ghaemiyeh.com
سرشناسه : قاضی، احمد، ۱۳۱۴ -
عنوان و نام پدیدآور : عطش گمشده/ مولف احمد قاضی.
مشخصات نشر : قم: مسجد مقدس جمکران ۱۳۸۸.
مشخصات ظاهری : ۲۱۶ ص.
شابک : ۲۰۰۰۰ ریال : 978-964-973-209-1
وضعیت فهرست نویسی : فاپا (برونسپاری)
موضوع : شعر فارسی -- قرن ۱۴
شناسه افزوده : مسجد جمکران (قم)
رده بندی کنگره : PIR۸۱۷۱ /الف۶۲۵ ع۶ ۱۳۸۸
رده بندی دیویی : ۸فا۱/۶۲
شماره کتابشناسی ملی : ۱۷۳۵۷۲۱
پیش گفتار
سپاس خدای را که به من آن توان را اعطا فرمود که مبادرت به تنظیم و چاپ مجموعه غزلیاتی بنمایم که به دور از حدیث نفس است؛ خواننده گرامی و ارجمند اشعاری که تقدیم حضورتان میشود حاصل دگرگونی حالات روحی حقیر است که ناخواسته بر زبانم جاری شده و بر صفحه کاغذ نقش شده است هر چند امکان اشتباه است که امید اغماض از خوانندگان ارجمند دارم. غزلیات در شش جلد با اسامی: 1 - عطش گمشده 2 - جرعه آخر 3 - سروِ روان 4 - عهد جانان 5 - نشان سحر 6 - سرودِ معرفت میباشد که کلاً ذکر و حمد بر درگاه حضرت دوست و خاصان بارگاه کبریایی ذات اقدس الهی میباشد.
نه بخود میروم به گفتن شعر
دیگری میبرد بفرمانم
در خاتمه از کلیه کسانی که در این امر مرا یاری کردهاند خالصانه تشکر مینمایم و پاداش آنها را از درگاه خداوند خواستارم.
کرمانشاه - بهار 1388 شمسی
احمد قاضی
گفتم از مهرت ثمر گیرم خزان آمد مرا
بذر ناکامی چرا خود در جهان آمد مرا
جان به جانانم رسد گر مدعی با ما نبود
غم در این معنی چو بحر بیکران آمد مرا
از فلک من خوشه دوران هجران چیدهام
ای شب وصلم بیا دردم بجان آمد مرا
برگ ریزان است و من آن شاخه جا ماندهام
باد پاییزم به سختیها وزان آمد مرا
چین مردابم گذرگاهم نمیبیند کسی
خود بر این شوقم که فریاد فغان آمد مرا
این خروش از موج ایمانم به معبر میکشد
بر ستیغم جایگه باشد؟ گمان آمد مرا
ره برویم کی گشاید آسمانم تیره شد
تیر جاندوزم به تاریکی نهان آمد مرا
در سخن من نکتهها دارم به پند و گوش دل
زین زبان الکنم او در بیان آمد مرا
گر به خود خواهی به احمد دست نامحرم رسد
گو بمیر ای دل که چشم خون فشان آمد مرا
نهانی میکشم بار غمت را
بسودا میگدازم ماتمت را
سرم شوریده دل مشتاق رویت
خیالم میگشاید عالمت را
مرا در هر مژه سیلاب خون است
جدا از دل، دلِ بیهمدمت را
بچشم انتظارم زین شب غم
سلیمانا نشانم خاتمت را
گلم روییده در صحرای هجران
لبم بوسیده چشم پر نمت را
صفیر از کوی مرغانم رسیده
گل باور دمیده این غمت را
چو شیدایی باحمد رو نماید
بزخم دل گذارد مرهمت را
میلرزد از نسیم بامید جان ما
تا کی رسد همای دل از آسمان ما
ما خود ستاره بخت رمیدهایم
هر دم رهد چو تیر دلی از کمان ما
صبرم بشوق تو هرگه فزون شود
کاخر نمیرسد بکسی جز امان ما
غم را کجا برم دگر از جان خود برون
گل را بهار میبرد و دل خزان ما
حالی نمانده است گر از ماتم دلم
کز اشک دیده که ریزد ز جان ما
ما خود نشانه آزار آدمیم
زان رو که از گناه کشاند عنان ما
زنجیر شوق تو گر میکشد مرا
اینم عجب مدار ز یاران نشان ما
آنکس که بیدریغ گل لاله میخرد
خونین کند ز عشق تو این گلسِتان ما
احمد نه اتفاق مرا خون بدل کند
آتش ز التهاب زند آشیان ما
صبرم از خانه دل میرود امشب بخدا
که مرا نوگل پرپر شدهای مانده بجا
درد بیچارگی از چهره او چاره شود
چه کنم جان به تنم کرده رها کرده رها
غم هجران و ره تار و غریبانه روم
چه نوازش کندم صورت گلگونه صبا
دگر آرام نیاید بدلِ منتظرم
که به تنهایی خود میروم انگشت نما
پر گشایم گر از این شهر به سوی غم او
غمم افزون کند این چاره گر چاره ما
در حریم گل رویت چه کند خار و خسی
گر بروید همه جا، در همه جا، در همه جا
کاروانی که وفا میبرد از کوی توأم
دل بسودا ندهد جز بوفا جز بوفا
نَم اشکی دگر اَر ریزدم از دیده دل
به نگاهی ثمر یک شبه چیند ز دعا
احمد از فرقت جانان شده آشفته اگر
بدعایش نزند در هوس آلوده خطا
شد خیالم غرقه در پندارها
تا بگیرد دادم از دلدارها
سر بدامان میگذارم من خجل
شرمساریهایم از خونبارها
در حریم عشق میجویم نشان
تا بر افشانم بدین گلزارها
نالههایم در ندای مرغ حق
شب همه شب تیرهها و تارها
باده در جوش است و میجوشم از او
مستم از مستان و از دیدارها
در کفم ایام گوهر مینهد
دیده گوهر ریز دارم بارها
برگ ریزان است و گلها در خزان
میزند بر جان ملامت خارها
گر در این سودا بروز آرم شبی
دیده را بنگر ز شب بیدارها
تا به احمد رنج دیگر کم رسد
شکوهها بردار از غمخوارها
ای بهار خرم از یاران ما
چون گذشتی آخر از پیمان ما
گر به صبرم خو کنی پاییز دل
میرود روزی ز جان بستان ما
کام بخشیهای عالم شد عبث
در دل روشنگر ایمان ما
نکتهها دارم من شوریده سر
تا بگویم با دل جانان ما
شور شیرین است و سنگ بیستون
مونس تنهایی اندر جان ما
موج طوفانها بساحل میرسد
بحر ناکامی سر و سامان ما
شوق ما را میبرد در بیکران
تا بگیرد در کران ایقان ما
شاهدان را جلوه رخسارهها
میدرخشد لعل سان در کان ما
چشم احمد بر فروغ حقّ نگر
شعلهها دارد دل سوزان ما
ای تو بیافریدهای خوبی و این جهان ما
این سر ما و کوی تو تا که شوی عیان ما
شادی دل از آن تو، لعل و گهر به کان تو
ذکر تو شد بجان ما آمده در بیان ما
خواستنم ز تو بود نسترن از تو بشکفد
تیر هلاک من شود این دل و این زبان ما
کارگشای من تویی خرّمی چمن تویی
نرگس و یاسمن تویی گرچه شده خزان ما
دل ز تو مطمئن شود کار گر از کفم رود
جز سخن تو نشنود گوش دلم بجان ما
یاد توأم چو مونس است، درگه تو مرا بس است
بیکسی توام کس است خانه و خانمان ما
شاهد و شمع انجمن، ریشه و مطلع سخن
اشک رخم بچشم من تا شدهای از آن ما
احمد و بحر بیکران، مینگرد بدین جهان
تا که بهار عاشقان، بگذرد از خزان ما
قامتم خم شد و بشکست ز ویرانی ما
برخ آتش زده این داغ پریشانی ما
صحبت از عافیت این دل بیمار مگو
که در این مسأله پیداست پشیمانی ما
گره از کار تو بگشای که بر دامن غم
دستگیری نکند شادی پنهانی ما
نکتهها هست که جان سوخته را دربدری است
به تمنای تو شد این گهرافشانی ما
زردی از چهره گل رنگ خجالت ببرد
آنچه پاییز کند بر گلِ بستانی ما
خار این بادیه آسایش جانم بربود
که بخود میرود این مرغ بیابانی ما
آشنا را نبود مهلت هر دل شکنی
جلوهها دارد اگر ماهِ شبستانی ما
احمد و سرّ همه عالم و خط لب جام
داستانی شده از بیسر و سامانی ما
باد در خاطرم آورد گل و بوی ترا
که بیادم نرود سلسله از موی ترا
بخیالم رخ تو زمزمه عشقم شد
تا ببینم نظری قامت دلجوی ترا
اشکم از دیده هر دم نگران میریزد
چو ندانسته نظر میکندم روی ترا
صبرم از خانه دل یکسره بگذشته کنون
تا دم آخرم آورده بکف خوی ترا
دستگیرم نشود جز شکن زلف دو تا
که برآشفته کنم آن سر و گیسوی ترا
دل غمگین به ره کوی تو منزل چه کند
ز گنه کاریام آزرده ره کوی ترا
سر بر این مشغله با خیل حریفان نرود
که اطاعت نکند جز خم ابروی ترا
چو سلیمان نظر از شهر سبا برگیرد
هدهد عاقبت اندیش زند سوی ترا
دل رسوا شده، احمد نبرد جای دگر
خاصه آنگه که بجان میشنود بوی ترا
جهان میسوزد از آه دل ما
ز ما بر گیر آخر مشکل ما
مرا ای باغبان غمگینه جان است
که زردیها رسد بر سنبل ما
بدین رنجم بَرِ ناکامی آرد
گنه بر شاخه بیحاصل ما
گِله از لعل شیرین میتراود
که فرهادم زند بر باطل ما
خدا جویم خدا گویم به عالم
محبّت ریشه دارد در دل ما
به شهر عشق زین آوارگیها
گل سرخی نروید از گِل ما
شرار ناحقم میسوزد اینسان
سخن در شکوه گیرد عادل ما
جهان تکرار و تکرارم زمان است
به نقش ماضی آرد آجل ما
چو احمد میسراید نغمه از جان
جهان خوشبو نماید عاقل ما
67/6/28
آتش شور است در دلهای ما
جان چو رنجور است بر غوغای ما
پرده پندار بر چشم جهان
تا نبیند نقش گل سیمای ما
آفرین بر جلوه یار است و دل
میسراید نغمه پیدای ما
گر بکام دل شود این درد جان
صد گل سوسن دمد بر جای ما
نامه جانسوز یاران میرسد
تا بگیرد مستی از صهبای ما
بال رنگین و پر بشکستهای
خود نشان دارد غم آوای ما
بیشه شیران و صد بیم خطر
ای دل غمدیده بشنو وای ما
ماه رخساران در این تاریک شب
روشنی بخشند بر دلهای ما
احمد از خونین دلان پیکی دگر
میرسد تا بشکفد فردای ما
ماه درآمد بسرم نیمه شب
جان به تکاپو شد و سوزان ز تب
قصه ز خاموشی ما میرود
تا نشود زمزمه زیر لب
خنده بلب دارد و شیرین شکر
کام گوارا کنَدَم از رطب
با همه رندی شده آشفته دل
میبرد این نکته به یاران عجب
تا بزند فتنه بافسون شود
فتنه جانست ولی با ادب
چهره بر افروخته دارد بما
بر سر بازار جهان بر تعب
آدم و حوا بگنه متهم
داده بدین مرحله او را نَسب
سوختنم از دل و جانست و بس
ساختنم سوختنی چون حطب
احمد اگر با تو مدارا کند
از شرفت داده جلال و حسب
گر به خامی روم از منزل جانان چه عجب
وندرین کار شوم بیسر و سامان چه عجب
خوشههای غم من بار و برش افزون است
باور آورده مرا بر سر پیمان چه عجب
خاک آن کوی گرم سرمه چشمان نشود
چو دل آزرده کند خار بیابان چه عجب
لب ما از عطش دوری جانان سوزد
ره در این مرحله گر آمده پایان چه عجب
صورت ظاهرم از رنگ گل سرخ تو زد
راز بیند به نهان دل شده حیران چه عجب
پر ما سوخته شد گر به شرار عبثی
که در این شعله بسی جان شده سوزان چه عجب
تا به صبرم نظر مرحمت یار بود
بدل مدعیان آتش حرمان چه عجب
خود بسوزم که به معبود رسد آتش ما
وندرین نکته بسر میبردم جان چه عجب
احمد آرامگه یار بشب میجوید
گرَم آخر همه جا دل شده ویران چه عجب
غمم آتش بجان میگیرد امشب
ز کوی عاشقان میگیرد امشب
خیالت خود ز راهی دیگر آمد
ز ما هر دم نشان میگیرد امشب
رهی دیگر بجز راهت نپویم
دلم بیتو فغان میگیرد امشب
بهارم خرمی از سر بگیرد
که سرو از بوستان میگیرد امشب
دو چشم خواب و بیدارت بنازم
ز خوابم بیامان میگیرد امشب
صدای ناله فرهاد، شیرین
بکوهم همچنان میگیرد امشب
غزال دشت بیسامان گیتی
کمان را بیکمان میگیرد امشب
نه خود دارم نه خود داری توانم
که دل را ناتوان میگیرد امشب
افق خونین بدشت آرزوها
جهان آتش فشان میگیرد امشب
نهال شوق در خاطر نشانم
که جانان را به جان میگیرد امشب
مرا احمد صبوری گفته اما
زمان را پر زنان میگیرد امشب
ما را گهر اشک فراوان ز تو برخاست
خونابه از این دیده گریان ز تو برخاست
زین ره به تمنای دل غمزده باشیم
تا بار دگر لاله نعمان ز تو برخاست
تا آتش نمرود گلستان به خلیل است
آواره این کوه بیابان ز تو برخاست
خمخانه به پیمانه این باده فروش است
دل را سر همصحبتی جان، ز تو برخاست
هر خامه که بر صفحه این دفترم آید
ما را سخن یک شبه آسان ز تو برخاست
خوابیم و خرابیم و به هوشیاریام آور
ای پیر خرابات که پیمان ز تو برخاست
ما را سمر عشق تو در گوش چه خوانند
این قصه دراز است و ز جانان ز تو برخاست
این حادثه در کام اجل ره بگرفتم
صبرم نه دگر غصه مستان ز تو برخاست
چونست که با احمدم این راز نهفتی
فریاد مرا ناله و افغان ز تو برخاست
شاهدم در غم تو دیده خونبار منست
ببر از باد خزان تا گل گلزار منست
میِ مرد افکنم امروز بکف گر نه نهی
دل دیوانه در این مرحله بیمار منست
ای عزیز دلم آهسته سخن گو که مرا
چشم بیمار وشی با غم بسیار منست
تیشه بر تارک این کوه ز شیرین زدهام
گرچه دور فلکم در پی آزار منست
دل بشکسته ما بیغم دلدار نشد
درد جانسوز در این بادیه ستّار منست
بگشایید مرا بال و پری از امید
که به غمخواری ما میزده هشیار منست
می و میخانه هیاهوی دگر میطلبد
سالک عربده جو همره و همراه منست
دردم اینست و دوا میطلبم از لب یار
چو طبیب دل آشفته ما یار منست
احمد از خود نرود در پی هر رهگذری
گذرم از همه جز یار که غمخوار منست
گر مرا دردی رسد میگویمت
سر به پا از اشک خود میشویمت
میکشم دل را به خلوتگاه خود
تا بگرید چشم دل میمویمت
میسرایم نغمه از ماتم ترا
ای گل گلزار جان میبویمت
دشت ماتم خیز ایام است و من
بر حریم لالهها میرویمت
شب چراغ بحر بیپایان ما
تا بساحلها روم سوسویمت
اشک ریزانم ولی بیچشم دل
من جدا از دردها میگویمت
در نهانم میکشد احمد چنین
عشق خونین گشتهای میجویمت
سخن جز از لبش گفتن حرام است
که یاران را سخن زان لب پیام است
بدام عشق تو این مرغ وحشی
سر تمکین بکف گیرش که رام است
بدین گمنامیام روزی بگرمی
کسی پرسد که مجنون را چه نام است
نقاب از چهره برگیرم که پیدا
بدان رخسارهات ماه تمام است
بچشم مست ساقی کن اشارت
که ما را کشته و تیغش نیام است
فدایش میکنم جان را و پرسد
که این از خیل جان بازان کدام است
خطر از شعله آهم نگیرد
چو آهم در فضای نیلفام است
عزیزان را شتاب عشق کمتر
ز عشقم بر شتابم خود حرام است
مرا آواره دارد همچو احمد
که از خاصم گرفته تا به عام است
تا تو دلداری جهانم گلشن است
دل فروزان، آسمانم روشن است
دیده میبیند که پیدایم تویی
لاله میروید که خونم مدفن است
بخت و اقبالم باوج این فلک
میدرخشد کافتابم با من است
دامن مَه میفشانی نور دل
گوهرم از شوق دل در دامن است
سنگ تدبیرم به نرمی میبرد
جان در این سودا بسختی آهن است
خوشه چینا مهلتی کاین آشنا
بر زبان بیزبانم سوسن است
شعله بر جانم مزن کز سوز دل
شعلههای عشق ما را خرمن است
آستان یار، میبوسم بجان
کوی دلدار است و آنم مسکن است
تا دل احمد بمهرت خو کند
آتشی افتاده در جان و تن است
ای داده دل از کف بجهان این چه شتاب است
در میکده عمر شتابنده خراب است
بحریم و دو صد موج بهمراه تو داریم
طوفان زده را غایت مقصود بر آب است
پیغام اجل را بسرانگشت زمان نِه
کان لحظه زبان در سر انگشتِ جواب است
از چشم جهان بین نظر عارف و عامی
چونان چمن از بادیه خشک سراب است
دردا که بسودای گرانمایگی از عمر
آورده بهایی به بهای زر نابست
بگذاشتمی راحت جان را به تکاپو
چندین هنرم بوده که جان در تک و تاب است
هر لحظه که بر کار جهان شد نظرِ ما
دیدیم گذشتیم که خود عین صواب است
دادیم جوانی و نکردیم شتابی
هرچند که در خامی ما عهد شباب است
احمد همه جا رخ بکف پای چو ساید
او را گل معنی ز کمالات خطابست
به سراپرده جانان نظرم هست که هست
به اَلستم زده پیمان خبرم هست که هست
کس ندارد سر یاری که جدا از من و تو
زده آتش بدل و جان شررم هست که هست
تا برخساره خورشید وَشانم نظر است
داغم از دیده گریان اثرم هست که هست
اگر از مهلکه دام بدانَمْ برهم
راز سربسته پنهان بسرم هست که هست
سمر عافیت درد کشانم چه دهی
بدل از پیش زبان، مختصرم هست که هست
مرد راهی که در این ره قدم آهسته نهد
سر شوریده از آن بیثمرم هست که هست
تا بشب ناله رندان نرسد باد صبا
جلوه تابش رخشان قمرم هست که هست
اگر آن قامت رعنا بچمن زار رسد
شرحِ این قصه بدستان هنرم هست که هست
با دل احمد و صدها سخن از دل شکنان
حلقه اشک بچشمانِ ترم هست که هست
رخسار نمایان شد و دل پر زد و بگذشت
سر تا قدم خویش بآذر زد و بگذشت
با من سخن از عشق شد و رسم محبّت
صد نکته گرم خام به دیگر زد و بگذشت
شمعی که سراپای بدین شعله بسوزد
دانم که در مشعله پیکر زد و بگذشت
میخانه تهی گشت و حریفان نرمیدند
یک جرعه دگر بود که آخر زد و بگذشت
در چشمه مهتاب چه جوید رخ زیبا
ما را گهر اشک در این در زد و بگذشت
صورتگر چینم نظر از یار نگیرد
چندان که هنر بود هنرور زد و بگذشت
هم ناله ما چون شود آن مرغ بلا خیز
آتش ز نوا خوانیم از پر زد و بگذشت
احمد ز خیالی به جمالی رسد از دل
سرمست در این میکده ساغر زد و بگذشت
سر بسر آشفته دارم شعر جان پرور کجاست
آسمانا جایگاه صد گل پرپر کجاست
در حریم یار ما هرگز نبیند مدعی
چشم خفاشان کجا و جلوه از خاور کجاست
بال پروازی به غیرت میکشم در کوی یار
آنکه سوزاند پرم در شعله آذر کجاست
صبر ما در خانه دل بر سعادت میرسد
تا بشیدایی روم آن آیت از دلبر کجاست
نام ما را بینشان بر تارک ایوان بزن
راه این گم کرده ره را سالک رهبر کجاست
غرقه در خون است و در اوج فلک دارد نشان
بر نشان عشق ما آن لاله احمر کجاست
تا سحر مینالم و میمویم از تاریک دل
پیک صبحم کی رسد، از ره بشارتگر کجاست
در امیدم جلوهگر شد صد گل از رخسار او
چهره روشنگر آن پیک نامآور کجاست
یک به هَشت آورد، چهل در چهار و گفتا عشق ما
تا به یاران رو کند زین شوق در باور کجاست
آشنایم ره بیگانه گرفت
غم به غمخانه دل لانه گرفت
تا به آشفتگی از خود دیدم
عاقلان را سر دیوانه گرفت
کوچ این قافله پر سوخته شد
که غم شهر غریبانه گرفت
به نیاز از تو و ناز تو روم
تا دلم مونس رندانه گرفت
سرخی چشمم از این اشکِ روان
جان غمدیده طبیبانه گرفت
لب جانان نکند گر گلهای
دل رسوا شده کاشانه گرفت
موی آشفته کنِ باد صبا
به نوازشگری از شانه گرفت
نرگس مست تو از مستی ما
ره بمیخانه ز بیگانه گرفت
احمد از خانه دل بیرون شد
که بکف ساغر و پیمانه گرفت
به سیاهی نرود تا شب من روشنِ توست
گل زیبای جهان جلوهگر از لادنِ توست
گوهر اشک مرا دامن صبرم زده چنگ
ناز بردار فلک یکسره در دامنِ توست
در خیالم تو نگنجی که سرانجام ز دل
میستاند ز خیالی که دلم آهنِ توست
تا نجوشد، یَمِ آلودگی از موج گنه
جان به مهتاب زنم زانکه برنگ تنِ توست
حاصل از بار گرانم که بود قامتِ خم
دل دیوانه بدین جایگه از مأمنِ توست
تا بسر منزل مقصود رهی میجویم
دارم امید که آرامگهم مکمنِ توست
دل بشیدایی و رعنایی تو در نظرم
موی آشفته بدین شانهزن، پر فنِ توست
نرگس از دیده دائم نگران در خواب است
آنکه پیوسته شود در سخنم سوسنِ توست
احمد آخر چه کند گر نکند ذکر تو را
که کلامم به زبانم چو رود الکنِ توست
بر لبم قصه آن زلف دو تا خواهد رفت
تا بگویم که مرا جان به کجا خواهد رفت
پرده بر صورت زیبا مکش از شرم که دل
به خجالت ره صحرای فنا خواهد رفت
بختم از دایره کوکب رخشان نرود
مگر آن دم که ترا عقده گشا خواهد رفت
نی محزون و دل تنگ و زمانی خونبار
شعلهها میزند از جان که جدا خواهد رفت
غم به ویرانی دل خانه خرابی چه کند
که در این مرحله خود بیسر و پا خواهد رفت
شوق ما را به گل سرخ چمن زاران گو
که بیادش دل خونین به وفا خواهد رفت
به ندامت چو رود دل به سلامت گذرد
ورنه زین حادثه یکسر بخطا خواهد رفت
گر مرا رخصت پرواز دگر باره دهد
پر پرواز از این در به سما خواهد رفت
احمد آزردگی ما سخنی دیرین است
کس نپرسد که دل آزرده چرا خواهد رفت
اگر بر ما نه بر آزردگی رفت
بسر تا پا بدان افتادگی رفت
بره مردانه باید پا نهادن
دل تنگم اگر در سادگی رفت
نپنداری که شاهد بر غریبان
خمار آلوده در آلودگی رفت
سحاب رحمتم از آب هستی
زمین شوره در آمادگی رفت
به غفلت عمر ما بیهوده باشد
دم آخر بکف بنهادگی رفت
نشسته در ره عالم فروزان
فرو افتاده در استادگی رفت
تهی دستان بستان جوانی
چو سرو بیبر از آزادگی رفت
دل خونین ما را مهلتی ده
خم میخانه از بیبادگی رفت
نهال شوق احمد را بخشکان
که سالک در ره دلدادگی رفت
این جهان زیباست در زیباییات
میبرد ما را بسر رعناییات
مشکل از فردای ما گر وا کنی
جان فدا سازیم در سوداییات
بیتو ما را عشرت از دل میرود
با کمال مهر ناپیداییات
آنکه میغلتد بخون اندر رهت
دیدهاش جوید فلک پیماییات
دست خوبان را نیاز احتیاج
در بلندای ره شیداییات
ای سلیمان را تو حشمت دادهای
تخت بلقیس از جهان آراییات
خاک کویت عطر جان بخش حیات
جان آدم هم به جان فرماییات
آتش عشقت بشیرین چون رسد
چشم شهلایش دهد شهلاییات
احمد اَر گرید بدرگاهت شبی
سجدهها دارد بدان زیباییات
همه دانند که بر هیچکس آزارم نیست
خاطرم را هوسی جز رخ دلدارم نیست
غم اشکی که فراوان چکد از چشم زمان
با من این نکته بگوید که بجان خارم نیست
سرم از میکده چشم تو ساقی مست است
میِ نابم چه دهی یکسره خمّارم نیست
ای بهار گذران گرچه خزانم برسد
چون تو باشی بخدا زردی رخسارم نیست
شفق از پرتو خورشید چنان مایه زدم
که بجز سرخی ایام به کردارم نیست
صدف از گوهر روشنگر دل میپرسد
که ز طوفان زده گمشده آثارم نیست
شب خاموش ز غوغای تو دورم چو کند
به خیالم نظری جز شکن یارم نیست
گل آغوش تو گر مستی بستان دهدم
چمن خرم سرسبز بدین کارم نیست
احمد از داغ شقایق بدلم داغ زده
خانه خالی کنم از جلوه که اغیارم نیست
نور خورشید چو یک لحظه بما سایه گرفت
چنبر ما ز ستم بر همگان پایه گرفت
یار با ما و سلامت بدل بیدار است
جان پر سوختهای از گهرش مایه گرفت
توشه راه بکف آمدنش مشکل شد
تا جهاندیده بدل حیله و پیرایه گرفت
خم ابرو همه را دلزده الفت کرد
مام اگر سر زده این طفل از آن دایه گرفت
نظر مرحمتی بر دل بیمار نزد
نکتهآموز زمان عبرت از این آیه گرفت
به نهایت گذر اشک برخساره گل
به نیازم دل خونبار چنین مایه گرفت
نرمی احمد و این قوم دل آزرده ببین
وای از این روز که نکبت همه را سایه گرفت
مرا سوزنده آتشها بجان است
چه سان گویم که قاصر زان زبان است
من آن خاکسترم از آتش درد
که گرمی در دل و جانم نهان است
فریبِ جلوههای زندگانی
غرورانگیز پهنای جهان است
خزان را بنگر و بگذر ز مستی
که برگِ زردِ سوسنها از آن است
نهال نورس گلزار هستی
شکوهِ جلوهاش از باغبان است
به پندارم خیالت، باطل آمد
محاق مَه کجا در آسمان است
نوای مرغ زیرک سرد و غمگین
که دام فکر مکاران عیان است
ز خون گرم مظلومان عالم
زمین رنگین و رنگینی نشان است
شراب تلخ ایام جدایی
هنوزم زنده در وهم و گمان است
چو احمد کار سازی کن به یاران
که او را آتشی در عمق جان است
غمم از هاله رخسار نمایان شده است
کوه درد است که پیدا به پشیمان شده است
خاک راهی طلبم تا که به یمن قدمی
بخود آید دل تنگی که هراسان شده است
دل اگر باختهای در حرم یار بمان
چون بماند به زمان آنکه مرا جان شده است
ره هر کعبه مقصود ز رهوار بپرس
ای بسا گمشده محکوم بیابان شده است
قصه پرداز زمان را سخنی شیرین است
که گدای در او یکشبه سلطان شده است
نیش خار سخن سرد فرومایه دون
داستانی است که سرمایه شیطان شده است
ناز دل داده بفتوای دل خونین کش
ای بس آزرده دلی بر سر پیمان شده است
راستی شیوه مردان خدا باشد و بس
ای خوش آن سر بسر دار ز ایمان شده است
احمد آراستگی در سخن نغز خوش است
ورنه ما را گهر ناسره غلطان شده است
دل دگر با غم تو خو کرده است
که مرا عشوه بابرو کرده است
آخر از مشغله روز جزا
جانب حضرت او رو کرده است
آستان بوسمش، از شور و شعف
چو مرا دل به تکاپو کرده است
ره دراز است و بدین جایگهم
پای در سلسله گیسو کرده است
نه بخود میروم اندر پی او
که دلم بسته بیک مو کرده است
همرهان غم دیرینه من
همه را رخنه بجان او کرده است
میزند تیر بمژگان سیه
شکر کاین کار چه نیکو کرده است
احمد و پای بزنجیر بلا
که بدین بند گران خو کرده است
سرو سر سبز گلستان وجودم همه رفت
در سراشیب جهان بود و نبودم همه رفت
خاک خونین بیابان محبّت دیدم
سالها هرچه بر این مهر فزودم همه رفت
سحر و خنده صبح و گل آتشزن جان
تا بیک دم که بدو دیده گشودم همه رفت
سر سودای تو دارم ز نهانخانه دل
مهر غیر تو مرا وه که چه زودم همه رفت
نام معشوقه ما پیش رقیبان، تو مبر
که مرا بود اگر تاری و پودم همه رفت
مدعی را تو بگو در نفس لطف نگار
کینه از لوح دل خویش زدودم همه رفت
رنج و خونباری ما چون به ثمر افزوده
احمد این لحظه چرا بخت غنودم همه رفت
جان در این منزل آشفته کجا خواهد رفت
که در این شهر دل انگشت نما خواهد رفت
گر مرا تابش خورشید سلامت تابد
همه جا دل به تمنّای وفا خواهد رفت
لاله داغ زده درد بجان میطلبد
به نشان سحر از ژاله جدا خواهد رفت
چون ملامت کنیَم شوق دل افزون گردد
که در این مرحله او کامروا خواهد رفت
با دل من سخن از شهر سبا کمتر گوی
همره هدهد و با باد صبا خواهد رفت
ما غریبانه ره کوی ترا مینگریم
تا سرانجام از این نقطه کجا خواهد رفت
مرد درویش و تقاضای زر و سیم چرا؟
با تو ما را سخن از کارگشا خواهد رفت
طلب لعل ز کام دل بیمار مکن
که به بیمار دلان بیم خطا خواهد رفت
به نگه راحت جان آفت جان سوخته شد
ز چه آفات جهان بر سر ما خواهد رفت
کارسازان همه سرپوش معمّا شدهاند
احمد این شاهد ما سوی خدا خواهد رفت
عقل را پیمانه پر شد از خرد، دیوانه رفت
در جنون آماده شد با غیرت پروانه رفت
دل به غواصی به قعر بحر حکمت غوطهور
در هوای صد صدف مفتون یک دردانه رفت
کافرم گر بار دیگر با دلم نجوا کنم
تا نپندارند ما را صحبت از بیگانه رفت
آنکه ما را سر بسر دیوانه خواند روز و شب
گر به انصافش نظر باشد دلم فرزانه رفت
آشنا با آشنا در قالبی یکسان بود
میهمان آشنا، همراهِ صاحبخانه رفت
ماهی مقصودها آسان نمیآید بکف
رند آتش سوز ما دردیکش پیمانه رفت
این نهنگ هفت دریا جان بسختی میبرد
گر بقصد صید آن، صیاد از کاشانه رفت
ره بکوی دلبران ما را ز خود بیگانه کرد
نرگس چشمان بسی با حالت فتانه رفت
گر تو احمد را نصیب دیگری داری بگو
تا نپندارد که عاقل در غم دیوانه رفت
منکران را خبر از عالم بیداران نیست
عاقلان را نظری سوی گنهکاران نیست
شتر بادیه پیمای ز خاری سیر است
احتیاجش به گل و سبزه گلزاران نیست
نظر مرحمتی بر گهر اشک نشد
که در این مرحله سودای خریداران نیست
لب شیرین به کجا یاد لب تشنه کند
کوهکن طالعی اَر هست به کهساران نیست
ره در این بیشه حیران چو برد مرد غریب
حاصلش غیر غم و دیده خونباران نیست
خال هندوی و غزال شده در بند نگر
گر تو را دیده به احوال گرفتاران نیست
گر همایی به سرم سایه خود را فکند
بخت پیروز مرا ناله ز هوشیاران نیست
لعل خون رنگ چو از کان دلم برگیرند
خامشی را دگرم شیوه ابراران نیست
احمد آموخت ز یاران ثمر جانبازی
تا نگویند مرا شیوه بیداران نیست
کاروان از گذر خاطره یاران رفت
آنچه دل خواست به سودای همان جانان رفت
رهرو وادی غم در افق سرخ امید
سرو دستار بیک سو زد و با امکان رفت
نه همین سوخته دل آتش حرمان خواهد
سالک دلزده از شوق بدین پیمان رفت
من سرافراز چو کوهم چه زنی تیشه قهر
که دگر کوهکن از قله کوهستان رفت
حلقه بسته این جمع گسستن عبث است
که به دریا زده دل بر اثر طوفان رفت
نه شهابم که دمی ظاهر و خاموش شوم
که در این مسأله انوارِ بحق تابان رفت
عارفان در ره دلدار نه عاقل باشند
آنکه از جان گذرد چون گهرِ غلطان رفت
مرغ زیرک نه گرفتار بدین دامگه است
عاقل از مهلکه عشق بسی آسان رفت
احمد اَر خامش و آرام و نشیند عجب است
که در این معرکه او بر اثر یاران رفت
ای که ما را زده با شیوه رندانه عبث
عقل خود سوخته در مسلک دیوانه عبث
تا به تقدیر و زمان بر سر ما تاختهای
می و میخانه رها کرده به بتخانه عبث
گر مدارا نکنم با تو در این مرحله من
دل به معنی رودم با دل بیگانه عبث
خواب شیرین سحرم قصه غفلت زده بود
ورنه شیدایی و مستی زد و پیمانه عبث
سر گذارم بدر کوی عزیزی که مرا
غیر او نیست در این غمکده جانانه عبث
تا سر زلف نگارم به فرا دست من است
چه زنم دست بدان صد سخن شانه عبث
مردی آموختم از خون بدلِ پاک نهاد
که تقاضا نکند جز به تو فرزانه عبث
شهر عشق است و محبّت همه جا در نظر است
نالهای نیست در این خانه ویرانه عبث
بکجا میروی و دل بکجا خانه کند
همره احمدم آورده غریبانه عبث
ای که میسوزی ز کردار عبث
شاهد وا مانده کار عبث
در فریب این سراب زندگی
میشوی از جان خریدار عبث
بوته خارم به معنی اینچنین
ماندهای خرم به شنزار عبث
اندر این میدان محک ناخورده را
خنده میگیرد ز گفتار عبث
کام شیرین را به سنگی میزند
عشق فرهادم به آزار عبث
همت ما را ره بیهوده زد
کار پردازی به اسرار عبث
گر در این شهرم نمیخواند کسی
میکنم بیهوده پیکار عبث
آستین میگیردم رندانه دل
تا برد ما را به آثار عبث
ناله احمد ز خیل گمرهان
میزند بر خرمنی نار عبث
مردم از حسرت و دردا که خبردار نشد
کس چو من در خم این طره گرفتار نشد
ای طبیب دلم آشفته بیا کز غم او
دل بیمار شد از دست و به زنهار نشد
گر مرا با تو حکایت ز لب شیرین رفت
جز به کوه غمم آسوده دل یار نشد
یاد منصورم از این دیده خونین بنگر
همره یار نشد تا به سر دار نشد
تا مرا شاهد و شمعی به شراب لب توست
دیده بر هم چه نهم زانکه شبم تار نشد
آخر از موج نگه این دل ما همره توست
چه کنم ناله که آگه دل غمخوار نشد
شبنم اشکم اگر بر رخ ایام نشست
جز دل آزاری ما با بت عیار نشد
صحن خونین چمن یاد گلی زنده کند
که بدین دیده دمی جلوه گلزار نشد
احمد از کوی تو خود بار سفر چون ببرد
که نصیبش بجز از دیده خونبار نشد
شکند با همه تندی دل ما خسته رود
دل بشکسته ز کوی تو چه آهسته رود
فارغان را غم این نیست که از جان گذرد
همتی گر کندم دل ز تو وابسته رود
سنگ ناکامی ما را به در بسته زند
بفغان آمده در کوی تو لب بسته رود
اندرین وادی سوزان ز لب تشنه ما
کاروانی که رسد خسته و پیوسته رود
دل ز مهر تو گسستم که فراقم همه جا
رشته تار دلم پاره و بگسسته رود
خرقه در میکده از کثرت بار گنه است
که در این خانه دل ماست که بشکسته رود
احمد از شاهد و شمع و شکر و شب گذرد
چو از این ره به در کوی تو دلخسته رود
بشکستم دل و بگذاشت مرا در غم خود
کس ندیدهست چو او می زده در عالم خود
نکته سنجی کند و راز دل ما جوید
ای دریغا که فراموش کند محرم خود
دامنم میکشد و خنده کنان هان که مرو
دم دیگر زندم طعنه برخ در هم خود
ساغر باده مستان شکند چون دل ما
که به آسوده دلی میبرد او ماتم خود
شب چراغی بره گمشدگان کی گیرد
آنکه البته گرفتار بود در کم خود
سر نهادم بدر صومعه گوشه نشین
که سرآغاز دگر آورد او در نَم خود
تا مرا نقطه پرگار در این دایره هست
همه جا میکشدم حسرت او از دم خود
مشگل ما بود از نرگس بیمار وشی
که گرفتار کند غمزده در شبنم خود
دل احمد نگران تو شود از غم و دل
گل تدبیر نشاند که رود بیغم خود
کارم از حادثه دور و زمان میگردد
صبرم اندر دل بیدار جهان میگردد
گر زبان باز کنم شکوه بسی مانده بدل
چه کنم این سخنم بسته لبان میگردد
وای گر با تو شبی قصه دیرینه کنم
که چه سان چشم بدر دوخته هان میگردد
آه رندان سحرخیز بگردون چو رسد
در مدار غم ما این دَوران میگردد
گل صد پاره تنم، لاله این خاک منم
که بهارم چو رود جان به خزان میگردد
زردرویی چه کشم زرد گلی میبینم
همره باد صبا در نوسان میگردد
تو بیا تا دل مشتاق امیدم به تپد
چو بدین دیده سرشکم به عیان میگردد
آسمان غصه ما را زده در خون به شفق
که دل خون شده در موج زمان میگردد
تا باحمد نکنم درد دلی نیمه شبی
سر شوریده بسودا نه چنان میگردد
دم عیسی وش تو، زنده جاویدم کرد
که در این مرحله در جلوه امیدم کرد
شب تاریک مرا روز سیاهی نبود
تا بشارتگر رخساره خورشیدم کرد
سمر حادثه ایام بگوشم نبرد
ثمرم بیثمری بارور از بیدم کرد
خواب را بسته بدین دیده که بر دوختهام
سالها بر ره و چون بخت که خوابیدم کرد
آه اگر با تو دل ما نکند هم نفسی
وای اگر بشنودم ناله که غم دیدم کرد
چو ره خویش بسرمنزل مقصود زدم
عقل آهسته نهان از همه تمجیدم کرد
من نگویم سخن از احمد و میگویم باز
زنده آنست که در مشغله جاویدم کرد
بوی یارم بر مشام جان رسد
آنکه ما را میکشد جانان رسد
جلوهها را دیده میگیرد از او
دل بسودایم بدان پیمان رسد
تا مرا آورده در دشت جنون
عاقلان را رخنه در ایمان رسد
باورم اندر شتابم گم شود
وان گمان سرمست در ایقان رسد
با لب خاموش میگویم ترا
جان به جانان با دل خندان رسد
چون شهابم میدرخشد هر زمان
همچو امیدم بسامان جان رسد
اشک شوقم در ره آن آشنا
بر بیاض چهرهام، آسان رسد
ره دراز است و شبم در پیش و من
دیده میجوید که مه تابان رسد
با دل احمد مدارا گر کند
گل به گلزاران این سامان رسد
سخن کز اشتیاق جان برآید
زمین و آسمان را گوهر آید
نمیگویم بجز رندانه حرفی
که شوقم در کلام دیگر آید
گل شیداییام گردد شکوفا
بهاران را جمال از دلبر آید
بامیدم نهال از آرزویم
سر بیسرورم را سرور آید
ستیغ کوه تکبیر تو بر خوان
که از جانم ندای اکبر آید
مگردانم تو روی آشنایی
مرنجانم که دل در آذر آید
کمینگاه جهانم دام مرگ است
به بند لذّت جان پرور آید
وفا گر میکشد ما را بسویی
بدین ره با جفایم همبر آید
شتابانم ز احمد چارهای ساز
که گل در گلستانم پرپر آید
دلم پر غم به چشمم نَم روان شد
گلم پژمرد و ایامم خزان شد
بهاری بود شادیها به یاران
غروبِ آسمانِ جان عیان شد
شب تاریک و بیمِ موج و دریا
کران بر آرزویم بیکران شد
ز شیرینم شکر ریزد ولی من
نه فرهادم که از کوهم نشان شد
دلم از شوقِ این عالم فروزان
تو پنداری مرا بختِ جوان شد
طراوت میتراود از گل جان
که جانانم بِطَرف گلسِتان شد
نمیگیرد نشان آشنایان
که دست افشان فروغ آسمان شد
از آن ترسم که روزی برنخیزم
از آن مویم که خورشیدم نهان شد
مرا احمد بسردی میستاید
گل دردم گل دردم رزان شد
دل ما شاد ز هر خانه نشد
تا در خانه جانانه نشد
شعله آتش نومیدیها
هر که را سوخته پروانه نشد
آشنایم گذرد از من و من
دلم از مهر تو بیگانه نشد
هر که ما را کشد از نیش زبان
بجهان شهره و فرزانه نشد
کاروان رفت و ز یاران عزیز
یاری از رند غریبانه نشد
گرچه بس قصه شنیدم بجهان
دل ما مایل افسانه نشد
چشم مستی زده مستی بدلم
لب اگر بر لب پیمانه نشد
کوچ مرغان ز چمن آمده گر
مرغ پر سوخته از لانه نشد
دیده دریا چه کند احمد از او
گوهر اشک که دردانه نشد
لیلای من و جان من آمد، مهمان من آمد
پیمان من و آن من آمد، ایمان من آمد
بگذاشت مرا زرد خزان را، بگرفت جهان را و زمان را
چون جان من ایقان من آمد، گریان من آمد
راز دل دلداده عیان شد، از دیده نهان شد
چشمان من آسان من آمد، پنهان من آمد
پیمانه شکستیم ز مستی، آتش زده و سوخته هستی
ریحان من افشان من آمد، جیران من آمد
بر گِرد جهان منتظرانیم، از پیر و جوانیم
پویان من و شان من آمد، شایان من آمد
ما را سر این مرحله جان است، اسرار نهان است
بستان من و جان من آمد، فتان من آمد
برگ گلم از خانه برون شد، رنگینه چو خون شد
زانِ من و امکان من آمد، شادان من آمد
احمد ره این خانه دراز است، هرچند که باز است
نالان من افغان من آمد، دستان من آمد
در هوای کوی دلبر بال پروازم چه شد
هدهد خونین پر شیدای همرازم چه شد
در کران بحر دل با دیده خونبار جان
ره چه جویم عاقلان آن مرغ دمسازم چه شد
چشم ما با یاد او گیرد نشانها در افق
چون شفق خونین سرم آن قصه پردازم چه شد
با نیِ محزون نوای سوگواری میزنم
ای دل پژمرده شادیها به آوازم چه شد
تا سر شوریده را بر دست حسرت میکشم
کس نمیگوید پر پرواز شهبازم چه شد
سیل ایامم به تندی میبرد بیهمرهی
کس نمیگیرد نشانم، نوگل نازم چه شد
خواب نوشین و بیابان و ره گمگشته را
از که جویم، یارب آن همراه انبازم چه شد
کس نمیخواند مرا در جمع جانبازان دل
کس نمیگوید چرا خونینه جانبازم چه شد
راز احمد را تو پنهان دار و بگذر زین هوا
ساز دیگر کی زنم آن نغمه بنوازم چه شد
سیل غم بنیانِ جانم میزند
چون بلای آسمانم میزند
میزند هر دم در این خوف و رجا
بر کران بیکرانم میزند
سال و ماه و هفتهها بگذشت و من
باد پاییز و خزانم میزند
حقّ به حقداری وفاداری کند
آتش بیدار جانم میزند
شورِ شیرین است و کوه بیستون
دست فرهاد است و زانم میزند
ره گشودم بر سوار شهر جان
ساربان کاروانم میزند
من بدین خود سوختن بیهمرهان
آتش چون گلسِتانم میزند
واژه عشق است در کون و مکان
لعل خونباری به کانم میزند
بیمحبّت با محبان کی شود
آستان بر آستانم میزند
اشک ریزان میبرد با احمدم
ناله با آه و فغانم میزند
دارم امید که آن جان جهانم برسد
آنکه از رفتن او رفته توانم، برسد
برگ زردی که بر آب است عیان میگوید
که بهارم شد و پاییز و خزانم برسد
در سراپرده دل قافله کوی تو شد
پیری از دل چو رود بخت جوانم برسد
شاهد بزم خراباتی رندان جهان
پای کوبان برسد راحت جانم برسد
اشک شوقم چو بغلتد برخ از چشم زمان
بدل آزرده بگو مژده از آنم برسد
ژاله بر چهره گل اشک فرو ریخته شد
مدد سوختنم اشکِ روانم برسد
کس نپرسید که آزرده دلان را چه خبر
کس ندانست که از ناله فغانم برسد
مقصد شب رو تاریک دلی ویران است
خبر گمشده از آه نهانم برسد
احمد از شعبده عارف و عامی حذری
که در این راه بسی شک به گمانم برسد
به خزان آمده را باد بهاران چه کند
شب تاریک و ره گمشده حیران چه کند
آب این یَم گذرد گر بسر خسته دلان
درّ رخشان بکف رفته ز تن جان چه کند
خبر از بادیه درد پشیمانی ما
به پریشان شده از خار بیابان چه کند
مگر از مصلحت کون و مکان بیرون است
آنکه دایم به تکاپو شده تا هان چه کند
ما سر اندر قدم یار و دل خون شده را
مرحمت گر نکند جان هراسان چه کند
در مذاق همه جز تلخی و آلام نه بین
لب شیرین دگرم با غم جانان چه کند
فصل پیری بجز از غصه بدل ره نگشاد
ره دراز است و خم قامت اینسان چه کند
سالها دل به تمنای تو آسوده نشد
تا سرانجام شده بیسر و سامان چه کند
دشت بیحاصل و سودای بر تازه ز ما
بذر ناکاشته بیریزش باران چه کند
غم بدامان من از روز ازل چنگ زده است
اشک در دیده و افتاده به دامان چه کند
عهد ما عهد الست است که در جان و تن است
احمد سوخته پر بسته پیمان چه کند
همت از کف رود ار یار بدین سان گذرد
خام در رهگذر حادثه آسان گذرد
مستی باده این غیرتم از دست شود
سر شوریده اگر بیغم جانان گذرد
بحر طوفان زده جان که چنین بیتاب است
کف بلب آمده از مرکز طوفان گذرد
چمن گمشده از چشم صبوحی زدگان
همه جا نغمهگر از بلبل دستان گذرد
مرکب سرکش موج هوسم رسوا کرد
سببی ساز خدایا که پریشان گذرد
نالهها دارم از این کار عبث در پندار
ای خوش آنگه که سر آشفته هراسان گذرد
نونهالی که ز باغ هنرم مایه زند
به شکوفایی جان در خط ایمان گذرد
بیم ما از خبر قافله باشد ار نه
مرد راه خطرِ آخرت از جان گذرد
احمد آرام ندارد مگر آندم که بجان
رهگذاری ز جهان بسته پیمان گذرد
آنکه در دل به صفا مأوا کرد
خویش در جان و دل ما جا کرد
خانه خالی شده از اغیارم
یار باز آمده سر شیدا کرد
تا نگیرد رخ خورشید و کنون
پرده بر چهره گل غوغا کرد
تا شدم معتکف کوی جنون
دل به دیوانگیم رسوا کرد
رمز ابرو چو هلال مه نو
راز آفاق دلان پیدا کرد
ناز در قبله گه اهل نیاز
شور مجنون بره لیلا کرد
جان بسوزد ز غم نادانی
که به شیدایی ما حاشا کرد
ژاله شرم ز رخساره گل
چشم یعقوب زمان بینا کرد
ناله احمد و این خوف و رجا
دل دیوانه ما اغوا کرد
دل به سودا نهم اَر یار پشیمان نشود
جان به جانان رسد و قصه بدستان نشود
دل دلگیر اگر یکسره در ماتم رفت
غم دل مرده که با دیده گریان نشود
ره دراز است و مرا مرحله سیر و سلوک
هدهد آموخته را صورت بیجان نشود
ماه خاموش و شب تار در این وادی غم
چه کنم تا نظرم بیتو پریشان نشود
به تلاش آمده را تا سر و جان باخته شد
گل خونین ثمران خار بیابان نشود
حیف از این ناله که با آه تو سودا کردم
بار صد خوشه غم چون غم جانان نشود
پیک یارم چو رسد در نفس باد صبا
نعره از شوق چرا بر سر ایوان نشود
نقشم از صفحه رخساره گل پاک مکن
که مرا جلوه گل جز به گلستان نشود
احمد از پرتو خورشید رخت مایه زده
غیر پروانگیش در همه کیوان نشود
دیشب رخت از اشک مرا در نظر آمد
صد کوکب تابنده بدین بوم و بر آمد
آگه نشدم از سخن مدعی امّا
از داغ جگر سوز، بجانم اثر آمد
پروانه بختم پر و بالی زد و بگذشت
سر آتش و دل آتش و جان در شرر آمد
خمخانه تهی میشود از دور حریفان
مستانه بسر میرود آنکس که درآمد
تا دیده به رخساره خورشید تو بگشود
پایان شب از جلوه خونین سحر آمد
از عاشق دل سوخته دیگر خبر اَر نیست
در کوی تو گریان شده با چشم تر آمد
بوی گلم از خاطره یاد تو دم زد
کان گوهر یکدانه ز دریا سفر آمد
بر پای دل اَر سلسله موی تو افتد
دیوانه به زنجیر سیه در هنر آمد
احمد نه فراموش کند عهد الستت
کاو بر سر پیمان شده خونین جگر آمد
گر دل من سخن آغاز کند
شکوهها در بر تو باز کند
غمم از پرده برون میافتد
دل اگر در غمم آواز کند
گوش نامحرم و سرّ دل ما
ساز ناراستیام ساز کند
سرو نازم به چمن گر برود
به نیاز آمده را ناز کند
نرگس چشم تو بیمارم کرد
به شفا بخشیام اعجاز کند
گر بجانم نظر از مهر شود
قصه غصهام ابراز کند
به جدایی چو رود یار مرا
هر دم از باد صبا راز کند
چو گل سرخ بهارم برود
به خزان همدم و دمساز کند
احمد اَر یار در آید بسرم
سخن هر شبم آغاز کند
چه کنم دردم اگر چاره ز جایی نکند
تا در این مرحلهام چون و چرایی نکند
خاکدانی که مرا در دل خود جای دهد
به جفا میرود و لطف و وفایی نکند
سر شوریده و پیدای نهان با دل بود
چه شد آخر که به آشفته صفایی نکند
خرمیهای جهان تا بغمی گشته خزان
گل این خاطرهام رشد و نمایی نکند
تو ره خانه دلدار چه سان میجویی
مرغ شبگیر دل اَر ناله نایی نکند
باورم نیست که ما را سخنی او گوید
که نظر بر نظر بیسر و پایی نکند
بحر طوفان زده اَر کشتی صبرم نبرد
دگر از خانه دل صبر جدایی نکند
چند مینالی و فریاد رسی میطلبی
گوش غفلت زده را ناله صدایی نکند
به هواداری احمد سخن حقّ گویان
مینشیند بدل اَر راه گشایی نکند
آنکس که در این دیر مرا نوحه گر آورد
رنجیده و ماتم زده با چشم تر آورد
آن دیو که ما را گنهی یک شبه آموخت
خود سوخته شد از غم و جان در خطر آورد
در سایه طوبای بهشتی وطنم بود
امروز در این جایگه مختصر آورد
اندر طلب یار همه عارف و عامی
روز از پی شب، شب به سپیدی سحر آورد
آن تیشه که فرهاد به هنگام اجل زد
اندر خم گیسوی نگاری بسر آورد
ما را نه دگر بال و پر سوخته از شوق
در حسرت پرواز بدین بام و در آورد
تا چشم جهان چشمه خورشید نبیند
ابرم بسر و دیده خونین اثر آورد
سرمایه در این سود به سودای عبث ده
من گوهری و دیده بدامان گهر آورد
احمد به تمنای رخ یار عزیز است
کاو را گنه آدم و حوا ثمر آورد
بدین امید که پیغام آشنا برسد
ز کوی دوست نسیمی بجان ما برسد
بشهر عشق تو من مست و محتسب بیدار
مباد آنکه بدین درگه از خطا برسد
بشاهدان وفا درس انتظار مده
که چشم مست وفا پیشه را جفا برسد
بشوق خویش مرا مهلت جدایی زن
گرم خیال تو بر جان جدا جدا برسد
بهار عافیتم گر خزان شود هشدار
خدنگ حادثه بر مرغ این هوا برسد
سراب چشمه مردم فریب وادی غم
به اشتیاق مرا تشنه در فضا برسد
سخن دراز مکن در بهانه از عشقم
که این حدیث ز یاران نینوا برسد
نصیب گوشم اگر نغمه صبا باشد
بانتظار نشینم که آشنا برسد
ز شرمساری احمد زمانه دلتنگ است
وفا کنیم که تا یار با وفا برسد
توسن سرکش جانم به تمنای تو باد
به فدای رخ زیبا، قد رعنای تو باد
اشک مهتاب که بر چشمه شوق تو دود
عطش گمشده در وادی لیلای تو باد
ره تاریک و دل ملتهب از دوری تو
بسر آید اگرم شمع سراپای تو باد
چشم آهو وَش دل تیر بلا میطلبد
دیده خونبار اگر در پس غوغای تو باد
باد پاییز و گل پرپر و خمخانه خراب
بدعا میطلبد باز که شیدای تو باد
همه گویند که فکر دگری باید کرد
من بر اینم که تمنا به تمنای تو باد
دگران گر نپسندند جنون دل ما
آه حسرت زده زیباست که زیبای تو باد
صبح روشن چو دمد در افق سرخ امید
خوش حدیثی است اگر شاهد بالای تو باد
نام احمد تو بسوزان که دل آرام شود
تا بنام تو رسد در غم شبهای تو باد
ژاله از چشم گهر ریز بدامانم شد
شررم شعله زد و باعث عصیانم شد
بر سر سبزه که از خاک عزیزان روید
جلوهها هست که یادآور یارانم شد
هر گل سرخ که غارت شده از باد خزان
خود نشان آمده از کسوت جانانم شد
به خزانی که رسد عاقبت از دوری تو
سرّ ما تا بابد بر سر پیمانم شد
خوش بیآرای جمالی که پس از این هجران
یوسف روشن اقبال به کنعانم شد
اندرین راه که در کوی محبّت برود
بدل اندیشه مکن کار بسامانم شد
قدمی رنجه کن و عهد دگر باره ببین
که سرآغاز جهان گوهر تابانم شد
غمم از دل رود اَر دیده جان بگشایم
اندر آن لحظه که صد گل بگلستانم شد
بدل و دیده احمد چه زنی تیر بلا
که دل آزرده و پژمرده سر و جانم شد
دردم از پا فکند لطف طبیبانه چه شد
صدف گمشده را گوهر یکدانه چه شد
اختر روشن این دایره مینایی
شب نتابد دگرم ای دل دیوانه چه شد
چشم یعقوب زمان روشن از این پیرهن است
کاروان میرسد آن همت مردانه چه شد
گل پرپر شده را در گذر آب نگر
بدر میکدهها نرگس فتانه چه شد
مهر خاموشی ما را لب جانانه زند
کس نیارد خبرم نعره مستانه چه شد
دل خونین مشکن ای همه پروای دلم
شمع گریان شده را آتش پروانه چه شد
دام دیو است و نپرسد خبری از دل ما
مرغ غفلت زده را لانه و کاشانه چه شد
هوشیاری نبود خانه خمّار خراب
سر آرام مرا ساغر و پیمانه چه شد
احمد آسوده خیالان ز چه از شیوه کار
کس نپرسید که ما را دل فرزانه چه شد
طاقت از بار گنه این سر شیدا نکند
گر دلی میشکند این گله از ما نکند
برگ سبزی بکف دلشدهای چون بنهد
التفاتی دگرش بر دل زیبا نکند
قسمت ما چو بود روزی از این بحر کرم
موج و طوفان اثری بر دل دریا نکند
راز در پرده دل گیر و بکس فاش مکن
که بدین نکته کسی با تو مدارا نکند
دیدم آشفتگی زلف سیه فام ترا
بدل آشفته شدم کان بمن الّا نکند
روز آخر به پشیمانی از این ره گذرد
آنکه بر غمزدگان غمزده اصلا نکند
پاک بازان همه جا توشه ز دل بردارند
ور نه هر خار و خسی در دل ما جا نکند
چهره در آیینه صاف صداقت بنگر
تا بدانی رخ گلگون شده افشا نکند
احمد اَر کار بدین سان گذرد معنی دار
که ره گمشده را گمشده پیدا نکند
عمر ما در تب و در حسرت یاران گذرد
شب تاریک اگر در دل طوفان گذرد
گذرد با همه سختی و مرارت ز کجا
کار آشفته ما در خم امکان گذرد
زندگی رنگ دگر دارد و مردان ستیز
صاف و بیرنگ و خداجوی ز الوان گذرد
پرده بر چشم نگیرد دل سودا زدهای
که در این مرحله بر کف نهد او جان گذرد
ره به پاییز چرا میبرد آن مرد خدا
که دل آسوده و خرم به بهاران گذرد
چشمه روشن یاران حقیقت ز صفا
متلاطم همه جا ساده فراوان گذرد
حیلهها گر کندم مدعی از زخم زبان
دل جان سوخته را از همه آسان گذرد
کاروانی که بسی دل نگرانش بینی
همچنان میرود و بر سر پیمان گذرد
به نواخوانی احمد غم دیرینه رود
گرچه ما را خبر عمر پریشان گذرد
چه کنم با تو که جان از تو بفریاد آمد
غمم آرام نشد غمزده ناشاد آمد
ساکن کوی ترا راحتی دل عبث است
خرم آن مرغ که در دام تو صیاد آمد
آه و افسوس مرا گر شنود گوش جهان
آنچنان است که آرامگهش یاد آمد
نوعروس سمر بخت بدین کابین است
که بجان باختهای محرم فرشاد آمد
نفس باد صبا بر نفسم جان بخشد
که مرا مونس و دلدار به امداد آمد
کار شیرین نه به تدبیر زر و سیم رود
که بر این کوه زمان تیشه فرهاد آمد
گل سرخی که بر این خاک طرب انگیز است
داستانی دگر از قامت آزاد آمد
شمع روشنگر ما در گذر باد نشد
مگر آندم که مرا لطف تو بنیاد آمد
احمد این خانه خرابان به ره بیدادند
دل ماتم زدگان بین که چه آباد آمد
لطف یار است که دل واله و شیدا آمد
عارف و عامی از این ره بسراپا آمد
بند بگشا به خیالات عبث گر نگهی
سرّ این مصلحت از شاهد زیبا آمد
چو شهاب نظر از شوق شتابی بنما
رند جانسوز در این مرحله بیما آمد
گوشه گیران به تغیّر قدمی برگیرند
ورنه جان باخته خود بر سر الّا آمد
نام بینام مرا یار همی داند و بس
نکتهها دارم از این خانه که پیدا آمد
دیده بر دوخته بر در مگرم غمزدهای
سر خود گیرد و دلسوخته اینجا آمد
رنج ما در شکن موی سیه این گره زد
که سرانجام شبی ناله به غوغا آمد
این همه شرح و بیان کز غم عشق تو بود
دل مجنون مرا گفته که لیلا آمد
احمد آیینه بدست آمده در رهگذرت
لطف دیگر کن و بنگر که چه شیدا آمد
ژاله بر چهره گل نقش درخشان تو شد
نرگس از نیم نگه واله و حیران تو شد
مه ز سیماب تن شاهد ما مایه زده
تا نشان دل شوریده به پیمان تو شد
سالک ار در ره مقصود شتابنده رود
آخرین منزل او منظر بستان تو شد
خوشه معرفتم نور جهانتاب تو زد
تا مرا طالع فرخنده به ایوان تو شد
صبرم از دست اگر شوق سراپا ببرد
دل بپندار شبی یکسره مهمان تو شد
عزلت زاهد و آنگه بتمنای بهشت
کار سهل است اگر در غم ایمان تو شد
تا بدرگاه تو با دیده تر آمده جان
گهر اشک در این خانه فراوان تو شد
باد پاییزم اگر زردی رخسار دهد
صد بهار غزلم مرغ غزل خوان تو شد
احمد آراسته بزمی به تمنای دلم
که ز مهرت همه جا ناله به امکان تو شد
خط سرخی بدل از ماتم این خانه رسد
چون بِگریم رخم از اشک به دردانه رسد
سر بدامان تو بگذارم و با ناله غم
روم آنجا که دل از مهر به جانانه رسد
بیستونم دل آشفته اگر ناله زند
لب شیرین زمان بر لب پیمانه رسد
عاقلان را نظر شوق حکیمانه چه شد
که در این راز بسی نکته به دیوانه رسد
ثمر شاخه جانبخش به پروانگیام
خوشه تاک زمان در دلِ خم خانه رسد
دیو از بلهوسی رنگ شقاوت چو زند
دل دیوانه ما دامگه از دانه رسد
خاکیان را گهر یار اگر جلوه کند
موی آشفته کمندی بخم شانه رسد
سیل این حادثه در رهگذر عمر ببین
که شتاب آمده را غمزه رندانه رسد
احمد آتشکده دل به غمی میسوزد
مگر آرام دل از لطف طبیبانه رسد
برگ زردم که مرا باد خزانی ببرد
آه سردم که بهر سینه نهانی ببرد
شب ما با غم او میگذرد در ظلمت
دارم امید که ما را بزبانی ببرد
سحرم در رخ او جلوه رخسارم شد
بخیال آمده تا دل به گمانی ببرد
به سلیمان زمان راز دل خسته بگو
مگر از شهر سبا باز نشانی ببرد
خاطرم را تو میازار که در قصه درد
لب شیرین غم هر پیر و جوانی ببرد
سر ما در خم گیسوی کمان ابرویی
تیر مژگان زده تا جان جهانی ببرد
لاله سرخ گلستان رخ شاهد ما
شبنم اشک مرا در هیجانی ببرد
به صبوری نزنم ناله ز بیبال و پری
تا بدان لحظه که صبرم به عیانی ببرد
دل احمد غم اینگونه سخنهای عجب
چون بهار آمده این زرد خزانی ببرد
حسرتم میکشد اَر یار نگاهی نکند
نظر مرحمتی بر پر کاهی نکند
گنه از ماست که بر بیگنهی شعله زدم
مرد راهی طلبم زانکه گناهی نکند
عابد خواب زده در دل میزان وفا
بدعا گر بنشیند بدل آهی نکند
برگ راهم نبود ورنه ز بیداد زمان
سر سودا زده جز عزم براهی نکند
فارغ از نیک و بد خویشتن اَر غرّه نشد
میتوان گفت که دل قصد مَناهی نکند
جان طوفان زده را موج بلا چون برسد
شب تاریک دگر میل پگاهی نکند
آه جانسوز که از عمق درون برخیزد
چاره درد مرا گر تو نخواهی نکند
رهرویی کز ره پاکیزه مهرت گذرد
هرگز از وسوسه در عشق تباهی نکند
احمد آهنگ سفر دارد از این شهر بلا
تا بِکویَت رسد او نیم نگاهی نکند
خوبان همه بر ساحت جانانه رسیدند
لب دوخته بر ساغر و پیمانه رسیدند
بر مأمن قدوس و ملائک شده ساکن
در فتنه بدان نرگس فتانه رسیدند
پیمان نگسستند به ایمان و سر و جان
خود باخته در عالمِ رندانه رسیدند
اسرار ازل دیده و اندر طلب یار
شیدا شده آسوده به میخانه رسیدند
در کوچ گه اندر محک همت والا
پر سوخته بر دانه و کاشانه رسیدند
اندر یمِ طوفان زده عالم مستی
در موج بلا رفته به دردانه رسیدند
صد لاله خونبار در این دشت محبّت
بر جان زده تا بر سر فرزانه رسیدند
زان شعله که بر جان همه شب آمده امشب
پر سوخته بر مسلک پروانه رسیدند
احمد سخن عشق ز یاران عزیز است
در همدمی ما نه به بیگانه رسیدند
ناله هر شب ما جز به غم یار نشد
دل بدیوانگی از خانه دلدار نشد
خواب دوشینه بآشفتگی جانم زد
سر شوریده به بالین شب تار نشد
سود سودازدگان با گهر اشک روان
یوسف گمشدهای بر سر بازار نشد
دیده بر دوخته بر قامت شیرین دهنم
کوه کن میرسد و دیده بکهسار نشد
ز دلم لطف بهاران غم پاییز برد
که در این باغ بسی گل شد و بیخار نشد
لب ما دوخته از سرّ محبّت همه جا
خاک در دیده شد از محنت و آزار نشد
آخر از شعله دل خانه جان میسوزد
خفته غفلت از این غلغله بیدار نشد
صبرم از کف رود از دوری رخسار گلان
تا چو منصور سری را بسر دار نشد
احمد آسوده شود گر گذرد در نظری
که بدین موج نگه نرگس بیمار نشد
هرگز این عقده ز دل فارغ و بگشوده نشد
خواب آشفته ما راحت و آسوده نشد
سخن از راز درون گفتی و گفتم همه جا
قسمت ما ز اَزل چون گهر سوده نشد
شده صحرای دلم بینَم اشکی سوزان
وادی خشک چرا یکسره پیموده نشد
سر ما در قدم یار به درگاه بود
گرچه آرامش دل یک قدم افزوده نشد
مرغ این باغ و چمن نوحهگری چون نکند؟
که غم زرد گلم بر همه بنموده نشد
آخر ای تیغ بکف چند زنی بر سر ما
مگرت گفته حقّ روشن و بشنوده نشد
هرچه از یار طلب میکندم در غم دل
جز همان نکته که بر شوق جبین بوده نشد
خار بر جان زند آن مدعی از هر هوسی
شکر نعمت که مرا این دلم آلوده نشد
احمد از ناله و فریاد بجایی نرسد
سخن از عقده جانست که بگشوده نشد
بجان دلبر پیامی دیگر آرد
دل خونین ما در آذر آرد
ره آوردم بدین سیر و سفر ده
که مرغ آرزویم در پر آرد
گر انگشت ندامت میگزد دل
سرانگشتان نشانی دیگر آرد
دریغ از رنج این دلدادگیها
که امیدم بسی در باور آرد
خدا را شکوه دیرینه بگذار
ز مشتاقی غرورم بر سر آرد
نسیمی میوزد از کوی جانان
که جان دیگرم در پیکر آرد
گذرگاهم که شیرینم بصد ناز
قدم بر ساحت جان پرور آرد
دریغ از لطف پاییز و بهارم
سر سوداییام را بیبر آرد
گر احمد را بگیرد شور و حالی
کمال دلبران در منظر آرد
اختر روشن بختم به تمنای تو شد
دل دیوانه ما بر سر غوغای تو شد
ز نگاهی که سراسیمه به کوی تو دَوَد
منظر دیده ما چهره پیدای تو شد
تیر مژگان به کمان داری ابرو همه جا
دل ما را زند از قهر که شیدای تو شد
رند دردی کَش اگر جرعه دیگر نوشد
میتوان گفت که شوریده ز صهبای تو شد
چون مجالم ندهد این غم جانسوز فراق
دم آخر نگهم بر رخ زیبای تو شد
ز خزانی که بهارش ثمر از عمر نبرد
رنگ رخساره دردم به سراپای تو شد
کار ما را نظر همت رندان چو شود
گوش غفلت زده را گرمی آوای تو شد
گر نصیبم نکند عشوه عجوزان زمان
عاقبت قسمت ما لعل شکر خای تو شد
موج این بحر بسی گمشده را غرقه کند
دل احمد همه در عمق تولّای تو شد
ای خوش آنکس که بما حرف حسابی دارد
نه به آسوده دلی خانه خرابی دارد
تا به بیگانگیام سرّ نهانی شد فاش
سر بدارم نکند هر که طنابی دارد
توسن سرکش تازان تمنّای هوس
سر خود باخته را در تب و تابی دارد
ما به درگاه تو ای سرخوش ایام وصال
زدهام ناله که غمدیده عذابی دارد
سخن از هاله رخسار تو من میگویم
که فریبنده و زیبنده سرابی دارد
شفق از دوری خورشید جمالی به عبث
رخ گلگونه دل ما زر نابی دارد
رهرو گمشده در وهم خیالات جهان
خویش میسوزد و درمانده شتابی دارد
شوق دیدار رخ کوهکن از قله دل
جان شیرین مرا مستی خوابی دارد
احمدِ سوخته را خار ملامت تو مَزن
که بدل باختگان چشم پرآبی دارد
بدل اَر ناوک مژگان تو رعنا نرود
هرگزم آه فغان بر لب دانا نرود
ساحل عافیتم در دل طوفان بلا
اندرین مرحله جز عاشق شیدا نرود
به گنه کاری ما شد نظر مرحمتی
ورنه بیمصلحتی گمشده پیدا نرود
آستین بر سر و دزدانه نگاهی دارم
تا نگویند که شرم از رخ زیبا نرود
خانه خالی کنم اَر یار قدم رنجه کند
که دل آشفته بدین جایگه ما نرود
بدعا دست برآرم، سحری از سر درد
که مرا خاطرهها جز به تو اصلا نرود
گوشه میکده و شیوه رندانه زدن
حیف باشد که دل ما دگر آنجا نرود
چشم بیدار مرا قله گهی دیگر شد
که سراپرده جان جز لب دریا نرود
احمد آیینه چو روشن شودم میبینم
که دل نازک ما در پی دلها نرود
هر که از سر گذرد گوش به فرمان دارد
آنکه جانان طلبد بر کف خود جان دارد
سوختم آتش حرمانِ ره بیفرجام
داد در غربت و بیداد به سامان دارد
لب ما در سر پیمان تو پیمانه گرفت
صدف اَر باز شود گوهر رخشان دارد
غیرت از کف چو رود خازن گنج غم جان
دل ویران شده را بر همه ارزان دارد
سرو سرسبز گلستانِ غرور انگیزان
شاخه معرفتی در ره طوفان دارد
نکته رمز ازل شاهد اسرار دل است
که در آزردگیام در غم پیمان دارد
آستان بوسی ما جز بدر درگه یار
خود حرام است که بس شاهد شیطان دارد
بیم در بیشه تاریک زمستان حیات
سالک گمشده را خاطره احزان دارد
صبر احمد همه از مرحمت یار بود
که در این مسأله خود سوخته، ایمان دارد
دوش خونباری ما را سخن از یاری بود
غم در این کالبد خسته ز دلداری بود
ناز پرورده یاران ره خوف و خطر
مرغ پر سوخته در دام گرفتاری بود
سر ما بیگنهی بر سر دار است ولی
مدعی را سخن از حیله عیاری بود
پرده دارم به پس پرده اگر راه دهد
میتوان گفت که سر حلقه ابراری بود
پر رنگین شدهای در گذر باد صبا
به نشانداری خونین سر گلزاری بود
دام ابلیس به مردان خدا ره نزند
گرچه در هاله افسونگر طراری بود
مستی روز الست از لب جانانه گرفت
دل سودا زده را محرم اسراری بود
شمع روشنگر این محفلم ار برده ز کف
یاد آرید به یاران که شب تاری بود
مدعی دم بجز از شیوه رندانه نزد
که دل آسودگیام بر همه آزاری بود
چشم احمد گهر اشک بدامن ریزد
که دل آزرده و رنجیده ز گفتاری بود
دلم از کف چو رود یکسره دیوانه رود
موی آشفته اگر در خم این شانه رود
غیرت و جوهر مردانه کجا رفت و چه شد
که سخنها همه از یاور بیگانه رود
چون غبارم ز رخ از گوهر غلطان بزدا
چو بدین مرحله تدبیر ز فرزانه رود
پرم اَر سوخته از آتش بیداد سحر
شمع گریان شده هم از پی پروانه رود
راز ناگفته ما مدعی اَر فهم کند
در دل خاک چو پنهان شدن دانه رود
خاک خونین کند از پیکر صد پاره شهید
تا بدانند که جان در پی جانانه رود
بحر طوفان شده گر مهلت دیگر ندهد
مرد جان باخته کی در غم دردانه رود
به نیاز آیم و ناز گل صد ناز کشم
تا بدین همتم این دیو از این خانه رود
ره دراز است و باحمد نگر ای خاک نشین
که از این پس سخن از قصه و افسانه رود
باز هم ناله جغدی دل من خون چه کند
غم خونخواهی دل یکسره افزون چه کند
بیسبب نیست که سربسته سخن میگوید
چو بلایی چو رسد ثروت قارون چه کند
بوی افیون زده را میشنوم از سر درد
اشکِ ریزان چه رود دیده چو جیحون چه کند
شیرمردان خدا راه عدو بسته چنان
مکر مکار دنی زمزمه دون چه کند
بانگ تکبیر چو من میشنوم از یاران
حیله مدعی از چهره محزون چه کند
این زند نق که مرا مرده جوانی به عبث
روز دیگر که رود از بصرش خون چه کند
آن دگر با همه رندی به فغان میگوید
خصم ما گر شکند زاده میمون چه کند
نه چنان است که مردان ره آشفته روند
پیش این پاک دلان وسوسه، افسون چه کند
احمد آسودگی خاطر یاران خواهد
ورنه شیطان زده خائن ملعون چه کند
باز هم دیو دو صد فتنه به کردار کند
مرغ کم حوصله در دام گرفتار کند
خوشه چینان محبّت همه در درد و غمند
تا دغل پیشه حیل در دل ابرار کند
غمزِ ایام و دل خون شده یاران بین
که جهان یکسره اکرام جفاکار کند
چه بهاری است که جانم به عذاب آورده
مرد آزاده چرا؟ پشت بایثار کند
مست و مغرور اگر در چمن آمد مرغی
خویش در چاله ایام نگونسار کند
شرم بادا اگرم با سخنی جان لرزد
که شب روشن دل بیسببم تار کند
سوی هر مدفن خونین چو رود رهگذری
خاک را سرمه چشمان گهربار کند
آنکه بر خانه خرابیِ جهان میخندد
شرف باخته را یکسره انکار کند
پر رنگین و غم دوری بستان همه جا
دل ما با نگهی در طلب یار کند
رمز آرامش دل با غزلی بر هم زد
احمد آخر بکدامین گنه اقرار کند
تیر مژگان سیه بر دل و جانم برود
نوبهارم برسد زرد خزانم برود
خاک خونینِ درِ کوی خراب آبادم
شاهدان را خبری از همگانم برود
آشنا را گهر اشک به دامان ریزم
که به هر مرتبهای سیل روانم برود
آنکه در مسلخ این عشق بخون میغلتد
کاش میدید که اسرار نهانم برود
شررم زن که به سر منزل معبود رسد
دمی آخر تو بمان تا که فغانم برود
من تو را اوّل و آخر بزبان میخوانم
پس کجا نام دگر گرد دهانم برود
کاروانِ سفر آخرتم توشه گرفت
ای خوش آن روز که فریاد زنانم برود
گر خیالی بسر و پای وجودم برسد
دیگر از غمکده دهر گمانم برود
خستگان را بسر کوی تو بس امید است
نظر مرحمت اَر هست از آنم برود
احمد آشفتگی کار فراموش نکن
که جدا از در او کی به بیانم برود
جور بیدادگران دائم و جاوید نشد
مرد عارف ز شب غمزده نومید نشد
تا زمانم گذرد با غم جان میسازم
هیچکس با نگهی منکر خورشید نشد
خانمان سوخته را اشک بصر خشک نکن
که ز آتش مژه نمناک به تمهید نشد
شمع را خنده بیجا بدل آتش زد و هان
راست کردار هر آنکس که بخندید نشد
آزمودم که رخش جلوه به خورشید نمود
حیف این نکته به ایام تو تموید نشد
مژده بادا که نشانها به فلق میبینم
چند گویی که خزان آمده را عید نشد
ناز معشوق بکش یا بکش از عشق عنان
که به تقدیر کسی در ره تقلید نشد
مرد ره میطلبم تا ره معنی سپرم
چو مرا راه گشا جز ره توحید نشد
شک بدل کی کند احمد که بفرجام زمان
همه دانند که این غمکده جاوید نشد
خارم بدل از ماتم جانانه فکندند
تا آتش بیداد در این خانه فکندند
مستی ز سرم رفت ز بدکاری هر خاک
چون رحل مرا بر در جانانه فکندند
اسرار جهان در خم گیسوی تو گم شد
فریاد زمان بر سر پیمانه فکندند
با درد چو خوننامه یاران بنوشتم
ما را نظر از مهر، طبیبانه فکندند
اشک سحرم عزّت دیرینه فزون کرد
کاندر صدف تجربه دردانه فکندند
خونین جگرا ناله هر روزه ترا نیست
شاید نظرت بر در بیگانه فکندند
پر سوختگانیم در این گلشن خونرنگ
ما را شرری در دل و کاشانه فکندند
احمد خبر از حالت شوریده به ما ده
زان شعله که از شمع به پروانه فکندند
عندلیبان چمن بانگ عزا سر کردند
لالهها داغ زده سوخته پیکر کردند
بکدامین ره از این قافله من جا ماندم
خواب بودم؟ مگرم، خون بدل آخر کردند
ساربانا خبر از یار سفر کرده بگو
تا بگویم که مرا عمر بآذر کردند
هر شب از اشک گهر ریز بدامن باشم
وای از آن لحظه که چشمان به غمی تر کردند
آشیان سوخته از آتش بیداد زمان
چه تفاوت کندش گر شرر از پر کردند
خاک سرد است مرا گرمی خورشید کجاست
که در آن درگهم آرامش دیگر کردند
ای مرا مهر تو در جان ز ازل باقی هست
جان تاریک جهان از تو منوّر کردند
هدهد از شهر سبا نوحهگر یاران شد
که ز خون باز پرش رنگ سراسر کردند
احمد از روز جزا یاد کند کان ایام
قسمت خلق خداجوی به کوثر کردند
سرو بر قامت جان سوختگان میگرید
ابر بر دیده خونابه چکان میگرید
بر خرابی جهان سوخته دل مینالد
که دل آزرده به پهنای جهان میگرید
دل بشوخی چو زند طبل به بیعاریها
وندر آن خنده به هر پیر و جوان میگرید
صخره کوه که فرهاد بجانش میزد
همچنان از ستم کوه کنان میگرید
لب شیرین و غمِ کوه کنی میبینم
که به فریاد عجوزان زمان میگرید
خاک هر کوی مرا سرمه بچشمان نشود
که بدین چشم چنان سیلِ گران میگرید
آن قلندر که در این بیشه شیران پیوست
با غم دوست بفریاد و فغان میگرید
طَیَرانی به هوای پر پروازی بود
حیف این مرغ که با این طیران میگرید
کاروانهای زمان بیهدف آشفته روند
عاشق خسته به هر نیش زبان میگرید
مرد راهی که شبانگاه به بیره افتاد
در دل ظلمت و سرگشته عنان میگرید
پاکبازان همه در مسلخ عشق آمدهاند
بخت برگشته بیک زخم سنان میگرید
احمد آرامش ما با غزلی بر هم زد
وای از آن روز که با یار نهان میگرید
طاهر خبرت هست که رندان همه رفتند
اندر شکن زلف پریشان همه رفتند
صد بار گنه از غم ایام کشیدند
خود سوخته از آتش حرمان همه رفتند
هر داغ که در لاله خونبار تو دیدند
از جان بخریدند و ز جانان همه رفتند
مستند حریفان ز می خاک نشینان
کاندر گذر عمر هراسان همه رفتند
خم خانه چو خالی شود از دور حریفان
از بیش و کم عقل چه آسان همه رفتند
از سنگ زمان پای ستمکار شکسته
خونابه فرو ریخته گریان همه رفتند
از خوان کرم روزی یکساله بما دِه
چون مایه بریدند و بِامکان همه رفتند
بر ما چو گران است به احمد خبری ده
یاران به جان سوخته از جان همه رفتند
ما را سخنی از دل دیوانه مگویید
از آتش و از سوزش پروانه مگویید
سرباختگان را به تمنّای نگاهی
ویران شدن لانه و کاشانه مگویید
طوفان زدگان را بسلامت نظری بود
اندر صدفِ عمر ز دردانه مگویید
ای داده بقامت همه رعنایی خوبان
ما را سخن از عاقل فرزانه مگویید
شب ناله بگوش فلکم میرسد امشب
در زمزمهام لطف طبیبانه مگویید
سودای تو را ما به دو عالم نفروشیم
شیرین سمری جز می و میخانه مگویید
جان را به پریشانی ایام مسوزید
هر زلف بهم ریخته از شانه مگویید
آسیمه سرانیم در این مهلکه عمر
پیدا چو نهان است به بیگانه مگویید
احمد چو بشیدایی ماتم زدگان رفت
همراز صبا شکوه جانانه مگویید
به گرفتاری من هیچ گرفتار مباد
جز غم هجر تو بر ما غمی آزار مباد
گل شوقم چو شکوفا شود از بوی بهار
یاد در خاطرهها جز سخن یار مباد
گفتم از موج یمِ آخرتم توشه برم
آبم از سر گذرد خانه خمّار مباد
سوختم آتش حسرت که بسودای عبث
چون من سوخته جان طالب اسرار مباد
داغ این لاله گرم سرخی چشم افزاید
گل سرخی دگرم در دل گلزار مباد
نالهها میشنوم از پر و جان سوختهای
آشیان سوخته را جز غم تیمار مباد
خار این سرزنشم تا به ابد خون ریزد
خرّم آنروز که در گلشن دل خار مباد
مایهای بود مرا زلف نگارم بربود
سایهام نیز در این مایه به دیوار مباد
بانگ یاران که بسر منزل مقصود رسند
گوش دل میشنود این سخن انکار مباد
آفرین بر سخن ناصح شیرین سخنم
که مرا گفت دلم همدم اغیار مباد
احمد اَر یار طلب میکندت خوشدل باش
که دل نازک ما بیغم غمخوار مباد
هرگهم دل میبرد آرامتر
هر زمانم میکند او رامتر
عشق و رسوایی در این شهرم بس است
نالهها دارد مرا بدنامتر
خرمی را غم نمیگیرد ز ما
خاصه گر سوزد شرارم گرمتر
عالمی را بیسبب آشفتهای
دیده بیند هر دمت اکرامتر
ماه رویت جلوهها دارد به ما
دل شکوفا گردد و پدرامتر
در ره این کاروان بنشسته جان
گر افق سرخ است و هم خون فامتر
عشق ما را در هوای کوی تو
لذتم بر جان دهد ناکامتر
تا بدردم ذکر او دارد زبان
جان چه آرام است و دل آرامتر
عافیت کی جویم از خوف و خطر
میشتابد احمدم پرگامتر
به مشتاقان عالم آذر آور
بدین پندار ما را باور آور
گل دردم به باغ آشنایی
نهال نورس جان پرور آور
سرآغازم به فرجامم نگهدار
بسر شوریده را بر دلبر آور
غریبان را به قرب خویش ره ده
غم غمخوارگان را نوبر آور
چو نازت میکشم دارم نیازی
نیازم را به نازی دیگر آور
سلیمان حشمتا مور رهم من
بلطفم یک نظر در منظر آور
زلیخا طلعتی یوسف مثالی
جمال عصمتی بر ششدر آور
به تدبیرم نمیگیرد بجانان
گل شوقم، بهارم بر سر آور
ز شیدایی احمد در امیدی
حدیث عاشقان آخر آور
چشم گریان شد و حیران به تمنای دگر
ز سر کوی تو آزرده روم جای دگر
خبری آمد و بگذشت غم جان بدلم
که در این غم نکنم سلسله در پای دگر
مرغ این باغ اگر با پر بشکسته رود
چه کند گر نکند ناله به آوای دگر
بدر میکده چشم تو ره من نبرم
مگر آندم که روم در پی صحرای دگر
عطر جان پرور گیسوی بهم ریختهای
بشب تار و سیاهم زده غوغای دگر
همره بادیه پیمای ملامت به جهان
رهسپاران همه جا دل شده همتای دگر
سخت کوشان جهان یکسره در ماتم جان
بدل سوخته پنهان شده پیدای دگر
پر پرواز زمان چون بگشاید غم ما
دامن صبر مرا پر زده عنقای دگر
دل احمد چه کند گر بزند ره بخیال
شده پندار نهان سوخته در وای دگر
لاله خونبار درخشان بهار
اِنْکَسَرَ یَنْکَسِرُ اِنْکِسار
چشم به راه تو شدم ژاله بار
اِنْتَظَرَ یَنْتَظِرُ اِنْتِظار
جمع پراکنده از آن گلعذار
اِنْتَشَرَ یَنْتَشِرُ اِنْتَشار
پرده بکش تا بدل آید قرار
اِسْتَتَرَ یَسْتَتِرُ اِسْتَتار
غم زده بر جان و دلم صد شرار
اِنْفَجَرَ یَنْفَجِرُ اِنْفِجار
غنچه به لبهاش شده در حصار
اِنْحَصَرَ یَنْحَصِرُ اِنْحِصار
دیده ما بیرخ او گشته تار
اِنْکَدَرَ یَنْکَدِرُ اِنْکِدار
گوهر یکدانه دریا کنار
اِنْغَمَرَ یَنْغَمِرُ اِنْغِمار
میرمدم دل ز شیاطین شعار
اِنْزَجَرَ یَنْزَجِرُ اِنْزِجار
میکشدم نیش ملامت ز یار
اِنْتَحَرَ یَنْتَحِرُ اِنْتِحار
احمد و آن روز چه آید بکار
اِنْفَطَرَ یَنْفَطِرُ اِنْفِطار
فلق میخواندم ره گشته هموار
بجانم میکشد رخسار دلدار
شب تاری که نامش زندگی بود
ز کف بگذار و میلادی دگر بار
خطایی بود و پنداری به عالم
صفاجویی وفا آور بکردار
حقیقت میفروشد مرد دانا
به سودا سود خود گیرد به بازار
کم از بیشم فزونیها گرفته
نهان دارم غمِ دیرین برخسار
ز کوه بیستون صد داغ دارم
که شیرینم زده نقشی بکهسار
کَرم از مردم آزاده خوشتر
که ما را غم خورد آزاده غمخوار
مرا خوننامه یاران بدست است
عزیزان را گلِ خونبار ایثار
به شوق خویش میگیرم جهان را
بهار از خرمی آید به گلزار
به چشم عارف و عامی عیان است
حدیث قصه رندانِ مکار
مگر احمد به شیدایی رسد دل
که بگذارد مرا شوری در این کار
گنهکارم گنهکارم گنهکار
که من خوارم که من خوارم که من خوار
متاع کفرم از ایمان بریده
به بازارم به بازارم به بازار
ز چشم نادمم خون میتراود
که خونبارم که خونبارم که خونبار
جوانی را خطاکاری تبه کرد
خطاکارم خطاکارم خطاکار
دلا برگو که از این آشنایان
به آزارم به آزارم به آزار
زده بر دست و پایم بندی از غم
گرفتارم گرفتارم گرفتار
نمیگویم ره بیگانه خوشتر
ز اغیارم ز اغیارم ز اغیار
گل پژمرده فصل خزانم
به گلزارم به گلزارم به گلزار
غمی بر دم فرو ریزد چو کوهم
چو کهسارم چو کهسارم چو کهسار
غریب آشنای شهر عشقم
نه مکارم نه مکارم نه مکار
زمین شوریده باران گرفته
کند خارم کند خارم کند خار
چو بویی بر مشام آشنایی
ز ایثارم ز ایثارم ز ایثار
نه قارونم نه هارونم به موسی
بکردارم بکردارم بکردار
ز احمد بگذر و بگذار ما را
به ره دارم به ره دارم به ره دار
گرد کویت من و دل واله و حیران بهتر
اندرین مشغله پیمان زده با جان بهتر
سر ما در قدم یار و دل اندر جوشش
همه جا دلشده را فکرِ پریشان بهتر
امشب از باد صبا بوی وفا میآید
که بدین مرحلهام خانه ویران بهتر
مگر از من نظر خویش تو پنهان نکنی
تا بگویم که غم گمشده اینسان بهتر
بانگ مرغان چمن ناله ز بیبال و پری
ساحل غمزده از چشم هراسان بهتر
اشک دل در شفق سرخ خزان چون ریزد
دیده ملتهب از یار پشیمان بهتر
چشم بیدار مرا دیده در خواب تو زد
ره دراز است همان قصه خوبان بهتر
کاروان میرسد و گمشدگان در پی او
دل آشفته ما همره جانان بهتر
کار احمد ز ملامت شده در وادی غم
چو چنین است مرا خار مغیلان بهتر
برخم سیلی پر درد زمستان بنگر
جای سر پنجه خونریز ز دیوان بنگر
گرچه امروز مرا راه گشا آمده است
باز هم وسوسه خائن و شیطان بنگر
چشم ما چشمه خورشید عیان میبیند
به جهان گرمی و این، جلوه جانان بنگر
تا بهارم دگر از باد خزانی نرمد
باغبانا همه جا صحن گلستان بنگر
دامن حادثه را لحظه موعود بکش
اندر این معرکه صد جغد بافغان بنگر
ما خطا را به خطاهای دگر کی بخشیم
مرد عاقل، سر پر دردِ شتابان بنگر
کار یکرو چو شود خانه خرابم نکند
آتش فتنهگر منکر قرآن بنگر
به ازل گوهر اشکم برخم غلطان شد
اشکِ ریزان و فدا کردن این جان بنگر
احمد اسرار جهان را چو ندانی خاموش
اندر این مشغله پیدا به نهان دان بنگر
سرِ ما شد بکمند دل دیوانه دگر
آشنا را نبود طاقت بیگانه دگر
نیش خار سخنی رنجه در این شهرم کرد
میروم با همه اوصاف ز کاشانه دگر
به سراپرده معشوق نظر چون فکنی
ببری لذّت مستی به دو پیمانه دگر
آخرین خط نگاهی که نوشتم بدلم
یادگاری است مرا از رخ جانانه دگر
خفتگان را خبر از مستی و بیداری نیست
هوشیاری نکند عاقل و فرزانه دگر
سمر ناقه لیلی بر مجنون تو بخوان
تا نگوید همه جا قصه و افسانه دگر
تا بتابد به رخم نور تسلای وصال
میروم بر در آن کوی طبیبانه دگر
ما در این میل دمادم به تو مفتون شدهایم
آب راکد ز کجا میبرد این خانه دگر
احمد این بادیه پیمایِ بلب تشنه ما
گهر اشک بجوید ز تو دردانه دگر
ای وفاجوی به بیرنگیام از یاد مبر
به طمع بار و بر از شاخه شمشاد مبَر
آب صد چشمه بر این نهر روان میگردد
لب ما تشنه و سرچشمه به بیدار مبَر
دام صَد حیله بمرغ دلم افتاد کنون
پر خونین مرا خانه صیاد مبَر
غمم از جان رود از شوقِ دل آسودگیام
شمع افروختهام در گذر باد مبَر
دل شکستن هنری نیست ملامت چه کنی
پیش جانسوختگان چهره ناشاد مبَر
خاک رنگین و چمن سرخ و پر بشکسته
هرگز این قصه به مرغان دل آزاد مبَر
چه کریمانه و رندانه سخن گفتی و زان
خبر دلشده را بیخبر از یاد مبَر
احمد آهنگ سفر کردنم آزرده کند
آشنا را به غم و ناله و فریاد مبَر
با تو گفتم سخن عشق نگویم دیگر
از دل و جان همه جا دست بشویم دیگر
سر سودا زده را بر سر داری بینم
در عزاداری خود سخت بمویم دیگر
سوی دل باختگان راهبری میطلبم
که بجویم ره و دل بسته نجویم دیگر
ره دراز است و من خسته گرفتار غمی
که بموج نگهی بسته بخویم دیگر
بال سیمرغ نشان کرده این پروازم
گر نبندی تو پر و بال بمویم دیگر
ثمر از شاخه بشکسته الفت نبرم
که گرفتار بدین بغض گلویم دیگر
احمد از خون شده دل میزنم این ناله که من
با تو گفتم سخن عشق و نگویم دیگر
جان به جانان ندهم تا ندهد جام دگر
چه کنم دل نشود جز به تو آرام دگر
سنگ خارا ز من آموخته جان سختی و من
میزنم ناله جانسوز به پیغام دگر
من در این شهر به رسوایی خود مشهورم
مرد عشقی نبود جز من و بدنام دگر
در سراپرده معشوق عجب شوری هست
پای کوبان همه در حسرت ایهام دگر
سر ما جز قدم یار نمیارزد و ما
همه جا زمزمه داریم به اندام دگر
منم آن مرغ که رنگین شده بالم ز ازل
جز سر کوی تو هرگز نروم بام دگر
احمد از دردکشان درد بجان میگیرد
تا نگویند که بر ما رود آلام دگر
پرده معرفتی بر دل دیوانه بکش
تا نسوزد خِردم دست ز بیگانه بکش
غمزه یکشبهام عقل و دل از کف بربود
تا خبردار شوم دامن جانانه بکش
ساربانا ره این خانه به ره مانده بگو
شمعسان آتش سوزنده به پروانه بکش
خرمیهای بهاران همه از یار بود
مستی از سر چو رود رخت به میخانه بکش
ژالههای سحرم جلوه رخسارم شد
همتی، از صدفم گوهر یکدانه بکش
گل اندیشه ما آب صبوری طلبد
مرغ غفلت زده را پای از این لانه بکش
بال بشکست ولی رخصت پروازم داد
دست ما گیر و از این دام حکیمانه بکش
خار جانسوز جدایی زندم نیش بدل
تا فراموش کنی بال به کاشانه بکش
احمد این دار فنا مشغله و افسانه است
کارسازی کن و جان از خم افسانه بکش
تا گل از باد صبا میرسدم در آغوش
میزنم با همه از عشق تو من جوش و خروش
من لب خویش بر این باده بمستی زدهام
که چنین میکشم این بار گنه را بر دوش
این پیام از تو بجان میخرم و میدانم
همرهان را همه در گوش رسد از تو سروش
سحرم گر بگشاید ز درم صبح ظفر
بوی آغوش تو ما را ببرد از سر هوش
نازنینا اگرم خون چو شفق میریزد
میکنم با فلق روی تو دل هم آغوش
مستی از سر رودم می به سبویم تو بریز
که چو خم ساکتم امّا بدلم آمده جوش
احمد آهنگ دگر میشنوم از غم دل
کان لبم دوخته از ماتم و جانم خاموش
دل به سودا نبرم تا نکنم شیدایش
عالم آرای جهان چهره ناپیدایش
ساربانا ره این خانه بدلداده بگو
ورنه هرگز نرود پای جهان پیمایش
لب شیرین و شکر خنده فرهاد زمان
مینشیند همه جا در دل ما غوغایش
گر مرا موج هواجوی سر کوی تو زد
دل دیوانه کجا میرمد از لیلایش
باد پاییز و ره گمشده در وادی غم
به امید تو کشم بار گنه آسایش
خون مریزم که بخونخواهی دل میگریم
مگر آندم که به آخر برسد غمهایش
گر به افسانه عشقی بردم خواب شبی
سحر آسیمه سر آید بنظر شهلایش
آنکه آسودگی خویش فراموش کنم
که بجای دگرم مست کند صهبایش
تا به احمد نظر لطف تو در دیده بود
هردم آشفته و شیدا شود از رعنایش
روز و شب بر درگهت ما را سپاس
عشق خوبان بر دل شیدا سپاس
بر کران آرزوی عاشقان
در یم پیدا و ناپیدا سپاس
در ره دل میروم از مهر تو
از محبّت میکند غوغا سپاس
این نهال نورس باغ سپاس
خرمی آرد ز تو بر ما سپاس
خاک کوی دوست خوشبو میکند
تا بگلزاران گل زیبا سپاس
اندرین صحرای بینام و نشان
جز تو ما را کی بوَد دردا سپاس
گر که مجنونم بدان زود آشنا
در کمال لیلی لیلا سپاس
ساغر از سر مستیم بشکست و دل
مینماید بر خم صهبا سپاس
آسمان را رنگ دیگر میزند
بر سریر غم بدین دنیا سپاس
نعمت افزون و لطف بیشمار
بر لب ما مینهد هر جا سپاس
چشم احمد همره دل میتپد
تا بگوید ذکر آن تنها سپاس
میزند درد فراقم آتش آخر در وداع
یا رب این دردم ز جان بردار، دیگر در وداع
عمر دنیا در حریم ناامیدیهای دل
گو چه ارزد؟ گر زند همواره پرپر در وداع
خاک کوی دوست را گر سرمه چشمان کنم
انتظار دیگرم خواند چو آذر در وداع
تا بفرجام عبث دل بستهام در یاد او
کی گذارد در خیالم حاصلی بر در وداع
مرکب رهوار ایمانم به تندی میبرد
تا نگیرد موج طوفانم سراسر در وداع
اشک سرخ چشم ما از آتش بیدادهاست
سر ببالین چون گذارم دادگستر در وداع
شرمسار از همرهان سر در گریبان میبرم
نکتهها آموختم زان چاک پیکر در وداع
برگ زرد این درختم باورم آرد خزان
رنگ زرد چهره پژمرده بنگر در وداع
احمد از خیل جهان جویان بگردان رو که جان
میزند از سوز خود آتش به اخگر در وداع
جان بدرد آید ز آوای وداع
نالهها دارم از این نای وداع
تا که از یار جدا مانده دلم
میزنم بر سر خود وای وداع
تا فراموش کنم غصه دل
میروم مست به صهبای وداع
از خدا میطلبم وصل ولی
شدهام مونس شبهای وداع
خسته در رهگذری موج زنان
با خیالی شدهام پای وداع
آخر از مهلکه بیرون چه رود
این دل غمزده شیدای وداع
چهره پر درد و گریبان چاک است
تا مرا آمده اغوای وداع
عالم از جایگهم بیرون کرد
تا زدم ناله به آوای وداع
احمد امروز به آشفتگیام
چشم خونبار کند جای وداع
باز بر لاله ما آمده داغ
سر هر کوی و سرا آمده داغ
امّت آسودگی از کف داده
که در این خوف و رجا آمده داغ
گرچه در اوج فلک جای گرفت
ولی آخر ز هوا آمده داغ
پایمردی کنم از همت خود
ورنه ما را سر و پا آمده داغ
حدّ و حصری نشناسد به جهان
همه جا در همه جا آمده داغ
گل پرپر شده در شاخه جان
زده شد بانگ عزا آمده داغ
شور این داغ جهان شوراند
ز زمین و ز سما آمده داغ
داغ بر دل نهم آن دیو زمان
که از او بر دل ما آمده داغ
احمد اَر ناله کند نیست عجب
که ز جور و ز جفا آمده داغ
تا گل قامت تو لاله ما را زده داغ
ز نواخوانی ما باد صبا را زده داغ
چو کویرم عطش از آب حیات تو برد
بجدایی چه روم آنکه جدا را زده داغ
شب رو حادثه مهتاب رخت دیده مگر
که سراسیمه دگر کار خطا را زده داغ
گهر اشک مرا دامن صبرم حذر است
تا بدین داغ فراقت دل ما را زده داغ
چمن سبز جهان خاطره رخسار است
ز بهار دگرم جلوه نما را زده داغ
قفس تنگ دل اَر میشکند مرغ دلم
بال بگشوده و این بام و هوا را زده داغ
بیش از اینم نکشد بر سر کوی تو مگر
که بدین خانه چرا عهد وفا را زده داغ
احمد از شمع فروزانِ رخی میسوزد
تا به پروانگیام شور و نوا را زده داغ
زین شهر همه واله و حیران شده از عشق
از پیر و جوان سر بگریبان شده از عشق
هر کس بتمنای دل از خویش برون است
شیدا شده و زار پریشان شده از عشق
بر دامن مهتاب دلانگیز بهاران
ما را غم دلدار بمیدان شده از عشق
گفتم که دل خویش به راز تو گشایم
دیدم گهر اشک بدامان شده از عشق
آن چهره گلگون شده از شرم که دیدم
خود باخته و بیسر و سامان شده از عشق
هرجا نگرم خون بدلی ناله کنان است
در کوی دل آرای به پیمان شده از عشق
عشق است و بشیداییام آورده حریفان
شور است که در جلوه جانان شده از عشق
درد است که از ریشه جانم به تراود
موج است که در دامن طوفان شده از عشق
احمد لب خود میگزد اندر غم جانان
کافروخته با حسرتم این جان شده از عشق
من به لبخند تو بستم بسر و جان گل عشق
اینک آورده در این محفل جانان گل عشق
گفتم آخر سفری سوی خرابات کنم
تا ببینم همه جا بیسر و سامان گل عشق
من بطاق خم ابروی تو خود باختهام
که سرِ دار شوم با لب خندان گل عشق
چشم لیلا به کویر دل ما مینگرد
مگر آسوده کند در نظر اینسان گل عشق
آفرین بر دل سودا زده جانان باد
که مرا میکشد اینگونه به پیمان گل عشق
سامری ریشه به تدلیس زده بر رگ جان
هان ز موسی مددی آیدم آسان گل عشق
عطش و داغ تو دارم به بیابان جهان
جرعه بر لب بنهم بیدل گریان گل عشق
سر بسودای جهانم به تمنای تو شد
تا بدین زاریام آورده ز پنهان گل عشق
احمد از جان به ندا در پی آن گم شده است
که بر این شادیام آلوده بدامان گل عشق
ما را سخن از یگانه عشق
بر گیر و بخوان ترانه عشق
میخانه ز چشم تو گرفتم
مستان همه خود نشانه عشق
ما را بدل آرزو نماند
اینم سخن و بهانه عشق
زان موی سیه صبا به حسرت
چنگی زندم به شانه عشق
ای درّ یگانه از که جویی
چندین صدف از کرانه عشق
دل را غم عاشقی فزون است
آسوده نیم به خانه عشق
همرازیام از ازل نگه دار
میسوزدم این زبانه عشق
تا بنگرم آن یگانه گویم
باز آی مرا یگانه عشق
احمد گهری بسینه دارد
پرورده دانه دانه عشق
اختر خونین یاران میتراود شور عشق
کی بر افرازد به دنیا رایت منصور عشق
میرباید موج این دریا گهر از عمق جان
تا در آمیزد مگر زیبایی از منظور عشق
گر شب ظلمت سحر گردد به چهر آشتی
آفتاب معرفت میتابدم از نور عشق
سر بساحل میزند فریاد و موج سر کشم
کف بلب آورده را میجویم از مستور عشق
در فروغ جان ما با چشم دل بنگر که خود
کی نشان گیرد خدا را از گمان کور عشق
با طبیبان از دل بیمار ما رمزی مگو
از سلامت رنجه میدارد دلم رنجور عشق
دور گردون را ز دوریهای مهر و مه زنم
کس بدین کارم نمیجوید مگر مهجور عشق
خواب را بر دیده شب زنده دارم، مهلتی
تا براندازم زمان را نغمه ناجور عشق
تا سبک بارم کند احمد من از بار گنه
پای بیرون میکشم از انتظار دور عشق
تا دل نکنم با تو در این مرحلهام پاک
کی جان رودم در سر کوی تو بافلاک
در دایره قسمت خود دل به خطا رفت
کآورد مرا نوحهسرا بر زبرِ خاک
در روضه رضوان دگر ار جای گزینم
هرگز نروم جز به تولای تو بیباک
یک عهد شکستیم و دو صد توبه به همراه
تا باز کجا شبهه رود بر سخن پاک
پروانه آن شمع گرم بال بسوزد
دیگر نکنم در عطش عشق تو امساک
در کوه جهان ناله ما را هنری نیست
تا گوش زمان پر کنم از ناله پژواک
ما را نظر یار اگر مرحمت آرد
شادان شودم در همه جا این دل غمناک
احمد ندهد غیر تو جان را که در این کار
خود سوخته دارد که زند بر دل صد چاک
ره گشایید مرا سوی نهانخانه دل
تا بگویم به دگر بار ز افسانه دل
غرق این بحرم و میجویمت ای گوهر پاک
که مرا اشک بدامن شد و دردانه دل
مرغ بیبالم و در دامگه حادثهها
بفریبم کشد این فتنه گر دانه دل
بیستونم دگر این شیوه شیرین نزند
که بدو ساکت و خاموش کنم خانه دل
سالها همره این قافله حیران شدهام
تا مگر چاره شود درد غریبانه دل
صد بلایم ز تو بر جان شد و در کام بلا
جان تمناگر دل شد ز تو فتانه دل
ناز خوبان کشم و تا بابد نازکشان
دل بسودا زنم و بوسه به پیمانه دل
موی آشفته برخساره نیفشان که صبا
به گریبان برد این موی تو از شانه دل
احمد از داغ جگرسوز تو خود میسوزد
تا بدامن نهد این چهره رندانه دل
میکشانم عشق را هر دم ز دل
میگشایم بیرخت دردم ز دل
غمگسارا از غم دوشینه گو
تا بگویم چون کشم این غم ز دل
عشق را در این نوا شیرین کنم
تا نگرید چشم نامحرم ز دل
من ز نای دل نواخوانی کنم
زان نَگیرد طاق ابرو خم ز دل
هر قدم را در شتابی میزنم
من نمیبینم رخ آدم ز دل
هر زمان در التهابم تازه کن
ای سر شوریده زین ماتم ز دل
دلبرا ما را بشوقی در فکن
تا بگیرم توشه اعظم ز دل
در حریم عشق ما این نکته بس
حرف اوّل را نماید کم ز دل
من ز احمد سرّ جان آموختم
تا در این سودا شوم اعلم ز دل
ای جمالت ذوق ما افزون بدل
دوریات ما را کند بیرون بدل
در سراب آرزو گمگشته را
میبرد گه گاه از هامون بدل
گر گشاید راز خود را رمز جان
اشک گلگونم نماید خون بدل
رشته از دیو هوس برچیدهام
تا رها سازم سر از افسون بدل
عقل خون ریز است و میجویم رهی
تا کشم خود را بدان مجنون بدل
همرهان وادی زود آشنا
خردهها میگیردم از چون بدل
فتنه عالم فروز زندگی
میسراید قصه مفتون بدل
راحت یاران و پرواز از زمان
میرباید در دم از گردون بدل
نکتهها دارم بدان دیر آشنا
گر شود با ما و او مأذون بدل
احمد آهنگ سفر در سوختن
مینشاند شوق ما افزون بدل
کی برم یاد تو از خانه دل
ندهم گوش به افسانه دل
خبرم از غم جانان برسد
اندرین خانه ویرانه دل
گل پرپر شده از باد خزان
میرسد هر شبه بر خانه دل
پر پرواز ندارد دگرم
مرغ پر سوخته لانه دل
هوشیاران جهان را سخنی
میرسد از دل جانانه دل
به تمنا کنم از خانه برون
آتش غیر تو پروانه دل
عاقلان را نکند هم نفسی
سر فرزانه دیوانه دل
به جدایی رود از تنهایی
مونس شهر غریبانه دل
احمد این بانگ درای سفر است
تا رسد یار به کاشانه دل
دیده میجوید ترا در جان دل
با تو از جان بستهام پیمان دل
اشک صافم گر ȘϘǙŘǙƠریزدم
عقده بگشوده ماند زان دل
در خیالم گر بگنجد روی تو
خود خیالی میشود مهمان دل
ساده اندیشان نهال شوق را
ساده بنشانند در بستان دل
یاد ما را گیرد آن روشن روان
در کران بحر بیپایان دل
عمق معنی را چو میآرد بکف
میزند ما را به هر طوفان دل
صد گل اندیشه گر بشکفته شد
کارم از مشگل شود آسان دل
کام دل شیرین شود در کارها
کاو بگیرد عرصه میدان دل
احمد آرامی نمیخواهم که من
ذکر او گیرم من از ارکان دل
تا باز سخن بشوق گویم
آسوده بجانب تو پویم
با آب زلالِ رحمت تو
چرکین دل بیخبر بشویم
این چهره بخاک مینهم من
با حسرت و آه و ناله مویم
کای غایت آرزو به ایقان
خاک در تو به آرزویم
بگشای دری برویم از مهر
تا دیده کشانمت برویم
این باده بمستیام رساند
زین باده روان به چهره خویم
احمد سر آشتی گذارد
او داده به شوق آبرویم
بر دل خویش بسودای هوس میگریم
به هوای تو بدین بند و قفس میگریم
نفس باد گهر ریزم و از ابر کبود
دل تنگم به ندایی ز نفس میگریم
قوم موسی به تکاپوی عبث میخندد
به هوس ناکی این سیر و عدس میگریم
صبرم از خانه این دایره بیرون نرود
که گرفتار به هر ناکس و کس میگریم
چون زر ناب جهان در محک نیک و بد است
که دل سوخته را خود به قبس میگریم
زهد و تزویر مرا در گنه بیگنهی است
تا بدین ماتمم از میر عسس میگریم
احمد آسوده ره میکده میپرسد و ما
جرم ناکرده همین بس که ز پس میگریم
من اشارتهای چشمت دیدهام
زان سبب عشقت بدل بگزیدهام
شعله ور شد جان ما در روی تو
پرده از رخساره تا برچیدهام
می گساران را بکویت رهنما
باده از مهرت بجان نوشیدهام
راز ما را اندک اندک برگشا
زخم دل را من نمک پاشیدهام
اشک خونینم بدل پنهان چو شد
لاجرم در چهرهها خندیدهام
عهد ما را وعده گاه دیگر است
تا پیام دوست را بشنیدهام
احمد از جان میشتابد سوی او
گرچه همره با دل غمدیدهام
بیگل رویت بدل آزردهام
اندرین معنی بدلها مردهام
تیر مژگان در نگاه چشم مست
قسمت از خوبان بسردی بردهام
پیک شادی کی رسد ما را از او
تا ز دل تنگی بجان افسردهام
گوشه گیران را نوای عشق زن
زان گل سرخ خزان آزردهام
جام ما را پر ز می کن آشنا
از غم دوران بسی خون خوردهام
در شب تاریک راه زندگی
سالها این اختران بشمردهام
احمد آهنگ سفر آید بگوش
من گل خونین دل پژمردهام
در وادی عشقم خبر از یار ندارم
دلدار کجا رفته که غمخوار ندارم
گسترده بساطم ز هیاهوی حریفان
کاسودگی از نرگس بیمار ندارم
منقار به خاکم نزن ای مرغ شبآهنگ
زین چشم جهان دیده بیدار ندارم
غمنامه یاران به تمنای تو بستم
سرمایه بجز این دل خونبار ندارم
لیلای منا قافله از عشق تو جویم
هرچند در این ره ز تو آثار ندارم
تا با گل زردم سخن از مهر تو رفته
دیگر بجهان چهره گلنار ندارم
از باده این کهنه حریفان زمانم
هشدار که در میکده هشیار ندارم
چونان بدل از خار بنان زحمتم آمد
کز وادی امکان بجز آزار ندارم
تا احمدم آورده پیامی ز دلآرام
آرامگهی جز دلِ گلزار ندارم
خواهم امشب همه جا جان بفدای تو روم
ره خود گیرم و رندانه بپای تو روم
سر اگر در قدم یار نهم ناله کنان
همچو مرغان هوایی به هوای تو روم
کاروان ره مقصود اگر گم شودم
با تو گویم غم و آنگه به وفای تو روم
گَرم آزاد شود دل به تمنای جهان
بشب ظلمت جانها به ضیای تو روم
لب خاموش تو گر بار دگر نغمه زند
گوش دل میشنود تا به نوای تو روم
منم آن مست که در بحر غمت زین طوفان
جان بجانان دهم اَر کامروای تو روم
پنجه در پنجه شیران زمان در فکنم
تا در این حلقه درافتاده رهای تو روم
گریه در چشم جهان بین اثری تا نکند
دل نسوزد که بر این نکته سَوای تو روم
احمدم خاطره عشق تو میگوید باز
من برآنم که در این کار فدای تو روم
من سراغ نَم دل سوختگان میگیرم
دیده بر دیده خونابه فشان میگیرم
بشنیدم همه جا ناله سوزان ز دلی
که دل سوخته در راز نهان میگیرم
آسمان رنگ دگر میزند از دیده ما
ز شفق رنگ خود از دورِ زمان میگیرم
تا نگوید سخن سرد و دلم خون نکند
من کجا شاهد خونین به نشان میگیرم
زدم این فال و ز تو اختر نیکان نگرم
مستی از نرگس دائم نگران میگیرم
همنشین گلم اَر بود ز خارم چه حذر
ز گل قامت او خار بجان میگیرم
دَرِ این میکده بر گو که بما بگشایند
چو در این نکته ترا ورد زبان میگیرم
سرّ ما با دل دیوانه نگویید عیان
که من از راز نهان کرده جهان میگیرم
دل احمد همه جا سوخته دل میطلبد
تا ره از دیده خونابه چکان میگیرم
امشب از زلف سیه با تو پریشان بروم
غم تو در دل ما باشد و اینسان بروم
به نهایت نظر حالت درویشان گیر
که من از بار گنه بیتو پشیمان بروم
آتش زهد و ریا دامن آلوده گرفت
من دل آزرده از اینم که پریشان بروم
می و میخانه و عشق بت سجاده نشین
با تو گفتم به سخندانی و آسان بروم
گرم آسوده به رسوایی دل خو کندم
به دل آسودگیام بیغم هجران بروم
چمن از غلغله خاموش مکن باد خزان
که از این در بدر خانه جانان بروم
سرّ ما را به نهانخانه دل سوخته زن
تا دگر باره از این مرحله با جان بروم
اختر بخت مرا روشنی از خورشید است
که گشایم پر و تا اوج، شتابان بروم
احمد آیینه بکف چهره تو مینگرد
آنگه از باده عشق تو غزلخوان بروم
عشق را چندین هنر آموختم
سوختن از پا به سر آموختم
عشق را من باده در مستی زدم
عشق را من در سمر آموختم
در حریم شهر عشقم معتکف
جلوه گاهی از قمر آموختم
لب بر این جامم که او دارد بکف
رمز مستی زین خطر آموختم
دیدم آن شیدای کوی عاشقان
شور شیرین از شکر آموختم
تیر مژگانم کمان ابرو چو زد
نکتهها را بیشتر آموختم
در نوایم بینوایی سر کنم
نوحه را از نوحهگر آموختم
تا جفا از بیوفایم در رسد
شعله در جان از شرر آموختم
احمد از خود خویشتن داری کند
کاین هنر را زین گهر آموختم
مستم، از میکده اینسان بروم
فارغ از ملک سلیمان بروم
نفس اَر سرکشی آغاز کند
بکفم تیغ بمیدان بروم
لب خاموش از این دیر خراب
عاقبت در پی جانان بروم
عشقم اَر کارگر افتد چه شود
که در این مهلکه از جان بروم
بامیدم ز پریشانی دل
بسته زلف پریشان بروم
خم ابرو باشارت منما
که دل آزرده ز خوبان بروم
جام دیگر بکفم گر بنهد
همه جا بیسر و سامان بروم
آشنا میشکند قدر مرا
شهر عشق است و هراسان بروم
نکنم جز سخن از لعل تو من
گر بدین دیده گریان بروم
لاله همره بدل خونین است
همره لاله نعمان بروم
دست در دست تو احمد نگران
که سراسیمه پشیمان بروم
دیشب از بارقه عشق تو در سوز شدم
دیدم آن جلوه و من شمع شب افروز شدم
بر حریم رخت ای چشمه خورشید دلم
گر میآموختم و طالع پیروز شدم
گَرم آوای جفای غم تو بگذارد
میکشم بار وفایی که بجان سوز شدم
لب خاموش مرا در سخن آورده شبی
که در آن شب همه در ذکر تو تا روز شدم
عشق و پیری و ملامت بسرانگشت کسان
ای عجب با که بگویم غم مرموز شدم
لاله هرگز سخن از داغ دل ما نکند
که در این ره سخنی بوده که لب دوز شدم
احمد از خود نکند فاش و به اسرار نهان
نکتهها هست که هر نکته دلآموز شدم
من ز شرم خویش مینالم ز دورانهای غم
دست بر هم میزنم هر دم ز انسانهای غم
زندگی در تلخیام میگیرد از بگذشتهها
کام شیرینم کجا آرد ز سامانهای غم
رهگذار راه بیفرجام ایامم بَرد
اندرین ماتم بخود میگیردم جانهای غم
شعر غمگینم به سردی میبرد در انزوا
دل به غمها میزند مستانه پیمانهای غم
آخرین پیمانه در کف مانده از شیداییام
اشک ما را در شفق بوسیده شیطانهای غم
آسمانا مهلت امروز و فردایم مده
کاین حرامی میبرد جان را به دستانهای غم
گریه در خاموشیام فریادرس خواند ولی
همچنانم میکشد در موج طوفانهای غم
گفتم این آزادمردان را بخوانم از شرف
تا دمی آسوده گردد جان به زندانهای غم
غمگساران را باحمد التفاتی دیگر است
ای دل شوریده برکش جان ز جانانهای غم
من گل رخسار او بوسیدهام
رشتهها را مو بمو بوسیدهام
تا نگیرد ناله را در اوج غم
بغض خود در آرزو بوسیدهام
پایمردیهای یاران دیدهام
از سر و سرور گلو بوسیدهام
حرف اوّل، آخرینِ خوانده را
در خطاب از دل بدو بوسیدهام
اشک شوقی میفشانم همچنان
چهره را بیشستشو بوسیدهام
تیغ تیز آشنایم میزند
گر به آن بیگانه خو بوسیدهام
لب بدندان میفشارد حسرتا
کان لب و دندان نگو بوسیدهام
عطر جانبخشم ز یاری میرسد
خوش به بویم کاو به بو بوسیدهام
سوی ما سر میکشد احمد جبین
شب چراغی را به سو بوسیدهام
خواهم امشب به دل و دیده بروی تو شوم
خود بآتش کشم و خاک بکوی تو شوم
به امیدم که دگر باره بذکرت همه جا
لب گشایم سخن مِی به سبوی تو شوم
بوی هر گل ز تو میگیرم و از رایحهات
به مشامم چو رسد مست به بوی تو شوم
چشم آفاق بدین نازکیام دیده مگر
که به مویی سر و جان بسته چو موی تو شوم
گر مرا جز ره تو راه دگر دل برود
دل جدا دارم و پرورده به خوی تو شوم
باورم از گل ایمان ثمری میگیرد
که برخساره خورشید بسوی تو شوم
هر دم آهنگ دلانگیز ز یاران چو رسد
همچو احمد به نگه خیره بروی تو شوم
بجانم آتشی افروخت از غم
که سرتاپای جانم سوخت از غم
بلب خاموش و با تیر نگاهی
مرا درس وفا آموخت از غم
چو دیدم سینه چاک و خوننشان است
بانگشت ندامت دوخت از غم
فدای نرگس بیمارِ چشمی
که بر ما آتشی افروخت از غم
به عمر خویش مینازم که ما را
گهر بر دامنم اندوخت از غم
چو احمد شکر نعمت میگزارم
که بر جانان سپاسم توخت از غم
خون ز دل میرودم باز هوای تو کنم
چو براه تو شوم جان بفای تو کنم
شب تاریک و رخ ماهوشان پنهان است
به ندا آمده تا دل به ندای تو کنم
گَرم آسودگی مستی دوشین نرود
بامیدم که بر این دیده لقای تو کنم
حسرتم میکشد آخر که ز دردی کش غم
دست ما کوته و خود چهره نمای تو کنم
من خزان را ز گل تازهتری میبینم
که در آفاق جهان جان بفدای تو کنم
لب ما تشنه و آبی نفرستاده برخ
گرچه گریان شده این اشک، بپای تو کنم
گل و این سبزه و این زمزمه باد صبا
قصهها داردم اَر دل به نوای تو کنم
تا سر اندر قدم قامت رعنای تو شد
کافر عشقم اگر چون و چرای تو کنم
چشم احمد همه جا بر رخ تو مینگرد
ناله در نیمه شبم گرچه برای تو کنم
بال و پرواز کسان مینگرم
شاهدان را بجهان مینگرم
رزم در صحنه پیکار زمان
موج ایثار ز جان مینگرم
گل بیخار غم دلشده را
راز این پرده عیان مینگرم
تا سبک بار شوم در همه جا
به کمالات نهان مینگرم
گر زمستان محبّت نرسد
زردی از چهر خزان مینگرم
سر مجنون به تمنا نشود
که به لیلای زمان مینگرم
تیر مژگان زدهام بر دل و جان
زان به ابروی کمان مینگرم
بانگ تکبیر بگوشم برسد
بکران تا بکران مینگرم
احمد آسودگی از دل چو برم
که بآسوده دلان مینگرم
با همه رندی ز تو پای کشان میروم
میروم از کوی تو درد نشان میروم
مرغ گرفتار ما در کفِ دلدار ما
زردی رخسار ما فصل خزان میروم
آمده در چشم دل، دل ز محبّت خجل
خاک ز اشکم چو گل بیدل و جان میروم
ورد زبانم تویی، با همگانم تویی
سرو روانم تویی گرچه روان میروم
ناله هر روز و شب، داده بجانم تعب
ذکر تو دارم بلب، بین که چه سان میروم
میر جهاندار من، دلبر غمخوار من
کی کند آزار من، گر به فغان میروم
غمزده در شهر جان آمده دل پر زنان
خون به جبینم نشان اشک فشان میروم
آمده شیرین ز ره، میکندم او نگه
چهره فروزان چو مه، کوه کنان میروم
با دل احمد بگو نکته بدین آرزو
درد فراقم بِشو، هان که نهان میروم
گفتگو از لب یار است و جهان سخنم
شعله جان سوزد و هیهات ندایی که منم
چشم مستی که سخن گفتن شیرین دارد
در دل سنگ نهان کرده رخ کوهکنم
آشیان در دل طوفان و غمم جان سوزد
هم نوایی نکند مرغک زار چمنم
مگر از حاشیه بخت نگونسار روم
که بدام دگر آورده غزال ختنم
بمشام اَر برسد بوی تو از باد صبا
بس گل خنده دمد همره جان باختنم
تا به حیران شدگانت نظر مرحمت است
شکر نعمت همه جا شیوه ز عهد کهنم
داغ این لاله خود از روز ازل داده نشان
که بره میگذرد عاشق خونینه تنم
چشم یعقوب و گرفتاری ایام دراز
چه کند یوسفم اَر خود ندهد پیرهنم
احمد از کوکب بختم گلهها دارد گر
شکوه هرگز نکند جز بلب یاسمنم
تا دلم آرام شود من نگهی میطلبم
تا بکوی تو رسم مرد رهی میطلبم
صید باز آمده از دامگه صیادان
میکند ناله که آرامگهی میطلبم
در چمن گر شکفد غنچه رنگین اثرم
با دو صد بار گنه بیگنهی میطلبم
در ره پر خطر عمر تبه گشته ما
جان آرام و دل کام دهی میطلبم
سرم آشفته کند موج نیازم همه جا
به شب تیره ز آفاق مهی میطلبم
بدل انگیزی ایام جوانی اسفا
لب خندان و دل روز بهی میطلبم
دل ما میشکند غصه دیرینه شب
اندرین مهلکه موی سیهی میطلبم
تا غریبانه روم همسفرِ باد صبا
همتی از گهر چهر دهی میطلبم
جان احمد به سراپای تو در مستی شد
تا دل آرام شود من نگهی میطلبم
دیده از اشک چو دریا شد و پیدا نشدم
کاین دل چشم بره واله و شیدا نشدم
تا به غم خانه دل منزل و مأوای تو شد
دل آزرده مرا منزل و مأوا نشدم
طلب از عشق ترا گر نکنم، گو چه کنم؟
که در این مشغله آشفته ز غوغا نشدم
سروِ پا سوخته را گرچه وفایی دگر است
اندرین مرحله در عشق تو رسوا نشدم
آمد افسوس زده، یاد تو در جانم دوش
گل امید چرا با تو شکوفا نشدم
صبرم آخر غم دیرین برد از خاطر دل
شادمانی طلبم بر دل و اما نشدم
شوق ما را غزل دل شدهای میبخشد
گرچه از خوان جهان نزل مهنّا نشدم
خبر از خویش ندارم به خبرجویی دل
گل صحرایی ما رفته، بصحرا نشدم
احمد آرام ده ماست برِ روشن جان
چو بدو ره سپرم گمشده اصلا نشدم
بدو عالم همه جا روی ترا میبینم
به صفا لطف ترا کارگشا میبینم
بملامت نروم زین در و در گوهر جان
به نشانداری تو کامروا میبینم
هر که فرمان ببرد جز سخن مهر ترا
خواب آشفته بفتراک جفا میبینم
کُشته عشق تو چون زنده جاوید شود
سر شوریده ما زین به وفا میبینم
آمدم تا بوفا داری یاران برسم
که جدا از همه خود بیتو جدا میبینم
چه کنم خون دل از قسمت ما افزون است
که درِ خانه تو در همه جا میبینم
باید از مرحله عشق تو فیضی ببرم
که در این کار سرافکنده بسا میبینم
تا به آتشکده مهر تو من میسوزم
چشم در چشمه خورشید سما میبینم
احمد آسودگی اَر نام بلند تو بَرد
که در این جایگهم مهر و رجا میبینم
گر براهِ دوست مادر باید اینسان جان دهم
جان شیرین را چه آسان در ره جانان دهم
بستر نرم مرا بردار مادر تا ترا
رمزی از خونینسران سنگر ایمان دهم
تا مرا عشق است خود را سوختن پروانهسان
شعله بر شمعی که میسوزد بسر گریان دهم
تیر جانسوزم به تن تا جلوه دیدار اوست
خشم دشمنکوب را بر سینه عدوان دهم
پیکر یاران خونین بر زمین افتاده را
با سرشک گرم و سوزان غسل در دامان دهم
تا خیالم را پرِ بشکسته گیرد روی دوست
هم نوا با مرغ حقّ سر ناله با افغانم دهم
گر بهار خرّمم در بر بگیرد زین دیار
با گل سرخ شهادت جلوه بر بستان دهم
پیک شادیها مرا مادر نمیگیرد به بر
تا بلب پیمانه را بوسیده بر پیمان دهم
نینوا را خوش نوایی بوده در شور و نوا
در کمال عشق خودآرا بدین امکان دهم
زاد و توشه، احمد از پیمانه دل میبرد
گر بیاد دوست مادر، باید اینسان جان دهم
بر مزار عاشقان راه تو ره میبرم
با دلی شیدا و روشنبین و آگه میبرم
تا نگوید مدعی بیهوده از فکر عبث
ره به رهداری دل با چهارده مَه میبرم
تن در این سودا بخون خویش رنگین میکنم
سر بسر جان باختنها را در آنگه میبرم
بر رواق کوی جانان چهره بر خاکم چو شد
آستین بر چهره رندانه کوته میبرم
تا برآرم آهی از دل در فراق روی دوست
صد نفس در سینه خاموش چون چَه میبرم
دیده دریا شد در این غمخانه غم زیستن
زردی رخساره را از زردی کَه میبرم
در زلال چشمه چشمان خیل غمگسار
بانگ نوشانوش یاران را به بَه بَه میبرم
گر نگیرد این دل دیوانه را زنجیر غم
جان در این سودا بسردی بیش یک ده میبرم
احمد و پیمان دل را سوختن در راه تو
همچنان خود را بآتشهای این ره میبرم
دل به سینه میزند فریاد غم
مرغ جان در پنجه صیاد غم
سرفرازان را به عالم مهلتی
کی دهد افسونگر بیداد غم
عشق شیرین در نگاه مست او
میستاید تیشه فرهاد غم
سر بسر دنیا اگر شور آورد
میبرد ما را دل ناشاد غم
بسته دام بلا در روزگار
آرزو دارد شود آزاد غم
غم شکوفا میکند صد تازه گل
شعر شورانگیز معنیزاد غم
عشق یاران در غروب عاشقی
خاطری محزون کند در یاد غم
تا بگرید چشم دل بر بحر جان
کشتی صبرم فتد در باد غم
احمد آخر میگریزد با فغان
تا مگر بنیان کَنَد بنیاد غم
ای که میخوانی مرا در بحر غم
غم بجانم میگدازد از الم
پرده پندار چشم عاشقان
میزند بر جان و دل تیر از ستم
سردی ایام دوریها کند
چشم شادیهای ما را پر زِ نَم
از سرافرازان عالم نکتهها
میتراود تا رسد در عمق یَم
نغمه در خاموش دشت آرزو
ناله غمینه دارد رنگ غم
چون تو خواهی مهر نورافشان شود
بر سریر عشق خوبان بیش و کم
تا دل احمد مدارا میکند
رشته الفت در این سودا نهم
با تو در مسلخ عشقم گله از جان نکنم
ره دراز است و غم خار بیابان نکنم
تا ببانگ سحرم سوی تو آیم سر و جان
غرق خون خواهم و زین ناله و افغان نکنم
چو بگیرم سر و گیسوی نگار از شب تار
به جدایی نروم خانه هراسان نکنم
صبر ما برده مگر حالت درویشی ما
که بدین خیرگیام دیو به زندان نکنم
درِ هر صومعه زاهد خود بین نزنم
اندر این کار گران جانی رندان نکنم
آخرین نکته که بگشودمت از پاک دلی
هرگز آلوده سراپای نمایان نکنم
میروم تا گهر اشک بدامان ریزم
که در این مرحله خود بیسر و سامان نکنم
کوس رسوایی ما در همه دهر بزن
آدم خاک نشین از تو پشیمان نکنم
گل پرپر شده دشت غرور انگیزان
احمد از باد خطا بیشه پریشان نکنم
بجز رویت نگاهی بر نگیرم
غم دلدادگی از سر نگیرم
مرا آشفتگی از زلف واکن
گره از مشکل دیگر نگیرم
سحاب رحمت ار آبی ببارد
ز گل بویی بجز دلبر نگیرم
سحر بر تارک جانم نشیند
که بر مهرش کسی همسر نگیرم
کلام محنت از گوشم بدر نه
که جز دستت به غم یاور نگیرم
بگرد شمع رویت جان بسوزان
که هرگز دامنت آذر نگیرم
غم تنهاییام را نکتهای گو
حدیث مهرت از دفتر نگیرم
خزانم میرسد از راه خونبار
بدلداری ترا در بر نگیرم
به اشک احمد و پرواز یاران
ز گلزاران گل پرپر نگیرم
به شبها میزند فریاد جانم
که من وامانده این کاروانم
افق خونین و من وامانده او
دل خونین نشان از آسمانم
شراب هجر یارانم بکام است
که میریزد سرشک بیامانم
نسیمی میوزد از کوی جانان
که میخواند به سوی دلستانم
شب ظلمت بسختی میگذارم
که در موج زمانها بیزمانم
به تیر قهر جانسوزم مترسان
به هرچه یار میخواهد برآنم
به شیرین دادهام دل تا که از جان
زنم نقشی به رسم عاشقانم
به پندارم نمیگنجد جمالت
ترا بیهوده میجوید گمانم
چو احمد را نمیخواند از این راه
شهابی در امیدی میجهانم
با گوش دل این ناله که از خانه شنودم
پر سوختن عاشق و پروانه شنودم
از موج ملامت گهری سوخته دارم
فریاد صدف از دل دردانه شنودم
صیاد که در باغ و چمن خانه گرفته
مرغان به عزا مویه به هر لانه شنودم
سنگینی ایام که بر جان زندم غم
در فتنه من از نرگس فتانه شنودم
چشمم به در خانه که یاری بدر آید
هرچند که دلداری بیگانه شنودم
مستند حریفان به یکی جرعه که فریاد
از گوش جهان ناله خمخانه شنودم
سرّ دو جهان از نظر یار چو دیدم
صد زمزمه عشق ز جانانه شنودم
دیگر نزنم دم ز کرامات و مقامات
لب دوخته را قصه و افسانه شنودم
احمد غم یار است که در دام دل افکند
این شکوه دراز است که از شانه شنودم
تا به ویرانه دل عشق تو جانانه زدم
شعله سرکش این شمع به پروانه زدم
غم ما را تو بگو از گهر اشک روان
که بشیدایی دل تهمت دیوانه زدم
خانه ویران شد و مرغان چمن نوحه سرا
دم آخر که مرا شعله به کاشانه زدم
دل ما خون شد و جانانه به خونخواهی دل
نظر مرحمت از لطف طبیبانه زدم
نامه گمشدگان ره این وادی خون
به نشانداری غمخانه این خانه زدم
ای بهارا دگرم شاخه سبزی منما
که فراموش شد آن عهد که رندانه زدم
طعنه دشمن و صد تیر ملامت بدل است
که چرا عشق تو را بر در بیگانه زدم
صبرم از کف رود ار دل شکنی بیسببم
که در این ره گذرم ناله غریبانه زدم
احمد آهنگ غم یار بگوشم چو رسد
بال و پر سوخته را ناله به ویرانه زدم
من به نام تو سخن ساز کنم
دفتر شعر خود آغاز کنم
گر که غیر تو نگفتم سخنی
همه با ذکر تو پرواز کنم
بارالها ز تو دارم گهری
من اگر نکته به لب باز کنم
همه جا دل به تمنای تو شد
جان شیدا بتو دمساز کنم
اولین حرف من از عشق تو زد
آخرین هم بتو ابراز کنم
من بنام تو و از مرحمتت
به سخن نکته و اعجاز کنم
بارالها دل ما روشن کن
که بدل یاد تو انباز کنم
شوق افزون شده در جان و دلم
که بدرگاه تو من راز کنم
احمد از ریشه جان میگوید
من بعشق تو سخن ساز کنم
امشب از ناله مرغان چمن بیدارم
سر شوریده بکف، دیده ز غم خونبارم
امشب از داغ دل سوخته یارانم
بجدایی رود از خانه دل افکارم
دل ما را مشکن از سخن سرد زمان
که مرا دل شکنی میبرد از غمخوارم
بعد از این کار من و دل به جدایی چو کشد
میکشم جور زمان تا نکند آزارم
تا بخوابم نرود چهره شیرین زمان
ناله تیشه فرهاد به هر کهسارم
خوش حدیثی که بگوشم رسد از کام جهان
کار آسان شود ار دل بِکَند از کارم
عالم آرای جهان تابش خورشید رخت
که دمد در نفس گرم بدین آثارم
کاروان گر برسد پیک بشارت همه را
میرسد تا که دهد مژده بدل دلدارم
احمد آسودگی ما الم جان باشد
رشته بگسسته کند یار در این پندارم
در خاطرهام باز گل روی تو دیدم
میداد دگر باره شهابی به امیدم
امواج به هم ریخته بحر خیالم
آشفته و غفلت زده بر صخره رسیدم
شب ناله ثمر داد به ایوان محبّت
تا فجر در این مرتبه بر جان بدمیدم
آن سرو بقامت ز بهاران چمنها
دل داده بشیدایی این صبح نویدم
در مشغله یوسف و آن قوم فسونکار
در چاه زمان قصه ز یاران بشنیدم
زرین کمر و تاجور آخر بسیاهی
غرقند و حدیثی است گرانمایه گزیدم
احمد ز کمالات به جانانه نظر کن
کاشفتگی دیده به دیدار تو دیدم
من ز جانان سر پر شور و شری میخواهم
تا بدل سوختگان چشمتری میخواهم
من غریبانه بشهرِ غمِ تاریکدلان
پیک روشنگر و روشن بصری میخواهم
جان ظلمت زده را آتش حرمان سوزد
دردم آخر بکشد چارهگری میخواهم
به غروبی که به آزردگیام مهمان کرد
جان به جانان نرسد راهبری میخواهم
رمز پروانگی از دیده دلداده بپرس
چشم بیگانه نبیند نظری میخواهم
خسته در بادیه وحشتِ آسودگیام
شعله سرکش و آسیمه سری میخواهم
کوچ مرغان سحر در سخن سرد زمان
ز خزان میرسد آخر سفری میخواهم
سحر اَر جلوه کند در فلقِ مستی دل
یار با ما چو بود زآن ثمری میخواهم
گرد احمد نپرد بال زنان مرغ هما
گر بداند که به آفاق پری میخواهم
مدتی میگذرد از چه نگیری خبرم
نبود جز رخ تو از همه عالم نظرم
میکشم بار دو صد نیش ملامت که مگر
نظر مرحمتی از تو بگیرد دگرم
تو بیا تا رود این غم ز سرا پای وجود
دل دیوانه تپد بار دگر مختصرم
غم و رسوایی و شیدایی و خونینجگری
شده از دایره عشق تو آخر ثمرم
بدل آسودگی از یاد تو من خوش بودم
چه شد آخر که مرا آمده آفت بسرم
ره این بادیه از مهر تو من پیمودم
مددی تا دم آخر ز تو آسان گذرم
دیو از خانه برون میکندم لاله ما
تا دگربار شود جایگه یار برم
تخت کاووس و جهان بینی جمشید کجاست
که بجا مانده مگر قصه و قول سمرم
کار احمد به خطاکاری ایام رود
کارسازی چه کند روشنی این گهرم
مستی چشم ترا بر دل دیوانه زدم
در خم موج بلا بر خط دردانه زدم
به تمنا نکنم جز هوس قامت یار
به الستم گذری بر لب جانانه زدم
گرمی از جان ببرد سردی ایام مرا
گرچه با آتش غم شعله به پروانه زدم
خواب راحت نه بچشمم رود از دوری تو
مرغ حیران شدهای ناله غریبانه زدم
چو حقیقت به سرانگشت زمان میچرخد
غصهها را همه جا شیوه افسانه زدم
به من از خویشتنم جلوه فروشی چه کند
باور از نقش دل آکنده به بیگانه زدم
مرغ جا مانده ز کوچ سفر آخرتم
که پر خون شده بر بام در لانه زدم
آشیان را چو بسوزد شرر بیثمری
آه جان سوخته بر خانه ویرانه زدم
احمد آخر بسر آید سخن دل شکنان
ساربان تا برسد جلوه بدین خانه زدم
تا مهر تو را در دل دیوانه گرفتم
صدها گهر اشک چو دردانه گرفتم
تا پرتو خورشید رخت جلوه بمن داد
در پرده خود از دیده بیگانه گرفتم
گفتم که نسوزم دل ماتم زده از غم
جان سوخته در کسوت پروانه گرفتم
هر داغ که بر سینه این لاله نشسته
در خاطره از مردم فرزانه گرفتم
ما را سخن عشق چنان آمده بر جان
کز خانه دل قامت جانانه گرفتم
رندانه خبر میدهی از مرغ گرفتار
کاین بال و پر سوخته در لانه گرفتم
رخساره گلهای بهاری شده خون رنگ
زین فتنه که از نرگس مستانه گرفتم
یاران، رهِ معبود بمژگان بزدایید
کاندر قدمش ساغر و پیمانه گرفتم
احمد گنه از ماست که پاسخ ندهد یار
با آنکه در خانه غریبانه گرفتم
پیمان به تو بستیم چو پیمانه شکستیم
صد موی سیه در خم یک شانه شکستیم
آتش که بجان زد غم شبهای درازم
با ماتم دل بال ز پروانه شکستیم
با من تو بگو غمزده چشمان سیه را
در نیم نگه صد دل فرزانه شکستیم
خارم بره منزل مقصود بسوزان
تا بگذرم آنگونه، که بیگانه شکستیم
دیگر سخن مدعی از عشوه نگیرم
در مستی اگر حرمت خمخانه شکستیم
یک عمر بسودای تو اندر طلبی دل
ماتمزده در گوشه ویرانه شکستیم
خاک قدم یار گرم سرمه چشم است
در هر قدمی خویش غریبانه شکستیم
ما را پر پرواز همایی چو نگیرد
اقبالِ بهم ریخته رندانه شکستیم
احمد به هواداری جانانه چو خیزد
ما هم سر این فتنه به فتانه شکستیم
با خزان دل و این دوری یاران چه کنم
به تبه کاری این ظلم مداران چه کنم
دل ما مرده مگر از سخن سرد زمان
که زمستان شده این فصل بهاران چه کنم
لب شیرین نکند جز هوس از فرهادم
کار سازی نشود نکته ز یاران چه کنم
غم تاریکیِ دل برده توان از تن ما
با دل تنگ و شباهنگ هزاران چه کنم
نالهها مانده که فریاد رسی میخواهد
بانگ ماتم رسد از خیل سواران چه کنم
گر بسر چشمه مقصود مرا ره نشود
با لب تشنه و این راه سپاران چه کنم
چاه کنعان تو بگو ناله یعقوب چه کرد
اندرین قافله با گرگ شعاران چه کنم
ره تزویر در این وسوسه خنّاس است
دام صد حادثه از میر شکاران چه کنم
چشم خونبار غزالی غزلم خونین کرد
دیده احمد و این اشک چو باران چه کنم
سرم از دست شود با غم جانان چه کنم
به جدایی شوم از دست تو ای جان چه کنم
در بیابان غمت عاشق خونین جگرم
شب تاریک بره گم شدهام هان چه کنم
ناله تیشه فرهاد اگر میشنوی
من برآنم که به نقشی زده پیمان چه کنم
به سیه کاری هر مدعی از هول و ولا
آبم از سر گذرد در دل طوفان چه کنم
رهم از کعبه مقصود مگردان که مرا
چشم گریان شده از خار بیابان چه کنم
آخرین نامه که از یار سفر کرده رسد
عِطر صد لاله دهد بر دل پژمان چه کنم
مرغ طوفان زده موج ملامت نپرد
خانه خالی بود و یار پشیمان چه کنم
به خریداری مهرت همه جانم به کف است
گر بسودای تو این جان شده ارزان چه کنم
احمد انبوه غمت بر قدم یار بنه
دیگر این نکته مگو با غم جانان چه کنم
هرگز از کوی تو از درد گریزان نشوم
غم جانست مرا با تو پشیمان نشوم
خار غم نیش بجان میزند از دوری دل
گل مهرت بمن آموخته حیران نشوم
پر ما گر شکند کودک نادان زمان
هرگز آسیمه سر از جانب بستان نشوم
عهد ما با لب شیرینسخن یار بود
که در این کار بجز بر سر پیمان نشوم
خبر هدهدم از شهر سبا مژده دهد
مژدهای میدهم اَر پیک سلیمان نشوم
آب این چشمه مرا در عطش آورده چنان
که در این خانه بجز در پی جانان نشوم
کارسازان جهان گمشده در وادی غم
بی تو من رهرو هر خشکْ بیابان نشوم
درد جانسوز بدین قصه بیسامانی است
تا بدین درگه و شوریده ز سامان نشوم
احمد از کوکبه حالت دل میشنود
که بر این مرحمت از یار، هراسان نشوم
شهد زهر است اگر جز بتو پیمانه زنم
شمع جان سوخته را شعله به پروانه زنم
سر غفلت زده را کامروایی نبود
عاقلان بر هنر از کسوت دیوانه زنم
خواب در دیده ما جز به خیالی نرود
قصه پرداز زمان شهرت افسانه زنم
دامن صبر مرا خار و خسی آزرده
طاقت از کف رود و نعره مستانه زنم
رنگ رخساره بخون جگر آغشته شود
تا نگوید سخنی طعنه به بیگانه زنم
کاروان رفته، بگوشم رسد آهنگ درا
که بهر گمشدهای ناله غریبانه زنم
به کویر دل نومید سراسیمه جان
صدف خاطره را بر رخ دردانه زنم
گل پرپر شده در قامت دلسوزی ما
احمد سوخته را یک دو سه پیمانه زنم
سالها با غم آن مونس جان ساختهایم
خویش در کوره امکان زمان ساختهایم
ره گذاران ره عشق چو آسان گیرند
با کم و بیش جهانِ گذران ساختهایم
ره تاریک و بسی گمشده خاموش روان
با همه خرد و کلانان جهان ساختهایم
عمر بیحاصل ما بر سر سودا برود
چون بدین کار به سودا زدگان ساختهایم
دست ما گیر و بشوق دل آغازگرم
که به آن غمزه حیران به نشان ساختهایم
شمع سوزان شب تار خداجویان را
روشنی بخش حریفان جوان ساختهایم
مرغ بیبال و پر خسته بر این دامگهم
آشیان را به ره باد خزان ساختهایم
پرتو جلوه ز رخساره خورشید گرفت
لعل خونبار بدین کان نهان ساختهایم
احمد آهنگ وداع میشنود از یاران
اندر آن دَم که به جانان سر و جان ساختهایم
هجرت اَر دست دهد با تو سفرها دارم
راز سربسته چه گویم که نظرها دارم
صبر و آرام ندارم که ندارم خبری
سالکان را گذر اَر هست خبرها دارم
نکته آموختم از بال و پر سوختهای
که ز هر آتش سوزنده شررها دارم
وحشتم در ره صحرای غم خونجگری
بمن آموخته درسی که خطرها دارم
باورم سایه این موج خیالانگیز است
شب دراز است ولی با تو سمرها دارم
بیتو من مایه پرواز غرورم نبود
مگر آن لحظه که سنجیده اگرها دارم
آب هر چشمه زلال از گهر کان تو برد
که بر این روشنی دیده اثرها دارم
دل محنت زده را محنت دیگر تو مزن
که بدامان جهان بین چه گهرها دارم
شب باحمد نزند طعنه که در بیداری
در رخ یار درخشنده قمرها دارم
ما جان بکف اندر پی جانانه فتادیم
پر سوخته در شعله چو پروانه فتادیم
سر باختگانیم و بدل مضطرب از درد
در پیچ و خم خانه رندانه فتادیم
گفتم نکنم شکوه و خونابه نریزم
کز دست خودی بر در بیگانه فتادیم
ما چشم بدر دوخته و منتظرانیم
همراه دلی سرکش و دیوانه فتادیم
فریاد مرا میشنود یار دریغا
در شهر شما وه چه غریبانه فتادیم
آوای دلانگیز شب دلشدگانیم
کاسوده و خاموش به کاشانه فتادیم
صهبای حیاتیم که در مستی ایام
با جام شرف بر در میخانه فتادیم
شیدا شده موی سیه ریخته بر دوش
صد رشته گرفتیم و به یک شانه فتادیم
نیرنگ زمان آمد و ما بیخبر از خویش
در دامگه حادثه از دانه فتادیم
طوفان زده را مهلت فردای دگر کو
کاندر هوس خام ز دردانه فتادیم
احمد دل ما با خبر از درد دلی شد
پیمانه گرفتیم ز پا در نهفتادیم
مایه از جان نهم و چارهگری میخواهم
تا بسوزد دلم از غم شرری میخواهم
سرخی ره همه جا دیده خونبارم بود
تا فراموش کنم همسفری میخواهم
بر ستیغم نظری باشد و از عمق دلم
بال پرواز و پر مختصری میخواهم
ناز دیگر نکشم از خم هر شاخه که من
نخل پربار وجودم ثمری میخواهم
غوص غوّاص بکف گوهرم از دست دهد
صدف گمشده را من خبری میخواهم
سیر این وادی خشکم ز دل افسرده کند
کِشتِ آفت زدهام چشم تری میخواهم
عقل آماجگه تیرِ حماقت نشود
محک تجربهام پاک زری میخواهم
آسمان ابری و دل در شکن تیر رجا
سر ماتم زده را نوحهگری میخواهم
احمد اَر طی شود این راه ز یاران عزیز
کام شیرین شده را بیشکری میخواهم
ز بخت خویش ره آورد هر صبا شدهام
نگاه ملتهب یار آشنا شدهام
سراب شوق مرا دیده غمت نوشید
باشتیاق کنون تشنه لب رها شدهام
بانتظار نشستم که در کرانه غم
به همصدایی مرغان هم نوا شدهام
چو سرو ناز جوانی به بیبری پژمرد
غروب غمزده دشت بیصدا شدهام
پرند خاطر بینقش روزگارم مرد
خزان عمر بدین سردی هوا شدهام
مرا مران تو ز درگاه این امید که من
چو کوه درد ز فرهاد خود جدا شدهام
بدین غزلسرایی ما مهلت دگر باید
بشوق عشق چنین چون بیچرا شدهام
بخاکِ پای تو احمد بهم زبانی رفت
به اشک دیده بشویم که من فنا شدهام
من نخواهم که گرفتار بدین دام شوم
دو سه روزی به تمنای دلآرام شوم
سر ما خاک در کوی دلآرام جهان
گوش دل میشنود قاصد و پیغام شوم
خار جانسوز غمی پخته به آفاقم کرد
حیف باشد که دگر باره عبث خام شوم
دیو افسونگرم اَر خواب مرا آشفته
دل قوی دار که دلشاد بفرجام شوم
مست و مغرور جوانی بجهالت چه روی
هنری نیست که این مرحله بدنام شوم
خاکدان است و تواش واله شیدا شدهای
هرچه را یار پسندد بسرانجام شوم
زرد رخساری ما از غم هجران باشد
دل دیوانه بشو تا که بدان رام شوم
احمد اَر کارگشا لطف دگر باره کند
چه تفاوت کندم گر همه آلام شوم
باز از گمشدگان من اثری میبینم
ز افق باز نشان سحری میبینم
خانه خالی شود از صحبت آسوده سران
که به جان سوختگان هم اثری میبینم
شرم بادت که دگر از من و دل یاد کنی
بچمنها نگران بال و پری میبینم
مرغ دریا غم طوفان نخورد در همه جا
سر بسر موج نهایت گذری میبینم
ناز در خلوت شبهای درازم چه کنی
که همآوای دلم من گهری میبینم
آسمان صافی ما همره ظلمت نرود
که در این پهنه درخشان قمری میبینم
آشیان سوخته را مهلت دلداری نیست
که من از شهر سبا شانهسری میبینم
فکر آسوده و معیار در این سنجشها
گرچه در خاک بود خاک زری میبینم
کمر همتی از بست گه بیداری
سرفرازی همه بر بوم بری میبینم
احمد اَر سوخته شد بال و پرم بیهوده
جرمم اینست که سوزان شرری میبینم
چو پرم میشکنی من به چمن مینالم
ز گرفتاری خود سوخته من مینالم
کارسازی کند از مویهگریهای دلم
به دل از کثرت غمها بچمن مینالم
نرگس اَر چشم بدین لاله خونین دارد
همه جا همدم و همراه سمن مینالم
باد پاییز غمی زرد به رخسارم داد
آشکارا چه کنم بانگ زغن، مینالم
ز طلب پای کشیدم به گنهکاری خود
خواب آشفتهام از حیله و فن مینالم
سوزِ سرما و زمستان و تن عریان را
دیده پر نَم کنم از سوخته تن مینالم
آشنا را نه بفریاد زمان میخوانم
بلکه بر شاهد خونینه کفن مینالم
آفرین بر تو و بر چشمتر یاران باد
که به نالیدن هر پاره بدن مینالم
احمد این ناله تو ناله هر روزه نبود
چه کنم، از غم مرغان چمن مینالم
همچو طوفان منقلب از شور یاران میشوم
چون چراغی در ره امیدواران میشوم
در دل تاریک وحشتزای موج سرکشان
از همای بخت خود گل در بهاران میشوم
راستی در قاب الفتها بسی دلکش شود
از بر معنی ثمر بر شاخساران میشوم
های هوی سرکشان اندر سواد شهر عشق
گر بگوش آید سماع روزگاران میشوم
رسم عالم سوز دل بیمایه کرده کار ما
اندرین سودا غبار تکسواران میشوم
پایگاه دانش اَر جویی به اوج آرزو
همرهت با نیت هستی نثاران میشوم
سرگرانیها کنم آنگه به پیچ زندگی
صاف و روشن قطرهای بر آبشاران میشوم
بیسبب در خویشتن ما را به تندیها مزن
با نگاهی آشنا از غمگساران میشوم
خط بر این معنی مکش، ناگفته مگذارم به خود
ورنه گو، تنهاییام از دل مداران میشوم
اشک ریزانم بدامن گر بیفتد از غمی
سرفرازی بر ستیغ کوهساران میشوم
احمد و پیمانه و پیمان حرمان سوز را
گر بکف نارم، خجل از جمع یاران میشوم
از چمن میگیردم هر دم عنان
میکشد ما را به سوی آشیان
آشیان خونین و یاران نوحهگر
شد جهان غوغا و غوغا در جهان
گر پرم آتش زند اینک سرم
دل به جانان میسپارم همچنان
تا مرا بشکسته بال زندگی
زندگی بیجلوه گردد هر زمان
در شب تاریک این زندان غم
دل به غمخواری سپارم بیگمان
تا چراغ ره گشایم روشن است
ره گشایم روشنی بخشد بدان
لالهها با داغ دیرین بر دمد
داغ ما را تازه دارد آسمان
میدرخشد کوکب امید دل
با دل روشن نماید شوق جان
لب فرو بندد باحمد تا مگر
بر سریر آشنا گیرد مکان
خوش بتابم اختر رخشان، گلِ خوشبوی من
مهر تو در سینهام باشد کمان ابروی من
بخت هر روزم سعادت میفشاند بر سرم
تا مرا خوش رنجه فرمودی قدم بر کوی من
گرچه من در انزوای خویشتن خو کردهام
کام شیرینم نمیگیرد مگر دلجوی من
تا بدین اردیبهشتم لاله میروید هزار
لالههای سرخ دل را میبرد مشکویِ من
روز اوّل بر همای بخت ما تابیدهای
ای خور رخشان گل سوسن قیامت موی من
شوق دیدارت در این فصل بهارم خوشتر است
گر ندارد کس نظر از شوق دل بر سوی من
تا به احمد آرزو با لطف دیرین رو کند
هان نمایان میکند خندان گلی در روی من
پیمانه ز جانانه به پیمان زدهام من
در مستیام آسوده بایقان زدهام من
مهتاب رخی میطلبم زین شب تارم
هیهات که بازیچه طفلان زدهام من
من خار و خس سلسله باغ وجودم
دزدیده سر از باغ و گلستان زدهام من
تا قصه نگویند ز شیدایی دلها
جان باخته در خیل پریشان زدهام من
ره داده مگر گمشدگان را بدل خویش
تا باز کجا بیسر و سامان زدهام من
لیلای وجودی و منم واله و شیدا
دیوانه ره کوه و بیابان زدهام من
ای ناله بفریاد دل خون شدهام رس
کاو را بحریم گل جانان زدهام من
یک عهد شکستیم و دو صد توبه بهمراه
زین اشک که از چشم پشیمان زدهام من
در خانه بفریاد رسی میرسم امشب
زان تیر دعایی که به امکان زدهام من
ما را به نگاهی دگر آشفته کند دل
رندانه نگه بر سر ایمان زدهام من
احمد به ندایی ره دیرینه بپوید
با غمزدگان غم بسر و جان زدهام من
عقل خودباخته را پرده پندار بهبین
دامگه دیدی اگر، مرغ گرفتار بهبین
شبنم اشک مرا دامن آلاله گرفت
رنگ گلنار شفق نوگل خونبار بهبین
ره ما بیرخ مَه ظلمت و خاموشی شد
شمع گریان شده را در دل شب تار بهبین
اختر روشن این بادیه رخشان نشود
شب دراز است ولی از سحر آثار بهبین
ساربانا قدم آهسته کن و ره بنگر
چشم در بدرقه سوخته زار بهبین
هوشیاران جهان خود سپر تیر بلا
دل دیوانه ما هم ز غمی خوار بهبین
پیکر خسته چنین از ستمی مانده بره
راز ناگفته بسی در دل اسرار بهبین
احمد آلوده مکن گوهر رخشان سخن
که درّ افشانی ما را ز لب یار بهبین
هرگزم جز سخن عشق نیاید بزبان
بس بود عشق تو ما را ز همه ملک جهان
دل دیوانه خریدار جنون دگر است
که سر آشفته رود همره خوبان زمان
تیغ خون ریز گنه گر نکند زو خجلم
به نوا خوانمش آسوده دل از رمز زمان
خم ابرو نگرم هم باشارت نظرم
که مرا راز جهان آمده در سرّ نهان
گل صحرایی و خوشبوییام از عالم تو
ای بهار دلم آغاز مکن فصل خزان
من و رسوایی و شیدایی و هرگونه خطاب
با تو این راز چه گویم که نیفتد بزبان
من سر اندر خم گیسوی کمندی چه برم
که گرفتارم و با لذّت سر باختگان
افق روشنم آورده فلق بار دگر
چو دعای شبم آسوده نماید ز گمان
چشم احمد نگران است برخساره تو
که بدل جلوه کند جلوه رخساره جان
غم عشق تو مرا بس بود از هر دو جهان
چه کنم با که بگویم غم تو مونس جان
بال پروازم اگر شمع رخت میسوزد
جان پروانه جان سوخته دارد به امان
لب خموشم چو شود رازِ دهان تو کنم
که به خلوتگه ما آمده رازی بزبان
نگه منتظرم خیره در این راه دراز
تا شود هاله رخساره مهتاب عیان
شعله آتش حرمان دل ما میسوزد
بامیدم بنشان چون گل امید زمان
سرم اندر هوس یک گنهم بر باد است
وای اگر در گنهی تازه کنم باد خزان
سجده گاه دگرم نیست بجز خاک درت
که بر این نکته بسی سرّ جهان گشته نهان
ره گشایم برهی زان همه رندانه روند
خود رها میکنم از بند گره خورده آن
احمد آراسته جان میرود و میگوید
منم آن عاشق دلسوخته در کون و مکان
به گرد شمع تو پروانهام من
مگو با من که من بیگانهام من
خروش آبشار دیدگانم
بدامان ریزدم دردانهام من
شب بدمستی و غوغای مستان
در این سودا لب پیمانهام من
دلا تا چند مینالی به عالم
غرورانگیزم و فرزانهام من
نه از شامم نه از صبحم خیالم
نه مهمانم نه صاحبخانهام من
گل خونین نشان آشنایم
شرار شعله در افسانهام من
من آن مرغم که سرگردان و حیران
امید اشتیاقِ لانهام من
بسردیها نمیگیرد قرارم
فروغ و گرمی کاشانهام من
چو احمد میگریزد در غم دل
برندی شیوه رندانهام من
خوشا همره شدن با تکسواران
خرامیدن بدشت لاله زاران
خوشا جولانگه خود آزمودن
دعای نیمه شب در کوه ساران
خوشا فرمان جانان بردن از جان
زمینِ پاکِ خرم از بهاران
خوشا جان باختن در جلوهگاهی
که میریزد گهر از جاننثاران
خوشا زین دیده خونابه ریزم
ببار آید گل امیدواران
خوشا برچیدن از غمخانه دل
گل خندانِ عشق خون مداران
سراب آرزو را در زلالی
خوشا دیدن ز چشم گلعذاران
خوشا اندر شفق در خون تپیدن
سر خونین نهادن در کناران
خوشا دامن کشان در مسلخ دل
چو احمد مویه کردن در مزاران
ای ترا نام مرا جانِ زبان
بسته با نام تو پیمان زبان
خرّمی در دو جهان با تو بود
که وفاجوی تو شادان زبان
نظر از مرحمتم گر نزنی
چه کنم بیتو به شیطان زبان
سر و سامان ده آوارگیام
شده درگیر به سامان زبان
تا نگویم سخن دل بکسی
نکنم ناله به افغان زبان
سرم از دست رود گر بشود
راز هر گفته به امکان زبان
قصه عشق تو از شیدایی
نکته پرداز به ایقان زبان
آتش خامش دل را بزنم
شعله سرکش ایمان زبان
احمد و خونابه ریزیهای دل
میرود در چشمِ خندان زبان
از خزانم نالههای عشق تو
همره ما وای وای عشق تو
بیغمت هر غم مرا آسان شود
دردِ بیدرمان جفای عشق تو
آشنایم آشنایی میدهد
شاهد دیر آشنایی عشق تو
جان بمستی میکشاند اینچنین
شور عشقم در نوای عشق تو
از مشام جان ببوی آرزو
میوزد ما را صبای عشق تو
تا همای دل بسودایم کشد
جان نهم اندر بهای عشق تو
لحظههای انتظارم میکشد
دیده میجوید لقای عشق تو
تا به تدبیرم علاج دل شود
میکنم جان را فدای عشق تو
عشق احمد در حریم شوقِ جان
خود فنا سازد بجای عشق تو
بیوفا ما را وفای عشق گو
شور شیرینم نوای عشق گو
بال پروازم ز کوچ غم شکست
بانگ آغاز عزای عشق گو
او بدین شیداییام رسوا کند
در حریم عشق جای عشق گو
هر که میبینم جفا دارد بما
ای دل خونین صفای عشق گو
می به چشم می پرستش خوردهام
شوق مستان آشنای عشق گو
سر بخاک انتظارم مانده دل
دیده خون بارد دعای عشق گو
شهره در بازار و در رسواییام
خانه میجویم صدای عشق گو
می بکف رندانه رند می فروش
میبرد ما را رهای عشق گو
لب فرو بندم بر این صحرای غم
همرهان را نینوای عشق گو
اندرین سودا به ماتمهای دل
اشک خونینم فدای عشق گو
جان ز احمد میستاند همچنان
تا بگرید وای وای عشق گو
تا مرا دل میکشاند سوی تو
میگشایم دیده را بر روی تو
بر حریم کعبه دل میرسد
بسته باشد گر به جانم موی تو
خاک کوی یار میبوییم و دل
میشناسد از بهاران بوی تو
صید مَه رویان عالم آشنا
میزند هر دم کمان ابروی تو
خوش ببخشاید مرا چندین گنه
رحمت عالم فروزان روی تو
من بدین بشکسته دل دارم قرار
بی قرارم میبرد گیسوی تو
تا بیابم آبراه زندگی
میفشانم اشکها در کوی تو
دانه زنجیر این دیوانه را
دست رحمت میکشد بر سوی تو
می بساغر گر نباشد چون کند
احمد این پیمانه بیهندوی تو
شوق ما افزون شد از زیبایی رخسار تو
کارسازیهای عالم، سازگار کار تو
کام دنیا را نمیخواهم بجز از کام دل
کام دل هرگز نمیجویم مگر اسرار تو
خوبرویان را نگه از منظر کوی تو شد
داد جویان را سراسر دادگر غمخوار تو
تا بشیدایی رسد رندانه رند جان بکف
جان شیرین را گذارد در ره خونبار تو
دیگر از خونین دلان دلدادگی هرگز مجو
تا به غمخواری رسد دلداده دلدار تو
تا غروب بیشفق ظلمت به دلها مینهد
ره در این ماتم سرا میجویم از انوار تو
بر بساط نکته دانان نکته بینی میکنم
تا مگر برچینم از خوننامه گلزار تو
تا به موج باورم میجویم آن دردانه را
بحر معنی میخروشد در خم ایثار تو
فکر احمد در بیابان خیالی گم شود
قطرهای گر بگذراند در یَمِ آثار تو
شوقم از یار است و مینالم از او
دل گرفتار است و مینالم از او
در ستیغ کوه درد اشتیاق
عشق در کار است و مینالم از او
من نمیگویم بجانم از غمش
نیش آزار است و مینالم از او
کاروان آشناییهای ما
سرد کِردار است و مینالم از او
نالهها دارد اگر مرغ چمن
خود به گلزار است و مینالم از او
پرتو مه در شب تاریک دل
روی دلدار است و مینالم از او
رمز این آشفتگی از ما مجو
موج اسرار است و مینالم از او
مهلت از امروز و فرداها نشد
جان گنه بار است و مینالم از او
رشته از افسون بپا دارد اگر
دیو خونخوار است و مینالم از او
میبرد ما را بنور معرفت
ماه رخسار است و مینالم از او
احمدم در عاشقی رسوا کند
چنبر مار است و مینالم از او
تا غم از دل نرود غصه به غمخوار مگو
دل دیوانه گله جز به لب یار مگو
ساحل دیده افتاده به امواج بلا
تا دل آرام شود در سخن اسرار مگو
چو غم ما به تمنای تو از دل برود
بمن از مستی دلداده و دلدار مگو
همه جا زمزمه عشق تو بر لب دارم
دیگر از مشغله خانه خمّار مگو
تا نگوید سخنی مدعی از دیده اشک
سرّ ما را بسر کوچه و بازار مگو
سر بدامان گمانم نبرد پیر خرد
سخن مصلحتم بر دل بیمار مگو
چو بهاران به خزان رو کند آخر اسفا
شوق مرغان چمن بر گل گلزار مگو
به هواخواهی دل داده پیامم دلدار
صبرم از کف رود این نکته به دیّار مگو
احمد از دیده بدامان شفق خون ریزد
قصه غصه به هر دیده خونبار مگو
در بیان هرگز نگنجد چهره زیبای تو
خیل مشتاقان بسر میگردد اندر پای تو
هر که را دلتنگ میدارد نهال شوق جان
تا ترا دارد ندارد دل بجز مأوای تو
خواب کی آید بچشمم از دو مست و دیدهای
در نگه ما را کشد بر جانب والای تو
دیر دانستم که راه کوی تو دور است و من
خسته و وامانده و پژمرده و شیدای تو
آسمان را ابر رحمت از تو آید بر سرم
خود بر این سودا بگیرم همت از اَسمای تو
خم بابرو میزند دلداده از روشنگری
کی بداند اشتیاق ماست در اِلّای تو
آستین گر بر فشاند خجلت از بیمایگی
سرّ معنی میدهد از آیت پیدای تو
میگدازم پیکر سوزان خود را ز آتشی
کاو مرا صد شعله زد در شعله فتوای تو
احمد و پاییز عمر و عشق و پیری همچنان
میبرد ما را بسویی تا شود رسوای تو
دل تو با دل من گر همه قهر است بگو
شهد در کام مرا تلخی زهر است بگو
زندگی با همه خوبی ز غمی میسوزد
بیکران غصه اگر خون شده بحر است بگو
پرتو روی تو صد بارقه خورشید است
مهر پر مهر تو زین گرمی دهر است بگو
چشم خونبار بدین چشمه خونبار دل است
در دل کوه غمم ناله مهر است بگو
کوس رسوایی ما در همه آفاق زند
به خیالم چه کنی شهره شهر است بگو
کار ایام به خود ساختگی باید کرد
غم هر روزه اگر قسمت و بهر است بگو
چه کند احمد اگر غم به مدارا نبرد
دل تو با دل من گر همه قهر است بگو
دیده بر دوزم که بینم هاله رخسار تو
شب گریبان چاک شد از جلوه دیدار تو
صبر خود را کاشتم در جنگل خونین غم
صد ثمر برداشتم با دل من از اسرار تو
باورم باشد که جان بیمنتی گردد فدا
در حریم عشق شورانگیز جان خونبار تو
من همان سنگم که نقش مهر شیرینم زده
تیشه فرهاد سانِ جلوه آثار تو
مدعی از نیش خار حسرتم آزرد و من
تشنهتر در مهربانی با گل بیخار تو
شور عالم گیر را بر دل پذیرا میشوم
تا مگر پیدای ناپیدا زنم در کار تو
رهروان خسته گمگشته در کام زمان
در نگاه آشنا جوید غم پندار تو
سرفرازان را مگر این شیوه در کار آورد
جان شیرین را فدا کردن بدین ایثار تو
احمد از جان میخرد فرمان و بیچون و چرا
تا سر آید کار برگیرد غم از غمخوار تو
کارم از دست رود تیشه فرهادم کو
دل دیوانه بگو لانه آبادم کو
ساکن عزلت و بیدار دلی میخواهم
مرغ آشفته سرم خانه صیادم کو
سر ما شد بکمند کف بیدادگران
داد و فریاد جهان زین همه بیدادم کو
خاکدان عبثی زندگیام بیبَر کرد
تا بکویت گذرم آن پر آزادم کو
شجر معرفتم بیثمر افتاده ز پا
آب رحمت چه شد آن چهر و بر شادم کو
لاله از خاک شهیدان چو دمد میپرسد
گل پرپر شده در قامت شمشادم کو
بسته سلسله آزادی جان میجوید
لب من دوخته شد مهلت فریادم کو
پیرم این نکته چو آموخته من میگویم
گل خوش بو شده از کسوت استادم کو
احمد از روزن دل حال جهان میبیند
لب شیرین به سخن آمده فرهادم کو
هیچ گه با گهر بد سخن از دل تو مگو
کار آسان شده را نکته مشکل تو مگو
آنکه دیوانه بود بر ثمنی میارزد
راز ناگفته ما را بر عاقل تو مگو
مرز اوهام خبر میدهد از عمق درون
آب روشن نگر و بیسبب از گِل تو مگو
زود باشد که ره آورد حرامی بینی
پس نگه دار زبان یکسره باطل تو مگو
نابکاران ره بیدار بسختی سپرند
مجلس انس چو شد حاصل محفل تو مگو
دیو، دیو است سلیمان نظری میخواهم
که به تدبیر زند راه، ز آجل تو مگو
کاروانی که به رهداری عاقل گذرد
تا بسامان برسد از کم محمل تو مگو
احمد آهسته سخن گوی تو از سرّ درون
هیچگه با گهر بد سخن از دل تو مگو
ای گل سرخ چمن چهره خونین تو کو
دل حسرت زده و شاهد دیرین تو کو
آفتابا رخ گلگونه یاران بنگر
زردی پرتو گرمی ده آذین تو کو
چشمها مانده بره تا که عزیزی برسد
پر خونین شده هدهد غمگین تو کو
ناله تیشه فرهاد دگر خاموش است
بیستونا تو بگو غمزه شیرین تو کو
چشمه سارم ره صحرا به لطافت پیمود
ره شتابان چه روی حالت تمکین تو کو
تیغ تیزم چه بسر میزنی از نادانی
بکجا میروی آخر گل آیین تو کو
مرکب سرکش خونریز جوانی ما را
تا بمقصد ببرد توشه خورجین تو کو
احمد و شاهد گل چهره صد لاله بکف
ای دل غمزده خون شده شاهین تو کو
با گل سرخ چمن غصه این خانه بگو
تا بسوزد شررم سوزش پروانه بگو
داستان غم ویرانهگری اَر میشنوی
سرّ این مسأله با محرم فرزانه بگو
دارم امید طبیبانه مرا بنوازد
دل خونین خبر از مهر طبیبانه بگو
شکوههای دل ما را بر اغیار مبر
خوش حدیثی است به نجوا بر جانانه بگو
نغمه سازم چو شدی بزم جهانم عبث است
غم این زلف سیه در خم آن شانه بگو
نگرانم نکنی چون نگران تو شوم
راز این معرفتم بر سر پیمانه بگو
خواب بر دیده مشتاق مسلط نشود
تا فراموش کنم قصه و افسانه بگو
احمد آرامگهی میطلبد روز وصال
یار در خانه بوَد پس سخن خانه بگو
شب از گیسوی تو ما را گرفته
قرارم از دل شیدا گرفته
محبّت حرف عشق عاشقان است
که در جانم مرا مأوا گرفته
در این صحرا مرا مجنون دوران
دل بیطاقت از لیلا گرفته
به مستی برگشا از ما زبانی
چو جان را در نوا پروا گرفته
مرا زان مویه میگیرد دریغا
فروغ عاشقی بیما گرفته
مده پندم که من در بند اویم
در این میخانهام صهبا گرفته
ز پیر می فروشم نکته پرداز
که راز از عاقل و دانا گرفته
نصیحت گو، مده پندم چو احمد
بدینم شعله سر تا پا گرفته
ای همه معنی بدلِ خون شده
دامن صبرم ز تو جیحون شده
تا زدهای تیر بلا بر دلم
چهره ایام دگرگون شده
میگذرم از همه عالم، ولی
مهر توأم مرکز و کانون شده
حله گلگون شده عاشقان
در ره تو لاله هامون شده
تا برسم بر در کویت شبی
روز مبارک ز تو میمون شده
آنچه گذشته است مرا دوریات
زمزمه راحتم اکنون شده
مدعی اَر ناله بیجا زند
چنبر مار است که افسون شده
دل به تمنای رهت میرود
راهبر حادثه مأذون شده
جز بتو احمد بکجا رو کند
چون بره عشق تو مجنون شده
غم بتاریکی دل خانه زده
همه جا شیوه رندانه زده
ساربان رهِ ناپیدایی
حقّ رها کرده به افسانه زده
گهر اشک برخ چون غلطد
باورم خاطر دردانه زده
تیر مژگان سیه بیپروا
مرغ دل را بدر لانه زده
رشته خاطره در خط زمان
جان بیمار، طبیبانه زده
شمع رخسار اگر افروزد
شعله در خرمن پروانه زده
مرغ شب ناله کنان میگذرد
آشنا را ره بیگانه زده
کام شیرین به لب کوهکنی
تشنه از شوق به پیمانه زده
احمد این مرغ غزلخوان مرا
رشته بر پا به یکی دانه زده
گل اشکم ز زمانه چو گهر افتاده
سر سودا زده در بیم و خطر افتاده
غم گیسوی تو چون شب به سیه کاری ما
پرده عافیتی بود بسر افتاده
کار از کف برود خانه جانانه ببین
که در این خانه بسی دل به ثمر افتاده
در بر شمع رخ شاهد زرینه نقاب
ای بسا دل شده و سوخته پر افتاده
یا مرا لطف سخن با تو نه زیبد بکلام
یا مرا در غم من شوق دگر افتاده
رهرو خسته این بادیه هول و ولا
درد بر جان و سرشکش به بصر افتاده
آرزو باختهام، ساقی گلچهر کجاست
که سراپای مرا موج شرر افتاده
عاقلان را باشارت سخن از فهم شود
دگر آن دست که دیدی ز کمر افتاده
شادی هر شب ما قصه ناکامیهاست
نغمه عربده آسا ز هنر افتاده
خال هندوی و لب جوی رها کن که مرا
اندرین خانه شرارم به نظر افتاده
تو باحمد خبری از دل دیوانه بگو
که نوا خوانیم از پرده به در افتاده
از رنگ گل سرخ چمن رنگ گرفته
ماتم همه را چهره بآژنگ گرفته
ما را نظر از خانه بدوشان تو بگردان
کاین ننگ عیان از سر نیرنگ گرفته
شب ناله فرو نه که به تقدیر نهم سر
فریاد که کردار تو را ننگ گرفته
گوش شنوا مغرض بیچاره ندارد
از بیخبری نکته ز افرنگ گرفته
خواهد که مرا حیله کند با سخن از کذب
هان خود نگر این تیغ زبان زنگ گرفته
تا راستیام شیوه رندانه کجا بود
مستی همه را کثرت این بنگ گرفته
احمد به سراپرده معشوق نظر کرد
زآن روی ره دشمن هفت رنگ گرفته
مرا این کوله بار درد و این ره را نه پایانی
در این شیدایی و ماتم عجب سوزان بیابانی
قدم گه تند و گه کوته ندارم من نشان از او
به کردارم عبث هر دم زند نیش پشیمانی
نوای کاروان را گر بگوش دل نه بشنیدم
بدین امید میپویم رهی با چشم گریانی
لب خشکم بآب و رحمت او آشنا باشد
عطش از جان ما میجوشد از پیدا و پنهانی
خروش آبشار دیده شب زندهدار من
بدامن ریزدم سیلاب اشکم از پریشانی
همآوردم در این میدان به نامردی چو میکوشد
دریغ از رایت مردان حقّ در اوج انسانی
دلم اندر سرای غم حدیث او کند هر شب
که تا ما را کشد احمد به سوی عشق جانانی
کشیدم دل از شوق بر عشق یاری
که بر جان گذارم غم روزگاری
جوانی و شیدایی از شور و حالم
گرفتم ز کف نو گل نوبهاری
عزیزا مرا ره ز میخانه بگشا
که بر سر نشسته ز دنیا غباری
دم آخر و صابری پیشه کردن
ز چشم خماری که دارد نگاری
دلم را امانت بری باز پس ده
که شاید گذارم رهت در گذاری
نوای نِیَم غم به جانم فزاید
نی غمگسارم بدین غمگساری
ز همت نمیگیردم دست و دردا
به شام سیه میکشد بخت تاری
نشان از تو دارم که بر دل نشانی
قرار از تو جویم که جان را قراری
عزیزا به احمد ببخشا گنه تا سراید
غزلهای شیرین ز هر گلعذاری