ghaemiyeh.com
سرشناسه : رضوانی علیاصغر، 1341
عنوان و نام پدیدآور : دفاع از تشیع و پاسخ به شبهات/ تالیف علیاصغر رضوانی.
مشخصات نشر : قم مسجد مقدس جمکران 1386.
مشخصات ظاهری : 448 ص.
شابک : 964-9730-45-1 ؛ 4000ریال (چاپ سوم) ؛ 48000 ریال چاپ چهارم ؛ 30000ریال
چاپ دوم 978-964-973-045-5 :
وضعیت فهرست نویسی : فاپا(چاپ دوم)
یادداشت : چاپ اول: 1385(فیپا).
یادداشت : چاپ دوم.
یادداشت : چاپ سوم: تابستان 1387.
یادداشت : چاپ چهارم: 1388.
یادداشت : کتابنامه: ص. [424]-429؛ همچنین به صورت زیرنویس.
یادداشت : نمایه.
موضوع : شیعه -- دفاعیهها و ردیهها
موضوع : شیعه -- عقاید
شناسه افزوده : مسجد جمکران (قم)
رده بندی کنگره : BP212/5/ر57د7 1386
رده بندی دیویی : 297/417
شماره کتابشناسی ملی : 1130765
دفاع از تشیّع و پاسخ به شبهات
تألیف: علی اصغر رضوانی
تصویر
در عصر کنونی که جهان با سرعت چشمگیر رو به سوی مدرن شدن گذاشته و معنویت در حاشیه قرار دارد انسانهای فهیم به دور از جو سازیهای جریانهای انحرافی در اشفته بازار کنونی در پی معنویت راستین و شاه راهی برای رسیدن به اهداف متعالی هدایت گران واقعی بشر؛ یعنی پیامبران الهی و جانشینان صادق انان که در مسیر تاریخ چراغهای روشنیبخش و نجات دهنده عصرها و نسلها بودهاند میباشند. حرکت معنوی و صحیح کشتی نجاتبخش از بدو خلقت به سوی پیامبر اعظم محمّد بن عبداللَّه پیامبر خوبیها صلی الله علیه واله و بعد از ان وجود مبارک با ناخدایی و هدایت امامان معصومعلیهم السلام در حال نجات دادن و حیات بخشیدن به سانحه دیدهگان باتلاق انحراف و گمراهی بودهاند و خواهند بود.
استکبار جهانی و صهیونیزم که نابودی خود را در هدایت بشر میدانند با نیرنگ و دروغ و انحراف و افتراء سعی در مکدر نمایاندن خورشید منور تشیع را دارند و با استفاده از نااهلان و بیخردان جمود الفکر و متعصب گاه به کشتن و گاه به تکفیر مسلمانان مؤمن و موحد میپردازند تا با ایجاد تفرقه بین مسلمین، یهود و مسیحیان صهیونیسم را خوشحال نمایند و حال ان که فرهنگ شهادت در اسلام ناب محمّدی که محصولی به جز تشیع ندارد، خنثی کننده توطئه شوم انها خواهد بود. ما در این
اشفته بازار سعی بر ان داریم تا در دفاع از تشیع و اشنا کردن انسانهای فهیم و مشتاق هدایت، انجام وظیفه کرده باشیم. از همه عزیزان که ما را در این امر مهم یاری نموده و مشوق میباشند به خصوص حضرت ایت اللَّه وافی تولیت محترم مسجد مقدس جمکران و مؤلف محترم استاد گرانقدر اقای حاج علی اصغر رضوانی کمال تشکر را داریم امید است مورد رضای حضرت حق قرار گیرد.
حسین احمدی
مدیر مسؤول انتشارات
مسجد مقدس جمکران
مساله حقیقت تشیع و مبدا پیدایش ان مورد اهتمام و توجّه بسیاری از مؤلفان و مؤرخان قدیم و جدید قرار گرفته و محّل تضارب اراء و افکار بوده است. بیشتر مؤلفان هنگام بحث از حقیقت تشیع ان را مذهبی میدانند که در عصر تقسیمات اعتقادی به سبب اختلاف اعتقادی و سیاسی پدید امده که همگی بعد از گذشت نیم قرن از هجرت پیامبر اکرم صلی الله علیه واله بوده است. بدین جهت اراء مختلفی درباره پیدایش این فرقه و عقاید انان مطرح کردهاند؛ گاهی میگویند: انان پیروان عبداللَّه بن سبااند و عقایدشان را از یهودیت گرفتهاند و برخی افکار این فرقه را منتسب به پارسیان قدیم میدانند که مجوس بودهاند. و عدهای پیدایش این فرقه و مذهب را در نتیجه و عکس العمل ان اتفاقاتی میدانند که در کربلا بر ضد اهل بیت پیامبرعلیهم السلام اتفاق افتاد و سرمنشا ان شهادت امام علیعلیه السلام بود. این گونه اراء و نظرات درباره مبدا پیدایش مذهب تشیع ادامه یافت؛ برخی دیگر پیدایش ان را به بعد از سقیفه نسبت داده و عدهای به عصر عثمان و گوهی به شروع معرکه جمل یا صفین نسبت دادهاند. و سبب همه این گونه نسبتها عدم شناخت صحیح از تشیع و شیعه به عنوان الگوی حقیقت اسلام و مسلمین با تمام مظاهرش میباشد، و اینکه تشیع حادثهای عارض بر فکر امّت اسلام یا عقیدهای وارداتی از یکی از امّتهای دیگر نبوده، بلکه عقیدهای اسلامی به تمام معنا بوده است که بذر اول ان را خداوند متعال در قران کریمش و رسول گرامی اسلامصلی الله علیه واله در سننش کاشته و ابیاری کردهاند و اهل بیت عصمت و طهارت نیز در طول بیش از دو قرن موقیعت این مذهب را ترسیم کرده و شبهات را
از ان زدودهاند، و علمای اسلامی نیز تاکنون درصدد تثبیت و تبیین ان برامده و حقاینت ان را به اثبات رساندهاند.
ولی چیزی که مایه تاسف است اینکه مؤرخان و مؤلفان هنگام بحث و بررسی از مبدا پیدایش این مذهب تنها به کتابها و اراء دشمنان این مذهب پرداخته و دیدگاه صحیح و واقعی که برگرفته از قران و سنت و واقعیات خارجی است را بیان کنیم و در ضمن اراء مخالفان را نقل کرده و نقد نماییم.
علی اصغر رضوانی
وقتی درباره مذهبی بحث میشود، این سؤالها پیش میاید که:
منشا پیدایش ان مذهب چیست؟
مؤسس ان کیست؟
عوامل ظهور و بروز و پیدایش ان چه بوده؟
چه علل و عواملی در شکلگیری ان دخیل بوده است؟
حال اگر ان مذهب در اقلّیت باشد چرا در اقلّیت قرار دارد؟
چرا خودش را از اکثریت جدا کرده است؟
ایا عوامل خارجی در پیدایش این مذهب دخیل بوده است؟
سؤال خاص این است که چه علل و عواملی در پیدایش مذهب تشیع دخیل بوده است؟ در این بحث عوامل جدایی شیعه از عامه و ظهور تشیع را بررسی خواهیم کرد.
گروهی از نویسندگانی که در مورد شیعه و تشیع قلم زدهاند، چنین پنداشتهاند که تشیع ایده و ارمان نوظهوری است که بر اثر عوامل و جریاناتی خاص، از پیکره واحد جامعه اسلامی جدا شده و در طول زمان گسترش یافته است. لذا در مورد سبب پیدایش این مکتب اختلاف کردهاند؛ عدهای میگویند: این مکتب زاییده فکر عبداللَّه بن سبا و تشکیلات سیاسی اوست.
ص:11
عدهای دیگر پیدایش ان را در زمان امام علیعلیه السلام و در جنگ صفّین یا جمل میدانند.
گروهی نیز این نگرش را متاثّر از افکار فارسیان قدیم دانستهاند که در پیکره جامعه اسلامی رسوخ کرده است.
انچه اینان را به طرح این خیالات واداشته، ان است که گمان کردهاند اقلیت شیعه مانند عضو زایدی است که از سازمان واحد بدن جدا شده و از اصل و ریشه خود بریده است. بنابراین باید در جستوجوی علل این جدایی بود. انان میپندارند که اصل اولی در امّت اسلامی، غیر شیعی بودن است، لذا دنبال علت پدید امدن تشیع برامدهاند. ولی این فرضیه صحیح نیست؛ زیرا:
اولا: کثرت عددی را دلیل بر حقّانیت، و قلّت عددی و ضعف عِده و عُده را دلیل بر عدم حقانیت قرار دادن، درست نیست و مخالف موازین صحیح عقلی و نقلی است.
قران کریم در موارد زیادی رهروان حقّ را قلیل و پیروان باطل را کثیر شمرده است: «وقَلِیلٌ مِنْ عِبادی الشَّکور»؛(1)«و تعداد کمی از بندگان من شکر گزارند.» در جای دیگر میفرماید: «وانَّ کثِیرا مِنَ النّاسِ لَفاسِقُونَ»؛(2)«همانا کثیری از مردم فاسقند.» هم چنین میفرماید: «واکثَرهمْ لِلْحَقِّ کارهونَ»؛(3)«و بیشتر مردم نسبت به حق کراهت دارند.»
بنابراین قران مجید چنین معیاری را که اقلیت همیشه غیر اصیل است باطل میشمارد.
ثانیا: اسلامِ بی تشیع را بر اساس کثرت عددی، صفت اصلی اسلام قرار دادن و اسلام شیعی را بر اساس قلّت عددی، صفت عارضی اسلام قرار دادن نکتهای است که با تقسیم بندی معمول در عقاید اسلامی سازگاری ندارد.
ص:12
علاوه بر این، پیدایش عقیده و ارمان تشیع را نمیتوان با پیدایش اصطلاح شیعه و تشیع هم زمان دانست؛ زیرا پیدایش محتوا و روح هر مکتب با پیدایش اسم و اصطلاح ان متفاوت است. بنابراین برای ورود به بحث شیعه و پیدایش منشا ان، باید سراغ روح ان مذهب رفت، نه اسم و اصطلاح ان؛ حتّی اگر در روایات و کلمات صاحب شریعت چنین واژههایی نتوان یافت؛ اگرچه این گفته نیز از باب تسامح است؛ زیرا پیامبر اسلامصلی الله علیه واله در روایات متعددی به شیعه بشارتهایی داده است که بدانها اشاره خواهیم کرد.
جوهری در «صحاح اللغة» میگوید: «تشیع عبارت است از: مشایعت، یعنی پیروی نمودن، یاری نمودن، ولایت کسی را داشتن».(1)به همین مضمون نیز در تاج العروس(2)و لسان العرب(3)وارد شده است.
تشیع در اصطلاح از نگرشی برخاسته است که امامت را منصبی الهی دانسته و معتقد است که انتخاب امام به وسیله نص و از جانب خداوند صورت میگیرد. در این میان پیامبر گرامی اسلامصلی الله علیه واله به پیروی از سنّت الهی که در میان انبیای گذشته نیز وجود داشته - به دستور خداوند - امامان و اوصیای بعد از خود را معرفی کرده است. این بزرگواران که اول انان علی بن ابی طالب علیه السلام است، و اخر انان امام مهدیعلیه السلام، هم در زمینه مرجعیت دینی و در بخش ولایت، حاکمیت و رهبری جامعه، امام و مقتدای مردم پس از رسول خداصلی الله علیه واله هستند.
ص:13
مرحوم شیخ محمّد جواد مغنیه میگوید: «تشیع عبارت است از ایمان به وجود نص از جانب پیامبرصلی الله علیه واله بر امامت امام علیعلیه السلام و خلافت او، بدون انکه در حقّ او یا فرزندانش غلو شده باشد».(1)
در مورد پیدایش تاریخی شیعه و ظهور ان نظرات گوناگونی از سوی مورخین ارائه شده که به عمده انها اشاره میکنیم:
شیعه امامیه معتقد است که بذر اولیه تشیع را خداوند در قران کریم نشانده و پیامبر اکرم صلی الله علیه واله در طول دوران رسالتش ان را ابیاری کرده است. بنابراین شجره طیبه تشیع در زمان حضور نبی گرامی اسلام به ثمر نشسته و به همین جهت عدهای در زمان پیامبرصلی الله علیه واله به این عنوان معروف بودهاند؛ مثل: سلمان فارسی، ابوذر غفاری، مقداد بن اسود و غیره. این قول و نظریه را - ان شاء اللَّه - اثبات خواهیم کرد.
بعضی از تاریخ نگارانِ اهل سنّت معتقدند: هنگامی که در سقیفه عدهای - به تبع نص - به دنبال حضرت علیعلیه السلام رفتند، تشیع به وجود امد. ابن خلدون،(2)دکتر حسن ابراهیم حسن،(3)احمد امین مصری(4)و محمّد عبداللَّه عنّان(5)از نویسندگان اهل سنت و جولد تسهیر(6)(شرقشناس معروف) این نظریه را پذیرفتهاند.
گروهی نیز عقیده دارند که هنگام حمله مردم به خانه عثمان و کشتن او، تشیع
ص:14
ظهور پیدا کرده است. از میان اهل سنت، ابن حزم اندلسی(1)و دکتر علی سامی النشار(2)و از بین شرقشناسان، فلهاوزن چنین نگرشی دارند.(3)
دکتر کامل مصطفی شبیبی معتقد است که تشیع و شیعه پس از شهادت امام حسینعلیه السلام ظاهر گشته است.(4)
برخی معتقدند که فکر و ایده تشیع برخاسته از افکار ایرانی است که به پایتخت اسلام نفوذ کرده است. از میان شرق شناسان، دوزی،(5)فان فلوتن،(6)براون،(7)و از میان اهل سنت، احمد امین مصری(8)و احمد عطیة اللَّه(9)چنین نظریهای را ابراز کردهاند.
عدهای معتقدند که تشیع متاثّر از افکار عبداللَّه بن سبا میباشند که در عصر عثمان، مسلمان شد. برخی از این افراد عبارتند از: دکتر علی سامی النشار،(10)سید محمد رشید رضا،(11)شیخ محمّد ابوزهره(12)و ابوالحسن ملطی.(13)
در این بحث نظریه اول را به اثبات خواهیم رساند که در نتیجه، ارای دیگر خود به خود ابطال خواهند شد؛ اگرچه در رسالهای مستقلّ هم راجع به عبداللَّه بن سبا بحث نمودهایم.
ص:15
1) 13. الفِصَل، ج 2، ص 78.
2) 14. نشاة الفکر الفلسفی فی الاسلام، ج 2، ص 78.
3) 15. الخوارج و الشیعة، ص 146.
4) 16. الصلة بین التصوف و التشیع، ص 23.
5) 17. تاریخ المذاهب الاسلامیة، ج 1، ص 41.
6) 18. همان.
7) 19. فجر الاسلام، ص 111.
8) 20. همان.
9) 21. القاموس الاسلامی، ج 3، ص 222.
10) 22. نشاة الفکر الفلسفی فی الاسلام، ص 18.
11) 23. السنة و الشیعة، ص 4-6.
12) 24. المذاهب الاسلامیة، ص 64.
13) 25. التنبیه و الرد علی اهل الاهواء و البدع، ص 25.
سفید
ص:16
ص:17
عوامل ظهور و بروز تشیع و یا به تعبیری دیگر: جدایی شیعه از عامه را میتوان در امور ذیل خلاصه کرد:
اول: وجود ایات فراوان بر امامت و ولایت امام علیعلیه السلام.
دوم: وجود ایات فراوان بر امامت و ولایت اهل بیتعلیهم السلام.
سوم: وجود ایات فراوان درباره مرجعیت دینی اهل بیتعلیهم السلام.
چهارم: وجود ایات فراوان در مورد فضایل و مناقب اهل بیتعلیهم السلام.
پنجم: وجود روایات فراوان بر امامت و ولایت اهل بیتعلیهم السلام.
ششم: وجود روایات فراوان درباره مرجعیت دینی اهل بیتعلیهم السلام.
هفتم: وجود روایات فراوان درباره فضایل و مناقب اهل بیتعلیهم السلام.
هشتم: وجود روایات فراوان در مدح شیعه و پیروان اهل بیتعلیهم السلام.
ما سعی کردهایم در این بحث برای هر یک از امور فوق به طور فهرستوار ادله و شواهدی اقامه نماییم:
با مراجعه به قران کریم پی به وجود ایاتی خواهیم برد که بر امامت و ولایت امام علیعلیه السلام یا مجموعه اهل بیتعلیهم السلام دلالت میکنند که در ذیل به برخی از انها اشاره خواهیم کرد:
خداوند متعال میفرماید: «انَّما ولِیکمُ اللَّه ورسُولُه والَّذِینَ امَنُوا الَّذِینَ یقِیمُونَ
ص:18
الصَّلَواةَ ویؤْتُونَ الزکواةَ وهمْ راکعُونَ»؛(1)«ولی امر شما تنها خدا و رسول خدا و مؤمنانی هستند که نماز را به پا داشته و فقیران را در حال رکوع زکات میدهند.»
داستان نزول ایه شریفه بنابر انچه در کتابهای تاریخی، تفسیری و روایی امده، چنین است: روزی مرد فقیری در مسجد از مردم تقاضای کمک کرد ولی کسی به او توجه ننمود، حضرت علیعلیه السلام که در حال رکوع بود، انگشتر خود را به عنوان صدقه به او داد. انگاه این ایه توسط جبرئیل بر پیامبر - که در منزل بود - نازل شد.
ابن کثیر به سند صحیح از سلمة بن کهیل نقل کرده که گفت: حضرت علیعلیه السلام انگشتر خود را در حال رکوع صدقه داد و در این هنگام بود که این ایه نازل شد: « انَّما ولِیکمُ...».(2)
و نیز حاکم نیشابوری به سند صحیح از امام علیعلیه السلام نقل کرده که این ایه « انَّما ولِیکمُ اللَّه...» بر رسول خداصلی الله علیه واله نازل شد حضرت از خانه خارج شده و به مسجد امدند. مردم در حال رکوع و قیام نماز بودند. حضرت نماز به جای اورد، در ان هنگام سائلی پیدا شد، حضرت به او فرمود: ای سائل ایا کسی به تو چیزی داد؟ او عرض کرد: کسی به جز این رکوع کننده یعنی حضرت علیعلیه السلام انگشتر خود را به من عطا نفرمود.(3)
همین مضمون را نیز ابن عساکر به سند صحیح از امام علیعلیه السلام نقل کرده است.(4)
وانگهی میتوان از این ایه ولایت و امامت حضرت علیعلیه السلام را از راه دیگری استفاده کرد و ان اینکه مقصود از ولایت رسول خدا همان اولویت به تصرف و امامت است انجا که قران میفرماید: «النَّبِی اولَی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ انفُسِهمْ»(5)و در روز غدیر پیامبرصلی الله علیه واله فرمود: «الست اولی بکم من انفسکم؟»؛ «ایا من اولی به شما از خود شما
ص:19
نیستم؟» عرض کردند: اری. انگاه فرمود: «فمن کنت مولاه فعلی مولاه»؛ «هرکه من مولای اویم پس علی مولای اوست».
مضمون این حدیث توسط ده نفر از صحابه نقل گردیده و بیش از پنجاه نفر از علمای اهل سنت ان را در کتب خود اوردهاند؛ مثل طبرانی،(1)ابوبکر جصّاص،(2)واحدی،(3)زمخشری(4)و... .
خداوند میفرماید: « یا ایها الرسُولُ بَلِّغْ ما انْزلَ الَیک مِنْ ربِّک و انْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رسالَتَه و اللَّه یعْصِمُک مِنَ النَّاسِ»؛(5)«ای رسول! ابلاغ نما انچه را که پروردگارت بر تو نازل کرده و اگر ابلاغ نکنی رسالتت را ابلاغ ننمودهای و خداوند تو را از مردم محافظت مینماید.»
ابونعیم اصفهانی به سند صحیح از ابوسعید خدری نقل کرده که ایه فوق در شان علی بن ابی طالب نازل شده است.(6)
و نیز ابن عساکر به سند صحیح از ابوسعید خدری نقل میکند که این ایه شریفه در روز غدیر خم بر رسول خداصلی الله علیه واله در شان امام علیعلیه السلام نازل شد.(7)
این حدیث را هشت نفر از صحابه و چهارده نفر از علمای اهل سنت نقل کردهاند.
خداوند متعال میفرماید: «الْیومَ اکمَلْتُ لَکمْ دینَکمْ واتْمَمْتُ عَلَیکمْ نِعْمَتِی ورضِیتُ لَکمُ الْاسْلامَ دینا»؛(8)«امروز دینتان را بر شما کامل نموده و نعمتم را بر شما تمام کردم و راضی شدم که اسلام دین شما باشد.»
ص:20
1) 31. معجم الاوسط، ج 7، ص 10، ح 6228.
2) 32. احکام القران، ج 2، ص 446.
3) 33. اسباب النزول، ص 133.
4) 34. الکشاف، ج 1، ص 649.
5) 35. سوره مائده، ایه 67.
6) 36. الخصائص، ابن بطریق، به نقل از کتاب ما نزل من القران فی علی، ابونعیم اصفهانی.
7) 37. ترجمه امام علیعلیه السلام، ابن عساکر، ج 2، ص 86.
8) 38. سوره مائده، ایه 3.
خطیب بغدادی به سند صحیح از ابوهریره نقل میکند که گفت: «من صام یوم ثمان عشر من ذی الحجّة کتب له صیام ستین شهرا. وهو یوم غدیر خم، لمّا اخذ النبیصلی الله علیه واله بید علی بن ابی طالب، فقال: الست ولی المؤمنین؟ قالوا: بلی یا رسول اللَّهصلی الله علیه واله قال: من کنت مولاه فعلی مولاه. فقال عمر بن الخطّاب: بخّ بخّ یابن ابی طالب، اصبحت مولای ومولی کلّ مسلم. فانزل اللَّه: « الْیومَ اکمَلْتُ لَکمْ دینَکمْ»...»؛(1)«هر کس روز هجدهم ذی حجه [روز غدیر خم را روزه بگیرد خداوند ثواب شصت ماه روزه را به او عطا میکند. روز غدیر روزی است که پیامبرصلی الله علیه واله دست علی را گرفت و فرمود: ایا من ولی مؤمنین نیستم؟ گفتند: اری ای رسول خدا! انگاه فرمود: هر که من مولای او هستم این علی مولای اوست. در این حال عمر بن خطّاب دو بار به علی تبریک گفت و عرض کرد: ای پسر ابی طالب تو مولای من و مولای تمام مسلمانان گشتی، در این هنگام ایه فوق نازل شد.»
همین مضمون را ابن عساکر با چند سند صحیح دیگر(2)و همچنین بیش از پانزده
نفر از علمای اهل سنت نیز نقل کردهاند.
از جمله این ایات میتوان به ایه «اولی الامر» اشاره کرد:
خداوند متعال میفرماید: « اطِیعُوا اللَّه واطِیعُوا الرسُولَ واولِی الْامْر مِنْکمْ»؛(3)«خدا و رسول و صاحبان امر از خود را اطاعت کنید.»
مقصود از اولی الامر معصومینی هستند که اطاعت انان به طور مطلق همانند اطاعت خدا و رسول خدا واجب است. البته در حقّ کسانی غیر از این دوازده امام، ادعای عصمت نشده است.
ص:21
به بیان دیگر: اولی الامر همان دوازده امیری هستند که پیامبرصلی الله علیه واله در احادیث دوازده خلیفه به انها اشاره کرده و به نصّ حدیث غدیر اول انان حضرت علیعلیه السلام است و نیز به نصّ حدیث ثقلین همگی انها از عترت و اهل بیت پیامبرند.
پیامبرصلی الله علیه واله فرمود: «من اطاعنی فقد اطاع اللَّه و من عصانی فقد عصی اللَّه، و من اطاع علیا فقد اطاعنی و من عصی علیا فقد عصانی»؛(1)«هر کسی مرا اطاعت کند خدا را اطاعت کرده و هر کسی مرا نافرمانی کند خدا را نافرمانی کرده است و هر کسی علی را اطاعت کند مرا اطاعت کرده و هر کسی علی را نافرمانی کند مرا نافرمانی کرده است».
برخی از ایات دلالت بر عصمت و مرجعیت دینی اهل بیتعلیهم السلام دارند که عبارتاند از:
خداوند متعال میفرماید: « انَّما یرید اللَّه لِیذْهبَ عَنْکمُ الرجْسَ اهلَ الْبَیتِ ویطَهرکمْ تَطْهیرا»؛(2)«همانا خداوند اراده کرده تا هرگونه رجس و پلیدی را از شما اهلبیتعلیهم السلام دور کرده و شما را کاملا پاک نماید.»
شکی نیست که این ایه - که دلالت بر عصمت دارد - در شان اهل بیت پیامبرصلی الله علیه واله وارد شده است.
این شان نزول را سیزده نفر از صحابه و دهها نفر از علمای اهل سنت در کتب خود ذکر کردهاند.
ترمذی در صحیحش از عمر بن ابی سلمه نقل میکند که گفت: «نزلت هذه الایة علی النبیصلی الله علیه واله:« انَّما یرید اللَّه...» فی بیت امّ سلمه، فدعا النبیصلی الله علیه واله فاطمة و حسنا
ص:22
و حسینا فجلّلهم بکساء وعلی خلف ظهره ثم قال: اللّهمّ هؤلاء اهل بیتی فاذهب عنهم الرجس وطهرهم تطهیرا»؛(1)«هنگامی که ایه تطهیر بر پیامبرصلی الله علیه واله در خانه ام سلمه نازل شد، پیامبرصلی الله علیه واله علی، فاطمه، حسن و حسینعلیهم السلام را دعوت کرد و سپس کساء را بر روی انان کشید و عرض کرد: بار خدایا! اینان اهل بیت من هستند. پس رجس و پلیدی را از انان دور کن و انان را پاک فرما».
خداوند متعال میفرماید: « انَّما انْتَ مُنْذِر و لِکلِّ قَومٍ هاد»؛(2)«همانا تو بیم دهندهای و برای هر قومی هدایتگری میباشد.»
طبری به سند صحیح از رسول خداصلی الله علیه واله روایت کردهاند که فرمود: «انا المنذر وعلی الهادی وبک یهتدی المهتدون بعدی»؛(3)«من منذر و علی هادی است و با تو ای علی! هدایت شوندگان هدایت یابند.»
عبداللَّه بن احمد بن حنبل به سند صحیح از امام علیعلیه السلام در تفسیر ایه فوق نقل کرده که فرمود: «رسول اللَّه المنذر والهادی رجل من بنی هاشم»؛(4)«رسول خدا بیم دهنده است و هادی مردی از بنی هاشم میباشد.»
و نیز حبری به سند صحیح از ابن عبّاس نقل کرده که گفت: « انَّما انْتَ مُنْذِر»، مقصود رسول اللَّه است. « ولِکلِّ قَومٍ هاد» مقصود علی است.(5)
و نیز حاکم نیشابوری به سند صحیح از امام علیعلیه السلام در تفسیر ایه فوق نقل کرده که حضرت فرمود: «رسول خداصلی الله علیه واله بیم دهنده و من هدایتگرم».(6)
مضمون این حدیث را نه نفر از صحابه و بیست و چهار نفر از علمای اهل سنت نقل کردهاند.
ص:23
در ذیل به برخی از این ایات اشاره میکنیم:
خداوند متعال میفرماید: « ویطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلی حُبِّه مِسْکینا ویتِیما واسِیرا انَّما نُطْعِمُکمْ لِوجْه اللَّه لَا نُرید مِنْکمْ جَزاءً ولَا شُکورا»؛(1)«و هم به دوستی خدا به فقیر و طفل یتیم و اسیر طعام میدهند [و گویند] فقط برای رضای خدا به شما طعام میدهیم و از شما هیچ پاداش و سپاسی هم نمیطلبیم.»
سی و شش نفر از علمای اهل سنت تصریح نمودهاند که این ایه در شان اهل بیت پیامبرعلیهم السلام نازل شده است: فخر رازی در التفسیر الکبیر، ذیل همین ایه، قاضی بیضاوی در انوار التنزیل، سیوطی در الدر المنثور، ابوالفداء در تاریخش،(2)بغدادی در تاریخش(3)و غیره.
خداوند متعال میفرماید: « ومِنَ النّاسِ مَنْ یشْری نَفْسَه ابْتِغاءَ مَرضاتِ اللَّه واللَّه رءُوفٌ بِالْعِباد»؛(4)«برخی مردانند که از جان خود در طلب رضایت خداوند درگذرند و خداوند دوستدار چنین بندگانی است.»
ابن عباس میگوید: «نزلت الایة فی علی حین هرب رسول اللَّهصلی الله علیه واله من المشرکین الی الغار مع ابی بکر ونام علی فراش النبیصلی الله علیه واله»؛(5)«این ایه در شان علیعلیه السلام نازل شد، هنگامی که رسول خداصلی الله علیه واله از دست مشرکین فرار کرده و با ابوبکر به غاری پناه برد، علیعلیه السلام در رخت خواب پیامبرصلی الله علیه واله خوابید.»
ابن ابی الحدید میگوید: «و قد روی المفسرون کلهم انَّ قول اللَّه تعالی: « ومِنَ
ص:24
النّاسِ...» انزلت فی علی لیلة المبیت علی الفراش»؛(1)«تمام مفسرین، روایت کردهاند که ایه فوق در شان علیعلیه السلام نازل شد، ان هم در شبی که ان حضرت در رخت خواب پیامبرصلی الله علیه واله ارمید.»
چهارده نفر از علمای اهل سنت بر نزول ایه شریفه در شان امام علیعلیه السلام تصریح نمودهاند که عبارتند از: زینی دحلان،(2)فخر رازی،(3)ابن اثیر،(4)دیار بکری(5)و غیره.
سیزده نفر نیز تصریح نمودهاند که این ایه در «لیلة المبیت» بر پیامبرصلی الله علیه واله نازل شده است که عبارتند از: احمد بن حنبل،(6)طبری،(7)ابن سعد،(8)ابن هشام،(9)ابن اثیر،(10)ابن کثیر(11)و غیره.
خداوند متعال میفرماید: « فَمَنْ حَاجَّک فِیه مِنْ بَعْد ما جَاءَک مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوا نَدعُ ابْنَاءَنا وابْنَاءَکمْ ونِسَاءَنا ونِسَاءَکمْ وانفُسَنا وانفُسَکمْ ثُمَّ نَبْتَهلْ فَنَجْعَل لَّعْنَتَ اللَّه عَلَی الْکاذِبِینَ»؛(12)«پس هر کس با تو در مقام مجادله (درباره عیسی) براید پس از انکه به وحی خدا بر احوال او اگاه شدی بگو که بیایید ما و شما با فرزندان و زنان خود با هم به مباهله برخیزیم تا دروغگو و کافران را به لعن عذاب خدا گرفتار سازیم.»
مفسرین، اجماع دارند بر این که مراد از «انفسنا» در این ایه علی بن ابی طالبعلیه السلام است که در این جا از علیعلیه السلام به نفس پیامبرصلی الله علیه واله تعبیر شده است.
احمد بن حنبل نقل میکند: «... و لمّا نزلت هذه الایة « نَدعُ ابْناءَنا وابْناءَکمْ» دعا رسول اللَّهصلی الله علیه واله علیا وفاطمة وحسنا وحسینا رضوان اللَّه علیهم اجمعین، فقال: اللّهمّ
ص:25
1) 55. شرح ابن ابی الحدید، ج 13، ص 262.
2) 56. السیرة الحلبیة، ج 1، ص 306.
3) 57. التفسیر الکبیر، ج 5، ص 223.
4) 58. اسد الغابة، ج 4، ص 25.
5) 59. تاریخ الخمیس، ج 1، ص 325.
6) 60. مسند احمد، ج 1، ص 348.
7) 61. تاریخ طبری.
8) 62. طبقات ابن سعد، ج 1، ص 212.
9) 63. سیره ابن هشام، ج 2، ص 291.
10) 64. کامل ابن اثیر، ج 2، ص 42.
11) 65. البدایة و النهایة، ج 7، ص 338.
12) 66. سوره ال عمران، ایه 61.
هؤلاء اهلی»؛(1)«هنگامی که این ایه نازل شد پیامبرصلی الله علیه واله علی، فاطمه، حسن و حسین را خواست، انگاه عرض کرد: بار خدایا اینان اهل بیت من هستند.»
مسلم نقل کرده که معاویة بن ابوسفیان سعد بن ابی وقّاص را خواست و به او گفت: «ما منعک ان تسبَّ اباتراب؟ فقال: امّا ما ذکرت ثلاثا قالهنّ له رسول اللَّهصلی الله علیه واله فلناسبّه، لان تکون لی واحدة منهنّ احبُّ الی من حمر النّعم... ولمّا نزلت هذه الایة: « فَقُلْ تَعالَوا نَدعُ ابْناءَنا وابْناءَکمْ» دعا رسول اللَّهصلی الله علیه واله علیا وفاطمة وحسنا وحسینا فقال: اللّهمّ هؤلاء اهلی»؛(2)«چه چیز تو را مانع شده که ابوتراب را سب کنی؟ گفت: سه فضیلت را رسول خداصلی الله علیه واله درباره علیعلیه السلام بیان داشته که با وجود انها هرگز او را سب نخواهم کرد، و اگر یکی از انها برای من بود از شترهای قرمز [گران قیمت نزد من ارزشمندتر بود... هنگامی که این ایه نازل شد « فَقُلْ تَعالَوا...» رسول خداصلی الله علیه واله علی و فاطمه و حسن و حسینعلیهم السلام را خواست و عرض کرد: بار خدایا! اینان اهل من هستند.»
بیست و چهار نفر از صحابه و تابعین این مضمون را نقل کرده و ایه را در شان اهل بیتعلیهم السلام میدانند. از قرن سوم تا سیزدهم نیز بیش از پنجاه نفر از علمای اهل سنت این مضمون را نقل کردهاند.
خداوند متعال میفرماید: « قُلْ لَا اسَْلُکمْ عَلَیه اجْرا الَّا الْمَودةَ فِی الْقُربَی ؛(3)«بگو من از اجر رسالت جز این نمیخواهم که مودت مرا در حقّ خویشاوندان من منظور دارید.»
جمهور عامه روایت کردهاند که بعد از نزول ایه فوق، سؤال کردند: ای رسول خدا! نزدیکان تو که مودت انان بر ما واجب است کیانند؟ فرمود: «علی، فاطمه، حسن و حسین».
حاکم نیشابوری به سند خود از علی بن الحسین نقل کرده که فرمود: «خطب الحسن بن علی حین قتل علی، فحمد اللَّه واثنی علیه، ثمّ قال: لقد قبض فی هذه اللیلة
ص:26
رجل لا یسبقه الاولون بعمل ولا یدرکه الاخرون، وقد کان رسول اللَّهصلی الله علیه واله یؤتیه رایته فیقاتل وجبرئیل عن یمینه ومیکائیل عن یساره، فما یرجع حتّی یفتح اللَّه علیه. و ما ترک علی اهل الارض صفراء ولا بیضاء الّا سبعمائة درهم فضلت من عطایاه اراد ان یبتاع بها خادما لاهله... ثمّ قال: ایها النّاس! من عرفنی فقد عرفنی، ومن لم یعرفنی فانا الحسن بن علی، وانا بن النبی وانا بن الوصی، وانا بن البشیر، وانا بن النذیر، وانا بن الداعی الی اللَّه باذنه، وانا بن السّراج المنیر، وانا من اهل البیت الّذی کان جبرئیل ینزل الینا ویسعد من عندنا، وانا من اهل البیت الّذی اذهب اللَّه عنهم الرجس وطهرهم تطهیرا. وانا من اهل البیت الّذی افترض اللَّه مودتهم علی کلّ مسلم، فقال تبارک وتعالی لنبیهصلی الله علیه واله: (قل لا اسالکم علیه اجرا الّا المودة فی القربی ومن یقترف حسنة نزد له فیها حسنا» فاقتراف الحسنة مودتنا اهل البیت»(1)«حسن بن علیعلیه السلام بعد از شهادت علیعلیه السلام خطبهای ایراد فرمود. در ان خطبه حمد و ستایش خدا کرده. ان گاه فرمود: در این شب کسی از دنیا رحلت نمود که هیچ یک از اولین، در عمل بر او پیشی نمیگیرد و هیچ یک از اخرین او را درک نخواهد نمود. پیامبرصلی الله علیه واله پرچم را به دست علیعلیه السلام میداد و جنگ مینمود در حالی که جبرئیل طرف راستش و میکائیل طرف چپ او بودند، و باز نمیگشت تا این که خداوند به دست او فتح و پیروزی قرار میداد. و بر اهل زمین، هیچ زرد و سفیدی (طلا و نقره) نگذاشت، جز ششصد درهم از زیادی عطاهایش، که میخواست با ان خادمی را برای اهلش تهیه کند... ان گاه فرمود: ای مردم! هر کس مرا میشناسد که میشناسد، و هر کس که مرا نمیشناسد، پس من حسن بن علی هستم. من پسر پیامبرم، من پسر وصیام، من پسر بشارت دهندهام، من پسر بیم دهنده هستم. و من پسر دعوت کننده به سوی خدا به اذن اویم. من پسر چراغ نور دهندهام. من از اهل بیتی هستم که جبرئیل بر ما نازل میشد و از نزد ما بالا میرفت. من از اهل بیتی هستم که خداوند پلیدی را از انان دور کرده و انها را کاملا پاک نموده است. و من از اهل بیتی هستم که خداوند دوستی و مودت انها را بر هر
ص:27
1) 70. المستدرک عل الصحیحین ج 3 ص 172.
مسلمان واجب کرده است. خداوند تبارک و تعالی فرموده است: «قل لا اسئلکم علیه اجرا الا المودةَ فی القربی و من یقترف حسنة نزد له فیها حسنا»، به دست اوردن حسنه مودت ما اهل بیت است».
این جریان را بیست و چهار نفر از صحابه و تابعین و حدود شصت نفر از علمای اهل سنت نقل کردهاند؛ امثال: سیوطی،(1)طبری،(2)احمد بن حنبل و دیگران.
عدهای نیز مانند: ابن حبّان در تفسیرش حدیث را از مسلّمات دانسته است.
یکی دیگر از عوامل ظهور و بروز شیعه، روایاتی است که دلالت بر امامت و ولایت اهل بیتعلیهم السلام و در راس انان علی بن ابی طالبعلیه السلام دارد؛ مانند:
پیامبر اکرم صلی الله علیه واله در غدیر خم فرمود: «من کنت مولاه فعلی مولاه»؛(3)«هر که من مولای اویم این علی مولای اوست.»
پیامبر اکرم صلی الله علیه واله فرمود: «یکون بعدی اثنا عشر امیرا کلّهم من قریش»؛(4)«بعد از من دوازده خلیفه و امیر خواهد بود که همه انان از قریش هستند.»
پیامبر اکرم صلی الله علیه واله خطاب به علیعلیه السلام فرمود: «انت ولی کلّ مؤمن بعدی؛(5)«تو ولی و سرپرست هر مؤمنی بعد از من هستی.»
ص:28
پیامبرصلی الله علیه واله فرمود: «انّ لکلّ نبی وصیا ووارثا وانّ علیا وصیی و وارثی»؛(1)«همانا برای هر پیامبری، وصی و وارثی است و همانا علی وصی و وارث من است.»
پیامبر اکرم صلی الله علیه واله فرمود: «انت منّی بمنزلة هارون من موسی الا انّه لا نبی بعدی»؛(2)«تو نزد من مانند هارون نزد موسایی، مگر ان که بعد از من پیامبری نیست.»
پیامبرصلی الله علیه واله خطاب به علیعلیه السلام فرمود: «انت اخی ووصیی وخلیفتی فیکم فاسمعوا له واطیعوا»؛(3)«تو برادر، وصی و جانشین من در میان قومت میباشی، پس به سخنان او گوش داده و او را اطاعت کنید.»
از روایات نیز میتوان مرجعیت دینی اهل بیتعلیهم السلام را استفاده نمود که در ذیل به برخی از انها اشاره میکنیم:
ترمذی از جابربن عبداللَّه انصاری نقل میکند که گفت: «رایت رسول اللَّهصلی الله علیه واله فی حجته یوم عرفة وهو علی ناقته القصواء یخطب، فسمعته یقول: یا ایها الناس! قد ترکت فیکم ما ان اخذتم به لن تضلّوا: کتاب اللَّه وعترتی اهل بیتی»؛(4)«در حجة الوداع روز عرفه رسولخداصلی الله علیه واله را دیدم در حالی که بر شتر خود «قصواء» سوار بود و خطبه میخواند. شنیدم که فرمود: ای مردم! من در میان شما دو چیز گرانبها میگذارم که اگر به ان دو چنگ زنید هرگز گمراه نخواهید شد: کتاب خدا و عترتم».
ص:29
مضمون این حدیث را سی و چهار نفر از صحابه نقل کردهاند و نیز دویست و شصت و شش نفر از علمای اهل سنت در کتب خود به ان اشاره نمودهاند.
حاکم نیشابوری به سند خود از جابر نقل میکند که رسول خداصلی الله علیه واله فرمود: «انا مدینة العلم وعلی بابها فمن اراد العلم فلیاتها من بابها»؛(1)«من شهر علمم و علی دروازه ان است، هر کس که اراده کرده است شهر علم را دریابد باید از درب ان وارد شود.»
و نیز رسول خداصلی الله علیه واله فرمود: «انا دار الحکمة وعلی بابها»، «من خانه حکمت هستم و علی درب ان است».
مضمون این حدیث را ده نفر از صحابه، پانزده نفر از تابعین و دهها نفر از علمای اهل سنت نقل کردهاند.
پیامبر اکرم صلی الله علیه واله فرمود: «مثل اهل بیتی کسفینة نوح، من تخلف عنها زخّ فی النّار»؛(2)«مثل اهل بیت من مثل کشتی نوح است، هرکس از ان تخلف کند دراتش قرار خواهد گرفت.»
این حدیث را هشت نفر از صحابه؛ هفت نفر از تابعین و صد و پنجاه نفر از علمای اهل سنت نقل کردهاند.
حاکم نیشابوری از ابن عباس نقل میکند که پیامبرصلی الله علیه واله فرمود: «النجوم امان لاهل السماء من الغرق واهل بیتی امان لامتی من الاختلاف، فاذا خالفتها قبیلة من العرب اختلفوا فصاروا حزب ابلیس»؛(3)«ستارگان، امان بر اهل زمینند از غرق شدن. و اهل بیت من امان این امت از اختلافند، اگر قبیلهای از عرب با اهل بیتم مخالفت نمایند بین خودشان اختلاف شده و از گروه شیطان محسوب خواهند شد».
این حدیث را گروه زیادی از علمای اهل سنت نقل کردهاند.
ص:30
رسول خداصلی الله علیه واله فرمود: «رحم اللَّه علیا، اللّهمّ ادر الحق معه حیثما دار»؛(1)«خدا رحمت کند علی را، بار خدایا! هرجا علی است حق را با او قرار بده».
حاکم نیشابوری از امسلمه نقل میکند که رسول خداصلی الله علیه واله فرمود: «علی مع القران والقران مع علی، لن یفترقا حتّی یردا عَلَی الحوض»؛(2)«علی با قران و قران باعلی است، این دو از یکدیگر جدا نمیشوند تا در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند».
این حدیث را بیست و سه نفر از صحابه و دهها نفر از علمای اهل سنت نقل کردهاند.
ایات و روایاتی که در شان اهل بیتعلیهم السلام ذکر شد، نه تنها فضیلتی برای انان محسوب میشود بلکه از انجا که این فضایل انحصاری انان است دلالت بر افضلیت و برتری انان بر دیگران دارد، وطبق نصّ عدهای از اهل سنت؛ همچون ابن تیمیه امامت حقّ افضل امت است.
در ذیل به برخی از این روایات اشاره میکنیم:
پیامبر اکرم صلی الله علیه واله فرمود: «کنت انا وعلی بن ابی طالب علیه السلام نورا بین یدی اللَّه قبل ان یخلق ادم باربعة الاف عام، فلمّا خلق ادم قسّم ذلک النور جزئین. فجزء انا وجزء علی»؛(3)«من و علی بن ابی طالب نوری واحد نزد خداوند متعال بودیم، چهار هزار سال قبل از ان که خداوند حضرت ادم را خلق کند، بعد از خلقت ادم ان نور را به دو جزء تقسیم نمود: جزئی من و جزء دیگر ان علی است.»
این حدیث را هشت نفر از صحابه، هشت نفر از تابعین و بیش از چهل نفر از علمای اهل سنت نقل کردهاند.
ص:31
امام علیعلیه السلام کسی است که طبق نصّ نبوی: «احبّ الخلق الی اللَّه» است.
ترمذی به سند خود از انس بن مالک نقل میکند: «کان عند النبیصلی الله علیه واله طیر فقال: اللّهمّ ائتنی باحبّ خلقک الیک یاکل معی من هذا الطیر. فجاء علی فاکل معه»؛(1)«مرغ بریانی نزد پیامبرصلی الله علیه واله بود. عرض کرد: خدایا! محبوبترین خلق نزد خودت را نزد من بفرست تا با من در این غذا شرکت کند. در این هنگام علیعلیه السلام وارد شد و با او در غذا شرکت کرد».
این حدیث صحیح را نُه نفر از صحابه، نود و یک نفر از تابعین و پنجاه نفر از علمای اهل سنت نقل کردهاند. هفت نفر از انان نیز درباره این حدیث کتاب تالیف نمودهاند و گروهی از انان نیز حدیث را از مسلّمات دانستهاند؛ مانند: مسعودی در «مروج الذهب»،(2)ابن عبد البر در «الاستیعاب»، محمّد بن طلحه شافعی در «مطالب السؤول»،(3)صفوری در «نزهة المجالس» و فضل بن روزبهان در «ابطال الباطل».
رسول خداصلی الله علیه واله فرمود: «لا یحبّ علیا الا مؤمن ولا یبغض علیا الا منافق»؛ «دوست ندارد علی را مگر مؤمن و مبغوض ندارد علی را مگر منافق.»
این مضمون را هشت نفر از صحابه و حدود چهل نفر از علمای اهل سنت نقل کردهاند، مانند مسلم در «صحیح»،(4)ترمذی در «صحیح»،(5)احمد در «مسند»(6)و ابن ماجه در «سنن».(7)
جابر بن عبداللَّه و سعید بن مسیب میگویند: «انّ رسول اللَّهصلی الله علیه واله اخی بین اصحابه، فبقی رسول اللَّهصلی الله علیه واله وابوبکر وعمر وعلیعلیه السلام، فاخی بین ابیبکر وعمر وقال لعلی: انت
ص:32
اخی وانا اخوک»؛ «رسول خداصلی الله علیه واله بین اصحابش عقد اخوت بست و تنها رسول خدا، ابوبکر، عمر و علی باقی ماندند، ان گاه بین ابوبکر و عمر عقد اخوت بست و سپس به علیعلیه السلام فرمود: «تو برادر من و من برادر تو ام.»
این حدیث را چهارده نفر از صحابه و حدود چهل نفر از علمای اهل سنت نقل کردهاند؛ امثال: ترمذی در صحیح(1)و حاکم در مستدرک.(2)
احمد بن حنبل از زید بن ارقم نقل میکند: «کان لنفر من الصحابه ابواب شارعة فی المسجد، فقال رسول اللَّهصلی الله علیه واله: سدوا هذه الابواب الّا باب علی. فقال بعضهم فیه. فقال صلی الله علیه واله: و اللَّه ما سددت شیئا و لافتحته و لکن امرت بشیء فاتبعته»؛(3)«گروهی از اصحاب، درهایی را ازمنزلشان به مسجد باز نموده بودند، پیامبرصلی الله علیه واله فرمود: همه درها بسته شود، غیر از درب خانه علی. برخی از مردم سخنانی گفتند، ان گاه فرمود: من دربها را از جانب خود نبستم و باز نگذاشتم، بلکه مامور شدم و به ماموریتم عمل نمودم.»
ترمذی نقل میکند که رسول خداصلی الله علیه واله فرمود: «سدوا الابواب کلها الّا باب علی»؛(4)«همه دربها را به مسجد، ببندید، جز درب خانه علی».
این حدیث را حدود دوازده نفر از صحابه و سی نفر از علمای عامه نقل کردهاند.
ابوهریره میگوید: «نام رسول اللَّهصلی الله علیه واله وراسه فی حجر علی، ولم یکن صلّی العصر حتی غربت الشمس، فلما قام النبیصلی الله علیه واله دعا له فردت علیه الشمس حتی صلّی، ثم غابت ثانیة»؛(5)«رسول خداصلی الله علیه واله در حالی که سرش در دامان علیعلیه السلام بود خوابید، و ایشان نماز عصر را نخوانده بود که خورشید غروب کرد. پیامبرصلی الله علیه واله که بیدار شد برای او دعا کرد،
ص:33
خورشید بازگشت، علیعلیه السلام نماز عصر را در وقت خود به جای اورد، ان گاه خورشید بازگشت».
این حدیث را نُه نفر از صحابه و چهل نفر از علمای عامه نقل کردهاند که ده نفر از انها درباره این حدیث کتاب تالیف نموده، حدود سیزده نفر نیز ان را تصحیح کردهاند؛ امثال: ابوجعفر طحاوی،(1)طبرانی،(2)بیهقی،(3)هیثمی(4)و قسطلانی.(5)
ابو رافع میگوید: «بعث رسول اللَّهصلی الله علیه واله ابابکر بسورة «برائة» الی الموسم، فاتی جبرئیل فقال: انّه لن یؤدیها عنک الا انت او رجل منک. فبعث علیا فی اثره حتّی لحقه بین مکة والمدینة، فاخذها وقراها علی الناس فی الموسم»؛(6)«رسول خداصلی الله علیه واله ابوبکر را برای ابلاغ سوره برائت به مکه فرستاد. جبرئیل بر پیامبرصلی الله علیه واله نازل شد و گفت: سوره را یا باید خودت ابلاغ کنی یا کسی که از توست. پیامبرصلی الله علیه واله علیعلیه السلام را به دنبال او فرستاد. علیعلیه السلام بین مکه و مدینه به ابوبکر رسید، سوره را از او گرفته و بر مردم قرائت نمود».
این حدیث را هفتاد و سه نفر از علمای اهل سنت نقل کردهاند که برخی از انان عبارتاند از: احمد بن حنبل در مسند،(7)ابن ماجه در سنن(8)و ترمذی در صحیح.(9)
حاکم نیشابوری میگوید: «قد تواترت الاخبار انّ فاطمة بنت اسد ولدت امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب - کرم اللَّه وجهه - فی جوف الکعبه»؛(10)«در اخبار متواتر امده است که فاطمه دختر اسد، امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب - کرم اللَّه وجهه - را داخل کعبه زایید».
ص:34
1) 98. کشف الرمس، سیوطی، ص 29.
2) 99. همان، ص 34.
3) 100. همان.
4) 101. مجمع الزوائد، ج 8، ص 279.
5) 102. المواهب اللدنیة، ج 1، ص 358.
6) 103. در المنثور، ج 3، ص 210.
7) 104. مسند احمد، ج 4، ص 165.
8) 105. سنن ابن ماجه، ج 1، ص 44.
9) 106. صحیح ترمذی، ج 5، ص 636.
10) 107. مستدرک حاکم، ج 3، ص 550، ح 6044.
این حدیث را هفده نفر از علمای اهل سنت نقل کرده، دوازده نفر به تواتر یا شهرت ان تصریح نموده و نه نفر نیز به اختصاص این فضیلت به امام علیعلیه السلام تصریح کردهاند.
بریده اسلمی از رسول خداصلی الله علیه واله نقل میکند که فرمود: «لاعطین اللّواء غدا رجلا یحبّ اللَّه ورسوله و یحبّه اللَّه ورسوله. فلمّا کان من الغد تطاول لها ابوبکر وعمر، فدعا علیا علیه السلام وهو ارمد فتفل فی عینیه واعطاه اللواء، ونهض معه من الناس ما نهض»؛(1)«فردا پرچم را به دست کسی خواهم داد که خدا و رسول او را دوست دارد و خدا و رسول نیز او را دوست دارند. روز بعد ابوبکر و عمر منتظر بودند که انها را صدا زند، ولی پیامبرصلی الله علیه واله علیعلیه السلام را در حالی که درد چشم داشت صدا زد و اب دهان در چشم او مالید، ان گاه پرچم را به دست او داد و عدهای نیز با او حرکت کردند.»
پیامبرصلی الله علیه واله به فاطمهعلیها السلام فرمود: «انّه لاول اصحابی اسلاما»؛(2)«علی اولین نفر از اصحاب من است که اسلام اورد».
حاکم نیشابوری به سندش از امام علیعلیه السلام نقل میکند که فرمود: «عبدت اللَّه مع رسول اللَّهصلی الله علیه واله سبع سنین قبل ان یعبده احد من هذه الامّه»؛(3)«با رسول خداصلی الله علیه واله هفت سال قبل از دیگران عبادت کردم».
در مصادر حدیثی اهل سنت روایات بسیاری مییابیم که پیامبر اکرم صلی الله علیه واله پیروان اهل بیت علیهم السلام را تحت عنوان شیعیان علیعلیه السلام مورد مدح و ستایش قرار داده است، اینک به برخی از انها اشاره میکنیم:
ص:35
جابر بن عبداللَّه انصاری میگوید: «کنّا عند النبیصلی الله علیه واله فاقبل علیعلیه السلام فقال النبیصلی الله علیه واله: و الذی نفسی بیده انّ هذا و شیعته لهم الفائزون یوم القیامة. و نزلت: «انّ الّذِین امَنُوا...»؛(1)«نزد رسول خداصلی الله علیه واله بودیم که علیعلیه السلام وارد شد، پیامبرصلی الله علیه واله فرمود: «قسم به کسی که جانم به دست اوست همانا این (علی) و شیعیان او قطعا کسانی هستند که روز قیامت به فوز بهشت و سعادت نایل خواهند شد.»
امام علیعلیه السلام فرمود: «قال لی رسول اللَّهصلی الله علیه واله: انت و شیعتک فی الجنة»؛(2)«رسول خداصلی الله علیه واله به من فرمود: تو و شیعیانت در بهشت خواهید بود».
این مضمون را حدود سی و چهار نفر از علمای اهل سنت نقل کردهاند که برخی از انها عبارتند از: ابن عساکر، ابن حجر، ابن اثیر، طبرانی، هیثمی، حاکم نیشابوری، سیوطی، ابن حجر، بلاذری، طبری، خطیب بغدادی، علامه مناوی، متقی هندی، الوسی و شوکانی.
واژه شیعه از نظر لغت در دو معنا به کار رفته است.
1 - موافقت و هماهنگی دو فرد یا دو گروه در عقیده یا عمل، بدون این که یکی تابع دیگری باشد؛ چنان که در لسان العرب(3)امده: «شیعه جماعتی را گویند که بر امری اجتماع کنند. پس هر قومی که بر امری اجتماع کنند را شیعه نامند.»
این معنا در قران کریم نیز به کار رفته است؛ چنان که از حضرت ابراهیمعلیه السلام به عنوان شیعه حضرت نوحعلیه السلام یاد شده است: « وانَّ مِنْ شِیعَتِه لَابْراهیمَ».(4)
حضرت ابراهیمعلیه السلام از پیامبران اولوا العزم و صاحب شریعت بود و پیرو شریعت
ص:36
نوح نبود، ولی از ان جا که روش او در توحید هماهنگ با روش نوح بود، شیعه نوح (هماهنگ با نوح) نامیده شده است.
در این معنا تقدم و تاخّر زمانی شرط نیست، یعنی همان گونه که فرد متاخر را میتوان شیعه فرد متقدم دانست، عکس ان نیز پذیرفته است.(1)چنان که در قران کریم امده است: « ولَقَد اهلَکنا اشْیاعَکمْ»،(2)مقصود از «اشیاع» مشرکان و کافران امتهای پیشینند که در مخالفت با پیامبرانشان همانند مشرکان و کافران عصر رسالت بودهاند.(3)
2 - متابعت و پیروی از دیگری: در «قاموس المحیط» امده است: «شیعه رجل، اتباع و انصار اوست».(4)پیروی از عقیده و راه و رسم دیگری معمولا با محبت و دوستی همراه است. در کاربرد واژه شیعه نیز این معنا مراد است؛ چنان که قران کریم در مورد فردی قبطی که از هواداران و پیروان حضرت موسیعلیه السلام بود فرموده است: « فَاسْتَغاثَه الَّذِی مِنْ شِیعَتِه عَلَی الَّذِی مِنْ عَدوه»؛(5)«در ان حال ان شخص که شیعه موسی بود، دادخواهی و یاری علیه دشمن خواست.»
از دو معنای یادشده معنای دوم شناخته شدهتر و معروفتر است و هرگاه قرینهای در میان نباشد، همین معنا اراده خواهد شد؛ چنان که در کتب لغت و تفسیر نیز این معنا بیشتر مورد توجه واقع شده است.
مورخان و محقّقان در ملل و نحل، عنوان شیعه را به طور مطلق بر شیعه دوازده امامی اطلاق میکنند که در ذیل به برخی از این کلمات اشاره میکنیم:
1 - شهرستانی میگوید: «الشیعة هم الّذین شایعوا علیا علی الخصوص وقالوا
ص:37
بامامته وخلافته نصا ووصیة»؛(1)«به کسانی که فقط از علیعلیه السلام پیروی نموده و امامت و خلافت او را به سبب نصّ و وصیت پذیرفتهاند، شیعه اطلاق میشود.»
2 - ابن خلدون مینویسد: «الشیعة لغة هم الصحب و الاتباع و یطلق فی عرف الفقهاء و المتکلمین من الخلف و السلف علی اتباع علی و بنیه»؛(2)«شیعه در لغت به معنای همراه و پیرو است، امّا در عرف فقیهان و متکلّمان به پیروان علی و اولاد اوعلیهم السلام اطلاق میشود».
3 - میر سید شریف جرجانی مینویسد: «الشیعة هم الذین شایعوا علیا وقالوا انّه الامام بعد رسول اللَّهصلی الله علیه واله واعتقدوا انّ الامامة لاتخرج عنه وعن اولاده»؛(3)«شیعه به کسانی گفته میشود که از علیعلیه السلام پیروی نموده و امامت او را پس از رسول خداصلی الله علیه واله پذیرفتهاند و معتقدند که امامت از او و فرزندانش خارج نمیشود».
4 - محمّد فرید وجدی مینویسد: «و الشیعة هم الذین شایعوا علیا فی امامته و اعتقدوا انّ الامامة لاتخرج عن اولاده و قالوا لیست الامامة قضیة مصلحیة تناط باختیار العامة بل هی قضیة اصولیة هی رکن الدین. و لابد انیکون الرسولصلی الله علیه واله قد نصّ علی ذلک صریحا. و الشیعة یقولون بعصمة الائمة من الکبائر و الصغائر و القول بالتولی و التبری قولا وفعلا الّا فی حال التقیة اذا خافوا بطش ظالم»؛(4)«به کسانی که علیعلیه السلام را امام دانسته و از او پیروی کردهاند و امامت را خارج از اولاد او نمیدانند، شیعه اطلاق میشود. اینان معتقدند که امامت قضیهای مصلحتی نیست تا امّت به اختیار خود کسی را به عنوان امام معرفی کنند، بلکه رکن و پایهای از ارکان دین میباشد. به همین جهت باید رسول خداصلی الله علیه واله به صراحت، امام پس از خود را معرفی نماید. از معتقدات دیگر شیعه این است که انان امامان را از گناهان کبیره و صغیره معصوم دانسته و میگویند: انسان در گفتار و رفتار باید تولّی و تبری را رعایت کند، مگر این که از دشمن ظالم بترسد که در ان حال میتواند تقیه نماید.»
ص:38
5 - فیروز ابادی میگوید: «و قد غلب هذا الاسم علی کل من یتولّی علیا واهل بیته حتی صار اسما لهم خاصا»؛(1)«این اسم (شیعه) بر هر کسی که ولایت علی و اهل بیتعلیهم السلام را قبول نموده است، غلبه پیدا کرده، تا جایی که اسمّ خاصّ انها قرار گرفته است.»
6 - ابن اثیر میگوید: «وقد غلب هذا الاسم علی کل من یزعم انّه یتولّی علیا -رض واهل بیته حتی صار لهم اسما خاصا. فاذا قیل فلان من الشیعة عرف انّه منهم»؛(2)«این اسم - شیعه - بر هر کسی که ولایت علی - رضی الله عنه - و اهل بیتش را بپذیرد به حیثی که اسم خاص او شود، غلبه پیدا کرده است. پس هرگاه گفته شود: فلان شخص از شیعه است به این معنا شناخته میگردد».
این تعبیر از ابن منظور نیز رسیده است.(3)
7 - ازهری میگوید: «والشیعة قوم یهوون هوی عترة النبی محمّدصلی الله علیه واله ویوالونهم»؛(4)«شیعه قومی است که هوای عترت پیامبرصلی الله علیه واله را در دل دارد و ولایت او را پذیرفته است».
در «معجم الوسیط» امده است: «شیعه فرقه بزرگی از مسلمانان است که بر محبّت علی و ال او و سزاوارتر بودن انان به امامت اجتماع کردهاند»(5)
8 - ابوالحسن اشعری میگوید: «وانّما قیل لهم الشیعة؛ لانّهم شایعوا علیا و یقدمونه علی سائر اصحاب رسول اللَّه صلی الله علیه واله»؛(6)«به شیعیان، به این جهت شیعه اطلاق میشود که از علیعلیه السلام پیروی نموده و او را بر سایر اصحاب پیامبرصلی الله علیه واله مقدم میدارند.»
9 - پطرس بستانی میگوید: «الشیعة فرقة من کبار فرق الاسلام بایعوا علیا وقالوا انّه الامام بعد رسول اللَّهصلی الله علیه واله بالنص الجلی او الخفی واعتقدوا انّ الامامة لاتخرج عنه
ص:39
وعن اولاده»؛(1)«شیعه یکی از گروههای بزرگ اسلامی است که با علی بیعت کردهاند. انان کسانیاند که معتقدند به این که امامت پس از رسول خداصلی الله علیه واله به نصّ جلّی یا خفّی به علیعلیه السلام رسیده است و این منصب از او و اولادش خارج نمیشود.»
10 - دکتر ناصر بن علی عائض حسن الشیخ - از نویسندگان وهابی - میگوید: «کلمة الشیعة اتخذت معنی اصطلاحیا مستقلا حیث اطلقت علی جماعة اعتقدوا انّ الامامة لیست الی نظر الامة یتعین القائم بها بتعیینهم، بل انّها رکن الدین وقاعدة الاسلام ولایجوز لنبی اغفالها ولاتفویضها الی الامة بل یجب علیه ان یعین الامام للامّة»؛(2)«کلمه شیعه، معنای اصطلاحی خاصّی به خود گرفته و به کسانی اطلاق میشود که امامت را از مصالح عمومی نمیدانند تا نظر امّت در ان معتبر باشد، بلکه ان را رکنی از ارکان دین دانسته و معتقدند که جایز نیست پیامبرصلی الله علیه واله از تعیین امام پس از خود غفلت نموده و یا ان را به امّت واگذار نماید، بلکه بر او واجب است تا چنین شخصی را معرفی نماید.»
11 - شیخ مفیدرحمه الله نیز میگوید: «الشیعة من شایع علیا وقدمة علی اصحاب رسول اللَّهصلی الله علیه واله اعتقد انّه الامام بوصیة من رسول اللَّهصلی الله علیه واله وبارادة من اللَّه تعالی ایضا»؛(3)«به کسانی که از امام علیعلیه السلام پیروی نموده و او را بر دیگر صحابه مقدم داشتهاند، شیعه گفته میشود. انها معتقدند که امام علیعلیه السلام پس از رسول خداصلی الله علیه واله به اراده خداوند متعال و وصیت پیامبر اکرم صلی الله علیه واله به عنوان امام معرفی شده است.»
1 - ابن حجر و دیگران از ابن عباس نقل کردهاند: «لمّا انزل اللَّه تعالی: « انَّ الَّذِینَ امَنُوا وعَمِلُوا الصّالِحاتِ اولَئِک همْ خَیر الْبَریةِ» قال رسول اللَّهصلی الله علیه واله لعلی: هو انت
ص:40
وشیعتک...»؛(1)«هنگامی که خداوند ایه « انَّ الَّذِینَ امَنُوا وعَمِلُوا الصّالِحاتِ اولَئِک همْ خَیر الْبَریةِ»(2)را نازل کرد رسول خداصلی الله علیه واله خطاب به حضرت علیعلیه السلام فرمود: «مقصود از ان تو و شیعیان تو است...».
2 - حاکم حسکانی نیز از ابن عباس نقل کرده که «نزلت هذه الایة « انَّ الَّذِینَ امَنُوا وعَمِلُوا الصّالِحاتِ اولَئِک همْ خَیر الْبَریةِ» فی علی و اهل البیت»؛(3)«این ایه « انَّ الَّذِینَ امَنُوا وعَمِلُوا الصّالِحاتِ...» در شان علی و اهل بیتعلیهم السلام نازل شد.
3 - و نیز به سندش از امام علیعلیه السلام نقل کرده که فرمود: «قبض رسول اللَّهصلی الله علیه واله وانا مسنده الی صدری فقال: یا علی! الم تسمع قول اللَّه :« انَّ الَّذِینَ امَنُوا...» هم شیعتک وموعدی و موعدکم الحوض...»؛(4)«رسول خداصلی الله علیه واله در حالی که من او را به سینه چسبانده بودم از دنیا رحلت نمود، حضرت فرمود: ای علی! ایا قول خداوند تعالی: « انَّ الَّذِینَ امَنُوا وعَمِلُوا الصّالِحاتِ اولَئِک همْ خَیر الْبَریةِ» را نشنیدهای؟ انها شیعیان تو هستند و موعد من و موعد شما در کنار حوض (کوثر) است...».
4 - ابن مردویه از عایشه نقل کرده که گفت: قلت لرسول اللَّه: من اکرم الخلق الی اللَّه؟ قال: یا عائشة! امّا تقر این « انَّ الَّذِینَ امَنُوا...»؛(5)به رسول خداصلی الله علیه واله عرض کردم چه کسی کریم ترین خلق بر خداوند است. پیامبرصلی الله علیه واله فرمود: ایا نخواندهای این ایه را « انَّ الَّذِینَ امَنُوا وعَمِلُوا الصّالِحاتِ اولَئِک همْ خَیر الْبَریةِ...».
5 - ابن عساکر به سندش از جابر بن عبداللَّه انصاری نقل میکند که فرمود: «کنّا عند النبیصلی الله علیه واله فاقبل علی، فقال النبیصلی الله علیه واله: والذی نفسی بیده انّهذا وشیعته لهم الفائزون یوم القیمة. ونزلت: « انَّ الَّذِینَ امَنُوا...» فکان اصحاب النبی اذا اقبل علی قالوا: جاء خیر
ص:41
البریة»؛(1)«ما نزد پیامبرصلی الله علیه واله بودیم که علیعلیه السلام وارد شد. پیامبرصلی الله علیه واله فرمود: قسم به کسی که جانم به دست اوست همانا این (علی) و پیروان و شیعیان او به طور حتم در روز قیامت به فوز خواهند رسید. در این هنگام بود که این ایه نازل شد: « انَّ الَّذِینَ امَنُوا وعَمِلُوا الصّالِحاتِ اولَئِک همْ خَیر الْبَریةِ». لذا هرگاه اصحاب پیامبر مشاهده میکردند که علیعلیه السلام میاید میگفتند: خیر البریه امد».
6 - ابن مردویه از امام علیعلیه السلام نقل کرده که رسول خداصلی الله علیه واله به من فرمود: «الم تسمع قول اللَّه « انَّ الَّذِینَ امَنُوا...» انت و شیعتک...»؛(2)ایا قول خدا را نشنیدهای « انَّ الَّذِینَ امَنُوا...»، مقصود تو و شیعیان تو است...».
7 - طبری در تفسیر خود به سندش از ابی الجارود از امام باقرعلیه السلام در تفسیر ایه « اولَئِک همْ خَیر الْبَریةِ» نقل کرده که پیامبرصلی الله علیه واله فرمود: «انت یا علی و شیعتک»؛(3)«مقصود تو هستی ای علی و شیعیان تو».
روایات دیگری به همین مضمون در مصادر حدیثی اهل سنت یافت میشود که به برخی از انها اشارهای میکنیم:
1 - ابن حجر از امّ سلمه نقل کرده: «کانت لیلتی وکان النبیصلی الله علیه واله عندی فاتته فاطمة فتبعها علی - رض - فقال النبیصلی الله علیه واله: یا علی! انت واصحابک فی الجنة، انت وشیعتک فی الجنة»؛(4)«نوبت من بود که رسول خداصلی الله علیه واله نزد من باشد، فاطمهعلیها السلام به سراغ حضرت امد و به دنبال او علیعلیه السلام امد. پیامبرصلی الله علیه واله فرمود: ای علی! تو و اصحاب تو در بهشت میباشید، تو و شیعیان تو در بهشت خواهید بود.
ص:42
2 - حاکم حسکانی در ذیل ایه « ومِمَّنْ خَلَقْنا امَّةٌ یهدونَ بِالْحَقِّ وبِه یعْدلُونَ»(1)از امام علیعلیه السلام نقلکرده کهفرمود:«هم انا وشیعتی»؛(2)«مقصود از انها من و شیعیان منمیباشند».
3 - ابن مغازلی به سندش از انس بن مالک نقل کرده که رسول خداصلی الله علیه واله فرمود: «یدخلون من امّتی الجنّة سبعون الفا لاحساب علیهم. ثمّ التفت الی علی فقال: هم شیعتک وانت امامهم»؛(3)«از امّتم هفتاد هزار نفر بدون حساب وارد بهشت میشوند. ان گاه به علیعلیه السلام التفات کرده و فرمود: اینان شیعیان تواند و تو امام انانی.
4 - گنجی شافعی به سندش از ابوسعید خدری نقل میکند که رسول خداصلی الله علیه واله به علیعلیه السلام نظر کرده و فرمود: «هذا وشیعته هم الفائزون یوم القیمة»؛(4)«این (علی) و شیعیان او در روز قیامت بهشتید».
5 - خوارزمی از پیامبر اکرمصلی الله علیه واله نقل کرده که خطاب به علیعلیه السلام فرمود: «وانّ شیعتک علی منابر من نور، وانّ الحق علی لسانک...»؛ «و همانا شیعیان تو بر منبرهایی از نورند، و همانا حقّ بر زبان تو است...».(5)
6 - ابن عساکر به سندش از امام علیعلیه السلام نقل کرده که رسول خداصلی الله علیه واله به او فرمود: «انت و شیعتک فی الجنّة»؛(6)«تو و شیعیان تو در بهشتید».
7 - سمهودی به سندش از امام علیعلیه السلام نقل کرده که رسول خداصلی الله علیه واله فرمود: «السابقون الی ظلّ العرش یوم القیمة طوبی لهم. قیل یا رسول اللَّه! ومن هم؟ قال: شیعتک یا علی ومحبّوک»؛(7)«خوشا به حال سبقت گیرندگان بر سایه عرش الهی در روز قیامت. عرض شد: ای رسول خدا! انان کیانند؟ فرمود: شیعیان تو ای علی و محبّین تو.
ص:43
8 - خطیب بغدادی به سند خود از رسول خداصلی الله علیه واله نقل کرده که خطاب به علیعلیه السلام فرمود: «انت وشیعتک فی الجنّة»؛(1)«تو و شیعیان تو در بهشتند.»
9 - هیثمی از رسول خداصلی الله علیه واله نقل کرده که خطاب به علیعلیه السلام فرمود: «انت اول داخل الجنّة من امّتی، وانّ شیعتک علی منابر من نور...»؛(2)«تو اول کسی هستی که از امت من داخل بهشت میشود. و همانا شیعیان تو بر منبرهایی از نورند...».
10 - علامه مناوی از ام سلمه - رضی اللَّه عنها - نقل کرده که رسول خداصلی الله علیه واله فرمود: «علی وشیعته هم الفائزون یوم القیامة»؛(3)«علی و شیعیان او همان فائزان و نجات یافتگان در روز قیامتند.»
این گونه احادیث به دو نکته مهم اشاره دارد:
1 - دعوت مردم به تشیع و متابعت و پیروی از حضرت علیعلیه السلام و در نتیجه بازکردن راه برای پیدایش خط فکری خاص بین صحابه که همان تشیع باشد. و این دعوت از ناحیه شخص رسول خداصلی الله علیه واله است.
2 - به تبع نکته اول به این نتیجه میرسیم که تشیع و دنباله روی از امام علیعلیه السلام بعد از رسول خداصلی الله علیه واله امری غیر از اسلام نخواهد بود، بلکه سبب امتداد و بقای ان خواهد شد.
این مطلب با احادیث دیگری که در مصادر حدیثی اهل سنت امده نیز تایید میشود:
پیامبر اکرمصلی الله علیه واله فرمود: «من اطاعنی فقد اطاع اللَّه، ومن عصانی فقد عصی اللَّه، ومن اطاع علیا فقد اطاعنی، ومن عصی علیا فقد عصانی»؛(4)«هرکس مرا اطاعت کند خدا را اطاعت کرده، و هرکسی مرا نافرمانی کند خدا را نافرمانی کرده است. و هرکس علی را اطاعت کند مرا اطاعت کرده، و هرکس علی را نافرمانی کند مرا نافرمانی کرده است».
ص:44
این حدیثی است که حاکم نیشابوری تصریح به صحت ان بنابر شرط شیخین کرده و ذهبی نیز در «تلخیص المستدرک» راویان ان را توثیق نموده است.
این گونه احادیث را گروه زیادی از علمای اهل سنت در کتابهای خود ذکر کردهاند که برخی از انها عبارتند از:
1 - ابن عساکر.(1)
2 - ابن حجر هیتمی.(2)
3 - ابونعیم اصفهانی.(3)
4 - ابن اثیر.(4)
5 - حاکم حسکانی حنفی.(5)
6 - دیلمی.(6)
7 - طبرانی.(7)
8 - هیثمی.(8)
9 - سیوطی.(9)
10 - قندوزی.(10)
11 - ابن مغازلی شافعی.(11)
12 - گنجی شافعی.(12)
ص:45
1) 153. تاریخ مدینة دمشق، ج 4، ص 318.
2) 154. الصواعق المحرقه، ص 96.
3) 155. ما نزل من القران فی علیعلیه السلام، ص 273.
4) 156. النهایه، ج 4، ص 106.
5) 157. شواهد التنزیل، ج 2، ص 459.
6) 158. الفردوس بماثور الخطاب، ج 5، ص 329.
7) 159. المعجم الکبیر، ج 1، ص 319، ح 950.
8) 160. مجمع الزوائد، ج 9، ص 131.
9) 161. در المنثور، ج 6، ص 589.
10) 162. ینابیع المودة، ص 109.
11) 163. المناقب، ص 293.
12) 164. کفایة الطالب، ص 175.
13 - حمّوئی.(1)
14 - خوارزمی.(2)
15 - ابن حجر.(3)
16 - بلاذری.(4)
17 - سمهودی.(5)
18 - طبری.(6)
19 - ابن صباغ مالکی.(7)
20 - خطیب بغدادی.(8)
21 - مسعودی.(9)
22 - میر سید علی همدانی.(10)
23 - مناوی.(11)
24 - ذهبی.(12)
25 - ابو الفرج اصفهانی.(13)
26 - شبلنجی.(14)
27 - متقی هندی.(15)
28 - الوسی.(16)
29 - شوکانی.(17)
ص:46
1) 165. فرائد السمطین، ج 1، باب 31.
2) 166. المناقب، باب 61.
3) 167. لسان المیزان، ج 4، ص 354، رقم 1039.
4) 168. انساب الاشراف، ج 2، ص 182، رقم 215.
5) 169. جواهر العقدین، عقد دوم، ذکر هشتم.
6) 170. جامع البیان، ج 30، ص 264.
7) 171. الفصول المهمة، ص 121.
8) 172. تاریخ بغداد، ج 12، ص 289.
9) 173. مروج الذهب، ج 3، ص 7.
10) 174. مودة القربی، ص 90.
11) 175. کنوز الحقائق، ص 98.
12) 176. میزان الاعتدال در حاشیه نور الابصار، ص 131.
13) 177. الاغانی، ج 18، ص 90.
14) 178. نور الابصار، ص 159.
15) 179. منتخب کنز العمال در حاشیه مسند احمد، ج 5، ص 52.
16) 180. روح المعانی، تفسیر سوره بینه.
17) 181. فتح القدیر، تفسیر سوره بینه.
این احادیث را از طرق مختلف میتوان تصحیح نمود:
این روایات در کتب فریقین به حدی فراوان است که انسان میتواند به مضمون ان اطمینان حاصل کند، خصوصا انکه این رویات را اهل سنت نقل کردهاند که موافق اعتقاد انها نبوده است، و این به نوبه خود بر این دلالت دارد که این روایات قابل انکار نبوده و نمیتوان انها را جعلی دانست. و لذا ابن حجر هیتمی بعد از نقل برخی از این احادیث بدون انکه در سند انها ایرادی وارد کند درصدد توجیه دلالی برامده است.
در این روایات به این مطلب تصریح شده که امام علیعلیه السلام و شیعیان و پیروان او از اهل نجاتند و مصداق واقعی «خیر البریة» میباشند. پس در حقیقت مضمون این احادیث اشاره به الگو بودن و رهبری امام علیعلیه السلام در جامعه بعد از رسول اکرمصلی الله علیه واله دارد و اینکه هر یک از مسلمانان وظیفه دارند تا بعد از رسول خداصلی الله علیه واله او را الگو قرار داده و از او پیروی کنند. این مضمون را میتوان با احادیث متواتر و صحیح السند دیگر مورد تایید و تاکید قرار داد؛ مثل حدیث ثقلین، حدیث غدیر و دیگر احادیثی که پیامبرصلی الله علیه واله در انها حضرت علیعلیه السلام را امام بعد از خود معرفی کرده و مردم را نیز به متابعت از او دعوت کرده است.
بین شیعه و اهل سنت اختلاف است که ایا امامت انتصابی است که امام باید از جانب خداوند تعیین شود یا اینکه به انتخاب مردم واگذار شده است؟ در هر دو صورت از این ایه و روایاتی که در ذیل ان امده است به دست میاید که امام علیعلیه السلام بهترین مردم است. و از انجا که این اصل کلّی مورد موافقت حتّی ابن تیمیه است که
ص:47
بهترینها باید رهبر و امام باشند، نتیجه میگیریم که امام علیعلیه السلام از ان جهت که بهترین است باید امام و رهبر جامعه اسلامی بعد از رسول اکرمصلی الله علیه واله باشد، خواه که خلافت به انتصاب باشد و یا انتخاب.
به بیان دیگر: بعد از ایه «خیر البریه» چنین امده است: «رضِی اللَّه عَنْهمْ ورضُوا عَنْه» خدا از انان راضی است و انان نیز از خدا راضی میباشند. و مطابق روایاتی که ذکر شد این، صفت امام علیعلیه السلام و شیعیان او میباشد. و هنگامی که این ایه را با ایه «اکمال» یعنی «...ورضِیتُ لَکمُ الْاسْلامَ دینا» ضمیمه کنیم، به دست میاید که «خیر البریه» کسانی هستند که ایمان و عمل صالح را از کانال امام علیعلیه السلام به دست اورده باشند؛ زیرا مطابق روایات صحیح السند، ایه اکمال بعد از واقعه غدیرخم بر پیامبر اکرمصلی الله علیه واله نازل شده است.
از انجا که این روایات نصّ بر حقانیت امام علیعلیه السلام و شیعیان ان حضرت است لذا اهل سنت درصدد برامدهاند که از هر طریق ممکن در انها خدشه وارد کنند، اینک به بررسی هر یک از انها پرداخته و پاسخ میدهیم:
الوسی میگوید: «اگر منظور از «خیر البریة» علی بن ابی طالبعلیه السلام است، لازم میاید که او از پیامبر اکرمصلی الله علیه واله بالاتر باشد، چون به طور مطلق امده و شامل پیامبر نیز میشود».(1)
اولا: ایه اشاره به بهترین مردم بعد از رسول خداصلی الله علیه واله دارد. و لذا رسول خداصلی الله علیه واله تخصّصا خارج است.
ص:48
1) 182. روح المعانی، ذیل ایه «خیر البریة».
ثانیا: مطابق برخی از ادله؛ همچون ایه «مباهله» و حدیث «طیر» و حدیث «نور» امام علیعلیه السلام نفس پیامبرصلی الله علیه واله در جمیع فضایل است، و بین ان دو جدایی نیست تا دلالت بر برتری امام علیعلیه السلام بر پیامبرصلی الله علیه واله داشته باشد.
ثالثا: برای «خیر البریة» شدن، قران چند صفت ذکر کرده است که یکی از انها ایمان به خدا و رسول گرامی اسلام است. پس امام علیعلیه السلام به جهت ایمان به رسالت پیامبر اسلام به مقام «خیر البریة» بودن رسیده است.
رابعا: پیامبر اکرمصلی الله علیه واله خطاب به امت خود کرده و انها را به پیروی از خیر البریه یعنی حضرت علیعلیه السلام دعوت میکند. واضح است که مردم را دعوت میکند که بعد از وفاتش حضرت علیعلیه السلام را که بهترین فرد روی زمین است متابعت کنند.
ابن حجر مکی در «الصواعق المحرقة» بعد از نقل برخی از این احادیث میگوید: «شیعیان علیعلیه السلام همان اهل سنتند؛ زیرا انها هستند که علی را ان طور که خدا و رسول فرمان داده دوست دارند، و اما غیر از اهل سنت همه دشمن علی میباشند؛ زیرا محبّتی که خارج از شرع بوده و از راه هدایت انحراف دارد در حقیقت بزرگترین دشمنی است، و به همین جهت است که سبب هلاکت انها میشود...».(1)
اولا: ایشان کلمه «شیعه» را به محبّ معنا کرده است، در حالی که این معنا با کلمه شیعه سازگاری ندارد، شیعه در لغت به معنای پیرو است.
ثانیا: این معنا با معنای اصطلاحی «شیعه» نیز سازگاری ندارد؛ زیرا شیعه در اصطلاح به گروهی اطلاق میشود که از اهل بیت عصمت و طهارت پیروی کرده و قائل به امامت و وصایت انها میباشند.
شهرستانی میگوید: «شیعه کسانی هستند که به طور خصوص از علیعلیه السلام پیروی کرده و به امامت و خلافت او به نص و وصیت قائل شدهاند».(2)
ص:49
میر سید شریف جرجانی میگوید: «شیعه کسانی هستند که علیعلیه السلام را مشایعت کرده و معتقدند که او امام بعد از رسول خداست و امامت از او و اولادش خارج نمیشود».(1)
ثالثا: به ابن حجر میگوییم: اگر شیعیان امیر المؤمنینعلیه السلام همان اهل سنتند که محبّ او هستند ان گونه که در کتاب و سنت امده، پس چرا در مدح دشمنان او کتاب تالیف کرده و انها را میستایند؟ مگر خود ابن حجر نیست که رساله مستقلّی در دفاع از معاویه به نام «تطهیر الجنان» تالیف کرده است؟ ایا دشمنی معاویه نسبت به امام علیعلیه السلام برای ابن حجر معلوم نبوده است؟
رابعا: به چه دلیل محبّت غیر از اهل سنّت به امیرالمؤمنین خارج از حد شرع است؟ مگر محبّت انها در حد خدایی است؟ هرگز چنین نیست. این محبّت شماست - بر فرض اگر باشد - که در حد تقصیر و کوتاهی است، نه اینکه محبّت ما در حقّ ان حضرت افراط باشد، ما اگر او را دوست داریم زیرا مطابق حدیث «رایه» خداوند متعال او را دوست دارد.
خامسا: شما چگونه اهل بیت عصمت و طهارت را دوست دارید در حالی که بزرگانتان؛ امثال بخاری از نواصب و دشمنان امیرالمؤمنینعلیه السلام امثال عمران بن حطّان روایت نقل میکنند ولی نسبت به اهل بیتعلیهم السلام یا بیتوجهی کرده و یا اصلا روایتی نمیکنند؟
سید شرف الدین میگوید: «همانا شیعه علی و اهل بیتعلیهم السلام مسلمانانی هستند که در دین متابع انها بوده و از انان پیروی کردهاند. و ما - بحمد اللَّه - تمام توجه خود را در فروع دین و عقاید ان، و اصول فقه و قواعد ان، و علوم سنت و کتاب، و فنون اخلاق و سلوک و اداب، به انها معطوف داشته و با اقرار به امامت و خضوع نسبت به
ص:50
1) 185. التعریفات، حرف شین، کلمه شیعه.
ولایت انها، این امور را به توسط انها اخذ نمودیم... و از این طریق شیعیان انها به حساب امدهایم و انان نیز وسیله ما شدهاند. و خدا را سپاس میگوییم بر اینکه ما را به دین خود هدایت فرمود، و توفیق داد تا به دو گوهر گرانبها و دو ریسمانش که رسولش ما را به ان دعوت کرده بود تمسک کنیم. و وارد مدینه علم پیامبرش از دروازه ان شویم، دروازهای که باب امرزش گناهان و ایمنی اهل زمین و کشتی نجات این امّت است...».(1)
دکتر ناصر بن عبداللَّه بن علی قفاری وهابی درکتاب خود «اصول مذهب الشیعة» میگوید: «با مراجعه به معاجم اهل سنت نیافتم که لفظ «شیعه» بر فرقهای اطلاق شود که الان به این اسم معروفند مگر در برخی از اخبار ضعیف یا موضوع، اخباری که در انها لفظ شیعه به کار رفته و از انها به عنوان شیعه علیعلیه السلام تمجید شده است. مثل حدیثی که میگوید: "فاستغفرت لعلّی وشیعته"، و حدیث: "مثلی مثل شجرة انا اصلها وعلی فرعها... والشیعة ورقها"، و حدیث: "انت وشیعتک فی الجنة"».(2)
اولا: به چه دلیل که این گونه روایات ضعیف یا جعلی است؟ ایا به مجرد اینکه مضمون حدیثی با عقاید شما سازگاری ندارد جعلی یا ضعیف است؟ ایا نباید بر ادعای خود اقامه دلیل کرد؟
ثانیا: روایات به حدی زیاد است که میتوان ادعای تواتر یا شهرت انها را نمود که در این صورت احتیاج به بررسی سندی ندارد؛ زیرا از راه تراکم احتمالات مفید یقین است.
ثالثا: میتوان مضمون این روایات را با احادیث دیگر صحیح السند؛ همچون حدیث غدیر و ثقلین تایید نمود.
ص:51
او همچنین میگوید: «اسم شیعه لقبی است که بر هر مجموعهای اطلاق میشود که دور رهبرش گرد امده است، گرچه برخی از شیعیان قصد دارند که با چشم پوشی از حقایق تاریخی ادعا کنند عنوان شیعه اولین بار بر انان اطلاق شده است. اینان فراموش کردهاند که معاویه نیز این کلمه را بر اتباع خود اطلاق کرده است. ولی وقایع تاریخی گواهی میدهد که این لقب اختصاص بر اتباع علی پیدا نکرد مگر بعد از کشته شدن علیعلیه السلام همانگونه که برخی میگویند، یا بعد از مقتل حسین همانگونه که رای برخی دیگر است».(1)
اولا: اطلاق لقب شیعه بر هر گروهی که به دور رهبرش گرد امده، از باب اطلاق معنای لغوی این کلمه است؛ مثل اینکه گفته میشود: شیعه ال ابی سفیان، شیعه معاویه و... و لذا هر گاه در غیر از مورد اتباع حضرت علیعلیه السلام به کار میرود با اضافه به ان افراد استعمال میشود، بر خلاف اتباع ان حضرت که به طور مطلق بر انان اطلاق میشود. یعنی هر گاه به طور مطلق و بدون اضافه کلمه «شیعه» به کار رفت، مقصود از ان شیعیان حضرت علیعلیه السلام است. این مطلبی است که مورخین و صاحبان ملل و نحل از علمای اهل سنت به ان اشاره کردهاند:
شهرستانی میگوید: «شیعه کسانی هستند که به طور خصوص از علی پیروی کرده و قائل به امامت و خلافت او به عنوان نص و وصیتند».(2)
ابن خلدون میگوید: «شیعه در لغت به معنای مصاحبان و پیروان است و در عرف فقها و متکلّمین از خلف و سلف بر پیروان علی و فرزندان او اطلاق میشود».(3)
میر سید شریف جرجانی میگوید: «شیعه کسانی هستند که از علیعلیه السلام پیروی کرده و قائل به امامت او بعد از رسول خداصلی الله علیه واله هستند و معتقدند که امامت از او و اولادش خارج نمیشود».(4)
ص:52
فرید وجدی میگوید: «شیعه کسانی هستند که علی را در امامت پیروی کرده و معتقدند که امامت از اولاد او خارج نمیگردد. و نیز معتقد به عصمت امامان از گناهان کبیره و صغیرهاند و قائل به تولّی و تبری در قول و فعلاند، مگر در حال تقیه، در صورتی که از شدت ظالم بترسند».(1)
ثانیا: مطابق روایاتی که ذکر کردیم کلمه شیعه اولین بار در کلمات رسول خداصلی الله علیه واله بر پیروان حضرت علیعلیه السلام اطلاق شد. و نیز مطابق رای برخی از علمای اهل سنت برای اولین بار به عدهای از صحابه در عصر پیامبر اطلاق گردید:
ابوحاتم رازی میگوید: «انّ اول اسم ظهر فی الاسلام علی عهد رسول اللَّه هو الشیعة وکان هذا لقب اربعة من الصحابة هم: ابوذر و سلمان والمقداد وعمّار»؛(2)«اولین لقب و کلمهای که در عهد رسول خداصلی الله علیه واله ظهور و بروز کرد کلمه «شیعه» بود. این کلمه لقب چهار نفر از صحابه یعنی ابوذر، سلمان، مقداد و عمّار بوده است».
ابن خلدون مینویسد:«کان جماعة من الصحابة یتشیعون لعلی ویرون استحقاقه علی غیره»؛(3)«جماعتی ازصحابه شیعه علیعلیه السلام بودند و او را سزاوارتر ازدیگران بهخلافت میدانستند».
استاد محمّد کرد علی میگوید: «عرف جماعة من کبار الصحابة بموالاة علی فی عصر رسول اللَّهصلی الله علیه واله، مثل سلمان الفارسی القائل: بایعنا رسول اللّهصلی الله علیه واله علی النصح للمسلمین و الائتمام بعلی بن ابی طالب و الموالات له، و مثل ابی سعید الخدری الذی یقول: امر الناس بخمس فعملوا باربع و ترکوا واحدة، و لمّا سئل عن الاربع قال: الصلاة و الزکاة و صوم شهر رمضان و الحج. و قیل: ما الواحدة التی ترکوها؟ قال: ولایة علی بن ابی طالب. قیل له: و انّها لمفروضة معهنّ؟ قال: نعم هی مفروضة معهنّ. و مثل ابیذر الغفاری و عمار بن یاسر و حذیفة بن الیمان و ذی الشهادتین خزیمة بن ثابت وابی ایوب الانصاری وخالد بن سعید بن العاص وقیس بن سعد»؛(4)«گروهی از
ص:53
بزرگان صحابه، معروف به موالیان علیعلیه السلام در عصر رسول خداصلی الله علیه واله بودند؛ از ان جمله سلمان فارسی است که میگفت: ما با رسول خداصلی الله علیه واله بیعت کردیم بر خیر خواهی مسلمانان و اقتدا به علی بن ابی طالبعلیه السلام و موالیان او. و ابوسعید خدری که میگفت: مردم به پنج عمل امر شدند چهار تا را انجام داده و یکی را ترک نمودند. از او سؤال شد: انچه را ترک نمودند چه بود؟ او در جواب گفت: ولایت علی بن ابی طالبعلیه السلام. از او سؤال شد: ایا ولایت با چهار عمل دیگر واجب است؟ پاسخ داد اری. و ابوذر غفاری و عمار بن یاسر و حذیفة بن یمان ذوالشهادین و خزیمة بن ثابت و ابوایوب انصاری و خالد بن سعید بن عاص و قیس بن سعد».
دکتر صبحی صالح مینویسد: «کان بین الصحابة حتی فی عهد النبیصلی الله علیه واله شیعة لربیبه علی، منهم ابوذر الغفاری و المقداد بن الاسود و جابر بن عبداللَّه وابی بن کعب وابو الطفیل عامر بن واثلة و العباس بن عبدالمطلب و جمیع بنیه و عمار بن یاسر و ابو ایوب الانصاری»؛(1)«در میان صحابه حتّی در عصر پیامبر اکرمصلی الله علیه واله برای علیعلیه السلام پیروان و شیعیانی بوده است، از ان جمله میتوان به ابوذر غفاری، مقداد بن اسود، جابر بن عبداللَّه، ابی بن کعب، ابوالطفیل عامر بن واثله، عباس بن عبدالمطلّب و تمام فرزندان او، عمار بن یاسر و ابو ایوب انصاری اشاره کرد».
او همچنین میگوید: «برخی از روافض در قدیم و جدید میگویند: پیامبرصلی الله علیه واله اولین کسی است که بذر تشیع را غرس کرده است و شیعه نیز در عصر او ظهور و بروز پیدا کرده است، و لذا برخی از صحابه در ان عصر شیعه علی بوده و از موالیان او به حساب میامدند... .
این رایی است بیاساس در کتاب و سنّت و هیچ سند تاریخی ثابتی ندارد، بلکه رایی است که از اصول اسلام تهی بوده و با حقایق تاریخی ثابت تنافی دارد.
ص:54
1) 196. النظم الاسلامیة، ص 96.
اسلام برای اجتماع امّت بر یک کلمه امده است نه انکه انها را دسته دسته و حزب حزب نماید. نزد رسول خدا شیعه و سنّی وجود نداشت؛ زیرا خداوند میفرماید « انَّ الدینَ عِنْد اللَّه الْاسْلامُ»...».(1)
اولا: در جای خود به اثبات رساندیم که رسول خداصلی الله علیه واله اولین کسی است که بذر تشیع را غرس کرده، بلکه میتوان ادعا کرد که خداوند متعال در قران کریم این کار را کرده است. مگر نه این است که ایه «ولایت» و ایه «اکمال» و ایه «تبلیغ» و ایه «انذار» و ایات دیگر در شان حضرت علیعلیه السلام و امامت و خلافت و پیروی از ان حضرت نازل شده است؟ و در مرحله بعد پیامبر اکرمصلی الله علیه واله به دستور خداوند متعال امر خلافت و امامت حضرت علیعلیه السلام را به مردم ابلاغ کرد. در سال سوم بعثت بعد از نزول ایه « وانْذِر عَشِیرتَک الْاقْربِینَ» حضرت علیعلیه السلام را به امامت و خلافت و وصایت خود نصب نمود.
او تا سال اخر عمر خود در مواضع مختلف و مناسبتهای گوناگون به این مساله مهم اشاره میکرد، تا انکه سال اخر رسالتش در روز هجدهم ذی حجّه حضرت علیعلیه السلام را در سرزمین غدیر خم به امارت و خلافت منصوب نمود. ایا اینها دلالت بر این ندارد که تشیع یعنی اعتقاد به امامت و خلافت حضرت علیعلیه السلام و اولاد معصوم او ریشههای قرانی و حدیثی دارد؟ و به تعبیر دیگر مؤسس این مذهب خدا و رسول است؟
ثانیا: همانگونه که در پاسخ به سؤال قبل اشاره شد، شیعه در عصر رسول خداصلی الله علیه واله ظهور پیدا کرده و مطابق رای عدهای از علمای اهل سنت برخی از صحابه، معروف به تشیع بودهاند.
ثالثا: اعتقاد به تشیع و نسبت به برخی از صحابه و اینکه پیامبر اکرمصلی الله علیه واله مؤسس و مؤید و مروج ان بوده است، هیچ منافاتی با اصول اسلام و حقایق تاریخی ثابت ندارد. اری اسلام برای تالیف و وحدت و اجتماع امّت اسلامی امد و اعتقاد برخی از
ص:55
1) 197. اصول مذهب الشیعه.
صحابه به وصایت حضرت علیعلیه السلام و به تعبیری دیگر شیعه او بودن در عصر پیامبرصلی الله علیه واله به معنای دو دستگی در عصر رسول خداصلی الله علیه واله نبوده است، بلکه معنای ان این است که در عصر رسول خداصلی الله علیه واله به جهت روایاتی که از ان حضرت درباره امامت و خلافت حضرت علیعلیه السلام رسیده بود، لذا در همان عصر عدهای به حضرتعلیه السلام ارادت داشته و او را به عنوان وصی و خلیفه رسول خداصلی الله علیه واله میشناختند و به وصایت او اعتقاد داشتند.
رابعا: اری، ما نیز معتقدیم که اسلام برای اجتماع امت بر یک کلمه و یک گفتار امده است ولی این بدان معنان نیست که ان یک کلمه هر کلمهای میخواهد باشد، بلکه اسلام برای اجتماع امّت بر حقّ و حقیقت امده است. اسلام مردم را به چنگ زدن به ریسمانی دعوت میکند که همگی را به خداوند رهنمون میسازد و او غیر از معصوم شخص دیگری نیست. و اگر رسول خداصلی الله علیه واله مردم را به پیروی و مشایعت از حضرت علیعلیه السلام دعوت میکند در حقیقت امت بعد از خود را به اسلام نابی دعوت میکند که تنها از کانال ائمه عصمت و طهارت به دست میاید. مگر پیامبر اکرمصلی الله علیه واله از تفرق امت بعد از خود به 73 فرقه خبر نداده است؟(1)
حضرتصلی الله علیه واله در حقیقت این مطلب را گوشزد میکند که فرقه ناجیه و اهل نجات بعد از من فرقهای هستند که از حضرت علیعلیه السلام پیروی کرده و سنت من و دین خدا را از کانال او و اهل بیت معصومشعلیهم السلام اخذ نمایند. پس در حقیقت پیامبرصلی الله علیه واله با دعوتش به اقتدا و پیروی از حضرت علیعلیه السلام مسلمانان بعد از خودش را به وحدت و توحید کلمه بر محور حقّ و حقیقت دعوت میکند که همان خطّ امامت و ولایت حضرت علیعلیه السلام و اولاد معصوم اوست.
خامسا: دعوت مسلمانان به پیروی از حضرت علیعلیه السلام هیچ گونه منافاتی با ایه « انَّ الدینَ عِنْد اللَّه الْاسْلامُ» ندارد؛ زیرا ولایت، امامت و وصایت حضرت امیرعلیه السلام ادامه
ص:56
1) 198. مسند احمد، ج 3، ص 145 ؛ سنن ابی داود، ج 3، ص 198.
و امتداد حیات اسلام است. تشیع روح اسلام اصیل و دین محمدی است. با ابلاغ ولایت حضرت امیرعلیه السلام بود که دین کامل و نعمت خداوند تمام شد. و نیز خداوند دینی را که با ولایت حضرت امیرعلیه السلام باشد مورد رضایت خود قرار داده است.
او همچنین میگوید: «شیعه درصدد مشروعیت بخشیدن به عقیده خود یعنی تشیع است. انان برای رد ادعای دشمنانشان که تشیع را به اصل اجنبی باز میگرداند این ادعا را نموده و درصدد تایید و اثبات مذهب خود به هر وسیله برامدهاند، لذا روایاتی را در این زمینه جعل کرده و به رسول خداصلی الله علیه واله نسبت دادهاند و گمان کردهاند که از طرق اهل سنت روایت شده است در حالی که انها روایاتی است که بزرگان سنت و ناقلین شریعت به انها معرفت ندارند بلکه اکثر انها جعلی یا در طریق ان طعن وجود داشته یا از تاویلاتِ فاسد بعید است...».(1)
هدف ما از تالیف این کتاب اثبات این مطلب است که روایاتی را که شیعه برای اثبات حقانیت تشیع، امامت، خلافت و وصایت حضرت علیعلیه السلام و اولاد معصوم او دارد، همگی صحیح بوده و از میزان معتبر نزد اهل سنت برخوردار است.
ما درصدد اثبات این مطلب هستیم که ایاتی از قبیل ایه ولایت و ایه تطهیر و ایه اکمال و تبلیغ و انذار و... و نیز احادیثی از قبیل حدیث غدیر، ولایت، ثقلین، دوازده خلیفه، سفینه و امان و دهها حدیث دیگر همگی مطابق موازین رجالی و حدیثی اهل سنت صحیح بوده و لذا اهل سنت باید به معنا و مضمون انها التزام داشته باشند. و این معنا را در طول مباحث خود در این کتاب دنبال کرده و به اثبات رساندهایم.
او همچنین میگوید: «انان گمان کردهاند که شیعه از عمّار و ابوذر و مقداد تشکیل شده است. ایا انان به عقیدهای از عقاید شیعه؛ از قبیل ادعای نصّ، تکفیر شیخین:
ص:57
1) 199. اصول مذهب الشیعة، ج 1، ص 65-67.
ابوبکر و عمر و بیشتر صحابه و اظهار برائت و سبّ و کراهت از انها معتقد بودند؟ هرگز، هیچ یک از این امور درباره انان واقعیت ندارد...».(1)
اولا: همانگونه که اشاره کردیم نص از جانب خداوند و رسول او برای امامت حضرت علیعلیه السلام است و با وجود این دو احتیاج به تایید دیگران نیست.
ثانیا: ما اهل سبّ و فحش نسبت به هیچ یک از صحابه نیستیم.
ثالثا: همانگونه که اشاره شد مورخان تصریح دارند که اول لقبی که به عنوان یک مذهب در زمان رسول خداصلی الله علیه واله ظاهر شد لقب شیعه بود. این کلمه لقب چهار نفر از صحابه به نام ابوذر، سلمان، مقداد و عمار بوده است.
مورخین نقل کردهاند که جماعتی از صحابه از بیعت ابوبکر سرباز زده و به دفاع از حضرت علیعلیه السلام در خانه او تحصّن نمودند؛ از قبیل: عباس بن عبدالمطّلب، فضل بن عباس، عتبة بن ابولهب، سلمان فارسی، ابوذر غفاری، عمّار یاسر، مقداد بن اسود، براء بن عازب، ابی بن کعب، سعد بن ابی وقّاص، طلحة بن عبیداللَّه، زبیر بن عوام، خزیمة بن ثابت، فروة بن انصاری، خالد بن سعید بن عاص اموی و سعد بن عباده انصاری.(2)
رابعا: با مراجعه به منابع حدیثی پی میبریم که در میان صحابه افرادی از قبیل ابوذر و مقداد و سلمان و... معتقد به نصّ و وصایت حضرت علیعلیه السلام بودهاند. اینک به برخی از این نصوص اشاره میکنیم:
1 - از ابوذر نقل شده که میفرمود: «انّه ستکون فتنة، فان ادرکتموه فعلیکم بکتاب اللَّه وعلی بن ابی طالب»؛(3)«همانا فتنهای در پیش است، اگر ان را درک کردید بر شما باد به کتاب خدا و علی بن ابی طالبعلیه السلام».
2 - سلمان از بیعت نکردن مردم با حضرت امیرعلیه السلام و عدم تمسک به هدایت او
ص:58
اظهار تاسّف و ناراحتی کرد، میگوید: «اری علیا بین ظهرانیکم فلاتقومون فتاخذون بحجزته، فوالذی نفسی بیده لایخبرکم احد بسر نبیکم بعده»؛(1)«علی را میبینم که بین شما حرکت میکند ولی شما اقدامی نکرده و به دامان او چنگ نمیزنید! قسم به کسی که جانم به دست اوست بعد از او کسی شما را از سر پیامبرتان اگاه نمیسازد».
3 - مقداد از رسول خداصلی الله علیه واله نقل کرده که فرمود: «معرفة ال محمد برائة من النار، وحبّ ال محمد جواز علی الصراط، والولاء لال محمّد امان من العذاب»؛(2)«شناخت ال محمّد برائت از اتش است. و حبّ ال محمّد گذر بر صراط. و ولاء ال محمّد امانی از عذاب است».
4 - ابو ایوب انصاری از رسول خداصلی الله علیه واله نقل کرده که به دخترش فاطمهعلیها السلام فرمود: «اما علمت انّ اللَّه عزوجل اطلع علی اهل الارض فاختار منکم اباک فبعثه نبیا، ثمّ اطلع الثانیة فاختار بعلک فاوحی الی فانکحته واتخذته وصیا»؛(3)«ایا نمیدانی که خداوند عزوجلّ توجّهی بر اهل زمین کرد، از میان انان پدرت را انتخاب نمود و او را به نبوت مبعوث کرد. انگاه توجه دیگری نمود و شوهر تو را انتخاب کرد و به من وحی رساند که دخترم را به نکاح او در اورده و او را وصی خود گردانم».
5 - ابوسعید خدری از رسول خداصلی الله علیه واله نقل کرده که فرمود: «همانا وصی و موضع سر و بهترین کسی که بعد از خود میگذارم، کسی که وعدههای مرا انجام داده و دین مرا بر پا خواهد نمود، علی بن ابی طالب است».(4)
6 - انس بن مالک میگوید: رسول خداصلی الله علیه واله وضو گرفت و دو رکعت نماز به جای اورد، انگاه فرمود: «اول من یدخل علیک من هذا الباب امام المتقین وسید المسلمین ویعسوب الدین وخاتم الوصیین... فجاء علی...»؛ «اول کسی که بر تو از این در وارد میشود امام متّقین و سید مرسلین و رهبر دین و خاتم اوصیا است...». ناگهان علیعلیه السلام وارد
ص:59
شد. پیامبرصلی الله علیه واله فرمود: چه کسی امد ای انس؟ انس میگوید: عرض کردم: علی. انگاه حضرتصلی الله علیه واله در حالی که خوشحال بود نزد او امد و او را در بغل گرفت... .(1)
7 - بریده میگوید: پیامبرصلی الله علیه واله فرمود: «برای هر پیامبری وصیی و وارثی است و همانا علی وصی و وارث من است».(2)
8 - ابوذر روزی در عهد عثمان بر در مسجد رسول خداصلی الله علیه واله ایستاده و در ضمن خطبهای گفت: «... و محمّد وارث علم ادم و انچه به ان پیامبران تفضیل داده شدهاند میباشد، و علی بن ابی طالب وصی محمّد و وارث علم او است...».(3)
9 - مالک بن حارث اشتر هنگام بیعت با علی بن ابی طالبعلیه السلام فرمود: «ای مردم! این، وصی اوصیا و وارث علم انبیا است...».(4)
10 - هنگامی که حضرت امیرعلیه السلام مردم را در کوفه جمع کرد و در رابطه حرکت به سوی صفین برای جنگ با معاویه با انان سخن گفت، عمرو بن حمق از جا بلند شد و خطاب به امامعلیه السلام عرض کرد: ای امیرمؤمنان! من به جهت قرابتی که بین من و توست، یا مالی که به من عطا کنی، یا مقام و پستی که مرا با ان بالا بری، تو را دوست ندارم، بلکه به جهت پنج خصلت است که تو را دوست دارم: تو پسر عموی رسول خداصلی الله علیه واله و وصی او و پدر ذریه ان حضرت هستی که در میان ما از رسول خداصلی الله علیه واله باقی مانده است. و تو سابقترین مردم به اسلام و دارای عظیمترین مهاجرین در سهم جهاد هستی».(5)
11 - محمّد بن ابوبکر در نامه خود به معاویه چنین مینویسد: «... وای بر تو! چگونه خودت را با علیعلیه السلام مقایسه میکنی در حالی که او وارث رسول خداصلی الله علیه واله و وصی و پدر اولاد او است...».(6)
ص:60
با مراجعه به تاریخ جنگ جمل و صفین و نیز موضوع غدیر خم پی میبریم که بسیاری از صحابه و تابعین در این معرکهها به ولایت و امامت و وصایت حضرت علیعلیه السلام اقرار کرده و ان را در اشعار خود اوردهاند؛ از قبیل:
قیس بن سعد
حسّان بن ثابت
نعمان بن عجلان
عبداللَّه بن ابوسفیان بن حرث بن عبدالمطّلب
عبدالرحمن بن حنبل
ابوالهیثم بن تیهان
مردی از قبیله ازد
غلامی از قبیله بنی ضبّه
زیاد بن لبید انصاری
حجر بن عدی کندی
زحر بن قیس جعفی
اشعث بن قیس
مغیرة بن حارث بن عبدالمطّلب
خزیمة بن ثابت (ذوالشهادتین)
و... برای مراجعه به اشعار انان به شرح ابن ابیالحدید بر نهج البلاغه جلد اول از صفحه 147 به بعد مراجعه کنید.
او میگوید: «عقاید شیعه و افکار انان در تغیر و پیشرفت دائم است.
تشیع در عصر اول غیر از تشیع در عصرهای بعد از ان است. و لذا در صدر اول شیعه را بر کسانی اطلاق میکردند که علی را بر عثمان مقدم میداشتند...».(1)
اولا: همانگونه که اشاره شد عقیده شیعه به امامت اهل بیتعلیهم السلام از ابتدا از قران و سنت نبوی برگرفته شد، و گروهی از صحابه به ان اعتقاد داشتند. این عقیده در طول تاریخ و قرنها ادامه پیدا کرد و تا کنون باقی است. این تعداد شیعیان است که دائما در پیشرفت و گسترش است.
ثانیا: اری، به یک معنا عقیده شیعه در تطور و پیشرفت است، و ان اینکه بزرگان شیعه در طول تاریخ درصدد تهذیب و تبیین و گسترش مفاهیم شیعی بوده و ادله خود را بر مدعای خود بر امامت اهل بیت گسترش داده و فقه و عقاید و اخلاقیات و مسائل گوناگون را به روز تفسیر کرده و با حفظ مبانی و اصول، انها را در بین جوامع بشری و اسلامی تبیین کرده است.
ثالثا: در جای خود اشاره کردهایم که تشیع بر سه معنی به کار رفته است:
الف) تشیع حبّی: یعنی اعتقاد به اینکه اهل بیتعلیهم السلام دارای فضایلی بیکران هستند و لذا باید انها را دوست داشت. اهل سنت عموما این نوع تشیع را با شدت و ضعف دارا هستند. لذا به جهت شدت محبت شافعی به اهل بیتعلیهم السلام عدهای او را شیعه معرفی کردهاند.
ب) تشیع سیاسی: این عنوان در اصطلاح بر کسانی اطلاق میشد که حضرت علیعلیه السلام را بر سایر صحابه خصوصا عثمان مقدم میداشتند. کوفیان در عصر امام علی و امام حسن و امام حسینعلیهم السلام را به طور عموم میتوان از این دسته به حساب اورد.
ج) تشیع عقیدتی و ولایی: این دسته کسانی هستند که معتقد به ولایت و امامت و وصایت بلا فصل حضرت علیعلیه السلام میباشند و نیز یازده اولاد معصوم او را امامان به حقّ بر عموم مسلمانان میدانند. این دسته از افراد از عصر رسول خداصلی الله علیه واله وجود داشته و تا کنون در رشد و گسترش هستند.
او نیز میگوید: «شیعیان خود را پیروان علی میدانند، و درصدد وانمود کردن این
1) 213. اصول مذهب الشیعه، ج 1، ص 53.
مطلب هستند که علی نیز هم عقیده با انان است، در حالی که او از عقاید شیعه در حقّ خود و فرزندانش متبری است. لذا باید قیدی را برای رفع ابهام اورد و ان اینکه: شیعه گمان میکند که از پیروان علی است؛ زیرا انان در حقیقت پیرو او نیستند و امیرالمؤمنین بر اعتقادات انان نیست...».(1)
اولا: تمام حرفهای او ادعاهایی بدون دلیل و مدرک است، به چه دلیل حضرت علیعلیه السلام از عقاید شیعه در حقّ خود و فرزندانش متبری است؟ چرا ان حضرت این عقاید را قبول ندارد؟ انسان با صرف ادعا و به مجرد اینکه یک عقیدهای با عقاید اباء و اجدادش سازگاری ندارد نمیتواند ان را انکار کند.
ثانیا: اعتقاد شیعه همان وصایت و خلافت و امامت بلا فصل حضرت علیعلیه السلام و امامان معصوم بعد از او است. عقیدهای که میگوید: پیامبر اکرمصلی الله علیه واله برای بعد از خود جانشین معین کرده و مردم را در تمام امور به انها ارجاع داده است. این عقیدهای است که شیعه از قران و روایات نبوی استفاده کرده و بر ان اقامه برهان نموده است. چرا و چگونه حضرت علیعلیه السلام از ان متبری است؟ ایه ولایت و حدیث غدیر و حدیث ثقلین و دهها دلیل دیگر چه میگویند؟ ایا بر مدعای شیعه دلالت ندارد؟
مگر نبود که حضرت علیعلیه السلام واقعه غدیر را به شعر دراورد و در ان به مفاد امامت و ولایت خود اشاره کرده است؟ انجا که فرمود:
فاوجب لی ولایته علیکم
رسول اللَّه یوم غدیر خم
مگر نه این است که حضرت علیعلیه السلام در طول 25 سال خانهنشینی از زمان سقیفه و بعد از فوت رسول خداصلی الله علیه واله تا اخر خلافت عثمان و نیز در عصر حکومتش تا هنگام به شهادت رسیدنش هر گاه موقعیت مناسبی میدید به امامت و وصایت خود تذکر میداد و حدیث غدیر و ثقلین و سایر ادله را بر مردم میخواند و دیگران را نیز بر انها گواه میگرفت؟
1) 214. اصول مذهب الشیعه، ج 1، ص 53-56.
این امور را در مباحث مربوطه اشاره کردهایم.(1)
امام علیعلیه السلام مساله ولایت خود را حتّی به معاویه نیز گوشزد میکند و در نامهای که به او مینویسد به مقام امامت و ولایت خود اشاره مینماید.(2)
و نیز امام علیعلیه السلام در احادیثی دیگر اشاره به وصایت و علم و حکمت و طهارت و عصمت خود نموده و بر مردم احتجاج میکند.(3)
حضرت در نامهای که به عامل خود برای گرفتن صدقات و زکوات میدهد، در کیفیت معاشرت و تعامل با قبایل مینویسد: به مردم خطاب کرده بگویید: «عباد اللَّه! ارسلنی الیکم ولی اللَّه وخلیفته لاخذ منکم حقّ اللَّه فی اموالکم»؛(4)«ای بندگان خدا! ولی خدا و جانشین او مرا به سوی شما فرستاده تا حقّ خداوند در اموالتان را از شما بگیرم.»
در این جمله حضرتعلیه السلام اشاره به مقام ولایت و خلافت خود نموده است.
بعد از شهادت امام حسنعلیه السلام، شیعیان حضرت با امام حسینعلیه السلام به عنوان امام به حق و خلیفه رسول خداصلی الله علیه واله بیعت کردند. نافع بن هلال در روز عاشورا خود را به عنوان شیعه حضرت علیعلیه السلام معرفی کرده و میگوید: «انا الجملی، انا علی دین علی»؛ من جملی و بر دین علی هستم.»، در مقابل دشمنان حضرت که خود را بر دین عثمان معرفی میکردند.(5)
امام سجّادعلیه السلام نیز عقیده تشیع؛ یعنی همین عقیدهای که شیعیان در طول تاریخ اسلام تا کنون به ان اعتقاد دارند را در ادعیه خود اشاره میکند، انجا که میفرماید: «ربّ صلّ علی اطائب اهل بیته، الذین اخترتهم لامرک، وجعلتهم خزنة علمک، وحفظة دینک، وخلفاءک فی ارضک، وحججک علی عبادک وطهرتهم من الرجس والدنس تطهیرا بارادتک، وجعلتهم الوسیلة الیک، والمسلک الی جنّتک»؛(6)«پروردگارا بر پاکان
از اهل بیت پیامبر درود فرست، همانها که برای امر خودت انتخابشان کردی و انها را خزانه علم و نگاهبانان دین خود قرار دادی و به عنوان جانشینان خود در زمین و حجتهای خود بر بندگانت برگزیدی و با اراده خود انان را از پلیدی و ناپاکی، پاک ساختی و انان را به عنوان وسیلهای به سوی خود و راهی به سوی بهشتت برگزیدی.»
منشا این اعتقادات از شیعه تعلیمات امامان به شیعیانشان است. انان بودند که خطوط اساسی را برای شیعیان خود ترسیم میکردند و انان را بر اعتقاد به این خطوط و عقاید تشویق مینمودند. امام باقرعلیه السلام مردم را در موارد مختلف دعوت به خود کرده و از انان میخواهد تا علم و معارف دینی را از اهل بیتعلیهم السلام اخذ کنند. حضرتعلیه السلام در حدیث صحیح السندی به سلمة بن کهیل و حَکم بن عیینه میفرماید: «شرقا او غربا فلا تجدان علما صحیحا الّا شیئا خرج من عندنا»؛(1)«اگر به شرق و غرب عالم سفر کنید علم صحیح را به جز علمی که از خاندان ما خارج میشود نخواهید یافت.»
و نیز در روایتی دیگر فرمود: «فلیذهب الناس حیث شاؤوا فواللَّه لیس الامر الّا من هنا»؛(2)«مردم هر کجا میخواهند بروند پس به خدا سوگند! امر غیر از اینجا نخواهد بود. - اشاره به خانه خود نمود - ».
و نیز مینویسد: «شیخ شیعه نجاشی در تعریف شیعه میگوید: (شیعه کسانی هستند که هر گاه در علومی که از رسول خداعلیه السلام اخذ کردهاند اختلاف نمودند از قول علیعلیه السلام اخذ میکنند. و هر گاه در علومی که از علیعلیه السلام اخذ کردهاند اختلاف کردند، از قول جعفر بن محمّد اخذ میکنند). حال اگر در علومی که از جعفر بن محمّد نقل کردهاند اختلاف شد از چه کسی اخذ میکنند؟ در این تعریف، جوابی نمیبینیم...».
انگاه میگوید: «این تعریف خروج از منهج و روش اسلام است؛ زیرا هنگام اختلاف در نقل از رسول خداصلی الله علیه واله باید به مقیاسهای ترجیح اخبار صحیح از غیر صحیح مراجعه کرد، نه اینکه به قول علی و جعفر مراجعه نمود... .
دیگر اینکه: چگونه اختلاف در نقل از رسول خدا و علی هست ولی اختلاف در نقل از جعفر نیست...؟ ایا جعفر از ان دو افضل است؟!».(1)
اولا: این تعریف از نجاشی نیست بلکه نجاشی به سندش از ابان بن تغلب نقل میکند. و این کار خلاف امانتداری است که مغرضانه انجام گرفته است، و اهل فن این غرضورزی را به خوبی درک میکند.
ثانیا: مقصود ابان بن تغلب از این تعریف برای شیعه این است که مردم بعد از رسول خداصلی الله علیه واله به طور حتم در علومی که از حضرتصلی الله علیه واله به جای مانده اختلاف کردهاند و برای رسیدن به قول حق وظیفه دارند به سراغ کسی بروند که هرگز اشتباه نکرده و نمیکند و حق را بر مردم اشکار میسازد، این چنین شخصی به نصّ نبوی کسی به جز امام علی بن ابی طالبعلیه السلام نیست. و از انجا که ابان بن تغلب معاصر امام صادقعلیه السلام بوده در اخر اشاره میکند که هر گاه در علومی که از حضرت علیعلیه السلام رسیده اختلاف در تفسیر و تبیین پدید امد باید به معصوم دیگر که در ان عصر امام صادقعلیه السلام است مراجعه کنند.
مگر نه این است که پیامبر در شان حضرت علیعلیه السلام فرمود: «یا علی! انت تبین لامّتی ما اختلفوا فیه من بعدی»؛(2)«ای علی! تو کسی هستی که برای امتم مسائلی را که در ان اختلاف نمایند تبیین و واضح میکنی.»
پیامبرصلی الله علیه واله فرمود: «علی العلم»؛(3)«علی عَلَم [هدایت است.»
و نیز فرمود: «علی رایة الهدی»؛(4)«علیعلیه السلام پرچم هدایت است.»
و نیز فرمود: «علی منّی بمنزلتی من ربّی»؛(5)«علیعلیه السلام نزد من به منزله من نزد پروردگار من است.»
قران منزلت رسول خداصلی الله علیه واله را بیان کرده است، انجا که میفرماید: « وما انْزلْنا عَلَیک الْکتابَ الا لِتُبَینَ لَهمُ الَّذِی اخْتَلَفُوا فِیه...»؛(1)«و ما کتاب [قران را بر تو نازل نکردیم جز برای انکه برای مردم انچه را که در ان اختلاف و نزاع کردهاند تبیین نمایی.»
این مقام و منزلت را به عینه رسول خداصلی الله علیه واله از جانب خداوند به حضرت علیعلیه السلام اعطا نمود، تا برای بعد از خودش هر گاه در مسالهای اختلاف شد به او مراجعه کنند. بلکه مطابق برخی از نصوص صحیح السند، این مقام و منزلت را برای یازده امام معصوم از اهل بیت خود نیز قرار داد، انجا که فرمود: «انّی تارک فیکم الثقلین کتاب اللَّه وعترتی ما ان تمسّکتم بهما لن تضلّوا بعدی ابدا»؛(2)«همانا من در میان شما دو چیز گرانبها میگذارم: کتاب خدا و عترتم، اگر به ان دو تمسک کنید هرگز بعد از من گمراه نخواهید شد.»
در نتیجه اینکه رجوع به امام علیعلیه السلام در مسائل اختلافی و نیز امام صادقعلیه السلام خروج از مقیاسهای علمی برای ترجیح احادیث اختلافی نیست.
از این بیان نیز استفاده میشود که این تعریف دلالت بر برتری امام صادقعلیه السلام از پیامبر و حضرت علیعلیهما السلام ندارد؛ زیرا ابان بن تغلب معاصر امام صادقعلیه السلام است و امامان بعد از او را درک نکرده است. یعنی کسانی که بعد از ان زمان میایند اگر در سخنان امام صادقعلیه السلام اختلاف کردند باید به امام بعدی مراجعه کنند.
در اخر جواب به این مطلب اشاره میکنیم که اهل بیتعلیهم السلام به نصّی که از انها رسیده، هر چه میگویند همان سنّت واقعی رسول خداصلی الله علیه واله و قول خداوند متعال است.
امام صادقعلیه السلام فرمود: «حدیثی حدیث ابی، وحدیث ابی حدیث جدی، وحدیث جدی حدیث الحسین، وحدیث الحسین حدیث الحسن، وحدیث الحسن حدیث امیرالمؤمنین، وحدیث امیرالمؤمنین حدیث رسول اللَّه، وحدیث رسول اللَّه قول اللَّه
عزوجلّ»؛(1)«حدیث من حدیث پدرم، حدیث پدرم حدیث جدم، و حدیث جدم حدیث حسین، و حدیث حسین حدیث حسن، و حدیث حسن حدیث امیرالمؤمنین، و حدیث امیرالمؤمنین حدیث رسول خداصلی الله علیه واله و حدیث رسول خداصلی الله علیه واله گفتار خداوند عزوجلّ است.»
قفاری همچنین در ضمن کلماتش به تعریف شیخ مفیدرحمه الله اشاره کرده که فرمود: «شیعه پیروان امیرالمؤمنین - صلوات اللَّه علیه - بر سبیل ولاء و اعتقاد به امامت حضرت بعد از رسول صلوات اللَّه علیه بلا فصل میباشند...».(2)
بر این تعریف تمسک کرده میگوید: «در این تعریف شیخ مفید ذکری از ایمان به امامت اولاد علی نمییابیم با اینکه نزد شیعه هرکس چنین اعتقادی نداشته باشد شیعه نیست. همانگونه که او از برخی جوانب اساسی در تشیع و انچه که سنگ اساسی برای تشیع است غافل شده است مثل مساله نصّ و عصمت و دیگر اصول امامت».(3)
قفاری در این مورد همانند بقیه موارد امانتداری نکرده و دیگر عبارات شیخ مفیدرحمه الله را نقل نکرده است. شیخرحمه الله در ادامه کلماتش میفرماید: «فهو عَلَم علی من دان بوجوب الامامة و وجودها فی کل زمان، و اوجب النص الجلی و العصمة و الکمال لکلّ امام، ثم حصر الامام فی ولد الحسین بن علیعلیه السلام و ساقها الی الرضا علی بن موسیعلیه السلام...»؛(4)«نشانه مذهب امامیه و شیعه بر کسی عَلَم شده که متدین و معتقد به وجوب امامت و وجود ان در هر زمان است. کسی که نصّ جلی و عصمت و کمال را برای هر امامی واجب میداند. و نیز امامت را در اولاد حسین بن علیعلیهما السلام تا امام رضاعلیه السلام قرار میدهد...».
مقصود ایشان از محدود کردن به امام رضاعلیه السلام این است که امام رضاعلیه السلام را نیز بعد از حضرت موسی بن جعفرعلیهما السلام قبول داشته باشد؛ زیرا واقفیه بر ان حضرت توقف کرده
و قائل به امامت امام رضاعلیه السلام نشدهاند. لذا هر کس امام رضاعلیه السلام را قبول کند دیگر امامان تا امام مهدیعلیه السلام را نیز قبول کرده است.
شیخ مفیدرحمه الله این بیانات را به طور وفور در لابهلای این کتاب و کتابهای دیگر اشاره کرده است.
او در جایی دیگر میگوید: «اتفقت الامامیة علی انّ امام الدین لایکون الا معصوما من الخلاف للَّه تعالی، عالما بجمیع العلوم، کاملا فی الفضل...»؛(1)«امامیه اتفاق کردهاند بر اینکه امام دین باید معصوم از مخالفت خداوند متعال باشد و نیز عالم به جمیع علوم دین و کامل در فضیلت و... باشد».
او نیز میگوید: «اتفقت الامامیة علی انّ من انکر امامة احد الائمة و جحد ما اوجبه اللَّه تعالی من فرض الطاعة فهو کافر ضالّ مستحق للخلود فی النار»؛(2)«امامیه اتفاق دارند بر اینکه هر کس امامت یکی از امامان را انکار کرده و منکر وجوب اطاعت انها شود که خداوند متعال انرا واجب کرده، او کافر، گمراه و مستحقّ خلود در اتش دوزخ است».
دکتر قفاری در ادامه اعتراضاتش میگوید: «مطابق نظر مفید، وصف تشیع تنها بر کسی صدق میکند که اعتقاد به خلافت علی بن ابی طالبعلیه السلام از زمان وفات رسول خداصلی الله علیه واله تا هنگام وفات علی دارد و معتقد است که خلافت سه خلیفه دیگر صحیح نبوده است. بنابر این تعریف وصف تشیع بعد از رسول خدا تنها بر سه نفر از صحابه صادق است و باقی صحابه در نظر شیعه کافر بوده و همانند مشرکان در عصر رسولاند، و حکومت انان نیز حکومت کفر است که علی در بین انان با پوشش تقیه و نفاق به سر میبرده است!! چه جسارتی به علیعلیه السلام و به اصحاب رسول خداصلی الله علیه واله و به اسلام از این بالاتر؟!».(3)
اولا: شیعه در اعتقادش به امامت و ولایت و خلافت بلافصل حضرت علیعلیه السلام به ادلهای از قران و سنت نبوی تمسک کرده و کیفیت دلالت انها را نیز به طور وضوح تبیین کرده است. و لذا ان حضرت را ولی و امام و خلیفه رسول خداصلی الله علیه واله بعد از وفاتش تا هنگام وفات حضرت علیعلیه السلام میداند.
ثانیا: اگر کسی با دلیل و برهان قطعی اثبات کرد که امام به حقّ از جانب خداوند متعال و ابلاغ رسول خداصلی الله علیه واله امام علیعلیه السلام است، به طور طبیعی معتقد میشود که هر کس خلافت او را که از جانب خدا است بگیرد غاصب حقّ الهی او بوده و در نتیجه با خداوند عناد داشته است. و حکم کسی که با خداوند معاند است پر واضح است.
ثالثا: در جای خود به اثبات رساندیم که امامت، اصلی از اصول دین به حساب میاید و لذا در ردیف دیگر اصول دین شمرده شده است. حال اگر کسی منکر این اصل شود همانند ان است که اصل دیگری از اصول دین را انکار کرده باشد.
رابعا: کفر مراتبی دارد، که برخی از مراتب ان تنها در مرتبه قلب انسان خلاصه شده و به جهت مصالحی، به مرحله بروز و ظهور نمیرسد.
خامسا: اینکه در برخی روایات امده که مردم بعد از رسول خداصلی الله علیه واله به جز سه نفر از صحابه، بقیه مرتد شدند، این ارتداد را میتوان بر توجیهاتی از قبیل ارتداد از اهل بیتعلیهم السلام یا مراتب ارتداد در شدت و ضعف حمل نمود.
سادسا: قفاری تقیه را حمل بر نفاق کرده، در حالی که در جای خود به وضوح اثبات شده که «تقیه» یکی از موضوعات مسلّم قرانی و حدیثی است که برای حفظ جان و ابرو و اموال خود میتوان از کفار و حتّی از مسلمانانی که مخالف عقیده بر حقّ ما هستند، اعمال نمود.(4)
سابعا: حضرت علیعلیه السلام گرچه مشاهده میکرد که حقّ او گرفته شده و عدهای مردم را به بی راهه میکشانند، و لذا در مواقع حسّاس و هر جایی که مصلحت میدید مردم
ص:70
را به حقانیت خود گوشزد میکرد، ولی به جهت حفظ اصل اسلام که مصلحت اهمّ است سکوت نسبی اختیار کرده و چندان با دستگاه خلافت درگیر نمیشد. مقصود ما از تقیه حضرتعلیه السلام در عصر خلافت ان سه نفر، این معنا است.
ص:71
سفید
ص:72
ص:73
در بحث ظهور شیعه، به عواملی چند اشاره کرده و گفتیم که مؤسس شیعه خداوند متعال است؛ زیرا در قران کریم، علیعلیه السلام را بهعنوان ولی و سرپرست، بعد از رسولخداصلی الله علیه واله معین کرده و مردم را به پیروی از او دعوت نموده است. نهتنها علیعلیه السلام بلکه با معرفیکردن اهلبیت عصمت و طهارت به عنوان افراد معصوم، همه را به پیروی از ان بزرگواران فراخوانده است. و در طول 23 سال بعثت، پیامبر اکرمصلی الله علیه واله نیز مردم را به پیروی از امام علیعلیه السلام و التزام به امامت و ولایت ان حضرت و امامت یازده امام بعد از او فرمان داده است. ایا در زمان پیامبرصلی الله علیه واله کسانی بودهاند که علیعلیه السلام را به این عنوان پذیرفته و او را ولی و جانشین بعد از رسول خداصلی الله علیه واله قبول کرده باشند؟ وضعیت شیعیان و پیروان علیعلیه السلام در طول تاریخ اسلام تا این زمان چگونه بوده است؟
گروهی از صحابه در زمان پیامبر اکرمصلی الله علیه واله با شنیدن ایات و روایات در امر امامت و ولایت و خلافت امام علیعلیه السلام، بعد از پیامبر اکرمصلی الله علیه واله، به او اعتقاد پیدا کرده، زعامت و امامت او را پذیرفتند و از ارادتمندان ان حضرت قرار گرفتند. این گروه از همان زمان به «شیعه علیعلیه السلام» معروف شدند:
1 - ابوحاتم رازی میگوید: «انّ اول اسم ظهر فی الاسلام علی عهد رسول اللَّهصلی الله علیه واله هو الشیعة، و کان هذا لقب اربعة من الصحابة هم: ابوذر و سلمان و المقداد و عمّار»؛(1)«اولین لقب و کلمهای که در عهد رسول خداصلی الله علیه واله ظهور کرد کلمه «شیعه» بود. این کلمه، لقب چهار نفر از صحابه بوده است که عبارتند از: ابوذر، سلمان، مقداد و عمّار.»
ص:74
1) 238. ابی حاتم رازی، حاضر العالم اسلامی، ج 1، ص 188.
2 - ابنخلدون مینویسد: «کان جماعة من الصحابة یتشیعون لعلی و یرون استحقاقه علی غیره»؛(1)«جماعتی از صحابه، شیعه علی بودند و او را سزاوارتر از دیگران به خلافت میدانستند».
3 - استاد محمّد کردعلی میگوید: «عرف جماعة من کبار الصحابة بموالاة علیعلیه السلام فی عصر رسول اللَّهصلی الله علیه واله مثل سلمان الفارسی القائل: بایعنا رسول اللَّهصلی الله علیه واله علی النصح للمسلمین والائتمام بعلی بن ابیطالب والموالاة له. ومثل ابی سعید الخدری الّذی یقول: امر الناس بخمسٍ فعملوا باربعٍ و ترکوا واحدةً، ولمّا سئل عن الاربع قال: الصلاة والزکاة وصوم شهر رمضان و الحج. و قیل: ما الواحدة التی ترکوها؟ قال: ولایة علی بن ابیطالب. قیل له: و انّها لمفروضة معهنّ؟ قال: نعم هی مفروضة معهنّ. ومثل ابی ذر الغفاری وعمّار بن یاسر وحذیفة بن الیمان وذی الشهادتین خزیمة بن ثابت وابی ایوب الانصاری وخالد بن سعید بن العاص وقیس بن سعد بن عبادة»؛(2)«گروهی از بزرگانِ صحابه، معروف به موالیان علیعلیه السلام در عصر رسول خداصلی الله علیه واله بودند؛ از ان جمله سلمان فارسی است که میگفت: ما با رسول خداصلی الله علیه واله بیعت کردیم بر خیرخواهی مسلمانان و اقتدا به علی بن ابیطالبعلیه السلام و موالیان او. و ابو سعید خدری است که گفت: مردم به پنج کار امر شدند؛ چهار تا را انجام دادند و یکی را ترک نمودند. وقتی از ان چهار مورد سؤال شد گفت: نماز، زکات، روزه ماه رمضان و حج. از او سؤال شد انچه را که ترک نمودند چه بود؟ او در جواب گفت: ولایت علی بن ابیطالبعلیه السلام. از او سؤال شد ایا ولایت با چهار عمل دیگر واجب است؟ پاسخ داد: اری. و ابوذر غفاری، عمار بن یاسر، حذیفة بن یمان، ذیالشهادتین خزیمة بن ثابت، ابوایوب انصاری، خالد بن سعید بن عاص و قیس بن سعد بن عباده.»
او در ادامه کلماتش مینویسد: «وامّا ما ذهب الیه بعض الکتّاب من انّ اصل مذهب التشیع من بدعة عبداللَّه بن سبا المعروف بابن السوداء، فهو وهم و قلّة معرفة بحقیقة مذهبهم. ومن علم منزلة هذا الرجل عند الشیعة وبرائتهم منه ومن احواله واعماله،
ص:75
وکمال علمائهم فی الطعن فیه بلا خلاف بینهم، علم مبلغ هذا القول من الثواب. لاریب فی انّ ظهور الشیعة کان فی الحجاز ولد المتشیع له»؛(1)«و امّا انچه که بعضی از نویسندگان به ان رسیدهاند، از این که اصل مذهب تشیع از بدعتهای عبداللَّه بن سبا معروف به ابن السوداء است، این از وهم و کمی شناخت حقیقت مذهب شیعیان است. و هر کس شناختی از جایگاه این مرد نزد شیعه و تبری انان از او و گفتار و کردار او دارد و بفهمد که علمای شیعه همگی بدون اختلاف او را مذمّت کردهاند علم پیدا میکند که تا چه اندازهای این نسبت به شیعه صحیح است! شکی نیست در این که ظهور شیعه در حجاز کشور شیعیان علی بوده است».
4 - دکتر صبحی صالح مینویسد: «کان بین الصحابة حتّی فی عهد النبیصلی الله علیه واله شیعة لربیبه علی، منهم: ابوذر الغفاری والمقداد بن الاسود و جابر بن عبداللَّه وابی بن الکعب و ابو الطفیل عامر بن واثلة والعباس بن عبد المطلب و جمیع بنیه وعمّار بن یاسر وابو ایوب الانصاری»؛(2)«در میان صحابه حتی در عصر پیامبر اکرمصلی الله علیه واله برای علیعلیه السلام پیروان و شیعیانی بوده است؛ از ان جمله میتوان ابوذر غفاری، مقداد بن اسود، جابر بن عبداللَّه، ابی بن کعب، ابوالطفیل عامر بن واثله، عباس بن عبدالمطلب و تمام فرزندان او، عمار یاسر و ابوایوب انصاری را نام برد.»
5 - استاد محمّد عبداللَّه عنّان میگوید: «من الخطا ان یقال: انّ الشیعة ظهرت و لاول مرة عند انشقاق الخوارج، بل کان بدء الشیعة و ظهورهم فی عصر الرسولصلی الله علیه واله حین امره اللَّه بانذار عشیرته فی الایة 214 من الشعراء (و انذر عشیرتک الاقربین)، و لبّی النبی فجمع عشیرته فی بیته و قال لهم مشیرا الی علی: هذا اخی و وصیی و خلیفتی فیکم فاسمعوا له و اطیعوا»؛(3)«این اشتباه است که گفته میشود شیعه برای اولین بار هنگام جدایی خوارج ظهور پیدا کرده است، بلکه ظهور شیعه در عصر رسول خداصلی الله علیه واله بوده
ص:76
است، هنگامی که خداوند رسولش را فرمان داد تا عشیره خود را مطابق ایه 214 سوره شعرا انذار کند. پیامبرصلی الله علیه واله دعوت خدا را پذیرفته و عشیره خود را در خانهاش جمع کرد و در حالی که اشاره به علیعلیه السلام مینمود، خطاب به انان فرمود: این، یعنی علی، برادر و وصی و جانشین من در میان شماست، پس به سخنان او گوش فراداده و او را اطاعت کنید».
6- نوبختی میگوید: «انّ اول الفرق الشیعة و هم فرقة علی بن ابیطالبعلیه السلام المسمّون شیعة علی فی زمان النبیصلی الله علیه واله، و بعده معروفون بانقطاعهم الیه و القول بامامته»؛ «همانا اولین فرقه از فرقههای اسلامی، شیعه است و ان فرقه علی بن ابیطالب میباشد که در زمان پیامبر به شیعه علی نامگذاری شده و بعد از او معروف به توجه به ان حضرت و اعتقاد به امامت او بودهاند.»
شیعیان در زمان رسول خداصلی الله علیه واله بعد از ان که از ولایت و جانشینی امام علیعلیه السلام اطلاع یافتند درصدد تثبیت این مقام و ولایت از راههای مختلف برامدند که از ان جمله است:
پیامبرصلی الله علیه واله در روز غدیر خم خطبهای ایراد کرد و در ان، مقام و منصب علی بن ابیطالبعلیه السلام را برای خلافت ابلاغ نمود، انگاه فرمود: «امرت عن اخذ البیعة منکم و الصفقة لکم بقبول ما جئت به عن اللَّه عزوجلّ فی علی امیر المؤمنین و الائمة من بعده، الذین هم منّی و منه ائمة قائمة منهم المهدی الی یوم القیامة الذی یقضی بالحق... .
معاشر الناس! انّکم اکثر من ان تصافقونی بکف واحدةٍ، و قد امرنی اللَّه عزوجلّ ان اخذ بالسنتکم الاقرار بما عقدت لعلی من امرة المسلمین و من جاء بعده من الائمة منّی و منه علی ما اعلمتکم: انّ ذریتی من صلبه، فقولوا باجمعکم: انا سامعون، مطیعون
ص:77
راضون منقادون لما بلّغت عن ربّنا و ربک فی امر علی و امر ولده من صلبه من الائمة، نبایعک علی ذلک بقلوبنا و انفسنا و السنتنا و ایدینا علی ذلک، نحیی ونموت ونبعث ولانغیر و لانبدل، و لانشک و لانرتاب، و لا نرجع عن عهده و لاننقض المیثاق، نطیع اللَّه و نطیعک و علیا امیرالمؤمنین وولده الائمة الذین ذکرتهم من ذریتک... .
فناداه القوم: سمعنا و اطعنا علی امر اللَّه و امر رسوله بقلوبنا و السنتنا و ایدینا. و تداکوا علی رسول اللَّه و علی علی - علیهماالسلام - فصافقوا بایدیهم...»؛(1)«من مامورم که از شما بیعت گرفته نسبت به انچه از جانب خدا در حق علی امیرالمؤمنین و امامان بعد از او اوردهام از شما التزام بگیرم، امامانی که انها از ذریه من و اویند. امامانی که قیام کننده بر حق میباشند. و از جمله انان مهدی است که تا روز قیامت به حق حکم خواهد کرد... .
ای مردم! شما بیش از ان هستید که با یک دست با من بیعت کنید، در حالی که خداوند عزوجلّ مرا امر کرده که از زبان شما نسبت به پیمانی که برای علی به عنوان امیرالمؤمنین و امامان بعد از او گرفتهام، اقرار بگیرم. امامانی که از من و از اویند، انگونه که من به شما ابلاغ کردم، این که ذریه من از صلب اوست. پس همه شما بگویید: ما شنوا و مطیع و راضی و منقاد دستوراتی هستیم که از جانب پروردگار ما و تو در امر علی و امر اولاد از صلب او از امامان، ابلاغ کردی. با تو به قلبها و جانها و زبانها و دستهایمان بیعت میکنیم و بر این امر زندگی کرده و میمیریم و مبعوث میگردیم و هرگز تغییر و تبدیل نخواهیم داد و شک و ریبی نخواهیم داشت. و از عهد خود بازنمیگردیم و پیمانی که بستهایم نقض نخواهیم کرد. خدا را اطاعت کرده و تو و علی امیر المؤمنین و اولاد او، امامانی که از ذریه و صلبت بعد از حسن و حسین نام بردی اطاعت خواهیم نمود. امامانی که مقام انها را نزد خود و پروردگارم عزوجلّ به شما شناساندم... .
ص:78
1) 244. احتجاج، طبرسی، ص 65 و 66.
مردم خطاب به حضرتصلی الله علیه واله عرض کردند: گوش فراداده و اطاعت امر خدا و امر رسولش را به قلبها و زبانها و دستان خود خواهیم کرد. در این هنگام بود که مردم نزد رسول خدا و علی - علیهما السلام - ازدحام کرده و با دستان خود بیعت نمودند...».
حسان بن ثابت بعد از واقعه غدیر از پیامبرصلی الله علیه واله اجازه خواست تا نصب امام علیعلیه السلام به ولایت را به شعر دراورد. پیامبرصلی الله علیه واله نیز به او اجازه داد، انگاه واقعه غدیر را چنین سرود:
ینادیهم یوم الغدیر نبیهم
بخمّ واسمع بالرسول منادیا
فقال له قم یا علی فانّنی
جعلتک من بعدی اماما وهادیا
تا اخر شعر.(1)
از جمله کارهایی که پیروان امام علیعلیه السلام در جهت تثبیت امامت و ولایت ان حضرت انجام دادند این بود که شهادت به ولایت او را بعد از شهادت به رسالت پیامبرصلی الله علیه واله در اذانشان بهعنوان تبرک، نه به قصد جزئیت، میگفتند تا از این راه، هم اعتقادشان را به ولایت محکم کنند و هم به دیگران گوشزد نمایند.
شیخ عبداللَّه مراغی مصری نقل میکند: «انّ سلمان الفارسی ذکر فیهما - الاذان والاقامة - الشهادة بالولایة لعلی بعد الشهادة بالرسالة فی زمن النبیصلی الله علیه واله، فدخل رجل علی رسول اللَّه فقال: یا رسول اللَّه! سمعت امرا لم اسمع به قبل هذا؟ فقال رسولاللَّهصلی الله علیه واله: ما هو؟ قال: سلمان یشهد فی اذانه بعد الشهادة بالرسالة الشهادة بالولایة لعلی. قال: سمعتم خیرا»؛(2)«در زمان پیامبرصلی الله علیه واله سلمان فارسی در اذان و اقامه نمازش شهادت به ولایت را بعد از شهادت به رسالت میگفت. شخصی بر رسول خداصلی الله علیه واله وارد شد و عرض کرد: ای رسول خدا! چیزی شنیدم که تاکنون نشنیده بودم. پیامبرصلی الله علیه واله فرمود: ان چیست؟
ص:79
عرض کرد سلمان در اذانش بعد از شهادت به رسالت، شهادت به ولایت میگوید. رسول خداصلی الله علیه واله فرمود: نیکی و خیر شنیدهای.».
و نیز نقل میکند که شخصی بر رسول خداصلی الله علیه واله وارد شد و عرض کرد: «یا رسول اللَّه! انّ اباذر یذکر فی الاذان بعد الشهادة بالرسالة الشهادة بالولایة لعلی و یقول: اشهد انّ علیا ولی اللَّه؟ فقال: کذلک، او نسیتم قول یوم غدیر خم: من کنت مولاه فعلی مولاه؟ فمن نکث فانّما ینکث علی نفسه»؛(1)«ای رسول خدا! ابوذر در اذان، بعد از شهادت به رسالت، شهادت به ولایت علیعلیه السلام یعنی: «اشهد انّ علیا ولی اللَّه» میگوید. پیامبرصلی الله علیه واله فرمود: همینطور است. ایا فراموش کردید گفتار مرا در روز غدیر خم «من کنت مولاه فعلی مولاه» پس هرکس پیمانشکنی کند برضرر خود چنین کرده است.»
شیعیان هنگام وفات پیامبرصلی الله علیه واله با توجه به دستورهای ان حضرت درصدد تثبیت و تنفیذ دستورات برامدند؛ از ان جمله:
1 - با تاکید و اصرار پیامبرصلی الله علیه واله به اوردن دوات و قلم برای نوشتن وصیت، در ان هنگام، دسته و جماعتی بودند که اصرار به اوردن دوات و قلم داشتند تا پیامبرصلی الله علیه واله وصیت خود را مکتوب دارد، ولی از انجا که طرف مقابل قوی بود نتوانستند این دستور را عملی سازند.
2 - بعد از انکه پیامبرصلی الله علیه واله به جهت عمل نکردن به دستورش، جمعیت را از خود دور کرد، افرادی از شیعیانِ امام علیعلیه السلام امثال مقداد و ابوذر را نزد خود نگاه داشت، انگاه وصیت خود را نسبت به امامان بعد از خود نزد انان مطرح نمود.(2)
3 - بنابر نقل مظفر در «السقیفة» پیامبرصلی الله علیه واله گروهی از شیعیان و ارادتمندان امام علیعلیه السلام را هنگام فرستادن لشکر اسامه به جنگ و مقابله با لشکر روم، نزد خود
ص:80
نگاه داشت، تا چنانچه مرگ او فرا رسید این چند نفر با بیعت با امام علیعلیه السلام خلافت و حکومت را برای ان حضرت تمام کنند، ولی متاسفانه عمر، ابوبکر و برخی دیگر با تخلّف از لشکر اسامة بن زید، این نقشه و تدبیر عالی پیامبرصلی الله علیه واله را برهم زدند تا مبادا خلافت از دست انان گرفته شود.
4 - هنگامی که برخی، به جهت رسیدن به ملک و سلطنت بعد از فوت پیامبرصلی الله علیه واله به سقیفه بنیساعده رفته، مشغول تقسیم قدرت یا تصاحب ان برای خود بودند، در حالی که جنازه رسول خداصلی الله علیه واله هنوز دفن نشده بود، شیعیان به پیروی امامشان علیعلیه السلام مشغول دفن رسول خداصلی الله علیه واله و عزاداری برای ان حضرت بودند.
شیعیان بعد از وفات رسول خداصلی الله علیه واله نیز به تلاش خود در راه عملیکردن دستور پیامبرصلی الله علیه واله در رابطه با امام علیعلیه السلام ادامه دادند، و در این راه اقداماتی انجام دادند که به برخی از انها اشاره میکنیم:
از انجا که شیعیان سفارشهای پیامبرصلی الله علیه واله را در حقّ امام علیعلیه السلام دیده و شنیده بودند و معتقد به امامت و جانشینی امام علیعلیه السلام بعد از رسول خداصلی الله علیه واله، از جانب خداوند و رسولصلی الله علیه واله بودند، از این رو بعد از وفات پیامبرصلی الله علیه واله فورا طرح کاندیدا کردن امام را برای بیعت مطرح نمودند. عباس بن عبدالمطلب به امام علیعلیه السلام میگوید: «امدد یدک ابایعک یبایعک الناس»؛(1)دستانت را به من بده تا با تو بیعت کنم و مردم نیز با تو بیعت خواهند کرد.
شیعیان بعد از واقعه سقیفه و تمام شدن خلافت به نفع ابوبکر، بهعنوان اعتراض به خانه حضرت زهراعلیها السلام امده، در انجا تحصن کردند، تا ضمن اعتراض به
ص:81
1) 249. طبقات ابن سعد ج 2 ص 38.
خانه حضرت زهرا علیها السلام آمده ، در آنجا تحصن کردند ، تا ضمن اعتراض به عمل انجام شده ، بر امامت و ولایت بحقّ امام علی علیه السلام صحّه بگذارند.
مسعودی در حوادث وفات پیامبرصلی الله علیه واله نقل میکند: «انّ الامام علیا اقام ومن معه من شیعته فی منزله بعد ان تمّت البیعة لابی بکر»؛(1)«همانا امام علیعلیه السلام و کسانی که با او از شیعیان بودند، بعد از انکه بیعت با ابو بکر تمام شد، در منزل حضرت اقامت گزیدند».
عمر بن خطاب میگوید: «انّه کان من خبرنا حین توفّی اللَّه نبیه انّ علیا والزبیر ومن معهما تخلّفوا عنّا فی بیت فاطمة»؛(2)«از جمله اتفاقاتی که بعد از وفات رسول خداصلی الله علیه واله افتاد انکه علی و زبیر و گروهی که با اندو بودند از بیعت و همکاری با ما سرپیچی کرده، در خانه فاطمه تحصّن نمودند».
متخلفین از بیعت با ابوبکر عبارتند از:
1 - سلمان فارسی
2 - عمار یاسر
3 - براء بن عازب
4 - ابوذر غفاری.
5 - مقداد بن اسود.
6 - ابان بن سعید.
7 - عباس بن عبدالمطلب و جماعتی از بنیهاشم وجمعی از مهاجرین و انصار.(3)
ابن اثیر میگوید: «وکان ابان احد من تخلّف عن بیعة ابیبکر لینظر ما یصنع بنوهاشم، فلمّا بایعوه بایع»؛(4)«ابان از جمله کسانی بود که از بیعت با ابوبکر سر باز زد تا ببیند بنیهاشم چه میکنند؛ بعد از انکه دید بنیهاشم بیعت کردند او نیز بیعت نمود».
ص:82
شیعیان بعد از انکه تحصّنشان توسط عمر بن خطاب بر همخورد، وارد مسجد رسول خداصلی الله علیه واله شده، درصدد احتجاج و اقامه حجت بر مردم امدند، تا انان را از این خواب غفلت بیدار سازند. اینک به موضعگیریهای برخی از انان اشاره میکنیم:
الف) فضل بن عباس
او در ضمن سخنان خود خطاب به مردم فرمود: «.. وصاحبنا اولی بها منکم»؛(1)«صاحب ما - علیعلیه السلام - به خلافت، از شما سزاوارتر است».
ب) مقداد بن اسود
او میگوید: «واعجبا لقریش ودفعهم هذا الامر عن اهلبیت نبیهم وفیهم اول المؤمنین...»؛(2)«عجب دارم از قریش که چگونه خلافت را از اهلبیت نبیشان گرفت درحالیکه درمیان انان کسی است - علیعلیه السلام - که اول مؤمن به پیامبرصلی الله علیه واله است».
ونیز میفرمود: «معرفة ال محمّد برائة من النار، وحبّ ال محمّد جواز علی الصراط، والولاء لال محمّد امان من العذاب»؛(3)«شناخت و معرفت ال محمّد برائت از عذاب، ودوستی انان جواز و مجوز عبور از پل صراط، و ولایت انان امان از عذاب جهنم است».
ج) سلمان فارسی
او در دفاع از خاندان عصمت و طهارت خطاب به مردم میگوید: «ای مردم! همانا ال محمّد از خاندان نوح، ال ابراهیم و از ذریه اسماعیل است. انان عترت پاک و هدایتگر محمّدند. ال محمّد را به منزله سر از بدن، بلکه به منزله دو چشم از سر بدانید؛ زیرا انان نسبت به شما مانند اسمان سربرافراشته، کوههای نصبشده، خورشید روشنیبخش و درخت زیتوناند،..»(4)
ص:83
و در جایی دیگر خطاب به مردم میفرماید: «میبینم که علیعلیه السلام بین شماست ولی دست به دامان او نمیزنید، قسم به کسی که جانم به دست قدرت اوست، کسی بعد از علیعلیه السلام از اسرار پیامبرتان خبر نمیدهد.»(1)
بعد از واقعه سقیفه خطاب به مردم فرمود: «کرداز وناکرداز، لو بایعوا علیا لاکلوا من فوقهم ومن تحت ارجلهم»؛(2)«کردید انچه نباید میکردید، و نکردید انچه را که باید میکردید، اگر با علیعلیه السلام بیعت میکردید نعمت فراوانی برای شما از اسمان و زمین جاری بود.»
د) ابوذر غفاری
او میگوید: «اصبتم قناعة وترکتم قرابة، لو جعلتم هذا الامر فی اهلبیت نبیکم ما اختلف علیکم اثنان»؛(3)«به کم قناعت کردید، و قرابت رسول خداصلی الله علیه واله را رها ساختید، اگر امر خلافت را در اهلبیت نبیتان قرار میدادید هرگز دو نفر هم در میان شما اختلاف نمیکرد.»
ه) ابی بن کعب
او از جمله کسانی بود که هرگز با ابوبکر بیعت نکرد و شورای سقیفه را بیارزش خواند.(4)
ابونعیم اصفهانی در کتاب «حلیة الاولیاء» از قیس بن سعد نقل میکند:
«وارد مدینه شدم تا با یاران پیامبرصلی الله علیه واله ملاقات کنم، علی الخصوص خیلی علاقه داشتم که ابی را ملاقات نمایم، وارد مسجد پیامبرصلی الله علیه واله شدم و در صف اول به نماز ایستادم، ناگهان مردی را دیدم که نماز خود را تمام کرد و شروع به حدیث گفتن نمود. گردنها به سوی او کشیده شد تا بیاناتش را بشنوند. او سه بار گفت: سران این امّت گمراه شدند و اخرتشان تباه شد، ولی من دلم به حال انها نمیسوزد، بلکه به حال مسلمانانی میسوزد که به دست انان گمراه شدند.»(5)
ص:84
و نیز اورده است: «ابی بن کعب - که شاهد انحراف مردم از قطب اصلی رهبری اسلامی بود و از این وضع رنج میبرد - میگفت: «روزی که پیامبر اسلامصلی الله علیه واله زنده بود همه متوجّه یک نقطه بودند ولی پس از وفات پیامبرصلی الله علیه واله صورتها به چپ و راست منحرف گردید.»(1)
ذهبی نقل میکند: «یکی از انصار از ابی بن کعب پرسید: ابی! از کجا میایی؟ پاسخ داد: از منزل خاندان پیامبرصلی الله علیه واله. او گفت: وضع انان چگونه است؟ گفت: چگونه میشود وضع کسانی که خانه انان تا دیروز محلّ رفتوامد فرشته وحی و کاشانه پیامبر خداصلی الله علیه واله بود، ولی امروز جنبوجوشی در انجا به چشم نمیخورد و از وجود پیامبرصلی الله علیه واله خالی مانده است. این را گفت در حالی که بغض گلویش را میفشرد و گریه مجال سخن را به او نمیداد، به طوری که وضع او حضّار را نیز به گریه واداشت.»(2)
و) بریدة بن خضیب اسلمی
ذهبی در ترجمه او مینویسد: «بعد از غصب خلافت از طرف ابوبکر، بریده خطاب به ابوبکر کرده، گفت: « انّا للَّهِ وانّا الَیه راجِعُونَ»، چه مصیبتهایی که حق از طرف باطل کشید، ای ابوبکر! ایا فراموش کردی یا خودت را به فراموشی میزنی؟ کسی تو را گول زده یا نفست تو را گول زده است؟ ایا به یاد نداری که چگونه رسول خداصلی الله علیه واله ما را امر نمود که علیعلیه السلام را امیرالمؤمنین بنامیم؟ ایا یاد نداری که پیامبرصلی الله علیه واله در اوقات مختلف، اشاره به علی کرده، میفرمود: این، امیرمؤمنین، و قاتل ظالمین است؟ از خدا بترس و نفس خود را محاسبه کن، قبل از انکه وقت بگذرد و خودت را از انچه باعث هلاکت نفس است نجات بده. و حقّ را به کسی که از تو به ان سزاوارتر است واگذار، و در غصب ان پافشاری مکن، برگرد، تو میتوانی برگردی، تو را نصیحت کرده و به راه نجات راهنمایی میکنم، کمک کار ظالمین مباش.»(3)
ص:85
ز) خالد بن سعید
ابن اثیر میگوید: «تاخر خالد و اخوه ابان عن بیعة ابیبکر، فقال لبنیهاشم: انّکم لطوال الشجر، طیبو الثمر، نحن تبع لکم... فلمّا بایع بنوهاشم ابابکر بایعه خالد»؛(1)«خالد و برادرش ابان از بیعت با ابوبکر سرباز زدند و به بنیهاشم خطاب کرده گفتند: همانا شما خاندانی ریشهدار و اصلی هستید که افراد شایستهای را به جامعه تحویل داده است و ما به دنبال شماییم... بعد از انکه بنیهاشم با ابوبکر - با تهدید و زور - بیعت کردند این دو برادر - خالد و ابان - نیز بیعت نمودند».
از جمله موضعگیریهای شیعیان در خلافت ابوبکر و عمر و عثمان، سکوت معنادار انان بود؛ زیرا از طرفی حقّ را با علیعلیه السلام دانسته و دیگران را لایق مقام خلافت نمیدانستند. از طرف دیگر مصالح اسلام و مسلمین را در نظر میگرفتند، کسانی که به تعبیر امیرالمؤمنین، تازه مسلماناند. از طرف سوم دشمنان داخلی و خارجی را در کمین میدیدند، لذا با یک جمعبندی، سکوت را بر هر چیز دیگر ترجیح دادند. به این معنا که دست به شمشیر نبرند و برای گرفتن حقّ امیرالمؤمنینعلیه السلام اقدامی انجام ندهند، ولی این بدانمعنا نبود که سکوت مطلق داشته باشند؛ زیرا حقّ هیچگاه نباید به طور مطلق خاموش بماند، بلکه در هر موردی که صلاح میدیدند از راههای مختلف حقانیت امیرالمؤمنینعلیه السلام را گوشزد میکردند.
در برخی از موارد نیز عملا با خلیفه غاصب مقابله میکردند که میتوان یک نمونه از ان را اقدام عملی مالک بن نویره در ندادن زکات به نماینده ابوبکر، خالد بن ولید دانست؛ زیرا او معتقد بود که ابوبکر شایسته خلافت نیست و دادن زکات به نماینده او کمک به ظالم است؛ ازاینرو از دادن زکات به او سرپیچی کرد... .
ص:86
1) 266. اسدالغابة، ج 1، ص 656.
نمونه دیگر از مخالفت عملی را میتوان هجرت بلال از مدینه دانست؛ زیرا بلال به خاطر منصب مهمّی که نزد رسول خداصلی الله علیه واله داشت، احساس کرد که اگر در مدینه بماند باید برای خلیفه وقت اذانگو باشد، و از انجا که اذان او در حقیقت تایید خلافت غاصب است، بههمینخاطر مصلحت را در ان دید که از مدینه پیامبرصلی الله علیه واله به محلّی دور هجرت کند تا از او بهرهبرداری سیاسی نشود و در انجا بود تا از دار دنیا رحلت کرد.(1)
حضرت زهراعلیها السلام بعد از وفات پدرش و مشاهده خلافکاریهای دستگاه خلافت و بعد از اینکه نتوانست از راه گفت و گو ونصیحت انان را متنبّه سازد، راه مبارزه منفی را پیش گرفت. و این راه را چه تا زمانی که زنده بود و چه برای بعد از شهادتش دنبال کرد:
بخاری در باب «خمس» در مساله میراث حضرت زهراعلیها السلام از فدک نقل میکند: فاطمه دختر رسول خداصلی الله علیه واله غضبناک شد و با ابوبکر قهر نمود. و این متارکه ادامه داشت تا از دنیا رحلت نمود.(2)
او نیز در باب غزوه خیبر به سندش از عایشه نقل کرده که گفت: فاطمه دختر پیامبرصلی الله علیه واله کسی را به نزد ابی بکر فرستاد تا میراث خود را از رسول خداصلی الله علیه واله که همان فئ مدینه و فدک و انچه از خمس خیبر باقی مانده بود بر او بفرستد. ابوبکر گفت: رسول خداصلی الله علیه واله فرمود: ما چیزی را به ارث نمیگذاریم انچه هست همه صدقه میباشد. تا اینکه میگوید: ابوبکر از پرداخت میراث حضرت امتناع کرد. فاطمه - علیها السلام - بر او ناراحت شد و با او قهر کرد و تا زنده بود با او سخن نگفت».(3)
ص:87
بخاری به سندش از عایشه نقل کرده که گفت: «فاطمه دختر پیامبرصلی الله علیه واله کسی را به نزد ابوبکر فرستاد تا میراث خود از رسول خداصلی الله علیه واله از فئ مدینه و فدک و انچه از خمس خیبر باقی مانده باز خواهد... ابوبکر از پرداخت انها امتناع ورزید. فاطمه - علیها السلام - بر ابوبکر غضبناک شد و با او قهر کرده و تا زنده بود با او سخن نگفت. بعد از پیامبرصلی الله علیه واله شش ماه زنده بود. و هنگامی که وفات نمود شوهرش علی - علیه السلام - او را شبانه دفن کرد و ابوبکر را از دفن حضرت اگاه نکرد.»(1)
ابن ابی الحدید مینویسد: «علی و حسن و حسین - علیهما السلام - فاطمه را شبانه دفن کرده و قبرش را مخفی نمودند.»(2)
او نیز میگوید: «خبر صحیح نزد من این است که فاطمه - علیها السلام - از دنیا رحلت نمود در حالی که بر ابوبکر و عمر غضبناک بود ولذا وصیت کرد تا این دو نفر بر جنازه او نماز نخوانند.»(3)
مسلم در ضمن قضیه غضب حضرت زهراعلیها السلام بر ابوبکر و وفات حضرت میگوید: «...علی - علیه السلام - خبر وفات فاطمه را به ابوبکر نرساند و خودش بر او نماز گزارد».(4)
حلبی از واقدی نقل کرده که گفت: «نزد ما به اثبات رسیده که علی - کرمّ اللَّه وجهه - فاطمه را شبانه دفن کرد و بر ان حضرت با عباس و فضل نماز گزارد و هرگز کسی را خبر ننمود».(5)
استاد توفیق ابو علم میگوید: «فاطمه زهراعلیها السلام سه وصیت کرد: یکی اینکه کسانی که بر انها غضب نموده در تشییع جنازهاش حاضر نشوند و جنازهاش شبانه به خاک سپرده شود.»(6)
ص:88
ابوبکر جوهری نقل میکند: «هنگامی که زمان وفات فاطمه - علیها السلام - فرار رسید بر امیرالمؤمنین - علیه السلام - وصیت کرد که هرگاه از دنیا رفتم مرا شبانه دفن کن و هرگز ابوبکر و عمر را از این امر اگاه مساز...»(1)
ابن قتیبه میگوید: «...فاطمه - علیها السلام - قسم یاد کرد که هرگز با ابوبکر سخن نگوید و وصیت کرد تا شبانه دفن شود تا ابوبکر در تشییع جنازهاش حاضر نگردد، لذا شبانه دفن شد».(2)
عمر بن خطاب با توجه به نقش مهمّی که در دوران خلافت ابوبکر داشت، به خلافت رسید و بدین جهت با مخالفت رو به رو نشد. امام علیعلیه السلام و شیعیان با این اقدام مخالف بودند، امّا بیعت سریع مردم، فرصتی برای مخالفت امام و شیعیان باقی نگذاشت. سابقه رفتار تند عمر در دوران خلافت ابوبکر، زمینه هرگونه مخالفت عملی را منتفی میساخت.(3)
علیعلیه السلام اگرچه میراث خویش را برباد رفته و خود را شایسته رهبری میدانست، ولی برای حفظ موقعیت حسّاس جهان اسلام، همچنان سکوت توام با بیان حقّ و حقیقت، و تذکر به حقانیت خود را ادامه میداد.
شیعیان نیز همانند امیرالمؤمنینعلیه السلام سکوت معناداری داشتند، انها اگرچه سکوت کرده و به جهت حفظ اسلام و وحدت مسلمین دست به اقدامی عملی علیه حکومت وقت نمیزدند ولی با بیانات خود با انان مخالفت میورزیدند.
عمر بن خطاب در مجلسی گفت: «دلیل قریش در انتخاب نکردن علیعلیه السلام به خلافت این بود که انان کراهت داشتند خلافت و نبوت در یک خاندان جمع شود.
ص:89
ابنعباس که در ان مجلس بود در برابر این سخن عمر موضعگیری کرده، خطاب به او فرمود: قریش نسبت به انچه که خداوند نازل کرده بود، کراهت داشتند.»(1)
عثمان شیوه دو خلیفه پیشین را دنبال نکرد. ابتدا والیان عمر را از ولایات برداشت و بستگان خود را بر کار گماشت. حکم بن العاص را که پیامبرصلی الله علیه واله به طائف تبعید کرده بود، به مدینه برگرداند و خزانه مسلمین را به او سپرد. مروان بن حکم را مشاور خویش قرار داد و یکپنجم زکات شمال افریقا را که مبلغ دومیلیون و پانصد و بیستهزار دینار بود به وی بخشید و او را به دامادی خویش برگزید.
وی از بیتالمال بصره مبلغ ششصدهزار درهم به داماد دیگر خویش، عبداللَّه بن خالد بن اسید، حواله کرد. عبداللَّه بن عامر، پسردائی خویش را که نوجوانی بود به حکومت بصره انتخاب کرد. عبداللَّه بن سعد بن ابیسرح، برادر رضاعی خود را - که پیامبرصلی الله علیه واله در فتح مکه به سبب ارتداد وی دستور قتلش را صادر کرده بود - به حکومت مصر و خراج ان سرزمین برگزید. ولید بن عقبة بن ابیمعیط برادر مادری خود را به کوفه فرستاد و پس از فساد و تباهی و شرابخواری او سعید بن عاص، فامیل دیگر خود را به ان شهر گماشت. سعید با اعمال سیاست اشرافی اموی و بیان اینکه زمینهای سرسبز عراق از برای قریش است، موجب اعتراض و شورش مردم کوفه گردید.(2)
در این دوران علیعلیه السلام و شیعیان در مقابل بدعتهای عثمان و والیانش ساکت نمینشستند.
ص:90
ابن ابیالحدید مینویسد: «انّ الّذی علیه اکثر ارباب السیر وعلماء الاخبار انّ عثمان نفی اباذر اولا الی الشام ثم استقدمه الی المدینة لمّا شکی منه معاویة، ثمّ نفاه من المدینة الی الربذة لمّا عمل بالمدینة ما کان یعمل بالشام»؛(1)«بیشتر تاریخنویسان و عالمان اخبار براناند که عثمان ابتدا ابوذر را به شام تبعید کرد و بعد از انکه معاویه از او به عثمان شکایت کرد، او را به مدینه خواست و از مدینه، بهخاطر مخالفت با خلیفه، به ربذه تبعید نمود.»
زمانی که ابوذر را به ربذه تبعید کردند و علیعلیه السلام و فرزندانش او را بدرقه نمودند، ابوذر نگاهی به امامعلیه السلام کرد و گفت: وقتی شما و فرزندانت را میبینم به یاد سخن رسولخداصلی الله علیه واله در مورد شما میافتم و گریه میکنم.(2)
و نیز از پیامبر اکرمصلی الله علیه واله نقل میکرد که فرمود: «زود است که شما را فتنه فرارسد، اگر گرفتار ان شدید بر شما باد عمل به کتاب خدا و اقتدا به علی بن ابیطالبعلیه السلام.»(3)
در زمان خلافت عثمان، ابوذر بر درب مسجد رسول خداصلی الله علیه واله ایستاد و در خطبهای که ایراد کرد، فرمود: «ای مردم! محمّد وارث علم ادم و فضایل انبیاست، و علی بن ابیطالب وصی محمّد و وارث علم اوست... .»(4)
بلاذری مینویسد: «مقداد بن عمرو، عمار بن یاسر، طلحه و زبیر با تعداد دیگری از اصحاب رسول خداصلی الله علیه واله به عثمان نامه نوشتند و او را به نکاتی چند تذکر دادند و او را از خدا ترساندند. و در ضمن تهدید کردند که اگر به تذکرات انان گوش فرا ندهد برضد او اقدام خواهند کرد. عمار نامه را گرفته نزد عثمان اورد. به مجرد اینکه صدر نامه را برای او خواند، عثمان با غضب به او گفت: ایا تو از بین دوستانت جرات خواندن نامه تهدیدامیز را برای من داری؟ عمار در جواب گفت: دلیلش این است که ناصحترین قوم خود به تو هستم. عثمان در جواب گفت: دروغ میگویی ای فرزند
ص:91
سمیه! عمّار گفت: به خدا سوگند من پسر سمیه و فرزند یاسرم. سپس عثمان به غلامش دستور داد که دست و پای او را بشکنند. انگاه با دو پایش درحالیکه در کفش بود شروع به لگدزدن به عمار کرد که بر اثر ان «فتق» بر او عارض شد.»(1)
خلافت امام علیعلیه السلام در اواخر سال سیوپنج ه.ق. شروع شد و تقریبا چهار سال و نُه ماه ادامه یافت. شیعیان امیرالمؤمنینعلیه السلام هنگام بیعت عمومی با ان حضرت وقت را مناسب دیدند تا یادی از ولایت امیرالمؤمنینعلیه السلام کرده، مردم را به ان مقام شامخ تذکر دهند تا اگر خواستند با ان حضرت بیعت کنند با انگیزهای حقیقی باشد. از این رو هنگام بیعت مردم با امیرالمؤمنینعلیه السلام، مالک بن حارث اشتر خطاب به مردم کرده، فرمود: «ای مردم! این علیعلیه السلام وصی اوصیا و وارث علم انبیاست، او کسی است که بلاهای بزرگ را به جان خریده و زحمتهای فراوانی در راه اسلام تحمل کرده است. او کسی است که کتاب خدا به ایمان او شهادت داده و پیامبرش او را به بهشت رضوان بشارت داده است. کسی که تمام فضایل در او جمع شده، و احدی از گذشتگان و اهل این زمان در سابقه و علم و فضلش شک نکرده است... .»(2)
خزیمة بن ثابت نیز پس از بیعت با امام علیعلیه السلام میگفت: «ما کسی را برگزیدیم که رسول خداصلی الله علیه واله او را برای ما برگزید.»(3)
امام علیعلیه السلام به کوفه امد و ان شهر را محلّ اقامت خود، بهعنوان پایتخت، انتخاب نمود؛ تا انکه بتواند تشیع را در عراق گسترش داده و خود را نیز به اهل عراق معرفی نماید. از طرفی کوفه منطقهای سوقالجیشی بود، و چون کلّ عراق نیز به شام نزدیک بود، ان حضرت خواست تا علاوه بر عراق؛ شام را نیز تحت نظر قرار دهد.
ص:92
بعد از ورود امام علیعلیه السلام به عراق، مردم با ملاحظه امام علیعلیه السلام به عنوان قهرمان سیاست، در مقابل استیلای شامیان از او حمایت کردند و مدتها از حامیان مذهبی امام علیعلیه السلام بودند.
پس از جنگ جمل، اصطلاح شیعه علیعلیه السلام شامل همه کسانی میشد که از علیعلیه السلام در مقابل عایشه حمایت میکردند. علاوه بر ان به اشخاص و گروههای غیرمذهبی که به دلایل سیاسی از علیعلیه السلام حمایت میکردند، لفظ شیعه اطلاق میگردید.
نصربن مزاحم میگوید: امام علیعلیه السلام هنگام برشمردن جنایات طلحه و زبیر فرمود: «انّ اتباع طلحة والزبیر قتلوا شیعتی وعمّالی»؛(1)«همانا پیروان طلحه و زبیر در بصره شیعیان و عاملان مرا به قتل رساندند».
در این مفهوم وسیع بود که کلمه شیعه در سند حکمیت در صفین بهکار رفت. ده سال بعد، زمانی که شیعیان شروع به تثبیت موقعیت اسمی خود کردند، کوششهایی برای جدایی حامیان علیعلیه السلام صورت گرفت و بین حامیان مذهبی و غیرمذهبی وی تمایزی حاصل شد.
امام علیعلیه السلام در طول چهار سال و نه ماه حکومت خویش، اگرچه نتوانست جامعه اسلامی را به صورت اول خویش بازگرداند، اما به موفقیتهای مهمّی دست یافت که عبارتند از:
1 - معرفیکردن شخصیت واقعی رسول خداصلی الله علیه واله برای مردم.
2 - تبیین احکام فراموششده اسلام.
3 - جلوگیری از بدعتها و تحریفهای دینی درحد امکان.
4 - تصحیح و اصلاح احکامی که به اشتباه برای مردم تبیین شده بود.
5 - تبیین مقدار زیادی از معارف دینی.
6 - تربیت شاگردانی جلیل القدر؛ مانند: اویس قرنی، کمیل بن زیاد، میثم تمّار، رشید هجری و... .
ص:93
1) 288. وقعه صفین، ص 7.
در عصر حکومت امام علیعلیه السلام اگرچه فشارها و حصرهای سیاسی از شیعه برطرف شد، ولی درعوض مبتلا به جنگهای داخلی متعدد شدند و در این جنگها نیز با گفتار و عمل، دست از دفاع از امیرالمؤمنینعلیه السلام برنداشتند.
شیعیان با وجود شکست در جنگها برای دفاع از امیرالمؤمنینعلیه السلام و مقابله با مخالفین انحضرت، دست از دفاع عقیدتی از انحضرتعلیه السلام برنداشتند.
شیعیان عقیدتی در جنگ جمل به جهت اگاهی دادن مخالف و موافق به حقانیت امیرالمؤمنینعلیه السلام در خطبهها و رجزهای حماسی خود، ان حضرت را به دیگران معرفی میکردند.
ابوالهیثم بن تیهان که بدری است، میگوید:
قل للزبیر وقل لطلحة انّنا
نحن الذین شعارنا الانصار
انّ الوصی امامنا وولینا
برح الخفاء وباحت الاسرار(1)
مردی از قبیله ازد به میدان امده، میگوید:
هذا علی وهو الوصی
اخاه یوم النجوة النبی
وقال هذا بعدی الولی
وعاه واع ونسی الشقی(2)
حجر بن عدی کندی، صحابی جلیلالقدر، میگوید:
یا ربّنا سلّم لنا علیا
سلّم لنا المبارک المضیا
المؤمن الموحّد التقیا
لاخَطِل الرای ولا غویا
بل هادیا موفّقا مهدیا
واحفظه ربّی واحفظ النبیا
فیه فقد کان له ولیا
ثمّ ارتضاه بعده وصیا(3)
ص:94
زحر بن قیس جعفی میگوید:
اضربکم حتّی تقروا لعلی
خیر قریش کلّها بعد النبی
من زانه اللَّه وسمّاه الوصی
انّ الولی حافظا ظهر الولی(1)
در جنگ صفین نیز شیعیان به طرق مختلف به دفاع از امیرالمؤمنینعلیه السلام و حریم ولایت برامدند.
عدهای با بیان خطبهها، به دفاع از مقام او برامدند. ابن ابیالحدید میگوید: «بعد از انکه امیرالمؤمنینعلیه السلام مردم را در کوفه برای حرکت به طرف صفین بهجهت جنگ با معاویه جمع کرد، عمرو بن حمق خزاعی ایستاد و امام علیعلیه السلام را مورد خطاب قرار داده، عرض کرد: «ای امیرمؤمنان! من تو را به جهت خویشاوندی یا طلب مال، یا سلطنت و جاه، دوست ندارم، بلکه دوستی من نسبت به تو از ان جهت است که پنج خصلت در تو یافتم که در دیگری نبوده است: تو پسرعموی رسول خدا و جانشین و وصی او هستی، و پدر ذریه پیامبری که در میان ما به ودیعت گذارده شده است. تو اول کسی هستی که اسلام اورد، و سهم تو در جهاد از همه بیشتر است... .»(2)
امّ خیر نیز در روز صفین در تحریک سپاهیان امام علیعلیه السلام میفرمود: «عجله کنید - خداوند شما را رحمت کند - به یاری امام عادل و باتقوای باوفا و راستگو که وصی رسول خداست.»(3)
برخی دیگر نیز با اشعار خود به دفاع از مقام ولایت برامدند:
قیس بن سعد، صحابی عظیم و سید خزرج، میگوید:
وعلی امامنا و امام
لسوانا اتی به التنزیل
یوم قال النبی من کنت مولاه
فهذا مولاه خطب جلیل
انّ ما قاله النبی علی الامّة
حتم ما فیه قال وقیل(4)
ص:95
و نعمان بن عجلان انصاری نیز میگوید:
کیف التفرق والوصی امامنا
لا کیف الّا حیرة وتخاذلا
لاتغبنُنّ عقولکم، لا خیر فی
من لم یکن عند البلابل عاقلا
وذوو معاویة الغوی وتابعوا
دینَ الوصی لتحمدوه اجلا(1)
اینان در اشعار خود عمدتا بر مساله وصایت و جانشینی امام علیعلیه السلام از رسولخداصلی الله علیه واله تاکید داشتند.
برخی دیگر نیز پس از انکه امام علیعلیه السلام از صفین به کوفه بازگشت و خوارج از او جدا شدند، در کنار امام علیعلیه السلام ثابتقدم ماندند و بار دیگر با انحضرت تجدید بیعت و عهد نمودند. از جمله عهد انان این بود که به حضرت خطاب کرده، عرض کردند: «ما دوست هر کسی هستیم که تو دوست انی، و دشمن هر کسی هستیم که تو با انان دشمنی داری.»(2)
عدهای دیگر با نوشتن نامه به معاویه او را مورد عتاب و سرزنش قرار داده، مقام ولایت و خلافت بهحق امیرالمؤمنینعلیه السلام را به او گوشزد میکردند.
محمّد بن ابوبکر در نامهای که به معاویه مینویسد، میگوید: «...وای بر تو! چگونه خودت را در کنار علیعلیه السلام قرار میدهی، کسی که وارث رسول خداصلی الله علیه واله و وصی او و پدر فرزندان اوست. کسی که قبل از دیگران به او گروید و اخرین کسی بود که عهد پیامبرصلی الله علیه واله را شنید. او را از اسرارش اگاه و در امرش شریک ساخت.»(3)
دارمیه حجونیه از زنان شیعه امام علیعلیه السلام در برابر معاویه در بیان علل دوستی علیعلیه السلام گفت: «من او را دوست دارم؛ زیرا مساکین را دوست میداشت و به واماندگان کمک میکرد. او فقیه در دین بود و از بیان حق کوتاهی نمینمود. او از جانب رسولخداصلی الله علیه واله ولایت داشت... .»(4)
ص:96
با مراجعه به کتب رجال و تراجم و تاریخ و بررسی و تحقیق در شرح حال صحابه، پیروی بسیاری از انان از علی بن ابی طالبعلیه السلام نمایان میگردد. مرحوم «شرف الدین» اسامی دویست نفر از انان را در کتاب شریف «الفصول المهمّة» اورده است.
ایت اللَّه محمدحسین کاشف الغطاءرحمه الله میفرماید: «من با تتبّعی که در کتب تراجم صحابه داشتهام؛ امثال: کتاب «استیعاب» و «اصابة» و «اسدالغابة» و نظایر اینها، به این نتیجه رسیدهام که حدود سیصد نفر از صحابه، از شیعیان حضرت علیعلیه السلام بودهاند. و شاید کسی که بیشتر تفحّص کند، از این تعداد، بیشتر پیدا نماید.»
اینک به اسامی تعدادی از این صحابه اشاره میشود:
عبداللَّه بن عباس
فضل بن عباس
قثم بن عباس
عبدالرحمن بن عباس
تمام بن عباس
عقیل بن ابی طالب
نوفل بن حرث
عبداللَّه بن جعفربن ابی طالب
عون بن جعفر
محمدبن جعفر
ربیعةبن حرث بن عبدالمطّلب
طفیل بن حرث
مغیرة بن نوفل بن حارث
عبداللَّه بن حرث بن نوفل
ص:97
عبداللَّه بن ابی سفیان بن حرث
عباس بن عتبة بن ابی لهب
عبدالمطلب بن ربیعة بن حرث
عباس بن ربیعة بن حرث
جعفر بن ابی سفیان بن حرث
از مشاهیر غیر بنی هاشم، به این افراد میتوان اشاره نمود.
سلمان محمدی
مقداد بن اسود کندی
ابوذر غفاری
عماربن یاسر
حذیفة بن یمان
خزیمةبن ثابت
ابوایوب انصاری
ابوالهیثم مالک بن تیهان
ابی بن کعب
قیس بن سعد بن عباده
عدی بن حاتم
عبادة بن صامت
بلال بن رباح حبشی
ابورافع مولی رسول اللَّهصلی الله علیه واله
هاشم بن عتبه
عثمان بن حنیف
سهل بن حنیف
ص:98
حکیم بن جبله عبدی
خالد بن سعد بن عاص
ابن حصیب اسلمی
سلمان فارسی، ایرانی الاصل و اهل «جی» اصفهان یا «استخر» فارس یا «رامهرمز» است. او پس از تحقیق در ایین زرتشت، به مسیحیت گرویده و با تامّل در تعلیمات حضرت مسیحعلیه السلام قبل از جنگ خندق به اسلام گروید. وی یکی از یاران صدیق و معروف و فداکار پیامبرصلی الله علیه واله بود. در حالی که هر یک از مهاجرین و انصار وی را از خود میدانستند. پیامبرصلی الله علیه واله فرمود: «سلمان از ما اهل بیت است».
سلمان با انتساب به خاندان پیامبرصلی الله علیه واله از موقعیت و شرافت ویژهای در میان یاران رسول خداصلی الله علیه واله برخوردار گردید. او در تمام غزوات در کنار پیامبرصلی الله علیه واله، با مشرکین به نبرد میپرداخت.(1)
وی در زمان پیامبرصلی الله علیه واله از هواداران حضرت علیعلیه السلام بود و پس از رحلت رسول خداصلی الله علیه واله و حکومت «ابوبکر» سخن معروف خود را به زبان فارسی چنین گفت: «کردید و نکردید»، و به این وسیله از پیروی نکردن با علیعلیه السلام انتقاد کرد.
سلمان، از استوارترین یاران امام علیعلیه السلام و یکی از چهارتن، شیعیان صدیق و نخستین امام، به شمار امده است(2).
سادگی رفتار و حمایت او از حضرت علیعلیه السلام بی شک در گرایش هموطنان او به اسلام و تشیع بی تاثیر نبوده است.
ص:99
ابوذر، قبل از اسلام نیز موحّد بوده است. وی با شنیدن دعوت پیامبرصلی الله علیه واله در مکه، با شنیدن ایههایی از قران، گمشده خویش را یافت و مسلمان شد.
مورخان، او را پنجمین مسلمان دانستهاند. چون به جهت تبلیغ اسلام، در معرض خطر قرار گرفت، پیامبر وی را مامور تبلیغ در قبیلهاش قرار داد.
ابوذر در نزد پیامبرصلی الله علیه واله از مقام و منزلت ویژهای برخوردار بود.(1)او در زمان خلافت خلیفه سوم، به اسراف و تبذیرهای خلیفه و مشاورانش، به ویژه «مروان» اعتراض کرد. خلیفه وی را به روستای کوچک «ربذه» تبعید نمود.
حضرت علیعلیه السلام و فرزندانش او را بدرقه کرده و با او وداع کردند... وی یار صدیق پیامبرصلی الله علیه واله بود.
رسول خداصلی الله علیه واله در حق او فرمود: «افرین بر ابوذر که تنها راه میرود و تنها میمیرد و تنها برانگیخته میشود».(2)
مقداد، از قبیله «کنده» یا «بهره» و از اعراب جنوبی بود. وی از یاران و مهاجرین پیامبرصلی الله علیه واله در مکه و به نقلی هفتمین ایمان اورنده بود. وی به فرمان پیامبرصلی الله علیه واله به حبشه مهاجرت نمود. و در تمام غزوات در کنار پیامبرصلی الله علیه واله در دفاع از اسلام و پیامبر خالصانه به نبرد پرداخت.
مقداد در یکی از غزوات به پیامبر عرض کرد: «یا رسول اللَّه! ما چون قوم بنی اسرائیل نیستیم که بگوییم تو و خدایت به جنگ بروید و ما ایستادهایم، بلکه ما از هر طرف به نبرد و حمایت از تو و دین خدا خواهیم پرداخت.»(3)
او از ارکان اربعه شیعه و در گروه خالصترین و نخستین یاران امام علیعلیه السلام در زمان پیامبرصلی الله علیه واله بوده است.
ص:100
عمار و پدر و مادرش از نخستین مسلمانان و ایمان اورندگان به پیامبرصلی الله علیه واله بودند. قریش «یاسر» و «سمیه» و «عمار» را شکنجه میکردند. روزی پدر و مادر عمار توسط قریش شکنجه میشدند، پیامبرصلی الله علیه واله در حالی که قدرت یاری انان را نداشت بر انان گذر کرد و فرمود: «بشارت باد خاندان یاسر را به بهشت پروردگار».(1)
عمار، چون یاران دیگر پیامبر به مدینه هجرت کرد. در پیمان برادری اسلامی، بین مهاجرین و انصار، پیامبرصلی الله علیه واله وی را برادر «حذیفة بن یمان» قرار داد. حضرتصلی الله علیه واله نام منافقان را بر این دو بیان کرد. به همین جهت این دو را «منافق شناس» میخواندند.(2)
عمار در تمام جنگها همراه پیامبر حضور داشت، پیامبر به عمار فرمود: «قاتل عمار در اتش است» و نیز فرمود: «تو را گروه ستمکاران به قتل میرسانند».
وی در حالی که نود و سه یا چهار سال از عمرش میگذشت، در جنگ «صفین» همراه با لشکر حضرت علیعلیه السلام با سپاه معاویه به نبرد پرداخت. و با شهادت خود، سپاهیان معاویه را به تردید انداخت.(3)برخی از سپاهیان که در حمایت از حضرت علیعلیه السلام دچار تردید بودند، پایدارتر شدند.(4)
عمار بن یاسر را چهارمین فرد از شیعیان نخستین و حامیان امام علیعلیه السلام دانستهاند.
«خذیمه»از انصار و از قبیله «اوس» بود. پیامبرصلی الله علیه واله گواهی او را مساوی با گواهی دو نفر دانستند و از این جهت وی را «ذوالشهادتین» نامیدند. در فتح مکه، پرچم قبیله «بنی خطبه» را در دست داشت. وی در جنگهای «جمل» و «صفین» در کنار امام علیعلیه السلام بود. و به دست سپاهیان معاویه به شهادت رسید.(5)
ص:101
او در هنگام بیعت با حضرت علیعلیه السلام به عنوان نماینده و دومین نفر از انصار، بیانی دارد که نشان دهنده ایمان و اخلاص او به حضرت علیعلیه السلام است.
یعقوبی مینویسد: «... سپس خذیمة بن ثابت، «ذوالشهادتین» برخاست و عرض کرد: ای امیرمؤمنان! برای کار خود جز تو را نیافتم و بازگشت جز به تو نبود. اگر درباره تو درست بگویم، تو در ایمان و دانایی از مردمان دیگر برتری. و به خدا داناتر و سزاوارترین مؤمنان به پیامبرصلی الله علیه واله میباشی، تو انچه انان دارند داری و انان انچه را که تو داری ندارند».(1)(2)
براءبن عازب، از اشراف انصار و از قبیله «خزرج» بود، در پانزده یا هجده غزوه شرکت داشت. بعد از پیامبرصلی الله علیه واله به امام علیعلیه السلام پیوست. در کنار حضرتعلیه السلام در جنگهای «جمل» و «صفین» شرکت داشت و به نبرد با مخالفان حضرت پرداخت و در زمان «مصعب بن زبیر» در کوفه وفات یافت.(3)(4)
وی از جمله انصاری بود که در پیمان «عقبه اول و دوم» در مکه به حضور پیامبرصلی الله علیه واله شرفیاب شد و در بازگشت به مدینه، به تبلیغ اسلام پرداخت. در تمامی غزوات در کنار پیامبرصلی الله علیه واله قرار داشت و یکی از نقبای دوازدهگانه انصار بود که پیامبرصلی الله علیه واله انان را چون حواریون حضرت عیسیعلیه السلام دانستهاند.(5)(6)
ابوالهیثم، از اولین کسانی بود که به عنوان نماینده انصار با حضرت علیعلیه السلام بیعت کرد،(7)و بنا به نقلی، وی در جنگ «صفین» به شهادت رسید.
ص:102
خالد، چهارمین یا پنجمین ایمان اورنده به پیامبرصلی الله علیه واله و نخستین فرد مسلمان از قبیله خویش بود. او در هر دو هجرت به حبشه حضور داشت و پس از مراجعت به مدینه، در فتح مکه و غزوات «حنین» و «طائف» و «تبوک» شرکت داشت و سپس به عنوان عامل و نماینده پیامبرصلی الله علیه واله برای دریافت صدقات یمن، انتخاب شد و به انجا رهسپار گشت.(1)
پس از رحلت پیامبرصلی الله علیه واله به مدینه بازگشت و از بیعت با ابو بکر خودداری ورزید و به حضرت علی بن ابی طالبعلیه السلام پیوست.
وی در بیعت با حضرتعلیه السلام چنین گفت: «به خدا سوگند در میان همه مردم هیچ کس سزاوارتر از تو نیست که جای پیامبرصلی الله علیه واله را بگیرد».(2)
شهادت وی را در زمان ابوبکر و برخی در زمان خلیفه دوم، در سال چهاردهم هجرت دانستهاند.
ابوایوب، در «عقبه» با پیامبرصلی الله علیه واله بیعت کرد. حضرتصلی الله علیه واله در ورود به مدینه تا زمانی که خانهای برای او بنا گردید، در منزل وی ساکن شد. وی در همه جنگها در کنار پیامبرصلی الله علیه واله به دفاع از اسلام میپرداخت.(3)
پس از کشته شدن «عثمان»، ابوایوب انصاری، از نخستین کسانی بود که به طرفداری از حضرت علیعلیه السلام پرداخت و از طرف امام علیعلیه السلام حاکم مدینه شد.
ابوایوب، در جنگهای «جمل»، «صفین» و «نهروان» در کنار امام علیعلیه السلام بود. سخنان وی در برابر مردم کوفه برای یاری امام، گواه درجه ایمان و اخلاص او به امام علیعلیه السلام بوده است... .
ص:103
وی در سال 52 وفات کرد و در کنار دیوار «قسطنطنیه» مدفون گردید.
حذیفه، از انصار و یکی از ممتازان یاران پیامبرصلی الله علیه واله بود. وی از راویان حدیث بوده و در تمامی «غزوات» پیامبرصلی الله علیه واله شرکت داشته است. در زمان پیامبرصلی الله علیه واله طرفدار حضرت علیعلیه السلام و بعد از ان، از مدافعین ایشان بوده است.
فرزندان وی در تبعیت از پدر، در حمایت از امام علیعلیه السلام در «صفین» به شهادت رسیدند. وفات وی در سال (35هق) در مدائن رخ داد.
وی از انصار و از قبیله «اوس» بود. «ترمذی» او را از اصحاب بدر دانسته است، برخی دیگر گفتهاند: وی به جز جنگ بدر در غزوات دیگر پیامبرصلی الله علیه واله نیز شرکت داشته است.(1)
بعد از کشته شدن خلیفه سوم، در خدمت امام علیعلیه السلام قرار گرفت و به حکومت «بصره» برگزیده شد.
وقتی «اصحاب جمل» قصد «بصره» کردند؛ ابتدا با «عثمان بن حنیف»، والی بصره عهد کردند که منتظر رسیدن امام علیعلیه السلام باشند، ولی بر خلاف تعهد خویش بر او تاختند و موهای صورت او را کندند و محافظان بیت المال را کشته و ان را غارت نمودند.(2)پس از ان «عثمان بن حنیف» در کوفه ساکن شد و در زمان معاویه بدرود حیات گفت.
«سهل»، از انصار و از قبیله «اوس» بود. در تمام «غزوات» شرکت داشت و از اندک افرادی بود که با پیامبرصلی الله علیه واله پیمان مرگ بستند.(3)
ص:104
او در جنگ «وادی القری» یکی از پرچمداران پیامبرصلی الله علیه واله بود.(1)وی در نبرد «فُلس» - که پیامبرصلی الله علیه واله حضرت علیعلیه السلام را برای شکستن بتخانه «صلی» اعزام کرده بود - پرچمدار امام علیعلیه السلام بود.(2)
«سهل» از یاران با وفای امام علیعلیه السلام بود. و با ان حضرت از مدینه به طرف بصره حرکت کرده و در جنگ «جمل» و «صفین» شرکت داشت. وی در سال (38ه) هجری وفات یافت.(3)
وی در سال وقوع جنگ «احد» به دنیا امد و از فرزندان مهاجران بود. او هشت سال از زمان پیامبرصلی الله علیه واله را درک کرد و به دیدار حضرتصلی الله علیه واله نایل شد. وی از یاران با اخلاص حضرت علیعلیه السلام بوده و در تمام جنگهای امام علیعلیه السلام شرکت داشت. وی پس از شهادت امام علیعلیه السلام در مکه ساکن گردید و تا زمان وفاتش در مکه باقی ماند و برخی گفتهاند در کوفه اقامت داشته است.
«ابوالطفیل» به تفضیل امام علیعلیه السلام بر شیخین قائل بود و امام را از انان برتر میدانست. وی را فردی «شاعر»، «فاضل»، «عاقل»، «فصیح» و «حاضرجواب» در بین یاران مخلص امام علیعلیه السلام دانستهاند.(4)
علاوه بر اشخاص نامبرده، به اسامی افراد دیگری از شیعیان امام علیعلیه السلام نیز میتوان اشاره کرد؛ از قبیل:
هند بن ابی هاله تمیمی
جعدةبن جبیره
حجربن عدی کندی
عمروبن حمق خزاعی
ص:105
جابربن عبداللَّه انصاری
محمدبن ابی بکر
ابان بن سعید
زید بن صوحان زیدی
از سال 39 هجری، معاویه هجوم همگانی و گستردهای را برعلیه شیعیان امیرالمؤمنینعلیه السلام اغاز نمود و با فرستادن افرادی خشن و بیدین برای سرکوب شیعیان، حیطه حکومت حضرت را مورد تاخت وتاز قرار داد:
1 - نعمان بن بشیر را با هزار نفر برای سرکوب مردم عینالتمر فرستاد.
2 - سفیان بن عوف را با ششهزار نفر برای سرکوب مردم هیت و از انجا به انبار و مدائن فرستاد.
3 - عبداللَّه بن مسعدة بن حکمه فزاری که از دشمنان امیرالمؤمنینعلیه السلام بود را با هزار و هفتصد نفر به تیماء فرستاد.
4 - ضحاک بن قیس را با سههزار نفر به واقعه برای غارت هرکس که در طاعت امام علیعلیه السلام است فرستاد. و در مقابل، حضرت امیرالمؤمنینعلیه السلام حجر بن عدی را با چهار هزار نفر برای مقابله با او فرستاد.
5 - عبدالرحمن بن قباث بن اشیم را با جماعتی به بلاد جزیره فرستاد، که حضرت کمیل را برای مقابله با او فرستاد.
6 - حرث بن نمر تنوخی را نیز به جزیره فرستاد تا با هرکس که در اطاعت امام علیعلیه السلام است مقابله کند که در ان واقعه افراد زیادی کشته شدند.(1)
ص:106
1) 327. ر.ک. الاغانی، ج 15، ص 44. تاریخ ابن عساکر، ج 10، ص 152. الاستیعاب، ج 1/65. تاریخ طبری، ج 5، ص 134؛ الکامل، ج 2، ص 425.
7 - در سال 40 ه.ق، بُسر بن ارطاة را با لشکری به سوی مکه و مدینه و یمن فرستاد، او هنگامی که به مدینه رسید، عبیداللَّه بن عباس که عامل مدینه از طرف امام علیعلیه السلام بود، از انجا فرار کرده و در کوفه به حضرت ملحق شد، ولی بُسر هر دو فرزند او را به شهادت رسانید.(1)
یکی دیگر از مناطقی که سر راه «بُسر» مورد غارت قرار گرفت، منطقهای بود که گروهی از قبیله همدان و شیعیان حضرت علیعلیه السلام در انجا سکونت داشتند. بُسر با حرکتی غافلگیرانه به انها حمله کرد. بسیاری از مردان را کشت، و تعدادی از زنان و فرزندان انان را به اسارت برد. و این اولین بار بود که زنان و کودکان مسلمین به اسارت برده میشدند.(2)
مسعودی در مورد بسر بن ارطاة میگوید: «او افرادی از خزاعه و همدان و گروهی را که معروف به «الانباء» از نژاد ایرانیان مقیم یمن بودند کشت. و هرکسی را که مشاهده میکرد میل به علی دارد یا هوای او را در سر دارد، میکشت.»(3)
ابن ابیالحدید میگوید: «بُسر به طرف اهل حسبان که همگی از شیعیان علیعلیه السلام بودند، امد و با انان سخت درگیر شد و بهطور فجیعی انان را به قتل رسانید. و از انجا به طرف صنعا امد و در انجا صد نفر از پیرمردان را که اصالتا از فارس بودند کشت، تنها به جرم اینکه دو فرزند عبیداللَّه بن عباس در خانه یکی از زنان انان مخفی شده است. و بُسر در حملههایش حدود سیهزار نفر را به قتل رساند و عدهای را نیز در اتش سوزاند.»(4)
او نیز مینویسد: «معاویه در نامهای به تمام کارگزارانش نوشت: به هیچیک از شیعیان علی و اهلبیتش اجازه گواهی ندهید. و در مقابل، شیعیانِ عثمان را پناه داده
ص:107
و انان را اکرام کنید... . و نیز در نامهای دیگر به کارگزاران خود نوشت هرکسی که ثابت شد محبّ علی و اهلبیت اوست اسمش را از دیوان محو کرده و عطا و روزیاش را قطع نمایید. و در ضمیمه این نامه نوشت: هرکس که متّهم به ولای اهلبیتعلیهم السلام است او را دستگیر کرده و خانه او را خراب کنید. بیشتر مصیبت بر اهل عراق بود خصوصا اهل کوفه... .»(1)
روزی معاویه به امام حسینعلیه السلام گفت: «یا اباعبداللَّه! اعلمت انّا قتلنا شیعة ابیک، فحنّطناهم وکفناهم وصلّینا علیهم ودفنّاهم؟»؛(2)«ای اباعبداللَّه! ایا علم پیدا کردی که ما شیعیان پدرت را به قتل رسانده و حنوط و کفنشان کرده و بر انان نمازگزارده و دفنشان کردهایم؟»
هنگامی که امام حسنعلیه السلام مجبور به مصالحه با معاویه گردید، یکی از خطراتی که امامعلیه السلام احساس میکرد امنیت شیعیان حضرت علیعلیه السلام بود. ازاینرو در قرارداد خود با معاویه تصریح کرد که باید امنیت به اصحاب امام علیعلیه السلام داده شود. معاویه نیز ان را پذیرفت. ولی در همان روز اول معاویه اعلام کرد که ان تعهدات را نمیپذیرد و زیر پا میگذارد.
ابن ابیالحدید از ابیالحسن مدائنی روایت میکند: «معاویه در نامه خود به والیان چنین نوشت: من ذمه خود را از هرکسی که روایتی در فضیلت ابیتراب و اهلبیتش نقل نماید، بری کردم. بعد از این دستور خطبا در هر منطقه بر منبر شروع به لعن علیعلیه السلام و تبری از او و اهلبیتش نمودند. شدیدترین مردم در بلا و مصیبت اهل کوفه بودند؛ زیرا ان هنگام در کوفه تعداد زیادی از شیعیان وجود داشتند. معاویه، «زیاد» را
ص:108
والی بصره و کوفه نمود. او شیعیان را خوب میشناخت، بر اساس دستور معاویه هرجا که شیعیان را مییافت به قتل میرساند، و یا اینکه آنان را ترسانده، دست و پای انان را قطع مینمود و چشمان آنان را از حدقه درآورده، به دار آویزان میکرد. همچنین عدهای را نیز از عراق تبعید نمود. لذا هیچ شیعه معروفی در عراق باقی نماند... .»(1)
ابن اعثم مینویسد: «زیاد، دائما در پی شیعیان بود و هرکجا انان را مییافت به قتل میرساند، بهطوری که شمار زیادی را کشت. او دست و پای مردم را قطع و چشمانشان را کور میکرد. البته خود معاویه نیز جماعتی از شیعیان را به قتل رساند.(2)معاویه خود دستور به دار آویختن گروهی از شیعیان را صادر کرد.(3)زیاد شیعیان را در مسجد جمع میکرد، تا از علیعلیه السلام اظهار بیزاری جویند.(4)او در بصره نیز در جستجوی شیعیان بود و با یافتن انها آنان را به قتل میرساند.(5)عدهای از صحابه و تابعین به دستور معاویه به شهادت رسیدند.
در سال 53 هجری معاویه حجر بن عدی و اصحابش را به قتل رساند و او اولین کسی بود که به همراه اصحابش به شیوه قتل صبر در اسلام کشته شد.(6)
عمرو بن حمق خزاعی، صحابی عظیم را که امام حسینعلیه السلام او را سیدالشهدا نامید، بعد از آنکه معاویه او را امان داد، به قتل رساند.(7)
مالک اشتر، یکی از اشراف و بزرگان عرب و یکی از فرماندهان جنگهای امام علیعلیه السلام بود. معاویه او را در مسیر مصر به وسیله سمّ، به دست یکی از غلامانش به قتل
ص:109
رسانید.(1)رشید هجری، از شاگردان امام علیعلیه السلام و خواص وی بود، زیاد دستور داد که از علیعلیه السلام برائت جسته و او را لعنت کند، او امتناع ورزید. ازاین رو دو دست و دو پا و زبان او را بریده و به دار آویخت.(2)
جویریه بن مهر عبدی را به جرم داشتن ولایت علیعلیه السلام دستگیر نموده و بعد از جداکردن دو دست و دو پای او، بر شاخه درخت خرما به دار اویخت.
ابن ابیالحدید میگوید: «وضع تا وقتی که حسن بن علی، از دار دنیا رحلت نمود، این چنین بود. در این هنگام مصیبت و فتنه بر شیعیان بیشتر شد، کار به جایی رسید که شیعیان در بین مردم از جان خویش ترس داشتند و یا از شهر خود فرار کرده و بهطور پنهانی زندگی میکردند.(3)
امام محمد باقرعلیه السلام میفرماید: «بیشتر مصیبت برای ما و شیعیان، بعد از رحلت امام حسنعلیه السلام بود که در ان زمان در هر شهر، شیعیان ما را میکشتند و دستها و پاهای آنها را به این گمان که شیعه هستند از بدن جدا میکردند. هرکسی که متّهم به دوستی و ارتباط با ما میشد، او را زندانی نموده و یا اموالش را غارت میکردند یا خانهاش را خراب مینمودند و این مصیبت و بلا همچنان شدت یافت تا زمان عبیداللَّه ابن زیاد».(4)
سال شصت هجری قمری، معاویه هلاک شد و پسرش یزید، طبق بیعتی که پدرش از مردم برای وی گرفته بود، زمام حکومت اسلامی را در دست گرفت. به شهادت تاریخ، یزید، هیچگونه شخصیت دینی نداشت. حتی در زمان حیات پدرش، جوانی بود که به اصول و قوانین اسلام، اعتنا نمیکرد و جز عیاشی و بیبندوباری و شهوترانی، کاری نمیدانست. در سه سال حکومت خود فجایعی را به راه انداخت که در تاریخ ظهور اسلام، با ان همه فتنهها که انجام گرفته، بیسابقه بود.
ص:110
سال اول، حضرت حسین بن علیعلیه السلام را که سبط پیامبر اکرمصلی الله علیه واله بود، با فرزندان و خویشان و یاران و شیعیانش، با فجیعترین وضع، به شهادت رساند و زنان و کودکان و اهلبیت پیامبر را بههمراه سرهای بریده شهداء، در شهرها گرداند.(1)
سال دوم مدینه را قتل عام کرد و جان و مال و ابروی مردم ان دیار را تا سه روز برای لشکریانش مباح نمود.(2)
و در سال سوم کعبه مقدسه را خراب کرد و ان را به اتش کشید.(3)
ابومخنف از حجاج نقل کرده که گفت: «اجتمعت الشیعة فی منزل سلیمان بن صرد، فذکروا هلاک معاویه، فحمدنا اللَّه علیه، فقال: انّ معاویة قدهلک وانّ حسینا قد تقبّض علی القوم ببیعته، وقد خرج الی مکة وانتم شیعته وشیعة ابیه...»؛(4)«شیعیان در منزل سلیمان بن صرد جمع شده و خبر از هلاکت معاویه دادند. انان همگی خدا را از این جهت ستایش کردند. سلیمان بن صرد گفت: همانا معاویه به هلاکت رسیده و حسین بیعت خود را دریغ داشته و از مدینه به مکه حرکت نموده است، و شما شیعیان پدرش هستید... ».
طبری و ابن اثیر قصه دعوت ولید از امام حسینعلیه السلام در دارالاماره بعد از هلاکت معاویه را نقل کرده است. او میگوید: عبداللَّه بن زبیر به حضرت عرض کرد: فدایت گردم ای پسر رسول خداصلی الله علیه واله! من بر تو میترسم که اگر به نزد او در دارالاماره روی تو را در آنجا حبس نماید، و تو را رها نکنند تا با یزید بیعت کرده یا تو را بکشند.
امام حسینعلیه السلام فرمود: «انّی لست ادخل وحدی، ولکن اجمع اصحابی الی وخدمی و انصاری واهل الحقّ من شیعتی، ثمّ امرهم ان یاخذ کل واحد سیفه...»؛(5)«من به تنهایی بر او وارد نمیشوم، بلکه اصحاب و خدمتکاران و یاران اهل حق از شیعیانم را جمع میکنم و آنان را سفارش میکنم تا هر کدام شمشیر خود را به همراه خود داشته باشند...».
ص:111
یکی از اعتراضاتی که اخیرا نسبت به شیعیان میشود این است که: قاتلین امام حسینعلیه السلام از خود شیعیان بودهاند؛ زیرا عمده لشکریان عمر بن سعد را در کربلا مردم کوفه تشکیل میدادند. و کوفیان در آن عصر همه از شیعیان علی بن ابی طالبعلیه السلام به شمار میآمدند. پس این که برای امام حسینعلیه السلام عزاداری میکنند، در حقیقت بر اعمال گذشتگان از خودشان اشک ماتم میریزند، که چرا فرزند رسول خداصلی الله علیه واله را به قتل رساندند.
سید علی جلال حسینی مصری در کتاب «الحسین» میگوید: «امر عجیب در مورد امام حسینعلیه السلام ان است که شیعیانش او را میکشند ان گاه در تمام بلاد مسلمین در هر سال و روز کشتنش تا این زمان بر او اقامه جلسات حزن مینمایند».(1)
ما درصدد برامدیم تا این قضیه را تحلیل کنیم تا ببینیم قاتلان امام حسینعلیه السلام چه کسانی بودهاند؟
لازم به ذکر است که تشیع، اشکال و ابعاد گوناگونی داشته که به چهار بعد ان میتوان اشاره کرد:
یعنی اعتقاد به برتری حضرت علیعلیه السلام بر سایر صحابه، حتی خلفا و حقانیت حضرت در جنگهای خود با خوارج و اصحاب صفین و جمل.
تشیع سیاسی؛ یعنی وجود جمعیتی در تاریخ اسلام که روش سیاسی معینی داشتهاند، انان کسانی بودهاند که رهبری اهل بیتعلیهم السلام را تایید میکردند، نه از ان جهت که از جانب خدا منصوبند، بلکه از آن جهت که افضل مردمند. این طرز تفکر در بین
ص:112
1) 350. اعیان الشیعة، ج 1، ص 584و585.
بسیاری از تابعین، محدثین و فقها وجود داشته است. آنها اهل بیت را خصوصا در مواضع سیاسیشان بر دیگران ترجیح میدادند، و بدین جهت آنان را شیعه سیاسی در مقابل گروهی دیگر از اهل سنت که تابع دستگاه خلافت بودند، مینامند.
این دیدگاه در کتابهای جرح و تعدیل و رجال اهل سنت نیز کشیده شده است؛ زیرا مشاهده میشود که برخی از شخصیتهای قرن اول و دوم و سوم را با همین معیار به تشیع متّصف نمودهاند، و عده بسیاری را به عنوان «فیه تشیع یسیر» معرفی نمودهاند. آنان امام علیعلیه السلام را بر سایر خلفا یا خصوص عثمان برتری میدادند.
تشیع عقیدتی، یعنی اعتقاد به امامت و خلافت و وصایت و مرجعیت دینی اهل بیت از جانب خداوند متعال که در راس ان علی بن ابی طالبعلیه السلام قرار دارد. این دیدگاه و نظریه به تبع دستورات قران و روایات نبوی، دیدگاهی رایج در میان صحابه از زمان حیات رسول خداصلی الله علیه واله بوده است. برخی از صحابه مخلص و تابع نص که اهل اجتهاد در مقابل نص نبودند، از همان ابتدا امام علیعلیه السلام را به تبع دستورات خدا و رسول او، ولی و جانشین رسول خداصلی الله علیه واله میدانستند. این خط در بین صحابه و تابعین و دیگران ادامه داشت. در بحث از تاریخ شیعه به وجود این خط فکری در طول تاریخ به طور مبسوط اشاره نمودیم.
اهل بیت علیهم السلام گر چه از حاکمیت سیاسی و رهبری سیاسی کنار زده شدند، ولی از اوایل قرن دوم، هویت فقهی و مرجعیت دینی و علمی انان نمودار شد.
ابان بن تغلب که از اصحاب امام محمد باقر و امام صادقعلیهما السلام است، شیعه را این چنین معرفی میکند: «شیعه کسانی هستند که هرگاه مردم در مسالهای که از رسول خداصلی الله علیه واله رسیده اختلاف کردند، رجوع به امام علیعلیه السلام کرده و حکم را از او اخذ میکنند، و هر گاه نیز در مسالهای که از علیعلیه السلام رسیده اختلاف کردند، به قول جعفر بن محمّدعلیه السلام رجوع میکنند».(1)
ص:113
1) 351. رجال نجاشی، ص 9.
بُعد سومی برای تشیع در بین مسلمین مشاهده میشود که از ان به تشیع حبّی تعبیر میشود. به این معنا در اصطلاح رجالیین اهل سنت عدهای به تشیع متصف شدهاند. از انجا که در احادیث نبوی فضایل و مناقب اهل بیتعلیهم السلام به طور فراوان به چشم میخورد، عدهای حتّی از اهل سنت محبّت شدیدی نسبت به انها پیدا کرده و بدین جهت آنان را به تشیع متّصف نمودهاند. که از این میان میتوان به ابن عبد ربّه اندلسی صاحب کتاب «عقدالفرید» و محمّد بن ادریس شافعی اشاره نمود. شافعی در شعری میگوید:
ان کان حبّ الولی رفضا
فانّنی ارفض العباد(1)
«اگر حبّ ولی [علیعلیه السلام سبب رفض است، پس همانا من رافضیترین بندهها هستم.»
بُعد چهارمی در تشیع است که از ان به تشیع دینی و فرهنگی تعبیر میشود. مطابق این بُعد، اهل بیتعلیهم السلام تنها مرجع دینی و فقهی و تفسیری مردمند و وظیفه هر فرد جامعه ان است که در این بُعد به ایشان رجوع کند. افرادی هستند که چنین اعتقادی دارند ولی در عین حال خود را در مسائل سیاسی و حکومتی تابع اهل سنت میدانند، آنان قائل به نصّ دینی از قران و روایات بر امامت و وصایت اهل بیت علیهم السلام نیستند، ولی آنان را در علم و مسائل دینی از بقیه برتر میدانند. گویا شهرستانی صاحب ملل و نحل را میتوان از این دسته قرار داد.
ممکن است عده زیادی در مسئلهای ادعایی داشته باشند، ولی اهل عمل نبوده، و بر اعتقادات خود ثابت قدم نباشند. ادعا میکنند که ما متدین به فلان دین هستیم ولی
ص:114
1) 352. الکواکب الدریة، ص 30.
به اصول و موازین آن پایبند نیستند. ادعا میکنند اهل فلان مذهبیم، ولی نه تنها از اصول ان مذهب خبر ندارند، بلکه اصول ان را زیر پا میگذارند. آنان را نمیتوان حقیقتا از افراد دین یا مذهب خاص به حساب اورد، اگر چه در ظاهر خود را جزء آن میدانند، و در حقیقت سیاهی لشگری برای آن دین و مذهبند. مخالفان ان دین و مذهب نیز برای این دسته و گروه حساب خاص و مهمّی باز نمیکنند، و از آنان خوف و هراسی ندارند. و اصلا آنان را جزء ان دین یا مذهب به حساب نمیاورند، بلکه افراد حقیقی ان دین و یا مذهب را کسانی میدانند که بر اصول خود پایبند بوده، و حاضرند در این راه از جان و مال خود نیز بگذرند.
در رابطه با مذهب تشیع و شیعیان نیز همین را میگوییم، به این معنا که اگر چه خیلیها ممکن است ادعا کنند ما شیعیان علیعلیه السلام و اهل بیت پیامبریم، ولی این ادعا تنها از زبان و لفظ تجاوز نکرده و به قلب آنها ننشسته است، به مبانی و اصول تشیع پا بر جا و پایبند نیستند. نمیتوان تشیع و شیعه عقیدتی را به حساب آنها تمام کرد. شیعه حقیقی و عقیدتی کسی است که نه تنها امامکش نیست بلکه جانش را فدای امام خود میکند، همان گونه که در روز عاشورا تعداد زیادی از انان که از حرکت امام حسینعلیه السلام و قیام او اطّلاع پیدا کردند، نهایت فداکاری را کرده و خود را به امامشان رساندند، و جان خود را عاشقانه در راه او در طَبَق اخلاص گذاردند، و به شهادت رسیدند.
همین سؤال و اشکال را میتوان از خود سؤال کنندگان و اشکال کنندگان پرسید: ایا تمام کسانی که در کشورهای اسلامی ادعای مسلمانی دارند حقیقتا مسلمانند؟ همه آنان به اصول و مبانی اسلام پایبند هستند؟ یا این که نه تنها این چنین نیستند، بلکه در راه محو و نابودی اسلام قدم برمی دارند، و برای استکبار جهانی خدمت میکنند؟ ایا کسانی در جوامع و کشورهای اسلامی نیستند که عبد ذلیل و خدمتکار کافران و استعمارگران بر علیه اسلام و مسلمین هستند؟ شما قطعا آنان را مسلمان واقعی نمیدانید، بلکه انها تنها اسمی از اسلام را بر خود نهادهاند. در مورد شیعیان نیز
ص:115
ممکن است برخی این چنین باشند که با نامگذاری خود به شیعه عقیدتی، عمل کننده به اعتقادات خود نبوده، و بر اصول و مبانی پابرجا و پایبند نباشند.
استاد شیخ علی ال محسن میگوید: «این که برخی میگویند شیعیان قاتلان حسیناند در کلامشان تناقض اشکار است؛ زیرا شیعه امام حسینعلیه السلام به کسی اطلاق میشود که از یاران و متابعان و دوستداران او باشد، چگونه ممکن است بین این معنا و جنگ و کشتن جمع شود؟ ایا شیعه امامکش میشود؟ بر فرض تسلیم که قاتلان امام حسینعلیه السلام از شیعیان بودند، ولی با این عملشان به طور قطع از تشیع خارج میشوند».(1)
سید محسن امین عامِلی در جواب این شبهه مینویسد: «پناه بر خدا! این که شیعیان واقعی قاتلان امام حسینعلیه السلام باشند، کسانی که او را به شهادت رساندند برخی اهل طمع بودند که به دین کاری نداشتند، و برخی دیگر انسانهایی پست و شرور بودند، و بعضی هم پیروان رؤسای خود بودند که حبّ دنیا آنان را به این جنایات بزرگ وادار ساخت. و از شیعیان و محبّان حضرت هیچ کس در قتال با او شرکت ننمود.
امّا شیعیان مخلص و حقیقی او همگی از انصار و یاران او بودند، و تا اخر او را همراهی کرده، در رکاب ان حضرت به شهادت رسیدند. انها با تمام کوشش خود و تا اخرین ساعت از حیات خود دست از یاری او برنداشتند. بسیاری از آنان نیز تمکن یاری و نصرت از حضرت را نداشتند تا در رکاب او جانفشانی کنند. یا این که نمیدانستند که کار به اینجا ختم میشود و امامعلیه السلام را به شهادت میرسانند. و برخی نیز خود را به خطر انداخته و حصاری را که ابن زیاد بر دور کوفه کشیده بود پاره کرده، خود را به اب و اتش زده تا به هر نحو ممکن به حضرت ملحق شوند. امّا اینکه یکی از شیعیان و محبّان ان حضرت در قتل او شرکت کرده باشد این مطلبی است که هرگز در خارج، واقع نشده است...».(2)
ص:116
با مراجعه به تاریخ و بررسی دقیق عقاید کوفیان بعد از امام علیعلیه السلام، خصوصا در عصر امامت امام حسینعلیه السلام پی میبریم که مذهب عموم اهل کوفه تشیع سیاسی بوده است، نه تشیع عقیدتی، انان تنها قائل به افضلیت امام علیعلیه السلام بر عثمان یا بر سایر صحابه بودهاند، و معتقد به ولایت و امامت علی بن ابی طالب و سایر معصومینعلیهم السلام از راه نصّ نبودند، لذا حساب شیعیان سیاسی را نمیتوان به حساب شیعیان عقیدتی گذاشت. اینک برای اثبات این ادعا شاهدی را برای ان اقامه میکنیم:
ابن عساکر دمشقی شافعی در «تاریخ دمشق» به سند خود از حریث بن ابی مطر نقل میکند که شنیدم از سلمة بن کهیل که میگفت: من با مسیب بن نجبه فزاری در مسجد کوفه مجالست کردم، و مردم شیعه در آنجا زیاد بودند. نشنیدم که احدی از مردم کوفه در رابطه با یکی از اصحاب رسول خداصلی الله علیه واله سخن بگوید، مگر ان که او را مدح میکرد، و تمام سخنان آنان در رابطه با علی و عثمان بود.(1)
میدانیم که اهل سنت همه صحابه را بدون استثنا مدح کرده و آنان را عادل میدانند، و تنها گروهی که بعدها آنان را شیعه سیاسی مینامیدند، قائل به افضلیت امام علیعلیه السلام بر عثمان بودند، و در کوفه عدهای این عقیده را داشتند، اگر چه عدهای دیگر تا این حد هم به امام علیعلیه السلام اعتقاد نداشتند، همان گونه که از روایت ابن عساکر استفاده میشود.
ابن ابی الحدید از ابوالحسن مدائنی روایت میکند: «معاویه در نامه خود به والیانش چنین نوشت: من ذمّه خود را از هر کس که روایتی در فضیلت ابوتراب و اهل بیتش نقل نماید، بری کردم. بعد از این دستور در هر منطقه بر بالای منابر شروع
ص:117
1) 355. تاریخ مدینة دمشق، ج 58، ص 198.
به سبّ و لعن علیعلیه السلام و تبری از او و اهل بیتش نمودند. شدیدترین مردم در بلا و مصیبت، اهل کوفه بودند؛ زیرا در ان هنگام تعداد زیادی از شیعیان در ان شهر وجود داشتند. و معاویه، زیاد را والی بصره و کوفه نمود. او شیعیان را خوب میشناخت، به همین جهت به دستور معاویه هر جا که شیعیان را پیدا میکرد به قتل میرسانید، و یا این که آنان را ترسانده، دست و پایشان را قطع مینمود و چشمان آنان را از حدقه دراورده، به دار اویزان میکرد. و عدهای را از عراق تبعید نمود. لذا هیچ شیعه معروفی در عراق باقی نماند».(1)
تاریخ گواهی میدهد که گروهی از شیعیان فرصت را مناسب دیده و به هر نحو ممکن و با زحمت فراوان خود را به کاروان امام حسینعلیه السلام ملحق نمودند، که یزید بن ثبیط عبدی و دو فرزندش عبداللَّه و عبیداللَّه از این قبیلند.
یزید بن ثبیط از شیعیان و از اصحاب ابوالاسود به شمار میاید. او کسی بود که در میان قوم خود به شرف و کرامت معروف بود.
ابوجعفر طبری میگوید: «ماریه دختر منفذ عبدیه زنی از شیعیان به حساب میامد و خانه او محلّ اجتماع شیعیان بود که در انجا جمع میشدند و گفتگو میکردند. به ابن زیاد خبر رسید که امام حسینعلیه السلام به جهت نوشتن نامه بر او به طرف کربلا در حرکت است، لذا به عامل خود دستور داد که دیدهبان گذاشته و راه را ببندد و هر کس که به کوفه وارد یا خارج میشود کنترل نمایند. یزید بن ثبیط عزم خروج از کوفه و ملحق شدن به امام حسینعلیه السلام را نمود. ده فرزند داشت، آنان را از عزم خود مطّلع ساخت و پیشنهاد کرد که هر کس میخواهد با او در این سفر شرکت کند. دو فرزند از ده فرزندش به نام عبداللَّه و عبیداللَّه به درخواست او پاسخ مثبت دادند. ان گاه به خانه
ص:118
1) 356. شرح ابن ابی الحدید، ج 11، ص 44.
ماریه امد و به اصحاب خود گفت: من قصد خارج شدن از کوفه و ملحق شدن به حسینعلیه السلام را دارم، کیست که با من در این سفر شرکت کند. همگی به او گفتند: ما از اصحاب ابن زیاد میترسیم ... ان گاه با دو فرزند خود و مصاحبت عامر و غلامش و سیف بن مالک و ادهم بن امیه از کوفه به قصد ملحق شدن به کاروان حسینی به حرکت درآمدند. آنان با سرعت هرچه تمامتر خود را در سرزمین ابطح در مکه به امام حسینعلیه السلام رساندند. خبر آمدن آنان که به امام رسید حضرت به سراغ آنان امد، عرض کردند: آنان نیز به دنبال شما آمدهاند. حضرت در بین راحله آنان به انتظارشان نشست. بعد از لحظاتی یزید بن ثبیط که امام را در منزلش ندید به سوی راحله خود بازگشت و همین که امام حسینعلیه السلام را ملاقات کرد گفت: « بِفَضْلِ اللَّه وبِرحْمَتِه فَبِذلِک فَلْیفْرحُوا». اشاره به اینکه به فضل خدا و رحمتش که ملاقات با امام حسینعلیه السلام است باید خشنود بوده و به من تبریک بگویید. ان گاه بر حضرت سلام داده و در محضرش بر زمین نشست، و خبر از امدن خود و فرزندان و عدهای دیگر به جهت نصرتش داد. امام حسینعلیه السلام بر او دعای خیر نمود. ان گاه قافله او را به کنار قافله خود برد، انان با حضرت بودند تا در سرزمین کربلا بعد از مبارزهای به شهادت رسیدند.
و نیز از جمله کسانی که از کوفه به حضرت ملحق شدند، برید بن خضیر همدانی است. او تابعی و قاری قران و از اصحاب علیعلیه السلام و از اشراف کوفه به شمار میآمد. سیره نویسان مینویسند: هنگامی که خبر حرکت امام حسینعلیه السلام از مدینه به مکه به او رسید، از کوفه حرکت کرد و در مکه به حضرت ملحق شد، و با او بود تا در کربلا به شهادت رسید.
و نیز از جمله کوفیان که به حضرت ملحق شدند، سعد بن حرث انصاری و ابوالحتوف بن حرث انصاری است. ان دو در ابتدای امر با عمر بن سعد به جهت قتال با امام حسینعلیه السلام به سرزمین کربلا وارد شدند، ولی روز عاشورا بعد از شهادت اصحاب امام، هنگامی که صدای طلب نصرت و یاری امام را از طرفی و صدای شیون
ص:119
زنان و کودکان را از طرف دیگر شنیدند، با اسلحه خود از سپاه عمر بن سعد خارج شده و به دفاع از امام حسینعلیه السلام برآمدند، و بعد از کشتن جماعتی از لشکر عمر بن سعد خود نیز به شهادت رسیدند.
و نیز از جمله کسانی که از شیعیان خالص ان حضرت از کوفه به کربلا امدند، کاروان شش نفرهای به نام عمرو بن خالد صیداوی، سعد مولی عمرو بن خالد، مجمع العائذی، عائذ بن مجمع، جنادة بن حرث سلمانی و غلام نافع بجلی یا جملی است که اسب نافع را یدک میکشید؛ زیرا نافع خودش از پیش به امام حسینعلیه السلام ملحق شده بود. اعلان قیس بن مسهر صیداوی و اخبار او از خروج امام حسینعلیه السلام به سوی عراق، این شش تن را از کوفه به یاری حضرت فرستاد. این شش تن میدانستند که دیدهبانها بر سر راه قرار دادهاند تا هر کس را که به یاری حسینعلیه السلام میرود دستگیر کنند. طرماح شتربان را راهنما گرفتند تا انان را از بیراهه برده و به امام حسینعلیه السلام ملحق کند. طرماح انان را به سرعت از بیراهه میبرد و در راه برای شترها آواز حدی میخواند... بیابانها را در نوردیدند و میکوشیدند خود را از دید ماموران پنهان دارند تا به امام حسینعلیه السلام رسیدند. کاروانیان هنگام شرفیابی شعرهای طرماح را برای امام خواندند. حضرتش فرمود: امید است که آنچه خدا برای ما خواسته خیر باشد، خواه کشته شویم و خواه پیروز گردیم. حر آنان را مانع شد و خواست که تمام انها را زندانی کند و یا به کوفه برگرداند. امام فرمود: هرگز نخواهم گذاشت و ما از ایشان دفاع میکنیم چنان که از جان خود دفاع نماییم. اینان انصار مناند، تو وعده دادی که تا نامه ابن زیاد نرسد متعرض من نشوی. حر گفت: چنین است ولی اینها همراه تو نیامدهاند. امام فرمود: اینان یاران مناند و مانند کسانی هستند که همراه من بودهاند. لازم است که به وعده خود وفا کنی وگرنه با تو پیکار میکنیم. حر که وضع را چنین دید سخن خود را پس گرفت و دست از آنها برداشت... این گروه همگی در روز عاشورا شهید شدند و از نخستین شهدا بودند. در آغاز مبارزه مورد محاصره دشمن قرار گرفتند. امام برادرش
ص:120
عباس را فرمود تا آنها را از محاصره نجات دهد. عباس اطاعت کرد و بر سپاه دشمن حمله کرد تا این که خطّ محاصره را شکست و همگی را نجات داد، و این جوانان با پیکرهای آغشته به خون به سوی امام حسینعلیه السلام آمدند. حضرت عباسعلیه السلام در پشت سرشان قرار داشت. سپاهیان یزید خواستند راه را بر این جوانان ببندند، آنها که چنین دیدند از حضرت عباسعلیه السلام جدا شدند و حمله متقابل نمودند، آن قدر جانبازی کردند تا همگی به شهادت رسیدند. حضرت عباسعلیه السلام به حضور امامعلیه السلام رسید و گزارش داد. و امام بر انان درود فرستاد.(1)
و نیز از جمله کوفیان حبیب بن مظاهر اسدی صحابی معروف است. او و مسلم بن عوسجه از جمله کسانی بودند که در کوفه برای امام حسینعلیه السلام بیعت گرفتند و بعد از ورود عبیداللَّه بن زیاد به کوفه و تنها شدن مسلم بن عقیل قصد خروج از کوفه برای نصرت امام حسینعلیه السلام را کردند.
سیره نویسان مینویسند: حبیب اسب خود را محکم زین نمود و به عبد خود گفت: اسب مرا بگیر و به فلان مکان برو و مواظب باش تا کسی از حال تو مطلع نشود، منتظر بمان تا من بیایم. حبیب با همسر و اولاد خود وداع نمود و مخفیانه از شهر خارج شد و چنین وانمود کرد که میخواهد از زمین خود سرکشی کند. غلام که دید حبیب دیر کرده اسب را خطاب نمود و گفت: ای اسب! اگر صاحبت نیامد خودت به تنهایی به نصرت حسین برو. در این هنگام در حالی که حبیب صدای غلام را میشنید از راه رسید و شروع به گریه کرد و در حالی که اشکش جاری بود، گفت: پدر و مادرم به فدای تو ای فرزند رسول خدا! بندگان نیز آرزوی نصرت و یاری تو را دارند تا چه رسد به آزادگان. ان گاه غلام خود را در راه خدا آزاد کرد. غلام به گریه درآمد و عرض کرد: ای آقای من! به خدا سوگند که هرگز تو را تنها نمیگذارم تا با تو به نصرت حسینعلیه السلام ایم.
ص:121
1) 357. ابصارالعین، ص 66
و نیز از جمله کسانی که از کوفه به نصرت امام حسینعلیه السلام امد حجاج بن مسروق جعفی از شیعیان امام علیعلیه السلام است. او از کوفه به مکه امد تا به امام حسینعلیه السلام ملحق شود. همراه حضرت به کربلا امد. او در اوقات نمازها اذان میگفت و از جمله کسانی بود که در سرزمین کربلا به شهادت رسید.
و نیز از جمله کوفیان نعمان بن عمرو ازدی راسبی و برادرش حُلاس بن عمرو است. این دو در ابتدا همراه عمر بن سعد بودند ولی شبانه به لشکر امام حسینعلیه السلام ملحق شدند و با او بودند که در حمله اول در رکاب امام حسینعلیه السلام به شهادت رسیدند.
و نیز از جمله کوفیان زهیر بن قین بجلی است. او از اشراف و شجاعان کوفه بود و در جنگها مواقف عجیبی داشت. در ابتدا عثمانی و طرفدار او بود ولی در سال 60 هجری با اهل بیتش به حج مشرف شد، به هنگام بازگشت به کوفه در بین راه با امام حسینعلیه السلام مواجه شد. خداوند متعال او را هدایت کرد و از انجا حسینی شد و به طرف کربلا امد و در رکاب ان حضرت به شهادت رسید.
از اینجا استفاده میشود که در کوفه عده زیادی عثمانی بودند حتی تا زمان امام حسینعلیه السلام و چندان تمایلی به اهل بیتعلیهم السلام نداشتند. لذا چگونه میتوان گفت که کوفیان همگی شیعیان عقیدتی امام علیعلیه السلام بودهاند.
از جمله کوفیان سعید بن عبداللَّه حنفی است. او از شیعیان شجاع و عابد کوفه بود. خبر مرگ معاویه که به او رسید شیعیان را در کوفه به دور خود جمع کرد، ان گاه نامهای برای امام حسینعلیه السلام نوشت و او را به کوفه دعوت کرد. مسلم که به کوفه امد سعید بن عبداللَّه قسم یاد کرد که جان خود را در یاری حسینعلیه السلام فدا کند.
مسلم بن عقیل نامهای را نوشته و به سعید داد تا به امام برساند. او نیز با رسیدن به امام با حضرت ماند تا در روز عاشورا به شهادت رسید. او از جمله کسانی است که در شب عاشورا بعد از ان که امام خطبهای خواند و اصحاب خود را مخیر به ماندن و فرار از صحرا نمود، ابتدا هر یک از بنی هاشم به دفاع و وفاداری به امام مطالبی را بیان
ص:122
داشتند. سخن آنان که تمام شد اول کسی از اصحاب که به دفاع از حضرت سخن گفت سعید بن عبداللَّه بود. او به حضرت عرض کرد: به خدا سوگند هرگز تو را تنها نخواهیم گذاشت تا اینکه بدانیم حق پیامبر را در مورد تو حفظ نمودهایم. به خدا سوگند اگر بدانم که کشته میشوم، سپس زنده میگردم، آنگاه زنده سوزانده میشوم و این عمل در حق من هفتاد بار تکرار میشود، هرگز دست از یاری تو بر نمیدارم ... روز عاشورا نیز خود را سپر تیرها و نیزهها قرار داد تا به امام چیزی اصابت نکند، ان قدر زخم بر بدن او اصابت کرد تا بر زمین افتاد ... ان گاه بعد از لعن دشمنان رو به امام حسینعلیه السلام نمود و خطاب به او عرض کرد: ای پسر رسول خدا! آیا من به عهدم وفا کردم؟ حضرت فرمود: آری، تو جلودار منی در بهشت. سپس روح از بدن مبارکش مفارقت نمود.
و نیز از جمله کوفیان شوذب بن عبداللَّه همدانی و عابس بن ابی شبیب شاکری است. شوذب از شخصیتهای شیعی کوفه و شجاعان ان دیار بود. از جمله حافظان حدیث و حاملان ان از امیرالمؤمنین به شمار میآمد. با مولای خود از کوفه برای رساندن نامه مسلم به مکه امد، و تا کربلا حضرت را همراهی کرد تا در روز عاشورا هردو به شهادت رسیدند.
عابس بن ابی شبیب شاکری نیز از شخصیتهای معروف شیعه در کوفه بود. او رئیس قبیله و مردی شجاع، خطیب و اهل عبادت بود. قبیله بنی شاکر از مخلصین در ولایت امیرالمؤمنینعلیه السلام بودند. در روز عاشورا یک تنه به میدان امد و فریاد زد: آیا کسی هست که با من مقابله کند؟ هیچ کس جرات نکرد، تا آنکه عمر بن سعد دستور داد او را سنگباران کنند. وضع را که چنین دید، زره و کلاهخود را به پشت خود انداخت و با آنان جنگید تا به شهادت رسید.
و نیز از جمله کوفیان عبداللَّه بن عمیر کلبی است. او کسی است که با همسرش امّ وهب به یاری امام حسینعلیه السلام شتافت. روز عاشورا امّ وهب عمود خیمه را به دست
ص:123
گرفت و به طرف همسر خود امد و گفت: پدر و مادرم به فدای تو! در راه ذریه پیامبر قتال کن. عبداللَّه بن عمیر او را به طرف زنها روانه نمود ولی این شیرزن لباس او را گرفته و رها نمیکند، میگوید: من هرگز تو را رها نمیکنم تا با تو به شهادت برسم. امام حسینعلیه السلام به او فرمود: از جانب اهل بیت جزای خیر ببینی، به سوی زنان برگرد خداوند تو را رحمت کند، و با آنان باش؛ زیرا قتال از زنان برداشته شده است. او به سوی زنان بازگشت. بعد از شهادت شوهرش بر بالینش امد خاکها را از روی او کنار زد و به او خطاب کرد: بهشت بر تو گوارا باد. شمر لعین به غلام خود دستور داد تا با چوب بر سر او زند. رستم غلام شمر چنان با چوب به سر او کوبید که همان جا به شهادت رسید.
و از جمله کوفیان عبداللَّه بن عروه غفاری و برادرش عبدالرحمن هستند. این دو برادر در سرزمین کربلا به حضرت ملحق شدند. روز عاشورا خدمت حضرت شرفیاب شده و عرض کردند: دشمن از هر طرف شما را احاطه کرده است، ما دوست داریم در خدمت شما بوده و با دشمنانتان بجنگیم تا آنها را از شما دفع کنیم. حضرت فرمود: مرحبا بر شما، نزدیک من آیید. ان دو نیز نزدیک حضرت ان قدر به قتال پرداختند تا هر دو به شهادت رسیدند.
عمرو بن قرظه انصاری نیز از صحابه و راویان حدیث و از اصحاب امیرالمؤمنینعلیه السلام است که در کوفه همراه او در تمام جنگها بود. قبل از ممانعت از امام حسینعلیه السلام خود را در کربلا به ان حضرت ملحق نمود. او نیز در روز عاشورا از جمله کسانی بود که با صورت و سینه خود به دفاع از امام برآمد تا تیرها و نیزهها به حضرت اصابت نکنند. او در حالی که غرق به خون بود بر زمین افتاد، عرض کرد: آیا من به عهد خود وفا کردم؟ حضرت فرمود: اری تو جلودار من در بهشتی، به رسول خدا از جانب من سلام برسان و به او بگو که من نیز پشت سر تو خواهم امد. ان گاه جان به جان آفرین تسلیم کرد.
ص:124
ابوثمامه عمرو صائدی نیز از کوفیان است که در زمان امام علیعلیه السلام و امام حسنعلیه السلام همواره در رکاب آنها بود. در کوفه باقی ماند و بعد از مرگ معاویه در نامهای به امام حسینعلیه السلام او را به کوفه دعوت نمود. در کوفه از جمله کسانی بود که به امر مسلم کمک مالی برای خرید اسلحه جمع مینمود ... عبیداللَّه بن زیاد کسی را فرستاد تا او را دستگیر کند. از کوفه فرار کرد و با نافع بن هلال بجلی خود را به امام رسانید. او از جمله کسانی بود که در روز عاشورا در مقابل صفوف نماز خوف امام حسینعلیه السلام ایستاد تا به حضرت تیری اصابت نکند. بعد از نماز در حالی که سیزده چوبه تیر بر بدنش اصابت کرده بود و با زخمهای بی شمار بر زمین افتاد و به شهادت رسید.
قاسط بن زهیر و دو برادرش کردوس و مقسط نیز از کوفیانی هستند که در عصر امام علی و امام حسنعلیهما السلام از اصحاب این دو بزرگوار بودند و هنگامی که خبر حرکت امام حسینعلیه السلام را از مکه شنیدند در کربلا به ان حضرت ملحق شده و در حمله اول هر سه نفر به شهادت رسیدند.
مسلم بن عوسجه از صحابه رسول خداصلی الله علیه واله است. او از جمله کسانی است که از کوفه برای امام حسینعلیه السلام نامه نوشت و برای حضرت نیز در کوفه بیعت میگرفت. او بعد از شهادت مسلم و هانی بن عروه در کوفه مدتی مخفی گشت و سپس با اهل بیتش فرارکرده و به امام حسینعلیه السلام پیوست و جان خود را در راه ان حضرت فدا نمود.
از جمله کوفیان شهید یک پا مسلم بن کثیر اعرج ازدی است. او کسی است که یکی از پاهایش را در جنگهای امیرالمؤمنینعلیه السلام از دست داده بود. جهاد با آنکه از اعرج برداشته شده، ولی از کوفه فرار کرده و خود را به امام رسانید و در کربلا به خدمت امام حسینعلیه السلام رسیده و در لشکر حضرت قرار گرفت و در روز عاشورا از جمله کسانی بود که در حمله اول به شهادت رسید.
مسعود بن حجاج تیمی و فرزندش عبدالرحمن بن مسعود نیز از جمله کسانی بودند که در رکاب حضرت در روز عاشورا در حمله اول به شهادت رسیدند. این دو
ص:125
نیرنگ سیاسی خوبی را به کار بردند؛ زیرا وقتی دیدند که نمیشود از کوفه به سوی امام حسینعلیه السلام خارج شد، خود را به عنوان لشکر عمربن سعد به کربلا رساندند و بعد به حضرت ملحق شدند.
موقّع بن ثمامه اسدی نیز از جمله کسانی است که از کوفه به کربلا امد. شبانه راه پیمود تا به امام رسید و در روز شهادت دلیرانه جنگید و هنگامی که توانش سلب شده بود به روی زمین افتاد. میخواستند سر از پیکرش جدا کنند، خویشانی در سپاه یزید داشت، خود را رسانیدند و از چنگ دشمنش رهایی بخشیدند و به کوفهاش بردند. خواستند در نهان به درمانش بپردازند ولی راز پنهان نماند و خبرش به امیر کوفه رسید. دستور داد پیکر مجروح و ناتوان او را در غل و زنجیر کشند و به تبعیدگاه زراره تبعیدش کنند. موقّع سالی را در غل و زنجیر با پیکر آغشته به خون گذرانید و پس از یک سال به امام حسینعلیه السلام ملحق شد.
اینان برخی از شیعیان عقیدتی کوفه بودند که به حضرت ملحق شدند و جان خود را فدای ان حضرت و مرامش نمودند. عدهای دیگر از کوفیان بودند که به امام حسینعلیه السلام پیوستند ولی مجال شرح حال آنها نیست.(1)
برخی از شیعیان نیز که قاصد و پیامرسان از کوفه به مکه و از مکه به طرف کوفه بودند در این راه به شهادت رسیدند، اینک به نمونههایی از انها اشاره میکنیم:
سیره نویسان مینویسند: «امام حسینعلیه السلام او را با نامهای در جواب نامه مسلم بن عقیل به کوفه فرستاد. حصین بن تمیم او را در منطقه قادسیه دستگیر کرده و به سوی
ص:126
1) 358. ر.ک: قاموس الرجال، تستری؛ ابصار العین فی انصار الحسینعلیه السلام؛ ذخیرة الدارین فیما یتعلّق بالحسین و اصحابه؛ معالی السبطین؛ پیشوای شهیدان؛ نفس المهموم؛ تاریخ طبری؛ و ... .
عبیداللَّه بن زیاد فرستاد. عبیداللَّه از کار او پرسید؟ جوابی نداد. به او گفت: بالای قصر برو و کذّاب بن کذّاب را لعن کن تا بعد از ان رای خود را درباره تو صادر کنم. او نیز بر بالای قصر رفته و رو به مردم کرد و گفت: «ای مردم! من فرستاده حسین پسر فاطمه دختر رسول خدایم که به سوی شما فرستاده شدهام، تا او را بر ضد پسر مرجانه و پسر سمیه یاری کرده و پشتیبانی کنید.
عبیداللَّه دستور داد تا او را از بالای قصر به زمین بیندازند. با این عمل استخوانهایش شکسته شد و در حالی که تنها رمقی در جانش بود عبدالملک بن عمیر لخمی قاضی و فقیه کوفه بالای سرش امد و سرش را از بدن جدا نمود. هنگامی که او را بر این کار عیب گرفتند، در جواب گفت: خواستم تا او را راحت کنم.
از جمله شهیدان نامهرسان قیس بن مسهر صیداوی است. او که از جانب مسلم نامهای را به سوی امام حسینعلیه السلام برده بود در بازگشت امام نامهای را نوشته و به او داد که به مسلم در کوفه بدهد. در بین راه حصین بن تمیم او را دستگیر کرده و نزد عبیداللَّه آورد. او از محتوای نامه سؤال نمود، گفت: ان را پاره کردم تا تو از محتوای ان نامه اطلاع پیدا نکنی. عبیداللَّه گفت: نامه به چه کسانی نوشته شده بود؟ قیس گفت: گروهی که اسامی انها را نمیدانم. عبیداللَّه گفت: اگر اسامی انها را نمیگویی لااقل بر بالای منبر برو و سبّ کذّاب پسر کذّاب کن، یعنی امام حسینعلیه السلام. او بر بالای منبر رفت و گفت: ای مردم! همانا حسین بن علیعلیه السلام بهترین خلق خدا و پسر فاطمه دختر رسول خداصلی الله علیه واله است. من فرستاده او به سوی شمایم، من از او در منطقه حاجر جدا شدم، به سوی او بشتابید. ان گاه عبیداللَّه بن زیاد و پدرش را لعنت کرد و درود بر امیرالمؤمنین علیعلیه السلام فرستاد. ابن زیاد دستور داد تا او را از بالای منبر به پایین بیندازند و با این روش او را نیز به شهادت رسانید. اینان شیعیان واقعی بودند.(1)
ص:127
1) 359. ر.ک: پیشین.
تعدادی از مردم کوفه بعد از آمدن حضرت مسلم بن عقیل به کوفه و قبل از شهادت امام حسینعلیه السلام به جهت بیعت با حضرت مسلم یا فرستادن نامه به امام حسینعلیه السلام و یا به جهت حرکت برای یاری ان حضرت دستگیر شده و به شهادت نایل آمدند. اینک شرح حال دو تن از آنان را بررسی میکنیم:
او از جمله شیعیانی بود که با مسلم در کوفه بیعت کرده و با او خروج نمود. مسلم که اسیر شد و به شهادت رسید، ابن زیاد او را نیز دستگیر کرد و به او گفت: از چه قبیلهای هستی؟ گفت: از قبیله آزد. ابن زیاد دستور داد تا او را به قبیلهاش برده و در میان قومش سرش را از گردنش جدا کنند. ابوجعفر میگوید: او را در میان قومش گردن زدند.
او اسب سوار و جنگجویی شجاع از شیعیان کوفه بود که با مسلم بن عقیل خروج نمود. بعد از ان که مردم، مسلم را تنها گذاشتند، کثیر بن شهاب عبدالاعلی او را دستگیر نموده و تسلیم عبیداللَّه نمود.
ابومخنف میگوید: بعد از شهادت مسلم، عبیداللَّه بن زیاد او را حاضر نمود، و از حالش سؤال کرد؟ او در جواب گفت: من از خانه بیرون امدم تا نظارهگر معرکه باشم و قصدی بر ضد تو نداشتم. عبیداللَّه از او خواست که بر این مطلب قسم یاد کند، ولی او قسم نخورد. لذا او را در محلّ درندگان به شهادت رساندند.(1)
با مراجعه به تاریخ و بررسی شرح حال فرماندهان لشکر عمر بن سعد پی خواهیم
ص:128
1) 360. ر.ک: پیشین.
برد که همگی آنان از دشمنان سرسخت اهل بیتعلیهم السلام و از نواصب و خوارج و اموی بودند؛ امثال: عبیداللَّه بن زیاد، عمر بن سعد، شمر بن ذی الجوشن، قیس بن اشعث، عمرو بن حجاج زبیدی، عبداللَّه بن زهیر ازدی، عروة بن قیس احمسی، شبث بن ربعی یربوعی، عبدالرحمن ابی سیره جعفری، حصین بن نمیر، حجار بن ابجر.
و همچنین کسانی که در کشتن امام حسینعلیه السلام و اهل بیت و اصحابش شرکت داشتند یک نفر از آنها معروف به شیعه نبودند، بلکه غالب انها به نصب و عداوت و دشمنی با اهلبیتعلیهم السلام شهرت داشتهاند؛ امثال:
سنان بن انس نخعی، حرمله کاهلی، منقذ بن مره عبدی، ابی الحتوف جعفی، مالک بن نسر کندی، عبدالرحمن جعفی، قشعم بن نذیر جعفی، بحر بن کعب بن تیم اللَّه، زرعة بن شریک تمیمی، صالح بن وهب مری، خولی بن یزید اصبحی، حصین بن تمیم و دیگران.
امام حسینعلیه السلام لشکریان عمر بن سعد را به لقب شیعیان و پیروان ابو سفیان خطاب کرده، میفرماید: «ویحکم یا شیعة ال ابی سفیان! ان لم یکن لکم دین وکنتم لاتخافون المعاد فکونوا احرارا فی دنیاکم»؛(1)«وای بر شما ای پیروان ال ابی سفیان! اگر دین ندارید و از معاد و روز بازپسین نمیهراسید در دنیایتان آزاد باشید.»
با مراجعه و تتبّع در کلمات امام حسینعلیه السلام در کربلا و در خطبههای حضرت برای ان قوم و احتجاجاتش با آنها، یک مورد هم پیدا نخواهید کرد که ان حضرتعلیه السلام آنان را با تعبیر شیعیان و موالیان خود و پدرش معرفی کند. همان گونه که در کلمات دیگران نیز این گونه تعبیری نخواهید یافت. و این خود دلیل بر ان است که لشکریان عمر بن سعد شیعه حقیقی اهل بیتعلیهم السلام نبودهاند.
ص:129
1) 361. مقتل الحسینعلیه السلام، خوارزمی، ج 2، ص 38؛ اللهوف، ص 45.
برخی از لشکریان عمر بن سعد در جواب سؤال حضرت که چرا ریختن خون مرا بر خود حلال کردهاید، گفتند: ما با تو میجنگیم به جهت دشمنی که با پدر تو داریم.(1)
به خوبی روشن است که اینان اهل شام بودند که توسّط تبلیغات شوم معاویه با علیعلیه السلام دشمن بوده و بغض ان حضرت را در دل داشتند. ایا شیعه و پیرو میگوید: من با پدر تو دشمنم؟ مگر برخی از آنها به امام حسینعلیه السلام نسبت کذّاب پسر کذاب را ندادند؟(2)آیا برخی دیگر او را چنین خطاب نکردند که ای حسین! بشارت باد تو را به اتش جهنم؟(3)آیا به امام حسینعلیه السلام و اصحابش نگفتند: ای حسین! نماز از تو قبول نخواهد شد.(4)
این چه شیعهای است که چنین عبارات زشتی از زبانش نسبت به ساحت قدس مقتدا و رهبرش خارج میشود؟ این تعبیرات همگی ناشی از حقد و کینه آنها نسبت به اهل بیت پیامبرعلیهم السلام است.
بعد از هلاکت «یزید بن معاویه» و سست شدن پایههای حکومت امویان، شیعیان در کوفه به دنبال «فرماندهای» برای خود بودند، تا جماعت متفرق آنان را جمع نماید و عقده بهجا مانده از شهادت حسینعلیه السلام را شفا بخشد.
بعد از مدتی، «مختار» برعلیه «بنیامیه» قیام نمود، شیعیان به دور او جمع شدند، او لشکری را به فرماندهی «ابراهیم بن مالک اشتر» به سوی لشکر شام روانه ساخت و ان لشکر را شکست داد و فرماندهاش «ابنزیاد» را به قتل رسانید؛ این امر آرزوی اهل بیتعلیهم السلام و شیعیان بود.
بعد از شکست لشکریان شام، «مختار» و شیعیان، قوت گرفتند. به نقل ابن عبد ربّه
ص:130
در «عقد الفرید»، مختار شیعیان را دستور داد تا در کوچههای کوفه، شبانه بگردند و ندا دهند: «یا لثارات الحسین».(1)
ابوالفداء، در مورد حوادث سال 66 هجری، مینویسد: «در این سال، مختار در کوفه به طلب خون «حسینعلیه السلام» قیام نمود، جماعت زیادی دور او جمع شدند، او بر کوفه تسلط پیدا کرد و مردم نیز با او بر کتاب خدا و سنت رسول و طلب خون اهلبیتعلیهم السلام بیعت نمودند.
خانم «دکتر لیثی» مینویسد: «شهادت امام حسینعلیه السلام در کربلا، واقعه تاریخی بزرگی بود که منجر به تبلور جماعت شیعه و ظهور او بهعنوان یک فرقه متمیز، که دارای مبانی سیاسی و رنگ دینی است، گردید... واقعه کربلا، در رشد و نمو روح شیعه و زیاد شدن آنها، تاثیر مهمی گذاشت. جماعت شیعه بعد از شهادت امام حسینعلیه السلام به مانند جماعت منظم با رویه سیاسی متین، در جامعه ظهور پیدا نمود.»(2)
از طرفی «عبداللَّه بن زبیر» در مکه قیام کرده و نُه سال ریاست کرد. امویان، در این نُه سال، با وی درگیر بودند. شیعیان در این موقعیت مناسب، خدمت حضرت امام سجّادعلیه السلام میرسیدند و فرصتی برای بیان مظلومیت سیدالشهدا، در میان مردم، پدید امد.
بنیمروان، با پیروزی بر «ال زبیر» حکومت شبه جزیره را به دست گرفتند. بعد از گسترش نفوذ «عبدالملک بن مروان» بر بلاد اسلامی و محکمشدن پایههای حکومتی او، به فکر مقابله با اهلبیت علیهم السلام و شیعیان افتاد. امام شیعیان در ان زمان، امام زینالعابدین علیه السلام بود.
عبدالملک، برای اینکه از مقام ان حضرت بکاهد، او را از مدینه به شام آورد، ولی بعد از ظهور فضایل و معارف از ان حضرت، محبت امام، در میان مردم بیشتر گردید.
مرکز تجمع شیعیان در ان زمان، کوفه بود. عبدالملک به قصد ریشهکنکردن تشیع از کوفه، شخصی را به نام «حجّاج» به ان ایالت فرستاد.
ص:131
امامباقرعلیه السلام میفرماید: «حجّاج سرکار امد و تا توانست، شیعیان را به قتل رساند و به هر گمان و تهمتی آنان را دستگیر نمود. کار به جایی رسید که اگر کسی به او زندیق یا کافر میگفتند بهتر بود از اینکه او را شیعه علیعلیه السلام بگویند.»(1)
ابن ابیالحدید، از «مدائنی» نقل میکند: «هنگامی که «عبدالملک بن مروان» به ولایت رسید، بر شیعه بسیار سخت گرفت و «حجاج بن یوسف» را بر انان گماشت. مردم به بغض علیعلیه السلام و موالات دشمنان ان حضرت به او تقرب جستند و هرچه را توانستند در فضل دشمنان علی، روایت جعل کردند و در لعن بر علیعلیه السلام، کوتاهی ننمودند.»(2)
ابن سعد، در «طبقات»، از «منهال» نقل میکند: «من بر علی بن حسین، وارد شدم و به ان حضرت عرض کردم: چگونه صبح کردید؟ خدا امر تو را اصلاح کند؟ حضرت فرمود: من پیرمردی مثل تو در این شهر نمیبینم، نمیدانی که چگونه صبح کردیم؟ اگر نمیدانی، من تو را باخبر نمایم؛ ما در میان قوم خود به مانند بنیاسرائیل در میان آلفرعون(!!) صبح نمودیم، که فرزندان آنان را ذبح کرده و زنان انان را به کنیزی میبردند. کار ما به جایی رسیده که شیخ و سید ما را بر بالای منابر، لعن و دشنام میدهند و با این عمل به سوی دشمنان ما تقرب پیدا میکنند...»(3)
قنبر، غلام علیعلیه السلام، از جمله کسانی است که به دست حجاج، به شهادت رسید. حجاج، به بعضی از نزدیکان خود میگوید: «دوست دارم به یکی از اصحاب ابوتراب (علیعلیه السلام) دست پیداکنم. به او گفتند: ما از قنبر کسی را به علیعلیه السلام نزدیکتر نمیدانیم. حجاج، کسی را به دنبال قنبر فرستاد و او را نزد حجاج آورد، حجاج به او گفت: تو قنبری؟ گفت: اری! حجاج گفت: از دین علی تبری بجو! قنبر گفت: آیا تو میتوانی مرا به افضل از دین علی راهنمایی نمایی؟ حجاج گفت: من تو را خواهم کشت. کدام
ص:132
قتلی برای تو محبوبتر است، ان را انتخاب نما! قنبر در جواب گفت: مرا امیرالمؤمنین خبر داده است که بدون حق، ذبح خواهم شد. حجاج نیز، دستور داد تا سر او را مانند گوسفند از تن جدا نمایند.»(1)
کمیل بن زیاد، از شیعیان و خواص علیعلیه السلام میباشد، حجاج در زمان ولایتش در کوفه او را طلب کرد. لکن کمیل فرار نمود و در مکانی مخفی گشت. حجاج حقوق قومش را قطع نمود. کمیل، با مشاهده این وضع، با خود گفت: «من پیرمردی هستم که عمرم به سرآمده است، سزاوار نیست که من سبب محرومیت قومم گردم.» لذا خود را تسلیم حجاج نمود. حجاج، با مشاهده کمیل گفت: «من از مدتها منتظر تو بودم». کمیل در جواب فرمود: «خشنود مباش؛ زیرا از عمر من چیزی باقی نمانده است، هرکاری میخواهی انجام بده، بازگشت انسان به سوی خداست و بعد از قتل من نیز حسابی هست. امیرالمؤمنینعلیه السلام مرا خبر داده که تو قاتل منی.» حجاج گفت: «پس حجت بر تو تمام شد.» در این هنگام دستور داد تا گردن او را بزنند.»(2)
از دیگر شیعیان، سعید بن جبیر است. او مردی معروف به تشیع و زهد و عبادت و عفّت بود. حجاج دستور داد او را دستگیر کردند، و بعد از مشاجرات زیاد بین این دو، حجاج دستور داد تا سرش را از بدن جدا کنند.(3)
در چنین شرایطی، که تصور نابودی اهلبیت علیهم السلام میرفت، امامسجّاد علیه السلام فعالیت را شروع نمود. و در این راه، موفقیت زیادی کسب کرد.(4)
امام سجّادعلیه السلام توانست به شیعه، حیاتی تازه بخشد. و زمینه را برای فعالیتهای امام باقر و امام صادقعلیهما السلام فراهم آورد. به گواهی تاریخ، امام سجّادعلیه السلام در طول سی و چهار سال فعالیت، شیعه را از دشوارترین بحرانهای حیات خویش عبور داد؛ بیست سال حاکمیت حجاج بر عراق و سلطه عبدالملک بن مروان بر کل قلمرو
ص:133
اسلامی، جهتگیری روشنی برای کوبیدن شیعیان بود...، حجاج کسی بود که شنیدن لفظ کافر، برای او از شنیدن لفظ شیعه، آرامش بیشتری داشت.(1)
روش فقهی حضرت سجادعلیه السلام نقل احادیث پیامبرصلی الله علیه واله از طریق علیعلیه السلام بود که شیعیان تنها ان احادیث را درست میدانستند. بدینصورت شیعه اولین قدمهای فقهی خود را در مخالفت با انحرافات موجود برداشت.
شهر مدینه با توجه به کجرویهایی که از اغاز اسلام در ان انجام شده بود، علیه شیعه، تحریک گردیده بود. بنابراین، جای مناسبی برای رشد شیعه بهشمار نمیرفت.
امام سجادعلیه السلام میفرمود: «دوستداران واقعی ما در مکه و مدینه، به بیست نفر نمیرسند.»(2)در عینحال، در عراق، افراد بیشتری به اهلبیت علیهم السلام علاقهمند بودند.
دوران امامت امام باقرعلیه السلام، مصادف با ادامه فشارهای خلفای بنیامیه و حکام بر شیعیان عراق بود. عراق مرکز اصلی تشیع محسوب میگردید.
امام ابوجعفر محمدبن علی الباقرعلیه السلام در توصیف مصایبی که بر اهل بیت پیامبرصلی الله علیه واله وارد شد، میفرماید: «و کان عظم ذلک وکبره زمن معاویة بعد موت الحسینعلیه السلام، فقتلت شیعتنا بکلّ بلدة وقطعت الایدی والارجل علی الظنّة، وکلّ من یذکر بحبّنا والانقطاع الینا سجن او نهب ماله او هدمت داره... حتی انّ الرجل لیقال له زندیق او کافر احبّ الیه من ان یقال: شیعة علی...»؛(3)«عظمت و بزرگی مصایب از زمان معاویه، بعد از مرگ حسینعلیه السلام بود. در ان هنگام بود که شیعیان ما در هر کشوری کشته شدند و دستها و پاها به مجرد گمان قطع گردیدند. و هرکسی که محبت و میل به ما را میداشت او را زندانی کرده، یا مالش را به غارت میبردند و یا خانهاش را خراب مینمودند... و کار به
ص:134
جایی رسید که اگر به کسی زندیق یا کافر میگفتی نزد او بهتر بود از اینکه بر او شیعه علی اطلاق میکردی... ».
شیعیان هرساله در مراسم حج، با امام تماس داشتند. این تماسها معمولا یا در مکه و یا در بازگشت و عبور از مدینه، صورت میگرفت. با توجه به برخی اخبار، مردم عراق از رفتن نزد امام باقرعلیه السلام در مدینه، نهی شده بودند.(1)
مشکل «غُلات» در این دوران، یکی از مشکلات برای شیعیان بود. شمار این گروه رو به فزونی بود. وقتی که امامعلیه السلام آنها را از خود طرد کرد، اصحاب ان حضرت نیز «غُلات» را از جمع خود بیرون راندند. «مغیرة بن سعید» و «بیان بن سمعان»، که هر دو از معروفترین شخصیتهای غالیان و از رهبران آنها بودند، توسط اصحاب امامباقرعلیه السلام تکفیر شدند.
تاکید امام باقرعلیه السلام به عملگرایی شیعیان، بهطور غیرمستقیم، در مقابل تمام فرقههایی که به عمل صالح اعتنایی نداشتند، صورت میگرفت.
بسیاری از شیعیان عراق در اثر فشار و اختناق موجود، انتظار داشتند که امامعلیه السلام به عراق آمده و دست به شمشیر ببرد. ولی امام باقرعلیه السلام مامور به تقیه بود. لذا، برخی از آنها نسبت به امامت ان حضرت دچار تردید گشتند. آگاهی کافی درباره امامت به آنها نمیرسید و به همین جهت گروهی به «زید»، برادر امام گرویدند و انشعابی را به وجود آوردند. هرچند زید هفت سال زودتر از برادرش، در کوفه وفات یافت. امّا در همین دوره و پس از ان، ریشههای گرایش به زید در میان شمار زیادی از شیعیان رشد کرد.
مخالفت با مصالح «امویان»، موجب اختلافات کمتری در میان شیعیان میگشت. اما به موازات فروکش کردن فشارهای سیاسی بر آنان، مساله «غُلات»
ص:135
1) 378. مختصر تاریخ دمشق، ج 23، ص 83.
به تدریج دامنه بیشتری گرفت؛ به طوری که مساله مهم در زمان امام صادقعلیه السلام مساله «غُلات» محسوب میگردید. فشار امویها، جز در دو سال حکومت «عمر بن عبدالعزیز»، (از سال 99 تا 110 ه.ق) در تمام دوران حکومت آنان به شدت ادامه داشت.
در این دوره، به علت ضعف امویان و درگیری آنان با عباسیان، امامعلیه السلام و شاگردانش فرصت بیشتری برای نشر مکتب اصیل اسلامی یافتند. این موقعیت، تا اوائل خلافت منصور، دومین خلیفه عباسی نیز ادامه داشت.
عباسیان، خود را «خونخواه» ال ابیطالب میدانستند. و مردم را به خشنودی آلمحمّدعلیهم السلام دعوت میکردند؛ بنابراین نمیتوانستند در اغاز با اهلبیت پیامبرصلی الله علیه واله مخالفت نمایند.
در سال 140 هجری قمری پس از این که منصور بر مخالفان خود پیروز گشت و خطر نفوذ رهبری مذهبی شیعیان اهلبیت علیهم السلام را بیشتر احساس کرد، به سراغ انان رفت. ابتدا از «بنیالحسن» آغاز نموده؛ «عبداللَّه بن حسن» و فرزندانش را دستگیر ساخت و به زندان افکند و سپس دستور قتل همه آنان را داد. سپس به محدودساختن حوزه درس «جعفر بن محمدعلیه السلام» در مدینه و تهدید و محاصره امامعلیه السلام و شیعیانش پرداخت؛ زیرا از توجّه مردم و تشکل شیعیان به شدت هراسناک بود، و موقعیت خود را در خطر میدید، و پس از بارها تهدید و فراخوانی، سرانجام امام را در مدینه مسموم کرد.
در زمان منصور بار دیگر علویان تحت فشار سیاسی سختی قرار گرفتند، چنان که سیوطی گفته است: «منصور اولین خلیفه «عباسی» بود که میان علویان و عباسیان اتش فتنه را برانگیخت. در سال (145 ه ق) (پس از گذشت نه سال از حکومت منصور) محمد و ابراهیم، فرزندان عبداللَّه بن حسن بن حسن بن علی بن ابی طالب، علیه منصور قیام کردند، ولی ان دو و گروه بسیاری از اهل بیت، توسط وی به شهادت رسیدند».(1)
ص:136
1) 379. تاریخ الخلفاء، سیوطی، ص 261.
محمد اسقنطوری میگوید: «بر منصور وارد شدم و دیدم در فکر عمیقی فرو رفته، گفتم چرا فکر میکنید؟ پاسخ داد: از اولاد فاطمهعلیها السلام بیش از هزار نفر را کشتهام، ولی بزرگ آنان (حضرت صادقعلیه السلام) را نکشتم».(1)
آزار و شکنجههای علویان توسط منصور در زندانهای تاریک و نمناک و قرار دادن آنان در لای دیوار مشهور است.(2)
از کسانی که به دستور منصور به شهادت رسیدند، معلّی بن خُنیس از شیعیان و اصحاب مقرب و متصدی امور مالی امام صادقعلیه السلام بود. منصور از داوود بن عروه فرماندار مدینه خواست تا وی را به قتل برساند. داوود معلَّی را احضار نمود و او را تهدید به قتل کرد و از وی خواست تا نام شیعیان را به او بگوید. معلی مقاومت نمود و گفت: به خدا سوگند اگر نام یکی از آنها در زیر پای من باشد، پایم را برنخواهم داشت. داوود وی را کشت و سرش را به دار آویخت. او سرانجام امام صادقعلیه السلام را هم مسموم و به شهادت رسانید.(3)
این وضعیت در عصر حکومت مهدی عباسی (158 - 169ه ق) و هادی عباسی (15ماه) و هارون الرشید (193 - 170ه ق) نیز ادامه یافت و آنان در اعمال فشار و شکنجه، زندان، تبعید و قتل علویان، راه منصور را ادامه دادند. محمدبن ابی عمیر و فضل بن شاذان به دستور او زندانی و شکنجه شدند. وی حکم دستگیری هشام بن حکم را صادر کرد، ولی او مخفی گردید. داستان جنایت حمید بن قحطبه به دستور هارون نیز مشهور است.(4)
امام کاظمعلیه السلام در سال 148ه.ق، بعد از شهادت پدرش، رهبری شیعیان را برعهده
ص:137
گرفت. اختلافی که بین شیعیان به وجود میآمد، غالبا ناشی از تعیین امام بعدی بود. که گاه بنابر دلایل سیاسی (وحشت از حاکمیت عباسیان) امامعلیه السلام برای بسیاری از شیعیان خود ناشناخته میماند.
شدت اختناق «منصور» درباره «علویان» بویژه امام صادقعلیه السلام که عظمتی فراوان در میان جامعه کسب کرده بود، موجب سردرگمی برخی از شیعیان نسبت به رهبری آینده شده بود.
بعضی از فرزندان امام صادقعلیه السلام داعیه رهبری داشتند و این موجب پراکندگی شیعیان میشد. مشکل دیگر آنان، دور بودن از شهرها و محل سکونت بود... با توجه به دلایل فوق، بعد از امام صادقعلیه السلام نیز انشعاباتی رخ داد.
اسماعیل بن جعفر بن محمد، که فرزند بزرگتر امام صادقعلیه السلام بود، بسیاری از شیعیان وی را رهبر آینده میدانستند. وی در حیات پدر، فوت کرد. بهطوریکه در روایت آمده است امام صادقعلیه السلام اصرار داشتند تا شیعیان با دیدن جنازه او به مرگش یقین کنند. با وجود این، عدهای بعد از ان حضرت، با داعیه «مهدویت اسماعیل» و بهانههای دیگر، فرقهای به نام «اسماعیلیه» در شیعه به وجود آوردند.
شیعیان راستین کسانی بودند که مدعی امامت را با طرح سؤالات خاصی، ارزیابی میکردند و آنگاه که در امامت وی به یقین میرسیدند، او را به وصایت میپذیرفتند.
هشام بن سالم میگوید: «همراه مؤمن الطاق در مدینه بودم، مشاهده کردیم که عدهای در خانه عبداللَّه بن جعفر بن محمد گرد آمده و مسائلی را از او درباره زکات میپرسند. ما نیز سؤالاتی درباره زکات از وی پرسیدیم، لیکن وی جواب صحیحی به ما نداد. آنگاه بیرون آمدیم و نمیدانستیم که از فرقههای مرجئه، قدریه، زیدیه، معتزله و خوارج چه گروهی را بپذیریم. دراین حال، شیخی را دیدیم که او را نمیشناختیم. فکرکردیم جاسوسی از جاسوسان منصور است، ولی برخلاف این احتمال، او ما را به خانه ابوالحسن موسی بن جعفر برد. هنوز آنجا بودیم که فضیل و ابوبصیر، وارد شده
ص:138
و پرسشهایی نمودند و بر امامت وی یقین حاصل نمودند. آنگاه مردم از هر سو، دسته دسته میآمدند، به جز گروه عمار ساباطی و شمار اندکی که عبداللَّه بن جعفر را قبول داشتند.»(1)
هشام بن سالم، عبداللَّه بن ابییعفور، عمر بن یزید بیاع السابری، محمد بن نعمان، مؤمن طاق، عبید بن زراره، جمیل بن دراج، ابان بن تغلب و هشام بن حکم که از بزرگان شیعه و اهل علم به شمار میآمدند، امامت موسی بن جعفرعلیه السلام را پذیرفتند.
تنها کسانی که به امامت ان حضرت نگرویدند «عبداللَّه بکیر» و «عمار بن موسی ساباطی» بودند.(2)
عصر امام کاظمعلیه السلام دوران بسیار سختی برای شیعیان بود. از مهمترین قیامهایی که در این دوران برعلیه خلفای عباسی صورت گرفت، قیام «حسین بن علی، شهید فَخ» در زمان حکومت هادی عباسی و جنبش «یحیی و ادریس»، «فرزندان عبداللَّه» در زمان هارون بود.
امامان شیعه به لزوم رعایت «تقیه» پافشاری میکردند و میکوشیدند شیعیان را بهطور پنهانی اداره نمایند. این وضعیت موجب گردید، تاریخ نتواند از حرکات سیاسی انها، ارزشیابی دقیقی به عمل آورد. رهبری این حرکت و ظرافتی که در هدایتان به کار برده شد، عامل مهمّ استواری شیعه در تاریخ گردید.
مامون عباسی با طرح «ولایتعهدی» امام رضاعلیه السلام ظاهرا توانست بر مشکلات پیروز گردد و شیعیان و علویان را راضی نگه دارد.
شاید اولین مرحله نفوذ شیعه در دستگاه عباسی، ماجرای ولایتعهدی امام رضاعلیه السلام باشد. هرچند قبلا «علیبن یقطین» به دستور امام کاظمعلیه السلام برای کمک به شیعیان، در دستگاه عباسی باقی ماند.(3)
ص:139
در این دوران تشیع در ظاهر رنگ سیاسی به خود گرفت. و مامون اظهار تشیع نمود. در نقلی آمده است: «مامون پس از آمدن به عراق، سعی کرد امور مملکتی را به کسانی که عقاید شیعی داشتند بسپارد. و بعد از آنکه راضی شد تا از عامه نیز کسانی را به مقامی بگمارد، تصمیم گرفت تا در کنار هر نفر از عامه، یک نفر شیعی نصب کند.(1)»
بعد از مامون، «معتصم عباسی» و «متوکل» این شیوه را دگرگون ساختند و به دفاع از «اهلحدیث» که به شدت با «معتزله» و «شیعه» مخالف بودند، پرداختند. متوکل در دشمنی با علویان و شیعیان تا جایی پیش رفت که دستور خرابی قبر امام حسین علیه السلام را صادر کرد و فرمان داد تا زمینهای گرداگرد ان را شخم زده و کشت کنند.(2)
لکن این حرکت ضد شیعی دوام نیاورد و پس از روی کار آمدن «مقتدر عباسی» زمینه رشد شیعه در بغداد و نقاط دیگر فراهم شد. در این دوره بسیاری از شیعیان برجسته، دارای مشاغل حکومتی و اداری شدند.
شیخ طوسی نقل میکند: «حکم بن علیا گفت: من فرمانروایی بحرین را داشتم و در آنجا به مال زیادی دست یافتم که مقداری را انفاق کرده و با مقدار دیگر ان، زمین و... خریدم. پس از ان مدتی خمس ان را نزد امامجواد علیه السلام آوردم... .(3)
حسین بن عبداللَّه نیشابوری، از شیعیان امام جوادعلیه السلام، مدتی حکومت سیستان را برعهده داشت.(4)
جریان مشارکت شیعیان امامی، در دستگاه حکومتی، در دوران اخرین امامانعلیهم السلام رو به گسترش نهاد. در دوران امام یازدهمعلیه السلام و پس از ان در «غیبت صغری شمار فراوانی از شیعیان در دستگاه عباسی، شغلهای مهمی به دست آوردند.
انچه قابل تامّل است، عدم مشروعیت بودن خلافت عباسیان و فقط تا سرحد وزارت رفتن شیعیان بود.
ص:140
پس از هارون، محمّد امین به حکومت رسید و مدت چهارسال و چند ماه حکومت کرد.
ابوالفرج در مقاتل الطالبین مینویسد: «روش امین در برابر اولاد علی بن ابی طالبعلیه السلام بر خلاف گذشتگان بود. علت ان این بود که او به فکر خوشگذرانی و تهیه وسایل ان بود و پس از ان در بحران جنگ خود با مامون قرار گرفت، تا اینکه کشته شد».
مامون برادر خود را کشت و قدرت سیاسی را به دست آورد و حدود بیست سال (218 - 198 ه ق) حکومت کرد.
در زمان مامون، تشیع در اکثر شهرهای اسلامی نفوذ کرد و اثر ان در دربار مامون نیز ظاهر شد، چنان که فضل بن سهل ذوالریاستین، وزیر مامون و طاهربن الحسن خزاعی فرمانده ارتش وی شیعه بودند.
مامون وقتی کثرت شیعه را دید، میدانست که حضرت رضاعلیه السلام مورد توجّه و محبوب مردم است و مردم از پدر او (هارون) ناراضی هستند و نسبت به حکومتهای قبلی بنی عباس اظهار دشمنی میکنند، ظاهرا روش تفاهم و دوستی با علویان را برگزید و بدین ترتیب افکار عمومی را متوجه خود ساخت، لذا از در نفاق و ریا اظهار تشیع نموده، از خلافت، حقانیت، و برتری حضرت علیعلیه السلام بر ابوبکر و عمر دفاع میکرد، و حتی مساله واگذاری خلافت و سپس ولایتعهدی را مطرح نمود، ولی در حقیقت او هدفی جز حفظ قدرت و تثبیت موقعیت خود نداشت، و سرانجام نیز امام رضاعلیه السلام را به وسیله زهر مسموم ساخت. ولی در هر حال همین ملایمت و نرمش ظاهری، موجب فراهم شدن زمینه نسبتا مناسبی برای ترویج و نشر عقاید شیعه گردید.
عامل مؤثّر دیگری نیز در این باره وجود داشت، و ان گسترش و افزایش ترجمه کتب فلسفی و علمی بسیار از زبان یونانی و سریانی و غیر آنها به زبان عربی بود که به
ص:141
گرایش مسلمانان به علوم عقلی و استدلالی سرعت بخشید، به ویژه آنکه مامون نیز معتزلی مذهب بود و به خاطر علاقهمندی به بحثهای استدلالی، مباحث کلامی در زمینه ادیان و مذاهب را آزاد گذاشته بود، و دانشمندان و متکلّمان شیعه از فرصت استفاده کرده، به تبلیغ مذهب اهل بیتعلیهم السلام همت گماردند.
در عصر معتصم (متوفّای 227 هجری قمری) نیز تقریبا شرایط سیاسی در مورد اهل بیتعلیهم السلام همانند زمان مامون بود. به ویژه آنکه ان دو نیز به کلام معتزله گرایش داشته و با بحثهای کلامی و استدلالی موافق بودند. پرسشهای کلامی و دینی بسیاری که از امام جوادعلیه السلام شده است(1)نیز گواه بر این است که ارتباط مردم با ان حضرت در عصر معتصم ممنوع نبود، هرچند معتصم در باطن امر نسبت به امامعلیه السلام عداوت میورزید و سرانجام نیز دستور قتل او را صادر نمود. پس از شهادت امام، جمعیت انبوهی برای تشیع جنازه ان حضرت اجتماع نمودند. علی رغم اینکه معتصم تصمیم داشت آنان را از شرکت در مراسم تشییع منع کند، ولی انان به تصمیم وی اعتنا نکرده و شمشیر بر دوش بر گرد خانه امام اجتماع نمودند. این مطلب نیز گواه بر قدرت و کثرت شیعه در ان زمان است.(2)
در سال 203 هجری قمری امام رضاعلیه السلام به شهادت رسید. تنها فرزند وی امام جوادعلیه السلام بیش از هشت سال نداشت، شیعیان از اینجهت در نگرانی و اضطراب به سر میبردند. به نوشته مورخان، در این دوران شیعیان به حیرت افتاده و دچار اختلاف گشتند.(3)به همین جهت گروهی از آنان در منزل «عبدالرحمن بن حجّاج» گرد آمدند و ضجّه و ناله سر دادند.(4)
ص:142
برای شیعیان مسلم بود که امام رضاعلیه السلام فرزند خود جوادعلیه السلام را برای جانشینی برگزیده است. ولی خردسالی ان حضرت موجب کاوش بیشتر مردم برای اطمینان خاطر، گردید.
اضطراب خاطر موجود، سبب شد تا برخی از آنها به دنبال «عبداللَّه بن موسی»، برادر امام رضاعلیه السلام بروند. ولی از آنجا که حاضر نبودند بدون دلیل، امامت کسی را بپذیرند، جمعی از آنها، پیش وی سؤالاتی را مطرح کردند و هنگامی که او را از جواب دادن ناتوان دیدند، وی را ترک کردند.(1)و شمار دیگری نیز به واقفیها که بر امام کاظمعلیه السلام توقّف کرده بودند پیوستند؛ زیرا طبق نظر نوبختی، آنان بلوغ را یکی از شرایط امامت میدانستد.(2)
با وجود این، بیشتر شیعیان به امامت امام جوادعلیه السلام گردن نهادند. در میان آنان کسانی، کمی سن امام را به خود امام جوادعلیه السلام نیز، گوشزد کردند. ان حضرت در جواب به جانشینی «سلیمانعلیه السلام» از «داودعلیه السلام» اشاره کرد و فرمود: «حضرت سلیمان هنگامی که هنوز کودکی بیش نبود، و گوسفندان را به چرا میبرد، حضرت داوود او را جانشین خود کرد، درحالیکه علمای بنیاسرائیل، عمل او را انکار میکردند.»(3)
«شیعیان امامی» امامت را از جانب خدا میدانستند، و به همینجهت کمی سن امام نمیتوانست خللی در عقیده آنان ایجاد کند.
شیعیان برای اثبات امامت، سؤالاتی را مطرح مینمودند و موقعی که احساس میکردند که مدعی امامت از عهده پاسخگویی برمیاید، (با وجود نصّ به امامتشان) وی را به عنوان امام معصوم میشناختند و میپذیرفتند.
شیعیان امامی در سراسر نقاط، بویژه در عراق، مدائن و ایران و... به سر میبردند.(4)شیعیان علاوه بر ارتباط با امام از طریق وکلای ان حضرت، در مراسم حج نیز با امام دیدار میکردند.
ص:143
بنابه روایتی عدهای از شیعیان امام جوادعلیه السلام در مصر میزیستهاند. در این روایت، «علی بن اسباط» میگوید: «قامت امام را به دقّت مینگریستم تا ان حضرت را برای اصحاب مان در مصر بتوانم توصیف کنم.»(1)
در روایت دیگری امده است: «یک نفر از شیعیان خراسان خدمت امام جوادعلیه السلام مشرف شد.»(2)
روایت دیگری از «حر بن عثمان همدانی» حاکی از ان است که عدهای از شیعیان «ری» به محضر ایشان شرفیاب شدند.(3)و این دلالت دارد بر اینکه شیعه در ری فراوان بوده است.(4)
قم، یکی از مراکز تشیع در دوران امام جوادعلیه السلام بود که شیعیان ان ارتباط نزدیکی با امامعلیه السلام داشتند.
احمد بن محمد بن عیسی، که از وی بهعنوان «شیخ القمیین» یاد شده است، از اصحاب امام رضا و امام جوادعلیهما السلام بوده است و تالیفات زیادی در فقه و حدیث، از خود بهجای گذاشته و حتی محضر امام حسن عسکریعلیه السلام را درک کرده است.(5)
صالح بن محمد بن سهل، یکی دیگر از اصحاب امام جوادعلیه السلام در قم بود که رسیدگی به امور موقوفات حضرت را در ان شهر عهدهدار بود.(6)
به دلیل ارتباط امامرضاعلیه السلام و سفر ایشان به خراسان، شبکه وکلای ایشان و روابط بین مردم و امامان، رو به گسترش نهاد.
در این قرن، بیشتر شیعیان از کوفه بودند، لقب «کوفی» که به برخی افراد نسبت داده شده است، بهترین گواه این مطلب است.
ص:144
از دوران امام باقر و امام صادقعلیهما السلام به بعد، لقب «قمی» در آخر اسم شماری از اصحاب ائمه به چشم میخورد. اینها اشعریهای عرب تباری بودند که در قم میزیستند.(1)
در زمان امام هادیعلیه السلام، قم مهمترین مرکز تجمّع شیعیان ایران بود و روابط محکمی میان شیعیان این شهر و ائمه طاهرینعلیهم السلام وجود داشت.
دو شهر «ابه» یا «ساوه» و «کاشان» تحت تاثیر تعلیمات شیعی قرار داشتند و از بینش شیعی مردم قم پیروی میکردند. در پارهای از روایات «محمد بن علی کاشانی» نام برده شده که از امام هادی علیه السلام سؤال کرده است.(2)
مردم قم رابطه مالی نیز با امام هادیعلیه السلام داشتند، در این زمینه، از «محمد بن داوود قمی» و «محمد طلحی» یاد شده است که از قم و شهرهای اطراف ان، اموال و اخبار درباره وضعیت ان سامان را، به امامعلیه السلام میرسانیدند.(3)
مردم شیعه دیگر شهرهای ایران نیز با امامان رابطه داشتند، این درحالی بود که بیشتر شهرهای ایران به دلیل نفوذ قهرامیز «امویان» و «عباسیان» گرایشهای «سنّی» داشتند. «دیلم» از اواخر قرن دوم هجری، شیعیان زیادی را در آغوش خود داشت. علاوه بر ان، عدهای از مهاجران «دیلمی»، در عراق نیز به مذهب تشیع گرویده بودند.
در روایتی که حاوی نامهای از امام هادیعلیه السلام، به وکیل خود در همدان است، اینچنین آمده است: «سفارش شما را به دوستداران خود در همدان کردهام.»(4)
با به حکومت رسیدن متوکل (247 - 232 ه ق) شرایط دگرگون، و سختگیری و کینهتوزی آشکار با علویان تجدید شد، و ارتباط با اهل بیتعلیهم السلام جرم سیاسی به
ص:145
شمار امد. دستور متوکل در سال 236 هجری قمریبه ویران نمودن قبر امام حسینعلیه السلام و منع زیارت ان حضرت مشهور است.(1)
خصومت متوکل، به شیعیان اختصاص نداشت، بلکه وی با فلسفه و کلام و عقلگرایی مخالفت میورزید. جرجی زیدان مینویسد: از روزی که متوکل به خلافت رسید تا اخرین نفس، در آزار و شکنجه فیلسوفان و طرفداران رای و قیاس و منطق کوشش داشت.(2)
پس از متوکل، حکومت عباسیان گرفتار آشفتگیها و کشمکشهای بسیار گردید، و هر چند گاهی درباریان بر سر کسب قدرت، به جدال و کشتار دست میزدند، تا زمان معتضد عباسی (279 - 247 ه ق) پنج تن از حکام عباسی؛ به نامهای: منتصر، مستعین، معتز، مهتدی و معتمد به حکومت رسیدند، و با به قدرت رسیدن معتضد (289 - 279 ه ق) بار دیگر دستگاه عباسی اقتدار یافت. چنان که سیوطی در مورد او نوشته است: «وی را سفّاح ثانی لقب دادند؛ زیرا فرمانروایی بنی عباس را تجدید حیات کرد، که قبل از او از زمان متوکل به بعد، گرفتار اضطراب و فرسودگی و ضعف شده و در استانه زوال بود».(3)
بنابراین در عداوت و دشمنی عباسیان با اهل بیتعلیهم السلام و پیروان انان، جای تردید نیست، ولی با توجه به اضطراب و نابسامانی حاکم بر دستگاه عباسی در دوره یاد شده، و شورشها و انقلابهایی که در گوشه و کنار سرزمین اسلامی رخ میداد، شرایط مناسب برای عباسیان در جهت اعمال فشار بیشتر بر علویان فراهم نبود، و آنان نسبت به عصر منصور و هارون، از شرایط بهتری برخوردار بودند.
وقتی که امام رضاعلیه السلام به خراسان امد، سادات علوی، به دلایل گوناگونی به نقاط
ص:146
مختلف کشور پهناور اسلامی ایران مهاجرت کردند. این مهاجرت از زمانی که فشار و اختناق برای مقابله با علویان و شیعیان، در عراق، شدت گرفت، رو به گسترش نهاد.
شیعیان ناچار شدند به مناطق امنتری کوچ نمایند. سرزمین عرب، به علّت تسلّط روحیات و طرز تفکر «اموی»، نمیتوانست جای مناسبی برای انان باشد. اما در شرق، بهویژه در ایران زمینههای مناسبی برای این هدف وجود داشت. به اینجهت بسیاری از شیعیان به این سرزمین سرازیر شدند و در شهرهای دور دست و جدای از هم به زندگی پرداختند.
شیعیان نیاز مبرمی به ارتباط با یکدیگر داشتند؛ به این دلیل که امام حاضر داشتند. و نیازمند حل پرسشهای دینی و یافتن راهحلی برای مسائل سیاسی و اجتماعی بودند. برای رسیدن به این هدف، از روشهای مختلف ارتباط؛ از قبیل اعزام افراد خاصی نزد امامعلیه السلام و تماس با ان حضرت، در ایام حجّ و در مدینه و نیز مکاتبه، استفاده میکردند.
نیشابور شیعیان فراوانی را در خود جای داده بود که ارتباط خوبی با امامعلیه السلام داشتند. اصولا شرق ایران جزو مناطقی است که در قرنهای سوم و چهارم، نام شماری از اصحاب و علمای مشهور، در تاریخ ان به چشم میخورد. یکی از این شخصیتها «فضل بن شاذان» است، که مقام ارجمندی در میان صحابه ائمه و علمای شیعه داشته است. غیر از نیشابور، «بیهق» و «سمرقند» و «طوس» از محلهای تجمّع شیعیان بهشمار میرفت.
یکی از راههای ارتباط مردم با امام و بالعکس، «وکیل» بود. افرادی که سابقه علمی درخشان و ارتباط استوار با امامان قبلی یا خود ان حضرت داشتند، و میتوانستند از نظر حدیث، پشتوانهای برای شیعیان بهشمار آیند، بهعنوان «وکیل» انتخاب میشدند.
ایجاد رابطه به شیوه مذکور، موجب احیای شیعیان و عدم هضم آنان در جامعه «تسنّن» گشت.
ص:147
آموزههای شیعی درقالب «کلام» و «حدیث» به تمامی جوامع کوچک و پراکنده و دور؛ از قبیل «سمرقند» و «کشّ» فرستاده میشد. با وجود دور بودن این مراکز، بسیاری از علمای شیعه از این مناطق برخاستهاند. فرستادگان و نامههای پربار و بهموقع ائمهعلیهم السلام، اشکالات ناشی از دوری راه را برطرف میساخت.
یکی از راههای ارتباطی دیگر، فرستادن افرادی از طرف شیعیان به محضر ان حضرت بوده است.
از «جعفر بن شریف جرجانی» نقل شده است: «به زیارت خانه خدا مشرف شدم و در سامرا به خدمت امام عسکریعلیه السلام رسیدم، خواستم اموالی را که دوستان بهوسیله من فرستاده بودند، به ان حضرت بدهم. پیش از آنکه بپرسم به چه کسی بدهم، ان حضرتعلیه السلام فرمود: انچه را همراه آوردهای به مبارک، خادم من بسپار.(1)
قم اصلیترین شهری بود که انبوهی از شیعیان را در خود جای داده بود و از زمان امام صادقعلیه السلام، بهطور مرتب و منظم با امام معصومعلیه السلام رابطه داشته است.
«احمد بن اسحاق بن عبداللَّه اشعری» از جمله شخصیتهای قمی بود که با امام حسن عسکریعلیه السلام ارتباط داشت. امام حسن عسکریعلیه السلام وی را فردی مورد اعتماد معرفی میکرد.
سیستم «وکالت» در زمینه ایجاد پیوند بین امام و شیعیان، بویژه در اخذ وجوهات شرعی برای ساماندهی امور شیعیان نقش خود را ایفا میکرد.
در «سامرا»، «بغداد» و «مدائن»، شیعیان آمار قابل توجهی را تشکیل میدادند.
شاید «سلمان فارسی» اولین کسی بود که سنگ بنای تشیع را در «مدائن» نهاد و «حذیفة بن یمان» بر این اساس بنایی استوار برافراشت.
کوفه نیز در این زمان و قبل و بعد ان، خالی از شیعه نبوده است. کوفه یکی از بزرگترین شهرهای شیعهنشین به شمار میرفت.
ص:148
1) 412. کشف الغمّة، ج 2، ص 427.
برخی از شیعیان قم، (بیخبر از رحلت امام عسکریعلیه السلام) برای پرداخت وجوه خویش به سامرا رفتند. کسانی انها را به پیش «جعفر» بردند. قمیها، نخست در پی امتحان «جعفر» برآمدند، بدین منظور از وی پرسیدند: آیا از مبلغی که آوردیم اطلاع داری؟ جعفر گفت: تنها خدا از غیب اطلاع دارد. در نتیجه قمیها از پرداخت پول به وی خودداری نمودند. در آن هنگام شخصی آنها را به خانهای هدایت کرد و در آنجا پس از آنکه مبلغ وجوهات به آنها گفته شد، پول را به شخصی که درست گفته بود، تحویل دادند.
جعفر این موضوع را به «معتمد» گزارش دادند، به دستور او، خانه امام و حتی خانههای همسایگان ان حضرت تفتیش مجدد شد...(1)
حساسیت شدید دستگاه خلافت و تحریکات جعفر برای کنترل امام دوازدهم علیه السلام بود و علاوه بر ان در صورت عدم دسترسی به ان حضرت، دست کم میتوانستند اعلام کنند که امام حسنعسکری علیه السلام فرزند نداشته است. احضار افراد موثق در منزل امام نیز برای این بود تا به ادعای خود در اینباره رنگ حقیقت داده و شیعیان را دچار حیرت و سردرگمی سازند.(2)
بر اساس طرح پیشبینی شده، مساله ولادت ان حضرت، از چشم مردم و حتی بیشتر شیعیان به دور ماند.
فقط برخی از شیعیان مورد اعتماد و عدهای از وکلای امام حسنعسکری علیه السلام و کسانی که در خانه امامعلیه السلام مشغول خدمت بودند، از ولادت حضرت باخبر شدند.
شیخ مفید از تعدادی اصحاب و خادمان و یاران نزدیک امام عسکریعلیه السلام روایت کرده است که آنان موفق به دیدار امام زمانعلیه السلام شدهاند.
محمد بن اسماعیل بن موسی بن جعفر، حکیمهخاتون (دختر امام جوادعلیه السلام)،
ص:149
ابوعلی بن مطهر، عمرو اهوازی وابونصر طریف (خدمتگزار امام) از ان جمله بودند.(1)
به این ترتیب امام حسن عسکریعلیه السلام فرزند خود را به برخی نشان داد و ایشان را جانشین خویش معرفی نمود.
شیخ کلینی، از «ضوء بن عِجلی» روایت کرده است که مردی ایرانی از اهالی فارس، به او گفته بود: «به منظور خدمت برای امام عسکریعلیه السلام به سامرا رفتم و امام مرا به عنوان مسئول خرید خانه پذیرفت. روزی حضرت عسکریعلیه السلام فرزند خود را به من نشان داد و فرمود: «هذا صاحبکم». وی اظهار میکند که دیگر پس از ان تا رحلت امام، ان کودک را ندیده است. او میافزاید: «در زمانی که وی ان حضرت را دید حدود دو سال سن داشته است.»(2)
شاید پراهمیتترین دیدار اصحاب و شیعیان امام عسکریعلیه السلام با حضرت بقیةاللَّه، زمانی بود که «محمد بن عثمان عمروی» از وکلای خاص امام زمان(عج)، همراه با چهل نفر دیگر در خدمت امام بودند. ان حضرت فرزند خود را به آنان نشان داد و فرمود: «هذا امامکم من بعدی وخلیفتی علیکم اطیعوه ولا تتفرقوا من بعدی فی ادیانکم فتهلکوا، اما انکم لا ترونه بعد یومکم هذا»؛ «این امام شما پس از من و جانشین من در میان شما است. از او فرمان ببرید و پس از من در دین خود اختلاف نکنید که در این صورت هلاک میشوید و پس از این هرگز او را نخواهید دید.»
درادامه این روایت آمده است: چند روز پس از ان، امام عسکریعلیه السلام رحلت کرد.(3)
بعد از رحلت امام عسکریعلیه السلام احتمال ایجاد فرقههای انشعابی و افکار ناروا، فراوان بود؛ زیرا تولد و نگهداری و وصایت امام زمانعلیه السلام بهطور کاملا محرمانه انجام شده بود و دوران غیبت نیز آغاز شده و تنها پشتوانه نیرومند امامت حضرت
ص:150
حجت(عج)، میراث عظیم احادیث موجود، درباره اصل مهدویت و پارهای از لوازم ان و در بخش دیگر، استقرار سیستم ارتباطی قوی و حضور برخی از عناصر سرشناس شیعه، در میان اصحاب امام عسکریعلیه السلام و شیعیان ان حضرت بود.
قرن چهارم و پنجم هجری از نظر شرایط سیاسی، از بهترین دوران شیعه به حساب میرود؛ زیرا خاندان بویه (477 - 320 ه ق) که مذهب شیعه داشتند، در دستگاه خلافت عباسی از نفوذ و اقتدار زاید الوصفی برخوردار بودند.
فرزندان بویه به نامهای: علی، حسن و احمد که قبلا در فارس حکومت میکردند، در زمان «المستکفی» به سال 333 هجری قمری وارد بغداد شده، به مقر حکومت راه یافته و مورد تکریم خلیفه قرار گرفتند. احمد «معزالدوله»، حسن «رکن الدوله»، و علی «عمادالدوله» لقب یافتند.
معزالدوله که منصب امیر الامرایی را داشت، چنان اقتداری را به دست اورد که حتی برای «مستکفی» حقوق و مقری تعیین کرد. به دستور وی در روز عاشورا بازارها تعطیل و برای امام حسینعلیه السلام مراسم سوگواری برپا گردید، و مراسم عید غدیر با شکوه بسیار انجام شد.
کوتاه سخن آنکه: آل بویه در ترویج مذهب امامیه اثنی عشری اهتمام بسیار ورزیدند و در بغداد، مرکز حکومت اسلامی، که قبل از آل بویه مردم پیرو مذهب اهل سنت بودند، با به قدرت رسیدن آنان، مذهب شیعه نشو و نما پیدا کرد و آیینهای مخصوص شیعیان با شکوه فراوان انجام میشد.
شیخ مفید، متکلم نامدار امامیه که در این زمان میزیست، مورد تجلیل و تکریم بسیار بود. مسجد «براثا» در منطقه کرخ بغداد، به وی اختصاص داشت، و شیخ مفید در ان علاوه بر اقامه نماز و موعظه، به تعلیم و تدریس میپرداخت. وی در پرتو
ص:151
موقعیت ویژه ای که از جنبههای علمی و اجتماعی داشت، توانست فرق مختلف شیعه را انسجام بخشیده، ارا و عقاید شیعه را تحکیم و ترویج کند.
خدمات ال بویه به مذهب تشیع اختصاص نداشت، بلکه آنان به ادب و فرهنگ اسلامی خدمت شایان نمودند. غناوی در کتاب «الادب فی ظلّ بنی بویه» مینویسد: «یکی از امتیازات آل بویه بالا رفتن سطح فرهنگ و دانش بود که خود و وزرای ایشان تاثیر بسزایی در این زمینه داشتند؛ زیرا وزرا همیشه از طبقات نویسندگان و دانشمندان و مبرز برگزیده میشدند...آوازه شان در فضا طنینانداز شد، تا آنجا که دانشمندان و اهل ادب از هر سو به جانب ایشان رو آورده و از توجّهشان برخوردار شدند. در میدان ادب و فلسفه و دانش، و در سازندگی و به کار انداختن اندیشهها، گوی سبقت را از سروران خود «خلفای عباسی» ربوده بودند».(1)
در قرن چهارم فاطمیان نیز در مصر به قدرت رسیدند و حکومت آنان تا اواخر قرن ششم هجری (567 ه ق) ادامه یافت. حکومت فاطمیان بر مبنای دعوت به تشیع پایه گذاری شد و اگرچه آنان دوازده امامی نبوده، پیرو مذهب اسماعیلیه بودند، و میان این دو مذهب اختلافاتی وجود دارد، ولی در حفظ شعائر تشیع، و نیز فراگرفتن تعالیم اسلامی از طریق خاندان وحی، و تشویق مردم به این روش، هردو مذهب هماهنگ میباشند.
سیوطی مینویسد: «در سال 357 هجری قمری قرامطه بر دمشق استیلا یافتند و بر ان شدند که مصر را نیز به تصرف خود درآورند، ولی عبیدیون(2)(فاطمیون) مالک ان گردیده و دولت رفض (تشیع) در سرزمینهای مغرب، مصر و عراق، استقرار یافت، و این بدان جهت بود که پس از مرگ کافور اخشیدی، حاکم مصر، نظم مصر مختل
ص:152
گردید. و سربازان در مضیقه مالی قرار گرفتند. گروهی از آنان نامهای برای المعز لدین اللَّه (فرمانروای مغرب) نوشته و از او خواستند تا وارد مصر گردد. وی فرمانده ارتش خود به نام «جوهر» را با هزار سواره عازم مصر نمود و او وارد مصر گردید. در سال 358 هجری قمری از پوشیدن لباس سیاه و خواندن خطبهای که بنی عباس میخواندند منع کرد و دستور داد جامه سفید پوشیده و خطبه زیر را بخوانند: «اللّهمّ صلّ علی محمّد المصطفی، وعلی علی المرتضی وعلی فاطمة البتول وعلی الحسن والحسین سبطی الرسول...».
او در سال 359 هجری قمری دستور تاسیس دانشگاه الازهر را صادر کرد و بنای ان به سال 361 هجری قمری پایان یافت. همچنین دستور گفتن «حی علی خیرالعمل» را در اذان صادر نمود. مشابه همین دستور توسط جعفربن فلاح فرماندار دمشق از جانب المعزباللَّه صادر گردید.(1)
در قرن چهارم هجری قمری حکومت شیعی دیگری نیز در جهان اسلام پدید امد، و ان حکومت حمدانیان (391 - 293 ه ق) بود. برجستهترین زمامدار ال حمدان علی بن عبداللَّه بن حمدان، ملقب به سیف الدوله (303 - 350 ه ق) بود. وی انسانی خردمند، دانش دوست و سلحشور بود و بیشتر ایام عمر خود را در جنگ با تجاوزگران رومی به سر برد. در عصر حمدانیان سرزمین سوریه، مانند حلب و اطراف ان، بعلبک و توابعش،جبل عامل و سواحل ان، مملو از شیعیان بود، و به ویژه شهر حلب پایگاه علماء شیعه و به خصوص بنوزهره به شمار میرفت. از کسانی که در تحکیم و نشر مذهب تشیع نقش مهمی ایفا نمود، ابوفراس (متوفّای 357 ه ق)
ص:153
1) 420. تاریخ الخلفاء، ص 401 - 402.
شاعر نامدار ال حمدان بود، چنان که قصیده میمیه او از شهرت بسزایی برخوردار است و مطلع ان چنین است:
الحق مهتضم والدین محترم
وفییء ال رسول اللَّه مقتسم(1)
همدانیان هیچ کس را به پیروی از مذهب شیعه مجبور نکردند، به وسیله مال و مقام نیز نفریفتند، بلکه مردم را به اختیار خود واگذار کرده، تا هرچه را میپسندند برای خود برگزینند. فقط مبلّغان با اخلاص، حقایق را برای مردم بازگو میکردند، برعکس امویها و عباسیها و صلاح الدین ایوبی که مردم را با ارعاب و خشونت به مذهب تسنن فرا میخواندند.
همدانیان مردمی روشنفکر و آزاد منش بودند. به همین جهت پایگاه دانشمندان، فلاسفه، ادبا و روشنفکران از همه مذاهب و ادیان شدند، تا آنجا که هنرمندان از روم گریخته و به سوی سیف الدوله میامدند.(2)
در اواسط قرن پنجم هجری قمری دولت مهمی با نام دولت سلجوقی پدید امد و حکومت سنی مذهب بغداد را که رو به زوال و فنا بود از سقوط نجات داد و از پیشرفت شیعیان در مصر، عراق، شام، فارس و خراسان جلوگیری نمود. حکومت سلجوقیان تا اواخر قرن هفتم هجری استقرار یافت.
حکومت مقتدر دیگری که در نیمه دوم قرن ششم (565 ه ق) تاسیس گردید، حکومت ایوبیان به دست سردار نامی صلاح الدین ایوبی بود، که تا سال (848 ه ق) دوام یافت.(3)
فداکاریهای صلاح الدین در جنگ با صلیبیان در خور تقدیر و تحسین است،
ص:154
ولی تعصّب شدید او نسبت به مذهب تسنن و خصومت و عداوت او با مذهب تشیع، نقطه ضعفی بس بزرگ و غیر قابل اغماض است. وی پس از استیلای بر مصر، با فاطمیان با خشونت تمام عمل نمود. در کتاب «الازهر فی الف عام» آمده است: «ایوبیها در مطلق اثار شیعه دخالت کرده و آنان را نابود کردند. صلاح الدین دولت فاطمی را عزل کرد و اقوام خود را در یک شب به منازل آنان وارد نمود و نالههای جگرخراش و گریههای جانسوز به قدری بلند بود که مردم فکر خود را از دست داده بودند...».(1)
وی دستور داد روز عاشورا که بنی امیه و حجاج عید میگرفتند، مجددا عید باشد و «حی علی خیرالعمل» را از اذان برداشت و در سختگیری با شیعیان تا انجا پیش رفت که دستور داد: گواهی کسی باید قبول شود که معتقد به یکی از مذاهب چهارگانه اهل سنت باشد، و کسی حق سخنرانی یا تدریس را داشت که پیرو ان مذهب باشد و حتی کتابخانههای بزرگی را که فاطمیان تاسیس کرده بودند و کتابهای نفیسی در فنون مختلف در آنها گرداوری شده بود، به دست وی متلاشی گردید و در نتیجه این روش خصمانه، مذهب تشیع در مصر فراموش گردید.(2)
دولت مغول در سال 650 هجری قمری توسط هولاکوخان در ایران تاسیس و به سال 736 هجری قمری با مرگ سلطان ابوسعید پایان یافت.
هولاکوخان در دومین حمله خود به عراق، حکومت بنی عباس را برانداخت، و همه مذاهب را در انجام مراسم مذهبی و ترویج تعالیم آنان ازاد ساخت
ص:155
و دانشمندان را تکریم نمود. به عبارت دیگر قتل و غارتهایی که هولاکوخان به ان دست میزد، انگیزه دینی نداشت. بدین جهت در مناطقی که به تصرف او درمی امد ادیان مختلف از ازادی یکسان برخوردار بودند.
در اینکه ایا هولاکوخان به دین اسلام تشرف یافت یانه، اختلاف است. هرچند برخی حتی تشیع او را مسلم دانستند، ولی قدر مسلّم این است که چهارتن از سلاطین مغول به نامهای: نکواداربن هولاکو (احمد)، غازان خان (محمود)، نیقولاوس (سلطان محمد خدابنده) و بهادرخان، اسلام آوردند. حکومت احمد چندان برجای نماند و در مورد «غازان خان» نیز شواهد تاریخی بر تشیع او دلالت دارد. سلطان محمد خدابنده در آغاز، پیرو مذهب حنفی بود، ولی چون نظام الدین عبدالملک شافعی که اعلم دانشمندان اهل سنت در ان زمان بود از طرف وی به عنوان قاضی القضات منسوب گردید و او در مناظره با علماء حنفی غالب شد، سلطان، مذهب شافعی را برگزید.
سرانجام پس از مناظرهای که میان علامه حلّی (متوفای 726 ه ق) و نظام الدین واقع شد و علامه بر وی غالب گردید، سرانجام سلطان خدابنده آیین شیعه را انتخاب کرد و دستور داد تا سرتاسر قلمرو فرمانروایی او مراسم مذهب امامیه اجرا گردد. به درخواست وی علامه حلی کتاب معروف خود «نهج الحق و کشف الصدق» را تالیف نمود. و پس از وی فرزندش بهادرخان، اخرین سلطان مغول پیرو آیین شیعه بود.
در قرن هفتم و هشتم هجری قمری در عصر سلاطین مغول دانشمندان بزرگی از شیعه ظهور کردند که از ان جمله: محقّق حلّی صاحب شرایع (متوفای 676)، یحیی بن سعید (متوفای 689)، مؤلّف کتاب «الجامع الشرایع»، علامه حلّی (متوفای 726) پدرش سدید الدین حلّی، فرزندش فخرالمحققین (متوفای 771)، سید رضی الدین طاووس (متوفای 664)، سید قیاس الدین بن طاووس (متوفای 693)، ابن میثم بحرانی (متوفای 679 یا 699)، خواجه نصیرالدین طوسی (متوفای 672)، قطب الدین رازی (متوفای 766) و دیگران میباشند.
ص:156
موضوع جالب توجه در این دوره، پیدایی «مدرسه سیار» است که به پیشنهاد علامه حلّی و توسط سلطان خدابنده تاسیس گردید. داستان او این است که عادت سلاطین مغول بر این بود که در فصل گرما، در مراغه و سلطانیه و در فصل سرما در بغداد اقامت میگزیدند، و از طرفی سلطان خدابنده در سفر و حضر علمای بزرگ را با خود همراه میداشت و چون به علامه حلّی علاقه فراوان داشت، به وی پیشنهاد کرد که با او همراه باشد.رد این پیشنهاد از طرف علامه مصلحت نبود؛ زیرا ممکن بود مخالفان و حسد ورزان نسبت به علامه این عمل را به گونهای نادرست تفسیر نموده و علیه او استفاده نمایند، و از طرفی علامه نمیخواست به طور در بست در اختیار سلطان قرار گرفته و از فعالیت علمی بازماند، بدین جهت پیشنهاد تاسیس «مدرسه سیار» را مطرح کرد که مورد قبول سلطان قرار گرفت و بدین وسیله علامه حلّی توانست به نشر عقاید و معارف امامیه و تربیت شاگردان بسیاری همّت گمارد.(1)
شیعه از نظر شرایط سیاسی تا قرن دهم هجری تقریبا همان وضع پیشین (دوران ایوبیان و سلجوقیان) را داشت. ولی در طلیعه این قرن، دولت صفویه توسط شاه اسماعیل اول تاسیس گردید، و مذهب شیعه به عنوان مذهب رسمی پذیرفته شد.
ایران در ان هنگام به صورت ملوک الطوایفی اداره میشد و هر بخشی را امیر، وزیر، خان و بزرگ قبیلهای به دست گرفته و بر آنجا فرمانروایی میکرد. هنوز از عمر اسماعیل، چهارده سال بیش نگذشته بود که از مریدان و پیروان پدرش ارتشی تشکیل داد و به اندیشه یکپارچگی ایران، از اردبیل قیام کرد و مناطق مختلف را یکی پس از دیگری فتح کرد و ایین ملوک الطوایفی را برانداخت، و ایران قطعه قطعه را به شکل یک کشور منسجم دراورد و در تمام قلمرو حکومت خود مذهب شیعه را رسمیت داد.
ص:157
1) 426. ر. ک: تاریخ الشیعة، ص 214 - 219، مقدمه کتاب الالفین، سیدمهدی خرسان.
پس از درگذشت وی سال 930 هجری پادشاهان دیگر صفوی تا اواسط قرن دوازدهم هجری (1148ه ق) حکومت کردند و همگی رسمیت مذهب شیعه را تایید و تثبیت نمودند و به ترویج ان همّت گماردند.
مراکز دینی مانند مساجد، مدارس علمی، و حسینیههای بسیار ساختند، و به تعمیر و توسعه مشاهد مشرفه اقدام نمودند. عامل این اقدامات، علاوه بر جاذبه فطری و دینی و معنوی، نفوذ علماء بزرگی نظیر شیخ بهایی و میرداماد در دربار صفویان بود که انان را به تعظیم شعایر دینی و پرورش دانشمندان بزرگ علوم مختلف، تشویق میکردند. از مشاهیر علمای این دوره میتوان میرداماد، محقق کرکی، شیخ بهایی و پدرش شیخ حسین عبدالصمد، صدرالمتالهین، علامه مجلسی، محقق اردبیلی، ملاعبداللَّه یزدی و فیض کاشانی و... را نام برد.(1)
در این دوران دولت عثمانی نیز بر بخش وسیعی از سرزمینهای اسلامی حکومت میکرد و نسبت به مذاهب اهل سنت، متعصّب بود و با شیعیان خصومت میورزید، تا انجا که با گروهی از روحانی نما امضا گرفت که شیعیان از اسلام خارج بوده و قتل انان واجب است.
سلطان سلیم در اناطول چهل هزار یا هفتاد هزار نفر را به جرم شیعه بودن کشت. در حلب به دنبال فتوای شیخ نوح حنفی، به کفر و وجوب قتل شیعه، دهها هزار شیعه کشته شدند و مابقی فرار کردند، و حتی یک نفر شیعه در حلب نماند؛ در صورتی که در ابتدای دولت حمدانیها، تشیع در حلب کاملا رسوخ کرده و منتشر شده بود و حلب جایگاه دانشمندان بزرگی در فقه، امثال ال ابو زهره و ال ابو جراده و...بود که نام آنان در کتاب «امل الامل» ثبت است.
از علماء بزرگ امامیه که به دست عثمانیها به شهادت رسید، شهید ثانی است.
عثمانیها شیعیان را از دستگاه دولتی اخراج کردند و آنان را از انجام وظایف
ص:158
1) 427. تاریخ الشیعة، ص 220 - 224؛ شیعه در اسلام، ص 31، الشیعه و التشیع، ص 190 - 198.
اختصاصی دینی بازداشتند و در شهرهای شام و مکانهایی که اقلّیتهای شیعی زندگی میکردند مانع انجام اعمال دینی شدند. این جریانها و مصایب، چهار قرن (1198 - 1516) میلادی ادامه داشت.(1)
پس از ان نیز تقریبا همین شرایط سیاسی برای شیعیان ادامه یافت. در ایران مذهب تشیع به عنوان دین رسمی شناخته شد و جدال و نزاع مذهبی رخ نداد، ولی در سایر ممالک اسلامی که دولتهای غیرشیعی حکومت میکرد و به ویژه در مناطقی که وهابیون نفوذ کلمه داشتند، شیعیان از شرایط سیاسی مطلوبی برخوردار نبودند، ولی پیروزی انقلاب اسلامی در ایران و رهنمودها و سیاستهای حکیمانه بنیانگذار انقلاب اسلامی حضرت امام خمینیقدس سره حقایق بسیاری را در مورد مذهب و عقاید شیعه روشن کرد؛ به گونهای که شمار طرفداران و هواداران ان افزایش یافت؛ گرچه ایادی استعمار در گوشه و کنار اسلام همچنان به سیاست تفرقهافکنی و جو عداوت و اختلاف ادامه میدهند.
ص:159
1) 428. الشیعة و الحاکمون، ص 194 - 197.
سفید
ص:160
ص:161
همانگونه که قبلا اشاره کردیم درباره مبدا پیدایش تشیع، فرضیههای مختلفی از سوی مخالفان مطرح شده است. اینک بعد از تبیین نظریه اول و اقامه دلیل بر ان، در صدد برخواهیم امد تا فرضیههای خیالی دیگر را مورد نقد و بررسی قرار داده و پاسخ دهیم؛ گرچه بعد از اقامه دلیل بر نظریه اول فرضیههای دیگر هم باطل خواهندشد.
گروهی از مورخان و محققان تاریخ، پیدایش شیعه را پس از رحلت پیامبرصلی الله علیه واله و در ارتباط با اختلاف مسلمانان در مساله خلافت و امامت، و به عبارت دیگر در ماجرای سقیفه بنی ساعده میدانند؛ زیرا در سقیفه در ارتباط با جانشینی پیامبر و رهبر مسلمین نخست دو دیدگاهمطرح شد: عدهای از انصار، سعد بن عباده را برای خلافت و رهبری پیشنهاد کردند، و گروهی از مهاجرین به خلافت ابوبکر رای دادند. و پس از گفت و گوهایی که میان این دو گروه رخ داد، ماجرا به نفع گروه دوم پایان یافت. و از سوی دیگر، عدهای از مسلمانان که بنی هاشم و عدهای از مهاجران و انصار را تشکیل میدادند، به امامت حضرت علیعلیه السلام معتقد بودند. این گروه همان شیعیان حضرت علیعلیه السلام بودند. و از اینجا بود که شیعه به عنوان یک مذهب خاص در جهان اسلام مطرح شد.(1)
پاسخ: اگر مقصود این باشد که ظهور تشیع به عنوان یک مذهب خاص در جهان اسلام، به پس از رحلت پیامبرصلی الله علیه واله و ماجرای سقیفه باز میگردد، این نظریهای است استوار و قابل قبول؛ زیرا همانگونه که بیان گردید، گرچه نصوص امامت مربوط به
ص:162
1) 429. احمد محمود صبحی، فی علم الکلام، ج 3، ص 19.
عصر رسالت است ولی ظهور و بروز ان به عنوان یک مذهب، بعد از وفات رسول گرامی است. در این صورت، این نظریه با نظریه قبل هیچ گونه ناسازگاری ندارد.
ولی اگر مقصود نفی ریشههای اعتقادی تشیع در عصر رسالت، و یا انکار طرح نام شیعه توسط پیامبر اکرمصلی الله علیه واله باشد، این نظریه مورد قبول نیست.
علامه سیدمحسن امین عاملی این دو نظریه را یاداور شده و چنین میگوید: «در بحث قبل دانستی که در زمان پیامبرصلی الله علیه واله گروهی از مسلمانان، شیعه علیعلیه السلام به حساب میامدند، آنگاه در جریان اختلاف در مساله امامت، تشیع ظاهر گردید؛ زیرا در ان گفت و گو انصار به مهاجران گفتند: «منّا امیر و منکم امیر» ؛ از هریک از ما و شما رهبری برگزیده شود. و مهاجران به دلیل اینکه از قوم و عشیره پیامبرند، سخن انصار را نپذیرفتند. انگاه که خبر این بحثها به حضرت علیعلیه السلام رسید فرمود: «اگر استدلال مهاجران درست است، پس رهبر باید از ما (بنی هاشم) باشد، و گرنه استدلال انصار به قوت خود باقی خواهد ماند. اینجا بود که گروهی از بنی هاشم و خاندان عبدالمطلّب تشیع (امامت علیعلیه السلام) را برگزیدند، و عدهای از مهاجرین و انصار نیز به انان پیوستند. در میان مهاجران، سلمان فارسی، ابوذر غفاری، مقداد بن اسود، عمار بن یاسر، خالد بن سعید، بریده اسلمی دیده میشدند. و در میان انصار، ابوالهیثم بن تیهان، سهل بن حنیف، عثمان بن حنیف، خزیمة بن ثابت ملقّب به ذوالشهادتین، ابی بن کعب، و ابوایوب انصاری به چشم میخورند».(1)
دکتر عبداللَّه فیاض میگوید: «دشوار است که بگوییم این افراد رایشان در استحقاق علیعلیه السلام بر امامت بعد از وفات پیامبرصلی الله علیه واله بدون هیچ مقدمهای بوده است، بلکه استمرار طایفهای از صحابه بر ولایت حضرت علیعلیه السلام و اعتراف انان به امامت او، دلیل بر ان است که اعتقاد به امامت حضرتعلیه السلام نتیجه افکاری نبوده که موقعیت سقیفه ان را ایجاد کرده باشد، بلکه از قبل وفات پیامبرصلی الله علیه واله سابقه داشته است».(2)
ص:163
ابن قتیبه میگوید: «ابوذر هنگام بیعت، غایب بود و هنگامی که وارد مدینه شد و وضع را چنین دید، گفت: «اصبتم قناعة وترکتم قرابة، لو جعلتم الامر فی اهل بیت نبیکم لما اختلف علیکم الاثنان»؛(1)«به چیزی قناعت کردید و قرابت رسول خداصلی الله علیه واله را رها نمودید. اگر امر (خلافت) را در اهل بیت پیامبرتان قرار میدادید حتی دو نفر بر شما اختلاف نمیکردند».
مستشرق فلهاوزن میگوید: «با کشته شدن عثمان، اسلام به دو حزب تقسیم شد: یکی حزب علی و دیگری حزب معاویه، و در زبان عربی به حزب، عنوان «شیعه» اطلاق میگردد. لذا لقب شیعه علی در مقابل شیعه معاویه به کار میرفت. ولی بعد از اینکه معاویه حکومت را در تمام دولتهای اسلامی به دست گرفت استعمال لفظ شیعه محصور در پیروان علیعلیه السلام شد».(2)
پاسخ: اولا: قبلا اشاره کردیم که «تشیع» ریشههایی در قران و سنت دارد، و پیامبرصلی الله علیه واله از جانب خداوند متعال بنیانگذار این مذهب بوده است.
ثانیا: شیعه بعد از آنکه حضرت علیعلیه السلام به خلافت رسید از ازادی ویژهای برخوردار شد، لذا میتوان به این جهت گفت که شیعیان در عصر حکومت حضرت علیعلیه السلام ظهور و بروز پیدا کرده است.
ص:164
برخی تاریخ پیدایش شیعه را در دوران زمامداری امام علیعلیه السلام دانستهاند. این نظریه دو گونه تقریر شده است: یکی مربوط به واقعه جمل و دیگری مربوط به واقعه صفین است. رای اول از ابن ندیم در «الفهرست» است. وی به نقل از محمد بن اسحاق
میگوید: «آنگاه که طلحه و زبیر به بهانه خونخواهی عثمان با علیعلیه السلام به مخالفت پرداختند و علی در برابر آنان مقاومت کرد تا آنان تسلیم حکم خدا گردند، پیروان ان حضرت شیعه نامیده شدند، و امامعلیه السلام آنان را شیعه خود میخواند و به چهار دسته با چهار اسم تقسیم نمود: 1 - اصفیا 2 - اولیا 3 - شرطة الخمیس 4 - اصحاب».(1)
پاسخ: انچه در توجیه این نظریه میتوان گفت: اینکه اگرچه مذهب شیعه آنگونه که به اثبات رسید، از قبل وجود داشته است، ولی در عصر زمامداری امام علیعلیه السلام به دلیل فراهم بودن زمینههای مناسب اجتماعی و سیاسی، ظهور بیشتری داشته و واقعه جنگ جمل در ظهور و بروز ان نقش ویژهای داشته است.
قول دیگر در چگونگی پیدایش شیعه در عصر زمامداری امام علیعلیه السلام این است که پس از واقعه صفین و ماجرای حکمیت، پیروان امیرالمؤمنینعلیه السلام دو دسته شدند، گروهی خوارج را تشکیل دادند که پس از بازگشت از صفین در منزلی به نام «حرورا»، اقامت گزیدند، و گروهی دیگر کسانی بودند که با امام وارد کوفه شدند. گروه دوم نزد حضرت آمده و بار دیگر با حضرت بیعت کردند و بر دوستی خود با دوستان او و دشمنی با دشمنان وی تاکید نمودند.
مستشرق وات مونتکومری از طرفداران این نظریه است. گویا وی این مطلب را از عبارت طبری اخذ کرده که میگوید: «لمّا قدم علی الکوفة وفارقته الخوارج وثبت الیه الشیعة، فقالوا فی اعناقنا بیعة ثانیة، نحن اولیاء من والیت واعداء من عادیت»؛(2)«چون علی وارد کوفه شد و خوارج از او جدا شدند، شیعه به سوی او پناه گرفت. آنان به حضرت عرض کردند: بر گردن ما بیعت دیگری است. ما دوستدار کسانی هستیم که تو را دوست داشته و با کسانی که دشمن تو میباشند دشمنیم».
یاداور میشویم که عبارت: «و ثبت الیه الشیعة» بیانگر این است که در میان شیعه امام علیعلیه السلام که در جنگ صفین شرکت کرده بودند، کسانی به عنوان شیعه شناخته شده بودند و انان بار دیگر بیعت خود را با امام تحکیم کردند.
کوتاه سخن اینکه: واقعه صفین نیز همچون واقعه جمل در ظهور و بروز شیعه و شناخته شدن هرچه بیشتر شیعیان حضرت علیعلیه السلام مؤثّر بوده است نه در پیدایش شیعه.
رای دیگری در مورد پیدایش مبدا شیعه مطرح است و ان اینکه این مذهب بعد از مقتل امام حسینعلیه السلام پدید آمده است. به این بیان که خون حضرت زمانی که بر زمین ریخته شد به عنوان بذر اول برای تشیع به حساب میاید.
دکتر خرطویل میگوید: «خمیر مایه عقیده شیعه بعد از مقتل (امام) حسینعلیه السلام در نفوس عدهای بسته شد... بلکه میتوان ادعا کرد که حرکت شیعی در روز دهم محرم و بعد از ان، وجهه دینی به خود گرفت و به عنوان یک مذهب دینی مطرح شد».
پاسخ: از انچه در نقد نظریه پیشین بیان گردید، نقد این نظریه نیز روشن میگردد. اری، در اینکه واقعه کربلا نقطه عطف مهمّی در حیات سیاسی و معنوی شیعه به شمار میرود، تردیدی نیست، ولی خود این واقعه عظیم - تا انجا که به امام حسینعلیه السلام و یاران او مربوط میشود - نتیجه عقاید و باورهای شیعه است که از عصر رسالت آغاز شده و تا آن روز مراحل تاریخی گوناگونی را پشت سر گذاشته بود.
درباره پیدایش تشیع نظریهای دیگر است که مستشرقین ان را اختراع کرده و در جامعه اهل سنت منتشر ساختهاند. آنان میگویند: «عقیده تشیع از اختراعات ایرانیان قدیم است. آنها در عهد پادشاهان قدیم معتقد به وراثت در خلافت بودهاند و حکومت را از پدر به پسر و نسل او منتقل میکردند. بعد از ورود اسلام در ایران و ایجاد ارتباط فرهنگی و اقتصادی بین ایران و مرکز اسلامی، این عقیده به جامعه اسلامی نفوذ پیدا کرد، وگرنه عرب آزاد اندیش بود و مردم را در تعیین سرنوشت خود سهیم میدانست...».
برای بررسی و اطّلاع از صحت و فساد این نظریه در مبدا پیدایش تشیع به بررسی ان میپردازیم.
اینک به کلمات برخی از مستشرقین و طرفداران آنان از اهل سنت در نسبت تشیع به ایرانیان اشاره میکنیم.
او میگوید: «مذهب شیعی نزاعی فارسی است؛ زیرا عرب معتقد به حریت و آزادی بود و در مقابل فارسیان اعتقاد به سلطنت و وراثت داشتند و هرگز معنا و مفهوم انتخابات را نمیفهمیدند. بعد از آنکه پیامبر، به دار بقا رحلت نمود
و مشاهده کردند که ان حضرت از خود فرزند پسری به جای نگذاشته است، یک صدا گفتند: که علی سزاوارتر به خلافت بعد از او است. و به تعبیر دیگر: انسجام فکری بین فارس و شیعه در این که خلافت امری موروثی است، دلیل بر ان است که تشیع برگرفته از ایرانیان است».(1)
از جمله کسانی که این نظریه را برگزیده مستشرق «فان فلوتن» است، ولی در اخر تاثّر عقیده تشیع از ارای یهود را بر این نظریه ترجیح داده است.(2)
او میگوید: «نظریه حقّ الهی در خلافت در بین ملّتی همانند ملت فارس مورد توجه بوده است...». او در آخر اشاره میکند که شیعه این افکار را از انان اخذ کرده است.(3)
از جمله افراد بیانصافی که نظریه مستشرقین در مبدا تشیع را دنبال کرده، احمد امین مصری است. او میگوید: «دیدگاه شیعه در مورد علی و فرزندانش همان دیدگاه پدران سابقشان از پادشاهان ساسانی است و مجوسان فارس منبعی بودهاند که رافضه در اسلام از ان سیراب شدهاند».(4)
او معتقد است که افکار شیعی از فارسیان به طریق عبداللَّه بن سبا به جامعه اسلامی نفوذ کرده است. او میگوید: «ابن السوداء - عبداللَّه بن سبا - به مدینه وارد شد و اقوال و ارائی را که با روح اسلام منافات داشت و از یهودیت و اعتقادات فارسی که در یمن شایع بود، سرچشمه گرفته بود در مدینه منتشر ساخت، و خود را به صورت
یاری دهنده حق امام علیعلیه السلام معرفی کرد. و ادعا نمود که برای هر پیامبری وصیی است و علی وصی محمّد است...».(1)
اولا: در جای خود به اثبات رساندیم که عقیده تشیع همان اعتقاد به امامت الهی و نظریه نصّ از جانب خداوند بر امام و خلیفه مسلمین بعد از رسول خداصلی الله علیه واله است، نظریهای که از قران و روایات فریقین استفاده میشود. نظریهای که مؤسس ان خداوند متعال بوده و پیامبرصلی الله علیه واله در طول 23 سال آن را آبیاری کرده است.
پیامبرصلی الله علیه واله کسی بود که پیروان حضرت علیعلیه السلام را شیعه نامید و آنان را مورد مدح و ستایش قرار داد.
ثانیا: قبلا اشاره کردیم که از عصر پیامبرصلی الله علیه واله برخی از صحابه به این عقیده معتقد بودند و حضرت علیعلیه السلام را امام منصوب از جانب خدا به عنوان خلیفه بعد از رسول خدا میدانستند، و در میان آنها به جز سلمان فارسی همگی از اعراب به حساب میامدند.
ثالثا: بعد از وفات رسول خداصلی الله علیه واله حضرت علیعلیه السلام شیعیانی داشت از عرب که معتقد به ولایت و امامت او بودند، و هنگام به خلافت رسیدن ظاهری حضرت در رکاب او در جنگهای مختلف مشارکت داشتند.
رابعا: اسلام در بین ایرانیان گسترش یافت همانگونه که در بین اقوام و ملتها گسترش پیدا کرد. در قرن اول هجرت در هیچ یک از شهرهای ایران فکر و عقیده به تشیع وجود نداشت؛ زیرا ایرانیان در عصر خلافت عمر بن خطاب، سال 17 هجری اسلام را پذیرفتند. و مشخص است که اسلامی را انتخاب کردند که اسلام عمری بود، نه اسلام علوی. اری شروع تشیع در ایران توسط اشعریون بود که با هجرتشان از کوفه به قم و کاشان این عقیده و فکر را با خود به بلاد ایران منتقل نمودند. و این بعد از دهها سال بود که اسم و اثری از تشیع در ایران مسلمان شده، نبوده است.
1) 440. القاموس الاسلامی، ج 3، ص 222.
مورخان میگویند: «در عصر حکومت زیاد بن ابیه بر کوفه، از جمله برنامههای سیاسی که او برای نابودی تشیع به اجرا گذاشت این بود که پنجاه هزار نفر از شیعیان مخلص کوفه را از ان شهر اخراج و به خراسان تبعید نمود. این افراد در شهرهای ایران خصوصا قم و کاشان ساکن شدند و با گسترش وجودی خود، افکار و عقاید خود را نیز بین ایرانیان منتقل ساختند، و مردم ان دیار نیز از افکار انها متاثّر شدند...(1)
وضعیت تشیع در حد محدود بدین منوال بود تا در اوائل قرن دهم و در ایام حکومت صفویون در مناطق بسیاری تشیع گسترش یافت، مناطقی که در ان زمان همگی سنّی مذهب و تابع خلفای اهل سنت به شمار میامدند.
شاهد این مطلب این است که صاحبان برخی از صحاح و مسانید اهل سنت؛ همچون بخاری، ترمذی، ابن ماجه، نسائی و سجستاتی، از مملکت عجم و ایران بودهاند و ایرانیان نقش بسزایی در گسترش مذهب سنّی داشتهاند.
از طرفی دیگر بزرگان و رهبران شیعی از خاندان عرب به حساب میایند. دوازده امام معصوم از اهل بیت پیامبرصلی الله علیه واله و خاندانهای بزرگی؛ امثال ال اعین، ال حیان تغلبی، ال عطیه و راویان بزرگ دیگری که تراث اهل بیت به توسط آنان منتشر شد، از خانوادههای عرب به حساب میایند.
با نظر در طبقه بعد از اصحاب امامان شیعه، به وجود بزرگانی از علمای شیعه همچون شیخ مفید، شریف مرتضی، علامه حلّی، ابن براج، سید بن طاووس، خاندان ال طاووس، ابن ادریس، محقق حلّی، شهید اول و دوم و دیگران پی میبریم که فقه اهل بیتعلیهم السلام به توسط آنان گسترش و منتشر یافت، در حالی که همه انها از خاندان بزرگ عرب بودهاند.
خامسا: مستشرق دوزی در استدلال بر مدعای خود میگوید: «اتّحاد در برخی از ارای ایرانیان با شیعه، دلیل تاثیرپذیری از ایران قدیم است؛ زیرا هر کدام از ان دو قائل به وراثت در امر خلافتند».
1) 441. معجم البلدان، ج 4، ص 397.
این حرف از جهاتی باطل است: از جهتی چه کسی گفته هرگاه دو طایفه معتقد به یک عقیدهاند یکی از دیگری اخذ کرده است. ممکن است که هر یک برای خود دلیل مستقلی داشته باشد. آیا به مجرد این که برخی از احکام اسلامی موافق با آیین یهود است این بدان معنا است که اسلام از ایین یهود اخذ شده است؟!
از جهتی دیگر، چه کسی از شیعیان در امر امامت و خلافت قائل به وراثت است؟ شیعیان در امر امامت معتقد به قابلیت ذاتی و نصّ از جانب خداوند و ابلاغ از جانب رسولاند؛ گرچه در اسلام این قابلیت و نصّ در مورد ذریه رسول خداصلی الله علیه واله منطبق شده است. شاهد این مطلب این است که امر امامت از امام حسنعلیه السلام به فرزندان او منتقل نشده است. شیعه برای امامان خود شرایط بسیار سنگینی؛ از قبیل: عصمت، برتری، علم غیب، علم لدنّی و... در نظر گرفته است، و اگر امامت را به وراثت میدانست احتیاج به این شروط نداشت. این مساله را در مبحث امامت عامه به طور مفصّل مورد بحث قرار دادهایم.
سادسا: اگر ما این شبهه را بپذیریم و به مجرد وجود برخی تشابهات بین مذهب شیعه و عقاید ایرانیان حکم به تاثیرگذاری آنان در پیدایش مبانی تشیع کنیم، راه برای دشمنان اسلام باز میشود و آنان همین اشکال را میتوانند نسبت به اصل اسلام داشته باشند؛ زیرا میتوانند چنین ادعا کنند که این دین همان دینی نیست که پیامبر اسلام آورده است؛ چون هنگامی که قریش مجبور شدند بعد از فتح مکه با اکراه، دین اسلام را بپذیرند، در صدد برامدند تا حیله کرده و ان را تحریف نمایند، و اموری را که از عقاید و مبانی و احکام جاهلیت است در دین اسلام وارد کنند. و شاهد این مطلب این است که ما مشاهده میکنیم برخی از احکام این دین شبیه با احکامی است که در جاهلیت رسمیت داشته است؛ همچون مساله «ظهار» که از اقسام طلاق در عصر جاهلیت بوده و اسلام بر ان ترتیب اثر داده است. و میدانیم که مخالفان شیعه هرگز این اشکال را از ناحیه مخالفان نمیپذیرند، در نتیجه شبیه ان نیز متوجه شیعه نیست.
سابعا: در تاریخ ثابت شده که بسیاری از ایرانیان قدیم، دیانت اولی خود را حتی
بعد از فتح ایران به توسط اسلام حفظ کردهاند. و نیز ثابت شده که دخول آنان در اسلام به صورت تدریجی بوده است(1)، امری که دلالت دارد بر اینکه انگیزه آنان در انتخاب اسلام جبر و زور نبوده است تا به جهت بغض و کینه نسبت به اسلام درصدد تحریف مبانی ان باشند.
مهمتر اینکه تاریخ گواهی میدهد که ایرانیان هنگامی که از قوت و سلطه در حکومت اسلامی برخوردار شده و برخی مناصب دولت به ایرانیان واگذار شد فوج فوج وارد دین اسلام شدند. و این دلالت دارد بر اینکه آنان با طوع و رغبت و میل، اسلام را انتخاب نمودند.(2)
ثامنا: و نیز از جمله اموری که قابل توجه است اینکه ایرانیان از حکومتهای پیشین و نیز دین گذشته خود به تنگ آمده بودند،(3)و لذا در جست جوی ماوایی بودند تا در سایه ان از سرکشی و طغیان حاکمان جاهل خود در امان قرار گیرند و نیز از تحجر و خرافات دین خود رهایی یابند. و لذا معنا ندارد که به جهت انتقامجویی از دین اسلام و مسلمین، عقاید و افکار خرافی نزد خود را جزء مبانی اسلامی کنند.
تاسعا: از آنجا که آیین زرتشت که در ایران باستان رواج داشت، تا حدودی آیین الهی و آسمانی بوده است، و از طرفی تعالیم انبیا در اصول و مبانی مشترک است، لذا چه مانعی دارد که بگوییم: از آنجا که مدرسه خلفا، اعتقاد به نص و عصمت امام و خلیفه را انکار کردند تا خود بر اریکه قدرت تکیه زنند، لذا ایرانیان، بعد از دخول در اسلام این دو اصل را به جامعه اسلامی تذکر دادند.
عاشرا: ایران در قرنهای اخیر با تشیع آشنایی پیدا کرده است، و قبل از ان از مراکز دشمنی اهل بیتعلیهم السلام به حساب میامد.
نقل شده که عمر بن عبدالعزیز هنگامی که از سبّ حضرت علیعلیه السلام بر بالای منبرها نهی کرد، ایرانیان از این کار دست برنداشته و به لعن خود ادامه دادند. و این به نوبه
خود دلالت دارد بر اینکه تشیع از زمان پیامبرصلی الله علیه واله در بین صحابه وجود داشته است. اگر ایرانیان قصد نابودی اسلام زیر پرچم تشیع را داشتهاند آنگونه که برخی گمان کردهاند - پس چرا از دشمنان اهل بیتعلیهم السلام بوده و در صدد ضربه زدن به تشیع و اهل بیت بودهاند؟ امری که شبهه را متوجه دشمنان شیعه نموده و آنان را مورد اتهام قرار می دهد؛ زیرا اگر فرض کنیم که ایرانیان، اسلام را به جهت ضربه زدن به ان انتخاب کردهاند در نتیجه مقابله انان با تشیع به این معنا است که آنها اسلام حقیقی را در مذهب شیعه و ائمه ان مشاهده کردند و لذا درصدد مقابله با ان برامدند؛ زیرا تسنن و نصب و عداوت با اهل بیتعلیهم السلام را با اغراض خود مناسب میدیدند.
برخی از مستشرقین و دیگران نیز تصریح کرده اند که عرب قبل از آن که ایرانیان اسلام را پذیرا شوند ، تشیّع را پذیرفته اند. اینک به برخی از این افراد اشاره می کنیم:
او میگوید: «این که ارای شیعه با دیدگاه ایرانیان سازگاری دارد در این مطلب شکی نیست، ولی این که این ارا برگرفته و متاثّر از ایرانیان است دلیلی بر ان وجود ندارد، بلکه روایات تاریخی خلاف ان را به اثبات میرساند...».(1)
او میگوید: «این اشتباه است که بگوییم: تشیع در منشا و مراحل نموش نمایانگر اثر تعدیلی است که افکار امتهای ایرانی ان را در اسلام وارد کرده است... این برداشت شایع مبنی بر برداشت نادرست حوادث تاریخی است...».(2)
«مذهب شیعه ان گونه که برخی معتقدند، عکس العمل از جانب روح ایرانیان نیست تا مخالف اسلام باشد؛ زیرا جزیرة العرب به جز شهرهای بزرگ؛ از قبیل مکه
و تهامه و صنعا، همه شیعه بوده است. و در برخی از شهرها؛ از قبیل عمان و هجر و صعده، شیعیان غالب افراد را تشکیل میدادند. امّا ایرانیان به جز قم تماما سنّی بودند. اهل اصفهان در حقّ معاویه چنان غلو میکردند که حتّی برخی از انان اعتقاد به نبوت او داشتند».(1)
«فکر اشتباهی که دائما در بین مردم منتشر است و میگوید: شهرهای فارس مرکز اصل تشیع بوده است، اصل و اساسی ندارد، بلکه روایات تاریخی این مطلب را به اثبات میرسانند که زردتشتها عموما مذهب سنّی را قبول میکردند».(2)
او که از بزرگان مصر است، میگوید: «ایرانیان به توسط اعراب به تشیع گرویدند و هرگز تشیع به دست آنان به وجود نیامد... بسیاری از علمای اسلام که شیعه شده بودند، به جهت حفظ عقیده خود از ترس امویها در مرحله اول و عباسیها در مرحله دوم، به شهرهای فارس و خراسان از بلاد اسلامی هجرت نمودند، و به این طریق تشیع را در ان شهرها منتشر ساختند...».(3)
«برخی از اعراب بعد از آنکه خلافت به ابوبکر واگذار شد، از شیعیان علیعلیه السلام شدند...».(4)
اهل سنت دو سبب را در مورد انتخاب تشیع از سوی ایرانیان بیان کردهاند:
انان میگویند: «امام حسینعلیه السلام با یکی از دختران یزدگرد از پادشاهان ساسانی به نام
شاه زنان، بعد از فتح ایران ازدواج کرد. خداوند متعال به حضرت از او فرزندی به نام علی بن الحسینعلیهما السلام عنایت فرمود، که تمام اثار و خصایص پدر را به ارث برده بود. این ارتباط باعث شد تا ایرانیان به اهل بیتعلیهم السلام متمایل شده و از شیعیان آنان قرار گیرند!!
اولا: گسترش و نفوذ تشیع در اطراف ایران علل و عواملی دارد که در فصل بعد به ان اشاره میکنیم.
ثانیا: مطابق نقل مورخان، صحابه چون اسیران فارس را نزد عمربن خطاب آوردند، در میان آنان سه دختر از دختران یزدگرد وجود داشت. عمر دستور داد تا این دختران را به فروش برسانند. حضرت علیعلیه السلام فرمود: با دختران پادشاهان نباید معامله دیگر زنان شود. عمر گفت: چگونه با آنان معامله میشود؟ حضرت فرمود: باید هریک از آنان را قیمت نمود، هر قیمتی که بر هر یکی شد آن قیمت به عنوان مهر انتخاب شود. آنها را قیمت گذاردند. حضرت هر سه را گرفت، یکی را به عبداللَّه بن عمر داد، و دیگری را به فرزندش حسینعلیه السلام عطا نمود. و سومی را به محمدبن ابی بکر داد...(1)
حال سؤال این است که اگر علت گسترش تشیع در بین ایرانیان موضوع دامادی امام حسینعلیه السلام با دختر یزدگرد است، چرا دامادی عبداللَّه بن عمر و محمد بن ابی بکر سبب انتشار تسنن در بین ایرانیان نبوده است؟
برخی میگویند: از آنجا که آراء ایرانیان با شیعه نزدیکی داشته، زیرا هرکدام قائل به نظریه حق الهی در حاکم بوده و معتقد به وراثت در حکومت بودهاند و هرگز برای انتخاب مردمی ارزشی قائل نبودهاند، لذا بدین جهت ایرانیان افکارشیعه را مورد قبول قرار دادند!!
1) 451. فجرالاسلام، ص 91.
اولا: شیعه هرگز قائل به حق وراثت در مساله امامت و حاکمیت اسلامی نیست، بلکه این حکومتهای بنی امیه و بنی عباس بودند که حکومت اسلامی را وراثتی کردند. شیعه معتقد به حق الهی است که خداوند ان را به افراد لایق و قابل عطا مینماید.
ثانیا: ممکن است که ایرانیان نظریه حق الهی در انتخاب حاکم را از آیین زردتشت و تعالیم او که آسمانی بوده اخذ کرده باشند، گرچه در تطبیق ان بر هر حاکم و به نحو وراثت به اشتباه رفتهاند. و این مطلب یکی از تعلیمات تمام انبیاء الهی بوده است.
ثالثا: اینگونه نیست که شیعه هیچ اعتباری را برای انتخاب و رای مردمی قائل نباشد، بلکه برای به دست گرفتن زمام حکومت از ناحیه حاکم، بیعت را لازم میدانند.
با تاملی در تاریخ ایران پی میبریم که گرایش ایرانیان به تشیع از چند جهت و طریق بوده است:
1 - از آنجا که در فتوحات عصر خلفا برخی از شیعیان امام علی بن ابیطالبعلیه السلام به جهت مصالحی در آنها شرکت میکردند، لذا بعد از فتح کشورها و شهرها اعتقادات خود از جمله ولایت اهل بیتعلیهم السلام را به آنان منتقل مینمودند.
2 - عدهای نیز به جهت همدردی که با شیعیان مظلوم و در راس آنها امامان داشتند تشیع را اختیار نمودند؛ زیرا انسان فطرتا میل به همدردی و گرایش به مظلوم دارد. و این خود عاملی اساسی برای نفوذ شیعه در میان مردم ایران بوده است.
دکتر جوزف فرانسوی در تحقیقی تحت عنوان «شیعه و ترقیات محیرالعقول» مینویسد: «... و از جمله امور طبیعی که مؤید فرقه شیعه شده و توانسته است تا در قلب دیگر فرقهها تاثیر بگذارد، مساله اظهار مظلومیت بزرگان دینشان است. و این مساله از امور طبیعی به شمار میاید؛ زیرا طبع هرکس به نصرت و یاری مظلوم کشش دارد و دوست دارد ضعیف بر قوی غلبه یابد و لذا طبیعت بشر به ضعیف متمایل است...»(1)
1) 452. سیدمحسن امین عاملی، اقناع اللائم، ص 356.
3 - عدهای دیگر تشیع را از طریق مقابله و معاشرت با شیعیان که به ایران سفر کرده بودند فراگرفتند؛ زیرا شیعه به این نتیجه رسیده بود که اگر بخواهد به حیات معنوی خود ادامه دهد باید فرهنگ و مذهب خود را گسترش داده و در قلوب مردم نفوذ کند، و در بین مردم و حکومتها جا افتاده و موقعیت خود را حفظ و تثبیت نمایند.
4 - گروه بسیاری نیز بعد از آنکه دولت شیعی صفوی در ایران تاسیس شد، رسما اعلان تشیع کرده و لذا این مذهب به طور رسمی در ایران گسترش چشمگیری پیدا کرد.
سفید
کمتر کتابی از عامه مربوط به تاریخ اسلام است که به «عبداللَّه بن سبا» نپرداخته باشد. او چهرهای است که به شکلهای گوناگون به تصویر کشیده شده است: او را شخصی که مردم را دعوت به الحاد و شرک نموده، و از افکار و عقاید یهودیت دفاع میکرده معرفی نمودهاند، یا شخصی که منشا انتشار افکار باطل در میان جامعه اسلامی، و به گمراهی کشیدن گروه زیادی از صحابه بوده است. او را عامل فتنه و اولین محرک در شورش برضد عثمان معرفی کردهاند که منجر به قتل خلیفه شد و بعد از ان تمام جنگها و فتنهها را به او نسبت دادهاند که سبب کشتهشدن هزاران نفر از صحابه و تابعین شد. از طرفی دیگر، برخی از عقاید مهمّ و اصولی شیعه؛ از قبیل: قول به نصّ، رجعت و.. را به او نسبت دادهاند و در حقیقت او را بهعنوان مؤسس شیعه معرفی کردهاند، تا چهره شیعه را از این منظر مخدوش نمایند. از اینرو لازم است موضوع فوق را بررسی کنیم که ایا عبداللَّه بن سبا شخصیتی حقیقی است یا خرافی؟ آیا او جایگاهی در فتنهها داشته است؟ ایا او حقیقتا مؤسس مذهب شیعه امامیه بوده است؟ مذهب شیعه چه ارتباطی با او داشته است؟
بنا به نقل طبری و دیگران، در زمان عثمان شخصی یهودی به نام عبداللَّه بن سبا از «صنعاء»، اسلام را اختیار نمود، و افکار خود را با مسافرتهایی که به بلاد اسلامی، مانند: کوفه، شام، مصر و بصره داشت رواج میداد. او معتقد به رجعت پیامبر اسلامصلی الله علیه واله همانند رجعت حضرت عیسیعلیه السلام بود. همچنین باور داشت که برای هر پیامبری جانشینی است و علیعلیه السلام جانشین رسول خداصلی الله علیه واله و خاتمالاوصیا است.
عثمان غاصب حقّ این وصی بوده و بر او ظلم کرده است؛ از همین رو بر امت اسلامی است که قیام نموده، و عثمان را از اریکه خلافت به زیر کشیده، و حکومت را به علیعلیه السلام واگذار کنند. در این میان گروهی از اصحاب؛ امثال: ابوذر، عمار بن یاسر، محمّد بن ابیحذیفه، عبدالرحمن بن عدیس، محمّد بن ابیبکر، صعصعة بن صوحان عبدی، مالک اشتر و دیگران فریب افکار او را خورده و به او گرویدند، و در نتیجه این تحریکها، جماعتی از مسلمانان بر خلیفه وقت قیام و شورش نموده و او را به قتل رساندند، و حتی همین گروه در جنگ جمل و صفین نیز دخالت اساسی داشتند... .(1)
همانگونه که قبلا اشاره شد، هدف از جعل این قضیه اتهام وارد کردن به شیعه است در اینکه مؤسس ان، شخصی یهودیالاصل است که با نشر افکار خود نه تنها فرقهای را در جامعه اسلامی ایجاد نمود، بلکه سبب نشر افکار یهودیت و ایجاد تفرقه و تشتّت در میان جامعه اسلامی گردید. اینک به برخی از افراد که این تهمت و وصله ننگین را به شیعه امامیه نسبت میدهند، اشاره میکنیم:
1 - ابوالحسین ملطی گوید: «زعیم این فرقه - شیعه - عبداللَّه بن سبا است. او همان شخصی است که با یهود ارتباط داشت و بدین طریق بذر اول تشیع را در جامعه اسلامی کاشت، تا از این راه به جامعه اسلامی ضربه وارد کند».(2)
2 - دکتر علی سامی نشار میگوید: «یهود [عبداللَّه بن سبا] مؤسس عقیده شیعه غالی است».(3)
3 - محمّد ابوزهره میگوید: «طاغوت اکبر - عبداللَّه بن سبا - کسی است که مردم را به ولایت علیعلیه السلام و وصایت او دعوت نمود و معتقد به رجعت پیامبر اکرمعلیه السلام شد و در سایه این فتنهها مذهب شیعی نشات گرفت».(4)
4 - احسان الهی ظهیر میگوید: «دین امامیه و مذهب اثناعشری، مبتنی بر مبناهایی است که یهود جنایتکار توسط عبداللَّه بن سبا وضع نمود».(1)
5 - دکتر ناصر بن عبداللَّه بن علی قفاری میگوید: «طلیعه عقیده شیعه و اصول ان به دست سبایون ظهور کرد...».(2)
روایات و اقوال درباره شخصیت عبداللَّه بن سبا بسیار مختلف است، برخی او را عبداللَّه بن سبا و برخی ابن السوداء معرفی کردهاند.
برخی او را همان عبداللَّه بن وهب راسبی همدانی که از سرکردگان خوارج است می دانند، و برخی نیز غیر از او به حساب اوردهاند.
غالب مورخان او را از یهود یمن به حساب اوردهاند، ولی برخی او را از یهود حیره میدانند.
مطابق برخی از روایات، حضرت امیرمؤمنانعلیه السلام او را به مدائن تبعید کرد(3)، ولی مطابق برخی دیگر از روایات، حضرت او را در کوفه به اتش کشید.
مطابق برخی روایات، حضرت او را به جهت ادعای الوهیت در حقّش به مدائن تبعید کرد، و مطابق برخی از روایات دیگر به جهت دشنام به ابوبکر و عمر چنین کرد.
این اختلاف آراء و روایات در بیان شخصیت کسی که برای او دور و موقعیت فعّالی را در وقایع و حوادث دانستهاند، دلیل بر ان است که این شخص مورد افترائات و دروغهای جعلی مختلف قرار گرفته است.
دکتر هویمل میگوید: در خصوص عبداللَّه بن سبا سه نظریه مطرح است:
1 - نظریه رایج نزد مؤرخان اسلامی، که اثبات وجود او، و موقعیت گستردهاش در فتنههاست؛
2 - نظر متاخرین از شیعه، که انکار وجود او، و به طور کلی انکار موقعیت او است؛
3 - نظر متوسط و معتدل، که اثبات وجود او، و ابطال موقعیت فعّال او در فتنههاست، و این همان نظریهای است که ما به ان تمایل داریم».(1)
ولی به تقسیمی دیگر میتوان گفت که برخی مؤید، و بعضی تشکیککننده و عدهای دیگر منکر وجود او باشند.
کسانی که عبداللَّه بن سبا را شخصی حقیقی دانسته و برایش نقش و موقعیتی عظیم در فتنه قتل عثمان، جنگ جمل و صفین قائلند که عبارتند از:
او معتقد است مشکلاتی که دولت اسلامی در نتیجه سیاست مالی که عثمان دنبال کرد وبه توسط ان نظام طبقاتی فقیر و غنی در جامعه پدید امد، مردم را وادار نمود تا در مدینه و شهرهای دیگر بر علیه او شورش کنند. این جو پدید آمده زمینه را مساعد و مهیا برای پذیرش دعوت عبداللَّه بن سبا و سبایون نمود به حدی که مردم به سرعت به او روی اوردند...(2)
او از طرفی حلم و حیاء عثمان را منشا هجوم و جسارت به او دانسته، سپس اصل قضیه و محرک ان را به عبداللَّه بن سبا نسبت میدهد. کسی که به زعم و گمان او صفوف مسلمانان را از هم پاشیده و آنان را به افکار خودش دعوت کرده است، او که یهودی بوده و اسلام را انتخاب کرده است، از ان جهت که از اهل یمن است لذا افکار ایرانیان را در سر داشته و آنها را به جامعه اسلامی تزریق کرده است...(3)
قابل توجه است که شبلی در این زمینه معلوماتش را از مستشرق المانی «بروکلمان» اخذ کرده است.
او در کتاب «عبقریة عثمان» تحت عنوان «وبعد الصدمة» به موضوع فتنه قتل عثمان پرداخته و ریشه ان را به عبداللَّه بن سبا و برخی دیگر از عامه نسبت میدهد.(1)
او در قسمتی از سخنانش در مورد عبداللَّه بن سبا میگوید: «به گمان من کسانی که تا این حد موضوع عبداللَّه بن سبا را بزرگ جلوه دادهاند، بر خود و تاریخ، اسراف شدیدی نمودهاند؛ زیرا نخستین اشکالی که با ان مواجه میشویم ان است که در مصادر مهمّ تاریخی و حدیثی ذکری از عبداللَّه بن سبا نمیبینیم. در طبقات ابن سعد، انساب الاشراف بلاذری و دیگر مصادر تاریخی یادی از او نشده است. فقط طبری از سیف بن عمر این قضیه را نقل کرده و دیگر مورخان نیز از او نقل کردهاند.»(2)
همو در آخر سخنانش میگوید: «به گمان قوی دشمنان شیعه در ایام بنی امیه و بنیعباس در امر عبداللَّه بن سبا مبالغه کردند، تا از طرفی برای حوادثی که در عصر عثمان اتفاق افتاد منشایی خارج از اسلام و مسلمین بیابند، و از طرفی دیگر وجهه علیعلیه السلام و شیعیانش را خراب کنند و از این منظر برخی از عقاید و امور شیعه را به شخصی یهودی نسبت دهند که به جهت ضربهزدن به مسلمین، اسلام انتخاب کرد. و چه بسیار است تهمتهای ناروایی که دشمنان شیعه برعلیه شیعه وارد کردهاند».(3)
او نیز میگوید: «من نمیدانم که آیا خطری از ناحیه عبداللَّه بن سبادر ایام عثمان جامعه را تهدید کرده است یا خیر؟ ولی تا این اندازه قطع دارم که اگر خطری هم داشته
تا بدین حد نبوده که اینها میگویند، و چندان هم مهم نبوده است. و مسلمانان در عصر عثمان چنان نبودهاند که شخصی یهودی الاصل با عقول انان بازی کرده و با ایجاد فتنهگری تمام ممالک اسلامی را به آشوب کشاند...».(1)
او در مورد عبداللَّه بن سبا و سبائیون به نقطهای میرسد و در آنجا توقف نموده میگوید: «در مورد عبداللَّه بن سبا مطلبی گفته شده که با منطق تاریخ سازگاری ندارد و ان علاقه بین عبداللَّه بن سبا و ابوذر غفاری است، به این معنا که ابوذر نیز از پیروان او بوده و از او دستور میگرفته است... .
و از غریب ترین تهمتها در این موضوع این است که عبد اللَّه بن سبا بود که به ابوذر یاد داد تا معاویه را در مورد اینکه اموال از برای خدا است نقد کند و به او بگوید که اموال برای مسلمانان میباشد... او بود که به ابوذر تلقین نمود تا اعتراض بر امیران و اغنیا را سرلوحه تعلیمات خود کرده و کسانی را که طلا و نقره جمع کردهاند به عذاب جهنم بشارت دهد... .
من اسرافی شبیه این اسراف نمیشناسم؛ زیرا ابوذر احتیاجی به چنین شخص تازه واردی در اسلام نداشت تا به او تعلیم دهد که فقیران بر اغنیا حقوقی دارند، و خداوند کسانی را که طلا و نقره جمع کرده و در راه خدا انفاق نمیکنند عذاب دردناکی وعده داده است... .
ابوذر به این شخص تازه وارد احتیاجی نداشت تا حقایق اولیه از حقایق اسلام را به او تعلیم دهد! ابوذر کسی است که از همه انصار پیشی گرفته و نیز از بسیاری از مهاجرین نیز سابق است. او کسی است که با پیامبرصلی الله علیه واله مصاحبت طولانی داشته است. او قران را بسیار خوب حفظ کرده است. او نیز کسی است که با دقت بسیار سنت پیامبرصلی الله علیه واله را روایت نموده است.
1) 466. پیشین.
کسانی که گمان میکنند ابن سبا با ابوذر ارتباط پیدا کرده و برخی از افکارش را به او منتقل ساخته هم به خودشان ظلم کردهاند و هم به ابوذر، و ابن السوداء را نیز به مقام و منزلتی بالا بردهاند که هرگز شایسته و امکان ان را نداشته است...».(1)
طه حسین برای اثبات این ادعا به نحوه برخورد ابوذر با کعب الاحبار یهودی الاصل پرداخته، میگوید:
«طبری از سیف نقل کرده که ابوذر بر عثمان وارد شد در حالی که کعب الاحبار نزد او بود. به عثمان گفت: «از مردم به دست برداشتن از ازار راضی مباش تا اینکه کار نیک کنند. و بر پرداخت کننده زکات کافی نیست که بر ان اکتفا کند تا اینکه به همسایگان و برادران خود احسان و نیکی نماید. در این هنگام کعب گفت: هرکس حقوق واجب خود را بپردازد انچه بر عهده اوست براورده نموده است. ابوذر که این سخن را شنید چوب دستی خود را بالا برد و چنان بر سر او کوبید که فرقش را بشکافت... و خطاب به او فرمود: ای فرزند زن یهودیه! تو چه حق اظهار نظر در این امور را داری؟!»(2)
او در جایی دیگر میگوید: «کمتر چیزی که اعراض مورخین از موضوع سبئیة و ابن السوداء در جنگ صفین دلالت دارد اینکه امر سبایه و صاحب آنان امری ساختگی باشند که مخالفان شیعه از دیگر فرقههای اسلامی هنگام جدال بین شیعه و آنان جعل کردهاند. دشمنان شیعه با این کار در صدد برامدند تا در اصول این مذهب عنصری یهودی وارد کنند تا از این طریق حیله کرده و به اهداف شوم خود نایل آیند. و اگر امر ابن السوداء مستند به اساسی از حق و تاریخ صحیح بود، طبیعی به نظر میرسید که او اثر کینه توزیهای خود را در این جنگِ پیچیده و طولانی که در صفین برپا شد گذاشته باشد. و نیز طبیعی به نظر میرسید که او اثر خود را هنگامی که
اصحاب علیعلیه السلام در امر حکومت اختلاف کردند، گذاشته باشد. و نیز به نوعی خاص طبیعی به نظر میرسید که او اثر خود را در پیدایش این جنگ جدید بگذارد... ولی ما نامی از ابن السوداء در مورد خوارج نمیبینیم، لذا چگونه ممکن است که این اهمال کاری را چاره کنیم؟ یا چگونه ممکن است که غایب بودن ابن سبا را از واقعه صفین و از پیدایش حزب خوارج توجیه نماییم؟
اری، ما این دو امر را تنها با یک علت چاره جویی میکنیم: و ان اینکه ابن السوداء جز شخصی وهمی و خیالی نیست، و بر فرض وجودش شخصی نبوده که خطرناک باشد انگونه که مورخین او را تصویر کرده و فعالیتهای او را در ایام عثمان و نیز در اوائل خلافت علیعلیه السلام ترسیم کردهاند. اری، او شخصی است که تنها دشمنان شیعه او را برای خود ذخیره کردهاند...»(1)
ایشان به پیروی از دکتر طه حسین در وجود عبداللَّه بن سبا تشکیک کرده و در سیاق بحثش درباره «شیعه و امامت» هرگونه ارتباط بین شیعه و عبداللَّه بن سبا را نفی می کند. او معتقد است که تشیع به عنوان یک مذهب و عقیده تا زمان هشام بن حکم تحت یک حزب سیاسی ادامه داشته است. حزبی که به عنوان مؤید حقّ علیعلیه السلام در امر خلافت بوده است، و چهره عقیدتی خود را با جعفربن محمد و پدرش باقر و نوهاش رضا - علیهم السلام - به دست آورد؛ زیرا اغلب روایاتی که شیعه به صورت احادیث از نص و وصیت نقل کرده، از این امامان است».(2)
ایشان بعد از نقل این مطالب در صدد ان است که ربط ظهور تشیع را به حرکت عبداللَّه بن سبا در اواخر خلافت عثمان انکار نماید.
او در صدد انکار شخصیت ابن سبا است، و معتقد است که مورخین اهل سنت شخصیت او را ساختهاند تا اتفاقات و حوادثی را که در جامعه اسلامی پدید آمده بر
گردن او گذارند، تا آنکه بتوانند قدسیت و اعتبار صحابه را حفظ کنند. او گرچه شخص ابن سبا را انکار نمیکند ولی موقعیت او را در حوادث و اینکه او محور اساسی حوادث بسیاری در عصر خلفا بوده را انکار مینماید.
نویسنده در آخر میگوید: «اما انچه به بحث ما مربوط میشود موضوع تاریخ پیدایش تشیع است. به عقیده ما وجود ابن سبا - بر فرض تسلیم که وجود داشته است - نمیتواند دلیل باشد بر اینکه تشیع در ان تاریخ، ظهور و بروز پیدا کرده است. و لذا شیعه از او هیچ گونه روایتی را نقل نمیکنند. و به همین جهت نمیتوان عصر او را مبدا تاریخ شیعه و تشیع به معنای فنّی معروف دانست».(1)
او در رد کلام دکتر سلیمان عوده میگوید: «تمام مقالات دکتر سلیمان عوده نتیجه سوء فهم یا اسائه ادب او یا تعمّد او در تحریف است، در حالی که باید اصح اقوال را انتخاب کند. او گمان میکند که من وجود عبداللَّه بن سبا را به طور مطلق نفی میکنم. این چنین چیزی را به طور حتم من نگفتهام، بلکه در مجلّه «الریاض» و در مقالات سابق خود تصریح نمودهام که من درباره عبداللَّه بن سبا درباره وجودش توقف نمودهام، گرچه به شدت موقعیت و فعالیت او را در فتنه ایام عثمان نفی میکنم... فقیهی خودش اعتراف دارد به اینکه سیف بن عمر موقعیت عبداللَّه بن سبا را بزرگ جلوه داده است. ولی جرات نکرده که بگوید سیف موقعیت عبداللَّه بن سبا را در فتنه جعل کرده است. من میگویم: این سخن من است که مقید به فتنه میباشد، که بر تعلیقه بر گفتار فقیهی گفتم، و مطابق این گفتار برخی از روایات سیف همانند بزرگ جلوه دادن موقعیت عبداللَّه بن سبا از درجه اعتبار ساقط میشود.
در نتیجه: من جزم دارم به اینکه موقعیت گسترده ابن سبا در فتنه مطلبی باطل است. موقعیتی که ان را سیف بن عمر ترسیم کرده و ان را توصیف نموده است...»،(2)
او نیز میگوید: «.. من موقعیت حساس عبداللَّه بن سبا را تنها در فتنه نفی میکنم، به این معنا که سندهای صحیح دارد که برای من تفسیر میکند که چگونه فتنه حادث شد، و لذا هرگز احتیاج به اسانید سیف و امثال او از ضعیفان و دروغ گویانی که حوادث فتنه را تفسیر میکنند ندارم. آنان که حوادث را به صورت مختلف نقل نمودهاند. این خلاصه ان چیزی است که ما ان را در مساله عبداللَّه بن سبا نفی میکنیم. ولی مساله وجودش تحت بحث و بررسی است.
شکی نیست اینکه من دور و موقعیت عبداللَّه بن سبا را در فتنه نفی میکنم در حقیقت نفی کردن 95 درصد از روایات مربوط به عبداللَّه بن سبا است؛ زیرا بقیه سندها - از غیر سیف تنها از مردی سخن میگوید که در حقّ علی بن ابی طالب علیه السلام غلو داشته است... .
سلیمان بن عوده که هدفش اثبات موقعیت و دور عبداللَّه بن سبا در حوادث فتنه در صدر اسلام است... اگر به جای این کار در صدد نفی اسطورهها و توهمات مربوط به ابن سبا در فتنه براید، در سابقه او نوشته میشود که او فردی باانصاف بوده و کاری انجام داده که از بسیاری از افراد روشنفکر سراغ نداریم.
او باید این مطلب را بداند که اگر روایات ابن سبا که مربوط به فتنه است را انکار کند موجب نقص او و استحقاق علمی او نمیشود، بلکه در این امر به شافعی اقتدا کرده و او را الگوی خود قرار داده است؛ زیرا او دو مذهب داشته یکی مذهب قدیم و دیگری مذهب جدید.
از باب مثال: من در سابق موقعیت ابن سبا را به طور کامل اثبات میکردم تا اینکه بحث و جستجو کردم و به نتیجه خلاف ان رسیدم. و نیز وجود شخصی به نام قعقاع بن عمر را قبول و صحابی بودن او را اثبات میکردم تا اینکه بر من روشن شد که تنها مدرک ان سیف است، لذا معتقد به نفی دور و موقعیت ابن سبا در فتنه شدم، و نیز وجود قعقاع را نفی کردم؛ زیرا منهج صحیح بر ما ایجاب میکند که شکها و عواطف و احساسات را بر خود ببندیم. منهج صحیح ما را ملزم میدارد که حکم به وضع و جعل بر حدیث معینی کنیم که شخصی کذّاب به طور منفرد ان را نقل کرده است. و نیز ما را ملزم میدارد که حکم به ضعف شدید بر حدیثی کنیم که شخص متروکی به طور منفرد ان را نقل کرده است.و نیز حکم به ضعف حدیثی کنیم که فرد ضعیفی ان را به طور منفرد نقل کرده است و... .
و نیز ما را ملزم می دارد که حکم به ضعف شدید بر حدیثی کنیم که شخص متروکی به به طور منفرد آن را نقل کرده است . و نیز حکم به ضعف حدیثی کنیم که فرد ضعیفی آن را به طور منفرد نقل کرده است... .
گاهی در نفس خود چنین احساس میکنیم که این حدیث جعلی صحیح است، ولی این احساس نمیتواند مقیاسی در ثبوت حدیث باشد. و همچنین حرص بر تراث حدیثی نمیتواند مقیاسی در محافظت بر روایات دروغگویان باشد... و اگر ما بر حدیث یا روایتی به مجرد احساس به صحت، حکم به کذب و دروغ نکنیم در نتیجه بسیاری از احادیث جعلی و دروغ را اثبات نمودهایم، و اختلاف بزرگی را ایجاد کردهایم؛ زیرا احساس افراد با یکدیگر فرق میکند، در حالی که منهج و روش، احساس و عاطفه نمیشناسد.
وانگهی احساس، منهج و روش محدثین به حساب نمیاید، بلکه گفته شده که برخی از غالیان صوفیه به دنبال ان میباشند و از ان به «ذوق» تعبیر میکنند، همانگونه که مراعات مصالح به اختلاف رای فرق میکند.
اگر سلیمان عوده در صدد این است که سیف و دروغ هایش را درباره ابن سبا و دیگران از باب مصلحت تراث حدیثی ثابت کند، شخص دیگری میتواند ادعا کند که نفی این دروغها به نفع و مصلحت میراث حدیثی است، بلکه مصلحت تنها در این امر است.
اگر سلیمان عوده بداند - که گمانم این است که میداند - اثبات روایات سیف درباره ابن سبا چه خطرهایی دارد، هرگز تمسک به آنها نمیکند؛ زیرا روایات سیف درباره ابن سبا اثبات میکند که برخی از صحابه از بدریین و دیگران از دستیاران و پیاده کنندگان خطوط فکری عبداللَّه بن سبا بودهاند!! و زود است که تفصیل این مطلب بیاید تا برای مردم روشن شود که اثبات ابن سبا با موقعیت کامل او خطرش از نفع ان بیشتر است. و لذا بیشتر علماء مسلمین در صدد نفی موقعیت عبداللَّه بن سبا از قرون اول تا امروز بودهاند».(1)
1) 473. صحیفة «المسلمون»، 4 جمادی الاول 1418 هجری، ریاض.
او در ادامه میگوید: «سلیمان عوده بین دو مساله که به تمام معنا مختلف است خلط کرده است. مساله وجود عبداللَّه بن سبا، و این مسالهای است که دکتر در روایات غیرسیف بن عمر نیز یافته است، گرچه احتیاج به درس و بحث دارد که ایا این روایات با ضعفشان برای اثبات وجود او کافی است یا خیر؟ ولی این مساله کمتر اختلاف در ان واقع شده است.
مساله مهمتر، دور و موقعیت عبداللَّه بن سبا در فتنه است. این مساله را دکتر سلیمان تنها در روایات سیف بن عمر یافته است!! و موقعیت ابن سبا در فتنه، اساس مطلب است. این دور و موقعیت را کسی به جز سیف بن عمر به زبان جاری نکرده است!!
برای اینکه فرق بین دو مساله را خوب واضح کرده باشم میگویم: شما شخصیت مشهوری همچون خالد بن الولید را در نظر بگیرید که وجودش متواتر است. ایا اخباری درباره خالد بن ولید نیست که هرگز صحیح نمیباشد؟! آیا وجود خالد بن ولید میتواند توجیه کننده اثبات تمام روایاتی باشد که به او نسبت داده شده است؛ چه صحیح باشد یا دروغ، یا اینکه نباید به جز روایات مقبوله را به او نسبت داد. بنابراین قضیه عبداللَّه بن سبا نیز تماما مثل همین است، به این معنا که اگر عبداللَّه بن سبا موجود است جایز نیست که اخبار دروغین را نیز به او نسبت داد.
ولی دکتر عوده، از آنجا که وجود ابن سبا را مسلّم گرفته لذا درصدد برامده تا تمام اخباری را که به او نسبت داده تصحیح کند؛ گرچه آنها را تنها یک نفر دروغ گو نقل کرده باشد. و این مورد خلاف ما در اصل منهج و روش است. ما احتیاج داریم که - هم من و هم او - به منهج و روش صحیح رجوع کنیم، سپس از ان دید به بحث و بررسی تاریخ بپردازیم. و در حالی که منهج و روش ما نزد خودمان واضح و روشن نباشد، این ضعف بزرگی است که موجب اختلاف بیشتری خواهدشد.
و به همین جهت است که محدثان و مورخان گذشته، هنگامی که از فتنه سخن گفتهاند، یادی از عبداللَّه بن سبا حتی در حد یک حرف نکردهاند. حتی ذهبی و ابن
حجر که عوده درصدد نسبت دادن توثیق سیف بن عمر در تاریخ به ان دو است، هرگز ذکری از موقعیت و دور عبداللَّه بن سبا حتی در حد یک حرف نداشتهاند. و قبل از ذهبی و ابن حجر مشاهده میکنیم که تمام علماء محدثین و تمام مورخان، علی الخصوص پیشینیان از آنان هرگز سخنی از عبداللَّه بن سبا در مورد فتنه عثمان به میان نیاوردهاند.
به تاریخ خلیفة بن خیاط، طبقات ابن سعد، و کتب صحاح و سنن و مسانید، و اجزا و فواید و مستدرکات و مستخرجات و طبقات و تراجم و کتب ادب و کتب انساب نظر کنید، هرگز در این مصادر ولو یک حرف از موقعیت و دور عبداللَّه بن سبا در فتنه نخواهید یافت، جز کسی که از سیف بن عمر نقل کرده است؛ امثال طبری و دیگران. و این مطلبی است که دکتر عوده به خوبی میداند، ولی در خلط بین دو مساله حریص است. ایشان هردو مساله را یکی حساب کرده است؛ زیرا بیشتر رسالهاش قائم به امر اخیر یعنی دور و موقعیت عبداللَّه بن سبا است نه امر اول یعنی وجود ابن سبا.
بنابراین بر فرض تسلیم با دکتر سلیمان که غیر سیف نیز یادی از عبداللَّه بن سبا داشته است، ولی ایا دیگران نیز دور و موقعیت او را در فتنه قتل عثمان ذکر کردهاند آنگونه که دکتر در رسالهاش آورده است؟! یا آنکه تنها غلو او در شان علی -علیه السلام - را یاداور شدهاند.
نتیجه اینکه: امر اول را کسی به جز سیف نقل نکرده است، و این عمده ان چیزی است که درباره ابن سبا نقل شده است. و اما امر دوم جدا جزء کمی است که از 5 درصد از اخبار عبداللَّه بن سبا تعدی نمیکند، حال چگونه ممکن است بدون دلیل و برهان 5 درصد، حجت در اثبات 95 درصد باشد؟!».(1)
برخی دیگر از مورخان اصل وجود عبداللَّه بن سبا را انکار کردهاند و شخصیت او را به طور جزم و قطع خیالی دانسته و در نتیجه دور و موقعیت او را نیز در واقعه فتنه
1) 474. پیشین.
قتل عثمان انکار میکنند. اینک به کلمات برخی از این افراد میپردازیم:
این مورخ به رغم آنکه به طور وسیع به موضوع فتنه قتل عثمان و درگیریها پرداخته، ولی اصلا مطلبی را درباره سبایه در کتابش به میان نیاورده است. (1)
او نیز همین روش را دنبال کرده و با گستردگی بیشتری به موضوع فتنه قتل عثمان پرداخته، میگوید: «این روایت که عبداللَّه بن سبا را محور در فتنه قرار دادهاند قبولش ممکن نیست».(2)
او در کتاب خود درصدد اثبات این مطلب است که قضیه عبداللَّه بن سبا از ناحیه افراد زبردست یهودی جعل شده و در تاریخ اسلام وارد شده است. افرادی که تنها از راه اسلام آوردن دروغین، اهداف شوم خود را دنبال کردند.(3)
او گرچه پیشتاز در نفی وجود عبداللَّه بن سبا به حساب نمیاید ولی لااقلّ میتوان ادعا کرد اولین کسی است که در محدوده وسیع در کتابش وجود او را منکر شده و شخصیتش را خیالی پنداشته است. و نیز میتوان گفت که او اولین کسی است که به طور جداگانه درباره شخصیت عبداللَّه بن سبا سخن گفته و به طور تفصیل تالیف داشته است. این مساله باعث شده تا ایشان با دید سلبی به تمام روایات سیف بن عمر نظر کرده و او و روایاتش را مورد نقد و بررسی قرار دهد. و از آنجا که درصدد اثبات اسطوره بودن شخص و شخصیت او است لذا درصدد برآمده تا هرچه را که مانع راه خود میباشد، نقد و ابطال نماید.
ایشان در ابتدا در صدد برآمده تا ثابت کند قصهای که مربوط به فتنه قتل عثمان و دخالت عبداللَّه بن سبا و سبایون در ان است را که عمدتا طبری نقل کرده و دیگران نیز از او گرفتهاند را تنها به سیف بن عمر نسبت دهد. و سپس درصدد نقد و جرح او برآمده، ابتدا با مقایسهای که بین مجموعه روایات او با روایات مشهور کرده به اثبات رسانده که روایات سیف غالبا مخالف مشهور مورخان است. او در تمام روایاتش جانب مدرسه خلفا را گرفته و درصدد تنقیص اسلام و رسول خداصلی الله علیه واله و اهل بیت ان حضرت برآمده است.
او کسی بود که افرادی را به اسم صحابی جعل کرده و قصههای جعلی را به انان نسبت داده است، که از ان جمله واقعه فتنه قتل عثمان و نسبت دادن ان به عبداللَّهبن سبا است.
او در ادامه به شخصیت عبداللَّه بن سبا در کتب تراجم و رجال و حدیث پرداخته و درصدد برآمده تا روایاتی را که با فرض وجود او احکامی را بر او مترتّب کردهاند مورد خدشه و مناقشه قرار دهد...(1)
او در ابتدا با احتیاط شدید وارد موضوع بحث شده و با سؤال و استنطاق به بحث درباره عبداللَّه بن سبا میپردازد و معتقد است که در شخصیت او و اهمیت بخشیدن به ان مبالغه شده است. شخصیتی که محرک اصلی فتنه بوده و منبع ظهور مخالفان دولت اسلامی بوده است... ولی بار دوم که به این موضوع میپردازد در صدد برمی اید که این قضیه را ساخته و پرداخته یهود بداند که در این امر مهارت کامل داشتهاند، امری که به ادبیات اسلامی اسرائیلی شناخته شده است. او از این زاویه به عبداللَّهبن سبا نظر کرده و میگوید: «ابن سبا یا ابن الیهودیه یا ابن السوداء که به جهت ذم و تحقیر چنین تعبیرهایی درمورد او اطلاق شده، کسی است که شخصیتی اسطورهای به خود گرفته است...»(2)
او میگوید: «این دو نفر که طبری از آنها روایت نقل کرده و تمام قصههای عثمان را از ان دو نقل نموده، یعنی شعیب و سیف، هردو از دروغگویان و جعل کنندگان مشهورند که علماء رجال ان دو را ذکر کرده و مورد قدح و سرزنش قرار دادهاند، و کسی را که ان دو از حدیث ابن السوداء جعل کردهاند همان کسی است که او را عبداللَّه بن سبا نامیدهاند. و حدیث او از احادیث جعلی به این دو نفر منتهی میشود...»(1)
او در کتاب خود به نام «عبداللَّهبن سبا» میگوید: «خلاصه کلام ما در بحث از عبداللَّه بن سبا این است که او شخصیتی وهمی است و وجود خارجی ندارد. و بر فرض که وجود خارجی داشته باشد به طور حتم او چنین جراتی نداشته که موقعیتی را که سیف به او نسبت داده را انجام دهد، نه از ناحیه سیاسی و نه از جهت عقیدتی».(2)
او در کتاب «وعاظ السلاطین» میگوید: «عبداللَّه بن سبا غیر از عماربن یاسر نیست. قریش عمار را سرکرده انقلابیون بر ضد عثمان به حساب میاورد، ولی در ابتداء امر نمیخواست که تصریح به نام او نماید و لذا اسمی رمزی به نام ابن سبا یا ابن السوداء برای او انتخاب نمود. راویان حدیث و تاریخ این قضیه را برای یکدیگر نقل کردند در حالی که از این امر غافل بودند و نمیدانستند که در پشت پرده چهمیگذرد».(3)
او در کتاب «الصلة بین التصوف و التشیع» میگوید: «سبائیه - بنابراین اساس -
فرقهای هستند که رهبری آنان را عمار به عهده گرفته است، کسی که قریش بر او این لقب رمزی را نهاده است. و نیز به آراء خود در مورد حضرت علیعلیه السلام مبالغات و انحرافاتی را اضافه کرده، تا به افکار عمار عقایدی نسبت دهد که از معقول خارج است...».(1)
او در کتاب «الیمین و الیسار فی الاسلام» میگوید: « در اینجا اسم عبداللَّه بن سبا بر سر زبانها میگردد، که او شخصی یهودی بود که اسلام آورد. در کتابهای تاریخ او را چنین تصویر کردهاند که او شیطانی بود در پشت قضیه قتل عثمان، بلکه در پشت تمام حوادث و فتنهها... نویسندگان مواضع و مواقف متعارض نسبت به او گرفتهاند، برخی به طور کلی وجود او را انکار میکنند، و برخی نیز او را اساس هر مذهب غریب و منحرفی میدانند که در اسلام وارد شده است. عبداللَّه بن سبا بدون شک شخصی خرافی است...»(2)
ما معتقدیم که در تاریخ سخن از دو عبداللَّه بن سبا به میان آمده است: یکی ان که در زمان حضرت علیعلیه السلام بوده و در حق او غلو میکرده است. و دیگری کسی که در عهد خلافت عثمان بوده و در فتنهها محرک اصلی بوده است.
انچه صحت دارد اینکه شخصی به نام عبداللَّه بن سبا درباره امام علیعلیه السلام غلو میکرد و میگفت: او خداست - نعوذ باللَّه تعالی - و من رسول اویم. این موضوع چندان قابل انکار نیست و داعی بر انکار ان نیز وجود ندارد؛ زیرا در روایات معتبر که از طرق اهل بیت علیهم السلام وارد شده به وجود او اشاره شده است:
امام سجادعلیه السلام میفرماید: «نزد من یادی از عبداللَّه بن سبا شد که تمام موهای بدنم راست شد، او ادعای امری عظیم نمود - خداوند او را لعنت کند - به خدا سوگند!
علیعلیه السلام بنده صالح خدا و برادر رسول خداصلی الله علیه واله بود و به کرامت نرسید مگر به سبب اطاعت خدا و رسولش».(1)
امام باقرعلیه السلام میفرماید: «عبداللَّه بن سبا ادعای نبوت نمود. او گمان میکرد که امیرالمؤمنینعلیه السلام خداست، خداوند از این حرفها بسیار بالاتر است».(2)
و نیز از امام صادقعلیه السلام روایت شده که فرمود: «خدا لعنت کند عبداللَّه بن سبا را، او ادعای ربوبیت در حقّ امیرالمؤمنینعلیه السلام نمود. به خدا سوگند! امیرالمؤمنینعلیه السلام بنده مطیع خدا بود. وای بر کسی که بر ما دروغ ببندد...».(3)
از همینرو، به دلیل وجود این روایات میبینیم که رجالیین با فرض وجود او بهطور صریح او را به غلو و کفر نسبت دادهاند:
1 - شیخ طوسیرحمه الله میگوید: «عبداللَّه بن سبا کسی است که کافر شد و اظهار غلو نمود».(4)
2 - علامه حلّی رحمه الله میگوید: «او غالی و ملعون است... او گمان نمود که علی خدا و خود، نبی اوست. خداوند او را لعنت کند»!(5)
3 - ابو داود میگوید: «عبداللَّه بن سبا به کفر بازگشت و اظهار غلو نمود».(6)
ولی انچه باطل است وجود شخصی به نام عبداللَّه بن سبا در عصر عثمان میباشد به ان نحوی که در تاریخ طبری آمده است. و بر فرض وجود او، موقعیتش در فتنهها به طور قطع مردود است.
مؤیدین در ادعای خود برضد شیعه به روایتی تمسک کردهاند که طبری و دیگران ان را نقل کردهاند.
این حدیث به چهار طریق نقل شده که تمام طرق ان به سیف بن عمر میرسد:
روایت سیف بن عمر که در ان به قصه ابن سبا و دخالت او در فتنه و قتل عثمان اشاره شده، از چهار طریق و چهار منبع حدیثی آمده است که دیگر مورخان، از آنها و عمدتا از طبری نقل کردهاند.
او این قصه را از طریق سری و او از شعیب، از سیف، از عطیه، از یزید فقعسی نقل کرده است.(1)
او احادیث سیف بن عمر درباره عبداللَّه بن سبا و سبائیه را در «تاریخ مدینه دمشق» ضمن ترجمه طلحه و عبداللَّه بن سبا و دیگر افراد، همان روایاتی را که طبری به سندش نقل کرده نیز آورده است. و سند او به احادیث سیف این چنین است:
«خبر داد ما را ابوالقاسم سمرقندی، خبر داد ما را ابوالحسن نقور، خبر داد ما را ابوطاهر ملخص ،خبر داد ما را ابوبکر بن سیف، خبر داد ما را سری بن یحیی، خبر داد ما را شعیب بن ابراهیم،خبر داد ما را سیف بن عمر... .
این چنین ابن عساکر با سند طبری به واسطه چهار راوی، سند خود را به احادیث سیف ذکر کرده است.(2)
او نیز قسمتی از اخبار سیف را هنگام بحث و بررسی از مقتل عثمان در حوادث سال 35 هجری قمری آورده است. او حدیثش را اینگونه آغاز میکند: «سیف بن عمر از عطیه و او از یزید فقعسی نقل کرده...»(3)
او در مقدمه کتاب خود «التمهید و البیان» اشاره کرده که از کتاب «الفتوح» سیف بن عمر تمیمی روایت نقل میکند.
این چهار طریق اساسی برای قصه عبداللَّه بن سبا است که تمام نویسندگان دیگر این قصه را از انها مخصوصا طبری نقل کردهاند. اینک در فهرستی به این افراد اشاره می کنیم:
الف) از ابن ابی بکر در کتاب «التمهید و البیان» کسی نقل نکرده است.
ب) از ابن عساکر در کتاب «تاریخ مدینة دمشق» ابن بدران در «تهذیب تاریخ دمشق» و سعید الافغانی در کتاب «عائشة و السیاسة» نقل کرده است.
ج) از طبری در «تاریخ الامم و الملوک» ابن اثیر در «الکامل فی التاریخ»، ابن کثیر در «البدایة و النهایة»، ابن خلدون در «تاریخ ابن خلدون».
مستشرقین از قبیل: فلهاوزن در «الدولة الامویة و سقوطها»، فان فلوتن در «السیاسة العربیة و الشیعة»، نیکلسن در «تاریخ الادب العربی»، دونالدسن در «عقیدةالشیعة»، و نیز میرخواند در «روضة الصفا» و غیاث الدین در «حبیب السیر» و حسن ابراهیم در «تاریخ الاسلام السیاسی» و فرید وجدی در «دائرةالمعارف»، و احمد امین در «فجرالاسلام» نقل کردهاند. و از ابن اثیر نیز ابوالفداء در «تاریخ ابی الفداء»، و رشیدرضا در «السنة و الشیعة» نقل کردهاند. و از ذهبی در «تاریخ الاسلام» کسی این قصه را از طریق سیف نقل نکرده است.
همان گونه که اشاره شد مهمترین سند برای قصه عبداللَّه بن سبا که غالب مورخان نیز این قصه را با ان سند نقل کردهاند، سند طبری در کتاب «تاریخ الامم و الملوک» است. اینک به بررسی سند طبری میپردازیم.
درباره طبری احتیاج به بحث و بررسی درباره شخصیت او نداریم، او شخصیتی
معروف است. ولی انچه که قابل توجه و التفات است اینکه کسی نمیتواند به مجرد اینکه روایتی در تاریخ طبری آمده، به ان احتجاج کرده و به مفاد ان معتقد شود، و این خلاف نظر خود طبری است. او در مقدمه کتابش میگوید:
«انچه که در این کتابم از خبر پیشینیان آمده و خواننده ان را انکار میکند یا ان را شنیع میشمارد، به جهت ان است که وجه صحت ان را ندانسته و از حقیقت ان آگاهی ندارد، بلکه باید بداند که این روایات از ناحیه ما نیست، و دیگران برای ما نقل کردهاند و ما نیز آنگونه که دیگران برای ما به ارث گذاشته و نقل کردهاند برای شما نقل میکنیم».(1)
مطابق این مطلب، طبری خود تمام روایات کتابش را تصحیح نکرده است، بلکه باب مناقشه در احادیث و اخبار کتابش را برای محقّق باز گذاشته است.
شیخ خطیب، معروف به محبّ الدین در مجلّه الازهر درباره «تاریخ طبری» گوید:
«تنها کسی میتواند از اخبار طبری نفع ببرد که به شرح حال و تراجم راویان ان کتاب در کتب جرح و تعدیل مراجعه کند. و تراجم شیوخ طبری و اساتید انان در کتابهایی از قبیل «تذکرةالحفاظ» ذهبی و... یافت میشود».
او در ادامه میگوید: «امّا کسانی که روایات را همانند هیزم با هواهای نفسانی خود جمع میکنند و هرگز شناختی از راویان ان ندارند، و تنها به این اکتفا میکنند که در ذیل روایت اشاره کنند که در کتاب طبری آمده است، در صفحه چند و جلد چند، و گمان میکنند که کار مهمشان با این عمل تمام یافته است، آنان از دورترین مردم در استفاده از هزاران روایت تاریخیاند».(2)
او اولین فرد از سلسله سند روایت طبری است. وی هنگامی که از سری روایت نقل میکند، میگوید: نوشت به من سری، یا میگوید: در انچه که سری بر من نوشته
است. این را میگوید بدون آنکه به پدر یا عشیرهاش نسبت دهد. ولی در یک مورد که با مشافهه از او روایت شنیده میگوید: «حدثنی السری بن یحیی»،(1)حدیث کرد مرا سری فرزند یحیی. از این تعبیر استفاده میشود که در موارد دیگر که اسمی از پدر سری به میان نمیاورد سری فرزند یحیی است.
مؤید این ادعا روایتی است که در «تاریخ مدینه دمشق» از ابن عساکر آمده و پدر او را یحیی ذکر کرده است. در آنجا آمده است: سری بن یحیی از شعیب، از سیف بن عمر. ولی در عین حال این فرد مجهول بوده و شناخته شده نیست بلکه مردد بین چند نفر است:
الف) سری فرزند سری فرزند اخی هناد فرزند سری؛
این شخص در عصر طبری بوده است، ولی از او روایت نقل نشده و کسی اشاره نکرده چه کسی از او روایت نقل کرده است. و نیز کسی او را به عنوان محدث توصیف نکرده، یا اینکه از کسی حدیث کرده و کسانی از او حدیث نقل کرده باشند. در نتیجه این فرد مجهول است.
ب) سری فرزند یحیی فرزند ایاس؛
او معاصر طبری نبوده است؛ زیرا وفات او در سال (167 ه ق) یعنی پنجاه و هفت سال قبل از ولادت طبری بوده است؛ چون ولادت طبری در سال (224 ه ق) و وفات او در سال (310 ه ق) اتفاق افتاده است.و لذا نمیتوان انچه را که در سند این روایت آمده سری بن یحیی بن ایاس دانست. به هر تقدیر با این نسبت، کسی که شناخته شده به حدیث یا مشهور به روایت باشد وجود ندارد.
ج) سری فرزند اسماعیل همدانی کوفی؛
در صورتی که سری در حدیث طبری این شخص باشد، او کسی است که متّصف به اوصافی است که موجب رد روایات او خواهد شد. برخی او را ضعیف، متروک
1) 496. تاریخ طبری، ج 3، ص 213.
الحدیث معرفی کردهاند. و نیز ابن المبارک و ابو داود و نسائی او را غیرثقه دانسته و ابن عدی میگوید: احادیثی را که روایت کرده، احدی ان را متابعت نمیکند.(1)
د) سری بن عاصم بن سهل؛
او گرچه معاصر طبری است؛ زیرا وفاتش در سال (258 ه ق) در بغداد بوده، ولی در عین حال ابن فراش او را تکذیب کرده و ابن عدی او را در نقل حدیث، سست دانسته است. و نقاش او را جعل کننده حدیث معرفی کرده و ذهبی نیز دو نمونه از احادیث جعلی او را ذکر کرده است.(2)
او شعیب بن ابراهیم است که مجهول میباشد. ذهبی میگوید: شعیب بن ابراهیم روای کتابها از سیف است. در او جهالت وجود دارد.(3)ابن عدی او را ذکر کرده و شخصی غیر معروف دانسته است.(4)
او سیف بن عمر تمیمی اسیدی است، آنگونه که در «تاریخ طبری» و کتاب «لباب الانساب» امده است.(5)و اسید همان عمربن تمیم است.(6)وفات او بعد از سال (170 ه.ق) است آنگونه که در کتاب «خلاصة التهذیب» امده است. و در کتاب «تهذیب» آمده که من به خطّ ذهبی خواندم که سیف در زمان هارون الرشید از دنیا رفته است.
سیف بن عمر دو کتاب تالیف نموده یکی به نام «الفتوح الکبیر و الردة» و دیگری «الجمل و مسیر عائشة و علی»، آنگونه که در کتاب «الفهرست» و «الهدایة» آمده است.
1) 497. تهذیب التهذیب، ج 3، ص 459، میزان الاعتدال، ج 1، ص 270.
2) 498. میزان الاعتدال، ج 1، ص 270، لسان المیزان، ج 3، ص 12.
3) 499. میزان الاعتدال، ج 2، ص 275، لسان المیزان، ج 3، ص 176، رقم 4100.
4) 500. الکامل فی ضعفاء الرجال، ج 4، ص 4، رقم ص 885.
5) 501. لباب الانساب، ج 1، ص 49.
6) 502. جمهرة الانساب، ص 199.
طبری از هر دو کتاب سیف بن عمر روایت نقل کرده و احادیث او را در حوادث سالهای مختلف توزیع نموده است. وابن عساکر نیز احادیث او را در ترجمه افراد مختلف نقل کرده، بدون آنکه ذکری از تالیفات او داشته باشد. و نیز ذهبی در تاریخ کبیر خود از روایات سیف بن عمر نقل کرده و به اسم تالیف او در مقدمه کتابش نام برده است. همچنین ابن ابی بکر در کتاب «التمهید» اینچنین کرده است. و اخرین کسی که تصریح به وجود کتاب سیف بن عمر کرده که نزد او وجود داشته، ابن حجر متوفّی سال 852 هجری در کتاب «الاصابة» است.
شخصی به نام سیف بن عمر تمیمی که در قرن دوم هجری از دنیا رحلت کرده، دو کتاب تالیف کرده به نامهای «الفتوح و الردة» و «الجمل و مسیر عائشة و علی». در این دو کتاب پر است از جعل افرادی خیالی به عنوان اصحاب رسول خداصلی الله علیه واله که اصلا وجود خارجی نداشته است. و نیز حوادثی را به طور کلی تحریف کرده است. و نیز حوادثی را جعل کرده که اصل و اساسی در تاریخ نداشته است. و همچنین خرافاتی را بین مسلمانان منتشر کرده و عقاید آنان را به مسخره گرفته است. اینک هریک از این موارد را به طور خلاصه توضیح خواهیم داد.
برخی از علماء اهل سنت درصدد تصحیح کلّی روایات سیف بن عمر برامده و از راههای مختلف خواستهاند او را توثیق و روایات او را توجیه کنند.
از جمله این افراد دکتر عبداللَّه عسکر در مقالهای در صحیفه «الریاض» شماره 9889 است. او در این مقاله به عنوان «مخطوطة کتاب الرده و الفتوح لسیف بن عمر فی بلدة اشیقر» مطالبی را در تایید سیف بن عمر ادعا کرده که همه آنها قابل مناقشه است، از ان جمله:
1 - کتاب سیف بن عمر مورد اعتماد علما بوده و از او بسیار روایت نقل شده است.
2 - تعریض و اعتراض بر هرکس که او را تضعیف نموده است و... .
اینک به طور کلّی مناقشاتی را درباره روایات سیف بن عمر نقل میکنیم:
1 - ضعف سیف بن عمر
در رد دکتر عسکر در توثیق سیف بن عمر میگوییم: محدثان و رجالیون اهل سنت که ترجمه او را ذکر کرده یا درباره او سخن گفتهاند، همگی بر ضعف او اجماع نمودهاند؛ گرچه عبارات انان در جرح و ضعف مختلف است. و برخلاف انچه که برخی توهم کردهاند که از عبارات حافظ ابن حجر و ذهبی توثیق استفاده میشود، حق ان است که هیچکس او را توثیق ننموده است. اینک به برخی از عبارات آنان اشاره میکنیم.
1 - امام اهل جرح و تعدیل نزد اهل سنت، یحیی بن معین 232 هجری درباره او می گوید: «فلس خیر منه»، یک پول از او بهتر است. و در جایی دیگر میگوید: او ضعیف است.
2 - ابوزرعه رازی 264 هجری میگوید: «او ضعیف الحدیث است».
3 - ابوداود 275 هجری صاحب سنن میگوید: «سیف چیزی به حساب نمیاید» و این تعبیر، جرح شدید است.
4 - ابوحاتم رازی 377 هجری میگوید: «او متروک است و حدیثش شبیه حدیث واقدی است».
5 - یعقوب بن سفیان فسوی 277 هجری درباره سیف میگوید: «حدیث و روایت او بی ارزش است».
6 - نسائی 303 هجری صاحب سنن در کتاب «الضعفاء و المتروکین» میگوید: «او ضعیف است».
7 - طبری 310 هجری با وجود اینکه در کتاب تاریخش، اقوال جرح و تعدیل را به جز در موارد اندکی نقل نمیکند و نیز ضعفایی که از انها روایت نقل کرده را مورد
جرح قرار نمیدهد، ولی در مواردی تصریح به ضعف سیف بن عمر نموده است. او در بیش از یک مورد ذکر کرده که سیف با اجماع مخالفت نموده است.(1)
8 - عقیلی 322 هجری صاحب کتاب «الضعفاء الکبیر» میگوید: «بیشتر احادیث سیف متابعت نمیشود».
9 - عبدالرحمن بن ابی حاتم 327 هجری صاحب کتاب «الجرح و التعدیل» درباره سیف میگوید: «او متروک الحدیث است».
10 - ابن سکن 353 هجری میگوید: سیف ضعیف است.(2)
11 - ابن حبان 354 هجری سیف را در کتاب «المجروحین» خود آورده و درباره او میگوید: «روایات جعلی را از افراد ثقه نقل میکند و گفتهاند که او جعل حدیث میکرده و متهم به کفر نیز شده است».
12 - ابن عدی 365 هجری سیف را در کتاب «الکامل فی ضعفاء الرجال» آورده و میگوید: برخی از احادیث سیف مشهور، ولی عموم آنها منکر است.
13 - دارقطنی 385 هجری صاحب کتاب «العلل» سیف را متروک و ضعیف معرفی کرده است.
14 - حاکم نیشابوری صاحب «المستدرک علی الصحیحین» درباره او میگوید: «سیف متهم به کفر است و در روایت ساقط میباشد».
15 - ابن عبدالبر 463 هجری کلام ابی حاتم را نقل کرده و ان را مورد تایید قرار داده است.
16 - ابن جوزی 571 هجری او را در کتاب «الضعفاء» خود آورده است.
17 - ذهبی 747 هجری در کتاب «الکاشف» میگوید: «علما او را ترک کرده و متهم به زندقهاش نمودهاند».(3)
18 - ابن حجر 852 هجری در«تقریب التهذیب» میگوید:«او در حدیث ضعیف است».(1)
19 - شیخ محمّد عربی تبانی میگوید: «سیف بن عمر وضّاع، متّهم به کفر، اتفاق است درباره او که به جز از مجهولین نقل حدیث نمیکند».(2)
او در جایی دیگر میگوید: «اهل نقد اتفاق کردهاند بر اینکه سیف به جز از مجهولین نقل حدیث نمیکند و نیز بر طرح روایات او اتفاق نمودهاند».(3)
20 - ناصر الدین البانی از معاصرین نیز احادیث سیف بن عمر را تضعیف کرده است.(4)
21 - اکرم عمری از معاصرین میگوید: «طبری از راویان زیادی روایت نقلمیکند که در نهایت ضعف میباشند همانند هشام بن کلبی و سیف بن عمر...».(5)
بر فرض که ما از تضعیف سیف بن عمر به توسط رجالیون اهل سنت بگذریم و همانند برخی از متعصّبین، اصرار بر توثیق او داشته باشیم، ولی نمیتوانیم روایات او را تصحیح نماییم؛ زیرا سندها تا به سیف و از او تا راوی خبر، صحیح نیستند.
از باب نمونه: شاگرد سیف که متخصص در نقل روایات او است؛ یعنی شعیب بن ابراهیم کوفی مجهول است و در روایاتش منکرات وجود دارد و لذا پیشینیان بر او حمله کردهاند.(6)
و این در حالی است که نود درصد روایات سیف بن عمر از شعیب است؛ زیرا از (7)روایت سیف (8)روایت را شعیب نقل کرده است.
سیف بن عمر از جمله مورخانی است که اخبار منقطعی را ذکر کرده که هیچ اتصال ندارد، او از کسانی روایت نقل میکند که در حوادث شاهد و حاضر نبودهاند و به طور
1) الکاشف، ج 1، ص 371.
2) 507. تحذیرالعبقری من محاضرات الخضری، ج 1، ص 275.
3) 508. همان، ج 1، ص 272.
4) 509. ضعیف سنن الترمذی، ص 519.
5) 510. اکرم عمری، السیرة النبویة الصحیحة، ج 1، ص 39.
6) 511. میزان الاعتدال، الکامل فی الضعفاء، ترجمه شعیب.
7) 800. سنن ابن ماجه، ج 1، ص 381، ح 1208.
8) 730. محمد تیجانی، فاسالوا اهل الذکر، ص 317.
کلّی در ان عصر متولد نشده بودند، که از ان جمله میتوان به جلد سوم کتاب، شمارههای: 185، 187، 225، 227، 242، 259، 262، 223، 243، 249، 244، 357، 351، 350، 353، 261، 260، 266، 258، 263، 264، 256، 355، 348، 40، 347، 354، 367، 368، 37، 599، 603، 602، 600، 601، 612، 610 اشاره کرد. اینها نمونه روایاتی است که سیف از کسانی روایت کرده که حاضر در صحنه حوادث نبودهاند ولی در عین حال از آنها نقل حدیث کرده است.
سیف بن عمر از افرادی روایت نقل کرده که مجهولند و ذکر و ترجمهای از آنها در کتاب جرح و تعدیل وجود ندارد، و اگر کسی آنها را ذکر کرده، توصیف به جهالت نموده است. او از افرادی همچون مستنیر بن زید، مبشربن فضیل، سهل بن یوسف، غصن بن قاسم، و ابو صفیه و دیگران نقل حدیث کرده که همگی مجهولند، و این در حالی است که به طور نادر از افراد ثقه و مورد اطمینان نقل حدیث میکند.
سیف بن عمر از کسانی روایت نقل کرده که هرگز آنان را درک نکرده است؛ همچون انس بن مالک، و گویا درصدد اثبات این مطلب است که خود را در بین تابعین جا بزند. سیف کسی است که در سال 180 هجری) در عصر هارون الرشید فوت کرده، ولی انس بن مالک بعد از سال (90 هجری وفات یافته است، لذا باید از انس در حالی که عمرش ده سال بوده است حدیث شنیده باشد، تازه اگر سیف 100 سال عمر داشته باشد و این بعید به نظر میرسد.
هنگامی که انسان تاریخ را مطالعه میکند و ان را با روایات سیف بن عمر مقایسه میکند پی میبرد که روایات او اختلاف زیادی با روایات بقیه مورخان؛ امثال ابن اسحاق و ابن شبّه و واقدی و ابی مخنف و دیگران دارد.
از جمله اینکه مسلم در «صحیح» قصه تازیانه خوردن ولیدبن عقبه به جهت شرب خمر در کوفه را نقل کرده و نزد دیگران نیز این قصه از مسلّمات و ثوابت تاریخی به حساب آمده است. موضوعی که بر ان جماعتی از افراد صالح؛ همانند جندب بن زهیر از صحابه شهادت و گواهی داده است...ولی سیف بن عمر موضوع را برعکس جلوه داده و ولید را از حد، تبرئه کرده و شهود را دروغگو معرفی کرده است.
سیف از جمله کسانی است که در شان بزرگان صحابه و تابعین که در مقام طعن بنی امیه برآمدند؛ همچون عماربن یاسر، ابوذر غفاری، زیدبن صوحان، مالک اشتر، اسود بن یزید، و دیگران، قدح و طعن وارد کرده است، و لذا در روایات او مشاهده میکنیم که ابوذر و عمار یاسر را از شاگردان عبداللَّه بن سبا به حساب میاورد.
کسی که روایات سیف بن عمر را مطالعه میکند به این نتیجه میرسد که او طرفدار بنی امیه بوده و شدیدا با تحریف حقایق تاریخی از انان دفاع میکرده است. و برای آنان قضایایی دروغین در شجاعت و بزرگواری نقل کرده است. و لذا مشاهده میکنیم که طرفداران بنی امیه معاصر؛ همچون محبّ الدین خطیب و امثال او از ایشان نقل حدیث میکنند.
سیف بن عمر از ان جهت که از قبیله تمیم است، لذا مشاهده میکنیم که شخصیات خیالی بسیاری را از بنی تمیم میتراشد و برای آنان قضایای خیالی از شجاعتها و فتوحات میسازد، که از باب نمونه میتوان به قعقاع بن عمرو تمیمی اشاره نمود.
سیف احادیث صحیح السند را به صورت محرف با زیاده یا نقصان نقل میکند و یا اینکه هریک از آنها را در سیاقی قرار میدهد تا از معنایی که پیامبرصلی الله علیه واله اراده کرده خارج کند.
از باب مثال حدیث حواب را که پیامبرصلی الله علیه واله به همسرانش فرمود: «ای کاش میدانستم که کدامیک از شما است که سگهای حواب بر او صدا خواهند کرد» که احمدبن حنبل نقل کرده و البانی ان را از اصحّ روایات بر شمرده است و نیز قبل از او ابن کثیر و ابن حجر و ابن حبّان و حاکم و ذهبی تصحیح کردهاند، این حدیث را تحریف کرده و با سند نقل کرده که اولا: راوی ان هالک است. و ثانیا: در متن ان چنین آمده که این گفتار را حضرت به همسرانش نگفته بلکه به زن دیگری به نام ام زمل فرموده است.
سیف بن عمر تنها شخصی است که جنگها و معرکههایی را ذکر میکند که دیگران هرگز ذکری از آنها نکردهاند، جنگهایی را که فقط عوام مردم باور میکنند. لذا مشاهده میکنیم که روایات او تا یک قرن و نیم بعد از وفاتش منتشر نشد، و اول کسی که احادیث او را منتشر ساخت طبری بود. مردم بعد از طبری به این روایات به جهت مقابله با شیعه احتجاج کردند و این نکتهای است که حسن بن فرحان مالکی به ان اشاره کرده است.
او میگوید: «روایات سیف آنگونه که گذشت، بنی امیه را تمجید کرده و از آنان دفاع میکند. و چون شیعه در مذمت عثمان و والیان او و بنی امیه غلو کرده، لذا مخالفان شیعه در روایات سیف گنج ارزشمندی را در دفاع از عنصر اموی یافتند. بعد از ان، روایات سیف منشا دفاع از ناحیه اهل سنت بر ضد شیعه قرار گرفت... لذا روایات سیف منتشر شد و معاصران نیز به همین جهت بر انها اعتماد نمودند...».(1)
«سیف بن عمر در روایاتش بیش از صد و پنجاه صحابی برای رسول خداصلی الله علیه واله جعل کرده که ما در بحثهای مفصل خود به نود و سه نفر از آنان در دو جلد کتاب پرداختهایم، بیست و نه نفر از آنان از قبیله تمیم است. از طرفی دیگر برای این افراد
1) 512. نحو انقاذ التاریخ الاسلامی، ص 77.
جعلی روایاتی در رابطه با فتوحات دروغین و معجزات و شعر و روایت و حدیث ثابت کرده است. افرادی که خداوند متعال هرگز آنان را خلق نکرده و خبری از آنان در خارج نیست. بلکه همگی را سیف بن عمر جعل کرده، همانگونه که دهها نفر دیگر از راویان را جعل کرده و روایاتی دروغین را از آنان نقل کرده است؛ از باب نمونه: کسی را به نام محمّد بن سواد بن نویره جعل کرده و از او 216 روایت نقل کرده است. و برخی نیز کمتر از این مقدار تا به حد یک روایت نقل کرده است.
و از جمله افراد جعلی، سعیر، هزهاز، واط، حمیضه و دیگر افراد است که سیف آنان را جعل کرده است. و نیز شعرایی برای عرب و رهبرانی برای فارسیان و رومیان و سرزمینهایی دروغین را برای کشورهای اسلامی و غیر اسلامی جعل نموده است»(1)
سیف بن عمر در دو کتابش قضایای بسیاری را تحریف کرده است؛ همانند قضیه فرستادن لشکر اسامه، ماجرای سقیفه، قصه مالک بن نویره، صدا کردن سگهای حواب، قصه شوری، بیعت عثمان و دیگر قضایا که با انچه که مشهور مورخان نقل کردهاند سازگاری ندارد.
در قصه اسامة بن زید، ده وصیت از ابوبکر برای اسامه ذکر شده، در حالی که دیگر مورخان گفتهاند که این وصایا از رسول خداصلی الله علیه واله به اسامه است.(2)
در واقعه سقیفه، سیف بن عمر نقل میکند: سعد بن عباده با اکراه بیعت کرد، و برای انکه این مطلب را ثابت کند، مطلبی را جعل کرده و به سعد نسبت داده است که بین او وسایر افراد اتفاق افتاده است، با اینکه مشهور نزد مورخان اهل سنت ان است که سعد هرگز بیعت نکرد تا آنکه به تعبیر آنان جنّ با دو تیر او را به قتل رسانید، در حالی که از اهل و عیالش دور بود؛ زیرا با خلیفه بیعت نکرده بود.
و در روایتی درباره بیعت حضرت علیعلیه السلام میگوید: «همانا علی در خانه خود بود.
چون خبر به او رسید که ابوبکر برای بیعت جلوس کرده است با لباسی که بر ان رداء نبود، از منزل به جهت بیعت خارج شد؛ زیرا دوست نداشت که در بیعت کندی کند، تا اینکه با ابوبکر بیعت کرد،آنگاه نزد او نشست و لباسش را نزد او آوردند. و این خلاف ان چیزی است که طبری و دیگران درباره بیعت اکراهی حضرت علیعلیه السلام نقل کردهاند.
در قصه مالک بن نویره روایاتی جعل کرده و با ضمیمه کردن به روایات دیگر و دسّ و تزویری که انجام داده، درصدد برآمده تا خالد بن ولید را از انتقاداتی که بر او شده برهاند. و از طرفی دیگر با نسبت دادن شک و تردید در دین به مالک بن نویره درصدد برآمده تا ارتداد او را ثابت نماید. او این کار را در احادیثی به اثبات رسانده که در آنها ذکری از خالد بن ولید نبوده است، تا کسی متوجه جنایتی که خالد در حقّ مالک بن نویره انجام داده نشود، و از طرفی دیگر خالد را در کشتن مالک بن نویره صاحب حق بداند. و این خلاف ان مطلبی است که مشهور مورخین درباره این قضیه نقل کردهاند.
سیف گمان کرده که قتل مالک از جانب خالد اشتباهی بوده است و به جهت ان، گمان لشکر خالد به این بوده که خالد با لغت کنانه با آنان سخن میگوید. این در صورتی است که خالد قرشی و مخزومی بوده و ضرار بن ازور قاتل، اسدی و ثعلبی بوده است. و اگر قتل او خطایی بوده پس چرا خالد دستور داد تا سرهای مالک و افراد قبیلهاش بر سر نیزه برده شود؟!
اینها همه از منفردات روایات سیف بن عمر است.
سیف بن عمر کسی است که قصههای اسطورهای را جعل کرده تا در عقاید مسلمین خلل وارد کند و حقایق را برای آنان منحرف سازد. از جمله روایات او در این زمینه عبارتند از:
1) 515. تاریخ طبری، حوادث سال 12.
بشارتهای انبیا به عمر.(1)
خراب شدن خانههای حمس با تکبیر مسلمانان.(2)
وحی شیطان یا ملک به اسود مدعی نبوت دروغگو، و خبر غیب به او دادن و معجزات دیگر.(3)
حرکت لشکر بر روی اب دریا از ساحل تا «دارین» که مسیر یک شبانه روز با کشتی است.
سخن گفتن گاوها با عاصم بن عمرو تمیمی، صحابی جعلی در جنگ قادسیه با زبان عربی اشکار.
شعر سرودن جنّ در فتح قادسیه و ثناگویی انان بر موقف تمیم در ان جنگ.
سخن گفتن ملائکه بر زبان اسود بن قطبه تمیمی در فتح بهرسیر.
و دیگر احادیث و قصههای خرافی و جعلی.
از کتاب تاریخ طبری است که دروغهای سیف بن عمر به دیگر کتب تاریخ اسلامی که بعد از او تالیف شده سرایت کرده و تاکنون نیز در کتابها نوشته میشود. این قصههای جعلی در بیش از هفتاد مصدر از کتابهای تاریخی، حدیثی، ادبی و دیگر کتابها از مصادر اهل سنت نوشته شده است.
برخی از مستشرقین از آنجا که مشاهده کردند احادیث سیف بن عمر برای مشوه کردن چهره اسلام به نفع آنان است لذا درصدد برامدند تا به هر نحو ممکن انها را منتشر ساخته تا مردم را به اسلام و مسلمانان بدبین کنند؛ زیرا در روایات او به اسراف کاری مسلمانان در قتل و قساوت در جنگ اشاره شده است.
در احادیث سیف آمده است که خالد سه روز و سه شب در برخی از جنگها باقی ماند تا گردن اسیران جنگ و هر که را بر آنها دسترسی یافت را از بدن جدا کند؛ زیرا
نذر کرده بود تا از خون آنان نهر جاری سازد. ان قدر کشت که شماره کشتهها در غالب جنگها از صدهزار نفر فراتر میرفت...(1)
مستشرقان در احادیث سیف چنین یافتند که شخصی یهودی به نام عبداللَّه بن سبا توانست در میان مسلمانان خدعه و حیله کرده و اصحاب پیامبرصلی الله علیه واله و پیروان او را گمراه نماید و نیز در عقاید آنان اموری را وارد کند که از جمله مسائل دینی آنان به شمار نمیاید. و افراد را بر ضد یکدیگر بشوراند... بدین جهت است که مستشرقان به دنبال روایات او بوده و نتیجه گیری خود را بر آنها بنا نهادهاند بدون آنکه از سند این روایات جویا شوند.
عطیهای که سیف بن عمر از او روایت نقل کرده معلوم نیست کیست؟ ایا او عطیه عوفی است که در سال 110 ه ق وفات یافته، یا عطیة بن قیس کلابی است که متوفای سال 121 ه ق است؟ و یا شخصی دیگر میباشد.
اگر مراد او عطیه عوفی است که بسیار بعید به نظر میرسد؛ زیرا عطیه عوفی از تابعین بوده و در سال 110 از دنیا رحلت کرده است. و در نتیجه سیف بن عمر او را درک نکرده است؛ زیرا از او متاخر است. با وجودی که اهل سنت درباره او اراء متخالف از جرح و تعدیل دارند.
و امّا عطیةبن قیس، او شامی بوده و هرگز ارتباطی با سیف بن عمر نداشته است، و لذا شخصی شناخته شده نیست.
این شخص در نهایت سلسله سند قصه عبداللَّه بن سبا قرار گرفته و شروع قصه از او است، ولی مشخص نیست که چه کسی است و در کتب رجال شخصی به این اسم و نام یافت نمیشود. و لذا بعید به نظر نمیرسد که او شخصیتی وهمی است که سیف
1) 519. رجوع شود به کتاب عبداللَّه بن سبا، علامه عسکری، ج 2، تحت عنوان: (انتشار الاسلام بالسیف فی احادیث سیف).
بن عمر ان را جعل کرده باشد؛ زیرا از شخصیتی مثل او چنین کاری بر میاید؛ همان گونه که قبلا به نمونههایی از ان اشاره شد.
اگر روایت سیف بن عمر را از تاریخ استثنا کنیم، پی میبریم که ذکری در مصادر تاریخ از عبداللَّه بن سبا و سبائیه و موقعیت آنان در فتنه و مقتل عثمان وجود ندارد. اری، برای اولین بار سیف بن عمر است که از این موضوع خبر داده و درباره ابن سبا و سبائیون سخن به میان آورده است. و طبری و ابن عساکر و ذهبی از سیف بن عمر این خبر را نقل کرده و مورخین دیگر نیز از این افراد این قصه را در مصادر تاریخی خود ذکر کردهاند.
ولی مورخین دیگر که سابق بر طبری یا معاصر او بودهاند، هرگز یادی از ابن سبا و سبائیه نکرده و از او خبری را نقل نکردهاند، با وجود اینکه متاخر از سیف بن عمر بودهاند. نه در کتب واقدی این خبر یافت میشود و نه در کتاب ابن سعد و یعقوبی و بلاذری و نه دیگران. گویا آنان پی به بی دینی او برده و یا اینکه او را شخصیتی خیالی میدانستند و یا اینکه تاثیر او را در وقوع فتنه منکر بوده و لذا روایت سیف را از اصل، بی اساس میدانستند.
اری دو نفر از مورخین قبل از طبری به ابن سبا اشاره کردهاند:
یکی ابن قتیبه که هنگام ذکر سبائیه میگوید: آنان منسوب به عبداللَّه بن سبامیباشند. و او اولین کسی است از رافضه که کافر شد و گفت: علی پروردگار عالمیان است. و لذا علی و اصحابش او را در اتش سوزاندند.(1)
و میدانیم که این عبارت هرگز ارتباطی با دخالت ابن سبا در فتنه قتل عثمان ندارد، بلکه به عینه مطابق ان چیزی است که در احادیث اهل بیتعلیهم السلام آمده است.
و دیگری بلاذری است که از او به ابن السوداء تعبیر کرده، ولی در قصههای دیگر از او یاد نکرده است.
1) 520. ابن قتیبه، المعارف، ص 623.
کسانی که از مورخین و راویان حدیث سابق بر سیف بن عمر بوده و یا معاصر او بودهاند، هرگز یادی از عبداللَّه بن سبا در احادیث و مصنّفات خود نکرده و موقعیتی را برای او در فتنهها ذکر ننمودهاند.
دکتر عبدالعزیز هلابی میگوید: «راویان حدیث و مورخین گذشته، امثال: عروة بن زبیر ت 94 هجری)، و محمدبن مسلم بن شهاب زهری (ت 134هجری)، و ابن اسحاق (ت 150 هجری)، و واقدی (ت 207 هجری) و خلیفة بن خیاط (ت 240 هجری) در تاریخش، و ابن سعد (ت 230 هجری) در کتاب «الطبقات» و ابن الحکم (ت 257 هجری) در کتاب «فتوح مصر و اخبارها» و ابوحنیفه دینوری (ت 282 هجری) در کتاب «الاخبار الطوال»، و کندی (ت 283 هجری) در کتاب «الولاة و القضاة»، و یعقوبی (ت 292 هجری) در تاریخش، و مسعودی (ت 346 هجری در کتابش و دیگر مورخان قرن سوم و چهارم هجری، هرگز ذکری از ابن سبا و موقعیت او در حوادث نکردهاند».(1)
ایشان میفرماید: «طبری تاریخ خود را با مکاتبات سری کذّاب وضّاع، از شعیب مجهولی که شناخته نشده، از سیف وضّاع، متروک، ساقط، متّهم به کفر، مشوه کرده است. در صفحات کتاب تاریخ او با این سند، 701 روایت رسیده است که آنها را سیف به جهت تخریب حقائق ثابت وضع کرده و طبری آنها را از حوادث سال 11 تا 37 ه ق اورده است. این روایات در جزء سوم و چهارم و پنجم کتابش پراکنده میباشد، به این ترتیب:
الف) در جزء سوم این کتاب از صفحه 210 در حوادث سال 11، 67 حدیث.
ب) در جزء چهارم، در حوادث سال 12، 427 حدیث.
ج) در جزء پنجم، در حوادث سال 23 - 37، 207 حدیث.(2)
برخی میگویند: روایات دیگری در رابطه با عبداللَّه بن سبا وجود دارد که سیف بن عمر در سند انها وجود ندارد. این روایات میتواند وجود او و موقعیتش را اثبات نماید. این روایات عموما در کتاب «تاریخ مدینة دمشق» از ابن عساکر است.
ابن عساکر از ابوالبرکات انماطی، از ابوطاهر احمدبن الحسن و ابوالفضل احمدبن الحسن، هردو از عبدالملک بن محمد بن عبداللَّه، از ابوعلی بن صواف، از محمدبن عثمان بن ابی شیبه، از محمد بن علاء، از ابوبکر بن عیاش، از مجالد، از شعبی نقل کرده که گفت: «اول من کذب، عبداللَّه بن سبا»، اولین کسی که دروغ گفت عبداللَّه بن سبا بود.
پاسخ
اولا: شعبی از قاضیان بنی امیه بوده که در برخی موارد قضاوت به ناحق میکرده است.(1)
ثانیا: این روایت از حیث متن مشکل دارد؛ زیرا مطابق آیات و روایات، اول دروغگو شیطان است که به حضرت آدم و حواء دروغ گفت، انجا که خداوند از زبان او نقل میکند: «...ما نَهیاکما ربُّکما عَنْ هذِه الشَّجَرةِ الا انْ تَکونا مَلَکینِ...»؛(2)«پروردگارتان شما را از این درخت نهی نکرد جز برای اینکه مبادا دو فرشته شوید... .»
و یا فرعون است که گفت: «...یا ایها الْمَلَا ما عَلِمْتُ لَکمْ مِنْ اله غَیری...»؛(3)«...ای بزرگان! من خدایی غیر خودم برای شما نمیشناسم... .»
و نیز ابن عساکر میگوید: ما بر ابی عبداللَّه یحیی بن الحسن خواندیم، از ابی الحسین بن الانبوسی، که خبر داد ما را احمد بن عبید بن فضل، از ابی نعیم محمد بن عبدالواحد بن عبدالعزیز، از علی بن محمد بن خزفه، از محمد بن حسین، از ابن
ابیخیثمه، از محمدبن عباد، از سفیان، از عمار دهنی که گفت: از ابوالطفیل شنیدم کهگفت: مسیب بن نجبه را دیدم که ابن السوداء را در حالی که علیعلیه السلام بالای منبر بود اورد. حضرت فرمود: چه کرده است؟ او گفت: بر خدا و رسولش دروغ میگوید.
پاسخ
اولا: در این حدیث سخنی از عبداللَّه بن سبا به میان نیامده است، و ابن السوداء بر عدهای اطلاق شده است که از ان جمله ابن سبا است.
ثانیا: در این حدیث اشاره به قصه او و ورود او در فتنه نشده است.
ثالثا: همان گونه که اشاره کردیم، ما اصل وجود شخصی را به نام عبداللَّه بن سبا به جهت انچه که در روایات اهل بیتعلیهم السلام آمده انکار نمیکنیم، او کسی بود که در ادعای الوهیت حضرت علیعلیه السلام و نبوت خود دروغ بزرگی گفته است. این روایات نیز برفرض صحت سند و مطابقت با عبداللَّه بن سبا بیش از این حد را دلالت ندارد.
و نیز از ابوالقاسم یحیی بن بطریق بن بشری و ابومحمد عبدالکریم بن حمزه، هردو از ابوالحسین بن مکی، از ابوالقاسم مؤمّل بن احمد بن محمد شیبانی، از یحیی بن محمد بن صاعد، از بندار، از محمد بن جعفر، از شعبه، از سلمه، از زید بن وهب از امام علیعلیه السلام نقل کرده که فرمود: «مالی وما لهذا الحمیت الاسود؟!»؛ «مرا چکار و چیست برای این سیاه شدید؟!»
پاسخ
اولا: در این روایت نیز سخنی از عبداللَّه بن سبا به میان نیامده است.
ثانیا: بر فرض انطباق بر او باید حمل بر ادعای الوهیت او در حقّ امیرمؤمنان و نبوت خود کرد.
و نیز از ابو محمّد بن طاووس و ابو یعلی حمزة بن حسن بن مفرج، هر دو از ابوالقاسم بن ابی العلاء، از ابومحمد بن ابی نصر، از خیثمة بن سلیمان، از احمد بن زهیر بن رحرب، از عمرو بن مرزوق، از شعبه، از سلمة بن کهیل، از زید نقل کرده که علی بن ابی طالب فرمود: «مالی و لهذا الحمیت الاسود یعنی عبداللَّهبن سبا، و کان یقع
فی ابی بکر و عمر»، چیست مرا با این سیاه شدید یعنی عبداللَّه بن سبا. او متعرض ابی بکر و عمر میشد.
پاسخ
این روایت همان روایت سابق است، ولی برخی ان را به جهت تفسیر عمروبن مرزوق (راوی از شعبه) دو روایت حساب کردهاند؛ زیرا او است که کلمه (الحمیت الاسود) را به عبداللَّه بن سبا تفسیر کرده و جمله بعد را نیز به ان اضافه کرده است. و این در حالی است که عمربن مرزوق به کثرت اوهام و خیالبافیها معروف است. لذا این روایت همان روایت شعبه است که دو نفر ان را نقل کردهاند: یکی غندر و دیگری عمروبن مرزوق. غندر ان را با جمله (مالی و هذا الحمیت الاسود) نقل کرده، ولی عمروبن مرزوق بر ان تفسیری کرده و به ان (عبداللَّه بن سبا...) را اضافه کرده است. و شکی نیست که (غندر) همانند عمروبن مرزوق متهم به خیالبافی و خطا نیست، در نتیجه تفسیر عمرو بن مرزوق معتبر نیست؛ زیرا بعد از سیف بن عمر آمده است.
به هر حال تفسیر عمروبن مرزوق حجت نیست؛ زیرا بین او و بین اصل حادثه 200 سال فاصله است، و لذا تفسیر مسند او اعتبار ندارد تا چه رسد به مدرج و با فاصله ان.
او نیز از ابوبکر احمدبن مظفر بن حسین بن سوسن تمّار در کتابش، و ابوالطاهر محمدبن محمدبن عبداللَّه سبخی،از ابوعلی بن شاذان، از ابوبکر محمدبن جعفر بن محمد ادمی، از احمدبن موسی شطوی، از احمدبن عبداللَّه بن یونس ابوالاحوص، از مغیره، از سماک نقل کرده که گفت: خبر به علیعلیه السلام رسید که ابن السوداء تنقیص بر ابی بکر و عمر میکند. حضرت به خدا استغاثه کرده و شمشیرش را خواست، یا گفت: حضرت قصد کشتن او را کرد. کسی درباره او با حضرت سخن گفت. حضرت فرمود: او را در کشوری که من هستم سکنی ندهید. او گفت: به همین جهت او را به مدائن تبعید کردند.(1)
1) 526. رجوع شود به تاریخ مدینه دمشق، باب 125.
پاسخ
اولا: سماک بن حرب از حضرت علیعلیه السلام نشنیده و او را نیز درک نکرده است؛ زیرا در ظاهر بعد از حضرت علیعلیه السلام متولّد شده است، به جهت اینکه وفاتش در سال 123 هجری) بوده در حالی که شهادت امیرمؤمنانعلیه السلام در سال (40 هجری اتفاق افتاده است.
ثانیا: معلوم نیست که مقصود از ابن السوداء همان عبداللَّه بن سبا باشد.
ثالثا: ایا عقوبت کسی که بر ابوبکر و عمر نقص وارد کرده کشتن است؟! یا این حکم مختص به پیامبر صلی الله علیه واله و اهلبیت او علیهم السلام میباشد؟ و لذا مطابق روایتی چون ابوبرزه اسلمی خواست که سبّ کننده ابوبکر را به قتل برساند پیامبرصلی الله علیه واله او را مانع شد.(1)
رابعا: این روایت با روایتی، که میگوید: سبب تبعید ابن السوداء از جانب حضرت غلو او در حقّ امام و اینکه او اله خالق و رازق است، منافات و تناقض دارد.
انچه که در تاریخ طبری و دیگر کتب درباره قصه عبداللَّه بن سبا آمده، در حقیقت توهین به صحابه کرام است؛ زیرا چگونه ممکن است انسانی که با پیامبرصلی الله علیه واله بوده و از تعلیمات او استفاده کرده پیرو شخصی یهودی شود که از صنعای یمن به قصد ضربه زدن به اسلام و مسلمین آمده و با اسلام ظاهری که آورده، مردم را گول زده و انان را بر ضد خلیفه وقت تحریک کرده است؟!
چگونه ممکن است که به اطراف شهرها و کشورهای اسلامی آزادانه سفر کرده باشد و مردم را جمع کرده و افکار خود را به آنان القا نموده باشد؟!
انان که این قصه را جعل کردهاند نمیدانستهاند که چه مفاسدی بر ان مترتب میشود و یا نخواستهاند که بفهمند؛ ولی از آنجا که حب و دوستی یک چیز انسان را کرو کور میکند به پیامد این قصه جعلی توجهی نکردهاند.
1) 527. رجوع شود به شیعه شناسی، بحث عدالت صحابه.
دکتر ابراهیم بیضون میگوید: «سبایه اسطوره خیالی باشند یا حقیقی، در هر صورت آنان در حاشیه تشیع بوده و با فکر شیعی در تناقض اشکار بودهاند...»(1)
ادریس حسینی مغربی میگوید: «از امور عجیب و غریب این است که اینان تفکر «وصیت» و «عصمت» را به عبداللَّه بن سبا نسبت میدهند و میگویند: او اولین کسی بود که به این دو عقیده قائل شد و آنها را از افکار یهودی الهام گرفت. من نمیدانم که چه وقتی یهود اعتراف به عصمت انبیا و اوصیای خود داشتهاند؟ در حالی که برعکس، یهود نسبت به دیگر ملتها از همه بیشتر انبیای خود را به قتل رساندند. و ما در «کتاب مقدس» آنان به جز توهین و بی احترامی نسبت به ساحت انبیا، چیز دیگری مشاهده نمیکنیم!! آیا در سِفر تکوین (اصحاح 19) نسبت زنا با محارم و شرب خمر به حضرت لوطعلیه السلام ندادهاند؟! و نیز در همان سفر (اصحاح 38) نسبت فعل حرام به حضرت موسی و هارون ندادهاند؟!... .
این عصمتی است که نزد یهود در خصوص انبیا و اوصیای آنان معروف است. عصمتی که تا خود مسیحیت نیز امتداد یافته است. من نمیدانم چه بی خردی و جهلی است که بعضی را وادار کرده تا تصدیق کند که عصمت اوصیا برگرفته از وحی عقیده یهودیت برای عبداللَّه بن سبا است».(2)
کسی که به صورت دقیق و تحلیلی نگاه به روش و سیره سیاسی عثمان بیفکند پی خواهدبرد که او با معارضین و مخالفین خود با شدت برخورد میکرده است. آنان را مورد ضرب و شتم قرار میداده و یا از شهر مدینه به جایی دوردست تبعید میکرده است. حال با این وضع و روش آیا میتوان باور کرد که جلوی شخصی یهودی زاده را آزاد گذاشته تا مردم را بر ضد او تحریک کند و در اخر امر او را به قتل رسانند؟! این
مطلب هرگز باورکردنی نیست. اینک به نمونههایی از برخوردهای شدید او با برخی از صحابه اشاره میکنیم.
ابوذر کسی بود که عثمان او را از مدینه به ربذه تبعید کرد به جهت اینکه بر او در بیعدالتی نسبت به تقسیم بیت المال مسلمین و اختصاص ان به قومش اعتراض مینمود.
ابن عبدالبر مینویسد: «استقدمه عثمان بشکوی معاویة واسکنه الربذة فمات بها»(1)«به جهت شکایت معاویه از ابوذر، عثمان او را به مدینه فراخواند و سپس او را به ربذه تبعید نمود و در همان جا از دنیا رحلت نمود».
ابن ابی الحدید میگوید: «اعلم انّ الذی علیه اکثر ارباب السیر وعلماء الاخبار: انّ عثمان نفی اباذر اولا الی الشام، ثمّ استقدمه الی المدینة لمّا شکی منه معاویة، ثم نفاه من المدینة الی الربذة لمّا عمل بالمدینة ماکان یعمل بالشام»؛(2)«بدان، انچه که اکثر ارباب سیره نویس و علمای اخبار بر انند، این است که عثمان ابوذر را در ابتدا به شام تبعید نمود. و بعد از انکه معاویه از او شکایت کرد، او را به مدینه بازگردانید. و سپس از آنجا به ربذه تبعید نمود؛ زیرا انچه در شام انجام میداد در مدینه نیز پیگیری میکرد.»
مقصود او از این کارها فعالیتهای سیاسی بر ضد عثمان و دعوت مردم به اهل بیت عصمت و طهارتعلیهم السلام بوده است.
این در حالی است که عموم مورخین و صاحبان تراجم و رجال، ابوذر را مورد مدح و ستایش قرار داده و از پیامبر اکرمصلی الله علیه واله در مدح او روایتها نقل کردهاند:
ابونعیم اصفهانی در ترجمه او میگوید: «عابد زاهد، مطیع تنها، چهارمین نفری که اسلام را انتخاب کرده و شرک و کفر را قبل از نزول شرع و احکام ترک نموده است. ماهها و سالها قبل از اسلام
متعبد بوده و اولین کسی است که پیامبرصلی الله علیه واله را به اسلام تحیت گفته است. در راه حقّ از ملامت هیچ ملامت کنندهای نمیهراسید، و از غلظت و شدت والیان و حکام واهمهای نداشت...».(1)
پیامبرصلی الله علیه واله درباره او فرمود: «ابوذر فی امّتِی علی زهد عیسی بن مریم»؛(2)«ابوذر در میان امت من همانند زهد عیسی بن مریم است.»
از بریده نقل شده که پیامبرصلی الله علیه واله فرمود: «انّ اللَّه عزوجلّ امرنی بحبّ اربعة واخبرنی انّه یحبّهم: علی و ابوذر و المقداد و سلمان»؛(3)«خداوند عزوجلّ مرا به محبّت چهار نفر امر کرده و نیز خبر داد به من که آنان را دوست دارد: علی و ابوذر و مقداد و سلمان.»
بلاذری نقل کرده که مقداد بن عمرو و عمار بن یاسر و طلحه و زبیر با عدهای از اصحاب رسول خداصلی الله علیه واله با نوشتن نامهای، بدعتهای عثمان و کارهای خلاف او را برشمرده و او را از عذاب و غضب الهی خداوند ترساندند و نیز اعلام داشتند که اگر دست از کارهایش برندارد بر ضد او قیام خواهندکرد. از بین ان افراد، عمار نامه را گرفته و به عثمان تحویل داد. عثمان به او گفت: آیا تو جرات کردهای که از بین این افراد بر ضد من اقدام کنی؟ عمار گفت: این بدان جهت است که من از دیگران به تو نصیحت کننده ترم. عثمان گفت: دروغ میگویی ای فرزند سمیه! عمار فرمود: به خدا سوگند! من فرزند سمیه و فرزند یاسرم. عثمان به غلامانش دستور داد تا دستها و پاهای او را بکشند. آنگاه عثمان با پاهایش که داخل کفش بود بر جلوی او زد به حدی که بر او فتق عارض شد. و از آنجا که ضعیف و سنش بالا بود غش کرد.(4)
در طبقات ابن سعد آمده است: عقبة بن عامر کسی بود که عمار را به قتل رسانید و او کسی بود که عمار را کتک زد ان هنگامی که عثمان به او دستور داده بود.(5)
این در حالی است که عمار بن یاسر، ابوالیقظان، کسی است که در صفین در سال (36 ه ق) به شهادت رسید. او و پدر و مادرش در اوائل ظهور اسلام به جهت اسلام آوردنشان، شدیدا مورد شکنجه و آزارهای قرون وسطایی قریش قرار گرفتند ولی در عین حال دست از اسلام برنداشته و تمام شکنجهها را تحمل نمودند و لذا یاسر و سمیه در زیر شکنجههای شدید به شهادت رسیدند.
ابن هشام میگوید: بنو محزوم، عمار و پدر و مادرش را هنگامی که هوا بسیار داغ می شد از منزل بیرون میاوردند و در روی سنگهای داغ مکه هنگام ظهر شکنجه میکردند. پیامبرصلی الله علیه واله که از کنار آنان عبور میکرد، میفرمود: «صبرا ال یاسر، موعدکم الجنّة، صبرا ال یاسر، موعدکم الجنّة»؛(1)«صبر کنید ای خاندان یاسر! جایگاه شما بهشت است.»
هانی بن هابی میگوید:ما نزد علیعلیه السلام بودیم که عمار بر ان حضرت وارد شد. ایشان فرمود: «مرحبا بالطیب المطیب، سمعت رسول اللَّهصلی الله علیه واله یقول: عمار ملیء ایمانا الی مشاشه»؛(2)«درود باد بر پاک پاکیزه کننده. از رسول خداصلی الله علیه واله شنیدم که میفرمود: عمار سر تا سر وجودش را ایمان فرا گرفته است.»
خالدبن ولید میگوید: بین من و عمار کلامی رد و بدل شد. من سخن تندی به او گفتم. عمار شکایت مرا نزد پیامبرصلی الله علیه واله برد. چون به نزد رسول خداصلی الله علیه واله آمدم، حضرت سر خود را بلند کرده و فرمود: «من عادی عمارا عاداه اللَّه ومن ابغض عمارا ابغضه اللَّه»؛(3)«هرکس عمار را دشمن بدارد خدا را دشمن داشته و هرکس بغض عمار را داشته باشد بغض خدا را به دل گرفته است.»
خالد میگوید: از ان موقع به بعد من او را همیشه دوست میدارم.
ابن مسعود میگوید: از رسول خداصلی الله علیه واله شنیدم که به عمار میفرمود: «اذا اختلف
الناس کان ابن سمیة مع الحقّ»؛(1)«هرگاه مردم اختلاف کردند فرزند سمیه با حقّ است.»
ابن قیم جوزیه که شاگرد ابن تیمیه است میگوید: «از تاویلات باطل، تاویل اهل شام بر قول پیامبرصلی الله علیه واله به عمار است که فرمود: «تقتلک الفئة الباغیة»؛ «تو را گروه ظالم خواهند کشت.» انان گفتهاند: ما او را نکشتیم بلکه او را کسی کشت که همراه خود به میدان نبرد آورد تا اینکه او را بین نیزههای ما قرار داد.
این تعبیر مخالف با حقیقت و ظاهر لفظ است؛ زیرا کسی که او را به قتل رسانید همان کسی است که مباشرت قتل او را داشته است نه کسی که به یاری او امده است. و به همین جهت است که بر این افراد رد کرده کسی که او اولی به حق و حقیقت از آنان است، گفتهاند: آیا رسول خداصلی الله علیه واله و اصحابش کسانی بودند که حمزه و شهدای همراه او را به قتل رساندند به جهت اینکه آنان را به زیر شمشیر مشرکین فرستادند؟!!»(2)
3 - عبداللَّه بن مسعود
محمدبن اسحاق در سیره خود از محمد بن کعب قرظی نقل کرده که گفت: عثمان، عبداللَّه بن مسعود را به جهت شرکت در دفن اباذر چهل ضربه تازیانه زد.(3)
بلاذری به سندش نقل کرده: هنگامی که عثمان کلیدهای بیت المال مسلمین را بر ولید بن عقبه داد. عبداللَّه بن مسعود گفت: «هرکس تغییر دهد خداوند انچه را بر او است تغییر خواهد داد. و هرکس تبدیل کند، خداوند انچه را بر او است تغییر خواهد داد. من نمیبینم صاحب شما را جز آنکه تغییر و تبدیل کرده است. ایا مثل سعد ابن ابی وقاص عزل میشود و به جای او ولید والی میگردد؟(4)
در پی این سخنان، ولید نامهای به عثمان نوشت و در ان اشاره کرد که عبداللَّه بن مسعود بر تو عیب وارد کرده و طعن میزند. بعد از رسیدن نامه به عثمان، دستور داد تا او را به مدینه بازگردانند...(5).
بلاذری نقل میکند: عبداللَّه بن مسعود وارد مدینه شد در حالی که عثمان بر بالای منبر رسول خداصلی الله علیه واله مشغول خطبه بود. چون او را مشاهده کرد رو به مردم کرده و گفت: اگاه باشید! همانا بر شما بد جنبندهای وارد شده است... .
ابن مسعود فرمود: من اینچنین نیستم بلکه مصاحب رسول خداصلی الله علیه واله در جنگ بدر و روز بیعت رضوانم. عایشه ندا داد: ای عثمان! آیا اینگونه با صحابی رسول خداصلی الله علیه واله سخن میگویی؟! عثمان دستور داد تا او را با شدت از مسجد خارج کردند. عبداللَّه بن زمعه او را بر زمین زد. و بنابر نقلی غلام عثمان چنان او را بر زمین زد که دندهاش خرد شد. حضرت علیعلیه السلام فرمود: ای عثمان! آیا به گفته ولید بن عقبه با صحابی رسول خدا این چنین میکنی؟!...(1)
در این هنگام حضرت بلند شد و ابن مسعود را از جا بلند کرده و او را به منزلش برد.
او در منزل خود از جانب عثمان محصور شد و حقّ خروج از آنجا به نواحی مدینه را نداشت...(2)
این در حالی است که از حضرت علیعلیه السلام درباره ابن مسعود سؤال شد، حضرت فرمود: «علم القران وعلم السنة ثمّ انتهی، وکفی به علما»؛(3)«به قران و سنت علم پیدا کرده و به نهایت رسیده است. این علم او را کافی است».
از عبیداللَّه بن عبداللَّه بن عتبه نقل است که گفت: «عبداللَّه بن مسعود صاحب سر رسول خداصلی الله علیه واله بود».(4)
از امام علیعلیه السلام نقل است که در شان عبداللَّه بن مسعود فرمود: «... من قرا القران و احلّ حلاله وحرم حرامه، فقیه فیالدین، عالم بالسنة»؛(5)«...او کسی است که قران را قرائت کرده و حلال ان را حلال و حرام ان را حرام نموده است. او فقیه در دین و عالم به سنت است».
بلاذری نقل میکند: «.. سعید بن عاص نامهای به عثمان نوشت و در ان گوشزد کرد که من با وجود مالک اشتر و اصحابش که معروف به قاریان قرانند نمی توانم کوفه را اداره کنم. عثمان در نامهای به او دستور داد تا آنان را به شام تبعید کند. و در نامهای نیز خطاب به مالک اشتر چنین نوشت: «من میبینم که تو چیزی را مخفی میکنی که اگر ان را آشکار نمایی خونت حلال خواهدشد، و گمان نمیکنم که دست از این کارهایت برداری تا آنکه به تو مصیبتی برسد که بعد از ان زندگی نباشد. هرگاه نامه من به تو رسید به طرف شام حرکت کن... .
سعید بن عاص، مالک اشتر و افرادی را که همراه او بودند؛ از قبیل: زید بن صوحان و صعصعة بن صوحان و عائذ بن حمله طهوی از بنی تمیم و کمیل بن زیاد نخعی و جندب بن زهیر ازدی و حارث بن عبداللَّه اعور همدانی و یزید بن مکفف نخعی و ثابت بن قیس بن منقع نخعی و اصعربن حارث حارثی را به سوی شام حرکت داد. اینان که همگی از قاریان کوفه به حساب میامدند در دمشق اجتماع کردند... در ابتدا معاویه آنان را تکریم کرد، ولی بعد از آنکه بین معاویه و مالک اشتر درگیری لفظی روی داد، معاویه او را حبس نمود. و از آنجا که این گروه میهمان عمروبن زراره بودند لذا او در مقام دفاع از مالک برآمده و به معاویه گفت: اگر او را حبس کنی کسانی را خواهی یافت که از او دفاع کنند. معاویه دستور داد تا او را نیز حبس نمایند... .
خبر به معاویه رسید که جماعتی از اهل دمشق با مالک اشتر و اصحابش مجالست میکنند، لذا در نامهای به عثمان چنین نوشت: «تو قومی را به سوی من فرستادی که شهر خود را به فساد کشیدهاند و من از آنان در امان نیستم که طاعت خلیفه را فاسد کنند...».
عثمان در نامهای به معاویه او را امر کرد که ان گروه را به منطقه «حمص» تبعید کند. معاویه نیز چنین کرد. و آنان را به «حمص» که والی اش عبدالرحمن بن خالدبن ولید بن مغیره بود فرستاد...(1)
1) 550. انساب الاشراف، ج 5، ص 39 - 43.
او درباره موقعیت و نقش عبداللَّه بن سبا آنگونه که طبری نقل کرده، میگوید: «اگر ابن سبا تا به این حد از ایجاد فتنهها و شکستن عصای مسلمانان رسیده بود و امیران امت و سیاست مداران آنان در کشورها و شهرها و دستیارانش او را به خوبی میشناختند و از اهداف او در براندازی حکومت و خلافت عثمان اطلاع داشتند؛ چرا کسی را برای دستگیری او نفرستادند تا او را به توسط این جنایت هایش دستگیر کرده و با ضرب و اهانت ادب نموده و سپس او را در سیاهچالها زندانی نمایند؟! و چرا در نهایت او را اعدام نکردند تا امت از شر فساد او راحت شود، انگونه که این کارها را با صالحان امت و نیکان که امر به معروف و ناهی از منکر بودند، کردند؟! صدای آیات قران کریم در گوش جامعه دینی طنینانداز است که میفرماید: « انَّما جَزاؤُا الَّذِینَ یحاربُونَ اللَّه ورسُولَه ویسْعَونَ فِی الْارضِ فَسادا ان یقَتَّلُوا او یصَلَّبُوا او تُقَطَّعَ ایدیهمْ وارجُلُهمْ مِنْ خِلافٍ او ینْفَوا مِنَ الْارضِ ذلِک لَهمْ خِزی فِی الدنْیا ولَهمْ فِی الْاخِرةِ عَذَابٌ عَظِیمٌ»؛(1)«کیفر انان که با خدا و پیامبرش به جنگ برمی خیزند و اقدام به فساد در روی زمین می کنند (و با تهدید اسلحه به جان و مال و ناموس مردم حمله میبرند) فقط این است که اعدام شوند، یا به دار اویخته گردند، یا (چهار انگشت از) دست (راست) و پای (چپ) انها، به عکس یکدیگر بریده شود و یا از سرزمین خود تبعید گردند. این رسوایی انان در دنیا است و در آخرت مجازات عظیمی دارند.»
چرا خلیفه، جرثومه این فتنهها را با کشتن او از بین نبرد؟ ایا تنها هجوم و شدت مقابله او با نیکان محمدصلی الله علیه واله بود؟ کارهایی که با انان انجام داد و ما برخی از آنان را در این جزء و جزء هشتم ذکر نمودیم...»(2)
بر فرض که این قصه صحیح باشد، انچه جای سؤال دارد ان است که چه ارتباطی
است بین این قضیه و بین اینکه عبداللَّه بن سبا مؤسس مذهب شیعه باشد؛ زیرا - همانگونه که در جای خود ثابت شد و ما نیز به اثبات خواهیم رساند - مؤسس شیعه در حقیقت ذات خداوند متعال با تعلیمات خود در قران کریم است. پیامبرصلی الله علیه واله نیز در طول 23 سال این درخت ریشه داری را که قران در جامعه اسلامی کاشته، آبیاری نموده است؛ چه در زمان پیامبرصلی الله علیه واله و چه بعد از وفات ان حضرت افراد و گروههایی به این مذهب گرویده و به ولایت و وصایت و امامت اهلبیت علیهم السلام در راس انها علیعلیه السلام اعتقاد پیدا نمودند.
عبدالحلیم محمود - شیخ ازهر - میگوید: «به نظر ما سبب پیدایش تشیع به ایرانیان، زمانی که در دین اسلام داخل شدند باز نمیگردد. و نیز به یهودیت که نماینده ان عبداللَّه بن سبا بوده باز نمیگردد؛ بلکه مبدا ان از این قضایا پیشتر است. سابقه ان از طرفی به شخصیت علی - رضی اللَّه عنه - و از طرفی دیگر به شخص رسول خداصلی الله علیه واله مرتبط است».(1)
همو در جای دیگر میگوید: «امّا عبداللَّه بن سبا که او را به شیعه مرتبط میدانند و یا ان که شیعه را به او نسبت میدهند؛ این کتابهای شیعه است که به تمام معنا به مقابله با او پرداخته، او را لعن میکنند و از او برائت میجویند. و کمترین کلمهای که در حقّ او میگویند ان که او ملعونتر از ان است که یادی از او شود».(2)
استاد حنفی داوود میگوید: «شاید یکی از بزرگترین خطاهای تاریخ که به دست این پژوهشگران اتفاق افتاده و به ان تفطّن پیدا نکردهاند، این تهمتهایی است که بر علمای شیعه وارد نموده، حتّی اینکه به آنها قصه عبداللَّه بن سبا را نسبت دادهاند».(3)
استاد احمد بک، استاد شیخ شلتوت و ابوزهره میگوید: «شیعه امامیه همگی مسلمانند و به خدا و رسول و قران و هر چه پیامبرصلی الله علیه واله آورده، ایمان دارند. در میان آنان
از قدیم و جدید، فقیهانی بزرگ و علمایی در هر علم و فنّ دیده میشود. آنان تفکری عمیق داشته و اطلاعاتی وسیع دارند. تالیفات آنان به صدها هزار میرسد و من بر مقدار زیادی از آنها اطلاع پیدا نمودم.»(1)
شیخ محمّد ابوزهره نیز مینویسد: «شکی نیست که شیعه، فرقهای است اسلامی،... هر چه میگویند به خصوص قران یا احادیث منسوب به پیامبرصلی الله علیه واله تمسک میکنند. آنان با همسایگان خود از سنّیها دوست بوده و از یکدیگر نفرت ندارند».(2)
استاد محمود سرطاوی، یکی از مفتیان اردن میگوید: «من همان مطلبی را که سلف صالحمان گفتهاند میگویم و ان این که شیعه امامیه برادران دینی ما هستند، بر ما حق اخوت و برادری دارند و ما نیز بر آنان حقّ برادری داریم».(3)
استاد عبدالفتاح عبدالمقصود نیز میگوید: «به عقیده من شیعه تنها مذهبی است که اینه تمام نما و روشن اسلام است و هر کسی که بخواهد بر اسلام نظر کند باید از خلال عقاید و اعمال شیعه نظر نماید. تاریخ بهترین شاهد است بر خدمات فراوانی که شیعه در میدانهای دفاع از عقیده اسلامی داشته است».(4)
دکتر حامد حنفی داود، استاد ادبیات عرب در دانشکده زبان قاهره میگوید: «از این جا میتوانم برای خواننده متدبّر آشکار سازم که تشیع ان گونه که منحرفان و سفیانیها گمان میکنند که مذهبی است نقلی محض، یا قائم بر آثاری مملو از خرافات و اوهام و اسرائیلیات، یا منسوب به عبد اللَّه بن سبا و دیگر شخصیتهای خیالی در تاریخ، نیست، بلکه تشیع در روش علمی جدید ما به عکس ان چیزی است که آنان گمان میکنند. تشیع اولین مذهب اسلامی است که عنایت خاصی به منقول و معقول داشته است و در میان مذاهب اسلامی توانسته است راهی را انتخاب کند که
دارای افق گستردهای است. و اگر نبود امتیازی که شیعه در جمع بین معقول و منقول پیدا کرده هرگز نمیتوانست به روح تجدد در اجتهاد رسیده و خود را با شرایط زمان و مکان وفق دهد به حدی که با روح شریعت اسلامی منافات نداشته باشد.»(1)
او همچنین در تقریظی که بر کتاب عبد اللَّه بن سبا زده میگوید: «سیزده قرن است که بر تاریخ اسلامی میگذرد و ما شاهد صدور فتواهایی از جانب علما بر ضد شیعه هستیم، فتاوایی ممزوج با عواطف و هواهای نفسانی. این روش بد سبب شکاف عظیم بین فرقههای اسلامی شده است. و از این رهگذر نیز علم و علمای اسلامی از معارف بزرگان این فرقه محروم گشتهاند، همان گونه که از ارای نمونه و ثمرات ذوقهای آنان محروم بودهاند. و در حقیقت خساراتی که از این رهگذر بر عالم علم و دانش رسیده، بیشتر است از خساراتی که توسط این خرافات به شیعه و تشیع وارد شده است، خرافاتی که در حقیقت، ساحت شیعه از ان مبرا است. و تو را بس، این که امام جعفر صادق (ت 148ه .ق) پرچم دار فقه شیعی - استاد دو امام سنّی: ابوحنیفه نعمان بن ثابت (ت 150ه .ق) و ابی عبداللَّه مالک بن انس (ت 179ه .) است. و در همین جهت است که ابو حنیفه میگوید: اگر ان دو سال نبود، نعمان هلاک میشد. مقصود او همان دو سالی است که از علم فراوان جعفر بن محمّد بهرهها برده بود. و مالک بن انس میگوید: من کسی را فقیهتر از جعفر بن محمّد ندیدم».(2)
استاد ابوالوفاء غنیمی تفتازانی، مدرس فلسفه اسلامی در دانشگاه الازهر میگوید: «بسیاری از بحث کنندگان در شرق و غرب عالم، از قدیم و جدید، دچار احکام نادرست زیادی بر ضد شیعه شدهاند که با هیچ دلیل یا شواهد نقلی سازگار نیست. مردم نیز این احکام را دست به دست کرده و بدون ان که از صحت و فساد ان سؤال کنند، شیعه را به آنها متهم مینمایند. از جمله عواملی که منجر به بی انصافی
آنان نسبت به شیعه شد، جهلی است که ناشی از بی اطلاعی آنان نسبت به مصادر شیعه است و در ان اتهامات تنها به کتابهای دشمنان شیعه مراجعه نمودهاند».(1)
برخی از مخالفان شیعه به جهت تضعیف موقعیت شیعه و مذهب تشیع، بهکلامی از سعد بن عبداللَّه اشعری تمسک کردهاند که درکتاب «المقالات و الفرق» نقلکرده است. او میگوید: «عبداللَّه بن سبا یهودی اولین کسی بود که قائل به امامت علیعلیه السلام شد...».(2)
امری که مخالفین ان را دلیل بر این مطلب گرفتهاند که شیعه تعالیمش را از عبداللَّه بن سبا اخذ کرده است.
1 - برخی گمان کردهاند که این مطلب در چهار مصدر شیعی وارد شده است. «المقالات و الفرق» اشعری 301 هجری) و «فرق الشیعة» نوبختی (متوفا در نیمه اول قرن چهارم هجری)، «رجال کشی» محمدبن عمر کشی (متوفا در اواسط قرن چهارم هجری) و «بحارالانوار» مجلسی (1110 هجری . ولی حق ان است که این عبارت در ابتدا در یک مصدر آمده و دیگران از ان نقل کردهاند و ان کتاب «المقالات و الفرق» اشعری است.
بیان این مطلب ان است که کتاب «المقالات و الفرق» و «فرق الشیعة» در حقیقت یک کتاب است و برای یک مؤلف که همان اشعری است.
استاد سیدمحمد رضا حسینی میفرماید: «کتابی که به نوبختی نسبت داده شده اشتباه است، بلکه ان نسخهای مختصر از کتاب اشعری است».(3)
مجلسیرحمه الله تصریح میکند که این عبارت را از «کشی» نقل میکند، و عبارت کشی
نیز جزئی از عبارت «المقالات و الفرق» اشعری است. در نتیجه تنها مصدر این سخن سعد بن عبداللَّه اشعری است.
2 - قابل توجه است که بدانیم نجاشی (450 هجری قمری) در ترجمه سعد بن عبداللَّه اشعری میگوید: «او از حدیث اهل سنت مقدار زیادی اخذ کرده است. و در طلب ان مسافرت نموده و با بزرگان آنان؛ امثال حسن بن عرفه، محمدبن عبدالملک دقیقی، ابوحاتم رازی و عباس ترقفی، ملاقات داشته است.(1)
3 - اصل عبارت اشعری درباره عبداللَّه بن سبا این چنین است: «و حکی جماعة من اهل العلم انّ عبداللَّه بن سبا کان یهودیا...»؛ «جماعتی از اهل علم حکایت کردهاند که عبداللَّه بن سبا یهودی بود که... .»
مقصود او از «جماعتی از اهل علم» مبهم است و معلوم نیست که ان جماعت اهل علم از شیعه است یا اهل سنت؟ و مقصود اهل علم به تاریخ و سیره است یا اهل علم به حدیث؟ و آیا به طور مباشر ان را از اهل علم شنیده یا به واسطه نقل میکند؟ در هر صورت به جهت ابهامی که در این کلام است، ارزش و اعتباری در ان نیست.
4 - ممکن است که اشعری این عبارت را از علمای اهل سنت گرفته که در ان عصر درباره شیعه مطرح کردهاند و لذا از ان تعبیر به حکایت کرده، و برای ان مدرکی نیز ذکر نکرده است. کسانی که از علماء اهل سنت با انان معاشرت داشته و احادیث فراوانی از آنان فراگرفته شده.
این مطلب ان وقتی تقویت میشود که بدانیم تعبیر به «جماعة من اهل العلم» درباره علماء اهل سنت به کار میرود، و هرگاه علمای شیعه بخواهند از علماء امامیه تعبیر کنند از عنوان «جماعة من اصحابنا» استفاده مینمایند.
با مراجعه دقیق در اصل عبارت اشعری پی به نکات بیشتری خواهیم برد. او چنین میگوید: «وحکی جماعة من اهل العلم انّ عبداللَّه بن سبا کان یهودیا فاسلم ووالی علیا
1) 565. رجال نجاشی، ص 177.
وکان یقول وهو علی یهودیته فی یوشع بن نون وصی موسی بهذه المقالة، فقال فی اسلامه بعد وفاة رسول اللَّهصلی الله علیه واله فی علی بمثل ذلک، وهو اول من شهد (شَهر) بالقول بفرض امامة علی بن ابیطالب، واظهر البراءة من اعدائه وکاشف مخالفیه واکفرهم، فمن هاهنا قال من خالف الشیعة انّ اصل الرفض ماخوذ من الیهودیة...»؛(1)«جماعتی از اهل علم حکایت کردهاند که عبداللَّه بن سبا شخصی یهودی بود که اسلام اورد و ولایت علی را پذیرفت. او در حالی که یهودی بود درباره یوشع بن نون وصی موسی همین گفتار را داشت. و بعد از وفات رسول خداصلی الله علیه واله وقتی که اسلام آورد درباره علیعلیه السلام همین مطلب را گفت. و او اولین کسی است که به قول به وجوب امامت علی بن ابی طالب مشهور شد و اظهار برائت از دشمنان او کرده و باطن مخالفین او را کشف نمود و حکم به کفر انان کرد. به همین جهت است که مخالفان شیعه میگویند اصل «رفض» از یهودیت گرفته شده است».
با تامل در عبارت او استفاده میشود که او اولین کسی است که شهادت علنی داده یا مشهور به قول به وجوب امامت علی بن ابی طالب بوده است. و نیز کسی است که علنا اظهار برائت از دشمنان حضرت را داشته و مطاعن مخالفان او را بر ملا میکرده است. و از همین جا است که مخالفان شیعه چنین و چنان میگویند.
در این عبارت ذکر نشده که او اولین کسی است که قائل به امامت حضرت علیعلیه السلام بوده است، بلکه او را اولین کسی میداند که مشهور به قول به وجوب امامت حضرت علیعلیه السلام بوده است. همانگونه که در تعبیرهای دیگر چنین آمده که او مساله «تبری» را علنی کرده است، نه اینکه او اولین کسی بوده که چنین نموده است. و معنای این عبارت این است که او در دشمنیاش با مخالفان حضرت مخفی کاری نداشته است، انگونه که دیگران در مدت زمانی چنین روشی را نسبت به خلفا دنبال میکردند.
اشعری در اخر کلامش اشاره به حقیقت مطلب کرده و میگوید: مخالفان شیعه به همین جهت است که تشیع را به عبداللَّهبن سبا نسبت دادهاند و این عبارت در حقیقت اعتراضی از ناحیه او به این نسبت است.
1) 566. المقالات و الفرق، ص 20.
5 - این عبارت - بر فرض ثبوت - خلاف مسلّمات تاریخی است؛ زیرا بسیاری از صحابه و تابعین معتقد به وجوب امامت حضرت علی بن ابی طالب علیه السلام بودهاند، همانگونه که در جای خود به ان اشاره کردهایم.
شکی نیست کسانی که این اخبار و حوادث را به عبداللَّه بن سبا نسبت دادهاند، انگیزه و اهداف خاصی را داشتهاند که با جعل و نشر آنها این اهداف را دنبال کردند. اینک به نقل برخی از آنها میپردازیم.
1 - دفاع از عثمان و عایشه و طلحه و زبیر و والیان از طرف عثمان و توجیه صحیح مواقف آنان در اسلام و نسبت به مسلمانان و رعایا.
2 - به صورت غیر مستقیم متعرض حضرت علیعلیه السلام شدن.
3 - تضعیف موقعیت هر کسی که در صدد انتقاد از عثمان یا والیان از طرف او است، به اینکه عمل او ریشه در تحریک یهود دارد.
4 - مقابله کردن با روایاتی که در مصادر شیعه وارد شده و در ان اشاره به مطاعن عثمان و عایشه و طلحه و زبیر شده است، به جعل روایاتی که متناقض و متضاد با ان روایات است.(1)
5 - سرپوش نهادن بر انگیزههای واقعی که باعث شد مسلمانان خانه عثمان را محاصره کرده و او را در خانهاش به قتل برسانند؛ زیرا مورخان اسلامی نقل کردهاند که عاملان از طرف عثمان که غالب آنها از بنی امیه بودند باعث گسترش ظلم و فساد در جامعه اسلامی شدند. آنان از عثمان خواستند که این عاملان را عزل کرده و افرادی عادل را بر آنان بگمارد، ولی چون عثمان به حرف مردم گوش نداد و بر ان ترتیب اثر نداد، لذا مردم بر او شوریده و او را در خانهاش به قتل رساندند.(2)
مورخان مغرض با جعل حوادثی؛ از قبیل واقعه ابن سبا درصدد پوشش نهادن بر حقایق تاریخاند.
6 - هدف و انگیزه دیگر، مدح اهل شام به طور صریح و ستایش معاویه به طور ضمنی است. و بیان این مطلب که عبداللَّه بن سبا نتوانست در بین اهل شام دسیسه کند و انان را تحریک نماید. و هنگامی که شامیان از اهداف و اغراض شوم او اگاهی یافتند او را از شام بیرون نمودند.
طبری به سندش از سیف بن عمر از یزید فقعسی نقل کرده که گفت: «عبداللَّه بن سبا شخصی یهودی از اهل صنعا بود. مادرش سوداء است. او در زمان عثمان اسلام اختیار نمود و سپس به جهت گمراه کردن مسلمانان به کشورهای اسلامی سفر کرد. سفر خود را از حجاز آغاز نمود و سپس به کوفه و شام رفت، ولی نتوانست در شام تاثیرگذار باشد، و لذا شامیان او را از شام بیرون کردند...»(1)
7 - مشوه جلوه دادن برخی از عقاید صحیح اسلامی؛ همچون عقیده به رجعت و وصایت امیرمؤمنانعلیه السلام و احقّیت او نسبت به خلافت از عثمان، و نسبت این عقاید به عبداللَّه بن سبا یهودی که هدفی جز گمراه کردن مسلمانان نداشته است، تا اینکه مردم را نسبت به این عقاید بدبین سازند.
برخی از مورخین همانند دکتر علی وردی معتقدند که عبداللَّه بن سبا همان عماربن یاسر است. او در استدلال بر مدعای خود میگوید:
1 - عبداللَّه بن سبا معروف به ابنالسوداء بود که همین کنیه عمار نیز بوده است.
2 - عمار از قوم سبا در یمن است.
3 - او محبت زیادی نسبت به علی بن ابیطالبعلیه السلام داشته و مردم را به بیعت با او دعوت میکرده است.
4 - عمار در مصر مردم را به شورش بر علیه خلیفه تحریک میکرده است، همانگونه که همین کار را به عبداللَّه بن سبا نیز نسبت دادهاند.
1) 569. تاریخ طبری، ج 2، ص 647.
5 - نقل است که عبداللَّه بن سبا عثمان را خلیفه بناحق معرفی میکرده، و صاحب خلافت شرعی را علی بن ابیطالب میدانسته است، که همین اعتقاد و عمل را به عمار بن یاسر نیز نسبت دادهاند.
دکتر علی وردی با ذکر ادلهای دیگر به این نتیجه میرسد که عبداللَّه بن سبا کسی غیر از عمار بن یاسر نیست. قریش عمار را سردسته انقلابیون و شورشیان علیه عثمان میدانست، ولی از ابتدا نمیخواست که به اسم او تصریح کند، لذا بهصورت رمزی به او کنیه ابنسبا یا ابنالسوداء میداد.(1)
این رای را دکتر کامل مصطفی شیبی در کتاب «الصلة بین التصوف والتشیع» پذیرفته است. و ادله او را قانعکننده و منطقی میداند.
از عبارات دکتر علی سامی نشار نیز تمایل به این قول استفاده میشود. او در کتاب خود «نشاة الفکر الفلسفی فی الاسلام»(2)میگوید: «محتمل است که عبداللَّه بن سبا شخصیتی جعلی باشد، یا اینکه این اسمِ رمزی اشاره به عمار بن یاسر باشد...».
این رای و نظر تنها احتمالی است که نه تنها دلیل قانع کننده ندارد، بلکه میتوان دلیل برخلاف ان اقامه نمود؛ از باب نمونه:
1 - این احتمال هنگامی صحیح است که روایاتی که درباره عبداللَّه بن سبا وارد شده صحیح السند باشند، درحالی که به اثبات رسید که همه آنها و همیاتی بیش نیست.
2 - مورخان، مواقف عمّار و معارضات او با عثمان را بهطور صریح ذکر کردهاند، با این حال احتیاج به رمزگویی نبوده است.
3 - مورخان، عبداللَّه بن سبا را بهعنوان یهودیای که در عصر خلافت عثمان اسلام آورده معرفی کردهاند، درحالی که عمار از سابقین در اسلام است.
4 - عبداللَّه بن سبا را اینگونه معرفی کردهاند که امیرالمؤمنینعلیه السلام او را بعد از دعوت
به توبه و نپذیرفتن ان اتش زد یا به مدائن تبعید نمود، درحالی که عمار بن یاسر در جنگ صفین به شهادت رسید.
5 - طبری در خبری عمار را ازجمله کسانی معرفی میکند که دعوت عبداللَّه بن سبا را پذیرفته و او را در تحریک مردم بر علیه عثمان و کشتن او مساعدت نموده است.(1)
اینها همگی دلالت بر این دارد که عمار بن یاسر شخصیتی جدای از عبداللَّه بن سبا بوده است.
در برخی از مصادر تاریخی چنین آمده که عبداللَّه بن سبا همان عبداللَّه بن وهب راسبی است که از سران خوارج به حساب میامد. کسانی که در نهروان با حضرت علیعلیه السلام جنگیدند.
سعدبن عبداللَّه اشعری میگوید: «سبایه، اصحاب عبداللَّه بن سبا هستند و او همان عبداللَّه بن وهب راسبی همدانی است».(2)
بلاذری میگوید: «و امّا حجربن عدی کندی و عمروبن حمق خزاعی و حبّة بن جوین بجلی عرنی و عبداللَّه بن وهب همدانی که همان ابن سبا است، نزد علیعلیه السلام امدند و درباره ابوبکر و عمر از او سؤال کردند».(3)
در بررسی این موضوع میگوییم: وجوه تشابه بین این دو نفر باعث شده که برخی از مورخین گمان اتحاد و یکی بودن این دو را بنمایند؛ زیرا هر دو اسمشان «عبداللَّه» و هردو از یمن، و هردو با امیر امیرالمؤمنینعلیه السلام، و هردو معروف به «ابن السوداء»بودهاند. و نیز برخی از روایات در این وهم و گمان بی تاثیر نبوده است.(4)
ولی با مقایسهای اجمالی بین این دو نفر پی میبریم که صفات هرکدام بر دیگری قابل انطباق نیست؛ گرچه وجوه تشابه بین ان دو وجود دارد ولی وجوه افتراق بیشتر است. و لذا نمیتوان این دو را یکی دانست.
اینک به برخی از وجوه افتراق اشاره میکنیم:
1 - عبداللَّه بن سبا توصیف به زهد و عبادت نشده است، برخلاف عبداللَّه بن وهب که ابن حجر درباره او میگوید: «انسان از کثرت عبادت او در عجب است به حدی که او را «صاحب پینهها» نامیدهاند؛ زیرا به جهت کثرت سجدههای او، دستها و زانوهایش همانند شتر پینه بسته بود».(1)
2 - درباره عبداللَّه بن سبا گفته شده که او شخصی یهودی بود که در زمان عثمان ایمان آورد، در حالی که عبداللَّه بن وهب از جمله کسانی است که در فتوحات عصر خلافت عمربن خطّاب مشارکت داشته است.
ابن حجر در شرح حال او میگوید: «او شاهد فتح عراق با سعد بن ابی وقّاص بود...».(2)
3 - عبداللَّه بن سبا در حقّ امیرمؤمنانعلیه السلام غلو کرده و او را در حد الوهیت قرار داده بود، و یا بنابر نقل سیف بن عمر، حضرت را بر سایر خلفا ترجیح میداد، ولی عبداللَّه بن وهب راسبی امیرمؤمنانعلیه السلام را تکفیر مینمود.(3)
4 - عبداللَّه بن وهب از سر کردگان خوارج به حساب میامد، ولی عبداللَّه بن سبا خارجی نبود تا چه رسد به اینکه از سر کردگان خوارج به حساب اید.
5 - عبداللَّه بن سبا را امیرالمؤمنینعلیه السلام یا به اتش سوزاند و یا اینکه او را به مدینه تبعید نمود، و او در آنجا ماند تا اینکه خبر شهادت حضرت به او رسید، ولی عبداللَّه بن وهب بنابر اتفاق مورخین در واقعه نهروان به قتل رسید.
ابن حجر میگوید: «عبداللَّه بن راسب از سر کردگان حروریه است، برخی او را در کتب ضعفا ذکر کردهاند... او امیر خوارج در نهروان بود، ان هنگام که علی با آنها جنگید او در ان معرکه کشته شد».(4)
6 - بنابر نقل برخی از اخبار، عبداللَّه بن سبابه توسط امیرمؤمنانعلیه السلام در کوفه به اتش کشیده شد، در حالی که درباره عبداللَّه بن وهب چنین چیزی گفته نشده است.
انچه که در بیشتر مصادر شیعه و اهل سنت آمده این است که اسم او عبداللَّه بن سبا است، ولی معلوم نیست که «سبا» اسم پدر او است یا اینکه اسمی است که دلالت دارد بر اینکه او به سبا بن یشجب بن یعرب بن قحطان نسبت داده میشود. کسی که بیشتر قبایل یمن به او منسوب است.
اری، بلاذری در «انساب الاشراف» و ذهبی در «المشتبه» و مقریزی در «الخطط» و برخی دیگر معتقدند که او عبداللَّه بن وهب سبای است.(1)ولی ظاهر مطلب ان است که این مورخان بین عبداللَّه بن سبا که مورد بحث ما است و عبداللَّه بن وهب راسبی سبای رئیس خوارج که در نهروان کشته شد خلط کردهاند؛ زیرا بین این دو نفر تشابه اسمی وجود دارد.
در مصادر تاریخی و حدیثی اشارهای بر عائله او نشده است جز انچه که در کتاب «الاعتقادات» صدوق آمده که زراره گفت: به حضرت صادقعلیه السلام عرض کردم: مردی از اولاد عبداللَّه بن سبا قائل به تفویض بود...(2)
اغلب مورخان او را از قبیله «سبا» در یمن میدانند، ولی ابن حزم او را به قبیله «حمیر»(3)و بلاذری و سعد بن عبداللَّه اشعری او را به قبیله همدان نسبت دادهاند.(4)
طبری در تاریخش او را از یهود یمن به شمار آورده، ولی سلیمان عوده از بغدادی در کتاب «الفرق بین الفرق» نقل کرده که او از یهود حیره عراق است.(5)
ولی این صحیح نیست، زیرا با دقت در کلام او استفاده میشود که مقصود او از «ابن السوداء» غیر از عبداللَّه بن سبا است. او میگوید: «و کان ابن السوداء فی الاصل یهودیا من یهود الحیرة»؛ «ابن سوداء در اصل فردی یهودی از یهودیان حیره بود.»
ولی انچه میتوان گفت اینکه دلیل صحیحی وجود ندارد که اثبات کند، عبداللَّه بن سبا یهودی بوده است به جز انچه از روایات سیف بن عمر رسیده که بنابر انچه خواهد امد هرگز قابل احتجاج نیست.
سیف بن عمر در روایاتش، عبداللَّه بن سبا را گاهی با این اسم نام میبرد و گاهی نیز او را «ابن السوداء» نام برده، و در برخی موارد نیز از او به «عبداللَّه بن السوداء» یاد می کند، و دیگران نیز که بعد از او دست به تالیف تاریخی زدهاند این تعبیرات را از او گرفتهاند. ایا مقصود از «ابن السوداء» همان عبداللَّه بن سبا است یا خیر؟
در توضیح این سؤال میگوییم: لفظ «ابن السوداء» در مصادر حدیثی شیعه و سنی در بین احادیث بسیاری وارد شده و با ان برخی از صحابه و غیر صحابه مورد سرزنش قرار گرفتهاند، اگر چه موردی وجود ندارد که از این اسم برای عبداللَّه بن سبا به کار رفته باشد به جز انچه که در روایات سیف بن عمر آمده است.
در مصادر شیعی افرادی با این اسم مورد سرزنش قرار گرفتهاند؛ از قبیل:
1 - مردی از صحابه که ابوذر او را با این اسم مورد سرزنش قرار داده است.(1)
2 - مردی به نام «ابوالسوداء» که شناخته شده نیست.(2)
3 - عبداللَّه بن وهب راسبی، سرکرده خوارج.(3)
4 - اسامة بن زید که عمرو بن عثمان بن عفان او را به «ابن السوداء» سرزنش کرده است.(4)
5 - عمار بن یاسر که به توسط عثمان به «ابن السوداء» نامیده شده است.(1)
1 - عمار بن یاسر که به این اسم مورد سرزنش از ناحیه عثمان بن عفّان قرار گرفته است.(2)
2 - بلال بن رباح که ابوذر او را با اسم «ابن السوداء» مورد سرزنش قرار داده است.(3)
3 - مردی در زمان امیرمؤمنانعلیه السلام که به توسط این اسم از زبان حضرت مورد سرزنش قرار گرفته است.(4)
4 - عبداللَّه بن سبا که طبری در تاریخ خود به نقل از سیف بن عمر از او به «ابن السوداء» تعبیر کرده است.
نتیجه اینکه: در هیچ کتاب تاریخی یا حدیثی به جز تاریخ طبری از عبداللَّه بن سبا به ابن السوداء تعبیر نشده است. و در جای خود اثبات خواهیم کرد که روایت طبری از سیف بن عمر غیر معتبر است.
در هیچ کتاب تاریخی قبل از تاریخ طبری ذکری از سبایه که مقصود از ان پیروان عبداللَّه بن سبا باشد به میان نیامده است. تنها طبری است که زیاد از انها یاد کرده و روایاتش فقط از طریق سیف بن عمر و ابی مخنف است.
این روایات اشاره به نفوذ و خطر مهمّ این گروه در زمان عثمان و نیز زمان امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام تا عصر حکومت معاویة بن ابی سفیان دارد. و از انجا که این روایات را طبری در تاریخش منحصرا از طریق سیف بن عمرو و ابومخنف لوط بن یحیی نقل کرده و این دو نفر نزد رجال جرح و تعدیل از اهل سنت ضعیف اند، لذا نمیتوان وجود طایفهای را به عنوان «سبایه» در ان عصر و زمان ثابت کرد.
و انچه که ابن کثیر در کتاب «البدایة و النهایة» و ابن عساکر در کتاب «تاریخ مدینة دمشق» بدون سند نقل کرده، مورد اعتبار نیست؛ زیرا ظاهرا این دو از طبری نقل کردهاند.
و انچه که در نامه زیاد بن ابیه به معاویه آمده و در ان ذکری از «سبایه» به میان آورده(1)، روایتی است مرسل و گمان بر این است که این روایت است از ابو مخنف باشد؛ زیرا روایات سابق بر ان همگی از ابو مخنف است که مورد تضعیف واقع شده است. در نتیجه مدرک معتبر بر وجود طایفهای به نام «سبایه» وجود ندارد.
روایاتی که در مصادر شیعی از طرق اهل بیت عصمت و طهارتعلیهم السلام درباره عبداللَّه بن سبا رسیده، بر دو دسته است:
1 - روایاتی که دلالت بر وجود شخصی به نام عبداللَّه بن سبا دارد و او معاصر با امیرمؤمنانعلیه السلام بوده است؛ از ان جمله روایتی است که شیخ طوسی و صدوق ان را از ابو بصیر از امام صادق از پدرانش علیهما السلام نقل کرده که امیرمؤمنانعلیه السلام فرمود: «اذا فرغ احدکم من الصلاة فلیرفع یدیه الی السماء، ولینصب فی الدعاء. فقال ابن سبا: یا امیرالمؤمنین! الیس اللَّه فی کل مکان؟ قال: بلی، قال: فلم یرفع یدیه الی السماء؟ فقال: اوماتقرا: « وفِی السَّماءِ رزقُکمْ وما تُوعَدونَ»؟(2)فمن این یطلب الرزق الّا من موضعه؟ و موضع الرزق وما وعد اللَّه السماء»؛(3)«هرگاه یکی از شما از نماز فارغ شد باید دستهایش را به سوی اسمان بالا برد و آنها را هنگام دعا جلوی صورت خود بگیرد. ابن سبا گفت: ای امیرمؤمنان! آیا چنین نیست که خداوند در هر مکانی موجود است؟ حضرت فرمود: اری. او گفت: پس برای چه دستهایش را به طرف اسمان بلند کند؟ حضرت فرمود: آیا این آیه را نخواندهای: «در اسمان است روزی شما و انچه وعده داده
میشوید»؟ پس از کجا روزی طلب میشود به جز از موضعش؟ و موضع روزی و انچه وعده داده شده اسمان است».
جز اینکه این روایت به جهت وجود حسن بن راشد در سند ان ضعیف است؛ زیرا وثاقت او به اثبات نرسیده است.
مضافا به اینکه ممکن است که مقصود از «ابن سبا» عبداللَّه بن وهب راسبی سبای باشد.
2 - روایاتی که دلالت دارد بر اینکه او ادعای الوهیت برای امیرمؤمنانعلیه السلام داشته و لذا حضرت او را به اتش سوزانده است؛ از ان جمله:
الف) روایتی است که کشی در رجال خود به سندش از امام باقرعلیه السلام نقل کرده که فرمود: «انّ عبداللَّه بن سبا کان یدعی النبوة ویزعم انّ امیرالمؤمنینعلیه السلام هو اللَّه. فبلغ ذلک امیرالمؤمنینعلیه السلام فدعاه وساله، فاقر بذلک وقال: نعم، انت هو، وقد کان القی فی روعی انّک انت اللَّه وانّی نبی. فقال له امیرالمؤمنینعلیه السلام: ویلک، قد سخر منک الشیطان، فارجع عن هذا ثکلتک امّک وتب. فابی فحبسه، واستتابه ثلاثة ایام فلم یتب، فاحرقه بالنار. و قال: انّ الشیطان استهواه، فکان یاتیه ویلقی فی روعه ذلک»؛(1)«همانا عبداللَّه بن سبا ادعای نبوت میکرد و گمان مینمود که امیرمؤمنانعلیه السلام همان خداوند است. خبر ان به امیرمؤمنان رسید. حضرت او را خواست و از او درباره ان سؤال کرد. او بر این امر اقرار نمود و گفت: تو همان کسی هستی که من گفتهام؛ زیرا در دل من خطور کرده که تو همان خدایی و من پیامبرم. امیرمؤمنان به او فرمود: وای بر تو، شیطان تو را تسخیر کرده است، از این حرف باز گرد، مادرت به عزایت بنشیند و توبه کن. او از این کار امتناع نمود. لذا حضرت او را حبس کرد، و تا سه روز به او مهلت داد تا توبه کند، ولی او چنین نکرد، تا اینکه حضرت او را به اتش سوزانید. حضرت فرمود: همانا شیطان او را به سوی خود جلب کرده است، و لذا به سوی او میاید و در دل او این مطالب را القا میکند.»
1) 596. اختیار معرفة الرجال، ص 106.
ولی این روایت به جهت وجود محمدبن عثمان عبدی و سنان پدر عبداللَّه بن سنان در سند ان ضعیف است؛ زیرا این دو توثیق نشدهاند.
ب) و نیز کشی به سندش از عبداللَّه نقل کرده که امام صادقعلیه السلام فرمود: «... وکان الذی یکذب علیه ویعمل فی تکذیب صدقه، ویفتری علی اللَّه الکذب، عبداللَّه بن سبا»؛(1)«... ان کسی که بر رسول خداصلی الله علیه واله دروغ میبست و سعی در تکذیب صدق او مینمود و بر خداوند دروغ میبست، عبداللَّه بن سبا بود».
این روایت نیز به جهت وجود محمدبن خالد طیالسی در سند ان ضعیف است؛ زیرا در کتب رجال توثیقی برای او نرسیده است.
ج) و نیز به سندش از هشام بن سالم نقل کرده که گفت: از امام صادقعلیه السلام شنیدم در حالی که صحبت از عبداللَّه بن سبا و ادعای ربوبیتش درباره امیرمؤمنان علی بن ابی طالب علیه السلام مینمود، فرمود: «انّه لمّا ادعی ذلک فیه استتابه امیرالمؤمنینعلیه السلام، فابی ان یتوب فاحرقه بالنار»؛(2)«چون چنین ادعایی را درمورد امیرمؤمنان نمود حضرت از او خواست که توبه کند، و چون او از این کار امتناع نمود، حضرت او رابه اتش سوزانید».
د) و نیز به سندش از ابان بن عثمان روایت کرده که گفت: از امام صادقعلیه السلام شنیدم که میفرمود: «لعن اللَّه عبداللَّه بن سبا، انّه ادعی الربوبیة فی امیرالمؤمنینعلیه السلام، وکان واللَّه امیرالمؤمنینعلیه السلام عبدا للَّه طائعا، الویل لمن کذب علینا، وانّ قوما یقولون فینا ما لانقوله فی انفسنا، نبرا الی اللَّه منهم، نبرا الی اللَّه منهم»؛(3)«خدا لعنت کند عبداللَّه بن سبا را، او ادعای ربوبیت درباره امیرالمؤمنینعلیه السلام نمود. به خدا سوگند! امیرمؤمنان بنده مطیع خدا بود. وای بر کسی که بر ما دروغ ببندد. و همانا قومی درباره ما چیزهایی را میگویند که ما درباره خود نمیگوییم. ما از آنان به سوی خدا تبری میجوییم.»
ه) و نیز به سندش از ابوحمزه ثمالی نقل کرده که گفت: علی بن الحسینعلیه السلام فرمود:
«لعن اللَّه من کذب علینا، انّی ذکرت عبداللَّه بن سبا فقامت کل شعرة فی جسدی، لقد ادعی امرا عظیما، ما له لعنه اللَّه. کان علیعلیه السلام واللَّه عبدا للَّه ولرسوله، ومانال رسول اللَّهصلی الله علیه واله الکرامة من اللَّه الّا بطاعته»؛(1)«خدا لعنت کند کسی را که بر ما دروغ بسته است. من یاد کردم عبداللَّه بن سبا را، هر مویی که در بدنم بود از ان راست شد. او ادعای امری عظیم نموده است که برای او نیست، خداوند او را لعنت کند. به خدا سوگند! علی بنده صالح خدا و برادر رسول خدا بود که به جز با اطاعت خدا و رسولش به کرامت از جانب خدا نرسید. و نیز رسول خداصلی الله علیه واله به جز از طریق خدا به کرامت از جانب او نرسید».
این سه روایت همگی صحیح السندند و دلالت دارند بر اینکه شخصی به نام عبداللَّه بن سبا وجود داشته که در حقّ امیرمؤمنانعلیه السلام غلو میکرده است و... ولی در این روایات اشاره نشده که او یهودی بوده و در فتنه قتل عثمان مشارکت داشته است، و اگر این مطالب درباره او صحیح بود امام به آنها اشاره میکرد، خصوصا اینکه امام در مقام قدح و مذمت او بوده است.
و) مجلسیرحمه الله نیز روایت مفصّلی را درباره امیرالمؤمنینعلیه السلام و سخن گفتن او با جمجمهای را نقل کرده که در ان، حضرت اشاره به سوزاندن عبداللَّه بن سبا و اصحابش نموده است...(2)
ولی این روایت با قطع نظر از متنش، به جهت وجود موسی بن عطیه و حسان بن احمد ازرق در سند ان ضعیف است؛ زیرا هردو نفر مجهول بوده و ذکری از ان دو در کتب رجال نشده است. و نیز عباس بن فضل در سند ان قرار دارد که توثیق نشده است. مضافا به اینکه این قصه را عمار ساباطی نقل کرده، بدون اینکه به امام نسبت دهد، لذا از آنجا که روایت موقوف بر کلام عمار ساباطی است نیز قابل احتجاج نمیباشد.
از کلام ابن حجر استفاده میشود که از روایات صحیح السند ثابت میشود که
حضرت علیعلیه السلام جماعتی را که در حق او ادعای الوهیت کردند به اتش سوزانید، و مساله سبائیه ممکن است اصلش از همین مورد باشد.
او در «فتح الباری» میگوید: «ابوالمظفّر اسفراینی در «ملل و نحل» گمان کرده، ان کسانی را که علیعلیه السلام به اتش سوزاند طایفهای از روافضند که در حقّ او ادعای الوهیت کردند، و آنان همان سبائیه هستند که بزرگشان عبداللَّه بن سبا یهودی است که اظهار اسلام کرد و این گفتار را بدعت گذاشت. و این ممکن است که اصلش حدیثی باشد که ما ان را در جزء سوم از حدیث ابی طاهر مخلص از طریق عبداللَّه بن شریک عامری از پدرش نقل کردهایم که گفت: به علیعلیه السلام عرض شد: عدهای بر درب مسجد آمده و ادعا میکنند که تو پروردگار آنان میباشی... و سند این حدیث حسن است».(1)
از کلام ابن حجر نیز استفاده میشود که ایشان تا به همین مقدار درباره ابن سبا را قبول داشته است، همان مطلبی که شیعه نیز درباره او قائل است.
جماعتی از علما معتقدند که عبداللَّه بن سبا به جهت ادعای الوهیت در حقّ امیرمؤمنانعلیه السلام و توبه نکردن از این عقیده به توسط حضرت علیعلیه السلام سوزانده شد:
1 - علامه حلی رحمه الله میفرماید: «عبداللَّه بن سبا غالی و ملعون است که به توسط امیرمؤمنانعلیه السلام به اتش سوزانده شد، او گمان میکرد که حضرت علیعلیه السلام خدا و خودش پیامبر است.»(2)
2 - ابوعمرو کشی میگوید: «او ادعای نبوت داشت و میگفت: علیعلیه السلام همان خداست. حضرت تا سه روز او را توبه داد ولی او رجوع نکرد و لذا حضرت او را با هفتاد نفر از افرادی که هم عقیده با او بودند در اتش سوزاند».(3)
3 - شیخ یوسف بحرانی میگوید: «ابن سبا همان کسی است که گمان میکرد
امیرمؤمنان خدا است. و حضرت تا سه روز او را توبه داد و چون توبه نکرد او را در اتش سوزاند».(1)
4 - ابن حزم اندلسی میگوید: «از فرقههای غالی که معتقد به الوهیت غیر خداوند عزوجل هستند، اول آنها فرقهای است از اصحاب عبداللَّه بن سبا حمیری - لعنه اللَّه - آنان به نزد علی بن ابی طالب آمده و به طور شفاهی گفتند: تو همان هستی. حضرت فرمود: چه کسی؟ گفتند: تو خدایی. این امر بر حضرت گران امد و دستور داد تا اتش آماده کردند و سپس آنان را در اتش سوزاند. آنان هنگامی که در اتش انداخته میشدند، میگفتند: الان بر ما معلوم شد که علی خداست - نعوذ باللَّه - زیرا به جز پروردگار اتش، کسی را به اتش عذاب نخواهد کرد».(2)
5 - ذهبی در «میزان الاعتدال» میگوید: «عبداللَّه بن سبا از غالیان زنادقه است. او گمراه و گمراه کننده بود. گمان میکنم که علی او را به اتش سوزانید».(3)
همانگونه که در این روایات مشاهده نمودیم هیچ گونه اشارهای نشده که او یهودی بوده و در عصر عثمان ایمان اورده است و یا اینکه او دخالتی در تحریک مسلمانان بر ضد عثمان داشته است. و نیز هیچ گونه اشارهای به این مطلب نشده که او مؤسس تشیع است. تنها مطلبی که از این روایات استفاده میشود اینکه او ادعای الوهیت در شان حضرت علیعلیه السلام داشته و لذا حضرت او را بدین جهت در اتش سوزانده است.
ولی به نظر میرسد که موضوع احراق و سوزاندن عبداللَّه بن سبا و اتباع او از جهاتی قابل مناقشه است؛ و قول به تبعید او ترجیح داشته باشد؛ زیرا فقهای فریقین شیعه و سنی به این روایات در بخش احراق و سوزاندن مرتد اعتماد نکرده و به ان
فتوا ندادهاند، بلکه مطابق روایاتی عمل کردهاند که معارض این روایات بوده و حکم مرتد را کشتن معین کرده است.
ابن رشد میگوید: «علما اتفاق کردهاند بر اینکه مرتد هرگاه قبل از اینکه محاربه کند به او دسترسی پیدا شد، اگر مرد است کشته میشود؛ زیرا پیامبرصلی الله علیه واله فرمود: «من بدل دینه فاقتلوه»؛(1)« هرکس دینش را تبدیل کند او را بکشید».
شیخ کلینی و شیخ طوسی0 به سند خود از امام صادقعلیه السلام نقل کردهاند که امیرمؤمنانعلیه السلام فرمود: «المرتد تعزل عنه امراته ولاتؤکل ذبیحته، ویستتاب ثلاثة ایام، فان تاب والّا قتل یوم الرابع»؛(2)«همسر شخص مرتد از او کنارهگیری کرده و ذبیحه او خورده نمیشود و تا سه روز او را توبه میدهند، اگر توبه کرد او را رها میکنند و گرنه در روز چهارم کشته میشود.»
و نیز به سند خود از امام باقر و امام صادقعلیهما السلام نقل کردهاند که درباره مرتد فرمودند: «یستتاب، فان تاب والّا قتل، والمراة اذا ارتدت عن الاسلام استتیب فان تابت و رجعت والّا خلّدت فی السجن وضُیق علیها فی حبسها»؛(3)«توبه داده میشود، اگر توبه کرد (او را رها میکنند) وگرنه کشته میشود. و زن اگر از اسلام خارج شد توبه داده میشود، اگر توبه کرد (او را رها میکنند) و گرنه در زندان حبس ابد میگردد و او در زندان تحت مضیقه قرار میگیرد».
و نیز از امام رضاعلیه السلام نقل شده، در جواب کسی که از او درباره مردی سؤال کرد که در اسلام متولد شد و سپس کافر و مشرک شده و از اسلام خارج گشته است، ایا توبه داده میشود یا بدون توبه دادن کشته میشود؟ حضرت چنین مرقوم داشت: «یقتل»؛(4)«کشته میشود».
میدانیم که مقصود به قتل در این روایات کشتن به ابزار همچون شمشیر و نیزه و سنگ یا چوب یا سمّ است و در مقابل کشتن به اتش است. و نیز در مقابل «صلب» می باشد که به معنای به دار آویختن میباشد.
دکتر عبداللَّه فیاض معتقد است که تشیع به معنای موالات حضرت علیعلیه السلام دارای سه مرحله بوده است:
او میگوید: تشیع روحی به معنای مرجعیت دینی حضرت ریشهاش در عصر پیامبرصلی الله علیه واله کاشته شد و قبل از به خلافت رسیدن او به اتمام رسید.
مقصود او از این نوع تشیع ان است که حضرت به خلافت سزاوارتر است نه به جهت نصّ بلکه به جهت مناقب و فضایل او. و این نوع تشیع نشانه هایش در سقیفه بنی ساعده ظاهر گشت، ان هنگامی که برخی از مسلمانان، همچون زبیر و عباس و دیگران بر ان تاکید داشتند و این نوع تشیع به نهایت عوج خود رسید هنگامی که با حضرت علیعلیه السلام به عنوان خلیفه مسلمانان بعد از کشته شدن عثمان بیعت شد.
مرحله سوم تشیع، ظهور ان به عنوان یک فرقه و مذهب است و این بعد از واقعه کربلا در سال (61ه ق) اتفاق افتاد؛ زیرا قبل از ان وقت تشیع به عنوان یک فرقه دینی و معروف به شیعه شناخته شده نبود... .(1)
اولا: مقصود ایشان از این سه مرحله، اگر نزد اکثریت مسلمانان باشد قابل پذیرش است، ولی اگر مقصود او ان است که این سه مرحله برگرفته از ادله و نصوص است، حرف صحیحی به نظر نمیرسد.
1) 612. عبداللَّه فیاض، تاریخ الامامیة، ص 38 - 47.
ثانیا: همانگونه که در جای خود به اثبات رساندهایم، ریشه تشیع روحی به کتاب و سنت بازمیگردد و در عصر پیامبرصلی الله علیه واله کسانی معتقد به این نوع تشیع بودهاند.
ثالثا: ایشان از معنای تشیع معنای اعتقاد به ولایت و امامت و حاکمیت اهل بیتعلیهم السلام را حذف کردهاند که از آیه ولایت و حدیث غدیر و دیگر ادله استفاده میشود. و این نوع اعتقاد از زمان پیامبرصلی الله علیه واله در میان صحابه بوده است.
رابعا: گرچه تشیع سیاسی به معنای احقیت حضرت علیعلیه السلام به امامت نه به جهت نص نزد برخی از صحابه بوده ولی در همان ماجرای سقیفه برخی از صحابه همانند ابوذر و مقداد و سلمان و عدهای دیگر معتقد به امامت حضرت علیعلیه السلام به جهت نص بودهاند، همانگونه که در جای خود به ان اشاره کردهایم.
خامسا: در همان زمان که با حضرت علیعلیه السلام بعد از کشته شدن عثمان بیعت شد عدهای به عنوان امامت و خلافت به نص با او بیعت کردند.
برخی معتقدند که امامان شیعه از اولاد امام حسینعلیه السلام بعد از واقعه کربلا از سیاست کنارهگیری کرده و به ارشاد و نصیحت و عبادت و انقطاع از دنیا روی آوردند.
درباره این مطلب میگوییم: اهل بیت عصمت و طهارتعلیهم السلام از آنجا که مشاهده کردند درگیر شدن با حاکمان بنی امیه و بنی عباس با نبود یار و یاور به سود اسلام و مسلمانان نخواهد بود، زیرا آنان عزم خود را جزم کرده بودند تا به هر نحو ممکن مخالفان خود را قلع و قمع کنند، و از طرفی در صورتی که میخواستند تا افراد اندکی که از یاران داشتند به مبارزه بپردازند ناچار بودند که از متن جامعه دور شده و به مناطق دور افتاده پناه ببرند، لذا مصلحت را در این دیدند که در متن جامعه بوده و در ضمن امر به معروف و نهی از منکر از حق و حقیقت در حد امکان دفاع نمایند.
در اصطلاح مورخین و صاحبان تراجم و رجال، عنوان تشیع را بر معانی مختلفی اطلاق کردهاند:
در قرون نخستین، مفهوم تشیع، اعم از تشیع رایج فعلی بوده است. انچه اکنون تشیع نامیده میشود، در اصطلاح کهن عثمانیان به «رفض» تعبیر شده است. شیعه در ان زمان، به کسانی که امام علیعلیه السلام را مقدم بر عثمان میدانستند و یا به امامت ان حضرت و اولاد ایشان اعتقاد داشتند، گفته میشد؛ به کسی که در مقایسه خلفا، توجه بیشتری به حضرت علیعلیه السلام مینمود، شیعه و به کسی که شیخین را انکار مینمود و امامت علیعلیه السلام را به عنوان امری منصوص از طرف خداوند میدانست، «رافضی» میگفتند.
عباراتی که «ذهبی» از رجال قرون نخستین نقل میکند، میتواند راهی برای شناخت «تشیع» و «رفض» در ان دوران باشد.
در تعبیرات بر حسب شدت گرایش شیعی، تعبیر تندتر میشود؛ مثلا «ذهبی» درباره «عبداللَّه بن موسی»، که از مشایخ بخاری است، گفته است: «کان شیعیا»(1)و درباره «عدی بن ثابت» گفته است: «شیعی مفرط، رافضی غال»(2)«شیعه افراطی و رافضی غالی است». و درباره «علاء بن ابی العباس» گفته شده است: «شیعی غال»(3)و درباره «محمدبن جریر طبری» مورخ معروف گفته شده است: «فیه تشیع یسیر وموالاة لاتضر»؛ «او کمی میل به تشیع دارد و به حدی دوستدار اهلبیت است که مضر به عدالت او نیست». و درباره «فضیل بن مرزوق کوفی» آمده است: «کان یتشیع من غیر سبّ»؛ «او شیعهای است که سب نمیکند». درباره «علی بن هاشم بن برید» گفته شده است «کان مفرطا فی التشیع»؛ «او افراط در تشیع دارد».
لازم به ذکر است که به طور اصولی، کمتر شخص کوفی دیده میشود که به شیعه گرایش نداشته باشد. مقصود از این گرایش، مفهوم عامی است که از پایین ترین تا بالاترین مرحله را شامل میشود.
وجه دیگر تشیع، دوستی اهل بیتعلیهم السلام است. گروهی به دلیل دوستی اهلبیت پیامبرعلیهم السلام متهم به داشتن گرایشات شیعی میشدند. ممکن است در این دیدگاه، مساله «تفصیل» مطرح شود. اما به طور عمده، به دلیل وجود روایاتی در دوستی اهل بیت، خاندان رسول خداصلی الله علیه واله مورد محبّت قرار میگیرند. این گرایش از نظر عثمانی مذهبان، تشیع خوانده میشود. در حالی که هیچ زمینهای از تفضیل یا چیز دیگری در ان وجود ندارد.
تشیع به این معنا، در منابع فراوانی به کار رفته است. شاید برجستهترین نمونه، گرایش «محمدبن ادریس شافعی» است. اشعاری که از وی نقل شده است تایید میکند که وی به دلیل گرایش به تشیع به «رفض» هم متّهم شده است. به نمونهای از اشعار وی توجه کنید:
قالوا ترفضت، قلت: کلا
ماالرفض دینی ولا اعتقادی
و لکن تولیت غیر شک
خیر امامٍ وخیر هادی(1)
یا ال بیت رسول اللَّه حبّکم
فرض من اللَّه فی القران انزله
یکفیکم من عظیم الفخر انّکم
من لم یصلّ علیکم لاصلاة له(2)
گویند: تو رافضی هستی. میگویم: هرگز، رفض دین و اعتقاد من نیست.
ولی بدون شک من بهترین امام و هدایت کننده را دوست دارم.
ای البیت رسول خدا! دوستی شما از جانب خداوند فرض شده و خداوند ان را در قران آورده است.
بس است شما را در عظمت فخر که هر کس بر شما درود نفرستد نمازش باطل میباشد.
این گرایش، در قرن پنجم و پس از ان گسترش یافت. حتی در میان حنابلهای که در قرن سوم و چهارم سخت متعصّب و عثمانی بودند، کسانی یافت میشدند که به شدت به اهل بیتعلیهم السلام علاقهمند بودند.
انچه مهم است اینکه: این علاقه به نوعی راه به تشیع میبرد و میتوانست در دراز مدت زمینهای برای گسترش تشیع باشد.
در سیر جدایی شیعه از جامعه سنی، اختلافات این دو، از مسائل سیاسی، به مسائل فرهنگی و دینی کشیده شده است؛ در سالهای نخست، مشکل عمده، بحث حکومت بوده است.
از میان مریدان امام علیعلیه السلام هرکسی به نوعی به او دلبستگی داشت، کسانی بودند که وی را شایسته حکومت میدیدند، اما به مرور در مسائل فقهی و فکری، به دنبال دیگر صحابه؛ اعم از وابستگان حکومت یا غیر از آنها رفتند.
در مقابل جریان فوق، گروهی گرایش شدیدی به امامان اهل بیتعلیهم السلام داشتند. شیعیان در این گرایش، در مسائل فقهی و کلامی از امامان پیروی میکردند. ممکن است این جریان، در ثلث اخر قرن اول هجری - خود را به طور وضوح و برجسته - نشان نداده باشد. این گرایش را میتوان «تشیع اعتقادی» بنامیم. ریشه این گرایش، به اعتقاد امامت از نوع خاص ان برمی گردد. در این دیدگاه، مقام امام علاوه بر رهبری جامعه، تفسیر و تبیین دین نیز میباشد. و این به دلیل رسیدن به مقام ولایت و ارتباط خاصی است که با رسول خداصلی الله علیه واله دارد.
اقدامات امام علیعلیه السلام برای ترویج نظریه «امامت الهی» از دلایل عمده تشیع در دوران خلافت ان حضرت است. وی خود شعری درمورد محتوای حدیث «غدیر»
ص:253
سروده است و در ضمن ان، حدیث «غدیر» را به معنای وجوب «ولایت» بر مردم تفسیر نموده است:
فاوجب لی ولایته علیکم
رسول اللَّه یوم غدیر خم(1)در نامه مفصّلی که حضرت علیعلیه السلام به معاویه نوشته، درباره این مساله به طور مفصل توضیح داده شده(2)و اعتقاد به «امامت الهی» از سوی امام علیعلیه السلام کاملا مشهود است.
حضرت در گفتار خویش، به «وراثت انبیایی» برای انتقال حق امامت و رهبری اشاره نموده است؛ این وراثت، برای مسائل مادی نیست، بلکه این وراثت، با «وصایت»، «علم»، «حکمت»، «طهارت»، و «عصمت» همراه است؛ این وراثت فرهنگی است که قران میان انبیا برقرار ساخته است.
ابراهیمعلیه السلام برای فرزندانش، خواستار ان حق میشود، که خداوند در این باره میفرماید: «عهد من به ستمکاران نمیرسد».(3)
اهل سنت این وراثت را عادی تلقی کرده و شیعه را به داشتن نظریهای در باب امامت متهم کردهاند؛ در حالی که شیعه نص را میپذیرد و این نصّ در چهارچوب «وراثت الهی» که در فرهنگ قرانی نیز وجود دارد، تبلور یافته است.
نکته مهم دیگر در این مقوله، استناد حضرت علیعلیه السلام به حدیث غدیر، در آغاز ورود به کوفه - پس از سرکوبی پیمان شکنان جمل - میباشد؛ به تصریح دهها منبع اهل سنت، ان حضرت مردم کوفه و صحابیان رسول خداصلی الله علیه واله را که همراهشان بودند در مسجد کوفه، برای شهادت دادن به حدیث غدیر جمع نمود. حضرت از کسانی که ناظر صدور حدیث غدیر از رسول خداصلی الله علیه واله بودهاند، خواست تا از جای برخاسته و شهادت دهند. عده زیادی که تنها دوازده نفر از شرکت کنندگان در جنگ بدر میانشان بودند، به ان شهادت دادند. امام علیعلیه السلام با استناد به «حدیث غدیر» در میان عموم مردم، از حق الهی خویش سخن میگفت.
ص:254
امام در نامهای به مسؤول صدقات، در باب برخورد با مردم، مینویسد که به نزد قبایل رفته و بگوید: «عباد اللَّه! ارسلنی ولی اللَّه وخلیفته لاخذ منکم حق اللَّه فی اموالکم»؛(1)«بندگان خدا! مرا ولی خدا و خلیفه او فرستاده است تا حقّ خدا را از اموال شما بگیرم.» تعبیر «ولی اللَّه» و «خلیفة اللَّه» که امام بر خود اطلاق کرده، مفاهیمی کاملا شیعی میباشند.
نظریه مذکور، در جریان خلافت امام علیعلیه السلام شکل گرفت و اصل هویت اندیشه تشیع را در باب «امامت» قوام بخشید.
پس از شهادت حضرت علیعلیه السلام مردم عراق با امام حسنعلیه السلام بیعت کردند. در میان این مردم شیعیانی بودند که در اصل، اعتقاد به امامت امام مجتبیعلیه السلام داشتند و به این دلیل با او بیعت کردند.
بعد از شهادت امام حسنعلیه السلام مردم شیعه به امام حسینعلیه السلام گرویدند. در جریان جنگ، نافع بن هلال میگفت: «انا الجملی انا علی دین علی»؛ «من جملی هستم، من بر دین علی میباشم». شخصی از سپاه دشمن در برابرش گفت: «انا علی دین عثمان»؛(2)«من بر دین عثمانم».
در این مورد اعتقاد شیعی یاران امام حسینعلیه السلام را نه در حد طرفداری سیاسی، بلکه در حد اعتقادی، میتوان درک نمود.
«ابن زیاد» به «عمربن حریث» میگفت: «ترس من از یزید از ناحیه ابن زبیر نیست بلکه وحشت من، از شیعیان علی است».(3)
امام سجادعلیه السلام در ضمن ادعیه، «تشیع اعتقادی» را به شکل روشنی بیان داشتهاند.
مفهوم امامت، علاوه بر حقانیت برای خلافت و رهبری، جنبه الهی و عصمت و بهرهگیری از علوم انبیا و مخصوصا پیامبر اکرمصلی الله علیه واله را در حدی والا نشان میدهد.
ص:255
امام سجادعلیه السلام به خدا عرض میکند: «ربّ صلّ علی اطائب اهل بیته الذین اخترتهم لامرک و جعلتهم خزنة علمک وحفظة دینک وخلفائک فی ارضک وحججک علی عبادک و طهرتهم من الرجس والدنس تطهیرا بارادتک وجعلتهم الوسیلة الیک والمسلک الی جنتک»؛(1)«پروردگارا! به پاکان از اهل بیت محمدصلی الله علیه واله درود بفرست؛ کسانی را که برای حکومت برگزیدی و گنجینههای علوم خود و حافظان دینت گردانیدی، کسانی را که در روی زمین حجّت خود بر بندگانت قرار دادی، آنان را با اراده خود از هر پلیدی و الودگی پاک و مبرا ساختی و وسیلهای برای رسیدن به تو، به بهشت جاودانت اختیار نمودی».
منشا اعتقاد اصیل در تشیع، آموزههای امامان و خطوط اساسی که آنان ترویج میکردهاند، میباشد.
امام باقرعلیه السلام در نمونههای فراوانی مردم را به بهرهگیری علمی از اهل بیتعلیهم السلام دعوت مینماید. و حدیث درست را تنها نزد اهل بیت میداند.
امام باقرعلیه السلام به «سلمة بن کهیل» و «حکم بن عیینه» میفرماید: «شرقا او غربا فلاتجدان علما صحیحا الّا شیئا خرج من عندنا»؛(2)«به شرق و غرب عالم بروید، جز نزد ما علم صحیح نمییابید».
و در روایت دیگر آمده است: «فلیذهب النّاس حیث شاءوا، فواللَّه لیس الامر الّا من ههنا اشار الی بیته -»؛(3)«مردم هرکجا که میخواهند بروند، به خدا قسم این امر جز در اینجا یافت نمیشود - و به خانه خود اشاره کرد».
این سخنان به صراحت مردم را به دریافت معارف اصیل دینی، از اهل بیت دعوت مینماید. پذیرفتن چنین دعوتی، به معنای پذیرفتن «تشیع» بود.
امام باقرعلیه السلام میفرماید: «ال محمّد ابواب اللَّه والدعاة الی الجنّة والقادة الیها»؛(4)«ال محمّد دروازههای به سوی خدا و دعوت کنندگان و رهبری کنندگان به سوی بهشتند.»
ص:256
در گفتار دیگری از امام باقرعلیه السلام امده است: «ایها الناس! این تذهبون واین یراد بکم؟ بنا هدی اللَّه اولکم وبنا ختم اخرکم»؛ «مردم! به کجا میروید، به کجا برده میشوید؟ شما در آغاز به وسیله ما اهل بیت هدایت شدید و سرانجام کار شما نیز با ما پایان میپذیرد».
با توجه به این شواهد، یک حرکت فرهنگی منسجم، از سوی اهل بیتعلیهم السلام و امامان بزرگوار شیعه، وجود داشته است، تا اهل بیتعلیهم السلام را محور و مرجع مسلمین معرفی کند.
عواملی چند در نفوذ و گسترش تشیع در بین عموم مردم بعد از وفات رسول خداصلی الله علیه واله تاثیر داشته است، که به برخی از انها اشاره میکنیم:
یکی از دلایل اصلی نفوذ تشیع در سرزمینهای مختلف، محبوبیت علویان میباشد. این مساله در میان مردم عراق، علاوه بر جنبه دوستی اهل بیت، جنبه سیاسی نیز داشت.
اهالی کوفه، علویان را که پیشینهای از حکومت حضرت علیعلیه السلام داشتند، لایق رهبری دیدند.
علاقه مردم به اهل بیت، با توجه به گفتههای پیامبرصلی الله علیه واله، امری طبیعی به نظر میرسد؛ به تعبیر دیگر، وقتی مردم میشنیدند، پیامبرصلی الله علیه واله اهل بیت را معرفی کرده است، به سوی ائمه گرایش پیدا میکردند.
محبّت علویان در طول تاریخ اسلام، ذرهای کاهش نیافت. هر زمان که یک علوی در یک نقطهای قیام میکرد، مردم گرد او جمع میشدند. میدانیم که «صاحب الزنج» برای نفوذ در میان زنگیان، خود را علوی معرفی کرد.(1)
ص:257
1) 628. رجوع شود به تاریخ ابن خلدون، ج 4، ص 18.
عبداللَّه محض میگفت: «همه مردم علاقه داشتند تا از علویان باشند، ولی هیچ یک از علویان ارزو نکردند که از دیگران باشند».(1)
محبوبیت علویان را میتوان به عواملی مرتبط ساخت:
1 - روایات فضایل که از پیامبرصلی الله علیه واله در مورد اهل بیتعلیهم السلام نقل شده است.
2 - سجایای اخلاقی و علمی آنان.
3 - علاقه طبیعی مردم به خاندان پیامبرصلی الله علیه واله.
با توجه به این عوامل، علویان در تمام قرون باعث نفوذ تشیع حتّی در مناطق سنّی نشین، بودهاند. پس از مرگ یا شهادت آنها، قبّههایی بر مزارشان ساخته شد... و بدین ترتیب بذر تشیع پراکنده گشته است.
پایبندی علویان به فرایض، از دیگر عوامل نفوذ تشیع بود. مردم تفاوت اسلام علویان و شیعیان را با اسلام امویان و عباسیان به خوبی دریافته بودند.
سفیان ثوری میگوید: «هل ادرکت خیر الناس الّا الشیعة»؛(2)«آیا جز شیعه بهترین مردم را دیدهای؟»
مدائن، یکی از مراکز مهاجرت اعراب و از شهرهای شیعه شناخته میشده است.
درباره ان گفتهاند: «اهلها فلاحون، شیعة امامیة ومن عادتهم انّ نسائهم لایخرجون نهارا»؛(3)«اهالی ان منطقه کشاورز و شیعه امامیاند. از جمله عادات آنها این است که زنانشان در روز از خانه خارج نمیشوند».
این نشانگر روحیه دینی شیعیان ان منطقه بوده است. زنان و مردان شیعه مذهب «دیلم» نیز همین گونه رفتار میکردهاند.(4)
ص:258
درباره حجر بن عدی و یارانش ،که در مقابل معاویه مقاومت کرده و در تشیع خود، استقامت به خرج دادند، گفته شده است: «انّه یشددون فی الدین»؛ «انان در دین محکم و استوار بودند».(1)
رعایت وقت نماز نیز از ویژگیهای شیعه بوده است.(2)«دینوری» نقل میکند: «در زمانی که عبیداللَّه بن زیاد بر ان شد تا مخفیگاه مسلم را پیدا کند، به یکی از غلامان خود دستور داد تا به مسجد برود و مسلم را بجوید. ابن زیاد به او گفت: «انّ هولاء الشیعة یکثرون الصلاة»؛ «شیعیان زیاد نماز میخوانند».
در آنجا هرکه را با این خصوصیت یافتی، از طریق او به مسلم دسترسی پیدا کن. او نیز به مسجد رفت و دید مسلم بن عوسجه بیشتر از همه نماز میگزارد. نزد او رفت و با حیله و نیرنگ به مخفیگاه مسلم پی برد.(3)
«سلمان فارسی» از نخستین چهرههای برجسته شیعه است. او در تقوا و علم زبانزد تمامی اصحاب بود.
«ابوذر» هوادار دیگر تشیع بود، وی در دوری از دنیا و بی علاقگی به ان و تقید در رعایت حقوق مردم بسیار معروف بود.
درباره «عماریاسر» که از معروفین به تشیع است، گفتهاند: «وقد کان عمار اشد حراس الاسلام مراسا...»؛(4)«عمار یاسر از سرسختترین پاسداران اسلام بود... .»
«اویس قرنی» از زهاد معروف شیعی است. وی از شیعیان حضرت علیعلیه السلام بود و در صفین به شهادت رسید. وی در عرفان مقام والایی دارد.(5)«شیبی» در مورد او مینویسد: «اویس قرنی شیعه بود». اسفراینی او را یکی از نسّاک مشهور میداند.(6)
درباره کمیل گفتهاند:«کان زاهدا شیعیا قدیما»؛(7)«او زاهدی شیعی از قدیم الایام است».
ص:259
درباره «خبّاب بن ارت» گفته شده است: «کان خبّاب بن ارت ناسکا شیعیا من الواحین البکائین»؛(1)«خباب بن ارت عبادتگری شیعی و از نوحه گرایان و گریه کنندگان بود».
درباره محمّد بن مسلم راوی شیعی نقل کردهاند: «من العباد فی زمانه»؛(2)«او از بسیار عبادت کنندگان زمان خود بود.»
در مورد سعید بن جبیر گفتهاند: «کان سعید بن جبیر زاهدا شیعیا»؛ «سعید بن جبیر زاهدی شیعی بود.»
دکتر شیبی پس از ان میافزاید: «و هکذا یتضّح لنا منشا التشیع فی الزهد»؛(3)«واینگونه برای ما واضح میشود که منشا تشیع در زهد است.»
دکتر وردی میگوید: «تشیع در سه شهر نضج گرفت: یکی در کوفه، به سبب وجود عمار بن یاسر. دیگری در مدائن، به سبب وجود سلمان فارسی. دیگری در جبل عامل، به سبب تلاش ابوذر غفاری.»(4)
تشیع در کوفه عمدتا به دلیل نفوذ خاصِ خود امام علیعلیه السلام بوده است؛ گرچه وجود چهرههای مقدسی همچون عمار، در این باره مؤثر بود.
مظلومیت شیعیان و علویان، در مقابل حاکمان ظالم عباسی، از دیگر دلایل نفوذ و گسترش تشیع محسوب میشود.
امام علی بن الحسینعلیه السلام سالها در عزای پدرش و دیگر افراد از اهل بیت که در کربلا به شهادت رسیدند، اشک ریخت. عباسیان از این مظلومیت بهره بردند و حکومت خود را بر پایه اشکی که بر شهادت مظلومانه امام حسینعلیه السلام و زید و یحیی بن زید ریخته شد، برپا کردند.
ص:260
امویان علاوه بر علویان، نسبت به تمامی شیعیانی که نقطه ثقل انها کوفه و اصولا عراق بود، فشارهای سختی اعمال میکردند.
معاویه دستور داده بود تا شهادت (گواهی دادن) هیچ یک از اصحاب حضرت علیعلیه السلام پذیرفته نشود.(1)
امام حسینعلیه السلام در نامهای به معاویه این گونه نوشت: «تو زیاد را بر عراق حاکم کردی، در حالی که دست و پای مسلمین را قطع کرده و چشم مردمان را کور میکرد و انها را بر شاخههای نخل به دار میاویخت. تو به او نوشتی: هرکس بر دین علی است او را بکش. او نیز آنها را کشته و به امر تو مثله کرد».(2)
به نقل مورخان، معاویه دستور داده بود تا نسبت به محبّین حضرت علیعلیه السلام در مورد پاداشها سختگیری کرده و اسامی آنها را از دیوان بیت المال حذف نموده و با ایجاد فشار بر آنها، خانه هایشان را نیز ویران کنند.(3)
سختگیری آنها در مورد اهل بیتعلیهم السلام به حدی بود که برای تشدید دشمنی با آنها صریحا اعلام میکردند: «لاصلاة الّا بلعن ابی تراب»؛ «نماز بدون لعن علی، نماز نیست».
دکتر شیبی در مورد مظلومیت شیعه، در طول تاریخ مینویسد: «و نجد تاریخ الشیعة منذ کارثة کربلا عبارة عن سلسلة لاتنقطع التعذیب والاضطهاد»؛(4)«تاریخ شیعه از حادثه کربلا به این سو، عبارت از یک سلسله فشار و شکنجه مردم است».
کشته شدن حجربن عدی و یارانش و کشته شدن عمروبن حمق خزائی و میثم تمّار و دیگران به دست زیاد، مظلومیت شیعه را به صورت یک سنّت در عراق دراورده بود.
ص:261
امام باقرعلیه السلام درباره مظلومیت اهل بیتعلیهم السلام میفرمود: «همیشه ما تحقیر میشدیم و مورد ظلم و ستم قرار میگرفتیم، ما را دور میکنند، حقیر میسازند، محروم مینمایند و میکشند. ما همیشه در معرض خوف و ترس بودهایم و بر خون خود و دوستانمان امنیت نداشتیم. شیعیان ما را در شهرها کشتند، دستها و پاهایشان را تنها به ظنّ و گمان قطع کردند. نام هرکس از زمره محبّین یا اصحاب ما برده میشد، زندانی میشد. مالش را غارت میکردند و یا خانهاش را ویران میساختند. این بلا همچنان رو به فزونی بود تا زمان عبیداللَّه بن زیاد. پس از ان حجاج امد، شیعیان بسیاری را کشت و ایشان را به ظن و گمان بازداشت نمود. کار شیعیان در ان جامعه بلازده به جایی رسیده بود که اگر مردی را زندیق یا کافر معرفی میکردند، نزد حجاج محبوبتر از ان بود که او را شیعه معرفی کنند».(1)
مظلومیت تشیع، از دلایل عمده محبوبیت آنان به شمار میرفت؛ به طوری که حادثه زید و فرزندش یحیی توانست، خراسان را یکپارچه به سمت بنی هاشم سوق دهد. امّا «ابومسلم» که داعی عباسیان بود، جریان را منحرف کرد و نگذاشت که خلافت به دست صاحبان واقعی ان، یعنی علویان برسد.
جهت گیری نهضتهای شیعه و جنبههای اعتدالی آنان - برخلاف خوارج - توانست عاملی دیگر، برای جذب تودههای مردم به سوی تشیع باشد. مخالفت با ظلم، هم در فقه و هم در عمل شیعیان به چشم میخورد و این مخالفت در دوران «امویان» و «عباسیان» ادامه داشت.
در کتب رجالی اهل سنت، یکی از نشانههای شیعه بودن را اعتقاد به مبارزه با فرد حاکم فاسق میدانستند.(2)
ایوب بن متوکل میگوید: «پادشاهی عبور میکرد، مردم به پا خاستند به جز مرد
ص:262
شیعی به نام ابان بن تغلب. وقتی از او دلیل این کار را پرسیدند، گفت: «کرهت ان اذلّ القران»؛ «کراهت داشتم قران را خوار کنم».
زید بن علی، در علت اقدام خود میگفت: «ای مردم! ما شما را به کتاب خدا و سنت رسولش دعوت میکنیم، همچنین شما را به جهاد با ظالمین، حمایت از مستضعفین، کمک به محرومین، تقسیم موجودی بیت المال در میان کسانی که سزاوار هستند و کمک به اهل بیتعلیهم السلام علیه کسانی که ناصبی بوده و نسبت به حقوق آنها جاهلند، فرا میخوانیم.
«مسعودی» در تحلیل حرکت «یحیی بن زید» مینویسد: «منکرا للظالم وما عمّ النّاس من الجور»؛ «او بر ضد ظلم و ستم که تمامی مردم را فراگرفته بود،قیام کرد».(1)
مختار مردم را چنین دعوت میکرد: «ادعوکم الی کتاب اللَّه وسنّة نبیه والطلب بدماء اهل البیتعلیهم السلام والدفاع عن الضعفة وجهاد المحلّین»؛ «شما را به کتاب خدا و سنت پیامبرصلی الله علیه واله و گرفتن انتقام خونهای اهل بیتعلیهم السلام و دفاع از ضعیفان و جهاد با کسانی که حرمت شکن میباشند، دعوت میکنم».
در حرکتهای شیعی، علاوه بر جنبههای ضد ظلم، تکیه بر سنت پیامبرصلی الله علیه واله و احیای قران، از نکات بارز به شمار میرفت. در این حرکتها ادبیات تشیع از اهمیت ویژهای برخوردار است. اشعار بلند«کمیت بن زید اسدی» و «سید حمیری» و بسیاری از ادبای برجسته شیعه، به نوبه خود در نشر تشیع سهم مهمی به عهده داشته است. این اشعار که اغلب در فضایل و مصایب اهل بیت سروده میشد، در روحیه مردم تاثیر فراوانی داشته است. از جمله این افراد میتوان از «علی بن رافع»، از یاران امام علیعلیه السلام و سپس شخصیتهایی از شاگردان امام سجادعلیه السلام و حضرت صادقعلیه السلام یاد کرد.
ص:263
1) 650. مروج الذهب، ج 3، ص 212.
سفید
ص:264
ص:265
پذیرش تشیع نشات گرفته از عواطف و احساساتی نیست که بر انسان عارض میشود بلکه موقفی است که انسان مستبصر، ان را بعد از مطالعه و درس و بحث بسیار و عمیق انتخاب میکند. انسان در این مرحله با مصیبتها و گرفتاریها و گردنههای زیادی مواجه میشود که باید با تدبیر لازم و دقت فراوان از آنها گذشته و خود را به سرمنزل مقصود که همان رسیدن به حقّ و حقیقت است برساند. اری، او مصمّم است که خود را با عنایات الهی پیرو نتیجهای کند که ادلّه و براهین بر ان اقامه شده است. این تحول مذهبی برای یک مستبصر پدید نمیاید جز آنکه از مجموعه عواملی عبور کرده و در آنها غور کند تا او را به مکتب اهل بیت عصمت و طهارتعلیهم السلام رهنمون سازد. اینک به این عوامل اشاره میکنیم:
امام علیعلیه السلام در توصیف عترت پیامبرصلی الله علیه واله خطاب به مردم میفرماید: «فَاینَ تَذْهبُونَ؟ و انَّی تُؤْفَکونَ و الاعْلامُ قَائِمَةٌ و الایاتُ واضِحَةٌ و الْمَنَار مَنْصُوبَةٌ فَاینَ یتَاه
ص:266
بِکمْ و کیفَ تَعْمَهونَ و بَینَکمْ عِتْرةُ نَبِیکمْ؟ و همْ ازمَّةُ الْحَقِّ و اعْلامُ الدینِ و الْسِنَةُ الصِّدقِ»؛(1)«مردم کجا میروید؟ چرا از حق منحرف میشوید؟ پرچمهای حقّ بر پاست، و نشانههای ان اشکار است، با این که چراغهای هدایت روشنگر راهاند، چون گمراهان به کجا میروید؟ چرا سرگردان هستید؟ در حالی که عترت پیامبرصلی الله علیه واله شما در میان شماست. انان زمامداران حقّند، پیشوایان دین، و زبانهای راستی و راست گویانند».
2 - «انْظُروا اهلَ بَیتِ نَبِیکمْ فَالْزمُوا سَمْتَهمْ و اتَّبِعُوا اثَرهمْ فَلَنْ یخْرجُوکمْ مِنْ هدی و لَنْ یعِیدوکمْ فِی ردی فَانْ لَبَدوا فَالْبُدوا و انْ نَهضُوا فَانْهضُوا و لا تَسْبِقُوهمْ فَتَضِلُّوا و لا تَتَاخَّروا عَنْهمْ فَتَهلِکوا»؛(2)«مردم! به اهل بیت پیامبرتان بنگرید به ان سو که گام بر میدارند بروید، و گام را به جای گام انان بگذارید، چون آنان شما را از راه هدایت بیرون نمیبرند و به پستی و هلاکت باز نمیگردانند. اگر سکوت کردند سکوت کنید و اگر قیام کردند، بپا خیزید. از آنان پیشی نگیرید که گمراه میشوید و از آنان عقب نمانید که نابود گردید».
3 - «نَحْنُ الشِّعَار و الاصْحَابُ والْخَزنَةُ و الابْوابُ و لا تُؤْتَی الْبُیوتُ الّا مِنْ ابْوابِها فَمَنْ اتَاها مِنْ غَیر ابْوابِها سُمِّی سَارقا»؛(3)«مردم! ما اهل بیت پیامبرصلی الله علیه واله چونان پیراهن تن او و یاران راستین او خزانه داران علوم و معارف وحی و درهای ورود به ان معارف، میباشیم، که جز از در، هیچ کس به خانهها وارد نخواهد شد. هر کسی از غیر در ان وارد شود دزد است».
4 - «اینَ الَّذِینَ زعَمُوا انَّهمُ الراسِخُونَ فِی الْعِلْمِ دونَنَا کذِبا و بَغْیا عَلَینَا انْ رفَعَنَا اللَّه ووضَعَهمْ و اعْطَانَا و حَرمَهمْ و ادخَلَنَا و اخْرجَهمْ بِنَا یسْتَعْطَی الْهدی و یسْتَجْلَی الْعَمَی»؛(4)«کجایند کسانی که پنداشتند دانایان علم قران انان میباشند نه ما؟ که این ادعا را بر اساس دروغ وستمکاری بر ضد ما روا داشتند. خدا ما اهل بیت پیامبرصلی الله علیه واله را بالا آورد
ص:267
و آنان را پست و خوار کرد، به ما عطا فرمود و آنها را محروم ساخت، ما را در حریم نعمتهای خویش داخل و آنان را خارج کرد، که راه هدایت را با راهنمایی ما میپویند و روشنی دلهای کور از ما میجویند».
5 - «انَّمَا مَثَلِی بَینَکمْ کمَثَلِ السِّراجِ فِی الظُّلْمَةِ یسْتَضِیءُ بِه مَنْ ولَجَها»؛(1)«همانا من در بین شما چونان چراغ درخشنده در تاریکی هستم که هر کس به ان روی میاورد از نورش بهرهمند میگردد».
6 - «همْ عَیشُ الْعِلْمِ و مَوتُ الْجَهلِ یخْبِرکمْ حِلْمُهمْ عَنْ عِلْمِهمْ و ظَاهرهمْ عَنْ بَاطِنِهمْ و صَمْتُهمْ عَنْ حِکمِ مَنْطِقِهمْ لا یخَالِفُونَ الْحَقَّ و لا یخْتَلِفُونَ فِیه»؛(2)«انها - اهلبیت پیامبرصلی الله علیه واله - رمز حیات دانش و راز مرگ نادانی هستند، حلمشان شما را از دانش انان، ظاهرشان از باطنشان و سکوتشان از منطق انان اطلاع میدهد، نه با دین خدا مخالفتی دارند و نه در ان اختلاف میکنند».
با مراجعه به کلمات مستبصرین پی میبریم که این عامل تاثیر بسزایی در شیعه شدن آنان داشته است. اینک به کلمات برخی از آنان اشاره میکنیم:
1 - محمدبن علی متوکل یکی از کسانی که شیعه شده، میگوید: «روشهای درسی ما از ذکر اهل بیتعلیهم السلام خالی است، و این در حالی است که کتابهای آنها را سیره و اخبار ضعیف و قوی از مردان و زنان شرق و غرب عالم فراگرفته است، و این به نوبه خود جای سؤالهای بسیار دارد؛ زیرا ما جوانان دانشگاهی که به حرکت اسلامی خودمان را منتسب کردهایم، کجا میتوانیم از تاریخ و احوال امام علیعلیه السلام و سیده زنان، حضرت زهراعلیها السلام و حسن و حسین و فرزندان آنان - علیهم السلام - و از زینبعلیها السلام اطلاع یابیم؟ برای ما ذکر و یادی از آنان نمیکنند... روشهای درسی، سیره اهل بیتعلیهم السلام را به فراموشی سپردهاند؛ زیرا با سلبیات و مطاعن و جرائم دیگران ارتباطی ندارد. مربّیان
ص:268
و اساتید نمیخواهند تا توجه شاگردان خود را به موقعیتهای ناشایست و پروندههای سیاه عدهای جلب کنند...».(1)
عبدالمنعم حسن یکی دیگر از کسانی که شیعه شده مینویسد: «برای اهل بیتعلیهم السلام میراث فرهنگی عظیمی است که امت میتوانست از ان استفاده کند، ولی خودش را از ان محروم ساخت. یکی از معجزات آنها که مرا مبهوت و متحیر کرده روش آنان در دعا و کیفیت تقرب به سوی خداوند متعال و ادب بالا در مقام تخاطب با پروردگار سبحان است. کسی که صحیفه سجادیه را بخواند، کتابی که تمام ان دعاهایی از امام چهارم علی بن الحسینعلیه السلام است تعجب کند که چرا علمای اهل سنت به این صحیفه اهتمام ندارند؟ آیا به جهت این است که از یکی از امامان اهل بیتعلیهم السلام وارد شده و یا جهت دیگری دارد؟».(2)
دکتر تیجانی سماوی مینویسد: «هرگاه مسلمان بخواهد حقّ را بشناسد و از ضلالت محفوظ مانده و روز قیامت نجات یابد و بهشتی شده و رضایت خدا را کسب نماید، راهی جز این ندارد که سوار بر کشتی نجات شده و به اهل بیتعلیهم السلام رجوع کند؛ زیرا آنان امان امتند که خداوند بندهای را مورد قبول خود به جز از راه آنان قرار نمیدهد، و هیچ کس نمیتواند به جز از دروازه انان داخل در هدایت شود. این امری است که رسول خداصلی الله علیه واله تقریر کرده و از جانب خداوند عزوجلّ برای امت ابلاغ کرده است».(3)
عبدالمنعم حسن یکی دیگر از مستبصرین میگوید: «نظری کلّی به روش اهل بیتعلیهم السلام و کلمات و احوال آنان کافی است که ما را بر این امر هدایت کند که آنان امینهای خداوند بر وحی اویند که بر پیامبرش نازل شده است. این امانت عظیمی است که ممکن نیست اشخاصی که شیطان آنان را گهگاهی وسوسه میکرده، متحمّل
ص:269
ان گردند. و نیز نمیتواند حقّ آنان را ادا کند کسی که همه مردم از او فقیهتر بودهاند. و نمیتواند حفظ کند این امانت را کسی که هوای نفس خود و عشیرهاش را بر تمسک به بسیطترین مفردات حق، مقدم میداشته است... کلمات اهل بیتعلیهم السلام نورانیتی دارد که من نزد دیگران نیافتم. روش انان در تربیت امت و توجیه آنان شما را به درجهای از احساس قرار میدهد که معنای خلافت الهی را در روی زمین درک میکنید. تاریخ گواهی نمیدهد که انان نزد احدی علم فرا گرفته باشند، بلکه تمام صاحبان علم ادعای رجوع علم خود را به ان حضرات دارند».(1)
یاسین معیوف بدرانی، یکی دیگر از کسانی که شیعه شده، مینویسد: «ما اگر قران را دوست داریم و ان را تکریم میکنیم، بدان جهت است که این نسخه نجاتبخش بشریت و خارج کننده او از ظلمات به سوی نور است. ما قران را نباید مثل کسانی بخوانیم که گفتند، شنیدیم در حالی که نمیشنیدند. بلکه قران را با عقلهای باز و قلبهای مملو از ایمان بخوانیم، تا آیاتی را که تبیین کننده جایگاه رفیع اهل بیتعلیهم السلام است بفهمیم. پس بر تو است ای برادر مؤمن! به اینکه از کتابهای آنان جستجو کرده تا آنها را بشناسی و خصوصیاتی را نیز که خداوند به آنها اختصاص داده دریابی، اموری که خداوند به غیر از آنها عطا نکرده است. امید است که این امر سبب نجات تو و دیگران از انحراف و گمراهی باشد».(2)
استاد شیخ حسن شحاته، از مستبصرین مصری میگوید: «موقعیت اهل بیتعلیهم السلام موقعیت امامت عظمی است، آنان اصل اصول در وجود این عالماند، و آنان ستارگان هدایتاند، که هرکس آنان را متابعت کند به راه مستقیم خداوند هدایت پیدا کرده است، و هرکس از طریق آنان منحرف گردد از «مغضوب علیهم» و «ضالّین» است.
اهل بیتعلیهم السلام چراغان هدایت و کشتیهای نجاتند. آنان امامان ما و صاحبان امر خلافتند که طاعتشان بعد از اطاعت خداوند واجب شده، آنگونه که در نصّ قران
ص:270
وارد شده است. آنان خزانهداران قران و ستارگان راه مستقیمانند. آنان صالحان امت و اولیای الهیاند. آنان اهل ذکرند که از ما خواسته شده که از هر مسالهای از مسائل دینی از آنان سؤال کنیم. آنان اهل دین صحیحند، پس بر هر موحّد عاقلی واجب است که آنان را در عبادت و معامله و عادت متابعت کند؛ زیرا آنان اهل قدس و پاکی و اهل عصمت و پاکیزگیاند».(1)
دکتر تیجانی میگوید: «شیعه ثابت قدم بوده و صبر کرده و به حقّ تمسک کرده است... و من از هر عالمی تقاضا دارم که با علمای شیعه مجالست کرده و با آنان بحث نماید، که به طور قطع از نزد آنان بیرون نمیاید جز ان که به مذهب آنان که همان تشیع است، بصیرت خواهد یافت... اری من جایگزینی برای مذهب سابق خود یافتم و سپاس خداوندی را که مرا بر این امر هدایت نمود و اگر هدایت و عنایت او نبود، هرگز بر این امر هدایت نمییافتم. ستایش و سپاس خدایی را سزاست که مرا بر فرقه ناجیه راهنمایی کرد؛ فرقهای که مدتها با زحمت فراوان در پی ان بودم. هیچ شک ندارم که هر کس به ولای علی و اهل بیتش تمسک کند به ریسمان محکمی چنگ زده که گسستنی نیست. روایات پیامبرصلی الله علیه واله در این مورد بسیار است، روایاتی که مورد اجماع مسلمین است. عقل نیز به تنهایی بهترین راهنما برای طالب حق است... اری، به حمد خدا، جایگزین را یافتم، و در اعتقاد به امیرالمؤمنین و سید الوصیین امام علی بن ابی طالب علیه السلام، به رسول خداصلی الله علیه واله اقتدا کردم، و نیز در اعتقاد به دو سید جوانان اهل بهشت و دو دسته گل از این امّت، امام ابو محمّد حسن زکی و امام ابو عبداللَّه حسین، و پاره تن مصطفی، خلاصه نبوت، مادر امامان و معدن رسالت و کسی که خداوند عزیز به غضب او غضبناک میشود، بهترین زنان، فاطمه زهراعلیها السلام.
به جای امام مالک، استاد تمام امامان، امام جعفر صادقعلیه السلام و نه نفر از امامان معصوم از ذریه حسین و امامان معصوم را برگزیدم...».
او بعد از ذکر حدیث «باب مدینة العلم» میگوید: «چرا در امور دین و دنیای خود از
ص:271
1) 662. مجله المنبر، شماره 11.
علیعلیه السلام تقلید نمیکنید، اگر معتقدید که او باب مدینه علم پیامبرصلی الله علیه واله است؟ چرا باب علم پیامبرصلی الله علیه واله را عمدا ترک کرده و به تقلید از ابوحنیفه و مالک و شافعی و احمد بن حنبل و ابن تیمیه پرداختهاید، کسانی که هرگز در علم، عمل، فضل و شرف به او نمیرسند؟
ان گاه خطاب به اهل سنت نموده، میگوید: «ای اهل و عشیره من! شما را به بحث و کوشش از حقّ و رها کردن تعصّب دعوت میکنم، ما قربانیان بنی امیه و بنی عباسیم، ما قربانیان تاریخ سیاهیم. قربانیهای جمود و تحجر فکری هستیم که گذشتگان برای ما به ارث گذاشتهاند.
او کتابهایی در دفاع از تشیع نوشته که برخی از انها عبارتند از: ثم اهتدیت، لاکون مع الصادقین، فاسالوا اهل الذکر، الشیعة هم اهل السنة، اتقوا اللَّه.
استاد معتصم سید احمد سودانی، یکی دیگر از مستبصرین در این باره میگوید: «من در وجود خود چیزی مییابم و احساس میکنم، که نمیتوانم توصیفش کنم، ولی نهایت تعبیری که میتوانم از ان داشته باشم این که: هر روز احساس میکنم که به جهت تمسّک به ولای اهل بیتعلیهم السلام در خود قرب بیشتری به خداوند متعال پیدا کردهام، و هر چه در کلمات آنان بیشتر تدبر میکنم معرفت و یقینم به دین بیشتر میشود. معتقدم اگر تشیع نبود، از اسلام خبری نبود. و هر گاه در صدد تطبیق و پیاده کردن تعلیمات اهل بیتعلیهم السلام در خود برمیایم، لذت ایمان و لطافت یقین را در خود احساس میکنم. و هنگامی که دعاهای مبارکی را که از طریق اهل بیتعلیهم السلام رسیده و در هیچ مذهبی یافت نمیشود، قرائت میکنم، شیرینی مناجات پروردگار را میچشم ...».(1)
بسیاری از علما و جوانان اهل سنت در طول تاریخ، خصوصا در این عصر و زمان که مقداری سعی در شناساندن معارف اهل بیتعلیهم السلام شده، در صدد بر امدهاند تا با تراث فرهنگی ان بزرگواران آشنا شوند، امری که منجر به تشیع تعداد زیادی از آنان شده است؛ زیرا پی به وجود چشمهای گوارا از علم و معرفت اهل بیتعلیهم السلام برده و از ان بهرهمند گشتهاند.
عبدالمنعم حسن یکی از مستبصرین در رابطه با تاثیر پذیریاش از خطبه فدکیه حضرت زهراعلیها السلام میگوید: «این کلمات همانند تیری در اعماق وجودم تاثیر گذاشت، آنگاه جراحتی را باز کرد که گمان نمیکنم به آسانی بسته شود. این کلمات بر اشکهای من غلبه کرد و در حد استطاعتش در من تاثیر گذاشت...».(2)
ص:272
او نیز میگوید: «شعاع کلمات حضرت زهراعلیها السلام بر اعماق وجدانم سایه افکند و برای من واضح شد که مثل این کلمات از شخص عادی صادر نمیشود، حتی اگر ان شخص، عالمی باشد که هزاران سال درس خوانده باشد، بلکه این کلمات در حد خود معجزه است... .
دل و جان خود را برای این کلمات رها کردم و با تمام وجود مشغول شنیدن ان شدم، وهنگامی که خطبه حضرت به جاهای حساس ان رسید، دیگر نتوانستم خودم را نگهدارم و اشکانم از چشمم سرازیر شد. از این کلمات قوی که متوجه خلیفه رسول خداصلی الله علیه واله شد تعجب کردم. و چیزی که تعجبم را بیشتر کرد اینکه این کلمات از دختر رسول خداصلی الله علیه واله صادر میشد! چه امری اتفاق افتاده است؟ و چرا و چگونه؟! و حقّ با چه کسی بوده است؟ و قبل از هر چیز، آیا واقعا چنین اختلافی اتفاق افتاده است؟ من قبلا علم به صدق این خطبه نداشتم، ولی هنگامی که ان را شنیدم تمام مشاعر وجودم را به لرزه در آورد، و لذا به طور جدی قرار گذاشتم تا در ان غور کنم...»(1)
او نیز میگوید: «هر انسانی در اندرون خود نوری احساس میکند که راهنمای او به حقّ است، ولی هواهای نفسانی و پیروی از گمان، بر ان نور پرده میاندازد، لذا انسان نیازمند تذکر و بیداری است، و نور فاطمهعلیها السلام اصل ان نور است. من ان نور را دائما در وجود خود احساس میکنم...».(2)
یکی از اسباب تشیع افراد بسیاری از ادیان و مذاهب دیگر، پی بردن به مظلومیت اهل بیتعلیهم السلام در راه فداکاری آنان برای حفظ و گسترش دین است، عاملی که به نوبه خود تاثیر درونی مهمّی در جلب توجه افراد به مکتب اهل بیتعلیهم السلام داشته است.
ص:273
دکتر جوزف فرانسوی در تحقیقی تحت عنوان «شیعه و ترقیات محیر العقول» مینویسد: «... و از جمله امور طبیعی که مؤید فرقه شیعه شده و توانسته است در قلب دیگر فرقهها تاثیر گذارد، مساله اظهار مظلومیت بزرگان دینشان است. و این مساله از امور طبیعی به شمار میاید؛ زیرا طبع هرکس به نصرت و یاری مظلوم کشش دارد و دوست دارد ضعیف بر قوی غلبه یابد و طبیعت بشر متمایل به ضعیف است... این مؤلّفان اروپایی که تفصیل مقاتله امام حسینعلیه السلام و اصحابش و کشته شدن او را مینویسند با وجود آنکه اعتقادی به آنان ندارند، ولی به ظلم و تعدی و بی رحمی قاتلین ان حضرت و یارانش اذعان دارند و نام قاتلین ان حضرت را به بدی یاد میکنند. چیزی نمیتواند در مقابل این امور طبیعی ایستادگی کند، چیزی بایستد. و این نکته از مؤیدات برای فرقه شیعه به حساب میاید».(1)
از جمله امامانی که سبب تاثیر پذیری تعداد زیادی از مستبصرین شده و به واسطه قضیهای که مربوط به او است گروهی شیعه شدهاند، حضرت امام حسینعلیه السلام و واقعه عاشورا است. واقعهای که شیعیان اگر به خوبی از ان استفاده کنند میتوانند تمام بشریت را از خواب غفلت بیدار کرده و به تشیع دعوت نمایند.
شیخ زهیرالحسّون میگوید: «من از کتابخانه واتیکان در رم دیدن کردم. در بخش اختصاصی کتابهای اسلامی، بیش از هزار کتاب چاپ شده و خطّی درباره امام حسینعلیه السلام یافتم. از مدیر کتابخانه در این باره سؤال کردم، او در جواب من گفت: «بزرگان واتیکان در این مدت اخیر مشاهده کردهاند که تشیع در سطح عالم انتشار پیدا کرده و افراد بسیاری در عالم، مذهب اهل بیتعلیهم السلام را در آغوش گرفتهاند. آنان پس از بررسی در عظمت این حادثه پی بردهاند که سبب ان، انتشار مظلومیت امام حسینعلیه السلام در مجالس حسینی و برپایی دستههای عزاداری از جانب شیعیان است. لذا آنان به
ص:274
1) 667. سیدمحسن امین، اقناع اللائم، ص 356.
نمایندگان واتیکان در سرتاسر عالم دستور دادند تا هر چه کتاب چاپ شده یا خطّی را که درباره امام حسینعلیه السلام تالیف شده جمع آوری کنند، تا از آنها در نشر و گسترش مسیحیت از طریق نشر مظلومیت مسیح استفاده نمایند؛ زیرا مسیحیان معتقدند که مسیح همانند حسینعلیه السلام به دار آویخته شده و مظلومانه کشته شده است».(1)
1 - استاد مصری، ابوشریف، معروف به عبدالمجید
او در نامهای به یکی از خطبای حسینی مینویسد: «یک روز در حالی که در دستانم رادیوی کوچکی بود، به دنبال موج قاهره بودم. تنها در اتاقم نشسته بودم، در همان حال که موج را میچرخاندم ناگهان صدایی گوارا و دلانگیز به گوشم خورد، موج رادیو را بر ان نگه داشتم. این صدا با تمام صداهایی که قبلا شنیده بودم فرق میکرد. کم کم توجّهام را به خودش جلب کرد. دقت کردم، فهمیدم شخصی درباره امام حسینعلیه السلام و از حادثه تلخی که در کربلا به وقوع پیوسته، سخن میگوید. نمیدانم در چه ماهی از ماههای سال بود، گمانم در ماه محرم بود.
تا به ان روز من هنوز مساله گریه بر امام حسینعلیه السلام را نمیدانستم. ولی با شنیدن بخشی از واقعه کربلا از ان خطیب، در دلم حزنی شدید احساس نمودم. در ان حین زار زار گریستم و اشک دیدگانم بدون اراده و با شدت و حرارت، جوشش داشت. من چنان گریهای تلخ و با سوزش داشتم که هرگز در طول عمرم مثل ان را یاد ندارم، این حالت در وجود من تا اخر کلام خطیب ادامه داشت، حالتی که تمام وجود مرا در برگرفته و در ان تاثیر گذاشت... .
او در ادامه سخنانش میگوید: «... بعد از این زمان بود که افقهای جدید و گسترده در پیش چشمانم نسبت به کشته شده اشکها، امام حسینعلیه السلام باز شد».(2)
ص:275
او بعد از ان واقعه تشیع را انتخاب کرده و با سفر به ایران یکی از مجریان تلویزیون میشود.
2 - استاد صائب عبدالحمید
او در کتاب خود «منهج فی الانتماء المذهبی» قصه استبصار خود را چنین بازگو میکند: «اری این چنین بود، شروع ان با حسینعلیه السلام چراغ هدایت، بود. با حسینعلیه السلام کشتی نجات شروع شد. شروعی که من ان را قصد نکرده بودم، بلکه او مرا قصد نمود، و خداوند مرا به حسن استقبال از ان موفّق گردانید و دست مرا گرفته و به عتبههای ان رساند... و ان، روزی بود که صدایی حزین به گوشم خورد. چه بسا ان صدا قبل از ان نیز بارها به گوشم رسیده بود ولی از ان بی توجّه گذر کرده بودم و بر روی ان پردهها انداختم، او نیز به من بی توجّهی کرد. ولی این بار مرا به خود دعوت نمود، در حالی که من در کنار خلوتی یا شبیه ان بودم. به جهت ان صدا، تمام مشاعر و حواسّ من به لرزه درامد و من نیز تمام احساس و عواطفم را بی اختیار در اختیار او قرار دادم... .
ان صدا مرا به سوی خود جذب کرد... و امواج متلاطم و زبانههای شعله پراکندهاش هر لحظه بر من اصابت مینمود. تا به حدی که کبریای وجودم را نزد خود ذوب نمود و تمام وجودم را سراسر گوش کرده و به خود متوجّه ساخت. من با ان صوت به حرکت درامدم و با وقایعی که نقل میکرد، زندگی کرده، در آنها ذوب میشدم... و با ان قافله سیر مینمودم، و هر کجا که فرود میامدند، من نیز فرود میامدم و به دنبال آنان تا به اخر، گامهای خود را برداشته و راه را پیمودم.
ان واقعه، قصه مقتل امام حسینعلیه السلام با صوت شیخ عبد الزهرا کعبی رحمه الله در روز دهم از ماه محرم الحرام سال 1402 هجری بود. من به تمام نداهای امام حسینعلیه السلام گوش میدادم و تمام جوارحم از آن میلرزید، و این همراه با اشک و عبرت بود، و چیزی در خونم... گویا انقلاب و ندایی در جوارحم... که لبیک یا سیدی، یابن رسول اللَّه!... .
در ذهنم سؤالهایی بیپایان بود، و گویا نوری که از قبل محجوب و مستور بوده است. این نور برانگیخت و یک دفعه تمام فضا را شکافت. فروزشی که پیروی و اقتداء به حسینعلیه السلام را در برداشت، حسینی که یادگار مصطفی و بزرگ امّت و از رهبران دین بود.
فروزشی از اسلام به تمام معنا که از نو برانگیخت و پیامبر خداصلی الله علیه واله ان را به توسّط شخص ریحانه و سبطش حسینعلیه السلام از نو رهبری نمود.
این نداهای اسلام است که هر کجا فرود اید پراکنده میشود و همه آنها را میشناسند! و برای اسلام معنایی به جز ان شناخته نمیشود.
اری، مکانهای بر زمین خوردن فرزندان رسول خدا!...».(1)
3 - استاد ادریس حسینی مغربی
او در کتاب خود «لقد شیعنی الحسینعلیه السلام» مینویسد: «یک نفر از نزدیکانم به من گفت: چه کسی تو را شیعه نمود، و به چه کتابهایی اعتماد نمودی؟ من در جواب او گفتم: امّا نسبت به این سؤال که چه کسی مرا شیعه نمود باید بگویم: ان شخص جدم حسینعلیه السلام و فاجعه ناگواری بود که بر او اتفاق افتاد. و امّا نسبت به این سؤال که به چه کتابی در این باره اعتماد کردم، باید بگویم که مرا صحیح بخاری و صحاح دیگر شیعه نمودند. او سؤال کرد: این چگونه ممکن است؟ به او گفتم: صحاح را مطالعه کن، و از تناقضات ان مگذر جز ان که انها را شماره نمایی. و نیز از کلامی مگذر جز ان که در ان تامّل نمایی... در این هنگام به ارزوی خود خواهی رسید.
به طور حتم امّتی که حسینعلیه السلام را به قتل رساند و اهل بیت طاهرین او را به اسارت برد هرگز قابل اعتماد نیستند. و هرگز برای فکر ازاد و بی تعصّب امکان ندارد تا این حوادث را توجیه کند، همان گونه که من نمیتوانم خون پاک را با آب طبیعی تاویل نمایم. این خونهایی که جاری شد، آبهای نهر نبود، بلکه خونهای شریف ترین
1) 670. منهج فی الانتماء المذهبی، صائب عبدالحمید، ص 31و32.
کسانی بود که پیامبرصلی الله علیه واله بر آنان در این امّت وصیت نموده بود. این امّت خود باعث شدند که اعتبارشان را از دست بدهند، و هر چه بگویند نمیتوانند مرا قانع کنند که چگونه خون حسینعلیه السلام به دست افرادی بر زمین ریخته شد که بر امّت اسلامی حکمرانی میکردهاند و علمای اهل سنت و جماعت با آنان رفتار خوبی داشتند!
امّتی که رعایت حال فرزندان پیامبرش را بعد از او ندارد و هرگز نمیتواند مراعات سنّتش را بعد از او کند، هر چه میخواهی در توجیه این عمل بگو، بگو که مسلمانان در عهد اول در کشتن اهل بیتعلیهم السلام اجتهاد کردند! و بگو: این افکار که در کتب شیعه وجود دارد همگی ساختگی است و در تاریخ اسلام حقیقتی ندارد؛ ولی آیا یک نفر از مسلمانان از این طرف اقیانوس تا ان طرف اقیانوس میتواند انکار کند که امام حسینعلیه السلام مظلومانه به امر یزید بن معاویه و به فتوای رسمی از شریح قاضی و شمشیرهای لشکر اموی کینهتوز کشته شد، در جامعهای که در ان فکر عامه رشد کرده و در پی حادثهای منحصر به فرد از نوع خود در تاریخ اسلام به وقوع پیوست، حادثهای که عبارت از تحویل خلافت به پادشاهی و سلطنت بود. که بعد از ان یزید بن معاویه به طور غاصبانه بر مسلمانان منصوب شد... .
هرگز، و هزار هرگز... هیچ کس جرات و توان ندارد که این موضوع را انکار یا توجیه نماید؛ زیرا سنّت تاریخ ان است که نسبت به وقایع و قضایایی که بر مستضعفین وارد شده کوتاهی نکند، گرچه مفسدین کراهت داشته باشند».(1)
او همچنین میگوید: «خواست امام حسینعلیه السلام این بود که امّت را از جمودی که پیدا کرده برهاند و او را برای انقلابی بر ضد کیان اموی که بر سلطه تکیه زده، تحریک نماید. و این کار احتیاج به جانفشانی و فداکاری داشت، و احتیاج به خونی بود که ریخته شود، تا انقلابی را در نفوس مردم پدید آورد...».(2)
وی اضافه میکند: «امام حسینعلیه السلام حریص بر کرامت امت و مصلحت آنان بود و در مقابل یزید و گمراهیهای او میایستاد... اری حسینعلیه السلام خوار شد در حالی که احتیاج شدید به کسانی داشت تا او را یاری کنند».(1)
او بعد از تبیین واقعه عاشورا به صورت اختصار به این نتیجه میرسد که «لقد شیعنی الحسینعلیه السلام» حسینعلیه السلام مرا شیعه نمود. و سپس میگوید: «... به جان خودم سوگند! این مشهد کسی است که همیشه فریاد او در مقدس ترین مقدسات من به صدا درامده و در حرکت است. و در تمام حالات و حرکاتم مرا محزون نموده است.
من از قرائت کشتار کربلا با تفاصیل جانکاهش خلاصی نیافتم جز ان که کربلا در نفس و فکرم قیام نمود. و از اینجا نقطه انقلاب شروع شد، انقلابی بر ضد تمام مفاهیم و مسلّمات به ارث گذاشته برای من از گذشتگان، اری، انقلاب حسینعلیه السلام داخل روح و عقلم... .
اهل شام و کوفه با شمشیر آمدند، ولی امام حسینعلیه السلام با خون خود امد، و خون بر شمشیر پیروز شد، بلکه بر تاریخ انحراف پیروز گشت، لذا حسینعلیه السلام نوری است که تاریکیهای تحریف، او را نخواهد پوشانید. ما این مصیبت و فاجعه را زنده نگه میداریم میداریم و میدانیم که امام حسینعلیه السلام در راه حق کشته شد و تنها قطرهای از خون او تمام آنان را به بوته فراموشی تاریخ سپرد، ولی ما بر افراد غافلی میگرییم که قاتلان و خوارکنندگان حسینعلیه السلام و انصار او را الگو و رهبر خود قرار داده، و نمونهای از ورع پنداشتهاند و به انان اقتدا مینمایند... کسانی که حسینعلیه السلام را به شهادت رساندند در حالی که میدانستند او از امیرشان بهتر است، او سید عرب و مسلمانان است. آنان حسینعلیه السلام را نکشتند جز به خاطر هدایایی که یزید بشارتش را داده بود. آیا آنان قدرت بر تحریف اسلام و جعل احادیث را به جهت رسیدن به هدایای یزید نداشتند؟
1) 673. پیشین، ص 303.
اری، این حسینعلیه السلام بود که مرا از لابهلای این مصیبتی که او و اهل بیتش به ان مبتلا شدند، شیعه نمود. مرا با خونهای تازهاش شیعه نمود. خونهای تازهای که بر روی سنگ ریزههای زرد در سرزمین طفّ (کربلا) بر زمین ریخت. او مرا با صدای اطفال و نوحههای زنان شیعه نمود. من به یاد ان روز فریاد براوردم، در حالی که از دیدگانم اشکی همراه با حزن و رقّت قلب جاری بود. و با قلبی که اندوهها ان را پاره مینمود گفتم:
و یرثی ربابک دنیا السّجون
و دمع النواح وفیض الدما
با مرگ حسینعلیه السلام دشمنان او چه کردند، جز ان که گورهای خود را کنده و نعشهای خود را با لگد خورد کردند، تا با خواری و ذلّت در مقبره تاریخ دفن شوند. ای اباعبداللَّه! من همیشه تو را در چشم تاریخ بزرگ میبینم. حیات زندگی به خون پاک و معطّر تو نورانی شد.
سطعتَ بریقا کومْضِ الشموس
و شاعَ سناک کبر السما
من هر گاه تفاصیل کربلا را قرائت میکنم، از دور جذبهای مرا به سوی خود میبرد، ان گاه نفسهایم به تپش درمیاید و حسین را در کنار خود مییابم که به خون پاکش غوطه ور است. ای کاش من با او بودم و به فوز عظیم نایل میگشتم! و در ان جذبه و کشش محو میشدم! اری در ان جا کسی است که انچه را که من فهمیدم میفهمد، و ممکن است کسی باشد که ان چه من فهمیدم نفهمد و ان واقعه عظیم تاریخی در نفس او اثری نگذارد... .
اری، کربلا محلّ و زمان ورود من به تاریخ است، ورود به حقیقت و ورود به اسلام است. چگونه همانند جذبه صوفی رقیق القلب به این حقیقت جذب نشوم، یا همانند جذبه ادیبی که شعورش به هیجان آمده است، فانی نگردم. اری این واقعهای است که بر ان فرود امدم و به طور مختصر و اجمال از مصایب اهل بیتعلیهم السلام و جرم تاریخ بر ضد نسل پیامبرصلی الله علیه واله سخن گفتم و الان میخواهم کلامم را به پایان رسانم».(1)
1) 674. لقد شیعنی الحسینعلیه السلام، ص 313-315.
4 - دکتر محمد تیجانی تونسی
او در کتاب خود «ثمّ اهتدیت» مینویسد: «... دوستم منعم امد و با هم به کربلا مسافرت کردیم و در ان جا به مصیبت سرورمان حسین - مانند شیعیان - پی بردم و تازه فهمیدم که حضرت حسینعلیه السلام نمرده است. مردم ازدحام میکردند و گرداگرد ارامگاهش پروانهوار میچرخیدند و با سوز و گدازی که نظیرش هرگز ندیده بودم، گریه میکردند و بیتابی مینمودند که گویی هماکنون حسینعلیه السلام به شهادت رسیده است. و سخنرانان را میشنیدم که با بازگو کردن فاجعه کربلا احساسات مردم را بر میانگیختند و آنان را به ناله و شیون و سوگ وا میداشتند و هیچ شنوندهای نمیتواند این داستان را بشنود و تحمل کند، بلکه بیاختیار از حال میرود. من هم گریستم و گریستم و ان قدر گریستم که گویی سالها غصّه در گلویم مانده بود، و اکنون منفجر میشود.
پس از ان شیون، احساس آرامشی کردم که پیش از ان روز چنان چیزی ندیده بودم. تو گویی در صف دشمنان حسینعلیه السلام بودهام و اکنون در یک چشم بر هم زدن منقلب شده بودم و در گروه یاران و پیروان ان حضرت که جان خود را نثارش کردند، قرار میگرفتم. و چه جالب که در همان لحظات، سخنران، داستان حر را بررسی میکرد. حر یکی از سران سپاه مخالف بود که به جنگ با حسینعلیه السلام آمده بود، ولی یکباره در میدان نبرد بر خود لرزید و وقتی اصحابش از او سؤال کردند که تو را چه شده است؟ نکند که از مرگ میهراسی؟ او در پاسخ گفت: به خدا سوگند! هرگز از مرگ هراسی ندارم ولی خود را مخیر میبینم که بهشت را برگزینم یا دوزخ را. او ناگهان اسب خود را به سوی حسینعلیه السلام حرکت داد و به دیدار او شتافت و گریهکنان عرض کرد: «ای فرزند رسول خدا! آیا راه توبه برایم هست؟».
درست در همین لحظه بود که دیگر نتوانستم طاقت بیاورم و شیون کنان خود را بر زمین افکندم، و گویا نقش حر را پیاده میکردم و از حسینعلیه السلام میخواستم که «ای
فرزند رسول خدا! آیا توبهای برایم هست؟ یابن رسول اللَّه! از من درگذر و مرا ببخش».
صدای واعظ چنان تاثیری در شنوندگان گذاشته بود که گریه و شیون مردم بلند شد. دوستم که صدای فریادم را شنید، با گریه مرا در بغل گرفت و معانقه کرد. همانگونه که مادری فرزندش را دربر میگیرد و تکرار میکرد: «یا حسین! یا حسین!».
لحظاتی بود که در آنان گریه واقعی را درک کرده بودم، و احساس میکردم که اشکهایم قلبم را شست و شو میدهند و تمام بدنم را از درون تطهیر میکنند. ان جا بود که معنای روایت پیامبرصلی الله علیه واله را فهمیدم که میفرمود: «اگر انچه من میدانستم شما هم میدانستید هر اینه کمتر میخندیدید و بیشتر میگریستید». تمام ان روز را با اندوه گذراندم. دوستم میخواست مرا تسلّی دهد و دلداری نماید و لذا برایم مقداری شربت و شیرینی آورد، ولی بکلّی اشتهایم کور شده بود. از دوستم درخواست کردم که داستان شهادت امام حسینعلیه السلام را برایم تکرار کند؛ زیرا چیزی از آن - نه کم و نه زیاد - نمی دانستم...».(1)
5 - احمد حسین یعقوب اردنی
او که در سفری به مناسبت سالگرد رحلت امام خمینی رحمه الله به ایران آمده بود، میگوید: «از جمله برنامههای من زیارت ضریح امام خمینی به مناسبت سالگرد وفات او بود. صبح ان روز به زیارت ضریح او رفتم و با انبوهی از جمعیت که کمتر از سه میلیون نفر مرد و زن نبود مواجه شدم که ضریح او را همانند حلقهای در بغل گرفته و دستهای خود را به سوی اسمان بلند کرده و با هم شعارهایی به فارسی میدهند. به مترجم خود گفتم: برای من به طور دقیق ترجمه کن که این جمعیت چه میگوید؟ او گفت: آنان میگویند: ما همانند اشخاصی نیستیم که امام خود را تنها گذاردند، ما با تو هستیم ای امام!
1) 675. انگاه هدایت شدم، ص 96-98.
من از گریه منفجر شدم، و فهمیدم امامی که او را تنها گذاشتند تا لشکر خلافت با او مقاتله کند، همان امام حسینعلیه السلام است و بس!! در ان روز به ذهن و قلبم خطور کرد که به فکر تالیفی در رابطه با واقعه کربلا برایم. و به این نتیجه رسیدم که مطّلع کردن مردم از جزئیات واقعه کربلا ضرورت دارد. و لذا بخشی از وقتم را برای این موضوع نذر کردم و شروع به خواندن و جمع مطالب و بایگانی کردن آنها نمودم تا در نتیجه در این زمینه دست به تالیف بزنم... .
هنگامی که مشغول تالیف کتابم در این باره بودم، موقعیتهایی بود که به طور مطلق از همه ایام بیشتر محزون بودم. از اتفاقاتی که افتاده بود، متاثّر میشدم، و به دفعات زیاد در طول روز میگریستم. و چه انسانی است که بر بخشهای مختلف واقعه کربلا نگرید...».(1)
او از جمله مستبصرینی است که بعد از انتخاب تشیع کتابهایی در دفاع از این مذهب تالیف کرده است.
6 - علامه دکتر محمد حسن شحّاته
او که از اساتید سابق دانشگاه الازهر است نیز پس از مطالعات فراوان در رابطه با شیعه امامیه، پی به حقّانیت این فرقه برده و در سفری که به ایران داشت در سخنرانی خود برای مردم اهواز میگوید: «عشق من به امام حسینعلیه السلام سبب شد که از تمامی موقعیتهایی که داشتم دست بردارم».
او همچنین در قسمت دیگری از سخنانش میگوید: «اگر از من سؤال کنند: امام حسینعلیه السلام را در شرق میتوان یافت یا غرب؟ من جواب میدهم که امام حسینعلیه السلام را میتوان در قلب من دید. و خداوند توفیق تشرف به ساحت امام حسینعلیه السلام را به من داده است».(2)
یکی دیگر از عوامل مهم که زمینه را برای متفکرین اهل سنت فراهم کرده تا به سوی تشیع گرایش پیدا کنند، اطلاع و اگاهی آنان از واقعیتهایی است که در مذهب اهل سنت وجود دارد. اینک به برخی از تصریحات کسانی که شیعه شدهاند اشاره میکنیم.
صالح الوردانی مستبصر مصری میگوید: «کمتر مطلبی که درباره عقیده اهل سنت گفته میشود این است که عقیدهای آنان عقیده حکومتی است که از ابتدای پیدایش ان تاکنون در دامنهای حکام پرورش یافته است. و از این حکام پشتیبانی و مشروعیت خود را اخذ کرده است، امری که به این عقیده، اجازه و فرصت استمرار و انتشار و بقا را داده است. و این تنها عاملی است که این عقیده را در مرکز صدارت قرار داده و ان را عقیده غالب مردم کرده است؛ زیرا این عقیده به خودی خود، دارای پایههای اساسی نبوده تا متکفّل بقا و انتشار باشد.
عقیده اهل سنت در حقیقت عقیدهای است که به جهت پناه دادن به واقعیتهای خارجی و مشروعیت بخشیدن به ان تاسیس شده است، که اگر در پناه و دامان حکام محافظت نمیشد به طور حتم به انتهای خود رسیده بود. دست تقدیر نسبت به عقاید بسیاری چنین حکم کرد که از صفحه تاریخ محو شود به رغم اینکه مقومات فراوان و مؤیدات بسیاری را داشتند لذا از انها اثری باقی نماند.و بدین جهت و جهات دیگر این عقاید به عنوان جزء مسلّم دین به حساب امد که هیچ کس حق ندارد با ان به مقابله برامده و ان را نقد کند، در حالی که عقاید و روشهای عقیدتی دیگر، همگی مورد نقد و طعن و نظر در طول زمان قرار گرفت، و تنها عقیده اهل سنت بود که تنها در برجی عالی قرار گرفت که هالهای از قداست و عصمت دور ان را گرفته و کسی حق ندارد تا به ان نزدیک شود».(1)
1) 678. صالح الوردانی، اهل السنة شعب اللَّه المختار، ص 5 - 6.
او نیز میگوید: «حکومتهای پیاپی، به اهل سنت فرصت دادند تا خود را بر دیگران برتر جلوه دهند، و عقاید خود را در سطح جامعه منتشر سازند تا جایی برای مذاهب دیگر از معتزله و شیعه و دیگر مذاهب باقی نماند. کار اهل سنت در این زمینه به جایی رسید که پیروان دیگر مذاهب را به پای میز محاکمه کشانده و آنان را اذیت و آزار نمودند.
واقعیتهای تاریخی بر این تاکید دارند که اهل سنت به فضل پشتیبانی حکام به زندگی خود ادامه دادند و اگر آنان چنین پشتیبانی را نداشتند با افکاری که داشتند از هم میپاشیدند، این پشتیبانی از ناحیه حکام تا به امروز ادامه دارد، و این بدان جهت است که روش اهل سنت نمایانگر بزرگترین و بهترین پشتیبانی است که ممکن است حکومتها بر ان در مقابل دستههای دیگر که برای ایشان خطر سازند، سرمایه گزاری کنند...».(1)
او نیز در جایی دیگر میگوید: «من در محیط فکر سنی در مدت زمانی طولانی زندگی کردم، ولی در ان، احساس خللها و نابسامانیهای غیرعادی کردم. احساس کردم که مذهب سنّی مذهب حکومتی است و از ان بوی سیاست به مشام میخورد، و عقل تو در ان، ضعفهایی را می بیند که نمیتواند او را راحت بگذارد و نمیتواند برای توجیه انها جواب پیدا کند.»(2)
و در جایی دیگر میگوید: «در مدتی که سنّی بودم، مردم را به عقل گرایی دعوت کرده و شعار عقل میدادم، ولی در میان قوم خود جایگاهی نیافتم و از هر طرف، تهمتها و شایعاتی بر ضد خود شنیدم... و من به خوبی میدانستم که کوتاه آمدن از عقل یعنی ذوب شدن در پیشینیان، و در نتیجه انسان بدون هیچ شخصیتی خواهدبود تا واقع را بر او روشن سازد... من هرگز چیزی را بدون تحقیق و دقت نظر نمیگویم... عقلگرایی من عامل اساسی در تمایلم به سوی تشیع و خطّ اهل بیتعلیهم السلام و اختیار مذهب انان بوده است».(3)
وی در گلایهای از شیخ الازهر مصر میگوید: «شیخ ازهر کارگزار حکومت است. او سیاست دولت وقت را دنبال میکند و در گرو او است. در نتیجه، از هنگام به عهده گرفتن ریاست الازهر تاکنون سخنان متناقض گفته است... .
در طول دهههای چهل و پنجاه و شصت میلادی، جامعة الازهر به شیعه ارادت داشت و با انان هم پیمان بود. حتی در اوائل دهه هفتاد، الازهر از مروجان و پایهگزاران جماعت تقریب بین مذاهب در مصر به شمار میامد. امّا هنگامی که انقلاب اسلامی در ایران پدید امد، شخصیتها و رجال الازهر بر ضد شیعه قیام کردند و علیه انان اعلام جنگ نمودند. آنان گفتند: شیعیان، صحابه را سبّ و ناسزا میگویند و قران سری غیر از این قران موجود دارند. همچنین تهمتهای باطل دیگری نیز به شیعه نسبت دادند، ولی آنان به خوبی میدانند که شیعه از این اتهامات به دور است. به راستی چرا این سخنان را قبل از انقلاب ایران نمیگفتند؟!».
محمد کثیری یکی دیگر از مستبصرین به همین نقطه ضعف اشاره کرده و میگوید: «مهم این است که سلطه حاکم بر مجتمع اسلامی، خصوصا با شروع قرن چهارم، شرعیت مطلوب را به برخی از مدارس اصولی و فقهی دادهاند، و عموم مردم نیز ان را تلقی به قبول کردند و با مرور زمان بر انها چهره قداست و احترام پوشاندند تا به حدی که نمایانگر اسلام معرفی کردند، و عقاید دیگران را از اسلام خارج کرده، بلکه کفر و ضلالت دانستند و بدین جهت خون و مال صاحبان ان عقاید را حلال نمودند...».(1)
دکتر تیجانی میگوید: «غالب علمای شیعه، از قدیم و جدید، همیشه معتقدند که برادران آنان از اهل سنت و جماعت ذبح شدگان دست مکر و کینه و حیله بنی امیهاند؛ زیرا آنان به گذشتگان خود حسن ظن پیدا کرده و لذا به انها اقتدا نمودهاند بدون آنکه تفحّص و جستجو کنند و لذا بنی امیه آنان را از راه مستقیم گمراه کردند و از ثقلین -
1) 682. المتحولون، ج 3، ص 90.
کتاب خدا و عترت پاک پیامبرصلی الله علیه واله - مردم را دور ساختند، کسانی که در صورت تمسک به آنان، ضامن هدایت و عصمت از ضلالتند....».
یکی دیگر از عوامل استبصار و تشیع برخی از اهل سنت، پی بردن به ضعف مبانی احکام مذهب انها و در مقابل، قوت مبانی فقه و احکام شیعه است.
مستشار دمرداش بن زکی العقالی از شخصیتهای طراز اول الازهر مصر و متخصص در علم حقوق که مدتی است شیعه شده، میگوید:
«در روز دومی که در پست قضاوت قرار گرفتم، زن مسلمانی نزد من امد. او که از شوهرش شکایت داشت در غیاب وی گفت: شوهرم مدتی است که به سراغ من نیامده و نفقه زندگی مرا قطع کرده است. او میگوید: من شوهر خانم را خواستم و به او گفتم: چرا همسرت را رها کرده و به او نفقه ندادهای؟ او در جواب گفت: من حدود یک سال است که این زن را طلاق دادهام و لذا هیچ حقّی بر من ندارد.
در این هنگام صدای زن بلند شد و در حالی که به خدا پناه میبرد، گفت: او دروغ می گوید. ما مدتی با یکدیگر زندگی کردهایم و او هرگز مرا طلاق نداده است.
من با مشاهده این صحنه به خود آمدم، گویا صاعقهای بر سرم فرود آمده باشد. چه پاسخی به او بدهم؟ چگونه حکم کنم؟ مشکل در این قضیه از کجا پدید آمده است؟ مشاهده کردم که ریشه این معضل از فتوای ابوحنیفه است؛ زیرا او میگوید: میتوان همسر خود را غیابی و با لفظ صریح یا کنایه یا معلق طلاق داد.
با خود گفتم: این مساله نیاز به مراجعه به کسی دارد که از من به شؤون شریعت و نظام خانواده داناتر است. خدمت استاد خود در دانشکده حقوق شیخ محمّد ابوزهره رفتم و قضیه را برای او تعریف کردم و مشکلی را که از این ناحیه پدید آمده بود برای او شرح دادم. او در جواب گفت: فرزندم! اگر امر به دست من بود در قضاوت و فتوا از مذهب امام صادقعلیه السلام تجاوز نمیکردم.
استاد مرا مامور نمود تا به سوره طلاق و شرح مذهب اهل بیتعلیهم السلام درباره احکام طلاق مراجعه کنم. بعد از مراجعه به این نتیجه رسیدم که مطابق قران و دیدگاه اهل بیتعلیهم السلام طلاق صحیح نیست مگر در صورتی که در حضور دو شاهد عادل اجرا شود. با خود گفتم: سبحان اللَّه! چگونه این احکام از فقها مخفی مانده و به سبب ان، حلال و حرام خداوند دگرگون شده است؟ این قضیه جرقهای بود که مرا به تفکر و تحقیق در مذهب اهل بیتعلیهم السلام واداشت تا انکه با مطالعه گسترده در کتب شیعه، تشیع را انتخاب نمودم.»(1)
یکی دیگر از عوامل استبصار و تشیع برخی از افراد، تحریف و وارونه جلوه دادن حقایق تشیع از ناحیه علما اهل سنت است؛ زیرا افراد منصف هنگامی که با شیعیان برخورد پیدا میکنند و خلاف ان تبلیغات را مشاهده مینمایند، پی به حقانیت و مظلومیت شیعه میبرند و میفهمند که این باطل است که از کشف شدن حقایق دیگران میترسد و درصدد اتهام بر انان است.
استاد حسن بن فرحان مالکی از شخصیتهای درخشان و مشهور در مجامع فرهنگی اسلامی به شمار میاید و در بحث، عالمی منصف شناخته شده است. و به رغم اینکه در عربستان سعودی به سر میبرد ولی انصاف او سبب غضب وهابیان بر ضد او شده تا به حدی که مورد تیرهای انان قرار گرفته است. او که دارای کتابها و تالیفات فراوان است، در مقالهای در مجله «المجلة» شماره 1082 در تاریخ 11/11/2000 میلادی تحت عنوان «قرائة فی التحولات السنیة للشیعة» که درباره علت شیعه شدن افراد و گسترش تشیع است، میگوید: «تیجانی کسی بود که عراق را زیارت کرد و بیشترین تحول او هنگامی بود که با واقعیتهای شیعه از نزدیک اشنا
1) 683. محاضرات عقائدیة، ص 17 - 18.
شد و مشاهده کرد که انان چگونه به دین التزام دارند، با وجود اینکه ما انان را متّهم به خروج از دین میکنیم. پس مساله کشف دروغ از خطرناکترین صدماتی است که دانشجوی ازاد و حر با ان مواجه است. و این برای ما درس است تا صورت دیگران را مشوه جلوه ندهیم؛ خواه ان افراد شیعه باشند یا غربی یا شرقی، بلکه حقیقت امر را به طور کامل نقل نماییم؛ چه مطالبی که به نفع انان است و یا به ضرر انان، تا موقعیت خود را نزد دانشجویان و فرزندانمان از دست ندهیم».
او نیز میگوید: «از اسباب عام اساسی در تحول دکتر تیجانی و دیگران از سنی بودن به شیعه، صورت ذهنی اشتباهی است که پدید امده است. صورتی که ما ان را برای دیگران مشوه جلوه دادیم، به نحوی که با حقیقت مخالفت دارد.
هنگامی که دکتر تیجانی به سراغ شیعیان میرود، شیعیانی که غلات اهل سنت انان را چنین معرفی کردهاند که: علی را میپرستند و گمان میکنند جبرئیل خطا کرده است، و هدف انان نابودی اسلام از طریق تشیع است، و انان قرانهایی غیر از قران ما دارند، و انان کینه بر ضد اسلام دارند، و ازدواج انان از طریق زنا است! و دیگر اتهامات و افترائاتی که شک جوانان اهل سنت را زیاد میکند. هنگامی که حقیقت را کشف کردند و در نتیجه اطمینان به علما و محققین خود را از دست دادند، بنابراین نباید کسی غیر از این را توقّع داشته باشد که به سادگی عدهای متحول شده و به تمام منظومه سنّی شک و تردید پیدا کنند، بلکه به جهت توافق بر دروغ و اغفال دیگران نسبت به علمای خود کینه پیدا نمایند».
او نیز میگوید: «اری، در میان شیعه امامیه کسانی هستند که معتقد به تحریف قرانند ولی در اقلیت قرار دارند، و اغلب علمای شیعه بر انان رد نوشته و این عقیده را باطل شمردهاند».
او نیز میگوید: «مساله غلو در ادعای اجتهاد، از اسباب نفرت تیجانی از مذهب تسنن است؛ زیرا ملاحظه میکنید که تیجانی گمان ما را درباره معاویه که او اجتهاد کرده و در قتال با علیعلیه السلام و کشتن صحابه و کشتن حجر بن عدی و سبّ علیعلیه السلام بر
منابر و ملحق کردن زیاد به خود و مخالفت با احادیث و... و اینکه یزید بر کشتن حسین و مباح کردن مدینه در واقعه حره ماجور بوده و... را شنیده و همه را به باد مسخره میگیرد. حقیقت مطلب این است که این توجیهات، رای پیشینیان از اهل سنت نیست، بلکه رای کسانی از نواصب است که اسم سنت را به خود گذاشتهاند...».
او نیز میگوید: «.. اهل سنّت، معاصرین خود را اغفال کرده و ترجمه و شرح حال امامان اهل بیتعلیهم السلام را؛ از قبیل، باقر، صادق، کاظم، زید بن علی، عیسی بن زید، نفس زکیه و دیگران را مخفی داشتند.
تیجانی ناگهان با شرح حال انان مواجهه پیدا میکند، کسانی که در مدارس و دانشگاههای ما و در مراجع حدیثی ما از انها یاد نمیشوند. از علم و فضل و شرف بیت انان مطلع میگردد... و لذا طبیعی است که به انان متمایل شود».
یکی دیگر از اسباب تشیع عدهای از افراد، قوت و متانت استدلال شیعه در تبیین مرام و عقیده خود است.
محمد مرعی انطاکی در این باره میگوید: «از جمله اسبابی که ما را به سوی تشیع میکشاند، وقوع بسیاری از مناظراتی است که بین من و برخی از علمای شیعه اتفاق افتاد. من هنگام مناظره، خودم را در مقابل انان محجوب میدیدم، و به مانند کسی که مغلوب شده از خود دفاع میکردم، با انکه به حمد خدای متعال از اطلاعات گسترده و علم فراوانی در مذهب سنی شافعی و دیگر مذاهب برخوردار بودم؛ زیرا در حدود ربع قرن نزد بزرگان علما و شخصیتهای الازهر درس خوانده بودم تا اینکه به درجات و مدارک عالی رسیدم.»(1)
دکتر تیجانی در این باره میگوید: «دلیل شیعه، دلیل سست یا ضعیف نیست تا اینکه بتوان از ان گذشت یا به اسانی ان را فراموش کرد، بلکه این امر متعلق به ایاتی
1) 684. محمد مرعی انطاکی، لماذا اخترت مذهب الشیعة، ص 51.
از قران کریم است که خاص و عام، ان را نقل کردهاند، به حدی که کتب تاریخ و احادیث از این مطالب پر شده و راویان در هر طبقهای ان را ثبت کردهاند.»(1)
او نیز میگوید: «از جمله اموری که قناعت و باور مرا زیاد کرده که شیعه امامی همان فرقه ناجیه است، اینکه عقاید انان در عین عظمت از اسانی برای هر صاحب عقل و ذوق سلیمی برخوردار است. ما برای هر مساله از مسائل و هر عقیده از عقاید انان، تفسیر شافی و کافی از ناحیه یکی از امامان اهل بیتعلیهم السلام مییابیم. مسائلی که ما گاهی راه حلّی نزد اهل سنت و دیگر فرقهها نمییابیم».(2)
محمد کثیری یکی دیگر از مستبصرین در این باره میگوید: «این کتابهایی را که سلفیه در مملکت خود بر ضد عقاید شیعه منتشر میکنند، سهم بسزایی در نشر تشیع دارد؛ زیرا کافی است تا جوانان جویای حق و حقیقت، از لابلای کتابها و مجلّات انان پی به عقاید شیعه ببرند و هنگام مقایسه با ادعاهای سلفیه به زودی پی به دروغ بودن انان خواهند برد. و لذا این افراد بعد از انکه حقیقت و واقعیت امر برایشان روشن شد، تبدیل به یکی از چهرههای دشمن علیه سلفیه و مبادی انان میشوند و در اخر امر به دامان تشیع پناه خواهند برد. و این امری است که ما الان مشاهده میکنیم».(3)
او در تعلیل بر ادعای خود میگوید: «هیچ عقیده و فکری نیست که شیعه امامیه ان را ادعا کند جز انکه برای ان مستندی قوی دارد، نه اینکه تنها به روایاتی تمسک کند که در کتب خودشان امده است، بلکه به قران یا روایاتی تمسک میکند که به طریق صحیح در کتابهای اهل سنت وارد شده است. لذا مشاهده میکنید افرادی که از سلفیه یا اهل سنت امروزه شیعه میشوند، در استدلال بر عقاید شیعه به مصادر تاریخی یا حدیثی شیعه تمسک نمیکنند؛ بلکه آرزو و هدف خود را که به ان رسیدهاند، در تراث اهل سنت و سلفیه مییابند، و این امری است که اطمینان و ایمان بیشتری برای انان نسبت به عقاید شیعه و ادعای انان پدید میاورد».(4)
محمد مرعی انطاکی یکی از بزرگان اهل سنت که شیعه شده، در این باره میگوید: «به طور قطع خداوند مرا هدایت کرد. و برایم تمسّک به مذهب حقّ مقدر فرمود؛ یعنی مذهب اهل بیتعلیهم السلام، مذهب نوه رسول خداصلی الله علیه واله امام جعفر بن محمّد صادق... .
او در عوامل و اسبابی که منجر به تمسک به مذهب اهل بیتعلیهم السلام شد، میگوید:
اولا: مشاهده کردم که عمل به مذهب شیعه مجزی است و ذمه مکلف را به طور قطع بری میکند. بسیاری از علمای اهل سنت - از گذشته و حال - نیز به صحّت ان فتوا دادهاند... .
ثانیا: با دلایل قوی، برهانهای قطع اور و حجتهای واضح، که مثل خورشید درخشان در وسط روز است، حقانیت مذهب اهل بیتعلیهم السلام ثابت شد و این که ان مذهب همان مذهبی است که شیعه ان را از اهل بیتعلیهم السلام اخذ کرده و اهل بیت نیز از رسول خدا و او از جبرائیل و او از خداوند جلیل اخذ کرده است... .
ثالثا: وحی در خانه انان نازل شد و اهل خانه از دیگران بهتر میدانند که در خانه چیست. لذا بر عاقل مدبّر است که دلیلهایی که از اهل بیتعلیهم السلام رسیده، رها نکرده، و نظر بیگانگان را دنبال نکنند.
رابعا: ایات فراوانی در قران کریم وارد شده که دعوت به ولایت و مرجعیت دینی انان نموده است.
خامسا: روایات فراوانی از پیامبر اکرمصلی الله علیه واله نقل شده که ما را به تعبد به مذهب اهل بیتعلیهم السلام دعوت میکند، که بسیاری از انها را در کتاب «الشیعة و حججهم فی التشیع» اوردهام.
نویسنده معاصر صائب عبد الحمید، یکی دیگر از مستبصرین در این زمینه میگوید: «من اعتراف میکنم بر نفس خود که اگر رحمت پروردگار و توفیقات او مرا شامل نمیشد، به طور حتم نفس معاندم مرا به زمین میزد. این امر نزدیک بود و حتّی یک بار نیز اتفاق افتاد. ولی خداوند مرا کمک نمود. با اطمینان خاطر به هوش آمدم در
حالی که خود را در وسط کشتی نجات مییافتم، مشغول به آشامیدن اب گوارا شدم و الان با تو از سایههای بهاری ان گلها سخن میگویم.
بعد از اطلاع دوستانم از این وضع، همگی مرا رها نموده، به من جفا کردند. یکی از انان که از همه داناتر بود، به من گفت: آیا میدانی که چه کردی؟ گفتم: اری، تمسک کردم به مذهب امام جعفر صادق، فرزند محمّد باقر، فرزند زین العابدین، فرزند سید جوانان بهشت، فرزند سید وصیین و سیده زنان عالمیان و فرزند سید مرسلین علیهم السلام. او گفت: چرا این گونه ما را رها کردی، و میدانی که مردم در حقّ ما حرفها میزنند؟ گفتم: من انچه رسول خداصلی الله علیه واله فرموده، میگویم. گفت: چه میگویی؟ گفتم: سخن رسول خداصلی الله علیه واله را میگویم که فرمود: «من در میان شما چیزهایی قرار میدهم که با تمسک به انها بعد از من گمراه نمیشوید: کتاب خدا و عترتم، اهل بیتم». و گفتار پیامبرصلی الله علیه واله در حق اهل بیتش که فرمود: «اهل بیتم کشتیهای نجاتاند، که هر کس بر انها سوار شود، نجات یابد».
صائب عبدالحمید کتابهایی را نیز در دفاع از اهل بیتعلیهم السلام و تشیع نوشته که برخی از انها عبارتند از: «منهج فی الانتماء المذهبی؛ ابن تیمیه، حیاته و عقائده و تاریخ الاسلام الثقافی و السیاسی».
وکیل و قاضی مشهور مستبصر دمرداش عقالی از شخصیتهای مشهور و بارز مصری است که در شغل وکالت مدتهاست فعالیت میکند. هنگام تحقیق در یک مساله فقهی و مقایسه ارا در ان مساله، فقه و استنباطهای شیعه امامیه را از دیگر مذاهب فقهی قویتر مییابد و همین مساله بارقههای تشیع را در دلش روشن میگرداند، تا این که حادثهای عجیب سرنوشت او را به کلّی عوض کرده و او را مفتخر به ورود در مذهب تشیع مینماید و ان، این بود که: وقتی گروهی از حجّاج ایرانی همراه با حدود بیش از بیست کارتن کتاب اعتقادی وارد عربستان میشوند، تمام کتابها از طرف حکومت مصادره میشود. سفیر ایران در زمان شاه، موضوع را با
ملک فیصل در میان میگذارد. او نیز به وزارت کشور عربستان مینویسد تا به موضوع رسیدگی کنند. وزیر کشور دستور میدهد که تمام کتابها را بررسی کرده، اگر مشکلی ندارد ان را به صاحبش برگردانند. در ان زمان «دمرداش عقالی» در حجاز به سر میبرد، از او خواستند که این کتابها را بررسی کند و در نهایت رای و نظر قانونی خود را بدهد. او با مطالعه این کتابها به حقانیت تشیع پی میبرد و از همان موقع، قدم در راه اهل بیتعلیهم السلام میگذارد...».(1)
عالم مستبصر فلسطینی، شیخ محمّد عبدالعال کسی است که بعد از مدتها تحقیق در مذهب تشیع، پی به حقانیت ان برده، و به اهل بیتعلیهم السلام اقتدا نموده است. وی در مصاحبهای میگوید: «... از مهمترین کتابهایی که قرائت کردم، کتاب «المراجعات» بود، که چیزی بر ایمان من نیفزود و تنها بر معلوماتم اضافه شد. تنها حادثهای که مطلب را نهایی کرده و مرا به ولایت اهل بیتعلیهم السلام رهنمون ساخت، این بود که: روزی در پیاده رو، رو به روی مغازه یکی از اقوامم نشسته بودم، مغازهای کوچک بود. شنیدم که ان شخص به یک نفر از نوههای خود امر میکند که به جای او در مغازه بنشیند، تا نماز عصر را به جای آورد. من به فکر فرو رفتم، که چگونه یک نفر مغازه خود را رها نمیکند تا به نماز بایستد، مگر ان که کسی را به جای خود قرار دهد که بتواند حافظ اموالش باشد، حال چگونه ممکن است که پیامبر اکرمصلی الله علیه واله یک امّتی را بدون امام و جانشین رها کند!! به خدا سوگند که هرگز چنین نخواهد بود... .
هنگامی که از او سؤال شد که آیا الان که در شهر غربت لبنان به سر میبری، احساس وحشت و تنهایی نمیکنی؟ او در جواب میگوید: «به رغم این که عوارض و لوازم تنهایی زیاد و شکننده است، ولی در من هیچ اثری نگذاشته و هرگز انها را احساس نمیکنم؛ زیرا در قلبم کلام امیرالمؤمنینعلیه السلام را حفظ کردهام که فرمود: «ایمردم! هیچ گاه از راه حق به جهت کمی اهلش وحشت نکنید».(2)
او نیز میگوید: «مردم به خودی خود به دین اهل بیتعلیهم السلام روی خواهند آورد؛ زیرا دین فطرت است، ولی چه کنیم که این دین در زیر چکمههای حکومتها قرار گرفته است».
و نیز در پاسخ این سؤال که آیا ولایت احتیاج به بینه و دلیل دارد، میگوید: «ما معتقدیم که هر چیزی احتیاج به دلیل دارد، مگر ولایت اهل بیتعلیهم السلام، که دلیل محتاج به ان است...».(1)
وی همچنین میگوید: «هر کسی که دور کعبه طواف میکند - دانسته یا ندانسته، جبری باشد یا اختیاری یا امر بین الامری - در حقیقت به دور ولایت طواف میکند؛ زیرا کعبه مظهر است و مولود ان، جوهر، و هر کسی که برگرد مظهر طواف میکند در حقیقت به دور جوهر طواف میکند».(2)
مجاهد و رهبر مستبصر فلسطینی، محمّد شحّاده کسی است که هنگام گذراندن محکومیت خود در زندانهای اسرائیل، با بحثهای فراوانی که با شیعیان لبنانی در بند زندانهای اسرائیل داشت، پی به حقانیت شیعه برد و با انتخاب تشیع و مذهب اهل بیتعلیهم السلام از دعوت کنندگان صریح و علنی مردم فلسطین به اهل بیتعلیهم السلام شد. اینک قسمتهایی از مصاحبهای را که با او انجام گرفته، نقل مینماییم: «بازگشت فلسطین به محمّد و علی است»، «من ازاد مردان عالم را به اقتدا و پیروی از امام و پیشوای ازاد مردان؛ حسینعلیه السلام دعوت میکنم».
او میگوید: «من هم دردی فراوانی با مظلومیت اهل بیت پیامبرصلی الله علیه واله دارم و احساسم این است که علی بن ابی طالب علیه السلام حقا مظلوم بود، و این احساس به مظلومیت ان حضرتعلیه السلام در من عمیقتر و ریشه دارتر شده، هر گاه که ظلم اشغالگری در فلسطین بیشتر میشود.
جهل من به تشیع، عامل این بود که در گذشته در تسنّن باقی بمانم. و امیدوارم که
من اخرین کسی نباشم که میگویم: «ثم اهتدیت». رجوع من به تشیع هیچ ربطی به مساله سیاسی ندارد که ما را احاطه کرده است. من همانند بقیه مسلمانان، افتخارها و پیروزیهایی را که «مقاومت» در جنوب لبنان پدید اورد در خود احساس میکنم، که در درجه اول ان را «حزب اللَّه» پدید اورد. ولی این بدان معنا نیست که عامل اساسی در ورود من در تشیع مسائل سیاسی بوده است، بلکه در بر گرفتن عقیده اهل بیتعلیهم السلام از جانب من، در نتیجه پذیرش باطنی من بوده و تحت تاثیر هیچ چیز دیگری نبوده است. راه اهل بیتعلیهم السلام راه حقّ است که من به ان تمسک کردهام». «تشیع من عقیدتی است نه سیاسی». «زود است که در نشر مذهب امامی در فلسطین بکوشم و از خداوند میخواهم که مرا در این امر کمک نماید».
«امام قائم ال بیت نبّوتعلیهم السلام برای ما برکتها و فیضهایی دارد که موجب تحرک مردم فلسطین است. و در ما جنب و جوشی دائمی ایجاد کرده، که نصرت و پیروزی را در مقابل خود مشاهده میکنیم و فرج او را نزدیک میبینیم ان شاءاللَّه. و من با او از راه باطن ارتباط دارم و با او نجوا میکنم و از او میخواهم که ما را در این موقعیت حسّاس، مورد توجه خود قرار دهد».
«آزاد مردان عالم، خصوصا مسلمانان با وجود اختلاف مذاهب را نصیحت میکنم که قیام حسینعلیه السلام و نهضت او بر ضد ظلم را سرمشق خود قرار داده و هرگز سکوت بر ظلمی را که امریکا، شیطان بزرگ و اسرائیل، ان غده سرطانی که در کشورهای اسلامی رشد کرده، روا ندارند».
من در کنفرانسها و جلساتی که در فلسطین تشکیل میشود و مرا برای سخنرانی دعوت میکنند، در حضور هزاران نفر، تمام کلمات و سخنان خود را بر محور مواقف و سیره اهل بیت پیامبرصلی الله علیه واله قرار میدهم که این سخنان سهم به سزایی در تغییر وضع موجود در جامعه فلسطین در رابطه با اهل بیتعلیهم السلام داشته، و این روش را ادامه میدهم تا این که مردم قدر انان را بدانند و با اقتدا به انان، به اذن و مشیت خداوند به پیروزی برسند...».
«زود است که با خواست خداوند، با گروهی از برادران مؤمنم، مذهب اهل بیتعلیهم السلام را در فلسطین منتشر خواهیم کرد تا این که زمینه ساز ظهور مهدی ال محّمد عجّلاللَّه تعالی فرجه الشریف گردد».
هنگامی که رئیس علمای الازهر مصر به طور صریح به جهت نشر تشیع و دفاع از ان، او را مورد هجوم قرار داد، در جواب گفت: «من تنها [این را] میگویم: بار خدایا قوم مرا هدایت کن، که انان نمیدانند...» سپس میگوید: «من کلام باطلی را که به زبان جاری کرد: که جهل و نادانی من نسبت به مذهب شیعه باعث شد که وارد تشیع شو و تنها بر این نکته تاکید میکنم که در حقیقت این جهل به تشیع بود که مرا در مذهب تسنن تا به حال باقی گذارد، تا الان که به حقانیت ان اعتراف میکنم».(1)
موانع گسترش و پذیرش تشیع را میتوان به دو قسم تقسیم کرد:
1 - اسباب و موانع داخلی که مربوط به ذات انسان است؛ از قبیل ضعف وسائل ادراک یا متلبّس بودن به وهمی که ناشی از نبود میزان فکری است، یا تاثیر پذیری از افکار سابق، یا پیروی از نفسیات موروثی که انسان بدون دلیل و برهان ان را قبول کرده است، یا مبتلا بودن به اخلاق رذیله که مانع از بصیرت انسان و درک حقیقت است. اینها اسباب و موانعی است که میتواند انسان را از درک حقیقت باز دارد.
2 - اسباب و موانعی که منشا خارجی داشته و دیگران برای انسانها ایجاد کردهاند تا مانع رسیدن به حقیقت انان شوند.
در ابتدا به موانع خارجی گسترش تشیع در جوامع اشاره میکنیم:
مصیبت بزرگی که اسلام بعد از رحلت رسول خداصلی الله علیه واله با ان روبه رو شد و تا به
1) 693. المتحولون، ج 1، ص 709.
امروز درگیر اثار ان است، مبتلا شدن به افرادی است که به جهت رسیدن به ارزوها و امال سوء شخصیشان، دست به تحریف، حذف، کم و زیاد کردن شریعت و معارف دینی و بازی با برخی از مفاهیم ان زدند. این دستهای پلید درصدد برامدند تا با انحای مختلف، حق را کتمان و مخفی کرده، یا با باطل مخلوط جلوه دهند تا مشتبه شده و یکی از دیگری تمییز داده نشود. و در این بین چه بسیار از حقایق که بر امت اسلامی مخفی گشت و لذا بسیاری از افراد که در این هدف شوم گرفتار امده به ضلالت و گمراهی غوطه ور شدند.و این یکی از مشکلاتی است که شخص مستبصر با ان روبه رو است.
دکتر تیجانی در این باره خطاب به اهل سنت میگوید:
«ای اهل و عشیره من! شما را به بحث و کوشش از حق و رها کردن تعصّب دعوت میکنم. ما قربانیان بنی امیه و بنی عباسیم. ما قربانیان تاریخ سیاهیم. قربانی جمود و تحجّر فکری هستیم، که گذشتگان برای ما به ارث گذاشتهاند».(1)
یاسین بدرانی، یکی دیگر از مستبصرین در این باره میگوید:
«احادیث بسیاری جعل و وضع شد تا مقام افرادی پست و منحط را بالا برده و مقام برخی دیگر را که خداوند انان را به فضیلت و هدایت و علم و حلم و فصاحت و تقوا اختصاص داده، مخفی دارد، کسانی که برای بندگان خدا نور و هدایت بودند. اری، حاکمان مسلّط از بنی امیه و بنی عباس کارهایی انجام دادند که مورد رضایت خدا نبوده و دروغها و باطلهایی را جعل نمودند. توقع ما از مخاطبان است که گول اینگونه افراد و روایات باطل را نخورند، و با تنگ نظری و احساس عاطفه به امور ننگرند، بلکه خواست و اراده ما این است که انان در مطالعات و فهمشان ازاد باشند و در مطالبی که میخوانند انصاف به خرج دهند».(2)
دکتر تیجانی در جایی دیگر میگوید: «من به دست اوردم که بسیاری از علما
(اهل سنت) هنگامی که با حقیقت تلخ و دردآور برای انان مواجه میشوند، در جست جوی برخی از تاویلاتی بر میایند تا از ان مهلکه خارج شوند، امری که در عین انکه خنده دار است، گریه آور نیز میباشد».(1)
ادریس حسینی مغربی، یکی دیگر از کسانی که شیعه شده، در این باره میگوید:
«... ایا این، مردم را به جهل انداختن نیست؟ علمای اهل سنت برای بی سوادان و غافلان از مردم خود، کتاب مینویسند و هرگز در تالیفاتشان در جمع مطالب، ورع و تقوا به خرج نمیدهند».(2)
صالح الوردانی مصری نیز به این موضوع اشاره کرده و میگوید:
«روش تاویل و توجیه، یک اصل اساسی است که اهل سنت، روش و عقاید خود را بر ان استوار کردهاند... تنها سلاحی که انان بر صورت و چهره منافقانه خود میکوبند...».(3)
یکی از علمای سنی منصف، به نام شیخ محمّد الحسّون که الان مفتی شهر حلب سوریه است، در این باره خطاب به اهل سنت میگوید:
«ما ذکر و یاد اهل بیت را به جهت ترس از گسترش تشیع رها کردیم... شکی نیست که دست سیاست مانع از ظهور حقایق شده است؛ زیرا مشاهده میکنیم در کتب صحاح موجود در محیط سنیها چه بسیار فضایل ابی بکر و عمر و عثمان را در چندین صفحه ذکر کردهاند، ولی در مقابل برای سید ما علیعلیه السلام در یک صفحه یا دو صفحه فضایل را نقل کردهاند.
ما مشاهده میکنیم که امام احمدبن حنبل 46 صفحه از مسند خود را به فضایل سید ما علیعلیه السلام اختصاص داده است. چیزی که انسان را به سؤال وا میدارد این است که چرا این مقدار احادیث فضایل از حضرتعلیه السلام در کتابهای سابق نیامده است. من
معتقدم که درک میکنی انچه را که برای من پدیدار شده، هنگامی که مشاهده کنی که مسند احمد در یکی از کشورهای اسلامی چاپ شده و ان چهل و شش صفحه حذف شده است!! اینجا است که میفهمیم که چگونه تاریخ بر ما تزویر و خدعه کرده است...».(1)
یکی دیگر از منصفین اهل سنت به نام دکتر حامد حنفی داوود استاد ادبیات عرب در دانشکده زبان قاهره میگوید:
«از اینجا میتوانم برای خواننده متدبّر اشکار سازم که تشیع، انگونه که منحرفان و سفیانیها گمان میکنند که مذهبی است نقلی محض، یا قائم بر اثاری مملو از خرافات و اوهام و اسرائیلیات، یا منسوب به عبداللَّه بن سبا و دیگر شخصیتهای خیالی در تاریخ، نیست، بلکه تشیع در روش علمی جدید ما به عکس ان چیزی است که انان گمان میکنند. تشیع اولین مذهب اسلامی است که عنایت خاصی به منقول و معقول داشته و در میان مذاهب اسلامی توانسته است راهی را انتخاب کند که دارای افق گستردهای است. و اگر نبود امتیازی که شیعه در جمع کردن بین معقول و منقول پیدا کرده، هرگز نمیتوانست به روح تجدد در اجتهاد نایل اید و خود را با شرایط زمان و مکان وفق دهد؛ به حدی که با روح و شریعت اسلامی منافات نداشته باشد».(2)
او همچنین در تقریظی که بر کتاب «عبداللَّه بن سبا و اساطیر اخری» از علامه عسکری اورده، میگوید: «سیزده قرن است که بر تاریخ اسلامی میگذرد و ما شاهد صدور فتواهایی از جانب علما بر ضد شیعه هستیم، فتاوایی همراه با عواطف و هواهای نفسانی. این روش بد سبب شکاف عظیم بین فرقههای اسلامی شده است. و از این رهگذر نیز علم و علمای اسلامی از معارف بزرگان این فرقه محروم گشتهاند، همان گونه که از ارای نمونه و ثمرات ذوقهای انان محروم بودهاند. و در حقیقت خساراتی که از این رهگذر بر علم و عالم و دانش وارد شده، بیشتر از خساراتی است
که به توسط نشر این خرافات به شیعه و تشیع وارد شده است، خرافاتی که در حقیقت شیعه از انها مبرا است...».(1)
استاد ابوالوفاء غنیمی تفتازانی، مدرس فلسفه اسلامی در دانشگاه الازهر مصر میگوید: «بسیاری از بحث کنندگان در شرق و غرب عالم، از قدیم و جدید، دچار احکام نادرست زیادی بر ضد شیعه شدهاند که با هیچ دلیل یا شاهد نقلی سازگاری ندارد، مردم نیز این احکام را دست به دست کرده و بدون انکه از صحت و فساد ان سؤال کنند، شیعه را به انها متّهم میسازند. از جمله عواملی که منجر به بی انصافی انان نسبت به شیعه شده، جهلی است که ناشی از بی اطّلاعی انان نسبت به مصادر شیعه است. انان در اتّهاماتشان به شیعه، تنها به کتابهای دشمنان شیعه مراجعه میکنند».(2)
1 - ابن سعد از عایشه نقل میکند: «هنگامی که مرض بر رسول خداصلی الله علیه واله سخت شد از خانه بیرون امد و در حالی که بین دو مرد بود، یعنی بین عباس بن عبدالمطلب و شخصی دیگر، دو پای خود را بر زمین میکشاند. راوی میگوید: این خبر را برای عبداللَّه بن عباس نقل کردم که عایشه چنین میگوید. ابن عباس گفت: ایا میدانی که شخصی که عایشه نام ان را نبرد کیست؟ عرض کردم: خیر. ابن عباس فرمود: او علی بن ابی طالب است. آنگاه فرمود: عایشه دوست نداشت که از علی به خیر یاد کند».(3)
بخاری همین مضمون را نقل کرده ولی ذیل ان را که: «عایشه دوست نداشت علی را به خیر یاد کند» نیاورده و ان را حذف کرده است، با انکه ابن سعد حدیث را با این ذیل و با سند صحیح نقل کرده است، و این خود از تحریفات بخاری به شمار میاید.(4)
2 - در تاریخ اشاره به مکاتبه و نامهای شده است که محمّد بن ابی بکر به معاویه
نوشت، در ان نامه که نصر بن مزاحم در کتاب «وقعة صفین» و مسعودی در کتاب «مروج الذهب» ان را به تفصیل نقل کرده است، به بسیاری از فضایل حضرت علیعلیه السلام اشاره کرده است، ولی - مع الاسف - طبری و ابن اثیر ان را نقل نکردهاند، انان در توجیه عمل خود، میگویند: عموم مردم تحمّل این گونه مسائل را ندارند.
بعد از این دو مورخ؛ ابن کثیر به اصل نامه محمّد بن ابوبکر در تاریخ خود اشاره کرده، ولی به این جمله اکتفا میکند که در ان غلظت و تندی است.(1)
3 - طبری و ابن اثیر در تاریخ خود خطبه امام حسینعلیه السلام را در روز عاشورا نقل کردهاند، در ضمن خطبه چنین امده است: «امّا بعد فانسبونی فانظروا من انا؟ ثم ارجعوا الی انفسکم وعاتبوها هل یجوز لکم قتلی وانتهاک حرمتی؟ الست ابن بنت نبیکم وابن وصیه وابن عمّه، واول المؤمنین باللَّه والمصدق لرسوله بما جاء من عند ربّه؟...»؛ «امّا بعد؛ نسب مرا بگویید، ببینید که من کیستم، انگاه به خود باز گردید و نفس خود را عتاب کنید که ایا برای شما کشتن و هتک حرمت من جایز است؟ ایا من فرزند دختر پیامبر شما و فرزند وصی او و فرزند پسر عموی او نیستم؟ او که اول مؤمن به خدا و تصدیق کننده رسول او بود با ان چه از جانب پروردگارش اورده است؟...».
ولی ابن کثیر هنگامی که این خبر را نقل میکند، کلمه «و ابن وصیه» را از خبر حذف کرده، با ان که مصدر او تاریخ طبری است که نقل کرده است.
4 - بخاری در صحیح خود روایتی را این گونه نقل کرده است: «علی - علیه السلام - به عمر فرمود: ایا نمیدانی که قلم تکلیف از چند نفر برداشته شده: از مجنون تا به هوش اید، از کودک تا به ادراک برسد، و از خواب تا بیدار شود؟».(2)
ولی هنگامی که به مصادر حدیثی دیگر مراجعه میکنیم پی میبریم حدیث صدری داشته که بخاری به جهت حفظ قداست عمر بن خطاب ان را حذف کرده است.
ابوداوود، نسائی و ابن حبّان، از ابن عباس نقل کردهاند: علی بن ابی طالب گذرش بر دیوانهای از قبیلهای افتاد که زنا داده و عمر دستور به سنگسار کردنش را صادر نموده بود، علیعلیه السلام به عمر فرمود: ایا نمیدانی که رسول خداصلی الله علیه واله فرمود: قلم تکلیف از سه دسته برداشته شده است...؟(1)
از اینجا استفاده میشود که بخاری چگونه حدیث را نقل به معنا کرده و صدر ان را حذف نموده است.
5 - مورخین و مفسرین در ذیل ایه شریفه: « و انْذِر عَشیرتَک الْاقْربینَ»؛(2)«و خویشاوندان نزدیکت را انذار کن!». نقل کردهاند که بعد از نزول ایه شریفه، پیامبر 45 نفر از بزرگان بنی هاشم را دعوت کرد، و عزم نمود تا انان را در ضیافتی به رسالت خود دعوت کند. علیعلیه السلام را دستور داد تا شیر و طعام اماده سازد و بعد از پایان یافتن طعام، پیامبر شروع به صحبت کرد... در بین سخنان خود فرمود: «... ای فرزندان عبدالمطلب! همانا من در میان عرب جوانی سراغ ندارم که بهتر از انچه من برایتان اوردهام، برای شما اورده باشد، من برای شما خیر دنیا و اخرت را اوردهام، و خداوند عزوجلّ مرا امر نموده تا شما را به ان دعوت نمایم، کدامیک از شما به من ایمان اورده و کمک کار من میشوید تا این که برادر و وصی و خلیفه من در میان شما باشد؟
علیعلیه السلام میفرماید: همگی سرها را به زیر انداختند ولی من در میان انها عرض کردم: من، ای نبی خدا وزیر تو خواهم شد. ان گاه دست بر گردن من گرفت و سپس فرمود: همانا این - علیعلیه السلام - برادر و وصی و خلیفه من در میان شما است، به دستورات او گوش فرا داده و او را اطاعت کنید».(3)
ولی - مع الاسف - طبری همین قضیه را با کمی تفصیل به صورت تحریف شده،
در تفسیر خود نقل کرده است، و هنگامی که به فضیلت امام علیعلیه السلام میرسد ان را به صورت اجمال و اهمال اورده است. او این گونه نقل میکند: «... فایکم یؤازرنی علی هذا الامر علی ان یکون اخی وکذا وکذا...»؛(1)«... کدامین از شما کمککار من بر این امر خواهد شد تا این که برادر من و چنین و چنان باشد...».
این عمل جنایتی است که از نویسنده و یا نسخهبردار انجام گرفته است، او با این عمل خود چه هدفی را دنبال میکند؟ ایا میخواهد بر اهل سنت خدعه و حیله کرده تا مبادا پی به فضایل امیرالمؤمنینعلیه السلام برده و پیرو او گردند؟ یا هدف دیگری را دنبال میکرده است؟
همین کار را ابن کثیر در کتاب تاریخ و تفسیر خود دنبال کرده و فضیلت امیرالمؤمنینعلیه السلام را با اجمال ذکر کرده است.(2)
تعجب از دکتر هیکل وزیر معارف مصر است که در کتاب خود «حیاة محمّد» در چاپ اول، قصه را به تمامه نقل کرده، ولی در چاپهای بعد فضایل علیعلیه السلام را با اجمال بیان کرده است تا کسی به ان پی نبرد.(3)
6 - شیخ عبدالوهاب شعرانی در کتاب «الیواقیت و الجواهر» بابی را منعقد کرده و در ان علائم قیامت را بیان نموده، از ان جمله به خروج حضرت مهدیعلیه السلام اشاره کردهاست. ان گاه عباراتی از شیخ محیی الدین در باب 366 از فتوحات نقل میکند که این چنین است: «و بدانید که خروج مهدی حتمی است، ولی او خروج نمیکند تا زمین از ظلم و جور پر شود، ان گاه پر از قسط و عدل مینماید. و اگر از دنیا تنها یک روز باقی بماند خداوند ان را طولانی میگرداند تا ان خلیفه، والی زمین شود. او از عترت رسول خداصلی الله علیه واله از فرزندان فاطمه است، جدش حسین بن علی بن ابی طالب
و پدرش حسن عسکری، فرزند امام علی النقی، فرزند امام علی الرضا، فرزند امام موسی الکاظم، فرزند امام جعفر صادق، فرزند امام محمّد باقر، فرزند امام زین العابدین علی، فرزند امام حسین، فرزند امام علی بن ابی طالب است. اسم او هم نام رسول خدا است. مسلمانان با او در بین رکن و مقام بیعت میکنند. او شبیه رسول خداصلی الله علیه واله در اخلاق است...».(1)
ولی - مع الاسف - هنگامی که چاپ جدید «فتوحات مکیه» را مشاهده مینماییم هرگز اثری از اسامی اهل بیتعلیهم السلام در ان نمیبینیم، گویا چاپ کننده کتاب با ارشاد علمای اهل سنت، از انجا که وجود این اسامی را تاییدی بر مذهب شیعه دانسته و سبب اعتراض بر مذهب خود میدانسته است، این اسامی را از کتاب فتوحات مکیه حذف کرده و بدون ان چاپ کرده است.(2)
7 - احمد بن ابی یعقوب معروف به یعقوبی، صاحب تاریخ معروف، در فصلی با عنوان «ما نزل من القران بالمدینة» میگوید: «گفته شده که اخرین ایهای که بر پیامبرصلی الله علیه واله نازل شد، ایه: « الْیومَ اکمَلْتُ لَکمْ دینَکمْ واتْمَمْتُ عَلَیکمْ نِعْمَتِی ورضِیتُ لَکمُ الْاسْلامَ دینا»؛(3)«امروز دین شما را کامل کردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان ایین شما پذیرفتم.» است. روایت صحیح، ثابت و صریح نیز این مطلب را تایید میکند که نزول ایه در روز نصّ بر امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب در غدیر خم است.(4)
ولی در جایی دیگر بعد از نقل ایه اکمال، چنین امده است: «مطابق همین معنا است روایت صحیح، ثابت و صریح، و نزول ایه در روز نفر بر امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب بعد از ترحم بوده است».(5)
مشاهده میکنیم که چگونه دو کلمه از عبارات یعقوبی را تحریف کرده، تا فضیلت امیرالمؤمنینعلیه السلام را نامفهوم جلوه دهد. و این خطر بزرگی است که میراث فرهنگی اسلامی را تهدید میکند.
8 - متقی هندی از «صحیح مسلم» و «سنن ابی داود» از رسول خداصلی الله علیه واله نقل میکند که فرمود: «مهدی از عترت من و از فرزندان فاطمه است».(1)
ابن حجر هیتمی نیز در «الصواعق المحرقه» همین حدیث را از مسلم و ابو داود و نسائی و ابن ماجه و بیهقی و دیگران نقل میکند.(2)
ولی - مع الاسف - در صحیح مسلم وجود ندارد.
9 - ابن حجر هیتمی از دیلمی نقل میکند که او از عایشه از رسول خداصلی الله علیه واله نقل کرده که حضرت فرمود: «بهترین برادران من علی، و بهترین عموهای من حمزه است. یاد علی عبادت است».(3)
ولی با مراجعه به کتاب دیلمی «فردوس الاخبار» با تحقیق عبدالوهاب عبد اللطیف در سال 1385 هجری قمری از ذیل حدیث، یعنی جمله «یاد علی عبادت است» اثری نمیبینیم.
10 - با مقابله کتاب «الصواعق المحرقه» چاپ سال 1385 هجری قمری و چاپ سال 1312 هجری قمری پی خواهیم برد که این کتاب از دست تحریف مصون نمانده است، که از ان جمله میتوان به اموری اشاره کرد:
الف) در صفحه 74 کتاب، حدیث «ذکر علی عبادة» حذف شده است.
ب) در صفحه 76 چاپ قدیم از طبرانی روایتی را نقل کرده که مضمون ان چنین است: «برای علیعلیه السلام هجده منقبت و فضیلت است که برای هیچ یک از امت نیست»، ولی - مع الاسف - در چاپ جدید ان وجود ندارد.
ج) در صفحه 87 چاپ قدیم ان، روایتی را به این مضمون از حاکم نیشابوری نقل کرده است: «... عرض کردیم: ای رسول خدا! چگونه بر اهل بیتت درود فرستیم؟ حضرت فرمود: این چنین درود فرستید: «اللّهم صلّ علی محمّد وال محمّد».
ولی در چاپ بعد از ان وجود ندارد.
د) در صفحه 20 از چاپ قدیم، حدیثی به این مضمون نقل کرده است: «صراط علی مستقیم»، راه علی مستقیم است. ولی در چاپ بعد کلمه «علی» حذف شده است.
11 - به ابوالطیب متنبّی شاعر گفتند: چرا علی را مدح نمیگویی؟ او در جواب این دو بیت شعر را سرود:
و ترکت مدحی للوصی تعمدا
اذ کان نورا مستطیلا کاملا
و اذا استطال الشیء قام بنفسه
و صفات ضوء الشمس تذهب باطلا
در این دو بیت شعر اشاره به این نکته دارد که علت این که من مدح وصی - علیعلیه السلام - را ترک کردم در این است که نور علی چنان بلند و کامل است که به خود قوام دارد و احتیاج به این ندارد که من ان را فروزان کنم. ولی - مع الاسف - در برخی از نسخههای این دیوان حذف شده و از ان خبری نیست.
12 - کتاب «الطبقات الکبری» از ابن سعد چندین بار چاپهای گوناگون از او شده است، و ترجمه و شرح حال امام حسن و امام حسینعلیهما السلام در این کتاب چند صفحهای معدود را به خود اختصاص داده است. در حالی که کتاب شناس معروف معاصر سید عبدالعزیز طباطبایی نسخهای خطی از این کتاب را در ترکیه پیدا کردند که ترجمه و شرح حال این دو امام چندین برابر موجود است، و خوشبختانه این بخش به طور مستقل به چاپ رسیده است.
13 - حاکم نیشابوری در کتاب «المستدرک علی الصحیحین» میگوید: «از متفردات مسلم به نقل حدیث ابی موسی از پیامبرصلی الله علیه واله است که فرمود: «بهترین زنان عالم چهار نفرند». و تتمه حدیث که در بسیاری از مصادر حدیثی امده، چنین است: «مریم،
خدیجه، اسیه، فاطمهعلیها السلام»، ولی با جست جوی فراوان در ابواب مختلف؛ همچون باب فضایل خدیجه علیها السلام یا باب فاطمهعلیها السلام و یا در ابواب دیگر یافت نشد.
مرحوم شیخ محمّد حسن مظفّر در کتاب «دلائل الصدق» میگوید: «گویا نسّاخ کتاب، این حدیث را تحریف نمودند تا این که ابروی عایشه را حفظ نمایند؛ زیرا اسم عایشه در میان این چهار نفر ذکر نشده است».(1)
14 - «حدیث امان» را بسیاری از مصادر از رسول خداصلی الله علیه واله نقل کردهاند که فرمود: «ستارگان، امان بر اهل اسمانند، و اهل بیت من، امان برای اهل زمیناند و هرگاه اهل بیت من از روی زمین بروند، اهل زمین نیز نابود خواهند شد».
از جمله مصادری که این حدیث از ان نقل شده «مسند احمد» است، ولی - مع الاسف - الان در مسند احمد وجود ندارد.
15 - حدیث «انا مدینة العلم وعلی بابها» در بسیاری از مصادر اهل سنت وارد شده است. ابن اثیر در «جامع الاصول»، سیوطی در «تاریخ الخلفاء»، ابن حجر در «الصواعق المحرقه»، این حدیث را از ترمذی در «الجامع الصحیح» نقل میکنند، و نیز فضل بن روزبهان اعتراف به وجود این حدیث در صحیح ترمذی کرده و ان را تصحیح کرده است، ولی این حدیث الان در «الجامع الصحیح» ترمذی وجود ندارد.
16 - بخاری در صحیح خود، باب «بعث علی بن ابی طالب علیه السلام و خالد بن الولید الی الیمن قبل حجة الوداع» به سندش از بریده نقل میکند: پیامبرصلی الله علیه واله علیعلیه السلام را به سوی خالد فرستاد تا خمس غنایم را از او بگیرد، و من در ان هنگام علی را دشمن میداشتم. دیدم که علیعلیه السلام غسل کرد. به خالد گفتم: ایا این کار او را مشاهده کردی؟ خدمت رسول خداصلی الله علیه واله که رسیدم جریان را بر او عرضه داشتم. حضرت فرمود: ای بریده! ایا علی را دشمن داری؟ گفتم: اری. حضرت فرمود: او را دشمن مدار؛ زیرا سهم او از خمس بیشتر از این مقدار است.(2)
با تامّل در مصادر دیگر روایی پی میبریم که بخاری روایت بریده را ناقص و با تحریف نقل کرده است. و اصل سخن رسول خداصلی الله علیه واله که همان اشاره به ولایت امیرالمؤمنینعلیه السلام است را حذف نموده است.
احمد بن حنبل به سندش از بریده نقل میکند: رسول خداصلی الله علیه واله دو لشکر را به سوی یمن فرستاد: بر یکی از انها علی بن ابی طالب را امیر نموده و بر دیگری خالد بن ولید را فرمانده نمود و فرمود: هر گاه با هم برخورد، کردید، علیعلیه السلام فرمانده شما خواهد بود و در صورت عدم برخورد هرکدام از شما دو نفر فرمانده لشکر خود باشد. ما با بنی زید از اهل یمن درگیر شده و قتال نمودیم. مسلمانان بر مشرکان پیروز شدند و بعد از قتال، ذریه انها را به اسارت بردیم. علیعلیه السلام زنی از اسرا را برای خود انتخاب کرد. بریده میگوید: خالد نامهای نوشت و در ان اشاره به ماجرا کرد و ان را به من داد تا به مدینه برده و به رسول خداصلی الله علیه واله تحویل دهم. من خدمت حضرت امده و نامه را به ایشان دادم. حضرتصلی الله علیه واله نامه را که مشاهده نمود غضب در صورتش مشاهده شد. عرض کردم: ای رسول خدا! اینجا مکانی است که باید به خدا پناه برد. تو مرا با کسی فرستادی و امر کردی که او را اطاعت کنم، من نیز چنین کردم. رسول خداصلی الله علیه واله فرمود: «کاری بر ضد علی انجام نده؛ زیرا او از من و من از او هستم و او ولی هر مؤمنی بعد از من است».(1)
با تامل در این دو حدیث به خوبی استفاده میشود که متن حدیث احمد بن حنبل همان قضیهای است که بخاری از بریده نقل کرده، ولی بخاری با نقل به معنایی که انجام داده، در حدیث تحریف کرده و اصل کلام رسول خداصلی الله علیه واله که اشاره به ولایت امیرالمؤمنینعلیه السلام دارد را نیاورده است. و این گونه کارها از بخاری سابقه داشته و امر تازهای به حساب نمیاید.
ابن دحیه اندلسی بعد از نقل این حدیث از بخاری، میگوید: «بخاری این حدیث
1) 723. مسند احمد، ج 5، ص 356.
را همانگونه که مشاهده میکنی ناتمام و ناقص نقل کرده است. و این عادت او در نقل احادیثی از این قبیل است...».(1)
ذهبی در ترجمه ابن دحیه اندلسی میگوید: «... شیخ، علامه، محدث... دارای بصیرت به حدیث...».(2)
سیوطی نیز او را از اعیان علما و مشاهیر فضلا به شمار اورده که در علم حدیث و علومی که مربوط به ان است، متقن است.(3)
عجیب تر از کاری که بخاری در تحریف حدیث «ولایت» انجام داده، تحریفی است که ولی اللَّه دهلوی انجام داده است، او به جای کلمه «هو» لفظ «انا» را به کار برده و کلمه «بعدی» را از اخر حدیث حذف کرده است. او در کتاب «ازاحة الخفاء» حدیث را این گونه نقل کرده است: «... ما تریدون من علی انّ علیا منّی وانا منه وانا ولی کلّ مؤمن».
و نیز از جمله موانع خارجی گسترش تشیع، جلوگیری مخالفان از انتشار و معرفی ان و اشنا شدن مردم با رهبران معصوم شیعه است. امری که باعث شده عده بسیاری از مردم اعم از مسلمان و غیرمسلمان، از پیروی اهل بیت عصمت و طهارتعلیهم السلام محروم شده و به تشیع روی نیاورند.
محمد کثیری یکی از مستبصرین در این زمینه میگوید: «کتب شیعه در هر مکان مورد ستیز و مقابله از ناحیه مخالفان است و در اغلب دولتها با ورود ان مخالفت میشود...».(4)
او در جایی دیگر میگوید: «سلفیها با کتاب شیعی در هر مکان مقابله میکنند، و مانع ورود ان به کشورهایشان شده و خواندن ان را تحریم میکنند. در الجزایر هر جوان ملتزمی را اهانت میکنند، بلکه چه بسیار او را کتک زده و محاکمه مینمایند
هرگاه مشاهده کنند که نزد او کتاب یا مجلهای از شیعه وجود دارد!! چرا این گونه از کتاب شیعه ترس دارید، ای دعوت کنندگان سلفیه؟!»(1)
او نیز میگوید: «ما به داعیان سلفیه میگوییم: اگر انچه را که درباره شیعه مینویسید صحیح و نمایانگر حقیقت است، پس چرا به کتاب شیعه مجال نمیدهید تا منتشر گردد؟! واضح است زیرا این امر میتواند انچه را که شما ادعا میکنید تاکید نماید و نیز میتواند جوانان روشنفکر را در انتخاب موقف صحیح درباره تشیع کمک کند... ولی من یقین دارم که انان هرگز چنین نخواهند کرد؛ زیرا انان از تشیع و حقایق ان خوف دارند، به جهت اینکه خورشید هنگامی که طلوع کند و در وسط اسمان قرار گیرد هر شمعی را خاموش و نور ان را معدوم خواهد ساخت، و این موقعیت تشیع نسبت به عقیده سلفیه است.
انان خود را پنهان کرده و پشت دیوارهایی که از دروغ و اختلاط ساختهاند، مخفی میدارند، و لذا هنگامی که یکی از جوانان بیدار، برخی از حقایق را درک میکند منقلب شده و تبدیل به یکی از دشمنان سلفیه و داعیان ان میگردد؛ زیرا کشف میکند که غذای سلفی او مخلوط و مملو به دروغ و تحریف حقایق بوده است».(2)
دکتر محمد تیجانی سماوی در این باره میگوید: «چرا برخی از علما تا به امروز، در عصر علم و نور، قصدشان پوشش گذاردن بر حقایق از طریق تاویلات ساختگی است که هیچ ارزشی ندارد؟»(3)
او نیز میگوید: «به استثنای برخی از علمای معاصرین که در نوشتههای خود درباره شیعه مراعات اخلاق اسلامی را کرده و انصاف از خود نشان دادهاند، ولی اغلب انها از قدیم و جدید، همیشه درباره شیعه با افکار بنی امیه کینهتوز مینویسند. تو انان را میبینی که در هر وادی گمراهکننده وارد شده و سخنانی که خود نمیفهمند،
بر زبان جاری میسازند و سبّ و دشنام به انان داده و بر شیعه ال بیت نسبتهایی را میدهند که از انها بری میباشند... . یک بار چنین مینویسند که شیعه فرقهای است که مؤسس ان عبداللَّه بن سبا یهودی است، و یک بار مینویسند که انان از اصل مجوسند، و گاهی میگویند انان روافضاند که خطرشان از یهود و نصارا بیشتر است. و گاهی مینویسند که انان منافقند؛ زیرا به تقیه عمل میکنند، و انان اباحیگری را رواج میدهند؛ زیرا نکاح با محارم را مباح دانسته و متعه را که زنا است حلال میشمارند. و برخی از انان میگویند که شیعه قرانی غیر از قران ما دارد، و انان علی و امامان دیگر از فرزندان او را میپرستند و نسبت به محمّد و جبرئیل بغض دارند... سالی نمیگذرد جز انکه کتاب یا مجموعه کتبی از این علمایی که گمان میکنند اهل سنت و جماعتند، به دست ما میرسد، که پر از تکفیر و توهین به شیعه است. انان در این کار خود انگیزهای جز خشنودی اربابان خود ندارند، کسانی که مصلحت خود را در تفرقه بین امت و تشتّت انها میبینند. انان در این گونه نوشتههای خود حجّت و دلیلی جز تعصّب کورکورانه و کینه به دل گرفته و جهل مرکب و تقلید از گذشتگان خود بدون تحقیق و جست جو و گواه، ندارند... و از انجا که انان پیروان سنت بنی امیه و قریشند، لذا چنین سخن میگویند و با عقلانیت جاهلیت و افکار قبیلهای و صداهای قومیگری مینویسند...».(1)
هاشمی بن علی از مستبصرین تونسی میگوید: «من همیشه میگویم که میلیونها نفر از مسلمانان و دیگران هستند که دارای طینتی پاکند ولی این مذهب به انان نمیرسد».(2)
دکتر اسعد وحید قاسم، پزشک مستبصر فلسطینی در این باره مینویسد:
«... سؤالی که دائما در ذهن من است، اینکه به چه سبب بسیاری از حوادث تاریخی و احادیث پیامبرصلی الله علیه واله را از ما مخفی کردهاند، به رغم اینکه در مصادر معتبر اهل سنت از توثیق برخوردار است، احادیثی که میتواند بسیاری از دشواریهای مسائل
اختلافی بین اهل سنت و شیعه در طول قرون گذشته را حلّ کند. ایا مخفی کردن حقایق و روپوش گذاشتن بر انها و مشوش کردن انها میتواند توجیه کننده و مانع فتنه باشد؛ ان طوری که انان گمان میکنند؟ ایا تمام فتنه در مخفی کردن حقایق و مشوه جلوه دادن انها نیست؟!».(1)
محمد گوزل حسن امدی، یکی از مستبصرین ترکیه میگوید: «من از نصوص بسیاری که در کتاب و سنت وارد شده و در مورد خلافت امیرالمؤمنین و ائمه معصومین از ذریه اوست مطّلع شدم که امر به اقتدای به انان و حرکت بر طبق روش انان دارد و از مخالفت و دشمنی با انان نهی میکند. روایاتی که در حد تواتر در کتب اهل سنت و شیعه وارد شده است، گرچه حاکمان جور، نهایت سعی و کوشش خود را برای مخفی کردن و کتمان انها به کار گرفتند، و کسانی که این نصوص را پخش کرده و منتشر ساختند را عذاب کرده و زندان نمودند، و اموال بسیار و جوایز ارزشمندی را به کسانی بذل کردند که مخالف و نقیض ان احادیث را از پیامبرصلی الله علیه واله نقل نمودند. ولی به رغم این کارها، خداوند بر این امت منّت گذارد که بر انان مقدار بسیاری از این نصوص را حفظ کرد...».(2)
شک و شبهه در برخی از موارد خوب و سازنده است ولی در برخی از موارد دیگر مضر و مخرب میباشد.
الف) شک سازنده
انسان بعد از رسیدن به بلوغ، در وجود خود احساس میکند که احتیاج به بحث و تحقیق برای رسیدن به شناخت پاک و اصیل و اطمینان اور دارد. از این موقع است که در ذهن انسان، شکها و شبههها درباره صحت اعتقاداتش پدید میاید. این
سؤالهای اعتقادی و شبهات که در درون انسان موج میزند، از شکهای سازنده و ارزشمند به حساب میاید، و این امری طبیعی به نظر میرسد؛ زیرا ناشی از عدم معرفت است که میتواند در نفس انسان برخی از مشاعر را باز کند. مشاعری که بعد از ظهور و بروز، در انسان نشاط و زندگی به جهت طلب علم و اطمینان در امور اعتقادی ایجاد میکند.
در این مرحله وظیفه انسان جستوجوگر ان است که بحث و تحقیق کرده، تا به نتیجه قطعی برسد؛ زیرا خداوند سبحان میفرماید: « والَّذِینَ جاهدوا فِینا لَنَهدینَّهمْ سُبُلَنا»؛(1)«و کسانی که در راه ما جهاد و کوشش کنند، البته ما انها را به راههایمان هدایت خواهیم کرد».
ب) شک مخرب
شک و شبهه مخرب و غیرسازنده، با شبههای که در ذهن انسان جستجوگر به طور طبیعی پراکنده میشود فرق دارد. شک مخرب، شکی است که انسان مغرض ان را ایجاد کرده و از راه تزیین باطل و پوشاندن حقّ با باطل و دیگر اسباب، ان را پراکنده نموده است.
بیشتر کسانی که این گونه شبهات را پراکنده میکنند، کسانی هستند که راه حق دیگران بر انان مضر است، و لذا با هر وسیله ممکنی که در دسترس انان است میخواهند مردم را از حق باز دارند. اینان میخواهند تا مردم در گمراهی و حیرت و تاریکی و شک در امور اعتقادی به سر برند تا خود بتوانند در این بین فرصت پیدا کرده و به اهداف شوم خود نایل گردند.
دکتر تیجانی در این باره میگوید: «گاهی باطل لباس حق را به خود میپوشد تا مردم را به گمراهی و ضلالت بکشاند و در اغلب زمانها نیز موفق میشود؛ زیرا عقول مردم بسیط بوده، یا حسن ظن به این گونه افراد داشتهاند. و گاهی باطل به جهت وجود یاران مؤید خود، پیروز میگردد. لذا بر طرفداران حق است که صبر کرده و انتظار وعده خدا را بکشند تا باطل را نابود کند؛ زیرا باطل رفتنی است».(2)
یاسین معیوف بدرانی، یکی از کسانی که شیعه شده، در این باره میگوید:
«کسانی که به دنبال هر بادی حرکت کرده و به دنبال هر صدایی از روی نادانی میدوند، زود است که در بسیاری از شبهات قرار گیرند؛ شبهاتی که مفاهیم حقیقی را تغییر داده و به جای انها مفاهیم غلط را در عقول افراد بسیط جایگزین مینماید».(1)
محمّد علی متوکل، یکی دیگر از کسانی که شیعه شده میگوید:
«تشیع از ان جهت که جوهر و اصل دین است، در طول تاریخ با بی رحمانه ترین حملهها به جهت مشوه جلوه دادن چهره ان، مواجه بوده است...».(2)
یاسین معیوف بدرانی میگوید:
«ما هنگامی که به وضعیت شیعه نگاه میکنیم از ان همه فشار که به انان وارد شده و مشکلاتی را که در هردو عصر سیاه - بنی امیه و بنی عباس و قرنهای دیگر - متحمّل شدهاند تعجب میکنیم. تحیر ما از ان جهت است که انان با وجود این همه فشارها و مشکلاتی که پدید امد، چگونه بر علم و روش و سیره و رسالتشان محافظت نموده و استمرار پیدا کردند، و پرچم جهاد را بر ضد تمام حاکمان منحرف و ظالم برداشتند...».(3)
عبدالمحسن سراوی، یکی دیگر از مستبصرین میگوید: «بسیاری از نویسندگان عصر ما هنوز با افکار روزگار ظالمان زندگی میکنند، روزگار که در ان دشمنان اسلام در صفوف مسلمانان نفوذ کرده، تهمتها و دروغها را در بین انان منتشر ساختند».(4)
معتصم سید احمد، یکی دیگر از مستبصرین میگوید: «مخالفان شیعه نهایت کوشش خود را برای تحریف حقایق و مشوه جلوه دادن مذهب اهل بیت با اسلوبهای مختلف دعوت و نشر اکاذیب به کار گرفتند. انان تا حدود زیادی در تعمیق جهل در نفوس اهل مذهب خود و گسترش و فاصله انداختن بین انان
و شناخت حقیقت موفق بودند. انان تشیع را به بدترین و قبیحترین صورت ممکن با خرافات و اوهامی که یافتند تصویر نمودند...»(1)
او در ادامه میگوید: «جهل به تشیع که مجموعهای بزرگ از امت اسلامی در ان زندگی میکنند، نتیجه طبیعی کوشش این نویسندگان است که سایه جهل کامل را بر این امت افکندند تا انان شناختی از مذهب تشیع پیدا نکنند...».(2)
دکتر تیجانی سماوی در این باره میگوید:
«ولی محقق منصف هنگامی که بر مقداری از تحریفات و تهمتهای مخالفان واقف میگردد، دوریاش از انان بیشتر می شود و بدون شک میفهمد که انان دلیل و حجتی غیر از به گمراهی کشاندن و تزویر و واژگون کردن حقایق به هر نحو ممکن ندارند. انان بسیاری از نویسندگان را اجیر کرده و برایشان سرمایه و بودجه بسیاری معین کردند، همانگونه که بر ایشان القاب و گواهیهای دانشگاهی گول زننده را جعل نمودند تا طبق مراد و خواسته انان انچه دشنام و تکفیر نسبت به شیعه میخواهند بنویسند...».(3)
برخی از اوقات انسان پی به حقانیت مکتب و مذهب و مطلبی میبرد، ولی یک مانع درونی، انسان را از پذیرش ان بازمی دارد. در مورد پذیرش تشیع نیز از این قبیل است. بسیاری از اهل سنت در ضمن بحث و بررسیهایشان پی به حقانیت اهل بیتعلیهم السلام و پیروان انان میبرند و به این نتیجه میرسند که وظیفه دارند تا به کتاب و عترت تمسک کنند، ولی رسیدن به این نتیجه را کافی در تغییر مذهب خود نمیبینند، بلکه موانع درونی بسیاری را برای پذیرش مذهب جدید مییابند. اینک به برخی از انها اشاره میکنیم.
بسیاری از مردم، از مخالفت با مفاهیمی که از پدران و پیشینیان خود به ارث بردهاند، ترس دارند گرچه حق برایشان همانند روز روشن باشد، و این نتیجه افتادن در اسارت تقلید کورکورانه در انتخاب مذهب است؛ زیرا تقلید در عقاید، انسان را به مقدس شمردن عقیده موروثی وا میدارد و در نتیجه انسان را با موانع نفسی بسیاری رو به رو خواهد کرد. ولی واقع و حقیقت بر انسان جستوجوگر ایجاب میکند که این بندها را شکسته و با دقت تمام به ادلهای که با ارای موروثی او مخالفت دارد نگریسته و تامل کند. انسان باید بداند که اگر پدران و اقوامش به اشتباه و خطا رفتهاند و بر ما روشن شد که انان به بیراهه رفتهاند، وجهی ندارد که ما راه انان را دنبال کنیم، بلکه وظیفه ما است که از حق پیروی نماییم؛ گرچه با افکار و معتقدات ارثی ما مخالفت داشته باشد.
قران کریم تقلید کورکورانه از اقوام و ابا و اجداد را مورد سرزنش قرار داده و میفرماید: «کسانی که شیعه شدهاند به این مشکل اساسی اشاره کرده و برای نجات از ان نیز راه حل ذکر کردهاند».
معتصم سید احمد، یکی از مستبصرین سودانی میگوید: «نظر قدسی به علمای سابق و بزرگان خود داشتن، انسان را به تقلید و پیروی مطلق و اتکا کردن بر افکار انان وا میدارد. تسلیم این تقلید شدن منشا انحراف از حق است. خداوند متعال، عقول انان را بر ما حجّت قرار نداده است، بلکه عقل هر انسانی بر او حجّت است، لذا احترام ما به انان نباید سبب منع و جلوگیری از مناقشه افکار انان و دقت در انها گردد، تا داخل در مفاد ایه « وقالُوا ربَّنا انّا اطَعْنا سادتَنا وکبَراءَنا فَاضَلُّونَا السَّبِیلَا»(4)نشویم».(5)
یاسین معیوف بدرانی در این باره میگوید: «اسلام، تقلید و تعبّد را در ممارست با
ص:317
اصول عقاید کافی نمیداند...، بلکه بر هر فردی واجب میکند که در مورد صحّت عقاید خود به صورت مستقل و به دور از احساسات و تقلید کورکورانه جستوجو کند».(1)
طارق زین العابدین، یکی دیگر از مستبصرین، دراین باره میگوید: «چیزی که قابل اشاره به ان است اینکه افرادی که در اخرت، عاقبت بد و نهایت شومی دارند، کسانی هستند که عقاید موروثی در نفس انان سکنی گزیده، به گمان اینکه این عقاید برحق است...»(2)
هاشم ال لقیط از مستبصرین سوری در این باره میگوید:
«کسی که میخواهد به حقّ برسد، چارهای جز رسیدن به ان ندارد؛ گرچه راه طولانی باشد، ولی مشکل در کجا نهفته است؟ مشکل در فرار شخص بحث کننده از حقیقت پرستش بزرگان و تقدیس شخصیتها به حساب دین است. مشکل در تقلید اجداد و پدران و افکار موروثی است. لذا اگر انسان از انچه گفته شد خودش را پیراسته کند و به ادله قران و سنت نبوی و اثار صحیح روایت شده از رسول خداصلی الله علیه واله تمسک کند، به طور حتم حق را درک خواهدکرد و به ارزوی خود که ارزوی هر طلب کننده و رغبت هر رغبت کننده است خواهد رسید».(3)
از جمله موارد دیگری که برای یک بحث کننده سنّی مانع مهمی در پذیرش مذهب تشیع و پشت پا زدن به مذهب سابق است، جرات نداشتن او در مخالفت و مردود شمردن گفتار شخصیتهایی است که در جامعه خود مورد عظمت و احترام مردم هستند، به حدی که مانند بتی شدهاند که هرگز کسی جرات رسیدن به مقام انان را ندارد.
ص:318
مستبصر معروف مصری، صالح الوردانی در رابطه با افتادن در اسارت تقدیس شخصیتها و شناخت حقّ به انان، نه شناخت حقّ به خود حقّ، میگوید: «این همان مطلبی است که احبار و راهبان دوست داشته و بین مردم منتشر ساختند. امری که مسلمانان نیز امروزه به ان مبتلا شدهاند، که گفتار شخصیتها را به جای قبول نصوصات برمی گزینند».(1)
او در ادامه مطلب خود میگوید: «جستوجوی از حق موجب متابعت از نص خواهد شد نه جستجو در کلمات شخصیتها؛ اری، دنبال نص بودن، انسان را به حق رهنمون میسازد. دنبال اشخاص رفتن در ایندهای نه چندان دور بین انسان و نص فاصله میاندازد، و او را در گرو مردان قرار میدهد نه در گرو نصّ. نصّ معیار است، و همین نصّ معیار تکلیف میباشد. با نصّ است که مسؤولیت بر گردن مسلمان قرار میگیرد. قوام انسان بر نصّ است و نجات انسان از اتش نیز بر اساس نصّ است.
مقصود از نص در اینجا نص قرانی یا نبوی صحیح موافق با قران و عقل در امور مربوط به غیبیات و پیرویها و سیاست و اخلاق و اصول دین و تولّی و تبری است...».(2)
او در جایی دیگر میگوید: «بر مسلمین است که از عبادت شخصیتها پرهیز کرده و از توهم و خیال قداست پیشینیان خارج شوند. وظیفه انان است که نصوص را بالاتر از شخصیتها به حساب اورده و ان را مقیاس و میزان برای تصحیح فکر اسلامی و قرائت وقایع تاریخی به حساب اورند».(3)
او نیز میگوید: «بحث، یک شرط اساسی دارد و ان تهی شدن از قدسیت اشخاص است، یعنی وجود شخصیتی فکری مستقل و ازاد شده از عبادت افراد. من قبلا در کتابها با دید قدسیت و ترس نسبت به افراد مرموز گذشته که شروع ان از صحابه
ص:319
و ختم ان به فقها است غوص میکردم، ولی هنگامی که از توهم قداست رهانیده شدم، راه را در جلوی خود برای رسیدن به حقیقت اسلام بازیافتم... اری، هنگامی که تتبّع در نصوص و حوادث تاریخی را با کنار گذاردن شخصیتها شروع کردم، یا به معنای دقیقتر هنگامی که نصوص را بالاتر از شخصیتها قرار دادم، ان وقت بود که حق را شناختم... من حقیقت را کشف کردم و از دایره وهم به دایره حقیقت وارد شدم، هنگامی که مسیر اسلام را از بعد رسول خداصلی الله علیه واله جستوجو کرده و از نو ان را قرائت نمودم.
روحم بعد از سالهای طولانی از گمراهی و حیرت راحت شد، هنگامی که چشمم بر بخش غایب از تاریخ اسلام و واقعیتهای مسلمانان افتاد و قدمهای من بر راه مستقیم استقرار یافت. در این هنگام بود که پردهها برداشته شد و در مقابل خود، البیت پیامبرصلی الله علیه واله را ساطع دیدم و معالم راه مستقیم برای من ظاهرشد و یقین پیدا کردم که بر طریق اسلام صحیح قرار گرفتهام»(1)
ادریس حسینی مغربی، یکی دیگر از مستبصرین در این باره میگوید: «من از ابتدا نیز میدانستم که بدون استثنا حقیقت ارزشمندتر و نفیستر از شخصیتها است، و اینکه من باید خودم را اماده و مهیا کنم تا در معرکهها به دنبال حقایق گمشده باشم. من در مقابل دیدگانم احتمال جدایی با افراد و شخصیتهایی را قرار داده بودم که نسبت به من همانند خون بدنم در جریان بودند. من از ابتدا میدانستم و اهداف رسالت اسلامی را که برای فراگیری مردم از ارزشهای اسمانی امده نه ارزشهای زمینی، درک میکردم.
از باب نمونه: ابو هریره چه ارزشی در میزان دین دارد تا من به جهت تقویت او بحث و جستوجو از حقیقت تاریخی را تعطیل کنم؟ و در راه پوشش گذاشتن بر افتضاحات او دست به تحریف تمام حقایق ببرم؟ ایا ابوهریره اصلی از اصول عقیده
ص:230
1) 752. صالح الوردانی، الخدعة، ص 4 - 5.
است تا بر من حرام باشد که او را مورد محاسبه تاریخی قرار دهم و به افعال قبیح او اعتراف کنم؟ ایا زننده نیست که ما از فضایح او ساکت شویم تا انها با حقایق دین مخلوط شده و اسلام فدای همه مفاسد گردد؟»(1)
تعقّل، راه احتراز از تقلید کورکورانه
مهمترین عاملی که میتواند انسان را از پیروی کورکورانه از این و ان باز دارد اعمال عقل و تعقّل است.
محمّد علی متوکل، یکی از مستبصرین دراین باره میگوید: «عقل، ان نوری است که صاحبش را برحق راهنمایی میکند، مادامی که هواهای نفسانی و شهوات او را نپوشاند. عقل، حجّت خدا بر انسان است. به توسط ان است که خدا شناخته شده و انبیا تصدیق میشوند. و به واسطه ان است که حق از باطل تمییز داده میشود و کسی که عقل ندارد دین ندارد...»(2)
استاد معتصم سیداحمد، یکی دیگر از کسانی که شیعه شده، در این باره میگوید:
«خداوند سبحان به انسان نور عقل و علم داده و راه استفاده از ان را به دست انسان قرار داده است. پس هرکس که ان نور را اهمال کرده و به جهت کشف حقایق ان را مشتعل نسازد، زود است که در سایهای از جهل و خرافات و گمراهی به سر برد، به خلاف کسی که عقلش را به کار گرفته و ان را رشد دهد...».(3)
ادریس حسینی مغربی میگوید: «هنگامی که اسلام را به دور از افکار پیشینیان میفهمیم پی میبریم که هدف اسلام برانگیختن عقل انسان است تا با فهم و شعور و درک با ان ممارست داشته و با یقین، قیام کننده به وظایف دینی خود باشد».(4)
تعصّب، یکی دیگر از موانعی است که میتواند بین انسان و پیروی او از حقّ
ص:321
و حقیقت مانع گردد؛ زیرا تعصب، انسان را به نوعی جمود بر فکر معین و اجازه ندادن به خود بر تغییر معتقداتش وا میدارد، هرچند که ادله و براهین دلالت بر بطلان عقیدهاش داشته باشد. بدین جهت است که شخص متعصّب از شناخت حقّ محروم است اگرچه حقیقت در جلوی او همانند خورشید در وسط روز باشد.
محمّد مرعی انطاکی یکی از علمای بزرگ اهل سنت که شیعه شده، در این باره میگوید: «خوب و با دقت و تعمّق بر انچه برای تو از حجّتها و براهین در این کتاب ذکر کردم نظرکن که چگونه حقّ تجلّی کرده راه برای پویندگان ان واضح شده است، کسانی که نیت خود را خالص کرده و از عصبیت مذهبی و نعرههای قومی کورکورانه و مهلک، خود را به دور ساختهاند. اما کسی که با اصرار بر عنادش باقی مانده، روایات گرچه بسیار است ولی برای او سودی ندارد، گرچه بر او هزار دلیل عرضه گردد.»(1)
بدین جهت لازم است برای شخصی که در صدد بحث و جستوجو از مذهب حق است، جرات رهایی از اعتقادات خود را هنگام خطایش داشته و نفس خود را برای پذیرش حق اماده سازد.
دکتر تیجاوی سماوی در این باره میگوید: «قوم من کسانی بودند که در برههای از زمان، جمود فکری در من ایجاد کرده و در عقل من غل و زنجیر ایجاد کردند تا حدیث را نفهمم یا حوادث تاریخی را به میزان عقل و مقیاسهای شرعی که قران کریم و سنت نبوی شریف ما را تعلیم داده تحلیل نکنم. ولی من غبار تعصّب را که بر من پوشانده بودند، از خود دور کرده و از زنجیرها و غلهایی که بر من بیش از بیست سال پیچیده بودند خود را رهانیدم...»(2)
او در جایی دیگر میگوید: «به جان خودم سوگند! معتقدات اهل بیتعلیهم السلام همان حقّی است که راهی برای فرار از ان وجود ندارد، در صورتی که انسان خود را از تعصّب کورکورانه و تکبّر رهانیده و به دلیل واضح گوش فرا دهد».(3)
ص:322
او در جایی دیگر میگوید: «عصر تعصّب و دشمنی وراثتی، پشت کرده و عهد نور و ازادی فکر روی اورده است. پس بر جوانان اهل فرهنگ است که چشمان خود را بازکنند و بر انان است که کتابهای شیعه را بخوانند و با انها ارتباط پیدا نمایند و با علمای انان صحبت کنند، تا حق را از راهش بشناسند. تا کی با کلام باطلی که به ان عسل مالیده شده و با اراجیفی که در مقابل حجت و دلیل ثابت نمیمانند گول بخوریم. امروزه مردم عالم در ارتباط با یکدیگرند، و شیعه در هر منطقهای از این کره زمین وجود دارد، و سزاوار نیست که محقق و باحث علمی شیعه را از زبان دشمنان خود به خصوص دشمن شیعه بشناسد، انانی که در عقیده با شیعه مخالفند... .
شیعه فرقهای سری نیست که کسی غیر از خودشان از عقایدشان اطلاع نداشته باشد، بلکه کتب و عقایدشان در عالم پراکنده شده و مدارس و حوزههای اسلامی انان برای هر طالب علم باز است. و علمای انان میز گردها و مناظراتی برگزار کرده و مسلمانان را به وحدت کلمه و وحدت امت اسلامی فرا میخوانند...»(1)
از جمله مشکلات انسان برای تغییر مذهب و خروج از مذهبی به مذهب دیگر، خوف و ترسی است که برای انسان از دوری نسبت به معتقدات سابق پیدا میکند؛ زیرا مدتهای زیادی بوده که با انها محشور و مانوس بوده است.
استاد معتصم سید احمد از مستبصرین سودانی در این باره میگوید: «بعد از بحث زیاد، قناعت کافی در وجوب متابعت مذهب اهل بیتعلیهم السلام و گرفتن دین از انان، پیدا کردم، ولی این حالت در من تمکن پیدا نکرد و نتوانستم راه و مذهب خود را انتخاب کنم به رغم اینکه وجدانم مرا به متابعت از مذهب تشیع وادار مینمود. و به رغم اینکه دوستان و اهل بیت و رفیقانم مرا به عنوان شیعه صدا میزدند و برخی نیز مرا به خمینی خطاب میکردند، ولی من هنوز راه خود را انتخاب نکرده بودم. در عین حالی
ص:323
1) 760. الشیعة هم اهل السنة، تیجانی، ص 19.
که شک در حقانیت ان نداشتم، ولی این نفس اماره من بود که مرا از این کار نهی میکرد و مرا وسوسه مینمود که چگونه جرات میکنی دینی را رها کنی که پدرانت بر ان بودهاند؟! چه میکنی با این مجتمعی که با اعتقاد تو مخالفند؟! تو چه کسی هستی که به این نتیجه رسیده باشی؟! ایا بزرگان از علما، بلکه غالب مسلمانان از این مطلب که تو به ان رسیدهای غافل بودهاند؟! و هزاران سؤال و تشکیکات از این قبیل که بر انسان غلبه میکند و به سکوت وا میدارد. و احیانا عقل درون انسان را میپوشاند.
این چنین دفع و جذب، و مد و جزر و تشتّت فکر در خود میبیند در حالی که راه فرار و انیس و دوست و حبیبی برای خود نمییابد. من در این هنگام شروع به پرسش و جستوجو از کتابهایی کردم که در رد شیعه نوشته شده است، شاید مرا از این وضع موجود رهایی دهد و برای من حقایقی را کشف کند که شاید از من غایب بوده است... ولی بعد از بحث و جستوجو، مشکلم پیچیدهتر شد و ارزوی خود را در ان نیافتم؛ زیرا ان کتابها را خالی از بحث علمی محض و مناقشه منطقی دیدم، و در انها فقط سبّ و لعن و دشنام و تهمت و دروغ یافتم... ولی بعد از تعمّق و بحث در ادله ولایت امیرالمؤمنینعلیه السلام ناگهان حق در نفسم تجلّی کرده و اشکار شد و مرا به سوی ان سوق داد...».(1)
محمّد علی متوکل، یکی دیگر از مستبصرین در این باره میگوید: «هنگامی که اراده خود را جزم میکردم تا از اخرین زنجیرهای خوف رها شده و پیروی از عقیده جدید را اعلام دارم، دوستم افکار خیالی خود را بر سر من فرو ریخت و گفت: اگر این مذهب برحق بود به طور حتم کسانی که از ما جلوتر بوده و در اینده میایند از اولین و اخرینند داناتر بودند و از ان پیروی میکردند. با این سخنان، من همانند کسی شدم که اتش روشن کرده است ولی هنگامی که اطراف خود را روشن نمود از حرکت در میان ان امتناع میکند، و لذا عملش را به جهل، و یقینش را به شک تبدیل مینماید...».(2)
ص:324
دکتر تیجانی در این باره میگوید: «من بر خود ترسیدم و نزد پروردگارم به کرات استغفار کردم، و در انها قصد کردم که دست از بحث در مثل این اموری که ایجاد شک درباره صحابه پیامبرصلی الله علیه واله کرده و در نتیجه شک در دین من ایجاد نموده، بردارم... ولی شدت دشمنی انها با من و تکذیب هرچه را که من میگفتم و نیز جرات علمی و حرصم برای رسیدن به حقیقت، مرا تحریک کرد تا بحث خود را ادامه دهم. و نیز نیرویی داخلی در خود احساس کردم که مرا به جلو سوق میداد...».(1)
استاد عبدالمنعم حسن یکی دیگر از کسانی که شیعه شده، در بیان مباحثات خود قبل از شیعه شدن با پسرعمویش که او نیز شیعه شده است، میگوید: «من جدا تصمیم گرفته بودم و قصد داشتم از هرگونه گفت وگو با پسر عمویم درباره این مذهب جدید پرهیز کنم... گرفتگی من از خوف و ترسم شدت میگرفت، ترس از اینکه از فکر او متاثّر شوم، و چه بسا خودم را مجبور به اعتراف به ان نمایم، و در نتیجه با عقیدهای که مردم و پدرانم بر انند مخالفت نمایم و در میان نزدیکانم شاذ شود و چه بسا متّهم شوم که از دین خارج شدهام که چنین اتّهامی به من زده شد. ولی از همه این امور گذشتم، و قرار گذاشتم که با پسر عمویم وارد گفتوگو شوم، شاید بتوانم از اعتمادی که به او و عقیدهاش پیدا کردهام رهایی یابم؛ خصوصا اینکه من کتابهای مهمی را ضد شیعه و تشیع مطالعه کرده بودم... .
به او گفتم: تو الان از عقیده مردم کناره گرفته و شیعه شدهای، چه ضمان و قراری است که مانع شود تو را از اینکه فردا این مذهب را نیز تغییر ندهی؟ او در جواب گفت: ایه کریمه میفرماید: « قُلْ هاتُوا بُرهانَکمْ ان کنتُمْ صادقِینَ»؛(2)«بگو برهانتان را بیاورید اگر راست میگویید». من از طرفداران دلیل هستمم، هرکجا میل کند میل میکنم. من خودم را فارغ نمودهام و به این نتیجه رسیدهام که راه مستقیم، همان مذهب اهل بیتعلیهم السلام است. و دلیل بر صحت ان این است که ادله پیروان این مکتب مورد اتفاق عموم مسلمین است.
ص:325
من به او گفتم: چرا غیر از تو این حقیقت را کشف نکردند؟
او گفت: اولا: چه کسی گفته که غیر از من این حقیقت را کشف نکرده است؟!
ثانیا: رسیدن دیگری به حقیقت، یا نرسیدن او دلیل بر صحت یا اشتباه عقیدهای که تو به ان رسیدهای نیست؛ زیرا مساله در وجدان حقیقت و حق و بعد از ان در پیروان ان نهفته است، و من کاری با دیگران ندارم؛ زیرا خداوند متعال میفرماید: « یا ایها الَّذِینَ امَنُوا عَلَیکمْ انفُسَکمْ لَا یضُرکم مَن ضَلَّ اذَا اهتَدیتُمْ»؛(1)«ای مؤمنان! بر شما باد به ملاحظه نفسهای خود، در صورتی که شما هدایت یابید کسانی که گمراه شدهاند به شما ضرری نخواهند رسانید».
من به او گفتم: اگر فرض کنیم که مذهب شیعه صحیح است این بدان معنا است که 90 درصد از مسلمانان بر اشتباهند؛ زیرا عموم مسلمانان به مذهب اهل سنت و جماعت اعتقاد دارند، پس این تشیع چه نسبتی با عموم مردم دارد؟!
او گفت: شیعه با این کمی که تو تصور میکنی نیست؛ زیرا انان در بسیاری از دولتها غالبیت و اکثریت را تشکیل میدهند. وانگهی کثرت و قلّت معیار حق نیست، بلکه قران در بسیاری از موارد کثرت را مذمّت میکند؛ انجا که میفرماید: «ولکنَّ اکثَرکمْ لِلْحَقِّ کارهونَ»؛(2)«ولی بیشتر شما نسبت به حق کراهت دارید».
و انجا که میفرماید: « ولَا تَجِد اکثَرهمْ شاکرینَ»؛(3)«و بیشتر انان را شاکر نخواهی یافت».
و نیز میفرماید:« وقَلِیلٌ مِنْ عِبادی الشَّکور»؛(4)«کمی از بندگان من شکرگزارند».
در نتیجه کثرت جمعیت نمیتواند دلیل بر حقّانیت باشد... .
من با تعجّب به او گفتم: ایا تو از من میخواهی که تسلیم شوم که اباء و اجدادم که همه انان را میشناسم متدین به دینی بودهاند که مورد امر الهی نبوده است؟!
ص:326
او تبسّمی کرده و گفت: من در مقام بیان و ارزش گذاشتن احوال گذشتگان نیستم، خدا به انان اگاهتر است، ولی من به تو تذکر میدهم که قران مخالفت میکند با اینکه اساس در اعتقاد، تقلید اباء و اجداد باشد.
خداوند متعال میفرماید:« واذَا قِیلَ لَهمُ اتَّبِعُوا ما انزلَ اللَّه قالُوا بَلْ نَتَّبِعُ ما الْفَینا عَلَیه ابَاءَنا اولَو کانَ ابَاؤُهمْ لَا یعْقِلُونَ شَیا ولَا یهتَدونَ»؛(1)«و هنگامی که به انها گفته شود: از انچه خدا نازل کرده است پیروی کنید میگویند: نه، ما از انچه پدران خود را بر ان یافتیم پیروی میکنیم. ایا اگر پدران انان چیزی نمیفهمیدند و هدایت نیافتند [باز از انها پیروی خواهند کرد]؟!»
ص:327
1) 769. سوره بقره، ایه 170، بنور فاطمة اهتدیت، عبدالمنعم حسن، ص 55 - 56.
سفید
ص:328
ص:329
یکی از واژههایی که نیاز به ریشهیابی و تحقیق دارد، واژه رفض و رافضی است. در طول تاریخ گروهها و فرقههای اسلامی برای کوبیدن و از صحنه خارج کردن گروه مخالف خود، همواره از القاب ناپسند و ناشایست استفاده میکردند. و متاسفانه عدم اگاهی تودههای مردم در عصر اموی و وجود سیاستهای خاص حاکمان ان دوره بر این مساله دامن زده است. رفض و رافضی از جمله القابی است که برخی از نویسندگان ان را به شیعه دوازده امامی نسبت دادهاند.
رفض به معنای ترک و رها کردن چیزی است. «رفضته ای ترکته»؛ رها کرد او را؛ یعنی ترک کرد او را. و رها کننده چیزی را رافضی گویند.
در اصطلاح نویسندگان تاریخ و عقاید، در مورد وجوه استعمال این واژه اختلاف است.
1 - برخی میگویند: رفض یعنی رها کردن وحی و برگشت به افسانهها و خرافات بت پرستی و طاغوت پرستی. و به عبارت دیگر: بازگشت به اثار و ارزشهای جاهلیت. و این حقیقت را به شخصی به نام عبداللَّه بن سبا و پیروان او نسبت دادهاند؛ زیرا وی امام علی بن ابی طالب علیه السلام را پیامبرصلی الله علیه واله میدانست و با این پندار دین اسلام را رفض و ترک نمود.
در کتاب «مقالات الاسلامیین» امده است: «انّما سمّوا الروافض لکونهم رفضوا الدین»؛(1)«همانا انان را رافضی نامیدند زیرا دین را ترک کردند».
ص:330
1) 770. مقالات الاسلامیین، ابوالحسن اشعری، ص 89، پاورقی.
2 - برخی دیگر معتقدند که واژه رفض و رافضی از سال 122 هجری قمری در زمان زیدبن علی به کار برده میشد.
بغدادی مینویسد: «فرقه زیدیه را رافضی میگویند».(1)
فیومی مینویسد: «رافضه گروهی از شیعیان کوفهاند. انان به این اسم نامیده شدند؛ زیرا زیدبن علی را رها کردند هنگامی که از طعن درباره صحابه خود را بازداشت. و چون سخن او را شناختند و اینکه او از ابوبکر و عمر تبری نمیجوید او را رها نمودند. انگاه این لقب بر هرکسی اطلاق شد که در این مذهب غلو کرده و اجازه لعن بر صحابه را داد»(2).
این نظریه قابل مناقشه است؛ زیرا مورخان معتبر، انجا که درباره قیام زیدبن علی و شهادت وی سخن گفتهاند، چنین مطلبی را بیان نکردهاند. انان فقط از اینکه کوفیان او را تنها گذاشتهاند و به بیعت با او وفادار نمانده، یاد کردهاند. این روش کوفیان پیش از این هم شناخته شده بود، چنان که در مورد جدش امام حسینعلیه السلام چنین کردند(3).
لقب رافضی در بین رجالیین و صاحبان ملل و نحل، اطلاقات مختلفی دارد؛ از قبیل:
به مرور زمان این لقب درباره شیعه امامیه به جهت مخالفت با خلافت ابو بکر و عمر به کار برده میشد، چنان که ابوالحسن اشعری مینویسد: «و انّما سمّوا الامامیة رافضة لرفضهم امامة ابی بکر وعمر»(4)«و همانا امامیه را رافضه نامیدند به جهت انکه امامت ابو بکر و عمر را رها نمودند».
ذهبی در «میزان الاعتدال» و حافظ ابن حجر عسقلانی در «تهذیب التهذیب» لقب رافضی را بر کسانی اطلاق کردهاند که شیخین را مورد لعن قرار دادهاند.
ص:331
اطلاق دیگر رافضی بر کسانی است که حضرت علیعلیه السلام را بر ابو بکر و عمر مقدم میدارند.
عسقلانی میگوید: «التشیع هو محبّة علی وتفضیله علی الصحابة، فمن قدمه علی ابی بکر وعمر فهو رافضی غال فی التشیع، ومن لم یقدمه علیهما فهو شیعی»(1)«تشیع عبارت است از محبّت علی و برتری دادن او بر سایر صحابه، پس هرکس که او را بر ابو بکر و عمر برتری دهد رافضی و غالی در تشیع است، و هرکس که او را بر این دو نفر مقدم ندارد او شیعی است».
همچنین واژه رافضی به کسانی اطلاق میشود که به اهل بیت عصمت و طهارتعلیهم السلام محبّت و عشق میورزند، چنانکه در اشعار محمدبن ادریس شافعی امده است:
ان کان رفضا حبّ ال محمّد
فلیشهدوا الثقلان انّی رافضی(2)
اگر محبّت ال محمّد رفض به حساب میاید پس ادمیان و پریان گواه باشند که من رافضی هستم.
درباره تاریخ و منشا پیدایش این اصطلاح، وجوهی گفته شده است:
1 - این لقب را زیدبن علی بن حسینعلیه السلام بر شیعیان کوفه که با او بیعت کرده بودند، و سپس به بیعت خود عمل نکرده و از یاری او دست کشیدند، اطلاق کرده است؛ زیرا انان نظر او را درباره ابوبکر و عمر جویا شدند، و او از ان دو به نیکی یاد کرد و تبری نجست، در نتیجه شیعیان کوفه او را رها کردند و بدین جهت «رافضه» نامیده شدند.(3)
ص:332
این نظریه قابل مناقشه است؛ زیرا مورخان معتبر، انجا که درباره قیام زید بن علی و شهادت وی سخن گفتهاند، چنین مطلبی را بیان نکردهاند، انان فقط از اینکه کوفیان او را تنها گذاشتهاند و به بیعت با او وفادار نماندند، یاد کردهاند. این روش کوفیان پیش از این شناخته شده بود، چنان که در مورد جدش امام حسینعلیه السلام چنین کردند.(1)
عنوان رافضه اصطلاحی سیاسی بوده که حتّی قبل از ولادت زید بن علی بن الحسین بین عوام مردم رایج بوده است. این اصطلاح بر کسی اطلاق میشد که معتقد به مشروعیت نظام سیاسی حاکم نبوده است. لذا مشاهده میکنیم که معاویه مخالفین علیعلیه السلام را متّصف به رفض کرده و انان را رافضی مینامید.
نصر بن مزاحم منقری (م212ه ق) در کتابش «وقعة صفّین» از معاویه نقل میکند که او در نامهای به عمرو بن عاص که در فلسطین ساکن بود، چنین نوشت:
«امّا بعد؛ فانّه کان من امر علی وطلحة والزبیر ما قد بلغک وقد سقط الینا مروان بن الحکم فی رافضة اهل البصرة وقَدمَ علینا جریر بن عبداللَّه...»(2)
در اینجا مشاهده میکنیم که معاویه مروان بن حکم و همراهان و همفکران او را به «رفض» متّصف کرده است، و این به جهت ان است که انان معترف به مشروعیت حکومت امام علیعلیه السلام نبودهاند. این خود دلالت بر این دارد که استعمال کلمه «رفض» از قبل از ولادت زید بوده است.
2 - از گزارشهای تاریخی به دست میاید که در عصر بنی امیه، دشمنان اهل بیت علیهم السلام و شیعیانشان، این اصطلاح را به جهت رفض و ترک نظام سلطه، برای ابراز عداوت به شیعیان به کار میبردند. و رافضی بودن را گناه نابخشودنی بهشمار میاوردند، و رافضی را سزاوار شکنجه و قتل میدانستند.
ابابصیر نقل میکند: به امام صادقعلیه السلام عرض کردم: مردم ما را «رافضه» مینامند. حضرتعلیه السلام فرمود: به خدا سوگند! انان شما را رافضه ننامیدند، بلکه خداوند شما را به این لقب نامیده است. همانا هفتاد نفر از بهترینهای بنی اسرائیل به حضرت موسی
ص:333
و برادرش ایمان اوردند، و از این جهت انان را «رافضه» نامیدند... انگاه امامعلیه السلام فرمود: ای ابابصیر! مردم خیر را ترک کرده و شر را گرفتند، ولی شما شر را رها کرده و خیر را برگزیدید.(1)
بنی امیه و بنیعباس و دیگر کژ اندیشان، هماره شیعیان و معتقدان به ولایت و امامت و وصایت اهلبیت را متّهم به رفض نموده، و با این لقب درصدد اهانت و سرزنش انان بر امدهاند، ولی با تعجب میبینیم که از راویان شیعی روایت نقل میکنند؛ مثلا محدثین اهل سنت با انکه تعدادی از رجال صحاح ستّه را متّهم به «رفض» و «رافضه» میکنند، امّا در عین حال از انها روایت نقل میکنند، و این خود دلیل بر ان است که انان را عادل یا ثقه میدانند؛ برای نمونه به چند راوی اشاره میکنیم:
ابن حجر میگوید: «به او نسبت رفض داده شده است».(2)
ذهبی میگوید: «او از شیعیان کوفه به حساب میاید».(3)
ابن عدی میگوید: «به جهت غلو در تشیع، بر او انکار شده است».(4)در عین حال ابوداوود و ابن ماجه از او روایت نقل کردهاند.(5)
ابن حجر او را مقبول دانسته(6)و او را به رفض و رافضی بودن نسبت داده است.(7)در عین حال روایاتش در صحیح مسلم(8)و سنن ابن ماجه(9)امده است.
ص:334
1) 780. بحارالانوار، ج 47، ص 390؛ اختصاص شیخ مفید 104 - 105.
2) 781. تقریب التهذیب، ج 1، ص 75، رقم 561.
3) 782. سیر اعلام النبلاء، ج 11، ص 176، رقم 77.
4) 783. الکامل، ج 1، ص 319.
5) 784. سنن ابوداوود، ج 4، ص 165، ح 4486.
6) 786. تهذیب الکمال ج 4 ص 246 رقم 766.
7) 787. تقریب التهذیب، ج 1، ص 108.
8) 788. صحیح مسلم، ج 1، ص 529، کتاب صلاة المسافرین و قصرها.
9) 789. سنن ابن ماجه، ج 1، ص 170، کتاب الطهارة باب وضوء النوم.
ابوداوود او را رافضی خبیث و مرد بد معرفی کرده که ابوبکر و عمر را دشنام میداده است،(1)ولی در عین حال ترمذی از او در صحیحش روایت نقل کرده است.(2)
عجلی از او نفی باس نموده است.(3)
عجلی از او نفی باس کرده است.(4)از یونس بن ابی اسحاق سؤال شد که چرا از ثویر روایت نقل نمیکنی؟ او در جواب گفت: ثویر رافضی است.(5)ولی در عین حال ترمذی از او روایت نقل کرده است.(6)
سفیان گفته است: «من در حدیث، باورعتر از جابر جعفی ندیدم».(7)
ذهبی او را از بزرگان علمای شیعه به حساب اورده،(8)و ابن حجر او را رافضی معرفی کرده است.(9)
ولی در عین حال روایاتش در سنن ابوداوود(10)و سنن ابن ماجه(11)و سنن ترمذی(12)وارد شده است.
ابوحاتم او را راستگو و صالح الحدیث دانسته است.(13)و ابن حیان او را رافضی معرفی کرده است.(14)ولی در عین حال روایاتش در سنن ابوداوود،(15)و سنن ابن
ص:335
1) 790. تهذیب الکمال، ج 4، ص 322.
2) 791. سنن ترمذی، ج 5، ص 616، کتاب المناقب، ح 3680.
3) 792. تاریخ الثقات، ص 88، رقم 176.
4) 793. همان، ص 91، رقم 191.
5) 794. تهذیب الکمال، ج 4، ص 430.
6) 795. سنن ترمذی، ج 3، ص 300، کتاب الجنائز، ح 969.
7) 796. میزان الاعتدال، ج 1، ص 382.
8) 797. الکاشف، ج 1، رقم 748.
9) 798. تهذیب الکمال، ج 4، ص 468، رقم 879.
10) 799. سنن ابوداوود، ج 1، ص 272، ح 1036.
11) 800. سنن ابن ماجه، ج 1، ص 381، ح 1208.
12) 801. سنن ترمذی، ج 2، ص 200.
13) 802. الجرح و التعدیل، ج 2، ص 532، رقم 2208.
14) 803. المجروحین، ج 1، ص 218.
15) 804. سنن ابوداوود، ج 1، ص 63، ح 573.
ذهبی در ترجمه او میگوید: «علامه، امام ابوزهیر، حارث بن عبداللَّه بن کعب بن اسد همدانی کوفی، از اصحاب علیعلیه السلام و ابن مسعود، او فقیهی است که دارای علم بسیار بود و از ظرفیتهای علم و از شیعیان صدر اول به حساب میامد».(4)ابن حبّان او را غلو کننده در تشیع معرفی کرده،(5)و ابن حجر گفته: به او نسبت تشیع داده شده است.(6)در عین حال ابوداوود در سنن(7)و ترمذی در صحیح،(8)و ابن ماجه در سنن،(9)و نسائی در سنن،(10)از او روایت نقل کردهاند.
ابن حبّان او را در جمله ثقات برشمرده است.(11)و ابن حجر او را به رفض و رافضی بودن نسبت داده است.(12)
ولی در عین حال روایتش در سنن ابن ماجه وارد شده است.(13)
ابن حبّان او را در جمله ثقات(14)و ابن عدی او را از جمله غالیان کوفه به حساب اورده(15)و ابن حجر او را رافضی معرفی کرده است.(16)ولی مع ذلک ترمذی از او روایت نقل کرده است.(17)(18)
ص:336
1) 805. سنن ابن ماجه.
2) 806. سنن نسائی، ج 1، ص 189، کتاب الحیض.
3) 807. سنن ترمذی، ج 5، ص 636، ح 3720.
4) 808. سیر اعلام النبلاء، ج 4، ص 152، رقم 54.
5) 809. میزان الاعتدال، ج 1، ص 436، رقم 1627.
6) 810. تقریب التهذیب، ج 1، ص 141، رقم 40.
7) 811. سنن ابوداوود، ج 1، ص 239، ح 908.
8) 812. سنن ترمذی، ج 5، ص 172، رقم 2906.
9) 813. سنن ابن ماجه، ج 1، ص 139، ح 396.
10) 814. سنن نسائی، ج 8، ص 147.
11) 815. کتاب الثقات، ج 4، ص 179.
12) 816. تقریب التهذیب، ج 1، ص 198، رقم 560.
13) 817. سنن ابن ماجه، ج 1، ص 49، ح 1536.
14) 818. الثقات، ج 6، ص 326.
15) 819. الکامل، ج 3، ص 1048.
16) 820. تقریب التهذیب، ج 1، ص 270.
17) 821.
18) 822. سنن ترمذی، ج 4، ص 633، ح 2449.
عبدالرحمن بن حکم بن بشیر بن سلمان او را غالی در تشیع،(1)و فلاس او را مفرط در تشیع،(2)و عمرو بن علی او را غرق در تشیع،(3)و ابن حجر او را رافضی معرفی کرده است.(4)ولی در عین حال روایاتش در سنن ترمذی(5)و سنن ابن ماجه(6)وارد شده است.
احمد بن حنبل او را ثقه دانسته،(7)ولی ابن حبّان او را رافضیای که در رفض غالی بوده، معرفی کرده است.(8)
در عین حال روایاتش در صحیح بخاری(9)و صحیح مسلم،(10)و سنن ابوداوود،(11)و سنن ترمذی(12)وارد شده است.
ابوحاتم او را ثقه و دارقطنی و ابن حجر و ذهبی او را صدوق دانستهاند.(13)و در عین حال ابن حجر او را رافضی و ذهبی از غلات شیعه و رؤوس بدعتها برشمرده است.(14)
روایات او در صحیح بخاری،(15)و سنن ترمذی،(16)و سنن ابن ماجه(17)وارد شده
ص:337
1) 823. الضعفاء الکبیر، ج 2، ص 120، رقم 598.
2) 824. میزان الاعتدال، ج 2، ص 123، رقم 3118.
3) 825. الکامل، ج 3، ص 1186.
4) 826. تقریب التهذیب، ج 1، ص 287، رقم 88.
5) 827. سنن ترمذی، ج 3، ص 164، ح 801.
6) 828. سنن ابن ماجه، ج 2، ص 1152، ح 3482.
7) 829. تهذیب الکمال ج 12 ص 52.
8) 830. کتاب المجروحین، ص 332.
9) 831. صحیح بخاری، ج 7، ص 112، باب علامة حبّ اللَّه عزوجلّ.
10) 832. صحیح مسلم، ج 4، ص 2034، ح 165.
11) 833. سنن ابوداوود، ج 2، ص 127، ح 1671.
12) 834. سنن ترمذی، ج 1، ص 10، ح 4.
13) 835. الجرح و التعدیل، ج6، ص88، رقم447؛ میزانالاعتدال، ج2، ص380؛ تقریبالتهذیب، ج1، ص 394، رقم8.11.
14) 836. تقریب التهذیب، رقم 118 ؛ میزان الاعتدال، رقم 4149.
15) 837. صحیح بخاری، ج 8، ص 212، کتاب التوحید.
16) 838. سنن ترمذی، ج 5، ص 593، ح 3626.
17) 839. سنن ابن ماجه، ج 1، ص 471، ح 1468.
است.
ابن حجر او را صدوق معرفی کرده است.(1)و در عین حال ابوعبید اجری و ابن حجر او را به رفض و رافضی بودن نسبت داده،(2)و ذهبی او را کوفی رافضی معرفی کرده است.(3)روایات او در صحیح بخاری(4)و صحیح ترمذی(5)امده است.
یحیی بن معین او را ثقه و صدوق معرفی کرده است.(6)ولی در عین حال دارقطنی او را به رافضی خبیث توصیف نموده است.(7)روایت او در سنن ابن ماجه وارد شده است.(8)
ابوحاتم جایگاه او را صدق و صالح الحدیث و کسی که حدیثش نوشته میشود، معرفی کرده است.(9)
و ابن حبّان او را از جمله ثقات برشمرده است.(10)عقیلی او را شیعی رافضی میداند.(11)و در عین حال روایاتش در صحیح بخاری،(12)و صحیح مسلم،(13)و سنن ترمذی،(14)و سنن نسائی(15)وارد شده است.
ص:338
1) 840. تقریب التهذیب، ج 1، ص 430، رقم 443.
2) 841. تهذیب الکمال، ج 15، ص 244؛ تقریب التهذیب، ج 2، ص 457، رقم 4431.
3) 842. میزان الاعتدال، ترجمه ابن عبدالقدوس.
4) 843. صحیح بخاری، ج 2، ص 108، باب ما ینهی من سبّ الاموات.
5) 844. سنن ترمذی، ج 4، ص 495، ح 2212.
6) 845. تهذیب الکمال، ج 18، ص 77.
7) 846. میزان الاعتدال، ج 2، ص 616، رقم 5051.
8) 847. سنن ابن ماجه، ج 1، ص 25.
9) 848. الجرح و التعدیل، ج 5، ص 343، رقم 1619.
10) 849. کتاب الثقات، ج 7، ص 94.
11) 850. الضعفاء الکبیر، ج 3، ص 34، رقم 989.
12) 851. صحیح بخاری، ج 8، ص 185، کتاب التوحید.
13) 852. صحیح مسلم، ج 1، ص 123، ح 222.
14) 853. سنن ترمذی، ج 5، ص 232، ح 3012.
15) 854. سنن نسائی، ج 3، ص 70، باب التهلیل بعد التسلیم.
ابن سعد او را ثقه، صدوق، کثیرالحدیث، حسن الهیئة معرفی نموده است.(1)
ابن اثیر او را صحیح و از مشایخ بخاری در صحیح دانسته است.(2)ابن منده نقل کرده که احمد بن حنبل مردم را به او دعوت مینمود، در حالی که او معروف به رفض بود.(3)در عین حال روایات او در صحیح بخاری،(4)و صحیح مسلم،(5)و سنن ابوداوود،(6)و سنن ابن ماجه،(7)و سنن نسائی(8)امده است.
ابن عدی میگوید: «او دارای مذهبی پست و در تشیع، غالی است و به رجعت ایمان دارد و افراد ثقه از او روایت کردهاند».(9)در عین حال روایاتش در سنن ابوداوود،(10)و سنن ترمذی،(11)و سنن ابن ماجه(12)وارد شده است.
یعقوب بن شیبه او را ثقه و صالح الحدیث معرفی کرده است.(13)و یزید بن زریع او را رافضی توصیف کرده است.(14)و ابن عدی او را غالی در تشیع میداند.(15)و در عین حال روایاتش در صحیح مسلم،(16)و سنن ابوداوود،(17)و سنن ترمذی،(18)و سنن ابن ماجه(19)وارد شده است.
ذهبی او را ثقه معرفی کرده،(20)و ابن حبّان او را در جمله ثقات اورده است.(21)
ص:339
1) 855. الطبقات الکبری، ج 6، ص 400.
2) 856. الکامل فی التاریخ، ج 6، ص 411.
3) 857. سیر اعلام النبلاء، ج 9، ص 557، رقم 215.
4) 858. صحیح بخاری، ج 1، ص 81، کتاب الایمان.
5) 859. صحیح مسلم، ج 1، ص 44، ح 17.
6) 860. سنن ابوداوود، ج 1، ص 123، ح 452.
7) 861. سنن ابن ماجه، ص 27، ح 70.
8) 862. سنن ترمذی، ج 3، ص 118، ح 742.
9) 863. الکامل، ج 5، ص 1816 و 1814.
10) 864. سنن ابوداوود، ج 1، ص 80، ح 297.
11) 865. سنن ترمذی، ج 5، ص 669، ح 3801.
12) 866. سنن ابن ماجه، ج 1، ص 55، ح 156.
13) 867. تهذیب الکمال، ج 20، ص 438.
14) 868. الکامل، ج 5، ص 1840.
15) 869. همان، ص 1845.
16) 870. صحیح مسلم، ج 3، ص 1415، ح 1789.
17) 871. سنن ابوداوود، ج 2، ص 245، ح 2145.
18) 872. سنن ترمذی، ج 5، ص 46، کتاب العلم، باب 16.
19) 873. سنن ابن ماجه، ج 1، ص 43، ح 116.
20) 874. میزان الاعتدال، ج 3، ص 164، رقم 5986.
21) 875. کتاب الثقات، ج 7، ص 286.
سلیمانی او را از رافضه میداند.(1)و در عین حال روایاتش در صحیح مسلم،(2)و سنن ابوداوود،(3)و سنن نسائی،(4)و سنن ابن ماجه(5)وارد شده است.
ابن حجر و ابوداوود او را به رفض و رافضی بودن نسبت دادهاند.(6)و در عین حال روایاتش در سنن ترمذی،(7)و سنن ابوداوود،(8)وارد شده است.
ابوحاتم او را صدوق و محمّد بن عبداللَّه حضرمی او را ثقه معرفی کرده است.(9)
اجری میگوید: از ابوداوود درباره عمرو بن حمّاد بن طلحه سؤال کردم؟ گفت: او از رافضه است.(10)ابن حجر او را به رفض و رافضی بودن نسبت داده،(11)و ذهبی او را رافضی صدوق معرفی کرده است.(12)در عین حال روایاتش در صحیح مسلم،(13)و سنن ابوداوود(14)وارد شده است.
یحیی بن معین و احمد بن حنبل و ابوحاتم و عجلی او را ثقه معرفی کردهاند که از سی و هشت نفر از اصحاب پیامبرصلی الله علیه واله وسلم روایت شنیده است.(15)ابن قتیبه و شهرستانی او را از رجال شیعه امامیه به حساب اوردهاند.(16)در عین حال روایاتش در صحیح
ص:340
1) 876. میزان الاعتدال، ج 3، ص 164.
2) 877. صحیح مسلم، ج 3، ص 1178، ح 98، کتاب البیوع.
3) 878. سنن ابوداوود، ج 4، ص 312، ح 5052.
4) 879. سنن نسائی، ج 1، ص 86، کتاب الطهارة.
5) 880. سننابنماجه، ج 2، ص 1020، ح 3068.
6) 881. تقریب التهذیب، ج 2، ص 66.
7) 882. سنن ترمذی، ج 5، ص 740، کتاب العلل.
8) 883. سنن ابوداوود، ج 1، ص 77.
9) 884. تهذیب الکمال، ج 21، ص 593 و 594.
10) 885. همان.
11) 886. تقریب التهذیب، ج 2، ص 68، رقم 565.
12) 887. همان.
13) 888. صحیح مسلم، ج 4، ص 1814، ح 2329.
14) 889. سنن ابوداوود.
15) 890. تهذیب الکمال، ج 22، ص 110؛ تاریخ الثقات، ص 366، رقم 1272؛ سیر اعلام النبلاء، ج 5، ص 399؛ الجرح و التعدیل، ج 6، ص 243.
16) 891. المعارف، ص 624 ؛ الملل و النحل، ج 1، ص 170.
بخاری،(1)و صحیح مسلم،(2)و سنن ابوداوود،(3)و سنن نسائی،(4)و سنن ترمذی،(5)و سنن ابن ماجه،(6)وارد شده است.
ذهبی او را صدوق معرفی کرده است.(7)و در عین حال ابنحجر و برخی دیگر او را رافضی و منسوب به رفض دانستهاند.(8)روایات او در سنن نسائی وارد شده است.(9)
نسائی او را ثقه،(10)و ابوحاتم او را صدوق و حسن الحدیث(11)دانستهاند. بخاری از عبدالرزاق نقل کرده که گفت: کسی را در حدیث باورعتر از او ندیدم.(12)محمّد بن راشد او را رافضی معرفی کرده است.(13)در عین حال روایاتش در سنن ابوداوود،(14)و سنن ابن ماجه،(15)و سنن نسائی،(16)و سنن ترمذی(17)وارد شده است.
ابن حجر او را صدوق(18)و یحیی بن معین او را ثقه(19)معرفی کردهاند. عقیلی او را از غالیان در رفض دانسته است.(20)در عین حال ابوداوود در سنن خود از او روایت نقل کرده است.(21)
ص:341
1) 892. صحیح بخاری، ج 1، ص 104، کتاب الصلاة، باب التوجه نحوالقبلة حیث کان.
2) 893. صحیح مسلم، ج 1، ص 200، ح 376.
3) 894. سنن ابوداوود، ج 3، ص 25، ح 2559.
4) 895. سنن نسائی، ج 8، ص 279، کتاب الاستعاذة، باب الاستعاذة من حر النار.
5) 896. سنن ترمذی، ج 4، ص 699، ح 2572.
6) 897. سننابنماجه، ج1، ص44، ح119.
7) 898. الکاشف، ج 2، ص 360، رقم 4469.
8) 899. تقریب التهذیب، ج2، ص104، رقم7؛ الضعفاء الکبیر، ج3، ص 433، رقم 1476.
9) 900. سنن نسائی، ج 7، ص 283.
10) 901. تهذیب الکمال، ج 25، ص 190.
11) 902. الجرح و التعدیل، ج 7، ص 253، رقم 1385.
12) 903. التاریخ الکبیر، ج 1، ص 81، رقم 212.
13) 904. میزان الاعتدال، ج 3، ص 543، رقم 7508.
14) 905. سنن ابوداوود، ج 25، ص 187و188، رقم 5208.
15) 906. سنن ابن ماجه، ج 1، ص 310، ح 966.
16) 907. سنن نسائی، ج 8، ص 42.
17) 908. سنن ترمذی، ج 4، ص 11، ح 1387.
18) 909. تقریب التهذیب، ج 2، ص 287، رقم 1498.
19) 910. همان.
20) 911. همان.
21) 912. سنن ابوداوود، ج 1، ص 262، ح 997.
ابن حبّان او را از ثقات دانسته است.(1)در عین حال ابن حجر میگوید: او به رفض و رافضی بودن نسبت داده شده است.(2)ترمذی در صحیحش از او روایت نقل کرده است.(3)
حسن بن صالح او را خوب مردی معرفی کرده،(4)و ذهبی او را از عبادت کنندگان برشمرده است.(5)عقیلی او را رافضی میداند.(6)در عین حال حدیثش در صحیح ترمذی امده است.(7)
ابن حبّان او را از جمله ثقات برشمرده است.(8)و ابن عدی او را از جمله غالیان در کوفه میداند.(9)و عقیلی او را غالی در رفض میداند. در عین حال روایاتش در سنن ترمذی،(10)و سنن ابن ماجه(11)امده است.
ابن حجر او را صدوق معرفی کرده است.(12)عقیلی او را غالی در رفض و رافضی بودن میداند.(13)در عین حال مسلم در صحیح خود از او روایت نقل کرده است.(14)
ابن معین(15)و ابن حجر(16)و دیگران او را توثیق کردهاند. ذهبی نسبت رفض به او
ص:342
1) 913. کتاب الثقات، ج 5، ص 455.
2) 914. تقریب التهذیب، ج 1، ص 293، رقم 1564.
3) 915. سنن ترمذی، ج 5، ص 728، ح 3939.
4) 916. تهذیب الکمال، ج 29، ص 263.
5) 917. میزان الاعتدال، ج 4، ص 240، رقم 8988.
6) 918. الضعفاء الکبیر، ج 4، ص 311، رقم 1912.
7) 919. سنن ترمذی، ج 4، ص 337، ح 1951.
8) 920. الکامل، ج 7، ص 2524.
9) 921. الضعفاء الکبیر، ج 4، ص 306، رقم 1908.
10) 922. صحیح ترمذی، ج 5، ص 29، ح 2648.
11) 923. سنن ابن ماجه، ج 1، ص 476، ح 1485.
12) 924. تقریب التهذیب، ج 2، ص 311.
13) 925. الضعفاء الکبیر، ج 4، ص 362، رقم 1974.
14) 926. صحیح مسلم، ج 4، ص 2189، ح 2851.
15) 927. تقریب التهذیب، ج 2، ص 314، رقم 35.
16) 928. تهذیب التهذیب، ج 11، ص 17، رقم 9180.
داده است.(1)ابن عدی میگوید: «گفته شده که او در تشیع غلو داشته است.(2)در عین حال احادیثش در سنن ابوداوود،(3)و سنن نسائی(4)وارد شده است.
ذهبی او را از دریاهای علم معرفی کرده است.(5)احمد بن حنبل گفته است که من کسی را با ظرفیتتر و حافظتر از وکیع ندیدم.(6)ابن سعد او را ثقه، مامون، عالم، رفیع، کثیر الحدیث و حجّت معرفی کرده است.(7)
یحیی بن معین میگوید: «من نزد مروان بن معاویه لوحی دیدم که در ان نامهای شیوخی بود به این نحو که: فلان شخص رافضی است و...و وکیع رافضی است».(8)در عین حال احادیث او در صحیح بخاری،(9)و صحیح مسلم،(10)و سنن ابوداوود،(11)و سنن ترمذی،(12)و سنن ابن ماجه(13)وارد شده است.
ابن شاهین او را ثقه و صدوق،(14)و ابن حجر او را صدوق معرفی کرده است.(15)
عقیلی او را غالی در رفض دانسته،(16)و ابن حجر میگوید: او به رفض نسبت داده شده است.(17)و ذهبی او را به طور صریح رافضی میداند.(18)در عین حال روایاتش در سنن نسائی،(19)و سنن ابن ماجه،(20)و سنن ترمذی(21)امده است.
ص:343
1) 929. میزان الاعتدال، ج 4، ص 288.
2) 930. الکامل، ج 7، ص 2575.
3) 931. سنن ابوداوود، ج 4، ص 147، ح 2984.
4) 932. سنن نسائی، ج 2، ص 163، کتاب الافتتاح، باب القرائة فی الظهر.
5) 933. سیر اعلام النبلاء، ج 9، ص 142.
6) 934. العلل و معرفة الرجال، ج 1، ص 152، رقم 58.
7) 935. الطبقات الکبری، ج 6، ص 394.
8) 936. مختصر تاریخ دمشق، ج 26، ص 299.
9) 937. صحیح بخاری، ج 1، ص 36، باب کتابة العلم.
10) 938. صحیح مسلم، ج 1، ص 69، کتاب الایمان، ح 78.
11) 939. سنن ترمذی، ج 1، ص 202، ابواب الطهارة، ح 119.
12) 940. سنن نسائی، ج 1، ص 28، کتاب الطهارة، باب التنزه عن البول.
13) 941. سنن ابن ماجه، ج 1، ص 15، ح 41.
14) 942. تاریخ اسماء الثقات، ص 357، رقم 1550.
15) 943. تقریب التهذیب، ج 2، ص 384.
16) 944. الضعفاء الکبیر، ج 4، ص 458، رقم 2089.
17) 945. تقریب التهذیب، ج 2، ص 384.
18) 946. میزان الاعتدال، ج 4، ص 479، رقم 9903.
19) 947. سنن نسائی، به نقل از تهذیب الکمال، ج 32، ص 507.
20) 948. سنن ابن ماجه، ج 1، ص 120، کتاب الطهارة و سننها، ح 333.
21) 949. سنن ترمذی، ج 4، ص 562، ح 2325.
ابن حجر و سلیمانی او را از رافضه دانستهاند،(1)ولی در عین حال روایاتش در صحیح ترمذی امده است.(2)
یحیی بن معین او را توثیق کرده است.(3)ذهبی او را شیعی و دارای بغض به خلفا معرفی کرده است.(4)ولی احمد او را توثیق نموده است ابن قتیبه او را در بین اسامی غالیان از رافضه ذکر کرده است.(5)در عین حال روایاتش در سنن ابوداوود،(6)و سنن ترمذی وارد شده است.
دکتر ناصر بن عبداللَّه بن علی القفاری در «اصول مذهب الشیعه» مینویسد: ابن ابیعاصم چهار روایت در مورد رافضه نقل کرده است، ولی ناصرالدین البانی در بررسی سند انها تصریح به ضعف ان احادیث کرده است.(7)
انگاه از طبرانی نقل میکند که پیامبرصلی الله علیه واله فرمود: «یا علی سیکون فی امّتی قوم ینتحلون حبّ اهل البیت، لهم نبز، یسمّون الرافضة، قاتلوهم فانّهم مشرکون».
سپس میگوید: در اسناد حدیث، حجاج بن تمیم میباشد که تضعیف شده است.(8)
و نیز از ابن ابیعاصم در «السنه»(9)نقل میکند که پیامبرصلی الله علیه واله فرمود: «ابشر یا علی انت واصحابک فی الجنّة، الا انّ ممّن یزعم انّه یحبّک قوم یرفضون الاسلام یقال لهم:
ص:344
1) 950. تقریب التهذیب، ج 1، ص 116، رقم 9؛ میزان الاعتدال، ج 1، ص 363، رقم 1358.
2) 951. سنن ترمذی، ج 3، ص 48، ح 659.
3) 952. تهذیب الکمال، ج 34، ص 25.
4) 953. میزان الاعتدال، ج 4، ص 544، رقم 10357.
5) 954. المعارف، ص 624 ؛ الملل و النحل، شهرستانی، ج 1، ص 170.
6) 955. سنن ابوداوود، ج 1، ص 40، ح 157.
7) 956. ابن ابیعاصم، السنه، ج 2، ص 475.
8) 957. تقریب التهذیب، ج 1، ص 152.
9) 958. ابن ابیعاصم، السنه، ج 2، ص 475.
الرافضة، فاذا لقیتم فجاهدهم فانّهم مشرکون. قلت: یا رسول اللَّه! ما العلامة فیهم؟ قال: لایشهدون جمعة ولا جماعة، ویطعنون علی السلف»!
سپس میگوید: شوکانی این حدیث را در احادیث موضوعه اورده است.(1)
انگاه دکتر قفاری مینویسد:(2)«ابن تیمیه به کذب این احادیث مرفوعه که در انها لفظ رافضه امده پی برده است؛ زیرا اسم رافضه تا قرن دوم هجری شناخته شده نبوده است.(3)
بیهقی نیز در «الدلائل» بعد از نقل حدیث مرفوعه ابنعباس در مذمت رافضه میگوید: «به این معنا از راههای دیگر نیز روایاتی رسیده که تمام انها ضعیفالسند است، و خدا داناتر است.»(4)
به همین جهت نیز عقیلی این احادیث را در «الضعفاء» و ابنالجوزی در «العلل المتناهیة» و «الموضوعات» اوردهاند.
ابن تیمیه در کتابهای خود علی الخصوص «منهاج السنّة» شدیدا بر شیعه حمله کرده و انان را به صفات ناشایستی متّهم ساخته است، و نیز اتّهاماتی بر انان وارد ساخته و در انها استناد به روایاتی جعلی نموده است؛ از ان جمله با استناد به روایت شعبی، شیعه را با یهود مقایسه کرده است. او میگوید:
«ابو حفض بن شاهین در کتاب «اللطف فی السنة»، از محمّد بن ابیالقاسم بن هارون از احمد بن ولید واسطی، از جعفر بن نصیر طوسی واسطی، از عبدالرحمن بن مالک بن مغول، از پدرش از شعبی نقل کرده که او میگوید: من شما را از این هواهای گمراه کننده برحذر میدارم که شر انها رافضه است، انان با رغبت و میل داخل اسلام نشدند، بلکه به جهت نابودی و تعرض بر ان، اسلام را پذیرفتند... .
ص:345
انگاه در صدد تشابه بین رافضه و یهود برامده، وجوهی از شباهتها را به خیال خود که دروغ و تهمتی بیش نیست - بین این دو دسته نقل میکند، از ان جمله اینکه: یهود در صدد وارد کردن نقص و عیب بر جبرئیل برامده و او را از بین ملائکه دشمن خود میدانند، همانگونه که رافضه میگویند: جبرئیل به اشتباه وحی را بر محمّد نازل کرده است...(1)
اولا: این حدیث با تعدد سندهای ان از شعبی، به جهت وقوع عبدالرحمن بن مالک بن مغول ضعیف است، همان گونه که ابن تیمیه در اخر کلامش به ان اشاره کرده است. و نیز عدهی دیگری از علمای اهل سنّت و رجالیین انها او را تضعیف کردهاند؛ از ان جمله:
1 - ابوبکر خلال در «کتاب السنّه»، میگوید: اتفاق علما بر تضعیف عبدالرحمن بن مالک بن مغول است.(2)
2 - ابوعلی صالح بن محمّد میگوید: عبدالرحمن بن مالک بن مغول از دروغگوترین مردم است.(3)
3 - یحیی بن معین میگوید: من او را دیدهام، او شخص ثقه نیست.(4)و نیز در رابطه با او میگوید: او کذّاب است.(5)
4 - احمد بن حنبل میگوید: ما احادیث او را پاره نمودیم.(6)
5 - محمّد بن عمار موصلی میگوید: عبدالرحمن بن مالک بن مغول شخصی بسیار دروغگو و تهمت زننده است، و هیچ کس در این مطلب شک ندارد.(7)
6 - ابوداود سلیمان بن اشعث میگوید: او کسی است که احادیث جعل میکند.
ص:346
و نیز ابو زکریا، ابوزرعه، جوزجانی، دارقطنی، بخاری، ابن حبّان، سعدی، نسائی و جماعتی دیگر از رجالیین اهل سنّت او را تضعیف کردهاند.(1)
ثانیا: ابن تیمیه در اخر حدیث؛ گرچه متوجّه ضعف حدیث به جهت وجود عبدالرحمن بن مالک بن مغول شده ولی در صدد برامده که ضعف ان را اینگونه جبران کند، او میگوید: «این خبر از عبدالرحمن بن مالک بن مغول از راههای متعددی نقل شده که برخی از انها برخی دیگر را تصدیق میکند.»
ولی این حرف فاسد است و نمیتواند مشکل ضعف عبدالرحمن بن مالک بن مغول را حلّ کند؛ زیرا کثرت طرق در نهایت اثبات میکند که این کلام از عبدالرحمن صادر شده است، ولی صحّت روایت او از پدرش و او از شعبی احتیاج به اثبات دارد که با ان توجیه قابل اثبات نیست.
ثالثا: بر فرض این که خبر صحیح باشد ولی از ان جهت که از پیامبرصلی الله علیه واله نقل نشده و هیچ یک از صحابه نیز ان را روایت نکردهاند، از درجه اعتبار ساقط است. راوی و ناقل این اتهام تنها شعبی است، که کلامش هرگز برای شناخت حقّ حجّت نبوده و دلیلی بر ان نیست؛ خصوصا که در ان خبر پر از اتهامات و جزافهگوییهایی است که قطعا شیعه امامیه از ان مبرا است.
رابعا: در ان خبر، شعبی از رؤسای شیعه معرفی شده و راوی حدیث از شعبی به او میگوید: «چیست رد تو بر رافضه در حالی که تو رئیس انان میباشی؟» در حالی که قطعا میدانیم که شعبی از شیعه نبوده تا چه رسد به اینکه از رؤسای انها باشد. و این مطلبی است که هر کسی که او را شناخته یا بر ترجمه و احوال او اطلاع یافته، میداند. احدی از کسانی که احوال او را نقل کردهاند، او را به عنوان شیعی معرفی نکردهاند،
ص:347
1) 970. التاریخ الکبیر، ج5، ص349، کتاب المجروحین، ج2، ص61، الکامل فی ضعفاء الرجال، ج5، ص470 و... .
بلکه او را پیام رسان عبدالملک بن مروان به پادشاه روم معرفی کردهاند.(1)کسی که از طرف بنی امیه قاضی بوده است.
بعد از بررسی سند این حدیث و خدشه نمودن بر ان، به بررسی دلالت ان میپردازیم و وجوه تشابهی را که بین شیعه و یهود قرار داده، نقد خواهیم کرد.
او ادعا میکند که رافضه با میل و رغبت در دین اسلام وارد نشده است، بلکه به جهت اضرار بر اهل اسلام وارد شده و بر اهل اسلام ان را پذیرفتند، و علی رضی الله عنه انان را اتش زده و به شهرها و کشورهای دیگر تبعید نمود. از جمله انها عبداللَّه بن سبا یهودی از صنعای یمن است که حضرت او را به ساباط تبعید کرد... .
اولا: اگر مقصود او از رافضه پیروان عبداللَّه بن سبا است که انان نه شیعه بودهاند و نه رافضی، و شیعیان از انان متبری هستند. و اگر مراد به انان شیعیان دوازده امامی هستند، که حضرت انها را اتش نزده و تبعید ننموده است، بلکه این فرقه از پیروان و انصار حقیقی امیرمؤمنانعلیه السلام به حساب میایند.
ثانیا: اینکه ادعا شده که شیعه رافضیه دوازده امامی به جهت ضربه زدن به اهل اسلام داخل در این دین شده، این ادعایی است باطل؛ زیرا هرگز چنین هدفی را شیعه نداشته است، و اگر اثبات یک مطلب به صرف ادعا است، ما نیز همین ادعا را در حق انان میکنیم.
او میگوید: یهود میگویند: ملک و سلطنت تنها صلاحیت بر ال داوود دارد، رافضه نیز میگویند: امامت تنها صلاحیت در اولاد پیامبرصلی الله علیه واله دارد.
ص:348
1) 971. تاریخ بغداد، ج12، ص231
بیتردید امامت و خلافت موروثی نیست تا از خلیفه قبل به فرزندش به ارث برسد، ولی متاسفانه به جهت اشتباه در فهم عقاید شیعه امامیه، گروهی از اهل سنت از روی جهل یا کینهتوزی، شیعه را متهم نمودهاند که امامت را موروثی میداند، از این رو امامت و جانشینی پیامبرصلی الله علیه واله را در ذریه پیامبر خلاصه میکند. لذا مناسب است درباره این موضوع بحث کنیم و به اثبات برسانیم که چرا شیعه در عین اینکه خلافت و امامت را موروثی نمیداند، انرا در ذریه پیامبرصلی الله علیه واله خلاصه میکند؟
1 - ابن حزم میگوید: «مسلمانان متّفقاند که خلافت به توارث نیست.»(1)
2 - عبدالقاهر بغدادی میگوید: «برخی از فرقههای راوندیه قائل به ثبوت امامت موروثیاند.»(2)
3 - علامه حلّی در «شرح تجرید» میگوید: «عباسیه معتقدند برای تعیین امام، دو راه وجود دارد: یکی نصّ و دیگری میراث.»(3)
4 - عبد القاهر بغدادی نیز میگوید: «اکثر امامیه بر این باورند که امامت موروثی است.»(4)
5 - ابوالحسن ندوی میگوید: «بدیهی است که دیدگاه داعی اول و فرستاده او که حاملرسالت اوست در مورد حکومت، با دیدگاه سایر حکومتها و فاتحان و جنگ جویان و رهبران سیاسی، وحکمرانان مادی گرا، در طبیعت، ذوق، روش، عمل، مقصد و نتیجه، فرق فاحش داشته باشند... . محور تلاشهای حاکمان و فاتحان شهرها و رهبران عالم، که طمع سیطره بر جهان را دارند و نیز عالیترین هدف انان برپایی کشوری خاص است، تاسیس حکومتی موروثی است. این حقیقتی اشکار در طول تاریخ است...».
ص:349
در اخر از کلام خود نتیجه میگیرد که: «عقیده شیعه امامیه در مساله امامت و خلافت با اهداف خدا و رسول او سازگاری ندارد؛ که همان حکومت موروثی است».(1)
پاسخ ما به ایرادهایی که در این خصوص گرفتهاند این است که:
1 - شیعه امامیه بر این مطلب اجماع دارد که تنها راه تعیین امام، نصّ از جانب خداوند متعال و معرفی از جانب رسول خداصلی الله علیه واله و امامان معصوم است، و لذا به ایه شریفه: « یا ایها الرسُولُ بَلِّغْ ما انْزلَ الَیک مِنْ ربِّک» تمسّک میکنند که پیامبر اکرمصلی الله علیه واله مامور ابلاغ ولایت امام علیعلیه السلام از جانب خداوند به مردم بوده است. پس در حقیقت اراده و مشیت الهی بر نصب شخصی لایق برای امامت است که با وحی به پیامبرصلی الله علیه واله، او را مامور ابلاغ میکند، از همین رو، ان بزرگوار بر امامت یکایک اهلبیت تصریح کرده است. هریک از امامان نیز امام بعد از خود را، که از جانب خداوند معین شده، معرفی کردهاند. این سخن هیچ ربطی به وراثت ندارد.
2 - با مروری بر ادله امامت و ولایت علی بن ابیطالب و سایر ائمهعلیهم السلام از قبیل حدیث غدیر، ثقلین و دیگر ادلّه پی میبریم که خداوند متعال و رسولش اصرار اکید بر نصب امام علیعلیه السلام و سایر اهل بیت علیهم السلام بر امامت و ولایت داشتهاند. ایا میتوان گفت که این همه تاکید جنبه خویشاوندی داشته و پیامبرصلی الله علیه واله میخواسته داماد و نوههایش را به حکومت برساند تا به نوایی برسند، و با این روایات در صدد بر پایی حکومت موروثی بوده است؟
مشکل اساسی این است که ما بین «واقع» و «حقّ» فرق نمیگذاریم و انچه را که واقع شده میخواهیم حقّ بدانیم در حالی که اینچنین نیست. اهل سنت چون واقع خارجی را با انتخاب ابوبکر میبینند، حقّ را هم از این دید میبینند و میگویند او بر
ص:350
1) 976. صورتان متضادتان ص 12 - 13
حقّ بوده است. یا اگر شیعه به دنبال اهلبیت و در راس انان علی بن ابیطالبعلیه السلام است، در صدد موروثی کردن حکومت و خلافت رسول اللَّهصلی الله علیه واله است. ولی مشکل اساسی چیز دیگری است و ان این که ما باید تابع حقّ باشیم؛ و حقّ همان چیزی است که در کتاب و سنت امده و عقل نیز مؤید ان است و کتاب، سنت و عقل بر غیر اهلبیت معصومعلیهم السلام تطبیق نمیکند.
3 - اگر امامت نزد شیعه موروثی است چرا با وجود محمّد بن حنفیه که برادر امام حسینعلیه السلام است، امامت به امام علی بن الحسینعلیه السلام، فرزند ان حضرت علیه السلام، منتقل شد؟ این نیست مگر این که شیعه امامیه برای مقام امامت، لیاقت ذاتی قائل است و ان را در محمد بن حنفیه نمیبیند ولی در امام زین العابدینعلیه السلام مییابد.
4 - از ابوالحسن نووی و امثال او سؤال میکنیم که مراد از وراثت در امامت چیست؟ اگر مقصود ان است که امامت باید در یک قبیله خاص باشد که این را خود رسول خداصلی الله علیه واله، بنابر نصوص متواتر، در مصادر فریقین به ان اشاره کرده است.
جابر بن سمره میگوید: «با پدرم محضر رسول خداصلی الله علیه واله رسیدیم، شنیدیم که فرمود: این امر - دنیا - تمام نمیشود تا ان که دوازده خلیفه بر انان حکومت کنند. ان گاه سخنی فرمود که بر من مخفی شد، به پدرم عرض کردم: رسول خداصلی الله علیه واله چه فرمود؟ پدرم در جواب گفت: رسول خداصلی الله علیه واله فرمودند: همه انان از قریشند.»(1)
ابو الحسن نووی و امثال او، چگونه میتوانند به این سؤال پاسخ دهند که: امامت و خلافت تنها در قریش چه معنایی دارد؟ هر توجیهی که ایشان در این روایت و امثال ان دارند، ما قبول میکنیم. طبعا هیچ توجیهی ندارند جز این که بگویند امامت و خلافت به قابلیتهاست و این قابلیتها را خداوند در قریش قرار داده است. همین توجیه را ما درباره اهل بیت پیامبر اکرمصلی الله علیه واله بیان میکنیم. اگر مراد از وراثت ان است که بگوییم به صرف اینکه اینها اولاد پیامبرند و امام علیعلیه السلام داماد او است، باید امام
ص:351
1) 977. صحیح مسلم، ج 2، ص 3، کتاب الاماره، باب: «الناس تبع لقریش والخلافة لقریش».
باشد ولو قابلیت این مقام را نداشته باشد، قطعا شیعه امامیه به این معنا معتقد نیست.
5 - با مراجعه به کتابهای کلامی شیعه امامیه، در مبحث امامت، پی میبریم که انان برای امام چندین شرط؛ از جمله: عصمت، افضل بودن، علم لدنّی و... قائلند. حال اگر امامت نزد انان موروثی است دیگر بیان این شرطها چه معنایی دارد؟ این شرطها چیزی جز بیان لیاقتها نیست، که به استناد روایات و تاریخ، در غیر اهل بیت علیهم السلام وجود ندارد.
6 - اگر ان گونه که ابوالحسن نووی میگوید؛ حکومتِ موروثی شعار حکومتهای مادی است و انبیا باید از ان منزه باشند، چه فرق است بین پیامبر اسلامصلی الله علیه واله و دیگر پیامبران و بین حکومت دائمی و موقت؟ با انکه حکومت وراثتی را، با در نظر گرفتن قابلیتها در انبیای گذشته مشاهده میکنیم:
خداوند متعال میفرماید: « امْ یحْسُدونَ النّاسَ عَلی ما اتاهمُ اللَّه مِن فَضْلِه فَقَد اتَینا الَ ابْراهیمَ الْکتابَ والْحِکمَةَ واتَیناهمْ مُلْکا عَظِیما»؛(1)«یا حسد میورزند با مردم چون انها را خدا به فضل خود بهرهمند نمود که البته ما بر ال ابراهیم کتاب و حکمت فرستادیم و به انها فرمانروایی بزرگ عطا کردیم.»
از سوی دیگر میبینیم که برخی از انبیا، امامت یا نبوت را برای ذریه خود میخواستند که این، در حقیقت با دادن شایستگی به انان از جانب خداوند متعال است.
درباره حضرت ابراهیمعلیه السلام میخواهیم: « واذِ ابْتَلی ابْراهیمَ ربُّه بِکلِماتٍ فَاتَمَّهنَّ قالَ انِّی جاعِلُک لِلنّاسِ اماما قالَ ومِنْ ذُریتِی قالَ لَا ینالُ عَهدی الظّالِمِینَ»؛(2)«[بیاد ار ]هنگامی که خداوند ابراهیم را به اموری چند امتحان فرمود و او همه را بهجای اورد، خدا بدو گفت: من تو را به پیشوایی خلق برگزیدم. عرض کرد: این پیشوایی را به فرزندان من نیز عطا خواهی کرد؟ فرمود: [اگر شایسته ان باشند] عهد من هرگز به ستمکاران نمیرسد.»
در این ایه خداوند حکومت موروثی و نسبی را بهطور مطلق نفی نکرده، بلکه از
ص:352
خصوص ستمگران از ذریه حضرت ابراهیمعلیه السلام نفی نموده است. از این رو معلوم میشود که ذریه و نسل حضرت ابراهیمعلیه السلام و هر پیامبر دیگری، در صورتی که ظالم نباشند؛ چه ظلم به خدا، چه ظلم به خلق و چه ظلم به نفس، میتوانند مقام امامت و رهبری جامعه را به عهده گیرند.
و نیز حضرت موسیعلیه السلام از خداوند میخواهد که از اهلش کسی را به عنوان وزیر خود قرار دهد. خداوند متعال از قول حضرت موسی میفرماید: « واجْعَلْ لِی وزیرا مِنْ اهلِی هارونَ اخِی»؛(1)«و [نیز] از خانواده من یاوری برای من قرار ده. برادرم هارون را [وزیر من گردان .»
7 - شاید علت اینکه امامت، خلافت و یا نبوت در نسل پیامبر قرار میگیرد با ضمیمه لیاقتهای لازم این باشد که پیامبرعلیه السلام با ثبوت نبوت و کمالاتش، در قلبها جا گرفته و در میان مردم محبوبیت خاصی پیدا میکند. مردم نیز در صورتی که کسی را دوست بدارند، وابستگان صالحِ او را نیز دوست میدارند و هرکسی که مورد محبت قرار گرفت در صدد اطاعت از فرامین او بر میایند. از همین رو بهترین افراد برای امامت و جانشینی و یا نبوت، ذریه و نسل ان پیامبراند، هر چند انرا مطلق نمیدانیم، بلکه قیدها و شرطهایی را که از جمله عصمت و افضل بودن و... است نیز در امام معتبر میدانیم.
8 - بین ملک و سلطنت و امامت فرق است. امامت عبارت است از ولایت و جانشینی رسول خداصلی الله علیه واله که از مقام قرب تام الهی سرچشمه گرفته است، برخلاف سلطنت و پادشاهی، که تنها به جنبه سلطه ان اشاره دارد.
9 - شیعه هرچه میگوید از ایات قران و روایات صحیح السند که از پیامبرصلی الله علیه واله نقل شده استفاده میکند، گرچه در برخی از امور با بعضی از عقاید یهود تشابه داشته باشد.
10 - اگر ما امامت را در ذریه پیامبرصلی الله علیه واله و اولاد حضرت علیعلیه السلام محصور کنیم، بهتر
ص:353
1) 980. سوره طه، ایه 29 و 30.
از ان است که طعمه یک عده منافق و غاصب نماییم تا با هواهای نفسانی خود با اسلام و شریعت بازی کرده و مسلمانان را به انحراف عقیدتی و عملی بکشانند.
او میگوید: نصارا گفتهاند: در راه خدا جهاد نیست تا خداوند مسیح دجال را مبعوث گرداند و اقایی از اسمان فرود اید، همچنین رافضه گفتهاند: جهاد در راه خدا نیست تا رضای ال محمد خروج نماید و منادی از اسمان ندا دهد که او را متابعت کنید».
اولا: اجماع شیعه امامیه بر این است که جهاد دفاعی به جهت حفظ اسلام احتیاج به امر امام معصوم ندارد، بلکه بر عموم مسلمانان است؛ گرچه امام غایب باشد، باید در مقابل هجوم دشمنان به اسلام و مسلمین ایستاده و مقاومت نمایند. اری، در جهاد ابتدایی به جهت فتح و فتوحات و توسعه دایره مملکت اسلامی، احتیاج به امر معصوم یا نایب خاص است.
ثانیا: متعصّبان اهل سنت از اینکه شیعیان اهل بیتعلیهم السلام شرکت در جنگها و فتوحات سلاطین و خلفای جور را تحریم کردهاند، لذا به خشم درامده، این عملکرد را به نام ترک جهاد اسلامی و تشبّه به نصارا تمام کردهاند.
ثالثا: ایا اهل سنت با یهود و نصارا جهاد میکنند یا اینکه حکومت انها تحت سلطه و سیطره یهود و نصارا است؟ ایا انان نیستند که حتی غذای نجس کفار یهود و نصارا را بر خود حلال میدانند و از ان استفاده میکنند. ولی نوبت به شیعیان که منادیان اسلام ناب حقیقی هستند، میرسد ذبیحه انان را حرام کرده و حکم به قتلشان صادر میکنند؟
او میگوید: «یهود برای زنان خود عده قائل نیستند، همچنین است رافضه».
این ادعا از تهمتهای واضح و اشکار است که بر شیعه وارد شده است.
ص:354
چگونه شیعه عده برای زن قائل نیست در حالی که قران بر وجوب ان تصریح کرده است، انجا که میفرماید: « والْمُطَلَّقاتُ یتَربَّصْنَ بِانفُسِهنَّ ثَلاثَةَ قُروءٍ»؛(1)«زنهایی که طلاق داده شدند [از شوهر نمودن خودداری کنند تا سه پاکی بر انان بگذرد.»
و نیز در ایه 1 و 2 و 4 از سوره طلاق به این مساله به طور صریح اشاره شده است. بلکه مساله عده طلاق زنان از مسائل اتفاقی بین مسلمین است.
ابن قدامه در «المغنی» میگوید: «امت اسلامی فی الجمله اجماع بر وجوب عده دارند گرچه در انواع ان اختلاف کردهاند...».(2)
او میگوید: «یهود میگویند: خداوند بر ما شبانه روز پنجاه نماز واجب کرده است، همچنین است رافضه.»
اولا: هرگز شیعه به این عقیده معتقد نبوده و چنین ادعایی نکرده است، بلکه انان تنها پنج نماز معروف را قائل هستند. و این مطلبی است که در کتب فقهی ما امده است. اری، مجموع رکعات فرایض و نوافل در شبانه روز نزد شیعه به 51 رکعت میرسد.
ثانیا: نقلی که از یهود کرده که انها قائل به پنجاه نماز در شبانه روز هستند نیز صحیح نیست؛ زیرا با مراجعه به کتب یهود پی میبریم که انان تنها به دو نماز قائلند. و این مطلبی است که در مصادر حدیثی اهل سنت به ان اشاره شده است.
مالک بن انس از رسول خداصلی الله علیه واله نقل کرده که در حدیثی طولانی درباره معراج فرمود: «من نزد موسی رفتم، او مرا امر به رجوع کرد. من بازگشتم خداوند از من ده نماز کم نمود، تا انکه به پنج نماز رسید. موسی گفت: نزد پروردگارت بازگرد و از او بخواه تا تخفیف دهد؛ زیرا بر بنی اسرائیل دو نماز فرض کرد که قیام بر ان دو نیز ننمودند...»(3)
ص:355
و بنابر نقل صحیح بخاری، حضرت موسیعلیه السلام به پیامبر اکرمصلی الله علیه واله عرض کرد: به خدا سوگند! من برای بنی اسرائیل کمتر از پنج نماز اوردم ولی انان ترک نمودند، به نزد پروردگارت برو تا باز از ان تخفیف دهد...».(1)
او میگوید: «یهود نماز مغرب را نمیخوانند تا همه ستارگان ظاهر شوند. کنایه از اینکه هوا تاریک شود و حال انکه از پیامبرصلی الله علیه واله رسیده که فرمود: امتم بر اسلام باقی هستند تا مادامی که مغرب را تا هنگام ظهور ستارهها به جهت تشبیه به یهود تاخیر نیندازد».
اولا: برخی از علما و فقهای شیعه قائل به دخول وقت مغرب به مجرد سقوط قرص خورشید میباشند، همان قولی که اجماع اهل سنت بر ان است.
ثانیا: شیعه قائل به وجوب تاخیر نماز مغرب تا هنگام ظهور ستارهها و تاریکی شب نیستند، بلکه تعجیل در به جای اوردن نماز مغرب در اول وقت ان را مستحب میدانند.
ثالثا: علمای اهل سنت نیز اختلاف کردهاند، مشهور قائل به جواز تاخیر نماز مغرب تا رفتن شفق و قرمزی اسمان هستند.
رابعا: تعبیری که در ذیل حدیث امده؛ یعنی به جهت مشابهت با یهود، در بیشتر روایات وارد نشده است.(2)
او میگوید: «یهود هنگام نماز، مقدار کمی از قبله منحرف میشوند. همچنیناند رافضه».
نزد عموم علمای شیعه توجه به قبله واجب است و انحراف از ان را به
ص:356
اندازه یک بند انگشت هم جایز نمیدانند. و این مطلبی است که علمای این مذهب در مصنّفات خود به ان تصریح کردهاند و ان را از ضروریات میدانند. اری، انچه که در احادیث امامان اهل بیتعلیهم السلام وارد شده، استحباب تیاسر و میل به دست چپ بودن در عراق است، و این روی گرداندن از قبله نیست بلکه در حقیقت تمایل به طرف قبله است.
او میگوید: «یهود به طور خالص سلام نمیدهند، بلکه میگویند: «سام علیکم» که به معنای مرگ است، همچنین است رافضه».
این حرف از تهمتهای اشکار به شیعه است؛ زیرا با معاشرت شیعه و همچنین مطالعه کتابهای انان پی میبریم که تحیت و سلام انان همان کیفیت و سلام معروف و صحیح، یعنی «سلام علیکم» است.
سید مرتضی رحمه الله در کتاب «الانتصار» میگوید: «واجب است نمازگزار در جواب سلام مثل سلامی که سلام دهنده داده بگوید؛ یعنی اگر او «سلام علیکم» گفته، او نیز به همین ترتیب سلام دهد، به این معنا که «علیکم السلام» نگوید...».(1)
محمدبن مسلم میگوید: من بر امام باقرعلیه السلام در حالی که در حال نماز بود وارد شدم و سلام نمودم، حضرت فرمود: «السلام علیک». به حضرت عرض کردم: حالتان چطور است؟ در اینجا حضرت سکوت کرد. و چون از نماز فارغ شد، به او عرض کردم: ایا نمازگزار باید سلام را در نماز پاسخ دهد؟ حضرت فرمود: اری، همانند انچه که به او گفته شده است.(2)
او میگوید: «یهود تورات را تحریف کردند، همچنین است رافضه که قران را تحریف نمودند».
ص:357
شیعه هرگز قران را تحریف نکرده است. ولی ظاهر این کلام این است که شیعه قائل به تحریف قران میباشد، این اتهام نیز با نصّ صریح غالب قریب به اتفاق علمای شیعه امامیه سازگاری ندارد.
شیخ صدوقرحمه الله میفرماید: «اعتقاد ما این است: قرانی را که خداوند برای پیامبرش محمدصلی الله علیه واله نازل کرده، همین کتابی است که بین دو جلد در دسترس مردم است نه بیشتر از ان، و سورههای ان 114 تا است؛ زیرا نزد ما سوره «ضحی» و «الم نشرح» هر کدام یک سوره و نیز سوره «ایلاف» و سوره «الم تر کیف» نیز هر کدام یک سوره به حساب میاید. و کسی که به ما نسبت دهد که ما معتقدیم که قران بیش از این مقدار است، دروغگو است».(1)
شیخ طوسیرحمه الله در مقدمه تفسیر خود میفرماید: «و امّا سخن درباره زیادتی یا نقصان قران، ظاهر از مذهب مسلمانان خلاف ان است، و این قول لایقتر به مذهب ما در صحت است. و این قولی است که سید مرتضی ان را تقویت کرده و ظاهر روایات است. جز انکه روایات بسیاری از ناحیه خاصه و عامه درباره نقصان بسیاری از ایات قران و نقل و جابه جایی مقداری از ایات رسیده که طریق انها خبر واحد است و موجب علم و عمل نیست، و سزاوارتر، اعراض از انها و مشغول نکردن خود به انها است؛ زیرا میتوان انها را تاویل نمود».(2)
امین الاسلام طبرسی در «مجمع البیان» میگوید: «امّا زیادتی در قران، اجماع بر بطلان ان است. و امّا نقصان ان از جماعتی از اصحاب ما و قومی از حشویه عامه رسیده که در قران تغییر و نقصان وجود دارد، ولی قول صحیح در مذهب ما خلاف ان است، و این نظریهای است که سید مرتضی - قدس اللَّه روحه - ان را تقویت نموده است...»(3)
ص:358
او میگوید: «یهود با جبرئیل دشمنی دارد و میگویند: او دشمن ما است همچنیناند رافضه؛ زیرا میگویند: جبرئیل در ابلاغ وحی خطا کرده است».
از زمانهای گذشته شیعه را متهم نمودهاند که معتقد است جبرئیل علیه السلام در حقّ خداوند خیانت کرده و به جای ان که رسالت را به علی بن ابی طالب ابلاغ کند ان را بر رسول خداصلی الله علیه واله نازل کرده است. از این رو بعد از سلام نمازشان سه بار، عبارت «خان الامین» را تکرار میکنند!
از ایات شریف قران و احادیثی که پیرامون انها رسیده است، روشن میشود که یهودیان معتقدند جبرئیل در ابلاغ رسالت خیانت نموده است؛ زیرا خداوند به وی دستور داده بود، نبوت را در دودمان اسرائیل قرار دهد، لکن او بر خلاف فرمان خدا، ان را در سلسله اسماعیل قرار داد. بنابراین گروه یهود جبرئیل را دشمن دانسته و جمله «خان الامین» (جبرئیل خیانت نمود) را شعار خود قرار دادند و به همین خاطر قران در مقام انتقاد از انان و اثبات بی پایگی سخنانشان، جبرئیل را در ایه ذیل به عنوان فرشته «امین» و درست کار معرفی کرد: «نَزلَ بِه الروحُ الْامِینُ عَلَی قَلْبِک لِتَکونَ مِنَ الْمُنْذِرینَ»؛(1)«روح امین، «جبرئیل»، قران را بر قلب تو نازل کرد تا از بیم دهندگان باشی.»
و در ایه دیگر میفرماید: « قُلْ مَنْ کانَ عَدوا لِجِبْریلَ فَانَّه نَزلَه عَلَی قَلْبِک بِاذْنِ اللَّه»؛(2)«بگو: هر کس با جبرئیل دشمنی ورزد، ان فرشته گرامی به اذن خدا، قران را بر قلب تو نازل نمود».
از ایات یاد شده و تفسیر انها به روشنی استفاده میشود که گروه یهود جبرئیل را
ص:359
به علّتهایی دشمن داشته، او را فرشته عذاب مینامیدند و به خیانت در ابلاغ رسالت متّهم مینمودند.
بنابراین ریشه شعار «خان الامین» از خرافات قوم یهود سرچشمه گرفته است و برخی از نویسندگان جاهل که با شیعه خصومت دیرینه دارند، به طرح این سخن برضد شیعه پرداخته و ناجوانمردانه این اتهام را به شیعه نسبت میدهند.
این تصور اشتباه، دلیل بر بی اطلاعی اتهام زنندگان، از اعتقادات مذهب شیعه است و کسی که به کتابهای ان مذهب مراجعه کند، به دروغ و اتهام بودن ان، پیخواهد برد.
1 - مرجع تحقیق یک اعتقاد، کتابهای ان مذهب است که در ابعاد مختلف نوشته شده و میتوان ان عقیده را از لابلای ان کتابها استخراج نمود در صورتی که با مراجعه به این کتابها به ویژه در باب نماز، از این مدعا خبری نمیبینیم. اینک به برخی از کتابهای شیعه مراجعه میکنیم تا از صحت یا بطلان این اعتقاد، اطلاع یابیم.
الف) شیخ مفیدرحمه الله میفرماید: «فاذا سلّم بما وصفناه فلیرفع یدیه حیال وجهه مستقبلا بظاهرهما وجهه وبباطنهما القبلة بالتکبیر ویقول: «اللَّه اکبر»، ثمّ یخفض یدیه الی نحو فخذیه ویرفعهما ثانیة بالتکبیر، ثمّ یخفضهما، ویرفعهما ثالثة بالتکبیر، ثم یخفضهما.»(1)«پس هرگاه سلام نماز را، ان گونه که توصیف کردیم داد، دو دست خود را به جهت تکبیر، جلوی صورت خود بگیرد در حالی که ظاهر ان دو به طرف صورت و باطن ان دو به طرف قبله است، انگاه «اللَّه اکبر» بگوید. سپس دو دست خود را به طرف زانو پایین اورد و دوباره ان را برای تکبیر دیگر بلند کرده و پایین اورد و بار سوم نیز ان را تکرار نماید».
ص:360
1) 993. المقنعه، ص 114.
در این کلام میبینیم شیخ مفیدرحمه الله که از قدمای علمای امامیه است، هیچ سخنی از ان نیت و اعتقاد به میان نیاورده است و اگر لازم یا مستحبّ یا از اداب نماز نزد شیعه بود، باید تذکر میداد.
همین مضمون را شیخ طوسی ذکر کرده است.(1)
ب) ابن ادریس حلّی رحمه الله مینویسد: «و یستحبّ بعد التسلیم و الخروج من الصلاة ان یکبّر و هو جالس ثلاث تکبیرات، یرفع بکلّ واحدة یدیه الی شحمتی اذنیه، ثمّ یرسلهما الی فخذیه.»(2)مستحب است بعد از سلام و خارج شدن از نماز، در حالی که نشسته، سه تکبیر بگوید، به این نحو که با هر کدام از تکبیرها دو دست خود را تا اویزههای گوش خود بالا برده، ان گاه به طرف دو رانِ خود رها نماید.
و همین مضمون از ابن براج نیز نقل شده است.(3)
ج) شهید اول نیز درباره مستحبات تعقیب نماز مینویسد: «و یستحبّ التعقیب مؤکدا، ولیبدا بالتکبیر ثلاثا رافعا بکلّ واحدة یدیه الی اذنیه، ثمّ التهلیل، والدعاء بالماثور، وتسبیح الزهراء علیها السلام من افضله...».(4)«تعقیب بعد از نماز، مستحبِ مؤکد است. و شروع ان به سه تکبیر است که با هر یک از انها، دستان خود را تا گوش هایش بلند میکند، ان گاه لا اله الا اللَّه گفته، سپس دعایی که بعد از نماز وارد است قرائت میکند و تسبیح حضرت زهراعلیها السلام را میگوید که از افضل تعقیبات نماز است».
همین مضمون را علامه حلّی رحمه الله اورده است.(5)
2 - شیعه معتقد به نبوت حضرت محمّد بن عبداللَّه صلی الله علیه واله بوده و ان را رکنی از ارکان دین اسلام میداند.
شیخ طوسیرحمه الله میگوید: «محمّد بن عبداللَّه بن عبدالمطلب بن هاشم نبی هذه الامّة،
ص:361
رسول اللَّهصلی الله علیه واله، بدلیل انّه ادعی النبوة وظهر المعجز علی یده کالقران، فیکون نبیا حقّا».(1)«محمّد بن عبداللَّه بن عبدالمطلب بن هاشم، پیامبر این امت و رسول خداوند است؛ به دلیل ان که ادعای نبوت نموده و معجزاتی از قبیل قران به دستش ظاهر گشت، پس پیامبری بر حقّ است».
و نیز میفرماید: «نبینا محمّدصلی الله علیه واله خاتم الانبیاء و الرسل بدلیل قوله تعالی: «ما کانَ مُحَمَّد ابا احَد مِنْ رجالِکمْ ولکنْ رسُولَ اللَّه وخاتَمَ النَّبِیینَ»؛ «نبی ما محمّدصلی الله علیه واله خاتم پیامبران و رسولان است به دلیل قول خداوند متعال:(محمّد پدر هیچ یک از مردان شما نیست بلکه او فرستاده خدا و ختم کننده پیامبران است».
و میفرماید: «محمّدصلی الله علیه واله اشرف الانبیاء و الرسل بدلیل قوله صلی الله علیه واله لفاطمة علیها السلام: «ابوک خیر الانبیاء، وبعلک خیر الاوصیاء»؛(2)«محمّدصلی الله علیه واله اشرف پیامبران و رسولان است به دلیل خطاب او به فاطمهعلیها السلام: پدر تو بهترین پیامبران و شوهر تو بهترین اوصیا است».
3 - شیعه تشهد به شهادتین را از واجبات نماز میداند که تعمّد در ترک ان موجب بطلان نماز است.
شیخ طوسیرحمه الله مینویسد: «ویستحبّ ان یقول فی التشهد الاخیر: «بسم اللَّه و باللَّه و الاسماء الحسنی کلّها للَّه. اشهد ان لا اله الا اللَّه وحده لا شریک له و اشهد انّ محمّدا عبده و رسوله...»؛(3)«و به همین مضمون در کتابهای دیگر فقهی، باب تشهد وارد شده است و معلوم است که شیعه اعتقاد خود به رسالت و نبوت پیامبر اسلامصلی الله علیه واله را در تشهد نماز اقرار میکند.»
4 - شیعه جمیع ملائکه؛ از جمله جبرئیل را معصوم میداند.
شیخ صدوق رحمه الله میفرماید: «اعتقادنا فی الانبیاء و الرسل و الائمة و الملائکة انّهم
ص:362
معصومون مطهرون من کلّ دنس و انّهم لا یذنبون ذنبا لا صغیرا و لا کبیرا»؛(1)«اعتقاد ما در حقّ پیامبران و امامان و ملائکه ان است که از هر پلیدی معصوم و پاک هستند و هیچ گناه کوچک یا بزرگ انجام نمیدهند».
شیخ مفیدرحمه الله نیز درباره ملائکه میفرماید: «و اقول انّهم معصومون ممّا یوجب لهم العقاب بالنار، و علی هذا القول جمهور الامامیة»؛(2)«من میگویم که ملائکه از هرکاری که موجب عقاب در اتش باشد، معصوماند و این، قول جمهور امامیه است».
فیض کاشانی رحمه الله درباره ملائکه میگوید: «و لا مجال للمعصیة فی حقّهم، لا یعصون اللَّه ما امرهم»؛(3)«جای هیچ معصیتی در حقّ ملائکه نیست و از فرمان الهی سرپیچی نمیکنند».
شیخ حر عاملی رحمه الله نیز میفرماید: «انّ الملائکة معصومون من کلّ معصیة»؛(4)«ملائکه از هر گناهی در امانند».
علامه طباطبایی رحمه الله نیز میفرماید: «انّ الملائکة نوع من خلق اللَّه تعالی، لا تاخذهم غفلة عن مقام ربّهم، و لا یطرا علیهم ذهول و لا سهو و لا نسیان، و لا یشغلهم عنه شاغل، و هم لا یریدون الا ما یریده اللَّه سبحانه»؛(5)«همانا ملائکه نوعی از خلق خداوند متعالند که هیچ گونه از مقام ربّشان غافل نمیشوند و هم چنین هیچ گونه بی توجهی و سهو و فراموشی بر انان عارض نمیشود. چیزی انان را از خدا باز نمیدارد و غیر از انچه خدا میخواهد اراده نمیکنند».
اگر به اعتقاد شیعه، جبرئیل در نزول وحی خیانت کرده است، هیچگاه تصریح به عصمت او نمیکند.
5 - صراحت کلمات شیعه در احترام و تعظیم به جبرئیل.
ص:363
علامه طبرسی رحمه الله در تفسیر قول خداوند متعال: « نَزلَ بِه الروحُ الْامِینُ»؛(1)میفرماید: «یعنی جبرئیل علیه السلام وهو امین وحی اللَّه، لا یغیره ولا یبدله.»(2)«جبرئیل که امین وحی خداست، ان را تغییر نداده و تبدیل نمیکند».
علامه طباطبایی رحمه الله نیز در تفسیر ایه میفرماید: «المراد بالروح الامین هو جبریل ملک الوحی... وقد وصف الروح بالامین، للدلالة علی انّه مامون فی رسالته منه تعالی الی نبیه صلی الله علیه واله لا یغیر شیئا من کلامه تعالی بتبدیل او تحریف، بعمد او سهو او نسیان، کما انّ توصیفه فی ایة اخری بالقدس یشیر الی ذلک»(3)«مراد از روح الامین همان جبرئیل فرشته وحی است... و این که خداوند او را به «امین» توصیف کرده به ان جهت است که او امین وحی الهی در فرستادن ان به پیامبرصلی الله علیه واله بوده و هیچ تغییری؛ [اعم از] تبدیل یا تحریف، به طور عمد یا سهو یا نسیان انجام نداده است. همان گونه که در ایه دیگر، جبرئیل را به تقدس توصیف نموده که ان هم به همین معنا اشاره دارد».
او میگوید: «یهود اموال مردم را برخود حلال میکنند. و خداوند از انان به ما خبر داده که میگویند: « لَیسَ عَلَینا فِی الْامِّیینَ سَبیلٌ»؛(4)«درباره غیر اهل تورات، بر زیانِ ما [اهل تورات راهی نیست.» همچنین است رافضه که مال هر مسلمانی را بر خود حلال میدانند. یهود خون هر مسلمانی را حلال میدانند، همچنین است رافضه. و یهود معتقد به جواز غش و حیله کردن به مردماند، همچنین است رافضه».
این ادعاها همگی دروغ محض و خلاف ضروریات مذهب شیعه به حساب میاید؛ زیرا عموم فقهای اسلامی فتوا به محترم بودن اموال مردم و حفظ جان و خون هر کسی داده که اقرار به شهادتین نموده است، به جز کسانی که همچون خوارج و نواصب و غلات محکوم به کفرند.
و نیز عموم علمای شیعه غش در معاملات را، حتی نسبت به غیر مسلمان حرام
ص:364
میدانند و این فتوایی است که در تمام کتب فقهی شیعه موجود است و امامان ما نیز اشاره به حرمت ان نمودهاند.
هشام بن سالم در خبر صحیح یا حسن از امام صادقعلیه السلام نقل کرده که فرمود: «قال رسول اللَّهصلی الله علیه واله لرجل یبیع التمر: یا فلان! اما علمت انّه لیس من المسلمین من غشّهم»؛(1)«رسول خداصلی الله علیه واله به کسی که خرما میفروخت، فرمود: ای فلان! ایا نمیدانی که از مسلمانان نیست کسی که غش انان کند».
او میگوید: «یهود طلاق را تنها هنگام هر حیض به حساب میاورد، همچنین است رافضه».
اگر مقصود او از «هنگام هر حیض» وقت حیض است، این افترایی به شیعه است؛ زیرا شیعه هرگز چنین ادعایی ندارد. و اگر مراد او ان است که طلاق باید بعد از پاک شدن زن از حیض باشد، این حرف صحیحی است و تنها اختصاص به شیعه ندارد، بلکه این گونه طلاق با این شرط و برخی از شروط دیگر مورد اتفاق روایات صحیحه از عامه و خاصه است.
صحاح اهل سنت همگی با سندهای خود از عبداللَّه بن عمر نقل کردهاند که او هنگامی که همسر خود را در عهد رسول خداصلی الله علیه واله در حال حیض طلاق داد، عمربن خطّاب از رسول خداصلی الله علیه واله درباره حکم ان سؤال کرد؟ حضرت فرمود: او را امر کن تا به همسرش رجوع کند، انگاه او را نگه داشته، تا از حیض پاک شود و سپس دوباره حیض شده و پاک شود، انگاه اگر خواست او را نگه داشته و گرنه او را قبل از انکه با او تماس پیدا کند طلاق دهد...».(2)
او میگوید: «یهود برای زنان خود مهریه قرار نمیدهند و تنها از انان بهره میبرند. همچنیناند رافضه که متعه را حلال میشمارند».
ص:365
اولا: شیعه قائل به وجوب مهریه در نکاح و ازدواج است، و این از ضروریات فقه انان به حساب میاید.
ثانیا: در مورد متعه زن اگر مراد او همان هدیه و بهرهای است که مرد بعد از طلاق همسرش به او میدهد، که این مساله از مسائلی است که در ایات قران به ان اشاره شده است، انجا که میفرماید: «لَا جُناحَ عَلَیکمْ انْ طَلَّقْتُمُ النِّسَاءَ ما لَمْ تَمَسُّوهنَّ او تَفْرضُوا لَهنَّ فَریضَةً ومَتِّعُوهنَّ عَلَی الْمُوسِعِ قَدره وعَلَی الْمُقْتِر قَدره مَتاعا بِالْمَعْروفِ حَقّا عَلَی الْمُحْسِنِینَ»؛(1)«اگر زنانی را که با انان مباشرت نکردهاید و مهری بر ایشان مقرر نداشتهاید، طلاق دادید، باکی برای شما نیست، ولی انها را به طور شایسته به چیزی بهرهمند سازید، دارا به قدر خود و نادار به قدر خویش، که [این کار] سزاوار [مقام ]نیکوکاران است.»
ابن کثیر دمشقی در ذیل این ایه میگوید: علما اختلاف کردهاند که ایا هدیه و بهرهای که به زن مطلقه داده میشود، برای هر زن طلاق داده شده است، یا انکه تنها برای زن «غیر مدخول بها» است که مهری برای او فرض نشده است؟ در این مساله اقوالی است...».(2)
به هرحال، هدیه و متعه به این معنا مورد اتفاق عموم مسلمانان و مذاهب فقهی است.
و اگر مراد او این باشد که شیعه نکاح متعه را حلال میداند، در جواب میگوییم: متعه به این معنا مورد اتفاق مسلمانان در زمان رسول خداصلی الله علیه واله بوده است، و برخی از صحابه نیز به ان عمل میکردند، و این مطلبی است که روایات صحیح السند از طریق فریقین بر ان دلالت دارد، جز انکه نزاع در ان است که ایا در زمان پیامبرصلی الله علیه واله نسخ شده یا خیر؟
ولی از روایات صحیح السند استفاده میشود که متعه در زمان رسول خداصلی الله علیه واله و نیز ابو بکر حلال بوده، تا اینکه عمربن خطّاب ان را حرام کرده است.
مسلم در صحیح خود از جابر بن عبداللَّه نقل کرده که گفت: ما با قبضهای از خرما
ص:366
و ارد در ایامی از عهد رسول خداصلی الله علیه واله و ابو بکر متعه میکردیم تا انکه عمر در شان عمرو بن حریث ان را ممنوع کرد.(1)
و نیز به سندش از ابی نضره نقل کرده که گفت: ما نزد جابر بن عبداللَّه بودیم که شخصی نزد او امد و گفت: ابن عباس و ابن زبیر در حجّ تمتّع و متعه زنان اختلاف کردهاند؟ جابر گفت: ما در عهد رسول خداصلی الله علیه واله عمل کردیم تا انکه عمر ما را از ان دو عمل نهی نمود و ما نیز دیگر این دو کار را انجام ندادیم.(2)
او میگوید: «یهود مسح بر خفّین - یعنی دو جوراب چرمی - را قبول ندارد، همچنین است رافضه».
اولا: بسیاری از بدعتها نزد یهود معروف نبوده، بلکه برخی از فرق اسلامی ان را بدعت گذاردهاند که از ان جمله مسح بر خفّین و نماز تراویح و بدعتهای دیگر است. لذا هرکس معتقد به این بدعتها نیست شبیه یهود به حساب نمیاید؛ زیرا مشابهت در افعال است نه تروک. و تروک حد و حصری ندارد.
ثانیا: کسی که قائل به جواز مسح بر خفّین است احتیاج به اقامه دلیل بر ان دارد، خصوصا انکه کلامش مخالف با نصّ قران کریم است که مسح را بر روی پا واجب کرده است؛ زیرا میفرماید: «...وامْسَحُوا بِرءُوسِکمْ وارجُلَکمْ الَی الْکعْبَینِ»؛(3)«سرها و پاهای خود را تا کعبین مسح نمایید».
ثالثا: مسح بر خفین را برخی از صحابه، همچون ابن عباس قبول نداشته است. و ما این موضوع را به طور مستقل در کتاب «امامت در فقه» بررسی کردهایم.
او میگوید: «یهود قبرهای خود را به صورت لحد نمیکنند، همچنین است رافضه، و حال انکه پیامبرصلی الله علیه واله چنین مینمود».
ص:367
لحد که شکاف دادن قبر از طرف قبله و قرار دادن میت در ان است، نزد فقهای شیعه نیز به تبع احادیث اهل بیتعلیهم السلام مستحب شمرده شده است.
محقّق حلّی رحمه الله میفرماید: «مستحب است تا برای میت لحد قرار دهند».(1)
این تعبیر از دیگر فقها هم رسیده است. و سید علی طباطبایی رحمه الله در کتاب «ریاض المسائل» ادعای اجماع بر ان نموده است.(2)
«یهود در کفن مردگان خود چوب مرطوبی میگذارند، همچنین است رافضه».
قرار دادن چوبتر در کفن مردگان از مستحباتی است که درباره ان احادیث صحیح السند از طریق شیعه و اهل سنت وارد شده است و علما بر استحباب ان تصریح نمودهاند، و پیامبرصلی الله علیه واله نیز چنین میکرده است.
بخاری و مسلم و دیگران از ابن عباس نقل کردهاند که پیامبرصلی الله علیه واله گذرش از دو قبر افتاد که صاحبان ان عذاب میشدند. حضرت فرمود: این دو صاحب قبر در حال عذاب شدن هستند، ولی به جهت گناه کبیره عذاب نمیشوند. یکی از ان دو، کسی است که محافظت از بول نداشته است، و دیگری شخصی نمّام بوده است. انگاه حضرت چوب تازهای را برداشت و دو نیم کرد هریک را در قبری فرو برد. صحابه عرض کردند: ای رسول خدا! چرا چنین کردی؟ حضرت فرمود: امید است که خداوند تا قبل از انکه این دو چوب خشک شود، عذاب ان دو را تخفیف دهد.(3)
نووی در شرح صحیح مسلم میگوید: «بخاری در صحیح خود ذکر کرده که بریدة بن حصیب اسلمی صحابی - رض - وصیت کرد تا در قبرش دو چوب بگذارند».(4)
عدهای به مجرد اینکه در برخی از موارد، بین دو ایین وجه مشترک وجود دارد
ص:368
حکم به تاثیر متاخّر از متقدم میکنند و این حکم را در مورد تشیع و یهود نیز جاری میسازند، در حالی که میدانیم اصول دعوت انبیا یکی است. گرچه شریعتها و راههای رسیدن به روح تسلیم، مختلف است.
خداوند متعال میفرماید: «انَّ الدینَ عِنْد اللَّه الْاسْلامُ»؛(1)«همانا دین پسندیده نزد خدا ایین اسلام است.»
و نیز میفرماید: « کتِبَ عَلَیکمُ الصِّیامُ کما کتِبَ عَلَی الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکمْ لَعَلَّکمْ تَتَّقُونَ»؛(2)«روزه داشتن بر شما فرض گردید، چنان که بر امم گذشته فرض شد [و این دستور برای ان است که شاید پاک و پرهیزکار شوید!»
اسلام بدین جهت نیامده تا تمام تعالیم انبیای پیشین را ابطال کند و تاسیس دین جدید نماید، بلکه امده تا از طرفی با تحریفاتی که در دین قدیم پیدا شده مقابله کرده و متمّمی برای ان ارائه دهد. لذا بر فرض که بین تعلیمات شیعی و تعلیمات یهود در برخی از موارد وجه تشابهی وجود دارد، ولی این را نمیتوان دلیل بر ان قرار داد که ایین تشیع از یهود گرفته شده است. و اگر چنین باشد باید اهل تسنن را نیز متاثر از یهود دانست؛ زیرا در برخی از تعلیمات و موارد اهل سنت به یهود شباهت دارند.
او میگوید: «یهود و نصارا با یک خصلت بر رافضه برتری دارند، و ان اینکه به یهود گفته شد: بهترین اهل امّت شما کیست؟ گفتند: حواریون عیسی. و به رافضه گفته شد: بدترین اهل ملت شما کیست؟ گفتند: حواریون محمدصلی الله علیه واله. و مقصودشان از ان طلحه و زبیر است. انان امر شدند تا برای حواریون حضرت استغفار کنند ولی به جای ان انها را سبّ نمودند».
اولا: کدامین شخص از شیعه گفته که تمام حواری و صحابه پیامبرصلی الله علیه واله
ص:369
بدترین افراد این امت اند؟ شیعه به صحابه جلیل القدر احترام میگذارد و انان را در تثبیت و گسترش اسلام سهیم میداند، گرچه معتقد است که همه انان عادل نبودهاند و از برخی از انها لغزشهایی صادر شده است، و این مطلبی است که به طور مفصّل در بحث «شیعه شناسی و پاسخ به شبهات» به ان اشاره کردهایم.
ثانیا: اگر شیعه درباره طلحه و زبیر انتقادی دارد به جهت ان است که ان دو عهدشکنی کرده و بیعت خود را با امام خود شکستند و بر ضد خلیفه برحقّ مسلمین یعنی امیرالمؤمنینعلیه السلام خروج نمودند. و این مطلبی است که از مسلّمات تاریخی به حساب می اید.
ثالثا: مطابق روایات فریقین، شقیترین و شرورترین فرد این امت عبدالرحمن بن ملجم قاتل امیرالمؤمنینعلیه السلام است.
حاکم نیشابوری و دیگران به سند خود از امام علیعلیه السلام نقل کردهاند که فرمود: از رسول خداصلی الله علیه واله صادق مصدق شنیدم که میفرمود: «انّک ستضرب ضربة ههنا وضربة ههنا - واشار الی صدغیه - فیسیل دمها حتی تختضب لحیتک، ویکون صاحبها اشقاها کما کان عاقر الناقة اشقی ثمود»؛(1)«هر اینه زود است که ضربتی به این جای تو خواهد خورد - حضرت اشاره به گیجگاه امام کردند - پس خونش جاری شود به حدی که محاسنت را رنگین خواهد نمود. و صاحب ان کسی است که شقی ترین امّت است، همانگونه که پی کننده ناقه شقی ترین قوم ثمود میباشد».
رابعا: در عین حال که اهل سنت کسانی را که سبّ یا لعن برخی از صحابه میکنند از اسلام خارج کرده و هیچ عذری را از انان نمیپذیرند و حتی روایات انان را قبول نکرده و برای انها ارزشی قائل نیستند، ولی نوبت به خودشان که میرسد مخالفان خود را با انواع شتم و سبّ و دشنام، مورد سرزنش قرار میدهند.
یحیی بن معین که از بزرگان رجالی اهل سنت است میگوید: «هرکس که عثمان یا
ص:370
1) 1024. مستدرک حاکم، ج 3، ص 113، سنن الکبری، بیهقی، ج 8، ص 58.
یکی از اصحاب رسول خداصلی الله علیه واله را دشنام دهد، دجّال، فاسق، و ملعون است. حدیث او نوشته نمیشود و لعنت خدا و ملائکه و همه مردم بر او باد».(1)
ذهبی در «میزان الاعتدال» از یحیی بن معین درباره تلید بن سلیمان ابوادریس محاربی کوفی نقل کرده که او کذّابی است که عثمان را دشنام میدهد. روزی بر بالای دیواری نشسته بود، متعرض عثمان شد. برخی از اولاد و دوستان عثمان به طرف او حمله ور شدند و او را از بالای بام به زمین افکنده به حدی که دو پای او شکست...»(2)
و این در حالی است که افرادی ناصبی، همچون حریزبن عثمان رحبی را که هر صبح و شام لعن امیرالمؤمنینعلیه السلام مینمود، توثیق کرده و از او روایت نقل میکنند.
ابن حبّان میگوید: «حریز هر صبح و عصر (حضرت) علیعلیه السلام را هفتاد بار لعن میکرد».(3)
او در خاتمه میگوید: «شمشیر بر رافضه تا روز قیامت کشیده شده است...»
پاسخ:این گونه سخن گفتن در مورد طایفه و فرقهای از مسلمانان، خلاف ان چیزی است که بزرگان اهل سنت بران تصریح کردهاند؛ زیرا انان تکفیر یکی از طوایف مسلمین که به طرف قبله نماز میگزارند را به مجرد گناه، جایز نمیدانند.
ابوالحسن اشعری میگوید: «عقیده ما این است که احدی از اهل قبله را به جهت گناهی که مرتکب شده؛ همچون زنا یا سرقت یا شرب خمر تکفیر نکنیم مادامی که حرام خدا را حلال نکرده باشند».(4)
احمد بن حنبل در بیان عقیده اهل سنت میگوید: «باید از تعرض به اهل قبله
ص:371
دست نگه داشت، و احدی از انان را به جهت گناه تکفیر ننمود، و به جهتی او را از اسلام خارج نکرد».(1)
ابن تیمیه میگوید: «اهل سنت و جماعت با انکه دین و ایمان را قول و عمل به حساب میاورند ولی - مع ذلک - اهل قبله را به جهت مطلق معاصی و کبائر تکفیر نمیکنند؛ انگونه که خوارج انجام میدهند، بلکه اخوت ایمانی با معاصی نیز ثابت است...».(2)
بخاری از انس بن مالک نقل کرده که رسول خداصلی الله علیه واله فرمود: «من صلّی صلاتنا واستقبل قبلتنا واکل ذبیحتنا، فذلک المسلم الذی له ذمّة اللَّه وذمّة رسوله...»؛(3)«هرکس که نماز را به جای اورده و به طرف قبله ما بایستد و از ذبیحه ما استفاده کند، او همان مسلمانی است که در او ذمه خدا و ذمه رسول اوصلی الله علیه واله است... ».
ص:372
ص:373
برخی ادعا میکنند که ما شیعه امام علیعلیه السلام و امام جعفر صادقعلیه السلام هستیم ولی در عمل از ان حضرات چندان پیروی نمیکنند و تنها به حرف دل خوش کردهاند. مخالفان از ادیان و مذاهب دیگر هنگامی که به اعمال مدعیان تشیع نگاه میکنند به تشیع بدبین شده و از ان اعلان تنفّر مینمایند، خیال میکنند که تشیع همین اعمالی است که در اشخاص مدعیان ان تبلور یافته است، در حالی که این چنین نیست، شیعه ان گونه که امامان شیعه فرمودهاند، خصوصیات و صفاتی دارد که برخی از انان در اصل مسلمان بودن او دخیل بوده و برخی نیز دلالت بر کمال او دارد. شیعه واقعی و کامل کسی است که در تمام صفات حسنه، بارز و نمونه باشد. در این بخش به ذکر صفات و خصوصیاتی که در کلمات اهل بیتعلیهم السلام برای شیعیانشان امده میپردازیم.
1 - عن الامام الصادقعلیه السلام: «شیعتنا اهل الورع والاجتهاد، واهل الوفاء والامانة، و اهل الزهد والعبادة، اصحاب احدی وخمسین رکعة فی الیوم واللیلة، القائمون باللّیل، الصائمون بالنهار، یزکون اموالهم، ویحجّون البیت، ویجتنبون کلّ محرم»؛(1)امام صادقعلیه السلام فرمود: «شیعیان ما اهل ورع و کوشش و اهل وفا و امانت داری و اهل زهد و عبادتند. شبانه روز پنجاه و یک رکعت نماز میخوانند، (یعنی غیر از نمازهای واجب، نوافل را نیز انجام میدهند). انها شب را به عبادت پرداخته و روزها را روزه دارند. زکات اموال خود را میپردازند و حج به جا اورده و از هر کار حرامی پرهیز میکنند».
ص:374
1) 1032. بحارالانوار، ج 65، ص 167، ح 23.
2 - وعنه علیه السلام: «شیعتنا من قدم مااستحسن وامسک ما استقبح، واظهر الجمیل، و سارع بالامر الجلیل، رغبة الی رحمة الجلیل، فذلک منّا والینا ومعنا حیثما کنّا»؛(1)و نیز فرمود: «شیعیان ما کسانی هستند که پیشتاز در کارهای خوب بوده و از کارهای قبیح خودداری مینمایند، کارهای زیبا را اشکار کرده و نسبت به امر جلیل سرعت مینمایند، و این به جهت رغبت به رحمت جلیل است، این چنین شخصی از ما است و به سوی ما منسوب بوده و با ما است، هر کجا که ما هستیم».
3 - وعن الامام الباقر علیه السلام: «ما شیعتنا الا من اتّقی اللَّه واطاعه، وماکانوا یعرفون الا بالتواضع والتخشّع واداء الامانة وکثرة ذکر اللَّه»؛(2)«امام باقرعلیه السلام فرمود: «شیعیان ما فقط کسانی هستند که خدا ترس بوده و او را اطاعت کنند. انان معروف به تواضع و خشوع و ادای امانت و کثرت یاد خدایند».
4 - وعنه علیه السلام ایضا: «انّما شیعة علی من عفّ بطنه وفرجه، واشتد جهاده، وعمل لخالقة، ورجاء ثوابه، وخاف عقابه، فاذا رایت اولئک فاولئک شیعة جعفر»؛(3)امام صادقعلیه السلام فرمود: «همانا شیعه علی کسی است که شکم و فرج او عفیف بوده و در جهاد ثابت قدم باشد. تنها برای خالقش کار کند و امید ثواب او را داشته و از عقاب او خائف باشد. هر گاه چنین اشخاصی را دیدی انها شیعه جعفرند».
5 - وعنه علیه السلام: «انّما شیعتنا یعرفون بخصالٍ شتی: بالسخاء والبذل للاخوان و بان یصلّوا الخمسین لیلا ونهارا»؛(4)«و نیز فرمود: «همانا شیعیان ما به خصلتهایی چند شناخته میشوند؛ سخاوت و بخشش نسبت به برادران، و به این که پنجاه رکعت نماز در شبانه روز میخوانند».
6 - وعن الامام الباقر علیه السلام: «لاتذهب بکم المذاهب، فواللَّه ما شیعتنا الا من اطاع اللَّه
ص:375
عزوجلّ»؛(1)امام باقرعلیه السلام فرمود: «مذاهب گوناگون شما را به بیراهه نبرند، به خدا سوگند! شیعیان ما تنها کسانی هستند که خداوند عزوجلّ را اطاعت میکنند».
7 - وعن الامام علیعلیه السلام: «شیعتنا المتباذلون فی ولایتنا، المتحابّون فی مودتنا المتزاورون فی احیاء امرنا، الذین ان غضبوا لم یظلموا، وان رضوا لم یسرفوا، برکة علی من جاوروا، سلم لمن خالطوا»؛(2)امام علیعلیه السلام فرمود: «شیعیان ما کسانی هستند که در راه ولایت ما از خود بذل و بخشش نشان میدهند، و در راه مودت ما همدیگر را دوست دارند. به جهت زنده نگهداشتن امر ما به زیارت یکدیگر میروند. در حال غضب به کسی ظلم نمیکنند، و در صورت رضا اسراف نمینمایند. برای همسایگان خود مایه برکتند، و با کسانی که معاشرت میکنند پیاماوران صلح و صفا و صمیمیتند».
8 - وعن الامام علیعلیه السلام: «شیعتنا هم العارفون باللَّه، العاملون بامر اللَّه، اهل الفضائل، الناطقون بالصواب، ماکولهم القوت، وملبسهم الاقتصاد، ومشیهم التواضع...»؛(3)و نیز فرمود: «شیعیان ما همان عارفان به خدا و عمل کنندگان به امر خدایند. انان اهل فضایل و ناطقان به صوابند. به اندازه قوت خود میخورند، و در پوشش میانهرو بوده و هنگام راه رفتن متواضعاند...».
9 - عن عبداللَّه بن زیاد؛ قال: سلّمنا علی ابی عبداللَّهعلیه السلام بمنی، ثمّ قلت: یابن رسولاللَّه! انّا قوم مجتازون لسنا نطیق هذا المجلس منک کلّما اردناه، فاوصنا؟ قال: علیکم بتقوی اللَّه، وصدق الحدیث، واداء الامانة وحسن الصحبة لمن صحبکم، وافشاء السلام، و اطعام الطعام، صلّوا فی مساجدهم، وعودوا مرضاهم، واتّبعوا جنائزهم، فانّ ابی حدثنی: انّ شیعتنا اهل البیت کانوا خیار من کانوا منهم، ان کان فقیه کان منهم، وان کان امام کان منهم، وکذلک (کونوا) احبّونا الی الناس ولاتبغّضونا الیهم»؛(4)عبداللَّه بن زیاد میگوید: خدمت امام صادقعلیه السلام در سرزمین منی رسیدم، بعد از سلام، به حضرت
ص:376
عرض کردم: ای فرزند رسول خداصلی الله علیه واله! ما جماعتی هستیم که همیشه توفیق شرفیابی خدمت شما را نداریم، ما را سفارش و وصیت نما. حضرت فرمود: «بر شما باد به تقوای الهی، و راستی در گفتار و ادای امانت، و با کسانی که هم صحبت میشوید معاشرت خوب داشته باشید. بلند به یکدیگر سلام کرده و اطعام دهید. در مساجد انها - اهل سنت - نماز به جای اورده و مریضان انان را عیادت کرده و در تشییع جنازه انها شرکت نمایید؛ زیرا پدرم مرا حدیث فرمود که همانا شیعیان ما اهل بیت، بهترین مردماند، اگر در میان انها فقیهی وجود دارد از انهاست و اگر امامی وجود دارد از میان انها است، شما نیز این چنین باشید. کاری کنید که محبّت مردم را به ما جلب نمایید نه انکه کاری کنید که مردم به ما بدبین شوند و بغض ما را در دل بگیرند».
10 - وهی حدیث عن الامام الکاظم علیه السلام: «... انّما شیعة علی من صدق قوله فعله»؛(1)امام کاظمعلیه السلام فرمود: «... همانا شیعه علی کسی است که قول او فعلش را تصدیق نماید».
11 - وعن الامام الصادقعلیه السلام: «لو انّ شیعتنا استقاموا لصافحتهم الملائکة، ولاظلّهم الغمام، ولاشرقوا نهارا، ولاکلوا من فوقهم ومن تحت ارجلهم، ولما سالوا اللَّه شیئا الا اعطاهم»؛(2)امام صادقعلیه السلام فرمود: «اگر شیعیان ما استقامت میکردند ملائکه با انها مصافحه میکردند و ابرها بر سرشان سایه میافکند، و در روز تحت اشراق انوار الهی بوده و از بالای سرشان و از زیر پاهایشان متنعّم به نعمتهای خداوند بودند، و از خداوند هر چیزی را که سؤال و خواهش میکردند به انها عطا مینمود».
12 - زید شحّام میگوید: امام صادقعلیه السلام به من فرمود: «به هر کس از شما که مطیع من است و از من دستور میگیرد، سلام برسان. من شما را به تقوای خداوند عزوجلّ و ورع در دینتان و کوشش برای خدا و صدق گفتار و ادای امانت و سجده طولانی و معاشرت خوب با همسایگان، دعوت مینمایم. محمّدصلی الله علیه واله برای این امور به سوی مردم فرستاده شد. کسانی که شما را امین خود دانسته و چیزی را نزد شما به امانت
ص:377
گذاردهاند، حق امانت را رعایت کنید چه خوب باشد و چه بد؛ زیرا رسول خداصلی الله علیه واله همیشه امر مینمود به ادای نخ و پارچه خیاطی شده. از عشیره خود صله رحم نمایید، و در تشییع جنازه انها حاضر شوید. مریضهای انها را عیادت کنید و حقوق انان را بپردازید. هر یک از شما که در دین خود ورع داشته و راستگو بوده و ادای امانت نماید و با مردم خوشرفتار باشد، گفته میشود این شیعه جعفری است، این امر مرا خشنود ساخته و گفته میشود این ادب جعفری است. به خدا سوگند! هر اینه حدیث گفت مرا پدرم: همانا شخصی از شیعیان علی در میان قبیله خود زینت انان است، از همه بهتر امانتدار بوده و به جا اورنده حقوق و راستگوترین مردم در گفتار است. وصیتهای مردم و امانتهای انان نزد اوست. در بین عشیره از او سؤال میشود و میگویند: چه کسی مثل فلانی است؟ او از همه بهتر امانتدار بوده و از همه راستگوتر در گفتار است».(1)
1 - وعن الامام الباقرعلیه السلام - لبعض اصحابه لمّا ذکر عنده کثرة الشیعة: - «هل یعطف الغنی علی الفقیر؟ ویتجاوز المحسن عن المسییء؟ ویتواسون؟ قلت: لا، قال: لیس هؤلاء الشیعة، الشیعة من یفعل هکذا»؛(2)شخصی خدمت امام باقرعلیه السلام از کثرت و فراوانی شیعه سخن به میان اورد، حضرت به او فرمود: «ایا غنی انها بر فقیر عطوفت دارد؟ ایا نیکوکار از گنهکار میگذرد؟ و ایا نسبت به یکدیگر مواسات و برابری و برادری دارند؟ راوی میگوید: عرض کردم: خیر. حضرت فرمود: اینان شیعه به حساب نمیایند، شیعه کسی است که چنین کند».
2 - عن محمد بن عجلان قال: «کنت عند ابی عبداللَّه فدخل رجل فسلّم، فساله کیف من خلّفت من اخوانک؟ قال: فاحسن الثناء وزکی واطری. فقال له: کیف عیادة اغنیائهم علی فقرائهم؟ فقال: قلیلة، قال: فکیف صلة اغنیائهم لفقرائهم؟ قال: قلیلة،
ص:378
قال: وکیف مشاهدة لفقرائهم فی ذات ایدیهم؟ فقال: انّک لتذکر اخلاقا قلّ ما هی فیمن عندنا، قال: فقال: فکیف تزعم هؤلاء انّهم شیعة»؛(1)محمّد بن عجلان میگوید: «خدمت امام صادقعلیه السلام بودم که شخصی وارد شد و سلام کرد. حضرت از او پرسید: برادران تو چگونهاند؟ او شروع به ستایش و تعریف از انان نمود. حضرت به او فرمود: چگونه است عیادت اغنیا از فقرا؟ او در جواب گفت: کم است. حضرت فرمود: چگونه است مشاهده اغنیا نسبت به فقرا؟ عرض کردم: کم است. حضرت فرمود: چگونه است بخشش اغنیا نسبت به فقرائشان نسبت به انچه که در دست دارند؟ او در جواب عرض کرد: شما از اخلاقی سؤال مینمایید که کمتر در میان مردم ما وجود دارد. حضرت فرمود: پس تو چگونه گمان میکنی که انها شیعهاند».
1 - عن الامام الصادقعلیه السلام: «لیس من شیعتنا من قال بلسانه وخالفنا فی اعمالنا و اثارنا»؛(2)امام صادقعلیه السلام فرمود: «از شیعیان ما نیست کسی که به زبان خود چیزی بگوید ولی در اعمال و اثار با ما مخالفت کند».
2 - وعنه علیه السلام ایضا: «یا شیعة ال محمد! انّه لیس منّا من لم یملک نفسه عند الغضب، ولم یحسن صحبة من صحبه، ومرافقة من رافقه، ومصالحة من صالحه...»؛(3)«و نیز فرمود: «ای شیعیان ال محمّد! از ما نیست کسی که هنگام غضب خود را حفظ نکند، و با کسی که همنشین میشود خوش زبان نبوده و با او مدارا ننماید و با کسی که تقاضای صلح کرده مصالحه نکند...».
3 - وعنهعلیه السلام ایضا: «لیس من شیعتنا من یکون فی مصر یکون فیه الاف ویکون فی المصر اورع منه»(4)«از شیعیان ما نیست کسی که اگر در شهری هزاران نفر است در بین انها باورعتر از او وجود داشته باشد».
ص:379
4 - وعنهعلیه السلام ایضا: «قوم یزعمون انّی امامهم، واللَّه ما انا لهم بامام، لعنهم اللَّه ما کلّما سترت سترا هتکوه، اقول: کذا وکذا، یقولون: انّما یعنی کذا وکذا، انّما انا الامام من اطاعنی»؛(1)«و نیز فرمود: «گروهی گمان میکنند که من امام انانم، به خدا سوگند که من امام انها نیستم، خدا انها را لعنت کند، هر پوشش را که مستور کردم دریدند، من میگویم: چنین و چنان، انان میگویند: مقصود او چنین و چنان است، همانا من امام کسی هستم که مرا اطاعت کند».(2)
5 - وعن الامام العسکریعلیه السلام: قال رجل لرسول اللَّهصلی الله علیه واله: فلان ینظر الی حرم جاره و ان امکنه مواقعة حرام لم یدع عنه، فغضب رسول اللَّهصلی الله علیه واله وقال: ایتونی به، فقال رجل اخر یا رسول اللَّه! انّه من شیعتکم ممّن یعتقد موالاتک وموالاة علیعلیه السلام ویتبرا من اعدائکما! فقال رسول اللَّهصلی الله علیه واله: لاتقل؛(3)امام حسن عسکریعلیه السلام فرمود: «شخصی به رسول خداصلی الله علیه واله عرض کرد: فلانی به داخل خانه همسایهاش نگاه میکند، و هر گاه موقعیت حرامی بر او پیدا شود از ان دست برنمی دارد. رسول خداصلی الله علیه واله غضبناک شد و فرمود: او را نزد من اورید. شخصی دیگر که در مجلس حاضر بود، عرض کرد: ای رسول خداصلی الله علیه واله! او از شیعیان شما است و از جمله کسانی است که معتقد به ولایت شما و موالات علی است و از دشمنان شما بیزاری میجوید! رسول خداصلی الله علیه واله فرمود: نگو که او از شیعیان ماست، این دروغ است، همانا شیعیان ما کسانی هستند که ما را پیروی کرده و در اعمال از ما متابعت نمایند».
1 - امام صادقعلیه السلام فرمود: «ای جماعت شیعه! شما به ما منسوب هستید، زینت ما باشید، کاری نکنید که مردم با رفتار شما به ما بدبین شوند».(4)
ص:380
2 - و نیز فرمود: «خدا رحمت کند بندهای را که ما را نزد مردم محبوب گرداند و باعث دشمنی مردم با ما نشود. به خدا سوگند اگر مردم محاسن کلمات ما را ببینند از هرچه عزیزتر خواهند شد و هرگز کسی نمیتواند به انها دسترسی پیدا کند».(1)
3 - و نیز فرمود: «ای عبدالاعلی... سلام و رحمت خدا را بر شیعیان ما برسان و به انها از قول من بگو: خدا رحمت کند بندهای را که محبت مردم را به سوی خود و ما بکشاند به این که معروف را بر انها ظاهر کرده و منکر را از انان دور نماید».(2)
4 - و نیز فرمود: «ای جماعت شیعه! زینت ما باشید و مایه بی ابرویی ما نشوید، به مردم سخن نیک بگویید. زبانهای خود را حفظ کرده و از سخن زیادی و گفتار قبیح نگاه دارید».(3)
5 - «وعن الامام الهادیعلیه السلام - لشیعته: - اتّقوا اللَّه وکونوا زینا ولا تکونوا شینا، جروا الینا کلّ مودة، وادفعوا عنّا کلّ قبیح»؛(4)«امام هادیعلیه السلام خطاب به شیعیان خود فرمود: تقوا پیشه کنید و زینت ما باشید نه مایه بی ابرویی، هر دوستی و مودت را به سوی ما بکشید و از ما هر قبیحی را دفع نمایید».
شکی نیست که اسلام اخرین دین بشر است که از سوی خداوند متعال به توسط پیامبر اکرمصلی الله علیه واله نازل شده است.
قران کریم از رسول گرامی اسلامصلی الله علیه واله به عنوان «خاتم النبیین» یاد کرده است.(5)و نیز در روایات شیعه و اهل سنت میخوانیم که پیامبرصلی الله علیه واله فرمود:
«یا علی! انت منّی بمنزلة هارون من موسی الا انّه لانبی بعدی»؛(6)«ای علی! تو نزد من به مانند هارون نزد موسی میباشی جز انکه بعد از من پیامبری نخواهد بود.»
ص:381
ولی از انجا که بعد از ظهور هر دینی انشعاباتی در ان به عنوان مذهب پدید میاید سؤال این است که مذهب اسلامی حاکم در عصر ظهور حضرت مهدیعلیه السلام کدامین مذهب است؟ در این بحث در صدد بررسی این سؤال مطابق ایات و روایات اسلامی میباشیم.
جوهری در «صحاح اللغة» میگوید: «تشیع عبارت است از: مشایعت؛ یعنی پیروی نمودن، یاری کردن، ولایت کسی را داشتن»(1)به همین مضمون نیز در «تاج العروس»،(2)و «لسان العرب»(3)وارد شده است.
تشیع در اصطلاح از نگرشی برخاسته است که امامت را منصبی الهی دانسته و معتقد است که انتخاب امام به وسیله نص و از جانب خداوند صورت میگیرد. در این راستا پیامبر گرامی اسلامصلی الله علیه واله به پیروی از این سنت الهی که در میان انبیای گذشته نیز وجود داشته، به امر خداوند، امامان و اوصیای بعد از خود را معرفی کرده است. این بزرگواران که اول انها علی بن ابی طالب علیه السلام و اخر انها حضرت مهدیعلیه السلام است هم در زمینه مرجعیت دینی و هم در بحث ولایت و حاکمیت و رهبری جامعه، امام و مقتدای مردم بعد از رسول خدایند.
مرحوم شیخ محمدجواد مغنیه میگوید: «تشیع عبارت است از ایمان به وجود نصّ از جانب پیامبرصلی الله علیه واله بر امامت حضرت علیعلیه السلام و خلافت او، بدون اینکه در حقّ او و فرزندانش غلو شده باشد».(4)
بعد از بیان این نکته، به بررسی تعیین نوع مذهب در عصر ظهور میپردازیم.
خداوند متعال میفرماید: « هو الَّذِی ارسَلَ رسُولَه بِالْهدی ودینِ الْحَقِّ لِیظْهره عَلَی
ص:382
الدینِ کلِّه ولَو کره الْمُشْرکونَ»؛(1)«او است [خدایی که رسول خود را با هدایت و دین حق، فرستاد، تا ان را بر همه ادیان تسلّط و برتری دهد، هر چند مشرکان [و کافران ناراضی باشند.»
این مطلب در سوره صف ایه 9 و با اختلاف اندکی در سوره فتح ایه 28 تکرار شده است. این تکرار دلالت بر اراده حتمی خداوند در نصرت دین خود یعنی اسلام بر سایر ادیان دارد.
ظهور در لغت به معنای انکشاف و استیلاء است.(2)و هنگامی که همراه با «علی» به کار رود در بردارنده معنای استعلاء و تفوق خواهدبود. این معنا در بسیاری از ایات قران به کار رفته است.
خداوند میفرماید: « حَتَّی جَاءَ الْحَقُّ وظَهر امْر اللَّه وهمْ کارهونَ»؛(3)«تا [ان گاه که ]حق روی اورد و امر خدا اشکار گردید، در صورتی که انها کمال کراهت را داشتند.»
و نیز میفرماید: « ظَهر الْفَساد فِی الْبَر والْبَحْر بِما کسَبَتْ ایدی النّاسِ»؛(4)«به سبب انچه دستهای مردم فراهم اورد، فساد در خشکی و دریا پدیدار شده است، تا کیفر برخی از اعمالشان را به انها بچشاند، باشد که بازگردند!»
از کلمه «ظهور» در ایه فوق (لیظهره) استفاده میشود که خداوند وعده داده تا اسلام را در ایندهای نه چندان دور بر تمام ادیان دیگر غالب گرداند. غلبهای که - مطابق روایات فراوان از شیعه و سنی - به دست مبارک شخصی از ذریه پیامبرصلی الله علیه واله یعنی حضرت مهدیعلیه السلام انجام خواهد گرفت.
از ایات فراوان دیگر نیز همین معنی، یعنی ظهور حضرت مهدیعلیه السلام در اخر الزمان استفاده میشود.
ص:383
حال سؤال این است که کدامین مذهب از مذاهب اسلامی ادامه دهنده خطّ اصیل اسلامی است تا در عصر ظهور همان خطّ در سطح کره زمین به عنوان اسلام ناب محمّدیصلی الله علیه واله گسترش یافته و پیاده گردد؟
با مراجعه به قران پی خواهیم برد که مکتب در عصر ظهور همان اسلامی است که در مذهب تشیع تبلور و تجلّی نموده است.
خداوند متعال میفرماید: « الْیومَ اکمَلْتُ لَکمْ دینَکمْ واتْمَمْتُ عَلَیکمْ نِعْمَتِی ورضِیتُ لَکمُ الْاسْلامَ دینا»؛(1)«امروز دینتان را بر شما کامل نموده و نعمتم را بر شما تمام کردم و راضی شدم بر شما که اسلام دین شما باشد.»
در ان روز چه اتفاقی افتاده است که خداوند به سبب ان دین خود را بر مردم کامل نموده است؟ در ان روز چه حکمی بر مردم ابلاغ شده است که خداوند نعمت را به توسط ان بر مردم تمام کرده است؟ در ان روز چه چیز بر مردم ابلاغ شده که به بودن ان خداوند رضایت داده که اسلام دین مسلمانان باشد و بدون ان چنین رضایتی نخواهد بود؟
کلید فهم همه این سؤالات بررسی شان نزول ایه و روشن شدن مصداق «الیوم» است، این روز چه روزی بوده است؟ و در ان چه اتفاقی افتاده و چه دستوری ابلاغ شده است؟
با مراجعه به روایات و بیان مفسّران در ذیل ایه «اکمال» پی خواهیم برد که شان نزول ایه در روز غدیر خم، بعد از نصب حضرت علی بن ابی طالب علیه السلام از جانب خداوند به عنوان خلافت و امامت است. پس دین مرضی خداوند که در عصر ظهور بر تمام ادیان غالب خواهد شد همان دینی است که در تشیع یعنی پیروی از امام علیعلیه السلام و یازده امام معصوم از فرزندان او متبلور شده است.
خداوند متعال میفرماید: « وعَد اللَّه الَّذِینَ امَنُوا مِنْکمْ وعَمِلُوا الصّالِحاتِ
ص:384
1) 1067. سوره مائده، ایه 3.
لَیسْتَخْلِفَنَّهمْ فِی الْارضِ کما اسْتَخْلَفَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهمْ ولَیمَکنَنَّ لَهمْ دینَهمُ الَّذِی ارتَضَی لَهمْ ولَیبَدلَنَّهمْ مِنْ بَعْد خَوفِهمْ امْنا یعْبُدونَنِیلَا یشْرکونَ بِی شَیا ومَنْ کفَر بَعْد ذلِک فَاولئِک همُالْفاسِقُونَ»؛(1)«خداوند به کسانی که ایمان اورده و عمل صالح انجام دادهاند وعده داده است که انها را قطعا خلیفه در زمین خواهد کرد، همانگونه که پیشینیان را خلافت بر روی زمین بخشید، و دین پسندیده بر پا خواهدکرد، و خوف انها را به امنیت مبدل میکند، ان چنان که تنها مرا میپرستند و چیزی را برای من شریک نخواهند ساخت، و کسانی که بعد از ان کافر شوند فاسقند.»
در این ایه خداوند میفرماید: وعده ما این است که دین پسندیده را برپا خواهیم کرد. این دین پسندیده کدام دین است؟ همان دینی است که در ایه «اکمال» به ان اشاره کرده است. در انجا فرمود: امروز برای شما راضی شدم به اسلام که دین شما باشد. یعنی روزی که حضرت علی بن ابی طالب علیه السلام به امامت و خلافت رسید. پس معنای ایه این است که دین با ولایت، مرضی و مورد پسند خداوند است نه دین بی ولایت حضرت علیعلیه السلام، و تشیع یعنی اعتقاد به امامت و ولایت امیرالمؤمنینعلیه السلام بعد از رسول خداصلی الله علیه واله و ولایت یازده امام معصوم از ذریه او، و همین دین یعنی دین با ولایت، اسلام همراه با امامت اهل بیت، مورد وعده الهی است که در عصر ظهور پیاده خواهد شد؛ زیرا که مورد پسند و رضایت خداوند است.
ص:385
1) 1068. سوره نور، ایه 55.
برخی از اشخاص مغرض یا غیر مطّلع بر خواجه نصیرالدین طوسیرحمه الله ایراد گرفته و مدعی شدهاند که او خان مغول را به فتح بغداد ترغیب نموده و موجب براندازی خلافت عباسی را به دست مغولان فراهم ساخته و حتی در فجایع و قتل و غارتها شریک بوده است. و نیز برخی از اهل سنت در کتابهای خود با این ادعا حملات شدیدتری را به خواجه نصیر نمودهاند؛ از ان جمله ابوالفلاح حنبلی در «شذرات الذهب» است که خواجه را نصیر شرک، کفر و الحاد معرفی کرده و گفته است: «خواجه قصد نمود اشارات ابن سینا را جایگزین قران سازد ولی نتوانست و گفت: اشارات برای خواص و قران محمّد کتاب عوام است...» سُبکی، یافعی و ابن تیمیه نیز در کتابهای خود خواجه را مورد هجمه قرار داده و اماج اتهامات خود قرار دادهاند.
او میگوید: «این مرد - خواجه نصیر - نزد خاص و عام مشهور شده که وزیر ملاحده باطن گرا یعنی اسماعیلیه در الموت میباشد. و هنگامی که تُرک مشرک به بلاد مسلمانان حملهور شده و به دار الخلافه بغداد امدند او منجم و مشاور پادشاه ترک مشرک هلاکو بود، که دستور داد تا خلیفه و اهل علم و دین را به قتل رسانند...»(1)
اینک درصدد برامدهایم تا این اتهام را مورد بررسی قرار داده و دامان خواجه را از ان مبرا سازیم.
ص:386
1) 1069. منهاج السنة، ج 3، ص 445 - 451.
خواجه نصیر رحمه الله را میتوان از جهات مختلف از این اتهام تبرئه نمود:
1 - محقق طوسیرحمه الله گرچه طبق عقیده خود به ترویج مذهب حقه جعفری، اهتمام ورزید، ولی نسبت به دیگر فرق اسلام نیز با مهر و محبّت رفتار میکرد و دانشمندان را از هر طبقه و مذهب که بودند تکریم مینمود و از تعصبهای خشک مذهبی دوری میجست. و لذا مستشرقان مسیحی و برخی از علمای اهل سنت و تمام دانشمندان شیعی او را به عظمت و دیانت و وثاقت و حسن خلق توصیف کردهاند.
محمدبن شاکر از مورخان اهل سنت میگوید: «او بسیار نیکو صورت، خوشرو، کریم، سخی، بردبار، خوش معاشرت، زیرک و با فراست بود...».(1)
ابن فوطی درباره خواجه میگوید: «خواجه مردی فاضل، کریم الاخلاق، نیکو سیرت، و فروتن بود و هیچ گاه از درخواست کسی دلتنگ نمیشد و حاجتمندی را رد نمیکرد و برخورد او با همه با خوشرویی بود».(2)
2 - با مراجعه به کتب تاریخ شیعه و سنی که فتح بغداد را در ان زمان بررسی کردهاند پی میبریم که خواجه نصیر نقشی در ان نداشته است.
ابن فوطی بغدادی حنبلی که در هنگام این واقعه چهارده سال داشته و اسیر شده است، واقعه فتح بغداد را به طور کامل شرح میدهد ولی ذکری از خواجه نصیر به میان نیاورده است.(3)
ابن طقطقی حوادث بغداد را با یک واسطه نقل میکند. او نام خواجه را تنها یک بار به خاطر واسطه بودن ملاقات ابن علقمی به میان اورده، ولی ذکری از خواجه و ترغیب او در حمله مغول نکرده است.(4)
ص:387
ابوالفداء در کتاب خود به تفصیل نحوه حمله و فتح بغداد را توسط هلاکوخان بیان میکند ولی ذکری از خواجه نصیر به میان نیاورده است.
ذهبی نیز پس از ذکر حوادث بغداد نامی از خواجه به میان نیاورده است.(1)
صلاح الدین صفدی که حدود چهل سال بعد از واقعه بغداد به دنیا امده، بعد از ذکر ان واقعه، نامی از خواجه به میان نیاورده است.(2)
جلال الدین سیوطی نیز در شرح وقایع سقوط بغداد نامی از خواجه ذکر نکرده است.(3)
ابن خلدون نه تنها در تاریخ خود ذکری از خواجه به میان نیاورده بلکه درباره او می گوید: «برای مسلمانان نافع بود».(4)
ابن کثیر میگوید: «اینکه مشهور است خواجه نصیر طوسی هلاکو را وادار به قتل خلیفه نمود از صحت ان خدا میداند ولی به نظر من شخص عاقل و فاضل چنین کاری را انجام نمیدهد».(5)
محمدبن علی بن طباطبا که کتابش را در سال (701 ه ق) یعنی چهل و پنج سال بعد از فتح بغداد نوشته است میگوید: «حق مطلب این است که از بین رفتن هر دولتی در هرزمان به واسطه علل داخلی و خارجی است. سقوط خلافت خاندان عباسی تابع همین اصل کلی است. اما علل خارجی که منجر به سقوط خلافت عباسی گردید ان بود که مغولها از تاریخی که قوت گرفته و به کشور گشایی پرداختند درصدد فتح بغداد بودند... اما علت داخلی فتح بغداد، ضعف حکومت عباسی است. لذا این پیشامد نتیجه سستی عزم و ضعف اراده خلیفه و ظلم و جور پسرش و نفاق امیران و سران لشکر بود».(6)
ص:388
1) 1074. العبر فی خبر من غبر، ذهبی، ج 3، ص 277، حوادث سال 656.
2) 1075. الوافی بالوفیات، صلاح الدین صفدی، ج 1، ص 179.
3) 1076. تاریخ الخلفاء، سیوطی، ص 465.
4) 1077. تاریخ ابن خلدون، ج 3، ص 662.
5) 1078. البدایة و النهایة، ابن کثیر، ج 12، ص 234، حوادث سال 656.
6) 1079. الفخری، محمدبن علیبن طباطبا، معروف به ابی الطقطقی، ص 236.
بنابراین، خواجه نصیر طوسیرحمه الله در پیدایش این واقعه نقشی نداشته است و خود هلاکو بعد از فتح دژهای اسماعیلیان دستور فتح بغداد را داده است.
3 - شخصیتهای بزرگ و دانشمندان دیگر غیر از خواجه، ملازم سلطان مغول و طرف مشورت او بودهاند، چنان که خواجه رشیدالدین فضل اللَّه که نوه رئیس الدوله همدانی است، میگوید: «هنگامی که هلاکو به سوی بغداد رفت، سیف الدین بتیکچی که مدبّر مملکت بود و خواجه نصیرالدین و صاحب سعید علاءالدین عطامک - مؤلّف تاریخ جهان گشای جوینی - در خدمت مغول بودند».(1)
از این تعداد فقط خواجه نصیر شیعه بود و بقیه از رجال اهل سنت بودند که خلیفه را امیرالمؤمنین میدانستند. بنابراین، اگر مشاوران هلاکو این اندازه در وی نفوذ داشتهاند که قادر بودند او را از حمله به بغداد باز دارند، چرا در ان میان تنها گناه این امر متوجه خواجه نصیر شده است؟ در حالی که سیف الدین در فتح بغداد وزیر هلاکو بوده است.
4 - مهمترین دلیل عدم دخالت خواجه در فتح بغداد، ماجرای کشته شدن شرف الدین محمّد برادر بزرگ سیدعلی بن طاووس و بسیاری از علمای سادات و شیعیان است. حتی در این واقعه، مغول مقابر قریش را ویران و حرم کاظمینعلیهما السلام را سوزاندند و هیچ قدرتی هم مانع انان نبود، به طوری که در کتاب «جامع التواریخ» امده است: «سیف الدین بتیکچی سنّی، وزیر هلاکو، صد نفر از مغول را به نجف فرستاد تا کسی متعرض مرقد منور امیرمؤمنانعلیه السلام نشود».(2)
اگر خواجه نصیر در ان واقعه حضور یا دخالت داشته است چرا از کشته شدن شیعیان ممانعت نکرده است؟ و چرا مانع از اتش زدن حرم کاظمین نشده است؟
5 - یکی از علل حمله مغول به بغداد نفوذ عیسویان در لشکر مغول بوده است
ص:389
و همان طور که میدانید، همزمان با حمله مغول به ایران، مسیحیان شکست سختی در جنگهای صلیبی از مسلمانان خوردند. بنابراین با قوم وحشی مغول طرح دوستی ریخته و سعی کردند با کمک انها شکست خود را جبران کنند. از این رو میتوان گفت نفوذ زیاد زن هلاکو که عیسوی بود و سفارش برادر هلاکو و نیز سردار سپاه مغول که مسیحی بود، نقش مهمی در فتح بغداد داشتند.
ص:390
سیدمرتضی در کتاب «العیون و المحاسن» میگوید: «امامیه گروهی هستند که قائل به وجوب امامت و عصمت و وجوب نص میباشند...»(1)
سمعانی در کتاب «الانساب» میگوید: «امامیه جماعتی از غالیان شیعهاند و علت ملقّب شدن انان به این لقب ان است که امامت را تنها برای علی و اولاد او میدانند و معتقدند که مردم احتیاج به امام دارند. و منتظر امامی هستند که به زودی در اخر الزمان ظهور کرده و زمین را از عدل و داد پر خواهدکرد انگونه که از ظلم پر شده باشد.(2)
در پاسخ سمعانی میگوییم: شیعه دوازده امامی از هرگونه غلو در حق هریک از اهل بیتعلیهم السلام که انان را از درجه عبودیت و بندگی خارج کند مبرا است، همان گونه که از هرکسی که نصب و عداوت ان ذوات مقدسه را در دل داشته باشد بیزار است. سمعانی این اعتقاد را غلو میداند، این عین ادعا است. شیعه دوازده امامی در اعتقاد به امامت حضرت علیعلیه السلام و اولاد معصومش و ضرورت امامت و ظهور حضرت مهدیعلیه السلام در اخر الزمان به ادلهای قطعی از عقل، کتاب، و سنت تمسک میکند، چگونه این اعتقادات غلو و تجاوز از حد است؟ جز انکه با عقاید شما موافقت نداشته و از ان تجاوز نموده است؟
ص:391
در این عصر شیعه دوازده امامی به شیعه جعفری معروف شده است. و این بدان جهت است که مذهب شیعه در فروع همان مذهب امام جعفر صادقعلیه السلام میباشد به اعتبار اینکه بیشتر تعلیمات تشیع از ان حضرت اخذ شده است، گرچه اعتبار روایات حضرت صادقعلیه السلام در فروع فقه از دیگر امامان بیشتر است لذا مذهب شیعه را مذهب جعفری نامیدهاند.
سر این مطلب ان است که عصر حضرت صادقعلیه السلام در اخر حکومت دولت اموی بود. هنگامی که ان حکومت رو به ضعف گرویده و در اوائل عصر دولت عباسی قرار داشت. انان در ابتدای حکومتشان تعصب شدید به خرج ندادند؛ زیرا دولتشان هاشمی بود، لذا اهل بیت در ان ایام از ازادی نسبی برخوردار بودند و بدین جهت توانستند در نشر دین و مذهب کوشش فراوانی داشته باشند. ولی در عصر منصور و هارون الرشید و امثال ان دو از پادشاهان ظالم، راویان از اهل بیتعلیهم السلام تقلیل یافت و این به جهت فشارهای سیاسی و خوف شدیدی بود که بر اصحاب امامان وارد میشد.
ص:392
ص:393
هنوز پیامبر اکرمصلی الله علیه واله از دنیا رحلت نکرده بود که بادهای فتنهها و اختلافات در میان امت اسلامی وزیدن گرفت و ریشههای فکری و عقیدتی و اجتماعی و سیاسی را که ان حضرت با زحمات طاقت فرسا و فراوان محکم کرده بود به لرزه دراورد.
این درد جانکاه که بدن امت اسلامی را فرا گرفت در قران و سنت نبوی به طور صریح به ان اشاره شده است. خداوند متعال میفرماید: «وما مُحَمَّد الّا رسُولٌ قَد خَلَتْ مِنْ قَبْلِه الرسُلُ افَانْ ماتَ او قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلی اعْقابِکمْ»؛(1)«محمّدصلی الله علیه واله فقط فرستاده خداست، و پیش از او فرستادگان دیگری نیز بودند، ایا اگر او بمیرد و یا کشته شود شما به عقب بر میگردید؟».
این ایه گر چه بعد از معرکه احد بر پیامبرصلی الله علیه واله نازل شد ان هنگامی که بین مسلمانان شایع شد که رسول خداصلی الله علیه واله کشته شده است ولی به حقیقت تلخی اشاره میکند که جای انکار ان نیست و ان عقبگرد به مواضع قبلی و ایجاد اختلاف بین صفوف مسلمین است.
در روایات نبوی نیز به اینده این امت و تفرقه و افتراقی که در ان ایجاد میشود اشاره بلکه تصریح شده است.
پیامبر گرامی اسلامصلی الله علیه واله در حدیثی اشاره میکند که این امت از امتهای پیشین مستثنی نیست و هرچه در امتهای پیشین از تفرقه و اختلاف پدید امده در این امت نیز به وقوع خواهد پیوست.
ص:394
1) 1084. سوره ال عمران، ایه 144.
بخاری در صحیح به سندش از ابیسعید خدری از رسول خداصلی الله علیه واله نقل کرده که فرمود: «لتتبعنّ سنن من کان قبلکم شبرا شبرا وذراعا بذراع حتی لو دخلوا جحر ضبّ تبعتموهم قلنا یا رسولاللَّه! الیهود والنصاری؟ قال:فمن؟»؛(1)«بهطور حتم شما از سنتهای پیشینیان وجب به وجب و ذراع به ذراع پیروی خواهید کرد، حتی در صورتی که انان داخل سوراخ سوسماری شوند شما نیز کار انها را دنبال خواهید کرد. عرض کردیم: ای رسول خدا! مقصود شما یهود و نصارا است؟ حضرت فرمود: پس چه کسی غیر از ان است؟».
حال امتهای پیشین بر کسی مخفی نیست که در اختلاف و تشتت و تفرقه گرفتار شدند و در نتیجه بدعتها و انحرافات جامعه اسلامی را فراگرفت.
خداوند متعال میفرماید: «تِلْک الرسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهمْ عَلی بَعْضٍ مِنْهمْ مَنْ کلَّمَ اللَّه ورفَعَ بَعْضَهمْ درجاتٍ و اتَینا عیسَی بْنَ مَریمَ الْبَیناتِ و ایدناه بِروحِ الْقُدسْ و لَو شاءَ اللَّه مَا اقْتَتَلَ الَّذینَ مِنْ بَعْدهمْ مِنْ بَعْد ما جاءَتْهمُ الْبَیناتْ ولکنِ اخْتَلَفُوا فَمِنْهمْ مَنْ امَنَ ومِنْهمْ مَنْ کفَر...»؛(2)«برخی از ان رسولان را بر بعضی دیگر برتری دادیم، برخی از انها خدا با او سخن میگفت، و بعضی را درجاتی برتر داد، و به عیسی بن مریم نشانههای روشن دادیم و او را با روح القدس تایید نمودیم (ولی فضیلت و مقام ان پیامبران مانع اختلاف امتها نشد) و اگر خدا میخواست کسانی که بعد از انها بودند پس از ان همه نشانههای روشن که برای انها امد جنگ و ستیز نمیکردند (اما خدا مردم را مجبور نساخته و انها را در پیمودن راه سعادت ازاد گذارده است)، ولی این امتها بودند که با هم اختلاف کردند بعضی ایمان اوردند و بعضی کافر شدند...».
با مراجعه به مصادر حدیثی پی به وجود روایاتی میبریم که هم مضمون با
ص:395
احادیث افتراق امت بوده و به مساله افتراق و اختلاف در امت اسلامی اشاره کرده است. اینک به برخی از انها اشاره میکنیم:
1- بخاری به سندش از ابوسعید خدری از رسول خداصلی الله علیه واله نقل کرده که فرمود:«لتتعبنّ سنن من کان قبلکم شبرا شبرا وذراعا بذراع حتی لو دخلوا جحر ضبّ تبعتموهم. قلنا: یا رسول اللَّه! الیهود والنصاری؟ قال: فمن؟»؛(1)«به طور حتم شما از سنتهای پیشینیان وجب به وجب و ذراع به ذراع پیروی خواهید کرد، حتی در صورتی که انان داخل سوراخ سوسماری شوند شما نیز کار انان را دنبال خواهید کرد. عرض کردیم: ای رسول خدا! مقصود شما از انان یهود و نصارا است؟ حضرت فرمود: پس چه کسی غیر از انان است؟».
2- عُقبة بن عامر میگوید: روزی رسول خداصلی الله علیه واله از مدینه به طرف احد حرکت کرد و بر اهل احد ان گونه که نماز بر میت میخواند نماز به جای اورد، انگاه بر روی منبر رفت و فرمود: «انّی فَرط لکم وانا شهید علیکم، وانّی واللَّه لانظر الی حوضی الان، وانّی اعطیت مفاتیح خزائن الارض (او مفاتیح الارض)، وانّی واللَّه ما اخاف علیکم ان تشرکوا بعدی، ولکن اخاف علیکم ان تنافسوا فیها»؛(2)«من به جهت شما زودتر میایم و من گواه برشمایم و به خدا سوگند که من الان به حوضم نظر میکنم. به من کلیدهای خزینههای زمین (یا فرمود کلیدهای زمین) داده شده است. به خدا سوگند! بر شما نمیترسم که بعد از من به شرک روی اورید، ولی بر شما میهراسم که در روی زمین اختلاف نمایید».
3- هیثمی در «مجمع الزوائد» از نافع بن خالد خزاعی از پدرش نقل کرده که گفت:«کان رسول اللَّهصلی الله علیه واله اذا صلّی والناس حوله صلّی صلاة خفیفة تامة الرکوع والسجود، فجلس یوما فاطال الجلوس حتی اوما بعضنا الی بعض ان اسکتوا، فانّ
ص:396
رسول اللَّه صلی الله علیه واله یوحی الیه، فلمّا فرغ قال بعض القوم: یا رسول اللَّه! اطلت الجلوس حتی اوما بعضنا الی بعض انّه ینزل علیک. قال: لا، ولکنها صلاة رغبة ورهبة. سالت اللَّه فیها ثلاثا فاعطانی اثنتین ومنعنی واحدة. سالته ان لایعذّبکم بعذاب عذّب به من کان قبلکم. وسالته ان لایسلّط علی عامّتکم عدوا یستبیحها فاعطانیهما. وسالته ان لایلبسکم شیعا ویذیق بعضکم باس بعض فمنعنیها...»؛(1)«هرگاه رسول خداصلی الله علیه واله نماز به جای میاورد در حالی که مردم بر دور او بودند نماز را خفیف و مختصر به جای میاورد ولی رکوع و سجود را تمام میکرد. روزی که حضرت نشسته بودند چنان جلوس خود را طول دادند که برخی به دیگری میگفت: ساکت باشید چون به رسول خداصلی الله علیه واله وحی میشود. چون حضرت فارغ شد، برخی از مردم به او عرض کردند: ای رسول خدا! انقدر جلوس را طولانی کردی که برخی اشاره کردند که بر شما وحی نازل میشود. حضرت فرمود: خیر ولی این نماز رغبت و ترس بود. از خدا سه چیز خواستم دوتای ان را به من عطا نمود و یکی را از من امتناع ورزید. از او درخواست کردم که شما را به عذابی که پیشینیان را عذاب کرده مبتلا نسازد. و نیز درخواست نمودم که بر عامه شما دشمنی را مسلّط نکند که حرمت انان را مباح گرداند، خداوند این دو خواسته مرا به من عطا فرمود. و نیز خواستم لباس تفرقه و تشتت را به شما نپوشاند و بین شما نزاع و خصومت ایجاد ننماید که این را نپذیرفت...».
4- مسلم به سندش از رسول خداصلی الله علیه واله نقل کرده که فرمود: «لاتزال طائفة من امّتی قائمة بامر اللَّه لایضرهم من خذلهم او خالفهم حتی یاتی امر اللَّه وهم ظاهرون علی الناس»؛(2)«همیشه طایفهای از امت من قیام کننده به امر خداست و کسانی که درصدد خار کردن یا مخالفت با انها هستند هرگز نمیتوانند ضرری به انها برسانند تا این که امر خدا فرا رسد و حال ان که انها بر مردم غالبند».
ص:397
احادیث افتراق امت را میتوان به چند دسته تقسیم نمود:
برخی از احادیث اشاره به تقسیم امت اسلامی به دو فرقه نموده است. از ان جمله روایتی است که احمد بن حنبل در مسند(1)، نسائی در السنن الکبری(2)، ابویعلی در مسند(3)، خطیب بغدادی در تاریخ بغداد(4)و ابن کثیر در البدایة و النهایه(5)از ابی سعید خدری نقل کرده که رسول خداصلی الله علیه واله فرمود:«تفترق امّتی فرقتین یخرج بینهما مارقة یقتلها اولی المؤمنین حقا»؛ «امّتم به دو فرقه تقسیم میشوند و از بین ان دو گروهی سر در خواهند اورد که طائفه بر حق با انان قتال خواهند نمود».
غالب شارحان این حدیث از اهل سنت تصریح کردهاند که مقصود از طایفه به حق امام علی بن ابی طالب علیه السلام است که با معاویه و اصحاب جمل و خوارج نهروان به جنگ پرداخت.
نووی در شرح این حدیث میگوید:«هذه الروایة صریحة فی انّ علیا - رض - کان هو المصیب للحقّ، والطائفة الاخری اصحاب معاویة کانوا بغاة متاولین»؛ «این روایت صریح است در این که علی - رض - بر حق بوده است و طایفه دیگر همان اصحاب معاویه است که ظالم و اهل تاویل بودهاند».
دستهای دیگر از احادیث است که امت اسلامی را به سه فرقه تقسیم نموده است ولی از حیثیتی غیر از حیثیاتی که در روایات دیگر امده است.
طبرانی به سند خود از رسول خداصلی الله علیه واله نقل کرده که فرمود: «اذا کان یوم القیمة صارت امّتی ثلاث فِرق: فرقة یعبدون للَّه خالصا، وفرقة یعبدون اللَّه ریاءً، وفرقة یعبدون اللَّه یصیبون به دنیا...»؛(6)«چون روز قیامت فرا رسد امّتم بر سه فرقه میگردند:
فرقهای که خداوند را با اخلاص عبادت میکنند، و فرقهای که خدا را ریا کارانه میپرستند، وفرقهای که خدا را به جهت رسیدن به مال دنیا میپرستند...».
سید بن طاووس به سندش از ابوذر و مقداد بن اسود و سلمان فارسی نقل کرده که گفتند: ما تنها نزد رسول خداصلی الله علیه واله بودیم که سه دسته از مهاجرین بدری بر ما وارد شد. رسول خداصلی الله علیه واله فرمود: «تفترق امّتی بعدی ثلاث فرق: فرقة اهل حقّ لایشوبه بباطل، مثلهم کمثل الذهب کلّما فتنته بالنار ازداد جودة وطیبا، وامامهم هذا احد الثلاثه، وهو الذی امر اللَّه به فی کتابه «اماما ورحمة»، وفرقة اهل باطل لایشوبونه بحق، مثلهم کمثل خبث الحدید کلّما فتنته بالنار ازداد خبثا وامامهم هذا احد الثلاثة. وفرقة اهل ضلالة مذبذبین بین ذلک لا الی هؤلاء ولا الی هؤلاء وامامهم هذا احد الثلاثة. فسالتهم عن اهل الحقّ وامامهم فقال: هذا علی بن ابی طالب، امام المتقین. وامسک عن الاثنین، فجهدت ان یسمّیهما فلم یفعل»؛(1)«امتم بعد از من به سه فرقه تقسیم میشوند: فرقهای اهل حقند که انان با باطل مخلوط نمیباشند. مثل انان همانند طلا است که هر چه در اتش گداخته شود خالصی و اصالت ان بیشتر خواهد شد، و امام انان یکی از این سه نفر است. و ان کسی است که خداوند در کتابش به ان امر کرده:«اماما و رحمة». و فرقهای اهل باطلاند که از هر حقّی به دورند. مثل انان همانند اهن فاسد شدهای است که هر چه در اتش گداخته شود خباثت ان بیشتر خواهد شد، و امام انان یکی از این سه نفر است. و فرقهای است اهل ضلالت که بین این دو میباشد نه به سوی ان طرف و نه این طرف، و امام انان یکی از این سه نفر است. از حضرت راجع به اهل حق و امام انان سؤال کردم؟ فرمود: ان علی بن ابی طالب، امام پرهیزگاران است، ولی از ذکر نام دو رهبر دیگر خودداری کرد. اصرار کردم که نام ان دو را ببرد که امتناع نمود».
طایفهای از روایات اشاره به افتراق امت اسلامی بعد از رسول خداصلی الله علیه واله به هفتاد و
1) 1097. الطرائف ص 241، الیقین، سید بن طاووس 473، بحار الانوار ج 28 ص 10، ح 16.
چند فرقه دارد که این روایات بسیار زیاد بوده و معروف به احادیث فرقه ناجیه است. این احادیث در کتب شیعه و اهلسنت موجود میباشد که ما به برخی از انها اشاره میکنیم:
اهلسنت اینگونه احادیث را با تعبیرات مختلف و طرق بسیار در کتب حدیثی خود نقل کردهاند:
1- ابوهریره از رسول خداصلی الله علیه واله نقل کرده که فرمود:«افترقت الیهود علی احدی - او اثنتین - وسبعین فرقة، و تفرقت النصاری علی احدی - او اثنتین - و سبعین فرقة، و تفترق امّتی علی ثلاث و سبعین فرقة»(1)«یهود بر هفتاد و یک یا هفتاد و دو فرقه تقسیم شدند و نصارا بر هفتاد و یک یا دو فرقه. و امت من بر هفتاد و سه فرقه تقسیم خواهند شد».
2- ابو عامر عبداللَّه بن لُحَی میگوید: ما با معاویة بن ابی سفیان حج به جای اوردیم، چون به مکه رسیدیم هنگام نماز ظهر معاویه ایستاد و گفت: رسول خداصلی الله علیه واله فرمود:«انّ اهل الکتابین افترقوا فی دینهم ثنتین و سبعین ملة، و انّ هذه الامّة ستفترق علی ثلاث و سبعین ملّة - یعنی الاهواء - کلّها فی النار الّا واحدة، و هی الجماعة...»؛(2)«همانا اهل کتاب تورات و انجیل (یعنی یهود و نصارا) در دینشان به هفتاد و دو ملّت تقسیم شدند، و زود است که این امت به هفتاد و سه ملت یعنی هواهای مختلف تقسیم شود، به جز یک فرقه تمام انان در دوزخند، و ان جماعت است...».
3- عوف بن مالک میگوید: رسول خداصلی الله علیه واله فرمود: «افترقت الیهود عل احدی و سبعین فرقة، فواحدة فی الجنّة و سبعون فی النار. و افترقت النصاری علی ثنتین و سبعین فرقة، فاحدی و سبعون فی النار و واحدة فی الجنة، و الذی نفس محمّد بیده
لتفترقنّ امتی علی ثلاث و سبعین فرقة، واحدة فی الجنّة و ثنتان و سبعون فی النار. قیل: یا رسول اللَّه! من هم؟ قال: الجماعة»؛(1)«یهود بر هفتاد و یک فرقه تقسیم شدند، یکی در بهشت و هفتاد فرقه دیگر در اتش دوزخ است. و نصارا بر هفتاد و دو فرقه تقسیم شدند، هفتاد و یک فرقه در اتش دوزخ و یکی در بهشت است. قسم به کسی که جان محمّد به دست اوست به طور حتم امّتم بر هفتاد و سه فرقه تقسیم خواهند شد که یکی در بهشت و هفتاد و دو فرقه در اتش دوزخ است. عرض شد: ای رسول خدا! انان کیانند؟ حضرت فرمود: همان جماعت».
4- عوف بن مالک میگوید: رسول خداصلی الله علیه واله فرمود: «ستفترق امّتی علی بضع وسبعین فرقة اعظمها فتنة علی امّتی قوم یقیسون الامور برایهم، یحرمون الحلال ویحللّون الحرام»؛(2)«زود است که امّتم بر هفتاد و چند فرقه تقسیم شوند که فتنه انگیزترین انان بر امّتم قومی است که امور را به رای خود قیاس میکنند، حلال را حرام کرده و حرام را حلال مینمایند».
5- عوف بن مالک میگوید: رسول خداصلی الله علیه واله فرمود: «کیف انت - یا عوف - اذا افترقت هذه الامّة علی ثلاث و سبعین فرقة: واحدة فی الجنة وسائرهنّ فی النار...»؛(3)«چگونهای تو - ای عوف - هنگامی که این امت بر 73 فرقه متفرق شوند: یکی در بهشت و بقیه در دوزخ خواهند بود».
6- عبداللَّه بن عمرو بن عاص از رسول خداصلی الله علیه واله نقل کرده که فرمود: «لیاتینّ علی امّتی ما اتی علی بنیاسرائیل حذو النعل بالنعل حتی ان کان منهم من اتی امتی علانیة لکان فی امّتی من یصنع ذلک. وانّ بنی اسرائیل تفرقت علی ثنتین و سبعین ملّة وتفترق امّتی علی ثلاث و سبعین ملّة، کلّهم فی النار الّا ملّة واحدة. قالوا: ومن هی یا
رسول اللَّه؟ قال: ما انا علیه و اصحابی»؛(1)«بر امت من انچه بر قوم بنیاسرائیل وارد شده خواهد امد بدون کم و زیاد، حتی اگر یکی از بنیاسرائیل با مادرش به طور اشکار خلافی انجام دهد در امتم نیز چنین خواهد شد. و همانا بنیاسرائیل بر 72 ملت متفرق شدند و امّت من بر 73 ملت متفرق خواهد شد. تمام انها به جز یک ملت در دوزخند. گفتند: انان چه کسانی هستند ای رسول خدا! حضرت فرمود: انچه که من و اصحابم بر ان است».
7- انس بن مالک از رسول خداصلی الله علیه واله نقل کرده که فرمود: «انّ بنیاسرائیل افترقت علی احدی و سبعین فرقة، و انّ امّتی ستفترق علی ثنتین و سبعین فرقة کلّها فی النار الّا واحدة و هی الجماعة»؛(2)«همانا بنیاسرائیل بر 71 فرقه تقسیم شدند، ولی امت من به 72 فرقه متفرق میشوند، تمام انان در دوزخند به جز یک فرقه که همان جماعت باشد».
8- ابوامامه میگوید: «افترقت بنو اسرائیل علی احدی وسبعین فرقة - او قال: اثنتین و سبعین فرقة - وتزید هذه الامة فرقة واحدة، کلّها فی النار الّا السواد الاعظم»؛(3)«قوم بنیاسرائیل به هفتاد و یک فرقه متفرق شدند، یا این که فرمود: به هفتاد و دو فرقه - ولی بر این امت یک فرقه اضافه میشود، همه انان در دوزخند به جز سیاهی بزرگ».
9- سعد بن ابی وقاص از رسول خداصلی الله علیه واله نقل کرده که فرمود: «افترقت بنو اسرائیل علی احدی وسبعین ملّة ولن تذهب اللیالی والایام حتی تفترق امّتی علی مثلها»؛(4)«بنیاسرائیل بر 71 ملت متفرق شدند، و شبانهروز نمیگذرد تا اینکه امت من بر همین مقدار متفرق گردد».
10- ابو درداء و ابوامامه و واثلة بن اسقع و انس بن مالک از پیامبرصلی الله علیه واله نقل کردهاند که فرمود: «ذروا المراء فانّ بنی اسرائیل افترقوا علی احدی وسبعین فرقة، والنصاری علی ثنتین و سبعین فرقة، کلّهم فی الضلالة الّا السواد الاعظم. قالوا: یا رسول اللَّه! ومن
السواد الاعظم؟ قال: من کان علی ما انا علیه و اصحابی، من لم یمار فی دین اللَّه ولمیکفّر احدا من اهل التوحید بذنب غفر له»؛(1)«جدال را رها کنید؛ زیرا بنیاسرائیل به 71 فرقه و نصارا به 72 فرقه متفرق شدند، تمام انان به جز سواد اعظم در گمراهی هستند. گفتند: ای رسول خدا! سواد اعظم کیست؟ فرمود: هر کس که بر ان چیزی است که من و اصحاب من بر ان است. کسی که در دین خدا جدال نکند و کسی از اهل توحید را به گناهی که برای او بخشوده شود تکفیر ننماید».
11- جابر بن عبداللَّه از رسول خداصلی الله علیه واله نقل کرده که فرمود: «تفرقت الیهود علی واحدة وسبعین فرقة، کلّها فی النار، وتفرقت النصاری علی ثنتین وسبعین فرقة، کلّها فی النار، وانّ امّتی ستفترق علی ثلاث وسبعین فرقة کلّها فی النار الّا واحدة. فقال عمر بن الخطاب: یا رسول اللَّه! اخبرنا من هم؟ قال: السواد الاعظم»؛ «یهود بر 71 دسته متفرق شدند تمام انان در اتشاند. و نصارا به 72 فرقه متفرق شدند و تمام انان در اتشاند. و همانا امّت من زود است که بر 73 فرقه متفرق شوند، تمام انان به جز یک فرقه در اتشاند. عمر بن خطاب گفت: ای رسول خدا! خبر بده مرا که انان چه کسانی هستند؟ فرمود: سواد اعظم».
12- کثیر بن عبداللَّه بن عمرو بن عوف بن زید از پدرش، از جدش نقل کرده که گفت: ما نزد رسول خداصلی الله علیه واله در مسجدش نشسته بودیم که حضرت فرمود: «لتسلکنّ سنن من قبلکم حذو النعل بالنعل، ولتاخذنّ مثل اخذهم، ان شبرا فشبر وان ذراعا فذراع وان باعا فباع، حتی لو دخلوا جحر ضبّ دخلتم فیه. الا انّ بنیاسرائیل افترقت علی موسی علی احدی وسبعین فرقة کلّها ضالة الّا فرقة واحدة: الاسلام وجماعتهم. وانّما افترقت علی عیسی بن مریم علی احدی وسبعین فرقة کلّها ضالة الّا فرقة واحدة: الاسلام وجماعتهم. ثمّ انّهم یکونون علی اثنتین وسبعین فرقة، کلّها ضالّة الّا فرقة واحدة: الاسلام وجماعتهم»؛(2)«به طور حتم شما روشهای پیشینیان را بدون کم و زیاد
خواهید پیمود، و همانند انان امور را خواهید گرفت. اگر یک وجب، شما هم یک وجب، اگر یک ذراع، شما هم یک ذراع، و اگر یک متر، شما هم یک متر، حتی اگر انان داخل سوراخ سوسماری شدند شما نیز داخل خواهید شد. اگاه باشید! همانا بنیاسرائیل برخلاف دستور موسی به 71 فرقه متفرق شدند که همه انها بر ضلالتاند به جز یک فرقه و ان اسلام و جماعت مسلمین است. و همانا بنیاسرائیل برخلاف حضرت عیسی بن مریم بر 71 فرقه متفرق شدند، تمام انها بر ضلالتاند به جز یک فرقه و ان اسلام و جماعت مسلمین است. انگاه انان بر 72 فرقه متفرق خواهند شد که تمام انها بر ضلالتاند به جز یک فرقه که همان اسلام و جماعت اسلام باشد».
شاید مقصود به بخش اخر حدیث پیروان پیامبر اسلام محمدصلی الله علیه واله باشند گرچه ضمیر به طور مذکر امده است.
بررسی سند احادیث
حدیث اول به جهت وجود محمّد بن عمرو در ان حسن است، گرچه به جهت شواهد ان صحیح میباشد، و لذا ترمذی، حاکم نیشابوری، ابن حبّان، شاطبی، و سیوطی و البانی ان را تصحیح نمودهاند».(1)
حدیث دوم نیز به جهت وجود ازهر بن عبداللَّه در سند ان حسن است گرچه به جهت شواهدی که دارد صحیح میباشد. و لذا حاکم نیشابوری و ذهبی ان را تصحیح نمودهاند.
حدیث سوم به جهت عباد بن یوسف در سند ان حسن است.
حدیث چهارم را حاکم نیشابوری تصحیح کرده است.
حدیث پنجم به جهت وجود عبد الحمید بن ابراهیم در سند ان نزد برخی ضعیف است گرچه ابن حبّان و ابن حجر او را توثیق کردهاند.
حدیث ششم به جهت وجود عبد الرحمان بن زیاد بن انعم افریقی در سند ان، ضعیف است؛ زیرا حافظه او ضعیف بوده و راوی احادیث منکر است.(2)
حدیث هفتم تمام طرق ان به انس بن مالک ضعیف است.
حدیث هشتم به جهت جهالت یکی از راویان ان به نام قطن بن عبداللَّه ضعیف است.
حدیث نهم به جهت وجود موسی بن عبیده در سند ان ضعیف است.
حدیث دهم به جهت وجود کثیر بن مروان شامی در سند ان باطل است؛ زیرا او جدا ضعیف میباشد.(1)(2)
حدیث یازدهم به نظر حافظ ابن حجر ضعیف است؛ زیرا در سند ان شخصی وجود دارد که نام ان برده نشده است.(3)(4)
حدیث دوازدهم نیز به جهت وجود کثیر بن عبداللَّه در سند ان ضعیف است.
در مصادر حدیثی شیعه نیز به احادیث افتراق امت و فرقه ناجیه اشاره شده است. اینک به برخی از انها اشاره میکنیم:
1- شیخ صدوقرحمه الله به سندش از امام حسینعلیه السلام از رسول خداصلی الله علیه واله نقل کرده که فرمود:«انّ امّة موسی افترقت بعده علی احدی و سبعین فرقة، فرقة منها ناجیة و سبعون فی النار، و افترقت امّة عیسی بعده علی اثنتین و سبعین فرقة، فرقة منها ناجیة و احدی و سبعون فی النار، و انّ امّتی ستفترق بعدی علی ثلاث و سبعین فرقة، فرقة منها ناجیة واثنتان وسبعون فی النار»؛(5)«همانا امت موسی بعد از او به 71 فرقه متفرق شدند، فرقهای از انان بر حق و هفتاد فرقه دیگر در اتش دوزخند. و امت عیسی بعد از او بر 72 فرقه تقسیم شدند، یک فرقه از انها بر حق و 71 فرقه در اتش دوزخند. و همانا امت من بعد از من بر 73 فرقه متفرق شوند، یک فرقه اهل نجات و 72 فرقه در اتش دوزخند».
2- علی بن محمّد خزاز به سندش از امام علیعلیه السلام نقل کرده که رسول خداصلی الله علیه واله فرمود:«ستفترق امّتی علی ثلاث و سبعین فرقة، منها فرقة ناجیة و الباقون هالکة، و الناجیة الذین یتمسکون بولایتکم و یقتبسون من عملکم و لایعملون برایهم فاولئک ما علیهم من سبیل»؛(1)«زود است که امتم بر هفتاد و سه فرقه متفرق شوند، از انها یک فرقه اهل نجات است و بقیه هلاک خواهند شد. و فرقه ناجیه کسانی هستند که به ولایت شما - اهل بیت - تمسک کرده و از علم شما بهره گیرند و به رای خود قیاس نکنند. انان کسانی هستند که مؤاخذه نخواهند شد».
3- شیخ طوسیرحمه الله به سندش از امام علیعلیه السلام نقل کرده که به بزرگ یهود فرمود:«به چند دسته تقسیم شدید؟ او گفت: به فلان و فلان دسته. حضرت فرمود: دروغ گفتی ای برادر یهود. انگاه رو به مردم کرده و فرمود:«واللَّه لو ثنیت لی الوسادة لقضیت بین اهل التوراة بتوراتهم و بین اهل الانجیل بانجیلهم و بین اهل الزبور بزبورهم و بین اهل القران بقرانهم. ایها الناس! افترقت الیهود علی احدی و سبعین فرقة، سبعون منها فی النار و واحدة ناجیة فی الجنة و هی التی اتّبعت یوشع بن نون وصی موسیعلیه السلام. وافترقت النصاری علی اثنتین و سبعین فرقة، احدی و سبعین فی النار و واحدة فی الجنة، و هی التی اتبعت شمعون وصی عیسیعلیه السلام. و ستفترق هذه الامة علی ثلاث و سبعین فرقة، اثنتان و سبعون فرقة فی النار و فرقة فی الجنة، و هی التی اتبعت وصی محمّدصلی الله علیه واله، و ضرب بیده علی صدره. ثم قال: ثلاث عشر فرقة من الثلاث و السبعین کلّها تنتحل مودتی، واحدة منها فی الجنة و هی النمط الاوسط، و اثنتا عشرة فی النار»؛(2)«به خدا سوگند! اگر برای من کرسی پهن کنند هر اینه بین اهل تورات به توراتشان و بین اهل انجیل به انجیلشان و بین اهل زبور به زبورشان و بین اهل قران به قرانشان حکم خواهم کرد. ای مردم! یهود به 71 فرقه متفرق شدند، هفتاد فرقه از انان در اتش دوزخ و یک فرقه اهل نجات و در بهشت است. و ان فرقهای است که یوشع بن نون وصی موسیعلیه السلام را پیروی کرده است. و نصارا بر 72 فرقه متفرق شدند، 71 فرقه در اتش دوزخ و یک
فرقه در بهشت است، و ان فرقهای است که شمعون وصی عیسیعلیه السلام را پیروی نموده است. و زود است که این امت بر 73 فرقه متفرق شوند، 72 فرقه از انها در اتش دوزخ و یک فرقه در بهشت است. و ان فرقهای است که وصی محمّدصلی الله علیه واله را پیروی نموده است. در این هنگام حضرت دست خود را بر سینهاش زد. سپس فرمود: سیزده فرقه از 73 فرقه همگی ادعای محبّت مرا دارند، ولی یک فرقه از انان در بهشت است و انان کسانیاند که در راه مستقیم قرار دارند، و دوازده فرقه دیگر در اتش دوزخ است».
4- شیخ مفید به سندش از ابیعقیل نقل کرده که گفت: ما نزد امیرالمؤمنین علیبنابیطالبعلیه السلام بودیم که حضرت فرمود:«لتفترق هذه الامة علی ثلاث و سبعین فرقة، و الذی نفسی بیده انّ الفرق کلّها ضالّة الّا من اتبعنی و کان من شیعتی»؛(1)«به طور حتم این امت بر 73 فرقه متفرق خواهند شد. قسم به کسی که جانم به دست قدرت اوست تمام فرقهها بر ضلالتاند جز کسانی که مرا متابعت کرده و از پیروان من باشند».
5- اربلی به سندش از امام علیعلیه السلام نقل کرده که فرمود:«تفترق هذه الامة علی ثلاث و سبعین فرقة: اثنتان و سبعون فی النار و واحدة فی الجنّة و هم الذین قال اللَّه عزوجل: «ومِمَّنْ خَلَقْنا امَّةٌ یهدونَ بِالْحَقِّ وبِه یعْدلُونَ»، و هم انا و شیعتی»؛(2)«این امت بر 73 فرقه متفرق خواهند شد، 72 فرقه از انان در اتش دوزخ و یکی در بهشت است و انان کسانی هستند که خداوند عزوجل در حقّشان فرمود:(و از جمله کسانی که خلق کردیم امتی است که به حق هدایت یافته و به حق باز میگردند)، و انها من و شیعیان من میباشند».
6- شیخ صدوقرحمه الله به سندش از رسول خداصلی الله علیه واله نقل کرده که فرمود:«انّ بنیاسرائیل تفرقت علی عیسی احدی و سبعین فرقة، فهلک سبعون فرقة و تخلّص فرقة، و انّ امّتی ستفترق علی اثنتین و سبعین فرقة، یهلک احدی و سبعون و یتخلّص فرقة. قالوا: یا
رسول اللَّه! من تلک الفرقة؟ قال: الجماعة الجماعة الجماعة»؛(1)«همانا بنیاسرائیل بر 71 فرقه متفرق شدند، هفتاد فرقه از انها هلاک شده و یک فرقه نجات یافتند. و همانا امت من بر هفتاد و دو فرقه متفرق شود، 71 فرقه از انها هلاک شود و یکی نجات یابد. گفتند: ای رسول خدا! ان یک فرقه کیست؟ فرمود: جماعت، جماعت، جماعت».
شیخ صدوقرحمه الله در توضیح ذیل حدیث میفرماید:«مقصود به جماعت، اهل حق است گرچه کم باشند؛ زیرا از پیامبرصلی الله علیه واله روایت شده که فرمود:«المؤمن من وحده حجة، والمؤمن وحده جماعة»؛ «مؤمن به تنهایی حجت است، و مؤمن به تنهایی جماعت است».
7- عیاشی به سندش از رسول خداصلی الله علیه واله نقل کرده که فرمود:«تفرقت امّة موسی علی احدی و سبعین ملّة (فرقة)، سبعین منها فی النار و واحدة فی الجنة، و تفرقت امّة عیسی علی اثنتین و سبعین فرقة، احدی و سبعین فرقة فی النار و واحدة فی الجنة و تعلو امّتی علی الفرقتین جمیعا بملة، واحدة فی الجنة و ثنتان و سبعون فی النار. قالوا: من هم یا رسول اللَّه! قال: الجماعات الجماعات»؛(2)«امت موسی بر 71 ملت (فرقه) تقسیم شدند، هفتاد فرقه از انها در اتش و یکی در بهشت است. و امت عیسی بر 72 فرقه متفرق شدند، 71 فرقه در اتش دوزخ و یکی در بهشت است. و امت من از ان دو فرقه به یک فرقه بالاترند، یکی در بهشت و 72 فرقه دیگر در اتش دوزخ است گفتند: ای رسول خدا! انها کیانند؟ فرمود: جماعات، جماعات».
8- شیخ صدوقرحمه الله به سندش از عبداللَّه بن عمر از رسول خداصلی الله علیه واله نقل کرده که فرمود:«سیاتی علی امّتی ما اتی علی بنیاسرائیل مثل بمثل، و انّهم تفرقوا علی اثنتین و سبعین ملّة، و ستفترق امّتی علی ثلاث و سبعین ملة، تزید علیهم واحدة، کلّها فی النار غیر واحدة. قال: قیل یا رسول اللَّه! وما تلک الواحدة؟ قال: هو ما نحن علیه الیوم انا واصحابی»؛(3)«زود است که بر سر امتم انچه بر بنیاسرائیل درامده فرود اید، مثل
همان. بنیاسرائیل بر 72 ملت متفرق شدند. و زود است که امتم بر 73 ملت تقسیم شوند با اضافه یک ملت بر انها، تمام انها در اتش دوزخند به جز یک ملت. به حضرت عرض شد: ان یک ملت کدام است؟ فرمود: ان ملتی که من و اصحابم امروز برانیم».
مجلسیرحمه الله این حدیث را از صدوقرحمه الله نقل کرده ولی در اخر ان اینچنین امده است:«هو ما نحن علیه الیوم انا و اهل بیتی»؛(1)«ان ملت دستهای است که من و اهل بیتم امروز برانیم».
تعداد بسیاری از صحابه احادیث افتراق امت را نقل کردهاند از قبیل:
1- امام علیعلیه السلام
2- امام حسینعلیه السلام
3- ابوهریره
4- عوف بن مالک
5- عبداللَّه بن عمرو بن عاص
6- انس بن مالک
7- ابوامامه
8- سعد بن ابی وقاص
9- ابوالدرداء
10- واثلة بن اسقع
11- جابر بن عبداللَّه انصاری
12- عمرو بن عوف بن زید
13- عبداللَّه بن عمر
1) 1123. بحار الانوار ج 28 ص 4.
احادیث افتراق امت در مصادر حدیثی بسیاری از علمای فریقین امده است از قبیل:
1- الجامع الصحیح، ترمذی ج 5 ص 25، 41، کتاب الایمان
2- سنن ابیداود، ج 5 ص 4، 34
3- سنن ابن ماجه ج 2 ص 1321، کتاب الفتن
4- مسند احمد بن حنبل ج 2 ص 332
5- المستدرک علی الصحیحین، حاکم نیشابوری، ج 1 ص 61
6- صحیح ابن حبّان ج 7 ص 62، ح 6731
7- صحیح ابن یعلی، مسند ابیهریره، 541 - 542
8- السنة، ابن ابی عاصم ج 1 ص 33، رقم 66
9- السنة، مروزی، ص 17
10- السنن الکبری، بیهقی ج 10 ص 208، الاعتقاد ص 307
11- الابانة الکبری، ابن بطّه ج 1 ص 228، رقم 252
12- الشریعة، اجری ص 15
13- الفَرق بین الفِرق، عبدالقاهر بغدادی ص 6
14- تلبیس ابلیس ص 18
15- الاعتصام، شاطبی ج 2 ص 189
16- الجامع الصغیر، سیوطی، ج 2 ص 20
17- سنن دارمی، ج 2 ص 158، رقم 2521
18- المعرفة و التاریخ، یعقوب بن ابی سفیان، ج 2 ص 31
19- المعجم الکبیر، طبرانی ج 19 ص 376 - 377
20- شرح الاصول الاعتقاد، اللالکائی ج 1 ص 101، رقم 150
21- الکامل فی الضعفاء ابن عدی ج 7 ص 2483، ترجمه نعیم بن حماد خزاعی
22- تاریخ مدینه دمشق، ابوزرعه دمشقی ج 1 ص 622، رقم 1783
23- تاریخ بغداد، خطیب بغدادی، ج 13 ص 307 - 308
24- مجمع الزوائد، هیثمی، ج 7 ص 323
25- الضعفاء الکبیر، عقیلی، ج 2 ص 262
26- الخصال، شیخ صدوق، ص 585، کمال الدین ص 662
27- الرسائل العشر، شیخ طوسی، ص 127، الامالی، ص 523
28- کفایة الاثر، خزاز قمی، ص 155
29- الاحتجاج، طبرسی ج 1 ص 392
30- کافی، کلینی ج 8 ص 224
31- کتاب سلیم بن قیس ص 332
32- الامالی، شیخ مفید ص 213
33- کشف الغمة، اربلی ج 1 ص 328
34- تفسیر عیاشی ج 2 ص 43
35- بحار الانوار، مجلسی ج 28 ص 4
و...
عدهای از علمای اهلسنت تصریح به صحت حدیث افتراق امت نمودهاند از قبیل:
1- ترمذی، الجامع الصحیح. او میگوید:«هذا حدیث حسن صحیح».
2- حاکم نیشابوری، المستدرک علی الصحیحین. او میگوید:«هذا حدیث کثر فی الاصول»؛ «این حدیثی است که در کتب اصول حدیثی بسیار یافت میشود».
3- ذهبی، تلخیص المستدرک.
4- ابن حبان، الصحیح.
5- شاطبی، الاعتصام
6- سیوطی، الجامع الصغیر
7- البانی، سلسلة الاحادیث الصحیحة
8- ابن تیمیه، اقتضاء الصراط المستقیم، ج 1 ص 118
9- طبرانی، المعجم الکبیر
10- علامه مناوی، فیض الغدیر، که تصریح به تواتر ان کرده است(1)
11- سفارینی، لوامع الانوار البهیة
تواتر حدیث افتراق امت نزد فریقین
برخی از علمای شیعه و اهلسنت حدیث افتراق امت را متواتر دانستهاند از قبیل:
1- مقبلی، العلم الشامخ.(2)او میگوید:«حدیث افتراق الامّة الی ثلاث و سبعین فرقة روایاته کثیرة یشد بعضها بعضا بحیث لاتبقی ریبة فی حاصل معناه»؛ «حدیث افتراق امت به 73 فرقه روایاتش بسیار است به حیثی که برخی از انها بعضی دیگر را تقویت و محکم میکند و در نتیجه شکی در حاصل معنای ان باقی نمیگذارد».
2- محمد بن عقیل، تقویة الایمان.(3)او میگوید:«حدیث افتراق الامة علی ثلاث و سبعین فرقة قدروی من طرق عدیدة و خرجه غیر واحد من ائمة الحدیث، فشد بعض الروایات بعضها و حصل من المجموع قوة تفید اصل اصیل للحدیث»؛ «حدیث افتراق امت بر 73 فرقه از طرق مختلفی روایت شده است. و بسیاری از ائمه حدیث ان را تخریج نمودهاند و برخی از روایات بعضی دیگر را تقویت و محکم میکند. و از مجموع روایات قوتی استفاده میشود که دلالت بر ثبوت اصل اصیلی برای حدیث دارد».
3- سیوطی، الجامع الصغیر.(4)
در معنا و مفهوم این احادیث چند احتمال داده شده است:
1 - این که رقم 71، 72 و 73 عددی حقیقی است، و حقیقتا امت پیامبر اسلامصلی الله علیه واله به این تعداد فرقه تقسیم شدهاند. لذا برخی از مؤلفان درصدد شمارش انها تا 73 بر امده و عقاید هر کدام و نام انها را ذکر کردهاند.
2 - این که مقصود از این عدد حقیقی است ولی هنوز کامل نشده و تا عصر ظهور حضرت مهدیعلیه السلام وقت دارد تا به این عدد برسد.
3 - این که مقصود از این عدد به معنای مجازی و برای مبالغه است؛ زیرا عدد هفتاد را عرب به جهت مبالغه در امری استفاده میکند. قران کریم خطاب به پیامبر اکرمصلی الله علیه واله کرده و میفرماید: «ان تستغفر سبعین مرة فلن یغفر اللَّه لهم»؛ «اگر بر منافقان هفتاد بار استغفار کنی خداوند انان را نمیامرزد». مشخص است که این عدد به جهت مبالغه در استغفار است و خصوصیت ندارد. و عدد سه که به ان اضافه شده به جهت مبالغه در مبالغه نسبت به تفرقه است و دلالت دارد بر این که تفرقه در امت اسلامی نسبت به دو امت گذشته بیشتر بوده است.
از مجموعه این احادیث نکاتی استفاده میشود:
1- از این که این احادیث با الفاظ و تعبیرات مختلف از طرق متعددی نقل شده پی به شهرت و معروف بودن ان میبریم. و لذا مشاهده میکنیم که این احادیث در اغلب
کتابهای حدیثی معتبر نزد اهلسنت امده است، و حتی برخی از محدثین برای ان بابی خاص قرار دادهاند.
2- با مراجعه به طرق ضعیف و مجعول ان پی میبریم که این احادیث مورد تعرض برخی از فرصت طلبان و دروغ گویان قرار گرفته و لذا در ذیل ان مطابق میل خود اضافاتی نمودهاند تا با مرام و اهداف خودشان سازگاری داشته باشد، و این به جهت شهرت و اهمیت این احادیث نزد عموم مردم است.
از جمله احادیثی که در ذیل ان جملهای از طرف راوی اضافه شده حدیثی است که ابن ابی عاصم در کتاب «السنة» نقل کرده که در ذیل ان امده است:«و انّ من اضلّها و اخبثها من یتشیع او الشیعة».
و این در حالی است که ناصر الدین البانی، محقق کتاب «السنة» در تعلیقه خود بر این حدیث میگوید: «اسناده ضعیف و رجاله ثقات غیر لیث و هو ابن ابی سلیم، فانّه ضعیف کان اختلط. و الحدیث صحیح دون ذکر الشیعة فیه»؛(1)«سند ان ضعیف است و رجال ان به جز لیث بن ابی سلیم ثقه میباشند؛ زیرا او ضعیف و اهل خلط بوده است. و حدیث بدون ذکر شیعه در ان صحیح است».
و نیز ابن بطّه در کتاب «الابانة» این حدیث را نقل کرده و در اخر ان چنین امده است: «...و اضلّها فرقة و شرها الداعیة الینا - اهل البیت - ایة ذلک انّهم یشتمون ابابکر وعمر».(2)در حالی که در طریق ان سوادة بن سلمه قرار دارد که عین و اثری از او در کتب رجال نیست، و لذا سند ان شدیدا ضعیف است.
در مورد احادیث افتراق امت شبهات مختلفی وارد شده است که به برخی از انها اشاره میکنیم:
1- ابن حزم در مورد این حدیث میگوید:«این حدیث از جهت اسناد هرگز صحیح به نظر نمیرسد».(1)
پاسخ: از انچه گذشت به دست میاید که سند برخی از روایات افتراق امت از اعتبار لازم و کافی برخوردار است، خصوصا ان که برخی از علمای اهلسنت تصریح به صحّت ان کرده و سندهای مختلف ان میتواند یکدیگر را تقویت نماید.
2- این حدیث از حیث متن مضطرب بوده و الفاظ ان مختلف است و متون ان کم و زیاد دارد، و بدین جهت از اعتبار ساقط است.
پاسخ: گرچه متن این حدیث به جهت نقل به معنا در ان مختلف است ولی یک مطلب در تمام این روایات است که همگی بر ان اتفاق دارند و ان افتراق و تفرقه امّت اسلامی به فرقههای مختلف و گوناگون است.
3- شوکانی میگوید: «انچه در ذیل این احادیث امده که به جز یک فرقه تمام فِرق اسلامی در دوزخند، را جماعتی از محدثان تضعیف کردهاند، بلکه ابن حزم گفته که این زیادتی جعلی است».(2)
پاسخ: انصاف ان است که این عبارت در برخی از روایات صحیح السند امده است و لذا نمیتوان ان را جعلی دانست.
4- برخی میگویند: این حدیث مستلزم ان است که از این امت افراد بسیاری هلاک شوند و اختلاف و تشتّت بین مسلمانان تا روز قیامت برقرار باشد و این مستلزم ان است که حکم به جهنمی بودن اغلب افراد امت اسلامی گردد.
پاسخ: بعد از ان که حدیث از حیث سند تمام بود باید التزام به مفاد ان داد و در مفاد ان هیچ استبعادی وجود ندارد؛ زیرا نظیر ان در امتهای پیشین وجود داشته است همانگونه که در قوم حضرت نوحعلیه السلام مشاهده میکنیم.
5- عبد الرحمن بدوی میگوید:«از این حدیث ذکری در مؤلّفات قرن دوم و حتی
قرن سوم مشاهده نمینماییم و اگر این حدیث صحیح میبود باید در کتابهای قدما یافت میشد».(1)
پاسخ: این اشکال سهو قلم از ایشان است؛ زیرا این حدیث را ابیداود متوفای سنه (275ه ق) و ترمذی، متوفای (279 ه ق) و ابن ماجه متوفای (276ه ق) و احمد بن حنبل، متوفای (241 ه ق)، نقل کردهاند. و اینها همگی در قرن سوم میزیستهاند.
6- این احادیث با احادیث «امت مرحومه» منافات دارد. احمد بن حنبل به سندش از رسول خداصلی الله علیه واله نقل کرده که فرمود: «انّ امّتی امّة مرحومة لیس علیها فی الاخرة عذاب، انّما عذابها فی الدنیا القتل والبلابل»؛(2)«همانا امت من امّتی است که مورد رحمت واقع شده و بر او در اخرت عذاب نخواهد بود و تنها عذاب انها در دنیا کشتار و نزاع است».
پاسخ: اولا: احادیث افتراق امت بنابر تصریح برخی از علمای فریقین متواتر است ولی احادیث «امت مرحومه» خبر واحد میباشد و در صورت تعارض، خبر واحد نمیتواند با خبر متواتر مقابله نماید.
ثانیا: حدیث امّت مرحومه دلالت بر نفی عذاب در برزخ از برخی افراد ندارد.
ثالثا: مگر عذاب در دنیا، کم عذابی است که انسان به ان مبتلا میشود؟
رابعا: شاید مقصود از نفی عذاب در اخرت این باشد که بالاخره افراد این امت همگی به بهشت خواهند رفت؛ گرچه عدهای بعد از تطهیر در جهنم از ان خارج شده و به بهشت میروند.
خامسا: احادیث امت مرحومه را اگر بخواهیم به عمومش عمل کنیم با عقل و نقل قطعی سازگاری ندارد؛ زیرا این حدیث مردم را به گناه تشویق میکند و نیز با ایات قرانی سازگاری ندارد؛ زیرا خداوند متعال نسبت به این امت عتابها و تهدیدها در صورت نافرمانی دارد. بالاتر از اینها در احادیث «حوض» به طور صریح امده است
که تعداد بسیاری از اصحاب پیامبرصلی الله علیه واله را به جهنم میبرند و حتی هنگامی که پیامبرصلی الله علیه واله واسطهگری میکند فایدهای نمیبخشد.(1)
سادسا: در حدیث «امت مرحومه» پیامبرصلی الله علیه واله میفرماید:«امت من مرحومه است...»، ولی از احادیث افتراق امت که 72 فرقه را اهل اتش دوزخ میداند و تنها یک فرقه را اهل نجات میشمارد دلالت دارد که تنها این فرقه حقیقتا از امت پیامبرصلی الله علیه واله است؛ زیرا کسی حقیقتا از امت پیامبرصلی الله علیه واله است که پیرو و مطیع او باشد نه این که تنها اسم مسلمانی را بر خود گذاشته باشد.
7- از ظاهر برخی احادیث استفاده میشود که اختلاف بین امت منشا رحمت خواهد بود نه عذاب. از ابنعباس نقل شده که پیامبرصلی الله علیه واله فرمود:«...و اختلاف اصحابی لکم رحمة»؛(2)«...و اختلاف اصحاب من برای شما رحمت است».
پاسخ: اولا: این روایت سند معتبری ندارد و حتی بنابر نقل ابن حزم این کلام حدیث نیست.(3)البانی میگوید:«حدیث (اختلاف امتی رحمة) اصلی ندارد. و محدثان کوشش فراوانی کردهاند تا برای ان سندی بیابند ولی موفق نشدند... سبکی گفته: این حدیث نزد محدثان معروف نیست و من برای ان سند صحیح و یا ضعیف و یا موضوع نیافتم...».(4)
ثانیا: بر فرض سند داشتن این حدیث و صحت ان میتوان معنای برای ان نمود که با احادیث افتراق امت سازگاری داشته باشد.
محمد بن شربینی در «مغنی المحتاج» میگوید:در حدیث امده که اختلاف امتم رحمت است. حلیمی ان را به اختلاف مقاصد و حرفهها و شغلها تفسیر کرده است».(5)
و نیز ممکن است که مقصود از اختلاف امت امد و شد امت پیامبرصلی الله علیه واله به جهت
ملاقات و کسب فیض از یکدیگر باشد. و این معنایی است که در برخی از روایات اهل بیت علیهم السلام به ان اشاره شده است.
شیخ صدوقرحمه الله به سندش از عبد المؤمن انصاری نقل کرده که گفت: به امام صادقعلیه السلام عرض کردم: قومی روایت از رسول خداصلی الله علیه واله نقل میکنند که حضرت فرمود: اختلاف امتم رحمت است. امام صادقعلیه السلام فرمود: راست گفتهاند. عرض کردم: اگر اختلافشان رحمت است پس اجتماعشان عذاب است؟ حضرت فرمود:«لیس حیث تذهب و ذهبوا، و انّما اراد قول اللَّه عزوجل:«فلولا نفر من کل فرقة منهم طائفة لیتفقّهوا فی الدین و لینذروا قومهم اذا رجعوا الیهم لعلّهم یحذرون»، فامرهم ان ینفروا الی رسول اللَّهصلی الله علیه واله و یتخلفوا الیه فیتعلّموا، ثمّ یرجعوا الی قومهم فیعلّموهم. انّما اراد اختلافهم من البلدان لا اختلافا فی دین اللَّه، انّما الدین واحد»؛(1)«مطلب ان چیزی نیست که ذهن تو و دیگران به سوی ان رفته است، بلکه مطلب همان چیزی است که در قول خداوند عزوجل اشاره شده که فرمود:(چرا از هر فرقه طایفهای کوچ نمیکند تا در دین تفقه کرده و هنگام بازگشت به قوم خود انان را انذار کند شاید انها برحذر شوند)، پس خداوند انان را امر کرده که به سوی رسول خداصلی الله علیه واله کوچ کنند و نزد او رفت و امد داشته باشند تا علم فرا گیرند و سپس به سوی قوم خود بازگشته و انان را تعلیم دهند. مقصود، رفت و امد از کشورها و شهرهاست نه اختلاف در دین خدا؛ زیرا به طور حتم دین خدا یکی است».
8- در برخی از روایات امده است که پیامبرصلی الله علیه واله همه امت خود را اهل بهشت معرفی کرده است.
هیثمی از عبید اللَّه بن عمرو و او از پیامبرصلی الله علیه واله نقل کرده که پیامبرصلی الله علیه واله فرمود:«ما من امة الّا و بعضها فی النار و بعضها فی الجنة الّا امّتی کلّها فی الجنة»؛(2)«هیچ امتی نیست جز ان که برخی از افراد ان در اتش دوزخ و برخی دیگر در بهشت است به جز امت من که تمام افراد ان در بهشت خواهند بود».
پاسخ: اولا: این حدیث به جهت وجود احمد بن محمد بن حجاج بن رشدین در سند ان به اعتراف ابن حجر هیثمی ضعیف است.(1)و ذهبی در «میزان الاعتدال» او را کذّاب معروف میداند.(2)
ثانیا: اشکالاتی که در مورد حدیث «امت مرحومه» وارد کردیم در این حدیث نیز وارد است.
اهلسنت فرقه ناجیه در این احادیث را بر خود منطبق کرده و خود را اهل نجات میدانند، و بر مدعای خود به ذیل برخی از این روایات تمسک کردهاند؛ زیرا در برخی از انها چنین امده بود:«ما انا علیه و اصحابی»، «الجماعة»، «السواد الاعظم»، «الاسلام و جماعتهم». اینک جوابهایی را به صورت کلّی و نسبت به فرد فرد این گونه روایات خواهیم داد.
1- این کلمات زیادی در غالب روایات افتراق امت نیامده است، و از انجا که جنبه توضیحی داشته و مهم به نظر میرسد اگر قصد پیامبرصلی الله علیه واله بیان انها بود باید در همه موارد بیان میکرده است و از انجا که در غالب این روایات نیامده به دست میاید که این کلمات از زیادتی راویان حدیث بوده است.
2- عموم روایاتی که در انها کلمات زیادی امده از حیث سند ضعیف به نظر میرسد، همانگونه که قبلا به ان اشاره کردیم.
3- در ایات بسیاری اکثریت مورد مذمت و نکوهش قرار گرفته شده و به این نکته اشاره شده که همیشه کمی از بندگان خداوند شکر گزارند. و لذا نمیتوان سواد اعظم و سیاهی لشکر و جماعت را محور حقانیت دانست.
4- در مورد حدیثی که در ذیل ان جمله «ما انا علیه و اصحابی» امده البانی میگوید:
«عقیلی ان را در ضعفا اورده و او این روایت را از یحیی به توسط عبداللَّه بن سفیان نقل کرده است. عقیلی گفته که حدیثش متابعت نمیشود».(1)
5- از برخی ایات و روایات صحیح السند استفاده میشود که برخی از صحابه مشکل داشته و از عدالت برخوردار نبودهاند و لذا نمیتوان همه انان را داخل در فرقه ناجیه دانست.
6- در مستدرک حاکم چنین امده است:«ما انا علیه الیوم و اصحابی» انچه که من و اصحابم امروز بر ان هستیم، یعنی قبل از وفاتم. و این به نوبه خود دلالت بر اختلاف بین امت اسلامی دارد. و میدانیم که صحابه بعد از پیامبر اکرمصلی الله علیه واله هرگز بر یک طیف و دسته نبودهاند.
7- در مورد روایتی که در ذیل ان لفظ «الجماعة» امده میگوییم: مقصود از جماعت، اهل حق است گر چه در اقلیت باشند؛ همانگونه که از امیرالمؤمنینعلیه السلام نقل شده که فرمود: «...الجماعة اهل الحقّ و ان کانوا قلیلا...»؛(2)«مقصود از جماعت اهل حق است گرچه کم باشند».
از عبداللَّه بن مسعود نیز نقل شده که گفت:«انّما الجماعة ما وافق الحقّ و ان کنت وحدک»؛(3)«همانا جماعت کسی است که موافق با حق باشد گرچه تو به تنهایی باشی».
این معنا با ایات قران نیز سازگاری دارد؛ زیرا دلالت دارد بر این که تمسک کننده به حق کم است. خداوند سبحان میفرماید:«لقد جئناکم بالحقّ و لکنّ اکثرکم للحقّ کارهون»؛(4)«ما حق را برای شما اوردیم ولی بیشتر شما از حق کراهت داشتید».
پیامبرصلی الله علیه واله فرمود:«بدا الاسلام غریبا وسیعود کما بدا غریبا، فطوبی للغرباء»؛(5)
«اسلام غریبانه ظهور کرد و زود است که همانند ظهور غریبانه دوباره غریبانه بازگردد. پس خوشا به حال غریبان».
8- روایاتی که در انها کلمه «السواد الاعظم» امده همگی ضعیف السنداند همانگونه که قبلا به ان اشاره شد.
همانگونه که ایات قران یکدیگر را تفسیر میکنند، احادیث نیز میتوانند مفسّر هم باشند. با این بیان که مثلا روایتی ولو از حیث مصداق مجمل است، ولی روایات دیگر مصداق ان را روشن کند. اکنون به برخی از روایاتی که بیانگر مصداق حدیث سابق است اشاره میکنیم:
1 - حدیث ثقلین: پیامبر اکرمصلی الله علیه واله فرمود: «ای مردم! همانا در میان شما دو شیء گرانبها قرار میدهم که اگر به ان تمسک کنید هرگز گمراه نخواهید شد: کتاب خدا و عترتم، که همان اهلبیت من میباشند.»(1)
در این حدیث شریف که با سندهای صحیح در مصادر فریقین وارد شده، پیامبر اکرم صلی الله علیه واله تنها فرقه نجات یافته از گمراهی را گروهی میداند که متمسّک به قران و عترت پیامبرصلی الله علیه واله شدهاند تا از این راه به سعادت دائمی نایل ایند.
امام حافظ حسن بن محمّد صنعانی (650 ه) در کتاب «الشمس المنیرة» از پیامبر اکرمصلی الله علیه واله نقل میکند که فرمود: «افترقت امّة اخی موسی احدی و سبعین فرقة، و افترقت امّة اخی عیسی علی اثنتین و سبعین فرقة، و ستفترق امّتی علی ثلاث و سبعین فرقة، کلّها هالکة الّا فرقة واحدة. فلمّا سمع ذلک منه ضاق المسلمون ذرعا، و ضجّوا بالبکاء و اقبلوا علیه و قالوا: یا رسول اللَّه! کیف لنا بعدک بطریق النجاة؟ و کیف لنا بمعرفة الفرقة الناجیة حتّی نعتمد علیها؟ فقال صلی الله علیه واله: انّی تارک فیکم ما ان تمسکتم به لن تضلّوا
1) 1150. صحیح ترمذی ج 5 ص 621.
من بعدی ابدا، کتاب اللَّه و عترتی اهل بیتی. انّ اللطیف الخبیر نبانی انّهما لن یفترقا حتّی یردا علی الحوض»؛(1)«قوم برادرم موسی به هفتاد و یک فرقه متفرق شدند و امت برادرم عیسی به هفتاد و دو فرقه تقسیم گشتند. و زود است که امّتم بر هفتاد و سه فرقه متفرق گردند، همه انان به جز یک یک فرقه هلاک خواهند شد. هنگامی که این سخن از حضرت شنیده شد مسلمانان صدایشان بلند شد و بلند گریه کردند و رو به حضرت کرده و عرض کردند: ای رسول خدا! ما چگونه بععد از شما راه نجات را پیدا کنیم؟ و چگونه به فرقه ناجیه معرفت یابیم تا بر ان اعتماد نماییم؟ حضرتصلی الله علیه واله فرمود: من در میان شما چیزی قرار دادم که اگر به ان بعد از من تمسک کنید هرگز گمراه نخواهید شد: کتاب خدا و عترتم اهل بیتم. همانا لطیف خبیر مرا خبر داده که ان دو از یکدیگر جدا نمیشوند تا در کنار حوض به من بازگردند».
2 - حدیث سفینه: پیامبر اکرمصلی الله علیه واله فرمود: «اگاه باشید! همانا مثل اهلبیتم در میان شما، همانند کشتی نوح است در قومش، هرکس که بر ان سوار شود نجات یابد و هرکس که از ان تخلف جست غرق شده و هلاک خواهد گشت».(2)
این حدیث که با سند صحیح به حد تواتر در کتابهای شیعه و سنّی وارد شده، دلالت دارد بر اینکه تنها فرقهای اهل نجاتند که به اهلبیت پیامبرصلی الله علیه واله بعد از او پناه برده، و انان را امام و مقتدای خود قرار دهند.
3 - حدیث امان: پیامبر اکرمصلی الله علیه واله فرمود: «ستارگان نگه دارنده اهل زمین از غرق شدن هستند. و اهلبیت من امان امت من از اختلافند، پس هرگاه گروهی از عرب با اهل بیتم مخالفت کنند بین انها اختلاف افتاده و در نتیجه در زمره حزب ابلیس قرار میگیرند.(3)
در این حدیث شریف و صحیح السند، پیامبر اکرمصلی الله علیه واله مردم را به منظور پرهیز از
اختلاف و تفرقه و ضلالت، به پیروی از اهل بیت علیهم السلام دعوت کرده است، و پیروان اهلبیت را فرقه و گروه ناجی بر میشمارد.
4 - احادیث دوازده خلیفه: جابر بن سمره میگوید: از رسول خداصلی الله علیه واله شنیدم که فرمود: دوازده امیر در میان شما خواهند بود. سپس کلمهای را گفت که من نفهمیدم، انگاه از پدرم پرسیدم؛ پدرم گفت: پیامبرصلی الله علیه واله فرمود: همه انها از قریش هستند.(1)
این حدیث دلالت دارد بر اینکه تنها فرقه و گروهی اهل نجاتند که تا روز قیامت دوازده امامی بوده و برای خود دوازده رهبر را برگزیدهاند، و بهطور حتم اینان غیر از شیعه دوازده امامی نیستند.
5 - احادیث بشارت بر شیعیان امام علیعلیه السلام: از اهل سنت ابنحجر هیتمی و دیگران نقل میکنند که بعد از نزول ایه: « انَّ الَّذِینَ امَنُوا وعَمِلُوا الصّالِحاتِ اولَئِک همْ خَیر الْبَریةِ» پیامبرصلی الله علیه واله خطاب به علیعلیه السلام کرده و فرمود! «مقصود از ایه، تو و شیعیان تو هستند.»(2)
در این حدیث و احادیث دیگر که به این مضمون از حضرت وارد شده، پیامبر اکرم صلی الله علیه واله فرقه شیعه را تنها فرقهای معرفی کرده که مصداق «خیرالبریه» هستند.
6 - علامه میر محمّد صالح کشفی ترمذی در «مناقب مرتضوی» از کتاب «بحرالمناقب» و مناقب ابن مردویه از زاذانرضی الله عنه نقل کرده که علی - کرم اللَّه وجهه - فرمود: «این امّت به 73 فرقه متفرق خواهند شد: 72 گروه از انان در اتش و یک فرقه در بهشت است، و انان کسانیاند که خداوند در شانشان فرمود: «و از خلقی که افریدیم فرقهای به حقّ هدایت مییابند و[ از باطل همیشه به حقّ برمی گردند»(3)انگاه علیعلیه السلام فرمود: «اینان من و شیعیان من هستند».
اثار البلاد و اخبار العباد، قرمانی
انگاه هدایت شدم، تیجانی
ائمة و سحرة، ابراهیم محمود
ابصار العین فی انصار الحسینعلیه السلام، سماوی
اثبات الوصیة، مسعودی
احتجاج، طبرسی
احسن التقاسیم
اخبار الطوال، بلاذری
اختیار معرفة الرجال، طوسی
ادب الطف، شبّر
ارشاد الساری فی شرح صحیح بخاری، قسطلانی
اسباب النزول، واحدی
استبصار، شیخ طوسی
اسدالغابة، ابن اثیر
اسلام و ایران، شهید مطهری
اصول الدین
اصول مذهب الشیعه، دکتر قفاری
اعتقادات صدوق
اعرف الحقّ، محمد تیجانی سماوی
اعیان الشیعه، اقا بزرگ طهرانی
اقناع اللائم، سید محسن امین عاملی
الابانه، ابوالحسن اشعری
الاحادیث الموضوعه
الاحسان به ترتیب صحیح ابن حبّان
الاختلاف فی اللفظ و الرد علی الجهمیة و المشبّهة
الارشاد، شیخ مفید
الازهر فی الف عام، خفاجی
الاستیعاب، ابن عبدالبّر
الاسلام نظام انسانی، مصطفی رافعی
الاصابة، ابن حجر
الاصول الفکریة للثقافة الاسلامیة
الاعتصام، شاطبی
الاعتقادات، شیخ صدوق
الاغانی، ابوالفرج اصفهانی
الالفین، سید مهدی خرسان
الاماره
الامام الصادقعلیه السلام، ابوزهره
الامامة و السیاسة، ابن قتیبه
الانتصار، سید مرتضی
الانساب، سمعانی
الایمان، اصفهانی
البدایة و النهایة، ابن کثیر
البرصان و العرجان و العمیان و الحولان الجاحظ
التاریخ الکبیر، بخاری
التبیان فی تفسیر القران، شیخ طوسی
التعریفات، میرسید شریف
التفکیر الفلسفی فی الاسلام
التنبیه و الرد علی اهل الاهواء و البدع
الثاقب فی المناقب، ابن حمزه
الجامع الصغیر، سیوطی
الجواهر و الیواقیت، شعرانی
الحدائق الناضرة، بحرانی
الحضارة الاسلامیة
الحقیقیة الضائعة، معتصم سیداحمد
الخصائص، ابن بطریق
الخصائص الکبری، سیوطی
الخلافة و نشاة الاحزاب الاسلامیة
الخوارج و الشیعة
الدر المنثور، سیوطی
الدرجات الرفیعه، مدنی
الدروس الشرعیة، شهید اول
الدلائل، حضرمی
الدولةالاسلامیة والمعارضة
الدولة العربیة
الرسائل العشر، شیخ طوسی
الریاض النضرة، طبری، محب الدین
السلافة فی امر الخلافة، شیخ مراغی
السلفیة، محمد کثیری
السنن الکبری، بیهقی
السنه، ابن ابیعاصم
السنة و الشیعة
السیرة الحلبیة، حلبی
السیرة النبویة الصحیحة، اکرم عمری
الشیعة فی المیزان، محمد جواد مغنیه
الشیعة و التشیع، مغنیه
الشیعة و الحاکمون، مغنیه
الشیعة و الخوارج
الشیعة و السنه
الشیعة هم اهل السنة، دکتر تیجانی
الصلة بین التصوف و التشیع
الصواعق المحرقه، ابن حجر
الصواعق المرسلة،ابن قیم جوریه
الضعفاء، عقیلی
الطبقات الکبری، ابن سعد
العبر فی خبر من غبر، ذهبی
العقد الفرید، ابن عبد ربّه
العقیدة و الشریعة فی الاسلام
الغدیر، امینی
الغیبه، طوسی
الفتنة الکبری، طه حسین
الفتوحات المکیه، محیی الدین
الفخری فی الاداب السلطانیة، ابن طقطقی
الفردوس بماثور الخطاب
الفرق بین الفرق، بغدادی
الفصل فی الملل و الاهواء و النحل، ابن حزم
الفصول المهمّة، شرف الدین
القاموس الاسلامی
القطوف الدانیة، عبد المحسن سراوی
الکاشف، ذهبی
الکامل فی ضعفاء الرجال، ابن عدی
الکشاف، زمخشری
الکواکب الدریة
المتحولون، ال لقیط
المجروحین، ابن حبان
المحبر
المحلّی، ابن حزم
المذاهب الاسلامیة، ابن زهره
المستدرک علی الصحیحین، حاکم نیشابوری
المستوفی فی اسماء المصطفی، مخطوط
المعارف، ابن قتیبه
المعتبر، محقق حلّی
المعجم الکبیر، طبرانی
المعجم الوسیط، مجموعهای از مؤلفین
المعیار والموازنة، اسکافی
المغازی، واقدی
المقالات و الفرق، اشعری
المقنعه، مفید
الملل و النحل، شهرستانی
المناقب، ابن شهر اشوب
المنتظم، ابن جوزی
الموافقات، شاطبی
المواهب اللدنیة، قسطلانی
الموفقیات، بکار
المهذب، شیرازی
المیزان فی تفسیر القران، طباطبایی
النزاع و التخاصم، مقریزی
النظم الاسلامی نشاتها و تطورها
النظم الاسلامیة
النهایه، ابن اثیر
النهایة فی غریب الحدیث، ابن اثیر
الوافدات من النساء علی معاویه
الوافی بالوفیات، صلاح الدین صفدی
الهجرة الی الثقلین، محمد کوزل حسن امدی
الیمین و الیسارفی الاسلام، قرضاوی
امالی شیخ طوسی
امالی صدوق
انساب الاشراف، بلاذری
اوائل المقالات، مفید
اعیان الشیعه، اقا بزرگ طهرانی
بحارالانوار، مجلسی
بدایة المجتهد، ابن رشد
اصول الدین، بغدادی
بغیة الوعاة، سیوطی
بلاغات النساء، کحّاله
بنور فاطمة اهتدیت، عبدالمنعم حسن
پیشوای شهیدان، صدر
تاج العروس، زبیدی
تاریخ ابن اثیر
تاریخ ابن خلدون
تاریخ ابن کثیر
تاریخ ابی الفداء
تاریخ الاسلام السیاسی، صائب عبدالحمید
تاریخ الاسلام، ذهبی
تاریخ الامامیة، عبداللَّه فیاض
تاریخ التشریع الاسلامی، فضلی
تاریخ الجمعیات السّریة
تاریخ الخلفاء، سیوطی
تاریخ الخمیس، دیار بکری
تاریخ الشیعة، مظفر
تاریخ الطبری
تاریخ المذاهب الاسلامیة، ابی زهره
تاریخ بغداد، خطیب بغدادی
تاریخ تشیع در ایران، رسول جعفریان
تاریخ تمدن اسلامی، جرجی زیدان
تاریخ طبری
تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر
تاریخ مسعودی
تاریخ یعقوبی
تحذیرالعبقری من محاضرات الخضری
تحریر الاحکام، علامه حلّی
تحف العقول، ابن شعبه
تذکرةالحفاظ، ذهبی
تذکرة الخواص، سبط بن جوزی
تراجم النساء
ترجمه امام علیعلیه السلام، ابن عساکر
تفسیر الوسی
تفسیرالقران العظیم، ابن کثیر
تفسیر المنار، رشید رضا
تفسیر حبری
تفسیر صافی، فیض کاشانی
تفسیر طبری
تفسیر قمی، علی بن ابراهیم
تقریب التهذیب، ابن حجر
تلخیص المستدرک، ذهبی
تنبیه الخواطر، ورام بن ابی فراس
توحید، صدوق
تهذیب الاحکام، شیخ طوسی
تهذیب التهذیب، ابن حجر
تهذیب الکمال، مزی
ثمّ اهتدیت، تیجانی
جامع البیان، طبری
جامع التواریخ، رشید الدین فضل اللَّه
جامع الصغیر، سیوطی
جمع الجوامع، سیوطی
جمهرة انساب العرب، ابن حزم
جواهر العقدین، سمهودی
حاضر العالم اسلامی، ابیحاتم رازی
حقیقةالشیعة الاثنی عشریة، اسعد وحید قاسم
حلیةالاولیاء، ابن نعیم اصفهانی
حوادث الجامعة و التجارب النافعة فی المائة السابعة، ابن فوطی
حیاة الصحابة، کاندهلوی
حیاة محمّدصلی الله علیه واله، هیکل
خصال صدوق
خطط الشام، مقریزی
خلاصة الاقوال، علامه
خمسون و مائة صحابی مختلق، علامه عسکری
دائرة المعارف، بستانی
دخلنا التشیع سجّدا، محمّد علی متوکل
دراسات فی الفرق و العقائد
دراسات وبحوث فی التاریخ والاسلام
در المنثور، سیوطی
دلائل الامامه، طبری
دلائل الصدق، مظفر
دورالمنبر الحسینی فی التوعیة الاسلامیة، دکتر مقدسی
دیوان الامام الشافعی
ذخائر العقبی
ذخیرة الدارین فیما یتعلّق بالحسین و اصحابه
ربیع الابرار، زمخشری
رجال ابیداود
رجال الشیعة، طبسی.
رجال طوسیرحمه الله
رجال علامه حلی
رجال کشی
رجال نجاشی
رسائل جاحظ
روح الاسلام
روح التشیع
روح المعانی، الوسی
ریاض المسائل، طباطبایی
سسلسلة الاحادیث الصحیحة، البانی
سلسله مؤلفات شیخ مفید، الفصول المختارة من العیون و المحاسن
سلیم بن قیس هلالی
سنن ابن ماجه
سنن ابیداود
سنن الترمذی،
سنن الکبری، بیهقی
سنن دارمی
سنن نسائی
سیر اعلام النبلاء، ذهبی
سیره ابن هشام
شذرات الذهب، ابن عماد حنبلی
شرح العقیدة الواسطیة
شرح تجرید الاعتقاد، علّامه حلّی
شرح نووی بر صحیح مسلم
شرح نهج البلاغه، از ابن ابی الحدید
شعب الایمان، بیهقی
شواهد التنزیل، حاکم حسکانی
شیعه در اسلام
شیعه در اسلام علامه طباطبایی
شیعهشناسی، مؤلف
صحاح اللغة، جوهری
صحیح بخاری
صحیح ترمذی
صحیفه سجادیه، امام سجاد
صحیفة الریاض
صلاة المسافرین و قصرها
صواعق المحرقة، ابن حجر
صورتان متضادتان، ندوی
ضحی الاسلام، احمد امین
ضعیف سنن الترمذی، البانی
طبقات ابن سعد
عبد اللَّه بن سبا، عسکری
عبقریة عثمان، عقّاد
عقائد صدوق
عقیدة السنة و الجماعة فی الصحابة الکرام
عمدةالطالب، ابن عنبه
عیون المعجزات، حسین بن عبدالوهاب
فاسالوا اهل الذکر، محمد تیجانی
فتح الباری، ابن حجر
فتح القدیر، شوکانی
فجر الاسلام، احمد امین
فرائد السمطین، حموینی
فرق الشیعه، نوبختی
فلاسفةالشیعة، شیخ عبداللَّه نعمة
فوات الوفیات، محمدبن شاکر کتبی
فهرست ابن ندیم
فی سبیل الوحدة الاسلامیة، حنفی داوود
فیض القدیر، مناوی
فی علم الکلام،احمد محمود صبحی
قاموس الرجال، تستری
قاموس المحیط، فیروز ابادی
کافی، کلینی
کامل ابن اثیر
کتاب الاحکام
کتاب الایمان
کتاب الصلاة
کربلاء، الثورة و الماساة، احمد حسین یعقوب
کشّاف، زمخشری
کشف الرمس، سیوطی
کشف الغمّة، اربلی
کفایة الطالب، گنجی شافعی
کل الحلول عند ال الرسولصلی الله علیه واله، محمّد تیجانی کمال الدین، صدوق
کنز العمال، متقی هندی
کنوز الحقائق، مناوی
لاکون مع الصادقین، محمد تیجانی
لباب الانساب
لسان العرب، ابن منظور
لسان المیزان، ذهبی
لقد شیعنی الحسین، ادریس الحسینی
لماذا اخترت مذهب الشیعة، محمد مرعی انطاکی
ما نزل من القران فی علیعلیه السلام، ابی نعیم
مجمع البیان، طبرسی
مجمع الزوائد، ابن حجر هیثمی
محاضرات عقائدیة، میلانی
صدرالاسلام والدولة الامویة، محمدبن عبدالحی شعبان
مختصر البلدان
مختصر تاریخ العرب و التمدن الاسلامی
مختصر تاریخ دمشق، ابن منظور
مراة الاسلام
مروج الذهب، مسعودی
مستدرک الوسائل، نوری
مستدرک حاکم، ذهبی
مسند احمد بن حنبل
مسند الامام الجواد، عطاردی
مسند الامام الهادی، عطاردی
مسند ابی یعلی
مشارق الانوار، برسی
مشکاة الانوار، طبرسی
مصباح المنیر، فیومی
مطالب السؤول، ابن طلحه شافعی
معالی السبطین، مازندرانی
معاویة فی المیزان
معجم الاوسط، طبرانی
معجم البلدان، حموی
معجم مقاییس اللغة، ابن فارس
مع رجال الفکر فی القاهرة، رضوی
معرفة علوم الحدیث، حاکم نیشابوری
مغنی ابن قدامه
مقاتل الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی
مقالات الاسلامیین، ابوالحسن اشعری
مقتل ابی مخنف
مقتل الحسینعلیه السلام، خوارزمی
مقدمه ابن خلدون
مناقب ابن شهراشوب
مناقب امیرالمؤمنینعلیه السلام، ابن مغازلی شافعی
منتخب الاثر، صافی
منتخب کنز العمال، متقی هندی
من لایحضره الفقیه، صدوق
منهاج السنّة النبویه، ابن تیمیه
منهج فی الانتماء المذهبی، صائب عبدالحمید
مودة القربی، همدانی
موسوعة التاریخ الاسلامی
موطّا مالک، مع تنویر الحوالک
میزان الاعتدال، ذهبی
نحو انقاذ التاریخ الاسلامی، حسن بن فرحان مالکی
نشاة الفکر الفلسفی فی الاسلام
نظرات فی الکتب الخالدة، رضوی
نظرات فی تاریخ الادب، احمد لواسانی
نظریة الامامة لدی الشیعة الاثنی عشریة
نفس المهموم، محدث قمی
نور الابصار، شبلنجی
نهایة ابن اثیر
نهج البلاغه، سید رضی
ودخلنا التشیع سجّدا، محمدعلی متوکل
وسائل الشیعه، حر عاملی
وعاظ السلاطین
وعّاظ السلاطین، علی الوردی
وقعة صفین، نصر بن مزاحم
هدی الساری، ابن حجر عسقلانی
هویة التشیع، وائلی
یا لیت قومی یعلمون، یاسین بدرانی
ینابیع المودة، قندوزی حنفی
یوم الاسلام، احمد امین