ghaemiyeh.com
سرشناسه : نوری حسینبن محمدتقی ق۱۳۲۰ - ۱۲۵۴
عنوان و نام پدیدآور : خورشید غائب (مختصر نجمالثاقب پیرامون حضرت مهدی عجلالله وجه تالیف حسین نوری تلخیص حسین رضا استادی مشخصات نشر : قم مسجد مقدس صاحب الزمان (جمکران ، ۱۳۸۲.
مشخصات ظاهری : ص ۲۱۰
شابک : 964-6705-89-8۶۵۰۰ریال ؛ 964-6705-89-8۶۵۰۰ریال وضعیت فهرست نویسی : فهرستنویسی قبلی یادداشت : کتاب حاضر برگزیده "نجمالثاقب میباشد
یادداشت : کتابنامه ص [۲۰۸] - ۲۱۰
عنوان دیگر : نجمالثاقب برگزیده موضوع : محمدبن حسن عج ، امام دوازدهم ۲۵۵ق - .
موضوع : مهدویت شناسه افزوده : استادی رضا، ۱۳۱۶ - ، خلاصهکننده شناسه افزوده : مسجد جمکران رده بندی کنگره : BP۵۱/ن۹ن۳۰۱۳
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۹۵۹
شماره کتابشناسی ملی : م۸۲-۹۱۳۳
سرشناسه : نوری حسینبن محمدتقی ق۱۳۲۰ - ۱۲۵۴
عنوان و نام پدیدآور : خورشید غائب (مختصر نجمالثاقب پیرامون حضرت مهدی عجلالله وجه تالیف حسین نوری تلخیص حسین رضا استادی مشخصات نشر : قم مسجد مقدس صاحب الزمان (جمکران ، ۱۳۸۲.
مشخصات ظاهری : ص ۲۱۰
شابک : 964-6705-89-8۶۵۰۰ریال ؛ 964-6705-89-8۶۵۰۰ریال وضعیت فهرست نویسی : فهرستنویسی قبلی یادداشت : کتاب حاضر برگزیده "نجمالثاقب میباشد
یادداشت : کتابنامه ص [۲۰۸] - ۲۱۰
عنوان دیگر : نجمالثاقب برگزیده موضوع : محمدبن حسن عج ، امام دوازدهم ۲۵۵ق - .
موضوع : مهدویت شناسه افزوده : استادی رضا، ۱۳۱۶ - ، خلاصهکننده شناسه افزوده : مسجد جمکران رده بندی کنگره : BP۵۱/ن۹ن۳۰۱۳
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۹۵۹
شماره کتابشناسی ملی : م۸۲-۹۱۳۳
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
یا صاحب الزمان ادرکنی
الحمد للَّه ربّ العالمین وصلّی اللَّه علی محمد وآله أجمعین واللعن علی أعدائهم إلی یوم الدین.
نجم الثاقب یکی از معروفترین کتابهایی است که درباره حضرت امام عصر - عجّل اللَّه تعالی فرجه الشریف - در سال 1303 ه.ق تألیف شده است. مؤلف این کتاب، مرحوم حاج میرزا حسین نوری - مشهور به محدّث نوری، صاحب «مستدرک الوسائل» - متوفّای 1321 ه.ق میباشد.
این جانب - رضا استادی - به این منظور که عموم علاقهمندان به حضرت ولی عصر، امام زمان - عجّل اللَّه تعالی فرجه الشریف - بتوانند از این کتاب بهرهمند شوند، آن را تلخیص و برخی از بابهای آن را مقدّم و مؤخّر، و به صورتی که ملاحظه میکنید تنظیم کردهام؛ امید است که مانند خود نجم الثاقب، همواره مورد استفاده باشد.
مطالب این مختصر به این ترتیب است:
باب اوّل : ولادت با سعادت امام زمانعلیه السلام
باب دوم : اسامی و لقبها و کنیههای آن حضرت؛ (40 نام، یاد شده است).
باب سوم : برخی خصوصیات آن حضرت؛ (30 خصوصیت ذکر شده است).
باب چهارم : گفتار دانشمندان اهل تسنّن درباره آن حضرت؛ (سخن 10 نفر یاد شده است).
باب پنجم : اثبات اینکه مهدی موعود، همان حجّة بن الحسنعلیهما السلام است؛ (10 روایت از اهل تسنّن، و 10 روایت از شیعه).
باب ششم : برخی از معجزات آن حضرت؛ (10 معجزه ذکر شده است).
باب هفتم : برخی وظایف مردم نسبت به آن حضرت؛ (8 وظیفه یاد شده است).
باب هشتم : اختصاص برخی از زمانها به آن حضرت؛ (8 مورد ذکر شدهاست).
باب نهم : برخی از اعمالی که ممکن است جهت ملاقات آن حضرت مؤثر باشد.
باب دهم : استغاثه به آن حضرت.
باب یازدهم : داستانهای کسانی که در زمان غیبت کبری خدمت آن حضرت رسیدهاند؛ (25 داستان).
باب دوازدهم : 6 پاسخ به اشکالی که بهخاطر یک روایت ، مطرح شده است.
در کتاب «ارشاد» شیخ مفید مذکور است که: ولادت آن حضرت، در شب نیمه شعبان سال 255 بود. شیخ کلینی در «کافی» و کراجکی در «کنز الفواید» و شهید اوّل در «دروس» و شیخ ابراهیم کفعمی در «جُنّة»(1)و جماعتی دیگر، با آنچه شیخ مفید گفته است، موافقت کردهاند و به روایتی شب جمعه، نیمی از ماه شعبان گذشته، سال 255 از مادر متولّد شده است.
شیخ جلیل، ابومحمّد فضل بن شاذان که بعد از ولادت حضرت حجّتعلیه السلام و پیش از وفات حضرت عسکریعلیه السلام وفات کرده، در کتاب «غیبت» خود گفته: «حدیث کرد مرا محمّد بن علی بن حمزة بن الحسین بن عبید اللَّه بن عباس بن علی بن ابی طالبعلیه السلام؛ گفت: شنیدم از حضرت امام حسن عسکریعلیه السلام که میگفت: «متولد شد ولیّ خدا و حجّت خدا بر بندگان خدا و خلیفه من بعد از من، ختنه کرده، در شب نیمه ماه شعبان سال دویست و پنجاه و پنج، نزد طلوع فجر. اوّل کسی که او را شُست، «رضوان» خازن بهشت بود با جمعی از ملائکه مقرّبین که او را به آب کوثر
1) 1. جنّه» نام دیگر مصباح کفعمی، و نیز نام مختصر مصباح کفعمی است.
و سلسبیل شستند؛ بعد از آن، شست او را عمّه من «حکیمه خاتون» دختر امام جوادعلیه السلام».
سپس از محمّد بن علی که راوی این حدیث است، پرسیدند از مادر صاحبالأمرعلیه السلام؛ گفت: «مادرش ملیکه بود که او را در بعضی از روزها سوسن و در بعضی از ایّام ریحانه میگفتند و صیقل و نرجس نیز از نامهای او بود». از این خبر، وجه اختلاف در اسم آن بزرگوار معلوم میشود و اینکه به هر پنج اسم نامیده میشد.
روایت است که حکیمه گفت: کسی را فرستاد نزد من ابومحمّد (امام حسن عسکری)علیه السلام، سال 255 در نیمه شعبان و فرمود: «ای عمّه! امشب را نزد ما باش! زیرا این شب، شب نیمه شعبان است و به درستی که زود است متولّد شود در امشب، مولودی که کریم است بر خداوند - عزّوجلّ - و حجّت اوست بر خلق او؛ کسی است که خدا زنده میکند به او زمین را بعد از مردنش».
پس گفتم: «از کی ای آقای من؟».
فرمود: «از نرجس».
و به روایت شیخ طوسی، هنگامی که حضرت متولّد شد استعاذه نمود از شیطان رجیم و فرمود:
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ وَنُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الوارِثِینَ * وَنُمَکِّنَ لَهُمْ فِی الأَرْضِ وَنُرِیَ فِرعَوْنَ وَهامانَ وَجُنُودَهُما مِنْهُمْ ما کانُوا یَحْذَرُونَ»(1)
1) 2. سوره قصص: آیات 5 و 6.
پس صلوات فرستاده بر رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم و امیرالمؤمنینعلیه السلام و بر هر یک از ائمّهعلیهم السلام تا رسانْد به پدر بزرگوار خود.
به روایت مسعودی، حکیمه خاتون گفت: «چون بعد از چهل روز شد، داخل شدم در خانه امام حسنعلیه السلام، پس دیدم مولای خود را که راه میرود در خانه. ندیدم رخساری نیکوتر از رخسار آن جناب و نه لغتی فصیحتر از لغت او! پس حضرت امام حسنعلیه السلام به من فرمود: این مولود بر خداوند، ارجمند است.
گفتم: ای سیّد من! از عمر او چهل روز گذشته و من میبینم در امر او، آنچه میبینم.
فرمود: ای عمّه! آیا نمیدانی که ما معاشر اوصیاء [رسول خدا] نَشْو [و نموّ] میکنیم در روز، مقداری که نَشْوْ [و نموّ] میکند غیر ما در یک هفته، و نَشْوْ [و نموّ] میکنیم در هفته، آنقدر که نَشْوْ [و نموّ] میکند غیر ما در یک سال؟!».
علّامه طباطبایی سیّد بحرالعلوم، در کتاب رجال خود فرموده که: «حکیمه، دختر امام ابیجعفر ثانیعلیه السلام (حضرت جواد) است و به نام عمّه پدرش، حکیمه - دختر ابیالحسن موسیبن جعفرعلیهما السلام - است و اوست که حاضر شد در ولادت حضرت حجّتعلیه السلام چنانکه حاضر شد عمّهاش حکیمه، ولادت ابیجعفر محمّد بن علی جوادعلیه السلام را.
و حکیمه است در هر دو موضع و امّا حلیمه - با لام - پس آن تصحیف (و غلط) عوام است.
علّامه مجلسی، در مزارِ «بحار» گفته که: «در قبّه شریفه - یعنی قبّه امام عسکریعلیه السلام - قبری است که منسوب است به نجیبه کریمه عالمه فاضله تقیّه رَضیّه، حکیمه دختر حضرت جوادعلیه السلام».
نمیدانم چرا علماء در کتب مزار، متعرّض زیارت او نشدند، با ظهور فضل و جلالت او و اختصاص او به ائمّهعلیهم السلام. و محل اسرار ایشان بود و مادر قائمعلیه السلام در نزد او بود و در ولادت آن حضرت، حاضر بود و گاهگاه آن حضرت را در زمان ابیمحمّد عسکریعلیه السلام میدید. و او از سُفَرای امام بود بعد از وفات آن جناب. پس سزاوار است زیارت کردن او به آنچه جاری نماید خداوند بر زبان از آنچه مناسب فضل و شأن او است.
شیخ صدوق در «کمال الدین» روایت کرده از محمّد بن عثمان عَمْری که فرمود: «چون متولد شد مهدیعلیه السلام، نوری ساطع شد از بالای سر آن جناب تا به اطراف آسمان، آنگاه به رو در افتاد به جهت سجده برای پروردگار خود، آنگاه سر بلند نمود و فرمود: «شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ وَالمَلائِکَةُ وَأُولُو العِلْمِ قآئِماً بِالقِسْطِ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ العَزِیزُ الحَکِیمُ * إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللَّهِ الإِسْلامُ».(1)
نیز از حسن بن منذر روایت کرده که گفت: «روزی حمزة بن ابی الفتح، به نزد من آمد و به من گفت: «بشارت باد تو را که دیشب متولّد شد در دار(2)، مولودی از برای ابیمحمّد عسکریعلیه السلام و امر فرمود به پنهان نمودن او و اینکه سیصد گوسفند برایش عقیقه کنند».
باب دوم:اسماء و القاب و کنیه(1)های آن حضرتعلیه السلام
شیخ صدوق در «کمال الدین» روایت کرده از امیرالمؤمنینعلیه السلام که فرمود: «بیرون میآید مردی از فرزندان من در آخرالزمان ... - تا آنکه فرمود: - برای او دو اسم است؛ اسمی مخفی و اسمی ظاهر؛ امّا اسمی که مخفی است، احمد است...».
در اخبار متعدّده، به سندهای معتبره، از خاصّه و عامّه روایت است از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم که فرموده: «مهدی از فرزندان من است، اسم او اسم من و کنیه او کنیه من است».
گنجی شافعی در کتاب «بیان، در احوال صاحب الزمانعلیه السلام» روایت کرده از حذیفه، از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم که فرمود: «اگر نمانَد از دنیا مگر یک روز، هرآینه میانگیزاند خداوند، مردی را که اسم او اسم من است و خلق او خلق من، کنیه او ابوعبد اللَّه است».
روایت شده که از برای آن جناب است کنیه یازده امام از پدران و عموی او حضرت امام حسن مجتبیعلیه السلام.
1) 5. مقصود اسمهایی است که اول آن «ابو» میباشد.
یکی از کتابهای مناقب قدیمه (که اول آن چنین است: خبر داد ما را احمد بن محمّد بن سمط، در اواسط سال 335 گفت: قرائت کردم این کتاب را بر ابیالحسن علی بن ابراهیم انباری در اواسط ماه ربیع الآخر. گفت: خبر داد مرا ابوالعلا احمد بن یوسف بن مؤیّد انباری در سال 326 الخ، و مشتمل است بر اجمالی از احوال همه ائمّهعلیهم السلام و تاکنون مؤلّف آن معلوم نشده) نیز این روایت را نقل کرده.
بنابر خبر [ مذکور] از کنیههای امام زمانعلیه السلام، این دو کنیه خواهد بود که هر دو کنیه حضرت امیرالمؤمنینعلیه السلام است؛ اگرچه در دومی، جای اشکال است مگر آنکه مراد از ابوتراب، صاحب خاک و مربّی زمین باشد؛ چنانکه یکی از وجوه قرار دادن این کنیه برای آن حضرت است، و بیاید در تفسیر آیه شریفه «وَأَشْرَقَتِ الأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها ...»(1)که فرمودند: «ربّ زمین، امام زمین است و اینکه به نور حضرت مهدیعلیه السلام مردم مستغنی شوند از نور آفتاب و ماه».
در «ذخیرة الاَلباب»(2)ذکر کرده که از کنیههای آن جناب، ابوصالح است و این کنیه معروفه آن حضرت است در میان عربهای شهری و بیاباننشین، و پیوسته در توسّلات و استغاثات خود، آن جناب را به این اسم میخوانند و شعرا و اُدبا در قصاید و مدایح خود ذکر میکنند، و از بعضی قصص معلوم میشود که در سابق، شایع بوده و در آینده، مأخذی برای این کنیه ذکر خواهد شد، ان شاء اللَّه.
در «ذخیره» گفته که این نام آن جناب است. در کتاب «غیبت» فضل بن شاذان روایت شده از امام صادقعلیه السلام که در ضمن احوال قائمعلیه السلام فرمود: «پس چون خروج کرد، پشت میدهد به کعبه و جمع میشوند 313 مرد و اول چیزی که تکلّم میفرماید، این آیه است: «بَقِیَّةُ اللَّهِ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ ...»(1). آنگاه میفرماید: منم بقیةاللَّه و حجّت او و خلیفه او بر شما، پس سلام نمیکند بر او سلام کنندهای مگر آنکه میگوید: السّلام علیک یا بقیة اللَّه فی أرضه.
و این با چند لقب دیگر در خبری مذکور است که حافظ بُرسی در «مشارق الانوار» روایت کرده از حکیمه خاتون، به نحوی که عالم جلیل، سیّد حسین مجتهد کَرَکی، - سبط محقق ثانی - در کتاب «دفع المناوات»(2)از او نقل کرده است.
در «عیون» و «کمال الدین» شیخ صدوق و «غیبت» شیخ طوسی و «کفایة الاثر» علی بن محمّد خزّاز، روایت شده از ابیهاشم جعفری که گفت: «شنیدم امام علی النقیعلیه السلام میفرماید: جانشین بعد از من، پسر من، حسن است. پس چگونه خواهد بود حال شما با جانشین بعد از جانشین من؟
گفتم: از چه جهت؟ فدای تو شوم!
فرمود: به جهت این که شخص او را نمیبینید و حلال نیست برای شما بردن نام او.
گفت: پس چگونه او را یاد کنیم؟
فرمود: بگویید حجّة آل محمّدعلیهم السلام».
و این از القاب شایع آن جناب است که در بسیاری از ادعیه و اخبار، به همین لقب مذکور شدهاند و بیشتر محدّثان، آن را ذکر نمودهاند و با آن که در این لقب، سایر ائمّهعلیهم السلام شریکند و همه حجّتند از جانب خداوند بر خلق، لکن چنان اختصاص به آن جناب دارد که در اخبار، هرجا بیقرینه هم ذکر شود، مراد، آن حضرت است.
بعضی گفتند: لقب آن جناب «حجة اللَّه» است به معنی غلبه یا سلطنت خدا برخلایق؛ زیرا این هر دو، به واسطه آن حضرت، به ظهور خواهد رسید.
و نقش انگشتر آن جناب «أنا حجّة اللَّه» است و به روایتی «أنا حجّة اللَّه و خالصته».
در «مناقب قدیمه» و «هدایه»(1)، «حقّ» از القاب آن حضرت دانسته شده است. و در زیارت آن جناب است: «اَلسَّلامُ عَلَی الحَقِّ الجَدِیدِ».
از القاب شایع اوست و آن حضرت، خود را به همین لقب شناساند؛ چنانکه اغلب محدّثان روایت کردهاند از ابینصر طریف - خادم حضرت عسکریعلیه السلام - که گفت: «خدمت حضرت صاحب الزمانعلیه السلام رسیدم، پس به من فرمود: «... منم خاتم الاوصیاء؛ به سبب من، رفع میکند خداوند، بلا را از اهل من و شیعیان من که برپا میدارند دین خدا را».
1) 10. الهدایة فی تاریخ النبی و الأئمة و معجزاتهم؛ به ذریعه 25/164 رجوع شود.
در «جنّاتالخلود» از القاب آنجناب شمرده شده.
در «هدایه» و «مناقب قدیمه» از القاب شمرده شده و به این لقب، مکرّر به زبان ائمّهعلیهم السلام مذکور شده.
در تاریخ ابن خشّاب مذکور است که کنیه آن حضرت «ابوالقاسم» است و او دو اسم دارد؛ «خَلَف» و «محمّد» و ظاهر میشود در آخرالزمان. بر سر آن جناب، ابری است که سایه میافکند بر او در برابر آفتاب و سیر میکند با او هرجا که برود و ندا میکند به آواز فصیح که: «هذا هوالمهدی؛ این است همان مهدی»؛ یعنی آن مهدی موعود که همه منتظر او بودند.
نیز روایت کرده از حضرت صادقعلیه السلام که: «خَلَف صالح، از فرزندان من است. اوست مهدی؛ اسم او محمّد، کنیه او ابوالقاسم است. خروج میکند در آخرالزمان».
و مراد از خَلَف، جانشین است و آن حضرت، خَلَف جمیع انبیا و اوصیای گذشته است و جمیع علوم و صفات و حالات و خصایص آنها را دارد و مواریث الهیّه - که از آنها به یکدیگر میرسد - همه آنها در آن حضرت و در نزد او جمع است.
در «کشف الغمّه» روایت است از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم که فرمود: «خروج میکند مهدیعلیه السلام و بر سر او ابری است و در آن منادیای است که ندا میکند: این مهدی خلیفةاللَّه است؛ اورا پیروی کنید».
در «هدایه» از القاب او شمرده شده و در زیارت مأثوره آن جناب است: «اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا داعِیَ اللَّهِ».
و آن جناب، دعوت کننده است از جانب خداوند، مردم را برای
خداوند به سوی خداوند و انجام این دعوت را به آنجا رساند که نگذارد در دنیا، دینی مگر دین جدّ بزرگوار خود و به وجود او ظاهر شود صدق وعده خدای صادق الوعد؛ « ... لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ ...»(1).
در تفسیر علی بن ابراهیم روایت است در آیه شریفه «یُرِیدُونَ أَنْ یُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ ...»(2)که خداوند، تمام میکند نور خود را به قائم آل محمّدعلیهم السلام .
از القاب معروف آن جناب است و علمای رجال به آن تصریح کردهاند.
از القاب مشهور آن حضرت است و مراد از آن، فرمانفرما و حکمران زمان، از جانب خداوند است.
علمای رجال تصریح کردهاند که از القاب خاصّ آن حضرت است و در ضمن حکایات مربوط به آن حضرت ذکر شده است که فرمود: «أَنَا صاحِبُ الدَّارِ».
اطلاق آن در اخبار بر آن جناب، بسیار است و لیکن علمای رجال فرمودند که بر حضرت امام حسن عسکریعلیه السلام، بلکه بر امام علی النقیعلیه السلام نیز اطلاق میشود.
این لقب، در شهرت و معروفیّت، مثل صاحب الزمان است.
صاحب «تاریخ عالَمآرا» و عالم جلیل، مقدّس اردبیلی در «حدیقة الشیعه» این لقب را از القاب آن جناب شمردهاند.
در «ذخیره» و غیر آن از القاب آن جناب شمرده شده و آن، از القاب شایع متداول است.
نیز در آن کتاب است، و مقصود از «عین» عین اللَّه است، چنانکه در زیارت آن جناب است و اطلاق آن، بر همه ائمّهعلیهم السلام شایع است.
از القاب شایع آن جناب است در اخبار.
و این از القاب خاصّ مشهور متداول آن حضرت است و در «ذخیره» گفته: که این، اسم آن جناب است در زبور [حضرت داوودعلیه السلام .
«قائم» یعنی برپا شونده در فرمان حق تعالی؛ زیرا آن حضرت، پیوسته در شب و روز، مهیّای فرمان الهی است که به اشاره، ظهور نماید.
شیخ مفیدرحمه الله در «ارشاد» روایت کرده از امام رضاعلیه السلام که فرمود: «چون حضرت قائمعلیه السلام برخیزد، مردم را به اسلامِ تازه بخواند».
تا آنکه فرمود: «او را قائم نامیدند برای آنکه قیام به حق خواهد نمود».
صدوق در «کمال الدین» روایت کرده از «صقر بن دلف» که گفت: شنیدم از حضرت امام محمّد تقیعلیه السلام که میفرمود:
«امام بعد از من، علی فرزند من است. امر او، امر من و گفته او گفته من و طاعت او، طاعت من است، و امامت بعد از او، در فرزند او، حسن است، و امر حسن، مانند امر پدر اوست، و فرموده او، فرموده پدر او و اطاعت او، اطاعت پدر اوست. پس حضرت ساکت شد؛ من عرض کردم: یابن رسول اللَّه! کیست امام بعد از حسن؟
حضرت گریست، گریستن شدیدی؛ آنگاه فرمود: امام بعد از حسن، پسر اوست؛ قائم به حقّ و منتظر است.
عرض کردم: یابن رسول اللَّه! چرا او را قائم نامیدند؟
فرمود: برای آن که او به امامت اقامت (قیام) خواهد نمود بعد از خاموش شدن ذکر او و مرتد شدن اکثر آنها که قائل به امامت آن حضرت بودند.
نیز روایت کرده است از ابوحمزه ثمالی که گفت: سؤال کردم از حضرت امام باقرعلیه السلام که: «یابن رسول اللَّه! آیا همه شما قائم به حقّ نیستید؟
فرمود: همه قائم به حقّیم.
گفتم: پس چگونه حضرت صاحب الأمرعلیه السلام را قائم نامیدند؟
فرمود: چون جدّم، حضرت امام حسینعلیه السلام شهید شد، ملائکه در درگاه الهی صدا به گریه و ناله بلند کردند و گفتند: ای خداوند و سیّد ما! آیا غافل میشوی از قتل برگزیده خود و فرزند پیغمبر پسندیده خود و بهترین خلق خود؟
پس حقتعالی وحی کرد به سوی ایشان که: ای ملائکه من! قرار گیرید! قسم به عزّت و جلال خود که انتقام خواهم کشید از ایشان، هرچند بعد از زمانها باشد. پس حقتعالی حجابها را برداشت و نور امامان از فرزندان حسین را به ایشان نشان داد و ملائکه به آن شاد شدند؛ پس یکی از آن نُه نور را دیدند که در میان آنها ایستاده، به نماز مشغول بود؛ حقتعالی فرمود: به این ایستاده (قائم) از ایشان، انتقام خواهم کشید».
اسم اصلی و نام اوّلی الهی آن حضرت است؛ چنانکه در اخبار متواتره خاصّه و عامّه است که رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: «مهدی همنام من است».
در خبر «لوح» که مستفیض، بلکه متواتر معنوی است و جابر برای حضرت باقرعلیه السلام نقل کرد که آن لوح را در نزد صدّیقه طاهرهعلیها السلام دید و آن را خدای عزّوجلّ برایرسول خداصلی الله علیه وآله وسلم هدیه کرده بود و در آنجا اسامی اوصیای آن حضرت ثبت بود، به روایت شیخ صدوق در «کمال الدین» و «عیون الاخبار» اسامی حضرت مهدیعلیه السلام به این نحو ضبط شده بود: «ابوالقاسم محمّد، فرزند حسن، حجّة اللَّه القائم است، مادر او کنیزی میباشد که اسم او نرجسعلیها السلام است».
و به روایت شیخ طوسی در «امالی»: «محمّد خروج میکند در آخرالزمان، بر سر او ابر سپیدی است که بر او سایه میافکند. ندا میکند به زبان فصیح که میشنوند آن را ثقلین (جنّ و انس)، که اوست مهدی از آل محمّدعلیهم السلام، پُر کند زمین را از عدل، چنانکه پُر شده از جور».
مخفی نماند که مقتضای اخبار کثیره معتبره قریب به متواتر معنوی این است که ذکر این اسم مبارک در مجالس و محافل تا ظهور موفور السرور آن حضرت حرام است و این حکم از خصایص آن حضرت و مسلّم در نزد قدمای امامیّه از فقها و متکلّمین و محدّثین میباشد. حتی آنکه شیخ اقدم، ابومحمّد حسن بن موسی نوبختی - از علمای زمان غیبت صغری - در کتاب «فِرَق و مقالات» در ذکر فرقه دوازدهم شیعه، بعد از وفات امام حسن عسکریعلیه السلام فرمود که «ایشان - یعنی فرقه دوازدهم - امامیهاند».
آنگاه مذهب و عقیده ایشان را نقل میکند تا آنکه میفرماید: «وَلا یَجُوزُ ذِکْرُ اسْمِهِ وَ لَا السُؤالُ عَنْ مَکانِهِ...». از این کلام در این مقام، معلوم میشود که این حکم، از خصایص مذهب امامیه است.
و از احدی از ایشان خلافی نقل نشده تا زمان خواجه نصیرالدین طوسی که آن مرحوم، قائل به جواز شدند.
در «هدایه» و در «مناقب قدیمه» از القاب آن حضرت شمرده شده و در خطبه غدیریه رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم است در اوصاف آن جناب: «أَلا اِنّهُ المُنْتَقِمُ مِنَ الظَّالِمِینَ».
در خبر طولانی مشهور «جارود بن منذر» است به روایت ابن عیّاش در «مقتضب» که رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: «در آن شب که مرا به آسمان بردند، خداوند وحی نمود به من که سؤال کنم از رسولانی که پیش از من مبعوث شدند. پس گفتم: بر چه مبعوث شُدید؟ گفتند: بر نبوّت تو و ولایت علی بن ابیطالب و ائمّهعلیهم السلام که از شما خواهند بود.
آنگاه وحی نمود به من که: ملتفت شو از طرف راست عرش! پس ملتفت شدم و دیدم علی و حسن و حسین و علی بن الحسین و محمّد بن علی و جعفر بن محمّد و موسی بن جعفر و علی بن موسی و محمّد بن علی و علی بن محمّد و حسن بن علی و مهدیعلیهم السلام را که در پایابی(1)از نور، نماز میکردند. پروردگار تبارک و تعالی به من فرمود: اینها حجّت منند برای اولیای من و این - یعنی مهدیعلیه السلام - منتقم است از اعدای من».
در «کمال الدین» روایت شده است که آن حضرت، در سن سه سالگی به احمد بن اسحاق فرمود: «أَنَا بَقِیَّةُ اللَّهِ فِی أَرْضِهِ وَالمُنْتَقِمُ مِنْ أَعْدآئِهِ».
که اشهر اسماء و القاب آن حضرت است در نزد جمیع فرقههای اسلامیه.
1) 13. در حدیث «ضحضاح» است که گویا به معنی آبنما باشد.
شیخ طوسی در «غیبت» خود روایت کرده از ابیسعید خراسانی که او سؤال نمود از امام صادقعلیه السلام که: «چرا نامیده شده آن جناب به مهدی؟»
فرمود: «زیرا که او هدایت میکند مردم را به سوی هر امر مخفی».
شیخ مفید در «ارشاد» روایت کرده از آن جناب که فرمود: «قائمعلیه السلام را مهدی نامیدند به آن دلیل که هدایت مینماید مردم را به سوی امری که از او گم شدهاند».
و در این اخبار، اشکالی است؛ زیرا که آنچه فرمودند، با معنی هادی مناسبت دارد که به معنی راهنماست، نه با مهدی که به معنی هدایت یافته به راه راست است. و به ضمِّ میم هم نیست؛ زیرا مُهدی یعنی هدیه دهنده و توضیح جواب از این اشکال، در لقب هادی خواهد آمد. ان شاء اللَّه.
از اسامی مبارکه آن حضرت است، چنان که از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم روایت شده که فرمود: «اسم مهدیعلیه السلام، احمد و عبد اللَّه است».
شیخ کلینی و شیخ طوسی روایت کردند: «حضرت امام عسکریعلیه السلام در آن وقت که حجّتعلیه السلام متولّد شد، فرمود: ظالمان گمان کردند که مرا میکشند تا اینکه قطع کنند این نسل را؛ پس چگونه دیدند قدرت خداوند را؟ و نامید او را مُؤَمَّل».
و ظاهر آن است که به فتح میم دوّم باشد؛ یعنی آنکه خلایق، آرزوی او را دارند و در دعای ندبه اشاره به این مضمون شده: «بِنَفْسِی أَنْتَ مِنْ أُمْنِیَّةِ شائِقٍ یَتَمَنّی مِنْ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ ذَکَرا فَحَنَّا».
در «کمالالدّین» روایت شده است از امام محمّد تقیعلیه السلام که فرمود: «امام بعد از حسنعلیه السلام پسر اوست؛ قائم به حقّ که منتظَر است.
راوی پرسید: چرا او را منتظَر نام کردهاند؟
فرمود: برای آنکه برای اوست غایب شدنی که بسیار خواهد بود روزهای آن و به طول خواهد کشید مدّت آن؛ پس انتظار خواهند کشید ظهور او را مخلصان، و انکار خواهند کرد او را شککنندگان ...».
یعنی آب ظاهر جاری بر روی زمین.
در «کمال الدین» شیخ صدوق و «غیبت» شیخ طوسی روایت شده از حضرت باقرعلیه السلام که در ذیل آیه شریفه «قُلْ أَرَأَیْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ مَآؤُکُمْ غَوْراً فَمَنْ یَأْتِیکُمْ بِمآءٍ مَعِینٍ»(1)که ترجمهاش این است: خبر دهید که اگر آب شما فرو رفت در زمین، پس کیست که بیاورد برای شما آب روان؟ فرمود: «این آیه نازل شده در قائمعلیه السلام.
خداوند میفرماید: اگر امام شما غایب شد از شما که نمیدانید او در کجاست، پس کیست که بیاورد برای شما امام ظاهری که بیاورد برای شما اخبار آسمان و زمین و حلال خداوند - عزّوجلّ - و حرام او را؟»
آنگاه فرمود: «واللَّه نیامده تأویل این آیه و لابد خواهد آمد تأویل آن».
قریب به این مضمون، چند خبر دیگر در آنجا و در «غیبت» نعمانی و «تأویل الآیات» شیخ شرفالدین هست.
و وجه مشابهت آن جناب به «آب» که سبب حیات هر چیزی است ظاهر است؛ بلکه آن حیاتی که به سبب آن وجود مبارک آمده و میآید، به چندین مرتبه، اعلی و اتمّ و اشدّ و ادوم از حیاتی است که آب آورد؛ بلکه حیاتِ خود آب، از آن جناب است.
1) 14. سوره ملک: آیه 30 .
در «کمال الدین» روایت شده از امام باقرعلیه السلام که در آیه شریفه «اِعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ یُحْیِی الأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها ...»(1)که ترجمهاش این است: بدانید که خدای تعالی زنده میکند زمین را بعد از مردنش.
فرمود: «خداوند، زنده میکند به سبب قائمعلیه السلام زمین را بعد از مردنش به سبب کفر اهلش. و کافر، مرده است».
و به روایت شیخ طوسی در آیه مذکوره: «خداوند اصلاح میکند زمین را به قائم آل محمّدعلیه السلام بعد از مردن؛ یعنی بعد از جورِ اهلش».
مخفی نماند که در ایّام ظهور، مردم از این سرچشمه فیض ربّانی به آسانی استفاضه کنند و بهره برند، مانند تشنهای که در کنار نهر جاری گوارایی باشد که جز اغتراف(برداشتن آب با دست) حالت منتظره نداشته باشد؛ لهذا از آن جناب، تعبیر فرمودند به «ماء معین».
در ایّام غیبت که لطف خاصّ حقّ، از خلق به علّت بدی کردارشان برداشته شده، باید با رنج و تعب و عجز و لابه و تضرّع و انابه از آن جناب فیضی به دست آورد و خیری گرفت و علمی آموخت؛ مانند تشنهای که بخواهد از چاه عمیق، تنها به آلات و اسبابی که باید به زحمت به دست آورد، آبی کشد و آتشی فرو نشاند؛ لهذا تعبیر فرمودند از آن حضرت به «بئر معطّله» و مقام را گنجایش شرح زیاده از این نیست.
چنانکه در «هدایه» است، یعنی ظاهرکننده آیات (نشانهها) خداوند یا محل بروز و ظهور آیات الهیّه؛ زیرا از آن روز که بساط خلافت در زمین گسترده شد و انبیا و رسل، به آیات بیّنات
1) 15. سوره حدید: آیه 17 .
و معجزات باهرات، برای هدایت خلق، بر آن بساط پا نهادند و مأمور ارشاد و اِعلای کلمه حق و اِزهاق باطل شدند، برای احدی، خدایتعالی، چنین تکریم و اِعزاز نفرمود و با احدی آن مقدار آیات نفرستاد که برای مهدی خودعلیه السلام فرستاده و روانه خواهد کرد.
در«تفسیر علی بن ابراهیم» روایت شده از حضرت صادقعلیه السلام که فرمود: «آیه شریفه «اَمَّنْ یُجِیبُ المُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَیَکْشِفُ السُّوءَ وَیَجْعَلُکُمْ خُلَفاءَ الأَرْضِ ...»(1)نازل شده در حقّ قائمعلیه السلام؛ اوست واللَّه مضطرّ؛ هرگاه دو رکعت نماز بخواند در مقام - یعنی مقام ابراهیمعلیه السلام - و خدای را بخواند، پس اجابت میکند او را و برطرف میکند سوء را و میگرداند او را خلیفه زمین».
در «تأویل الآیات» شیخ شرفالدّین روایت شده است از امام باقرعلیه السلام که فرموده: «آیه مذکوره نازل شده در حقّ قائمعلیه السلام. چون خروج کند، عمامه بر سر نهد و درمقام ابراهیم نماز کند و به سوی پروردگار خود تضرّع نماید. پس هرگز رایتی(عَلَم و پرچمی) از او برنگردد؛ یعنی به هرجا فرستد، فتح کند».
و نیز از امام صادقعلیه السلام روایت کرده که فرمود: «به درستی که قائمعلیه السلام چون خروج کند، داخل مسجدالحرام شود، رو به کعبه نماید و پشت به مقام ابراهیمعلیه السلام، آنگاه دو رکعت نماز به جای آرد، آنگاه برخیزد و بگوید: ای مردم! من همانندترین مردمم به آدم. من همانندترین مردمم به ابراهیم. من همانندترین مردمم به اسماعیل. ای مردم! من همانندترین
1) 16. سوره نمل: آیه 62 .
هستم به محمّدصلی الله علیه وآله وسلم. آنگاه دستهای خود را به آسمان بلند کند، پس دعا نماید و تضرّع کند، تا اینکه به رو دراُفتد و این است قول خدای عزّوجلّ: «أَمَّنْ یُجِیبُ المُضْطَرَّ ...».
چنانکه در خبری است از حضرت صادقعلیه السلام، و در «ذخیره» از اسامی آن جناب شمرده شده که در قرآن مذکور است.
و در چند خبر مذکور است در آیه شریفه «وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ»(1)یعنی به ولایت قائمعلیه السلام و به ظهور آن جناب.
و در آیه «وَأَشْرَقَتِ الأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها»(2)که مراد، روشن شدن زمین است به نور آن جناب.
و در یکی از زیارات جامعه، در اوصاف آن حضرت است: «نُورُ الأَنْوارِ الَّذِی تَشْرُقُ بِهِ الأَرْضُ عَمَّا قَلِیلٍ».
در «هدایه» از القاب آن حضرت شمرده شده و مقصود از وجه، وجه اللَّه است و در زیارت آن جناب است: «اَلسَّلامُ عَلی وَجْهِ اللَّهِ المُتَقَلِّبِ بَیْنَ أَظْهُرِ عِبادِهِ».
مکرّر در اخبار به این لقب مذکور شده؛ خصوص در زبان راویان، و در روایتی است که خداوند در شب معراج فرموده که: «او - یعنی قائمعلیه السلام - ولیّ من است به راستی».
در «مناقب قدیمه» و «هدایه» از القاب آن حضرت شمرده شده و در خطبه غدیریّه است که رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: «أَلا إِنَّهُ وارِثُ کُلِّ عِلْمٍ وَالمُحِیطُ بِهِ». و واضح است که آن جناب، وارث علوم و کمالات و مقامات و آیات بیّنات جمیع انبیا و اوصیا و آباء طاهرین خود علیهم السلام است.
راوی پرسید: «میراث رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم چیست؟
فرمود: شمشیر رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم و زره و عمامه آن جناب و عصای او و اسلحه آن حضرت و زین اسب او».
و در اخبار و ادعیه و زیارات، به این لقب، مکرّر مذکور است.
و خدای تعالی کسی را هادی و هدایت کننده همه جهانیان نکند و به سوی ایشان نفرستد مگر بعد از آنکه خود او به حقیقت، هدایت یافته باشد و جمیع راههای حق و حقیقت برای او مفتوح شده و به مقاصد رسیده و مستعدّ هدایت کردن شده باشد. پس آن را که خدای تعالی «هادی» قرار داده و به این لقب، او را سرافراز نموده، باید «مهدی» باشد که تواند از جانب حضرت مقدّسش، در مقام هدایت خلق برآید و هر کسی را به راهی که داند و تواند، به مقصد خویش - حسب استعدادش - رساند و به این ملاحظه، جایز است تفسیر هریک از «هادی» و «مهدی» به دیگری، چنانکه در لقب مهدی گذشت که از جناب امام صادقعلیه السلام پرسیدند از معنی مهدی؛ فرمود: «آنکه هدایت نماید مردم را...».
یعنی آن مهدی که خدایتعالی او را مهدی نامیده، آن کسی است که مقام هدایت یافتنش به جایی رسیده که تواند از جانب اقدسش در مقام هدایت کردن برآید.
در «غیبت» شیخ طوسی روایت شده از امام صادقعلیه السلام که امیرالمؤمنینعلیه السلام میفرمود: «پیوسته مردم در نقصانند تا آنکه گفته نمیشود اللَّه؛ یعنی نام خدای تعالی برده نمیشود. پس هرگاه چنین شد، ثابت میماند یعسوب دین، با اتباعش ... [که گفته شده که
مقصود از یعسوب الدین - در اینجا - حضرت مهدیعلیه السلام است .(1)
مخفی نماند که بیشتر این اسامی و القاب و کنیهها که ذکر شد، از جانب مقدّس حضرت باریتعالی و انبیا و اوصیاعلیهم السلام است و قرار دادن خدای تعالی و خلفایش اسمی را برای کسی، نه مثل نام گذاردن متعارف مردم است که در آن، رعایت و ملاحظه معنی آن اسم و وجود و عدم آن، در آن شخص نکنند و گاهی شود که برای مولودی پست رتبه و فطرت و مذمومالخلقه و خصلت، اسامی شریفه گذارند و لکن خدایتعالی و اولیایش تا معنی اسم در شخص نباشد، آن اسم را برای او نگذارند.
و از اینجا معلوم میشود که کثرت اسامی و القاب الهی رسول خدا و صدّیقه کبری و ائمه هدیعلیهم السلام، کاشف است از کثرت صفات و مقامات عالیه؛ زیرا هر یک، دلالت بر خلق و صفتی و فضل و مقامی کند؛ بلکه بعضی بر همه آنها دلالت کند و از آنها باید به آن مقامات - به آنقدر که لفظ را گنجایش، و فهم را راه باشد - پی برد.
1) 19. در نجم الثاقب، 182 نام یاد شده بود که در اینجا به ذکر 40تای آن اکتفا شد.
مخفی نماند که شمایل آن حضرت، در اخبار متفرّقه، به عبارات مختلفه و متقاربه، از طرق خاصّه و عامّه مذکور است.
شیخ صدوق در «کمال الدین» روایت کرده که رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: «مهدیعلیه السلام شبیهترین مردم است به من؛ در خَلق و خُلق».
و به روایتی فرمود: «شمایل او شمایل من است».
و روایت شده در «کفایة الاثر» که آن جناب فرمود: «پدر و مادرم، فدای همنام من و شبیه من و شبیه موسی بن عمران!».
در «غیبت» فضل بن شاذان بهسند معتبر، از آنجناب روایت شدهاست که فرمود: «نهم از امامان که از صلب حسینند، قائم اهل بیت من و مهدی امّت من است و شبیهترین مردمان است به من؛ در شمایل و افعال و اقوال».
در «غیبت» نعمانی روایت شده از یکی از راویان که گفت: «قائم - مهدیعلیه السلام - از نسل علیعلیه السلام است، شبیهترین مردم است به عیسی بن مریم در خَلق و خُلق و سیما و هیأت...».
عامّه نیز روایت کردهاند: «آن جناب شبیهترین خلق است به عیسیعلیه السلام».
امتیاز نور آن جنابعلیه السلام بین انوار ائمّهعلیهم السلام که ممتازند از انوار انبیاء و مرسلین و ملائکه مقرّبین.
در «غیبت» شیخ جلیل، فضل بن شاذان آمده است به دو سند، از عبداللَّه بن عباس، از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم که فرمود: «چون مرا عروج به معارج سماوات دادند، به سِدرة المنتهی رسیدم، خطاب از حضرت ربّ الاَرباب رسید که: یا محمّد!
گفتم: لبیک! لبیک! ای پروردگار من!
فرمود: ما هیچ پیغمبری به دنیا و اهل دنیا نفرستادیم که منقضی شود ایّام حیات و نبوّت او، الّا آنکه بر پای داشت به امر دعوت و به جای خود و برای هدایت امّت پس از خود، وصیّ خود را به جهت نگاهبانی شریعت. و ما قرار دادیم علیّ بن ابیطالبعلیهما السلام را خلیفه تو و امام امّت تو، پس حسن و حسین و علی بن الحسین و محمّد بن علی و جعفر بن محمّد و موسی بن جعفر و علی بن موسی و محمّد بن علی و علی بن محمّد و حسن بن علی و حجة بن الحسنعلیهم السلام. ای محمّد! سر بالا کن!
چون سر بالا کردم، انوار علی و حسن و حسین و نُه تن از فرزندان حسینعلیهم السلام را دیدم و حجة بن الحسن را دیدم در میان ایشان میدرخشید که گویا ستارهای درخشنده است.
و خدای تعالی فرمود: اینها خلیفهها و حجّتهای منند در زمین و خلیفهها و اوصیای تو نیز بعد از تو. خوشا به حال کسی که دوست دارد ایشان را و وای بر کسی که دشمن دارد ایشان را!».
در «مقتضب» خبری دیگر روایت کرده از حضرت باقرعلیه السلام در ذکر ائمّهعلیهم السلام در شب معراج و دیدن انوار ایشان تا آنکه رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: «دیدم علی را و... و... و... و حسن بن علی والحجّة القائمعلیهم السلام را که گویا [قائم ستاره درخشانی بود در میان ایشان.
گفتم: ای پروردگار من! اینها کیستند؟
فرمود: «اینها ائمّهاندعلیهم السلام و این قائمعلیه السلام؛ حلال میکند حلال مرا و حرام میکند حرام مرا و انتقام میکشد از دشمنان من.
ای محمّد! او را دوست دار و دوست دار کسی را که او را دوست دارد.
شرافت نَسَب؛ زیرا آن جناب داراست شرافت نسب همه پدران طاهرین خودعلیهم السلام را که نسب ایشان، اشرف اَنساب است، و اختصاص دارد به رسیدن نسبش از طرف مادر، به جناب شمعون صفا - وصیّ حضرت عیسیعلیه السلام - پس داخل شود در آن، سلسله بسیاری از انبیا و اوصیاعلیهم السلام که شمعون به آنها رسد.
بردن آن حضرت را در روز ولادت، به سراپرده عرش و خطاب خداوند تبارک و تعالی به او که: «مرحبا به تو ای بنده من برای نصرت دین من و اظهار امر من و هدایت عباد من! قسم خوردم به درستی که من به تو بگیرم و به تو بدهم و به تو بیامرزم و به تو عذاب کنم...».
بیت الحمد؛ چنانکه «نعمانی» و «مسعودی» و غیر ایشان روایت کردند از حضرت باقرعلیه السلام که فرمود: «از برای صاحب این امر، خانهای است که اورا بیت الحمد میگویند؛ درآن چراغی است که روشن است ازآن روز که متولّد شده و تا آن روز که با شمشیر خروج کند خاموش نمیشود».
جمع میان کنیه رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم و اسم مبارک آنحضرت. و این جمع، برای دیگران روا نیست و در «مناقب» روایت است که فرمود: «اسم مرا بگذارید و کنیه مرا نگذارید».
حرمت بردن نام آن جناب، چنانکه در باب القاب در ذیل نام بیست و ششم گذشت.
ختم وصایت پیامبر اسلام در روی زمین، به آن جناب.
غیبت از روز ولادت و سپرده شدن به روحالقدس، و تربیت شدن در عالم نور و فضای قدس که هیچ جزیی از اجزای آن، به لوث قذارت و کثافت و معاصی بنیآدم و شیاطین، ملوّث نشده است.
معاشرت و مصاحبت نداشتن با کفّار و منافقین و فسّاق، و نداشتن خوف و تقیّه و مدارات با آنها، و دوری از ایشان.
از روز ولادت تاکنون، دست ظالمی به دامانش نرسیده و با کافر و منافقی مصاحبت ننموده و از منازلشان کناره گرفته و از حقّی به جهت خوف یا مدارات دست نکشیده؛ بالجمله از غبار کردار و رفتار اغیار، بر آینه وجود حقنمای آن بزرگوار، گردی ننشسته و از خارستان اجانب، خاری به دامان جلالش نخلیده و «ذلِکَ فَضْلُ اللَّهِ یُؤْتیهِ مَنْ یَشاءُ».(1)
نبودن بیعت احدی از جابران بر گردنش، چنان که در «اَعلام الوری» روایت شده از حضرت امام حسن مجتبیعلیه السلام که فرمود: «نیست از ما احدی مگر آنکه واقع میشود در گردن او بیعتی از برای طاغیه زمان او، مگر قائمی که نماز میخواند روح اللَّه - عیسی بن مریمعلیهما السلام - پشتِ سر او».
1) 20. سوره مائده: آیه 54 - سوره حدید: آیه 21 - سوره جمعه: آیه 4 .
داشتن علامتی در پشت، مثل علامت پشت مبارک رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم که آن را ختم نبوّت گویند، و شاید در آن جناب، اشاره به ختم وصایت باشد.
اختصاص دادن خداوند آنجناب را در کتابهای آسمانی سماویه و اخبار معراج از سایر اوصیاعلیهم السلام، به ذکر او به لقب، بلکه به القاب متعدّد.
ظهور آیات غریبه و علامات سماویه و ارضیه برای ظهور موفور السرور آن حضرت که برای تولّد و ظهور هیچ [امام و] حجّتی نشده.
در کافی روایت شده از حضرت صادقعلیه السلام که «آیات» در آیه شریفه «سَنُرِیهِمْ آیاتِنا فِی الآفاقِ وَفِی أَنْفُسِهِمْ حَتّی یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الحَقُّ ...»(1)را تفسیر فرمود به آیات و علامات قبل از ظهور آن حضرت و تبیّن حق را به خروج قائمعلیه السلام...
ندای آسمانی به اسم آن جنابعلیه السلام، مقارن ظهور آنحضرت.
چنانکه علی بن ابراهیم در تفسیر آیه شریفه «وَاسْتَمِعْ یَوْمَ یُنادِ الْمُنادِ مِنْ مَکانٍ قَرِیبٍ»(2)از حضرت صادقعلیه السلام روایت کرده که فرمود: «منادی ندا میکند به اسم قائم و اسم پدرشعلیهما السلام».
و در تفسیر «یَوْمَ یَسْمَعُونَ الصَّیْحَةَ بِالحَقِّ ذلِکَ یَوْمُ الخُرُوجِ»(3)که ترجمهاش این است: روزی که میشنوند فریاد را، به راستی این است روز خروج، فرمود: «صیحه قائمعلیه السلام است».
و بر این مضمون، اخبار بسیار، بلکه متجاوز از حدّ تواتر است و در بعضی از آنها ندای آسمانی را از علائم حتمی ظهور آن حضرت شمردهاند.
سایه انداختن ابری سفید، پیوسته بر سر مبارک آن حضرت و ندا کردن منادی در آن ابر، به نحوی که میشنوند آن را ثقلین که: «اوست مهدی آل محمّدعلیهم السلام پُر میکند زمین را از عدل، چنانکه پر شده از جور». و این در خبر «لوح» است به روایت شیخ طوسی.
تصرّف نکردن طول روزگار و گردش لیل و نهار و سیر فلک دوّار، در بنیه و مزاج و اعضا و قوا و صورت و هیأت آن حضرت که با این طول عمر - که تاکنون (زمان تألیف کتاب نجمالثاقب(1)) هزار و چهل و هشت سال از عمر شریفش گذشته و خدای داند که تا ظهور، به کجای از سن رسد - چون ظاهر شود در صورت مرد سی یا چهل ساله باشد و مانند انبیای طویل الاَعمار گذشته و غیر ایشان نباشد که یکی، هدف تیر پیری خود « ... وَهذا بَعْلِی شَیْخاً ...»(2)باشد و دیگری به نوحهگری «إِنِّی وَهَنَ العَظْمُ مِنِّی وَاشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَیْباً»(3)از ضعف پیری خویش بنالد.
شیخ صدوق روایت کرده از ابوصلت هروی که گفت: پرسیدم از حضرت رضاعلیه السلام که: «چیست علامت قائم شما چون خروج نماید؟»
فرمود: «علامتش آن است که در سن پیر باشد، و به صورت، جوان؛ تا به مرتبهای که نظرکننده به آن حضرت، گمان برد که در سن چهل سالگی
است یا کمتر از چهل سالگی. و دیگر از نشانهای آن حضرت این است که به گذشتن شبها و روزها بر آن حضرت، پیری بر آن جناب، راه نیابد تا زمانی که اجل آن سرور، در رسد».
در «احتجاج» طبرسی روایت شده از امام حسنعلیه السلام که در ضمن حالات آن جناب فرمود که: «طولانی میکند خداوند عمر آن حضرت را، آنگاه ظاهر میکند او را به قدرت خود در صورت جوان چهل ساله، و این برای آنکه بدانند که خداوند بر همه چیز قادر است [میباشد]».
بیرون کردن زمین، گنجها و ذخیرهها را که در آن پنهان و سپرده شده. در «کمال الدین» است که خداوند، در شب معراج به پیغمبرصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: «از برای او - حضرت قائمعلیه السلام - ظاهر میکنم گنجها و ذخیرهها را به مشیّت خود».
در «ارشاد» شیخ مفید است از امام صادقعلیه السلام که فرمود: «چون قائمعلیه السلام خروج کند، ظاهر میکند زمین، گنجهای خود را تا میبینند مردم، آن گنجها را بر روی زمین».
در «غیبت» نعمانی است که امام باقرعلیه السلام فرمود: «هرگاه که برخیزد قائم اهلبیتعلیهم السلام تقسیم میکند بالسویّه» - تا اینکه فرمود: - «و جمع میشود در نزد او اموال دنیا از شکم زمین و از ظاهر آن».
زیاد شدن باران و گیاه و درختان و میوهها و سایر نِعَم ارضیه؛ به نحویکه مغایرت پیداکند حالت زمین در آنوقت، با حالت آن در اوقات دیگر، و محقق شود قول خدای تعالی: «یَوْمَ تُبَدَّلُ الأَرْضُ غَیْرَ الأَرْضِ»(1)
1) 27. سوره ابراهیم: آیه 48 .
نعمانی روایت کرده از یکی از راویان که «مهدیعلیه السلام، چنین کند».
و مراد، تبدیل صورت زمین است در زمان آن حضرت، به صورتی دیگر، به جهت کثرت عدل و باران و اشجار و گیاه و سایر برکات.
تکمیل عقول مردم به برکت وجود آن حضرت و گذاشتن دست مبارک، بر سر ایشان، و رفتن کینه و حسد از دلهایشان و کثرت علوم و حکمت ایشان، چنانکه در کتاب «زرّاد» است که گفت: «گفتم به امام صادقعلیه السلام: میترسم که از مؤمنین نباشم.
فرمود: برای چه؟
گفتم: برای آنکه نمییابیم در میان خود، کسی را که بوده باشد برادر او در نزد او برگزیدهتر و محبوبتر از درهم و دینار، و مییابیم درهم ودینار را محبوبتر در نزد خود از برادری که جمع نموده میان ما و او موالات امیرالمؤمنینعلیه السلام.
فرمود: نه چنین است. شماها مؤمنید و لکن کامل نخواهید کرد ایمان خود را تا اینکه خروج کند قائمعلیه السلام؛ پس در آن زمان، جمع مینماید خداوند تبارک و تعالی عقول شما را».
در «خرایج» راوندی و «کمال الدین» صدوق روایت است از حضرت باقرعلیه السلام که فرمود: «هرگاه خروج کرد قائم ماعلیه السلام، میگذارد دست خود را بر سر بندگان، پس جمع مینماید به سبب آن، عقلهای ایشان را و کامل میگردد به آن، خردهای ایشان».
قوّت خارج از عادت، در دیدگان و گوشهای آن حضرت و اصحاب او.
چنانکه در «کافی» و «خرایج» روایت است از امام صادقعلیه السلام که فرمودند: «به درستی که قائم ما هرگاه خروج کند، قوّت میدهد خداوند در گوشها و چشمهای شیعیان ما تا اینکه میشود میان ایشان و قائمعلیه السلام، به قدر چهار فرسخ، پس با ایشان تکلّم میکند و ایشان میشنوند و نظر میکنند به سوی آن جناب».
شیخ جلیل، فضل بن شاذان، در کتاب «غیبت» خود روایت کرده از حضرت صادقعلیه السلام که فرمودند: «به درستی که مؤمن، در زمان قائمعلیه السلام در مشرق است، و میبیند برادر خود را که در مغرب است و همچنین، آنکه در مغرب است، میبیند برادر خود را که در مشرق است».
دادن قوّت چهل مرد به هر یک از اعوان و انصار آن حضرت. چنانکه در «کافی» است از عبدالملک بن اعین که گفت: «برخاستم در نزد ابیجعفرعلیه السلام، تکیه کردم بر دستم، پس گریستم و گفتم: آرزو داشتم که من درک نمایم این امر را - یعنی سلطنت ظاهر ائمّهعلیهم السلام - را و در من قوّتی باشد».
پس فرمود: «آیا راضی نیستید که دشمنان شما بکشند بعضی، بعضی را و شما در خانههای خود آسوده باشید؟ اگر امر چنان شد، یعنی فرج عظیم آمد، داده میشود به هر مردی از شما، قوّت چهل مرد و گردانده میشود دلهای شما مانند پاره آهن(یعنی در محکم بودن) اگر خواستید به آن قوّت، کوه را بَر کَنید، خواهید توانست و شمایید قوّام زمین و خزّان آن».
و در «کمال الدین» صدوق روایت است از امام صادقعلیه السلام که فرمود: «نگفت جناب لوط به قوم خود «لَوْ أَنَّ لِی بِکُمْ قُوَّةً أَوْ آوی اِلی رُکْنٍ
شَدِیدٍ»(1)مگر در قیاس و آرزوی قوّت قائمعلیه السلام، و ذکر نکرد مگر شدّت اصحاب او را که داده میشود به یک مرد از ایشان، قوّت چهل مرد».
و این مضمون را شیخ صدوق در «خصال» از حضرت سجادعلیه السلام و شیخ مفید در «اختصاص» و ابن قولویه در «کامل الزیاره» و فضل بن شاذان در «غیبت» خود، از امام صادقعلیه السلام و عیّاشی در «تفسیر» خود روایت کردند.
و در «کمال الدین» است که امیرالمؤمنینعلیه السلام فرمود: «آن جناب، دست خود را بر سر بندگان خدا بگذارد؛ پس نماند مؤمنی مگر آنکه دلش محکمتر از پاره آهن شود، و بدهد به او قوّت چهل مرد را».
برداشته شدن تقیّه و خوف از کفّار و مشرکان و منافقان، و میسّر شدن بندگی خدایتعالی و سلوک در امور دنیا و دین، حسب قوانین الهیّه و فرامین آسمانیّه، بدون حاجت به دست برداشتن از پارهای از آنها از بیم مخالفان، و ارتکاب اعمال ناشایسته؛ چنانکه خدای تعالی وعده فرموده در کلام خود: «وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الأَرْضِ کَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَلَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِیْنَهُمُ الَّذِی ارْتَضی لَهُمْ وَلَیُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً یَعْبُدُونَنِی لایُشْرِکُونَ بِی شَیْئاً ...»(2)وعده داده خدای تعالی آنان را که ایمان آوردند از شما و کارهای شایسته کردند که البته خلیفه گرداند ایشان را چنانکه خلیفه گردانید آنان را که پیش از ایشان بودند و البته متمکّن خواهد کرد برای ایشان، دین ایشان را که پسندید برایشان، و البته تبدیل خواهد کرد ترس ایشان را به ایمنی، که بپرستند مرا و شریک قرار ندهند برای من چیزی را.
شیخ طبرسی در «مجمع البیان» فرمود که: «روایت از اهلبیتعلیهم السلام این است که آیه، در حقّ مهدیعلیه السلام است».
و روایت کرده عیاشی که حضرت سجادعلیه السلام این آیه را تلاوت کرد، آنگاه فرمود که: «ایشان واللَّه شیعیان ما اهل بیتاند. این کار، یعنی این سه احسان بزرگ،(1)به ایشان میشود بر دست مردی از ما، و او مهدی این امّت است».
فراگرفتن سلطنت آن حضرت، تمام روی زمین را، از مشرق تا مغرب، برّ و بحر، معموره و خراب و کوه و دشت؛ نماند جایی که حکمش جاری و امرش نافذ نشود و اخبار در این معنی متواتر است.
شیخ صدوق در «علل» و «عیون» و «کمالالدّین» روایت کرده از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم در خبری طولانی که فرمود: «در شب معراج نظر کردم به ساق عرش. پس دیدم دوازده نور را؛ در هر نوری سطر سبزی بود که بر آن، اسم وصیّی از اوصیای من بود؛ اول ایشان علیّبن ابیطالبعلیه السلام و آخر ایشان مهدی امت من».
گفتم: «ای پروردگار من! اینها اوصیای منند پس از من؟»
پس خطاب رسید که: «ای محمد! اینها اولیا و اوصیا و حجّتهای منند بعد از تو بر خلق، و ایشان اوصیای تو هستند و خلفای تو و بهترین خلق من بعد از تو.
قسم به عزّت و جلال خود که البته ظاهر کنم به ایشان، دین خود را و بلند کنم به ایشان، کلمه خود را و پاک کنم به آخر ایشان، زمین خود را از
1) 30. استخلاف و تمکین دین و تبدیل خوف به امن، منظور است.
دشمنان خود و البته مالک گردانم او را مشرقهای زمین و مغربهای آن را و البته مسخّر کنم برای او بادها را و البته هموار کنم برای او ابرهای سخت را و البته بالا بَرَم او را در اسباب - یعنی راههای آسمان - و البته یاری کنم او را به لشکر خود و قوّت دهم او را به ملائکه خود؛ تا بالا گیرد دعوت من، و جمع شوند خلایق بر توحید من. آنگاه سلطنت او را دوام دهم و روزگار سلطنت را میان اولیای خود، تا روز قیامت، به نوبت گذارم».
پُر شدن تمام روی زمین از عدل و داد؛ چنانکه در کمتر خبری - الهی یا نبوی، خاصّی یا عامّی - ذکری از حضرت مهدیعلیه السلام شده که این بشارت و این منقبت برای آن جناب، مذکور نباشد در آن.
در «عیون» شیخ صدوق روایت است از امام رضاعلیه السلام که فرمود: «چون آن حضرت خروج کند، روشن شود زمین به نور پروردگار خود و گذاشته شود میزان عدل، میان مردم؛ پس ظلم نمیکند احدی، احدی را».
در «ارشاد» شیخ مفید روایت است از حضرت صادقعلیه السلام که فرمود: «هرگاه قائمعلیه السلام خروج کرد، حکم میکند به عدل و مرتفع میشود در ایام او جور، و ایمن میشود به او راهها، و بیرون میآورد زمین، برکات خود را، و برمیگردد هر حقّی به سوی اهل آن حق، و باقی نمیماند اهل دینی مگر آنکه اظهار اسلام کند و اعتراف کند به ایمان».
در «کمال الدین» است که ریّان بن الصّلت عرض کرد به امام رضاعلیه السلام که: «تو صاحب این امری؟»
فرمود: «من صاحب این امر هستم ولکن نیستم آن کسی که پُر میکند زمین را از عدل، چنانکه پُر شده از جور».
حکم فرمودن در میان مردم به علم امامت خود و نخواستن بیّنه و شاهد از احدی.
در «بصائر الدرجاتِ» صفّار روایت است از امام صادقعلیه السلام که فرمود: «هرگز دنیا به آخر نخواهد رسید مگر اینکه خروج کند مردی از ما اهل بیت که حکم کند به حکم داوود و آل داوود؛ نخواهد از مردم، بیّنه».
به روایت دیگر فرمود: «عطا خواهد کرد به هر نَفْسی (کسی) حکم او را». نیز روایت کرده از آن جناب که فرمود: «هرگاه قائم آل محمّدعلیهم السلام خروج کرد، حکم میکند به حکم داوود و سلیمان؛ نمیخواهد از مردم، شاهدی».
در «دعواتِ» سیّد فضل اللَّه راوندی روایت است از حضرت عسکریعلیه السلام که در جواب آن کسی که پرسید: «چون قائمعلیه السلام برخاست، به چه حکم میکند؟»، نوشت: «پس هرگاه خروج کرد، حکم میکند میان مردم به علم خود، مثل حکم داوود، و نمیخواهد از مردم، بیّنه».
اطاعت حیوانات، از انصار و یاران آن حضرت.
امتیاز دادن خداوند تبارک و تعالی، آن حضرت را در شب معراج پیغمبرصلی الله علیه وآله وسلم - بعد از نمایاندن اشباح نورانیه ائمّهعلیهم السلام به آن حضرت، از امیرالمؤمنینعلیه السلام تا حجّت عصرعلیه السلام - به اینکه فرمود به روایت ابن عبّاس: «این قائمعلیه السلام، حلال میکند حلال مرا و حرام میکند حرام مرا و انتقام میکشد - ای محمّد! - از اعدای من. ای محمّد! دوست دار او را و دوست دار کسی را که دوست میدارد او را».
نزول حضرت روح اللَّه - عیسی بن مریمعلیهما السلام - از آسمان، برای یاری حضرت مهدیعلیه السلام و نماز کردن پشت سر آن جناب.
در «کمالالدّین» روایت است از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم که فرمود: «قسم به آنکه مرا به راستی به پیغمبری فرستاد که اگر نماند از دنیا مگر یک روز، طولانی میکند خدا آن روز را تا خروج کند در آن روز، فرزندم مهدی، و فرود آید روح اللَّه - عیسیبن مریمعلیهما السلام - و نماز کند پشت سر او».
در «اِعلام الوری» از شیخ طبرسی روایت شده از حضرت امام حسن مجتبیعلیه السلام که فرمود: «نیست از ما احدی مگر آنکه واقع میشود در گردن او بیعت از طاغیه زمان او، مگر قائمی که نماز میکند روح اللَّه - عیسیعلیه السلام - پشت سر او».
در «غیبت» شیخ طوسی روایت شده از آن جنابصلی الله علیه وآله وسلم که فرمود به فاطمهعلیها السلام که: «ای فرزند من! داده شده به ما اهل بیت، هفت چیز که داده نشده به احدی پیش از ما:
1 - پیغمبر ما بهترین پیغمبران است و آن پدر تو است.
2 - وصیّ ما بهترین اوصیاست و آن شوهر تو است.
3 - و شهید ما بهترین شهداست و آن عمّ پدر تو - حمزه - است.
4 - از ماست کسی که برای او دو بال سبز است که پرواز میکند به آن، در بهشت.
5 و 6 - از ماست دو سبط این امّت و آن دو پسر تو، حسن و حسینند.
7 - از ماست - قسم به خداوندی که نیست خدایی جز او! - مهدی این امّت؛ آنکه نماز میکند پشت سر او، عیسی بن مریم».
آنگاه دست مبارک بر کتف حسینعلیه السلام گذاشت و سه مرتبه فرمود: «از این است».
قتل دجّال لعین که از عذابهای الهی است برای اهل قبله.
انقطاع سلطنت جابران و دولت ظالمان در دنیا، به وجود او.
و مکرّر حضرت صادقعلیه السلام به این بیت مترنّم بودند:
لِکُلِّ أُناسٍ دَوْلَةٌ یَرْقَبُونَها
وَ دَوْلَتُنا فِی آخِرِ الدَّهْرِ یَظْهَرُ
و در «غیبت» نعمانی روایت شده از امام باقرعلیه السلام که فرمود: «دولت ما آخر دولتهاست و نمیماند اهل بیتی که برای ایشان دولتی است مگر آنکه سلطنت خواهند کرد پیش از ما؛ تا اینکه آنگاه که بینند سیره و سلوک ما را، نگویند که هرگاه ما سلطنت میکردیم، سلوک مینمودیم مثل سلوک این جماعت، و این است قول خدای عزّوجلّ: «وَالعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ»(1)».
در «غیبت» فضل بن شاذان همین خبر را به سند صحیح از حضرت صادقعلیه السلام روایت کرده است.
پوشیده نماند که آنچه ذکر کردیم،(2)نمونهای است از خصایص و تشریفات الهیه مهدویه که معلوم میشود اندکی از مقامات عالیه آن حضرت و بزرگی سلطنت آن جناب که کسی ندیده و نشنیده و نخواهد دید، و رفع میشود استغراب(3)بعض آنچه وارد شده در حقّ آنحضرت.
شیخ نعمانی در «غیبت» خود روایت کرده که: «کسی پرسید از حضرت صادقعلیه السلام که: آیا قائمعلیه السلام متولّد شده؟ فرمود: نه! اگر من او را درک کنم، هر آینه خدمت میکنم او را، در ایّام حیات خود.
و آن جناب، بعد از نماز ظهر، دعا میکردند برای حضرت قائمعلیه السلام. پس راوی عرض کرد که: «برای خود دعا کردی؟
فرمود: دعا کردم برای نور آلمحمّدعلیهم السلام و سابق ایشان و انتقام کشنده از اعدای ایشان».
مخفی نماند که اختلافی نیست در میان فرقههای معروفه مسلمین، در اینکه: «حضرت رسولصلی الله علیه وآله وسلم خبر دادند به آمدن شخصی در آخرالزّمان که او را مهدیعلیه السلام میگویند، و همنام است با آن حضرت، و دین آن حضرت را رواج دهد و پر کند تمام زمین را از عدل و داد».
طایفه محقّه و فرقه ناجیه، شیعه امامیه اثناعشریه - ایّدهم اللَّه تعالی - به حسب نصوص متواتره از حضرت رسول و امیرالمؤمنینعلیهما السلام، حضرت خَلَف صالح، حجة بن الحسن العسکریعلیهما السلام را مهدی موعود و قائم منتظَر و امام غایب میدانند و از همه امامان قبلی، تصریح به اسم و وصف و شمایل و غیبت آن جناب رسیده، و پیش از ولادت آن حضرت، در کتب معتبره ایشان ثبت شده است که بعضی از آن کتابها تا حال، موجود است و به نحوی که اِخبار نمودند و وصف کردند، اشخاص فراوانی آن حضرت را دیدند و اسم و نسب و اوصاف، مطابق شد با آنچه فرمودند.
و با ما موافقت کردند در این مذهب و اعتقاد، جماعتی از اهل سنّت، که مناسب است ذکر اسامی ایشان با اشاره به علوّ مقام آنها در نزد آن جماعت، تا اهل تسنن هم از گفتار علما و محدّثان خود، آگاهی پیدا کنند و تصور نکنند اعتقاد به مهدی، مختص به شیعیان است.
قبلاً یادآوری میکنیم که علماء اهل تسنن، کتابهای بسیاری درباره حضرت مهدیعلیه السلام تألیف کردهاند؛ مانند:
«مناقب المهدی» و «صفة المهدی» از حافظ ابونعیم اصفهانی.
«بیان در اخبار صاحب الزمانعلیه السلام» از محمّد بن یوسف بن محمّد شافعی گنجی.
«عَقد الدُّرر فی اخبار الامام المنتظر» از یوسف بن یحیی السلمی.
«اخبار المهدی» از سیّد علی همدانی.
«کشف المخفی فی مناقب المهدیعلیه السلام»؛ اگرچه مؤلف آن شیعه است و لکن تماماخبار آن - که 110 حدیثاست - مأخوذ ازکتب اهلسنّت است.
«ملاحم» ابوالحسن، احمد بن جعفر بن محمّد بن عبد اللَّه المنادی معروف به ابن المنادی.
«کتاب» سعد الدین حموینی خلیفة نجم الدین.
«برهان در اخبار صاحب الزمانعلیه السلام» از ملا علی متقی، صاحب کنز العمّال.
«اخبار المهدیعلیه السلام» از عباد بن یعقوب رواجنی.
«عرف الوَردی فی اخبار المهدیعلیه السلام» از عبد الرحمن سیوطی و ... .
وی در کتاب «مطالب السؤول» در باب دوازدهم، به اعتقاد جازم و اصرار بلیغ، اثبات این مطلب را نموده و پارهای از شبهات منکرین را ذکر و ردّ نموده و با بیان و عبارات مونقه، آن جناب را مدح نموده و نسخه آن کتاب، شایع و در تهران و نیز در هند چاپ شده.
او کتابی مستقل مشتمل بر بیست و چهار باب نوشته و اخبار مسنده از کتب معتبره نقل کرده و به نحو اتمّ، مذهب امامیه را اثبات، و شبهات اصحاب خود را ردّ نموده.
و در «کشف الظنون» گفته: کتاب «بیان در اخبار صاحب الزمانعلیه السلام» از شیخ ابیعبد اللَّه محمّد بن یوسف گنجی است که وفات کرده در سال 658 و نیز گفته: «کفایة الطالب در مناقب علی بن ابیطالبعلیه السلام» از شیخ حافظ ابیعبد اللَّه محمّد بن یوسف گنجی شافعی است و در معرفی «فصول المهمّه» نیز از او به امام حافظ تعبیر کرده.
و در اصطلاح اهل حدیث علمای اهل سنّت، حافظ کسی را گویند که علم او به صد هزار حدیث از روی متن و سند محیط باشد.
عالم فقیه واعظ، شمس الدین ابوالمظفر یوسف بن علی بن عبد اللَّه بغدادی حنفی، سبط عالم واعظ، ابیالفرج عبد الرحمن الجوزی است که شرح حالش در «تاریخ ابن خلکان»، «مرآة الجنان» یافعی و «کشف الظنون» و غیره مسطور است.
او در کتاب «الفصول المهمّة فی معرفة الائمّةعلیهم السلام» شرحی وافی در احوال آن حضرت آورده و امامت و مهدویّت حجة بن الحسن العسکریعلیهما السلام را به نحو امامیّه اثبات نموده، با ردّ شبهات واهیه عامّه.
و او از اعیان علمای عامّه است و در ضمن احوال حضرت عسکریعلیه السلام گفته: ابومحمد، حسن، از خود فرزند پسری که حجت قائم
منتظرعلیه السلام است به جای گذاشت برای دولت حقّه، و مولد او را مخفی نمود و امر او را ستر کرد به جهت صعوبت امر و خوف سلطان و طلب کردن او (سلطان) شیعه را و حبس نمودن و گرفتن ایشان را».
وی در کتاب «تاریخ موالید و وفات اهلبیتعلیهم السلام» بعد از ذکر امام حسن عسکریعلیه السلام گفته:
ذکر خَلَف صالح: خبر داد مرا صدقة بن موسی، گفت: خبر داد مرا پدرم از رضاعلیه السلام که فرمود: «خَلَف صالح از فرزندان ابیمحمّد، حسن بن علی است و اوست صاحب الزمان و اوست مهدیعلیه السلام».
و خبر داد مرا جراح بن سفیان، گفت: خبر داد مرا ابوالقاسم، طاهر بن هارون بن موسی العلوی از پدرش هارون از پدرش موسی، گفت که: فرمود سیّد من، جعفر بن محمّدعلیهما السلام که: «خَلَف صالح از فرزند من است و اوست مهدی؛ اسم او محمّد است، کنیه او ابوالقاسم؛ خروج میکند در آخرالزمان؛ نام مادر او صیقل است».
و ابوبکر دارع برای من نقل کرد که در روایت دیگر، مادر او حکیمه ملیکه است و در روایت سوم، او را نرجس میگویند و بعضی گفتهاند که او را سوسن میگویند و خدای داناتر است به این، و کنیه او ابوالقاسم است و او صاحب دو اسم است: خَلَف و محمّد؛ ظاهر میشود در آخرالزمان؛ ابری او را سایه میافکند از آفتاب، میرود با او به هرجا که برود، ندا میکند به آواز فصیح که: «این مهدی است».
خبر داد مرا محمّد بن موسی طوسی، گفت: خبر داد مرا ابوالسکین از بعضی از اصحاب تاریخ که: «مادر منتظرعلیه السلام را حکیمه [ملیکه میگویند».
خبر داد مرا محمّد بن موسی طوسی، گفت: خبر داد مرا عبداللَّه بن محمّد از هیثم بن عدی، گفت که میگویند: «کنیه خَلَف صالح، ابوالقاسم است و او صاحب دو اسم است».
ابن خلکان در «تاریخ» خود گفته، ابومحمّد عبد اللَّه بن احمد بن احمد - معروف به ابن خشاب بغدادی - عالم مشهور در ادب و نحو و تفسیر و حدیث و نَسَب و فرایض و حساب و حفظ قرآن به قِراءات بسیار [بود]، و او مملوّ بود از علوم، و برای او ید طولایی بود در آنها و خطّ او در نهایت خوبی بود. و بعد از ذکر پارهای از مؤلّفات او گفته که مولد او سال 492 بود و در سال 567 وفات کرد. و سیوطی در «طبقات النحاة»، ثناء بلیغی از او کرده است.
محی الدین العربی الاَندُلسی در باب 366 از کتاب «فتوحات» خود، مطابق آنچه شعرانی در «یواقیت» نقل کرده، گفته: «بدانید که ناچار است از خروج مهدی، لکن خروج نمیکند تا آنکه پر شود زمین از جور و ظلم؛ پس پر کند آن را از عدل و داد و اگر باقی نماند از دنیا مگر یک روز، طولانی میکند خداوند آن روز را تا اینکه والی شود این خلیفه؛ او از عترت رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم و از عترت فاطمهعلیها السلام است. جدّ او حسین بن علی بن ابیطالبعلیهم السلام است و والد او حسن عسکریعلیه السلام، پسر امام علی النقی؛ پسر امام محمّد تقی، پسر امام علیّ رضا، پسر امام موسی کاظم، پسر امام جعفر صادق، پسر امام محمّد باقر، پسر امام زینالعابدین علی، پسر امام حسین، پسر امام علی بن ابیطالبعلیهم السلام است.
مطابق است اسم او با اسم رسول خدا؛ بیعت میکنند او را مسلمانان، مابین رکن و مقام ابراهیم؛ شبیه رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم است در خَلق و پایینتر از اوست در خُلق؛ زیرا که نمیشود احدی مانند رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم، در اخلاق او، و خدای تعالی میفرماید: «إِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظِیمٍ».
تقسیم میکند مال را بالسّویه، و به عدالت رفتار میکند در رعیت؛ میآید در نزد او مرد، پس میگوید: ای مهدی عطا کن به من! و در پیش روی او مال است، پس عطا میکند به او، آنقدر که تواند او را بردارد.
خروج میکند در وقت سستی دین. باز میدارد خداوند به او، مردم را از مناهی و معاصی، پیش(بیش) از آنچه نگاه داشته به قرآن... .
شیخ عبد الوهاب بن احمد بن علی الشعرانی، عارف مشهور و صاحب تصانیف متعدده، در کتاب «یواقیت و جواهر» در عقاید اکابر، در مبحث شصت و ششم گفته که: «جمیع علامات قیامت که شارع به آن خبر داده، حقّ است و لابدّ است که واقع شود همه آنها پیش از برخاستن قیامت؛ مثل خروج مهدیعلیه السلام؛ آنگاه دجّال؛ آنگاه عیسی... تا اینکه اگر نماند مگر یک روز از دنیا، واقع میشود همه اینها».
نور الدین عبد الرحمن جامی، معروف به ملاّ جامی که نسبش منتهی میشود به محمّد بن حسن شیبانی، تلمیذ ابوحنیفه، در کتاب «شواهد النبوّة» - که عالم مشهور، قاضی حسین بن محمّد بن حسن دیّار بَکری مالکی، در اول کتاب «تاریخ خمیس در احوال انفس نفیس» آن را از کتب
معتبره شمرده - آن جناب را امام دوازدهم شمرده و شرح غرایب ولادت آن حضرت را مطابق اخبار امامیّه نقل نموده با بخشی از اخباری که بر خلافت و مهدویّت آن جناب تصریح میکند.
شیخ عبدالحق دهلوی، صاحب تصانیف معتبره شایعه در میان اهل سنّت در فن رجال و حدیث و غیره است، وی در رساله «مناقب و احوال ائمّه اطهارعلیهم السلام» گفته که: «ابومحمّد حسن عسکری و ولد او محمدرضی الله عنه معلوم است نزد خواصّ اصحاب و ثقات اهلش، و روایت کردهاند که حکیمهعلیها السلام - بنت ابیجعفر محمّد جوادعلیه السلام - که عمّه ابومحمّد حسن عسکریعلیه السلام باشد، دوست میداشت و دعا میکرد و تضرّع مینمود که او را پسری به وجود بیاید، و ابومحمّد حسن عسکریرضی الله عنه را جاریهای برگزیده بود که «نرجس» میگفتند.
چون شب نصف شعبان سنه 255 شد، حکیمه نزد ابومحمّد حسن عسکریعلیه السلام آمد، او را دعا کرد، حسن عسکری از او خواست که: یا عمّه! یک امشب، نزد ما باش که کاری در پیش است!.
حکیمه به خواست حسن عسکریعلیه السلام، شب در خانه ایشان بایستاد؛ چون وقت فجر رسید، نرجس به درد زاییدن مضطرب شد؛ حکیمه نزد نرجس آمد؛ مولودی دید ختنه کرده به وجود آمده و فارغ از ختنه و کار شست و شو که مولود را کنند؛ نزد حسن عسکریعلیه السلام آورد؛ بگرفت و دست بر پشتش و چشمانش فرود آورد... و در گوش راست او اذان، و در گوش چپ او اقامه گفت و گفت: یا عمّه! ببر او را پیش مادرش؛ پس حکیمه او را به مادرش سپرد.
حکیمه میگوید که: بعد از آن، پیش ابومحمّد حسن عسکری آمدم؛ مولود را پیش وی دیدم در جامههای زرد، و او را نوری عظیم دیدم که دل من تمام گرفتار او شد. گفتم: سیّدی! هیچ علمی داری به حال این مولود مبارک که آن علم را بر من القا کنی؟
گفت: یا عمّه! این مولود منتَظَر ماست که ما را بدان بشارت داده بودند.
حکیمه گفت: پس من بر زمین افتادم و به شکرانه آن به سجده رفتم. دیگر نزد ابومحمّد حسن عسکری، آمد و رفت میکردم؛ روزی نزد وی آمدم، مولود را ندیدم؛ پرسیدم: ای مولای من! آن سیّد منتظَر ما چه شد؟
فرمود که: او را سپردیم به آن کس که مادر موسیعلیه السلام پسر خود را به وی سپرده بود».
عبدالحق مذکور، از معتبران اهلسنّت است و پیوسته علمای هندوستان از کتب احادیث و رجال او استشهاد کنند و اعتماد نمایند و شرح حال او در «سبحة المرجان فی آثار هندوستان» موجود است و در آنجا گفته که: «تصانیف او به صد مجلد رسیده و در سال 1058 وفات کرده».
سیّد جمال الدین حسین محدّث، مؤلف کتاب «روضة الاَحباب» میباشد که از کتب متداوله معروفه در نزد اهلسنّت است و قاضی حسین دیّار بَکری در اول «تاریخ خمیس» آن را از کتب معتمده شمرده و در «استقصاء» نقل کرده که ملاّ علی قاری در «مرقاة شرح مشکاة» و عبدالحقّ دهلوی در «مدارج النبوة» و «شرح رجال مشکاة» و شاه ولیاللَّه دهلوی والد شاه صاحب عبدالعزیز معروف، در «ازالة الخفاء» از آن کتاب، مکرّر نقل کنند و به آن، استدلال و احتجاج نمایند.
در آن کتاب مرقوم داشته که: کلام در بیان امام دوازدهم، مؤتمن، محمّد بن الحسن: تولّد همایون آن درّ دُرج ولایت و جوهر معدن هدایت، به قول اکثر راویان، در نیمه شعبان سال 255 در سامره اتّفاق افتاد... و مادر آن عالیگهر، امّ ولد(1)بوده و مسماة به صیقل یا سوسن و - گفته شده - نرجس و - گفته شده - حکیمه [ملیکه و آن امام ذوالاحترام، در کنیه و نام با حضرت خیر الاَنام - علیه و آله الصلاة والسلام - موافقت دارد، و مهدی منتظَر و الخلف الصالح و صاحب الزمان، از القاب اوست.
در وقت رحلت پدر بزرگوار خود، حضرت واهب العطایا آن شکوفه گلزار را مانند یحیی و زکریاعلیهما السلام در حالت طفولیّت «حکم» کرامت فرمود و در وقت صبا [و کودکی به مرتبه بلند امامت رسانید.
و بعد از ذکر کلماتی چند در اختلاف در حقّ آن جناب و بعضی روایات صریحه در آن که مهدی موعود، همان حجة بن الحسن العسکریعلیهما السلام است گفته: راقم حروف گوید که چون سخن بدینجا رسید؛ وللَّه دَرُّ من قال:
بیا ای امام هدایت شعار
که بگذشت غم از حد انتظار
ز روی همایون بیفکن نقاب
عیان ساز رخسار چون آفتاب
برون آی از منزل اختفا
نمایان کن آثار مهر و وفا
و این کلمات صریح است در اینکه مانند امامیّه، معتقد به وجود آن حضرت و غیبت و اختفای آن جناب، و منتظر و مترقّب ظهور آن حضرت است.(2)
در اثبات اینکه مهدی موعود، همان حجّة بن الحسن العسکریعلیهما السلام است، به اتّفاق همه مسلمین، به روایت اهل تسنن و شیعه، از حضرت رسولصلی الله علیه وآله وسلم و امیرالمؤمنینعلیه السلام و بعضی از امامانعلیهم السلام:
عالم حافظ، منتجب الدین محمّد بن مسلم بن ابی الفوارس رازی در کتاب «اربعین» خود روایت کرده به اسناد خود از احمد بن ابیرافع بصری، [که گفت:
«خبر داد مرا پدرم و او خادم امام ابی الحسن، علیّ بن موسی الرضاعلیه السلام بود، از آنجناب که فرمود: خبر داد مرا پدرم، عبد صالح موسی بن جعفرعلیهما السلام گفت: خبر داد مرا پدرم، جعفر صادقعلیه السلام گفت: خبر داد مرا پدرم باقر علم انبیا، محمّد بن علیعلیهما السلام گفت: خبر داد مرا پدرم، سیّد العابدین علی بن الحسینعلیهما السلام گفت: خبر داد مرا پدرم، سیّد الشهداء حسین بن علیعلیهما السلام گفت: خبر داد مرا پدرم، سیّد الاوصیاء علی بن ابیطالبعلیهما السلام که فرمود: رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم به من فرمود: «کسی که دوست
دارد ملاقات کند خداوند عزّوجلّ را و خداوند به نظر رحمت، به او اقبال کند و اعراض نکند از او، پس موالات کند با علیعلیه السلام.
کسی که دوست دارد ملاقات کند خداوند عزّوجلّ را و خداوند از او خشنود باشد، موالات کند با پسر تو، حسنعلیه السلام.
کسی که دوست دارد ملاقات کند خداوند عزّوجلّ را و خوفی بر او نباشد، پس موالات کند با پسر تو، حسینعلیه السلام.
کسی که دوست دارد ملاقات کند خداوند عزّوجلّ را و حال آنکه گناهانش از او کناره کرده و از آنها پاک شده باشد، پس موالات کند با علی بن الحسینعلیهما السلام و او چنان است که خدای فرموده: «سِیماهُمْ فِی وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ»(1)
کسی که دوست دارد ملاقات کند خداوند عزّوجلّ را و حال آنکه چشمش خرسند باشد، پس موالات کند با محمّد بن علیعلیهما السلام.
کسی که دوست دارد ملاقات کند خداوند عزّوجلّ را درحالی که کتاب اعمال اورا به دست راستش دهند، پس موالات کند با جعفر بن محمّدعلیهما السلام.
کسی که دوست دارد ملاقات کند خداوند عزّوجلّ را پاک و پاکیزه شده، پس موالات کند با موسی بن جعفرعلیهما السلام.
کسی که دوست دارد ملاقات کند خداوند عزّوجلّ را در حالی که خندان است، پس موالات کند با علی بن موسی الرضاعلیهما السلام.
کسی که دوست دارد ملاقات کند خداوند عزّوجلّ را در حالی که درجات او را بلند کرده و سیئات او را مبدّل به حسنات نمودهاند، پس موالات کند با پسر او، محمّد بن علیعلیهما السلام.
1) 36. سوره فتح: آیه 29.
کسی که دوست دارد ملاقات کند خداوند عزّوجلّ را، پس خداوند [در مورد او] به آسانی محاسبه نماید و مداقّه نکند، و داخل کند او را در بهشتی که فراخی او به فراخی آسمانها و زمین است که مهیّا شده برای پرهیزکاران، پس موالات کند با پسر او، علیّ بن محمّدعلیهما السلام.
کسی که دوست دارد ملاقات کند خداوند عزّوجلّ را و حال آنکه در زمره فائزین باشد، پس موالات کند با پسر او حسن عسکریعلیه السلام.
کسی که دوست دارد ملاقات کند خداوند عزّوجلّ را در حالی که ایمان او کامل و اسلامش نیکو شده باشد، پس موالات کند با پسر او، منتظر، م ح م د، صاحبالزمان، مهدیعلیه السلام.
پس اینانند چراغهای تاریکی شب جهالت و ائمّه هدی و اَعلام تُقی
هر کسی که دوست داشته باشد ایشان را و موالات کند با ایشان، من برای او بهشت را بر خدایتعالی ضامنم».
ملک العلماء، شهاب الدین بن عمر دولتآبادی در «هدایة السعداء» روایت کرده که رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: «بعد از حسین بن علیعلیهما السلام از پسران او، نُه امام است که آخر ایشان قائمعلیه السلام است».
و نیز در آنجا روایت کرده از جابر بن عبداللَّه انصاری که گفت: «داخل شدم بر فاطمه، دختر رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم و در پیش او لوحهایی بود، و در آن، نامهای امامان از فرزندان او بود. پس شمردم یازده اسم را که آخر ایشان قائمعلیه السلام بود».
عالم عارف مشهور نزد اهلسنّت، ملّا عبدالرحمن جامی در کتاب «شواهد النبوّة» روایت کرده از بعضی که گفته: بر ابومحمّد زکیّرضی الله عنه
(یعنی حضرت امام حسن عسکریعلیه السلام) درآمدم و گفتم که: «یابن رسول اللَّه! خلیفه و امام بعد از تو که خواهد بود؟»
به داخل خانه رفت، پس بیرون آمد کودکی بر دوش گرفته، گویا که ماه شب چهاردهم بود، در سنّ سه سالگی؛ پس فرمود: «ای فلان! اگر نه پیش خدای تعالی گرامی بودی، این فرزند خود را به تو نمینمایاند م. نام این، نام رسول و کنیه او، کنیه وی است؛ «هُوَ الَّذِی یَمْلَأُ الأَرْضَ قِسْطاً وَ عَدْلاً کَما مُلِئَتْ ظُلْماً وَ جَوْراً».
و نیز در آنجا روایت کرده از دیگری که گفت: «روزی بر ابومحمّد (یعنی امام عسکری) در آمدم، بر دست راست وی خانهای دیدم پرده به آن فرو گذاشته؛ گفتم: یا سیّدی! بعد از این، صاحب این امر که خواهد بود؟
فرمود: «آن پرده را بردار!»
برداشتم؛ کودکی بیرون آمد در کمال طهارت و پاکیزگی؛ بر رخساره راست وی، خالی، و گیسوان گذاشته؛ آمد و بر کنار ابومحمّد نشست.
ابومحمّد فرمود که: این است صاحب شما بعد از این ...».
نور الدین علی بن محمّد مکّی مالکی، مشهور به ابن صبّاغ در «الفصول المهمّه» روایت کرده از محمّد بن علی بن بلال که گفت: «بیرون آمد ابیمحمّد حسن بن علی عسکریعلیهما السلام پیش از وفاتش به دو سال، و خبر داد ما را به خَلَف (جانشین) بعد از خود. آنگاه بیرون آمد به سوی من، پیش از وفاتش به سه روز، خبر کرد مرا به این که خلف او، پسر اوست بعد از او».
سید جمال الدین عطاء اللَّه بن سیّد غیاثالدین فضل اللَّه بن سیّد عبد الرحمن محدّث معروف در کتاب «روضة الاحباب» - بعد از ذکر اختلاف در آن جناب، و تطبیق اخبار و صحاح و مسانید کتب اهل سنّت در حقّ مهدیعلیه السلام، بر آنکه امامیه گویند - روایت کرده از جابر بن یزید جُعفی که گفت: شنیدم از جابر بن عبد اللَّه انصاریرضی الله عنه که میگفت: چون ایزد تعالی نازل گردانید بر پیغمبر خود این آیه را: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الأَمْرِ مِنْکُمْ»(1)، گفتم: «یا رسول اللَّه! میشناسیم ما خدا و رسول او را، پس کیستند صاحبان امر که خدایتعالی اطاعت ایشان را به اطاعت تو قرین ساخته است؟»
پس رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم گفت: «ایشان خلفای منند بعد از من؛ اولِ ایشان، علی بن ابیطالب است، آنگاه حسن، آنگاه حسین، آنگاه علی بن الحسین، آنگاه محمّد بن علی - معروف در تورات به باقر، و زود است که درک میکنی او را؛ ای جابر! هرگاه ملاقات کردی او را، از من سلام برسان! - آنگاه جعفر بن محمّد، آنگاه موسی بن جعفر، آنگاه علیّ بن موسی، آنگاه محمّد بن علی، آنگاه علی بن محمّد، آنگاه حسن بن علی، آنگاه حجّة اللَّه در زمین او، و بقیّة اللَّه در میان بندگانش، محمّد بن حسن بن علیعلیهم السلام.
این کسی است که فتح میکند خداوند عزّوجلّ بر دست او مشارق زمین و مغارب آن را، و این کسی است که غیبت میکند از شیعه و اولیای خود؛ غیبتی که ثابت نمیماند در آن، در قول به امامت او، مگر آنکه خدای تعالی دل او را برای ایمان، آزموده».
1) 37. سوره نساء: آیه 59 .
جابر گوید: گفتم: یا رسولاللَّه! آیا شیعه در غیبت امام، انتفاع یابند؟
فرمود: آری! قسم به آن که مبعوث فرموده مرا به پیغمبری، که ایشان استضائه کنند به نور او و منتفع شوند به ولایت او، مثل انتفاع مردم به آفتاب، هرچند که ابر او را پنهان کرده باشد.
ای جابر! این از اسرار مکنونه الهی است؛ پس پنهان دار آن را مگر از کسی که اهل آن باشد».
حافظ بخاری حنفی، محمّد بن محمّد، معروف به خواجه پارسا، در کتاب «فصل الخطاب» بعد از ذکر روایت ولادت حضرت مهدیعلیه السلام از حکیمه خاتون، گفته که حکیمه گفت: «من آمدم نزد ابیمحمّد الحسن العسکری و دیدم مولود را در پیش روی او در جامه زردی، و بر او بود از بهاء و نور آنقدر که قلبم را گرفت و گفتم: ای سیّد من! آیا در نزد تو علمی هست در این مولود، پس القاء فرمایی آن را به ما؟
فرمود: ای عمّه! این منتظَر است؛ این کسی است که بشارت دادند ما را به او.
حکیمه گفت: به زمین افتادم برای خداوند که سجده کنم برای شکر این نعمت.
گفت: آنگاه من تردّد میکردم نزد ابیمحمّد الحسن العسکری و آن مولود را نمیدیدم؛ روزی به آن جناب گفتم: ای مولای من! چه کردی با سیّد ما و منتظَر ما؟
فرمود: سپردم او را به آنکس که سپرد به او مادر موسی، پسر خود را».
موفق بن احمد خوارزمی، در «مناقب» خود روایت کرده از
سلمان محمّدی که گفت: داخل شدم به [محضر] رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم که دیدم حسینعلیه السلام بر زانوی آن جناب بود و او دو چشمانش را میبوسید و دهنش را میبویید و میفرمود: «تو سیّدی پدر سیّدی، پدر ساداتی؛ تو امامی، پسر امامی، برادر امامی، پدر ائمّهای؛ تو حجّتی، پسر حجّتی، برادر حجّتی، پدر نُه حجّتی، که از صُلب تو هستند که نُهم ایشان، قائم ایشان است».
ابن شهرآشوب، در «مناقب» از طریق اهل سنت روایت کرده از عبداللَّه بن مسعود که گفت: شنیدم رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم میفرمود: «ائمّه بعد از من، دوازده تن هستند؛ نُه تن ایشان، از صُلب حسینعلیه السلام است که نُهم ایشان مهدی است».(1)
و اما روایات امامیّه از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم و ائمّهعلیهم السلام بر اینکه «مهدی موعود، امام دوازدهم، حجّة بن الحسن العسکریعلیهما السلام است»، زیاده از آن است که بتوان احصاء کرد و ذکر تمام موجود، موجب تطویل است، و بحمداللَّه در بسیاری از کتب احادیث عربیه و فارسیه موجود است؛ خصوص مجلّد نهم [چاپ سنگی بحار و ترجمه آن از عالم فاضل، آقا رضا بن ملّانصیر بن ملّاعبداللَّه بن العالم الجلیل ملّامحمّد تقی مجلسیرحمه الله و مجلد سیزدهم چاپ سنگی بحار و ترجمه آن، و لکن در اینجا به ذکر چند حدیث، قناعت میکنیم:
1) 38. در نجم الثاقب سی روایت نقل شده و در اینجا به ده تای از آنها اکتفا شد.
سلیم بن قیس هلالی، از اصحاب امیرالمؤمنینعلیه السلام در کتاب خود روایت کرده که از خود آن جناب، شنید که رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: در بیان اولی الاَمر که: «تو یا علی! اول ایشانی....
آنگاه شمردند تا امام حسن العسکریعلیه السلام پس فرمود: آنگاه پسر او، حجّت قائم اوصیای من، و خلفای من و منتقم از اعدای من که پُر میکند زمین را از عدل و داد، چنانکه پر شده از جور و ظلم».
فضل بن شاذان نیشابوری روایت کرده از سهل بن زیاد از عبدالعظیم بن عبداللَّه حسنی که گفت: داخل شدم بر سیّد خود، علی بن محمّد - یعنی امام علیّ نقیعلیه السلام - ؛ چون نظر حضرت بر من افتاد، فرمود: «مرحبا به تو ای ابوالقاسم! حقا که تو دوست مایی.
گفتم: یابن رسول اللَّه! اراده دارم که به تو عرض کنم معالم دین خود را اگر پسندیده تو باشد، برآن ثابت باشم تا آنکه ملاقات کنم با خدای خود.
آن حضرت فرمود که: بیاور آنچه داری یا اباالقاسم!
گفتم که: میگویم: خدای تبارک و تعالی یکی است و او را مثل و مانند نیست، و خارج از دو حدّ است که آن حدّ ابطال و حدّ تشبیه است، و او سبحانه و تعالی جسم نیست، و صورت نیست، و عَرَض نیست، و جوهر نیست؛ بلکه او جلّ جلاله، جسم دهنده جسمها و صورت بخشنده صورتها و آفریننده اَعراض و جوهرهاست، و پروردگار هر چیزی و مالک و جاعل و محدِث آن چیز است؛
میگویم که محمّد، بنده و رسول اوست و خاتم پیامبران است و بعد از او، تا روز قیامت، پیغمبری نیست؛
و میگویم که شریعت او، ختم کننده شریعت است و بعد از آن شریعت، تا روز قیامت، شریعتی نیست؛
و میگویم که امام و خلیفه و ولیّامر بعد از او، امیر المؤمنین، علی بن ابیطالبعلیه السلام است، و بعد از او، فرزند او حسن، و بعد از او، حسین، پس علیّ بن الحسین، پس محمّد بن علی، پس جعفر بن محمّد، پس موسی بن جعفر، پس علیّ بن موسی، پس محمّد بن علیعلیهم السلام، پس تو ای مولای من!
امامعلیه السلام فرمود: بعد از من، امام و خلیفه و ولیّ امر، فرزند من حسن است؛ پس مردمان را عقیده چگونه است درباره جانشین بعد از او؟
گفتم: بر چه وجه است آن، ای مولای من؟!
فرمود: از آن جهت که نبینند شخص او را و حلال نباشد بر زبان آوردن نام او تا خروج کند و پر گرداند زمین را از عدل و داد، آنچنان که پر شده باشد از جور و ظلم.
عبدالعظیمعلیه السلام گفت: پس گفتم: «اقرار کردم - یعنی به امامت حضرت امام حسن و خَلَف او (یعنی امام زمان) نیز قائل شدم - و میگویم که دوست این امامان، دوست خداست و دشمن ایشان، دشمن خداست و طاعت ایشان - یعنی فرمانبرداری نمودن از ایشان - طاعت و فرمانبرداری خداست و معصیت ایشان - یعنی نافرمانی نمودن ایشان - معصیت و نافرمانی خداست؛
میگویم که معراج حقّ است، و پرسش در قبر حقّ است، و بهشت حقّ است، و دوزخ حقّ است، و صراط حقّ است، و میزان حقّ است، و قیامت حقّ و آینده است، و شکّی در آن نیست و خدای تعالی خواهد برانگیخت هر کسی را که در قبرهاست
و میگویم که فرائض واجبه، بعد از ولایت و دوستی خدا و رسولو ائمّه، نماز است و زکات و روزه و حج و جهاد و امر به معروف و نهی از منکر».
امامعلیه السلام فرمود: ای ابوالقاسم! به خدا قسم که این اعتقاد که تو داری و عرض کردی، دین خداست؛ آن دینی که پسندیده است آن را از برای بندگان خود؛ ثابت باش بر آن که خدایتعالی ثابت بدارد تو را به قول ثابت در دنیا و در آخرت».
و نیز روایت کرده از محمّد بن عبدالجبار که گفت: گفتم به خواجه و مولای خود، حسن بن علیعلیهما السلام که: «ای فرزند رسول خدا! فدای تو گرداند مرا خداوند! دوست میدارم که بدانم اسم امام و حجّت خدا بر بندگان خدا، بعد از تو کیست؟
آن حضرت فرمود: امام و حجّت بعد از من، پسر من است که هم نام و همکنیه رسول خداست و آخرین خلفای اوست.
گفتم: کیست او؟ یعنی آن امام که پسر توست، از که بوجود خواهدآمد؟
فرمود: از دختر پسر قیصر پادشاه روم. بدان و آگاه باش که زود باشد که متولّد گردد، پس غایب شود از مردمان غایب شدنی دراز؛ بعد از آن ظاهر شود و بکشد دجّال را و پر کند زمین را از عدل و داد، همچنان که پر شده باشد از جور و ظلم. و حلال نیست احدی را که پیش از خروج او، او را به نام و کنیه ذکر کند.
و فرمود: صلوات خدا بر او باد!».
و نیز روایت کرده از احمد بن اسحاق بن عبد اللَّه الاَشعری که گفت: شنیدم از حضرت امام حسن عسکریعلیه السلام که میگفت: «حمد
و سپاس آن خداوندی را که مرا از دنیا بیرون نبرد تا به من نمود [نشان داد] خَلَف را که بعد از من است و شبیهترین مردمان است به حضرت رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم از روی خَلق و خُلق.
محافظت خواهد نمود خداوند تعالی او را در زمان غایب بودنش، و بعد از آن، او را ظاهر خواهد گردانید؛ پس پُر خواهد کرد زمین را از عدل و داد، همچنان که پر شده باشد از ظلم و جور».
و نیز روایت کرده از محمّد بن علی بن حمزة بن الحسین بن عبیداللَّه بن العباس بن علی بن ابیطالب که گفت: شنیدم از امام حسن عسکریعلیه السلام که میگفت: «متولّد شد ولیّ خدا و حجّت خدا بر بندگان خدا و خلیفه بعد از من، در شب نیمه شعبان سال 255 در طلوع فجر.
اول کسی که او را شست، رضوان، خازن بهشت بود با جمعی از ملائکه مقرّبین که او را به آب کوثر سلسبیل شستند. بعد از آن شست او را عمّه من حکیمه خاتون، دختر امام محمّد بن علی رضاعلیهما السلام (یعنی دختر امام جوادعلیه السلام).
از محمّد بن علی - که راوی این حدیث است - پرسیدند از مادر صاحب الاَمرعلیه السلام؛ گفت: «مادرش ملیکه بود که در بعضی از روزها، او را سوسن، و در بعضی از ایّام، ریحانه میگفتند، و صیقل و نرجس نیز از نامهای او بود».
در «کفایة المهتدی» در احوال مهدیعلیه السلام نقل کرده از کتاب «غیبت» حسن بن حمزه علوی طبری که فرمود: شیخ ابوعلی محمّد بن همام در کتاب «نوادر الانوار» خود گفته که: خبر داد ما را محمّد بن عثمان
بن سعد زَیّات گفت: شنیدم پدرم میگفت که از حضرت ابومحمّد - یعنی امام حسن عسکریعلیه السلام - پرسیدند از معنی حدیثی که روایت کردند از پدران گرامی آن حضرت که ایشان فرمودند: خالی نمیماند زمین از حجّتی که خدای را باشد بر خلق، تا روز قیامت؛ هر کس بمیرد و امام زمان خود را نشناخته باشد، مرده است مردن جاهلیّت؛ آن حضرت فرمود که: این حق است، همچنان که روز حقّ است؛ یعنی چنانکه روز ظاهر و روشن است، این حدیث نیز، مبیّن و مبرهن است.
پس گفتند: ای فرزند رسول خدا! کیست حجّت و امام بعد از تو؟
فرمود: فرزند من، امام و حجّت است بعد از من؛ هر کس بمیرد و او را نشناخته باشد، مرده است مردن جاهلیّت؛ یعنی حکم آنها را دارد که زمان اسلام را در نیافته و کافر مردهاند.
آگاه باش که او را غایب شدنی خواهد بود که حیران خواهند شد در آن، جاهلان، و هلاک خواهند شد در آن، مبطلان، و دروغ خواهند گفت در آن، وقت گذاران (یعنی کسانی که وقت خاصی برای ظهور آن حضرت تعیین میکنند). بعد از آن، خروج خواهد نمود؛ گویا نظر میکنم به عَلَمهایی (پرچمهایی) که میدرخشد و حرکت میکند در بالای سر او در نجفِ کوفه».
شیخ ابوعلی مذکور، از اعیان علمای ماست، و این کتاب، معروف به کتاب «انوار» است، و از آن غالب محدثین نقل میکنند، و شهید اول مکرّر از آن در مجموعههای خود نقل میکند و محمّد بن عثمان و پدرش از وکلای معروف امام زمانند.
علیّ بن حسین مسعودی در «اثبات الوصیّه» روایت کرده از سعد بن عبداللَّه، از هارون بن مسلم، از مسعده، به اسناد خود از حضرت کاظمعلیه السلام که فرمود رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم: «خداوند عزّوجلّ، برگزید از روزها، روز جمعه را، و از شبها، شب قدر را، و از ماهها، ماه رمضان را، و برگزید مرا از رسولان، و برگزید پس از من، علی را، و برگزید پس از علی، حسن و حسین را، و برگزید پس از ایشان، نُه تن را که نهمین ایشان، قائم ایشان است، و او ظاهر و باطن ایشان است».
و نیز روایت کرده از حمیری به اسناد خود، از ابن ابی عمیر، از سعید بن غزوان، از ابیبصیر، از ابیجعفر باقرعلیه السلام که فرمود: «از ما، بعد از حسین نُهتن هستند که نهمایشان، قائمایشان است، و او افضل ایشان است».
و نیز روایت کرده از حمیری، از اُمیّة بن علی قیسی، از هیثم تمیمی که گفت: فرمود ابوعبداللَّهعلیه السلام: «هرگاه پی در پی شد سه اسم محمّد و علی و حسن (امام نهم و دهم و یازدهم، نامشان به ترتیب، محمد و علی و حسن است) چهارم ایشان قائم ایشان است».
و نیز روایت کرده به سند مذکور، از یکی از راویان، از جابر جعفی، از حضرت باقرعلیه السلام، از جابر بن عبداللَّه انصاری که گفت: «داخل شدم روزی بر [محضر] حضرت فاطمه، دختر رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم در حالی که در جلو او لوحی بود که روشنایی آن، دیدهها را خیره میکرد؛ در آن سه اسم بود در ظاهر آن، و در باطن آن سه، و در یک طرف آن سه اسم و در طرف دیگر، سه اسم که دیده میشد از ظاهر او، آنچه در باطن او بود، و دیده میشد از باطن او، آنچه در ظاهر او بود؛ پس شمردم نامها را دیدم دوازده اسم است. گفتم: کیستند اینها؟
فرمود: این نامهای اوصیاست از فرزندان من که آخر ایشان قائم است.
جابر گفت: پس دیدم در آن، محمّد را در سه موضع، و علی را در سه موضع؛ یعنی علی بن ابیطالب و علی بن الحسین و علی بن موسی الرضا، ومحمد بن علی الباقر و محمد بن علی الجواد و محمد بن الحسن امام زمانعلیهم السلام».(1)
1) 39. در نجم الثاقب 40 روایت نقل شده که در اینجا به 10 تای از آنها اکتفا شد.
امامت آن حضرت، به معجزات باهرات و خوارق عادات - که از آن جناب صادر شده در ایام غیبت صغری و رفت و آمد خواصّ و نوّاب، نزد آن حضرت - ثابت میشود و به آن، ثابت شود حیات و مهدویّت آن جناب؛ زیرا در میان مسلمین، کسی نباԘϠکه آن جناب را در زمانی، امام داند و غیر او را مهدی موعود داند.
و معجزات آن حضرت بسیار است و اکابر دانشمندان معروف به صلاح و صدق و فضل، در نزد خاصّه و عامّه، آنها را نقل کردهاند.
شیخ جلیل، فضل بن شاذان در «غیبت» خود روایت کرده از احمد بن محمّد بن ابینصر، از حمّاد بن عیسی، از عبداللَّه بن ابییعفور که گفت: حضرت ابوعبداللَّه جعفر بن محمّدعلیهما السلام فرمود: «هیچ معجزهای از معجزات پیغمبران و اوصیای ایشان نیست، مگر آن که ظاهر خواهد گردانید خدایتعالی مانند آن را به دست قائم ما، به جهت اتمام حجّت بر اعداء».
در «کفایة المهتدی» نقل کرده از شیخ ابوعبداللَّه، محمّد بن هبة اللَّه طرابلسی، در کتاب «فَرَجِ کَبِیر»(1)که روایت نمود به سند خود از
1) 40. فَرَج کبیر در غیبت، تألیف محمد بن هبة اللَّه طرابلسی {شاگرد شیخ طوسی}؛ ذریعه: 16/156.
«ابیالادیان» - که یکی از چاکران حضرت عسکریعلیه السلام بود - که او گفت: «به خدمت آن حضرت شتافتم، آن جناب را بیمار و ناتوان یافتم. آن جناب نامهای چند نوشته، به من داد و فرمود: این نامهها را به مدائن رسان و به فلان و فلان از دوستان ما بسپار و بدان که بعد از پانزده روز دیگر، به این بلده خواهی رسید و آواز نوحه از خانه من خواهی شنید و مرا در غسلگاه خواهی دید.
ابوالادیان میگوید که گفتم: ای مولای من! چون این واقعه عظیم روی دهد، حجّت خدا و راهنمای ما چه کس خواهد بود؟
فرمود: آن کسی که جواب نامههای مرا از تو طلب نماید.
گفتم: زیاده از این هم اگر نشانی مقرّر فرمایی، چه شود؟
فرمود: آن کسی که بر من نماز گزارد، او حجّت خدا و راهنما و امام و قائم به امر است بعد از من.
پس نشانی بیشتری از آن سرور، طلب نمودم؛ فرمود: آن کسی که خبر دهد به آنچه در همیان (کیسه پول) است.
پس، هیبت آن حضرت مرا مانع آمد که بپرسم که: چه همیان و کدام همیان و چه چیز است در همیان؟.
پس، از سامره بیرون آمدم و نامهها را به مداین رسانیدم و جواب آن مکاتیب را گرفتم و بازگشتم، و روز پانزدهم بود که داخل سامراء شدم، بر وجهی که آن حضرت، به معجزه از آن خبر داده بود، آواز نوحه از خانه آن سرور شنیدم و نعش او را در غسلگاه دیدم و برادرش جعفر را بر در خانه آنحضرت دیدم که مردمان دور او جمع شده بودند و بهاو تسلیت میگفتند.
با خود گفتم: اگر امام بعد از امام حسن، او باشد، پس امر امامت، باطل خواهد شد؛ زیرا میدانستم که نبیذ (شراب) میآشامد و طنبور میزند و قمار میبازد.
پس، او را تسلیت گفتم و هیچ چیز از من نپرسید و جواب نامهها نطلبید. بعد از آن، خادمی بیرون آمد و به جعفر گفت: ای خواجه من! برادر تو را کفن کردند؛ برخیز و بر او نماز بگزار!
برخاست و به آن خانه درآمد، و شیعیان، گریان به آن منزل درآمدند؛ در آن حال، امامعلیه السلام را کفن کرده بودند و بر روی نعش گذاشته بودند؛ جعفر پیش رفت که نماز بگزارد؛ چون قصد آن کرد که تکبیر بگوید، دیدم کودکی پیدا شد، گندمگون و مُجَعَّد موی، ردای او را کشید و فرمود: ای عمو! من به نماز کردن بر پدر خود از تو سزاوارترم!
جعفر، متغیّر اللون به کنار رفت، و آن برگزیده، بر پدر بزرگوار نماز گزارد و او را در پهلوی مرقد پدر بزرگوارش، امام علیّ نقیعلیه السلام دفن نمود.
بعد از آن، به من خطاب فرمود: جوابهای نامهها را بیاور!
جوابهای نامهها را دادم به او و با خود گفتم: این دو نشان! و نشان همیان ماند.
نشسته بودیم که چند تن از قم رسیدند و از حال امام پرسیدند و دانستند که آن حضرت رحلت نموده؛ گفتند: جانشین او کیست؟ جعفر را نشان دادند؛ پس بر او سلام کردند و تسلیت گفتند و گفتند: نامهها داریم و مالی است با ما که گفتهاند به آن حضرت برسانیم؛ چه باید کنیم؟
جعفر گفت: به خادمان من بسپارید!
گفتند: به ما بگوی که نامه را چه کسان نوشتهاند و مال چقدر است؟
جعفر، خشمناک برخاست و جامههای خود را تکانید و گفت: میخواهند که از غیب خبر دهم!
آن جماعت، حیران شده بودند، که خادمی بیرون آمد و گفت: «ای اهل قم!» و یکیک را نام برد که با شما نامه فلان و فلان است و همیانی است که در آن هزار دینار است و از آن جمله، ده دینار مطلّاست.
پس نامه را با آن همیان به آن خادم دادند و گفتند: بیشبهه، آن کسی که او را فرستاده، او امام است».
روایت کرده از محمّد بن یحیی فارسی، از شخصی که آزاد کرده خدیجه، دختر حضرت جوادعلیه السلام بود، او گفت: قومی از سادات از اهل مدینه قائل بودند به حقّ یعنی امامت امامان شیعه، پس میرسید به ایشان، هدایای ابیمحمّد عسکری در وقت معیّنی؛ پس چون حضرت وفات کرد، برگشتند گروهی از ایشان، از اعتقاد به خَلَف - یعنی امام زمانعلیه السلام - ؛ پس وارد شد آن هدایا بر آن کسانی که ثابت مانده بودند بر اعتقاد به آن جناب بعد از پدر بزرگوارشعلیهما السلام و قطع شد از باقی، و دیگر به ایشان برنگشت.
و نیز روایت کرده از ابیالحسن، احمد بن عثمان عَمری، از برادرش، ابیجعفر، محمّد بن عثمان که گفت: مردی از اهل سودا(1)- که اطراف کوفه است - مال بسیاری حمل کرد از برای صاحب الزمانعلیه السلام؛ پس حضرت رد نمود مال را بر او و به او گفت: «حق پسر عموهای خود را از آن بیرون کن! و آن چهارصد درهم است».
1) 41. کذا و شاید «سواد» باشد.
در دست او مزرعهای بود از فرزندان عمویش؛ پس بعضی از منافع آن را به آنها داد و بعضی را نگاه داشت؛ وقتی نظر کرد در حساب مال، دید که آنچه از پسر عموهایش با اوست، چهارصد درهم است؛ چنانکه حضرت فرموده بود.
و نیز روایت کرده از ابیالحسن عَمری که گفت: «حمل نمود مردی از قائلین به حق یعنی امامت امامان شیعه، مالی را به سوی صاحب الزمانعلیه السلام، مفصّلاً(1)با نامههای قومی از مؤمنین، و میان هر دو اسم را فاصله گذاشته بود، و از غیر ایشان، ده اشرفی برده بود به اسم زنی که مؤمنه نبود؛ پس جمیع مال را قبول فرمود، و نوشت در هر فاصلهای، رسیدِ مال آن شخص را، و آن ده اشرفی را برگرداند بر آن زن، و در زیر اسم او نوشت: «إِنَّما یَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ المُتَّقِینَ».(2)
و نیز روایت کرده از عبداللَّه سفیانی که گفت: «مالی از جانب مرزبانی به آن حضرتعلیه السلام رساندم که در آن بود دستبند طلایی؛ پس همه را قبول فرمود و دست بند را ردّ کرد و امر فرمود به شکستن آن. پس آمدم به نزد مرزبانی و به او گفتم آنچه را به آن، مأمور شدم؛ پس شکستیم آن را؛ یافتیم در آن، یک مثقال برنج و آهن و مس؛ پس آن را از او بیرون آوردیم و فرستادیم نزد آن حضرت؛ پس قبول فرمود».
و نیز روایت کرده از علیّ بن سنان موصلی، از پدرش که گفت: «چون حضرت ابومحمّدعلیه السلام وفات کرد، جماعتی از قم و بلاد جَبَل، با اموالی که معمولاً میآوردند، وارد شدند. ایشان را خبری از فوت آن
حضرت نبود؛ پس چون رسیدند به سامراء و سؤال کردند از آن جناب، به آنها گفتند که وفات کرده؛ گفتند: پس از او کیست؟
گفتند: جعفر، برادرش.
پس از او سؤال کردند؛ (و سراغ جعفر را گرفتند) گفتند: برای سیر و تنزّه بیرون رفته و در زورقی (قایقی) نشسته در دجله، شرب خمر میکند و با او سرایندگانند.
آن قوم با یکدیگر مشورت کردند و گفتند: این صفت امام نیست.
بعضی از ایشان گفتند: برویم و این اموال را برگردانیم به صاحبانشان.
ابوالعبّاس محمّد بن احمد بن جعفر حمیری قمی گفت: تأمّل کنید تا جعفر برگردد و در امر او تفحّص کنیم.
چون برگشت، داخل شدند بر او و سلام کردند و گفتند: ای سیّد ما! ما از اهل قم هستیم، در ما جماعتی از شیعه و غیر شیعهاند و ما حمل میکردیم برای سیّد خود، ابومحمّد عسکریعلیه السلام اموالی.
گفت: کجاست آن مالها؟
گفتند: با ماست.
گفت: تحویل نمایید آن را به نزد من!
گفتند: برای این اموال، جِسری (پلی) است که راه به آن است.
گفت: آن چیست؟
گفتند: ... ما هروقت که مالها را میآوردیم، سیّد ما میفرمود که همه مال فلان مقدار است؛ از فلان، این مقدار، و از نزد فلان، آن قدر، تا آنکه تمام نامهای مردم را میبرد و میفرمود که بر نقش مُهر کیسهها چیست.
جعفر گفت: دروغ میگویید! و بر برادرم میبندید چیزی را که نمیکرد؛ این علم غیب است.
پس آن قوم چون سخن جعفر را شنیدند، بعضی به بعضی نگاه کردند. پس گفت: این مال را بردارید به نزد من آرید!
گفتند: ما قومی هستیم که ما را اجاره کردند. ما آن را از سیّد خود، حسنعلیه السلام دیده بودیم؛ اگر تو امامی، آن مالها را برای ما وصف کن، و گرنه به صاحبانش برمیگردانیم، هرچه میخواهند در آن مالها بکنند!
جعفر رفت نزد خلیفه - و او در سامراء بود - و از ایشان شکایت کرد؛ چون در نزد خلیفه حاضر شدند، خلیفه به ایشان گفت: این اموال را بدهید به جعفر!
گفتند: اَصلح اللَّه الخلیفه! ما اجیر و وکیل صاحبان این اموال هستیم، و ما را امر کردند که تسلیم نکنیم آنها را مگر به علامت و دلالتی که عادت، بر همین جاری شده بود با ابیمحمدعلیه السلام».
خلیفه گفت: چه بود آن دلالتی که با ابیمحمّدعلیه السلام بود؟
آنها گفتند: وصف میکرد برای ما اشرفیها را و صاحبان آن را و اموال را و مقدار آن را؛ پس چون چنین میکرد، مالها را به او تسلیم میکردیم، و چند مرتبه بر او وارد شدیم، و این بود علامت ما با او، و حال وفات کرده؛ پس اگر این مرد، صاحب این امر است، پس بهپا دارد برای ما آنچه را بهپا میداشت برای ما برادر او، و گرنه مال را برمیگردانیم به صاحبانش که آن را فرستادند به توسّط ما.
جعفر گفت: یا امیرالمؤمنین! اینها قومی دروغ گویند و بر برادرم دروغ میبندند، و این، علم غیب است.
خلیفه گفت: آن قوم، رسولانند؛ «وَما عَلَی الرَّسُولِ إِلَّا البَلاغُ»؛
جعفر، مبهوت شد و جوابی نیافت، و آن جماعت گفتند: امیرالمؤمنین بر ما احسان کند و فرمان دهد به کسی که ما را بدرقه کند تا از این بلد بیرون رویم.
پس به شخصی امر کرد ایشان را بیرون کرد؛ چون از بلد بیرون رفتند، پسری به نزد ایشان آمد که نیکوترین مردم بود در صورت، پس ایشان را صدا کرد که: ای فلان، پسر فلان! و ای فلان، پسر فلان! اجابت کنید مولای خود را!
پس به او گفتند: تو مولای مایی؟! گفت: معاذ اللَّه! من بنده مولای شمایم؛ بروید به نزد آن جناب!
گفتند: با او رفتیم تا آنکه داخل شد به خانه مولای ما، امام حسنعلیه السلام؛ پس دیدیم فرزند او قائم را، بر سریری نشسته، که گویا پاره ماه است، و بر بدن مبارکش جامه سبزی بود؛ سلام کردیم بر آن جناب، و سلام ما را جواب داد.
آنگاه فرمود: همه مال، فلان قدر است و مال فلان، چنین است، و پیوسته وصف میکرد تا آن که جمیع مال را وصف کرد، و وصف کرد جامههای ما را، و سواری ما را، و آنچه با ما بود از چهارپایان.
پس افتادیم به سجده برای خدای تعالی، و زمین را در پیش روی او بوسیدیم؛. آنگاه سؤال کردیم از هرچه میخواستیم و او جواب داد.
اموال را حمل کردیم به سوی آن جناب، و ما را امر فرمود که دیگر چیزی به سوی سامراء حمل نکنیم تا برای ما شخصی را در بغداد
منصوب فرماید که اموال را به نزد او حمل کنیم، و از نزد او، توقیعات بیرون بیاید.
گفتند: پس، از نزد آن جناب مراجعت کردیم و عطا فرمود به ابوالعبّاس، محمّد بن جعفر حمیری قمی، مقداری از حنوط و کفن، و به او فرمود: خداوند، بزرگ نماید اجر تو را در نفس تو».
راوی گفت: «چون ابوالعباس به عقبه همدان رسید، تب کرد و وفات نمود. و بعد از آن، اموال حمل میشد به بغداد، نزد کسانی که حضرت منصوب کرده بود، و بیرون میآمد از نزد ایشان، توقیعات».
در کتاب «عیون المعجزات» نیز روایت کرده از محمّد بن جعفر که گفت: «بیرون رفت یکی از برادران ما به عزم عسکر - یعنی سامراء - برای امری از امور، گفت: پس وارد عسکر شدم و من ایستاده بودم در حال نماز که دیدم مردی آمد و کیسهای مُهر کرده در پیش روی من گذاشت و من نماز میخواندم. چون از نماز فارغ شدم و مهر آن کیسه را شکستم، دیدم در آن رقعهای است که شرح شده در آن، آنچه من برای آن بیرون آمده بودم، پس، از عسکر مراجعت کردم».
و نیز روایت کرده از محمّد بن احمد که گفت: شکایت کردم از یکی از همسایگان خود که متأذّی بودم از او، و از شرّ او ایمن نبودم؛ توقیع مبارک صادر شد که: «به زودی کفایت امر او، از تو خواهد شد؛ پس، خدای تعالی منّت گذاشت بر من به مردن او در روز دوم».
و نیز روایت کرده از ابیمحمّد ثمالی، گفت: «نوشتم برای دو مقصد، و خواستم که بنویسم در مقصد سوم خود، پس در نفس خود
گفتم: شاید آن جنابعلیه السلام این را کراهت داشته باشد؛ پس توقیع شریف رسید در آن دو مقصد و آن مقصد سوم، که در نفس خود پنهان کردم و آن را ننوشته بودم».
و نیز روایت کرده که: «توقیعی رسید درباره احمد بن عبدالعزیز که او مرتد شده، و متبیّن شد ارتداد او بعد از وصول توقیع، به یازده روز».
و نیز روایت کرده از علی بن محمّد صیمری، که نوشت و درخواست کفنی کرد؛ آن حضرت نوشت به او که: «تو محتاج میشوی به آن، در سال هشتاد (ظاهراً یعنی دویست و هشتاد)، و اما دو جامه برای او فرستاد؛ پس وفات کرد در سال هشتاد».(1)
1) 44. در نجم الثاقب 40 معجزه نقل شده است و در اینجا به 10 تای از آنها بسنده شد.
مهموم بودن برای آن جنابعلیه السلام در ایام غیبت و مفارقت.
و در «عیون» از جناب امام رضاعلیه السلام روایت است که در ضمن خبری متعلّق به آن جناب فرمود: «چه بسیار مؤمنه و چه بسیار مؤمنی که متأسّف و حیران و محزونند در وقت فقدان ماء مَعین، یعنی حضرت حجّتعلیه السلام».
در فقرات شریفه دعای ندبه معروفه که در عید غدیر و قربان و فطر و روز جمعه و شب آن باید خواند، اشاره شده به این مطلب که حاصل مضمون بعضی از آن فقرات، این است:
«کاش میدانستم که تو در کجا اقامت نمودی؟ و کدام زمین و خاک، تو را [در] برگرفته؟ آیا به رضوی جای داری یا ذی طُوی گران است بر من که خلق را ببینم و تو دیده نشوی، و نشنوم از تو، نه آوازی و نه رازی.
گران است بر من، که احاطه کند به تو بلا، نه به من، و نرسد به تو از من، نه نالهای و نه شکایتی.
جانم فدای تو؛ غایبی که از ما کناره نداری!
جانم فدای تو؛ دور شدهای که از ما دوری نگرفتی!
جانم فدای تو؛ که آرزوی هر مشتاق و آرزومندی از مرد و زن، که تو را یاد آورند و ناله کنند!
گران است بر من، که من بر تو بگریم و خلق، از تو دست کشیده باشند.
گران است بر من، آنکه جاری شود بر تو آنچه جاری شده، نه بر ایشان.
آیا معینی هست که طولانی کنم با او گریه و ناله را؟
آیا جزع کنندهای هست که من او را بر جزعش یاری کنم هر آنگاه که خلوتی شد؟
آیا به چشمی خاشاکی رفته (کنایه از بسیاری گریه است)؟ که چشم من او را بر آن حالت مساعدت کند؟
آیا به سوی تو راهی هست - ای پسر احمد! - که به حضور جنابت مشرّف شوند؟
آیا متّصل میشود روز ما به فردای او که محظوظ شویم و بهره بریم؟
کی وارد میشویم بر چشمه سارهای سیراب کننده که سیراب شویم؟
کی سیراب میشویم از آب گوارای تو؛ که تشنگی به طول انجامید؟
کی صبح و شام، به خدمتت خواهیم رسید؟
کی تو ما را میبینی و ما تو را، و حال آنکه لوای ظفر و نصرت برافراشته شده [باشد]؟».
تا آخر دعا، که نمونهای است از دردِ دلِ آنکه جامی از چشمه محبّت آن جناب نوشیده، و سزاوار است او را که به امثال این کلمات، دردِ دلی کرده و بر آتشِ هجرانش، کفی از آب شور (یعنی اشک چشم) بپاشد.
از تکالیف قلبیه، انتظار فرج آل محمدعلیهم السلام در هر آن، و انتظار ظهور دولت قاهره و سلطنت ظاهره مهدی آل محمّدعلیهم السلام، و پر شدن زمین
از عدل و داد، و غالب شدن دین اسلام بر جمیع ادیان [میباشد] که خدای تعالی به نبی اکرم خود خبر داده و وعده فرموده؛ بلکه بشارت آن را به جمیع پیغمبران و امّتها داده که: روزی خواهد آمد که جز خدای تعالی کسی را پرستش نکنند، و چیزی از دین نماند که از بیم احدی، در پرده ستر و حجاب بماند، و بلا و شدّت، از حقپرستان برود؛ چنانکه در زیارت مهدی آل محمّدعلیهم السلام است که:
«اَلسَّلامُ عَلَی المَهْدِیِّ الَّذِی وَعَدَ اللَّهُ بِهِ الأُمَمَ أَنْ یَجْمَعَ بِهِ الکَلِمَ وَیُلِمَّ بِهِ الشَّعَثَ و یَمْلَأَ بِهِ الأَرْضَ عَدْلاً وَ قِسْطاً ویُنْجِزَ بِهِ وَعْدَ المُؤْمِنِینَ».
ترجمه: سلام بر مهدی! آنکه [خدا] وعده داده به او جمیع امّتها را که جمع کند به وجود او کلمهها را - یعنی اختلاف را از میان ببرد و دین یکی شود - و گرد آورد به او پراکندگیها را، و پُر کند به او زمین را از عدل و داد، و انفاذ فرماید به سبب او، وعده فرجی که به مؤمنین داده.
شیخ نعمانی در کتاب «غیبت» روایت کرده از علاء بن سیابه از ابیعبداللَّه، جعفر بن محمدعلیهما السلام که فرمود: «کسی که بمیرد از شما و منتظر باشد این امر را مانند کسی است که در خیمهای باشد که از آنِ حضرت قائمعلیه السلام است».
و نیز روایت نموده از ابوبصیر از آن جناب که فرمود: «آیا خبر ندهم شما را به چیزی که قبول نمیکند خداوند عملی را از بندگان، مگر به آن؟
گفتم: بلی! پس فرمود: شَهادَةُ أَنْ لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ وَأَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ، و اقرار به آنچه خداوند امر فرموده، و دوستی ما، و بیزاری از دشمنان ما، و انقیاد و تسلیم امامان معصوم بودن، و ورع، و اجتهاد، و آرامی، و انتظار کشیدن برای قائمعلیه السلام.
آنگاه فرمود: به درستی که برای ما دولتی است که خداوند آن را میآورد هر وقتی که خواست.
آنگاه فرمود: هرکسی که خوش دارد که از اصحاب قائمعلیه السلام باشد، پس انتظار کشد، و عمل کند با ورع و محاسن اخلاق در حالی که انتظار دارد.
پس اگر بمیرد و قائمعلیه السلام پس از او خروج کند، هست برای او از اجر، مثل اجر کسی که آن جناب را درک کرده؛ پس کوشش کنید و انتظار کشید؛ هنیئاً هنیئاً برای شما ای عصابه مرحومه (یعنی ای گروهی که مشمول رحمت خدا هستید)».
و شیخ صدوق در «کمال الدین» روایت کرده از آن جناب که فرمود: «از دین ائمّه است ورع و عفت و صلاح و انتظار داشتن فَرَج آل محمّدعلیهم السلام».
و نیز از جناب رضاعلیه السلام روایت کرده که رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: «افضل اعمال امّت من، انتظار فَرَج است از خداوند عزّوجلّ».
نیز روایت کرده از امیرالمؤمنینعلیه السلام که فرمود: «منتظِر امر ما، مانند کسی است که در خون خود غلطیده باشد در راه خداوند».
شیخ طبرسی در «احتجاج» روایت کرده که توقیعی از حضرت صاحب الامرعلیه السلام بیرون آمد، به دست محمّد بن عثمان، و در آخر آن مذکور است که: «دعا بسیار کنید برای تعجیل فَرَج؛ به درستی که فَرَج شما در آن است».
و شیخ برقی در «محاسن» از آن جناب روایت کرده که به مردی از اصحاب فرمود که: «هرکه از شما بمیرد با دوستی اهلبیت و انتظار کشیدن فَرَج، مثل کسی است که در خیمه جناب قائمعلیه السلام باشد».
و در روایت دیگر: «بلکه مثل کسی است که با رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم باشد».
و در روایت دیگر: «مانند کسی است که در پیش رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم شهید گردد».
و نیز از جناب صادقعلیه السلام روایت کرده که فرمود: «هرکه انتظار بَرَد ظهور حجّت دوازدهمی را، مانند کسی است که شمشیر خود را برهنه کرده و در پیش روی رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم، دفع دشمنان آن حضرت میکند».
و برقی از امیرالمؤمنینعلیه السلام روایت کرده که فرمود: «افضل عبادت مؤمن، انتظار کشیدن فَرَج حقّ است».
از تکالیف، دعا کردن است برای حفظ وجود مبارک امام عصرعلیه السلام از شرور شیاطین انس و جنّ، و طلب تعجیل نصرت و ظفر و غلبه بر کفّار و ملحدین و منافقین برای آن جناب؛ و این، نوعی است از اظهار بندگی، و رضای به آنچه خدایتعالی وعده فرموده که چنین گوهر گرانبهایی را - که در خزانه قدرت و رحمت خود پرورده، و بر چهره آن حجاب عظمت و جلالت کشیده - در روزی که خود مصلحت داند، ظاهر و دنیا را از پرتو شعاع آن روشن نماید.
و با چنان وعده منجّز حتمی، در دعای ما برای آن حضرت، جز ادای رسم بندگی و اظهار شوق، و زیادتی محبّت و ثواب و رضا به موهبت کبرای خداوندی، اثری ظاهر نباشد؛ اگرچه بسیار تحریص و تأکید فرمودند در دعای برای آن حضرتعلیه السلام در غالب اوقات.
سیّد جلیل، علیّ بن طاووس، در فصل هشتم از کتاب «فلاح السّائل» بعد از ذکر ترغیب در دعای برای اخوان، فرمود که: «هرگاه این همه فضل
دعاست برای برادران تو، پس چگونه خواهد بود فضل دعا کردن برای سلطان تو؛ که او سبب وجود توست؛ و تو اعتقاد داری که اگر نبود آن جناب، نمیآفرید خداوند تو را و نه احدی از مکلّفین را، در زمان او و زمان تو؛ و اینکه لطف وجود اوعلیه السلام، سبب است از برای هرچه که تو و غیر تو در آنید؛ و سبب است از برای هر خیر که میرسید به آن.
پس حذر کن و باز حذر کن از اینکه مقدّم بداری نفس خود را، یا احدی از خلایق را در ولا و دعا، بر آن جنابعلیه السلام، و حاضر کن قلب و زبان خود را در دعای از برای این سلطان عظیمالشّأن!
و حذر کن از اینکه اعتقاد کنی که من این کلام را گفتم برای اینکه آن جناب به دعای تو محتاج است؛ هیهات! که اگر این را معتقد شوی، پس تو مریضی در اعتقاد و دوستی خود. بلکه این را گفتم برای آن چیزی که تو را شناساندم از حقّ عظیم آن جناب بر تو، و احسان بزرگ او بر تو، و به جهت اینکه هرگاه دعا کردی برای او پیش از دعا کردن برای نفس خود - برای آنکه عزیز است نزد تو - نزدیکتر خواهد بود آنکه خداوند جلّ جلاله، ابواب اجابت را در پیش روی تو باز نماید؛ زیرا تویی که ابواب قبول دعا را به سبب گناهان، به روی خود بستی.
پس هرگاه دعا کردی برای این مولای خاص، در نزد مالک احیاء و اموات، امید است به جهت آن وجود مقدّس، خداوند، ابواب اجابت را باز نماید؛ پس تو در دعا کردن برای نفس خود و برای آنکه دعا میکنی برای او، داخل شوی در زمره اهل فضل او، و فرا میگیرد رحمت خداوند جلّجلاله تو را، و کرم و عنایت او به تو؛ زیرا که چنگ زدی در دعا به حبل او.
ذکر چند دعا در رابطه با امام عصر(عج)
سید رضی الدین علیّ بن طاووسرحمه الله در کتاب «فلاح السائل» بعد از کلام سابق فرموده: «از جمله روایات، روایتی است که ذکر کرده آن را جماعتی از اصحاب ما؛ و ما اختیار نمودیم خبری را که ذکر کرده آن را ا بن ابیقرّه در کتاب خود به اسناد خود از صالحینعلیهم السلام که فرمود: مکرّر بخوان در شب بیست و سوم از ماه رمضان، در حالت ایستاده و نشسته، و بر هر حالتی که باشی، و در تمام آن ماه، و هر قسم که ممکن شود تو را، و هر زمان دیگر؛ میگویی بعد از تمجید کردن خدایتعالی و صلوات بر پیغمبر و آل اوعلیهم السلام:
«اَللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ القائِمِ بِأَمْرِکَ، اَلحُجَّةِ بْنِ الحَسَنِ المَهْدِیِّ عَلَیْهِ وَ عَلی آبائِهِ أَفْضَلُ الصَّلاةِ وَالسَّلامِ فِی هذِهِ السَّاعَةِ وَفِی کُلِّ ساعَةٍ، وَلِیّاً وَ حافِظاً وَقائِداً وناصِراً وَدَلِیلاً وَمُؤَیِّداً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فِیها طَوْلاً وَعَرْضاً وَتَجْعَلَهُ وَذُرِّیَّتَهُ مِنَ الأَئِمَّةِ الوارِثِینَ. اَللَّهُمَّ انْصُرْهُ وَانْتَصِرْ بِهِ وَ اجْعَلِ النَّصْرَ مِنْکَ عَلی یَدِهِ وَاجْعَلِ النَّصْرَ لَهُ وَالفَتْحَ عَلی وَجْهِهِ وَلا تُوجِهِ الأَمْرَ إِلی غَیْرِهِ. اَللَّهُمَّ أَظْهِرْ بِهِ دِینَکَ وَسُنَّةَ نَبِیِّکَ حَتّی لا یَسْتَخْفِیَ بِشَیْءٍ مِنَ الحَقِّ مَخافَةَ أَحَدٍ مِنَ الخَلْقِ. اَللَّهُمَّ إِنِّی أَرْغَبُ إِلَیْکَ فِی دَوْلَةٍ کَرِیمَةٍ تُعِزُّ بِهَا الإِسْلامَ وَ أَهْلَهُ وَ تُذِلُّ بِهَا النِّفاقَ وَ أَهَلَهُ و تَجْعَلُنا فِیها مِنَ الدُّعاةِ إِلی طاعَتِکَ وَالقادَةِ إِلی سَبِیلِکَ وَآتِنا فِی الدُّنْیا حَسَنَةً وَفِی الآخِرَةِ حَسَنَةً وَقِنا عَذابَ النَّارِ وَاجْمَعْ لَنا خَیْرَ الدَّارَیْنِ وَاقْضِ عَنَّا جَمِیعَ ما تُحِبُّ فِیهِما وَاجْعَلْ لَنا فِی ذلِکَ الخِیَرَةِ بِرَحْمَتِکَ وَمَنِّکَ فِی عافِیةٍ آمِینَ رَبَّ العالَمِینَ وَزِدْنا مِنْ فَضْلِکَ وَیَدِکَ المَلَأِ فَإِنَّ کُلَّ مُعْطٍ یَنْقُصُ مِنْ مِلْکِهِ وَعَطاؤُکَ یَزِیدُ فِی مُلْکِکَ».(1)
1) 45. بحارالانوار: ج 97، ص349 .
و ثقة الاسلام، در «کافی» روایت نموده از محمّد بن عیسی، به اسناد خود از بعضی از صالحینعلیهم السلام که فرمود: میگویی بعد از تحمید خداوند تبارک و تعالی و صلوات بر پیغمبرصلی الله علیه وآله وسلم:
«اَللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ فُلانِ بْنَ فُلانٍ فِی هذِهِ السَّاعَةِ وَفِی کُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَناصِراً وَدَلِیلاً وَقائِداً وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فِیها طَوِیلاً».(1)
و شیخ ابراهیم کفعمی - در «مصباح» - دعا را چنین نقل نموده:
«اَللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ مُحَمَّدِ بْنِ الحَسَنِ المَهْدِیِّ فِی هذِهِ السَّاعَةِ وَفِی کُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلِیلاً وَعَیْناً [حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فِیها طَوِیلاً».
صدقه دادن است - به آنچه میسّر شود، در هر وقت - برای حفظ وجود مبارک امام عصرعلیه السلام و ما این مطلب را در کتاب «کلمه طیّبه» توضیح دادیم به اینکه: هر صدقه ای که انسان میدهد به هر کس، برای هر فایده و غرضی که در نظر گرفته، یا برای نفس خود است، یا برای محبوب عزیزی که در نزد او گرامی است و متوقّف است - به حسب ظاهر - اصلاح بسیاری از امور معاش و معاد او به وجود سلامتی او؛ چون معلّم ناصح، پدر و مادر، فرزند، عیال، اخوان و امثال ایشان؛ مثلاً در حالت مرض یا سفر کردن یکی از ایشان، صدقه میدهد به جهت صحّت و سلامتی او. و خیر آن - بالاخره - برمیگردد به خود او؛ زیرا صحّت عالم، سبب سلامتی دین اوست، و سلامتی فرزند، باعث قلّت یا برطرف شدن زحمت و کلفت و بقای نام نیک او و استمرار طلب مغفرت برای اوست و هکذا.
1) 46. کافی: ج 3، ص 103، ح 37.
و چون به برهان عقل و نقل و وجدان، هیچ نفسی عزیزتر و گرامیتر نیست و نباید باشد از وجود مقدّس امام عصرعلیه السلام؛ بلکه باید محبوبتر از نفس خویش باشد؛ که اگر چنین نباشد، در ایمان، ضعف و نقصان، و در اعتقاد، خلل و سستی است؛ چنانکه به اسانید معتبره، از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم روایت است که فرمود: «ایمان نیاورده احدی از شما، تا اینکه بوده باشم من و اهلبیت من، محبوبتر نزد او از جان و فرزند و تمام مردم».
و چگونه چنین نباشد و حال آنکه وجود و حیات و دین و عقلو صحّت و عافیت و سایر نِعَم ظاهریه و باطنیه تمام موجودات، از پرتو آن وجود مقدّس و اوصیای اوست؛ و چون ناموس عصر، و مدار دهر، و منیر آفتاب و ماه، و سبب آرامی زمین و سیر افلاک در این اعصار، حضرت حجّة بن الحسنعلیهما السلام است، و جامه صحّت و عافیت، اندازه قامت موزون آن نفس مقدّس، و شایسته قدّ معتدل آن ذات اقدس است، پس بر تمامی خودپرستان که تمامی اهتمامشان در حفظ و حراست و سلامتی نفس خویش است، چه رسد به آنانکه جز آن وجود مقدّس، کسیرا لایق هستی و سزاوار عافیت و تندرستی ندانند، لازم و متحتّم است که مقصود اولی و غرض اهمّ ایشان، از چنگ زدن به دامان هر وسیله و سببی که برای بقای صحّت و استجلاب عافیت و قضای حاجت و دفع بلیّات مقرّر شده - چون دعا و تضرّع و تصدّق و توسّل - سلامتی و حفظ آن وجود مقدّس باشد.
حجّ کردن و حجّ دادن به نیابت امام عصرعلیه السلام، چنانکه در میان شیعیان مرسوم بود در قدیم، و آن جناب، تقریر فرمودند.
چنانکه قطب راوندیرحمه الله در کتاب «خرایج» روایت کرده که: «ابومحمّد
دعلجی، دو پسر داشت که یکی از آن دو، صالح بود - و او را ابوالحسن میگفتند و او مردگان را غسل میداد - و پسر دیگر او مرتکب محرّمات میشد. مردی از شیعیان، زری به ابومحمّد مذکور داد که به نیابت حضرت صاحب الامرعلیه السلام حجّ کند - چنانکه عادت شیعیان در آن وقت چنین بود - و ابومحمّد، قدری از آن زر را به آن پسر فاسد داد و او را با خود برد که برای حضرت حجّ کند.
وقتی که از حجّ برگشت، نقل کرد که: در موقف - یعنی عرفات - جوان گندمگون نیکو هیأتی را دیدم که مشغول تضرّع و ابتهال و دعا بود، و چون من نزدیک او رسیدم، به سوی من التفات نمود و فرمود: ای شیخ! آیا حیا نمیکنی؟ من گفتم: ای سیدّ من! از چه چیز حیا کنم؟
فرمود: به تو حجّه میدهند از برای آن کسی که میدانی و تو آن را به فاسقی میدهی که خمر میآشامد؛ نزدیک است که این چشم تو کور شود!
پس بعد از برگشتن، چهل روز نگذشت مگر آنکه از همان چشم که به آن اشاره شد، جراحتی بیرون آمد و از آن جراحت آن چشم ضایع شد».
برخاستن از برای تعظیمِ شنیدن اسم مبارک آن حضرت، خصوص اگر به اسم مبارک قائمعلیه السلام باشد؛ چنانکه سیره تمام اصناف امامیّه - کثّرهم اللَّه تعالی - بر آن مستقر شده در جمیع بلاد، از عرب و عجم و ترک و هند و دیلم، و این خود کاشف باشد از وجود مأخذ و اصلی برای این عمل؛ اگرچه تاکنون به نظر نرسیده، و لکن از چند نفر از علما و اهل اطّلاع، مسموع شد که ایشان خبری در این باب دیدند. بعضی از علما نقل کرده که این مطلب را سؤال کردند از عالم متبحّر جلیل، سیّد عبد اللَّه،
سبط محدّث جزایری، و آن مرحوم در بعضی از تصانیف خود جواب دادند که خبری دیدند که مضمون آن این است: «روزی در مجلس حضرت صادقعلیه السلام اسم مبارک آن جناب برده شد، پس حضرت به جهت تعظیم و احترام آن، برخاست. و در اهلسنّت، این عادت مرسوم است برای اسم مبارک حضرت رسولصلی الله علیه وآله وسلم».
سیّد احمد مفتی شافعی مکّی معاصر، در سیره خود گفته: «جاری شد عادت بر اینکه مردم چون میشنوند ذکر وصف حضرت رسولصلی الله علیه وآله وسلم را برمیخیزند به جهت تعظیم آن حضرت، و این برخاستن مستحسن است؛ چون در آن برخاستن، تعظیم پیغمبرصلی الله علیه وآله وسلم است، و به جا آوردهاند این کار را بسیاری از علمای امّت که به ایشان باید اقتدا نمود».
حلبی، از علمای اهلسنّت در سیره گفته که: «بعضی حکایت کردهاند از امام سُبکی شافعی [که جمع شد در نزد او بسیاری از علمای عصر او، پس خواند قصیده خوانی کلام صرصری را در مدح آن جنابصلی الله علیه وآله وسلم:
قلیل لمدح المصطفی الخطّ بالذّهب
علی ورق من خطّ أحسن من کتب
وأن تنهض الاَشراف عند سَماعه
قیاماً صفوفاً اَو جثیّاً علی الرّکب
پس در این حال، برخاست امام سُبکی و جمیع کسانی که در مجلس بودند؛ پس وجد عظیمی در آن مجلس شد».
از تکالیف در ظلمات ایام غیبت، تضرّع و مسألت از خداوند تبارک و تعالی، به جهت حفظ ایمان و دین از تطرّق(1)شبهات شیاطین و زنادقه مسلمین، که زندقه کفر خود را به لباسی از کلمات حقّه
1) 47. راهیابی.
پوشانیدهاند چون دانهای که صیّاد در زیر دام پنهان کند، و پیوسته به آن، ضعفا را صید کنند و اباطیل خود را به وسیله آن چند کلمه حقّه، در قلوب داخل کنند.
چنان کار را بر اهل دیانت مشکل و مشتبه نمودند که راست شده وعدهای که صادقینعلیهم السلام دادند؛ چنانکه نعمانی در «غیبت» خود، از جناب صادقعلیه السلام روایت کرده که فرمود: «به درستی که از برای صاحب این امر، غیبتی است، که متمسّک در آن غیبت به دین خود، مانند کسی است که به دست خود، خار درخت خاردار را بتراشد تا هموار شود».
و از این جهت، امر فرمودند به خواندن برخی از دعاها؛
شیخ نعمانی در «غیبت» و کلینی در «کافی» به اسانید متعدّده روایت کردند از زراره که گفت: شنیدم که ابوعبداللَّهعلیه السلام میفرماید: «به درستی که از برای قائمعلیه السلام غیبتی است پیش از آنکه خروج کند.
پس گفتم: از برای چه؟
گفت: میترسد؛ و اشاره فرمود با دست خود به شکم مبارک.
آنگاه فرمود: ای زراره! و اوست منتظَر و اوست کسی که شک میشود در ولادتش؛ پس بعضی از مردم میگویند که پدرش مُرد و جانشینی نگذاشت، و بعضی از ایشان میگویند که حمل بود، و بعضی از ایشان میگویند که او غائب است، و بعضی میگویند که متولّد شد پیش از وفات پدرش به دو سال؛ و اوست منتظَر؛ غیر اینکه خداوند خواسته که امتحان کند قلوب شیعه را؛ پس در این زمان، به شک میافتند مبطلون.
زراره گفت: پس گفتم: فدای تو شوم! اگر درک کردم آن زمان را کدام عمل را بکنم؟
فرمود: ای زراره! اگر درک کردی آن زمان را پس بخوان این دعا را:
اَللَّهُمَّ عَرِّفْنِی نَفْسَکَ، فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی نَفْسَکَ، لَمْ أَعْرِفْ نَبِیَّکَ؛
اَللَّهُمَّ عَرِّفْنِی رَسُولَکَ، فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی رَسُولَکَ، لَمْ أَعْرِفْ حُجَّتَکَ؛
اَللَّهُمَّ عَرِّفْنِی حُجَّتَکَ، فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی حُجَّتَکَ، ضَلَلْتُ عَنْ دِینِی».(1)
دعای غریق
شیخ صدوق در کتاب «کمال الدین» روایت کرده از عبد اللَّه بن سنان که گفت: فرمود ابوعبداللَّهعلیه السلام: «زود است میرسد به شما شبهه؛ پس میمانید بدون نشانه و راهنما و پیشوای هدایت کننده، و نجات نمییابد در آن شبهه، مگر کسی که بخواند دعای غریق را.
گفتم: چگونه است دعای غریق؟
فرمود میگویی: یا اَللَّهُ یا رَحْمنُ یا رَحِیمُ یا مقَلِّبَ القُلُوبِ! ثَبِّتْ قَلْبِی عَلی دِینِکَ.
پس گفتم: یا مُقَلِّبَ القُلُوبِ وَالأَبْصارِ! ثَبِّتْ قَلْبِی عَلی دِینِکَ.
پس فرمود: به درستی که خداوند عزّوجلّ مقلّب قلوب و ابصار است، و لکن بگو چنان که من میگویم!؛ یا مُقَلِّبَ القُلُوبِ ثَبِّتْ قَلْبِی عَلی دِینِکَ».
از تکالیف عامّه رعایای حضرت صاحب الامرعلیه السلام، استمداد و استعانت و استکفاء و استغاثت به آن جناب است در هنگام شداید و اهوال و بلایا و امراض و رو آوردن شبهات و فتنه از اطراف و جوانب و اقارب و اجانب و ندیدن راه چاره، و خواستن از جنابش حلّ شبهه، و رفع کُربه و دفع بلیّه، و نشان دادن راه به مقصود را، به آن نحوی که خود
1) 48. اصول کافی: ج1، ص337 .
صلاح داند و تواند به آن متوسّلِ مستغیث برساند، حسب قدرت الهیّه و علوم لَدُنّیه ربّانیّهای که داراست، و بر حال هر کس در هر جا، دانا، و بر اجابت مسؤولش توانا، بلکه پیوسته فضلش به هرکس به اندازه قابلیّت و استعداد و مراعات صلاح نظام عباد و بلاد، رسیده و میرسد، و از نظر در امور رعایای خود - از مطیع و عاصی و عالم و جاهل و شریف و دنی و قوی و ضعیف - غفلت نکرده و نمیکند.
و خود آن جناب، در توقیعی که برای شیخ مفیدرحمه الله فرستادند، نوشتند که: «پس به تحقیق که علم ما محیط است به خبرهای شما، و غایب نمیشود از علم ما هیچ چیز از اخبار شما و بلایی که به شما میرسد».
و شیخ جلیل، علی بن حسین مسعودی در کتاب «اثبات الوصیه» روایت کرده از حضرت ابیمحمّد، امام حسن عسکریعلیه السلام که آن جناب فرمود: «چون حضرت صاحبعلیه السلام متولّد شد، خداوند تبارک و تعالی دو مَلَک را فرستاد؛ پس برداشتند آن جناب را و بردند تا سرادق عرش، تا اینکه ایستاد در حضور خداوند تبارک و تعالی؛ پس خداوند فرمود به او: مرحبا! به تو عطا میکنم، و به تو میآمرزم، و به تو عذاب میکنم».
وشیخ طوسیرحمه الله در کتاب «غیبت» روایت کرده به سند معتبر، از ابوالقاسم، حسین بن روح، نایب سوم امام زمان که گفت: اختلاف کردند اصحاب ما در تفویض و غیر آن؛ پس رفتم نزد ابیطاهر بن بلال، در ایّام استقامتش - یعنی پیش از آنکه بعضی مذاهب باطله اختیار کند - پس آن اختلاف را به او فهماندم؛ گفت: مرا مهلت ده؛ پس او را مهلت دادم چند روز؛ آنگاه مراجعت کردم به نزد او، بیرون آورد حدیثی به اسناد خود، از حضرت صادقعلیه السلام که فرمود:
«هرگاه اراده نمود خدایتعالی امری را، عرضه میدارد آن را بر رسول خود صلی الله علیه وآله وسلم آنگاه بر امیرالمؤمنین و یکایک ائمّهعلیهم السلام تا آنکه منتهی بشود به سوی صاحب الزمانعلیه السلام، آنگاه بیرون میآید به سوی دنیا. و چون اراده نمودند ملائکه که بالا برند عملی را به سوی خداوند عزّوجلّ، عرض میشود بر صاحب الزمانعلیه السلام، آنگاه بر هر یک از امامان، تا اینکه عرض میشود بر رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم آنگاه عرض میشود بر خداوند عزّوجلّ.
پس هرچه فرود میآید از جانب خداوند، بر دست ایشان است، و آنچه بالا میرود به سوی خداوند عزّوجلّ، بر دست ایشان است، و بینیاز نیستند از خداوند عزّوجلّ، به قدر به هم زدن چشمی».
و سید حسین مُفتی کَرَکی، سبط محقّق ثانی، در کتاب «دفع المناوات» از کتاب «براهین» نقل کرده که او روایت نموده از ابیحمزه، از حضرت کاظمعلیه السلام که گفت: شنیدم آن جناب میفرماید: «نیست مَلَکی که خداوند او را به زمین بفرستد به جهت هر امری، مگر آنکه ابتدا میکند به امامعلیه السلام؛ پس معروض میدارد آن را بر آن جناب، و به درستی که محل رفت و آمد ملائکه از جانب خداوند تبارک و تعالی، صاحب این امر است».
و در حدیث ابوالوفای شیرازی آمده که رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم فرمود به او: «چون درمانده و گرفتار شدی، پس استغاثه کن به حجّتعلیه السلام که او تو را درمییابد و او فریادرس و پناه است از برای هرکس که به او استغاثه کند».
و شیخ کَشّی در «رجال» و شیخ صفّار در «بصایر» روایت کردهاند از رُمَیله که گفت: «تب شدیدی کردم در زمان امیرالمؤمنینعلیه السلام، پس در نَفْس خود، خفّتی یافتم در روز جمعه و گفتم: نمیدانم چیزی را بهتر از آنکه
آبی بر خود بریزم - یعنی غسل کنم - و نماز کنم در عقب امیرالمؤمنینعلیه السلام؛ پس چنین کردم، آنگاه آمدم به مسجد.
چون امیرالمؤمنینعلیه السلام بالای منبر برآمد، آن تب به من برگشت. وقتی امیرالمؤمنینعلیه السلام مراجعت نمود و داخل قصر (خانه) شد، داخل شدم با آن جناب و فرمود: «ای رمیله! [چه شده بود که دیدم تو را که بعضی از اعضای تو درهم میشد؟.
پس نقل کردم برای آن جناب، حالت خود را که در آن بودم، و آنچه مرا واداشت در رغبت بر نماز عقب آن جناب.
پس فرمود: ای رُمَیله! نیست مؤمنی که مریض شود، مگر آنکه مریض میشویم ما به جهت مرض او؛ و محزون نمیشود، مگر آنکه محزون میشویم به جهت حزن او؛ و دعا نمیکند، مگر آنکه آمین میگوییم برای او؛ و ساکت نمیشود، مگر آنکه دعا میکنیم برای او».
پس گفتم به آن جناب: یا امیرالمؤمنین! فدای تو شوم! این لطف و مرحمت، برای کسانی است که با جناب تواند در این قصر (خانه)؛ خبر ده مرا از حال کسانی که در اطراف زمینند!
فرمود: ای رمیله! غایب نیست یا نمیشود از ما مؤمنی در مشرق زمین و مغرب آن».
و نیز شیخ صدوق و صفار و شیخ مفید و دیگران، به سندهای بسیار روایت کردهاند از جناب باقر و صادقعلیهما السلام که فرمودند: «به درستی که خداوند نمیگذارد زمین را، مگر آنکه در آن عالِمی باشد که میداند زیاده و نقصان را در زمین؛ پس اگر مؤمنین زیاد کردند چیزی را، برمیگرداند
ایشان را (و به روایتی: میاندازد آن را) و اگر کم کردند، تمام میکند برای ایشان؛ و اگر چنین نبود، مختلط [و مشتبه میشد بر مسلمین، امور ایشان، (و به روایتی: حق از باطل شناخته نمیشد)».
در «تحفة الزائر» مجلسی و «مفاتیح النجاة» سبزواری است که: «هرکه را حاجتی باشد، آنچه مذکور میشود، بنویسد در رقعهای، و در یکی از قبور ائمّهعلیهم السلام بیندازد، یا ببندد و مُهر کند و خاک پاک را گِل سازد و آن را در میان آن گذارد و در نهری یا چاهی عمیق یا غدیر آبی اندازد، که به حضرت صاحب الزمانعلیه السلام میرسد و او - بنفسه - متولی برآوردن حاجت میشود».
رقعه حاجت
بسم اللَّه الرحمن الرحیم
«کَتَبْتُ یا مَوْلایَ صَلَواتُ اللَّهِ عَلَیْکَ مُسْتَغِیثاً، وَشَکَوْتُ ما نَزَلَ بِی مُسْتَجِیراً بِاللَّهِ عَزَّوَجَلَّ، ثُمَّ بِکَ مِنْ أَمْرٍ قَدْ دَهَمَنِی، وَأَشْغَلَ قَلْبِی، وَأَطالَ فِکْرِی، وَسَلَبَنِی بَعْضَ لُبِّی، وَغَیَّرَ خَطِیرَ نِعْمَةِ اللَّهِ عِنْدِی، أَسْلَمَنِی عِنْدَ تَخَیُّلِ وُرُودِهِ الخَلِیلِ، وَتَبَرَّأَ مِنِّی عِنْدَ تَرآئِی إِقْبالِهِ إِلَی الحَمِیمِ، وَعَجِزَتْ عَنْ دِفاعِهِ حِیلَتِی، وَخانَنِی فِی تَحَمُّلِهِ صَبْرِی وَقُوَّتِی، فَلَجَأْتُ فِیهِ إِلَیْکَ، وَتَوَکَّلْتُ فِی المَسْأَلَةِ للَّهِِ جَلَّ ثَنآؤُهُ عَلَیْهِ وَعَلَیْکَ فِی دِفاعِهِ عَنِّی عِلْماً بِمَکانِکَ مِنَ اللَّهِ رَبِّ العالَمِینَ، وَلِیِّ التَّدْبِیرِ، وَمالِکِ الأُمُورِ، واثِقاً بِکَ فِی المُسارَعَةِ فِی الشَّفاعَةِ إِلَیْهِ جَلَّ ثَنآؤُهُ فِی أَمْرِی مُتَیَقِّناً لِإِجابَتِهِ تَبارَکَ وَتَعالی إِیَّاکَ بِإِعْطآئِی سُؤْلِی، وَأَنْتَ یا مَوْلایَ جَدِیرٌ بِتَحْقِیقِ ظَنِّی وَتَصْدِیقِ أَمَلِی فِیکَ فِی أَمْرٍ کَذا وَکَذا (و به جای کذا و کذا حاجت خود را بنویسد) فِیما لا طاقَةَ لِی بِحَمْلِهِ، وَلا صَبْرَ لِی عَلَیْهِ وَإِنْ کُنْتُ مُسْتَحِقّاً لَهُ وَلِأَضْعافِهِ بِقَبِیحِ أَفْعالِی وَتَفْرِیطِی فِی الواجِباتِ الَّتِی للَّهِِ عَزَّوَجَلَّ. فَأَغِثْنِی یا
مَوْلایَ صَلَواتُ اللَّهِ عَلَیْکَ عِنْدَ اللَّهْفِ، وَقَدِّمِ المَسْأَلَةَ للَّهِِ عَزَّوَجَلَّ فِی أَمْرِی قَبْلَ حُلُولِ التَّلَفِ وَشَماتَةِ الأَعْداءِ، فَبِکَ بَسَطَتِ النِّعْمَةُ عَلَیَّ وَأَسْئَلُ اللَّهَ جَلَّ جَلالُهُ لِی نَصْراً عَزِیزاً وَفَتْحاً قَرِیباً، فِیهِ بُلُوغُ الآمالِ، وَخَیْرُ المَبادِئِ، وَخَواتِیمُ الأَعْمالِ، وَالأَمْنُ مِنَ المَخاوِفِ کُلِّها فِی کُلِّ حالٍ، إِنَّهُ جَلَّ ثَنآؤُهُ لِما یَشآءُ فَعَّالٌ، وَهُوَ حَسْبِی وَنِعْمَ الوَکِیلُ فِی المَبْدَءِ وَالمَآلِ».
آنگاه بر بالای آن نهر یا غدیر برآید و اعتماد بر یکی از وکلای حضرت نماید: یا عثمان بن سعید العَمری، یا ولد او محمّد بن عثمان، یا حسین بن روح یا علی بن محمّد السمری، و یکی از این جماعت را ندا کند و بگوید: «یا فُلانَ بْنَ فُلانٍ، سَلامٌ عَلَیْکَ أَشْهَدُ أَنَّ وَفاتَکَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ، وَأَنَّکَ حَیٌّ عِنْدَ اللَّهِ مَرْزُوقٌ، وَقَدْ خاطَبْتُکَ فِی حَیاتِکَ الَّتِی لَکَ عِنْدَ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ، وَهذِهِ رُقْعَتِی وَحاجَتِی إِلی مَوْلاناعلیه السلام، فَسَلِّمْها إِلَیْهِ، فَأَنْتَ الثِّقَةُ الأَمِینُ».(1)پس نوشته را در چاه یا نهر یا غدیر اندازد که حاجت او برآورده میشود.
واسطه بودن نوّاب اربعه، در ایّام غیبت صغری و کبری
و از این خبر شریف، چنین مستفاد میشود که آن چهار شخص معظّم، چنان که در غیبت صغری واسطه بودند میان رعایا و آن جناب در عرض حوایج و رقاع و گرفتن جواب و ابلاغ توقیعات، در غیبت کبری نیز در رکاب همایون آن جناب هستند و به این منصب بزرگ، مفتخر و سرافرازند.
پس معلوم شد که خوان احسان و جود و کرم و فضل و نعم امام زمانعلیه السلام در هر قُطری از اقطار ارض، برای هر پریشانِ درمانده و گمگشته
1) 49. بحارالانوار: ج102، ص234 .
وامانده و متحیّر نادان و سرگشته حیران، گسترده است، و باب آن باز، و شارعش عام؛ با صدق اضطرار و حاجت، و عزم با صفای طویّت و اخلاص سریرت؛ اگر نادان است، شربت علمش بخشند، و اگر گم شده است، به راهش رسانند، و اگر مریض است، لباس عافیتش پوشند.
سیّد بن طاووسرحمه الله در «کشف المحجّه» فرموده در ضمن وصایای به فرزندش محمّد که: «چون خبر ولادت تو به من رسید، و من در مشهد حسینعلیه السلام بودم؛ برخاستم در حضور خداوند جلّ جلاله در مقام ذلّ و انکسار، و شکر برای آنچه مرا تشریف نمودند از ولادت تو - از سرور و نیکیها - و گرداندم تو را به امر خداوند جلّ جلاله، بنده مولای ما، مهدیعلیه السلام و تو را معلّق کردم بر او؛ و چه بسیار شده که محتاج شدیم در وقت نزول حادثهای که برای تو شد به سوی آن جناب، و دیدم آن جناب را در چندین مقامات در خواب، که خود، متولی شد قضای حوایج تو را با انعام بزرگی در حق من و در حق تو که نمیرسد وصف کردن آن؛ پس بوده باش در موالات آن جناب، و وفا کردن از برای او و تعلّق خاطر او، به قدر مراد خداوند جلّ جلاله ومراد رسول و مراد پدران او و مراد آن جنابعلیه السلام از تو. و مناسب است که ختم کنیم این مقام را به ذکر یکی از توسّلات مأثوره مجرّبه:
شیخ ابوعبداللَّه، سلمان بن حسن صهرشتی، تلمیذ شیخ طوسیرحمه الله در «قبس المصباح» - چنان که در بحار نقل کرده - ذکر نموده که شنیدم از شیخ ابوعبداللَّه، حسین بن حسن بن بابویهرحمه الله - در ری، سال 440 - که روایت میکرد از عمّ خود، ابیجعفر، محمّد بن علی بن بابویهرحمه الله؛ گفت: خبر داد
مرا بعضی از مشایخ قُمّیین که وارد شد بر من اندوه سختی، و طاقتم سست و ضعیف شد و آسان نبود در نَفْسم که آن را افشا کنم برای احدی از اهل و اخوان خودم؛
پس خوابیدم در حالتی که چنین مغموم بودم؛ پس دیدم مردی را که خوشرو و با جامه نیکو و بوی خوش بود، که گمان کردم او را بعضی از مشایخ قمیین که در نزد ایشان قرائت میکردم (درس میخواندم)؛ پس در نفس خود گفتم: «تا کی رنج و مشقّت کشم از همّ و غمّ خود، و افشا نکنم آن را از برای احدی از برادران خود؟ و این شیخی است از مشایخ علما؛ این را برای او ذکر میکنم؛ پس شاید بیابم در نزد او فَرَجی».
پس او ابتدا کرد به من و فرمود: «مراجعه کن در آنچه به آن گرفتار شدی، به سوی خداوند تبارک و تعالی، و استعانت بجوی به صاحب الزمانعلیه السلام، و او را برای خود مفزع بگیر؛ زیرا که او نیکو معینی است. و اوست عصمت اولیاء مؤمنین خود».
آنگاه دست راست مرا گرفت و گفت: «او را زیارت کن و سلام کن بر او، و تقاضا کن از او که شفاعت کند برای تو در نزد خداوند عزّوجلّ در حاجت تو!
پس گفتم به او: تعلیم کن به من که چگونه بگویم! پس به تحقیق، همّی که در او هستم، از خاطر من برد هر زیارت و دعا را».
پس آهی سرد برکشید و گفت: «لا حَوْلَ وَلا قُوَّةَ إِلّا بِاللَّهِ»، و به دست خود، سینه مرا مسح کرد و گفت: «خدا کافی توست و بر تو باکی نیست؛ تطهیر کن و دو رکعت نماز به جای آور آنگاه بایست در حالتی که رو به قبله باشی در زیر آسمان و بگو:
«سَلامُ اللَّهِ الکامِلُ التَّامُّ الشَّامِلُ العامُّ وَصَلَواتُهُ الدَّائِمَةُ وَبَرَکاتُهُ القائِمَةُ التَّامَّةُ عَلی حُجَّةِ اللَّهِ وَوَلِیِّهِ فِی أَرْضِهِ وَبِلادِهِ وَخَلِیفَتِهِ عَلی خَلْقِهِ وَعِبادِهِ سُلالَةِ النُّبُوَّةِ وَبَقِیَّةِ العِتْرَةِ وَالصَّفْوَةِ صاحِبِ الزَّمانِ وَمُظْهِرِ الإِیمانِ وَمُلَقِّنِ أَحْکامِ القُرْآنِ وَمُطَهِّرِ الأَرْضِ وَناشِرِ العَدْلِ فِی الطُّولِ وَالعَرْضِ وَالحُجَّةِ القائِمِ المَهْدِیِّ وَالإِمامِ المُنْتَظَرِ المَرْضِیِّ المُرْتَضی وَابْنِ الأَئِمَّةِ الطَّاهِرِینَ الوَصِیِّ ابْنِ الأَوْصِیآءِ المَرْضِیِّینَ الهادِی المَعْصُومِ بْنِ الهُداةِ المَعْصُومِینَ.
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا إِمامَ المُسْلِمِینَ وَالمُؤْمِنِینَ! اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا وارِثَ عِلْمِ النَّبِیِّینَ وَمُسْتَوْدِعَ حِکْمَةِ الوَصِیِّینَ! اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا عِصْمَةَ الدِّینِ! اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا مُعِزَّ المُؤْمِنِینَ المُسْتَضْعَفِینَ! اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا مُذِلَّ الکافِرِینَ المُتَکَبِّرِینَ الظَّالِمِینَ! اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا مَوْلایَ یا صاحِبَ الزَّمانِ! اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یَابْنَ رَسُولِ اللَّهِ! اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یَابْنَ أَمِیرِ المُؤْمِنِینَ! اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یَابْنَ فاطِمَةَ الزَّهْرآءِ سَیِّدَةِ نِساءِ العالَمِینَ! اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یَابْنَ الأَئِمَّةِ الحُجَجِ المَعْصُومِینَ وَالإِمامِ عَلَی الخَلْقِ أَجْمَعِینَ! اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا مَوْلایَ سَلامَ مُخْلِصٍ لَکَ فِی الوِلایَةِ! أَشْهَدُ أَنَّکَ الإِمامُ المَهْدِیُّ قَوْلاً وَفِعْلاً؛ وَأَنَّکَ الَّذِی تَمْلَأُ الأَرْضَ قِسْطاً وَعَدْلاً بَعْدَ ما مُلِئَتْ ظُلْماً وَجَوْراً؛ فَعَجَّلَ اللَّهُ فَرَجَکَ وَسَهَّلَ مَخْرَجَکَ وَقَرَّبَ زَمانَکَ وَکَثَّرَ أَنْصارَکَ وَأَعْوانَکَ وَأَنْجَزَ لَکَ ما وَعَدَکَ وَهُوَ أَصْدَقُ القائِلِینَ؛ «وَنُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الوارِثِینَ»؛ یا مَوْلایَ! یا صاحِبَ الزَّمانِ! یَابْنَ رَسُولِ اللَّهِ! حاجَتِی کَذا وَکَذا، فَاشْفَعْ لِی فِی نِجاحِها؛ فَقَدْ تَوَجَّهْتُ إِلَیْکَ بِحاجَتِی، لِعِلْمِی أَنَّ لَکَ عِنْدَ اللَّهِ شَفاعَةً مَقْبُولَةً وَمَقاماً مَحْمُوداً فَبِحَقِّ مَنِ اخْتَصَّکُمْ بِأَمْرِهِ وَارْتَضاکُمْ لِسِرِّهِ وَبِالشَّأْنِ الَّذِی لَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ بَیْنَکُمْ وَبَیْنَهُ سَلِ اللَّهَ تَعالی فِی نُجْحِ طَلِبَتِی وَإِجابَةِ دَعْوَتِی وَکَشْفِ کُرْبَتِی. و به جای لفظ «کذا و کذا»، حاجت خود را ذکر کن و بخواه آنچه میخواهی!».
گفت: پس بیدار شدم در حالتی که یقین داشتم به فَرَج، و از شب مقداری مانده بود که وسعتی داشت؛ پس مبادرت کردم و نوشتم آنچه را به من آموخته بود - از خوف آنکه آن را فراموش کنم - آنگاه تطهیر کردم و به زیر آسمان در آمدم و دو رکعت نماز کردم؛ در رکعت اول، بعد از حمد - چنان که برای من تعیین نمود - «إِنَّا فَتَحْنا لَکَ فَتْحاً مُبِیناً» را خواندم، و در دوم، بعد از حمد، «إِذا جاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَالفَتْحُ» را؛ پس چون سلام گفتم، برخاستم - در حالتی که رو به قبله بودم - و زیارت کردم؛ آنگاه حاجت خود را خواستم و استغاثه کردم به مولای خود، صاحب الزمانعلیه السلام؛ آنگاه سجده شکر کردم؛ طول دادم در آن دعا را، تا آنکه ترسیدم فوت شدن نماز شب را.
آنگاه برخاستم و نماز مقرّری خود را خواندم و مشغول شدم به تعقیب بعد از نماز صبح، و نشستم در محراب خود و دعا میکردم... قسم به خدا که آفتاب طلوع نکرد، تا آنکه فَرَج من از آنچه در آن بودم رسید، و عود نکرد به من مثل آن، در بقیّه عمر من، و ندانست احدی از مردم که چه بود آن امری که مرا درهم انداخت، تا امروز؛ و منّت مر خدای راست؛ وَلَهُ الحَمْدُ کَثِیراً.
سیّد بن طاووسرحمه الله این زیارت را در «مصباح» با اختلاف جزیی و بدون تعیین سوره، و شیخ کفعمی در «بلد الامین» با سوره نقل کرده، و پیش از نماز و زیارت، غسلی نیز ذکر کرده است.(1)
1) 50. این زیارت با کمی تفاوت، در مفاتیح الجنان محدّث قمیرحمه الله نقل شده است.
عدد آنها هشت است؛
اول: شب قدر، بلکه هر سه شب مردّد؛ یعنی شب 19 و 21 و 23 ماه رمضان؛
دوم: روز جمعه؛
سوم: روز عاشورا؛
چهارم: از وقت زرد شدن آفتاب تا غروب آن، در هر روز؛
پنجم: عصر دوشنبه؛
ششم: عصر پنجشنبه؛
هفتم: شب و روز نیمه شعبان؛
هشتم: روز نوروز.
شب قدر، که شب بروز و ظهور قدر و منزلت و میمنت و سلطنت و عظمت و جلالت امام عصرعلیه السلام است؛ در «تفسیر علیّ بن ابراهیم» به چند سند معتبر از حضرت باقر و صادق و کاظمعلیهم السلام روایت کرده که در
تفسیر آیه مبارکه «فِیها یُفْرَقُ کُلُّ أَمْرٍ حَکِیمٍ»(1)فرمودند که: «خداوند تقدیر میکند هر امری را از حقّ و باطل و آنچه میشود در این سال. و از برای خداوند است در آن بَداء و مشیّت، که پیش اندازد آنچه را بخواهد، و تأخیر نماید آنچه را بخواهد - از آجال و ارزاق و بلایا و اَعراض و امراض - زیاد کند در آنها آنچه را که بخواهد، و کم کند آنچه را که بخواهد، و میدهد آن را به رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم، و میدهد رسول خدا به امیرالمؤمنینعلیه السلام، و میدهد آن را امیرالمؤمنین به ائمّهعلیهم السلام، تا اینکه میرسد به صاحب الزمانعلیه السلام و شرط میکند در آن، بداء و مشیّت و تقدیم و تأخیر را».
و نیز روایت کرده که: «خداوند تقدیر میکند در شب قدر، آجال و ارزاق را و هر امری که حادث میشود، از موت و حیات، یا ارزانی و گرانی، یا خیر یا شرّ... نازل میشود ملائکه و روح القُدُس بر امام زمانعلیه السلام و میدهند به او آنچه را که نوشتند از این امور».
و نیز روایت کرده که جناب باقرعلیه السلام فرمود: «مخفی نمیشود بر ما شب قدر؛ زیرا که ملائکه طواف میکنند به ما در آن شب».
و شیخ صفار در «بصائر الدّرجات» روایت کرده از داوود بن فرقد که گفت: سؤال نمودم از او - یعنی صادقعلیه السلام - از قول خداوند عزّوجلّ: «إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَةِ القَدْرِ * وَما أَدْریکَ ما لَیْلَةُ القَدْرِ»(2)
فرمود: نازل میشود درآن، آنچه میشود دراین سال، از موت یا ولادت.
گفتم به او: به سوی که نازل میشود؟
فرمود: به سوی که شاید باشد؟(1)به درستی که مردم، این شب را در نماز و دعا و مسألتاند و صاحب این امر، در شغلی است؛ نازل میشود ملائکه به سوی او به جهت امور سال، از غروب آفتاب تا طلوع».
و نیز روایت کرده از عبداللَّه بن سنان که گفت: «سؤال کردم از آن جناب، از نصف شعبان؛
پس فرمود: در نزد من، از آن چیزی نیست، ولکن هرگاه شب نوزدهم از ماه رمضان شد، تقسیم میشود در آن، ارزاق، و نوشته میشود در آن، آجال، و بیرون میآید در آن، برات و منشور حاجّ، و خداوند نظر لطف میفرماید بهسوی بندگان خود؛ پس میآمرزد ایشان را، مگر شارب خمر.
پس هرگاه شب بیست و سوم شد، جدا میشود در آن، هر امر محکمی؛ آنگاه به پایان میرسد و امضا کرده میشود.
گفتم: به کی میرسد؟
فرمود: به سوی صاحب شما؛ یعنی امام شما».
در خبر حارث بن مغیره بصری فرمود: «نوشته میشود در آن شب قدر، قافله حاجّ، و آنچه میشود در آن سال، از طاعتی یا معصیّتی یا مردنی یا حیاتی...، آنگاه میافکند آن را به سوی صاحب الارضعلیه السلام».
حارث بن مغیره سؤال کرد که: «صاحب ارض کیست؟
فرمود: صاحب شما».
و علّامه مجلسیرحمه الله در «زاد المعاد» فرمود: «از بعضی احادیث، ظاهر میشود که هر سه شب، قدرند و در شب اول، تقدیر امور میشود و در
1) 53. إلی من عسی أن یکون».
شب دوم، به کثرت دعا و عبادت، ممکن است بعضی تغییر بیابد و در شب سوم، حتم میشود و تغییر نمییابد یا بسیار کم تغییر مییابد؛ بِلا تشبیه، مانند حکم پادشاهان که اول تعلیقه میشود و تغییرش آسان است، بعد از آن ثبت دفاتر میشود و تغییرش دشوارتر است، اما به مُهر آنان که مزیّن نگردیده، باز ممکن است تغییر بیابد، و چون به مُهر آنان رسید، به منزله حتم است و تغییرش در نهایت سختی است».
و نیز در مقام ذکر مرغّبات عبادت در شب قدر فرموده: «چون حضرت صاحب الاَمرعلیه السلام در تمام این شب، با ملائکه مقرّبین محشور است، و فوج فوج به خدمت او میآیند و بر او سلام میکنند و تقدیرات که برای او و سایر خلق شده است بر او عرض میکنند، سزاوار نیست در چنین شبی، تأسّی به امام خود نکنند و به غفلت به سر آورند».
و نیز از فوائد عبادت آن شب شمرده که: «چون تقدیرات جمیع امور - از عمر و مال و فرزند و عزّت و صحّت و توفیق اعمال خیر و سایر امور - در این شب میشود، اصلاح تمام احوال سال، در این شب خواهد بود، و ممکن است که نام کسی در دیوان اشقیا نوشته [شده باشد، و در این شب، تغییر یابد و از زمره سعادتمندان نوشته شود؛ چنان که این مضمون، در اکثر دعاها و احادیث معتبره وارد شده است».
بنابر آنچه در گذشته ذکر شد - که دعا برای آن جناب را باید مقدم داشت بر دعای برای نفس خود، و در این شب مشغول است به آن امر عظیم الهی که در اخبار گذشته و غیر آن اشاره شد به آن - بهترین دعاها طلب نصرت و اعانت و حفظ الهی است برای آن جناب؛ چنان که گذشت
که در شب بیست و سوم، در جمیع حالات - چه در رکوع، چه در سجود و چه نشسته یا ایستاده بلکه در سایر اوقات - باید خواند آن دعا را که مضمونش پس از حمد خداوند و صلوات بر رسول و آلشعلیهم السلام، این بود که:
«بارخدایا! در این ساعت و هر ساعتی، ولیّ و حافظ و قائد و ناصر و راهنما و معین حجّة بن الحسن المهدیعلیه السلام باش».
پس از آن، توسّل و استغاثه به آن جناب، و طلب اعانت و شفاعت در انجام آنچه میخواهد و باید به دست مبارک او جاری شود و به نظر انور او بگذرد، و تضرّع و انابه، که نظر لطف و رأفت خود را از او برندارد و به وسیلهای خود را به نیکی در نزد آن جناب مذکور نماید که او آنچه سزاوار بزرگی است، در این شب - که زمام امور به دست قدرت الهیّه اوست - به او رفتار نماید.
روز جمعه که از چند جهت اختصاص و تعلّق دارد به امام عصرعلیه السلام؛
یکی آنکه ولادت باسعادت آن جناب در آن بوده؛ چنانکه در باب اول ذکر شد؛
و دیگر آنکه ظهور موفور السرور آن حضرت در آن روز خواهد بود، و ترقّب و انتظار فَرَج، در آن روز، بیشتر از روزهای دیگر است؛ چنانکه در برخی از اخبار، تصریح به آن شده، و در زیارت مختصه به آن جناب در روز جمعه است که:
«یا مَولایَ! یا صاحِبَ الزَّمانِ! صَلَواتُ اللَّهِ عَلَیْکَ وَعَلی آلِ بَیتِکَ! هذا یَومُ الجُمُعَةِ وَهُوَ یَومُکَ المُتَوَقَّعُ فِیهِ ظُهُورُکَ وَالفَرَجُ فِیهِ لِلمُؤْمِنِینَ عَلی یَدَیْکَ...».
یعنی: ای آقای من! ای صاحب الزمان، که درود خداوند بر تو و بر آل بیت تو باد! این روز جمعه است و آن روز تو است که انتظار کشیده میشود در آن، ظهور تو و فرج مؤمنین بر دست جناب تو. و من - ای آقای من! - در آن میهمان تو هستم و پناه آورده به تو، و تویی آقای من، کریم و از اولاد کریمان، و مأموری به پناه دادن؛ پس مرا مهمانی کن و پناه ده!... .
سیّد بن طاووسرحمه الله در «جمال الاسبوع» از حضرت کاظمعلیه السلام روایت کرده که فرمود به محمّد بن سنان در روز جمعه که: «آیا خواندی در این روز، واجب از دعا را؟
پرسیدم: کدام است؟
فرمود، بگو: اَلسَّلامُ عَلَیْکَ أَیُّهَا الیَوْمُ الجَدِیدُ المُبارَکُ (المُتَبارَکُ خ) الّذِی جَعَلَهُ اللَّهُ عِیداً لِأَوْلِیائِهِ المُطَهَّرِینَ مِنَ الدَّنَسِ الخارِجِینَ مِنَ البَلْوی المَکرُورِینَ مَعَ أَولِیائِهِ المُصَفّینَ مِنَ العَکْرِ الباذِلِینَ أَنْفُسَهُمْ فِی مُحَبَّةِ أَوْلِیآءِ الرّحْمنِ تَسْلِیماً....(1)
یعنی: سلام بر تو باد ای روز تازه مبارکی که گردانده او را خداوند عید از برای دوستان خود که پاک شدگانند از قذارت و بیرون شدگانند از فتنه، و رجعت کنندگانند با اولیای اوعلیهم السلام و تصفیه شدگانند از دُرد و کثافات عقاید و اعمال قبیحه، و بذل کنندگانند جانهای خود را در محبّت اولیای خداوند».
علّامه مجلسیرحمه الله در «بحار» نقل کرده از کتابی قدیم، از تألیفات قدمای علمای ما که: چون نماز صبح را خواندی در روز جمعه، ابتدا کن به
1) 54. بحارالانوار: ج89، ص331 .
این شهادت، آنگاه به صلوات بر محمّد و آل اوعلیهم السلام و آن دعایی است طولانی، و بعضی از فقرات آن این است:
«اللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ فِی خَلْقِکَ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ مِنْها طَوْلاً وَتَجْعَلَهُ وَذُرِّیَّتَهُ فِیهَا الأَئِمَّةَ الوارِثِینَ وَاجْمَعْ لَهُ شَمْلَهُ وَأَکْمِلْ لَهُ أَمْرَهُ وَأَصْلِحْ لَهُ رَعِیَّتَهُ وَثَبِّتْ رُکْنَهُ وَأَفْرِغِ الصَّبْرَ مِنْکَ عَلَیْهِ حَتّی یَنْتَقِمَ...؛ اَللَّهُمَّ اکْفِهِ هَوْلَ عَدُوِّهِ وَأَنْسِهِمْ ذِکْرَهُ وَأَرِدْ مَنْ أَرادَهُ وَکِدْ مَنْ کادَهُ وَامْکُرْ بِمَنْ مَکَرَهُ بِهِ وَاجْعَلْ دائِرَةَ السُّوءِ عَلَیْهِمْ؛ اَللَّهُمَّ فُضَّ جَمْعَهُم وَفُلَّ حَدَّهُمْ وَأَرْعِبْ قُلُوبَهُمْ وَزَلْزِلْ أَقْدامَهُمْ وَاصْدَعْ شَعْبَهُم وَشَتِّتْ أَمْرَهُم فَإِنَّهُمْ أَضاعُوا الصَّلَواتِ وَاتَّبَعُوا الشَّهَواتِ وَعَمِلُوا السَّیِّئآتِ وَاجْتَنَبُوا الحَسَناتِ فَخُذْهُمْ بِالمَثُلاتِ وَأَرِهِمُ الحَسَراتِ إِنَّکَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ».(1)
زیارت امام عصرعلیه السلام در روز جمعه
و سید جلیل، علی بن طاووس در «جمال الاُسبوع» این زیارت را برای حضرت حجّتعلیه السلام در روز جمعه نقل فرموده:
«اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا حُجَّةَ اللَّهِ فِی أَرْضِهِ! اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا عَیْنَ اللَّهِ فِی خَلْقِهِ! اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا نُورَ اللَّهِ الَّذِی یَهْتَدِی بِهِ المُهْتَدُونَ وَیُفَرَّجُ بِهِ عَنِ المُؤْمِنِینَ! اَلسَّلامُ عَلَیْکَ أَیُّهَا المُهَذَّبُ الخآئِفُ! اَلسَّلامُ عَلَیْکَ أَیُّهَا الوَلِیُّ النَّاصِحُ! اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا سَفِینَةَ النَّجاةِ! اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا عَیْنَ الحَیاةِ! اَلسَّلامُ عَلَیْکَ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْکَ وَعَلی آلِ بَیْتِکَ الطَّیِّبِینَ الطَّاهِرِینَ! اَلسَّلامُ عَلَیْکَ عَجَّلَ اللَّهُ لَکَ ما وَعَدَکَ مِنَ النَّصْرِ وَظُهُورِ الأَمْرِ! اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا مَوْلایَ أَنَا مَوْلاکَ عارِفٌ بِأُولیکَ وَأُخْریکَ أَتَقَرَّبُ إِلَی اللَّهِ تَعالی بِکَ وَبِآلِ بَیْتِکَ وَأَنْتَظِرُ ظُهُورَکَ وَظُهُورَ الحَقِّ
1) 55. بحارالانوار: ج89، ص340 .
عَلی یَدَیْکَ وَأَسْأَلُ اللَّهَ أَنْ یُصَلِّیَ عَلی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَأَنْ یَجْعَلَنِی مِنَ المُنْتَظِرِینَ لَکَ وَالتَّابِعِینَ وَالنَّاصِرِینَ لَکَ عَلی أَعْدائِکَ وَالمُسْتَشْهَدِینَ بَیْنَ یَدَیْکَ فِی جُمْلَةِ أَوْلِیآئِکَ؛ یا مَوْلایَ! یا صاحِبَ الزَّمانِ! صَلَواتُ اللَّهِ عَلَیْکَ وَعَلی آلِ بَیْتِکَ! هذا یَوْمُ الجُمُعَةِ وَهُوَ یَوْمُکَ المُتَوَقَّعُ فِیهِ ظُهُورُکَ وَالفَرَجُ فِیهِ لِلْمُؤْمِنِینَ عَلی یَدَیْکَ وَقَتْلُ الکافِرِینَ بِسَیْفِکَ وَأَنَا - یا مَوْلایَ! - فِیهِ ضَیْفُکَ وَجارُکَ وَأَنْتَ - یا مَوْلایَ - کَرِیمٌ مِنْ أَوْلادِ الکِرامِ وَمَأْمُورٌ بِالضِّیافَةِ وَالإِجارَةِ، فَأَضِفْنِی وَأَجِرْنِی، صَلَواتُ اللَّهِ عَلَیْکَ وَعَلی أَهْلِ بَیْتِکَ الطَّاهِرِینَ!».
و سید بن طاووسرحمه الله بعد از نقل این زیارت میفرماید: و من این شعر را میخوانم بعد از این زیارت:
نَزِیلُکَ حَیْثُ مَا اتَّجَهَتْ رِکابِی
وَضَیْفُکَ حَیْثُ کُنْتُ مِنَ البِلادِ
یعنی به هر جا که شترم متوجّه شد و مرا ببرد و فرود آورد، من به در خانه احسان و نعمت تو فرود آمدهام و میهمان خوان جود و کرم جناب توام در هر شهر و دهکده که باشم.(1)
و نیز مستحباست دعای ندبه معروفه - که متعلّق است به آنحضرت، و در حقیقت، مضامین آن، سوزنده دلها، و شکافنده جگرها، و ریزنده خون، از دیدگان آنان است که اندکی از شربت محبّت آن جناب نوشیده، و تلخی زَهرِ فراق او به کامشان رسیده باشد - در روز جمعه خوانده شود، بلکه در شب آن نیز؛ چنانکه در یکی از مزارات قدیمه که مؤلف آن، معاصر شیخ طبرسی - صاحب احتجاج - است، روایت شده است.
1) 56. این زیارت در مفاتیحالجنان محدّث قمی نقل شده است.
بهترین اعمال در روز جمعه
و نیز فرمودند که بهترین اعمال در روز جمعه، گفتن: «اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ» است، صد مرتبه بعد از نماز عصر روز جمعه، و در بسیاری از ادعیه روز جمعه، طلب نصرت و تعجیل فَرَج و ظهور شده است.
در اول دعای تعقیب ظهر روز جمعه است که: «بارخدایا! جان مرا که وقف شده است بر تو و حبس شده است، برای فرمان تو، بخر از من به بهشت، با معصومی از عترت پیغمبر خود که محزون(1)است به جهت مظلومی او، و نسبت داده شده به ولایت(2)او که پر نمایی به او، زمین را از عدل، چنانکه پر شده از ظلم و جور».
روز عاشورا که روز سرافراز شدن حضرت حجّتعلیه السلام است از جانب خداوند عزّوجلّ به لقب قائم؛ چنانکه شیخ جعفر بن محمّد بن قولویهرحمه الله در «کامل الزیارة» روایت کرده از محمّد بن حمران که گفت: حضرت صادقعلیه السلام فرمود: «چون شد از امر حسین بن علیعلیهما السلام آنچه شد، ناله و فریاد کردند ملائکه به سوی خداوند عزّوجلّ و گفتند: ای پروردگار ما! چنین میکنند با حسین، برگزیده و پسر پیغمبر تو.
فرمود: پس، واداشت خداوند برای ایشان، ظلّ قائمعلیه السلام را. و فرمود: به این، انتقام میکشم برای حسینعلیه السلام از آنها که براو ظلم کردند».
شیخ صدوقرحمه الله در «علل الشرایع» روایتکرده از ابوحمزه ثمالی که گفت: گفتم به حضرت باقرعلیه السلام: «یابن رسول اللَّه! آیا همه شما قائم به حقّ نیستید؟
فرمود: بلی!
گفتم: پس چرا قائمعلیه السلام را قائم میگویند؟
فرمود: چون جدّم حسینعلیه السلام کشته شد، ناله کردند ملائکه به سوی خدای تعالی و گریه و زاری نمودند و گفتند: «إِلهَنا وسیّدنا! آیا اِعراض خواهی فرمود از کسی که بکشد برگزیده تو و پسر برگزیده و مختار از خلق تو را؟
پس خداوند وحی فرستاد به سوی ایشان که: قرار گیرید ای ملائکه من! قسم به عزّت و جلال خود که البته انتقام میکشم از ایشان، هر چند بعد از زمانی باشد.
آنگاه خدای تعالی ظاهر نمود ائمّه از فرزندان حسینعلیه السلام را برای ملائکه؛ پس ملائکه به این مسرور شدند؛ پس ناگاه دیدند که یکی از ایشان ایستاده و نماز میکند؛ پس خدای عزّوجلّ فرمود: به این ایستاده، انتقام میکشم از ایشان».
و نیز [عاشورا] روز خروج و ظهور آن حضرت است؛ چنانکه شیخ مفیدرحمه الله در «ارشاد» روایت کرده از ابیبصیر که گفت: فرمود حضرت صادقعلیه السلام: «منادی ندا میکند به اسم حضرت قائمعلیه السلام در شب بیست و سوم - یعنی از ماه رمضان - و خروج میکند در روز عاشورا، و آن، روزی است که کشته شد در آن روز، حسین بن علیعلیهما السلام».
و در تفسیر علی بن ابراهیم روایت است که فرمود: «آیه «أُذِنَ لِلَّذِینَ یُقاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَإِنَّ اللَّهَ عَلی نَصْرِهِمْ لَقَدِیرٌ»(1)نازل شده در شأن
1) 59. سوره حج: آیه39 .
قائمعلیه السلام؛ به درستی که آن حضرت، خروج نماید و مطالبه میکند خون حسینعلیه السلام را».
در «غیبت» فضل بن شاذان روایت شده که شعار اصحاب آن حضرت این است: «یا لَثاراتِ الحُسَیْنِ».
و در یکی از زیارات جامعه در سلام بر آن حضرت مذکور است:
«اَلسَّلامُ عَلَی الإِمامِ العالِمِ الغائِبِ عَنِ الأَبْصارِ وَالحاضِرِ فِی الأَمْصارِ وَالغائِبِ عَنِ العُیُونِ وَالحاضِرِ فِی الأَفْکارِ بَقِیَّةِ الأَخْیارِ، وارِثِ ذِی الفِقارِ الَّذِی یَظْهَرُ فِی بَیْتِ اللَّهِ الحَرامِ ذِی الأَسْتارِ وَیُنادِی بِشِعارِ یا لَثاراتِ الحُسَیْنِ أَنَا الطَّالِبُ بِالأَوْتارِ، أَنَا قاصِمُ کُلّ جَبَّارٍ القائِمُ المُنْتَظَرُ ابْنُ الحَسَنِ عَلَیْهِ وَآلِهِ أَفْضَلُ السَّلامِ»(1)
و در زیارت عاشورا مکرّر خواسته شده که خداوند روزی فرماید طلب خون سیّدالشهداعلیه السلام را با امام ظاهرِ ناطق، مهدیِ منصور از آل محمّدعلیهم السلام، و مکرّر ائمّه و اصحاب ایشان در نثر و نظم، خود را تسلّی میدادند از آن مصیبت عظیمه و رزیّه جلیله به ظهور قائم آل محمّدعلیهم السلام.
پس روز عاشورا که هم روز ظهور آن جناب است و هم مقصد اعظم برداشتن کرب و اندوه است که آن روز آورده، اختصاصی تمام به آن جناب دارد و باید اهتمام نمود در آن - بعد از ادای مراسم تعزیت و تأسّی به آن حضرت در گریه و زاری - در لعن و نفرین و طلب هلاک اعدای آل محمّدعلیهم السلام و طلب نصرت و ظفر و ظهور و تعجیل برای آن جناب؛ چنان که در اعمال و آداب آن روز اشاره شده است.
1) 60. بحارالانوار: ج102، ص193 .
چنان که در یکی از اعمال جلیله آن روز - که مشتمل است بر هزار لعن بر قاتل سیّدالشهداعلیه السلام - از فقرات دعاییکه باید در قنوت خواند ایناست:
«اَللَّهُمَّ إِنَّ سُبُلَکَ ضائِعةٌ وَأَحْکامَکَ مُعَطَّلَةٌ وَأَهْلَ نَبِیِّکَ فِی الأَرْضِ هائِمَةٌ کَالوَحْشِ السَّائِمَةِ. اَللَّهُمَّ أَعْلِ الحَقَّ وَاسْتَنْقِذِ الخَلْقَ وَ امْنُنْ عَلَیْنا بِالنَّجاةِ وَاهْدِنا لِلْإِیمانِ وَعَجِّلْ فَرَجَنا بِالقائِمِعلیه السلام وَاجْعَلْهُ لَنا رِدْءاً وَاجْعَلْنا لَهُ رِفْداً... اَللَّهُمَّ أَعْلِ کَلِمَتَهُمْ وَأَفْلِجْ حُجَّتَهُمْ وَثَبِّتْ قُلُوبَهُمْ وَقُلُوبَ شِیعَتِهِمْ عَلی مُوالاتِهِمْ وَانْصُرْهُمْ وَأَعِنْهُمْ وَصَبِّرْهُمْ عَلَی الأَذی فِی جَنْبِکَ وَاجْعَلْ لَهُمْ أَیَّاماً مَشْهُورَةً وَأَیَّاماً مَعْلُومَةً کَما ضَمِنْتَ لِأَوْلِیآئِکَ فِی کِتابِکَ المُنْزَلِ فَإِنَّکَ قُلْتَ: «وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الأَرْضِ کَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَلَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الَّذِی ارْتَضی لَهُمْ وَلَیُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوفِهِمْ أَمْناً».(1)
از وقت زرد شدن آفتاب تا غروب آن از هر روز، مخصوص اوست بنابر تقسیمی که علما کردهاند هر روز را از طلوع فجر تا غروب آفتاب به دوازده بخش به نحوی که حسب فصول، فرقی نکند، و هر قسمی منسوب به امامی است [و ساعت آخرین از وقت زرد شدن آفتاب تا غروب آن، مختص امام زمانعلیه السلام است .
عصر دوشنبه.
عصر روز پنجشنبه، که در آن دو وقت، اعمال عباد عرض میشود بر امام عصرعلیه السلام، چنان که در عصر هر امامی بر آن امام، عرض میشد، و در زمان حضرت رسولصلی الله علیه وآله وسلم بر آن جناب، و اخبار در این باب بسیار است و در غالب آن، تصریح به عصر نشده ولکن در بعضی دیگر
1) 61. بحارالانوار: ج101، ص311 .
اشاره شده است.
شیخ طبرسی در تفسیر مجمع البیان در ذیل آیه شریفه «وَقُلْ اِعْمَلُوا فَسَیَرَی اللَّهُ عَمَلَکُمْ وَرَسُولُهُ وَالمُؤْمِنُونَ»(1)گفته: «اصحاب ما روایت کردند که اعمال امّت عرض میشود بر پیغمبرصلی الله علیه وآله وسلم در هر دوشنبه و پنجشنبه، پس میشناسند آنها را، و ایشانند مقصود از قول خداوند: «وَالمُؤْمِنُونَ»».
و از غرایب آنکه، شیخ ابوالفتوح رازی در تفسیر خود(2)فرموده که: «در اخبار آمده که اعمال امّت را در هر شب دوشنبه و پنجشنبه به رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم عرض کنند و بر ائمّهعلیهم السلام، و مراد به «مؤمنان»، امامان معصوم باشند».
و در «امالی» شیخ طوسی و «بصایر» صفار روایت است از داوود رقّی که گفت: نشسته بودم در نزد حضرت صادقعلیه السلام که ناگاه - ابتدا از پیش خود - فرمود: ای داوود! به تحقیق که عرض شد بر من اعمال شما، روز پنجشنبه؛ دیدم در آنچه عرض شد بر من از عمل تو، صله تو فلان پسر عمویت را؛ پس این، مرا مسرور کرد؛ به درستی که میدانم که صله تو، زودتر عمر او را فانی و اجل او را قطع میکند».
داوود گفت: «مرا پسر عمّی بود خبیث و معاند؛ رسید به من بدی حال او و عیالش؛ پس، پیش از بیرون آمدن به سمت مکّه، براتی نوشتم برای مخارج او، چون به مدینه رسیدم، حضرت صادقعلیه السلام مرا به این خبر داد».
و نیز در «بصائر الدرجات» صفار روایت است از آن جناب که فرمود: «اعمال، عرض میشود روز پنجشنبه به رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم و ائمّهعلیهم السلام».
و در خبر دیگر فرمود: «اعمال عباد عرض میشود بر پیغمبر شما هر
شامگاه روز پنجشنبه؛ پس حیا کند یکی از شماها که عرض شود بر پیغمبر او، عمل قبیح».
و نیز از یونس روایت کرده که گفت: «شنیدم از حضرت امام رضاعلیه السلام که ذکر ایام میفرمودند، چون ذکر فرمود پنجشنبه را، پس فرمود که: آن روزی است که عرض میشود اعمال بر خداوند و رسولش و ائمّهعلیهم السلام».
و نیز از عبداللَّه بن ابان روایت کرده که گفت: «گفتم به جناب رضاعلیه السلام و میان من و آن جناب چیزی بود که: بخوان خدای را بر من و برای موالیان خود؛ پس فرمود: واللَّه! که اعمال شما عرض میشود بر من در هر پنجشنبه».
سیّد جلیل، علی بن طاووس در رساله «محاسبة النفس» میگوید: «من دیدم و روایت کردم در روایات متّفقه از ثقات، که روز دوشنبه و روز پنجشنبه عرض میشود اعمال در آن دو، بر خداوند عزّوجلّ، و روایت شده از اهلبیتعلیهم السلام که در روز دوشنبه و پنجشنبه عرض میشود اعمال، بر خداوند جلّ جلاله و بر رسول او و بر ائمّهعلیهم السلام».
آنگاه از جدّ خود، شیخ طوسیرحمه الله نقل کرده که در تفسیر تبیان خود فرمود: «روایت شده که اعمال عرض میشود بر پیغمبرصلی الله علیه وآله وسلم در هر دوشنبه و پنجشنبه، پس عالم میشود به آن، و همچنین عرض میشود بر ائمّهعلیهم السلام، پس میشناسند آن را».
و پس از نقل جملهای از اخبار بر این مضمون، از طریق اهلسنّت نقل کرده که رسولخداصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: «عرض میشود اعمال امّت، من در هر هفته، دو مرتبه؛ روز دوشنبه و روز پنجشنبه؛ پس میآمرزد هر یک از
بندگان خود را، مگر بندهای که میان او و برادرش عداوتی باشد؛ پس میفرماید؛ بگذارید این دو را».
و نیز روایت کرده که: آن حضرت، روز دوشنبه و پنجشنبه را روزه میگرفتند؛ پس سبب آن را کسی از آن جناب پرسید؛ پس فرمود: «اعمال بالا میرود در هر دوشنبه و پنجشنبه و دوست دارم که عمل من بالا رود در حالتی که من صائم باشم».
پس سیّد فرمود: «سزاوار است که انسان در هر دوشنبه و پنجشنبه محافظت کند به هر طریقی در طلب توفیق، و مبادا که در این دو روز، خود را در استظهار در طاعت، مُهمَل بگذارد.
و در «کشف المحجّه» به فرزندش وصیّت کرده که: «عرض کن حاجات خود را بر حضرت مهدیعلیه السلام در هر روز دوشنبه و هر روز پنجشنبه از هر هفته به آن جناب، بعد از سلام بر او - به زیارت «سلام اللَّه الکامل التامّ» (که در باب هفتم گذشت) -.
و بگو: «یا أَیُّهَا العَزِیزُ مَسَّنا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ وَجِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ فَأَوْفِ لَنا الکَیْلَ وَتَصَدَّقْ عَلَیْنا إِنَّ اللَّهَ یَجْزِی المُتَصَدِّقِینَ» تا آخر کلمات شریفه که چون منقول نبود و اختصاص داشت به سادات، نقل نکردیم.
و بالجمله: آخر این دو روز که به مقتضای اخبار مستفیضه، روز عرض اعمال است - بنا به روایت شیخ طوسی در «غیبت»، اوّلاً بر حضرت حجّتعلیه السلام عرض میشود، آنگاه بر هر یک از ائمّهعلیهم السلام، آنگاه بر رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم، آنگاه بر خدای تعالی - و هم به حسب تقسیم ساعات روز، مختص است به آن جناب، و نیز وقت تبدیل ملائکه حفظه است - که
موکّلین روز، بالا روند و موکلین شب، فرود آیند - باید نهایت مراقبت و مواظبت نمود در اصلاح اعمال و تدارک آنچه فوت شده، و رفع شواغل و موانع از توجّه و تضرّع و انابه، و برخاستن از مجالس اهل غفلت، و توسّل به امام عصرعلیه السلام و خواستن از آن جناب، شفاعت در اصلاح صحایف اعمال و تبدیل سیّئات آن به حسنات و تمام کردن حسنات او به فاضل حسنات خود، حسب دعای مشهور از آن جناب که برای شیعیان خود کرده بود و از خداوند خواستند که چنین کند.
و نیز در شب و روز دوشنبه و پنجشنبه سعی کند در کردن عملی خالص، که شاید به برکت آن، از مفاسد باقی در گذرند.
شب و روز نیمه شعبان، که ولادت با سعادت آن جنابعلیه السلام در آن بوده و این نعمت عظیمه را خداوند، در آن به بندگانش عطا فرموده. کافی است در مقام بیان تعظیم و احترام این وقت شریف، آنچه لسان اهل البیتعلیهم السلام، عالم ربّانی، سیّد علی بن طاووسرحمه الله در «اقبال» گفته که: «بدان! مولای ما مهدیعلیه السلام کسی است که اطباق کردند اهل صدق از کسانی که اعتماد بر ایشان هست، به اینکه پیغمبر خداصلی الله علیه وآله وسلم بشارت داده امّت را به ولادت آن جناب، و بزرگی انتفاع مسلمین، به ریاست او و دولت او....
روز نوروز که روز ظهور امام عصرعلیه السلام است.
و لکن مخفی نماند که بودن روز خروج امام زمانعلیه السلام، روز جمعه و نوروز و عاشورا، نه به نحوی است که در سالهای بسیار که توافق نکنند، منتظر فَرَج نتوان شد؛ زیرا غیر ظهور و خروج حضرت حجة بن الحسن بن علی المهدیعلیهم السلام - که حال (یعنی زمان تألیف کتاب
نجم الثاقب) از عمر شریفش، هزار و چهل و چند سال میگذرد - که خواهد شد و تبدیل و خُلفی در او نخواهد شد، مابقی آنچه رسیده، از نشانهها و علامات پیش از ظهور و مقارن آن، همه قابل تغییر و تبدیل و تقدیم و تأخیر و تأویل به چیز دیگر - که از اهلبیت عصمتعلیهم السلام رسیده باشد - هست؛ حتی آنها که در شمار علائم حتمی ذکر شده؛ چه ظاهراً مراد از حتمی بودن در آن اخبار، نه آن است که هیچ قابل تغییر نباشد، بلکه مراد - واللَّه یعلم - مرتبهای است از تأکید در آن، که منافاتی با تغییر در مرحله ای از انحای وجود آن نداشته باشد.
بر ارباب بصیرت معلوم است که چنانکه زمانهای مذکوره را اختصاص است به حضرت حجّتعلیه السلام - که لازم دارد توجه و استغاثه و عمل به مراسم عبودیّت، آن جناب را زیاده از سایر اوقات - بعضی از امکنه نیز هست که به ملاحظه پارهای از اخبار عامّه و خاصّه، احتمال قریب دارد، بودن آن جناب را در آن جا در وقتی مخصوص؛ پس سزاوار است حاضر شدن در آن مکان، هرچند نبیند یا نشناسد آن جناب را؛ چه اقامه آن جناب در مکانی، اسباب نزول رحمت و برکات و الطاف خاصّه الهیّه است، و شاید به برکت مجاورت، و بودن با آن معدن خیر و برکت، لطف عام و رحمت، شامل حال او شود، هرچند مستحقّ نباشد؛ چنانکه در بودن با کسانی که مورد غضب و لعنت خداوندیاند، خوف شمول لعن، و دور شدن از رحمت الهیه است اگر لعن بر آنان وارد شود.
شیخ صدوق در «کمال الدین» فرموده: «روایت است در اخبار صحیح
از ائمّه ما علیهم السلام که هرکس ببیند رسول خدا یا یکی از ائمّهعلیهم السلام را که داخل شده در شهری یا قریهای در خواب خود، پس به درستی که آن، امان است برای اهل آن شهر یا قریه از آنچه میترسیدند و حذر میکردند، و رسیدن است به آنچه آرزو داشتند و امید رسیدن آن را داشتند».
و شیخ کلینی و شیخ طوسی روایت کردند از محمّد بن مسلم که گفت: «گذشت به من حضرت باقر یا حضرت صادقعلیهما السلام و من نشسته بودم در نزد قاضی در مدینه. فردا رفتم خدمت آن جناب؛ فرمود به من: چه مجلسی بود که دیروز تو را در آن دیدم؟
گفتم: فدای تو شوم! به درستی که این قاضی مرا اکرام میکند؛ پس بسا میشود که در نزد او مینشینم.
فرمود: چه چیز تو را ایمن داشته از این که لعنتی فرود آید، پس فرو گیرد اهل مجلس را؟!».
و شاهد این دو مطلب در اخبار بسیار است و غرض، تنبیه بر غنیمت دانستن حضور در آن امکنه است که از جمله آنهاست:
عرفات در موسم حجّ، و سایر بقاع شریفه در اوقات شریفه که در شرع، ترغیب و تأکید شده در حضور آنجا در آن اوقات، و مکان تشییع و نماز بر جنازه مؤمن.که در روایت، [وعده حضور امام عصر بر سر جنازه مؤمنین داده شده .
آدابی که به برکت آنها میتوان حضرت را زیارت کرد:
در ذکر اعمال و آدابی که شاید بتوان به برکت آنها به سعادت ملاقات حضرت حجّتعلیه السلام رسید؛ شناسد یا نشناسد؛ در خواب یا بیداری، و بردن بهره و فیضی از آن حضرت؛ هرچند که نباشد مگر زیادتی نور یقین و معرفت وجدانی به آن وجود معظّم، که از اهمّ مقاصد است.
از حکایات باب یازدهم معلوم میشود که رسیدن به این مقصود، و بلوغ این مرام، در غیبت کبری ممکن و میسور [است ، بلکه مکشوف می شود که میتوان به وسیله علم وعمل و تقوای تام و معرفت و تضرع و انابت و تهذیب نفس از هر غلّ وغش و ریبه و شک و شبهه و صفات مذمومه، قابل تلقّی اسرار، و دخول در سلک خاصان و خواصّ، شد و از کلمات علمای اعلام، در باب یازدهم، شواهدی ذکر میشود.
مقصود در اینجا، نه بیان دست آوردن راه آن است؛ که زیاده بر ادای تمام فرایض و سنن و آداب، و ترک تمام محرّمات و مکروهات و مبغوضات، به نحوی که از او خواستهاند، سایر مقدّمات آن، مستور
و مخفی [است و جز بر اهلش مکشوف و مبیّن ندارند؛ بلکه غرض، به دست آوردن راهی است که شاید به وسیله آن، در عمر خویش، نوبتی به این نعمت برسد؛ هرچند در خواب باشد.
مخفی نماند که از تأمّل در قصص و حکایاتی که در باب یازدهم یاد میگردد، معلوم میشود که مداومت بر عمل نیک و عبادتی مشروعه و کوشش در انابه و تضرّع، در مدت چهل روز، به جهت این مقصد، از اسباب قریبه و وسیلههای عظیمه است؛ چنان که رفتن چهل شب چهارشنبه در مسجد سهله، یا چهل شب جمعه در کوفه، با اشتغال به عبادت، از عملهای متداوله معروفه است که بسیار از علما و صلحا دعوای تجربه کردهاند.
و نیز زیارت سیّدالشهداعلیه السلام، در چهل شب جمعه و امثال آن.
و ظاهراً مستندی مخصوص در دست ایشان نباشد - نه برای عدد مذکور و نه برای عمل - جز آنچه از کتاب و سنّت ظاهر میشود؛ که مداومت بر دعا در چهل روز، در اجابت و قبول، مؤثّر است.
در کافی روایت است که محمّد بن مسلم گفت: گفتم به جناب باقر، یا صادقعلیهما السلام که: «ما میبینیم مرد را که برای اوست عبادت و کوشش و خشوع، و لکن قائِل نیست به حق - یعنی به امامت ائمّهعلیهم السلام - پس آیا او را هیچ منفعت میدهد؟
فرمود: ای محمّد! به درستی که مَثَل کسانی که به امامت ائمه قائل نیستند و عبادت میکنند. مَثَل اهل بیتی بود که در بنیاسرائیل بودند، که هیچ کدام از ایشان، چهل شب کوشش نمیکرد، مگر آنکه چون دعا
میکرد، به اجابت میرسید. مردی از ایشان، چهل شب سعی و کوشش کرد، آنگاه دعا کرد، پس مستجاب نشد.
پس به نزد عیسی بن مریمعلیهما السلام آمد و شکایت کرد نزد آن جناب، از آن حالی که به آن مبتلا شده، و تقاضا کرد که برای او دعا کند؛ پس عیسی تطهیر کرد و دو رکعت نماز به جای آورد؛ آنگاه خدای عزّوجلّ را خواند. پس خداوند وحی فرستاد به سوی او که: ای عیسی! به درستی که بنده من به نزد من آمد از غیر آن در که باید از آن در درآید؛ به درستی که او مرا دعا کرد و در دلش شکی بود از تو؛ پس اگر مرا دعا کند تا آنکه گردنش قطع شود و انگشتانش بریزد، اجابت نمیکنم او را.
پس عیسی ملتفت او شد و فرمود: دعا میکنی خداوند را و حال آنکه در دلت شکی است از پیغمبر او.
پس گفت: ای روح اللَّه و کلمه او! اینچنین بود واللَّه آنچه گفت؛ پس دعا کن خدا را که این را از من زایل کند.
پس عیسی دعا کرد و خداوند توبه او را قبول فرمود و پذیرفت از او».
و چون اجمالاً معلوم شد مأخذ عمل معهود علما و صلحا و اخیار در مواظبت چهل شب یا روز چهارشنبه یا جمعه، در کوفه یا سهله یا کربلا، به جهت این مقصد عظیم، و نبودن خصوصیّتی در هیچ یک از آنها، ظاهر میشود که هر کس باید به حسب مقام و حالت و مکان و زمان و قدرت خود، نظر کند به دقت و تأمّل، یا از دانای بصیری جویا شود که از اعمال حسنه شرعیه و آداب سنن احمدیه، کدام یک نسبت به او اولی و ارجح است که بدان مواظبت کند؛ زیرا ممکن است عملی از گفتنیها یا کردنیها
نسبت به کسی مرجوح، و نسبت به دیگری راجح باشد؛ و بر فرض رجحان، تفاوت مراتب و درجات اعمال، بسیار است.
پس ممکن است که از کسی بذل و انفاق مال در محلش مطلوب باشد، و از دیگری تعلیم، و از دیگری نماز، و از دیگری روزه، و از دیگری زیارت، و هکذا، و لکن در همه آنها رعایت باید نمود شروط مشترکه را، چون ادای فرایض و اجتناب محرمات و طهارت مأکول و مشروب و ملبوس و حلّیّت آنها، زیاده از آنچه به ظاهر شرع میتوان کرد، و تخلیص نیّت و غیر اینها که مقام بیان آنها نیست.
و اما اعمال مخصوصه برای حاجت مذکوره؛ چه آنکه مختصّ به امام زمانعلیه السلام باشد، یا به مشارکت سایر ائمّه، بلکه انبیاءعلیهم السلام؛ پس چند چیز از آنها مذکور میشود:
سیّد جلیل، ابن باقی در «اختیار مصباح» روایت کرده از حضرت صادقعلیه السلام که فرمود: «هرکس بخواند بعد از هر نماز فریضه این دعا را، پس به درستی که او خواهد دید امام م ح م د بن الحسنعلیه السلام را در بیداری یا در خواب:
بسماللَّه الرحمن الرحیم
اَللَّهُمَّ بَلِّغْ مَوْلانا صاحِبَ الزَّمانِ أَیْنَما کانَ وَحَیْثُما کانَ مِنْ مَشارِقِ الأَرْضِ وَمَغارِبِها سَهْلِها وَجَبَلِها عَنِّی وَعَنْ والِدَیَّ وَعَنْ وَلَدِی وَإِخْوانِی التَّحِیَّةَ وَالسَّلامَ عَدَدَ خَلْقِ اللَّهِ، وَزِنَةَ عَرْشِ اللَّهِ وَما أَحْصاهُ کِتابُهُ وَأَحاطَ بِهِ عِلْمُهُ.
اَللَّهُمَّ إِنِّی أُجَدِّدُ لَهُ فِی صَبِیحَةِ هذَا الیَوْمِ وَما عِشْتُ فِیهِ مِنْ أَیَّامِ حَیاتِی عَهْداً وَعَقْداً وَبَیْعَةً لَهُ فِی عُنُقِی لا أَحُولُ عَنْها وَلا أَزُولُ أَبَداً.
اَللَّهُمَّ اجْعَلْنِی مِنْ أَنْصارِهِ وَأَعْوانِهِ وَالذَّابِّینَ عَنْهُ وَالمُمْتَثِلِینَ لِأَوامِرِهِ وَنَواهِیهِ فِی أَیَّامِهِ وَالمُسْتَشْهَدِینَ بَیْنَ یَدَیْهِ.
اَللَّهُمَّ فَإِنْ حالَ بَیْنِی وَبَیْنَهُ المَوْتُ الَّذِی جَعَلْتَهُ عَلی عِبادِکَ حَتْماً مَقْضِیّاً فَأَخْرِجْنِی مِنْ قَبْرِی مُؤْتَزِراً کَفَنِی شاهِراً سَیْفِی مُجَرَّداً قَناتِی مُلَبِّیاً دَعْوَةَ الدَّاعِی فِی الحاضِرِ وَالبادِی.
اَللَّهُمَّ أَرِنِی الطَّلْعَةَ الرَّشِیدَةَ وَالغُرَّةَ الحَمِیدَةَ وَاکْحُلْ بَصَرِی بِنَظْرَةٍ مِنِّی إِلَیْهِ وَعَجِّلْ فَرَجَهُ وَسَهِّلْ مَخْرَجَهُ.
اَللَّهُمَّ اشْدُدْ أَزْرَهُ وَقَوِّ ظَهْرَهُ وَطَوِّلْ عُمْرَهُ وَاعْمُرِ اللَّهُمَّ بِهِ بِلادَکَ وَأَحْیِ بِهِ عِبادَکَ فَإِنّکَ قُلْتَ وَقَوْلُکَ الحَقُّ ظَهَرَ الفَسادُ فِی البَرِّ وَالبَحْرِ بِما کَسَبَتْ أَیْدِی النَّاسِ فَأَظْهِرِ اللَّهُمَّ لَنا وَلِیَّکَ وَابْنَ بِنْتِ نَبِیِّکَ المُسَمّی بِاسْمِ رَسُولِکَ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَآلِهِ حَتّی لا یَظْفَرَ بِشَیْءٍ مِنَ الباطِلِ إِلاَّ مَزَّقَهُ وَیُحِقُّ اللَّهُ الحَقَّ بِکَلِماتِهِ وَیُحَقِّقُهُ.
اَللَّهُمَّ اکْشِفْ هذِهِ الغُمَّةَ عَنْ هذِهِ الأُمَّةِ بِظُهُورِهِ اِنَّهُمْ یَرَوْنَهُ بَعِیداً وَنَریهُ قَرِیباً وَصَلَّی اللَّهُ عَلی مُحَمَّدٍ وَآلِهِ».(1)
شیخ ابراهیم کفعمی در «الجُنّة الواقیه» فرموده که: «دیدم در بعضی از کتب اصحاب خود که هر کس اراده کرده دیدن یکی از انبیا و ائمّهعلیهم السلام را یا سایر مردم یا فرزندان خود را در خواب، پس بخواند سوره شمس، قدر، کافرون، توحید، و معوّذتین(2)، آنگاه بخواند سوره توحید را
صد مرتبه، و صلوات بفرستد بر پیغمبرصلی الله علیه وآله وسلم صد مرتبه و بخوابد بر طرف راست؛ پس به درستی که خواهد دید آن را که قصد کرده - ان شاءاللَّه تعالی - و سخن خواهد گفت با آنها به آنچه میخواهد از سؤال و جواب.
و دیدم در نسخه دیگر، همین را بعینه، جز آنکه گفته: به جا میآورد این را هفت شب، بعد از دعایی که اولش این است: اَللَّهُمَّ أَنْتَ الحَیُّ الَّذِی...».
مخفی نماند که این دعا را سیّد علیّ بن طاووس روایت کرده در کتاب «فلاح السائل» به اسناد خود از بعضی از ائمّهعلیهم السلام که فرمود: «هرگاه اراده کردی که ببینی میّت خود را، پس بخواب با طهارت، و بخواب بر طرف راست خود، و بخوان تسبیح فاطمه زهراعلیها السلام را و بگو: اَللَّهُمَّ أَنْتَ الحَیُّ...».
شیخ طوسی در مصباح خود فرموده: کسی که اراده کرده دیدن میّتی را در خواب خود، پس بگوید در وقت خواب:
«اَللَّهُمَّ أَنْتَ الحَیُّ الَّذِی لا یُوصَفُ وَالإِیمانُ یُعْرَفُ مِنْهُ مِنْکَ بَدَأَتِ الأَشْیآءُ وَإِلَیْکَ تَعُودُ فَما أَقْبَلَ مِنْها کُنْتَ مَلْجَأَهُ وَمَنْجاهُ وَما أَدْبَرَ مِنْها لَمْ یَکُنْ لَهُ مَلْجَأً وَلا مَنْجا مِنْکَ إِلاَّ إِلَیْکَ وَأَسْئَلُکَ بِلا إِلهَ إِلاَّ أَنْتَ وَأَسْئَلُکَ بِبِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ وَبِحَقِّ حَبِیبِکَ مُحَمَّدٍصلی الله علیه وآله وسلم سَیِّدِ النَّبِیِّینَ وَبِحَقِّ عَلِیٍّ خَیْرِ الوَصِیِّینَ وَبِحَقِّ فاطِمَةَ سَیِّدَةِ نِساءِ العالَمِینَ وَبِحَقِّ الحَسَنِ وَالحُسَیْنِ الَّذِینِ جَعَلْتَهُما سَیِّدَیْ شَبابِ أَهْلِ الجَنَّةِ أَجْمَعِینَ أَنْ تُصَلِّیَ عَلی مُحَمَّدٍ وَآلِهِ وَأَهْلِ بَیْتِهِ وَأَنْ تُرِیَنِی مَیِّتِی فِی الحالِ الَّتِی هُوَ فِیها».(1)
پس، به درستی که تو خواهی دید او را - ان شاء اللَّه تعالی -.
1) 66. بحارالانوار: ج53، ص329 .
و مقتضای عموم اول خبر، این دعا را برای میّت، حتی انبیا و ائمّهعلیهم السلام - چه زنده و چه متوفّی - میشود خواند.
باید آن کسی که عمل به این نسخه میکند، تبدیل کند آخر دعا را به آنچه مناسب مقام امام زنده و پیغمبر زنده است! بلکه ظاهر آن است که اگر برای نبی یا امام - چه زنده و چه متوفی - باشد، باید تغییر دهد.
و مؤیّد این مطلب آنکه در کتاب «تسهیل الدواء» بعد از ذکر دعای مذکور، گفته که: ذکر کرده بعضی از مشایخ ما رحمه الله که هر کس اراده کرده که ببیند یکی از انبیا یا ائمّه هدیعلیهم السلام را، پس بخواند دعای مذکور را تا آنجا که «أَنْ تُصَلِّیَ عَلی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ»، آنگاه بگوید: «أَنْ تُرِیَنِی فُلاناً»(1)یعنی نام آن را که خواسته، ببرد، و بخواند بعد از آن، سوره شمس، لیل، قدر، کافرون، توحید و معوّذتین را، آنگاه صد مرتبه سوره توحید را بخواند، پس، هرکه را اراده کرده، خواهد دید و سؤال میکند از او، آنچه را قصد کرده، و جواب خواهد داد او را - ان شاء اللَّه تعالی - .
شیخ مفیدرحمه الله درکتاب اختصاص روایت کرده از یکی از راویان، از حضرت موسی بن جعفرعلیهما السلام که گفت: شنیدم از آن حضرت که میفرماید: «هر کسی که برای او حاجتی است به سوی خداوند تبارک و تعالی، و اراده کرده که ما را ببیند و مقام و مرتبه خود را بداند، پس غسل نماید سر شب و مناجات کند به ما (یعنی - واللَّه العالم - که با خدای تعالی مناجات کند به توسّط ما، به اینکه قسم دهد او را به حقّ ما و متوسّل شود به حضرت او به وسیله ما، که ما را به او بنمایاند و مقام او را در نزد ما به او
1) 67. یعنی در این نقل به جای «میّتی»، «فلاناً» گفته شده که مخصوص به میّت نباشد.
نشان دهد) پس به درستی که او خواهد دید ما را و میآمرزد او را خداوند به سبب ما، و پوشیده نمیشود بر او موضع و محلّ او (یعنی مقام او)».
و بعضی گفتهاند: مراد از «مناجات کردن به ما»، این [است که دیدن «ما» را از همّ خود قرار دهد و دیدن و محبّت «ما» را ذکر نفس خود گرداند، که خواهد دید ایشان را.
و این غسل مذکور در این خبر، به جهت حاجت مذکوره، یکی از اغسال مستحبّه است که فقها - رضوان اللَّه علیهم - ذکر فرمودند؛ چنانکه علّامه طباطبایی، بحر العلومرحمه الله در منظومه خود میفرماید در ضمن غایات غسل:
وَرُؤْیَةُ الإِمامِ فِی المَنامِ
لِدَرْکِ ما یُقْصَدُ مِنْ مَرامٍ
و ظاهر، بلکه مقطوع این است که نظر سیّد بحر العلوم، به همین خبر باشد؛ چنانکه صاحب «مواهب»،(1)و غیره تصریح کردند.
و مناسب است ذکر یکعمل مختصر برای دیدن علیعلیه السلام را درخواب؛
سیّدعلی بن طاووس در «فلاح السائل» روایت کرده که از برای دیدن امیرالمؤمنینعلیه السلام را در خواب، این دعا را در وقت خوابیدن بخواند:
«اَللَّهُمَّ إِنِّی أَسْئَلُکَ یا مَنْ لُطْفُهُ خَفِیٌّ(2)وَأَیادِیهِ باسِطَةٌ لا تَنْقَضِی أَسْئَلُکَ بِلُطْفِکَ الخَفِیِّ الَّذِی ما لَطُفْتَ بِهِ لِعَبْدٍ إِلاَّ کَفی أَنْ تُرِیَنِی مَوْلایَ عَلِیَّ بْنَ أَبِی طالِبٍعلیه السلام فِی مَنامِی».(3)
اول
در «تفسیر برهان» و «مصباح کفعمی» از کتاب «خواصّ القران» منقولاست که روایتکرده از حضرتصادقعلیه السلام که: «هرکس مداومت کند خواندن سورهمزّمّل را، میبیند پیغمبرصلی الله علیه وآله وسلم را و سؤالمیکند از آنجناب، آنچه میخواهد، و خداوند عطا میفرماید به او، آنچه خواسته از خیر».
دوم
کفعمی روایت کرده که: «هر کس سوره قدر را در وقت زوال، صد مرتبه بخواند، پیغمبرصلی الله علیه وآله وسلم را خواب میبیند».
سوم
محدّث جلیل، سیّد هبة اللَّه بن ابیمحمّد موسوی، معاصر علّامه حلّی، در مجلد اول کتاب «مجموع الرائق» روایت کرده که: «هر کس مداومت کند تلاوت سوره جنّ را، میبیند پیغمبرصلی الله علیه وآله وسلم را و سؤال میکند از او، آنچه میخواهد».
چهارم
و نیز در آنجا روایت شده که: «هر کس سوره کافرون را در نصف شب جمعه بخواند، آن حضرت را خواهد دید».
پنجم
خواندن «دعای مُجیر» با طهارت، هفت مرتبه وقت خواب، بعد از گرفتن هفت روز، روزه.
ششم
خواندن دعای معروف به «صحیفه» که روایت شده است در «مهج الدعوات» و غیره، با طهارت، پنج مرتبه؛ هر دو را شیخ کفعمی نقل فرموده.
هفتم
و نیز کفعمی از جناب صادقعلیه السلام روایت کرده که: «هر کس بخواند سوره قدر را بعد از نماز ظهر و پیش از ظهر، بیست و یک مرتبه، نمیمیرد تا اینکه ببیند پیغمبرصلی الله علیه وآله وسلم را».
هشتم
و نیز از «خواصّ القرآن» نقل کرده که: «هر کس بخواند در شب جمعه، بعد از ادای نماز شب، سوره کوثر را هزار مرتبه و صلوات بفرستد بر پیغمبرصلی الله علیه وآله وسلم هزار مرتبه، میبیند پیغمبرصلی الله علیه وآله وسلم را در خواب خود».
نهم
در بعضی از مجموعههای معتبره دیدم که: «هر کس اراده کرده که بیند سیّد انبیاصلی الله علیه وآله وسلم را در خواب، پس دو رکعت نماز بخواند بعد از نماز عشاء، به هر سوره که خواسته، آنگاه بخواند این دعا را صد مرتبه:
بسم اللَّه الرحمن الرحیم
«یا نُورَ النُّورِ یا مُدَبِّرَ الأُمُورِ بَلِّغْ مِنِّی رُوحَ مُحَمَّدٍ وَأَرْواحَ آلِ مُحَمَّدٍ تَحِیَّةً وَسَلاماً».
و ادعیه و نماز و اوراد، برای این قسم حاجت بسیار است؛ ما بیشتر آنها را در فصل اول از مجلّد ثانی از کتاب «دارالسلام» استقصا نمودیم.
سیّد فضل اللَّه راوندی در کتاب «دعوات» و علّامه مجلسی در «بحار» از کتاب «مجموع الدعوات» تلعکبری و سید علیخان در «کَلِم الطّیّب» از «قبس المصباح» روایت کردهاند از ابوالوفای شیرازی که گفت: «من اسیر بودم در حبس الیاس، با ضیق حال؛ پس چنین معلوم شد بر من که او قصد قتل من کرده؛ پس شکایت کردم به سوی خداوند تبارک و تعالی، و شفیع قرار دادم مولای خود، ابیمحمّد، علی بن الحسین، زین العابدینعلیه السلام را؛ پس خواب مرا ربود.(1)
در خواب دیدم رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم [را] که آن جناب میفرماید که: متوسّل نشو به من و نه به دختر من و نه به دو پسر من از برای چیزی از متاع دنیا، بلکه از برای آخرت و آنچه را آرزو داری از فضل خدای تعالی.
و اما برادرم، ابوالحسنعلیه السلام، پس او انتقام میکشد از کسی که ظلم کرده تو را.
پس گفتم: یا رسول اللَّه! آیا نبود که فاطمهعلیها السلام را ظلم کردند، پس صبر
1) 71. و به روایت «قبس»: - پس موکّلین به من گفتند که: «قصد بدی به تو کرده». پس من مضطرب شدم و بنا کردم به مناجات کردن با خداوند به توسّل پیغمبر و ائمّهعلیهم السلام و چون شب جمعه شد و فارغ شدم از نماز، خوابیدم.
کرد، و میراث تو را غصب کردند، صبر نمود؛ پس چگونه انتقام میکشد از کسی که مرا ظلم نموده؟
پس حضرت نظر کرد به من از روی تعجّب و فرمود: آن عهدی بود که به او کرده بودم و امری بود که به او، امر نموده بودم و جایز نبود برای او مگر به پا داشتن آن، و به تحقیق که ادا کرد حقّ را. و الآن، پس وای بر کسی که متعرّض شود موالی او را.
اما علیّ بن الحسینعلیهما السلام، پس، از برای نجات از سلاطین و از شرور شیاطین.
و اما محمّد بن علی و جعفر بن محمّدعلیهم السلام، پس، از برای آخرت و - به روایتی - آنچه بخواهی از طاعت خداوند و رضوان او.
و اما موسی بن جعفرعلیهما السلام، پس بخواه به او عافیت.
و اما علی بن موسیعلیهما السلام، از برای نجات و - به روایتی - بطلب از او سلامتی را در سفرها در بحر و برّ.
و اما محمّدبن علیعلیهما السلام، بطلب به سبب او نزول رزق را از خدای تعالی.
و اما علی بن محمدعلیهما السلام، از برای قضای نوافل و نیکی اخوان و آنچه بخواهی از طاعت خداوند عزّوجلّ.
و اما حسن بن علیعلیهما السلام، از برای آخرت.
و اما حجّتعلیه السلام، پس هرگاه رسید شمشیر به محل ذبح تو - و حضرت اشاره فرمود به دست خود به سوی حلق - پس استغاثه بکن به او!؛ به درستی که درمییابد تو را و او فریادرس است و پناه است از برای هر کس که استغاثه کند؛ بگو: یا مَوْلایَ یا صاحِبَ الزَّمانِ! أَنَا مُسْتَغِیثٌ بِکَ».
و به روایت دیگر فرمود: «اما صاحب الزمانعلیه السلام، پس هرگاه رسید کارد به اینجا - و اشاره فرمود به دست خود به سوی حلقش - پس از او اعانت بخواه!؛ پس به درستی که او تو را اعانت خواهد کرد؛ پس بگو: یا صاحِبَ الزَّمانِ أَغِثْنِی! یا صاحِبَ الزَّمانِ أَدْرِکْنِی!».
و به روایت اول: پس من در خواب گفتم: «یا مَوْلایَ یا صاحِبَ الزَّمانِ أَنَا مُسْتَغِیثٌ بِکَ».
و به روایت دیگر: پس فریاد کردم در خواب خود: «یا صاحِبَ الزَّمانِ أَغِثْنِی! یا صاحِبَ الزَّمانِ أَدْرِکْنِی!».
و به روایت «قبس المصباح صهرشتی»: پس فریاد کردم در خواب: «یا مَوْلایَ یا صاحِبَ الزَّمانِ أَدْرِکْنِی! فَقَدْ بَلَغَ مَجْهُودِی».
و به روایت اول: پس در این حال، دیدم شخصی را که فرود آمد از آسمان و در زیر پای او اسبی است و در دست او حربهای است از نور؛ پس گفتم: «ای مولای من! دفع کن از من، شرّ آن که مرا اذیّت میکند.
پس فرمود: کار تو را انجام دادم.
چون صبح کردم، الیاس مرا خواست و گفت: به کی استغاثه کردی؟!
گفتم: به آنکه او فریادرس درماندگان است».
در «بحار» از «مجمع الدعوات» دعایی طولانی نقل کرده از برای توسّل به هریک از ائمّهعلیهم السلام برای مطالب مذکوره به همان ترتیب، و در «قبس المصباح» نیز دعایی مختصر به همان طریق نقل کرده و دعای توسّل به امام عصرعلیه السلام.
در دومی این است:
«اَللَّهُمَّ إِنِّی أَسْئَلُکَ بِحَقِّ وَلِیِّکَ وَحُجَّتِکَ صاحِبِ الزَّمانِ إِلاَّ أَعَنْتَنِی بِهِ عَلی جَمِیعِ أُمُورِی وَکَفَیْتَنِی بِهِ مَؤُونَةَ کُلِّ مُوذٍ وَطاغٍ وَباغٍ، وَأَعَنْتَنِی بِهِ فَقَدْ بَلَغَ مَجْهُودِی، وَکَفَیْتَنِی کُلَّ عَدُوٍّ وَهَمٍّ وَغَمٍّ وَدَیْنٍ، وَوَلَدِی وَجَمِیعَ أَهْلِی وَإِخْوانِی وَمَنْ یَعْنِینِی أَمْرُهُ وَخاصَّتِی، آمِینَ رَبَّ العالَمِینَ».(1)
ظاهر آن است که مراد حضرت رسولصلی الله علیه وآله وسلم از آن کلام (یعنی جمله هرگاه رسید کارد به اینجا)، نه اختصاص توسّل به امام عصرعلیه السلام است در آنجا که به چنگ دشمن افتد که قصد کشتن او نموده، بلکه آن کنایه است از بهنهایت رسیدن شدّت امور و منقطع شدن اسباب و قطعامید از مخلوق و نماندن جای صبر و شکیبایی؛ چه از بلای دینی باشد یا دنیوی و از شرّ دشمن اِنسی باشد یا جنّی؛ چنان که از دعای مزبور نیز معلوم میشود.
و چنان که تکلیف مضطرّ وامانده و بیچاره درمانده، استغاثه به آن جناب است، اغاثه و فریادرسی درماندگان، از مناصب الهیّه آن جناب خواهد بود. و اگر به جهت کثرت اضطراب و اضطرار، متمکّن نشود درمانده مضطر از استغاثه به آن جناب به زبان مقال و دعای مأثور، کفایت میکند او را برای قابلیّت اغاثه آن جناب، سؤال به لسان حال و استعداد، با داشتن مقام تولّا و اقرار به ولایت و امامت و منحصر دانستن وساطت فیض الهی در آن وجود مقدّس.
و از جمله شواهد بر این مطلب آن که از القاب خاصّ آن حضرت است «غوث» که در زیارت معتبره وارد شده و معنی آن «فریادرس» است
1) 72. بحار الانوار: ج94، ص35.
و حقیقت معنی این لقب الهی که مجرّد اسم نیست، محقّق نشود تا آنکه صاحب آن، دارای قوّه سامعهای باشد که هر کس در هر جا به هر زبان در مقام استغاثه برآید، بشنود، بلکه دارای علمی باشد که به حالات درماندگان احاطه داشته باشد که بیاستغاثه و توسّل، از حالشان آگاه باشد؛ چنانکه در فرمانی که برای شیخ مفید نوشتند، به این مقام تصریح فرمودند، و دارای قدرت و توانایی باشد که اگر صلاح دانست، درمانده مستغیث به لسان حال یا مقال را نجات دهد و از گرداب بلا درآورد، و این مقام را شایستگی ندارد جز کسی که دارای مقام امامت باشد.
نیز مؤیّد اینمقال است آنچه درمیان جمیع عربهای شهری و بیابانی شهرت دارد از تعبیر کردن از آن ذات مقدّس به «ابوصالح» و در توسّلات و استغاثات و ندبهها و شکایتها جز به این اسم، آن حضرت را نخوانند و شعرای معروفین، مکرّر در قصاید، مدایح و مراثی و ندبهها به همین کنیه، آن جناب را ذکر میکنند و مأخذی در اخبار خاصّه برای آن به نظر نرسیده جز خبری که احمد بن محمّد بن خالد برقی روایت کرده در کتاب «محاسن» از ابوبصیر از جناب صادقعلیه السلام که فرمود:
«هرگاه گم شدی در راه، پس ندا کن، یا بگو: یا صالِحُ، یا أَباصالِحٍ! أَرْشِدُونا إِلَی الطَّرِیقِ رَحِمَکُمُ اللَّهُ».(1)
عبید بن حسین زرندی که راوی خبر است از علی بن ابیحمزه، گفت: پس رسید به ما این بلا، پس امر نمودیم بعضی از کسانی که با ما بودند این
1) 73. در محاسن برقی: «أرشدانا... رحمکما اللَّه» و در نسخه چاپی نجم الثاقب: «أرشدنا... رحمکم اللَّه» است و شاید «أرشدنا... رحمک اللَّه» باشد.
که دور شود و ندا کند؛ پس دور شد و ندا کرد. آنگاه آمد نزد ما؛ پس خبر داد ما را که او شنید آواز خفیفی را که میگوید: راه طرف راست، یا گفت: سمت چپ؛ پس یافتیم راه را چنانکه گفته بود.
و تردید در «یا صالح یا اباصالح» و نیز تردید در سمت راست یا چپ از راوی خبر است که سهو کرده؛ چنانکه سیّد علی بن طاووس در کتاب «امان الاخطار» بعد از نقل خبر از محاسن، به این مطلب تصریح فرموده.
و شیخ برقی در کتاب مذکور، از پدر خود - محمّد بن خالد برقی - نقل کرده که او در سفری با جمعی، از راه کج شدند.
گفت: «پس ما این کار را کردیم، پس راه را به ما نشان دادند. رفیق ما - یعنی آنکه کناره کرد و آن دعا را خواند - شنید صدای نازکی را که میگوید: راه طرف راست است؛ پس مرا خبر داد و به آن جماعت خبر نکرد؛ پس گفتم: طرف راست را بگیرید! پس شروع کردیم به رفتن طرف راست».
و شاید که چنین فهمیدند یا به دست آوردند که: «صالح» یا «ابا صالح» اسم یا کنیه امام عصرعلیه السلام است؛ چنان که بعضی اول (صالح) را در اسامی و دوم (اباصالح) را در کنیههای آن حضرت شمردند و از بعضی حکایات معلوم میشود که این مطلب، میان شیعه، معهود بود.
پس معلوم شد که راهنمای در بیابان، و دستگیر گمشدگان که به عنوان «اباصالح» خوانده میشود، همان غوث اعظم، ولیّ عصر، صاحب الزمانعلیه السلام است.
شیخ فاضل، حسن بن محمّد بن حسن قمی - معاصر شیخ صدوق - در «تاریخ قم» از کتاب «مونس الحزین فی معرفة الحق و الیقین» از مصنّفات شیخ صدوق نقل کرده که سبب بنای مسجد مقدّس جمکران و عمارت آن این بوده است که شیخ عفیف صالح، حسن بن مثله جمکرانیرحمه الله میگوید که: «من شب سهشنبه، هفدهم ماه مبارک رمضان سال293 در خانه خود خفته بودم که ناگاه جماعتی مردم به در خانه من آمدند، نصفی از شب گذشته؛ مرا بیدار کردند و گفتند: برخیز و طلبِ امام مهدی، صاحبالزّمانعلیه السلام را اجابت کن که تو را میخواند!.
حسن گفت: من برخاستم وآماده شدم. گفتم: بگذارید تا پیراهنم بپوشم. آواز آمد که: هُوَ ما کانَ قَمِیصَکَ؛ پیراهن به بر مَکن که از تو نیست!
دست فرا کردم و شلوار خود را برگرفتم. آواز آمد که: لَیْسَ ذلِکَ مِنْکَ، فَخُذْ سَراوِیلَکَ!؛ آن شلوار که برگرفتی از تو نیست؛ آن شلوار که از آن تو است برگیر!.
آن را انداختم و از خود برگرفتم و در پوشیدم و طلب کلیدِ درِ خانه کردم؛ آواز آمد که: اَلْبابُ مَفْتُوحٌ.
چون به در خانه آمدم، جماعتی بزرگان را دیدم؛ سلام کردم؛ جواب دادند و ترحیب کردند (یعنی مرحبا گفتند)؛ مرا بیاوردند تا بدان جایگاه که اکنون مسجد است.
چون خوب نگاه کردم، تختی دیدم نهاده و فرشی نیکو بر آن تخت گسترده و بالشهای نیکو نهاده و جوانی سی ساله بر آن تخت، تکیه بر چهار بالش کرده، و پیری پیش او نشسته و کتابی در دست گرفته و میخواند، و فزون از شصت مرد بر این زمین، بر گرد او نماز میکنند؛ بعضی جامههای سفید، و بعضی جامههای سبز داشتند، و آن پیر، حضرت خضر بود.
پس آن پیر مرا نشاند و حضرت امامعلیه السلام مرا به نام خود خواند و گفت: «برو و حسن بن مسلم را بگو که تو چند سال است که عمارت این زمین میکنی و میکاری و ما خراب میکنیم، و پنج سال است که زراعت میکنی و امسال دیگرباره باز گرفتی و عمارتش میکنی؛ رخصت نیست که تو در این زمین، دیگرباره زراعت کنی؛ باید هر انتفاع (درآمد) که از این زمین برگرفتهای، رد کنی؛ تا بدین موضع، مسجد بنا کنند. و بگو این حسن بن مسلم را که این زمین شریفی است و حقتعالی این زمین را از زمینهای دیگر، برگزیده است و شریف کرده و تو با زمین خود گرفتی؛ و دو پسر جوان، خدای عزّوجلّ از تو باز سِتَد و تو تنبیه نشدی؛ و اگر نه چنین کنی، آزار وی به تو رسد، آنچه تو آگاه نباشی.
حسن بن مثله گفت: یا سیّدی و مولای! مرا در این، نشانی باید؛ که جماعت، سخن بینشان و حجّت نشنوند و قول مرا تصدیق نکنند.
گفت: اِنَّا سَنُعْلِمُ هُناکَ...؛ ما اینجا علامت بکنیم تا تصدیق قول تو باشد؛ تو برو و پیام ما را برسان!
به نزدیک سیّد ابوالحسن رو و بگو تا برخیزد و بیاید و آن مرد را حاضر کند و انتفاع چند ساله که گرفته است، از او طلب کند و بستاند و به دیگران دهد تا بنای مسجد بنهند و باقی وجوه (پولها) از رهق به ناحیه اردهال - که ملک ماست - بیارد و مسجد را تمام کند و یک نیمه رهق را وقف کردیم بر این مسجد که هرساله وجوه آنرا بیاورند و صرف عمارت مسجد بکنند.
مردم را بگو تا رغبت بکنند بدین موضع و عزیز دارند و چهار رکعت نماز اینجا بگزارند؛
در هر رکعتی یک بار «الحمد» و هفت بار «قل هواللَّه أحد» و تسبیح رکوع و سجود، هفتبار بگویند؛
و دو رکعت نماز امام صاحبالزّمانعلیه السلام بگزارند به این نحو: چون «فاتحه» خواند، به «إِیَّاکَ نَعْبُدُ وَإِیَّاکَ نَسْتَعِینُ» رسد، صد بار بگوید و بعد از آن، فاتحه را تا آخر بخواند، و در رکعت دوم نیز به همین طریق بگزارد و تسبیح در رکوع و سجود، هفت بار بگوید و چون نماز تمام کرده باشد، «لا إله إلاّ اللَّه» و «تسبیح فاطمه زهراعلیها السلام» بگوید و چون از تسبیح فارغ شود، سر به سجده نهد و صد بار صلوات بر پیغمبر و آلشعلیهم السلام بفرستد.
فَمَنْ صَلّیهُما فَکَأَنَّما صَلّی فِی البَیْتِ العَتِیقِ؛ هرکه این دو رکعت نماز بگزارد، همچنین باشد که دو رکعت نماز در کعبه گزارده باشد.
حسن بن مثله جمکرانی گفت: من چون این سخن بشنیدم، با خود گفتم که: گویا این موضع است که تو میپنداری، إِنَّما هذَا المَسْجِدُ لِلإِمامِ صاحِبِ الزَّمانِ؛ و اشارت بدان جوان کردم که در چهار بالش نشسته بود.
پس، آن جوان به من اشارت کرد که: «برو!»، من بیامدم؛ چون پارهای راه بیامدم، دیگرباره مرا باز خواندند و گفتند: «بزی در گلّه جعفر کاشانی چوپان است؛ باید آن بز را بخری؛ اگر مردم دِه بها نهند، بخر، و اگر نه، تو از خاصّه خود بدهی و آن بز را بیاوری و بدین موضع فردا شب بکشی!
آنگاه روز هجدهم ماه مبارک رمضان، گوشت آن بز را بر بیماران و کسی که مرضی سخت داشته باشد، انفاق کنی که حقتعالی همه را شفا دهد، و بز اَبلق است و مویهای بسیار دارد و هفت علامت دارد؛ سه بر جانبی و چهار بر جانبی.
رفتم، مرا دیگرباره بازگردانید و گفت: هفتاد روز یا هفت روز ما اینجاییم.
(اگر بر هفت روز حمل کنی، دلیل کند بر شب قدر که بیست و سیم است و اگر بر هفتاد حمل کنی، شب بیست و پنجم ذیالقعده بود و روز بزرگوار است).
پس حسن بن مثله گفت: بیامدم تا خانه، و همه شب در آن اندیشه بودم تا صبح شد. نماز بگزاردم و نزدیک علی المنذر آمدم و آن احوال با وی بگفتم؛ او با من بیامد. رفتم بدان جایگاه که مرا شب برده بودند.
پس گفت: باللَّه! نشان و علامتی که امامعلیه السلام مرا گفت، یکی این است که زنجیرها و میخها اینجا ظاهر است.
پس به نزدیک سیّد ابوالحسن الرّضا شدیم، چون به در خانه وی رسیدیم، خَدَم و حَشَم وی را دیدیم که مرا گفتند: از سحرگاه، سیّد ابوالحسن در انتظار توست، تو از جمکرانی؟
گفتم: بلی!
من در حال به درون رفتم و سلام کردم؛ جواب نیکو داد و اعزاز کرد، مرا به تمکین نشاند و پیش از آنکه من حدیث کنم، مرا گفت: ای حسن مثله! من خفته بودم در خواب، شخصی مرا گفت: حسن بن مثله نام، مردی از جمکران پیش تو آید بامداد، باید آنچه گوید سخن او را تصدیق کنی و بر قول او اعتماد کنی که سخن او سخن ماست؛ باید که قول او را رد نگردانی! از خواب بیدار شدم؛ تا این ساعت، منتظر تو بودم.
حسن بن مثله، احوال را به شرح، با وی بگفت؛ در حال بفرمود تا اسبها را زین برنهادند و بیرون آوردند و سوار شدند. چون به نزدیک دِه رسیدند، جعفر چوپان، گلّه بر کنار راه داشت؛ حسن بن مثله در میان گلّه رفت، و آن بز، از پس همه گوسفندان میآمد، پیش حسن بن مثله دوید، و آن بز را گرفت که به وی دهد، و بز را بیاوَرْد.
جعفر چوپان سوگند یاد کرد که من هرگز این بز را ندیدهام و در گلّه من نبوده است، الّا امروز که میبینم، و هرچند که میخواهم که این بز را بگیرم، میسّر نمیشود.
پس بز را همچنان که سیّد فرموده بود، در آن جایگاه آوردند و بکشتند و سیّد ابوالحسن الرضا بدین موضع آمدند و حسن بن مسلم را حاضر کردند و انتفاع (درآمدها) از او گرفتند و وجوه رهق را بیاوردند و مسجد جمکران را به چوب بپوشانیدند و سید ابوالحسن الرضا زنجیرها و میخها
را به قم برد و در خانه خود گذاشت. همه بیماران میرفتند و خود را در زنجیر میمالیدند؛ خدایتعالی شفای عاجل میداد و خوب میشدند.
ابوالحسن محمّد بن حیدر گوید که: به استفاضه شنیدم که: سیّد ابوالحسن الرضا مدفون است در موسیان به شهر قم، و بعد از او فرزندی از وی را بیماری نازل شد و وی در خانه شد و سر صندوق را برداشتند، زنجیرها و میخها را نیافتند.
مؤلف گوید: در نسخه فارسی «تاریخ قم» و در نسخه عربی که عالم جلیل، آقا محمّدعلی کرمانشاهی، مختصر این قصّه را در حواشی «رجال میرمصطفی»، در باب «حَسَن» از آن نقل کرده، تاریخ قصه را در نود و سه - یعنی نود و سه بعد از دویست - نقل کرده است.
و اما دو رکعت نماز منسوب به آن حضرتعلیه السلام از نمازهای معروفه است، و جماعتی از علما آن را روایت کردهاند؛
شیخ طبرسی - صاحب تفسیر - در کتاب «کنوز النجاح» روایت کرده از یکی از خدمه ابی عبد اللَّه حسین بن محمّد بزوفری و او گفته است که: «بیرون آمده از ناحیه مقدّسه حضرت صاحبالزّمانعلیه السلام که هرکس را بسوی حقتعالی حاجتی باشد، پس باید که بعد از نصف شب جمعه، غسل کند و به جای نماز خود رود و دو رکعت نماز گزارد و در رکعت اول بخواند سوره «حمد» را، و چون به «إِیَّاکَ نَعْبُدُ وَإِیَّاکَ نَسْتَعِینُ» برسد، صد مرتبه آن را مکرّر کند و بعد از آنکه صد مرتبه بخواند و رکوع و دو سجده بجا آورد و «سُبْحانَ رَبِّیَ العَظِیمِ وَبِحَمْدِهِ» را هفت مرتبه در رکوع بگوید و «سُبْحانَ رَبِّیَ الأَعْلی وَبِحَمْدِه» را در هر یک از دو سجده، هفت مرتبه بگوید و بعد از آن، رکعت دوم را مانند رکعت اول به جا آورد و بعد از تمام
شدن نماز، این دعا را بخواند، پس به درستی که حق تعالی البته حاجت او را برآورد هرگونه حاجتی که باشد، مگر آنکه حاجت او در قطع کردن صله رحم باشد. و دعا این است:
اَللَّهُمَّ إِنْ أَطَعْتُکَ فَالمَحْمِدَةُ لَکَ وَإِنْ عَصَیْتُکَ فَالحُجَّةُ لَکَ مِنْکَ الرَّوْحُ وَمِنْکَ الفَرَجُ سُبْحانَ مَنْ أَنْعَمَ وَشَکَرَ سُبْحانَ مَنْ قَدَرَ وَغَفَرَ.
اَللَّهُمَّ إِنْ کُنْتُ عَصَیْتُکَ فَإِنِّی قَدْ أَطَعْتُکَ فِی أَحَبِّ الأَشْیآءِ إِلَیْکَ وَهُوَ الإِیمانُ بِکَ لَمْ أَتَّخِذْ لَکَ وَلَدَاً وَلَمْ أَدْعُ لَکَ شَرِیکاً مَنّاً مِنْکَ بِهِ عَلَیَّ لا مَنّاً مِنِّی بِهِ عَلَیْکَ وَقَدْ عَصَیْتُکَ یاإِلهِی عَلی غَیْرِ وَجْهِ المُکابَرَةِ وَالخُرُوجِ عَنْ عُبُودِیَّتِکَ وَلَاالجُحُودِ لِرُبُوبِیَّتِکَ وَلکِنْ أَطَعْتُ هَوایَ وَأَزَلَّنِی الشَّیْطانُ فَلَکَ الحُجَّةُ عَلَیَّ وَالبَیانُ فَإِنْ تُعَذِّبْنِی فَبِذُنُوبِی غَیْرُ ظالِمٍ لِی وَإِنْ تَغْفِرْ لِی وَتَرْحَمْنِی فَإِنَّکَ جَوادٌ کَرِیمٌ. بعد از آن، تا نفس او وفا کند، «یا کَرِیمُ یا کَرِیمُ» را مکرّر بگوید، بعد از آن بگوید:
یا آمِناً مِنْ کُلِّ شَیْءٍ وَکُلُّ شَیْءٍ مِنْکَ خائِفٌ حَذِرٌ أَسْئَلُکَ بِأَمْنِکَ مِنْ کُلِّ شَیْءٍ وَخَوفُ کُلِّ شَیْءٍ مِنْکَ أنْ تُصَلِّیَ عَلی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَأَنْ تُعْطِیَنِی أَماناً لِنَفْسِی وَأَهْلِی وَوَلَدِی وَسائِرِ ما أَنْعَمْتَ بِهِ عَلَیَّ حَتّی لا أَخافُ وَلا أَحْذَرُ مِنْ شَیْءٍ أَبَداً إِنَّکَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ وَحَسْبُنَا اللَّهُ وَنِعْمَ الوَکِیلُ یا کافِیَ إِبْراهِیمَ نَمْرُودَ وَیا کافِیَ مُوسی فِرْعَوْنَ أَسْئَلُکَ أنْ تُصَلِّیَ عَلی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَأنْ تَکْفِیَنِی شَرَّ فُلانِ بْنِ فُلانٍ. و به جای «فلان بن فلان» نام شخصی را که از ضرر او میترسد و نام پدر او را بگوید و از حقتعالی طلب کند که ضرر او را رفع نماید و کفایت کند. پس، به درستی که حق تعالی، البته کفایت ضرر او را خواهد کرد. - ان شاء اللَّه تعالی - .
بعد از آن، به سجده رود و حاجت خود را درخواست نماید و تضرّع و زاری کند به سوی حق تعالی؛ به درستی که نیست مرد مؤمنی و نه زن
مؤمنهای که این نماز را بگزارد و آن دعا را از روی اخلاص بخواند مگر آنکه گشوده میشود بر او، درهای آسمان برای برآمدن حاجات او، و دعای او مستجاب میگردد در همان وقت و در همان شب؛ هرگونه حاجتی که باشد، و این به سبب فضل و انعام حق تعالی بر ما و بر مردمان است».
سیّد عظیم القدر، سیّد فضل اللَّه راوندی در کتاب «دعوات» در ضمن نمازهای معصومینعلیهم السلام میگوید: «نماز مهدیعلیه السلام دو رکعت است: در هر رکعتی حمد یک مرتبه و صد مرتبه «إِیَّاکَ نَعْبُدُ وَإِیَّاکَ نَسْتَعِینُ» و صد مرتبه صلوات بر پیغمبر و آل اوعلیهم السلام بعد از نماز».
سیّد جلیل، علی بن طاووس در کتاب «جمال الاُسبوع» همین نماز را به نحو مذکور نسبت به آن حضرت داده ولکن ذکر صد صلوات بعد از او را نقل نکرده و فرموده این دعا را در عقب نماز بخواند:
اَللَّهُمَّ عَظُمَ البَلاءُ وَبَرِحَ الخِفآءُ وَانْکَشَفَ الغِطآءُ وَضاقَتِ الأَرْضُ وَ مُنِعَتِ(1)السَّمآءُ وَإِلَیْکَ یا رَبِّ المُشْتَکی وَعَلَیْکَ المُعَوَّلُ فِی الشِّدَّةِ وَالرَّخآءِ اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمّدٍ وَآلِ مُحَمّدٍ اَلَّذِینَ أَمَرْتَنا بِطاعَتِهِمْ وَعَجِّلِ اللَّهُمَّ فَرَجَهُمْ بِقآئِمِهِمْ وَأَظْهِرْ إِعْزازَهُ یا مُحَمَّدُ یا عَلِیُّ یا عَلِیُّ یا مُحَمَّدُ اِکْفِیانِی فَإِنَّکُما کافِیایَ یا مُحَمَّدُ یا عَلِیُّ یا عَلِیُّ یا مُحَمَّدُ اُنْصُرانِی فَإِنَّکُما ناصِرایَ یا مُحَمَّدُ یا عَلِیُّ یا عَلِیُّ یا مُحَمَّدُ اِحْفَظانِی فَإِنَّکُما حافِظایَ یا مَوْلایَ یا صاحِبَ الزَّمانِ سه مرتبه اَلغَوْثْ سه مرتبه أَدْرِکْنِی سه مرتبه اَلأَمانْ سه مرتبه.
مسجد شریف جمکران در یک فرسخی قم تقریباً، از سمت دروازه کاشان واقع است.
1) 74. در برخی نسخهها به جای «مُنعت»، «بِما وَسِعَتِ» میباشد.
عالم فاضل، علی بن عیسی اربلی در «کشف الغمه» میفرماید: «خبر داد مرا جماعتی از ثقات برادران من، که در بلاد حلّه، شخصی بود که او را اسماعیل بن عیسی بن حسن هرقلی میگفتند؛ از اهل قریهای بود که آن را هرقل میگویند؛ وفات کرد در زمان من، و من او را ندیدم....
بیرون آمد در وقت جوانی از ران چپ او چیزی که آن را توثه میگویند، به مقدار قبضه (کف دست) آدمی و در هر فصل بهار میترکید و از آن خون و چرک میرفت. این درد، او را از همه شغلی باز میداشت. به شهر حلّه آمد و به خدمت رضی الدین علی بن طاووس رفت و از این درد شکایت نمود.
سیّد، جرّاحان حلّه را حاضر نمود؛ آن را دیدند و همه گفتند: این توثه بر بالای رگ اکحل، برآمده است و علاج آن نیست الّا به بریدن، و اگر این را ببریم، شاید رگ اکحل بریده شود، و آن رگ هرگاه بریده شد، اسماعیل زنده نمیماند، و در این بریدن چون، خطر عظیم است، مرتکب آن نمیشویم.
سیّد به اسماعیل گفت: من به بغداد میروم؛ باش تا تو را همراه ببرم و به اطبّا و جرّاحان بغداد بنمایم؛ شاید آگاهی ایشان بیشتر باشد و علاجی توانند کرد.
به بغداد آمد و اطبّا را طلبید؛ آنان نیز جمیعاً همان تشخیص کردند و همان عذر گفتند، و اسماعیل دلگیر شد؛ سیّد به او گفت: «حق تعالی نماز تو را با وجود این نجاست که به آن آلودهای، قبول میکند، و صبر کردن در این درد، بیاجر نیست.
اسماعیل گفت: پس چون چنین است، به زیارت سامره میروم و استغاثه به ائمّه هُدیعلیهم السلام میبرم. و متوجّه سامره شد».
صاحب «کشف الغمه» میگوید: «از پسرش شنیدم که میگفت: از پدرم شنیدم که گفت: چون به آن مشهد منوّر رسیدم و زیارت امامین همامین، امام علیّ نقی و امام حسن عسکریعلیهما السلام کردم و به سردابه رفتم و شب در آنجا به حقتعالی بسیار نالیدم و به صاحب الامرعلیه السلام استغاثه بردم، و صبح به طرف دجله رفتم و جامهام را شستم و غسل زیارت کردم و ابریقی (آفتابهای) که داشتم، پر آب کردم و متوجّه مشهد(1)شدم که یکبار دیگر زیارت کنم.
به قلعه نارسیده، چهار سوار دیدم که میآیند، و چون در حوالی مشهد جمعی از شرفاء(سادات) خانه داشتند، گمان کردم که از ایشان باشند، چون به من رسیدند، دیدم که دو جوان، شمشیر بستهاند، یکی از ایشان خطش دمیده بود(نوجوان بود) و یکی، پیری بود پاکیزه وضع، که نیزهای در دست داشت، و دیگری شمشیری حمایل کرده و فَرَجی (یک نوع لباس) بر بالای آن پوشیده و تَحتُ الحَنَک بسته و نیزه به دست گرفته؛ پس آن پیر، در دست راست قرار گرفت و بُن نیزه را بر زمین گذاشت، و آن دو جوان در طرف چپ ایستادند، و صاحب فَرَجی در میان راه مانده، بر من سلام کردند و جواب سلام دادم.
فَرَجیپوش گفت: فردا روانه میشوی؟
گفتم: بلی.
1) 75. مقصود حرم امام علی نقی و امام حسن عسکریعلیهما السلام است که در شهر سامراء عراق میباشد.
گفت: پیش آی تا ببینم چه چیز تو را در آزار دارد!
مرا به خاطر رسید که اهل بادیه (یعنی بیابان نشینها) احترازی از نجاست نمیکنند و تو غسل کردهای و رخت را آب کشیدهای و جامهات هنوز تر است؛ اگر دستش به تو نرسد، بهتر باشد. در این فکر بودم که خم شد و مرا به طرف خود کشید و دست بر آن جراحت نهاده، فشرد؛ چنانکه به درد آمد و راست شده بر زمین قرار گرفت. مقارن آن حال، آن شیخ گفت: أَفْلَحْتَ یا اِسْماعِیل!
من گفتم: أَفْلَحْتُمْ، و در تعجّب افتادم که نام مرا چه میداند.
باز همان شیخ که با من گفت خلاص شدی و رستگاری یافتی، گفت: امام است امام.
من دویدم ران و رکابش را بوسیدم؛ امامعلیه السلام راهی شد و من در رکابش میرفتم و جزع میکردم؛ به من گفت: برگرد!
من گفتم: از تو هرگز جدا نشوم.
باز فرمود که: برگرد که مصلحت تو در برگشتن است!
و من همان حرف را اعاده کردم.
پس آن شیخ گفت: ای اسماعیل! شرم نداری که امام دوبار فرمود برگرد و خلاف قول او میکنی؟!
این حرف در من اثر کرد؛ پس ایستادم. چون قدمی چند دور شدند، باز به من ملتفت شد و فرمود که: چون به بغداد رسی، مستنصر تو را خواهد طلبید و به تو عطایی خواهد کرد؛ از او قبول مکن و به فرزندم رضی (الدین بن طاووس) بگو که چیزی در باب تو، به علی بن عوض بنویسد که من به او سفارش میکنم هرچه تو خواهی، بدهد».
من همانجا ایستاده بودم تا از نظر من غایب شدند و من تأسّف بسیار خوردم؛ ساعتی همانجا نشستم، و بعد از آن به مشهد برگشتم.
اهل مشهد چون مرا دیدند، گفتند: حالت متغیّر است، آزاری داری؟
گفتم: نه.
گفتند: با کسی جنگ و نزاعی کردهای؟
گفتم: نه، اما بگویید که این سواران را که از اینجا گذشتند، دیدید؟
گفتند: ایشان از شرفاء باشند.
گفتم: نبودند، بلکه یکی از ایشان امام بود.
پرسیدند که: آن شیخ، یا صاحب فَرَجی؟
گفتم: صاحب فَرَجی.
گفتند: زخمت را به او نمودی؟
گفتم: بلی آن را فشرد و درد کرد.
پس ران مرا باز کردند اثری از آن جراحت نبود، و من خود هم از دهشت به شک افتادم و ران دیگر را گشودم؛ اثری ندیدم، و در اینجا خلق بر من هجوم کردند و پیراهن مرا پاره پاره کردند، و اگر اهل مشهد مرا خلاص نمیکردند، در زیر دست و پا رفته بودم.
و فریاد و فغان، به مردی که ناظر بین النهرین بود، رسید و آمد؛ ماجرا شنید و رفت که واقعه را بنویسد، و من شب در آنجا ماندم.
صبح، جمعی مرا مشایعت نمودند، و دو کس همراه کردند و برگشتند، و صبح دیگر بر درِ شهر بغداد رسیدم [دیدم که خلق بسیار بر سر پل جمع شدهاند و هر کس که میرسد، از او اسم و نسبش را میپرسند. چون ما
رسیدیم و نام مرا شنیدند، بر سر من هجوم کردند؛ رختی را که ثانیاً پوشیده بودم، پاره پاره کردند و نزدیک بود روح از تن من مفارقت کند که سیّد رضی الدین با جمعی رسیدند و مردم را از من دور کردند و ناظر بین النهرین نوشته بود صورت حال را و به بغداد فرستاده و او ایشان را خبر کرده بود.
سیّد فرمود که: این مردی که میگویند شفا یافته تویی که این غوغا در این شهر انداختهای؟
گفتم: بلی!
از اسب به زیر آمده، ران مرا باز کرد، و چون زخم را دیده بود و از آن اثری ندیده، ساعتی غش کرد و بیهوش شد، و چون به خود آمد گفت: وزیر مرا طلبیده و گفته که از مشهد، اینطور نوشته آمد، و میگویند آن شخص به تو مربوط است؛ زود خبر او را به من برسان! و مرا با خود نزد آن وزیر که قمی بود، برد.
گفت که: این مرد، برادر من و دوستترین اصحاب من است.
وزیر گفت: قصّه را به جهت من نقل کن! از اول تا آخر، آنچه بر من گذشته بود، نقل نمودم؛ وزیر فی الحال کسانی به طلب اطبّا و جرّاحان فرستاد. چون حاضر شدند، فرمود: «شما زخم این مرد را دیدهاید؟
گفتند: بلی!
پرسید که: دوای آن چیست؟
همه گفتند: علاج آن منحصر در بریدن است، و اگر ببرند، مشکل که زنده بماند.
پرسید: بر تقدیری که نمیرد، تا چند گاه آن زخم به هم آید؟
گفتند: اقلاًّ دو ماه آن جراحت باقی خواهد بود؛ بعد از آن شاید مندمل شود، و لیکن در جای آن گودی سفید خواهد ماند که از آنجا موی نروید».
باز پرسید که: شما چند روز شد که او را دیدهاید؟
گفتند: امروز دهم است.
پس وزیر ایشان را پیش طلبیده، ران مرا برهنه کرد؛ ایشان دیدند که با ران دیگر، اصلاً تفاوتی ندارد و اثری به هیچ وجه از آن زخم نیست؛ در این وقت، یکی از اطبّا که از نصاری بود، صیحه زده، گفت: واللَّه هذا من عمل المسیح؛ یعنی به خدا قسم که این شفا یافتن نیست مگر از معجزات مسیح، یعنی عیسی بن مریمعلیهما السلام.
وزیر گفت: چون عمل هیچیک ازشما نیست، من میدانم عمل کیست.
و این خبر به خلیفه رسید؛ وزیر را طلبید؛ وزیر مرا با خود به خدمت خلیفه برد، و مستنصر مرا امر فرمود که آن قصّه را بیان کنم، و چون نقل کردم و به اتمام رسانیدم، خادمی را فرمود که کیسهای را که در آن، هزار دینار بود، حاضر کرد، و مستنصر به من گفت: این مبلغ را نفقه خود کن!
من گفتم: حبّهای را از این، قبول نمیتوانم کرد.
گفت: از که میترسی؟
گفتم: از آنکه این عمل اوست؛ زیرا که او امر فرمود که از ابوجعفر چیزی قبول مکن! پس خلیفه مکدّر شد و بگریست.
صاحب «کشف الغمه» میگوید که: از اتّفاقات حسنه اینکه، روزی من این حکایت را از برای جمعی نقل میکردم، چون تمام شد، دانستم که
یکی از آن جمع، شمس الدین محمّد، پسر اسماعیل است و من او را نمیشناختم؛ از این اتّفاق، تعجّب نمودم و گفتم: تو ران پدر را در وقت زخم دیده بودی؟
گفت: در آن وقت کوچک بودم، ولی در حال صحّت دیده بودم، و مو از آنجا برآمده بود و اثری از آن زخم نبود، و پدرم هر سال یکبار به بغداد میآمد و به سامره میرفت و مدّتها در آنجا به سر میبرد و میگریست و تأسّف میخورد؛ به آرزوی آنکه مرتبهای دیگر آن حضرت را ببیند، در آنجا میگشت، و یک بار دیگر، آن توفیق نصیب او نشد، و آنچه من میدانم، چهل بار دیگر به زیارت سامره شتافت و شرف آن زیارت را دریافت و در حسرت دیدن صاحب الامرعلیه السلام از دنیا رفت».
مؤلّف گوید که: شیخ حرّ عاملی در کتاب «اَمَل الآمل» میفرماید: «شیخ محمّد بن اسماعیل الهرقلی، فاضل عالم و از شاگردان علّامه بود و من کتاب «مختلف علّامه حلی» به خطّ او دیدم، و ظاهر میشود از آن نسخه که آن را در زمان مؤلّفش نوشته و نزد او یا پسرش - یعنی فخر المحقّقین - خوانده است...».
حکایت سوم: داستان برادر میرزا محمّد حسین نایینی(1)
که بسیار مشابهت دارد با حکایت گذشته، و آن، چنان است که خبر داد ما را جناب عالم فاضل صالح، میرزا محمّد حسین نایینی اصفهانی، فرزند ارجمند جناب عالم عامل و مهذّب کامل، میرزا عبد الرحیم نایینی، ملقّب
1) 76. 1. میرزای نائینی، از علمای بزرگ، و مراجع تقلید شیعه در سده چهاردهم است. در سال تألیف نجمالثاقب 26 ساله و در سال وقوع آن داستان هشت ساله بوده است.
به شیخ الاسلام که: مرا برادری است از پدر و مادر، نامش میرزا محمّد سعید که مشغول تحصیل علوم دینیه است؛ تقریباً در سال 1285 دردی در پایش ظاهر شد و پشت قدم او ورم کرد به نحوی که آن را معوج (کج) کرد و از راه رفتن عاجز شد.
میرزا احمد طبیب، پسر حاجی میرزا عبدالوهّاب نایینی را برای او آوردند؛ معالجه کرد؛ کجی پشت پا برطرف شد و ورم رفت و مادّه متفرّق شد. چند روزی نگذشت که مادّهای(1)در بین زانو و ساق ظاهر شد و پس از چند روز دیگر، مادّه دیگر، در همان پا، در ران پیدا شد و مادّهای در میان کتف، تا آنکه هر یک از آنها زخم شد و درد شدید داشت؛ معالجه کردند؛ منفجر شد و از آنها چرک میآمد.
قریب یک سال یا زیاده، مشغول معالجه این زخمها بود، به انواع معالجات، و هیچ یک از آنها ملتئم نشد، بلکه هر روز بر جراحت افزوده میشد، و در این مدّت طولانی، قادر نبود بر گذاشتن پا بر زمین، و او را از جانبی به جانبی به دوش میکشیدند.
و از جهت طول مرض، مزاجش ضعیف شد و از کثرت خون و چرک که از آن زخمها بیرون رفته بود، از او جز پوست و استخوان، چیزی باقی نمانده بود، و کار بر پدرمان سخت شد، و به هر نوع معالجه که اقدام مینمود، جز زیادی جراحت و ضعف حال و قوا و مزاج، اثری نداشت، و کار آن زخمها بدانجا رسید که آن دو، که یکی در مابین زانو و ساق، و دیگری در ران همان پا بود، اگر دست بر روی یکی از آنها میگذاشتند، چرک و خون از دیگری جاری میشد.
1) 77. گویا مقصود «دُمَل» است.
و در آن ایّام، وبای شدیدی در نایین ظاهر شده بود و ما از خوف وبا، در قریهای از قُرای آن، پناه برده بودیم؛ پس مطّلع شدیم که جرّاح حاذقی که او را آقا یوسف میگفتند، در قریه نزدیک قریه ما منزل دارد.
پس پدرم کسی نزد او فرستاد و برای معالجه حاضر کرد، و چون عمویم مریض را بر او عرضه داشت، ساعتی ساکت شد تا آنکه پدرم از نزد او بیرون رفت و من در نزد او ماندم با یکی از خالوهای(1)من که او را حاجی میرزا عبد الوهاب میگویند؛ مدّتی با او نجوا کرد و من از آن کلمات دانستم که به او خبر یأس میدهد و از من مخفی میکند که مبادا به مادرم بگویم و مضطرب شود و به جزع افتد.
پس پدرم برگشت. آن جرّاح گفت که: من فلان مبلغ میگیرم، آنگاه شروع میکنم در معالجه. و غرض او از این سخن این بود که امتناع پدرم از دادن آن مبلغ پیش از معالجه، وسیله باشد برای او، از برای رفتن، پیش از اقدام به معالجه.
پس پدرم از دادن آنچه خواست پیش از معالجه امتناع نمود؛ پس او فرصت را غنیمت شمرد و به قریه خود مراجعت نمود و پدر و مادرم دانستند که عمل جرّاح به جهت یأس و عجز او بود، از معالجه، با وجود آن حذاقت و استادی که داشت، و از او مأیوس شدند.
و مرا خالوی دیگر بود در غایت تقوا و صلاح، که او را میرزا ابوطالب میگفتند - و در شهر، شهرتی داشت که رقعههای استغاثه به سوی امام عصر، حضرت حجّتعلیه السلام که او مینویسد برای مردم، سریع الاجابة [است] و زود تأثیر میکند و مردم در شداید و بلاها، بسیار به او مراجعه میکردند.
1) 78. خالو: برادرِ مادر؛ دایی.
پس، مادرم از او خواهش کرد که برای شفای فرزندش رقعه استغاثه بنویسد؛ در روز جمعه نوشت، و مادرم آن را گرفت و برادرم را برداشت و به نزد چاهی رفت که نزدیک قریه ما بود؛ پس برادرم آن رقعه را در چاه انداخت، و او معلّق بود در بالای چاه در دست مادرم، و در این حال برای او و پدرم، رقّتی پیدا شد؛ پس هر دو سخت بگریستند و این در ساعت آخر روز جمعه بود.
پس چند روزی نگذشت که من در خواب دیدم که سه سوار بر اسب، به هیأت و شمائلی که در داستان اسماعیل هرقلی وارد شده، از صحرا به خانه ما میآیند؛ در آن حال، واقعه اسماعیل به خاطرم آمد و در آن روزها بر آن واقف شده بودم و تفصیل آن در نظرم بود.
پس ملتفت شدم که آن سوار مقدّم، حضرت حجّتعلیه السلام است، و اینکه آن جناب، برای شفای برادر مریض من آمده، و برادر مریض، در فراش خود، در فضای خانه، بر پشت، خوابیده یا تکیه داده، چنانکه در غالب ایّام چنین بود.
پس، حضرت حجّتعلیه السلام نزدیک آمدند و در دست مبارک نیزه داشت؛ پس آن نیزه را در موضعی از بدن او گذاشت و گویا در کتف او بود؛ به او فرمود: برخیز که خالویت از سفر آمده!
و چنین فهمیدم در آن حال که مراد آن جناب از این کلام، بشارت است به آمدن خالوی دیگرم که نامش حاجی میرزا علی اکبر [است] که به سفر تجارت رفته بود و سفرش طول کشیده بود و ما بر او به جهت طول سفر و انقلاب روزگار - از قحط و غلای شدید - خائف بودیم.
چون حضرت نیزه را بر کتف او گذاشت و آن سخن را فرمود، برادرم از جای خواب خود برخاست و به شتاب به سوی درِ خانه رفت به جهت استقبال خالوی مذکور.
پس، از خواب بیدار شدم؛ دیدم فجر طلوع [کرده و هوا روشن شده؛ کسی به جهت نماز صبح، از خواب برنخاسته؛ پس از جای برخاستم و به سرعت پیش از آنکه جامه بر تن کنم، نزد برادرم رفتم؛ او را از خواب بیدار کردم و گفتم به او که: حضرت حجّتعلیه السلام تو را شفا داده؛ برخیز!
و دست او را گرفتم و به پا داشتم. پس، مادرم از خواب برخاست و بر من صیحه زد که چرا او را بیدار کردم؛ چون به جهت شدّت درد، غالب شب بیدار بود و اندک خواب در آن حال غنیمت بود؛ گفتم: حضرت حجّتعلیه السلام او را شفا داده.
چون او را به پا داشتم، شروع کرد به راه رفتن در فضای حجره و حال آنکه در آن شب چنان بود که قدرت نداشت بر گذاشتن قدمش بر زمین، و قریب یک سال یا زیاده چنین بر او گذشته بود و از مکانی به مکانی او را حمل میکردند.
پس، این حکایت در آن قریه منتشر شد و همه خویشان و آشنایان که بودند، جمع شدند که او را ببینند؛ زیرا به عقل باور نداشتند، و من خواب را نقل میکردم و بسیار فرحناک بودم از این که من مبادرت کردم به بشارت شفا در حالتی که او در خواب بود، و چرک و خون در آن روز منقطع، و زخمها ملتئم شد.
پیش از گذشتن هفته و چند روز بعد از آن، خالو با غنیمت و سلامت
وارد شد، و در این تاریخ که 1303 است، تمام اشخاصی که نام ایشان در این حکایت برده شد، در حیاتند جز مادرم و جرّاح مذکور که داعی حق را لبّیک گفتند. والحمد للَّه.
مؤلّف گوید که: رقعه استغاثه به سوی حضرت حجّتعلیه السلام به چند نحو روایت شده و در کتب ادعیه متداوله موجود است، ولکن نسخهای به نظر رسیده که در آن کتب نیست؛ بلکه در مزار «بحارالانوار» و کتاب دعای «بحار» که محل جمع آنهاست نیز ذکر نشده. چون نسخه آن کمیاب است، لهذا نقل آن را در اینجا لازم دیدم.
فاضل متبحّر، محمّد بن محمّد الطیّب، از علمای دولت صفویه، در کتاب «انیس العابدین» نقل کرده است:
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ تَوَسَّلْتُ إِلَیْکَ یا أَبَاالقاسِمِ مُحَمَّدَ بْنَ الحَسَنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ مُوسَی بْنِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ الحُسَیْنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طالِبٍ النَّبَأَ العَظِیمَ وَالصِّراطَ المُسْتَقِیمَ وَعِصْمَةَ اللّاجِّینَ بِأُمِّکَ سَیِّدَةِ نِسآءِ العالَمِینَ وَبِآبائِکَ الطَّاهِرِینَ وَبِأُمَّهاتِکَ الطَّاهِراتِ بِیاسِینَ وَالقُرْآنِ الحَکِیمِ وَالجَبَرُوتِ العَظِیمِ وَحَقِیقَةِ الإِیمانِ وَنُورِ النُّورِ وَکِتابٍ مَسْطُورٍ أَنْ تَکُونَ سَفِیرِی إِلَی اللَّهِ تَعالی فِی الحاجَةِ لِفُلانٍ أَوْ هَلاکِ فُلانِ بْنِ فُلانٍ. و این را در گِل پاکی بگذار و در آب جاری یا چاهی بینداز! در آن حال بگو: یا سَعِیدَ بْنَ عُثْمانٍ وَیا عُثْمانَ بْنَ سَعِیدٍ أَوْصِلا قِصَّتِی إِلی صاحِبِ الزَّمانِعلیه السلام».
نسخه چنین بود ولکن به ملاحظه روایات و طریقه بعضی از رقاع، باید
چنین باشد: یا عُثْمانَ بْنَ سَعِیدٍ وَیا مُحَمَّدَ بْنَ عُثْمانٍ!...» واللَّه العالم.(1)
حکایت چهارم: از سیّد بن طاووس2(2)
سیّد معظم ابن طاووس - طاب ثراه - در کتاب «فرج المهموم فی معرفة نهج الحلال والحرام من النجوم» فرمود: به تحقیق که درک کردم در زمان خود جماعتی را که ذکر میکردند که ایشان، مشاهده نمودند مهدیعلیه السلام را، و در میان ایشان بود کسانی که حامل شده بودند از جانب آن حضرت رقعهها و عریضهها را که عرضه شده بود بر آن جناب، و از این جمله است خبری که صدق آن را دانستم، و آن چنان است که خبر داد مرا کسی که اذن نداده است که نام او را ببرم؛ پس ذکر نمود که: او از خدای تعالی خواسته بود که بر او تفضّل نماید به مشاهده نمودن حضرت مهدیعلیه السلام را. پس در خواب دید که او مشاهده خواهد نمود آن جناب را در وقتی که او را اشاره نمودند به آن وقت.
گفت: چون آن وقت رسید، او در مشهد مطهّر مولای ما، موسی بن جعفرعلیهما السلام بود؛ پس شنید آوازی را که شناخته بود آن را پیش از آن وقت، و او مشغول بود به زیارت مولای ما، حضرت جوادعلیه السلام؛ پس سائل مذکور، خود را نگاه داشت از مزاحمت کردن آن جناب، و داخل شد در حرم منوّر، و ایستاد در نزد پاهای ضریح مقدّس مولای ما، حضرت کاظمعلیه السلام. پس بیرون آمد آنکه معتقد بود که اوست مهدیعلیه السلام، و با او بود رفیقی، و این شخص مشاهده نمود آن جناب را، و با او به جهت وجوب تأدب در حضور مقدّس آن جناب، تکلّم نکرد.
و نیز سیّد ابن طاووس در آن کتاب فرموده که از آن جمله است خبری که حدیث کرد مرا به آن، ابوالعبّاس بن میمون واسطی، در حالی که ما به سمت سامره میرفتیم.
گفت: چون متوجّه شد ورّام بن ابیفراسرحمه الله از شهر حلّه - به جهت تألّم و ملالتی که پیدا کرده بود از مغازی - و اقامت نمود در مشهد مقدّس، در مقابر قریش (کاظمین)، دو ماه الّا هفت روز؛ گفت: پس متوجّه شدم من از شهر واسط بسوی سامرا و هوا بهشدّت سرد بود؛ پس مجتمع شدیم با شیخ ورّام در مشهد کاظمی و عزم خود را در زیارت سامرا، برای اوبیان کردم.
گفت: میخواهم با تو رقعه بفرستم که آن را بر دکمه لباس خود ببندی یا در زیر پیراهن خود؛ پس آن را در جامه خود بستم.
فرمود: چون رسیدی به قبّه شریفه - یعنی قبّه سرداب مقدّس - و داخل شدی در آنجا در اوّل شب و کسی در نزد تو باقی نماند و آخر کسی بودی که خواستی بیرون بیایی، پس رقعه را در قبّه بگذار؛ پس چون صبح بروی به آنجا و رقعه را در آنجا نبینی، به احدی چیزی مگو!
گفت: پس من آنچه را به من امر فرمود، کردم.
پس صبح رفتم و رقعه را نیافتم و برگشتم به سوی اهل خود، و شیخ پیش از من، به میل خود برگشته بود به سوی اهل خود؛ یعنی به حلّه مراجعت نمود؛ پس در موسم زیارت آمدم و شیخ را در منزلش در حلّه ملاقات کردم.
فرمود به من: این حاجت برآورده شد.
ابوالعبّاس گفت: این حدیث را به احدی قبل از تو نگفتم؛ از وقت وفات شیخ ورّام تا حال که قریب سی سال است.
مؤلف گوید: شیخ ورّام مذکور، از زهّاد علما و اعیان فقهاست و از اولاد مالک اشتر است و مصنّف کتاب «تنبیه الخواطر» که معروف است به مجموعه ورّام، و او جدّ مادری ا بن طاووس است.
حکایت ششم: داستان علّامه حلّی(1)
سیّد شهید، قاضی نور اللَّه شوشتری در «مجالس المؤمنین» در ضمن احوالات آیت اللَّه علّامه حلّی گفته که:
از جمله مراتب عالیه که جناب علامه به آن، امتیاز دارد، آن است که میان اهل ایمان، اشتهار یافته که یکی از علمای اهل سنّت که در بعضی فنون علمی، استاد جناب علاّمه بود، کتابی در ردّ مذهب شیعه امامیه نوشته بود و در مجالس، آن را با مردم میخواند و اضلال ایشان مینمود، و از بیم آنکه مبادا کسی از علمای شیعه ردّ آن نماید، آن را به کسی نمیداد که بنویسد، و جناب علاّمه همیشه چاره میاندیشید که آن را به دست آرد، تا ردّ آن نماید.
لاجرم علاّقه استاد و شاگردی را وسیله درخواست عاریت کتاب مذکور کرد، و چون آن شخص نخواست که یکباره دست ردّ بر سینه او نهد، گفت: سوگند یاد کردهام که این کتاب را زیاده از یکشب پیش کسی نگذارم.
جناب علاّمه نیز آن قدر را غنیمت دانسته، کتاب را بگرفت و به خانه برد که در آن شب از آن کتاب به قدر امکان، نقل نماید.
1) 81. از فقهای شیعه سده هفتم و هشتم.
چون به نوشتن آن اشتغال نمود و نصفی از شب بگذشت، خواب بر او غلبه نمود؛ حضرت صاحب الامرعلیه السلام پیدا شد و به علامه گفت که: «کتاب را به من واگذار و تو خواب کن!
چون شیخ از خواب بیدار شد، رونویسی آن نسخه، از کرامات صاحب الامرعلیه السلام تمام شده بود.
مؤلف گوید: این حکایت را در کشکول فاضل المعی، علی بن ابراهیم مازندرانی - معاصر علّامه مجلسیرحمه الله - به نحو دیگر دیدم، و آنچنان است که نقل کرد که آن جناب، کتابی از بعضی از افاضل خواست که نسخهای از آن رونویسی کند؛ او اِبا کرد از دادن و آن کتاب بزرگی بود. تا آنکه اتّفاق افتاد که به او داد، به شرط آنکه یک شب بیشتر، نزد او نماند، و استنساخ آن کتاب نمیشد مگر در یک سال یا بیشتر.
پس علاّمه آن را به منزل آورد و شروع کرد به نوشتن آن در آن شب؛ پس چند صفحه نوشت و ملالت پیدا کرد؛ پس دید مردی از در داخل شد به صفت اهل حجاز و سلام کرد و نشست و از علامه درخواست کرد که وی بنویسد و مشغول نوشتن شد.
چون بانگ خروس صبح برآمد، کتاب بالتمام به اتمام رسیده بود.
و بعضی گفتند که: «چون شیخ خسته شد، خوابید، چون بیدار شد، کتاب را نوشته دید»؛ واللَّه اعلم.
و نیز سیّد بن طاووس در کتاب «فَرَج المهموم» میفرماید: و از این جمله است، حکایتی که دانستهام آن را از کسی که محقّق شده در نزد من حدیث او و تصدیق کردهام او را؛ گفت: نوشتم به سوی مولای خود،
مهدیعلیه السلام مکتوبی که متضمّن بود چند امر مهم را، و تقاضا کردم که جواب دهد از آنها به قلم شریف خود، و برداشتم مکتوب را با خود به سوی سرداب شریف در سرّ من رأی (سامراء). پس مکتوب را در سرداب گذاشتم؛ آنگاه خوف کردم بر او؛ پس برداشتم آن را با خود، و آن در شب جمعه بود و تنها، در یکی از حجرههای صحن مقدّس ماندم. چون نزدیک نصف شب شد، خادمی با شتاب داخل شد، گفت: «بده به من مکتوب را! (یا گفت: میگویند بده مکتوب را - و این شک از راوی است - ) پس نشستم برای تطهیر نماز و طول دادم؛ چون بیرون آمدم، نه خادمی دیدم و نه مخدومی».
و نیز آن سیّد جلیل القدررضی الله عنه در اواخر کتاب «مهج الدعوات» فرموده است که: «بودم من در سامراء، پس شنیدم در سحر، دعای حضرت قائمعلیه السلام را و حفظ کردم از آن جناب، دعا را... و بود این قصّه در شب چهارشنبه، سیزدهم ذیقعده سال 638».
در ملحقات کتاب «انیس العابدین» مذکور است که نقل شده از ا بن طاووسرحمه الله که او شنید در سحر، در سرداب مقدّس صاحب الامرعلیه السلام که آن جناب میفرمود:
«اَللَّهُمَّ إِنَّ شِیعَتَنا خُلِقَتْ مِنْ شِعاعِ أَنْوارِنا وَبَقِیَّةِ طِینَتِنا وَقَدْ فَعَلُوا ذُنُوباً کَثِیرَةً اتِّکالاً عَلی حُبِّنا وَوِلایَتِنا فَإِنْ کانَتْ ذُنُوبُهُمْ بَیْنَکَ وَبَیْنَهُمْ فَاصْفَحْ عَنْهُمْ فَقَدْ رَضِینا وَما کانَ مِنْها فِیما بَیْنَهُمْ فَأَصْلِحْ بَیْنَهُمْ وَقاصِّ بِها عَنْ خُمْسِنا وَأَدْخِلْهُمُ الجَنَّةَ وَزَحْزِحْهُمْ عَنِ النَّارِ وَلا تَجْمَعْ بَیْنَهُمْ وَبَیْنَ أَعْدائِنا فِی سَخَطِکَ».(1)
1) 82. بحارالانوار: جلد53، ص302 .
و نیز سیّد بن طاووسرحمه الله در کتاب «جمال الاسبوع» روایت کرده از شخصی که او مشاهده نمود حضرت صاحب الزمانعلیه السلام را که زیارت میکرد امیرالمؤمنینعلیه السلام را به این زیارت و این مشاهده در بیداری بود نه در خواب، در روز یکشنبه که آن روز، روز امیرالمؤمنینعلیه السلام است.
«اَلسَّلامُ عَلَی الشَّجَرَةِ النَّبَوِیَّةِ وَالدَّوْحَةِ الهاشِمِیَّةِ المُضِیئَةِ المُثْمِرَةِ بِالنُّبُوَّةِ المُونِعَةِ (المُونِقَةِ/خ) بِالإِمامَةِ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ وَعَلی ضَجِیعَیْکَ آدَمَ وَنُوحٍ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ وَعَلی أَهْلِ بَیْتِکَ الطَّیِّبِینَ الطَّاهِرِینَ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ وَعَلَی المَلائِکَةِ المُحْدِقِینَ بِکَ وَالحافِّینَ بِقَبْرِکَ یا مَوْلایَ یا أَمِیرَ المُؤْمِنِینَ! هذا یَوْمُ الأَحَدِ وَهُوَ یَوْمُکَ وَبِاسْمِکَ وَأَنَا ضَیْفُکَ فِیهِ وَجارُکَ فَأَضِفْنِی یا مَوْلایَ وَأَجِرْنِی فَإِنَّکَ کَرِیمٌ تُحِبُّ الضِّیافَةَ وَمَأْمُورٌ بِالإِجابَةِ فَافْعَلْ ما رَغِبَتْ إِلَیْکَ فِیهِ وَرَجَوْتَهُ مِنْکَ بِمَنْزِلَتِکَ وَآلِ بَیْتِکَ عِنْدَ اللَّهِ وَمَنْزِلَتِهِ عِنْدَکُمْ وَبِحَقِّ ابْنِ عَمِّکَ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَعَلَیْکُمْ أَجْمَعِینَ».(1)
شیخ صالح، شیخ ابراهیم کفعمی در کتاب «بلد الامین» گفته: مروی است از حضرت مهدیعلیه السلام: هرکس بنویسد این دعا را در ظرف تازه با تربت حسینعلیه السلام و بشوید و بخورد آن را، شفا مییابد از مرض خود.
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ بِسْمِ اللَّهِ دَوآءٌ وَالحَمْدُ للَّهِِ شِفآءٌ وَلا إِلهَ إِلاَّ اللَّهُ کِفآءٌ هُوَ الشَّافِی شِفآءً وَهُوَ الکافِی کِفآءً اِذْهَبِ البَأْسَ بِرَبِّ النَّاسِ شِفآءً لا یُغادِرُهُ سُقْمٌ وَصَلَّی اللَّهُ عَلی مُحَمَّدٍ وَآلِهِ النُّجَبآءِ».
1) 83. این زیارت در مفاتیحالجنان ذکر شده است.
و دیدم به خطّ سیّد زین الدین علی بن الحسین حسینی که این دعا را آموخت به مردی که مجاور بود در حائر - یعنی کربلا، علی مشرّفه السلام - از مهدیعلیه السلام در خواب خود، و به مرضی مبتلا بود، پس شکایت کرد به سوی قائمعلیه السلام؛ پس امر فرمود به نوشتن این دعا و شستن آن و خوردنش؛ پس کرد آنچه فرموده بود و فیالحال از آن مرض عافیت یافت. والحمد للَّه.
عالم فاضل، میرزا عبد اللَّه اصفهانی - معروف به اَفَندی - در جلد پنجم کتاب «ریاض العلماء و حیاض الفضلاء» در احوالات شیخ ا بن جواد نعمانی گفته که: «او از کسانی است که دیده است قائمعلیه السلام را و روایت نموده از آن جناب».
دیدم منقول از خطّ شیخ زین الدین علی بن حسن بن محمّد خازن حائری شهید، که به درستی و تحقیق که دیده است ابن ابی (کذا) الجواد نعمانی، مولای ما - مهدیعلیه السلام - را، پس عرض کرد به او: «ای مولای من! برای تو مقامی(1)است در شهر نعمانیه عراق و مقامی است در شهر حلّه؛ پس کدام وقت تشریف دارید در هریک از آنها؟»
فرمود به او که: «در شب سهشنبه و روز سهشنبه در نعمانیه میباشم و روز جمعه و شب جمعه در حلّه میباشم. ولکن اهل حلّه به آداب رفتار نمیکنند در مقام من، و نیست مردی که داخل شود در مقام من به ادب و سلام کند بر من و بر ائمّهعلیهم السلام، و صلوات فرستد و سلام کند بر من و بر ایشان دوازده مرتبه، آنگاه دو رکعت نماز به جای آرد با دو سوره، و با
1) 84. مقصود مکانهایی است در آن دو شهر، مانند مسجد جمکران در قم ایران.
خدای تعالی مناجات کند در آن دو رکعت، مگر آن که خدایتعالی عطا فرماید به او آنچه را که میخواهد.
پس گفتم: ای مولای من تعلیم فرما به من این مناجات را!
فرمود: «اَللَّهُمَّ قَدْ أَخَذَ التَّأْدِیبُ مِنِّی حَتّی مَسَّنِیَ الضُّرُّ وَأَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ وَإِنْ کانَ مَا اقْتَرَفْتُهُ مِنَ الذُّنُوبِ أَسْتَحِقُّ بِهِ أَضْعافَ أَضْعافِ ما أَدَّبْتَنِی بِهِ وَأَنْتَ حَلِیمٌ ذُو أَناةٍ تَعْفُو عَنْ کَثِیرٍ حَتّی یَسْبِقَ عَفْوُکَ وَرَحْمَتُکَ عَذابَکَ».
و سه مرتبه این دعا را بر من تکرار فرمود تا آن که فهمیدم - یعنی حفظ نمودم - آن را.
مؤلّف گوید: نعمانیه بلدی است، مابین واسط و بغداد، و ظاهراً از اهل آن بلد باشد شیخ جلیل، ابوعبداللَّه، محمّد بن محمّد بن ابراهیم بن جعفر کاتب شهیر به نعمانی، معروف به ابن ابی زینب، شاگرد شیخ کلینی و صاحب تفسیر مختصر که در انواع آیات است و کتاب غیبت که از کتب مشروحه مفصّله معتبره است؛ چنانکه شیخ مفید در «ارشاد» اشاره فرموده است.
اماکن مخصوص و معروف به مقام آن حضرتعلیه السلام
مخفی نماند که در جملهای از اماکن، محل مخصوصی است معروف به مقام آن جناب؛ مثل وادی السلام نجف و مسجد سهله در کوفه و مقامی که در حلّه و خارج قم و غیر آن هست. ظاهر آن است که کسی در آن مکانها به زیارت امام زمان مشرّف، یا از آن جناب معجزهای در آنجا ظاهر شده؛ و از این جهت، آن اماکن شریفه متبرّکه، محلّ انس و تردّد ملائکه و قلّت شیاطین است و این خود یکی از اسباب قریبه اجابت دعا و قبول عبادت است.
و در بعضی از اخبار رسیده که: «خداوند را مکانهایی است که دوست میدارد عبادت کرده شود در آنجا» و وجود امثال این اماکن - چون مساجد و مشاهد ائمّهعلیهم السلام و مقابر امامزادگان و صلحا و ابرار - در اطراف بلاد، از الطاف غیبیّه الهیّه است برای بندگان درمانده و مضطرّ و مریض و مقروض و مظلوم و هراسان و محتاج و نظایر ایشان که به آنجا پناه برند و تضرّع نمایند و به وسیله صاحب آن مقام، از خداوند دوای درد خود را بخواهند و شفا طلبند و دفع شرّ اشرار کنند.
بسیار شده که با مرض رفتند و با عافیت برگشتند، و مظلوم رفتند و مغبوط برگشتند، و با حال پریشان رفتند و آسودهخاطر مراجعت نمودند و البته هرچند در آداب و احترام آنجا بکوشند، خیر در آنجا بیشتر بینند.
سیّد حیدر کاظمینیرحمه الله خبر داد شفاهاً و کتباً که: در زمانی که مجاور بودم در نجف اشرف به جهت تحصیل علوم دینیّه - و این در حدود سال 1275 ق بود - میشنیدم از جماعتی از اهل علم و غیر ایشان از اهل دیانت که ذکر میکردند مردی را که شغلش فروختن سبزیجات و غیره بود که او دیده است مولای ما، امام منتَظَرعلیه السلام را.
پس جویا شدم که شخص او را بشناسم؛ پس شناختم او را و یافتم که مرد صالح متدیّنی است، و خوش داشتم که با او در مکان خلوتی مجتمع شوم که از او مستفسر شوم کیفیّت ملاقات و دیدنش، حجّتعلیه السلام را.
پس مقدّمات دوستی با او را پیش گرفتم؛ بسیاری از اوقات که به او میرسیدم سلام میکردم و از سبزیجات و امثال آن که میفروخت
میخریدم؛ تا آن که میان من و او رشته دوستی پیدا شد؛ همه اینها به جهت شنیدن آن خبر شریف بود از او؛ تا آنکه اتفاق افتاد برای من که رفتم به مسجد سهله در شب چهارشنبه، به جهت نماز معروف به نماز استجاره.(1)چون به در مسجد رسیدم، شخص مذکور را دیدم که در آنجا ایستاده؛ پس فرصت غنیمت کردم و از او خواهش کردم که امشب را نزد من بیتوته کند؛ پس با من بود تا آنگاه که فارغ شدیم از اعمال موظّفه در آن مسجد شریفه، و رفتیم به مسجد کوفه.
چون به آن مسجد رسیدیم و پارهای اعمال آن را به جای آوردیم و در منزل مستقر شدیم، سؤال کردم او را از خبر معهود، و خواهش نمودم که قصّه خود را به تفصیل بیان کند.
پس گفت: «من بسیار میشنیدم از اهل معرفت و دیانت که هر کس ملازمت عمل استجاره داشته باشد در مسجد سهله، در چهل شب چهارشنبه، پی در پی، به نیّت دیدن امام منتَظَرعلیه السلام موفّق میشود به رؤیت آن جناب، و اینکه این مطلب، مکرّر واقع شده؛ پس شایق شدم به کردن این کار و قصد کردم ملازمت عمل استجاره را در هر شب چهارشنبه، و مرا مانع نبود از کردن این کار، شدّت گرما و سرما و باران و غیر آن؛ تا این که قریب یک سال گذشت بر من و من ملازم بودم عمل استجاره را و بیتوته میکردم در مسجد کوفه تا اینکه عصر سهشنبهای بیرون آمدم از نجف اشرف، پیاده - به عادتی که داشتم - و موسم زمستان بود و ابرها متراکم و هوا تاریک و کمکم باران میآمد.
1) 85. استجاره: طلب پناهکردن و پناهبردن.
پس متوجّه مسجد شدم و مطمئن بودم آمدن مردم را به آنجا حسب عادت مستمرّه، تا اینکه رسیدم به مسجد، هنگامی که آفتاب غروب کرده بود و تاریکی سخت، عالم را فرو گرفته بود با رعد و برق زیاد؛ پس خوف بر من مستولی شد و از تنهایی، ترس مرا گرفت؛ زیرا که در مسجد احدی را ندیدم؛ حتّی خادم مقرّری که در شبهای چهارشنبه به آنجا میآمد، آن شب نبود. پس بسیار متوحّش شدم، و با خود گفتم: سزاوار این است که نماز مغرب را به جای آورم و عمل استجاره را به تعجیل بکنم و بروم به مسجد کوفه؛ پس خود را به این ساکن کردم.
پس برخاستم و نماز خواندم، آنگاه عمل استجاره را کردم از نماز و دعا (و آن را حفظ داشتم) و در بین نماز استجاره، ملتفت مقام شریف شدم که معروف است به مقام صاحب الزمانعلیه السلام، پس دیدم در آنجا روشنایی کاملی و شنیدم از آن مکان، قرائت نمازگزاری؛ پس مطمئن شدم و دلم مسرور، و کمال اطمینان پیدا کردم و گمان کردم که در آن مکان شریف، بعضی از زوّار هستند که من مطّلع نشدم به ایشان هنگامی که داخل مسجد شدم؛ پس عمل استجاره را با اطمینان خاطر، تمام کردم.
آنگاه متوجّه مقام شریف شدم و داخل شدم در آنجا؛ پس روشنایی عظیمی در آنجا دیدم و چشمم به چراغی و شمعی نیفتاد ولکن غافل بودم از تفکّر در این مطلب [که بی شمع و چراغ چگونه روشن است و دیدم در آنجا سیّد جلیلی به هیأت اهل علم، ایستاده، نماز میکند؛ پس دلم مایل شد به سوی او و گمان کردم او یکی از زوّار غریب است؛ زیرا که چون در او تأمّل کردم، فیالجمله دانستم که او از اهالی نجف اشرف نیست. پس
شروع کردم در خواندن زیارت امام عصرعلیه السلام که از وظایف مقرّره آن مقام است، و نماز زیارت را کردم.
چون فارغ شدم، اراده کردم که از او خواهش کنم که برویم به مسجد کوفه؛ پس بزرگی و هیبت او مرا مانع شد، و من نظر کردم به خارج مقام؛ پس دیدم شدّت تاریکی را و شنیدم صدای رعد و باران را؛ پس به روی مبارک خود، ملتفت من شد و به مهربانی و تبسّم به من فرمود: میخواهی که برویم به مسجد کوفه؟
گفتم: آری ای سیّد من! عادت ما اهل نجف چنین است که چون مشرّف شدیم به عمل این مسجد، میرویم به مسجد کوفه.
پس با آن جناب بیرون رفتیم و من به وجودش مسرور، و به حُسن صحبتش خُرسند بودم؛ پس راه میرفتیم در روشنایی و هوای نیک و زمین خشک که چیزی به پا نمیچسبد، و من غافل بودم از حال باران و تاریکی که میدیدم آن را، تا رسیدیم به مسجد.
آن جناب - روحی فداه - با من بود و من در غایت سرور و امنیّت بودم به جهت مصاحبت آن جناب؛ نه تاریکی داشتم و نه باران. پس درِ بیرون مسجد را زدم و آن بسته بود؛ پس خادم گفت: کیست در را میکوبد؟
پس گفتم: در را باز کن!
گفت: از کجا آمدی در این تاریکی و شدّت باران؟!
گفتم: از مسجد سهله.
چون خادم در را باز کرد، ملتفت شدم به سوی آن سیّد جلیل؛ پس او را ندیدم و دنیا را دیدم در نهایت تاریکی، و به شدّت باران بر ما میبارد؛
پس مشغول شدم به فریاد کردن که: «یا سیّدنا یا مولانا! بفرمایید که در باز شد» و برگشتم به پشت سر خود و فریاد میکردم؛ اثری اصلاً از آن جناب ندیدم و در آن زمان اندک، سرما و باران و هوا مرا اذیّت کرد.
پس داخل مسجد شدم و از حال غفلت بیدار شدم؛ چنانکه گویا در خواب بودم، و مشغول شدم به ملامت کردن نفس بر غفلتش از آن نشانهها و معجزات ظاهره که دیده بودم، و متذکّر شدم آن کرامات را؛ از روشنایی عظیم در مقام شریف، با آن که چراغی در آنجا ندیدم و اگر بیست چراغ هم در آنجا بود، آنقدر روشن نمیکرد، و نامیدن آن سیّد جلیل، مرا به اسمم، با آنکه او را نمیشناختم و ندیده بودم، و به خاطر آوردم که چون در مقام، نظر به فضای مسجد میکردم، تاریکی زیادی میدیدم و صدای رعد و باران میشنیدم و چون بیرون آمدم از مقام، به مصاحبت آن جنابعلیه السلام، راه میرفتیم در روشنایی، به نحوی که زیر پای خود را میدیدم و زمین خشک بود و هوا ملایم طبع، تا رسیدم به مسجد، و از آن وقت که مفارقت فرمود، تاریکی هوا و سردی باران دیدم، و غیر اینها از آنچه سبب شد که قطع کردم بر اینکه آن جناب، همان است که من این عمل استجاره را برای مشاهده جمالش میکردم، و گرما و سرما را در راه جنابش متحمّل میشدم و «ذلِکَ فَضْلُ اللَّهِ یُؤْتِیهِ مَنْ یَشآءُ»(1)
شیخ عظیم الشّأن، زین الدین علی بن یونس عاملی بیاضی در کتاب «الصراط المستقیم الی مستحقّ التقدیم» فرموده که: من با جماعتی که
1) 86. سوره جمعه: آیه 4 .
زیاده از چهل نفر مرد بودند، بیرون رفتیم به قصد زیارت قاسم بن موسی الکاظمعلیه السلام و رسیدیم به آنجا که میان ما و مزار شریف او به قدر میلی (دو کیلومتر) بود؛ پس سواری را دیدم که پیدا شد؛ گمان کردیم که او اراده گرفتن اموال ما دارد؛ پس پنهان کردیم آنچه را که بر آن میترسیدیم. چون رسیدیم، آثار اسبش را دیدیم و او را ندیدیم؛ پس نظر کردیم... احدی را ندیدیم؛ تعجّب کردیم از این مخفی شدن با مسطّح بودن زمین و حضور آفتاب؛ پس ممتنع نیست که او امام عصرعلیه السلام باشد.
قاسم مذکور، در هشت فرسخی شهر حلّه مدفون است، و پیوسته علما و اخیار به زیارت او میروند، و حدیثی در میان مردم معروف است قریب به این مضمون که جناب رضاعلیه السلام فرمود: «هر کس قادر نیست به زیارت من، پس زیارت کند برادرم قاسم را!» و این خبر را ندیدم ولکن در اصول کافی خبری است که دلالت میکند بر عظمت شأن و بزرگی مقام او.
عالم فاضل متّقی، میرزا محمدتقی بن میرزا کاظم بن میرزا عزیز اللَّه بن ملّا محمّدتقی مجلسیرحمه الله - نواده دختری علّامه مجلسی که ملقّب است به الماسی - در رساله «بهجة الاولیاء» فرمود (چنانکه شاگرد آن مرحوم، فاضل بصیر، سیّد محمدباقر بن سیّد محمدشریف حسینی اصفهانی در کتاب «نورالعیون» از او نقل کرده) بعضی برای من نقل کردند که مرد صالحی از اهل بغداد که در سال 1136 هجری هنوز زنده بود، گفته که:
«روانه سفری بودیم و در آن سفر بر کشتی سوار بر روی آب حرکت مینمودیم؛ اتّفاقاً کشتی ما شکست و آنچه در آن بود، غرق گشت و من به تخته پارهای چسبیده بودم؛ در موج دریا حرکت مینمودم تا بعد از مدّتی
بر ساحل جزیره خود را دیدم. در اطراف جزیره گردش نمودم و بعد از ناامیدی از زندگی به صحرایی رسیدم؛ در برابر خود کوهی دیدم؛ چون به نزدیک آن رسیدم، دیدم که اطراف کوه، دریا و یک طرفش صحراست، بوی عطر میوهها به مشامم رسید؛ باعث انبساط و زیادتی شوقم گردید.
از کوه بالا رفتم؛ از آنجا رو به قلّه کوه آوردم و در برابرم باغی در نهایت سبزی و خرّمی و طراوت و نضارت و معموری دیدم؛ رفتم تا داخل باغ گردیدم که اشجار میوه بسیاری در آنجا روییده، و عمارت بسیار عالی - مشتمل بر بیوتات و غرفههای بسیار - در وسط آن، بنا شده؛ پس من قدری از آن میوهها خوردم و در بعضی از آن غرفهها پنهان میشدم و تفرّج آن باغ را میکردم.
بعد از زمانی دیدم که چند سوار، از دامن کوه صحرا پیدا شدند و داخل باغ گردیدند و یکی مقدّم بر دیگران، و در نهایت مهابت و جلال میرفت. پس پیاده شدند و اسبهای خود را سر دادند، و بزرگ ایشان، در صدر مجلس قرار گرفت و دیگران نیز در خدمتش در کمال ادب نشستند و بعد از زمانی سفره کشیدند و چاشت حاضر کردند؛ پس آن بزرگ به ایشان فرمود که: «میهمانی در فلان غرفه داریم و او را برای چاشت طلب باید نمود.
پس به طلب من آمدند؛ من ترسیدم و گفتم: مرا معاف دارید!
چون عرض کردند، فرمود: چاشت او را همانجا ببرید تا تناول نماید!
و چون از چاشت خوردن فارغ شدیم، مرا طلبید و گزارش احوال مرا پرسید، و چون قصّه مرا شنید، فرمود: میخواهی به اهل خود برگردی؟
گفتم: بلی!
پس یکی از آن جماعت را فرمود که: این مرد را به اهل خودش برسان!
پس با آن شخص بیرون آمدیم؛ چون اندک راهی رفتیم، گفت: نظر کن! این است حصار بغداد؛ و چون نظر کردم، حصار بغداد را دیدم و آن مرد را دیگر ندیدم؛ در آن وقت ملتفت گردیدم و دانستم که به خدمت مولای خود رسیدهام. از بیطالعی خود، از شرفی چنین، محروم گردیدم، و با کمال حسرت و ندامت داخل شهر و خانه خود شدم.
مؤلف گوید: شرح احوال میرزا محمّدتقی الماسی مذکور را در رساله «فیض قدسی در احوال مجلسیرحمه الله» بیان کردیم.
و فاضل مذکور، یعنی سید محمدباقر، در چند ورق، قبل از نقل این حکایت گفته که او فاضل عالم باورع دینداری بوده که در زهد از دنیا و کثرت عبادت و بکاء، گوی سبقت از همگان میربوده. در فقه و حدیث، مرجع طلبه اهل زمان خود بوده و این حقیر، بسیاری از احادیث و رجال در نزد آن حمید الخصال گذرانیده و قدری از فروع فقه و غیره را نیز از او مستفید گردیده بودم و اَلحَق بیش از پدر مهربان اظهار توجّه به این ضعیف میفرمود، و اول اجازات من در فقه و احادیث و ادعیه، صادره از آن بزرگوار بوده. در سال 1159 به جوار رحمت الهی واصل گردیده. انتهی.
او را الماسی به جهت آن میگویند که پدرش میرزا کاظم، متموّل و با ثروت بود و الماسی هدیه کرد به حضرت امیرالمؤمنینعلیه السلام و در جای دو انگشت نصب کرد که قیمت آن پنج هزار تومان بود، و از این جهت به الماسی معروف شد.
و نیز سیّد محمدباقر مذکور، در کتاب «نور العیون» روایت کرده از جناب میرزا محمّدتقی الماسی که در رساله «بهجة الاولیاء» فرموده که: خبر داده مرا مرد موثّق صالحی از اهل علم از سادات شولستان، از مرد موثّقی که گفت:
«اتفاق افتاده در این سالها که جماعتی از اهل بحرین عازم شدند بر مهمانی کردن جمعی از مؤمنین به نوبت. پس مهمانی کردند تا آنکه رسید نوبت به یکی از ایشان که در نزد او چیزی نبود؛ پس به جهت آن مغموم شد و حزن و اندوهش زیاد شد.
اتّفاق افتاد که او شبی بیرون رفت به صحرا؛ دید شخصی را که به او رسید و گفت: «برو نزد فلان تاجر و بگو: محمّد بن الحسنعلیهما السلام میگوید: «بده به من دوازده اشرفی که نذر کرده بودی آن را برای ما! پس بگیر آن اشرفیها را از او و خرج کن آن را در مهمانی خود!
پس آن مرد رفت به نزد آن تاجر و آن رسالت را از جانب آن شخص به او رساند؛ پس آن تاجر به او گفت: گفت این را به تو، محمّد بن الحسنعلیهما السلام به نفس خود؟
پس بحرینی گفت: آری.
پس تاجر گفت: شناختی او را؟
گفت: نه.
گفت که: او صاحب الزمانعلیه السلام بود، و این اشرفیها را نذر کرده بودم برای آن جناب.
پس، آن بحرینی را اکرام کرد و آن مبلغ را به او داد و از او التماس دعا کرد و خواهش نمود از او که چون آن جناب، نذر مرا قبول کرد، نصفی از آن اشرفیها را به من دهی، و من عوض آن را به تو بدهم؛ پس بحرینی آمد و آن مبلغ را خرج کرد در آن مصرف، و آن شخص موثّق به من گفت که: من این حکایت را از بحرینی به دو واسطه شنیدم».
و در «بحار» ذکر فرموده که: «جماعتی از اهل نجف مرا خبر دادند که مردی از اهل کاشان در نجف اشرف آمد و عازم حجّ بیت اللَّه بود. در نجف، مریض شد به مرض شدید، تا آنکه پاهای او خشک شده بود و قدرت، بر رفتن نداشت و رفقای او، او را نجف، در نزد یکی از صلحاء گذاشته بودند که آن صالح، حجرهای در صحن مقدّس داشت. آن مرد صالح، هر روز در را بر روی او میبست و بیرون میرفت به صحرا برای تماشا و از برای برچیدن دُرها.(1)
در یکی از روزها آن مریض به آن مرد صالح گفت که: دلم تنگ شده و از این مکان متوحّش شدم؛ مرا امروز با خود ببر بیرون و در جایی بینداز؛ آنگاه به هر جانب که خواهی برو!
پس گفت که: آن مرد راضی شد؛ مرا با خود بیرون برد و در بیرون نجف، مقامی بود که آن را مقام حضرت قائمعلیه السلام میگفتند؛ مرا در آنجا نشانید و جامه خود را در آنجا در حوضی که بود، شست و بر بالای درختی که در آنجا بود، انداخت و به صحرا رفت و من تنها در آن مکان ماندم؛ فکر میکردم که آخر امر من به کجا منتهی میشود؟
1) 87. در بیابان نجف، سنگریزههایی است که به آنها دُر می گویند و گاهی نگین انگشتر میکنند.
ناگاه جوان خوشروی گندمگونی را دیدم که داخل آن صحن شده و بر من سلام کرد و به حجرهای که در آن مقام بود، رفت؛ در نزد محراب آن، چند رکعت نماز با خضوع و خشوع به جای آورد که من هرگز نماز به آن خوبی ندیده بودم؛ چون از نماز فارغ شد، به نزد من آمد و از احوال من سؤال نمود. به او گفتم که: «من به بلایی مبتلا شدم که سینه من از آن تنگ شده و خدا مرا از آن عافیت نمیدهد تا آنکه سالم گردم، و مرا از دنیا نمیبرد تا آنکه خلاص گردم.
آن مرد به من فرمود که: محزون مباش! زود است که حق تعالی هر دو را به تو عطا کند.
از آن مکان گذشت و چون بیرون رفت، من دیدم که آن جامه از بالای درخت به زمین افتاد؛ من از جای برخاستم و آن جامه را گرفتم و شستم و بر درخت انداختم؛ بعد از آن با خود فکر کردم و گفتم که: «نمیتوانستم که از جای برخیزم، اکنون چگونه چنین شدم که برخاستم و راه رفتم؟! و چون در خود نظر کردم، هیچگونه درد و مرضی در خویش ندیدم؛ دانستم که آن مرد، حضرت قائمعلیه السلام بود که حق تعالی به برکت آن بزرگوار و اعجاز او، مرا عافیت بخشیده است.
از صحن آن مقام بیرون رفتم و در صحرا نظر کردم؛ کسی را ندیدم؛ بسیار نادم و پشیمان گردیدم که چرا من آن حضرت را نشناختم؟ صاحب حجره رفیق من آمد و از حال من سؤال کرد و متحیّر گردید. من او را خبر دادم به آنچه گذشت؛ او نیز بسیار متحسّر شد که ملاقات آن بزرگوار، او را میسّر نشد.
با او به حجره رفت و سالم بود تا آنکه صاحبان و رفیقان او آمدند و چند روز با ایشان بود، آنگاه مریض شد و مُرد و در صحن مقدّس دفن شد و صحّت آن دو چیز که حضرت قائمعلیه السلام به او خبر داد، ظاهر شد، که یکی عافیت بود و دیگری مردن».
و نیز در «بحار الانوار» فرموده که: «جماعتی از ثقات ذکر کردند که مدّتی ولایت بحرین، تحت حکم فرنگ بود، و فرنگیان، مردی از مسلمانان را والی بحرین کردند که شاید به سبب حکومت مسلمانی، آن ولایت معمورتر شود و به حال آن بلاد اصلح باشد، و آن حاکم از ناصبیان بود و وزیری داشت که در عداوت با اهل بیت پیامبرعلیهم السلام، از آن حاکم، شدیدتر بود و پیوسته اظهار عداوت و دشمنی نسبت به اهل بحرین مینمود، به سبب دوستی که اهل آن شهر، نسبت به اهل بیت رسالتعلیهم السلام داشتند. آن وزیر لعین، پیوسته برای کشتن و ضرر رسانیدن اهل آن بلاد، حیلهها و مکرها میکرد.
در یکی از روزها، وزیر خبیث، داخل شد بر حاکم و اناری در دست داشت و به حاکم داد و حاکم چون نظر کرد در آن انار، دید که بر آن انار نوشته: «لا إِلهَ إِلاَّ اللَّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَأَبُوبَکْرٍ وَ عُمَرُ وَعُثْمانُ و عَلِیٌّ خُلَفآءُ رَسُولِ اللَّهِ، و چون حاکم نظر کرد، دید که آن نوشته، از اصل انار است و مصنوعی نیست.
پس متعجّب شد و به وزیر گفت که: «این علامتی است ظاهر و دلیلی قوی بر ابطال مذهب شیعه؛ چه چیز است رأی تو در باب اهل بحرین؟
وزیر لعین گفت: اینها جماعتیاند متعصّب، انکار دلیل و براهین مینمایند و سزاوار است از برای تو که ایشان را حاضر نمایی و این انار را به ایشان بنمایی.
پس هرگاه قبول کنند و از مذهب خود برگردند، از برای تو است ثواب جزیل، و اگر از برگشتن ابا نمایند و بر گمراهی خود باقی بمانند، ایشان را مخیّر نما میان یکی از سه چیز؛ یا جِزْیه بدهند با ذلّت، یا جوابی از این دلیل بیاورند و حال آنکه راه جواب و فراری ندارند، یا آنکه مردان ایشان را بکشی و زنان و اولاد ایشان را اسیر نمایی و اموال ایشان را به غنیمت برداری.
حاکم، رأی آن خبیث را تحسین نمود و به پی علما و افاضل و اخیار ایشان فرستاد؛ ایشان را حاضر کرد؛ انار را به ایشان نشان داد و به ایشان خبر داد که: «اگر جواب شافی در این باب نیاورید، مردان شما را میکشم و زنان و فرزندان شما را اسیر میکنم و مال شما را به غنیمت برمیدارم، یا آنکه باید با ذلّت، مانند کفّار، جزیه بدهید.
چون ایشان این امور را شنیدند، متحیّر گردیدند و قادر بر جواب نبودند و روهای ایشان متغیّر گردید و بدن ایشان بلرزید.
پس بزرگان ایشان گفتند که: «ای امیر! سه روز ما را مهلت ده، شاید جوابی بیاوریم که تو از آن راضی باشی، و اگر نیاوردیم، با ما بکن آنچه که میخواهی!
پس تا سه روز، ایشان را مهلت داد، و ایشان با خوف و تحیّر از نزد او بیرون رفتند و در مجلسی جمع شدند و با هم مشورت کردند تا آنکه
ایشان بر آن متّفق شدند که از صلحای بحرین و زهّاد ایشان، ده نفر را اختیار نمایند؛ پس چنین کردند. آنگاه از میان ده نفر، سه نفر را اختیار کردند؛ پس یکی از آن سه نفر را گفتند که: تو امشب بیرون رو به سوی صحرا و خدا را عبادت کن و استغاثه کن به امام زمان، حضرت صاحب الامرعلیه السلام که او امام زمان ماست و حجّت خداوند عالم است بر ما؛ شاید که به تو خبر دهد راه چاره بیرون رفتن از این بلیّه عظیمه را.
آن مرد بیرون رفت و در تمام شب، خدا را از روی خضوع عبادت کرد و گریه و تضرّع کرد و خدا را خواند و استغاثه به حضرت صاحب الامرعلیه السلام نمود تا صبح؛ چیزی ندید و به نزد ایشان آمد و ایشان را خبر داد.
و در شب دوم، یکی دیگر را فرستادند؛ او مثل رفیق اول، دعا و تضرّع نمود و چیزی ندید؛ پس اضطراب و جزع ایشان زیاده شد.
پس سومی را حاضر کردند و او مرد پرهیزکار بود و اسم او محمّد بن عیسی بود و او در شب سوم، با سر و پای برهنه به صحرا رفت - و آن شبی بود بسیار تاریک - و به دعا و گریه مشغول شد و متوسّل به حق گردید که آن بلیّه را از مؤمنان بردارد، و به حضرت صاحب الامرعلیه السلام استغاثه نمود، و چون آخر شب شد، شنید که مردی به او خطاب مینماید که: ای محمّد بن عیسی! چرا تو را به این حال میبینم؟ و چرا بیرون آمدی به سوی این بیابان؟
او گفت که: ای مرد! مرا بگذار که من از برای امر عظیمی بیرون آمدهام و آن را ذکر نمیکنم مگر از برای امام خود، و شکایت نمیکنم آن را مگر به سوی کسی که قادر باشد بر کشف آن.
گفت: ای محمّد بن عیسی! منم صاحب الامر! ذکر کن حاجت خود را!
محمّد بن عیسی گفت: «اگر تویی صاحب الامرعلیه السلام، قصّه مرا میدانی و احتیاج به گفتن من نداری.
فرمود: بلی راست میگویی. بیرون آمدهای از برای بلیّهای که در خصوص آن انار بر شما وارد شده است و آن توعید و تخویفی که حاکم بر شما کرده است.
محمّد بن عیسی گفت: چون این کلام معجز نظام را شنیدم، متوجّه آن جانب شدم که آن صدا میآمد، و عرض کردم: بلی ای مولای من! تو میدانی که چه چیز به ما رسیده است و تو امام ما و ملاذ و پناه ما [هستی] و قادری بر کشف آن بلا از ما.
پس آن جناب فرمود: ای محمّد بن عیسی! به درستی که وزیر - لعنة اللَّه علیه - در خانه او درختی است از انار. وقتی که آن درخت بار گرفت، او از گِل به شکل اناری ساخت و دو نصف کرد و در میان نصف هر یک از آنها، بعضی از آن کتابت را نوشت. انار هنوز کوچک بود بر روی درخت؛ آن انار را در میان آن قالب گِل گذاشت و آن را بست؛ چون در میان آن قالب، بزرگ شد، اثری از نوشته در آن ماند و چنین شد.
پس صبح چون به نزد حاکم روید، به او بگو که: من جواب این بلیّه را با خود آوردم، و لکن ظاهر نمیکنم مگر در خانه وزیر.
پس وقتی که داخل خانه وزیر شوید، به جانب راست خود در هنگام دخول، غرفهای خواهی دید؛ پس به حاکم بگو که: جواب نمیگویم مگر در آن غرفه؛ زود است که وزیر ممانعت میکند از دخول در آن غرفه، و تو
مبالغه بکن تا آنکه به آن غرفه بالا روی، و نگذار که وزیر، تنها داخل غرفه گردد زودتر از تو، و تو اول داخل غرفه شو!
پس در آن غرفه، طاقچهای خواهی دید که کیسه سفیدی در آن هست، و آن کیسه را بگیر که در آن، قالب گِلی است که آن ملعون، آن حیله را در آن کرده است؛ پس در حضور حاکم، آن انار را در آن قالب بگذار تا آنکه حیله او معلوم گردد.
ای محمّد بن عیسی! علامت دیگر آن است که به حاکم بگو که: معجزه دیگر ما آن است که آن انار را چون بشکند، به غیر از دود و خاکستر، چیز دیگر در آن نخواهید یافت، و بگو اگر راستی این سخن را میخواهید بدانید، به وزیر امر کنید که در حضور مردم، آن انار را بشکند، و چون بشکند، آن خاکستر و دود، بر صورت و ریش وزیر خواهد رسید».
چون محمّد بن عیسی این سخنان اعجاز نشان را از آن امام عالی شأن، و حجّت خداوند عالمیان شنید، بسیار شاد گردید و در مقابل آن جناب، زمین را بوسید و با شادی و سرور به سوی اهل خود برگشت، و چون صبح شد، به نزد حاکم رفتند و محمّد بن عیسی کرد آنچه را که امامعلیه السلام به او امر فرموده بود، و ظاهر گردید آن معجزاتی که آن جناب به آنها خبر داده بود.
پس حاکم متوجّه محمّد بن عیسی گردید و گفت: این امور را کی به تو خبر داده بود؟
گفت: امام زمان و حجّت خدا بر ما.
والی گفت: کیست امام شما؟
پس او از ائمّهعلیهم السلام هر یک را بعد از دیگری خبر داد تا آنکه به حضرت صاحب الامرعلیه السلام رسید.
حاکم گفت: دست دراز کن که من بیعت کنم بر این مذهب! و من گواهی میدهم که نیست خدایی مگر خداوند یگانه و گواهی میدهم که محمّد بنده و رسول اوست و گواهی میدهم که خلیفه بعد از آن حضرت، بلا فصل، حضرت امیرالمؤمنین علیعلیه السلام است؛ پس به هر یک از امامان بعد از دیگری تا آخری ایشان اقرار نمود و ایمان او نیکو شد و امر به قتل وزیر نمود و از اهل بحرین عذرخواهی کرد.
و این قصّه نزد اهل بحرین معروف است و قبر محمّد بن عیسی نزد ایشان معروف است و مردم او را زیارت میکنند».
محدّث جلیل، شیخ حرّ عاملی، در کتاب «اثبات الهداة بالنصوص و المعجزات» فرموده که: «به تحقیق که خبر دادند مرا جماعتی از ثقات اصحاب ما که ایشان دیدند صاحب الامرعلیه السلام را در بیداری، و مشاهده نمودند از آن جناب معجزاتی متعدّده، و خبر داد ایشان را به خبرهای غیبی، و دعا کرد از برای ایشان دعاهایی که مستجاب شده بود، و نجات داد ایشان را از خطرهای مهالک.
فرمود که: ما نشسته بودیم در بلاد خودمان (جبل عامل) در قریه مشغری در روز عیدی، و ما جماعتی بودیم از طلاب علم و صلحا؛ پس من گفتم به ایشان که: «کاش میدانستم که در عید آینده، کدام یک از این جماعت زنده است و کدام مرده!
پس مردی که نام او شیخ محمّد و شریک ما بود در درس، گفت: من میدانم که در عید دیگر زندهام، و عید دیگر تا بیست و شش سال. و ظاهر شد از او که جازم است در این دعوی و مزاح نمیکند.
پس گفتم به او که: تو علم غیب میدانی؟
گفت: نه! و لکن من دیدم مهدیعلیه السلام را در خواب و من مریض بودم به مرض سختی و میترسیدم که بمیرم در حالی که نیست برای من عمل صالحی که ملاقات نمایم خداوند را به آن عمل؛ پس به من فرمود که: «مترس! زیرا که خداوند شفا میدهد تو را از این مرض و نمیمیری در این مرض، بلکه زندگانی خواهی کرد بیست و شش سال، آنگاه عطا فرمود به من، جامی که در دستش بود؛ پس نوشیدم از آن، و مرض از من کناره کرد و شفا حاصل شد، و من میدانم که این کار شیطان نیست.
پس من چون شنیدم سخن آن مرد را، تاریخ آن را نوشتم - و آن در سال 1049 بود - و مدّتی بر آن گذشت و من منتقل شدم به سوی مشهد مقدّس سال 1072؛ پس چون سال آخر شد، در دلم افتاد که مدّت گذشت؛ پس رجوع کردم به آن تاریخ و حساب کردم؛ دیدم که گذشت از آن زمان، بیست و شش سال؛ پس گفتم که سزاوار است که آن مرد، مرده باشد؛ پس نگذشت مدت یک ماه یا دو ماه که مکتوبی از برادرم رسید - و او در آن بلاد بود - و خبر داد مرا که آن مرد وفات کرد».
و نیز شیخ جلیل مذکور، در همان کتاب فرموده که: «من در زمان کودکی که ده سال داشتم، به مرض سختی مبتلا شدم به نحوی که اهل و اقارب من، جمع شدند و گریه میکردند و مهیّا شدند برای عزاداری، و یقین کردند که من خواهم مرد در آن شب. پس دیدم پیغمبر و دوازده امامعلیهم السلام را و من در میان خواب و بیداری بودم؛ پس سلام کردم بر ایشان
و با یکایک مصافحه کردم، و میان من و حضرت صادقعلیه السلام سخنی گذشت که در خاطرم نماند، جز آنکه آن جناب در حقّ من دعا کرد؛ پس سلام کردم بر صاحبعلیه السلام و با آن جناب مصافحه کردم و گریستم و گفتم: ای مولای من! میترسم کهبمیرم دراینمرض و مقصد خودرا ازعلم و عمل بدست نیاورم.
پس فرمود: نترس! زیرا که تو نخواهی مُرد در این مرض، بلکه خداوند تبارک و تعالی تو را شفا میدهد و عمر خواهی کرد عمر طولانی.
آنگاه قدحی به دست من داد که در دست مبارکش بود؛ پس آشامیدم از آن، و در حال عافیت یافتم و مرض - بالکلّیه - از من زایل شد و نشستم و اهل و اقاربم تعجّب کردند و ایشان را خبر نکردم به آنچه دیده بودم، مگر بعد از چند روز».
سیّد نعمت اللَّه جزایری در «الانوار النعمانیّه» فرموده که: «خبر داد مرا موثّقترین اساتید من در علم و عمل که: از برای ملاّ احمد اردبیلی، شاگردی بود از اهل تفرش که نام او میرعلّام بود؛ در نهایت فضل و ورع بود، و او نقل کرد: مرا حجرهای بود در مدرسهای که محیط است به قبّه شریفه. پس یک شب از مطالعه خود فارغ شدم - و بسیار از شب گذشته بود - بیرون آمدم از حجره و نظر میکردم در اطراف، و آن شب سخت تاریک بود؛ مردی را دیدم که رو به حرم کرده، میآید؛ گفتم: شاید این دزد است آمده که چیزی از قندیلها را بدزدد.
پس، از حجره خود به زیر آمدم و رفتم به نزدیکی او و او مرا نمیدید. رفت به نزدیکی درِ حرم مطهّر و ایستاد؛ دیدم قفل را که افتاد و باز شد
برای او؛ درِ دوم و سوم به همین ترتیب، و مشرّف شد بر قبر شریف؛ سلام کرد و از جانب قبر مطهّر جواب شنید.
پس شناختم صدای او را که سخن میگفت با امامعلیه السلام در مسأله علمیّه؛ آنگاه بیرون رفت از نجف و متوجّه شد به سوی مسجد کوفه؛ پس من از عقب او رفتم و او مرا نمیدید. پس چون رسید به محراب مسجد، شنیدم او را که سخن میگوید با شخصی دیگر در همان مسأله؛ برگشت و من از عقب او برگشتم و او مرا نمیدید.
چون رسید به دروازه نجف، صبح روشن شده بود؛ خود را بر او ظاهر کردم و گفتم: «من بودم با تو از اول تا آخر؛ مرا آگاه کن که شخص اولی، کی بود که در قبّه شریفه با او سخن میگفتی، و شخص دوم، کی بود که با او سخن میگفتی در کوفه؟؛ پس عهدها از من گرفت که خبر ندهم به سرّ او، تا آنکه وفات کند.
پس به من فرمود: ای فرزند من! بر من بعضی از مسایل، مشتبه میشود؛ پس بسا هست بیرون میروم در شب، نزد قبر امیرالمؤمنینعلیه السلام و در آن مسأله، با آن جناب، تکلّم میکنم و جواب میشنوم، و در این شب مرا به سوی صاحب الزمانعلیه السلام حواله فرمود و فرمود که: فرزندم مهدیعلیه السلام امشب در مسجد کوفه است؛ پس برو به نزد او و این مسأله را از او سؤال کن! و این شخص، مهدیعلیه السلام بود.
مؤلف گوید که: فاضل نِحْریر، میرزا عبد اللَّه اصفهانی در «ریاض العلماء» ذکر کرده که سیّد میرعلّام، عالم فاضل جلیل معروف است، و مثل اسم خود علّامه بود و از افاضل شاگردان ملّا احمد اردبیلی بود و از
برای او فواید و افادات و تعلیقاتی است بر کتب در اصناف علوم. چون سؤال کردند از ملا احمد در هنگام وفات او که بعد از وفات او به کدام یک از شاگردان او رجوع کنند و اخذ علوم نمایند، فرمود: «امّا در شرعیات، پس به میرعلّام و در عقلیات، به میر فیض اللَّه.
و شیخ ابوعلی در حاشیه رجال خود از استاد خود وحید بهبهانی نقل کرده که میرعلّام مذکور، جدّ سیّد سند، سیّد میرزا است که از اَجِلاّء ساکنین نجف اشرف بود و از جمله علمایی که در قضیّه طاعون - که واقع شده بود در بغداد و حوالی آن، در سال 1186 - وفات کردند.
علّامه مجلسی در «بحار» فرموده که: جماعتی مرا خبر دادند از سیّد فاضل، میرعلّام که او گفت: ...؛ با مختصر اختلافی، و آخر آن در «بحار» چنین است که:
من در عقب او بودم تا آنکه در مسجد حنّانه مرا سرفه گرفت، به نحوی که نتوانستم آن را از خود دفع کنم و چون سرفه مرا شنید، به سوی من التفات نموده، مرا شناخت و گفت: تو میرعلّامی؟؛ گفتم: بلی! گفت: در اینجا چه میکنی؟ گفتم: من با تو بودم در وقتی که داخل روضه مقدّسه شدی تا حال، و تو را قسم میدهم به حقّ صاحب قبر، که مرا بر آنچه در این شب بر تو جاری شده، خبر دهی، از اول تا آخر.
گفت: خبر میدهم به شرطی که مادام حیات من، به احدی خبر ندهی.
و چون از من عهد گرفت، گفت: من در بعضی از مسایل فکر میکردم و آن مسأله بر من مشکل شده بود؛ پس در دل من افتاد که نزد حضرت امیرالمؤمنینعلیه السلام بروم و آن مسأله را از او سؤال کنم، و چون به نزد در
رسیدم، در به غیر کلید، گشوده شد؛ چنانکه دیدی، و از حق تعالی سؤال کردم که حضرت امیرالمؤمنینعلیه السلام مرا جواب گوید؛ پس از قبر صدایی ظاهر شد که: به مسجد کوفه برو و از حضرت قائمعلیه السلام در آنجا سؤال کن؛ زیرا که او امام زمان تو است».
آن مرحوم در جلد چهارم شرح «من لایحضره الفقیه» در ضمن متوکّل بن عمیر - که راوی «صحیفه کامله سجادیه» است - ذکر نموده، و آن این است که فرمود:
«من در اوایل بلوغ، طالب بودم مرضات خداوندی را و ساعی بودم در طلب رضای او و مرا از ذکر جنابش قراری نبود، تا آنکه دیدم در میان بیداری و خواب که صاحب الزمانعلیه السلام ایستاده در مسجد جامع قدیم که در اصفهان است، نزدیک به درِ طنابی که الآن مَدرس من است؛ پس سلام کردم بر آن جناب و قصد کردم که پای مبارکش را ببوسم؛ پس نگذاشت مرا و گرفت مرا، پس بوسیدم دست مبارکش را و پرسیدم از آن جناب، مسایلی را که مشکل شده بر من، که یکی از آنها این بود که من وسوسه داشتم در نماز خود، و میگفتم که آنها نیست به نحوی که از من خواستهاند، و من مشغول بودم به قضا، و میسّر نبود برای من نماز شب، و سؤال کردم از شیخ خود، شیخ بهایی از حکم آن؛ پس گفت: به جای آور یک نماز ظهر و عصر و مغرب به قصد نماز شب! و من چنین میکردم؛ پس سؤال کردم از حجّتعلیه السلام که: من نماز شب بخوانم؟
فرمود: نماز شب کن و بجای نیار مانند آن نماز مصنوعی که میکردی! و غیر اینها، از مسایلی که در خاطرم نمانده.
آنگاه گفتم: ای مولای من! میسّر نمیشود برای من که برسم به خدمت جناب تو در هر وقتی؛ پس عطا کن به من کتابی که همیشه عمل کنم بر آن!
پس فرمود که: من عطا کردم به جهت تو کتابی به مولا محمّدتاج و من در خواب او را میشناختم.
پس فرمود: برو و بگیر آن کتاب را از او!
پس بیرون رفتم از در مسجدی که مقابل روی آن جناب بود، به سمت دار بطّیخ که محلهای است از اصفهان.
پس چون رسیدم به آن شخص و مرا دید، گفت: تو را صاحب الامرعلیه السلام فرستاده نزد من؟
گفتم: آری! پس بیرون آورد از بغل خود، کتاب کهنهای؛ چون باز کردم آن را و ظاهر شد بر من که آن کتاب دعاست، پس بوسیدم آن را و بر چشم خود گذاشتم و برگشتم از نزد او و متوجّه شدم به سوی صاحبعلیه السلام؛ که بیدار شدم و آن کتاب با من نبود. پس شروع کردم در تضرّع و گریه و ناله به جهت فوت آن کتاب تا طلوع فجر؛ پس چون فارغ شدم از نماز و تعقیب، در دلم چنین افتاده بود که مولانا محمّد، همان شیخ بهایی است، و نامیدن حضرت او را به تاج، به جهت اشتهار اوست در میان علما؛ پس چون رفتم به مدرس او - که در جوار مسجد جامع بود - دیدم او را که مشغول است به مقابله صحیفه کامله، و خواننده، سیّد صالح امیر ذوالفقار گلپایگانی بود.
پس ساعتی نشستم تا فارغ شد از آن کار، و ظاهر آن بود که کلام ایشان در سند صحیفه بود، لکن به جهت غمی که بر من مستولی بود، نفهمیدم
سخن او و سخن ایشان را، و من گریه میکردم؛ پس رفتم نزد شیخ و خواب خود را به او گفتم و گریه میکردم به جهت فوت کتاب؛ پس شیخ گفت: «بشارت باد تو را به علوم الهیّه و معارف یقینیه و تمام آنچه همیشه میخواستی! و بیشتر صحبت من با شیخ، در تصوّف (یعنی عرفان مورد قبول ائمّه اطهارعلیهم السلام) بود و او مایل بود به آن؛ پس قلبم ساکن نشد و بیرون رفتم با گریه و تفکّر، تا در دلم افتاد که بروم به آن سمتی که در خواب به آنجا رفتم.
پس چون رسیدم به محلّه دار بطّیخ، دیدم مرد صالحی را که اسمش آقا حسن بود و ملقّب به تاج؛ پس چون رسیدم به او، سلام کردم بر او؛ گفت: یا فلان! کتب وقفیهای در نزد من است که هر طلبه که از آن میگیرد، به شروط وقف، عمل نمیکند و تو عمل میکنی به آن، بیا و نظر کن به این کتب و هرچه را که محتاجی به آن، بگیر!
پس با او رفتم در کتابخانه او؛ پس اول کتابی که به من داد، کتابی بود که در خواب دیده بودم (یعنی کتاب دعا که همان صحیفه سجّادیه بود)؛ پس شروع کردم در گریه و ناله و گفتم: مرا کفایت میکند. و در خاطر ندارم که خواب را برای او گفتم یا نه، و آمدم در نزد شیخ و شروع کردم در مقابله با نسخه او که جدّ پدر او نوشته بود از نسخه شهید، و شهید نسخه خود را نوشته بود از نسخه عمید الرؤساء و ابن سکون، و مقابله کرده بود با نسخه ابن ادریس، بدون واسطه یا به یک واسطه، و نسخهای که حضرت صاحب الامرعلیه السلام به من عطا فرمود، از خطّ شهید نوشته شده بود و نهایت موافقت داشت با آن نسخه».
مؤلف گوید که: علّامه مجلسیرحمه الله در «بحار» صورت اجازه مختصری از پدر خود، از برای صحیفه کامله ذکر نموده و در آنجا گفته که: «من روایت میکنم صحیفه کامله را که ملقّب به زبور آل محمّد، انجیل اهلبیتعلیهم السلام، و دعای کامل به اسانید بسیار و طریقههای مختلفه است.
یکی از آنها آن است که من روایت میکنم آن را به نحو مناوله از مولای ما، صاحب الزمان و خلیفه رحمانعلیه السلام در خوابی طولانی... .
علّامه مجلسی در «بحار» فرموده که: «جماعتی مرا خبر داد از سیّد سند فاضل، میرزا محمّد استرآبادی که گفت: شبی در حوالی بیت اللَّه الحرام مشغول طواف بودم، ناگاه جوانی نیکروی را دیدم که مشغول طواف بود؛ چون نزدیک من رسید، یک طاقه گُل سرخ به من داد - و آن وقت، موسم گل نبود - و من آن گل را گرفتم و بوییدم و گفتم: این از کجاست ای سیّد من؟!
فرمود: از...(1)برای من آوردهاند؛ آنگاه از نظر من غایب شد و من او را ندیدم.
مؤلّف گوید که: شیخ اجلّ اکمل، شیخ علی، عالم ربّانی، شهید ثانیرحمه الله در کتاب «الدرّ المنثور» در ضمن احوال والد خود - شیخ محمّد، صاحب «شرح استبصار» و غیره، که مجاور مکّه معظّمه بود در حیات و ممات - نقل کرده که خبر داد مرا زوجه او - دختر سید محمّد بن ابیالحسنرحمه الله
1) 88. به جای سه نقطه، کلمهای است که معنای آن روشن نیست.
و مادر اولاد او - که: چون آن مرحوم وفات کرد، میشنیدند در نزد او تلاوت قرآن را در طول آن شب، و از چیزهایی که مشهور است این که او طواف میکرد، پس مردی آمد و عطا نمود به او گلی از گلهای زمستان که نه درآن بلاد بود و نه آن زمان، موسم آن بود؛ پس به او گفت: این را از کجا آوردی؟؛ گفت: از این ...(1)آنگاه اراده کرد که او را ببیند، پس او را ندید».
مخفی نماند که سیّد جلیل، میرزا محمّد استرآبادی سابق الذکر، صاحب کتب رجالیه معروفه و آیات الاحکام، مجاور مکّه معظّمه بود واستاد شیخ محمّد مذکور است و مکرّر شیخ محمد در «شرح استبصار» با احترام، اسم او را میبرد و هر دو جلیل القدرند و دارای مقام عالیه، و میشود که این قضیّه برای هر دو روی داده باشد.
و در پشت «شرح استبصار» که نزد حقیر است و ملک مؤلّفش بود و در چند جا خطّ آن مرحوم را دارد و نیز خطّ فرزندش، شیخ علی را دارد، چنین نوشته: منتقل شد مصنّف این کتاب - و او شیخ سعید حمید، شیخ محمّد بن شهید ثانی است - از دار غرور، به سوی دار سرور، شب دوشنبه، دهم ذیقعدة الحرام سنه 1030 از هجرت سیّد المرسلینصلی الله علیه وآله وسلم.
به تحقیق که من شنیدم از او پیش از انتقال او به چند روز، اندکی مشافهةً که او میگفت برای من که: به درستی که من انتقال خواهم کرد در این ایام؛ شاید که خداوند مرا اعانت نماید بر آن، و چنین شنید از او، غیر من این را، و این در مکّه مشرّفه بود و او را در قبرستان معلّی، نزدیک مزار خدیجه کبریعلیها السلام دفن کردیم.
1) 89. به جای سه نقطه کلمهای است که معنای آن روشن نیست.
سیّد فاضل، سید علیخان، فرزند عالم جلیل، سید خلف بن سید عبدالمطلب موسوی مشعشعی حویزی، در کتاب «خیرالمقال» در ضمن حکایات آنان که در غیبت، امام عصرعلیه السلام را دیدند گفته که: از آن جمله است حکایتی که خبر داد ما را به آن: «مردی از اهل ایمان، از کسانی که من وثوق دارم به آنها که: او حجّ کرد با جماعتی از راه اَحساء، در قافله کمی. پس چون مراجعت کردند، مردی با ایشان بود که گاهی پیاده میرفت و گاهی سوار میشد؛ پس اتفاق افتاد که در یکی از منازل، سیر آن قافله بیشتر از سایر منازل شد و از برای آن مرد، سواری میسّر نشد.
پس فرود آمدند برای خواب و اندکی استراحت؛ آنگاه از آنجا کوچ کردند. آن مرد از شدّت تَعَب و رنجی که به او رسیده بود، بیدار نشد؛ آن جماعت نیز در تفحّص او برنیامدند و آن مرد در خواب ماند تا آنکه حرارت آفتاب او را بیدار کرد؛ چون بیدار شد، کسی را ندید؛ پس پیاده به راه افتاد و یقین داشت به هلاکت خود.
پس استغاثه نمود به حضرت مهدیعلیه السلام؛ پس در آن حال بود که دید مردی را که در هیأت اهل بیابان است و سوار است بر ناقهای؛ پس فرمود: ای فلان! تو از قافله واماندی؟
گفتم: آری.
گفت: آیا دوست داری که تو را برسانم به رفقای تو؟
گفتم: این - واللَّه - مطلوب من است و سوای آن چیزی نیست.
فرمود: پس نزدیک من بیا! و ناقه خود را خوابانید و مرا در ردیف خود
سوار کرد و به راه افتاد؛ پس نرفتیم چند گامی مگر رسیدیم به قافله؛ چون نزدیک آنها شدیم، گفت: اینها رفقای تواَند؛ آنگاه مرا گذاشت و رفت».
خبر داد ما را عالم کامل و زاهد عامل و عارف بصیر، برادر ایمانی و صدیق روحانی، آقا علیرضا - خلف عالم جلیل، حاجی ملّا محمّد نایینی و همشیرهزاده فخر العلماء الزاهدین، حاجی محمّد ابراهیم کلباسیرحمه الله، که در صفات نفسانیه و کمالات انسانیه از خوف و محبّت و صبر و رضا و شوق و اِعراض از دنیا بینظیر بود - گفت: خبر داد ما را عالم جلیل، آخوند ملّا زینالعابدین سلماسی: «روزی نشسته بودم در مجلس درس آیت اللَّه سیّد سند و عالم مسدّد، فخر الشیعه، علّامه طباطبایی بحرالعلومرحمه الله در نجف اشرف، که داخل شد بر او، عالم محقّق، جناب میرزا ابوالقاسم قمی - صاحب «قوانین» - در آن سالی که از ایران مراجعت کرده بود به جهت زیارت ائمّه عراق و طواف بیت اللَّه الحرام.
پس متفرّق شدند کسانیکه در مجلس بودند و به جهت استفاده حاضر شده بودند - و ایشان زیاده از صد نفر بودند - و من ماندم با سه نفر از خاصّان اصحاب او که در اعلی درجه صلاح و سداد و ورع و اجتهاد بودند.
پس محقّق، متوجّه سیّد شد و گفت: شما فایز شدید و دریافت نمودید مرتبه ولادت روحانیه و جسمانیه و قرب مکان ظاهری و باطنی را. پس چیزی به ما تصدّق نمایید از آن نعمتهای غیرمتناهیه که بدست آوردید!
پس سیّد بدون تأمّل فرمود که: من شب گذشته یا دو شب قبل (و تردید از راوی است) در مسجد کوفه رفته بودم برای ادای نافله شب، با عزم به رجوع در اول صبح به نجف اشرف که مباحثه و مذاکره تعطیل نشود، پس
چون از مسجد بیرون آمدم، در دلم شوقی افتاد برای رفتن به مسجد سهله؛ پس خیال خود را از آن منصرف کردم از ترس نرسیدن به نجف پیش از صبح، و فوت شدن مباحثه در آن روز، و لکن شوق، پیوسته زیاد میشد و قلب، میل میکرد.
پس در آن حال که متردّد بودم، ناگاه بادی وزید و غباری برخاست و مرا به آن طرف حرکت داد؛ اندکی نگذشت که مرا بر درِ مسجد سهله انداخت؛ پس داخل مسجد شدم؛ دیدم که خالی است از زوّار و متردّدین جز شخصی جلیل که مشغول است به مناجات با قاضیالحاجات به کلماتی که قلب را منقلب، و چشم را گریان میکند.
حالتم متغیّر و دلم از جا کنده شد و زانوهایم لرزان و اشکم جاری شد از شنیدن آن کلمات که هرگز به گوشم نرسیده بود و چشمم ندیده از آنچه به من رسیده بود از ادعیه مأثوره، و دانستم که مناجات کننده، انشاء میکند آن کلمات را، نه آنکه از محفوظات خود میخواند.
پس در مکان خود ایستادم و گوش به آن کلمات فرا داشتم و از آنها متلذّذ بودم تا آنکه از مناجات فارغ شد.
پس ملتفت شد به من و به زبان فارسی فرمود: مهدی بیا! چند گامی پیش رفتم و ایستادم. امر فرمود که پیش روم؛ اندکی رفتم و توقّف نمودم؛ باز امر فرمود به پیش رفتن و فرمود: ادب در امتثال است؛ پیش رفتم تا به آنجا که دست آن جناب به من و دست من به آن جناب میرسید.
چون کلام سیّدرحمه الله به اینجا رسید، یک دفعه از این رشته سخن، دست کشید و اعراض نمود و شروع کرد در جواب دادن محقّق مذکور از سؤالی که قبل از این از جناب سیّد کرده بود.
از آن مرحومرحمه الله شنیدم که فرمود: بیرون آمدم روز چهاردهم ماه شعبان از شهر حلّه، به قصد زیارت ابی عبد اللَّه الحسینعلیه السلام در شب نیمه آن. پس چون رسیدیم به شطّ هندیّه (و آن شعبهای است از نهر فرات که از زیر مسیّب(1)جدا میشود و به کوفه میرود و قصبه طویرج که در راه حلّه به طرف کربلا واقع شده، بر کنار این شطّ است) عبور کردیم به جانب غربی آن و دیدیم زوّاری که از حلّه و اطراف آن رفته بودند و زوّاری که از نجف اشرف و حوالی آن وارد شده بودند، جمیعاً محصورند و راهی نیست برای ایشان به سوی کربلا؛ زیرا که دزدها در راه فرود آمده بودند و راه متردّدین را از عبور و مرور قطع کردند و نمیگذاشتند احدی از کربلا بیرون آید و نه کسی به آنجا داخل شود، مگر اینکه او را غارت میکردند.
فرمود: من نزد عربی فرود آمدم و نماز ظهر و عصر را به جای آوردم و نشستم؛ منتظر بودم که چه خواهد شد وضع این زوّار، و آسمان ابر داشت و باران کمکم میآمد....
پس مرا به حالت ایشان، رقّتی سخت گرفت و انکسار عظیمی برایم حاصل شد؛ پس متوجّه شدم بهسوی خداوند تبارک و تعالی به دعا و توسّل به پیغمبر و آل اوعلیهم السلام و طلب کردم از او اغاثه زوّار را از آن بلا که به آن مبتلا شدند.
پس در این حال بودیم که دیدیم سواری را که میآید بر اسب نیکویی - مانند آهو که مثل آن ندیده بودم - و در دست او نیزه درازی است و او
1) 90. نام محلّی است.
آستینها را بالا زده، اسب را میدوانید؛ تا آنکه ایستاد در نزد خانهای که من در آنجا بودم.
پس سلام کرد و ما جواب سلام او را دادیم؛ آنگاه فرمود: یا مولانا - و اسم مرا برد - فرستاد مرا کسی که سلام میفرستد بر تو... [و اسم دو نفر را برد] و میگویند که زوّار بیایند که ما طرد کردیم دزدها را از راه و ما با لشکر خود، در پشته سلیمانیه، بر سر جادّه، منتظر زوّاریم.
پس به او گفتم: تو با ما هستی تا پشته سلیمانیّه؟
گفت: آری.
ساعت را از بغل بیرون آوردم؛ دیدم دو ساعت و نیم تقریباً به روز مانده؛ پس گفتم اسب مرا حاضر کردند؛ آن عرب بیابانی که ما در منزلش بودیم، به من چسبید و گفت: ای مولای من! جان خود و این زوّار را در خطر مینداز! امشب را نزد ما باشید تا اوضاع روشن شود.
پس به او گفتم: چاره نیست از سوار شدن به جهت ادراک زیارت مخصوصه.
پس چون زوّار دیدند که ما سوار شدیم، پیاده و سوار در عقب ما حرکت کردند.
پس به راه افتادیم و آن سوار مذکور در جلوی ما بود - مانند شیر بیشه - و ما در پشت سر او میرفتیم تا رسیدیم به پشته سلیمانیّه؛ پس سوار بر آنجا بالا رفت و ما نیز او را متابعت کردیم؛ آنگاه پایین رفت و ما رفتیم تا بالای پشته؛ پس نظر کردیم؛ از آن سوار اثری ندیدیم؛ گویا به آسمان بالا رفت، یا به زمین فرو رفت، و نه رییس لشکری را دیدیم و نه لشکری؛ پس
گفتم به کسانی که با من بودند: آیا شکّ دارید که او صاحب الامرعلیه السلام بوده؟
گفتند: نه واللَّه!
و من در آن وقتی که آن جناب در پیش روی ما میرفت، تأمّل زیادی کردم در او که گویا وقتی پیش از این، او را دیدهام؛ لکن به خاطرم نیامد که کی او را دیدهام، پس چون از ما جدا شد، متذکّر شدم همان شخصی [است که در حلّه به منزل من آمده بود و ...
مؤلف گوید: این کرامات و مقامات از سیّد مرحوم بعید نبود؛ زیرا دارا شد از فضایل و مناقب، مقداری که جمع نشد در غیر او از علمای ابرار.
اول: آنکه آن مرحوم بعد از آنکه هجرت کردند از نجف اشرف به حلّه و مستقر شدند در آنجا، شروع نمودند در هدایت مردم و اظهار حقّ و ازهاق باطل، و به برکت دعوت آن جناب، از داخل حلّه و خارج آن، زیاده از صدهزار نفر از اعراب، شیعه مخلص اثناعشری شدند، و شفاهاً به حقیر فرمودند: «چون به حلّه رفتیم، دیدیم شیعیان آنجا از علائم امامیه و شعار شیعه، جز بردن اموات خود به نجف اشرف، چیزی ندارند، و از سایر احکام و آثار، عاری و بری؛ حتی از تبرّی از اعداء اللَّه. و به سبب هدایت او، همه از صلحا و ابرار شدند، و این فضیلت بزرگی است که از خصایص اوست.
دوم: کمالات نفسانیّه که در آن جناب بود؛ از صبر و تقوا و رضا و تحمّل مشقّت عبادت و سکون نفس و دوام اشتغال به ذکر خدای تعالی.
هرگز در خانه خود، از اهل و اولاد و خدمتگزاران، چیزی از حوایج
نمیطلبید، و اجابت دعوت میکرد و در ولیمهها و میهمانیها حاضر میشد، لکن به همراه، کتبی برمیداشت و در گوشه مجلس، مشغول تألیف خود بود و از صحبتهای مجلس، ایشان را خبری نبود، مگر آنکه مسأله پرسند و او جواب گوید.
و رسم آن مرحوم در ماه رمضان چنین بود که نماز مغرب را با جماعت در مسجد میخواند، آنگاه نافله مقرّری مغرب را - که در ماه رمضان که از هزار رکعت در تمام ماه حسب قسمت، به آنشب میرسد - میخواند و به خانه میآمد و افطار میکرد و برمیگشت به مسجد، به همان نحو نماز عشاء را میخواند و به خانه میآمد و مردم جمع میشدند؛ اول، قاری حَسَن الصّوتی با لحن قرآنی، آیاتی از قرآن که تعلّق داشت به وعظ و زجر و تهدید و تخویف میخواند؛ به نحوی که قلوب قاسیه را نرم، و چشمهای خشک شده را تر میکرد. آنگاه دیگری به همان طور، خطبهای از نهجالبلاغه میخواند. آنگاه سومی قرائت میکرد مصائب ابی عبد اللَّهعلیه السلام را. آنگاه یکی از صلحا مشغول خواندن ادعیه ماه مبارک میشد و دیگران متابعت میکردند تا وقت خوردن سحر. پس هر یک به منزل خود میرفت.
و بالجمله در مراقبت و مواظبت اوقات و تمام نوافل و سنن و قرائت - با آنکه بسیار پیر بود - آیت و حجّتی بود در عصر خود.
و در سفر حجّ - رفت و برگشت - با آن مرحوم بودم و در مسجد غدیر(1)
1) 91. معلوم میشود تا سال 1300 ق، مسجد غدیر در جحفه بوده، و متأسّفانه بعد خراب کردهاند. بسیار مناسب، بلکه لازم است این مسجد که میتواند داستان غدیرخم و امامت امیرمؤمنان را زنده نگهدارد، بازسازی شود و در صورت عدم امکان، لااقل تابلویی آنجا نصب شود که آن محل را از فراموشی حفظ کند و زائرین ایرانی و شیعیان به زیارت غدیر و محلّ آن مسجد بروند.
و جحفه با ایشان نماز خواندیم و در مراجعت، دوازدهم ربیعالاوّل سال 1300، تقریباً پنج فرسخ مانده به سماوه، داعی حقّ را لبیک گفت و در نجف اشرف، در جنب مرقد عموی مکرّم خود مدفون شد و بر قبرش قبّه عالیه بنا کردند.
و در حین وفاتش در حضور جمع کثیری از مُؤالف و مُخالف ظاهر شد از قوّت ایمان و طمأنینه و از اقبال و صدق یقین آن مرحوم مقامی که همه متعجّب شدند و کرامت باهرهای که بر همه معلوم شد.
سوم: تصانیف رایقه بسیاری در فقه و اصول و توحید و امامت و کلام و غیر اینها که یکی از آنها، کتابی است در اثباتِ بودن شیعه، فرقه ناجیه که از کتب نفیسه است؛ طوبی له و حسن مآب(1).
1) 92. در نجم الثاقب 100 حکایت نقل شده بود که در اینجا به 25 تای آن بسنده شد.
شیخ صدوقرحمه الله در «کمال الدین» و شیخ طبرسیرحمه الله در «احتجاج» روایت کردهاند که: بیرون آمد توقیع به سوی ابیالحسن سمری که:
«ای علی بن محمّد سمری! بشنو! خداوند، اجر برادران تو را در تو بزرگ گرداند، پس به درستی که تو فوت خواهی شد، از حال تا شش روز؛ پس جمع کن امر خود را و وصیّت مکن به احدی که قائم مقام تو باشد بعد از وفات تو؛ پس به تحقیق که واقع شد غیبت تامّه؛ پس ظهوری نیست مگر بعد از اذن خدای تعالی، و این بعد از طول زمان و قساوت قلوب و پر شدن زمین است از جور. و زود است که میآید از شیعه من کسی که مدّعی مشاهده است؛ آگاه باشید که هر کس مدّعی شود مشاهده را پیش از خروج سفیانی و صیحه(1)، پس او کذّاب و مفتری است؛ وَلا حَوْلَ وَلا قُوَّةَ إِلاَّ بِاللَّهِ العَلِیِّ العَظِیمِ».
و نیز در چند خبر دیگر اشاره به این مطلب فرمودهاند.
و جواب از این خبر به چند وجه است:
1) 93. خروج سفیانی و صیحه و صدای آسمانی از علامتهای ظهور امام عصرعلیه السلام است .
آنکه این خبر که سندش ضعیف است و غیر آن، خبر واحد است که جز ظن و گمان از آن حاصل نشود و موجب جزم و یقین نباشد؛ پس قابلیت ندارد که معارضه کند با وجدان قطعی، که از مجموع قصص و حکایات - که تعدادی از آنها در باب یازدهم نقل شده - پیدا میشود؛ هرچند از هر یک آنها پیدا نشود؛ بلکه برخی از آن حکایات دارا بود کرامات و خارق عاداتی را که ممکن نباشد صدور آنها از غیر آن جنابعلیه السلام.
پس چگونه رواست اِعراض از آنها به جهت وجود خبر ضعیفی که ناقل آن که شیخ طوسی است، به آن در همان کتاب عمل نکرده؛ پس چه رسد به غیر او.
و علمای اعلام - از قدیم تا حال - امثال آن حکایات را قبول دارند و در کتب ضبط فرمودهاند و به آن استدلال کردهاند و از یکدیگر گرفتهاند و از هر کس که اطمینان به صدق کلام او داشتهاند، تصدیق کردهاند.
آنکه شاید مراد از این خبر، تکذیب کسانی باشد که مدّعی مشاهدهاند با ادّعای نیابت و رساندن اخبار از جانب آن جنابعلیه السلام به سوی شیعه؛ چنانکه سُفَرای خاصّ آن حضرت در غیبت صغری داشتند. و این جواب، از علّامه مجلسی در کتاب «بحار» است.
آنکه زین الدین علی بن فاضل، به سیّد شمس الدین عرض کرد که: «ای سیّد من! ما روایت کردیم احادیثی از مشایخ خود، از صاحب الامرعلیه السلام که آن حضرت فرمود: هرکه در غیبت کبری گوید که مرا دیده، به تحقیق که دروغ گفته، پس چگونه در میان شما کسی است که میگوید من آن حضرت را دیدهام؟
سید شمسالدین گفت: راست میگویی؛ آن حضرت این سخن را فرمود در آن زمان، به سبب بسیاری دشمنان، از اهلبیت خود و غیر ایشان از فراعنه زمان از خلفای بنی عبّاس؛ حتی آنکه شیعیان در آن زمان، یکدیگر را منع میکردند از ذکر کردن احوال آن جناب، و اکنون زمان طول کشیده و دشمنان از او مأیوس گردیدند.
آنکه علّامه طباطبایی بحر العلومرحمه الله در کتاب رجال خود در شرح حال شیخ مفید، بعد از توقیعات مشهوره، به این عبارت فرمود که: «اشکال میشود در مورد این توقیعها به سبب وقوع آنها در غیبت کبری و جهالت آن شخص که این توقیعات را رسانده و دعوی کردن او، مشاهده را بعد از غیبت صغری.
و ممکن است دفع این اشکال به اینکه مشاهده که ممنوع شده، این است که مشاهده کند امامعلیه السلام را و در آن حالی که مشاهده میکند آن جناب را بداند که اوست حجّتعلیه السلام، و برای ما معلوم نشده که آورنده توقیعها، دعوی این مطلب را کرده باشند».
و نیز علّامه بحرالعلوم در کتاب «فواید» خود، در مسأله اجماع فرموده: «و بسا میشود که برای بعضی از علمای ابرار، علم به قول امامعلیه السلام بعینه حاصل شود بر وجهی که منافی نباشد با امتناع رؤیت امام زمانعلیه السلام در مدّت غیبت. پس متمکّن نمیشود از تصریح نسبت آن قول به امامعلیه السلام؛ پس اظهار میکند آن قول را به عنوان اجماع، تا جمع کرده باشد میان اظهار حقّ و نهی از افشای مثل این سرّ».
و شاید مراد ایشان از این کلام، وجه آینده باشد.
آنکه باز علّامه بحر العلوم، در رجال، بعد از کلام سابق فرموده که: «و گاهی هست که منع شود امتناع مشاهده در شأن خواصّ - هرچند دلالت دارد بر آن ظاهر اخبار - به سبب دلالت عقل و دلالت بعضی از آثار».
شاید مراد از آثار، همان حکایات سابقه است که از جمله آنها است حکایت خود ایشان.
یا خبری است که نقل شده از امیرالمؤمنینعلیه السلام که فرمود: «صاحب الامر ظاهر میشود و نیست در گردن او از برای احدی بیعتی و نه عهدی و نه عقدی و نه ذمّهای؛ پنهان میشود از خلق تا وقت ظهورش.
راوی عرض کرد: یا امیرالمؤمنین! دیده نمیشود پیش از ظهورش؟
فرمود: بلکه دیده میشود وقت ولادتش و ظاهر میشود براهین و دلایل، و میبیند او را چشمهای عارفین به فضل او که شاکرین کاملین هستند؛ بشارت میدهند به وجود او به کسانی که شک دارند در او».
شیخ طوسی و شیخ صدوق و ابیجعفر، محمّد بن جریر طبری به سندهای معتبره روایت کردهاند قصّه علی بن ابراهیم بن مهزیار را و کیفیّت رفتن او را از اهواز به کوفه و از آنجا به مدینه و از آنجا به مکّه و تفحّص کردن او، از حال امام عصرعلیه السلام و رسیدن او را در حال طواف، خدمت جوانی که او را برد به همراه خود و در نزدیک طایف در مَرغزاری که رشک بهشت برین بود، به خدمت امامعلیه السلام رسید. و به روایت طبری، چون به خدمت آن جوانی که یکی از خواصّ، بلکه از نزدیکان خاصّ امام زمانعلیه السلام بود، رسید، آن جوان به او گفت: «چه میخواهی ای ابوالحسن؟!
گفت: امام محجوب از عالم را.
گفت: آن جناب محجوب نیست از شماها، و لکن محجوب کرده آن جناب را از شما بدیِ کردارهای شما...».
در این کلام، اشاره است به این که اگر کسی را عمل بدی نباشد و کردار و گفتار خود را از قذرات معاصی و آنچه منافی سیره اصحاب آن جناب است، پاک و پاکیزه کرده باشد، برای او حجابی نیست از رسیدن خدمت آن جناب.
و علمای اعلام و مَهَره فن اخبار و علم کلام، تصریح فرمودهاند بر امکان رؤیت در غیبت کبری.
و سید مرتضی در «تنزیه الاَنبیاء» در جواب آن کسی که گفته: «هرگاه امام غایب باشد به نحوی که نرسد به خدمت او احدی از خلق، و منتفع نشود به او، پس چه فرق است میان وجود او و عدم او؟»
فرموده: «اول چیزی که در جواب او میگوییم، اینکه: ما قطع نداریم که نمیرسد خدمت او احدی، و ملاقات نمیکند او را بشری، و این امری است که معلوم نشده، و راهی نیست به سوی یقین کردن به آن...».
و نیز در جواب آن که گفته: «هرگاه علت در پنهان شدن امام، خوف اوست از ظالمین، و تقیّه او از معاندین، پس این علت، زایل است در حقّ موالیان و شیعیان او؛ پس واجب است که ظاهر شود برای ایشان»، فرموده که: «ممتنع نیست این که امام ظاهر شود از برای بعضی از اولیای خود، و این امری است که نمیشود یقین کرد به نبودن آن و امتناع آن؛ هرکسی از حال خود خبر دارد؛ راهی نیست برای او به سوی فهمیدن حال غیرخود».
و در کتاب« مقنع»(1)که رساله مختصری است در غیبت، قریب به این مضمون را فرمودهاند.
شیخ طوسی در کتاب «غیبت» در جواب از سؤال مذکور فرمود: «و آنچه سزاوار است که جواب داده شود از این سؤالی که آن را از مخالف نقل کردیم، اینکه میگوییم: ما که علم نداریم بر پنهان بودن آن جناب از جمیع اولیای خود، بلکه جایز است ظاهر شود از برای اکثر ایشان. و نمیداند هیچ انسانی مگر حال خود را؛ پس اگر ظاهر شد برای او، پس شبهات او رفع شده، و اگر ظاهر نشد برای او، پس میداند که آن جناب ظاهر نشده برای او، به جهت امری که راجع است به او؛ یعنی برای مانعی است که در اوست؛ هرچند نمیداند آن مانع را، و به جهت تقصیری است که از طرف اوست ...».
و سید رضی الدین، علی بن طاووس، در چند جا، از کتاب «کشف المحجّه» به کنایه و تصریح، دعوای این مقام را - یعنی خدمت امام زمانعلیه السلام رسیدن را - کرده؛ در یک جا فرموده: «بدان ای فرزند من محمّد! که غیبت مولای ما مهدیعلیه السلام که متحیّر نموده مخالف و بعضی از موافقین را، از جمله دلیلهاست بر ثبوت امامت آن جناب و امامت آباء طاهرین اوعلیهم السلام؛ زیرا که تو هرگاه واقف شدی بر کتب شیعه و غیر شیعه - مثل کتاب «غیبت» ا بن بابویه و کتاب «غیبت» نعمانی و مثل کتاب «شفا و جلا» و مثل کتاب حافظ ابینعیم در اخبار مهدی و صفات او و حقیقت بیرون آمدن او
1) 94. در اوایل کتاب نجمالثاقب فرمودهاند: کتاب مقنع درباره غیبت امام زمان است از سید مرتضی که برای وزیر مغربی نوشته است.
و ثبوت او، و کتابهایی که اشاره کردم به آنها در کتاب «طرایف» - مییابی آنها یا بیشتر آنها را که متضمّن است این مطلب را که او غایب خواهد شد غیبت طولانی؛ تا اینکه برمیگردد از امامت او بعضی از کسانی که قایل بودند به آن؛ پس اگر غیبت نکند این غیبت را، طعنی خواهد بود در امامت پدران آن جناب و خودش.
پس غیبت، حجّت شد برای ایشان و برای آن حضرت بر مخالفین او، در اثبات امامتش و صحّت غیبتش؛ با آنکه آن جنابعلیه السلام حاضر است با خدای تعالی بر نحو یقین، و جز این نیست که غایب شده از آنکه ملاقات نکرده او را از خلق، به جهت عدم متابعت از آن حضرت، و عدم متابعت پروردگار عالمیان».
و در جای دیگر فرموده است که: «اگر ادراک کردم موافقت توفیق تو را از برای کشف نمودن اسرار برای تو، میشناسانم تو را از خبر مهدیعلیه السلام چیزی را که مشتبه نشود، و مستغنی شوی به این، از دلیلهای عقلیه و از روایات.
به درستی که آن جنابعلیه السلام زنده و موجود است بر نحو تحقیق، معذور است از کشف امر خود، تا آنکه اذن دهد او را تدبیر خداوند رحیم شفیق؛ چنان که جاری شده بود بر این، عادت بسیاری از انبیا و اوصیا؛ پس بدان این را به نحو یقین، و بگردان این را عقیده و دین خود؛ به درستی که پدر تو، شناخته آن جناب را واضح و روشنتر از شناختن نور خورشید آسمان.
و راه باز است به سوی امام، برای کسی که خداوند - جلّ جلاله - عنایت خود و تمام احسانش را به او اراده نموده».
شیخ محقّق جلیل، شیخ اسد اللَّه شوشتری کاظمینی، در کتاب «کشف القناع» در ضمن اقسام اجماع، غیر از اجماع مصطلح و معروف، میفرماید: «سوم از آنها اینکه حاصل شود برای یکی از سُفرای امام غایبعلیه السلام علم به قول امام، به جهت نقل کردن مثل او برای او در نهانی، یا به سبب توقیع و مکاتبه، یا به شنیدن از خود آن جناب، شفاهاً بر وجهی که منافی نباشد با امتناع رؤیت در زمان غیبت، یا حاصل شود آن علم از برای بعضی از حاملان اسرار ایشان، و ممکن نباشد او را تصریح کردن بر آنچه او بر آن مطّلع شده است».
آنچه مخفی و مستور است بر انام، مکان و مستقر آن جنابعلیه السلام است؛ پس راهی نیست به سوی آن از برای احدی، و نمیرسد به آنجا بشری، و نمیداند آن را کسی حتّی خاصّان و موالیان و فرزندان آن جناب.
پس منافات ندارد ملاقات و مشاهده آن جناب در اماکن و مقامات - که ذکر شد پارهای از آنها - و ظهور آن حضرت در نزد مضطرِّ مستغیثِ ملتجی شده به آن جناب، که اجابت ملهوف، و اغاثه مضطرّ، یکی از مناصب آن جناب است.
و مؤیّد این احتمال، خبری است که روایت شده در «کافی» از اسحاق بن عمّار که گفت: فرمود ابوعبداللَّهعلیه السلام که: «از برای قائمعلیه السلام دو غیبت است؛ یکی از آنها کوتاه است... و دیگری طولانی، که در دومی نمیداند مکان آن جناب را مگر خواص از موالیانش».
و شیخ نعمانی از اسحاق بن عمار روایت کرده که گفت: شنیدم که
ابوعبداللَّه، جعفر بن محمّدعلیهما السلام میفرماید: «از برای قائمعلیه السلام دو غیبت است؛ یکی از آنها طولانی است و دیگری کوتاه است؛ در یکی عالِم است به مکان او در آن غیبت، خاصّه از شیعیان او، و در دیگری عالِم نیست به مکان او خاصّه موالیان او در دین او».
مخفی نماند که این خبر اسحاق، همان خبر اسحاق مروی در «کافی» است، و در بعضی نُسَخ چنان است که ذکر کردیم، و در بعضی، مطابق نسخه «کافی» است، و به هر دو نسخه خبر، جوابی است از اصل مقصود؛
چه بنابر خبر «کافی» دلالت دارد بر آنکه خاصّان از موالیانش در غیبت کبری، عالِمند به مستقر و مکان آن جناب، پس مؤیّد جواب پنجم باشد، و بنا بر بعض نُسَخ نعمانی، مراد آن خواهد بود که خاصّان، در آن وقت، عالم نیستند به محل اقامه آن حضرت؛ پس نفی نمیکند مشاهده و رؤیت را در اماکن دیگر؛ «واللَّه تعالی هو العالم».
قرآن کریم
اثبات الوصیة؛ مسعودی
اثبات الهداة؛ حرّ عاملی
احتجاج؛ طبرسی
اخبار المهدی؛ رواجنی
اخبار المهدی؛ سید علی همدانی
اختیار المصباح؛ ابن باقی
اربعین؛ ابوالفوارس
ارشاد؛ شیخ مفید
ازالة الخفاء؛ شاه ولیاللَّه دهلوی
اعلام الوری؛ طبرسی
الاستقصاء؛ دیّار بکری
الجُنّة الوافیة؛ کفعمی
الدرّ المنثور؛ شهید ثانی
الدروس؛ شهید اول
الصراط المستقیم؛ بیاضی
الفصول المهمّه؛ گنجی شافعی
الفیض القدسی؛ محدّث نوری
الهدایة فی تاریخ النبی والائمة؛
امالی؛ شیخ طوسی
امل الامل؛ حرّ عاملی
انوار نعمانیه؛ جزائری
انیس العابدین؛ محمد بن طبیب
بحار الانوار؛ علامه مجلسی
برهان در اخبار صاحب الزمان؛ ملاعلی متّقی
بصائر الدرجات؛ صفّار
بلد الامین؛ کفعمی
بهجة الاولیاء؛ الماسی
بیان در احوال صاحب الزمان؛ گنجی شافعی
تاریخ ابن خشّاب؛
تاریخ ابن خلکان
تاریخ خمیس؛ دیّار بکری
تاریخ عالمآرای؛ عباسی
تأویل الآیات؛ شرف الدین استرآبادی
تحفة الزائر؛ علامه مجلسی
ترجمه تاریخ قم؛
ترجمه جلد سیزدهم بحار؛
تفسیر ابوالفتوح رازی؛
تفسیر برهان؛ سید هاشم بحرانی
تفسیر قمّی؛ علی بن ابراهیم قمّی
تفسیر عیّاشی؛
تنزیه الانبیاء؛ سید مرتضی
جمال الأُسبوع؛ سید ابن طاووس
خرائج؛ راوندی
خصال؛ شیخ صدوق
خواصّ القرآن؛
خیر المقال؛ حویزی
دارالسلام؛ عراقی
دارالسلام؛ نوری
دعوات؛ راوندی
دفع المناواة؛ سید حسین مجتهد
دلائل الامامة؛ طبری
ذخیرة الالباب؛ میرزا محمد اخباری
رجال بوعلی؛
رجال سید بحرالعلوم؛
رجال کشّی؛
رساله مناقب و احوال ائمه اطهار؛
روضة الاحباب؛ سید جمالالدین
ریاض العلماء؛
زادالمعاد؛ علامه مجلسی
سبحة المرجان فی آثار هندوستان؛
سیره؛ سید احمد شافعی
سیره حلبی؛
شرح استبصار؛ شیخ محمد
شرح من لایحضره الفقیه؛ علامه مجلسی
شفا و جلا؛ رازی
شواهد النبوّه؛ جامی
صحیفه سجّادیه؛
طبقات النحاة؛ سیوطی
طرائف؛ سید ابن طاووس
عرف الوردی...؛ سیوطی
علل الشرایع؛ شیخ صدوق
عیون اخبار الرضا؛ شیخ صدوق
عیون المعجزات؛
غیبت فضل بن شاذان؛
غیبت نعمانی؛
فتوحات؛ محیالدین عربی
فرج المهموم؛ ابن طاووس
فَرَج کبیر؛ طرابلسی
فرق و مقالات؛ نوبختی
فصل الخطاب؛ خواجه پارسا
فلاح السائل؛ ابن طاووس
قبس المصباح؛ صهرشتی
کافی؛ کلینی
کامل الزیارة؛ ابن قولویه
کتاب سلیم بن قیس
کشف الظنون؛ حاج خلیفه
کشف الغمّه؛ اربلی
کشف القناع؛ تستری
کشف المحجّة؛ ابن طاووس
کشف المخفی فی مناقب المهدی؛
کشکول علی بن ابراهیم مازندرانی
کفایة الاثر؛ خزّاز
کفایة الطالب؛ گنجی
کفایة المهتدی؛ میرلوحی
کلم الطیب؛ سید علیخان
کمال الدین؛ شیخ صدوق
کنز الفوائد؛ کراجکی
کنوز النجاح؛ طبرسی
مقتضب الاثر؛ ابن عیّاش
مجالس المؤمنین؛ شوشتری
مجمع البیان؛ طبرسی
مجمع الدعوات؛ تلعکبری
مجموع الرائق؛ سید هبةاللَّه
مجموعه ورام / تنبیه الخواطر؛
محاسن؛ برقی
مرآة الجنان؛ یافعی
مرقاة در شرح مشکاة؛ ملا علی قاری
مشارق الانوار؛ برسی
مصباح المتهجّد؛ شیخ طوسی
مطالب السؤول؛ کمالالدین قریشی
مفاتیح النجاة؛ سبزواری
مقنع؛ سید مرتضی
ملاحم؛ ابن منادی
مناقب ابن شهرآشوب؛
مناقب المهدی؛ ابونعیم
مناقب خوارزمی؛
مناقب قدیم؛
مونس الحزین؛ شیخ صدوق
مهج الدعوات؛ ابن طاووس
نقد الرجال؛ تفرشی
نور الانوار؛ محمد بن همام
نور العیون؛ علامه مجلسی
هدایة السعداء؛ دولتآبادی
یواقیت؛ شعرانی