ghaemiyeh.com
سرشناسه : حسینی ابوالحسن
عنوان و نام پدیدآور : بر خانه حضرت فاطمه س چه گذشت / ابوالحسن حسینی
مشخصات نشر : [قم : انوار الهدی ۱۳۷۵.
مشخصات ظاهری : ص ۱۱۷
شابك : بها:۳۵۰۰ریال ؛ بها:۳۵۰۰ریال وضعیت فهرست نویسی : فهرستنویسی قبلی یادداشت : بالای عنوان تحقیق در یك مساله تاریخی
یادداشت : كتابنامه ص [۱۰۷] - ۱۱۷؛ همچنین بهصورت زیرنویس موضوع : فاطمه زهرا(س ، ۱۳؟ قبل از هجرت - ۱۱ق -- سرگذشتنامه رده بندی كنگره : BP۲۷/۲/ح۳۵ب۴
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۹۷۳
شماره كتابشناسی ملی : م۷۶-۲۹۴
بسم الله الرحمن الرحیم
مؤسسة
انوار الهدى
*خانه حضرت فاطمه ای چه گذشت؟ *
مؤلف: سید ابوالحسن حسینی
نوبت چاپ اول - تابستان ۱۳۷۵
تیراژ : ۲۰۰۰
چاپ علمیه
قطع : رقعی - ۱۱۷ صفحه
تلفن :
۷۴۱۱۶۱
۷۴۲۳۴۶
فاکس : ۷۳۷۸۷۰
قال رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) :
فاطِمَةُ بَضْعَةُ مِنّى فَمَنْ اَغْضَبَها اَغْضَبَنى .
1 ـ صحيح بخارى جلد 5 ، باب فضائل صحابه ، ص 36 ، و جلد 7 كتاب النكاح ، ص 47 چاپ مصر.
2 ـ صحيح مسلم جلد 7 ، باب فضائل صحابه ، ص 140 چاپ مصر.
3 ـ سنن ترمذى ، جلد 5 ، ص 359 چاپ مصر.
4 ـ سنن ابن ماجه ، جلد 1 ، كتاب النكاح ، باب 56 چاپ مصر.
5 ـ سنن ابى داوود جلد 1 ، كتاب النكاح ، ص 478 ، چاپ مصر.
6 ـ مسند احمد ، جلد 4 ، ص 5 ، ص 326 چاپ مصر
و دهها منبع معتبر ديگر اهل سنت .
فَهَجَرَتْ اَبابَكر ... فَلَمْ تَزَلْ مُهاجِرَةً لَهُ حَتى تَوُفّيَتْ .
فَغَضَبَتْ فاطِمَةُ رَضىَ اللّهُ عَنْها وَ هَجَرَتْهُ فَلَمْ تُكَلِمْهُ حَتى ماتَتْ
1ـ صحيح بخارى ، ج 4 ، كتاب فضل الجهاد و السير ، باب الخمس ، ص 96 و جلد 5 باب غزوة خيبر ، ص 177 و جلد 8 كتاب الفرائض ، ص 185 چاپ مصر.
2 ـ صحيح مسلم جلد 5 كتاب جهاد و السير ، باب قول النبى (صلى الله عليه وآله وسلم) ما تركنا فهو صدقه ، ص 154 .
3 ـ السنن الكبرى بيهقى ، كتاب قسم الفئ و الغنيمه جلد 6 ص 300 چاپ هند .
4 ـ سنن ترمذى ج 4 ، كتاب السير ، باب 44 شماره حديث 1609 چاپ مصر .
5 ـ مسند احمد ج 1 ، ص 6 و 9 چاپ مصر
و دهها منبع معتبر ديگر اهل سنت.
تصویر
تصویر
مهر ورزيدن و دوست داشتن پيامبر خدا از اصولى است كه قرآن به آن دعوت مى كند، و يادآور مى شود كه علاقه ما به خدا و پيامبر (ص) بايد بالاتر از مهر ما نسبت به پدران و فرزندان و برادران و همسران و خويشاوندان باشد(1). و در آيه اى ديگر مودت «ذى القربى» را پاداش رسالت تلقى مى كند و مى فرمايد :
قُلْ لا اَسْئَلكُمْ عَلَيْهِ اَجْرَاً اِلاّ الْمَوَدَةَ فِى الْقُرْبى (2)
بگو من پاداشى جز مودت ذى القربى نمى خواهم.
در لسان قرآن ، خانه وحى و خانه هاى وابسته به آن از همان احترامى برخوردارند كه مساجد و خانه هاى خدا از آن برخوردار مى باشند، مساجد در فقه اسلامى ، براى خود موضوعى است كه احكام خاصى
دارند، بيوت پيامبران و باالاخص بيت پيامبر گرامى و بيوت وابسته در برخى از احكام با مساجد يكسانند.
قرآن در باره خانه هاى پيامبران چنين مى فرمايد:
في بُيُوت اَذِنَ اللّهُ اَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فيهَااسْمُهُ يُسَبِحُ لَهُ فيها بِالْغُدُوِ وَ الاْصال
خانه هايى كه خدا به ترفيع و تكريم و بردن نامش در آن، فرمان داده است ، و مردان خدا را در آن صبح و عصر تسبيح مى گويند.
مقصود از اين بيوت به تصريح پيامبر گرامى (ص) مساجد نيست بلكه خانه هاى پيامبران است . و فرمان به ترفيع خواه ظاهرى باشد خواه معنوى حرمت بيوت پيامبران را فريضه لازم مى داند.
جلالدين سيوطى ( 848 ـ 911 ) در تفسير خود به سندى از انس بن مالك نقل مى كند وقتى كه پيامبر خدا آيه « فى بيوت اذن الله » را تلاوت فرمود مردى برخواست و گفت مقصود از «بيوت» كه خدا به ترفيع آن فرمان داده است چيست؟
پيامبر خدا فرمود « بيوت الانبياء » خانه هاى پيامبران است ، سپس ابوبكر برخواست و در حالى كه به خانه على و فاطمه اشاره مى كرد گفت: اين خانه از همين بيوت است؟ پيامبر فرمود: از برترين و بارزترين آنها است.
تكريم بيوت پيامبران و بالاخص بيوت پيامبر گرامى ، به زمان خود اختصاص ندارد بلكه مسلمانان در طول زمان بايد در حفاظت و صيانت
و مرمت و بازسازى آنها بكوشند، و با گرامى داشتن اين آثار ، به اصالتها و نشانها بقاء و پايدارى بخشند.
جاى تأسف است كه امت اسلامى پس از درگذشت پيامبر گرامى اين اصل را ناديده گرفته و شئون او را درباره خاندانش و بيت مسكونى فرزندانش رعايت نكردند، و بى حرمتى را نسبت به برخى از بيوت او روا داشتند ، و اين كار نكوهيده براى يك محقق تاريخ پوشيده نيست ، تا آنجا كه متعصب ترين نويسنده معاصر « ابوالحسن ندوى » در برخى از آثار خود به اين نكته توجه نموده و مى گويد : پس از درگذشت پيامبر با فرزندان او رفتار درست انجام نگرفت.
كتابى كه هم اكنون در اختيار پژوهشگران تاريخ قرار مى گيرد، به تحليل گوشه اى از اين وقايع پرداخته است. و اسناد بى حرمتى به خانه وحى را از مصادر تاريخى گرد آورده ، و در آن داورى نموده است.
هر گاه نگارش تاريخ و تحليل وقايع با رعايت موازين اخلاقى و آداب اسلامى صورت پذيرد ، مايه بينايى امت اسلامى مى گردد، آنگاه بر وحدت اسلامى كمك مى كند، و از بد بينى گروهى نسبت به گروه ديگر مى كاهد، و روشن مى شود كه حساسيت گروهى نسبت به وقايع صدر اسلام بى دليل نبوده ، و اين گروه براى خود دلايل قاطع دارند، دلايلى كه در كتابهاى خود آنها وارده شده است .
اميد است اين اثر علمى و تاريخى كه به خامه دانشند محترم جناب آقاى حاج سيد ابوالحسن حسينى نگارش يافته و به گردآورى مدارك و
مصادر اين واقعه پرداخته است گامى مؤثر ، در عقب زدن پرده ها از چهره حقايق تاريخى باشد.
« رَزَقَنَا اللّهُ تُوحيدَ الْكَلِمَة ، كَما رَزَقَنَا كَلِمَةَ التّوحيد »
قم ـ مؤسسه تحقيقاتى و تعليماتى امام صادق (ع)
جعفر سبحانى
26/1/1375 برابر 25 شوال 1416
بعضى از نويسندگان و متفكران اهل سنّت و شيعه كه طرفدار تقريب مذاهب اسلامى اند بر اين باورند كه مطرح كردن حوادث و وقايع تلخ و ناگوارى كه پس از سقيفه بنى ساعده از سوى دستگاه خلافت نسبت به خاندان رسالت مخصوصاً آنچه كه نسبت به دختر گراميش حضرت فاطمه زهرا (علیها السلام) انجام گرديده مخالف با وحدت و تقريب پيروان مذاهب اسلامى است، و اينها شيعه را در نقل اين حوادث متفرّد مى دانند و صحّت اين حوادث را مورد شك و ترديد و حتّى انكار قرار مى دهند، و از اين جهت در آثار و نوشته هايشان وقتى كه به اين بخش از تاريخ اسلام مى رسند تلاش مى كنند نقاط مثبتى در انتخاب خليفه پيدا كنند و بيعت مهاجرين و انصار با وى ، جلوگيرى از ايجاد اختلاف داخلى، جنگ با مرتدين و ادامه كار پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)در گسترش اسلام را مهمّ جلوه دهند و از بيان نقاط منفى و اسفبار و ظلم و ستم داخلى خوددارى مى كنند.
البته در آثار و نوشته هاى گذشتگان از اهل سنّت گرچه فكر وحدت و تقريب حاكم نبوده است ولى آنها نيز به بهانه اينكه نقل اين حوادث تلخ و ناگوار و اسفبار يك نوع جسارت و طعن و نقد در بزرگان اسلام و ياران نزديك پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) است به صورت هاى گوناگون با آن برخورد شده است.
در پاره اى از موارد استغاثه و شكايت از ستمها و ظلمهاى دستگاه
خلافت را براى پرهيز از تكفير و تفسيق صحابه تأويل كرده اند، و عدّه اى نيز مسائل را به نفع دستگاه خلافت به گونه اى طراحى كرده اند كه تو گويى غير از اين اتفاق نيفتاده است.
اينها حوادث اسفبار و ناگوارى را كه دستگاه خلافت نسبت به خاندان رسالت روا داشته است يا اصلاً طرح نكرده اند و يا با نقل احاديث ضدّ و نقيض مسأله را لوث نموده اند، و دسته ديگر آنها را نقل كرده اند و احياناً نيز پذيرفته اند ولى آنها را ناچيز و از صغائر شمرده اند و از اين جهت قَدح و مذّمتى را متوجه رجال خلافت نمى دانند و گروهى نيز آنها را از كارهاى مهّم و شگرف و تحسين برانگيز خلفا دانسته و در اشعارى آن را ستوده اند.
برخورد متناقض و متفاوت با اين حوادث موجب اين شد كه برخى از متفكرين به اين حوادث به ديده شك و ترديد بنگرند، و مدارك و منابع آنها را ضعيف و غيرقابل اعتماد بشمارند و درنتيجه طرح آنها را منافى با وحدت و اخوّت و برادرى و همبستگى اسلامى بدانند.
تحقيق در مسأله ايجاب مى كند كه ما اين حوادث را با توجه به منابع و مدارك طرفين رسيدگى كنيم و ببينيم تا كجا در نقل اين حوادث بين طرفين اتفاق نظر وجود دارد و در منابع هر دو طرف آمده و در كجا شيعه متفرّد در نقل است و چرا آنها از نقل حوادث بعدى خوددارى كرده اند؟
ما به جهت گستردگى حوادث و وقايع ناگوار اين برهه از تاريخ اسلام تنها به بررسى برخى از آنها مى پردازيم كه عبارتند از:
1 ـ آيا راست است كه پس از جريان سقيفه بنى ساعده مأموران خليفه براى اخذ بيعت از حضرت اميرالمؤمنين على (عليه السلام) به خانه او هجوم بردند و اهل خانه را تهديد كردند كه در صورت خوددارى از بيعت و بيرون نيآمدن، خانه را با اهلش آتش مى زنند و در اين مورد تا كجا پيش رفتند؟
2 ـ آيا راست است كه دختر گرامى رسول خدا در ممانعت از ورود مهاجمين به خانه آسيب ديد تا جايى كه فرزندى كه در رحم داشت ساقط كرد؟ و آيا او را بين در و ديوار قرار دادند و آيا به او سيلى زدند و...؟
3 ـ آيا راست است كه مأمورين خلافت به خانه امام ريختند و امام را با سر و وضع نامطلوب و دلخراش (همانند بردن شتر سركش) براى اخذ بيعت به مسجد بردند؟
4 ـ آيا راست است كه خليفه اوّل در آخرين لحظات زندگى اظهار ندامت و پشيمانى شديد مى كرد؟ و آرزو مى نمود كه اى كاش سه چيز را انجام نمى داد، كه يكى از آنهااين بود : اى كاش احترام خانه فاطمه را حفظ مى كرد و فرمان حمله به آن را صادر نمى كرد و ...!
مى توان گفت كه مسائل يادشده در صورت اثبات، بخشى از يك سلسله جريانات ناگوارى است كه درواپسين روزهاى زندگى پيامبر اسلام شروع شد و تا پايان زندگى دختر گراميش حضرت فاطمه (علیها السلام) ادامه يافت و جا دارد كه به اين حوادث فهرستوار اشاره شود گرچه فرصت بحث و بررسى و ورود در آنها نمى باشد، و اين حوادث تلخ و ناگوار عبارتند از:
تخلّف عدّه اى از صحابه كبار از شركت در جيش اسامة بن زيد، جلوگيرى از آوردن صحيفه و قلم، انكار خليفه دوّم مرگ پيامبر را، ناديده گرفتن داستان غدير و شركت در سقيفه بنى ساعده و انتخاب خليفه، ريختن به خانه اميرالمؤمنين (عليه السلام)براى اخذ بيعت از متحصنين خانه، بردن حضرت على (عليه السلام) به مسجد با وضع نامطلوب ، صدمه و آسيب رساندن به حضرت فاطمه، تهديدن نمودن اميرالمؤمنين به قتل در صورت امتناع از بيعت، غصب فدك و خطبه خواندن حضرت فاطمه (علیها السلام) در مسجد، خشم گرفتن حضرت فاطمه (علیها السلام) به ابوبكر و عمر تا آخر عمر و سفارش به دفن شبانه و مخفيانه و ... .
اين حوادث و حوادث ديگر كه قبل و بعد از جريانات مورد بحث اتفاق افتاده اند، بررسى آنها از عهده ما خارج است، و علاقمندان بايد به كتب مربوطه مراجعه كنند.
بديهى است كه طرح اين مباحث به انگيزه دامن زدن به اختلافات تاريخى گذشته و زنده نمودن مناقشات شيعه و سنّى نيست بلكه منظور و انگيزه تحقيق در اين مسأله، كشف واقعيّت است زیرا ما نیز به تبعیت از نویسندگان و متفکران بزرگ اسلامی معتقدیم که وظیفه و رسالت یک نویسنده مسئول و متعهد و عارف به زمان، طرح حوادث ناگوار و اسفبار صدر اسلام نیست ولی اگر گروهی بخواهند بدون تحقیق لازم، تحت عناوینی چون عدالت صحابه یا وحدت و تقریب مذاهب اسلامی بعضی از حقایق را انکار یا زیر سؤال ببرند وظیفه ایجاب می کند که با بررسی متون تاریخی حقایق را مطرح و روشن سازیم.
در پايان اين نكته يادآورى مى شود كه نويسنده همه مدارك و مآخذ اين رساله را از كتابخانه هاى متعدد از نزديك مشاهده كرده است. البته از كتابهاى ديگر در اين زمينه راهنمايى گرفته ولى به آدرس آنها اكتفا نكرده است مگر يك دو مورد كه دسترسى به اصل كتاب نبوده و به نقل قول از كتاب معتبر ديگر اكتفا شده كه در متن بحث به آن اشاره گرديده است.
اين نوشتار را تقديم مى كنيم به همه متفكران و انديشمندانى كه در راه وحدت و تقريب مذاهب اسلامى گام بر مى دارند و عزت و سربلندى و يكپارچگى مسلمانان جهان را ايده و آرمان شان قرار داده اند.
كسانى كه آرمان مقدسشان از علم و آگاهى به مبانى دينى و واقعيتهاى تاريخى نشأت مى گيرد.
وحدتى كه مصلحان بزرگى چون امام خمينى (ره) ، امام شرف الدين (ره) و علامه امينى (ره) منادى آن بودند.
اين همان آرمان مقدسى است كه امام موحدين اميرالمؤمنين على (عليه السلام) در سراسر زندگى افتخارآميز خود در راه آن كوشيد. آن راه نورانى پر رهرو باد.
اكنون موضوع اوّل يعنى هجوم آوردن مأمورين خلافت به خانه اميرالمؤمنين(عليه السلام) جهت بردن ايشان براى بيعت و تهديد كردن به آتش زدن خانه با اهل آن در صورت خوددارى از بيعت را مورد بررسى قرار مى دهيم.
این مسأله در منابع معتبر اهل سنّت و شیعه آمده و از قدیمى ترین کتب تاریخى اهل سنّت گرفته تا تألیفات دانشمندان معاصر با تفاوت مختصرى نقل شده است، البته نسبت ناقلین در بین قدماء بیش از متأخرین است.
ولى قبل از آنكه به نقل اقوال دانشمندان اهل سنت در اين زمينه بپردازيم ناگزيريم اين نكته را يادآور شويم و آن اينكه دانشمندان تراجم و فهرست نويسان براى بعضى از قدما تأليفاتى را ذكر مى كنند كه امروزه ما به آنها دسترسى نداريم و اين آثار در اثر حوادث روزگار از بين رفته
است و اكنون همه آثار قدما را در دست نداريم و تنها از طريق كتابهاى موجود مى توانيم به نام آن كتب و احياناً به برخى از مطالب آنها دسترسى پيدا كنيم. يا مى بينيم كه بعضى از نويسندگان چيزهايى را از كتب قدما نقل مى كنند كه ما فعلاً از آنها اثرى در آن كتب نمى يابيم و ممكن است تصرّفى در آن كتابها صورت گرفته باشد.
و اين مسأله امر تحقيق را مشكل كرده است به عنوان نمونه :
الف : عبدالقاهر بغدادى متوفاى 429 ، عبدالكريم شهرستانى متوفاى 548 و صلاح الدين خليل الصفدى متوفاى 764 هنگام بحث از عقايد ابراهيم بن سيّار معروف به نظّام متوفاى 231 يكى از اعاظم شيوخ معتزله و استاد جاهظ مى نويسند : « پيامبر بر خلافت على بن ابى طالب(عليه السلام)تصريح نمود و به گونه اى كه بر كسى مشتبه نشود آن را اظهار كرد ولى عمر آن را كتمان كرده و در سقيفه متولى بيعت براى ابوبكر شد... تا اينكه مى گويند: كه او معتقد بود عمر چنان فاطمه(علیها السلام) را زد كه فرزندش (محسن) سقط شد و فرياد مى كشيد كه خانه را با اهل آن آتش زنيد در حالى كه در خانه نبود مگر على، فاطمه، حسن و حسين ... (1).
متأسفانه با تتبعى كه كرديم مستقيماً به عقايد نظّام دسترسى پيدا نكرديم.
ب: علامه حلى متوفاى 726 ، علامه شيخ حرالعاملى متوفاى 1104 و قاضى نورالله التسترى المستشهد 1019 مسأله تهديد
1) الملل و النحل ، شهرستانى ، جلد 1 صفحه 57 .
عمر به آتش زدن خانه را از واقدى ـ محمدبن عمربن الواقد ـ متوفاى 206 نقل مى كنندالبته ايشان نگفته اند اين مطلب در كدام يك از كتب واقدى است.
ج: همچنين علامه حلّى و شيخ حرالعاملى و قاضى نورالله تسترى از كتاب غرر ابن خذابه نيز همين مطلب را نقل مى كنند.
ولى متأسفانه نتوانستيم به چنين كتابى دست پيدا كنيم.
د: على بن يونس عاملى متوفاى 877 از بلاذرى نقل مى كند كه عمر حضرت فاطمه (علیها السلام) را بين در و ديوار قرار داد به گونه اى كه محسن بر اثر ضربه از بين رفت.(1)ولى ما اين مطلب را در انساب الاشراف چاپهاى فعلى نيافتيم.
هـ: حافظ گنجى شافعى متوفاى 658 و رشيدالدين ابن شهر آشوب متوفاى 588 از معارف ابن قتيبه نقل مى كنند كه محسن بر اثر ضربه قنفذ درگذشت.(2)در صورتى كه در المعارف چاپهاى فعلى چيزى در اين موضوع ديده نمى شود.
( مرحوم علامه امينى (ره) در الغدير جلد 2 صفحه 65 با ذكر نمونه اى تحريف در نسخه هاى المعارف را اثبات كرده اند.)
پس از بيان اين نكته اينك با رعايت ترتيب تاريخى به آوردن برخى
از منابع و مدارك اهل سنت كه به آنها دسترسى داشته ايم مى پردازيم.
1 ـ عبدالله بن محمد بن ابى شيبه متوفاى 235 در المصنف فى الاحاديث و الآثار از زيدبن اسلم از پدرش نقل مى كند : « وقتى كه براى ابوبكر پس از رحلت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) بيعت گرفته شد على (عليه السلام) و زبير به خانه فاطمه (علیها السلام) تردد داشتند و در امورشان با هم مشورت مى كردند هنگامى كه اين خبر به عمر رسيد بر فاطمه وارد شد و گفت اى دختر رسول خدا به خدا قسم كسى از مردم نزد من محبوبتراز پدرت نبوده و اكنون كسى از مردم محبوبتر از شما نيست ولى به خدا قسم اين مانع نمى شود اگر بار ديگر اين گروه در اينجا جمع شوند دستور دهم خانه را با آنان بسوزانند وقتى كه عمر خارج شد فاطمه نزد آنان رفت و گفت كه عمر نزد من آمد و سوگند ياد كرد كه اگر دوباره برگرديد خانه را با شما بسوزاند به خدا قسم او به سوگندش عمل مى كند پس اينجا را ترك كنيد ، آنها خانه را ترك كردند و ديگر بر نگشتند تا اينكه با ابوبكر بيعت كردند.(1)»
2 ـ احمد بن يحيى معروف به بلاذرى متوفّاى سنه 279 مى نويسد:
ابوبكر به سراغ على(عليه السلام) براى بيعت فرستاد، و على امتناع نمود پس عمر آمد و با او شعله اى از آتش بود، و فاطمه(علیها السلام) در درِحجره با او روبرو مى شود و مى گويد: اى پسر خطاب آيا آمدى خانه ام را بسوزانى؟ گفت: آرى، چون اين مهمترين چيزى است كه پدر تو آورده است...(2)
3 ـ امام المورّخين محمّد بن جرير طبرى متوفاى سنه 310 در تاريخ معروفش چنين مى نويسد:اتى عُمر بن الخطّاب منزل على وفيه طلحة و الزبير و رجال من المهاجرين فقال: «واللّهِ لاَُحْرِقَنَّ عَلَيْكُمْ او لَتخْرجُنَّ اِلى الْبَيعة»(1).
عمر به منزل على آمد و در آن خانه طلحه و زبير و جمعى از مهاجرين بودند عمر گفت: «به خدا قسم يا خانه را بر شما آتش مى زنم و يا اينكه بيرون مى آييد و بيعت مى كنيد».
طبرى در روايت ديگرى از خليفه دوّم نقل مى كند كه پس از رحلت پيامبر، على و زبير و يارانشان از بيعت خوددارى كردند و همه انصار نيز امتناع ورزيدند ولى همه مهاجرين براى تعيين خليفه نزد ابوبكر اجتماع كردند.(2)(وى بيان نمى كند كه از مخالفين چگونه بيعت گرفته اند).
ايشان همچنين از سيف بن عمر نقل مى كند كه: «كسى از بيعت با ابوبكر امتناع نكرد مگر مرتّد و يا كسى كه نزديك بود مرتّد شود، و كسى از مهاجرين از بيعت با ابوبكر خوددارى نكرد»(3).
و همچنين از سيف بن عمر نقل مى كند كه: «على در خانه اش نشسته بود و به او خبر رسيد كه ابوبكر در مسجد براى بيعت نشسته است، على با عجله اى كه داشت تنها با پيراهن تنش بدون ازار و ردا وارد مسجد شد تا مبادا در امر بيعت تأخيرى داشته باشد و سپس بيعت كرد و كنار ابوبكر نشست و كسى را فرستاد تا لباس او را از خانه بياورند»(4).
در حالى كه او در نقل ديگر از زهرى آورده است كه على و بنى هاشم (همگى اشان) تا شش ماه (رحلت فاطمه زهرا«س» ) با ابوبكر بيعت نكردند(1).
طبرى بدون اينكه براى اين روايات متناقض چاره اى بينديشد به مطالب بعدى منتقل مى شود.
4 ـ ابن عبدربّه مؤلف العقد الفريد متوفّاى سنه 328 مى نويسد:
امّا على و عباس بن عبدالمطلب و زبير در خانه فاطمه نشستند تا اينكه ابوبكر عمر بن الخطاب را به سوى آنها فرستاد كه ايشان را از خانه فاطمه بيرون كند و به عمر گفت كه اگر از بيرون آمدن امتناع كردند با آنها قتال كن پس عمر با آتش به در خانه فاطمه آمد تا خانه را همراه با آنها بسوزاند كه فاطمه با عمر روبرو مى شود و مى گويد: اى پسر خطاب آيا آمده اى كه خانه مرا بسوزانى؟ گفت: آرى مگر آنكه داخل بشويد در چيزى كه امّت داخل شدند... (2).
ابن عبدربّه چيزى برخلاف آن نقل نمى كند.
دكتر سيد جعفر شهيدى پس از نقل عباراتى از بلاذرى و ابن عبدربه مى گويد:
اكنون كه مشغول نوشتن اين داستان هستم كتاب ابن عبدربّه اندلسى (عِقد الفريد) و انساب الاشراف بلاذرى را در پيش چشم دارم، داستان را چنانكه نوشته شد از آن دو كتاب نقل مى كنم، بسيار بعيد و بلكه ناممكن مى نمايد چنين داستانى را بدين صورت هواخواهان شيعه يا دسته هاى سياسى موافق آنان ساخته باشند، چه دوستداران
شيعه در سده هاى نخستين اسلام نيرويى نداشته و در اقلّيت بسر مى برده اند، چنانكه مى بينيم اين گزارش در سندهاى مغرب اسلامى هم منعكس شده است، بدين ترتيب احتمال جعل در آن نمى رود. در كتابهاى ديگر نيز مطالبى از همين دست، ملايم تر يا سخت تر، ديده مى شود(1).
در اين جا قبل از پرداختن به ساير منابع اهل سنّت به نقل كلام مورّخ معروف مسعودى مى پردازيم گر چه بسيارى او را شيعه مى دانند ولى چون اهل سنّت كتابش را معتبر مى شمرند به نقل اقوال او مى پردازيم.
5 ـ ابوالحسن على بن الحسين المسعودى متوفاى سنه 346 در مروج الذهب مى نويسد:
كه عروة بن زبير براى برادرش ـ عبدالله بن زبير ـ در ماجراى بين او با بنى هاشم و محمد حنيفه و محاصره نمودنشان در شعب و جمع آورى هيزم براى سوزاندن آنها عذر مى آورد و مى گفت: او مى خواست بدينوسيله آنها را بترساند تا در بيعت و اطاعت او درآيند; زيرا كه آنها ـ بنى هاشم ـ پيش از اين نيز از بيعت امتناع ورزيده بودند. بعد مى گويد: اين (امتناع آنها در گذشته) جاى ذكرش اين جا نيست و ما اين خبر را در كتابى به نام حدائق الاذهان كه در مناقب و فضائل اهل بيت تأليف نموديم، آورده ايم(2).
ابن ابى الحديد شارح نهج البلاغه در نقل از مسعودى اين داستان
را روشن تر ذكر مى كند، و ايشان عذر عروة بن زبير از برادرش عبداللّه بن زبير را چنين مى نويسد:
او خواست كه وحدت كلمه از بين نرود و مسلمين اختلاف نكنند و بنى هاشم در بيعت آيند، تا وحدت كلمه حاصل شود. چنانچه عمر بن خطاب چنين عمل كرد با بنى هاشم، هنگامى كه از بيعت با ابوبكر خوددارى كردند; زيرا عمر هيزم فراهم نمود تا خانه را با اهل آن بسوزاند.
معلوم نيست آيا چيزى در نقل ابن ابى الحديد افزوده شده است، و يا اينكه از تاريخ مسعودى در چاپهاى بعدى چيزى را حذف كرده اند؟
6 ـ ابن عبدالبرالنمرى القرطبى متوفّاى سنه 463 در الاستيعاب فى معرفة الاصحاب مى گويد:
هنگامى كه با ابوبكر بيعت شد على و زبير بر فاطمه (علیها السلام) وارد شدند و دركارشان با او مشورت كردند، آنان به همديگر مراجعه مى نمودند. اين خبر به عمر رسيد و عمر بر فاطمه وارد شد و گفت اى دختر رسول خدا هيچ كس محبوبتر از پدرت در نزد من نيست و بعد از او كسى محبوبتر از شما نزد من نيست. به من خبر رسيد كه اين عدّه بر تو وارد مى شوند و اگر دوباره به من خبر برسد چنين و چنان مى كنم. سپس وى خارج شد، و فاطمه بر آنها وارد شد و گفت كه عمر نزد من آمد و قسم خورد كه اگر دوباره نزد من برگرديد چنين و چنان مى كند و به خدا قسم كه وى به گفته خود عمل مى كند پس در كارتان بنگريد و ديگر به اينجا برنگرديد... (1).
1) الاستيعاب ؛ ج ۲، ص ۲۵۴ ، حرف العين ، عبدالله بن عثمان (ابوبکر) .
مؤلف چيزى در جهت خلاف آن نقل نمى كند.البته مؤلف براى حفظ آبروى خليفه به جاى « لاَُحْرِقَنَّ عَلَيْكُمْ اَولَتخْرُجُنَّ اِلى الْبَيْعَة»(1)لاَاَفعَلّنَ وَ لَأَ فْعَلَّنَ » آورده است.
7 ـ عمادالدين اسماعيل بن على ابو الفداء (2)مؤلف كتاب المختصر فى اخبار البشر متوفّاى سنه 732 مى نويسد:
سپس ابوبكر عمر بن الخطاب را به سوى على و افرادى كه با او بودند فرستاد تا آنها را از خانه فاطمه بيرون كند، و به او گفت اگر از آمدن امتناع ورزيدند با آنها جنگ كن، سپس عمر با مقدارى آتش براى سوزاندن خانه به سوى آنها رفت و فاطمه با او روبرو شد و گفت اى پسر خطاب كجا مى روى، آيا آمدى خانه مرا بسوزانى؟ گفت: آرى، مگر آنكه درآئيد در چيزى كه همه امّت درآمدند(3).
مؤلف روايتى بر خلاف آن نقل نمى كند.
در مورد عدم انعكاس اين قضيّه در « الكامل فى التاريخ » از ابن اثير; و البداية و النهاية از ابن كثير; و تاريخ المبتداء والخبر از ابن خلدون نكته اى است كه در تحت عنوان پاسخ به يك سؤال به آن اشاره خواهيم كرد.
8 ـ علامه محمد بن محمد بن شحنه متوفاى 815 در اين مورد مى نويسد: «سپس عمر به در خانه على آمد تا خانه را با اهل آن بسوزاند ناگاه با فاطمه(علیها السلام) مواجه گرديد عمر گفت مگر درآييد در
چيزى كه همه امت درآمدند.
در بيشتر اين عبارات چنانچه ملاحظه مى كنيد ابوبكر به عمر گفت در صورت امتناع متحصّنين از بيرون آمدن با آنها بجنگد. و عمر با پاره اى آتش براى سوزاندن خانه به سوى آنها رفت و سوگند ياد كرد كه در صورت بيرون نيآمدن خانه را با اهلش بسوزاند(1).
9 ـ ابن ابى الحديد معتزلى شارح نهج البلاغة، متوفّاى 656 از احمد بن عبدالعزيز الجوهرى مؤلف كتاب «السقيفه» نقل مى كند:
وقتى كه با ابوبكر بيعت شد، زبير و مقداد با جماعتى از مردم پيش على به خانه فاطمه رفت و آمد مى كردند و در امورشان باهم مشورت مى نمودند و عمر بر فاطمه سلام الله عليها وارد شد و گفت: اى دختر رسول خدا كسى از مردم پيش من محبوبتر از رسول خدا نبوده و اكنون كسى از مردم نزد من محبوبتر از شما نيست ولى قسم به خدا اين مانع نمى شود كه دستور دهم اين خانه را همراه اين گروه آتش زنند، وقتى كه عمر برگشت فاطمه نزد آنها رفت و گفت كه عمر نزد من آمد و قسم ياد كرد كه اگر دوباره برگرديد خانه را با شمابسوزاند وبه خدا قسم او به سوگندش عمل مى كند پس اينجا را ترك كنيد آنها ديگر برنگشتند و با ابوبكر بيعت كردند(2).
ابن ابى الحديد درباره جوهرى مى گويد، او از رجال حديث و از
ثقات مورد اعتماد است(1).
در نقل ديگر ابوبكر جوهرى از عمر بن شبّه و ... نقل مى كند كه عمر به خانه فاطمه (علیها السلام) آمد و گفت: وَالَّذى نَفْسى بِيَدِه لَتَخْرُجُّنَ اِلى الْبَيْعَةِ اَوْ لاَُحْرِقَنَّ الْبَيْت عَلَيْكُمْ(2).
همچنين ابوبكر جوهرى مؤلف كتاب السقيفه در روايت ديگر نقل مى كند: كه سعدبن ابى وقّاص و مقداد بن اسود نيز در خانه فاطمه با آنان ـكه در روايت سابق نامشان آمد يعنى اميرالمؤمنين على (عليه السلام)و زبير و گروهى از بنى هاشم ـ اجتماع كرده بودند تا با على (عليه السلام)بيعت كنند، پس عمر به سوى آنها آمد تا خانه را با آنها بسوزاند(3).
ايشان اين مطالب را در ذيل خطبه شصت و شش نهج البلاغه نيز ذكر مى كند(4).
اين اظهارات هم عقيده ابن ابى الحديد در اين قضيه است و هم نظر ابوبكر جوهرى كه از او نقل كرده است.
10 ـ مؤلّف كنزالعّمال متوفّاى 975 از اسلم نقل مى كند كه عمر بر فاطمه سلام الله عليها وارد شد و ... و گفت به خدا قسم احترام تو نزد من مانع نمى شود كه امر كنم گروهى را كه نزد تو اجتماع كردند با خانه بسوزانند و بعد روايت را مثل نقل ابن ابى الحديد از جوهرى به پايان مى برد(5).
از ميان نويسندگان معاصر اهل سنّت بعضى ها به اين حقيقت تلخ اشاره كرده اند گرچه اكثر آنها مى كوشند كه اين مطالب را در آثارشان ذكر نكنند و تلاش مى كنند كه خلافت خلفاء را با شكل حكومت مردم بر مردم و يا اصل مشاوره توجيه كنند. بديهى است كه ريختن مأموران خلافت به خانه مخالفين و تهديد به آتش زدن و كشاندن متحصّنان به مسجد و وادار نمودن آنها به بيعت و كتك زدن و اهانت كردن و تهديد به قتل، مخالف با روح دموكراسى است، از اين جهت اينها را در آثار و تأليفاتشان ذكر نمى كنند.(1)ولى با اين همه برخى از ايشان نتوانستند از ديدن حقيقت چشم بپوشند، و خلاف آن را بنويسند.
اينك ما سخنان بعضى از آنان را در اين مسأله ذكر مى كنيم.
11 ـ نويسنده معروف و معاصر مصرى عباس محمود العقّاد متوفاى 1383 در كتاب عبقرية عمر مى نويسد:گروهى شدت عمل عمر در دعوت على براى بيعت با ابوبكر را زياد پنداشته اند، چنانچه در بعضى از رواياتيكه صحت آنها ترجيح دارد آمده است. و خلاصه آن روايات چنين است: كه عمر به در خانه على آمد و در آن طلحه و زبير و گروهى از مهاجران بودند. پس گفت بخدا سوگند يا خانه را بر شما مى سوزانم و يا براى بيعت بيرون بيآييد. پس زبير با شمشير كشيده بيرون
1) ما این سیاست را دقیقاً در داستان غدیر میبینیم که هر چه زمان میگذرد و با تاریخ وقوع حادثه بیشتر فاصله میشود ، تعداد دانشمندان اهل سنت که آن را در آثارشان آورده باشند کمتر میگردد ، حدیث غدیر ، که صد و ده صحابه و هشتاد و چهار تابعی در مدارک اهل سنت آن را نقل نموده اند، از بین نویسندگان فراوان اهل سنت در قرن چهاردهم ، تنها بیست نفر آن را در تألیفاتشان آورده اند. الغدیر ؛ ج ۱، ص ۱۴ الی ۱۵۱
آمد و شمشير از دستش افتاد بر او هجوم آوردند و او را دستگير كردند.
گروهى اين شدت عمل را زياد پنداشته اند. و آن را نوعى ستم از سوى عمر در حق على و دوركردن بنى هاشم از خلافت شمرده اند(1).
12 ـ عمر رضا كحّاله مؤلف اعلام النساء مى نويسد:
پس ابوبكر عمر را به سوى آنها ـ افرادى كه از بيعت با ابوبكر امتناع كرده و در خانه فاطمه متحّصن شده بودند ـ فرستاد. عمر از بيرون خانه آنها را صدا كرد، امّا آنها از خارج شدن خوددارى كردند عمر هيزم طلبيد و گفت: قسم به كسى كه جان عمر در دست اوست يا از خانه بيرون مى آييد و يا خانه را همراه با اهلش مى سوزانم. به او گفتند: اى اباحفص در خانه فاطمه است گفت: گر چه فاطمه در خانه باشد(2).
البته مدرك عمررضا در اين قضيه كتاب الامامة والسياسة منسوب به ابن قتيبه دينورى است. اى كاش وى به منابع بيشمار اهل سنت كه در اين باب وجود دارد مراجعه مى كرد و به كتاب الامامة و السياسة كه در مورد آن حرفهايى زده اند اكتفا نمى كرد.
13 ـ نويسنده معروف مصرى عبدالفتّاح عبدالمقصود در كتاب «الامام على بن ابيطالب» در اين مورد مى نويسد:... و با اين پيش بينى ها در آن روز ميان مردم شايع شد كه عمر قدم پيش گذارده و با گروهى از ياران و همدستانش به سوى خانه فاطمه رهسپار گشته و انديشه آن را دارد كه پسر عموى رسول خدا را چه بخواهد و چه نخواهد به آنچه تا
حال نپذيرفته وادار نمايد، مردم حدسها مى زدند، دسته ايى مى گفتند تنها در برابر دم شمشير سراطاعت خم مى كند... و گروهى پيش بينى مى كردند كه شمشير با شمشير روبرو مى شود... كسانى كه از اين و آن نبودند يگانه وسيله حفظ وحدت و اطاعت را آتش مى پنداشتند... مگر دهان مردم بسته و بر زبانها بند است كه داستان هيزم را بازگو ننمايند چه با اين دستور زاده خطاب دور خانه فاطمه را كه على و اصحابش در آن بودند محاصره نمودند تا بدين وسيله قانع سازد يا بى مهابا بتازد؟ ...
همه اين داستانها كه با نقشه سابق يا ناگهان پيش آمد مانند كف روى موج ظاهر شد و اندكى نپاييد كه همراه جوش و خروش عمر از ميان رفت... اين مرد خشمگين و خروشان به خانه على (عليه السلام) روى آورد و همدستانش دنبال او به راه افتادند و به خانه هجوم آوردند يا نزديك بود هجوم آورند، ناگهان چهره اى چون چهره رسول خدا در ميان درب آشكار شد، چهره اى كه پرده اندوه آن را گرفته و آثار رنج و مصيبت بر آن آشكار است در چشمهايش قطرات اشك مى درخشيد و بر پيشانيش گرفتگى غضب هويدا بود.
عمر به جاى خود خشك شد و آن جوش و خروش چون موج از ميان رفت همراهانش كه دنبالش به راه افتاده بودند پشت سرش در مقابل درب بُهْت زده ايستادند; زيرا روى رسول خدا را از خلال روى حبيبه اش زهرا ديدند، سرها از شرمندگى و حياء به زير آمد و چشمها پوشيده شد ديگر تاب از دلها رفت همينكه ديدند فاطمه مانند سايه حركت نمود و با قدمهاى حزن زده لرزان اندك اندك به سوى قبر پدر نزديك
شد... چشمها و گوشها يكسره متوجّه او گرديد، ناله اش بلند شد و باران اشك سرازير گشت و با سوزجگر پى درپى پدرش را صدا مى زد:
بابا اى رسول خدا ... گويا از تكان اين صدا زمين زيرپاى آن گروه ستم پيشه به لرزه آمد، باز زهرا نزديكتر رفت و با آن تربت پاك روى آورد و همى به آن غايب حاضر استغاثه مى نمود:
بابا اى رسول خدا ... پس از تو از دست زاده خطاب و زاده ابى قحافه چه به سر ما آمد!؟
ديگر دلى نماند كه نلرزد و چشمى نماند كه اشك نريزد، آن مردم آرزو مى كردند كه زمين شكافته شود و در ميان خود پنهانشان سازد...(1).
14 ـ همچنين استاد توفيق ابوعلم در كتاب «اهل البيت» زير عنوان موضع گيرى امام على بعد از رحلت پيامبر گرامى اسلام به اين مطلب اشاره كرده است.
وى روايتى را كه ما از طبرى نقل كرديم در كتابش مى آورد، و مى گويد عمر به در خانه على آمد و در آن طلحه و زبير و گروهى از مهاجرين متحصّن بودند، عمر گفت: به خدا قسم يا خانه را بر شما مى سوزانم و يا براى بيعت خارج شويد... .
در نقل ديگر مى نويسد كه عمر به علّى گفت: اگر با ابوبكر بيعت نكنى خانه ات را مى سوزانم. على (عليه السلام) گفت: آيا آن را مى سوزانى درحالى كه دختر رسول خدا در آن است؟ گفت: آرى، آن را آتش مى زنم گرچه دختر رسول خدا در آن باشد. سپس وى شعر شاعر محمد حافظ
1) عبد الفتاح مقصود ، الامام علي بن ابيطالب علیه السلام ، ج ۱، ص ۱۹۰ ، بخش پانزدهم از آغاز ، ؛ چاپ بیروت ، و ترجمه آیة الله سید محمود طالقانی ؛ ج ۱، ص ۱۱۶ .
ابراهيم را ( كه بعداً مى آيد ) شاهد مى آورد... (1).
البّته بعضى از نويسندگان اهل سنّت كه اين موضوع را در آثارشان ذكر كرده اند اين عمل را لغزشى از سوى دستگاه خلافت شمرده اند و با تلاش فراوان مى كوشند كه اين عمل را توجيه كنند، تا به مقام عدالت و اجتهاد صحابه آسيبى وارد نشود و آن را از گناهان قابل آمرزش قلمداد مى كنند.
ابن ابى الحديد در اين مورد مى گويد:
فاطمه زهرا (علیها السلام) در حالى كه بر ابوبكر و عمر خشمگين بود از دنيا رفت و او وصيّت كرد كه آن دو بر او نماز نگزارند و اين نزد اصحاب ما از امورى است كه صدورش از آن دو قابل اغماض است، و سزاوار اين بود كه احترام او و حرمت منزل او را نگاه مى داشتند ولى آنها از پيدا شدن اختلاف و تفرقه ترسيدند و به آن چيزى كه به نظرشان مصلحت تشخيص دادند، عمل كردند(2).
ولى جاى تأسّف است كه برخى از نويسندگان و شعراى اهل سنّت آن را به عنوان مفاخر خليفه دوّم مى شمارند. شاعر معروف معاصر محمد حافظ ابراهيم مصرى كه در سال 1351 هـ.ق درگذشته است در قصيده عمريّه خود به مدح خليفه دوّم برخاسته و او را به جهت اين عمل ستوده است.
و قولة لعلىّ قالَها عُمرُاكرِمْ ***بسامِعها اَعْظِم بملْقيها
حَرَّقتُ دارك لااُبْقى عليك بها*** ان لم تُبايْع وَبِنْتُ المصطفى فيها
ماكان غَيْرُ اَبى حَفْص يَفُوهُ بها ***اَمامَ فارسِ عدنان وَحاميها
به ياد بيآور سخنى را كه عمر به على گفت: چه ارجمند شنونده اى و چه بزرگ گوينده اى!
وى گفت: اگر بيعت نكنى خانه تو را مى سوزانم و اجازه نمى دهم در آنجا بمانى هرچند دختر پيامبر برگزيده خدا در آن باشد.
اين سخن را جز عمر كس ديگر نمى توانست بگويد آن هم در برابر شهسوار دودمان عدنان و پشتيبان آن .
آيا سوزاندن خانه دختر رسول خدا به منظور اخذ آراء بيشتر براى ابوبكر از افتخارات شمرده مى شود كه اين شاعر آن را از مفاخر خليفه دوّم مى شمارد؟
شارح قصيده عمريه «دمياطى» در شرح بيت دوّم مى گويد: اينكه دختر پيامبر برگزيده خدا در اين خانه جاى دارد على را از گزند عمر بركنار نميدارد. و سپس روايت ابن جرير طبرى: آمدن عمر به در خانه فاطمه و جمله معروفش وَاللّهِ لاَُحْرِقَنَّ عَلَيْكُمْ اَولَتَخْرُجُنَّ الى البيعة و ... را ذكر مى كند(1).
پس در مورد مسأله اوّل يعنى آمدن مأمورين خلافت به در خانه اميرالمؤمنين و تهديد كردن آنها به سوزاندن خانه و قسم ياد كردن و امور ديگر، از نظر مدارك اهل سنّت شكّى باقى نمى ماند گرچه بعضى ها با ذكر روايات متناقض مى كوشند كه قضيّه را لوث كنند و خوانندگان را در شك و ترديد بين روايات متناقض قرار مى دهند ولى برخى ديگر قضيّه را به صورت قطعى ذكر كرده اند و سپس در مقام توجيه
1) الغدير ؛ ج ۷، ص ۸۶ .
عمل خليفه برآمده اند.
در مدارك و منابعى كه ذكر كرديم هيچ سخنى از ابن قتيبه دينورى و كتاب منسوب به او الامامة و السياسة نيست تا گاهى ايراد گرفته شود كه استناد اين كتاب به او تمام نيست(1)و گاهى نيز بگويند:
تأثير عقايد شيعه هاشمى علوى و عباسى در بيشتر روايات الامامة و السياسة آشكارا به چشم مى خورد و به احتمال اين روايات نتيجه تضّاد و رقابتى است كه پس از خلفاى راشدين ميان امويان و هاشميان پديد آمده است و گرنه فاطمه و على (عليه السلام) با ايمان تر و منزّه تر و خردمندتر از آن بوده اند كه برخلاف مصالح مسلمانان بپا خيزند و عمر بزرگتر و خوددارتر از آن است كه به سوزاندن خانه فاطمه دست يازد(2).
از نظر مدارك و منابع شيعه چنانچه خواهد آمد، مراحل بعدى اين مسأله ـ يعنى: ريختن به خانه و بردن حضرت اميرالمؤمنين (عليه السلام) با وضع نامطلوب و جسارت آميز و آسيب رساندن به حضرت فاطمه (علیها السلام) ـ به خوبى اثبات مى شود، و قهراً مرحله اول را نيز دربرخواهد داشت و نيازى به ذكر آنها در اينجا نيست.
ولى بعضى از مدارك شيعى در احتجاج با اهل سنّت تنها به ذكر
مرحله اول كه مورد قبول آنان است اكتفاء كرده اند، و ما براى پرهيز از طولانى شدن مقاله تنها به فهرست اين منابع و ذكر آدرس اكتفاء مى كنيم.
1 ـ كتاب الجمل، از شيخ مفيد، متوفّاى سنه 413، ص 117 .
2 ـ امالى، از شيخ مفيد، مجلس ششم، ص 30.
3 ـ الشافى ، سيد مرتضى ، جلد 4 صفحه 119
4 ـ تقريب المعارف فى الكلام ، شيخ تقى الدين ابى الصلاح حلبى متوفاى 447 صفحه 167 .
5 ـ تلخيص الشافى از شيخ الطائفه ابى جعفر طوسى، متوفّاى 460، ج3، ص76.
6 ـ در المسترشد از محمدبن جرير طبرى امامى ، معاصر شيخ طوسى در صفحه 373 و همچنين صفحه 378 از واقدى اين مطلب نقل شده است.
7 ـ الطرائف فى معرفة مذاهب الطوائف، از على بن جعفربن موسى بن طاووس، ص 66 ( روايت طبرى و ابن عبدربّه و واقدى و ابن جبير و ... را نقل نموده است. )
8 ـ نهج الحق و كشف الصدق، از ابن مطهّر حلّى، متوفّاى سنه 726، ص 270.
9 ـ در نفحات اللاهوت محقق كركى متوفاى 940 صفحه 78 مسأله حاضر كردن آتش براى سوزاندن خانه آمده است.
10 ـ اثبات الهداة بالنصوص و المعجزات، ج 4، ص 281 ( روايت آمدن عمر و تهديد به احراق را از قول سيّد از طرائف،
تحت شماره هاى 49 و 50 و 51 و 52 نقل نموده و آن را تلّقى به قبول كرده است. )
11 ـ بحارالانوار، از علاّمه مجلسى، ج 43، ص 170.
12 ـ حق اليقين فى معرفة اصول الدين، سيّد عبدالله شبّر متوفّاى 1242 ص187.
13 ـ الفصول المهمّه، از امام سيد شرف الدين الموسوى، ص 42.
14 ـ الغدير، از علامه شيخ عبدالحسين امينى، ج 7، ص 77 تا 86 و ج 3، ص 103 با استناد از مدارك اهل سنّت.
15 ـ زندگانى حضرت فاطمه (علیها السلام)، از دكتر سيد جعفر شهيدى، ص 109.
16 ـ دائرة المعارف بزرگ اسلامى، ج 5، ص 230 در ترجمه ابوبكر، مقاله آقاى هادى عالم زاده.
گفته مى شود كه دختر گرامى پيامبر هنگام جلوگيرى از ورود مهاجمين به خانه صدمه و آسيب ديد به طورى كه فرزندى كه در رحم داشت ساقط كرد، و از آن پس همواره بيمار، و در رنج و اندوه بسر مى برد تا رحلت كرد. اين موضوع از نظر مدارك و منابع شيعى به آسانى قابل اثبات است و به عنوان يك امر مسلّم تلّقى مى گردد. اين مسأله هم در آثار قدماء و متقدمين از علماى شيعه و هم در آثار متأخرين آنها منعكس گرديده است.
نه تنها شيعه بلكه برخى از اهل سنّت نيز بدان اشارت نموده اند، ولى چنانچه بيان داشتيم بسيارى از آنان در همان مرحله اوّل توقف نموده و قدمى جلوتر ننهاده اند و از ذكر حوادث بعدى سكوت كرده اند، ولى چنانچه به زودى خواهد آمد نتيجه بحث اين سه فصل حكايت از وقوع اين حادثه هولناك و دلخراش و اسفبار دارد.
براى تحقيق در مسأله بحث را در دو بخش مطرح مى كنيم:
1 ـ انعكاس اين قضيه در مدارك شيعى و احياناً در برخى از منابع اهل سنت.
2 ـ علّت عدم انعكاس اين قضيه در اكثر منابع اهل سنت.
اما در قسمت اوّل نخست به نقل سخنان برخى از بزرگان شيعه مى پردازيم و سپس گفته هاى بعضى از دانشمندان اهل سنّت را ذكر مى كنيم.
در آثار و تأليفات بزرگان شيعه چه متقدّمين و چه متأخّرين، و چه محدّثين و چه متكلّمين و ... اين قضيّه اسفبار منعكس شده است.
1 ـ نصربن مزاحم مِنْقرى كوفى مورّخ شيعى متوفّاى سنه 212 در كتاب صفيّن مى آورد، وقتى كه معاويه شريعه فرات را براى بار دوّم بر روى سپاه عراق بست، مردى از طايفه سَكون از اهل شام به نام سليل بن عمرو، در ضمن اشعارى معاويه را بر ادامه ممانعت آب تحريك و تشجيع نمود، معاويه پاسخ داد حق با شماست وليكن عمروعاص نمى گذارد (يا چنين نظرى دارد) و مى گويد:
آنها را از آب مانع مشو، چون على كسى نيست كه خودش تشنه بماند و ترا سيراب ببيند در حالى كه افسار اسبها در دست او و سپاه اوست و به فرات نظر مى افكند مگر آنكه يا از فرات سيراب شود و يا كشته شود و تو مى دانى كه او شجاع و بى باك است و با او مردم عراق و حجاز هستند و من و تو شنيده ايم كه او مى گفت:
اى كاش! چهل مرد مى داشتم و سپس قضيه اى را ياد كرد، اى كاش! در روزى كه خانه فاطمه را تفتيش مى كردند چهل مرد
مى داشتم(1).
2ـ محمدبن يعقوب كلينى متوفّاى 329 در اصول كافى در باب مولد الزهراء حديث دوّم به سند صحيح از امام كاظم (عليه السلام) روايت مى كند:
«اِنَّ فاطمة صِدّيقة شهيدةٌ وَاِنَّ بناتَ الانبياء لايطمثن»(2).
مولى محمد صالح مازندرانى متوفّاى 1086 يا 1081 در شرح واژه شهيد مى گويد : شهيد به كسى گويند كه در ميدان جنگ به عنوان انجام وظيفه كشته شود سپس معناى آن توسعه يافت و به هر كسيكه مظلومانه كشته شود ، مثل فاطمه (علیها السلام) اطلاق مى شود زيرا او را در حاليكه فرزندى در شكم داشت در به پهلوى او زدند و فرزندش سقط شد و به سبب آن از دنيا رفت اما وجه تسميه (اين افراد و حضرت فاطمه (عليه السلام) ) به شهيد اين است كه خداوند و فرشتگان، بهشت را براى او شهادت مى دهند. و يا اينكه او پس از مردن به حيات متصف مى شود مثل اينكه او حاضر و ناظر و نمرده است و يا اينكه مقام و منزلتى را كه خدا برايش فراهم نموده مشاهده مى كند(3).
علاّمه مجلسى متوفّاى 1111 در مورد سند حديث مى فرمايد: صَحيحٌ.
ایشان در شرح اين حديث مى فرمايد:
اين خبر دلالت مى كند بر اينكه فاطمه صلوات اللّه عليها شهيده است، و اين از
1) وقعة صفّين ؛ ص ۱۶۳ . ابن ابی الحدید در مورد نصر بن مزاحم نوشته است : ثبت صحیح النقل، غير منسوب الى هوى و لا ادخال ، و هو من رجال اصحاب الحديث . شرح نهج البلاغه ؛ ج ۲ ،ص ۲۰۶ .
2) اصول کافی ؛ ج ۱، ص ۴۵۸ ، و وافی ، ج ۳، ص ۷۴۵
3) شرح اصول کافی ؛ ج ۷، ص ۲۰۷ ، با تعلیقات علمیه آیة الله حاج میرزا ابوالحسن شعرانی .
متواترات مى باشد و سبب شهادت آن حضرت اين بود كه آنها پس از آنكه خلافت را غضب كردند و بيشتر مردم با آنها بيعت كردند به سراغ اميرالمؤمنين(عليه السلام) فرستادند تا براى بيعت حاضر شود، امام از آمدن امتناع كرد عمر عده اى را مأمور كرد تا خانه را با اهلش بسوزاند و خواستند به زور وارد خانه شوند ولى فاطمه (علیها السلام) آنها را از ورود به خانه مانع شد، قنفذ غلام عمر در را به شكم فاطمه(علیها السلام) زد كه پهلوى او شكست و جنينى كه در رحم داشت و پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) نام او را محسن نهاده بود ساقط شد، و به همين جهت مريض شد و در اين مرض رحلت فرمود(1).
مجلسى سپس به ذكر رواياتى در تأييد سخن فوق از علماى اهل سنّت و شيعه مى پردازد.
3 - ابوالقاسم جعفر بن محمد بن قولويه (متوفای (۳۶۷) استاد شیخ مفید ، در کامل الزیارات با سند معتبر از امام صادق نقل کرده است : که چون پیامبر اسلام را به معراج بردند، خداوند به او وحی کرد که من تو را در سه چیز امتحان کنم تا ببینم که صبر تو چگونه است؟ حضرت فرمود تسلیم امر تو هستم و مرا حول و قوتی نیست مگر به تو . و پرسید آن سه چیز کدام است؟ حق تعالی ندا فرمود که اوّل ... امّا سوّم قتل و کشته شدن اهلبیت تو بعد از تو ... اما دختر تو فاطمه بر او ظلم نمایند و او را از حقش محروم کنند و او را بزنند چندانکه طفلی که در رحم دارد سقط شود و بدون اجازه وارد خانه او شوند و خواری خانه او
1) محمد باقر مجلسی ، مرآت العقول في شرح الاصول الكافي ، ج ۵، ص ۳۱۵ .
را فراگیرد و سرانجام از شدت درد همان ضربت به شهادت برسد(1).
در مورد اتقان و احکام این کتاب شریف و همچنین وثاقت مؤلف آن به مقدمه کتاب به قلم علامه محمد علی غروی اردوبادی مراجعه شود .
4 ـ شيخ جليل اقدم صدوق متوفّاى سنه 381 هـ.ق روايت مفصّلى از ابن عباس از رسول گرامى اسلام در فضيلت فاطمه زهرا (علیها السلام) نقل مى كند. تا اينكه مى گويد رسول خدا فرمود: «هرگاه فاطمه را مى نگرم به يادم مى آيد ستم و ظلمى كه بعد از من به او روا خواهند داشت. و گويا با فاطمه حاضرم و مى نگرم كه خوارى وارد خانه او مى شود و هتك حرمت او مى گردد و حق او را غصب مى نمايند و او را از ارثش محروم مى كنند و پهلوى او را مى شكنند و جنين او را سِقط مى كنند و او فرياد مى كشد كه يا محمّداه و استغاثه مى كند ولى كسى به فرياد او نمى رسد و همواره پس از من محزون و مغموم و گريان خواهد زيست... (2).
همچنين در مجلس بيست هشتم، حديث دوم با سند معتبر از امير المؤمنين روايت كرده است كه آن حضرت فرمود: روزى من و فاطمه و حسن و حسين در خدمت پيامبر نشسته بوديم ناگاه آن حضرت به سوى ما نظر افكند و گريست گفتم سبب گريه چيست يا رسول الله ؟
فرمود: گريه ام براى آن چيزى است كه بعداز من به شما روا خواهند داشت.
پرسيدم آن چيست ؟
فرمود : براى ضربتى كه به فرق
تو خواهد رسيد و آن سيلى كه بر روى زهرا خواهند نواخت و زخمى كه بر ران حسن خواهند زد و او را به زهر مسموم كنند و از كشتن حسين.
چون اين خبر را شنيدند همه گريان شدند(1).
همچنين شيخ صدوق در معناى سخن پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) به اميرالمؤمنين(عليه السلام): «يا علّى لك كنزٌ فِى الجنّة وَاَنْتَ ذُوقرنيها» پس از معنا نمودن كنز و مختار خودش ( كليد نعمت هاى بهشت ) مى گويد: از بعضى از اساتيدم شنيدم كه مى گفت منظور از اين كنز فرزندش محسن است، همانيكه حضرت فاطمه به علّت قرار گرفتن بين در و ديوار او را ساقط كرد...(2).
صدوق بدون آنكه در پيرامون اين معنى اظهار نظر كند وارد بيان معناى ذوالقرنين مى شود.
5 ـ در كتاب اختصاص منسوب به شيخ مفيد، جسارت و هتك احترام و صدمه ديدن حضرت فاطمه (علیها السلام) در مسأله فدك ذكر شده است.
البته ايشان در داستان سقيفه مى گويد مأمورين خليفه به در خانه اميرالمؤمنين آمدند و فاطمه (علیها السلام) در را بر روى آنها بست و عمر با لگد در را شكست و مأمورين به خانه ريختند و امام(عليه السلام) را به زور به مسجد بردند. در اين جا سخنى از زدن فاطمه زهرا (علیها السلام) نيست، ولى در داستان فدك مى گويد ابوبكر قباله فدك را به فاطمه داد و فاطمه (علیها السلام) خارج شد
و در راه به عمر برخوردكرد، عمر پرسيد آن چيست كه با تو است؟
گفت: سند فدك است كه ابوبكر به من داد، گفت: آن را به من بده. فاطمه (علیها السلام) خوددارى نمود. عمر چنان با لگد او را زد كه فاطمه محسن را كه به آن حامله بود، سِقط كرد و چنان سيلى به او زد كه گوشواره از گوش او شكست و قباله را گرفت و پاره كرد..(1).
كتاب شناس بزرگ شيعه، شيخ آغابزرگ طهرانى در الذريعة اختصاص را از تصنيفات شيخ مفيد مى داند و مى افزايد شيخ مفيد اختصاصش را از اختصاص شيخ ابى على احمد بن الحسين معاصر شيخ صدوق استخراج كرده است و از اختصاص شيخ ابى على اثرى در دست نيست، ولى مؤلّف كشف الحجب گفته : مى گويند مؤلف اختصاص فردى به نام جعفربن الحسين است، ولى از ظاهر سياق برمى آيد كه اين كتاب از تأليفات شيخ مفيد است .
مؤلف الذريعه در تأييد نظريه مؤلف كشف الحجب مى گويد : جعفربن الحسين متوفّاى 340 مى باشد و نجاشى در شرح حال او ضمن برشمردن تأليفات وى اختصاص را ذكر نكرده است. و سپس مى گويد: ظاهراً شيخ مفيد كتاب اختصاص را از يكى از اين دو كتاب استخراج كرده است(2).
اخيراً بعضى از محققين استناد اين كتاب به شيخ مفيد را ناتمام
دانسته اند(1)، به آن مراجعه شود .
6 ـ مسعودى مؤلف مروج الذهب در اثبات الوصيّة در داستان سقيفه مى نويسد:
مأمورين خليفه به سوى منزل امام روى آوردند و به خانه امام هجوم بردند و در خانه را سوزاندند و امام (عليه السلام) را به زور از خانه بيرون بردند و فاطمه سيده زنان عالم را بين در و ديوار قرار دادند تا جايى كه فرزندى كه در رحم داشت افتاد، و امام را وادار به بيعت كردند امام خوددارى كرد گفتند: اگر بيعت نكنى ترا مى كشيم و ... (2).
كتاب شناس بزرگ شيعه، مرحوم شيخ آغا بزرگ طهرانى بدون نقل هيچ خلافى اين كتاب را از ايشان مى داند. همچنين نجاشى در رجال، علاّمه حلّى در الخلاصة، شهيد ثانى در حاشيه بر خلاصه علاّمه، مجلسى در مدارك بحار، ابوعلى حائرى در منتهى المقال، خوانسارى در روضات الجنّات، محدّث نورى در خاتمه مستدرك الوسائل ج 3، ص 310 ، ممقانى در تنقيح المقال ، كتبى در فوات الوفيات و كاشف الغطاء در اصل الشيعه و اصولها و... همگى در اين مسأله اتفاق نظر دارند(3).
7 ـ سيد مرتضى علم الهدى متوفاى 436 مى گويد: قاضى عبدالجبار معتزلى مسأله زدن عمر حضرت فاطمه را انكار مى كند و از
ابوعلى (جبّائى) نقل مى كند كه خبر نقل شده از جعفربن محمد (عليه السلام) در زدن عمر حقيقت ندارد بلكه روايت شده است كه امام صادق (عليه السلام) نسبت به آن دو خليفه اظهار دوستى مى كرد.
سيد مرتضى در اين مقام مى گويد: استناد قاضى عبدالجبّار به انكار ابوعلى در اين قصه و ادعاى دوستى امام صادق نسبت به آن دو خليفه اشكالاتى دارد; اول اينكه انكار ابوعلى بدون دليل است و چگونه ابوعلى اين روايت را رد نكند در صورتى كه به عقيده او خلافت حق آنان ـ ابوبكرو عمر ـ بود و آنان بخشى از حقوقشان را دريافت كردند و به لطف و تأييد الهى نزديك بودند و در ديندارى مى كوشيدند و اگر او اين عقايد تحقيق ناشده را از قلبش بيرون مى كرد، آنوقت معناى اين روايت را مى فهميد و دست كم در درستى و بطلان آن شك مى كرد ... و سپس سيد ادعاى اظهار دوستى امام صادق (عليه السلام) نسبت به آن دو را رد مى كند و روايت آن را جعلى و ساختگى مى داند ... (1).
8 ـ شيخ الطائفه ابى جعفر طوسى متوفّاى 460 در روايتى از امام صادق (عليه السلام) مى گويد:
«وَاللّهِ ما بايَعَ عَلّى(عليه السلام) حتّىٌ رأى الدّخانَ قد دَخَلَ بيته»(2).
به خدا قسم على(عليه السلام) بيعت نكرد تااينكه ديد كه دود وارد خانه اش گرديد.
طبق اين روايت مسأله در حد تهديد به احراق نبوده است بلكه آن را عملى ساختند و در خانه را آتش زدند و درِ سوخته را با لگد پا از جا درآوردند و به خانه ريختند و...
هچنين وى در اين مورد مى نويسد:
از چيزهايى كه بر خليفه اول عيب گرفته اند و عملش را مورد انكار قرار داده اند زدن آنهاست فاطمه زهرا (علیها السلام) را. و روايت شده كه آنها او را با تازيانه زدند و مشهور بين شيعه اين است كه عمر چنان فاطمه (علیها السلام) را زد كه او فرزندى را كه در رحم داشت سِقْط كرد و خبر اين قضيه نزد شيعه مشهور و بلاخلاف است، و مأمورين خليفه خواستند كه خانه را بر او بسوزانند هنگامى كه گروهى بدان پناه بردند و از بيعت امتناع ورزيدند و كسى نمى تواند خبر مربوط به واقعه را انكار كند; زيرا خبر اين قضيه را قبلاً از بلاذرى و غير او نقل كرديم و روايات ـ شيعه در اين قضيّه مستفيضه است و در آن اختلافى ندارند(1).
9 ـ متكلم بزرگ قرن ششم عبدالجليل قزوينى مؤلف كتاب « النقض » در رد «بعض فضائح الروافض » مى نويسد:
آنچه (مؤلف) گفته است : و گويند عمر در بر شكم فاطمه زد و كودكى را در شكم وى كشت كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) او را محسن نام نهاده بود.
جواب آن است كه اين خبرى است درست و بر اين وجه نقل كرده اند، و در كتابهاى شيعى و سنى مذكور و مسطور است . امّا خبر مصطفى(صلى الله عليه وآله وسلم)است كه « انَّمَا الاْعَمالُ بِالنّيات » اگر غرض عمر آن باشد كه على (عليه السلام)بيرون آيد و بيعت كند بر ابوبكر به خلافت و غرضش نه آن باشد كه كودك در شكم فاطمه (علیها السلام) سقط شود چه يمكن كه نداند كه فاطمه در پس در ايستاده است اگر چنين باشد آن را قتل خطاء گويند. و اگر عمداً كرده
1) تلخيص الشافي ؛ ج ۳، ص ۱۵۶، چاپ سوم .
باشد هم نه معصوم است چه يمكن كه خود بداند كه فاطمه(علیها السلام) در پس در ايستاده است حكم خدا راست در آن ، نه ما را و شما را. در اين نقل بيش از اين نتوان گفتن(1).
10 ـ همچنين خواجه نصيرالدين طوسى فيلسوف و متكلّم و دانشمند نجومى متوفّاى سنه 672، در تجريد الاعتقاد، اين حادثه ناگوار را آورده است. روشن است كه مطالب و محتويات يك كتاب كلامى و عقيدتى كه عقائد و نقطه نظرهاى دينى يك مذهب و مكتب را بازگو مى كند نمى تواند متكّى و مبتنى بر يك سرى روايات ضعيف باشد، بلكه اين عقيده اكثريت قاطع دانشمندان شيعه در اين مورد است.
خواجه در بحث امامت از تجريدالاعتقاد در صلاحيت نداشتن غير حضرت امير(عليه السلام) براى امامت، در مورد ابوبكر مى گويد:
ابوبكر را در خانه رسول خدا دفن كردند كه در زمان حيات از دخول آن ممنوع بود و هنگامى كه اميرالمؤمنين (عليه السلام) از بيعت با ابوبكر خوددارى كرد گروهى را به خانه آن حضرت فرستاد و آتش در خانه افكندند، با آنكه دختر گرامى رسول خدا فاطمه (علیها السلام) و حسن و حسين عليهماالسلام و گروهى از بنى هاشم در آن بودند و حسنين وقتى كه او را در جايگاه رسول خدا ديدند بر او اعتراض كردند، و در آخر عمر حسرت مى خورد كه چرا با خانه فاطمه (علیها السلام) بى حرمتى كرد.
11 ـ علامه حلّى متوفّاى 726 ، در كشف المراد در توضيح اين قسمت مى گويد :
اينها انتقادات ديگرى است در مورد ابوبكر، او در
1) كتاب النقض ؛ ص ۳۱۷ .
خانه رسول خدا به خاك سپرده شد در صورتى كه در حيات رسول خدا از ورود به آن خانه بدون اذن او نهى شده بود، و وقتى كه اميرالمؤمنين (عليه السلام) از بيعت امتناع كرد گروهى را به خانه او فرستاد و آنها آتش در خانه افكندند، در حالى كه ساكنين خانه فاطمه (علیها السلام) و حسنين و جمعى از بنى هاشم بودند، و على(عليه السلام) را با جماعتى به جبر از خانه بيرون كشيدند و زبير كه با آنها بود شمشيرش را گرفتند و شكستند و ضربتى به فاطمه (علیها السلام) رسيد كه از آن ضربت جنينى را كه در رحم داشت و پيامبر او را محسن نام نهاده بود سِقط كرد و ... (1).
12 ـ فاضل مقداد متوفّاى 826 ، در شرح باب حادى عشر در ذيل كلام علامه حلى :«وَالاَِدلّةُ فى ذلِكَ لاتُحْصى كثرةً»(2)، شش دليل بر اين امر مى آورد و در دليل پنجم مى گويد:
آن حضرت ادّعاى امامت فرمود ... چون ديد كسى او را يارى نمى كند در خانه نشست و مشغول جمع آورى قرآن شد و چون او را به جهت بيعت طلبيدند، امتناع كرد تا آنكه دَرِ خانه او را آتش زدند و او را به جبر و قهر بيرون كشيدند ...
شارح ديگر باب حادى عشر ابن مخدوم حسينى متوفّاى سنه 976 ، در مفتاح الباب در شرح اين سخن علاّمه مى گويد:
ادّعاى امامت آن حضرت در كتابهاى سيره مشهور است و حتّى در آنها آمده هنگامى كه امام مخالفت مخالفين و اصرار آنها در مخالفت با خويشتن را ديد و دانست، در خانه اش نشست و به جمع آورى كتاب خدا مشغول شد و او را براى بيعت طلبيدند و او خوددارى نمود تا در خانه اش آتش افكندند و او را به زور بيرون كشيدند(3).
شارح دیگر باب حادی عشر، ابن مخدوم حسینی (متوفای ۹۷۶ ) ، در مفتاح الباب» در شرح این سخن علامه میگوید : « ادعای امامت آن حضرت در کتابهای سیره مشهور است و حتی در آنها آمده : هنگامی که
امام مخالفت مخالفین و اصرار آنها در مخالفت با خویشتن را دید و دانست ، در خانه اش نشست و به جمع آوری کتاب خدا مشغول شد ، و او را برای بیعت طلبیدند و او خودداری نمود ، تا در خانه اش آتش افکندند، و او را به زور بیرون کشیدند » (1).
13 ـ همچنين على بن يونس عاملى متوفّاى 877 مى گويد :
و منها; ما رواه البلاذرى و اشتهر فى الشيعه اَنَّهُ حَصرَ فاطِمَةِ فِى البابْ حَتى اَسْقَطَتْ مُحْسِناً مَعَ عِلْمِ كُلِ اَحد بِقولِ اَبيها لَها : فاطِمَةُ بَضْعَةُ مِنّى مَنْ آذاها فَقَدْ آذانى (2).
از آن جمله چيزى است كه بلاذرى نقل كرده و ميان شيعه مشهور است كه عمر حضرت فاطمه را پشت در محصور كرد به طورى كه محسن را سقط كرد با اينكه همه مى دانند پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود : فاطمه پاره تن من است هر كه او را بيازارد مرا آزورده است.
البته در چاپهاى فعلى كتاب بلاذرى ( انساب الاشراف ) چنين خبرى در آن ديده نمى شود و ممكن است با توجه به پراكندگى مجلدات اين كتاب در گذشته، تصرّفى در آن انجام گرفته باشد.
غير از موارد ياد شده در مدارك و منابع ديگر شيعى، نيز اين موضوع عنوان شده است اگر چه در اعتبار برخى از اين منابع حرفهايى زده اند، و در استناد آنها به مؤلّفين اتّفاق نظر وجود ندارد. ما تنها فهرست اين منابع را نقل مى كنيم و از ذكر اقوال مؤلّفين خوددارى مى نمائیم.
1 ـ كتاب سليم بن قيس متوفّاى حدود سنه 90 هجرى، ص 37 حديث چهارم.
2 ـ التفسير ، تأليف محدث جليل محمدبن مسعودبن عياش ، معاصر ثقة الاسلام كلينى ، در جلد 2 صفحه 67 ، مسأله آمدن عمر با گروهى به در خانه حضرت فاطمه ، شكستن در خانه ، ريختن مهاجمين به خانه ، و بردن اميرالمؤمنين (عليه السلام) ملببّاً آمده است(1).
3 ـ دلائل الامامة، ابى جعفر محمد بن جرير بن رستم الطبرى، معاصر شيخ طوسى (متوفّاى 460) و نجاشى (متوفّاى 450) و او متأخّر از ابن جرير عامى است و سيد ابن طاووس و سيد هاشم توبلى بسيار از او نقل كرده اند(2).
ايشان در ص 45، در روايتى از امام صادق (عليه السلام) مى نويسد:
علّت وفات حضرت فاطمه اين بود كه قنفذ غلام آن مرد (عمر) به دستور او با غلاف شمشير او را زد به گونه اى كه آن حضرت فرزندى كه در رحم داشت ساقط كرد و به سبب آن سخت مريض شد.
اين روايت از حيث سند معتبر و قابل اعتماد مى باشد.
اين نقل با ديگر نقل هايى كه اين امر را به عمر نسبت مى دهد منافات ندارد; زيرا چنانچه در اين نقل آمده ممكن است كه عمر دستور داده باشد و قنفذ اجرا كرده باشد از اين جهت فعل را مى توان به هر يكشان نسبت داد.
4 ـ الاحتجاج، ابو منصور احمد بن على بن ابيطالب الطبرسى
از اعلام قرن پنجم در احتجاج امام حسن مجتبى با جماعتى از مخالفين از جمله مغيرة بن شعبة ص 413 اين مسأله را نقل كرده است.
5 ـ در كامل بهائى ، تأليف حسن بن على بن محمد مشهور به عمادالدين طبرى ، معاصر خواجه نصيرالدين طوسى ، نيز آسيب ديدن آن بانوى بزرگوار از سوى مهاجمين و شهادت محسن در ج 1 ، ص306 و 309 و 312 آمده است.
6 ـ ارشاد القلوب الى الصواب، للشيخ الجليل ابى محمد الحسن بن ابى الحسن بن محمد ديلمى، از معاصرين فخر المحققّين فرزند علاّمه حلّى متوفّاى 771 نيز اين مطلب را متعرّض شده است(1).
7 ـ در نفحات اللاهوت از محقق كركى ، صفحه 130 ، تهديد به آتش زدن خانه و فراهم كردن هيزم و از بين رفتن محسن آمده است.
8 ـ غاية المرام فى حجة الخصام از محدّث بزرگوار سيد هاشم بحرانى در باب 56، ص 559 اين موضوع را از سُليم آورده است.
9 ـ علاّمه مجلسى نيز در بحارالانوار اين حادثه ناگوار را ذكر مى كند(2).
10 ـ در بحرالمعارف از شيخ عبدالصمد همدانى ، متوفّاى 1216 قمرى نيز اين مطلب آمده است.
حكيم الهى ملاّمحسن فيض كاشانى متوفّاى 1091 در علم اليقين در فصل بيستم در اين مورد مى نويسد:
سپس عمر عده اى از طلقاء و منافقين را جمع كرده و به سوى خانه اميرالمؤمنين آمدند و با در بسته مواجه شدند و فرياد كشيدند يا على از خانه بيرون بيا كه خليفه رسول خدا ترا مى خواند، ولى آنان در را به روى آنها باز نكردند.
پس هيزم آوردند و در پاى در نهادند و آتش تهيه كردند تا در خانه را بسوزانند و عمر فرياد كشيد و گفت: به خدا قسم اگر در را باز نكنيد آن را آتش مى زنم و همين كه فاطمه (علیها السلام) دانست كه آنها تصميم دارند خانه را بسوزانند حركت كرد و در را گشود.
همين كه در را گشود جمعيّت او را به عقب راندند و فاطمه (علیها السلام) بين در و ديوار واقع شد و سپس بر سر امام ريختند و گريبان وى را گرفتند و درحالى كه او را بر زمين مى كشاندند به سوى مسجد بردند، فاطمه (علیها السلام) بين آنها و همسرش حائل شد و گفت: به خدا قسم نمى گذارم كه پسرعمويم را به زور به مسجد ببريد... جمعيت كه چنين ديدند امام را رها كردند، عمر به قنفذ دستور داد كه با تازيانه فاطمه (علیها السلام) را بزند، قنفذ پست و پهلوى فاطمه را به تازيانه گرفت تا زهرا (علیها السلام) از حال برفت و اثر آن در جسم شريفش پيدا شد و اين ضربت بيشترين تأثير را در افتادن جنين او كه پيامبر او را محسن نام نهاده بود، داشته است و... (1).
1) علم اليقين فيض کاشانی ؛ ج ۲، ص ۶۸۷ ، باب ۱۴ ، فصل ۲۰ .
البته مرحوم فيض اين بخش از علم اليقين ( يعنى از فصل 6 باب 14 تا اول فصل 25 از همين باب ) را از كتاب « التهاب نيران الاحزان » نقل مى كند ولى از بيوگرافى مؤلف اين كتاب اطلاعى در دست نيست. منتهى اعتماد فيض بر اين كتاب و نقل فصلهايى از آن مى تواند بيانگر نظر وى در اين قضيه باشد(1).
محدّث قمى حاج شيخ عباس در بيت الاحزان در موارد زيادى اين مسأله را خاطر نشان كرده است(2).
همچنين سيد عبدالرزاق الموسوى المقرم متوفّاى 1391 در صفحات 61 و 78 و ... كتاب « وفاة الصديقة الزهرا(عليه السلام) » اين مسأله را يادآور شده است.
بنابر اين مسأله از نظر روائى و كلامى و تاريخى مورد اتفاق علماء شيعه است. شأن يك محقّق و پژوهشگر تاريخ آن است كه با توجه به مدارك و منابعى كه در دست دارد به تحقيق و بررسى بپردازد چه اينكه تاريخ يك علم نقلى است، همانند فقه و تفسير و ... ما نمى توانيم به صِرْف بعيد دانستن اين امر از طرف دست اندركاران خلافت به تاريخ سازى بپردازيم، و اين همه منابع و مدارك را ناديده بگيريم و اگر اين امر را ديگران قبول ندارند لااقل اين عقيده شيعه است.
در اينجا مناسب است كه نگاهى نيز به زيارتنامه هاى آن حضرت بيندازيم، براى آن حضرت چند زيارتنامه ذكر كرده اند كه به بعضى از آنها اشاره مى شود. يكى همان زيارتنامه معروفى است كه با جمله; اَلسلامُ عَلَيْكِ يا مُمْتَحَنَةُ امتَحَنَكِ الّذى خَلَقَكِ قَبْلَ ان يَخْلُقَكِ ... .
اين زيارتنامه داراى سند است، و شيخ مفيد، شيخ طوسى، شيخ حرّ عاملى و علامه مجلسى و بعديها نيز آن را ذكر نموده اند(1).
در اين زيارتنامه كوتاه و مختصر جملاتى دالّ بر شهادت و يا شكستن پهلو و... وجود ندارد، و گويا اين زيارتنامه به نظر شيخ صدوق در من لايحضره الفقيه نرسيده و از اين جهت آن را نياورده است.
ديگر زيارتنامه مختصرى است كه شيخ مفيد در كتاب المزار مى آورد و بخشى از آن چنين است : اَلسّلامُ عَلَيْكَ يا رَسولَ اللّه (صلى الله عليه وآله وسلم)اَلسّلام عَلى اِبْنَتِكَ الصّديقةِ الطاهِرَة اَلسّلامُ عَلَيْكِ يا فاطِمَةُ يا سيدَةُ نِساءِالعالَمين، ايتّها البَتؤول الشَّهيّدة اَلطاهِرَة ، لَعَنَ اللّهُ مانِعَكِ اِرثَكِ و دافِعَكِ عَنْ حقّك ... .
كفعمى در بلدالامين و مجلسى در بحارالانوار نيز آن را آورده اند(2).
در زيارتنامه سوّم كه شيخ طوسى مى فرمايد اصحاب ما آن را در مقام زيارت آن حضرت مى خوانند اين جملات آمده است اَلسُّلامُ عَلَيْكِ يا بِنْتَ رَسولِ اللّه ... اَلسَّلامَ عَلَيْكِ اَيَّتُها الصِديقَّةُ الشَهيْدَة ... اَلسَّلامُ عَلَيْكِ ايَتُّها المُضْطَهَدَةُ المَقْهُورَة...(1)
شيخ طوسى اين زيارت را از شيخ صدوق گرفته است و متن آن از منشأت خود صدوق است. صدوق مى گويد پس از آنكه پشت به قبله و روى به جانب بيت فاطمه نمودم چنين گفتم: السلام عليك ... و در پايان مى افزايد: من در احاديث زيارتنامه اى براى حضرت فاطمه نيافتم، پس مى پسندم براى مراجعه كننده به كتابم آنچه را كه براى خودم مى پسندم.
در زيارتنامه چهارم كه مجلسى و ديگران آن را از سيد بن طاووس از كتاب مصباح الزائر او نقل مى كنند در فرازى از آن چنين آمده است :
... اَلسَّلامُ عَلَى البَتُولةِ الشَهيدَة ... اَلسَّلامُ عَلَيْكِ ايّتُهَاالمُمْتَحَنَة اَلسَّلامُ عَلَيْكِ ايَّتُهَا المَظْلُومَةُ الصّابِرَة لَعَنَ اللّهُ مَنْ مَنَعَكِ حَقَّكِ وَ دَفَعَكِ عَن اِرْثِكْ وَ لَعَنَ اللّهُ مَنْ ظَلَمَكِ وَ أعْنَتَكِ وَ غَصَّصَكِ بِريْقِكِ وَ أَدْخَلَ الذُّلَ بَيْتَكِ ...(2)
در اين زيارتها شهيدة را به معناى گواه و الگو گرفتن و آن را همانند
1) من لا يحضره الفقيه ؛ ج ۲ ص ۵۷۲ و تهذیب الاحكام ؛ ج ۶، ص ۱۰ ، و كتاب المزار شهيد اول ؛ ص ۲۲ ، وكتاب المقنعه وكتاب الانساب والزيارات ؛ ص ۴۵۹
2) مصباح الزائر ؛ ص ۲۵ ، و بحار الانوار ؛ ج ۱۰۰ ، ص ۱۹۸ در همۀ این زیارتها لفظ « شهيدة » و « مضطهدة » - یعنی تحت فشار و ستم قرار گرفته در مورد حضرت فاطمه آمده است-تصور نمیکنم که حمل این تعبیرات بر غصب فدک و محروم کردن آن حضرت از ارث ، که در زیارت از آنها تعبیرات خاصی شده است امری معقول و منطقی باشد .
بتول ، راضيه ، مرضيه از القاب آن حضرت قرار دادن خلاف ظاهر است.زيرا شهيد به معناى كسى كه در ميدان جنگ و يا مظلومانه كشته شود در لسان پيامبر و ائمه (عليه السلام) بكار رفته ، و در صدر اسلام يك اصطلاح رايجى بوده است.
بنابراين اطلاق شهيدة به آن حضرت به اين معنا است كه آن حضرت مظلومانه به خاطر آسيبى كه به او رسيده بود وفات كرد. وانگهى ما در ميان اسماء و القابى كه از زبان پيامبر اسلام و ائمه اطهار براى آن بانوى بزرگوار ذكر شده لقبى به نام شهيدة ( به معناى شاهد و الگو ) نمى يابيم ، تا بگوييم شهيدة به همين معنا در زيارت نامه ها منظور است ، بلكه اين لقب نيز مثل صابرة ، ممتحنة ، مظلومة و مضطهدة و ... به خاطر آسيب مهاجمين به آن حضرت ، كه منتهى به رحلت او گرديد بعداً به او داده شده است.
در زيارتنامه پنجم كه مرحوم مجلسى و محدّث قمى آن را از سيّد بن طاووس متوفّاى 664 نقل نموده اند جملاتى به صورت صريح بر شكستن پهلو و كشتن فرزندش محسن و غصب كردن حق وى دلالت مى كند.
... وَ صَلِّ عَلَى الْبَتولِ الطاهِرَةْ، الصِديْقَةِ المَعْصُومَة، التَقيّةِ النَّقيَّة، الرَضيّة المَرْضيَّة، الزَكيَّةِ الرَشيْدَة، المَظْلُومَةِ الْمَقْهُورَة، المَغصوبَةِ حَقُّها المَمْنُوعَةِ اِرْثُها، المَكْسُورَةِ ضِلْعُها، المَظْلُومِ بَعْلُها المَقْتُولِ وَلَدُها(1)
1) زاد المعاد علامه مجلسی ؛ ص ۴۵۹ ، در اعمال ماه جمادی الثاني ، و مفاتيح الجنان ؛ص ۴۲۰، زیارت حضرت فاطمه ، و اقبال الاعمال سیّد بن طاووس ؛ ص ۶۲۴ ، در اعمال ماه جمادى الاخره ، و بحار الانوار ، ج ۱۰۰ ، وكتاب المزار؛ ص ۱۹۹ ، این زیارت را از سید نقل کرده است
البتّه علامه مجلسى تصريح مى كند كه سند اين زيارت به نظرش نرسيده است، ولى اكثر محدّثين شيعه اين زيارت را در كتاب دعا و زياراتشان آورده اند(1).
اين حاكى از آن است كه محتوى اين زيارت مورد قبول و باور علماى شيعه بوده است و اگر اين ظلم و ستمها بر آن حضرت واقع نشده بود خواندن اين زيارتنامه با توجّه به اينكه زيارت يك عمل عبادى است مشروع و جايز نمى بود.
درنتيجه از نظر علماى شيعه، مسأله در حدّ تهديد به احراق پايان نمى يابد بلكه مأمورين خليفه به خانه ريختند و در اين رهگذر به فاطمه زهرا (علیها السلام) آسيب و صدمه رسانيدند به گونه اى كه فرزندى را كه در رحم داشت، ساقط كرد، و از صدمات آن به بستر مريضى افتاد و در آن كسالت رحلت كرد.
به تصريح مرحوم شيخ الطائفه در تلخيص الشافى اين مسأله نزد شيعه معروف و بلاخلاف است.
چنانچه قبلاً بيان نموديم بيشتر علماى اهل سنّت اين مرحله از تاريخ را مسكوت گذاشته و مسأله را درحدّ تهديد به احراق پايان برده اند، و تهديد به احراق و حتّى تأكيد نمودن اين تهديد به سوگند را به
1) زاد المعاد علامه مجلسی ؛ ص ۴۵۷
انگيزه حفظ وحدت مسلمين و بيعت با خليفه، امرى ناچيز مى دانند و آن را عيبى براى خلافت به حساب نمى آورند.
ولى با اين همه، بعضى از علما و دانشمندان اهل سنّت به اين مرحله نيز تصريح كرده اند و از بعضى ديگر به طور ضمنى اين قضيه فهميده مى شود.
قاضى عبدالجبار معتزلى ، متوفّاى 415 در اين مورد مى گويد :
معلوم ٌ اَنَّ عَليّاً(عليه السلام) لما امْتَنِعَ عَنِ البَيعةِ هَجمُوا عَلى دارِ فاطِمةَ (علیها السلام).
روشن است ، هنگامى كه على (عليه السلام) از بيعت خوددارى كرد مأمورين خليفه به خانه فاطمه ريختند(1).
ابن ابى الحديد معتزلى در شرح نهج البلاغه مى گويد: من در نزد استاد خود ابوجعفر نقيب حديث هبار بن اسود را مى خواندم كه نيزه حواله هودج زينب دختر رسول خدا كرده بود و او را به گونه اى ترساند كه فرزندى از او سِقط شد و به اين سبب رسول خدا در روز فتح مكّه خون او را هدر كرد، و مى افزايد:
چون اين حديث را بر نقيب خواندم، وى گفت: هرگاه رسول خدا خون هبار را به جهت ترساندن زينب هدر كرد ظاهر اين است كه اگر رسول خدا در حيات بود، نسبت به خون كسى كه فاطمه را ترساند و فرزند او را هلاك گرداند، نيز چنين مى كرد ابن ابى الحديد مى گويد:
به نقيب گفتم كه اين حديث را از تو نقل كنم كه فاطمه را ترسانيدند و فرزندش محسن را سِقط كردند نقيب
1) شرح الاصول الخمسة ؛ ص ۷۵۶، چاپ مصر .
گفت: آن را از من نقل نكن و خلاف آن را نيز از من نقل نكن كه من در اين امر به خاطر وجود اخبار متعارض متوقّف هستم(1).
ابو جعفر نقيب - يحيى بن محمد العلوی - شیعه امامی نیست (2)، بلکه چنانچه از عقائدش به دست مى آيد(3)شيعه زيدى است و فرقه زيديه در بسيارى از مسائل كلامى و فقهى موافق اهل سنت هستند.
و جاى اين سؤال است كه اخبار دال بر سقط محسن چه شده است تا به جهت تعارض با اخبار مخالف موجب توقف نقيب در اين مسأله شده است. چون در كتب فعلى اهل سنت روايات اندكى بر سقط محسن ديده مى شود.
همچنين شيخ الاسلام ابراهيم بن محمد جوينى خراسانى از اعلام قرن هفتم و هشتم، عين حديثى را كه ما از امالى شيخ صدوق نقل كرديم در فرائدالسمطين با ذكر سند آورده و ما براى رعايت اختصار از ذكر آن خوددارى مى كنيم چون با نقل مرحوم شيخ صدوق هيچ اختلافى ندارد(4).
همچنين سابقاً بيان داشتيم كه شهرستانى در الملل و النحل و صفدى در الوافى بالوفيات، و عبدالقاهر بغدادى در الفرق بين الفرق در نقل عقائد نظّام اهانت عمر به حضرت فاطمه و ضربه زدن
به آن حضرت و از بين رفتن محسن را جزو آن عقايد شمرده است.
محمدبن طلحه شافعى متوفّاى 652 مى نويسد:
اَمّا مُحْسِن فَدَرَجَ سِقْطاً (1)، محسن به علت سقط شدن از بين رفته است
شاعر توانا و اديب بزرگ جهان عرب ، عبدالمسيح انطاكى مسيحى ، متوفّاى 1341 قمرى در « القصيدة العلوية المباركة » ، پاورقى صفحه 204 ، علت وفات حضرت فاطمه را چنين مى نويسد:
چند امر در سلامت فاطمه زهرا(علیها السلام) تأثير داشت ; 1 ـ رحلت جانگداز پدر بزرگوارش . 2 ـ غصب خلافت از همسرش . 3 ـ خشونتى كه از عمربن الخطاب بر او رفت.
همچنين عمر ابوالنصر، نويسنده معاصر مصرى ، مسأله هجوم عمر به خانه حضرت فاطمه(علیها السلام) و وادار كردن على به بيعت با ابوبكر را ذكر مى كند وى در مورد محسن مى نويسد:
مورخين در وجود او اختلاف دارند اگر چه يعقوبى و مسعودى و غير آنان بر وجود او تأكيد مى ورزند.
مؤلف كتاب الارشاد فى معرفة حجج الله على العباد مى گويد:
كه فاطمه پس از رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) كودكى به نام محسن را سقط كرده است(2).
همچنين عباس محمود العقاد در وفات حضرت فاطمه مى نويسد:
زهرا به بيمارى فرسايشگر قابل توصيفى مبتلا نبوده است زيرا يكى از ويژگيهاى عرب توانايى زياد آنان در توصيف است ، اطرافيان زهرا و اهل خانه او از قدرتمندترين عرب در بيان سلامت و مريضى افراد بودند، و ما در كلام آنان كه شكوه هاى او را بازگو مى كنند به بيماريهايى بر نمى خوريم كه انسانى را در عنفوان جوانى از بين ببرد، آنچه از كلامشان به دست ما رسيده علت وفات وى نقاهت ، ضعف و اندوه است و بر اينها رنج و بيمارى تولد زودرس را نيز بايد افزود هر گاه درست باشد كه او پس از رحلت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) كودكى به نام محسن را سقط كرده است چنانچه در بعضى از اخبار مشاهده مى شود(1).
شایان ذکر است که برای حضرت فاطمه فرزند ذکور سومی به نام محسن را بسیاری از نویسندگان اهل سنت و شیعه آورده اند(2)، اما در
1) عباس محمود العقاد ، فاطمة الزهراء علیها السلام ص ۶۸ ، و همچنین مراجعه شود به : عبقرية عمر ؛ص ۱۵۷ .
2) خصال شیخ صدوق ؛ ص ۶۳۴ ، و جمهرة انساب العرب ؛ ص ۱۶ ، و تاریخ یعقوبی ؛ ج ۲ ، ص ۲۱۳ ، و مناقب ابن شهر آشوب ؛ ج ۳، ص ۱۳۳ ، و تاریخ طبری ، ج ۵، ص ۱۵۳ ، و مستدرك الصحيحين ؛ ج ۳، ص ۱۶۵ ، و مسند احمد بن حنبل ؛ ج ۱، ص ۹۸ ، و سنن بیهقی ؛ ج ۶، ص ۱۶۶ ، و ج ۷، ص ۶۳ ، وكنز العمال ؛ ج ۱۳ ، ص ۶۶۰ ، وج ۱۲، ص ۱۱۷ ، وكفاية الطالب ؛ ص ۳۵۲ ، و الصواعق المحرقة ؛ ص ۱۱۵ ، و نور الابصار شبلنجی ؛ ص ۱۱۴ ، و الكامل في التاريخ ابن اثیر ؛ ج ۳، ص ۳۹۷ ، و انساب الاشراف بلاذری ، ج ۲، ص ۱۸۹ ، و الاصابه ابن حجر عسقلانی ؛ ج ۳، ص ۴۷۱ ، و لسان المیزان ابن حجر ؛ ج ۱، ص ۲۶۸ ، و میزان الاعتدال ؛ ج ۱، ص ۱۳۹ ، و اسد الغابه ابن اثیر ؛ ج ۴، ص ۳۰۸ ، حرف الميم ، و قاموس المحيط فیروزآبادی ؛ ج ۲، ص ۵۵ و تاريخ الخميس ؛ ج ۱، ص ۴۱۸ ، و ارشاد مفید ؛ ج ۱، ص ۳۵۵ ، وكشف الغمة ؛ ج ۱، ص ۵۸۹ ، و الملل و النحل ؛ ج ۱، ص ۷۷ ، بنقل از زندگی حضرت فاطمه علیها السلام ، تألیف دکتر شهیدی ، ص ۲۴۳
علت مرگ او سخنان متفاوتی ابزار داشتهاند، و طبق مدارک شیعی او بر اثر وارد آمدن ضربه ای بر شکم فاطمه علیها السلام سقط شده است ، شیخ طوسی در این مورد میگوید: « مشهور بین شیعه این است که عمر چنان فاطمه علیها السلام را زد که او فرزندی را که در رحم داشت سقط کرد . و خبر این قضیه نزد شیعه مشهور و بلا خلاف است »(1)چنانچه بعضی از نویسندگان اهل سنت نیز مثل نظام ، محمد بن طلحه شافعی ، جوینی - مؤلف « فرائد السمطين » - و ابن قتیبه در «المعارف» بنا به اظهارات دیگران نیز همین را آورده اند(2). البته بعضی دیگر بدون اینکه اشاره ای به تاریخ تولد و درگذشت او بکنند ، به صورت خیلی مبهم گفته اند : « او در کودکی درگذشت » .
چنانكه قبلاً اشاره كرده ايم رشيد الدين محمدبن على معروف به ابن شهرآشوب متوفّاى 588 در مناقب حضرت فاطمه (علیها السلام) در فصل حليتها و تاريخها مى نويسد:
و فى معارف القتيبى: اِنَّ مُحْسِنَاً فَسَد
1) تلخيص الشافی ؛ ج ۳، ص ۱۵۶
2) فروع کافی ؛ ج ۶، ص ۱۸ ، و معانی الاخبار ؛ ص ۲۰۵ ، و امالی صدوق ؛ مجلس ۲۴ ، ص ۱۰۰ ، و خصال صدوق ؛ ص ۶۳۴ ، و اختصاص ؛ ص ۱۸۵ و ۱۸۶ ، و تلخيص الشافي ؛ ج ٣ ، ۱۵۶ ، و دلائل الامامة ؛ ص ۴۵ ، و اثبات الوصية ؛ ص ۱۲۲ ، وكشف المراد ؛ ص ۳۷۶ ، و النقض ؛ ص ۲۱۷ ، وکامل بهایی؛ ج ۱، ص ۳۰۹ ، و الصراط المستقيم ، ج ۳، ص ۱۲ ، و بحار الانوار ، ج ۴۳ ، ص ۱۷۰ ، و مرآت العقول ؛ ج ۵ ص ۳۱۸ و فرائد السمطين ؛ ج ۲، ص ۳۵
مِنْ زَخْمِ قُنْفُذِ العَدَوى(1).محسن به علّت ضربه قنفذ درگذشت.
نه تنها ابن شهر آشوب چنين چيزى را مى گويد بلكه حافظ گنجى شافعى المقتول 658 در كفاية الطالب مى نويسد:
ابوعبدالله شيخ مفيد بر جمهور افزوده و گفته است ; فاطمه (علیها السلام) بعد از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) پسرى را سِقط كرد كه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) او را محسن ناميده بود، و اين چيزى است كه كسى از مورخين غير از ابن قتيبه آن را ذكر نكرده است(2).
ولى متأسفانه در «المعارف» موجود، چاپ دوّم، ناشر دارالمعارف مصر ص 211، چنين آمده است:
و اما محسّن بن على فهلك و هو صغيرٌ.
اين نوع از تحريف حقايق اعتبار بسيارى از كتب را زير سؤال برده است.
علاّمه محقق سيدجعفر مرتضى العاملى، در كتاب دراسات و بحوث فى التاريخ و الاسلام در مقاله « اِعْرِف الكتب المحرّفة » حدود بيست و هفت مورد از اين نوع تحريفها را متذكر شده است(3).
با توجه به نظر دانشمندان شيعه در كشته شدن محسن، محدثين اهل سنت خواسته اند بين اين دو قضيه جمع كنند: يكى خبر مشهور بين مسلمين در اينكه نسبت و منزلت اميرالمؤمنين با پيامبر ، همان مقام و منزلت هارون به حضرت موسى است و نام پسران على (عليه السلام) نام پسران هارون است و ديگر تبرئه خليفه و مأمورين او از آسيب رساندن به
فاطمه(علیها السلام) و سقط محسن. از اين جهت محدثين اهل سنت عموماً نوشته اند كه محسن در حيات پيامبر متولد شد و پيامبر نام او را محسن نهاد; و او در كودكى درگذشت.
محدثين اهل سنت معمولاً هنگامى كه به محسن اشاره مى كنند از هانى ابن هانى از حضرت على (عليه السلام) نقل مى كنند كه گفت : وقتى كه حسن متولد شد نام او را حرب نهادم و پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود نام او حسن است، و همين كه حسين متولد شد نام او را حرب نهادم پيامبر از نام او پرسيد و او را حسين ناميد. وقتى كه محسن متولد شد او را حرب ناميدم و پيامبر پس از پرسش از نام او ، او را محسن ناميد و سپس فرمود آنها را به نام فرزندان هارون ناميده ام : شبّر ، شبير ، مشبّر .
ولى نمى توان گفت كه محسن در حيات پيامبر متولد شده است زيرا محدثين اين روايت را از ـ يونس يا اسرائيل ـ از ابى اسحاق از هانى بن هانى از اميرالمؤمنين نقل مى كنند و اين روايت علاوه بر اينكه بعضى از رجال آن مجهول و ضعيف هستند با روايات ديگرى كه محدثين اهل سنت از سلمان فارسى و عكرمه در اين مورد آورده اند تعارض دارد. و از حيث دلالت هم خالى از اشكال نيست. زيرا بر طبق مدارك شيعه(1)و برخى از مدارك اهل سنت در قضيه نام گزارى حسنين ، هيچ وقت با وجود پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) اميرالمؤمنين به خود اجازه نمى داد كه در نام گذارى
1) علل الشرايع ؛ ج ١ ، ص ۱۳۸ ، باب ۱۱۶ ، و امالی صدوق ؛ مجلس ۲۸، ص ۱۱۶ ، و معانی الاخبار ؛ ص ۵۸ و امالی طوسی ؛ ج ۱ ، جزء ۱۳ ، ص ۳۷۷ ، و تاریخ الحسین از تاریخ دمشق ابن عساکر ؛ ص ۱۹ ، و ارشاد شیخ مفید ؛ ج ۲ ص ۲ .
بر پيامبر سبقت بگيرد، و ادب اسلامى و عرف رايج آن روز بر اين بود كه بزرگ خانواده بر نوزاد اسم مى نهاد. بر فرض حضرت على يك بار در نام گزارى بر پيامبر سبقت گرفته و با عدم رضايت پيامبر روبرو شده باشد ، آيا مى توان تصور كرد كه وى بار دوم و سوم نيز به چنين امرى مبادرت كرده باشد؟.
جا دارد بگوييم اين روايت را آنان براى تبرئه خليفه از سقط جنين در مسأله تهاجم به خانه حضرت فاطمه ساخته اند، و بگذريم از اينكه در كيفيت وفات محسن بين خود عامه اختلاف است، و افرادى مثل نظام (به نقل از بغدادى ، شهرستانى و صفدى ) و بلاذرى ( به نقل از الصراط المستقيم ) و ابن قتيبه دينورى ( به نقل از حافظ گنجى ) و جوينى و محمدبن طلحه شافعى و عقاد و... همان عقيده شيعه را دارند كه محسن به جهت آسيب ديدن حضرت فاطمه از بين رفت.
بر طبق روايات شيعه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) آخرين فرزند حضرت فاطمه را پيش از تولد محسن نام نهاده بود(1).
مرحوم علامه تسترى در بعضى از روايات شيعه در رابطه با اين مسأله توضيحى دارند و مى گويند: جهت پاره اى از اغراض بعضى از روات عامى حديث چيزهايى را برآن افزوده اند(2).
يكى از بهترين مؤيّدات بر ارتكاب عمل و شكستن حرمت و حريم خانه حضرت فاطمه (علیها السلام) اظهار تأسّف و پشيمانى شديد خليفه در آخرين لحظات زندگى است و اين بهترين شاهد است كه مسأله در حدّ تهديد به احراق پايان نيافته بلكه چنانچه بيان داشته ايم مأمورين او به خانه ريختند و حرمت و حريم خانه را شكستند.
مسأله ندامت و پشيمانى ابوبكر نسبت به امورى كه در دوران خلافت دو ساله خود مرتكب شد، در كتب معتبر اهل سنّت و شيعه آمده است، و نخستين چيزى را كه از آن اظهار ندامت و پشيمانى شديد مى كند كشف و تفتيش خانه فاطمه(علیها السلام) است.
ما در اين جا به بعضى از مدارك آن اشاره مى كنيم.
1 ـ ابوعبيد متوفّاى 224 در كتاب الاموال همين تأسف را نقل مى نمايد، منتهى وى به جاى اينكه نقل كند اى كاش! خانه فاطمه (علیها السلام) را بازرسى نمى كردم نوشته:
فوددت انى لم اكن فعلت كذاوكذا ـ لخلة ذكرها ـ قال ابوعبيد: لا اُريد ذكرها. اى كاش چنين و چنان نمى كردم و علّت اين كنايه گويى را خود ابوعبيد چنين مى گويد كه دلم نمى خواهد آن را يادآورى كنم(1).
مرحوم امينى مى فرمايد ايشان اين تحريف را به خاطر حفظ آبروى خليفه مرتكب شده است، ولى افسوس كه ديگران در اين باره با او همكارى ننموده و خيانت او در سپرده هاى تاريخ آشكار شده است(2).
2 ـ ابن قتيبة دينورى متوفّاى 276 ، تحت عنوان مرض ابى بكر می نویسد:
فَلَيْتَنى تركتُ بيتَ علّى و ان كان اعَلْنَ[ ظ:اغلق] على الحرب ... (1).
اى كاش! كه خانه على (عليه السلام) را رها مى كردم، اگر چه با من اعلان جنگ كرده باشد.
3ـ همچنين در تاريخ يعقوبى آمده است ... و ليتنى لم افتّش بيتَ فاطمة بنت رسول اللّه (صلى الله عليه وآله وسلم) و اُدْخِلْه الرجال، و لوكان اغلق على حرب...(2)
اى كاش خانه فاطمه دختر پيامبر خدا را بازرسى نمى كردم و مردان را به آن راه نمى دادم اگر چه آن را براى جنگ بسته باشند ... .
4 ـ محمد بن جرير طبرى از عبدالرحمن بن عوف نقل مى كند:
ابوبكر گفت: ... من بر چيزى از دنيا تأسّف نمى خورم مگر اينكه دوست داشتم سه كار را كه انجام داده ام، نكرده بودم، و سه كار را به جا نياوردم انجام مى دادم، و اى كاش در پيرامون سه مسأله از پيامبر مى پرسيدم ... ولى آن سه كارى كه اى كاش نكرده بودم:
«فَوَدَدْتُ انّى لَمْ اَكْشِفْ بَيْتَ فاطمة عن شىء و ان كانوا قد اَغْلَقوا عَلَى الحرب..»(3).
«اى كاش خانه فاطمه (علیها السلام) را بازرسى نمى كردم; هرچند در آن را براى جنگ بسته باشند».
5 ـ ابن عبدربه اندلسى مؤلّف عقدالفريد در باب «استخلاف ابى بكر لعمر» دارد.
... فَوَدَدْتُ انى لم اكشف بيت فاطمةَ عن
شئى و ان كانوا اغلقوه على الحرب(1).
اى كاش! خانه فاطمه را مورد تعرّض قرار نمى دادم، اگر چه آن را براى جنگ با من بسته باشند.
6 ـ مسعودى مؤلف مروج الذهب مى نويسد:
فَوَدِدْتُ اَنّى لم اكن فَتَّشتُ بيتَ فاطمة، و ذكر فى ذلك كلاماً كثيراً ...(2).
اى كاش! كه خانه فاطمه را تفتيش و بازرسى نمى كردم، و در اين باب سخن بسيار گفت.
7 ـ همچنين قاضى عبدالجبار معتزلى متوفّاى 415 اين مطلب را آورده است(3).
8 ـ ابن ابى الحديد از احمد بن عبدالعزيز الجوهرى صاحب كتاب سقيفه نقل مى كند، كه ابوبكر گفت:
لَيْتَنى لم اَكْشِفْ بيت فاطمة و لواعلنَ[ ظ:اغلق ] على الحرب(4).
اى كاش! خانه فاطمه را نمى گشودم و وارسى نمى كردم، گرچه بر ضدّ من اعلان جنگ كرده باشند.
در مورد ديگر ابن ابى الحديد از ابوبكر جوهرى و مبرّد همه اين داستان و ندامت از نُه چيز را ذكر مى كند كه اولين آنها همان گشودن در خانه فاطمه (علیها السلام) است(5).
9 ـ محمدبن احمدبن عثمان ذهبى متوفّاى 748 در ميزان الاعتدال در عنوان « عُلْوان بن داوُد البجلى » از عقيلى حديث مسندى را از عبدالرحمن بن عوف نقل مى كند كه ابوبكر گفت: انى لااسى على
شىء اِلاّ على ثلاث وَدَدْتُ انّى لم اَفْعلهُنَّ... وَدَدْتُ اَنّى لَم اَكْشِفْ بيت فاطمة و تركته و اِن اُغْلِقَ عَلَى الحربِ ...(1)
ذهبى همين مطلب را در تاريخش و در شرح حال ابوبكر نيز آورده است(2).
10ـ ابن حجر عسقلانى متوفّاى 852 در لسان الميزان مى نويسد: كه ابوبكر در دم مرگ مى گفت: انى لااسى على شىء الاعلى ثلاث وَدِدْت انّى لم اَفْعلهُنَّ وَدِدْتُ انّى لم اكشِفْ بيت فاطمة و تركتُهُ و ان اُغلِق على الحرب(3).
11 ـ علاء الدين على متقى هندى، متوفى 975 در كنزالعمال مى نويسد:
...فَوَدَدْتُ انى لم اكن اَكْشف بيت فاطمة و تركته و ان كانوا غلّقوه على الحرب(4).
اى كاش! تفتيش نمى كردم خانه فاطمه (علیها السلام) را و آن را به حال خود رها مى كردم گرچه آن را براى جنگ بسته باشند.
در اين جا از نقل سخنان دانشمندان شيعه در مورد ندامت ابوبكر به جهت طولانى شدن بحث خوددارى مى شود.
از مطالب ياد شده نتيجه مى گيريم كه ندامت و پشيمانى خليفه در آخرين لحظات زندگى براى اين نبوده كه افرادى را به در خانه حضرت اميرالمؤمنين فرستاد تا آنها را براى بيعت با خليفه بخوانند و در صورت امتناع از آمدن آنها را فقط تهديد به آتش زدن خانه نمايند و كار در همين جا خاتمه يافته باشد، بلكه ندامت خليفه براى اين بوده كه دستور
شكستن حريم خانه را داد و مردان اجنبى و مهاجم را به آن خانه راه داد، و حرمت و حريم خانه را شكست و آن گروه آن فجايع را به بار آوردند و امام (عليه السلام) را با آن وضع نامطلوب به مسجد بردند و ساير وقايع و حوادث ناگوارى كه بعضى را قبلاً اثبات كرديم و بعضى بعداً خواهدآمد.
اما اينكه چرا اين حوادث تلخ و ناگوار در تأليفات اكثر اهل سنّت انعكاس نيافته و حتى در بعضى از كتب تاريخى آنان مرحله اوّل هم ذكر نشده است كلاً دو چيز را مى توان گفت; ما ابتداء به بيان اين دو عامل مى پردازيم و سپس به قسمتى از سخنان آنها در اين مورد اشاره مى نماييم.
1 ـ يكى از چيزهايى كه اكثر دانشمندان اهل سنّت مخصوصاً متقدّمين از آنها در مورد صحابه پيامبر معتقدند، مسأله عدالت صحابه و اجتهاد آنهاست، آنها همه اصحاب پيامبر را عادل و مجتهد مى دانند و آنها افرادى چون عمرو بن عاص، معاوية بن ابى سفيان، خالد بن وليد، عبدالرحمن ابن ملجم، مغيرة بن شعبه، و حتى يزيد بن معاويه ( با اينكه صحابى نيست ) و همه صحابه را چه آنهايى كه در كنار علّى بن ابيطالب بودند و چه آنهايى كه با او جنگيدند و چه آنهايى كه عزلت گزيدند و ... همه و همه را عادل و مجتهد مى دانند، بر اساس اين طرز تفّكر بسيارى از نويسندگان اهل سنّت از ذكر حوادثى كه عدالت صحابه را زير سؤال مى برد خوددارى مى كنند. حادثه يورش به خانه اميرالمؤمنين (عليه السلام) و
ريختن در خانه و آسيب رساندن به دخت گرامى رسول خدا و ... حادثه كوچكى نيست، تا از يك سو اين حادثه تلخ و ناگوار را در آثارشان بيآورند و از سوى ديگر حادثه آفرينان را افرادى عادل و مجتهد و بر حق معرّفى كنند، ازين جهت عدّه اى ترجيح داده اند كه در برابر مسائل و حوادثى كه عدالت آنها را زير سؤال مى برد ساكت بمانند.
ما در رساله اى تحت عنوان مبانى مذاهب اسلامى در تشخيص سنت، اين مسأله را به طور مشروح مورد بررسى قرار داده ايم، ازين جهت در اين جا وارد اين بحث نمى شويم.
2 ـ عامل ديگر اين امر خلع سلاح نمودن شيعه است آنها ديدند نقل اين حوادث موجب مى شود كه شيعيان آنان از اين امر به عنوان حربه اى برنّده بر حقانيّت مسلك و مرام خويش و ابطال مرام اهل سنت استفاده كنند. از اين رو براى خلع سلاح مخالفين از نقل آن خوددارى مى كنند و گاهى در چاپهاى بعدى آثار پيشينيان دست به تحريفاتى مى زنند.
از اين جهت سيد مرتضى علم الهدى در الشافى و شيخ الطائفه در تلخيص الشافى پس از نقل خبر بلاذرى درآمدن عمر با آتش به در خانه حضرت اميرالمؤمنين على (عليه السلام) و برخورد با فاطمه، و گفتگوى آن حضرت با او: آيا آمده اى كه خانه ام را بر من بسوزانى و ...؟ مى گويد:
اين خبر را شيعه از طروق متعدد روايت كرده است، و جا داشت كه محدثين اهل سنّت نيز آن را نقل بكنند. آنها درگذشته اين احاديث را با طيب نفس نقل مى كردند ولى بعدها ديدند كه نقل اين مطالب بر ضررشان تمام مى شود، پس از نقل آن خوددارى
كردند(1).
سخن سيد مرتضى و شيخ طوسى بيانگر اين واقعيت است كه نويسندگان اهل سنّت هر چه بيشتر با حوادث ناگوار صدر اسلام فاصله مى گرفتند كمتر آن حوادث مسأله آفرين را در تأليفاتشان مى آوردند تا حربه اى به دست مخالفينشان ندهند، و عدّه اى بر اين امر يعنى نيآوردن حوادث تلخ و رفتار و اعمال زشت عده اى از صحابه پيامبر، و پيدا كردن نقاط مثبتى در انتخاب خليفه و مهم جلوه دادن آن تعمّد داشته اند تا مبادا مقام و موقعيّت خلفا زير سؤال برود.
امام المورّخين محمد بن جرير طبرى، در حوادث سال سى ام، در شرح حال ابوذر و ماجراى او با معاوية مى نويسد:
در علّت فرستادن معاويه ابوذر را از شام به مدينه چيزهاى زيادى گفته اند، كه نقل بيشتر آنها را دوست ندارم، ولى كسانى كه معاويه را معذور دانسته اند در اين مورد داستانى را ذكر كرده اند كه سرّى برايم از شعيب از سيف از عطيه از يزيد فقعسى نوشت و ...(2).
وى از نگارش حقايقى كه به كرامت خليفه سوّم و معاويه برمى خورد خوددارى مى كند و از ايراد آن كراهت دارد.
سپس داستانى را كه برخى در مقام معذرت خواهى از رفتار معاويه و تبرئه و بى گناه شمردن خليفه ساخته اند ذكر كرده است، در حالى كه اين قصّه ساختگى برخلاف تاريخ
صحيح و حديث مسلّم است.
مرحوم علاّمه امينى رجال اين داستان ساختگى را افرادى كذّاب و وضّاع و مجهول و ضعيف و متّهم به زندقه و ... معرفى مى كند(1).
ابن اثير جزرى به پيروى از طبرى مى گويد:
در علّت فرستادن معاويه ابوذر را از شام به مدينه چيزهايى گفته اند: از دشنام دادن معاويه او را، و تهديد كردن به قتل و فرستادنش از شام به مدينه بر شتر برهنه، و تبعيد شدن ابوذر از مدينه به صورت خيلى زشت كه نقل آن درست نيست و اگر هم واقعيّت داشته باشد بايد عثمان را معذور دانست، و آن اينكه حق امام است كه رعيّتش را ادب كند و غير ازين از عذرها، نه اينكه اين امور وسيله طعن و انتقاد بر خليفه قرار گيرند. و من از نقل آنها خوددارى كردم(2).
مرحوم علامه امينى در اين جا بحثى دارد تحت عنوان «جناية التاريخ» و نمونه هاى بسيارى ازين حق كشى ها را آورده است(3).
خط مشى طبرى الگوى مورّخين بعدى قرار گرفت. آنها نيز كه مدركشان تاريخ طبرى بود از آوردن حقايق به بهانه اينكه موجب عيبجويى در كبار صحابه خواهد شد طفره رفتند و در مقابل به نقل روايات ساختگى پرداختند.
ابن اثير در مقدّمه الكامل مى گويد:
من در اين كتاب چيزهايى را
آورده ام كه در يك كتاب نيآمده است... از تاريخ طبرى تأليف ابوجعفر طبرى آغاز نمودم; زيرا آن كتابى است كه همگان بر آن اعتماد مى كنند و هنگام اختلاف مورد مراجعه قرار مى گيرد... و هنگامى كه از تاريخ طبرى فراغت يافتم به مطالعه كتب مشهور تاريخى ديگر پرداختم و به آنچه از طبرى نقل كردم و در آن نبود از آن كتب اضافه كردم و همه چيز را در جايش قرار دادم، مگر چيزهايى كه مربوط به ياران پيامبر مى شد كه بر نقل طبرى چيزى اضافه نكردم مگر در حدّ توضيح بيشتر و يا اسم افراد و يا چيزى كه موجب انتقاد و طعن بر يكى از ياران پيامبر نباشد. و در بين مورّخين فقط به طبرى اعتماد نمودم; زيرا او از جهت استحكام كار و جامعّيت علم و صحت و صدق عقيده پيشواى همگان است، و تازه از تواريخ مشهور ديگر از آنهايى نقل كردم كه صدق منقولات و صحّت مندرجات آنها محرز بوده است(1).
همچنين ابن كثير، پس از پايان بردن سرگذشت صحابه در ردّه و فتوحات و جنگها و فتنه ها و حوادث مى گويد:
اين خلاصه آن چيزى است كه ابن جرير طبرى از ائمه تاريخ ذكر كرده است و در آن چيزى از اخبار ساختگى و جعلى كه اهل هوى يعنى شيعه و غير شيعه عليه صحابه ساخته اند نيست(2).
همچنين ابن خلدون پس از داستان صلح امام حسن و افتادن خلافت در دست معاوية مى گويد:
اين پايان كلام است در خلافت اسلامى و آنچه كه در آن اتفاق افتاد از ارتداد و فتوحات و جنگها سپس پيدا شدن
اتفاق و يكپارچگى، اصول و كليات آن را به صورت خلاصه از كتاب محمد بن جرير طبرى نقل كرده ام; زيرا تاريخ طبرى موثّق ترين كتاب در اين باب است و از انتقاداتى كه موجب شبهه و اشكال در نيكان و صالحان صحابه مى شود به دور است و چه بسيار در كلام مورخّين اخبارى يافت مى شود كه انتقاد و عيبجويى به نيكان صحابه است، پس نبايد كتاب را به آن روايات سياه كرد(1).
همچنين مورّخين ديگر، كه اولين و موثّقترين مدرك آنها در بررسيهاى تاريخى، تاريخ طبرى بوده است.
يكى از كسانى كه طبرى بسيار از او روايت مى كند سيف بن عمر است و اخبار و روايات بسيارى از عصر رسول خدا و سقيفه و بيعت ابى بكر و جنگهاى ردّه و فتوحات و جنگ جمل از او نقل شده است، در حالى كه دانشمندان رجال درباره او چنين گفته اند.
ضعيف، متروك الحديث، ليس بشىء، كذّاب، كان يضع الحديث، اتهم بالزندقه(2).
در ضمن از اين اظهارات نكته عدم انعكاس تهديد به احراق در اين سه كتاب تاريخى هم روشن مى شود.
ممكن است گفته شود كه مسأله ريختن به خانه فاطمه (علیها السلام) و اهانت به آن حضرت و بردن امام به جبر به مسجد اگر واقعيت مى داشت حتماً در
كتب تاريخى و حديثى همه دانشمندان اهل سنّت انعكاس مى يافت چنانچه داستان غدير و حديث ثقلين و منزلت در كتب آنان آمده است; امّا داستان احراق و اهانت به دختر پيامبر را چنانچه دانسته شد اهل سنّت جز اندكى، انكار مى كنند و فقط برخى از ايشان آن را در حدّ تهديد ذكر نموده اند.
در پاسخ اين سؤال مى گوييم;
اوّلاً: چنانچه از سخنان طبرى و ابن اثير و ابن خلدون و ابن كثير و ديگران دانسته مى شود نوعاً علماى اهل سنّت از نقل مسائل و وقايعى كه در آن عدالت صحابه زير سؤال برود خوددارى مى كنند، حالا چه رسد كه دامن زنندگان اين وقايع ناگوار دستگاه خلافت و شخص خليفه باشد و افرادى كه بر آنها اين ستمها و ظلمها رفته، خاندان پيامبر و دختر و داماد و عزيزان او باشند يعنى همان افرادى كه دهها روايت در فضائل و مناقب آنها در كتب همين نويسندگان آمده است. پس نقل اين حوادث به منزله تقبيح عمل خليفه و خلافكارى اوست. ازين جهت بعضى ها مثل ابن ابى الحديد كه قسمتهايى از آن را آورده اند آن را به عنوان گناه، منتهى گناه بخشودنى مطرح كرده اند كه اگر از دستگاه خلافت صادر نمى شد بهتر بود.(1)و بعضى ديگر چون ابن كثير اين را حق خليفه دانسته اند، كه افرادى از رعيّتش را ـ مخصوصاً اگر زن باشد ـ از حقّ محروم كند(2).
تازه ، بسیاری از نویسندگان اهل سنّت رفتار و کارهای خلاف عدالت
و تقوايى كه از ديگران ـ غير از خلفاء ـ صادر شده است را حمل بر اجتهاد آنها نموده اند تا به عدالت آنها اشكالى وارد نشود، اينها افرادى چون خالد بن وليد، عمرو بن عاص ، معاوية بن ابى سفيان ، ابوالغاديه قاتل عمار ياسر و حتى عبدالرحمن بن ملجم و يزيد بن معاويه و همه صحابه چه آنهايى كه در ركاب على (عليه السلام) جنگيدند و چه آنهايى كه با او وارد جنگ شدند و يا بى طرف بودند و ... همه را عادل مى دانند و كارهاى خلاف عدالت و تقواى آنها را حمل بر اجتهاد و تشخيص آنها مى كنند و آنها را در انجام اين كارهاى زشت و ناروا مستحق پاداش نيز مى دانند; زيرا براى مجتهد مخطىء يك پاداش وجود دارد(1).
چنانچه بيان داشتيم ما اين عقيده ـ عدالت و اجتهاد صحابه ـ را در رساله اى به طور مشروح ابطال نموديم و در اينجا وارد آن نمى شويم.
ثانياً ؛ نقل حوادث و وقایع ، بستگی زیادی به تعداد شاهدان و ناظران عینی آن حوادث دارد. داستان غدیر و یا ثقلین و ... در بین هزاران نفر مطرح گردید ، و به همین نسبت ناقلین آنها نیز زیادند ، و اگر گروهی از نقل آن امتناع کنند، باز عده زیادی هستند که آن را نقل کنند . ایـن بـه
1) البداية والنهاية ابن كثير ؛ ج ۶، ص ۳۲۳ ، و ج ۷، ص ۲۷۹ و ۲۸۳ ، وج ۱۳، ص ۹ ، وج ۸ ، ٢٢٣ ، و منهاج السنة ابن تيميه ؛ ج ۳، ص ۱۹ و ۲۶۱ ۲۶۶ و ۲۷۵ و ۲۸۴ و ۲۹۸ ، و الفصل في الملل والاهوا والنحل ابن حزم ، ج ۳، ص ۱۶۱ ، و ج ۴، ص ۸۹ و ۱۶۰ و ۱۶۱ ، و تطهیر الجنان ابن حجر هیتمی مکی ؛ ص ۱۵ و ۱۹ و ۲۲ ، و الصواعق المحرقة ابن حجر ؛ ص ۲۱۶ و ٢٢١ ، و المحلى ابن حزم ؛ ج ۱۰، ص ۴۸۶ ، و حاشیه بـر الصواعق المحرقة ، نوشته عبد الوهاب عبد اللطيف ، ص ۲۰۹ ، و معالم المدرستین سید مرتضی عسکری ؛ ج ۲، ص ۸۳ 174
خلاف مسأله ريختن به خانه و اهانت به دختر رسول خدا كه تعداد شاهدان عينى اين حادثه اندكند، چرا كه اين حادثه اى بود ناگهانى و بدون اطلاع قبلى ، و شايد اكثر شاهدان آن همان مهاجمين بودند كه از سوى ابوبكر براى اين كار فرستاده شدند و آنان هم داعى بر نقل خلافكاريهايشان نداشتند. پس اين مسأله با داستان غدير و حديث منزلت قابل مقايسه نيست، و به همين جهت كمتر نقل شده است، ازين جهت در كيفيّت اين امر و اينكه اين اهانت از سوى عمر بوده يا قنفذ يا مغيره، اختلاف ديده مى شود ولى همه اين روايات متفقند كه اين امر واقع شده است.
ثالثاً: درست است كه نويسندگان اهل سنت داستان غدير و يا ثقلين و يا احاديث ديگرى را كه شيعه از آنها استفاده تنصيص بر امامت اميرالمؤمنين را مى نمايد نقل كرده اند، اما در دلالت آنها تشكيك نموده و الفاظ حديث را تأويل مى برند تا استفاده اين معنى از آن نشود، ولى تأويل ماجراى ريختن به خانه ، يا صدمه زدن به دختر پيامبر امرى است بسيار مشكل، از اين جهت مصلحت را در آن ديدند كه از آن دم نزنند تا در تأويل و توجيه آن گرفتار نيايند.
رابعاً: ناپسندى و زشتى درگير شدن دستگاه خلافت براى اخذ بيعت با خاندان رسالت و هتك احترام به ساحت دخت گرامى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) با هيچ چيز قابل مقايسه نيست. اهانت به زنان حتى در زمان جاهليت امرى قبيح و زشت شمرده مى شد، و مايه ننگ و عيب اهانت كنندگان و نسل آنها به حساب مى آمد. زشتى و قباحت اين عمل در زن باردار و
بى دفاع به مراتب بيشتر بوده است.
وَ اِنْ كانَ الرّجلُ ليتناوَلُ المرأة فِى الجاهليّة بِالفَهْر اَوِ الْهِراوَةِ فَيُعيَّرُ بِها وَعَقِبُهُ مِنْ بَعْدِهِ(1)به درستى كه هر گاه مردى در زمان جاهليت به روى زنى دست بلند مى كرد و سنگ كوچك و يا چوبى به او مى زد همين باعث ننگ او و فرزندان او مى شد.
حالا چه رسد به اينكه بانويى كه با مأمورين خليفه روبرو شد دختر رسول خدا باشد، كسى كه فضائل و مناقب او در گوشها طنين انداز است، و رضاى او رضاى رسول خدا و خشم او با خشم رسول خدا برابرى مى كند. زيرا حركت ايذايى و بى حرمتى به رسول اللّه اختصاص به حيات او ندارد بلكه بعد از رحلت او نيز بايد از كارهايى كه موجب ايذاء و اذّيت او مى شود و او را به خشم مى آورد خوددارى كرد.
...و ما كان لكم اَنْ تؤْذُوا رسولَ اللّه وَلا ان تنكحوا اَزْواجَهُ مِنْ بَعْدِهِ اَبداً، اِنَّ ذلِكم كانَ عِنداللّهِ عِظيماً(2).
شما حقّ نداريد رسول خدا را آزار دهيد و نه هرگز همسران او را بعد از او به همسرى خود درآوريد كه اين كار نزد خدا عظيم است.
اِنَّ الذين يُؤذُونَ اللّهَ ورَسُولَه لعنهم اللّه فى الدُّنيا و الاخرة وَاعدَّلهم عذاباً مُهيناً(3).
آنها كه خدا و پيامبرش را اذّيت مى كنند خدا آنها را از رحمت خود در دنيا و آخرت دور مى سازد و براى آنها عذابى خواركننده است.
حالا نقل حوادث ناگوار و هتك احترام به ساحت دختر گرامى
پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) در كتب اهل سنّت چه چيزى را براى مرتكبين آن عمل باقى مى گذارد؟ و آيا مى توان از چنين بيعتى دفاع كرد براى آن مشروعيّت قائل شد؟ ...
دانشمندان اهل سنّت كه خود را در اين اشكالات گرفتار ديدند ناچار شدند كه يكى را به دست فراموشى بسپارند و در غيراين صورت به قول سنايى غزنوى:
مرمرا باور نمى آيد زروى اعتقاد ***حق زهرا بردن و دين پيامبر داشتن
آنكه او را بر سر حيدر همى خوانى امام ***كافرم گر مى تواند كفش قنبر داشتن
از حضرت فاطمه نزديكتر به رسول خدا چه كسى است؟ آيا اين اهانت ها و آمدن به در خانه و تهديد به سوزاندن خانه با اهلش كه هيچ جاى انكار ندارد و ريختن در خانه و آسيب رساندن به زهرا (علیها السلام) از نظر دانشمندان شيعه و بردن حضرت على (عليه السلام) با آن وضع نامطلوب و تهديد به قتل و ... آيا اين اعمال مخالفت صددرصد با نصّ آيه محكمه «قل لااسئلكُمْ عَليهِ اَجْراً اِلاَّ الموّدةَ فِى القربى»(1)نيست؟
در پايان اين فصل مناسبت داشت مظالمى كه بر حضرت زهرا (علیها السلام) رفته است از: هتك حرمت و اهانت به آن حضرت و سقط فرزندش و... از نظر ادبيات شعرى نيز مورد بررسى قرار گيرد و قسمتى از اشعار شعراى عرب زبان و فارسى سرا نيز مطرح گردد. شعراى بزرگى چون علاءالدين حلّى از علما و شعراى قرن هشتم و معاصر شهيد اوّل ، شيخ صالح كواز حلى ، آية اللّه شيخ محمد حسين اصفهانى (محقق كمپانى) ، آيت الله سيد صدرالدين صدر، و كعبى، و سيد صالح
1) سورة شوری آیه 23
حلّى از شاگردان آخوند خراسانى و ديگرانى كه اين حادثه ناگوار را در اشعارشان آورده اند، ولى براى پرهيز از طولانى شدن مقاله از ذكر آنها خوددارى مى شود.
نتیجه مباحث این بخش این میشود که ریختن مهاجمین به خانه امیر المؤمنين علیه السلام مورد قبول دانشمندان شیعه و سنی است ، اما در مورد هتک حرمت و اهانت به ساحت دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه واله با توجه به تصریحات دانشمندان شیعه و زیارتنامههای آن حضرت و داستان چگونگی وفات محسن و اظهارات بعضی از بزرگان اهل سنت ، با اطمینان می توان گفت که این امر نیز واقع شده است . ولی در چگونگی ریختن مهاجمین به خانه بسیاری از منابع متعرض آن نشدند ، آنهائی که متعرّض شدند در بعض آمده است وقتی که حضرت فاطمه دانست که عمر تهدیدش مبنی بر آتش زدن را عملی خواهد کرد در را گشود و در بعضی دیگر دارد که عمر با لگد در را شکاند و مهاجمین به خانه ریختند و در منابعی آمده که آتش در خانه افکندند و مسأله چندان روشن نیست ، اما سکوت و وارد نشدن بعضی از دانشمندان شیعه در این باب به خاطر موقعیت خاص زمانی و مکانی آنان بوده است .
چنانچه دانسته شد عموم دانشمندان و نويسندگان شيعه از قدما و متأخرين يكى از عوامل وفات حضرت فاطمه (عليها السلام) را صدمه و آسيبى مى دانند كه از سوى مهاجمين به آن حضرت رسيده بود. تنها دو تن از بزرگان علماء شيعه در اين قضيه نظر قاطعى نداده اند. يكى شيخ مفيد و
ديگرى على بن عيسى اربلى است كه جا دارد در تأليفات آنان تأمّل بيشترى داشته باشيم.
اگر در انتساب كتاب اختصاص به شيخ مفيد ترديد كنيم و همچنين واژه شهيدة در زيارتنامه كتاب المزار را به معناى ياد شده اش نگيريم، بايد گفت وى در اين قضيه نظر قاطعى نداده است. زيرا وى در كتاب ارشاد در تاريخ اميرالمؤمنين (عليه السلام) متعرض جريان سقيفه و كيفيت بيعت گرفتن از آن حضرت و حوادث تلخ و ناگوارى كه بر خاندان پيغمبر رفته است نمى شود، بلكه وى پس از ذكر رحلت رسول الله بلافاصله وارد مناقب امام (عليه السلام) از قضاوتها و كلمات و ... مى شود. البته وى در تعداد فرزندان امام(عليه السلام) مى گويد : از شيعه كسانى معتقدند كه حضرت فاطمه (عليه السلام) پس از پيامبر فرزندى به نام محسن را سِقط كرد ، و طبق نظر اين طايفه تعداد فرزندان آن حضرت بيست و هشت تن مى شود والله اعلم و احكم .
شيخ مفيد در اينجا بدون هيچ نقدى، تاريخ زندگى اميرالمؤمنين(عليه السلام) را به پايان مى برد.
همچنين وى در «تصحيح الاعتقاد» متعرض چگونگى رحلت پيامبر و دوازده امام شده است. امّا نسبت به حضرت فاطمه (عليه السلام) اظهار نظرى نكرده است(1).
در آثار و تأليفات ديگر وى چيزى در اين مورد نيافتيم.
1) تصحيح الاعتقاد ؛ فصل في الغلو والتفويض ، ص ١٣١
وى چنانچه از مقدمه كتابش استفاده مى شود بنا نداشت كه همه حوادث و مصائبى كه بر اهل بيت رسول خدا روا داشته اند را ذكر كند بلكه هدفش تنها ذكر مناقب و مفاخر اهل بيت بوده است.
از اين جهت در بخش زندگى اميرالمؤمنين (عليه السلام) از حوادث دوران 25 ساله زندگى آن حضرت چيزى نمى گويد. و در بخش زندگى حضرت فاطمه نيز پس از بيان فضائل آن حضرت وارد كلمات وى مى شود و اشاره اى نسبت به ريختن مأموران ابوبكر به خانه و تهديد به آتش زدن و... كه از مسلمات تاريخ است نمى كند. بديهى است كه ذكر نكردن را نمى توان دليل بر قائل نبودن گرفت.
وانگهى با اينكه اربلى در پاره اى از وقايع تاريخى تشكيك مى كند مثلاً وى در اينكه مأمون حضرت رضا (عليه السلام) را زهر داده باشد تشكيك مى كند.
ولى در مسأله اولاد اميرالمؤمنين همان كلام شيخ مفيد را نقل مى كند بدون اينكه اين نظريه را مورد نقد و بررسى قرار دهد.
ما در كتاب كشف الغمه به دهها مورد بر خورده ايم كه وى پس از نام خلفا و بعضى از بزرگان اهل سنت عبارت « رضى الله عنه » را قرار مى دهد. چنين كارى از يك عالم شيعى در شرايط عادى بسيار بعيد مى باشد و احتمال دارد كه وى به خاطر شرايط خاص زمانى و مكانى از بيان پاره اى از حقايق معذور بوده است.
مسأله ريختن به خانه آن حضرت و بردن وى با وضع نامطلوب ، و اجبار آن حضرت به بيعت، نيز در مدارك شيعى و سنّى آمده و به راحتى قابل اثبات است. اكنون به بيان بعضى از منابع و مدارك اين فصل مى پردازيم :
1 ـ معتبرترين مدرك در اين مسأله نهج البلاغه است كه مورد قبول همه دانشمندان شيعه و محققين اهل سنت مى باشد.
امام (عليه السلام) در بخشى از نامه بيست و هشتم نهج البلاغة در پاسخ معاويه آورده است:
وَ قُلْتَ اِنّى كُنْتُ اُقادُ كما يُقادُ الْجمل المخشوش حَتّى اُبايعَ ...
گفته اى كه مرا همچون شتر افسار زدند و كشيدند تا بيعت كنم.
براى توضيح اين قسمت لازم است كه به اصل نامه معاويه به اميرالمؤمنين على (عليه السلام) نيز اشاره اى داشته باشيم.
ابن عبدربه متوفّاى 328 . احمدبن على قلقشندى متوفّاى 821 . همچنين ابن ابى الحديد معتزلى در شرح نامه 28 نهج البلاغه نامه معاويه به امام(عليه السلام) را نقل مى كنند كه معاويه در بخشى از نامه به
منظور تنقيص و پايين آوردن مقام امام مى نويسد:
وَ ما مِنْ هولاءِ الاّمَنْ بَغَيْتَ عَلَيْهِ وَ تَلَكَّأت فى بيْعَتِهِ حَتى حُمِلْتَ اِلَيْهِ قَهْرَاً تُساقُ بِخَزائِمِ الاِقْتِسارْ كَما يُساقُ الْفَحْلُ الْمَخْشُوشْ (1).
يعنى تو بر هر يك از خلفاى پيشين دشمنى ورزيدى و از بيعت با آنان امتناع كردى تا آن كه تو را همانند شتر افسار زده براى بيعت حاضر كردند.
اين جمله دشمن حكايت از بيعت تحميلى امام(عليه السلام) با هر يك از سه خليفه پيشين دارد ، ولى نمونه بارز اين بيعت تحميلى و بردن امام با وضع نامطلوب در مورد بيعت با ابوبكر بوده است.
از اين جهت ما نخست به معناى « جمل مخشوش » و سپس به ريختن مأموران خليفه به خانه و بردن امام (عليه السلام) مى پردازيم.
لغويين در معناى «خِشاش» گفته اند:
الخشاش: عُوَيْد يُجْعَلُ فى اَنْفِ الْبَعير يُشَدُّ بِهِ الزمامُ لِيكونَ اَسْرَعَ لاِنقياده(2).
چوب كوچكى كه در بينى شتر قرار مى دهند و افسار را به آن محكم مى بندند تا رام كردن شتر سريع تر صورت گيرد.
1-ابن ابى الحديد در موارد متعددى از شرح نهج البلاغه تصريح مى كند كه فرستادگان خليفه به زور وارد خانه شدند و امام را به گونه زننده اى براى بيعت به مسجد بردند.
او اين حادثه ناگوار را از ابوبكر احمدبن عبدالعزيز جوهرى صاحب
كتاب سقيفه نقل مى كند كه به بعضى از آنها اشاره مى شود:
در يك جا ابوبكر احمد بن عبدالعزيز جوهرى به اسنادش از ليث بن سعد نقل مى كند كه علّى (عليه السلام) از بيعت با ابوبكر خوددارى ورزيد. پس او را ملبّياً(1)ـ یعنی در حالی که پیراهنش را در گردنش جمع کرده بودند و ا را میکشاندند - از خانه بیرون آوردند ، و او را به سرعت می بردند ، و ا به مسلمانها میگفت : برای چه گردن کسی را میزنید که جهت اختلاف تأخیر نکرده ، بلکه برای حاجتی - جمع قرآن یا تجهیز بدن پیامبر ـ تأخیر کرده است ، پس بر هیچ دسته ای از مسلمانان نمی گذشت مگر اینکه به او گفته میشد : برو بیعت کن(2).
در نقل ديگر جوهرى از ابوالاسود مى گويد: ... كه عمر با گروهى به خانه فاطمه (علیها السلام) هجوم آورد ... پس عمر آن دو ـ على و زبير ـ را از خانه خارج كرد و آنها را به مسجد مى راند تا بيعت كردند ...(3)
جوهرى در نقل ديگر از شعبى مى گويد: كه ابوبكر خالد را طلبيد و عمر و خالد را به سوى على فرستاد، و خالد بيرون خانه ايستاد و عمر داخل شد ... عمر زبير را از خانه بيرون كشيد و به دست خالد داد و ابوبكر جمع كثيرى را براى يارى آن دو فرستاد. عمر مجدداً داخل خانه شد و به على گفت برخيز و بيعت كن، على سرش را پايين انداخت و از جايش تكان نخورد. پس عمر دست على را گرفت و گفت برخيز. على
امتناع كرد. پس او را از جايش بلند كرد و به جلو راند. زبير را نيز جلو راند... سپس عمر و يارانش آنها را با خشونت و درشتى به مسجد بردند..(1).
ابن ابى الحديد در مورد جوهرى مى گويد: او از رجال حديث و از ثقات مورد اطمينان است(2).
در مورد ديگر ابن ابى الحديد مى گويد:اما خوددارى على(عليه السلام) از بيعت تا اينكه به خانه اش ريختند و او را به زور بيرون آوردند، اين را محدّثين و اهل سيره نقل نموده اند و ماهم در اين باب اقوال جوهرى را ذكر نموديم(3).
در همين جا ابن ابى الحديد برخى از حوادث ناگوارى را كه شيعه در اين مورد ذكر مى كند مثل زدن حضرت فاطمه (علیها السلام) با تازيانه و باقى ماندن اثر آن تا هنگام مرگ و قرار گرفتنش بين در و ديوار و افتادن محسن و طناب انداختن به گردن على (عليه السلام) و كشاندن به سوى مسجد و ... را قبول ندارد و مى گويد اينها چيزهايى است كه شيعه به نقل آن متفّرد است، و پيش اصحاب ما واقعيت ندارد و اهل حديث آن را نقل نكرده اند.
ابن ابى الحديد در شرح خطبه 26 داستان سقيفه را پيش مى كشد و مى گويد: روايات در اين باب اختلاف دارد، پس آن چيزى كه شيعه مى گويد، و گروهى از محدّثين نيز بسيارى از آن را نقل كرده اند اين است
كه على (عليه السلام) از بيعت سرباز زد تا اينكه او را به زور از خانه بيرون كردند... همگى آنها يعنى زبير و ساير متخّلفين از بيعت را براى بيعت بردند و كسى از بيعت امتناع نكرد مگر على (عليه السلام)به تنهايى; زيرا او به خانه فاطمه (علیها السلام) پناه برد، پس آنها شرم كردند از اينكه او را به زور از خانه بيرون بكشند، و فاطمه (علیها السلام) كنار در ايستاد و صدايش را به مهاجمين رساند. پس آنها پراكنده شدند و دانستند كه على به تنهايى ضررى نمى رساند. پس رهايش كردند. و گفته مى شود كه آنها او را با ديگران از خانه بيرون آوردند و پيش ابوبكر بردند تا بيعت كند... (1).
معلوم نيست چرا ابن ابى الحديد با اينكه نامه بيست و هشتم نهج البلاغة را قبول دارد، و با وجود اين اظهارات، شيعه را در نقل همه اين جريانات تلخ و ناگوار متفرّد مى داند (2).
2 ـ فضل بن شاذان نيشابورى از اصحاب ائمه متأخر (عليه السلام) متوفّاى 260 از اهل سنت نقل مى كند:
آن دو ـ ابوبكر و عمر ـ به سراغ على (عليه السلام) فرستادند هنگامى كه او را متلبباً حاضر كردند به او گفتند بيعت كن ، گفت اگر بيعت نكنم چه مى كنيد ؟ گفتند تو را مى كشيم ... (3)
3 ـ بلاذرى در روايتى از ابن عباس نقل مى كند :
بَعَثَ اَبُوبَكرْ عُمَرَبن الخَطابْ اِلى عَلى رَضى اللّه عَنْهُم حيْنَ قَعَدَ عَنْ بِيْعَتِهِ وَ قالَ اِئتِنىْ بِهِ بِاَعْنَفِ
الْعُنُفْ ... (1)
ابوبكر عمر را در پى على (عليه السلام) فرستاد هنگامى كه على (عليه السلام) از بيعت با ابوبكر خوددارى كرد، به عمر گفت: على را با خشن ترين وجه و شديدترين حالت نزد من بياور ...
آنان كه در نزد اهل سنت به رقت قلب و مهربانى و دل رحمى معروف بودند چنين دستورى را دادند، پس حساب افرادى كه به خشونت و تند خويى و قساوت قلب معروف بوده اند واضح است.
4 ـ يعقوبى متوفّاى 284 هـ.ق در اين مورد مى گويد:
ابوبكر و عمر خبر يافتند كه گروهى از مهاجرين و انصار با على بن ابيطالب در خانه فاطمه دختر رسول خدا فراهم گشته اند پس با گروهى آمدند و به خانه هجوم آور شدند على (عليه السلام) بيرون آمد (ظاهراً بايد زبير باشد و عبارت ابن ابى الحديد از جوهرى آن را در مورد زبير دانسته است) و شمشيرى حمايل داشت. عمر با او برخورد كرد و با او درگير شد و شمشيرش را شكست. و جمعيت به خانه ريختند. پس فاطمه (علیها السلام) بيرون آمد و گفت به خدا قسم بايد بيرون رويد و گرنه سرم را برهنه مى كنم و نزد خدا ناله و زارى مى كنم. پس بيرون رفتند و هر كه در خانه بود برفت و چند روزى بماندند سپس يكى پس از ديگرى بيعت مى كردند وليكن على جز پس از شش ماه و به قولى چهل روز بيعت نكرد(2).
5 ـ محمدبن مسعود عياشى معاصر ثقة الاسلام كلينى با ذكر سند نقل مى كند:
عمر به اتفاق گروهى به در خانه فاطمه (عليه السلام) آمد و همين كه فاطمه (عليه السلام) آنها را ديد در را بر روى آنان بست و تصور نمى كرد آنان بدون
اجازه وارد خانه شوند، پس عمر با لگد در را شكست و آن گروه به خانه ريختند و على(عليه السلام)را ملبباً از خانه بيرون آوردند ...(1)
6 ـ شيخ صدوق در ابواب دوازده گانه كتاب خصال مى نويسد كه خلاصه اش چنين است :
دوازده تن از مهاجر و انصار براى احتجاج با ابوبكر در مسأله خلافت به عنوان نظرخواهى به خدمت اميرالمؤمنين (عليه السلام) رسيدند. اميرالمؤمنين ضمن نهى آنان از شدت عمل و هشدار نسبت به جنگ داخلى و وضعيتى كه رجال خلافت براى او پيش آورده بودند، فرمودند اگر شما شدت عمل به خرج دهيد ، آنان شمشيرهايشان را از غلاف بيرون مى كشند و آماده پيكار مى شوند همان گونه كه مرا براى بيعت مجبور كردند و پيراهنم را در گردنم جمع كردند و به زور به مسجد بردند و گفتند بيعت كن ، و گرنه تو را مى كشيم ...(2)
البته علامه تسترى در الاخبار الدخيلة ج 1 ص 27 توضيحى در اين باب دارند كه به آن مراجعه شود.
7 ـ در اختصاص منسوب به شيخ مفيد با ذكر سند از امام صادق(عليه السلام)نقل شده است: وقتى كه مردم با ابوبكر بيعت كردند اميرالمؤمنين را ملّبباً حاضر كردند (يعنى در حالى كه پيراهنش را در گردنش جمع كرده بودند و مى كشاندند) تا بيعت كند. سلمان گفت: آيا با چنين شخصى چنين عمل مى كنند؟ به خدا سوگند اگر وى خدا را بخواند آسمان را بر زمين خراب مى كند(3).
همچنين وى در داستان سقيفه بنى ساعده نيز ريختن مهاجمين به خانه و شكستن در خانه را ذكر مى كند و مى گويد: فدخلوا على علىّ(عليه السلام)و اَخْرجوُهُ ملّبباً(1).
بر على وارد شدند و او را ملّبباً از خانه بيرون آوردند.
8 ـ سيد مرتضى با ذكر سند از عدى بن حاتم طائى نقل مى كند كه مى گفت :
ما رَحِمْتُ اَحَدَاً رَحْمَتى عَليَّاً(عليه السلام) حين اُتىَ بِهِ مُلَبَّبَاً (2)يعنى : به حال هيچ كسى ، چون حال على ترحم نكردم و دلم نسوخت، هنگامى كه او را ملبباً براى بيعت حاضر كرده بودند.
9 ـ شيخ تقى الدين ابى الصلاح الحلبى ، متوفّاى 447 مى نويسد:
آنان آتش براى سوزاندن خانه امام آورده بودند و بدون اجازه به خانه اش ريختند و او را ملبباً براى بيعت به مسجد بردند ، و بدين وسيله همسر و دختران و حاميان او از بنى هاشم و غير از بى هاشم را از خانه هايشان خارج كردند و شمشيرشان را برهنه كردند و امام (عليه السلام) را در صورت امنتاع از بيعت تهديد به قتل كردند با اينكه هيچ يك اين كارها را با سعدبن عباده و خباب منذر و ساير متخلفين از بيعت انجام نداده بودند(3).
10 ـ شيخ الطائفه نيز روايت على بن حاتم در حاضر كردن امير المؤمنين به صورت ملبباً را در تلخيص الشافى ذكر مى كند(4).
11 - محمدبن جرير طبرى امامى ، معاصر شيخ طوسى در
«المسترشد » مى نويسد:
اهل سنت از كجا مى گويند كه امام على (عليه السلام) خلافت را از راه مسالمت آميز و تبليغ زبانى درخواست نكرده بود ، در صورتى كه همه مردم مى دانند كه او شش ماه در خانه نشست ( از بيعت با ابوبكر خوددارى كرد) پس گاهى او را ملبباً از خانه بيرون مى آوردند و گاهى مدارا مى كرد و گاهى به او مى گفتند بيعت كن. او مى گفت اگر بيعت نكنم چه مى كنيد؟ مى گفتند گردنت زده شود(1).
12 ـ محقق حلّى نجم الدين ابوالقاسم جعفربن الحسن بن سعيد ، مؤلف شرايع الاسلام ، متوفّاى 686 مى نويسد:
از جمله دليلى كه اهل سنت براى خلافت ابوبكر آورده اند اين است كه صحابه و از جمله اميرالمؤمنين على(عليه السلام) او را به عنوان خليفه خطاب مى كردند.
ايشان در پاسخ مى گويد : بر فرض صحت اين قضيه، امام (عليه السلام) در حال تقيه بود، و چاره اى جز آن نداشت چگونه ؟! در حالى كه او را به زور از خانه اش بيرون آوردند و جبراً براى بيعت بردند، پس از آنكه گفتند اگر بيرون نيايى خانه ات را با تو مى سوزانيم (2).
13ـ علامه حلّى در كشف المراد پس از نقل هجوم مهاجمين به خانه اميرالمؤمنين و آتش زدن خانه مى نويسد: وَاَخُرَجُوا عليّاً (عليه السلام)كرهاً(3). على(عليه السلام) را به زور از خانه بيرون آوردند.
و همين مطلب را در باب حاد يعشر نيز ذكر مى كند(1).
14ـ حكيم الهى ملامحسن فيض كاشانى در اين مورد مى گويد: پس آنها بر سر امام ريختند در حالى كه وى روى فرش نشسته بود. بر او هجوم آوردند و او را درحالى كه به زمين مى كشاندند از خانه بيرون آوردند و پيراهنش را به گردنش جمع كردند و به سوى مسجد كشاندند... تا پيش ابوبكر بردند...(2)
15ـ عمر رضا كحّاله در اعلام النساء در شرح حال حضرت فاطمه (علیها السلام) آنچه را كه ابن قتيبه دينورى در الامامة و السياسة در اين مورد آورده را با تفاوت اندكى نقل كرده، و خطبه آن حضرت در مقام احتجاج با ابوبكر را نيز آورده است.
از جمله اينكه : جمعيت از ناله حضرت زهرا و استغاثه اش به رسول اللّه(صلى الله عليه وآله وسلم)از مظالم دستگاه خلافت، در حالى كه سخت مى گريستند و نزديك بود دلهايشان پاره شود... پراكنده شدند، و فقط عمر با گروهى باقى ماند. پس على را از خانه خارج كردند و او را پيش ابوبكر بردند و به او گفتند بيعت كن. گفت: من بيعت نمى كنم. گفتند قسم به خدايى كه جز او خدايى نيست گردنت را مى زنيم. گفت: بنده خدا و برادر رسول خدا را مى كشيد؟
عمر گفت: اما بنده خدا درست و اما برادر رسول خدا خير. ابوبكر ساكت بود و چيزى نمى گفت عمر به ابوبكر گفت: آيا فرمانت را در موردش صادر نمى كنى؟ گفت: تا هنگامى كه فاطمه (علیها السلام) در كنارش است او را به چيزى
وادار نمى كنم. پس على (عليه السلام) به طرف قبر رسول اللّه (صلى الله عليه وآله وسلم)رفت در حالى كه با صدا گريه مى كرد و مى گفت پسر مادرم اين قوم مرا خوار كردند و در فشار قرار دادند و نزديك بود مرا به قتل برسانند. و على بيعت نكرد تا آنكه فاطمه (علیها السلام) رحلت نمود(1).
16ـ امام شرف الدین در المراجعات » می نویسد : امام در چنین شرایطی در منزل خود نشست تا حق وی محفوظ باشد و دلیلی باشد علیه آنانکه حکومت را از وی منحرف کردهاند تا اینکه به زور او را از منزل بیرون کشیدند (2).
17- علامه امینی در «الغدیر» تحت عنوان « بی پایگی گزینش خلیفه از آغاز کار » می نویسد : « چشمان تاریخ میبیند که پیکره پاکی و بزرگواری - امیرالمؤمنین - را دستگیر و همچون شتری که چوب در بینی اش کردهاند تا مهار شود به سوی خود میکشند و میبرند . با درشتی می رانند . مردم گرد آمده اند و مینگرند و به او میگویند : بیعت کن . میگوید : اگر بیعت نکنم چه میشود؟ پاسخ میدهند : در آن هنگام به همان خدایی که جز او خدایی نیست گردنت را میزنیم . میفرماید : در این صورت بنده خدا و برادر رسول خدا را خواهید کشت .
همچنین میبیند برادر پیامبر برگزیده خدا - علی - به قبر رسول خدا پناه برده ، فریاد میکند : برادر این گروه مرا ناتوان شمرده اند و نزدیک است خونم را بریزند (3).
18- محمد جواد مغنيه در فلسفة التوحيد و الولاية مى نويسد :
از دشمنى هاى قريش نسبت به على (عليه السلام) پس از رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)غصب فدك بود ... همه اينها و بيشتر از اينها را مرتكب شدند ولى باز هم در مورد على (عليه السلام) به سكوت و بى طرفى از سوى او راضى نشدند بلكه بر او هجوم آوردند تا او را بر خضوع و تسليم در برابر ابوبكر وا دارند. و بر اثر اين هجوم بر خانه فاطمه پاره تن پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) واقع شد آنچه واقع شد(1).
آنچه نقل شد نشانگر اين واقعيت است كه امام هرگز با ميل و اختيار خودش با خليفه بيعت نكرد، و اينگونه نبوده است كه در فرداى سقيفه هنگامى كه خليفه براى بيعت مردم با او بالاى منبر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) قرار گرفت از تخلّف على و گروهى بپرسد و پيكى به خانه او بفرستد و امام نيز فوراً در مسجد حاضر شود و با معذرت خواهى در تأخير با خليفه بيعت كند. يا با تهديد عمر به سوزاندن خانه، امام (عليه السلام) از خانه بيرون آيد سپس او را براى بيعت به مسجد ببرند و او با گله از مشورت نكردن با او در امر خلافت با آنها بيعت كند.
بلكه چنانچه گفتيم، فرستادگان خليفه پس از اجراى مأموريتشان در مرحله اوّل و دوّم امام را ملبباً از خانه بيرون آوردند، آنگاه در حاليكه عده اى امام را از جلو مى كشاندند و گروهى هم از پشت سر او را به جلو مى راندند به سوى مسجد بردند. ولى امام در برابر تهديدات آنها ايستادگى كرد. و به عقيده محقّقين اهل سنّت تا مدت ششماه (يعنى پس از رحلت فاطمه زهرا (علیها السلام) به نظر اهل سنّت)
1) فلسفة التوحيد والولاية ؛ ص ۲۰۰ .
حاضر به بيعت نشد(1).
امام (عليه السلام) با تكيه بر شايستگى ذاتى خويش براى خلافت و وجود نصّ از پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) ، در برابر دستگاه خلافت ايستادگى مى كرد. ولى از طرف ديگر نداشتن ياران كافى براى گرفتن خلافت ، ارتداد قبايل اطراف مدينه از اسلام و پاسخ ندادن سران انصار به استمداد و كمك خواهى امام (عليه السلام)، عواملى بودند كه امام (عليه السلام)را به بيعت با آنها وادار كرد.
از طرفى گذشت زمان به نفع دستگاه خلافت و تثبيت پايه هاى حكومت و به زيان خاندان رسالت بود، و در اين شرايط نهضت و قيام امام براى گرفتن حق خويش در آن اوضاع به نفع اسلام جوان و جامعه نو بنياداسلامى نبود ، از اين جهت پس از مدتى مقاومت بخاطر مصالح ديگر ناچار به بيعت با آنان شد. ولى اين بيعت كردن را نمى توان دليل بر مشروّعيت خلافت خلفاء از ديد اميرالمؤمنين دانست چنانچه صلح امام
1) عقد الفريد ، ج ۵، ص ۱۲ ، و تاريخ الخميس ؛ ج ۲، ص ۱۶۹ ، و اسد الغابة في معرفة الصحابة ؛ ج ۳ ص ۲۲۳ ، و تاریخ یعقوبی ؛ ج ۲، ص ۱۲۶ ، و صحیح مسلم ، ج ۵، ص ۱۵۳ ، و صحیح بخاری ؛ ج ۵ ص ۱۷۷ ، و تاریخ طبری ، ج ۲، ص ۴۴۸ ، و تاریخ ابن کثیر ؛ ج ۵ ، ۲۸۵ ، و تاریخ کامل ابن اثیر، ج ۲، ص ۳۳۱ ، و مروج الذهب ؛ ج ۲، ص ۳۰۲ ، و تنبیه الاشراف ؛ ج ۱، ص ۲۵۰ ، و الاستيعاب ؛ ج ۲، ص ۲۵۳ ، و انساب الاشراف ؛ ج ۱، ص ۵۸۶ ، و شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ؛ ج ۲، ص ۲۲ . نظر جمهور محدثین این است تاريخ المختصر في اخبار البشر ؛ ج ۱، ص ۱۵۶ ، و تاريخ روضة المناظر في اخبار الاوائل والاواخر ؛ ص ۱۸۹ ، و حاشیه مروج الذهب ؛ ج ١ ، و الفصل ابن حزم ؛ ص ۹۶ بنقل از الغدير؛ج ۳، ص ۱۰۳ .
حسن (عليه السلام) و بيعت او با معاوية را نمى توان دليل بر مشروعيّت خلافت معاويه دانست، بلكه امام بنابر مصالحى با حكومت خلفاى قبل از خودش موافقت و بيعت نموده است.
اينك برخى از عوامل اين بيعت ناخواسته و تحميلى را ذكر مى كنيم;
1ـ نداشتن ياران براى گرفتن خلافت .
امام در يكى از سخنرانيهاى خود علت آنرا نداشتن ياران و از بين رفتن اهل بيت نزديك خويش معرّفى مى كند:
فنظرتُ فاذا ليس لى مُعينٌ اِلاّ اَهْلُ بيتى فَضَنِنْتُ بهم عَنِ الموت و اَغْضَيتُ عَلَى الْقذى و شَرِبْتُ عَلَى الشَّجى وَصَبَرْتُ عَلى اَخْذِالكَظْمَ وَعَلى اَمَرَّ مِنْ طعم العَلْقم(1).
پس از رحلت پيامبر در كار خويش انديشدم، در برابر صف آرايى قريش جز اهل بيت خود يار و ياورى نديدم. پس به مرگ آنها راضى نشدم و چشمى را كه در آن خاشاك رفته بود فروبستم و با گلويى كه استخوان در آن گير كرده بود نوشيدم و برگرفتگى راه نفس و بر حوادث تلخ تر از زهر صبر كردم.
شارحين نهج البلاغه در ذيل اين خطبه، اين سخن را از امام نقل مى كنند: لَوْ وَجَدْتُ اربعينَ ذَوى عَزْم مِنْهُم لَنا هَضْتُ القوم(2).
اگر چهل مرد مصمم مى داشتم براى گرفتن حقّم قيام مى كردم.
2ـ ارتداد قبايل عرب از اسلام
در نامه اى كه امام به مصريان مى نويسد علّت قيام نكردن و بيعت كردن با ابوبكر را ارتداد قبائل عرب ذكر مى كند.
...فلمّا مَضى (عليه السلام) تنازع المسلمون الامر من بعده: فواللهِ ما كان يُلْقى فى رُوعى وَلايخطر بِبالى ان العرب تُزْعِجُ هذا الامرَ مِنْ بعده (صلى الله عليه وآله وسلم) عن اهلِ بيته، و لااَنَّهم مُنَحُّوه عَنّى مِن بعده، فما راعَنى اِلاّ انثيال الناسِ على فُلان يبايعونه، فامسكت يَدى حتى رأيتُ راجعة الناس قد رجعت عن الاسلام يدعون الى مَحق دين محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم)، فخشيتُ اِنْ لَم اَنْصُرِ الاسلامَ و اَهله اَرى فيه ثَلْماً او هَدْماً تكونُ المصيبةُ به عَلىّ اعظم من فوت ولايتكم التّى هِىَ متاعُ ايّام قلائل، يزول منها ما كان كما يزول السَّراب او كما ينقشّع السحاب فنهضت فى تلك الاحداث حتّى زاحَ الباطلُ و زهق واطَمَانَ الدينُ وتَنَهْنَه(1).
همين كه پيامبر رحلت كرد مسلمانان در امر خلافت و جانشينى او اختلاف كردند، به خدا قسم من هرگز فكر نمى كردم كه عرب خلافت را از خاندان پيامبر بگرداند ـ و در جاى ديگر قرار دهد ـ و مرا از آن دور سازد، تنها چيزى كه مرا ناراحت كرد اجتماع مردم اطراف فلان بود كه با او بيعت مى كردند، دست نگه داشتم و از بيعت كردن خوددارى كردم. تا اينكه ديدم گروهى از اسلام بازگشته و مى خواهند دين محمّد را نابود سازند در اينجا بود كه ترسيدم كه اگر اسلام و اهلش را يارى نكنم بايد شاهد نابودى و شكاف در اسلام باشم كه مصيبت آن
1) نهج البلاغه ؛ نامه ۶۲ ، صبحی صالح.
براى من از رها ساختن خلافت و حكومت بر شما بزرگتر است از حكومت چند روزه اى كه به زودى مانند سراب از بين مى رود، پس به مقابله با اين حوادث برخاستم و مسلمانان را يارى كردم تا آنكه باطل محو شد و آرامش به آغوش اسلام بازگشت.
ابن ابى الحديد معتزلى شارح نهج البلاغه پس از نقل اين قسمت از نامه امام داستانى را از تاريخ طبرى نقل مى كند كه خلاصه اش چنين است:
پس از رحلت رسول خدا قبائل اسد و غطفان و ثعلبه و قيس و گروهى از بنى كنانه در اطراف مدينه اجتماع كردند و نمايندگانى به سوى ابوبكر فرستادند و از او درخواست كردند كه آنها را از پرداخت زكات معاف دارد. ابوبكر در جواب گفت كه اين قبايل اگر از ريسمانى كه با آنها پاى شتر را مى بندند از من دريغ كنند با آنها خواهم جنگيد. و نمايندگان قبائل پاسخ را به مردمشان رساندند و در ضمن آنها را از ضعف مسلمين و كمى جمعيت آنان آگاه كردند و آنان را براى حمله به مدينه به طمع انداختند. ابوبكر و مسلمانان از قضيه مطلع شدند و ابوبكر مسلمانان را مخاطب قرار داد كه نمايندگان آنها جمعيت اندك شما را ديدند و منتظر شبيخون آنها باشيد، فاصله شما با آنها زياد نيست و از ما توقعاتى داشته اند كه نپذيرفتيم پس آماده مقابله باشيد. پس على به تنهايى حركت كرد و حراست يكى از گذرگاههاى مدينه را به عهده گرفت و طلحه ، زبير ، عبدالله بن مسعود و گروهى از مسلمانان گذرگاههاى ديگر مدينه را در اختيار گرفتند و چيزى نگذشت كه نخستين گروه دشمن به قصد شبيخون به سوى مدينه روى آوردند كه با مسلمانان مواجه
شدند ... تا اينكه دارد مسلمانان پس از مدتى دشمنان را شكست دادند و با پيروزى به مدينه بازگشتند.
ابن ابى الحديد پس از نقل اين داستان مى گويد: اين قصه قيام امام در ايام خلافت ابوبكر است كه در اين نامه به آن اشاره كرده است . مثل اينكه اين سخن امام پاسخ به سخن گوينده اى است كه تصور مى كرد كه امام بخاطر ابوبكر حركت كرده و به فرمان او جنگيد. امام عذرشان را در اين قيام بيان كردند و فرمودند موضوع چنان نيست كه او گمان كرده است بلكه قيام او از باب دفع ضرر از جان و دين بوده و اين امرى است واجب چه اينكه براى مردم امام و پيشوايى باشد يا نباشد(1).
حقيقت نيز همين است ، امام به خاطر مصلحت اسلام كه مهمتر و با ارزش تر از نرسيدن به خلافت است به يارى اسلام و مسلمين شتافت و در مقام نظرخواهى خلفا از ايشان، كمال اخلاص و خيرخواهى را از خود نشان مى داد. چرا كه مصلحت اسلام و مسلمين در كار بود نه مصلحت افراد. پس اين حمايت ها و خيرخواهى هاى امام نسبت به مصالح اسلام و مسلمين را نمى توان دليل بر رضايت امام از خلافت خلفادانست . ما اين مسأله را در جزوه اى تحت عنوان «نظريه تفكيك خلافت از امامت» مورد بررسى قرار داده و به همان بسنده مى كنيم.
3 ـ عُقده هاى درونى قريش
در مواردى امام (عليه السلام) غضب خلافت را به عوامل و عقده هاى درونى
1) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ؛ ج ۱۷، ص ۱۵۳
قريش نسبت به خودش مى داند.
امام در پاسخ سائل، كه در بحبوحه جنگ صفين پرسيده بود: چگونه قريش شما را از مقام خلافت كه از همه سزاوارتر بوديد كنار زدند؟ فرمود: ... فَاِنَّها كانت اثرةً شَحَّتْ عَلَيْها نفوسُ قوم وَسَخَتْ عنهانفوسُ اخرين وَالحكَمَ اللّه واَالمَعْودُ اليه القيامة(1).رهبرى امّت و خلافت از آن ما بود، اما گروهى بر آن بخل ورزيدند و گروهى هم از آن چشم پوشيدند داور ميان ما و آنها خداست و بازگشت همه به سوى اوست.
از طرفی جامعه اسلامی در آن ایام سخت دچار اختلاف داخلی و دو دستگی شده بود ، اختلاف مهاجرین با انصار در سقیفه ، قریش با بنی هاشم ، وجود منافقین ، و ارتداد بعضی از قبایل عرب ... در یک چنین جوّی ، یک جنگ داخلی و خونریزی کوچک چه بسا موجب انفجارهایی در داخل و خارج مدینه میشد ، و در چنین شرایطی اگر امام برای گرفتن حقش به قوه قهریه متوسل می شد ، چه بسا این سر از جنگ داخلی بزرگ، و ارتداد افراد به جاهلیت، و شکاف در وحدت مسلمین در می آورد ، از این جهت امام صبر و بردباری را پیش گرفتند و با شرایطی که برایش پیش آورده بودند کنار آمدند.
این فرازها و فرازهای دیگر دلالت دارند که امام پس از یأس و نومیدی از گرفتن حق ، و نداشتن یاور و ارتداد بعضی از قبائل عرب ، و اختلافات داخلی ، و وجود منافقين و جديد الاسلامها و ... ناچار به بیعت با خلیفه شد. و امام علیه السلام با روش خود بین . و امام ها با روش خود بین حفظ دین و حفظ حق
1) نهج البلاغه ؛ خطبه ۱۶۲ ، صحبي صالح .
خلافت خود جمع کرد. چه اینکه اگر او در بیعت سرعت میکرد دلیل او تمام نبود و برهان روشنی نداشت و بهمین جهت روش امیرالمؤمنین علیه السلام دلیل صحت رأی و سنگینی حلم و زیادی حوصله او و تقدیم مصالح عمومی بر منافع شخصی است ... (1).
در اين جا سؤالى از دانشمندان اهل سنّت در ريختن به خانه امام و بردن امام با آن وضع نامطلوب داريم، و آن اينكه فرض مى كنيم كه خلافت يك امرى انتخابى بود، و از پيامبر در اين مورد هيچ نصّى در مورد هيچ كس نرسيده بود، و اين امر را به انتخاب امّت واگذار نموده بود.
ولى آيا لازم نبود كه ياران پيامبر براى انتخاب خليفه به رهنمودهاى قرآن عمل كنند؟ آيا از تعاليم اسلام اين نيست كه هيچ مسلمان نبايد به خانه كسى وارد شود مگر اينكه قبلاً اذن بگيرد و اگر صاحب خانه از پذيرش مهمان معذرت خواست عذر او را بپذيرد و بدون اينكه برنجد از همانجا برگردد؟
«يا ايّها الذين امَنوا لاتدخلو بيوتاً غير بيوتكم حتّى تستأنسوا وَتسلّموا عَلى اَهْلِها ... وَانْ قيل لكم ارجعوا فارجعوا هوازكى لكم ...»(2)
قرآن مجيد گذشته از اين دستور اخلاقى، براى خانه اى را كه در آن هر صبح و شام نام خدا برده مى شود و او را پرستش مى كنند، احترام خاصى
قائل است و خداوند به تعظيم و تكريم آن خانه فرمان داده است.
«فى بَيوت اَذِنَ اللّهُ اَنْ تُرْفعَ وَيُذْكَر فيها اَسْمُهُ يُسَبِّحُ له فيها بالغدّو و الاصالِ»(1).
(چراغ پرفروغ توحيد) در خانه هايى قرار دارد كه خداوند اذن فرموده است ديوارهاى آن را بالا ببرند (يا آن را تعظيم و تكريم كنند) خانه هايى كه در هر صبح و شام نام خدا برده مى شود و خداوند در آن تقديس مى شود.
بعضى از مفسّران مقصود از اين بيوت را مساجد و يا بيوت انبياء دانسته اند ولى دليلى بر اين انحصار نيست.
چه اينكه بر طبق رواياتى از شيعه و اهل سنّت خانه حضرت اميرالمؤمنين (عليه السلام)و فاطمه (علیها السلام) از برترين آنهاست.
در روايتى از امام محمّد باقر (عليه السلام) وارد شده است كه فرموده اند:
«هى بيوتُ الانبياء وَبَيْتُ علىّ (عليه السلام) مِنْها»(2).
همچنين در كتب اهل سنّت از چندين طريق نقل شده كه وقتى كه پيامبر اين آيه را قرائت فرمود.
شخصى از آن حضرت پرسيد: منظور چه بيوتى است؟
فرمود: بيوت الانبياء.
ابوبكر پرسيد: اين خانه (و اشاره به خانه فاطمه (علیها السلام) و على (عليه السلام)كرد) نيز از آن جمله است؟
پيامبر فرمود: نَعم، مِنْ افاضلِها(3)
ص 158
. آرى! اين از برترين آنهاست.آيا اين از تعظيم و تكريم است كه خانه اى را كه رسول گرامى اسلام آن را از بهترين و برترين مصداق آن بيان كرده حمله برند و درِ آن را بشكند و به زور در آن وارد شوند و ساكن آن خانه را به صورت بسيار نامطلوب و زننده به مسجد ببرند؟
اگر بگويند كه اين خانه محّل اجتماع مخالفين خلافت شده بود و اهل خانه تصميم به امتناع از بيعت داشته اند و رهبر مسلمين حق دارد افرادى را كه از بيعت سرباز مى زنند و برخلاف مسلمين قدم برمى دارند، اقداماتى عليه آنها بكند.
اين عذر قابل قبول نيست، آتش زدن خانه بر حضرت فاطمه (علیها السلام) و اميرالمؤمنين(عليه السلام) و حسنين چه عذرى مى تواند از براى رجال خلافت باشد؟ و اجتماع در بيت فاطمه (علیها السلام) زمانى مخالفت با مسلمين و خارق اجماع شمرده مى شود كه قبلاً اجماعى صورت گرفته باشد و افرادى مثل اميرالمؤمنين (عليه السلام) و ساير متحصنين در بيت فاطمه (علیها السلام) داخل در آن شده باشند، و خارج بودن شخصيّتى چون اميرالمؤمنين (عليه السلام) و رجال بنى هاشم از اجماع ديگر چه چيزى از اجماع باقى مى گذارد؟(1)زيرا بناست كه خليفه به اجماع امّت انتخاب شود تا خلافتش مشروعيّت يابد و قبل از اجماع و بيعت رجال اجماع، چه مشروعيّتى و چه خلافتى؟ تا فرمانش در شكستن حرمت خانه و تهديد مخالفين مشروع باشد.
1) به تلخيص الشافي شيخ طوسى ، ج ۳، ص ۱۵۶ مراجعه شود .
نتيجه اى كه از مباحث ياد شده مى گيريم اينكه، ابوبكر پس از تشكيل سقيفه بنى ساعده براى تحكيم و تثبيت خلافت به سراغ متخلّفين از بيعت فرستاد، و در رأس كسانى كه از بيعت با او خوددارى كرده و در مسجد جهت بيعت حاضر نشده بود اميرالمؤمنين علّى بن ابيطالب و تنى چند از صحابه پيامبر چون زبير و سلمان و عمار بودند، ابوبكر گروهى را به در خانه اميرالمؤمنين جهت دعوت براى بيعت فرستاد، و تأكيد كرد كه در صورت امتناع از آمدن با آنها بجنگند، در اجراى اين فرمان به همان گونه اى كه ذكر كرديم اين گروه با در بسته مواجه شدند و عمر نخست تهديد به آتش زدن خانه نمود و به دنبال باز شدن در ، يا آتش زدن و يا شكستن آن با گروهى وارد خانه شد و به دختر پيامبر در اين حادثه آسيب رساندند به گونه اى كه دختر رسول اللّه(صلى الله عليه وآله وسلم) فرزند سِقْط كرد. سپس امام(عليه السلام) را با وضع زننده و بسيار نامطلوب از خانه بيرون آوردند و به زور به مسجد بردند ... .
اين مطالب به همانگونه اى كه بررسى كرديم با صرف نظر از جزئيات آن، از نظر تاريخى قابل اثبات است.
گرچه برخى از قسمتها و بخشهاى اين حادثه ناگوار در بعضى از متون اهل سنّت نيآمده است، يا برخى از نويسندگان در بعضى از مسائل توقف كرده و سكوت تعمّدى را بر نقل ترجيح دادند، ولى با نقل گوشه هاى ديگر حادثه عملاً اصل ماجرا را تأييد كرده اند، و جاى ابهام
و ايراد براى كسى باقى نمى ماند.
گرچه اين حادثه در برخى از كتب مشكوك چون الامامة و السياسة و... نيز آمده است ولى چنانچه مشاهده شد ما اين حادثه را از دهها كتاب ديگر كه هم رجالشان و هم مأخذشان غير از رجال و مآخذ ابن قتيبه است نيز نقل كرده ايم.
يك كتاب مشكوك تنها در مسائل و حوادثى كه در نقل آنها متفّرد است زير سؤال قرار مى گيرد، نه در مسائل و حوادثى كه دهها كتاب ديگر نيز آن را نقل نموده اند، وگرنه بايد همه مطالب كتب ديگر به بهانه اينكه در يك كتاب مشكوك نيز آمده است دور ريخته شود.
(الف )
1 ـ اثبات الوصيه ، على بن الحسين المسعودى ، چاپ نجف.
2 ـ اثبات الهداة باالنصوص و المعجزات ، شيخ حرالعاملى .
3 ـ الاحتجاج ، على بن ابى طالب طبرسى ، تحيق سيد محمد باقر خرسان ، چاپ نجف.
4 ـ احقاق الحق ، قاضى نورالله تسترى .
5 ـ الاخبار الدخيله ، علامه شيخ محمد تقى تسترى .
6 ـ الارشاد فى معرفة حجج الله على العباد ، شيخ مفيد ، ناشر كنگره شيخ مفيد.
7 ـ ارشاد القلوب ، حسن بن ابى الحسن ديلمى .
8 ـ الاستيعاب ، ابن عبدالبر القرطبى .
9 ـ اسدلغابة فى معرفة الصحابه ، ابن اثير جزرى .
10 ـ اصول كافى ، محمدبن يعقوب كلينى ، تصحيح على اكبر غفارى .
11 ـ الاعلام ، خيرالدين الزركلى چاپ نهم بيروت .
12 ـ اعلام النساء ، عمررضا كحاله .
13 ـ اقبال الاعمال ، سيدبن طاووس .
14 ـ امالى الصدوق ، محمد بن على بن الحسين القمى ، چاپ پنجم بيروت .
15 ـ امالى الشيخ المفيد ، چاپ ايران.
16 ـ الامام على بن ابى طالب ، عبد المقصود عبد الفتاح ، چاپ بيروت
17 ـ الامامة و السياسه ، ابن قتيبه دينورى ، چاپ مصر .
18 ـ الاموال ، ابو عبيد ، تصحيح محمد خليل هراس ، چاپ مصر.
19 ـ انساب الاشراف ، بلاذرى ، تحقيق دكتر محمد حميد الله ، چاپ مصر.
20 ـ اهل البيت ، توفيق ابو علم ، چاپ مصر.
21 ـ الايضاح ، فضل بن شاذان نيشابورى ، تحقيق سيد جلال الدين حسينى ارموى .
( ب )
22 ـ الباب الحادى عشر ، علامه حلى ، تحقيق دكتر مهدى محقق .
23 ـ بحارالانوار ، علامه مجلسى .
24 ـ بحر المعارف ، عبدالصمد همدانى ، انتشارات بيدار .
25 ـ البداية و النهايه ، ابن كثير شامى ، چاپ بيروت 1966 .
26 ـ البلد الامين ، شيخ ابراهيم كفعمى .
27 ـ بيت الحزان ، محدث قمى .
( ت )
28 ـ تاريخ ابن خلدون ، دارالفكر بيروت 1988 .
29 ـ تاريخ الاسلام ، محمد بن احمدبن عثمان ذهبى .
30 ـ تاريخ ابن عساكر ، تحقيق محمد باقر محمودى ، بيروت .
31 ـ تارخ الخميس ، حسين بن محمد دياربكرى ، بيروت .
32 ـ تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى ، بيروت چاپ پنجم .
33 ـ تاريخ يعقوبى ، ابن واضح يعقوبى ، بيروت 1379 .
34 ـ تجريد الاعتقاد ، خواجه نصيرالدين طوسى ، تحقيق محد جواد حسينى جلالى .
35 ـ تصحيح الاعتقاد ، شيخ مفيد .
36 ـ تطهير الاعراق ، ابن حجر هيثمى .
37 ـ تفسير روح المعانى ، سيد محمود آلوسى بغدادى ، ايران .
38 ـ التفسير العياشى ، محمد بن مسعود بن عياش ، تصحيح سيد هاشم رسولى محلاتى .
39 ـ تقريب المعارف ، ابى الصلاح الحلبى ، تحقيق رضا استادى .
40 ـ تلخيص الشافى ، شيخ طوسى ، تحقيق سيد حسين بحرالعلوم .
41 ـ تنبيه الاشراف ، مسعودى ، بيروت 1388 .
42 ـ تهذيب الاحكام ، شيخ طوسى ، دارالكتب الاسلاميه ، ايران .
( ج )
43 ـ جلأ العيون ، سيد عبدالله شبّر ، تصحيح سيد احمد حسينى .
44 ـ كتاب الجمل ، شيخ مفيد ، تحقيق سيد على مير شفيعى .
( ح )
45 ـ حق اليقين ، سيد عبدالله شبّر ، انتشارات عابدى ايران .
( چ )
46 ـ چهل مقاله ، آيت الله رضا استادى ، 1413 .
( خ )
47 ـ خصال ، شيخ صدوق ، على اكبر غفارى
( د )
48 ـ دراسات و بحوث فى التاريخ و الاسلام ، علامه جعفر مرتضى العاملى .
49 ـ الدّر المنثور ، جلال الدين سيوطى ، بيروت 1400 .
50 ـ دلايل الامامه ، محمد بن جرير طبرى امامى ، نجف اشرف 1383 .
51 ـ دائرة المارف بزرگ اسلامى ، جمعى از نويسندگان ، تهران 1372 .
( ذ )
52 ـ الذريعه الى تصانيف الشيعه ، آغا بزرگ طهرانى ، نجف 1355 .
( ر )
53 ـ روضة المناظر فى اخبار الاوايل و الاواخر ، ابن شحنه ، مصر .
54 ـ رياحين الشريعه ، ذبيح الله محلاتى ، اسلاميه ايران .
( ز )
55 ـ زاد المعاد ، علامه مجلسى ، اسلاميه ايران .
56 ـ زندگى حضرت فاطمه (علیها السلام) ، دكتر سيد جعفر شهيدى ، دفتر نشر فرهنگ اسلامى .
( س )
57 ـ سليم بن قيس الكوفى ، اسلاميه ، تهران .
58 ـ السنن الكبرى ، ابوبكر بيهقى ، حيدرآباد هند 1344 .
( ش )
59 ـ الشافى ، سيد مرتضى علم الهدى ، تحقيق سيد عبد الزهرا حسينى كعبى .
60 ـ شرح اصول كافى ، ملاصالح مازندرانى ، با تعليقات ميرزا ابوالحسن شعرانى .
61 ـ شرح اصول خمسه ، قاضى عبد الجبار معتزلى ، مصر .
62 ـ شرح نهج البلاغه ، ابن ابى الحديد معتزلى ، مصر 1378 .
63 ـ شرح نهج البلاغه ، ميرزا حبيب الله خويى ، ايران .
64 ـ شرح باب حادى عشر ، فاضل مقداد ، تحقيق دكتر مهدى محقق .
65 ـ شواهد التنزيل ، حاكم حسكانى ، تحقيق محمدباقر محمودى ، بيروت.
( ص )
66 ـ صبح الاعشى ، احمد بن على القلقشندى .
67 ـ صحيح مسلم ، مسلم بن حجاج ، چاپ مصر .
68 ـ صحيح بخارى ، محمد بن اسماعيل بخارى .
69 ـ الصراط المستقيم الى مستحقى التقديم ، على بن يونس العاملى ، تحقيق محمد باقر بهبودى .
70 ـ الصواعق المحرقه ، ابن حجر هيتمى ، مصر 1385 .
( ط )
71 ـ الطرائف فى معرفة مذاهب الطوائف ، على بن موسى بن طاووس ، ايران 1400 .
( ع )
72 ـ عبقرية العمر ، عباس محمود العقاد ، بيروت .
73 ـ عقد الفريد ، ابن عبد ربه ، بيروت 1404 .
74 ـ علل الشرايع ، شيخ صدوق ، نجف اشرف 1385 .
75 ـ علم اليقين ، ملا محسن فيض كاشانى ، انتشارات بيدار 1400 .
( غ )
76 ـ غاية المرام ، سيد هاشم بحرانى ، بيروت .
77 ـ الغدير ، علامه شيخ عبد الحسين امينى ، بيروت .
( ف )
78 ـ فاطمة الزهرا (علیها السلام) ، عباس محمود العقاد ، بيروت .
79 ـ فاطمة الزهرا (علیها السلام) بهجة قلب المصطفى ، احمد رحمانى همدانى ، ايران .
80 ـ فاطمه بنت محمد (ص) ، عمر ابوالنصر ، بيروت .
81 ـ فرائد السمطين ، شيخ الاسلام جوينى ، تحقيق محمد باقر محمودى ، بيروت.
82 ـ فروع كافى ، ثقة الاسلام كلينى ، تصحيح على اكبر غفارى .
83 ـ الفرق بين الفرق ، عبدالقاهر بغدادى ، تحقيق محمد محى الدين عبد الحميد ، مصر .
84 ـ الفصل ، ابن حزم اندلسى .
85 ـ الفصول المهمه ، امام شرف الدين العاملى ، نجف اشرف 1387 .
86 ـ فلسفة التوحيد و الولايه ، محمد جواد مغنيه ، ايران .
( ق )
87 ـ قاموس الرجال ، علامه شيخ محمد تقى تسترى ، ايران .
88 ـ قاموس المحيط ، فيروز آبادى ، دمشق سوريه .
89 ـ القصيدة العلوية المباركه ، عبد المسيح انطاكى .
( ك )
90 ـ كامل الزيارات ، جعفر بن محمد بن قولويه ، تصحیح علامه امینی ،نجف اشرف .
91 ـ الكامل فى التاريخ ، ابن اثير جزرى ، بيروت 1385 .
92 ـ كامل بهائى ، حسن بن على عماد الدين طبرى .
93ـ كشف الغمه فى معرفة الائمه ، على بن عيسى اربلى ، تصحيح سيد ابراهيم ميانجى .
94 ـ كشف المراد ، علامه حلّى ، تصحيح آيت الله حسن زاده آملى .
95 ـ كنز العمال ، متقى هندى ، مؤسسة الرساله ، بيروت .
96 ـ كفاية الطالب ، گنجى شافعى .
( ل)
97 ـ لسان الميزان ، ابن حجر عسقلانى ، حيدرآباد هند .
( م )
98 ـ مجموعه مقالات فارسى ، شيخ مفيد و كتاب اختصاص ، سيد محمد جواد شبيرى .
99 ـ المحجة البيضاء ، ملا محسن فيض كاشانى ، على اكبر غفارى .
100 ـ المحلّى ، ابن حزم اندلسى ، بيروت 1352 .
101 ـ المختصر فى اخبار البشر ، عماد الدين اسماعيل ابو الفداء ، بيروت .
102 ـ مراة العقول فى شرح اخبار آل الرسول ، علامه مجلسى ، ايران .
103 ـ المعراجعات ، امام شرف الدین الموسوی ، ایران.
104 ـ مروج الذهب ، مسعودى ، بيروت 1385 .
105 ـ كتاب المزار ، شيخ مفيد ، كنگره جهانى شيخ مفيد .
106 ـ مستدرك الصحيحين ، حاكم نيشابورى ، بيروت .
107 ـ مسند احمد ، احمد بن حنبل ، بيروت 1389 .
108 ـ مسند فاطمة الزهراء ، شيخ عزيز الله عطاردى ، 1412 .
109 ـ المسترشد ، محمد بن جرير امامى ، تحقيق احمد محمودى ، 1415 .
110 ـ المسلك فى اصول الدين ، محقق حلّى ، تحقيق رضا استادى .
111 ـ مصباح الزائر ، سيد ابن طاووس .
112 ـ المصنّف ، ابن ابى شيبه ، بيروت .
113 ـ المطالب السؤل فى مناقب آل الرسول ، محمد بن طلحه شافعى .
114 ـ المعارف ، ابن قتيبه دينورى ، دكتر عايشه ثروت ، مصر .
115 ـ معالم المدرستين ، علامه مرتضى عسگرى .
116 ـ معانى الاخبار ، شيخ صدوق ، على اكبر غفارى .
117 ـ المغنى ، قاضى عبد الجبار معتزلى ، مصر .
118 ـ مفاتيح الجنان ، محدث قمى .
119 ـ مفتاح الباب ، ابن مخدوم حسينى ، تحقيق دكتر مهدى محقق .
120 ـ كتاب المقنعه ، شيخ مفيد ، كنگره جهانى شيخ مفيد .
121 ـ الملل و النحل ، عبد الكريم شهرستانى ، محمد سيد كيلانى ، مصر .
122 ـ مناقب آل ابى طالب ، ابن شهر آشوب مازندرانى ، نجف .
123 ـ من لايحضره الفقيه ، شيخ صدوق ، اسلاميه ايران .
124 ـ المنهاج السنه ، ابو العباس احمد بن عبد الحليم ( ابن تيميه ) .
125 ـ ميزان الاعتدال ، ذهبى ، مصر .
( ن )
126 ـ النقض ، عبد الجليل قزوينى .
127 ـ نفحات اللاهوت ، عبد العالى محقق كركى .
128 ـ نهج الحق و كشف الصدق علامه حلّى ، تصحيح عين الله الحسنى الارموى .
129 ـ نور الثقلين ، عبدعلى حويزى ، تصحيح رسولى محلاتى .
130 ـ نور الابصار ، شيخ مؤمن الشبلنجى ، بيروت .
131 ـ نهج البلاغه ، الشريف رضى .
( و )
132 ـ الوافى ، ملا محسن فيض كاشانى ، ايران .
133 ـ وسائل الشيعه ، شيخ حرّ العاملى ، اسلاميه ايران .
134 ـ وقعة صفين ، نصربن مزاحم المنقرى ، تحقيق عبدالسلام محمد هارون ، مصر .
135 ـ وفاة الصديقة الزهراء ، سيد عبد الرزاق الموسوى المقرم .
( ى )
136 ـ يادنامه طبرى ، وزارت ارشاد و فرهنگ اسلامى .