ghaemiyeh.com
سرشناسه : حسینی میلانی، علی، 1326 -
عنوان قراردادی : مساله فدک و حدیث انا معاشرالانبیاء لانورث. فارسی.
عنوان و نام بدیدآور : فدک در فراز و نشیب: پژوهشی در مورد فدک در پاسخ به یک دانشور سنی/ علی حسینی میلانی؛ ترجمه هیئت تحریریه مرکز حقایق اسلامی.
مشخصات نشر : قم: الحقایق، 1386.
مشخصات ظاهری : 154 ص.: مصور (رنگی).
فروست : سلسله پژوهش های اعتقادی؛ 7.
شابک : 978-964-2501-82-3
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
یادداشت : کتابنامه: ص. 141 - 149؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع : فاطمه زهرا (س)، 8؟ - 11ق.
موضوع : فدک.
شناسه افزوده : مرکز الحقائق الاسلامیه.
رده بندی کنگره : BP27/25 /ح55م5041 1386
رده بندی دیویی : 297/973
شماره کتابشناسی ملی : 1174878
سلسله پژوهش های اعتقادی (7)
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
... آخرین و کاملترین دین الهی با بعثت خاتم الانبیاء، حضرت محمّد مصطفی صلّی اللّه علیه و آله به جهانیان عرضه شد و آئین و رسالت پیامرسانان الهی با نبوّت آن حضرت پایان پذیرفت.
دین اسلام در شهر مکّه شکوفا شد و پس از بیست و سه سال زحمات طاقت فرسای رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و جمعی از یاران باوفایش، تمامی جزیرة العرب را فرا گرفت.
ادامه این راه الهی در هجدهم ذی الحجّه، در غدیر خم و به صورت علنی، از جانب خدای منّان به نخستین رادمرد عالم اسلام پس از پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله یعنی امیر مؤمنان علی علیه السلام سپرده شد.
در این روز، با اعلان ولایت و جانشینی حضرت علی علیه السلام ، نعمت الهی تمام و دین اسلام تکمیل و سپس به عنوان تنها دینِ مورد
پسند حضرت حق اعلام گردید. این چنین شد که کفرورزان و مشرکان از نابودی دین اسلام مأیوس گشتند.
دیری نپایید که برخی اطرافیان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله ، - با توطئههایی از پیش مهیّا شده - مسیر هدایت و راهبری را پس از رحلت پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله منحرف ساختند، دروازه مدینه علم را بستند و مسلمانان را در تحیّر و سردرگمی قرار دادند. آنان از همان آغازین روزهای حکومتشان، با منع کتابت احادیث نبوی، جعل احادیث، القای شبهات و تدلیس و تلبیسهای شیطانی، حقایق اسلام را - که همچون آفتاب جهانتاب بود - پشت ابرهای سیاه شکّ و تردید قرار دادند.
بدیهی است که علی رغم همه توطئهها، حقایق اسلام و سخنان دُرَرْبار پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله ، توسّط امیر مؤمنان علی علیه السلام ، اوصیای آن بزرگوار علیهم السلام و جمعی از اصحاب و یاران باوفا، در طول تاریخ جاری شده و در هر برههای از زمان، به نوعی جلوه نموده است. آنان با بیان حقایق، دودلیها، شبههها و پندارهای واهی شیاطین و دشمنان اسلام را پاسخ داده و حقیقت را برای همگان آشکار ساختهاند.
در این راستا، نام سپیدهباورانی همچون شیخ مفید، سیّد مرتضی، شیخ طوسی، خواجه نصیر، علاّمه حلّی، قاضی نور اللّه، میر حامد حسین، سیّد شرف الدین، امینی و . . . همچون ستارگانی پرفروز میدرخشد؛ چرا که اینان در مسیر دفاع از حقایق اسلامی و تبیین
واقعیّات مکتب اهل بیت علیهم السلام ، با زبان و قلم، به بررسی و پاسخگویی شبهات پرداختهاند . . .
و در دوران ما، یکی از دانشمندان و اندیشمندانی که با قلمی شیوا و بیانی رَسا به تبیین حقایق تابناک دین مبین اسلام و دفاع عالمانه از حریم امامت و ولایت امیر مؤمنان علی علیه السلام پرداخته است، پژوهشگر والامقام حضرت آیت اللّه سیّد علی حسینی میلانی، میباشد.
مرکز حقایق اسلامی ، افتخار دارد که احیای آثار پُربار و گران سنگ آن محقّق نستوه را در دستور کار خود قرار داده و با تحقیق، ترجمه و نشر آثار معظّمٌ له، آنها را در اختیار دانشپژوهان، فرهیختگان و تشنگان حقایق اسلامی قرار دهد.
کتابی که در پیش رو دارید، ترجمه یکی از آثار معظّمٌ له است که اینک "فارسی زبانان" را با حقایق اسلامی آشنا میسازد.
امید است که این تلاش مورد خشنودی و پسند بقیّة اللّه الأعظم، حضرت ولیّ عصر، امام زمان عجل اللّه تعالی فرجه الشریف قرار گیرد.
مرکز حقایق اسلامی
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
الحمد للّه ربّ العالمین و الصلاة و السلام علی سیّدنا محمّد و آله الطاهرین المعصومین و لعنة اللّه علی أعدائهم أجمعین من الأوّلین و الآخرین
چندی پیش، از طریق اینترنت نامهای از یک دانشور اهل سنّت را دریافت کردم که در ضمن آن نامه از این جانب درباره ماجرای فدک درخواست گفت و گو کرده بود. وی در بخشی از نامه خود چنین نوشته بود:
... به شرط آن که ماجرای فدک را تنها از منظری که شایسته آن است بنگریم و آن را با معیار احساس و عاطفه - که شایستگی قضاوت بین دو مدعی را ندارد - نسنجیم، بلکه نگرشی اندیشمندانه
بر آن داشته باشیم و با دیده انسانِ با انصافی که بر احساس خود گردن نمینهد، آن را نظاره کنیم و نگاه خویش را سوی حق بداریم، و آن را بپذیریم، در نزد هر که باشد. البتّه بایستی این نگرش در پرتو منابع موثق و اخبار معتبر اهل سنّت باشد.
وی در بخش دیگری از نامه نوشته بود:
بایسته است که در این گفت و گو بیطرف و آزاداندیش باشیم و حقایق را آنگونه که هست و با بیطرفی تمام بیان کنیم؛ مانند هر مشکل دیگری که بین دو شخص به وجود میآید و نگاهی بر اساس معیارهای صحیح را میطلبد، تا به واقعیت و حقیقت دست یازیده شود.
این دانشور سنّی در بخشی از نامه خود پرسشهایی را مطرح نموده بود که چکیده آنها چنین است:
1 - چرا ماجرای فدک این همه مورد توجّه علمای شیعه قرار گرفته و حال آن که در تاریخ اسلام موضوعات شبیه به آن به فراوانی یافت میشود؟... آنان در پسِ این همه تلاش و توجّه در پی یافتن چه چیزی هستند؟
2 - ادّعای زهرا در این ماجرا چند گونه است: گاهی مدّعی شده که فدک بخشیده پیامبر صلی اللّه علیه و آله (1)است و گاه ادّعا نموده که فدک ارث است. علّت این گونه ادّعاها چیست؟ و چگونه میتوان همه آنها را با هم توجیه نمود؟
3 - با آن که علی علیه السلام را محترم میشماریم، ولی او همسر زهرا ( علیها السلام ) است و گواهی او در این ماجرا - که شهادت یک نفر به تنهایی است - دلیل کافی نخواهد بود.
4 - بیتردید ابو بکر به گوش خود شنیده بود که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:
إنّا معاشر الأنبیاء لا نورث و ما ترکناه صدقة.
ما گروه پیامبران ارث نمیگذاریم و آن چه از ما بر جا میماند صدقه است.
از این رو بر او لازم بوده که به فرموده پیامبر صلّی اللّه علیه و آله عمل کند، و لذا فرق نمیکند که مدّعیِ ارث پیامبر، دختر او باشد یا
1) 1) علی رغم این که در منابع اهل سنّت درود و صلوات پس از نام مبارک پیامبر خدا صلی اللّه علیه و آله به صورت ناقص (ابتر) آمده است، ما طبق فرمایش حضرتش، درود و صلوات را به صورت کامل آوردهایم.
شخصی دیگر؟
5 - حقیقت آن است که زهرا ( علیها السلام ) زنی همانند دیگر زنان و بشری مانند دیگران بوده است که گاه خوشنود میشود و گاه خشم میگیرد؛ حال چه میشود اگر به سبب واگذار نشدن فدک به او، بر ابو بکر خشم گرفته باشد؟
6 - در برخی روایات ما آمده است: کسی که بر جنازه زهرا ( علیها السلام ) نماز خوانده، ابو بکر بوده و این موضوع نشانه خوشنودی او از ابو بکر است.
7 - شیعیان چیزی از مِلک به عنوان ارث به زن نمیدهند، چنان که این موضوع در روایات آنان نیز مطرح شده است.
8 - کلینی در کتاب کافی از ابو عبد اللَّه (امام صادق علیه السلام ) نقل کرده است که رسول خدا صلی اللّه علیه و آله فرمودهاند:
و إنّ العلماء ورثوا الأنبیاء، إنّ الأنبیاء لم یورثوا دیناراً و لا درهماً... .
به راستی که علما و دانشمندان از پیامبران ارث میبرند، همانا پیامبران دینار و درهمی به ارث نمیگذارند... .
9 - اگر در این ماجرا حق با زهرا ( علیها السلام ) بوده است، پس چرا هنگامی که علی ( علیه السلام ) به حکومت رسید فدک را باز پس نگرفت؟
در پاسخ به موارد مطرح شده، این گونه نوشتم: بر هر پژوهشگر آزاداندیش و منصف، روشن و آشکار است که علمای شیعه دوازده امامی همواره با شرح صدر از هر پرسش و پژوهشی در مورد اندیشه و اعتقاد شیعه، که در ورای آن دست یازیدن به حق و پرده افکندن از چهره حقیقت بوده است، استقبال نمودهاند.
آنان پیوسته در گفتوگوها و مناظرهها خود را به حفظ شؤون و آداب بحث و مناظره متعهّد دانستهاند و جز با استناد به شواهد روشن و استوار، و برگرفته از دلایل مورد اتّفاق دو طرف و یا اخبار موجود در مصادر و منابع قرون نخست و مورد اعتماد طرف مقابل سخن نراندهاند.
بدیهی است که در این بحث نیز با وجود حساسیت و اهمیّت بسیارش، همین شیوه و سیره، آشکار و هویدا خواهد بود. به طور کلّی پاسخ ما در چهار بخش بیان میگردد:
بخش یکم: نگاهی کوتاه به ماجرای فدک
بخش دوم: نقد و بررسی حدیث انحصاری
بخش سوم: نگاه فاطمه زهرا علیها السلام به غاصبین فدک
بخش چهارم: بررسی سه مورد مهمّ
از خداوند میخواهم که به حق محمّد و خاندان مطهّرش علیهم السلام مؤمنان را با این بحث سود بخشد و آن را وسیلهای برای کسانی که شایسته هدایت هستند قرار دهد.
سیّد علی حسینی میلانی
بررسی مسائل صدر اسلام به طور عام، و مسائل مربوط به پاره تن رسول خدا صلی اللّه علیه و آله ، حضرت زهرا علیها السلام به طور خاص همواره مورد اهتمام بزرگان علمای امامیّه بوده و هست، و البتّه ماجرای فدک از حساسترین آنهاست.
حساسیت و اهتمام ویژه ما به قضایا و مسائل مربوط به حضرت زهرا علیها السلام به دو علت است:
نخست: به سبب یقینی بودن عصمت آن حضرت به استناد کتاب خدا و سنّت رسول او، و نیز جایگاه و منزلت آن بانوی بزرگوار در پیشگاه خدا، پیامبر صلی اللّه علیه و آله و مؤمنان.
دوم: ارتباط جدّی و تنگاتنگ قضایای ایشان با مسئله امامت و خلافتِ پس از رسول خدا صلی اللّه علیه و آله.
بسیار واضح است که توجّه خاص آن بانو و ائمّه اهل البیت علیهم السلام
و شیعیان ایشان از همان روز نخست به این ماجرا، از آن رو نبوده که سرزمین فدک در آن زمان باغ و بستانی بوده و ارزش اقتصادی در خور توجّه و محصولات زراعی بسیار از آن به دست میآمده، بلکه هدف از این اهتمام، آشکار نمودن موضوع دیگری است که با اصل و اساس دین و رویکرد مسلمانان تا روز رستاخیز بستگی دارد.
ولی خواسته شما در این پژوهش این است که گفت و گو با قطع نظر از جایگاه و منزلت زهرای بتول علیها السلام انجام شود و گفتهای که:
بایستی در این موضوع بیطرفانه عمل نماییم و فراموش کنیم که مدّعی این ماجرا زنی است که چون دخترِ پیامبر ماست، ما او را دوست میداریم و بزرگش میشماریم و نزد ما و خدای متعال جایگاه و شأنی خاص دارد؛ همچنین فراموش کنیم که طرف مقابل او ابو بکر است که دشمن شیعه است و تا هنگامی که دشمن به شمار آید تمام بدیها در او و تمام خطاها در اندیشه و نظر اوست؛ بلکه فقط بایسته است بگوییم: کلام و کردار محمّد صلی اللّه علیه و آله برتر از گفتار و رفتار همگان است و بس... .
آری باید به این مسئله «بیطرفانه» نگاه کنیم و «باید فراموش کنیم که مدّعی این ماجرا زنی است که ما او را دوست میداریم و بزرگش میشماریم» و او جایگاهی خاص دارد. همچنین باید موقعیّت
جغرافیایی، مساحت، عایدات و دیگر خصوصیات «فدک» را نیز فراموش کنیم.
امّا در مورد ارتباط این موضوع با مسئله امامت و ولایت و با توجّه به این دید، نمیتوان چند نکته را نادیده گرفت و باید آنها را در نظر داشت. اکنون ما به اختصار این مطلب را توضیح میدهیم.
همان گونه که اشاره شد، قضیّه فدک ارتباط تنگاتنگی با مسئله امامت دارد. از این رو دانشمندان اسلامی در طول تاریخ به این موضوع عنایت داشتند. به عنوان نمونه چند مورد را میآوریم:
1 - نویسنده کتاب شرح المواقف در این زمینه چنین مینگارد:
فصل چهارم درباره امام به حق پس از رسول خدا صلی اللّه علیه و آله است. از نظر ما امام به حق پس از پیامبر خدا صلی اللّه علیه و آله ابو بکر است و از نظر شیعه علی رضی اللّه عنه . ما بر عقیده خود دو دلیل داریم:
نخست آن که راه اثبات امامت یا کلام خدا و سخن صریحی است که از جانب پیامبر خدا صلی اللّه علیه و آله باشد و یا اجماع و اتّفاق نظر بر بیعت. سخن صریحی از پیامبر خدا صلی اللّه علیه و آله (در مورد امامت ابو بکر) وجود ندارد، چنان که خواهد آمد، ولی هیچ
اتّفاق نظری نیز از جانب امّت پیامبر جز بر ابو بکر یافت نمیشود... (1).
بسیار واضح است که شریف جرجانی در این استدلال، به نبودِ هر گونه سخن صریح و بیان آشکار از سوی خدا و پیامبر خدا صلی اللّه علیه و آله بر امامت ابو بکر اعتراف دارد. وی تنها دلیل بر امامت ابو بکر را اجماع و اتّفاق نظر امت میداند.
2 - همچنین وی در جای دیگری از شرح المواقف چنین مینویسد:
فصل دوم درباره شروط امامت است.
عموم علمای ما بر این باورند که کسی اهلیّت و استحقاق امامت را دارد که در اصول و فروع دین مجتهد باشد تا بتواند امور دین را برپا دارد و قادر باشد که اقامه حجّت نموده و شبهات وارده بر عقاید دینی را حل کند... همچنین بایستی شجاع باشد تا قدرت بر دفاع و حمایت از حوزه دین و حفظ حریم اسلام را با ثبات قدم در نبردها داشته باشد... .
همچنین امام باید عادل باشد تا بر کسی ستم روا ندارد، چرا که گاهی فاسق، اموال مردم را برای اهداف شخصی به کار میگیرد و حقوق دیگران را تباه میسازد؛ و نیز امام باید عاقل باشد تا
1) 1) شرح المواقف: 8 / 354.
صلاحیّت تصرّف در امور شرعی و کشورداری را داشته باشد؛ و نیز امام باید بالغ باشد که عقل بچگی راه به جایی نبرد... .
این صفات هشتگانه یا پنجگانه، شروط معتبر امامت هستند که از طریق اجماع و اتّفاق نظر علما به اثبات رسیده است (1).
آنسان که روشن است وی در این سخن نیز تصریح کرده است که شرط امامت علم و عدالت است و... البتّه این شروط با اتّفاق نظر علما به اثبات رسیده است...؛ هرچند بهتر است که شرط شجاعت در امام و «با ثبات قدم در نبردها بودن» را از شرایط امامت - که شریف جرجانی بدان اشاره نموده است - به فراموشی بسپاریم و حال و روز ابو بکر در جنگ احد (2)، خیبر (3)و... را یادآور نشویم(!!) (4).
1) 1) شرح المواقف: 8 / 349 - 350.
2) 2) برای آگاهی از ماجرای ابو بکر در این جنگ میتوانید روایت ابو داوود طیالسی، ابن سعد، طبرانی، ابن حِبّان، دارقُطْنی، ابن عساکر، ضیاء مَقْدِسی و دیگران را در کنز العمال: 10 / 424 حدیث 30025 ببینید.
3) 3) برای آگاهی از ماجرای ابو بکر در جنگ خیبر به روایت احمد، ابن ابی شیبه، بزّار، طبری، حاکم، بیهقی، ضیاء مَقْدِسی، هیثمی و دیگران در کنز العمال: 10 / 461 حدیثهای 30117 - 30135 مراجعه کنید که روایات متعددی نقل کرده است.
4) 4) شایان یادآوری است که ما در مقابل ترجمه عبارات مندرج در منابع اهل تسنّن که محل تأمّل و دقّت نظر میباشند، علامت (!!) را نهادهایم.
آن چه به روشنی از روایات برمیآید این است که رسول خدا صلی اللّه علیه و آله فدک را در حالی به فاطمه علیها السلام بخشیده که مِلک شخصی خودش بوده است؛ زیرا فدک زمینی نبوده که با تازاندن اسب و شتر و با جنگ و نبرد به دست آمده باشد.
در این جا دو ادّعا وجود دارد:
ادعای نخست
هر چیزی که این گونه به دست آمده باشد، مِلک شخص پیامبر خدا صلی اللّه علیه و آله خواهد بود.
و این یک حکم اسلامی است که همه علما و دانشمندان بیان کردهاند که اینک برای اثبات این مطلب به خلاصهای از کلام قُرْطُبی در کتاب تفسیرش الجامع لأحکام القرآن بسنده میکنیم. در سوره حشر آمده است:
«وَ ما أَفاءَ اللّهُ عَلی رَسُولِهِ مِنْهُمْ فَما أَوْجَفْتُمْ عَلَیْهِ مِنْ خَیْلٍ وَ لا رِکابٍ وَ لکِنَّ اللّهَ یُسَلِّطُ رُسُلَهُ عَلی مَنْ یَشاءُ وَ اللّهُ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ» (1).
1) 1) سوره حشر: آیه 6 .
و آن چه را خدا از آنان به رسم غنیمت عاید پیامبر خود گردانید، (شما برای تصاحب) اسب یا شتری بر آن نتاختید، ولی خدا فرستادگانش را بر هر که بخواهد چیره میگرداند، و خدا بر هر کاری تواناست.
قُرْطُبی در تفسیر این آیه میگوید:
خدای تعالی میفرماید: «وَ ما أَفاءَ اللّهُ عَلی رَسُولِهِ مِنْهُمْ» یعنی: آن چه را خداوند از اموال بنی نضیر به رسولش برگرداند «فَما أَوْجَفْتُمْ عَلَیْهِ» یعنی: و شما چهارپا بر آن نراندید.
واژه «ایجاف» مترادف «ایضاع» به معنای شتاب نمودن در حرکت و سواری با چهارپایان است، و مراد از چهارپا، شتر است.
میفرماید: شما برای به دست آوردن آن، هیچ سختی و زحمتی را تحمّل نکردهاید، و به خاطر آن با جنگ و مشقّت مواجه نشدهاید مگر پیامبر صلی اللّه علیه و آله که بر شتری - بعضی گفتهاند: بر الاغی پوشیده از لیف خرما - سوار شده و آن جا را بدون درگیری فتح کرده، آنان را پراکنده نموده و اموالشان را گرفته است.
از این رو مسلمانان از پیامبر صلی اللّه علیه و آله خواستند که آن اموال را بین آنان تقسیم کنند، امّا این آیه نازل شد که: «وَ ما أَفاءَ اللّهُ...».
به این ترتیب خداوند متعال اموال بنی نضیر را مِلک شخصی
پیامبر صلی اللّه علیه و آله برشمرد و آنها را در اختیار آن که خواسته بود قرار داد و پس از این اختصاص، پیامبر صلی اللّه علیه و آله آن اموال را میان مهاجران تقسیم نمود.
در صحیح مسلم از عمر این گونه نقل شده است:
اموال بنی نضیر از جمله اموالی بود که خداوند به پیامبرش برگرداند و از آنهایی بود که مسلمانان بر آن اسب و شتر نرانده بودند و به پیامبر صلی اللّه علیه و آله اختصاص داشت.
این روایت بیان میدارد که آن اموال به شخص رسول خدا صلی اللّه علیه و آله تعلّق داشته و اصحاب نصیبی از آن نداشتهاند (1).
نکته مهم در این جا این است که آیه مبارکه ادّعای نخست ما را که همان کبرای قضیّه است تأیید میکند، اگر چه بین مفسّران این سخن به میان آمده که آیا اموال بنی نضیر این گونه بوده است یا نه؟
در سخن فخر رازی در تفسیر این آیه همین مسئله آمده، آن جا که ردّ این مطلب را از مفسّران نقل کرده و فقط فدک را مصداق آیه مبارکه قرار داده است. در این صورت ادّعای دوم به اثبات میرسد.
1) 1) تفسیر قُرْطُبی، الجامع لأحکام القرآن: 9، الجزء 18، ص 9 - 10.
ادّعای دوم
اکنون برای اثبات ادّعای دوم متن عبارت فخر رازی را نقل مینماییم؛ وی مینویسد:
در تفسیر آیه مورد بحث این پرسش مطرح است که: اموال بنی نضیر بعد از جنگ و نبرد به دست آمده است، زیرا آنان مدّتی را در محاصره به سر برده و جنگیدهاند و کشته دادهاند آنگاه بر ترک سرزمین خود مصالحه کردهاند. از این رو لازم است که آن اموال غنیمت به شمار آید نه جزء اموال فیء.
در پاسخ به این پرسش مفسّران دو وجه را بیان نمودهاند:
1 - این آیه درباره آبادیهای بنی نضیر نازل نشده است، چرا که به وسیله مسلمانان بر آنها اسب و شتر تازانده شد و آنان مدّتی را در محاصره رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و مسلمانان بودند، لذا شاید این آیه درباره فدک نازل شده است، زیرا ساکنان فدک سرزمین خود را ترک نمودند و آبادیها و دیگر اموال آنها بدون جنگ و نبرد در اختیار رسول خدا صلی اللّه علیه و آله قرار گرفت... (1).
کوتاه سخن آن که هر آن چه بدون نبرد و ستیز و به صورت
1) 1) التفسیر الکبیر: 15 / 284.
مصالحه در اختیار رسول خدا صلی اللّه علیه و آله قرار گرفته، مِلک شخصی ایشان بوده و فدک نیز از این قبیل است؛ همچنان که رازی به نقل از مفسّران بدان تصریح کرده است.
البتّه به این مطلب در سخنان بسیاری دیگر از بزرگان اهل تسنن از جمله حدیثنگاران و مغازینویسانی مانند زُهْری و ابن اسحاق - چنان که از جوهری نقل شده است - (1)و مورخان و جغرافینویسان مانند یاقوت حموی تصریح شده است.
یاقوت حموی درباره فدک چنین مینویسد:
در منطقه حجاز روستایی است که از آن جا تا مدینه دو یا سه روز راه است. خداوند این روستا را در سال هفتم بدون نبرد و به صورت فیء در اختیار پیامبرش قرار داد. این ماجرا هنگامی بود که پیامبر خدا صلی اللّه علیه و آله به خیبر رفته و قلعههای آن را فتح نمود. فقط سه قلعه باقی ماند تا آن که حضرتش با محاصره کار را بر آنان سخت کرد.
آنان پیکی نزد رسول خدا صلی اللّه علیه و آله فرستادند و درخواست نمودند که پیامبر صلی اللّه علیه و آله آنها را به حال خودشان واگذارد تا سرزمین خود را ترک کنند. پیامبر صلی اللّه علیه و آله نیز با آنان چنین رفتار کرد.
1) 1) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید: 16 / 210.
این خبر به اهالی فدک رسید، آنان نیز پیکی به جانب پیامبر خدا صلی اللّه علیه و آله فرستادند و درخواست کردند که با پذیرفتن نصف محصولات و اموالشان با آنان مصالحه کند. پیامبر خدا صلی اللّه علیه و آله این مصالحه را پذیرفت. از این رو بر آن جا هیچ اسب و شتری تازانده نشد و فدک به شخص رسول خدا صلی اللّه علیه و آله تعلق گرفت.
در آن جا چشمهای جوشان و درختان نخل بسیاری است. این همان جا است که فاطمه رضی اللّه عنها در مورد آن به ابو بکر گفت که رسول خدا صلی اللّه علیه و آله آن را به او بخشیده است. ابو بکر رضی اللّه عنه پاسخ داد: بر این مطلب شاهد میخواهم.
البته این ماجرا خود قصه جداگانهای دارد، تا آن که پس از ابو بکر عمر بن خطّاب حکومت را به دست گرفت و سرزمینهایی فتح شد و مسلمانان گشایشی یافتند و توانگر شدند، و عمر به اجتهاد خود تصمیم گرفت که آن را به ورثه رسول خدا صلی اللّه علیه و آله باز گرداند. ولی علی بن ابی طالب رضی اللّه عنه و عبّاس بن عبد المطلب بر سر آن اختلاف پیدا کردند.
علی میگفت: پیامبر صلی اللّه علیه و آله آن را در زمان حیاتش برای فاطمه علیها السلام قرار داده است، اما عبّاس این سخن را نمیپذیرفت و میگفت: این مِلک رسول خدا صلی اللّه علیه و آله بوده و من وارث او هستم.
آنان اختلاف خود را نزد عمر بردند و او از حکم و داوری بین آن دو خودداری کرد و گفت: شما دو نفر خودتان شأن و موقعیّت خود را بهتر میدانید. من این مسئله را به خود شما واگذار میکنم.
سرانجام هنگامی که عمر بن عبد العزیز حکومت را به دست گرفت نامهای به فرماندار خود در مدینه نوشت و به او دستور داد که فدک را به فرزندان فاطمه علیها السلام باز گرداند... (1).
همچنین در مراصد الاطلاع آمده است:
فدک روستایی است در حجاز که از آن جا تا مدینه دو یا سه روز راه است و خداوند آن را بدون نبرد به پیامبرش واگذار نموده است و در آن چشمهای جوشان و... است (2).
آری، همان گونه که ملاحظه نمودید در سخن یاقوت حموی در مورد فدک آمده است که امیر مؤمنان علی علیه السلام فرمود: «پیامبر در زمان حیاتش فدک را برای فاطمه علیها السلام قرار داده است».
همچنین از عبّاس نیز نقل کرده که آن جا مِلک رسول خدا صلی اللّه علیه و آله بوده و من وارث او هستم.
این دو مطلب به حدیثی که مسلم در صحیح آورده اشاره دارد که در ادامه آن را نقل خواهیم کرد.
واضح است که نقلکننده قصد داشته است که به سخن امیر مؤمنان علی علیه السلام و عبّاس استدلال کند که فدک مِلک شخصی رسول خدا صلی اللّه علیه و آله بوده است، زیرا در غیر این صورت عبّاس نمیتوانسته مدّعی شود که از باب ارث بردن مستحق آن است.
به این ترتیب، از آن چه بیان داشتیم روشن شد که به دلالت کتاب خدا و سنّت رسول خدا صلی اللّه علیه و آله ، فدک مِلک شخصی پیامبر خدا صلی اللّه علیه و آله بوده است و امیر مؤمنان و حضرت زهرا علیها السلام از آن رو آن را مطالبه کردهاند که رسول خدا صلی اللّه علیه و آله «در زمان حیاتش آن را برای فاطمه علیها السلام قرار داده بود» و بدین گونه جای هیچ شک و تردیدی در این موضوع نمیماند، نه در کبرای قضیّه و نه در صغرای آن.
افزون بر این در روایات آمده است:
بخشش فدک از سوی رسول خدا صلی اللّه علیه و آله به حضرت صدیقه کبری علیها السلام به فرمان خدای متعال بوده است... .
شهرستانی در کتاب ملل و نحل به این مطلب اشاره نموده است آن جا که مینویسد:
اختلاف ششم درباره فدک و ارث بردن از پیامبر صلی اللّه علیه و آله و ادّعای ارث بردن فاطمه علیها السلام و تملیک شدن آن در ادّعای دیگر اوست (1).
بنا بر این حضرت زهرا علیها السلام مدّعی بود که پیامبر صلی اللّه علیه و آله فدک را به او بخشیده است. این مطلب در منابع دیگر نیز مانند تفسیر رازی ، الصواعق المحرقه ، الریاض النضره ، وفاء الوفا بأخبار دار المصطفی و... آمده است.
البتّه ادّعای آن بانوی گرامی با دلایلی که حتّی از طریق اهل تسنن نیز میتوان بر آن ارائه کرد به یقین صحیح است. زیرا هنگامی که از سوی خدای متعال این آیه شریفه نازل شد که:
«وَ آتِ ذَا الْقُرْبی حَقَّهُ» (2).
حق ذوی القربی را بپرداز.
پیامبر خدا صلی اللّه علیه و آله فدک را به فاطمه علیها السلام عطا نمود... .
این موضوع را پیشوایان و حافظان نامدار حدیث اهل تسنن روایت نمودهاند که از جمله آنان میتوان افرادی را نام برد:
ابو بکر بزار (متوفای 291)
ابو یعلی موصلی (متوفای 307)
ابن ابی حاتِم رازی (متوفای 327)
ابن مردویه اصفهانی (متوفای 410)
حاکم نیشابوری (متوفای 405)
ابو القاسم طبرانی (متوفای 360)
ابن نجّار بغدادی (متوفای 643)
نور الدین هیثمی (متوفای 807)
شمس الدین ذهبی (متوفای 748)
جلال الدین سیوطی (متوفای 911)
علی متقی هندی (متوفای 975) و جمعی دیگر (1).
بنا بر آن چه بیان شد، تا این جا سه موضوع ثابت شد:
1 - رسول خدا صلی اللّه علیه و آله فدک را به فاطمه علیها السلام بخشیده است.
1) 1) الدر المنثور: 5 / 273، مجمع الزوائد: 7 / 49، میزان الاعتدال: 2 / 288، کنز العمّال: 3 / 767.
2 - این بخشش به فرمان خدای متعال بوده است.
3 - ابو بکر فدک را به زور و اکراه از فاطمه علیها السلام گرفته است.
آری، از این روست که افرادی مانند نویسنده کتاب الصواعق المحرقه این ماجرا را قطعی دانسته و نوشته است:
إنّ أبا بکر انتزع من فاطمة فدکاً.
به راستی ابو بکر فدک را به زور از فاطمه علیها السلام گرفت (1).
همچنین تفتازانی هنگامی که موضوع بازگرداندن فدک را به فرزندان فاطمه علیها السلام توسّط عمر بن عبد العزیز نقل میکند - که در ادامه روایتش را نقل خواهیم کرد - مینویسد:
ثمّ ردّها عمر بن عبد العزیز أیّام خلافته إلی ما کانت علیه.
آنگاه عمر بن عبد العزیز در روزگار حکومتش فدک را به آنان که تعلّق داشت بازگرداند (2).
تا این جا روشن شد که:
حضرت زهرا علیها السلام مالک و صاحب ید بر فدک بوده و در این موضوع هیچ معترضی نداشته است، بلکه تنها ابو بکر شاکی این ماجرا
بوده و او نیز این ملک شخصی را از دست مالک آن به ستم ستانده، و باید بر این کردار خود دلیل اقامه کند.
نویسنده نامه در فرازی دیگر مینویسد:
ما به جهتی دیگر نمیتوانیم این مطلب را از او (یعنی حضرت زهرا علیها السلام ) بپذیریم، و آن جهت لزوم عدالت بین فرزندان است.
در پاسخ به این بخش از نامه کافی است بگوییم که این سخن اعتراض به رسول خدا صلی اللّه علیه و آله است در آن چه فرموده و انجام داده؛ چرا که روایات و اخبار بسیاری دلالت دارند بر این که آن حضرت صلی اللّه علیه و آله این کار را به پیروی از کلام خدای متعال که میفرماید: «وَ آتِ ذَا الْقُرْبی حَقَّهُ» (1)انجام داده است، چنان که دانستید.
افزون بر این، باید گفت که این سخن، مشکل تصرّف فدک توسّط ابو بکر را حل نمیکند، زیرا به هر حال تصرّف در ملک غیر است و همین موضوع بحث کنونی ماست: یعنی مطالبه فدک و ارائه دلیل.
هنگامی که فدک به وسیله ابو بکر تصرّف شد، حضرت زهرا علیها السلام
1) 1) سوره اسراء: آیه 26.
بر این رفتار اعتراض کرد و مِلک خویش را طلب نمود. ابو بکر در پاسخ، از ایشان شاهد و دلیل خواست تا ثابت شود که فدک مِلک شخصی و عطای پدر بزرگوار ایشان است(!!).
بدیهی است که در احکام اسلام - در فقه تمام فرق و مذاهب آن - بیان شده است که از کسی که مِلکی در اختیار اوست دلیل و شاهد طلب نمیشود، بلکه ارائه دلیل بر آن کسی لازم است که خلاف آن ملکیّت را ادّعا میکند.
این موضوع چنان روشن است که حتّی کسانی که اندکی از تعالیم شریعت اسلام را آموختهاند نیز آن را میدانند. از این رو اگر ابو بکر این حکم را میدانسته و خلاف آن عمل کرده است «ظالم» و اگر نمیدانسته «جاهل» است... .
البتّه پیش از این بیان شد که به اتّفاق همه دانشمندان کسی که ظالم و یا جاهل باشد هرگز شایستگی امامت را ندارد. پس با کمال بیطرفی ملاحظه میکنید که چگونه مسئله فدک به امامت مسلمین ارتباط دارد!
با این حال، آن بانو به عنوان شاهد امیر مؤمنان علی، امام حسن و امام حسین علیهم السلام و امّ ایمن را نزد ابو بکر آورد تا آنان گواهی دهند که رسول خدا صلی اللّه علیه و آله فدک را به آن گرامی بخشیده است... .
البتّه این قضیّه در روایت ابو سعید خُدری و ابن عبّاس - چنان که
در مصادر عامه آمده - نیز نقل شده است (1).
آری فقط اینان بودند که به چشم خود دیدند که رسول خدا صلی اللّه علیه و آله فدک را به حضرت زهرا علیها السلام بخشیده است، زیرا آن حضرت این بخشش را در منزل آن بانو و در حضور این گرامیان انجام داده بود، نه در مسجد و در میان مردم.
از جمله احادیث قطعی که درباره امیر مؤمنان علی علیه السلام نقل شده این حدیث است که رسول خدا صلی اللّه علیه و آله فرموده است:
علی مع الحق و الحق مع علی... .
علی با حق است و حق با علی است.
این حدیث از روایات قطعی است که بیش از بیست تن از صحابه آن را روایت کردهاند، از جمله:
امیر مؤمنان علی علیه السلام ، ابو بکر، ابو ذر، عمّار، عبد اللَّه بن عبّاس، ابو سعید خُدری، سلمان، ابو ایّوب انصاری، جابر بن عبد اللَّه، سعد بن ابی وَقّاص، عایشه، امّ سَلَمه و... .
1) 1) الدر المنثور: 5 / 273 و 274.
این حدیث را بیش از یکصد نفر از حافظان، عالمان و محدّثان اهل تسنن آوردهاند که برخی از نامداران و موثّقین آنها در نظر اهل تسنّن عبارتند از:
1 - تِرمذی با سند خود از امیر مؤمنان علی علیه السلام این گونه نقل میکند که علی علیه السلام میفرماید: رسول خدا صلی اللّه علیه و آله در سخنی فرمود:
رحم اللّه علیّاً، اللهمّ أدر الحق معه حیث دار.
رحمت خداوند بر علی باد، خداوندا! حق را بر گرد علی قرار ده هر جا که هست (1).
2 - حاکم نیشابوری این حدیث را با سند خود روایت نموده است. وی پس از نقل آن میگوید:
این حدیث با شرط مسلم صحیح است ولی مسلم و بُخاری آن را نقل نکردهاند (2).
همچنین با سند خود نقل میکند که عمره دختر عبد الرحمن میگوید:
هنگامی که علی علیه السلام قصد عزیمت به بصره را داشت به منزل امّ سَلَمه، همسر پیامبر صلی اللّه علیه و آله آمد تا با او وداع کند.
امّ سَلَمه به او گفت: در سایه حفظ و حمایت خداوند به سفر برو.
سوگند به خدا! که یقیناً تو بر حق هستی و حق با توست؛ و اگر (فرموده رسول خدا صلی اللّه علیه و آله ) نبود و دوست نمیدارم فرمان خدا و رسولش را سرپیچی کنم - زیرا که رسول خدا صلی اللّه علیه و آله ما را امر فرموده در خانههایمان بمانیم - به طور حتم همراه تو میآمدم، امّا به خدا سوگند! کسی را که برتر و عزیزتر از جان من است، پسرم عمر را همراه تو خواهم فرستاد.
حاکم پس از نقل این حدیث - که سومین حدیث در این مورد است - مینویسد:
همه این احادیث با شرط مسلم و بُخاری صحیح هستند، گرچه هیچ یک این احادیث را نقل نکردهاند (1).
البتّه ذهبی نیز در این مورد با حاکم همنظر است.
3 - ابو یعلی این حدیث را از ابو سعید خُدری این گونه نقل کرده است:
1) 1) المستدرک علی الصحیحین: 3 / 129 حدیث 4611.
همراه عدّهای از مهاجران و انصار در خانه رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و در نزد ایشان بودیم که فرمود:
ألا اخبرکم بخیارکم؟
آیا به شما خبر بدهم که بهترین شما چه کسانی هستید؟
پاسخ دادند: آری.
فرمود:
الموفون، المطیّبون، إنّ اللّه یحبّ الحفی التقی.
وفا کنندگان به عهد و پاکیزگان. همانا خداوند تقواپیشگانِ نکتهسنج را دوست میدارد.
ابو سعید میگوید: در این هنگام علی بن ابی طالب علیه السلام از آن جا عبور کرد و پیامبر صلی اللّه علیه و آله فرمود:
الحق مع ذا، الحق مع ذا.
حق با این شخص است، حق با این شخص است (1).
4 - بزّار نیز این حدیث را نقل کرده است. وی میگوید که سعد بن ابی وَقّاص در ضمن صحبت با معاویه به وی گفت: از رسول خدا صلی اللّه علیه و آله شنیدم که میفرمود:
1) 1) مجمع الزوائد: 7 / 234.
علی مع الحق.
علی با حق است.
یا حضرتش فرمود:
الحق مع علی حیث کان.
حق با علی است هر گونه که باشد.
معاویه پرسید: چه کسی این سخن را از پیامبر شنیده است؟
سعد پاسخ داد: پیامبر صلی اللّه علیه و آله این سخن را در خانه امّ سَلَمه فرموده است.
پس معاویه شخصی را نزد امّ سَلَمه فرستاد و این موضوع را از وی پرسید.
او در پاسخ گفته بود: آری، این سخن را پیامبر خدا صلی اللّه علیه و آله در خانه من فرمود... (1).
5 - طبرانی نیز نقل کرده که امّ سَلَمه همواره میگفت:
علی بر حق است، هر که از او پیروی کرد از حق پیروی کرده و هر که او را رها نموده حق را ترک کرده است، این پیمانی است که پیش از این گرفته شده است (2).
6 - خطیب بغدادی نیز با سند خود این حدیث را این گونه نقل کرده است: ابو ثابت مولا ابی ذر میگوید:
روزی به نزد امّ سَلَمه رفتم و او را دیدم که علی علیه السلام را یاد میکند و میگرید و میگوید: از رسول خدا صلی اللّه علیه و آله شنیدم که میفرمود:
علی مع الحق و الحق مع علی و لن یفترقا حتّی یردا علیَّ الحوض یوم القیامة.
علی با حق است و حق با علی است و این دو از یکدیگر جدا نمیشوند تا آن که روز رستاخیز کنار حوض بر من وارد شوند (1).
7 - ابن عساکر نیز با سند خویش مانند همین ماجرا را از ابو ثابت نقل کرده است (2).
8 - زمخشری نیز همین حدیث را همراه با عبارات مهمی افزون بر نقل خطیب بغدادی روایت نموده است. وی چنین مینگارد:
ابو ثابت از امّ سَلَمه اجازه ورود خواست. امّ سَلَمه اجازه داد و
گفت: خوش آمدی ابو ثابت!
سپس ادامه میدهد: ای ابو ثابت! هنگامی که دلها به سوی خواستگاههای خود رو کرد دل تو به کدام سو متمایل شد؟
ابو ثابت پاسخ داد: در پی علی بود.
امّ سَلَمه گفت: توفیق یافتهای. سوگند به آن که جانم در دست قدرت اوست! از رسول خدا صلی اللّه علیه و آله شنیدم که میفرمود:
علی مع الحق و القرآن، و الحق و القرآن مع علی، و لن یفترقا حتّی یردا علیَّ الحوض.
علی با حق و با قرآن است، و حق و قرآن با علی هستند و این دو از یکدیگر جدا نمیشوند تا کنار حوض بر من وارد شوند (1).
با توجّه به حدیث اخیر میتوان گفت که این دو حدیث یکی است:
«علی مع الحق و الحق مع علی».
و «علی مع القرآن و القرآن مع علی».
همچنین میتوان گفت که هر یک از این دو حدیث عبارت دیگری از آن یکی است. البتّه حدیث دوم را بسیاری از پیشوایان
1) 1) ربیع الابرار: 1 / 828 و 829 .
اهل تسنّن نقل نمودهاند که از جمله ایشان حاکم نیشابوری و ذهبی هستند که هر دو آن را صحیح دانستهاند (1).
درباره امام حسن و امام حسین علیهما السلام همین بسکه از رسول خدا صلی اللّه علیه و آله روایت شده است:
الحسن و الحسین سیّدا شباب أهل الجنّة.
حسن و حسین دو آقا و سرور جوانان اهل بهشت هستند (2).
در مورد امّ ایمن همین نکته کافی است که رسول خدا صلی اللّه علیه و آله بهشتی بودن او را گواهی داده است، چنان که ابن سعد با اسناد خود از
1) 1) المستدرک علی الصحیحین: 3 / 124 ح 4628.
2) 2) سنن تِرمذی: 5 / 614 حدیث 3768، الخصائص، نَسایی: 99 حدیث 124، مسند احمد: 3 / 3، مستدرک حاکم: 3 / 182 حدیثهای 4778، 4779 و 4780، المعجم الکبیر طبرانی: 3 / 35 حدیث 2605، المعجم الاوسط طبرانی: 1 / 173 حدیث 368، مسند ابو یعلی: 2 / 359 حدیث 1169، المصنّف: 7 / 512 حدیث 2، سنن ابن ماجه: 1 / 44 حدیث 118، حلیة الاولیاء: 4 / 139 حدیث 206، الاحسان: 9 / 55 حدیث 118، مشکل الآثار طَحاوی: 2 / 269 حدیث 2103، شرح السنه بغوی: 8 / 104 حدیث 3935 و... .
سُفیان بن عقبه این گونه نقل میکند:
امّ ایمن نسبت به پیامبر صلی اللّه علیه و آله خوش رفتار و مهربان بود و به کارهای ایشان رسیدگی میکرد. روزی رسول خدا صلی اللّه علیه و آله درباره او فرمود:
من سرّه أن یتزوّج امرأة من أهل الجنّة فلیتزوّج امّ أیمن.
هر که خوش داد که زنی از بهشتیان را به همسری برگزیند با امّ ایمن ازدواج کند.
پس زید بن حارثه با او ازدواج کرد و او اسامه را به دنیا آورد (1).
این روایت را ابن حجر نیز به هنگام معرفی امّ ایمن، از همین راوی نقل کرده است (2).
البته باید تمام اینها را به فراموشی بسپاریم... چنان که نویسنده نامه خواسته است... .
گفتنی است که تعداد زیادی از نامداران اهل سنّت، به هنگام مطالبه حضرت زهرا علیها السلام سپس شهادت دادن امام علیه السلام و دیگران، حضور امّ ایمن را نزد ابو بکر گزارش کردهاند، از جمله: فخر
رازی (1)، ابن حجر مکّی (2)، حلبی شافعی (3)، یاقوت حموی (4)، سمهودی مدنی (5)، قاضی ایجی و جرجانی (6)و برخی دیگر. آنان به اتفاق گفتهاند: ابو بکر گواهی و شهادت اهل بیت و امّ ایمن را نپذیرفت و آن را رد کرد.
اکنون بار دیگر ماجرا را با دقّت مورد توجّه قرار میدهیم. البتّه «باید بیطرف باشیم». میپرسیم: چرا ابو بکر شهادت آنها را رد کرد؟ پاسخ این پرسش را در سخنان علما جست و جو مینماییم.
سعد الدین تفتازانی به هنگام بیان ایرادهای وارده بر امامت ابو بکر میگوید:
یکی دیگر از ایرادهای وارده این است که ابو بکر مانع تصرّف فاطمه علیها السلام در فدک شد. فدک روستایی در نزدیک خیبر بود که
علی رغم این که فاطمه علیها السلام ادّعا میکرد که پیامبر صلی اللّه علیه و آله آن را به او بخشیده و واگذار نموده است علی علیه السلام و امّ ایمن نیز بر این موضوع گواهی دادند؛ ابو بکر سخن آنان را نپذیرفت، امّا ادّعای همسران پیامبر صلی اللّه علیه و آله درباره مالکیت خانه را بدون شاهد قبول کرد.
بدیهی است که این گونه ستم و روی گردانی از حق، شایسته امام و رهبر نیست. از همین رو عمر بن عبد العزیز در دوران خلافتش فدک را از مروانیان ستانده و به فرزندان فاطمه علیها السلام باز گرداند.
آنگاه تفتازانی این اشکال را چنین پاسخ میدهد:
پاسخ این است که بر فرض که صحّت و درستی ماجرا را بپذیریم، باز هم بر حاکم لازم نیست که شهادت یک مرد و یک زن را بپذیرد، گرچه فرض کنیم که ادّعاکننده و شاهد، عصمت داشته باشند (1).
شریف جرجانی نیز در این مورد میگوید:
شاید ابو بکر معتقد بود که برای حکم در این موضوع، شاهد و سوگند لازم نیست (2).
ما در پاسخ این دو نفر و کسانی که این گونه میاندیشند میگوییم:
ما از عصمت ثابت شده و یقینی امیر مؤمنان علی علیه السلام و حضرت زهرا علیها السلام نیز صرف نظر میکنیم، زیرا برخی از کسانی که به امامت ابو بکر معتقدند، در این موضوع تردید دارند، با این حال میگوییم:
ابو بکر میتوانست تنها با شهادت امیر مؤمنان علی علیه السلام در این قضیّه حکم کند، همچنان که پیامبر خدا صلی اللّه علیه و آله فقط با گواهی خزیمة بن ثابت حکم فرمود و او به «ذو الشهادتین» ملقّب شد (1).
در مورد دیگر آن گرامی فقط با گواهی عبد اللَّه بن عمر قضاوت نمود (2).
آیا مقام امیر مؤمنان علی علیه السلام از خُزَیمه و عبد اللَّه بن عمر هم کمتر بود؟!
اگر ابو بکر در این مسئله از رسول خدا صلی اللّه علیه و آله پیروی
میکرد چه زیان میدید؟
دیگر این که بر طبق احکام قضاوت، ابو بکر میتوانست علاوه بر شهادت امیر مؤمنان علی علیه السلام از فاطمه علیها السلام نیز سوگند بخواهد، همچنان که در زمان رسول خدا صلی اللّه علیه و آله در ماجرایی که فقط یک شاهد داشت، جبرئیل به نزد آن گرامی فرود آمد (1)و حکم آورد که به همان یک شاهد و با سوگند دادن مدّعی قضاوت نماید و ایشان نیز همان گونه حکم کرد (2). پس چرا ابو بکر این گونه عمل نکرد؟
آری، آنان شهادت و گواهی امیر مؤمنان علی علیه السلام را نپذیرفتند، در حالی که خداوند سبحان شهادت و گواهی آن حضرت را به تنهایی پذیرفت.
جلال الدین سیوطی در تفسیر آیه شریفهای که خدا میفرماید:
«أَ فَمَنْ کانَ عَلی بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَ یَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ» (1).
آیا کسی که بیّنهای از پروردگارش دارد و شاهدی در پی دارد.
این گونه نقل میکند:
ابن ابی حاتِم، ابن مردویه و ابو نعیم نقل کردهاند که علی ابن ابی طالب علیهما السلام فرمود:
ما من رجل من قریش الّا نزل فیه طائفة من القرآن.
هیچ مردی از قریش نیست مگر آن که چیزی از قرآن دربارهاش نازل شده است.
شخصی پرسید: درباره خودت چه نازل شده است؟ فرمود:
أما تقرأ سورة هود؟
آیا سوره هود را نخواندهای (که میفرماید):
«أَ فَمَنْ کانَ عَلی بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَ یَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ».
آیا کسی که بیّنهای از پروردگارش دارد و شاهدی در پی دارد؟
به راستی که رسول خدا صلی اللّه علیه و آله بر بیّنه پروردگارش بود و من شاهد او هستم.
1) 1) سوره هود: آیه 17.
ابن مردویه این روایت را به صورت دیگری نیز نقل کرده است:
علی علیه السلام فرمود:
رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله «عَلی بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ» و أنا «شاهِدٌ مِنْهُ».
رسول خدا صلی اللّه علیه و آله «بیّنهای از پروردگارش دارد» و من «شاهد آن هستم».
رسول خدا صلی اللّه علیه و آله فرمود:
«أَ فَمَنْ کانَ عَلی بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ» من هستم و «وَ یَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ» علی است (1).
آری، ابو بکر این گونه فاطمه زهرا و امیر مؤمنان علی علیهما السلام و دیگر شاهدان را تکذیب نمود... .
به نگارنده نامه میگوییم که اکنون پرسش دیگری مطرح میشود:
چگونه ابو بکر، علی و زهرا علیهما السلام را تکذیب میکند امّا جابر بن عبد اللَّه انصاری را تصدیق مینماید!؟
بُخاری در صحیح خود از جابر بن عبد اللَّه انصاری این گونه
1) 1) الدر المنثور: 4 / 409 - 412.
آورده است:
إنّ النبی صلّی اللّه علیه و آله قال:
إذا أتی مال البحرین حثوت لک ثمّ حثوت لک - ثلاثاً - .
ماجرا از این قرار است که به هنگام رسیدن اموال بحرین نزد ابو بکر، جابر نیز حضور داشت. جابر رو به ابو بکر کرد و گفت که پیامبر صلی اللّه علیه و آله به من فرمود: هنگامی که اموال بحرین را آوردند، سه مشت از آن مال توست.
ابو بکر به او گفت: جلو بیا و هر مقدار به تو وعده دادهاند بردار.
جابر بدون شاهد و فقط با ادّعا از بیت المال مسلمانان برداشت کرد (1).
پس چگونه است که ادّعای جابر بن عبد اللَّه به تنهایی پذیرفته میشود، امّا ادّعای فاطمه علیها السلام دختر رسول خدا صلی اللّه علیه و آله که به گواهی آیه تطهیر و دیگر شواهد کتاب و سنّت، معصوم است و فدک نیز در دست اوست و شاهدانی مانند امیر مؤمنان، حسن و حسین علیهم السلام نیز دارد، پذیرفته نمیشود؟!
اگر از تمام این موارد نیز صرف نظر کنیم این اشکال مطرح
1) 1) صحیح بُخاری: 3 / 57 و 58 کتاب الاجاره باب من تکفّل عن میّت دیناً... .
خواهد شد که جابر یک نفر از صحابه رسول خدا صلی اللّه علیه و آله بوده و فاطمه علیها السلام نیز فرد دیگری از صحابه بوده است؛ در این صورت آیا برای برخورد دوگانه ابو بکر، پاسخی عاقلانه و قابل قبول در پیشگاه خدا و رسولش یافت میشود؟
حال، ببینیم که بزرگان محقّقین اهل حدیث در دفاع از ابو بکر چه گفتهاند:
کرمانی از طَحاوی این گونه نقل کرده است:
امّا این که ابو بکر ادّعای جابر را تصدیق نمود از آن جهت بوده که پیامبر صلی اللّه علیه و آله فرموده بود:
من کذب علیّ متعمّداً فلیتبوّأ مقعده من النار.
هر کس به عمد سخن دروغی به من نسبت دهد، جایگاهش آتش خواهد بود.
روشن است که این وعده عذابی است که گمان نمیرود شخصی مانند جابر سوی آن برود (1).
1) 1) شرح کرمانی بر صحیح بُخاری: 10 / 125.
ابن حجر عسقلانی نیز در این مورد مینویسد:
وجه این مسئله، در جواز پذیرش خبر واحد از یک صحابی عادل است، گرچه این خبر به نفع او بوده باشد، زیرا ابو بکر از جابر شاهدی بر ادّعایش نخواست (1).
عینی نیز پس از نقل سخن ابن حجر مینویسد:
ابو بکر از جابر شاهد نخواست، زیرا که او بر طبق کتاب و سنّت عادل است. خدا در قرآن فرموده است:
«کُنْتُمْ خَیْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنّاسِ» (2).
شما بهترین امّتی بودید که به نفع انسانها آفریده شدهاید.
و در آیه دیگر میفرماید:
«وَ کَذلِکَ جَعَلْناکُمْ أُمَّةً وَسَطاً» (3).
و همین گونه شما را امّت میانهای قرار دادیم.
پس اگر شخصی مانند جابر از بهترین امّت نباشد. پس چه کسی هست؟
در سنّت، به سبب کلام پیامبر صلی اللّه علیه و آله که فرموده:
هر که از روی عمد به من دروغ نسبت دهد جایگاه او در آتش است.
و چنین کاری از یک مسلمان عادی نیز گمان نمیرود تا چه رسد به یک صحابی. امّا اگر امروزه چنین مسئلهای پیش آید جز با دلیل و شاهد پذیرفتنی نیست (1).
پس «بیطرف و منصف باشیم» و بگوییم: اگر این دو آیه نشانگر عدالت جابر باشد، به این دلیل که او از صحابه است، پس به یقین نسبت به فاطمه زهرا علیها السلام نیز چنین خواهد بود.
و هرگاه این سخن صحیح باشد که «اگر شخصیّتی همانند جابر از بهترین امّت نباشد پس چه کسی هست؟» به یقین این سخن در حق فاطمه زهرا علیها السلام نیز صحیح خواهد بود.
و هرگاه که در آن حدیث «وعده عذابی است که گمان نمیرود شخصی مانند جابر سوی آن برود» به یقین از شخصیّتی مانند فاطمه زهرا علیها السلام نیز گمان نمیرود که سوی آن گام نهد.
و هرگاه که «چنین کاری حتّی از یک مسلمان عادی نیز احتمال
1) 1) عمدة القاری: 6 / 120 حدیث 5 .
نمیرود تا چه رسد به یک صحابی» پس فاطمه زهرا علیها السلام و جابر هر دو از آن منزه و دور هستند.
سرانجام، چگونه است که نسبت دادن سخنی دروغ به پیامبر از جابر - بلکه از یک مسلمان عادی نیز - گمان نمیرود، امّا درباره فاطمه زهرا علیها السلام چنین نیست؟
پس «باید بیطرف باشیم» و اقرار کنیم که حق با آن بانوی مطهّر علیها السلام بوده و بیگمان بر او ستم شده است. از این رو بایسته است که بدانیم در ورای ماجرای فدک، مسائل دیگری مطرح بوده که از خود فدک و قضایای آن با اهمیّتتر و بزرگتر بوده است(!!).
آری، سخن صدّیقه طاهره علیها السلام پذیرفته نمیشود و شاهدان او نیز رد میشوند... و این برخورد بدان معناست که فدک از جمله آن چیزهایی است که رسول خدا صلی اللّه علیه و آله بر جا گذاشته است.
پس اگر آن دلایل پذیرفته نشد، اکنون این حق فاطمه علیها السلام است که آن را به عنوان ارث پدری مطالبه کند، زیرا با نپذیرفتن سخن گذشته آن بانو آن سرزمین تا پایان عمر در تملّک پیامبر صلی اللّه علیه و آله و پس از فوت جزء ما تَرَک ایشان بوده است، و بیتردید آن چه از شخص
فوت شده بر جا میماند - از مملوکات و حقوق - از آنِ وارث او خواهد بود، و زهرا علیها السلام یگانه فرزند رسول خدا صلی اللّه علیه و آله بوده است.
پس چرا باید از ارث پدرش محروم گردد؟
ابو بکر که بر ممانعت از این کار پافشاری داشت، برایش ممکن نبود که هیچ یک از این امور را انکار کند:
نه میتوانست بگوید که فدک از آن آبادیهایی نیست که بدون نبرد مِلک پیامبر صلی اللّه علیه و آله شده است.
نه میتوانست منکر شود که زهرا علیها السلام تنها فرزند پیامبر است.
و نه میتوانست حق ارث آن بانو را از رسول خدا صلی اللّه علیه و آله انکار کند... .
با این حال، بر منع فدک از آن بانو مصمّم بود. پس برای این کار چه باید میکرد؟
حضرت زهرا علیها السلام به نزد ابو بکر آمد، در حالی که زبان حالش چنین بود:
تو اقرار داری که فدک مِلک پدرم بوده؟ اقرار داری که من تنها وارث او هستم؟ پس چرا بر آن دست گذاشتی با آن که میدانی آن جا اکنون به عنوان ارث، مِلک من است؟
حضرت زهرا علیها السلام رو به ابو بکر کرد و فرمود:
یا بن أبی قحافة! أ ترث أباک و لا أرث أبی؟
ای پسر ابو قحافه! آیا تو از پدر خویش ارث میبری، امّا من از پدر خود ارث نمیبرم؟
این سخن در روایات شیعه و اهل تسنن در ضمن فرمایشات طولانی حضرت زهرا علیها السلام خطاب به انصار و گفت و گو با ابو بکر آمده است. استواری متن، این سخن را از پیگیری سند بینیاز میکند؛ و لیکن طبیعی است که پیروان ابو بکر امثال این روایات را نقل نکنند؛ در عین حال ما آن را نزد عدّهای از دانشمندان یافتهایم.
آن خطبه را احمد بن ابی طاهر بغدادی مشهور به ابن طیفور (متوفای 280 ه) (1)در کتاب بلاغات النساء آورده است (2).
همچنین ابو بکر احمد بن عبد العزیز جوهری (متوفای 323 ه) در کتاب السقیفه و فدک آن را نقل کرده، آنگونه که ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه آورده و درباره وی گفته است:
ابو بکر جوهری دانشمند و محدّثی ادیب، موثق و پارسا است که
محدّثین او را ستوده و آثارش را روایت کردهاند (1).
ابو عبید اللّه محمّد بن عمران مرزبانی (متوفای 384 ه) نیز آن خطبه را با اسناد خویش از عروه و او از عایشه نقل کرده است، چنان که در الشافی فی الامامه و شرح نهج البلاغه آمده است (2).
احمد بن حنبل نیز حدیث یاد شده را با این عبارت نقل نموده است:
آن بانو خطاب به ابو بکر گفت:
أنت ورثت رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله أم أهله؟!
تو از رسول خدا صلی اللّه علیه و آله ارث میبری یا اهل او؟!
او پاسخ داد: البتّه اهلش (3).
حلبی نیز با این عبارت حدیث را نقل کرده است: در نقلی آمده است: فاطمه رضی اللّه تعالی عنها به ابو بکر گفت:
من یرثک؟
چه کسی از تو ارث میبرد؟
ابو بکر گفت: خانواده و فرزندانم.
فاطمه علیها السلام گفت:
فما لی لا أرث أبی؟
پس چرا من از پدرم ارث نمیبرم؟
حلبی مینویسد: ابو بکر نامه فدک را برایش نوشت، در این هنگام عمر وارد شد و پرسید: این چیست؟
ابو بکر پاسخ داد: نامهای برای فاطمه درباره ارث پدرش نوشتهام؟
عمر گفت: برای مسلمانان چه خواهی داد؟ مگر نمیدانی که عرب علیه تو قیام کرده است؟ (1)آنگاه عمر نامه را گرفت و آن را پاره کرد(!!)
این قضیّه را بُخاری و مسلم نیز از عایشه نقل کردهاند. عبارت بُخاری چنین است: عایشه گوید:
إنّ فاطمة علیها السلام بنت النبی صلی اللّه علیه و آله أرسلت إلی أبی بکر تسأله میراثها من رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله ، ممّا أفاء اللّه علیه بالمدینة وفدک و ما بقی عن خمس خیبر، فقال أبو بکر: إنّ رسول اللّه قال: «لا نورث ما ترکناه صدقة»، إنّما یأکل آل محمّد فی هذا المال،
1) 1) سیره حلبیه: 3 / 488.
و إنّی و الله لا أُغیّر شیئاً من صدقة رسول اللّه عن حالها الّتی کان علیها فی عهد رسول اللّه، و لأعلمنّ فیها بما عمل به رسول اللّه.
فأبی أبو بکر أن یدفع إلی فاطمة منها شیئاً، فوجدت فاطمة علی أبی بکر فهجرته، فلم تکلّمه حتّی توفّیت، و عاشت بعد النبی ستّة أشهر، فلمّا توفّیت دفنها زوجها علی لیلاً و لم یؤذن بها أبا بکر و صلّی علیها... (1).
فاطمه علیها السلام دختر پیامبر صلی اللّه علیه و آله برای ابو بکر پیغام فرستاد و ارث خود را از رسول خدا صلی اللّه علیه و آله از آن چیزهایی که خداوند در مدینه به ایشان بخشیده بود و نیز باقی مانده خمس خیبر، مطالبه نمود.
ابو بکر به او گفت: رسول خدا صلی اللّه علیه و آله گفته است: «ما چیزی به ارث نمیگذاریم، آن چه از ما میماند صدقه است».
آل محمّد فقط میتوانند از آن مال استفاده کنند. به خدا سوگند! من صدقه رسول خدا صلی اللّه علیه و آله را از همان حال که در زمان حیاتش بوده هیچ تغییر نخواهم داد و درباره آن همان کاری را خواهم کرد که رسول خدا صلی اللّه علیه و آله انجام میداد.
1) 1) صحیح بُخاری: 5 / 82 ، کتاب المغازی، باب غزوه خیبر، صحیح مُسلم: 5 / 153، کتاب الجهاد و السیر.
بدین وسیله ابو بکر از دادن حتی بخشی از آنها به فاطمه علیها السلام خودداری کرد، و فاطمه علیها السلام نیز بر ابو بکر خشم گرفت و او را طرد کرد و با وی سخن نگفت تا از دنیا رفت.
فاطمه علیها السلام بعد از وفات پیامبر صلی اللّه علیه و آله شش ماه زندگی کرد و هنگامی که فوت نمود، همسرش علی علیه السلام او را شبانه دفن کرد و به ابو بکر خبر نداد و خود بر او نماز خواند، و تا وقتی فاطمه علیها السلام در قید حیات بود علی علیه السلام در بین مردم وجههای داشت، و چون از دنیا رفت مردم از او روی برگرداندند.
در این بخش نظر نویسنده نامه را به این نکته معطوف میداریم که حدیث «لا نورث» تنها از سوی ابو بکر نقل شده است و نه هیچ صحابی دیگر:
فقط ابو بکر گفته است که پیامبر اکرم صلی اللّه علیه و آله فرمود:
إنّا معاشر الأنبیاء لا نورث و ما ترکناه صدقة.
ما پیامبران ارث نمیگذاریم و آن چه از ما میماند صدقه است.
و تنها بودن ابو بکر را در نسبت دادن این کلام به رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله حافظان و محدّثان بزرگ اهل سنّت تصریح نمودهاند، کسانی مانند:
ابو القاسم بغوی (متوفای 317)، ابو بکر شافعی (متوفای 354)، ابن عساکر (متوفای 571)، جلال الدین سیوطی (متوفای 911)، ابن حجر مکی (متوفای 973) و متقی هندی (متوفای 675).
حافظ جلال الدین سیوطی (متوفای 911) چنین میگوید:
ابو القاسم بغوی و ابو بکر شافعی در کتاب فوائد خود و همچنین ابن عساکر این گونه نقل کردهاند: عایشه میگوید: هنگامی که پیامبر خدا صلی اللّه علیه و آله از دنیا رفت مسلمانان درباره میراث پیامبر صلی اللّه علیه و آله به اختلاف افتادند و هیچ کدام سخنی در این باره نمیدانستند.
ابو بکر گفت: من از رسول خدا صلی اللّه علیه و آله شنیدم که فرمود:
إنّا معاشر الأنبیاء لا نورث ما ترکناه صدقة.
ما گروه پیامبران ارثی به جا نمیگذاریم آن چه از ما باقی میماند، صدقه به شمار میآید (1).
ابن حجر مکی نیز در الصواعق مینویسد:
مسلمانان درباره میراثِ پیامبر صلی اللّه علیه و آله به اختلاف افتادند و نزد هیچ کدام سخنی در این باره یافت نشد.
ابو بکر گفت: من از رسول خدا صلی اللّه علیه و آله شنیدهام که فرمود:
1) 1) تاریخ الخلفاء: 86 و ر.ک تاریخ دمشق: 30 / 311، در این منبع آمده است: «ما ترکنا».
إنّا معاشر الأنبیاء لا نورث (1).
متّقی هندی نیز پس از نقل این روایت میگوید: این روایت را احمد، مسلم، ابی داوود، ابن جریر و بیهقی نقل کردهاند (2).
از طرفی دانشمندان بزرگ اصولی اهل تسنن نیز در مبحث خبر واحد، بر انفراد ابو بکر در نقل این سخن تصریح کردهاند و آن را از مهمترین و مشهورترین روایاتی شمردهاند که صحابه به طور انفراد نقل کردهاند. اکنون متن عبارت برخی از آنها را ملاحظه نمایید.
قاضی عضد الدین ایجی در شرح عبارت ابن حاجب که گفته است: عمل به خبر واحد عادل واجب است بر خلاف گفته کاشانی و...؛ میگوید:
از نظر ما بسیاری از صحابه و تابعین بارها به چنین خبری عمل کردهاند و این کار مشهور و آشکار بوده و مخالفی نداشته است.
وی میافزاید: جواز پذیرفتن و معتقد شدن به خبر واحد، ثابت و واقع شده است... .
از جمله این موارد میتوان موارد ذیل را برشمرد:
1 - عمل کردن ابو بکر به خبری که مغیره درباره میراث جدّه (مادربزرگ) نقل کرد که عمر نیز بدان عمل کرد و... .
2 - عمل کردن صحابه به روایاتی که ابو بکر نقل کرد و گفت:
الأئمّة من قریش.
الأنبیاء یدفنون حیث یموتون.
نحن معاشر الأنبیاء لا نورث.
و روایات و موارد دیگری که نقل آنها موجب طولانی شدن کلام خواهد گردید (1).
فخر رازی نیز در بحث حجّیت خبر واحد به اجماع صحابه استدلال نموده، و پس از کلامی طولانی گفته است:
صحابه به روایتی که ابو بکر از پیامبر صلی اللّه علیه و آله نقل کرده که «الأنبیاء یدفنون حیث یموتون» و به روایت «الائمّة من قریش» و به روایت
1) 1) شرح المختصر: 2 / 58 و 59.
«نحن معاشر الأنبیاء لا نورث» عمل کردهاند... (1).
غزالی نیز در این باره اظهار نظر کرده است. وی میگوید:
ادّعای کسی که منکر خبر واحد است و آن را حجّت نمیداند در نهایت سستی است. به همین جهت ارث بردن فاطمه به دلیل نقل ابو بکر حدیث «نحن معاشر الأنبیاء لا نورث...» رد شد (2).
آمِدی نیز در این مورد سخنی دارد، وی در بحث حجیّت خبر واحد مینویسد:
دلیل این مطلب، خبرهایی است که در وقایع مختلف بیشماری از صحابه نقل شده، که همگی به اتّفاق به خبر واحد عمل میکردند و وجوب را در آن لازم میدانستند، از جمله این موارد همان است که از ابو بکر نقل شده که وی به حدیثی که مغیره نقل نمود، عمل کرد؛ همچنین همه صحابه به روایت ابو بکر که: «الأئمّة من قریش» و «الأنبیاء یدفنون حیث یموتون» و «نحن معاشر الأنبیاء لا نورث ما ترکناه صدقة» عمل کردهاند (3).
علاء الدین بُخاری در این باره میگوید:
اصحاب پیامبر به خبرهای واحد عمل میکردند و در موارد بیشماری به آنها احتجاج میکردهاند و هیچ کس منکر این عمل نمیشده... از جمله این موارد عمل صحابه به آن حدیثی است که ابو بکر از پیامبر صلی اللّه علیه و آله نقل کرد که حضرتش فرمود: «نحن معاشر الأنبیاء لا نورث ما ترکناه صدقة» (1).
عبد العلی انصاری نیز در این زمینه سخن گفته است. وی میگوید:
دلیل دوم بر نظر ما این است که صحابه بر وجوب عمل به خبر عدل اتفاق نظر داشتهاند. از جمله موارد آن، عمل کردن صحابه به حدیثی است که خلیفه رسول خدا صلی اللّه علیه و آله ابو بکر نقل کرد که «الأئمة من قریش» و «نحن معاشر الأنبیاء لا نورث...» (2).
نظام الدین انصاری در بحث وجوب پذیرش خبر واحد در شرح المنار فی علم الاصول مینویسد:
دلیل دیگر قائلین به حجّیت خبر واحد اجماع و اتّفاق نظر علما است. تفصیل این موضوع - آنسان که در کتاب تحریر آمده است - بدین
قرار است: به طور متواتر از صحابه نقل شده که آنها در موارد بیشماری به خبر واحد عمل میکردهاند که مجموع این موارد، اجماع و اتّفاق نظر آنان را بر وجوب پذیرش خبر واحد میرساند... و از جمله این موارد میتوان برشمرد که امیرالمؤمنین ابو بکر به حدیث مغیره و...
عمل کرد.
همچنین اتّفاق نظر بر پذیرش حدیث ابو بکر که گفت: «الأئمّة من قریش» و «نحن معاشر الأنبیاء لا نورث» ثابت شده است.
ولی لازمه پذیرش چنین خبر واحدی (حدیث «لا نورث») آن است که احکام قرآن با خبر واحد نسخ شود، زیرا حدیث ابو بکر - پیش از آن که اجماع بر آن حاصل شود - صرفاً یک خبر واحد بوده و حال آن که حکم ارث بردن دختر در قرآن، اطلاق دارد.
آری! وقتی ابو بکر این سخن را از رسول خدا صلی اللّه علیه و آله شنیده هیچ تردیدی برای او نمانده، به طوری که حجّیت آن از تواتر تمامتر بوده پس این حدیث را مخصّص یا ناسخ قرآن قرار داد... .
دانشمندان کلام نیز در کتابهای کلامی خود - مثل علمای فقه و حدیث - اقرار نمودهاند که نقل این حدیث از رسول خدا صلی اللّه علیه و آله
منحصر به ابو بکر بوده است. اینک به نقل عبارت برخی از آنها اکتفا میکنیم.
قاضی ایجی و شارح کتابش، شریف جرجانی این گونه مینویسند:
شرایط امامت همان است که گفتیم و ابو بکر واجد تمام آنها بوده است و کتابهای تاریخ و سیره گواه این مطلب است. ما نمیپذیریم که ابو بکر ظالم و ستمگر بوده است... که با حکم قرآن در مورد ارث مخالفت کرده است. البته ما پیشتر توضیح دادیم و گفتیم که ظالم کسی است که معصیتی را مرتکب شود که عدالت از او ساقط گردد و توبه نکند و خود را اصلاح ننماید، ولی کسی که پس از بعثت پیامبر صلی اللّه علیه و آله ایمان آورده و خود را اصلاح نموده، ظالم نیست.
او ادامه میدهد و میگوید: ایراد دیگری که درباره ابو بکر گفتهاند این است که او با ممانعت از ارث، با آیه قرآن مخالفت نموده است.
در پاسخ میگوییم: این عمل وی به سبب معارض شدن کلام رسول خدا صلی اللّه علیه و آله با آیه بوده است؛ چرا که آن حضرت فرموده بود: «نحن معاشر الأنبیاء لا نورث ما ترکناه صدقة».
اگر گفته شود: شما بایستی وجه حجّیت این حدیث را بیان کنید، زیرا این حدیث از جمله احادیث آحاد است، و همچنین باید وجه
ترجیح آن بر آیه قرآن روشن شود.
در پاسخ میگوییم: ما در این مورد به حجّیت خبر واحد و وجه ترجیح آن نیاز نداریم، زیرا ابو بکر به مقتضای آن چه از پیامبر صلی اللّه علیه و آله شنیده بود عمل کرد و هیچ شبههای در آن چه شنیده بود، نداشت (1).
سعد الدین تفتازانی نیز در این مورد اظهار نظر کرده و مینویسد:
از جمله ایرادهایی که بر امامت ابو بکر گرفته شده این است که او با کتاب خدا در جریان ممانعت از ارث پیامبر صلی اللّه علیه و آله مخالفت کرده است. اینان میگویند که او به سبب حدیث «نحن معاشر الأنبیاء» که تنها خودش نقل کرده است به این کار دست یازیده است، در حالی که تخصیص کتاب فقط با خبر متواتر جایز است، نه با خبرهای آحاد.
در پاسخ این اشکال میگوییم: خبر واحد - گرچه متنش ظنّی است - ولی گاهی دلالت آن قطعی است. در این صورت عموم کتاب خدا به آن خبر تخصیص میخورد، زیرا که دلالت عموم کتاب ظنّی است، گرچه صدور متن آن قطعی باشد. این عمل به هنگام جمع بین دو دلیل صورت میپذیرد.
بدیهی است که تحقیق این موضوع در اصول فقه آمده است بر
1) 1) شرح المواقف: 8 / 355.
این اساس که خبری که از دهان رسول خدا صلی اللّه علیه و آله شنیده شود(!!) اگر آن را فوق متواتر ندانیم به منزله متواتر خواهد بود. بنا بر این برای شنوندهای که مجتهد است جایز خواهد بود که عموم کتاب را به وسیله آن خبر تخصیص زند (1).
آری - چنان که نوشتهاید - «باید آزاداندیش باشیم» و در این سخنان بیندیشیم تا گوشهای از واقعیّت برایمان آشکار گردد.
با توجّه به آن چه درباره حدیث مذکور بیان شد و رفتاری که طبق این حدیث از ابو بکر سر زد این موضوع در چند محور قابل بررسی است:
محدّثان، متکلّمان و اصولیان همگی اتّفاق نظر دارند که این حدیث را فقط ابو بکر از رسول خدا صلی اللّه علیه و آله نقل کرده، و هیچ فرد دیگری آن را از پیامبر صلی اللّه علیه و آله نشنیده است. نه دامادش امیر مؤمنان علی علیه السلام ، نه عمویش عباس، نه دخترش
1) 1) شرح المقاصد: 5 / 278.
فاطمه زهرا علیها السلام ، و نه همسرانش و نه حتّی عایشه دختر ابو بکر، بلکه تا آن لحظه هیچ فردی حتّی عایشه نیز چنین حدیثی را از ابو بکر نشنیده بود... با آن که آنان به این موضوع و این حدیث بیشتر از هر کسی نیاز داشتند، و ابو بکر هیچ احتیاجی به دانستن آن حکم نداشت.
فخر رازی در این مورد میگوید:
به راستی کسانی که به دانستن این حکم نیاز داشتند تنها علی، فاطمه علیهما السلام و عبّاس بودند. اینان از زاهدان، عالمان و دینداران بزرگ بودند. ولی به طور حتم ابو بکر هیچ نیازی به شناخت این حکم نداشت؛ زیرا ابو بکر در زمره کسانی نبوده است که حتّی احتمال ارث بردن وی از رسول خدا صلی اللّه علیه و آله وجود داشته باشد، و این مطلب هرگز بر دل او خطور نمیکرد. پس چگونه میتوان شایسته دانست که رسول خدا صلی اللّه علیه و آله این حکم را به کسی که هیچ نیازی به آن نداشته است رسانده، و به کسانی که کاملاً به آن نیاز داشتهاند نرسانده باشد (1).
به این ترتیب، هنگامی که در اصل صدور این خبر شک و تردید وجود دارد، چگونه میتوان به آن چه در قرنهای بعدی نقل شده و
1) 1) التفسیر الکبیر: 5 / 218.
تلاشهایی که برای متواتر جلوه دادن این خبر از رسول خدا صلی اللّه علیه و آله انجام گرفته اطمینان کرد...؟!
در کتابهای اصولی سه حدیث نقل شده است که تنها ابو بکر آنها را روایت نموده است:
حدیث یکم، حدیث ارث است که موضوع نوشتار ماست.
حدیث دوم، حدیث «الأئمّة من قریش» است، که به نظر میرسد این همان حدیثی است که ابو بکر در ماجرای سقیفه گفت و انصار را بدان مجاب نمود.
حدیث سوم، حدیث «الأنبیاء یدفنون حیث یموتون» است.
حدیث اول موضوع اصلی بحث است و آن را تکمیل خواهیم کرد، امّا این جا به اختصار در مورد دو حدیث دیگر نیز مطالبی را مطرح مینماییم.
درباره حدیث دوم جای بحث مهمّی وجود دارد، زیرا ظاهر کلمات اهل تسنّن نشان میدهد که این حدیث را فقط ابو بکر از پیامبر خدا صلی اللّه علیه و آله شنیده، و هیچ فرد دیگری نشنیده است، و این موضوعی شگفت است، زیرا چگونه ممکن است رسول خدا صلی اللّه علیه و آله
تنها ابو بکر را از این مطلب - که به سرنوشت اسلام و مسلمانان تا روز رستاخیز بستگی دارد - آگاه کرده باشد و به دیگر مسلمانان خبر نداده باشد؟ از طرفی، چگونه ممکن است این مطلب را هیچ کس تا آن زمان و تا تشکیل سقیفه از ابو بکر نشنیده باشد؟
مگر گفته شود: دانشمندانی که این حدیث را جزء احادیث آحاد شمردهاند به خطا رفتهاند، چرا که این حدیث همان حدیثی است که پیامبر خدا صلی اللّه علیه و آله فرموده:
الائمّة من بعدی اثنا عشر کلّهم من قریش.
پیشوایان پس از من دوازده نفرند که همگی از قریش هستند.
و همین حدیث منظور ابو بکر بوده است. امّا در این صورت پرسش دیگری مطرح خواهد شد، که اگر انصار این سخن را از رسول خدا صلی اللّه علیه و آله شنیده بودند، چگونه در سقیفه جمع شدند تا برای آن حضرت جانشین تعیین کنند، آن گونه که نقل شده است.
از طرفی، اگر چنین حدیثی را از پیامبر خدا صلی اللّه علیه و آله شنیدهاند و مخالفت کردهاند پس فاسق و غیر عادل خواهند بود، و اگر تا آن زمان نشنیده بودند همان سؤال نخست باقی است، زیرا فرض بر این است که چنین حدیثی دست کم در میان عدّهای از اصحابی که در مدینه بودند از سوی رسول خدا صلی اللّه علیه و آله بیان شده باشد. مگر
آن که در توجیه آن بگوییم: بخشی از حدیث - که عبارت «کلّهم من قریش» است - قطعی نیست، زیرا راوی به سبب هیاهوی حاضران، آن را از رسول خدا صلی اللّه علیه و آله نشنیده بوده، بلکه دیگران به او رساندهاند.
چنان که در کتابهای صحاح اهل سنّت و منابع دیگر آمده است، و نقل این حدیث بدون آن عبارت در دیگر کتابها گواه این مطلب است.
و یا آن که بگوییم: گرد هم آمدن انصار در سقیفه برای تعیین جانشین برای رسول خدا صلی اللّه علیه و آله نبوده است، و البتّه تحقیق این موضوع مهم و خطیر فرصتی دیگر میطلبد.
گفتیم که سومین حدیث انحصاری ابو بکر این روایت است:
الأنبیاء یدفنون حیث یموتون.
پیامبران هر جا از دنیا روند همان جا دفن میشوند.
به نظر میرسد که ابو بکر این روایت را به مناسبت وفات رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و به منظور تعیین محل دفن آن حضرت گفته است. البتّه ما این حدیث را نیز به چند دلیل نمیتوانیم بپذیریم:
نخست آن که ابو بکر بیش از علی و اهل بیتِ پیامبر علیهم السلام به این مطلب نیاز نداشته است.
دوم آن که ابو بکر جنازه رسول خدا صلی اللّه علیه و آله را بر زمین رها
کرد و به سقیفه رفت تا بر سر ریاست نزاع کند، و از این ماجرا بیرون نیامد مگر بعد از دفن پیامبر صلی اللّه علیه و آله . در این صورت چه کسی از او درباره محل دفن پیامبر صلی اللّه علیه و آله پرسیده؟ و کجا چنین پرسشی از او شده تا او چنین پاسخی گفته باشد؟
«برخی از آنان گفتند: در بقیع دفن شود.
بعضی دیگر گفتند: در صحن مسجد دفن گردد.
امیر مؤمنان علی علیه السلام فرمود:
إنّ اللّه لم یقبض نبیّه إلّا فی أطهر البقاع فینبغی أن یدفن فی البقعة الّتی قبض فیها.
خداوند هیچ پیامبری را قبض روح نمیکند مگر در پاکیزهترین بقعهها. پس شایسته است در همان بقعهای که قبض روح گردیده دفن شود.
از این رو همه آن گروه بر سخن آن حضرت هم نظر شدند و پیامبر صلی اللّه علیه و آله در خانه خودش دفن گردید» (1).
دومین محور قابل بررسی در مورد حدیث ابو بکر این است که قرآن کریم آن حدیث را تکذیب میکند. ابو بکر از پیامبر صلی اللّه علیه و آله نقل میکند که حضرتش فرمود: «إنّا معاشر الأنبیاء لا نورث».
در حالی که قرآن مجید میفرماید:
«وَ وَرِثَ سُلَیْمانُ داوُدَ» (2).
و سلیمان وارث داوود شد.
همچنین قرآن از زبان زکریّا علیه السلام این گونه نقل مینماید:
«وَ إِنِّی خِفْتُ الْمَوالِیَ مِنْ وَرائِی وَ کانَتِ امْرَأَتِی عاقِراً فَهَبْ لِی مِنْ لَدُنْکَ وَلِیًّا * یَرِثُنِی وَ یَرِثُ مِنْ آلِ یَعْقُوبَ وَ اجْعَلْهُ رَبِّ رَضِیًّا» (3).
و من پس از خود از بستگانم بیمناکم و در حالی که زنم نازا و عقیم است. پس تو از جانب خود ولیّ و جانشینی به من ببخش،
که از من ارث برد و از خاندان یعقوب نیز ارث برده و او را ای پروردگار من مورد پسند و رضایت خود گردان.
بدیهی است که هرچه بر خلاف کتاب خدا باشد به طور حتم و ضرورت مردود است، زیرا حقیقتِ معنای میراث در لغت و در شرع عبارت است از انتقال آن چه که از ارثگذارنده بر جای مانده است به وارثان او بعد از فوتش - چه مِلک باشد چه حق - آن هم مطابق با حکم الهی که در فقه بیان شده است.
روشن است که حمل کردن این موضوع بر نبوّت و علم خلاف ظاهر است. چرا که نبوّت از اموری نیست که بتوان آن را از خداوند طلب کرد، زیرا نبوّت به انتخاب و گزینش الهی است و هیچ فردی در آن نقشی ندارد و درخواست و طلب هیچ فردی نیز در آن اثری نخواهد گذاشت.
فراتر این که در آیات قرآن قرینههای متعدّدی وجود دارد که تأکید میکند که مقصود از میراث، مال و دارایی است، نه نبوّت و علم.
در آیهای از قرآن درباره داوود و سلیمان علیهما السلام آمده است:
«وَ کُلاًّ آتَیْنا حُکْماً وَ عِلْماً» (1).
و به هر یک از آنان داوری و دانش فراوان دادیم.
1) 1) سوره انبیاء: آیه 79.
قرآن کریم درباره یحیی علیه السلام میفرماید:
«وَ آتَیْناهُ الْحُکْمَ صَبِیًّا» (1).
و ما در کودکی حکم (پیامبری) به او دادیم.
در آیه دیگر زکریّا علیه السلام در دعای خود از خداوند فرزندی خواست تا ولیّ او باشد و موالی او را از میراث وی محروم نماید و این جز در مال و دارایی محقّق نمیگردد، همچنین زکریّا از خداوند فرزندی خواست که مورد رضایت باشد، در حالی که هیچ پیامبری نیست مگر آن که مورد رضایت است (2).
این جا نظر نگارنده نامه را به این نکته جلب مینماییم که از چیزهایی که سخن ما را تأکید میکند بیان صریح عدّهای از مفسّران بزرگ اهل تسنن است. آنها میگویند: مقصود در این آیات، ارثِ مال و دارایی است، نه علم و نبوّت.
این نکته برای پژوهشگری که در ذیل این آیات به تفسیر طبری، رازی و دیگر تفاسیر نامدار مراجعه کند هویداست. از این رو، تلاش برخی از افراد برای منصرف کردن آیات از ظواهرشان در راه دفاع از ابو بکر ساقط شده و بیثمر میگردد.
سومین محور بررسی این روایت این است که به طور مسلّم امیر مؤمنان علی علیه السلام و عبّاس آن را نپذیرفته و تکذیبش کردهاند، چنان که در حدیثی که مسلم نقل کرده، آمده است:
عن مالک بن أوس قال: قال عمر لهما: فلما توفّی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله ، قال أبو بکر: أنا ولی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله ، فجئتما تطلب میراثک من ابن أخیک، و یطلب هذا میراث امرأته من أبیها.
فقال أبو بکر: قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله : لا نورث ما ترکناه صدقة، فرأیتماه کاذباً آثماً غادراً خائناً، و الله یعلم أنّه لصادق بارّ راشد تابع للحقّ. ثمّ توفّی أبو بکر و أنا ولی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و ولی أبی بکر، فرأیتمانی کاذباً آثماً غادراً خائناً.
مالک بن اوس میگوید: عمر بن خطّاب به علی علیه السلام و عبّاس گفت: هنگامی که رسول خدا صلی اللّه علیه و آله از دنیا رفت ابو بکر گفت که من ولیّ رسول خدا صلی اللّه علیه و آله هستم. شما دو نفر آمدید، تو ارثِ پسر برادرت را میخواستی و او ارث همسرش از پدرش را، ابو بکر گفت: رسول خدا صلی اللّه علیه و آله فرموده:
«لا نورث و ما ترکناه صدقة».
پس او را دروغگو، خطاکار، پیمانشکن و خائن دانستید، امّا
به خدا سوگند که او صادق، درستکار و در راه راست و پیرو حق بود(!!)...» (1).
همچنین در روایت دیگری - که احمد و بزّار نقل کردهاند و بزّار آن را حسن الاسناد (2)دانسته - این گونه آمده است:
عن ابن عبّاس، قال: لمّا قبض رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و استخلف أبو بکر، خاصم العبّاس علیّاً فی أشیاء ترکها رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله.
فقال أبو بکر: شیء ترکه رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله فلم یحرّکه فلا أُحرّکه، فلمّا استخلف عمر رضی اللّه عنه اختصما إلیه، فقال: شیء لم یحرّکه فلا أُحرّکه، فلمّا استخلف عثمان اختصما إلیه، فأسکَتَ عثمان و نکّس رأسه.
قال ابن عبّاس: فخشیت أن یأخذه، فضربت بیدی بین کتفی العبّاس، فقلت: یا أبت أقسمت علیک إلّا سلّمته لعلیٍّ.
ابن عبّاس گوید: هنگامی که رسول خدا صلی اللّه علیه و آله از دنیا رفت و ابو بکر در جای او قرار گرفت، عبّاس با علی علیه السلام بر سر چیزهایی که پیامبر صلی اللّه علیه و آله از خود به جا گذاشته بود
اختلاف کردند.
ابو بکر گفت: چیزی را که رسول خدا صلی اللّه علیه و آله به جا گذاشته و اقدامی نسبت به آن نکرده، من نیز هیچ اقدامی نسبت به آن نمیکنم.
هنگامی که عمر جانشین او شد، آنها اختلاف خود را نزد عمر بردند. او گفت: چیزی را که ابو بکر تغییر نداده، من هم تغییر نمیدهم.
و آنگاه که عثمان جانشین او شد آنها اختلاف خود را نزد عثمان بردند، امّا عثمان سکوت کرد و سرش را پایین انداخت.
ابن عبّاس میگوید: من ترسیدم که پدرم مال را بردارد، پس با دست به پشت عبّاس زدم و گفتم: ای پدر! تو را سوگند میدهم که مال را به علی علیه السلام واگذاری (1).
بُخاری حدیث سابق را چند مرتبه نقل کرده، ولی عبارت: «پس شما او را دروغگو، خطاکار و خائن دانستید» را حذف نموده و یا به شکلهای مختلف در آن تصرّف کرده است. وی در باب وجوب
1) 1) کنز العمال: 5 / 586 ، حدیث 14044.
خمس آن را چنین روایت میکند:
قال عمر: ثمّ توفّی اللّه نبیّه صلّی اللّه علیه و آله ، فقال أبو بکر: أنا ولی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله فقبضها أبو بکر فعمل فیها بما عمل رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله ، و الله یعلم أنّه فیها لصادق بارّ راشد تابع للحقّ، ثمّ توفّی اللّه أبا بکر، فکنت أنا ولی أبی بکر، فقبضتها سنتین من إمارتی، أعمل فیها بما عمل رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و ما عمل فیها أبو بکر، و الله یعلم أنّی فیها لصادق بارّ راشد تابع للحق.
عمر بن خطّاب گفت: آنگاه که خداوند پیامبرش را قبض روح نمود. ابو بکر گفت: من ولیّ رسول خدا صلی اللّه علیه و آله هستم؛ پس اموال را در اختیار گرفت و همان گونه رفتار کرد که پیامبر خدا صلی اللّه علیه و آله در آنان عمل میکرد و خدا میدانست که او در ادّعایش صادق و درستکار و در راه راست و پیرو حق بود(!!)... (1).
وی در این جا آن عبارت را اصلاً نیاورده، امّا در کتاب مغازی ، باب حدیث بنی نضیر و در کتاب نفقات و در کتاب الفرائض و در کتاب الاعتصام به طور گوناگون تحریف کرده است (2).
عمر بن خطّاب با باز گرداندن فدک به علی علیه السلام و عبّاس، در عمل این حدیث را تکذیب نموده است.
در صحیح بُخاری و مسلم، در ذیل حدیثی که ما با عنوان «تکذیب حدیث به وسیله علی علیه السلام و عبّاس» بیان کردیم، این گونه آمده است:
عمر در زمان حکومت خود فدک را به علی علیه السلام و عبّاس باز گرداند.
در آن روایت آمده است:
عمر علی علیه السلام و عبّاس را مخاطب قرار داد و گفت: سپس تو و این همراهت با هم، نزد من آمدید در حالی که کار شما یکی بود و گفتید: فدک را به ما بده و من گفتم: اگر بخواهید به شما میدهم، امّا با این شرط که با خدا عهد کنید که درباره فدک همان کاری را انجام دهید که رسول خدا صلی اللّه علیه و آله انجام میداد؛ و شما نیز آن را به این شرط گرفتید؛ آیا چنین نیست؟
گفتند: آری (1).
1) 1) صحیح مسلم: 5 / 152 و 153، کتاب الجهاد و السیر، باب حکم فیء.
حال که این روایت را بهگونههای متفاوت از بُخاری و مُسلم نقل کردیم و از چگونگی تصرّفات و تحریفات بُخاری آگاه شدیم، جا دارد که ما و نگارنده نامه در این نقلها بیندیشیم و به نکات آن توجّه نماییم.
نکات جالبی در آنها دیده میشود:
1 - ظاهر روایت چنین است که علی علیه السلام و عبّاس فدک را مطالبه کرده بودند، بنا بر این، مرجع ضمیر «ها» فدک است.
2 - پر واضح است که مطالبه امیر مؤمنان علی علیه السلام به عنوان نیابت از طرف حضرت زهرا علیها السلام ، و مطالبه عبّاس از باب ارث خودش بوده است.
این موضوع آشکارا در سخن یاقوت حموی در معجم البلدان - آنسان که نقل کردیم - دیده میشود و نمیتوان گفت: شاید آنان اموال دیگرِ رسول خدا صلی اللّه علیه و آله غیر از فدک را خواسته بودند.
3 - عمر فدک را به آنان بازگرداند و گفت: «با این شرط که با خدا عهد کنید که...».
این رفتار وی دروغ شمردن عملی حدیث «إنّا معاشر الأنبیاء...» است.
همچنین این نکته را به ذهن میآورد که چرا خود ابو بکر با گرفتن
تعهّد فدک را به زهرا علیها السلام باز نگرداند؟
4 - در این حدیث از اختلاف میان علی علیه السلام و عبّاس درباره فدک، رفتن آنها به نزد ابو بکر و عمر برای داوری و توهین عبّاس به علی علیه السلام سخن به میان آمده است. این موضوعی است که هرگز نمیتوان آن را تصدیق کرد و پذیرفت.
5 - عمر بن خطّاب در جریان گرفتن فدک و بازنگرداندن آن به حضرت علی و حضرت زهرا علیهما السلام شخصاً همکار اصلی ابو بکر بود، با این حال چگونه ممکن است در زمان حکومتش آن را باز گردانده باشد؟
البتّه باید گفت: این مطلب از جمله قراین و شواهدی است که نشان میدهد که مقصود آنان از گرفتن فدک در آن زمان، خود فدک نبوده، بلکه غرض دیگری در میان بوده است، چنان که مطالبه آن از جانب حضرت علی علیه السلام و سیّدة النساء فاطمه زهرا علیها السلام نیز هدف دیگری داشته است.
با توجّه به نکات مطرح شده، دانشمندان اهل تسنّن در مقابل این حدیث به اضطراب افتادهاند، زیرا این روایت نقض ماجرا را، هم
توسّط عمر و هم توسّط علی علیه السلام و عباس در خود دارد، چرا که هم اقرار و پذیرش روایت «إنّا معاشر الأنبیاء...» را توسّط آن دو، و هم مطالبه فدک را در همان زمان(!!) در بر دارد. علاوه بر اینها ناسزاگویی عبّاس به علی علیه السلام (!!) را نیز در بر دارد.
نَوَوی مینویسد که قاضی عیاض از مازری این گونه نقل میکند:
ظاهر این ماجرا شایسته عبّاس نیست، و هیهات که حتّی برخی از این اوصاف در علی علیه السلام باشد.
وی میافزاید: اگر راهی برای تأویل آن نیابیم ناگزیریم که راویان آن را دروغگو بدانیم.
در ادامه میگوید: و این باعث شده که برخی از محدّثین آن الفاظ حدیث را از نسخه خود حذف کرده است (1).
و ابن ابی الحدید در این مورد مینویسد:
این حدیث آشکارا نشان میدهد که علی علیه السلام و عبّاس آمدهاند تا ارثشان را طلب کنند، نه ولایت و حکومت را، و این موضوع از مشکلات است. چرا که ابو بکر در همان ابتدای کار موضوع را از ریشه برید و نزد عبّاس و علی علیه السلام و دیگران تأکید کرد که پیامبر صلی اللّه علیه و آله هیچ
1) 1) شرح صحیح مسلم: 12 / 59 حدیث 1757، باب حکم فیء از کتاب الجهاد و السیر.
ارثی نگذاشته، و عمر نیز او را در این ماجرا کمک کرد. پس چگونه ممکن است عبّاس و علی علیه السلام بعد از وفات ابو بکر بازگشته باشند و برای موضوعی که تمام شده و امیدی به دستیابی آن نیست، تلاش کنند؟!
مگر آن که بگوییم: علی علیه السلام و عبّاس گمان کردهاند که شاید عمر حکم ابو بکر را در این ماجرا نقض کند که این نیز بعید است، زیرا علی علیه السلام و عبّاس در ماجرای گرفتن فدک، عمر را به همدستی با ابو بکر متّهم میکردند.
مگر نمیبینید که عمر میگوید: «من و ابو بکر را به ظلم و خیانت متّهم کردید»، بنا بر این چطور ممکن است که آن دو گمان کرده باشند که شاید عمر حکم ابو بکر را نقض کند و ارث آن دو را بدهد؟! (1).
طبق نقلهایی، ثابت شده است که همسران پیامبر صلی اللّه علیه و آله عثمان را نزد ابو بکر فرستادند و ارث خودشان از رسول خدا صلی اللّه علیه و آله را مطالبه کردند. این ماجرا را عدّهای از بزرگان با سندهایشان نقل کردهاند:
1) 1) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید: 16 / 229 و 230.
عبد الرزّاق از معمر از زُهْری نقل میکند که عروه و عمره میگویند: همسران پیامبر صلی اللّه علیه و آله شخصی را نزد ابو بکر فرستاده و ارثشان را درخواست کردند.
عایشه کسی را نزد آنان فرستاد و گفت: چرا تقوای خدا پیشه نمیکنید؟ مگر رسول خدا صلی اللّه علیه و آله نگفت که ما ارث نمیگذاریم و آن چه بر جای میگذاریم صدقه است؟!
راوی میگوید: همسران پیامبر خدا صلی اللّه علیه و آله با این سخن عایشه راضی شده و درخواست خود را رها کردند (1).
ابن راهویه نیز این گونه نقل میکند: عبد الرزّاق از معمر از زُهْری نقل مینماید که عروه و عمره میگویند: همسران پیامبر صلی اللّه علیه و آله شخصی را نزد ابو بکر فرستاده و ارث خود را طلب نمودند... (2).
این روایت را رافعی نیز آورده است. وی میگوید که از عبد الرزّاق از معمر از زُهْری نقل شده که عروه و عمره گفتهاند:... (3).
البتّه در این روایات نامی از شخص فرستاده شده نیامده است، ولی ابن شبه با سند خود از زُهْری از عروه از عایشه نقل میکند که
همسران پیامبر عثمان را فرستادند... (1).
بلاذری (2)، یاقوت حموی (3)و برخی دیگر نیز این چنین نقل کردهاند، پس پنهان نگه داشتن نام «عثمان» نکتهای ناپنهان دارد!
نکته دیگر این که در تمام این روایات واژه «فرستادند» آمده است. ولی بُخاری، مسلم، احمد، نَسایی و عدّهای دیگر با همین سند چنین نقل کردهاند: «آنها قصد داشتند که عثمان را بفرستند» (4)و البتّه راز تغییر عبارت واضح و آشکار است.
نکته دیگر این که در تمام این روایات کسی که مانع شده و آنها را از این مطالبه منصرف کرده «عایشه» است، بلکه در عبارت طبرانی آمده است که عایشه گفت: و من بودم که آنها را از این درخواست منصرف کردم (5).
و در روایت ابن شبه آمده است که عایشه گفت: تصمیم همسران رسول خدا صلی اللّه علیه و آله در اثر گفته من پایان یافت (6).
و در روایت رافعی آمده است: پس آنان به سخن او رضایت داده و تصمیم خود را رها کردند (1).
این در حالی است که ما پیشتر مطلبی را از عایشه نقل کردیم که نشان میداد عایشه نیز مانند سایر همسران پیامبر از آن چه پدرش ابو بکر به پیامبر صلی اللّه علیه و آله نسبت داده بود، بیخبر بود؛ و این موضوع جای تأمّل دارد.
ما به نگارنده نامه قول دادهایم که «بیطرف باشیم» و از خودمان چیزی نگوییم، امّا ابو بکر خودش با گفتار و کردارش این حدیث را تکذیب نمود.
تکذیب رفتاری: تکذیب عملی او آن گونه بود که هنگامی که صدّیقه طاهره فاطمه زهرا علیها السلام از ابو بکر پرسید:
أ فی کتاب اللّه أن ترثک ابنتک و لا أرث أبی؟!
آیا در کتاب خدا آمده است که دخترت از تو ارث میبرد و من از پدرم ارث نمیبرم؟
آنسان که پیش از این در روایت نور الدین حلبی نویسنده
1) 1) التدوین فی اخبار قزوین: 4 / 27.
کتاب سیره نقل کردیم ابو بکر در پاسخ، نامه فدک را برای آن بانو نوشت.
در همان زمان عمر وارد شد و پرسید: این چیست؟ پاسخ داد: نوشتهای است برای فاطمه درباره ارث پدرش.
عمر گفت: به مسلمانان چه خواهی داد در حالی که میدانی عرب به ستیز با تو برخواهند خواست؟
آنگاه عمر نوشته را گرفت و پاره کرد (1).
همچنین ابو بکر خود با احکامی که درباره اشیای بر جای مانده از رسول خدا صلی اللّه علیه و آله صادر کرده، حدیث خود را تکذیب نموده است؛ از جمله آنها عبارت است از: حکم ابو بکر - و همچنین عمر - در مورد مَرکب، شمشیر و عمامه پیامبر خدا صلی اللّه علیه و آله.
احمد بن حنبل روایتی نقل کرده که با صراحت بیان میدارد که پیامبر خدا صلی اللّه علیه و آله چیزهایی را نزد امیرالمؤمنین علیه السلام گذاشته بود.
احمد میگوید: یحیی بن حَمّاد برای من نقل کرد که ابو عَوانه از اعمش از اسماعیل بن رجاء از عمیر مولی عبّاس نقل کرد که ابن عبّاس میگوید: هنگامی که رسول خدا صلی اللّه علیه و آله قبض روح شد و ابو بکر
1) 1) سیره حلبیه: 3 / 488.
جانشین وی گشت عبّاس با علی علیه السلام بر سر چیزهایی که رسول خدا صلی اللّه علیه و آله از خود بر جا گذاشته بود اختلاف کرد.
ابو بکر گفت: هرچه را رسول خدا صلی اللّه علیه و آله بر جای گذاشته و اقدامی نسبت به آن نکرده من نیز هیچ اقدامی نمیکنم.
هنگامی که عمر جانشین وی شد علی علیه السلام و عبّاس اختلاف خود را نزد وی بردند.
عمر گفت: چیزی را که ابو بکر تغییر نداده، من نیز تغییر نمیدهم.
و هنگامی که عثمان جانشین او شد آنان اختلاف خود نزد وی بردند. عثمان سکوت کرد و سر خود را پایین افکند.
ابن عبّاس میگوید: من ترسیدم که عبّاس آنها را بگیرد. از این رو با دست به پشت او زدم و گفتم: پدرجان! تو را سوگند میدهم که آنها را به علی علیه السلام واگذاری. او نیز چنین کرد (1).
در این حدیث به آن چه پیامبر خدا صلی اللّه علیه و آله نزد امیر مؤمنان علی علیه السلام گذاشته بود، تصریح نکردهاند، امّا در دیگر روایات و گفتار علما به برخی از این اموال بر جای مانده تصریح شده است.
1) 1) مسند احمد: 1 / 13. این روایت پیشتر نقل گردید.
قاضی عبد الجبّار معتزلی در یک حدیث قطعی آن چه را پیامبر صلی اللّه علیه و آله برای امیر مؤمنان علیه السلام گذاشته این گونه نام برده است: شمشیر، مرکب، عمامه و چیزهایی دیگر. و در این زمینه سخنی را از ابو علی جبّایی نقل کرده که سیّد مرتضی رحمه اللّه نیز آن را پاسخ داده است (1). و این گفت و گو را ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه آورده است (2).
همچنین قاضی فقیه ابو یعلی ابن فَرّاء حنبلی (درگذشته 458) - که در مواردی مورد اعتماد ابن تیمیّه قرار گرفته - در مبحث صدقات رسول خدا صلی اللّه علیه و آله نوشته است:
صدقات رسول خدا صلی اللّه علیه و آله معیّن است، زیرا از او گرفته شده و مشخص شده است و آنها هشت مورد بوده است. سپس آنها را میشمارد و میگوید: امّا اموالی که غیر از این هشت صدقه بودهاند، عبارتند از... .
او آنها را نام میبرد تا آن که میگوید: امّا خانههای همسران رسول خدا صلی اللّه علیه و آله در مدینه؛ آن حضرت به هر کدامشان همان خانهای را که ساکن بودند بخشید و نیز آن را برایشان وصیت کرد.
پس اگر این بخشش از سوی پیامبر صلی اللّه علیه و آله به عنوان تملیک بوده، از صدقات پیامبر صلی اللّه علیه و آله بیرون است، و اگر این بخشش برای سکونت و برای مدارای با آنها بوده از صدقات به شمار میآید. امروزه آنها بخشی از مسجد پیامبر صلی اللّه علیه و آله شده و گمان نمیکنم چیزی از آنها بیرون از مسجد باشد.
وی در ادامه مینویسد: هُشام کلبی از عَوانة بن الحکم در مورد اسباب سفر رسول خدا صلی اللّه علیه و آله این گونه نقل کرده است: ابو بکر از اسباب سفر رسول خدا صلی اللّه علیه و آله ، بیرق و کفش ایشان را به علی علیه السلام داد و گفت: غیر از اینها صدقه است.
اسود نیز نقل کرده است که عایشه میگوید: رسول خدا صلی اللّه علیه و آله در حالی از دنیا رفت که زره خود را در عوض 30 صاع جو نزد یک یهودی به امانت گذاشته بود.
اگر زرهش همان بوده باشد که به «بتراء» معروف است، نقل شده که این زره در روزی که حسین بن علی علیه السلام کشته شد بر تنش بوده... و اما برده...، چوب دستی... و انگشتر ایشان... .
این مجموعه چیزهایی است که به عنوان صدقه و ما ترک رسول خدا صلی اللّه علیه و آله بر جای ماند. و الله اعلم (1).
1) 1) الاحکام السلطانیه: 221 - 226.
در شرح نهج البلاغه - به نقل از ابو بکر جوهری در کتاب سقیفه - آمده است:
وسایل نبرد رسول خدا صلی اللّه علیه و آله ، مَرکب و کفش او به علی داده شد... (1).
فضل بن روزبهان نیز به این روایت اعتراف کرده و منکر آن نشده، امّا سعی کرده است به اشکال وارد شده پاسخ دهد. البتّه سخن وی از ابن تیمیّه که اصل این خبر را منکر شده، به انصاف نزدیکتر است.
در این مورد ابن کثیر نیز در تاریخ خودش در بخش «آن چه از لباس، سلاح و مرکب از پیامبر صلی اللّه علیه و آله بر جا مانده و در دوران حیاتش به وی اختصاص داشته است» سخن به میان آورده و از انگشتر، شمشیر، کفش، ظرف، سرمهدان، لباس، اسبها و مرکبهای پیامبر صلی اللّه علیه و آله نام برده است.
ولی ابن کثیر کلامش را بسیار مجمل بیان کرده و نخواسته است که هیچ سخنی در مورد وضعیّت آنها پس از وفات پیامبر صلی اللّه علیه و آله به میان آورد. با این حال وی از بیهقی نقل کرده که در روایات آمده است:
پیامبر صلی اللّه علیه و آله وفات کرد و از او استر سفید، سلاح، قطعهای
1) 1) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید: 16 / 214.
زمین، لباس و انگشتر بر جا ماند.
آری، البته گفته است: استر پیامبر صلی اللّه علیه و آله - که همان شهباء باشد - سالها پس از وی زنده بود، تا این که در دوران حکومت علی بن ابی طالب علیه السلام نزد وی بود (1).
تکذیب گفتاری: همان گونه که اشاره شد ابو بکر با گفتار خود حدیثی را که خودش به پیامبر خدا صلی اللّه علیه و آله نسبت داده بود تکذیب کرد.
در روایتی آمده است که هنگامی که مرگ ابو بکر نزدیک شد گفت:
من برای هیچ چیز از دنیا اندوهگین نیستم جز برای سه کاری که انجام دادم، و ای کاش آنها را ترک میکردم. و سه کاری که ترک کردم و ای کاش آنها را انجام میدادم. و سه چیزی که ای کاش از پیامبر صلی اللّه علیه و آله میپرسیدم. سپس ادامه داد:
دوست میداشتم که با خانه فاطمه کاری نداشتم و آن را نمیگشودم اگر چه با اعلام جنگ آن را بر من میبستند.
و دوست داشتم که از رسول خدا صلی اللّه علیه و آله میپرسیدم که این
1) 1) البدایه و النهایة: 6 / 2.
امر (خلافت) از آنِ کیست تا هیچ کس بر سر آن نزاع نکند(!!) (1).
بنا بر این کسی که در شایستگی خود برای امامت و جانشینی پیامبر خدا صلی اللّه علیه و آله تردید دارد، چگونه به خود اجازه میدهد در کارها تصرّف کند، به ویژه در آن چه به میراث رسول خدا صلی اللّه علیه و آله تعلّق دارد؟
این روایت در کتاب اموال نیز ذکر شده، امّا دستخوش تحریف قرار گرفته است، و به جای جمله: «ای کاش خانه فاطمه را نمیگشودم» چنین آمده است:
«ای کاش فلان کار و فلان کار را انجام نمیدادم». البتّه محقّق کتاب متوجّه تحریف شده و در پاورقی این موضوع را تذکّر داده است.
هفتمین محور مورد بررسی درباره این حدیث، تکذیب عملی برخی زمامداران است. عمر بن عبد العزیز با باز گرداندن فدک به فرزندان زهرا علیها السلام و به همان صورت اولش، به طور عملی این حدیث را دروغ شمرد؛ و البته ماجرای عمر بن عبد العزیز از قضایای
1) 1) تاریخ طبری: 2 / 353 و 354، الامامه و السیاسة: 1 / 36 و 37، الاموال تألیف ابی عبید: 174 و 175 حدیثهای 353 و 354، العقد الفرید: 3 / 279 و 280 و دیگر منابع.
ثابت شده تاریخ است. همچنین رفتار برخی دیگر از زمامداران که در کتابهای مفصّل نقل شده، گویای این مطلب است.
محور پایانی بحث و بررسی این حدیث، کاوش در راویان این حدیث است.
همان گونه که در محور چهارم گفتیم: برخی از حافظان بزرگ، راویان حدیث «إنّا معاشر الأنبیاء» را به دروغگویی متّهم کردهاند، و یکی از راویان آن، مالک بن اوس است.
فراتر این که حافظ ابن خراش که یکی از حافظان بزرگ از دانشمندان اهل تسنّن در قرن سوم است بر بطلان حدیث «إنّا معاشر الأنبیاء لا نورث...» و بر متّهم بودن مالک بن اوس به دروغگویی به طور خاص، تصریح نموده است.
در این جا بهتر است که سخن حافظ ذهبی را در شرح حال حافظ عبد الرحمن بن یوسف بن خراش مرور کنیم. ذهبی در شرح حال این حافظ بزرگ مینویسد:
ابن خراش ابو محمّد عبد الرحمن بن یوسف بن سعید بن خراش
مَرْوَزی بغدادی، حافظ، فاضل و ناقد از فلان و فلان حدیث نقل کرده است. ابو سهل قَطّان، ابو العبّاس ابن عُقده، بکر بن محمّد صیرفی و برخی دیگر نیز از او حدیث نقل کردهاند.
بکر بن محمّد درباره او میگوید: از ابن خراش شنیدم که میگفت: برای اخذ حدیث و به دست آوردن آن (متحمل رنجها شدم تا جایی که) پنج بار ادرار خود را نوشیدهام!
ابو نعیم در مورد ابن خراش میگوید: در قدرت حافظه، کسی را تواناتر از ابن خراش ندیدم.
ابن عَدی جرجانی نیز درباره او اظهار نظر کرده و میگوید:
او چیزهایی درباره تشیّع بیان کرده که امیدوارم تعمّدی بر دروغ نداشته باشد. از ابن عُقده شنیدم که میگفت: ابن خراش با ما چنان بود که وقتی چیزی درباره شیعه مینوشت، میگفت: این پیش من و تو بماند.
از عبدان شنیدم که میگفت: ابن خراش دو جلد کتابی را که در عیوب و مثالب شیخین تألیف کرده بود، نزد تاجری که پیش ما بود بُرد تا به دو هزار درهم مکانی برای او بسازد، و هنگامی که تمام شد از دنیا رفت.
ابو زُرعه محمّد بن یوسف در مورد ابن خراش میگوید: عیوب و
مثالب شیخین را نقل کرده و رافضی بوده است.
ابن عَدی نیز درباره او اظهار نظر میکند و میگوید: از عبدان شنیدم که میگفت: به ابن خراش گفتم: حدیث «ما ترکناه صدقة» چگونه است؟
گفت: باطل است. مالک بن اوس به جعل این حدیث متّهم است.
ذهبی در ادامه خطاب به ابن خراش مینویسد:
از جاهلان رافضی که نه حدیث میفهمند و نه سیره(!!) عجیب نیست، امّا تو ای حافظ فاضل - که اگر راست گفته باشی در سفر برای اخذ حدیث ادرار نیز نوشیدهای - چه عذری در پیشگاه خدا داری؟ با این که به مسائل آگاه بودهای؟ پس تو یک زندیق و دشمن حق هستی که خدا از تو راضی نباشد(!!)
آنگاه ذهبی در پایان شرح حال ابن خراش این گونه مینگارد:
ابن خراش در سال 283 مُرد و به غیر رحمت خدا پیوست(!!) (1).
ذهبی در کتاب سیر اعلام النبلاء نیز به نگارش شرح حال ابن خراش میپردازد و پس از بیان آن چه که نقل کردیم این گونه مینویسد:
این شخص لغزیده و خوار شده است. علم و آگاهی او موجب
1) 1) تذکرة الحفاظ: 2 / 684 .
بدبختی، و تلاشش سبب گمراهی او گشته است. از سوء عاقبت به خدا پناه میبریم(!!) (1).
وی در میزان الاعتدال نیز نامی از ابن خراش به میان آورده و این گونه مینگارد:
به خدا سوگند! این مرد شیخی است که لغزیده و تلاشش به گمراهی رفته است. او حافظ روزگار خود بوده، (برای اخذ علم و دانش) سفرهای بسیاری نموده و آگاهی و احاطه زیادی داشته است، و با این حال از دانش خود نفعی نبرده است... (2).
با توجّه به شرح حالی که از حافظ ابن خراش آوردیم، اکنون نظر نگارنده نامه، و همچنین خوانندگان را در مورد او به دو نکته جلب مینماییم:
نکته یکم: عدم اعتماد مصلحتی
حافظ خطیب بغدادی نیز به شرح حال ابن خراش میپردازد. وی پس از ذکر مشایخ و راویان در توصیف وی چنین مینویسد:
ابن خراش از کسانی است که برای اخذ حدیث سفرهای زیادی را به عراق، شام، مصر و خراسان رفته است. او به قدرت حافظه و شناخت حدیث وصف شده است.
گفتنی است که خطیب بغدادی سخن ابن خراش را درباره حدیث «إنّا معاشر الأنبیاء» نقل نکرده است. فقط همان را که ذهبی از ابن عَدی و او از عبدان روایت کرده نقل نموده است. البتّه همان روایت را نیز تحریف کرده و متن آن را تغییر داده و چنین نوشته است:
ابو سعد مالینی به ما خبر داد که عبد اللَّه بن عَدی به او گفت: از عبدان شنیدم که او میگفت: تاجری دو هزار درهم به ابن خراش بخشید تا در بغداد مکانی بسازد و در آن جا حدیث بگوید. امّا ابن خراش از آن استفاده نکرد، هنگامی که تمام شد از دنیا رفت (1).
این در حالی است که ابن جوزی هیچ یک از این دو سخن را نیاورده است. وی در شرح حال ابن خراش این گونه گفته است:
او از کسانی است که برای اخذ حدیث سفرهای زیادی را به شهرهای مختلف رفته، و به قدرت حافظه و شناخت حدیث وصف شده است. تنها عیبی که دارد این است که او به رافضی بودن
1) 1) تاریخ بغداد: 10 / 280.
متّهم است (1).
جلال الدین سیوطی نیز به شرح حال ابن خراش پرداخته و سخن او را درباره آن حدیث نقل کرده است، ولی آن را تحریف نموده و نوشته است:
عبدان میگوید که به ابن خراش گفتم: حدیث «ما ترکناه صدقة» چگونه است؟
پاسخ داد: باطل است.
عبدان گوید: او احادیث مرسل را نقل میکرد و... (2).
سیوطی این عبارت را که ابن خراش مالک بن اوس را متّهم به دروغگویی مینمود، حذف کرده است.
نکته دوم: اعتماد مصلحتی
دانشمندان اهل تسنّن به ابن خراش در موارد دیگر اعتماد کردهاند.
با وجود تمام این سخنان، این عالم و حافظ مورد بیاعتمادی علمای اهل تسنّن قرار نگرفته است، بلکه در موضوعات دیگر، نظرات
وی در احادیث و جرح و تعدیل راویان آنها از درجه اعتبار ساقط نگردیده و همواره آراء و دیدگاههای او نقل شده و مورد توجّه قرار گرفته است.
برای اطمینان بیشتر میتوانید به کتابهای آنان مانند: تهذیب التهذیب و هدی الساری - مقدمه فتح الباری فی شرح صحیح البُخاری - نوشته حافظ ابن حجر عسقلانی که متأخّر از ذهبی نیز میباشد، مراجعه کنید.
به راستی با این وصف آیا یک انسان منصف و محقق میتواند با این خطاب ذهبی نسبت به ابن خراش موافق باشد که گفت: «پس تو یک زندیق و دشمن حق هستی که خدا از تو راضی نگردد»؟!
تا این جا در بخشهای گذشته نگارنده نامه را با دو موضوع مهم یعنی جزئیات مربوط به ماجرای فدک و احادیث ساختگی و تحلیل آنها آشنا کردیم، و در ارائه این مطالب بیطرفی و انصاف را با نقل مدارک معتبر اهل سنّت همراه کردیم. اینک بخش دیگری از نامه را توضیح میدهیم که در مورد غضب فاطمه علیها السلام پس از غصب فدک است.
آری، ابو بکر با حدیث ساختگی، فدک را از فاطمه زهرا علیها السلام ، آن مطهّر و پاره تن رسول خدا صلی اللّه علیه و آله ربود. آن بانوی بزرگوار همواره تا آخرین لحظات حیات خود حق خویش را خواهان بود و سرانجام - همچنان که کمی پیشتر به نقل از کتاب بُخاری و مسلم بیان کردیم - در حالی از دنیا رفت که بر ابو بکر خشمناک بوده و از او روی
برمیگرداند. آن حضرت وصیّت نمود که شبانه دفن گردد و هیچ یک از آن گروه بر او نماز نگزارند.
البتّه این ماجرا نیز از مطالب مسلّم تاریخ اسلام است که برخی از راویان آن عبارتند از:
ماجرای غصب فدک به طور مسلّم پیامدهای ویژهای در پی داشت از آن رو برای آن گروه سخت بود که پاره تن رسول خدا صلی اللّه علیه و آله این گونه دنیا را ترک کند، و برایشان ناگوار بود که آن بانو به خاک سپرده شود و ابو بکر - که به گمانشان جانشین پدرش بود - و اصحابش حتّی نتوانند بر جنازه او حاضر شوند و بر او نماز بخوانند. از این رو، برخی
از آنان حدیثی را از زبان فرزندان آن بانو ساختند تا حضور ابو بکر و نماز گزاردن او را بر آن بانوی بزرگوار و حتّی گفتن چهار تکبیر را از سوی او نشان دهد...(!!).
امّا از حسن اتّفاق شخصیتی مانند ابن حجر عسقلانی بر بطلان این حدیث تصریح نموده است. وی به هنگام بیان شرح حال عبد اللَّه بن محمّد بن ربیعه بن قدامه قدامی مصیصی مینویسد:
وی یکی از ضعفاء است، از مالک احادیث باطلی را نقل کرده، و از جمله آنها این حدیث است که از جعفر بن محمّد از پدرش از جدّش آورده:
فاطمه شبانگاه از دنیا رفت. پس ابو بکر، عمر و عدّه بسیاری آمدند. ابو بکر به علی گفت: جلو بایست و نماز بخوان.
علی پاسخ داد: به خدا سوگند! چنین نمیکنم و نمیتوانم بر تو مقدّم شوم تو خلیفه رسول خدا صلی اللّه علیه و آله هستی(!!).
پس نماز جنازه به امامت ابو بکر برگزار شد و او چهار تکبیر گفت (1).
1) 1) لسان المیزان: 3 / 334.
با توجّه به آن چه بیان شد که فاطمه زهرا علیها السلام ، پاره تن پیامبر خدا صلی اللّه علیه و آله ، همواره تا واپسین لحظههای زندگی خود خواهان حق خویش بود، و در حالی از دنیا رفت که بر ابو بکر خشمناک بود و از او روی برگرداند.
نگارنده نامه گفته است: زهرا زنی مانند دیگر زنان است... حال چه تفاوتی میکند اگر به سبب واگذار نشدن فدک به او، بر ابو بکر خشم گرفته باشد؟
در این جا برای روشن شدن ذهن ایشان جا دارد که به این حدیثِ صحیح توجّه کنیم:
رسول خدا صلی اللّه علیه و آله - آنگونه که تمام دانشمندان مسلمان روایت نمودهاند - فرموده بود:
یا فاطمة! انّ اللّه تعالی یغضب لغضبک و یرضی لرضاک... .
ای فاطمه! خداوند به غضب تو غضبناک و به خوشنودی تو خوشنود میگردد... .
و بسیاری از بزرگان اهل تسنّن این حدیث را نقل کردهاند، برخی از راویانِ بزرگ این حدیث عبارتند از:
حافظ ابو موسی ابن مثنّی بصری (252) (1).
حافظ ابو بکر ابن ابی عاصم (287) (2).
حافظ ابو یعلی موصلی (307) (3).
حافظ ابو القاسم طبرانی (360) در (4).
حافظ حاکم نیشابوری (405) (5).
حافظ ابو سعد خرکوشی (406) (6).
حافظ ابو نعیم اصفهانی (430) (7).
حافظ ابو الحسن ابن اثیر (630) (8).
حافظ محبّ الدین ابن نجّار بغدادی (643) (9).
1) 1) ذخائر العقبی: 82 و 83 .
2) 2) الإصابه: 8 / 57 ، شرح المواهب الدنیّه: 4 / 330.
3) 3) کنز العمّال: 12 / 111 حدیث 34238.
4) 4) معجم الکبیر: 1 / 108 حدیث 182 و 22 / 401 حدیث 1001.
5) 5) مستدرک حاکم: 3 / 167 حدیث 4730.
6) 6) ذخائر العقبی: 82 و 83 .
7) 7) فضائل الخلفای ابی نُعیم: 124 و 125 حدیث 140، کنز العمّال: 12 / 111 حدیث 34238.
8) 8) اسد الغابة: 6 / 224.
9) 9) کنز العمّال: 13 / 674 حدیث 37725.
مطالبی در مورد فدک بررسی و حق مطلب آشکار شد امّا از اشکالات و پرسشهای نگارنده نامه سه مورد بیپاسخ باقی مانده است که در این بخش به آنها میپردازیم.
نگارنده در فراز دیگری از نامه خویش مینویسد:
شگفتتر از همه اینها نکتهای است که بر بسیاری پنهان مانده و آن نکته چنین است:
در مذهب شیعه امامیّه زنان از زمین هیچ ارثی نمیبرند. بنا بر این چگونه شیعیان امامی ارث بری فاطمه رضوان اللّه علیها را از فدک روا میدانند در حالی که آنان طبق مذهبشان به زنان از زمین ارث نمیدهند؟
کلینی در کتاب کافی بخش جداگانهای با این عنوان باز کرده است:
«زنان از زمین هیچ ارثی نمیبرند». وی در آن بخش روایت میکند که ابو جعفر (امام باقر سلام اللّه علیه ) فرمود: «زنان از زمین و ملک هیچ ارثی نمیبرند» (1).
همچنین طوسی در تهذیب (2)و مجلسی در بحار الانوار (3)از میسر... و از محمّد بن مسلم... و از عبد الملک بن اعین از یکی از آن دو (امام باقر یا امام صادق سلام اللّه علیهما ) این گونه نقل کردهاند که برای زنان هیچ سهمی از خانهها و زمین نیست.
در پاسخ به این فراز از نامه میگوییم: شگفتا از بیتوجّهیِ این محقق و پژوهشگرِ حقیقت - اگر نگوییم تظاهر به نادانی - زیرا در مذهب شیعه امامیه زن فقط از همسرش از زمین و ملک ارث نمیبرد، نه از طرف پدرش و دیگران. پس چگونه این محقّق و پژوهشگری که مدّعی است «باید آزاداندیش و بیطرف باشیم» چنین نسبتی را بر مذهب شیعه امامیّه روا میدارد که آنان قائل به آن نیستند؟
آری، شیعیان زن را از زمین و ملک، ارث میدهند، مگر آن که
شخص فوت شده شوهرش باشد، و کتابهای فقه و حدیث شیعیان - که نزد همگان یافت میشود - شاهد این سخن است.
موضوعی که در کتاب کافی و دیگر کتابها نیز آمده از همین موارد است، زیرا موضوع ارث نبردن زنان، پس از این عنوان مطرح شده است که: «مردی که بمیرد و بازماندهای جز همسرش نداشته باشد». همچنین در ذیل عنوان «زنان از زمین هیچ ارث نمیبرند» یازده روایت آمده است که متن روایت دوم آن چنین است.
زراره گوید: ابی جعفر (امام باقر علیه السلام ) فرمود:
إنّ المرأة لا ترث ممّا ترک زوجها من القری.
به زن از آن چه از شوهرش بر جا مانده از زمینها(ی آباد شده) ارث داده نمیشود.
متن روایت سوم نیز این گونه است: زراره، بُکِیر، فضیل و محمّد بن مسلم میگویند که ابی جعفر و ابی عبد اللَّه علیهما السلام - که برخی از ابی عبد اللَّه علیه السلام و بعضی از یکی از آن دو روایت کردهاند - فرمود:
إنَّ المرأة لا ترث من ترکة زوجها من تربة دار أو أرض.
زن از آن چه شوهرش بر جا گذاشته، از زمین منزل و از زمین ارث داده نمیشود (1).
1) 1) ر.ک کافی: 7 / 126 - 130.
یکی دیگر از مواردی که نگارنده نامه اشاره کرده است حدیث:
«إنّ الأنبیاء لم یورثوا دیناراً و لا درهماً» است. وی مینویسد:
«کلینی در کافی از ابی عبد اللَّه علیه السلام نقل کرده است که رسول خدا صلی اللّه علیه و آله فرمود:
و إنّ العلماء ورثة الأنبیاء، إنّ الأنبیاء لم یورّثوا دیناراً و لا درهماً و لکن ورّثوا العلم، فمن أخذ منه أخذ بحظّ وافر.
همانا علما از پیامبران ارث میبرند؛ به راستی که پیامبران دینار و درهم به ارث نگذاشتهاند، بلکه علم به ارث گذاشتهاند.
پس کسی که از آن برگیرد سهم بسیار برده است (1).
وی ادامه میدهد که مجلسی در مرآة العقول (2)از کلینی نقل میکند و میگوید:
این حدیث دو سند دارد که سند نخست آن مجهول و دومین سند آن حسن یا موثّق است که از صحیح کمتر نمیباشند.
به این ترتیب، این حدیث در یکی از سندهایش موثّق است
و میتوان به آن احتجاج کرد. پس چرا علمای شیعه علیرغم شهرت این حدیث از آن چشمپوشی میکنند؟
و شگفتتر آن که این حدیث در نزد شیعه به حدّی از صحّت رسیده که خمینی در کتاب خود حکومت اسلامی برای جواز ولایت فقیه بدان استناد کرده است.
پس چرا به حدیثی که انتساب آن به رسول خدا صلی اللّه علیه و آله صحیح است توجّه نمیشود با آن که ما اتّفاق نظر داریم که با وجود نص، اجتهاد جایی ندارد؟
و چرا از این حدیث در بحث ولایت فقیه بهره گرفته میشود، امّا در مسئله فدک واگذاشته میشود؟
پس آیا در این قضیّه خوش آمدن دل (مزاج) قضاوت نمیکند؟».
ما در پاسخ این پرسش میگوییم:
ما به این حدیث عمل مینماییم و با بودن نص، اجتهاد نمیکنیم و در قضیّه فدک آن را وا نمیگذاریم، ولی نگارنده نامه به معنای روایت نرسیده و به کلمات علمای شیعه درباره آن توجّه نکرده است.
وی گمان کرده که معنای این حدیث مضمون همان حدیثی است
که به پیامبر صلی اللّه علیه و آله نسبت دادهاند: «إنّا معاشر الأنبیاء لا نورث».
البتّه این جا یک خطای بزرگ است؛ چرا که در روایت کلینی رحمه اللّه آمده است: «لم یورّثوا» ؛ «به ارث نگذاشتند»، در حالی که در روایتی که آنان نقل کردهاند آمده است: «لا نورث» ؛ «ارث نمیگذاریم».
چقدر بین این دو عبارت تفاوت وجود دارد؟
این روایت - با توجّه به ظاهر عبارت «لم یورّثوا» ؛ «به ارث نگذاشتند» - خود دلیلی است بر این که فدک هدیه و بخششی از رسول خدا صلی اللّه علیه و آله به پاره تنش فاطمه زهرا علیها السلام بوده است، و این دلیلی است بر این که فدک در زمان حیات پیامبر صلی اللّه علیه و آله از ملکیّت ایشان خارج شده بود. به این ترتیب، این روایت با روایاتی که اهل تسنّن در ذیل آیه شریفه: «وَ آتِ ذَا الْقُرْبی حَقَّهُ» (1)نقل کردهاند، یکدیگر را تصدیق میکنند.
با این حال آن گونه که در روایات و کلمات علمای هر دو طایفه آمده است، پیامبر ما صلی اللّه علیه و آله چیزهایی مثل شمشیر، عمامه و... را از خود بر جای گذاشته و دیگران آنها را از او به ارث بردهاند و این موضوع نیز از جمله دلایل بطلان سخنی است که به آن حضرت
1) 1) سوره اسراء: آیه 26.
نسبت دادهاند... .
احمد بن حنبل با سند صحیح این گونه نقل میکند که ابن عبّاس میگوید:
هنگامی که رسول خدا صلی اللّه علیه و آله از دنیا رفت و ابو بکر جانشین وی شد، عبّاس و علی علیه السلام درباره آن چه رسول خدا صلی اللّه علیه و آله از خود به جا گذاشته بود اختلاف پیدا کردند و... (1).
چنان که ملاحظه میکنید در این نقل تصریح شده است که آن حضرت چیزهایی از خود به جا گذاشته بود، گرچه ما درباره اختلافات مطرح شده بین امیر مؤمنان علی علیه السلام و عبّاس و روایات و نظریههایی از این دست - که کمی پیشتر نیز نقل کردیم - تردید داریم.
به این ترتیب معنای روایت شیخ کلینی رحمه اللّه - به ویژه به قرینه عبارت نخست که فرمود: «إنّ العلماء ورثة الأنبیاء» ؛ «همانا علما وارثان پیامبرانند» و عبارت پایانی آن که فرمود: «فمن أخذ منه أخذ بحظٍّ وافرٍ» ؛ «پس هر کس که از آن برگیرد سهم فراوانی برده است» - چنین میشود:
پیامبران نیامدهاند که مال جمع کنند و دینار و درهم ذخیره نمایند و آنها را پس از خود برای وارثان خویش بگذارند، بلکه آنان با دانش و
1) 1) مسند احمد: 1 / 13.
حکمت به سوی امّتهایشان آمدهاند، و همواره همّتشان تزکیه جانها و تعلیم دانش بوده است «پس کسی که از آن برگیرد سهم فراوانی برده است».
البتّه این منافاتی ندارد با این که پیامبران چیزهایی را که همچون دیگر مردمان در زندگی دنیایی خویش حتّی در واپسین لحظات آن بدانها نیاز داشتهاند، مانند شمشیر، مرکب و موارد دیگر بر جا گذاشته باشند و پس از آنها وارثان شرعیشان آنها را به ارث برده باشند.
به این ترتیب هویداست که استناد نگارنده نامه به این روایت، برای دفاع از ابو بکر در ماجرای فدک، هیچ ثمری ندارد، بلکه - چنان که پنهان نیست - زیان این روایت برای آن چه او قصد نموده بیشتر است.
چه بسا این روایت و مانند آن اشارهای باشد به این که بایستی اصحاب و یاران پیامبر صلی اللّه علیه و آله نیز در علم، اخلاق و کردار همچون پیامبران باشند تا عالمانی در امّت باشند که نقش ایشان را پس از آن حضرت در تزکیه امّت و تعلّم کتاب و سنّت ایفا کنند، نه آن که صحابه پیامبر بودن را فرصتی برای دستیابی به اهداف دنیایی خویش قرار دهند.
همچنین این روایت اشاره دارد به احوال ناپسند برخی از بزرگان صحابه پیامبر صلی اللّه علیه و آله که بر خلاف سیره نبوی و آموزههای اسلام،
اموال بسیار و هزاران قطعه طلا و نقره از خود به ارث گذاردند. آن چنان که در شرح حال کسانی همچون طلحه، زبیر، عبد الرحمن بن عوف و امثال ایشان سخنان تأسّفباری آمده است.
حافظ ذهبی مینویسد: ابن سعد به سند خود این گونه نقل میکند:
هنگامی که طلحه کشته شد یک میلیون و دویست هزار درهم نزد خزانهدارش بود و درختان و املاکش به سی میلیون درهم قیمتگذاری شد.
آنگاه ذهبی مینویسد:
عجیبتر از این نقل، سخنی است که ابن جوزی در ذیل حدیثی درباره او آورده که طلحه سیصد بار شتر طلا از خود به ارث گذاشت (1).
همچنین ذهبی میافزاید:
ابن قُتَیْبَه گفته است که محمّد بن عتبه از ابو اسامه، از هُشام از پدرش روایت نموده که زبیر پنجاه میلیون درهم املاک و پنجاه میلیون درهم أعیان از خود به ارث گذاشت.
و نیز ابن عُیَیْنَه از هُشام از پدرش نقل نموده که اموال زبیر به
1) 1) سیر اعلام النبلاء: 1 / 39 و 40.
چهل میلیون درهم تقسیم شد (1).
احمد بن حنبل نیز با سندی که راویان آن ثقه و مورد اعتماد هستند از شقیق چنین نقل میکند:
روزی عبد الرحمن نزد امّ سَلَمه رفت و گفت: ای مادر مؤمنان! من میترسم که از دنیا بروم در حالی که اموالم از اکثر قریش بیشتر است، زمینی برای خود خریدهام به چهل هزار دینار.
امّ سَلَمه گفت: فرزندم! انفاق کن که من از رسول خدا صلی اللّه علیه و آله شنیدم که میفرمود:
إنّ من أصحابی من لن یرانی بعد أن افارقه (2).
از میان اصحاب من کسانی هستند که بعد از آن که از آنان جدا شوم هرگز مرا نخواهند دید.
آری، اینان همان کسانی هستند که هرگز رسول خدا صلی اللّه علیه و آله را نخواهند دید، و هرگز در جهان آخرت با او نخواهند بود، بلکه از کنار حوض کوثر رانده میشوند آنسان که چهارپایان رانده میشوند...؛ آن گونه که در حدیث صحیح نزد عموم مسلمین آمده است.
این در حالی است که اینان در آغاز، از شمار فقیرانی بودند که هیچ چیزی نداشتند. به عنوان نمونه میتوانید وضعیّت زبیر را ببینید.
همسرش اسماء دختر ابا بکر - آن گونه که در روایت بُخاری و مسلم آمده است - میگوید:
هنگامی که زبیر مرا به همسری خود گرفت، هیچ چیز - جز اسبش - نداشت، من آن را نگهداری میکردم و علوفه میدادم...؛ تا این که ابو بکر خدمتکاری برایم فرستاد و رسیدگی اسب از دوشم برداشته شد، گویا مرا آزاد نمود (1).
امّا آن دسته از اصحاب رسول خدا صلی اللّه علیه و آله که خود را از دنیا فارغ کرده بودند و هیچ سیم و زری از خود به ارث نگذاردند، تنها آنان پس از پیامبر اکرم صلی اللّه علیه و آله شایستگی پیش گامی و الگو بودن برای امّت را داشتند و اینان امیر مؤمنان علی علیه السلام و شیعیان او مانند ابو ذر، سلمان، مقداد، عمّار و امثال آنها هستند.
شیعه و سنّی نقل کردهاند که امام حسن علیه السلام فردای خاکسپاری پدرش حضرت امیر علیه السلام خطبهای خواند و فرمود:
لقد فارقکم بالأمس رجل ما سبقه الأوّلون بعلم و لا یدرکه الآخرون.
1) 1) سیر اعلام النبلاء: 2 / 290.
کان رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله یعطیه الرایة فلا ینصرف حتّی یفتح له، ما ترک بیضاء و لا صفراء، إلّا سبعمائة درهم فضل من عطائه کان یرصدها لخادم لأهله (1).
دیروز مردی شما را ترک کرد که گذشتگان در علم و دانش بر او پیشی نگرفتند و آیندگان او را درک نمیکنند.
آنگاه که رسول خدا صلی اللّه علیه و آله پرچم خویش را به او میداد، او باز نمیگشت تا آن که فاتح و پیروز گردد. او هیچ زر و سیمی از خود بر جای نگذاشت جز هفتصد درهم که از فزونی حقوق خود (از بیت المال) پسانداز کرده بود تا برای خانوادهاش خدمتکاری خریداری کند.
سومین نکتهای که باید بررسی شود این پرسش است که چرا علی علیه السلام در دوران حکومتش فدک را پس نگرفت؟
در پاسخ میگوییم که امیر مؤمنان علی علیه السلام در نامهای که به سهل بن حنیف نوشته فرمودهاند:
1) 1) سنن نَسایی: 5 / 112 حدیث 8418 ، معجم الکبیر 3 / 80 حدیثهای 2722 - 2725، حلیة الأولیاء: 1 / 65 و دیگر منابع.
بلی، کانت فی أیدینا فدک من کلّ ما أظلّته السماء، فشحّت علیها نفوس قوم و سخت عنها نفوس آخرین، و نعم الحکم اللّه، و ما أصنع بفدک و غیر فدک و النفس مظانّها فی غدٍ جدث... (1).
آری، از تمام آن چه آسمان بر آن سایه افکنده بود تنها فدک در دست ما بود. پس عدّهای به همان نیز حرص ورزیدند و عدّهای دیگر سخاوتمندانه از آن گذشتند. البتّه خداوند بهترین حکمکننده است. من با فدک و غیر آن چه کاری دارم که جایگاه فردای هر کس قبر است... .
همچنین محمّد بن بابویه معروف به شیخ صدوق رحمه اللّه با سند خود روایت نموده که ابو بصیر میگوید: به امام صادق علیه السلام گفتم:
چرا امیر مؤمنان علی علیه السلام هنگامی که حکومت بر مردم را در دست داشت فدک را باز پس نگرفت؟ برای چه آن را رها کرد؟
آن حضرت فرمود:
لأنّ الظالم و المظلوم کانا قدما علی اللّه عزّ و جل و أثاب اللّه المظلوم و عاقب الظالم، فکره أن یسترجع شیئاً قد عاقب اللّه
1) 1) نهج البلاغة: 417.
علیه غاصبه و أثاب علیه المغصوب (1).
زیرا ظالم و مظلوم هر دو در پیشگاه خداوند عزّ و جل قرار گرفتند و خداوند به مظلوم پاداش داد و ظالم را عقاب نمود. او خوش نداشت چیزی را باز ستاند که خداوند غاصبش را به سبب آن کیفر کرد و آن را که حقّش غصب شده جزا داد.
با توجّه به پژوهشی که در مورد مسئله فدک انجام یافت باید گفت: حقیقت امر این است که قضیّه غصب فدک تنها غصب یک باغ و مِلک نبود، بلکه هدف چیز دیگری بود.
به همین جهت وقتی حکمران عبّاسی از امام کاظم علیه السلام میخواهد که محدوده فدک را مشخص کنند، امام علیه السلام میفرمایند:
أمّا الحدّ الأوّل: فعریش مصر، و الثانی: دومة الجندل، و الثالث: أُحد، و الرابع: سیف البحر (2).
حد نخست آن صحرای مصر و حدّ دیگرش دومة الجندل، حدّ سوم آن کوه احد و حدّ چهارم آن کرانه دریا است.
امام کاظم علیه السلام از راز مطالبه فدک این گونه پرده برمیدارند، و میتوان آن را در دو عبارت خلاصه کرد:
1 - اعلام حق امیر مؤمنان علی علیه السلام بر امامت و خلافت پس از رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و این که قریش به آن حضرت خیانت کردند و انصار او را وانهادند.
2 - اعلام ناشایستگی ابو بکر برای خلافت و امامت پس از رسول خدا صلی اللّه علیه و آله به سبب نداشتن شرطهای لازم آن و محقّق نشدن اجماع بر او. اگر محقّق شدن امامت را به غیر نص بپذیریم.
این همان راز طلب کردن فدک است، ولی منافقان و دورویان این نکته را نمیفهمند و یا خود را به نادانی میزنند، البته «خداوند بهترین حکمکننده است». آنسان که امیر مؤمنان علی علیه السلام نیز فرمودند (1).
«إنّا للّه و إنّا إلیه راجعون، و سیعلم الّذین ظلموا أیّ منقلب ینقلبون،
و العاقبة للمتّقین، و الحمد للّه ربّ العالمین».
1) 1) ر.ک صفحه 137 از همین کتاب.
قرآن کریم.
نهج البلاغه.
الاحسان بترتیب صحیح ابن حبان.
الاحکام السلطانیه: قاضی ابو یعلی، دار الکتب علمیّه، بیروت، سال 1403.
الإحکام فی اصول الأحکام: علی بن محمّد آمدی، دار الکتاب عربی، بیروت، چاپ دوم، سال 1406.
الإستیعاب: ابن عبد البرّ، دار الکتب علمیّه، بیروت، لبنان، چاپ اول، سال 1415.
أُسد الغابه: ابن الاثیر، دار الکتب علمیّه، بیروت، لبنان.
الإصابه: ابن حجر عسقلانی، دار الکتب علمیّه، بیروت، لبنان، چاپ اول، سال 1415.
الإمامة و السیاسة: ابن قتیبه، مؤسسه نشر و پخش حلبی و شرکای او.
الأموال : ابو عبید قاسم بن سلام، دار الفکر، بیروت، چاپ دوم، سال 1395.
تاریخ الخلفاء: سیوطی، منشورات شریف رضی، قم، ایران، چاپ اول، سال 1411.
تاریخ الطبری: محمّد بن جریر طبری، از منشورات کتابفروشی ارومیّه، قم، ایران.
تاریخ بغداد: خطیب بغدادی، دار الکتب علمیّه، بیروت، لبنان، چاپ اول، سال 1417.
تاریخ دمشق الکبیر: ابن عساکر، دار الفکر، بیروت، سال 1421.
التدوین فی اخبار قزوین: ابو القاسم عبد الکریم بن محمّد رافعی قزوینی، دار الکتب علمیّه، بیروت، سال 1408.
تذکرة الحفّاظ: ذهبی، دار احیاء التراث العربی بیروت، لبنان.
التفسیر الکبیر: فخر رازی، دار الفکر، بیروت، لبنان، سال 1415 و دار احیاء التراث العربی، بیروت، چاپ سوم.
تفسیر قُرْطُبی: (الجامع لاحکام القرآن) محمّد بن احمد انصاری قرطبی، دار احیاء التراث العربی، افست از چاپ دوم.
تهذیب الاحکام: شیخ الطائفه محمّد بن حسن طوسی، دار الکتب اسلامیه، تهران، چاپ سوم، سال 1364 ش.
تهذیب الأسماء و اللغات: نَوَوی، دار الفکر، بیروت، لبنان، چاپ اول، سال 1416.
السنن: ابن ماجه قزوینی، دار الجیل، بیروت، لبنان، چاپ اول، سال 1418.
السنن: ابو داود، دار الکتب العلمیّه، بیروت، لبنان، چاپ اول، سال 1416.
السنن الکبری: بیهقی، دار الکتب العلمیّه، بیروت، لبنان، چاپ دوم، سال 1414.
سیر اعلام النبلاء: ذهبی، مؤسسه الرساله، بیروت، لبنان، چاپ نهم، سال 1413.
الشافی فی الامامه: سید مرتضی، اسماعیلیان، قم، چاپ دوم، سال 1410.
شرح السنه: حسین بن مسعود بغوی، مکتب اسلامی، بیروت، سال 1403.
شرح المختصر: ابن حاجب، مکتبه امیریه، مصر، چاپ اول، سال 1316.
شرح المقاصد: تفتازانی، منشورات شریف رضی، قم، چاپ اول، سال 1409.
شرح المواقف: سیّد شریف جرجانی، منشورات شریف رضی، قم، چاپ اول، سال 1412.
شرح کرمانی بر صحیح بُخاری: دار احیاء التراث، بیروت، چاپ دوم، سال 1401.
شرح نهج البلاغه: ابن ابی الحدید، دار احیاء التراث العربی، بیروت، لبنان، چاپ دوم، سال 1387.
الصحیح: بُخاری، دار ابن کثیر، دمشق، بیروت، یمامه، چاپ پنجم، سال 1414.
الصحیح: (سنن تِرمذی)، دار الفکر، بیروت، چاپ دوم، سال 1403.
الصحیح: مسلم النیشابوری، مؤسسه عز الدین، بیروت، لبنان، چاپ اول، 1407.
الصواعق المحرقه: ابن حجر هیتمی مکّی، مکتبه القاهره، قاهره، مصر.
طبقات الحفّاظ: جلال الدین سیوطی، دار الکتب علمیّه، بیروت، لبنان، چاپ دوم، سال 1414.
الطبقات الکبری: ابن سعد، دار الکتب علمیّه، بیروت، لبنان، چاپ دوم، سال 1418.
حرف «ع»
العقد الفرید: ابن عبد ربّه، دار الکتاب العربی بیروت، لبنان.
عمدة القاری فی شرح البُخاری: بدر الدین عینی، دار الفکر، بیروت، لبنان.
48 فتح القدیر: محمّد بن علی بن محمّد شوکانی، عالم الکتب.
الکافی: محمّد بن یعقوب کلینی، دار صعب، دار التعارف، بیروت، لبنان، چاپ سوم، سال 1401.
کشف الأسرار فی شرح أُصول البزدوی: عبد العزیز بُخاری.
کنز العمّال: متقی هندی، دار الکتب علمیّه، بیروت، لبنان، چاپ اول، سال 1419.
مجمع الزوائد و منبع الفوائد: هیثمی، دار الفکر، بیروت، لبنان، سال 1412.
المحصول فی علم الاصول: محمّد بن عمر بن حسین رازی، دار الکتب علمیّه، بیروت، چاپ اول، سال 1408.
مراصد الاطلاع علی اسماء الأمکنة و البقاع: عبد المؤمن بن عبد الحق بغدادی، دار احیاء الکتب، چاپ اول، سال 1373.
مرآة العقول: علامه محمّد باقر مجلسی، دار الکتب اسلامیه، تهران، چاپ دوم، سال 1404.
المستدرک علی الصحیحین: حاکم نیشابوری، دار الکتب العلمیه، بیروت، لبنان، چاپ اول، سال 1411.
المستصفی فی علم الاصول: محمّد غزالی، دار الکتب علمیّه، بیروت، چاپ اول، سال 1413.
المسند: اسحاق بن راهویه.
المسند: حافظ ابو یعلی احمد بن علی بن مثنی تمیمی موصلی، دار المأمون للتراث، دمشق.
المسند: احمد بن حنبل، دار احیاء التراث العربی، بیروت، لبنان، چاپ سوم، سال 1415.
63 مشکل الآثار: ابو جعفر طحاوی مصری حنفی، حیدرآباد، سال 1333.
المصنّف: ابن ابی شیبه، دار الفکر، بیروت، لبنان، سال 1414.
المعجم الاوسط: سلیمان بن احمد لخمی طبرانی، دار الحرمین، سال 1415.
معجم البلدان: یاقوت حموی، دار الکتب علمیّه، بیروت، لبنان، چاپ اول، سال 1410.
المعجم الکبیر: سلیمان بن احمد لخمی طبرانی، دار احیاء التراث، چاپ دوم، سال 1404.
المغنی فی الامامه: قاضی عبد الجبار بن احمد معتزلی.
الملل و النحل: شهرستانی، دار السرور، بیروت، لبنان، چاپ اول، سال 1368.
المنتظم فی تاریخ الملوک و الامم: ابن جوزی، دار الکتب علمیه، چاپ اول، سال 1413.
میزان الإعتدال: ذهبی، دار الکتب علمیّه، بیروت، لبنان، چاپ اول، سال 1416.