ghaemiyeh.com
سرشناسه:انصاریان، حسین، ۱۳۲۳ -
عنوان و نام پدیدآور:نماز الهی و شیطانی/ مولف حسین انصاریان؛ ویرایش و تحقیق مرکز تحقیقاتی دارالعرفانالشیعی.
مشخصات نشر:قم : دارالعرفان، ۱۳۸۸.
مشخصات ظاهری:۳۵ ص.
شابک:978-964-2939-36-7
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
یادداشت:کتابنامه به صورت زیرنویس.
موضوع:انصاریان، حسین، ۱۳۲۳ - -- وعظ
موضوع:نماز
موضوع:نماز-- حضور قلب
شناسه افزوده:انتشارات دارالعرفان
رده بندی کنگره:BP۱۸۶/الف۸۵ن۸ ۱۳۸۸
رده بندی دیویی:۲۹۷/۳۵۳
شماره کتابشناسی ملی:۱۹۴۸۱۷۲
باسمه تعالی
آنچه انسان را در مسیر پر فراز و نشیب زندگانی از نابسامانیها محفوظ میدارد و موجب سعادت و سرفرازی و سربلندی او در امتحانات الهی میشود، پژوهش پیرامون علوم الهی و معارف اسلامی و پوشاندن جام عمل به دستورات بلند ربانی میباشد.
در این خصوص، دستیابی به حقیقت معارف الهی و آشنایی با جایگا حساس و ویژ آنها در حیات انسانی، ضروری احساس میشود.
مرکز علمی تحقیقاتی دارالعرفان، در راستای اهداف الهی خود، این بار افزون بر استفاده از مطالب پربار و عالمان دانشمند محقّق حضرت استاد حسین انصاریان، با انتشار گلچینی از متن سخنرانیهای معظّم له، از بیان پر حرارت و جذاب سخنرانیهای استاد نیز تشنگانِ معارف سراسر نور ائمه اطهار: را بینصیب نگذاشته و بدون خارج
ساختن متن سخنرانی از قالب گفتاری آن، باب دیگری را برای استفاده از معارف آلالله: و سیراب گشتن از این چشم پرفیض باز نموده است.
امید که با عنایات خاص اهلبیت عصمت و طهارت: بیش از بیش بتوانیم از زمزم معارف آن ذوات مقدّس سیراب گردیم.
مرکز علمی تحقیقاتی دارالعرفان
بسمالله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین و الصلوۀ و السلام علی سیّد الانبیاء و المرسلین حبیب الهنا و طبیب نفوسنا ابیالقاسم محمد صلیاللهعلیه و علی اهل بیته الطیبین الطاهرین المعصومین.
حقایقی که در قرآن کریم بیان شده است، در صورتی که انسان آنها را در وجود خودش به کمال برساند و حقیقت را تبدیل به حقیقت جامع
کند، بدون شک با به کمال رساندن حقایق و جامع نمودن حقیقت، به رحمت وجود مقدّس حضرت حق خواهد رسید. من دو نمونه از این حقایق بیان شدۀ قرآن کریم را برایتان میگویم. خود شما هم تصدیق خواهید فرمود که جز با کمال رساندن این حقایق، یا با جامع نمودن حق، دسترسی به رحمت پروردگار میسّر نخواهد بود. در آغاز سخنم، حقیقتی را عرض میکنم که به عنوان حکمی از احکام شرعیۀ پروردگار مطرح است. نماز در قرآن، در نزدیک به صد و سه آیه، و از ابتدای آن تا آخرین جزءاش هم مطرح است و به طور یقین، سبب رساندن انسان به رحمت حق است، امّا شما در قرآن مجید ملاحظه میکنید که پروردگار نماز را درخیمۀ حیات نمازگزار به صورت یک واقعیت بیان نمیکند و به هر نمازی نظر ندارد. امضای وجود مبارکش که عبارت است از پذیرش و قبولی او، کنار هر نمازی نمیآید. در قرآن مجید میبینید، حملۀ شدیدی به نمازگزارنی شده است. شدت این حمله، از کاربرد کلمۀ «ویل» دربارۀ آنها معلوم
میگردد، وقتی که قرآن میگوید: « فَوَیْلٌ لِلْمُصَلِّینَ.» (1)معلوم میشود که این نمازگزار در وجود خود نماز را کامل نکرده و در نتیجه، یک حقیقت جامعی را به پیشگاه مقدس حضرت حق ارائه نکرده است، بلکه آمده، پیکرهای از نماز ساخته که اصلاً این پیکره، زیبایی ندارد؛ جان ندارد؛ شکل معنوی ندارد؛ صورت معنوی ندارد؛ در واقع، برای او این نماز ابزار و وسیلهای بوده که با به کارگیری آن، به شهواتش، به اهداف پلیدش و به نیتهای باطلش برسد. البته، این نماز، راه رسیدن به رحمت خدا نیست. این نماز، نمازی است ناقص و دارای عیب؛ نمازی است که یک صورت دارد، ولی کاملاً بیسیرت است؛ یک جسم مرده است که جان در او دمیده نشده است؛ علتش هم این است که نمازگزارش یا منافق است، یا مشرک، و یا ریاکار، و یا به تعبیر قرآن کریم، «عَنْ صَلاٰتِهِمْ
1) (1)) 1. ماعون: 4.
سٰاهُونَ» (1)است. بنابراین، او هنری را که بتواند با آن نماز کاملی برای خود بسازد، فراهم نکرده است. آنچه او ساخته، یک هیولا است؛ یک چیز زشتی است؛ یک چیز نابابی است که نظر مقدس پروردگار بزرگ عالم، به این هیولا و به این موجود بدشکلِ پرعیبِ ناقص جلب نمیشود؛ علتش هم خود نمازگزار است؛ چون نمیگوید: «فَوَیْلٌ لِلْصَلَوۀِ»، بلکه میگوید: «فَوَیْلٌ لِلْمُصَلِّینَ» (2)حضرت حق می گوید: من موادی را به تو دادهام که عبارتاند از: تکبیرۀالاحرام، حمد، سوره، رکوع، سجود، تشهّد و تعداد رکعات، و تو باید این عناصر را با معرفت، با نیت خالص، با عشق به بندگی، با عشق به مولا و با عشق به جلب رضایت او، تبدیل به یک صورت و یک سیرت کامل بکنی تا بشود این عمل را منِ خداوند به عنوان نماز بپذیرم؛ ولی اگر مکلّف عیب و نقص داشت؛ آلوده
به شرک بود؛ آلوده به نفاق بود؛ آلوده به ریا بود؛ در عمل آلوده به اغراض شهوانی و مالی بود، دیگر قلمی ندارد که سیرت و صورت این نماز را کامل بکند و قابل عرضه به پیشگاه من کند؛ یعنی یک غیر نقاش آمده، نمازی را نقاشی کرده و به جای این که نقشی زیبا بسازد، یک هیولا ساخته است؛ دیو کشیده است و اسمش را نماز گذاشته.
در مشهد یک نفر میگفت؛ البته، با گریه هم میگفت و چقدر هم من بدم میآید آن را نقل کنم: شبی در عالم رؤیا، جوانی را دیدم که نسبتاً و نه به طور کامل، زیبا بود، امّا دو شاخ، مثل دو شاخ گاو، بر روی کلهاش بود. که خیلی من را بهتزده کرد. این همه زیبایی و طراوات، و این تناسب اندام، چرا روی کلۀ این جوان، دو شاخ است؟ آخر، داشتن شاخ، متعلّق به انسان نیست، بلکه متعلّق به حیوانات شاخدار است. به او گفتم، حیف از آن زیبایی، و این دو شاخ! جوان گفت: والله این شاخها متعلّق به من نیست، متعلّق به تو است که بر روی کلۀ من گذاشتی. من نماز تو هستم و امشب در نماز
مغربت این عیبها را داشتی، و آن عیبها، این شاخی است که با چشمت داری میبینی. فکر میکنی خدا من را با این دو شاخ چند بخرد؟ معلوم است، هیچی.
منی که میخواهم وارد نماز بشوم، با همۀ وجود دارم در نماز وارد میشوم. بدن تنهایم که وارد نماز نمیشود. البته، بدن هم خون هست؛ گوشت هست؛ پوست هست؛ قلب هست؛ نفس هست؛ روح هست و همه هم باید رو به قبله باشد، نه این که بدنم رو به قبله باشد، جانم پشت به قبله؛ بدنم رو به خدا و دلم پشت به پروردگار. آمدم وارد نماز شدم، اما در درونم، حسد، کبر، غرور، بخل و ریا که از همۀ حیوانات بدترند و با آب هیچ دریایی پاک نمیشوند، در من دارند موج میزنند. بعد، من این نماز را تحویل خدا میدهم. در شکل این نماز، حیوانات مختلفی هست. نفسِ نجس هست؛ مال حرامِ خورده شده در خونم هست، و همۀ اینها به عملم منتقل میشود. این عمل نمیتواند راه به سوی رحمت خدا باشد.
آیا شما که به دنبال یک نقاشی کامل میگردید، میتوانید قلم را به یک بیسوادی که تا حالا قلم نقاشی دست نگرفته، بدهید و از او بخواهید در یک صفحۀ پرقیمت، منظرهای برایتان بکشد که وقتی آن را میبینید، لذت ببرید و خستگیتان بیرون رود؟ آیا توقّع دارید که چنین کسی این منظره را بکشد؟ خواهید گفت، نه. پس به خدا حق میدهیم که در قرآن کریم، با استخدام شدیدترین کلمه، کلمۀ « ویل »، به نمازگزار حمله بکند، نه به نماز، که چرا نماز را ضایع کردهای: «فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ أَضٰاعُوا الصَّلاٰةَ وَ اتَّبَعُوا الشَّهَوٰاتِ» . (1)خود عناصر نماز که پاک بوده و از پیشگاه مقدّس حق نازل شده است؛ «الله اکبر»، من الله است؛ حمد که اولین سورۀ قرآن است، من الله میباشد؛ ذکر رکوع، من الله است؛ تعداد رکعات، من الله است. این عناصر را که به صورت رنگهای مختلف است و قلمش هم من هستم، به دست من
1) (1)) 1. مریم: 5.
دادند و گفتند بیا وارد کار شو و این عناصر را با معرفت، با اخلاص، با عشق با همت، با همدیگر، کنار هم بچین تا آن نمازت قابل قبول از کار در بیاید.
روایات عجیبی هم در این زمینه به دنبال آیات قرآن هست که بعضی نمازها از مقام اول رد نمیشود و بعضی نمازها از مقام دوم، و بعضی نمازها تا مقام چهارم می رود، جلوی برنده را میگیرند و میگویند، آن را برگردانید و بر سر صاحبش بزنید. بعضی نمازها از مقام پنجم رد نمیشوند. بعضی نمازها جهشوار از همۀ مقامات رد میشوند و به قبولی پروردگار عالم میرسند، و بعد، خداوند به ملائکه میگوید، آن روز که گفتید، این موجود را خلق نکن، حالا ببینید، من به این بندهام مباهات میکنم و با افتخار به شما میگویم که من در کل زمین که پر از فساد و شهوات است، چنین رفیقهایی هم دارم. حمله به خود نماز نیست. باز هم
دقت بفرمایید، «فَوَیْلٌ لِلْمُصَلِّینَ» (1)، حمله به نمازگزار است. خود نماز که حمله ندارد. عناصرش که حملهای ندارد؛ الله اکبرش، حمدش، رکوعش، سجدهاش و تشهّدش، که حمله ندارد. خداوند به آنی که بیهنرانه وارد نقاشی نماز شده، دارد حمله میکند که چرا زمانی که هنوز نقّاش واقعی نشدهای، داری نقش میزنی؟ چرا نماز را با جهل میخوانی؟ چرا نماز را با کسالت میخوانی؟ «وَ لاٰ یَأْتُونَ الصَّلاٰةَ إِلاّٰ وَ هُمْ کُسٰالیٰ» . (2)این سخن خداوند که گویای تنفّر از نماز خواندن درحالت کسالت است، به این معنا میباشد که: وقتی سست، کسل و بیحالید و خوشتان نمیآید، من را عبادت نکنید و من نمیخواهم در چنین حالتی به نماز من نزدیک شوید؛ برای این که در این حالت، آن را
ضایع میکنید و میروید، و اصلاً نمیخواهم در چنین حالتی جلویم بیاید.
مقام نماز، مقام ملکوت است؛ این مقام، مقام عرش است؛ این مقام، مقام خیلی عظیمی است که امیرمؤمنان علیه السلام دربارۀ آن میفرماید، چنین نمازی را فقط به انسان اجازه دادهاند. ملائکه هیچکدام نماز جامع ندارند. امیرمؤمنان علیه السلام میفرماید، عدهای از ملائکه از وقتی آفریده شدند، در حال قیامند و تا ابد هم در حال قیام میمانند. عده دیگری از آنها از زمان آفرینشان در حال رکوعند، و تا ابد هم در حال رکوع خواهند ماند و راه به قیام ندارند؛ چون لیاقتش را ندارند. یک عده هم از آنها دایم در حال سجودند و راه به رکوع و قیام ندارند؛ چون شایستگیاش را ندارند (1)، ولی خداوند این پیکرۀ کامل را در خزانهاش نگهداشت تا انسان را خلق
1) (1)) 1. تمام نهج البلاغه، ص60.
کند و آن را به او بدهد. حالا یک نفر از راه برسد و نماز را ضایع کند، آیا چنین فردی مستحقِ «فَوَیْلٌ لِلْمُصَلِّینَ» (1)نیست؟ اما اگر این نماز یک نقاشی کامل، یک نقاشی جامع و یک نقاشی زیبای « بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ » باشد، خدا از چنین نمازی تعریف میکند؛ چون باطن این نماز برای خدا معلوم است؛ خداوند میگوید، من به باطن و ظاهر هم کارهایتان آگاهم: «إِنَّ اللّٰهَ خَبِیرٌ بِمٰا تَعْمَلُونَ» . (2)برای خدا باطن این نماز زیباست: «قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ. اَلَّذِینَ هُمْ فِی صَلاٰتِهِمْ خٰاشِعُونَ.» (3)بلافاصله میگوید: «وَ الَّذِینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ» (4): این مؤمنان از کار بیهوده رویگردانند. اینمؤمنان نماز حکیمانه میخوانند؛ اینها نماز استوار میخوانند؛ نمازشان لغو نیست و
آمیخته با خشوع است؛ یعنی بدن، جان، دل، گوش، پوست، خون و استخوان، همه در نماز هستند و دارند نقاشی میکنند. خشوع حالتی بسیار والا و با ارزش است که من اگر بخواهم نمازم دارای خشوع باشد، والله با لقمۀ حرام امکان تحقّق خشوع وجود ندارد. چه جوری آن جا نجس بروم و بگویم من خشوع هم میخواهم بیاورم؟ مگر با بدن نجس، با گوشت نجس، با خون نجس و با معدۀ نجس میشود خشوع آورد؟ چنین چیزی امکان ندارد. خشوع از زیباییهاست؛ از پاکیهاست؛ از مُحَسِّنات وجود است. نمیشود با این وصف و حال، خشوع آورد. چه تعبیر زیبایی امیرمؤمنان علیه السلام دارد! حضرت میفرماید: گیاه روی مذبله (1)، چقدر میارزد؟ پایۀ این نماز چیست؟ با کدام بدن؟ ریشۀ این نماز چیست؟ با کدام دل؟ حقیقت این نماز چیست؟ با کدام عقل؟ اصلش که الفاظ است. آنی که از طرف خدا نازل شده، الفاظ است. این الفاظ،
1) (1)) 1. نهجالبلاغه، خطبه 98.
باید بیاید با قلم نیت خالص، با روح پاک، با بدن پاک، با جان پاک، با فکر پاک و با قلب پاک نقاشی بشود. همۀ اینها باید با الفاظ نماز در هم و مخلوط بشود تا یک نماز کامل به دست آید، و الا الفاظ نماز را اگر به طاهر خوشنویس بدهد و بگوید، آقا صدهزار تومان اضافه میدهم، خیلی زیباتر از اینی که تا به حال نوشتهای، بنویس. بعد هم او حمد، ذکر رکوع و سجده را بر روی یک صفحۀ گلاسۀ رنگی بنویسد و دور آن را هم گل و بوته بکشد. بعد ما آن را پیش پروردگار ببریم و بگوییم، ما این نماز را به درگاهت آوردیم. آیا این نماز است؟ نمازگزار باید عمل نماز را، نه خط نماز را و نه الفاظ نماز را، در پیشگاه الهی ببرد. ببینید این راه رسیدن به رحمت است: «اَلَّذِینَ هُمْ فِی صَلاٰتِهِمْ خٰاشِعُونَ» (1)، این جا دیگر قرآن نمازگزار را نمیگوید، هم نماز را میگوید و هم
1) (1)) 2. مؤمنون: 2.
نمازگزار را؛ چرا که این نماز با این نمازگزار در پاکی، در درستی، در حکمت و در استواری، یکی است. آیا چنین حالتی تا به حال برای ما پیش آمده؟
برادران جوان! بیشتر به نمازتان بپردازید. برادران جوان! در هیچ جای قرآن، نظری که پروردگار راجع به نماز صبح دارد، راجع به نمازهای ظهر، عصر، مغرب و عشاء ندارد؛ یعنی در قرآن، آن پانزده رکعت یک طرف است و این دو رکعت یک طرف، و شما ببینید نماز صبح در این کشور چقدر ضایع میشود. پانزده رکعت یک طرف است و این دو رکعت یک طرف. تعبیری که از نماز صبح دارد این است: «وَ قُرْآنَ الْفَجْرِ إِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ کٰانَ مَشْهُوداً» . (1)ولی راجع به نماز ظهر، عصر، مغرب و عشاء، « مَشْهُودا» نمیگوید. البته، در این جا مجال توضیح معنای «وَ قُرْآنَ الْفَجْرِ إِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ کٰانَ مَشْهُوداً» نیست، و فقط
1) (1)) 1. اسراء: 78.
میگویم، جادۀ نماز خیلی باریک است. این چه نمازی است که دربارۀ نمازگزارش میگوید: «قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ.» (1)«قَدْ أَفْلَحَ» میگوید، و نمیگوید «قدیفلح» و آن را به صورت مضارع نمیآورد؛ نمیگوید، این نماز بعداً رستگار میشود؛ بلکه میگوید، رستگار شده؛ تمام شده؛ امضا شده و مهر هم زدم که در قیامت این نماز پیش انبیا، صِدّیقین، شهدا و صالحین باشد؛ تمام شده. اگر با فعل مضارع میآورد، معنایش این بود که این کارها را کرده و ان شاء الله در آینده به فلاح میرسد. میگوید به فلاح رسیده. چه مقدار از نماز؟ امام صادق علیه السلام میفرماید: کل عمرش فقط یک و دو رکعت نماز کامل کافی است.
البته، برادران جوان! امروز دیگر ما روی منبرها نماز آخوند کاشی را از شما نمیخواهیم که شصت
1) (1)) 2. مؤمنون: 1.
سال هم در زمستان و هم درتابستان، در حجرهاش و در ایوان مدرسۀ صدر اصفهان، وقتی نماز میخواند، در نماز از دنیا جدای جدا میشد، و بعد از تمام شدن نماز، باید میرفت پیراهنش را که بر اثر کثرت گریه خیس شده بود، عوض میکرد، هم در نماز ظهرش، هم در نماز عصرش، هم در نماز مغربش و هم در نماز عشایش. در نماز شبش در مدرسۀ صدر، بعد از وتر، وقتی به سجده رفت و با آن حالش گفت:«سُبُّوحٌ قُدُّوسٌ رَبُّ الْمَلائِکَة وَ الرُّوحِ» (1)، تمام آجرها، دیوارها، برگها و درختهای مدسه، هم آنها، به دنبال آخوند داشتند میگفتند، «سُبُّوحٌ قُدُّوسٌ...»، یک نفر این تسبیحها را شنید و غش کرد.
ما نماز مرحوم آیت الله العظمی بروجردی را نمیگوییم تا شما را به آن دعوت کنیم؛ به نمازی که آن مرحوم در سن نود سالگیتا شب آخر عمرش، در جماعت میخواند. او در تمام نمازهای
1) (1)) 1. سید بن طاووس، اقبال، ج3، ص185.
واجب خود در جماعت، رکوع و سجده را طول میداد و هم ذکر رکوع را: « سبحان رب العظیم و بحمده » و هم ذکر سجده را: « سبحان رب الأعلی و بحمده » هفت بار میگفت. بر اساس این گفتۀ قرآن: «وَ مٰا جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ» (1)، به ایشان میگفتند، شما اصلا دیگر قدرت این کار را ندارید. او نگاهی میکرد و میگفت: «وَ مٰا جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ» اصلاً در این مقام نیست. به ایشان میگفتند، مأمومهای شما، توان چنین رکوع و سجدهای را ندارند. الآن پنج هزار نفر دارند به شما اقتدا میکنند که در میان آنان مسافران شهرستانی، پیرمرد، مریض، مثل سرماخوردهها، هست؛ تازه افرادی هم از تهران برای حضور در نماز شما میآیند. اقلاً این رکوع و سجود خود را کم کنید، ولی ایشان تا شب آخر عمرش، در حال و مقامی
1) (1)) 2. حج: 78.
نبود که بتواند این پیشنهادها را قبول بکند. پدر، مادر، عمو و دایی، جوان را دَور میکنند و میگویند، این دختری که با او روی هم ریختهای، به درد دنیا و آخرتت نمیخورد و با خانوادهات هم جور در نمیآید. جوان میگوید، مرغ یک پا دارد. اگر این دختر را برای من گرفتید، من زن میگیرم، و اگر هم او را برای من نگرفتید، یا من زن نمیگیرم یا این که خودم را میکشم. در عالم معنا هم، امثال آقای بروجردی این طور شده بودند. او میگفت، من وقتی رکوع میروم، در محضر محبوبم میروم و کَیف میکنم. تو میگویی، من حضور در چنین محضری را کم کنم که من نمیتوانم. آن وقت گاهی که نمیتوانست برای نماز به مسجد اعظم بیاید، من خادم ایشان را دیده بودم، البته، خود ایشان را هم دیده بودم و در نماز ایشان هم بودهام، خادم ایشان میگفت، اگر وقت ظهر، کارهای آقای بروجردی این قدر شدید و متراکم بود که دیگر نمیرسید به مسجد اعظم برود، وضو را که میگرفت، به درون اتاقش میرفت، در حالی که
کلید آن اتاق هم در جیبش بود. من که میخواستم بروم ناهار حاضر کنم، ایشان درب را از پشت کلید میکرد، و نماز ظهر و عصر را که هشت رکعت است و میشود آن را در پنج دقیقه خواند، بیش از یک ساعت، طول میداد و من پشت درب اتاق ایشان معطل میشدم تا سلام نماز دوم آقا را بشنوم. در ضمن، پیراهنی را هم حاضر کنم تا ایشان بتواند پیراهنش را عوض کند. از بس که اشک سیلوارش در نماز، این پیراهن را خیس میکرد.
جوان! چنین نمازی را نمیگوییم بخوان. از دست ما هم بر نمیآید. بر میآید؟ ایشان آن وقت این نماز را نقاشی میکرد، عین انبیا و ائمه، آن را نقاشی میکرد. ما حالا بیاییم یک نمازی نقاشی کنیم که حداقل شاخ نداشته باشد؛ دم نداشته باشد؛ سم نداشته باشد؛ لب و گونهاش کج نباشد. بزرگان چنین نمازی میخواندند. من این ماجرایی را که میگویم، با چشم خودم دیده بودم. این ماجرا را دیگر کسی برایم تعریف نکرده است. البته، من چند تا نماز دیدهام که هنوز در لذت آن چند تا
نماز هستم. خودم چنین نمازی را نخواندهام، ولی آن را دیدم. گفت نان گندم نخوردیم، ولی دست مردم دیدیم:
در شهر اسلامشهر که قبلاً اسمش شاهپسند بود، در گوشهای از آن نمازی از یک حمال دیدم که یادم نمیرود؛ یعنی این نماز را کاملاً حس کردم. به سلام نماز که رسید، با آن حالی که حالا داشت، سلام میداد و با چشمی که غرق در اشک بود، و با آن قطع رابطهای که در نماز با دنیا داشت، به خدا قسم معلوم بود داشت میگفت: « السلام علیک » «علیک»، خطاب ظاهر است؛ چون«علیک» کاف دارد و «علیه» نیست؛ یعنی نمازگزار! باید پیغمبر را ببینی و به او سلام بگویی. سلام، سلام خطابی است. «السلام علیک»، یعنی ای کسی که حاضر هستی و دارم تو را میبینم، و انگار آن حمال داشت پیغمبر را میدید و یک جوری سلام میداد.
با «السلام علیکم» هم انگار داشت به همۀ فرشتگان، ارواح صالحین و مؤمنان سلام میگفت؛
چون خطاب حضوری است. «علیکم»؛ یعنی ای کسانی که دارم مشاهده میکنم.
این یک نمونه از آنچه پروردگار برای رسیدن به رحمت خود در کتابش پیشنهاد کرده و درحقیقت، از اجزای پراکندۀ عناصر نماز میباشد؛ او لفظی را در اختیار ما گذاشته، یا حالت و کیفیتی را و به ما گفته، این را در وجود خودت کامل کن و به دست من بده و دیگر کاری به آن نداشته نباش. وقتی این جنس بیعیب و کامل را از تو گرفتم نگه میدارم: «وَ مٰا تُقَدِّمُوا لِأَنْفُسِکُمْ مِنْ خَیْرٍ تَجِدُوهُ عِنْدَ اللّٰهِ» (1): بعد از مرگ که پیش من آمدی، آن را حاضر میبینی که «هُوَ خَیْراً وَ أَعْظَمَ أَجْراً» (2): از نظر خیر و اجر، برای تو بهتر و بزرگتر شده است. آن وقت من این جنس تو را که گرفتم و بعداً به صورت بهشت و رضایتم، ملکِ خودت میکنم؛ چون من به نماز تو نیازی ندارم، بلکه این
تو هستی که به نماز من نیاز داری. من گدای نماز تو نیستم؛ چه بخوانی و چه نخوانی، ولی تو گدای نماز من هستی. تو بینماز به جایی نمیرسی. تو بدون نماز به رحمت من نمیرسی. نه این که بنشینی و یاوه بگویی؛ دری وری بگویی که: خدای قوی، نیازی به نماز بنده دارد، و برای همین، من نماز نمیخوانم. میپرسم، مگر تو از انبیا بهتر میفهمی؟ آنها نمیدانستند خداوند غنی است؟ تو تازه فهمیدی؟ ما به همه چیز نیازمندیم و خدا به هیچ چیز نیازمند نیست.
امّا جوانها حداقل این عمل را بیعیب به جا بیاورید، و شما بزرگترها هم چنین کنید. ما اگر در گذشته اینها را با عیب بنا کردیم و نقاشی نمودیم، این چند روزه، یا چند ماهه، یا چند هفته، یا چند سال که از عمرمان مانده و هنوز ملکالموت نیامده است، بیاییم چهار تا نماز کاملی نقاشی کنیم که امام صادق و پیغمبر میفرماید، و اگر این چهار
تا را به جا بیاورید، یقیناً قبول میکنند و به شما میگویند، محض برکت این چهار تا نماز، از عیب کلّ نمازهای گذشتۀ شما، چشم میپوشیم و آنها را هم قبول میکنیم:
طفیل هستی و عشقند، آدم و پری
ارادتی بنما تا سعادتی ببری (1)تا این جا بیان یک نمونه بود و حالا دو نمونه دیگر هم برایتان ذکر میکنم. یکی از این نمونهها در قرآن است. شما در قرآن مجید کلمۀ مبارک، نورانی و پرمعنای حمد را از اول قرآن که سورۀ حمد است، « الْحَمْدُ لِلّهِ »، تا جزء آخر قرآن مجید، میبینید و کراراً هم در قرآن میبینید که خداوند ما را به صورت مکرّر امر به حمد کرده است: «فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ.» (2)این حالا یک نمونه. ولی در قرآن مجید زیاد میبینید که امر به حمد میکند. حال این پرسش مطرح میشود که حمد یعنی چه؟ حمد؛
ی
عنی جلال، جمال، زیبایی، صفات، آراستگیها و کمالات خدا را اظهار کن و سپاسگزاری کن، ولی این حمد را کامل بیاور. این سؤال مطرح میشود که حمد کامل چیست؟ من اگر کنار هر نعمتی، یا کنار هر وصف جمیلی، یا کنار هر کمالی از پروردگار، چه کمال خودش و چه جلوههای کمالش، بنشینم و بگویم: «اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِینَ» ، کافی است یا نه؟ اساتید فن، قرآنشناسان، اهل ذکر، ائمه طاهرین، اهل عقل، اهل حکمت، اهل عرفان، حمد کامل را چگونه تصویر میکنند؟ آنها میگویند شما حمدت در صورتی کامل میشود که در سه مرتبه این حمد را بیاوری :«مرتبۀ قولی و مرتبۀ فعلی و مرتبۀ حالی.» امّا مرتبۀ قولی فقط کار زبان است. آن هم این است که خدا را آنچنانکه خودش خویش را حمد کرده؛ آنچنانکه انبیا او را ستودند، آنچنانکه ائمه او را ستودند، بستاید، مثل: حمد امام حسین علیه السلام در شب عاشورا: « وَ احْمَدُهُ عَلَی
السَّرَاءِ وَ الضَّرَّاءِ .» (1)من چه در یک باغ پرمیوه، کنار چشمه و رود باشم، خدا را حمد میکنم، و چه امشب هم که عاشورا است و گرفتار سی هزار گرگ هستم و فردا قطعه قطعه میشوم و زن و بچهام را به اسارت میگیرند، عین این که وسط چنان باغی هستم، خدا را حمد میکنم. ببینید امام حسین علیه السلام چگونه دارد حمد را نقاشی میکند؟ به خدا نمیگوید که اگر ما را در باغ ببری و به ما چلوکباب بدهی، الحمدلله، و امّا اگر گرفتار این گرگها بکنی، چه الحمد للهی؟ بلکه میگوید: « وَ احْمَدُهُ عَلَی السَّرَاءِ وَ الضَّرَّاء .» (2)من نه کاری به خوشی دارم و نه به ناخوشی. من عاشق وجود مقدس او هستم که ولی نعمت من است.
در حمد قولی، چه بگویم احْمَدُ، یا بگویم: الْحَمْدُ لِلهِ رَبِّ الْعَالِمِینَ، یا بگویم: الْحَمْدُ لِلهِ عَلَی کُلِّهَا، یا بگویم: الْحَمْدُ لِلهِ عَلَی کُلِّ النِّعْمَۀِ یا بگویم: «اَلْحَمْدُ
لِلّٰهِ الَّذِی أَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ إِنَّ رَبَّنٰا لَغَفُورٌ شَکُورٌ» (1)، و این طور که خودش خویش را حمد کرده است، او را حمد کنم. این یک مرتبه حمد است، ولی حمد در این مرتبه، کامل نشده است.
مرتبه دوم حمد، مرتبۀ حمد فعلی است. حمد فعلی؛ یعنی چه؟ یعنی این که چشم، گوش، زبان، دست، شکم، شهوت و پا را هم در راه حمد بکشانم، و راه حمد آنها، این است که چشم و بقیۀ اعضا را از همۀ گناهان نگه بدارم و به همۀ خیرها بکشانم. این، حمد فعلی است.
امّا حمد حالی، این است که باطنم را از همۀ رذایل اخلاقی بتکانم. این، حمد حالی است. حالا وقتی میگویم: الحمدلله، تمام اعضایم هم عملاً در حمد است. باطنم هم عملاً در حمد است، و من مستحق رحمت خاصۀ پروردگار مهربان عالم میشوم. این راهنماییهای قرآن است. این جا، سخن دربارۀ نماز الهی و شیطانی را تمام میکنم،
1) (1)) 2. فاطر:34.
هر چند این دفتر با هزار سال سخن گفتن هم تمام نمیشود و در قرآن و در روایات، برای انسانسازی مطالب فراوانی است.
البته، برای شستن گرد و غبارهای روی دل و باطن، هیچ راهی نیست جز گریه بر ابیعبدالله علیه السلام ، نه این که گریۀ ما قیمت دارد. نه، چون این اشک وصل به ابیعبدالله علیه السلام بوده و برای همین قیمت پیدا کرده است. در حقیقت، ما با گریه کردن بر خودمان، این کار را میکنیم. دست ابیعبدالله علیه السلام را میگیریم و وارد باطنمان میکنیم. میگوییم، آقاجان! پاک کن ما را و او هم این کار را میکند.