ghaemiyeh.com
سرشناسه : رضوانی علیاصغر، ۱۳۴۱ -
عنوان و نام پدیدآور : نظریه پردازی درباره آینده جهان تالیف علیاصغر رضوانی
مشخصات نشر : قم مسجد مقدس جمکران ۱۳۸۵.
مشخصات ظاهری : ۱۰۰ص.
فروست : سلسله مباحث مهدویت.
شابک : ۴۰۰۰ ریال 964-973-024-9 ؛ ۷۰۰۰ ریال (چاپ دوم)
وضعیت فهرست نویسی : برون سپاری
فاپا
یادداشت : چاپ دوم: زمستان ۱۳۸۵.
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس.
موضوع : مهدویت-- مطالعات تطبیقی
موضوع : هندوئیسم و اسلام
موضوع : مهدویت
شناسه افزوده : مسجد جمکران (قم)
رده بندی کنگره : BP۲۲۴/ر۵۶ن۶ ۱۳۸۵
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۴۶۲
شماره کتابشناسی ملی : م۸۵-۱۸۳۶۸
در عصر کنونی که دشمنان بشریت، افکار و عقاید انحرافی را در جامعه جهانی ترویج میکنند و منجی موعود واقعی را برای حیات و قدرت پوشالی و کاخ عنکبوتی خود خطرناک میدانند، درصدد ایجاد انحراف فرهنگی برآمدهاند و با پوچگرایی، جامعه بشری و اخلاق و رفتار نیکو را مورد تعرض قرار دادهاند، برآن شدیم تا حقیقت مهدویت را با سلسله مباحث مختصر منجی موعود برای مشتاقان علم و فضیلت عرضه نماییم.
امید است مورد توجّه حضرت حقّ جلّ و علا قرار گیرد.
مدیر مسؤول انتشارات مسجد مقدّس جمکران حسین احمدی
از دیر هنگام دانشمندان با ملاحظه جنگها و خونریزیها و کشمکشها و درگیریها و خصومتها و … به فکر چارهای برای رفع نگرانیها و گرفتاریهای بشر برآمدهاند. در این میان مکتبهای فلسفی و عقلی غیر دینی نیز به نوبه خود لب به سخن گشوده و در صدد طرح برنامههای جامع از منظر خودشان برآمدهاند، تا بتوانند از طرفی روح امید در کالبد بیرمق بشر که در اثر جنگها و کشمکشها و ناامنیها سایه یأس و ناامیدی بر سر آنها افکنده، دمیده، و از طرف دیگر طرحی را برای اصلاح امور جامعه ولو در آیندهای دور مطرح کرده تا بشر در صدد زمینهسازی برای پیاده کردن آن برآمده و به آن هدف اعلی که برای سعادت او ترسیم شده برسد.
ما در این کتاب در صدد مقایسه بین نظریه اسلام و مکتبهای فلسفی - عقلی دیگر هستیم تا بعد از آن به بهترین نظریهها و جامعترین آنها که هم مجنبه کاربردی داشته و هم بهترین طرح را ترسیم نموده است، و نیز به بهترین نظریهها که میتواند سعادت بشر را در تمام زمینهها ترسیم نماید برسیم.
یکی از محورهای تألیف و تصنیف در موضوع مهدویّت اثبات این مطلب است که ایمان به ظهور منجی بشریت به عنوان مصلح دینی که مردم به انتظار او نشسته تا با ظهورش اهداف رسالت انبیا را محقق ساخته و مجتمعی صالح و دولتی الهی و عادل را در سطح جهان پیاده نماید، از عقاید مشترک میان تمام ملل و مکاتب فلسفی است.
از جمله آثار این نوع بحث، ریشهدار کردن و فطری برشمردن این عقیده در بین عموم جوامع بشری است، و میدانیم که احتمال خطا در عقایدی که تمام ملل و مکاتب و ادیان الهی بر آن اشتراک دارند، کمتر به نظر میرسد؛ زیرا امور فطری که با ذات انسان عجین شده با حقایق خارجی مطابقت داشته و از سرچشمه فیض تکوین الهی اشراب میشود. و به تعبیری دیگر: بحث از ظهور منجی بشریت پاسخگوی احتیاج فطری هر انسانی است.
شهید سیّد محمد باقر صدر در این باره میفرماید: «اعتقاد به مهدی، تنها نشانگر یک باور اسلامی - با رنگ خاص دینی - نیست، بلکه افزون بر آن عنوانی است بر خواستهها و آرزوهای همه انسانها، با کیشها و مذاهب گوناگون. و همچنین بازده الهام فطری مردم است که با همه اختلافهایشان در عقیده و مذهب دریافتهاند که برای انسانیّت در روی زمین روز موعودی خواهد بود که با فرا رسیدن آن، هدف نهایی و مقصد بزرگ رسالتهای آسمانی تحقق مییابد و مسیر آن - که در طول تاریخ، پر فراز و نشیب و پرتگاه بوده - به دنبال رنجی بسیار، همواری و استواری لازم را مییابد.
انتظار آیندهای این چنین تنها در درون کسانی که با پذیرش ادیان، جهان غیب را پذیرفتهاند راه نیافته، بلکه به دیگران هم سرایت کرده است، تا آنجا که میتوان انعکاس چنین باوری را در مکتبهایی که جهتگیری اعتقادیشان با سرسختی، وجود غیب و موجودات غیبی را نفی میکند، دید.
برای مثال در ماتریالیسم دیالکتیک که تاریخ را بر اساس تضادها تفسیر میکند روزی مطرح است که تمامی تضادها از بین میرود و سازش و آشتی حکمفرما میگردد. بدینسان میبینیم که تجربه درونیای که بشریت تاریخ، در مورد این احساس داشته، در میان دیگر تجربههای روحی از گستردگی و عمومیت بیشتری برخوردار است. دین نیز در عین حالی که به این احساس روحی همگانی استواری میبخشد، با تأکید این عقیده که «زمین همانگونه که از ظلم و بیداد پر شود از عدالت و دادگری آکنده خواهد گشت» به این احساس ارزشی عینی بخشیده و جهت فکری باورمندان به این اعتقاد را به سوی ایمانی به آینده راه متوجه میسازد.
چنین ایمانی تنها مایه دلداری و شکیبایی نیست، بلکه آفریننده یک سرمایه روحی بزرگ است که نیروی دفاعی جاودانهای را سبب میشود و مبارزه با ستم و ستم بارگی را - هر چند که بر همه گیتی چیره باشد - همیشه ممکن جلوه میدهد؛ زیرا چنان پرتوی از فروغ امید را به دلها میافکند که همواره در روح آدمی ظلمت ناامیدی را نابود میکند و به سوی این اعتقادش میکشاند که اگر رخدادهای دهشتناک به روی هم انباشته گردند و جهان در دل تاریکیها و ستم فرو رود باز هم باید مشعل امید را در دل روشن ساخت
و به سوی عدالت رفت؛ زیرا وجود روز موعود نشان میدهد که عدالت، توانایی روبهرو شدن با جهانی پر از ظلم و ستم را نیز دارد و میتواند بنیادهای ظلم را - هر چند هم ریشهدار و قوی باشد - به لرزه درآورد، و بر گسترده جهان بیداد زده چیرگی یابد. و همچنین گویای این حقیقت است که ستم به ناچار در هم خواهد شکست، حتی آن زمانی که بر فراز برترین قلّههای توانمندی باشد. بنابراین، به هر فرد ستم زده و هر توده ستم کشیده امیدی بزرگ میبخشد که خود را بر دگرگونسازی بنیادها و بازسازی جامعه توانا بیند.
از آنجا که اعتقاد به مهدی پیشینهای درازتر و دامنهای گستردهتر از اسلام دارد، طبیعی است که مرزهای اسلامی آن تمامی آرزوها و چشمداشتهایی را که از سپیدهدم تاریخ به این اعتقاد پیوسته در خویش جای داده و از آنچنان بار فرهنگی پرتوانی برخوردارش ساخته که بتواند سرمایه روحی بزرگی برای مستضعفین دنیا باشد، و در برافروختن احساسات همه ستمکشها و شکنجه دیدههای تاریخ و رهبری آنان به سوی عدل و داد، قدرت بیشتری داشته باشد؛ زیرا اسلام، موضوع این اعتقاد را از محدوده ذهن به دنیای واقعیات آورده و آن را از آینده به حال انتقال داده است، تا به جای باور داشتن و چشم دوختن به نجاتدهندهای که در آینده ناشناخته و دور پدید میآید، به رهاییبخشی ایمان داشته باشند که اکنون هست و همانند دیگر منتظران چشم به راه رسیدن روز موعود و شرایطی است که به او امکان میدهد تا به هدف بزرگ خود جامه عمل بپوشد.
بنابراین، موضوع مهدی در اینجا نه اندیشه چشم به راه نشستن کسی
است که باید زاده شود، و نه یک پیشگویی است که باید در انتظار مصداقش ماند. واقعیت استوار و فرد مشخصی است که خود نیز در انتظار رسیدن هنگام فعّالیتش به سر میبرد و در میان ما با گوشت و خون خویش زندگی میکند ما را میبیند و ما نیز او را میبینیم … ».(1)
عدهای گمانشان براین است که منشأ فکر بشر در ترسیم تئوری حکومت جهانی ظلمها و فشارهایی است که در طول تاریخ از ناحیه ظالمین بر بشر وارد شده است؛ لذا اندیشمندان عالم در صدد مقابله با این مشکلات برآمده و برای آن طرحها و تئوریهای مختلف دادهاند. و هیچ ارتباطی با ادیان الهی ندارد.
در مقابل، عدهای بر این باورند که طرح حکومت جهانی و نجات بشر از هر گونه ظلم و ستم از ادیان شروع شده و دیگران نیز آن را دنبال کردهاند.
ولی آنچه را که میتوان ادّعا نمود اینکه فطرت و عقل انسان با ملاحظه تاریخ میتواند به این نتیجه قطعی برسد که تنها راه سعادت بشر در سایه حکومت عدل جهانی تحقق پیدا میکند و لذا میبینیم که اکثر دانشمندان جهان بر آن اتفاق نظر دارند. و انبیای الهی نیز با مشاهده ظلمهایی که در جوامع بشری میدیدند برای تأمین سعادت جمیع مردم عالم طرح حکومت عالمی توحیدی را به تبع عقل مطرح کرده و آنان نیز در طول زندگی خود زمینهساز ظهور آن بودند.
1) 1. بحث حول المهدیعلیه السلام، ص 7-12.
اکثر متفکران عالم با اختلاف مشربها و ایدهها نسبت به آینده درخشان اتفاق نظر دارند. اگر از مارکسیستها در این رابطه سؤال نمایید با تمام اطمینان خبر از آیندهای درخشان برای جامعه بشری میدهند. اگر از مکتبهای فلسفی سؤال نمایید باز همین دیدگاه را از آنها مشاهده مینمایید. میشنویم همگی یکصدا بشارت به آیندهای درخشان برای جامعه انسانی میدهند. روزی خواهد آمد که ظلم از روی زمین رخت بربسته و جای خود را به عدل و داد و سعادت خواهد داد.
مرحوم شهید مطهریرحمه الله میفرماید: «مسأله عدالت آن هم عدل کلّی و عدل عمومی - نه عدل نسبی و فردی و شخصی - یعنی عدالت به معنای اینکه روزی در این جهان برای بشر پیش بیاید که در آن روز اثری از این ظلمها و ستمها و تبعیضها و جنگها و نفرتها و کینهها و خونریزیها و استثمارها و از لوازم اینها یعنی دروغها و نفاقها و نیرنگها و بالاخره اثری از این همه مفاسدی که در میان بشر وجود دارد نباشد، آیا چنین روزی برای بشریت خواهد بود؟ آیا بشریت در آینده خودش چنین دورهای و چنین روزی و چنین قرنی را خواهد داشت؟ یا نه، این فقط یک خیال و یک آرزوست، هیچ وقت عملی نخواهد شد و یا حتی ممکن است یک کسی که ذوق دینی و مذهبی داشته باشد - البته این مطلب در غیر شیعه صدق میکند - بگوید: من منکر عدل کلّی نیستم، من طرفدار اینکه دنیا بر اساس ظلم باشد نیستم، ولی معتقدم این دنیای ما آن قدر ظلمانی و تاریک است که هیچ وقت در دنیا
عدل کلّی و عدالت واقعی و صلح و صفای واقعی و انسانیّت واقعی و اینکه یک روزی افراد بشر با یکدیگر انسانی زندگی کنند نخواهد بود، دنیا دار ظلم و تاریکی است، همه ظلمها در آخرت جبران میشود، عدالت تنها مختصّ آخرت است.
در میان غیر مسلمانان و ادیان دیگر چنین فکری وجود دارد. یکی از امتیازات اساسی معتقدات اسلامی - و بالاخص در دید شیعه از اسلام - همین است که بدبین نباشید، و دوره ظلم و ستم، دوره جنگ و دعوا، دوره اختلاف، دوره فساد اخلاق و دوره سیاهی و ظلمت یک دوره موقت است و عاقبت نورانیت و عدالت است. اگر هم این تعلیم در ادیان دیگر هست به این روشنی که در مذهب شیعه وجود دارد قطعاً در هیچ جا وجود ندارد».(1)
و در جایی دیگر میفرماید: «مسأله عدالت تنها یک آرزو و خیال نیست، یک واقعیتی است که دنیا به سوی آن میرود، یعنی سنت الهی است، و خدا عدالت را در نهایت امر بر دنیا حاکم خواهد کرد … ».(2)
ایمان به حتمی بودن ظهور منجی و مصلح عالمی و دولتی عادل که از جنگ و خونریزی جلوگیری کرده و صلح و عدالت را در کلّ عالم گسترش خواهد داد اختصاص به ادیان ندارد بلکه شامل مدارس فکری و فلسفی غیردینی نیز میشود. اینک به نظریه برخی از این گونه افراد اشاره میکنیم.
فیلسوف یونانی «زیو» مؤسس مدرسه رواقیین که 350 سال قبل از میلاد مسیح میزیسته است اشاره به برخی از موضوعات درباره اصلاح جهان انسان به طور نظری کرده که این نظریات تا کنون با کوشش فراوانی که از سوی شخصیتها برای اجرا و عملی شدن آن شده غیر قابل تطبیق عملی به نظر میرسد. او در آن زمان که وسایل ارتباط جمعی از قبیل ماشین، قطار، رادیو و تلویزیون نبوده میگوید: «بر جمیع افراد عالم است که از یک نظام جهانی واحد پیروی کنند تا به سعادت برسند».(1)
اسکندر بزرگ که معاصر «زیو» بوده و قصد داشته این نظریه را پیاده و اجرا کند سعی و کوشش فراوانی کرد تا با تکیه بر قدرت و سلطهاش، قانونی فراگیر حدّاقل برای یونانیها و ایرانیان وضع کند تا با عمل به آن به سطح علمی و اجتماعی مطلوبی برسند که در آن عصر نظیری نداشته و از این راه به زندگی با سعادت و رفاه نائل آیند.
همانگونه که «بلوتاک» مورّخ و نویسنده یونانی معروف که ما بین سال 46 تا 120 میلادی میزیسته نظریه حکومت واحد جهانی را مطرح کرده و میگوید: «بر انسان واجب نیست که در جمهوریهای متعدد زندگی خود را بسر برد بلکه وظیفه مردم است که مجتمع واحدی را تشکیل داده و با پیروی از قانونی واحد به سعادت برسند».(2)
«ویکتور هوگو» فیلسوف و نویسنده فرانسوی که در قرن نوزدهم
میزیسته مواضع مختلفی را در مورد جمهوریت عالمی و جهانی مطرح نموده است. و لذا با دقت در تاریخ انسان و افکار و نظریههای فلاسفه و اندیشمندان شرق و غرب پی میبریم که در طول تاریخ بشر این مسأله به افراد صاحب فرهنگ و فکر نیز رسوخ کرده و حتی صاحبان قدرت را نیز فراگرفته است.
«ولتر لیمبیس» در کتاب «الفلسفة الاجتماعیة» میگوید: «در طول زندگی طولانی و مکرّر از قدیم الایام این عقیده وجود داشته که عالم، احتیاج به یک حکومت دارد، خصوصاً آنکه هنگامی که بشریت با برخی از قضایای سیاسی و اجتماعی مواجه شد که ضرورت احتیاج به یک قانون را برای رسیدن به اهداف خود و تأمین سعادت مجتمع انسانی بیشتر درک کرد».(1)
بعد از نهضت سال 1772 در آمریکا این نظریه به عنوان فلسفهای انقلابی در آن جامعه مطرح شد ولی از محدوده نظری و فرضی تجاوز نکرد. تا آنکه بعد از پایان گرفتن جنگ اول جهانی در سال 1918 میلادی که میلیونها نفر کشته شدند، و نیز جنگ جهانی دوم که بیش از پنجاه میلیون نفر به قتل رسید و بیش از این مقدار مجروح و آواره شدند، دولتهای جهانی تعهّد کردند تا تمام ملتها را همانند افراد یک خانواده اداره کنند. و لذا اجتماع تشکیل داده تا مشکلات را بررسی نموده و با مشاوره به یکدیگر قانون واحدی را جعل کرده و همگی از آن پیروی کنند. پنجاه دولت آن نظریه را امضا کردند. و در دهم از تشرین دوم از سال 1948 میلادی تأسیس سازمان ملل متّحد اعلام شد و نیز قانون حقوق بشر تصویب گشت. آن قانون در 30 بند جمعآوری شد و به
1) 6. همان، به نقل از الفلسفة الاجتماعیة.
عقیده پدیدآورندگان آن؛ قانونی به حساب میآمد که میتواند جهانی بوده و ضامن حقوق امتها و سلامت مجتمعات و افراد را تأمین کند. ولی - معالاسف - حتی دولتهای کوچک نیز اهتمام به حقوق انسان نداده و به وظایف خود در این زمینه عمل نکردند. و لذا تا به امروز شاهد جنگهای خانمانسوزی هستیم که آرامش را از بشر گرفته است.
«برتراند راسل» در کتاب «الآمال الجدیدة» میگوید: «من در این فصل مناقشه کردهام که مردم جهان و حکومتهای آنان به زودی از وقوع جنگ جهانی سوم احتراز خواهند کرد، ولی این احتمال به هر حال وجود دارد. و اگر چنین احتمالی به وقوع بپیوندد این جنگ همه افراد بشر را فراخواهد گرفت و شعله آن دامن همه را میگیرد».(1)
«فولتر» ادیب مشهور فرانسوی میگوید: «یک فرد یک وطن دارد در صورتی که حاکمی صالح بر او حکومت کند، و در مقابل اگر حاکمی شریر بر او حکمرانی نماید هیچ گونه وطنی برای او نخواهد بود».(2)
در سال 1838 میلادی فیلسوف آمریکایی «ویلیام لوید گاریسون» اصول افکار خود را که به آن ایمان داشت ابراز کرده و گفت: «امکان ندارد که اعتراف به حق سلطه برای هر حکومت بشری نماییم، بلکه تنها اعتراف به یک حکومت و یک قانون و یک قاضی و یک حاکم برای جنس بشر میکنیم … شهرهای ما تمام عالم است و تمام جنس بشر فرزندان شهرهای ما هستند، ما
سرزمین شهرهای خود را به اندازه سرزمین شهرهای دیگر دوست داریم. لذا مصالح شهروندان آمریکا و حقوق و آزادی آنان برای ما عزیزتر از حقوقی نیست که برای جنس بشر است».(1)
ادیب مشهور ایتالیایی «دانته» میگوید: «واجب است که تمام زمین و افراد آن نسبت به فرماندهای واحد خاضع گردد، فرماندهای که مالک هر چیزی است که به آن محتاج است … تا صلح و آرامش بر مردم سایه انداخته و مردم یکدیگر را دوست بدارند … ».(2)
از «راسل» نیز نقل شده که میگفت: «عالم در انتظار مصلحی است که جهان را تحت یک لواء و یک شعار درآورد».
و نیز از دانشمند معروف فیزیک «انیشتین» صاحب نظریه نسبیّت نقل شده که میگفت: «روزی که همه عالم را صلح و صفا فراگیرد و مردم دوست و برادر یکدیگر گردند دور به نظر نمیرسد».
دقیقترین تعبیر و صریحتر از همه مطلبی است که متفکر مشهور ایرلندی «برنارد شو» در این زمینه دارد، او میگوید: «انسان زنده و دارای بنیه جسمی صحیح همراه با دارا بودن قدرت عقلی خارقالعاده، انسان اعلی که بتواند این انسان پست را به سوی خود بعد از زحمتهای طولانی سوق دهد، انسانی با عمر طولانی که بیش از سیصد سال از عمر او گذشته، در این مدّت از تجربه دیگران استفاده کرده باشد، میتواند عهدهدار حکومت جهانی گردد».(3)
اسوالد اشپنگلر متفکّر آلمانی و صاحب اثر معروف (انحطاط تمدن غرب)، تاریخ را همچون موجود زندهای فرض میکند، و از تاریخ تفسیری ادواری دارد. از نظر وی هر دوره تاریخی حدود هزار سال است که آن را پیموده، و با مرگ محتوم خویش از بین میرود، و دوره بعدی جایگزین آن میشود. او هر دوره تاریخی را به دو مرحله فرهنگ و تمدّن تقسیم میکند. از نظر اشپنگلر فرهنگ زایش تمدن و مقدم بر آن است، و تمدن مرحله مرگ فرهنگ و مؤخّر بر آن. او بر همین اساس دست به پیش بینی آینده بشر میزند و تمدن معاصر غرب را در سراشیبی انحطاط و مرگ میبیند، و اعتقاد دارد به جای آن، تمدّن جدیدی از آسیا جایگزین میشود.
او میگوید: تاریخ جهان تصویری از تکوین و تطوّر پایانناپذیر شکل ساختاری این فرهنگها است.
اشپنگلر معتقد است فراز و نشیب و ترقی و انحطاط فرهنگها و تمدنها بسته به تصادفات و اتفاقات روزگار نبوده، بلکه از جمله خواص ذاتی فرهنگ است. این سرنوشت مختص یک یا دو فرهنگ نیست بلکه تمام فرهنگهایی که در دنیا پدید آمدهاند همه همین راه ارتقا و انحطاط را به همین ترتیب پیموده و سرانجامشان یکسان بوده است. به طور کلّی اشپنگلر از آن دسته اندیشمندانی است که بینشی منفی نسبت به تاریخ دارد. حرکت تاریخ را ادواری میداند. بر این اساس معتقد است که سیر تاریخ روند تکاملی ندارد، بلکه تاریخ، مجموعهای از تمدنهاست که هر کدام پس از طلوع و طیّ مراحلی غروب خواهند کرد، و آنگاه تمدّنی دیگر از نقطهای دیگر طلوع و پس
از طیّ زمانی به غروب خواهد گرایید و این دور باطل همواره ادامه دارد. بدینسان هر چند اشپنگلر به قانونمند نمودن روند تاریخ نظر داشته است ولی هدف خاصی را در تاریخ جست و جو نمیکند. در واقع از دید او تاریخ جهان تصویری از تکوین و تطور پایانناپذیر حیات و مرگ تمدنهاست. پیدا است که از دید اشپنگلر نمیتوان در آینده تاریخی غایت و مقصود خاصی را مشاهده نمود و این طرز تلقی با نگرش ادیان به تاریخ تباین دارد.(1)
ما از اشپنگلر سؤال میکنیم: دوره جدید از تاریخ آیا در فرهنگ و تمدن، مثل دوره قبل است و یا از ماقبل هم منحط تر است و یا کاملتر، اگر مثل دوره قبل باشد دوره جدید ادامه همان دوره قبل است و در حقیقت دوره جدیدی وجود ندارد. و اگر منحط تر است که این خلاف واقع میباشد. و اگر کاملتر است باز سؤال میکنیم که این کمال از درون او برخواسته است و یا از بیرون بوده و عوامل خارجی در آن دخیل میباشد؟ اگر از درون آن برخواسته که همان نظر صحیح در باب تکامل تاریخ است. و اگر از برون و خارج به تکامل رسیده است این همان نظریه مادیّت تاریخ است.
از طرف مادیین در این موضوع چهار دیدگاه مطرح شده که هر کدام با
1) 12. انحطاط تمدن غرب، اسوالد اشپنگلر.
هدف رسیدن به سعادت بشر مطرح و ترسیم شده است:
طرح اوّل: تصویر آیندهای درخشان برای جامعه بشری از زاویه علم و تکنیک جدید.
طرح دوم: تصویر آیندهای درخشان برای جامعه بشری از زاویه وضع قانون.
طرح سوم: تصویر آیندهای درخشان با تک قطبی کردن عالم.
طرح چهارم: تصویر آیندهای درخشان از زاویه (مادیت تاریخی) که به صراحت تمام از آن آینده درخشان خبر داده است.
ما در صدد آن هستیم که هر یک از این چهار طرح مادیین را بررسی کرده و آنها را نقد نماییم و در آخر نظر اسلام را در این زمینه مطرح کنیم.
طبق این نظریه تمدن بشری در زمینه صنعت و تکنیک تنها راه رسیدن جامعه بشری به سعادت و کمال است، خصوصاً در آینده که علم و صنعت و تکنیک پیشرفت نموده و به حدّ اعلای خود خواهد رسید. و لذا بشر میتواند با تجربیاتی که در طول زمان نموده و آنها را عملی میکند در آیندهای نه چندان دور مدینهای فاضله، و زندگی پر از عدل و داد، و رفاه را برای تمام جامعه فراهم آورد.
ما در پیشرفت صنعتی و تکنیکی بشر شکّی نداریم، ولی هیچگاه این بدان معنی نیست که علم به تنهایی و بدون ملاحظه چیز دیگر بتواند
ضامن سعادت بشر، و ایجاد عدل و داد بین جامعه باشد؛ زیرا علم و تکنیک، تنها جنبه مدنیّت زندگی انسان را میتواند تأمین نماید، ولی به تنهایی ضامن هیچ جنبهای از جوانب قانونی، یا نظامی و یا اخلاقی بشر نخواهد بود، و هر کدام از این امور وضعیت و موقعیتی خاص به خود را در شناخت انسان دارد که هرگز ارتباطی با علم و تکنیک نخواهد داشت. علم اگر در اختیار یک نظام عادل و قانونی سالم قرار گیرد میتواند موجب رفاه و سعادت برای بشر شود. امّا علم به تنهایی نمیتواند تضمین کننده این رفاه و سعادت باشد. خصوصاً هر گاه این علم و تکنیک در اختیار حکومتی ظالم قرار گیرد که قانون جنگل بر آن حاکم است. همین علمی که میتوانسته سعادت و رفاه آفرین ولو در محدوده مادیّت و عالم مادّی باشد مشکل آفرین شده و آثار بسیار وخیم از خود بجای خواهد گذاشت که به برخی از آنها اشاره میکنیم:
الف) علمی که با عدالت و قانون سالم سازگار نباشد در راستای نابودی بشر استفاده خواهدشد. همانگونه که اکنون مشاهده میکنیم که چگونه حاکمان ظالم، متفکران و دانشمندان را در راه ساختن سلاح مخرّب که میتواند بشر را به نابودی بکشاند بکار میگیرند. امری که در آن با یکدیگر به مسابقه برخواستهاند.
ب) علم و تکنیک اگر همراه با عدالت و قانون سالم نباشد تنها در صدد ایجاد رفاه و آسایش و خوشبختی برای متموّلین و سودجویان است، آن کسانی که تنها به فکر به کارگیری نتایج علمی در راه مصالح خویش هستند. ولی غالب مردم عالم که شامل افراد متوسط الحال و فقرا میشود هرگز قدرت
و استطاعت استفاده و دسترسی به نتایج این علوم و تکنولوژی را ندارند.
ج) علم و تکنیک در صورتی که منظم به قانون سالم و عدالت نشود هرگز به هیچ وجه نمیتواند ضامن زوال ستم و عدوان از بین بشر شود؛ زیرا پر واضح است که پیشرفت علمی و تکنولوژی هرگز به معنی پیشرفت بشر در بخش انسانیّت او نیست، بلکه ممکن است که عالیترین شکلهای تمدن مادّی بشر با قساوتترین اشکال انانیّت و عدوان و تجاوز به حقوق دیگران جمع شود.
با این اشکالات چگونه ممکن است کسی اینگونه سخن به زبان آورد که علم و تکنیک به تنهایی میتواند ضامن سعادت آینده بشر در سطح جهان شود.
عدهای از متفکران غربی که در رابطه با آینده جهان نظر دادهاند معتقدند که سیطره نهایی و آینده جهان با لیبرالیسم است و بر این مدعای خود ادلهای اقامه کردهاند که به برخی از آنها اشاره میکنیم.
فوکویاما نویسنده معروف و معاصر ژاپنی الاصل آمریکایی و متأثّر از نظریه جریان حقیقی تاریخ (هگل) در رابطه با پایان تاریخ و پیشبینی آینده جهان که در نهایت در حلقوم لیبرالیسم خواهد رفت استدلال و تئوریای دارد که به تئوری (آخرالزمان یا پایان تاریخ) معروف است.
استدلال فوکویاما مبتنی بر تلقی هگل از چیزی به اسم (جریان حقیقی تاریخ) است. تاریخ در این تلقی، خود دارای کمال است، و این کمال هم معنوی و هم مادّی است، و هنگامی به آخرالزمان میرسد که کمال معنوی و ذاتی هر دو حاصل شوند.
به عقیده هگل کمال (معنوی) در سال 1806 اتفاق افتاد یعنی زمانی که ناپلئون درینا شکست خورد. امّا کمال مادّی تاریخ به تأخیر افتاد. میبایست هیتلر پیدا شود و شکست بخورد. میبایست مارکسیست پیدا شود و شکست بخورد تا این کمال مادّی نیز حاصل شود. فوکویاما معتقد است که دوران کنونی دقیقاً پایان تاریخ و آخرالزمان (هگل) است؛ زیرا ظهور بنیادگرایی (حرکتهای سیاسی) را امری ناچیز جلوه میدهد.(1)
این استدلال و تئوری اشکالات و انتقاداتی دارد که به برخی از آنها اشاره میکنیم:
الف) «آلن دوبوار» معتقد است که استدلال فوکویاما در هیچ مورد چیز جدیدی به ما عرضه نمیکند؛ زیرا گفتار او در همان چیزی ریشه دارد که باید آن را بنیاد ایدئولوژی آمریکایی دانست، باور به اینکه آمریکا در سیاست، رمز و راز و خوشبختی را کشف کرده، و این فرمول سیاسی قابل تعمیم به سراسر کره زمین است. او کوچکترین توجّه به جهان سوم ندارد، جهان سوّمی که او با تحقیر دربارهاش میگوید: (هنوز در تاریخ فرو رفته است). و این به نژادپرستی بیشتر نزدیک است تا واقع گرایی.
1) 13. کاوشهای نظری در سیاست خارجی، محمّد جواد لاریجانی، ص 182و183.
ب) در برداشت و استدلال فوکویاما نوعی داروینیسم اجتماعی وجود دارد؛ زیرا بر اساس این استدلال بهترینها هستند که پیروز میشوند، و چون آمریکاییها پیروز شدهاند پس بهترینها هستند. و اگر لیبرالیسم در پایان (تحوّل ایدئولوژیک) بشریت پیروز شده به خاطر آن میباشد که بهترین بوده است. و این حرف، بسیار بیمنطق است؛ زیرا چه بسا کسانی که پیروزی آنها بر پایه و اساس ظلم و ستم و تعدّی به حقوق دیگران استوار است. هر کس که در جهان به پیروزی رسیده تنها از این جهت نیست که بهترینها بوده است. لذا امیرالمؤمنینعلیه السلام در نهج البلاغه میفرماید: «الغالب بالشرّ مغلوب»؛(1)«کسی که از طریق باطل غالب شده خودش شکست خورده و مغلوب است.»
او بر ادّعای خود در پیشبینی آینده جهان و سیطره نهایی لیبرالیسم میگوید: «انقلاب در عملیات یا اطلاعات سبب شده که افراد کره زمین به راحتی به یکدیگر دسترسی داشته باشند، دسترسی که به مراتب آسانتر از ارتباط افراد یک دهکده در اوائل قرن بیستم است، لذا به طور طبیعی مرزها در نوردیده شده، و فرهنگها یک کاسه گشته، و عناصر کلیدی ساختار اجتماعی (اقتصاد، سیاست، فرهنگ و … ) همه به سوی یکسان شدن میرود. و این امر طبیعتاً اقتضای تشکیل یک حکومت جهانی واحد را دارد. این حکومت به راحتی و با همان اندیشه که در هر کشور محدود، حکومتهای موجود پیدا شدهاند ظاهر میگردد، یعنی فرهنگ و ساختار اجتماعی آن
1) 14. نهج البلاغه، حکمت 327.
(دهکده جهانی) حکومت خود را معیّن میکند. و از سوی دیگر با توجه به سرچشمه این انقلاب، یعنی تحوّل در عملیات با اطلاعات که غرب است، تفکر لیبرالیسم بیش از هر فکر دیگری فرصت بسط و عرضه پیدا کرده است. اگر واقعبینانه نگاه کنیم باید منتظر باشیم که فرهنگها و تفکّرات مختلف سیاسی به نحو طبیعی در داخل فرهنگی غالب حلّ شوند، و آن فرهنگ غالب همان دمکراسی لیبرال است».(1)
مردم عادی و عقل عرفی مقدمات این استدلال را به راحتی حس نموده و آن را درک میکنند، که بعد از انقلاب عظیم اطلاعاتی است که همه را در یک ثانیه به یکدیگر وصل میکند و … اما نکته مهم این است که نظم اجتماعی فقط بر اساس دسترسی افراد به یکدیگر سامان پیدا نمیکند، بلکه خود، دلائل و ریشههای متعدد و مهم دیگری دارد. و به عبارت دیگر: اگر سایر شرایط مهیّا نباشد آنچه دسترسی اطلاعاتی ایجاد میکند، همسایگان را فرسنگها از یکدیگر دور میکند به جای اینکه فواصل را نزدیک سازد.(2)
لیبرالیسم نیز به خاطر نداشتن بعضی از نیازهای واقعی حکومت جهانی واحد، نمیتواند داعی پرچمدار این نوع حکومت باشد. این را تقریباً همه متفکران دنیا قبول دارند که اگر یک مکتبی بخواهد جامعیت داشته باشد پیش از هر چیز احتیاج به یک جهانبینی دارد که واقعیت جهان و انسان را ترسیم کند. و اگر بخواهد دوام داشته باشد و منطبق با حقایق خارجی حرکت کند باید
در مرتبه اول، جهان و انسان را آن جوری که هست بشناسد و ارزیابی درستی از آن داشته باشد.
مشکل مکتب لیبرالیسم همانند مارکسیسم این است که این دو مکتب با اصل فطرت انسان سازگار نبوده، بخش اصلی و اساسی انسان را نادیده گرفتهاند و میخواهند از وسط شروع کنند.
امروز بحث کردن از اینکه غرب دچار اشکال واقعی است کار آسانی نیست، برای اینکه مظاهر قدرت و پیشرفت غربیها چشم و گوش مردم را پر کرده است.
شاید در غرب موفقترین ملتها الآن آمریکا باشد که از لحاظ مادّی از کشورهای دیگر پیشرفتهتر است، آیا جامعه آمریکا واقعاً ایدهآل است؟ جامعه آمریکا و عموماً جامعه غربی دارای اشکالات متعددی است که به برخی از آنها اشاره میکنیم:
نخستین مسألهای که کشورهای لیبرالیستی و حتی آمریکا به آن معترفند احساس روحیه پوچی در جامعه آمریکا است، یعنی اینها فکر میکنند: ما به کجا میرویم و به دنبال چه هستیم؟ از این خورد و خواب چه حاصل خواهد شد؟ و این به جهت بیتوجهی به زیرساختهای جامعه و عدم ارزیابی صحیح از انسان و بیتوجهی به معنویات است.
خانواده که نخستین سلول اجتماعی میباشد، در غرب ضعیفترین سلول
پیکر جامعه بشری است. خانواده برای آنها بیمفهوم است، آنها روی فرد بیشتر حساب میکنند تا خانواده، و لذا انهدام این سلول در جامعه غربی باعث ازدیاد فرزندهای نامشروع شده و ارقام آن غیر قابل تصور است.
به دلیل همان پوچی و بیهویتی در جامعه غربی، نسل جوان گرفتار اعتیاد بسیار شدیدی شده است. اگر اعتیاد به مشروبات الکلی را ضمیمه کنیم که از بدترین اعتیاد است، این رقم سرسامآور میشود. اعتیادها درحال بیخانمان کردن غرب است.
روحیه خشونت و بی بند و باری نه تنها در جوانان بلکه در بچهها هم بیداد میکند. هر روز خبرهای وحشتناکی از اعمال خشونت آمیز در آن جوامع خصوصاً آمریکا مشاهده میکنیم، اگر آن حوادث به دنیا نشان داده شود به عمق مشکل آنها پی خواهیم برد.
ناامنی خصوصاً در آمریکا به گونهای است که در اکثر شهرهای بزرگ از اول شب، انسانهایی که کمی برای خود شخصیت قائلند در خیابانها حاضر نمیشوند.
از لحاظ اجتماعی، در غرب خصوصاً آمریکا، مظاهر تبعیض نژادی بسیار فراوان است. اگر کسی کنار سیاهپوستان، سرخپوستان، و مسلمانانی که از
کشورهای مختلف به اروپا رفتهاند بنشیند و درد دل آنها را بشنود، متوجه میشود که چه بلایی این کشورها را فرا گرفته و چقدر آلودهاند.
از لحاظ سطح برخورداری از نعمتها و سطح استاندارد، در خصوص جامعه آمریکا چنان که خودشان میگویند سیزده یا چهارده درصد مردم زیر خط فقر زندگی میکنند. این رقم در یک جامعه 250 میلیونی حدود 30 تا 40 میلیون نفر را در بر میگیرد که زیر خطّ فقر هستند، حال چطور این جامعه میتواند ایدهآل باشد.
به دنبال تزلزل در خانواده و حالت پوچی و ناامیدی که در اکثریت مردم، خصوصاً جامعه آمریکا دیده میشود، بی بند و باری جنسی که محصول آن، بچههای نامشروع است، زیاد به چشم میخورد که آفتی فوقالعاده کشنده برای غربیها و در رأس آنها آمریکا است.
مشکل بسیار جدّی آمریکا و غرب، رسانههای آنهاست که متأسفانه کشورهای دیگر نیز از آنها تقلید میکنند. الآن رسانههای غربی بی بند و بار هستند. وضعیت به گونهای است که همه احساس ناامنی میکنند و میترسند که مسائل خصوصی و شخصیشان به صورت شایعه، دروغ و جنگهای روانی افشا گردد و حریم شخصی آنها شکسته شود.
سیستم آموزش آنها که میخواهند آن را به همه جهان صادر کنند
سیستمی نا کارآمد است. بسیاری از کارهای مهم اینها را مهاجرانی با مزد کم انجام میدهند، و از آنها مانند ماشین کار میکشند.
از لحاظ اقتصادی فکر میشود که غرب بهشت دنیاست. آمریکا مقروضترین کشور دنیا است. بدهیهای داخلی و خارجی فراوانی دارد که ارقام آن سرسام آور است، اما سیستم آنها به گونهای عمل میکند که این بدهکاریها را میپوشاند.
صنعت در آمریکا به گونهای است که اگر بازار دنیا برایش ناامن شود، صنایع او از حرکت باز میایستد.
حال با چنین وضعیتی در غرب به خصوص در آمریکا که مظهر لیبرالیسم است چگونه میتوان آن را الگو برای جهان دانست؟
آلوین تافلر صاحب کتاب «موج سوّم» در رابطه با پیشبینی آینده جهان و سیطره نهایی لیبرالیسم استدلالی دارد که نحوه آن از لحاظ استدلال به هیچ وجه با استدلالهای قبلی قابل مقایسه نیست. تافلر نه مبنای فلسفی ارائه میدهد و نه مشی جامعهشناسی دارد، لکن خطابهای زیبا و جذّاب و مؤثّر را ارائه میدهد که همه را به سوی خود جذب مینماید. که ما به مقدمات استدلال او به صورت مختصر اشاره میکنیم.
الف) امروز روزگارِ (ترین)هاست: پربینندهترین فیلم یعنی بهترین فیلم، پرتیراژترین کتاب یعنی بهترین کتاب و …
ب) جهان بر اساس نوع قدرت و تقسیم آن ترسیم میشود، و قدرت، مهمترین عاملِ مؤثّر در نقشه سیاسی جهان و ساختار اجتماعی زندگی بشر است. و در قرن نوزدهم و نیمه اول قرن بیستم توان نظامی، معیار قدرت سیاسی در صحنه جهانی بوده است و سپس به تدریج سرچشمه قدرت به توان اقتصادی تغییر یافته که وضعیت امروز ماست. و این تحوّل جوهری در قدرت ادامه دارد، و تحوّل بعدی تغییر سرچشمه قدرت از ثروت به دانش است. لذا در آینده، کشورهایی در صحنه جهانی صاحب قدرت خواهند بود که دارای توان بالا در امر دانش و اطلاعات و عملیات همراه با آن باشند.
ج) مسلماً غرب در آینده محور عمده قدرت خواهد بود؛ زیرا تمرکز دانش و آگاهی و اطلاعات و عملیات با آن در غرب است.
د) فاصله آنان که صاحب دانش و آگاهی هستند با کسانی که از آن برخوردار نیستند روز به روز بیشتر میشود، و عملکرد این فاصله غیرقابل پر کردن میباشد.
ه) صاحبان قدرت فراوان آنهایی هستند که امروز دانش و آگاهی و توان اطلاعاتی بالایی دارند. پس امروز میتوانیم نقشه سیاسی آینده دنیا را ترسیم کنیم.
و) دموکراسی لیبرال با همه اشکالات عملی که تا کنون بروز داده بهترین راه و رسم زندگی اجتماعی است. توان اطلاعاتی غرب به نحو طبیعی دخالت آنها را در یک جمع واحد میسر بلکه ضروری ساخته است.
بنابراین میتوانیم بگوییم که تافلر در ذهن خود تصویری از یک (نظم
خوب) دارد، و این نظم را محتوم میداند، در عین حال برای رهبران غرب مسؤولیت خاصّی برای تحقق و رفع نواقص محتمل آن قائل است.(1)
الف) تافلر در مقدمه اول استدلالش معیار بهتر بودن هر چیز را خواست انسان میداند ولو این خواست به ضرر او باشد. در حالی که به ملاک حکم عقل و نقل محور و معیار بهتر بودن هر چیز مصالح واقعی بشر است، نه حتی مصالح زودگذر. و لذا در قرآن کریم میخوانیم: «عَسَی أَنْ تَکْرَهُوا شَیْاً وَهُوَ خَیْرٌ لَّکُمْ وَعَسَی أَنْ تُحِبُّوا شَیْاً وَهُوَ شَرٌّ لَّکُمْ»؛(2)«چه بسا نسبت به چیزهایی کراهت دارید در حالی که خیر و صلاح شما در آن است. و چه بسیار چیزی را دوست دارید در حالی که برای شما شر است».
و نیز قرآن کریم میفرماید: «فَعَسَی أَنْ تَکْرَهُوا شَیْاً وَیَجْعَلَ اللَّهُ فِیهِ خَیْراً کَثِیراً»؛(3)«پس چه بسا نسبت به چیزهایی کراهت دارید در حالی که خداوند در آن خیر کثیری قرار داده است».
ب) در رابطه با مقدمه دوم تافلر اشکالی که متوجّه آن است اینکه ایشان توان نظامی را معیار قدرت سیاسی در صحنه جهانی میداند ولی به صحت یا بطلان آن اشاره نمیکند. سلطه سیاسی و استعمار مردم از طریق زورگویی و قلدرمآبی چیزی غیر از آشوبگری و اغتشاشات، و از طرفی دیگر استبداد و ظلم ببار نخواهد آورد. و همچنین کسانی که در صدد هستند تا افکار استکباری و استعماری خودرا به جهت برتریجویی که برای خود قائلند به
جهان تحمیل کنند راهی به جز حکومت طبقاتی در دو سطح بسیار از هم دور ندارند، و هرگز برای جوامع دیگر بشری غیر از خود، ارزشی قائل نخواهند بود و این به نوبه خود سر از آشوبها و نزاعهای قومی و ملّی درخواهد آورد.
ج) در اینکه غرب در آیندهای نه چندان دور محور عمده قدرت خواهد بود بحثی نیست، ولی سؤال این است که رسیدن به محور عمده قدرت به هر قیمتی که تمام شود آیا با معیارهای عقلی و فطری و انسانی سازگاری دارد؟ آیا انسانهای دیگر حقّ تعیین سرنوشت خود را ندارند؟ آیا بشر از هر راهی که شده ولو با ظلم و تعدّی به حقوق دیگران و چپاول و غارتگری اموال ملّی آنان حق دارد پرچم پیروزی اقلیّت خود را بر استخوانهای خورد شده ملتهای مظلوم و ستمدیده به اهتزاز درآورد؟
باید ببینیم چرا فاصله طبقاتی که منشأ همه درگیریها و ستیزها در سرتاسر جهان بوده و هست پدید آمده است؟ و آیا با ایجاد نظام لیبرالیسم و برتری پیدا کردن یک گروه ناسیونالیسم بر کلّ جامعه میتوان امن و امان و آرامش و آسایش را در سطح کلّ بشر پیاده کرد، و یا اینکه این رفتار خود سرمنشأ درگیریها و کشمکشها خواهد بود؟ کاری که قطعاً منشأ آن خودخواهی و استکبار است.
د) وظیفه نظریهپردازان سیاسی این نیست که در جایی نشسته و برای آینده سیاسی و … بشر گمانهزنی کنند، و در مقابل سیل خروشان ظلم و بیعدالتی حالت انفعالی به خود گرفته و در صدد پیش بینی و غیبگویی از آینده بشر باشند. بلکه وظیفه روشنفکران سیاسی جامعه آن است که مصالح
کلّ جامعه بشری را در نظر گرفته و برای سعادت او برنامهریزی کنند تا بتوان بر اساس آن تئوری آینده بهتری را برای بشر نوید دهند.
ه) چگونه توانسته است که دموکراسی لیبرال بهترین راه و رسم زندگی اجتماعی را به بشر عرضه کند. آیا لیبرالیسم اقتصادی که در کاپیتالیسم و نظام سرمایهداری خلاصه شده توانسته است خوشبختی را حتّی برای جوامع خود به ارمغان بیاورد؟ ما در جوامع غربی مخصوصاً ایالات متحده آمریکا که مصداق بارز نظام سرمایهداری است به خوبی و به طور فاحش اختلاف طبقاتی و پایمال شدن حقوق مستضعفین را مشاهده میکنیم و میبینیم که چگونه سرمایهداران ملّی یک ملتی به دست عدهای از اقلیّت درآمده و حقوق مستضعفین ملّت را به غارت میبرند.
و در بخش لیبرالیسم سیاسی مشاهده میکنیم که چگونه در سطح جوامع خود، و نیز در سطح جهان با مخالفین سیاسی خود مقابله کرده و تصفیه حساب سیاسی میکنند. چگونه حکومتهای مردمی که با رأی و انتخاب اکثریت مردم به روی کار آمدهاند به جهت کوچکترین مخالفت سیاسی با افکار استعماری آنها حکومتهایشان سرنگون میشود. و حتی چگونه با مخالفین سیاسی خود در داخل کشورهایشان برخورد کرده و زندانها را پر از مخالفین سیاسی مینمایند.
و در زمینه لیبرالیسم فرهنگی مشاهده میکنیم که چگونه با بسط و گسترش آن بی بندوباری را در سطح جوامع رواج داده و انسانها را از هویّت خود تهی میکنند، و هیچ کرامت انسانی را قائل نیستند.
و) خود تافلر روزنامهنگار آمریکایی و از مشاورین مهمّ سیاستمداران آمریکایی در جایی دیگر میگوید: «فهرست مشکلاتی که جامعه ما (غرب) با آن مواجه است تمامی ندارد. با دیدن فروپاشی پیاپی نهادهای یک تمدّن صنعتی در حال نزع، به درون غرقاب بیکفایتی و فساد، بوی انحطاط اخلاقی آن نیز مشام را میآزارد. در نتیجه موج ناخشنودی و فشار برای تغییرات، فضا را انباشته است. در پاسخ به این فشارها هزاران طرح ارائه میشود که همگی مدّعیاند اساسی و بنیادی یا حتی انقلابی هستند. اما بارها و بارها مقرّرات، قوانین، طرحها و دستورالعملهای جدید که همگی به منظور حلّ مشکلات ما تهیه و تدوین شدهاند، گمانه میکنند و بر وخامت مشکلات ما میافزایند، و این احساس عجز و یأس را دامن میزنند که هیچ فایدهای ندارد و مؤثّر نیست. این احساس برای هر نظام دموکراسی خطرناک است و نیاز شدید به وجود " مرد سوار بر اسب سفید ضرب المثلها " را هر چه بیشتر دامن میزند».(1)
او معتقد است که دوره جنگ ایدئولوژیک و اقتصادی سپری شده است. آنچه در بین بشر خطّ تفرقه و تقسیم میکشد و ریشه و سرچشمه درگیریها خواهد بود (فرهنگ) است. البته به نظر وی در آینده حکومتها (کشور - ملت) بازیگران اصلی صحنه جهانی باقی خواهند ماند، لکن تقابل و درگیری عمده، بین ملتها و گروهها با فرهنگهای مختلف خواهد بود. به عبارت دیگر
1) 20. به سوی تمدن جدید، آلوین و هایدی تافلر، مترجم: محمد رضا جعفری، ص 96و97.
درگیری (برخورد) تمدنها سیاست جهانی را تحت الشعاع قرار خواهد داد. خطوط گسل بین تمدنها، خطوط نبردهای آینده است. درگیری بین تمدنها آخرین مرحله از درگیریها در جهان مدرن است.(1)
هانتینگتون بیآنکه همچون برخی از تحلیلگران، پایان جنگ سرد را ختم مناقشات ایدئولوژیک تلقی کند آن را سرآغاز برخورد تمدنها میانگارد، و براساس آن بسیاری از حوادث و رخدادهای جاری جهان را به گونهای تعبیر و تحلیل میکند که در جهت تحکیم انگارهها و فرضیات نظریه جدیدش باشد. تمدنهای زنده جهان را به هفت یا هشت تمدن بزرگ تقسیم میکند:
1 - تمدن غربی.
2 - کنفوسیوسی.
3 - ژاپنی.
4 - اسلامی.
5 - هندو.
6 - اسلاو.
7 - ارتدوکس.
8 - آمریکای لاتین.
و در حاشیه نیز تمدن آمریکایی و خطوط گسل میان تمدنهای مزبور را منشأ درگیریهای آتی و جایگزین واحد کهن دولت - ملت میبیند. به اعتقاد او تقابل تمدنها سیاست غالب جهانی و آخرین مرحله تکامل درگیریهای
1) 21. ر.ک: کاوشهای نظری در سیاست خارجی، ص 271-279.
عصر نو را شکل میدهد به دلیل:
الف) اختلاف تمدنها اساسی است.
ب) خودآگاهی تمدّنی در حال افزایش است.
ج) تجدید حیات مذهبی وسیلهای برای پرکردن خلأ هویّت در حال رشد است.
د) رفتار منافقانه غرب موجب رشد خودآگاهی تمدنی (دیگران) گردیده است.
ه) ویژگیها و اختلافات فرهنگی تغییرناپذیرند.
و) منطقهگرایی اقتصادی و نقش مشترکات فرهنگی در حال رشد است.
ز) خطوط گسل موجود بین تمدنهای امروز جایگزین مرزهای سیاسی و ایدئولوژیک دوران جنگ سرد شده است، و این خطوط جرقههای ایجاد بحران و خونریزیاند.
خصومت 1400 ساله اسلام و غرب در حال افزایش است و روابط میان تمدن اسلام و غرب آبستن بهروز حوادثی خونین میباشد، بدین ترتیب (پا را دایم برخورد تمدنی) دیگر مسائل جهانی را تحت الشعاع قرار خواهد داد، و در عصر نو صفآراییهای تازهای بر محور تمدنها شکل میگیرد، و سرانجام نیز تمدنهای اسلامی و کنفوسیوسنی در کنار هم، رویاروی تمدن غرب خواهد شد.
خلاصه اینکه کانون اصلی درگیریها در آینده بین تمدن غرب و اتحاد جوامع کنفوسیوسی شرق آسیا، و جهان اسلام خواهد بود. در واقع درگیریهای تمدنی آخرین مرحله تکامل درگیری در جهان نو است.(1)
1) 22. نظریه برخورد تمدنها، هانتینگتون و منتقدانش، ص 22و23.
الف) هانتینگتون در مقدمات استدلالش به جای تعریف مقوله تمدن آن را فرض میگیرد و سپس با سهلانگاری تمام در کالبد کلّی های فرعی خود روح دمیده آنها را به میدان جنگ گسیل میدارد. تو گویی تمدنها مثل انسانها دارای شعورند و مسلّح به شمشیر و گرز و کمند، مترصّد نبرد با یکدیگرند.
تز مصاف تمدّنهای هانتینگتون را میتوان به اژدهای افسرده ای که در داستان مثنوی آمده تشبیه کرد، که بر اثر حرارت آفتاب جان مییابد. او میگوید: با آب شدن جنگ سرد، اژدهای تمدن که موقّتاً یخ زده بود جان گرفته و در پی بلعیدن یکدیگر برآمدند. ولی باید از او پرسید: منظور از تمدن چیست؟ و ثانیاً دلائل مدعای مصاف تمدنها کجایند؟ و …
این جهل مرکبی است که عالِم را از دقت در جوهره تاریخی و متغیّر و سیّال تمدنها، و از فهم تأثیر و تأثّر متقابل آنها بازمیدارد.
ب) از نقاط ضعف دیگر استدلال ایشان این است که او تعریف علمی و مشخصی از تمدن و فرهنگ ارائه نمیدهد، و بر پیوستگی وثیق این دو با یکدیگر تأکید میورزد. به طور کلی ایشان فرهنگ و تمدن را دو مفهوم پیوسته و مستقر در یکدیگر تصور میکند. وی معتقد است که تمدن بالاترین سطح گروه بندی فرهنگی مردم و گستردهترین هویّت فرهنگی است که میتوان انسانها را با آن طبقهبندی کرد. ارائه تعریف دقیق و جامع از فرهنگ و تمدن، کار آسانی نیست، اما با وجود به هم پیوستگی تمدن و فرهنگ تفاوتهای قابل تأمّلی نیز در میان آنها مشاهده میشود که هانتینگتون به
آنها توجهی ندارد. از میان تفاوتهای مختلف تمدن و فرهنگ میتوان به دو تفاوت عمده اشاره کرد:
نخست آنکه تمدن، بیشتر جنبه علمی و عینی دارد، و فرهنگ بیشتر جنبه ذهنی و معنوی. هنر، فلسفه و حکمت و ادبیات و اعتقاد ها (مذهبی و غیرمذهبی) در قلمرو فرهنگ هستند، در حالی که تمدن، بیشتر ناظر به سطح حوائج مادّی انسان در اجتماع است.
دوم آنکه تمدن بیشتر جنبه اجتماعی دارد و فرهنگ بیشتر جنبه فردی. تمدن تأمین کننده پیشرفت انسان در هیئت اجتماع است، و فرهنگ گذشته از این جنبه میتواند ناظر به تکامل فردی باشد. تمدن و فرهنگ با هم مرتبط اند، ولی ملازمه ندارند. جوامع متمدن بسیاری وجود دارد که ممکن است فرهنگ در آنها به پایینترین درجه تنزّل کرده باشد. بنابراین همانگونه که متمدن بی فرهنگ وجود دارد، با فرهنگ بی تمدن نیز وجود دارد.
خلاصه اینکه با وجود آمیختگی فرهنگ و تمدن با هم، تفاوتهای آنها اساسی است، در حالی که هانتینگتون دو مفهوم فرهنگ و تمدن را بدون توجه به تفاوتهای آنها به صورت جایگزین بکار برده است.(1)
ج) ایشان بدون آنکه تعریف روشنی از غرب ارائه دهد آن را موجودیّتی یک پارچه تصور میکند، حال آنکه واقعیت امر چنین نیست. تمدن غرب نیز همانند دیگر تمدنها در طول تاریخ از فراز و نشیبهای فراوان و تنش و اختلاف بین اجزای خود عاری نبوده است، و این وضعیّت همچنان ادامه
1) 23. ر.ک: نظریه برخورد تمدنها، ص 8.
دارد؛ زیرا که تاریخ هنوز پویاست، و تمدنها نیز ابدی نیستند. لذا نمیتوان با محور قرار دادن آمریکا بر اختلافات عمیق بین عناصر تشکیل دهنده غرب و اوضاع نابسامان داخلی هر یک از آنها سرپوش گذاشت. این مسئله به صورت موشکافانه مورد انتقاد برژینسکی یکی از همفکران قدیمی هانتینگتون نیز قرار گرفته است. شاید بهترین ایراد برژینسکی به بیتوجهی هانتینگتون به (گسیختگی درونی فرهنگ غربی) مربوط باشد. برژینسکی فساد درونی نظام غربی را عامل تهدید کننده قدرت جهانی آمریکا میداند، نه برخورد تمدنها.(1)
د) هانتینگتون در کالبد شکافی موانع موجود در مسیر (رهبری جهانی آمریکا) به طور ظریفی آشتی ناپذیری جهان اسلام و غرب را یک اصل مسلّم و بدیهی در روابط اسلام و غرب فرض کرده و میکوشد تا سیاستهای توسعه طلبانه دولتهای غربی را از فرهنگ غربی متمایز سازد، ولی در عین حال رفتار کشورهای مختلف اسلامی را عین تمدن اسلامی قلمداد میکند. بر اساس این پیش فرض نادرست، وی تضاد بین دو فرهنگ را تضادی ماهوی و برطرف نشدنی و ناشی از جبر تاریخی وانمود میسازد، و بدین صورت ضرورت استراتژیک آماده شدن غرب برای مصاف با آن دسته از کشورها و گروههایی را که در راه احیای تمدن اسلامی گام برمیدارند توصیه میکند. این در حالی است که تنش های موجود بین جوامع اسلامی و جوامع غربی عمدتاً از سیاست دولتهای غربی سرچشمه میگیرد، نه از تمدن مسیحی؛ زیرا مشترکات آن با تمدن اسلامی بسیار زیاد است.
1) 24. همان، ص 23.
در این زمینه توجه به مواضع پاپ ژان پل دوم، رهبر کاتولیک های جهان در کتاب جدیدش حائز اهمیت است. وی در کتاب «گذر از آستان امید» در باب روابط کلیسا و جهان اسلام به مشترکات دو دین الهی اشاره نموده و مینویسد: «کلیسا برای مسلمانان که خدای واحدی را که حیّ، قیّوم، رحمان، فعّال ما یشاء، و خالق آسمان و زمین است عبادت میکنند احترام بسیاری قائل است. آنها به دلیل اعتقاد به وحدانیّت خدا به ما به ویژه نزدیک ترند».
توجه خاصّ پاپ به نزدیکی اسلام و مسیحیت نکته بسیار مهمی است که مخالف با دیدگاه هانتینگتون است که معتقد است: میزان مشترک فرهنگی یهود و نصاری تنها عامل وحدت سیاسی و تمدنی به شمار میرود. رهبر کاتولیک های جهان در ادامه ضمن اشاره به پارهای از اختلافات بین اسلام و مسیحیت آمادگی کلیسا را برای انجام دیالوگ و همکاری با جهان اسلام اعلام میدارد.(1)
ه) با بررسی تاریخ درخشنده مسلمانان پی میبریم که آنان با تأثر از تعلیمات دینی خود مظهر عطوفت و رحمت حتی نسبت به پیروان آیینهای غیر اسلام بودهاند، و این ادّعای یک فرد مسلمان نیست بلکه از دانشمندان و متفکران غرب نیز دیده شده است.
ویل دورانت در کتاب «تاریخ تمدن» مینویسد: «هر چند محمدصلی الله علیه وآله پیروان دین مسیح را تقبیح میکند، با این همه نسبت به ایشان خوشبین است، و خواستار ارتباطی دوستانه بین آنها و پیروان خویش است».(2)
گوستاو لوبون میگوید: «زور شمشیر موجب پیشرفت قرآن نگشت، زیرا رسم اعراب این بود که هر کجا را که فتح میکردند مردم آنجا را در دین خود آزاد میگذاشتند اینکه مردم مسیحی از دین خود دست بر میداشتند و به دین اسلام میگرویدند و زبان عرب را بر زبان مادری خود بر میگزیدند بدان جهت بود که عدل و داد که از آن عربهای فاتح میدیدند مانندش را از زمامداران پیشین خود ندیده بودند».(1)
روبتسون میگوید: «تنها مسلمانان هستند که با عقیده محکمی که نسبت به دین خود دارند یک روح سازگار و تسامحی نیز با ادیان دیگر در آنها هست».(2)
میشو نیز میگوید: «هنگامی که مسلمانان (در زمان خلیفه دوم) بیتالمقدس را فتح کردند هیچ گونه آزاری به مسیحیان نرساندند، ولی برعکس هنگامی که نصارا این شهر را گرفتند با کمال بیرحمی مسلمانان را قتل عام کردند. یهود نیز وقتی به آنجا آمدند بیباکانه همه را سوزاندند … باید اقرار کنم که این سازش و احترام متقابل به ادیان را که نشانه رحم و مروّت انسانی است ملتهای مسیحی از مسلمانان یاد گرفتهاند».(3)
هانری دی کاستری نویسنده فرانسوی میگوید: «اگر از جنس یهودی تا به حال کسی در جهان مانده است بر اثر همان دولتهای اسلامی بود که در قرون وسطی آنان را از دست مسیحیان خون آشام نجات دادند … در صورتی که
اگر نصارا همچنان بر حالت قدرت باقی میماندند و بر جهان حکومت میکردند نسل یهود را بر میداشتند».(1)
آدام متز میگوید: «کلیساها و صومعه ها در دوران حکومت اسلامی چنان مینمودند که گویی خارج از حکومت اسلامی بسر میبرند و به نظر میرسید بخشی از سرزمین دیگری هستند که این خود موجب میشد چنان فضایی از تسامح برقرار گردد که اروپا در سدههای میانه با آن آشنایی نداشتند».(2)
بعد از آنکه به طور آشکار طرح اول را ابطال نمودیم نوبت به بررسی طرح دوم میرسد. آیا قانون میتواند به تنهایی و بدون رهبر الهی بشر را به طرف پیشرفت و سعادت و کمال رهنمون کند؟
بشر در طول تاریخ با تجاربی که کسب کرده میتوانسته آن تجربیات را به اوج فکر قانونی خود برساند و این بعد از مرور فکر قانونی به دو مرحله است:
مرحله اوّل: شناخت کامل از مشکلات عمومی و خصوصی که در میان جوامع بشری است با درک و فهمی عمیق و کامل از آنها، و اطلاع دقیق از اسباب و نتایج آن.
مرحله دوم: تعمیق و تفکر در شناختن راه حلهای ممکن برای این مشاکل و اطلاع از اسلوب ها و روشهای عمومی و فعّال در زایل کردن مصیبتها
و گرفتاریهای بشر است، که با این اسلوب ها بتواند ایجاد رفاه و عدالت را در جامعه بشری پیاده کند. حال اگر متفکر قانون شناس از این دو مرحله بگذرد میتواند به وضع قانون سعادت آفرین که رفاه مادّی بشر را تضمین میکند برسد.
این طرح برای ضمانت سعادت و خوشبختی بشریّت و نجات از ظلم و تعدّی همانند طرح سابق از جهاتی قابل مناقشه و نقد است که به برخی از آنها اشاره میکنیم.
1 - در مباحث اعتقادی اسلام به این نکته اشاره شده است که بشر عاجز از درک مصالح حقیقی خود است. و نیز نمیتواند مفهوم عدل را درک کند. و در نتیجه آن دو مرحله که در اصل طرح ذکر شده را نمیتواند طی کرده و آنها را به طور کامل بپیماید تا به قانونی برسد که واقعاً و از همه جوانب سعادت بشر را تأمین نموده و او را به عدل حقیقی برساند. و تنها راه پیمودن دو مرحله پیشین راه حکمت الهی و وحی از ماورای طبیعت است، اما فهم بشری که جدای از وحی باشد همانگونه که در این طرح به آن اشاره شد به هیچ وجه نمیتواند به آن مستوای عالی برسد.
2 - متفکران قانون دان چه به صورت فردی و یا گروهی از آنجا که مصالح شخصی و یا گروهی داشته و در صدد جلب منافع مادّی برای خود یا گروه خود میباشند، لذا بسیار دشوار به نظر میرسد که بتوانند ذهن خود را از هر گونه شوائب خالص کنند تا به قانون کامل که سعادت بشر را تأمین کند برسند. و با این احتمال که به واقع بسیار نزدیک است چگونه میتوان به یک قانون جامع
رسید تا بتواند زمینهساز سعادت و کمال بشریّت شده و ظلم و تعدّی و بیعدالتی را از جامعه بشریّت بزداید. و تنها این کار از عهده کسی برمیآید که مجرّد محض بوده و از هر گونه جنبههای مادّی مبرّا است.
3 - تکامل در فکر قانونی آن طور که دیروز و امروز مشاهده کردهایم دارای شعبهها و دستههای گوناگون شده است؛ زیرا آنچه که نزد عدهای عدل به شمار میآید، نزد عدهای دیگر عین ظلم است. و نیز آنچه نزد قومی مصلحت شمرده شده نزد قومی دیگر عین مفسده خواهد بود … و لذا خیلی بعید به نظر میرسد که فکر قانونی هر چند که تکامل پیدا کرده و تجربهها بر او بگذرد بتواند حکومتی یک پارچه در عالم ایجاد کرده و اختلاف را از بین قوانین بردارد. این فرضیه مخالف با طبیعت موجودات و انسان است. و اگر وحدت قانونی عادتاً امکان ندارد طبیعتاً وجود مجتمعی جهانی و عادل زیر سایه قانون بشری نیز وجود ندارد. و در نتیجه این طرح نیز برای سعادت بشر مردود است.
تئوری و نظریه دیگری در رابطه با تکامل تاریخ و جامعه بشری مطرح است که میگوید: تنها راه نجات بشر از ظلم و بیعدالتی و رسیدن به صلاح و رستگاری و سعادت، تک قطبی کردن جهان است. برخی از نظریهپردازان به جهت اقتدار آمریکا در تمام زمینهها آن کشور را محور نظم نوین جهانی معرفی میکنند. این نظریه در طول تاریخ مطرح بوده ولو در زمانهای اخیر بیشتر مورد توجه قرار گرفته است.
اعتقاد به کشور واحد جهانی که تمامی پهنه گیتی را شامل باشد اندیشهای بوده که از دیرباز به آن توجه شده است. منشأ وحدت تمامی بشر ناشی از وجود نظم و هماهنگی کامل در جهان آفرینش است، که خدای منّان آن را خلق کرده و انسان نیز دریافته است که جهت دستیابی به کمال و سعادت واقعی بایستی زندگی خود را بر مبنای یک نظم و هماهنگی پیریزی کند، و لذا این نظم و هماهنگی را در قالب تشکیل یک نظام واحد که میبایستی بر کلّ دنیا حاکم گردد پیگیری میکند.
مروری بر پیشینه تاریخی اندیشه حکومت جهانی این واقعیت را نشان میدهد که از گذشتههای بسیار دور زمامداران آن روزگار برای ایجاد چنین نظامی تلاشهای زیادی را به عمل آوردهاند. مصر که قدیمیترین تمدن جهان است دو مجموعه مستقل و متمایز از هم به نام (مصر علیا) و (مصر سفلی) داشت که در حدود 3500 سال قبل از میلاد وحدت یافتند، و حکومت واحدی را به وجود آوردند. در بین النهرین هم نظیر این امر واقع شد. از قوم سومر و آکاد دو گروه از حیث نژاد، که از حیث مذهب و زبان مجزّا بودند، چنان وحدتی را به وجود آوردند که نتیجه آن ایجاد امپراطوری بابل بود. همچنین نخستین امپراطوری که بسیار وسیع بود امپراطوری ایران است که همانند امپراطوری مصر و بین النهرین در اثر وحدت دو گروه مادها و ایرانیها پدید آمد.(1)
1) 32. آیا بشر آیندهای هم دارد؟، برتراند راسل، ص 166-172.
قبل از هر چیز به نقل نظریه حکومت واحد جهانی از دیدگاه فلاسفه قبل از اسلام میپردازیم تا ابتدا با طرح آنها آشنا شده و سپس در صدد نقد و بررسی آن بر میآییم.
1 - فیلسوف یونانی (زیو) که حوالی سال 350 قبل از میلاد میزیسته برخی از مطالب را در مورد اصلاح عالم به صورت نظری مطرح کرده است. او در زمانی که هیچگونه وسایل ارتباط جمعی همانند آنچه الآن موجود است از قبیل ماشین و قطار و هواپیما و تلویزیون و رادیو نبوده در طرح خود چنین میگوید: «بر جمیع مردم عالم لازم است که از یک نظام جهانی واحد پیروی کنند تا به سعادت و نجات دسترسی پیدا کنند».
«اسکندر» بزرگ که هم عصر «زیو» است در صدد پیاده کردن و تطبیق نظریه «زیو» برآمد و با تکیه بر قدرت خود قصد داشت که قانونی جهانی حدّاقل برای یونانیها و ایرانیها که به سطح بالایی از علوم رسیده و در آن عصر بینظیر بودند، وضع کند تا در سایه آن به سعادت و رفاه نائل گردند.
2 - «بُلتاک» مورخ و نویسنده یونانی معروف که مابین سال 46 تا 120 میلادی میزیسته نیز طرح و نظریه حکومت جهانی واحد را داده و در آن به تأسیس سازمان ملل متّحد و سازمان حقوق بشر اشاره کرده، و نیز در آن سی حق را برای بشر برشمرده است.
او میگوید: «لازم نیست بر انسان که عمر خود را در جمهوریهای متعدد و پراکنده سپری کند که به جهت قوانین مختلف که بر آنها حاکم است از
یکدیگر جدا شدهاند، بلکه بر مردم است که سعی نموده مجتمع واحدی را تشکیل دهند و متابعت از قانون واحدی کنند. یا به تعبیر دیگر گلّه واحدی تشکیل دهند که همگی در یک چرا به زندگی مشغولند».
در سال 1838 میلادی فیلسوف آمریکایی «ولیام لوید» اعلام نمود که هرگز بشر نمیتواند به دوستی و زندگی مسالمتآمیز در سایه حکومتی برسد مگر آنکه به حکومت واحد جهانی اعتراف کند. ما تنها به حکومت واحد و قانون واحد، و حاکم واحد و قاضی واحد اعتراف میکنیم.تمام عالم شهرهای ما است تمام جنس بشر فرزندان شهرهای ماست. ما به همان مقدار که سرزمین شهرهای خود را دوست داریم سرزمینهای دیگر را نیز دوست میداریم. مصالح و حقوق و آزادی مردم آمریکا عزیزتر از بقیه مردم نیست».(1)
این ایده و فرهنگ همان طرح زیربنایی برای نظم نوین جهانی است که سردمداران آمریکا الآن در صدد پیاده نمودن آن هستند.
ادیب مشهور ایتالیایی «دانته» میگوید: «لازم است تا کلّ زمین و جمعیّت آن نسبت به یک حکومت و حاکم خضوع کرده و سر تسلیم فرود آورند تا آرامش و صلح بر جهان سایه افکند».(2)
متفکّر انگلیسی «راسل» در این باره میگوید: «عالم در انتظار مصلحی است که تمام مردم را تحت یک پرچم و شعار قرار دهد».
در دهه اخیر سخن از نظام واحد و تک قطبی است. در این الگو قدرت حاکم تنها یک ابرقدرت است که امور جهان را به دلخواه و با تکروی و احتمالاً بیشتر در جهت منافع خویش به گردش درمیآورد. در این میان آمریکا به عنوان سر دمدار نظام نوین جهانی سعی میکند نظام مورد نظر خود را حاکم سازد.
طرفداران این دیدگاه استدلال میکنند که در دنیای دو قطبی پس از جنگ جهانی دوم دو قدرت جهانی یعنی آمریکا و شوروی با هم ستیز میکردند، در این بین شوروی مغلوب گردید، و به طور طبیعی طرف برنده یعنی آمریکا باید از تمام امتیازات این پیروزی بزرگ بهرهمند شود. تعرض دو ابرقدرت بر سر سلطه جهان بود، و طبیعی است که طرف پیروز، حقّ آقایی بر جهان را دارد.
بنابراین از نظر آمریکا وضع طبیعی امور عالم بدین جا کشیده شده است که قدرتی جهانی مانند آمریکا به عنوان تک ابرقدرت باشد و کشورهای دیگر هر کدام در حدّ و شأن خود با رأس هرم در نظم نوین جهانی شرکت کنند.
سیاستمداران کاخ سفید به تنهایی سعی دارند این اندیشه را به هر قیمت که شده در اذهان مردم جهان وارد کنند و با تبلیغات گسترده بر آنند تا به دیگران بباورانند که هر حرکت خلاف این جریان محکوم به شکست است.
در این راستا گروهی از نظریهپردازان، حرکت در جهت مخالف این روند را کشیده شدن به یک بن بست تاریخ میدانند. و شگفت انگیزتر اینکه برخی اشخاص کم مایه یا بیمایه در تلاشند تا ارکان این رهبری را با استفاده از اصول علمی و صنعتی، تخلّفناپذیر جلوه دهند.
جرج بوش پدر، طرّاح نظم نوین جهانی میگوید: «نظم نوین عبارت است از صلح و دمکراسی برای همه جهان تحت رهبری ایالات متحده».
او همچنین در سخنرانی سالانه خود در کنگره آمریکا اظهار میدارد: «در میان ملتهای جهان تنها آمریکا است که هم ارزشهای اخلاقی و هم ابزار لازم را برای پشتیبانی از نظم جهانی را دارا میباشد».
وی همچنین در کتاب خود «استراتژی امنیّت ملّی» مینویسد: «جهان تنها یک ابرقدرت در حال حاضر دارد و آن هم ایالات متحده آمریکا است».
هر چند در این بیانات خوش باورانه از یک نظم واحد جهانی و تک ابر قدرتی تحت فرماندهی آمریکا سخن به میان آمده است، اما با نگاهی گذرا بر واقعیتهای داخل آمریکا از سویی، و جهان از سوی دیگر، این مدل و الگو از جهاتی خدشه پذیر است و بیشتر به یک رؤیا شبیه است تا یک واقعیّت؛ زیرا:
1 - در داخل آمریکا حدّاقل دو جناح فکری و نظریهپرداز مطرح است که گروهی از آنها به شدت این موضوع را که سالهای آینده شاهد دوران اقتدار مطلق آمریکا و ظهور یک جهان تک قطبی باشد رد میکنند، و با نظم جهانی که از ناحیه بوش مطرح شده مخالفند. و از این رو دوران پس از جنگ سرد را دوران (جهان چند قطبی) پیشبینی میکنند. دیدگاههای «هنری کسینجر» و تئوریسین های سیاست خارجی این کشور را میتوان تا حدودی نزدیک به این جناح ارزیابی کرد.
«کسینجر» میگوید: وابستگی هم پیمانان آمریکا کاهش یافته است. بنابراین تمایل آنها برای تابع و یا وابسته کردن تصمیم شان به تصمیم
واشنگتن به تدریج کاهش مییابد، و اروپا و ژاپن به ایجاد نیروهای دفاعی مستقل و خود مختار خواهند پرداخت. از سوی دیگر دورانی که آمریکا منبع عمده سرمایهگذاری در نقاط مختلف جهان بود یقیناً بسر آمده است.
برژینسکی نیز به گونهای دیگر ناتوانی آمریکا را در این صحنه هر چند با احتیاط ترسیم میکند و میگوید: «هر چند آمریکا در حال حاضر داعیه پرستیژ جهانی دارد و کمتر کشوری میتواند داعیه رقابت با او را داشته باشد … امّا استمرار قدرت و موقعیّت آمریکا در صحنه جهانی و داخلی از جنبههای زیادی آسیبپذیر است … ».
2 - زمینه سیطره آمریکا در جهان پس از فروپاشی نظام دو قطبی به مراتب کمتر از گذشته است؛ زیرا فروپاشی شوروی جوّ سنگین دوقطبی و سایه سنگین دو ابر قدرتی را از جهان کنار زد و از بین برد. مسلّم است که سیطره نظام یک کشور در نظام تک قطبی به مراتب سنگینتر از جوّ دو قطبی است، در نتیجه زمینه پذیرش آن کمتر از گذشته خواهد بود …
در هر صورت وضعیّت اقتصادی، فرهنگی داخل آمریکا خود مانع عملی شدن جهان تک قطبی خواهد بود.
3 - این نظریه نصف راه را طی کرده است، و آن اینکه یک حکومت با یک قانون میتواند نظم نوین جهانی را ایجاد کند، ولی نصف دیگر راه را طیّ نکرده است که اصل هم همان نصف دیگر است؛ زیرا ممکن است که همان نصف راه اوّل که تک قطبی کردن باشد در صورت طی شدن منجرّ به طغیان و سرکشی ملتی باشد که در رأس هرم این قطب قرار دارد، و در صورت
احساس غنا و بینیازی و تفوّق بر دیگران و احساس ناسیونالیستی، دیگران را تحت استعمار خود قرار دهند، و در نتیجه از آنچه که فرار میکردند که همان بیعدالتی و نزاعات و کشمکشها باشد، بیشتر از گذشته به آن مبتلا شوند، و درگیریها و انقلابهایی از نو پایهریزی شود. و لذا در قرآن خداوند متعال میفرماید: «إِنَّ الْإِنْسانَ لَیَطْغی أَنْ رَآهُ اسْتَغْنی ؛(1)«انسان بعد از آنکه خود را مستغنی دید طغیان گر میشود».
توجیه تکامل تاریخ با دو شیوه مختلف صورت میپذیرد، یکی به صورت دیالکتیکی، و دیگری به صورت انسانی - فطری.
توجیه تکامل تاریخ از زاویه انقلاب اضداد با یکدیگر منحصر به تاریخ نیست، تاریخ جزء طبیعت است. تحولات تکامل طبیعت را به طور کلّی میتوان از این راه توجیه کرد.
بینش دیالکتیکی طبیعت بر اصولی استوار است که به آنها مختصراً اشاره میکنیم:
الف) طبیعت در حرکت و تکاپوی دائم است، و حتی فکر ما نیز به حکم اینکه جزئی از طبیعت است هر آن در حال دگرگون شدن است و در هر لحظه اندیشهای غیر از اندیشه پیشین است.
1) 35. سوره علق، آیه 6.
ب) هر جزء از اجزای طبیعت، تحت تأثیر سایر اجزای طبیعت است و در عین حال یک همبستگی کامل میان آنها وجود دارد. پس شناخت و بینش ما در رابطه با طبیعت آنگاه صحیح است که هر چیز را در حال ارتباط با همه چیز مطالعه نماییم.
ج) حرکت از تضاد ناشی میشود. «هراکلیت» یونانی در دو هزار و پانصد سال پیش گفته است: «نزاع ما در پیشرفتها است». و تضاد نیز از آنجا ناشی میشود که هر چیز طبعاً گرایش به سوی ضدّ خود و نفی کننده خود را دارد و آن را در درون خود میپروراند، در حالی که خود را اثبات میکند انکار خود را نیز دربردارد.
د) تضادّ درونی اشیای طبیعت رو به تزاید است تا اینکه به آخرین حدّ خود از تضاد و کشمکش میرسد. به نقطهای میرسد که تغییرات کمّی در یک حالت، تبدیل به تغییرات کیفی میگردد، و کش مکشی به سود نیروهای خود و شکست نیروهای کهنه پایان مییابد، و شیء طبیعی یکسره به ضدّ خود تبدیل میشود.
پس از آنکه شیء تبدیل به ضدّ خود گردید بار دیگر همان جریان صورت میگیرد، یعنی این مرحله نیز به نوبه خود ضدّ خویش را میپرورد و پس از یک سلسله کشمکشها به نفی خود که نفی نفی مرحله اول است و به نحوی مساوی با اثبات است منتهی میگردد. ولی نفی نفی که مساوی با اثبات است به معنی رجعت به حالت اول نیست بلکه به صورت نوعی ترکیب میان حالت اول و حالت دوم است. پس حالت سوم که ضدّ ضدّ است و آن را (سنتز)
مینامیم ترکیبی است از حالت اول که آن را (تز) مینامیم، و حالت دوم که آن را (آنتی تز) میخوانیم. طبیعت به این ترتیب حرکت میکند و از مرحلهای به مرحله دیگر منتقل شده و راه تکامل را میپیماید.
طبیعت هدفدار نیست و کمال خود را جست و جو نمیکند؛ بلکه نفی نفی که نوعی ترکیب میان دو مرحله قبل از خود است هنگامی که صورت میگیرد قهراً تکامل رخ میدهد، و این است دیالکتیک طبیعت.
«لنین» میگوید: «پیشرفت و تکامل در گرو تضادها و کشمکشهای درونی اشیاء است».(1)
«استالین» در کتاب «مادیّت تاریخ» مینویسد: «طریق دیالکتیک میگوید: حرکت تکاملی از مرتبه پایین به کمال و پیشرفت به صورت تدریجی و به هم پیوسته و متناسب نیست، بلکه پیشرفت به سوی کمال با ظهور و بروز تناقضاتی است که ملازم و همراه با اشیاء است».(2)
«انگلس» در کتاب «مختارات» میگوید: «نفی نفی نتیجهاش همان قانون و تکامل طبیعت و تاریخ و فکر است، و به طور عموم بر حیوان و گیاه و ریاضیات و تاریخ و فلسفه حاکم است».(3)
شهید سید محمد صدررحمه الله در بیان مادیت تاریخ که مارکسیستها ترسیم میکنند میفرماید: «وبهذا یتّضح مفهوم الثلاثیة المارکسیة: الأطروحة، والطباق، و الترکیب … أو القضیة، و ضدّها و المرکب. والمقصود - عادة -
بالأطروحة او القضیة وجود الشیء ذاته، سوآء فی عالم المادّة أو عالم الفکر. والمراد بالطبق أو ضدّ القضیة: تحقّق نقیض ذلک الوجود، امّا فی داخله - بحسب مفهوم التناقض المارکسی الّذی عرفناه - أو فی خارجه، یعنی ما یسبب إلی زوال ذلک الوجود. والمراد بالترکیب، نفی النفی الّذی عرفناه، وهو انّ الصراع بین وجود الشیء وعدمه، بین الأطروحة والطباق، یصل بالوجود إلی وجود أفضل جدید … ثالث، هو غیر الأطروحة والطباق السابقین. ویکون هذا الوجود بدوره أطروحة لینتفی بالطباق مرّة أخری … وهکذا تستمرّ الحرکة»؛(1)«به این بیان، مفهوم سهگانه مارکسیستی روشن میشود که عبارت باشد از: طرح، انطباق، و ترکیب. و به تعبیر دیگر قضیه و ضدّ آن و مرکب. مقصود - به طور عادی - به طرح یا قضیه، دیگر وجود خود شیء است، چه در عالم ماده یا عالم فکر. و مقصود از مطابقت و تطبیق یا ضدّ قضیه تحقق نقیض آن وجود است، خواه در داخل آن - به حسب مفهوم تناقض مارکسیستی که قبلاً به آن اشاره شد - و یا در خارج از آن. یعنی چیزی که سبب زوال آن وجود میگردد. و مقصود از ترکیب نفی نفی است که قبلاً به آن اشاره شد. به این معنی که نزاع و تضاد بین وجود شیء و عدم آن، بین طرح و انطباق منجرّ به وجود سومی برتر میشود، که او غیر از طرح و انطباق در مرحله اوّل و دوّم است. و این وجود سوّم خود طرحی است جدید که با منتفی شدن انطباق بار دیگر ظهور و وجود پیدا کرده است. و این چنین، حرکت استمرار پیدا میکند».
«استالین» در کتاب «مادیّت دیالکتیک» مینویسد: «ما آنچه را که به
1) 39. الیوم الموعود، ص 72.
صورت نفی بروز میکند میبینیم که چگونه با زمان متبدّل شده و به نوع جدیدی متحوّل میشود که همان نفی خودش میباشد، و این سلسله از نفی نهایت ندارد. و اشتباه است اگر ما گمان کنیم که این تکامل و پیشرفت بدون تناقضات و تضادها پدید میآید. واقع مطلب آن است که پیشرفت و تکامل و حرکت به جلو از راه نفی به صورت تناقض به اتمام میرسد».(1)
تاریخ نیز جزئی از طبیعت است و ناچار چنین سرنوشتی دارد.
مرحوم شهید مطهریرحمه الله درباره تکامل دیالکتیک تاریخی میفرماید: «تاریخ یک جریان دائم و یک ارتباط متقابل میان انسان و طبیعت و انسان و اجتماع، و یک صفآرایی و جدال دائم میان گروههای در حال رشد انسانی و گروههای در حال زوال انسانی است که در نهایت امر در یک جریان تند و انقلابی به سود نیروهای در حال رشد پایان مییابد، و بالأخره یک تکاپوی اضداد است که همواره هر حادثه به ضدّ خودش و او به ضدّ ضد تبدیل میگردد و تکامل رخ میدهد.
اساس زندگی بشر و موتور به حرکت در آورنده تاریخ او کار تولیدی است. کار تولیدی اجتماعی در هر مرحله از رشد باشد مناسبات اقتصادی ویژهای میان افراد ایجاب میکند، و آن مناسبات اقتصادی مقتضی یک سلسله مناسبات دیگر اعم از اخلاقی و سیاسی و قضایی و خانوادگی و غیره است که آنها را توجیه نماید. ولی کار تولیدی در یک مرحله خاص از رشد ثابت
1) 40. مادیّت دیالکتیک، ص 305.
نمیماند؛ زیرا انسان موجودی است ابزارساز، و ابزار تولیدی تدریجاً تکامل مییابد و میزان تولید را بالا میبرد. با تکامل ابزار تولید انسانهای نو با بینش نو و وجدان تکامل یافته پا به میدان میگذارند؛ زیرا همچنانکه انسان ابزارساز است، ابزار نیز به نوبه خود انسانساز است. و از طرف دیگر، رشد تولید و بالا رفتن میزان آن، مناسبات اقتصادی دیگری ایجاب میکند، و آن مناسبات اقتصادی به نوبه خود مقتضی یک سلسله مناسبات اجتماعی دیگر است که آنها را توجیه میکند.
این است که گفته میشود: اقتصاد زیربنای اجتماع است، و سایر شؤون روبنا، یعنی همه شؤون اجتماعی برای توجیه و تفسیر وضع اقتصادی جامعه است و هنگامی که زیربنای جامعه در اثر تکامل ابزار تولید و بالا رفتن سطح تولید دگرگون میشود، جبراً روبناها باید تغییر کند. ولی همواره قشر وابسته به اقتصاد کهن که دگرگونی را به زیان خود میبیند کوشش مینماید وضع را به همان حال که هست نگه دارد. اما قشر نوخواسته یعنی قشر وابسته به ابزار تولیدی جدید، قشری که منافع خود را در دگرگونی اوضاع و برقراری نظامی جدید تشخیص میدهد کوشش میکند جامعه را تغییر دهد و جلو ببرد، و سایر شؤون اجتماعی را با ابزار تکامل یافته و سطح جدید تولید هماهنگ سازد.
نزاع و کشمکش میان این دو گروه - که یکی جامدالفکر و وابسته به گذشته و دیگری روشنفکر و وابسته به آینده است، یکی فضای موجود را برای تنفس خود لازم میشمارد و میخواهد آن را نگه دارد و دیگری فضای تنفس جدیدی جست و جو میکند. یکی در حال زوال و دیگری در حال رشد است -
سخت درمیگیرد و شدت مییابد تا به اوج خود که نقطه انفجار است میرسد و جامعه با یک گام انقلابی به صورت دگرگونی نظام کهن و برقراری نظام جدید و به صورت پیروزی نیروهای نو و شکست کامل نیروهای کهنه تبدیل به ضدّ خود میگردد و مرحله تازهای از تاریخ آغاز میشود.
این مرحله از تاریخ نیز به نوبه خود سرنوشتی مشابه با مرحله قبلی دارد، یعنی به دنبال تکامل ابزار تولید، انسانهای نو تر پا به میدان میگذارند، و به علت بالا رفتن میزان تولید نظامات اجتماعی موجود، قدرت حلّ مشکلات اجتماعی را از دست میدهد. بار دیگر جامعه دچار بنبست و تضاد میشود، و ضرورت دگرگونی نظامات اقتصادی و اجتماعی پیدا میشود. این مرحله نیز جای خود را به ضدّ و نفی کننده خود میدهد و مرحله جدیدتری آغاز میشود و همین طور.
تاریخ - مانند خود طبیعت - همواره از میان اضداد عبور میکند، یعنی حلقههای پیوسته تاریخ عبارت است از مجموعهای از اضداد که هر مرحله قبلی مرحله بعدی را در درون خود پرورانده است و پس از یک سلسله کشمکشها جای خود را به او داده است.
این طرز تفکر درباره طبیعت و تاریخ، تفکر دیالکتیکی نامیده میشود، و چون در مورد تاریخ همه ارزشهای اجتماعی را در طول تاریخ تابع و وابسته به ابزار تولید میداند ما این طرز تفکر و این بینش را در مورد تاریخ (بینش ابزاری) مینامیم. از این به بعد هر گاه بگوییم (بینش ابزاری تاریخ) مقصودمان این طرز خاص تفکّر درباره تحولات تاریخ است که از آن به
مادیّت تاریخی (ماتریالیسم تاریخی) تعبیر میشود. و خلاصهاش این است که تاریخ ماهیت و طبیعت مادّی دارد و وجود دیالکتیکی».(1)
توجیه تکامل تاریخ با شیوه ابزاری و دیالکتیکی اشکالاتی دارد که به برخی از آنها اشاره میکنیم:
1 - تکامل را با ابزار تولید نمیتوان توجیه کرد؛ زیرا تکامل ابزار تولید به نوبه خود معلول حسّ فطری کمالجویی و تنوعطلبی و گسترشخواهی و ناشی از نیروی ابتکار انسان است. این حسّ و نیرو در همه جوانب زندگی انسانی به موازات با یکدیگر در حال گسترش بوده و هستند.
2 - نظریه ابزاری که تمام نهضتهای مذهبی و اخلاقی و انسانی تاریخ را توجیه طبقاتی مینماید، نوعی قلب و تحریف معنوی تاریخ و اهانت به مقام انسانیت تلقّی میشود. واقعیّات تاریخی گواهی میدهد که حتی بسیاری از نهضتها که فقط برای تأمین نیازمندیهای مادّی جامعه برپا شده است از طرف افرادی رهبری و هدایت - و لااقلّ حمایت - شده است که به نوعی وارستگی آراسته بودهاند.
3 - تسلسل منطقی حلقههای تاریخ آنچنان که ابزارگرایان ابراز داشتهاند بیاساس است. واقعیّات تاریخی به ویژه آنچه در طول یک قرن گذشته رخ داد پوچی این نظریه را روشن کرد.
در یک قرن گذشته کشورهایی به سوسیالیسم گرویدند که مرحله
1) 41. قیام و انقلاب مهدیعلیه السلام از دیدگاه فلسفه تاریخ، ص 18-21.
کاپیتالیسم را طی نکرده بودند. و شوروی سابق و چین از این قبیلاند. و برعکس کشورهایی که کاپیتالیسم را به اوج خود رساندهاند از قبیل آمریکا و انگلستان در همان مرحله باقی ماندهاند. پس جبری در کار نیست؛ زیرا ممکن است در جامعههای سرمایهداری طبقه به اصطلاح پرولتاریا به رفاهی برسد که هر گونه اندیشه انقلابی را از مغزش خارج سازد. همچنان که ممکن است در پی عرضه شدن یک ایدئولوژی و یک ایمان روشن، و بالا رفتن سطح شعور مذهبی و اجتماعی جامعهای با یک جهش از بدویّت به عالیترین مرحله تمدن انسانی گام بردارد. نهضت صدر اسلام بهترین گواه این مدعا است.
4 - نظریه ابزاری و دیالکتیک، ایجاد نابسامانیها و تخریبها به منظور ایجاد بنبست و بحران را تجویز میکند که این امر نامشروع است.
5 - طبق نظریه ابزاری سیر تکاملی تاریخ، جبری و لایتخلّف است، یعنی هر جامعه در هر مرحله تاریخی لزوماً نسبت به مرحله قبل از خود کاملتر است. در حالی که این نظر باطل است؛ زیرا نظر به اینکه عامل اصلی این حرکت انسان است و انسان موجود مختار و آزاد و انتخابگر است تاریخ در حرکت خود نوسانات دارد، گاهی جلو میرود و گاهی به عقب برمیگردد و گاه به راست منحرف میشود و گاه به چپ. گاه تند میرود و گاه کند، و احیاناً برای مدتی ساکت و راکد و بیحرکت میماند. یک جامعه همچنانکه تعالی مییابد انحطاط هم پیدا میکند. تاریخ تمدنهای بشری جز یک سلسله تعالیها و سپس انحطاطها و انقراضها نیست.
6 - سیر تکامل بشریت به سوی آزادی از اسارت طبیعت مادّی و شرایط
اقتصادی و منافع فردی و گروهی، و به سوی هدفی بودن و مسلکی بودن و حکومت و اصالت بیشتر ایمان و ایدئولوژی بوده و هست. اراده بشر مترقّی در اثر تکامل فرهنگ و توسعه بینش و گرایش به ایدئولوژیهای مترقّی، تدریجاً از اسارت محیط طبیعی و اجتماعی و غرایز حیوانی آزادتر شده و آنها را تحت تأثیر قرار داده است.
7 - مثلث (تز و آنتی تز و سنتز) در شکل هگلی و مارکسیستی نه در طبیعت صدق میکند و نه در تاریخ. و بالنتیجه تاریخ از میان اضداد عبور نمیکند؛ زیرا آنچه در طبیعت وجود دارد یا ترکیب اضداد است و تبدل نیست، و یا تبدل اضداد است و ترکیب نیست. و یا تکامل است نه ترکیب اضداد و نه تبدّل آنها.
عناصر که نوعی تضاد میان آنها حکمفرماست بدون آنکه به یکدیگر متبدّل گردند ترکیب میشوند، آنچنان که مثلاً از ترکیب هیدروژن و اکسیژن، آب به دست میآید. در اینگونه موارد ترکیب هست و تبدیل نیست.
ولی طبیعت در نوسانات خود میان دو حالت افراطی و تفریطی به صورت کاهش یابندهای از ضدّی به ضدّی گرایش پیدا میکند، و در نهایت امر به تعادل میرسد، در اینگونه موارد تبدّل هست ولی ترکیب و تکامل نیست.
شهید سید محمد صدررحمه الله در کتاب «الیوم الموعود» مینویسد: «انّ صراع الأضداد هل یؤدی - کما تری المارکسیّة - إلی وجود ترکیبی أکمل أولا؟ انّ هذا الصراع - علی مایبدو - یؤدیّ حتماً الی هلاک المتصارعین، لأنّه عنیف ودائم، ولااقلّ من هلاک أحدهما، وامّا وجود شیء جدید نتیجة لهذا الصراع،
فهذا مما لایمکن أن یکون معقولاً؛ لأنّه خلاف طبیعة الصراع بالضرورة. علی انّ الحرکة لیست دائماً إلی الأکمل والأعلی، بل قد تؤدّی الحرکة الی ما هو الأردأ، کتحوّل الحدید الی تراب، نتیجة لتآکله بالرطوبة … وقد لاتؤدّی هذه الحرکة الی نتیجة بالمرّة، مثل بقاء بعض المجتمعات البدائیة غیر المتطوّرة الی حدّ الآن علی شکلها البدائی، ولعلّها تبقی کذلک حتی تفنی أو تتفرّق. وقد تؤدّی الحرکة الی زوال الذات بدون بدل … فاذا کانت الحرکة صراعاً بین الأضداد، لم تکن منتجة للفرد الأکمل دائماً»؛(1)«آیا منازعهای که بین اضداد است میتواند - طبق نظریه مارکسیستها - طبیعت و تاریخ را به وجود ترکیبی کاملتر برساند یا خیر؟ این درگیری - طبق ظاهر امر - حتماً منجر به هلاکت دو نزاعگر خواهد شد، زیرا نزاع شدید و دائم است، و حدّاقلّ یکی از آن دو هلاک خواهند گشت. و اما اینکه شیء جدیدی در نتیجه این نزاع و درگیری حاصل گردد امر معقولی نخواهد بود؛ زیرا این امر به طور طبیعی خلاف طبیعت نزاع است. علاوه بر این حرکت دائماً به طرف کاملتر و عالیتر نیست، بلکه گاهی حرکت به سوی پایینتر و پستتر است، مثل تحوّل و حرکت آهن و تبدیل شدن آن به خاک در نتیجه ارتباط آن با رطوبت. و از طرفی دیگر گاهی
1) 42. الیوم الموعود، ص 83.
این حرکت به هیچ نتیجهای چه کاملتر و چه پایینتر منجرّ نمیشود، مثل بعضی از جوامع ابتدایی غیرپیشرفته که با گذشت زمان هنوز دست از عادت و رسوم خود برنداشته و پیشرفتی در آنها پیدا نشده است. و گویا بر همان شکل بدویت خود باقی میمانند تا روزی از یکدیگر متفرّق شده یا از بین بروند. از طرفی دیگر گاهی حرکت منجرّ به زوال ذات خودش خواهد شد بدون اینکه چیزی جایگزین آن گردد … پس چون حرکت نزاعی بین اضداد است نمیتواند دائماً نتیجهاش فرد کاملتر باشد».
بینش انسانی به تاریخ، نقطه مقابل بینش ابزاری است. این بینش به انسان و ارزشهای انسانی چه در فرد و چه در جامعه اصالت میدهد. این نظریه معتقد است که بذر یک سلسله بینشها و گرایشها در نهان او نهفته است. انسان مانند ماده خام و یا ظرف و نوار خالی نیست که تنها خاصیّتش پذیرندگی از بیرون باشد، بلکه یک نهال است که استعداد ویژهای برای برگ و بار ویژهای در او نهفته است. نیاز انسان به عوامل بیرون نظیر ماده خام به عامل شکل دهنده نیست؛ بلکه نظیر نیاز یک نهال به خاک و آب و نور و حرارت است که به کمک آنها مقصد و راه و ثمرهای که بالقوه در او نهفته است را میتواند به فعلیّت برساند. و لذاست که انسان باید پرورش داده شود نه اینکه ساخته شود.
به سبب این بینش، تاریخ مانند خود طبیعت به حکم سرشت خود متحوّل و متکامل است و حرکت به سوی کمال لازمه ذات اجزای طبیعت و از آن جمله تاریخ است.
انسان در اثر همه جانبه بودن تکاملش تدریجاً از وابستگیاش به محیط طبیعی و اجتماعی کاسته و به نوعی وارستگی که مساوی است با وابستگی به
عقیده و ایمان و ایدئولوژی افزوده است، و در آینده به آزادی کامل معنوی یعنی وابستگی کامل به عقیده و ایمان و مسلک و ایدئولوژی خواهد رسید. بر حسب این بینش از ویژگیهای انسان تضادّ درونی فردی است میان جنبههای زمینی و خاکی و جنبههای آسمانی و ماورایی انسان، یعنی میان غرایز متمایل به پایین که هدفی جز یک امر فردی و محدود و موقت ندارد، و غرائز متمایل به بالا که میخواهد از حدود فردیّت خارج شود و همه بشر را دربرگیرد و میخواهد شرافتهای اخلاقی و مذهبی و علمی و عقلایی را مقصد قرار دهد.
نبرد درونی انسان که قدما آن را نبرد میان عقل و نفس میخواندند، خواه ناخواه به نبرد میان گروههای انسانها کشیده میشود، یعنی نبرد میان انسان کمال یافته و آزادی معنوی به دست آورده از یک طرف، و انسان منحط در جا زده و حیوان صفت از طرف دیگر.
نبردهای تاریخ دارای شکلها و ماهیتهای مختلف، و معلول علل متفاوتی بوده است، ولی نبردهای پیش برنده که تاریخ و انسانیت را به جلو برده و تکامل بخشیده است نبرد میان انسانِ متعالی، مسلکی، وارسته از خودخواهی و منفعتپرستی و وابسته به عقیده و ایمان و ایدئولوژی، با انسان بی مسلک خودخواه منحط حیوان صفت و فاقد حیات عقلایی و آرمانی بوده است.
نبردهای پیش برنده و تکاملبخش، ماهیّت طبقاتی نداشته و به صورت صفآرایی میان نو و کهنه به مفهومی که در نظریه ابزاری بیان شد نبوده است.
در طول تاریخ گذشته و آینده نبردهای انسانی تدریجاً بیشتر جنبه ایدئولوژیک پیدا کرده و انسان را تدریجاً از لحاظ ارزشهای انسانی به مراحل کمال خود یعنی به مرحله انسان ایدهآل و جامعه ایدهآل نزدیکتر میکند تا آنجا که در نهایت امر، حکومت و عدالت، یعنی حکومت کامل ارزشهای انسانی که در تعبیرات اسلامی از آن به (حکومت مهدی) تعبیر شده است مستقر میشود، و از حکومت نیروهای باطل و حیوان مآبانه و خودخواهانه اثری نباشد.
این دو نوع بینش درباره حرکت تکاملی تاریخ، نتیجه دو نوع تلقی از انسان و هویت واقعی او و استعدادهای نهفته او است. بنابر یکی از این دو تلقی، انسان در ذات خود فاقد شخصیت انسانی است. هیچ امر ماورای حیوانی در سرشت او نهاده نشده است. هیچ اصالتی در ناحیه ادراکات و بینشها و یا در ناحیه احساسات و گرایشها ندارد.
بنابراین تلقی آنچه در انسان اصالت دارد و به صورت غریزه در او موجود است جنبههای حیوانی او است. از این رو انسان موجودی است اسیر منابع مادّی، محکوم جبر ابزار تولید، در اسارت شرایط مادّی، اقتصادی. وجدانش، تمایلاتش، قضاوت و اندیشهاش، انتخابش جز انعکاسی از شرایط طبیعی و اجتماعی محیط نیست … ماده خامی است که در او اقتضای حرکت به سوی مقصد و هدف ویژهای نیست.
امّا بنابر تلقی فطری از انسان، انسان موجودی است دارای سرشت الهی، مجهز به فطرتی حقجو و حقطلب، حاکم بر خویشتن، و آزاد از جبر طبیعت و محیط، و جبر سرشت و سرنوشت. بنابراین تلقی از انسان ارزشهای انسانی در انسان اصالت دارد، یعنی بالقوّه به صورت یک سلسله تقاضاها در سرشت او نهاده شده است. انسان به موجب سرشتهای انسانی خود خواهان ارزشهای متعالی انسانی است، و به نیروی عقل خود میتواند طرّاح جامعه خود بوده و تسلیم سیر کورکورانه محیط نباشد، و به موجب اراده و نیروی انتخابگری خود طرحهای فکری خود را به مرحله اجرا درآورد. وحی به عنوان هادی و حامی ارزشهای انسانی او را یاری داده و راهنمایی مینماید.
نظریه دوم که همان تکامل تاریخ به شیوه انسانی و فطری است خصوصیاتی دارد که به برخی از آنها اشاره میکنیم.
1 - مشروعیّت مبارزه و قداست آن مشروط به این نیست که حقوق فردی و یا ملّی مورد تجاوز واقع شده باشد. بلکه در همه زمینههایی که یکی از مقدسات بشر به مخاطره افتاده باشد، مبارزه، مشروع و مقدس است. آنچه مبارزه را مشروعیّت میبخشد این است که حقی به مخاطره افتاده باشد. آزادی از این قبیل است.
مبارزه برای نجات مستضعفان که در قرآن تصریح شده است از این باب است. توحید از آن جهت که عمدهترین سرمایههای سعادت بشری است به هر شکل که به مخاطره افتد مبارزه را مشروع میسازد.
2 - اصلاحات جزئی و تدریجی به هیچ وجه محکوم نیست؛ زیرا نه عامل اصلی حرکت، تضادهاست، و نه تاریخ راه خود را جبراً از میان اضداد به صورت انقلاب اضداد به یکدیگر طی میکند، تا اصلاحات جزئی و تدریجی مانع انفجار گردد و جلوی حرکت تکاملی تاریخ را بگیرد. عامل اصلی حرکت تاریخ، فطرت تکامل و قناعتناپذیر است که به هر مرحلهای که برسد مرحله بالاتر را آرزو و جست و جو میکند. تضادها - آن هم نه به صورت دیالکتیکی - آهنگ حرکت را تندتر و سریعتر میکند.
اصلاحات جزئی و آرام آرام به نوبه خود کمک به مبارزه انسان حق جو و حق طلب با انسان منحط میکند، و آهنگ تاریخ، حرکت را به سود اهل حق تند مینماید. و برعکس. فسادها، تباهیها، فسق و فجورها کمک به نیروی مقابل است، و آهنگ حرکت تاریخ را به زیان اهل حق کند مینماید.
بنابراین بینش - بر خلاف بینش ابزاری - آنچه باید رخ دهد از قبیل رسیدن یک میوه بر شاخ درخت است نه از قبیل انفجار یک دیگ بخار. درخت هر چه بهتر از نظر آبیاری و غیره مراقبت گردد، و هر چه بیشتر با آفاتش مبارزه شود بهتر و سالمتر و احیاناً زودتر ثمره تحویل میدهد.
3 - جهاد و امر به معروف ماهیت انسانی پیدا میکند نه طبقاتی.
4 - بر طبق این بینش، نیروی اقناع فکری، یعنی نیروی برهان و استدلال اصالت دارد. به عبارت دیگر وجدان بشر چه از نظر فکری و چه از نظر گرایشهای متعالی انسانی نیرویی است اصیل و احیاناً حاکم بر مقتضیات مادّی.
5 - بدون شک انسان از محیط و شرایط خود متأثّر میشود، ولی این تأثّر و تأثیر یک جانبه نیست. انسان نیز روی محیط خود تأثیر میگذارد. اما نکته اصلی اینجا است که تأثیر انسان بر روی محیط صرفاً به صورت یک عکسالعمل جبری و غیرقابل تخلّف نیست. انسان به حکم اینکه موجودی آگاه، آزاد، انتخابگر، بااراده و مجهّز به سرشتهای متعالی است احیاناً عکسالعملهایی انجام میدهد بر خلاف آنچه حیوان ناآگاه و محکوم محیط انجام میدهد.
6 - طبق این نظریه، خصلت اساسی و ویژه انسان که معیار انسانیّت او است و بدون آن از انسانیّت فقط نامی میماند و بس، نیروی تسلط و حاکمیّت انسان بر نفس خویش و قیام علیه تبهکاریهای خود اوست. روشنیهای حیات انسانی در طول تاریخ از همین خصلت ناشی میشود، و این خصلت عالی در نظریه ابزاری نادیده گرفته شده است.
جهان هستی مجموعهای از نظامها است. وجود قوانین منظّم و عمومی که در سرتاسر این جهان حکمفرماست دلیل بر یکپارچگی و به هم پیوستگی این نظام است. مسأله نظم و قانون و حساب در پهنه آفرینش یکی از اساسیترین مسائل این عالم محسوب میشود.
آیا انسانی که جزئی از عالم است میتواند یک وضع استثنایی به خود بگیرد و به صورت وصله ناهمرنگی درآید؟
آیا جامعه انسانی میتواند با انتخاب هرج و مرج، ظلم و ستم، نابسامانی و ناهنجاری، خود را از مسیر رودخانه عظیم جهان آفرینش که همه در آن با برنامه و نظم پیش میروند کنار بکشد.
آیا مشاهده وضع عمومی جهان، ما را به این فکر نمیاندازد که بشریّت نیز خواه ناخواه باید در برابر نظام عالم هستی سر فرود آورد، و قوانین منظم و عادلانهای را بپذیرد و به مسیر اصلی بازگردد و همرنگ این نظام شود؟!
نتیجه: نظام آفرینش دلیل دیگری بر پذیرش یک نظام صحیح اجتماعی در آینده در جهان انسانیت خواهد بود.
تنها در مباحث فیزیکی نیست که ما با قانونی به نام «قانون عکسالعمل» روبهرو هستیم که اگر مثلاً جسمی با فشار معینی به دیوار برخورد کند با همان نیرو و فشار به عقب رانده میشود، بلکه در مسائل اجتماعی این قانون را محسوستر مییابیم. آزمونهای تاریخی به ما نشان میدهد که همواره تحولها و انقلابهای وسیع، عکسالعمل مستقیم فشارهای قبلی بوده است، و شاید هیچ انقلاب گستردهای در جهان رخ نداده مگر آنکه پیش از آن فشار شدیدی در جهت مخالف وجود داشته است.
این قانون به ما میگوید: وضع کنونی جهان، آبستن انقلاب است. فشار جنگها و بیدادگریها، تبعیضها و بیعدالتیها، توأم با ناکامی و سرخوردگی انسانها از قوانین فعلی، سرانجام واکنش شدید خود را برای از بین بردن یا کاستن این فشارها آشکار خواهد ساخت.
سرانجام، این خواستهای واپس زده انسانی در پرتو آگاهی روزافزون ملّتها، چنان عقده اجتماعی تشکیل میدهد که از نهانگاه ضمیر باطن جامعه با یک جهش برقآسا خود را ظاهر خواهند ساخت، و سازمان نظام کنونی جوامع انسانی را بر هم میریزند و طرح نوینی را ایجاد میکنند. طرحی که در آن نه از مسابقه کمرشکن تسلیحاتی خبری باشد و نه از این همه کشمکشهای خسته کننده و پیکارهای خونین و استعمار و استبداد و ظلم و فساد و خفقان. و این بارقه دیگری است از آینده روشنی که جامعه جهانی در پیش رو دارد.
مقصود از «الزام اجتماعی» آن است که وضع زندگی اجتماعی بشر به چنان مرحلهای برسد که احساس نیاز به مطلبی کند و آن را به عنوان یک ضرورت بپذیرد. ولی مهم آن است که یک نیاز واقعی جامعه آن قدر آشکار گردد که ضرورت بودنش را همه یا حدّاقل متفکّران و رهبران جامعه بپذیرند، و این در درجه اوّل، بستگی به بالا رفتن سطح آگاهی و شعور اجتماعی مردم دارد، و سپس با آشکار شدن نتایج نامطلوب وضع موجود جامعه و عدم امکان ادامه راه، ارتباط پیدا میکند.
شاید بسیاری از مردم در قرون 17 و 18 با مشاهده پیشرفتهای چشمگیر صنعتی، ترسیمی که از قرن بیستم داشتند، ترسیم یک بهشت برین بود، ولی باور نمیکردند که انسان صنعتی و ماشینی، زندگی مرفهتری نخواهد داشت،
بلکه پا به پای پیشرفت تکنولوژی، نابسامانیهای تازه و مشکلات جدیدتری پدید خواهد آمد. عفریت جنگهای جهانی سایه وحشتناک خود را بر کانونهای ماشین و صنعت خواهند افکند. تازه میفهمند که چقدر زندگی آنها خطرناک شده است. کمکم میفهمند برای حفظ وضع موجود و پیروزیهای بزرگ صنعتی و تمدّن، مقررات گذشته هرگز کافی نیستند، و باید تن به مقررات تازهای داد.
زمانی فرا میرسد که وجود حکومت واحد جهانی برای پایان دادن به مسابقه کمرشکن تسلیحاتی و پایان دادن به کشمکشهای روزافزون قدرتهای بزرگ و کنار زدن دنیا از لب پرتگاه جنگ، به عنوان یک ضرورت و واقعیت اجتناب ناپذیر احساس میگردد که باید سرانجام این مرزهای ساختگی و دردسرساز برچیده شود و همه مردم جهان زیر یک پرچم و با یک قانون زندگی کنند.
بنابر قانون «الزام اجتماعی» عامل مؤثر دیگری وجود دارد که با کاربرد نیرومند خود، مردم جهان را خواه ناخواه به سوی یک زندگی آمیخته با صلح و عدالت پیش میبرد و پایههای یک حکومت جهانی را براساس طرح تازهای مستحکم میسازد.
در مورد اینکه اصلاحات اجتماعی باید از چه راه انجام پذیرد عقیده واحدی وجود ندارد، بلکه جمعی طرفدار اصلاحات تدریجی هستند که به آنها
«رفورمیست» میگویند. و گروهی دیگر «انقلابیون» هستند که هیچ دگرگونی اساسی را در وضع جوامع انسانی بدون انقلاب ممکن نمیدانند و برخی دیگر میگویند: درجه فساد در اجتماعات متفاوت است، آنجا که فساد به صورت همه گیر و همه جانبه در نیامده، اصلاحات تدریجی میتواند اساس برنامههای اصلاحی را تشکیل دهد، امّا آنجا که فساد همه جا را فرا گرفت و یا در بیشتر سازمانهای اجتماعی نفوذ کرد، جز با یک انقلاب بنیادی نمیتوان بر نابسامانیها چیره گشت.
شواهد زیادی مؤیّد نظر سوم است:
1 - اصلاحات تدریجی همیشه بر شالودهها و ضوابط و الگوهای سالم بنا میشود و در غیر این صورت باید به سراغ الگوها و ضوابط جدید رفت و مسائل زیربنایی را در مسیر دگرگونی قرار داد.
2 - اصلاحات تدریجی غالباً از طریق مسالمتآمیز صورت میگیرد، و این در صورتی اثر دارد که آمادگی فکری و زمینه اجتماعی وجود داشته باشد. ولی آنجا که این زمینهها وجود ندارد باید از منطق انقلاب که منطق قدرت است استفاده کرد.
3 - در جامعهای که فساد به ریشهها نفوذ کرده، عناصر قدرتمند ضدّ اصلاح، تمام مراکز حسّاس اجتماع را در دست دارند و به آسانی میتوانند هر طرح تدریجی را از کار بیندازند، مگر آنکه با یک حمله انقلابی غافلگیر شوند.
4 - نیروهای عظیم اصلاحی و انقلابی را معمولاً نمیتوان برای مدّت زیادی پرحرارت و پرجوش نگاه داشت و اگر به موقع از آنها استفاده نشود ممکن است با گذشت زمان کارآیی خود را از دست بدهند.
5 - با مراجعه به تاریخ به دست میآید که اجتماعاتی که فساد در آنها بنیادی شده، خردمندان آن جوامع خصوصاً انبیا و اولیا و مردان اصلاحطلب همواره روش انقلابی را در پیش گرفتهاند.
در مورد اصلاح وضع عمومی جهان و برچیده شدن نظام کنونی که بر اساس ظلم و تبعیض بنا شده و احتیاج به جانشین شدن یک نظام عادلانه است، به طور حتم پدید آمدن یک انقلاب و دگرگونی عظیم را میطلبد، انقلابی وسیع و در همه زمینهها.
ما هر قدر خوشبین و امیدوار باشیم، باید بدانیم رسیدن به مرحلهای از تاریخ که در آن همه انسانها زیر یک پرچم گرد آیند و کشمکشها و بازیهای خطرناک سیاسی و استعمارگری از بین برود، احتیاج به آمادگیهای عمومی دارد، گرچه به جهت تحولها و دگرگونیهایی که به سرعت در عصر اخیر پدید آمده نباید آن را دور بدانیم، ولی در هر حال برای اینکه دنیا چنان حکومتی را پذیرا گردد احتیاج به آمادگیهایی از قبیل موارد ذیل است:
1 - آمادگی فکری و فرهنگی: یعنی سطح افکار مردم جهان آن چنان بالا رود که بدانند مثلاً مسأله «نژاد» یا «مناطق مختلف جغرافیایی» مسأله قابل توجهی در زندگی بشر نیست، و …
2 - آمادگی اجتماعی: زیرا مردم جهان باید از ظلم خسته شده و عدالت را از جان و دل طلب نمایند.
3 - آمادگیهای تکنولوژی و ارتباطی: زیرا وجود صنایع پیشرفته نه تنها مزاحم یک حکومت عادلانه جهانی نخواهد بود، بلکه شاید بدون آن، وصول چنین هدفی محال باشد.
آری، اگر بنا بود همه کارها با «معجزه» صورت پذیرد، وجود چنین نظامی بدون وسایل پیشرفته صنعتی قابل تصور بود، ولی مگر اداره زندگی مردم جهان با معجزه ممکن است؟ معجزه استثنایی است منطقی در نظام جاری طبیعت برای اثبات حقانیت یک امر آسمانی، نه برای اداره همیشگی نظام جامعه، زیرا این کار تنها باید بر محور قوانین طبیعی صورت بگیرد.
اسلام بر پایه یک نیاز فطری بشر و با استدلال حکیمانه بر این اعتقاد است که اگر قرار باشد جامعه بشری به بهترین شیوه اداره شده و بشر روح صلح، امنیت، و سعادت واقعی را به خود دیده و راه رشد و تکامل را طی نماید راهش این است که همگان تحت حکومت واحد جهانی مبتنی بر قوانین آسمانی اسلام درآیند.
اسلام دینی است که بر خلاف مکاتب دیگر مرزهای ملّی، قومی، نژادی، مربوط به رنگ پوست و نظایر آن را از میان برداشته و قادر است که همه جهان را تحت قانون واحدی اداره کند.
پیامبران الهی عالیترین راه و مطمئنترین روش را برای رسیدن به این آرزو و رسیدن بشر به بینش و عقیده واحد ارائه کردهاند. و به همین سبب خود
و پیروانشان را در راه تعلیم و تزکیه انسانها سوق داده و همگان را به سوی معبود واحد راهنمایی کرده و انسانها را در اصل از جوهر و منشأ واحدی معرفی نمودهاند. چنانکه در قرآن کریم آمده است: «یا أَیُّها النّاسُ إِنّا خَلَقْنَاکُم مِّن ذَکَرٍ وَأُنثَی وَجَعَلْنَاکُمْ شُعُوباً وَقَبَآئِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَیاکُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ خَبِیرٌ»؛(1)«ای مردم! همانا ما شما را از یک مرد و زن آفریدیم و شما را تیرهها و قبیلههایی قرار دادیم تا یکدیگر را بشناسید، همانا گرامیترین شما نزد خدا با تقواترین شما است».
آیاتی دیگر در این زمینه وجود دارد که نشان دهنده اندیشه جهان شمولی اسلام است.
خداوند متعال میفرماید: «هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَی وَدِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ»؛(2)«او کسی است که پیامبر خود را با راهنمایی و دین حق فرستاد، تا آن را بر هر چه دین است چیرگی بخشد».
و نیز میفرماید: «وَما أَرْسَلْناکَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعالَمِینَ»؛(3)«و نفرستادیم تو را مگر به عنوان رحمتی بر جهانیان».
سؤال: گاهی به ذهن انسان این سؤال خطور میکند که چرا خداوند متعال خلقت عالم را که از آن جمله انسان است از ابتدای امر خلقت کامل نیافرید تا اینکه بینیاز از مقدمات سیر به سوی کمال باشد که برخی از آنها در نهایت دشواری است؟
در پاسخ به این سؤال میگوییم؟
اولاً: ایجاد خلقت از ابتدا به صورت کامل دو صورت دارد:
الف) از ابتدا وجودش را بینهایت و مطلق از تمام خصوصیات بیافریند، که این محال است همانگونه که در جای خود به اثبات رسیده است.
ب) احتمال دیگر اینکه خداوند موجودات را پایینتر از بینهایت خلق نموده است، که معنای آن این میشود که مخلوقات، گامهایی چند تا رسیدن به بینهایت، و سلسلهای غیرمحدود از گامهای تکامل در پیشِ روی اوست که بشر هنوز نپیموده است، و هرگز به آخر آنها نخواهد رسید، که این خود بازگشت به تکامل و مقدمات آن است که سؤال کننده از آن گریزان است.
ثانیاً: رسیدن به کمال بعد از مقدمات طولانی و دشوار در گرفتن نتیجه بسیار مطلوبتر است از ایجاد کمال از ابتدای امر.
میدانیم که هر حرکت اصلاحی احتیاج به رهبری دارد، و هر دولتی محتاج یک رئیسی است. و به بیان دیگر: هر حرکت پیروزی محتاج به رهبری است که پیشاپیش، قافلهسالار آن حرکت بوده و از ابتدا تا انتها دنبالهرو و پیشتاز آن باشد.
این اصل یکی از اصول مسلّم در هر حرکت است؛ زیرا هر نوع حرکت گرچه ضعیف باشد بدون رهبری و توجیه، امکان وجود و نیز ادامه حیات ندارد، و مصالح خود را چه در حال و چه در آینده نمیتواند حفظ کند، تا چه رسد به حرکت اسلامی که در صدد اصلاح کلّ عالم بوده، و قصد تطبیق عدالت کامل
بر کلّ جامعه بشریت را دارد. لذا به جهت توجیه نیروهای مستعدّ و اداره آنها برای پیاده کردن هدف بزرگ الهی که همان گسترش عدل و توحید در سراسر عالم است احتیاج به شخصی است که از همه جهات قابلیّت برای به دست گرفتن آن روز را داشته باشد، و او غیر از امام زمان مهدی موعودعلیه السلام نیست.
مصلح جهانی که در صدد پیاده کردن عدل و داد به معنای وسیع و گستردهاش است باید خصوصیات و شرایطی داشته باشد که بدون آنها رسیدن به آن هدف عالی امکان ندارد:
1 - آگاه به تمام احکام و قوانینی باشد که جمیع بشر برای رسیدن به سعادت و کمال خود به آن محتاج است.
2 - از قدرت خارقالعاده و غیرعادی برخوردار باشد.
میدانیم که مصلح جهانی بالطبع با ظالمین و مستکبرین مواجه خواهد شد. و از طرفی دیگر او در صدد دستگیری و نجات مظلومین از چنگال ظالمین است تا عدل و داد و تساوی حقوق را بین مردم برقرار کند، و طبیعتاً این چنین شخصی احتیاج به قدرتی فوقالعاده در تمام جهات دارد تا بتواند بر دیگران برتری یافته و حکومت عدل توحیدی را در سطح کلّ جامعه پیاده کند. و میدانیم که این قدرت فوقالعاده تنها از جانب خداوند متعال است که انسان میتواند آن را کسب نماید.
3 - دارای نقشهای صحیح باشد.
برپاکننده عدل جهانی باید دارای نقشهای صحیح باشد؛ زیرا نقشه او اگر صحیح نباشد رسیدن به هدف، دشوار، بلکه ناممکن است، به ویژه هدفی که دشمنان بسیار دارد، آن هم دشمنانی تیزبین و دارای همه گونه قدرت.
4 - دارای هیچ گونه نقطه ضعفی نباشد.
برپاکننده عدل جهانی کسی است که خودش دارای هیچ گونه نقطه ضعفی نباشد؛ چه نقطه ضعف شخصی و چه نقطه ضعف خانوادگی و میراثی، و چه نقطه ضعف اجتماعی، که وجود یکی از آنها مانع موفقیت او است.
پیشرو عدل جهانی اگر نقطه ضعفی داشته باشد در برابر تهدید عقب مینشیند، و در برابر منافع شخصی از این هدف مقدس دست بر میدارد.
عدل جهانی جاودانی و همیشگی، عالیترین مقصود بشری است و برقرار کنندهاش باید پاکیزهترین فرد باشد؛ زیرا هر کس صلاحیّت پیشبری کاروان خواسته فطری بشر را ندارد، فردی ایدهآل میخواهد که بتواند ایده بشر را تحقق بخشد. پیشرو این قافله اگر تقوا و فضیلتش در بالاترین درجه نباشد نخواهد توانست بر تمایلات شخصی، خویشاوندی و دوستان و … چیره شود، و کاروان بشر را رهبری کرده و به سر منزل مقصود برساند.
5 - رسیدن به مقام عصمت.
برپاکننده عدل جهانی باید از هر گونه اشتباه مصون باشد، وگرنه صحت دعوتش را عقلا و خردمندان جهان باور نخواهند کرد؛ زیرا برپایی عدل در سطح جهان کار یک انسان عادی نیست. و حتی نباید خطایی از سابق داشته
باشد، چه اگر خطا داشته باشد موفق نخواهد شد. و نداشتن خطا اختصاص به کسی دارد که دارای صفت عصمت است.
6 - از تأیید الهی برخوردار باشد.
برپاکننده عدل جهانی باید از تأیید حق برخوردار باشد، و قدرت الهی در پشت سرش قرار گیرد، وگرنه با قدرت بشری بر همه قدرتهای جهان پیروز نخواهد شد. عدل جهانی قدرت جهانی میخواهد که ویژگی ذات مقدس حضرت پروردگار است.
7 - احتیاج به یاران فداکار.
برقرار کننده عدل جهانی و دادگری جاودانی، یارانی فداکار و از خود گذشته میخواهد که هوشمند و توانا و دانا و زیرک باشند.
برخی از فلاسفه غرب در نظریه و طرحی که برای نجات و سعادت بشر داده به نظریه اسلام رسیده و یا به آن نزدیک شدهاند.
1 - «فولتر» ادیب مشهور فرانسوی میگوید: «اگر بر انسان یک شخص صالح حکومت کند برای او گویا یک وطن است، ولی اگر حاکم بر انسان شخص غیرصالح است گویا او هیچ وطنی ندارد».(1)
2 - متفکّر ایرلندی مشهور (برنارد شو) در رابطه با خصوصیات لازم برای منجی بشر میگوید: «او انسانی است زنده، و دارای نیروی قوی در بدن،
1) 46. اسلام و عقل، ص 210.
و دارای عقل کامل و خارقالعاده، از همه مردم عالیتر که میتواند مردم را به سوی خود جذب کند. عمر او طولانی بوده بیشتر از 300 سال … ».(1)
3 - «کارل یاسپرس» فیلسوف آلمانی در سال 1949 در کتاب خود «آغاز و انجام تاریخ» طرح تاریخیاش را ارائه کرده و آن را در وحدت تاریخ جست و جو میکند. معنای تاریخ نزد «یاسپرس» سفر کردن به دیار کمال و دستیابی به عالیترین امکان بشری یعنی (وحدت بشریت) است. او به تاریخ آینده بشریّت خوش بین و امیدوار است، و معنای تاریخ و هدف و غایت آن را در پیشرفت مادّی و فنّی انسان نمیداند، بلکه چیزی فراتر از آن را مد نظر دارد و آن تجلّی هستی الوهیّت است، و شرط آن را در ارتباط و تفاهم انسانها با هم میداند. او آیندهای را تعقیب میکند که مبتنی بر وحدت ناشی از مهر و محبّت انسانها به یکدیگر باشد. و جهان در نهایت و فرجام به جایی میرسد که خدا بر آن حکومت میکند.
به عقیده او وحدت و بشریت و تاریخ از طریق فلسفهای که امکان ارتباط و تفاهم همگانی را فراهم آورد عملی خواهد گشت. به اعتقاد او بشریت از منشأ واحد برخواسته و سرانجام وحدت حقیقی خود را که در میانه راه از دست داده بود باز خواهد یافت. به نظر «یاسپرس» دوره بعدی دوره وحدت همه انسانهای روی زمین است. و او هدف از وحدت جهانی را تمدن، اکتساب سجایای انسانی، آزادی و آگاهی بر آزادی، انسان والا، و آفرینش معنوی و پدیدآوردن فرهنگ و تجلّی در آدمی، و آگاه شدن بر هستی، یعنی تجلّی
1) 47. برنارد شو، عباس محمود عقاد، ص 124و125.
الوهیّت میداند و میگوید: وحدت انسانیّت مرز تاریخ است، یعنی اگر انسانیّت به وحدت برسد تاریخ به پایان میرسد.
از دیدگاه او بشریت از خلقت واحد برخواسته است، لکن در میانه تاریخ بین این واحد جدایی افتاده است، و چون از منشأ واحدی بوده همیشه میل و کشش به سوی تحقّق مجدد وحدت دارد.
بدین سان نگرش فلسفی «یاسپرس» به تاریخ مشابه بینش مذهبی به تاریخ است. تاریخ هدفدار است و مقصود و غایتی را دنبال میکند که در معنویّت قابل جست و جو است. فلسفه تاریخ او با تبیین ادیان آسمانی از تاریخ قرابت بسیار دارد. در واقع وحدت مورد نظر «یاسپرس» به اعتقاد به (مهدویت) بسیار شباهت دارد.
«پیتریم الکساندر وپچ سوروکین»، اندیشمند روسی الأصل، معتقد است در پژوهشی که در مورد توالی فرهنگها و تمدنها در طیّ سی و پنج سده به عمل آمده به این نتیجه رسیده است که در تمدنها بعد از فروپاشی فرا نظام حسّی، فرا نظام مشهودی و مذهبی جایگزین آن میشود.
به عقیده او فرا نظام (یا تمدن) مشهودی - مذهبی همواره جایگزین نظام فرهنگی منحطّ حسّی بوده است. او معتقد به رشد و احیای ارزشها، رفتارها، حرکتها، و نیروهای اخلاقی در دوره انتقال میان تمدنها با فرا نظامهای در حال احتضار و در حال ظهور است. او میگوید: این احیای اخلاق همگام با احیای مذهبی پیش میرود.
«سوروکین» معتقد است: مرحله گذار به فرا نظام یا تمدّن جدید نه تنها تصویرگر کامل رشد دینی - اخلاقی نیست، بلکه مذهب ستیز و غیر اخلاقی
است، هنگامی که نظام فرهنگی جدید طلوع کرد تظاهرات مثبت اخلاقی ظاهر میشود.
خلاصه اینکه: از نظر او تمدن یا فرهنگ آینده چیزی کاملاً متفاوت با فرهنگهای قرون اخیر است.
«سوروکین» به تغییر فطری و خود سامانی نظامهای فرهنگی معتقد است، و تجدید حیات اخلاقی را ضروریترین نیاز جامعه بشری عصر پریشان حاضر و حتّی ضروریتر از پیشرفت علمی و تکنولوژی و دیگر پیشرفتها توصیه میکند.
به اعتقاد او اگر جامعه بشری همه عقل، خرد، دانش، زیبایی، و به ویژه همه عشق و حرمت و حیات همه جانبه خود را بسیج کند، و اگر چنین کوشش عظیمی از سوی هر یک از افراد و گروههای انسانی به عمل آید بحران عصر ما نیز مسلماً پایان خواهد گرفت و شکوفاترین عصر تاریخ بشریت جانشین آن خواهد شد.
به طور کلّی «سوروکین» آینده تاریخی و تمدن بعدی و عصر آتی را مذهبی و اخلاقی پیشبینی میکند. همانگونه که بر اساس اعتقاد به مهدویت، حکومت ناجی و مصلح، حکومتی مذهبی و اخلاقی و معنوی است.
با نظر و تأمل در قرآن کریم پی میبریم که بدون شک، تعبیر و تفسیر قرآن از تاریخ به شکل دوم یعنی توجیه تکامل تاریخ به شیوه انسانی یا فطری است.
از نظر قرآن مجید از آغاز جهان همواره نبردی پیگیر و بیامان میان گروه حقّ و باطل برپا بوده است.
قرآن با اشاره به مبارزه افرادی از طراز ابراهیم و موسی و عیسی و محمّد (صلوات اللَّه علیهم اجمعین) و پیروان مؤمن آنها از سویی و گروهی دیگر از طراز نمرود و فرعون و جبّاران یهود و ابوسفیان و امثال آنها، بر تکامل تاریخی فطری عملاً صحّه گذاشته، که در این نبرد و ستیزها گاهی حقّ و گاهی باطل پیروز بوده است، ولی البته این پیروزیها و شکستها بستگی به یک سلسله عوامل اجتماعی، اقتصادی و اخلاقی داشته است.
در قرآن به نقش به اصطلاح مرتجعانه (ملاء) و (مترفین) و (مستکبرین) و نقش حقطلبانه (مستضعفین) تصریح شده است. در عین حال از نظر قرآن، آن جهاد مستمر پیش برندهای که از فجر تاریخ وجود داشته و دارد، ماهیّت معنوی و انسانی دارد نه مادّی و طبقاتی.
از دیدگاه اسلام آینده درخشان مشخصات و خصوصیاتی دارد که به آنها اشاره میکنیم:
در رابطه با آینده بشریت نظریات مختلفی ارائه شده است:
الف) برخی معتقدند که شرّ و فساد و بدبختی لازمه لاینفکّ حیات بشری
است، و بنابراین زندگی بیارزش است، و عاقلانهترین کارها خاتمه دادن به حیات و زندگی است.
ب) برخی دیگر اساساً حیات بشر را ناتمام میدانند، و معتقدند که بشر در اثر پیشرفت حیرتآور تکنیک و ذخیره کردن وسایل تخریبی به مرحلهای رسیده است که به اصطلاح با گوری که به دست خود کنده یک گام بیشتر فاصله ندارد.
«راسل» در کتاب «امیدهای نو» میگوید: « … اشخاصی هستند - و از آن جمله اینشتین - که به زعم آنها بسیار محتمل است که انسان دوره حیات خود را طی کرده باشد و در ظرف سنین معدودی موفق شود با مهارت شگرف علم خود خویشتن را نابود سازد».
بنابراین نظریه، بشر در نیمه راه عمر خود بلکه در آغاز رسیدن به بلوغ فرهنگی به احتمال زیاد نابود خواهد شد. البته اگر تنها به قرائن و شواهد ظاهری قناعت کنیم این احتمال را نمیتوان نفی کرد.
ج) برخی دیگر معتقدند که شرّ و فساد لازم لاینفکّ طبیعت بشر نیست، بلکه آن دو معلول مالکیت فردی است. و مالکیّت فردی معلول درجهای از تکامل ابزار تولید است، و با خواسته انسانها این امّالفساد از بین نمیرود، ولی تکامل ابزار تولید و جبر ماشین، روزی ریشه این امّالفساد را جبراً خواهد کند. پس آنچه مایه خوشبختی است تکامل ماشین است.
د) نظریه دیگر آن است که ریشه فسادها و تباهیها نقص روحی و معنوی انسان است. انسان هنوز دوره جوانی و ناپختگی را طی میکند، و خشم
و شهوت بر او و عقل او حاکم است. انسان بالفطره در راه تکامل فطری و اخلاقی و معنوی پیش میرود، نه شّر و فساد لازمه لاینفکّ طبیعت است، و نه جبر تمدّن فاجعه خودکشی دسته جمعی را پیش خواهد آورد. آیندهای بس روشن و سعادتبخش و انسانی که در آن شرّ و فساد از بیخ و بن برکنده خواهد شد در انتظار بشریت است.
این نظریه، الهامی است که دین میکند. نوید مقدس قیام و انقلاب مهدی موعودعلیه السلام در اسلام در زمینه این الهام است.
یکی از اهدافی که برای بعثت پیامبران عظام از طرف خداوند متعال وجود دارد، برقراری روابط حسنه و صالحه میان افراد بشر، بعضی با بعضی دیگر بر اساس عدالت و صلح و صفا و تعاون و احسان و عاطفه و خدمت به یکدیگر است.
قرآن کریم در این رابطه میفرماید: «لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَیِّناتِ وَأَنزَلْنا مَعَهُمُ الْکِتابَ وَالْمِیزانَ لِیَقُومَ النّاسُ بِالْقِسْطِ»؛(1)«ما رسولان خود را با دلایل روشن فرستادیم و با آنها کتاب آسمانی و میزان شناسایی حقّ از باطل و قوانین عادلانه نازل کردیم تا مردم قیام به عدالت کنند».
قرآن کریم با صراحتی تمام عنایت انبیا و بلکه مأموریت و رسالت آنان برای برقراری عدل در میان بشر را بیان میکند. بنابراین، مسأله برقراری عدالت آن هم در مقیاس جهانی برای بشریت هدف اصلی و عمومی همه انبیا بوده است.
1) 48. سوره حدید، آیه 25.
مدتهای مدیدی است که بشر با این رؤیا روز را شب کرده که در چه زمان عدالت بر ظلم و ستم پیروز خواهد گشت؟ هنوز سنگینی نالههای کودکانی که به بیگاری کشیده شدهاند، مادرانی که فرزندان خود را به بیعدالتی قربانی دادهاند و مردانی که به جبر کمر در برابر ظلم خم کردهاند، در گوش تاریخ است.
هنوز اشکهای ریزان و قلبهای داغدیده، هراسهای قالب تهی کن، و نفسهای در سینه حبس، ضجّههای دردناک و دردهای بیتاوان، زخمهای بیمرحم، و ناامیدیهای بیپایان، نگاههای خسته و بیسو و … هنوز همه اینها در خاطره تاریخ زنده است. و اگر تاریخ با یادبود این حجم عظیم از نامردی هنوز پابرجا ایستاده و قالب تهی نکرده به دلیل این است که میخواهد کسی را بیابد و تمام رنجهای مدفون خویش را در گوش او نجوا کند.
در طول تاریخ دیدهایم و مکرّر شنیدهایم، انسانهای بسیاری با اندیشه عدالت و فریادخواهی انسانها، این حقیقت را زنده و جاودان ساختهاند، اما تلاش عملی آن خیراندیشان و خیرخواهان در راه برقراری عدالت نیز در معنای حقیقی آن همچنان در رؤیا بوده است. چقدر سخت و دشوار است تعبیر نشدن این رؤیای شیرین. رؤیایی که تمامی اجزای وجودی انسان در تمام تاریخ با آن عجین شده و نگاه پرانتظار او در تعبیر آن خسته و کم سو گشته است.
امّا میدانیم، هر چه به شماره اوراق تاریخ افزوده گردد، از شماره انتظارمان خواهد کاست، و این همان چراغ امیدی است که قرنها و قرنهاست در دل
انسانها، به عشقِ آمدن آن منجی روشن و فروزان است. به عشق او که نامش عدل است، کلامش عدل است و راهش عدل.
او که حکومتش حکومت عدالت است، و این گم شده بشریّت را در فرجام تاریخ بد، باز خواهد گرداند.
درباره خصوصیات قیام و حکومت امام زمانعلیه السلام، هیچ ویژگی به اندازه (عدالت و قسط) روشنی و نما ندارد. آن قدر که در روایات بر ویژگی عدالتگستری آن مولی تأکید شده بر سایر مسائل چنین ابرامی نرفته است.
دهها و بلکه صدها روایت در کتابهای مختلف روایی در مورد عدالتگستری آن حضرت وارد شده است که در آنها از آن امام همام به عنوان مظهر و تجلّی کامل عدالت یاد شده است. نام (عدل) که بر آن حضرت نهادهاند در واقع ترجمان کامل رسالت او است.
و لذا در دعای شبهای ماه رمضان میخوانیم: «اللّهمّ و صلّ علی ولیّ امرک القائم المؤمّل و العدل المنتظر»؛ «خداوندا! به ولی امر خود که قیام کنندهای است که آرزوی بشر در او است و عدل مورد انتظار همه است درود فرست».
و در جایی دیگر همین عنوان را به گونهای دیگر بیان میکند: «السلام علی القائم المنتظر و العدل المشتهر»؛(1)«سلام بر قیام کنندهای که به انتظار اویند و کسی که به عدالت گستری معروف است».
علت این امر شاید این باشد که با تعالیم گذشته انبیا و تعالیم انسان و تکامل علم، انسانها به ماورای طبیعت و خدای یکتا ایمان میآورند،
1) 49. مفاتیح الجنان، زیارت صاحب الامرعلیه السلام.
و مبانی مادّیگرایی و مکاتب غیرالهی شکست میخورد، و نوع جامعههای انسانی دارای عقیده مذهبی و الهی میگردند. لکن با این وصف در آتش ظلم، تبعیض، حقکشی، استثمار، و روابط ناانسانی میسوزند، و با زندگی فاقد عدالت که در حقیقت شکنجه و مرگ تدریجی است دست به گریبانند.
از این رو نیاز عمده جامعه بشری برقراری عدالت و گسترش دادگری است و حاکمیّت روابط انسانی بر جامعه. انسانها تشنه عدالتاند و خواهان آرمان و ایدئولوژی و مکتبی که این تشنگی را فرو بنشاند و آتش بیدادگری را خاموش کند، و عدالت راستین را - در عینیّت و عمل - در جامعه حاکم سازد، و گمشده بشریت را برای انسانها به ارمغان آورد، و آرمان تودهها را تحقق بخشد.
بنابراین، مشکل اصلی و نخستین آن منجی بزرگ انسان، مشکل خداباوری یا انکار خدا نیست، مشکل گرایشهای انحرافی مادهپرستی و الحادی نیست، بلکه مشکل اصلی، بیداد و ستم جهانسوز و عالمگیر است که بشریت را در کام خود فرو برده و در آتش سوزانده است، و مذهب و عقیده و آرمان و آزادی و معیشت و همه چیز او را نابود ساخته است، آتشی که نخست - و در ظاهر - به خرمن زیست فیزیکی و زندگی این دنیای انسان در طول تاریخ فرو افتاده و آن را یکپارچه نابود کرده است، و سپس - بر اساس ارتباط حتمی و ضروری مادیت و معنویت - حیات معنوی و متافیزیکی او را نیز تباه ساخته است.
بنابراین، ایجاد عدالت اقدام اصلی و سرلوحه همه برنامههای امام منجی حضرت مهدیعلیه السلام است. چنانکه این اصل از نخستین هدفها و اصلیترین
برنامههای همه پیامبران بوده است. همانگونه که قرآن کریم میفرماید: «لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَیِّناتِ وَأَنزَلْنا مَعَهُمُ الْکِتابَ وَالْمِیزَانَ لِیَقُومَ النّاسُ بِالْقِسْطِ»؛(1)«همانا پیامبران را با نشانههای آشکار برانگیختیم، و با آنان کتاب و میزان فرستادیم تا مردم به قسط و دادگری برخیزند».
امام صادقعلیه السلام در روایتی میفرماید: « … لیس للَّه فی عباده أمر الاّ العدل و الاحسان»؛(2)«خداوند برای مردم دستوری جز اجرای عدالت و عمل به احسان ندارد».
در اینجا جای شگفتی است که امام صادقعلیه السلام میفرماید: خداوند به مردمان امر و تکلیفی جز عدل و احسان ندارد. جهتش این است که هر چه را انسان فکر میکند که تکلیف الهی است و یا ممکن است باشد، از این چهار رابطه و مقوله بیرون نیست.
1 - رابطه انسان با خود.
2 - رابطه انسان با خدا.
3 - رابطه انسان با طبیعت.
4 - رابطه انسان با انسان.
هر یک از این رابطهها نام و عنوانی ویژه دارند و مقوله خاصی است و دارای قلمرو اعمالی است مخصوص به خود، لکن همه و همه در مقوله (عدل) و (احسان) گنجانیده شده است بدین شرح:
عبادت و پرستش خالصانه خدا و توجه به موازین ارتباط خلق با خالق، رعایت اصل عدالت است در برابر پروردگار؛ زیرا که عبادت خدا و اطاعت از بخشنده نعمتها مطابق عدل است. و نیز احسان به خود و نفس است در دستیابی به کمال و سعادت جاوید که قرب الهی است.
هر کس نسبت به خود، تعهّدها و مسؤولیتهایی دارد، چه اینکه باید خود را بسازد و در تکامل و رشد خود کوشا باشد. این تعهدها و تکلیفها نسبت به خود و رعایت جانب آنها عدل است. و کوشش بیشتر از این برای خودسازی و تکامل مادّی و معنوی، احسان به نفس و خود است.
بهرهبرداری درست و به اندازه و به دور از اسراف و تباهسازی مواد و منابع طبیعی عمل به قانون (عدل) است. رعایت جانب احتیاط در حفظ منابع طبیعی و محیط زیست و مصرف کمتر از حدّ لازم منابع طبیعی و همچنین کوشش در رشد و شکوفایی طبیعت و بهبود آن و … احسان است.
تن دادن به حق و حقوق دیگران و دوری از تجاوز به حریم حقوق اجتماعی (عدل) است. تعهّدپذیری و احساس مسؤولیتی افزون از حدّ لازم و رعایت جانب احتیاط در حقوق کسان، در مجموعه روابط اجتماعی (احسان) و کمال اخلاقی است.
بنابراین، هر عمل و کاری که از انسان ممکن است سربزند و یا لازم باشد که انجام گیرد از این قلمرو بیرون نیست، و همه اینها یا عدل است و یا احسان.
بر این اساس میتوان گفت که همه اصول و آیین ادیان آسمانی در عدل و احسان خلاصه میشود. و این دو جوهر اصلی همه احکام و تعالیم آسمانی است.
از این رو روشن میشود که چرا در تبیین مشخصات دوران ظهور، این همه بر عدالت تأکید شده است. تردیدی نیست که برای ساختن جامعه توحیدی و تشکیل اجتماعی طبق تعالیم وحی، پایه نخستین و کار مایه اصلی، عدالت گستری است. از این رو در بیشتر احادیث مربوط به امام موعودعلیه السلام، بر عدل پروری و ظلم ستیزی آن امام بزرگ تأکید شده است، و سیره و خصلتی که به طور عموم در احادیث آمده دادگری و دادگستری است، و پرکردن جهان از عدل.
از برنامههای امام مهدیعلیه السلام اجرای اصل مساوات است. اصل مساوات و برابری در آیات قرآن و احادیث پیامبراکرمصلی الله علیه وآله و امامان معصومعلیهم السلام فراوان مورد تأکید قرار گرفته، و ابعاد و جوانب آن شکافته شده و تبیین گشته است.
مساوات در چندین زمینه ممکن است جریان یابد:
1 - مساوات در برابر قانون:
یعنی همه مردم و افراد نوع انسانی در برابر قانون حقوقی، همسانی و برابری دارند.
2 - مساوات در بهرهبرداری از مواهب طبیعی:
از آیات قرآنی استفاده میشود که همگان در برابر بهرهبرداری از مواهب طبیعی، خوردنیها، آشامیدنیها و … یکسان هستند، و طبقهای مخصوص و نژادی خاص در بهرهبرداری بیشتر مجاز شمرده نشده، و امکانات زمین در اختیار انسانهای ویژهای قرار نگرفته است.
خداوند متعال میفرماید: «هُوَ الَّذِی خَلَقَ لَکُم ما فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً»؛(1)«اوست که همه چیزهایی را که در روی زمین است برایتان بیافرید».
3 - مساوات در تقسیم بیت المال:
(بیت المال) مجموعه امکانات و اموال عمومی جامعه است که به دست دولت و امام جامعه سپرده میشود، و مالکیت امام و دولت نسبت به آنها مالکیت منصب و جهت است نه مالکیت شخصی و فردی.
در آیین مقدس اسلام، مساوات، دستور کار لازم دولتها و حکومتها شمرده شده است. امام علیعلیه السلام میفرماید: « … و أعطیت کما کان رسول اللَّهصلی الله علیه وآله یعطی بالسویّة و لم اجعلها دولة بین الأغنیاء … »؛(2)« … من چون پیامبرصلی الله علیه وآله بیت المال را برابر به همه میدهم، و آن را ویژه اغنیا نمیسازم».
در رابطه با دوران ظهور و تحقق اصل مساوات و گسترش برابری در سراسر اجتماعات، احادیثی رسیده است که از بیان و محتوای آن میتوان کشف کرد که در دوران امام منجی، مساوات اجتماعی در سطحی بسیار متعالی عینیت مییابد، که شاید چگونگی آن و فراگیری و عمق نفوذ آن در این روزگاران برای ما - با ذهنیّتهای موجود - پذیرفتنی نباشد.
پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله فرمود: «أبشرّکم بالمهدیّ یبعث فی أمتی … یرضی عنه ساکن السماء و ساکن الأرض، یقسم المال صحاحاً. فقال له رجل: و ما صحاحاً؟ قال: السویّة بین الناس»؛(3)«به مهدی بشارتتان میدهم. او از میان امت من برانگیخته میشود … ساکنان آسمان و زمین از او خوشنود خواهند بود. او مال
را درست تقسیم میکند. مردی پرسید: درست چیست؟ فرمود: میان همه مساوی تقسیم میکند».
انسان در بُعد عقلی و رشد فرهنگی سیری طولانی داشته است. ولی در میان دستآوردهای علمی که نصیب انسان شده، تعالیم انبیا و آموزگاران اصول وحی، مقامی بلند و ارزشمند دارند. یکی از اهداف اصلی و اصولی رسالت پیامبران نشر دانایی و گسترش آگاهی در میان جامعه انسانی است، دانایی و آگاهی در همه زمینهها.
امام علیعلیه السلام در ترسیم این بخش از اصول رسالتهای الهی میفرماید: « … فبعث فیهم رسله، و واتر الیهم انبیاءه، لیستأدوهم میثاق فطرته، و یذکّروهم منسیّ نعمته … و یثیروا لهم دفائن العقول … »؛(1)«خداوند فرستادگان خود را در میان مردم برانگیخت، و پیامبران خود را پیاپی روانه کرد، تا از آنان رعایت میثاق فطری [الهی]را باز طلبند، و نعمتهای فراموش شده خدایی را به یاد آنان آورند … و نیروی پنهان آدمی را آشکار سازند … ».
این موضوع از مهمترین برنامهها و سرلوحه اقدامات امام مهدیعلیه السلام است. او از حقایق گسترده و جهانی برای بشریّت پرده برمیدارد، و مردمان را به دانشهای یقینی و درست هدایت میکند.
پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله فرمود: « … تاسعهم قائمهم الذی یملأ اللَّه - عزّوجلّ - به الأرض نوراً بعد ظلمتها، و عدلاً بعد جورها، و علماً بعد جهلها … »؛(2)«نهمین [امام از فرزندان امام حسینعلیه السلام] قائم است که خداوند به دست او سرزمین
تاریک [زندگی] را نورانی و روشن میکند، و پس از ظلم از عدل میآکند، و پس از جهل و نادانی علم و دانایی را فراهم میسازد … ».
و امام باقرعلیه السلام میفرماید: «اذا قام قائمنا وضع یده علی رؤوس العباد، فجمع به عقولهم، و أکمل به أحلامهم»؛(1)«قائم ما، به هنگام رستاخیز خویش، نیروهای عقلانی تودهها را تمرکز دهد. و خرد ها و دریافت های خلق را به کمال رساند».
عمران و آبادی زمین، و بهرهبرداری از امکانات آن تا سرحدّ امکان، از دیگر اقدامات امام است. این کار در دوران پیش از ظهور با همه پیشرفت علوم و تکنولوژی در همه زمینهها به طور کامل انجام نشده است. طبق نظر متخصّصان، بسیاری از زمینها قابل عمران و آبادی و کشاورزی و تولید است. بسیاری از آبها دارای استعداد ذخیره شدن و بهرهبرداری است، و بسیاری از مناطق زمین متروک و رها شده مانده است. و بسیاری از مناطق به علت نفوذ سیاستهای استعماری و ایجاد وابستگی و محرومیّت به طور کامل از آنها بهرهبرداری نمیشود …
این موضوع نیز از نظر متخصّصان و آمار گیران ثابت است که زمین استعداد اداره و تأمین چند برابر جمعیّت کنونی را دارد به شرط اینکه:
الف) از همه امکانات بهرهبرداری شود.
ب) از اسراف گری پرهیز گردد.
1) 57. بحارالأنوار، ج 52، ص 336.
ج) تکنیکهای دقیق علمی و فنّی و متناسب با محیطها و سرزمینها به کار رود.
پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله فرمود: « … یتنعّم امّتی فی زمن المهدیّ علیه السلام نعمة لمیتنعّموا قبلها قطّ، یرسل السماء علیهم مدراراً ولاتدع الأرض شیئاً من نباتها الاّ اخرجته … »؛(1)«امت من در زمان مهدیعلیه السلام به نعمتهایی دست یابند که پیش از آن و در هیچ دورهای دست نیافته بودهاند. در آن روزگار، آسمان باران فراوان دهد، و زمین هیچ روییدنی را در دل خود نگه ندارد».
بخش بزرگ تضادها و ستیزها و استکبار ها و استضعاف ها در کلّ جامعه بشری از حکومتها و درون کاخها سرچشمه میگیرد، و به دست آلوده و نیرنگ باز دولتها و حکمرانان در میان انسانها گسترش مییابد … ولی در دوران رهبری امام مهدیعلیه السلام با ایجاد مرکزیّت واحد و مدیریّت و حاکمیّت یگانه، برای همه اجتماعات و نژادها و منطقه ها، یکی از عوامل اصلی تضاد و جنگ و ظلم نابود میشود، و انسانها بدون ترس از فشار سیاستها، مهربان و برادر در کنار یکدیگر زندگی میکنند.
پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله میفرماید: «الأئمة بعدی اثناعشر اوّلهم انت یا علیّ، و آخرهم القائم الذی یفتح اللَّه - عزّوجلّ - علی یدیه مشارق الارض و مغاربها»؛(2)«امامان پس از من دوازده تن میباشند، نخستین آنها تو هستی
ای علی، و آخر ایشان قائم است که به دست او خاور و باختر زمین گشوده میشود».
از برخی روایات استفاده میشود که امام زمانعلیه السلام در عصر حضور، سنت و کتاب، و قضا و سلطنت و امر جدیدی را خواهد آورد.
از امام باقرعلیه السلام روایت شده که فرمود: «اذا خرج یقوم بامر جدید، و کتاب جدید، و سنة جدیدة، و قضاء جدید … »؛(1)«هنگامی که قائم ظهور کند، شیوههای نو و کتاب نو و روشهای نو میآورد، و در قضاوت روش جدیدی دارد».
سؤال این است که با توجه به اینکه قرآن کریم کتاب جاویدان الهی است و اسلام آیینی ابدی، چگونه امام مهدیعلیه السلام آیین جدید و کتاب تازه برای بشریت به ارمغان میآورد؟ او تحکیم بخش دین اسلام و گسترنده قانون قرآن برای بشریت در سراسر گیتی است، پس باید اسلام و تعالیم آن را عرضه کند نه اینکه آورنده امر جدیدی باشد.
در جواب این سؤال میگوییم: آیین نو و کتاب جدید و برنامه و راه و روش تازه و دیگر تعبیر هایی از این قبیل که در احادیث آمده است به جهت این است که:
1 - احکام و معارف فراوانی از مجموعه فرهنگ اسلام فراموش شده و از یادها رفته است، به گونهای که در جامعه اسلامی ناآشنا و برای مسلمانان ناشناخته است. طرح این مسائل برای مردم، کتاب و آیین نو پنداشته میشود.
1) 60. غیبت نعمانی، ص 253.
2 - اصول و احکام فراوان دچار تحریف و دگرگونی معنوی یا موضعی شده است، و امام آنها را چنانکه در اسلام اصیل آمده بیان میکند و تحریف و انحرافات روی داده را روشن میسازد و مفهوم و حکم و جایگاه آن را مشخص میکند، و این با طرز تلقی و برداشت عمومی مردم و علما سازگاری ندارد. از این رو برنامه و راه و روش تازه به حساب میآید.
1 - تولد حضرت مهدیعلیه السلام
2 - امامت در سنین کودکی
3 - امامت و غیبت
4 - غیبت صغری
5 - غیبت کبری
6 - وظایف ما در عصر غیبت
7 - اماکن مقدسه مرتبط با حضرت مهدیعلیه السلام
8 - بررسی دعای ندبه
9 - دکترین مهدویت تنها راه نجات بشر
10 - دفاع از مهدویت
11 - فلسفه حکومت عدل جهانی
12 - نظریهپردازی درباره آینده جهان
13 - منجی از دیدگاه ادیان
14 - وجود امام مهدیعلیه السلام از منظر قرآن و حدیث
15 - وجود امام مهدیعلیه السلام در پرتو عقل
16 - مهدویت و جهانیسازی
17 - قرآن و ظهور حضرت مهدیعلیه السلام
18 - علایم ظهور
19 - هنگامه ظهور
20 - حکومت حضرت مهدیعلیه السلام در عصر ظهور
1 - قرآن کریم (وزیری، کیفی، جیبی)
2 - کلیات مفاتیح الجنان(وزیری، جیبی)
3 - منتخب مفاتیح الجنان (جیبی)
4 - نهج البلاغه /(وزیری، جیبی)
5 - صحیفه سجادیه
6 - ادعیه و زیارات امام زمانعلیه السلام
7 - آئینه اسرار
8 - آثار گناه در زندگی و راه جبران
9 - آخرین پناه
10 - آخرین خورشید پیدا
11 - آشنایی با چهارده معصوم (1و2)
12 - آقا شیخ مرتضی زاهد
13 - آیین انتظار (مختصر مکیال المکارم)
14 - ارتباط با خدا
15 - از زلال ولایت
16 - اسلامشناسی و پاسخ به شبهات
17 - امامت، غیبت، ظهور
18 - امامت و غیبت از دیدگاه علم کلام
19 - امامت و ولایت در امالی شیخ صدوق
20 - امام رضا، امام مهدی و حضرت معصومهعلیهم السلام(روسی)
21 - امام رضاعلیه السلام در رزمگاه ادیان
22 - امامشناسی و پاسخ به شبهات
23 - انتظار بهار و باران
24 - انتظار و انسان معاصر
25 - اهّمیت اذان و اقامه
26 - با اولین امام در آخرین پیام
27 - بامداد بشریت
28 - بهتر از بهار/کودک
29 - پرچمدار نینوا
30 - پرچم هدایت
31 - پیامبر اعظمصلی الله علیه وآله و تروریسیم و خشونتطلبی
32 - پیامبر اعظمصلی الله علیه وآله و جهاد و بردهداری
33 - پیامبر اعظمصلی الله علیه وآله و حقوق اقلیتها و ارتداد
34 - پیامبر اعظمصلی الله علیه وآله و حقوق زن
35 - پیامبر اعظمصلی الله علیه وآله و صلحطلبی
36 - تاریخ امیر المؤمنینعلیه السلام / دو جلد
37 - تاریخ پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله/دو جلد
38 - تاریخچه مسجد مقدس جمکران/(فارسی،عربی،اردو،انگلیسی)
39 - تاریخ سید الشهداءعلیه السلام
40 - تجلیگاه صاحب الزمانعلیه السلام
41 - تشرفیافتگان (چهار دفتر)
42 - جلوههای پنهانی امام عصرعلیه السلام
43 - چهارده گفتار /ارتباط معنوی با حضرت مهدیعلیه السلام
44 - چهل حدیث /امام مهدیعلیه السلام در کلام امام علیعلیه السلام
45 - چهل حدیث برگزیده از پیامبر اعظمصلی الله علیه وآله
46 - حضرت مهدیعلیه السلام فروغ تابان ولایت
47 - حکمتهای جاوید
48 - ختم سورههای یس و واقعه
49 - خزائن الاشعار (مجموعه اشعار)
50 - خورشید غایب (مختصر نجم الثاقب)
51 - خوشههای طلایی (مجموعه اشعار)
52 - دار السلام
53 - داستانهایی از امام زمانعلیه السلام
54 - داغ شقایق (مجموعه اشعار)
55 - در انتظار منجی (روسی)
56 - در جستجوی نور
57 - در کربلا چه گذشت؟ (ترجمه نفس المهموم)
58 - دفاع از حریم امامت و ولایت(مختصر شبهایپیشاور)
59 - دلشده در حسرت دیدار دوست
60 - دین و آزادی
61 - رجعت یا حیات دوباره
62 - رسول ترک
63 - روزنههایی از عالم غیب
64 - زیارت ناحیه مقدسه
65 - سحاب رحمت
66 - سخنرانی مراجع در مسجد جمکران
67 - سرود سرخ انار
68 - سقّا خود تشنه دیدار
69 - سلفیگری (وهابیت) و پاسخ به شبهات
70 - سیاحت غرب
71 - سیمای امام مهدیعلیه السلام در شعر عربی
72 - سیمای جهان در عصر امام زمانعلیه السلام(دوجلدی)
73 - سیمای مهدی موعودعلیه السلام در آئینه شعر فارسی
74 - شرح زیارت جامعه کبیره (ترجمه الشموس الطالعه)
75 - شمس وراء السحاب/ عربی
76 - صبح فرا میرسد
77 - ظهور حضرت مهدیعلیه السلام
78 - عاشورا تجلّی دوستی و دشمنی
79 - عریضهنویسی
80 - عطر سیب
81 - عقد الدرر فی أخبار المنتظرعلیه السلام/عربی
82 - علیعلیه السلام مروارید ولایت
83 - علیعلیه السلام و پایان تاریخ
84 - غدیرخم (روسی، آذری لاتین)
85 - غدیرشناسی و پاسخ به شبهات
86 - فتنه وهابیت
87 - فدک ذوالفقار فاطمهعلیها السلام
88 - فریادرس
89 - فرهنگ اخلاق
90 - فرهنگ تربیت
91 - فرهنگ درمان طبیعی بیماریها(پخش)
92 - فوز اکبر
93 - فریادرس
94 - قصههای تربیتی
95 - کرامات المهدیعلیه السلام
96 - کرامتهای حضرت مهدیعلیه السلام
97 - کمال الدین وتمام النعمة (دو جلد)
98 - کهکشان راه نیلی (مجموعه اشعار)
99 - گردی از رهگذر دوست (مجموعه اشعار)
100 - گفتمان مهدویت
101 - گنجینه نور و برکت، ختم صلوات
102 - مام فضیلتها
103 - مشکاة الانوار
104 - مفرد مذکر غائب
105 - مکیال المکارم (دو جلد)
106 - منازل الآخرة، زندگی پس از مرگ
107 - منجی موعود از منظر نهج البلاغه
108 - منشور نینوا
109 - موعودشناسی و پاسخ به شبهات
110 - مهدیعلیه السلام تجسّم امید و نجات
111 - مهدی منتظرعلیه السلام در اندیشه اسلامی
112 - مهدی موعودعلیه السلام، ترجمه جلد 13 بحار - دو جلد
113 - مهربانتر از مادر / نوجوان
114 - مهر بیکران
115 - میثاق منتظران (شرح زیارت آل یس)
116 - ناپیدا ولی با ما/(فارسی،ترکی استانبولی، انگلیسی، بنگالا)
117 - نجم الثاقب
118 - نجم الثاقب (دوجلدی)
119 - ندای ولایت
120 - نشانههای ظهور او
121 - نشانههای یار و چکامه انتظار
122 - نگاهی به مسیحیت و پاسخ به شبهات
123 - نماز شب
124 - نهج الکرامه گفتهها و نوشتههای امام حسینعلیه السلام
125 - و آن که دیرتر آمد
126 - واقعه عاشورا و پاسخ به شبهات
127 - وظایف منتظران
128 - ویژگیهای حضرت زینبعلیها السلام
129 - هدیه احمدیه/(جیبی، نیمجیبی)
130 - همراه با مهدی منتظر
131 - یاد مهدیعلیه السلام
132 - یار غائب از نظر(مجموعه اشعار)
133 - ینابیع الحکمة/عربی - پنج جلد
جهت تهیه و خرید کتابهای فوق، میتوانید با نشانی:
قم - صندوق پستی 617، انتشارات مسجد مقدّس جمکران مکاتبه و یا با شماره تلفن های 7253700، 7253340 - 0251 تماس حاصل نمایید.
کتابهای درخواستی بدون هزینه پستی برای شما ارسال میگردد.
سایر نمایندگیهای فروش:
تهران: 66939083، 66928687 - 021
یزد: 6246489، 2-6280671 - 0351
فریدون کار: 14 - 5664212 - 0122