ghaemiyeh.com
سرشناسه : پوروهاب، مسلم
عنوان و نام پدیدآور : جزیره خوشبختی/ مسلم پوروهاب.
مشخصات نشر : قم: مسجد مقدس جمکران ۱۳۸۶.
مشخصات ظاهری : ۴۰ ص.؛ ۱۰/۵×۲۱ سم.
شابک : ۳۰۰۰ ریال 9789649730684 :
وضعیت فهرست نویسی : برونسپاری.
یادداشت : چاپ دوم.
یادداشت : عنوان روی جلد: جزیره خوشبختی: کرامتی از امام زمان عجلالله تعالی فرجهالشریف.
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس.
عنوان روی جلد : جزیره خوشبختی: کرامتی از امام زمان عجلالله تعالی فرجهالشریف.
موضوع : محمدبن حسن (عج)، امام دوازدهم، ۲۵۵ق. -- کرامتها
موضوع : داستانهای فارسی -- قرن ۱۴
موضوع : داستانهای مذهبی--قرن ۱۴
موضوع : داستانهای اخلاقی
شناسه افزوده : مسجد جمکران (قم)
رده بندی کنگره : PIR۷۹۹۲ /و۴۷۷۳ ج۴ ۱۳۸۶
رده بندی دیویی : ۸فا۳/۶۲
شماره کتابشناسی ملی : ۱۲۶۰۷۴۴
از آنجا که انسان همیشه در آمال و آرزو به سر میبرد تا به خواستههای درونیاش برسد؛ برای رسیدن به این مقصود راه تلاش را پیش گرفته و ناملایمات راه را به طرق مختلف پشت سر میگذارد و بسته به اهمّیت هدف، سعی و کوشش میکند.
حال اگر این آمال و آرزو، اهدافی خدایی در پی داشته باشد، تحمل ناملایمات نه تنها سخت نبوده، بلکه بسیار آسان است و لذّتی ماندگار دارد، برخلاف اهداف غیر الهی که طیّ مسیرش پراضطراب و پر مشقّت و رسیدن به هدف، لذّتی گذرا دارد.
در مبحث دیدار با امام زمانعلیه السلام عدّهای به اشتباه رفته، هدف را فقط دیدار با آن حضرت میپندارند، غافل از اینکه
دیدار، بدون معرفت و شناخت میسّر نمیباشد.
دیدار با امام زمانعلیه السلام بیش از آن که به زمان و مکان خاصی متعلّق باشد، به حالات روحی و معنوی شخص بر میگردد که تا چه حدّ در انجام واجبات و مستحبّات و ترک گناهان تلاش نموده است، چرا که این گناهان است که همانند لکههای ابر، جلوی چشمانمان را گرفته، دل را از سفیدی به سیاهی برده و ما را از نعمت دیدار خورشید عالمتاب و قطب عالم امکان حضرت صاحب الزمانعلیه السلام محروم ساخته است.
باید خورشید را شناخت تا برای دیدنش تلاش نمود و هر چه شناخت بیشتر باشد تلاش به مراتب بیشتر خواهد بود و این کار میسر نمیباشد، مگر با ترک گناه و انجام واجبات.
خود آن حضرت میفرمایند: «اگر نامههای اعمال شیعیان که هر هفته به دست ما میرسد، سنگین از بار گناهان نبود این دوری و جدایی به درازا نمیکشید».(1)
با نگاهی گذرا به شرح حال کسانی که در طی دوران غیبت
1) بحار الانوار، ج 53، ص 177.
کبرای مولا امام زمانعلیه السلام سعادت شرفیابی به حضور مقدّسشان را داشتهاند و یا از کرامات و عنایات خاصه آن حضرت بهرهمند گشتهاند، میتوان دریافت که بیشترین و مهمترین عامل در حصول این توفیق الهی، همان رعایت تقوای الهی و عمل به دستورات اسلامی و یکرنگی و صفای دل میباشد.
آنچه در این مجموعه میخوانید گوشهای است از کرامات بینهایت حضرت صاحب الزمانعلیه السلام ولیعصر از کتاب نجمالثاقب، که نشان میدهد مولایمان هیچگاه ما را از یاد نبرده، با بزرگواری گوشه چشمی به درماندگان نموده است. امید است با عمل به دستورات خداوند متعال و ائمه معصومینعلیهم السلام لیاقت شناخت واقعی مولایمان را داشته، به وظایفمان در عصر غیبت عمل کنیم.
ان شاء اللَّه
بسم اللَّه الرحمن الرحیم
با فریاد کوتاهی از خواب پرید و زل زد به تاریکی اطاق. ضربان قلبش تندتر از همیشه میزد. عرق سردی روی پیشانیاش نشست. ناگهان روشنایی چراغ بادی توی صورتش دوید؛
چه شده مرد؟! چرا اینقدر هراسانی؟! تمام مدّت شب توی خواب با خودت حرف میزدی!
نگاهی به صورت زنش انداخت. بیآن که لب باز کند از اطاق بیرون رفت و به سمت حوضی که در وسط
حیاط قرار داشت راه افتاد. روی لبه آن نشست و مشتی آب به صورتش پاشید و خیره شد به سوی آسمان. قطرههای آب از ریش پر پشتش به گودی گلویش میریخت.
سلیمه خود را به پنجره چوبی اطاق که برای ورود هوای آزاد باز مانده بود، رساند و نگاه نگرانش را در تاریکی شب به شوهرش دوخت. آهی از ته دل کشید و آرام آرام وارد حیاط شد. خیلی دلش میخواست بفهمد شوهرش از چه چیزی رنج میبرد؛ طاقت نیاورد:
مراد! چه شده که نصف شبی این همه بیتابی میکنی؟
نگاهش را از آسمان برگرداند و خیره شد به ته حوض، عکس ماه و چند تا ستاره افتاده بود توی آب.
مثل آدمهای برق گرفته نگاهی به صورت نگران سلیمه انداخت. دلش به حالش سوخت. در این چند سال چقدر شکسته شده بود! نصف موهایش به سفیدی میزد. به یاد روزی افتاد که او را از ابو صادق خواستگاری کرده بود. خدا بیامرز با لبخندی گفته بود: مبارک است! سلیمه هم مثل انار از خجالت سرخ شده بود.
نگاهش را از صورت سلیمه برگرداند و مشتی دیگر آب به صورتش پاشید. این بار ماه و ستارهها در ته حوض میرقصیدند. وضو گرفت و رفت روی چهار پایه چوبی کنج ایوان نشست و صورت خیسش را در کف دستانش پنهان ساخت.
سکوت آزار دهنده مراد بیشتر نگرانش کرد. در
مقابلش نشست و نگاه خواب آلودش را به او دوخت:
مراد! تو آخر دق مرگم میکنی! بگو چه اتفاقی افتاده که این همه ماتم گرفتهای؟
سرش را بلند کرد و دوباره چشم به آسمان پر از ستاره دوخت:
چیزی نیست؛ تمامش خواب بود، میفهمی؟!
از گلدستههای مسجد، صدای اذان به گوش میرسید. سجاده گلداری را که سال قبل از نجف خریده بود، پهن کرد و مشغول خواندن نماز صبح شد.
هنوز تا حرکت کشتی چند ساعتی وقت باقی بود. کنج دیوار اطاق دراز کشید و به سقف اتاق خیره شد. چند لحظه بعد به خواب عمیقی فرو رفت.
کمکم خورشید، قامت کشیدهاش را به صورت خاک
پاشید و سکوت کوچههای دراز و باریک جزیره در همهمه مردان و زنانی که به سوی ساحل میرفتند، شکسته شد.
از جا برخاست. کش و قوسی به اندامش داد و روی سفره صبحانه نشست و چند لقمهای نان و خرما در دهانش گذاشت. زیر چشمی نگاهی به جابر و جعفر که هنوز در خواب بودند، انداخت. لبخندی بر گوشه لبانش نقش بست و با خود گفت:
آنها هم برای خودشان مردی شدهاند. و از این فکر احساس غرور کرد.
به سوی کوله بارش که از قبل بسته شده بود، رفت و روی دوشش انداخت.
معلوم است چه میگویی سلیمه؟ الآن دو روز است که حتی آب خوردن را از همسایه قرض میگیریم؛ علاوه بر آن فقط برای امروز هیمه در خانه است، با این همه آن وقت کنج خانه بنشینم و دست روی دست بگذارم و پیش مردم گردن کج کنم.
دست خودم که نیست! نمیدانم چرا اینقدر دلم شور میزند!؟
توکل به خدا داشته باش! سالهای سال است که این راه را میرویم و برمیگردیم. چه شده که این دفعه دلت شور میزند؟ تازه من که تنها نیستم.
برو، خدا پشت و پناهت! ولی اول صبح اینقدر بد خُلقی نکن!
خدا حافظ سلیمه! مواظب بچهها باش!
برای آخرین بار نگاهش را به جعفر و جابر انداخت. از منزل خارج شد و پا به کوچه گذاشت و به سوی بندر به راه افتاد. هنوز به خوابی که دیده بود، میاندیشید.
از چند کوچه گذشت و راهی را که مستقیم به بندر ختم میشد، پیمود. جمعیّت زیادی کنار ساحل جمع شده بودند. نگاهی به کشتی انداخت، مثل همیشه شناور در آب با سیلی امواج هیکل درشتش را تکان میداد. بیآن که توجّهی به دیگران داشته باشد، از روی اسکله گذشت و پا در عرشه کشتی گذاشت. کوله بارش را از روی شانهاش پایین آورد و با آستین پیراهن، عرق پیشانیش را پاک کرد. سنگینی دستی را روی کتفش احساس کرد.
به به! آقا مراد! چه عجب! بالاخره برای یکبار هم که
شده، با تو همسفر شدیم.
سلام ابو یاسر! ان شاء اللَّه که سلامتی!
خیلی ممنون آقا مراد، زندگی ما شده همین که میبینی، برای مشکی آب و کولهای هیزم و مقداری میوه باید این همه راه را با کشتی طی کنیم. من که بعد از این همه سال، خسته شدهام. اگر اندکی وضعم بهتر بود، از این جزیره دل میکندم و به جای دیگر میرفتم.
کجا میرفتی ابویاسر؟ همه جا آسمان همین رنگ است که میبینی؛ هرجا که باشی برای زنده ماندن باید تلاش کنی.
خوش به حالت مراد، میبینم که هنوز هم از پا نیفتادهای. من که آنقدر پیر شدهام که حتی از آب دریا هم وحشت دارم. اگر اصرار زنم در میان نبود، هرگز
جرأت نمیکردم پا توی کشتی بگذارم. حتی اگر شده از گرسنگی بمیرم.
هوای صاف و دلپذیر دریا، مسافران را به وجد آورده بود. پیرترها از جوانی میگفتند و جوانها از آینده صحبت میکردند و ملاّحان سرود مرد دریا را که از قدیم بجا مانده بود، میخواندند و کشتی در آهنگ موج، گهواره وار به پیش میرفت.
امّا در میان این همهمه شادی بخش، دو مرد در دو سوی کشتی ساکت و آرام چشم به آسمان آبی رنگ دوخته بودند و در امواج خیال غوطه میخوردند. یکی تکیه بر تیرک عمودی کشتی به طوفانی میاندیشید که
آرامش خیالش را برهم زده بود و دیگری با چرخاندن سکان کشتی به طوفانی فکر میکرد که در شرف وقوع بود. او پس از سالهای سال زندگی کردن در دریا تبدیل به مردی شده بود که میتوانست حوادث دریا را قبل از شروع پیشبینی کند و حال ساعتی بود که لکّه ابر سیاهی در قلب آسمان آبی رنگ، نگرانش میساخت و هر لحظه اضطرابی فزونتر بر دلش چنگ میانداخت.
از یک سو دلش نمیخواست آرامش و شادی همراهانش را به کامشان تلخ کند و از سوی دیگر چارهای نداشت جز این که آنها را برای مبارزه با طوفان آماده سازد. نگاهش روی چهرههایی نشست که زخمهای کهنه زندگی را برای لحظاتی فراموش کرده بودند و برای فردایی بهتر لبخند میزدند.
چشمانش را دوباره به سوی آسمان دوخت. هر لحظه بر وسعت ابر سیاه افزوده میشد، میدانست که ساعتی بعد امواج دریا بیرحمانه خود را بر پیکر همان کشتی خواهند کوبید و صدای شادی سرنشینان کشتی، جایش را به نعرههای وحشتناک دریا خواهد داد. تصمیم خود را گرفت و صالح را که ملوانی ورزیده و دریا دیده بود احضار کرد.
در خدمتم ناخدا، بفرمایید.
خوب گوش کن صالح! اول از همه سعی کن آرامش خود را حفظ کنی؛ چون ممکن است مسافران از ترس دست به کاری بزنند که عاقبت خوبی نداشته باشد.
صالح با نگرانی، اطرافش را نگاه کرد و چیزی که موجب ترس و وحشت باشد، ندید.
ناخدا با دست اشاره به لکه ابری که در آسمان دیده میشد، کرد و گفت:
به احتمال زیاد طوفان سختی در پیش داریم و ممکن است هیچ کدام از ما جان سالم به در نبریم. ولی باید برای زنده ماندن با طوفان بجنگیم. برو از مسافران تقاضا کن که وسایل همراهشان را با طناب به جایی ببندند و خود نیز به محض شروع طوفان در وسط کشتی دراز بکشند و از ماندن در کنارههای آن پرهیز کنند.
صالح که نمیتوانست باور کند یک لکه کوچک ابر میتواند این همه خطر داشته باشد، در دلش به ناخدا خندید. ولی از مرز ادب دور نشد و ظاهراً خود را مضطرب نشان داد و برای اجرای دستورات به سمت
سرنشینان کشتی حرکت کرد و رو به آنها نمود و گفت:
برادران عزیز! ناخدا برای این که احتیاط را از دست ندهد دستور داده تا هرچه وسیله به همراه دارید، محکم به تیرکهای کشتی ببندید و در خوردن آب و آذوقه صرفه جویی کنید.
یکی از مسافران با صدای بلند فریاد زد:
نکند ناخدا در این هوای آفتابی خواب طوفان میبیند.
صدای خنده مسافران فضای کشتی را پر کرد. حتی بعضی از کارکنان کشتی هم با آنها میخندیدند. صالح که در میان صدای خنده آنان گیج شده بود با خشونت به کسی که خوشمزگی کرده بود، گفت: پس مواظب باش وقتی وسط دریا دست و پا میزنی، از شدت گرما پشت
گردنت تاول نزند.
این حرف چنان قاطعانه گفته شد که لبهای خندان مسافران را بست. لحظهای هاج و واج به همدیگر نگاه کردند و به سوی آبهای آبی دریا چشم دوختند، اصلاً باور کردنی نبود که چنین دریای آرامی، طوفانی در پی داشته باشد.
مراد که هیچ چیز را بعید نمیدانست، به آرامی از جایش برخاست. نگاهی به آسمان انداخت و به سمت کوله بارش رفت. گرههای طنابی را که به دور آن بسته بود باز کرد و آن را محکم به کمر تیرک وسط کشتی پیچید و دو طرف طناب را به هم حلقه کرد.
مراد نگاهی از روی تأسف به او انداخت و میخواست در جواب او دهان باز کند که سایهای را پشت سرش احساس کرد. سر برگرداند و ناخدا را دید که با قامتی کشیده و چهرهای نگران ایستاده است.
دوستان من! از شما خواستم که مال و بنه خود را به کشتی ببندید تا از جریان باد و طوفان در امان باشد. مثل این که هیچ کدام از شما به حفظ اموال خود علاقهای ندارید.
ناخدا! تا چند ساعت دیگر به مقصد میرسیم. دریا هم که آرام است. چرا باید وقت خود را در این کار تلف کنیم؟
ناخدا با انگشتانش اشاره به ابری کرد که هر لحظه بزرگتر به نظر میرسید. در تمام مدّت دریا نوردی چند
بار با چنین ابری برخورد کردهام که هر بار تبدیل به طوفانی سخت شده است.
حالا خودتان میدانید و من طبق وظیفه، آنچه را باید به شما بگویم، گفتم. ضمناً ممکن است با وزش باد از مسیرمان دور شویم و به آذوقه دسترسی پیدا نکنیم. بنابراین تا میتوانید در آنچه دارید، صرفهجویی کنید.
ترس و وحشت بر مسافران کشتی چیره شد و آرام به سوی کوله بارشان رفتند و آنها را به جاهای محکم بستند و بدون هیچ صحبتی چشم به ابری دوختند که ناخدا به آن اشاره کرده بود.
مراد حس کرد اتفاقی که در شرف وقوع است، بیربط به خوابی که دیده نیست. بنابراین بیشتر به اطرافش کنجکاو شد و دنبال علایمی میگشت که با آن
بتواند خوابش را تعبیر کند. طول و عرض کشتی را با گامهای بلند طی کرد و بیقرار شانههایش را به کابین کشتی چسباند و چشم به ابر سیاهی دوخت که چترش را کم کم میگشود.
مراد! میبینم که امروز آرام و قرارت را از دست دادهای و آشفته حال به نظر میرسی. اگر کمکی از دست من بر میآید بگو؟!
نه ناخدا! چیزی نیست؛ ممنونم که نگران من هستید.
بیمشکل هم که نیستی، ولی از ما پنهان میکنی، به هر حال اگر لازم دیدی...
ناخدا، اوامرتان اجرا شد و ما آماده برای هر اتفاقی هستیم.
خیلی متشکرم صالح! ان شاء اللَّه که خطر کمتری ما را تهدید کند.
آسمان کم کم پوشیده از ابر شد و باد سردی شروع به وزیدن کرد. ناخدا میدانست که مبارزه بیامانی را باید برای زنده ماندن آغاز کند. هر لحظه ضربات پیاپی امواج، سنگینتر به بدنه کشتی میخورد.
چند بار از دل آسمان برق شعله کشید و به دنبال رگههای نورانی آن، صدای شدید رعد، قلب سرنشینان کشتی را به لرزه در آورد. کشتی کاملاً در فشار جریان باد قرار داشت. قطرههای درشت باران شروع به باریدن کرد و چنان طوفانی درگرفت که حتی ناخدا مختار نیز شدّت آن را پیشبینی نمیکرد.
کشتی با سرعت زیاد در جهت جریان باد به پیش
میرفت. حتی با پایین کشیدن بادبانها نیز ناخدا نتوانست سرعت کشتی را کم کند و سرنشینان آن با آه و افسوس شاهد دور شدن کشتی از مسیر جزیره بودند.
صالح با اضطراب خود را به ناخدا مختار رساند و با صدای بلندی گفت:
ناخدا! ما خیلی از مقصد دور شدهایم، باید کاری انجام دهیم.
ولی ناخدا، اگر زیاد از جزیره فاصله بگیریم، از تشنگی و گرسنگی تلف خواهیم شد.
توکل به خدا داشته باش صالح! برو به بقیه بگو که در مصرف آذوقه و آب صرفه جویی کنند.
ناخدا، به نظر شما این طوفان تا کی ادامه دارد؟
چیزی معلوم نیست صالح، آخرین باری که با چنین طوفانی برخورد کردم، حدوداً سه روز طول کشید و فرسخها از مسیر اصلی فاصله گرفته بودیم و روزها طول کشید تا به مقصدمان برگشتیم.
در یک لحظه موجی سهمگین به پهلوی کشتی برخورد کرد و صالح نتوانست خود را کنترل کند و به طرف عقب پرتاب شد. ناخدا فوراً سکان کشتی را رها کرد و به کمک صالح شتافت.
چه شده صالح! آسیبی که ندیدی؟!
حالم خوب است ناخدا! سکان، سکان را رها نکنید.
ناخدا در حالی که به سمت سکان بر میگشت به صالح گفت:
سعی کن جای امنی پیدا کنی و محکم به آن بچسبی. ممکن است امواج شدیدتری با کشتی برخورد کند.
در آن سوی کشتی، مراد پنجه بر طناب کوله بارش که به تیرک عمودی کشتی بسته شده بود انداخته و برای در امان ماندن از جریان باد دراز کشیده بود.
کم کم هوا رو به تاریکی گذاشت و آخرین ماندههای آذوقه با ولع تمام بلعیده شد. در نیمههای شب از شدّت طوفان اندکی کاسته شد، ولی هنوز کشتی اسیر بادی بود که از دیشب میوزید و آنها را از مقصد خود دور میکرد.
چون خیال مسافران از جانب طوفان اندکی آرام گرفت از خستگی و گرسنگی به خواب عمیقی فرو رفتند. حتی ناخدا نیز کشتی را به امان خدا رها کرد و در پای سکان بدون این که نیرویی در وجودش باقی مانده
باشد، دراز کشید.
کشتی افسار گسیخته بی ناخدا با سرعت تمام به پیش میتاخت و در نیمههای ظهر با فروکش کردن وزش باد، آرام آرام در جزیرهای ناشناس پهلو گرفت.
آفتاب مستقیم بر پیکر مسافران میتابید و پوست برهنه گردن و صورت آنها را میسوزاند. از سوزش گرما بعض از مسافران چشمان بیرمق خود را گشودند. در این میان صدای دلنوازی به گوش مسافران نیمه جان کشتی رسید. صدایی که از گلوی خشکیده ملوان جوانی به نام صالح بیرون میآمد:
نجات پیدا کردیم. ما نجات پیدا کردیم. خشکی، آنجا را نگاه کنید و با دست اشاره به جزیرهای کرد که در مقابل چشمانشان خودنمایی میکرد.
صدای دلنشین صالح بهترین هدیهای بود که خداوند به آنها بخشیده بود. کلماتی که به جان مرده آنها نیرو میداد.
همه مسافران با خوشحالی در حالی که جسم نیمه جان خود را روی زمین میکشیدند به سوی جزیره حرکت کردند جز مراد که در کنار دماغه کشتی چشمان بیرمق خود را نا باورانه به آن جزیره سرسبز و رؤیایی دوخته بود و با زمزمهای با خود میگفت:
آه، این همان سرزمینی است که در خواب دیده بودم. سرزمینی که از همه جا شبیهتر به بهشت است.
برای اولین بار بود که چنین جزیرهای را با چشم میدیدند. جزیرهای سرسبز، پوشیده از درختان انبوه با نهرهای فراوان که در آن انواع میوهها به چشم میآمد.
کشتی لنگر انداخت و افراد با جمع کردن باقیمانده
رمقشان از کشتی پیاده شدند.
هنوز تاریکی شب کاملاً فرا نرسیده بود که آنها با بارهای فروان از میوه و آب و هیزم سوار کشتی شدند و شادمان راه بازگشت را در پیش گرفتند.
اما در این میان مردی، با حسرت شاهد دور شدن کشتی از جزیره بود و فریادهای دلخراش او در همهمه شادمانه همسفرانش به گوش کسی نمیرسید و او کسی نبود جز مراد که مسحور زیبایی طبیعت شده بود و غافل از سرنوشتی که برایش رقم میخورد و دوستانش نیز به واسطه شور و شوق زیاد در زیر چادر کمرنگ شب متوجه غیبت او نشده بودند.
مراد میدانست که اگر خود را به کشتی نرساند، هرگز نخواهد توانست از آن جزیره رهایی یابد و برای
همیشه تنها خواهد ماند و شاید هم با دندانهای تیز جانوران وحشی تکه پاره شود. با این فکر از ترس به خود لرزید و با تمام نیرو در موازات کشتی شروع به دویدن کرد و در همان حال دوستانش را با فریادهای بلند به کمک میطلبید.
ناگهان فکری به خاطرش رسید. از دویدن باز ماند. اطرافش را نگاه کرد و به سوی کنده درختی که در چند قدمی او افتاده بود، خیز برداشت. با تمام قدرت آن را بر روی زمین کشید و به داخل آب انداخت و خود را بر روی آن قرار داد و به کمک دستانش به سمت کشتی که آرام آرام آبهای حاشیه جزیره را میشکافت و به سوی آبهای نیلگون میانه دریا پیش میرفت، شنا کرد. او خستگی نمیشناخت و همچنان برای رسیدن به کشتی
دست و پا میزد. افسوس که تلاشش بیفایده بود و کشتی در سیاهی شب از مقابل دیدگانش دور شد و او چون مرغ سرکنده، بال بال میزد. امّا امیدی به رفتن دوباره نداشت. با سیلی موجی کوچک کنده درخت غلطید و او را به زیر آب فرو برد. با آخرین تلاش دوباره خود را به کنارههای جزیره رسانید و در حالی که خیس آب بود، روی شنهای ساحل دراز کشید و به فکر فرو رفت. به یاد سلیمه افتاد. به یاد آخرین حرفهایی که از او شنیده بود:
حالا میفهمید که آن کابوس وحشتناکی که در خواب دیده بود، حقیقت داشت. تنهای تنها در میان جزیرهای که تا آن روز برای همه ناشناخته مانده بود و بر حسب اتفاق بدان سو کشیده شده بودند.
راهی برای خروج از آن جزیره ناشناخته نمیدید، مگر این که حادثه دیگری بر سرنوشت او رقم بخورد، امّا باید آن روز زنده میماند و زندگی میکرد.
آن شب را با خیالهای گوناگون به صبح رسانید. نگاهی به دورو برش انداخت و با خود گفت: لااقل در مکانی زندانی شدهام که آباد و سرسبز است و همه چیز در آن پیدا میشود. با این فکر راه افتاد و به سوی اعماق جزیره پیش رفت. صخرههای بلند، درختان انبوه و گیاهان بسیار، همراه با میوههای رنگارنگ و چشمههای زلال آب، روحش را تازگی میبخشید و هرچه جلوتر میرفت، آبادتر و سرسبزتر به نظر میآمد تا جایی که چشم قادر به تماشای آن همه سبزی و طراوت نبود.
روزها را به جستجو و گردش میگذراند و شب ها چشم به آسمان میدوخت و به یاد گذشته اشک میریخت هر روز خود را به بلندترین نقطه جزیره میرساند و به بستر آرام و خفته دریا به امید دیدن یک کشتی چشم میگرداند امّا چیزی که نشان از کشتی داشته باشد به چشم نمیخورد، جز آبهای بی کرانی که در زیر چتر آفتاب نشسته بود و باد بر پیشانی او چین میانداخت.
آن روز هم طبق معمول شروع کرد از تخته سنگی بالا رفتن؛ در بین راه نفسی تازه کرد و دوباره راه افتاد، چند بار سنگهای زیر پایش لغزیدند و به طرف پایین سرازیر شدند، امّا او بی اعتنا با نفسهای بلند و بریده، خود را بالا میکشید تا آن که به جایی رسید که تمام
جزیره در مقابل چشمانش قرار میگرفت. نخست در میان آب های نیلگون اطراف جزیره به جستجوی کشتی پرداخت. ولی باز اثری از کشتی نبود. از سر تأسف آهی کشید و نا امیدی در چشمانش رنگ گرفت و خستگی، وجودش را ناتوان ساخت. بیاختیار نگاهش به دامنههای سرسبز جزیره افتاد. با تمام دردی که در سینه داشت نمیتوانست لب به تحسین آن همه زیبایی نگشاید. امّا... !
در نقطهای نگاهش خشکید، آنچه را میدید باور نداشت. اشک شوق در چشمانش حلقه بست و رنگ مرده نا امیدی از سیاهی دیدگانش رخت بربست و شوق و اشک چون خورشید در چشمانش میدرخشید و این بار سرشک سوزان شور و شعف بر پهنه صورت
شادمانش سُرسره بازی میکرد. سر از پا نمیشناخت و دلش به سوی آنچه دیده بود، پر میکشید. با عجله از صخرهها پایین آمد و شروع به دویدن کرد تا به دشتی رسید که مانندش را حتی تصور نمیکرد و بناهایی بلند و مرتفع که در میان آن دشت خودنمایی میکردند.
مراد ناباورانه چشمانش را به آنچه که در پیش رویش بود، میگرداند و از حیرت انگشت به دهان مانده بود و با خود میگفت:
آه، خدای من، این باور کردنی نیست. بهشت موعود همین جاست. همان بهشتی که خداوند به بندگان پاکش وعده داده است.
با احتیاط جلوتر رفت. سعی میکرد در موازات درختان و بوتههای بلند مخفی بماند. هرگز منازلی به
زیبایی آنچه میدید، ندیده بود منازلی که از دور خالی به نظر میرسیدند. ساعتی را به تماشای آنها گذراند تا آن که صدای سم اسبانی به گوشش رسید. وحشت زده اطرافش را نگاه کرد. بوتهای انبوه از گل یاس به چشمش آمد. با چند گام بلند خود را به آن رساند و در پشت بوتهها مخفی شد.
سواران از راه رسیدند و در مقابل آن منازل باشکوه توقف کردند و با پیاده شدن از اسب به داخل ساختمانها رفتند. امّا طولی نکشید که هر کدام با وسایلی از انواع فرشهای گرانبها و سفرههای رنگارنگ و بشقابهای منقّش برگشتند و با کمک همدیگر آنها را بر روی سبزهها گستردند و پس از آن به تهیه غذا مشغول شدند. چون غذا آماده شد، آنها را بر روی سفرهها
چیدند. در این بین سواران دیگری از راه رسیدند که لباسهای آنان به رنگ سفید و سبز بود و از چهرههایشان نور میتابید.
از اسب فرود آمدند و دور سفره نشستند و به غذا خوردن مشغول شدند. با ورود دسته دوم سواران، مراد تمام حواسش را در سیمایی جمع کرده بود که چون خورشید میتابید و همه در برابر او سر فرود میآوردند، ناگهان همان مرد نورانی رو به دوستانش نمود و فرمود:
حصهای از این طعام را بردارید برای مردیکه غایب است!
پس از آن که دست از خوردن غذا کشیدند، دوباره همان مرد نورانی مراد را به نامش صدا کرد.
مراد با شنیدن نامش مبهوت ماند و با خود گفت:
آن مرد مرا از کجا میشناسد و چگونه متوجه
حضورم در پشت بوتههای یاس شده است؟ من که تا کنون چنین کسی را در عمرم ندیدهام. امّا چارهای نداشت خود را از پشت بوتهها بیرون کشید و با شرمندگی در برابر آنها قرار گرفت. آن جماعت با احترام او را در جمع خود پذیرفتند و بر سر سفره نشاندند.
مراد با اشتهای زیادی غذا میخورد. طعم غذاهای بهشتی را میداد. غذاهایی که وصفش بارها و بارها، دهان به دهان نقل شده بود. در هنگام خوردن غذا گوشه چشمی هم به آن جماعت داشت. کمتر چنین مردمان نیکو صورتی را دیده بود. خصوصاً مردی که با قامتی میانه، سبزهگون به نظر میآمد و هالههای نور وجود مبارکش را در برگرفته بود. انگار قرص ماه میتابید. از خوردن آن غذاها سیر نمیشد، امّا ادب او را وادار به
عقب نشینی کرد.
چند روزی را در آن جمع مهمان بود، تا این که آن کسی که به ماه شبیهتر بود به او فرمود:
اگر میخواهی با ما در این جزیره بمانی، بمان و اگر خواستی نزد اهل خود برگردی، کسی را با تو میفرستم که تو را به بلادت برساند.
مراد، به یاد سلیمه افتاد. به یاد نگاههای نگرانش، به یاد جابر و جعفر که تکیهگاهی جز او نداشتند. از سویی نمیخواست از بهشتی که برایش مهیا بود، دل بکند و از محبّت مردی که در برابرش چون خورشید میدرخشید، دور باشد. لحظه سختی بود و جدال بزرگی در درونش در گرفت. امّا پیروز میدان، دلتنگیهایی شد که از دوری خانوادهاش به دل داشت. با شرمساری در
پاسخ آن بزرگوار گفت:
هر چند جدایی از شما دشوار است و دلم میخواهد تا آخر عمر زیر چتر محبتهای شما باشم. امّا باید وظیفهای را که در مقابل خانوادهام دارم به انجام برسانم. و در حالی که اشک در چشمانش حلقه بسته بود گفت:
اگر اجازه بدهید به دیارم بر میگردم.
هنگام شب به دستور آن مرد نیکو جمال، مرکبی حاضر ساختند و مراد همراه یکی از آن مردمان به سوی دیار خود راه افتاد. چون ساعتی راه رفتند صدای پارس سگها به گوش آنها رسید. آن همراه رو به مراد کرد و گفت:
این صدای سگهای شماست که به گوش میرسد.
مراد ناباورانه به او چشم دوخت میدانست که تا سرزمین او دریاها فاصله است و باید روزهای زیادی را
در خشکی و آب راه بروند و این غیر ممکن بود که در عرض چند ساعت بدون این که از دریایی بگذرند به زادگاهش رسیده باشند. امّا چارهای نداشت، جز باور کردن آنچه را که میشنید. چون آنجا را خوب میشناخت و بوی سرزمینش را احساس میکرد. سرزمینی که سالهای پیش در آن چشم گشوده بود و در آن رشد کرده بود.
در ذهنش سؤالهایی نقش بست که پاسخش را نمییافت. لذا رو به همراهش کرد و گفت:
شما کیستید و چگونه این همه راه را طی چند ساعت طی کردهایم؟
آن مرد لبخندی چون نسیم بهار بر لبانش نقش بست و گفت:
من گمان میکردم او را شناختهای و فهمیدهای که آن بزرگوار کیست!
مراد در حالی که هاج و واج آن مرد را مینگریست، گفت:
منظورت چیست؟ من چگونه باید او را میشناختم؟
دوست من، چه کسی هست که در سختیها، امتش را یاری میدهد. چه کسی هست که در نزد خداوند آنقدر عزیز است که میتواند در همه جا حضور پیدا کند. چه کسی هست که میتواند ماهها راه را به چند ساعت کوتاه کند.
من یکی از خدمتگزاران ولی عصر، مولای شیعیان، آقا صاحب الزمانعلیه السلام هستم و آن کسی که مرا با تو فرستاد، ولی امر مسلمین جهان مهدی موعودعلیه السلام بود که
در غیبت به سر میبرند و تو با آمدن به دیار خود زیانکار شدی.
مراد زانوهایش سست شد. اشک پشیمانی از دیدگانش فرو میریخت. افسوس که پشیمانی دیگر ثمری نداشت.
آخرین نگاهش را به سوی همراهش گرداند، امّا او رفته بود. چون نسیم به سوی کرانههای آبی رنگ، و فقط حسرتی در دل مراد به یادگار باقی ماند که هرگز از او جدا نشد.