از ناحیه
1) بحارالانوار، ج49، ص 213 از کتاب ندیمالفرید ابن مسکویه.
نوبختی خواهد دانست، و نوشت که این نامه را پس از خواندن، باز گرداند، تا کسی بر مضمون آن آگاه نشود.
پس از آن نوبختی اطلاع یافت، که فضل بن سهل نیز به نامناسب بودن وقت برای بیعت، آگاه شده است، زیرا او نیز از دانش ستارهشناسی برخوردار بود، از این رو بیمناک
شد، که مبادا انصراف فضل بن سهل، به او نسبت داده شود، و مأمون او را به قتل برساند،
لذا بر مرکب خود سوار شد، و نزد فضل بن سهل رفت، و او را از طریق دانش نجوم برخلاف واقع، به مناسب بودن وقت مطمئن کرد، و چون در این دانش آگاهتر و ماهرتر از فضل بود، توانست امر را بر او مشتبه، و وی را قانع گرداند(1).
از آنچه گفته شد نیز دانسته میشود که موضوع ولایتعهدی امام علیهالسلام جز دامی نبوده،
که مأمون برای به چنگ آوردن امتیازهای سیاسی چندی، که میتوانست بسیاری از مشکلات حکومت را برطرف کند، گسترده است. و به هیچ روی روش او با امام علیهالسلام صادقانه نبوده بلکه، نقشی بوده است که میبایست گام به گام با دقّت و استحکام، ایفا
شود، تا نتایج مورد نظر به دست آید.
برخی روایات گویای این است، که علّت درخواست مأمون از امام علیهالسلام که منصب
خلافت را بپذیرد، و خود از آن کنارهگیری کند، این بوده است که نشان دهد، امامان علیهمالسلام خواستاران و دوستداران دنیا هستند، و زهد و بیاعتنایی آنها به دنیا، بر اثر ناتوانی و عدم دسترسی آنها بدان بوده است، چنان که گروهی از مورّخان و نویسندگان، به این روایات استناد جستهاند، امّا هدف مأمون منحصر به این نبوده است(2)، ونیز سبب خودداری
امام علیهالسلام را از پذیرش این درخواست نمیتوان زهد و بیمیلی نسبت به این مقام و پرهیز از قبول مسؤولیتهای آن دانست و چنین چیزی ناممکن است، زیرا امام خود را به این منصب احقّ و اولی میشناسد، و خویش را بر اداره امور آن، تواناتر میداند، ولی آن حضرت کاملاً مطمئن است، که مطلب چیز دیگری است، و مأمون میخواهد روی
دوش او، بازی سیاسی ماهرانه را انجام دهد.
مأمون هنگامی که پیشنهاد میکرد، از خلافت به نفع امام علیهالسلام کنارهگیری کند، حساب میکرد، که نتیجه از دو حال بیرون نیست، یا امام علیهالسلام میپذیرد، و یا نمیپذیرد، و در هر دو حال برای خود او و خلافت عبّاسیان پیروزی است، زیرا اگر بپذیرد، ناگزیر بنابر شرطی که مأمون قرار میدهد، ولایتعهدی آن حضرت علیهالسلام را خواهد داشت، و همین امر مشروعیّت خلافت او را پس از امام علیهالسلام نزد تمام گروهها و فرقههای مسلمان تضمین میکرد. وگرنه مأمون تا این اندازه، سادهاندیش و کوتهفکر نبود، که ازقدرت کنار رود و آن را به صورت لقمهای گوارا در آورد، و به علویان تقدیم دارد، و خود را رعیّت آنان کند و در برابر حکومت یکی همچون دیگران باشد، بدیهی است برای مأمون آسان بود، در مقام ولایتعهدی، بدون این که کسی آگاه شود، امام علیهالسلام را از میان بردارد، تا حکومت به صورت قانونی و شرعی به او باز گردد، در این صورت علویان با خشنودی به حکومت مینگریستند، و شیعیان خلافت او را شرعی تلقّی میکردند، زیرا مأمون برای از میان بردن مخالفان خود شیوههای ویژهای به کار میبرد، و ما پس از این روش پیچیده و مرموز او را در ترور فضل بن سهل بیان خواهیم کرد، و خواهیم دید هنگامی که کشندگان او را دستگیر کردند، میگفتند شخص مأمون آنها را به کشتن فضل مأمور کرده است، ولی او همگی آنان را کشت.
بالاخره مأمون میاندیشید، که چنانچه امام علیهالسلام خلافت را نپذیرد، شیعیان و پیروانش، آن بزرگوار را در معرض سؤال و انتقاد قرار خواهند داد، زیرا آنها خلافت را
حقّ او میدانند، و بر وی واجب است که آن را بپذیرد، امّا اصحاب و یاران امام علیهالسلام هشیارتر از این بودند، که این نیرنگ سیاسی، در آنها کارگر افتد، و در دام فریب مأمون
گرفتار شوند، نیز مأمون حساب میکرد، که در چنین صورتی، در قبضه داشتن خلافت، و خودداری از تسلیم آن به صاحبان حق، نزد همه گروههای اسلامی و فرقههای مذهبی معذور خواهد بود، زیرا او کوشش خود را به کار برده، و در تسلیم آن کوتاهی نکرده، لیکن آنها نپذیرفتهاند، در نتیجه زبان طعن مخالفان قطع، و از ناحیه شیعیان که حزب مخالف او هستند آسوده خواهد شد.
پس از آن که مأمون نتوانست امام علیهالسلام را به قبول خلافت، و کنارهگیری خود از آن، متقاعد کند، از آن حضرت خواست، که ولایتعهدی او را بپذیرد، و خلیفه و جانشین او باشد، ولی امام علیهالسلام بار دیگر امتناع فرمود، و پیشنهاد او را با اصرار تمام رد کرد، مأمون از برخی یاران و نزدیکان خود، کمک خواست، هرچند اینها با این اندیشه، مخالف و معتقد بودند که مأمون در این کار، دست به بذل و بخشش زده است، در ارشاد شیخ مفید است که :
«گروهی از مورّخان و تذکرهنویسان دوران خلفا، گفتهاند: مأمون هنگامی که برآن شد، امام رضا علیهالسلام را به ولایتعهدی خود برگزیند، و درباره این امر میاندیشید، فضلبن سهل را احضار، و او را از تصمیم خود آگاه کرد و به او گفت، او و برادرش حسنبن سهل(1)، گرد هم آیند، و این کار را ارزیابی کنند، پس از آن هر دو برادر، به نزد او آمدند،
حسن، این امر را بسیار عظیم و خطیر شمرد، و عواقب این اقدام را، که موجب بیرون رفتن خلافت از خاندان اوست، برای وی بیان کرد، مأمون گفت، من با خدا پیمان بستهام،
که اگر بر برادر مخلوع خویش دست یابم، خلافت را به کسی که از همه خاندان ابیطالب، بهتر و برتر باشد، واگذار کنم، و من کسی را در روی زمین، بهتر و برتر از این
مرد نمیشناسم.
چون فضل و حسن دریافتند، که مأمون تصمیم خود را، در این باره گرفته است، از مخالفت باز ایستادند و مأمون آنها را نزد حضرت رضا علیهالسلام روانه کرد، آنان مطلب را به عرض امام علیهالسلام رسانیدند، آن حضرت از پذیرش آن امتناع فرمود، و آنها پیوسته اصرار و پافشاری کردند، تا این که امام علیهالسلام پذیرفت، پس از آن به سوی مأمون بازگشتند و پذیرش
1) ظاهرا حسن بن سهل در این هنگام در عراق بوده، و از سوی مأمون حکومت آن سامان را داشته است، و ذکر او در این روایت، درست به نظر نمیآید، مگر این که چون او از خاصّان مأمون بوده، وی را برای مشورت درباره ولایتعهدی امام رضا علیهالسلام نزد خود خوانده است، چنان که سیّد امین عاملی، در اعیانالشیعه نیز همین احتمال را داده است، جز این که نامه فضل به برادرش حسن، درباره ولایتعهدی امام علیهالسلام که آن را ابن اثیر و طبری و دیگر مورّخان نقل کردهاند، این احتمال را منتفی میکند. شاید این زیادتی به علّت ناآگاهی از راوی، و یا از ناحیه دیگر به عمل آمده باشد، و به هر حال اینگونه اختلافات آفت روایت است.
آن حضرت را، به اطّلاع او رسانیدند، و مأمون خوشحال شد»(1).
ابوالفرج نیز این خبر را به همین گونه روایت کرده، جز این که ضمن آن گفته است: «مأمون، فضل و حسن را نزد علیّبن موسیالرّضا فرستاد، و آنان پیغام مأمون را عرضه داشتند، و او امتناع کرد، آنها پیوسته اصرار کردند تا این که یکی از آنان گفت: یا بپذیر و یا این که کار را دربارهات انجام دهیم، و به این گونه آن حضرت را تهدید کردند، سپس آن
دیگر گفت: به خدا سوگند به من دستور داده است، اگر مخالفت کنی گردنت را بزنم»(2).
امام رضا علیهالسلام نیّتها و مقاصد مأمون را، از پیش میدانست، و با هشیاری بسیار، به شرایطی که مأمون را وادار کرده بود ولایتعهدی را به او تحمیل کند، آگاه بود، و اطمینان
داشت که این کار به سامان نمیرسد، و بر او قرار نخواهد گرفت.
مداینی در کتاب رجال خود گفته است:
هنگامی که امام رضا علیهالسلام برای برگزاری مراسم ولایتعهدی جلوس فرموده، و خطیبان و شاعران، به حضورش، گرد آمده بودند، و پرچمها بر بالای سرش در اهتزاز بود، یکی از حاضران در آن مجلس که از خواصّ آن بزرگوار بوده گفته است: من در آن روز در پیش روی آن حضرت بودم، با خوشرویی نسبت به آنچه جریان داشت به من اشاره فرمود که نزدیک بیا، چون نزدیک رفتم به گونهای که کسی نمیشنید به من فرمود اینها را از دل بیرون کن، و بدان خوشحال مباش، زیرا به سامان نخواهد رسید(3).
پیش از آن که علل و اسباب واقعی موضوع ولایتعهدی را، برحسب آنچه از وقایع تاریخی، و شرایط زمانی دانسته میشود شرح دهیم، مایلم اشاره کنم به این که نگرش سطحی و کوتهاندیشی برخی از نویسندگان و پژوهشگران در فهم مسائل تاریخی، و بهتر
است بگویم تعصّبات مذهبی، آنان را وادار کرده است، که انگیزه مأمون را در بیعت با امام رضا علیهالسلام به ولایتعهدی چنین بیان کنند:
«امامان علوی همیشه بر این گمانند، که اگر زمام امور مردم، در دست آنها قرار گیرد، جامعه را به سوی عدالت مطلق، رهبری میکنند، ولی میان واقع و ادّعا فاصله زیادی است، و مأمون از این حیث ناراحت بود، زیرا میدید، امامان خود را از چشمها پنهان داشتهاند، و مرتکب گناه میشوند، بدون این که کسی آنها را ببیند، و ارزش آنها را بشناسد، از این رو گفت برای مردم بهتر است، این امامان ظاهر شوند که لغزشهای آنها دانسته شود، و تا این حد تقدیس نشوند، و یقین داشت که اگر به میدان زندگی درآیند و مردم ببینند که چگونه حکومت میکنند، و چطور مرتکب حرام میشوند، از نظرها میافتند، و اعتبارشان از میان میرود، ولی تا هنگامی که از دیدهها پنهان و مقهور و از
حاکمیّت محرومند، مردم به آنها نظر دارند، و به آنان مهر میورزند، از این رو تصمیم گرفت، علیّالرّضا را ولیعهد خود قرار دهد»(1).
این است آنچه استاد احمد امین نوشته است، و این گفتار از او شگفتی ندارد، زیرا او به تعصّب و هواداریهای یک جانبه شناخته شده است، و دشمنی او را با تشیّع و پیروان اهل بیت علیهمالسلام همه میدانند.
در اینجا چند نکته را درباره سخنان او یادآوری میکنیم:
1- تجربهای که امّت اسلام از حکومت علویان دارد، دوره خلافت علی علیهالسلام است، و همین تجربه ثابت میکند، که اهل بیت علیهمالسلام به اداره امور مردم از دیگران شایستهتر و سزاوارترند، زیرا هدف آنها در حکمرانی، ایجاد جامعهای است عدالت پیشه و متوازن، و اداره و هدایت آن با عدل مطلق، براساس رسالت محمّدی صلیاللهعلیهوآله.
2 - اعتقاد شیعه به این که اهل بیت به حکومت و رهبری امّت سزاورترند، منحصر است به امامان دوازدهگانه علیهمالسلام نه دیگران از این خاندان.
در اینجا برماست بپرسیم، کدام یک از امامان علیهمالسلام دور از چشم مردم، مرتکب گناه و حرام شده، و آن گناه و حرام چه بوده است؟ و کدام نصّ تاریخی است، که چنین چیزی را ثابت میکند، شاید احمد امین، موضعگیری امامان اهل بیت علیهمالسلام را در برابر
1) سلسله انتشارات اقرأ المهدی والمهدویه، ص61 - 62 نوشته احمد امین.
حکومتهای ستمگر امویان و عبّاسیان، و مبارزات آنان را، با آن دستگاههای فاسد جرم و گناه به حساب آورده است؟
3- مأمون علیّالرّضا علیهالسلام را به ولایتعهدی، منصوب داشت، کدام گناه را آن حضرت در این دوران مرتکب شد و چه حرامی را به جای آورد، که از نظر مردم ساقط شد؟ احمد امین و اسلاف او، از سیره و روش امام علیهالسلام پس از ولایتعهدی چه چیز بد و ناپسندی را کشف کردهاند، که آنها را وادار و حریص کرده، برای دشمنی با اهل بیت علیهمالسلام و یاری دشمنان آنها، آن را این گونه اظهار کنند.
4- این که برای تأیید مدّعای خود، روش حکومت فاطمیان را در مصر، یا حکومت
علویان را در خلال حکومت عبّاسیان در ادوار مختلف مثال آورده و گفته است این حکومتها از نظر سلوک و محتوا، با حکومتهای امویان و عبّاسیان تفاوت و امتیازی نداشته است، درست نیست، زیرا شیعه این حکومتها را هرگز مشروع اعلام نداشته است و مادام که بر طریق صحیح رسالت نبوی و جانشینان برحقّ او نبودهاند، با آنها دوستی و اظهار همبستگی نکرده است.
در هر حال چنان که گفته شد، این گونه سخنان از احمد امین، موجب غرابت و شگفتی نیست، و او به علّت تعصّب کور، و انحراف از اهل بیت علیهمالسلام در آنچه گفته است، معذور میباشد.
امام علیهالسلام در خلال برخی از اظهارات خود، که اشاره به غم و اندوه عمیق او دارد، و همچنین در ضمن حالات مختلفی که نمایانگر سختی و فشاری است که آن حضرت از آن رنج میبرد، ناخشنودی و کراهت خاطر خویش را، از ولایتعهدی ابراز فرموده است، زیرا این حکومت حیلهگر و لجوج، بر ولایتعهدی او اصرار داشت، بدون این که آن حضرت از اختیار و آزادی عمل برخوردار باشد، و بتواند در قبال این وضع کاری انجام دهد، به ویژه این که امام علیهالسلام از پیش میدانست، که ولایتعهدی او یکی از مراحل نقشه گام به گامی است، که حکومت عبّاسی، برحسب شرایط زمان و به مقتضای اوضاع در جهت تأمین اهداف خود، طرح کرده است و هنگامی که حکومت به هدف خود برسد،
اوضاع به حال نخست باز میگردد، بنابراین امام علیهالسلام از این که شخصیّت خود را وسیله پیشبرد اغراض ناجوانمردانه، و بهرهبرداری زیرکانه و مزوّرانه میدید، رنج میبرد و در لحظاتی که ناراحتی درونی او به اوج میرسید، آثار آن دیده میشد، چنان که یاسر خادم
روایت میکند که:
امام رضا علیهالسلام هنگامی که در روز جمعه از مسجد بازگشته، و عرق و غبار بر او نشسته بود، دستهای خود را بلند کرد و گفت: پروردگارا! اگر فرج من از این گرفتاری که دچارم به مرگ من است، همین ساعت آن را برسان، و آن حضرت پیوسته دلگیر و اندوهگین بود
تا آن گاه که وفات فرمود، درود خدا بر او باد(1).
پذیرش ولایتعهدی مأمون از طرف امام علیهالسلام امری بود، که توجیه آن برای اصحاب و یاران آن حضرت، مشکل و دشوار بود، و اگر چه آنها به درستی موضعگیری امام علیهالسلام مطمئن بودند و روش آن حضرت را دور از هر نقص و خلل میدانستند، ولی در همین موقع احساس میکردند که امام علیهالسلام از سختی و ناراحتی درونی رنج میبرد، چنان که برخی پاسخهای امام علیهالسلام به پرسشهای مکرّر اصحاب روشنگر آن واقعیّت سیاسی است، که موجب تحمیل ولایتعهدی برآن حضرت شده است. محمّدبن عرفه روایت کرده است که:
به امامرضا علیهالسلام عرض کردم، ای فرزند پیامبر خدا، چه چیز شما را وادار کرد، ولایتعهدی را بپذیری؟
فرمود: چه چیز جدّم امیرالمؤمنین علیهالسلام را وادار کرد، در شورا درآید؟(2)
مردی به آن حضرت عرض کرد، خداوند کارهایت را اصلاح فرماید، چگونه آن را از مأمون پذیرفتی؟ و چنان مینمود که این عمل را از آن حضرت ناپسند دانسته است.
امام علیهالسلام فرمود: ای مرد پیامبر برتر است یا وصیّ؟
گفت: پیامبر.
فرمود: مسلمان برتر است یا مشرک؟
گفت: مسلمان. امام علیهالسلام فرمود: عزیز مصر، مشرک، و یوسف، پیامبر بود، مأمون
مسلمان و من وصیّ پیامبرم. یوسف از عزیز مصر درخواست کرد که او را والی و حاکم کند، چنان که در قرآن است«قَالَ اجْعَلْنِی عَلی خَزَائِنِ الاَْرْضِ إِنّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ» در حالی که من بر این کار مجبور شدم(1).
یاسر خادم گفته است، هنگامی که امام رضا علیهالسلام به ولایتعهدی برگزیده شده بود، او را
دیدم در حالی که دستهای خود را به آسمان بلند کرده بود میگفت: پروردگارا تو میدانی که من مجبور و مضطرم، مرا مؤاخذه مکن، چنان که بنده و پیامبر خود یوسف را به سبب حکمرانی بر مصر، مؤاخذه نکردی(2).
این روایات کافی است، که نظر امام علیهالسلام درباره ولایتعهدی برای ما روشن شود، و بدانیم که آن حضرت گاهی در مقام دعا و درخواست از خدا میخواهد که فرج او را برساند و غم و اندوه او را برطرف فرماید، و گاهی وضعیّت خود را در قبول ولایتعهدی با
وضعیّت جدش امیرمؤمنان در ورود به شورا مقایسه میکند.
و برای سومین بار، وضعیّت خویش را با حضرت یوسف علیهالسلام میسنجد، آن گاه که او ولایتعهدی مصر را در فرمانروایی عزیز مصر پذیرفت، لیکن در همان حال، حضرت، تفاوت وضعیت خود و یوسف علیهالسلام را یادآور شده میگوید: یوسف منصب ولایتعهدی را به اختیار خود برگزید، اما من به اجبار و بدون اختیار به این موضوع تن دادم.
از این رو تردیدی باقی نمیماند که امام قانع نشده است منصب ولایتعهدی به واقع و با جدیت به او پیشنهاد شده است و بدون شکست حضرت از اساس و ابتدا موافق آن نبوده و عقیدهای به آن نداشته است.
میتوان اسبابی را که باعث شد مأمون ولایتعهدی را به امام بسپارد، در امور زیر خلاصه کرد:
1 - جلب رضایت افکار عمومی شیعیان، که بر نواحی خراسان و سرزمینهای پس از
آن سیطره یافته، نقشی به سزا در تثبیت حکومت مأمون و پیروزی او بر برادرش امین، ایفا کرده بود؛ از این رو چنانچه امام ولایتعهدی را میپذیرفت، مشروعیت خلافت تضمین میشد، به این اعتبار که پذیرش امام، مُهر تأیید و اعترافی بود بر مشروعیت
خلافت مأمون، و این خود آرامش تسلیم و فرمانبرداری مردم را در نواحی خراسان تضمین میکرد. از دیدگاه من این عامل از جمله مهمترین عواملی است که مأمون را بر آن
داشت تا ولایتعهدی را به امام بسپارد چرا که به واسطه آن میتوانست بر دشمنان دیرینه
حکومت خویش ظفر یابد، دشمنانی که همواره حکومت او را نامشروع و جعلی میدانستند و علیه آن قیام میکردند.
بدین سان شاهد بودیم مخالفتی در مقابل بیعت امام صورت نگرفت، بلکه برعکس، این موضوع موجی از خشنودی و شادمانی در میان گروهههای مختلف مردم، به راه انداخت.
همچنین بعید نیست مأمون احساس کرده باشد جریانی پنهانی قصد براندازی حکومت او را داشته و بر آن است به علویان بسپارد. این باور او را وادار کرد با سهیم
کردن امام در حکومت و اعطای منصب ولایتعهدی به او، این فعالیتها و تکاپوها را در محاصره خویش در آورد. افزون بر این شاید مهر، دوستی و تمایل خراسانیان نسبت به علویان، به اعطای منصب ولایتعهدی به امام کمک کرده است، به ویژه پس از رنج، سختی، آوارگی و کشتاری که علویان از جانب حکومت عباسی تحمل کردند.
فرازهایی از پاسخ مأمون به بنیهاشم گویای این واقعیت است، مأمون میگوید: هر چند شما گمان میکنید که من میخواهم به آنان سود برسانم و این امر را در نهایت به آنان باز گردانم، بدانید که من در اندیشه شما و سامان دادنِ به کار شما و آینده فرزندان
شما هستم، در حالی که شما در سهو و لهو و گولی و نادانی به سر میبرید و نمیدانید درباره شما چه خواستهاند.
آنچه از محتوای این واژههای پرمعنا برمیآید این است که مأمون پس از آن که به استحقاق و شایستگی امام علیهالسلام برای ولایتعهدی تصریح میکند، به خطراتی که از لحاظ سیاسی پیرامون او را فرا گرفته است، توجّه دارد، و از این که ممکن است رشته امور از
کف او بیرون رود بیمناک است، زیرا طبقه مؤثّر جامعه بر دوستی و روش علویان است
و اضافه بر این اندیشه تشیّع در برخی از سران سیاسی و فرماندهان نظامی، به سرعت راه یافته است. و ما این حقیقت را از استقبال طبیعی عموم، برای ولایتعهدی امام علیهالسلام
میتوانیم دریابیم، و اگر در قبال این امر مخالفتی وجود داشته است، صدای ناچیز آن در فریادهای بلند و پرطنین هواداران و تأیید کنندگان، از میان رفته و خاموش شده است.
هیچ تردیدی نیست، که مأمون برآن، نبوده که خلافت را به علویان بازگرداند، بلکه هدف او برطرف کردن تشنّجات و از میان بردن بحرانهایی بوده، که اگر به همان وضع ادامه مییافت، و چارهجویی نمیشد، زوال خلافت بنیعبّاس را به دنبال داشت.
2- علویان از حکومت عبّاسیان، در تمام ادوار، سرپیچی، و برضدّ آنها قیام، و حکومت آنها را تهدید میکردند و معتقد بودند که عبّاسیان حکومت را از آنها ربودهاند،
زیرا دعوت و قیام مردم بر ضدّ امویان، به نام انتقال خلافت به رضای آل محمّد صلیاللهعلیهوآله بوده است، از این رو مأمون درصدد برآمد موجبات برخورد با علویان را برطرف کند، به ویژه این که او تصمیم داشت تشنّجات و بحرانهایی را که موجب ضعف حکومت او شده از میان ببرد، و برای استقرار پایههای قدرت خود، محیط را امن و آرام سازد، زیرا از زمانی
که برادر خود امین را مقهور گردانید، پیوسته با بغداد پایتخت خلافت عبّاسی، در جنگ و ستیز بود، و این امری تصادفی نبوده که حضرت رضا علیهالسلام در آغاز همین جنگ و جدالها به ولایتعهدی انتخاب شد.
بهعلاوه علویان در جلب توجّه افکار عمومی مسلمانها به سوی خود، و کسب حمایت آنها پیروز شده بودند، و دلیل آشکار این مدّعا این است که، در هر جا علویان بر
ضدّ حکومت عبّاسیان قیام و شورش میکردند، انبوه مردم از هر طبقه دعوت آنها را اجابت میکرد و به یاری آنها بر میخاست و این بر اثر ستمها و کشتارها و آوارگیها و
انواع شکنجهها و بلاهای دردناکی بود، که علویان از دستگاه حکومت عبّاسیان تحمّل کرده بودند، مأمون در پاسخی که به بنیهاشم داده است، و پیش از این ذکر شد، خود به این ستمها گواهی داده است، و اضافه بر این پاسخ او این ادّعای ما را تأیید میکند، که
یکی از عللی که مأمون را وادار به بیعت با امام رضا علیهالسلام به ولایتعهدی کرده همین موضوع بوده است، مأمون در نامهاش، چنان که گذشت میگوید:
«این اقدام (بیعت با علیّبن موسی علیهالسلام به ولایتعهدی) را جز برای این انجام ندادم، که
پاسدار خون شما، و نگهبان بقای شما از طریق دوستی و مودّت میان شما و آنان باشم، و
این راهی است که من برای حفظ حرمت خاندان ابوطالب در تقسیم غنائم از نظر همیاری و مواسات میسپرم، و این اندکی از بهره آنهاست».
بنابراین مأمون با بیعت به ولایتعهدی امام علیهالسلام میخواهد آتش فتنه علویان و پیروان آنها را خاموش، و ریشه قیام و شورش را در نفوس آنان خشک گرداند، و سایه خطر و زحمت آنان را، از عبّاسیان و حکومت دور سازد. و عملاً هم آنچه را خواسته بود واقع شد.
3- دیگر از انگیزههای مأمون، در بیعت با امام رضا علیهالسلام به ولایتعهدی، بیم دادن عبّاسیان و تنبیه آنان بود، زیرا آنها پیمان ولایتعهدی مأمون را شکسته، و میثاق خود را با او نقض کرده بودند، و مأمون با این اقدام، به آنان فهمانید که تمرّد و عصیان آنها و خلع او از ولایتعهدی، ضرری به او نمیرساند، و او را ناتوان نمیگرداند تا بر آنها چیره شود، و از آنها انتقام گیرد، و خلافت را از خاندان عبّاسی، به دشمنان آنها که علویانند منتقل
سازد.
حالت بحرانی و جوّ متشنّج میان مأمون و عبّاسیان در بغداد، به صورتی درآمده بود، که رو در روی هم قرار گرفته و مبارزهطلبی میکردند مأمون برای کوبیدن و جریحهدار کردن احساسات آنها، چیزی در اختیار نداشت، جز این که آنها را به انتقال خلافت از خاندان عبّاسی به علویان یعنی دشمنان آنها گوشمالی دهد، واین چیزی بود که عبّاسیان همواره از آن بیمناک بودند.
هنگامی که امین برادر خود مأمون را از ولایتعهدی خلع، و از عبّاسیان خواست اقدام او را تأیید کنند، همگی یک زبان امین را تأیید و پشتیبانی کردند، و با این عمل خود نزدیک بود به حیات سیاسی مأمون پایان دهند، او هم برای رویارویی با آنها و در پاسخ مبارزه جویی و جنگطلبی آنان سلاحی برّندهتر از این نیافت، و آن را به کار گرفت.
مقابله سخت عبّاسیان با اقدام مأمون در بیعت با امام رضا علیهالسلام به ولایتعهدی، آغاز شد، آنها تصمیم گرفتند با یک اقدام شدید متقابل، بار دیگر مأمون را خلع کنند، و به او
بفهمانند که امر به این سادگی نیست، که او بتواند خلافت را از خاندان عبّاسی بیرون برد و در میان دشمنان آنها قرار دهد، بلکه آنها میتوانند، هرکس را بخواهند از میان خود به خلافت برگزینند، هرچند شایستگی او برای این امر، از همه مردم کمتر باشد، از این رو دست به کار شدند و ابراهیم بن مهدی را که لقب ابن شکله داشت، واز نوازندگان بزرگ دوران حکومت عبّاسی است، به خلافت برداشتند، و با او دست بیعت دادند و مردم هم از آنها پیروی کردند.
واقعابسیار تأسّفآور است، که عبّاسیان با این اقدام به نحو وحشتناکی منصب خلافت اسلامی را تحقیر کردند، و آن را کم و ناچیز شمردند، وبه مقامی که پس از منصب نبوت، ارجمندترین ومقدّسترین مقامات است، آشکارا چنین گستاخی و خیانتی را مرتکب شدند، و این نشان میدهد، که تا چه اندازه، روحیّه اسلامی مردم، سقوط کرده بود که چنین مرد هرزه و متظاهر به فسقی را به خلافت میپذیرند، و دست طاعت و دوستی به او میدهند.
مأمون از این عکس العمل عبّاسیان، فوقالعاده بیمناک شد، و در نامه او که پس از وفات امام رضا علیهالسلام و هنگام عزیمت به سوی عراق به آنان نوشته، این مطلب آشکار است ابن اثیر نقل کرده است:
«پس از وفات امام رضا علیهالسلام مأمون نامهای به حسن بن سهل نوشت، و او را از وفات امام علیهالسلام و تأسّف خود در این مصیبت ، آگاه کرد، همچنین به مردم بغداد و بنیعبّاس و موالی، طیّ نامهای خبر وفات امام علیهالسلام را اعلام داشت و نوشت که دشمنی آنان با وی جز به سبب بیعت با او نبوده، و اکنون او مرده است واز آنان میخواهد که به اطاعت و فرمانبرداری او باز گردند. امّا عبّاسیان تندترین پاسخ را به او دادند.»(1)
شاید این واکنش تند عبّاسیان، و بیم مأمون از ادامه تمرّد و مخالفت آنان، مورّخ را به
1) ابن اثیر، ج5، ص448.
اختیار این نظر وادار کند که مأمون برای این که خود را از خشم عبّاسیان و مردم بغداد و دیگران برهاند، درصدد چارهجویی برآمده و امام علیهالسلام را به قتل رسانیده است زیرا تمرّد و دشمنی مخالفان تنها به علّت بیعت او با امام رضا علیهالسلام به ولایتعهدی بود.
اگر نیّت مأمون در برگردانیدن حق به اهل آن خالص و بیشایبه، و عمل او در مورد ولایتعهدی امام رضا علیهالسلام صادقانه بود، چرا ولایتعهدی خود را، پس از وفات آن حضرت، به فرزند او امام محمّد جواد علیهالسلام واگذار نکرد، با این که معتقد بود که او جانشین پدر خویش است و با این که مأمون خود بربلندی مقام علم و دین و برتری آن حضرت بر دیگر بنیهاشم شهادت داده است؟
شاید مأمون نخواسته است، تجربه گذشته را تکرار، و حکومت خود را دوباره دستخوش تزلزل و اضطراب کند، و آن را در سراشیبی سقوط وانهدام قرار دهد، یا این که به هدفی که برای وصول به آن با امام رضا علیهالسلام بیعت کرده بود، رسیده و مقصودش حاصل شده، و دیگر انگیزهای برای تکرار آن تجربه نبوده است.
4- دیگر از انگیزههای مأمون در بیعت با امام رضا علیهالسلام به ولایتعهدی این بود، که موقعیّت امام علیهالسلام را محدود کند، و او را با داشتن مقام ولایتعهدی از دعوت به امامت باز دارد، زیرا در این صورت، از عامل رقابت موجود که خلفای پیشین از آن رنج میبردند، و
آنان را به رفتاری خشن و بیرحمانه بر ضدّ امامان علیهمالسلام وا میداشت، آسوده میشد.
مأمون به گماردن جاسوس، بسنده نکرد، بلکه با به کار بردن مراقبتهای شدید، آن حضرت را، در محدودهای قرار داده بود، که همگی اعمال داخلی و خارجی امام علیهالسلام مورد بررسی و کنترل قرار میگرفت همچنان که به طور غیر مستقیم ارتباط او را با
دیگران مشخّص و محدود کرده بود. ریّانبن صلت روایت کرده است که:
«هشام بن ابراهیم راشدی، پیش از این که امام رضا علیهالسلام به مرو منتقل شود، از خواصّ اصحاب آن حضرت، و مردی ادیب و خردمند بود، و کارهای امام علیهالسلام به دست او جریان
و انجام مییافت، و همه اموالی که از اطراف و نواحی فرستاده میشد به دست او میرسید، هنگامی که امام علیهالسلام به خراسان منتقل شد، هشامبن ابراهیم با ذوالرّیاستین
ارتباط برقرار کرد، و نزد او تقرّب یافت، و او همه اخبار مربوط به امام علیهالسلام را در اختیار
ذوالرّیاستین و مأمون قرار میداد و از این راه مورد عنایت و توجّه آنها قرار گرفت، در نتیجه هیچ خبری مربوط به امام علیهالسلام نبود، مگر این که مأمون و ذوالرّیاستین از آن آگاه میشدند. مأمون دربانی امام رضا علیهالسلام را به او واگذار کرد، و او به هر کس که میخواست اجازه ملاقات امام علیهالسلام را به وی میداد، و آن بزرگوار را محدود ساخته بود، چنان که هرکس از موالی و دوستان تقاضای ملاقات آن حضرت را داشت، امکان به او داده نمیشد و امام علیهالسلام در خانه خود هیچ سخنی نمیفرمود مگر این که هشام آن را به مأمون و ذوالرّیاستین میرسانید»(1).
آنچه مأمون را به این سختگیری وادار کرد، بیم او بود از این که احساسات شیعیان علوی، که بر فضای خراسان غلبه داشت، به حرکت آید، و در یک تلاش انقلابی، به تشویق و تأیید امام رضا علیهالسلام حکومت او را براندازد و وقوع چنین امری غیر منطقی نبود.
شاید مأمون میدانست که شیعیان تا چه اندازه در اعمال و حرکات خود، پای بند نظر امامان خویش هستند، و میدانست که محال است شیعیان کاری انجام دهند، مگر این که آن عمل پیش از این از طرف امامان توجیه و تجویز شده و صورت شرعی پیدا کرده
باشد. از این رو مأمون نیازی نداشت، که دستگاه جاسوسی همگانی و سازمان اطّلاعات عمومی تأسیس کند، تا اعمال توده شیعی را که در قید اطاعت امام خویش هستند، زیر نظر قرار دهد، بلکه نیاز بیشتر این بود که رفتار امام و ارتباط او با خارج، مورد مراقبت و رسیدگی باشد.
برای تأکید این مطلب، که تا چه اندازه شیعیان با امامان علیهمالسلام خود، همبستگی و ارتباط
1) عیون اخبارالرّضا، ج2، ص153.
عملی دارند، خوب است آنچه را ریّانبن صلت روایت کرده است، به طور مثال در این جا ذکر کنیم:
«گفته شده ابراهیم بن هشام عبّاسی، از امام علیهالسلام بدگویی و عیبجویی میکرد، یکی از شیعیان چگونگی آن را به اطّلاع امام علیهالسلام رسانید و درخواست کرد، اجازه دهند او را به قتل برساند، امام علیهالسلام به شدّت از این عمل منع فرمود. سپس عرض کرد، فضل بن سهل مرا برای انجام برخی از کارهایش به عراق روانه میکند، و عبّاسی نیز چند روز پس از من
راهی عراق میشود، آیا اجازه میدهید، به دوستان قمّی شما بگویم، از آنها بیست یا سی نفر از شهر بیرون روند، و مانند این که دزد و راهزن هستند، هنگامی که عبور میکند، او را بکشند، و در این صورت گفته خواهد شد راهزنها او را کشتهاند؟ امام علیهالسلام سکوت فرمود و به من هیچ پاسخی نداد.
وقتی که به سوی عراق حرکت کردم، و به حوّان رسیدم، سواری را نزد زکریّابن آدم فرستادم، و به او نوشتم اموری است که نمیتوان آنها را نوشت، اگر موافقت کنی و در فلان روز به محلّ مشکوة آیی، من ان شاءاللّه تو را در آنجا دیدار خواهم کرد، من به محلّ مشکوة وارد شدم و او پیش از من به آن جا رسیده بود، او را از چگونگی آگاه، و داستان
را برای او بیان کردم، و گفتم که عبّاسی در فلان روز به این محل ورود خواهد کرد، زکریّا
گفت این مرد را به من واگذار، سپس با او خداحافظی و آن جا را ترک کردم.
زکریّابن آدم به قم بازگشت، و معمّر... نیز وارد قم شده بود، زکریّا درباره آنچه به او گفته بودم با وی به مشورت پرداخت، معمّر به او گفت: نمیدانم سکوت امام علیهالسلام امر است یا نهی، و تو را هم به چیزی دستور نفرموده است، بنابراین درست نیست که متعرّض او شوی، زکریّا این کار را پیگیری نکرد، و عبّاسی نیز سالم از راه گذشت...»(1).
علیرغم این که امام علیهالسلام نخست ریّان را از کشتن عبّاسی به شدّت منع میکند، و سپس هم در برابر طرح پیشنهادی او از هرچه دلالت بر موافقت کند خودداری و سکوت میفرماید، با این حال زکریّابن آدم، هیچ گونه اقدامی را پیش از آن که با معمّر مشورت
کند، به عمل نمیآورد، و معمّر هم به دلیل این که سکوت امام علیهالسلام دلالت بر امر یا نهی نمیکند او را از این کار باز میدارد.
1) قربالاسناد، ص344.
این قضیّه نمایانگر دقّت فراوانی است، که شیعیان در پای بندی به دستورها و حفظ حدود اوامر امامان علیهمالسلام به کار میبرند.
باری اینها بود انگیزهها و واقعیّتهایی که مأمون را وادار کرد، با امام رضا علیهالسلام به ولایتعهدی بیعت کند و میتوان با در نظر گرفتن شرایطی که حکومت با آن رو به رو بوده،
آنها را از خلال تاریخ آن زمان دریافت، و نسبت به همه یا برخی از آنها قطع و یقین کرد.
سادهاندیشی است اگر بگوییم آنچه مأمون را به این کار برانگیخته، وفای به نذر خود بوده، که اگر بر برادر مخلوعش امین پیروز شود، خلافت را به فاضلترین مردان خاندان ابیطالب منتقل کند، چنان که شیخ صدوق چنین گفته است و همان طوری که پیش از این ذکر کردیم، مأمون این سخن را در پاسخ فضل بن سهل و برادرش حسن گفته، و غرض او پنهان داشتن این امر از دیگران بوده است.
و نیز از این قبیل است این که گفته شده انگیزه مأمون در این کار این بوده که به زعم خود، از چهره زاهدانه و حالت بیمیلی امامان علیهمالسلام به دنیا پرده بردارد، و امام علیهالسلام را
سرگرم امور دنیوی کند، تا نشان دهد که زهد و بیرغبتی امامان علیهمالسلام به دنیا، بر اثر نداشتن دسترسی به آن بوده است. لیکن مأمون بیش از هرکس، واقعیّت صفات امامان علیهمالسلامرا میشناخت، و به حقیقت آنها آگاه بود، و میدانست که چنین کاری نمیتواند مؤثّر باشد، و موقعیّت آنها را در نفوس مردم متزلزل کند، علاوه بر این از نظر
امّت، قبول و تصدّی مقام خلافت، اگر برای اقامه حق و برقراری مطلق عدل باشد، مخالف زهد به شمار نمیآید، اضافه بر این امامان و پیروان آنها، خلافت را از آن خویش
میدانند، و دیگران را غاصب میشمارند، بنابراین میان زهد و تصدّی امور حکومت هیچگونه منافات و تضادّی نیست، و اگر چنین بود زهد علی علیهالسلام و خلفای دیگری که به این صفت شناخته شدهاند، معنایی نداشت.
بالاخره اسباب و عللی را، که ما ذکر کردیم به خوبی چهره دیگر مأمون را نمایان میکند، و از واقعیّت پشت پرده و سیاست پیچیده چند بعدی او در مورد ولایتعهدی امام رضا علیهالسلامپرده برمیدارد.
اگر بپذیریم که مأمون در تصمیم برای کنارهگیری از خلافت، و پیشنهاد قبول آن به امام رضا علیهالسلام و همچنین در موضوع ولایتعهدی، بیغرض و صادق بوده، باید بتوانیم پرسشهای زیر را، که با این اعتقاد تناقض دارد پاسخ گوییم.
1- چرا مأمون به فرستاده خود دستور داد که به مدینه رود، و امام علیهالسلام را تحتالحفظ
به مرو بیاورد؟
2- چرا مأمون مسیر حرکت امام علیهالسلام را معیّن و محدود کرد، که از طریق بصره، اهواز، فارس و مرو باشد؟
3- اگر مأمون امام علیهالسلام را برای خلافت سزاوارتر و احق میدانست، چرا به نام او خطبه خوانده نشد، و برای او دعوت و تبلیغ به عمل نیاورد، بدون این که زحمت و رنج سفر مرو با آن وضع خاص به او داده شود؟
4- چرا با این که مصرّا از امام علیهالسلام خواست که نماز عید را با مردم برگزار کند، پیش از ادای نماز آن حضرت را باز گردانید و از برگزاری آن جلوگیری کرد.
این پرسشها شاید ساده و سطحی، به نظر برسد، امّا برای مورّخی که درصدد ارزیابی عوامل بروز حوادث، و شناخت انگیزه وقایع است، مهم و توجّه به آنها ضروری است.
توجّه به مقتضیات عمومی، و هشیاری سیاسی، و روش محتاطانه و دوراندیشانه مأمون گویای این است، که موضوع ولایتعهدی را مأمون خود ابداع و پیشنهاد کرده است، چنان که روایت گذشته بر آن صراحت دارد، و فضل بن سهل کوشیده، با بزرگ جلوه دادن نتایج بدی که بر این عمل مترتب است، او را از این کار باز دارد، لیکن در برابر
پافشاری مأمون، تسلیم شده است.
دور است موضوع ولایتعهدی، اندیشه فضل باشد، به ویژه این که او از تربیت
یافتگان خاندان برمک و پیروان آنهاست(1)، و برمکیان هم به انحراف از علویان و دشمنی با آنان معروفند، در این صورت چگونه ممکن است، موضوع ولایتعهدی امام رضا علیهالسلام را فضل به مأمون پیشنهاد کرده باشد، مگر این که وضع سیاست عمومی ایجاب کرده است، برای حفظ خلافت، مسائل مذهبی در نظر گرفته نشود.
ابن اثیر در تاریخ خود، فضل را شیعه دانسته و گفته است که ولایتعهدی امام رضا علیهالسلام را، او به مأمون پیشنهاد کرده است(2). شاید برای تشیّع او اخبار دیگری هم نقل شده است. ابوعلی حسین بن احمد سلامی در کتاب خود، به نام تاریخ خراسان گفته است: فضل بن سهل به مأمون پیشنهاد کرد، که علیّبن موسیالرّضا علیهالسلام را ولیعهد خویش قرار دهد(3)، گروهی از مورّخان نیز همین نظر را اختیار کردهاند.
سلامی روایت میکند، هنگامی که خلافت بر مأمون استقرار یافت، روزی فضل بن
سهل به یکی از همنشینان خود گفت: کاری که من کردهام با کار ابومسلم چه فرقی دارد؟ او گفت ابومسلم خلافت را از قبیلهای به قبیله دیگر انتقال داد، و تو آن را از برادری به برادر دیگر منتقل کردهای، و فرق این دو را خود میدانی. فضل گفت: پس من هم آن را از
قبیلهای به قبیله دیگر انتقال خواهم داد، سپس به مأمون پیشنهاد کرد که علیّبن موسی را ولیعهد خویش قرار دهد، و مأمون نیز با آن حضرت هم بیعت، و ولیعهدی مؤتمن را ملغی کرد(4).
از عبداللّه بن طاهر نقل شده که گفته است: فضل بن سهل به مأمون خاطرنشان کرد، که صله رحم به جا آورد و با علیّبن موسی بیعت کند، و از این راه به خدا و رسول تقرّب
جوید، تا آنچه رشید درباره علویان مرتکب شده، از خاطرها برود، و مأمون قادر به مخالفت با فضل نبود، از این رو رجاء بن ضحّاک و یاسر خادم را به مدینه روانه کرد تا
1) فضل بن سهل در سال 190 به دست مأمون مسلمان شده است، و گفته شده که پدرش سهل که مجوسی بود، به دست مهدی مسلمان شده است و نیز گفتهاند که فضل و برادرش حسن، به دست یحیی بن خالد برمکی مسلمان شدهاند و یحیی او را در خدمت مأمون گمارد، از این رو فضل پاس حرمت برامکه را میداشت و آنها را میستود. تاریخ ابن اثیر، ج5، ص342.
2) تاریخ ابن اثیر، ج5، ص342.
3) عیون اخبارالرّضا، ج2، ص165، از ابن اثیر.
4) عیون اخبارالرّضا، ج2، ص165.
محمّدبن جعفر و علیّبن جعفر و علیّبن موسی بن جعفر علیهمالسلام را، به سوی خراسان حرکت دهند، و این در سال 200ه بود(1).
در برابر آنچه گفته شد ریّانبن صلت حدیث میکند که:
«بیشتر مردمی که با امام رضا علیهالسلام بیعت کردند، از فرماندهان و توده مردم و کسانی بودند، که رغبتی به این امر نداشتند، و میگفتند این امر به تدبیر فضل بن سهل ذوالرّیاستین انجام گرفته است، این سخن به گوش مأمون رسید، نیمه شب در پی من فرستاد، و چون به حضور او رسیدم گفت: ای ریّان شنیدهام مردم میگویند، بیعت با امام رضا به تدبیر فضل بن سهل ذوالریاستین بوده است، گفتم ای امیرالمؤمنین، چنین میگویند، گفت: ای ریّان وای بر تو آیا کسی میتواند این گستاخی را بکند، که نزد خلیفهای که رعیّت مطیع، و همگی سران و فرماندهان فرمانبردار اویند، و خلافت در اختیار اوست، برود و بگوید خلافت را رها کن و به دیگری واگذار؟ آیا خرد این را میپذیرد؟ گفتم: نه! به خدا سوگند ای امیرالمؤمنین کسی چنین گستاخی را ندارد، مأمون
گفت: نه! به خدا سوگند چنین نیست که مردم میگویند ولیکن من تو را از سبب این اقدام
آگاه میکنم، سپس بیان کرد که انگیزه او پیمانی بوده که با خدا داشته است، که اگر بر
برادر مخلوعش پیروز شود، و خلافت به او برسد، آن را در جایی که خداوند خواسته است قرار دهد»(2).
ما هنگامی که رفتار امام علیهالسلام را با فضل، و نظر آن حضرت را درباره او مورد بررسی قرار میدهیم، و ملاحظه میکنیم که امام علیهالسلام مأمون را بیم میدهد، از این که زمام امور حکومت را به دست فضل بسپارد، ناگزیریم رأی کسانی را که اندیشه ولایتعهدی حضرت رضا علیهالسلام را، از افکار و تدابیر سیاسی مأمون میدانند ترجیح دهیم. بی گمان
فضل از کسانی نبود که موقعیّت امام علیهالسلام و قوّت نفوذ او را نزد مأمون نداند، و آن چنان سادهاندیش نبود که بخواهد نفوذ و تأثیر خود را در دستگاه خلافت مأمون، بر اثر مواجهه با نفوذی قویتر و نابرابر، به خطر اندازد، و کسانی که گفتهاند، مأمون به اشاره
فضل، دست به این کار زده است، شاید از این جهت باشد، که کارهایی که در قلمرو حکومتها انجام میشود، غالبا به مرد نیرومند آن دستگاه که نفوذش بیشتر، و در برابر افکار عمومی مسؤولیت زیادتر دارد، نسبت داده میشود، و مردم هم نفوذ و تأثیر فضل را در مزاج مأمون، از همه بیشتر، و سخن او را از هر کس نزد خلیفه مؤثّرتر میدانستند، و طبعا زمانی که مأمون تصمیم به ولایتعهدی امام گرفته است، مردم پنداشتهاند، این کار به اشاره و تدبیر فضل است، زیرا او مأمون را در همه کارها مطیع خویش ساخته، و سلطه خود را بر همه اعمال او برقرار کرده بود.
از این رو میبینیم، هنگامی که نامه حسن بن سهل به عیسی بن محمّدبن خالد
میرسد، و ضمن آن اعلام میکند، که مأمون با امام رضا علیهالسلام به ولایتعهدی بیعت کرده است، و او را به ترک لباس سیاه، و پوشیدن جامه سبز امر میکند، و از جانب مأمون به او
دستور میدهد که از لشکریان و فرماندهان و بنیهاشم و همگی مردم بغداد، بر این امر بیعت گیرد، برخی از اینها میگویند: بیعت میکنیم و جامه سبز میپوشیم، و بعضی میگویند: بیعت نمیکنیم، و سبز نمیپوشیم، وخلافت را از خاندان عبّاس بیرون نمیبریم، و این کاری که شده جز حیله و دسیسه فضل بن سهل نیست(1).
این اتّهام مردم بغداد به فضل، جز از این ناشی نبوده که او بیشترین نفوذ و تأثیر را در دستگاه خلافت داشته است و دور نیست این شایعه که اقدام مأمون به اشاره فضل بوده است، از خود فضل ناشی شده باشد، تا از این راه موقعیّت خود را، در برابر افکار عمومی که او را دارای بیشترین نفوذ در اعمال خلیفه میدانستند، محفوظ بدارد، چنان که فضل هنگامی که نظر یکی از یاران خود را، درباره مقایسه کار او، با آنچه ابومسلم انجام داده میپرسد، با مباهات میگوید من خلافت را مانند ابومسلم، از قبیلهای به قبیله
دیگر منتقل خواهم کرد، تا این که به مخاطب خود بفهماند، که همه امور خلافت در
1) طبری، تاریخ الامم والملوک، محمد بن جریر طبری، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، بیروت، بیتا، ج8، ص555، حوادث سال 201.
دست اوست و هرکاری را که بخواهد میتواند انجام دهد، و موضوع ولایتعهدی نیز منحصرا به اشاره و تدبیر او بوده است.
واقع این است که فضل میکوشید، خلافت را از قبیلهای به قبیله دیگر، منتقل گرداند، تا غرور خود را ارضا کند، و هدف او که دوّمین ابومسلم بشود، تحقّق یابد، از این رو به
اتّفاق هشام بن عمرو نزد امام رضا علیهالسلام میرود، و عرض میکند:
ای فرزند پیامبر خدا آمدهام تا رازی را با تو در میان گذارم، مجلس را خلوت فرما، پس از آن سوگند نامهای را بیرون آورد، که در آن قید شده بود، شکستن این قسم موجب
عتق و طلاق است، و هیچ چیز کفّاره آن نمیشود، سپس او و هشام بن عمرو عرض کردند، ما آمدهایم تا سخن حق و راستی را عرضه بداریم، ما دانستهایم که حکومت از آن
شما، و این حق متعلّق به شماست، ای فرزند پیامبر خدا، آنچه به زبان میگوییم، دلهای
ما نیز بر آن است، و اگر جز این باشد باید بردگان خود را آزاد کنیم، و زنان خویش را
طلاق دهیم، و بر من فضل بن سهل سی بار حجّ پیاده خانه خدا باشد، اگر مأمون را نکشم، و خلافت را برای شما خالص نکنم، و حق را به سوی شما باز نگردانم، امام علیهالسلام به سخنان آنها گوش نداد، و آنها را سرزنش و لعن کرد، و فرمود: شما کفران نعمت کردهاید، و ایمنی برای شما نخواهد بود، و در خور من نیست به آنچه گفتهاید، خشنود شوم.
هنگامی که فضل و هشام این سخنان را شنیدند، دانستند که خطا کردهاند، از این رو به امام علیهالسلام عرض کردند، که ما در آنچه گفته و انجام دادهایم خواستهایم شما را بیازماییم. امام علیهالسلام به آنها فرمود: دروغ میگویید، و سخنها را از دل و با عزم و تصمیم گفتهاید، جز این که مرا غیر از آنچه اندیشه کرده بودید، یافتید.
پس از آن فضل و هشام نزد مأمون رفتند، و گفتند ای امیرالمؤمنین ما امام رضا را دیدار کردیم، و برای این که به آنچه درباره تو در دل دارد آگاه شویم، وی را آزمودیم، و با او گفتگو کردیم، مأمون گفت: موفّق باشید.
هنگامی که این دو از نزد مأمون بیرون رفتند، امام رضا علیهالسلام به دیدار مأمون رفت، و
مجلس از غیر آنها خلوت شد، امام علیهالسلام سخنان فضل و هشام را به آگاهی مأمون رسانید، و به او تذکّر داد، که خود را از تأثیرات آنها نگه دارد، و مأمون هنگامی که سخنان امام علیهالسلام را شیند، دانست که راست و درست همان است که او فرموده است.
اگر این داستان درست باشد، نمایانگر این است که فعّالیّت سیاسی دقیقی، به منظور به صدا درآوردن زنگ خطر علیه حکومت، در جریان بوده، و فضل میکوشیده از این راه برای خود موفقیّت و پیروزی به دست آورد، و موقعیّت خود را که پس از ولایتعهدی
امام علیهالسلام به تدریج تضعیف میشده، تحکیم بخشد، امّا در مورد پیشنهاد او به امام علیهالسلام از دو حال بیرون نیست، یا در اقدام خود جدّی و صادق بوده و یا قصد دیگری داشته و ظاهرسازی میکرده است، اگر فرض کنیم جدّی بوده و راست میگفته، غرض او از این پیشنهاد چه بوده است؟ آنچه را میتوانیم از آن درک و تفسیر کنیم، این است که فضل با
این اقدام در صدد برآمده، که امام علیهالسلام را در توطئه برضدّ مأمون و ترور او شریک گرداند، تا هنگامی که خلافت به امام علیهالسلام که ولیعهد است منتقل میشود، بتواند زمام حکومت را قبضه کند و سلطه خود را بر دستگاه مستقر سازد، و اگر امام علیهالسلام در این هنگام بخواهد از سلطه و نفوذ او جلوگیری کند، همدستی او را در توطئه قتل مأمون، وسیله تهدید و محکومیّت او قرار دهد، و ممکن است تصوّر میکرده که پس از ترور مأمون، کشتن امام علیهالسلام نیز به کمک نیروهایی که با خلافت او مخالفند، آسان میباشد، و اگر او در عمل خود، برای انتقال خلافت به خاندان علوی و کشتن مأمون، صادق و در تحقّق دادن به این اندیشه راسخ بوده، چه ضرورتی داشته است که آن را با امام علیهالسلام در میان بگذارد، و با آن حضرت مشورت کند زیرا پس از کشتن مأمون، خلافت به طور طبیعی و بدون هیچ مانعی، به امام که ولیعهد بود منتقل میشد.
بنابراین پیشنهاد فضل به امام علیهالسلام صادقانه نبوده، و به قصد ظاهرسازی انجام گرفته
است. چنان که پس از رد پیشنهاد او از جانب آن حضرت، خود به این معنا تصریح و تأکید میکند، و در این صورت هدفی که فضل در این کار تعقیب میکرده آشکار است، و میخواسته است با این اقدام روابط حسنه و پاکیزهای را که میان امام علیهالسلام و مأمون برقرار
بوده، تیره و آلوده کند، و نیز اخلاص خود را به مأمون، و علاقهاش را به ایمنی و دوام
حکومت او نشان دهد.
امام علیهالسلام مانع آن شد، که هدف فضل به هر یک از دو صورتی که ما آن را توجیه کردیم، تحقّق یابد، و تأکید آن حضرت نزد مأمون، به این که فضل به صورت جدّی و قاطع، پیشنهاد خود را به او تقدیم داشته، یکی از اسباب عمدهای بوده که اضافه بر
انگیزههای دیگر، مأمون را بعدا به کشتن فضل وادار کرده است.
شاید پس از این بتوانیم معتقد شویم، که موضوع ولایتعهدی امام رضا علیهالسلام ناشی از احساس شخص مأمون بوده، که آن را برای به دست آوردن امتیازات سیاسی مهمّی جهت حکومت خود، ضرورتی قطعی تشخیص داده است، همچنین باور کنیم که شیعه بودن فضل بن سهل، هیچ دلیل و مدرکی ندارد، هر چند گروهی از تاریخ نویسان در تشیّع او اصرار ورزیدهاند، زیرا دلیل کسانی که به فضل نسبت تشیّع دادهاند، این است که گفتهاند، او مأمون را وادار کرده، که امام رضا علیهالسلام را به ولایتعهدی برگزیند، لیکن ما عکس این نظر را اختیار کردهایم، زیرا به دلائلی که بیان کردیم، چنین چیزی ثابت نیست.
اوضاع عمومی و سیاسی حکومت مأمون به نحوی بود، که حوادث و آشوبها و ناآرامیها، سرتاسر قلمرو او را فرا گرفته بود، از یک سو بغداد پایگاه خلافت عبّاسی،
پیمان خود را با او شکسته، و وی را از ولایتعهدی خلع کرده است، و از سوی دیگر انبوه
شیعیان، حکومت او را در خراسان به محاصره خود گرفتهاند و از جانب دیگر علویان در عراق و حجاز و یمن قیام کرده و حکومتهای مستقلّی تشکیل دادهاند، مأمون این اوضاع را بررسی و ارزیابی کرد، و دریافت که باید با انجام یک حرکت سیاسی ماهرانه و مورد قبول، که علویان را در نقاط مختلف و شیعیان آنها را در خراسان سرگرم کند، و از قیام و مخالفت باز دارد، و هم تهدیدی علیه عبّاسیان بغداد، و مشتی بر دهان آنها باشد، این نقاط ضعف و ناآرامیها را برطرف و نفوذ و سلطه خویش را بر تمام جداییخواهان
و مخالفان تأمین کند، و این مقصود تنها با گزینش امام علیّبن موسیالرّضا علیهالسلام به
ولایتعهدی امکانپذیر بود، از این رو به امام علیهالسلام پیغام فرستاد، و درخواست کرد که به مرو عزیمت فرماید، ولی آن حضرت نپذیرفت، و نامههای بسیاری میان آنها رد و بدل شد، تا بالاخره مأمون توانست، با شیوههای خاصّی امام علیهالسلام را به آمدن به مرو، راضی کند، پس از آن، چنان که مفید و ابوالفرج نوشتهاند، رجاءبن ابیالضحاک و جلّودی را به
مدینه فرستاد، تا آن حضرت را در این سفر همراهی کنند. تاریخ درباره کیفیّت این سفر،
چیزی بیان نمیکند، و اشارههای اندکی که شده برای دانستن چگونگی و خصوصیّات آن کافی نیست.
مأمون به فرستادگان خود دستور داد، که امام علیهالسلام و گروهی از خاندان ابوطالب را، از راه بصره، اهواز و فارس به سوی مرو حرکت دهند، و مسیر دیگر را که همان راه کوفه، جَبُّل (در عراق) کرمانشاه و قم را که نقاط شیعهنشین و مراکز قدرت شیعیان بود، جایز
نشمرده، و احتمال میداده که ممکن است شیعیان، با مشاهده امام علیهالسلام در میان خود، به شور و هیجان آیند، و مانع حرکت او شوند، و بخواهند آن حضرت را در میان خود نگه دارند، که در این صورت مشکلات حکومت چند برابر میگردد و موجبات ضعف و سقوط آن فراهم میشود.
هنگامی که امام علیهالسلام وارد نیشابور شد، در محلّهای که کوی قزوینی نام داشت، نزول اجلال فرمود، در این کوی حمّامی بود، که هماکنون به حمّام رضا معروف است، و در آن جا چشمهای قرار داشت، که کمآب بود، و مقرّر فرمود که از آب بردارند تا زیاد شود، لذا
در بیرون آن حوض، یا آبگیری ساختند، که با نردبان در آن فرود میآمدند، و امام علیهالسلام وارد این حوض شد، و در آن غسل فرمود و سپس بر بالای آن نماز گزارد.
در تاریخ نیشابور و نیز در کتاب الفصول المهمّه نوشته ابن صبّاغ مالکی آمده که هنگامی که امام علیهالسلام در مسیر حرکت خود به سوی مرو وارد نیشابور شد، در هودجی قرار داشت که پوشیده از گلهای یاسمن بود، و آن را استری سیاه و سپید حرکت میداد، امام علیهالسلام از وسط شهر نیشابور عبور فرمود، در این هنگام دو تن از امامان و حافظان احادیث نبوی و نگهبانان سنّت محمّدی، به نامهای ابوزرعه رازی و محمّدبن اسلم طوسی، به همراه گروههای بیشماری از طالبان علم و اهل حدیث و درایت عرضه داشتند، ای امام بزرگ و ای فرزند امامان بزرگوار، تو را به حقّ پدران پاک و اسلاف بزرگوارت سوگند میدهیم که رخسار مبارک و فرخنده خود را به ما نشان ده، و حدیثی از پدران و جدّ بزرگوارت پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله برای ما بیان فرما تا یادگاری از آن حضرت در نزد ما باشد، امام علیهالسلام دستور توقّف مرکب را داد، و غلامان خویش را فرمود که پرده هودج را بالا برند، و در این هنگام دیدگان مردم، به مشاهده طلعت مبارک امام علیهالسلام روشن شد، آن حضرت را دو گیسو بود که تا گردنش افراشته بود، مردم از هر طبقه که بودند ایستاده و به آن حضرت مینگریستند، برخی فریاد میکشیدند و دستهای میگریستند، گروهی خود را به خاک افکنده، و بعضی سمّ مرکب آن حضرت را میبوسیدند، و ضجّه و فریاد از هر سو بلند بود، رهبران و فقیهان و دانشمندان صدا بلند کردند که ای مردم
آرام باشید و گوش فرا دارید، و از بر کنید آنچه برای شما سودمند است، و با سر و صدا
و گریه و فریاد خود، ما را آزار ندهید، و ابوزرعه و محمّدبن اسلم طوسی از امام علیهالسلام درخواست بیان حدیث میکردند تا بنویسند، امام علیّبن موسیالرّضا علیهالسلام فرمود:
حدیث کرده برایم پدرم امام موسی کاظم و او از پدرش جعفر صادق و او از پدرش محمّدباقر از پدرش علی زینالعابدین از پدرش حسین شهید در کربلا و از پدرش علیّبنابی طالب علیهمالسلام که او فرموده است : حبیب من و روشنی چشمان من پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله برایم نقل کرده و برای او جبرئیل حدیث کرده که گفته است از پروردگار عزیز سبحانه و تعالی شنیده که فرموده است:
«کلمةُ لا اِلهَ اِلاّ اللّه حِصْنی فمن قالَها دَخَلَ حِصْنی، و مَنْ دَخَلَ حِصْنِی اَمِنَ مِنْ
عَذابی...»(1).
سپس پرده انداخته شد، و مرکب حضرت حرکت کرد، پس از این کسانی را که قلم و
دوات داشته و این حدیث را نوشته بودند، شماره کردند که بیست هزار نفر بود.
ابونعیم در حلیهالاولیاء پس از نقل آن گفته است: این حدیث به همین اسناد ثابت و مشهور است، و روایتی است که امامان پاک از پدران بزرگوار خود نقل فرمودهاند، و یکی
از محدّثان گذشته ما، هنگامی که این حدیث را با همین سند روایت کرده گفته است اگر این اِسناد به گوش دیوانه خوانده شود، بهبود مییابد.(2)
امام رضا علیهالسلام به سفر خود ادامه داد تا به مرو رسید، مأمون به شایستگی تمام از آن حضرت استقبال کرد، و انواع احترام و تجلیل را برای ورود و اقامت امام علیهالسلام در آن شهر،
به جای آورد، سپس در صدد اجرای طرح خود برای ولایتعهدی آن حضرت برآمد.
بالاخره امام علیهالسلام پیشنهاد مأمون را برای ولایتعهدی او پذیرفت، امّا در برابر رژیم موضع منفی شگفتانگیزی اختیار فرمود، زیرا پذیرش خود را مشروط به این کرد، که هیچگونه مسؤولیّتی، اعمّ از خصوصی و عمومی، که مربوط به دستگاه حاکمه است متوجّه او نباشد، و مأمون نیز این شرط را با ناراحتی پذیرفته بود، لیکن در برخی اوقات
درصدد بر میآمد که آن حضرت را در حلّ و فصل پارهای از کارهای دولت، مداخله دهد، ولی امام علیهالسلام از دخالت خودداری، و مأمون را به لزوم وفای به شرط، یادآوری میفرمود.
هنگامی که مأمون امام علیهالسلام را به پذیرش ولایتعهدی ناگزیر کرد آن حضرت به او فرمود: من ولایتعهدی را به این شرط میپذیرم که کسی را به کاری نگمارم، و از کاری
برکنار نکنم، و رسمی را از میان نبرم، و سنّتی را دگرگون نکنم، و از دخالت در امور
حکومت برکنار، و تنها مورد مشورت باشم، و مأمون آنها را پذیرفت(1).
در وقتی دیگر مأمون کوشید امام علیهالسلام را به هر نحو ممکن، در مسؤولیّتهای دولت دخالت دهد، معمّربن خلاّد میگوید: امام ابوالحسنالرّضا علیهالسلام به من فرمود:
مأمون به من گفت: ای اباالحسن، بنگر کسانی را که مورد وثوق شمایند، انتخاب و به حکومت مناطقی که دستخوش فساد شدهاند بگماری به او گفتم: وفا کن تا وفا کنم، من به این شرط پذیرا شدم که امر و نهی و عزل و نصب نکنم، و کسی را مأموریت ندهم، تا آن گاه که خداوند مرا پیش از تو بمیراند، به خدا سوگند من در اندیشه خلافت نبودم، بلکه در مدینه بر چهارپای خود سوار و در کوچههای آن رفت و آمد میکردم، و هر کس از مردم این شهر و جز آن درخواستی از من میکرد، برمیآوردم، و همه برای من همچون عمویان شده بودند، همچنین نامههای من به همه شهرها روان بود، و تو بر نعمتهایی که خدا به من داده چیزی نیفزودهای. پس از آن مأمون گفت: وفا میکنم(2).
ما ناگزیریم پارهای از دلایل و نکات مبهمی را، که انگیزه اتّخاذ موضع منفی امام علیهالسلام در قبال حکومت است شرح دهیم، و روشن کنیم که چرا آن حضرت در رفع مشکلات دولت، و دشواریهای مملکت، با مأمون همکاری نفرمود؟ برای توضیح این مطلب پیش از هرچیز لازم است نظریّه امام علیهالسلام را درباره حکومت و مشروعیّت آن تحت رهبری مأمون، با الهام از فضل بن سهل و دیگر سران و فرماندهان بررسی وارزیابی کنیم.
بدیهی است نظر امام علیهالسلام درباره این حکومت، نمیتواند مثبت باشد، و به اعتقاد آن حضرت حکومت تا تحت رهبری کامل او قرار نگیرد مشروع نیست، زیرا او امام و پیشوای برحقّ مردم است، که به موجب اخباری که از امامان معصوم علیهمالسلام یکی پس از دیگری رسیده از طرف صاحب شریعت و مقام رسالت صلیاللهعلیهوآله به امامت او تصریح شده
است.
از این رو عموم اصحاب آن حضرت انکار میکنند از این که امام علیهالسلام ولایتعهدی مأمون را که متضمّن اقرار ضمنی به مشروع بودن خلافت وقت است، از روی اختیار پذیرفته باشد، و آنچه موجب جواز این عمل شده این است، که امام علیهالسلام به پذیرش ولایتعهدی مجبور، و این منصب به او تحمیل شده است، و آن حضرت موضع خود را در قبال حکومت هرگز تغییر نداده و مشارکتی در حکومت نداشته است(1)، و همان انگیزهای که جدّش امیرالمؤمنین علیهالسلام را وادار به دخول در شورا کرد، امام رضا علیهالسلام را نیز ناگزیر به پذیرش ولایتعهدی مأمون کرده است(2). بدیهی است اگر امام علیهالسلام در قبول بار
مسؤولیتهای حکومت با مأمون مشارکت میکرد، این عمل به منزله این بود که حکومت مأمون را مشروع دانسته، و بر همگی اعمال و رفتار دستگاه خلافت و سران آن صحّه گذاشته است، لیکن امام علیهالسلام برای حفظ مصالح اسلام، که رعایت آنها بر او واجب است، ترجیح داد که خود را از دستگاه خلافت مأمون، دور نگه دارد و تنها مشاور او باشد.
علاوه براین، امام علیهالسلام نمیخواهد به مأمون اجازه دهد، که اعمال و رفتار او را مقیّد گرداند، و یا اجرا کننده تمایلات و نظریّات او باشد زیرا امام علیهالسلام هوس آن را ندارد که مرد نیرومند دستگاه شود، و حکومت را زیر سلطه خود گیرد، و همچون فضل بن سهل و جز او، در مأمون نفوذ داشته باشد، همان فضل بن سهل و دستهای که برای کسب توجّه و تقرّب جستن به مأمون پیوسته با یکدیگر رقابت داشتند، و در اجرای منویّات او از هر قبیل که بود، بر همدیگر سبقت میجستند، تا بتوانند در به دست آوردن مقامات بالاتر، و سلطه بیشتر بر دستگاه پیشی گیرند.
اگر فرض کنیم، امام علیهالسلام میپذیرفت، که در اداره امور حکومت، مشارکت داشته باشد، این امر باعث میشد که با کسانی که از نظر اعمال و رفتار و طریقه واعتقاد، او را در دستگاه خود عنصری بیگانه میشمردند رویارویی پیدا و با آنها به سختی برخورد کند،
و احیانا آنها را از دستگاه حکومت دور سازد، به ویژه این که اعمال اینها غالبا ناپسند و از حدود شرعی بیرون بود، در این صورت، موقعیّت و شخصیّت تاریخی امام علیهالسلام دچار خطراتی مضاعف میشد، و مخالفان میتوانستند با فعالیّتهای پشت پرده، و جعل
اکاذیبی چند از یک سو حکومت را بر ضدّ آن حضرت بشورانند، و از سوی دیگر قداست و نزاهت آن بزرگوار را نزد پیروانش مشکوک و متزلزل سازند.
آیا این مخالفان نمیتوانستند با شیوههای خاصّ خود، شک و سوءظنّ مأمون را نسبت به اقدامات امام علیهالسلام برانگیزند، و اعمال آن حضرت را نزد مأمون سؤال برانگیز کنند، و مغرضانه جلوه دهند؟
پاسخ این پرسش مثبت است، زیرا با این که فضل بن سهل همان کسی است که مأمون را بر مسند خلافت نشاند، و رژیم حکومت بغداد را دگرگون کرده و امین را با همه امکانات سیاسی و نظامی او سرنگون ساخته است با این همه نمیتواند برای از میان برداشتن امام علیهالسلام نقشهای طرح کند، و یا برای مخدوش کردن شخصیّت آن حضرت، کاری انجام دهد، تا این که خود در مرکز قدرت و در اوج عزّت باقی بماند.
واقع این است که هر اندازه که مأمون در موضوع ولایتعهدی امام علیهالسلام از خود زیرکی و مهارت سیاسی نشان داده به همان اندازه امام علیهالسلام هشیاری خویش را نسبت به موقعیّت خود اظهار، و عملاً با دوری جستن از قبول مسؤولیتها، آگاهی خویش را نسبت به عواقب این امر اثبات فرموده است.
پس از آن که امام علیهالسلام پیشنهاد ولایتعهدی مأمون را پذیرفت، مأمون تصمیم گرفت این رویداد بزرگ را جشن بگیرد، لذا روز پنج شنبه را روز جشن و نشست با نزدیکان و خواص قرار داد، فضلبن سهل تصمیم مأمون را درباره واگذاری ولایتعهدی خود به آن حضرت، و نامیدن او به رضا، به مردم اعلام کرد، و دستور داد همه جامه سبز بپوشند، و در روز پنج شنبه برای بیعت با آن حضرت و دریافت حقوق یکساله، در آن مجلس حاضر شوند.
چون این روز فرا رسید، طبقات مختلف مردم، اعمّ از فرماندهان و درباریان و قاضیان و جز آنها، لباس سبز به تن کردند و حضور یافتند، مأمون در مجلس نشسته بود، و متّصل به مسند و جایگاه او دو پشتی بزرگ قرار داده بودند که جایگاه امام علیهالسلام را مشخّص میکرد، و مأمون آن حضرت را پس از ورود در آن جا نشانید در حالی که امام علیهالسلام عمامه
و شمشیر بسته بود، سپس دستور داد پیش از همه، فرزندش عبّاس بن مأمون بیعت کند، امام علیهالسلام دست خود را بالا گرفت به نحوی که پشت دستش مقابل صورت آن بزرگوار وکف دستش مقابل صورت مردم بود، مأمون عرض کرد، دست خود را برای بیعت فرود آور، امام علیهالسلام فرمود پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله به همین گونه بیعت میکرد، پس از عبّاس مردم همه با آن حضرت بیعت کردند، و دست امام علیهالسلام همچنان بالای دستها بود، سپس بدرههای زر آوردند، و خطیبان و شاعران از جا برخاستند، و به ذکر فضایل و بیان مناقب آن حضرت، و ستایش عمل مأمون درباره ولایتعهدی امام علیهالسلام پرداختند.
ابوعبّاد،(1)عبّاس بن مأمون را فرا خواند، عبّاس از جای برجست ،و نزدیک پدرش رفت و دست او را بوسید، مأمون او را دستور نشستن داد، سپس محمّدبن جعفر را صدا کردند، فضلبن سهل به او گفت از جای برخیز، او برخاست و رفت و نزدیک مأمون ایستاد، و از بوسیدن دست او خودداری کرد، مأمون به او گفت برو و جایزهات را بردار،
پس از آن صدا زد ای اباجعفر برگرد و در جای خود بنشین، او هم به جای خود بازگشت، بعد از آن ابوعبّاد علویان و عبّاسیان را دو به دو فرا میخواند و آنها جایزههای خود را از او دریافت میکردند، تا این که جوائز پایان یافت. سپس مأمون به امام علیهالسلام عرض کرد خطبه بخواند و برای مردم سخن گوید.
امام علیهالسلام ستایش و سپاس خداوند را به جای آورد، و بعد از آن فرمود: ما را به سبب قرابت با پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله بر شما حقّی است، و از این جهت شما را نیز حقّی بر ماست، اگر شما حقّ ما را ادا کنید، ادای حقّ شما بر ما واجب خواهد بود، نقل نشده است که امام علیهالسلام در این مجلس زیاده براین کلمات، چیزی فرموده باشد، سپس مأمون دستور داد سکّه
زدند، و نام مبارک امام علیهالسلام را بر آن نقش کردند.(2)
مأمون دختر اسحق بن جعفربن محمّد را به ازدواج اسحق بن موسیبن جعفر درآورد، و به او دستور داد که در آن سال امیر حاجیان باشد.
مأمون در مرکز خلافت خود، به ولایتعهدی امام رضا علیهالسلام خطبه خواند(3)و فرمان داد
که در سراسر شهرهای اسلامی به نام آن بزرگوار خطبه بخوانند، و برای او که ولیعهد مسلمانان است دعا کنند.
شاعران با مدیحههای نغز و شیوا به مدح و ستایش آن حضرت پرداختند، بهترین اشعاری که درباره آن بزرگوار سروده شده و به جا مانده، ابیاتی است از ابینواس، که هنگامی که مردم او را ملامت کردند که چرا امام رضا علیهالسلام را مدح نمیکند، در پاسخ آنها سروده است:
قیل لی أنت أشعر النّاس طرّا
فی فنون من الکلام النبیه
لک من جوهر الکلام بدیع
یشمر الدّرّ فی یدی مجتنیه
فعلامَ ترکت مدح بن موسی
والخصال الّتی تجمّعن فیه
قلت لا استطیع مدح إمام
کان جبریل خادما لأبیه(1)
مأمون وقتی این اشعار را از ابینواس شنید، به او آفرین گفت، و به اندازه صلهای که به همه شاعران داده بود به او جایزه داد، و او را بر همگی شاعران برتری بخشید.
ابونواس شیعی مذهب بود، و داستانهایی از هرزگی و بیبندوباری درباره او نقل
شده است، ولی ما نظر خاصّی در مورد این داستانها داریم، و این شاعر را از آنچه به او نسبت دادهاند، منزّه میدانیم.
روزی ابونواس از خانهاش بیرون آمد، نظرش به سواری افتاد که از روبروی او میآمد و صورتش را نمیدید پرسید او کیست؟ گفتند او علیّبن موسیالرّضا علیهالسلام است، در این هنگام این شعرها را سرود:
اذا أبصرتْک العینُ من بعد غایة
و عارض فیک الشکّ أثبتک القلب
و لو أنّ قوماً یمّموک لقادهم
نسیمک حتّی یَستَدِلَّ بک الرّکب(2)
1) به من گفته شد تو در سرودن شعر از همه شاعران برتر و در فنون سخنوری آگاهتری - تو را از گوهر سخن نکتههای نو و ظریفی است که مانند مروارید در دست صاحبش سود و فایده میدهد - چرا مدح فرزند موسی علیهالسلام را ترک کردهای و به ستایش صفات پسندیدهای که در او گرد آمده نپرداختهای - در پاسخ آنها گفتم توان آن را ندارم امامی را مدح کنم که جبرئیل خدمتکار پدرش بوده است.
2) اگر چشم تو را از دور ببیند - و در شناسایی تو شک کند، دل شک نمیکند و درباره تو یقین دارد - و اگر گروهی بخواهند به سوی تو رو آورند بوی خوشت آنها را رهبری میکند تا به سوی تو راه یابند.
هنگامی دیگر ابونواس چشمش به امام علیهالسلام افتاد، و این موقعی بود که حضرت از نزد مأمون باز میگشت و بر استر خود سوار بود، به امام علیهالسلام نزدیک شد و سلام کرد و گفت، ای فرزند پیامبر! من درباره شما اشعاری سرودهام، که دوست دارم آنها را استماع فرمایی، آن حضرت فرمود اشعار را بخوان، ابونواس شروع بخواندن این شعرها کرد:
مطهّرون نقیّات ثیابهم
تجری الصّلوة علیهم أینما ذکروا
من لم یکن علویّا حین تنسبه
فَمَا له فی قدیم الدّهر مفتخرُ
فاللّه لمّا برا خلقا فأتقنه
صفاکم واصطفاکم أیّها البشر
و أنتم الملأ الأعلی و عندکم
علم الکتاب و ما جاءت به السُّوَر(1)
امام رضا علیهالسلام فرمود : ابیاتی درباره ما سرودهای، که در آنها کسی بر تو سبقت نجسته است، سپس خطاب به غلام خود فرمود که از مال چیزی به همراه داری، عرض کرد سیصد دینار، فرمود آنها را به او بده، سپس فرمود شاید این وجه را اندک بداند، این استر
را هم به او تحویل ده(2)
این که گوینده این اشعار همان ابونواس معروف باشد، لیکن این ابیات را در غیر این مناسب سروده است، و این احتمال بعید نیست به ویژه این که این اشعار را همه به او نسبت دادهاند.
1) پاکیزگان و پاکدامنانی هستند - که هر جا نام آنها برده میشود درود بر آنان فرستاده میشود - اگر بخواهی نسب کسی را که علوی نیست بیان کنی - بدان از روزگاران پیش او را مایهای برای افتخار نبوده است - خداوند هنگامی که خلایق را آفرید و اساس آفرینش را استوار کرد - شما را خالص و پاکیزه آفرید و برگزیده خویش ساخت، ای آنانی که از جنس بشر هستید شما برترین آفریدگانید و علم قرآن و محتوای سورههای آن نزد شماست.
2) عیوناخبارالرّضا، ج2، ص143، برخی در نسبت این اشعار بر ابینواس تردید کردهاند، بدینجهت که وفات او بنابر اقلّ روایات سه سال پیش از ولایتعهدی امام رضا علیهالسلام بوده است، زیرا وفات ابینواس را در سال 195 یا 198 و غیر از اینها نوشتهاند، و ولایتعهدی امام رضا علیهالسلام در سال 201 اتّفاق افتاده است، بنابراین او این جریان را درک نکرده و بدین مناسبت چیزی نسروده است و در این مورد دو احتمال است:
امّا من به اشعاری از دعبل شاعر اهل بیت علیهمالسلام که به مناسبت ولایتعهدی امام رضا علیهالسلام سروده باشد، آگاهی نیافتم و آنچه تاریخ، از او نقل کرده، همان چکامه تائیّه مشهوری است، که در آن مصیبتهای دردناک و هولانگیزی را که از جانب خلفای زمان و دستگاههای جور و ستم حاکمان، بر اهل بیت علیهمالسلام وارد شده، تصویر کرده است.
دعبل در این چکامه میخواهد عواطف امّت را برانگیزد، و حسّ محبّت را نسبت به اهل بیت در آنها بیدار کند، و با اشعاری شیوا، به مصیبتهای خونبار و فجایع وحشتناکی
که در دوران حکومت امویان و عبّاسیان بر آنها وارد شده اشاره کرده، و توجّه امّت را به لزوم یاری آنها برای پیروزی بر دشمنان و غاصبان حقّ آنان، جلب میکند، آغاز چکامه این است:
تجاوبن بالأرنان والزّفرات
نوائح عجم اللّفظ والنّطقات(1)
پس از آن رویدادهایی را که از زمان وفات پیامبر صلیاللهعلیهوآله به بعد بر خاندان او وارد شده با
اشاره به داستان سقیفه و انحراف امّت در مسأله خلافت، و بالاخره تا واقعه دردناک شهادت امام موسیبن جعفر علیهالسلام بیان میکند، سپس به مدح و ستایش اهل بیت علیهمالسلام میپردازد، و فضائل و مناقب آنها را شرح میدهد، دعبل هنگامی که قصیده خود را برای امام رضا علیهالسلام خواند، تأثّر آن حضرت از شنیدن دو بیت آن آشکار شد، آن جا که دعبل خواند:
أری فیأهم فی غیرهم متقسّما
و أیدیهم من فیئهم صفرات(2)
امام علیهالسلام گریست و فرمود : ای خزاعی راست گفتی، دعبل در اینجا نقطه ضعفی را یادآوری کرده بود، که اهل بیت علیهمالسلام پیوسته از آن رنج میبردند، و هنگامی که دعبل این بیت را خواند:
إذا وتروا مدّوا إلی واتریهم
أکفّاً عن الأوتار منقبضات(1).
امام علیهالسلام پیوسته دستهای خود را به هم میمالید و میفرمود: آری منقبضات(2)
این قصیده از نظر روانی الفاظ، و واقعیّت معنا، و شیوایی و حسن تعبیر از بهترین و زیباترین اشعار عرب است. چنان که اغانی نقل کرده، هنگامی که دعبل اشعار خود را به پایان رسانید، امام رضا علیهالسلام ده هزار درهم از سکّههایی که نام مبارکش بر آنها نقش بود، به او جایزه مرحمت فرمود، و یکی از جامههای خود را به او خلعت داد، مردم قم در برابر آن جامه سیهزار درهم به او دادند، و او نپذیرفت و آن را به آنها نفروخت، در بیابان راه را بر او بستند، و جامه را از او ربودند، دعبل به آنها گفت : شما آن را برای تقرّب به خدا میخواهید، در حالی که این برای شما حرام است، و آنان را سوگند داد که آن را نفروشند، و پارهای از آن را به او دهند، تا در کفن خود گذارد یکی از آستینهای آن جامه
را به او دادند که در کفن خود گذاشت.(3)همچنین گفته شده که دعبل قصیده «مدارس
آیات» خود را بر جامهای نوشت و با آن احرام کرد و پس از آن دستور داد که آن را در کفنش بگذارند.
دعبل شاعر توانایی بود که مخالفانش همواره از زبان او بیمناک بودند و خلفا میترسیدند مبادا دعبل به هجو آنها بپردازد.
ابن مدبّر گفته است، دعبل را دیدار کردم، و به او گفتم تو گستاخترین مردمی که درباره مأمون میگویی:
إنّی من القوم الّذین سیوفهم
قتلت أخاک و شرّفتک بمقعد
رفعوا محلّک بعد طول خموله
و استنقذوک من الحضیض الأوهد(4)
در پاسخ من گفت: ای ابا اسحاق من چهل سال است چوبهام را به همراه خود دارم
1) هنگامی که دچار جنایت دشمنان میشوند، دستهای خود را که از انتقام و تلافی بازداشتهاند، به سوی آنها دراز میکنند.
2) عیون اخبارارضا، ج2، ص263.
3) عیون اخبارارضا، ج2، ص264.
4) من از گروهی هستم که شمشیرهای آنان برادرت را کشت و این جایگاه را به تو ارزانی داشت - تو را پس از مدّت درازی گمنامی بلندمرتبه کردند و تو را از پستترین حال رهایی دادند.
و کسی که مرا بر آن به دار کشد نیافتهام(1).
از داستانهای شگرفی که نقل شده این است: دعبل پس از آن که قصیده تائیّه خود را سرود، و به حضرت رضا علیهالسلام تقدیم داشت، در بازگشت از مرو و عبور از کنار رودخانه فوهان، راهزنان با کاروانی که او همراه آن بود برخورد کردند و همه اموال آن را ربودند، و بازوان کاروانیان را با طناب بستند، و دعبل هم از جمله همینها بود که کتفهایش را بسته
بودند راهزنان قافله را تصاحب و شروع به تقسیم اموال کاروان میان خود کردند، ناگهان
یکی از آنان به شعر دعبل آن جا که در چکامهاش میگوید:
أری فیَأهم فی غیرِهم متقسّما
و أیدیهم من فیئهم صفرات
تمثّل جست، دعبل(2)این را شنید، و به او گفت این شعر از کیست؟ گفت از مردی از
خزاعه است، که او را دعبل بن علیّ میگویند، گفت من دعبل و گوینده آن چکامهام که این یکی از ابیات آن است، آن مرد نزد رئیس راهزنان که در آن هنگام بر بالای تپّهای نماز میخواند، و مذهب شیعی داشت رفت و چگونگی را به او خبر داد، او خود به نزد دعبل آمد و به او گفت آیا تو دعبل هستی؟ گفت آری. سردسته راهزنان به او گفت قصیده را بخوان، دعبل همه آن را خواند، در این هنگام بازوان او و همه کاروانیان را از بند آزاد
کردند و تمام اموال آنها را، به پاس حرمت دعبل به آنها باز گردانیدند(3).
هرچند نمیدانیم این داستان تا چه اندازه از صحّت برخوردار است، ولی به هر حال بیانگر مقصودی است که در این بیت شعر بدان اشاره شده است.
1) اغانی، ابوفرج اصفهانی، تحقیق علی النجدی تاصف، بیروت، مؤسسة جمال، 1392ه .ق، ج2، ص121.
2) ابوعلی دعبل بن علیّبن رزین نسب او به عبداللّه بن بدیل صحابی مشهور میرسد نود وهشت سال عمر کرده و به شرف لقای چهارتن از امامان معصومین علیهمالسلام رسیده است، تولّد او در سال 148 وفات او در 246 هجری است مترجم.
3) عیون اخبارالرّضا، ج2، ص264.
ولایتعهدی امام رضا علیهالسلام عبّاسیان و پیروان آنان را بیمناک کرد، و خشم و غضب آنها را
برانگیخت، در نتیجه پیمان خود را با مأمون شکستند، و او را در بغداد از خلافت خلع کردند ، و دشواریهای بزرگی برای او به وجود آوردند.
در خراسان نیز گروهی از نزدیکان و فرماندهان، این اقدام مأمون را مردود میشمردند، و آشکارا در این باره پافشاری و مخالفت میکردند، تا آن جا که گفته شده مأمون از بیم این که مبادا نقشه او را تباه کنند، آنها را زندانی کرد. افراد عمده این گروه سه نفر بودند به نام جلّودی، علیّبن عمران (به همین نحو ذکر شده) و ابن مونس، شیخ صدوق نقل میکند، به دنبال آن همگی آنها کشته شدند(1)، ولی برخی شواهد تاریخی خلاف آن را نشان میدهد، چنان که طبری و ابناثیر، در شرح حوادث سال 205 نوشتهاند مأمون یزیدبن عیسی جلّودی را به جنگ زطّ در یمن مأمور کرد، یعقوبی در
تاریخ خود نیز همین را نوشته است(2).
بعید به نظر میآید آن جلّودی که مأمون او را مأمور نبرد با زطّ در یمن کرده غیر از آن جلّودی باشد که بنا به روایت صدوق، مأمون او را کشته است و شاید بنابر برخی روایات مأمون به شفاعت امام رضا علیهالسلام از کشتن او صرف نظر کرده باشد، و در هر حال شگفتآور است که این سران و فرماندهان در برابر اراده مأمون سرپیچی، و تا حد نابودی خود پافشاری و مخالفت کرده باشند، از این رو برحسب موازین درست تاریخی صدق این روایت مورد تردید است، شیخ صدوق میگوید، داستان قتل اینها بیشتر به نمایشنامهای شباهت دارد که نقش قهرمانی افراد آن را، نویسنده نمایشنامه به آنها داده
باشد. به علاوه نزدیک به صحّت این است که علیّبن عمران که شیخ صدوق او را در شمار این سه نفر قرار داده، همان عبدالعزیزبن عمران است که چنان که پس از این ذکر خواهد شد، در حادثه ترور فضل بن سهل به اتّهام وجود رابطه میان او و دیگر متّهمان به
فرمان مأمون اعدام شده است.
عناصر دیگری نیز وجود داشتند که عمل مأمون را در انتصاب امام رضا علیهالسلام به ولایتعهدی خود، و بیرون بردن خلافت را از خاندان عبّاسی بر او نمیپسندیدند، لیکن چون توانایی ضدّیت با حکومت را نداشتند، برخلاف تمایلات باطنی، با سیاستهای حکومت همراهی میکردند، با این حال نمیتوانستند به کلّی خاموش و آرام باشند، بلکه ناخشنودی و دلتنگی خود را، در قبال این عمل حکومت، که به زعم آنها غیر مسؤولانه بوده است، اظهار میکردند.
چنان که پیش از این گفته شد، اسحق بن موسی بن جعفر، از طرف مأمون در آن سال
امیر حاجیان شده بود او در مکّه برای مأمون و پس از او برای علیّبن موسی علیهالسلام به ولایتعهدی دعا کرد، در این میان حمدویه بن علیّ بن عیسی بن ماهان برخاست و به او اعتراض کرد، اسحق جامه سیاه که شعار عبّاسیان است طلب کرد تا بپوشد، و چون در دسترس نیافت پرچم سیاهی را برداشت و خود را در آن پیچید و گفت: ای مردم من آنچه را بدان مأمور بودهام به شما ابلاغ کردم، و من خود جز امیرالمؤمنین و فضل بن سهل کسی را نمیشناسم، سپس از منبر فرود آمد(1).
این حادثه از وجود مخالفتی پنهان و بی سروصدا حکایت دارد، که در ضمن مخالفت نمیخواهد با حکومت وارد مبارزه شود و در برابر آن جبههگیری کند، و این دسته بر گروهی که مخالفت خود را علنی کرده بودند مانند آنچه در بغداد و جز آن روی داد اضافه میشد.
به هر صورت ... این گروههای مخالف نمیتوانستند درک کنند، چه انگیزهای مأمون را وادار کرده است، تا در این شرایط سیاسی سخت که خلافت عبّاسی با آنها دست به گریبان است، به این اقدام انقلابی دست بزند، مأمون هم آن انسان سادهاندیش نبود، که
پیش از آن که بازی سیاسی خود را به پایان برساند، راز نهان و هدف پنهان خود را، به آنان بگوید.
1) عیون اخبارالرّضا، ج2، ص144.
یکی از مظاهر ولایتعهدی که مقدّر نبود به انجام برسد، نماز عید فطر بود، مأمون اصرار کرد امام علیهالسلام نمازعید را با مردم به جای آورد، و مراسم آن را برگزار فرماید، لیکن بر اثر گرمای شدید و یا رویدادهای دیگر این نماز به پایان نرسید، ارشاد از علی بن ابراهیم و یاسر خادم و ریّان بن صلت، نقل میکند که گفتهاند:
چون روز عید شد، و امر ولایتعهدی نیز برعهده امام رضا علیهالسلام قرار داشت مأمون نزد آن حضرت فرستاد و درخواست کرد امام علیهالسلام سوار شود، و با مردم نماز عید بگزارد، و
برای آنان خطبه بخواند، امام علیهالسلام به او پاسخ فرستاد که تو خود شرطهایی راکه میان من و تو، درباره دخالت من در کارها مقرّر است میدانی، مرا از نماز گزاردن با مردم معاف بدار، مأمون به آن حضرت پاسخ داد، که من میخواهم با این کار دلهای مردم آرام، و برتری تو شناخته شود، میان امام علیهالسلام و مأمون، فرستادگان چند بار رفت و آمد کردند، و چون مأمون پافشاری کرد، آن حضرت به او پیغام داد، که اگر مرا معاف بداری خشنودتر میشوم، و اگر معاف نمیداری، من همان گونه که پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله و امیرالمؤمنین علی علیهالسلام
برای نماز عید بیرون میآمدهاند، برای برگزاری نماز خواهم رفت. مأمون پاسخ داد به هرگونه میخواهی بیرون آی. و به فرماندهان و درباریان فرمان داد، که بامداد بر در خانه
امام رضا علیهالسلام حاضر باشند.
راوی میگوید، مردم در کنار راهها و پشت بامها نشسته، و زنان و کودکان از هر سو گرد آمده بودند و بیرون آمدن امام علیهالسلام را انتظار میکشیدند، و فرماندهان و سپاهیان سواره رو به خانه آن حضرت آوردند، و تا دمیدن آفتاب همه در آن جا حاضر و ایستاده بودند.
امام علیهالسلام غسل به جای آورد ولباس پوشید وعمامه سفیدی از کتان برسر گذاشت که یک طرف آن را روی سینه وطرف دیگر را میان دو شانه خود انداخته بود. پس از آن خود را خوشبو ساخت و عصا به دست گرفت، و به غلامان خویش فرمود که آنها نیز به همین نحو عمل کنند، سپس امام علیهالسلام در حالی که پاها را برهنه فرموده، و شلوار را تا نصف ساق بالا کشیده، و آستینها را بالا زده بود، و این غلامان در پیشاپیش او گام برمیداشتند،
حرکت فرمود، و پس از آن که اندکی راه رفت، سر به سوی آسمان برداشت و تکبیر گفت، غلامانش نیز تکبیر گفتند، سپس به حرکت خود ادامه داد، و چون به در خانه رسید ایستاد، فرماندهان و سپاهیان به محض این که امام علیهالسلام را به این هیأت مشاهده کردند، همگی خود را از مرکب به روی زمین انداختند، و هرکس چاقویی همراه داشت، زودتر توانست بندهای چکمه و موزه خود را پاره و آنها را از خویش جدا سازد، و همه با
پای برهنه آماده حرکت شدند، در این هنگام امام علیهالسلام که به در خانه ایستاده بود تکبیر گفت و همه با او یک صدا تکبیر گفتند، طنین این تکبیر آن چنان بود که گویی آسمان و در
و دیوار با او هم صدا شدهاند، و شهر مرو با دیدن امام رضا علیهالسلام و شنیدن تکبیر او، از
کثرت گریه و فریاد، به لرزه درآمده بود.
مأمون دگرگونی اوضاع را دریافت، و فضلبن سهل ذوالرّیاستین به او گفت: ای امیرالمؤمنین اگر امام رضا به همین نحو تا نمازگاه برود، مردم به او شیفته، و اوضاع
آشفته خواهد شد، و ما همگی برجان خویش بیمناکیم، او را آگاهی ده که بازگردد، مأمون به آن حضرت پیغام داد که ما شما را زحمت دادیم، و در رنج انداختیم، و دوست نداریم بیش از این دچار زحمت شوی، شما به خانه بازگشت کن، و کسی که مطابق مرسوم امامت این نماز را داشته است، نماز عید را با مردم به جای آورد، امام علیهالسلام
کفشهای خود را خواست و پوشید و پس از آن بر مرکب سوار شد و به خانه بازگشت فرمود، و مردم در این روز دچار پراکندگی شدند و نتوانستند در نماز عید اجتماع کنند.(1)
آری امام علیهالسلام اراده فرموده بود، که شکوه و معنویّت عظیم نماز عید را بدان بازگرداند، و آن را از مظاهر فریب، و پیرایههای دروغ، که از سوی خلفای جور، بدان بسته شده بود،
پاک سازد، همان حاکمانی که نماز را وسیله بسط قدرت و ایجاد حسّ هیبت و عظمت برای خویش در دلهای مردم، قرار داده بودند، البتّه نمازی را که امام علیهالسلام درصدد برآمد
1) عیون اخبارالرضا، ج2، ص150.
اصالت شرعی و صورت حقیقی را به آن بازگرداند، در نزد مردم زمان او شناخته شده نبود، بلکه پدیدهای ناگهانی و دلنشین بود، که احساسات مردم را به هیجان میآورد، و
توجّه آنها را به روش امام علیهالسلام در طرد سنّتهای معمول و آیینهای مرسومی که خلفا پیروی میکردند جلب میکرد، و مردم در این لحظات از انقلاب روحی والایی برخوردار بودند، که ایمان را در دلهای آنها زنده میکرد، و آنان را از پدیدههای دروغین و نادرست
دور میساخت.
بیشک این روش پیامبرگونه امام علیهالسلام دعوت آشکاری بود از امّت اسلام، تا دستگاهی را که مستبدّانه و خودسرانه بر ارواح و مقدّرات آنها حکومت میکند، بشناسند و ارزیابی کنند، و هم اشارهای بود به نادرستی و بطلان اعمال حاکمان، و بالاخره بیانی بود از واقع احکام اسلامی، از این جاست که میبینیم فضلبن سهل نزد مأمون میشتابد، و او را از دشواری اوضاع باخبر و برحذر میدارد، و او را بیم میدهد،
که اگر امام را همین حالا از راه باز نگرداند، مردم شیفته و دلباخته او میشوند، و برضدّ
حکومت شورش خواهند کرد، مأمون هم هشدار فضل را میپذیرد، و امام علیهالسلامرا فرا خوانده از او میخواهد که به خانهاش باز گردد.
امام علیهالسلام روش ویژهای در تبلیغ دارد، و با این که مأمون و وزیرش فضل بن سهل با گماردن جاسوس، رفتار و گفتار آن حضرت را، به طور دقیق زیرنظر قرار داده، و آزادی عمل را از امام علیهالسلام سلب کرده بودند، با این همه در برخی از موقعیّتهای حسّاس، مردم را بر تباهی حکومت و فساد دستگاههای وابسته به آن آگاه میفرمود، و از جمله این موارد پذیرش ولایتعهدی مأمون به صورت مشروط بود، زیرا چنان که گذشت با مأمون شرط فرمود، که امر و نهی نکند، و کسی را به کاری نگمارد، و از کار بر کنار نفرماید، و در امور حکومت به هیچ روی مداخله نکند، و این عمل امام علیهالسلام بیانگر عدم صلاحیّت حکومت برای همکاری و موجب پیدایش پرسشهایی در این باره بوده است.
آری این بود داستان ولایتعهدی امام رضا علیهالسلام و من کوشش کردهام، در شرح این قضیّه و بیان جنبههای مختلف و نکات مبهم آن، به تاریخ وفادار باشم، و درخلال این همگامی
هیچ هدفی را دنبال نکردهام جز تبرئه ساحت مقدّس امام علیهالسلام از برخی شوایب تهمت که احیانا بعضی متعرّض آنها شده، و در فهم مطالب تاریخ، به متون اخبار اکتفا کردهاند، بدون این که عناصری را که در بررسی و درک وقایع تاریخی ضروری است، در نظر گیرند. این عناصر عبارت است از ارزیابی شرایط عمومی جامعه، در نظر گرفتن اوضاع
سیاسی حکومت، و ملاحظه عوامل مؤثّر اجتماعی که غالبا میان آنها و اوضاع، و همچنین اقداماتی که حکومت ناگزیر از انجام دادن آنها میشود، رابطه وجود دارد، و چه
خوب است سرگذشتهای مفصّل تاریخی پس از تحلیل وقایع و ارزیابی شرایط زمان، مورد مطالعه قرار گیرد، زیرا در این صورت است که غبار شبهه و ابهام از چهره بسیاری از وقایع و حوادث زدوده میشود، و در نتیجه نظریّات ما درباره رویدادهای تاریخی بیشتر به واقع و حقیقت، نزدیک خواهد شد.
مأمون زمام قدرت، و اداره امور حکومت را به فضلبن سهل واگذار کرده بود، و چون به او اعتماد واثق و اطمینان کامل داشت، همه امور کشور و امور مهم دولت، زیرنظر او انجام میگرفت، و همگی مقامها و مسؤولیّتها به او وابسته بود، و مأمون درباره اخلاص و از خودگذشتگی فضل، در قبال وی و حفظ دستگاه خلافت و حکومت او، شک نداشت. امّا فضل از این اعتماد سخاوتمندانه، به سود مصالح خویش بهرهبرداری میکرد، و با در دست داشتن زمام همه امور، مأمون را در پشت پردهای از ناآگاهی و تلقینات گمراه کننده خود محصور، و از آشنایی به واقعیّتهای سیاسی دور و منزوی کرده بود و خود مانند حاکمی مستقل و مستبد، به مقتضای مصالح خویش، به انجام دادن کارها میپرداخت.
فضل باهوش و تجربهای که داشت، توانسته بود بر احساسات و افکار سران و فرماندهان و کسانی که دستگاه حکومت از آنها تشکیل شده بود، چیره شود و هیبت و قدرت خود را بر آنها تحمیل کند، بدون این که هیچ کدام از آنها بتواند، از حدّی که فضل
برایش تعیین کرده بود، تجاوز کند، و در صورت گذشتن از حد میباید بهای آن را که برکناری از کار و یا نابودی بود، بپردازد.
تنها کسی که فضل نتوانست بر او چیرگی یابد، و بر افکار او فرمانروایی پیدا کند، امام
رضا علیهالسلام بود، آن حضرت از نزدیک شاهد اعمال مشکوک فضل بود، و میکوشید دورا
دور مأمون را به خطری که بر اثر کارهای فضل و یارانش متوجّه اوست، آگاه سازد، لیکن مأمون نمیخواست به کسی که حکومت او را از خطر نجات داده، و خلافت از دست رفته را به او باز گردانیده، اظهار بدگمانی کند، به ویژه این که گردباد فتنههایی که از بغداد وزیدن گرفته، و موجب شده بود او را از خلافت خلع کنند، و دیگری را بدین منصب برگزینند، به او رسیده بود.
بر فضل پوشیده نبود، که درباره اقدامات پیچیده و مرموز او، و مقاصدی که از لحاظ سیاسی در اعمال و نظریّات خود تعقیب، و نقشههایی که برای رسیدن به این اهداف طرح میکند، در پنهان هشدارهایی به مأمون داده میشود، ولی به سبب استحکام موقعیّت و قوّت تدبیر و متانت نقشههایی که برای حفظ قدرت خود داشت، نگران نبود و خیال نمیکرد که روزی، مأمون، درصدد کشتن او برآید.
فضل در خراسان به سبب نفوذ خود در افکار و احساسات سران و فرماندهان، همه مراکز قدرت را در زیر سلطه خود گرفته بود، و در عراق با زیرکی و مکر و فریب توانسته
بود، طاهربن حسین را پس از فتح بغداد، از مقام فرماندهی و قدرت برکنار سازد، او به مأمون پیشنهاد کرد که طاهر را از فرماندهی عزل کند، و به رقّه مأموریّت دهد، و برادرش
حسن بن سهل را به جای او بگمارد، و مأمون هم بیدرنگ پذیرفت. موافقت مثبت و سریع مأمون با این پیشنهاد، برای فضل دلیل روشنی بود بر این که او از قدرت بیمانندی
برخوردار است، و رأی و اندیشه مأمون برای اداره امور خلافت در اختیار اوست، و آنچه در برخی محافل بیخبر زمزمه میشود، که نظر مأمون نسبت به او دگرگون شده، از حقیقت به دور میباشد.
ما نمیدانیم چرا مأمون به سیاست تجاهل گونه و به ظاهر بیخبرانه خود درباره
فضل همچنان ادامه میداد، آیا مأمون نقشهای داشت، که میخواست به او میدان و امکان دهد، تا پس از زیادهروی در قدرتطلبی برای اداره امور عامّه، و تجاوز از حد
معقول آن، او را نابود سازد؟ یا این که روش مأمون ناشی از وثوق و اعتماد کاملی بود که
نسبت به او داشت، و نمیتوانست با فداکاریهایی که فضل در راه استقرار خلافتش کرده، در وفاداری او، دستخوش شک و تردید شود؟ حقیقت این است که با عمق فکر و قابلیّت سیاسی و هشیاری که مأمون در قبال رویدادها از خود نشان داده، درباره توجیه دوّم خود
شک داریم، زیرا مأمون آن انسان ساده اندیش نبود، که هنگامی که وزیر او به هر نوعی که میخواهد در کارها تصرّف میکند، و بطور کامل از آزادی عمل برخوردار است، خود را راکد و بیاثر کند، و عملاً از قدرت برکنار باشد.
حقیقت هرچه باشد، شواهدی در دست است که نشان میدهد، از این که مأمون در پذیرفتن برخی از پیشنهادهای فضل، جانب احتیاط را رعایت نمیکرد، و از جمله اینها این که هرثمه یکی از فرماندهانی بود، که در پاکسازی ارتش، و تثبیت حکومت، و تحکیم پایههای خلافت مأمون زحمات بسیاری کشیده و امتحان خوبی داده بود، امّا در این وقت او یکی از مخالفان سیاست فضل و برادرش حسن به سهل بود، و روش خودسرانه و مستبدّانه او را، که حسن نیز در رفتار خود با سران و فرماندهان از همان رویّه پیروی میکرد، ناخوش میداشت، چنان که دیگر فرماندهان نیز چنین بودند و هرثمه معتقد بود که حسن به راهنمایی فضل کار میکند، و روش آنها بر طبق نقشهای است که آن دو برادر طرح و بر آن اتّفاق کردهاند، از این رو تصمیم گرفت، مأمون را صریحا از این جریان آگاه کند، و اوضاع لرزان و نامطمئنّی را که بر حکومت سایه افکنده،
و شکست سیاست خودسرانه فضل و برادرش را به اطّلاع او برساند.
گویا فضل بر اثر زیرکی و هشیاری که داشت دریافته بود که هرثمه نسبت به او و
برادرش قصد سعایت و ضربه زدن دارد، و ممکن است توسّط جاسوسانی که برای مراقبت اعمال و گزارش اخبار سران و فرماندهان گمارده بود، این خبر به او رسیده باشد، و در هر حال تردیدی نیست که فضل دارای دستگاه جاسوسی مجهّزی بوده، که
امنیّت حکومت را تأمین میکرده است. و این که فضل از مأمون درخواست کرد، که هرثمه را به سوی شام و حجاز گسیل دارد، برای این بود که نقشه او را باطل سازد، تا از
اجرای آنچه در سر دارد باز ماند، امّا هرثمه بیش از آنچه فضل میانگاشت ستیزهگر و لجوج بود. ابن خلدون در تاریخ خود میگوید:
«هنگامی که هرثمه از کار ابیالسّرایا فارغ شد، عزم بازگشت کرد در این موقع حسن ابن سهل در مداین بود. هرثمه بی آن که آن جا توقّف، و او را دیدار کند، از محلّ قوبا به قصد خراسان به سوی نهروان حرکت کرد در این جا نامههایی پیاپی از مأمون به او رسید،
که به سوی شام و حجاز بازگشت کند، امّا او نپذیرفت و خواستار دیدار مأمون بود، و در
پاسخ این نامهها به خدمات گذشته و اخلاص خود نسبت به مأمون و پدرانش تمسّک میجست، ولی نیّت او این بود که مأمون را بر چگونگی احوال فضل، و اخباری که از او دارد، آگاه کند، و او را از ناآرامیهای مردم، و ستمکاری فضل بر او مطّلع گرداند، و درباره
وضع خودش در خراسان با او گفتگو کند.
فضل اینها را میدانست، لذا مأمون را بر ضدّ او شورانید، و به او گفت هرثمه خود، ابیالسّرایا را که یکی از سپاهیانش بود قدرت و چیرگی داد، و با نامهها و فرمانهای تو مخالفت کرد، و اکنون با ستیزهجویی و ناسزاگویی آمده است، اگر درباره او مسامحه شود، دیگران نیز جرأت یابند. مأمون برآشفت و در انتظار او نشست.
هنگامی که هرثمه به مرو رسید، برای این که مأمون از ورود او بیخبر نماند، طبل و شیپور گارد همراه خود را به صدا درآورد، و آواز آنها در شهر پیچید، و به گوش مأمون رسید، وی چگونگی را پرسید، گفته شد هرثمه آمده و این سر و صدای اوست. مأمون او را طلبید، و به او گفت: هرثمه... تو به علویان و ابیالسّرایا کمک و از آنان پشتیبانی کردی، و اگر من بخواهم همگی آنان را نابود کنم میتوانم. هرثمه پیوسته پوزش میخواست،
ولی مأمون به او مهلت نداد، و فرمان داد او را به زیر لگد گرفتند که شکمش کوفته و بینیش شکسته شد، و کشانکشان او را به زندان بردند، سپس مخفیانه او را کشت(1).
1) تاریخ ابن خلدون، ابن خلدون، بیروت، مؤسسه اعلمی، 1391ه . ، ج3، ص 245.
ما مدّعی نیستیم که هرثمه به حکومت اخلاص داشته، و با بدگویی و سعایت از فضل و برادرش، درصدد رهایی آن از سقوط بوده است، بلکه ممکن است بیم شدید سران و فرماندهان، بر اثر برکناری طاهربن حسین و طرد او از مقامات مهمّ مملکتی، و نصب حسن بن سهل به فرمانداری عراق به جای او، که به نظر و صوابدید فضل انجام گرفت، او را به این کار وادار کرده باشد، زیرا این رویداد موقعیّت و سرنوشت همگی آنها را در
معرض تزلزل و تهدید قرار داده بود، به راستی این خود نمونه روشنی از سیاست خود خواهانه و برتری جویانه فضل است، که در قبال کسانی که مظاهر قدرت نظامی و سیاسی حکومت بهشمار میآمدند، اعمال میکرد، تا او و برادرش یگانه محور قدرت و نیرومندترین مردان دستگاه خلافت باشند، و در واقع هرثمه میخواست با سعایت از فضل، موقعیّتی را که بر اثر خدمات مخلصانهاش به حکومت، استحقاق آن را به دست آورده بود، حفظ کند، امّا فضل توانست پیش از آن که هرثمه خود را به مأمون برساند، او
را بر ضدّ وی بشوراند، و وقایعی که ذکر شد پس از آن به وجود آید.
شکست هرثمه در برابر فضل، انگیزه مؤثّری بود که گروهی از فرماندهان، که سرنوشت هرثمه و طاهربن حسین را در انتظار خود میدیدند، به جنبش درآیند، و دست به اقداماتی بزنند امّا هیچ کدام از آنان جرأت نداشت، اوضاع خطرناک دولت را که ناشی از سیاستهای فضل بود، به آگاهی مأمون برساند.
تنها امیدی که سران و فرماندهان برای رهایی از این موقعیّت وخیم داشتند این بود، که از امام رضا علیهالسلام درخواست کنند حقایق اوضاع را با مأمون درمیان گذارد، و او را از آنچه در کشور میگذرد آگاه گرداند، زیرا امام علیهالسلام تنها کسی بود که فضل نمیتوانست، نسبت به او خدشه وارد، و یا نزد مأمون از او بدگویی کند، ابن خلدون میگوید:
«...هنگامی که این فتنهها در نتیجه سیاست حسن بن سهل در عراق روی داد، و مردم
به سبب روش خودسرانه و مستبدّانه او و برادرش، و همچنین برگزیدن علیّبن موسیالرّضا علیهالسلام به ولایتعهدی، و انتقال خلافت از خاندان عبّاسی، از مأمون نفرت و انزجار پیدا کردند، فضلبن سهل بروز این فتنهها را از مأمون پنهان میداشت، و در اخفای آنها سخت میکوشید تا مبادا نظر مأمون در باره او و برادرش دگرگون شود.
زمانی که هرثمه از مأموریّت خود به خراسان باز میگشت، فضل میدانست وی بر آن است مأمون را از حقایق اوضاع آگاه گرداند، و مأمون هم به گفتار او اعتماد دارد، لذا
نزد مأمون از او به سختی بدگویی و سعایت کرد، تا آن حد که نظر مأمون درباره هرثمه دگرگون شد، و بدون این که به سخن او گوش دهد وی را کشت، در نتیجه نفرت و انزجار شیعیان و مردم بغداد بالا گرفت، و فتنهها فزونی یافت، فرماندهان نظامی این جریانها را میان خود مطرح کردند، و درباره آنها به گفتگو پرداختند، و چون قادر نبودند پیام خود را به آگاهی مأمون برسانند، نزد امام رضا علیهالسلام حاضر شدند، و درخواست کردند، که آن حضرت مأمون را از چگونگی اوضاع آگاه فرماید، امام علیهالسلام مأمون را از فتنهها و جنگهایی که در عراق جریان داشت، مطّلع کرد، و به او فرمود که مردم از مقام و موقعیّتی که به
فضل و حسن داده، و همچنین از واگذاری منصب ولایتعهدی به او، ناخشنودند، و به دشمنی با او برخاستهاند.
مأمون عرض کرد : چه کسی جز شما از این جریانها آگاه است؟
امام علیهالسلام فرمود: یحییبن معاذ، عبدالعزیزبن عمران، و جز این دو بسیاری از فرماندهان برجسته نظامی اینها را میدانند.
مأمون آنان را احضار کرد، و قضایا را پرسید، آنها نخست از او امان خواستند، و
سپس آنچه را به امام رضا علیهالسلام معروض داشته بودند، به آگاهی مأمون رسانیدند»(1).
طبری در تاریخ خود، موقعیّت امام رضا علیهالسلام را در قبال این اوضاع، به نحوی دقیقتر و مفصّلتر بیان میکند، او میگوید: «گفته شده است که علیّبن موسیبن جعفربن محمّد علوی علیهمالسلام مأمون را از جریان فتنهها و جنگهایی که از زمان کشتن برادرش امین پدید آمده بود آگاه گردانید، و او را توجّه داد که فضل اخبار را از او پوشیده میدارد، و خاندان او و مردم به سبب برخی چیزها بر او خشمگینند، و میگویند مأمون جادو شده، و در
1) تاریخ ابن خلدون، ج3، ص249.
خرد او خلل راه یافته است، و به همین علل ابراهیم بن مهدی را به خلافت برداشته، و با
او بیعت کردهاند.
مأمون گفت: بنابر آنچه فضل به او خبر داده، مردم با ابراهیم به خلافت بیعت نکردهاند، بلکه او را برای سامان دادن کارهایشان، امیر خود گردانیدهاند.
امام علیهالسلام به او فرمود: فضل دروغ گفته، و وی را فریب داده است، و جنگ میان ابراهیم و حسنبن سهل هماکنون جریان دارد، و مردم از مقام و منزلتی که مأمون به او و برادرش
داده است، و همچنین از بیعت ولایتعهدی با او، خشمگین هستند.
مأمون گفت: از سپاهیان کسی این را میداند؟
امام علیهالسلام، یحیی بن معاذ، عبدالعزیزبن عمران و گروهی از سران سپاه را نام برد، سپس آنان را نزد مأمون فرستاد و اینها عبارت بودند از یحییبن معاذ، عبدالعزیزبن عمران،
موسی و علیّبن ابی سعید که خواهرزاده فضل بود، و نیز خلف مصری، مأمون از آنچه امام رضا علیهالسلام به او خبر داده بود، پرسش کرد، آنان برای این که فضل بن سهل متعرّض آنها نشود، امان خواستند، مأمون پذیرفت و به دستخطّ خویش برای هرکدام اماننامهای نوشت و به آنها داد پس از آن حاضران فتنهها و آشوبهایی را که به پا شده، و مردم را
درگیر کرده، و همچنین نیرنگ فضل درباره هرثمه و مشتبه ساختن کار او را، به اطّلاع مأمون رسانیدند، و گفتند طاهربن حسین در فرمانبرداری از خلیفه، چنان که باید و شاید
آزمون داده است، او شهرها را گشوده، و مرکب خلافت را رام و لگام کرده، و به خلیفه
تسلیم داشته است، ولی پس از آن نابسامانیها برطرف شد و امور انتظام یافت، او از همه کارها برکنار، و به گوشهای از سرزمین رقّه فرستاده شد، و چون دست او را از اموال کوتاه
کردند، کار او به ضعف گرایید، و لشکریانش بر او شوریدند، و اگر طاهر از جانب خلیفه حکومت بغداد را میداشت، مملکت مضبوط و آرام بود، و کسی را یارای آن نبود که بر او جرأت و جسارت یابد، چنان که بر حسنبن سهل تجرّی یافتهاند، ولی اوضاع، همه جا دگرگون شده، و طاهربن حسین هم از زمان کشته شدن محمّد امین در رقّه به دست فراموشی سپرده شده است، و در جنگهایی که به وقوع میپیوندد از او کمک گرفته نمیشود در صورتی که از کسانی که درجه و رتبه آنها از او خیلی پایینتر است کمک
و یاری میجویند(1).
در ذهن مأمون تصویری از اوضاع واقعی کشور منعکس شده بود، لیکن او برآن نشد، که روش خود را به زودی با فضل دگرگون کند، زیرا زمام قدرت در خراسان و بغداد هنوز در دست او بود، امّا در خراسان فضل با برکناری طاهربن حسین از فرمانروایی عراق، و کشتن هرثمه یک جنگ روانی به راه انداخته بود، که در آن روح تمرّد و طغیان در تمام سران و فرماندهان از میان رفته بود، و همه در برابر تمایلات و نظریّات او سر فرود آورده، و دریافته بودند، که مأمون همچون عصایی در دست فضل است، که به افسون او حرکت میکند، و بغداد در دست حسن بن سهل برادر او بود، که بازوی راستش به شمار میآمد، و به منزله حربه نیرومندی بود، که مأمون را بدان میترسانید.
امّا کسانی که نزد مأمون رفته، او را از چگونگی رفتار و سیاستهای فضل آگاه، و از حقایق تلخ و جریانات مهمّی که از او پوشیده داشته باخبر کردهاند، بیم داشتند که مبادا
فضل از سعایت آنها نزد مأمون، آگاه شود و از این که اقوال امام رضا علیهالسلام را دربارهاش،
تأیید کردهاند اطّلاع یابد، و در نتیجه اماننامههای مأمون را درباره تضمین مصونیّت آنها از انتقام فضل، از میان ببرد، طبری میگوید:
«هنگامی که این قضایا برای مأمون روشن و مسلّم شد، فرمان کوچ کردن به بغداد را صادر کرد، و با صدور این فرمان، فضل متوجّه برخی از اقدامات اینها شد، لذا به توبیخ و آزار آنان پرداخت، بعضی را تازیانه زد و برخی را به زندان انداخت، و ریش تنی چند از
آنها را کند.
امام علیّبن موسیالرّضا علیهالسلام درباره اینها با فضل گفتگو کرد، و ضمانت خود را از آنان به او یادآوری فرمود، و به وی تذکّر داد که با آنها خوشرفتاری کند(2).
این نصّ تاریخی صریحا دلالت دارد، بر این که مأمون تا چه حد از برخورد با فضل دوری میجست، و از این که او را آگاه کند که سخنان دیگران را درباره وی پذیرفته است، سخت خودداری میکرد، به ویژه این که مأمون به فضل اجازه داد، فرماندهانی را که خود او آنان را مجبور کرد حقایق اعمال و رفتار فضل را برای وی بیان کنند، و در برابر
انتقام جویی فضل به آنها اماننامه داده بود، کیفر و شکنجه دهد، ونیز دلیل است بر این
که به دنبال بروز این وقایع طرّاح نقشه ترور فضل، شخص مأمون بوده است، چنان که برخی از کشندگان او در حضور مأمون همین را اعتراف کردند.
جالب این است که در اجرای نقشه مأمون برای از میان بردن فضل، تصادف، عامل عمده بوده است، و دور نیست که این تصادف را مأمون خود به وجود آورده باشد. و شرح آن این است که:
فضل هنگامی که مأمون را در حرکت به سوی بغداد همراهی میکرد، نامهای از برادرش حسن بن سهل به او رسید، مشعر بر این که من در تحویل امسال، به حساب
نجوم نظر کرده و یافتهام، که تو در فلان ماه در روز چهارشنبه گرمی آهن و آتش را خواهی چشید، و رأی من این است که تو و امام رضا علیهالسلام و امیرالمؤمنین، در این روز داخل حمّام شوید و حجامت کنید، تا به این طریق خون از بدن جاری شود، و نحوست برطرف گردد. فضل چگونگی را به مأمون نوشت و از او خواست که با او وارد حمّام شود از ابوالحسنالرّضا علیهالسلام نیز همین درخواست را کرد.
مأمون نامهای در این باره به امام رضا علیهالسلام نوشت، و این موضوع را درخواست کرد، امام علیهالسلام در پاسخ او نوشت، من فردا داخل حمّام نمیشوم، و برای امیرالمؤمنین و فضل، دخول حمّام را در فردا مصلحت نمیبینم. مأمون دوباره نامه نوشت، و درخواست را تکرار کرد، امام علیهالسلام در پاسخش نوشت، من فردا داخل حمّام نمیشوم، زیرا در شب گذشته پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله را در خواب دیدم، که به من فرمود: فردا در حمّام داخل مشو، و
من صلاح نمیدانم که امیرالمؤمنین و فضل فردا به حمّام درآیند، مأمون در پاسخ آن حضرت نوشت: ای سرور من راست فرمودی و پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله راست فرموده است، من فردا به حمّام داخل نخواهم شد، و فضل خود میداند(1).
بالاخره فضل در آن روز به حمّام درآمد، و چنان که در نامهای که ظاهرا برادرش حسن بن سهل به او نوشته و خبر داده بود، شمشیرها وی را در میان گرفتند و کشته شد.
دور نیست که این نامه را مأمون از جانب برادرش حسن تهیّه، و این مقدّمه را فراهم کرده باشد، تا هنگامی که فضل کشته میشود، او مورد تهمت قرار نگیرد، شاید هم مأمون خواسته است با این وسیله، و با این ترور مبهم و پیچیده، خود را از فضل و امام علیهالسلام هر دو رهایی دهد، امّا امام علیهالسلام با هشیاری و آگاهی به فریبها و نیرنگهای مأمون، اصرار او
را برای درآمدن به حمّام به اتّفاق فضل، با احتیاط و نرمش رد فرمود. و شاید قسمت اخیر این خبر آشکارا دلالت داشته باشد بر این که این نامه توطئهای از جانب مأمون بوده، تا فضل و امام علیهالسلام را ترور کند، و هردو را از میان بردارد، و گرنه چرا با این که امام علیهالسلام از مأمون خواست، که فضل را از در آمدن به حمّام باز دارد او در این باره خودداری کرد، و به او چیزی نگفت؟!
آنچه این نظر را تأیید میکند این است که کشندگان فضل از نزدیکان و خدمتکاران مأمون بودند، و نقل شده است که آنان با مأمون رو به رو شدند و گفتند که خود او انجام
این کار را از آنان خواسته است طبری میگوید:
«چون به سرخس درآمد، گروهی به فضلبن سهل که در این وقت در حمّام بود، هجوم بردند، و او را با شمشیر زدند تا مُرد، و این در روز جمعه دو شب از ماه شعبان گذشته، به سال 202 اتّفاق افتاد. کشندگان که از خدمتکاران مأمون بودند دستگیر شدند،
و آنها چهار نفر بودند به نامهای غالب مسعودی اسود، قسطنطنین رومی، فرج دیلمی
1) کافی، ج1، ص490، 491؛ ارشاد، ص249.
و موفّق صقلبی، و هنگامی که او را کشتند، شصت سال داشت، سپس کشندگان فرار کردند، و مأمون فرمان داد آنها را تعقیب کنند، و برای هرکس که آنها را دستگیر کند، ده
هزار دینار جایزه قرار داد، عبّاس بن هیثم بن بوزرجمهر دینوری آنها را دستگیر کرد و به حضور مأمون آورد، آنها به مأمون گفتند: تو خود ما را به کشتن او فرمان دادی، مأمون دستور داد گردن آنها را زدند.
گفته شده هنگامی که کشندگان فضل را دستگیر کردند، مأمون آنها را مورد بازپرسی قرار داد، برخی از آنها گفتند: علیّبن ابیسعید خواهرزاده فضل آنها را فریب داده و به این کار واداشته است، برخی هم این را انکار کردند، امّا مأمون فرمان داد آنها را کشتند.
سپس مأمون نزد عبدالعزیزبن عمران، و علی و موسی، و خلف فرستاد، و چگونگی را از آنها جویا شد، آنان انکار کردند از این که در این باره اطّلاعی داشته باشند، ولی
مأمون نپذیرفت و فرمان داد آنها را کشتند، و سرهای آنها را نزد حسن بن سهل که در
واسط بود فرستاد، و اندوه خود را از مصیبت فقدان فضل به او اعلام و به او ابلاغ کرد که او جانشین برادرش میباشد...»(1).
آری مأمون اینگونه توانست، نیرومندترین مرد حکومت را که سلطنت او را تهدید و بر سرنوشت او خودسرانه فرمانروایی میکرد، از میان بردارد، و به زندگی او پایان دهد،
امّا مانع و مشکل مهمّ دیگری باقی مانده که لازم بود برای از میان برداشتن آن نیز نقشهای طرح کند، تا مطمئن شود که ریشههای مخالفت و تمرّد بغداد را قطع کرده، و انگیزههای آن را از میان برده است، این مانع مهمّ وجود امام رضا علیهالسلام بود، زیرا وجود آن حضرت، عقده دشوار و زخم التیام ناپذیری برای عبّاسیان بغداد بود که جز با حلّ آن نمیتوانستند در برابر مأمون تسلیم شوند و از او اطاعت کنند، و وجود آن حضرت به معنای پایان حکومت عبّاسیان، و آغاز زمامداری علویان بود.
آنچه امام علیهالسلام را وادار کرد که در کشمکش سختی که میان فضل و سران و فرماندهان در گرفته بود، دخالت کند، لزوم حفظ کیان اسلام و بقای قدرت آن و ضرورت طرد
1) تاریخ طبری، ج8، ص 565؛ ابن خلدون نیز در ج3، ص250 همین را ذکر کرده است.
عوامل تجزیه و سقوط بود، همان عواملی که دشمنانی را که در خارج انتظار میکشیدند به طمع میانداخت، تا به ماجراجوییهای دامنهداری دست بزنند که بهای سنگین آن را بایستی مسلمانان بپردازند، و امام علیهالسلام با دوراندیشی پیشبینی میکرد که سیاست غیر مخلصانه فضل بطور قطع به چنین وضعی خواهد انجامید، اضافه بر این که فضل مرتکب ستمها و اعمال جنایتکارانهای میشد، که جامعه اسلامی از آثار شوم آن کارها در رنج بود، و امام علیهالسلام در قبال اعمال غیرمسؤولانه او، احساس مسؤولیّت میکرد، و وسیلهای در اختیار آن حضرت نبود که بتواند از سوءِ رفتار و کردار ناشایست او جلوگیری کند، جز
این که مأمون را بر چگونگی اوضاع آگاه سازد، و پرده از کارهای او بردارد.
امام علیهالسلام ضمن گفتگوی خود با مأمون، این نکته را توضیح داده و فرموده است:
«ای امیرالمؤمنین درباره امّت محمّد صلیاللهعلیهوآله و آنچه خداوند سرپرستی آن را به تو داده، و تو را بدان مخصوص داشته است، از خدا بترس، زیرا تو امور مسلمانان را تباه ساختهای، و کارها را به دیگری واگذار کردهای، که در میان آنان غیر از آنچه خدا حکم
کرده است، فرمان میدهد»(1).
بیشک برای امام علیهالسلام موقعیّت و مقام، مهم نیست و آنچه از همه چیز بیشتر اهمیّت دارد حفظ وحدت مسلمانان و قدرت و انسجام آنهاست در برابر دشمنانی که در داخل و خارج در کمین آنها نشستهاند، و همچنین بسط عدالت اجتماعی در میان طبقات مختلف مردم، و دفع کابوس ستم از آنهاست. از این رو امام علیهالسلام به مأمون اندرز میدهد که آشوبها را سرکوب و فتنهها را خاموش کند. آشکار است که انجام این امر، جز از طریق برطرف کردن انگیزهها، و از میان بردن علّتها میسّر نیست، و از جمله این انگیزهها ولایتعهدی آن حضرت است که مقرون به مصالح حکومت نبوده، و اگر هم مصالحی در این باره وجود داشته منتفی شده است، بنابراین از همین جا میتوانیم دریابیم، که موقعیّت و مقام، مادامی که با مصالح عالی اسلامی سازگار نباشد از نظر امام علیهالسلام هیچگونه ارزشی ندارد.
به همین سبب است که امام علیهالسلام در هنگام پذیرش ولایتعهدی، اصل مشارکت در مسؤولیّتهای حکومت را رد میکند، ولی میپذیرد که از دور و بدون هرگونه دخالت در امور و قبول مسؤولیّت، طرف مشورت باشد، و این خودداری و پرهیز امام علیهالسلام برای این
1) عیون اخبارالرّضا، ج2، ص160.
است که نمیخواهد قسمتی از مسؤولیّت مظالم و جنایاتی را که حکومت مرتکب میشود، به عهده گیرد و به عنوان این که آن حضرت، یکی از اعضای دستگاه حاکم است، این مظالم و جنایات به نام او واقع شود. لیکن امام علیهالسلام به خود اجازه نداد که از قبول مسؤولیّت ارشاد و مشورت آنها سرباز زند، زیرا از این طریق میتوان ستم را دفع، و خطر تضعیف و تجزیه را از مسلمانان برطرف کرد.
بدیهی است همکاری در حد شور و ارشاد، با اصل اعتقادی امام علیهالسلام مبنی بر عدم مشروعیّت حکومت، هیچگونه منافات ندارد، زیرا اصل اعتقادی این است که این
حکومتها براساس غصب قدرت و سلب حاکمیّت از کسانی که شرعا شایستگی و استحقاق آن را دارند تشکیل شده است، و در این جا موضوع حکومت، مورد نظر امام علیهالسلام نیست، بلکه آنچه منظور نظر است رعایت مصالح اسلام و حفظ و وحدت مسلمانان، و دفع شرارت فتنهانگیزان و دشمنان است، و این هم یکی از ویژگیهای امام است، که هرگز مصالح اسلام را برای حفظ عوامل و مراکز قدرت فدا نمیکند.
و ما مشاهده میکنیم امامان علیهمالسلام در دورانهای مختلف، با این که معتقد به عدم مشروعیت حکومتهای زمان خود بودند، با آنها به طریق مسالمت میزیستند، و از درگیری با آنها دوری میجستند، و این تنها به ملاحظه رعایت مصالح مسلمانان بوده است و بس.
مأمون از نظر سیاسی نمیتوانست وارد بغداد شود، و امام رضا علیهالسلام را به همراه خود داشته باشد، زیرا همین امر موجب بروز فتنهها و برانگیختن آشوبهایی میشد، که شاید قادر نبود در برابر آنها پایداری کند. و به همین جهت است که به نظر ما قول معتبر این
است که مأمون مخفیانه از طریق انگور زهرآلود، به زندگی امام علیهالسلام پایان داده است، و شرایط وقت و موقعیّت، این نظر را تقویت و تأکید میکند، هرچند ابن اثیر در تاریخ خود و برخی از دانشمندان بزرگ و مورّخان مانند شیخ مفید و جز او در این باره شک کردهاند، و گروه دیگری مانند سیّد بن طاووس، و سبط بن جوزی، و اربلی در کشفالغمّه آن را منکر شدهاند، و نویسنده اخیر نسبت به انکار این موضوع پافشاری، و مصرّانه از نظر خود دفاع کرده است ولی دفاع او ساده وسطحی و خالی از دلیل و تحقیق است.
شاید نامهای که مأمون پس از وفات امام رضا علیهالسلام به عبّاسیان و مردم بغداد نوشته است گویای این واقعیّت باشد، طبری میگوید:
«مأمون نامهای به بنیعبّاس و یاران خود و مردم بغداد نوشت، و مرگ علیّبن موسی علیهالسلام را به آنان اعلام کرد، و از آنان خواست که فرمانبرداری کنند و به اطاعت او درآیند، زیرا دشمنی آنان با او جز به سبب بیعت وی با علیّبن موسی علیهالسلام نبوده است...»(1).
شاید بتوان گفت این نامه صراحت دارد بر این که مرگ امام علیهالسلام در چنین موقعیّتی، به طور طبیعی صورت نگرفته است و آنچه ابن خلدون در بیان مضمون این نامه نگاشته
1) تاریخ طبری، ج8، ص518، حوادث سال203.
است، اتّهام مأمون را در کشتن امام علیهالسلام به صورت واضحتری نشان میدهد. او در تاریخ خود میگوید:
«مأمون به سوی حسن بن سهل و مردم بغداد و پیروان خود پیغام فرستاد، و از پیمان ولایتعهدی خویش با امام علیبن موسی علیهالسلام پوزش خواست و اعلام کرد که او مرده است، و از آنان خواست که به فرمانبرداری از او باز گردند(1)».
پوزش مأمون از کردار خود به معنای این است که او اشتباه خود را درباره ولایتعهدی امام علیهالسلام دریافته است، و اگر گفته شود که پس از مرگ امام علیهالسلام به اشتباه خود آگاه شده بیمعناست، و ناگزیر این آگاهی و بیداری، پیش از وفات امام علیهالسلام بوده، و با کشتن ناگهانی آن حضرت، اشتباه خویش را تصحیح کرده است، تا بدین وسیله عبّاسیان و دوستان و مردم بغداد را از خود خشنود گرداند، بهعلاوه اگر ما تنها موقعیّت سیاسی سختی را که
حکومت مأمون، در آن دوران پر از اضطراب دچار آن بود در نظر گیریم، و از نصوص تاریخی که دستاندرکار بودن مأمون را در این امر تأیید میکند چشم پوشیم، باز هم بدون هرگونه هواخواهی یا بد اندیشی میتوانیم در کشتن ناگهانی امام رضا علیهالسلام انگشت اتّهام را متوجّه مأمون سازیم.
شیخ صدوق روایت میکند، که در حال احتضار امام رضا علیهالسلام مأمون او را مخاطب قرار داده گفت: «به خدا سوگند نمیدانم کدام یک از این دو مصیبت بر من سنگینتر است، فقدان و فراق تو، یا تهمت مردم که میگویند من تو را به ناگهان کشتهام...»(2).
ابوالفرج در مقاتل روایت کرده است، که مأمون به امام علیهالسلام عرض کرد:
«ای برادر چه دشوار است بر من که مرگ تو را ببینم، در حالی که من بقای تو را آرزو داشتم، و از این سختتر و دشوارتر این که مردم میگویند من به تو سم خورانیدهام، و
خدا میداند که من از این تهمت به دورم...»(3)
این ناآرامی مأمون بیانگر این است که اتّهام او به کشتن امام علیهالسلام در همان هنگام، مورد بحث و گفتگو و شاید مورد پذیرش بوده است، زیرا مأمون اتّهام خود را در این باره تأکید
میکند، و میکوشد اعتراف و مدرکی برای براءت خود از امام علیهالسلام اخذ کند، چنان که ابوالفرج بیان کرده است.
موجب شگفتی است که برخی بعید دانستهاند مأمون مرتکب قتل ناگهانی امام علیهالسلام شده باشد و اظهار اندوه و گریه و همچنین امتناع او را از تناول خوردنیها و آشامیدنیها در این فاجعه، دلیل قول خود دانستهاند، شاید اینها از مأمون انتظار داشتهاند که در این
واقعه اظهار سرور و شادمانی کند تا اتّهام و مداخله او در این فاجعه مورد اطمینان دیگران قرار گیرد. لیکن حقیقت این است که اینها به سبب سادهاندیشی و کوتهبینی از فهم حقایق تاریخی معذورند.
روایات وارده درباره کیفیّت شهادت امام علیهالسلام اتّفاق دارد، بنابر گفته ابوالفرج و مفید،
1 مون، 2مأمون آن حضرت را به وسیله آب انار و انگور زهرآلود مسموم کرده است، مفید در ارشاد از عبداللّه بن بشر نقل کرده که گفته است:
«مأمون به من دستور داد ناخنهایم را از حد معمول درازتر نگه دارم، و این را به کسی اظهار نکنم، من چنان کردم، سپس مرا احضار کرد، و چیزی شبیه تمرهندی به من داد و گفت این را با هر دو دست خود نرم کن، من همین کار را کردم، پس از آن از جا برخاست و رفت و بر امام علیهالسلام وارد شد، و به او عرض کرد: حالت چگونه است؟
امام علیهالسلام فرمود: امیدوارم خوب باشم.
مأمون عرض کرد: من هم به حمد خدا امروز خوبم، آیا امروز کسی از پرستاران نزد شما آمده است؟
امام علیهالسلام فرمود : نه.
مأمون خشمناک شد و به غلامان فریاد زد که آب انار حاضر کنید که از آن نمیتوان بینیاز بود. سپس مرا صدا کرد و گفت: یک دانه انار بیاور، و چون آوردم گفت: به دست خود آب آن را بگیر، و چون آب آن را گرفتم، مأمون آن را به امام رضا علیهالسلام خورانید،
و همین سبب شهادت آن حضرت شد و دو روز پس از آن وفات فرمود».(1)
از ابوصلت هروی نقل شده که گفته است : «هنگامی که مأمون از نزد امام رضا علیهالسلام بیرون رفت من بر او وارد شدم، به من فرمود ای اباصلت کار خود را کردند، و شروع به حمد و ثنای الهی فرمود».(2)
محمّد بن جهم روایت کرده است که امام رضا علیهالسلام انگور را دوست میداشت،
مقداری از آن تهیّه و در ته دانههای انگور سوزن فرو کردند و چند روزی به همان حال نگه داشتند سپس سوزنها را جدا کردند و انگور را نزد امام علیهالسلام آوردند آن حضرت از آن تناول فرمود، و به همین علّت به شهادت رسید، و گفته شده که سمّ مزبور بسیار لطیف و ناپیدا بوده است(3)».
کیفیّت قتل به هر نحوی که باشد، با ملاحظه نصوص تاریخی، و اوضاع خاصّ سیاسی، آنچه از نظر ما اقوا و ارجح میباشد این است که مأمون آن حضرت را مسموم کرده و ناگهانی به شهادت رسانیده است، و در این باره هیچگونه شک و تردیدی نداریم.
«وفات آن حضرت در طوس در ده سناباد از دهات نوغان اتّفاق افتاده و در خانه حمید بن قحطبه در قبّهای که گور هارون در یک سمت آن قرار دارد، نزدیک قبله دفن شده است»(4).
«هنگامی که امام رضا علیهالسلام وفات یافت، مأمون مرگ آن حضرت را بلافاصله اعلام نکرد، و جنازه آن حضرت را یک روز و یک شب نگه داشت، سپس محمّدبن جعفربن محمّد و گروهی از آل ابیطالب را احضار کرد، و جسد مبارک امام علیهالسلام را صحیحا بدون
این که اثری برآن باشد، به آنان نشان داد، و پس از آن گریست.
و گفت ای برادر بر من دشوار است که تو را به این حالت ببینم، در حالی که آرزو میکردم که من پیش از تو بمیرم امّا خداوند آنچه میخواهد میکند، مأمون بیتابی و اندوه بسیاری از خود نشان داد، و جنازه آن حضرت را بر دوش گرفت، و تا محلّ دفن
و جایی که امروز زیارتگاه آن حضرت است، تشییع کرد»(1).
«...پیش از آن که قبر کنده شود، مأمون حاضر شد و دستور داد که در کنار پدرش قبر آن حضرت حفر شود سپس رو به جانب ما کرد و گفت:
صاحب این جنازه برای من حدیث کرد که قبری که برای او کنده میشود، در آن آب و ماهی نمایان خواهد شد قبر را حفر کنید، چون حفر کردند و لحد آماده شد، آب در آن جوشید و ماهی در آن ظاهر شد، سپس آب فرو نشست، و امام رضا علیهالسلام در آن دفن شد»(2).
هنگامی که امام رضا علیهالسلام وفات فرمود، شاعران به مرثیهگویی پرداختند، و مردم بر امید و آرزوی از دست رفته خود که آن حضرت زمام خلافت را به دست گیرد، و مشعل حق را که مدّتها به دست خلفا بی نور و خاموش مانده بود، فروزان و تابان سازد اشکها ریختند، همان خلفایی که فریب و تزویر را وسیلهای برای مشتبه کردن امور و گمراهی مردم قرار دادند، و در همان حال که حدود الهی را بر دیگران جاری میکردند، از اجرای
آنها درباره خویش خودداری داشتند، با این که در پشت پرده و گاهی هم آشکارا، انواع
محرّمات الهی و اعمال مخالف کتاب خدا و سنّت پیامبر صلیاللهعلیهوآله را به جای میآوردند.
از جمله شاعرانی که در وفات آن حضرت مرثیه سروده است، دعبل بن علی خزاعی شاعر و مبلّغ اهل بیت علیهمالسلام است، مرثیههای چندی درباره حضرت رضا علیهالسلام از او نقل شده، که از جمله آنهاست آنچه ابوالفرج ذکر کرده و گفته است: علیّبن سلیمان اخفش، این اشعار را از دعبل بن علیّ خزاعی که درباره امام رضا علیهالسلام و سمّی که به آن حضرت خورانیده شده و رثای فرزندش، و همچنین مذمّت خلفای عبّاسی است، برای من خواند:(3)
علیالکره ما فارقت أحمد وانطوی
علیه بناء جندل و رزین(4)
و أسکنته بیتا خسیسا متاعهو انّی علی رغمی به لضنین(1)
میورزم.
ولولا التّأسی بالنّبی و أهلهلأسبل من عینی علیه شؤون(2)
هو النّفس إلاّ أنّ آل محمّد صلیاللهعلیهوآلهلهم دون نفسی فی الفؤاد کمین(3)
أضرّ بهم إرث النّبی فاصبحوایساهم فیه میتة و منون(4)
دعتهم ذئاب من أمیة و انتحتعلیهم دراکا إزمة و سنون(5)
وعاثت بنوالعبّاس فیالدین عیثةتحکّم فیه ظالم و ظنین(6)
و سمّوا رشیدا لیس فیهم لرشدهوها ذاک مأمون و ذاک أمین(7)
فما قبلت بالرّشد منهم رعایةولا لولیّ بالأمانة دین(8)
رشیدهم غاوٍ و طفلاه بعدهلهذا رزایا دون ذاک مجون(9)
ألا أیّها القبر الغریب محلّهبطوس علیک الساریات هتون(10)
شککت فما أدری أمسقی بشربةفأبکیک أم ریب الرّدی فیهون(11)
درگذشتهای تا مصیبت آسان شود.
وأیّهما ما قلت إن قلت شربةو إن قلت موت إنّه لقمین(12)
1) او را در خانهای جای دادم، که بهره آن ناچیز است، هرچند من برخلاف میل خود به آن بخل
2) و اگر این نبود که به پیامبر صلیاللهعلیهوآله و خاندانش تأسّی جستهام، از چشمانم اشکهایم را بر او ریزان میکردم.
3) او جان من است جز این که آل محمّد صلیاللهعلیهوآله بجز در جانم در دل من جای دارند.
4) میراث پیامبر علیهالسلام باعث ضرر و زیان آنان شد، و در آن مرده و منّتگذار شریک شدند.
5) گرگانی از بنیامیّه آنان را فرا خواندند، و سختی و تنگی از هر سو پیاپی بر آنان هجوم بردند.
6) فرزندان عبّاس دین را تباه کردند، و هر ستمگر و شاک و بی دینی به نام دین فرمانروایی کرد.
7) رشید را رشید نام نهادند، در حالی که در میان آنان رشد و صلاحی نیست، همینگونه است مأمون و امین.
8) از اینان کسی به سبب داشتن رشد و صلاح یافت نشد که رعایت کند و پاس حرمت نگه دارد، و از آنها حاکمی نبود که در دین، امین باشد.
9) رشید و پس از او دو فرزندش گمراه بودند، آن یک مصیبتها و آن دیگر فسق و فجورها داشت.
10) هان ای قبری که در غربت و در طوس قرارداری، باران رحمت الهی پیوسته بر تو ریزان باد.
11) شک دارم و نمیدانم که آیا شربت سمّ آشامیدهای تا بر تو گریه کنم، و یا بر مرگ طبیعی
12) و هر کدام از اینها را بگویم، چه بر اثر آشامیدن سمّ و چه به طور طبیعی، بیشک مرگ تو سریع و ناگهانی بوده است.
أیا عجبا منهم یسمّونک الرّضاویلقاک منهم کلحة و غضون(1)
أتعجب للأجلاف أن یتحیفوامعالم دین اللّه و هو مبین(2)
فقد سبقت منهم بفضلک آیةلدیّ ولکن ما هناک یقین(3)
دعبل در این اشعار خود، مصیبتهای هولناک، و گرفتاریهای دردناکی را که از حکومتهای اموی و عبّاسی بر اهل بیت علیهمالسلام وارد شده شرح میدهد، و پس از آن به هجو و بدگویی رشید و دو فرزندش امین و مأمون میپردازد و سپس با سوز و گداز امام رضا علیهالسلام را مرثیه میگوید، و ضمن آن به اتّهام مأمون در کشتن ناگهانی امام علیهالسلام اشاره میکند.
و دیگر از کسانی که در سوگ امام علیهالسلام مرثیه گفتهاند، اشجع بن عمرو سلمی است، او در رثای آن حضرت میگوید:
یا صاحب العیس یحدی فی أزمّتها
اِسْمَع و أسْمِعْ غدا یا صاحب العیس(4)
إقرأ السّلام علی قبر بطوس ولاتقرأ السّلام ولا النُعمی علی طوس(5)
فقد أصاب قلوب المسلمین بهارَوع وأفْرَخَ فیها رَوع إبلیس(6)
و أخلست واحد الدّنیا و سیّدهافأیّ مختلس منها و مخلوس(7)
ولو بدا الموت حتّی یستدیر بهلاقی وجوه رجال دونه شوس(8)
بؤسا لطوس فما کانت منازلهممّا تخوّفه الأیّام بالبؤس(9)
1) شگفت از اینها که تو را رضا نامیدند امّا، با ترشرویی و بدخویی با تو روبرو شدند.
2) آیا شگفتی داری از این که احمقان و نادانان بر نشانههای دین خدا کاستی و نقصان وارد کنند، و دین خدا نمایان و آشکار است.
3) نشانه فضیلت تو بر آنان سبقت جسته است، و من بر این اعتقادم امّا آنان یقین ندارند.
4) ای آن شتربانی که در پیشاپیش شتران آواز میخواند، بشنو و فردا به گوشها برسان، ای شتربان.
5) به قبری که در طوس است سلام برسان، و سلام به شهر طوس مگوی، و آن را خوشی و آسایش مباد.
6) در این شهر به دلهای مسلمانان ترس و وحشت رسید، ودل شیطان در آن امان و آسایش یافت.
7) شهر طوس یگانه روزگار و سرور دهر را ربود، چه ربایندهای از آن و چه ربوده شدهای!!
8) و اگر مرگ نمودار شود، و به گرد او درآید، چهره مردانی را خواهد دید، که بی اعتنا و خشمآلود به او مینگرند.
9) تیرهروزی بر طوس باد هرچند منزلگاههایش از آن جمله نیست که روزگار آنها را به تیرهروزی وبدبختی ترسانیده باشد.
معرّس حیث لاتعریس ملتبسیا طول ذلک من نأی و تعریس(1)
إنّ المنایا أنالته مخالبهاو دونه عسکر جم الکرادیس(2)
أوفی علیه الرّدی فی خیس أشبلهوالموت یلقی أبا الأشبال فی الخیس(3)
مازال مقتبسا من نور والدهإلی النّبی ضیاء غیر مقبوس(4)
فی منبت نهضت فیه فروعهمبباسق فی بطاح الملک مقبوس(5)
والفرع لایرتقی إلاّ علی ثقةمن القواعد والدّنیا بتأسیس(6)
لایوم اولی بتخریق الجیوب ولالطم الخدود ولا جدع المعاطیس(7)
روز طوس نیست.
من یوم طوس الّذی نادت بروعتهلنا النّعاة وأفواه القراطیس(8)
حقّ بأنّ الرّضا أودی الزّمان بهمایطلب الموت إلاّ کلّ منفوس(9)
ذااللّحظتین و ذاالیومین مفترشرمسا کآخر فی یومین مرموس(10)
بمطلع الشّمس وافته منیتهما کان یوم الرّدی عنه بمحبوسٍ(11)
یا نازلاً جدثا فی غیر منزلهو یا فریسة یوم غیر مفروس(12)
1) طوس منزلگاهی است که استراحتی در آن نیست و جای اشکال و ابهام است، و چقدر فاصله دارد دوری و غربت از استراحت و خوشی.
2) مرگ، چنگال خود را به او رسانیده و نزد آن سپاهی با دستههای فراوان و انبوه است.
3) در بیشه شیران وی، هلاکت به او در رسید، آری مرگ شیران را در بیشهزار دیدار میکند.
4) او پیوسته از انوار پدرانش تا پیامبر صلیاللهعلیهوآله بهره میگرفت، همان نوری که از دیگری اخذ نشده است.
5) در محلّی شاخههای آنها روییده و افراشته و قد کشیده که سرزمین پادشاهی است و از آن پرتوگرفته میشود.
6) و شاخهها افراشته و برآمده نمیشود مگر آن که بر تنه و پایههای محکمی استوار باشد، و دنیا براین اساس است.
7) هیچ روزی به گریبان چاک کردن و لطمه به صورت زدن و به سختی بیتابی کردن، سزاوارتر از
8) روزی که پیام آوران مرگ و کاغذها به زبان خود از ترس و وحشت بر ما فریاد زدند.
9) آری چنین است، زمانه امام رضا علیهالسلام را از میان ما برد، و مرگ جز گرانمایه و نفیس را طلب نمیکند.
10) صاحب آن دو لحظه و آن دو روز در بستر گور آرمیده، همچون دیگر کسانی که در دو روز به خاک رفتهاند.
11) هنگام دمیدن آفتاب مرگ او فرا رسید، آری روز مرگ از او باز داشته نشده بود.
12) ای آن که به قبری فرود آمدهای که در منزلگاه تو نیست و ای شکار روزگاری که شکار نمیشود.
لبست ثوب البلی أعزز علَیّ بهلبسا جدیدا و ثوبا غیر ملبوس(1)
صلّی علیک الذّی قد کنت تعبدهتحت الهواجر فی تلک الأمالیس(2)
لو لا مناقضة الدّنیا محاسنهالما تقایسها أهل المقاییس(3)
مصیبت را اندازهگیری کنند.
أحلّک اللّه دارا غیر زائلةفی منزل برسول اللّه مأنوس(4)
جای دهد.
ابوالفرج در مقاتل گفته است هنگامی که این چکامه اشجع شیوع پیدا کرد، او برخی الفاظ آن را تغییر داد، و آن را به نام رشید کرد(5).
دعبل بن علی خزاعی گفته است، هنگامی که خبر وفات امام رضا علیهالسلام به من رسید در قم بودم، و قصیده رائیّه خود را در سوگ آن حضرت سرودم.(6)برخی ابیات این قصیده این است:
أریأمیةَ معذورینَ إن قَتَلُوا
ولا أری لبنی العبّاسِ من عذر(7)
أولاد حرب و مروان و أسرتهمبنومعیط ولاة الحقد والوغر(8)
قوم قتلتم علی الإسلام أوّلهمحتّی اذا استمسکوا جازوا علی الکفر(9)
أربع بطوس علی قبر الزکیّ بهإن کنت تربع من دین علی وطر(10)
قبران فی طوس خیر النّاس کلّهمو قبر شرّهم هذا من العِبر(11)
1) جامه کهنه پوشیدی و چه بر من گران و دشوار است که جامه نو و تازه بر تن کنم.
2) آن که در روزهای سوزان و شبانگاهان او را پرستش میکردی بر تو درود فرستاد.
3) اگر این نبود که دنیا با خوبیها و محاسن خود در ستیز است، اهل سنجش نمیتوانستند این
4) خداوند تو را در سرای جاوید وهمیشگی متنعم فرماید، و در منزلی به همدمی پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله
5) مقاتل الطالبییین، ص568.
6) عیون اخبارالرّضا، ج2، ص251.
7) به نظر من اگر امویان فرزندان علیّ و فاطمه را کشتند، معذور بودند، امّا اولاد عبّاس را هیچ عذری نمیبینم.
8) آنها فرزندان حرب و مروان و خاندان آنان و بنو معیط بودند که همگی سردمداران حسد و کینه و دشمنی میباشند.
9) آنها گروهی هستند که در اسلام نخستین آنان را کشتید، و آنها هر وقت توانستند به کفر باز میگشتند.
10) اگر منزل میکنی در طوس بر مرقد آن امام پاک منزل کن، که در دین بدو نیاز داری.
11) دو قبر در طوس است، یکی قبر بهترین تمام مردم و دیگر قبر بدترین تمام مردم و این از عبرتهای روزگار است.
ما ینقع الرّجس من قرب الزکیّ و ماعلی الزکیّ بقرب الرّجس من ضرر(1)
نمیرسد.
هیهات کلّ امْریٍٔرهن بما کسبتله یداه فخذ ما شئت أو فذر(2)
دعبل مرثیههای زیادی در سوگ امام رضا علیهالسلام سروده، و به این وسیله در تبلیغ مذهب خود کوشیده، و نظر امّت را به ستمهایی که بر اهل بیت عصمت علیهمالسلام وارد شده، و تجاوزی که بر حقوق آنها به عمل آمده جلب کرده است، همچنین از این طریق تباهی دستگاههای حاکم را که جور و بیداد آنها، از حد معقول گذشته به گوش مردم رسانیده است.
دعبل از بزرگترین شاعران این دوره، و در دفاع از ایمان و اعتقاد خود از سختترین کسان به شمار میرود، او در شعر خود صورت صحیحی از روش و ماهیّت حکومت خودکامه عبّاسان به دست میدهد، و مصائبی را که از جور و ستم آنها بر اهل بیت علیهمالسلام وارد شده، بیان میکند.
و نیز از جمله کسانی که امام رضا علیهالسلام را مرثیه گفتهاند، علیّبن ابی عبداللّه خوافی(3)
است، او گفته است:
یا أرض طوس سقاک اللّه رحمته
ماذا حویت من الخیرات یا طوس(4)
طابت بقاعک فی الدّنیا و طیّبهاشخص ثَوی بسناباد مرموس(5)
شخص عزیز علی الإسلام مصرعهفی رحمة اللّه مغمور و مغموس(6)
1) پلید از نزدیک بودنش به پاک سودی نمیبرد، و به پاک از نزدیک بودن پلید به او هیچ زیانی
2) هیهات هرکسی در گرو عمل خویش است و دستاوردهای او از آن اوست، اکنون آنچه میخواهی برگیر یا رها کن.
3) عیون اخبارالرّضا، ج2، ص151.
4) ای زمین طوس، خداوند تو را از رحمت خود، سیراب کند که چه خیرات و خوبیهای بسیاری تو ای طوس دربر داری.
5) در دنیا سرزمینهای تو پاکیزه باد، و پاکیزه کرده است آن را شخصیّتی که در سناباد آرمیده و در خاک غنوده است.
6) او شخصی است که شهادتش بر اسلام گران و سنگین است و در رحمت پروردگار فرو رفته، و غوطهور است.
یا قبره أنت قبر قد تضمّنهحلم و علم و تطهیر و تقدیس(1)
فخرا فإنّک مغبوط بجثّتهو بالملائکة الأبرار محروس(2)
و ابوفراس حمدانی گفته است:(3)
باءوا بقتل الرّضا من بعد بیعته
وأبصروا بغضه من رشدهم و عموا(4)
کوردل شدند.
عصابة شقیت من بعد ما سعدتو معشر هلکوا من بعد ما سلموا(5)
لا بیعة ردعتهم عن دمائهمولا یمین ولا قربی ولا رحم(6)
منظور شاعر در این ابیات، همان حقیقت تلخ نمایش غمانگیز ولایتعهدی امام رضا علیهالسلام و نقش سازندگان و طرّاحان آن است، و میگوید هنگامی که ولایتعهدی را که
گام آخرین به سوی مسند خلافت است، به آن حضرت سپردند سعادتمند شدند، زیرا بنا به اراده و فرمان خداوند، خلافت حقّ طبیعی اهل بیت علیهمالسلام است، لیکن شقاوت و هلاکت دامنگیر آنها شد، برای این که علیرغم بیعت وعهد و پیمان خود، آن حضرت را ناگهانی شهید کردند.
اشعار رثای بسیار دیگری نیز وجود دارد، که مشتمل است بر مصائب و گرفتاریهایی که از جانب خلفای زمان بر آن حضرت وارد شده است، ولی ما به آنچه ذکر شد اکتفا میکنیم، زیرا ضرورتی به زیاده بر این نیست.
1) ای آرامگاه او، تو آن قبری که بردباری و دانشوری و پاکی و پاکیزگی را دربر دارد.
2) پس فخر و مباهات کن زیرا تو به سبب جسد او مورد رشک وحسدی، و به وسیله فرشتگان مقرّب در حفظ و حراستی.
3) عیون اخبارالرّضا، ج2، ص377.
4) پس ازبیعت با امام رضا علیهالسلام به کشتن او اقدام کردند، و کینه ودشمنی او را مصلحت دیدند و
5) آنها دستهای هستند که بدبخت شدند پس از آن که نیکبختی یافتند، و گروهی میباشند که پس از آن که ایمنی یافتند، نابود شدند.
6) نه بیعت و نه سوگند و نه خویشاوندی و قرابت هیچ کدام آنها را از کشتن و ریختن خون آنان باز نداشت.
چنان که گفتیم یکی از انگیزههایی که مأمون را وادار کرد، امام رضا علیهالسلام را به خراسان
بخواند، و با او به ولایتعهدی بیعت کند، دوری جستن از برخورد و درگیری با علویان بود، اینان بر این عقیده بودند که عبّاسیان منصب خلافت و حکومت بر مسلمانان را که حقّ طبیعی علویان بوده، از آنان ربوده، و به خود اختصاص دادهاند، و در شورشها و قیامهای خود شعار آنان همین بود، چنانکه عبّاسیان نیز در نهضت ضدّ امویان، همین شعار را میدادند، و مأمون درصدد برآمد، این عقده را که هرچند یک بار علویان را به شورش بر ضدّ حکومت وا میداشت، چارهجویی کند، او از قیام محمّدبن ابراهیم حسنی معروف به ابن طباطبا علوی، به فرماندهی ابیالسّرایا سری بن منصور، که مهمترین و خطرناکترین شورش علویان بر ضدّ حکومت او به شمار میآید دردسر و رنج فراوان برده بود، ابیالسّرایا به نام رضای آل محمّد صلیاللهعلیهوآله دعوت میکرد، و پس از آن که مأمون توانست شورش او را سرکوب کند، عاملان علوی او در نقاط مختلف که از طرف وی حکومت میکردند، سر به شورش برداشتند، و اعلام استقلال کردند، و در نتیجه شورش ابیالسّرایا منشأ قیامهای دیگری از جانب علویان شد.
شورشهای علویان:
در یمن ابراهیم بن موسی بن جعفر علیهالسلام قیام کرد، و پس از استیلای بر حکومت، عامل مأمون را از آن جا اخراج کرد.
در مکّه حسین بن حسن افطس شورش کرد، و برای محمّدبن جعفر به خلافت از
مردم بیعت گرفت.
در بصره زیدبن موسی بن جعفر قیام کرد، و او را زیدالنّار گفتهاند، به سبب این که بسیاری از خانههای عبّاسیان و پیروان آنان را در بصره آتش زد، و هرکس جامه سیاه (که
شعار عبّاسیان بود) بر تن داشت او را میسوزانید، زید اضافه بر اموال عبّاسیان، اموال
زیادی از بازرگانان را اخذ و مصادره کرد. برای دفع این غائله علیّبن سعید به سوی او
شتافت، و زید از او امان خواست، او به زید امان داد و سپس او را دستگیر(1)ونزد حسن ابن سهل فرستاد. حسن دستور داد گردن او را بزنند، حجّاجبن خیثمه در آن جا حاضر بود، گفت ای امیر اگر مصلحت میدانی شتاب مکن و مرا نزدیک خود فراخوان که نصیحتی دارم، حسن چنان کرد، و جلاّد دست از کشتن زید بداشت. حجّاج هنگامی که نزدیک حسن رسید گفت ای امیر آیا درباره کاری که میخواهی انجام دهی فرمانی از امیرالمؤمنین به تو رسیده است؟ گفت نه حجّاج، گفت پس چرا پسرعمّ امیرالمؤمنین را بی آن که فرمانی از وی به تو رسیده باشد، یا رأی او را پرسیده باشی به قتل میرسانی،
سپس داستان ابوعبداللّه افطس را برای او نقل کرد که هارون او را نزد جعفربن یحیی زندانی کرده بود و جعفر بیباکی کرد و بدون اجازه هارون او را کشت و سرش را در طبقی گذارد و با هدایایی به مناسبت عید نوروز برای هارون فرستاد و هارون هنگامی که مسرور را به کشتن جعفر فرمان داد به او گفت اگر جعفر از تو بپرسد به چه گناهی او را
بقتل میرسانی، به او پاسخ ده که خلیفه به کیفر این که پسر عمّش ابن افطس را بیاجازه
او کشتی، فرمان قتل تو را صادر کرده است، سپس به حسن بن سهل گفت آیا خود را ایمن میبینی از این که میان تو و امیرالمؤمنین حادثهای روی دهد و او همانگونه که
هارون با جعفربن یحیی کرد، کشتن این مرد را بهانه اعتراض بر تو قرار ندهد؟
حسن به حجّاج گفت : خداوند به تو پاداش نیکو دهد.
سپس دستور داد او را از زیر دست جلاّد بردارند، و به زندان بازگردانند، و او همچنان زندانی بود تا به سوی مأمون فرستاده شد، و او زید را نزد امام رضا علیهالسلام فرستاد،
و آن حضرت او را آزاد فرمود(2).
از سخنان جالبی که از زید نقل شده این است که هنگامی که بر مأمون وارد شد، خلیفه به او گفت ای زید تو در بصره خروج کردی، و به جای این که خانههای دشمنان ما را از بنیامیّه و ثقیف و عدیّ و باهله و آل زیاد آتش زنی، خانههای عموزادگانت را سوزانیدی.
زید با خوشحالی گفت : ای امیرالمؤمنین من از هر جهت اشتباه کردم ولی اگر باز گردم از خانههای دشمنانمان آغاز میکنم، مأمون خندید واو را نزد برادرش امام رضا علیهالسلام فرستاد. و به آن حضرت پیغام داد که گناه او را به شما بخشیدم. هنگامی که زید را نزد
امام علیهالسلام آوردند، آن حضرت او را به شدّت نکوهش و سپس رها فرمود(1).
یاسر خادم نقل میکند هنگامی که زید را نزد امام علیهالسلام آوردند، ابوالحسنالرّضا علیهالسلام به او فرمود: ای زید گویا فرومایگان کوفه تو را فریب دادهاند که چون خداوند رحم فاطمه علیهاالسلامرا پاک و پاکیزه قرار داد، آتش دوزخ را بر فرزندانش حرام کرده است، این که شنیدهای خاصّ حسن و حسین علیهماالسلام است... و اگر خیال میکنی تو که معصیت خدا را میکنی وارد بهشت میشوی و موسیبن جعفر علیهالسلام که خدا را فرمانبرداری کرد نیز داخل بهشت میشود لازم میآید که تو در نزد خدا از موسیبن جعفر علیهالسلام گرامیتر باشی. به خدا سوگند هیچ کس به ثوابهای الهی جز به فرمانبرداری از او دست نمییابد، و تو گمان میکنی که با نافرمانی او بدان میرسی.
زید عرض کرد! من برادر و فرزند پدر تو هستم.
امام علیهالسلام فرمود : مادامی که اوامر خداوند عزّوجل را فرمانبردار باشی برادرم هستی، چنان که نوح علیهالسلام عرض کرد «.. پرودگارا پسرم از خاندان من است، و وعده تو ثابت و حق است، و تو بهترین حکم کنندگانی...» خداوند عزّوجل به او فرمود: «ای نوح او از خاندان
تو نیست او دارای کرداری ناشایست است...» بنابراین به سبب نافرمانیش خداوند او را
1) عیون اخبار الرضا، ج2، ص233.
از خاندان نوح بیرون کرد...(1)
آنچه را از خلال روش امام در برابر برادرش زیدالنّار باید پی ببریم، چگونگی نظریّه آن حضرت درباره اسلوب قیامهای علویان بر ضدّ عبّاسیان است.
چنان که میبینیم امام علیهالسلام با اعمال برادرش زید به طور قاطع مخالفت میکند، لیکن منظور آن حضرت از این مخالفت و نکوهش زید این نیست که چرا او نافرمانی سلطان کرده و بر ضدّ او سر به شورش برداشته است بلکه به سبب اعمال غیر مشروعی است که زید مرتکب شده و بدون تمیز میان گنهکار و بیگناه، امنیّت را از مردم سلب و اموال
عدّهای را تاراج و گروهی را در آتش سوزانیده است وگرنه نهضتهای مخلصانهای را که علویان به منظور مبارزه با ستم و ستمگران برپا کردهاند، همواره مورد تأیید امامان علیهمالسلام بوده است، زیرا این نهضتها تنها وسیلهای بوده است که پرده از چهره حقیقی حکومتهای فاسد برمیداشته، و امّت را به خطاها و تجاوزات آنها آگاه میکرده است.
از این رو میبینیم امام علیهالسلام در برخورد با برادرش زید، از قیام او بر ضدّ حکومت ابراز دلتنگی و ناخشنودی نمیکند بلکه او را نسبت به ارتکاب برخی اعمال که خلاف رضای الهی بوده، سرزنش و توبیخ میفرماید.
تسامح و گذشت مأمون نسبت به علویان که شورش به پا میکردند، از او غریب به نظر نمیرسد، زیرا وی از طرفی برای جلب افکار عمومی به سوی خود، و کسب وجهه در میان مردم باطنا با علویان همچشمی و رقابت میکرد، واز طرف دیگر میکوشید از
آلودن دست خود به خون آنان و تنبیه و مجازات آنها پرهیز کند، و از آنچه با گرایشهای علوی او سازگار نیست، دوری ورزد.
از امام علیهالسلام درباره نهضت علوی ابن طباطبا که پیش از این به فرماندهی ابوالسّرایا واقع شده بود، نظریّهای به این شرح نقل شده است:
1) عیون اخبارالرّضا، ج2، ص232.
از محمّدبن اثرم که در زمان ابوالسّرایا از جانب محمّدبن سلیمان علوی سردسته نگهبانان مدینه بود نقل شده که گفته است:
همه افراد خاندان ابن طباطبا و دیگر مردم از قریش به گرد او درآمدند و با وی بیعت کردند، و به او گفتند خوب است به سوی ابوالحسن پیغام فرستی که به جمع ما درآید، زیرا دعوت ما یکی است، سلیمان به من گفت، به سوی او برو وسلام برسان و به او بگو: افراد خاندان تو گرد هم آمدهاند، و دوست دارند که شما هم با آنان باشی، اگر مصلحت میدانی قدم رنجه فرما. محمّدبن اثرم گفته است: من نزد آن حضرت آمدم، و او در الحمراء بود، و سلام و پیام را به او رسانیدم، آن حضرت فرمود سلام مرا برسان و به او
بگو پس از گذشت بیست روز نزد تو خواهم آمد. راوی میگوید آمدم و پاسخ آن حضرت را ابلاغ کردم، چند روزی را درنگ کردیم چون روز هجدهم شد، و رقا، فرمانده جلّودی وارد شد، من از مدینه خارج و به جانب صورین فرار کردم، در آن هنگام ناگهان کسی مرا آواز داد ای اثرم، چون روی به جانب او کردم، دیدم ابوالحسن علیهالسلام است و میفرماید: «بیست روز گذشت یا نه؟»(1).
امام علیهالسلام در این جا هم با اصل جنبش مخالفت نداشت، لیکن میخواست به دستاندرکاران آن، این نکته را گوشزد و تأکید فرماید که قیامی که برای پیروزی آن
هیچگونه تضمینی وجود ندارد، ممکن نیست در ایجاد آن مشارکت کند، زیرا برای آن حضرت با توجّه عمیقی که به حوادث داشت، آشکار بود که قیامهایی که ناگهانی و بدون تدارک مقدّمات لازم به وجود میآید، پایان آن بناچار جز نابودی و شکست نیست، از این رو همکاری خود را با آنها به گذشت بیست روز پس از آن تاریخ موکول داشت، برای این که میدانست در خلال این مدّت حرکت مخالف از جانب عبّاسیان آغاز و معلوم خواهد شد که تا چه حد این قیام امکان پیروزی دارد.
بیشک این روش محتاطانه امام علیهالسلام به منظور فرار از مشارکت در یک حرکت انقلابی
نبوده است، بلکه نتیجه طبیعی و حاصل قهری رویدادها و قیامهایی است که در امتداد
1) عیون اخبارالرّضا، ج2، ص208.
حکومت عبّاسیان و پیش از آنها امویان اتّفاق افتاده است. از این رو نمیتوانیم عدم مشارکت امام علیهالسلام را در این جنبش حمل کنیم براین که آن حضرت با اصل قیام بر ضدّ حکومت موافقت نداشته است.
شایسته است درباره انگیزههایی که امامان علیهمالسلام را وادار کرده بود از مطالبه حکومت و تلاش برای به دست آوردن سلطه از طریق اعمال قدرت خودداری کنند، بحث کنیم، و از این ابهام که چرا از سعی در سرنگونی رژیمهای ستمگری که بر همه اوضاع عمومی و مقدّرات امّت مسلمان چیره شده بودند دست باز داشتند، پرده برداریم:
آنچه به نظر ما میرسد، عدم وجود نیروی کوبنده و شکنندهای که بتواند با نیرویی که حکومت وقت در اختیار داشته مقابله کند، سبب اصلی این خودداری بوده است، و این تعلیل تنها فرض و گمان نیست، بلکه واقعیّتی است که تجارب حاصله از شورشها و قیامهای علویان، در امتداد حکومت امویان و عبّاسیان آن را به دست میدهد.
تردیدی نیست که حرکت در حد قیام و انقلاب، نیازمند وجود پایگاهی آگاه میان مردم است که در جهت حرکت فعّالیّت و بیچون و چرا فرمانهای رهبر را اجرا کند و خطوطی را که او ترسیم میکند، با هر نوع نتایج و آثار از صمیم دل بپذیرد، و این چیزی بود که امامان علیهمالسلام همواره از عدم وجود آن شکوه داشتند، امّا پایگاه سست و نااستواری که افراد آن را ایمان مشترکی گرد هم مجتمع نساخته و وسیله و هدف آنها را وحدت نداده است، هرگز نمیتواند پایگاه جوشش انقلاب و مبدء جنبش و قیام باشد و حرکت آن از پیش محکوم به هزیمت و شکست است.
کافی است در این باره به دوران ناآرام خلافت امیرالمؤمنین علیّ علیهالسلام اشاره کنیم، که با این که حکومت آن حضرت بر سرتاسر قلمرو اسلام بجز شام که زیر سلطه
معاویة بن ابی سفیان بود، استیلا داشت معذلک آنچه معاویه را به مقاومت برمیانگیخت و در برخی موارد پیروزی میداد، داشتن پایگاهی بود که افراد آن از نظر فکر و هدف همسویی و وحدت داشتند، امّا پایگاه مردمی امام علیهالسلام پراکنده و جدا از هم بود، و افراد آن غیر منسجم و از نظر تفکّر و هدف ناهماهنگ بودند و شاید شکستی که بر اثر قبول حَکَمیّت بر لشکریان امام علیهالسلام واقع شد، دلیلی کافی بر صدق این مدّعا باشد، همچنین ناکامی قیام امام حسن علیهالسلام پس از شهادت پدرش، برای مقابله و جنگ با معاویه که به صلح انجامید، سببی جز این نداشت که در میان مردم چنین پایگاه که از وحدت فکر و هدف برخوردار باشد، و آن حضرت بتواند به یاری آن به اصلاح موقعیّت بپردازد موجود نبود، و ما این موضوع را در کتاب خود به نام «صلح الامام الحسن» به روشنی بیان کردهایم.
مسؤولیّت امامان در بیدار کردن مردم
بنابراین با توجّه به آنچه گفته شد نمیتوانیم مسؤولیّت خودداری از قیام و دست بازداشتن از جنبش و شورش بر ضدّ حکومتهای ستم پیشه را متوجّه امامان علیهمالسلام گردانیم،
یا این که آنها را به عدم وجود کفایت لازم برای تصدّی مهامّ امور و به دست گرفتن زمام
حکومت منتسب سازیم، یا این که بگوییم: رسالتی که آنها داشتهاند تنها زعامت و
پیشوایی روحانی بوده است، بدون این که دارای ویژگیهای ضروری برای رهبری قدرت و زمامداری مردم زمان خود باشند، بلکه برخلاف این تصوّرات مسؤولیّت امامان علیهمالسلام این بوده است که در میان مردم گروهی را که از هدایت و آگاهی برخوردار، و به منزله پایگاهی استوار و هوشیار برای نشر صلاح و ارشاد در میان امّت باشند، به وجود آورند که این هم زمانی برای آنها امکان پذیر بوده است که برای هدایت و ارشاد طبقات مختلف مردم از آزادی عمل برخوردار باشند.
خلفای همزمان امامان علیهمالسلام اعمّ از امویان و عبّاسیان همواره میکوشیدهاند، این چنین آزادی عمل را از امامان علیهمالسلام بگیرند، و آنها را در محدودهای محصور، و کلیّه حرکات
و سکنات آنان را دقیقا بازرسی کنند، و همگی اعمال و رفتار آنها را تحت مراقبت و جاسوسی قرار دهند، تا آن جا که اگر کسی مذهب خود را به امامان علیهمالسلام نسبت میداد،
عمل او جنایت بزرگی بهشمار میآمد و مورد عقوبت و کیفر قرار میگرفت، و کشته و یا تبعید میشد، و این فشار و تضییق به قدری بالا گرفت که پیروان مخلص امامان علیهمالسلام مذهب و رابطه خود را پوشیده میداشتند، و از اظهار امر آنان هراسناک بودند، و اگر برای یکی از امامان علیهمالسلام مجالی فراهم میشد که امامت خود را آشکار کند، چون بر جان او بیمناک میشدند، و خطر را متوجّه او میدیدند، درخواست میکردند که از دعوت آشکارا خودداری فرماید، چنان که از امام رضا علیهالسلام هنگامی که پس از پدرش امامت خود را علنی اظهار فرمود این درخواست را کردند.
امامان علیهمالسلام از نهضتهای علویان در برابر حکومت امویان وعبّاسیان که با دوران زندگی آنان همزمان بود، تجربه فراوان داشتند، و چنان که میدانیم اگر چه برخی از این جنبشها
توانست بر بخش وسیعی از سرزمینهای اسلامی استیلا یابد، مانند قیام محمّد و ابراهیم فرزندان عبداللّهبن الحسن ولی اکثر این نهضتها به شکست و هزیمت انجامید.
امامان علیهمالسلام جنبشهای علویان را به طور ناآشکار تأیید میکردند، و این حرکتها را وسیلهای برای بیداری وجدان عمومی و قیام آنها برضدّ نظام ستمگر حاکم میدانستند. چنان که از امام کاظم علیهالسلام نقل شده که هنگامی که پسر عمّش حسینبن علی معروف به قتیل فخّ(1)برای تودیع نزد آن حضرت آمد، امام علیهالسلام به او فرمود : ای پسر عمّ! تو کشته میشوی پس ضربه را محکم فرود بیاور؛ زیرا این گروه، فاسقند، به ایمان تظاهر میکنند
و شرک خود را پنهان میدارند و «إنّا للّه و إنّا الیه راجعون»، پاداش شهیدان را برای تو و یارانت از خدا میخواهم(2)
امام صادق علیهالسلام و از بزرگان بنیهاشم بود، به نقل تجارب السّلف از تحمل جور و ستم به تنگ آمده، و در سال 169ه ق در مدینه قیام کرده و در همان سال با گروه بسیاری از یارانش در فخّ که محلّی میان مکّه و مدینه میباشد شهید شده است. فرهنگ دهخدا مترجم.
.با توجّه به آنچه گذشت، موردی برای انتقاد و اعتراض نسبت به روش امامان علیهمالسلام از نظر خودداری آنان از قیام بر ضدّ حکومتهای ستمکار زمان آنها، باقی نیست، زیرا آنان دقیقا شرایط حاکم بر اوضاع را ارزیابی میکردند، و میدانستند پایان این شورشها و جنبشهایی که بر ضدّ حکومت میشود، جز شکست نیست، آری تنها شکست.
من هرگز این باور را ندارم که در این بحث و بررسی خود، خواهم توانست همگی جنبههای زندگانی فکری پربار امام رضا علیهالسلام را به طور کامل شرح و توضیح دهم، لیکن در این هنگام که از بررسی زندگانی امام علیهالسلام از نظر تاریخی فراغت یافتهام، تا آن جا که میتوانم کوشش خواهم کرد نمودار روشنی به طور فشرده از تجلیّات فکری و بخششهای معنوی را که امام علیهالسلام در زمینههای گوناگون معرفت در دسترس انسانها قرار داده بیان کنم، و با این کار تقریبا تعریف جامعی که میخواهیم از جنبههای مختلف زندگانی امام رضا علیهالسلام داشته باشیم کامل شده است.
یکی از تاریخنویسان نه تنها درباره برتری و فضیلت امامان علیهمالسلام بر دیگران، بلکه در مورد دانشوری و علم آنان نیز دچار شک و تردید شده و استناد کرده است به این که اگر آنان واقعا دارای علم و دانش بودهاند، میبایستی مانند دیگر دانشمندان تألیفات و آثاری
از خود برای مردم به جای گذارند.
شاید اینگونه سخن گفتن از کسی که میگوید خروج حسینبن علیّ علیهالسلام بر یزید خطا
و اشتباه بوده، شگفتی نداشته باشد و اگر ممکن نباشد در این گفتار او را به جهل و نادانی
نسبت دهیم، ولی قطعی است که غبار متراکم تعصّب حجاب ضخیمی را میان او و حقیقت قضایا و واقع حوادث برقرار کرده است.
بر این مورّخ منصف بود که آثار و تألیفات صحابه را که وی اصول عقاید و افکار خود
را توسّط آنها از پیامبر صلیاللهعلیهوآله اخذ کرده برای ما بیان کند، بلکه تألیفات تابعان را که آنان را دومین طبقه دانا به مسائل دین ونگهبانان این آیین میشمارد، نام برد، شاید او متعذّر
شود به این که احادیث و اخباری که از طریق آنها رسیده صلاحیّت دارد که بر مبنای آنها
حکم به مقام والای علمی آنان شود، در این صورت ما هم متعذّر میشویم به این که آثاری که در ابواب مختلف علوم و معارف از امامان علیهمالسلام به ما رسیده نه تنها دلائلی کافی بر مراتب علمی آنهاست، بلکه تفوّق و برتری آنها را در این موارد به اثبات میرساند.
آیا ممکن است تصوّر کرد که ابن خلدون به این آثار وقوف نیافته و به اخباری که از طریق آنها وارد شده آگاهی پیدا نکرده باشد، در حالی که گروه بسیاری از دانشمندان و متفکّران اسلام آنها را اخذ و بدانها عمل کردهاند و بنای مذهبی را که بخش بزرگی از
امّت اسلام بدان معتقد و متعبّد است بر اساس این احادیث و آثار بنیان نهادهاند؟
ما در این باره شک نداریم بلکه یقین داریم که این پرسش شگفتانگیز و نابجاست، به ویژه این که ابن خلدون از نظر پختگی آگاهی و اندیشه از برجستهترین دانشمندان اسلام است.
امامان علیهمالسلام در تمام ادوار زندگی خود به سبب تعدّیات حکومتهای ستمپیشه زمان خویش، به مشکلات و فشارهای سختی دچار بودند، و پیروان و علاقمندان آنان را پیوسته طرد و تعقیب میکردند، و زندگی را از هر سو بر آنان سخت و دشوار میساختند، تا آن جا که اطلاق واژه «رافضی» بر هر کس که متّهم به وابستگی به تشیّع و
مشتبه به داشتن اعتقاد به تعلیمات این مکتب میشد از نظر دستگاه حکومت به منزله حکم نهایی محکومیّت او به شمار میآمد، در نتیجه این اوضاع، فرصت بزرگی که برای طالبان معرفت و تشنهکامان طریق هدایت برای بهره گرفتن از این سرچشمه زلال بود، از دست رفت، و عقدههای فکری، و معضلات علمی بسیاری همچنان ناگشوده و حل ناشده باقی ماند.
با این حال و با وجود تعدّیات و فشارهای سخت، افکار انسانی از فواید علمی که امامان علیهمالسلام برای شاگردان و پیروان خود، در زمینههای مختلف معرفت و دانش بیان
داشتهاند محروم نمانده است چنان که یکی از شاگردان آنها برای این که بتواند برخی مسائل و مشکلات علمی خود را به عرض امام خویش که زندانی خلیفه است برساند، حاضر میشود که هرچه زندانبانان از او بخواهند به آنها بدهد تا آن مسائل را نزد آن حضرت ببرند و جواب آنها را اخذ کنند و به او باز گردانند، و این بر اثر حرص شدید آنها
به استفاده از وجود امام، و شیفتگی آنها به کسب انوار علم و یقین، و کوشش برای جلوگیری از فروماندن در وادیهای تردید و حیرت بوده است. و آنچه از امام موسیبن جعفر علیهالسلام زندانی هارون بیدادگر نقل شده گواه این گفتار است.
برخی از مورّخان و تذکرهنویسان، از حضرت رضا علیهالسلام به جز احادیث و اخباری که از آن حضرت نقل کردهاند و مربوط است به آنچه برای اصحاب خود بیان فرموده و یا در پاسخ کسانی که برای فهم مسائل علوم و معارف به آن بزرگوار مراجعه کردهاند ایراد کرده
است، تألیفاتی را نیز ذکر کردهاند که صحّت انتساب آنها نیازمند ادلّه کافی است و برخی
از آنها فاقد آن است.
از جمله این تألیفات کتاب «الفقه الرضوی» است، این کتاب میان دانشمندان مورد بحث و جدال بسیار است برخی آن را معتبر شمردهاند و بر صحّت انتساب آن اعتماد کردهاند، مانند مجلسی اوّل و دوّم، و سیّد بحرالعلوم، و صاحب حدائق و شیخ نوری و جز آنها، امّا جمهور محقّقان از علما، بر این که این کتاب تألیف امام رضا علیهالسلام باشد، وثوق نکردهاند زیرا حصول چنین اطمینان و اعتمادی نیازمند دلایل مثبتهای است که از نظر آنان وجود ندارد، و ادلّهای را که دیگران برای اثبات آن معتبر شمردهاند، قابل قبول ندانستهاند و مورد تردید آنهاست. علاوه بر این عدم شیوع نسبت این کتاب در زمان پیش از مجلسی اوّل و دوّم که از متأخّرانند، و عدم وجود هرگونه اطّلاعاتی درباره کتاب مذکور نزد پیشینیان بر مجلسیها از جمله اسبابی است که عدم نسبت آن را به حضرت رضا علیهالسلام تأکید میکند، و تألیف آن را توسّط آن بزرگوار منتفی میسازد، به ویژه این که در زمان امام علیهالسلام و زمانهای بعد، چیزی که مانع شهرت این کتاب شود وجود نداشته است، و جنبههای مختلف زندگی حضرت رضا علیهالسلام هم با تمام ویژگیهای آن نزد همگان روشن
و معلوم بوده است، چنان که بنا به نقل مورّخان در آن هنگام که امام علیهالسلام برای دانشمندان
نیشابور، روایتی را بیان فرموده است، بیست و چند هزار نفر از نویسندگان و محدّثان، بجز دیگر کسان، آن را به نام آن حضرت ثبت و ضبط کردهاند.
داستان پیدایش این کتاب این است که گروهی از مردم قم، نسخهای از این کتاب را به مکّه مکرّمه بردهاند، و قاضی امیرسیّد حسین اصفهانی آن را دیده، و چون معتقد شده که تألیف امام رضا علیهالسلام است، نسخهای از آن رونویسی کرده و با خود به اصفهان آورده، و آن را به مجلسی اوّل نشان داده است، مجلسی به صحّت انتساب آن یقین کرده، و مجلسی دوّم نیز به همین اعتقاد، احادیث آن را وارد مجلّدات بحار ساخته و آن را یکی از
مآخذ و مصادر کتاب بحارالانوار خود قرار داده، و از این تاریخ به بعد کتاب «الفقه الرّضوی» اشتهار یافته است.
مجلسی در مقدمه بحار میگوید: سیّد فاضل محدّث قاضی امیر حسین طاب ثراه، مرا از وجود کتاب «فقه الرّضا» آگاه کرد، و پس از آن که او به اصفهان وارد شد گفت:
در یکی از سالهایی که مجاورت خانه خدا را داشتم، اتّفاقا گروهی از مردم قم که برای ادای فریضه حج به مکّه مکرّمه آمده بودند، نزد من آمدند، و کتابی قدیمی که تاریخ تدوین آن با زمان امام رضا علیهالسلام مطابقت داشت همراه آنان بود، سپس مجلسی میگوید: از پدرم (مجلسی اوّل) شنیدم که گفت از سیّد مذکور شنیدهام که میگفت: خطّ
امام رضا علیهالسلام و اجازات گروه بسیاری از فضلا در این کتاب وجود داشت، همچنین سیّد مذکور گفت: من با مشاهده این قرائن یقین کردم، که این کتاب تألیف امام رضا علیهالسلام است،
از این رو آن را گرفتم، و با اعتقاد به صحّت آن به رونویسی از آن پرداختم، پدرم نیز آن را صحیح تلقّی و اخذ کرد، و از آن نسخه برداشت، بیشتر عبارات آن با آنچه صدوق یعنی
ابوجعفربن بابویه در کتاب من لایحضرهالفقیه، بدون ذکر سند آورده و با آنچه پدرم در شرح خود بر این کتاب بیان داشته مطابقت دارد، و بسیاری از احکام را که اصحاب ما آنها را ذکر کردهاند و سند آنها دانسته نیست، در این کتاب مذکور است.(1)
1) مقدمه بحارالانوار، ج1، ص 11.
آنچه باعث شک ما در صدق این نسبت میشود این است که شیخ صدوق با همه اهتمامی که در دست یافتن به احادیث و اخبار و گردآوری آثار آن حضرت در کتاب عیون اخبارالرّضا و غیر از آن داشته است، ابدا به این که آن حضرت تألیفی به این نام دارد، اشارهای نکرده است. چنان که دانشمندان پس از او، اعمّ از قمّیها و جز آنها نیز نامی از این کتاب نبردهاند، و سید اصفهانی هم از قمّیهایی که او را بر این کتاب آگاه کردهاند،
چیزی بیان نکرده، و توضیح نداده که چگونه این کتاب به دست آنها رسیده، و چه کسی آن را برای او روایت کرده است، بعید به نظر میآید، که این کتاب در این مدّت طولانی،
در نزد برخی از قمّیها گمنام و ناشناخته مانده و کسی از علما و محدّثان آنها بر آن آگاهی
نیافته باشد، درحالی که علمای قم همان کسانی بودهاند، که از هیچ حدیث شاذّ و نادری
چشم نمیپوشیدند مگر این که آن را در کتابهای خود ذکر میکردند، تا از میان نرود و به
دست فراموشی سپرده نشود. باری در خصوص این کتاب سه احتمال وجود دارد:
1 - این که تألیف امام علیهالسلام باشد، و این بنابر قرائنی است که در آن وجود دارد، مانند آنچه در آغاز آن است که: بنده خدا علیّبن موسیالرّضا میگوید، و دیگر این که در همه
جای کتاب جمله ما گروه اهل بیت آمده است، و نیز در کتاب زکاة چنین ذکر شده: از پدرم عالم (لقب موسیبن جعفر علیهالسلام است) روایت شده است، و در باب ربا آمده: پدرم به من فرمان داد و من اطاعت کردم، و در باب حجّ ذکر شده که پدرم گفت: اسماء دختر عمیس... و نیز در آن مذکور است که: موقف، جبل نیست و پدرم در هرجا که شب را به سر میبرد وقوف میکرد، همچنین در این کتاب آمده: روایت کرده پدرم از جدّش و او از
پدرش که فرموده است: علیّبنالحسین را دیدم که (هنگام سعی میان صفا و مروه) مشی میکرد و هروله نمیفرمود، و نیز در آن است که: عالم را شنیدم، من از عالم شنیدم که
میگفت، و عالم لقب امام کاظم علیهالسلام است، شاید این عبارات و تعبیرات دیگری که حاکی نسبت این کتاب به آن حضرت و صدور آن از آن بزرگوار است همان قرائنی باشد که بسیاری از علما را واداشته که به صدور آن از امام علیهالسلام یقین و به آنچه در آن است عمل کنند.
2 - این که کتاب مذکور تألیف پدر شیخ صدوق باشد و نام او علیّبن موسی بوده است که برخی از دانشمندان احتمال دادهاند، وی روایات وارد از امام رضا علیهالسلام را در آن گردآوری، و آن را برای فرزندش صدوق تألیف کرده باشد جز این که کلمه رضا که همواره پس از ذکر نام در کتاب آورده شده است، این احتمال را نفی میکند، مگر این که
ذکر این کلمه را از اغلاط نسخهبرداران و نویسندگان کتاب بدانیم که با ذکر نام علیّبن
موسی ذهن آنها متوجّه امام رضا علیهالسلام شده است.
3 - این که کتاب مزبور از تألیفات ابن بابویه یا دیگری است، که وی روایات وارد از امام رضا علیهالسلام را با حذف اسانید آنها گردآوری و به اعتبار این که روایات مذکور وارد از آن بزرگوار است. آنها را به صورت کتابی که تألیف آن حضرت است درآورده باشد. و شاید با توجّه به دلائلی که درباره استبعاد این که کتاب مذکور تألیف شخص شخیص امام علیهالسلام باشد گفته شد احتمال اخیر به یقین نزدیکتر باشد.
استاد و مرجع عالیقدر خویی درباره این کتاب فرموده است: محقّق نیست فقه رضوی روایت باشد، بلکه شواهدی در آن است که حاکی از فتواهای برخی از علماست، برای این که تمامی آن با رسالهای که ابن بابویه برای فرزندش نوشته مطابقت دارد(1)، و اگر این
کتاب غیر از آن رساله بود، میبایستی شیخ صدوق آن را معرّفی کرده باشد.
امّا محقّق میرزا عبداللّه افندی در کتاب خود به نام ریاضالعلماء یقین کرده است که این کتاب همان رساله ابن بابویه است و اشتراک ابن بابویه در نام خود و پدرش با امام علیهالسلام سبب شده که کتاب مزبور به آن حضرت نسبت داده شود.
مرحوم علاّمه سید حسن صدر رسالهای در عدم حجیّت کتاب مذکور دارد، و در اجازهای که برای شیخ آقا بزرگ تهرانی مرقوم داشته ذکر فرموده که این کتاب همان کتاب
ابن ابی عزافر معروف به شلمغانی است.
به هر حال نسبت این کتاب به امام رضا علیهالسلام خالی از شبهه وتردید نیست و شاید ظنّ
1) المحاضرات فیالفقه الجعفری نوشته سیّد علی شاهرودی، تقریر علامه خویی در درس خود، ج 1، ص7.
نزدیک به یقین این است که کتاب مذکور تألیف امام علیهالسلام نمیباشد. و اضافه میکنیم که اگر ما در حد نظر سیّد استاد خویی رحمهاللّه مبنی بر این که این کتاب روایت نیست و
فتواهای برخی از علماست، موافقت نداشته باشیم، این را موافقیم که این کتاب روایتی است که راوی آن مجهول است بنابراین نمیتوانیم این کتاب را تألیفی از امام علیهالسلام بدانیم، و در استنباط احکام و فتوا بدان استناد کنیم.
دیگر از این مؤلّفات، رساله ذهبیّه در پزشکی است، و برای آن اسانیدی ذکر شده، که برخی از آنها به محمّدبن جمهور منتهی میشود، و در بعضی از این اسانید نام حسن بن محمّد نوفلی است که نجاشی او را توثیق کرده و درباره او گفته است: ثقه و جلیلالقدر
است واز امام رضا علیهالسلام رسالهای را روایت کرده است که احتمال دارد منظور او همان رساله ذهبیّه باشد.
شاید شهرت این رساله میان دانشمندان، و موافقت آنها درباره نسبت آن به امام علیهالسلام در دورانهای مختلف، و عدم ورود خدشهای از جانب احدی بر این انتساب از جمله اسبابی است که به پژوهشگر اطمینانی نزدیک به یقین میبخشد که این رساله از عطایای شخص امام رضا علیهالسلام است.
با توضیحاتی که داده شد، موردی نیست که در انتساب این کتاب به امام علیهالسلام شک و تردید شود. زیرا طبق قاعده جاری شرایطی که برای استنباط احکام شرعی، و معرفت اصول دین لازم است در غیر از این موارد ضروری نیست و چنانچه بنا باشد آن شرایط در غیر از آن موارد در نظر گرفته شود، درباره نسبت بسیاری از آثار و تألیفات به صاحبان
آنها شک و تردید پدید میآید، زیرا راهی و دلیلی در اختیار نداریم که ما را به صحّت
انتساب آنها کاملاً مطمئن سازد، علاوه بر این چون بسیاری از محقّقان شهرت را یکی از
طرق اثبات شرعی شمردهاند اشتهار این کتاب، صحّت انتساب آن را ممکن میسازد، و اگر برای ما ثابت شود، که مقصود نجاشی در گفتار خود که نوفلی رسالهای از امام
رضا علیهالسلام روایت کرده، همان رساله ذهبیّه است، از نظر ما این مشکل حلّ شده است، و آنچه تأیید میکند که مقصود نجاشی همان رساله ذهبیّه است این است که گفتهاند، در کتابخانه علاّمه عسکری در سامرّاء نسخهای خطّی از طبّ امام رضا علیهالسلام وجود دارد، که راوی آن ابو محمّد حسنبن محمّد نوفلی است(1). البتّه این نظریّه در صورتی درست خواهد بود که نوفلی رساله دیگری غیر از رساله ذهبیّه از امام رضا علیهالسلام روایت نکرده
باشد، وگرنه امر به ما نیز مشتبه خواهد بود، و ما نمیدانیم چه سبب موجّه و معقولی در
کار بوده که نجاشی در رجال خود، درباره کتابهایی که آنها را به اصحاب و راویان آنها
نسبت داده، از هرگونه توضیح خودداری کرده وحتّی نام این کتابها را نبرده و به ذکر «نسخه و یا رساله» اکتفا کرده است.
باری، این رساله بلیغ علمی از نفیسترین و گرانبهاترین مواریث اسلامی، در زمینه دانش پزشکی است، و بطور مختصر مشتمل بر رشتههایی از علوم پزشکی میباشد مانند علم تشریح، زیستشناسی (بیولژی)، وظائفالاعضا (فیزیولژی) و علمالامراض (باکتریولژی) و بهداشت و جز آن میباشد، و بخش زیادی از طبّ پیشگیری را نیز بیان
کرده است، همچنین شامل دانش شیمی و تغذیه و بسیاری از دانشهای دیگر میباشد.
امام رضا علیهالسلام این رساله را در حدود سال 201ه برای مأمون خلیفه عبّاسی فرستاد، و در این زمان دانش پزشکی صورت علمی نداشت، و در حالت ابتدایی و اوّلیه، و بر اساس مداومت و تجربه بود، نه بر پایه اکتشافات علمی، همچنان در آن زمان هنوز وجود میکرب کشف نشده، و از چگونگی مواد مهمّ غذایی مانند ویتامینها آگاهی به دست نیامده بود، و از اکتشافات مهمّ دیگر پزشکی برای مبارزه با میکربها مانند پنسیلین، و
استرومایسین و اورومایسین و جز آنها در آن دوران خبری نبود.
این رساله در ظاهر ساده و هماهنگ با درک مردم آن زمان میباشد ولی در باطن عمیق و پیچیده است و نیازمند به بررسیهای علمی و مباحثات طولانی است، تا این که نکات و اسرار آن مکشوف، و با حقایق جدید علمی سنجیده و تطبیق شود(2).
مأمون این رساله را با خوشحالی بسیار دریافت کرد، و برای نشان دادن اهمیّتی که به آن میدهد دستور داد که با طلا نوشته، و پس از آن در خزانه دارالحکمه نگهداری شود به همین مناسبت است که آن را رساله ذهبیّه نامیدهاند.
مأمون در ستایش این رساله میگوید: امّا بعد: من در رساله پسرعمّ ادیب و دانشمند حبیب و منطقی طبیب که در اصلاح ابدان و چارهجویی در برابر مرگ، و نگهداشتن حد طعام است نگریستم، و آن را در غایت کمال و برترین بخشش و انعام یافتم، من با دقّت به
مطالعه آن پرداختم، و توسن اندیشه را در آن جولان دادم، هربار که آن را خواندم و در آن اندیشه کردم حکمتهایی از آن بر من ظاهر، و فوائدی از آن برایم آشکار، و قلبم به سود
سرشار آن مطمئن شد، از این رو آن را از بر کردم و مطالب آن را اندیشیدم و دانستم، و
چون آن را از گرانبهاترین خواستهها، و بزرگترین اندوختهها، و سودمندترین فایدهها
دیدم، و هم به سبب نفاست، حسن موقعیّت، بزرگی سود و فراوانی برکت آن، فرمان
دادم با طلا نوشته شود و آن را رساله ذهبیّه نام نهادم، و پس از آن که گروهی از جوانان هاشمی دولت از آن نسخهبرداری کردند، آن را در خزانه دارالحکمه مخزون داشتم...
زیرا مرتّب داشتن غذاها موجب صلاح بدنهاست، و اصلاح ابدان باعث برطرف شدن بیماریهاست و دفع بیماریها سبب پیدایش زندگی است، و با داشتن زندگی حکمت کسب میشود و با حکمت بهشت به دست میآید، آری این رساله شایسته صیانت و نگهداری و دارای صلاحیّت و اعتبار است، حکیمی است که میتوان بر آن اعتماد کرد، و رایزنی است که بدو باید مراجعه کرد، از منابع دانش است و امر و نهی آن باید فرمانبرداری شود.
آری، این رساله از خانههای کسانی بیرون آمده که مردم احکام پیامبر مصطفی صلیاللهعلیهوآله و پیام انبیا و دلائل اوصیا و دانش علما را از آنان فرا میگیرند، و سینهها از آنان شفا مییابد، و بیماران جهل و کوردلی به وسیله آنان بهبود پیدا میکنند، خشنودی و رحمت و برکت خداوند بر آنان باد، بر همگی آنان از اوّلین تا آخرین و کوچک و بزرگ آنان.
من این رساله را به خواصّ خود از دانایان و پزشکان و صاحبان تألیف و نویسندگان کتب و شماری از پژوهشگران و ناموران در حکمت عرضه داشتم، همه آن را ستودند، و
پرارج و گرانقدر دانستند، و به علوّ مرتبه مصنّف آن اعتراف، و صحّت آنچه را در این رساله آمده تصدیق کردند(1).
داستان این رساله این است که مأمون مردی بود که در فنون معرفت آگاهی بسیار داشت، و شیفته تحصیل هرچه بیشتر آن بود، در یکی از جلسات علمی او که گروهی از پزشکان و فیلسوفان نیشابور گرد آمده بودند، و از جمله آنها یوحنّابن ماسویه طبیب و جبرائیل بن بختیشوع طبیب و صالحبن سلهمه هندی فیلسوف و گروه دیگری از متفکّران
و سرآمدان دانش بود، و حضرت رضا علیهالسلام نیز در این جلسه حضور داشتند، از طبّ و آنچه صلاح بدن و قوام تن بدان است سخن به میان آمد، از طرف مأمون و حاضران جلسه، در این باره و این که چگونه خداوند جسد آدمی را ترکیب کرده، و در او اشیای متضادّی آفریده، همچنین ازطبایع چهارگانه و منافع و مضارّ اغذیه سخن بسیار گفته شد،
و در این میان امام علیهالسلام ساکت بود و سخنی نمیفرمود، مأمون به امام علیهالسلام عرض کرد: ای
اباالحسن درباره موضوعی که امروز مطرح است، شما چه میفرمایی؟
امام علیهالسلام به او فرمود: در این باره نظریّاتی دارم که صحّت آنها را از طریق تجربه و به مرور زمان شناختهام اضافه بر آگاهیهایی که گذشتگانم به من دادهاند، و چیزهایی است
که هر انسانی باید آنها را بداند، و در ترک آنها معذور نیست، من این نظریّات و تجربیّات
را با آنچه شناخت آن در این زمینه مورد نیاز است گردآوری خواهم کرد.
پس از این مأمون شتابان به سوی بلخ حرکت کرد، و امام علیهالسلام او را همراهی نفرمود، مأمون نامهای به آن حضرت نوشت و خواستار شد که وعده خود را در آن مورد وفا فرماید، امام علیهالسلام به او چنین پاسخ داد:
بسماللّه الرّحمن الرحیم. اعتصمت باللّه (به خدا پناه میبرم)
امّا بعد، نامه امیرالمؤمنین به من رسید، فرمان دادهاند که او را از تجربهها و شنیدههای خود درباره خوردنیها و نوشیدنیها و استعمال داروها و فصد و حجامت و
1) اعیانالشیعه، سید محسن امین، تحقیق سید حسن امین، بیروت، دارالتعارف، چاپ پنجم، 1419ه . ق.
حمّام و نوره و باه و جز اینها که موجب سلامت و استقامت بدن است، به اندازهای که مورد نیاز است آگاه گردانم، اینک آنچه مورد لزوم بوده و برای اداره و اصلاح بدن باید به جای آورده شود شرح و توضیح داده شده است و توفیق از خداست. پس از این عبارات رساله آغاز میشود...
گروه بسیاری از علما و دانشوران، این رساله را شرح کردهاند، که من برای نمونه تنی چند از آنان را نام میبرم:
1 - ترجمة العلوی للطب الرضوی، نوشته سید ضیاءالدّین ابی الرّضا فضلاللّه بن علی
الرّاوندی متوفّی به سال 548ه .
2 - ترجمة الذّهبیّه از مولی فیضاللّه عصّار شوشتری استاد طبّ و نجوم در زمان
فتحعلی شاه همزمان با حکومت او بر شوشتر به سال 1107ه . که خطی است و در کتابخانه مشکات در دانشگاه تهران موجود است، و تاریخ نگارش آن سال 1133ه است.
3 - ترجمة الذّهبیّه از مولی محمّد باقر مجلسی که خطّی است و در کتابخانه مرحوم سیّد حسن صدر در کاظمیّه موجود است.
4 - عافیة البرّیه فی شرح الذّهبیّه، از میرزا محمّدهادی فرزند میرزا محمّد صالح
شیرازی است که در زمان شاه سلطان حسین صفوی تألیف شده، و در کتابخانه سیّد حسین همدانی در نجف اشرف موجود است.
5 - شرح طبّ الرّضا از مولی محمّد شریف خاتون آبادی که آن را در حدود سال 1120ه تألیف کرده است.
6 - ترجمة الذّهبیّه از سیّد شمسالدیّن محمّدبن محمّد بدیع رضوی مشهدی است که در سال 1155ه از نگارش آن فراغت یافته و خطّی است که در کتابخانه شیخ علی اکبر نهاوندی در خراسان موجود است.
7 - شرح طبّ الرّضا از سیّد علی اکبر شبّر متوفّی به سال 1242ه . شیخ نوری متذکّر
شده که این نسخه را دیده است.
8 - شرح طبّ الرّضا از مولی حاج محمد فرزند حاج محمّد حسن مشهدی مدرس آنجا، متوفّی به سال 1257ه .
9 - شرح طبّ الرّضا از مولی نوروز علی بسطامی.
10 - المحمودیّة از حاج میرزا کاظم موسوی زنجانی، متوفّی به سال 1292ه . که خطّی است و در نزد نوادگان او موجود است.
چنان که گفته شد بسیاری از دانشوران دیگر به شرح این رساله شریفه پرداخته، و اسرار و دقایق آن را توضیح و تفسیر کردهاند، و شاید در این تاریخ آخرین آنها دکتر عبدالصّاحب زینی است، که مطالب آن را با تازهترین اکتشافات علمی مقایسه و تطبیق
داده، و در سلسله انتشارات «ملتقی العصرین» چاپ و منتشر کرده است.
از دیگر این مؤلّفات کتاب «صحیفة الرّضا» است، و این در فقه است، و ظاهرا انتساب آن به امام علیهالسلام در نزد علمای مشهور ما ثابت نشده است، هرچند در مستدرک الوسائل آمده که این از کتابهای معروف و مورد اعتمادی است، که هیچ کتابی از نظر اعتبار و وثوق، چه پیش از تصنیف آن و چه بعد، به پایه آن نرسیده است(1)، و ما نمیدانیم
احکامی را که صاحب مستدرک در این گونه موارد صادر میکند، تا چه حد با حقیقت مطابقت دارد، و شگفت این است که مجلسی در مقدّمه بحار بیان کرده است که این صحیفه با همه شهرتی که دارد از جمله مراسیل است نه مسانید.(2)
تنها سیّد امین عاملی در اعیان الشیعه برای این صحیفه اسنادی ذکر کرده است که اختصاص به خود او دارد، و این به استناد نسخهای است از این صحیفه که شیخ عبدالواسع یمانی زیدی از یمن برای او آورده و در دمشق آن را به چاپ رسانیده است.(3)
همچنان که در برخی از نسخههای این صحیفه، سند آن به ابو علی طبرسی نسبت داده شده است، ولی مرحوم مجلسی میگوید: این، نزد ما ثابت نیست،(1)در مستدرک میگوید: نویسنده فاضل میرزا عبداللّه افندی در ریاض العلما طرق اسناد آن را جمعآوری کرده و گفته است: از جمله این که در شهر اردبیل نسخهای از این صحیفه را مشاهده
کردم، که در آن نوشته شده بود، این صحیفه است و در آغاز آن سندش بیان شده بود، سپس صاحب ریاضالعلما سند را ذکر میکند، امّا اسنادی که بیان داشته از نظر رجال آن خالی از مناقشه نیست،(2)و آنچه مختار ما درباره این رساله میباشد، این است که روایتی است که به ثبوت نرسیده است، و محتوای آن برای اثبات احکام شرعی صلاحیّت استدلال ندارد، و کافی است در این باره بدانیم که علما و محقّقان بزرگ گذشته ما از اعتماد به این کتاب اعراض کرده، و به صدور آن از امام علیهالسلام وثوق نیافتهاند، بنابراین دلیلی وجود ندارد که ما آن را از افادات علمی و تألیفات امام رضا علیهالسلام به شمار آوریم.
از دیگر مؤلّفاتی که به امام رضا علیهالسلام نسبت داده شده، کتاب محضالاسلام و
شرایعالدّین است، و صدوق در عیون آن را از فضلبن شاذان نقل کرده است، لیکن فضل بیان نکرده که امام علیهالسلام آن را به خواهش مأمون تألیف فرموده است(3).
آنچه از ملاحظه رجال سند این کتاب برای ما حاصل میشود، عدم وثوق درباره انتساب آن به امام رضا علیهالسلام است زیرا برخی از رجال مذکور معتبر نیستند، علاوه بر این دارای اسلوبی مضطرب و غیرمنسجم و تعبیرات ناموزونی است که بعید به نظر میرسد، نوشته شخص امام علیهالسلام باشد. و همچنین مشتمل بر احکام چندی است که التزام به آنها در مذهب ما ثابت نشده است، مانند وجوب قنوت در نمازهای پنجگانه، و
وجوب صلوات بر پیامبر صلیاللهعلیهوآله در هرجا و هنگام عطسه کردن و ذبح و غیر آن، و وجوب تکبیر در نماز عیدین به این ترتیب که در نماز عید فطر پس از ادای نمازهای پنجگانه یومیه و پس از نماز عید قربان پس از ادای ده نماز یومیه تکبیر واجب است، همچنین در
منی پس از ادای پانزده نماز یومیه، و دیگر این که زنان در حال نفاس اگر تا هجده روز، آمدن خون ادامه یابد، نماز نخوانند و اگر پیش از این مدّت از خون پاک شوند نماز را به
جای آورند واگر آمدن خون از هجده روز تجاوز کند، غسل کنند و نماز خوانند، و مانند مستحاضه عمل کنند، و نیز این کتاب در روایت دوم خود میگوید اضافه میشود برآنچه در روایت نخست این رساله است که گناهان صغیره پیامبران بخشیده شده است، در حالی که این گفتار با قول امام علیهالسلام مبنی بر عصمت پیامبران از گناهان صغیره و کبیره منافات دارد.
همه این دلائل ما را به این اعتقاد که این رساله نوشته و تألیف امام رضا علیهالسلام نیست نزدیک میگرداند، علاوه بر این، این کتاب خلافت مأمون و اسلاف او را باطل شمرده، و
آنها را به گمراهی و دوری از حق و هدایت توصیف کرده، و امامان حق را صریحا به امامان دوازدهگانه منحصر ساخته است. همچنین در این رساله حجاب تقیّه پاره شده و آنچه را امامان علیهمالسلام در تمام طول تاریخ زندگی خود بدان پایبند بودهاند ترک کرده است، و این خود نشانه عدم صحّت انتساب آن به امام علیهالسلام میباشد.
از احتمالات چندی که درباره این کتاب دادهاند، آنچه به نظر ما به واقع نزدیک میآید این است که این رساله مجموعه فتواهای یکی از علماست که مشتمل بر نظریّات او در شؤون اعتقادی وتشریعی است، و اسلوب رساله و سبک ناموزون آن در تنظیم و ترتیب مطالب، وذکر برخی احکام شاذّ و نامقبول دلایل این نظریّه ومؤکِّد آن بهشمار است.
برخی پاسخهای امام علیهالسلام به پرسشهای ابن سنان را از مؤلّفات آن حضرت بهشمار آوردهاند، ولی این درست نیست و نمیتوان این پاسخها را به منزله تألیفی از امام علیهالسلام دانست زیرا در این صورت لازم میآید که پاسخهای آن حضرت به مسائل افراد بسیار
دیگر، در زمینه انواع علوم و معارف نیز هرکدام تألیفی از آن حضرت بهشمار آورده شود.
همچنین کتاب علل را که ابن شاذان ذکر کرده، و برخی آن را از تألیفات امام علیهالسلام دانستهاند، نمیتوان آن را نوشته امام علیهالسلام دانست، به سبب این که کتاب مذکور را ابن شاذان خود تنظیم کرده و مطالب آن را از سخنان و پاسخهای حضرت رضا علیهالسلام به پرسشهای او درباره علل شرایع، فراهم آورده است، از این رو دیده میشود ابن شاذان در این کتاب علل را به صورت اشکال و پاسخها را به صورت حل عرضه میکند، و معلوم نیست نصوصی را که ذکر کرده عین حروف و الفاظ امام علیهالسلام است یا نه؟ و چه بسا با حفظ غرض و مقصودی که امام علیهالسلام در بیان خود داشتهاند، در الفاظ تصرّف کرده و آنها را به سبک خاصّ خود درآورده و عرضه داشته باشد. چنان که ما همین را اطمینان داریم.
از بررسی صادقانه وصریحی که ما درباره انتساب برخی مؤلّفات بهامام علیهالسلامانجام دادیم، آشکار میشود که تنها کتابی که با جرأت میتوان به آن حضرت منسوب دانست، رساله ذهبیّه درطبّ است که آن را به خواهش مأمون خلیفه عبّاسی مرقوم فرموده است.
اشکالی ندارد اگر بگوییم مؤلّفات دیگر را به این سبب به آن حضرت نسبت دادهاند که این تألیفات حامل نظریات و افکاری است که امام علیهالسلام در پاسخ پرسش کنندگان و کسانی که خواستهاند از سرچشمه زلال دانش آن حضرت کسب فیض کنند بیان فرمودهاند. آشکار است که ارزیابیها و ایرادهای ما تنها در جهت صورت و ترکیب این کتابهاست نه محتوا و مدلول آنها.
مأمون به طرق مختلف کوشش داشت که امام رضا علیهالسلام را در معرکه مناظرات و مباحثاتی که با سایر فرقهها و صاحبان ادیان و مذاهب مختلف برپا میشد، وارد گرداند،
او مجالسی برای بحث درباره مسائل علمی و مشکلات فکری ترتیب میداد، و برجستهترین دانشمندان و برترین متفکّران زمان و همچنین سران زندیقان و اصحاب جدل و مناظره را در این مجالس گرد میآورد، و اینها کسانی بودند که سطوت و قدرت علمی آنها بیمانگیز، و مغالطههای پیچیده و خصمانه آنها که راه را بر دلیل و حجّت میبست، ترسآور بود، و تشکیکات تند آنها دلیل و برهان را سست و ناچیز میکرد. امّا
امام علیهالسلام به سبب تملّک نیروی عظیم علمی، در تمام این مجالس بر حریفان و دشمنانش پیروز بود، بدون این که آن حضرت خود را وارد مغالطات جدلی کند، چنان که برخی از مناظره کنندگان برای این که بنای حجّت خصم را ویران کنند، و قوّت استدلال او را از میان ببرند بدان پناه میبردند، ولی آن حضرت با بیانی معجزهآسا و روشی روشن و رهگشا، به دلائل مطمئن خود در اثبات حق، تکیه میفرمود.
هنگامی که امام علیهالسلام از نوفلی پرسید چه انگیزهای باعث شده که مأمون آن حضرت را به مناظره با اینها، دعوت کرده است در پاسخ از امام علیهالسلام خواست که از مناظره و بحث با امثال اینها دوری فرماید.
مأمون از جاثلیق رئیس اسقفها، و رأس الجالوت دانشمند برجسته یهود، و رؤسای
صابیها و بزرگترین هیربد و رئیس و دانشمند هندوها و زردشتیها، و نیز نسطاس رومی پزشک و گروهی از متکلّمان خواست که با امام رضا علیهالسلام به مناظره و مباحثه علمی پردازند، و یاسر خادم را نزد امام علیهالسلام روانه داشت، و به وسیله او، تشکیل جلسه مناظره علمی و تاریخ انعقاد آن را به آگاهی امام علیهالسلام رسانید و از آن حضرت خواست که در جلسه حضور یابند، نوفلی میگوید، زمانی که یاسر بیرون رفت و جز او و امام علیهالسلام کسی حضور نداشت آن حضرت رو به او کرد و فرمود : ای نوفلی تو عراقی هستی، و عراقی نرمخوی است، درباره اجتماعی که پسرعمّ من از مشرکان و صاحبان مذاهب مختلف برای مناظره با ما گرد آورده، چه نظر و خبری داری؟ گفتم فدایت شوم، او میخواهد شما را بیازماید، و دوست دارد که قدر شما شناخته شود، ولی بنا را بر پایهای قرار داده که شالوده آن محکم نیست و به خدا سوگند بد بنایی گذاشته است؟
امام علیهالسلام فرمود : بنای او در این مورد چیست؟
عرض کردم : اهل کلام و بدعت رویّهای خلاف علما دارند، عالمان جز باطل و ناروا را انکار نمیکنند، ولی مشرکان و اهل کلام و بدعت، همه چیز را انکار میکنند، و تهمتهای حیرتآور و بهتانگیز میزنند، اگر برای آنها استدلال شود که خداوند یکی است، میگویند دلیل صحیح برای یگانگی او بیاور، و اگر گفته شود: محمّد صلیاللهعلیهوآله پیامبر خداست، گویند پیامبری او را ثابت کن، سپس با حربه تهمت و افترا آدمی را مات و مبهوت میکنند، و در همان هنگام که انسان دلائل آنها را با حجّت و برهان باطل میکند،
آن چنان او را دچار مغالطه میکنند، تا به ناچار قول خود را رها میکند، بنابراین قربانت
شوم، از آنها دوری فرما.
امام علیهالسلام تبسّمی کرد و سپس فرمود: ای نوفلی آیا بیم داری که آنها مرا در اقامه حجّت و دلیل ناتوان گردانند؟
عرض کردم : نه، به خدا سوگند من هرگز چنین بیمی ندارم، بلکه امیدوارم خداوند شما را بر آنها پیروز فرماید. پس از آن فرمود: ای نوفلی آیا دوست داری بدانی مأمون در
چه موقع پشیمان خواهد شد؟
عرض کردم : بلی
فرمود: هنگامی که مأمون استدلال مرا با توراتیان به تورات آنها، و با انجیلیان به انجیل
آنها، و با زبوریان به زبور آنها و با هیربدها به پارسی و با رومیان به رومی، و با فرقههای مختلف به زبان هریک بشنود، و ببیند که زبان همه اینها بند آمده و برهان آنها دفع شده،
و همگی ادّعای خود را رها کرده، و به قول من رجوع کردهاند، در آن هنگام خواهد دانست او در خور این نیست که در این راه گام بردارد، و در این موقع است که پشیمانی او
را فرا میگیرد «ولاحول ولا قُوة الاّ باللّه العلیّ العظیم»(1).
آری مأمون برآن شد که این سران را گرد آورد، و در برابر امام علیهالسلام قرار دهد، تا با توانمندی که در مغالطه و جدل دارند، راه برهان و استدلال را بر آن حضرت ببندند، امّا
چنان که میبینیم امام علیهالسلام بی اعتنایی خود را به امثال اینها به گونهای که بیان شد اظهار، و موضوع را حقیر و بی اهمّیت تلقّی فرمود.
هنگامی که این مجلس انعقاد یافت، و امام علیهالسلام به آن دعوت، و گفتگو آغاز شد، آن حضرت مناظره خود را با جاثلیق آغاز فرمود، و نخست در اثبات یگانگی خدا و بطلان اعتقاد به خداوندی عیسی و بجز خداوند سبحان او را خدا دانستن، انجیل را مبنا و مرجع برای اقامه دلیل و برهان قرار داد، سپس بحث جالبی را در اثبات این که کتاب انجیل متداول، غیر از انجیلی است که از جانب خداوند نازل شده است، و انجیل کنونی نوشته برخی از شاگردان دانشمند مسیح است و همانها اناجیل اربعه را به وجود آوردهاند بیان داشت، و به اختلاف وسیعی که در بیان وقایع میان نوشتههای آنها وجود
دارد، استناد فرمود.
جاثلیق در پاسخ آن حضرت دچار تناقضات آشکار شد، زیرا از یک سو صاحبان اناجیل را از آلودگی منزّه، و از افترا به مسیح مبرّا میشمرد، و از سوی دیگر امام علیهالسلام را تصدیق، واعتراف میکرد، که آنها بر مسیح دروغ بستهاند.(2)
پس از آن امام علیهالسلام مناظره خود را متوجّه رأسالجالوت دانشمند یهود کرد، و در اثبات نبوّت پیامبر صلیاللهعلیهوآله به آنچه کتاب های آسمانی گذشته گویای آنند اشاره فرمود، و پس از طرح بحث منطقی جالبی استدلال فرمود به این که از جمله علایم پیامبری معجزه است، یعنی آوردن چیزی که دیگران از آوردن مانند آن عاجزند، و از جاثلیق پرسید، آنها به چه
سبب معجزات پیامبران را جز موسی بن عمران تصدیق نمیکنند، رأسالجالوت پاسخ داد: برما واجب نیست، نبوّت هرکس را که ادعای پیامبری کند بپذیریم و تصدیق کنیم، مگر این که نشانههایی را که موسی برای پیامبری خود آورده با خویش داشته باشد.
امام رضا علیهالسلام فرمود : در این صورت چگونه به نبوّت پیامبرانی که پیش از موسی آمدند، و دریا را نشکافتند، و از سنگ دوازده چشمه آب روان نساختند، و مانند موسی دست از آستین بیرون نیاورده و ید بیضا نکردند، و عصا را به اژدهای دوان بدل نساختند، اقرار کردهاید؟ در این جا رأسالجالوت از عناد و انکار خود دست باز داشت،
و در برابر این دلیل تسلیم شد، و اعتراف کرد که هر معجزهای که آوردن آن از توان بشر
بیرون باشد، نشانه پیامبری است.
امام علیهالسلام از او پرسید به چه سبب به پیامبری عیسی علیهالسلام ایمان نیاوردید، در حالی که او معجزاتی آورد که بشر از آوردن مانند آنها ناتوان بود، چنان که مردگان را زنده میکرد، و کوران مادرزاد و دیوانگان و پیسان را شفا میداد. همچنین از سبب این که به محمّد صلیاللهعلیهوآله پیامبر اسلام ایمان نیاوردند، پرسش فرمود درحالی که او قرآن را که معجزهای خارقالعاده است آورد، با این که امّی و درس ناخوانده بود و خط نمینوشت.
در این موقع رأسالجالوت سکوت اختیار کرد و نتوانست پاسخی بگوید.(1)
سپس نوبت مناظره امام علیهالسلام به هیربد اکبر رسید، آن حضرت درباره دلیلی که بر پیامبری زردشت دارد، با او به مباحثه پرداخت. هیربد گفت: آنچه زردشت آورد پیش از او کسی نیاورده بود. و اگر چه ما او را ندیدهایم، لیکن اخباری که از گذشتگان ما به دست ما رسیده این است که او آنچه را دیگران حرام داشته بودند بر ما حلال کرد، از این رو او
را پیروی کردیم.
امام علیهالسلام فرمود : جز این است که به شما اخباری رسیده است و متابعت کردهاید؟
گفت : آری.
امام علیهالسلام فرمود : امّتهای دیگر نیز همین گونهاند، اخباری به آنها رسیده که پیامبران و موسی و عیسی و محمّد صلیاللهعلیهوآله چه معجزاتی با خود داشتهاند در نتیجه به آنان ایمان آوردهاند، عذر شما در این که به این پیامبران ایمان نیاوردهاید چیست؟ زیرا شما چنان که
1) عیون اخبارالرّضا، ج1،ص159.
گفتید از طریق اخباری که به شما رسیده به نبوّت زردشت ایمان آوردهاید و معتقد شدهاید که او آنچه را دیگران نتوانستهاند بیاورند آورده است، هیربد ساکت ماند.(1)
امام علیهالسلام پس از مناظره و گفتگو با رؤسای ادیان و سران فرقهها، رو به حاضران مجلس فرمود تا هر کدام پرسشی دارند، مطرح کنند، امّا همه سر به زیر انداخته سکوت اختیار کردند. در این میان عمران صابی که از بزرگترین متکلّمان زمان خویش بود جلو آمد، و از
چگونگی اثبات وجود پروردگار پرسش کرد، دامنه گفتگو میان امام علیهالسلام و عمران در این باره به باریکترین و پیچیدهترین مسائل مربوط کشید، و امام علیهالسلام با روشی ساده و جالب، و با استدلال به حقایق روشن علمی، به او پاسخ میداد؛ و از جمله پرسشهای عمران این بود:
ای آقای من، آیا کائن (واجبالوجود) وجودش نزد خودش معلوم و عالم به خویش است؟
امام علیهالسلام فرمود: علم داشتن به چیزی سبب نفی خلاف آن که جهل است میباشد، تا با نفی آن علم اثبات شود. امّا در مورد حق تعالی و این که او عالم است، چیزی که مخالف علم او باشد وجود ندارد، تا آن را از او نفی کنیم. ای عمران آیا فهمیدی؟
عمران گفت: آری به خدا سوگند ای آقای من، پس مرا آگاه فرما خداوند به چه چیز
دانش خود را دانست، به ضمیر و صورتهای ذهنیه یا به چیز دیگر؟
امام علیهالسلام فرمود : آیا فکر میکنی اگر علم خداوند به وسیله ضمیر باشد، به ناچار باید این ضمیر را حد و نهایتی باشد که این معرفت در همان حد پایان یابد؟
عمران عرض کرد: ناگزیر چنین است.
امام علیهالسلام فرمود: آن ضمیر چیست؟
عمران سکوت کرد و پاسخی نداد.
امام علیهالسلام فرمود: باکی نیست، که درباره همین ضمیر از تو بپرسم. آیا آن را به وسیله ضمیر دیگری میشناسی؟ اگر بگویی آری... ادّعا و سخن خود را باطل کردهای. ای
1) عیون اخبارالرّضا، ج1، ص168.
عمران شایسته است بدانی که خداوند یگانه به ضمیر توصیف نمیشود، و درباره او بیش از این که کاری یا عملی یا پدیدهای را به او نسبت دهیم چیز دیگر نمیتوانیم بگوییم، و نیز نمیتوان توهّم کرد که مانند مخلوقات دستخوش دگرگونیها و اجزاست.
عمران میپرسد: ای آقای من آیا چنین نیست که خداوند پیش از آفرینش خلایق خاموش بود و سخن نمیگفت؟
امام علیهالسلام فرمود: زمانی خاموشی گفته میشود که پیش از آن نطق و بیانی باشد؛ مثلاً به چراغ نمیتوان گفت ساکت است و سخن نمیگوید. همچنین گفته نمیشود چراغ آنچه بخواهد به ما روشنایی میدهد، زیرا روشنایی فعل و عمل چراغ نیست، و چراغ آن را پدید نیاورده، و چیزی جدا از آن نیست، لیکن هنگامی که به ما روشنی میدهد میگوییم چراغ روشنایی به ما داد و از آن فروغ و پرتو گرفتیم. ای عمران با این توضیح، مطلب آشکار میشود.
عمران گفت: ای آقای من، آنچه میدانم این است که کائن (واجبالوجود) هنگامی که آفریدگان را آفرید در حال او دگرگونی پدید آمد.
امام علیهالسلام فرمود: ای عمران محال گفتی، تغییر و دگرگونی در کائن (واجبالوجود) به هیچ روی پدید نمیآید تا به سبب این دگرگونی ذات مقدّس او در معرض تغییر باشد، ای عمران آیا دیدهای که تغییر آتش موجب تغییر ذات آن شود، و یا حرارت، خود را بسوزاند و یا بیننده چشم خود را ببیند؟
عمران گفت: این را ندیدهام. ای آقای من مرا آگاه فرما که خدا در آفریدگان است یا آفریدگان در خدا؟
امام علیهالسلام فرمود: خداوند برتر از این است که میگویی، نه او در خلق است ونه خلق در او و منزّه است از این، و به تو خواهم آموخت که چگونه باید خدا را بشناسی «لا قوَّة إلاّ
باللّه». اکنون به من بگو که تو در آینهای یا آن در تو، و اگر هیچ کدام در یکدیگر نیستید چگونه خود را در آینه میبینی؟
عمران گفت: به پرتوی که میان من وآینه است.
امام علیهالسلام : آیا این پرتوی که در آینه میبینی بیشتر از پرتوی است که در چشم خود میبینی؟
عمران گفت : بلی.
امام علیهالسلام فرمود: آن را نشان بده... عمران پاسخی نداد.
امام علیهالسلام فرمود: من چنین میدانم که این روشنایی نه در آینه است ونه در تو بلکه چیزی است جدا که شما را به یکدیگر مربوط ساخته است و برای این مطلب جز این مثالهای بسیار دیگری است که نادان را جای سخن باقی نمیماند، «وللّه المَثَل الأعلی» (و برای خدا مثالهای برتر است).(1)
امام علیهالسلام با تشکیکات عمران صابی اینگونه مقابله میکند، و بدینسان شک و تحیّر او را از میان میبرد، و پرده ابهام را از چهره مسائل پیچیدهای که بر او مشتبه شده برطرف
میسازد، تا آن جا که آنچه برای او صورت خواب و خیال داشته است در جلو چشمانش محقّق و جلوهگر میشود، در میدان احتجاج امام علیهالسلام زمانی به اقامه حجّت و دلیل میپردازد، که پیش از این پایه سخن را با مثالهای ساده و قابل فهم، و آنچه در صحنه زندگی ملموس و محسوس است استوار کرده باشد، تا پس از برطرف شدن پیچیدگی مطلب و درآمدن آن به صورت پدیدهای ساده و روشن، مجال شک و تردید برای خصم باقی نماند، و در همه این احوال روش آن حضرت معجزآسا و دلانگیز است.
مناظره امام علیهالسلام با مروزی(2)
مأمون از امام علیهالسلام درخواست کرد، در مجلس دیگری که تشکیل داده بود حضور یابد، و با سلیمان مروزی متکلّم خراسان مناظره فرماید، گفتگوی امام علیهالسلام در این مجلس در پیرامون مسائل معروف چندی بود که همواره مورد بحث متکلّمان است و سخن از مسأله «بداء» آغاز شد، امام علیهالسلام معنای درست آن را بیان و فرمود: علم خداوند عزّوجلّ دو گونه است، علمی که مخزون و پوشیده است و آن را جز خودش نمیداند، و «بداء» مربوط به همینگونه از علم خداست، و دیگری علمی است که خداوند به فرشتگان و پیامبران خود تعلیم میدهد.
برای رفع هرگونه شبهه و ابهام درباره این مسأله توضیح داده میشود که «بداء»
عبارت از این است که: خداوند بنا به اقتضای مصلحت، تعلّق اراده خود را به امری اعلام
میکند، ولی در واقع اراده او به امر دیگری تعلّق دارد که ضدّ آن است، و پس از گذشت
مصلحت، و رفع موانع بروز، اراده واقعی خود را ظاهر میسازد، و به نظر خلایق چنان میآید که خداوند چیز دیگری خواسته، و از اراده اوّلی خود، عدول فرموده است، این از نظر خلق «بداء»ست در حالی که هیچگونه بداء و عدولی در اراده واقعی خداوند روی نداده است.
موضوع «بداء» همین حقیقت ساده و منطقی است که به این نحو مورد اعتقاد شیعه امامیّه میباشد، و عدم درک حقیقت این نظریه و توجیه آن به صورت نادرستی که مستلزم نسبت جهل به حق تعالی است کار کسانی است که پیروی مذاهب دیگر اسلامی را دارند و با شیعه امامیّه دشمنی میورزند، و بیرحمانه به آنان تهمت و افترا میبندند.
امام علیهالسلام بر موضوع بداء به صورتی که مورد تأیید اهل بیت علیهمالسلام است نخست به قرآن
استدلال میکند که خداوند متعال در آن فرموده است: «فَتَوَلَّ عَنْهُم فَما أنْتَ بِمَلُومٍ»(1)و این دلالت دارد براین که خداوند اراده فرمود آنان را از میان بردارد و هلاک سازد، سپس
از نظر خلق برای خداوند متعال بداء حاصل شده و فرموده است: «وَذکِّر فإنّ الذِکری تَنْفَعُ المُؤمِنینَ»(2)و از محتوای این دو آیه چنین بر میآید که خداوند از فرمان نخست خود، عدول فرموده است. سپس امام علیهالسلام به آنچه پدران بزرگوارش از پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله روایت کردهاند، استناد میفرماید، که پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرموده است: خداوند به یکی از پیامبران خویش وحی فرمود که فلان پادشاه را آگاه کند، که در فلان روز او را میمیرانم، آن پیامبر
نزد پادشاه آمد، و او را آگاه کرد، پادشاه در حالی که بر بالای تخت سلطنت قرار داشت
خدا را خواند، و تا آن حد به دعا و التماس پرداخت که از تخت به زیر افتاد، و میگفت: ای پروردگار مرا مهلت ده تا کودکم بزرگ شود، و کارهایم را سامان دهم، خداوند بر این
پیامبر وحی فرمود که آن پادشاه را دیدار کن و او را آگاه گردان که من مرگ او را به تأخیر
انداختم.
بدیهی است «بداء» به معنایی که ذکر شد، هیچگونه منع و اشکالی ندارد، و به کسانی که بدان قائل هستند به هیچ روی سرزنشی نیست.(1)
پس از آن رشته گفتگو، به ازلیّت و حدوث اراده کشیده شد، امام علیهالسلام با ابطال نظریّه
ازلی بودن اراده، حدوث آن را اثبات فرمود، و آنچه را با این نظر تناقض دارد، و نیز اشکالاتی را که احیانا به ذهن هر انسانی میرسد توضیح داد.
آن چنان که امام علیهالسلام بیان میفرماید: اراده فعلی از افعال باری تعالی است، و صفتی از صفات او نیست بنابراین حادث است، و ازلی نیست، زیرا فعل از مقوله حوادث است، و
ممکن نیست فعل با فاعل متّحد و اراده عین اراده کننده باشد، همچنین اراده (خواستن) مانند شنیدن و دیدن و دانستن نیست، آن چنان که مروزی درصدد اثبات آن بود، زیرا معنایی ندارد که گفته شود: خودش را مرید کرد، چنان که گفته میشود خودش را شنوا کرد، خودش را بینا کرد، خودش را دانا کرد، و همان طوری که امام علیهالسلام میفرماید: معنای این که نفس او خود را مرید کرده است چیست؟ آیا اراده کرده است چه چیزی باشد اراده کرده است زنده باشد، بینا باشد، شنوا باشد، توانا باشد، واگر به اراده خود متّصف
به این صفات شده محال لازم میآید، زیرا مستلزم پدید آمدن دگرگونی در ذات است، برای این که اراده کرده است چیزی غیر از آنچه هست باشد... و خداوند بسی برتر از این
سخنهاست «تعالی اللّه عن ذلک علوّاً کبیرا».
گفتگو میان امام علیهالسلام و مروزی پیرامون ازلیّت و حدوث اراده و مسائل مربوط به آن همچنان ادامه یافت.(2)
سخنان مروزی در مناظرهاش با امام علیهالسلام براساس جدل دور میزد، و انعطافپذیری
نداشت، او پس از این که از امام علیهالسلام میپذیرفت، که اراده از مقوله فعل است، دوباره این را انکار میکرد و مدّعی میشد که صفت است و به همینگونه چیزی را اعتراف و تصدیق میکرد سپس خلاف آن را میگفت. از این رو میبینیم امام علیهالسلام از او میپرسد:
ای سلیمان آیا به من نمیگویی که اراده فعل است یا غیر آن؟
عرض کرد: آری اراده، فعل است.
امام علیهالسلام فرمود : پس اراده حادث است، زیرا افعال همه حادثند.
سلیمان عرض کرد : فعل نیست.
امام علیهالسلام فرمود : در این صورت از ازل، چیز دیگری غیر از خدا با خدا بوده است.
سلیمان عرض کرد : اراده همان انشا و ایجاد است.
امام علیهالسلام فرمود: ای سلیمان، این سخنی که میگویی همان سخن ضرار(1)و پیروان اوست که شما و یارانت آن را زشت و ناروا شمردهاید، و گفتار ضرار این است، که خداوند عزّوجلّ هرچه در آسمان و زمین وخشکی و دریا آفریده، از سگ و خوک و میمون و انسان و هر جنبنده دیگر، همه اراده خداوند است، و اراده خدا که مخلوق است زنده میشود و میمیرد، و راه میرود، و میآشامد، و زناشویی میکند، و لذّت میبرد،
و ستم میکند و کار زشت میکند و کافر و مشرک میشود.
سلیمان عرض کرد: اراده مانند شنیدن، و دویدن و دانستن است، یعنی صفت است.
آری سلیمان چون از دادن پاسخ درمانده شد، دوباره به آنچه بحث بر آن دور میزد بازگشت و گفت: اراده صفت است نه فعل، امّا امام علیهالسلام مناظره را به روش دیگری غیر از روش نخستین، با او از سر میگیرد، و همین عمل نشان میدهد، که این مسأله تا چه حد از نظر امام علیهالسلام روشن و مدلّل است که به هر شیوهای که بخواهد آن را برای او اثبات میفرماید.
گفتگو میان امام علیهالسلام و مروزی، همچنان با پاسخهای آرامش بخش آن حضرت، ادامه پیدا میکند، و شیوهای را که امام علیهالسلام در این بحث و گفتگو به کار برده است، بی شک از
1) ضراربن عمرو در قرن دوّم هجری میزیسته، و فرقه ضراریّه منسوب به اوست. مترجم.
جالبترین شیوههای فنّ مناظره به شمار است، روش آن حضرت این است که پس از دادن پاسخ به خصم، راه جواب را بر او نمیبندد، بلکه او را در طریق بحث و گفتگو آزاد میگذارد تا در راهی که هست پیش برود، و به جایی برسد که دیگر راه را در برابر خویش بسته و حرکت در آن را، ناممکن میبیند، در این هنگام ناگزیر به راهی که امام علیهالسلام میخواهد او را بدان رهنمون شود، باز میگردد، و این پس از آن خواهد بود که مطلب را
پذیرفته و بدان تن داده باشد.
پس از آن که امام علیهالسلام راه حجّت و دلیل را بر سلیمان بست، او در پاسخ به پرسشهای امام علیهالسلام سردرگم شده بود، و پیاپی دچار خبط واشتباه میشد، مأمون اشتباهات سلیمان را که نشانه شکست و ناتوانی او بود، متوجّه شد و او را سرزنش، و از بیهودهگویی منع
کرد.
درباره این مناظره نقل شده، پس از آن که امام رضا علیهالسلام به سلیمان فرمود، پرسشهای
خود را تا آخر بگو، سلیمان عرض کرد: اراده صفتی از صفات اوست.
امام علیهالسلام : تا چه حد بازگو میکنی که اراده صفتی از صفات اوست، آیا اراده حادث است، یا قدیم؟
سلیمان عرض کرد: حادث است.
امام علیهالسلام فرمود : اللّهاکبر پس اراده حادث است، و اگر صفتی از صفات او بود، قدیم و ازلی بود، و دیگر چیزی اراده نشده بود، زیرا آنچه ازلی است مخلوق و مصنوع نمیشود.
سلیمان عرض کرد: در ازل اراده بود و مراد نبود.
امام علیهالسلام فرمود : ای سلیمان دچار وسوسه شدی، اگر اراده ازلی باشد، ناگزیر مراد هم باید از ازل وجود داشته باشد، زیرا بنابر گفته تو لازم میآید که خداوند چیزی را که
خلقت او ازلی است آفریده باشد، و این صفت کسی است که نمیداند چه میکند، و خداوند منزّه از این است.
سلیمان عرض کرد: ای آقای من بیان کردم که اراده مانند شنیدن و دیدن و دانستن
است.
مأمون از گفته او برآشفت و گفت: ای سلیمان وای بر تو چه اندازه این غلط را بازگو میکنی، این مطلب را رها کن، و از موضوع دیگر سخن بگوی، زیرا تو پاسخی غیر از این نمیتوانی بدهی.
پس از این نیز گفتگو ادامه یافت، تا آن گاه که سلیمان خاموش شد، و مأمون به او میگفت ای سلیمان، این داناترین هاشمی است، سپس حاضران در مجلس پراکنده
شدند.
امام علیهالسلام با علیّ بن جهم مباحثه جالبی درباره عصمت پیامبران علیهمالسلام دارد، آن حضرت در بحث خود، با سهولت شگفتانگیزی مفاد واقعی برخی آیات را که ظاهرا با این اعتقاد، تناقض دارد، آشکار فرموده است.
تفسیر برأی(1)
امام علیهالسلام سخن خود را با علیّ بن جهم به نکوهش او و کسانی که کتاب خدا را به رأی و اندیشه خویش تفسیر و تأویل میکنند آغاز و فرمود: بر او و آنهاست که طبق آیه کریمه
«وما یَعلَمُ تَأویلَهُ إلاّ اللّه والرّاسخونَ فی العلم»(2)برای شناخت تفسیر صحیح آیات قرآنی، به کسانی که خداوند نیرو و ملکه دانش و معرفت را به آنان عطا فرموده مراجعه کنند.
سپس امام علیهالسلام به بیان معانی آیاتی که ظاهرا موجب توهّم عدم عصمت پیامبران، و جواز صدور معصیت از آنان است، پرداخت و چنین بیان فرمود: که در مورد آدم علیهالسلام جز
این نیست که نافرمانی از او، در بهشت سر زده است، و آنچه مورد نظر و بحث است، عصمت پیامبران علیهمالسلام در روی زمین است، و عملی که منافی عصمت باشد، در روی
زمین از او سر نزده است، و این به دلیل قول حق تعالی است که فرمود است: «إنّ اللّه
اصطفی آدَمَ و نوحا و آلَ ابراهیمَ و آلَ عمرانَ علی العالمین»(1)و امّا آیه «وَ ذَاالنّونِ اذ ذَهَبَ
مُغاضبا فَظَنَّ اَنْ لَن نَقْدِرَ عَلیْهِ»(2)مراد از ظنّ در این جا یقین است، و معنای آیه این است که
یقین کرد خداوند روزی را بر او سخت نگرفته است، واگر معنا این بود که گمان کرد خداوند بر او قدرت ندارد کافر شده چه برسد از این که معصیّت کرده باشد.
امّا در مورد آیه «ولَقَد هَمَّتْ بِه وهَمَّ بِها»(3)اهتمام زن عزیز مصر و اهتمام یوسف علیهالسلام در دو چیز مختلف بود، زن عزیز مصر در کوشش برای ارتکاب معصیت، و یوسف علیهالسلام در این اندیشه بود که اگر او را بدان گناه مجبور کند، به سبب اهمّیّتی که این گناه بزرگ
دارد، او را به قتل برساند، و خداوند وقوع این قتل و پیامدهای بد آن، و همچنین ارتکاب
این عمل زشت را جلوگیری و از یوسف علیهالسلام برطرف فرمود.
و امّا درباره داوود علیهالسلام و گفتار او به مدّعی مبنی بر این که مدّعی علیه به سبب این که از او خواهان یک رأس میش شده به وی ستم کرده است، از نظر اصول دادرسی خطا بوده است، زیرا لازم بود پیش از این اظهارنظر مدّعی علیه را درباره مورد ادّعا، بپرسد،
لیکن این خطای او، معصیت نبوده است، خداوند متعال هم با بیان داستان این دو فرشته اشتباه او را تصحیح فرموده است.
امّا موضوع ازدواج داوود با زن اوریا، که مردم در آن روزگار آن را گناهی از او شمرده، و آن را زشت دانستهاند بیگمان عمل او، اقدامی تشریعی، و برحسب مصلحت عمومی بوده، و داوود خواسته است از این راه سنّت خودداری زن از ازدواج پس از مرگ شوهر را که در آن زمان رایج و حاکم بوده است، از میان ببرد، چنان که همین قضیّه در مورد ازدواج پیامبر صلیاللهعلیهوآله با زینب دختر جحش، همسر زیدبن حارثه پسر خوانده آن حضرت، اتّفاق افتاد. که پس از طلاق او به وسیله زید، آن حضرت بر آن شد که از طریق ازدواج با
او، سنّت عامّی را که از پیش از اسلام و دوران جاهلیّت، باقی مانده ومعمول بود، منهدم
و ممنوع سازد و این سنّت، عبارت از عدم جواز ازدواج با همسر پسر خوانده بود، چنان
1) آل عمران/ 33 یعنی : خداوند آدم و نوح و آل ابراهیم و آل عمران را بر جهانیان برتری داد.
2) انبیا/ 87 یعنی : و یادآور یونس را هنگامی که خشمگین از میان قوم خود رفت و چنین میپنداشت که ما هرگز بر او تنگ نخواهیم گرفت.
3) یوسف/ 24 یعنی : آن زن قصد او کرد و او نیز اگر برهان پروردگار را نمیدید قصد وی مینمود.
که قرآن بدین معنا صراحت دارد، و چون پیامبر صلیاللهعلیهوآله بیم داشت، از این که منافقان در این
باره به او تهمت زنند، خداوند متعال او را مخاطب قرار داده فرموده است «... وتَخْشی
النّاسَ واللّه أحقُّ أن تَخْشاهُ»(1)وخداوند خود او را به این ازدواج، امر فرمود، چنان که مفاد قول خداوند متعال، در این آیه کریمه است: «فلمّا قَضی زیدٌ منها وَطَرا زَوَّجناکها لِکَی لایکونَ علیالمؤمنینَ حَرَجٌ فی أزْوَاجِ أدعِیائِهم إذا قَضَوا مِنهُنَّ وَطَرا و کانَ أمرُ اللّه مَفْعُولاً»(2).
امام علیهالسلام با این تفسیر جالب، و با این تأویل آرامش بخش که ناظر بر دلالت واقعی آیه است، غبار شبهات نادرستی را که ممکن است دامنگیر کسانی که از فهم صحیح معانی ژرف کتاب خدا ناتوانند بشود، از میان میبرد.
ابن عبد ربّه اندلسی، در کتاب خود به نام عقد الفرید، مناظره ساختگی و مجعولی را میان امام علیهالسلام و مأمون خلیفه عبّاسی ذکر کرده است، که چگونگی آن، بر عدم وقوع و ساختگی بودن آن، دلالت دارد، و محتمل است که از ساختههای یکی از متعصّبان و مخالفان اهل بیت علیهمالسلام باشد، او در کتاب خود آورده است که:
مأمون به علیّبن موسی گفت: به چه دلیل ادّعای این امر را دارید؟
علیّ بن موسی پاسخ داد: به سبب خویشاوندی علی و فاطمه با پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله .
مأمون گفت: اگر سبب ادّعا تنها خویشاوندی است، پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله پس از خود، کسی را از خاندان خویش برجای گذاشت، که از علیّ علیهالسلام و دیگر خویشانش، به او نزدیکتر بود، و اگر منظور تو قرابت فاطمه با پیامبر خداست صلیاللهعلیهوآله در این صورت این امر پس از فاطمه برای حسن و حسین است، و علیّ علیهالسلام حقّ آن دو را، در حالی که زنده و سالم بودند از آنها ربوده و به آنچه حقّ او نبوده استیلا پیدا کرده است.
علیبن موسی علیهالسلام در برابر این گفتار مأمون پاسخی نداشت(3).
1) احزاب/ 37 یعنی : و از مردم میترسیدی، در حالی که خداوند سزاوارتر است که از او بترسی.
2) احزاب/ 37 یعنی: و هنگامی که زید نیازش را از آن زن به سر آورد ما او را به همسری تو درآوردیم تا مشکلی برای مؤمنان در ازدواج با همسران پسرخواندههایشان هنگامی که طلاق گیرند، نباشد و فرمان خدا انجام شدنی است.
3) عقد الفرید، ابن عبدربه اندلسی، بیروت، دارالکتاب العربیه،1402ه .ق، ج2، ص385، و ج5 ص102.
آنچه در این جا باید در نظر گرفته شود، این است که ممکن نیست امام علیهالسلام، برای سزاوارتر بودن علیّ علیهالسلام به خلافت، به عامل قرابت و خویشاوندی استدلال فرموده باشد، زیرا دلیل استوار و قاطع این امر، نصوص صریحی است که از پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله در این باره رسیده، و علیّ علیهالسلام را پس از خود به جانشینی خویش، مخصوص داشته است،
همچنین شایستگیهای ذاتی آن حضرت که او را از دیگر اصحاب، ممتاز کرده است، دلیل دیگر این امر میباشد.
نظریّه اهل بیت علیهمالسلام در قضیّه خلافت این است، که این امر مربوط به دستورهای الهی و نصوص آسمانی است، و به عوامل خویشاوندی و سیاست و جز اینها، ارتباط ندارد، زیرا خداوند متعال است، که برای صلاح دین و مصلحت امّت هرکس را شایسته بداند، بر میگزیند و امر خود را بر زبان پیامبرش جاری میسازد، چنان که در بحث امامت، آنچه از امام رضا علیهالسلام در این مورد روایت شده، نقل کردهایم، و اگر استدلالی بر سزاوارتر بودن علی علیهالسلام به خلافت، به دلیل خویشاوندی او با پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله از امامان علیهمالسلام رسیده
است، در برابر استدلال کسانی است که مهاجران را به دلیل قرابت و پیوستگی به پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله به خلافت، از انصار اولی و احق دانستهاند، چنان که اگر این خبر درست بود، امام علیهالسلام اعتراض مأمون را دایر به این که در میان اهل بیت کسی که از علیّ علیهالسلام و مانند او سزاوارتر بوده، وجود داشته است، هرگز بدون پاسخ نمیگذاشت، و مأمون در این سخن، اشاره به جدّش عبّاس بن عبدالمطّلب کرده است، و چنان که میدانیم، پس از درگذشت پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله هنگامی که عبّاس دریافت، که امور از جریان صحیح خود، خارج میشود، و در جوّ، نشانههایی از دگرگونی اوضاع است، شخصا به امام علی علیهالسلام پیشنهاد و درخواست کرد، که دست خود را برای بیعت دراز فرماید، تا با او بیعت کند، لیکن امام علیهالسلام از قبول بیعت پنهانی او، خودداری فرمود، و آن را به هنگامی موکول کرد که
از تجهیز و تدفین پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله که جسد مقدّس آن حضرت، در این زمان هنوز بر مغتسل بود، فراغت یابد، تا بیعت را آشکارا و در برابر چشم همگان انجام دهد، بنابراین
اگر انگاشته شود که عبّاس را در خلافت، حقی بوده است، با این اقدام خود از آن صرفنظر کرده است.
امّا حسن و حسین علیهماالسلام در زمان رحلت پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله خردسال بودهاند، و نمیتوان
فرض کرد که تا زمانی که آنها به حد بلوغ برسند خلافت از طریق وصایت باشد، زیرا فرض این است که خلافت از طریق وصایت قابل نقل و انتقال نیست، بنابراین در چنین صورتی نیز امر خلافت به علیّ علیهالسلام منحصر میشود، و تنها اوست که استحقاق آن را دارد نه دیگری. و این در صورتی است که ملاک استحقاق خلافت، قرابت وخویشاوندی فرض شود، ولیکن اگر معتقد باشیم که جانشینی پیامبر صلیاللهعلیهوآله مربوط به فرمان الهی و نصوص آسمانی است، جایی برای این استدلالهای غیرضروری، باقی نیست.
علاوه بر این، نظریّات مأمون درباره مسأله خلافت و آنچه را که او ضمن گفتگوهای خود با فقها و دانشمندان در این باره اظهار داشته و استحقاق خلافت بلافصل پیامبر صلیاللهعلیهوآله را منحصرا برای علیّ علیهالسلام اثبات کرده، و عقد الفرید نیز اینها را به قلم آورده، از جمله مسائلی است که نشان میدهد، این مناظره دروغ و ساخته و پرداخته یکی از متعصّبان مذهبی است.
آنچه در این بخش از کتاب آورده شد، قسمتی بود از مناظرات و گفتگوهای امام علیهالسلام با برخی از متکلّمان زمان خود، که از آن بزرگوار نقل شده، و ما آنها را به اختصار در
اینجا آوردهایم، تا آگاهیهایی به صورت کلّی از روشی که امامان علیهمالسلام در بحثها و
گفتگوهای خود با دیگران داشتهاند، در اختیار خواننده قرار دهیم، تا بتواند در این دوران که از نظر فکری و علمی آزادی و دموکراسی حاکم است با اعتقادی آگاهانه زندگی کند.
(یگانگی خدا - رؤیت خدا - جبر و تفویض - تناسخ - امامت)
اسلام دین توحید و یگانه دانستن خداست، و مسلمان بنای اعتقاد و ایمان خود را، در ژرفای وجود خویش، بر همین پایه و اساس قرار میدهد، و اگر چنین نباشد مسلمان نیست و پرتو ایمان در دل او نتابیده است.
توحید به معنای صحیح خود، همان است که امامان اهل بیت علیهمالسلام ضمن سخنان و
تعالیم خود بیان داشتهاند، و آنچه جز این است نادرست و نارواست و بسا از نوع وسوسههایی است که زاییده نظریّات فاسد فلسفی است همان اندیشههایی که صاحبان آنها کوشیدهاند، افکار خود را تا قلّه رفیع شناخت حقیقت ذات مقدس الهی اوج دهند، امّا آنچه در این کوشش به دست آوردهاند این بوده که از وصول به ابتداییترین مراحل
ایمان باز ماندهاند، و در وادی شرک و گمراهی، حیران و سرگردان گشتهاند.
برماست در وادی پرپیچ وخم معرفت، راه و روش اهل بیت علیهمالسلام را جویا و خواستار
باشیم، همان امامانی که اگر در راه آنان گام برداریم، بیم نابودی نداریم، و از راه راست
منحرف نشدهایم، و این مطابق با فرموده پیامبر خداست صلیاللهعلیهوآله که : (إنَّ أهلَ بیتی فیکم کسفینةِ نوح من رَکِبَها نجا، و من تَخَلّفَ عنها غَرقَ و هَوی(1)).
1) یعنی : خاندان من در میان شما مانند کشتی نوحند، هرکس در آن کشتی درآید نجات مییابد، و هرکس نافرمانی کند غرق و نابود میشود. مستدرک، حاکم، ج3، ص163.
امام رضا علیهالسلام در بیان فلسفه توحید، طریقهای مخصوص به خود ندارد، بلکه روش و منطق آن حضرت در این باب، همان شیوه اصیلی است که امامان اهل بیت علیهمالسلام همگی برآن یک زبانند، و خویشتن را در برابر مذاهب و اندیشههای دیگر، که موجب انحراف و گمراهی مردم میشود، وقف دفاع از آن کردهاند.
ما در اینجا درصدد نیستیم که اعتقادات مذاهب مختلف را درباره توحید، با یکدیگر مقایسه کنیم، زیرا این کار به بحث گستردهای نیاز دارد، که ورود در آن موجب خروج از محدودهای است که ما در این بررسی، مقیّد به رعایت آن هستیم، و آنچه در این جا برای ما لازم است این است، که حدود و چگونگی اعتقاد به یگانگی خدا را طبق اخباری که از امام رضا علیهالسلام به دست ما رسیده است، عرضه بداریم.
نخستین روایتی که در باب توحید از حضرت رضا علیهالسلام در پیش روی ما قرار دارد، این است که فرمود: (من شَبَّهَ اللّه تعالی بخلقه فهو مشرک، و من نَسَبَ الیه مَا نُهِیَ عنه فَهُوَ کافر)(1)، این حدیث رَد صریحی است، بر کسانی که گفتهاند خداوند آدم را بر صورت خویش آفریده است، و آن را از پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله روایت کردهاند، و امام علیهالسلام در حدیث دیگری منشأ اشتباه این گروه را توضیح میدهد، چنان که حسین بن خالد نقل میکند، که گفته است:
به امام رضا علیهالسلام عرض کردم ای فرزند پیامبر صلیاللهعلیهوآله، مردم از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله روایت میکنند، که فرموده است خداوند عزّوجل آدم را بر صورت خویش آفرید.
امام علیهالسلام فرمود: خداوند آنان را بکُشد، اینها جزءِ نخست حدیث را انداختهاند، و آن این است که پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله از کنار دو مرد که به یکدیگر دشنام میدادند، عبور فرمود و
شنید، که یکی از آن دو به دیگری میگوید، خداوند چهره تو و هرکسی را که به تو شبیه است، زشت گرداند، پیامبر صلیاللهعلیهوآله به او فرمود: یا عبدَاللّه لا تَقُلْ هذا لأخیکَ، فإنّ اللّه عزّوجلّ خَلَقَ آدَم علی صورته) یعنی: ای بنده خدا این را به برادر خود مگوی، زیرا
1) هرکس خداوند متعال را به آفریدگان او تشبیه کند، مشرک است، و هرکس آنچه را که نهی شده به او نسبت دهد کافر است. عیون اخبارالرضا، ج1، ص114.
خداوند عزّوجل، آدم را بر صورت او آفرید، بنابراین پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله آن مرد را از این که چنین ناسزایی میگوید، نهی میفرماید، زیرا این دشنام، متوجّه آدم ابوالبشر میشود، و ضمیر متّصل به کلمه صورته به همان مردی که مورد دشنام قرار گرفته است، باز میگردد، نه این که به خداوند متعال ارجاع شود، تا اینگونه معنا کنند که: خداوند آدم را، بر صورت خویش آفریده است، حقتعالی از این سخن برتر و والاتر است و امام علیهالسلام با بیان حدیث قدسی: ما عرفنی من شبّهنی بِخَلْقی...(1)که از پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله روایت شده،
این مطلب را تأکید میفرماید.
باری گفتگو از ذات مقدس حقتعالی، سخنی مشکل و دشوار است، امّا در احادیث اهل بیت علیهمالسلام احساس میکنیم که خداشناسی و توحید حضرت باری، به سادگی، با فطرت انسانی هماهنگ میشود، و مسائل دشوار آن، علیرغم محتوای فلسفی گسترده با تعبیرات دلپذیر و دیدگاههای روشن، ساده و روان و دلنشین میگردد.
در اخبار رسیده از امام رضا علیهالسلام که مربوط به خداشناسی است، به احادیثی از آن
بزرگوار برمیخوریم، که دلالت دارد، بر این که صفات الهی عین ذات اوست، و محال است که صفات پروردگار غیر از ذات او باشد.
از حسین بن خالد نقل شده، که گفته است، شنیدم امام رضا علیهالسلام میفرمود: خداوند همیشه دانا، توانا، شنوا، بینا، زنده، قدیم و لایزال است. به او عرض کردم: ای فرزند
پیامبر خدا، گروهی میگویند: خداوند همیشه به سبب علم عالم، و به سبب قدرت قادر، و به سبب حیات زنده، و به سبب قدمت و دوام قدیم، و به سبب شنوایی شنوا، و به
سبب بینایی بیناست، امام علیهالسلام فرمود: هرکس چنین بگوید و بدان معتقد باشد، خدای
دیگری جز اللّه جلّ جلاله اختیار کرده است و پیرو ما نیست، سپس فرمود: خداوند بالذّات، همیشه دانا، توانا، زنده، شنوا، بینا، قدیم و لایزال است، و بسیار برتر و بالاتر
است از آنچه این مشرکان و تشبیه کنندگان خدا به بشر میگویند.(2)
بنابراین میان ذات مقدّس الهی، و علم و قدرت و دیگر صفات ذاتی او، هیچگونه دوگانگی حقیقی و مغایرت واقعی وجود ندارد، و در مرحله تحقّق و وجود، صفات او عین ذات اوست، و اگر جز این باشد، در ازلیّت و قدمت با خدا، شریک میباشند و این اندیشه، با توحید و یگانگی خداوند، سازگار نیست، همان توحیدی که فطرت انسان بر اقرار به یگانگی ذات مقدّس او بدون هیچ شریکی، سرشته و آفریده شده است.
امام علیهالسلام در حدیث دیگری که محمّدبن عرفه آن را روایت کرده است، سبب این را که اعتقاد به تعدّد ذات و صفات حق تعالی شرک است، بیان و تفسیر میفرماید، راوی مذکور گفته است:
به امام رضا علیهالسلام عرض کردم : خداوند اشیا را به قدرت آفرید یا به غیر قدرت؟
امام رضا علیهالسلام فرمود: جایز نیست گفته شود، که خداوند چیزها را به وسیله قدرت آفرید، زیرا اگر چنین گفته شود مانند آن است که چیزی غیر از خدا را موجود دانستهای،
و آن را آلت و وسیله برای او قرار دادهای که خداوند توسّط آن اشیا را آفریده است و
چنین اعتقادی شرک به خداست، همچنین موجب این است که خداوند توصیف شده به این که اشیا را به وسیله غیر از خودش که قدرت است، آفریده است وخداوند نه ضعیف است و نه ناتوان و نه نیازمند به غیر، بلکه قادر بالذات است نه به وسیله قدرت.(1)
امام علیهالسلام در مورد دیگر، تفاوت میان معنای اراده خداوند و اراده بشر را بیان میفرماید، از صفوان بن یحیی روایت است، که گفت:
به ابوالحسن علیهالسلام عرض کردم: مرا از معنای اراده خداوند، و اراده مخلوق آگاه فرما.
امام فرمود: اراده مخلوق همان ضمیر اوست و آنچه به اندیشه او میرسد، و تصمیم میگیرد که به فعلیّت برساند امّا اراده خداوند، صِرف ایجاد و آفرینش است نه چیز دیگر، زیرا برای خداوند غور و قصد وتفکّر نیست، و این گونه صفات از آنِ آفریدگان
1) عیون اخبارالرّضا، ج1، ص117.
است، و از ذات مقدّس او منتفی است، بنابراین اراده خداوند، همان فعل اوست و چیزی جز آن نیست، به فرمان «کن» اشیا موجود میشوند، بدون این که واژهای در کار باشد و زبان به سخن آید، و اندیشه به کار افتد، و کیفیّتی درنظر گرفته شود، زیرا ذات مقدّس او از محدوده کیفیّت بیرون است.
در مناظره امام علیهالسلام با سلیمان مروزی، متکلّم خراسانی، که مأمون او را برای این کار دعوت کرده بود، بحثی درباره ازلیّت اراده بود، که در فصل پیش ذکر شده است.
در این زمینه پرسشهای طبیعی چندی به ذهن هر انسانی میرسد که امام علیهالسلام به سادگی و آسانی، با استناد به نصوص صریح قرآنی، آنها را پاسخ میدهد، همان نصوصی که ما پیوسته از کنار آنها میگذریم، بدون این که در محتوای آنها دقّت کنیم، و به معانی ژرف آنها پی ببریم.
درباره آنچه مربوط به علم حق تعالی میباشد، حسین بن بشّار، از امام علیهالسلام میپرسد: آیا خداوند داناست به چیزی که وجود پیدا نکرده است، در صورتی که وجود یابد چگونه خواهد بود؟
امام علیهالسلام فرمود: همانا خداوند متعال دانا به همه چیزهاست، پیش از آفرینش و پیدایش آنها، چنان که فرموده است : «إنّا کنّا نَسْتَنْسِخُ ما کُنْتُم تَعمَلون»(1)و درباره دوزخیان
فرموده است: «...ولو رُدُّوا لَعَادوا لِمَا نُهُوا عَنْهُ و إنّهم لَکاذِبُون»(2)که دلالت دارد بر این که خداوند داناست که اگر به دنیا بازگردانیده شوند، به آنچه از آن نهی شدهاند، بازگشت میکنند، همچنین هنگامی که فرشتگان گفتند: «أتَجعلُ فیها من یُفسد فیها و یَسْفک الدّماءَ و نحن نُسَبِّحُ بحمدِکَ و نُقَدِّسُ لکَ..»(3)خداوند متعال فرمود: «إنّی أعلم ما لا تعلمون»(4)زیرا
1) جاثیه/ 29 یعنی: ما آنچه را انجام میدادید مینوشتیم.
2) انعام/ 28 یعنی : اگر بازگردند، به همان اعمالی که از آن نهی شده بودند، باز میگردند و آنان دروغگویانند.
3) بقره / 30 یعنی: آیا کسی را در آن قرار میدهی که فساد و خونریزی کند، درحالی که ما حمد و تسبیح تو را به جای میآوریم.
4) بقره/ 30 یعنی: پروردگار فرمود من (حقایقی را) میدانم که شما نمیدانید.
خداوند عزّوجل همیشه بوده است و بر همه چیزها سبقت دارد، و پیش از آن که اشیا را بیافریند، قدیم و لایزال بوده است.(1)
دیده میشود در برخی آیات، ذات مقدّس حق تعالی، به صفات چندی توصیف شده، که متناسب با مقام او نیست، مانند استهزا و سخریّه و مکر و خدعه، چنان که در این آیات است «اللّه یَسْتَهْزِیءُ بهم»(2)و «سَخِرَ اللّه منهم»(3)و «وَمَکَرُوا و مَکَرَ اللّه»(4)و
«یُخادِعُونَ اللّه و هو خادِعُهُم»(5)امام علیهالسلام در پاسخ آنانی که معانی این آیات را میپرسند، میفرماید، خداوند متعال مسخره و استهزا و مکر و خدعه نمیکند، بلکه کیفر این کار را
به آنان میدهد و این پاسخ منطبق است با مفهوم آیه کریمه «وَلاَ یَحیْقُ الْمَکْرُ السَّیِّئُ إلاّ
بأهْلِهِ»(6)گویی آنانی که دیگران را مسخره و استهزا میکنند، و مرتکب مکر و خدعه میشوند، در هنگام ارتکاب، از نتایج حتمی و اثرات قطعی این اعمال غافلند، ونمیتوانند روزی را که همه چیز دگرگون میشود، و زمان بدبختی همیشگی و شکنجه و عذاب دائمی آنها فرا میرسد حس کنند، و قول خداوند متعال بر این معنا دلالت دارد،
که میفرماید«... وَمَکَرُوا مَکْرا وَ مَکَرْنا مَکْرا و هم لایَشْعُرُونَ، فانْظُرْ کیفَ کانَ عَاقِبَةُ مَکْرِهم أنّا دَمَّرْناهُم و قَوْمَهُم أجْمَعینَ(7)»(8).
همچنین در قرآن مجید آیاتی است، که انسان در برابر آنها فرو میماند، و نمیتواند بر مفاهیم ظاهری آنها پایبند و ملتزم شود، زیرا موجب خلل در کمال ذات مقدّس حقتعالی، و مغایر با تنزیه او از همه نقایص و معایب میباشد، چنان که فرموده است ...
«نَسُوا اللّه فَنَسِیَهُمْ»(9)و فرموده است «فالیَوْمَ نَنْسهُمْ کما نَسُوا لِقاءَ یَوْمِهِم هذا»(10)آشکار
1) عیون اخبارالرّضا، ج1، ص118.
2) بقره/ 15 یعنی: خداوند آنان را استهزا میکند.
3) توبه/ 79 یعنی: خدا آنان را مسخره میکندکیفر استهزا کنندگان را به آنان میدهد.
4) آل عمران/ 54 یعنی: یهود نقشه کشیدند و خداوند چاره جویی کرد.
5) نساء /142 یعنی: منافقان میخواهند خدا را فریب دهند، در حالی که او آنها را به خودشان باز میگرداند.
6) فاطر/ 43 یعنی: اما این نیرنگها تنها دامان صاحبانش را میگیرد.
7) نمل/ 50 - 51 یعنی : آنها نقشه مهمی کشیدند و ما نقشه مهمی در حالی که آنها درک نمیکردند، بنگر عاقبت توطئه آنها چه شد که ما آنها و قومشان همگی را نابود کردیم.
8) عیون اخبارالرّضا، ج1، ص126.
9) توبه/ 67 یعنی: خدا را فراموش کردند، خدا نیز آنها را فراموش کرد.
10) اعراف/ 51 یعنی: پس ما امروز آنان را فراموش میکنیم، چنان که آنان دیدار امروز ما را فراموش کردند.
است که نسبت فراموشی به حق تعالی روا نیست، زیرا نسیان از صفات مخلوق است، علاوه بر این، با آیه دیگری از قرآن، که فرموده است «... وَما کانَ رَبُّکَ نسیّا»(1)تناقض
دارد، امّا امام علیهالسلامدر این جا نسیان را به معنای ترک، تفسیر میکند، و معنای این که خداوند کسانی را که او را فراموش کردهاند، ترک میکند این است که ثواب کسانی را که
امید به پاداش آخرت دارند، به آنها نمیدهد، و آن چنان خواهند بود، که گویی بکلّی خدا را فراموش کردهاند، وهیچ کار نیکی برای آخرت انجام ندادهاند، و خداوند آنان را
از جزای نیک خود، دور، و به عذاب و خلود در آتش جهنّم، محکوم خواهد ساخت.(2)
بنابراین در این آیات شریفه، منظور از نسیان، فراموشی نیست، و مقصود از ترک، اهمال و رها کردن نمیباشد، چنان که امام علیهالسلام در پاسخ کسی که تفسیر آیه «وَتَرَکَهُمْ فی
ظُلُمَاتٍ لا یُبْصرون»(3)را از او پرسیده، به این موضوع اشاره، و بیان فرموده است، که خداوند متعال مانند آفریدگانش به این که چیزی را ترک و رها کند، توصیف نمیشود، لیکن هنگامی که بداند آنها از کفر و گمراهی باز نمیگردند، لطف و یاری خود را از آنها
باز میدارد، و آنها را به اختیار خود وا میگذارد.(4)
از زمانی که علم کلام و جدل، در میان مسلمانان پدید آمد، و بر اثر مباحث آن، وحدت مسلمانان در تفسیر بسیاری از مسائل اعتقادی که پایههای اساسی مکتب اسلام، به شمار میروند، از میان رفت، موضوع رؤیت خداوند یکی از همین مباحث کلامی بوده، که میان مذاهب مختلف اسلام درباره آن اختلاف نظر واقع شده است.
نظریّه اهل بیت علیهمالسلام در مسأله رؤیت، کاملاً با توحید اصیل، که اسلام پیامآور آن است، هماهنگ میباشد، زیرا امکان دیدن خدا را با چشم سر، که موجب اعتقاد به
محدودیّت اوست، نفی میکند. و آیاتی را که مشعر بر امکان رؤیت است، مانند آیه شریفه «وُجُوهٌ یَوْمَئذٍ نَاضِرَةٌ * إلی رَبِّها نَاظِرَةٌ»(1)و قول خداوند متعال «... کلاّ إنَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ یَوْمَئذٍ لَمَحْجُوبُونَ»(2)و آیه مبارکه «...وجاءَ ربُّکَ والمَلَکُ صفّا صفّا»(3)و آیات دیگری که
بر این معنا دلالت دارد، امام علیهالسلام آنها را متناسب با سیاق آیات، تفسیر و بیان میفرماید، که معنای قول خداوند متعال، در آیه «... اِلَی رَبِّهَا نَاظِرَةٌ»، این است، که رخسار آنان درخشان است، و منتظر پاداش پروردگار خویشند، و به عطا و بخشش او چشم دوختهاند(4)، و معنای آیه دوّم این است که آنان از ثواب پروردگار خویش محجوب و محرومند، زیرا نمیتوان گفت که خداوند در مکانی است، که از دید بندگانش، محجوب و مستور است(5)، و در آیه سوّم آن که به آمدن توصیف شده، واژه «أمر» است، یعنی «وَجَاءَ اَمْرُ رَبِّکَ» (فرمان پروردگارت آمد) برای این که آمدن و رفتن، به خداوند نسبت داده نمیشود، و اینها از صفات مخلوقات است، و اتّصاف او بدین صفتها که مستلزم خلوّ مکان از اوست(6)، محال میباشد، تَعَالی عَنْ ذَلِکَ عُلُوّا کَبِیرا (و خدا بسیار برتر از این سخنهاست).
آری آیات قرآنی که موهم امکان رؤیت است، به همین نحو به صورتی که با سیاق آیه مناسبت دارد، توضیح و تفسیر شده است، و این گونه تفسیر، که در آن مناسبت سیاق آیه رعایت شده، از مفاد و معنایی که آیه در آن ظهور دارد، دور و بیگانه نیست، زیرا در این
گونه موارد، نمیتوان ظهور آیه را، در معانی الفاظ و حروف آن، منحصر کرد بلکه ناگزیریم غیر از آنچه الفاظ و حروف بر آن، دلالت دارد، جهات مختلف موضوعی را که آیه برای بیان و توضیح آن نازل شده در نظر گیریم.
1) قیامت/ 22 - 23 یعنی: در آن روز صورتهایی شاداب و مسرور است و به پروردگارش مینگرد.
2) مطففین/ 15 یعنی: چنین نیست که میپندارند بلکه آنها در آن روز از پروردگارشان محجوبند.
3) فجر/ 22 یعنی: و فرمان پروردگارت فرا رسد و فرشتگان صف در صف حاضر شوند.
4) عیون اخبارالرّضا، ج1، ص114.
5) عیون اخبارالرّضا، ج1، ص 125.
6) عیون اخبارالرّضا، ج1، ص 125.
در احادیثی از امام رضا علیهالسلام در زمینه توحید و مسائل مربوط به آن، روایت شده
است، با پرسشهای بسیاری که از آن بزرگوار درباره نظریّه جبر و تفویض شده، و پاسخهایی که آن حضرت دادهاند، روبرو میشویم، همان نظریّهای که مسلمانان را روزگاری دراز به خود مشغول داشت و با بروز درگیریهای سخت مباحث کلامی که میان پیروان مذاهب مختلف اسلامی در آن ادوار واقع شد، بر تفرقه و چند دستگی آنها افزود، و در نتیجه گروهی قائل به جبر، و دستهای قائل به تفویض و جمعی به امر بینالامرین، یعنی چیزی میان این دو، معتقد شدند.
مذهب اهل بیت علیهمالسلام درباره جبر و تفویض، همان قول اخیر است که گفته شد، یعنی أمر بینالأمرین، یا چیزی میان این دو، و این نظریّه منطبق با عدالت پروردگار است، که
براساس آن نیکوکار را ثواب میدهد، و بدکار را عقاب میکند، امّا جبر، موجب اثبات ظلم برای پروردگار متعال و نفی عدل از اوست، همچنان که تفویض یا اختیار، مستلزم تعطیل قدرت و سلطنت پروردگار متعال است، و هر دو عقیده مذکور با مرتبه کمال مطلق که ویژه ذات مقدّس اوست، منافات دارد.
یکی از خواستاران فهم این مسأله، به خدمت امام رضا علیهالسلام میرسد و میپرسد، ای فرزند پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله روایتی از امام صادق، جعفربن محمّد علیهالسلام برای ما نقل شده، که فرموده است: لاَ جَبْرَ وَ لاَ تَفْوِیضَ بَلْ أمْرٌ بَینَ أمْرَینِ(1)، معنای این روایت چیست؟
امام علیهالسلام فرمود: هرکس گمان میکند، که اعمال ما را خدا میآفریند، و سپس بر همین اعمال ما را عذاب میکند به جبر قائل شده است، و هرکس میپندارد، که خداوند متعال امور آفرینش، و رسانیدن روزی را، به حجّتها و جانشینان خود در روی زمین، واگذار کرده است، معتقد به تفویض شده است، و قائل به جبر کافر، و معتقد به تفویض مشرک است.
او عرض میکند : ای فرزند پیامبر خدا، پس أمر بین أمرین چیست؟
1) نه جبر است و نه اختیار، بلکه چیزی میان این دو میباشد.
امام علیهالسلام میفرماید: امر میان امرین، وجود راه و امکانی است که به وسیله آن انسان آنچه را بدان مأمور است انجام دهد، و آنچه را از آن نهی شده، رها کند.
عرض میکند: آیا خداوند عزّوجل مشیّت و اراده خود را در این باره اعمال میکند.
امام علیهالسلام میفرماید: امّا در مورد اوامر، اراده و مشیّت الهی، همان امر به آنها و خشنودی به آنها و یاری بر انجام دادن آنهاست، و اراده و مشیّت خداوند در مورد معاصی، نهی از آنها، و ناخشنودی او بر آنها، و کیفر او بر ارتکاب آنهاست.(1)
از یاسر خادم نقل شده که گفته است:
به امام رضا علیهالسلام عرض کردم: درباره تفویض چه میفرمایید؟
امام علیهالسلام فرمود: خداوند تبارک و تعالی امر دین خود را به پیامبرش واگذارده و فرموده است: «ما آتیکُمُ الرّسولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهیکم عَنهُ فانْتَهُوا...»(2)امّا در مورد آفرینش آفریدگان و روزی آنها چنین چیزی وجود ندارد، سپس فرمود: خداوند عزّوجل میفرماید: «اَللّهُ خالقُ کُلِّ شَیْءٍ»(3)همچنین فرموده است: «اَللّهُ الّذِی خَلَقَکُمْ ثُمَّ رزقَکُمْ ثمّ یُمیتکُمْ ثمّ یُحییکُمْ هَلْ مِن شُرَ کَائکُمْ مَنْ یَفْعلُ مِنْ ذلِکُمْ مِنْ شَیْءٍ سبحانَهُ و تعالی عمّا یُشْرکون(4)»(5).
در حدیث دیگری امام علیهالسلام روشن میفرماید، که رفتار مؤمن با معتقدان به تفویض باید چگونه باشد، تا بتواند به سبب افکار باطل و اعتقادات نادرستی که این گروه دارند،
میان آنان و دیگران حاجز و مانعی قرار دهد، که بدین وسیله ضعیف و ناتوان شوند، و
1) عیون اخبارالرّضا، ج1، ص124.
2) حشر/ 7 یعنی : آنچه را رسول خدا برای شما آورده بگیرید و از آنچه نهی کرده خودداری نمایید.
3) زمر/ 62 خداوند آفریدگار همه چیز است.
4) روم/ 40 خداوند همان کسی است که شما را آفرید سپس روزی داد بعد میمیراند سپس زنده میکند آیا هیچ یک از همتایانی که برای خدا قرار دادهاید چیزی از این کارها را میتوانند انجام دهند او منزّه و برتر است از آنچه همتای او قرار میدهند.
5) عیون اخبارالرّضا، ج2، ص202.
تأثیر خود را بر دیگران از دست دهند، ابوهاشم جعفری میگوید:
از ابوالحسنالرّضا علیهالسلام درباره غلات و مفوّضه پرسیدم، فرمود: غالیان، کافر و معتقدان به تفویض مشرکند، هرکس با آنان همنشینی و آمیزش کند، و در خوردن و آشامیدن با آنها شریک شود، و با آنها رفت و آمد کند، و یا به آنان دختر دهد و یا از آنها دختر گیرد،
یا به آنها امان دهد، و یا بر امانتی یا روایتی آنها را امین بداند، یا به اندازه نیم واژه آنها را کمک کند، از فرمانبرداری خدا و پیامبر صلیاللهعلیهوآله و ما اهل بیت علیهمالسلام بیرون رفته است.(1)
در حدیث دیگری امام علیهالسلام در آن هنگام که سخن از جبر و تفویض به میان میآید، به حاضران در مجلس خود میفرماید: آیا نمیخواهید در این مورد قاعده و اصلی را در اختیار شما بگذارم، که در آن هیچگاه اختلاف پیدا نکنید، و هرکس با شما در این باره
جدال کند، او را شکست دهید؟
عرض کردند: اگر صلاح میدانید بفرمایید.
امام علیهالسلام فرمود: همانا خداوند متعال به اجبار، فرمانبرداری و به غلبه بر او نافرمانی نشده است، در کشور پهناور خویش بندگانش را، مهمل رها نکرده است، اوست مالک همه آنچه در ملک آنها قرار داده، و قادر بر همه آنچه آنها را بر آن توانا ساخته است، اگر بندگان از او فرمانبرداری کنند، خدا از کار آنها مانع و روگردان نیست، و اگر معصیت او
کنند، چنانچه بخواهد، میان آنها و گناه حائل میشود، واگر حائل نشود، گناه انجام مییابد، و او آنها را هرگز داخل در گناه نکرده است، سپس فرمود: هرکس حدود این سخنان را نگه دارد، بر مخالف خود پیروز میشود.(2)
امام رضا علیهالسلام در گفتگویی که با حسین بن خالد دارند، آنچه را در مورد قول به جبر و تشبیه به پدران آن بزرگوار نسبت داده شده، نفی فرموده است، و راویان آن اقوال را، از
غالیان و همان کسانی که عظمت خداوند متعال را اندک و ناچیز گرفتهاند، شمرده است، و افترا و دروغ بستن آنها را به پدرانش، مانند افترا و نسبت کذب بر پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله دانسته
است، چنان که گروهی روایاتی را که برگشت آنها به جبر و تشبیه است، نقل کرده و به آن
حضرت، نسبت دادهاند.(1)
از امام رضا علیهالسلام درباره توحید و مسائل آن احادیث بسیاری وارد شده، که باید جداگانه و به طرزی شایسته مورد بحث و بررسی قرار گیرد، و ما در این جا مختصر و فشرده، به ذکر برخی از این احادیث بسنده میکنیم، و هرکس خواهان آگاهیهای بیشتر در این باره است، باید به کتاب عیون اخبار الرّضا تألیف شیخ صدوق که در آن همه این احادیث را گرد آورده مراجعه کند.(2)
امام علیهالسلام در پاسخ کسی که نظر آن بزرگوار را درباره معتقدان به تناسخ میپرسد، میفرماید: تناسخ کفر است و کسی که به تناسخ قائل است، به خداوند بزرگ، کافر شده است، و بهشت و دوزخ را تکذیب میکند.(3)
علّت این که تناسخ کفر، و معتقد به آن کافر است، این است که تناسخ عبارت است از اعتقاد به این که روح، انسان پس از جدا شدن از بدن، به جسد حیوان دیگری منتقل میشود، و در آن حلول میکند، و روح همچون پرندهای است که به محض رهایی از
قفسی به قفس دیگر در میآید. چنین اعتقادی مستلزم انکار معاد، که یکی از اصول دین است بوده و بعد هم موجب انکار بهشت و دوزخ میباشد، در نتیجه معتقدان به تناسخ بهشت و دوزخ را، این گونه تأویل میکنند، که بهشت عبارت از این است، که روح پس از خروج از بدن، به جسد حیوان خوبی حلول پیدا کند، و دوزخ، حلول آن در کالبد حیوانی شریر است و این سخن یاوهای است که قرآن آن را رد، و تصریح میکند، که بهشت و دوزخ، دو امر حقیقی و وجودی هستند، و برخلاف تأویل اینها، الفاظی رمزی و غیر واقعی نمیباشند.
امامت(1)
امامت در اسلام از اصولی است که از صدر اسلام و از همان اوانِ پس از رحلت پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله موجب بروز اختلافات عمیق و طولانی در میان مسلمانان شده است، و بر اثر کوشش قدرتهای حاکم در وسعت دادن به دامنه این اختلافات، و همچنین اعمال کسانی که چشم طمع به منصب امامت و رهبری داشتهاند، امّت اسلام پراکنده و به مذاهب گوناگون و متضاد منقسم شده است. مهمترین این مذاهب که اصل به شمار میآیند و مذاهب دیگر از آنها منشعب میشوند دو مذهب است، یکی تسنّن که معتقدند پس از پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله امامت از آن ابوبکر و خلفای سهگانه پس از اوست، و دیگری تشیّع یا امامیّه است که پس از رحلت رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله امامت را ویژه علیّبن ابیطالب علیهالسلامو پس
از او از آن یازده فرزندش میدانند، و هر یک از این مذاهب درباره حقّانیّت و درستی معتقدات خود، و رد دیگر مذاهب، دلایل و براهینی دارد. امّا دلایل اهل بیت علیهمالسلام در
احقّ و اولی بودن خود به خلافت و امامت، مستند به نصوص صریح و روشنی است که درباره آنها از پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله رسیده است، و همچنین به سبب صلاحیّت و شایستگیهایی است که براساس معیارهای شیعه و سنّی، مقام آنها را برتر و از دیگران
ممتاز ساخته است.
امام رضا علیهالسلام طریقهای را که برای شناخت امام باید پیروی شود، و با فطرت و نهاد انسان سازگار است و همچنین امتیازات و شایستگیهای لازمی را که امام برای تصدّی این مقام مهمّ باید دارا باشد، این چنین شرح میدهد:
امام رضا علیهالسلام در تعریف وتعیین امتیازات و شایستگیهایی که امام باید دارا باشد، میفرماید: ناگزیر باید از همه داناتر، خردمندتر، پرهیزگارتر، بردبارتر، دلیرتر، بخشندهتر و پارساتر باشد، و وجود این صفات در او ضروری است زیرا او پس از پیامبر، اجرا کننده احکام رسالت، و روشنگر نکات مبهم دین، و دقایق مسائلی است که از نظر مردم پوشیده و پنهان است.
1) ما جاء عن الرضا فی وصف الإمامة والإمام، عیون اخبارالرّضا، ج1، ص216.
امام رضا علیهالسلام در پاسخ پرسش کننده، تأکید میفرماید، که غیرممکن است انتخاب امام به نظر امّت واگذار شود بیآن که پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله به فرمان الهی او را تعیین کرده باشد، زیرا آگاهی بر حقیقت افراد، و اطّلاع بر صفات مطلوبی که باید در امام باشد، امر
غیر مقدوری است، و جز خداوند کسی بر نهان مردم و آنچه در دل دارند، آگاه نیست.
امام میفرماید: آیا مردم حدود مرتبه امامت را میشناسند، تا بتوانند امام را برگزینند. بیشک قدر و مرتبه امامت بزرگتر، و شأن و منزلت آن والاتر و مقام و رتبه آن برتر و بالاتر و شناخت آن مشکلتر از آن است که خرد مردم به آن برسد، یا از طریق فکر و اندیشه بدان دست یابند، یا بتوانند کسی را به میل و اختیار خویش به امامت برگزینند.
امامت، مقامی است که خداوند ابراهیم خلیل را پس از پیامبری بدان مخصوص داشت، و شرف خُلّت (دوستی) را پس از آن بدو ارزانی فرمود، و آن را در کلام مجید خود ستوده و فرموده است : «إنّی جَاعِلُکَ لِلنَّاسِ إمَاما»(1)ابراهیم با خوشحالی از این مطلب
عرض کرد «و مِنْ ذُرِّیتی»(2)خداوند عزّوجل فرمود: «لاَ یَنَالُ عَهْدِی الظّالِمینَ»(3)این آیه شریفه امامت هر ستمکاری را تا روز رستاخیز، باطل کرده، و آن را در پاکان و غیر ظالمان
قرار داده است سپس خداوند عزّوجل با قرار دادن این منصب در فرزندان پاک و برگزیدهاش، وی را گرامی داشته و فرموده است:«وَوَهَبْنَا لَهُ إسْحقَ وَیَعْقُوبَ نَافِلَةً وَ کُلاًّ جَعَلْنَا صَالِحِینَ وَجَعَلْنَاهُم أئمّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا»(4)از این رو امامت در میان فرزندان او پیوسته برقرار بوده، و از یکی به دیگری و از نسلی به نسلی منتقل شده، تا این که به پیامبر گرامی صلیاللهعلیهوآله رسیده است، چنان که خداوند متعال در قرآن فرموده است: «إنَّ اَوْلَی النَّاسِ
1) بقره/ 124 یعنی : خداوند به ابراهیم فرمود من تو را امام و پیشوای مردم قرار دادم (ابراهیم عرض کرد) از دودمان من(نیز امامانی قرار بده خداوند فرمود) پیمان من به ستمکاران نمیرسد( و تنها فرزندان پاک تو شایسته این مقامند).
2) عیون اخبارالرضا، ج1، ص216.
3) عیون اخبارالرضا، ج1، ص216.
4) انبیا/ 72 یعنی: واسحق و علاوه بر او یعقوب را به وی بخشیدیم و همه آنان را مردانی صالح و پیشوایانی قرار دادیم که به فرمان ما مردم را هدایت میکردند.
بِإبْرَاهِیمَ لَلَّذِینَ اتَّبَعُوهُ وَ هَذا النَّبیُّ وَالَّذِینَ آمَنُوا وَ اللّه وَلیُّ الْمُؤمِنینَ»(1)و این مقام به آن حضرت اختصاص یافت سپس طبق سنّتی که خداوند مقرر داشته است، به فرمان او، منصب امامت و پیشوایی امّت به علیّ علیهالسلام واگذار، و پس از او به فرزندان پاک و برگزیدهاش منتقل شد، همان فرزندانی که خداوند آنان را به کمال علم و ایمان آراسته است، امام علیهالسلامسخنان خود را ادامه داد و فرمود: امامت رتبه انبیا و ارث اوصیاست، امامت خلافت الهی در روی زمین، و جانشینی پیامبر صلیاللهعلیهوآله است. بنابراین چنین خلافتی باید پس از پیامبر صلیاللهعلیهوآلهدر کاملترین فرد، تحقّق، پیدا کند، زیرا جانشینی پیامبر صلیاللهعلیهوآله پس از درگذشت او، همان جانشینی خدا در روی زمین است، و این جانشین ناگزیر باید به
فرمان خداوند برگزیده شود، و در غیر این صورت چگونه کسی میتواند به شایستگی و صلاحیّت فردی دیگر، که به حقیقت و واقع او آگاه نیست، برای تصدّی این منصب حکم کند. علاوه بر این که رها کردن مردم به این که خودشان امام و پیشوا انتخاب کنند، بدون
این که در این باره دستور قاطعی از جانب خداوند رسیده باشد، امری عاری از حکمت و مصلحت است و معنایی ندارد.(2)
امام رضا علیهالسلام پس از ذکر اوصاف شایسته امام، و آنچه باید در وجود او جمع باشد تا جنبههای مختلف زندگی را تصویر و نیاز مردم را برآورد، میفرماید:
... و امام دانشمندی است که نادانی برای او نیست، شبانی است که بیمناک نمیشود، منبع پاکی و طهارت ومعدن پارسایی، زهد، دانش و عبادت است، درخت دانش او بارور و بردباری او کامل است، در رهبری نیرومند و در سیاست دانا و آگاه است، فرمانبرداری او واجب است، اجرا کننده امر الهی، و خیرخواه و پند دهنده بندگان خدا و نگهبان دین اوست، خداوند پیامبران و امامان را موفّق داشته، و آنان را از منبع علم و حکمت خود،
که دیگران را از آن نصیبی نیست، بهرهور ساخته است، از این رو دانش پیامبران و امامان
همواره از دانش همه اهل زمان آنها برتر بوده است، چنان که خداوند عزّوجل درباره طالوت میفرماید: «إنَّ اللّه اصْطَفاهُ عَلَیْکُم و زادَهُ بَسْطَةً فی الْعِلْمِ والْجِسْمِ، وَ اللّه یُؤتی مُلْکَهُ مَنْ یَشاءُ وَ اللّه وَاسِعٌ عَلِیمٌ»(1)و درباره امامان از خاندان و عترت پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرموده است: «أمْ یَحْسُدُونَ النّاسَ عَلَی مَا آتَاهُمُ اللّه مِنْ فضْلِهِ فَقَدْ آتَیْنَا آلَ إبْراهیمَ الکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ و آتَیْنَاهُمْ مُلْکا عَظِیما»(2)همانا خداوند هنگامی که بندهای را برای نظام امور بندگانش برمیگزیند،
سینه او را برای تحمّل این امر فراخ میکند، و چشمههای حکمت را در دل او قرار میدهد و علم را به او الهام میفرماید...
امّا این که امام چگونه شناخته میشود، و نشانههای او چیست، امام رضا علیهالسلام در پاسخ کسی که این مطلب را از او میپرسد، بیان میفرماید:
عرض میکند: به چه چیز صحّت امامت کسی که مدّعی آن است شناخته میشود؟
امام علیهالسلام فرمود: به سبب نصّ و دلیل.
عرض کرد : چه چیزی دلیل امامت است.
امام علیهالسلام فرمود: علم و استجابت دعا.
عرض کرد: چگونه به آنچه واقع میشود خبر میدهید؟
امام علیهالسلام فرمود: این عهدی است که از پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله به ما رسیده است.
عرض کرد: چگونه به آنچه در دلهای مردم است خبر میدهید؟
امام علیهالسلام فرمود: آیا نشنیدهای که پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرموده است: اتّقُوا فِرَاسَةَ الْمُؤمِن فَإنَّهُ یَنْظُرُ بِنُورِاللّه.(3)
عرض کرد : بلی.
امام علیهالسلام فرمود: هیچ مؤمنی نیست مگر این که دارای هوشیاری و فراستی است، و به
1) بقره/ 247 یعنی: خداوند او را بر شما برگزیده، و علم و قدرت جسم او را وسعت بخشیده، و خداوند ملکش را به هرکس بخواهد میبخشد، و احسان خداوند وسیع است.
2) نساء/ 54 یعنی: با این که نسبت به مردم پیامبر وخاندانش به آنچه خداوند از فضل خود به آنان بخشیده حسد میورزند، به آل ابراهیم کتاب و حکمت دادیم و حکومتی عظیم در اختیار آنها قرار دادیم.
3) یعنی: از زیرکی مؤمن، بپرهیزید، زیرا او با نور خدا مینگرد.
اندازه ایمان و بینش و دانشی که دارد، با نور خدا نظاره میکند، و فراستی که خداوند به امامان اهل بیت علیهمالسلام داده به اندازه همه فراستی است که در میان مؤمنان پخش کرده است. و در قرآن مجید فرموده است: «إنّ فی ذلک لآیاتٍ للمتوسّمین»(1)نخستین متوسّمین پیامبر خداست صلیاللهعلیهوآله و پس از او امیرالمؤمنین علیهالسلام و سپس حسن و حسین و امامان از نسل اوست تا روز رستاخیز.(2)
امام رضا علیهالسلام با این سخنان و رهنمودها صفاتی را که در امام باید وجود داشته باشد، و شرایطی که برای انتخاب او لازم است، به گونهای که با فطرت انسانی و موازین عقلی که حجّت قاطع در این نوع مسائل است و متّفق و هماهنگ میباشد تعریف و تعیین فرموده است.
هنگامی که روش امام رضا علیهالسلام و دیگر امامان اهل بیت علیهمالسلام را در تفسیر قرآن ملاحظه و بررسی میکنیم درمییابیم که امام علیهالسلام در فهم دلالی آیات، بر عرف عام تکیه میکند، و از تأویلات دور از ذهن و نامتناسب با سیاق عام و خاصّ آیات، دوری میفرماید، و این مطلب به این معنا نیست که هر کسی میتواند قرآن را برحسب آنچه از ظاهر آن میفهمد، تفسیر کند، بلکه چنان که پیش از این اشاره کردیم، مراد و معنای آیات قرآنی،
در آنچه حروف و الفاظ آنها دلالت دارد منحصر نیست و باید امور و نکات دیگری نیز در نظر گرفته شود، که بسا از نظر ما پوشیده، و لازم باشد برای دانستن آنها به کسانی که خداوند ملکه علم و معرفت را به آنان داده مراجعه شود، و اینان پیامبر صلیاللهعلیهوآله و اهل بیت اویند که مصداق قول حق تعالی در آیه شریفه «وَمَا یَعْلَمُ تأوِیلَهُ الاّ اللّه والرَّاسِخُونَ فی الْعِلْمِ»(1)میباشند.
تفسیر اهل بیت علیهمالسلام دارای ویژگی آشکاری است، و هرکس در این دانش به پژوهش و بررسی بپردازد، با آن برخورد میکند و میبیند که اهل بیت علیهمالسلام بسیاری از آیات را به
وجود خودشان تفسیر میکنند، و یا به ولایت و دوستی آنها و آنچه مربوط به آنان است برگشت میدهند، برخی در این صدد برآمدهاند که این موضوع را وسیلهای برای
1) آل عمران/ 7 یعنی: و تأویل آن را کسی جز خدا و راسخان در علم نمیداند.
بدگویی و مشوّش کردن اذهان و رد و انکار نسبت به امامان علیهمالسلام قرار دهند، واین تهمت را زدهاند که آنها قصد داشتهاند کتابی مذهبی از قرآن فراهم کنند که اختصاص به خود
آنها داشته باشد. لیکن حقیقت خلاف این چیزی است که گفتهاند، زیرا تفسیر آیه به خودشان و یا به آنچه به آنها برگشت دارد، از باب تطبیق مفاد آیه بر کاملترین فرد است
که آنها و آنچه تعلّق به آنان دارد آشکارترین مصادیق آنند، و بدیهی است این امر آیه را از مراد و مفهوم عامّ خود، بیرون نمیبرد، فیالمثل امام صادق علیهالسلام هنگامی که امّت را در قرآن، به امامان تفسیر میکند، از این نظر است که امامان علیهمالسلام نمونه و مصداق کامل آن هستند، و شاید اطلاق تفسیر در این مورد مجازا باشد، زیرا مراد از این تفسیر تطبیق مفهوم نص بر بارزترین مصادیق آن است و این امری است که مانع عقلی و نقلی ندارد.
(1) امام رضا علیهالسلام را کتابی در تفسیر نیست، و آنچه در این باب از آن حضرت در دست است، تفسیر آیاتی است که آن بزرگوار در پاسخ درخواست کنندگان، بیان فرمودهاند، و ما برخی از اینها را در این جا عرضه میداریم تا به شیوه جالب و روش ویژه آن حضرت در تفسیر آشنا شویم:
آن چنان که روایت شده، روزی مأمون برای این که از درجه دانش خدادادی آن حضرت در تأویل آیات آگاه شود، تفسیر برخی آیات را از امام علیهالسلام پرسید که از آن جمله است: آیه شریفه «و هُوَ الَّذِی خَلَقَ السَّموَاتِ والأرضَ فی سِتَّةَ أَیّامٍ وَ کَانَ عَرْشُهُ عَلَی الْماءِ
لِیَبْلُوکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً»(2)
آب قرار داشت تا شما را بیازماید که کدام یک عملتان بهتر است.
امام علیهالسلام فرمود: خداوند تبارک و تعالی عرش و آب و فرشتگان را پیش از آفرینش آسمانها و زمین آفرید، و در این هنگام فرشتگان، از وجود خود و عرش و آب بر هستی خداوند متعال استدلال میکردند، سپس عرش را بر آب قرار داد، تا قدرت خود را بر فرشتگان آشکار کند و بدانند که او بر همه چیز تواناست، پس از آن با قدرت خویش عرش را از جای خود انتقال داد و آن را بالا برد و بر زیر آسمانهای هفتگانه قرار داد،
سپس آسمانها و زمین را در شش روز بیافرید، و او در این هنگام بر عرش خود استیلا داشت و میتوانست آنها را در یک چشم به همزدن بیافریند لیکن آنها را در شش روز آفرید که به فرشتگان آفرینش تدریجی برخی از آفریدگانش را بنمایاند، تا به حدوث آنچه یکی پس از دیگری حادث میشود بر خدا استدلال کنند، و نیز خداوند
عرش را به سبب این که بدان نیاز داشت نیافرید، زیرا او بینیاز از عرش و از همه آن چیزهایی است
که آفریده است، او به قرار داشتن و استوار بر چیزی توصیف و تعریف نمیشود زیرا او جسم نیست، و از اوصاف آفریدگان منزّه و مبرّاست.
و امّا معنای قول خداوند متعال در «لِیَبْلُوکُم أیُّکُمْ أحْسَنُ عَمَلاً» این است که آدمیان، را بیافرید تا آنان را به وسیله طاعت و عبادت خود بیازماید، و این آزمایش از باب امتحان و تجربه نیست، زیرا او همیشه به همه چیز داناست.
تأویلی که امام علیهالسلام درباره آفرینش آسمانها و زمین در مدّت شش روز بیان فرموده، به اعتقاد ما بهترین توجیهی است که از این مطلب شده است، زیرا آفرینش و ایجاد تدریجی بیش از خلق و ابداع دفعی، شعور و احساس انسان را متوجّه عظمت آفریننده و پدید آورنده جهان میسازد، و به آن کشش و توسعه میدهد.
همچنین مأمون معنای قول خداوند متعال را در این آیه شریفه از امام علیهالسلام میپرسد:
«وَلَوْ شَاءَ رَبُّکَ لآمَنَ مَنْ فِی الأرْضِ کُلُّهُمْ جَمِیعا اَفَاَنْتَ تُکرِهُ النَّاسَ حَتّی یَکُونُوْا مُؤمِنینَ وَ مَا کَانَ لِنَفْسٍ أنْ تُوْمِنَ إلاّ بإذْنِ اللّه»(1)
ایمان میآوردند، آیا تو میخواهی مردم را مجبور سازی که ایمان بیاورند؟ امّا هیچ کس نمیتواند ایمان بیاورد جز به فرمان خدا.
.امام رضا علیهالسلام از طریق پدران بزرگوارش نقل فرموده: که مسلمانان به پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله عرض کردند ای رسول خدا اگر آنانی را که بر آنها قدرت و توانایی داری به پذیرش اسلام مجبور کنی، شمار ما افزون میشود و بر دشمنان غلبه مییابیم، پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: من نمیخواهم خدا را دیدار کنم در حالی که چیزی از پیش خود پدید آورده باشم، که در آن به من دستوری نداده است، و من از متکلّفان و بدعتگذاران نیستم، پس
1) یونس/ 99 - 100 یعنی: و اگر پروردگار تو میخواست تمام کسانی که روی زمین هستند همگی
از آن خداوند متعال این آیه را نازل فرمود، که «وَلَوْ شَاءَ رَبُّکَ لآمَنَ مَنْ فِیْ الأرْضِ کُلُّهم جَمِیعا»(1)یعنی اگر پروردگار تو میخواست، همگی مردم روی زمین ایمان میآوردند، و این بدین طریق بود که آنان را در دنیا به قبول ایمان مجبور کند، چنان که در آخرت با
مشاهده عذاب ایمان میآورند، و اگر چنین کنم، بندگانم استحقاق ثواب و پاداش مرا نخواهند داشت، لیکن میخواهم آزاد و بیهیچ اجبار ایمان بیاورند تا استحقاق قرب و کرامت مرا پیدا کنند، و شایستگی زندگی جاوید را در بهشت جاویدان به دست آورند. «اَفأنْتَ تُکِرهُ النَّاسَ حَتّی یَکُونُوا مُؤمِنینَ»(2).
و قول خداوند متعال در آیه شریفه «وَمَا کَانَ لِنَفْسٍ أنْ تُؤْمِنَ إلاّ بإذْنِ اللّه»(3)به این معنا
نیست که خداوند متعال ایمان را بر نفس آدمی منع و حرام فرموده باشد، بلکه مقصود این است که نفس جز به اذن و اجازه ایمان نمیآورد و اذن خدا، امر اوست به ایمان مادامی که نفس مکلّف و فرمانبردار است.(4)
امام در تفسیر قول خداوند متعال در آیه «اَلَّذِی جَعَل لَکُمُ الأرضَ فِرَاشا والسَّماءَ بِنَاءً»(5)فرموده است: یعنی زمین را با طبایع و ابدان شما سازگار وموافق قرار داد، و آن را گرم و
سوزان نساخت تا شما را بسوزاند. و بسیار سرد قرار نداد تا شما را منجمد گرداند، هوای آن را زیاد خوشبو نکرد تا سرهای شما بدرد آید، و زیاد بدبو نساخت تا شما را هلاک کند، آن را مانند آب نرم و روان قرار نداد تا در آن غرق شوید، و زیاد سخت و صلب نیافرید تا نتوانید خانه و ابنیه و قبور مردگان در آن سازید، بلکه خداوند، متعال بخشی از آن را به اندازهای که از آن سود برید، و آرامش یابید و بدنها و خانههایتان برآن قرار گیرد، سفت و سخت آفرید، و در آن آنچه را خانهها و گروهایتان به آن فراهم و برای شما سود بسیار دارد مقرّر فرمود، از این رو در آیه شریفه فرموده است زمین را بستر برای شما قرار داد، سپس امام علیهالسلام فرمود: «والسّماء بناءً...»(6)یعنی بر بالای سر شما آسمان را سقفی محفوظ بنا کرد، و خورشید و ماه و ستارگان آسمان را برای مصلحت و منفعت
شما، به چرخش و گردش درآورده، و «أنْزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً»(1)یعنی باران را از بالا نازل ساخت تا بر قلّه کوهها و بلندیها و تپهها و درون گودالها فرود آید، سپس آن را به صورت
بارانهای درشت، قطره و پیوسته و یا بارانهای ریزدانه و نمنم، در همه جا پخش و ریزان
کرد، تا زمینهایتان از آن سیرآب و کامیاب شود، و خداوند باران را به طور یکپارچه بر
شما فرود نمیآورد، تا زمینها و درختان و میوهجات و محصولات شما نابود نشود. پس از آن خداوند متعال فرموده است: «فَأخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمراتِ رزْقا لَکُمْ»(2)یعنی به سبب
آنچه از زمین برای شما بیرون میآورد و روزی شما میگرداند برای خدا شریک قرار ندهید، و بتان را که نمیفهمند و نمیشنوند و نمیبینند و توانایی بر کاری ندارند شبیه و مانند او نشناسید، و خود میدانید که در برابر نعمتهای بزرگی که خداوند تبارک و تعالی
روزی بندگان خویش فرموده، اینها توان چیزی را ندارند.(3)
بیان گسترده امام علیهالسلام در تفسیر این آیه، معنای آن را چنان ساده و روشن میکند که
هرکسی هرچند کودن و بیاستعداد باشد، زیبایی و ظرافت و ابداع آن را احساس میکند.
امام رضا علیهالسلام دقایق مهمّی را که در برخی آیات وجود دارد و از لحاظ فهم نکات حکمتآمیز آنها سؤال برانگیز است چنان که در همین آیه اخیر بود، به گونهای توجیه و
تعلیل میفرماید که در همه آنها عمق بیپایان اعجازی که قرآن مجید داراست آشکار میشود.
در موضوع عصمت پیامبران از گناه برخی از آیات که ظاهر آنها دلالت بر عدم عصمت و جواز بروز معصیّت از آنها دارد از امام علیهالسلام پرسیده شده است که بخشی از آنها در فصل «مناظرات» ضمن گفتگوی امام علیهالسلام با علیّبن جهم ذکر شده است و در این جا بخش دیگری از این آیات را که مأمون به امام علیهالسلام عرضه داشته و پیرامون این موضوع است بیان میکنیم:
آدم علیهالسلام(1)
در یکی از نشستهای مأمون با امام علیهالسلام، مأمون از آن حضرت پرسید:
ای فرزند پیامبر خدا، آیا این سخن شما نیست که پیامبران معصومند؟
امام علیهالسلام فرمود: آری.
مأمون عرض کرد: معنای قول خدای متعال در آیه: «وَ عَصی آدمُ ربَّه فَغَوی»(2)چیست؟
امام علیهالسلام آیه را اینگونه تفسیر و توجیه میفرماید که خداوند آدم و حوّا را تنها از نزدیک شدن به درخت مورد نظر نهی فرموده و از خوردن میوه آن درخت و آنچه از
جنس آن باشد، منع نفرموده بود، و آدم و حوّا در خودداری از نزدیک شدن به آن درخت، امر الهی را امتثال کردند، لیکن شیطان حقیقت را بر آنها مشتبه ساخت و از آنها
خواست که از میوه درخت دیگری که از جنس درخت مورد نهی بود تناول کنند، و برای آنها سوگند خورد که خداوند آنان را از خوردن هر میوهای که با ثمره آن درخت همجنس باشد، نهی نفرموده است و او خیرخواه آنهاست، آدم و حوّا به سوگند او اطمینان کردند و از میوه درخت دیگری که با آن همجنس بود خوردند واین عمل پیش از آن بود که آدم به پیامبری برگزیده شود و به دنیا هبوط کند، و آنچه را مرتکب شده بود، گناه کبیرهای
نبود که به سبب آن مستوجب آتش دوزخ شود، بلکه از گناهان صغیرهای بود، که برای پیامبران، پیش از بعثت آنان جایز و بخشوده است، و هنگامی که آدم را خداوند به پیامبری برگزید معصوم بود و روا نبود که هیچگونه گناهی چه صغیره و چه کبیره از او سر
زند، چنان که خداوند عزّوجل در این باره فرموده است: «وَ عَصی آدمُ ربَّه فَغَوی * ثُمَّ اجْتَبَاهُ رَبُّهُ فَتَابَ عَلیْهِ وَ هَدَی»(3).
ابراهیم خلیل علیهالسلام(1)
مأمون از آن حضرت درباره ابراهیم خلیل علیهالسلام و عبور او از مرحله شک پرسید، چنان که ظاهر قرآن در جایی که از ابراهیم علیهالسلام سخن میگوید اشاره میکند که پس از آن حقّ بر او آشکار شد و بدان ایمان آورد. میفرماید: «فَلَمَّا جَنَّ عَلَیْهِ اللّیلُ رَءَا کَوْکَبا قَالَ هَذَا رَبِّی فَلَمَّا أفَلَ قَالَ لاَ اُحبُّ الآفِلینَ * فَلَمَّا رَءَا القَمَرَ بَازِغا قال هذَا رَبِّی فَلَمَّا أفَلَ قَالَ لَئنْ لَمْ یَهْدِنِی رَبِّی لاَکُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضَّالِّینَ * فَلَمَّا رَءَا الشَّمْسَ بَازِغَةً قَالَ هذَا رَبِّی هَذَا أکْبَرُ فَلَمَّا أفَلَتْ قَالَ یَا قَوْمِ إنِّی بَرِیءٌ مِمَّا تُشْرِکُونَ * إنِّی وَجَّهتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَر السَّموَاتِ وَالاَْرْضَ حَنِیفًا وَ مَا أنَا مِنَ الْمُشرِکینَ»(2).
امام علیهالسلام پاسخ میدهد: که ابراهیم علیهالسلام در وادی شکِّ به خدا گام ننهاده است، و خلاصه داستان این است که او در زمانی میزیسته که سهگونه پرستش وجود داشته است و پرستش زهره، پرستش ماه و پرستش خورشید، گرایش مرحله به ابراهیم علیهالسلام به این مذاهب، پیش از آن که ایمان خود را به خداوند آشکار کند، به طور ظاهری و برای کسب آگاهی و رد و انکار آنها بوده تا از این طریق فساد عقیده هرکدام را برای دیگری آشکار سازد، نه این که در هر مرحله اعتقاد آنها را پذیرفته و به آن مذهب ایمان واقعی
پیدا کرده باشد، بلکه او میخواسته است از طریق استدلال عینی با روحی که سرشار از ایمان به خدا بوده، فساد آنچه را که مردم زمانش به صورت دین و عقیده بدان پایبند بودند، به آنها ثابت کند، و مدلّل سازد که زهره و ماه و خورشید و امثال اینها که در
معرض دگرگونی و تغییر، و دستخوش طلوع و افولند شایستگی پرستش را ندارند، زیرا اینها صفات مخلوقات است. و امام علیهالسلام به سخن خود اینگونه ادامه میدهد که این رفتار و گفتار ابراهیم خلیل به دلیل قول خداوند متعال در قرآن مجید که «وَتِلْکَ حُجَّتُنَا آتَیْنَاهَا
1) عیون اخبارالرّضا، ج1، ص197.
2) انعام/ 76 - 79 یعنی: هنگامی که شب او را پوشانید ستارهای مشاهده کرد گفت: این خدای مناست اما هنگامی که غروب کرد گفت غروب کنندگان را دوست ندارم و هنگامی که ماه را دید که سینه افق را میشکافد گفت: این خدای من است اما هنگامی که غروب کرد گفت: اگر پروردگارم مرا راهنمایی نکند مسلما از گروه گمراهان خواهم بود و هنگامی که خورشید را دید که سینه افق را میشکافت گفت این خدای من است این بزرگتر است اما هنگامی که غروب کرد گفت ای قوم من از شریکهایی که شما میسازی متنفرم من روی خود را به سوی کسی کردم که آسمانها و زمین را آفریده و در ایمان خود خالصم و از مشرکان نیستم.
إبْراهِیمَ عَلی قَوْمِهِ»(1)به الهام پروردگار متعال بوده است، بنابراین آنچه از او وقوع یافته است، صِرف استدلال بر گفتار خویش درباره بطلان عبادات آنها، و پرستش خدایانی جز خداوند یگانه میباشد، و این روش استدلال، از شیوههای جالب قرآن در زمینه دعوت به ایمان است.
همچنین مأمون از امام علیهالسلام درباره قول خداوند متعال که «حَتّی إذَا اسْتَیْأسَ الرُّسُلُ و ظَنُّوا أنَّهُمْ قَدْ کُذِبوا جَاءهم نَصْرُنَا»(2)میپرسد:
شبههای که در برابر این آیه وجود دارد، نسبت یأس به پیامبران است، که پس از آن که خداوند به آنها وعده یاری و پیروزی داده از نرسیدن آن دچار نومیدی شدهاند، در حالی
که مأیوس شدن از خدا کفر است چنان که فرموده است: «وَلاَ تَیأسُوا مِنْ رَوْحِ اللّه إنَّهُ لاَیَیْأسُمِنْ رَوْحِ اللّهِ الاّ الْقَوْمُ الکَافِرُونَ»(3)به راستی چگونه ممکن است برقلب رسول یا نبیّ یأس و نومیدی از خدا دست دهد، در حالی که به مقتضای آیه شریفهای که ذکر شد این گناه جز از دل کافر برنمیخیزد، و چه گناهی بزرگتر از کفر به خداست؟ و ظاهرا زمان یأس طبق صریح آیه پس از بعثت آنان به پیامبری و نزول وحی به آنها بوده است.
امام علیهالسلام پاسخ میدهد که یأس در آیه شریفه به نصر پروردگار که به پیامبران وعده داده شده متعلّق نیست بلکه مربوط به نومیدی از ایمان آوردن مردم است، و آنها فرستادگان خدا به سوی مردمند، تا این که آنها را دعوت کنند که به خدا ایمان آورند، و از پرستش خدایانی جز خدای یگانه و کفر و نافرمانی او باز گردند، بنابراین تفسیر آیه چنین
است:
پس از آن که پیامبران از ایمان آوردن قوم خود، نومید شدند، و قوم پنداشتند به
پیامبران دروغ گفته شده است یاری ما به آنان فرا رسید.(1)
و با این بیان امام علیهالسلام شبههای که از ظاهر آیه به نظر میرسید برطرف شد.
امام علیهالسلام با اینگونه تفسیرات جالب از آیات کریمه قرآن، که گاهی موجب توهّم ظهور آیه در مضمونی است که درست عکس مفاد حقیقی آن است. غبار شک و شبهه را که احیانا موضوع عصمت پیامبران را نیز سؤال برانگیز ساخته برطرف میفرماید، و باید دانست که بیانات امام علیهالسلام صِرف توجیه و تأویل نیست، بلکه حقایقی است که جز به آنها نمیتوان ملتزم بود.
در قرآن آیاتی است که ظاهر آنها گویای این است که خداوند مانند انسان دارای اعضا و جوارح است که به وسیله آنها نیاز خود را برطرف میکند، چنان که در آن جا که خداوند شیطان را پس از امر به سجده بر آدم و خودداری او مخاطب قرار میدهد، میفرماید: «مامَنَعکَ أنْ تَسْجُدَ لِمَا خَلَقْتُ بِیَدَیَّ»(2)و همچنین در آن جا که فرموده است: «یَوْمَ یُکْشَفُ عَنْ سَاقٍ و یُدْعَوْنَ إلی السّجُودِ»(3)امّا امام علیهالسلام دست را به قدرت تفسیر میکند و میفرماید، آیه شریفه به این معناست که چه چیز تو را بازداشت از این که سجده نکنی
بر چیزی که من آن را به قوّت و قدرت خود آفریدم، بنابراین چنان که از ظاهر آیه تصوّر
میشود، خدا دارای دست یا پا یا چشم یا اعضایی از این گونه که او را مانند انسان محدود کند نیست، و آنچه از این قبیل در نصوص آمده باید به معنایی که متناسب با تنزیه
حق تعالی از آنچه ذات مقدّس او منزّه است تأویل شود. امام علیهالسلام ساق را در آیه شریفه به حجابی از نور تعبیر و آیه را چنین تفسیر میکند که هنگامی که حجاب برداشته میشود مؤمنان به سجده میافتند، و پشت منافقان سخت میشود و قادر به سجود نمیشوند.(4)
امام علیهالسلام برای دریافت مقاصد کتاب خدا، اینگونه، طریق امن و روش سالم و بیخطر
را برای ما که میخواهیم آیات قرآنی را با امانت و تدبّر تفسیر کنیم، ترسیم میکند.
نکتهای که باقی مانده این است که برخی روایات مشتمل بر تفسیر بعضی آیات که از امام رضا علیهالسلام نقل شده، به علّت عدم سلامت راویان آنها از قدح، در صحّت آنها مناقشه و گفتگو است، ولی آنچه در این باره با اطمینان میتوان گفت، این است که عدم اشتمال این
روایات در تفسیرها و تأویلاتی که دارند بر آنچه مخالف مذهب اهل بیت علیهمالسلام است ظنِّ بر صحّت انتساب آنها را به معصوم تقویت میکند، اضافه بر این بعید به نظر میرسد که
راویان در چنین مواردی که دروغ بستن هیچ سودی به حال آنها ندارد، به امام افترا بندند،
و دروغ پردازی کنند، به ویژه در تفسیر آیاتی همانند آنچه گذشت. از این رو ملاحظه میشود که مفسّران در تفسیرهای خود از قرآن، به این روایات و نظایر آنها، اعتماد کردهاند ولی اگر چنین روایاتی با روایت صحیحتری تعارض و برخورد کند کنار گذاشته میشود، و روایتی را که صحیحتر و با اصول مذهبی متّفق و هماهنگ است اخذ میکنند.
بلی روایاتی که مشتمل بر تفسیر آیه است به گونهای که موجب پدید آمدن اثر شرعی است، و یا این که روایت مذکور در مقام بیان حکم شرعی است. در اینگونه موارد باید بر صحّت آن تفسیر و یا تأویلی که از پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله یا اهل بیت او علیهمالسلام وارد شده وثوق حاصل شود، و راویان آنها از طعن و قدح مصون باشند.
ما در این صدد نیستیم آثار و فوایدی را که در زمینه فقه و احکام از امام رضا علیهالسلام به ما رسیده، در این جا عرضه بداریم، و احادیثی را که در این باره از آن حضرت وارد شده، مورد بحث و پژوهش قرار دهیم، زیرا این کار را کتابهای حدیث و فقه برعهده دارند، بلکه آنچه در این جا مورد نظر ماست، آشنایی با اهمیّت ثروت علمی است که در زمینه فقه و اعطای قواعد صحیح استخراج احکام شرعی، از آن بزرگوار و دیگر امامان اهلبیت علیهمالسلام به دست ما رسیده، و امکان دریافت احکام دین را از منابع اصیل آن به ما بخشیده است.
چنان که در آغاز این کتاب اشاره کردهایم، آنچه ما را بر تمسّک به مذهب اهلبیت علیهمالسلام وادار کرده، و برآن داشته است که احادیث آنان را همانند دیگر مدارک و مصادر احکام شرعی بدانیم، نصوص صریح و قاطعی است که بر لزوم پیروی از راه و روش آنان از پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله به ما رسیده است، مانند حدیث ثقلین و سفینه و احادیث دیگری از اینگونه که چه از نظر سند و چه از لحاظ ترکیب و مفاد، در صحّت آنها شک و تردید نمیتوان داشت، از این رو آنچه را امام رضا علیهالسلام با دیگر امامان بیان فرمودهاند به منزله این است که پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله آنها را حدیث فرموده باشد، و این تلقّی به این اعتبار نیست که آنها صلاحیّت تشریع اوّلیّه را دارند و مستقلاًّ میتوانند احکام وضع کنند، بلکه به این لحاظ است که به مقتضای آگاهی آنها به رموز احکام و علوم و اسراری که از پیامبر
گرامی صلیاللهعلیهوآله به ارث بردهاند، احادیث آنان در حقیقت ادامه شریعت اصیلی است که
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله از جانب پروردگار برای مردم آورده است، زیرا خداوند پس از پیامبر
گرامی صلیاللهعلیهوآله آنان را امنای دین خود قرار داده است.
احادیث اهل بیت علیهمالسلام همچون آیات قرآنی بعضی محکم و برخی متشابه است، حدیث محکم همچنان که واژه آن دلالت دارد، این است که آن را جز بر یک وجه یا یک معنا نمیتوان حمل کرد، و متشابه عکس این است، یعنی میتوان نسبت به آن وجوه مختلف و مفاهیم گوناگونی را احتمال داد، و معنایی که در آن اراده شده معیّن نیست. و
این تعریفی است که ما درباره معنای محکم ومتشابه اختیار کردهایم.
در حدیثی از امام رضا علیهالسلام وارد شده که فرموده است :
احادیث ما برخی متشابه است چنان که برخی آیات قرآن متشابه است، و بعضی محکم است، چنان که برخی آیات قرآن محکم است، پس حدیث متشابه را به محکم برگردانید و متشابه را بی آن که با محکم بسنجید پیروی نکنید که در این صورت گمراه خواهید شد.(1)
چنان که در کتاب احتجاج آمده، امیرالمؤمنین علی علیهالسلام علّت وجود متشابه را در قرآن، چنین بیان میفرماید:
«خداوند به این سبب آیات متشابه در قرآن قرار داد تا مدّعیان دروغین که بر میراث پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله استیلا یافتهاند علم کتاب خدا را که بهرهای از آن برای آنها قرار نداده است مدّعی نشوند...».
چنین به نظر میآید که خداوند خواسته است امتیاز فهم آنچه را درک آن برای 0دیگران پیچیده و مشکل است، به پیامبر صلیاللهعلیهوآله و پس از وی به حاملان رسالت او
مخصوص گرداند تا مردم ناگزیر باشند در امور دین و دنیای خود آنچه را نیاز دارند و فهم آن برای آنها دشوار است، به آنان مراجعه کنند.
1) عیون اخبارالرّضا، ج1، ص290.
امّا وجود متشابه را در احادیث اهل بیت علیهمالسلام همانگونه که امام رضا علیهالسلام در حدیث خود تصریح فرموده است میتوان چنین توجیه کرد که:
امامان علیهمالسلام از این که حکومتهای وقت، پیوسته آنان و پیروانشان را مورد آزار و تعقیب قرار میدادند، و با گماردن جاسوسان دقیق، کوچکترین اعمال آنها را زیرنظر میگرفتند
در رنج به سر میبردند، از این رو در برابر روش سخت و موذیانه رژیم، ناگزیر بودند در
بسیاری از اوقات و حالات، جانب تقیّه و پرهیز را مراعات کنند، و این وضع آنچنان بود
که گاهی نظر آنها درباره موضوعی سؤال، و یا از چیزی که مربوط به عقیده و مذهب بود از آنها پرسش میشد، و آنان به ملاحظه جاسوسان و بازرسان حکومت که مراقب بودند، پاسخهایی میدادند که وجوه متعدّدی را محتمل بود، در اینگونه احادیث، قرینه
موجود در حال خطاب که میتواند بر یکی از احتمالاتی که الفاظ حدیث برآن اشاره دارد حمل شود، و برای سائل قانع کننده و برای غیر او در جایی که لازم است مشتبه و مبهم و مقصود واقعی امام نیز مستتر باشد، طریق تعیین وجه مطلوب است. لیکن ناگزیر باید این مفهوم بر مدلول احادیثی که در قضایای مشابه از امامان علیهمالسلام وارد شده است
عرضه شود تا مغایرت نداشته باشد، یا این که با محتوای قواعد فقهی که از آن بزرگواران
اخذ شده است موافقت داشته باشد.
ممکن است مراد از محکم و متشابه در حدیث، از قبیل عامّ و خاصّ و مطلق و مقیّد باشد، که در این صورت عامّ و مطلق، متشابه، و خاصّ و مقیّد، محکم خواهد بود.
مبنای اصالت در فقه یکی از ویژگیهای مذهب اهل بیت علیهمالسلام است که در هیچ یک از مذاهبی که در برابر آن قرار گرفتهاند وجود ندارد، و آن مأخوذ و مستند بر مفاهیم ژرف
قرآن مجید و صحیح سنّت نبوی صلیاللهعلیهوآله است که از سوی اصیلترین منابع و صافیترین سرچشمههای آن جاری و یکی از اصول و مبادی احکام فقهی قرار داده شده است.
روایت شده است که شخصی از امام رضا علیهالسلام پرسید: مردی درهنگام مردن وصیّت کرده است که همگی مملوکان قدیم من در راه خدا آزادند، حکم شرعی چیست؟
امام علیهالسلام فرمود: آری خداوند متعال در کتاب خود فرموده است: «...حتّی عَادَ کَالْعُرْجُونِ
القَدِیمِ...»(1)هر کدام از مملوکان او که شش ماه از مدّت تملّک گذشته است، قدیم و آزاد است، و عرجون چوب قوسی شکلی است که خوشه خرما را که مشتمل بر رشتههای دارای شکوفه است به درخت نخل متّصل میسازد و پس از گذشت شش ماه خشک و کهنه میشود.(2)
امام علیهالسلام در این باره به بیان حکم بسنده نکرده، بلکه دلیل حکم را از کتاب خدا استخراج و برای پرسش کننده بیان فرموده است.
اهل بیت علیهمالسلام نیازی نداشتند که برای به دست آوردن احکام شرعی، در جستجوی راههایی برآیند که از واقع دین و حقیقت شرع به دور است مانند قیاس و استحسان و جز اینها که اصحاب رأی آنها را معتبر شمرده و در هنگامی که نصّی وجود ندارد آنها را کاشف حکم شرعی قرار دادهاند، این بینیازی اهل بیت علیهمالسلام به سبب کفایت ذاتی و نیز به واسطه علوم و اسرار رسالت و صحیفههای ایمانی است که از جدّ خود پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله به ارث بردهاند، و هم بر اثر داشتن ملکه معرفت است که خداوند بآنها بخشیده است تا بر مردم از جانب او حجّت و دلیل باشند.
اهل بیت علیهمالسلام عمل به قیاس و نظایر آن را به سختی محکوم کردهاند، و چنان که میدانیم اینها را اهل رأی پدید آوردهاند تا در موقعی که نمیتوانستهاند بر دلیل حکم
شرعی دست پیدا کنند از این طریق استفاده کرده، خود را از این مشکل رهایی دهند، به همین سبب میان امامان اهل بیت علیهمالسلام و اینها برخوردهای تندی روی داده است، و شاید ما در کتاب آینده خود به نام امام صادق علیهالسلام در این باره به تفصیل سخن گوییم، زیرا این برخوردها بیشتر در ایّام زندگانی آن حضرت اتّفاق افتاده و در این دوران بوده است که
ارباب مذاهب مختلف، میتوانستهاند به آزادی درباره آرا و عقاید یکدیگر گفتگو کنند.
احادیث بسیاری در ابواب مختلف فقه از امام رضا علیهالسلام وارد شده است که هرکدام از این احادیث دارای شرایط لازم باشد مانند این که در میان سلسله راویان، ضعیف و مجهول دیده نشود، و در دلالت و مفاد، پیچیدگی و ابهام وجود نداشته باشد، به منزله حجّت قاطع در تعیین تکالیف شرعی است.
همچنین احادیث زیادی از امام رضا علیهالسلام درباره علل بسیاری از احکام شرعی رسیده است، چنان که پاسخهایی که امام علیهالسلام به مسائل محمّدبن سنان داده در این باره است، و نیز از این قبیل است آنچه در کتاب علل ابن شاذان آمده است، نامبرده در پایان کتاب خود گفته است، این احادیث را در اوقات مختلف از امام رضا علیهالسلام دریافت کرده است.
ما نمیتوانیم عللی را که برای تشریع احکام ذکر شده است، علّتهای واقعی اصل تشریع بدانیم، بلکه اینها برخی از جهات حکمت و مصلحتی است که احکام دین از آنها سرشار است از این رو ملاحظه میشود که گاهی امام علیهالسلام به دنبال ذکر علّت اضافه میفرماید: ... و علّتهای بسیار دیگر.
نفس بشری ذاتا شیفته شناخت انگیزههای ناپیدایی است که در وجود و چگونگی اشیا دخالت و اثر دارد و موجب بروز و فعلیّت آنها شده است، خواه این اشیا از امور تکوینی و مربوط به جهان هستی باشد، خواه از مسائل دین و تشریع، و این علّت جویی از اصل «هر موجودی را علّتی است» ناشی است، زیرا هستی به حکیم علیالاطلاق تعلّق دارد که عبث و بیهودگی در کار او نیست. از این جاست که میبینیم برخی از امام
رضا علیهالسلام درباره علل وضع بعضی احکام پرسش میکنند، تا ندای فطرت انسانی خود را که شیفته شناخت و معرفت است پاسخ گویند.
پاسخهای امام علیهالسلام درباره علل احکام، همواره با نوع حکم هماهنگ و متناسب است چنان که گاهی که در وضع حکم جهت اجتماعی بیش از جهات دیگر ملحوظ شده، حکم در همین جهت تعلیل شده است و اگر جنبه روحی یا طبیعی یا بهداشتی بیش از جنبههای دیگر درنظر گرفته شده، همین جنبه علّت وضع حکم بیان شده است و بالاخره همه عللی که ذکر شده به مقتضای چیزی است که طبیعت حکم بدان اشاره دارد. مثلاً هنگامی که امام علیهالسلام علّت حرمت زنا را بیان میکند میفرماید:
...و زنا برای فسادی که در آن میباشد حرام شده است از قبیل کشتن نفوس، از میان رفتن نسبها، ترک تربیت کودکان، تباهی مواریث و مفاسد دیگر...(1)
امام علیهالسلام در این بیان انگیزههای اجتماعی حکم تحریم زنا را ذکر فرموده است، زیرا در تشریع این حکم، جهت مذکور بیش ازجهات دیگر ملحوظ شده است.
امام علیهالسلام حرمت ربا را نیز از نظر جنبه اجتماعی این چنین تعلیل میفرماید:
علّت تحریم ربا... از میان رفتن نیکی و احسان، تباهی اموال، برانگیخته شدن حرص سودجویی در مردم، و ترکِ دادن وام، و اهمال واجبات و رها کردن کارهای نیک است. همچنین به سبب فساد و ستمی است که در این کار میباشد.(2)
در مورد علل تحریم گوشت خوک و خرگوش و مردار و سپرز امام علیهالسلام چنین بیان میفرماید:
امّا خوک زیرا آن زشت و ممسوخ است، وخداوند آن را برای آفریدگان وسیله پند و عبرت و نیز دلیل و هشداری قرار داده بر مسخ کردن برخی از مخلوقات خود، همچنین به علّت این که غذای خوک از پلیدترین چیزهاست و علل بسیار دیگر.(3)
در مورد خرگوش به جهت این که او همچون گربه است و مانند آن و درّندگان بیابان دارای چنگال میباشد از این رو در حکم آنهاست، به اضافه پلیدی ذاتی آن و همچنین
بودن خونی در آن مانند خونی که در زنان است زیرا آن از ممسوخات است.(1)
امّا مردار زیرا موجب تباهی بدن و پدید آمدن بیماری است و همچنین به سبب این است که خداوند خواسته است بردن نامش را در هنگام ذبح، مایه حلّیت و تمیزی میان حلال و حرام قرار دهد.(2)
راجع به طحال یا سپرز حرمت آن به سبب خونی است که در آن است، و علّت حرمت آن و خون و مردار یکی است و مانند آنها موجب فساد و تباهی است.(3)
این تعلیلها همه جنبه بهداشتی علل تحریم را بیان میکند، زیرا مصلحت و حکمت تشریع این احکام حفظ سلامت انسان از آسیب امراض و جلوگیری از بروز عوامل آن است.
در بیان علّت وجوب حج میفرماید:
حج برای ورود بر خدا، و درخواست فزونی بخششهای او، و بیرون رفتن از گناهانی که کسب کرده، و توبه از گذشته، و از سرگرفتن اعمال است، و همچنین برای اخراج
اموال، و به کارگیری بدنها، و جلوگیری از شهوتها و لذّتها، و تقرّب جستن به خداوند عزّوجل است، و نیز برای تسلیم و فروتنی و اظهار ذلّت و زبونی در برابر اوست و هم برای این که در گرما و سرما و در ایمنی و ترس، پیوسته به سوی این مقصد روان باشند، و
نیز برای سودهای بسیاری است که حج برای همگی مردم دارد، همچنین برای امیدوار بودن به پاداش خداوند و بیم داشتن از کیفر اوست.(4)
علّتی که برای وجوب حجّ در این جا ذکر شده همان عامل روحی است که دین آن را القا میکند، زیرا انسان در زندگی خود به لحظاتی نیاز دارد که بتواند در آن خود را از
توجّه به مادیّات جدا کند، تا بتواند با روحی پاکیزه و مجرّد از شوایب مادّی به ندای
ایمانی که در عمق وجود اوست لبیک گفته، به خدای خویش تقرّب جوید، و چون باید این ندای ایمان در ژرفای وجود انسان نیرومند و استوار باقی بماند، حج به صورت واجبی قطعی تشریع شده که باید انسان هنگامی که طبق شرایط شرعی توان و استطاعت
آن را مییابد، نسبت به ادای آن اقدام کند، برای این که انسان هنگامی که آرزوها و خواستهای خود را برآورده میبیند، در نفس خویش نسبت به دیگران احساس برتری میکند و به سبب دستاوردهای زودگذر مادّی، خود را از سایرین عزیزتر و ارجمندتر میانگارد، در این هنگام ناگزیر باید خویش را به جایی عرضه و تسلیم کند، که او را از
این غشّ و ناخالصی که سرتاسر وجود او را فرا گرفته بیرون آورد، و حالت صحیح و اصیل روحی را به او بازگرداند، این است علّت وجوب حج، زیرا این همان جایی است که انسان خواری و ناچیزی خود را در برابر خدا احساس میکند، و درمییابد که چون در پیشگاه خداوند متعال امتیازات و تفاوتهای مادّی از میان میرود، همه با یکدیگر برابر و یکسانند.
درباره آنچه مربوط به پیوند زناشویی است، امام علیهالسلام برخی از احکام آن را چنین توجیه میفرماید:
علّت این که مرد میتواند تا چهار زن را به عقد ازدواج خود درآورد، و برای زن
ازدواج با بیش از یک مرد حرام میباشد این است که مرد اگر هر چهار زن را به زوجیّت بگیرد، فرزندی که از آنها پدید میآید منسوب به اوست و تردیدی در آن نمیباشد ولی اگر زن دو شوی یا بیشتر اختیار کند فرزندی که از او به وجود میآید شناخته نیست که از
کدام شوی میباشد، زیرا همه در نکاح او شرکت دارند، و این موجب تباهی نسبها و مواریث و هویّتهاست.(1)
امّا علّت این که طلاق سه بار صورت میگیرد، برای دادن مهلت و فرصتی است که میان این دفعات وجود دارد، تا رغبت زن و شوهر برانگیخته شود، و آتش خشم آنها چنانچه بدین علّت بوده فرو نشیند، و هم برای این است که زنان را بیم و تنبیهی باشد که
شوهران را نافرمانی نکنند.(2)
و این که زن پس از نه بار طلاق برای همیشه بر همسرش حرام میشود کیفری است بر این که مرد، طلاق را بازیچه نگیرد، و زن را ضعیف و ناتوان نشمارد، و در کارهای خود بینا و هشیار باشد و پند گیرد، و بالاخره برای این است که این زوج پس از نه بار
طلاق دیگر از گردهمایی و زناشویی به کلّی نومید شوند.(1)
و علّت این که جایز نیست زن مطلّقه مادام که در عدّه شوهر خویش است به همسری مرد دیگری درآید، این است که خداوند تبارک و تعالی طلاق را برای دو نوبت اجازه داده و فرموده است: «الطَّلاقُ مَرَّتَانِ فإمْسَاکٌ بِمَعْرُوفٍ أوْ تَسْرِیحٌ بإحْسَانٍ»(2)و مراد از تسریح به احسان طلاق سوّم است که مرد با انجام دادن آن مرتکب عملی میشود که خدا آن را مکروه و ناخوش داشته، و موجب این است که پس از آن خداوند آن را به او حرام گرداند و تا هنگامی که زن به ازدواج دیگری در نیاید و پس از آن از او طلاق نگیرد،
نکاح او برایش جایز نباشد و نیز برای این است که طلاق را سبک و ناچیز نشمارند و آن را وسیلهای برای زیان رسانیدن به زنان قرار ندهند.(3)
اینگونه توجیهات که علّت و حکمت برخی احکام را که به ویژه درباره روابط زناشویی است روشن میکند، نمایانگر نهایت اهتمام و توجّهی است که اسلام درباره تنظیم و حفظ سلامت این روابط دارد، و میکوشد آن را بر اساس فضیلتهای انسانی و بر پایه حفظ حقوق هردو طرف ازدواج قرار دهد.
درباره تقسیم ثروت از طریق میراث میان مرد و زن، و دو برابر بودن حقّ مرد نسبت به زن، امام علیهالسلام حکمت آن را چنین بیان میفرماید:
علّت این که از میراث به زن نیم آنچه به مرد میرسد داده میشود، این است که زن و مرد هنگامی که ازدواج میکنند زن گیرنده و شوهر دهنده است، از این رو به مردان این زیادتی داده شده است.
و علّت دیگر این که بهره مرد از میراث، دو برابر زن قرار داده شده این است که زن عائله مرد است و اگر نیازمند شود بر مرد است که نیاز او را برآورد، همچنان که نفقه او بر مرد واجب است، در حالی که نفقه مرد بر عهده زن نیست و در صورت نیاز هزینه او را زن تأمین نمیکند، از این رو خداوند متعال بهره مرد را افزون ساخته و در این باره فرموده
است: «الرِّجَالُ قَوَّامُونَ عَلَی النِّسَاءِ بِمَا فَضَّلَ اللّه بَعْضَهُمْ عَلی بَعْضٍ وَ بِمَا أنْفَقُوا مِنْ أمْوَالِهِمْ»(1)
نسبت به بعضی دیگر قرار داده است و به خاطر انفاقهایی که از اموالشان میکنند.
.(2)امام علیهالسلام با ذکر این دو علّت، رعایت اصل توازن و عدالت را در اسلام از نظر توزیع ثروت و آنچه مربوط به ارث میباشد بیان میفرماید و روشن میسازد که چون بار مسؤولیّت نفقه برعهده مرد گذاشته شده و زن از آن معاف است ناگزیر باید به مرد چیزی داده شود که این بیعدالتی را جبران کند، وگرنه چنانچه بهره این دو از میراث، برابر مقرّر
میشد این قرار درباره مرد ظالمانه و مخالف با روح عدالتخواهی اسلام بود، با توضیح این مطلب، دقّت و باریکبینی اسلام برای تأمین عدالت از نظر قانونگذاری و تشریع احکام کاملاً آشکار و معلوم میشود که کسانی که برای برقراری برابری زن و مرد در ارث، تبلیغ میکنند تا چه اندازه اندیشه آنها سطحی و بیپایه است و واقعا اینگونه تبلیغات را که بر هیچ اساس علمی متّکی نیست، جز ژاژخایی چیز دیگر نمیتوان گفت.
آری اسلام اگر مرد را در ارث برتری داده، و سهم او را دو برابر زن مقرّر داشته است، به زن نیز این بخشش را کرده، که نفقه و هزینه او را بر دوش مرد نهاده و در برابر کامی که از یکدیگر میگیرند پرداخت مهریّه را بر مرد واجب ساخته است، بی آن که تکلیف در این باره بر عهده زن قرار داده باشد، با این ترتیب چه ستم و اجحافی در این قانون الهی
وجود دارد؟
درباره این که میزان مهریّه برابر سنّت پانصد درهم است در روایتی امام علیهالسلام میفرماید:
خداوند عزّوجل برخود واجب ساخته است که هر مؤمنی صدبار اللّه اکبر و صدبار سبحاناللّه و صدبار الحمدللّه و صدبار لااله الاّاللّه و صدبار صلوات بر پیامبر صلیاللهعلیهوآله بگوید و بر زبان آورد: أللّهمّ زَوِّجْنِی مِنَ الْحُورِالعِینِ خداوند حوریّهای به او تزویج میفرماید. از این رو سنّت است که مهریّه زنان پانصد درهم باشد، و هر مؤمنی از برادر ایمانی خود زنی را با صداق پانصد درهم خواستگاری کند و او نپذیرد با او بدرفتاری و نامهربانی کرده، و سزاوار است خداوند او را از همسری حوریّه محروم فرماید، و این توجیه زیبایی
از میزان مهر برحسب سنّت است، همان چیزی که حلّ مشکل ازدواج برای نیازمندان بسته به آن است، همان تنگدستانی که چون نمیتوانند بار مهریّههای سنگین را تحمّل کنند غالبا در زندگی عاطل و ناکام میمانند و از این حیث مورد ستم قرار میگیرند، این
حدیث حدود مطلوب مهریّه را با ایمان که مهمترین عنصر در وجود آدمی، و رعایت آن در اینگونه مسائل ضروری است، پیوند داده است.(1)
همچنین این حدیث عمل زشت کسی را که از او زنی با صداق پانصد درهم خواستگاری میشود و نمیپذیرد به عقوق تعبیر کرده، که عبارت از حقیر شمردن مؤمن و ترک مهربانی و خوشرفتاری با اوست، و مؤمن باید در رفتار و کردار خویش با برادر مؤمن خود از اینگونه صفات دوری جوید، زیرا خداوند فقدان مهر و محبّت و احسان و احترام میان دو برادر مؤمن را بیش از هر چیز دشمن میدارد.
بهطوری که ملاحظه شد امام علیهالسلام علل و مصالح وضع برخی از احکام مهم را به گونهای هماهنگ با روح رسالت جاوید اسلامی که برای تأمین خیر و سعادت انسانی آمده، با روشی دلپذیر و سودبخش بیان فرموده است.
1) عیون اخبارالرّضا، ج2، ص84.
برای ما مقدور نیست که همگی احادیث امام رضا علیهالسلام را که در زمینههای مختلف فکری و معرفت و تاریخ به ما رسیده است در این جا گرد آوریم، لیکن میتوانیم برخی از آنها را که درباره اصول عقاید و فقه و تاریخ است، و در جهت اهداف مورد نظر ماست در این فصل ذکر کنیم.
در سخنان و احادیث امام رضا علیهالسلام نکات بلند و جالب، و گنجینههایی از مطالب پر
ارزش وجود دارد که انسان عمق اندیشه و زیبایی تفسیر و حسن بیان را بدون وجود هرگونه تکلّف و ابهام در تعبیر و دشواری در توجیه احساس میکند. مثلاً هنگامی که از
امام علیهالسلام درباره پارهای از احادیث نبوی صلیاللهعلیهوآله که در حالت اطلاق، غبار ابهامی در آنها وجود دارد، پرسش میشود آن بزرگوار چنان به آسانی و روشنی مراد واقعی را تعیین و بیان میفرماید، که به نظر میآید آن حدیث مفادی جز این ندارد.
شخصی درباره مدلول قول پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله که فرموده است : أصْحَابِی کالنُّجُومِ بِأیِّهمُ اقْتَدَیْتُمُ اهتَدَیْتم(1)و همچنین: دَعَوْ إلیَّ أصْحَابِی...(2)از آن حضرت پرسش کرد:
این دو حدیث از عمدهترین و اساسیترین مدارک اهل سنّت و حدیث برای توثیق و
عدالت عموم صحابه به شمار میآید و به استناد آنها برخی اعمال صحابه را که با عدالت منافات دارد و نتوانستهاند آنها را تصحیح و توجیه کنند، صحیح بشمارند. و بگویند
صدور این اعمال از آنها خطای در اجتهاد بوده است، لیکن امام علیهالسلام با کمال اخلاص و امانت تفسیر صحیح اینگونه احادیث را به دست میدهد و به آسانی معنا و مقصود این احادیث را مشخّص میسازد، امام علیهالسلام در پاسخ این پرسش میفرماید:
این درست است امّا منظور آن صحابی است که پس از پیامبر صلیاللهعلیهوآله چیزی را تبدیل و تغییر نداده باشد، سائل عرض میکند شما از کجا میدانید که آنها چیزی را تبدیل و تغییر
دادهاند، امام علیهالسلام میفرماید: از این جا که آنها روایت میکنند پیامبر خدا فرموده است: روز قیامت مردانی از اصحابم از حوض من رانده و دور میشوند همانگونه که شتر بیگانه را از آب دور میسازند، من میگویم پروردگارا اینها اصحاب و یاران منند، در پاسخ من گفته میشود: همانا نمیدانی اینها پس از تو چه کردهاند، سپس آنها در زمره
اصحاب شمال گرفته میشوند، و من در این هنگام میگویم: دوری و نابودی بر آنان باد(1).
امام علیهالسلام فرمود: آیا دریافتی که مقصود آن صحابی است که پس از پیامبر صلیاللهعلیهوآله چیزی را تبدیل و تغییر نداده باشد...(2)
بخاری حدیثی را که امام علیهالسلام بیان فرموده است با اختلاف در لفظ از طریق عبداللّهبن مسعود از پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله روایت کرده که فرموده است:
أنا فَرَطُکُمْ عَلَی الحَوْضِ وَلَیرْفَعنَّ مَعِی رِجال ٌ مِنْکُمْ، ثمّ لَیُخْتَلَجُنَّ دُونی، فَأقُولُ یَا رَبِّ أصْحابی فَیُقالُ : إنّکَ لاَتَدْرِی ما أحْدَثُوا بَعْدَکَ(3).
یعنی: من پیشاپیش شما بر حوض وارد میشوم و مردانی از شما با من بالا میآیند سپس از من جدا میشوند، من میگویم پروردگارا اینها اصحاب منند، پاسخ میرسد: تو نمیدانی اینها پس از تو چه کردهاند.
این حدیث را بسیاری از حفّاظ و محدّثان اهل سنّت، به صورتهای مختلف نقل
1) لَیُذادَنَّ بِرجَالٍ مِنْ أصْحَابِی یَوْمَ القِیَامَةِ عَنْ حَوْضِی کَمَا تُذادُ غَرایبُ الإبِلِ عَنِ المَاءِ فَأقُولُ: یَارَبِّی أصحَابِی أصحابِی، فَیُقَالُ لِی: إنَّکَ لا تَدرِی مَا أحْدَثُواْ بَعْدَکَ، فَیؤخَذُ بِهمْ ذاتَ الشِمَالِ فَأقُولُ «بُعْدا لَهُمْ وَ سُحْقا».
2) عیون اخبارالرّضا، ج2، ص87.
3) صحیح بخاری، بخاری، شرح مصطفی دیب النجا، دمشق، بیروت، دار ابن کثیر، چاپ پنجم 1414ه .ق، ج5، ص2405.
کردهاند، که از لحاظ مفاد و مضمون با هم متّحد است و از جمله احادیثی است که نزد آنها تواتر معنوی دارد.
امام علیهالسلام با پاسخ صریح و مستدلّ خود، ما را بینیاز کرده است از این که برای عمل گروهی از اصحاب، که انحرافات بزرگی را تأیید کرده و بر آنها صحّه نهادهاند به عذرهای
پوچ و تکلّفات ناروا دست زنیم، تا بتوانیم خطاها و اشتباهاتی را که از روی عمد و تصمیم مرتکب شدهاند تصحیح کنیم، همان خطاهایی که حافظان و محدّثان اهل سنّت برای تجویز و توجیه آنها هیچ مجوّزی پیدا نکردهاند جز این که بگویند این اصحاب در اجتهاد خطا کردهاند و این هم با عدالت مفروض درباره آنها منافات ندارد. زیرا برای اینها
ممکن نبود که مطلقا بنا را بر عدالت صحابی بگذارند با صرف نظر از هرگونه اعمال خوب و بدی که انجام داده است.
واقعا آن صحابی که شرف مصاحبت پیامبر گرامی صلیاللهعلیهوآله را دریافته، و امانتدار دین گشته، و بنای این آیین را با ایمان و کردار خود نگهبان شده، و شایستگی آن را پیدا کرده
است که در رفتار نمونه و پیشرو باشد، چنان که امام علیهالسلام میفرماید آن کس است که چیزی از دین را تبدیل و دگرگون نکرده باشد، امّا برای آنهایی که در دین دگرگونی پدید
آوردند به صِرف این که به شرف مصاحبت پیامبر گرامی صلیاللهعلیهوآله نائل شدهاند نمیتوان امتیازی که موجب برتری آنان بر دیگر مسلمانان باشد درنظر گرفت، زیرا آنها به مسؤولیّت خود عمل نکردند، و امانتی را که لازم بود افرادی مانند آنها پس از رحلت پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله و انقطاع وحی، با وفاداری و اخلاص نگهداری کنند رها کردند.
حدیثی را که امام علیهالسلام از ابن مسعود نقل فرموده است، و شماری از حافظان و محدّثان
آن را در کتابهای خود آوردهاند در واقع به منزله تفسیری است بر حدیثی که در پیش ذکر شد، و توضیحی است از حقیقت آنچه درآن اراده شده است.
همچنین امام علیهالسلام درباره این که باید اعمال صحابه مورد نقد و بررسی قرار گیرد تفاوتی میان آنها و دیگر مسلمانان نمیگذارد و مصونیّت موهوم ذاتی و عدالت فرضی آنها را از میان میبرد، و این طبق احادیث صریحی است که از پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله رسیده و همه حافظان و محدّثان اطلاق آن احادیث را پذیرفته و به خود اجازه ندادهاند که در
آنها قید و تفصیل قائل شوند.
امام علیهالسلام در حدیث دیگری به موجب صریح روایت نبوی صلیاللهعلیهوآله اثبات میفرماید که
برخی از کسانی که در زمره صحابه شمرده شدهاند صحابی نیستند و این بیان بر تلاشهای فریبکارانهای که در جهت توجیه لغزشها و انحرافات این گروه از اصحاب شده خطّ بطلان میکشد.
محمّدبن اسحاق طالقانی روایت کرده است که مردی در خراسان سوگند خورد که معاویه از اصحاب پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله نیست و اگر غیر از این باشد زن خود را طلاق داده است، این قضیه در زمانی بود که امام رضا علیهالسلام در خراسان اقامت داشت، همه فقیهان فتوا دادند که با این سوگند دروغ، زن او طلاق پیدا کرده است، در اینباره از امام علیهالسلام پرسش شد، آن حضرت فتوا دادند که زن این مرد مطلّقه نشده است، فقیهان نامهای به خدمت امام علیهالسلام فرستادند و نوشتند: ای فرزند پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله از کجا دانستی که زن آن مرد مطلّقه نشده است، امام علیهالسلام در کنار نامه آنها مرقوم داشت که من این را از روایتی که خودتان از ابوسعید خدری نقل میکنید دانستهام که پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله در روز فتح مکّه به مسلّمه در حالی که گروهی بر او گرد آمده بودند فرمود: «أنتم خیر و أصحابی خیر، ولا
هجرة بعدَ الفَتْحِ(1)» و رسول خدا صلیاللهعلیهوآله آنها را اصحاب خود قرار نداد. فقیهان از فتوای خود برگشتند و به قول امام علیهالسلام رجوع کردند.(2)
امام علیهالسلام بدینگونه صفت صحابی بودن را از معاویه سلب میفرماید، همان عنوانی که سبب شده بود شخصیّت او را در هالهای از قداست قرار دهند، و اعمال خلاف و انحرافات بزرگ او را که آثار و نتایج شوم آنها در ساختمان نظام حکومتی اسلام پس از او
به جای ماند، نادیده انگارند و در برابر آن همه تبهکاری این عذر را بیاورند که او صحابی
بوده است، و عمل صحابی را جز به صورتی که با عدالت او سازگار باشد نمیتوان توجیه کرد، و اگر امکانی برای این توجیه و حمل اعمال او بر صحّت به دست نیاورند، بگویند: مجتهد بوده، و خطا کرده است، هرچند این بخشش به او از کیسه دین باشد، ما اگر این را بپذیریم که انحرافات صحابه و اعمال آنها با هرگونه انگیزهها و آثار، باید به صحیحترین وجه ممکن توجیه شود، درباره معاویه و اعمال زشت و انگیزههای مشکوک
او که به کلّی از محدوده دین خارج و در جهت دشمنی با اسلام است پذیرفتنی نیست و دلیلی وجود ندارد، که کسی درصدد دفاع از او برآید و تبهکاریهای او را مشروعیّت دهد،
و آنها را نتیجه خطای در اجتهاد به شمار آورد و از این راه او را به اجری واحد مأجور
بداند، زیرا فرض مصونیّت ذاتی شامل کسانی مانند معاویه نمیشود، چه او صحابی نیست و باید مانند دیگر مسلمانان اعمال او مورد نقد و بررسی قرار گیرد و اظهارنظر درباره او بسته به نتیجه این کار است.
دلیلی را که امام علیهالسلام درباره نفی صحابی بودن مسلّمه در روز فتح مکّه بیان فرموده که معاویه هم از آن جمله است، از ژرفترین و استوارترین استدلالهایی است که در این باره
شده است، زیرا این که پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله در روز فتح مکّه میان اصحاب خود و دیگران مانند مسلمه تفاوت قائل شده اشاره است بر این که به کسانی که در روز فتح مکّه بر اثر
فشار قدرت و در نتیجه مغلوبیّت وارد اسلام شدهاند نمیتوان عنوان صحابی داد، و اگر
اینها ضعف موقعیّت خود و استحکام موضع خصم را احساس و درک نمیکردند که چارهای جز تسلیم و پذیرش اسلام ندارند رفتار آنها چیز دیگری بود.
مأمون از امام علیهالسلام درباره این که چرا امیرالمؤمنین علی علیهالسلام به قَسِیْمُ الجَنَّةِ والنَّارِ یعنی قسمت کننده بهشت و دوزخ نامیده شده پرسش کرد.
امام علیهالسلام در پاسخ او فرمود: آیا ندیدهای که پدرت از پدرانش از عبداللّه بن عبّاس نقل کرده که گفته است: از پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله شنیدم که میگفت : «حُبُّ عَلِیٍّ ایمانٌ وبُغْضُهُ کُفْر»(1)؟
مأمون گفت : آری.
امام علیهالسلام فرمود: بنابراین اگر تقسیم بهشت و دوزخ براساس دوستی و دشمنی با وی باشد، او قسمت کننده بهشت و دوزخ است.
مأمون گفت: ای ابوالحسن! خداوند مرا پس از تو زنده نگذارد، گواهی میدهم که تو وارث علم پیامبر خدایی صلیاللهعلیهوآله.
ابوصلت هروی گفته است: هنگامی که امام علیهالسلام به منزل خویش بازگشت نزد او رفتم و عرض کردم: ای فرزند پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله چه پاسخ نیکویی به امیرالمؤمنین دادی.
1) دوستی علیّ علیهالسلام ایمان و دشمنی او کفر است.
امام علیهالسلام فرمود: ای اباصلت من به طریقه خودش با او سخن گفتم، همانا من از پدرم شنیدم که او از پدرانش از علیّ علیهالسلام نقل میکرد که فرموده است:
«قَالَ رَسُولُ اللّه صلیاللهعلیهوآله : یَاعَلِیُ أنْتَ قَسِیمُ الْجَنَّةِ یَوْمُ القیامَةِ، تَقُولُ لِلنَّارِ: هذَا لِی وَ هذا لَک(1)...».
شاید مأمون از نظر فکری نتوانسته بود بپذیرد که امیرالمؤمنین علیهالسلام بی واسطه قسمتکننده بهشت و دوزخ باشد، چنان که اسلوب سؤال او از امام علیهالسلام حکایت از همین
دارد، به امام علیهالسلام عرض میکند:
ای ابوالحسن! مراآگاه کن که جدّت امیرالمؤمنین، چگونه قسمت کننده بهشت و دوزخ است و معنای این چیست، من در این باره زیاد اندیشیدهام.
پاسخ امام علیهالسلام به مأمون حقیقت واقعی بوده، و با آنچه برای ابوصلت بیان فرموده مبنی بر این که این تقسیم به صورت مباشر و مستقیم خواهد بود و تنها معنوی نیست،
منافات ندارد. همچنان که امام علیهالسلام در پاسخ خود به مأمون تصریح نفرموده است که این
تقسیم به صورت غیر مباشر خواهد بود زیرا پاسخ آن حضرت به مأمون منحصر به بیان علّت اتّصاف امیرالمؤمنین علیهالسلام به این صفت است.
در حدیث دیگری است که از امام علیهالسلام پرسش شده که چرا امیرالمؤمنین علیهالسلام در هنگامی که خلافت و زمامداری مردم را داشت فدک را مسترد نفرمود.
امام علیهالسلام فرمود: برای این که ما خاندانی هستیم که چنانچه زمامدار شویم، گرفتن حقوق خود را از کسانی که به ما ستم کردهاند به خدا واگذار میکنیم، زیرا ما سرپرست
مؤمنانیم، و تنها برای حفظ حقوق آنها در برابر ستمکاران حکومت را میپذیریم و درصدد اخذ حقوق خودمان نیستیم.(2)
شاید امام علیهالسلام نخواسته است هدف اصلی و منظور حقیقی حضرت زهرا علیهاالسلام را از مطالبه فدک برای پرسش کننده بیان کند، برای این که فدک به تنهایی و بالذّات، از نظر
اهلبیت علیهمالسلام چیزی به حساب نمیآمد و اهمیّتی نداشت، زیرا در بذل دارایی و صرف
توشه و توان زندگی در راه حفظ آبروی مسلمانان و مقابله با دشمنان داخل و خارج، کسی از آنان سخاوتمندتر نیست امّا مطالبه فدک برای اثبات حقّ ولایت اهل بیت علیهمالسلام و به منزله هشداری آگاهانه برای بیدار ساختن وجدان مسلمانان بوده است، که اگر مقدّر میبود به پیروزی برسد در نظام حکومتی اسلام دگرگونیهای بزرگ پدید آمده و چهره فعلی تاریخ عوض شده بود، چنان که وقتی دورانی که لازم بود فدک نقش خود را در مسیر حرکت عمومی اسلام ایفا کند به سر آمد و دیگر بر این دعوا اثری مترتّب نمیشد و انگیزههای مطالبه آن از میان رفته بود، روش اهل بیت علیهمالسلام نیز در این باره دگرگون شد و فدک چیزی جز ارزش مالی خود را نداشت، ولی داستان آن در تاریخ باقی مانده است تا رمزی بر حقوق ضایع شده اهل بیت علیهمالسلام باشد. زمخشری در ربیعالابرار نقل میکند که:
هارونالرشید به موسی بن جعفر علیهالسلام گفت که فدک را بگیر، امام علیهالسلام امتناع فرمود، و
چون هارون اصرار کرد فرمود: من آن را با حدود خودش میگیرم.
هارون گفت : حدود آن چیست؟
امام علیهالسلام فرمود: حد اوّل آن عدن است. رنگ چهره هارون دگرگون شد.(1)
هارون گفت : حد دوّم آن چیست؟
امام علیهالسلام فرمود: سمرقند، رنگ چهره هارون تیره شد.
هارون گفت: حد سوّم چیست؟
امام علیهالسلام گفت: افریقا، رنگ چهره هارون سیاه شد.
هارون گفت: حد چهارم چیست؟
امام علیهالسلام فرمود: حاشیه دریا و آنچه نزدیک بحر خزر و ارمنستان است.
هارون گفت: پس چیزی برای ما باقی نمانده است و جای خود را با جای من تغییر بده!...
امام علیهالسلام فرمود: من تو را آگاه کردم که اگر حدود آن را بگویم آن را بازپس نمیدهی.
از این گفتگوی روشنگرانهای که میان امام موسیبن جعفر علیهالسلام و هارونالرشید واقع
1) ربیع الابرار، زمخشری، قم، منشورات الشریف الرضی، چاپ اول، 1410ه .ق، ج1، باب البلاد والدیار.
شد، میتوانیم جهت اهمیّت فدک و بُعد وسیع آن را درک کنیم و بدانیم که فدک زمین و نخل نیست، بلکه هدفی است مذهبی و بزرگ که با مدلول و عمق دین پیوند و اهمیّت مشترک دارد.
دیگری از آن حضرت پرسید، چگونه مردم امیرالمؤمنین علیهالسلام را با این که به فضایل و سبقت او در اسلام و موقعیّت او در نزد پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله آگاهی داشتند، رها کردند و به دیگری رو آوردند!...
امام علیهالسلام فرمود: سبب این که امیرالمؤمنین علیهالسلام را با این که فضایل او را میدانستند، ترک و به دیگران گراییدند جز این نبود که او بسیاری را که به دشمنی با خدا و پیامبر
او صلیاللهعلیهوآلهبرخاسته بودند، و اجداد و پدران و برادران و عموها و خالوها و نزدیکان آنها بودند به قتل رسانیده بود از این رو کینه او را در دل داشتند و نمیخواستند بر آنها
فرمانروا شود ولی از دیگران چیزی در دل نداشتند، زیرا آنان در پیش روی پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله مانند او جهاد نکرده بودند، به همین علّت از او روگردان و به دیگران مایل شدند.(1)
پاسخ امام علیهالسلام در این باره نشان میدهد که در اعماق وجود مردم هنوز انحرافاتی وجود داشته است که از دوران جاهلیّت سیاه مایه میگرفته و ریشه در آن جا داشته است، وگرنه کنارزدن علیّ علیهالسلام از مسند خلافت و مسؤولیّتهای حکومت با همه شایستگیها و امتیازات بزرگی که او را از دیگران جدا میساخت، امری نبود که تصادف آن را به وجود آورده باشد، بلکه این رویداد نتیجه فعّالیّت منظّمی بود که از زمانی که از شمشیر علیّ علیهالسلام خون دشمنان خدا چکیدن گرفت آغاز شد و تا آن گاه که خانهای در میان عرب نماند مگر این که شمشیر علیّ علیهالسلام شیونی در آن برپا کرده باشد ادامه داشت.
پیامبر گرامی صلیاللهعلیهوآله خطر موقعیّت و دشواری وضع علیّ علیهالسلام را پس از
درگذشت خود میدانست، و توجّه داشت که اعراب در کمین اویند تا از جهاد سرسختانه وی در راه خدا انتقام گیرند، از این رو سخنان آن حضرت درباره علیّ علیهالسلام با چنان صراحتی بود که راه هرگونه ضدیّت و مخالفت را با او میبست، امّا کینهها و انتقامجوییها مانع شد. از
1) عیون اخبارالرّضا، ج2، ص81.
علیّ علیهالسلام نقل شده که فرموده است: این سرآغاز بدبختی حقّ و عدالت است. لذا ما برای برگشت افکار عمومی از علیّ علیهالسلام پس از درگذشت پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله دلیلی جز آنچه امام رضا علیهالسلام بیان فرموده است نمییابیم، زیرا اگر ما بخواهیم نصوصی را که صراحت برخلافت بی چون و چرای علیّ علیهالسلام پس از پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله دارد کنار بگذاریم و تنها عقل را با معیارها و موازین منطقی که دارد حاکم قرار دهیم، تا کسی را که سزاوار است جانشین پیامبر گرامی صلیاللهعلیهوآله شود تعیین کند، بیشک در حکم او کسی را جز علی علیهالسلام بهرهای نیست، به همین جهت اگر کینهتوزی و انتقامجویی سبب کنارزدن علی علیهالسلام از
خلافت نباشد هر منصفی در پاسخ پرسش از علّت این رویداد در میماند.
دیگری از امام رضا علیهالسلام میپرسد: ای فرزند پیامبر خدا مرا آگاه گردان چرا علیّبنابیطالب پس از پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله بیست و پنج سال با دشمنانش نجنگید ولی در دوران حکومتش با آنها به نبرد برخاست.
امام علیهالسلام فرمود: او به پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله اقتدا کرد که پس از بعثت در مدّت سیزده سال اقامت خود در مکّه و پس از هجرت به مدینه تا مدّت نوزده ماه، با مشرکان جهاد نکرد، و
این به سبب کمی یار و یاور بود، همینگونه علیّ علیهالسلام نیز به علّت کمی یاران از مبارزه با دشمنانش خودداری فرمود. لذا همان طور که به رسالت پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله به علّت رها
کردن جهاد در سیزده سال اقامت خود در مکّه و نوزده ماه آغاز هجرت، خللی وارد نمیشود، به امامت علیّ علیهالسلام نیز به سبب ترک مبارزه با دشمنانش زیانی وارد نیست، زیرا علّت خودداری آنها از جهاد یک چیز بوده است.(1)
آنچه امام علیهالسلام در این باره فرموده است پاسخ مناسبی است به کسانی که گفتهاند روش مسالمتآمیز علیّ علیهالسلام در برابر دشمنانش در طول بیست و پنج سال، دلیل است بر این که آن حضرت شرعیّت حکومت خلفا را پذیرفته، و یا این که از حقّ خود در قبال آنها صرفنظر کرده است.
نکات جالب حدیث مذکور این است که امام علیهالسلام موقعیّت علیّ علیهالسلام را در برابر دشمنانش پیش از زمامداری، با موقعیّت پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله پیش از
1) عیون اخبارالرّضا، ج2، ص81.
هجرت و مدّتی پس از آن، همانند کرده، و سبب خودداری آنانرا از جهاد در هر دو مورد کمی یار و یاور بیان فرموده است، در این صورت چنانچه خودداری امام از جهاد در راه به دست آوردن حقّ خود موجب بطلان امامت او باشد لازم میآید که امتناع پیامبر صلیاللهعلیهوآله از جهاد در مدّتی که ذکر شد باعث بطلان رسالت او شود و چون این تالی درست نیست مقدّم باطل است، علاوه بر این استدلال مذکور درباره امامت دیگر امامان اهل بیت علیهمالسلام نیز جاری و صادق
میباشد.
دیگر از احادیث امام رضا علیهالسلام روایتی است که ابراهیم بن محمّد همدانی نقل کرده و گفته است:
به ابوالحسن الرّضا علیهالسلام عرض کردم : به چه سبب خداوند فرعون را که به او ایمان آورده و به یگانگی او اعتراف کرده بود غرق کرد؟
امام علیهالسلام فرمود: به سبب این که فرعون زمانی که عذاب الهی را مشاهده کرد ایمان آورد، و ایمان در هنگامی که عذاب خدا فرا میرسد پذیرفته نیست، و این حکم خداست که در گذشته و حال جاری است، چنان که در قرآن فرموده است : «فَلَمَّا رَأوْا
بَأْسَنَا قَالُواْ آمَنَّا بِاللّه وَحْدَهُ و کَفَرْنَا بِمَا کُنَّا بِهِ مُشْرکِینَ * فَلَمْ یَکُ یَنْفَعُهُمْ إیمَانُهُمْ لَمَّارَأَوْا بَأْسنَا»(1)همچنین فرموده است: «یَوْمَ یَأتِی بَعْضُ آیاتِ رَبِّکَ لاَیَنْفَعُ نَفْسا إیمانُهَا لَمْ تکُنْ آمَنَتْ مِنْ قبلُ أو کَسَبَتْ فی إیمَانِهَا خَیْرا»(2).
فرعون این چنین بود هنگامی که خود را دستخوش غرق و نابودی دید گفت: «آمَنْتُ أنْ لاَ إله إلاَّالَّذِی آمَنَتْ بِه بَنُوا إسرائیلَ وَ أنَامِنَ الْمُسْلِمِینَ»(3)از این رو به او گفته شد: «آلآنَ وَقَدْ عَصَیْتَ قَبْلُ و َ کُنْتَ مِنَالْمُفْسِدِینَ * فَالْیَوْمَ نُنَجِّیکَ بِبَدَنِکَ لِتَکُونَ لِمَنْ خَلْفَکَ آیَة»(4).
1) غافر/ 84 - 85 یعنی: آن گاه که عذاب ما را دیدند گفتند هم اکنون به خداوند یگانه ایمان آوردیم، و به معبودهایی که همتای او میشمردیم کافر شدیم، امّا هنگامی که عذاب ما را مشاهده کردند ایمانشان برای آنها سودی نداشت.
2) انعام/ 158 یعنی : اما آن روز که بعضی از آیات پروردگارت تحققپذیر و ایمان آوردن افرادی که قبلاً ایمان نیاوردهاند یا در ایمانشان عمل نیکی انجام ندادهاند، سودی به حالشان نخواهد داشت.
3) یونس/ 90 یعنی: اینک من ایمان آوردم که هیچ معبودی جز خدایی که بنیاسرائیل بدو ایمان آوردند وجود ندارد و من از مسلمین هستم.
4) یونس/ 91-92 یعنی: به او خطاب شد الآن در حالی که قبلاً عصیان کردی و از مفسدان بودی امروز بدنت را نجات میدهیم تا عبرتی برای آیندگان باشی.
این حدیث برای کسی که بخواهد پند و عبرت گیرد عبرت و موعظه است، زیرا ایمان به خدا و بازگشت به او در هنگامی که درهای نجات بر روی انسان بسته شده و نومیدی بر دل او سایه افکنده ایمان نیست، بلکه ایمان اعتقاد به خدا و تسلیم در برابر اراده او در هر دو حالتِ امید و نومیدی است.(1)
دیگر از احادیث امام رضا علیهالسلام این است که فرمود: هرکس مسلمان بینوایی را دیدار
کند، و به او جز به آن گونهای که به توانگران سلام میکند، سلام گوید، در روز رستاخیز
خداوند را در حالی که بر او خشمگین است دیدار خواهد کرد.
امام علیهالسلام در این حدیث مفهوم جالبی از اخلاق اصیل اسلامی که هر مسلمانی باید آن را در رفتار خود با برادر مسلمانش رعایت کند به دست میدهد، و به راستی اسلام از لحاظ نظام اخلاق فردی و رفتاری که آحاد مردم باید به یکدیگر داشته باشند بیمانند و
ممتاز است، زیرا در این نظام، مالدار به سبب مالش بر نادار و بیچیز برتری و امتیاز
ندارد و همه مسلمانان در سایه اسلام برابر و یکسانند.
دیگر از احادیث امام رضا علیهالسلام روایتی است که نقل شده ابن سکّیت از آن حضرت
پرسید:
برای چه خداوند موسی بن عمران را معجزه عصا و ید بیضا و ابزار مبارزه با سحر برانگیخت، و عیسی را با طب و محمّد صلیاللهعلیهوآله را با معجزه بیان، مبعوث فرمود؟
امام علیهالسلام فرمود: برای این که خداوند متعال هنگامی که موسی را به پیامبری برانگیخت، در میان مردم او سحر رواج و بر هر دانش دیگر غلبه داشت، و موسی علیهالسلام از
جانب خداوند برای آنها چیزی آورد که مردم مانند آن را ندیده و با دانش خود نمیتوانستند با آن مقابله کنند و با این معجزه، سحر آنها را باطل و حجّت را بر آنان تمام کرد، و خداوند تبارک و تعالی عیسی را در زمانی به پیامبری فرستاد که بیماریها شیوع
داشت و مردم نیازمند پزشکی و درمان بودند و او از طرف پروردگار چیزی برای آنها
1) عیون اخبارالرّضا، ج2، ص77.
آورد که نزد آنها بیسابقه بود، زیرا مردگان را زنده و کوران مادرزاد و پیسها را به فرمان خداوند بهبود میداد و بدین گونه حجّت را برآنها تمام میفرمود، امّا محمّد صلیاللهعلیهوآله را خداوند متعال هنگامی به پیامبری مبعوث داشت که بر مردم زمان او سخن و سخنوری غلبه داشت (و گمان میکنم فرمود: ...و شعر) از این رو خداوند متعال با نزول قرآن و مواعظ واحکام آن برهان آنها را باطل ساخت.
ابن سکّیت عرض کرد: به خدا سوگند من مانند تو را هرگز تا به امروز ندیدهام، بیان فرمایید امروز چه چیزی بر مردم حجّت قرار داده شده است؟
امام علیهالسلام فرمود: عقل حجّت و راهنماست، به وسیله آن کسی را که به صدق از خدا سخن میگوید میشناسی و در نتیجه تصدیق او میکنی، همچنین به سبب عقل کسی را که بر خدا دروغ میبندد تشخیص میدهی و به تکذیب او میپردازی.
ابن سکّیت عرض کرد: به خدا سوگند پاسخ درست همین است.(1)
امّا معجزه عبارت است از عملی غیرعادی که انسان معمولی برحسب توانایی و کارایی محدودی که دارد از انجام دادن آن ناتوان است، و تفاوت میان سحر و معجزه این است که سحر عملی واقعی و غیرعادی نیست بلکه تردستی و چالاکی در کار است که شخص با مشاهده آن خیال میکند حقیقتِ چیزی دگرگون شده و یا صورت آن از بین رفته و به شکل دیگری درآمده است و این خیال برانگیزی بیشتر به سبب این است که بیننده را تحت اثراتی پنهانی قرار میدهند که در نتیجه رنگ یا صورت معیّنی از نظر او
پوشیده میماند، و گفتار خداوند متعال در داستان موسی و ساحران بر همین معنا دلالت دارد که میفرماید: «فإذا حِبَالُهُمْ و عِصِیُّهُمْ یُخَیَّلُ إلَیْهِ مِنْ سِحْرِهِمْ أنَّهَا تَسْعی»(2)بنابراین
سحر در حقیقت چیزی جز خیال برانگیزی و فریبکاری و شعبدهبازی نیست، لیکن
معجزه پدیدهای است حقیقی و واقعی که به منظور اثبات صدق نبوّت، و اتمام حجّت بر مردم، اقامه میشود، و این از جانب خداوند است و با سحر تفاوت دارد، و به هیچ روی ناشی از تأثیر در نفوس یا پیچیدگی اعمال و چالاکی حرکات نیست، بلکه نموداری است
از توسعه نیروی تصرّف و تأثیر انسان در اشیا که به قدرت پروردگار به وقوع میپیوندد،
چنان که خداوند متعال در شرح داستان عیسی علیهالسلام فرموده است «وَرَسُولاً إلَی بَنِی إسْرَائیلَ أنِّی قَدْ جئتُکُمْ بآیَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ أَنِّی أخْلُقُ لَکُمْ مِنَ الطِّینِ کَهَیْئة الطّیْرِ فَأنْفُخُ فِیهِ فَیَکُونُ طَیْرا بِاذْنِ اللّه و اُبْرِئُ إلأکْمَه وَالأبْرَصَ وَاُحیِی الْمَوْتی بإذْنِ اللّه»(1). و نیز فرموده است: «وماکانَ لِرَسُولٍ اَنْ یأتِیَ بآیَةٍ إلاَّ بإذْنِ اللّه لِکُلِّ أجلٍ کِتابٌ»(2)همچنین فرموده است: «و ما کانَ لنا اَنْ نَأتیکُمْ بسُلْطانٍ إلاَّ بإذنِ اللّه»(3).
بنابراین معجزه نشانه و آیتی است از آیات الهی که به دست پیامبران جاری میشود، تا حجّت بر مردم تمام شود و از تکذیب، باز ایستند و به آنان ایمان آورند.
برای هریک از پیامبران معجزهای خاص است که ضمن این که با معجزات پیامبران دیگر تفاوت دارد، با حالت و پدیدهای که بر اوضاع زمان او حاکم است، متناسب میباشد، تا این که معجزه اثرات خود را در مردم هر دوره تحقّق بخشد چنان که مفاد حدیث امام علیهالسلام نیز همین است.
بنابراین معجزات پیامبران، همانگونه که مفاد آیات و روایات دلالت دارد، ناشی از تأثیرات نیروی عادی بشری نیست، بلکه نتیجه قدرتی است شگرف و برتر از توان انسان
که خداوند به مقتضای ضرورت دعوت، و اقامه حجّت بر خلق، پیامبران خود را بدان مخصوص داشته است. امّا معجزاتی که در مقام اثبات امامت امامان علیهمالسلام و استدلال بر
اولویّت آنان برای منصب خلافت نقل شده است، نسبت به آنان شگفتی ندارد، زیرا خداوند آنها را برای جانشینی خود در روی زمین برگزیده، و بر ودایع رسالت، و خلافت پیامبرش صلیاللهعلیهوآله امین دانسته است، ولی آنچه لازم است در این باره مورد بحث قرار گیرد، اثبات صدور بسیاری از این معجزههاست که باید برای آنها دلایل قابل قبولی آورده
1) آل عمران/ 49 یعنی: و او را به عنوان رسول و فرستاده به سوی بنیاسرائیل قرار داده که به آنها میگوید: من نشانهای از طرف پروردگارتان برایتان آوردهام، من از گل چیزی به شکل پرنده میسازم سپس در آن میدَمَم که به فرمان خدا پرندهای میگردد، و به اذن خدا کور مادرزاد و مبتلایان بر برص را بهبودی میبخشم و مردگان را به اذن خدا زنده میکنم.
2) الرعد / 38 یعنی: و هیچ رسولی نمیتوانست معجزهای بیاورد مگر به فرمان خدا و هر زمانی نوشتهای دارد.
3) ابراهیم / 11 یعنی: و ما هرگز نمیتوانیم معجزهای جز به فرمان خدا بیاوریم.
شود. با این حال امامان علیهمالسلام برای اثبات صحّت امامت خود بیش از ویژگیهایی که از نظر علوم و معارف و اخلاق بدان ممتاز بودهاند، نیازی به معجزه دیگری ندارند زیرا همین ویژگیها در حقیقت معجزه بوده و برای اثبات حقانیّت آنها کافی است.
گفته شد که معجزه عبارت است از عملی غیرعادی و برتر از توان بشری که ضمن ویژگی خود با پدیدهای که بر اوضاع اجتماعی هر دورهای حاکم است متناسب میباشد، پدیدهای که در دوران امامان علیهمالسلام در سطح اجتماع ظهور و غلبه داشت، علم و دانش بود، از این رو ضروری بود معجزهای که امامت آنان را اثبات کند، دانشی اعجازآمیز و حیرتانگیز باشد تا به وسیله آن در همه سطوح بر مردم زمان خود برتری و رهبری داشته باشند، از امام رضا علیهالسلام درباره نشانهای که امام در زمان خودش بدان شناخته میشود، و میتواند دلیل و حجّت بر امامت او باشد، پرسش شده است امام علیهالسلام در پاسخ او فرموده است: دانش و استجابت دعا...
آن حضرت درباره نشانههای امام میفرماید:
دلایل امامت دو صفت است، دانش و استجابت دعا، و آنچه امام درباره حوادث آینده آگاهی میدهد بنابر میثاقی است که جبرئیل از جانب خداوند رازدان با پیامبر گرامی صلیاللهعلیهوآله داشته و از آن حضرت به امام از طریق پدرانش به ارث رسیده است.
بیان امام علیهالسلام در این مورد نمایانگر این است که باید معجزه با پدیدهای که بر اوضاع جامعه حاکم است متناسب باشد تا حجّت بر مردم تمام شود، چنان که دو نشانهای را که برای شناخت امام ذکر میفرماید در شخص آن حضرت و دیگر امامان علیهمالسلام به حد وفور موجود میدانیم، و آنها را بر صحّت امامت آنان معجزههایی کافی میشناسیم، و خود را
نیازمند نمیبینیم که برای اثبات امامت آنها به معجزات دیگری استدلال جوییم که شاید برای اثبات بسیاری از آنها راهی وجود نداشته باشد. همچنین این سخن رد صریحی است بر این تهمت که امامان علیهمالسلام ادّعای علم غیب دارند، برای این که از مغیبات و رویدادهای آینده خبر میدهند، بلکه به مقتضای این بیان همه اینها علومی اکتسابی بوده
و آنها را به فرمان الهی از جدّ خود، پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله به ارث برده و به آنها اختصاص یافتهاند، تا برتری آنان بر مردم آشکار شود و با این ویژگیها از دیگران ممتاز باشند.
از احادیث امام رضا علیهالسلام درباره امام مهدی عجّلاللّه تعالی فرجه روایتی است که حسینبن خالد نقل کرده و گفته است که به امام رضا علیهالسلام عرض کردم: قربانت شوم عبداللّه بن بکیر حدیثی از عبیدبن زراره نقل میکند، امام علیهالسلام فرمود: آن حدیث چیست؟ عرض کردم : عبیدبن زراره روایت کرده است که در سالی که ابراهیم بن عبداللّه بن حسن
خروج کرد، ابوعبداللّه علیهالسلام را دیدار کرده و به او گفته است: فدایت شوم، این مرد سخنهایی به هم راست کرد و مردم هم به سوی او شتافتند، شما چه فرمان میدهید؟ امام ابوعبداللّه علیهالسلام فرمود: از نافرمانی خداوند بپرهیزید، و مادام که زمین و آسمان در آرامش است شما هم آرام باشید. راوی میگوید: عبداللّه بن بکیر میگفت: اگر عبیدبن زراره در نقل خود صادق باشد لازم میآید که دیگر خروج و قیام قائمی نباشد.
امام ابوالحسنالرّضا علیهالسلام فرمود: حدیث به همانگونه که عبید روایت کرده صحیح میباشد، ولی تأویل عبداللّهبن بکیر نادرست است، زیرا مقصود ابوعبداللّه علیهالسلام در این که فرموده مادام که آسمان آرام است یعنی تا صیحه آسمانی به نام امام قائم علیهالسلام شنیده نشده
و منظور از آرامی زمین تا فرا رسیدن خسف و فرو رفتن سپاهیان (سفیانی) در درون آن است (که این دو نشانههای ظهور امام مهدی علیهالسلام است).(1)
شاید این حدیث از جمله احادیث متشابهی به شمار آید که پیش از این در روایتی از امام رضا علیهالسلام از آنها سخن رفته است و بر عبداللّه بن بکیر بود که درباره امام مهدی علیهالسلام به
روایات غیرمتشابه و صریح اهل بیت علیهمالسلام مراجعه کند، تا دچار اینگونه اشکالات و اشتباهات بزرگ نشود.
از احادیث امام رضا علیهالسلام در باب فقه و احکام روایتی است که عبداللّهبن طاووس نقل کرده و گفته است:
به ابوالحسنالرّضا علیهالسلام عرض کردم: من پسر برادری دارم که همسرش دختر من است، این مرد شراب مینوشد، و صیغه طلاق دخترم را تکرار میکند.
امام علیهالسلام فرمود: اگر از برادران شیعی توست باکی نیست، واگر از غیر آنهاست دخترت را از او رها کن، زیرا او قصد جدایی کرده و دخترت را طلاق داده است.
1) عیون اخبارالرّضا، ج1، ص310.
عرض کردم: فدایت شوم، آیا این حدیث از ابوعبداللّه علیهالسلام نیست که فرموده است:
بپرهیزید از این که زنان را یک جا و در یک مجلس سهطلاقه کنید، زیرا آنان همچنان شوهردار باقی میمانند.
فرمود: این در مورد برادران شیعی شماست، و شامل غیر آنها نیست، زیرا هرکس دین قومی را بپذیرد، احکام آن دین بر او لازم و جاری میشود.(1)
فقیهان با تمسّک به این روایت وامثال آن، تمامی اعمالی را که پیروان مذاهب دیگر در زمینه تکالیف و همچنین امور فردی طبق مذهب خود انجام میدهند صحیح دانستهاند بجز زکات را که بنابر مذهب اهل بیت علیهمالسلام مطابق نصوص خاصّی که رسیده و این عموم را تخصیص داده، چنانچه زکات اخذ شده به مصرف غیرشیعی مذهبان رسیده باید دوباره محاسبه و اخذ شود و به مصرف مستحقّان مؤمن به این مذهب برسد.
امّا در مورد طلاق که در این جا مورد بحث است، مذهب اهل بیت علیهمالسلام این است که سهطلاقه کردن زن در یک مجلس به این نحو که بگوید: «هِیَ طَالِقٌ ثَلاثا» بدون این که
میان اینها دوبار رجوع وجود پیدا کند، طلاق بائن شمرده نمیشود، بلکه در صورت وجود بقیّه شرایط طلاق، مانند حضور دو نفر عادل و عدم اجبار، واین که زن از حیض
پاک باشد و در این دوره از پاکی، شوهر با او نزدیکی نکرده باشد و وجود دیگر شرایطی که در طلاق معتبر است، بنابر مشهور دو طلاق(2)محسوب میشود، و برخی فتوا به بطلان دادهاند چنان که ظاهر حدیث دلالت بر همین دارد، و اگر طلاق دهنده بگوید «هِیَ
طَالِقٌ» و آن را سهبار تکرار کند، بنابر مذهب امامیّه یک طلاق شمرده میشود، و تکرار
این جمله بلا اشکال باطل است. لیکن دیگر مذاهب اسلامی به هر دو صورتی که ذکر شد طلاق را محقّق و بائن میدانند، و رجوع مرد را به زن تنها پس از آن که به نکاح مرد
دیگری (محلّل) درآید، جایز میشمارند.
دیگر از احادیثی که از امام علیهالسلام نقل شده این است که فرموده است: خداوند متعال به
سه چیز فرمان داده و آنها را به سه چیز مشروط ساخته است، دستور فرموده: نماز گزارده و زکات داده شود، هرکس نمازگزارد و زکات ندهد نماز او پذیرفته نیست دیگر دستور داده است که از او و پدر و مادر شکرگزاری شود. هرکس شکر پدر و مادر را به جای نیاورد خدا را سپاس نگفته است، و نیز به پرهیزگاری و صلهرحم فرمان داده است، هرکس پیوند رحم نکند از نافرمانی خداوند متعال پرهیز نکرده است.(1)
دیگر از احادیث امام علیهالسلام این است که فرموده است: مؤمن تا سه صفت در او نباشد مؤمن نیست، یک صفت از پروردگار، و دیگری از پیامبر صلیاللهعلیهوآله و سوّمی از امام علیهالسلام، امّا
صفتی که از اوصاف پروردگار میباشد رازداری یا کتمان سر است چنان که فرموده است: «عَالِمُ الغَیْبِ فلاً یُظهر علی غَیْبِهِ أحدا * إلاّ مَنِ ارْتضی مِنْ رَسُولٍ»(2)امّا صفت
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهمدارا و سازگاری با مردم است، زیرا خداوند عزّوجلّ پیامبرش را به مدارا با مردم دستور داده و فرموده است: «خُذِ الْعَفْوَ و أمُر بالعُرف وَأعرِضْ عَنِ الجَاهِلِینَ»(3)و امّا صفت امام علیهالسلامعبارت از شکیبایی در سختی و رنجوری است، چنان که خداوند عزّوجل فرموده است: «وَالْصَّابِرینَ فِی البَأْسَاءِ وَالضَّراءِ»(4).
از احادیث دیگر امام علیهالسلام روایت یاسر خادم است که گفته است: شنیدم ابوالحسنالرّضا علیهالسلام میفرمود: این آدمی در سه جا وحشتناکترین حالتها را دارد: هنگامی که زاییده میشود و از شکم مادر بیرون میآید و دنیا را میبیند، دیگر زمانی که میمیرد
و آخرت و اهل آن را دیدار میکند، و نیز هنگامی که از گور برانگیخته میشود، و اوضاعی را میبیند که هرگز در دنیا ندیده است.(5)
ابوالحسن محمّدبن ابی عباده حدیث ظریفی از امام علیهالسلام نقل کرده و گفته است: روزی شنیدم امام رضا علیهالسلام میفرماید: یا غلامُ آتِنِی الغَدَاءَ (ای جوان خورا ک چاشت مرا بیاور)
1) عیون اخبارالرّضا، ج1، ص258.
2) الجن/ 26-27 یعنی : دانای غیب اوست وهیچ کس را بر اسرار غیبش آگاه نمیسازد مگر رسولانی که آنان را برگزیده.
3) اعراف/ 199 یعنی: با آنها مدارا کن و عذرشان را بپذیر و به نیکیها دعوت نما و از جاهلان روی گردان.
4) بقره/ 177 یعنی: و در برابر محرومیتها و بیماریها و در میدان جنگ استقامت به خرج میدهند، عیون اخبارالرّضا، ج1، ص256..
5) عیون اخبارالرّضا، ج1، ص257.
من درست متوجّه نشدم، امام علیهالسلام عدم توجه مرا دریافت واین آیه را قراءت فرمود: «قَالَ لِفَتَاهُ آتِنَا غَدَاءَنَا»(1).
من عرض کردم: فرمان دهنده بهترین و دانشمندترین مردم است.
گویا محمّدبن ابی عباده تصوّر کرد، که اتیان در آتنی به معنای «آمدن» است که در این صورت باید به با متعدّی شود تا چنین معنایی داشته باشد مانند آنچه خداوند در قرآن فرموده است «فَأْتُوا بِسُورَةٍ» لیکن در قول امام علیهالسلام و در آیهای که قراءت فرموده به معنای
«دادن» است که خود بدون حرف جر، متعدّی است.
در پایان یادآوری میشود که آنچه در این جا آورده شده، بخش اندکی از احادیث جالب و ارزنده امام علیهالسلام است که امیدواریم موفّق شویم این سخنهای گرانبها و پرسود را در تمامی شؤون زندگی راهنما و سرمشق خویش قرار دهیم.
1) کهف/ 62 یعنی: موسی به یار همسفرش گفت: غذای ما را بیاور که سخت از این سفر خسته شدهایم. عیون اخبارالرّضا، ج1، ص 136.
ارزش موعظهها و سخنان حکمتآمیز در این است که از منابع اصیل و سرچشمههای پاک و ناب جاری شده باشد تا در سرزمین دلها سرازیر شود، و تخم محبّت و خوبی و نیکوکاری را در آن برویاند و ریشههای بدی و تباهی و دشمنی را از آن
برکند، انسانی که میخواهد درون خود را بسازد، و روح خود را کمال بخشد، باید در پی به دست آوردن حکمت و رهنمودی باشد که پرده از روی عیبهای او بردارد، و به آنچه وی را از فضیلتهای انسانی دور ساخته آگاه گرداند، همچنین به موعظهای گوش فرا دهد، که او را به پروردگار نزدیک سازد و ایمان را در دل او ریشهدار و استوار کند. ارزش پندها
و موعظهها و حکمت گوییها در همین است، و فایده و اهمیّت آنها نیز همین. در حقیقت با این گونه سخنان روشنی بخش است که انسانِ خوب و بد از یکدیگر جدا، و مرز میان این دو تعیین میشود، و این جملات پاکیزه وحکمتآموز است که در ژرفای وجود انسان نورانیّت و هدایت پدید میآورد که بر اثر آن خیر و خوبی و مهربانی از وجود او
تابیدن میگیرد.
اکنون ما زلال حکمت و کمال موعظت را در خلال سخنان امام رضا علیهالسلام از نظر میگذرانیم، تا جان خویش را صفا دهیم و دل خود را روشنی بخشیم و این فرصت نورانی را مغتنم شماریم و در پرتو آن بر ایمان خویش بیفزاییم، یعنی ایمان به خداوند و ایمان به مبادی و اصولی که پروردگار متعال برای ما قرار داده و تشریع فرموده تا درون
خود را بر اساس آنها بسازیم، و به کمک آنها از وادی شهوات و تمایلات پست نفسانی
اوج گرفته، خود را در سطح انسان کامل قرار دهیم، و با پروردگار خویش رابطه نیکو
برقرار سازیم، و با برادر انسان خود پیوند صادقانه داشته باشیم و بالاخره خویشتن را از بندگی خویش آزاد گردانیم.
نخستین پند و موعظهای را که در سخنان امام علیهالسلام با آن روبرو میشویم این است که:
عبادت و بندگی خدا به زیادی روزه و نماز نیست، بلکه عبادت کثرت تفکّر در امر خداست.
مقصود امام علیهالسلام در این تعریفی که از عبادت فرموده با همه معنای گسترده و مفهوم ژرفی که این واژه دارد، اصلاح نظریّه مردم درباره عبادات، امثال نماز و روزه و جز اینها و نیز تذکّر این است که اعمال مذکور به همین حرکات واجب و اذکار مقرّر در نماز، و یا خودداری از خوردن و آشامیدن و امثال آن در روزه، منحصر نیست، بلکه اینها صورت خارجی عمل است و عبادت، آن محتوایی است که در درون این قلب قرار دارد، امام علیهالسلام با این سخن حقیقتی را که واجب است در عبادات شبانهروزی خود آن را در نظر گیریم به ما گوشزد میفرماید، و از این که به صورت یکنواخت در قالبی خالی از معانی بلند روحی که در این عبادات از ما خواسته شده آنها را انجام دهیم برحذر میدارد، بنابراین
عبادت چیست؟
امام علیهالسلام میفرماید: عبادت بسیار اندیشیدن درباره خداوند است. امّا بسیاری نماز و روزهای که از حدود حرکات مقرّر و صورت معیّن آن تجاوز نمیکند و خالی از محتوای ایمانی استوار است، و انسان در شبانهروز به انجام دادن آن عادت کرده است عبادت نیست. از این رو چه بسیار است نمازگزار و روزهگیر که گناهان بزرگ مرتکب میشود، و خود را در زندگی به انواع گناهان مهلک دچار میسازد، و تسلیم هواها و هوسهای خود میشود، بی آن که بتواند زمام نفس خویش را در دست داشته باشد و بخواهد قوای ایمانی خود را به کار گیرد تا او را از این گناهان باز دارد و در برابر خواهشهای نفس به او پایداری بخشد، و از در افتادن او در پرتگاه گمراهی و نابودی جلوگیری کند. بدیهی است
اینگونه نماز و روزه جز حرکات و اعمالی قالبی که فاقد هرگونه محتوای حکیمانه و اصالتهای روحی است، چیز دیگری به شمار نیست.
امّا بسیاری تفکّر درباره خدا خود عبادت است بلکه اصل و مقصد هر عبادتی است، زیرا هنگامی که انسان در چگونگی نظام آفرینش و آفریننده آن به تأمّل و تفکّر
میپردازد، و به اسرار و دقایق فراوان هستی و آنچه وجود او را در میان گرفته میاندیشد
ناگزیر در برابر نیرویی که این نظام را پدید آورده و قوانین آن را با این همه دقّت و صحّت بنیان نهاده خود را حقیر و ناچیز میبیند، و نیز زمانی که انسان به نیروی خرد و اندیشهاش درمییابد، که قدرت خداوند بزرگ بر همه عوالم هستی احاطه دارد، و هیچ موجودی نیست مگر این که در زیر سلطه وقدرت اوست بی آن که بتواند راهی برای چیرگی بر این سلطه، و رهایی از این قدرت مطلقه برای خود پیدا کند، ناگزیر وجود او را
ایمانی ژرف به آفریننده و پدید آورنده هستی فرا میگیرد، و در برابر این همه آثار عظمت با تمام وجود و از ته دل خضوع و فروتنی میکند.
همچنین هنگامی که انسان مینگرد که خداوند چه نعمتهای گوناگونی به او داده، و چه سرمایههای بیحسابی برای ادامه حیات و رفع نیازهایش به او بخشیده، و قدرت مطلقه خداوند را به نظر میآورد که او میتواند در هر لحظه که بخواهد این نعمتها را از او بگیرد و هیچ نیرویی نمیتواند جلوگیر او باشد، به ناچار سپاس و امتنان خود را ویژه او
میگرداند، و از ناسپاسی و آنچه او را به خشم میآورد، دوری میگزیند.
و نیز زمانی که انسان حکمت و مصلحتی را که در آفرینش اوست درک میکند، و متوجّه میشود که غایت و نهایتی در انتظار اوست تا او را به جهان دیگری منتقل سازد،
که در آن به کسانی که در دنیا نیکی کردهاند پاداش نیکو و به بدکاران کیفر مناسب داده
میشود، ناگزیر مواظب اعمال خود میشود تا آنچه مایه رستگاری است انجام دهد و از آنچه مایه خشم پروردگار است دوری جوید.
این که انسان این مطالب را درک کند و دریابد که همه چیز از اوست خود، عبادت است، زیرا این ادراک و هشیاری راهی است که انسان را به درجات معرفت که پایه و اساس ایمان است میرساند و در عین حال به اعمال عبادی او همان روحانیّت و معنویّت گستردهای را که در تشریع آنها منظور است، میبخشد.
مردی از آن حضرت درباره گفتار خداوند عزّوجل پرسید که فرموده است:«وَ مَنْ یَتَوکَّلْ عَلَی اللّه فَهُوَ حَسْبُهُ» امام علیهالسلام فرمود: توکّل درجاتی دارد، یک درجه آن این است که در همه کارهای خود به خدا اعتماد کنی و به آنچه میکند خشنود باشی و بدانی که
خداوند خیر و عنایت خود را از تو دریغ نداشته است ویقین کنی که در همه کارها حکم به دست خداست. بنابراین به او توکّل، و امور خود را به او واگذار کن، دیگر از درجات
توکّل ایمان به همه چیزهایی است که خداوند آنها را در پس پرده غیب نگه داشته است و دانش تو بدانها احاطه ندارد و تو شناخت آنها را به او واگذاشتهای و در این مورد و دیگر
موارد به او اعتماد کردهای.
از آن حضرت پرسش شد که توکّل چیست؟
امام علیهالسلام فرمود. این که از جز خدا نترسیم.(1)
منظور امام علیهالسلام از توکّل در این جا همان تسلیم در برابر اوامر الهی و خشنودی به قضا و فرمان اوست، احمدبن نجم از آن حضرت درباره عجب و خودپسندی که موجب تباهی اعمال است پرسید:
امام علیهالسلام فرمود: خودپسندی درجاتی دارد، یکی از آنها این است که کارهای زشت انسان برایش آرایش داده میشود و در نتیجه اعمال بد خود را خوب میبیند و به غرور میافتد و میپندارد که آنچه انجام میدهد خوب است، دیگر از درجات خودپسندی این است که بنده به پروردگارش ایمان میآورد و این را منّتی از خود بر خدا میداند، در حالی که منّت برای خداوند است که نعمت ایمان را به او ارزانی داشته است. همچنین فرموده است: کسی که این پنج صفت در او نیست، در هیچ امری از امور دنیا وآخرت به او امیدوار نباشید، و این کسی است که اصالت خاندان، بخشش طبع، استواری خلق، نجابت نفس و بیم از پروردگار را در او نمییابی.(2)
از آن حضرت پرسش شد فرومایه کیست؟ فرمود آن که به چیزی جز خدا خویش را
سرگرم کرده است.(3)
و فرمود: خداوند بیهودهگویی و تلف کردن دارایی و پرسش و خواهش بسیار را دشمن میدارد.(4)
و فرمود: دوستی و مهربانی با مردم نیمی از خردمندی است.(1)
و فرمود: خرد مرد مسلمان زمانی کامل میشود، که این ده صفت در او وجود یابد: خوبی او به دیگران برسد، و از بدی او ایمنی باشد، نیکی اندک دیگران را بسیار شمارد،
و نیکی خود را به دیگران اندک داند، درخواستهای دیگران او را به ستوه نیاورد، و از به
دست آوردن دانش در تمام دوران عمر خویش دلگیر نشود، ناداری را در راه خشنودی خداوند از توانگری بیشتر دوست بدارد، و خواری را در راه او از عزّت در نزد دشمنانش محبوبتر بداند، و به گمنامی بیش از آوازه و شهرت راغب باشد.
سپس فرمود: این دهمی و چه مهمّ است آن.
عرض شد: آن چیست؟
فرمود: این که به هیچ کس ننگرد مگر این که او را بهتر و پرهیزگارتر از خویش بداند، زیرا این مردم دوگونهاند، گونهای از او بهتر و پرهیزگارترند و دستهای از او بدتر و فرومایهتر، پس هنگامی که کسی را دیدار میکند که از او بدتر و پستتر است باید چنین
پندارد که شاید خوبی این مرد در باطن است، و این پوشیدگی برای او بهتر باشد، و خوبی من در ظاهر و آشکار است که این برای من بد است و چون با کسی که از او بهتر و پرهیزگارتر است روبرو میشود و برای این که خود را به مرتبه او برساند نسبت به او تواضع میکند، این فروتنی به او بزرگی میدهد و بر خوبی او میافزاید، و در میان مردم
نیکنامی و سروری به او میبخشد.(2)
و فرمود: خاموشی دری از درهای حکمت است، خاموشی محبّت دیگران را به سوی خود میکشاند، و به هر خوبی رهبری میکند.(3)
و فرمود: دوست هرکس خرد او، و دشمنش نادانی اوست.(4)
و فرمود: پاکیزگی خوی پیامبران است.(5)
و فرمود: دارنده نعمت باید رفاه زندگی را برای عائله خود گسترش دهد.(1)
و فرمود: اگر سخن از کسی میگویی که حضور دارد، او را با کنیه(2)بخوان و اگر غائب است نام او را یاد کن.(3)
و فرمود: بر مردم روزگاری فرا میرسد که سلامت کامل اگر ده جزء باشد نه جزء آن در گوشهگیری، و یک جزء دیگر در خاموشی است...(4)
و فرمود: هرکس محاسبه نفس خویش کند سود برد و هر کس از آن غفلت کند دچار زیان شود، و هرکس بیمناک باشد ایمنی یابد، و آن که از گذشت روزگار عبرت گیرد دارای بینش شود، و هر که از بینش برخوردار باشد دارای فهم شود و آن که دارای فهم است عالم و دانشور است. آن کس که نادان را دوستدار شود در رنج افتد، بهترین دارایی آن است که آبروی آدمی بدان نگهداری شود، و برترین خرد این است که انسان خویشتن را بشناسد. مؤمن اگر خشمگین شود خشم او وی را از طریق حق بیرون نمیبرد، و اگر خوشحالی و رضامندی یابد این خرسندی او را دچار باطل نمیسازد، و هنگامی که
قدرت و غلبه مییابد بیشتر از آنچه حق دارد نمیگیرد.(5)
و فرمود: هرکس خوبیهایی دارد به آنها ستوده میشود و نیازی به خودستایی ندارد.(6)
و فرمود: هرکس از نظر تو درباره اصلاح حال خودش پیروی نمیکند تو هم به نظر او اعتنا مکن، و هرکس کاری را از طریق خودش دنبال کند دچار لغزش نمیشود، و اگر لغزید بیچاره نمیشود.(7)
و فرمود علیهالسلام: دلها را رغبت و نفرت، و نشاط و سستی است هنگامی که دل میل و اقبال میکند بینش و ادراک دارد و زمانی که نفرت و بیمیلی دارد، افسرده و ناتوان است
از این رو دل را هنگامی که اقبال و نشاط دارد به کار گیرید و زمانی که سست و بیمیل
1) تحف العقول، ص 442.
2) کنیه نامی است که در آغاز آن «اَب» یا «اُمّ» یا «ابن» یا «بنت» باشد و در عرب برای تعظیم مخاطب به کار میرود مترجم.
3) تحف العقول، ص443.
4) تحف العقول، ص 446.
5) بحارالانوار، ج75، ص352.
6) مسند امام رضا، تحقیق عطاردی،، مشهد، آستان قدس، 1406ه .ق، ج1، ص303.
7) بحارالانوار، ج75، ص 353.
است او را رها کنید.(1)
و فرمود: پادشاه را با بیم، و دوست را با فروتنی، و دشمن را با خودداری و پرهیز و توده مردم را با گشادهرویی همنشینی کنید.(2)
و فرمود: مرگ برای آرزوها آفت، و نیکوکاری، برای دوراندیش غنیمت، وکوتاهی و اهمال برای توانگران مصیبت است، بخل آبرو را از میان میبرد، و دوستی، ناخشنودیها پدید میآورد، برترین و گرامیترین خویها به جا آوردن کار نیک و دستگیری ستمدیدگان، و تحقّق آرزوی آرزومندان و فراهم آوردن امید امیدواران است و دیگر در زندگی دوستان بسیار و برای پس از مرگ گریه کنندگان زیاد به دست آوردن است.(3)
و فرمود: گمان خود را نسبت به خدا نیکو کن، زیرا هرکس گمانش به خدا نیکو باشد خداوند مانند گمانش با او رفتار خواهد کرد، و هرکسی به روزی اندک خشنود باشد،
عمل اندک او پذیرفته است، و کسی که به اندکی از حلال خرسند باشد، رنج او کم و عائلهاش آسوده است و خداوند او را به درد و درمان زندگی بینا و سالم به سرای آخرت باز میگرداند.(4)
و فرمود: بخیل را آسودگی و حسود را خوشی و دلخسته را وفا و دروغگو را مردانگی نیست.(5)
و فرمود: کسی که در پی به دست آوردن درآمدی برای تأمین معیشت عائلهاش باشد برتر از مجاهدان در راه خداست.(6)
از آن حضرت پرسیده شد بندگان خوب خدا کیانند، فرمود: آن کسانند که هنگامی که کار نیکی انجام میدهند شاد میشوند، واگر مرتکب کار بدی شوند، استغفار میکنند، و هنگامی که درباره آنان بخششی میشود سپاسگزار میشوند، و چون به بلیّهای گرفتار شوند شکیبایی میورزند، و زمانی که به خشم آورده میشوند، گذشت میکنند.
به آن بزرگوار عرض شد چگونه بامداد کردی؟ فرمود: بامداد کردم با عمری که پیوسته در کاستی است، و اعمالی که بیکم و زیاد محفوظ و مضبوط است، و رشته مرگ به گردن ما، و آتش جهنم در پیش روی ماست، در حالی که نمیدانیم با ما چه معاملهای خواهد شد.(1)
و فرمود: ثروت جز با پنج صفت جمع و انباشته نمیشود، که عبارت است از بخل زیاد، آرزوی دراز، آز بسیار، بریدن از خویشاوندان و برگزیدن دنیا بر آخرت.
علیّبن شعیب گفته است: به خدمت ابوالحسنالرّضا علیهالسلام رسیدم.
به من فرمود: ای علی، از مردم کدام کس زندگی را نیکوتر میگذراند؟
عرض کردم: ای سرور من شما از من بدین داناترید.
فرمود: آن کس که بهبود زندگی دیگری را جزیی از زندگی خود قرار دهد.
سپس فرمود: ای علی چه کسی زندگی را بدتر از همه میگذراند؟
عرض کردم : شما داناترید.
فرمود: کسی که از زندگی خود بهرهای به دیگری نمیرساند.
پس از این فرمود: ای علی وجود نعمتها را مغتنم شمارید زیرا نعمتها گریزپا هستند، هرگز از میان قومی نرفتهاند که دوباره باز گردند. ای علی بدترین مردم کسی است که کمک خود را از دیگران باز دارد، و خوراک خود را تنها خورد، و بنده خود را کتک زند.(2)
و فرموده است: دستگیری ناتوان بهتر از صدقه است.(3)
و فرموده است: حقیقت ایمانِ انسان، کامل نمیشود مگر این که سه صفت در او وجود داشته باشد: دانش دین بیاموزد و در معیشت اندازه را نیکو نگهدارد، و بر بلاها و
گرفتاریها شکیبایی کند.(4)
و فرموده است: آن که با سخن چینی میخواهد به تو اظهار خیرخواهی کند، آنچه از بدی و سختی در پایان خواهد دید از تو برای او بس است.(5)
و در تسلیت حسن بن سهل فرموده است: تبریک گفتن بر ثواب و پاداش آینده، از تسلیت گفتن به مصیبت حاضر بهتر است.(1)
این بخشی از سخنان دلکش و روشنیبخش امام علیهالسلام است، که فروغ حکمت از آنها
میدرخشد، و لبریز از ایمان و سرشار از نتایج سودبخش میباشد، و امام علیهالسلام به منظور تحکیم مبانی اخلاقی و تقویت اصول عالی تربیتی، و روش صحیح دینی، و همچنین در
جهت برخی اهداف و ایدههای انسانی در زمینه همبستگی و مسؤولیّتهای مشترک اجتماعی بیان فرموده است، همان ایدهها و نظریّاتی که بر هر انسان مسلمان که میخواهد به اصول و مبادی اسلام متعهّد باشد لازم است آنها را در صحنه زندگی خود به کار بندد، زیرا اینها همان اصول و تعالیمی است که توانست جامعه نادان عقب افتاده
ستمپیشهای را، به جامعه متمدّن پیشروی که فضیلت و محبّت و برابری و دادگری زیربنای آن بود مبدّل سازد.
اکنون برماست که این سخنان والا و پر ارج و مانند آنها را در زندگی خود وارد سازیم، و چناچه بخواهیم رفتار فردی و اجتماعی خود را براساس معیارها و ارزشهای درست و استوار قرار دهیم، باید خود را با محتوای اخلاقی و انسانی این سخنان هماهنگ گردانیم، تا این که بتوانیم جامعهای انسانی و با فضیلت به وجود آوریم، و افراد آن را از نظر روحی آن چنان استوار و معتقد بسازیم که اثرات آن در همه سطوح زندگی او آشکار، و از اصول و مبادی فکری و اجتماعی خود کاملاً برخوردار باشد که بتواند مصداق «کُنْتُمْ خَیْرَ اُمَّةٍ اُخْرِجَتْ لِلْنّاسِ...»(2)قرار گیرد.
در پایان آنچه در فصول این کتاب آورده شده به اعتقاد ما نمودار درست و روشنی از زندگانی امام رضا علیهالسلام ازنظر تاریخی و فکری است، و ما کوشیدهایم وقایع را همانگونه که مورّخان و تذکرهنویسان نقل کردهاند، بیان کنیم هرچند روایات آنها در برخی موارد
خالی از تناقض نیست، همچنین سعی کردهایم، در پژوهش و نقد این اخبار با کمال امانت و اخلاص از روشهای علمی پیروی کنیم، و هیچ منظوری جز دسترسی به حقایقی
پیراسته از دروغ و تحریف نداشته باشیم، و در بیان موضوع و آثار و پدیدههای آن، جز به
ذکر دلایل قطعی نپردازیم، همچنین بر این بودهایم که درباره زندگی فکری امام علیهالسلام با جنبههای گوناگونی که دارد، نظر ما کوتاه و گذرا باشد، و به طور فشرده، خواننده را به
عطایا و آثار پر ارج فکری، که آن بزرگوار در دسترس انسانیّت قرار داده است آگاه گردانیم.
من هرگز نمیتوانم ادّعا کنم که تمام دلائل بزرگی و عظمتی را که بر شخصیّت امام علیهالسلام احاطه دارد به رشته نگارش درآوردهام، بلکه آنچه در این مجموعه گرد آمده پژوهشی است کوتاه که به مقتضای شرایط خاصّی انجام گرفته، و غرض اصلی بررسی موضوع ولایتعهدی آن حضرت بوده که مأمون آن را برحسب ضرورتهای سیاسی ویژهای که موقعیّت حکومت در آن زمان ایجاب و به آن بزرگوار تحمیل کرده است، لیکن عدم وجود مجموعهای مستقلّ مشتمل بر بررسی زندگانی آن امام بزرگوار علیهالسلام مرا وادار کرد که بحث خود را گسترش دهم و جنبههای مهمّی را از شخصیّت آن حضرت که شرح آن در این بررسی ضروری بود، عرضه بدارم. آرزومندم این کار من تجربهای موفّق برای بررسیهای بیشتر و پژوهشهای گستردهتر در این باره باشد، همچنین امیدوارم همه کوشش و توانی را که در اختیار داشتهام در راه تحقیق و تنظیم و عرضه مطالب به کار برده
باشم، و از خداوند، دوام یاری و توفیق را خواستارم. و او مرا بس است که او خوب نگهداری است.
بیروت 20 جمادیالأولی 1393
20 ژوئن 1973
محمّدجواد فضلاللّه
همه تاریخنگاران پیماننامه ولایتعهدی امام رضا علیهالسلام را که مأمون با آن حضرت منعقد ساخته است نقل کردهاند، و شاید موثّقترین منابع نقل آن کتاب کشفالغمّه تألیف اربلی
باشد که در آن گفته است، او بر نسخه اصلی این پیماننامه دست یافته و آن را به تمامی
در این کتاب آورده است، و ما هم آن را از کتاب او در این جا نقل میکنیم، وی در کشفالغمّه گفته است:(1)
در سال 670 یکی از معتمدان او از مشهد مقدّس وارد شد، و پیماننامهای که مأمون آن را به دست خویش نگاشته و میان سطرها و در پشت آن دستخط امام رضا علیهالسلام موجود است با او بود. من خطّ مبارک امام علیهالسلام را بوسیدم، و در کلمات آن حضرت سخت نگریستم و این موفّقیّت را از منّتها و نعمتهای الهی شمردم، و اینک آن را که به خطّ مأمون است عینا در این جا نقل میکنم:
بسماللّه الرّحمن الرّحیم
این نامهای است که آن را امیرالمؤمنین عبداللّهبن هارونالرّشید برای علیّبن موسیبن جعفر علیهالسلام ولیعهد خود نگاشته است:
امّا بعد: خداوند عزّوجل دین اسلام را برگزید، و از میان بندگانش پیامبرانی را مبعوث فرمود، تا بدان مردم را دلالت و به سوی او هدایت کنند، این پیامبران، هرکدام به پیامبر
1) کشف الغمه، ج2، ص332.
پس از خود بشارت دادند، و پیغمبر پسین پیامبر پیشین خود را تصدیق کرد، تا این که رسالت به محمّد صلیاللهعلیهوآله رسید، و این هنگامی بود که در بعثت پیامبران فترت پدید آمده و علوم متروک گشته و وحی منقطع و قیامت نزدیک شده بود، پس خداوند پیامبری را به او ختم فرمود، و او را خاتم پیامبران و شاهد و نگهبان برای آنان قرار داد، و قرآن مجید را بر او نازل فرمود، همان کتاب عزیزی که باطل را از هیچ سو بدان راه نیست و از جانب پروردگاری حکیم و ستوده فرود آمده است و مشتمل است بر آنچه حلال و حرام فرموده و وعده و وعید و تحذیر و پرهیز داده و امر و نهی فرموده است تا این که از او بر بندگانش حجّتی کامل باشد«لِیَهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَنْ بَیِّنَةٍ وَ یَحْیی مَنْ حَیَّ عَنْ بَیِّنةٍ وَ إنَّ اللّهَ لَسمَیعٌ عَلِیمٌ»(1)پس پیامبر گرامی صلیاللهعلیهوآله رسالت خود را به مردم ابلاغ فرمود، و به طریقی که مأمور بود مردمان را به راه خدا دعوت کرد، و این طریق حکمت و موعظت و مجادلت به طریق احسن، و سپس جهاد و خشونت و شدّت بود، تا این که خداوند او را به سوی خویش فرا خواند و سرای آخرت را برای او برگزید، درود خداوند بر او و خاندانش باد. و چون دوران پیامبری سپری شد و وحی و رسالت به محمّد صلیاللهعلیهوآله پایان یافت، خداوند خلافت را وسیله قوام دین و نظام امور مسلمانان قرار داد و کمال و قدرت آن و همچنین امکان ادای حقوق الهی را در این نظام به اطاعت و فرمانبرداری موکول فرمود، زیرا به طاعت و فرمانبرداری است که واجبات و حدود دین انجام و قوانین و سنّتهای اسلام اجرا و با دشمنان خدا جهاد و پیکار میشود، بنابراین بر خلفا لازم است در پاسداری و
نگهبانی دین و امور مردم، که خداوند آنان را مسؤول آن قرار داده است، وی را فرمانبردار باشند، و نیز بر مسلمانان است که از خلفا اطاعت، و در راه اقامه حق و برقراری عدالت، و امنیّت راهها و حفظ نفوس و اصلاح روابط و ایجاد مودّت و دوستی
میان یکدیگر خلفا را یاری کنند، زیرا اگر جز این رفتار شود رشته پیوند مسلمانان سست و لرزان شود، و در مذاهب اختلاف پدید آید و دین مقهور و دشمنان پیروز شوند، و وحدت مسلمانان از میان رود و زیان دنیا و آخرت فراهم شود.
پس بر آن کس که خداوند او را به جانشینی خویش در روی زمین برگزیده و امین خود
1) انفال/ 42 یعنی: تا آنها که هلاک و گمراه میشوند از روی اتمام حجت باشد و آنها که زنده میشوند از روی دلیل روشن باشد و خداوند شنوا و داناست.
بر مردم قرار داده لازم است با تمام نیرو بکوشد تا آنچه را که مایه فرمانبرداری و خشنودی خداست برگزیند و خود را برای انجام دادن کارهایی که خدا بر آن موافقت دارد و از آن بازخواست خواهد کرد آماده سازد، و برطبق حق داوری کند، و در اموری که خداوند مسؤولیّت آن را برعهده او گذاشته است رفتارش به عدالت باشد، چنان که خداوند عزّوجل به پیامبرش داوود علیهالسلام میفرماید: «یا دَاوُودُ إنَّا جَعَلنَاکَ خَلِیفَةً فِی الأرضِ فَاحْکُمْ بینَ النَّاسِ بالْحَقِّ وَ لاَ تَتَّبِعِ الْهَوی فیُضِلَّکَ عَن سَبِیلِ اللّهِ إنَّ الّذینَ یَضِلُّونَ عَنْ سَبیلِ اللّهِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِیدٌ بِمَا نَسُوا یَوْمَ الْحِسَابِ»(1)همچنین فرموده است:«فَوَربِّکَ لَنَسْأَلنَّهُمْ
أجْمَعِینَ * عَمَّا کَانُوا یَعْمَلُونَ»(2)و به ما رسیده که عمربن خطّاب گفته است: بیم دارم اگر بزغالهای در کنار رود فرات به ستم تلف شود خداوند مرا درباره آن بازخواست کند، سوگند به خدا آن کس که تنها درباره نفس خویش مسؤول است، و فقط نسبت به کرداری که میان خود و خدا انجام داده بازخواست میشود، در معرض امری بزرگ و در برابر خطری عظیم قرار دارد چه برسد به آن کس که سرپرستی امور همگی مردم برعهده اوست و درباره همه از او بازخواست خواهد شد، برای انجام این وظیفه دشوار به لطف خداوند اعتماد است و اوست که در سختیها ملجأ و پناه است، و در به دست آمدن موفّقیّت، و دور ماندن از لغزش، و پیمودن راه صلاح و دست یافتن به آنچه حجّت بر آن قائم است، امیدها متوجّه او ، و توفیق رسیدن به خشنودی و رحمتش نیز از اوست.
از میان خلفا و جانشینان خدا در روی زمین اندیشمندترین آنها درباره خویش و خالصترین آنها در دین، و خیرخواهترین همه نسبت به بندگان خدا خلیفهای است که فرمانبرداری خدا کند، و در دوران خویش و برای پس از آن کتاب خدا و سنّت پیامبرش صلیاللهعلیهوآله را به کار بندد، و درباره کسی که او را به ولایتعهدی خود منصوب میکند، و به رهبری و سرپرستی مسلمانان پس از درگذشت خویش بر میگزیند، و او را نمونه و سرمشق برای آنان قرار میدهد، منتهای بینش و کوشش خود را به کار برد تا او در ایجاد
الفت و رفع پراکندگی و حفظ نفوس آنها ملجأ و پناه باشد، و به اذن خدا آنان را از تفرقه
ایمنی دهد و فساد و اختلاف را از میان آنها بردارد و کید و مکر شیطان را از آنان دور
گرداند... زیرا خداوند عزّوجل ولایتعهدی را پس از خلافت از لوازم اسلام شمرده و آن را مایه کمال و عزّت دین و صلاح مسلمانان قرار داده و بر خلفای خود تأکید فرموده که
کسی را به ولایتعهدی و جانشینی خود برگزینند که این نعمت به وجود او عظمت یابد و سلامت و عافیت فراگیر شود، و خداوند به وسیله او نیرنگهای مخالفان و دشمنان و کوشش تفرقه خواهان و فتنهانگیزان را از میان ببرد.
از این رو امیرالمؤمنین... از آن گاه که خلافت به وی رسیده و طعم تلخ آن را آزموده، و این بار سنگین را به دوش گرفته و زحمات سخت آن را بر خود هموار ساخته و دانسته است که هرکس این وظیفه را برعهده گیرد واجب است پیوسته خداوند را فرمانبردار و در آنچه برعهده او گذاشته مراقب و هشیار باشد، پیوسته بدن خود را رنج و چشمان خود را بیخوابی داده و اندیشه خود را به کار انداخته که چگونه عمل کند تا دین عزّت
یابد و مشرکان ریشه کن شوند، و موجب صلاح امّت و نشر عدالت و اقامه احکام کتاب و سنّت باشد، و این کار و کوشش او را از آسایش و راحتی و گوارایی زندگی باز داشته است به سبب این که به مسؤولیّتهای خود در پیشگاه خداوند آگاه است، و دوست دارد هنگامی که او را دیدار میکند خلوص و خیرخواهی خود را در امر دین و امور بندگانش انجام داده باشد، و برای جانشینی و سرپرستی امّت تا آن جا که میتواند کسی را به ولایتعهدی انتخاب کند، که دین و دانش و ورع او از همه فزونتر، و برای اجرای اوامر و
حفظ حدود الهی بیشتر از هر کس مورد امیدواری باشد، از این رو شب و روز با خداوند
راز و نیاز و از او استخاره و درخواست میکرد که در انتخاب ولیعهدی برای خود به آنچه خشنودی و فرمانبرداری او در آن است وی را ارشاد فرماید و در پی این مقصود پیوسته درباره خاندان خود از فرزندان عبداللّه بن عبّاس و علیّبن ابیطالب نظر و اندیشه میکرد، چگونگی حال و مذهب برخی از آنها را میدانست و روش و ارزش بعضی دیگر را که از نظر او پوشیده بود، با منتهای کوشش مورد رسیدگی قرار داد، تا این که احوال همگی آنان دقیقا شناسایی شد، و اوضاع آنها بررسی و مورد بازدید قرار گرفت، و ارزش آنها پرسش و آزمایش شد.
نتیجه این تحقیقات و بررسیها پس از استخاره با خداوند، و کوشش در راه ادای
وظیفه الهی خود نسبت به کشور و بندگان او انتخاب علیّبن موسی بن جعفربن محمّدبن علی بن الحسین بن علیّبن ابیطالب از میان همگی افراد دو خانواده مذکور میباشد، زیرا دریافت که فضیلت او کامل، و دانش او جامع و ورع و پاکدامنی او مسلّم، و زهد او
خالص، و بیمیلی او به دنیا بیشتر و مقبولیّت او نزد مردم از دیگران زیادتر است، و درستی اخبار موافقی که همیشه در مورد او رسیده، و صحّت آنچه همه درباره آن یک زبانند، بر او آشکار شد، و نیز خلیفه خود همواره او را از کودکی و جوانی و پس از آن به فضیلت شناخته و برتری او را دانسته است، از این رو با اعتماد به خواست خداوند پیمان
ولایتعهدی و جانشینی پس از خود را با او منعقد ساخت، و خداوند آگاه است که این کار را برای خشنودی او و صلاح دین و مصلحت اسلام و مسلمانان انجام داده است و خواهان سلامت و ثبات حق و رستگاری در روزی است که همگی مردم در برابر پروردگار جهانیان از گورهای خود برای حساب برمیخیزند.
سپس امیرالمؤمنین فرزندان و بستگان و خاصّان و فرماندهان و خدمتگزاران... خود را فرا خواند، و به آنان فرمان داد که خوشحال و شادمان هرچه زودتر با او به ولایتعهدی
بیعت کنند، و بدانند که امیرالمؤمنین فرمانبرداری خداوند را برگزیده و از خواهش دل درباره فرزندان و اقربای خود چشم پوشیده، و چون او نزد امیرالمؤمنین پسندیده و مرضیّ میباشد وی را «رضا» نامیده است.
اینک ای گروه خاندان امیرالمؤمنین، و ای سران و فرماندهان و سپاهیانی که در این
شهر حضور دارید و ای مردمی که در برابر امیرالمؤمنین و جانشین او علیّبن موسیالرّضا پذیرا و تسلیم هستید، به نام خدا و به یُمن برکات و حسن تقدیر او درباره
دین و بندگانش، دستهای خود را دراز کنید، و با شادمانی و خوشدلی بیعت کنید، و به هدف امیرالمؤمنین در این کار آگاه باشید و بدانید که فرمانبرداری خداوند و خیرخود و
شما را برگزیده است، و خدا را شکر کنید، که امیرالمؤمنین را موفّق داشت تا با رعایت
مصالح شما حقّ او را ادا کند، و بر رشد و صلاح شما حریص و کوشا باشد، امیدواریم نتیجه این اقدام برقراری وحدت و مودّت میان شما، و حفظ نفوس، و رفع تفرقه، و استحکام حدود، و نیرومندی دین و اصلاح امورتان باشد. پس بشتابید به سوی طاعت خدا و فرمانبرداری امیرالمؤمنین و بر یکدیگر پیشی گیرید، که اگر در این کار شتاب کنید
و خدا را برآن سپاس گویید فایده و بهره آن را خواهید دید. ان شاءاللّه... و به خطّ خود آن را در روز دوشنبه هفتم ماه رمضان سال 201 نوشته است.
این صورت پیماننامهای بود که مأمون درباره ولایتعهدی امام رضا علیهالسلام نوشته است، و امام رضا علیهالسلام در پشت آن به خطّ خود شرحی مرقوم داشته که به روایت اربلی چنین است:
ستایش از آن خداست که هرچه بخواهد میکند، و هیچ چیز حکم او را به تأخیر نمیاندازد و جلوگیر فرمان او نیست، دیدگان خیانتکار را میشناسد وآنچه را درون سینههاست میداند، و درود بر پیامبرش محمّد و خاندان پاک او باد.
من علیّالرّضا فرزند موسیبن جعفر میگویم، همانا امیرالمؤمنین که خداوند او را در راه صلاح یاری و در انجام امور خیر موفّق فرماید، شناخت از حقّ ما آنچه را دیگران نشناختند، و پیوند داد رشته خویشاوندی را که دیگران بریده بودند، جانهایی را که بیمناک و هراسان بود ایمنی و آرامش داد، بلکه مرده بودند و زنده گردانید و در آن هنگام
که نیازمند بودند بینیازشان ساخت، و در این کار خشنودی پروردگار جهانیان را طلب میکرد، و از غیر او پاداشی نمیخواست، و خداوند بزودی شکرگزاران را پاداش میدهد و مزد نیکوکاران را ضایع نمیگرداند.
او ولایتعهدی خود را به من وا گذارده، و خلافت کبرا را اگر پس از او زنده بمانم برای من برقرار ساخته است، پس هرکس گرهی را که خداوند دستور پیوند آن را داده بگسلاند، و رشتهای را که او فرمان استحکام آن را داده پاره کند، در حقیقت حرمت حریم او را از میان برده و حرام او را حلال ساخته است، زیرا با این عمل امام را خوار
کرده و پرده حرمت اسلام را دریده است به همین سبب بود که پیشینیان در برابر لغزشها شکیبایی نشان دادند، و بر اقدامات و زیانکاریهایی که انجام میشد اعتراض نکردند، برای این که بیم داشتند که در دین پراکندگی روی دهد، و رشته اتّحاد مسلمانان سست و لرزان شود، وهم برای این که آن زمان به دوران جاهلیّت نزدیک بود، و دشمنان در پی فرصت بودند که حادثهای بروز کند تا از آن بهرهبرداری کنند.
اینک من خداوند را گواه میگیرم که اگر مرا به سرپرستی امور مسلمانان بگمارد،
و خلافت را به من واگذارد، نسبت به همه مسلمانان عموما و درباره فرزندان عبّاسبن عبدالمطّلب خصوصا بر طبق آنچه موجب فرمانبرداری خدا و پیامبر اوست رفتار کنم، هرگز خونی را به ناحق نریزم، و مال و ناموسی را مباح نسازم، جز آنچه را حدود الهی واجب و مباح کرده است، و نیز به اندازه توان خود بکوشم که افراد کاردان و باکفایت را
برای کارها برگزینم، من این را عهدی مؤکّد بر ذمّه خویش میشمارم و خود را در برابر
خداوند مسؤول آن میدانم، چنان که خداوند عزّوجل میفرماید: «وأوْفُوا بِالْعَهْدِ إنَّ الْعَهْدَ کانَ مَسْؤُولاً»(1)واگر بدعتی پدید آوردم یا چیزی را دگرگون و یا تبدیل کردم... در آن صورت سزاوار تغییر و شایسته عقوبت خواهم بود، به خدا از خشم او پناه میبرم، و به او
امیدوارم که توفیق فرمانبرداریش را عطا فرماید، و میان من و نافرمانیش حایل شود، و این کار را برای من و مسلمانان با عافیت همراه گرداند. «وَمَا أدْرِی مَا یُفْعَلُ بِی وَلاَ بِکُمْ»،(2)«إنِ الْحُکْمُ إلاَّ للّهِ یَقُصُّ الْحَقَّ وَ هُوَ خَیْرُ الفَاصِلِینَ»(3).
من فرمان امیرالمؤمنین را در این باره امتثال و خشنودی او را اختیار کردم، خداوند او و مرا از لغزش نگه بدارد و اکنون خداوند را بر آنچه نوشتهام گواه میگیرم و خداوند
برای گواهی کافی است.
و این را به خطّ خویش در حضور امیرالمؤمنین که خدایش پاینده بدارد، و فضل بن سهل، و سهلبن فضل، و یحییبن اکثم و عبداللّه بن طاهر، و ثمامهبن اشرس، و بشربن المعتمد، و حمّادبن النّعمان... در ماه رمضان سال 201 نوشتم.
امّا گواهان این پیماننامه، در سمت راست آن بدین شرح است:
گواهی میدهد یحییبن اکثم بر صحّت مندرجات متن و پشت این مکتوب، و از خداوند درخواست میکند که برکت این میثاق را عاید امیرالمؤمنین و همه مسلمانان فرماید، و این را به خطّ خویش در تاریخی که ذکر شد نوشته است، عبداللّه بن طاهر بن
الحسین... گواهی میدهد. به همان تاریخ، حمّادبن نعمان مندرجات متن و پشت آن را
گواهی میدهد، به همان تاریخ به خطّ خود نوشت... و بشربن المعتمد به همین گونه گواهی میدهد...
و بر سمت چپ آن چنین است:
امیرالمؤمنین که خدایش پاینده بدارد این صحیفه را به خطّ خویش نگاشت، و این پیماننامهای است که امیدواریم به یمن آنچه در متن و پشت آن است، و به حرمت سرور ما پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله و آنچه میان روضه و منبر است به سبب آن در برابر همگان از صراط بگذریم، و این نگارش در حضور گروهی از بزرگان بنیهاشم و دیگر رجال دولت و سران سپاهی پس از انجام مراسم بیعت صورت گرفت، و بدین گونه امیرالمؤمنین این حجّت را بر همگی مسلمانان لازم ساخت تا شبههای که عارض افکار نادانان شده از میان برود. «مَا کَانَ اللّهُ لِیَذَرَ الْمُؤمِنینَ عَلی مَا أنْتُمْ عَلَیْهِ»(1)این را فضلبن سهل به فرمان
امیرالمؤمنین نوشت. به تاریخ متن.
1) آل عمران/ 179 یعنی: چنین نبود که خداوند مؤمنان را به همان گونه که شما هستید واگذارد.
نام کتاب مشخّصات مؤلّف
أمالی سیّد مرتضی ذوالمجدین ابوالقاسم علیبن حسینبن موسیبن محمّدبن موسیبن ابراهیم
بنالامامالکاظم موسی بن جعفر علیهالسلام 355 - 436ه.
ارشاد مفید ابوعبداللّهمحمّدبن محمدبن نعمان عکبری ملقّب به مفید 336 - 413ه.
الخرائج والجرائح قطبالدین سعیدبن هبهاللّه راوندی متوفا 573ه .
اعیان الشیعه علاّمه سیدمحسن بن سیّدعبدالکریم ملقّب به امین عاملی 1865 - 1952م.
اغانی
ابوالفرج علیّبن حسینبن محمّد اصفهانی متولّد 284ه .
اوسط
ابوالقاسم سلیمان بن احمدبن ایّوب طبرانی 260 -360ه .
بحارالانوار
علاّمه محمّدباقربن مولی محمّدتقی مجلسی 1037 - 1111ه .
تهذیبالتّهذیب
ابوالفضل احمدبن علیّبن حجر هیثمی شافعی عسقلانی 773 - 852ه .
تفسیر عیّاشی ابونضر محمّدبن مسعودبن محمّدبن عیّاش سلمی سمرقندی متوفّا 320ه .
10.تلخیصالمستدرک شمسالدین محمدبن احمدبن عثمان ذهبی شافعی متوفّا 748ه .
11.تاریخ الخلفاء جلالالدین عبدالرّحمان بن کمالالدّین شافعی مصری سیوطی متوفّا 911ه .
12.تاریخ طبری ابوجعفر محمدبن جریر طبری متوفّا 310ه .
14.رجال کشّی ابوعمرومحمدبن عمربن عبدالعزیز کشی. در نیمه اول قرن چهارم هجری
میزیسته و تاریخ ولادت و وفات او معلوم نیست.
15.سنن نسایی ابوعبدالرّحمان احمدبن شعیب نسایی متوفّا 303ه
16.شرح نهجالبلاغه عزالدین عبدالحمیدبن هبهاللّه مداینی معتزلی ملقّب به ابن ابیالحدید،
متوفّا 655ه.
17.صحیح ترمذی محمّدبن عیسی ترمذی متوفّا 279ه .
18.الصّواعق المحرقه احمدبن محمدبن علیّبن حجر 909 - 974ه .
19.صحیح بخاری ابوعبداللّه محمّدبن اسماعیل بخاری، متوفّا 256ه .
20.عیوناخبارالرّضا ابوجعفر محمدبن علیبن حسین بن موسی بن بابویه ملقّب به صدوق، متوفا
381ه
21.عللالشرائع ابوجعفر محمدبن علیّبن حسینبن موسیبن بابویه ملقّب به صدوق، متوفّا
381ه
22.عمدهالطالب جمالالدین احمدبن علیبن حسین بن علی بن مهنا، متوفّا 828ه .
23.عقدالفرید ابوعمرواحمدبن عبدربّه قرطبی، متوفّا 328ه .
24.العِبَر ولیالدین عبدالرّحمن بن محمّد مشهور به ابن خلدون حضرمی اشبیلی
مالکی732 - 808ه .
25.غیبت ابوجعفر محمدبنحسنبن علی طوسی 385 - 460ه .
26.قرب الأسناد ابوالحسن علیبن حسین بن موسی بن بابویه قمی متوفّا 329ه .
27.کامل التواریخ عزالدین علیّبن ابی الکرم محمد جزری ملقّب به ابناثیر 555 - 630ه.
28.کنزالعمّال علیبن حسامالدین متّقی هندی متوفّا 975ه .
29.کافی ابوجعفر محمدبن یعقوب بن اسحق کلینی رازی متوفّا 329ه .
30.کشف الغمّه ابوالحسن علیّبن فخرالدین عیسی بن ابیالفتح اربلی متوفّا 692ه.
31.اللاّلی المصنوعه فی جلال الدین عبدالرّحمان بن کمال الدین مصری سیوطی متوفّا 911ه .
الأحادیث الموضوعه
32.مقاتل الطالبیّین ابوالفرج علیبن حسین بن محمد اصفهانی متولد 284ه.
33.مناقب آل أبی طالب ابوجعفر محمدبن علیبن شهرآشوب متوفّا 588ه.
34.مستدرک حاکم ابوعبداللّه محمدبن عبداللّه حاکم ضبیّ نیشابوری متوفّا 405ه.
35.مختصرالتّحفهالاثنا شهابالدین محمودبن عبداللّه حسینی آلوسی بغدادی 1217 - 1270ه.
عشریّه
36.مسند
ابوعبداللّه احمدبن حنبل شیبانی متوفّا 241ه.
قرآن کریم، ترجمه آیتاللّه مکارم شیرازی.
اختیار معرفة الرجال، شیخ طوسی، تصحیح و تعلیق میرداماد، تحقیق سید مهدی رجایی، قم، چاپ بعثت، 1404ه .ق.
اعلام الوری، فضل بن حسن طبرسی، تصحیح علی اکبر غفاری، بیروت، دارالهجره، 1399ه .ق.
اعیان الشیعه، سید محسن امین، تحقیق سید حسن امین، بیروت، دارالتعارف، 1419ه .ق.
الاغانی، ابو فرج اصفهانی، تحقیق علی النجدی ناصف، بیروت، موسسه جمال، 1392ه .ق.
امالی، سید مرتضی، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، بیروت، دارالکتاب العربی، چاپ دوم، 1387ه .ق.
امالی، شیخ صدوق، با مقدمه آیة اللّه کمرهای، تهران، انتشارات کتابخانه اسلامیه، 1404ه .ق.
بحارالانوار، محمد باقر مجلسی، بیروت، دار احیاء التراث العربی، چاپ سوم، 1403ه .ق.
تاریخ ابن خلدون، عبدالرحمن بن محمد بن خلدون، بیروت، موسسة الاعلمی
للمطبوعات، 1391ه .ق.
تاریخالخلفا، سیوطی، بیروت، دارالکتب العلمیه، چاپ اول، بیتا.
تاریخ طبری (الامم و الملوک)، محمد بن جریر طبری، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم،
بیروت، بیتا.
تحف العقول، ابن شعبه حرانی، تحقیق علی اکبر غفاری، قم، انتشارات جامعه مدرسین، چاپ دوم، 1404ه .ق.
تفسیرعیاشی، محمد بن مسعود بن عیاش، تحقیق رسولی محلاتی، تهران، المکتبة العلمیه، بیتا.
تهذیب التهذیب، ابن حجر عسقلانی، تحقیق احمد عبدالموجود، محمد معوض، بیروت، دارالکتب العلمیه، چاپ اول، 1425ه .ق.
الجامع الصحیح (سنن ترمذی)،عیسی بن سوره ترمذی، تحقیق حسن نصار، بیروت، دارالکتب العلمیه، چاپ اول، 1421ه .ق.
حلیة الاولیاء، ابو نعیم اصفهانی، تحقیق مصطفی عبدالقادر عطا، بیروت، دارالکتب العلمیه، چاپ اول، 1418ه .ق.
خاتمه مستدرک الوسایل، میرزا حسین نوری، تحقیق موسسه آل البیت، قم، موسسه آل البیت، چاپ اول، 1415ه .ق.
الخرایج والجرایح، قطب الدین راوندی، تحقیق موسسة الامام المهدی، قم، المطبعة
العلمیه، چاپ اول، 1409ه .ق.
ربیع الابرار، محمود بن عمر زمخشری، قم، منشورات الشریف الرضی، چاپ اول، 1410ه .ق.
السنن الکبری، احمد بن شعیب نسایی، تحقیق عبدالغفار سلیمان البنداری، بیروت، دارالکتب العلمیه، چاپ اول، 1411ه .ق.
شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید معتزلی، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، بیروت،
دارالکتب العلمیه، چاپ دوم، 1387ه .ق.
الصواعق المحرقه، احمد بن حجر الهیتمی، خرج احادیثه عبدالوهاب عبداللطیف، قاهره، مکتبة القاهره، چاپ دوم، 1385ه .ق.
العُدد القویه، ابن مطهر حلی، تحقیق مهدی رجایی، قم، انتشارات کتابخانه آیهاللّه مرعشی، چاپ اول، 1408ه .ق.
عقدالفرید، ابن عبدربه اندلسی، بیروت، دارالکتاب العربی، 1402ه .ق.
علل الشرایع، شیخ صدوق، قدم له محمد صادق بحرالعلوم، نجف، المکتبهالحیدریه، 1385ه .ق.
عمدة الطالب، علی بن مهنا، تصحیح محمد حسن آل طالقانی، قم، انتشارات رضی، چاپ دوم 1362ه .ش.
عیون اخبارالرضا، شیخ صدوق، تصحیح حسینی لاجوردی، بیجا، بیتا.
الغیبه، شیخ طوسی، قدم له العلامه شیخ آقا بزرگ تهرانی، تهران، مکتبة نینوی الحدیثه، بیتا.
فیض القدیر، عبدالرؤف منادی، بیروت، دارالفکر، چاپ اول، 1416ه .ق.
قرب الاسناد، حمیری، قم، موسسه آل البیت، چاپ اول، 1413ه .ق.
کافی، کلینی، تصحیح علی اکبر غفاری، تهران، دارالکتب الاسلامیه، چاپ دوم، 1362ه .ش.
الکامل فی التاریخ، ابن اثیر، راجعه و صححه الدکتور محمد یوسف الدقاق، بیروت،
دارالکتب العلمیه، چاپ سوم، 1418ه .ق.
کشف الغمه فی معرفة الائمه، اربلی، با تعلیقات سید هاشم رسولی، قم، المطبعة العلمیه، 1381ه .ق.
کنزالعمال، متقی هندی، ضبطه و فسرغریبه الشیخ بکری حیانی، بیروت، مؤسسة الرساله، چاپ پنجم، 1405ه .ق.
اللآلی المصنوعة فی الاحادیث الموضوعه، سیوطی، بیروت، دارالمعرفه، 1403ه .ق.
محاضرات فی الفقه الجعفری، سید علی شاهرودی.
المستدرک علی الصحیحین، حاکم نیشابوری، تحقیق مصطفی عبدالقادر عطا، بیروت،
دارالکتب العلمیه، چاپ اول، 1411ه .ق.
مسند احمد بن حنبل، بیروت، دارالصادر، بیتا.
مسند امام رضا، تحقیق عطاردی، مشهد، انتشارات آستان قدس رضوی، 1406ه .ق.
المعجم الکبیر، طبرانی، تحقیق عبدالمجید سلفی، بیروت، دارالتراث العربی، چاپ دوم، 1405ه .ق.
مقاتل الطالبیین، ابو فرج اصفهانی، شرح و تحقیق السید احمد صقر، بیروت، دارالمعرفه، بیتا.
مناقب آل ابی طالب، ابن شهرآشوب، تصحیح هاشم رسولی محلاتی، قم، انتشارات علامه، بیتا.
بقره
«اللّه یَسْتَهْزِئُ بهم»··· 226
«وَتَرَکَهُمْ فی ظُلُمَاتٍ لاَ یُبْصِرونَ»··· 227
«اَلَّذِی جَعَل لَکُمُ الْأرضَ فِرَاشا والسَّماءَ بِنَاءً...»··· 242، 243
«فَأْتُوا بِسُورَةٍ»··· 278
«أتَجعلُ فیها من یُفسد فیها و یَسْفک الدّماءَ...»··· 225
«إنّی جَاعِلُکَ لِلنَّاسِ إمَاما...»··· 234
«إنّا للّه و إنّا الیه رَاجعونَ»··· 184
«وَالصَّابِرینَ فِی البَأْسَاءِ وَالضَّرَّاءِ»··· 277
«الطَّلاقُ مَرَّتَانِ فإمْسَاکٌ بِمَعْرُوفٍ أوْ تَسْرِیحٌ بإحْسَانٍ»··· 257
«إنَّ اللّه اصْطَفاهُ عَلَیْکُم و زادَهُ بَسْطَةً فی الْعِلْمِ والْجِسْمِ»··· 236
آل عمران
«وما یَعلَمُ تَأویلَهُ إلاّ اللّه والرّاسخونَ فی الْعِلمٍ»··· 216، 239
«ذُرّیّةً بعضُها مِنْ بَعْض ٍ»··· 26
«إنّ اللّه اصْطفی آدَمَ و نوحا و آلَ إبراهیمَ و آلَ عمرانَ عَلَی الْعالمین»··· 217
«وَرَسُولاً إلَی بَنِی إسْرَائیلَ أنِّی قَدْ جئتُکُمْ بآیَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ أَنِّی...»··· 273
«وَمَکَرُوا و مَکَرَ اللّه»··· 226
«إنَّ اَوْلَی النَّاسِ بِإبْرَاهِیمَ لَلَّذِینَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبیُّ...»··· 235
«کُنْتُمْ خَیْرَ اُمَّةٍ اُخْرِجَتْ لِلنّاسِ...»··· 287
«مَا کَانَ اللّهُ لِیَذَرَ الْمُؤمِنینَ عَلی مَا أنْتُمْ عَلَیْهِ»··· 296
نساء
«الرِّجَالُ قَوَّامُونَ عَلَی النِّسَاءِ بِمَا فَضَّلَ اللّه بَعْضَهُمْ...»··· 258
«أمْ یَحْسُدُونَ النّاسَ عَلَی مَا آتَاهُمُ اللّه مِنْ فضْلِهِ...»··· 236
«یُخادِعُونَ اللّهَ و هُوَ خادِعُهُمْ»··· 226
أنعام
«...ولو رُدُّوا لَعَادوا لِمَا نُهُوا عَنْهُ و إنّهم لَکاذِبُون»··· 225
«إنِ الْحُکْمُ إلاَّ للّهِ یَقُصُّ الْحَقَّ وَ هُوَ خَیْرُ الفَاصِلِینَ»··· 295
«فَلَمَّا جَنَّ عَلَیْهِ اللّیلُ رَءَا کَوْکَبا قَالَ هَذَا رَبِّی فَلَمَّا أفَلَ... الْمُشرِکینَ»
··· 245
«وَتِلْک َ حُجَّتُنَا آتَیْنَاهَا إبْراهِیمَ عَلی قَوْمِهِ»··· 246
«یَوْمَ یَأتِی بَعْضُ آیاتِ رَبِّکَ لایَنْفَعُ نَفْسا إیمانُهَا...»··· 270
اعراف
«قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِینَةَ اللّه الَّتی أخْرَجَ لِعبَادِه والطَّیبَاتِ مِنَ الرِّزْقِ...»··· 58
«فالیَوْمَ نَنْسهُمْ کما نَسُوا لِقاءَ یَوْمِهِم هذَا»··· 226
«خُذِ الْعَفْوَ و أْمُر بالعُرفِ وَأعرِضْ عَنِ الجَاهِلِینَ»··· 277
أنفال
«لِیَهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَنْ بَیِّنَةٍ وَ یَحْیی مَنْ حَیَّ عَنْ بَیِّنةٍ وَ إنَّ اللّهَ لَسَمیعٌ عَلِیمٌ»··· 290
توبه
«نَسُوا اللّه فَنَسِیَهُمْ»··· 226
«سَخِرَ اللّه مِنْهُمْ»··· 226
«وَ مَا کَانَ اللّه لِیُضِلَّ قَوْمًا بَعْدَ اِذْ هَداهُمْ حَتّی یُبَیِّنَ لَهُم ما یَتَّقُونَ...»··· 81
یونس
«آمَنْتُ أنَّهُ لاَ إلهَ إلاَّ الَّذِی آمَنَتْ بِه بَنُوا إسرائیلَ وَ أنَا مِنَ الْمُسْلِمِینَ»··· 270
«آلاْنَ وَ قَدْ عَصَیْتَ قَبْلُ و َ کُنْتَ مِنَالْمُفْسِدِینَ...»··· 270
«وَلَوْ شَاءَ رَبُّکَ لاَمَنَ مَنْ فِی الأرْضِ کُلُّهُمْ جَمِیعا اَفَاَنْتَ...»··· 241، 242
«وَمَا کَانَ لِنَفْسٍ أنْ تُؤْمِنَ إلاّ بإذْنِ اللّه»··· 242
هود
«و هُوَ الَّذِی خَلَقَ السَّموَاتِ والأرضَ فی سِتَّةَ أَیّامٍ وَ کَانَ عَرْشُهُ...»··· 240
«جَاءَ اَمْرُ رَبِّکَ»··· 228
یوسف
«ولَقَد هَمَّتْ بِه وهَمَّ بِها»··· 217
«قَالَ اجْعَلْنِی عَلی خَزَائِنِ الاَْرْضِ إِنّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ»··· 118
«وَلاَ تَیأسُوا مِنْ رَوْحِ اللّه إنَّهُ لاَیَیْأسُمِنْ رَوْحِ اللّهِ الاّ الْقَوْمُ الکَافِرُونَ»··· 246
«حَتّی إذَا اسْتَیْأسَ الرُّسُلُ و ظَنُّوا أنَّهُمْ قَدْ کُذِبوا جَاءَهُمْ نَصْرُنَا»··· 246
رعد
«وماکانَ لِرَسُولٍ اَنْ یأتِیَ بآیَةٍ إلاَّ بإذْنِ اللّه لِکُلِّ أَجلٍ کِتابٌ»··· 273
ابراهیم
«و ماکانَ لنا اَنْ نَأتیکُمْ بسُلْطَانٍ إلاَّ بإذنِ اللّه»··· 273
«یُضِلُّ اللّهُ الظَّالِمینَ و یَفْعَلُ اللّهُ مَایَشآءُ»··· 82
حجر
«إنَّ فِی ذلک لاَیاتٍ لِلْمُتَوسِّمِینَ»··· 237
«فَوَربِّکَ لَنَسْأَلنَّهُمْ أجْمَعِینَ...»··· 291
نحل
«وللّه المَثَلُ الأعلی»··· 211
إسراء
«وأوْفوا بِالْعَهْدِ إنَّ الْعَهْدَ کانَ مَسْؤُولاً»··· 295
کهف
«لا قوَّة إلاّ باللّه»··· 210
«قَالَ لِفَتَاهُ آتِنَا غَدَاءَنَا»··· 278
مریم
«... وَمَا کانَ رَبُّکَ نَسیّا»··· 227
طه
«فإذا حِبَالُهُمْ و عِصِیُّهُمْ یُخَیَّلُ إلَیْهِ مِنْ سِحْرِهِمْ أنَّهَا تَسْعی»··· 272
«وَ عَصی آدمُ ربَّه فَغَوی»··· 244
«ثُمَّ اجْتَبَاهُ رَبُّهُ فَتَابَ عَلیْهِ وَ هَدی»··· 244
انبیاء
«وَوَهَبْنَا لَهُ إسْحقَ وَیَعْقُوبَ نَافِلَةً...»··· 234
«وَ ذَا النّونِ اذ ذَهَبَ مُغاضبا فَظَنَّ أَنْ لَن نَقْدِرَ عَلیْهِ»··· 217
نمل
«... وَمَکَرُوا مَکْرا وَ مَکَرْنا مَکْرا و هم لایَشْعُرُونَ»··· 226
«فانْظُرْکِیفَ کانَ عَاقِبَةُ مَکْرِهم أنّا دَمَّرْناهُم و قَوْمَهُم أجْمَعینَ»··· 226
روم
«اَللّهُ الّذِی خَلَقَکُمْ ثُمَّ رزقَکُمْ ثمّ یُمیتکُمْ ثمّ یُحییکُمْ هَلْ مِن شُرَ کَائکُمْ...»··· 230
أحزاب
«فلمَّا قَضی زیدٌ منها وَطَرا زَوَّجناکها لِکَی لایکونَ علیالمؤمنینَ حَرَجٌ...»··· 218
فاطر
«وَلاَ یَحِیقُ الْمَکْرُ السَّیِّئُ إلاّبأهْلِهِ»··· 226
یس
«...حتّی عَادَ کَالْعُرْجُونِ القَدِیمِ...»··· 252
ص
«یا دَاوُودُ إنَّا جَعَلنَاکَ خَلِیفَةً فِی الأرضِ فَاحْکُمْ بینَ النَّاسِ...»··· 291
«ما مَنَعکَ أنْ تَسْجُدَ لِمَا خَلَقْتُ بِیَدَیَّ»··· 247
زمر
«اَللّهُ خالقُ کُلِّ شَیْءٍ»··· 230
غافر
«فَلَمَّا رَأوْا بَأْسَنَا قَالُوا آمَنَّا بِاللّهِ وَحْدَهُ و کَفَرْنَا...»··· 270
جاثیه
«إنّا کنّا نَسْتَنْسِخُ ما کُنْتُم تَعمَلون»··· 225
احقاف
«وَمَا أَدْرِی مَا یُفْعَلُ بِی وَلاَ بِکُمْ»··· 295
حجرات
«...و جَعَلنَاکُمْ شُعُوبا و قَبائلَ لِتَعارَفُوا إنّ أکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّه اَتقاکُم...»··· 54
ذاریات
«فَتَوَلَّ عَنْهُم فَما أنْتَ بِمَلُومٍ»··· 212
«وَذکِّر فإنّ الذِکری تَنْفَعُ المُؤمِنینَ»··· 212
حشر
«ما آتکُمُ الرّسولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهکم عَنهُ فانْتَهُوا...»··· 230
طلاق
«وَ مَنْ یَتَوکَّلْ عَلَی اللّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ»··· 281
قلم
«یَوْمَ یُکْشَفُ عَنْ سَاقٍ و یُدْعَوْنَ إلی السّجُودِ»··· 247
جنّ
«عَالِمُ الغَیْبِ فلاَ یُظهر علی غَیْبِهِ أحدا * إلاّ مَنِ ارْتضی مِنْ رَسُولٍ»227
قیامة
«... اِلَی رَبِّهَا نَاظِرَةٌ»··· 228
«وُجُوهٌ یَوْمَئذٍ نَاضِرَةٌ * إلی رَبّها نَاظِرَةٌ»
مطفّفین
«... کَلاَّ إنَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ یَوْمَئذٍ لَمَحْجُوبُونَ»··· 228
فجر
«...وجآءَ ربُّکَ والمَلَکُ صفّا صفّا»··· 228
بلد
«فَلاَ اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ»··· 69
اتقوا فراسة المؤمن فانه ینظر بنور اللّه··· 236
اصحابی کالنجوم بایهم اقتدیتم اهتدیتم··· 261
الا ان ابرار عترتی و الحائب ارومتی احلم الناس صغارا...··· 51
الا ان مثل اهل بیتی فیکم مثل سفینة نوح من رکبها نجا و من تخلف عنها غرق··· 37
النجوم امان لاهل الارض من الغرق و اهل بیتی امان لاُمتی من اختلاف...··· 38
انا فرطکم علی الحوض و یرفعن معی رجال منکم...··· 262
انتم خیر و اصحابی خیر ولا هجرة بعد الفتح··· 264
انی اوشک ان ادعی فاجیب و انی تارک فیکم الثقلین...··· 29
بعثت لاتمم مکارمالاخلاق··· 57
ترکت فیکم امرین لن تضلوا ما تمسکتم بهما کتاب اللّه و سنة نبیه··· 31
حب علی ایمان و بغضه کفر··· 265
دعوْ الی اصحابی...··· 261
فلا تقدموهما فتهلکوا ولا تعلموهم فانهم اعلم منکم··· 30
یا علی انت قسیم الجنة یوم القیامة تقول للنار...··· 266
کلکم من آدم و آدم من تراب··· 56
کلمة لاالهالااللّه حصنی، فمن قالها دخل حصنی، و من دخل حصنی امن من عذابی··· 135
لا جبر ولا تفویض بل امر بین امرین··· 229
لافضل لعربی علی اعجمی الا بالتقوی··· 56
لیذادَن برجال من اصحابی یوم القیامه...··· 262
ما عرفنی من شبهنی بخلقی··· 223
من شبه اللّه تعالی بخلقه فهو مشرک و من نسب الیه ما نهی عنه فهو کافر··· 222
و انما مثل اهل بیتی فیکم مثل باب حطة فی بنی اسرائیل من دخله غفرله··· 37
یا ایهاالناس انی ترکت فیکم ما ان اخذتم به لن تضلوا··· 29
یا عبداللّه لا تقل هذا لاخیک فان اللّه عزوجل خلق آدم علی صورته··· 222
متی آته یوما لا طلب حاجةً
رجعت الی اهلی و وجهی بمائه/68
اذا ابصرتک العین من بعد غایه
و عارض فیک الشک اثبتک القلب/141
ولو اقوما یمموک لقادهم
..................................................../141
تجاوبن بالارنان والزفرات
نوائح عجم اللفظ والنطقات/143
اری فیئهم فی غیرهم متقسما
و ایدیهم من فیئهم صفرات/143، 145
اذا وتروا مدوا الی واتریهم
اکفّا عن الاوتار منقبضات/144
انی من القوم الذین سیوفهم
قتلت اخاک وشرفتک بمعقد/144
رفعوا محلک بعد طول خموله
..................................................../144
مطهرون نقیات ثیابهم
تجری الصلوة علیهم اینما ذکروا/142
من لم یکن علویا حین تنسبه
............................................./142
فاللّه لمّا برا خلقا فأتقنه
صفاکم واصطفاکم أیّهاالبشر
وانتم الملأ الا علی وعندکم
علم الکتاب و ما جاء ت به السّور
اری امیة معذورین ان قتلوا
ولا اری لبنی عباس من عذر/173
اولاد حرب و مروان واسرتهم
..................................................../173
یا ارض طوس سقاک اللّه رحمه
ماذا حویت من الخیرات یا طوس/174
طابت بقاعک فی الدنیا و طیبها
.................................................../174
یا صاحب العیس یحدی فی ازمّتها
اسمع واسمع غدا یا صاحب العیس/171
اقراء السلام علی قبر بطوس ولا
..................................................../171
الا ان خیرالناس نفسا و والدا
ورهطا و اجدادا علیُّ المعظَّم/44
اَتتنابه للعلم و الحلمثامنا
...................................................../44
باؤا بقتل الرضا من بعد بیعته
وابصروا بغضه من رشدهم وعموا/175
علی الکره ما فارقت احمد وانطوی
علیه بناء جندل و رزین/169
واسکنته بیتا خسیسا متاعه
..................................................../170
عصابة شقیت من بعد ما سعدت
..................................................../175
قیل لی انت اشعر الناس طرّا
فی فنون من الکلام النبیه/141
لک من جوهر الکلامبدیع
..................................................../141
آبی، 57
آدم ابوالبشر، 223، 244
آل ابیطالب، 168
آل زیاد، 179
آل محمّد، 48، 49، 177
ابا اسحاق، 144
ابراهیم بن علی بن موسی الرضا(ع)، 44
ابراهیم بن عبّاس صولی، 49، 56
ابراهیم بن عبداللّه بن حسن، 275
ابراهیم بن محمّد، 60
ابراهیم بن محمّد همدانی، 270
ابراهیم بن موسی بن جعفر، 177
ابراهیم بن مهدی، 100، 122، 158
ابراهیم بن هشام عبّاسی، 125
ابراهیم بن یحیی بن ابی البلاد، 86
ابراهیم خلیل، 234، 245
ابراهیم بن ابیالاسمال، 87
ابن ابی عزافر، 194
ابن اثیر، 51، 95، 100، 122، 128، 146، 165
ابن افطس، 178
ابن السّراج، 84، 85
ابن بابویه، 194
ابن حجر، 28، 29، 30، 31، 32، 33، 38
ابن خلدون، 155، 156، 157، 162، 165، 166، 190، 298
ابن سعد، 27، 28، 29
ابن سکّیت، 271
ابن سنان، 202
ابن شاذان، 203
ابن شکله، 122
ابن شهرآشوب، 53
ابن صبّاغ مالکی، 135
ابن طباطبا علوی، 87، 177، 180
ابن عبّاد، 59
ابن عبّاس، 26
ابن عبد ربّه اندلسی، 218
ابن مدبر، 144
ابن مسعود، 263
ابن معتز، 51
ابن ملجم، 34
ابن مونس، 146
ابن هشام، 31
ابوابراهیم، 79، 83
ابوالحسن الثّانی، 19
ابوالحسنالرّضا، 50، 52، 64، 68، 69، 71، 75، 83، 84، 92، 179، 181، 230، 266، 275، 270، 277
ابوالحسن محمّدبن ابی عباده، 277
ابوالحسن موسی، 92
ابوالسّرایا، 87، 155، 177، 180
ابوالفرج، 114، 134، 166، 167، 169، 173
ابو ایّوب سجستانی، 32
ابو بکربن عیّاش، 28
ابوبکر خطیب، 50
ابوجعفربن بابویه، 192
ابو جعفر، محمّدبن علیّالجواد، 64
ابوجهل، 92
ابو حمزه بطائنی، 82
ابوحنیفه، 25، 26، 33
ابوزرعه رازی، 135
ابوزهره، 31، 32
ابوسعید خدری، 264
ابوصلت هروی، 50، 168
ابوطالب، 89، 121، 126
ابوعبّاد، 140
ابوعبداللّه، 78، 275
ابوعبداللّه افطس، 178
ابوعلی حسین بن احمد سلامی، 128
ابو علی طبرسی، 201
ابو عمران طلحی، 60
ابولهب، 93، 94
ابو محمّد حسنبن محمّد نوفلی، 196
ابومسروق، 93
ابومسلم، 128، 130
ابونعیم، 136
ابوهاشم جعفری، 230
ابو هریره، 28
ابینواس، 141
احمد امین، 114
احمدبن ابی بشر سرّاج، 85
احمدبن حمّاد، 83
احمدبن محمّدبن ابینصر، 86
احمدبن نجم، 282
اربلی، 165، 289، 294
اسحاق بن جعفر، 60
اسحاق بن عمّار، 93
اسحق بن موسی بن جعفر، 140، 147
اسماء دختر عمیس، 193
اسماعیل بن ابی الاسمال، 87
اشجع بن عمرو سلمی، 171
اصحاب پیامبر خدا، 264
اصحاب شمال، 262
اصحاب مذاهب، 36
اصفهان، 192
افندی، میرزا عبداللّه، 194، 201
امّالبنین، 44
امالفضل، 25
امام باقر، 27
امام جواد، 24، 25، 26، 58
امام حسن، 183
امام حسن عسکری، 34
امام حسین، 26، 34
امامر ضا(ع)، اکثر صفحات
امام زینالعابدین، 27
امام صادق، 23، 24، 27، 28، 29، 33، 34، 78، 184، 229، 240، 252
امام علی، 26
امام علیّبن موسیالرّضا، 134، 135، 159
امام قائم، 275
امام کاظم، 16، 90، 92، 93، 184، 193
امام محمّد جواد، 44، 45، 123
امام موسی بن جعفر، 19، 20، 23، 59، 60، 62، 74، 77، 78، 79، 82، 83، 87، 90، 91، 93، 98، 143، 191، 267
امام مهدی، 275
امام هادی، 26، 142
امام هشتم، 16، 17، 19، 21، 22، 39، 41، 44، 45
امامیّه، 233
امویان، 34، 116، 120، 143، 183
امیرالمؤمنین(ع)، 34، 49، 73، 138، 148، 250، 182، 265، 266، 268
امین، 21، 99، 100، 103، 104، 120، 121، 139، 158، 171
امین عاملی (سید -)، 200
امیّة بن علیّ، 64
اناجیل اربعه، 207
انجیلیان، 206
انصار، 219
اوریا، 217
اهل بیت، 16، 17، 19، 23، 26، 27، 29-34، 36-38، 43،47، 51،58-60، 69، 74، 86، 90، 95، 98، 115، 116، 143، 169، 171، 174، 175، 173، 212، 218-223،
227، 229، 231، 233، 237، 239، 248-252، 267، 270، 275، 276، 296
اهل حدیث، 29، 135
اهل سنّت، 27، 29، 31، 32، 33، 36، 38، 96، 261، 262، 263
أروی، 44
باهله، 179
بحرالعلوم، 191
بخاری، 33، 262
برمکیان، 90، 128
بزنطی، 45، 65، 69، 72، 84
بسطمی، نورز علی، 200
بشرالمریسی، 97
بشربن المعتمد، 295، 296
بطائنی، 77، 81، 82، 83، 84، 85، 93
بنیاسرائیل، 37
بنیامیّه، 179
بنیعبّاس، 98، 107، 120، 122، 165
بنیهاشم، 49، 98، 100، 109، 120، 123، 130، 296
پیامبر خدا، 26-31، 34، 35، 39، 45، 48-50، 54، 56،58، 67، 75، 82، 91-99، 117، 128، 131، 135، 140، 148، 160، 161، 169، 173، 206، 207، 212، 217-223، 229-231، 233، 237، 241، 244، 248-250، 252، 262-266، 268، 269، 274، 289، 296
تابعان، 24، 27، 31، 32، 190
تُکتَم، 44
توراتیان، 206
ثعلبی، 51
ثقیف، 179
ثمامهبن اشرس، 295
جاثلیق، 205، 207
جبرئیل، 135، 141، 274
جبرائیل بن بختیشوع، 198
جعفر، 28
جعفربن علی بن موسی الرضا(ع)، 44
جعفربن محمّد، 33، 49
جعفر بن منصور، 99
جعفربن یحیی، 89، 178
جعفر صادق، 135
جلّودی، 94، 134، 146، 181
جمیل بن درّاج، 86
حاکم، 49
حجّاجبن خیثمه، 178
حسن(ع)، 179، 218، 219
حسن بن حسن، 78
حسن بن سهل، 104، 105، 107، 113، 114، 122، 126، 130، 153، 154، 155، 156،
158، 159، 160، 161، 162، 166، 178،
287
حسن بن علی وشّاء، 86
حسن بن محمّد نوفلی، 195
حسین(ع)، 44، 218، 219، 179
حسینبن ابی سعید مکاری، 93
حسین بن بشّار، 225
حسین بن حسن افطس، 177
حسین بن خالد، 222، 223، 231، 275
حسینبن علی، 135، 184، 189
حسینبن علیّ، 189
حسین بن عمران، 93
حسین بن مهران، 93
حمّادبن النّعمان، 295
حمّادبن عیسی، 86
حمدویه بن علیّ بن عیسی بن ماهان، 147
حمزهبن بزیع، 86
حمیدبن قحطبه، 168
حوّا، 244
حیدربن ایّوب، 79
خاتون آبادی، محمد شریف، 199
خزاعه، 145
خلف مصری، 158، 162
خلیفه دوم، 97
خویی، 194، 195
خیثمه، 67
خیزران، 44
داوود(ع)، 217
دعبل، 143، 144، 145، 169، 171، 173، 174
ذوالرّیاستین، 107، 110، 124، 129
رأس الجالوت، 205، 207، 208
رافعی، 26
راوندی، سید ضیاءالدین، 199
رجاءبن ابی الضحّاک، 49، 128، 134
رسول خدا، 27، 28، 38، 51، 57، 93، 95، 222، 233، 241، 249، 264
رشید، 173
رضا، 293
رضوی مشهدی، محمد بن محمد بدیع، 199
رفاعهبن موسی، 86
رومیان، 207
ریّانبن صلت، 123، 125، 129، 148
زبوریان، 207
زردشت، 208
زردشتیها، 206
زطّ، 146
زکریّابن آدم، 125
زمخشری، 267
زهرا(س)، 34، 266
زیاد بن مروان قندی، 77، 80، 83
زیدالنّار، 178، 180
زیدبن حارثه، 217
زید بن موسی بن جعفرزیدالنار
زینب دختر جحش، 217
زینی، عبدالصاحب، 200
سبطبن جوزی، 44، 165
سعید، 61
سفیان ثوری، 32
سفیانی، 84، 275
سکن نوبیّه، 44
سلیمان، 67، 181
سلیمان بن جعفر جعفری، 71
سلیمان جعفری، 67
سلیمان مروزی، 211، 213، 214، 215، 216، 225
سمعانی، 51
سندی بن شاهک، 20
سنّی، 15، 29، 34، 36، 233
سهل بن فضل، 295
سیّدبن طاووس، 165
سید مرتضی، 25
سیوطی، 34
شبر، سیدعلی اکبر، 199
شقراءِ نوبیّه، 44
شیخ صدوق، 43، 126، 146، 166، 192، 193، 194، 201
شیخ مفید، 44، 45، 109، 113، 165
شیرازی، محمد هادی، 199
شیرازی، محمد صالح، 199
شیعه، 13، 14، 29، 32، 34، 35، 36، 79، 85، 97، 98، 115، 116، 128، 133، 134، 212، 233
شیعیان، 15، 16، 21، 35، 82، 112، 118، 124، 125، 126، 133، 134، 157
شیعیان علوی، 107، 124
صابیها، 206
صالحبن سلهمه هندی، 198
صحابه، 24، 27، 32، 33، 97، 189، 261، 263، 264
صد، سید حسن، 194، 199
صدوق، 146، 192، 194، 201
صعصعة بن صوحان، 73
صفوان بن یحیی، 62، 86، 92، 224
صفوی، سلطان حسین، 199
ضرار، 214
طالوت، 236
طاهربن حسین، 100، 153، 156، 158
طبرانی، 26، 29، 30، 31، 37، 297
طبری، 15، 31، 72، 113، 130، 146، 157،
159، 161، 162، 165، 297
عایشه، 44
عبّاس بن عبدالمطّلب، 51، 219، 295
عباس بن عبدالمطّلب، 295
عبّاس بن موسی، 60، 61
عبّاس بن هیثم بن بوزرجمهر دینوری، 162
عبّاسیان، 15، 16، 21، 24، 34، 94، 107، 108، 110، 112، 116، 120، 121، 122، 123، 133، 140، 143، 146، 147، 162، 165، 166، 177، 178، 180، 181، 182، 183، 184
عبدالرّحمن بن الحجّاج، 79، 86
عبدالسّلام، 54
عبدالعزیزبن عمران، 146، 157، 158، 162
عبداللّه بن بشر، 167
عبداللّه بن بکیر، 275
عبداللّه بن حارث، 79
عبداللّهبن طاووس، 275
عبداللّه بن طاهر، 128، 295
عبداللّه بن عبّاس، 265، 292
عبداللّهبن مسعود، 262
عبداللّه بن هارون الرّشید، 289
عبدالواسع یمانی زیدی، 201
عبیدبن زراره، 275
عثمان بن عیسی رواسی، 77، 83
عدیّ، 179
عرب، 38
عصار شوشتری، فیض اللّه، 199
علویان، 15، 16، 20، 21، 65، 89، 90، 94، 95، 97، 98، 107، 108، 109، 112، 115، 116، 119، 120، 121، 128، 133، 140، 155، 162، 177، 180، 182، 184
علی(ع)، 26، 51، 79، 96، 97، 115، 126، 162، 218، 219، 220، 268، 269
علیّالرّضا، 115، 116، 294
علیّالهادی، 75
علی بن ابراهیم، 148
علیّبن ابیحمزه بطائنی، 77، 84
علیّبن ابی سعید، 158، 162
علیّبن ابیطالب، 20، 26، 49، 82، 93، 97، 109، 135، 233، 269، 292
علیّبن ابی عبداللّه خوافی، 174
علیّبنالحسین، 193
علیّبن جعفر، 129
علیّبن جهم، 51، 216، 243
علیّبن حسین بن فضّال، 85
علیّبن سعید، 178
علیّبن سلیمان اخفش، 169
علیّبن عمران، 146
علیّبن موسی، 60، 61، 94، 110، 120، 128،
147، 165، 194، 218
علیّبن موسی الرّضا، 19، 39، 50، 56، 81، 114، 129، 141، 157، 193،
علیّبن موسیبن جعفربن محمّد علوی، 129، 157
علیّبن یقطین، 74
علی زینالعابدین، 135
عمران بن حطّان، 34
عمران صابی، 209، 210، 211
عمربن خطّاب، 109، 291
عمربن سعد، 34
عمربن عبدالعزیز، 97
عیسی(ع)، 208، 271
عیسیبن جعفر، 89
عیسی بن محمّدبن خالد، 130
عیسی جلّودی، 146
عیون اخبارالرّضا، 193
غالب مسعودی اسود، 161
غالیان، 230، 231
غنام بن قاسم، 80
فاطمه(س)، 79، 179، 218
فتحعلی شاه، 199
فرج دیلمی، 161
فرعون، 270
فرعونیان، 58
فرقه ناجیه، 87
فضلبن ربیع، 95، 103
فضل بن سهل، 58، 68، 95، 103، 104، 111، 112، 113، 125، 126، 127، 128، 129، 130، 131، 133، 137، 138، 139، 140، 146، 147، 149، 150، 152، 157، 158، 161، 295، 296
فضلبن شاذان، 201
فضل نوبختی، 110، 111
قائم آل محمّد، 77
قاسم، 103
قاضی امیرسیّد حسین اصفهانی، 192
قریش، 181
قسطنطنین رومی، 161
قمّیها، 193
مأمون، 15، 16، 17، 21، 24-26، 43، 44، 49-51، 63-65، 95-124، 126-134، 136-142، 146-150، 152-163، 165-171، 177-180، 196-198، 201-207، 211، 215-220، 225، 240، 241، 246-246، 265، 266، 288، 289، 294
مالک، 31، 32
متوکّل عبّاسی، 75
مجلسی اوّل، 192
مجلسی، محمدباقر، 191، 192، 199، 200
محدّثان اهل سنّت، 27، 262، 263
محمّد(فرزند امام هشتم)، 45
محمّد(ص)، 120، 208، 271، 290
محمد ابوالفضل ابراهیم، 26
محمّد امین امین
محمّدباقر(ع)، 135
محمّدبن ابراهیم حسنی، 177
محمّدبن اثرم، 181
محمّدبن احمدبن اُسَیْد، 87
محمّدبن اسحاق طالقانی، 264
محمّدبن اسلم طوسی، 135
محمّدبن جعفر، 51، 94، 129، 140، 168، 177
محمّدبن جمهور، 195
محمّدبن جهم، 168
محمّدبن سلیمان علوی، 181
محمّدبن سنان، 82، 92، 253
محمّدبن عباده، 70
محمّدبن عرفه، 117، 224
محمّدبن عیسی یقطینی، 50
محمّدبن فضل، 53
محمّد قانع، 44
مداینی، 114
مراجل، 99
مروان، 28، 173
مروان بن حکم، 34
مروزی سلیمان مروزی
مسرور، 178
مسیح(ع)، 207
معاویه، 28، 33، 34، 97، 107، 183، 264، 265
معمّربن خلاّد، 68، 125، 137
مفوّضه، 230
مفید، 134، 167
مقام ابراهیم، 64
منصوربن یونس برزج، 80
منصور عبّاسی، 20، 94، 100
موالی، 122
مؤتمن، 128
موسوی زنجانی، کاظم، 200
موسی (ع)، 208، 271
موسی بن امین، 104
موسی بن جعفر، 19، 20، 23، 25، 60، 76-82، 79، 82، 84، 86، 87، 90، 91، 93، 99، 267، 289، 293
موسی بن عمران، 208، 271
موسی بن مهران، 89
موسی (خواهر زاده فضل)، 158، 162
موفّق، 64
موفّق صقلبی، 162
مهدی سوّمین خلیفه عبّاسی، 19، 100
میثمی، احمد بن محمد، 80
ناحیه خلد، 101
نجاشی، 195، 196
نجمه، 44
نسطاس رومی، 206
نوبختی، فضل نوبختی
نوفلی، 196، 205، 206
نهاوندی، علی اکبر، 199
واقفیان، 77، 78، 79، 80، 81، 82، 83، 84، 85، 86، 87، 93
هادی، 19، 100
هارون، 19، 20، 21، 65، 74، 89، 90، 91، 92، 93، 94، 95، 97، 98، 99، 100، 101، 102، 103، 168، 178، 191، 267
هاشمیان، 98
هرثمه، 154، 155، 156، 157، 158، 159
هروی، 108
هشام بن ابراهیم راشدی، 123، 124
هشام بن عمرو، 131
همدانی، سید حسین، 199
هندوها، 206
هیربد اکبر، 208، 209
هیربدها، 207
یاسر خادم، 56، 65، 71، 117، 118، 128، 148، 179، 206، 230، 277
یحیی بن اکثم، 24، 295
یحیی بن خالد برمکی، 20، 90
یحیی بن سعید، 28
یحییبن معاذ، 157، 158
یزید، 189
یزیدبن سلیط، 60
یسع بن حمزه، 66
یعقوب بن اسحاق نوبختی، 68
یعقوبی، 146
یوحنّابن ماسویه، 198
یوسف، 58، 117، 217
یونس بن عبدالرّحمن، 83
یونس بن یعقوب، 86
یهود، 205