دروس فقهی برگرفته از درس های خارج فقیه عالی قدر حضرت آیت الله حاج سیدحسن مرتضوی

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه: مرتضوی، سیدمحسن، 1365 -

عنوان و نام پديدآور: دروس فقهی : برگرفته از درس‌های خارج فقیه عالی‌قدر حضرت آیت‌الله حاج سیدحسن مرتضوی/ سیدمحسن مرتضوی.

مشخصات نشر: قم : موسسه بوستان کتاب، 1400 -

مشخصات ظاهری: ج.

شابک: دوره: 978-964-09-2387-0 ؛ 810000 ریال‌ج.1: 978-964-09-2388-7 ؛ ج.2: 978-964-09-2750-2

وضعیت فهرست نویسی: فیپا

يادداشت:کتاب حاضر برگرفته از درس‌های خارج فقه آیت‌الله حاج‌حسن مرتضوی است.

يادداشت:ج.2 (چاپ اول: 1403) (فیپا).

یادداشت:کتابنامه به صورت زیرنویس.

موضوع: فقه جعفری -- قرن 14

*Islamic law, Ja'fari -- 20th century

شناسه افزوده: مرتضوی، سیدحسن، 1351-

رده بندی کنگره: BP183/5

رده بندی دیویی: 297/342

شماره کتابشناسی ملی: 8729682

اطلاعات رکورد کتابشناسی: فیپا

خیر اندیش دیجیتالی: موسسه مددکاری و خیریه ایتام امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشريف) شهرستان بروجن

ویراستار دیجیتالی: زینب رمضانی

فهرست مطالب

مقدمه ...11

نگاهی کوتاه به حیات حضرا آیت الله مرتصوی ...17

هجرت به مشهد مقدس ...18

اثامت یک ساله در قم ...18

مراجعت دوباره به نجف اشرف ...18

تدریس سطوح عالی در نجف اشرف ...19

عجرت به مشهد مقدس ...19

آثار و تالیفات ...20

خوصیات اخلاقی ...21

تمّحض در تدریس ...21

تواضع و شهرت گریزی ...21

توسل و عشق وافر به اهل بیت عیهم السَّلام ...22

دسته بندی و تنظیم مطالب هر درس ...22

نظم و جدیت در درس ...23

شاگرد پروری و ارتباط پدرانه با طلاب ...24

زهد و ساده زیستی ...24

توجه به نیازها و مسائل روز و محل ابتلای جامعه اسلامی ...24

احترام به اساتیذ و بزرگان ...25

ارتباط با مردم ...25

حافظه قوی ...26

شاگردان ...27

شاگردان نجف اشرف ...27

مقدمه ...31

1_ سن بلوغ دختران ...32

فصل اول: بررسی اقوال دربارۀ سن بلوغ دختران ...33

1_ نظریه اول: بلوغ در نُه سالگی ...33

2_ نظریه دوم: یلوغ در ده سالگی ...34

3_ نظریه سوم: بلوغ دختران با رویت حیض ...35

4_ نظریه چهارم: بلوغ در سیزده سالگی ...37

5_ نظریه پنجم: تبعیض در احکام ...38

6_ نظریه ششم: بلوغ در چهارده و پازده سالگی ...38

7_ نظریه هفتم: بلوغ در هفده سالگی ...38

فصل دوم: بررسی ادلّۀ نظریه بلوغ دختران در نُه سالگی ...39

1_ روایت اول ...40

2_ روایت دوم ...52

3_ روایت سوم ...55

4_ روایت چهارم ...56

5_ روایت پنجم ...63

6_ رواست ششم ...64

7_ رویت هفتم ...64

8_ روایت هشتم ...66

9_ روایت نهم ...67

10_ روایت دهم ...68

11_ روایت یازدهم ...69

12_ روایت دوازدهم ...70

بررسی دسته های دیگر روایات ...72

فصل سوم: بررسی موانه تحقق بلوغ در نُه سالگی ...81

1_ مانع اول: ادله نظریه بلوغ دختران در سیزده سالگی ...81

2_ مانع دوم: ادله نظریه بلوغ دختران در ده سالگی و هفت سالگی ...93

3_ مانع سوم: عدم اعتبار سن در بلوغ دختران ...95

4_ مانع چهارم: تردید روایات بین نه و ده سال در سلوغ دختران ...115

5_ مانع پنجم ...118

6_ مانع ششم ...118

7_ مانع هفتم ...121

8_ مانع هشتم ...125

ولایت بر طفل

1_ فصل اول: ولایت اب و جد ...129

1_1 ادلّۀ ولایت اب و جد ... 130

1_1_1 دلیل اول: اجماع فقها ...130

1_1_2 دلیل دوم: روایات ...132

1_ 1_3 دلیل سوم ...150

1_2 عدم اعتبار عدالت در ولایت اب و جد ...156

1_2_1 جهت اول: ملاحظۀ اقوال فقها ...157

1_2_2 جهت دوم: ملاحظۀ ادّلۀ اقوال ...158

الف) ادّلۀ قاتلین به عدم اعتبار عدالت ...159

ب) ادلّۀ قاتلین به اعتبار عدالت ... 164

1_3 عدم ثبوت ولایت برای مادر و سایر خویشاوندان ...179

1_3_1 مطلب اول: ملاحظۀ کلمات فقها ...180

1_3_2 مطلب دوم: دلیل بر عدم ثبوت ولایت ...181

2_ فصل دوم: ولایت وصی ...182

ادلّۀ ثبوت ولایت برای وصی ...183

3_ فصل سوم: ولایت حاکم شرع ...191

بررسی ادلّۀ ولایت حاکم شرع ...191

4_ فصل چهارم: ولایت عدول مومنین ...196

جهت اول: ملاحظۀ کلمات فقها ...196

جهت دوم: ادلّۀ ثبوت ولایت برای عدول مومنین ....199

جهت سوم: اعتبار عدالت در مومن متصدی امور طفل ...211

ادلّۀ اعتبار عدالت در ثبوت ولایت مومنین ...213

محجوریت سفیه در اسلام ...217

1_ مقدمه ...217

2_ معنای لغوی سفیه ...218

3_ اختلافات فقها در تعریف سفه و رشد ...219

4_ حکم تکلیفی سفیه ... 226

5_ حکم وضعی تصرفات صبی ...227

6_ احکام سفه متصل به صغر ...228

7_ احکام سفه حادث بعد از بلوغ ...230

فصل اول: ولایت بر سفیه ...243

1_ ولایت بر سفیه ...243

2_ نظریات دربارۀ ولایت بر سفیه ...244

3_ بررسی ادلّۀ اقوال ...245

فصل دوم: مسائل و فروعات فقعیِ مرتبط با محجوریت سفیه ...247

1_ مسئله دوم تحریر الوسیله ...247

1_1 بخش اول: تصرفات مالی و خارجی سفیه در اعیان و اموال ...248

1_ 2 بخش دوم: عبادات محص سفیه ...248

1_3 بخش سوم: موارد اختلافی ...248

2_ مسئله سوم تحریر الوسیله ...254

3_ مسئله چهارم تحریر الوسیله ...257

4_ مسیئله پنجم تحریر الوسیله ...262

5_ مسئله ششم تحریر الوسیله ...262

6_ مسئله هفتم تحریر الوسیله ...268

7_ مسئله هشتم تحریر الوسیله ...269

7_1 ادلّۀ اقوال ...274

8_ مسئلۀ نهم تحریر الوسیله ...278

8_1 مطلب اول: توضیح مسئلۀ مورد بحث ...278

8_2 مطلب دوم: اقوال در مورد بحث ...278

8_3 مطلب سوم: ادلّۀ این اقوال ...279

8_4 مطلب چهارم: بررسی اقوال و نظریه مختار ...281

9_ مسیئله دهم تحریر الوسیله ...285

10_ مسئله یازئهم تحریر الوسیله ...288

قصل سوم: حکم بیع اختیاری ...295

مطلب اول: تویح مرکز بحث ...295

مطلب دوم: صورت های بیع اختیاری ...296

مطلب سوم: اقوال در بیع اختیاری ...296

مطلب چهارم: بررسی ادلّۀ اقوال ...296

محجوریت مفلس

1_ فصل اول: معنای لغوی و اصطلاحی مُفلِس ...303

2_ فصل دوم: مسائلی درباره محجوریت مفلس ...309

2_1 مسئله 1 ...309

2_1_1 شرح و توضیح ...309

2_2 مسئله 2 ...312

2_2_1 شرح و توضیح ...313

2_2_1_1 شرایط جواز یا وجوب حجر مفلس توسط حاکم ...313

2_3 مسئله 3 ...326

2_3_1 شرح و توضیح ...326

2_4 مسئله 4 ...334

2_4_1 شرح و توضیح ...335

2_5 مسئله 5 ...342

2_5_1 شرح و توضیح ...343

2_5_1_1 اقرار مفلس محبور به دین ...343

2_6 مسئله 6 ...347

2_6_1 شرح و توضیح ...347

2_7مسئله 7 ...350

2_7_1 شرح و توضیح ...350

2_8 مسئله 8 ...361

2_8_1 شرح و توضیح ...361

2_9 مسئله 9 ...366

2_9_1 شرح وتوضیح ...367

2_9_1_1 فوریت و تراخی خیار ...367

2_10 مسئله 10 ...370

2_10_1 شرح وتوضیح...370

2_11 مسئله 11 ...374

2_11_1 شرح و توضیح ...374

2_12 مسئله 12 ...375

2_12_1 شرح و توضیح ...375

2_12_1_1 اولویت صاحب فرض در عین مقروضه ...375

2_13 مسئله 13 ...378

2_13_1 شرح و توضیح ...378

2_13_1_1 اولویت صاحب متاع ب باقی مانده عین ...378

2_14 مسئله 14 ...379

2_14_1 شرح و توضیح ...379

2_14_1_1 ادلّۀ اقوال ...382

2_15 مسئله 15 ...384

2_15_1 شرح و توضیح ...385

2_16 مسئله 16 ...395

2_16_1 شرح و توضیح ...395

2_17 مسئله 17 ...402

2_17_1 شرح و توضیح ...402

2_18 مسئله 18 ...405

2_18_1 شرح و توضیح ...405

2_19 مسئله 19 ...407

2_19_1 شرح و توضیح ...407

2_20 مسئله 20 ...409

2_20_1 شرح و توضیح ...410

2_21 مسئله 21 ...415

2_21_1 پیدا شدن طلب کار دیگر بعد از تقسیم ...415

کتاب نامه ...421

مقدمه

درود و سلام بر پیامبر اکرم صلَّی اللهُ علیه وآله و اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السَّلام که راه روشن فقه و شریعت را به بندگان آموختند و آن ها را به مسیر استوار عبودیت رهنمون ساختند.

دانش فقه که عهده دار تعیین و ترسیم نقشه راه سلوک عبادی بندگان و بیانگر بایدها و نبایدهای عملی مکلّفان است، هسته اولیه آن با نزول آیات قرآن و آموزه های نبیِّ مکرم (صلوات الله علیه) شکل گرفت و تبیین، تفصیل و تکمیل آن در قالب سنّت عرضه شد.

پیامبراکرم صلَّی اللهُ علیه وآله افزون بر نقش و وظیفه رسالت و تبلیغ دین؛ مفسر، مبين، مشرع قاضی و حاکم سیاسی جامعه نیز بوده و این سمت ها مجموعه شئون نبوی را تشکیل می دادند. امتداد هر یک از وظایف و شئون یادشده به جز رسالت، در جایگاه امامت و وصایت از سوی خداوند پیش بینی شده و پیامبر صلَّی اللهُ علیه وآله ابلاغ نموده است.

اما در پی انحراف عده زیادی از امت اسلام از مسیر صحیح اندیشه و اعتقاد و عمل تبیین شده از سوی پیامبر صلَّی اللهُ علیه وآله نحله ها، فرقه ها و گرایش های اعتقادی و کلامی و فقهی و سپس مکاتب فقهی گوناگون پیدا شدند و در قالب دو مدرسه اصلی اهل سنت و اهل بیت علیهم السَّلام، شاخه ها، مکتب ها و مدرسه های فقهی در کنار هم و گاه رویاروی یکدیگر، پیروانی یافتند و متون، منابع، مبانی و منابری بر پا کردند. مدرسه فقهی اهل بیت علیهم السَّلام که با همه تنگناها و مزاحمت ها، عهده دار ترسیم شریعت ناب اسلامی و نظام جامع و کلان فقهی شد و مرزهای خود را با دیگر نگره ها و آموزه های فقهی متمایز کرد، موانعی چونان منع تدوین حدیث و جریان وضع و دسّ روایات و خفقانهای سیاسی اعمال شده از سوی مخالفان اهل بیت علیهم السَّلام دسترسی آسان و مستقیم امت به احکام ناب شریعت را دشوار ساخت، امّا همزمان به کمک اصول القاشده از سوی معصومین علیهم السَّلام بر بزرگان

اصحاب خود، دانش اجتهادی فقه امامی پایه ریزی شد و به تدریج مانند دانشی نظام مند و فرانگر، نیازهای پیروان شریعت ناب محمدی را برآورده ساخت. علیهم السَّلامبه یاری همت اصحاب ائمه دانش های پیرامونی علم فقه، مانند علم حدیث و رجال و درایه و اصول فقه و غريب الحديث و ... نیز شکل گرفت و پی ریزی شد و به سوی بالندگی حرکت کرد. تدوین متون حدیثی و اصل ها و مسندهای روایی نیاز جویندگان احکام و تکالیف شرعی را کم و بیش تأمین می کرد.

از سوی دیگر، رخ نمایی نیازها و مقتضیات و موضوعات نوپدید و تعاملات و ارتباطات متزاید و پیوستن ملت ها و سرزمین های تازه به قلمرو اسلام در گذر سال ها و قرن ها و هم چنین پیشرفت دانش تجربی و توسعه صنایع و اشتغالات و حرفه های معیشتی جامعه، ضرورت توسعه و بسط قلمرو فقه را ایجاب می کرد.

در ادامه، کوتاهی دست امت اسلامی از درک حضوری آخرین وصی پیامبر (صلوات الله عليه و آله) مرحله جدیدی از فقه و اجتهاد را شکل داد و با آغاز دوران غیبت کبرا فقیهان معظّم نقش جدیدی را در راهبری مقوله افتاء و زمامداری جامعه ایفا کردند. و بدین سان دانش فقه و عملیات اجتهاد نیز اهمیّت بیشتر و پیچیدگی ژرف تری را شاهد بود.

فرایند آموزش علم فقه:

دانش فقه در عرصه تعلیم و تربیت فقه پژوهان نیز مراحل گوناگونی را تجربه کرد تا سرانجام به تدریس و تعلّم متون موجز و مبسوط در مراتب مختلف و در سطوح متفاوت علمی منتهی شد. و سرانجام جهت دست یابی فقه آموزان بر ملکه اجتهاد و استنباط و بهره مندی بیشتر فارغ التحصيلان مراحل ابتدایی و متوسط آموزش های فقهی، در مرحله تکمیلی آموزش فقه، روشی آموزشی _ فقهی با عنوان درس خارج مطرح شد که حاصل سه دسته از منابع بود: یک مطالعات استاد در متون فقهی و منابع پیرامونی؛ دو: نگاشته های وی از دروس و تقریرات استادان خویش؛ سه: تأمّلات و تدقیقات نویافته وی. حاصل این سه زمینه در قالب فرآوری علمی _ فقهی بر شاگردان عرضه می شد و آنان نیز به شکل ها و روشهای گوناگون به تدوین، تقریر ثبت و ضبط آن همت می گماردند. این روش از آنجا که به گونه کنفرانس و آزاد مطرح می شد و بر محور متنی خاص متمرکز نبود، اندک اندک درس خارج، نام گرفت. البته مصطلح درس خارج تنها در دو دانش فقه

و اصول فقه اشتهار یافت و در ادامه دروس اصلی مرحله عالی حوزه های علمیه محدود به دروس فقه و اصول گردید. علوم و فنون دیگر، چون کلام، تفسیر و فلسفه، حتی در صورت رواج به عنوان علوم جنبی شناخته می شدند و اهمیّت فرعی داشتند.

روش های معمول در دروس خارج:

در فرایند تاریخ درس خارج فقه و اصول، روش هایی از سوی اعلام طایفه ابداع یا انتخاب شد که در شکل، محتوا، خصوصیات، تعداد مراحل و دیگر ویژگی ها، تفاوت هایی با یکدیگر داشتند؛ برای نمونه روش سامرّایی یا شاگرد محور، روش کلاسیک معمول یا استاد محور، روش دو مرحله ای و چند مرحله ای روش تحقیق جمعی و... از جمله روش های القاء دروس خارج از سوی فقیهان بزرگ شیعی به ویژه در دهه های اخیر بوده اند.

مراحل فراگیری، ثبت و نگارش و تقریر نویسی، مطالعه پیش و پس از درس، مباحثه، استشكال، عرضه بر استاد و... از جمله فعالیت های تکمیلی فقهی فراگیران فقه در حوزه های علمی شیعه بوده است.

موضوعاتی همچون تعریف درس خارج، وجه نام گذاری آن، عوامل شکل گیری درس خارج، مراحل تاریخی آن، مراحل اوج و فرود و گذار درس های خارج، مراحل تقریر نویسی و شکل ها و روش های آن، تأثیر و تأثر دانش فقه با دانش کلام و دیگر دانش های عقلی، نقش و دخالت قواعد فقهی و مصادر تشریع در هر یک از دو مدرسه فقهی سنت و شیعه و ... دیگر موضوعاتی هستند که ابعاد، ویژگی و ظرفیت های درس خارج را در طول تاریخ آن روشن می سازد که پرداختن به هر یک مجالی جداگانه می طلبد. همانند این محورها و سویه ها در درس خارج اصول نیز مطرح و شایان بررسی و تحلیل روش شناسانه و تاریخ پژوهانه است.

ترتیب و تنظیم ابواب فقه در دروس خارج:

از سوی دیگر ضرورت تنظیم مسائل و موضوعات فقهی در قالب ابواب فقهی و ارائه ترتیب مناسب برای ارائه دروس فقهی و تدوین موسوعه های فقهی و حدیثی براساس آن احساس شد؛ و سرانجام موضوعات چهارگانه عبادات، معاملات، احکام و حدود مقرّر گردید و کتاب های زیر مجموعه هر یک با نظمی معمول و متناسب رایج و درس های خارج نیز بر همان اساس دنبال شد.

هم چنین برای طرح منظم مسائل فقهی، یکی از متون مشهور فقهی، مانند تبصرة الاحكام علامه حلی یا شرایع الاحكام محقق حلى يا عروة الوثقى سيدمحمدکاظم طباطبائی یزدی یا متون دیگر متأخر فقهی؛ به عنوان محور انتخاب می شد.

نیز در طول یک یا دو قرن گذشته هر یک از اساطین فقه درس خارج فقه خود را به یکی از سه روش زیر آغاز می کردند:

یک: ابتدا از کتابهای آغازین فقه، یعنی طهارت، صلات، صوم، حجّ و... و ادامه بر اساس ترتیب موجود در موسوعه های فقهی.

دو: انتخاب یک کتاب خاص فقهی از میان کتب فقه مانند: کتاب الحج یا کتاب مکاسب یا یکی از کتاب های فقه جزایی جنایی، مانند کتاب القضاء.

سه: انتخاب یک موضوع یا مفرده فقهی و ترجیحاً از مسائل مستحدثه به دلیل ضرورت های کاربردی، از جمله مسائل پزشکی یا سیاسی. این روش سوم به ویژه در دهه های اخیر بیشتر مورد توجه قرار گرفته است. دلایل اهمیّت و مقبولیّت این روش را از جمله می توان چنین برشمرد:

_ پیدایش فقه های مضاف مانند: فقه الطب، فقه الحكومة، فقه الاغتراب، فقه الاقتصاد، فقه الدعوة، فقه التربية، فقه الأسرة، فقه العلاقات.

_ نیازها و مطالبات علمی جامعه، نظام، حوزه علمیه و طلاب.

_ تنوّع فرصت های تحصیلی در حوزه، مانند آخر هفته ها، تعطیلات تابستانی، تعطیلات مذهبی، اقامت موقت استادان در شهرها و منطقه های دیگر و...

جهت بررسی و تحلیل و ارزیابی و آسیب شناسی هر یک از محورهای مطرح شده در زمینه دروس فقه و روش های درس خارج، تاکنون مطالعات و پژوهش هایی صورت گرفته و بعضی از آن ها تدوین و انتشار یافته که می تواند مورد مراجعه و استفاده قرار گیرد.

روش درسی حضرت استاد:

فقیه عالی مقام حضرت آیت الله العظمی آقای حاج سید حسن مرتضوی (دام عزه) در پی فراگیری دراز مدت فقه و اصول در هر یک از حوزه های مشهد، قم و نجف و بهره مندی از محضر اساطین مبرز حوزه های یادشده و سپس تدریس طولانی و توفیق مند فقه و اصول در سطوح گوناگون در آن حوزه ها و پس از سال های متمادی تدریس سطوح عالیه

فقه و اصول، از حدود چهل سال پیش، تدریس خارج فقه و اصول را در حوزه علمیه مشهد آغاز کرده اند که درس اصول ایشان یک دوره و نیم کامل اصول بیش از بیست سال ادامه داشته است و درس فقه ایشان تاکنون ادامه داشته و یکی از پررونق ترین و پرجمعیت ترین درس های حوزه علمیه خراسان با حضور صدها تن از فضلا و فرهیختگان حوزوی به شمار می آید.

جامعیت و تسلط بر آرای فقهای قدیم و معاصر؛ تتبع، تحقیق، عمق و دقت علمی ایشان؛ بیان زیبا، رسا و گویا نظم و برنامه ریزی و دسته بندی مطالب؛ تامل و پیگیری اشکالات طلاب؛ تواضع و خضوع در مقابل شاگردان؛ شهرت گریزی و دوری از شئونات دنیوی از جمله شاخص های ممتاز مکتب درسی و اخلاقی حضرت استاد به شمار می رود.

دروس استاد بر محورِ کتاب تحریرالوسیله:

استاد آیت الله مرتضوی از میان متون فقهی، کتاب ارزشمند تحریر الوسیله تأليف حضرت امام خمینی رحمة اللهُ را به عنوان متن درس برگزیدند که دلایل این گزینش چنان که خود بیان فرموده اند از قرار زیر است:

یک: جامع بودن تحریر الوسيلة نسبت به مسائل و فروعات فقه در قیاس با عروة الوثقی که معمول ترین متن در این زمان است.

دو: ادای حق استادی و بزرگداشت شخصیت علمی و فقهی امام که در حوزه ها مغفول مانده و تحت الشعاع شخصیت سیاسی ایشان واقع شده بود.

سه: تجلیل و پاسداشت خدمت بزرگ و با عظمت ایشان در تأسیس انقلاب و حکومت اسلامی به ویژه با توجه به این واقعیت که شاگردان مبرز ایشان، غالباً مناصب و مسئولیت های خطیر حکومتی را به عهده گرفتند و به خصوص در سال های دهه شصت شمسی کمتر مبانی علمی _ فقهی ایشان مورد بررسی قرار می گرفت. (1)

توجه به مسائل مستحدثه و محل ابتلای جامعه:

استاد در کنار تدریس منظم فقه در قالب کتابهای فقهی معمول و برگزیدن موضوع


1) برگرفته از یادداشت استاد حسن حکیم باشی (زيد عزّه)

فقه الجزاء (کتاب های قضاء، شهادات، حدود، قصاص و دیات) با توجه به نیاز نظام و جامعه اسلامی به ویژه در اوایل دهه شصت و سپس تدریس برخی از ابواب فقه عبادی مانند: خمس، صوم، اعتکاف و حج و فقه معاملات مانند: اجاره، دین و حجر وجهه همّت خویش را مصروف چند موضوع از مسائل مستحدثه فقهی به دلیل اهمیت کاربردی و نیاز جامعه علمی بدان ها ساخته اند؛ از جمله این مسائل، پیوند اعضا، مرگ مغزی، مسائل مستحدثه بانکی و ربا بوده است که پیش از این با تکمیل و پردازش مقرّر محترم انتشار یافته، نوشتار حاضر برگرفته از درس خارج فقه معظم له در کتاب الحجر است که در سال های 1382 تا 1384ش در مدرسه آیت الله العظمی خوئی رحمة اللهُ مشهد مقدس و در جمع كثير طلاب و فضلای حوزه تدریس فرمودند. اولین جلد از مجموعه دروس فقهی، چهار موضوع از آن مباحث را در بر دارد که عبارتند از:

1.

بلوغ دختران؛

2.

ولایت بر طفل؛

3.

محجوریت سفیه؛

4.

محجوریت مفلس.

به یاری خداوند دیگر مباحث ایشان که در حال آماده سازی است به تدریج در مجلدات دیگر عرضه خواهد شد. دوام توفیق و عنایت حضرت استاد و امتداد سایه پر برکت ایشان را بر حوزه علمیه و حوزویان از خداوند خواستاریم و امید آن داریم که این اثر ناچیز، مورد نظر درگاه حضرت حق و توجه و رضایت امام عصر عجَّل اللهُ فرجهُ الشریف است ، پرچمدار شریعت غرّای محمدی (علیه و آله افضل الصلاة و السلام) قرار گیرد و در راه ارتقای فرهنگ غنی فقه پویای اسلامی گامی در خور به شمار آید.

این تلاش اندک به ساحت مقدس و نورانی بنیانگذار فقه امامی، ششمین سپهر آسمان امامت و ولایت، حضرت امام جعفر صادق علیه السَّلام تقدیم می شود، امید آن که مقبول درگاهش گردد.

«وَ ما تَوْفيقي إِلَّا بِاللَّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَإِلَيْهِ أُنِيبُ»

سید محسن مرتضوی

تابستان 1400

نگاهی کوتاه به حیات علمی حضرت آیت الله مرتضوی (دامت برکاته)

اشاره

آیت الله حاج سید حسن مرتضوی شاهرودی (دام ظله) در سوم اسفند 1311ش (1351ق) در روستای عالم خیز «ابرسج» شاهرود و در خانواده ای مذهبی دیده به جهان گشود. پدر ایشان مرحوم حاج سید احمد مرتضوی کشاورز ساده ای بود و جد مادری شان ملا محمد ابراهیم از روحانیان بنام و هم چنین جد اعلای مادری شان «سید علی آقا موسوی» از عالمان بزرگ منطقه بودند که از نسل ایشان بیش از صد طلبه و روحانی اکنون به تبلیغ معارف دینی مشغولند.

ایشان پس از فراگیری تحصیلات ابتدایی در مکتب خانه روستای «ابرسج» در سیزده سالگی جهت تحصیل علوم حوزوی به مدت دو سال در مدرسه قلعه حوزه علمیۀ شاهرود مشغول به تحصیل شد.

هجرت به مشهد مقدس:

آیت الله مرتضوی با وجود شرایط سخت زندگی، برای تحصیل علوم و معارف اهل بیت علیهم السَّلام در سال 1327 ش به مشهد مقدس هجرت نمود تا در جوار مضجع منور حضرت علی بن موسی الرضاعلیه السَّلام به ادامه تحصیلات حوزوی بپردازد. وی در مدت اقامت بابرکت خویش در مشهد مقدس حدود نه سال سطوح مقدماتی و عالی حوزه را نزد اساتید برجسته آن زمان، همچون مرحوم ادیب نیشابوری و حضرات آیات: حاج میرزا احمد مدرس یزدی (شرح لمعه) حاج شیخ کاظم دامغانی، حاج شیخ هاشم قزوینی و حاج آقا حسین شاهرودی (رسائل، مکاسب و کفایه) فراگرفت و به مدت دو سال نیز در درس خارج فقه و اصول مرحوم آیت الله العظمی حاج سید محمدهادی میلانی رحمة الله شرکت جست.

هجرت به نجف اشرف

معظم له در سال 1336 ش در 25 سالگی به تنهایی و بدون خانواده عازم نجف اشرف شد و در شب هفده ربیع الاوّل 1377ق وارد این شهر گردید و پس از تشرف به حرم مولى الموحدین امیرالمؤمنین علی علیه السَّلام در مدرسه صدر نجف اشرف مستقر شد.

از ابتدای اقامت در نجف اشرف در درس خارج فقه آیت الله العظمی مرحوم سید محمود شاهرودی و درس خارج اصول آیت الله العظمی مرحوم حاج شیخ حسین حلی شرکت کرد. در این مدت، درس فقه مرحوم آیت الله العظمی شاهرودی را با آیت الله سیدکاظم حائری (دامت برکاته) مباحثه می نمود.

اقامت یک ساله در قم

معظم له پس از سه سال تحصیل پیاپی در نجف اشرف برای مهیا کردن سفر خانواده خود به نجف اشرف عازم ایران شد و در مسیر بازگشت با مشکل صدور گذرنامه و روادید مواجه گردید و به مدت یک سال در شهر مقدس قم رحل اقامت گزید. در این یک سال از حوزه درسی بزرگ مرجع شیعیان جهان آیت الله العظمی بروجردی (خارج فقه)، آیت الله محقق داماد (خارج اصول) و امام خمینی (خارج مکاسب) بهره مند گردید.

مراجعت دوباره به نجف اشرف

آیت الله مرتضوی پس از بازگشت دوباره به نجف اشرف با حضور در درس های مراجع و بزرگان آن زمان تحصیلات خود را به پایان رساند و به مراتب عالی علم و فقاهت و اجتهاد نایل گردید. ایشان حدود سیزده سال از محضر آیت الله العظمی خوئی (خارج فقه)، ده سال از محضر امام خمینی (خارج فقه)، هشت سال از محضر آیت الله العظمی شیخ حسین حلی (خارج اصول و مکاسب) و ده سال از محضر آیت الله العظمي شاهرودی (خارج فقه و اصول) کسب فیض نمود و در مدت اقامه بیست و چند ساله در نجف اشرف از شاگردان برجسته مرحوم آیت الله شیخ حسین حلی، امام خمینی و آیت الله العظمی خوئی و از اساتید برجسته سطوح عالی حوزۀ علمیۀ نجف اشرف به شمار می آمد.

تدریس سطوح عالی در نجف اشرف

معظم له از حدود سال 1342ش تدریس را در حوزه علمیه نجف اشرف آغاز کرد تا آن جا که یکی از بزرگ ترین حوزه های درسی سطوح عالی نجف آن زمان را در مدرسه دارالحکمه و مسجد شیخ انصاری تشکیل داد.

درس های ایشان همواره مورد استقبال بسیاری از فضلا و محققان حوزه علمیه نجف اشرف بود؛ به طوری که بسیاری از مجتهدان و علما و اساتید فعلی حوزه های علمیه از شاگردان درس های ایشان در نجف اشرف می باشند. ایشان در مدت اقامت در نجف اشرف سه دوره «قوانین الاصول»، سه دوره «شرح لمعه» ، پنج دوره «رسائل»، چهار دوره «مکاسب» و چهار دوره «کفایه» و نیز تفسیر قرآن را تدریس نمود.

هجرت به مشهد مقدس

حضرت آیت الله مرتضوی سرانجام پس از فشارهای شدید رژیم عراق در سال 1358ش به مشهد مقدس بازگشت و حوزۀ درسی خود را در این شهر دایر کرد که با استقبال گرم طلاب و فضلای حوزه خراسان مواجه شد. ایشان با توجه به نیاز آن زمان حوزه علمیه مشهد، ابتدا یک دوره رسائل و مکاسب و کفایه تدریس نمود، که درس مکاسب ایشان در مدرسه میرزا جعفر، درسی ماندگار و شاگردپرور در تاریخ حوزه علمیه خراسان گردید. (1)

سپس در سال 1362 ش درس خارج فقه خود را بر مبنای متن «تحرير الوسيله» امام خمینی از مباحث محل ابتلا و نیاز جامعه و حکومت اسلامی، همچون کتاب القضا شروع نمود که با استقبال فضلا و طلاب رو به رو شد.

ایشان حضور با برکت خود را در مشهد مقدس با تربیت صدها شاگرد فاضل و محقق تکمیل کرد و در این مدت 1/5 دوره خارج اصول و بیش از چهل سال مستمر خارج فقه کتابهای حدود، قضاء، دیات، قصاص، شهادات، صوم، حج، اعتکاف، اجتهاد و تقلید خمس، اجاره، حجر، دین، مسائل مستحدثه پزشکی و ربا را تدریس کرد.


1) تقریرات آن درس ها در سال های اخیر در پنج جلد شامل مباحث بیع و خیارات توسط فاضل ارجمند حجت الاسلام سید محسن مرتضوی به چاپ رسیده است

هم اکنون درس خارج فقه (خلل فی الصلاه) ایشان در بزرگ ترین مَدرسِ مدرسه آیت الله العظمی خوئی مشهد (زیر گنبد) برگزار می شود.

ایشان به پیروی از استاد خود مرحوم آیت الله حاج شیخ حسین حلی، در ایام تعطیلی حوزه به تدریس فقه معاصر می پردازد و تاکنون بحث هایی چون مسائل مستحدثه پزشکی، ربا، اجتهاد و تقلید را در این ایام مورد بحث قرار داده است.

معظم له هم چنین اهتمام ویژه ای به مباحث اخلاقی و اعتقادی و تربیتی طلاب داشته و در کنار تدریس فقه و اصول به تدریس تفسیر «زیارت جامعه کبیره» (به مدت شش سال) و تدریس دو دوره «مبانی تفسیر قرآن» و تفسیر دعای «مکارم الاخلاق» پرداخته است.

هم اکنون نیز درس شرح زیارت عاشورای ایشان، روزهای چهارشنبه بعد از درس خارج فقه معظم له برگزار می شود.

حضرت آیت الله مرتضوی همواره وظیفه اصلی خود را تقویت مبانی حوزه های علمیه و تدریس و تربیت شاگردان دانسته و از پذیرفتن هرگونه منصب و تصدی شئون مرجعیت گریزان بوده است.

آثار و تألیفات

آیت الله مرتضوی برخی از درس هایشان را که به قلم خود به صورت مخطوط نگاشته اند موجود است؛ از جمله:

حدود، قضاء، دیات، قصاص، صوم، اعتکاف، اجتهاد و تقلید، خمس، اجاره، حجر، دین ربا، حج، خلل در صلاة و یک دوره کامل اصول هم چنین معظم له تقریرات درس اساتید بزرگوار خود را نیز نوشته است؛ همانند تقریرات کتاب خمس و صلاة آیت الله العظمی خوئی رحمة الله، تقریرات کتاب زکات، مکاسب و طهارت و یک دوره کامل خارج اصول مرحوم آیت الله العظمی شیخ حسین حلی رحمة الله، تقریرات کتاب حج، اجاره و یک دوره خارج اصول مرحوم آیت الله العظمی شاهرودی رحمة الله و کتاب اجاره مرحوم آیت الله العظمی میلانی رحمة الله.

در سال های اخیر نیز تقریرات درس مكاسب ایشان، (کتاب البیع در سه جلد و کتاب الخیارات در دو جلد) به قلم فاضل ارجمند حجت الاسلام سید محسن مرتضوی توسط مؤسسه بوستان کتاب به چاپ رسیده است.

تقریرات کتاب های فقهی حج و حجر، هم چنین تفسیر زیارت جامعه کبیره ایشان نیز _ ان شاء الله _ به زودی به چاپ خواهد رسید.

خصوصیات اخلاقی

در گفت و گوهایی که با بعضی از شاگردان برجسته ایشان شده است برخی از خصوصیات و سجایای اخلاقی معظم له مورد تاکید و توجه شاگردان بوده است که به آن ها اشاره می شود:

تمخض در تدریس

ایشان به معنای واقعی کلمه، خود و زندگی اش را وقف تدریس و تربیت طلاب کرده اند و یک مدرس و معلم به تمام معنا هستند و از قبول هرگونه منصب اجتماعی و حتى منصب و شئون مرجعیت و افتاء همواره گریزانند. با اشتیاق و تمام وجود، به طلاب درس می دادند و به گفته خودشان، برای هر درس، بیش از سه ساعت مطالعه می کنند و وقتی که طلاب درس را می فهمیدند گویا تمام دنیا به ایشان داده می شد . تنها دغدغه ایشان تدریس و تربیت طلاب فاضل بود. بدین سان ثمره بیش از شصت سال تدریس مستمر، تربیت شاگردان فاضل برای حوزه های علمیه و جامعه اسلامی به یادگار مانده است. (1)

تواضع و شهرت گریزی

بی شک هرکس محضر پرفیض ایشان را درک کند در وهله اول جذب شخصیت اخلاقی و معنوی، تواضع و افتادگی ایشان خواهد شد. در اخلاق و تواضع حقیقتاً ایشان اسوه عملی برای همگان می باشند، استادی که خود بدون هیچ گونه تشریفات و همراه به درس می آید، پیاده به حرم مطهر حضرت رضا علیه السَّلام مشرّف می شود و مایحتاج روزانه زندگی اش را خود از بازار تهیه می کند. بی تردید تواضع، بی توجهی به القاب و عناوین و شهرت گریزی و دوری از مطرح شدن در جامعه و پرهیز از قبول هرگونه منصب اجتماعی و شئون مرجعیت شخصیت ایشان را متمایز


1) برگرفته از: گفت وگو با استاد سید حسن وحدتی شبیری

و برجسته نموده است. نمودِ عینیِ «هر چه علم بیشتر، تواضع بیشتر» را به معنای واقعی در شخصیت ایشان شاهد بوده و هستیم. (1)

توسل و عشق وافر به اهل بیت علیهم السَّلام

محبت و عشق وافر ایشان به اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السَّلام مثال زدنی است؛ چه زمانی که در نجف اشرف بودند و هر روز نماز صبح خود را در حرم مطهر امیرالمومنین علیه السَّلاممی خواندند و سپس، تعقیبات نماز را در پیاده روی روزانه خود به سمت کوفه انجام می دادند و پس از آن به محل تدریس خود در مسجد شیخ انصاری می رفتند. هم چنین در ایام اقامت در نجف اشرف بارها همراه طلاب و فضلای نجف اشرف در ایام زیارتی پیاده به کربلای معلی مشرّف می شدند. در مشهد مقدس هم تشرف روزانه ایشان به حرم حضرت ثامن الحجج على بن موسی الرضا علیه السَّلام با پای پیاده و بدون هیچ گونه تشریفات و همراه، در اذهان همه طلاب و مردم ماندگار شده است.

مداومت به خواندن زیارت عاشورای کامله در هر روز از ایام جوانی تاکنون از توفیقات حضرت استاد است. در زمانی که برخی شبهات درباره فاطمیه علیها السَّلام مطرح شده بود با مشورت رفیق دیرین خود، فقیه عالی مقام حضرت آیت الله میرزا علی آقای فلسفی رحمة الله اقدام به برگزاری دسته عزای فاطمیه در مشهد مقدس نمودند که تا سال های اخیر ادامه داشت و در ایام فاطمیه نیز در منزل خود اقامه عزا می کردند این مجلس از حدود سی سال پیش تاکنون ادامه دارد و خود حضرت استاد عزاداران فاطمی را استقبال و اکرام می کنند. ایشان نزدیک چهل سال در مراسم غبار روبی ضریح مطهر رضوی همراه با مقام معظم رهبری و دیگر بزرگان شرکت میکردند و خود به غبار روبی و گلاب افشانی آن مضجع منور می پرداختند.

دسته بندی و تنظیم مطالب هر درس

هنر ایشان در تدریس و دسته بندی مطالب هر درس و تسلط فوق العاده بر مباحث درس بی نظیر است، می توان گفت روش مندی و برنامه ریزی ایشان برای تدریس دروس سطح در حوزه نجف اشرف در دهه چهل و پنجاه شمسی منحصر به فرد بود و جز


1) برگرفته از: گفت وگو با استاد شیخ محسن ملکی و شیخ محمد حسن ربانی بیرجندی

اساتیدی، مثل مرحوم آیت الله العظمی خوئی و شهید صدر که برای درس خارج خود برنامه ریزی و نظم خاصی ارائه می کردند، استادی با این ویژگی وجود نداشت. خود ایشان درباره تنظیم مطالب هر درس می فرمود: بعد از مطالعه و تحقیق برای ارائه درس، حداقل یک ساعت برای تنظیم و دسته بندی مطالب هر درس وقت می گذارم. ورود و خروج به بحث را به گونه ای تنظیم می کردند که پیچیده ترین مباحث رسائل و مکاسب و کفایه، بسیار روان و ساده می شد. این گونه بود که درس ایشان در ارائه ساده و شیوا، بسیار عمیق و دقیق هنرنمایی می کرد. (1)

در حقیقت درس ایشان روش بیان و حل یک مسئله علمی و ارجاع به منابع را به خوبی طلاب می آموخت و زیبا و سخاوت مندانه، منابع و مآخذ هر بحث را به طلاب ارائه می داد. (2)

طراوت و نشاط و اشتیاق استاد برای تعلیم و تفهیم و آرامش خاص ایشان در بیان مطالب از اموری است که همواره درس را برای طلاب جذاب و شیرین می کند .

نظم و جدیت در درس

ایشان تعلیم و تدریس و تربیت را بر هر امر دیگری مقدم می داند و این مهم را با رفتار و عمل خود به شاگردان القا می کند، لذا خود را وقف تدریس و تربیت شاگردان مکتب امام صادق علیه السَّلام نموده و همواره از قبول هرگونه منصب و شئون مرجعیت، گریزان بوده .است. نظم مثال زدنی ایشان در شروع به موقع درس و خاتمه آن و تدریس مستمر بدون تعطیلی و وقفه، زبان زد شاگردان بوده است. از خود ایشان نقل شده است که اگر روزی دیدید به درس نیامدم بیایید جنازه مرا از خانه ببرید. (3)

یادم می آید روزی که ایشان سر درس خارج فقه خود سکته کرد، دقایقی صدای ایشان قطع شد و طلبه ها اصرار داشتند که استاد به بیمارستان منتقل شوند، ولی ایشان با هر زحمتی درس را ادامه داد و بعد از درس به بیمارستان مراجعه کرد که بعدا مشخص شد سر درس سکته قلبی کرده بودند. این نشان دهنده جدیت و اهتمام استاد به درس و عدم تعطیلی آن می باشد. (4)


1) برگرفته از: گفت وگو با استاد سید منذر حکیم

2) برگرفته از: گفت و گو با استاد محمدمهدی مسعودی

3) برگرفته از: گفت وگو با استاد شیخ رضا رمضانی گیلانی و استاد سیدمهدی نقیبی

4) برگرفته از: گفت وگو با استاد شیخ محسن ملکی

حقیقتاً شاگرد پروی ایشان و تدریس مستمر و بدون تعطیلی در بیش از چهار دهه حضور در مشهد مقدس و تربیت طلاب و فضلای بسیار را می توان در تاریخ حوزه علمیه مشهد بی سابقه و بی بدیل دانست. (1)

شاگردپروری و ارتباط پدرانه با طلاب

توجه به طلاب و تکریم آنان، در سیره اخلاقی ایشان عیان است. تفقد مستمر از طلاب و توجه پدرانه به آن ها، دقت و تأمل و توجه به اشکالات و پرسش های شاگردان، تشویق و ترغیب طلاب فاضل و با استعداد از اموری است که معظم له بسیار بر آن مواظبت می نمود و همیشه طلاب را با آغوش باز پذیرا بودند. بی تردید، رعایت این نکات سبب رشد و تعالی علمی و معنوی طلاب می شود. (2)

زهد و ساده زیستی

حضرت استاد، عالمی وارسته، متخلق، ساده زیست و زاهد به تمام معناست و هیچ گونه تعلقی به شئون دنیوی ندارد. خانه، فرش و وسایل آن از سی سال پیش که خدمتشان رسیدم تا به امروز تفاوتی نکرده و چیزی اضافه نشده است، این سیره و سبک زندگی حقیقتاً برای ما طلاب و حوزه علمیه درس اخلاق عملی است. (3)

توجه به نیازها و مسائل روز و محل ابتلای جامعه اسلامی

معظم له با توجه به نیاز حکومت اسلامی، درس خارج فقه خود را در سال 1362 با كتاب القضاء و سپس حدود و قصاص و دیات و شهادات شروع کرد که حاصل آن ها تربیت ده ها استاد فاضل و قضات با سواد شد که امروزه هر یک افتخاری برای جامعه اسلامی شده اند.

با شروع جنگ تحمیلی علاوه بر حضور چندباره خود در جبهه ها، طلاب را برای حضور در جبهه ها تشویق می کرد و بارها می فرمود: شما به جبهه بروید من درس را


1) برگرفته از: گفت وگو با استاد شیخ مهدی شریعتی تبار

2) برگرفته از: گفت وگو با استاد شیخ مصطفی محامی و استاد سیداحمد حسینی خراسانی

3) برگرفته از: گفت وگو با استاد سید مهدی نقیبی و سید حسن وحدتی شبیری

برای شما جبران خواهم کرد. هم چنین در دهه شصت و همزمان با سلسله همایش های دیدگاه های اسلام در پزشکی در مشهد مقدس و ایجاد پرسش های فقهی فراوان درباره مسائل پزشکی جدید، همچون پیوند اعضا و مرگ مغزی سال های متعدد در ماه مبارک رمضان و تابستان به تدریس خارج فقه مسائل مستحدثه پزشکی و بعدها نیز با توجه به نیاز جامعه مسائل مستحدثه بانکی و ربا را تدریس کرد.

احترام به اساتید و بزرگان

احترام و تکریم بزرگان مذهب و فقهای شیعه در کلام و درس ایشان بسیار مشهود و محسوس است. ایشان همیشه بزرگان را با احترام و القاب یاد می کند و در مقام اشکال و نقد نیز بسیار با ادب، اشکالات خود را مطرح می کند و از اساتید بزرگ خود با القابی زیبا یاد می نمود. تعبیر «سیدنا الاستاد» را برای امام خمینی رحمة الله و تعبير «استادنا المحقق» را برای آیت الله العظمی خوئی رحمة الله و تعبیر «شیخنا المحقق« را برای آیت الله العظمی شیخ حسین حلی به کار می برد.

خود ایشان درباره احترام به استاد، قضیه ای جالب و تاثیرگذار از استاد بزرگوارشان آیت الله العظمی شیخ حسین حلی رحمة الله نقل می کرد: درس آن بزرگوار به سبب عمق بالای علمی، جمعیت زیادی نداشت و فقط بیست تا سی نفر از فضلای نخبه و با استعداد و خواص در درس ایشان در حجره مقبره مرحوم نائینی رحمة الله در حرم امیرالمؤمنین علیه السَّلام شرکت می کردند. در اواخر عمرشان، کسالت و ضعف شدید داشت و درس گفتن و صحبت کردن برای شان مشکل شده بود، ولی با این حال در درس حاضر می شد و در سال های آخر، کم کم طلاب و شاگردان که می دیدند این درس دیگر استفاده قبلی را ندارد، درس ایشان را رها کردند و کار به جایی رسید که فقط من ماندم و استاد. ایشان می آمد چند دقیقه ای با بی حالی جملاتی می گفت و می رفت با این حال من درس را رها نکردم و تا روز آخر که ایشان به مقبره مرحوم نائینی می آمد من هم آمدم و چه برکات زیادی از این احترام به ایشان در زندگی علمی و شخصی خود دیدم.

ارتباط با مردم

معظم له پس از هجرت به مشهد مقدس به درخواست مردم در مسجد «الهادی»

میدان شهدا مشهد اقامه جماعت نمود و مسجد ایشان پایگاهی برای جوانان انقلابی و متدین بود و این مهم تا قبل از کسالت قلبی ایشان ادامه پیدا کرد و بعد از آن، فرزند بزرگوار ایشان حضرت حجت الاسلام و المسلمین حاج سیدهادی مرتضوی اقامه جماعت می کند. حضرت استاد در طول این سالیان متمادی به خود پاسخ گوی پرسش های شرعی مردم به صورت تلفنی بوده و هستند و خود ایشان بدون هیچ گونه تشریفاتی به طور مستقیم به سؤال ها و حرف های مردم گوش فرا می دهند. همچنین ایشان به بازار رفته و با مردم رفت و آمد داشته و مایحتاج روزانه خود را تأمین می کند.

حافظه قوی

حضرت استاد، حافظه فوق العاده قوی دارد، ایشان چه در درس سطح و چه در خارج بیش از 45 دقیقه کل درس را به صورت دسته بندی از حفظ بیان می فرماید که چنین تدریسی انصافاً در چنین زمانی در حوزه های علمیه کم نظیر یا بی نظیر است و حتی بسیاری از روایات و آدرس کتاب ها و منابع را از حفظ بیان می کرد که حکایت از اهتمام فوق العاده ایشان به درس و حافظه فوق العاده ایشان دارد و در سال های گذشته که ایشان مثل مکاسب و کفایه و خارج فقه و اصول چند درس را پشت سرهم تدریس می کردند مطالب همه دروس را به صورت دسته بندی و مرتب همراه با آدرس، بدون هیچ گونه خلط و اشتباهی القا می کرد. (1)

شاگردان

مجتهدان و فضلا و اساتید بزرگواری در طول بیش از شصت سال تدریس پیاپی و مستمر فقیه عالی مقام، حضرت آیت الله مرتضوی (دامت برکاته) در حوزه های علمیه نجف اشرف و مشهد مقدس از حوزه درسی پربرکت ایشان بهره مند شده اند که دسترسی به بسیاری از آن ها مقدور نبود و خود حضرت استاد نیز امتناع از این جهت داشتند، فقط برخی از اساتید که در زندگی نامه خود و یا مصاحبه ها به این نکته اشاره نموده بودند را به اختصار، اشاره می کنیم.


1) برگرفته از: گفت وگو با استاد سید حسن شریفی

شاگردان نجف اشرف

حضرات آیات و اساتید معظم: سیداحمد مددی، شیخ محمدباقر موحدی نجفی، سیدکاظم مصطفوی، شهید سید محمدتقی خویی، سید محمدرضا سیستانی، شهید سیدمهدی خلخالی، سیدهاشم هاشمی گلپایگانی، شیخ علی مروجی قزوینی، شیخ محسن اراکی، سیدعلیرضا حیدری یزدی، سید علی حسینی اشگوری، علامه سیدعارف سید حسینی (رهبر شیعیان پاکستان)، سید منذر حکیم، حاج آقاعلی اسلامی، شیخ مصطفی باقری بنابی، شیخ حسین نجاتی (از علمای بحرین)، سید محمد جواد رکنی، سید محسن هاشمی گلپایگانی، سیدرضا برقعی مدرس، سید محمدعلی مروج جزایری، سید عبدالکریم فضل الله (از علمای لبنان)، سید جواد شهرستانی، مرحوم سیدعلی میلانی، شیخ محمد حسن قرهی، شیخ حسین روحانی بسطامی، سیداحمد احسانی (از علمای افغانستان)، علامه عارف حسن واحدی (دبیر كل مجمع علمای شیعه پاکستان)، شیخ مهدی بخارایی، سید علی اصغر هاشمی (امام جمعه لامرد) از شاگردان درس نجف ایشان بودند.

شاگردان مشهد مقدس

شیخ جواد مروی، سیداحمد حسینی خراسانی، شیخ عباسعلی زارعی سبزواری، شیخ عبدالله احمدی شاهرودی، سید عبدالهادی مرتضوی، شیخ مصطفی محامی، شیخ رضا رمضانی ،گیلانی سید محمدرضا حسینی آملی، سید مصباح عاملی، سیدعلی شهرستانی، محمد حسن ربانی بیرجندی، شیخ محسن ملکی، محمدرضا عصمتی، شیخ محمد صادق سیبویه، سید مهدی نقیبی، غلامرضا باقری کیا، سیدحسن وحدتی شبیری، محسن جهانگیری، شیخ علی فروغی، شیخ عباس مقدسیان، شيخ على رضایی تهرانی، شیخ رضا امینیان، مرحوم سیدابراهیم مهاجریان (امام جمعه طبس)، سید محمد واحدی، رضا حق پناه، سیدعلی سجادی زاده، سید مرتضی میرکتولی، شیخ احمد عالمی، علی قربانی خراسانی، سید مهدی احمدی نیک، حسن حکیم باشی، محمدحسن مهدوی مهر، علی نصیری، شیخ مهدی عدالتیان، محمدمهدی مسعودی، سیدباقر موسوی شاهرودی، علی نهاوندی مجتبی الهی خراسانی، محمد سیدآبادی، سید علی مصطفوی کاشانی، سیدحسن شریفی، ابوالفضل عادلی نیا، علی خیاط،

محمد حسین بحرینی، مرحوم سید محمدرضا طباطبایی شیرازی، شیخ اسماعیل فیاض، شیخ محسن کافی، سیدحیدر علوی نژاد، محمد حسین سبحانی (امام جمعه گنبد)، حسین کوثری، سید جعفر موسوی اصفهانی، سیدهادی موسوی شاهرودی، محمدصادق علمی، موسی سالمی، شیخ علی محمدپور رضا، زرندی، علی جلائیان، محمدرضا جواهری، محمدرضا کاظمی، سید موسی صدر، سید محمد مرتضوی، محمدرضا جواهری، سید محسن مرتضوی، مرتضی فاطمی بیرجندی، حسین احمری، سید علیرضا واسعی، سید مرتضی اسدی، سیدابراهیم سجادی، شیخ حسین سلطانیان، شیخ حسین دست پروری، حسن رحیم پورازغدی، سید محسن موسوی فر، شهید سیدرضا کامیاب، سید محمد موسوی (امام جمعه چابهار)، عباسعلی علیزاده، محمدباقر فرزانه، اکبر فرجام، مصطفی پور محمدی، حسن درویشیان، اسماعیل شوشتری، غلامحسین اسماعیلی، عبدالعلی گواهی از شاگردان درس مشهد ایشان اند.

بلوغ دختران

اشاره

بلوغ دختران

مقدمه

اشاره

بلوغ در انسان ها در شریعت اسلامی بسیار با اهمیّت است، چون ثبوت تکالیف شرعی بر بندگان از زمان تحقق بلوغ است و قلم تکلیف بر شخص بالغ وضع شده و صبی تکلیف ندارد. موضوع وجوب صلاة وصوم و حج و سایر تکالیف در اسلام، شخص بالغ است. هم چنین در بحث ما در «کتاب الحجر»، غایت رفع محجوریت و ممنوعیت از تصرف در صبیّ، تحقق بلوغ می باشد. دربارۀ حقیقت و ماهیت بلوغ فقها فرموده اند: ماهیت بلوغ از مجعولات شرعی نیست، بلکه از امور واقعیه است. بلوغ امر طبیعی و تکوینی و واقعی است نه جعلیِ شرعی، حقیقت آن نیز در انسان، رسیدن به مرتبه ای است که در آن قدرت بر تولید مثل پیدا می کند و رسیدن به این مرحله سبب تغییرات جسمی و غیر جسمی در انسان می شود. صاحب جواهر در این باره می گوید:

فهو حينئذ كمال طبيعي للانسان يبقى به النسل ويقوى معه العقل و هو حال انتقال الأطفال إلى حد الكمال فالبلوغ من الأمور الطبيعية المعروفة في اللغة والعرف وليس من الموضوعات الشرعية التي لا تعلم إلّا من جهه الشرع كألفاظ العبادات؛ (1)

بلوغ قوه و کمال طبیعی برای انسان است که به وسیله آن تولید مثل محقق شده و عقل و تمیز برای انسان حاصل می شود و در آن اطفال به قوه کمال می رسند، در نتیجه، بلوغ امر طبیعی و واقعی است که معنای لغوی و عرفی آن واضح است و از حقایق شرعی نیست.

در نتیجه با تحقق قطع و اطمینان به رسیدن شخص به بلوغ، تمام احکام شخص بالغ بر او مترتب خواهد شد، ولی از آنجا که بلوغ از پیچیده ترین مراحل حیات انسانی می باشد و عوامل بسیاری همچون نوع تغذیه، نژاد امور وراثتی، شرایط محیطی و...


1) محمد حسن نجفی جواهر الکلام، ج 26، ص 4

تاثیرگذار است، لذا بسیار مورد شک و تردید واقع می شود. در هنگام شک و تردید، شارع مقدس، علائم و راه هایی برای این موضوع تکوینی و واقعی مشخص نموده است تا مکلف برای عمل کردن به احکام و وظایف شرعی خود از تحیر و سرگردانی نجات پیدا کند. از این راه های تشخیص بلوغ، تعبیر به علائم بلوغ می کنند. مرحوم خوانساری در این زمینه می فرماید:

فمع العلم بحصول البلوغ لا اشكال ومع الشبهه يرجع الى العلائم؛ (1)

در صورت علم به تحقق بلوغ، احکام آن بار می شود و در صورت شک و تردید باید به علائم بلوغ مراجعه شود.

فقها (2)سه نشانه را برای بلوغ در پسران و دختران ذکر کرده اند: 1. روییدن موی درشت وخشن بر ظهار و عانه؛ 2. خروج منی و احتلام؛ 3. سن.

دربارۀ این که سن از علائم بلوغ می باشد، ظاهراً بین مسلمانان اتفاق نظر وجود دارد. (3)ولی در خصوص سن معتبر در تحقق بلوغ در پسران اقوال متعددی همانند پانزده سالگی، چهارده سالگی و سیزده سالگی بین فقها وجود دارد. (4)که نظریه معروف و مشهور همان تحقق بلوغ در پانزده سالگی است.

سن بلوغ در دختران

در زمینه سن بلوغ در دختران بین فقها و روشنفکران اختلاف نظر شده است و حدود دویست روایت هم در این باره، وارد شده است که باید اقوال در مسئله و ادلۀ آن ها به تفصیل مطرح شوند. لذا بحث بلوغ دختران در سه بخش واقع می شود: بخش اول: بررسی اقوال و نظریات؛ بخش دوم: بررسی ادله اقوال و بخش سوم: بررسی موانع و اشکالات به تحقق بلوغ در نُه سالگی.


1) خوانساری جامع المدارك، ج 3، ص 362

2) شیخ طوسی، الخلاف، ج 3، ص 281 و محمدحسن نجفی جواهر الکلام، ج26، ص7

3) ابن هشام، مغنی، ج 4، ص 346

4) محقق سبزواری کفایة الاحکام، ج1، ص581؛ سید محمد عاملی، مدارک الاحکام، ج 6، ص 159 و سید محمد جواد عاملی، مفتاح الكرامه، ج 5، ص238

فصل اول: بررسی اقوام دربارۀ سن بلوغ دختران

اشاره

در خصوص سن بلوغ در دختران هفت نظریه بین مسلمانان وجود دارد:

نظریه اول: بلوغ در نُه سالگی

مشهور امامیه قائل اند: سن از علائم بلوغ است و سن معین که نُه سال است علامت بلوغ در دختران می باشد.

صاحب جواهر در این باره می فرماید:

وأما الأنثى، فبلوغها كمال تسع على المشهور بين الأصحاب، بل هو الذي استقر عليه المذهب؛ (1)

مشهور فقها بلوغ دختران را در نُه سالگی می دانند و فقهای امامیه بر این مطلب استقرار دارند.

آقای خوانساری در جامع المدارک می فرماید:

و الأخبار ببلوغ الجارية بالتسع كثيرة فلا إشكال وإنّما الإشكال في بلوغ الغلام بخصوص خمسة عشر أو أقل؛ (2)

در مورد بلوغ دختران به سبب اجماع و روایات متواتره، بحث تمام است و آنچه درباره آن اختلاف است بحث بلوغ پسران می باشد.

صاحب حدائق می فرماید:

و منها السن والمشهور أنه في الذكر ببلوغ خمس عشرة سنة، و في الأنثى ببلوغ تسع؛ (3)

سومین علامت بلوغ «سن» می باشد که در پسران، پانزده سالگی و در دختران، نُه سالگی است.


1) محمد حسن نجفی جواهر الکلام، ج 26، ص 38

2) سیداحمد خوانساری، جامع المدارک، ج3، ص 365

3) يوسف بحراني حدائق الناضرة، ج20، ص348

نظریه دوم: بلوغ در ده سالگی

دیدگاه دوم این است که سن بلوغ دختران ده سال است. شیخ طوسی در کتاب مبسوط و ابن حمزه در وسیله و ابن سعید در الجامع قائل به این نظریه شده اند.

مبسوط:

وأما البلوغ فهو شرط في وجوب العبادات الشرعية، وحده هو الاحتلام في الرجال والحيض في النساء أو الإنبات أو الإشعار أو يكمل له خمس عشرة سنة، والمرأة تبلغ عشر سنين؛ (1)

بلوغ شرط برای وجوب عبادات شرعی است و حد بلوغ به احتلام در مردان و حیض در زنان و روییدن مو و اکمال سن پانزده سالگی در مردان و ده سالگی در دختران می باشد. ایشان در مبسوط به صراحت می گوید: سن بلوغِ دختران ده سالگی است. ولی همین مسئله را شیخ طوسی در کتاب حَجر مبسوط این گونه فرموده است:

وأما السن فحده في الذكور خمسة عشر سنة، وفي الإناث تسع سنين، وروى عشر سنين؛ (2)

سن بلوغ در پسران پانزده سالگی و در دختران نه سالگی است و ده سالگی نیز روایت شده است.

چه بسا چون «کتاب حَجْر»، متأخر از «کتاب صلاة» است، لذا ملاک نوشته ایشان در «کتاب حجر» است که می گوید: اکمال نُه سالگی، علامت بلوغ است.

ابن حمزه این بحث را در دو کتاب «خمس» و «نکاح» بحث کرده است.

ایشان در کتاب «خمس می فرماید:

و بلوغ المرأة بأحد شيئين الحيض و تمام عشر سنين والحبل علامة البلوغ ؛ (3)

بلوغ دختران به یکی از این سه امر است: حیض، تمام شدن ده سالگی و حمل.

در کتاب «نکاح» می گوید:

و بلوغ المرأة يعرف بالحيض أو بلوغها تسع سنين فصاعداً و رشدها بوضعها الأشياء مواضعها مما يتعلق بالمرأة؛ (4)

بلوغ در دختران به حیض و یا رسیدن به سن نُه سالگی و رشد جنسی و عقلی حاصل می شود.


1) شیخ طوسی، مبسوط، ج1، ص266

2) همان، ج 3، ص 283 و 284

3) ابن حمزه، الوسیله، ص 137

4) همان، ص301

لذا ایشان هم در کتاب «نکاح» از آنچه که در کتاب «خمس» گفته عدول کرده و ملاک را همان نُه سالگی قرار داده است.

ابن سعید در کتاب «صوم» جامع الشرایع اینگونه فرموده است:

وتختص المرأة بالحيض و بلوغ عشر سنين؛ (1)

حیض و رسیدن به سن ده سالگی از علائم اختصاصی بلوغ دختران است.

ولی ایشان هم در کتاب «حَجْر» این مسئله را بحث کرده و می گوید:

والحيض والحمل وبلوغ تسع سنين في المرأة؛ (2)

علائم بلوغ در دختران حیض و حمل و نه سالگی است

ایشان هم در کتاب «صوم»، ده سالگی را گفته اما در کتاب «حَجْر» از این گفتار عدول کرده است.

لذا صاحب جواهر درباره قائلین این نظریه می گوید:

خلافا للشيخ في صوم المبسوط، وابن حمزة في خمس الوسيلة فبالعشر إلا أن الشيخ قد رجع عنه في كتاب الحجر، فوافق المشهور وكذا الثاني في كتاب النكاح منها بل قد يرشد ذلك منهما إلى إرادة توقف العلم بكمال التسع على الدخول في العشر؛ (3)

شیخ طوسی در کتاب صوم مبسوط و ابن حمزه در کتاب خمس وسیله، قائل به بلوغ دختران در ده سالگی شده اند، ولی شیخ طوسی از این قول در کتاب حجر و ابن حمزه در کتاب نکاح عدول کرده اند، بنابراین مراد آن ها از ده سالگی، علم به اتمام نُه سالگی بوده است که با دخول در ده سالگی حاصل می شود.

نظریه سوم: بلوغ دختران با رؤیت حیض

دیدگاه سوم در بلوغ دختران، رؤیت طمث و دم حیض است.

در اینجا سه مطلب وجود دارد: 1. حیض بلوغ باشد؛ 2. حیض، علامت بلوغ باشد؛ 3. حيض منحصراً بلوغ یا علامت بلوغ باشد.

نظریه سوم با تأیید مطلب سوم می گوید: منحصرا آنچه که در مورد دختران موضوع


1) ابن سعيد، الجامع للشرايع، ص153

2) همان، ص 360

3) محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج26، ص 38و 39

ثبوت احکام یا علامت بلوغ می باشد حیض است؛ یعنی سن، مطلقاً بلوغ و اماره بر آن نیست، لذا تصریح می کنند: اگر دختر ده ساله حیض ندیده، روزه بر او واجب نیست.

این نظریه را به شیخ صدوق نسبت داده اند و استناددهندگان گاهی به فرمایش مرحوم صدوق در کتاب من لا يحضره الفقيه استدلال کرده اند که در این کتاب می فرماید:

وَ هَذِهِ الْأَخْبَارُ كُلُّهَا مُتَفِقَةُ المَعَانِي يُؤْخَذُ الصَّبِيُّ بِالصَّيَامِ إِذَا بَلَغَ تِسْعَ سِنِينَ إِلَى أَرْبَعَ عَشْرَةَ سَنَةً أَوْ خَمْسَ عَشْرَةَ سَنَةً وَ إِلَى الِاحْتِلَامِ؛ (1)

یعنی اخباری که در این باب است وظیفه اولیا در مورد اطفال را می گوید که بچه ها را وادار به روزه یا حجاب کنید.

در خصوص پسران می گوید: از نه سالگی نماز یادشان بدهید تا سیزده و چهارده و پانزده که محتلم شوند. «وَكَذَلِكَ الْمَرْأَةُ إِلَى الْحَيْضِ»؛ و در مورد دختران هم آن ها را تا حیض نشده اند وادار به نماز و روزه کنید: «وَوُجُوبُ الصَّوْمِ عَلَيْهِمَا بَعْدَ الِاحْتِلَامَ وَالْحَيْضِ وَمَا قَبْلَ ذَلِكَ تَأْدِيب». (2)مفهوم این جمله به عقیده این ها این است که اگر دختران احتلام شده اما حیض نشده اند، روزه نگیرند و اگر بیست ساله شده و خون ندیده اند، روزه نگیرند؛ یعنی شیخ صدوق می گوید: راه منحصر و علامت اختصاصی بلوغ، حیض است.

دومین کلامی که ذکر کرده اند فرمایش مرحوم صدوق در کتاب مقنع است که بعد از چند روایت می فرماید:

و روي عن أبي عبد علیه السَّلام أنه قال: على الصبي إذا احتلم الصيام، وعلى المرأة إذا حاضت الصيام والخمار، إلا أن تكون مملوكة، فإنه ليس عليها خمار، إلا أن تحب أن تختمر، وعليها الصيام. (3)

در این روایت حیض، موضوع برای دو حکم الهی قرار گرفته است: 1. با آمدن حیض باید روزه بگیرد؛ 2. با آمدن حیض باید سر خود را بپوشد.

در مقنع همین مقدار فرموده و چون متن روایت، فتوای ایشان است، پس بنابر فتوای مرحوم صدوق وجوب صوم منحصراً به دنبال حیض است، یا منحصراً علامت بلوغ، حیض است، انحصار از این جا معلوم می شود که احتلام، سن و حمل را ایشان نگفته است؛ یعنی راه ترتب احکام، فقط حیض است، هر جا حیض بود، احکام است و اگر نبود، احکام نیست.


1) شیخ صدوق، من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 122، باب 34

2) همان

3) همو، المقنع، ص 196

نظریه چهارم: بلوغ در سیزده سالگی

دیدگاه چهارم این است که سیزده سالگی علامت بلوغ است؛ یعنی همه احکام اسلامی، اعم از عبادیات، اجتماعیات و سیاسیات، در سیزده سالگی واجب می شود.

این نظریه فی الجمله قائل دارد، اما بالجمله قائل ندارد؛ یعنی کسی از محققین و فقها نگفته در سیزده سالگی تمام احکام اسلامی بار می شود، اما فی الجمله قائل دارد، چون در خصوص عبادات این احتمال از کلمات صاحب حدائق، هم چنین در خصوص وجوب صوم این معنا از کلمات فیض کاشانی استفاده می شود.

نظریه پنجم: تبعیض در احکام

دیدگاه پنجم این است که، اگرچه سن از علائم بلوغ است، اما هر سنی در برخی از احکام موضوع ترتّب و ثبوت احکام می باشد؛ مثلا برای دختران در وجوب صوم، سیزده سالگی معتبر است، در باب حدود نُه سالگی علامت بلوغ است، در باب وصیت در ده سالگی، وصیت نافذ و صحیح می باشد.

در این خصوص فیض کاشانی می فرماید:

والتوفيق بين الاخبار يقتضي اختلاف معنى البلوغ بحسب السن بالإضافة إلى أنواع التكاليف، كما يظهر مما روى في باب الصيام أنه لايجب على الأنثى قبل إكمالها الثلاث عشرة سنة، الا إذا حاضت قبل ذلك . و ما روى في باب الحدود: «أن الأنثى تؤاخذ بهاوهي تؤخذ لها تامة، إذا أكملت تسع سنين». إلى غير ذلك مما ورد في الوصية و العتق و نحوهما آن ها تصح من ذي العشر». (1)

بلوغ با حیض؛ احتلام، انبات و حمل مسئله ای ندارد، بلکه مسئله بلوغ در خصوص سن پیدا شده است. مرحوم فیض می گوید: روایات سنین: هشت، نُه، ده و سیزده سالگی را برای بلوغ بیان می کند و راه حل جمع بین روایات این است که بگوییم بلوغ در هر سنی موضوع ترتب برخی از احکام می باشد.

سؤال: فرق بین نظریه فیض کاشانی و صاحب حدائق چیست که نظریه پنجم را به فیض نسبت داده اند، نه به صاحب حدائق. عبارت صاحب حدائق این است:


1) فيض كاشاني، مفاتيح الشرايع، ج 1، ص 14

ولا يبعد عندي في الجمع بين الأخبار المذكورة حمل ما دل على البلوغ بخمس عشرة على الحدود والمعاملات كما هو مقتضی سیاق رواية حمران و حمل ما دل على ما دون ذلك على العبادات. (1)

فرق بین فرمایش حدائق و مفاتیح در این است که جمع حدائق مربوط به اختلاف روایات سن بلوغ در رجال است و فرمایش صاحب مفاتيح الشرائع درباره اختلاف روایات در سن بلوغ نساء است. پس در بلوغ دختران، فقط فیض کاشانی این تفصیل را داده است، همان طور که صاحب جواهر می گوید: «فما تفرد به الفاضل الكاشاني». (2)

نظریه ششم: بلوغ در چهارده و پانزده سالگی

دیدگاه ششم در بلوغ دختران بلوغ در چهارده سالگی و پانزده سالگی است، این نظریه را بیشتر مسلمانان می گویند که سن بلوغ دختران همانند پسران است. در الفقه علی المذاهب (3)آمده که شافعیه و حنفیه و حنبلی ها پانزده سالگی را می گویند؛ یعنی اگر احتلام، حمل، حیض و انبات شعر خشن نبود، سن بلوغ دختران پانزده سالگی است.

نظریه هفتم: بلوغ در هفده سالگی

دیدگاه هفتم این است که بلوغ دختران در هفده سالگی صورت می پذیرد، این نظریه ظاهراً منحصر به خود ابوحنیفه (4)است.

پس در سن بلوغ دختران هفت نظریه وجود دارد که بیشتر آن ها روایت دارد.

فقط نظریه پنجم (تبعیض در احکام) روایت ندارد و فقها به سبب تعارض و جمع بین اخبار آن را مطرح کرده اند.

بنابراین، بحث اقتضا می کند که در مرحله دوم، ادلّۀ این هفت نظریه بررسی و نظریه مختار انتخاب شود.


1) بحرانی، حدائق الناضرة، ج13، ص185

2) محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج26، ص41

3) «الحنفية... و في الأنثى... خمس عشرة سنة الشافعية. قالوا: يعرف بلوغ الذكر والأنثى بتمام خمس عشرة سنة بالتحديد الحنابلة .... بلوغ سنهما خمس عشرة سنة كاملة»؛ (عبدالرحمان جزيري، الفقه على المذاهب الاربعه، ج 2، ص411 و 412)

4) والأنثى سبع عشرة سنة »؛ ( الفقه على المذاهب الاربعه)

فصل دوّم: بررسی ادلّۀ نظریه بلوغ دختران در نه سالگی

اشاره

بررسی نظریه اول: نظر مشهور فقهای امامیه در این که سن بلوغ در دختران نُه سالگی است.

در این باره، ابتدا فرمایش صاحب جواهر را نقل می کنیم و در ادامه، توضیح آن خواهد آمد.

کلام صاحب جواهر :

وهو الصحيح الظاهر من المذهب، لأنه لا خلاف بينهم أن حد بلوغ المرأة تسع سنين، فإذا بلغتها وكانت رشيدة سلم الوصي إليها و هو بلوغها الوقت الذي يصح أن تعقد على نفسها عقدة النكاح، ويحل للبعل الدخول بها بغير خلاف بين الشيعة الاثني عشرية ويدل عليه مضافاً إلى ذلك وإلى ما تقدم من خبري ابن حمران و يزيد الكناسي و موثقي عبدالله بن سنان و الحسن بن راشد ومرسل الفقيه قال أبو عبد الله علیه السَّلام: «إذا بلغت الجارية تسع سنين دفع إليها مالها، وجاز أمرها في مالها، وأقيمت الحدود التامة لها و عليها» والنصوص الدالة على جواز الدخول بالجارية إذا بلغت تسعاً، وأنها تحيض لتسع و هي كثيرة. (1)

ایشان می گوید: بلوغ دختران در نُه سالگی بین امامیه اتفاقی است و نه سالگی موضوع ترتب احکام و آمادگی برای ازدواج و رابطه جنسی می باشد و روایات بسیاری بر آن دلالت دارد.

در همه این روایات احکام بلوغ را بر نُه سالگی بار کرده است، یعنی می گوید در نُه سالگی صلات، صوم و حج واجب است


1) محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج 26، ص39

پس از ذکر روایات در نهایت صاحب جواهر می فرماید: «فلیس للفقيه محيص عن المشهور كما هو واضح»؛ (1)اگر کسی ادعای فقه و فقاهت می کند، باید سن بلوغ دختران را در نُه سالگی بگوید.

مرحوم آقای خوانساری هم فرمود: «والأخبار ببلوغ الجارية بالتسع كثيرة فلا إشكال»؛ (2)

روایات دال بر بلوغ دختران در نُه سالگی فراوان است و لذا باید به آن ها عمل شود.

در نتیجه باید روایاتی که دلالت بر نظریه اول دارند را یک به یک بررسی نمود.

روایت اول

روایت عبدالله بن سنان که در وسائل الشیعه آمده است:

وَ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحَسَنِ بن سَمَاعَةَ عَنْ آدَمَ بَيَاعِ اللُّؤْلُوْ عَنْ عَبْدِ اللهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللهِ علیه السَّلام قَالَ : إِذَا بَلَغَ الْغُلَامُ ثَلَاثَ عَشْرَةَ سَنَةً كُتِبَتْ لَهُ الْحَسَنَةُ وَكُتِبَتْ عَلَيْهِ السَّيِّئَةُ وَعُوقِبَ وَإِذَا بَلَغَتِ الْجَارِيَةُ تِسْعَ سِنِينَ فَكَذَلِكَ وَذَلِكَ أَنَّهَا تَحِيضُ لِتِسْعِ سنين. (3)

صاحب جواهر (4)از این روایت تعبیر به موثقه ابن سنان کرده است.

از این روایت برداشت می شود که شارع مقدس، نُه سالگی را اماره بر تحقق بلوغ در دختران قرار داده است؛ به این بیان که از یک سو این روایت می گوید اگر دختر در نُه سالگی نماز نخوانده یا دروغ گفته، کتبت عليه السيئه، مفاد این روایت این است که دختران در نُه سالگی در مورد احکام الزامیه که در واجبات ترک آن ها عقاب دارد و در محرمات که فعل آن عقاب دارد، مجازات و عقاب می شوند.

از سوی دیگر، عقاب در مخالفت تکالیف الزامیه است که همان فعل محرمات و ترک واجبات است و از طرفی هم غير بالغ عقاب ندارد به جهت حدیث شریف رفع: «رفع القلم عن الصبي حتى يحتلم». (5)

نتیجۀ این مطالب سه گانه: شارع یا نُه سالگی را علامت بلوغ در دختران گرفته، یا


1) محمد حسن نجفی جواهر الکلام، ج26، ص40

2) جامع المدارک، ج3، ص365

3) وسائل الشیعه، ج 193 ، ص 365 و کتاب الوصايا ، باب 44، ح12

4) «و موثق عبدالله بن سنان»؛ جواهر الکلام، ج26، ص 43

5) ابن ابی ،جمهور عوالی اللئالی، ج 3، ص 528

نُه سالگی را بلوغ دانسته و خود نُه سال بلوغ می باشد، یا نُه سالگی موضوع برای ترتب احکام الزامیه می باشد. در نتیجه نُه سالگی یا اماره بر بلوغ است یا خود بلوغ است یا موضوع برای ترتب احکام اسلامیه است.

اشکالات بر روایت اول: بر استدلال به این روایت حداقل چهار اشکال شده است:

1.

این روایت ضعف سندی دارد؛ چرا که در سند این روایت «آدم بیاع اللؤلؤ» است و این عنوان در کتاب های رجال توثیق نشده است، لذا روایت ضعیف و غیر قابل استدلال می باشد.

2.

در این روایت به مقیس علیه آن که رجال باشد، هیچ یک از فقها عمل نکرده است، چون در روایت سن بلوغ پسران را سیزده سالگی قرار داده است، اگر در مقیس علیه کسی به روایت عمل نکرده است، پس در مقیس که سن بلوغ دختران هم باشد نمی توان به روایت عمل نمود.

3.

آنچه فقها می گویند روایت نمی گوید و آنچه روایت می گوید فقها نمی گویند، زیرا فقها نُه سال تمام را علامت بلوغ دختران می دانند ولی مفاد روایت این است که ماه اول که دختر وارد نُه سال شد، عقاب دارد، که این را فقها نمی گویند. پس آنچه فقها می گویند روایت نمی گوید. و آنچه روایت می گوید، فقها نمی گویند. چون در روایت تعبیر به: «اذا بلغت الجارية تسع سنین» شده است که ظهور در شروع نُه سال دارد نه اتمام و کامل شدن آن.

4.

اشکال عمده این است که حکم در این روایت، مطلق نیست، بلکه مقید است و قید دارد؛ به عبارت دیگر، نُه سال مطلق، علامت بلوغ نیست بلکه نُه سال، مقید به دیدن حيض علامت و اماره بلوغ در دختران است. در روایت جمله: « وذلك انها تحيض لتسع سنين» علت ما قبل است که عقاب در نُه سالگی و یا بلوغ باشد. به این بیان که چرا در نُه سالگی دختران عقاب می شوند، چون حیض می شود، عقاب می شود، نُه سال مقید به رؤیت حیض، موضوع برای عقاب و ثبوت تکالیف است. پس آنچه که موضوع حکم است، موضوع مقید است.

نتیجه: روایات مطلق که در آن ها نُه سالگی موضوع برای ثبوت تکالیف قرار گرفته است، همانند مرسله صدوق یا روایت حمران که در آینده مطرح می شود نیز باید بر مقیّد که موثقه عبدالله بن سنان است حمل بشود. چون روایات دو دسته اند، اکثر روایات باب

نُه سالگی _ تسع مطلق _ است و یکی مقید است و این یک مقید، مطلق را از کار می اندازد به دلیل قانون حمل مطلق بر مقید.

ولی ظاهراً هیچ یک از این اشکالات چهارگانه وارد نباشد _ والله العالم _.

جواب اشکال اول: این اشکال وارد نیست، چون اگر چه «آدم بياع اللولو» توثیق نشده است، ولی این عنوان در رجال برای «آدم بن متوکل» است و آدم بن متوکل را، نجاشی (1)و دیگران توثیق کرده اند، به عبارت دیگر، «آدم بیاع اللولو» همان «آدم بن متوکل» است. در کتاب های رجال به این عناوین خطاب شده است: آدم بن متوکل، آدم ابوالحسين الولوئي، آدم بياع اللؤلؤ، آدم المتوكل بياع اللولؤ الکوفی. تمام این عناوین اشاره به شخص، یعنی آآدم بن متوکل» است که در رجال توثیق شده، پس اشکال به این روایت از جهت ضعف سندی به سبب عدم دقت در کتاب های رجال است.

پس آنچه این مضمون را می گوید، نیاز به تصحیح سندی ندارد؛ مثلا اگر حدیث دوم، معتبر باشد، دلیل مستقل است و اگر معتبر نباشد، مؤید است. پس ما نیاز به بررسی سندی سایر روایات به این مضمون را نداریم و یک روایت در اثبات احکام شرعیه کفایت می کند. بله اگر احادیث دیگری غیر از این مضمون هستند، باید بررسی سندی شوند.

جوابِ اشکال دوم: رفع ید از مقیس علیه در موثقه ابن سنان مانع از عمل به بقیه این روایت نمی باشد، به اصطلاح تفکیک در فقرات و جملات از حدیث واحد، مانعی ندارد و لذا عدم حجیت مقیس علیه در این روایت، مانع از حجیت این روایت در مقیس نیست، پس این اشکال وارد نمی باشد.

خلاصه این که مواردی که از یک فقره خاص از روایت رفع ید می شود، سه فرض دارد؛ مثلا رفع ید از مقیس علیه (سن بلوغ در پسران)در این روایت به سبب یکی از سه امر می شود:

1. مقيس عليه، معارض داشته و معارض آن مخالف با عامه باشد ولی این فقره موافق با عامه باشد، به تبع رفع ید از این جمله، به علت این است که روایت معارض که پانزده سالگی است مخالف عامه است و این جمله که مفاد آن بلوغ در سیزده سالگی است، موافق با عامه است، و اخذ به مرجح جهتی مخالفت با عامه می شود و در نتیجه

1) «آدم بن المتوكل أبوالحسين بياع اللؤلؤكوفي ثقة»؛ (رجال نجاشی، ص104)

از این فقره در روایت رفع ید می شود. در این موارد تفکیک و تبعیض در روایت محذوری ندارد و می توان به بقیه فقرات روایت عمل کرد.

2. فرض دوم این است که تفکیک و رفع ید از این فقره به سبب مرجّح مضمونی بوده است؛ مثلا فرض کنید قرآن می فرماید سن بلوغ در رجال پانزده سال است و دو روایت دارید: 1. صحیحه معاویه بن وهب که میگوید سن بلوغ پانزده سال است. 2. صحیحه ابن سنان که می گوید سن بلوغ در رجال سیزده سال است، در این فرض کدام روایت مرجح دارد؟ صحیحه معاویه بن وهب، مرجّح مضمونی دارد، چون مضمون صحيحه الفرض، موافق با کتاب شریف است، در نتیجه، صحیحه معاویه بن وهب که مرجّحِ مضمونی دارد، تقدم بر صحیحه ابن سنان که آن مرجّح را ندارد پیدا می کند.

نتیجه: در این روایت باید از مقیس علیه دست کشید، چون معارض آن مرجّح مضمونی دارد، حال سخن این است که این رفع ید، به حجیت روایت ضرر می زند یا خیر؟ جواب این است که بالاتفاق ضرر نمی زند، چون مقیس علیه، مشکل دارد اما مقیس و بقیه فقرات روایت، آن مشکل و محذور را ندارد: «ولان الضرورات تتقدر بقدرها».

3. فرض سوم این است که تفکیک به این علت بوده که معارض مرجّح صدوری داشته، لذا تفکیک شده است، فرض کنید معاوية بن وهب در روایت معارض که پانزده سالگی را در بلوغ پسران می گوید افقه و اوثق و اعدل از عبدالله بن سنان است که سیزده سالگی را می گوید، تبعا این دو روایت در سن بلوغ در مورد رجال، معارضه پیدا می کنند و در اینجا باید از مرجّحات صدوریه استفاده کرد، یعنی قائل شد که سن بلوغ در مورد رجال پانزده سالگی است، چون مرجّح صدوری دارد، و صحيحه معاوية بن وهب تقدم پیدا می کند و باید حسب الفرض از مقیس علیه رفع ید کرد. آیا در این فرض، تفکیک و تبعیض در روایت معقول است یا خیر؟ این فرض مورد اختلاف است.

برخی از فقها قائل شده اند: تفکیک و تبعیض در این جا ممکن نیست، بعضی همچون مرحوم شیخ انصاری و سیدنا الاستاد فرموده اند: تفکیک و تبعیض در این فرض معقول و ممکن است.

نتیج» جواب از اشکال دوم این که، اگر چه رفع ید از مقیس علیه در روایت می شود، ولی بنابر مبنای تحقیقی، تبعیض و تفکیک در فقرات روایت مانعی ندارد و در نتیجه باید به روایت در مقیس (سن بلوغ دختران) عمل شود.

در توضیح این مطلب، سه امر باید مشخص شود:

1.

روایت ابن سنان از کدام فرض است؟ فرض اول، دوم یا سوم؟ یعنی رفع ید از مقیس علیه (سن بلوغ پسران) آیا به علت مرجح جهتی است یا مضمونی و یا صدوری؟ که تفصیل این بحث در بررسی روایات در بلوغ پسران بیان شد.

2.

شیخ انصاری در باب تعادل و تراجیح، این مطلب را در دو جا بحث کرده است :

در یک جا می فرماید: تبعیض در یک روایت امکان ندارد:

وهذا النحو غير ممكن في الأخبار؛ لأنّ مضمون خبر العادل _ أعني: صدور هذا القول الخاص من الإمام علیه السَّلام غير قابل للتبعيض، بل هو نظير تعارض البينات في الزوجية أو النسب. (1)

در جای دوم می فرماید: تبعیض در خصوص روایت واحد محذوری ندارد:

و أما إذا تعبدنا الشارع بصدور الخبر الجامع للشرائط، فلا مانع من تعبده ببعض مضمون الخبر دون بعض. (2)

تعبد به بعض مضمون خبر واحد جامع شرایط حجیت مانعی ندارد.

سیدنا الاستاد هم در کتاب رسائل (3)این بحث را به خوبی بیان نموده است.

همه اصولیون این بحث را دنبال کرده اند و مبنای تاثیرگذار در این بحث این است که معنای «صدّق العادل» و ادله حجیت خبر واحد چیست، آیا از باب تعبد به صدور خبر واحد حجت است و یا از باب ظن به صدور؟ اگر از باب ظن به صدور است، تبعیض و تفکیک در حجیت غیر معقول است، چون در مورد مفاد این روایت یا ظن به صدور حاصل می شود و یا حاصل نمی شود، تبعیض و تفکیک معنا ندارد، اما اگر از باب تعبد است تفکیک و تبعیض در حجیت مانعی ندارد.

مرحوم میرزا محمد حسن آشتیانی در بحر الفوائد هم این بحث را اشاره کرده است (4)ایشان می گوید تبعیض در فقرات یک روایت از باب تبعیض در تعبد وحجیت است که مانعی ندارد.

برخی از محققین معاصر در جواب از این توهّم این گونه فرموده اند:


1) شیخ انصاری، رسائل، ج 4، ص 30

2) همان، ص88

3) سید روح الله خمینی الرسائل، ج 2، ص33

4) آشتیانی ،بحر الفوائد، ج8، ص 279 و 280

وليست الرواية كالشهادة إذا ترك جزء منها يترك الباقي، بل الرواية إذا ترك جزء منها لا يترك الجزء الآخر؛ (1)

روایت همانند باب شهادات نیست که اگر قسمتی از شهادت رد بشود همه آن مردود است، بلکه در روایات تبعیض و تفکیک در حجیت جایز است.

ایشان می فرماید: تبعیض در مضمون و فقرات روایت و حدیث واحد اشکال ندارد ولى اولاً: مشخص نکرده است که تبعیض روی چه فرض در روایت به وجود می آید؛ فرض اول، دوم یا سوم، بر فرض که فرض سوم باشد، مشخص نکرده که چرا تبعیض مانع ندارد. ثانیاً: می فرماید: در بینات تبعیض اشکال دارد، ولی جهت اشکال را مشخص نشده است.

نتیجه این که، ابتدا باید فرض ها مشخص شود و بدانیم که بحث از کدام فرض است و سپس بنابر مبانی در حجیت خبر واحد از اشکال جواب داده شود.

جوابِ اشکال سوم: اولا: این که می گویید همه فقها بر خلاف این روایت عمل کرده اند اشتباه است، چرا که برخی طبق این روایت فتوا داده اند؛ همانند مرحوم محقق اردبیلی:

والظاهر أنه لايشترط إكمال خمس عشرة، بل يحصل بالشروع فيه، وإكمال أربع عشرة، وبذلك يمكن الجمع بين الأخبار؛ (2)

اکمال پانزده سالگی در بلوغ پسران شرط نیست بلکه شروع در پانزده سالگی که همان اکمال چهارده سالگی است کافی است و بدین توجیه بین روایات مختلف نیز جمع خواهد شد.

علاوه بر این که اولاً: این اشکال به این جا ربطی ندارد، بر فرض که پانزده سالگی اتفاقی باشد، اختلاف است که مراد دخول در پانزده سالگی است یا اکمال آن. در نُه سالگی نیز همین اختلاف است که برخی اکمال نُه سالگی را می گویند و بعضی مجرد دخول.

ثانیاً: این روایت ظهور در دخول ندارد، بلکه این روایت یا ظهور در اکمال دارد یا مجمل و حداقل این است که مجمل است، چون کلمه بلوغ اگرچه معانی متعددی دارد، ولی جماعتی از لغویون تصریح کرده اند که برای پایان کار تعبیر «بلغ» به کار می رود.


1) شیخ جعفر سبحانی، البلوغ، حقیقته علامته و احکامه، ص50

2) محقق اردبیلی، مجمع الفائده، ج 9، ص190

راغب می نویسد:

البلوغ والبَلَاغ: الانتهاء إلى أقصى المقصد والمنتهى، مكاناً كان أو زماناً، أو أمراً من الأمور المقدرة. (1)

یعنی پایان هدف، اگر هدف آن حالت است، وقتی که به اوج خودش می رسد، اگر مساحت است، آخرین محل است، اگر زمان است، آخرین زمان است، آخرین زمان پانزده سالگی، ماه اول است یا آخرین ماه است؟

آیات قرآن نیز همین را می گوید:

«فَإِذَا بَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَلَا جُنَاحَ عَلَيْكُمْ فِيمَا فَعَلْنَ فِي أَنفُسِهِنَّ»؛ (2)

و هنگامی که به پایان مدتشان رسیدند گناهی بر شما نیست که هر چه می خواهند درباره خودشان به طور شایسته انجام دهند.

آیه شریفه اتمام را می گوید یا ابتدا را؟ یا آیه مبارکه:

« وَمَا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَيْنَاهُ حُكْمًا وَعِلْمًا». (3)

و هنگامی که به بلوغ و رشد رسید ما حکم (پیامبری) و علم به او دادیم.

غرض این است که آنچه که از برخی لغویین و بعضی از آیات استفاده می شود کلمه «بلغ تسع سنین» اکمال را می گوید و فقها هم اکمال را می گویند، پس چگونه مستشکل می گوید آنچه فقها می گویند روایت نمی گوید و آنچه روایت می گوید فقها نمی گویند.

پس جواب از این اشکال این است که اولاً روایت موافق با نظر بعضی از فقهاست و ثانياً: روایت ظهور در اکمال دارد و حداقل کلام مجمل است و احتمال دخول در «تسع» و اکمال تسع هر دو وجود دارد.

علاوه بر این که در روایت ابی عمیر « ابنة تسع» دارد (4)که مشهور آن را اکمال تسع معنا کرده اند و در روایت سلیمان مروزی (5)هم «اذا تم تسع سنین» دارد که با تفسیر روایات


1) راغب مفردات، ص 144

2) بقره، آیه 234

3) یوسف، آیه 22

4) «وَ عَنْهُ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرِ عَنْ رَجُلٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ الله علیه السَّلام قال : قُلْتُ: الْجَارِيَةُ ابْنَةُ كَمْ لَا تُسْتَصْيَ أَبِنْتُ سِتْ أَوْ سَبْعِ فَقَالَ: لَا ابْنَةُ تِسْعِ لَا تُسْتَصْيَ وَأَجْمَعُوا كُلُهُمْ عَلَى أَنَّ ابْنَةَ تِسْعِ لَا تُسْتَصْيَ إِلَّا أَنْ يَكُونَ فِي عَقْلِهَا ضَعْف وَإِلَّا فَإِذَا بَلَغَتْ تِسْعاً فَقَدْ بَلَغَت»؛ (شیخ حر عاملی، وسائل الشيعه، ج21، ص 36 ابواب المتعه باب 12، ح 2)

5) «وَعَنْهُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ سُلَيْمَانَ بْنِ حَفْصِ المَرْوَزِيَ عَنِ الرَّجُلِ علیه السَّلام قَالَ: إِذَا تَمَّ لِلْغُلَامِ ثَمَانُ سِنِينَ فَجَائِزُ أَمْرُهُ وَقَدْ وَجَبَتْ عَلَيْهِ الْفَرَائِضِ وَالْحُدُودُ وَإِذَا تَمَّ لِلْجَارِيَةِ تِسعُ سِنِينَ فَكَذَلِكَ»؛ (همان، ج 28، ص 297 ، ابواب حد السرقه، باب 28، ح13)

مجمل به روایت غیر مجمل، اجمال برداشته می شود و در نتیجه آنچه مشهور فرموده اند درست است.

جوابِ اشکال چهارم: اشکال چهارم و مهم این بود که این حکم، معلّل است به مقتضای تعليل كه «أنها تحيض لتسع سنین» به مقتضای تعلیل سه کار باید انجام بگیرد:

1.

حيض قبل از نُه سال، موضوع برای این حکم باشد، «لان العلة تعمم» و لذا می گویید هر مسکری حرام است خمر باشد یا نباشد.

2.

اگر سن دختر به نُه سال یا ده سال رسید ولی حیض ندید، این حکم مترتب نمی شود، چون «أنّ العلة مخصص». یعنی بر نُه و ده سال بدون حیض این حکم مترتب نیست، معنای آن این که سن دخالتی ندارد.

3.

همه روایات نُه سال که در آن ها این تعلیل نیست و اطلاق دارند، مثل روایت حمران، روایت کناسی، روایت ابن ابی عمیر، باید مقید شوند به این بیان که مفاد این روایات تسع مقارن و مقید با حیض بشود، چون مطلق باید بر مقيّد حمل شود، لذا روایت کناسی، روایت حمران، روایت ابن ابی عمیر و... که مطلق نه سال، سیئه است را می گوید با صحیحه ابن سنان است که می گوید نُه سال مقارن با حیض، مقید می شود. در نتیجه مطلقات باید حمل بر مقیّد شود. این شاید مهم ترین اشکالی باشد که در استناد به روایت اول بیان شده است.

ولی این اشکال ظاهراً _ والله العالم_ وارد نباشد، چون در این جمله تعلیل، سه احتمال وجود دارد، اگر چه بعضی از احتمالات خلاف ظاهر است و لکن به برکات قرائن، معتدّبه می شود:

احتمال اول: بگوییم در این حدیث، سه موضوع و سه حکم بیان شده است:

1.

پسر سیزده ساله، حکم این موضوع کتابت سیئه و عقاب است.

2.

دختر نُه ساله، حکم این موضوع کتابت سیئه و عقاب است.

3.

خون حیض بعد از نُه سالگی می باشد، یعنی مطلق خونی که از آن رگ می آید، خون حیض نیست گرچه تمام خصوصیات و آثار را داشته باشد.

پس خون دختر هشت ساله و خون قبل از نُه سال و پس از شصت سال حیض نیست. همان طور که خون کمتر از سه روز و بیشتر از ده روز حیض نیست. دلیل بر این حکم جملۀ تعليليه: «لانها تحيض لتسع سنين» می باشد. معنای جمله این است که خون حيض باید بعد از نُه سال باشد.

بنابراین، یکی از احکام اسلامی در این فقره بیان شده است: خون قبل از نه سال حیض نیست.

علاوه بر این که جمله ای که مفاد آن چنین خصوصیت و تعلیلی باشد، با این عبارت نیست، بلکه عبارت کم و زیاد دارد، شما می گویید روایت موضوع احکام را حیض می داند، این حکم در روایات متعددی بیان شده است اما نحوه بیان با این روایت اختلاف دارد؛ برای مثال این روایات ذیل را دقت کنید:

روایت مرسله فقیه:

وَفِي خَبَرٍ أَخَرَ عَلَى الصَّبِيَّ إِذَا احْتَلَمَ الصَّيَامُ وَ عَلَى الْمَرْأَةِ إِذَا حَاضَتِ الصَّيَام. (1)

روایت مقنع:

و روي عن أبي عبد الله علیه السَّلام أنه قال : على الصبي إذا احتلم الصيام، و على المرأة إذا حاضت الصيام والخمار، إلا أن تكون مملوكة، فإنه ليس عليها خمار، إلا أن تحب أن تختمر، و عليها الصيام». (2)

روایت ابوبصیر:

وَ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بن سَعِيدٍ عَنِ الْقَاسِمِ بن مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِيَّ بن أَبِي حَمْزَةَ عَنْ أَبِي بَصِيرِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللهِ علیه السَّلام أَنَّهُ قَالَ: عَلَى الصَّبِيَّ إِذَا احْتَلَمَ الصَّيَامُ وَ عَلَى الْجَارِيَةِ إِذَا حَاضَتِ الصِّيَامُ وَالْخِمَارُ إِلَّا أَنْ تَكُونَ مَمْلُوكَةً فَإِنَّهُ لَيْسَ عَلَيْهَا خِمَارٌ إِلَّا أَنْ تُحِبَّ أَنْ تَخْتَمِرَ وَ عَلَيْهَا الصِّيَامُ. (3)

روایت اسحاق:

أَخْبَرَنِي الشَّيْخُ رحمة اللهُ عَنْ أَبِي الْقَاسِمِ جَعْفَرِبِن مُحَمَّدِ بن قُولَوَيْهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوبَ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبِ عَنْ شِهَابٍ قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ ابْنِ عَشْرِ سِنِينَ يَحْجُ قَالَ: عَلَيْهِ حَجَّةُ الْإِسْلَامِ إِذَا احْتَلَمَ وَكَذَلِكَ الْجَارِيَةُ إِذَا طَمِثَتْ عَلَيْهَا الْحَج. (4)

روایت شهاب:

مُحَمَّدُ بن يَعْقُوبَ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بن زِيَادٍ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبِ عَنْ


1) شيخ صدوق، من لا يحضره الفقیه، ج 2، ص 122

2) شیخ صدوق، المقنع، ص196

3) شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج 10، ص 236 ، ابواب من يصح منه الصيام، باب 29، ح7

4) شیخ طوسی استبصار، ج 2، ص126

شِهَابٍ عَنْ أَبِي عَبْد اللهِ علیه السَّلام فِي حَدِيثٍ قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ ابْنِ عَشْرَ سِنِينَ يَحُجُّ قَالَ: عَلَيْهِ حَجَّةُ الْإِسْلَامِ إِذَا احْتَلَمَ وَكَذَلِكَ الْجَارِيَةُ عَلَيْهَا الْحَجُّ إِذَا طَمِثَت. (1)

در روایات یادشده مضمون «اذا حاضت» و «اذا طمثت»، صراحت در موضوعیت حیض برای ترتب احکام دارد. اما آنچه در روایت اول موجود است این نیست.

اگر مقصود امام شیخ علیه السَّلام این مضمون بود، می فرمود «و كذلك المراة او الجارية اذا حاضت » .

لذا جماعتی از محققان روایت ابن سنان را در اثبات این که حیض قبل از نُه سال صورت نمی پذیرد، آورده اند، و این مؤید این مطلب است که این جمله مستقله باشد نه علت.

صاحب حدائق در این باره می فرماید:

ويستفاد من هذه الرواية ان الحيض لازم للتسع، وحينئذ فمتى كان سنها مجهولا و حصل لها الحيض فإنه دليل على بلوغ التسع. (2)

استادنا المحقق هم در تنقیح بعد از این که درباره صحیحه عبدالرحمن سندی می گوید این روایت نمی تواند مدعا را ثابت کند، می فرماید: خون قبل نُه سال حيض نیست و دلیل آن، صحیحه عبد الرحمن نیست. سپس می فرماید:

والأولى أن يستدل بموثقة عبد الله بن سنان: «إذا بلغ الغلام ثلاث عشرة سنة كتبت له الحسنة وكتبت عليه السيّئة وعوقب ، وإذا بلغت الجارية تسع سنين فكذلك وذلك أنّها تحيض لتسع سنين».

واضح است که این روایت یکی از شرایط خون حیض، یعنی پس از نه سال بودن را بیان می کند.

بنابراین، تعلیلی وجود ندارد و لذا اساس اشکال چهارم بی موضوع است و در نتیجه روایت معتبر و دلالت آن واضح است که در نُه سالگی همه احکام بار می شود و نُه سالگی اماره بر بلوغ است.

احتمال دوم: این جمله بیان یکی از حکمت های حکم ثبوت عقاب باشد: «کتبت


1) شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج 11، ص 45 ابواب وجوب الحج، باب 12 ، ح 2

2) بحرانی، حدائق الناضرة، ج 3، ص 170

عليه السيئه». این حکم، ده فلسفه و حکمت دارد، یکی از آن ها این است که خانم ها در نُه سالگی حیض می بینند، بنابراین جملۀ «وذلك انها تحيض لتسع سنين» حكمت می باشد نه علت، بنابراین اطراد و انعکاس بر خلاف علت های حقیقیه در حکمت ها نیست و در نتیجه، هیچ یک از اشکالات وارد نخواهد بود و موضوع ثبوت تکالیف در دختران همان نُه سالگی است.

احتمال سوم: این است که جمله: «و ذلك انها تحيض لتسع سنين» در معتبره ابن سنان، علت برای کتابت سیئات و بلوغ برای دخترها در نه سالگی باشد.

دربارهٔ این احتمال، دو مطلب باید مشخص شود:

1.

آیا این جمله می تواند علت برای ما قبل باشد یا خیر؟

2.

در صورتی که این جمله علت باشد، مطالب سه گانه پیش گفته را نتیجه می دهد یا خیر؟

فعلا کلام در مطلب اول است. ظاهرا _ والله العالم _ این جمله علت برای ما قبل نمی تواند باشد. چون علت بودن این جمله برای ما قبل، خلاف ظاهر است، بلکه ممکن نیست.

توضیح مطلب: از سویی، اصل اولیه در تعلیلات، تعلیل به امر ارتکازی است و تعلیل به امر تعبدی خلاف ظاهر است؛ مثلاً در «اکرم زیدا» معلل وجوب اکرام است به دنبال معلل، گاهی علتی ذکر می کند و می گوید: «اکرم زیدا لانه عالم»، وجوب اکرام معلول است و «لانه عالم» علت است، گاهی می گوید: «اکرم زیدا لانه طویل یا «لانه قصير». در صورت اول علت به امر ارتکازی و عرفی است و مناسب با معلول است چرا که طبیعت حال مقام علم و عالم، اقتضای و جوب اکرام را دارد، اما اگر علت «لانه طويل أو قصير» باشد، ربطی بین اکرام و قصیر نیست و علت امر تعبدی محض می شود.

پس اگر علت از قبیل اول باشد، ارتکازی است و اگر از قبیل دوم باشد تعبدی است و نیاز به قرینه خاص دارد.

و از سوی دیگر، کلمه «حیض در این روایت ظهور در حیض فعلی دارد، چون در «أنّها تحيض» دو احتمال وجود دارد:

1. در سن نُه سالگی رؤیت دم فعلی و حالی باشد؛ 2. دم فعلی نباشد، شأنیت رؤیت

دم باشد. ظاهر لفظ دلالت دارد بر این که آنچه علت است رؤیت دم و حیض فعلی است نه حیض شأنی، چون حیض شأنی حیض نیست. نتیجه این که، کلمه (أنّها تحيض) ظهور در حیض فعلی دارد و حیض فعلی یا نمی تواند علت باشد یا خلاف ظاهر است. علاوه بر این که تعلیلات همیشه باید به امر فعلی باشد، «اکرم زيدا لانه عالم » و «لاتشرب الخمر لانه مسكر»، «لانه مسکر» وقتی علت می شود که اسکار فعلی باشد نه اسکار شأنی.

نکته دیگر این که نوع تعلیلات یا دائمی است یا غالبی. «لانه مسکر» و «لانه عالم» یا دائمی است یا غالبی. تعلیل به امر نادر، یا مستجهن است یا خلاف ظاهر.

توضیح مطلب: وقتی می گویید: «لاتاكل الرمان من هذا البستان لانها حامض، سه فرض دارد:

1.

صد در صد درختهای باغ ترش باشد؛

2.

شصت درصد ترش باشد؛

3.

پنج درصد درختها ترش باشد.

وقتی تعلیل به «لانها حامض» می آورد یا باید صد در صد یا شصت درصد درخت ها ترش باشند وگرنه تعلیل مستهجن و به فرد نادر می شود. حداقل می گویند: این شخص صحبت کردن بلد نیست و طبق محاورات عرفی سخن نمی گوید، پس اصل در تعلیلات این است که یا غالبی باشند یا دائمی.

خلاصه این که: اولاً: تعلیلات باید به امر ارتکازی باشد؛ ثانیاً: حيض فعلی باید علت برای ما قبل باشد؛ ثالثاً: اگر حیض فعلی دائمی یا غالبی باشد می توان گفت علت است والا نمی توان گفت، علت تعبدی و شأنی و نادر بر خلاف ظاهر وخلاف محاورات عرفی است.

نتیجه این که: علتِ بودن جمله: « وذلك أنها تحيض» از سه جهت خلاف ظاهر است، چون هم تجربه و هم آمار ثابت کرده است که نوعاً دختران در نُه سالگی کم (بین پنج تا ده درصد) حیض می شوند.

پس این که جمله -لأنها تحیض» علت برای ثبوت احکام در نُه سالگی باشد خلاف ظاهر است، چون رؤیت حیض شأنی یا رؤیت فعلی یا تعلیل تعبدی را علت بگیرید خلاف ظاهر است.

نتیجه: این جمله نمی تواند علت حقیقی برای ما قبل باشد و یا باید گفت این جمله اجمال دارد یا باید احتمال اول یا دوم را انتخاب کرد.

اما مطلب دوم بر فرض این که جمله «لأنها تحيض » علت حقيقی باشد، آن آثار ثلاثه بار خواهد شد یا نه، توضیحی دارد که در ذیل نظریه سوم بیان می شود.

پس ظاهراً _ والله العالم _ روایت اول (صحیحه عبدالله بن سنان) دلالتش بر بلوغ دختران در نه سالگی تمام بود.

روایت دوم

روایت سلیمان مروزی است که در وسائل الشیعه آمده است:

وَعَنْهُ عَنْ مُحَمَّدِ بن عِيسَى عَنْ سُلَيْمَانَ بن حَفْصِ المَرْوَزِيّ عَنِ الرَّجُلِ علیه السَّلام قَالَ : إِذَا تَمَّ لِلْغُلَامٍ ثَمَانُ سِنِينَ فَجَائِزَ أَمْرُهُ وَ قَدْ وَجَبَتْ عَلَيْهِ الْفَرَائِضِ وَالْحُدُودُ وَإِذَا تَمَّ لِلْجَارِيَةِ تِسْعُ سِنِينَ فَكَذَلِكَ؛ (1)

امام علیه السَّلام می فرماید: زمانی که پسر بچه هشت سالگی اش تمام شود امور او نافذ است و فرائض و حدود بر او واجب می شود و بر دختران نیز در نُه سالگی فرائض و حدود واجب خواهد شد.

مورد استشهاد جمله: «اذا تم للجارية تسع سنين» دلالت دارد بر این که در نُه سالگی تمام واجبات و تکالیف و حدود بر دختران ثابت است.

در استدلال به این حدیث، سه اشکال شده است:

اشکال اول: در سند روایت، سلیمان مروزی توثیق نشده است.

اشکال دوم: مروی عنه در روایت معلوم نیست که امام علیه السَّلام باشد، چون سلیمان می گوید: «عن الرجل». مروى عنه رجل است، می تواند رجل معصوم یا غیر معصوم باشد. شاید از یکی از اصحاب ائمه علیهم السَّلام نقل کرده است.

اشکال سوم: هیچ یک از فقها به صدر این حدیث عمل نکرده است، چون صدر این حدیث دلالت دارد که در پسران هشت سالگی سبب ثبوت فرائض و اقامه حدود می شود که این بر خلاف اتفاق مسلمانان است

ظاهرا _ والله العالم _ این سه اشکال، یا وارد نیست یا ضرر به مدعا نمی رساند.


1) شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج 28، ص 297 ، ابواب حد السرقه، باب 28، ح13

جواب از اشکال اول: برای توثیق سلیمان مروزی اولاً: در اسناد کتاب کامل الزیاره واقع شده است و مرحوم ابن قولویه تمام رجال کامل الزیارات را توثیق کرده است، «خرج ما خرج و بقى الباقی» و در مورد سلیمان مروزی دلیل بر ضعفش نداریم. مقتضای اطلاق یا عموم توثیق موحوم ابن قولویه این است که ثقه باشد.

ثانيا: بنابر عدم تمامیت توثیق رجال كامل الزيارات «كما هو الحق»، ضعف سند این حدیث، مانعی ندارد، چون این روایت می تواند مؤیّد معتبرۀ ابن سنان باشد و این مضمون از ائمه علیهم السَّلام به ما به طریق صحیح رسیده است، در نتیجه اگر این روایت معتبره باشد، دلیل مستقل است و اگر معتبره نباشد، مؤید صحیحه ابن سنان است.

جواب اشکال دوم: مراد از رجل در روایت امام هادی علیه السَّلام است. در «فائده اولی» از جامع الروات این اصطلاحات شرح داده شده است، که مراد از ابوالحسن در روایات یکی از سه امام موسی بن جعفر، حضرت رضا یا امام هادی) باشد و راوی در طبقه هر کدام از این امامان باشد آن امام مروی عنه است.

هم چنین تعبیر «عن الفقيه»، «عن الطيب» و... را ایشان مشخص نموده است. در اثنای آن فائده می گوید: اگر در روایات تعبير «عن الرجل» باشد، ظاهر این است که عسکریین باشند، و در اکثر روایات مراد امام هادی علیه السَّلام و در برخی مراد امام عسکری علیه السَّلام است.

در روایت مورد بحث هم باید مراد امام هادی علیه السَّلام باشد و قرائنی بر این مطلب دلالت می کند، که یکی از آن ها این است که سلیمان مروزی پنج امام را درک کرده است، از امام كاظم علیه السَّلام تا امام عسکری علیه السَّلام ولی کسی که امام کاظم علیه السَّلام را درک کرده و از او روایت دارد، بعید است که از امام عسکری علیه السَّلام روایت داشته باشد، چون فاصله زمانی زیادی است و آنچه که در روایات آمده، هم چنین محمد بن عیسی که در طبقه اصحاب امام هادی علیه السَّلام است از ایشان روایت دارد. در نتیجه کلمه «رجل» ضرر به استدلال نمی زند و در نهایت از یکی از دو امام دهم یا یازدهم روایت نقل شده است.

مویّد این ادعا، فرمایشی است که صاحب شرح اسیبصار (1)ار رجال شیخ طوسی (2)


1) «في الأول: فيه سليمان بن حفص المروزي و لم أَرّه في الرجال، نعم في رجال الهادي علیه السَّلام: سليمان بن حفصويه من كتاب الشيخ»؛ (استصقاء الاعتبار في شرح الاستبصار، ج 4، ص65)

2) «5697 _ 2 سلیمان بن حفصویه»؛ رجال شیخ طوسی، ص 387

نقل می کند که شیخ طوسی فرموده است: سلیمان از اصحاب امام هادی است. این فرمایش شیخ طوسی کاملا ادعای جامع الروات و ساير رجالیون را تصدیق می کند که هرگاه در روایات سلیمان، کلمه «الرجل» باشد، مقصود امام هادی علیه السَّلام است.

البته از این روایت در کتاب های فقهی به سه نحو تعبیر شده است:

1.

روایت سلیمان؛

2.

صحيحة سلیمان که استادنا المحقق تعبیر نموده است: «الثاني: أنه ورد في صحيحة سليمان بن حفص المروزي عن الرجل علیه السَّلام». (1)

3.

مرسلة حفص که برخی از معاصران تعبیر کرده است «مرسلة حفص المروزي عن الرجل علیه السَّلام».

بهترین تعبیر همان تعبیر اول است که ما برگزیدیم.

تعبیر دوم «صحیحه»، ناتمام است، چون سلیمان بن حفص در کتاب های رجال، توثیق نشده است، لذا صحیحه نمی تواند باشد.

ضعیف ترین تعابیر، تعبیر سوم است، چون این روایت مسنده می باشد. قطعاً، روایت به طریق شیخ از احمد بن محمد، عن محمد بن عیسی، عن سليمان بن حفص مروزی عن الهادى علیه السَّلام است، و روایت مرسله نمی باشد.

جوابِ اشکال سوم: در روایت اول بیان شد که تفکیک و تبعیض در حدیث واحد محذوری ندارد، لذا در این روایت هم از جمله: «اذا تم للغلام ثمانيه سنين» رفع ید می شود، چون خلاف اتفاق همه فقها است، ولی می توان به ذیل آن که دلالت بر بلوغ دختران در نُه سالگی دارد عمل نمود.

استادنا المحقق (2)درباره این حدیث می فرمایند: این حدیث چون تعارض با روایات پانزده سالگی در سن بلوغ پسران دارد، طرح می شود. از فرمایش ایشان، سوء برداشت شده است و برخی گفته اند که ایشان کلا این روایت را طرح نموده است. ولی این برداشت بی اساس است، زیرا مقصود مرحوم آقای خوئی از تعبیر: «من انها مطروحه»


1) مبانى تكملة المنهاج، ج 42 ، موسوعة الامام الخونى، ص 93

2) «وكيف كان، فهذه الرواية معارضة للروايات المستفيضة المعتبرة الدالة على اعتبار البلوغ والإدراك في وجوب الفرائض وإقامة الحدود، وأن البلوغ في الغلام إنّما يكون بإكمال خمس عشرة سنة إذا لم يحتلم قبل ذلك ولم ينبت شعر عانته فلا بد من طرحها ورة علمها إلى أهله»؛ (مباني تكملة المنهاج، ج 42 موسوعة الامام الخوئي، ص 93)

این روایت طرح می شود؛ یعنی به مقدار معارضه طرح می شود که همان فقره اول و حکم در بلوغ پسران است، مقدار تعارض صدر روایت است، ولی مقداری که تعارض ندارد چرا مطروحه باشد و همان طور که بیان شد و جهی برای طرح ذیل روایت نیست.

روایت سوم

روایت شیخ صدوق در فقیه است:

وَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ علیه السَّلام: إِذَا بَلَغَتِ الْجَارِيَةُ تِسْعَ سِنِينَ دُفِعَ إِلَيْهَا مَالُهَا وَ جَازَ أَمْرُهَا فِي مَالِهَا وَأُقِيمَتِ الْحُدُودُ التَّامَّةُ لَهَا وَعَلَيْهَا؛ (1)

امام صادق علیه السَّلام فرمود زمانی که جاریه نُه ساله شود اموال او به او داده شده و تصرفات مالی اش نافذ خواهد بود و حدود اسلامی بر او و به نفع او جاری خواهد شد.

این روایت را شیخ حر عاملی (2)

«مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ قَالَ: قَالَ أَبُو عَبْدِ اللهِ علیه السَّلام إِذَا بَلَغَتِ الْجَارِيَةُ تِسْعَ سِنِينَ دُفِعَ إِلَيْهَا مَالُهَا وَ جَازَأَمْرُهَا فِي مَالِهَا وَأُقِيمَتِ الْحُدُودُ التَّامَّةُ لَهَا وَعَلَيْهَا» (شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج 18، ص 411، کتاب الحجر، باب 2، ح3)

هم در کتاب «حَجْر» و هم در کتاب «وصايا» شیخ صدوق در من لا یحضره الفقیه نقل کرده است.

درباره این حدیث از نظر دلالت کسی مناقشه نکرده است، و در آن برخی از احکام شخص بالغ نظیر صحت معاملات، و دفع اموالش و اقامه حدود برای دختر نُه ساله بیان شده است.

بحث در این روایت، بحث سندی است که مورد اختلاف شده است. جماعتی از فقها همانند سیدنا الاستاد می فرمایند: این حدیث معتبر است و جماعتی هم می گویند معتبر نیست.

جهت اختلاف این است که در مراسیل شیخ صدوق در کتاب فقیه، سه احتمال وجود دارد:

1.

همه این مراسیل از درجه اعتبار ساقط اند؛

2.

همه مراسیل در حکم روایات مسنده بوده و معتبر می باشند؛

3.

تفضیل بیم مراسیل به این بیان که اگر شیخ صدوق «روی عن الصادق»


1) تفصیل بین مراسیل به این بیان که اگر تعبیر شیخ صدوق روى عن الصادق»

2) «مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ قَالَ وَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللهِ علیه السَّلام: إِذَا بَلَغَتِ الْجَارِيَةُ تِسْعَ سِنِينَ دُفِعَ إِلَيْهَا مَالُهَا وَجَازَ أَمْرُهَا فِي مَالِهَا وَ أُقِيمَتِ الْحُدُودُ الثَّامَةُ لَهَا وَ عَلَيْهَا» (شیخ حر عاملی، وسائل الشيعه، ج 19، ص 367، کتاب الوصايا، باب 45، ح 4).

باشد، دلیلی بر اعتبار ندارد و اگر تعبیر به «قال الصادق» باشد، حجت است، چون کسی که تعبیر به «قال» آورده گویا علم و اطمینان به صدور روایت از امام علیه السَّلام داشته است و به ایشان نسبت می دهد. حدیث مورد بحث از همین قسم دوم است، لذا سيدنا الاستاد و جماعتی که می گویند قسم دوم مراسیل شیخ صدوق معتبر است، این روایت را حجت می دانند.

روایت چهارم

وَ فِي الْخِصَالِ عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَلِيَّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ غَيْرِ وَاحِدٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللهِ علیه السَّلام قَالَ: حَدُّ بُلُوغ المرأَةِ تِسْعُ سِنِينَ. (1)

دلالت این روایت واضح است که دختران در نُه سالگی بالغ می شوند.

فرق بین دلالت این حدیث بر ترتب احکام در نُه سال و بین صحیحه ابن سنان در ترتب احکام در نُه سالگی روشن است و آن این است که در این حدیث، حکم به ترتب احکام از باب انتقال از علت به معلول و در آن حدیث از باب انتقال معلول به علت است و لذا این حدیث طبق ضوابط منطقیون برهان إنّى و آن برهان لمّى می شود. البته با توجه به این مبنا که مشهور و معروف از موضوعات احکام از باب مسامحه تعبیر به علت می کنند و از خود احکام تعبیر به معلول می کنند، لذا می گویند: بلوغ علت است، وجوب صوم معلول است، لذا در کلمات مرحوم نائینی (2)زیاد این تعبیر استعمال شده است که تخلف حکم از موضوع نمی شود، چون تخلف حکم از موضوع همانند تخلف معلول از علت است.

حال در حدیث چهارم موضوع احکام و فقط بلوغ در نُه سالگی مطرح شده است، از احکام چیزی بیان نشده است، بلوغ موضوع حکم است، شما از این علت می خواهید وجوب صوم وصلاة و حجاب و حدو جواز بیع و حرمت غیبت و.... را استفاده کنید، تبعا استفاده وجوب صوم از طریق ثبوت موضوع و علت است که از این علت پی به معلول می برید و می گویید مثلا صوم واجب است.

ولی در صحیحه ابن سنان که روایت اول است، عکس این است چون صحیحه


1) شیخ حر عاملی، وسائل الشيعه، ج 20، ص 104 ابواب مقدمات النکاح، باب 45، ح 10

2) «فيستحيل تخلّف الحكم عن موضوعه، كاستحالة تخلّف المعلول عن علته» (نائيني فوائد الاصول، ج1، ص342)

می فرماید: در نُه سالگی ترک نماز، شرب خمر و غیبت گناه دارد، شما از حرمت شرب خمر می خواهید استفاده کنید که شارع نُه سالگی را اماره بر بلوغ گرفته است، از وجوب صوم در نُه سالگی می خواهید استفاده کنید که پس شارع باید نُه سالگی را اماره بر بلوغ قرار داده باشد، از معلول به علت می رسیم. در نتیجه در روایت اول انتقال از معلول به علت و در حدیث چهار انتقال از علت به معلول است.

به این روایت دو اشکال شده است:

اشکال اول: گفته اند: این روایت مرسله است، چون در سند کلمه «عن غير واحد» آمده است که معنایش این است که ابن ابی عمیر از افرادی این حدیث را نقل کرده است.

اشکال این است که آن افراد که ابن ابی عمیر از آن ها نقل کرده است، چه کسانی هستند؟ موثق اند یا ضعیف؟ و نمی دانیم آن ها چه کسانی بوده اند، ابن ابی عمیر گاهی از افراد ضعیف نقل کرده است و گاهی از افراد ثقه، در این روایت، این افراد از کدام قسم بوده اند، مشخص نیست.

این اشکال ظاهرا _ و الله العالم _ در خصوص این مورد، بی اساس است، چون در خصوص مراسیل ابن ابی عمیر، سه نظریه بین فقها وجود دارد:

نظریه اول: تمام مراسیل ابن ابی عمیر حجت است، و همه مرسلات ابن ابی عمیر همه به منزله مسندات ابن ابی عمیر است که از زمان شیخ طوسی گرفته تا زمان های اخیر این نظریه رواج داشته است. (1)و با مرسلات ابن ابی عمیر معامله روایات مسنده می نمودند.

در این باره عبارت تنقیح المقال را ملاحظه کنید:

الثالث: انّ محمد بن ابی عمیر تفرد في تسالم الكل على قبول مراسيله و عدهم إيّاها بحكم المسانيد المعتمدة ونحو ذلك وان قيل في نفر آخرين أيضاً إلّاان القائل لم يقع على هؤلاء تسالم الكل مثل ما وقع فى ابن ابى عمير.(2)

درباره جماعتی از راویان ادعای اجماع شده که آن ها « لایروون لا عن ثقة»، یکی از آن ها ابن ابی عمیر است. مرحوم مامقانی می فرماید: از بین این راویان در مورد ابن ابی عمیر اتفاق كل وجود دارد که فقط از راویان ثقه نقل می کند و در مورد بقیه آن ها مثل صفوان بن یحیی فقط ادعای اجماع بر روایت از ثقات شده ولی اتفاق کل وجود ندارد.


1) محمد حسن نجفی جواهر الکلام، ج 12 ص 435 و محقق کرکی جامع المقاصد، ج 1 ص 159

2) مامقانی، تنقیح المقال، ج 2، ص 62

نظریه دوم: کل مراسیل ابن ابی عمیر مرسل است و دلیلی بر اعتبار آن ها وجود ندارد.

نظریه سوم: تفصیل است. آن مواردی که ابن ابی عمیر تعبیر «عن غیر واحد» گفته است، روایت معتبر است و آن مواردی که ابن ابی عمیر تعبیر «عن رجل» گفته است، بنابراین این روایت بنابر نظریه اول و سوم حجت و معتبر می باشد.

ظاهرا _ والله العالم _ در مورد مرسلات ابن ابی عمیر نظریه سوم تمام است.

برای این اعتبار و حجیت مرسلات ابن ابی عمیر با تعبیر «عن غیر واحد» راه هایی گفته شده است:

1.

اجماع شیخ طوسی (1)و کشی و مامقانی بر این که ابن ابی عمیر از غیر راویان ثقه روایت نمی کند.

2.

گفته بشود هر که در جریان قضیه ابن ابی عمیر قرار بگیرد اطمینان شخصی پیدا می کند که روایات مرسل او از امام علیه السَّلام صادر شده است.

3.

عنوان «غير واحد» عبارت است از حدیث مستفاضه؛ یعنی از افراد متعدد این روایت به من رسیده است.

4.

مراد از عنوان «غیر واحد» حدیث مشهور است.

5.

در خصوص عنوان «غير واحد» اطمینان شخصی حاصل می شود که در بین این افراد ، حداقل یک نفر ثقه وجود داشته است.

محقق حلی اشکالی بر مشهور کرده است، به این بیان که یقین داریم که ابن ابی عمیر از ضعفا نیز نقل روایت می کند.

ولو قال: مراسيل ابن أبي عمير يعمل بها الأصحاب، منعنا ذلك، لان في رجاله من طعن الأصحاب فيه. (2)

در نتیجه نمی توان ملتزم شد که ابن ابی عمیر فقط از راویان ثقه نقل می کند. استادنا المحقق نیز به همین اشکال این گونه اشاره کرده است:

رابعا: قد ثبت رواية هؤلاء عن الضعفاء في موارد ذكر جملة منها الشيخ بنفسه، ولا أدري أنه مع ذلك كيف يدعي أن هؤلاء لايروون عن الضعفاء؟ (3)


1) شیخ طوسی، عدة الاصول، ج 1، ص 386

2) محقق حلى، المعتبر، ج1، ص165.

3) خونی، معجم الرجال، ج 1، ص63

مراد از «هولاء» در عبارت ایشان مشایخ ثقات است که ابن ابی عمیر و بزنطی و صفوان باشند. ایشان می فرماید: همه آن ها از راویان ضعیف نیز نقل روایت دارند، پس چگونه در مورد آن ها ادعای اجماع شده است.

پاسخ این که اگر چه این احتمال در تمام مرسلات وجود دارد، ولی این احتمال مانع از حصول اطمینان به این که این واسطه، ثقه بوده است، نمی شود.

پس اگر چه در مرسلات ابن ابی عمیر این احتمال وجود دارد که واسطه بین ابن ابی عمیر و امام علیه السَّلام ضعیف باشد، اما این احتمال ضعیف است و قابل اعتنا نمی باشد.

هر احتمالی سبب توقف و تردید فقیه نمی شود، بلکه برای به دست آوردن درصد دقیق این احتمال، باید این امور را با دقت ملاحظه کنید: 1. کلمه «غير واحد» همانند کلمه «جماعه» حداقل سه نفر را شامل می شود.

2. آنچه محققان در این قسمت تحقیق کرده اند به این نتیجه رسیده اند که در کل روایات ابن ابی عمیر، ایشان چهار مورد از ضعفا نقل کرده است، استادنا المحقق (1)فقط چهار راوی به نام های علی بن ابی حمزه بطائنی، یونس بن ضبیان، حسين بن احمد و علی بن حدید را به عنوان ضعیفان ذکر می کند.

البته شش و هفت و نهایتاً تا سیزده نفر نیز گفته شده است.

3.

افرادی که ابن ابی عمیر از آن ها روایت دارد، نظریه اول این که ایشان از 375 نفر روایت دارد، نظریه دوم این که ایشان از 397 نفر روایت دارد که برخی مشایخ ایشان بوده و برخی هم از معاصرین ایشان و اغلب آن ها توثیق شده اند، نظریه سوم این که ایشان از 415 نفر روایت دارد.

4.

در مورد روایت محل بحث، این روایت را ابن ابی عمیر از سه تن نقل کرده، که شاید ضعیف باشند؛ یعنی ابن ابی عمیر این روایت را مثلا از علی بن ابی حمزه و یونس بن ضبیان و حسین بن احمد نقل کرده باشند. احتمال دیگر این است که هر سه تن ثقه باشند، مثل ابان بن تغلب یا ابان بن عثمان یا ابراهیم بن عثمان. این هم یک احتمال است. و در مجموع چهار احتمال وجود دارد:


1) «وهذا ابن أبي عمير، روى عن علي بن أبي حمزة البطائني كتابه، ذكره النجاشي والشيخ، و روى محمد بن یعقوب بسند صحیح عن ابن أبي عمير عن علي بن أبي حمزة. وروى بسند صحيح عن ابن أبي عمير عن الحسين بن أحمد المنقري، والحسين بن أحمد المنقري ضعفه النجاشي والشيخ و روى الشيخ بسند صحيح عن ابن أبي عمير، عن علي بن حديد و علي بن حديد ضعفه الشيخ في موارد من كتابيه وبالغ في تضعيفه. وتقدمت روايته عن يونس بن ظبيان آنفا» (خونی، معجم الرجال، ج 1، ص 64)

1.

هر سه راوی ضعیف باشند؛

2.

هر سه راوی معتبر باشند؛

3.

یکی معتبر باشد و دو نفر ضعیف؛

4.

یکی ضعیف و دو نفر معتبر باشد.

پس در سه مورد اشکال ندارد و فقط مورد اول به اشکال برخورد می کند. احتمال اول این است که هر سه ضعیف باشد که اگر می خواهید درصد احتمال اول را به دست بیاورید، به ملاحظه تعداد راویان ضعیف در کل راویانی که ابن ابی عمیر از آن ها روایت نقل می کند، درصد آن کمتر از نیم درصد است که به چنین احتمال ضعیفی عرف و عقلا اعتنا نمی کنند. در نتیجه با ضمیمه کردن این چهار مطلب، اطمینان عرفی حاصل می شود که در بین این سه نفر حداقل یک فرد ثقه وجود دارد.

اشکال دوم: سه شبهه در خصوص استدلال به این حدیث شده است:

شبهه اول: معنای بلوغ در روایت مشخص نیست، «بلوغ المراه» را چگونه معنا می کنید؟ مراد از بلوغ همان حالت نفسانی و تکوینی است که موضوع ثبوت احکام بر او می باشد یا مراد بلوغ نکاح یا بلوغ اشد است که در آیات کریمه به آن اشاره شده بود: «بلغ الحلم»، «بلغ النكاح» و «بلغ الاشد»، چون فرق این است که در کلام فقها بلوغ به شخص اضافه به شخص شده است : «بلوغ المرأه» اما آن جا اضافه به حلم و اشد و نکاح شده است.

این شبهه قابل ذکر نیست، چون بلوغ، در اصطلاح روایات و فقها یک معنای واحد دارد؛ بلوغ حالت نفسانی و تکوینی ای برای شخص ایجاد می شود و به دنبال آن آثاری، همچون انبات شعر و حیض و احتلام میآید و موضوع برای ثبوت احکام شرعی و تکالیف خواهد شد. اگر بگویید بلوغ دو معنا دارد، باید دلیل بیاورید و صرف احتمال کافی نیست.

شبهه دوم: این شبهه غلط تر از شبهه اوّلی است. می گویند: _ العیاذ بالله _ تعبير «بلوغ المرأة» نمی تواند از امام علیه السَّلام صادر شود، چون مراة، یعنی زن بیست ساله، زن کامل، پانزده ساله، هفتاد ساله، لذا تعبیر «بلوغ المراة» بسیار خنده دار است، چون اگر بگوییم زن کامل بالغ شده مردم می خندند. زن کامل که بالغ نمی شود، امام علیه السَّلام باید

می فرمودند «بلغ الصبي يا الصبيه يا الجاریه». پس این تعبیر از امام صادر نشده، لذا سن در اسلام اساسی ندارد و این روایت تصدیق نمی شود.

این توهّم، ضعیف تر از شبهه سابق است، چون در هیچ قاموسی کلمه «مرأه» برای زن کامل نیامده است، بلکه اسم جنس بوده و برای طبیعی و ماهیت جنس زن آمده است، دوساله باشد یا هشتاد سال، طبیعی مذکر نامش «رجل» است و در مقابل طبیعی مؤنث که نامش «مراه» است.

در مجمع البحرین آمده است:

والمرء أيضا بفتح الميم: الرجل، فإن لم تأت بالألف واللام قلت: «امرؤ» و «امرءان»، و الجمع رجال من غير لفظه ، وأنثى «امرأة»بهمزة وصل، و في لغة «مرأة» كتمرة. (1)

طبیعت انثی از جنس انسان نامش «امرة» است و طبیعی ذکور از انسان نامش «مرء» است، موارد استعمال گاهی دوساله یا بیست ساله یا هشت ساله یا هشتاد ساله است.

علامه مجلسی هم درباره وجه تسمیه «امراه» آورده است:

سُمَّيَتِ الْمَرْأَةُ مَرَأَةً لِأَنَّهَا خُلِقَتْ مِنَ المَرْءِ يَعْنِي خُلِقَتْ حَوَّاءُ مِنْ آدَمَ. (2)

«مَعَانِي الْأَخْبَارِ مُرْسَلًا مَعْنَى الْإِنْسَانِ أَنَّهُ يَنْسَى وَ مَعْنَى النِّسَاءِ أَنَّهُنَّ أُنَسَ لِلرِّجَالِ وَ مَعْنَى المرأَةِ أَنَّهَا خُلِقَت مِنَ المرء» (محمد باقرمجلسی، بحار الانوار، ج 75، ح3).

«الدرا منتُورُ، عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: خَلَقَ اللهُ آدَمَ مِنْ أَدِيمِ الْأَرْضِ يَوْمَ الْجُمُعَةِ بَعْدَ الْعَصْرِ فَسَمَّاهُ آدَمَ ثُمَّ عَهِدَ إِلَيْهِ فَنَسِيَ فَسَمَّاهُ الْإِنْسَانَ قَالَ ابْنُ عَبَّاسِ فَبِاللَّهِ مَا غَابَتِ الشَّمْسُ مِنْ ذَلِكَ الْيَوْمِ حَتَّى أُهْبِطَ مِنَ الْجَنَّةِ قَالَ وَإِنَّمَا سُمِّيَتِ الْمَرْأَةُ مَزَأَةً لِأَنَّهَا خُلِقَتْ مِنَ الْمَرْءِ وَسُمِّيَتْ حَوَاءَ لِأَنَّهَا أُمْ كُلَّ حَيَّ» (همان، ص 265، ح4).

«الْعِلَ-كَ لِمِحَمَّدِ بْنِ عَلِيَّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ، قَالَ: كَانَ مَكْتُ آدَمَ فِي الْجَنَّةِ نِصْفَ سَاعَةٍ ثُمَّ أُهْبِطَ إِلَى الْأَرْضِ لِتَمَامِ تِسْعِ سَاعَاتٍ مِنْ يَوْمِ الْجُمُعَةِ وَ ذَلِكَ فِي وَقْتِ صَلَاةِ الْعَصْرِ قَالَ: وَ سُمِّيَتِ الْعَصْرَ لِأَنَّ آدَمَ عُصِرَ بِالْبَلَاءِ قَالَ أَلْقَى اللهُ النَّوْمَ عَلَى آدَمَ فَأَخَذَ ضِلْعَهُ الْقَصِيرَ مِنْ جَانِبِهِ الْأَيْسَرِ فَخَلَقَ مِنْهُ حَوَاءَ فَلَمْ يُؤْذِهِ ذَلِكَ وَلَوْ آذَاهُ ذَلِكَ مَا عَطَفَ عَلَيْهَا أَبَداً فَقَالَ آدَمُ : مَا هَذِهِ قَالَ هَذِهِ امْرَأَةٌ لِأَنَّهَا مِنَ المَرْءِ خُلِقَتْ قَالَ: مَا اسْمُهَا قَالَ: حَوَاءُ لِأَنَّهَا خُلِقَتْ مِنْ شَيْءٍ حَيَّ فَقَالَ ابْنُ عَبَّاسِ سُمِّيَتْ حَوَاءَ لِأَنْهَا أُمْ كُلَّ حَيَّ قَالَ: جَعْفَرُ سُمِّينَ النَّسَاءَ لِأُنْسِ آدَمَ بِ حَوَاءَ حِينَ أُهْبِطَ إِلَى الْأَرْضِ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ أَنَس غَيْرُهَا» (همان، ص 265 و 266، ح 5)

به زن ها «مرأه» گفته می شود، چون از -مرء» که رجال است خلق شده اند.

در این باره استعمالات مرأه» دربارۀ دختران و غیر بالغین هم این روایات را ملاحظه کنید:

مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيَّ بن الْحُسَيْنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ حَمَّادٍ عَنِ الْحَلَبِيَّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ : إِنَّ مَنْ دَخَلَ بِامْرَأَةٍ قَبْلَ أَنْ تَبْلُغَ تِسْعَ سِنِينَ فَأَصَابَهَا عَيْبٌ فَهُوَ ضَامِنٌ؛ (3)


1) طريحي، مجمع البحرين، ج1، ص389

2) الْعِلَلَ، عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَن مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي عَبْدِ اللهِ الْكُوفِي عَن مُوسَى بْنِ عِمْرَانَ النَّخَعِي عَنْ عَمَّهِ الْحُسَيْنِ بْنِ يَزِيدَ النَّوْفَلِيَّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي حَمْزَةَ عَنْ أَبِي بَصِير عَنْ أَبِي عَبْدِ الله لا قال : سُمِّيَتِ المَرْأَةُ مَرَأَةً لِأَنَّهَا خُلِقَتْ مِنَ المرأ يَعْنِي خُلِقَت حواء من آدم» (محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج 57، ص 265، ح2).

3) شیخ حر عاملی، وسائل الشيعه، ج 20، ص 103 ، ابواب مقدمات النکاح باب 45، ح8

کسی که به دختری قبل از رسیدن به سن نُه سالگی دخول کند و سبب نقص و عیب در او شود ضامن خواهد بود.

و روایت دیگر به همین مضمون که در ذیل اشاره می شود:

وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ حَمَّادٍ عَنِ الْحَلَبِيَّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السَّلام قَالَ: مَنْ وَطِئَ امْرَأَتَهُ قَبْلَ تِسْعَ سِنِينَ فَأَصَابَهَا عَيْبٌ فَهُوَ ضَامِن. (1)وَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ وَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ جَمِيعاً عَنِ ابْنِ مَحْبُوبِ عَنِ الْحَارِثِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ النُّعْمَانِ صَاحِبِ الطَّاقِ عَنْ بُرَيْدِ بْنِ مُعَاوِيَةَ عَنْ أَبِي جَعْفَرِ علیه السَّلام فِي رَجُلٍ اقْتَضَ جَارِيَةً يَعْنِي امْرَأَتَهُ فَأَفْضَاهَا قَالَ: عَلَيْهِ الدِّيَةُ إِنْ كَانَ دَخَلَ بِهَا قَبْلَ أَنْ تَبْلُغَ تِسْعَ سِنِينَ قَالَ وَإِنْ أَمْسَكَهَا وَلَمَّ يُطَلَّقَهَا فَلَا شَيْءَ عَلَيْهِ إِنْ شَاءَ أَمْسَكَ وَإِنْ شَاءَ طَلَّق. (2)قَالَ الْكُلَيْنِيُّ وَعَنْهُ عَنْ زَكَرِيَّا الْمُؤْمِنِ أَوْ بَيْنَهُ وَبَيْنَهُ رَجُل لَا أَعْلَمُهُ إِلَّا حَدَّثَنِي عَنْ عَمَّارٍ السَّجِسْتَانِيَ قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللهِ علیه السَّلام يَقُولُ لِمِوَلَّى لَهُ: انْطَلِقَ فَقُلْ لِلْقَاضِي قَالَ رَسُولُ اللهِ صلَّی اللهُ علیه وآله: حَد المرأَةِ أَنْ يُدْخَلَ بِهَا عَلَى زَوْجِهَا ابْنَةُ تِسْعَ سِنِين. (3)

در همه این روایات کلمه «مرأه» در طبیعی و جنس انثی استعمال شده است که شاهدش استعمال در دختر قبل از نُه سالگی در این روایات است.

پس روایات و لغت مؤید این مدعاست که مراد از این کلمه طبیعی و جنس زن است.

شبهه سوم: می گویند اگرچه روایت معتبره است و متن حدیث قابل تصدیق است، اما مدعای شما را این روایت ثابت نمی کند، چون مدعا این است که بر دختر نُه ساله همه احکام مترتب خواهد شد، ولی این روایت قدر متیقن فقط حجاب را می گوید و دلالت بر ثبوت بقیه احکام ندارد.

پاسخ: همین که این روایت فقط موضوع را ثابت کند، کفایت می کند، چون در تنبیهات گفتیم: تفکیک بین ترتب احکام امکان ندارد. علاوه بر این که می توان گفت ادله اولیه احکام برای مطلق انسان ها ثابت می کند، بلوغ نمی خواهد، خرج ما خرج و بقى الباقی، دلیل «رفع القلم»، صبی را خارج می کند اما بالغ را خیر، روایت می گوید: دختر نُه ساله بالغ است. هم چنین این حدیث کاشف از این مطلب است که در زمان


1) شیخ حر عاملی، وسائل الشيعه، ج 20، ص 103 ، ابواب مقدمات النکاح، باب 45، ح 5

2) همان ص 494 ابواب ما يحرم بالمصاهره، باب 34، ح3

3) همان ص 102، ابواب مقدمات النکاح، باب 45، ح3

صدور ارتکازی بوده که تمام احکام بر بلوغ بار می شود و لذا امام روی موضوع انگشت می گذارد که نُه سالگی اماره بر بلوغ است و پشت سرش ترتب احکام شرعیه خواهد آمد. پس ظاهرا _ والله العالم _ دلالت این روایت بر مدعی واضح است.

روایت پنجم

وَ عَنْهُ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ رَجُلٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السَّلام قَالَ: قُلْتُ الْجَارِيَةُ ابْنَةُ كَمْ لَا تُسْتَصْبَيَ أَبِنْتُ سِتْ أَوْ سَبْعٍ فَقَالَ: لَا ابْنَةُ تِسْعِ لَا تُسْتَصْبَيَ وَأَجْمَعُوا كُلُّهُمْ عَلَى أَنَّ ابْنَةَ تِسْعِ لَا تُسْتَصْيَ إِلَّا أَنْ يَكُونَ فِي عَقْلِهَا ضَعْفٌ وَإِلَّا فَإِذَا بَلَغَتْ تِسْعاً فَقَدْ بَلَغَت؛

از امام صادق علیه السَّلام سؤال شد: دختر و جاریه در چه زمانی دیگر طفل نیست و دوران بچگی اش تمام شده، در شش سالگی یا هفت سالگی؟ امام علیه السَّلام فرمود: همه اتفاق دارند که دختر نه ساله دیگر طفل نیست و کبیره شده است مگر از نظر عقلی ضعیف باشد و دختر زمانی که به نُه سال برسد بالغ شده است.

در این روایت بحث سندی آن مثل بحث سندی حدیث چهارم است که مرسلات ابن ابی عمیر حجت است یا خیر؟ با این فرق که در این روایت تعبير عن رجل» آمده است. در نتیجه بنابر نظر مشهور و مبنای حساب احتمالات این روایت معتبر است.

اما در خصوص دلالت این حدیث، این روایت نیز موضوعی از موضوعات شرعی را بیان می کند، و آن موضوع عبارت است از دختر بالغه و این که بلوغ در دختران، چه وقت محقق می شود، بلوغ در اسلام موضوع برای جمیع احکام است، در این حدیث از امام علیه السّلام سؤال می شود دوران صبابت کی تمام می شود؟ امام علیه السَّلام می فرماید: دختر وقتی که نُه سالش تمام شد، مرز صبابت تمام شده است و کبیره و بالغه می شود. به وضوح این جمله «ابن تسع»، مرز بین صغیره و کبیره و مرز بین رفع القلم و مرز بین صبیه و کبیره را معین می کند. سپس می فرماید: اتفاقی است که دختری که نُه ساله شده، صبیه نیست. این هم به وضوح مرز بین صغیره و کبیره و بالغه و غیر بالغه را بیان می کند که نه سال تمام شد، مرز کودکی تمام شده است. جمله دیگر که دلالت بر مدعا دارد این است که «اذا بلغت تسعا»، یعنی نه سال که تمام شد، دوران کودکی که تمام شده عنوان جدیدی پیدا شده است که دختر بالغه شده است

روایت ششم

مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ جَمِيعاً عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرِ عَنْ حَمَّادٍ عَنِ الْحَلَبِي عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السَّلام قَالَ: قَالَ: إِذَا تَزَوَجَ الرَّجُلُ الْجَارِيَةَ وَهِيَ صَغِيرَةً فَلَا يَدْخُلُ بِهَا حَتَّى يَأْتِيَ لَهَا تِسْعُ سِنِينَ. (1)

سند روایت صحیحه است. این روایت در بین روایات، این خصوصیت را دارد که منهای از حکم، دلالت بر مدعا دارد و آن به جهت کلمه «صغیره» است که در این روایت آمده و در بقیه روایات نیست.

«تزوج الرجل الجاريه و هي صغيرة» یعنی مردی با دختر غیر بالغه ازدواج کرده است با حکم کار نداشته باشید که بحث دیگری است و با خواندن بقیه روایات روشن می شود، آنچه مربوط به این مقام این است که در این روایت کلمه صغیره دارد که در ادامه «حتى يأتي لها تسع سنين» دارد، در این روایت عنوان «صغیره» مغیا به غایت می شود که غایت آن چه وقت تمام می شود؟ این صغیره مقید به نُه سالگی می شود که معنایش این است که اگر غایت آمد دیگر صغیره نیست. صغیره بودن حدی دارد و آن حد این است که مادامی که نُه سال نیامده باشد، مفادش این است که نُه سال که آمد، صغیره نیست و کبیره و بالغۀ است. نتیجه این که این روایت از دو طریق دلالت بر مدعی دارد؛

هم از طریق کلمه صغیره و هم از جهت ترتب حکم در نتیجه این روایت ششم از جهت سند و دلالت تمام است.

روایت هفتم

مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَسْبَاطٍ عَنْ عَلِيَّ بْنِ الْفَضْلِ الْوَاسِطِي قَالَ: كَتَبْتُ إِلَى الرِّضَاء علیه السَّلام: رَجُلٌ طَلَّقَ امْرَأَتَهُ الطَّلَاقِ الَّذِي لَاتَحِلُّ لَهُ حَتَّى تَنْكِحَ زَوْجاً غَيْرَهُ فَتَزَوَجَهَا غُلَامٌ لَم يَحْتَلِمْ قَالَ: لَا حَتَّى يَبْلُغَ فَكَتَبْتُ إِلَيْهِ مَا حَدَّ الْبُلُوغ فَقَالَ: مَا أَوْجَبَ اللهُ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ الْحُدُودَ. (2)

این روایت هم دلالت بر مرز بین بالغه و غیر بالغه دارد.


1) شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج 20 ، ص 101 ، ابواب مقدمات النکاح، باب 45 ، ح 1

2) همان، ج 22، ص 130 ، ابواب اقسام الطلاق، باب 8، ح1

در این روایت، علی بن فضل مکاتبه ای با امام رضا علیه السَّلام دارد و می پرسد: محلل می تواند غیر بالغ باشد یا خیر؟ حضرت می فرمایند: نمی تواند. کسی که بالغ است اگر محلل واقع شود، خانم بر شوهر اول حلال می شود و اگر بالغ نباشد حلال نمی شود. امام علیه السَّلام می فرمایند: محلل غیر بالغ فایده ندارد، چون محلل باید بالغ باشد.

علی بن فضل سؤال دوم را مطرح می کند که مرز بلوغ چیست؟ از کجا بفهمیم آقا یا خانم بالغ هستند یا خیر؟ امام فرمودند: زمانی که پسر یا دختر حد بر آن ها جاری می شود، بالغ شده اند.

مرز بین بالغ و غیر بالغ، زمان اجرای حدود قرار داده شده است. پس این روایت موضوع را می گوید که زمان اجرای حد، زمان بلوغ است. سؤال: این روایت سن را مشخص نکرده است که بگویید نُه ساله است، روایت گفته زمان ثبوت حدود، بلوغ است. برخی می گویند این زمان، نُه ساله است، بعضی می گویند چهارده، دسته ای می گویند هفده ساله است. اشکال این است که شما که تمسک به این حدیث می کنید، نمی دانید زمان اجرای حدود چه وقت است؟ بله روایت مرز بین بلوغ و عدم بلوغ را بیان می کند اما زمان اجرای حد را بیان نمی کند.

جواب: اگرچه این روایت زمان اجرای حد برای دختران و پسران را بیان نکرده است، ولی صحیحه ابن سنان که روایت اول است، بیان کرده است، آن صحیحه می گوید: پسران در پانزده سالگی و دختران در نُه سالگی حد می خورند و روایت سلیمان و مرسله صدوق آن را بیان کرده اند. پس به ضمیمه روایات متقدمه بعد از نُه سال، برای دختران بلوغ حاصل شده است.

اگر چه از این روایت تعبیر به صحیحه شده است، اما ضعف سندی دارد، لذا این روایت مؤیّد صحیحه حلبی و معتبره ابن ابی عمیر می باشد.

این روایت از دو جهت مناقشه سندی دارد:

1. در سند این روایت سهل بن زیاد است، وی از علی بن اسباط و او از علی بن فضل ایشان از حضرت رضا علیه السَّلام نقل می کند.

این یک جهت اشکال که سهل بن زیاد مورد تأمل است و جماعتی می گویند مورد اعتماد است و برخی می گویند مورد اعتماد نیست و مورد بحث است.

2. على بن فضل واسطی در سند قطعا توثیق نشده است. اما برخی از محققان می گویند این روایت معتبر است به جهت فرمایش شیخ صدوق که فرموده است:

«علی بن فضل هاشمى كان صاحبا للرضا». (1)برخی این جمله را بالاتر از توثیق می دانند، لذا می گویند این روایت معتبره است.

صاحب وسائل طریق شیخ صدوق به علی بن فضل واسطی را نقل میکند آن جا دارد:

وما كان فيه عن علي بن الفضل الواسطي فقد رويته عن أبي رضي الله عنه، عن علي بن إبراهيم، عن أبيه، عن علي بن الفضل الواسطي صاحب الرضا علیه السَّلام. (2)

شیخ صدوق در مقام بیان طریق خودش این خصوصیت را برای علی بن فضل واسطه نقل می کند و برای بقیه راویان چنین توصیفی نیاورده است، لذا گفته اند این شخص ثقه است حال اگر این گفتار و برداشت درست باشد و گفته شود و در مورد سهل بن زیاد هم گفته شود «الامر فى السهل سهل»، روایت معتبره است، اما اگر این برداشت صحیح نباشد _ که نیست _ این روایت معتبره نمی باشد و مؤید صحیحه حلبی و معتبره ابن ابی عمیر است.

روایت هشتم

وَفِي عُيُونِ الْأَخْبَارِعَنْ جَعْفَرِ بْنِ نُعَيْمٍ بْنِ شَاذَانَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ شَاذَانَ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ بْنِ بَزِيعٍ عَنِ الرَّضَاءَ علیه السَّلام فِي حَدَّ الْجَارِيَةِ الصَّغِيرَةِ السِّنَّ الَّذِي إِذَا لَ تَبْلُغَهُ لَم يَكُنْ عَلَى الرَّجُلِ اسْتِبْرَاؤُهَا قَالَ: إِذَا لَم تَبْلُغَ اسْتُبْرِئَتْ بِشَهْرِ قُلْتُ: وَإِنْ كَانَتِ ابْنَةَ سَبْعِ سِنِينَ أَوْنَحْوِهَا مِمَّا لَاتَحْمِلُ فَقَالَ: هِيَ صَغِيرَةٌ وَلَا يَضُرُّكَ أَنْ لَاتَسْتَبْرِيَّهَا فَقُلْتُ: مَا بَيْنَهَا وَ بَيْنَ تِسْعَ سِنِينَ فَقَالَ: نَعَمْ تِسْعَ سِنِينَ. (3)

حدیث هشتم که روایت اسماعیل بن بزيع (4)است، دلالت دارد که مرز بین صغیره و کبیره، حد بين صبيه و بالغه و مایز بین صبابت و بلوغ، «تسع سنین» است. دلالت این روایت از صحیحه حلبی به دو جهت اقوی است؛

1. کلمه صغیره در این روایت، تکرار شده است؛

1) «و ماكان فيه عن علي بن الفضل الواسطيّ فقد رويته عن أبي ذحمة الله عن علي بن إبراهيم، عن أبيه، عن علي بن الفضل الواسطيّ صاحب الرضا علیه السَّلام» (شيخ صدوق، من لا يحضره الفقیه، ج 4، ص474

2) شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج 19، ص391، طریق 221

3) همان، ج21، ص 85 و 86 ، ابواب نكاح العبيد، باب 3، ح11

4) «وَ فِي عُيُونِ الْأَخْبَارِعَنْ جَعْفَرِيْنِ نُعَيْمِ بْنِ شَاذَانَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ شَاذَانَ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ بْنِ بَزِيعٍ عَنِ الرَّضَا علیه السَّلام فِي حَدَّ الْجَارِيَةِ الصَّغِيرَةِ السِّنَّ الَّذِي إِذَا لَم تَبْلُغَهُ لَم يَكُنَّ عَلَى الرَّجُلِ اسْتِبْرَاؤُهَا قَالَ إِذَا لَمْ تَبْلُغَ اسْتُبْرِئَتْ بِشَهْرٍ قُلْتُ: وَإِنْ كَانَتِ ابْنَةَ سَبْعِ سِنِينَ أَوْ نَحْوِهَا مِمَّا لَاتَحْمِلُ فَقَالَ: هِيَ صَغِيرَةٌ وَلَا يَضُرُّكَ أَنْ لَاتَسْتَبْرِيَّهَا فَقُلْتُ مَا بَيْنَهَا وَبَيْنَ تِسْعَ سِنِينَ فَقَالَ: نَعَمْ تِسْعَ سِنِينَ» (همان)

2. تصریح شده است که دختر هفت ساله صغیره است که به دنبال آن حضرت فرمودند: بله در نُه سالگی صغیره نیست و دختر بالغ شده است.

البته این روایت، ضعف سندی دارد، چون جعفر بن نعیم شاذان نیشابوری و محمد بن شاذان نیشابوری در آن واقع شده اند و هر دو در کتاب های رجال توثیق نشده اند. با این فرق که دربارۀ محمد بن شاذان در توقیع این گونه آمده است:

وَأَمَّا مُحَمَّدُ بن شَاذَانَ بْنِ نُعَيْمٍ فَإِنَّهُ رَجُلٌ مِنْ شِيعَتِنَا أَهْلَ الْبَيْت. (1)

بعضی می گویند این تعبیر دلالت بر توثیق می کند، لذا روایت هشتم، مؤید احادیث معتبره قبلی خواهد بود.

روایت نهم

وَ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنِ ابْنِ أَبِي نَجْرَانَ عَنْ صَفْوَانَ عَنْ عَبْدِالرَّ حْمَنِ بْنِ الْحَجَّاجِ قَالَ: قَالَ أَبُو عَبْدِ اللهِ علیه السَّلام: ثَلَاثٌ يَتَزَوَجَنَ عَلَى كُلَّ حَالِ الَّتِي لَم تَحِض وَمِثْلُهَا لَاتَحِيضُ قَالَ قُلْتُ: وَمَا حَدُّهَا؟ قَالَ: إِذَا أَتَى لَهَا أَقَلُّ مِنْ تِسْعِ سِنِينَ وَالَّتِي لَم يُدْخَلَ بِهَا وَالَّتِي قَدْ يَئِسَتْ مِنَ المَحِيضِ وَمِثْلُهَا لَاتَحِيضُ قُلْتُ: وَمَا حَدُّهَا؟ قَالَ: إِذَا كَانَ لَهَا خَمْسُونَ سَنَةٌ. (2)

موضوع این حدیث، زنانی هستند که بعد از طلاق، عده ندارند، که یکی از آن ها زنی است که حیض ندیده است و هم ردیف های او حیض نمی بینند؛ برای نمونه مطلقه دختر هفت ساله است و هم سن و سال های او حیض نمی بینند، این قسم از خانم ها در صورت طلاق، عدّه ندارند و اگر ساعت هشت شوهرشان طلاق داد، ساعت نه می توانند با دیگری ازدواج کنند.

جمله: «التي لم تحض ومثلها لا يحيض» مقداری مجمل است، راوی عرض می کند ضابط و معیار را بیان کنید، کدام خانم ها هستند که حیض ندیده اند و هم ردیفان آن ها هم حیض نمی بینند، امام علیه السَّلام می فرمایند: «إذا أتى لها أقل من تسع سنين». می گویند ضابط این است که نُه سال کمتر داشته باشد، هر خانمی که نه سال کمتر دارد، حیض ندیده است و هم ردیفان او هم حیض نمی بینند، مفهوم این است که هر خانمی که نُه سال او تمام شده، ممکن است حیض ببینند و هم نوعش حيض ببینند، خانمی که


1) محمدباقر مجلسی، بحار الانوار، ج 53، ص181

2) شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج 22، ص179، ابواب العده، باب 2، ح4

نُه سال دارد صغیره نیست پس بالغه است. بنابراین روایت هم دلالت دارد که مرز بین صغیره و کبیره و بین بالغه و غیر بالغه نُه سال است.

روایت دهم

حديث عبد الرحمن بن حجاج:

مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ أَبِي الْخَطَابِ عَنْ صَفْوَانَ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ الْحَجَّاج :قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السَّلام يَقُولُ: ثَلَاتْ يَتَزَوَّجْنَ عَلَى كُلَّ حَالٍ الَّتِي قَدْ يَئِسَتْ مِنَ المَحِيضِ وَمِثْلُهَا لَاتَحِيضِ قُلْتُ: وَمَتَى تَكُونُ كَذَلِكَ قَالَ: إِذَا بَلَغَتْ سِتَّينَ سَنَةً فَقَدْ يَئِسَتْ مِنَ الْمَحِيضِ وَمِثْلُهَا لَا تَحِيضُ وَالَّتِي لَم تَحِضْ وَمِثْلُهَا لَاتَحِيض قُلْتُ : وَمَتَى يَكُونُ كَذَلِكَ قَالَ: مَا لَم تَبْلُغَ تِسْعَ سِنِينَ فَإِنَّهَا لَاتَحِيضُ وَمِثْلُهَا لَاتَحِيضُ وَالَّتِي ثُمَّ يُدْخَلَ بِهَا. (1)

امام صادق علیه السَّلام فرمود: سه دسته از زنان، در هر حالی می توانند ازدواج کنند:

1. کسی که عادت نشده و همانند او نیز عادت نمی شود. پرسیدم: حد آن چیست؟

فرمود: آن گاه که کمتر از نُه سال دارد؛

2.

کسی که با او آمیزش نشده است؛

3.

کسی که از عادت ماهانه ناامید گردیده و همسان او قاعدگی ندارد. پرسیدم حدش چیست؟ فرمود: هنگامی که شصت سال داشته باشد.

در این روایت امام علیه السَّلام می فرمایند: دختری که حیض نمی بیند و هم ردیفان او هم حیض نمی بینند، نیاز به عده ندارد و می تواند ازدواج کند چون صغیره است، راوی می گوید: «متی يكون ذلك»؛ حد و مرز و ضابط بین این دو طایفه را بیان کنید، امام علیه السَّلام می فرمایند: مرز آن نُه سالگی است اگر نُه ساله نشده صغیره است، اگر نِه سال تمام شده است، کبیره است. این حدیث هم مؤيّد حدیث حلبی و معتبره ابن ابی عمیر است. چون در سند سهل بن زیاد واقع شده است که مورد اختلاف شدید است. جماعتی مثل شیخ می فرمایند: «الامر فى السهل سهل» (2)که آن ها می توانند تعبیر به صحیحه کنند. جماعتی می گویند این حرف درست نیست و دلیل درستی بر توثیق سهل بن زیاد نداریم، لذا این حدیث، مؤیّد احادیث قبل خواهد شد.


1) شیخ حر عاملی، وسائل الشيعه، ج 22، ص 83، ابواب العده، باب 3، ح 5

2) ففي مرسلة البزنطي التي إرسالها كوجود سهل فيها سهل» (مکاسب، ج 4، ص 309)

هم چنین گفته اند چون این حدیث را مرحوم شیخ به طریق خود به علی بن حسن نقل می کند و طریق ایشان به علی بن حسن اگر مراد علی بن حسن فضال باشد ضعیف است چون ابن زبیر در آن واقع شده است و اگر مراد علی بن حسن رباط باشد صحیح است. ولی ظاهرا _ والله العالم _ این علی بن حسن، علی بن حسن فضال باشد، و این روایت از نظر طریق مشکل دارد. بنابراین این روایت از این جهت نیز مشکل پیدا می کند، چون طریق شیخ مشکل دارد. لذا این روایت مؤیّد خواهد بود.

نکته باقی مانده این که در برخی از نوشته ها حدیث نهم و دهم را حديث واحد قرار داده اند و لذا می گویند: بعضی از نقل های این حدیث دهم اختلاف یسیر دارد، اما ظاهرا _ والله العالم _ این اشتباه است چون:

اولاً: حدیث نهم را شیخ نقل کرده است و حدیث دهم را کلینی.

ثانياً: در این دو حدیث گرچه هر دو از مرز بلوغ می پرسد، اما در یکی تعبیر «و ما حدها» آمده و دیگری «متى ذلك».

ثالثاً: سهل بن زیاد در سند حدیث نهم است و در دهم نیست.

و رابعاً: طريق حديث نهم صحیح است اما طریق حدیث دهم صحیح نیست. نتیجه این می شود که حدیث نهم و دهم دو روایت است که بله می گوییم اختلاف يسير است.

روایت یازدهم

وَعَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبِ عَنْ عَبْدِ الْعَزِيزِ الْعَبْدِيَّ عَنْ حَمْزَةَ بْنِ حُمْرَانَ عَنْ حُمْرَانَ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرِ علیه السَّلام قُلْتُ لَهُ: مَتَى يَجِبُ عَلَى الْغُلَامِ أَنْ يُؤْخَذَ بِالْحُدُودِ التَّامَّةِ وَتُقَامَ عَلَيْهِ وَيُؤْخَذَ بِهَا قَالَ: إِذَا خَرَجَ عَنْهُ الْيْتُمْ وَأَدْرَكَ قُلْتُ: فَلِذَلِكَ حَدُّ يُعْرَفُ بِهِ فَقَالَ: إِذَا احْتَلَمَ أَوَبَلَغَ خَمْسَ عَشْرَةَ سَنَةً أَوْ أَشْعَرَ أَوْ أَنْبَتَ قَبْلَ ذَلِكَ أُقِيمَتْ عَلَيْهِ الْحُدُودُ التَّامَّةُ وَأُخِذَهَا وَأُخِذَتْ لَهُ قُلْتُ: فَالْجَارِيَةُ مَتَى تَجِبْ عَلَيْهَا الْحُدُودُ التَّامَّةُ وَتُؤْخَذُبِهَا وَيُؤْخَذُ لَهَا قَالَ: إِنَّ الْجَارِيَةَ لَيْسَتْ مِثْلَ الْغُلَامِ إِنَّ الْجَارِيَةَ إِذَا تَزَوَجَتْ وَ دُخِلَ بِهَا وَلَهَا تِسْعُ سِنِينَ ذَهَبَ عَنْهَا الْيْتُمْ وَدُفِعَ إِلَيْهَا مَالُهَا وَ جَازَ أَمْرُهَا فِي الشَّرَاءِ وَالْبَيْعِ وَ أُقِيمَتْ عَلَيْهَا الْحُدُودُ التَّامَّةُ وَأُخِذَ لَهَا بِهَا قَالَ: وَالْغُلَامُ لَا يَجُوزُ أَمْرُهُ فِي الشَّرَاءِ وَالْبَيْعِ وَ لَا يَخْرُجُ مِنَ الْيُثْمِ حَتَّى يَبْلُغَ خَمْسَ عَشَرَةَ سَنَةً أَوْ يَحْتَلِمَ أَوْ يُشْعِرَ أَوْ يُنْبِتَ قَبْلَ ذَلِكَ. (1)


1) شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج 1، ص 43 ابواب مقدمات العبادة، باب 4، ح2

این حدیث دو مطلب را بیان می کند:

1.

مایز بین صغیره و کبیره بیان می کند، حد بین صغیره و کبیره را بیان می کند که می فرماید «متى ينقطع عنها اليتم». يتم یعنی غیر بالغه و صغیره می گوید مایز بین يتيمه و غیر یتیمه چه زمانی است، آیه شریفه می فرماید: «وَابْتَلُواْ الْيَتَامَى حَتَّى إِذَا بَلَغُواْ النِّكَاحَ»؛ (1)یعنی بلوغ نکاح مرز بین یتیمه و غیر یتیمه و مرز بین صغیره و کبیره و بالغه و غیر بالغه است. امام علیه السَّلام می فرمایند: «اذا بلغت التسع وقد ذهب عنه الیتم»؛ زمانی که دختر نُه ساله شود صغیره بودن و يتم او تمام می شود. پس این روایت مثل آیه شریفه است، فقط در این روایت تسع سنین مایز قرار شده است اما در آیه، بلوغ نکاح بلوغ حلم و بلوغ رشد مایز قرار داده شده است.

2.

ترتب احکام بر دختر نُه ساله بیان شده است، امام علیه السَّلام می فرمایند: «إذا بلغ تسعاً اقيمت عليه الحدود» و میفرمایند: «اذا بلغ تسعا جازت امرها فى البيع والشراء». اجراى حدود و نفوذ تصرفات مالی در نُه سالگی است.

پس این روایت دو مطلب را بیان می کند: یکی مرز را که «تسع سنین» می باشد و دیگری ترتب احکام را.

بسیار از این حدیث تعبیر به صحیحه شده است، اما ظاهرا درست نیست چون در سند این روایت عبد العزيز عبدی واقع شده است که در کتاب های رجال توثیق نشده است، اما ضرری به استدلال نمی زند، چون قسمت اول روایت موافق با روایات صحیحه است و به آن ها عمل می شود و قسمت دوم هم موافق با روایات صحیحه دیگری است که به آن ها عمل می شود، پس صحیحه بودن یا غیر معتبره بودن آن، مهم نیست.

روایت دوازدهم

وَ بِالْإِسْنَادِ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبِ عَنْ أَبِي أَيُّوبَ الْخَرَازِعَنْ يَزِيدَ الْكُنَاسِي عَنْ أَبِي جَعْفَرِ علیه السَّلام قَالَ: الْجَارِيَةُ إِذَا بَلَغَتْ تِسْعَ سِنِينَ ذَهَبَ عَنْهَا الْيْتُمْ وَ زُوَّجَتْ وَأُقِيمَتْ عَلَيْهَا الْحُدُودُ التَّامَّةُ لَهَا وَعَلَيْهَا الْحَدِيث؛ (2)

جاریه اگر نُه ساله شود دوران طفولیت او تمام شده و آمادگی برای ازدواج را پیدا می کند و حدود نیز بر او و به نفع او جاری خواهد شد.


1) نساء، آیه 6

2) شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج 1، ص 43 ابواب مقدمات العباده، باب 4، ح3

این حدیث را که پیشتر مفصل بحث کردیم، دو مطلب را بیان می کند: اول، حد بین صغیره و بالغه را که می گوید حد «تسع سنین» است، دوم، ترتب احکام بر «تسع سنین» را بیان می کند. اگر چه عده ای این روایت را صحیحه خوانده اند، ولی ما در گذشته بحث کردیم که در سند آن «یزید کناسی» کوفی است و گفتیم در رجال یک بار یزید «کناسی» و بار دیگر «یزید قماط» گفته شده است. اسم این دو هر دو «یزید» و کنیه هر دو »ابوخالد» میباشد. به اتفاق یزید قماط ابو خالد قطعا توثق شده، ولی یزید کناسی به این عنوان توثیق نشده است. بحث در این است که آیا این دو واحد هستند یا خیر؟ محققین این دو را یکی دانسته و به صحیحه می گویند.

اما پیشتر بحث کردیم و گفتیم این دو یکی نیستند، و این حدیث، معتبر نیست، اما اشکالی ندارد، چون قسمت اول روایت موافق با برخی از روایات صحیحه و قسمت دوم هم موافق با برخی دیگر است و لذا مضمون روایت به طور قطع از معصومین علیهم السَّلام صادر شده است و این روایت مطلب جدیدی ندارد.

روایاتی را که تاکنون بیان کردیم می توان در سه دسته قرار داد:

دسته اول: روایاتی که می گوید در نُه سالگی تمام احکام مترتب می شود، در این دسته میتوان روایات اول و دوم و سوم را قرار داد.

دسته دوم: روایاتی است که می گوید نُه سالگی مرز و حد بين بالغه و غیر بالغه است.

روایات چهارم تا دهم در این دسته قرار می گیرد.

دسته سوم: روایاتی است که در آن ها هم موضوع و حد بلوغ مشخص شده است که موافق با دسته دوم است و هم ترتب احکام مشخص شده است که موافق با دسته اولی است. در این دسته می توان روایت یازدهم و دوازدهم را قرار داد.

با روشن شدن مطالب یادشده، فرمایش صاحب جواهر و جامع المدارک و محقق اردبیلی واضح می شود.

خوانساری در جامع المدارک می فرماید: « والأخبار ببلوغ الجارية بالتسع كثيرة فلا إشكال»؛ (1)روایات بلوغ دختران در نُه سالگی بسیار زیاد است. می توان سه دسته از روایات را مؤید کلام ایشان دانست.

نجفی در جواهر الکلام می فرماید:

ويدل عليه مضاف إلى ذلك وإلى ما تقدم من خبري ابن حمران ويزيد الكناسي و موثقي


1) خوانساری جامع المدارک ، ج 3، ص 365

عبدالله بن سنان و الحسن بن راشد، ومرسل الفقيه قال أبو عبد الله علیه السَّلام: «إذا بلغت الجارية تسع سنين دفع إليها مالها ، وجاز أمرها في مالها، وأقيمت الحدود التامة لها وعليها» و النصوص الدالة على جواز الدخول بالجارية إذا بلغت تسعا، وأنها تحيض لتسع وهي كثيرة. (1)

ایشان هم روایات متعددی از همین سه دسته را برای مثال ذکر می کند.

محقق اردبیلی در مجمع الفائده و البرهان می فرماید:

نعم يوجد الأخبار الكثيرة في التسع للصبية مع خبر دل على عدم جواز الدخول قبله والجواز بعده مع عدم معارض صحيح صريح. (2)

محقق اردبیلی هم تعبیر «اخبار کثیره» را ذکر میکند که می توان همین طوایف سه گانه را برای شاهد فرمایش ایشان آورد.

بررسی دسته های دیگر روایات

هم چنین روایات دیگری در این باره مورد استشهاد فقها قرار گرفته است همانند روایاتی که صاحب ریاض از آن ها یاد می کند.

لا يجوز أن يدخل الرجل بالمرأة حتى يمضي لها تسع سنين هلالية إجماعاً للنصوص المستفيضة.(3)

يا صاحب جواهر (4)که بحث را بسیط تر مطرح کرده است و روایات حرمت دخول به دختر غیر بالغه را نیز آورده است. روایات دیگر را که برخی از فقها متعرض آن شده اند و مؤید دسته های سه گانه قبلی است را میتوان این طور در شش دسته، تقسیم بندی کرد:

دسته اول: روایاتی است که دخول به زوجه قبل نُه سالگی را حرام میداند. این روایات یا به طور مستقیم دلالت بر فرمایش مشهور دارد یا مؤید است.

دسته دوم: مضمون این دسته از روایات این است که اگر مرد با همسر خود قبل از نه سال معاشرت کرد و برای زن عیب و نقصی پدید آمد، ضامن است. این دسته هم حکم تکلیفی حرمت دخول و هم حکم وضعی ضمان را دلالت دارد.


1) محمد حسن نجفی جواهر الکلام، ج26، ص39

2) اردبیلی، مجمع الفائدة و البرهان، ج 9، ص188

3) سید علی طباطبائی، ریاض المسائل، ج11، ص 65

4) «المسألة الرابعة الدخول بالمرأة قبل أن تبلغ تسعا محرم إجماعاً بقسميه، ولو دخل لم تحرم بذلك عليه أبداً على الأصح لكن لو أفضاها حرمت عليه أبداً و لم تخرج عن حباله، كما تسمع تفصيل الكلام في ذلك إنشاء الله بما لا مزيد علیه عند ذكر المصنف له ثانيا في المحرمات» (محمد حسن نجفی جواهر الکلام، ج 29، ص118)

دسته سوم: روایاتی که می گوید: وطیِ زوجه قبل از نُه سال دیه دارد، این روایات دلالت دارد که قبل از نُه سال دختر غیر بالغ است و مویّد فتوای مشهور هم است.

دسته چهارم: روایاتی است که می گوید اگر کسی با همسر خود قبل از نُه سال معاشرت کند و مشکلی پیدا شود حرمت ابدی پیدا می کند. این روایات یا مستقیماً وطی غیر بالغ را می گوید یا حداقل مرز بلوغ را بیان می کند.

دسته پنجم: روایاتی که می گوید دختر قبل از نه سالگی مخدوعخ (فریب خورده) است و ادعای گول خوردن از او پذیرفته می شود و بعد از نه سالگی غیر مخدوعه است و قول او بدون بیّنه و شاهد پذیرفته نمی شود.

دسته ششم: مفاد این روایات این است که اگر پدری دختر هشت ساله خودش را شوهر داده، این دختر بعد از این که بالغ شد، مخیر است ازدواج را امضا کند، یا رد کند ولی اگر دختر نه ساله خود را شوهر داده و دختر با اجازه پدر شوهر کرده است، دیگر حق رد و فسخ ندارد.

اکنون به بررسی تفصیلی این شش دسته از روایات که مویّد دسته های سه گانه قبلی میب اشند می پردازیم:

بررسی روایات دسته اول: مفاد این روایات حرمت دخول به همسر قبل از نُه سال است. این روایات، از یک سو دلالت بر حرمت دخول قبل از نُه سال دارد و از سوی دیگر، دلالت بر جواز دخول به همسر بعد از نُه سال دارد و از سوی سوم، مستفاد از اجماع و روایات این است که مراد از صغیره، غیر بالغه است و در این روایات «مرأه» مقیّد به صغیره شده است.

نتیجه: از این روایات استفاده می شود که با آمدن نُه سال، بلوغ محقق شده است. به عبارت دیگر، از این روایات به ضمیمه حرمت دخول به غیر بالغه، استفاده می شود که نُه سال یا بلوغ است یا اماره بر بلوغ. در این جا به برخی از این روایات اشاره می شود:

روایت اول:

مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ جَمِيعاً عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرِ عَنْ حَمَّادٍ عَنِ الْحَلَبِيَّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السَّلام قَالَ: قَالَ: إِذَا تَزَوَجَ الرَّجُلُ الْجَارِيَةَ وَهِيَ صَغِيرَةً فَلَا يَدْخُلُ بِهَا حَتَّى يَأْتِيَ لَهَا تِسْعُ سِنِين؛(1)

امام صادق علیه السَّلام فرمود: زمانی که مرد با دختری ازدواج کرد که صغیره است حق مقاربت و نزدیکی با او را تا نُه سالگی ندارد.


1) شیخ حر عاملی، وسائل الشيعه، ج 20، ص101 ، ابواب مقدمات النکاح، باب 45، ح1

از این صحیحه، سه مطلب استفاده می شود:

1.

از روایات کلمه صغیره استفاده شده و جاریه متقید به صغیره است. تقیید موضوع به وصف مشعر علیت است؛

2.

حرمت دخول قبل از نُه سالگی از کلمه (لایدخل) استفاده می شود؛

3.

جواز دخول بعد از نُه سالگی از غایت استفاده می شود.

مطلب چهارم پیشتر گفتیم که مراد از صغیره در روایات، غير بالغه است، و لذا مثل صاحب ریاض (1)ادعا می کند تعبیر «لا تحيض ومثلها لا تحيض» وصفی که عَلم برای غیر بالغه شده و کنایه از دختر غیر بالغ است. غیر بالغه دختری که حیض و مثل او حیض نمی بیند.

روایت دوم:

وَعَنْ حُمَيْدِ بْنِ زِيَادٍ عَنِ الْحَسَنِ بن مُحَمَّدِ بْنِ سَمَاعَةَ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى عَنْ مُوسَی بْنِ بَكْرٍ عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِي جَعْفَرِ علیه السَّلام قَالَ: لَايُدْخَلَ بِالْجَارِيَةِ حَتَّى يَأْتِي لَهَا تِسْعُ سِنِينَ أَوْ عَشْرُ سِنِينَ؛ (2)

امام باقر علیه السَّلام فرمود: مقاربت و نزدیکی با جاریه قبل از نُه سالگی جایز نمی باشد.

در این که این روایت صحیحه است یا خیر، اختلاف است و منشأ اختلاف موسی بن بکر می باشد اگر بگوییم ثقه است، روایت صحیحه است همان طور که اکثر فقها می گویند و اگر نگوییم ثقه است، صحیحه نمی باشد. در این روایت کلمه «عشر سنین» آمده که مراد از آن اتمام نُه سالگی است.

روایت سوم:

قَالَ الْكُلَيْنِيُّ وَعَنْهُ عَنْ زَكَرِيَّا الْمُؤْمِنِ أَوْ بَيْنَهُ وَبَيْنَهُ رَجُلَ لَا أَعْلَمُهُ إِلَّا حَدَّثَنِي عَنْ عَمَّارٍ السِّجِسْتَانِيَ قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللهِ علیه السَّلام يَقُولُ لَمِوَلَّى لَهُ: انْطَلِقَ فَقُلْ لِلْقَاضِي قَالَ رَسُولُ اللهِ صلَّی اللهُ علیه وآله: حَد المرأَةِ أَنْ يُدْخَل بها عَلَى زَوْجِهَا ابْنَةُ تِسْعِ سِنِين. (3)

دلالت روایت بر جواز دخول بعد از نُه سالگی واضح است، ولی از لحاظ سندی روایت مؤیّد است، چون «زکریا(المومن» در سند توثیق نشده است و فقط در اسناد کامل الزیاره آمده است، علاوه بر این که حدیث مرسله است، هم چنین عمار سجستانی که مقصود عمار بن عبد الحمید است در رجال توثیق جدی نشده است.


1) «على كل حال: التي لم تحض ومثلها لا تحيض» قال: قلت: وما حدّها؟ قال: «إذا أتى لها أقل من تسع سنين» الحديث. وتحديدها بذلك كاشف عن عدم اختصاصها بالمورد» (طباطبائی، ریاض المسائل، ج 12، ص 215)

2) شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج 20 ، ص 102 ابواب مقدمات النکاح، باب 45 ، ح 2

3) همان، ح 3

روایت چهارم:

وَ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بن أَبِي نَصْرٍ عَنْ عَبْدِالْكَرِيمِ بْنِ عَمْرٍو عَنْ أَبِي بَصِيرِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ علیه السَّلام قَالَ: لَا يُدْخَلُ بِالْجَارِيَةِ حَتَّى يَأْتِيَ لَهَا تِسْعُ سِنِينَ أَوْ عَشْرُ سِنِينَ. (1)

دلالت این روایت هم همانند روایت قبلی است و از جهت سندی به لحاظ سهل بن زیاد مؤید خواهد بود.

بررسی روایات دسته دوم: این روایات می گویند: اگر در دخول به همسر قبل از نُه سالگی، عیبی ایجاد شود؛ مثلا افضاء صورت بگیرد، فاعل ضامن خواهد بود و دلالت بر حکم وضعی دارد.

دلالت این روایت این گونه است: ضمان در مورد تعدی و تفریط است، تعدی و تفریط، یعنی کاری که نباید انجام شود، تعدی، یعنی کاری را که باید انجام بدهد نکند و کاری که نباید بکند، انجام دهد.

پس مورد ضمانات، باب تفریط و تعدی است و از این روایات استفاده می شود که دختران قبل از نُه سالگی بلوغ جنسی ندارند، از این رو هر کس مقاربت کند، ظالم است و تعدی و تفریط کرده است، از روایات به دست می آید که دختران چون قبل از نُه سالگی قابلیت بهره برداری جنسی را ندارد، لذا اگر اجنبی این کار را انجام دهد هم حرمت دارد و هم ضامن است و اگر شوهر انجام بدهد، ضامن است. پس بلوغ جنسی دختران قبل از نه سالگی نیامده است و پس از آن آمده است و این همان بلوغ نکاح و اشد و حلم است که در آیات و روایات بیان شده است.

در این خصوص روایات زیر را ملاحظه کنید:

روایت اول:

وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ حَمَّادٍ عَنِ الْحَلَبِيَّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السَّلام قَالَ: مَنْ وَطِئَ امْرَأَتَهُ قَبل تِسْعَ سِنِينَ فَأَصَابَهَا عَيْبٌ فَهُوَ ضَامِن؛ (2)

امام صادق علیه السَّلام می فرماید: هرکس با دختری قبل از نُه سالگی معاشرت نماید و منجر به حصول عیب و نقصی در او شود، ضامن خواهد بود.


1) شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج 20، ص 103، ابواب مقدمات النکاح، باب 45، ح 4

2) همان، ج 5

و به همین مضمون روایات متعددی دلالت دارند که به آن ها اشاره می شود

روایت دوم:

وَعَنْهُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ طَلْحَةَ بْنِ زَيْدٍ عَنْ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَلِيَّ علیه السَّلام قَالَ: مَنْ تَزَوَّجَ بِكْراً فَدَخَلَ بِهَا فِي أَقَكَ مِنْ تِسْعَ سِنِينَ فَعِيبَتْ ضَمِنَ. (1)

روایت سوم:

وَعَنْهُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ غِيَاتِ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ جَعْفَرِعَنْ أَبِيهِ عَنْ عَلِيَّ علیه السَّلام قَالَ: لَاتُوطَأُ جَارِيَةً لِأَقَلَ مِنْ عَشْرِ سِنِينَ، فَإِنْ فَعَل فَعِيبَتْ فَقَدْ ضَمِن. (2)

این روایت معتبره است و به قرینه سایر روایات مراد از «عشر سنین»، اتمام نه سالگی است.

روایت چهارم:

مُحَمَّدُ بن عَلِيَّ بْنِ الْحُسَيْنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ حَمَّادٍ عَنِ الْحَلَبِيَّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السَّلام: إِنَّ مَنْ دَخَلَ بِامْرَأَةٍ قَبْلَ أَنْ تَبْلُغَ تِسْعَ سِنِينَ فَأَصَابَهَا عَيْبٌ فَهُوَ ضَامِنٌ . (3)

روایت پنجم:

وَ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبِ عَنْ أَبِي أَيُّوبَ عَنْ حُمْرَانَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السَّلام قَالَ: سُئِل عَنْ رَجُلٍ تَزَوَجَ جَارِيَةً بِكْراً لم تُدْرِك فَلَمَّا دَخَلَ بِهَا اقْتَضَهَا فَأَفْضَاهَا فَقَالَ: إِنْ كَانَ دَخَلَ بِهَا حِينَ دَخَلَ بِهَا وَلَهَا تِسْعُ سِنِينَ فَلَا شَيْءَ عَلَيْهِ وَإِنْ كَانَتْ لَمْ تَبْلُغَ تِسْعَ سِنِينَ أَوْ كَانَ لَهَا أَقَلُّ مِنْ ذَلِكَ بِقَلِيلٍ حِينَ دَخَلَ بِهَا فَاقْتَضَهَا فَإِنَّهُ قَدْ أَفْسَدَهَا وَعَظَلَهَا عَلَى الْأَزْوَاجِ فَعَلَى الْإِمَامِ أَنْ يُغَرِّمَهُ دِيَتَهَا وَإِنْ أَمْسَكَهَا وَلَيُطَلَّقْهَا حَتَّى تَمُوتَ فَلَا شَيْءَ عَلَيْهِ. (4)

همان طور که ملاحظه شد این روایات به وضوح دلالت دارند که قبل از نُه سالگی در دختران بلوغ جنسی محقق نمی شود، لذا در صورت نزدیکی و مقاربت با آن ها و ایجاد نقص حکم ضمان مترتب خواهد شد.

بررسی روایات دسته سوم: روایاتی است که دلالت بر ثبوت دیه برای افضای قبل از نُه سالگی دارد.

در این مورد به روایت حمران از امام صادق علیه السّلام اشاره می شود مفاد آن، ثبوت دیه در معاشرت قبل از نه سال که منجر به تحقق افضاء شده می باشد:


1) شیخ حر عاملی، وسائل الشيعه، ج 20، ص 103، ح 6

2) همان، ح 7

3) همان، ح 8

4) همان، ح9

مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبِ عَنْ أَبِي أَيُّوبَ عَنْ حُمْرَانَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللهِ علیه السَّلام قَالَ : سُئِلَ عَنْ رَجُلٍ تَزَوَجَ جَارِيَةً بِكُراً لم تُدْرِكَ فَلَمَّا دَخَلَ بِمَا اقْتَضَهَا فَأَفْضَاهَا فَقَالَ: إِنْ كَانَ دَخَلَ بِهَا حِينَ دَخَلَ بِهَا وَلَهَا تِسْعُ سِنِينَ فَلَا شَيْءَ عَلَيْهِ وَإِنْ كَانَتْ تَبْلُغَ تِسْعَ سِنِينَ أَوَكَانَ لَهَا أَقَلُّ مِنْ ذَلِكَ بِقَلِيلٍ حِينَ اقْتَضَهَا فَإِنَّهُ قَدْ أَفْسَدَهَا وَعَظَلَهَا عَلَى الْأَزْوَاجِ فَعَلَى الْإِمَامِ أَنْ يُغَرِّمَهُ دِيَتَهَا وَإِنْ أَمْسَكَهَا وَلَمْ يُطَلَّقَهَا حَتَّى تَمُوتَ فَلَا شَيْءَ عَلَيْهِ. (1)

بررسی روایات دسته چهارم: روایاتی است که میگوید اگر کسی قبل از نُه سال با همسر خود معاشرت کند و منجر به افضاء شود، حرمت ابدی پیدا می شود؛ همانند این روایات:

روایت اول:

مُحَمَّدُ بن عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبِ عَنْ أَبِي أَيُّوبَ عَنْ حُمْرَانَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللهِ علیه السَّلام قَالَ : سُئِلَ عَنْ رَجُلٍ تَزَوَّجَ جَارِيَةً بِكْراً لم تُدْرِكَ فَلَمَّا دَخَلَ بِهَا اقْتَضَهَا فَأَفْضَاهَا فَقَالَ : إِنْ كَانَ دَخَلَ بِهَا حِينَ دَخَلَ بِهَا وَلَهَا تِسْعُ سِنِينَ فَلَا شَيْءَ عَلَيْهِ وَإِنْ كَانَتْ لَم تَبْلُغَ تِسْعَ سِنِينَ أَوَكَانَ لَهَا أَقَكُ مِنْ ذَلِكَ بِقَلِيلٍ حِينَ اقْتَضَهَا فَإِنَّهُ قَدْ أَفْسَدَهَا وَعَظَلَهَا عَلَى الْأَزْوَاجِ فَعَلَى الْإِمَامِ أَنْ يُغَرَّمَهُ دِيَتَهَا وَإِنْ أَمْسَكَهَا وَلَمَ يُطَلَّقَهَا حَتَّى تَمُوتَ فَلَا شَيْءَ عَلَيْهِ. (2)

در این روایت اگر حمران ثقه باشد، صحیحه است و الا صحیحه نیست. این روایت دلالت دارد که یکی از موارد حرمت ابدی افضای قبل از نُه سالگی است.

روایت دوم:

مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنْ يَعْقُوبَ بْنِ يَزِيدَ عَنْ بَعْضٍ أَصْحَابِنَا عَنْ أَبِي عَبْدِ اللهِ علیه السَّلام قَالَ: إِذَا خَطَبَ الرَّجُلُ الْمَرْأَةَ فَدَخَلَ بِمَا قَبْلَ أَنْ تَبْلُغَ تِسْعَ سِنِينَ فُرَّقَ بَيْنَهُمَا وَ لَم تَحِلَّ لَهُ أَبَداً.(3)

روایت دلالت دارد که معاشرت قبل از نُه سالگی و تحقق بلوغ جنسی، سبب حرمت ابدی خواهد شد.

روایت سوم:

وَعَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ وَ عَنْ عَلِيَّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ جَمِيعاً عَنِ ابْنِ مَحْبُوبِ عَنِ الْحَارِثِ بْنِ مُحَمَّدِ بنِ النُّعْمَانِ صَاحِبِ الطَّاقِ عَنْ بُرَيْدِ بْنِ مُعَاوِيَةَ عَنْ أَبِي جَعْفَر علیه السَّلام فِي رَجُلِ اقْتَضَ جَارِيَةً يَعْنِي امْرَأَتَهُ فَأَفْضَاهَا قَالَ: عَلَيْهِ الدِّيَةُ إِنْ كَانَ


1) شیخ حر عاملی، وسائل الشيعه، ج 20، ص 493 و 494، ابواب ما يحرم بالمصاهره، باب 34، ح 1

2) همان

3) همان، ص 34، ح 2

دَخَلَ بِمَا قَبْلَ أَنْ تَبْلُغَ تِسْعَ سِنِينَ قَالَ : وَإِنْ أَمْسَكَهَا وَلَمْ يُطَلِّقُهَا فَلَا شَيْءَ عَلَيْهِ إِنْ شَاءَ أَمْسَكَ وَإِنْ شَاءَ طَلَّق. (1)

البته روایات این طایفه که مفادش حرمت ابدی است در باب خودش تعارض دارد؛ جماعتی می گویند حرمت ابدی می آورد، برخی می گویند خیر. اما آنچه محل استشهاد برای مدعای ماست موضوع قرار دادن نُه سالگی در این روایات نسبت به بلوغ جنسی دختران و ترتب احکام خاص آن است.

بررسی روایات دسته پنجم: مضمون این روایات این است اگر دختر قبل از نُه سالگی کاری انجام بدهد، که احتمال گول خوردنش می رود، مخدوعه بودن او پذیرفته می شود، اگر بعد از نُه سالگی همان کار را انجام بدهد، روایات می گوید، این خانم گول نخورده و خدعه پذیر نمی باشد.

فرض کنید دختر هشت ساله کتابش را فروخته و بعد می گوید سر من کلاه رفته است، امام علیه السَّلام می فرماید: قول او قبول می شود، چون بلوغ سنی ندارد اما اگر بعد از نُه سال بفروشد و بعد بگوید سر من كلاه رفته است، امام علیه السَّلام می فرماید: قول او پذیرفته نمی شود مگر دو شاهد بیاورد.

پس نُه سالگی موضوع بلوغ رشدی و اقتصادی دختران است، مگر قرینه بر خلاف آن باشد. همانند این روایات:

روایت اول:

مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الصَّفَارِعَنْ مُوسَى بْنِ عُمَيْرٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ يُوسُفَ عَنْ نَصْرِعَنْ مُحَمَّدِ بْنِ هَاشِمٍ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ الْأَوَّلِ قَالَ: إِذَا تَزَوَجَتِ الْبِكْرُ بِنَتَ تِسْعِ سِنِينَ فَلَيْسَتْ مَخْدُوعَةٌ. (2)

مفاد روایت این است: اگر دختر باکره در نُه سالگی ازدواج نماید مخدوعه نمی باشد و گول نمی خورد.

روایت دوم:

وَبِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْجَبَّارِعَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ مُحَمَّدِ الْأَشْعَرِيِّ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ مُحْرِزِ الْخَثْعَمِيَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الْجَارِيَةِ يَتَمَتَّعُ مِنْهَا الرَّجُلُ قَالَ: نَعَمْ إِلَّا أَن تَكُونَ صَبِيَّةً تُخْدَعُ قَالَ قُلْتُ: أَصْلَحَكَ اللهُ وَكَمِ الْحَدُّ الَّذِي إِذَا بَلَغَتْهُ لَمَ تُخْدَعْ قَالَ: بِنْتُ عَشْرِ سِنِينَ. (3)


1) شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج 20، ص 103، ح 3

2) همان، ج21، ص 36، ابواب المتعه، باب 12، ح 3

3) همان، ص 36 و 37 ، ابواب المتعه باب 12، ح 4

«كم الحد»؛ یعنی میزان در مخدوعه بودن و نبودن دختران چیست؟ امام علیه السَّلام می فرماید: ملاک، رسیدن به «عشر سنین» است که به قرینه بقیه روایات، مراد اتمام نُه سالگی و ورود به ده سالگی می باشد.

البته هر دو روایت ضعف سندی دارد، در حدیث اول، راوی دوم که در برخی نسخه ها موسى بن عمر و در برخی موسی بن عُمیر است، قابل اعتماد نیست، چون اگر موسی بن عمر باشد، مردّد بین هشت نفر است که یکی از هشت نفر (موسى بن عمر بن بزيع) ثقه می باشد، و هفت نفر دیگر توثیق نشده اند، لذا این شخص مردّد بين ثقه و غیر ثقات است و اگر موسی بن عُمیر باشد تردید نیست و راوی واحدی است که توثیق نشده است.

ظاهراً _ والله العالم _ موسى بن عمیر صحیح است و موسی بن عمر اشتباه است، چون اولاً: این روایت از شیخ طوسی نقل شده است که در تهذیب می گوید:

عَنْهُ عَنْ مُوسَى بْن عُمَيْرٍ عَنِ الْحَسَنِ بْن يُوسُفَ عَنْ نَصْرِ عَنْ مُحَمَّدِ بْن هَاشِمٍ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ الْأَوَّل . (1)

در اینجا ایشان موسی بن عمیر گفته است که مصدر حدیث است، پس موسی بن عمر سهو و اشتباه است. ثانیاً این روایت را صاحب وسائل در جای دیگر آورده و موسی بن عمیر ذکر کرده است. (2)اگر خود صاحب وسائل در این مورد موسی بن عمیر نقل کرده، معلوم است مورد دیگر اشتباه بوده است. ثالثاً: همه هشت نفر که به نام موسی بن عمر در رجال آمده است، هیچ یک از آن ها از حسن بن یوسف روایت ندارند، لذا اطمینان ویقین حاصل می شود که موسی بن عمر اشتباه است و صحیح موسی بن عمیر است.

اشتباه دیگر این که استادنا المحقق در معجم رجال به دنبال عنوان موسی بن عمیر، همین حدیث را آدرس می دهد و می فرماید:

روى عن الحسن بن يوسف، وروى عنه الصفار. (التهذيب : الجزء 7 ، باب الزيادات في فقه النكاح، الحدیث 1875). أقول: يحتمل فيه التحريف، والصحيح موسى بن عمر. (3)

ایشان عکس کلام ما ادعا می کند صحیح موسی بن عمر است و در نقل روایت تحریف رخ داده است که مشخص گردید این حرف ناتمام است.


1) شیخ طوسی، تهذیب الاحکام، ج 7، ص468، ح 83

2) «وَبِإِسْنَادِهِ عَنِ الصَّفَارِعَنْ مُوسَى بْنِ عُمَيْرٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ يُوسُفَ عَنْ نَصْرِعَنْ مُحَمَّدِ بْنِ هَاشِمٍ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ الْأَوَّلِ علیه السَّلام قَالَ: إِذَا تَزَوَجَتِ الْبِكْرُ بِئْتُ تِسْعِ سِنِينَ فَلَيْسَتْ مَخْدُوعَة» (شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج 20، ص 274، ابواب عقد النكاح، باب 4، ح6)

3) خونی معجم الرجال، ج 20، ص 67

هم چنین در سند روایت اول حسن بن یوسف و نصر و محمد بن هاشم نیز توثيق نشده اند و در نتیجه این سند از جهت این چهار تن مشکل دارد.

روایت دوم نیز به دو طریق نقل شده است:

طریق اول: شیخ صدوق است که صاحب وسائل می فرماید:

وَرَوَاهُ الصَّدُوقِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى الْخَثْعَمِيَ عَنْ مُحَمَّدِ بْن مُسْلِمٍ. (1)

این طریق ضعیف است چون طریق صدوق که در وسائل آمده (2)یکی از افراد آن، زکریا بن مؤمن است که این فرد در رجال توثیق نشده و فقط در اسناد کامل الزیاره واقع شده است که ما نمی پذیریم.

طريق دوم: طریق شیخ طوسی است:

وَبِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى عَنْ مُحَمَّدِ بْن عَبْدِ الْجَبَّارِعَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ مُحَمَّدِ الْأَشْعَرِيِّ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ مُحْرِ الْعَمِيَّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ. (3)

این حدیث به این طریق نیز ضعیف است، چون ابراهیم بن محرز خثعمی در سند توثیق نشده است.

بررسی روایات دسته ششم: مفاد این روایات این است که اگر پدری دختر هشت ساله خود را شوهر داده است، این دختر بعد از این که بالغ شد، مخیر است ازدواج را امضا یا رد کند، ولی اگر دختر نُه ساله خود را شوهر داده و دختر با اجازه پدر شوهر کرده است، دیگر حق رد و فسخ ندار. ازدواج بعد از نُه سالگی الزام آور است، چون دختر بالغه بوده است؛ ولی قبل از نُه سالگی الزام آور نیست، زیرا دختر بالغه نیست.

همانند روایت برید الکناسی:

وَ عَنْهُ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبِ عَنْ أَبِي أَيُّوبَ الْخَرَّازِ عَنْ بُرَيْدِ الْكُنَاسِي قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي جَعْفَرٍ علیه السَّلام: مَتَى يَجُوزُ لِلْأَبِ أَنْ يُزَوّجَ ابْنَتَهُ وَلَا يَسْتَأْمِرَهَا قَالَ: إِذَا جَازَتْ تِسْعَ سِنِينَ فَإِنْ زَوَجَهَا قَبْلَ بُلُوغِ التَّسْعِ سِنِينَ كَانَ الْخِيَارُ لَهَا إِذَا بَلَغَتْ تِسْعَ سِنِين... . (4)

در این روایت به وضوح است که نه سالگی خصوصیتی دارد که ثبوت احکام (حدود، خیار، بيع و...) در اسلام برای این سن ثابت است، و برای قبلش ثابت نیست.


1) شیخ حر عاملی، وسائل الشيعه، ج 21، ص 37 ، ابواب المتعه، باب 12، ح 4

2) همان، ج 19، ص 417، طریق 298

3) همان

4) همان، ج 20، ص 278 ، ابواب عقد النكاح، باب 6، ح9

فصل سوم: بررسی موانع تحقق بلوغ در نُه سالگی

اشاره

(نقد و بررسی ادله نظریات دیگر در بلوغ دختران)

دربارۀ تحقق بلوغ دختران در نُه سالگی موانعی مطرح شده است. این موانع دستۀ مختلفی از روایات اند که معارض با قول مشهور می باشند. در حقیقت این روایات مستند نظریات دیگر در بلوغ دختران است. ما با نقد و بررسی این موانع در ادلۀ سایر اقوال در حقیقت بلوغ دختران نیز مناقشه کرده ایم.

مانع اول: ادله نظریه بلوغ دختران در سیزده سالگی

دسته ای از روایات مفادشان این است که، اگر چه سن خاص موضوع ترتب احکام در دختران است، اما آن سن خاص سیزده سالگی می باشد نه نُه سالگی. این دسته مشتمل بر سه روایت است که از آن ها می توان به ادله نظریه چهارم (بلوغ دختران در سیزده سالگی) نیز یاد کرد.

روایت اول: معتبره عمار ساباطی:

مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيَّ بْنِ مَحْبُوبِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ عَمْرِو بْنِ سَعِيدٍ عَنْ مُصَدِّقِ بْنِ صَدَقَةَ عَنْ عَمَّارٍ السَّابَاطِيَّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللهِ علیه السَّلام قَالَ : سَأَلْتُهُ عَنِ الْغُلَامِ مَتَى تَجِبْ عَلَيْهِ الصَّلَاةُ فَقَالَ: إِذَا أَتَى عَلَيْهِ ثَلَاثَ عَشْرَةَ سَنَةً، فَإِنِ احْتَلَمَ قَبْلَ ذَلِكَ فَقَدْ وَجَبَتْ عَلَيْهِ الصَّلَاةُ وَ جَرَى عَلَيْهِ الْقَلَمُ وَالْجَارِيَةُ مِثْكَ ذَلِكَ إِنْ أَتَى لَهَا ثَلَاثَ عَشْرَةَ سَنَةً أَوْ حَاضَتْ قَبْلَ ذَلِكَ فَقَدْ وَجَبَتْ عَلَيْهَا الصَّلَاةُ وَ جَرَى عَلَيْهَا الْقَلَمُ. (1)


1) شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج 1، ص 45 ابواب مقدمات العبادة، باب 4، ح 12

اين جمله: «الجارية مثل ذلك إن أتى لها ثلاث عشره سنه أو حاضت قبل ذلك فقد وجبت عليها الصلاة وجرى عليها القلم» مورد استشهاد است.

منطوق این روایت، با ادله مشهور تعارض ندارد، معارضه در مفهوم جمله شرطیه «إن أتى لها ثلاث عشرة سنه» است. مفهومش این است که در کمتر از سیزده سالگی بر دختران جریان قلم نشده و تکالیف بر آن ها واجب نشده است، در حالی که ادله مشهور می گوید: در نه سالگی بر دختران نماز و سایر تکالیف واجب شده است، پس ادله مشهور با این دسته از روایات تعارض دارند و در میدان معارضه، اگر مرجّح باشد اخذ به آن می شود و اگر نباشد بنابر مبانی مختلف یا حکم به تخییر، یا تساقط و رجوع به اصول عملیه می شود و مقتضای اصل، عدم بلوغ و عدم وجوب صلات در نُه سالگی و ده سالگی و... است تا یقین به بلوغ ایجاد شود.

ظاهراً _ والله العالم _ این روایت با ادله مشهور تعارض ندارد و اشکالات متعددی بر آن شده است

اشکال اول: شهرت عملی و شهرت فتوایی از جهاتی بر خلاف این روایت است.

جهت اول: این روایت، تساوی زمان بلوغ بین پسران و دختران را می گوید و این تساوی در سن بلوغ در سیزده سالگی در فقه اسلامی قائل ندارد و همه فرقه های اسلامی بر خلاف این روایت فتوا می دهند؛ پس چون اتفاق مسلمانان برخلاف این روایت است، از دایره تعارض خارج می شود.

جهت دوم: این روایت ملاک بلوغ دختران را سیزده سالگی قرار داده است و قطعاً شهرت بین قدمای اصحاب بر خلاف آن است.

پس این روایت از درجه اعتبار ساقط می شود و در نتیجه تعارض بین حجت و لا حجت معنا ندارد.

در این باره چند جمله از کلمات فقها را نقل می کنیم:

صاحب حدائق الناضره می فرماید:

و في موثقة عمار بلوغها بثلاث عشرة، و هو غيرمعمول عليه. (1)

در موثقه عمار، بلوغ دختران در سیزده سالگی آمده که به این روایت عمل نشده است.


1) يوسف بحراني، حدائق الناضره، ج 20، ص 349

سید علی طباطبائی در ریاض المسائل می فرماید:

و هو كما تری شاذ مضافاً إلى قصور السند، و عدم المكافأة لشيء مما مرّ. (1)

صاحب ریاض سه اشکال بر این روایت دارد: اولاً این از روایات شاذه است، ثانیاً: روایت مناقشه سندی دارد. البته ما قبول نداریم، و به نظر ما روایت معتبره است. ثالثاً: این روایت از جهات مختلف نمی تواند با ادله مشهور معارضه کند.

صاحب مفتاح الکرامه می فرماید:

فهو شاذ قاصر عن المكافئة أيضاً والأصول مقطوعة بالأدلة القاطعة. (2)

سید جواد عاملی هم می فرماید: این روایت شاذ است و قابل عمل نیست و چون معتبره ابن ابی عمیر می گوید: حد بلوغ دختران نُه سالگی است، نوبت به اصول عملیه چه موضوعی و حکمی نمی رسد.

مؤلف جامع المدارک می فرماید:

و هذه الأخبار مع اعتبارها من حيث السند والصراحة بحسب الدلالة لم يعمل المشهور بها. (3)

روایات سیزده سالگی با وجود اعتبار سندی، و صراحت در دلالت، مشهور به آن ها عمل نکرده اند.

صاحب جواهر الکلام می فرماید:

والأول مع كونه من قسم الموثق و مشتمل على ما أجمع الإمامية على خلافه من عدم زيادة بلوغ الجارية على العشر غير صالح لمعارضة ما تقدم من وجوه. (4)

صاحب جواهر می فرماید: اشکال این روایت از چند جهت است و حتی اگر رفع ید از این اشکالات کنیم، نمی تواند با طوایف سه گانه تعارض داشته باشد، چون از جهاتی خلاف اتفاق مسلمین و امامیه است.

پس مهمترین اشکال بر این روایت این که، چون شهرت فتوایی و شهرت عملی هر دو بر خلاف این روایت است، از درجه اعتبار ساقط است، لذا فقها از این روایت تعبیر به شاذ، قاصر، خلاف اجماع و.... می کنند و بدین ترتیب از کنار این روایت رد می شوند.


1) سید علی طباطبائی، ریاض المسائل، ج 9، ص245

2) سیدجواد عاملی مفتاح الكرامه، ج 5، ص 241

3) سیداحمد خوانساری، جامع المدارک، ج 3، ص 366

4) محمد حسن نجفی جواهر الکلام، ج 26، ص 35

در این خصوص چند مؤید هم هست: یکی این است که جماعتی از محققین همانند فیض کاشانی در وافی (1)و مجلسی (2)و جماعتی دیگر می گویند روایات عمار، مطلقا ساقط است، چون سبب اشتباه زیاد بر کثرت اشتباه است و اضطراب در متن و دلالت دارد، استادنا المحقق هم می گوید:

والذي ينبغي أن يقال في المقام: إنّا إذا بنينا على عدم العمل بروايات عمّار لعدم الوثوق باخاره ، لكثرة اشتباهه بحيث قلما يكون خبر من أخباره خالياً عن تشويش و اضطراب في اللفظ أو المعنى كما ادعاه صاحب الوافي و شيخنا المجلسي. (3)

به روایات عمار به خاطر عدم وثوق به روایاتش به جهت کثرت اشتباه و تشویش و اضطراب در لفظ و معنا عمل نمی شود؛ همان طور که فیض و مجلسی به آن تصریح کرده اند.

صاحب حدائق نیز دربارۀ این روایت می گوید:

إلا انه لا يبعد أن يكون هذا من قبيل ما يقع في رواياته من التهافتات و الغرائب. (4)

روایات عمار همیشه این مشکلات را دارد و این که زن و مرد در یک سال بالغ شوند از غرائب است و روی روایت ایشان نمی توان حساب کرد.

اشکال دوم: این روایت ضعف دلالی دارد یا در مقام تعارض ادله مشهور اقوی دلاله می باشند، در نتیجه باید از ظاهر این روایت رفع ید شود.

توضیح مطلب: بین منطوق این روایت با ادله مشهور تعارض وجود ندارد، چون هر دو مثبتین می باشند، ادله مشهور می گوید: نُه سالگی اماره بر بلوغ است و این روایت می گوید: سیزده سالگی. در نتیجه بین منطوق جمله شرطیه و ادله مشهور تعارضی وجود

ندارد، چون تعارض باید به نفی و اثبات برگردد و بین مثبتین تعارضی نیست.

مرکز معارضه بین مفهوم جمله شرطيه و منطوق ادلۀ مشهور است؛ به این بیان که منطوق ادله مشهور می گویند نُه سالگی امارة بر بلوغ است، مفهوم روایت عمار می گوید نُه سالگی اماره بر بلوغ نیست.


1) «ولوكان الراوي غير عمار لحكمنا بذلك إلا أن عمارا ممن لا يوثق بأخباره» (فیض کاشانی، الوافی، ج8، ص977)

2) «وبالجملة يشكل التعويل على هذا الخبر الذي راويه عمار الذي قل أن يكون خبر من أخباره خاليا من تشویش و اضطراب في اللفظ والمعنى وترك الأخبار الكثيرة الصحيحة الدالة على البطلان وإلا لكان يمكن القول بالتخيير» (محمدباقر مجلسی، بحار الانوار، ج 85، ص 233 و 234)

3) خونی موسوعه ج 18، ص 154

4) بحرانی، حدائق الناضره، ج 13، ص185

ادعا این است که این جمله شرطیه مفهوم ندارد و اگر مفهوم دارد ضعیف است. چون در بحث مفاهیم و باب تعادل و تراجیح در تقدیم برخی از ظهورات بر بعض دیگر خوانده اید که اگر مثلا تعارض بین مفهوم جمله شرطیه با مفهوم غایت باشد، مفهوم غایت مقدم است، چون می گویند اگر جمله شرطیه می خواهد مفهوم داشته باشد، باید علت منحصره باشد و تا اثبات انحصار نشود، مفهوم برای جمله شرطیه منعقد نمی شود. در محل بحث هم اگر جمله شرطیه مفهوم داشته باشد باید سیزده سالگی ظهور در علیت منحصره داشته باشد. پس اولین شرط تعارض بین این منطوق و آن مفهوم، این است که سیزده سالگی علت منحصره باشد و الا تعارض نیست، حال آن که در محل بحث ظهور در علیت منحصره ندارد، همان طور که اگر علت وجوب صلاة مثلا علت مرکبه، یعنی شرط متعدد باشد، مثلا احد الشرطين سیزده سالگی است شرط دوم تحقق حیض قبل از سیزده سالگی است که مجموع این دو شرط، علت وجوب صلاة است، در این جا مفهوم و معنای التزامی این می شود که اگر سیزده سالگی محقق نشد و حیض هم نبود، وجوب صلاة وصوم نیست.

نتیجه این که: علی تقدیر علت واحده منحصره نیست و على تقدير علل متعدده منحصره نیست و بنابر هر دو تقدیر با عدم انحصار، دلالت التزامیه نخواهد بود و جمله شرطیه مفهوم ندارد.

نتیجه در روایت عمار، شرط واحد یا شرط متعدد باشد، مفهوم ندارد، پس منطوق ادله مشهور بلا معارض است.

سؤال: چرا سیزده سالگی علت منحصره نیست و چرا سیزده و حیض علت منحصره نیست؟

جواب: یکی از علائم بلوغ، قدرت بر حاملگی، علامت دیگر، حیض، علامت سوم، احتلام، علامت چهارم، انبات و علامت پنجم نُه سالگی یا سیزده سالگی است. اکنون با این علت های متعدده چگونه می توانید بگویید سیزده سالگی علت منحصره است، و اگر علت را مرکبه و متعدده هم بگیرید، بازهم نمی توانید بگویید علل منحصره است، چون سه علامت انبات، حامله بودن و احتلام هم وجود دارد.

پس اگر علت واحده باشد، چهار شرط دیگر نیامده است و امکان دارد آن ها بلوغ را بیاورند و اگر علل متعدده باشد، بازهم سه شرط دیگر نیامده است. بنابراین به این

نتیجه می رسیم که این روایات با ادله مشهور تعارض ندارد، پس ادله مشهور به قوت خود باقی است. مرحوم حر عاملی می فرماید: «عَلَى أَنَّ مَنْهُومَ الشَّرْطِ غَيْرُ مُرَاد». (1)جمله شرطيه مفهوم دارد اما اراده نشده و لذا ادله مشهور به قوت خود باقی است.

این اشکال در تعارض بین مفهوم روایت عمار و منطوق ادله مشهور، واضح است، منتهی کلام این است که چرا به این اشکال اشاره نشده است، این روایتی بوده که از اول فقه مقابل مشهور بوده است و باید اشاره می شد و این بهتر از اشکال اول (شاذ بودن روایت ) است، بلکه با این اشکال نوبت به اشکال اول نمی رسد. شاید هیچ کتابی به این بیان به اشکال اشاره نکرده باشد.

آیا فقها از این مطلب واضح غفلت داشته اند، که به سراغ مرجحات یا اضطراب در متن و سایر توجیهات رفته اند یا خیر؟

چون فقها وجود معارضه در مورد بحث را از ناحیه مفهوم روایت عمار و منطوق ادله مشهور ندانسته اند و گویا قبول داشته اند که از این ناحیه معارضه نیست، لذا معارضه ای که در نظر فقها بوده است، تعارض بین دو منطوق (منطوق روایت عمار که می گوید سیزده سالگی بلوغ است با منطوق ادله مشهور که می گوید نُه سالگی بلوغ است) بوده است، فقها از این طریق وارد شده اند، اشکال این طریق روشن است که بین مثبتین تعارض نیست، بلکه در نُه سالگی، ده سالگی و سیزده سالگی هم نماز بخواند.

پس برای تعارض دو مسیر است:

1.

بين منطوق ادله مشهور و مفهوم روایت عمار که تعارض محقق است و فقط فقها اشاره نکرده اند.

2.

بین دو منطوق تعارض باشد که اشکالش این است که بین مثبتین تعارضی نیست.

حال می پرستند: آیا این مثال خصوصیتی دارد که از قانون عدم معارضه بين مثبتين استثنا شده است یا خیر؟

قانون عدم تعارض بین مثبتین یک مورد استثنا دارد، آن مورد را در مسئله ظهار مثال می زنند. دلیل اول می گوید: «ان ظاهرت اعتق رقبة». دلیل دوم می گوید: «إن ظاهرت اعتق رقبه مؤمنه» این جا با این که مثبتین است، اما فقها به اتفاق مطلق را حمل بر مقید می کنند. در این مثال می گویند: ظهار واحد، معلول واحد می خواهد و دو کفاره ندارد،


1) شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج 1، ص 46

سبب واحد مسبب واحد می خواهد، پس صرف وجود کفاره واجب است و مطلق الوجود واجب نیست، کل مواردی که به قرینه خارجیه استفاده شود که وحدت مطلوب وجود دارد و تکلیف واحد است و می دانیم امام علیه السَّلام یک حکم می خواهد بیان کند نه دو حکم، قهرا تعارض محقق می شود که آن تکلیف و مطلوب واحد اگر مطلق رقبه است، رقبه مؤمنه نیست و اگر رقبه مؤمنه است مطلق رقبه نیست، در این جا می گویند: حمل مطلق بر مقید واجب است.

حال در مورد بحث از کدام قبیل است؟ از مثبتینی است که تعارض ندارند و یا از قبیل مورد استثناست که تعارض محقق است. با ملاحظه روایت معلوم شود از کدام قسم است:

وَالْجَارِيَةُ مِثْلُ ذَلِكَ إِنْ أَتَى لَهَا ثَلَاثَ عَشْرَةَ سَنَةً أَوْ حَاضَتْ قَبْلَ ذَلِكَ فَقَدْ وَجَبَتْ عَلَيْهَا الصَّلَاةُ وَ جَرَى عَلَيْهَا الْقَلَمُ. (1)

باید دید موضوع و حکم در این روایت چیست؟ تارة می گویید موضوع سیزده سالگی است و حکم مترتب بر آن وجوب صلاة است، ظاهر روايت: « إن أتى لها ثلاث عشر» اين است که دختر سیزده ساله موضوع است و حکم آن وجوب صلاة است، در این صورت بین موضوعین و محمولین تعارض نیست، می توان گفت در نُه سالگی و سیزده سالگی هر دو، صلاة واجب است.، چون هیچ کدام دیگری را نفی نکرده است.

ولی اگر به این روایت نگاه تحلیلی بشود، آن نگاه متوقف بر مباحث سابق است. در مباحث پیشین گفتیم: می توان از ثبوت احکام پی به موضوع و از معلول پی به علت برد، اگر در روایت آمده در نُه سالگی نماز واجب می شود، از حکم وجوب نماز پی به تحقق بلوغ در نُه سالگی می بریم، یعنی وجوب صلاة را به عنوان حکم تنها نگاه نمی کنیم، بلکه به عنوان کاشف از بلوغ به آن می نگریم، در مقابل روایت وجوب صلاة در سیزده سالگی کاشف از این است که علت بلوغ، سیزده سالگی است، حال ببینید معارضه از کدام قبیل است. یکی از دو دلیل با حذف کل مقدمات می گوید: سیزده سالگی بلوغ است و دلیل دیگر می گوید: نُه سالگی بلوغ است، و بلوغ وحدت مطلوب است یا امور متعدده ؟ وحدت تکلیف است یا تعدد تکلیف؟

ظاهراً _ والله العالم _ وحدت مطلوب و تکلیف است و موضوع واحد که حقیقت بلوغ


1) شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج 1، ص 45، ابواب مقدمات العبادة، باب 4 ، ح 12

باشد نمی تواند در نه و سیزده سالگی هر دو باشد، بلکه یکی باید باشد، لذا تعارض زنده می شود.

پس این که فقها اشکال دوم (تعارض بين مفهوم منطوق ) را مطرح نکرده اند، چون تعارض بین دو منطوق به ملاحظه وحدت مطلوب و تکلیف در نظر آن ها قطعی بوده است.

در این باره اگر می خواهید خوب بحث مشخص شود باید مسلط بر باب مفاهیم و باب مطلق و مقید اصول باشید.

روایت دوم: دومین روایت در اثبات این نظریه، روایت ابو حمزه ثمالی است:

وَبِإِسْنَادِهِ عَنِ الصَّفَارِعَنِ السَّنْدِي بْنِ الرَّبِيعَ عَنْ يَحْيَى بْنِ الْمُبَارَكِ عَنْ عَبْدِ اللهِ بْنِ جَبَلَةَ عَنْ عَاصِمِ بْنِ حُمَيْدٍ عَنْ أَبِي حَمْزَةَ الثَّمَالِي عَنْ أَبِي جَعْفَرِ علیه السَّلام قَالَ: قُلْتُ لَهُ: فِي كَمْ تَجْرِي الْأَحْكَامُ عَلَى الصَّبْيَانِ؟ قَالَ: فِي ثَلَاثَ عَشْرَةَ وَأَرْبَعَ عَشْرَةَ قُلْتُ فَإِنَّهُ لَمَ يَحْتَلِمْ فِيهَا قَالَ وَإِنْ كَانَ ثُمَّ يَحْتَلِمْ فَإِنَّ الْأَحْكَامَ تَجْرِي عَلَيْهِ؛ (1)

از امام باقر علیه السَّلام سؤال شد: احکام و تکالیف در چه زمانی بر صبیان ثابت خواهد شد؟ امام علیه السَّلام فرمود: در سیزده و چهارده سالگی، به ایشان عرض کردم: در این سن هنوز محتلم نشده است، امام علیه السَّلام فرمودند: گرچه محتلم نشده باشند در این سن احکام بر آن ها ثابت خواهد شد.

این روایت نیز دلالت دارد سیزده سالگی در پسران و دختران علامت بلوغ است. در خصوص این روایت، امور زیر مطرح می شود:

امر اول: این روایت، معتبره است یا خیر؟ در این باره دو نظریه هست:

نظریه اول: برخی می گویند: این روایت ضعیف است، چون این روایت به نقل مرحوم شیخ در تهذیب: (2)«عن الصفار عن سندي بن ربيع عن يحيى بن مبارك عن عبد الله بن جبله» نقل شده است. که حداقل از جهت سندی بن ربیع و یحیی بن مبارک ضعف دارد. و در عبدالله بن جبله نیز بحث و اختلاف وجود دارد، که اگر ضعیف باشد،از سه جهت روایت ضعف سندی دارد


1) شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج 19، ص 367، کتاب الوصايا، باب 45، ح3

2) «عَنْهُ عَنِ السَّنْدِي بْنِ الرَّبِيعِ عَنْ يَحْيَى بْنِ الْمُبَارَكِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَبَلَةَ عَنْ عَاصِمِ بْنِ حُمَيْدٍ عَنْ أَبِي حَمْزَةَ الثُمَالِي عَنْ أَبِي جَعْفَر علیه السَّلام قَالَ: قُلْتُ لَهُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ فِي كَمْ تَجْرِي الْأَحْكَامُ عَلَى الصَّبْيَانِ قَالَ فِي ثَلَاثَ عَشْرَةَ سَنَةً وَأَرْبَعَ عَشْرَةَ سَنَةً قُلْتُ: فَإِنْ ثُمَّ يَحْتَلِمْ فِيهَا قَالَ: وَإِنْ ثُمَّ يَحْتَلِمْ فَإِنَّ الْأَحْكَامَ تَجْرِي عَلَيْهِ» (شیخ طوسی، تهذیب الاحکام، ج6، ص310)

نظریه دوم این روایت صحیحه است، چون از سویی آن را شیخ طوسی در نهایه در اواخر کتاب قضا آورده و فرموده است:

و روی عاصم بن حمید عن أبي حمزة الثَّمالي عن أبي جعفر علیه السَّلام، قال: قلت له. (1)

از سوی دیگر، محققانی مثل مقدس اردبیلی و استادنا المحقق (2)و مرحوم مامقانی می گویند: طریق مرحوم شیخ در فهرست به عاصم بن حمید، صحیح است؛ یعنی طریق شیخ طوسی در تهذیب اشکال دارد، اما طریق فهرست اشکال ندارد. پس نتیجه این می شود که روایت صحیحه است. ظاهراً _ والله العالم _ روایت معتبره است.

امر دوم: اشکال در دلالت این حدیث بر مدعاست، این اشکال دلالی از دو بعد بیان شده است:

بعد اول: می گویند این روایت اختصاص به رجال دارد؛ به این بیان که کلمه «صبیان» در این روایت، جمع «صبی» می باشد: «الصبى يجمع على الصبيان» وصبى اطلاق بر پسر می شود، مؤیّد آن این است که در برخی روایات -صبیان» در مقابل «نساء» استعمال شده است و احتمال داده نمی شود که دختران را شامل شود، پس قطعاً صبیان فقط پسران است. در نتیجه این روایت ارتباطی به مورد بحث که بلوغ دختران باشد ندارد.

بعد دوم: بر فرض کلمه «صبیان» در جامع بین ذکور و اناث و در جنس غیر بالغ استفاده شود؛ پسر باشد یا دختر و لکن در روایت قرینه ای وجود دارد که مراد از صبیان، فقط پسران است و آن قرینه کلمه «احتلام» است که در این روایت دو بار ذکر شده است، تعبیر «یحتلم» 99 درصد برای رجال استعمال می شود و «نساء» یا محتلم نمی شوند یا نادر است، پس کلمه احتلام کثرت وجودی و استعمالی در مردان دارد، در نتیجه روایت، اجنبی از مقام است، چون بحث در مورد بلوغ دختران است در حالی که روایت در مورد بلوغ پسران است. پس این روایت از دو جهت با مشکل دلالی رو به روست و ارتباطی به بحث ندارد.

جواب از اشکال دلالی است که این روایت اعم از رجال و نساء است، این که، مراد از کلمه صبیان، جنس و طبیعی غیر بالغ است، لذا شامل رجال، نساء و خنثی می شود. دلیل بر این نظریه این است که می گویند. اگرچه کلمه «صبیان» جمع «صبی» است


1) شیخ طوسی، النهایه، ص354

2) والطريق كطريق الشيخ إليه صحيح، وقد سها قلم الأردبيلي فكتب أن طريق الشيخ إليه صحيح في المشيخة، والفهرست» (معجم الرجال، ج 10، ص 198)

و جمع صبيه، «صبايا» می باشد، اما این مفرد و جمع در ده ها روایت کلمات فقها در بسیاری از موارد در جامع و طبیعی استفاده شده است.

روایت اول:

وَ فِي الْخِصَال عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدٍ السَّكُونِي عَنِ الْحَضْرَمِيَّ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ أَبِي مُعَ اوِيَةَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ الْأَعْمَشِ عَنِ ابْنِ ظَبْيَانَ قَالَ: أُتِيَ عُمَرُ بِامْرَأَةٍ مَجْنُونَةٍ قَدْ زَنَتْ فَأَمَرَ بِرَجْمِهَا فَقَالَ عَلِيٌّ علیه السَّلام: أَمَا عَلِمْتَ أَنَّ الْقَلَمَ يُرْفَعُ عَنْ ثَلَاثَةِ : عَنِ الصَّبِيَّ حَتَّى يَحْتَلِمَ وَ عَنِ المَجْنُونِ حَتَّى يُفِيقَ وَ عَنِ النَّائِم حَتَّى يَسْتَيْقِظَ؛ (1)

نزد خلیفه دوم زن مجنونی را آوردند که زنا مرتکب شده بود، خلیفه امر به سنگسار کردن او کرده بود، امیرالمؤمنین علیه السَّلام فرمودند: مگر نمی دانی قلم تکلیف از سه کس برداشته شده: کودک تا هنگام احتلام، دیوانه تا هنگام بهبودی و شخص خواب تا بیدار گردد.

در این روایت مفرد این جمع را چگونه معنا می کنید؟ آیا کسی «صبی» در حدیث رفع را به معنای پسر معنا کرده است؟ آیا فقیهی گفته است که دختران رفع القلم نیستند؟

همان طور که در استعمالات متعددی جمع کلمه (صبیان) در جنس، جامع و طبیعی استعمال شده است که یکی از آن موارد این است:

وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ الصَّفَّارِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُوسَى الْخَشَابِ عَنْ غِيَاتِ بْنِ كَلُوبٍ عَنْ إِسْحَاق بْنِ عَمَّارٍ عَنْ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِيهِ أَنَّ عَلِيَا علیه السَّلام كَانَ يَقُولُ: عَمْ-دُ الصَّبْيَانِ خَطَأَ (يُحْمَلَ عَلَى) الْعَاقِلَةِ. (2)

این حدیث را فقها چگونه معنا می کنند؟ «عمد الصبیان خطأ» آیا مراد فقط پسران است؟ قطعاً « عمد الصبي خطأ» استعمال در جنس و طبیعی شده است.

بعد دوم اشکال دلالی هم ناتمام است چون همین تعبیر «حتى يحتلم» در حدیث رفع هم آمده است و آنجا احدی آن را فقط پسران معنا نکرده است.

امر سوم: گفته شده چون نسبت این روایت با ادله مشهور حاکم و محکوم است، تقدم ادله مشهور بر این روایت، تقدم بالحکومه است و بین حاکم و محکوم، تعارض نیست.


1) شیخ حر عاملی، وسائل الشيعه، ج 1، ص 45 ابواب مقدمات العبادات، باب 4، ح 11

2) همان، ج 29، ص 400 ، ابواب العاقلة، باب 11، ص6

چگونگی حکومت این است: این روایت می گوید: بر صبیان در سیزده سالگی نماز واجب است و به اطلاقش در پسران و دختران واجب است. ادله مشهور می گوید: مرز کودکی برای دختران نُه سالگی است، روایت ابن ابی عمیر می گوید: مرز صغیره و کبیره و صبابت در دختران نُه سالگی است و بعد از نُه سالگی صبابت معنا ندارد. ادله مشهور، موضوع را تغییر می دهد می گوید: دختر نه ساله و ده ساله، صبیه نیست.

حکومت گاهی توسعه می دهد و گاهی تضییق می کند، ضابطه کلی این است که اگر دو روایت تعارض داشتند و یکی در موضوع دیگری تصرف می کند، روایتی که در موضوع تصرف می کند بالحکومه مقدم است. نتیجه این که، ادله مشهور، حکومت بر این روایت دارد و تصرف در موضوع صبیان می کند، چرا که می گوید دختر ده ساله و یازده ساله صبی نیست.

امر چهارم: بر فرض که حکومت در محل بحث درست نباشد و پیاده نشود، باز هم ادله مشهور تقدم به تخصیص دارد. چون این روایت به عموم و اطلاقش در مطلق صبیان سیزده سالگی را می گوید، اما ادله مشهور اختصاص به دختران دارد. بنابراین، تقدم ادله مشهور بر روایت ابوحمزه، تقدم بالتخصيص دارد.

روایت سوم: روایت عبدالله بن سنان است که در وسائل الشیعه آمده است.

کیفیت استدلال: از سویی در هشت آیه از قرآن کریم مرز مشترک بین رجال و نساء، «بلوغ اشد» قرار داده شده است که آن آیات عبارت است از:

آیه 15 سوره احقاف؛ (1)1521 سوره انعام؛ (2)5 سوره حج؛ (3)67سوره مومن؛ (4)22 سوره یوسف ؛ (5)34سوره اسراء؛ (6)13 سوره قصص (7)و 87 سوره کهف. (8)


1) «وَوَصَّيْنَا الْإِنسَانَ بِوَالِدَيْهِ إِحْسَانًا حَمَلَتْهُ أُمُّهُ كُرْهًا وَوَضَعَتْهُ كُرْهًا وَحَمْلُهُ وَفِصَالُهُ ثَلَاثُونَ شَهْرًا حَتَّى إِذَا بَلَغَ أَشُدَّهُ» (احقاف، آیه 15)

2) «وَلَا تَقْرَبُواْ مَالَ الْيَتِيمِ إِلَّا بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ حَتَّى يَبْلُغَ أَشُدَّهُ» (انعام، آیه 152)

3) «ثُمَّ نُخْرِجُكُمْ طِفْلًا ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَكُمْ وَمِنكُم مَّن يُتَوَفَّى وَمِنكُم مَّن يُرَدُّ إِلَى أَرْذَلِ الْعُمُرِ» (حج، آیه5)

4) «هُوَ الَّذِي خَلَقَكُم مِّن تُرَابٍ ثُمَّ مِن نُّطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ يُخْرِجُكُمْ طِفْلًا ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَكُمْ ثُمَّ لِتَكُونُوا شُيُوخًا وَمِنكُم مَّن يُتَوَفَّى مِن قَبْلُ وَلِتَبْلُغُوا أَجَلًا مُسَمَّى وَلَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ» (مومن، آیه 67)

5) «وَتَمَا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَاسْتَوَى آتَيْنَاهُ حُكْمًا وَعِلْمًا وَكَذَلِكَ نَجْزِي المحْسِنِينَ» (یوسف، آيه 22)

6) «وَلَا تَقْرَبُواْ مَالَ الْيَتِيمِ إِلَّا بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ حَتَّى يَبْلُغَ أَشُدَّهُ» (اسراء، آیه 34)

7) «وَتَمَا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَاسْتَوَى آتَيْنَاهُ حُكْمًا وَعِلْمًا وَكَذَلِكَ نَجْزِي المحْسِنِينَ» (قصص، آیه13)

8) «وَكَانَ تَحْتَهُ كَنزٌ لَّهُمَا وَكَانَ أَبُوهُمَا صَالِحًا فَأَرَادَ رَبُّكَ أَنْ يَبْلُغَا أَشُدَّهُمَا» (كهف، آیه 82)

بعضی از این آیات مثل آیه 15 سوره احقاف دلالت دارد که «بلوغ اشد» مرز برای انسان است، مرد باشد یا زن، بلوغ اشد دارد، این بلوغ اشد مرادف با بلوغ النكاح و بلوغ الحلم است که مقصود همان حالت نفسانی است.

و از سوی دیگر، در حدیث یازدهم باب 44 کتاب وصایا وسائل الشيعه، بلوغ اشد از سیزده سالگی گرفته شده است، مرد یا خانمی که بلوغ اشد دارد، سیزده ساله است، ملاحظه کنید:

وَعَنْهُ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ بِنْتِ إِلْيَاسَ عَنْ عَبْدِ اللهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السَّلام قَالَ : إِذَا بَلَغَ أَشُدَّهُ ثَلَاثَ عَشْرَةَ سَنَةً وَ دَخَلَ فِي الْأَرْبَعَ عَشْرَةَ وَجَبَ عَلَيْهِ مَا وَجَبَ عَلَى الْمُحْتَلِمِينَ اختَلَمَ أَوْلَ يَحْتَلِمْ وَكُتِبَ عَلَيْهِ السَّيِّئَاتُ وَكُتِبَتْ لَهُ الْحَسَنَاتُ وَ جَازَلَهُ كُلُّ شَيْءٍ إِلَّا أَنْ يَكُونَ ضَعِيفاً أَوْ سَفِيها؛ (1)

هرگاه به مرحله استواری و رشد در پایان سیزده سالگی برسد، آنچه بر محتلم واجب است، بر او واجب می گردد، کارهای ناپسند و پسندیده او ثبت می شود و هرکاری که انجام دهد، نافذ است مگر آن که ضعیف یا سفیه باشد.

در نتیجه، بلوغ اشد در قرآن کریم که مرز بین صغیره و کبیره است در سیزده سالگی محقق می شود.

ولی استدلال به این روایت با این تقریب ناتمام است.

اگرچه «بلوغ اشد» در قرآن آمده است و نیز مرز مشترک بین نساء و رجال، بلوغ اشد است، ولی این حدیث دلالت بر این که مرز مشترک زمان واحد است، ندارد؛ یعنی این حدیث دلالت بر این که بلوغ اشد در پسران و دختران هر دو در سیزده سالگی است، ندارد. چون:

اولا: قول به بلوغ پسران در سیزده سالگی در فقه وجود ندارد.

ثانياً: اين حديث اختصاص به «بلوغ اشد» در رجال دارد و زنان را شامل نمی شود و قرائنی بر این مطلب دلالت می کند؛ از جمله همه ضمائر در این حدیث، مذکر است: «وجب عليه ضمیر «علیه» به مذکر بر می گردد، «و کتبت عليه السيئات، وكتب له الحسنات»، ضمیر «علیه» و «له»، اختصاص به مذکر دارد، یعنی بلوغ مردان در سیزده سالگی است.


1) شیخ حر عاملی، وسائل الشيعه، ج 19، ص،364، کتاب الوصايا، باب 44، ح11

ثالثاً: در همین صفحه وسائل الشیعه، در سه حدیث هشتم، (1)حدیث یازدهم و حدیث دوازدهم، (2)همین سؤال از امام شده است: «که در حدیث هشتم علاوه بر رجوع ضمائر به مذکر، بلوغ اشد، احتلام معنا شده است و در حدیث دوازدهم کلمه غلام آمده است: «اذا بلغ الغلام ثلاث عشرة سنين» و در این حدیث جاریه در مقابل غلام قرار داده شده و در جاریه نُه سالگی را ملاک قرار داده است. همه این قرائن مؤیّد این مطلب است که مقصود امام علیه السَّلام در این روایت بلوغ اشد در رجال بوده است.

رابعاً: بر فرض که این روایت اطلاق داشته باشد و بر بلوغ اشد در پسران و دختران هر دو در سیزده سالگی دلالت داشته باشد، ولی در مقابل ادله مشهور می گوید: بلوغ اشد در خصوص دختران در نُه سالگی است، مقتضای حمل مطلق بر مقید این می شود که بگوییم اطلاق روایت ابن سنان، مراد نبوده و شامل دختران نمی شود.

نتیجه آن که، اشکال در این سه روایت که به عنوان مانع اول در مورد بلوغ دختران در نُه سالگی مطرح شده بود مشخص گردید، در نتیجه بطلان نظریه چهارم در بلوغ دختران که بلوغ در سیزده سالگی بود نیز روشن شد.

مانع دوم: ادله نظریه بلوغ دختران در ده سالگی و هفت سالگی

از موانع بلوغ دختران در نُه سالگی، روایاتی است که می گویند دختران در ده سالگی یا در هفت سالگی بالغ می شوند، تبعا این روایات با ادله مشهور مخالفت دارند.

این دو دسته از روایات نیز مانع از عمل به قول مشهور نمی شود، چون برخی از این روایات از امام علیه السَّلام صادر نشده است، بلکه از اسماعیل بن جعفر است که قولش حجیت ندارد. برخی هم ضعف سندی و دلالی دارد؛ علاوه بر آن که احدی نگفته است


1) «وَ عَنْهُ عَنْ مُحَمَّدٍ وَأَحْمَدَ ابْنَيِ الْحَسَنِ عَنْ أَبِيهِمَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ عُمَرَ الْحَلَبِيَّ عَنْ عَبْدِ اللهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السَّلام قَالَ: سَأَلَهُ أَبِي وَأَنَا حَاضِرُ عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ: «حَتَّى إِذا بَلَغَ أَشُدَّهُ» قَالَ: الاخْتِلَامُ قَالَ فَقَالَ: يَحْتَلِمُ فِي سِتَ عَشَرَةَ وَ سَبْعَ عَشْرَةَ سَنَةً وَنَحْوِهَا فَقَالَ: لَا إِذَا أَتَتْ عَلَيْهِ ثَلَاثَ عَشْرَةَ سَنَةً كُتِبَتْ لَهُ الْحَسَنَاتُ وَكُتِبَتْ عَلَيْهِ السَّيِّئَاتُ وَجَازَ أَمْرُهُ إِلَّا أَنْ يَكُونَ سَفِيهَا أَوْ ضَعِيفاً فَقَالَ وَمَا السَّفِيهُ فَقَالَ الَّذِي يَشْتَرِي الدَّرْهَمَ بِأَضْعَافِهِ قَالَ: وَمَا الضَّعِيفُ قَالَ: الْأَبْلَهُ» (شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج 19، ص363، کتاب الوصايا، باب 44، ح8)

2) «وَ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ سَمَاعَةَ عَنْ آدَمَ بَيَاعِ اللُّؤْلُوْ عَنْ عَبْدِ اللهِ علیه السَّلام بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللهِ لا قَالَ: إِذَا بَلَغَ الْغُلَامُ ثَلَاثَ عَشَرَةَ سَنَةً كُتِبَتْ لَهُ الْحَسَنَةُ وَكُتِبَت عَلَيْهِ السَّيِّئَةُ وَعُوقِبَ وَإِذَا بَلَغَتِ الْجَارِيَةُ تِسْعَ سِنِينَ فَكَذَلِكَ وَذَلِكَ أَنَّهَا تَحِيضُ لِتِسْعِ سِنِينَ» (همان، ص 365، کتاب الوصايا، باب 44، ح12)

در هفت سالگی دختر بالغ می شود. لذا اتفاق کل بر بطلان روایت حسن بن راشد _ که مفاد آن بلوغ دختران در هفت سالگی است _ وجود دارد:

وَ عَنْهُ عَنِ الْعَبْدِيٌّ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ رَاشِدِ عَنِ الْعَسْكَرِيَّ علیه السَّلام قَالَ: إِذَا بَلَغَ الْغُلَامُ ثَمَانِيَ سِنِينَ فَجَائِزَ أَمْرُهُ فِي مَالِهِ وَقَدْ وَجَبَ عَلَيْهِ الْفَرَائِضِ وَالْحُدُودُ وَإِذَاتَمَ لِلْجَارِيَةِ سَبْعُ سِنِينَ فَكَذَلِكَ؛ (1)

زمانی که پسر بچه به هشت سالگی برسد تصرفات مالی او نافذ خواهد بود و فرائض و حدود نیز بر او واجب خواهد شد و دختر بچه نیز زمانی که هفت ساله شود این چنین خواهد بود.

این حدیث از دو جهت ضعف سندی دارد:

1.

طریق شیخ به علی بن حسن بن فضال ضعیف است؛

2.

عبدی در سند مجهول است.

روایات ده سالگی را هم ملاحظه کنید:

1. وَ عَنْ عَلِيَّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ يُونُسَ عَنْ أَبِي أَيُّوبَ الْخَرَّازِ عَنْ إِسْمَاعِيلَ بْنِ جَعْفَرِفِي حَدِيثٍ : أَنَّ رَسُولَ اللهِ صلى الله عليه وآله دَخَلَ بِعَائِشَةَ وَهِيَ بِنْتُ عَشْرِ سِنِينَ وَلَيْسَ يُدْخَلُ بِالْجَارِيَةِ حَتَّى تَكُونَ امْرَأَةً. (2)

این روایت از معصوم نقل نشده است، البته سند معتبر است، اما از اسماعیل بن جعفر نقل شده که ارزشی ندارد.

2. وَعَنْ صَفْوَانَ عَنْ مُوسَى بْنِ بَكْرِ عَنْ زُرَارَةَ قَالَ: قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ علیه السَّلام: لَايُدْخَلُ بِالْجَارِيَةِ حَتَّى يَأْتِيَ لَهَا تِسْعُ سِنِينَ أَوْ عَشْرُ سِنِين. (3)

امام باقر علیه السَّلام فرمود: با جاریه قبل از رسیدن به نُه یا ده سالگی مقاربت و نزدیکی نشود.

این روایت، هم ضعف سندی دارد، چون موسی بن بکر در سند است و هم ضعف دلالی دارد، چون با تردید گفته است: «تسع سنين أو عشر سنین»، این تردید از ظهور می کاهد، زیرا تردید در موضوعات واقعیه مشکل است و موضوع باید معین باشد. نُه یا ده معنا ندارد، مگر گفته شود مراد دخول در ده سالگی باشد که در حقیقت اتمام نُه سالگی را می گوید.


1) شیخ حر عاملی، وسائل الشيعه، ج 19، ص 212 ، كتاب الوقوف، باب 15، ح 4

2) همان، ج 1، ص 44 ، ابواب مقدمات العبادات، باب 4، ح 5

3) همان، ج 19، ص 366، کتاب الوصايا، باب 45 ، ح 2

در نتیجه این روایات قدرت معارضه با ادله قول مشهور و بلوغ در نُه سالگی را نخواهد داشت. و با عدم تمامیت این مانع دوم، ادلّۀ نظریه دوم (بلوغ در ده سالگی) نیز ناتمام خواهد بود.

مانع سوم: عدم اعتبار سن در بلوغ دختران

آنچه از علائم بلوغ دختران است، حیض و قاعدگی است. در پسران، تحقق بلوغ به احتلام و در دختران به حیض است، یعنی سن مطلقاً،نُه، ده، هفت، سیزده و پانزده سالگی هیچ کدام علامت نیستند، بلکه معیار در تحقق بلوغ، حیض یا احتلام است، یعنی اگر دختر حيض ببیند نماز و روزه و حجاب بر او واجب است و الا واجب نیست. ترتّب همه احکام اسلامی دائر مدار تحقق حیض است. در نتیجه، نظریه مشهور هم که می گویند نُه سالگی علامت بلوغ است ناتمام می باشد. برای این مدعا به دسته ای از روایات استدلال شده است:

دسته اول: روایاتی که هم ضعف سندی و هم ضعف دلالی دارند:

روایت اول:

وَ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي حَمْزَةَ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللهِ علیه السَّلام أَنَّهُ قَالَ: عَلَى الصَّبِيَّ إِذَا احْتَلَمَ الصِّيَامُ وَ عَلَى الْجَارِيَةِ إِذَا حَاضَتِ الصِّيَامُ وَالْخِمَارُ؛

امام صادق علیه السَّلام فرمود: بر پسران زمانی که محتلم شوند روزه واجب می شود و بر دختران زمانی که حیض ببینند روزه و حجاب واجب خواهد شد.

در سند روایت منظور از قاسم بن محمد، قاسم بن محمد جوهری است که در رجال توثیق نشده است، لذا سند روایت معتبر نمی باشد.

مفهوم جمله: «اذا حاضت...» در متن روایت این است که اگر دختر حیض نبیند، روزه و پوشش بر او واجب نیست. در نتیجه بقیه علائم، همچون حمل، احتلام، روییدن مو و سن هیچ اثری ندارد.

روایت دوم:

قَالَ: وَفِي خَبَرِ آخَرَ عَلَى الصَّبِيَّ إِذَا احْتَلَمَ الصَّيَامُ وَعَلَى الْمَرْأَةِ إِذَا حَاضَتِ الصِّيَامِ. (1)


1) شیخ حر عاملی، وسائل الشيعه، ج 10، ص 237 ، ابواب من يصح منه الصيام، باب 29 ، ح 12

مفهوم «على المرأه اذا حاضت الصیام» این است که اگر دختر حیض نشده است، روزه بر او واجب نیست، این روایت را شیخ صدوق در مقنع و من لا یحضره الفقیه هم ذکر کرده است.

در مقنع نیز همین مضمون آمده است:

و روي عن أبي عبد الله علیه السَّلام أنه قال: على الصبي إذا احتلم الصيام، و على المرأة إذا حاضت الصيام والخمار، إلا أن تكون مملوكة، فإنه ليس عليها خمار، إلا أن تحب أن تختمر، و عليها الصيام. (1)

که بر پسران زمانی که محتلم شوند روزه واجب می شود و بر دختران زمانی که حیض ببینند روزه و حجاب واجب خواهد شد.

در من لایحضره الفقیه هم این مضمون آمده است:

وَفِي خَبَرٍ أَخَرَ عَلَى الصَّبِيَّ إِذَا احْتَلَمَ الصَّيَامُ وَ عَلَى المَرْأَةِ إِذَا حَاضَتِ الصِّيَامُ. (2)

پس روایت ابو بصیر یک بار به نحو مسند ذکر شده است؛ همانند تهذیب (3)و استبصار (4)و بار دیگر مرسله ذکر شده؛ همانند مقنع (5)و من و من لا يحضره الفقيه. (6)

این روایت به طریق مرحوم شیخ در سندش قاسم بن محمد جوهری است که در کتاب های رجال به صراحت توثیق نشده است، فقط در رجال ابن داود (7)توثیق شده است و توثیق وی که از متأخرین است مورد اعتماد نیست.

علاوه بر این که در سند این دو کتاب، علی بن ابی حمزه واقع است که او بنابر تحقیق هم ضعیف است.


1) شیخ صدوق، المقنع، ص196

2) همو، من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 122

3) «الْحُسَيْنُ بْنُ سَعِيدٍ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي حَمْزَةَ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللهِ علیه السَّلام أَنَّهُ قَالَ: عَلَى الصَّبِيَّ إِذَا اخْتَلَمَ الصِّيَامُ وَ عَلَى الْجَارِيَةِ إِذَا حَاضَتِ الصِّيَامُ وَالْخِمَارُإِلَّا أَنْ تَكُونَ مَمْلُوكَةً فَإِنَّهُ لَيْسَ عَلَيْهَا خِمَارُ إِلَّا أَنْ تُحِبَّ أَنْ تَخْتَمِرَ وَ عَلَيْهَا الصِّيَامُ» (شیخ طوسی، تهذیب الاحکام، ج 4، ص281)

4) «الْحُسَيْنُ بْنُ سَعِيدٍ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي حَمْزَةَ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللهِ علیه السَّلام أَنَّهُ قَالَ: عَلَى الصَّبِيَّ إِذَا اخْتَلَمَ الصِّيَامُ وَ عَلَى الْجَارِيَةِ إِذَا حَاضَتِ الصِّيَامُ وَالْخِمَارُ إِلَّا أَنْ تَكُونَ مَمْلُوكَةً فَإِنَّهُ لَيْسَ عَلَيْهَا خِمَارُإِلَّا أَنْ تُحِبَّ أَنْ تَخْتَمِرَ وَ عَلَيْهَا الصَّيَامُ» (شيخ طوسى، استبصار، ج 2، ص123)

5) وروي عن أبي عبد الله علیه السَّلام أنه قال: على الصبي إذا احتلم الصيام، وعلى المرأة إذا حاضت الصيام والخمار، إلا أن تكون مملوكة، فإنه ليس عليها خمار، إلا أن تحب أن تختمر، و عليها الصيام» (شیخ صدوق، المقنع، ص196)

6) «وَفِي خَبَر أَخَرَ عَلَى الصَّبِيَّ إِذَا اخْتَلَمَ الصَّيَامُ وَ عَلَى الْمَرْأَةِ إِذَا حَاضَتِ الصَّيَامُ» (شيخ صدوق، من لا يحضره الفقیه، ج 2، ص 122)

7) «و ذكر في باب من لم يرو عن الأئمة: القاسم بن محمد الجوهري روى عنه الحسين بن سعيد فالظاهر أنه غيره والأخير ثقة» (رجال ابن داود ص 277

همان طور که مرسله صدوق هم قابل اعتماد نمی باشد، چون از قسم ضعیف مرسلات اوست، زیرا پیشتر بیان شد که مرسلات شیخ صدوق دو قسم است: قسم اول می گوید «قال الصادق» که مرسله است، اما جماعتی می گویند این نوع مرسلات چون اسناد قطعی به معصوم علیه السَّلام می دهد حجت است و قسم دوم مرسلات صدوق از قبیل «و روی انه او فی خبر آخر» است که این قسم ضعیف ترین مرسلات است که هیچ فقیهی آن را حجت نمی داند.

روایت سوم: روایت یونس بن يعقوب:

وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ يُونُسَ بْنِ يَعْقُوبَ أَنَّهُ سَأَلَ أَبَا عَبْدِ اللهِ علیه السَّلام عَنِ الرَّجُلِ يُصَلِّي فِي ثَوْبِ وَاحِدٍ قَالَ: نَعَمْ قَالَ قُلْتُ: فَالمرأَةُ قَالَ: لَا وَلَا يَصْلُحُ لِلْحُرَةِ إِذَا حَاضَتْ إِلَّا الْخِمَارُ إِلَّا أَنْ لَا تَجِدَهُ. (1)

از امام صادق علیه السَّلام سؤال شد: مرد می تواند از یک پیراهن به عنوان پوشش در نماز استفاده کند؟ امام علیه السَّلام فرمود: بله و از زن سؤال شد، امام علیه السَّلام فرمود: خیر، زن زمانی که حیض ببیند باید در نماز پوشش کامل داشته باشد. مورد استشهاد تعبیر: «اذا حاضت» است که بعد از دیدن حیض پوشش بر دختران در نماز واجب خواهد بود.

در این روایت هم طریق شیخ صدوق به یونس بن یعقوب، ضعیف است، چون حکم بن مسکین در آن طریق است که توثیق نشده است.

روایت چهارم:

عَبْدَ اللَّهِ بْنُ جَعْفَرِ الْحِمْيَرِيُّ فِي قُرْبِ الْإِسْنَادِ عَنِ السَّنْدِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِي الْبَخْتَرِيَّ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَلِيَّ علیه السَّلام قَالَ: إِذَا حَاضَتِ الْجَارِيَةُ فَلَاتُصَلَّى إِلَّا بخمار. (2)

تعبير: «إذا حاضت الجاريه فلا تصلّى الا بخمار» در روایت دلالت می کند که بعد از دیدن حیض، پوشش در نماز بر دختران واجب است؛ یعنی اگر دختر ده ساله شده ولی حیض نشده، وجوب ستر ندارد، و قاعده به عدم تفکیک بین احکام باید گفت که موضوع همه احکام در دختران رؤیت حیض است، پس این روایت دلالت دارد که سن مطلقاً اعتبار ندارد. این روایت هم ضعف سندی دارد، چون در سند آن، وهب بن وهب است که اکذب البریه است.


1) شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج 4، ص 405، ابواب لباس المصلى، باب 28،ج 4

2) همان ص 408، ابواب لباس المصلى، باب 28، ح13

این چهار روایت علاوه بر ضعف سندی، از جهاتی ضعف دلالی دارند؛ از جمله این که تعارض بین این روایات اربعه با ادله مشهور در چه نقطه ای است، آیا تعارض بین منطوق این روایات و منطوق ادله مشهور است یا این که تعارض بین مفهوم این روایات و ادله مشهور است.

اگر گفته شود تعارض بین منطوق این روایات و ادله مشهور است، پیشتر گفتیم که بین مثبتین تعارض نیست، این دو دسته از روایات، همانند «إذا خفى الاذان فقصر» و «اذا خفي الجدران فقصر» است هم این و هم آن موضوع است، نُه سالگی هم علامت بلوغ است و حیض هم علامت بلوغ است.

اگر روایات بگوید: «الحیض علامة» بحثی نیست، این روایات یک علامت را می گوید و روایات دیگر می گوید که نُه سالگی هم علامت است یا احتلام علامت است در نتیجه تعارضی وجود ندارد.

و اگر منظور از تعارض، تعارض بین مفهوم روایات و منطوق ادله مشهور است؛ به این بیان که مفهوم جمله شرطیه در این چهار روایات این است، که اگر حیض نیامده است، نماز واجب نیست، اگر حیض نیامده است، پوشش واجب نیست، اگر حیض نیامده است، ثبوت همه احکام منتفی است. این مفهوم با ادله مشهور تعارض دارد، چون ادله مشهور می گوید: اگر نُه سالگی تمام شده نماز واجب است و همه احکام مترتب می شود.

اگر مقصود تعارض بين مفهوم این روایات و منطوق ادله مشهور باشد، این تعارض ناتمام است، چون این روایات یا مفهوم ندارد برای این که رؤیت حيض علت منحصره نمی باشد، زیرا علل دیگری برای بلوغ وجود دارد و برای مفهوم گیری، اول باید ثابت شود حیض، علت منحصره است، سپس مفهوم گرفته شود.

و بر فرض روایت، ظهورِ در مفهوم داشته باشد، ظهور این روایات در نفی علل دیگر، اضعف از ظهور ادله مشهور در اثبات است، چون این ظهوری است که کثرت تخصیص دارد. احتلام، حمل، روییدن مو قطعاً خارج شده است. این کثرت تخصیص، موهنِ ظهور مفهوم در نفی است، بلکه بالاتر اگر ظهور قوی داشته باشد باز هم تعارض نمی کند، چون ادله مشهور نص در مدعی است.

بنابراین، این روایات نمی توانند با ادله مشهور تعارض داشته باشند، زیرا هم ضعف سندی دارند و هم ضعف دلالی.

روایت پنجم: روایت محمد بن مسلم:

مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيَّ بْنِ الْحُسَيْنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ علیه السَّلام قَالَ: لَيْسَ عَلَى الْأَمَةِ قِنَاعٌ فِي الصَّلَاةِ وَلَا عَلَى المَدَبَّرَةِ قِنَاعٌ فِي الصَّلَاةِ وَلَا عَلَى الْمَكَاتَبَةِ إِذَا اشْتَرَطَ عَلَيْهَا مَوْلَاهَا قِنَاعُ فِي الصَّلَاةِ وَهِيَ مَمْلُوكَةً حَتَّى تُؤَدِّيَ جَمِيعَ مُكَاتَبَتِهَا وَيَجْرِي عَلَيْهَا مَا يَجْرِي عَلَى الأَمْلُوكِ فِي الْحُدُودِ كُلَّهَا قَالَ وَسَأَلْتُهُ عَنِ الْأَمَةِ إِذَا وَلَدَتْ عَلَيْهَا الْخِمَارُ :قَالَ: لَوْ كَانَ عَلَيْهَا لَكَانَ عَلَيْهَا إِذَا هِيَ حَاضَتْ وَلَيْسَ عَلَيْهَا التَّقَنُّعُ فِي الصَّلَاةِ وَ رَوَاهُ الْكُلَيْنِيُّ كَمَا يَأْتِي فِي آدَابِ النِّكَاحِ وَ فِي الْعِلَلِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُوسَى بْنِ المُتَوَكَّلِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ السَّعْدَآبَادِي عَنْ أَحْمَدَ بْنِ أَبِي عَبْدِ اللهِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبِ عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ مِثْلَهُ إِلَى قَوْلِهِ فِي الْحُدُودِ كُلِّهَا. (1)

مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ علیه السَّلام يَقُولُ: لَيْسَ عَلَى الْأَمَةِ قِنَاعُ فِي الصَّلَاةِ وَلَا عَلَى المَدَبَّرَةِ وَلَا عَلَى الْمَكَاتَبَةِ إِذَا اشْتُرِطَتْ عَلَيْهَا قِنَاعُ فِي الصَّلَاةِ وَهِيَ مَمْلُوكَةُ حَتَّى تُؤَدِّيَ جَمِيعَ مُكَاتَبَتِهَا وَيَجْرِي عَلَيْهَا مَا يَجْرِي عَلَى المَمْلُوكِ فِي الْحُدُودِ كُلَّهَا» (کلینی، کافی، ج 5، ص525، ح2). «وَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبِ عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرِ علیه السَّلام يَقُولُ: لَيْسَ عَلَى الْأَمَةِ قِنَاعُ فِي الصَّلَاةِ وَلَا عَلَى المُدَبَّرَةِ وَ لَا عَلَى المَكَاتَبَةِ إِذَا اشْتُرِطَ عَلَيْهَا قِنَاعُ فِي الصَّلَاةِ وَهِيَ مَمْلُوكَةُ حَتَّى تُؤَدِّيَ جَمِيعَ مُكَاتَبَتِهَا وَيَجْرِي عَلَيْهَا مَا يَجْرِي عَلَى المَمْلُوكِ فِي الْحُدُودِ كُلَّهَا» (شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج20، ص 207، ابواب مقدمات النكاح، باب 114، ح 22)

این روایت سؤال از اماء است که حجاب بر أمه چه زمانی واجب می شود؟

در روایت آمده است: «لكان عليها إذا هي حاضت» كه موضوع وجوب حجاب بر رؤیت حیض است نه سن.

این روایت هم ضعف سندی دارد به این بیان:

روایت به سه طریق به ما رسیده است:

1.

طریق شیخ صدوق در من لایحضره الفقیه؛

2.

طریق شیخ صدوق در کتاب علل الشرایع؛

3.

طریق شیخ کلینی در کافی.

این روایت بنابر هر دو طریق مرحوم صدوق، ضعف سندی دارد. طريق من لا یحضره الفقیه به محمد بن مسلم، از دو جهت ضعف دارد:


1) شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج 4، ص 411، ابواب لباس المصلى، باب 29، ح7.

1.

علی بن احمد که در کتاب های رجال، ذکری از او به میان نیامده است؛

2.

دیگری پدر او. (1)

هم چنین در سند روایت علل، محمد بن موسی بن متوکل ثقه است ولی علی بن حسین سعدآبادی، در رجال توثیق نشده است و فقط در سند کامل الزیاره واقع شده است.

سند علل از ناحیه علی بن حسین سعد آبادی مناقشه دارد. بله این روایت به طریق مرحوم کلینی، صحیحه است.

نتیجه: از این سه طریق، دو طریق قابل اعتماد نیست: یک طریق معتبره است، در عین حال استدلال به این روایت نمی شود، چون در این روایت اختلاف دیگری هم وجود دارد و آن اختلاف از این جهت است که این جمله «لکان علیها اذا هی حاضت» که محل استشهاد است در متن روایت وجود دارد یا خیر؟ گفته شده که این جمله در طریقی که ضعف سندی دارد، وجود دارد و در طریقی که معتبره است مفقوده است. طریقی که معتبر است، روایت مرحوم کلینی است که این جمله در آن نیست، همان طور که این جمله در روایت علل نیست، و فقط در طریق من لا يحضر الفقيه آمده است. نتیجه این می شود روایتی که این جمله را دارد، ضعف سندی دارد و روایتی که این جمله را ندارد معتبر است.

علاوه بر این که همان اشکال دلالی عدم وجود تعارض بین این روایت و ادله مشهور، در مورد این روایت هم وجود دارد.

روایت ششم:

مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبِ عَنْ شِهَابٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللهِ علیه السَّلام فِي حَدِيثٍ قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ ابْنِ عَشْرِ سِنِينَ يَحُجُّ قَالَ: عَلَيْهِ حَجَّةُ الْإِسْلَامِ إِذَا احْتَلَمَ وَكَذَلِكَ الْجَارِيَةُ عَلَيْهَا الْحَجُّ إِذَا طَمِثَتْ, (2)

از پسر ده ساله از امام صادق علیه السَّلام سؤال شد که چه زمانی بر او حج واجب می شود، امام علیه السَّلام فرمود: وقتی محتلم شود و بر جاریه نیز زمانی که حیض ببیند حج واجب خواهد شد.

به این روایت استدلال شده است که موضوع ثبوت احکام (همانند وجوب حج)


1) وماكان فيه عن محمد بن مسلم الثقفي فقد رويته عن علي بن أحمد ابن عبد الله بن أحمد بن أبي عبد الله، عن أبيه، عن جده أحمد بن أبي عبد الله البرقي، عن أبيه محمد بن خالد البرقي عن العلاء بن رزين، عن محمد بن مسلم» (همان، ج 19، ص 416، طریق 294)

2) شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج 11، ص 45 ابواب وجوب الحج، باب 12 ، ح 2

بر دختران رؤیت حیض است، و نُه، دوازده، سیزده و ده سالگی، احتلام، حمل و انبات، موضوع احکام نیستند.

ظاهرا _ والله العالم _ استدلال به این روایت سه اشکال دارد:

1.

این روایت ضعف سندی دارد، چون در این سند سهل بن زیاد است و توثیق وی ثابت نشده است.

2.

این روایت نه منطوقاً و نه مفهوماً تعارض با ادله مشهور ندارد، فقط مفادش این است که «الطمث» علامت بلوغ است و لسان نفی ندارد، ادله مشهور می گوید: نُه سالگی علامت بلوغ است، هر دو علامت باشند منافاتی با هم ندارند.

3.

اساسا این روایت در مقام بیان ماهیت بلوغ و علامت آن نیست.

توضیح مطلب: یک بار امام علیه السَّلام در مقام بیان این است که حج غیر بالغ کفایت از حج واجب نمی کند، فقط می گوید: اگر غیر بالغ ده مرتبه حج هم انجام دهد فایده ندارد، چون حج بر او واجب نیست که کفایت کند. مستطیع و پولدار هم باشد کفایت نمی کند، یعنی بچه ده ساله مستطیع و پولدار هم باشد، اگر حج به جا آورد فایده ندارد. امام علیه السَّلام در مقام بیان حکم حج غير بالغ است.

و یک بار هم امام علیه السَّلام در مقام بیان وجوب حج بر بالغ است، می فرماید: حج بر بالغين واجب است و با ماهیت و علائم بلوغ کار ندارد، امام بیان می کند: «الحج واجب على البالغين، الحج فريضة على البالغين»، ماهیت بلوغ و علائم بلوغ چیست جای دیگری بیان شده است.

و بار دیگر هم، امام علیه السَّلام در مقام بیان ماهیت و علائم بلوغ بوده است.

در اصول در باب مطلق و مقید گفته شده، از آن جهتی که امام علیه السَّلام در مقام بیان است، می توان به اطلاق تمسک کرد، چون شرط اول تمسک به اطلاق این است که مولا در مقام بیان باشد.، اگر مولا در مقام بیان نبوده است، نمی توان به اطلاق تمسک کرد.

پس مهم در این روایت و سایر روایات این است که امام علیه السَّلام در مقام بیان چه مطلبی بوده است: در مقام بیان علائم بلوغ یا ماهیت بلوغ یا در مقام عدم کفایت حج غير بالغ ؟

اگر در مقام بیان عدم کفایت حج بوده است، تمسک به اطلاق غلط است و اگر در مقام بیان علائم بلوغ بوده، تمسک به اطلاق در صورت ظهور در علیت منحصره صحیح

است. پس اول باید اثبات شود که امام علیه السَّلام در مقام بیان علائم بلوغ بوده است و بعد اثبات شود حیض علت منحصره باشد و بعد سراغ مفهوم گیری رفت.

پس ابتدا باید مشخص شود امام علیه السَّلام در این روایت در مقام بیان چه مطلبی بوده اند؟ آیا در مقام بيان عدم کفایت حج غیر بالغ است، که ظاهر از این روایت و روایات مشابه همین است، یا در مقام اعتبار بلوغ در احکام است که صاحب وسائل الشيعه این طور برداشت کرده است و عنوان باب را این طور قرار داده است: «بَابُ اشْتِرَاطِ وُجُوبِ الْحَجِّ بِالْبُلُوغِ وَالْعَقَل». (1)ایشان این گونه برداشت کرده که امام در مقام بیان اعتبار بلوغ در حج است.

اگر احتمال اول بود، مرحوم حر عاملی باید می گفت: «باب فى عدم كفاية حج الصبي » همان طور که در باب سیزدهم این گونه گفته است: بَابُ أَنَّ الصَّبِيَّ إِذَا حَجَ أَوْ حُجَّ بِهِ لَمْ يُجْزِتُهُ عَنْ حَجَّةِ الْإِسْلَامِ وَوَجَبَ عَلَيْهِ عِنْدَ الْبُلُوغِ مَعَ الاستطاعة؛ (2)

این که صبی اگر حج به جا آورد کفایت از حجة الاسلامش نمی کند و واجب است بر او بعد از بلوغش زمانی که استطاعت داشت حج به جا آورد.

نتیجه این که، محتملات این روایت سه چیز است:

1.

امام علیه السَّلام در مقام بیان عدم کفایت حج غیر بالغ است؛

2.

امام علیه السَّلام در مقام بیان عدم وجوب حج بر غیر بالغ بوده است؛

3.

امام علیه السَّلام در مقام بیان علائم بلوغ است.

قطعاً در کل این روایات در مقام بیان شمارش علائم بلوغ نبوده است. سؤال: بچه حج انجام داده و در ذهن سائل این بوده که با یک بار حج تکلیفش ساقط می شود، اما حضرت فرمودند: یک بار دیگر باید بعد از بلوغ حج انجام بدهد، امام علیه السَّلام در مقام بیان این است که حج غير بالغ فایده ندارد.

پس این روایت دلالت ندارد بر این که امام علیه السَّلام در مقام بیان علائم بلوغ است.

در روایت دیگر هم این مضمون آمده است:

مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ شَ


1) شیخ حر عاملی، وسائل الشيعه، ج 11، ص 44

2) همان، ص45

مُونٍ عَنْ عَبْدِ اللهِ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ الْأَصَمَّ عَنْ مِسْمَعِ بْنِ عَبْدِ الْمَلِكِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللهِ علیه السَّلام فِي حَدِيثٍ قَالَ: لَوْ أَنَّ غُلَامًا حَجَ عَشْرَ حِجَجٍ ثُمَّ احْتَلَمَ كَانَتْ عَلَيْهِ فَرِيضَةُ الْإِسْلَامِ. (1)

امام علیه السَّلام می فرماید: اگر غیر بالغ ده بار حج انجام بدهد، فایده ندارد و باید بعد از بلوغ و احتلام حجة الاسلام خود را به جا آورد. بنابراین چگونه می توان گفت در این روایت امام علیه السَّلام در مقام شمارش علائم بلوغ بوده است؟!

نتیجه آن که، تاکنون شش روایت از دسته اول روایات که ضعف سندی و دلالی داشتند بیان شد:

.1 خبر ابوبصیر؛ 2. مرسله فقیه و مقنع؛ 3 روایت یونس بن یعقوب؛ 4. روایت ابوالبختری؛ 5 روایت محمد بن مسلم؛ 6 روایت شهاب.

طایفه دوم:

دسته دوم: روایات شرطیت رؤیت حیض در بلوغ روایاتی است که معتبره بوده ولی ضعف دلالی دارند همانند:

روایت اول: معتبره اسحاق بن عمار است:

مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيَّ بْنِ الْحُسَيْنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ صَفْوَانَ عَنْ إِسْحَاق بْنِ عَمَّارٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ علیه السَّلام عَنِ ابْنِ عَشْرِ سِنِينَ يَحُجُ قَالَ: عَلَيْهِ حَجَّةُ الْإِسْلَامِ إِذَا احْتَلَمَ وَكَذَلِكَ الْجَارِيَةُ عَلَيْهَا الْحَجُّ إِذَا طَمِثَتْ؛ (2)

از امام علیه السَّلام در مورد پسر ده ساله سؤال شد که چه زمانی حج بر او واجب می شود، امام علیه السَّلام فرمودند: وقتی محتلم شود و بر جاریه نیز زمانی که حیض ببیند.

روایت دلالت دارد بر این که موضوع وجوب حج بر دختران، طمث و حیض است و اگر رؤیت حیض نشود، حج واجب نیست چه نُه ساله باشد، چه سیزده ساله و... .

جواب از استدلال به این روایت این است:

اولاً: طمث، علت منحصره نیست، لذا جمله شرطیه در این روایت مفهوم ندارد.

ثانياً: بر فرض که طمث و حیض، علت منحصره باشد، در این مورد تمسک به اطلاق نمی شود، چون امام علیه السَّلام در مقام بیان ماهیت بلوغ و اسباب بلوغ نبوده است،


1) شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج 11، ص 46، ابواب وجوب الحج، باب 13، ح 2

2) همان، ص 45 ابواب وجوب الحج، باب 12، ح 1

بلکه امام علیه السَّلام در مقام بیان عدم کفایت حج صبی از حجة الاسلام بوده است، اما این که حقیقت بلوغ یا نشانه های بلوغ چیست، امام علیه السَّلام در مقام بیان این جهت نبوده است.

در نتیجه، فقط مفاد روایت این است که رؤیت حیض علامت بلوغ است و گفتیم مانعی ندارد رؤیت حیض هم علامت باشد، نه سالگی، حمل، احتلام و انبات هم علامت باشند.

روایت دوم صحیحه محمد بن مسلم است

مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ وَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ جَمِيعاً عَنِ ابْنِ أَبِي نَجْرَانَ عَنْ عَاصِمِ بْنِ حُمَيْدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ علیه السَّلام قَال: لَايَصْلُحُ لِلْجَارِيَةِ إِذَا حَاضَتْ إِلَّا أَنْ تَخْتَمِرَ إِلَّا أَن لَا تَجِدَهُ. (1)

این روایت دلالت دارد که دختران بعد رویت حیض باید پوشش کامل داشته باشند. مفهوم این روایت این است: دختری که حیض نشده، پوشش بر او واجب نیست، چه نُه ساله شده باشد یا نشده باشد. این روایت را مرحوم کلینی به دو طریق نقل کرده است، در یک طریق سهل بن زیاد است، لذا این طریق به نظر ما ضعیفه است و طریق دومی نقل کرده است: «محمد بن یعقوب عدة من أصحابنا عن على ابن ابراهيم عن ابيه عن ابن ابی نجران عن عاصم بن حميد عن محمد بن مسلم». این روایت به طریق دوم صحیحه می باشد.

اما از نظر دلالت روایت دو مشکل دارد:

1. امام علیه السَّلام در این روایت در مقام بیان ماهیت بلوغ یا نشانه های بلوغ نبوده است، بلکه در مقام این بوده اند که موضوع وجوب ستر بلوغ می باشد.

بنابراین، تمسک به اطلاق و نفى ما عدای رؤیت حیض از این روایت استفاده نمی شود.

2. حيض قطعا علت منحصره نیست، چون در کنار آن حمل، انبات و احتلام قطعاً از علائم بلوغ است. بنابراین روایت نمی تواند نفی آماریت سن را نماید.

پس این روایت از دو جهت قابل مناقشه است: 1. در مقام بیان علائم بلوغ نبوده است 2. علیت منحصره ندارد.

ان قلت: اگر رؤیت حیض علیت انحصاری ندارد، چرا در این روایت و روایات گذشته


1) شیخ حر عاملی، وسائل الشيعه، ج 20، ص228 ، ابواب مقدمات النكاح، باب 129، ح 1

روی طمث و حیض تأکید شده است؟ قلت: اولاً :در تمام روایات، علائم بلوغ رؤیت حیض به عنوان علامت مطرح نشده است، فقط در این دسته از روایات بر رؤیت حیض تأکید شده است، ولی در دسته های دیگر روایات، سایر علائم، همچون نُه سالگی، حمل، انبات و... مطرح شده اند.

ثانياً: تأكید بر رؤیت حیض در این روایات شاید به جهت اعمیت رؤیت حیض باشد، چون رؤیت حیض اعم از اماریت نُه سالگی است، چون اماریت سن در مورد کسانی که سن آن ها معلوم است فایده دارد، اما روایات طمث در معلوم الحال و مجهول الحال فايده دارد.

بلکه مرحوم آخوند در رساله «دماء ثلاثه» از عده ای نقل می کنند که رؤیت حیض اماره بر بلوغ نیست، بلکه اماره بر نُه سالگی است و نُه سالگی اماره بر بلوغ است، یعنی می گویند: حیض فقط در مجهول الحال ها فایده دارد.

خلاصه این که: کاربرد رؤیت حیض اعم از کاربرد سن است، چون اشمل بوده است و راه تشخیصش راحت تر است و چیزی نیست که کسی نفهمد، لذا در این دسته از روایات بر طمت و حیض تأکید شده است.

روایت سوم:

وَ عَنْ عَلِيٌّ عَنْ أَبِيهِ عَنِ النَّوْفَلِيَ عَنِ السَّكُونِي عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السَّلام قَالَ: أَتِي عَلِيُّ علیه السَّلام بِجَارِيَةِ لَم تَحِضُّ قَدْ سَرَقَتْ فَضَرَبَهَا أَسْوَاطاً وَ لَم يَقْطَعْهَا وَ رَوَاهُ الشَّيْخُ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ فَضَالَةَ عَنْ إِسْمَاعِيلَ بْنِ أَبِي زِيَادٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السَّلام مِثْلَهُ؛ (1)

امام صادق علیه السَّلام فرمودند: آقا امیرالمؤمنین علیه السَّلام جاریه ای را که حیض ندیده بود و سرقت کرده بود تعزیر کردند و حد سرقت را بر او جاری نکردند.

این حدیث هم به طریق کلینی و شیخ طوسی معتبره است. اگر کسی در طریق مرحوم کلینی مناقشه داشته باشد به جهت وقوع «نوفلی» در سند است که به نظر ما ثقه است.

کیفیت دلالت این روایت بر مدعا متوقف بر اشاره به یک فرع فقهی است، آن فرع این است که در باب سرقت می گویند یکی از شرایط اجرای حد سرقت، این است که سارق بالغ باشد، می گویند اگر سارق صبی و صبیه و غیر بالغ باشد، حد بر او جاری نمی شود. این مطلب مسلم است و روایات زیادی دارد.


1) شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج 28، ص295، ابواب حد السرقه، باب 28، ح6

حد سارق هم قطع ید است، اگر طفل غیر بالغ، چه پسر باشد یا دختر سارق باشد، قطعاً قطع ید ندارد، منتهی در بعضی از صورت های تعزیر دارد، مثلاً مرتبه سوم سرقت تعزیر دارد و مرتبه چهارم تعزیر بالاتر دارد و مرتبه پنجم به مقدار کمی قطع ید دارد.

پس حکم اسلامی در مورد سرقت غیر بالغ، تعزیر است با این مقدمه، دلالت این روایت بر مدعا واضح است، چون در این روایت امام صادق علیه السَّلام جریان صبیه ای که سرقت کرده است و خدمت امیرالمؤمنین علیه السَّلام آورده اند را بیان می کنند؛ جاریه ای که حیض ندیده بود، حضرت در مورد سرقت او تعزیر کرد و حد اجرا نکرد، از این دو حکم فهمیده می شود که هر جاریه که حیض ندیده است، صبیه و غیر بالغه است.

به عبارت دیگر، از این روایت برداشت می شود که بلوغ دختران به حیض است و سن مطلقاً علامت بلوغ نیست.

در نتیجه، مستفاد از این روایت با ادله مشهور تعارض دارد، چون از روایت برداشت می شود که علامت بلوغ منحصر در حیض است.

در استدلال به این روایت اشکال هایی وجود دارد:

اشکال اول: به اطلاق: «فضربها أسواطا» هیچ یک از فقها عمل نکرده اند، چون در مورد صبی به اتفاق فقها در مرتبه اولی تعزیر نیست، مرتبه اول و دوم عفو است، پس اطلاق این روایت به تعزیر، مخالف با کل روایات و فتاوای فقهاست.

روایات در این باب را ملاحظه کنید:

1. مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى بْنِ عُبَيْدِ عَنْ يُونُسَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللهِ علیه السَّلام عَنِ الصَّبِيَّ يَسْرِقَ قَالَ: يُغْفَى عَنْهُ مَرَّةً وَ مَرَّتَيْنِ وَيُعَزِّرُ فِي الثَّالِثَةِ، فَإِنْ عَادَ قُطِعَتْ أَظرَافُ أَصَابِعِهِ، فَإِنْ عَادَ قُطِعَ أَسْفَلَ مِنْ ذلك؛ (1)

از امام صادق علیه السَّلام در مورد طفلی که سرقت کرده بود پرسید، امام علیه السَّلام فرمود: مرتبه اول و دوم بخشیده می شود و مرتبه سوم تعزیر خواهد شد و اگر تکرار کرد قسمتی از اطراف انگشتانش قطع خواهد شد.

روایات دیگر به همین مضمون که به آن ها اشاره می شود:

2. وَعَنْهُ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرِ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عُثْمَانَ عَنِ الْحَلَبِيَّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللهِ علیه السَّلام

1) شیخ حر عاملی وسائل الشیعه، ج 28، ص 293 ، ابواب حد السرقة باب 28، ح1

قَالَ: قَالَ: إِذَا سَرَقَ الصَّبِيُّ عُفِيَ عَنْهُ، فَإِنْ عَادَ عُزِّرَ، فَإِنْ عَادَ قُطِعَ أَطْرَافُ الْأَصَابِعِ، فَإِنْ عَادَ قُطِعَ أَسْفَلَ مِنْ ذَلِكَ. (1)

3.

وَ عَنْ أَبِي عَلِيَّ الْأَشْعَرِيٌّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْجَبَّارٍ عَنْ صَفْوَانَ عَنِ الْعَلَاءِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَحَدِهِمَا علیهما السَّلام قَالَ : سَأَلْتُهُ عَنِ الصَّبِيَّ يَسْرِقُ فَقَالَ: إِذَا سَرَقَ مَرَّةً وَهُوَ صَغِيرْعُفِيَ عَنْهُ، فَإِنْ عَادَ عُفِيَ عَنْهُ ، فَإِنْ عَادَ قُطِعَ بَنَانُهُ، فَإِنْ عَادَ قُطِعَ أَسْفَلْ مِنْ ذَلِك. (2)

4.

وَعَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ وَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ جَمِيعاً عَنِ ابْنِ مَحْبُوبِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ علیه السَّلام بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ لا فِي الصَّبِيَّ يَسْرِقُ قَالَ: يُعْفَى عَنْهُ مَرَّةً، فَإِنْ عَادَ قُطِعَتْ أَنَامِلُهُ أَوْ حُكَتْ حَتَّى تَدْمَى، فَإِنْ عَادَ قُطِعَتْ أَصَابِعُهُ، فَإِنْ عَادَ قُطِعَ أَسْفَلُ مِنْ ذَلِكَ. (3)

5.

عَنْ حُمَيْدِ بْنِ زِيَادٍ عَنْ ابْنِ سَمَاعَةَ عَنْ غَيْرِ وَاحِدٍ مِنْ أَصْحَابِهِ عَنْ أَبَانِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ زُرَارَةَ قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرِ علیه السَّلام يَقُولُ: أُتِي عَلِيَّ علیه السَّلام بِغُلَامٍ قَدْ سَرَقَ فَطَرَفَ أَصَابِعَهُ ثُمَّ قَالَ: أَمَالَئِنْ عُدْتَ لَأَقْطَعَنَّهَا ثُمَّ قَالَ: أَمَا إِنَّهُ مَا عَمِلَهُ إِلَّا رَسُولُ اللهِ صلَّی اللهُ علیه وآله و انا. (4)

همه این روایات دلالت می کند: در سرقت غیر بالغ، حکم مرتبه اول عفو است، اما اطلاق این حدیث می گوید: مرتبه اول یا دوم یا سوم یا چهارم باشد، تعزیر ثابت است، این اشکال اول است که احدی از فقها به اطلاق «فضربها اسواطا» عمل نکرده است.

اشکال دوم: این روایت همانند بقیه روایات این باب در مقام بیان این است که غیر بالغ حد ندارد و فقط تعزیر دارد، ذکر وصف (عدم حیض) همین مقدار دلالت دارد که با عدم حيض، في الجمله بلوغ نیامده است، یعنی حیض علامت بلوغ است. اما این که حیض منحصرا علامت بلوغ باشد، روایت دلالت بر آن ندارد. روایت اگر اطلاق داشته باشد می گوید: غیر بالغ حد ندارد، اما بر این که علامت بلوغ فقط حیض است و نُه سالگی، سیزده سالگی، حمل و احتلام علامت نیست، روایت دلالتی ندارد.

شاهد این مطلب اختلاف تعبیرها در وصف صغیر در روایات تعزیر غیر بالغ است که ذکر آن ها گذشت.


1) شیخ حر عاملی وسائل الشیعه، ج 28، ص 293 ، ابواب حد السرقة باب 28 ، ح 2

2) همان، ح4

3) همان، ح7

4) همان، ح8

در حدیث اول تعبیر به صبی شده است، در حدیث دوم موضوع صبی است، در حدیث سوم، احتلام است. (1)

در حدیث نهم باب «اذا سرق صبى و لم يحتلم» به چشم می خورد. (2)

وَ لَم يَخْتَلِمْ قُطِعَتْ أَظْرَافُ أَصَابِعِهِ قَالَ وَقَالَ عَلِيٌّ وَلَمْ يَصْنَعْهُ إِلَّا رَسُولُ اللهِ صلَّى الله عليه وسلم وَ أَنَا» (همان، ص296، ابواب حد السرقة، باب 28، ح9)

در حدیث دوازدهم وصف هفت سالگی آمده است. (3)در حدیث چهاردهم تعبیر: «و لم يبلغ الحلم» آمده است. (4)

در مورد این روایات با تعابیر مختلف آیا کسی به ذهنش آمده است که فقط احتلام علامت بلوغ باشد و انبات و سن علامت نباشد. بلکه همه عناوین و اوصاف مشیر هستند و اشاره به این مطلب دارند که صغیر حد سرقت ندارد. غیر بالغ حد ندارد و ما هم قبول داریم. و این که می گویید علامت انحصاری بلوغ، حیض است و نُه سال علامت حیض نیست، روایت بر این مطلب دلالت ندارد.

مضافاً بر این که در این روایت فعل امام علیه السَّلام اطلاق ندارد، سنت که اعم از قول و فعل و تقریر امام علیه السَّلام است برای ما حجیت و اعتبار دارد، ولی قول امام علیه السَّلام اطلاق است، اما فعل گنگ است و لسان ندارد تا بتوان از آن اطلاق گیری کرد، چون حدود موضوع و شرایط آن مشخص نیست، در نتیجه نمی توان از تعزیر استفاده کرد که شخص، غیر بالغ بوده است، شاید شرایط دیگر مفقود بوده است.

به صورت کلی، قضایایی که از امیرالمؤمنین علیه السَّلام نقل شده دو قسم آن اطلاق دارد و یک قسم آن ندارد. گاهی امام صادق علیه السَّلام حکمی را بیان کرده است، مثلا فرموده: غیر بالغ حد ندارد، در این جا کلام امام صادق علیه السَّلام حجت است، سپس به جهتی ایشان یکی از قضایای امیرالمؤمنین علیه السَّلام را نقل می کند.


1) «وَ قَالَ: أُتِي عَلِيُّ علیه السَّلام بِغُلَامٍ يُشَكُ فِي اخْتِلَامِهِ فَقَطَعَ أَطراف الأَصابع» (شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج 28، ص294، ابواب حد السرقة باب 28، ح3)

2) «وَ عَنْ حُمَيْدٍ عَنِ ابْنِ سَمَاعَةَ عَنْ غَيْرِ وَاحِدٍ عَنْ أَبَانِ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِي عَبْدِ اللهِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السَّلام قَالَ: إِذَا سَرَقَ الصَّبِيُّ

3) «وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللهِ بْنِ هِلَالٍ عَنِ الْعَلَاءِ بْنِ رَزِينِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَر علیه السَّلام عَنِ الصَّبِيَّ يَشرِقَ فَقَالَ إِنْ كَانَ لَهُ سَبْعُ سِنِينَ أَوْ أَقَلُ رُفِعَ عَنْهُ فَإِنْ عَادَ بَعْدَ سَبْعِ سِنِينَ قُطِعَتْ بَنَانُهُ أَوْ حُكَتْ حَتَّى تَدَمَى فَإِنْ عَادَ قُطِعَ مِنْهُ أَسْفَلَ مِنْ بَنَانِهِ فَإِنْ عَادَ بَعْدَ ذَلِكَ وَقَدْ بَلَغَ تِسْعَ سِنِينَ قُطِعَ يَدُهُ وَلَا يُضَيَّعُ حَدُّ مِنْ حُدُودِ اللهِ عَزَّوَجَلَ» (همان، ص 297 ، ابواب حد السرقة باب 28، ح 12)

4) «وَ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ عُثْمَانَ بْنِ عِيسَى عَن سَمَاعَةَ قَالَ: إِذَا سَرَق الصَّبِيُّ وَ لَم يَبْلُغ الحُلُمَ قُطِعَتْ أَنَامِلُهُ وَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللهِ علیه السَّلام أُتِيَ أَمِيرُ المُؤْمِنِينَ علیه السَّلام بِغُلَامٍ قَدْ سَرَقَ وَ لَم يَبْلُغَ الْحُلُمَ فَقَطعَ مِنْ لَحْمِ أَطْرَافِ أَصَابِعِهِ ثُمَّ قَالَ إِنْ عُدْتَ قَطَعْتُ يَدَك» (همان، ص 297 و 298، ابواب حد السرقة، باب 28 ، ح 14)

در بعض موارد نیز کسی از امام علیه السَّلام سؤال نکرده است، بلکه ابتدائا از قضایای امیرالمؤمنین علیه السَّلام نقل می کند. قسم سوم این است که از امام علیه السَّلام می پرسد و امام یکی از قضایای امیرالمؤمنین علیه السَّلام را به عنوان جواب نقل می کند.

پس این سه قسم است، از کدام قسم می توانید تعدی از مورد کنید و از کدام یک نمی توانید تعدی کنید؟ در بعضی از موارد قضیه فی الواقعه بوده و دلیل بر عموم نمی شود. قضية في الواقعه جزئی است و راهی برای تعدی به سایر موارد ندارد. در همین صفحه وسائل الشيعه ملاحظه کنید قضایای مختلفه ای از امیرالمؤمنین نقل شده است؛ مثلا حدیث چهاردهم از قبیل قسم اول است که امام علیه السَّلام علی حکمی را بیان کرده است و بعد یکی از قضایای امیرالمؤمنین علی علیه السَّلام را بیان نموده است:

وَ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ عُثْمَانَ بْنِ عِيسَى عَنْ سَمَاعَةَ قَالَ: إِذَا سَرَقَ الصَّبِيُّ وَلَم يَبْلُغِ الْحُلُمَ قُطِعَتْ أَنَامِلُهُ وَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللهِ علیه السَّلام: أُتِيَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ علیه السَّلام بِغُلَامٍ قَدْ سَرَق وَلَمْ يَبْلُغِ الْحُلُمَ فَقَطَعَ مِنْ لَحْمِ أَطْرَافِ أَصَابِعِهِ ثُمَّ قَالَ: إِنْ عُدْتَ قَطَعَتْ يَدَكَ؛ (1)

امام صادق علیه السَّلام می فرماید: اگر پسر بچه ای که محتلم نشده سرقت کند انگشتانش قطع می شود، بعد فرمودند: خدمت امیرالمؤمنین علیه السَّلام پسر بچه ای را که محتلم نشده بود و سرقت کرده بود آوردند، ایشان مقداری از اطراف انگشتانش را بریدند و سپس فرمودند: اگر تکرار کنی انگشتان دستت بریده می شود.

در این روایت شریف جهت این که امام علیه السَّلام بعد از بیان حکم، این قضیه را نقل کرده است، نمی دانیم قطعاً غرض و جهتی داشته است.

حال با قطع نظر از کلام امام صادق علیه السَّلام ببینید از این قضیه می توانید حکم را استنباط كنيد يا قضية في الواقعه است. به نظر می رسد که در این موارد، می توانیم از استشهاد استفاده کنیم که حکم همین است در همان روز باشد یا صدسال یا هزار سال دیگر باشد

و لذا می توان به سایر موارد تعدّی نمود.

قسم دوم احادیثی است که ابتدا یکی از قضایای امیرالمؤمنین علیه السَّلام را نقل کرده است و پرسشی نیست و قبل و بعدش حکمی را نقل نکرده است؛ همانند حدیث ششم:

وَعَنْ عَلِيٌّ عَنْ أَبِيهِ عَنِ النَّوْفَلِيَ عَنِ السَّكُونِي عَنْ أَبِي عَبْدِ اللهِ علیه السَّلام قَالَ: أُتِيَ عَلِيَّ علیه السَّلام بِجَارِيَةٍ لَمَ تَحِضن قَدْ سَرَقَتْ فَضَرَبَهَا أَسْوَاطاً وَ لَم يَقْطَعْهَا. (2)


1) شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج 28، ص 297 و 298، ابواب حد السرقة، باب 28، ح 14

2) همان، ج 28، ص 295 ، ابواب حد السرقة، باب 28، ج 6

کسی نپرسیده حکم سارق چیست و امام فقط قضیه امیرالمؤمنین علیه السَّلام را نقل کرده است و جوابی هم نداده اند.

یا حدیث سوم:

وَقَالَ: أُتِي عَلِيَّ علیه السَّلام بِغُلَامٍ يُشَكُ فِي احْتِلَامِهِ فَقَطَعَ أَطْرَافَ الْأَصَابِع. (1)

کسی از امام علیه السَّلام، بلکه خود امام علیه السَّلام یکی از قضایای امیرالمؤمنین علیه السَّلام را نقل می کنند که در فلان روز فلان اتفاق افتاد و ایشان فلان کار را کردند.

هم چنین حدیث اول (2)و چهارم (3)از باب 29 از این قبیل است. در این موارد حکم کلی را نمی توان استنباط کرد و تعدی از مورد داد، چون ظهور در قضیة فی واقعه دارد و نمی توان تعدی از این مورد جزئی به سایر موارد مشابه نمود.

قسم سوم هم که فراوان است که راوی سؤال کرده است و امام علیه السَّلام در مقام جواب، نقل قضیه ای از قضایای امیرالمؤمنین علیه السَّلام کرده اند که این بحث را مفصل در کتاب حدود بیان کردیم.

روایت چهارم: حدیث دوازدهم باب است که پیشتر نیز مفاد آن بررسی شده است. (4)«وَ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ سَمَاعَةَ عَنْ آدَمَ بَيَاعِ اللُّؤْلُوْ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ علیه السَّلام بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علی السَّلام قَالَ: إِذَا بَلَغَ الْغُلَامُ ثَلَاثَ عَشْرَةَ سَنَةً كُتِبَتْ لَهُ الْحَسَنَةُ وَكُتِبَتْ عَلَيْهِ السَّيِّئَةُ وَعُوقِبَ وَإِذَا بَلَغَتِ الْجَارِيَةُ تِسْعَ سِنِينَ فَكَذَلِكَ وَذَلِكَ أَنَّهَا تَحِيضُ لِتِسْعِ سِنِين».

در این روایت، موضوع بلوغ و کتابت حسنه و سیئه در پسران را سیزده سالگی و در دختران را نُه سالگی قرار داده است، ولی خصوصیتش این است که حدیث دارای علت منصوصه است که آن علت منصوصه این جمله است: «انها تحیض تسع سنين». که امام علیه السَّلام برای ثبوت احکام برای دختران در نُه سالگی علت آورده که دختران در نُه سالگی


1) شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج 28، ص 294 ، ابواب حد السرقة باب 28 ، ح 3

2) «مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عِدَةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ وَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ جَمِيعاً عَنِ ابْنِ أَبِي نَجْرَانَ عَنْ عَاصِمِ بْنِ حُمَيْدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ قَيْسٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ علیه السَّلام قَالَ: قَضَى أَمِيرُ المؤْمِنِينَ علیه السَّلام فِي عَبْدِ سَرَقَ وَاخْتَانَ مِنْ مَالِ مَوْلَاهُ قَال: لَيْسَ عَلَيْهِ قَطَعُ» (همان ، ص 298 ، ابواب حد السرقة باب 29، ح1)

3) «مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ عَلِيٌّ عَنْ أَبِيهِ عَنِ الْوَشَاءِ عَنْ عَاصِمِ بْنِ حُمَيْدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ قَيْسٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ علیه السَّلام قَالَ: قَضَى أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ علیه السَّلام فِي رَجُلَيْنِ قَدْ سَرَقَا مِنْ مَالِ اللهِ أَحَدُهُمَا عَبْدُ مَالُ اللهِ وَالْآخَرُ مِنْ عُرْضِ النَّاسِ فَقَالَ أَمَّا هَذَا فَمِنْ مَالِ اللهِ لَيْسَ عَلَيْهِ شَيْءٌ مَالَ اللهِ أَكَل بَعْضُهُ بَعْضاً وَأَمَّا الْآخَرُ فَقَدَمَهُ وَقَطَعَ يَدَهُ ثُمَّ أَمَرَ أَنْ يُطْعَمَ اللَّحْمَ وَالسَّمْنَ حَتَّى بَرَأَثْ يده» (شیخ حر عاملی، وسائل الشيعه، ج 28، ص 299 ، ابواب حد السرقة، باب 29، ح4)

4) همان، ج 19، ص 365، کتاب الوصايا، باب 44، ح12

حیض می بینند و ضابطه علت منصوصه این است که آنچه در واقع موضوع حکم است همان علت است و این که حکم روی نُه سالگی رفته است، از قبیل واسطه در عروض است، یعنی اولاً و بالذات موضوع حكم، ذات العله و مدخول ادات است، که همان رؤيت حيض باشد، و ثانياً و بالعرض این علت حکم را روی نُه سالگی برده است.

لذا می گویند: علت منصوصه اطراد و انعکاس دارد و معمم و مضیق است، یعنی هر جا که حیض بود این حکم است، اگر در نُه سالگی یا دوازده سالگی یا سیزده سالگی بود این حکم است، چون علت معمم است و از مورد فراتر می رود، معنای اطراد و انعکاس این است هر سنی که حیض نبود، این حکم نیست، اگر خانم نُه ساله يا ده سال بود و حیض نبود، این حکم نیست، پس در نتیجه سن هیچ خصوصیتی در ترتب احکام ندارد، چون هر جا موضوع از قبیل واسطه في العروض باشد، تمام موضوع علت است، و هرجا علت بود، حکم است و الا خیر و در نتیجه سن در مورد تکلیف نقشی ندارد.

توضیح بهتر این بیان را در تعلیل معروف که انس ذهنی دارید تطبیق کنید: «لا تشرب الخمر لانه مسكر».

آنچه که در واقع موضوع حرمت است، مسکر است؛ یعنی آنچه که اولاً و بالذات حرام شده، عنوان مسکر است و ثانیاً و بالعرض خمر حرام شده است، چون احد مصادیق علت است.

جواب به این اشکال با توجه به سه مطلب روشن است:

مطلب اول: مواردی که علت ثبوتی آورده می شود: از این سه فرض خارج نمی باشد:

فرض اول: مدخول ادوات تعليل بنفسه علت حقیقیه باشد ،از قبيل: «لا تشرب الخمر لانه مسکر» و از قبیل « لاتأكل الرمان لانه حامض» و از قبیل: «اکرم زیدا لانه عالم».

فرض دوم: مدخول ادوات تعليل به حسب غالب و نوع علت ثبوتی باشد، از قبیل «حينما يتوضأ اذكر من حين ما يشك» در قاعده فراغ، از امام علیه السَّلام می پرسد: وضو گرفتم نمی دانم فلان نقطه را شست و شو داده ام یا خیر، وضو تمام شده، امام علیه السَّلام می فرمایند: وضو صحیح است، بعد علت ذکر می کند: «حینما یتوضا اذکر»، واضح است اذکریت علت نوعیه و غالبی حکم است.

فرض سوم: موردی که مدخول ادوات تعلیل، امکان وشأنیت علیت را دارد. همانند «جعل الاحتياط لمكان اصابة الواقع»، می گوید: این جا احتیاط کن، آن جا احتیاط کن

و... علت احتیاط ها را اصابت واقع قرار می دهند، و همانند جعل عده برای زن مطلقه که علتش این طور ذکر شده: «لانها بدونها توجب الاختلاط» بدون جعل عده سبب اختلاط میاه خواهد شد. علت این کار اختلاط میاه است. واضح است آنچه علت است، امکان و احتمال اختلاط میاه است، هشتاد درصد شاید این گونه نباشد اما احتمالش هست. اختلاط مياه بنفسه علت نیست، بلکه امکان اختلاط مياه علت است.

نتیجه آن که: کل علل شرعیه، از این سه حالت خارج نیست یا مدخول بنفسه علت است یا بنوعیته یا با مکانه. این یک مقدمه که کل موارد تعلیل های شرعی باید بر اساس یکی از این سه فرض استخراج شود.

مطلب دوم: هر گاه مدخول ادوات از قبیل اول باشد، با شرایطی واسطه در عروض است، با شرایطی اطراد و انعکاس دارد و با شرایطی معمم و مخصص است و کل مواردی که از قبیل دوم و سوم باشد، با شرایطی واسطه در ثبوت است، و از قبیل حکمت تشریع می شود و اطراد و انعکاس ندارد، لذا زن مطلقه اگر شوهرش ده ماه نزدش نبوده باید عده نگه دارد، چون حکمت است و انعکاس ندارد تا حکم دائر مدار آن باشد.

مطلب سوم: این روایت شریفه که می گوید: «وذلك انها تحیض لتسع سنين» از قبیل اول است یا دوم و یا سوم؛ یعنی حیض بنفسه علت است یا بنوعیته یا با مکانه؟

ظاهر قضیه این است که علیت بشخصه و بنفسه است؛ یعنی وصف عنوانی و تعلیل موضوع حقیقی است، بنوعیته معنایش این است که جهت غالبی بودن علت مراد است یا این که امکانیت و شأنیت حیض علت است.

ظاهراً _ والله العالم _ « لانها تحیض» از قبیل اول نیست و حیض فعلی موضوع واقعی حکم نمی باشد، چون:

اولاً: هر دختری قطعاً در نُه سالگی حیض نمی بیند، این از مسائلی است که همه می دانند نُه سالگی برای همه دختران ملازمه با حیض خارجی و فعلی ندارد. هم بالوجدان ثابت است.

ثانیاً: آماری که در دنیا گرفته شده است، این مدعا را تأیید می کند، چه در دولت های شرقی و چه غربی و چه اسلامی و غیر اسلامی یا مناطق گرم و چه سرد، حیض فعلی در نُه سالگی برای همه دختران اتفاق نمی افتد. در نه سالگی درصدش النادر کالمعدوم است، ده درصد دختران در ده سالگی حیض می بینند و بیشترشان در یازده و دوازده سالگی.

ثالثاً: فقها از این روایت امکان و شأنیت را فهمیده اند، ملاحظه کنید:

محقق کرکی این گونه می فرماید:

ويمكن حملها فى الجارية على المبالغة والعلم بامكان الحيض في حقها. (1)

منظور از حیض در نُه سالگی در روایت امکان حیض بوده است که پنج درصد به فعلیت میرسد و 95 درصد به فعلیت نمی رسد.

صاحب جواهر می فرماید: «والتي لم تبلغ التسع الذي هو أول سن إمكان الحيض». (2)

اولین فرصت امکان حیض نُه سالگی است نه اولین فرصت فعلیت.

پس مراد امام علیه السَّلام در روایت، حیض فعلی نیست، بلکه مقصود امکان الحیض است، به سه دلیل:

الف) با خارج تطبیق نمی کند؛

ب) خلاف آمار گرفته شده است؛

ج) حیض فعلی مخالف کلمات و برداشت فقهاست.

گر این سه مطلب مقدمی روشن شد، جواب از استدلال به این روایت این است که حدیث دوازدهم از قبیل:« لا تشرب الخمر لانه مسکر» و «لاتاكل الرمان لانه حامض» و «اکرم زیدا لانه عالم» نمی باشد. چون هر دو علت هستند، مدخول، مدخول ادوات تعليل است. پس فرق چیست؟

فرق این است که در علت منصوصه، تمام موضوع سکر فعلی است، اما در مقام بحث شما، حيض فعلی علت نیست، پس جواب این است «لانها تحیض»، علت است، اما علت منصوصه نیست، چون حیض فعلی مراد نیست.

پس مختصر ترین جواب این است که قیاس مع الفارق است، زیرا در علت منصوصه، مدخول تمام علت است و در روایت مدخول امکان و شأنیت الحيض است نه حيض فعلى .

به تعبیر دیگر، جواب دهید که این علت از قبیل حکمت است نه علت منصوص. این علت واسطه ثبوتی است و واسطه عروضی نیست. و این علت، اطراد و انعکاس ندارد بلکه فقط علت منصوصه اطراد و انعکاس دارد.


1) محقق کرکی، رساله ،بلوغ، ص26

2) محمد حسن نجفی جواهر الکلام، ج 32، ص 232

پس از آن جا که مقصود امام علیه السَّلام از این علت، امکان حيض بوده است، موضوع احکام نمی تواند «اذا حاضت» باشد و سن، ملغی نیست، زیرا علت در این روایت واسطه در عروض نبوده و لذا سن را نمی تواند ملغی کند.

توهّمی در محل بحث شده است به این بیان: ارادۀ امکان حیض از کلمۀ «حیض»، حمل لفظ بر معنای خلاف ظاهر است

جواب به این توهم روشن است و آن این است: اگرچه حمل اللفظ علی النوعيه يا حمل اللفظ على الامكان مثل کلمه حیض در مورد بحث، خلاف ظاهر است، اما خلاف ظاهری است که قرینه دارد و آن قرینه، امور ثلاثه متقدمه است.

از مطالبی که بیان شد جواب این سؤال ها باید روشن شده باشد:

سؤال اول: مدخول ادات تعلیل چند حالت دارد؟

سؤال دوم: ضابطه واسطه ثبوتی چیست؟

سؤال سوم: ضابطه واسطه عروضی چیست؟

سؤال چهارم: ضابطه موارد حکمت تشریع چیست؟

سؤال پنجم: برکات و آثار واسطه عروضی چیست؟

سؤال ششم: آثار واسطه ثبوتی چیست؟

سؤال هفتم: آثار حکمت تشریع چیست؟

سؤال هشتم: فرق بین علت جعل و علت مجعول چیست؟

سؤال نهم: چگونه واسطه عروضیه در موضوع یا محمول یا هر دو تصرف می کند؟

سؤال دهم: جمله تعلیلیه مفهوم دارد یا خیر؟

سؤال یازدهم: مفهوم برای جمله تعلیله چگونه است؟

سؤال دوازدهم: مناطی که از ادوات تحلیل استفاده نشود اما معلوم العلیه است که در اصول به آن تنقیح مناط می گویند. حال در عللی که علیت آن ها مستند به ادوات تعلیل نبوده است، آیا می توانند مفهوم داشته باشند یا خیر؟

سؤال سیزدهم: این که می گویند: منصوص العله معمّم و مخصّص است، یعنی چه؟ یا این که می گویند: منصوص العله اطراد و انعکاس دارد، یعنی چه؟

و... .

این سؤال ها و جواب های آن ها در فقه و اصول بسیار کاربرد دارد و آثار فراوانی بر آن ها مترتّب خواهد شد.

همان طور که روشن شد این علت های شرعیه اختصاص به بابی غیر از بابی ندارند، هر بابی که در آن تعلیل بیان شده است، نباید زود حکم کرد که مفهوم دارد یا دلالت بر حصر دارد، یا تقیید می کند و تخصیص می زند. باید تأمل نمود که تعلیل آن از قبیل اول است یا دوم و یا سوم ؟

مثلا از مواردی که در آن باب، تعلیل آمده است؛ روایات عدم ارث زوجه از زوج در اراضی است. از امام عن علیه السَّلام سؤال می شود:مردی فوت کرده است، همسر او از زمین خانه و زمین های دیگر زوج ارث می برد یا خیر؟ امام می فرمایند: ارث نمی برد، به دنبال این حکم تعلیلی ذکر شده است: یکی «لأن لا يتزوجن » و دیگری «لأن العقار لا يمكن تغييره» که باید دقت شود که این تعلیل واسطه در عروض یا در ثبوت است یا حکمت تشریع است. و ضوابط و آثار آن باید رعایت شود و الا حکمی که خلاف ده ها روایت است که ارث زوجه از زمین باشد در مملکت اسلامی مشروع می شود؛ حکمی که بر خلاف مشهور است و هفده روایت در یک باب مخالف آن وجود دارد، یکی از آن روایات این است که راوی می گوید: خدمت امام باقر علیه السَّلام این مسئله مطرح شد، ایشان به امام صادق دستور دادند آن کتابی را که از امیرالمؤمنین علیه السَّلام نزد ما است بیاورید، حضرت آوردند و در آن کتاب به املای رسول خدا صلَّی اللهُ علیه وآله و خط امیرالمؤمنین علیه السَّلام نوشته شده بود: زن ها از اراضی ارث نمی برند. (1)

تصویب این قانون در کشور اسلامی بر خلاف مشهور و هفده روایت در یک باب به خاطر این است که به ضوابط و دقایق فقاهت و اجتهاد توجه نشده است.

مانع چهارم: تردید روایات بین نه و ده سال در بلوغ دختران

اختلاف روایات در حد بلوغ بین نُه و ده سال است که به صورت تردید در تعدادی از روایات مطرح شده است؛ برای نمونه به چهار روایت اشاره می شود:

1. وَ عَنْ حُمَيْدِ بْنِ زِيَادٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ سَمَاعَةَ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى عَنْ مُوسَى بْنِ بَكْرٍ عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِي جَعْفَرِ علیه السَّلام قَالَ: لَايُدْخَكَ بِالْجَارِيَةِ حَتَّى يَأْتِيَ لَهَا تِسْعُ

1) شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج 26، ص 212 ، ابواب میراث الازواج باب 6، ح17

سِنِينَ أَوْ عَشْرُ سِنِينَوَ رَوَاهُ الصَّدُوقَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُوسَى بْنِ بَكْرِ وَ رَوَاهُ الشَّيْخُ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ صَفْوَانَ مِثْلَهُ وَزَادَ قَالَ: إِنِّي سَمِعْتُهُ يَقُولُ تِسْعُ سِنِينَ أَوْ عَشْرُ سِنِينَ وَ رَوَاهُ الصَّدُوقَ فِي الْخِصَالِ عَنْ أَبِيهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بنِ عِيسَى عَنْ أَبِيهِ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى مِثْلَهُ مَعَ الزِّيَادَة. (1)

حق مقاربت و نزدیکی با جاریه تا زمانی که نِه ساله یا ده ساله شود وجود ندارد.

2.

وَ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي نَصْرٍ عَنْ عَبْدِ الْكَرِيمِ بْنِ عَمْرٍو عَنْ أَبِي بَصِيرِ عَنْ أَبِي جَعْفَرِ علیه السَّلام قَالَ: لَايُدْخَلُ بِالْجَارِيَةِ حَتَّى يَأْتِيَ لَهَا تِسْعُ سِنِينَ أَوْ عَشْرُ سِنِين. (2)

3.

وَعَنْهُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ غِيَاتِ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَلِيَّ علیه السَّلام قَالَ: لَا تُوطَأُ جَارِيَةً لِأَقَلَ مِنْ عَشْرِ سِنِينَ فَإِنْ فَعَلَ فَعِيبَتْ فَقَدْ ضَمِنَ . (3)

.4. وَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ يُونُسَ عَنْ أَبِي أَيُّوبَ الْخَرَّازِ عَنْ إِسْمَاعِيلَ بْنِ جَعْفَرِ فِي حَدِيثٍ أَنَّ رَسُولَ اللهِ صلى الله عليه وآله دَخَلَ بِعَائِشَةَ وَهِيَ بِنْتُ عَشْرِسِنِينَ وَلَيْسَ يُدْخَلُ بِالْجَارِيَةِ حَتَّى تَكُونَ امْرَأَةً. (4)

تقریب استدلال به این روایات این است: در مقام بیان ضابطه بلوغ، حدومرز بلوغ باید کاملاً معین و مشخص باشد، کوچک ترین ابهام صدمه به ضابط کلی می زند، فضلا از این که مردّد باشد، مثلاً آمده باشد: بلوغ در نه یا در ده سالگی است. بلوغ زمان واحد دارد مردّد، بین زمانین نمی شود، یا نه است یا ده سال، تردید معنا ندارد.

پس باید از روایاتی که ملاک بلوغ را نُه سالگی قرار داده است، رفع ید بشود، چون در مقابل روایاتی وجود دارد که مشتمل بر تردید است.

جواب از این مانع ، بیان شده است، حاصلش این است که روایات بر دو قسم است:

قسم اولی که مشتمل بر تردید است، همانند حدیث دوم و چهارم باب می باشد.

قسم دوم حدیث پنجم و هفتم است که می گوید: بلوغ دختران در ده سالگی انجام می شود و مشتمل بر تردید نیست.

این قسم دوم: جوابش مفصلا در مانع دوم بیان شده است.


1) شیخ حر عاملی، وسائل الشيعه، ج 20 ، ص 102 ، ابواب مقدمات النكاح، باب 45، ح2

2) همان ح4

3) همان، ح2

4) همان، ج 1، ص 44 ، ابواب مقدمات العبادات، باب 4، ح 5

اما قسم اول که حدیث دوم و چهارم است مشتمل بر تردید می باشد:

اولا: هر دو مناقشه سندی دارد، حدیث دوم اگرچه به چهار طریق؛ طریق کلینی، مرحوم شیخ طوسی و طریق شیخ صدوق در من لایحضره و خصال نقل شده است. اما همه طرق مشتمل بر موسی بن بکر است که قابل تأمل است و بحث از او پیشتر گذشت. در سند حدیث چهارم سهل بن زیاد است که قابل تأمل است و توثیق صحیح بلا معارض ندارد.

ثانیاً: این دو حدیث و بلکه چهار حدیث مدلول مطابقی آنها با بلوغ کاری ندارند، بلکه یکی از احکام مترتب بر بلوغ را بیان نموده است، لذا دلالتشان بر مدعای مستدل، به دلالت التزامی است نه مطابقی.

مدلول مطابقی هیچ یک با ادله مشهور تعارضی ندارد.

ثالثاً: بارها گفتیم که مراد از «عشر» در این روایات دخول در عشر است، عشر واسطه در اثبات است نه واسطه در ثبوت، دخول در عشر، به سبب اکمال تسع است. این که کلمه عشر آورده از این باب است که با دخول عشر، نُه سالگی محقق شده است. در روایات نُه سالگی سه بیان و تعبیر آمده است: «ابن تسع»، «تسع سنين»، «دخل في العشر». شاهد بر این مدعا حدیث یازدهم است که در رابطه با بلوغ پسران است. (1)که می گوید: بلوغ پسران دو راه دارد: 1. تمام شدن سیزده؛ 2 دخول در چهارده سالگی. این روایت شاهد بر این است که مراد از عشر، دخول در عشر است که سبب علم به اکمال تسع و تحقق نُه سالگی خواهد شد.

رابعاً: می توان گفت مراد از این روایات استحباب صبر در این کار باشد، بلوغ دختران در نُه سالگی است، اما برای آمادگی پیدا کردن برای رابطه زناشویی بهتر است تا ده سالگی صبر کند، صاحب وسائل به این مطلب اشاره کرده است:

أَقُولُ: هَذَا مَحْمُولٌ عَلَى اسْتِحْبَابِ التَّأْخِيرِ أَوْ عَلَى الدُّخُولِ فِي أَوَّلِ السَّنَةِ الْعَاشِرَةِ. (2)

خامساً: اگر از آنچه بیان شد چشم پوشی کنیم لااقل این روایات اجمال دارد، چون پنجاه درصد احتمال دارد که دخول در عشر موضوعیت داشته باشد و پنجاه درصد احتمال


1) «وَ عَنْهُ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ بِنْتِ إِلْيَاسَ عَنْ عَبْدِ اللهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللهِ علیه السَّلام قَالَ: إِذَا بَلَغَ أَشُدَّهُ ثَلَاثَ عَشْرَةَ سَنَةً وَ دَخَلَ فِي الْأَرْبَعَ عَشْرَةَ وَجَبَ عَلَيْهِ مَا وَجَبَ عَلَى المُحْتَلِمِينَ اخْتَلَمَ أَوَ لَم يَحْتَلِمْ وَكُتِبَ عَلَيْهِ السَّيِّئَاتُ وَكُتِبَتْ لَهُ الْحَسَنَاتُ وَجَازَلَهُ كُنُ شَيْءٍ إِلَّا أَنْ يَكُونَ ضَعِيفاً أَوْ سَفيها» (شيخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج 19، ص 364، کتاب الوصايا، باب 44، ح11)

2) همان، ج 20، ص 103

دارد که دخول در عشر، کنایه از اتمام تسع باشد، پس اجمال دارد به سبب این اجمال چرا از روایات مبین رفع ید شود؟ اجمال کنار گذاشته شود، صحیحه ابن سنان و ابن ابی عمیر و بقیه روایات می گویند بلوغ در دختران نُه سالگی می باشد.

مانع پنجم

مانع پنجم سه نکته دارد:

1.

در آن نوشته آمده است فقط سه روایت ضعیفه می گوید بلوغ دختران در نُه سالگی است؛

2.

این سه روایت هم مخالف با کتاب است؛

3.

این سه روایت مخالف با سنت است.

به دنبال این سه مطلب اشکال به فقهای عظام می کند که چرا بر خلاف قوانین و احکام فتوا می دهید!

لذا مانع چهارم این می شود: روایات نُه سالگی مخالف با کتاب و سنت است و هر روایتی که مخالف با کتاب و سنت باشد حجیت ندارد. جواب این مانع از مطالب گذشته مشخص شد که سه روایت نیست بلکه حدود سی روایت است. که بسیاری از آن ها صحیحه است.

این که می گویید این روایات مخالف با کتاب است، هیچ مخالفتی ندارد. در تقریب مخالفت با کتاب می گوید: در کتاب مجید فقط تعبیر بلوغ نکاح آمده است، در نتیجه، سن و نُه سالگی هیچ کاره است، پس این که فقها می گویند نُه سالگی سن بلوغ است، مخالف با قرآن است. در تقریب مخالفت با سنت هم می گوید: در سنت، حیض اماره بر بلوغ است، نُه سالگی اماره نیست، در نتیجه روایات نُه سالگی هم مخالفت با کتاب و هم مخالف با سنت دارد.

پاسخ همه این اشکال ها مشخص شده، که روایات نُه سالگی صحیحه است و طریق به حلم و بلوغ نکاح را مشخص می کند و کاشف از تحقق بلوغ نکاح و حلم است. هم چنین روایات حیض را به عنوان علت انحصاری بلوغ معرفی نمی کند.

مانع ششم

مانع ششم دربارۀ بلوغ دختران در نُه سالگی این است که می گویند: روایتی که بگوید

تمام احکام در نُه سالگی ثابت می شود و در نه سالگی نماز واجب، جهاد، اجرای حدود و.... واجب است نداریم.

راه حل مشکل: گفته شود احکام به حسب مراتب بلوغ پیاده شود؛ یعنی بلوغ تدریجی است و مبدأ و منتهایی دارد، مبدأ آن نُه سال است، که برخی از احکام در نُه سالگی بار شود، مرتبه دو مش ده سالگی است که برخی احکام در ده سالگی پیاده شود، مرتبه سومش در دوازده سالگی است، و مرتبه آخرش در سیزده سالگی است که برخی از احکام در آن سن ثابت می شود.

فیض کاشانی (1)در خصوص بلوغ دختران این نظریه را ارائه می فرماید: اجرای حدود در نُه سالگی و روزه در سیزده سالگی است، چون اجرای حدود در نُه سالگی و روزه در سیزده سالگی روایت دارد و به آن عمل می شود. صاحب حدائق هم شبیه این مطلب را در بلوغ پسران گفته است. (2)

در نتیجه روایات نه سالگی ساقط می شود، و نُه سالگی اماره بر بلوغ نمی باشد.

این فرمایش، حداقل پنج اشکال دارد:

1.

این فرمایش بلوغ دختران در نُه سالگی را فی الجمله قبول دارد، یعنی قبول دارد که خیلی از احکام در نُه سالگی واجب است.

2.

این اشکال اختصاص به نظریه مشهور ندارد، بلکه آن ها که می گویند: میزان در بلوغ دختران حیض می باشد، نیز این مشکل را دارند. چون روایات حیض که یازده روایت بود، هیچ یک دلالت بر ترتّب همه احکام بر رؤیت حیض را ندارند؛ مثلا روایت «و عليها الصيام اذا حاضت» حدود را بیان نکرده است، روایت «علیها الصلاة اذا حاضت» معاملات را بیان نکرده است و هکذا.

3.

در بین روایات بلوغ در نه سالگی روایت جامع داریم که صحیحه ابن سنان (3)باشد


1) «والتوفيق بين الاخبار يقتضي اختلاف معنى البلوغ بحسب السن بالإضافة إلى أنواع التكاليف، كما يظهر مما روى في باب الصيام: أنه لايجب على الأنثى قبل إكمالها الثلاث عشرة سنة، الا إذا حاضت قبل ذلك. و ما روى في باب الحدود «أن الأنثى تؤاخذ بها وهي تؤخذ لها تامة، إذا أكملت تسع سنين» الى غير ذلك مما ورد في الوصية والعتق ونحوهما أنها تصح من ذي العشر» (فیض کاشانی، المفاتيح للشرايع، ج 1، ص 14)

2) «ولا يبعد عندي في الجمع بين الأخبار المذكورة حمل ما دل على البلوغ بخمس عشرة على الحدود والمعاملات كما هو مقتضى سياق رواية حمران و حمل ما دل على ما دون ذلك على العبادات» (بحرانی، حدائق الناضرة، ج13، ص185)

3) «وَ عَنْهُ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ بِنْتِ إِلْيَاسَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السَّلام قَالَ: إِذَا بَلَغَ أَشُدَّهُ ثَلَاثَ عَشْرَةَ سَنَةً وَ دَخَلَ فِي الْأَرْبَعَ عَشْرَةَ وَجَبَ عَلَيْهِ مَا وَجَبَ عَلَى المُحْتَلِمِينَ اخْتَلَمَ أَوْ لَم يَحْتَلِمْ وَكُتِبَ عَلَيْهِ السَّيِّئَاتُ وَكُتِبَتْ لَهُ الْحَسَنَاتُ وَ جَازَلَهُ كُنُ شَيْءٍ إِلَّا أَنْ يَكُونَ ضَعِيفاً أَوْ سَفيها» (شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج 19، ص 364، کتاب الوصايا باب 44، ح11)

که تعبیر: «كتبت عليه السيئه اذا بلغت تسعا» در آن آمده است، یعنی در نُه سالگی کتابت سیئه برای دختران وجود دارد و کتابت سیئه برای ترک همه واجبات و انجام همه محرمات عمومیت دارد.

هم چنین در صحیحه ابو بصیر (1)

سِنِينَ وَأَوْصَى بِثُلُثِ مَالِهِ فِي حَقِّ جَازَتْ وَصِيَّتُهُ وَإِذَا كَانَ ابْنَ سَبْعِ سِنِينَ فَأَوْصَى مِنْ مَالِهِ بِالْيَسِيرِ فِي حَقِّ جَازَتْ وَصِيَّتُهُ وَ رَوَاهُ الْكُلَيْنِيُّ عَنْ حُمَيْدِ بْنِ زِيَادٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ سَمَاعَةَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَبَلَةَ عَنْ أَبِي الْمَغْرَاءِ وَ رَوَاهُ الشَّيْخُ بِإِسْنَادِهِ عَنْ عَلِيَّ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ فَضَّالٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيَّ عَنْ عَلِيَّ بْنِ النُّعْمَانِ عَنْ سُوَيْدِ الْقَلَاءِ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ مِثْله شیخ حر عاملی، وسائل الشيعه، ج 19، ص 361، کتاب الوصايا، باب 44، ح2)

این تعبیر آمده است: «فان الاحكام تجری علیه» که عنوان «احکام» جمع است و از اول صلاة تا آخر دیات همه احکام را شامل می شود.

هم چنین معبتره ابن ابی عمیر (2)به اطلاقش می گوید همه احکام در نُه سالگی بار می شود.

4.

نظریه تبعیض در ترتب احکام قائل ندارد، مرحوم فیض کاشانی هم فقط بين نُه و سیزده سالگی تفصیل داده است، در حالی که اگر این بیان درست باشد تبعیض در همه مراتب را باید بگویید؛ نُه ده، دوازده سیزده و پانزده سالگی که چنین تفصیلی قائل ندارد.

5.

این دلیل خلاف ضرورت فقه و اتفاق مسلمین است هیچ کس از فقهای مسلمانان این تفصیل و تبعیض در ترتب و ثبوت احکام را نگفته است

در نتیجه، نظریه بلوغ به حسب مراتب قابل اعتنا نیست، چون حداقل پنج اشکال دارذ.

در این باره پیشتر توضیح بیشتری داده شده بود که مرحوم فیض در روایات بلوغ پسران این تفصیل را مطرح نکرده است و فقط در روایات بلوغ دختران این مشکل را پیدا کرده است، لذا تفصیل مرحوم فیض در بلوغ دختران شایع شده است، ولی صاحب حدائق بر عکس عمل کرده است و در بلوغ پسران، مشکل پیدا کرده و نظریه تفصیل به حسب مراتب را مطرح نموده است.

از جمله ادلۀ فیض کاشانی، روایات باب طلاق، وصیت و صدقه است، که جمله ای از روایات صحیحه می گوید: طلاق، وصيت، عتق و وقف «من بلغ عشرا» صحیح است.


1) «وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي عُمَيْر عَنْ أَبِي المَغْرَاءِ عَنْ أَبِي بَصِيرِ يَعْنِي المُرَادِيَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللهِ علیه السَّلام أَنَّهُ قَالَ: إِذَا بَلَغَ الْغُلَامُ عَشَرَ

2) «وَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ بَعْضِ رِجَالِهِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللهِ علیه السَّلام قَالَ : يَجُوزُ طَلَاقَ الصَّبِيَّ إِذَا بَلَغَ عَشَرَ سنين» (همان، ج 22، ص 77 ابواب مقدمات الطلاق، باب 32، ح 2)

پیش از این مفصل این بحث را مطرح کردیم و گفتیم این موارد از ادله حَجْر استثنا شده است، و ربطی به روایات بلوغ ندارد، لذا گفتیم مرحوم سید در حاشیه مکاسب (1)می گوید: هفت مورد از حجر خارج شده است، یکی از آن ها وقف است.(2)

دربارهٔ نظریه فیض کاشانی، فرمایش صاحب جواهر را ملاحظه کنید:

فما تفرد به الفاضل الكاشاني _ من أن التحديد بالسن مختلف في التكليفات، وأن الحد في كل شيء هو التحديد الوارد فيه، ظنا منه أن التوفيق بين النصوص الواردة في السن إنما يحصل بذلك _ واضح الفساد. لمخالفته إجماع الإمامية بل المسلمين كافة، فإن العلماء، مع اختلافهم في حد البلوغ بالسن مجمعون على أن البلوغ الرافع للحجر هو الذي يثبت به التكليف ، وأن الذي يثبت به التكليف في العبادات هو الذي يثبت به التكليف في غيرها، وأنه لا فرق بين الصلاة وغيرها من العبادات، فيه بل هو أمر ظاهر في الشريعة، معلوم من طريقة فقهاء الفريقين، وعمل المسلمين الأعصار والأمصار من غير نكير ولم يسمع من أحد منهم تقسيم الصبيان بحسب اختلاف مراتب السن ، بأن يكون بعضهم بالغاً في الصلاة مثلا غير بالغ في الزكاة، أو بالغاً في العبادات دون المعاملات، أو بالغاً فيها غير بالغ في الحدود، و ما ذاك إلا لكون البلوغ بالسن أمراً متحداً غير قابل للتجزية والتنويع . (3)

خلاصه مطلب صاحب جواهر این است: تبعیض در ترتّب احکام حرفی است که احدی از علمای خاصه و عامه نگفته است و سیره بین مسلمانان در طول تاریخ بر خلاف آن است و بلوغ حقیقت واحدی است که تجزیه و تفکیک پذیر نمی باشد و این نظریه از متفرّدات مرحوم فیض کاشانی است.

مانع هفتم

هفتمین مانع این است که معنا و مفهوم روایت بلوغ دختران در نُه سالگی مشخص نیست. چون درباره مقصود امام علیه السَّلام در این روایات چهار احتمال وجود دارد:

1. در این فرمایش، امام علیه السَّلام در مقام جعل بلوغ در نُه سالگی برای دختران است به این

1) حاشیه مرحوم یزدی بر مکاسب، ص13

2) برای مطالعه بیشتری کتاب الحجر مراجعه شود

3) محمد حسن نجفی جواهر الکلام، ج26، ص41

بیان که یکی از مجعولات در اسلام بلوغ است، که شارع مقدس آن را برای دختر نُه ساله اعتبار نموده است.

2.

مقصود امام علیه السَّلام اعتبار «مالیس ببالغ بالغا» و «جعل من ليس ببالغ بالغا» است، البته این اعتبار مصحح می خواهد که مصحح آن ترتب احکام است. جعل «مالیس باسد، اسدا» است. جعل «مالیس بعالم عالما» است. به اعتبار ترتب احکام، مانعی ندارد.

3.

امام علیه السَّلام در این روایات جعل حجت و طریق برای ماهیت بلوغ و جعل علامت برای ارائه بلوغ کرده است، جعل طریق تعبدی برای نشان دادن حلم کرده است. فرموده: من نُه سال را حجت تعبدی قرار می دهم که شما را به بلوغ برسانم.

4.

مقصود امام علیه السَّلام در این روایات، کشف از امر و ماهیت واقعی و تکوینی کرده است. امام علیه السَّلام که عالم به واقعیات است، از همه چیز خبر می دهد و اسرار اشیاء را می داند، خبر می دهد که با تحقق نُه سالگی در دختران، ماهیت بلوغ محقق شده است.

همه این احتمالات مردود است، زیرا:

احتمال اول که مقصود امام علیه السَّلام تحقق بلوغ به جعل باشد و مولا و شارع بخواهد با جعل در دختران ایجاد بلوغ کند، غیر معقول است. چون در اصول مفصلاً گفتیم: اعتباریات در حیطه جعل قرار می گیرند، جعل از اسباب تحقق اعتباریات در عالم اعتبار است، از قبیل زوجیت، ملکیت قضاوت و.... که در دامن اعتبار و جعل قرار می گیرند و با جعل تحقق پیدا می کنند، اما جعل از اسباب تحقق امور واقعی نیست، چون امور واقعی، امور طبیعی هستند و اسباب طبیعی خود را دارند.

این ستون از امور واقعی است ستون شدن با جعل و اعتبار درست نمی شود، باید آجر و سیمان و بنا باشد تا این ستون شکل بگیرد

پس از سویی جعل از اسباب تحقق امور حقیقی و تکوینی نیست و از سوی دیگر پیشتر بیان کردیم که بلوغ از امور طبیعی و تکوینی است. بلوغ، قدرت بر تولید مثل است و از امور واقعی و حقیقی است و علل حقیقی خودش را دارد و اعتبار و جعل نمی تواند علت تحقق او باشد. احتمال دوم اگر چه ممکن است به این بیان که کسی که جعل احکام کرده است، موضوع احکام را دو فرد قرار داده است: 1. بلوغ حقیقی 2 بلوغ اعتباری، یعنی شخص غیر بالغ را من در ترتب احکام، بالغ قرار می دهم؛ یعنی شارع مقدس در این جملات

می خواهد موضوع احکامش را تعمیم دهد که اعم از بلوغ واقعی و اعتباری باشد.

این احتمال ممکن است و لكن خلاف ظاهر تمام روایات است، به خصوص صحیحه عبدالله بن سنان که در این روایت تفسیر حلم شده است و مسئله بلوغ نیست، در این روایات تعيين بلوغ نكاح و خروج عن الیتم است که از امور واقعی است و روایت ظهور در تفسیر بلوغ حقیقی و بلوغ نکاح و اشد است، نه این که مراد جعل بلوغ اعتباری باشد.

احتمال سوم این بود که مقصود از این روایات جعل طریق تعبدی به واقع است، مثل جعل طریقیت برای خبر واحد نسبت به واقع.

این جا هم امام علیه السَّلام تعبدا می فرماید: دختر در نه سالگی حجت تعبدی و شرعی بر بلوغ دارد.

این احتمال امکان دارد و در فقه در ده ها مورد محقق است، اما با روایات بلوغ سازگار نیست و خلاف ظاهر روایات بلوغ است، از ظاهر روایات استفاده می شود که مسئله جعل و اعتبار حجيت تعبدی نیست، بلکه بلوغ امر طبیعی و تکوینی است.

مثلا صحیحه عبدالله بن سنان که می فرماید: ما نه سال را موضوع برای احکام قرار دادیم، می تواند بگوید: ما جعل بلوغ یا اعتبار بلوغ یا طریق جعلی کردیم، ولی امام علیه السَّلام به دنبال آن می گوید: «لانها تحیض فی التسع»، حیض از امور تکوینی است نه جعلی، امکان و استعداد برای حیض از امور واقعی و طبیعی است و علت تکوینی می خواهد نه جعل و اعتبار.

نتیجه آن که، امام علت بلوغ در نُه سالگی را جعل و اعتبار قرار نداده است، بلکه امر واقعی، طبیعی و تکوینی قرار داده است و معقول نیست علت امر طبیعی و تکوینی باشد و معلول امر جعلی و اعتباری باشد. پس احتمال سوم که شارع مقدس در مورد بلوغ، طریق تعبدی بیان کرده است منافات با روایت دارد؛ روایت علت را امر تکوینی قرار داده است و معلل هم باید امر تکوینی باشد.

احتمال چهارم نیز اضعف احتمالات است، چون علامت طبیعی برای نُه سالگی امکان ندارد و بیشتر دختران در نُه سالگی حیض نمی شوند. نتیجه این که، محتملات در روایات بلوغ در نُه سالگی به احسن بیان گفته شد:

1.

جعل بلوغ امکان ندارد چون امور تکوینی است؛

2.

جعل اعتباری ممکن استريال اما خلاف ظاهر روایات است؛

3.

جعل طريق تعبدی ممکن است، اما خلاف ظاهر روایات است؛

4.

بیان طریق تکوینی با بلوغ واقعی و خارجی نمی سازد.

بر این اساس، کل روایات بلوغ زیر سؤال رفته است و می گویند: المقتضى قاصرة الشمول است.

جوابِ این مناقشه:

از بین احتمالات، احتمال چهارم صحیح است؛ یعنی نه سالگی اماره طبیعی و تکوینی برای حیض و حلم می باشد. به این بیان:

اولا: خود عمر و سن، از جعلیات نیست، تحقق نُه سالگی مبادی واقعیه دارد و لذا اگر شارع یا غیر شارع بدون تصرف تکوینی بگوید: انسان هشت ساله، نه ساله شود، امکان ندارد، انسان هشت ساله نمی تواند نُه ساله شود. پس سن از امور جعلی نیست، از امور خارجی است، باید نُه تا دوازده دور قمر و خورشید و.... انجام شود تا نه سال محقق شود.

ثانياً: عمر در موجودات اثرگذار است و تأثیر دارد، و این تأثیر، تکوینی است و جعلی نیست؛ مثلا فرض کنید پنجاه سالگی در سفیدی مو اثر دارد، این اثر، جعلی نیست از امور تکوینی است، یا پانزده سالگی در روییدن موی صورت نقش دارد، این اثر جعلی نیست. پس عمر تأثیر تکوینی در همه موجودات دارد.

ثالثاً: اين اثرگذاری ها در موجودات، متخصص و کارشناس دارد، یعنی جوری نیست که این تغییرات را کسی متوجه نشود، دامدار می فهمد گوسفند در چه سالی بچه دار می شود؛ زارع زمان ثمر دادن گندم را میفهمد؛ باغدار می داند گلابی چندمین سال کاشت میوه می دهد بنابراین، جای تأمل نیست که هر متخصصی در هر فنی می تواند تأثیر سن را در موجودات بیان کند.

سؤال: آیا امام صادق علیه السَّلام از نقش عمر در قد و پیدایش حالت خاص اطلاع دارد؟ فرض کنید اولین نقطه شروع حلم، قدرت بر تكوّن منی است، یا اولین نقطه شروع حلم، اتمام دوران بچگی و پیدایش تمییز و عقل می باشد، اولین نقطه شروع بلوغ، وقتی است که قدرت بر تولید مثل دارد، آیا امام صادق می داند چه سنی در این قدرت تأثیر دارد یا خیر؟

بی انصافی است که کشاورز و دامدار بداند و امام صادق علیه السَّلام که علم ماکان و مایکون را دارد، نداند؟

نتیجه امام علیه السَّلام سن را علامت تحقق بلوغ و حالت خاص دانسته و از این علامت و نقش سن در تحقق بلوغ پرده برداشته است.

عبارت صاحب جواهر را دقت کنید «و جميع ما ذكر علامة له، فهو كاشف عن الوصول إليها حتى السن». (1)سن بلوغ نیست بلکه کاشف از این است که اولین نقطه مایز بين طفل و غیر طفل پیدا شده است.

نکته: اگر در عصر و زمانی، وجدانی و قطعی شد که در نُه سالگی برای دختران آن حالت نفسانی پیدا نمی شود و استعداد تكوّنِ منی یا استعداد امکان حیض یا استعداد ایجاد مثل یا استعداد برای دختران پیدا نمی شود، در این صورت باید دو طریق را انتخاب کنیم:

1.

در مورد ماهیت و حقیقت بلوغ در اسلام کار کنیم، این کارهایی که صورت گرفته، علائم بلوغ است ماهیت بلوغ نیست، باید روی ماهیت بلوغ هم از نظر آیات و هم از نظر روایات کار شود، تا به نتیجه برسیم.

2.

راه دوم این است که ما احتمال دوم از چهار احتمال را انتخاب کنیم و بگوییم مقصود امام علیه السَّلام از جمله: «حد بلوغ المراة تسع سنين» (2)جعل بلوغ اعتباری است؛ یعنی دو فرد از بلوغ برای دختران دارید:

3.

قدرت بر ایجاد مثل تكويناً؛

4.

نُه سالگی که شارع آن را در عالم اعتبار نه خارج، جعل فرموده است.

مانع هشتم

مانع هشتم در مورد بلوغ دختران در نُه سالگی این است که می گویند: به این روایات نمی توان عمل کرد، چون در قسمتی از این روایات آمده است که بعد از نُه سالگی اموال، این صغیر باید به او داده شود؛ همانند:

مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيَّ بْنِ الْحُسَيْنِ قَالَ : وَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللهِ علیه السَّلام : إِذَا بَلَغَتِ الْجَارِيَةُ تِسْعَ سِنِينَ دُفِعَ إِلَيْهَا مَالُهَا وَ جَازَ أَمْرُهَا فِي مَالِهَا وَأُقِيمَتِ الْحُدُودُ التَّامَّةُ لَهَا وَعَلَيْهَا. (3)


1) محمدحسن نجفی جواهر الکلام، ج26، ص17

2) «وَ فِي الْخِصَالِ عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَلِيَّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ غَيْرِ وَاحِدٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السَّلام قَالَ: حَدُّ بُلُوغِ المرأَةِ تِسْعُ سِنِينَ» (وسائل الشيعه، ج 20، ص 104 ، ابواب مقدمات النکاح باب 45، ح 10)

3) همان، ج 19، ص 367، کتاب الوصايا، باب 45، ح 4

عمل به این مضمون امکان ندارد، چون اگر دختر نُه ساله رشیده نباشد، دفع مال به غیر رشیده جایز نیست، پس آنچه را که این روایات می گوید، فقه اسلامی نمی گوید و آنچه را که فقه اسلامی میگوید این روایات نمی گویند. بنابراین نمی توان به روایات بلوغ دختران در نُه سالگی عمل کرد.

جواب این توهّم، واضح تر از این است که احتیاج به بیان داشته باشد، زیرا هم چنان که پیشتر گفتیم گذشت و در آینده نیز خواهیم گفت رفع حجر دو شرط دارد:

1.

جاريه بالغة باشد؛

2.

جاریه رشیده باشد.

ادله ای که اعتبار رشیده بودن کرده است، اطلاق این روایات را تقیید می زند؛ به این بیان: اطلاق این روایات می گوید: مطلقاً اموال به دختر نُه ساله داده شود؛ چه رشیده باشد و چه نباشد. ادله خاصه می گوید: در صورتی که دختر بالغه رشیده باشد اموالش به او داده می شود در نتیجه، تعارضی بین ادله رشد و ادله دفع مال به دختر بالغه، که مفاد بعض از روایات است وجود ندارد.

نظر برگزیده حضرت آیت الله مرتضوی (حفظه الله) دربارهٔ سن بلوغ: پس از پاسخ به موانع هفت گانه که در مورد بلوغ دختران در نُه سالگی مطرح شده بود، نتیجه این می شود که ظاهراً _ والله العالم _ نظريه مشهور فقها تمام است و سن بلوغ در پسران پانزده سالگی و در دختران نُه سالگی می باشد.

ولایت بر طفل

اشاره

ولایت بر طفل

فقیه عالی قدر حضرت آیت الله مرتضوی (دامت برکاته) بحث اولیای صبی و افرادی که بر صبی ولایت دارند، همچون أب، جد، حاكم شرع و عدول مؤمنین را ذیل مسئلۀ پنجم کتاب الحجرِ تحرير الوسيله مطرح نموده اند که به بررسی تفصیلی آن می پردازیم.

مرحوم امام خمینی در مسئلۀ پنجم کتاب الحجر می فرماید:

ولاية التصرف في مال الطفل والنظر في مصالحه و شئونه لأبيه وجده لأبيه، ومع فقدهما للقيم من أحدهما، وهو الذي أوصى أحد هما بأن يكون ناظراً في أمره، ومع فقده للحاكم الشرعى، وأما الأم والجد للأم والأخ فضلا عن سائر الأقارب فلا ولاية لهم عليه نعم الظاهر ثبوتها مع فقد الحاكم للمؤمنين مع وصف العدالة على الأحوط؛ (1)

لایت بر تصرف در اموال طفل و نظارت بر مصالح و شئون آن ها با پدر و جد پدری می باشد و با نبود آن، دو وصی و قیّم از جانب آن دو ولایت خواهد داشت و با نبود وصیّ،حاکم شرعی ولی آن ها خواهد بود و اما مادر و جد مادری و برادر و سایر خویشان ولایت بر اطفال ندارند و با نبود حاکم شرعی هم، ولایت بر امور اطفال بر عهدۀ عموم مؤمنان و بنابر احتیاط مؤمن عادل خواهد بود.


1) سیدروح الله خمینی، تحریر الوسیله، ج 2، ص13

فصل اول: ولايت أب وجد

اشاره

در شریعت مقدس اسلام، اولین شخصی که بر صغیر ولایت دارد و حق تصرف در اموال او را دارد، پدر و جد پدری می باشند. ولایت در تصرف اموال ایتام و غير بالغين برای پدر و جد پدریِ صبی ثابت است، پدر صبی ولایت دارد زمینش را با شرایطی بفروشد یا اجاره بدهد. جد پدری ولایت دارد ماشین صغیر را که از مادر ارث برده است با رعایت مصلحت و شرایط ،بفروشد، عاریه بدهد، اجاره بدهد و... .

لذا در متون فقهی آمده است: بایع، یا باید مالک باشد یا وکیل مالک و یا از سوی شارع، ولایت بر تصرف داشته باشد. در مورد اموال صغیر، پدر و جد پدری صغیر، مالک که نمی باشند و از سوی آن ها وکیل هم نیستند، بلکه پدر و جد از سوی شارع مقدس بر تصرف در اموال صبی؛ ماشین، کتاب، خانه، پول و.... باشد را ولایت دارند. بحث ولایت پدر و جد، در بیشتر متون فقهی همچون جواهر الکلام، (1)رياض المسائل، (2)جامع المدارك، (3)حدائق الناضره (4)


1) «مضافاً إلى النصوص المستفيضة في الأول بل ربما ادعى تواترها الواردة فى النكاح المدعى دلالتها على ما هنا بالأولوية، و إلى خصوص النصوص الواردة في بحث أموال اليتامى والوصية و غيرهما من المباحث الكثيرة، كما عن الرياض»؛ (نجفی محمدحسن، جواهر الکلام، ج26، ص101

2) بلا خلاف، كما في المسالك، بل إجماعاً، كما عن التذكرة وفي غيرها وهو الحجة»؛ (سيد على بن محمد طباطبایی، ریاض المسائل، ج 9، ص255)

3) «وأما صحة بيع من ذكر من الأب والجد إلخ فمبنى على ولاية المذكورين فنقول: أما ولاية الأب والجد للأب بالنسبة إلى الصغير فلا إشكال ولا خلاف في ولايتهما في الجملة ويدل عليه ما ورد فى الأبواب المتفرقة ففى باب الوصية ينفذ إذن الوالد في المضاربة بمال ولده ففى الموثق عن الصادق علیه السَّلام أنه سئل عن رجل أوصى إلى رجل بولده و بمال لهم وإذا له عند الوصية أن يعمل بالمال وأن يكون الربح بينه و بينهم»؛ (سیداحمد خوانساری، جامع المدارک، ج3، ص95)

4) «لاخلاف فى أن الولاية في مال الصغير والمجنون المتصل جنونه بالبلوغ للأب والجد له وان علا، وأما السفيه فان ظاهر شيخنا الشهيد الثانى فى المسالك»؛ (يوسف بحراني حدائق الناضرة، ج 20، ص 372)

و مکاسب شیخ انصاری (1)به طور مفصل مطرح شده است سیدنا الاستاد نیز در مسئله پنجم كتاب الحجر تحریر الوسیله به این بحث پرداخته اند. (2)

بحث تفصیلی در ولایت آب و جد در دو فصل مطرح می شود: فصل اول در بررسی ادلّۀ ولايت أب و جد؛ فصل دوم در اعتبار عدالت در ثبوت ولایت برای أب و جد پدری.

ادلّۀ ولایت أب و جد

اشاره

دربارهٔ ثبوت ولایت برای أب و جد، دلایل مختلفی در کتاب های فقهی بیان شده است که به آن ها اشاره می کنیم:

دلیل اول: اجماع فقها

در این باره محقق اردبیلی در مجمع الفائدة و البرهان می گوید:

الظاهر أنه لا خلاف و لا نزاع في جواز البيع والشراء وسائر التصرفات للأطفال والمجانين والسفهاء المتصل جنونهم وسفههم إلى البلوغ، من الأب والجد، للأب، لا للأم، و من وصى أحد هما مع عدمهما، ثم من الحاكم أو الذي يعينه لهم. (3)

ایشان تعبیر «لاخلاف و لانزاع» درباره صحت تصرفات أب و جد برای اطفال مجانین و سفیهان به کار برده اند.

صاحب جواهر می فرماید:

بل هو معقد ما فى المسالك و محكى الكفاية من نفى الخلاف فيه، بل هو معقد إجماع التذكرة ولا ريب فيه فى الجملة، بل عن مجمع البرهان كان عليه إجماع الأمة. (4)

شهید در مسالک، محقق سبزواری در کفایه، ادعای نفی خلاف و علامه در تذکره، ادعای اجماع امامیه و محقق اردبیلی نیز ادعای اجماع امت اسلامی در صحت تصرفات


1) «يجوز للأب والجد أن يتصرّفا فى مال الطفل بالبيع والشراء ويدلّ عليه قبل الإجماع: الأخبار المستفيضة المصرحة في موارد كثيرة، وفحوى سلطنتهما على بضع البنت في باب النکاح»؛ (مرتضی انصاری، مکاسب، ج 3، ص 535)

2) «ولاية التصرف في مال الطفل والنظر في مصالحه و شئونه لأبيه ووجده لأبيه»؛ (سید روح الله خمینی، تحریر الوسیله، ج 2، ص13)

3) احمد بن محمد محقق اردبیلی، مجمع الفائدة و البرهان، ج8، ص157

4) محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج 26، ص101

أب و جد نموده اند. سپس ایشان به ادلّۀ دیگری، همچون اولویت قطعیه در باب نکاح و روایات مستفیضه اشاره می کند:

مضافاً إلى النصوص المستفيضة، في الأول بل ربما ادعى تواترها الواردة في النكاح المدعى دلالتها على ما هنا بالأولوية، وإلى خصوص النصوص الواردة في بحث أموال اليتامى و الوصية وغيرهما من المباحث الكثيرة. (1)

صاحب حدائق نیز می گوید:

لا خلاف فى أن الولاية في مال الصغير والمجنون المتصل جنونه بالبلوغ للأب والجد له وإن علا، وأما السفيه، فان ظاهر شيخنا الشهيد الثاني في المسالك؛ (2)

خلافی در مسئله نمی باشد که ولایت در مال صغیر و مجنون برای پدر و جد پدری می باشد و ظاهر شهید در مسالک در مورد ولایت أب و جد بر سفیه نیز این چنین است.

صاحب ریاض می فرماید:

بلا خلاف، كما في المسالك، بل إجماعاً، كما عن التذكرة و في غيرها و هو الحجة؛ (3)

دربارۀ صحت تصرفات أب وجد، مرحوم شهید در مسالک ادعای نفی خلاف و علامه در تذکره و دیگران ادعای اجماع نموده اند و این اجماع حجت در مسئله می باشد؛ یعنی نظریۀ صاحب ریاض این است که این اتفاق و اجماع فقها دلیل مسئله است ادلۀ دیگر همچون اولویت و روایات در مسئله باشد یا نباشد.

مرحوم شیخ انصاری در مکاسب نیز می فرماید:

يجوز للأب والجد أن يتصرّفا فى مال الطفل بالبيع والشراء ويدل عليه قبل الإجماع: الأخبار المستفيضة المصرّحة في موارد كثيرة و فحوى سلطنتهما على بُضع البنت في باب النكاح؛ (4)

براى أب وجد تصرف در اموال طفل به خریدوفروش جایز می باشد و دلیل بر این مدعا، قبل از اجماع فقها، روایات مستفیضه و اولویت و فحوای در مورد ولایت آب و جد در باب نکاح است.

ایشان نیز سه دلیلِ اجماع فقها، روایات و اولویت قطعیه را گفته است.


1) محمدحسن نجفی، جواهر الکلام، ج26، ص101

2) يوسف بحرانى حدائق الناضره، ج 20، ص 372

3) سید علی بن محمد طباطبائی، ریاض المسائل، ج 9، ص255

4) مرتضی انصاری، مکاسب، ج 3، ص 535

البته خواهد آمد که دربارۀ ولایت أب روایات فراوان است، اما دربارۀ ولایت جد روایت صریحی نداریم و فقط اجماع فقهاست.

دلیل دوم: روایات

بر اثبات ولايت أب وجد، طوايف متعددی از روایات وجود دارد:

طایفۀ اول: روایات فراوانی دربارۀ تقدیم جاریۀ فرزند وارد شده است که مورد این روایات این است که پسری جاریه ای دارد، از امام علیه السَّلام می پرسند: پدر بر جاریه طمع کرده است، چه کند؟ امام علیه السَّلام می فرمایند: قیمت عادله برای جاریه بگذارد و خودش جاریه را تملّک کند و قیمت عادله را به حساب طفل بگذارد؛ مثلاً قیمت عادله پنجاه دینار است و این قیمت را برای طفل منظور کند و بعد از بلوغ به او

بدهد.

ملاحظه کنید:

مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيِي عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِي بْنِ النُّعْمَانِ عَنْ أَبِي الصَّبَاحِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللهِ علیه السَّلام فِي الرَّجُلِ يكونُ لِبَعْضِ وَلَدِهِ جَارِيَةً وَوَلَدَهُ صِغَارٌ هَلْ يَصْلُحُ أَنْ يَطَأَهَا؟ فَقَالَ: يقَوَّمُهَا قِيمَةَ عَدْلٍ ثُمَّ يَأْخُذُهَا وَ يكونُ لِوَلَدِهِ عَلَيهِ ثَمَنُهَا؛ (1)

دربارۀ مردی که برخی از فرزندان او جاریه ای دارند، از امام صادق علیه السَّلام سؤال شد آیا پدر می تواند با جاریه ازدواج کند؟ امام علیه السَّلام فرمود: جاریۀ قیمت گذاری عادلانه شود، سپس آن را برای خود برگزیند و قیمت آن را به حساب فرزندش بگذارد.

سند روایت صحیحه است و منظور از ابوالصباح در سند، کنانی است.

معلوم است قیمت کردن و تملّک کردن جاریه، فرع تملیک است؛ تملیک جاریه ولایت می خواهد، این پدر مالک جاریه نیست و از طرف مالک که طفل باشد هم وکیل نیست، پس بر این طفل که محجور است پدر ولایت دارد، یعنی مفهوم روایات که می گوید پدر حق تملک دارد این است که پدر بر تملیک جاریه و اموال طفل ولایت دارد.

صاحب جواهر می گوید: این روایات مستفیضه است.


1) شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج 21، ص 140، ابواب نکاح العبيد، باب 40، ح1

هم چنین حدیث 2، (1)حدیث 3، (2)حدیث 4 و حدیث (3)5 (البته در سند آن سهل بن زیاد است و ضعف دارد) (4)باب بر این مطلب دلالت دارند.

پس این یک طایفه از روایات بود که بر ولایت آب بر اموال صغیر دلالت دارد.

طایفه دوم: روایاتی است که در مورد تجارت با مال یتیم آمده است که صاحب جواهر به این طایفه دوم اشاره کرده اند.

روایت اول:

وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِي بْنِ مَحْبُوبِ عَنْ أَحْمَدَ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبِ عَنْ خَالِدِ بْنِ حَرِيزِ عَنْ أَبِي الرَّبِيعِ قَالَ: سُئِلَ أَبُو عَبْدِ اللهِ علیه السَّلام عَنِ الرَّجُل يكونُ فِي يَدَيهِ مَال لأَخِ لَهُ يَتِيمٍ وَ هُوَ وَصِيهُ أَيصْلُحُ لَهُ أَن يَعْمَل بِهِ ؟ قَالَ : نَعَمْ كَمَا يَعْمَلُ بِمَالِ غَيْرِهِ وَالرَّبْحُ بَينَهُمَا.(5)

سؤال: شخصی، وصیِّ برادری است که طفل یتیم دارد، مالی از آن طفل در دست اوست، با این مال حق مضاربه دارد یا خیر؟ امام علیه السَّلام می فرمایند: بله و سود بین آن دو تقسیم می شود.

این حق مضاربه با این مال، برای وصی از کجا پیدا شده است؟ جواب: این حقی بوده است که موصی (پدر این طفل) داشته است و آن حق را به او واگذار کرده است، پس وصی از حق موصی استفاده می کند، اگر برای وصی جایز شد از حق موصی کند استفاده کند، قطعاً خود موصی (پدر طفل) این ولایت را داشته است.


1) «وَ عَنْهُ عَنْ أَحْمَدَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ قَال: كتَبَتْ إِلَى أَبِي الْحَسَنِ علیه السَّلام في جارية لابن لي صغير يجُوزُ لِي أَنْ أَطَأَهَا، فَكَتَبَ لَا حَتَّى تُخَلَّصها»؛ (شیخ حر عاملی، وسائل الشيعه، ج 21، ص 140 ، ابواب نكاح العبيد، باب 40، 2)

2) «وَعَنْ عَلى بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيرِ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ الْحَجَّاجِ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ مُوسَى علیه السَّلام قَالَ: قُلْتُ لَهُ: الرَّجُلُ يكونُ لابْنِهِ جَاريةٌ آلَهُ أَن ُيطأَهَا فَقَال: يقومُهَا عَلَى نَفْسِهِ وَيشْهدُ عَلَى نَفْسِهِ بِثَمَنِهَا أَحَبُّ إِلَى»؛ (همان، باب 40، 3)

3) «وَعَنْهُمْ عَنْ سَهْلٍ عَنْ مُوسَى بْنِ جَعْفَرِ عَنْ عَمْرِو بْنِ سَعِيدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ صَدَقَةَ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ علیه السَّلام فَقُلْتُ: إِنَّ بَعْض أَصْحَابِنَا رَوَى أَنَّ لِلرَّجُلِ أَنْ يُنْكِحَ جَارِيةَ ابْنِهِ وَ جَارِيَةَ ابْنَتِهِ وَلِي ابْنَةُ وَابْنُ وَلِابْنَتِي جَارِيَةً اشْتَرَيتُهَا لَهَا مِنْ صَدَاقِهَا أَفَيحِلُ لِي أَنْ أَطَأَهَا فَقَالَ: لَا إِلَّا بِإِذْنِهَا فَقَالَ: الْحَسَنُ بْنُ الْجَهُم أَلَيس قَدْ جَاءَ أَنَّ هَذَا جَائِزُ قَالَ نَعَمْ ذَاكَ إِذَا كَانَ هُوَ سَبَبَهُ ثُمَّ الْتَفَتَ إِلَى وَأَوْمَأَ نَحْوِى بِالسَّبَابَةِ فَقَالَ إِذَا اشْتَرَيتَ أَنْتَ لِابْنَتِكَ جَارِيَةً أَوْ لِابْنِكَ وَكَانَ الِابْنُ صَغِيراً وَ لَم يَطَأُهَا حَلَ لَ-كَ أَنْ تَقْتَضَهَا فَتَنْكِحَهَا وَإِلَّا فَلَا إِلَّا بِإِذْن سما»؛ (همان، ج 5)

4) «وَعَنْ عِدَةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيادٍ عَنِ ابْنِ أَبِي نَضر عَنْ دَاوُدَ بْنِ سِرْحَانَ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللهِ علیه السَّلام: رَجُلً يكونُ لِبَعْضِ وَلَدِهِ جَارِيةٌ وَوُلدُهُ صِغَارُ قَال: لَا يَصْلُحُ لَهُ أَنْ ُيطأَهَا حَتَّى يَقَوْمَهَا قِيمَةَ عَدْلٍ ثُمَّ يَأْخُذَهَا وَيَكونُ لِوَلَدِهِ عَلَيْهِ ثَمَنُهَا»؛ (همان، ح4)

5) همان، ج 9، ص 89 ابواب من يجب عليه الزكاة، باب 2، ج 6

پس ثبوت حق برای وصی از ناحیۀ موصی به وضوح دلالت می کند بر این که حق مضاربه برای ولی طفل ثابت است و پدر بر اموال فرزند ولایت دارد.

روایت دوم:

وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ سَعْدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَينِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْحَمِيدِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْفُضَيلِ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ الرِّضَا علیه السَّلام عَن صِبيةٍ صِغَارِ لَهُمْ مَال بِيدِ أَبِيهِمْ أَوْ أَخِيهِمْ هَلْ يَجِبْ عَلَى مَالِهِمْ زَكَاةً فَقَالَ: لَايجِبُ فِي مَالِهِمْ زَكَاةً حَتَّى يَعْمَلَ بِهِ فَإِذَا عُمِلَ بِهِ وَجَبَتِ الزَّكاةُ فَأَمَّا إِذَا كَانَ مَوْقُوفاً فَلَا زَكَاةَ عَلَيهِ. (1)

در این روایت، از زکات مال صبی پرسیدند، امام علیه السَّلام می فرماید: اگر با مال صبی کار نمی کند زکات ندارد و اگر کار می زند، مثلاً مضار به داده و استفاده کرده است، زکات دارد. به تبع وجوب زکات بر مالک است، این که بچه مالک باشد، فرع بر این است که مضاربه صحیحه باشد و صحیح بودن مضاربه، متوقف بر این است که پدر ولایت داشته باشد و تا پدرولایت نداشته باشد سود مضاربه، مِلک طفل نمی شود، پس از حکم به صحت مضاربه استفاده می شود که پدر بر مال طفل ولایت دارد.

البته این طایفه دوم، مؤید طایفهٔ نخست است و دلیل بر مدعی نمی تواند باشد، چون هر دو روایت ضعف سندی دارد.

روایت دوم از ناحیۀ محمد بن فضيل ضعف سندی دارد، محمد بن فضیل، در سند حدود 390 روایت واقع شده است، در این که ثقه می باشد یا خیر ؟ مورد اختلاف است؛ نظریۀ اول ثقه بودن اوست؛ چون از طرفی محمد بن فضیل در اسناد کامل الزیاره واقع شده است و از جهت دیگر، مرحوم شیخ مفید رحمة الله دربارۀ او فرموده است محمد بن فضیل از رؤسای طایفه امامیه است که از او حلال و حرام شریعت اخذ می شود. علاوه بر این که محمد بن فضیل کثیر الرواية است، پس باید ثقه باشد.

نظریۀ دوم عدم ثبوت توثیق اوست؛ چون هر چند محمد بن فضیل سه امام صادق، کاظم و رضا علیهم السَّلام را درک کرده است و از هر سه امام روایت دارد، لذا کثیرالروایه است، اما شیخ طوسی درباره او گفته غال است. (2)بنابراین، قرائن قبلی بر توثیق، با تضعیف شیخ طوسی تعارض پیدا می کند و در نتیجه نمی توان محمد بن فضیل را توثیق نمود.


1) شیخ حر عاملی، ص88 ، ابواب من يجب عليه الزكاة، باب 2، ح 4

2) «محمد بن الفضيل ، أزدى صيرفى، يرمى بالغلو له کتاب»؛ (رجال طوسی، ص365)

هم چنین این روایت مشکل دِلالی دارد، چون برادر به اتفاق امامیه ولایت ندارد در حالی که در این روایت أخ را در کنار آب قرار داده است، اگر این روایت معتبر بوده است، به بحث فضولی بیشتر شباهت داشت. ولی دلالت روایت در بحث ولایت أب و جد؛ في غاية الإشكال است.

روایت اول هم از ناحیه ابوالربیع ضعف سندی دارد، دربارۀ او دو نظریه وجود دارد:

نظریهٔ اول می گویند: ثقه است به سه دلیل:

1.

مرحوم صدوق در کتاب من لا یحضره الفقیه از کتاب ابوالربیع روایت نقل می کند و از سوی مرحوم صدوق در مقدمه کتاب فرموده: از کتاب های معتبره و معتمده روایات نقل می کند، بنابراین کتاب ابوالربیع شامی مورد اعتماد صدوق بوده و ایشان ابوالربیع را توثیق کرده است؛

2.

ابن محبوب از اصحاب اجماع است، از ابوالربیع روایت دارد، پس ابوالربيع ثقه است؛

3.

مرحوم شیخ مفید فرموده است: چهار هزار ثقه از امام صادق علیه السَّلام روایت دارد، اگر ابوالربیع داخل آن ها نباشد، پس چه کسی داخل است، در نتیجه ابوالربیع ثقه است.

نظریۀ دوم می گویند: ثقه بودن ابوالربیع شامی ثابت نشده است و این ادلّه بر توثیق دلالت ندارد، در نتیجه این روایت مشکل سندی دارد، اما دلالتش خوب است.

نتیجه این که، اگر طایفۀ دوم مؤید طایفۀ نخست قرار داده شود، بهتر است هر چند مرحوم شیخ و صاحب جواهر این طایفه را در دلیلِ بودنِ عطف بر طایفۀ اول قرار داده اند، اما ظاهراً _ والله العالم _ طایفۀ اول دليل بر مدعاست و طایفۀ دوم مؤید خواهد بود.

طایفۀ سوم: روایاتی است که در مورد وصیت به مال یتیم وارد شده است، همانند صحیحۀ محمد بن مسلم:

مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِي بْنِ الْحَسَنِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِي بْنِ يو نُسَ عَنْ مُثَفَّ بْنِ الْوَلِيدِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السَّلام أَنَّهُ سُئِلَ عَنْ رَجُلٍ أَوْصَى إِلَى رَجُلٍ بِوُلْدِهِ وَ بِمَالٍ لَهُمْ وَأَذِنَ لَهُ عِنْدَ الْوَصِيةِ أَنْ يَعْمَلَ بِالْمَالِ وَأَنْ يكونَ الرَّبَّحُ بَينَهُ وَبَينَهُمْ فَقَالَ: لَا بَأْسَ بِهِ مِنْ أَجْلِ أَنَّ أَبَاهُمْ قَدْ أَذِنَ لَهُ فِي ذَلِكَ وَهُوَحَى؛ (1)


1) شیخ حر عاملی، وسائل الشيعه، ج ،19، ص 427، کتاب الوصايا، باب 92 ، ح1

از امام صادق علیه السَّلام درباره مردی پرسیده شد که به شخصی دربارۀ فرزندان و اموال فرزندانش وصیت کرد و هنگام وصیت به او اجازه داد که با مالشان کار کند و سود آن بین او [وصیّ] و فرزندان تقسیم شود، آن حضرت فرمودند: اشکالی ندارد؛ زیرا پدرش در حالی که زنده بود به او برای این کار اجازه داده بود.

این روایت معتبره است. در وسائل الشیعه در سند نسخۀ بدل «یونس» نوشته «حسن بن علی بن یوسف»؛ چون روایاتی که علی بن حسن از مثنی بن ولید نقل می کند حسن بن علی بن یوسف است. ظاهراً در بقیۀ کتاب های روایی و در کتاب های رجال نیز حسن بن علی بن یوسف است، نه یونس و هم چنین کسی که از مثنی بن ولید نقل می کند، حسن بن علی بن یوسف است. پس آنچه صاحب وسائل، نسخه اصل قرار داده ناتمام است و نسخه بدل تمام است.

این روایت به وضوح دلالت می کند پدر بر مال صغیر خود ولایت دارد.

مؤید این روایت، حدیث دوم باب (1)92 است، این حدیث مؤید است؛ چون این روایت اگرچه به سه طریق مرحوم کلینی، مرحوم شیخ و مرحوم صدوق نقل شده است، ولی در هر سه طریق در سند عنوان خالد بن بکیر، خالد بن بكر، خالدبن طويل، خالد بن بکیر طویل واقع شده است که این شخص به هر عنوانی که باشد توثیق اساسی نشده است، بله مرحوم تفرشی معلّل گفته ثقه است، می گوید: این فلانی باید باشد و آن شخص ثقه است، پس این شخص هم ثقه است و حرف ایشان ناتمام است. در نتیجه این حدیث مؤید خواهد بود.

طایفهٔ چهارم: روایاتی که در اقتراض از مال صغیر وارد شده است.

مرحوم صاحب جواهر در عبارت: «و اقتراض ماله» به این طایفۀ چهارم، اشاره نموده است؛ یعنی روایات اقتراض به مال یتیم بر ولایت پدر در مورد اموال طفل دلالت دارد.


1) «وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي عُمَيرِ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ الْحَجَّاجِ عَنْ خَالِدٍ «7» الطويلِ قَالَ: دَعَانِي أَبِي حِينَ حَضَرَتْهُ الْوَفَاةُ فَقَالَ: يا بُنَى اقْبِض مَالَ إِخْوَتِكَ الصَّغَارِ وَاعْمَلَ بِهِ وَخُذْ نِصف الربح وَأَعْطِهِمُ النَّصف وَلَيس عَلَيكَ ضَمَانٌ فَقَدَّمَتَنِي أُمُّ وَلَدِ أَبِي بَعْدَ وَفَاةِ أَبي إِلَى ابْن أَبي ليلى - فَقَالَتْ: إِنَّ هَذَا يأكل أموال وُلدِى قَال: فَاقْتَصَصْتُ عَلَيْهِ مَا أَمَرَنِي بِهِ أَبي فَقَالَ لِي ابْنُ أَبِي لَيْلَى : إِنَّ كَانَ أَبُوكَ أَمَرَكَ بِالْبَاطِلِ لَمَ أُجِزْهُ ثُمَّ أَشْهَدَ عَلَى ابْنُ أَبِي لَيْلَى إِنْ أَنَا حَرَكتُهُ فَأَنَا لَهُ ضَامِنٌ فَدَخَلْتُ عَلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السَّلام فَقَصَصْتُ عَلَيهِ قِضَتِي ثُمَّ قُلْتُ لَهُ: مَا تَرَى فَقَالَ: أَمَّا قَوْلُ ابْنِ أَبِي لَيْلَى فَلَا أَسْتَطِيعُ رَدَّهُ وَأَمَا فِيمَا بَينَكَ وَبَينَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ فَلَيسَ عَلَيْكَ ضَمَانٌ»؛ (شیخ حر عاملی، وسائل الشيعه، ج 19، ص 427 - 428، کتاب الوصايا، باب 92 ، ح2)

به این بیان: قرض یکی از عقود اسلامی، معاملات و عقد است، احتیاج به موجب و قابل دارد؛ یا حقیقی یا اعتباری، حقیقی مثل این که زید از عمر ده تومان قرض می گیرد، عمر قرض دهنده و زید قرض گیرنده است، و تعدد اعتباری مثل این که پدر از پول های فرزند خود، ده تومان قرض می گیرد، قرض دهنده پدر از طرف صبی به نحو اعتباری است و قرض گیرنده خود پدر حقیقتاً است.

در حالی که اگر پدر ولایت بر این معامله نداشته باشد، باطل است، عقد یا باید از مالک باشد که پدر مالک نیست یا وکیل باشد که پدر وکیل نیست، پس باید گفته شود پدر ولایت از طرف مالک دارد و بر این اساس قرض صحیح است و ولایت پدر بر اموال طفل ثابت بوده است.

همانند صحیحۀ منصور بن حازم:

مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ أَبِى عَلِي الْأَشْعَرِى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْجَبَّارِعَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَحْى عَنْ مَنْصُورِيْنِ حَازِمٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللهِ علیه السَّلام في رَجُلٍ وُلَّى مَال يَتِيمٍ أَيسْتَقْرِضُ مِنْهُ فَقَالَ: إِنَّ عَلِي بْنَ الْحُسَينِ علیه السَّلام قَدْ كانَ يسْتَقْرِضُ مِنْ مَالِ أَيتَامٍ كَانُوا فِي حَجْرِهِ فَلَا بَأْسَ بِذَلِكَ. وَ عَنِ الْحُسَينِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُعَلَّى بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِي عَنْ أَبَانِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ مَنْصُورِيْنِ حَازِمٍ نَحْوَهُ وَعَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيِي عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبِ عَنْ خَالِدِ بْنِ جَرِيرٍ عَنْ أَبِي الرَّبِيعِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللهِ علیه السَّلام نَحْوَهُ و رَوَاهُ الشَّيخُ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبِ مِثْلَهُ. (1)

این روایت به چهار طریق به ما رسیده است؛ سه طریق برای مرحوم کلینی است که یک طریقش ضعیف است، ولی دو طریق دیگر مرحوم کلینی و یک طریق مرحوم شیخ طوسی معتبر است.

مورد استشهاد جملۀ «فلا بأس بذلک» است، ولیِّ این طفل پدر باشد، یا وصی حق قرض کردن دارد، بلکه مقتضای اطلاق این است که حاکم با شرایط خودش، حق قرض کردن دارد.

پس این روایت دلالت می کند ولیِّ طفل، ولايتا از مال طفل با شرایط می تواند قرض بگیرد، بلکه با الغاء خصوصیت قرض، دلالت می کند مطلق معاملات، همانند مضاربه، صلح و ... اگر مورد غبطه و مصلحت صغیر باشد، مانعی ندارد.


1) شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج 17، ص 259 ، ابواب ما يكتسب به باب 76، ح1

این روایت مؤید به حدیث دوم (1)باب 76 در وسائل الشیعه است، چون در سند آن سهل بن زیاد در طریق مرحوم شیخ و مرحوم صدوق واقع شده است، این روایت مؤید صحیحۀ منصور است.

طایفهٔ پنجم: روایاتی است که براساس مفاد آن ها فرزند و اموالش مال پدر است به این تعبیر «الولد و مال الولد لوالد، أنت ومالك لأبيك».

این روایات از دو جهت دلالت بر ولایت می کنند:

1. از سویی این روایات می گوید پدر حق اتلاف مال ولد را دارد، مثلاً ده تومان ملک فرزند است، پدر حق دارد با آن پول برای خودش لباس بخرد و بفروشد يا خوراکی بخرد و بخورد و ... و از سویی دیگر اگر پدر بر اتلاف ده تومان ولایت دارد، ولایت بر تصرف اعتباری برای فرزند قطعاً دارد، یعنی می تواند با این ده تومان برای پسرش لباس بخرد، غذا بخرد، کتاب بخرد، قالی بخرد که آن ها مَلک صغیر بشود.

پس این روایات که می گوید: پدر حق اتلاف دارد، یعنی حق تصرف اعتباری برای طفل به طریق اولی وجود دارد و این اولویت از دو جهت است:

1.

حق اتلاف تصرف حقیقی است و این اعتباری؛ 2. تصرف اعتباری برای خود فرزند است و آن اتلاف برای پدر است.

2.

از این روایات استفاده می شود که آنچه ملک فرزند است، ملک پدر است، به وضوح این روایت دلالت دارد این پول، مال، ملک و... که مال طفل است، ملک پدر طفل است، این زمینی که به طفل از مادر ارث رسیده است، ملک پدر طفل است.

«انت و مالك لأبيك»؛ اگر پدر طفل، مالک اموال فرزند است، مالکْ حق تصرف بر اموال خود را دارد.

روایات به این مضمون در ابواب مختلف فقه، مانند باب حج، تجارت، نکاح و وصیت آمده است. که این دو جهت: اولاً، پدر حق اتلاف اموال طفل را دارد و ثانیاً، پدر مالک اموال طفل است باید از این روایات برداشت شود.


1) «وَ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيادٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي نَصْرٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ علیه السَّلام عَنِ الرَّجُلِ يَكونُ فِي يدِهِ مَاكَ لِأَيْتَامٍ فَيحْتَاجُ إِلَيهِ فَيمُدُّ يدَهُ فَيَأْخُذُهُ وَينَوى أَنْ يَرُدَّهُ فَقَالَ: لَا يَنْبَغِي لَهُ أَنْ يَأْكل إِلَّا الْقَصْدَ وَ لَا يَسْرِفُ، فَإِنْ كَانَ مِنْ نيتِهِ أَنْ لَايَرُدَّهُ عَلَيْهِمْ فَهُوَ بِالمَنْزِلِ الَّذِي قَالَ اللهُ عَزَّوَجَلَ: إِنَّ الَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَموال اليتامى ظُلْماً وَ رَوَاهُ الشَّيخُ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوبَ مِثْلَه»؛ (شیخ حر عاملی، وسائل الشيعه، ج 17، ص 259 ، ابواب ما يكتسب به باب 76، ح2)

روایت اول:

مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبِ عَنِ الْعَلَاءِ بْنِ رَزِينٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ عیه السَّلام قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الرَّجُلِ يَحْتَاجُ إِلَى مَالِ ابْنِهِ قَالَ: يَأْكُلُ مِنْهُ مَا شَاءَ مِنْ غَيْرِ سَرَفٍ وَقَالَ فِي كِتَابِ عَلِي عیه السَّلام: أَنَّ الْوَلَدَ لَا أُخُذُ مِنْ مَالِ وَالِدِهِ شَيْئًا إِلَّا بِإِذْنِهِ وَالْوَالِدَ يَأْخُذُ مِنْ مَالِ ابْنِهِ مَا شَاءَ وَلَهُ أَنْ يَقَعَ عَلَى جَارِيَةِ ابْنِهِ إِذَا لَم يكنِ الِابْنُ وَقَعَ عَلَيْهَا وَذَكَرَ أَنَّ رَسُولَ اللهِ صلَّی اللهُ علیه وآله قَالَ لِرَجُلٍ: أَنْتَ وَمَالُكَ لِأَبِيكَ. (1)

مفاد این روایت این است: اگر پدر مثلاً به ده تومان از اموال فرزندش نیاز دارد، امام علیه السَّلام می فرمایند: حق دارد در این مال تصرف کند، اما حق اسراف ندارد. بعد امام صادق علیه السَّلام می فرمایند: در کتاب امیرالمؤمنین علیه السَّلام آمده است که فرزند حق گرفتن اموال پدر را بدون اجازه او ندارد، ولی پدر می تواند در اموال فرزند تصرف کند و حتی می تواند در جاریه ای که برای فرزند است تصرف نماید، سپس امام علیه السَّلام یکی از قضایای رسول خدا صلَّی اللهُ علیه وآله را نقل کرده است که پیامبر اکرم صلَّی اللهُ علیه وآله به مردی فرمود: «انت ومالك لأبيك»؛ تو و اموالت برای پدرت هستید.

این روایت صحیحه است و به هر دو جهت دلالت دارد؛ جهت اول را «یأکل» دلالت دارد که اتلاف اموال طفل جایز است و جهت دوم را «أنت ومالك لأبيك» دلالت دارد که پدر مالک اموال فرزند می باشد.

روایت دوم:

وَعَنْهُ عَنْ أَبِي حَمْزَةَ الثَّمَالِي عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ علیه السَّلام أَنَّ رَسُولَ اللهِ صلى الله عليه وآله قَالَ لِرَجُلٍ: أَنْتَ وَمَالُكَ لِأَبِيكَ قَالَ أَبُو جَعْفَرِ علیه السَّلام: مَا أُحِبُّ أَنْ يَأْخُذَ مِنْ مَالِ ابْنِهِ إِلَّا مَا احْتَاجَ إِلَيْهِ مِمَّا لَا بُدَّ مِنْهُ إِنَّ اللهَ لا يحِبُّ الْفَساد. (2)

این روایت نیز دلالت می کند فرزند و اموالش مال پدر است و پدر می تواند به مقدار ضرورت از مال فرزند استفاده کند ولی اسراف نکند.

روایت سوم:

وَعَنْهُ عَنْ عُثْمَانَ بْنِ عِيسَى عَنْ سَعِيدِ بْنِ يَسَارٍ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللهِ: أَيحُجُّ الرَّجُلُ مِنْ مَالِ ابْنِهِ وَهُوَ صَغِيرُ قَالَ: نَعَمْ قُلْتُ: يَحُجُّ حَجَّةَ الْإِسْلَامِ وَيَنْفِقَ مِنْهُ قَالَ: نَعَمْ بِالْمَعْرُوفِ


1) شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج 17، ص 262_263، ابواب ما يكتسب به، باب 78، ح1

2) همان ص 263، ابواب ما يكتسب به، باب 78 ، ح 2

ثُمَّ قَالَ : نَعَمْ يحُجُّ مِنْهُ وَينْفِقُ مِنْهُ إِنَّ مَالَ الْوَلَدِ لِلْوَالِدِ وَلَيسَ لِلْوَلَدِ أَنْ يَأْخُذَ مِنْ مَالِ وَالِدِهِ إِلَّا بِإِذْنِهِ. (1)

از این روایت سه مطلب استفاده می شود:

1.

پدر حق اتلاف اموال فرزند را دارد و می تواند با مال طفل حجة الإسلام خود را به جا آورد؛

2.

پدر مالک اموال فرزند است؛

3.

این مالکیت ابتدا از کلام ائمه علیهم السَّلام اطهار استفاده شده است و در این روایت به کلام رسول خدا صلى الله عليه وآله استشهاد نشده است.

روایت چهارم:

مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلى بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ حَرِيزٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللهِ علیه السَّلام قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ رَجُلٍ لِابْنِهِ مَاكَ فَيحْتَاجُ الْأَبُ إِلَيهِ قَالَ: يَأْكل مِنْهُ، فَأَمَّا الْأُمُّ فَلَاتَأْكل مِنْهُ إِلَّا قَرْضاً عَلَى نَفْسِهَا. (2)

از امام صادق علیه السَّلام پرسیدند درباره اموال طفل که پدر به آن احتیاج دارد، امام علیه السَّلام فرمود: پدر می تواند از آن استفاده کند، ولی مادر حق تصرف در اموال فرزند را ندارد مگر به عنوان قرض.

این روایت هم صحیحه است و دلالت آن واضح است که پدر ولایت بر اتلاف دارد و از همین حکم استفاده می شود که به طریق اولی پدر بر تصرفات اعتباریه ولایت دارد.

روایت پنجم:

وَ عَنْ أَبِي عَلِي الْأَشْعَرِى عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلى الْكُوفِي عَنْ عُبَيسِ بْنِ هِشَامٍ عَنْ عَبْدِ الْكَرِيمِ عَنِ ابْنِ أَبِي يَعْفُورِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللهِ علیه السَّلام فِي الرَّجُلِ يكونُ لِوَلَدِهِ مَالَ فَأَحَبَّ أَنْ يَأْخُذَ مِنْهُ قَالَ: فَلْيَأْخُذْ وَإِنْ كَانَتْ أُمُّهُ حَيَةً فَمَا أُحِبُّ أَنْ تَأْخُذَ مِنْهُ شَيْئًا إِلَّا قَرْضاً عَلَى نَفْسِهَا.(3)

این روایت نیز دلالت می کند پدر حق اتلاف و برداشت از اموال فرزند را دارد.

روایت ششم:

مُحَمَّدُ بْنُ عَلِي بْنِ الْحُسَينِ فِي عُيونِ الْأَخْبَارِ وَ فِي الْعِلَلِ بِأَسَانِيدَ تَأْتِي عَنْ


1) شیخ حر عاملی، وسائل الشيعه ص 264 ابواب ما يكتسب به باب 78، ح 4

2) همان، ح5

3) همان، ح7

مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانِ أَنَّ الرَّضَا علیه السَّلام كَتَبَ إِلَيهِ فِيمَا كتَبَ مِنْ جَوَابِ مَسَائِلِهِ وَ عِلَّةً تَخْلِيلِ مَالِ الْوَلَدِ لِوَالِدِهِ بِغَيرِ إِذْنِهِ وَلَيسَ ذَلِكَ لِلْوَلَدِ لِأَنَّ الْوَلَدَ مَوْهُوبٌ لِلْوَالِدِ فِي قَوْلِهِ عَزَّ وَجَلَ: «يَهَبُ مِنْ يشاء إناثاً وَيَهَبُ مِنْ يشاءُ الذُّكُورَ» مَعَ أَنَّهُ الْمَأْخُوذُ بِمَثُونَتِهِ صَغِيراً وكبيراً والمنسُوبُ إِلَيهِ وَالْمَدْعُولَهُ لِقَوْلِهِ عَزَّوَجَلَ: «ادْعُوهُمْ لِآبَائِهِمْ هُوَ أَقْسَطُ عِنْدَ اللهِ» وَلِقَوْلِ النَّي صلَّی اللهُ علیه وآله - أَنْتَ وَمَالُكَ لأَبِيكَ وَلَيسَ لِلْوَالِدَةِ مِثْلُ ذَلِكَ لَا تَأْخُذُ مِنْ مَالِهِ شَيْئاً إِلَّا بِإِذْنِهِ أَوْ بِإِذْنِ الْآبِ وَلِأَنَّ الْوَالِدَ مَأْخُوذُ بِنَفَقَةِ الْوَلَدِ وَلَاتُؤْخَذُ الْمَرْأَةُ بِنَفَقَةِ وَلَدِهَا. (1)

امام رضا علیه السَّلام در پاسخ به پرسش های محمد بن سنان چنین نوشتند: «علّت اینکه مال فرزند بدون اجازه اش برای پدرش حلال است _ در صورتی که چنین چیزی برای فرزند در مورد مال پدر نیست _ آن است که فرزند _ همان گونه که خدای (عزّوجل) فرمود _ مولود پدرش است:

«يهَبُ مِنْ ُيشَاءُ إِنَاثاً وَيَهَبُ مِنْ ُيشَاءُ الذُّكور» علاوه بر این که پدر مسئول مخارج فرزندش در خردسالی و بزرگسالی است و فرزند به پدرش منسوب است یا به نام او خوانده می شود؛ زیرا خداوند فرمود: «ادْعُوهُمْ لِآبَائِهِمْ هُوَ أَقْسَطُ عِنْدَ اللهِ» و پیامبر اکرم صلَّی اللهُ علیه وآله فرمود: «تو و مالت برای پدرت می باشید. مادر چنین ویژگی ندارد؛ او نمی تواند از مال فرزندش چیزی بگیرد، مگر با اذن او یا اذن پدر؛ زیرا پدر مسئول تأمین نفقه فرزند است نه مادر». در این روایت هم اتلاف و استفاده از اموال فرزند بیان شده است، هم اینکه مالک است ابتدائاً و هم استشهاد به کلام رسول خدا صلَّی اللهُ علیه وآله شده است. البته روایت ضعف سندی دارد.

روایت هفتم:

عَلِي بْنُ جَعْفَرٍ فِي كِتَابِهِ عَنْ أَخِيهِ مُوسَى بْنِ جَعْفَر علیه السَّلام قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الرَّجُلِ يكونُ لِوَلَدِهِ الْجَارِيةُ أَيطَوُّهَا قَالَ: إِنْ أَحَبَّ وَإِنْ كَانَ لِوَلَدِهِ مَاكَ وَأَحَبَّ أَنْ يَأْخُذَ مِنْهُ فَلْيَأْخُذْ وَ إِنْ كَانَتِ الْأُمُّ حَيةً فَلَا أُحِبُّ أَنْ تَأْخُذَ مِنْهُ شَيْئاً إِلَّا قَرْضاً. (2)

این روایت فقط بر اتلاف دلالت می کند و می گوید: پدر حق اتلاف اموال اولاد خود را دارد.


1) شیخ حر عاملی، وسائل الشيعه، ص 266 ، ابواب ما يكتسب به باب 78 ح9

2) همان ابواب ما يكتسب به باب 78، ح 10

روایت هشتم: روایت عبید بن زراره:

وَ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيادٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي نَصْرٍ عَنْ أَبِي المَغْرَاءِ عَنْ عُبَيدِ بْنِ زُرَارَةَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللهِ علیه السَّلام قَالَ: إِنِّى لَذَاتَ يَوْمٍ عِنْدَ زِيَادِ بْنِ (عَبْدِ اللهِ )_ إِذَا جَاءَ رَجُلٌ يَسْتَعْدِى عَلَى أَبِيهِ فَقَالَ: أَصْلَحَ اللهُ الْأَمِيرَانَ أَبِي زَوَّجَ ابْنَتِي بِغَيرِ إِذْنِي فَقَالَ: زِيادٌ لِجْلَسَائِهِ الَّذِينَ عِنْدَهُ مَا تَقُولُونَ فِيمَا يَقُولُ: هَذَا الرَّجُلُ فَقَالُوا: نِكَاحُهُ بَاطِلَ قَالَ: ثُمَّ أَقْبَلَ عَلَى فَقَالَ: مَا تَقُولُ يا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ فَلَمَّا سَأَلَنِي أَقْبَلْتُ عَلَى الَّذِينَ أَجَابُوهُ فَقُلْتُ لَهُمْ : أَلَيس فِيمَا تَرُوُونَ أَنْتُمْ عَنْ رَسُولِ اللهِ صلَّى الله عليه وآله أَنَّ رَجُلًا جَاءَ يسْتَعْدِيهِ عَلَى أَبِيهِ فِي مِثْلِ هَذَا فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللهِ صلَّى الله عليه وآله: أَنْتَ وَمَالُكَ لِأَبِيكَ قَالُوا: بَلَى فَقُلْتُ لَهُمْ: فَكيفَ يكونُ هَذَا وَ هُوَ وَمَالُهُ لِأَبِيهِ وَلَا يَجُوزُ نِكَاحُهُ قَالَ فَأَخَذَ بِقَوْلِهِمْ

وَتَرَكَ قَوْلى. (1)

این روایت دو خصوصیت دارد:

1.

تصرف اعتباری، مثل تزویج و نکاح دختر را می گوید.

2.

جملة «أنت ومالك لأبيك» در این حدیث از رسول خدا صلَّى الله عليه وآله نقل شده است.

دربارۀ این روایت، سیدنا الاستاد بحث مفصلی مطرح کرده است و ایشان با این روایت، جمله ای از اشکالات طایفه پنجم را دفع می کند. ایشان بعد از نقل حدیث می فرماید: التى هى كالصحيحة، بل صحيحة على الأصح». (2)ابتدا می فرمایند «کالصحیحه» است و بعد می فرمایند بنابر اصح قولین صحیحه است.

دربارۀ بحث سندی ظاهراً _ والله العالم _ ما افادة سيدنا الاستاد ناتمام است؛ چون سند حدیث این گونه است: «و عن عدة من اصحابنا عن سهل بن زياد ...» واضح است که بودن سهل بن زیاد در سند باعث ضعف حدیث است. همچنین آنچه ایشان برداشت کرده، در مورد دو جهت یادشده ناتمام است. این روایت در ادامه در طایفه شش و هفت خواهد آمد که چرا این دو جهت برداشت نمی شود.

روایت نهم:

عَبْدُ اللهِ بْنُ جَعْفَرِ فِي قُرْبِ الْإِسْنَادِ عَنْ عَبْدِ اللهِ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ عَلِي بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَخِيهِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ علیه السَّلام قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ رَجُلٍ أَتَاهُ رَجُلَانِ يَخْطُبَانِ ابْنَتَهُ فَهَوِى أَنْ يَزَوْجَ


1) شیخ حر عاملی، وسائل الشيعه، ج 20، ص291-292، ابواب عقد النكاح، باب 11، ح 5

2) سیدروح الله خمینی، کتاب البیع، ج 2، ص 584

أَحَدَهُمَا وَهَوى أَبُوهُ الْآخَرَ أَيهُمَا أَحَقُّ أَن ينكحَ قَالَ: الَّذِي هَوَى الْجَدُّ (أَحَقُّ بِالْجَارِيةِ) لِأَنَّها وَأَبَاهَا لِلْجَدَّ. (1)

این روایت سه ویژگی دارد:

1.

مفاد قول امام علیه السَّلام: «لأنها وأباها للجد» مفاد قول پيامبر اكرم صلَّى الله عليه وآله: «أنت ومالك لأبيك» است که امام علیه السَّلام ابتدائا فرموده است؛

2.

این روایت تصرفات اعتباری را می گوید که عقد نکاح است؛

3.

اگر این روایت معتبره باشد، تنها روایتی است که سخن از جد به میان آورده است در حالی که بقیه روایات درباره جد ساکت است.

نتیجه آن که، طایفه پنجم و نه روایت آن، از دو جهت بر ولایت آب بر فرزند صغیر دلالت می کند:

1. از باب اولویت تصرفات اعتباری در اتلاف اموال فرزند؛ 2. از باب ملکیت.

این که این دو جهت تمام است یا نه، متوقف بر این است که ببینیم مضمون این روایات در فقه اسلامی پذیرفته است و خلاف ضرورت فقهی و تسالم فقهای شیعه نباشد.

اشکال به مفاد روایات طایفهٔ پنجم: ظاهراً _ والله العالم _ به این روایات با این حدودی که بیان شده است، هیچ کدام از فقیهان شیعه عمل نکرده اند و اشکالات متعددی بر این روایات وجود دارد:

اشکال اول: تمام این روایات در مورد به فرزند به این که کبیره باشد یا صغیره اطلاق دارد. این روایات می گوید: پدر بر پسر کبیر خود ولایت دارد و حق تصرف در مال پسر کبیر خود دارد، و این را احدی از فقها ملتزم نشده است و هیچ کس نگفته پدر بر پسر کبیر خود ولایت داشته باشد.

اشکال دوم: مضمون این روایات با مدعای شما سازگار نیست؛ چون تصرف پدر در این روایات، تصرف حقیقی و استیلاء خارجی بوده است، پدر پول پسر را خورده، این تصرف خارجی است، نه تصرفات اعتباری. پس همه روایات مگر دو روایت تصرفات حقیقی را می گوید و مدعای شما تصرفات اعتباری است؛ یعنی اجاره، بیع و نکاح پدر، اجاره، بیع و نکاح فرزند است. آنچه مدعای شماست ولایت پدر بر طفل در تصرفات اعتباریه است، اما روایات تصرفات خارجیه را می گوید و ربطی به تصرفات اعتباریه


1) شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج 20 ، ص 291 ، ابواب عقد النكاح، باب 11 ، ح 8

ندارد. فقط دو روایت تصرفات اعتباری را می گوید که ضعف سندی دارد؛ یکی روایت عبید بن زراره و دیگری عبدالله بن جعفر که تصرفات اعتباری را می گویند.

اشکال سوم: اگر می خواهید بگویید پدر به اعتبار ملکیت حق تصرف دارد، معقول نیست و اگر معقول باشد در فقه شیعه قائل ندارد، اجتماع دو مالک حقیقی بر مملوک واحد امتناع دارد.

اشکال چهارم: در این روایات سخنی از جد به میان نیامده است، همه روایات در مورد أب است، ولی مدعای شما ولايت آب و جد است. پس این دلیل اخص از مدعاست.

اشکال پنجم: این روایات معارض دارد؛ چون از جمله ای از روایات استفاده می شود که پدر بدون اجازه در زمین پسر و ماشین دختر حق تصرف ندارد.

این روایات می گوید: پدر سلطنت و ولایت مطلق دارد و آن روایات می گوید: حق ندارد و لذا این دو دسته از روایات تعارض می کنند و اصل و قاعده اولیه «الناس مسلّطون على اموالهم» و « لايحل لأحد أن يتصرف...» است، در نتیجه پدر حق تصرف در مال فرزند ندارد.

اشکال به مفاد روايات: «أنت ومالك لأبيك»: اگر مورد استدلال در این روایات، فرمایش رسول خدا صلَّی اللهُ علیه وآله «أنت و مالک لأبيک» باشد، از این فقره می خواهید استفاده کنید که پدر بر به اموال فرزند پسر ولایت و سلطنت دارد.

این تقریب نیز اشکالاتی دارد:

اشکال اول: هیچ مسلمانی به ملکیتِ فرزند برای پدر معتقد نیست. این روایات، ملکیت در مورد انسان حرّ را ثابت می کند که قائل در فقه ندارد، لذا برخی معتقدند: این روایات، بیانگر حکم اخلاقی اند.

اشکال دوم: این روایات اجتماع دو مالک حقیقی بر مملوک واحد به نحو استقلالی را می گوید که اگر معقول هم باشد، خلاف ضرورت فقهی است.

اشکال سوم: این مضمون با خود روایات مخالف است، مخصوصاً روایت علل یا روایت حسین بن ابی العلاء با این مضمون مخالف است.

یکی از روایات معارض حدیث 3 باب است که در ادامه می آید:

وَ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ عَبْدِ اللهِ بْنِ الْمُغِيرَةِ عَنِ ابْنِ سِنَانٍ قَالَ: سَأَلْتُهُ يعْنِي أَبَا عَبْدِ اللهِ علیه السَّلام مَاذَا يَحِلُّ لِلْوَالِدِ مِنْ مَالِ وَلَدِهِ قَالَ: أَمَّا إِذَا أَنْفَقَ عَلَيْهِ وَلَدُهُ

بِأَحْسَنِ النَّفَقَةِ فَلَيسَ لَهُ أَنْ يَأْخُذَ مِنْ مَالِهِ شَيْئاً وَإِنْ كَانَ لِوَالِدِهِ جَارِيَةٌ لِلْوَلَدِ فِيهَا نَصِيبٌ فَلَيسَ لَهُ أَن يطأَهَا إِلَّا أَن يَقَوْمَهَا قِيمَةً تَصِيرُ لِوَلَدِهِ قِيمَتُهَا عَلَيْهِ قَالَ: وَيُعْلِنُ ذَلِكَ قَالَ: وَسَأَلْتُهُ عَنِ الْوَالِدِ أَيرُزأُمِنَ مَالِ وَلَدِهِ شَيئاً قَالَ : نَعَمْ وَلَا يرُزأُ الْوَلَدُ مِنْ مَالِ وَالِدِهِ شَيْئاً إِلَّا بِإِذْنِهِ ، فَإِنْ كَانَ لِلرَّجُلِ وَلَدٌ صِغَارٌ لَهُمْ جَارِيَةً فَأَحَبَّ أَنْ يَقْتَضِيهَا لَيقَوْمَهَا عَلَى نَفْسِهِ قِيمَةً ثُمَّ ليصْنَعْ بِمَا مَا شَاءَ إِنْ شَاءَ وَطِئَ وَإِنْ شَاءَ بَاعَ. (1)

در خصوص سند این روایت اشکال شده که ابن سنان مشترک بین ثقه که عبدالله است و غیر ثقه که محمد است می باشد و در روایت مشخص نشده کدام است، اگر عبدالله بن سنان باشد ثقه است و اگر محمد بن سنان باشد، ضعیف است. در نتیجه چون ابن سنان مشترک بین ثقه و غیر ثقه است، ارزشی ندارد. بر این اساس تو هم شده که این روایتْ ضعیف است.

ولی به نظر این روایتْ صحیحه است؛ چون اشتراک در مواردی که قابل تمیز نباشد مشکل دارد، یعنی اگر از قرائن خارجیه از راوی و مروی عنه نتوانستید رفع اشتراک کنید؛ مشکل دارد، اما در این مورد این اشکال وارد نیست؛ چون از ابن سنان عبدالله بن مغيره است که از اصحاب اجماع است، که در حدود 52 مورد از عبدالله بن سنان روایت دارد، و از محمد بن سنان حتی یک روایت هم ندارد، بر این اساس قطعاً مراد از ابن سنان مطلق در این روایت، عبدالله است، پس به قرینه راوی رفع ابهام و اشتراک می شود.

در این روایت پرسیده: «ماذا يحِلُّ لِلْوَالِدِ مِنْ مَالِ وَلَدِهِ قَالَ: أَمَّا إِذَا أَنْفَقَ عَلَيْهِ وَلَدُهُ بِأَحْسَنِ النَّفَقَةِ فَلَيسَ لَهُ أَنْ يَأْخُذَ مِنْ مَالِهِ شَيئاً»؛ چه مقدار از اموال فرزند برای پدر حلال است و می تواند در آن ها تصرف نماید؟ امام علیه السَّلام فرمودند: اگر فرزند نفقه پدر را به نحو احسن می دهد، پدر حق أخذ چیزی از اموال فرزند را ندارد. این روایت با روایات طایفۀ پنجم تعارض دارد؛ چون در همۀ روایات با تعابیر مختلف آمده بود که پدر می تواند مطلقاً در مال فرزند تصرف کند. بنابر مفاد این روایت: «ليس له ان يأخذه من ماله شيئاً»، پدر حق ندارد بدون اجازه از مال فرزند بردارد.

بلکه این روایت می تواند مفسر روایات: «أنت ومالك لأبيك» باشد؛ چون مفهومش دلالت می کند که اگر پدر احتیاج دارد و پسر تخلف از قوانین الهی دارد و نفقه واجب پدر را نمی دهد، پدر به مقدار حاجت می تواند بردارد، اما اگر پسر نفقه می دهد و


1) شیخ حر عاملی، وسائل الشيعه، ج 17، ص 263-264، ابواب ما يكتسب به باب 78، ح3

لباس، خوراک و... پدر را تأمین کرده است، پدر حق ندارد از اموال فرزند بردارد. این روایت می تواند روایات مطلقه را تفسیر کند؛ یعنی آن ها هم می گویند: پدر از مال فرزند می تواند مئونه و نفقۀ واجب خود را در صورت امتناع فرزند بردارد.

مؤید این مطلب این حدیث شریف است:

وَ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنْ عَلِى بْنِ أَسْبَاطِ عَنْ عَلِي بْنِ جَعْفَرِ عَنْ أَبِي إِبْرَاهِيمَ علیه السَّلام قَالَ : سَأَلْتُهُ عَنِ الرَّجُلِ يَأْكلُ مِنْ مَالِ وَلَدِهِ قَالَ: لَا إِلَّا أَنْ يَضْطَرَّ إِلَيهِ فَيَأْكل مِنْهُ بِالْمَعْرُوفِ وَلَا يَصْلُحُ لِلْوَلَدِ أَنْ يَأْخُذَ مِنْ مَالِ وَالِدِهِ شَيْئاً إِلَّا بِإِذْنِ وَالِدِهِ وَرَوَاهُ الْحِمْيرِي فِي قُرْبِ الْإِسْنَادِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ جَدِّهِ عَلِي بْنِ جَعْفَرٍ. (1)

بنابر مفاد این روایت، پدر به اندازه نفقه معروف می تواند از اموال فرزند بردارد، نه بیشتر.

از این روایت تعبیر به مؤید کردیم؛ چون به دو طریق به ما رسیده است و هر دو طریق ضعیف است، در طریق مرحوم کلینی سهل بن زیاد است و در طریق قرب الأسناد عبد الله بن حسن که هر دو توثیق نشده است.

روایت دیگر به این مضمون، روایت هشتم باب 78 است:

وَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيِي عَنْ عَبْدِ اللهِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِي بْنِ الْحَكَمِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ أَبِي الْعَلَ اءِ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللهِ علیه السَّلام: مَا يَحِلُّ لِلرَّجُلِ مِنْ مَالِ وَلَدِهِ قَالَ: قُوتُهُ بِغَيْرِ سَرَفٍ إِذَا اضْطَرَّ إِلَيهِ قَالَ : فَقُلْتُ لَهُ: فَقَوْلُ رَسُولِ اللهِ صلَّى الله عليه وآله لِلرَّجُلِ الَّذِي أَتَاهُ فَقَدَّمَ أَبَاهُ فَقَالَ لَهُ: أَنْتَ وَمَالُكَ لِأَبِيكَ فَقَالَ: إِنَّمَا جَاءَ بِأَبِيهِ إِلَى النَّبِي صلى الله عليه وآله فَقَالَ : يَا رَسُولَ اللهِ هَذَا أَبِي وَقَدْ ظَلَمَنِي مِيرَانِي مِنْ أُمَّى فَأَخْبَرَهُ الْأَبُ أَنَّهُ قَدْ أَنْفَقَهُ عَلَيْهِ وَعَلَى نَفْسِهِ وَقَالَ: أَنْتَ وَمَالُكَ لأَبِيكَ وَلَم يكنْ عِنْدَ الرَّجُلِ شَيْءٍ أَوَكَانَ رَسُولُ اللهِ صلى الله عليه وآله يحْبِسُ الْآبَ لِلِابْنِ وَرَوَاهُ الصَّدُوقِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ أَبِي الْعَلَاءِ وَ رَوَاهُ فِي مَعَانِي الْأَخْبَارِعَنْ أَبِيهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ إِدْرِيسَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ عَلِي بْنِ الْحَكَمِ وَ رَوَاهُ الشَّيخُ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيِي وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوب؛ (2)

به امام صادق علیه السَّلام گفتم: چه چیزی از مال فرزند برای پدرش حلال است؟ فرمودند: غذایش بدون اسراف، آن گاه که به آن محتاج باشد. به ایشان گفتم: پس این سخن رسول


1) شیخ حر عاملی، ج 17، وسائل الشیعه، ص 264 265 ، ابواب ما يكتسب به، باب 78، ح6

2) همان ص 265 _266، ابواب ما يكتسب به، باب 78 ، ح8

خدا چیست که به فردی که پدرش را نزد ایشان آورد، فرمودند: تو و مالت برای پدرت می باشید؟ فرمودند: آن فرد وقتی پدرش را نزد پیامبر اکرم صلَّى الله عليه وآله آورد، گفت: این پدرم در مورد ارثم از مادرم به من ظلم کرد و پدرش گفت: من آن را خرج آن فرزند و خودم کردم، در این جا پیامبر اکرم صلَّى الله عليه وآله فرمودند: تو و مالت برای پدرت می باشید؛ زیرا آن مرد دیگر چیزی نداشت، آیا پیامبر اکرم صلَّى الله عليه وآله یه پدر را برای فرزندش حبس می کرد؟

مفاد این روایت نیز این است که پدر به مقدار نفقۀ متعارف میتواند از اموال فرزند بردارد نه بیشتر. در نتیجه با همۀ روایات پیشین تعارض دارد و هر دو دسته ساقط می شود یا مفسر روایات پیشین خواهد بود.

علاوه بر این که در این روایت قرینه بر اخلاقی بودن این حکم وجود دارد. ملاحظه کنید :

فَقُلْتُ لَهُ: فَقَوْلُ رَسُولِ اللهِ صلَّى الله عليه وآله لِلرَّجُلِ الَّذِي أَتَاهُ فَقَدَّمَ أَبَاهُ فَقَالَ لَهُ: أَنْتَ وَمَالُكَ لِأَبِيكَ فَقَالَ : إِنَّمَا جَاءَ بِأَبِيهِ إِلَى النَّبِي صلَّى الله عليه وآله فَقَالَ : يَا رَسُولَ اللهِ! هَذَا أَبِي وَقَدْ ظَلَمَنِي مِيرَاثِي مِنْ أُمَّى فَأَخْبَرَهُ الْأَبُ أَنَّهُ قَدْ أَنْفَقَهُ عَلَيْهِ وَعَلَى نَفْسِهِ وَقَالَ: أَنْتَ وَمَالُكَ لِأَبِيكَ وَلَم يكن عِنْدَ الرَّجُلِ شَيْءٍ أَوَكانَ رَسُولُ اللهِ صلَّى الله عليه وآله يحْبِسُ الْأَبَ لِلِابْنِ؛

پدر می گوید: مقداری از مال فروخته شده را من خوردم و مقداری برای فرزند، حضرت می گویند: انت و مالک لابیک و این حکم اخلاقی است؛ چون در نزد فرد چیزی نبوده است و مفلس شده است. پیامبر اکرم صلَّى الله عليه وآله می فرماید: پدر حق حیات دارد و آیا این صلاح است که او را به زندان بیندازم؟!

این روایت واضح است که دلالت می کند بر اینکه بحث اخلاقی است. استادنا المحقق در این باره می گوید:

والحق أنها أجنبية عن المقام وانما هى راجعة إلى بيان أمر أخلاقى ناشئ من أمر تكويني فإنّ الولد بحسب التكوين موهبة من الله تعالى للأب ومقتضى ذلك أن لا يعارض في تصرفاته ويكون منقاداً بأمره ونهيه ويؤيد ذلك ما في علل؛ (1)

این روایت اجنبی از بحث است و در مقام بیان یک امر اخلاقی است که فرزند متکون از پدر و هدیۀ الهی برای پدر است و به همین جهت فرزند نباید در مقام معارضه با تصرفات پدر در بیاید و باید منقاد اوامر و نواهی او باشد.


1) سیدابوالقاسم موسوی خوبی مصباح الفقاهه، ج 5، ص16

سيدنا الاستاد در این روایت هشتم مناقشه سندی می کند، اما نگفته اند مشکل سندی اش چیست؟ (1)

تحقيق مطلب این است که این روایت به چهار طریق به ما رسیده است:

1.

طریق شیخ صدوق در من لا یحضره الفقیه؛

2.

طریق مرحوم کلینی؛

3.

طريق شيخ صدوق در معانی الأخبار؛

4.

طريق مرحوم شیخ طوسی به محمد بن یحیی.

این طریق ها هر چند بعضی ضعیف است، مثل طریق مرحوم صدوق در فقیه، چون در طریق موسى بن سعدان، عبدالله بن ابی القاسم است که توثیق نشده است، اما طریق مرحوم صدوق در معاني الأخبار، ضعفی ندارد.

بنابراین فرمایش سیدنا الاستاد از اسقاط روایت حسین بن ابی العلاء از جهت سندی ناتمام است.

نتیجه آن که، استدلال به این روایات از جهت اولویت قطعیه تصرفات اعتباری نسبت به اتلاف حقیقی متوقف بر این است که به این روایات در مورد خودشان عمل شده باشد، عمل به این روایات در مورد خودشان، اشکالاتی دارد:

1.

این روایات می گوید: پدر حق اتلاف مال فرزند کبیر خود را دارد که در فقه اسلامی، بی اساس است؛

2.

این روایات تصرفات خارجی را می گوید، ولی بحث شما از تصرفات اعتباری می باشد؛

3.

این روایات تعارض با روایاتی دارد که می گویند پدر حق اتلاف ندارد؛

همان طور که استدلال به این روایات به جهت استشهاد به نقل نبوی چهار اشکال دارد:

1.

مملوک بودن فرزند برای پدر خلاف ضرورت فقه، بلکه خلاف ضرورت مذهب و بلکه خلاف ضرورت دین است. فرزند حرّ مملوک احدی نمی شود.

2.

اگر لام «لأبیک» لام ولایت باشد، نه لام ملکیت دربارۀ ولد اکبر، خلاف ضرورت فقه است؛ هیچ فقیهی نگفته است پدر بر فرزند بالغ خود ولایت دارد.


1) «لكن فيه _ مع كلام في سندها»؛ (سید روح الله خمینی کتاب البیع، ج 2، ص589)

3.

اگر لام ملکیت باشد، در مورد اموال فرزند اجتماع مالکین بر مملوک واحد می شود که غیر معقول خواهد بود.

4.

این روایات، بعد نصیحتی و اخلاقی و ارشادی دارد و در مقام بیان حکم شرعی نبوده است بلکه در مقام بیان موعظه و نصیحت بوده است.

شاهد بر این مطلب: مرحوم صدوق در معاني الأخبار، روایات مجمل را بیان کرده است و فرموده این ها از موارد و مصادیق حديث صعب مستصعب است، یکی صلى الله از کلماتی که ایشان مطرح کرده همین قول رسول خدا صلَّى الله عليه وآله است: «أنت ومالك لأبيك». ملاحظه کنید، عنوان باب این است «باب معنی قول النبي صلَّى الله عليه وآله للرجل الذي قال له أنت ومالك لأبيك» و فقط روایت حسین بن ابی العلا را ذکر کرده است و حرف نزدی است.

طایفهٔ ششم روایاتی است که در مورد عملکرد وصی واقع شده است.

فرض کنید طفلی مالی ،دارد پدر این طفل کسی را وصی در تصرف در این مال قرار داده است و گفته اگر من مردم با این صدهزار تومان بچه من تجارت کنید. وصیت به

تجارت در مال صغیر بوده است.

در این روایات آمده است: تجارتی که وصی در این مال انجام داده صحیح و نافذ است، و واگذاری پدر سبب صحت بیع قیم و وصی می باشد، یعنی پدر ولایت بر اموال طفل دارد وگرنه معقول نیست که عمل وصی صحیح باشد، ولی خود پدر ولایت نداشته باشد شاید این روایات از بهترین روایات در بحث ولایت أب وجد باشد.

این روایات در وسائل الشیعه ذیل این عنوان آمده است:

بَابُ جَوَازِبَيعِ الْوَلِي كَالْأَبِ وَالْجَدَّ لِلْأَبِ مَال الْيَتِيمِ وَ جَوَارِيهُ مَعَ الْمَصْلَحَةِ وَإِنْ ثُمَّ يُوصَ إِلَيهِ وَ جَوَازِ الشِّرَاءِ مِنْه. (1)

عنوان باب «أب و جد» است و فقط یک روایت بیان کرده است که وصی را می گوید، جهتش این نکته است که وقتی عمل وصی صحیح باشد، عمل ولیّ هم باید صحیح باشد و نمی شود عمل وصی صحیح باشد و عمل واگذار کننده که آب و جد باشد صحیح


1) شیخ حر عاملی، وسائل الشيعه، ج 17، ص361

طایفۀ ششم شامل صحيحۀ علی بن رئاب، (1)صحیحه اسماعيل و صحيحه محمد بن اسماعیل (2)بزیع (3)است. ظاهراً این روایات واضح تر از روایات دیگر باشد. تاکنون از نصوص متفرقه که در دلیل دوم مدعا آمده بود به شش طایفه آن ها اشاره شد.

دليل سوم

اولویت قطعیۀ نصوص باب نکاح نسبت به باب بیع که مهم همین است این که، اگر ولیّ بر نکاح صبی ولایت دارد، به طریق اولی بر تصرفات اعتباری مانند خریدوفروش اموال او نیز ولایت دارد.

در این باره چهار جهت باید بحث شود:

1.

روايات ولايت أب و جد بر نکاح؛ از قبیل روایت عبید بن زراره یا قرب الأسناد؛

2.

تقریب و نحوه اولویت چگونه است که همان صحیحۀ محمد بن قیس است که در باب فضولی نقل می کنند که اولویت در اصل است یا در عکس، اگر نکاح صحیح شد، در بیع باید صحیح باشد، یا برعکس است اگر در بیع صحیح شد باید در نکاح صحیح باشد که مرحوم شیخ در مکاسب هم به آن پرداخته است؛ (4)


1) «مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عِدَةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبِ عَنِ ابْنِ رِئَابِ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ مُوسَى علیه السَّلام اذْ عَنْ رَجُلٍ بَينِي وَبَيْنَهُ قَرَابَةٌ مَاتَ وَتَرَكَ أَوْلَاداً صِغَاراً وَتَرَكَ مَمَالِيكَ غِلْمَاناً وَ جَوَارِي وَلَم يوصِ فَمَاتَرَى فِيمَنْ يَشْتَرِى مِنْهُمُ الْجَارِيةَ فَيَتَّخِذُهَا أُمَ وَلَدٍ وَمَا تَرَى فِي بَيعِهِمْ قَالَ: فَقَالَ : إِنْ كَانَ لَهُمْ وَلِي يَقُومُ بِأَمْرِهِمْ بَاعَ عَلَيْهِمْ وَنَظَرَ لَهُمْ وَكانَ مَأْجُوراً فِيهِمْ قُلْتُ فَمَا تَرَى فِيمَنْ يَشْتَرِى مِنْهُمُ الْجَارِيةَ فَيَتَّخِذُهَا أُمَ وَلَدٍ فَقَالَ: لَا بَأْسَ بِذَلِكَ إِذَا بَاعَ عَلَيْهِمُ الْقَيمُ لَهُمُ النَّاظِرُ فِيمَا يصْلِحُهُمْ فَلَيسَ لَهُمْ أَنْ يَرْجِعُوا فِيمَا صَنَعَ الْقَيمُ لَهُمُ النَّاظِرُ فيما يصلحهم»؛ (شیخ حر عاملی، وسائل الشيعه، ج 17، ص361-362، ابواب عقد البيع، باب 15، ح 1)

2) «مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيِي وَ غَيرِهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ إِسْمَاعِيلَ بنِ سَعْدِ الْأَشْعَرِي قَالَ: سَأَلْتُ الرَّضَا علیه السَّلام عَنْ رَجُلٍ مَاتَ بِغَيرِ وَصِيةٍ وَتَركَ أَوْلَاداً ذُكرَاناً وَ غِلْمَاناً صِغَاراً وَتَرَكَ جَوَارِي وَمَمَالِيكَ هَلْ يَسْتَقِيمُ أَنْ تُبَاعَ الْجَوَارِي قَالَ: نَعَمْ وَعَنِ الرَّجُلِ يَمُوتُ بِغَيرِ وَصِيةٍ وَلَهُ وَلَدٌ صِغَارُ وَكبَارُ أَيحِلُّ شِرَاءُ شَيْءٍ مِنْ خَدَمِهِ وَمَتَاعِهِ مِنْ غَيْرِ أَنْ يَتَوَلَّى الْقَاضِي بَيعَ ذَلِكَ فَإِنْ تَوَلَّاهُ قَاضِ قَدْ تَرَاصَوْا بِهِ وَ لَم يَسْتَعْمِلَهُ الْخَلِيفَةُ أَيطِيبُ الشَّرَاءُ مِنْهُ أَمْ لَا فَقَالَ: إِذَا كَانَ الْأَكَابِرُ مِنْ وُلْدِهِ مَعَهُ فِي الْبَيعِ فَلَا بَأْسَ إِذَا رَضِي الْوَرَثَةُ بِالْبَيعِ وَقَامَ عَدَكَ فِي ذَلِكَ؛ (همان، ابواب عقد البيع، باب 16، ح 1)

3) «وَ عَنْهُ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ بَزِيعٍ قَالَ: مَاتَ رَجُلٌ مِنْ أَصْحَابِنَا وَ لَم يوصِ فَرُفِعَ أَمْرُهُ إِلَى قَاضِي الْكُوفَةِ - فَصَيرَ عَبْدَ الْحَمِيدِ الْقَيمَ بِمَالِهِ وَكانَ الرَّجُلُ خَلَفَ وَرَثَةً صِغَاراً وَ مَتَاعاً وَ جَوَارِي فَبَاعَ عَبْد الْحَمِيدِ الْمَتَاعَ فَلَمَّا أَرَادَ بَيعَ الْجَوَارِي ضَعُفَ قَلْبُهُ عَنْ بَيعِهِنَ إِذْ ثُمَّ يكن المي-تُ صَيرَإِلَيهِ وَصِيتَهُ وَكَانَ قِيامُهُ فِيهَا بِأَمْرِ الْقَاضِي لِأَنَّهُنَ فُرُوجُ قَالَ: فَذَكَرْتُ ذَلِكَ لِأَبِي جَعْفَرِ علیه السَّلام وَقُلْتُ لَهُ يَمُوتُ الرَّجُلُ مِنْ أَصْحَابِنَا وَلَا يوصِي إِلَى أَحَدٍ وَيَخَلَّفْ جَوَارِي فَيقِيمُ الْقَاضِي رَجُلًا مِنَا فَيبِيعُهُنَّ أَوْ قَالَ: يَقُومُ بِذَلِكَ رَجُلٌ مِنَا فَيضْعُف قَلْبُهُ لِأَنَّهُنَ فُرُوجُ فَمَاتَرَى فِي ذَلِكَ قَالَ: فَقَالَ: إِذَا كَانَ الْقَيمُ بِهِ مِثْلَكَ وَ مِثْلَ عَبْدِ الْحَمِيدِ فَلَا بَأْس»؛ (همان، ص363، ابواب عقد البيع، باب 16، ح 1)

4) «وربما يستدل أيضاً: بفحوى صحة عقد النكاح من الفضولى فى الحر والعبد الثابتة بالنص والإجماعات المحكية فإن تمليك بضع الغير إذا لزم بالإجازة كان تمليك ماله أولى بذلك، مضافاً إلى ما علم من شدة الاهتمام في عقد النكاح لأنّه يكون منه الولد كما في بعض الأخبار»؛ مرتضی انصاری، مکاسب، ج 3، ص 356 و «و فحوی سلطنتهما على بضع البنت فى باب النکاح»، (همان، ص 353)

3.

تفکیک و امتیاز بین این روایات؛

4.

بررسی فرمایش سیدنا الاستاد.

جهت اول: بررسی روایات ولایت بر نکاح صبی.

این روایات در وسائل الشیعه آمده و اغلب آن ها صحیحه است.

روایت اول:

مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيِي عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ بْنِ بَزِيعٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ علیه السَّلام عَنِ الصَّبِيةِ يُزَوْجُهَا أَبُوهَاثُمَّ يَمُوتُ وَهِي صَغِيرَةٌ فَتَكَبَرُ قَبْلَ أَنْ يَدْخُلَ بِهَا زَوْجُهَا يَجُوزُعَلَيْهَا التَّزْوِيجُ أَوِ الْأَمْرُ إِلَيْهَا قَالَ: يَجُوزُ عَلَيْهَا تَزْوِيجُ أَبِيهَا. (1)

درباره دختری که بالغ نشده و پدرش او را تزویج کرده و سپس مرده است، از امام علیه السَّلام پرسیدند: که پس از بلوغ دختر حق اختیار دارد یا باید پایب ند به تزویج پدرش باشد؟ ایشان فرمودند: تزویج پدر صحیح و نافذ است و این دلالت می کند پدر بر ازدواج دختر صغیره ولایت دارد.

روایت دوم:

وَعَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الصَّلْتِ :قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللهِ علیه السَّلام عَنِ الْجَارِيةِ الصَّغِيرَة يزَوْجُهَا أَبُوهَا لَهَا أَمْرًإِذَا بَلَغَتْ قَالَ: لَالَيسَ لَهَا مَعَ أَبِيهَا أَمْرُ قَالَ: وَسَأَلْتُهُ عَنِ الْبِكرِ إِذَا بَلَغَتْ مَبْلَغَ النَّسَاءِ أَلَهَا مَعَ أَبِيهَا أَمْرُ قَالَ: لَيسَ لَهَا مَعَ أَبِيهَا أَمْرُمَا لَمْ تَكَبَر. (2)

در سند این روایت عبدالملک بن صلت یا عبدالله بن صلت آمده است که عبدالملک بن صلت در رجال موجود نیست، اما عبدالله بن صلت وجود دارد و ثقه است، لذا روایت صحیحه است و دلالت آن واضح است که تزویج پدر صحیح و نافذ است و پدر بر نکاح صبیه اش ولایت دارد.

روایت سوم:

وَعَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيِي عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِي بْنِ الْحَكَمِ عَنْ أَبَانِ بْنِ عُثْمَانَ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ عَبْدِ الْمَلِكِ عَنْ أَبِى عَبْدِ اللهِ علیه السَّلام فِي حَدِيثٍ قَالَ: إِذَا زَوَّجَ الرَّجُلُ ابْنَهُ فَذَاكَ إِلَى ابْنِهِ وَإِذَا زَوَّجَ الإِبْنَةَ جَازَ. (3)


1) شیخ حر عاملی، وسائل الشيعه، ج 20، ص 275 ، ابواب عقد النكاح، باب 6، ح1

2) همان، ص 276، ح3

3) همان، ص 277 ، ح 5

امام صادق علیه السَّلام فرمودند: اگر مردی برای پسرش عقد نکاح را انجام دهد، بستگی به نظر و اجازه او دارد، ولی اگر دخترش را به تزویج دیگری در بیاورد صحیح و نافذ است. حدیث معتبر است و دلالت آن بر ولایت پدر بر نکاح دختر صبیه نیز واضح است.

روایت چهارم:

مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِى بَنِيق طِينٍ عَنْ أَخِيهِ الْحُسَينِ عَنْ عَلِي بْنِ يَقْطِينٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ علیه السَّلام أَتَزَوَّجُ الْجَارِيةَ وَ هِي بِئْتُ ثَلَاثِ سِنِينَ أَوْ يَزَوَجُ الْغُلَامُ وَهُوَ ابْنُ ثَلَاثِ سِنِينَ وَمَا أَدْنَى حَدَّ ذَلِكَ الَّذِي يَزَوَجَانِ فِيهِ، فَإِذَا بَلَغَتِ الْجَارِيةُ فَلَمْ تَرْضَ فَمَا حَالُهَا؟ قَالَ: لَا بَأْسَ بِذَلِكَ إِذَا رَضِي أَبُوهَا أَوْ وَلِيهَا. (1)

راوی می پرسد: اگر با دختر سه ساله ای ازدواج کنم یا به پسر سه ساله ای زن بدهم (پسر سه ساله ای زن داده شود) چه سنی برای صحت ازدواج آن ها معتبر است؟ و اگر دختر پس از بلوغ بگوید راضی نیستم، حکم آن ازدواج چیست؟ امام علیه السَّلام فرمودند: اگر آن ازدواج زیر نظر پدر یا ولیّ او انجام گرفته باشد مانعی ندارد و صحیح است.

این احادیث در باب 11 هم آمده است.

روایت پنجم:

مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيِي عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِي بْنِ الْحَكَمِ عَنْ عَلَاءِ بْنِ رَزِينٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَحَدِهِمَا علیه السَّلام قَالَ: إِذَا زَوَّجَ الرَّجُلُ ابْنَةَ ابْنِهِ فَهُوَ جَائِزٌ عَلَى ابْنِهِ وَ لِابْنِهِ أَيضاً أَنْ يَزَوْجَهَا فَقُلْتُ: فَإِنْ هَوى أَبُوهَا رَجُلاً وَ جَدُّهَا رَجُلاً ؟ فَقَالَ: الْجَدُّ أَوْلَى بِنِكَاحِهَا؛ (2)

اگر جد دختر پسرش را به تزویج دیگری در بیاورد، این عقد نافذ و صحیح خواهد بود و پدر نیز میت واند دخترش را به تزویج دیگری در بیاورد و اگر خواستۀ جد و پدر برای تزویج متفاوت بود، خواستۀ جد مقدم می باشد.

روایت صحیحه است و ولایت پدر و جد را ثابت می کند.

روایت ششم:

وَعَنْهُ عَنْ أَحْمَدَ عَنِ ابْنِ فَضَّالِ عَنِ ابْنِ بُكَيرِ عَنْ عُبَيْدِ بْنِ زُرَارَةَ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السَّلام


1) شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج 20، ص 275 ، ابواب عقد النكاح، باب 6، ح7

2) همان ص 289 ، باب 11، ح 1

الْجَارِيةُ يُرِيدُ أَبُوهَا أَنْ يَزَوْجَهَا مِنْ رَجُلٍ وَيرِيدُ جَدُّهَا أَنْ يَزَوْجَهَا مِ-نْ رَجُلٍ آخَرَ فَقَالَ: الْجَدُّ أَوْلَى بِذَلِكَ مَا لَم يكن مُضَارًا إِنْ لَم يكنِ الْأَبُ زَوَجَهَا قَبْلَهُ وَيَجُوزُ عَلَيْهَا تَزْوِيجُ الْأَبِ وَالْجَد. (1)

این روایت نیز بر ثبوت ولایت نکاح دختر برای جد و پدر دلالت می کند و روایات دیگر به این مضمون که همگی بر ثبوت ولایت نکاح صغیره برای جد و پدر دلالت می کنند، مانند حدیث چهارم، (2)حدیث پنجم، (3)حدیث ششم (4)و حدیث هشتمِ (5)باب یازدهم.

در بین این روایات، حدیث پنجم و حدیث هشتم باید ملاحظه شود و بقیۀ روایات مشکلی ندارند.

سيدنا الاستاد همۀ روایات را رها کرده و حدیث پنجم و هشتم باب یازدهم را گرفته است و تصریح می کند: این دو روایت بر ثبوت ولایت أب وجد دلالت می کند و بقیۀ احادیث صحیحه را ملاحظه نکرده است. اما این دو حدیث چه خصوصیتی دارد که بقیه روایات ندارند؟ بحث آن خواهد آمد.

جهت دوم: تقریب اولویت

مرحوم شیخ انصاری می فرماید:

و فحوى سلطنتهما على بضع البنت في باب النكاح. (6)


1) شیخ حر عاملی، وسائل الشيعه، ج 20، ص 275، ابواب عقد النكاح، باب 11 ، ح 2

2) و عَن حُمَيدِ بْنِ زِيَادٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَن جَعْفَرِ بْنِ سَمَاعَةً عَنْ أَبَانِ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ عَبْدِ المَلِكِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللهِ علیه السَّلام قَال: إِنَّ الْجَدَّ إِذَا زَوَجَ ابْنَةَ ابْنِهِ وَكَانَ أَبُوهَا حَيَا وَكَانَ الْجَدُّ مَرْضِياً جَازَقُلْنَا: فَإِنْ هَوى أَبُو الْجَارِيَةِ هَوًى وَهَوِي الْجَدُّ هَوًى وَهُمَا سَوَاءٌ فِي العَدْلِ وَالرِّضَا قَالَ: أَحَبُّ إِلَى أَنْ تَرْضَى بِقَوْلِ الْجَدَّ»؛ (همان، ص 290 ، ابواب عقد النكاح، باب 11، ح 4)

3) «وَ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي نَصْرِ عَنْ أَبِي المَغْرَاءِ عَن عُبَيدِ بْنِ زُرَارَةَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللهِ علیه السَّلام قَالَ: إِنِّي لَذَاتَ يَوْمٍ عِنْدَ زِيَادِ بْنِ (عَبْدِ اللَّهِ) إِذَا جَاءَ رَجُلٌ يَسْتَعْدِى عَلَى أَبِيهِ فَقَالَ: أَصْلَحَ اللهُ الْأَمِيرَانَ أَبِي زَوَجَ ابْنَتِي بِغَيرِ إِذْنِي فَقَالَ: زيادُ لِجُلَسَائِهِ الَّذِينَ عِنْدَهُ مَا تَقُولُونَ فِيمَا يَقُولُ هَذَا الرَّجُلُ فَقَالُوا نكاحُهُ بَاطِل قَالَ: ثُمَّ أَقْبَل عَلَى فَقَالَ: مَا تَقُولُ يَا أَبَا عَبْدِ اللهِ فَلَمَّا سَأَلَنِي أَقْبَلْتُ عَلَى الَّذِينَ أَجَابُوهُ فَقُلْتُ لَهُمْ: أَلَيس فِيمَا تَرُوُونَ أَنْتُمْ عَنْ رَسُولِ اللهِ صلى الله عليه وآله _ أَنَّ رَجُلاً جَاءَ يَسْتَعْدِيهِ عَلَى أَبِيهِ فِي مِثْلِ هَذَا فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللهِ صلَّی اللهُ علیه وآله: أَنْتَ وَمَالُكَ لِأَبِيكَ قَالُوا: بَلَى فَقُلْتُ لَهُمْ : فَكيفَ يكونُ هَذَا وَهُوَ وَمَالُهُ لِأَبِيهِ وَلَا يَجُوزُنِكَاحُهُ قَالَ فَأَخَذَ بِقَوْلِهِمْ وَتَرَكَ قَوْلي»؛ (همان، ج 20، ص 290-291 ، ابواب عقد النكاح، باب 11، ح 5)

4) «وَ بِالْإِسْنَادِ عَنِ ابْنِ أَبِى نَصْرِ عَنْ دَاوُدَ بْنِ الْحُصّينِ عَنْ أَبِي الْعَبَّاسِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللهِ علیه السَّلام قَالَ: إِذَا زَوَجَ الرَّجُلُ فَأَبَى ذَلِكَ وَالِدُهُ فَإِنَّ تَزْوِيجَ الْأَبِ جَائِزُ وَ إِنْ كَرِهَ الْجَدُّ لَيس هَذَا مِثل الَّذِي يَفْعَلُهُ الْجَدُّ ثُمَّ يريد الأب أن يرُدَهُ»؛ (همان، ابواب عقد النكاح، باب 11، ح6)

5) «عَبْدُ اللهِ بْنُ جَعْفَرِ فِي قُرْبِ الْإِسْنَادِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ عَلِي بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَخِيهِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ علیه السَّلام قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ رَجُلٍ أَتَاهُ رَجُلَانِ يَخْطُبَانِ ابْنَتَهُ فَهَوى أَنْ يَرَوْجَ أَحَدَهُمَا وَ هَوى أَبُوهُ الْآخَرَأَيْهُمَا أَحَقُّ أَنْ يُنْكِحَ قَال: الَّذِي هَوِي الْجَدُّ (أَحَقُّ بِالْجَارِيَةِ) لأَنها وَأَبَاهَا لِلْجَد»؛ (همان، ابواب عقد النكاح، باب 11، ح 8)

6) مرتضی انصاری، مکاسب، ج3، ص353

به این بیان: از سویی در اسلامْ نکاح مهم تر از باب اموال و... است؛ چون مسئلۀ فرزند حلال زاده از نکاح صحیح است و مسئله عرض و آبرو در میان است و از آن سو، از روایات پیشین، ولایت آب و جد بر ازدواج دختر غیر بالغه ثابت شد. حال تقریب اولویت این است که اگر ولایت آب و جد در امر مهم تر که نکاح باشد، ثابت است، این ولایت در امر مهم که خریدوفروش اموال صبی است، به طریق اولی ثابت است.

نکته: همان طور که از این روایات ثبوت ولایت برای أب و جد استفاده می شود، اولویت ثبوت ولایت برای جد نیز به دست می آید، ملاحظه کنید این روایاتی که ذکر شد، همان طور که در اصل ولایت آب و جد اتفاق داشتند، در ولایت جد به آب نیز اتفاق داشتند.

در صحیحۀ محمد بن مسلم تعبیر: «الجد أولى بنکاحها»، در معتبره عبید بن زراره تعبیر: «الجد أولى بذلك»، در معتبره فضل تعبير: «أحب إلى أن ترضى بقول الأب» و در روایت على بن جعفر تعبير: «الجد أحق بها» آمده بود.

پس این روایات علاوه بر این که ولایت جد را ثابت می کند، ولایت جد را در اولویتِ نسبت به آب قرار می دهد.

در نتیجه اشکال به فرمایش مرحوم علامه در تذکره و مرحوم سبزواری در کفایه _ که می گویند ولایت جد روایت ندارد _ روشن شد.

جهت سوم: تفکیکی است که سیدنا الاستاد بین حدیث پنجم و حدیث هشتم از باب 11 و بقیه روایات قرار داده اند و اصرار بر این تفکیک دارد. ایشان می فرماید: به برکت حدیث پنجم و هشتم می توانیم «انت و مالک لابیک» که لام در آن، لام ولایت است ولايت أب و جد را ثابت نماییم.

در این جا سه سؤال باید مطرح شود:

1.

این دو روایت چه خصوصیتی دارد که سیدنا الاستاد آن ها را مطرح نموده اند؟

2.

فرمایش ایشان از لحاظ فنی و علمی تمام است یا خیر؟

3.

تهافت در کتاب مکاسب سيدنا الاستاد چه می باشد؟

در رابطه با سؤال اول که تفکیک بین روایات به چه مناسبت بوده است؟

جواب آن روشن است همۀ این روایات و طوایف شش گانه در تصرفات خارجیۀ پدر است، ولی حدیث پنجم و هشتم درباره تصرفات اعتباریه است. ازدواج و علقۀ زوجیت از تصرفات اعتباریه است.

پس این دو حدیث کاملاً مدعای مشهور که تصرفات اعتباریۀ آب و جد است را بیان می کنند.

لذا سيدنا الاستاد می گویند: این دو روایت باید جدا شود، چون آن روایات اشکالاتی دارد، مانند این که تصرفات خارجیه و تصرفات به قدر نفقه و ضرورت را می گوید و... .

جهت چهارم: بررسی فرمایش سیدنا الاستاد

به نظر ما استدلال به خصوص حدیث پنجم و هشتم ناتمام است؛ چون هر دو حدیث مشکل سندی دارد.

سند حدیث پنجم این گونه است:

وَعَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي نَصْرِعَنْ أَبِي الْمَغْرَاءِ عَنْ عُبَيدِ بْنِ زُرَارَةَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللهِ علیه السَّلام. (1)

این حدیث فقط طریق واحد دارد و تمام راویان آن از اجلّاء است، مگر سهل بن زیاد که به نظر ما ضعیف است لذا روایت فاقد اعتبار می شود.

حدیث هشتم (2)نیز از احادیث مربوط به مسائل علی بن جعفر است که به دو طریق به ما رسیده است:

1.

طریق حمیری در قرب الأسناد که تمام مسائل علی بن جعفر در قرب الأسناد موجود است. مشکل نفر اول این طریق عبدالله بن حسن است که در رجال توثیق نشده است.

2.

طريق مرحوم مجلسی در بحار (3)که خود ایشان توجه می دهد این طریق، غیر از طريق قرب الأسناد است و بین دو طریق اختلاف است و در طریق مرحوم مجلسی این اشخاص واقع شده اند.

قَالَ حَدَّثَنَا عَلِي بْنُ الْحَسَنِ بْنِ عَلِي بْنِ عُمَرَ بْنِ عَلِي بْنِ الْحُسَينِ بْنِ عَلِي بْنِ أَبِي طَالِب عَنْ عَلِي بْنِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَخِيهِ مُوسَى بْن جَعْفَر. (4)


1) شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج 20، ص290-291، ابواب عقد النكاح، باب 11، ح 5

2) «عَبْدُ اللهِ بْنُ جَعْفَرِ فِي قُرْبِ الْإِسْنَادِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ عَلِي بْنِ جَعْفَرٍ علیه السَّلام قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ رَجُلٍ أَتَاهُ رَجُلَانِ يَخْطُبَانِ ابْنَتَهُ فَهَوى أَن يزوج أَحَدَهُمَا وَ هَوى أَبُوهُ الْآخَرَ أَيهُمَا أَحَقُّ أَن يتكحَ قَالَ الَّذِي هَوِي الْجَدُّ (أَحَقُّ بِالْجَارِيةِ) لِأَنَّها وَأَبَاهَا لِلْجَد»؛ (همان، ج 20 ، ص 291، ابواب عقد النكاح، باب 11، ح 8)

3) «ما وصل إلينا من أخبار على بن جعفر عن أخيه موسى علیه السَّلام بغير رواية الحميرى نقلناها مجتمعة لما بينها وبين أخبار الحميري من اختلاف يسير و فرقنا ما ورد برواية الحميري على الأبواب»؛ (محمدباقر مجلسی، بحار الأنوار، ج 10، ص 249)

4) همان

یکی از اشخاص علی بن الحسن بن علی بن عمر بن علی بن الحسین است که شخصی با چنین پسوندی در رجال موجود نیست و مجهول است، علی بن حسن مطلق داریم، علی بن حسن با سایر خصوصیات موجود است، ولی علی بن حسن با این پسوند وجود ندارد. در نتیجه، روایت علی بن جعفر به غیر طریق حمیری مشکل دارد و آن مشکل، حداقل این است که در این سند، علی بن حسن با پسوند بالا واقع است که توثیق نشده است.

پس حدیث هشتم به طریق حمیری ناتمام است؛ چراکه عبدالله بن حسن است و به طریق مرحوم مجلسی ناتمام است، چون علی بن حسن بن علی است، بنابر احتمال سوم که ما احتمال دادیم باز هم قابل اعتماد نیست؛ چون این علی بن حسین توثیق نشده است.

عدم اعتبار عدالت در ولایت آب و جد

اشاره

سيدنا الاستاد در مسئله 6 تحریرالوسیله درباره اعتبار عدالت در ولایت آب و جد سه فرع مطرح کرده اند:

فرع اول: «الظاهر أنه لايشترط العدالة فى ولاية الأب والجد»: عدم اعتبار عدالت اب و جد در ثبوت ولایت آنها بر صغیر.

فرع دوم: اگر آب یا جد فاسق، ولایتاً از طرف صبی خرید و فروش انجام داده است و بعد مشخص شود خیانت به طفل کرده است چه باید کرد؟ سیدنا الاستاد می فرماید: در این مورد حاکم اسلامی، این ولیّ خائن را کنار می گذارد و عزل می کند، منع از تصرف می کند خود حاکم امور صبی را به عهده می گیرد یا خود او می فروشد یا وکیل نصب می کند یا امین می گذارد؛ وإليه أشار بقوله: «لكن متى ظهر له ولو بقرائن الأحوال الضرر منهما على المولّى عليه عزلهما و منعهما من التصرف فى أمواله». (1)

فرع سوم: حاکم اسلامی مردّد است که این جدّ وأب و ولیّ فاسق، خائن أو ليس بخائن؟ آیا بر حاکم اسلامی فحص واجب است یا خیر؟ آیا باید تحقیق کند چگونه به وظیفه عمل می کند یا خیر؟ سیدنا الاستاد می فرماید: هنگام شک، تحقیق از حال ولیِّ فاسق بر حاکم واجب نمی باشد و إليه أشاره «و لايجب عليه الفحص عن عملهما وتتبع سلوكهما». (2)

در این رابطه دو جهت بررسی می شود:


1) سیدروح الله خمینی، تحریر الوسیله، ج 2، ص13

2) همان

جهت اول: ملاحظة اقوال فقها

ظاهراً _ والله العالم _ دربارۀ اعتبار عدالت در تصرفات آب و جد دو نظریه وجود دارد:

نظریهٔ اول: عدم اعتبار عدالت در ولایت آب و جد، در نتیجه برای آب و جد فاسق نیز ولایت ثابت خواهد بود. این نظریه را جماعتی از فقیهان، مثل صاحب جواهر و مرحو آقای خوانساری و سیدنا الاستاد مطرح کرده اند.

ملاحظه کنید:

صاحب جواهر الکلام می فرماید:

و لعل التحقيق عدم اشتراط العدالة للأصل والإطلاق؛ (1)

تحقیق بر عدم اشتراط عدالت در ولایت آب و جد است به خاطر اطلاقات ادلّه و مقتضای اصل.

سیدنا الاستاد در تحریر الوسیله می فرماید:

الظاهر أنه لايشترط العدالة في ولاية الأب والجد؛

در ولایت أب وجد عدالت شرط نمی باشد.

نظریهٔ دوم: عدالت در ولایت أب و جد شرط است، أب و جد عادل ولایت دارند، ولی أب وجد فاسق ولايت ندارند، این نظریه را جماعتی از فقیهان همچون مرحوم علامه در قواعد، فخرالمحققین در ایضاح و ابن حمزه در وسیله بیان کرده اند.

مرحوم علامه در قواعد الأحکام می فرماید:

ويشكل الأمر فى الأب الفاسق؛ (2)

راجع به ولايت أب فاسق اشکال وجود دارد.

فخر المحققین در ایضاح می فرماید:

والأصح عندى أنه لا ولاية له ما دام فاسقاً لأنها ولاية على من لايدفع عن نفسه و لا يعرب عن حاله ويستحيل من حكمة الصانع أن يجعل الفاسق أميناً يقبل إقراراته و إخباراته على غيره مع نص القرآن على خلافه؛ (3)


1) محمد حسن نجفی جواهر الکلام، ج 26، ص 102

2) حسن بن يوسف حلّی، قواعد الأحکام، ج 2، ص564

3) محمد بن حسن حلّی، ايضاح الفوائد، ج 2، ص628

نظریۀ صحیح تر نزد من این است که أب فاسق ولایت ندارد؛ چون این ولایت در مورد کسی است که قدرت دفاع از خویش را ندارد و از حکمت الهی به دور است و محال می باشد که شارع مقدس شخص فاسق را امین بر اطفال قرار بدهد به طوری که اخبار و اقرار او از آن ها پذیرفته شود، در حالی که آیۀ قرآن به صراحت بر عدم قبول خبر فاسق است.

ابن حمزه در وسیله می فرماید:

ثم الحاكم إذا لم يكن له جد ولا وصى أو كانا غيرثقة؛ (1)

چنانچه آب و جد و وصی وجود نداشته باشد یا غیر ثقه باشند، نوبت به ولایت حاکم شرع می رسد.

نتیجه: در اعتبار عدالت در ولایت آب و جد دو نظریه وجود دارد. مرحوم شیخ انصاری در مکاسب به این دو نظریه و ادلّۀ آن ها در این عبارت اشاره می کند:

و المشهور عدم اعتبار العدالة للأصل، والإطلاقات و فحوى الإجماع المحكى عن التذكرة على ولاية الفاسق في التزويج خلافا للمحكى عن الوسيلة والإيضاح فاعتبراها فيهما؛ (2)

مشهور قائل به عدم اعتبار عدالت در ولایت أب و جد می باشند به جهت مقتضای اصل و اطلاقات ادلّه و فحوای اجماع حکایت شده در تذکره بر ولایت آب فاسق بر تزویج دخترش، بر خلاف ابن حمزه در وسیله و فخر المحققین در ایضاح که عدالت را در ولایت آب و جد معتبر دانسته اند.

ایشان مرحوم علامه را نیاورده است؛ چون همان طور که از عبارت ایشان استفاده می شد، ایشان با تردید از مسئله گذشته است، لذا در مفتاح الكرامه دربارۀ عبارت علامه گفته است: «قد تردد المصنف فى ذلك في وصايا الكتاب». (3)

جهت دوم: ملاحظة ادلّۀ اقوال
اشاره

در دو مقام ادلّۀ قائلین به اعتبار عدالت در ولایت آب و جد و دلایل مخالفان نقد و بررسی می شود.


1) سیدروح الله خمینی، تحریرالوسیله، ص279

2) مرتضی انصاری مکاسب، ج 3، ص 535

3) سید جواد عاملی مفتاح الكرامه، ج 5، ص257

الف) ادلّۀ قائلین به عدم اعتبار عدالت
1. اطلاقات ادلّه: می گویند مقتضای اطلاق ادلّۀ ولایت، عدم اعتبار عدالت ولیّ است، به این بیان که ما شک داریم عدالت أب در ثبوت ولایت بر طفل، شرط است یا خیر؟ مقتضای اطلاق ادلّه ای :همچون «أنت ومالك لابيك» این است که عدالت شرط نبوده است، مولا در مقام بیان بوده است و این شرط را ذکر نکرده است، مقتضای اطلاق این است که عدالت شرط نمی باشد. مرحوم شیخ انصاری (1)و صاحب جواهر (2)به این دلیل اشاره کرده اند.

برای نمونه چند روایت از روایات متقدمه بار دیگر جهت تطبیق اطلاق گیری ملاحظه می شود:

صحیحۀ محمد بن مسلم:

مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِي بْنِ الْحَسَنِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِي بْنِ يُونُسَ عَنْ مُثَنَّى بْنِ الْوَلِيدِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السَّلام أَنَّهُ سُئِلَ عَنْ رَجُلٍ أَوْصَى إِلَى رَجُلٍ بِوُلْدِهِ وَبِمَالٍ لَهُمْ وَأَذِنَ لَهُ عِنْدَ الْوَصِيةِ أَنْ يَعْمَل بِالْمَالِ وَ أَنْ يَكُونَ الرَّبَّحُ بَينَهُ وَ بَينَهُمْ فَقَالَ: لَا بَأْسَ بِهِ مِنْ أَجْلِ أَنَّ أَبَاهُمْ قَدْ أَذِنَ لَهُ فِي ذَلِكَ وَهُوَ حَى. (3)

این روایت از دو جهت اطلاق دارد

اول: از ناحیه صدر روایت؛

دوم: از ناحیه تعلیل در ذیل روایت.

جهت اول: صدر روایت: «سئل عن رجل» است که اطلاق دارد؛ چون کلمه عادل نیامده است، رجل اسم جنس است بر عادل و فاسق هر دو صادق است، البته به این اطلاق نمی خواهیم تمسک کنیم؛ چون در کلام راوی است نه در کلام امام علیه السَّلام. کیفیت استفاده اطلاق از جواب امام علیه السَّلام و جملۀ « لا بأس» باید باشد، به این بیان که اگر عدالت در ولایت دخالت داشت، امام علیه السَّلام باید می پرسید: این رجل، عادل بوده است یا خیر؟ یا این که امام علیه السَّلام می فرمود اگر عادل است اشکالی ندارد. از تفصیل ندادن و نپرسیدن


1) مرتضی انصاری مکاسب، ج 3، ص 535

2) محمد حسن نجفی جواهر الکلام، ج26، ص 102

3) شیخ حر عاملی، وسائل الشيعه، ج 19، ص 427، كتاب الوصايا، باب 92 ، ح1

امام علیه السَّلام معلوم می شود مقصود امام علیه السَّلام ولايت مطلق رجل است و عدالت شرط نمی باشد.

جهت دوم: تمسک به اطلاق تعلیل است که امام علیه السَّلام می فرمایند: «من أجل أن أباه اذن له وهو حى» از این جمله استفاده می شود تمام موضوع اذن پدر بوده و عدالت او دخالت نداشته است و گرنه امام علیه السَّلام باید بیان می کرد.

هم چنین حدیث پنجم باب 11: (1)«أنت ومالك لأبيك» دارد؛ اطلاق دارد پدر چه عادل باشد چه فاسق باشد.

و حدیث 8، (2)باب 11 جملۀ «لأنها و أبها للجد» عنوان جد اطلاق دارد، امام علیه السَّلام در مقام بیان بوده و سخنی از عدالت جد به میان نیامده است و مقتضای اطلاق این است که ولایت جد، مشروط به عدالت جد نمی باشد. از جمله روایات که هم دلالت بر ولایت أب دارد و هم اطلاق دارد، صحیحه محمد بن مسلم است:

مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيِي عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِي بْنِ الْحَكَمِ عَنِ الْعَلَاءِ بْنِ رَزِينٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ علیه السَّلام أَنَّهُ قَالَ: فِي الرَّجُلِ يَتَصَدَّقَ عَلَى وُلْدِهِ وَقَدْ أَدْرَكُوا إِذَا لَم يَقْبِضُوا حَتَّى يَمُوتَ فَهُوَ مِيرَاتٌ فَإِنْ تَصَدَّقَ عَلَى مَنْ لَمْ يَدْرِكَ مِنْ وُلْدِهِ فَهُوَ جَائِزْ لِأَنَّ وَالِدَهُ هُوَ الَّذِي يلى أَمْرَهُ الْحَدِيث. (3)

امام باقر علیه السَّلام درباره مردی که به فرزندان بالغش صدقه می دهد، فرمود: اگر فرزندان آن را قبض نکنند تا پدر بمیرد آن صدقه، میراث است [و به ارث می رسد] ولی اگر به فرزند غیر بالغش صدقه بدهد جایز است؛ زیرا پدرش متولّی کار او است.

مورد استشهادْ تعلیل است «لأن والده هو الذى يلى امره» . «یلی امره» یعنی متصدی


1) «وَ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي نَصْرِ عَنْ أَبِي المَغْرَاءِ عَنْ عُبَيدِ بْنِ زُرَارَةَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السَّلام قَالَ: إِنِّى لَذَاتَ يَوْمٍ عِنْدَ زِيَادِ بْنِ (عَبْدِ اللهِ ) _ إِذَا جَاءَ رَجُلُ يَسْتَعْدِى عَلَى أَبِيهِ فَقَالَ: أَصْلَحَ اللهُ الْأَمِيرَانَ أَبِي زَوَجَ ابْنَتِي بِغَيرِ إِذْنِي فَقَالَ زِيادٌ لِجُلَسَائِهِ الَّذِينَ عِنْدَهُ مَا تَقُولُونَ فِيمَا يَقُولُ هَذَا الرَّجُلُ فَقَالُوا نِكاحُهُ بَاطِل قَالَ: ثُمَّ أَقْبَل عَلَى فَقَالَ: مَا تَقُولُ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ فَلَمَّا سَأَلَنِي أَقْبَلَتْ عَلَى الَّذِينَ أَجَابُوهُ فَقُلْتُ لَهُمْ أَليس فِيمَا تَرُوُونَ أَنْتُمْ عَنْ رَسُولِ اللهِ صلى الله عليه وآله _ أَنَّ رَجُلًا جَاءَ يَسْتَعْدِيهِ عَلَى أَبِيهِ فِي صلى الله مِثْلِ هَذَا فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللهِ صلَّی اللهُ علیه وآله: أَنتَ وَمَالُكَ لأَبِيكَ قَالُوا بَلَى فَقُلْتُ لَهُمْ فَكيفَ يكونُ هَذَا وَهُوَ وَ مَالُهُ لِأَبِيهِ وَلَا يَجُوزُ نِكَاحُهُ قَال: فَأَخَذَ بِقَوْلِهِمْ وَتَرَكَ قَولي»؛ (شیخ حر عاملی، وسائل الشيعه، ج 20، ص291-292، ابواب عقد النكاح، باب 11، ح 5)

2) «عَبْدُ اللهِ بْنُ جَعْفَرِ فِي قُرْبِ الْإِسْنَادِ عَنْ عَبْدِ اللهِ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ عَلى بْن جَعْفَر عَنْ أَخِيهِ مُوسَى بْن جَعْفَر علیه السَّلام قَالَ : سَأَلْتُهُ عَنْ رَجُلٍ أَتَاهُ رَجُلَانِ يَخْطُبَانِ ابْنَتَهُ فَهَوى أَنْ يَزَوْجَ أَحَدَهُمَا وَ هَوى أَبُوهُ الْآخَرَأَيْهُمَا أَحَقُّ أَن ينكحَ قَالَ الَّذِي هَوَى الْجَدُّ (أَحَقُّ بِالْجَارِيةِ) لِأَنَّهَا وَأَبَاهَا لِلْجَدَّ»؛ (همان، ابواب عقد النكاح، باب 11، ح 8)

3) همان، ج 19، ص 177 178 ، ابواب الوقوف، باب 4، ح1

طفل پدر اوست، کسی که امور این بچه را باید انجام بدهد، پدر است و پدر عادل باشد يا فاسق، ولیّ طفل می باشد.

این روایت به نظر من از همۀ روایات ولایت أب و جد بهتر است. تمام آن شش هفت طایفه تقریباً یک مؤید خارجی می خواست، ولی این روایت به صراحت بر ثبوت ولایت برای أب دلالت می کند. متأسفانه اغلب فقیهان، این روایت را در باب ولایت أب و جد نیاورده اند و ما هم گویا در شمارش روایات نیاورده ایم، به این خاطر که این روایت در غیر باب است و در باب وقف آمده است.

روایت دلالت می کند نسبت به فرزند صغیر قبض پدر همانند قبض اوست، قبض ولیّ به منزلۀ قبض مولی علیه است و قبض محقق شده و صحیح است، ولی فرزندان بزرگ خودشان باید قبض کنند.

در این حدیث، ولیّ مطلق است؛ عادل باشد یا فاسق، ولایت دارد.

هم چنین مؤید اطلاقات روایات خاصه، اطلاقات ادلّۀ عامه معاملات است؛ مثلاً پدر فاسق زمین فرزند صغیرش را فروخته است، اگر عدالت شرط باشد، این بیع صحیح نیست و اگر شرط نباشد این بیع صحیح است، اطلاقات ادلّۀ عامه، همچون «تجارة عن تراض»، «اوفوا بالعقود» و «احل الله البیع» می گوید بیع ولی صحیح است، فروشنده عادل باشد یا فاسق.

پس دو طایفه از روایات اطلاق دارد:

1.

اطلاقات ادلّه ولایت؛

2.

اطلاقات صحت معاملات، همچون بیع، مضاربه، اجاره و نکاح.

همۀ این اطلاقات، اقتضا می کند شرط صحت بیع، مضاربه، اجاره و... عدالت ولیّ نمی باشد.

البته ما اطلاقات معاملات را مؤید قرار دادیم؛ چون این بحث دقیق و طویلی دارد که آیا در شرایط متعاقدین تمسک به اطلاقات می شود یا خیر، زیرا برخی اصولیون معتقدند: اطلاقات معاملات، از این جهت در مقام بیان نبوده اند، پس نمی توان تمسک به اطلاق کرد.

پس قدر متیقّن دلیل اول اطلاقات ادلّه ولایت است که مؤید به اطلاقات ادله نفوذ معاملات است.

2.

فحوای ادلّۀ ولایت فاسق بر نکاح: به این بیان: از سویی در باب نکاح مرحوم علامه، (1)ادعای اجماع کرده است که أب فاسق ولایت بر نکاح دختر صغیره خود دارد و از سویی دیگر نکاح دختر صغیره یقیناً از فروش کتاب دختر صغیره مهم تر است، اهتمام شارع مقدس به باب نکاح به مراتب بیشتر از باب اموال است. در نتیجه اگر در باب نکاح که مهم تر است فاسق ولایت دارد، در مورد مهم که فروش اموال است، به طریق اولی پدر فاسق ولایت دارد.

3.

سیرهٔ مستمرۀ بین مسلمین: براساس سیرۀ مسلمین، ولایت أب و جد به عدالت نیاز ندارد. در هر جایی و هر زمانی پدر فاسق در اموال طفل صغیر تصرف می کند و کسی از تصرفات او اجتناب نمی کند.

4.

تمسک به اصل: در این رابطه باید ابتدا فرمایش مرحوم شیخ و بعد فرمایش محقق اردبیلی و صاحب جواهر مطرح شود تا ببنیم مراد از اصل، مطلب تازه است یا عطف تفسیری؟ و مراد از اصل همان اطلاقات است یا اصل عملی؟

تقریب اول برای مقتضای اصل این است که گفته شود بر اساس مقتضای استصحابْ عدالت در ولایت أب معتبر نمی باشد.

تقريب استدلال به استصحاب، می گویند: قطعاً جعل الهی به ولایت أب و جد تعلّق گرفته است، پس ولایت آب وجد قطعی است، کسی در این شک ندارد. شک ما از این جهت است که جعل الهی، عدالت را نیز گرفته است که جعل تعلّق به اصل ولایت و خصوصیت گرفته باشد؛ یعنی همان طور که جعل تعلّق به ولایت آب گرفته است، به قید آن هم که عدالت ولیّ است، تعلّق گرفته است یا خیر؟ پس شک در تعلّق جعل به خصوصیت و شرط ولایت است، مقتضای استصحاب این است که جعل به خصوصیت، یعنی عدالت ولىّ تعلق نگرفته است،استصحاب عدم تعلّق جعل به عدالت که استصحاب عدمی است جاری می شود، در نتیجه ولایت برای مطلق و طبیعی آب ثابت خواهد بود.

تقریب دوم برای اصل، تمسک به اصل برائت است؛ به این بیان: جعل الهی بدون شک به ولایت آب تعلّق گرفته است، شک دارید آیا عدالت پدر شرط برای ولایت او شده است یا خیر؟ شک در شرطیت است، نمی دانید ولایت أب مشروط به عدالت است یا خیر؟ مجرای اصل برائت است، اصل برائت از شرطیت جاری می شود.


1) «عند علمائنا أجمع فللفاسق أن يزوج ابنته الصالحة البالغة باذنها والصغيرة و المجنونة مطلقاً»؛ (علامه، تذکره، ص599)

در نتیجه، اصل عملیه به دو تقریب ثابت می کند پدر فاسق ولایت دارد و عدالت شرط ولایت نیست:

1.

از طریق استصحاب عدم تعلّق جعل؛

2.

از طریق اصل برائت در شک در شرطیت.

این تقریب را مرحوم شیخ، (1)محقق اردبیلی (2)و صاحب جواهر (3)دلیل قرار داده اند.

ولی به نظر می رسد این دو تقریب باید مؤید قرار بگیرند نه دلیل، چون دربارهٔ جریان این اصول در این زمینه حداقل سه اشکال وارد است:

اشکال اول: با وجود اطلاقات ادلّۀ لفظیه و دلیل اجتهادی، نوبت به جریان این اصول نمی رسد و اصول لفظیه بر اصول عملیهْ مقدم می باشند؛ تقدیم از باب حکومت یا ورود؛

اشکال دوم: گفته شده اگر نوبت به شک و تردید رسید که آب فاسق ولایت دارد یا ندارد؟ اصل اولیهْ عدم ولایت شخصی بر شخص دیگر است و در حکم بر خلاف اصلْ باید به قدر متیقّن اخذ کرد که پدر عادل است، نمی دانید پدر فاسق ولایت دارد یا ندارد، اصل اولیهْ عدم ولایت شخصی بر شخص دیگر است.

اشکال سوم: جریان استصحاب عدم جعل ولایت برای ولیّ عادل و ولایت برای ولی فاسق از انحاء اصل مثبت می باشد که حجت نیست.

استصحاب می گوید: جعل الهی تعلّق به عدالت نگرفته است، مستصحب شما عدم تعلّق جعل به عدالت است، لازمه عقلی عدم تعلّق جعل این است که ولایت برای أب فاسق ثابت است که این از مصادیق روشن اصل مثبت است و حجیت ندارد.

نتیجه: ما سیرۀ متشرعه و اطلاقات را به عنوان دلیل و بقیه را مؤید تلقی می کنیم. حال عبارت مرحوم شیخ در مکاسب را دوباره ملاحظه کنید: «و المشهور عدم اعتبار العدالة للأصل، والإطلاقات وفحوى الإجماع المحكى عن التذكرة على ولاية الفاسق في التزويج». (4)

ایشان سه امر را به عنوان دلیل ذکر کرده است: مقتضای اصل، اطلاقات و فحوای اجماع مرحوم علامه در تذکره.


1) «والمشهور عدم اعتبار العدالة؛ للأصل والإطلاقات»؛ (مرتضی انصاری، مکاسب، ج 3، ص 535)

2) «والأصل يقتضى العدم»؛ (اردبیلی، مجمع الفائدة و البرهان، ج 9، ص 232)

3) «و لعل التحقيق عدم اشتراط العدالة. للأصل والإطلاق»؛ (محمد حسن نجفی جواهر الکلام، ج26، ص102)

4) مرتضی انصاری، مکاسب، ج 3، ص 535

ولی روشن شد اولاً: پنج دلیل می توان برای عدم اعتبار عدالت ارائه نمود و ثانیاً: این سه دلیل مرحوم شیخ هم یکی از آنها دلیلیت دارد و دو تای آن ها می تواند مؤید باشد. و ثالثاً: تعبير «مشهور» که در عبارت شیخ آمده از دو جهت قابل مناقشه است:

1.

در اکثر کلمات فقيهان، بحث ولايت أب و جد فاسق را بیان نکرده اند و سکوت کرده اند، لذا نمی توان ادعای شهرت در مسئله نمود.

2.

درباره فقیهانی نیز که متعرض این بحث شده اند باز هم شهرت وجود ندارد؛ چون مرحوم علامه مردّد است و فخر المحققین و ابن حمزه نیز به صراحت می گویند عدالت شرط است.

ما اصل در عبارت شیخ انصاری را «استصحاب» و «برائت» معنا کردیم، ولی احتمال دارد مراد ایشان همان اطلاقات ادلّۀ لفظیه باشد و مقصود اصل لفظی باشد؛ چون مرحوم شیخ مبتکر اصل عملی است و نمی تواند به استصحابی که سه اشکال دارد تمسک کرده باشد، لذا عطف اصل به اطلاقات از قبیل عطف تفسیری می باشد. البته این احتمال خلاف ظاهر عطف در تغایر بین معطوف و معطوف علیه است، علاوه بر این که این تعبیر در دیگر کتاب های فقهیه نیز آمده است، همانند عبارت محقق اردبیلی که مقصود ایشان از اصل، اصل عملیه است

ب) ادلّۀ قائلین به اعتبار عدالت

فخر المحققین و ابن حمزه می گویند: پدر اگر عادل باشد، ولایت دارد، ولی اگر فاسق باشد، ولایت ندارد.

برای این نظریه، به اموری استدلال شده است:

دلیل اول: تمسک به اصل عملی است، به این بیان: مقتضای استصحاب این است که پدر فاسق ولایت بر فرزند خود ندارد، چون اصل اولیه عدم ولایت شخصی بر شخص دیگر است، از این اصل ولایت انبیا و ائمه علیهم السَّلام وفقيه و أب وجد عادل با دلیل خاص خارج شده اند، در مورد ولایت أب و جد فاسق شک داریم که ولایت بر اموال فرزندش دارد یا خیر، اصل اولیۀ عدم ولایت می گوید ولایت ندارد. بر این اساس این محققین می گویند: عدالت از شرایط ولایت أب و جد می باشد.

جواب از این دلیل: در اصول خوانده اید که اصول عملیه با وجود ادلّۀ اجتهادیه و

اصول لفظیهْ جایگاهی ندارد و قبلاً بیان کردیم که اصول لفظیه از قبیل اطلاق صحیحۀ محمد بن مسلم و... می گوید: پدر فاسق ولایت دارد، با وجود دلیل اجتهادی و اصل لفظی که اطلاق است، نوبت به اصل عملی نمی رسد.

دلیل دوم: عقل می گوید: جعل ولایت برای پدر فاسق قبیح است، ولایت برای شخص فاسق از نظر عقل استحاله دارد، و شارع مقدس کار قبیح نمی کند؛ چون از سویی بچۀ شش ماهه قدرت بر حفظ خودش و مالش را ندارد، می خواهید بر کسی که هیچ قدرتی بر حفظ خود و مالش ندارد، یک نفر ناظر، امین و ولیّ قرار دهید.

از سوی دیگر فاسق، خائن و از اطاعت پروردگار خارج است. می خواهید بگویید قول این شخص فاسق و خائن در مورد امور و تصرفات در اموال صبی پذیرفته می شود، مثلاً گوسفندِ طفل را گرگ خورده و یا فرش او را موش خورده، قولش مورد قبول می باشد، نتیجۀ این کار تلف شدن و از بین رفتن اموال ایتام است. این تلف مال مردم است که قبیح است مخصوصا اگر بچه باشد که قدرت بر دفاع و حفظ ندارد.

پس سه نکته در این جا لحاظ می شود:

1.

مولّی علیه هیچ قدرتی ندارد؛

2.

ولىّ همه اختیارات را دارد؛

3.

طبع قضیه اقتضا می کند مال بچه از بین برود و در معرض تلف باشد.

در نتیجه، جعل ولایت در این زمینه از شخص حکیم استحاله دارد و قبیح است؛ چون معنای جعل این ولایت از بین رفتن اموال صغیر است.

به این دلیل، چند جواب داده شده است:

جواب اول: می گویند به خاطر احتمال تلف مال، عقل حکم به استحاله نمی کند. باید همه احتمالات در نظر گرفته شود؛ برای حفظ اموال صغیر، چه می کنید؟ یا به فاسق می دهید که احتمال دزدی می دهید. راه دوم این است که بچه را رها کنید و کسی ولایت بر او نداشته باشد.

کدام احتمال را باید انتخاب کرد؟ اگر کسی ولایت نداشته باشد، چه بر سر بچه خواهد آمد، و خانه اش خراب می شود، گرسنه می ماند و... .

راه سوم این است که ولایت و سرپرستی این طفل به فقیهان و عدول واگذار شود.

مشکل این راه این است که فقیه پیدا شود یا خیر، اگر باشد مبسوط الید باشد یا خیر

که 99 درصد فقها در گذشته مبسوط الید نبوده اند و باید به دستگاه و حکام جور واگذار شود که در این صورت صد درصد اموال طفل از بین می رود.

دربارۀ عدول مؤمنان نیز از کجا عدالتشان اثبات شود؟ نتیجه آن که، عقل به صِرف احتمال از بین رفتن اموال بچه حکم به استحاله جعل ولایت برای آب فاسق نمی کند.

جواب دوم: این دلیل اخص از مدعاست؛ چون این دلیل، شرطیت امانت آب را اثبات می کند نه عدالت او را، مفاد این دلیل امین بودن است، چون رابطۀ بین عنوان امین و عادل عام و خاص من وجه است، پس دلیل اخص از مدعاست. شما می خواهید عدالت را ثابت کنید اما دلیل امانت و ثقه بودن را می رساند.

جواب سوم: این مشکل راه حل دارد. راه حل، ترک جعل ولایت نیست، بلکه این است که شارع مقدس جعل ولایت برای أب فاسق می کند و به حاکم شرع اختیار می دهد که مواظبت نماید و ضمّ امین و ناظر کند. نتیجه آن که، این دلیل دوم ناتمام است.

این دلیل دوم در مکاسب (1)هم ذکر شده است، ولی ظاهراً اصل آن از مرحوم فخر المحققین در ایضاح است، (2)و محقق کرکی در جامع المقاصد (3)از این دلیل عقلی به همان وجوه سه گانه جواب می دهد.

دلیل سوم: سومین دلی برای نظریۀ دوم استدلال به آیه 113 سوره هود است:

« وَ لا تَرْكنُوا إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ وَ ما لَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ أَوْلِياءَ ثُمَّ لَا تُنْصَرُون»؛

و بر ستمکاران تکیه ننمایید که سبب می شود آتش شما را فراگیرد و در آن حال هیچ ولیّ و سرپرستی جز خدا نخواهید داشت، سپس یاری نمی شوید.

درباره این دلیل، این امور ملاحظه می شود:

1. نحوۀ دلالت این آیه بر مدعا؛

1) مستدلا فى الأخير: بأنها ولاية على من لا يدفع عن نفسه ولايصرف عن ماله، ويستحيل من حكمة الصانع أن يجعل الفاسق أميناً يقبل إقراراته وإخباراته عن غيره مع نص القرآن على خلافه»؛ (مکاسب، ص536)

2) «والأصح عندى انه لا ولاية له ما دام فاسقا لأنها ولاية على من لايدفع عن نفسه ولايعرب عن حاله ويستحيل من حكمة الصانع ان يجعل الفاسق أميناً يقبل إقراراته و إخباراته على غيره»؛ (محمد بن حسن حلّی، ایضاح الفوائد، ج 2، ص628)

3) «والذى يقتضيه النظر أن ولايته ثابتة بمقتضى النص والإجماع، واشتراط العدالة فيه لا دليل عليه. والمحذور مندفع بأن الحاكم متى ظهر عنده بقرائن الأحوال اختلال حال الطفل إذا كان للأب عليه ولاية عزله و منعه من التصرف في ماله وإثبات اليد عليه». (کرکی علی بن حسین، جامع المقاصد، ج 11، ص 276)

2.

اولین کسی که به این آیه استدلال کرده است، چه کسی بوده است؟

3.

اشکال صغروی بر این دلیل؛

4.

اشکال کبروی این دلیل ؛

5.

مستفاد از این دلیل موضوعیت عدالت است یا طریقیت عدالت ؟؛

6.

امور متفرقه.

امر اول: دلالت این آیه بر مدعا چگونه است؛ به این بیان که جعل ولایت برای پدری که فاسق است، مصداق اعتماد بر ظالم است، چون فاسق ظالم است و حکم به نفوذ بیع این پدر فاسق، اعتماد بر ظالم است؛ و پدر معصیت کار، ظالم و عاصی است.

به عبارت دیگر، جعل ولایت برای فسق، خودش مصداق اعتماد بر ظالم است یا لازمۀ آن اعتماد بر ظالم است ... پس صغری این که، اگر پدر فاسق ولایت بر طفل داشته باشد، این رکون و اعتماد بر ظالم است و کبری این که اعتماد و رکون بر ظالم حرام است.

نتیجه این که، جعل ولایت برای پدری که فاسق است مفسده دارد و شارع نمی تواند حکم به نفوذ بیع پدر فاسق کند؛ چون مصداق اعتماد به ظالم است.

امر :دوم چه کسی به آیۀ 113 سورۀ هود استدلال کرده است؟

کلمات و کتاب های فقهی، استناد به این دلیل را به فخرالمحققین نسبت داده اند.

مرحوم شیخ در مکاسب می فرماید:

و لعله أراد بنص القرآن آية الركون إلى الظالم التي أشار إليها في جامع المقاصد و في دلالة الآية نظر. (1)

در این عبارت سه بیان می کند:

مطلب اول: آیۀ 113 بر این نظریه دلالت ندارد (و فى دلالة الآية نظر).

مطلب دوم: آیا فخرالمحققین این استدلال را مطرح کرده است یا خیر؟

ظاهراً _ والله العالم _ اين استدلال را نمی توان به فخرالمحققین نسبت داد؛ چون فخر المحققین در ایضاح الفوائد دو بحث را مطرح کرده اند: بحث اول: شرایط وصی در باب وصیت چیست؟ اگر شخص دیگری را وصی قرار دهد چه شرایطی دارد: 1. بالغ باشد؛ 2. مسلمان باشد؛ 3.عادل باشد و... . دربارۀ این که عدالت از شرایط وصی است یا خیر؟ دو نظریه وجود دارد: فخرالمحققین دو آیه ذکر کرده


1) شیخ انصاری مكاسب، ج 3، ص 536

است که عدالت شرط است: 1. آیۀ مباركه نبأ .2 آيه شريفة ركون "الى الظالم". اینجا ایشان قطعاً به آیه استدلال کرده اند. (1)

بحث دوم: فخر المحققین در این صفحه بحث کرده است، بررسی ولایت أب فاسق است که ابتدا ایشان به وجه عقلی که پیشتر بیان شد برای عدم ولایت أب فاسق تمسک نموده اند، سپس نوشته اند: «مع نص القرآن على خلافه»؛ یعنی قرآن هم بر عدم ولایت أب فاسق دلالت می کند، ولی به آیهٔ خاصی اشاره ننموده اند. (2)

مرحوم شیخ در مکاسب احتمال داده است مراد آیهْ رکون به ظالم است، (3)ولی احتمال قوی این است که مراد ایشان آیه نبأ باشد.

مطلب سوم: مرحوم شیخ در این عبارت می گوید جامع المقاصد به این استدلال اشاره کرده است.

این حرف تمام است که جامع المقاصد به این استدلال اشاره کرده است اما خود به آن استدلال نکرده است، عبارت ایشان را ملاحظه کنید. (4)

امرسوم: فقط اشکالات بر صغرای این دلیل ذکر می شود، اشکالات بر کبری در امر چهارم خواهد آمد.

صغرای این استدلال که ولایت أب فاسق مصداق ركون و اعتماد به ظالم است، چند اشکال دارد:

اشکال اول: جعل ولایت برای پدری که فاسق است، یا حکم به صحت بیع این فاسق یا نفوذ تصرف این پدر فاسق از مصادیق این کبری نیست، بدین جهت که از قرائن استفاده می شود مورد بحث رکون به ظالم نیست؛ چون «ركون الى الظالم» به دو قرینه که در خود آیه است، از گناهان کبیره است، قرینۀ اول: راه شناخت گناهان کبیره این است که در قرآن جزای آن گناه دخول جهنم ذکر شده باشد، هر گناهی که جزای آن وعده به


1) «لقوله تعالى: (وَلا تَرْكنُوا إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكمُ النَّارُ...) (واما الثانية) فلقوله تعالى: (إنْ جَاءَكُمْ فَاسِقٌ بِنَبَإِ فَتَبَينُوا) »؛ (محمد بن حسن حلّی، ایضاح الفوائد، ج 2، ص 627)

2) «واما الأب فهل ينعزل بفسقه (يحتمل) ذلك لأن الولاية تتضمن الامانة والفاسق ليس أهلا لها (و يحتمل عدمه) لأن المقتضى لثبوت الولاية الأبوّة (ولأن) شفقة الأب تمنعه عن ضياع مال الإبن عليه بخلاف الوصى الفاسق والأصح عندى أنه لا ولاية له ما دام فاسقاً لأنها ولاية على من لا يدفع عن نفسه ولا يعرب عن حاله ويستحيل من حكمة الصانع ان يجعل الفاسق أميناً يقبل إقراراته وإخباراته على غيره مع نص القرآن على خلافه فان عاد عادت ولايته»؛ (همان، ص 628627)

3) شیخ انصاری مکاسب، ج 3، ص 536

4) علی بن حسین ،کرکی جامع المقاصد، ج 11، ص 274

آتش است، از گناهان کبیره است، واضح است «فتمسكهم النار» در آیۀ مبارکهْ اظهر مصادیق و عده به نار است، یعنی به دنبال ركون الى الظالم به جهنم می روید. قرینۀ دوم: تعبير «ثم لاتنصرون» است که هر گناهی را شامل نمی شود، کسی که یک بار دروغ گفته یا غیبت کرده، مصداق « لا تنصرون» نیست نتیجه آن که، «رکون الى الظالم» از گناهان کبیره است و در روایات نیز از گناهان کبیره شمرده شده است. (1)و (2)

پس آنچه از قرآن و سنت استفاده می شود، این که «رکون الی الظالم» از گناهان کبیره است.

ولی مثلاً اگر پدر این بچه عمداً جواب سلام مسلمان را نداده است، ترک جواب سلام، حرام و سبب فسق است و این پدر فاسق است، اما آیا گناه کبیره انجام داده است؟ اگر نمی توانید بگویید گناه کبیره انجام داده است، جعل ولایت برای این تارک جواب سلام، مصداق ركون الى الظالم نمی باشد. نتیجه آن که، مطلق جعل ولایت برای فاسق رکون به ظالم نمی باشد.

علاوه بر این که اگر معامله با مطلق فاسق، رکون به ظالم باشد، باید خرید نان از این نانوا، حرام باشد چون ركون الى الظالم است، یا باید بگویید همۀ مردم عادل هستند یا همۀ مردم گناه کبیره انجام می دهند، چون نانوا جواب سلام نداده است سپس خرید از او و صحت این خرید ركون الى الظالم است. می توانید بگویید مردم نباید از نانوایی که فاسق است نان بخرند و... این امور التزام آور نیست.


1) «وَ فِي عُيونِ الْأَخْبَارِ بِأَسَانِيدِهِ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ عَنِ الرَّضَاء علیه السَّلام فِي كِتَابِهِ إِلَى الْمَأْمُونِ قَالَ: الْإِيمَانُ هُوَ أَدَاءُ الْأَمَانَةِ وَاجْتِنَابُ جَمِيعِ الْكبَائِرِ وَ هُوَ مَعْرِفَةً بِالْقَلْبِ وَإِقْرَارُ بِاللَّسَانِ وَعَمَلَ بِالْأَرْكَانِ إِلَى أَنْ قَالَ: وَاجْتِنَابُ الْكِبَائِرِ وَ هِي قَتْلُ النَّفْسِ الَّتِي حَرَّمَ اللَّهُ تَعَالَى وَالزَّنَا وَالسَّرِقَةُ وَشُرْبُ الْخَمْرِ وَ عُقُوقِ الْوَالِدَينِ وَالْفِرَارُ مِنَ الزَّحْفِ وَأَكلُ مَالِ الْيَتِيمِ ظُلْماً وَ أَكل الميئَةِ وَالدَّمِ وَلَحْمِ الْخِنْزِيرِ وَ مَا أُهِلَّ لِغَيرِ اللهِ بِهِ مِنْ غَيرِ ضَرُورَةِ وَأَكل الرَّبَا بَعْدَ الْبَينَةِ وَالشُّحْتُ وَالْمَيسِرُ وَهُوَ الْقِمَارُ وَالْبَخْسَ فِي الْمكيالِ وَالْمِيزَانِ وَقَذَف المَحْصَنَاتِ وَالزِّنَا وَاللُّواط واليأس من روح اللهِ وَالْأَمْنُ مِن مَكرِ اللهِ وَالْقُنُوطُ مِنْ رَحْمَةِ اللهِ وَمَعُونَةُ الظَّالِمِينَ وَالرُّكونُ إِلَيهِمْ وَ الْيَمِينُ الْغَمُوسُ وَ حَبْسَ الْحُقُوقِ مِنْ غَيرِ عُسْرِ وَ الْكَذِبُ وَالْكَبْرُ وَالْإِسْرَافُ وَالتَّبْذِيرُ وَالْخِيانَةُ وَالاسْتِخْفَافُ بِالْحَجِّ وَالْمَحَارَبَةُ لِأَوْلِياءِ اللهِ وَالاشْتِغَالُ بِالْمَلَاهِي وَالْإِصْرَارُ عَلَى الذُّنُوب»؛ (شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج 15، ص329-330، ابواب جهاد النفس، باب 46، ح31)

2) «وَبِإِسْنَادِهِ عَنِ الْأَعْمَشِ عَنْ جَعْفَرِيْنِ مُحَمَّدٍ علیه السَّلام فِي حَدِيثِ شَرَائِعِ الدِّينِ قَالَ: وَالْكبَائِرُ مُحَرَّمَةُ وَ هِى الشَّرْكُ بِاللهِ وَقَتْلُ النَّفْسِ الَّتِي حَرَّمَ اللهُ وَ عُقُوقِ الْوَالِدَينِ وَالْفِرَارُ مِنَ الزَّحْفِ وَأَكلُ مَالِ الْيَتِيم ظُلْماً وَأَكل الرَّبَا بَعْدَ الْبَينَةِ وَقَذَفُ الْمُحْصَنَاتِ وَبَعْدَ ذَلِكَ الزِّنَا وَاللَّوَاطُ وَالسَّرِقَةُ وَأَكل الميتَةِ وَالدَّمِ وَلَحْمِ الْخِنْزِيرِ وَمَا أُهِلَّ لِغَيرِ اللهِ بِهِ مِنْ غَيْرِ ضَرُورَةِ وَ أَككَ السُّحْتِ وَالْبَخْسِ فِي الْمِيزَانِ وَالْمكيالِ وَالْميسِرُ وَ شَهَادَةُ النُّورِ وَالْيَأْس مِنْ رَوْحِ اللَّهِ وَالْأَمْنُ مِنْ مَكرِ اللهِ وَالْقُنُوطُ مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ وَتَرْكُ مُعَاوَنَةِ الْمَظْلُومِينَ وَ الرُّكونُ إِلَى الظَّالِمِينَ وَالْيَمِينُ الْغَمُوسُ وَحَبْسَ الْحُقُوقِ مِنْ غَيرِ عُسْرِ وَاسْتِعْمَالُ التَكبُرِ وَالتَّجَبُّرُ وَ الْكَذِبُ وَالْإِسْرَافُ وَالتَّبْذِيرُ وَالْخِيانَةُ وَالاسْتِخْفَافُ بِالْحَجِّ وَالمَحَارَبَةُ لِأَوْلِياءِ اللهِ وَالْمَلَا هِى الَّتِي تَصُدُّ عَنْ ذِكرِ اللهِ عَزَّ وَ جَلَ مَكَرُوهَةُ كَالْغِنَاءِ وَضَرْبِ الْأَوْتَارِوَ الْإِصْرَارُ عَلَى صَغَائِرِ الذُنُوب»؛ (همان، ص 331، ابواب جهاد النفس، باب 46، 34)

اگر می گویید مطلق فسق، ركون الى الظالم است، یا باید بگویید هیچ یک از مردم فسق انجام نمی دهند یا باید بگویید معامله با همه باطل است؛ چون ركون الى الظالم است، چون این همه فاسقند، نتیجه این که، ترک ولایت برای شخصی که ترک سلام کرده است، ركون الى الظالم نیست، لذا حكم به صحت بیع این شخص، ركون الى الظالم نیست.

اشکال دوم: بر فرض که مطلق فاسق ظالم باشد، متفاهم عرفی از کلمۀ ظالم، کسی که یک بار دروغ گفته نیست، عرف این را نمی گوید.

متفاهم عرفی ظالم کیست؟ کسی که دیگری را کتک زده یا مال مردم را می خورد یا خانه مردم را خراب کرده ظالم است. عرف، ظلم به نفس و ارتکاب معاصی را مصداق ظالم نمی داند، بلکه ظلم به غیر را ظالم می داند.

در بیشتر روایات نیز «الذین ظلموا» به ولات و حاکمان جور تفسیر شده است. (1)امام علیه السَّلام می فرمایند: محبت، خیر خواهی، ثناگویی و رفت و آمد با حکام جائر از مصادیق آیۀ شریفه است.

پس آیۀ شریفه در مورد بحث از دو جهت صغری ندارد:

1.

نمی توانید بگویید هر فاسقی از مصادیق آیه است؛

2.

مراد از ظالم، ظالم به غیر است و فاسق ظلم به نفس کرده است نه به غیر.

در نتیجه، جعل ولایت برای آب وجد فاسق، مصداق "رکون الى الظالم" نیست.

امر چهارم: تطبیق آیه بر مدعا چگونه است؟ این در حقیقت اشکال کبروی می باشد. به این بیان می گوییم: صغرای استدلال مورد قبول است؛ یعنی نفوذ بيع أب فاسق مصداق ركون الى الظالم است، ولی اشکال در کبرای استدلال و چگونگی تطبیق آن می باشد.

دربارۀ تطبیق این کبری بر مورد بحث و این که مخاطب و مصداق رکون به ظالم چه گروهی هستند، سه احتمال وجود دارد:

1. احتمال اول این که، مردم که می گویند بیع پدر فاسق صحیح است و بر این بیع اثر مترتب می کنند، آن ها ركون الى الظالم کرده اند. مردم اگر بگویند این پدر ولایت دارد

1) محمد بن يعقوب عن عدة من أصحابنا، عن سهل بن زياد رفعه، عن أبي عبد الله علیه السَّلام في قول الله عزّوجل: (وَلا تَرْكنُوا إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكمُ النَّارُ). قال : «هو الرجل يأتي السلطان فيحب بقاءه إلى أن يدخل يده إلى كيسه فيعطيه»» (تفسیر برهان، ج 3، ص 137، ح 1) و «العياشي: عن بعض أصحابنا قال أحدهم: إنه سئل عن قوله الله: وَلا تَرْكنُوا إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النار. قال: «هو الرجل من شيعتنا يقول بقول هؤلاء الجائرين» (همان، ح3)

و تصرفات او در اموال طفل اثر دارد، آن ها رکون الی الظالم کرده اند. بطلان این احتمال واضح است، چون تشریع و قانون مشرّع دارد و مردم نمی توانند حکم کنند تا حکمشان مصداق ركون الى الظالم باشد.

2.

احتمال دوم این که ، فقها که در رساله ها می نویسند: پدری که فاسق است ولایت دارد، بیع پدر فاسق نافذ و صحیح است، فتوای فقیهان مصداق ركون الى الظالم است، نباید این کار را کنند. این احتمال هم باطل است؛ چون فقها هر چه می گویند عن الله وعن الصادق است و چیزی از خودشان نمی گویند.

3.

احتمال سوم این که، خداوند و شارع مقدس که ولایت برای أب فاسق جعل کرده سات، او رکون الی الظالم کرده است. رسول اکرم صلَّی اللهُ علیه وآله یا خداوند که جعل این حکم کرده اند و حکم به صحت تصرفات أب فاسق نموده اند، ركون الی الظالم کرده اند. این احتمال هم دلیل و شاهدی ندارد، بلکه واضح البطلان است؛ چون امکان ندارد شارع مقدس که خود نهی از رکون الی الظالم کرده است، خود با جعل حكم و تنفيذ ولایت أب فاسق در حقيقت ركون الی الظالم کرده باشد؟

این اشکالات در کلمات مرحوم ایروانی در حاشیه موجود است، ایشان در صدد دفع این اشکال برآمده است (1)و با وجود این احتمالات و وجود اجمال در مفاد آیه نمی توان در محل بحث به آیۀ شریفه استدلال نمود. ملاحظه کنید:

امر پنجم بنابر این که عدالت در ولایت أب وجد معتبر باشد، مستفاد از این دلیل، موضوعیت عدالت است یا طریقیت آن؟ دو احتمال وجود دارد:

احتمال اول این که، اعتبار عدالت از باب طریقیت است، یعنی عدالت به خاطر این است که ولیّ مطابق واقع تصرف بکند؛ مثلاً اگر عادل باشد مراعات مصلحت طفل را می کند، اگر عادل نباشد، معلوم نیست مراعات مصلحت طفل را کرده باشد. شارع به خاطر تحقق مصلحت طفل، اعتبار عدالت کرده است، اعتبار عدالت، برای کشف از این جهت است که بیع ولیّ با مصلحت بوده است یا خیر؟

اگر عدالت طریق و کاشف شد، ثمره اش این می شود که اگر فهمیدیم بیع ولی با مصلحت بوده است هر چند فاسق باشد، اشکال ندارد؛ چون عدالت خصوصیت ندارد،


1) «ثم لوكان ركوناً فهوركون من الشارع المنفذ لمعاملاته فلا يبعد حينئذ الاستدلال بآية «ولا تركنوا» من باب «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَم تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ» على أن الله تعالى أيضاً لا يركن إلى الظالم». (مكاسب، حاشیه ایروانی، ج1، ص154)

عدالت به خاطر تحقق مصلحت بود، اگر می دانید پدر فاسق به مصلحت طفل این کار را کرده است، آنچه مهم بوده تحقق پیدا کرده است، لذا این معامله صحیح خواهد بود.

احتمال دوم این که، اعتبار عدالت، موضوعیت دارد و عدالت در صحت بیع دخالت دارد، اگر عادل باشد بيع ولىّ صحيح است، مراعات مصلحت شده باشد یا خیر، شرط نفود بیع ولی عدالت است.

مرحوم ایروانی می گوید: موضوعیت داشتن عدالت، دلیل ندارد و بر فرض عدالت معتبر باشد طریقیت و کاشفیت دارد. (1)

در این باره باید به سراغ ادلّۀ اعتبار عدالت رفت، اگر اعتبار عدالت از باب آیه نبأ باشد عدالت طریق است، اما اگر از باب "ركون الى الظالم" باشد، عدالت موضوعیت دارد؛ چون خود رکون به ظالم، مفسده دارد چه مصلحت طفل را رعایت کرده باشد یا خیر.

پس اطلاق کلام مرحوم ایروانی ناتمام است و باید دید کدام یک دلیل برای عدالت است.

امر ششم: در این آیه شریفه، با قطع نظر از مورد بحث، چند مطلب باید بررسی و تحلیل شود.

1.

مفهوم ظالم چیست؟ آیا مطلق فاسق ظالم است و ظلم به نفس را نیز شامل می شود یا مراد ظلم به غیر است؟ اعتماد به ظالم، فقط مشرکان است یا حاکمان جور یا اشخاص ظالم هر چند در موارد جزئی را نیز شامل می شود که این بحث باید در جای خود پیگیری شود.

2.

مفهوم رکون یعنی چه؟ اطاعت از معاویه و هارون الرشید به یقین رکون به ظالم است. خیر خواهی برای ظالم و یا محبت به او و میل قلبی به او هم مصداق ركون الى الظالم است یا خیر؟ در معنای رکون در تفاسیر آمده است. این بحث نیز باید در جای خود با شواهد آن بیان شود.


1) لا مجال لتوهم دخل العدالة على سبيل الموضوعية كما في المقلّد والقاضي والبينة وإمام الجماعة لعدم الدّليل عليه بل هي طريق للحكم بوقوع تصرفات الولى على طبق ما يعتبر أن يقع عليه من المصلحة أو عدم المفسدة فلو فرض صدور التصرف من الفاسق على طبق ما يعتبر نفذ كما أنّه لو فرض صدور التصرف من العادل على خلاف ما يعتبر له ينفذ و فسق بذلك إن كان عن عمد و بالجملة الولى فى مقدار ما هو ولى فيه من التصرفات تصرفه نافذ نعم طريق معرفة أن تصرفه غير متخظ عن ذلك القانون للأجانب هو العدالة فلو فرض العلم بعدم التخطى نفذ من غير مراعاة أمر»؛ ( مكاسب، حاشیه ایروانی، ج1، ص 154)

3. وابستگی به ظالم از قبیل وابستگی اقتصادی، نظامی، فرهنگی، کدام یک مصداق رکون به ظالم است؟

تجارت با کفار مصداق ركون الى الظالم است یا خیر؟ غرض این که مفهوم وابستگی خود به بحث نیاز دارد.

پس باید این مفاهیم و عناوین دقیقاً بحث شود، در شریعت اسلام سه مفهوم دربارهٔ ظالم حرام شده است:

1.

ظلم حرام است؛

2.

معاونت به ظالم حرام است؛

3.

رکون به ظالم حرام است.

این سه مفهوم، ظلم معاونت ظالم و رکون به ظالم حرام است دلیل خاص دارد، قبلاً پیش بینی شده بود که در امر ششم این امور متفرقه بحث شود که به جهت اختصار از این بحث صرف نظر می کنیم.

دلیل چهارم: چهارمین دلیل برای نظریه دوم و اعتبار عدالت در ولیّ طفل، آیۀ مبارکۀ نبأ است:

«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جَاءَكُمْ فَاسِقٌ بِنَبَةٍ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصِيبُوا قَوْماً بِجَهَالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلَى مَا فَعَلْتُمْ نَادِمِينَ»؛ (1)

ای کسانی که ایمان آورده اید، اگر شخص فاسقی خبری برای شما بیاورد، درباره آن تحقیق کنید، مبادا به گروهی از روی ناآگاهی آسیبی برسانید و از کرده خود پشیمان شوید.

ادعا شده این آیۀ شریفه دلالت می کند بر این که پدر عادل ولایت دارد.

تقریب استدلال به این آیه: از سویی اطلاق آیه نبا می گوید: خبر فاسق حجت نیست، یعنی اگر فاسق گفت گوسفند را گرگ خورده قول او اعتبار ندارد، این فاسق ولیّ باشد یا غیرِ ولیّ، اعتبار ندارد. پس اگر پدر گفت گوسفند صغیر را گرگ خورده، آیه می گوید قول او اعتبار ندارد اگر گفت موش فرش صغیر را خورده است خبر او حجت نمی باشد.

مفهوم ادلّۀ ولایت، مثل صحیحۀ محمد بن مسلم این است: اگر ولیّ صغیر گفته است گوسفند صغیر را گرگ خورده، قبول کنید. بر اساس اطلاق این صحیحه اگر پدر


1) حجرات، آیه 6

صغیر عادل بوده یا فاسق باز هم قبول کنید. اطلاق صحیحۀ کنانی می گوید: اگر پدر صغیر گفته است این درهم صغیر را موش برده یا دزد برده است، قبول کنید و قول ولیّ حجت است، چه عادل باشد و چه فاسق بین این دو اطلاق، نسبت عموم خصوص من وجه است، در آیه ماده افتراق، زید غیر ولیّ است که ادلّۀ ولایت با آن کار ندارد.

ماده افتراق در صحیحۀ محمد بن مسلم و کنانی این است که اگر پدر صغیر عادل است و گفته است در هم را دزد برده است، قبول کنید و آیۀ نبأ با این اخبار عادل کار ندارد.

مادۀ اشتراک و مرکز تعارض ادله پدر فاسق است که آیه نبأ می گوید: به قول او اعتنا نشود و اطلاق ادلّۀ ولایت می گوید: قول او را قبول کنید. در تعارض عامين من وجه، به مرجحات رجوع می شود، طبعاً اگر به مرجحات رجوع کردید، همه روایات با ادلّه ولایتْ مخالف می شود و روایات ساقط می گردد و در نتیجه به آیۀ نبأ عمل می کنیم.

سیدنا الاستاد در کتاب البیع به این تقریب استدلال کرده است. (1)

به این استدلال و تقریب سه اشکال شده است:

اشکال اول: گفته شده در مادۀ اجتماع که پدر فاسق است، اطلاق آیه نبا و اطلاق ادلّۀ ولایت بالمعارضه ساقط می شود، پس از سقوط، مرجع ادلّه نفوذ و صحت بیع همچون «تجارة عن تراض» و «احل الله البيع» و «اوفوا بالعقود» است که می گوید: بیع صادره از ولیّ فاسق، صحیح و نافذ است.

این که در تقریب اشکال در کلام سيدنا الاستاد (2)آمده است: در مورد اجتماع اطلاق، آیه مقدم است و روایت معارض ساقط می شود بی اساس است و در مورد بحث، هر دو اطلاق بالمعارضه ساقط می شود.

اشکال دوم: بر فرض آیه مقدم شود، نتیجه این می شود: گفتار پدر فاسق قبول نیست،


1) «وأمّا آية النبا، فتارة يستدل بها لرفض أقوال الأولياء مع فسقهم، فيقال: إن بين مفاد الآية و دليل جعل الولاية بلازمه تعارض العموم من وجه؛ لأنّ لازم جعل الولاية هو قبول إقراراته وإخباراته بالنسبة إلى ما تولّاه، وإطلاقه يقتضى وجوب قبول قول الولى الفاسق، والآية الشريفة بإطلاقها تشمل الولى الفاسق، فيتعارضان فيه، فيجب رفع اليد عن مفاد الأخبار؛ لعدم إمكان تعارضها مع الكتاب»؛ (سیدروح الله خمینی کتاب البیع، ج 2، ص602)

2) «فيقال: إنّ بين مفاد الآية و دليل جعل الولاية بلازمه تعارض العموم من وجه؛ لأن لازم جعل الولاية هو قبول إقراراته و إخباراته بالنسبة إلى ما تولّاه، وإطلاقه يقتضى وجوب قبول قول الولى الفاسق، والآية الشريفة بإطلاقها تشمل الولىّ الفاسق فيتعارضان فيه، فيجب رفع اليد عن مفاد الأخبار؛ لعدم إمكان تعارضها مع الكتاب»؛ (همان)

یعنی اگر پدر فاسق گفت گوسفند این طفل را گرگ خورده است، اثر بار نکنید، بیش از این که دلالت ندارد. فرض کنید شما دیده اید که گوسفند طفل را گرگ خورده است و علم دارید گوسفند طفل تلف شده است، قول این فرد قبول نباشد، مهم نیست رؤیت خودتان حجت است. لذا بر فرض این که این آیه بر عدم قبول قول ولیّ فاسق دلالت کند، ولی نفی ولایت و نفی عدم ضمان نمی تواند بکند. لذا این دلیل اخص از مدعاست، این دليل فقط در مورد گفتار ولی فاسق جاری می شود.

پس اثبات ولایت متوقف بر قول ولیّ نمی باشد و این دلیل اخص از مدعاست.

اشکال سوم: این که موارد اخبار به بیع، اجاره، طهارت و نجاست اشیا، به آیه نبا نمی باشد. این موارد منصرف از آیۀ نبأ است:

خانم خانه می گوید: این ظرف نجس است، شما تحقیق می کنید فاسق است یا عادل ؟

خادم می گوید: این ظرف را شسته یا فرش نجس است کسی گفته تحقیق شود فاسق است یا خیر؟

پسر شما می گوید فلانی خانه خود را فروخته است، تا حالا شده بگویید تحقیق کنم فاسق است یا خیر؟

آیه منصرف است، یا این موارد خروج تخصصی دارد، یا آیه شاملش نمی شود، بلکه قول ذى اليد مطلقاً حجیت دارد، مسلمان باشد یا کافر، بگوید قالی نجس است، قولش حجت است. (1)

در این موارد سیرۀ عقلا یا اتفاق عقلا بر حجیت قول ذی الید دلالت می کند و آیۀ نبأ این موارد را شامل نمی شود. آیۀ نبأ به قرینۀ تعلیل، می گوید: قول فاسق در امور دینی باید تحقیق شود: « أن تصيبوا قوماً بجهالة». اين تعلیل می گوید: وجوب فحص در امور مهم دینی است، اقرار به این که کتاب برای زید است یا خیر، از امور شخصیه است. وجوب فحص از قول فاسق در امور مهم دینی است که آن کار تالی فاسد دارد.

پس همۀ موارد شخصی از آیه خارج می شود؛ این قالی یا غذا پاک است یا خیر از موارد شخصی است، باران آمده یا خیر از موارد جزئیه است، پس آیۀ مبارکه مورد بحث را شامل نمی شود. سیدنا الاستاد در کتاب البیع می گوید: مفاد آیه نبأ می گوید در امور


1) «لا فرق في اعتبار قول ذي اليد بالنجاسة بين أن يكون فاسقاً أو عادلاً، بل مسلماً أو كافراً»؛ (عروه محشی، ج1، ص160)

مهم را به قول فاسق اعتنا نکنید. (1)پس در مورد اقرار این که گوسفند طفل را گرگ خورده است یا خانه فروخته شده و اخبار این که برای صغیر لباس خریده شده، از دایره بحث خارج است، چون از امور مهم نیست. یا بگویید از مفاد آیۀ نبأ خارج است؛ چون مورد سیرۀ عقلاست و سیره عقلاییه نمی گذارد برای آیه اطلاق منعقد شود.

دلیل پنجم: پنجمین دلیل بر نظریۀ دوم و هو العمده این که روایت و دلیل خاص می گوید ولیّ طفل باید عادل باشد.

این روایت از مرحوم مجلسی در مراة العقول (2)حکایت شده که ایشان ادعا کرده است برخی از فقها با استناد به این روایات می گویند: اگر جد و پدر عادل بود، حق تصرف دارد وگرنه خیر.

این روایت، روایت فضل بن عبدالملک است:

وَ عَنْ حُمَيدِ بْنِ زِيَادٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ جَعْفَرِيْنِ سَمَاعَةَ عَنْ أَبَانٍ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ عَبْدِ الْمَلِكِ عَنْ أَبِى عَبْدِ اللهِ علیه السَّلام قَالَ: إِنَّ الْجَدَّ إِذَا زَوَّجَ ابْنَةَ ابْنِهِ وَكَانَ أَبُوهَا حَياً وَكانَ الْجَدُّ مَرْضِياً جَازَقُلْنَا فَإِنْ هَوى أَبُو الْجَارِيةِ هَوًى وَهَوِي الْجَدُّ هَوًى وَهُمَا سَوَاءٌ فِي الْعَدْلِ وَالرَّضَا قَالَ: أَحَبُّ إِلَى أَنْ تَرْضَى بِقَوْلِ الْجَد. (3)

راوی می پرسد: اگر پدر برای دخترش موردی را در نظر بگیرد و جدّ مورد دیگری را و هر دو (أب و جد) از نظر عدالت و مورد پسند بودن نزد مردم و خداوند مساوی باشند تکلیف چیست؟ حضرت می فرمایند: بیشتر دوست دارم به انتخاب جد رضایت دهد. مورد استشهاد عبارت «وكان الجد مرضیاً» است، به این جمله مرحوم مجلسی از قول بعضی ادعا می کند: در ولایت أب و جد عدالت شرط می باشد. دلالت این جمله بر مدعا این گونه است که تعبیر «وکان الجد مرضیاً» کنایه از عادل است، می گویند: اگر امام جماعت مرضی است، نمازش صحیح است، مرضیاً دلالت بر عدالت دارد. نتیجه


1) ولكن التحقيق: أنّ الآية الكريمة لاتدل على رفض قول الفاسق مطلقاً فإن مورد نزول الآية والتعليل بعدم إصابة القوم بجهالة، دليل على أنّه في المهمات نحو خبر الوليد بكفر بني المصطلق لا يصح الاعتماد على الخبر الواحد ولا سيما إذا كان المخبر فاسقاً مثل الوليد»؛ سیدروح الله خمینی کتاب البيع، ج 2، ص 603)

2) «قال الوالد العلامة المراد بكون الجد مرضياً إما كونه مرضياً من حيث المذهب، إذ (لَنْ يجْعَل اللَّهُ لِلْكَافِرِينَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ سَبِيلاً) أو لايكون فاسقاً سيما شارب الخمر، ولا يكون سفيهاً ولا مخبطاً كما هو الشائع في المشايخ وكان بحيث يعرف الكفو»؛ (محمدباقر مجلسی مرآة العقول، ج20، ص 133)

3) شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج 20، ص 290 ، ابواب عقد النكاح، باب 11، ح 4

این که، روایت می گوید جد وقتی ولایت دارد که عادل باشد و در باب نکاح «هوی الجد» مقدم است، اگر عدالت در کسی که ارادۀ او تقدم دارد شرط است در کسی که تأخر دارد، عدالت به طریق اولی شرط است. پس وقتی در مقدم که جد باشد عدالت شرط باشد در پدر به طریق اولی باید عدالت شرط باشد.

این استدلال ظاهراً اضعف من الکل است، چون:

اولاً: این روایت ضعف سندی دارد، (1)فطحی بودن اشکال نیست، بلکه از ناحیه جعفر بن سماعه ضعف دارد؛ چون توثیقی برای این فرد نرسیده است. پس این روایت ضعیفه است و نمی توان حکم شرعی از آن استفاده کرد. برخی از محققان می گویند: جعفر بن سماعه معتبر است؛ چون او جعفر بن محمد بن سماعه است و این شخص معتبر است. ولی این ادعا ناتمام است؛ چون دلیل بر اتحاد می خواهد که وجود ندارد.

ثانياً: دربارۀ این روایت اجماع بر خلاف وجود دارد؛ مورد روایت باب نکاح است، که مرحوم علامه در تذکره (2)ادعای اجماع کرده است که پدر فاسق ولایت بر نکاح دارد، این روایت در مورد خودش عمل نشده است چگونه در ابواب دیگر عمل شود؟!

ثالثاً: این روایت اختصاص به باب نکاح دارد و شاید فرق بین نکاح و غیر آن باشد که بحث آن پیشتر گذشت.

فرع دوم: از مسئله ششم این که اگر ولیّ طفل (پدر و جد پدری) که ولایت بر مال صغیر دارند خیانت کردند و مال صغیر را عمداً به ضرر فروختند، چه باید کرد؟

سیدنا الاستاد در این فرع می فرمایند: حاکم شرع این ولی را از ولایت برکنار می کند و به جای او، نصبِ ولیّ می کند یا خودش اموال صغیر را زیر نظر می گیرد؛ چون از حفظ مال صغیر از تلف یا سرقت، از بدیهی ترین مصادیق امور حسبیه است و از سوی دیگر به اتفاق شیعه ولایت بر امور حسبیه از آنِ مجتهد جامع الشرایط است. نتیجه این که، مسئولیت حفظ اموال صغير برعهدۀ حاکم اسلامی است که می تواند شخص امینی را به عنوان ناظر تعیین کند و بگوید این امین نظارت کند که اموال طفل اتلاف و تلف نشود یا این که حاکم اسلامی پدر و جد را کنار می گذارد و خود مسئولیت حفظ


1) «ففيها» مع ضعف سندها»؛ (سید روح الله خمینی، کتاب البیع، ج 3، ص 605)

2) «عند علمائنا أجمع فللفاسق ان يزوج ابنته الصالحة البالغة بإذنها والصغيرة و المجنونة مطلقاً»؛ (حسن بن يوسف حلّی، تذكرة الفقها، ص599)

اموال را بر عهده می گیرد یا وکیل در این امر می گذارد. پس ما افاده سيدنا الاستاد در فرع دوم تمام است، البته ایشان فقط عزل گفته است، اما شاید قرار دادن امین و ناظر، مقدم بر عزل باشد.

صاحب جواهر در این رابطه می فرماید:

ولكن متى ظهر للحاكم ولو بقرائن الأحوال الضرر منهما عليهما عزلهما، و منعهما من التصرف حسبة؛ (1)

هر زمان که برای حاکم شرع، ضرر بر اطفال صغیر ظاهر گردید می تواند پدر و جد را از ولایت عزل نماید و آن ها را از تصرف در اموال اطفال منع نماید.

کلمۀ «حسبة» اشاره به برهان و دلیل مسئله است که حفظ مال اطفال از امور حسبیه است و امور حسبیه بر عهدۀ حاکم است پس حاکم وظیفه دارد این پدر و جد را عزل کند یا ضم ناظر امین کند.

فرع سوم: سومین فرع از مسئلۀ ششم این که اگر وضع ولیّ (پدر و جد روشن نیست و حاکم نمی داند این ولی در قبال مال صغیر، خیانت می کند یا نمی کند، در حالت تردید چه باید کرد؟ آیا فحص از عملکرد ولیّ بر حاکم شرع واجب است یا خیر ؟ دو نظریه مطرح است:

نظریۀ نخست: فحص واجب است. به این بیان: بر حاکم اسلامی است که کارهای ولیّ را زیر نظر بگیرد؛ مثلاً ببیند مال صغیر کم می شود یا زیاد می شود و... تا بفهمد که ولی خیانت می کند یا خیر. این نظریه ظاهر فرمایش جامع المقاصد است که می فرماید:

وإن لم يعلم حاله استعلم بالاجتهاد، و تتبع سلوكه و شواهد أحواله ؛ (2)

اگر حال ولیّ مشخص نشد باید فحص و تلاش کرد تا از قرائن و شواهد حال تصرفات او مشخص شود. صاحب جواهر نیز به این نظریه با تعبیر «قیل» اشاره می کند. (3)

نظریۀ دوم: فحص بر حاکم واجب نیست؛ یعنی پدر و جد طفل کارها را انجام می دهد و لازم نیست حاکم اسلامی فحص کند که ولی چه می کند؛ آیا غذا و لباس


1) محمد حسن نجفی جواهر الکلام، ج26، ص102

2) على بن حسین ،کرکی جامع المقاصد، ج 11، ص 276

3) «وإن لم يعلم حالهما فربما قيل بالاجتهاد فى حالهما ، فيتبع سلوكهما و شواهد أحوالهما»؛ (محمد حسن نجفی جواهر الکلام ج 26، ص 102)

خریده یا خیر؟ به تصرفات ولیّ کار نداشته باشد. این نظریه را صاحب جواهر و سیدنا الاستاد انتخاب کرده اند.

سيدنا الاستاد می فرماید:

ولايجب عليه الفحص عن عملهما وتتبع سلوكهما؛ (1)

بر حاکم فحص از عملکرد پدر و جد واجب نیست.

صاحب جواهر می گوید:

ويمكن عدم اعتبار ذلك عملاً بالإطلاق، بل لعلّه الأقوى؛ (2)

اقوی این که فحص واجب نمی باشد به جهت اطلاق ادلّه.

دلیلِ نظریه اول (وجوب فحص) این است که شاید أب و جد، امین در تصرفات نباشند و سبب ضرر بر طفل شوند و این محذور جز با فحص دفع نخواهد شد. ولی با قرار دادن ناظر و هم چنین داشتنِ حق عزل توسط حاکم شرع این محذور دفع خواهد شد.

دلیلِ نظریه دوم عدم وجوب فحص این است که روایات ولايت آب و جد اطلاق دارد، احتمال تلف باشد یا نباشد، پدر امین باشد یا نباشد، یا مجهول الحال باشد ولایت دارد، فقط در موردی که معلوم شد خائن است از باب امور حسبیه حاکم می تواند جلوی تصرفات أب و جد را بگیرد.

پس دیدگاه صحیح همین است که آب و جد مطلقاً ولایت دارند و فحص هم واجب نمی باشد و سیرۀ مسلمین هم در طول زمان بر این بوده است. با وجود این همه اطفال، تاکنون هیچ حاکم شرعی کسی را مأمور نگذاشته است که فحص کند و ببیند اولیا درست عمل می کنند یا خیر. البته اگر معلوم شد اولیا خیانت می کنند حاکم شرع می تواند جلوی تصرفات آن ها را بگیرد.

عدم ثبوت ولایت برای مادر و سایر خویشاوندان

اشاره

در مسئلۀ پنجم تحریر الوسیله سیدنا الاستاد می فرماید: مادر بر اولاد و اموال اولاد خود ولایت ندارد. همچنین جدامیّ بر اولاد و اموال بچه های دختر خود ولایت ندارد و عموی طفل، برادر، دایی، خاله و عمۀ صغیر بر صغیر و اموال او ولایت ندارند.


1) سیدروح الله خمینی، تحریرالوسیله، ج 2، ص13

2) محمد حسن نجفی جواهر الکلام، ج 26، ص 102

درباره این مدعا، دو مطلب وجود دارد: اولاً کلمات فقها ملاحظه می شود و ثانیاً: دلیل بر عدم ثبوت ولایت بیان می گردد.

مطلب اول: ملاحظة كلمات فقها

علامه حلّی در قواعد می فرماید:

ولا ولاية للأم. ولا لغيرها من الإخوة والأعمام وغيرهم، عدا من ذكرنا؛ (1)

ولایتی برای مادر و غیر مادر، نظیر برادر و عمو و عمه و دیگران بر اطفال نمی باشد.

صاحب جواهر می فرماید:

بل هو صريح المحكى عن ابن إدريس، وهو كذلك بالنسبة إلى الأم وغيرها من الاخوة و الأعمام والأخوال وغيرها بلا خلاف أجده؛ (2)

همچنان که صریح عبارت ابن ادریس می باشد، ولایتی برای مادر و غیر مادر نظیر برادر و عمو و عمه و دایی و خاله و دیگران بر اطفال نمی باشد و هیچ اختلافی در این مطلب نیافتم.

مرحوم بحرانی در حدائق می فرماید:

الأمن ابن الجنيد، فإنه جعلها للام الرشيدة بعد الأب، وهو شاذ متروك عند الأصحاب، بل نقل عنه فى المختلف ثبوت الولاية للجد من قبلها في النكاح؛ (3)

در خصوص عدم ثبوت ولایت برای مادر مخالفی وجود ندارد مگر از ابن جنید که ایشان بعد از فقدان پدر، ولایت را برای مادر قبول کرده و علامه هم در مختلف از ابن جنید ثبوت ولایت برای جد مادری را در نکاح نقل کرده، ولی این قول شاذّ و متروکِ نزد فقهاست.

سیدنا الاستاد در تحریر الوسیله می فرماید:

وأما الأم والجد للأم والأخ فضلاً عن سائر الأقارب فلا ولاية لهم عليه ؛ (4)

اما مادر و جد مادری و برادر و سایر بستگان، ولایتی بر اطفال صغیر ندارند.

همان طور که ملاحظه شد، کلمات فقیهان به وضوح دلالت می کند مادر جد مادری، عمو، عمه و خاله، ولایت ندارند. تنها مخالفِ در این مسئله، ابن جنید است که دربارۀ مادر و جد مادری گفته است اگر پدر و جد نبود، آن ها ولایت دارند.


1) حسن بن يوسف حلّی، قواعد الأحكام، ج 2، ص135

2) محمد حسن نجفی جواهر الکلام، ج 26، ص 103

3) يوسف بحرانی، حدائق الناضره، ج18، ص406

4) سیدروح الله خمینی، تحریر الوسیله، ج 2، ص13

مطلب دوم: دلیل بر عدم ثبوت ولایت

دلیل بر این نفی ولایت، فقدان دلیل بر ثبوت ولایت و تمسک به اصل، بلکه اصول مختلفی است.

برای مثال، طفل صغیر زمینی دارد که باید فروخته شود، این که مادر ولایت بر فروش این زمین داشته باشد، دلیل می خواهد. طبق اصل، هیچ کس ولایت بر دیگری ندارد، ولایت شخصی بر شخص دیگری دلیل می خواهد، پیامبر صلَّی اللهُ علیه وآله، امام علیه السَّلام، أب، جد، وصى و حاکم شرع ولایت دارند، چون دلیل دارند.

ولی دربارۀ ولایت مادر و دیگران دلیلی نداریم، اصل، عدم ولایت مادر است. بلکه اصول مختلفی در فرض شک جاری می شود، شک دارید با فروش مادر، این زمین انتقال به دیگری پیدا می کند یا خیر، استصحاب عدم حصول ملکیت جاری می شود، یا شک دارید با فروش مادر پول به طفل منتقل شده است یا خیر، اصل عدم انتقال پول واصل عدم ترتب اثر بر این معامله جاری می شود.

عین این بیان، اگر برادر، خواهر، عمو، عمه، خاله و دایی این طفل مال او را فروخته است، اصل های عدم ولایت، عدم حصول ملكيت، عدم انتقال ثمن و عدم ترتب اثر جاری می شود. در نتیجه فروش این اشخاص و افراد باطل بوده و بیع فضولی واقع شده که نیازمند اجازه اولیای شرعیِ صبی می باشد.

فصل دوم: ولایت وصی

اشاره

اگر طفل صغیری پدر و جد پدری هم ندارد، با نبود این دو، ولایت بر این طفل، برعهدۀ وصی پدر يا وصی جد است. اگر پدر و جد مثلاً زيد را قیّم بر این طفل قرار داده اند ولایت بر این طفل، و اموال این طفل، مربوط به وصی می شود، حاکم هم حق دخالت ندارد ولی اگر طفلی است که پدر و جد ندارد، وصی برای آن ها تعیین نشده است، با نبود این سه، ولایت بر آن طفل و اموال او، بر عهدۀ مجتهد جامع الشرایط و حاکم شرع می باشد.

سیدنا الاستاد در تحریرالوسیله می فرماید:

ومع فقدهما للقيم من أحدهما ، وهو الذي أوصى أحدهما بأن يكون ناظراً في أمره. و مع فقده للحاكم الشرعى؛ (1)

(مع فقدهما) یعنی در صورت نبود أب و جد، ولايت طفل برعهده قيّم و وصی است و با فقدان وصی، ولایت بر طفل بر عهده حاکم شرعی می باشد.

ولايت أب و جد از قبیل ولایت اجباری است و با وجود آن ها نوبت به سایر اولیا از قبیل وصی و حاکم شرع نخواهد رسید.

ولایت وصی در طول ولایت اجباری است و تا یکی از آن دو باشد، نوبت به وصی نمی رسد و اصلاً وصیت دیگری و تعیین قیّم در ظرف وجود دیگری باطل است و با بودنِ ولی اجباری، دیگری حق تعیین وصی، برای طفل و اموال طفل ندارد.

در این باره کلمات فقها را ملاحظه کنید:

محقق در شرایع الاسلام می فرماید:


1) سیدروح الله خمینی، تحریر الوسیله، ج 2، ص13

فإن لم يكونا فللوصى فإن لم يكن فللحاكم؛ (1)

اگر پدر و جد نبودند ولایت متعلّق به وصی و اگر وصی نبود، از آنِ حاکم شرعی می باشد.

مرحوم نجفی در جواهر الکلام می فرماید:

فإن لم يكونا فللوصى فإن لم يكن فللحاكم . أى الثقة المأمون الجامع للشرائط بلا خلاف أجده في شيء من ذلك؛ (2)

اگر پدر وجد نبودند ولایت از آن وصی و اگر وصی نبود، از آن حاکم شرعی می باشد؛ حاکم شرعی جامع الشرایط و مورد وثوق و در این مطلب اختلافی وجود ندارد.

طباطبائی در ریاض المسائل می فرماید:

فإن فُقِدا فالوصى لأحدهما فإن فُقد الوصى فالحاكم بلا خلاف فيهما و في الترتيب بين الاولياء؛ (3)

اگر پدر و جد نبودند، ولایت برعهده وصی پدر یا جد است و اگر وصی نبود، از آنِ حاکم شرعی می باشد و در این مطلب و ترتیب بین اولیای صبی اختلافی وجود ندارد.

بحرانی در حدائق الناضره فرموده:

فان عدم الجميع فالوصى من جهة الأب، ثم الوصى من جهة الجد على الترتيب المتقدم، ثم مع عدم جميع هؤلاء فالحاكم الشرعى؛ (4)

اگر پدر و جد نبودند، ولایت از آنِ وصی پدر و سپس وصی جد می باشد و اگر هیچ کدام نبودند ولایت برعهده حاکم شرعی می باشد.

ادلّۀ ثبوت ولایت برای وصی

دلیل بر ولایت وصی در فرض فقدان پدر و جد پدری

اولاً: اجماع فقهاست و ثانیاً: دلیل بر ولایت وصی که فرع سوم است، روایات متعدد می باشد که به برخی از آن ها اشاره می شود:

روایت اول:

مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبِ عَنِ


1) محمدبن حسن حلّی، شرائع الإسلام، ج 2، ص87

2) محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج 26، ص 103

3) سید علی بن محمد طباطبانی، ریاض المسائل، ج 9، ص 256

4) يوسف بحراني، حدائق الناضره، ج18، ص 322

ابْنِ رِئَابِ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ مُوسَى علیه السَّلام عَنْ رَجُلٍ بَينِي وَبَيْنَهُ قَرَابَةً مَاتَ وَتَرَكَ أَوْلَاداً صِغَاراً وَتَرَكَ مَمَالِيكَ غِلْمَاناً وَ جَوَارِي وَ لَم يوصِ فَمَا تَرَى فِيمَنْ يَشْتَرِى مِنْهُمُ الْجَارِيةَ فَيَتَّخِذُهَا أُمَ وَلَدٍ وَمَا تَرَى فِي بَيعِهِمْ قَالَ فَقَالَ: إِنْ كَانَ لَهُمْ وَلِي يَقُومُ بِأَمْرِهِمْ بَاعَ عَلَيْهِمْ وَنَظَرَ لَهُمْ وَكانَ مَأْجُوراً فِيهِمْ قُلْتُ فَمَا تَرَى فِيمَن ُيشْتَرِى مِنْهُمُ الْجَارِيةَ فَيَتَّخِذُهَا أُمَّ وَلَدٍ فَقَالَ: لَا بَأْسَ بِذَلِكَ إِذَا بَاعَ عَلَيْهِمُ الْقَيمُ لَهُمُ النَّاظِرُ فِيمَا يَصْلِحُهُمْ فَلَيسَ لَهُمْ أَنْ يرْجِعُوا فِيمَا صَنَعَ القَيمُ لَهُمُ النَّاظِرُ فِيمَا يصْلِحُهُمْ وَ رَوَاهُ الشَّيخُ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبِ نَحْوَهُ وَكَذَا الصَّدوق؛ (1)

از امام کاظم دربارۀ مردی که یکی از آشنایان او مرده بود و از آن مرد فرزندان صغیر، غلام، جاریه و اموالی به جا مانده بود و وصیتی نکرده بود پرسیدند: در رابطه با خرید جاریه از ترکه این مرد و فروش جاریه های او چه می فرمایید؟ امام علیه السَّلام فرمود: اگر وصی و قیّم برای آن ها مشخص شده است، او می تواند متصدی امر فروش شود و در این صورت خرید جاریه و امّ ولد کردن آن ها نیز مانعی ندارد و همۀ تصرفات در صورتی صحیح و نافذ است که توسط قیّم و وصی در مصالح ورثه انجام شود و در این صورت آن ها نیز حق رجوع و عدم پذیرش تصرفات وصی را ندارند. در عبارت: «لم يوص» در حدیث دو احتمال وجود دارد:

احتمال اول: یعنی شخص میّت، وصی و قیم مشخص نکرده و پدر و جد هم نیست؛ یعنی عدم وجود وصیت و تعیین وصی مطلقاً.

احتمال دوم: «لم یوص» به فقرهٔ دوم (و ترك غلمان و جواری) مربوط باشد، یعنی دربارهٔ این دو چیزی نگفته باشد و وصیتی نکرده باشد.

احتمال دوم با تعیین وصی سازگار است، یعنی وصی در جهت خاص است، وصی وقیم فقط در مورد اطفال و اموال آن ها بوده است و وصیت مطلق نبوده است. سیدنا الاستاد در کتاب البیع همین احتمال دوم را قبول می کند. (2)

به دنبال این اجمال یا اختلاف، فقراتی از روایت نیز مشکل پیدا می کند.

ملاحظه کنید:

فَقَالَ: إِنْ كَانَ لَهُمْ وَلِي يَقُومُ بِأَمْرِهِمْ بَاعَ عَلَيْهِمْ وَنَظَرَ لَهُمْ وَكانَ مَأْجُوراً فِيهِمْ قُلْتُ فَمَا تَرَى فِيمَنْ يَشْتَرِى مِنْهُمُ الْجَارِيةَ فَيَتَّخِذُهَا أُمَ وَلَدٍ فَقَالَ: لَا بَأْسَ بِذَلِكَ إِذَا بَاعَ عَلَيْهِمْ


1) شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج 17، ص361-362، ابواب، باب 15، ح 1

2) «و الظاهر منها أن ترك الوصية إنّما هو بالنسبة إلى الجوارى والغلمان»؛ (سیدروح الله خمینی، کتاب البیع، ج 2، ص583)

الْقَيمُ لَهُمُ النَّاظِرُ فِيمَا يصْلِحُهُمْ فَلَيسَ لَهُمْ أَنْ يَرْجِعُوا فِيمَا صَنَعَ الْقَيمُ لَهُمُ النَّاظِرُ فِيمَا يُصْلِحُهُمْ.

اگر «و لم یوص» را مطلق بگیریم؛ یعنی وصی مشخص نکرده است، صدر روایت، وجود وصی را نفی می کند و جمله «إن كان لهم ولى يقوم بأمرهم» ولیّ و قیّم را اثبات می کند که دو راه و توجیه برای دفع این تهافت وجود دارد:

1.

این اطفال جد دارند و ولیّ آن ها جد پدری می باشد.

2.

حاکم شرع برای این اطفال، ولیّ تعیین کرده است.

پس باید بگوییم «إن كان لهم «ولیّ» یا جد است یا شخصی که حاکم آن را مشخص کرده است که ولیّ شرعی است و اجرة المثل به او مربوط است. قهراً مراد از این جمله، وصىّ في الجمله است و «لم يوص» اگر مربوط به غلمان و جواری باشد، منافات ندارد که وصیّ برای غیر جاریه ها تعیین شده است، مقصود امام علیه السَّلام این است، آن وصی ای که پدر تعیین کرده است همه کاره است و کارها به نظر او باید انجام شود و اگر بچه ها بزرگ شدند و به تصرفات وصی راضی نبودند، اثری ندارد؛ چون وصیّ به نظر خودش با وصایتی که داشته عمل کرده است.

بنابر احتمال دوم که سیدنا الاستاد می فرماید این وصی فی الجمله بوده است، دلالت روایت واضح است که ولایت بر اطفال مربوط به وصیّ است.

و اگر احتمال اول باشد، دلالت این روایت بر مدعا از این جهت است که جملۀ «ولم يوص» که علی بن رئاب گفته، یعنی در ذهنش این مطلب مسلّم بوده است، اگر وصایت بوده و وصی تعیین کرده است احتیاج به سؤال ندارد.

و وصیّ کارها را انجام می دهد، امام علیه السَّلام هم آنچه که در ذهن سائل بوده است، تقریر کرده است.

در نتیجه على التقدیرین این روایت بر مدعی دلالت دارد.

البته سيدنا الاستاد در تقویت احتمال دوم و وجود وصیّ فی الجمله می فرماید: اگر مفاد روایت عدم وصیّ مطلق باشد، جملۀ «قیّم و ولیّ» که سه بار تکرار شده، بی فایده است، چون اگر أب و جد قیم مشخص نکرده باشند، یا باید امام علیه السَّلام مشخص کرده باشد که نکرده اند یا حاکم جور تعیین کرده که فایده ندارد یا حاکم اسلامی مشخص کرده که آن زمان این خبرها نبوده است و حاکم اسلامی حکومت نداشته است. لذا ایشان

می فرماید: مراد از «لم يوص» باید عدم وصیت فی الجمله باشد. علی ای حال این روایت اجمال داشته باشد یا ظهور در یکی از دو احتمال، آنچه ما استفاده می کنیم مشکلی ندارد كه بالأخره وصی ولایت دارد.

در بیشتر کتاب ها از این روایت به صحیحه علی بن رئاب تعبیر شده است که این مطلب تمام است و این روایت صحیحه است؛ چون این روایت به سه طریق از علی بن رئاب نقل شده است:

1.

طریق مرحوم کلینی که واضح الضعف است؛ چون در سند سهل بن زیاد است؛

2.

طریق مرحوم شیخ طوسی از ابن محبوب از علی بن رئاب که این طریق صحیح است؛

3.

طریق مرحوم شیخ صدوق از ابن محبوب از علی بن رئاب که این طریق نیز صحیح است.

نتیجه: این که می گویند صحیحه علی بن رئاب تمام است؛ چون به طریق مرحوم کلینی ضعیف است اما به طریق مرحوم شیخ و مرحوم صدوق معتبره است.

هم چنین روشن شد فرمایش صاحب وسائل که به دنبال نقل صحیحه ابن رئاب می فرمایند: «وَ رَوَاهُ الشَّيخُ بِإِسْنَادِهِ عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنِ ابْنِ مَحْبُوب». (1)این فرمایش اشتباه است و خلاف طریق مرحوم شیخ در تهذیب می باشد. (2)

روایت دوم صحیح عیص بن قاسم است:

مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيِي عَنِ الْعِيصِ بْنِ الْقَاسِمِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السَّلام قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الْيَتِيمَةِ مَتَى ُيدْفَعُ إِلَيْهَا مَالُهَا قَالَ: إِذَا عَلِمْتَ أَنَّهَا لَا تُفْسِدُ وَلَاتُضَيعُ فَسَأَلْتُهُ إِنْ كَانَتْ قَدْ تَزَوَّجَتْ فَقَالَ: إِذَا تَزَوَجَتْ فَقَدِ انْقَطَعَ مُلْكُ الْوَصِي عَنْهَا. (3)

از امام صادق علیه السَّلام درباره دختر یتیم پرسیدند که چه زمانی اموالش به او داده شود، حضرت فرمودند: زمانی که دانسته شد اموالش را ضایع نمی کند. سپس راوی پرسید: کرد اگر ازدواج نمود چه؟ امام علیه السَّلام فرمود: اگر ازدواج کند (بالغ شود) ولایت و سلطنت وصی در مورد او قطع می شود. این روایت در بحث بلوغ مکرراً خوانده شده است. به


1) شیخ حر عاملی، وسائل الشيعه، ج ،19 ص ،422، کتاب الوصايا، باب 88، ح 1

2) شیخ طوسى، «الْحَسَنُ بْنُ مَحْبُوبِ عَنِ ابْنِ رِتَاب»؛ تهذيب الأحكام، ج 7، ص68

3) شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج 19، ص 366، کتاب الوصايا، باب 45، ح1

نظر، این روایت بهترین روایت دربارهٔ ولایت صبی است. روایت دلالت می کند که تا بالغ نشده، وصی بر طفل ولایت دارد، از روزی که بالغ شده است، ولایت ولیّ از طفل برداشته می شود. روایت صحیحه است و دلالت آن واضح است که وصی پدر و جد بر ایتام و اموالشان ولایت دارد.

روایت سوم: معتبره اسماعیل بن سعد اشعری:

مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِيحْيِي وَ غَيرِهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ إِسْمَاعِيلَ بْنِ سَعْدِ الْأَشْعَرِى قَالَ: سَأَلْتُ الرَّضَاء علیه السَّلام عَنْ رَجُلٍ مَاتَ بِغَيرِ وَصِيةٍ وَتَرَكَ أَوْلَاداً ذُكرَاناً وَغِلْمَاناً صِغَاراً وَ تَركَ جَوَارِي وَمَمَالِيكَ هَلْ يَسْتَقِيمُ أَنْ تُبَاعَ الْجَوَارِي قَالَ: نَعَمْ وَ عَنِ الرَّجُلِ يَمُوتُ بِغَيرِ وَصِيَّةٍ وَلَهُ وَلَدٌ صِغَارٌ وَكبَارٌ أَيحِلُّ شِرَاءُ شَيْءٍ مِنْ خَدَمِهِ وَمَتَاعِهِ مِنْ غَيرِ أَنْ يَتَوَلَّى الْقَاضِي بَيعَ ذَلِكَ فَإِنْ تَوَلَّاهُ قَاضٍ قَدْ تَرَاضَوْا بِهِ وَ لَمْ يَسْتَعْمِلُهُ الْخَلِيفَةُ أَيطِيبُ الشَّرَاء مِنْهُ أَمْ لَا فَقَالَ: إِذَا كَانَ الأَكابِرُ مِنْ وَلَدِهِ مَعَهُ فِي الْبَيعِ فَلَا بَأْسَ إِذَا رَضِي الْوَرَثَةُ بِالْبَيعِ وَقَامَ عَدْلٌ فِي ذَلِكَ؛ (1)

در این روایت سه سؤال مطرح شده است، جواب به این سوالات فعلاً مورد بحث نیست، مورد بحث ما استفاده ولایت وصی بر طفل و اموال طفل است، از این جهت که در ذهن سائل مسلّم بوده است که اگر موصی، یعنی آب و جد وصی ای تعیین کرده اند مشکلی ندارد، لذا در هر سه سؤال این جمله تکرار شده است که «مات بلاوصية» امام علیه السَّلام همین مطلب را تقریر کرده است که اگر وصی بود، مشکلی نبود.

لذا امام علیه السَّلام در مقام بیان جایی است که وصی تعیین نشده است.

سؤال اول: سَأَلْتُ الرّضَا علیه السَّلام عَنْ رَجُلٍ مَاتَ بِغَيرِ وَصِيةٍ ؛

سؤال دوم: وَ عَنِ الرَّجُلِ يَمُوتُ بِغَيرِ وَصِيةٍ ؛

سؤال سوم: فَإِنْ تَوَلَّاهُ قَاضٍ قَدْ تَرَاضَوْا بِهِ وَلَمْ يَسْتَعْمِلْهُ الْخَلِيفَةُ.

از این سه پرسش، این گونه برداشت می شود که اگر ولیّ (أب و جد) وصی تعیین کرده باشد، این سؤالات بی معناست، پس چون ولیّ، وصی تعیین نکرده است این سؤالات مطرح می شود. پس به وضوح از این روایت استفاده می شود اگر ولیّ، وصی تعیین کرده باشد، وصی بر طفل ولایت دارد.

روایت سوم: معتبره محمد بن اسماعیل بن بزيع:


1) شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج17، ص 362-363، ابواب عقد البيع، باب 16، ح1

وَعَنْهُ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ بَزِيعِ قَالَ: مَاتَ رَجُلٌ مِنْ أَصْحَابِنَا وَ لَم يوصِ فَرُفِعَ أَمْرُهُ إِلَى قَاضِي الْکوفَةِ فَصيرَ عَبْدَ الْحَمِيدِ الْقَيمَ بِمَالِهِ وَكَانَ الرَّجُلُ خَلَّفَ وَرَثَةً صِغَاراً وَ مَتَاعاً وَ جَوَارِي فَبَاعَ عَبْدُ الْحَمِيدِ الْمَتَاعَ فَلَمَّا أَرَادَ بَيعَ الْجَوَارِي ضَعُفَ قَلْبُهُ عَنْ بَيعِهِنَّ إِذْ لم يكن الميتُ صَيرَإِلَيهِ وَصِيتَهُ وَكَانَ قِيامُهُ فِيهَا بِأَمْرِ الْقَاضِي لِأَنَّهُنَّ فُرُوجٌ قَالَ: فَذَكَرْتُ ذَلِكَ لِأَبِي جَعْفَرٍ علیه السَّلام وَقُلْتُ لَهُ: يَمُوتُ الرَّجُلُ مِنْ أَصْحَابِنَا وَلَايوصِي إِلَى أَحَدٍ وَيخَلَّفُ جَوَارِي فَيقِيمُ الْقَاضِي رَجُلاً مِنَّا فَيبِيعُهُنَّ أَوْ قَالَ يَقُومُ بِذَلِكَ رَجُلٌ مِنَّا فَيضُعُفُ قَلْبُهُ لِأَنَّهُنَّ فُرُوجٌ فَمَا تَرَى فِي ذَلِكَ قَالَ: فَقَالَ: إِذَا كَانَ الْقَيمُ بِهِ مِثْلَكَ وَمِثْل عَبْدِ الْحَمِيدِ فَلَا بَأْسَ. (1)

در این روایت سؤال این است ولیّ، وصی تعیین نکرده است و دستگاه حکومت شخصی به نام عبدالحمید را مشخص کرده است که قیّم بر اطفال میت باشد، در سؤال آمده است که قیّم کارها را انجام می داد و اموال آن ها را خریدوفروش می کرد، اما در فروش جواری به مشکلی برخورد می کند، هر گاه میخواسته جاریه بفروشد، می ترسید زنا پیش نیاید؛ چون با خود می گفت شاید من وصیِ شرعى نباشم، به خاطر این که مرا پدر یا جد نصب نکرده است، لذا حق فروش جاریه ها را به دیگران نداشته باشم، خدمت امام آمد، حضرت فرمودند: اگر مثل تو نصب شده باشد، اشکال ندارد.

تقریب دلالت این روایت این است که خود عبدالحمید می گوید اگر پدر مرا نصب می کرد، مشکلی نداشت، پس معلوم است در ذهنش این بوده که با تعیین وصی از سوی پدریا جد مشکلی ندارد، این همان سیره است که مسلّم بین اصحاب بوده که اگر پدر وصی مشخص کند، کار تمام است. پس از خود این گفتار به وضوح استفاده می شود که در ذهن شیعه از اول امر این بوده که با تعیین ولیّ، مشکل حل است و امام علیه السَّلام نیز این ذهنیت را تقریر نموده است. به این روایت برخی برای ولایت فقیه و برخی برای ولایت عدول مؤمنين استدلال کرده اند. امام علیه السَّلام سربسته می فرماید: اگر کسی که مشخص شده مثل شخص توی عبدالحمید باشد، اشکالی ندارد که اگر مقصودْ تشیع باشد یک برداشت از روایت می شود و اگر فقاهت باشد یک معنای دیگر و اگر ثقه بودن باشد یک معنای دیگر استفاده می شود.


1) شیخ حر عاملی، وسائل الشيعه، ص363، ابواب عقد البيع، باب 16، ح 2

روایت چهارم:

مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِي بْنِ الْحَسَنِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِي بْنِ يو نُسَ عَنْ مُثَنَّى بْنِ الْوَلِيدِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السَّلام أَنَّهُ سُئِلَ عَنْ رَجُلٍ أَوْصَى إِلَى رَجُلٍ بِوُلْدِهِ وَبِمَالٍ لَهُمْ وَأَذِنَ لَهُ عِنْدَ الْوَصِيةِ أَنْ يَعْمَلَ بِالمَالِ وَأَنْ يكونَ الرَّبَّحُ بَينَهُ وَبَينَهُمْ فَقَالَ: لَا بَأْسَ بهِ مِنْ أَجْلِ أَنَّ أَبَاهُمْ قَدْ أَذِنَ لَهُ فِي ذَلِكَ وَهُوَحَى؛ (1)

از امام صادق علیه السَّلام دربارۀ مردی که شخصی را به عنوان وصی بر فرزندانش و اموال آن ها مشخص کرده و هنگام وصیت اجازه به تجارت با اموال آن ها و تقسیم ربح و سود بين عامل (وصی) و فرزندان داده است، سؤال شده است. امام علیه السَّلام فرمودند: اشکالی ندارد؛ چون خود پدر در زمان حیات چنین اذن و اجازه ای به وصی داده است.

این روایت به تفصیل در پیشتر بحث شده است در این روایت این جمله آمده است «فَقَالَ: لَا بَأْسَ بِهِ مِنْ أَجْلِ أَنَّ أَبَاهُمْ قَدْ أَذِنَ لَهُ فِي ذَلِكَ وَهُوَ حَی» که از نظر دلالت واضح است و بر ثبوت ولایت برای وصی دلالت می کند.

غاية الأمر ايین روایت ضعف سندی دارد؛ چون در سند علی بن حسن بن يونس يا یوسف واقع شده است، که گفتیم یونس با این وصف در رجال موجود نیست، اما یوسف وجود دارد ولی توثیق نشده است. پس این روایت مؤید روایات قبلی خواهد بود.

روایت پنجم:

وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي عُمَيرِ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ الْحَجَّاجِ عَنْ خَالِدٍ الطَّوِيلِ قَالَ: دَعَانِي أَبِي حِينَ حَضَرَتْهُ الْوَفَاةُ فَقَالَ: يا بُنَى اقْبِض مَالَ إِخْوَتِكَ الصَّغَارِ وَاعْمَكَ بِهِ وَخُذْ يُصف الرَّبْحِ وَأَعْطِهِمُ النّصف وَلَيسَ عَلَيْكَ ضَمَانٌ فَقَدَّمَتَنِي أُمُّ وَلَدِ أَبِي بَعْدَ وَفَاةِ أَبِي إِلَى ابْنِ أَبِي لَيْلَى فَقَالَتْ: إِنَّ هَذَا يَأْكل أَمْوَالَ وُلْدِى قَالَ: فَاقْتَصَصْتُ عَلَيْهِ مَا أَمَرَنِي بِهِ أَبِي فَقَالَ لِي ابْنُ أَبِي لَيلَى : إِنْ كَانَ أَبُوكَ أَمَرَكَ بِالْبَاطِلِ لَم أُجِزْهُ ثُمَّ أَشْهَدَ عَلَى ابْنُ أَبِي لَيْلَى إِنْ أَنَا حَرَّكْتُهُ فَأَنَا لَهُ ضَامِنٌ فَدَخَلْتُ عَلَى أَبي عَبْدِ اللهِ علیه السَّلام فَقَصَصْتُ عَلَيْهِ قِصَّتِي ثُمَّ قُلْتُ لَهُ مَا تَرَى فَقَالَ : أَمَّا قَوْلُ ابْنِ أَبِي لَيْلَى فَلَا أَسْتَطِيعُ رَدَّهُ وَأَمَّا فِيمَا بَينَكَ وَبَينَ اللَّهِ عَزَّوَجَلِّ فَلَيسَ عَلَيكَ ضَمَانٌ؛ (2)

ابن أبی عمیر، از عبدالرحمن بن حجاج، از خالد الطویل روایت کرده است که گفت: پدرم


1) شیخ حر عاملی، وسائل الشيعه، ج 19، ص 427، کتاب الوصايا، باب 92، ح1

2) همان ص 427 _ 428، کتاب الوصايا، باب 92 ، ح2

هنگام احتضارش مرا فرا خواند و گفت: فرزند عزیزم! مال برادران کوچکت را قبضه کن، و آن را سر مایۀ کار قرار بده، و نصف سود را خود بردار و نیم دیگر را به ایشان واگذار، و در این کار بر تو ضمانی نیست. پس بعد از وفات پدرم امّ ولد او مرا نزد [قاضی] ابن أبی لیلی برد و گفت این مرد اموال فرزند مرا می خورد، پس من داستان مأموریتم از سوی پدرم را برای او باز گفتم، ولی ابن ابی لیلی گفت اگر پدرت تو را به کار باطلی امر کرده باشد، من آن را تجویز نمی کنم. سپس ابن أبی لیلی شهودی بر من گرفت که اگر در آن مال تصرفی کنم ضامن باشم، پس من به نزد امام صادق علیه السَّلام رفتم و داستان خود را به آن حضرت گفتم و از آن حضرت کسب تکلیف کردم، امام علیه السَّلام فرمود: من نمی توانم سخن ابن اأی لیلی را رد کنم و اما در رابطۀ میان تو و خداوندْ ضمانی بر عهده تو نیست.

این روایت هم مؤید است؛ چون در این سند خالد بن بکیر یا خالد بن طویل است که گفتیم توثیق نشده است. بنابراین روایت ضعیف است و مؤید خواهد بود.

مرحوم آقای خوانساری در جامع المدارک (1)ضمن این که توجه داشته اند این حدیث ضعیفه است ولی می فرمایند: ابن ابی عمیر در سند است و مشکل ضعف سندی حل است، سپس به این روایت استناد می کنند و می گویند وصی ولایت دارد.

اما این فرمایش از دو جهت مناقشه پذیر است: اولاً، صرف وجود ابن ابی عمیر در این روایت فایده ندارد، ثانیاً، بر فرض که کلام مشهور مورد قبول باشد و مشایخ ابن أبی عمیر توثیق شوند، این قاعده در مواردی است که ابن أبی عمیر بدون واسطه از کسی نقل روایت کند، ولی در این روایت باواسطه است.


1) «و نوقش فى سند الرواية الثانية من جهة أن خالد بن بكير المذكور مجهول الحال و دفعت المناقشة في السند بأن في السند ابن أبي عمير وهو ممن أجمع على تصحيح ما يصح عنه فلا يضر جهالة من بعده»؛ (سيد احمد خوانساری، جامع المدارک ج 4، ص 97)

فصل سوم: ولایت حاکم شرع

بررسی ادّلۀ ولایت حاکم شرع

ولایت حاکم شرع، در صورت فقدان پدر و جد و وصی از جانب آن دو است؛ مثلاً بچه صغیری هست که احتیاج به سرپرست دارد، کسی برایش بخرد، سرپرستی اش کند، زمینش را بفروشد و... .

طفلی پدر و جد و وصی از جانب پدر و جد ندارد، طفل با این خصوصیات ولایت او بر حاکم شرع است، اعم از این که حاکم خودش مال این طفل را بفروشد یا وکیلی بگیرد که مال این طفل را بفروشد یا نیابت به کسی دهد که مال این طفل را بفروشد، هر گونه تصرفی در مال این طفل باید به نظر حاکم اسلامی باشد. بدون رأی و نظر و اجازه حاکم، هیچ کس حق تصرف در اموال طفل ندارد، مادر برادر عمو و... حق تصرف ندارند.

به اتفاق همه ولایت بر صغیر برای حاکم اسلامی می باشد، حاکم و فقیه جامع الشرایط ولایت مطلقه داشته باشد یا نداشته باشد، ولایت بر امور حسبیه داشته باشد یا نداشته باشد، ولایت بر صغیر را دارد.

دلیل اول: اتفاق و اجماع فقها: در این رابطه کلمات فقها ملاحظه می شود.

نجفی در جواهر الکلام می فرماید:

و على كل حال فإن لم يكونا فللوصى فإن لم يكن فللحاكم أى الثقة المأمون الجامع للشرائط بلا خلاف أجده في شيء من ذلك، بل و لا إشكال؛ (1)

اگر پدر و جد نبودند ولایت از آنِ وصی و اگر وصی نبود، از آنِ حاکم شرعی می باشد، حاکم شرعی جامع الشرایط و مورد وثوق و در این مطلب اختلافی وجود ندارد.


1) محمد حسن نجفی جواهر الکلام، ج 26، ص 103

عاملی در مفتاح الکرامه می فرماید:

فإن فقد الوصى فالحاكم فلا خلاف في ذلك ولاية و ترتيباً؛ (1)

اگر وصی در امور اطفال وجود نداشت، حاکم شرعی بر او ولایت دارد و در اصل ولایت حاکم و ترتیب ولایت او بعد از آب وجد و وصی اختلافی وجود ندارد. ولایت حاکم در طول ولایت پدر، جد و وصی است؛ یعنی با وجود پدر و جد یا وصی این دو، حاکم ولایت ندارد.

بحرانی در حدائق الناضره می فرماید:

قد عرفت مما قدمنا ان الولاية بعد الأب والجد وكيلهما أو وصيهما للحاكم، وهو مما لا خلاف فيه؛ (2)

ولایت بعد از پدر و جد پدری و وکیل و وصیِّ از جانب آن ها، برعهدۀ حاکم شرعی می باشد و در این مطلب اختلافی نیست

بحر العلوم بلغة الفقیه می فرماید:

فمنها الصغير والمجنون، فإن الولاية عليهما ثابتة للحاكم ما لم يكن لهما ولى مقدم عليه في المرتبة بضرورة العقلا المؤكد بالنقل؛ (3)

ولایت بر صغیر و مجنون بعد از فقدان پدر، جد و وصی، برعهده حاکم شرعی است و این ثبوت ولایت از احکام عقلی و عقلایی است که مؤکّد به نقل و روایات است.

طباطبائي رياض المسائل می فرماید:

فإن فُقدا فالوصى لأحدهما فإن فُقد الوصى فالحاكم بلا خلاف فيهما و في الترتيب بين الأولياء، وكون المراد بالحاكم حيث يطلق من يعم الفقيه الجامع الشرائط الفتوى؛ (4)

اگر پدر و جد نباشند نوبت به وصی از طرف آن ها می رسد و اگر وصی نیز نباشد، حاکم شرع بر صغیر ولایت دارد، در ثبوت ولایت و ترتیب ولایت اولیا اختلافی نیست و مراد از حاکم شرع هر جا مطلق ذکر می شود، فقیه جامع الشرایط می باشد.

خوانساری در جامع المدارک می فرماید:

نعم إذا أحرز لزوم أمر من قبل الشارع وتردّد الأمر بين جواز تصدّى كل أحد أو خصوص


1) سیدجواد عاملی مفتاح الكرامه، ج 5، ص 257

2) يوسف بحراني حدائق الناضره، ج18، ص 406

3) سيد محمد بحرالعلوم بلغة الفقيه، ج 3، ص234

4) سید علی بن محمد طباطبائی، ریاض المسائل، ج 9، ص 256

الحاكم الشرعى فهو القدر المتيقَن إن قلنا بأنّ المراجعة إلى عدول المؤمنين في طول المراجعة إلى الحاكم كما هو المعروف؛ (1)

زمانی که لزوم و مطلوبیت امری از طرف شارع مقدس احراز شود و تردید در تصدی هر شخصی یا خصوص حاکم شرع شود، تصدی حاکم شرع قدر متیقن خواهد بود. البته بنابراین مبنا که رجوع به عدول مؤمنین در طول ورتبه بعد از مراجعه به حاکم شرع می باشد همان طور که معروف نیز همین نظریه است.

کلمات فقها همان طور که ملاحظه شد، به صراحت می گوید ولایت بر این طفل از آن حاکم است، چه ولایت مطلقه یا ولایت حسبیه را قبول داشته باشند یا خیر، این مورد اتفاقی است که ولایت بر صغار و اطفال في الجمله بر عهده حاکم است. در نتیجه دلیل اول بر ولایت حاکم بر اطفال صغیر اتفاق علماست.

دلیل دوم: دومین دلیل بر ولایت حاکم به این تقریب است که از روایات و تواریخ و سیره بین مسلمین استفاده می شود این که رسیدن به امور اطفال از شئون قضاست. یکی از کارهای قاضی، رسیدگی به اموال و امور اطفال بی سرپرست و قاصرین است، که حداقل از دو صحیحه ای که قبلاً خوانده شد، استفاده می شود.

در حدیث (2)1 باب 16 این جمله دارد: «من غير أن تولى القاضي بيع ذلك» راوی می گوید قاضی این کار را نکرده است، در ذهن سائل این بوده که این کار وظیفۀ اولیه برای قاضی است و او این کار را نکرده است و متصدی آن نشده است، امام علیه السَّلام این ذهنیت راوی را تقریر می کند.

هم چنین جملۀ «فَإِنْ تَوَلَّاهُ قَاضٍ قَدْ تَرَاضَوْا بِهِ وَلَمْ يَسْتَعْمِلْهُ الْخَلِیفَةُ» دلالت می کند این ها نزد قاضی حکومتی نرفته اند، بلکه پیش قاضی رفته اند اما ربطی به دستگاه ندارد، یعنی این هم مسلّم بوده است که رجوع به قاضی در این امور می شده است اما این خصوصیت را از امام علیه السَّلام می پرسد که رجوع به قاضی کرده اما رسمیت نداشته است.


1) سیداحمد خوانساری، جامع المدارک، ج3، ص100

2) «مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيِي وَ غَيرِهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْن عِيسَى عَنْ إِسْمَاعِيلَ بن سَعْدِ الْأَشْعَرِى قَالَ: سَأَلْتُ الرَّضَا علیه السَّلام عَنْ رَجُلٍ مَاتَ بغَير وَصِيةِ وَتَرَكَ أَوْلَاداً ذكرَاناً وَ غِلْمَاناً صِغَاراً وَتَرَكَ جَوَارى و مَمَالِيكَ هَلْ يَسْتَقِيمُ أَنْ تُبَاعَ الْجَوَارِي قَالَ نَعَمْ وَ عَنِ الرَّجُلِ يَمُوتُ بِغَيرِ وَصِيةٍ وَلَهُ وُلد صِغَارُ وَكبَارُ أَيحِلُّ شِرَاءُ شَيْءٍ مِنْ خَدَمِهِ وَ مَتَاعِهِ مِنْ غَيْرِ أَنْ يَتَوَلَّى الْقَاضِي بَيعَ ذَلِكَ فَإِنْ تَوَلَّاهُ قَاضٍ قَدْ تَرَاضَوَابِهِ وَ لَم يسْتَعْمِلَهُ الْخَلِيفَةُ أَيطِيبُ الشَّرَاءُ مِنْهُ أَمْ لَا فَقَالَ إِذَا كَانَ الْأَكَابِرُ مِنَ وُلْدِهِ مَعَهُ فِي الْبَيعِ فَلَا بَأْسَ إِذَا رَضِي الْوَرَثَةُ بِالْبَيعِ وَقَامَ عَدَكَ فِي ذَلِكَ»؛ (شیخ حر عاملی، وسائل الشيعه، ج 17، ص 362-363، ابواب عقد البيع، باب 16، ح 1)

و قاضی حکومتی نبوده است، حکم این قاضی چگونه است؟ از سؤال و تقریر امام علیه السَّلام ان استفاده می شود رسیدگی به این امور، از شئون قاضی است.

هم چنین حدیث 2 باب (1)16 در چهار مورد زیر به این مطلب دلالت می کند:

1.

«فَرُفِعَ أَمْرُهُ إِلَى قَاضِي الْکوفَةِ» در این فقره سؤال این است که کسی مرده و پدر و جد و وصی ندارد، به قاضی مراجعه کرده است، این جمله از جهت سؤال راوی و تقریر امام علیه السَّلام دلالت می کند بر این که انجام این نوع امور مربوط به قاضی بوده و سیره مردم در این موارد این بوده که به قاضی مراجعه می کردند.

2.

«فَصَيرَ عَبْدَ الْحَمِيدِ الْقَيمَ بِمَالِهِ»؛ وقتی نزد قاضی رفتند، قاضی نایب تعیین کرد، یا قیمی قرار داد، این که این قاضی قیم قرار داده است، به این معناست این کار از شئون قاضی بوده، این که قاضی نماینده تعیین می کند معنایش این است که او ولایت داشته و چون خودش نمی رسد، نماینده می گذارد.

3.

«وَكانَ قِيامُهُ فِيهَا بِأَمْرِ الْقَاضِی»؛ این آقای عبدالحمید که اموال طفل را فروخته است، به خاطر این بوده که نمایندگی و وکالت از طرف قاضی داشته است.

4.

«فَيقِيمُ الْقَاضِي رَجُلاً مِنَّا» به قاضی مراجعه کردند و ایشان کسی را تعیین کرد، این تعیین قاضی به وضوح دلالت دارد بر این که این کار مربوط به قاضی بوده است، این تعیین ناظر بر امور اطفال از شئون قضاست.

نتیجه آن که، دو مورد از حدیث 1 و چهار مورد از حدیث 2، در مجموع شش فقره از این دو روایت دلالت می کند تصدی امور طفل از شئون قضاست.

پس مختصر ترین استدلال بر ولایت حاکم شرعی و فقیه جامع الشرایط این گونه است که از سویی از روایات استفاده می شود تصدی این امور از شئون مربوط به حاکم اسلامی بوده است و از سوی دیگر ائمه علیهم السَّلام این وظیفه را به مجتهد جامع الشرایط داده اند و این سِمت و منصب قضا به مجتهد واگذار شده است این مطلب هم راه های متعددی


1) «وَعَنْهُ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ بَزِيعٍ قَالَ : مَاتَ رَجُلُ مِنْ أَصْحَابِنَا وَلَم يوصِ فَرُفِعَ أَمْرُهُ إِلَى قَاضِي الْكُوفَةِ _ فَصيرَ عَبْدَ الْحَمِيدِ الْقَيمَ بِمَالِهِ وَكَانَ الرَّجُلُ خَلَفَ وَرَثَةً صِغَاراً وَ مَتَاعاً وَ جَوَارِي فَبَاعَ عَبْدُ الْحَمِيدِ الْمَتَاعَ فَلَمَّا أَرَادَ بَيعَ الْجَوَارِي ضَعُفَ قَلْبُهُ عَنْ بَيعِهِنَّ إذْ لم يكن الميتُ صَيرَ إِلَيهِ وَصِيتَهُ وَكانَ قِيامُهُ فِيهَا بِأَمْرِ الْقَاضِي لِأَنَّهُنَّ فُرُوجُ قَالَ: فَذَكَرْتُ ذَلِكَ لأَبِي جَعْفَرِ علیه السَّلام وَقُلْتُ لَهُ: يَمُوتُ الرَّجُلُ مِنْ أَصْحَابِنَا وَلَا يوصِي إِلَى أَحَدٍ وَيَخَلَّفُ جَوَارِي فَيقِيمُ الْقَاضِي رَجُلاً مِنَّا فَيبِيعُهُنَّ أَوْ قَالَ يقُومُ بِذَلِكَ رَجُلٌ مِنَا فَيضُعُفُ قَلْبُهُ لِأَنَّهُنَّ فُرُوجُ فَمَا تَرَى فِي ذَلِكَ قَالَ فَقَالَ: إِذَا كَانَ الْقَيمُ بِهِ مِثْلَكَ وَمِثْلَ عَبْدِ الْحَمِيدِ فَلَا بأس»؛ شیخ حر عاملی، وسائل الشيعه، ج 17، ص 363، ابواب عقد البيع باب 16، ح 2)

دارد که مختصر ترین آن، این که در مقبوله عمر بن حنظله که در کافی (1)و تهذيب (2)ووسائل الشیعه (3)آمده، این جمله وجود دارد: «فَإِنّى قَدْ جَعَلْتُهُ عَلَيْكُمْ حَاكماً».

هم چنین در معتبره ابو خدیجه آمده است: «قد جعلته عليكم قاضياً». (4)

با استناد به این دو روایت و ده ها روایت دیگر، می توان گفت این منصب قضا و ولایت در امور حسبیه به مجتهد داده شده است و اگرچه این ادلّه اطلاق دارد، اما ادلّۀ ولایت پدر و جد جلوی اطلاق را می گیرد و اطلاق تقیید می شود به روایاتی که مفاد آن ها این است که تا زمانی که پدر، جد و وصی است، نوبت به حاکم شرعی نمی رسد، بلکه در خود روایات هم این تقیید آمده است که فردی مرده و وصی ندارد.

در نتیجه، در محل بحث، استدلال به روایاتی همچون «السلطان ولی من لا ولىَّ له» يا «وأما حوادث الواقعه فأرجعوا...» اصلاً ضرورتی ندارد.


1) «مُحَمَّدُ بْنُ يُحْيِي عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَينِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ صَفْوَانَ عَنْ دَاوُدَ بْنِ الْحُصَينِ عَنْ عُمَرَ بْنِ حَنْظَلَةَ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللهِ علیه السَّلام عَنْ رَجُلَينِ مِنْ أَصْحَابِنَا يكونُ بَينَهُمَا مُنَازَعَةً فِي دَينِ أَوْ مِيرَاتٍ فَتَحَاكَمَا إِلَى السُّلْطَانِ أَوْ إِلَى الْقُضَاةِ أَيحِلُ ذَلِكَ فَقَالَ: مَنْ تَحَاكَمَ إِلَى الطَّاغُوتِ فَحَكمَ لَهُ فَإِنَّمَا يَأْخُذُ سُختَا وَإِنْ كَانَ حَقُهُ ثَابِتا لِأَنَّهُ أَخَذَ بِحُكمِ الطَاغُوتِ وَقَدْ أَمَرَ اللَّهُ أَنْ یکفَرَ بِهِ قُلْتُ : كيف يصنَعَانِ قَالَ: انْظُرُوا إِلَى مَن كانَ مِنْكُمْ قَدْ رَوَى حَدِيثَنَا وَنَظَرَ فِي حَلَالِنَا وَ حَرَامِنَا وَ عَرَفَ أَحْكَامَنَا فَارْضَوْا بِهِ حَكَما فَإِنِّي قَدْ جَعَلْتُهُ عَلَيْكُمْ حَاكماً فَإِذَا حَكمَ بِحُكمِنَا فَلَمْ يَقْبَلَهُ مِنْهُ فَإِنَّمَا بِحُكمِ اللهِ قَدِ اسْتَخَتَ وَعَلَيْنَارَةَ وَالرَّاةُ عَلَيْنَا الرَّاةُ عَلَى اللهِ وَهُوَ عَلَى حَدَّ الشِّرْكِ بالله»؛ (محمد بن یعقوب کلینی، کافی، ج 7، ص412)

2) «مُحَمَّدُ بْنُ يُحْيِي عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ شَمُونِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ صَفْوَانَ عَنْ دَاوُدَ بْنِ الْحُصَيْنِ عَنْ عُمَرَ بْنِ حَنْظَلَةَ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللهِ علیه السَّلام عَنْ رَجُلَيْنِ مِنْ أَصْحَابِنَا يكونُ بَينَهُمَا مُنَازَعَةٌ فِي دَينٍ أَوْ مِيرَاتٍ فَتَحَاكَمَا إِلَى السُّلْطَانِ أَوْ إِلَى الْقُضَاةِ أَ يحِلُّ ذَلِكَ فَقَالَ علیه السَّلام: مَنْ تَحَاكَمَ إِلَى الطَّاغُوتِ فَحَكمَ لَهُ فَإِنَّمَا يَأْخُذُ سختاً وَإِن كَانَ حَقُهُ ثَابِتاً لِأَنَّهُ أَخَذَ بِحُكمِ الطَّاغُوتِ وَقَدْ أَمَرَ اللهُ عَزَّوَجَلَ أَن يكفَرَ بِهَا قُلتُ كيف يصْنَعَانِ قَالَ: انْظُرُوا إِلَى مَنْ كَانَ مِنْكُمْ قَدْ رَوَى حَدِيثَنَا وَنَظَرَ فِي حَلَالِنَا وَ حَرَامِنَا وَ عَرَفَ أَحْكامَنَا فَلْيرْضَوَابِهِ حَكَما فَإِنِّي قَدْ جَعَلْتُهُ عَلَيْكُمْ حَاكما فَإِذَا حَكمَ بِحُكمِنَا فَلَمْ يَقْبَكَ مِنْهُ فَإِنَّمَا بِحُكمِ اللَّهِ اسْتُخِفَ وَعَلَينَارُ وَالرَّاةُ عَلَيْنَا الرَّاةُ عَلَى اللهِ وَهُوَ عَلَى حَدَّ الشَّرْكِ بِاللهِ عَزَّوَجَل»؛ (محمد بن حسن طوسی، تهذيب الأحكام، ج6، ص218)

3) «وَقَدْ تَقَدَّمَ فِي حَدِيثِ عُمَرَيْنِ حَنْظَلَةَ عَنْ أَبي عَبْدِ اللهِ علیه السَّلام قَالَ : يَنْظُرَانِ إِلَى مَنْ كانَ مِنْكُمْ قَدْ رَوَى حَدِيثَنَا وَنَظَرَ فِي حَلَالِنَا وَ حَرَامِنَا وَ عَرَفَ أَحْكامَنَا فَلْيرْضَوْا بِهِ حَاكماً فَإِنّى قَدْ جَعَلْتُهُ عَلَيْهِمْ حَاکماً»؛ (شیخ حر عاملی، وسائل الشيعه، ج27، ص 300، ابواب كيفية الحكم باب 31، ح 2)

4) «مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِي بْنِ مَحْبُوبِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ أَبِي الْجَهْمِ عَنْ أَبِي خَدِيجَةَ قَالَ: بَعَثَنِي أَبُو عَبْدِ اللهِ علیه السَّلام إِلَى أَصْحَابِنَا فَقَالَ: قُلْ لَهُمْ إِيَّاكُمْ إِذَا وَقَعَتْ بَينَكُمْ خُصُومَةً أَوْ تَدَارَى فِي شَيْءٍ مِنَ الْأَخْذِ وَ الْعَطَاءِ أَنْ تَحَاكَمُوا إِلَى أَحَدٍ مِنْ هَؤُلَاءِ الْفُشَاقِ اجْعَلُوا بَينَكُمْ رَجُلاً قَدْ عَرَف حَلَالَنَا وَ حَرَامَنَا فَإِنِّي قَدْ جَعَلْتُهُ عَلَيْكُمْ قَاضِياً وَإِيَّاكُمْ أَنْ ُيخَاصِمَ بَعْضُكُمْ بَعْضاً إِلَى السُّلْطَانِ الْجَائِرِ»؛ (همان، ص 139، ابواب صفات القاضی، باب 11، ح6)

فصل چهارم: ولایت عدول مومنین

اشاره

شخص صغیری برای تهیه لباس، غذا و نفقه او لازم است زمین او به فروش برسد، و اموالش فروخته شود؛ مثلاً زمینی به او ارث رسیده باید فروخته شود تا صرف مخارجش شود، این طفل پدر، جد و وصى أب وجد ندارد، به حاکم شرع هم دسترسی ندارد. آیا عدول مؤمنین می توانند این زمین را بفروشند و شخص مؤمن و عادل اقدام به فروش زمین طفل کند؟ آیا شریعت مقدس اسلام به عدول مؤمنین چنین ولایتی داده است یا خیر؟

در این خصوص ابتدا کلمات فقها ملاحظه می شود و سپس ادلّۀ این مسئله را مطرح می کنیم.

جهت اول: ملاحظۀ کلمات فقها

صاحب جواهر می فرماید:

نعم قد يقال : إن قاعدة الإحسان ولاية المؤمنين بعضهم على بعض و لزوم التعطيل بل و الضرر فى كثير من الموارد قيل: بل و حكاية فعل الخضر يقتضى ثبوتها لعدول المؤمنين؛ (1)

چه بسا گفته می شود مقتضای قاعده احسان و اجتناب از لزوم تعطیل و ضرر در بسیاری از موارد و حکایت فعل حضرت خضر علیه السَّلام اقتضای ثبوت ولایت برای عدول مؤمنین را دارد.

صاحب حدائف می فرماید:

المشهور بین الأصحاب أنه مع فقد الإمام فی موضع تکون الولایة علی الأطفال راجعة إلیه. فلعدول المومنین النظر فی ذلك؛(2)


1) محمد حسن نجفی جواهر الکلام، ج26، ص103

2) يوسف بحراني حدائق الناضره، ج 18، ص 408

مشهور بین فقهاست که در صورت عدم دسترسی به امام علیه السَّلام در موارد ثبوت، ولایت بر اطفال، عدول مؤمنين حق نظر و تصدی امور را دارند.

حوم شهید در قواعد می فرماید:

يجوز للآحاد مع تعذر الحكام تولية آحاد التصرفات الحكمية على الأصح كدفع ضرورة اليتيم؛ (1)

برای همه مردم در صورت تعذر دسترسی به حاکم شرع تصدی تصرفات حکمیه و امور حسبیه همانند تصدی امور یتیم جایز است.

مرحوم بحرالعلوم در بلغة الفقیه می فرماید:

فمن الموارد المنصوص عليه بخصوصه: ولاية عدول المؤمنين فيما لم يكن أب ولا جد و لاوصى ولا حاكم أن يأتوا بما للأب والجد فيه الولاية أو الحاكم، مع عدم لزوم المباشرة؛ (2)

یکی از موارد منصوصه ولایت عدول مؤمنین است که در صورت فقدان پدر، جد و وصی و دسترسی نداشتن به حاکم شرع، عدول مؤمنان ولایت و حق تصدی امور اطفال را دارند.

سيدنا الاستاد در تحریر الوسیله می فرماید:

نعم الظاهر ثبوتها مع فقد الحاكم للمؤمنين مع وصف العدالة على الأحوط؛ (3)

با نبود حاکم شرعی، ولایت بر اطفال برای مؤمنین با وصف عدالت بنابر احوط ثابت می باشد.

احوط در کلام ایشان وجوبی است یا استحبابی؟ آیا به اصل ثبوت ولایت می خورد یا به خصوصیت آن؟ می توان گفت مراد از این احوط در کلام سيدنا الاستاد، احوط وجوبي است؛ چون مسبوق و ملحوق به فتوا نیست. همان طور که این احوط مربوط به اعتبار عدالت در مؤمن است، چون در مسئله اعتبار عدالت حداقل دو نظریه وجود دارد؛ 1. کفایت مطلق ایمان و عدم اعتبار عدالت 2. اعتبار عدالت. ایشان می فرماید: بنابر احوط، عدالت معتبر می باشد، یعنی مطلق ایمان کافی نیست، احوط وجوبی اعتبار عدالت در مؤمنی است که متصدی امور طفل می شود.

دلیل بر این مطلب، اولاً: ظاهر کلام ایشان است، چون احوط به دنبال عدالت ذکر


1) محمد بن مکی عاملی [شهید اول] القواعد و الفوائد، ج 1، ص 406

2) سيد محمد بحر العلوم بلغة الفقيه، ج 3، ص290

3) سیدروح الله خمینی تحریرالوسیله، ج 2، ص13

شده است، نه به دنبال اصل ولایت مؤمن و ظاهر این سیاق این است که احوط مربوط به عدالت باشد و ارتباط این احوط به اصل ولایت خلاف ظاهر است. و ثانیاً: همین فرع را سيدنا الاستاد در تحریر کتاب البیع متعرض شده و می فرمایند: «و مع فقدان الحاكم الأمر إلى المؤمنين بشرط العدالة على الأحوط». (1)عبارت از نظر محتوا تغییر نکرده است، اما از نظر کیفیت بیان تغییر کرده است؛ چون در این عبارت واضح است که «على الأحوط» متعلّق به عدالت است و عبارت کتاب البیع مفسر برای اجمال کتاب حجر است اگر مجمل باشد. و ثالثاً» این بحث را سیدنا الاستاد در مکاسب دنبال کرده اند که عدالت در متصدی شرط است یا خیر و در آن جا به این نتیجه می رسد که عدالت شرط باشد.

نتیجۀ بحث پس از بررسی کلمات فقها این است که در ولایت عدول مؤمنین، سه احتمال وجود دارد:

1.

ولایت برای عدول مؤمنین، مطلقاً ثابت است که نظر مشهور فقهاست؛

2.

عدول مؤمنين مطلقاً ولایت ندارند. این احتمال از ابن ادریس (2)حکایت شده است؛

3.

قول به تفصیل، به این تقریب که اگر ضرورت است، عدول مؤمنین ولایت دارند وگرنه ندارند.

این بحث ، فواید زیادی دارد و مسئله مورد ابتلاست تحقیق و تفصیل در بحث اقتضا می کند امور زیر بررسی شود:

1.

ادلّه ولایت عدول مؤمنين؛

2.

اعتبار عدالت در مؤمن؛

3.

اعتبار مصلحت و غطبۀ یتیم و عدم آن؛

4.

مراد از مؤمن کیست؟ مطلق مسلمان، مطلق شیعه یا خصوص شیعه اثنی عشری؟

5.

مراد از امور حسبیه چیست؟

6.

موارد امور حسبیه کجاست؟

7.

این کار مؤمن، ولایت است یا تکلیف؟


1) سیدروح الله خمینی، تحریر الوسیله، ج 2، ص515

2) «لايجوز التصرف فى أموال اليتامى، الاّ لمن كان ولياً لهم، أو وصياً، قداذن له فى ذلك، والفرق بين الولى والوصي، أن الولى يكون من غير ولاية، مثل الحاكم، والجد، والأب، والوصى لا يكون الآبولاية غيره عليهم»؛ (ابن ادريس [ حلّی، سرائر، ج 2، ص211)

8.

اگر ولایت است، ولایت از جانب خداوند یا ائمه علیهم السَّلام یا نیابت از فقیه است؟

9.

اگر تکلیف است، تکلیف وجوبی است یا استحبابی؟

10.

مزاحمت برخی از مؤمنین بر دیگران در این کار جایز است یا خیر؟

چون مجال بحث تفصیلی نمی باشد، چهار مطلب از این ده مطلب اجمالا بیان می شود.

جهت دوم» ادلّۀ ثبوت ولایت برای عدول مومنین

برای نظریۀ مشهور و ثبوت، ولایت برای عدول مؤمنین در فرض فقدان سایر اولیا، دلایلی بیان شده است

دلیل اول: قاعده احسان است که بر اساس آن، شخص محسن و نیکوکار مؤاخذه نمی شود. صاحب الجواهر (1)وصاحب بلغة الفقیه (2)به این قاعده اشاره کرده اند. مدرک این قاعده می تواند دو آیه شریفۀ قرآن کریم باشد:

1. آیه 195 بقره:

«وَأَحْسِنُوا إِنَّ اللَّهَ يَحِبُّ الْمُحْسِنِينَ»؛

و نیکی کنید که خداوند نیکوکاران را دوست دارد.

به این بیان که مستفاد از این آیهْ رجحان و مطلوبیت احسان و نیکی کردن به مردم است و فروش این خانه برای طفل از بهترین نیکی ها در حق اوست، چون مثلاً با پول آن مخارج خوراک و پوشاک او تأمین می شود. نتیجۀ این صغری و کبری این می شود که برای مؤمن، تصدی فروش اموال طفل جایز است.

2. آیۀ 91 توبه:

«ما عَلَى الْمُحْسِنِينَ مِنْ سَبِيلٍ»؛

بر نیکوکاران راهی برای مؤاخذه نیست.

یعنی شخص نیکوکار عقاب و عتاب نمی شود و در مورد بحث هم مؤمنِ متصدی امور طفل محسن است و آیه شریفه می فرماید: این شخص نیکوکار در این احسان ملامت و عقاب ندارد و برای او این کار جایز خواهد بود.


1) «نعم قد يقال: إن قاعدة الإحسان ولاية المؤمنين بعضهم على بعض و لزوم التعطيل بل والضرر فى كثير من الموارد قيل: بل و حكاية فعل الخضر يقتضى ثبوتها العدول المؤمنين»؛ (محمد حسن نجفی جواهر الکلام، ج 26، ص 103)

2) «بعد معلومية كونه إحساناً»؛ (سيد محمد بحر العلوم، بلغة الفقيه، ج3، ص290)

دلیل دوم: قرآن کریم مؤمنان را به معاونت در نیکی و تقوا امر کرده است:

«وَتَعاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَ التَّقْوى»؛ (1)

و همواره در راه نیکی و پرهیزکاری به هم کمک کنید.

مستفاد از این آیۀ شریفهْ حداقل رجحان معاونت بربر و نیکی است و در مورد بحث بهترین کار نیک برای این یتیم، فروش خانه او و تأمین مخارجش می باشد.

پس دلیل دوم برای اثبات ولایت مؤمن همان طور که مرحوم شهید در قواعد(2)و سید بحرالعلوم در بلغة الفقیه آورده اند (3)قاعده تعاون بر برّ است.

دلیل سوم: بر اثبات ولایت عدول مؤمنین، روایاتی است که بر رجحان امور حسبیه و کارهای نیک دلالت می کند.

طبق مفاد این روایات، انجام کارهای خوب از هر انسانی مطلوب است و ثواب و پاداش دارد. مقتضای اطلاق این روایات این است: انجام دهندۀ کار نیک هرکس باشد اجر و پاداش دارد؛ فقیه باشد، مؤمن باشد، فاسق باشد، خوب است، خرج ما خرج و بقى الباقي.

این روایات که جمله ای از آنه ا در مکاسب مرحوم شیخ (4)و دیگر کتاب های فقهی به آن ها اشاره شده است از این قرارند:

روایت اول: معتبرۂ عبدالأعلى:

مُحَمَّدُ بن يَعْقُوبَ عَنْ أَبِي عَلِي الْأَشْعَرِى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْجَبَّارِعَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيِي عَنْ عَبْدِ الْأَعْلَى عَنْ أَبِي عَبْدِ اللهِ علیه السَّلام قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ صلى الله عليه وآله: كلَّ مَعْرُوفٍ صَدَقَةٌ؛ (5)هر کاری خیری صدقه است و پاداش دارد.


1) مائده آیه 2

2) «کدفع ضرورة اليتيم، لعموم (وَتَعاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَالتَّقْوى»؛ (محمد بن مکی عاملی[ شهید اول]، القواعد و الفوائد، ج 1، ص 406_ 407)

3) «فى ولاية الحسبة التي هي بمعنى القربة، المقصود منها التقرب بها إلى الله تعالی. و موردها کل معروف علم إرادة وجوده في الخارج شرعاً من غير موجد معين. فهو من قبيل ماكان فيه ولاية الفقيه، غير أنه متعذر الوصول له حتى يرجع إليه. وثبوتها فى مواردها مدلول عليه بالكتاب عموما»؛ (سيد محمد بحر العلوم، بلغة الفقيه، ج 3، ص 290)

4) «مثل قوله علیه السَّلام «كل معروف صدقة» وقوله علیه السَّلام: «عون الضعيف من أفضل الصدقة وأمثال ذلك»؛ (مرتضی انصاری، مكاسب، ج3، ص556_557)

5) شیخ حر عاملی، وسائل الشيعه، ج 9، ص459 ، ابواب الصدقه، باب 41، ح1

روایت دوم: صحيحۀ معاوية بن وهب:

وَ عَنْ عَلِي بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيرِ عَنْ مُعَاوِيَةَ بْنِ وَهْبٍ عَنْ أَبِى عَبْدِ اللهِ علیه السَّلام قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ صلَّی اللهُ علیه وآله كُل مَعْرُوفِ صَدَقَة. (1)

روایت سوم: معتبره سکونی:

مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلَى بْن إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ النَّوْفَلِي عَنِ السَّكونِي عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السَّلام قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ صلَّی اللهُ علیه وآله عَوْنُكَ الضَّعِيفَ مِنْ أَفْضَلِ الصَّدَقَةِ؛ (2)

کمک کردن تو به شخص ضعیف از بهترین صدقات است.

روایت چهارم:

الْقُطبُ الرَّاوَنَدِي فِي لُبِّ اللُّبَابِ، عَنِ النَّبِي صلَّى اللهُ عليه وآله قَالَ: إِنَّ اللَّهَ فِي عَوْنِ الْعَبْدِ مَا دَامَ الْعَبْدُ فِي عَوْنِ أَخِيه؛ (3)

خداوند در یاری بندگان است تا زمانی که بنده در کمک و یاری برادران دینی باشد.

فاعل کار خیر و نیکْ فقیه باشد یا مؤمن، ثواب دارد، همچنین فاعل معروف و کار نیک ثواب دارد، معروف، نماز، روزه، نماز بر میت، فروش مال یتیم و تأمین مخارج او، کمک به ضعیف، جهاد فی سبیل الله، تبلیغ دین باشد ثواب دارد؛ «كل معروف صدقة» این روایات به عموم و اطلاقشان دلالت دارند که مؤمن بر فروش و خرید مال یتیم ولایت دارد، چون فروش مال یتیم مصداق کار خیر و معروف و صدقه و عون ضعیف است.

پس تقریب استدلال این می شود که از سویی فروش و خرید برای یتیم کار خوب و معروفی است و از سویی دیگر روایات می گوید هر کار خوبی ثواب و پاداش دارد، در نتیجهْ تصدی امور یتیم توسط مؤمنان مطلوبیت و رجحان و مشروعیت دارد.

اشکال: این سه دلیل برای اثبات ولایت عدول مؤمنین از جهاتی مورد مناقشه واقع شده است که یکی از آن جهات بلکه اهم آن جهات، اِشکال تمسک به عام در شبهات مصداقیه است.

در اصول خوانده اید که تمسک به عام در شبهات مصداقیه، جایز نیست و در محل بحث، این که فروش مال یتیم کار خوبی است، اول کلام است. چه کسی گفته خرید


1) شیخ حر عاملی، وسائل الشيعه، ص 459 ، ابواب الصدقه، باب 41، ح2

2) همان، ج 15، ص 141، ابواب جهاد العدو، باب 59، ح2

3) محدث نوری، مستدرک، ج 12، ص 429، ابواب فعل المعروف، باب 34، ح 10

برای یتیم کار خوب و نیکویی است؟ اگر شخص متصدی ولایت داشته باشد کار خوبی است وگرنه مصداق دزدی و تصرف در مال مردم است و فعل حرام و معصیت خواهد بود.

پس در محل بحث شک و تردید در این است که در این مورد تصدی امور یتیم، کار حُسن و خوبی است یا خیر؟ و در چنین فرضی نمی توان به عمومات «کل معروف صدقه» تمسک نمود؛ چون از قبیل تمسک به عام در شبهات مصداقیه می شود.

لذا برخی از فقیهان، همچون مرحوم ایروانی در حاشیۀ بر مکاسب می فرماید: «و أنّه بين مستغنى عنه و بين غير مستغنی به»؛ (1)یعنی احتیاج به کل معروف صدقه نیست، ضرورتی به کل معروف صدقه نیست، این دلیل مشکلی را حل نمی کند، چون علی تقدیر احتیاجی به آن نیست و نمی تواند مشکلی را حل کند؛ مثلاً اگر قائل شدیم فروش مال یتیم باید انجام شود، چون حفظ نفس محترمه متوقف بر این فروش است، در این صورت فقیه باشد یا نباشد، اذن حاکم باشد یا نباشد این فروش باید انجام بگیرد، و در این صورت یقین به جواز این فروش دارید و به دلیل «کل معروف صدقه» احتیاجی نیست، و اگر یقین به جواز یا ضرورت انجام این کار نداریم؛ چون احتمال می دهیم این کار به حاکم شرع و فقیه واگذار شده باشد، در این صورت دلیل «کل معروف صدقه» کارایی ندارد؛ چون تمسک به عام در شبهه مصداقیه است. پس این دلیل سوم بلکه دلیل دوم و اول این مشکل را دارد که بنابر تقدیری احتیاج به این ادلّه نیست و بر تقدیر دیگر این ادلّه، مشکل را حل نمی کند چون محذور تمسک به عام در شبهه مصداقیه در مورد آن ها وجود دارد.

همان طور که دربارۀ آیۀ شریفۀ «مَا عَلَى المَحْسِنِينَ مِنْ سَبِیل» (2)نیز همین اشکال وارد است؛ اگر یقین به جواز دارید چون ضرورت است که احتیاج به آیه شریفه نمی باشد و اگریقین ندارید نمی توان به آیۀ شریفه استناد کرد؛ چون نمی دانیم فروش مال یتیم احسان است یا ظلم؟ اگر تصرف در کار فقیه است ظلم است و اگر نیست احسان است و اگر شک دارید و نمی دانید احسان است یا خیر؟ تمسک به آیه شریفه از قبیل تمسک به عام در شبهه مصداقیه است.

جواب: انصاف این است که این اشکال وارد نیست؛ چون در رابطه با مفاهیم احسان، تعاون بر نیکی و معروف، گاهی قائل می شویم که این ها حقایق شرعیه است، یعنی در


1) علی بن حسین حرّعاملی، حاشية المكاسب، ج1، ص158

2) توبه، آیه91

صدق احسان احتمال می دهیم که شارع مقدس قیدی را معتبر کرده است مثلاً فاعل آن باید وکالت یا ولایت داشته باشد، در این صورت این شبهه و اشکال وارد است و به مجرد احتمال، مشکل و محذور تمسک به عام در شبهات مصداقیه پیش می آید و می گوییم عنوان معروف و احسان از مفاهیم عرفیه است، در نتیجه، فروش مال یتیم برای تأمین مخارج او عرفاً کار خوب و نیکی است و احسان در حق اوست، پس شک و اجمالی نیست تا از قبیل تمسک به عام در شبهات مصداقیه شود و حق هم همین است که این ها مفاهیم عرفیه هستند و حقایق شرعیه نمی باشند، لذا این اشکال وارد نیست.

دلیل چهارم: چهار روایت است که در خصوص مال یتیم وارد شده که عبارتند از:

1.

صحيحۀ محمد بن اسماعیل بن بزيع ؛ (1)

2.

صحیحه علی بن رئاب؛ (2)

3.

صحيحه اسماعیل بن سعد اشعری؛ (3)

4.

معتبره سماعه. (4)


1) «وَعَنْهُ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ بَزِيعٍ قَالَ: مَاتَ رَجُلٌ مِنْ أَصْحَابِنَا وَلَم يوصِ فَرُفِعَ أَمْرُهُ إِلَى قَاضِي الْكُوفَةِ _ فَصيرَ عَبْدَ الْحَمِيدِ الْقَيمَ بِمَالِهِ وَكَانَ الرَّجُلُ خَلَّفَ وَرَثَةً صِغَاراً وَ مَتَاعاً وَ جَوَارِي فَبَاعَ عَبْدُ الْحَمِيدِ الْمَتَاعَ فَلَمَّا أَرَادَ بَيعَ الْجَوَارِي ضَعُفَ قَلْبُهُ عَنْ بَيعِهِنَّ إذ لم يكن الميتُ صَيرَ إِلَيهِ وَصِيتَهُ وَكانَ قِيامُهُ فِيهَا بأَمْرِ القَاضِي لِأَنَّهنَ فُرُوجُ قَالَ: فَذَكَرْتُ ذَلِكَ لِأَبِي جَعْفَرِ علیه السَّلام وَقُلْتُ لَهُ: يَمُوتُ الرَّجُلُ مِنْ أَصْحَابِنَا وَلَا يوصِي إِلَى أَحَدٍ وَيَخَلَّفْ جَوَارِي فَيقِيمُ الْقَاضِي رَجُلًا مِنَا فَيبِيعُهُنَّ أَوْقَالَ يقومُ بذَلِكَ رَجُلٌ مِنَا فَيضُعُف قَلبْهُ لأَنَّهُنَ فُرُوجُ فَمَا تَرَى فى ذلِك قَال فَقال : إذاكان القيمُ بهِ مِثْلَكَ وَمِثْل عَبْدِ الْحَمِيدِ فَلَا بأس»؛ (شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج 17، ص363، ابواب عقد البيع، باب 16، ح 2)

2) «مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيادٍ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبِ عَنِ ابْنِ رِئَابٍ قَال: سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ مُوسَى علیه السَّلام عَنْ رَجُلٍ بَيني وَبَينَهُ قَرَابَةً مَاتَ وَتَرَكَ أَوْلَاداً صِغَاراً وَتَرَكَ مَمَالِيكَ غِلْمَاناً وَ جَوَارِي وَ لَم يوصِ فَمَاتَرَى فِيمَنْ يَشْتَرِى مِنْهُمُ الْجَارِيةَ فَيَتَّخِذُهَا أُمَ وَلَدٍ وَمَا تَرَى فِي بَيعِهِمْ قَالَ: فَقَالَ: إِنْ كَانَ لَهُمْ وَلِي يَقُومُ بِأَمْرِهِمْ بَاعَ عَلَيْهِمْ وَنَظَرَلَهُمْ وَكَانَ مَأْجُوراً فِيهِمْ قُلْتُ: فَمَا تَرَى فِيمَنْ يَشْتَرِى مِنْهُمُ الْجَارِيةَ فَيَتَّخِذُهَا أُمَّ وَلَدٍ فَقَالَ: لَا بَأْسَ بِذَلِكَ إِذَا بَاعَ عَلَيْهِمُ الْقَيمُ لَهُمُ النَّاظِرُ فِيمَا يَصْلِحُهُمْ فَلَيسَ لَهُمْ أَنْ يَرْجِعُوا فِيمَا صَنَعَ الْقَيمُ لَهُمُ النَّاظِرُ فِيمَا يَصْلِحُهُمْ وَرَوَاهُ الشَّيخُ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبِ نَحْوَهُ وَكَذَا الصَّدُوق»؛ (همان، ص361_362، ابواب، باب 15، ح 1)

3) «مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يحيي وَ غَيرِهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ إِسْمَاعِيلَ بنِ سَعْدِ الْأَشْعَرِي قَالَ: سَأَلْتُ الرَّضَا علیه السَّلام عَنْ رَجُلٍ مَاتَ بِغَيرِ وَصِيةٍ وَتَركَ أَوْلَاداً ذُكرَاناً وَ غِلْمَاناً صِغَاراً وَتَرَكَ جَوَارِي وَمَمَالِيكَ هَلْ يَسْتَقِيمُ أَنْ تُبَاعَ الْجَوَارِي قَالَ نَعَمْ وَ عَنِ الرَّجُلِ يَمُوتُ بِغَيرِ وَصِيَّةٍ وَلَهُ وَلَدٌ صِغَارُ وَكبَارُ أَيحِلُّ شِرَاءُ شَيْءٍ مِنْ خَدَمِهِ وَمَتَاعِهِ مِنْ غَيْرِ أَنْ يَتَوَلَّى الْقَاضِي بَيعَ ذَلِكَ فَإِنْ تَوَلَّاهُ قَاضِ قَدْ تَرَاضَوْا بِهِ وَ لَم يَسْتَعْمِلَهُ الْخَلِيفَةُ أَيطِيبُ الشَّرَاءُ مِنْهُ أَمْ لَا فَقَالَ: إِذَا كَانَ الْأَكابِرُ مِنْ وُلْدِهِ مَعَهُ فِي الْبَيعِ فَلَا بَأْسَ إِذَا رَضِي الْوَرَثَةُ بِالْبَيعِ وَقَامَ عَدَكَ فِي ذَلِكَ»؛ (همان، ص 362_ 363، ابواب عقد البيع، باب 16، ح1)

4) «وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ زُرْعَةَ عَنْ سَمَاعَةَ قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ رَجُلٍ مَاتَ وَلَهُ بَنُونَ وَبَنَاتُ صِغَارُ وَكبَارُ مِنْ غَيرِ وَصِيَّةٍ وَلَهُ خَدَمُ وَمَمَالِيك وَعُقَدْ كيف يصْنَعُ الْوَرَثَةُ بِقِسْمَةِ ذَلِكَ المِيرَاتِ قَالَ: إِنْ قَامَ رَجُلٌ ثِقَةٌ قَاسَمَهُمْ ذَلِكَ كُلَّهُ فَلَا بَأْس»؛ (همان، ج 19، ص 422، كتاب الوصايا، باب 88، ح 2)

این چهار حدیث را روایات خاصه تعبیر می کنیم و از روایات دلیل سوم، به روایات عامه تعبیر می کنیم چون ربطی به مال صغير نداشت و مطلق امور حسبیه را شامل می شد.

این چهار روایت باید از چهار جهت بررسی شوند:

1.

ملاحظه اسناد این روایات؛ بحث از این جهت پیشتر بیان شد که این روایات معتبرند.

2.

ملاحظه این روایات از جهت دلالت بر ولایت وصي، أب و جد است: این جهت نیز پیشتر بیان شد که به ملاحظات متعددی، این روایات بر ولایت وصی دلالت می کنند.

3.

ملاحظۀ این روایات به منظور دلالتِ بر ولایت بعضی از مؤمنین بر بعضی دیگر که به برخی از فقرات این روایات اشاره می شود:

الف) در روایت اسماعیل بن سعد، (1)راوی از حضرت رضا علیه السَّلام سه سؤال کرده است که سؤال سوم ارتباط به مورد بحث دارد، آن سؤال این است:

عَنِ الرَّجُلِ يَمُوتُ بِغَيرِ وَصِيةٍ وَلَهُ وَلَدٌ صِغَارُ وَكبَارٌ أَيحِلُّ شِرَاءُ شَيْ ءٍ مِنْ خَدَمِهِ وَمَتَاعِهِ مِنْ غَير أَنْ يَتَوَلَّى الْقَاضِي بَيعَ ذَلِكَ؛

مردی بدون وصیت از دنیا رفته است و فرزندان صغیر و کبیری دارد آیا می توان مقداری از اموال آن ها را بدون مراجعه به قاضی و حاکم شرع خرید؟

این پرسش را این گونه نیز مطرح می کند: خرید این زمین با نظر قاضی غیر رسمی چگونه است؟ امام علیه السَّلام می فرمایند: اگر خرید این زمین با اجازه پسر بزرگ و نماینده فرزندان صغیر بوده است، اشکالی ندارد؛ یعنی اگر مؤمنی از طرف صغیر در جریان معامله باشد، این خرید عیب ندارد.

بنابراین، مصحّح بیع در سهم صغار، وجود مؤمنی است که در جریان باشد، اگر این مؤمن ولایت بر فروش نداشته باشد، بیع باید باطل باشد، از این که امام فرموده اند بیع


1) «مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيِي وَ غَيرِهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ إِسْمَاعِيلَ بنِ سَعْدِ الْأَشْعَرِي قَالَ: سَأَلْتُ الرَّضَا علیه السَّلام عَنْ رَجُلٍ مَاتَ بِغَيرِ وَصِيةٍ وَتَرَكَ أَوْلَاداً ذُكرَاناً وَ غِلْمَاناً صِغَاراً وَ تَركَ جَوَارِي وَمَمَالِيكَ هَلْ يَسْتَقِيمُ أَنْ تُبَاعَ الْجَوَارِي قَالَ: نَعَمْ وَ عَنِ الرَّجُلِ يَمُوتُ بِغَيرِ وَصِيَّةٍ وَلَهُ وَلَدٌ صِغَارُ وَكبَارُ أَيحِلُ شِرَاءُ شَيْءٍ مِنْ خَدَمِهِ وَ مَتَاعِهِ مِنْ غَيْرِأَنْ يَتَوَلَّى الْقَاضِي بَيعَ ذَلِكَ فَإِنْ تَوَلَّاهُ قَاضٍ قَدْ تَرَاضَوْا بِهِ وَ لَم يَسْتَعْمِلُهُ الْخَلِيفَةُ أَيطِيبُ الشَّرَاءُ مِنْهُ أَمْ لَا فَقَالَ: إِذَا كَانَ الْأَكَابِرُ مِنْ وُلْدِهِ مَعَهُ فِي الْبَيعِ فَلَا بَأْسَ إِذَا رَضِي الْوَرَثَةُ بِالْبَيعِ وَقَامَ عَدْل في ذلك»؛ (شيخ حرّ عاملی، وسائل الشیعه، ص 362_363، ابواب عقد البيع، باب 16، ح 1)

صحیح است به وضوح استفاده می شود که مؤمن ولایت بر فروش زمین صغیر داشته است.

در کیفیت استفاده از روایت دقت کنید که ابهام و اجمالی در ضمایر روایت است که البته صدمه ای به روایت نمیزند. سؤال این است:

عَنِ الرَّجُلِ يَمُوتُ بِغَيرِ وَصِيةٍ وَلَهُ وَلَدٌ صِغَارُ وَكبَارٌ أَ يحِلُّ شِرَاءُ شَيْ ءٍ مِنْ خَدَمِهِ وَمَتَاعِهِ مِنْ غَيرِ أَنْ يَتَوَلَّى الْقَاضِي بَيعَ ذَلِكَ فَإِنْ تَوَلَّاهُ قَاضٍ قَدْ تَرَاضَوَابِهِ وَلَمْ يَسْتَعْمِلْهُ الْخَلِيفَةُ أَيطِيبُ الشِّرَاءُ مِنْهُ؟

جواب از اینجا شروع می شود:

فَقَالَ: إِذَا كَانَ الْأَكابِرُ مِنْ وَلَدِهِ مَعَهُ فِي الْبَيعِ فَلَا بَأْسَ إِذَا رَضِي الْوَرَثَةُ بِالْبَيعِ وَقَامَ عَدَكَ في ذَلِكَ؛

سپس فرمود: اگر مثلاً سه پسر کبیر دارد باید در جریان قرار بگیرند و از طرف صغیر نیز نماینده و مؤمن عدلی در جریان باشد، اشکال ندارد.

اجمال روایت از این جهت است که مرجع ضمیر «معه في البيع» چیست؟ دو احتمال هست:

1.

احتمال دارد در فروش توسط قاضی این کار معتبر باشد؛ یعنی بیع را قاضی انجام داده است و مصحح آن نظارت مؤمن عدل است، اگر نظارت عدل این قدر تأثیر دارد که بیع قاضی را تصحیح کند، فروش خود مؤمن عدل به طریق اولی صحیح خواهد بود. بنابراین احتمال که مرجع ضمیر قاضی باشد، ابتدا این روایت نظارت مؤمن عدل را می گوید و به طریق اولویت می گوید فروش خود مؤمن عدل صحیح است.

2.

احتمال دارد مرجع «معه»، مشتری باشد. به این بیان: امام می فرماید: این خریدار زمین چه از قاضی بخرد چه از غیر قاضی بخرد، اگر از قاضی می خرد و ورثه خبر ندارند که باطل است و اگر فرزندان کبیر در جریان می باشند و صغیر در جریان نیست، این هم باطل است. امام علیه السَّلام ضابطه را این گونه می فرماید: اگر فرزندان کبیر در جریان معامله هستند و از جانب فرزند صغیر نماینده عدل باشد. در این صورت معامله صحیح است وهمین احتمال دوم متعیّن است و در نتیجه با بودنِ مؤمن عدل و فرزندان کبیر، بیع صحیح است.

پس ضمیر «معه» نوعی اجمال دارد اما صدمه به استدلال نمی زند، چون اگر به

قاضی برگردد از نظارت پی به صحت خود معاملۀ عدل شود، اگر به مشتری بخورد که هیچ مشکلی ندارد و برای خرید و فروش این مال، دو شرط است: فرزندان کبیر که شریک هستند باشند و عدول مؤمنین که ولی صغیراند، باشد.

در استدلال به این روایت مناقشه ای شده که سیدنا الاستاد (1)اصرار به آن مناقشه دارد _ خصوصاً در صحیحۀ محمد بن اسماعیل _ و آن مناقشه این که امام علیه السَّلام می فرمایند: «فلا بأس»، آیا حکم کلّی الهی را بیان کرده است؛ یعنی ولایت مؤمن، مجعول از جانب خداوند متعال است، همان طور که ولایت أب و جد از طرف خداوند متعال جعل و اعتبار شده است. یا این که مفاد آن این است که امام علیه السَّلام ولایت و سلطۀ خود بر مال صغیر را تفویض به مؤمن عادل کرده است، خود امام حق داشت معامله را اجازه کند، این حق را به مؤمن واگذار کرده است.

سيدنا الاستاد اصرار دارد امام علیه السَّلام حکم کلّی را بیان نمی کند، در نتیجه دچار مشکل می شویم که هر امامی در دایره ولایت خودش حق تصرف دارد و قضیه شخصیه می شود و بعد از آن امام، دیگر این تفویض حق باطل می شود و ولایت برای مؤمن عادل به نحو کلی ثابت نخواهد شد.

این مناقشه در این روایت اصلاً وارد نیست؛ چون واگذاری و تفویض حق مئونه زائد می خواهد، اما بیان حکم کلّی الهی مئونه زائد نمی خواهد. وقتی امام علیه السَّلام می فرماید: «فلا بأس»، حکم کلّی الهی را بیان می کند، اما اگر بخواهد بگوید: حقی که من دارم به طبیعی مؤمن عدل واگذار کردم، خلاف ظاهر است و عبارت «فلا بأس» قالب این معنا نیست. بیان حکم سلطنتی خلاف ظاهر است و واگذاری حق شخصی مئونه زائد می خواهد. نتیجه این که، ظاهراً _ والله العالم _ این روایت از لحاظ سندی معتبر است و دلالت آن هم بر ثبوت ولایت برای مؤمنین واضح است.

ب) حدیث دوم از احادیث اربعۀ موثقۀ سماعه است. (2)

سماعه از امام این گونه می پرسد: مردی مرده است، اولاد صغیر و کبیر دارد و تقسیم


1) «نعم لا يحتمل فيها الإجازة الشخصية؛ لأن الظاهر من السؤال والجواب هو التكليف الكلى»؛ سید روح الله خمینی، کتاب البيع، ج 2، ص674)

2) «وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ زُرْعَةَ عَنْ سَمَاعَةَ قَال: سَأَلْتُهُ عَنْ رَجُلٍ مَاتَ وَلَهُ بَنُونَ وَبَنَاتُ صِغَارُ وَكبَارُ مِنْ غَيرِ وَصِيةٍ وَلَهُ خَدَمُ وَمَمَالِيك وَ عُقَدْ كيف يصْنَعُ الْوَرَثَةُ بِقِسْمَةِ ذَلِكَ المِيرَاتِ قَالَ: إِنْ قَامَ رَجُلٌ ثِقَةٌ قَاسَمَهُمْ ذَلِكَ كُلَّهُ فَلَا بَأْسَ»؛ (شیخ حر عاملی، وسائل الشيعه، ج 19 ، ص ،422 ، كتاب الوصايا، باب 88، ح2)

اموالش ضرورت دارد، جد و پدرش مرده اند و وصی ندارد، چه باید کرد؟ این روایت در ولایت وصی هم میتواند دلیل باشد.

امام می فرماید: تقسیم مانعی ندارد، شخص مورد اعتماد و اطمینان تقسیم کند.

ملاحظه کنید:

قَالَ: إِنْ قَامَ رَجُلٌ ثِقَةٌ قَاسَمَهُمْ ذَلِكَ كُلَّهُ فَلَا بَأْسَ؛

اگر مرد ثقه و قابل اطمینان است تقسیم کند و این تقسیم نافذ است.

این روایت دلالتش على المدعی واضح تر از روایت نخست است و امام می فرماید: ولایت بر تقسیم، از آنِ کسی است که ثقه است.

مؤید این روایات، صحیحۀ محمد بن اسماعیل (1)است که مکرر خواند شده است: «فَقَال إِذَا كَانَ الْقَيمُ بِهِ مِثْلَكَ وَ مِثْلَ عَبْدِ الْحَمِيدِ فَلَا بَأْسَ». این روایت بر مدعی دلالت می کند.

این که گفته می شود مؤید است، بحث طولانی ای دارد؛ چون در تعبیر «اذاکان مثلك» پنج خصوصیت است:

1.

شیعه باشد که محمد بن اسماعیل شیعه است؛

2.

محمد بن اسماعیل ثقه بوده است، یعنی علاوه بر ایمان، باید ثقه نیز باشد؛

3.

می گویند محمد بن اسماعیل از فقهاست، لذا بلغة الفقیه برای اثبات فقیه بودنش می گوید: «أو في الفقاهة لكون محمد بن إسماعيل بن بزيع من الفقهاء من مشايخ بن شاذان». (2)فضل بن شاذان با آن عظمتش از محمد بن اسماعیل روایت دارد. پس این خصوصیت نیز هست؛

4.

مسلمان باشد؛

5.

دارای همه این خصوصیات باشد.

پس با این اجمال نمی توان گفت دلالت بر مدعی دارد، چون اگر همه خصوصیات


1) «وَ عَنْهُ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ بن بَزِيعٍ قَالَ: مَاتَ رَجُلُ مِنْ أَصْحَابِنَا وَ لَم يوصِ فَرُفِعَ أَمْرُهُ إِلَى قَاضِي الكوفَةِ - فَصيرَ عَبْدَ الْحَمِيدِ الْقَيمَ بِمَالِهِ وَكانَ الرَّجُلُ خَلَّفَ وَرَثَةً صِغَاراً وَ مَتَاعاً وَ جَوَارِي فَبَاعَ عَبْدُ الْحَمِيدِ الْمَتَاعَ فَلَمَّا أَرَادَ بَيعَ الْجَوَارِي ضَعُفَ قَلْبُهُ عَنْ بَيعِهِنَّ إِذْ لَم يكن الميتُ صَيرَإِلَيهِ وَصِيتَهُ وَكَانَ قِيامُهُ فِيهَا بِأَمْرِ الْقَاضِي لِأَنَّهُنَّ فُرُوجُ قَالَ: فَذَكَرْتُ ذَلِكَ لِأَبِي جَعْفَرِ علیه السَّلام وَقُلْتُ لَهُ: يَمُوتُ الرَّجُلُ مِنْ أَصْحَابِنَا وَلَايوصِي إِلَى أَحَدٍ وَ يَخَلَّفُ جَوَارِي فَيقِيمُ الْقَاضِي رَجُلاً مِنَا فَيبِيعُهُنَّ أَوْ قَالَ يقُومُ بِذَلِكَ رَجُكَ مِنَا فَيضُعُف قَلْبُهُ لِأَنَّهُنَّ فُرُوجُ فَمَا تَرَى فِي ذَلِكَ قَال: فَقَالَ: إِذَا كَانَ الْقَيمُ بِهِ مِثْلَكَ وَ مِثْلَ عَبْدِالْحَمِيدِ فَلَا بأس»؛ (شیخ حر عاملی، وسائل الشيعه، ج 17، ص 363، ابواب عقد البيع، باب 16، ح 2)

2) سيد محمد بحر العلوم، بلغة الفقيه، ج 3، ص291

باشد، ولایت فقیه را می گوید. نتیجه این که فعلاً این را مؤید قرار میدهیم؛ چون نمی رسیم این مطلب را اثبات کنیم.

دلیل پنجم: آیۀ مبارکۀ «وَ لا تَقْرَبُوا مَالَ الْيَتِيمِ إِلا بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ» است؛ (1)به مال يتيم جز به بهترین صورت و برای اصلاح نزدیک نشوید. مرحوم محقق اردبیلی، (2)سید جواد عاملی (3)وسيدنا الاستاد (4)به آن اشاره کرده اند.

براساس مقتضای اطلاق این آیه، تصرف احسن برای مؤمن، جایز است، پس معلوم می شود مؤمن بر تصرف در اموال یتیم ولایت دارد. اما این دلیل ناتمام است؛ چون این خطاب مربوط به حدود و کیفیت تصرف اولیاء اطفال است، به این آیه نمی توان اثبات ولایت کرد. کسی که از خارج به اجماع و حکم عقل و دلیل نقلی، ولیّ شمرده شده و ولایت او ثابت شده است، مثل جد، أب و حاکم شرع، در این آیه مبارکه حدود تصرفشان مشخص می شود که باید تصرفاتشان تصرف احسن باشد. شما نمی دانید مؤمن ولایت دارد یا خیر، حکم اثبات موضوع خود نمی کند، از جواز تصرف به احسن نمی توانید بگویید مؤمن ولایت دارد یا خیر؟ پس این آیه در مقام بیان کیفیت و نحوۀ تصرف است، نه در مقام بیان مَن لَهُ التصرف و مورد بحث ما در مَن لهُ التصرف است.

دلیل ششم: عبارتی از صاحب جواهر است که می فرماید: «قيل: بل و حكاية فعل الخضر يقتضى ثبوتها العدول المؤمنین»؛ (5)گفته شده: حکایت فعل حضرت خضر، بر ثبوت ولایت برای عدول مؤمنین دلالت می کند. در این باره باید دید اولاً: مراد از قیل، کدام فقیه است؟ و ثانياً : یفیت دلالت جریان خضر بر مدعا چگونه است، این دلیل به آیۀ مبارکۀ سورۀ کهف اشاره می کند.

« وَ أَمَّا الْجِدَارُ فَكانَ لِغُلامين يَتيمين في المدينَةِ وَكَانَ تَحْتَهُ كَنْزُ لَهُما وَكَانَ أَبُوهُمَا صالحاً»؛ (6)

و اما آن دیوار، از آن دو نوجوان یتیم در آن شهر بود و زیر آن گنجی متعلّق به آن دو وجود


1) انعام آیه 152

2) ويدل عليه قوله تعالى: (وَ لا تَقْرَبُوا مال اليتيم إلّا بِالَّتِي هِي أَحْسَنُ)»؛ (احمد بن محمد محقق اردبیلی، مجمع الفائدة و البرهان، ج 9، ص 232

3) ويدل عليه قوله تعالى: (وَ لا تَقْرَبُوا مَالَ الْيَتِيمِ إِلَّا بِالَّتِي هِي أَحْسَنُ)»؛ (سید جواد عاملی، مفتاح الکرامه، ج5، ص257)

4) «منها قوله تعالى: (وَلا تَقْرَبُوا مالَ الْيَتِيمِ إِلَّا بِالَّتِي هِي أَحْسَنُ)»؛ (سید روح الله خمینی، کتاب البیع، ج 2، ص 696)

5) محمد حسن نجفی جواهر الکلام، ج 26، ص 103

6) کهف، آیه 82

داشت و پدرشان مرد صالحی بود.

دلالت این جریان بر مدعا این گونه است که حضرت خضر علیه السَّلام زمانی که مشاهده کرد آن دیوار در شُرف خرابی است و کج شده است و اگر دیوار خراب شود، آنچه در زیر آن پنهان است که گنج بوده هویدا می شود و به سرقت می رود، ایشان این دیوار را درست کرد و دیوار راست و محکم شد.

محکم کردن دیوار، تصرف در آن است. دیوار مال صغیر است، تصرف در مال صغیر ولایت می خواهد حضرت خضر در این تصرفی که کرده باید ولایت داشته باشد، از جواز این تصرف، استفاده می شود مؤمن بر تصرف در مال یتیم ولایت دارد و این تصرف، کاشف از آن است که ایشان از باب ولایت عدول مؤمنین، حق جواز تصرف داشته است.

بر این تقریب و استدلال سه اشکال شده است:

اشکال اول: اگر حضرت خضر از انبیای الهی می باشد، همان طور که در برخی از روایات آمده، این جریان دلالت بر ولایت انبیا دارد و به مورد بحث که ولایت عدول مؤمنین باشد، ربطی ندارد.

اشکال دوم: اگر حضرت خضر، نبی و رسول نبوده باشد، ولی کسی است که افقه الفقها بوده و انبیای الهی از او درخواست نصیحت دارند، حضرت موسی علیه السَّلام از او تقاضای نصیحت و حکمت می کرده است. پس این جریان به درد ولایت فقیه می خورد نه ولایت عدول مؤمنين. عجب این است که برای ولایت فقیه به این آیه استدلال نشده است.

اشکال سوم: بر فرض قبول این که، این ولایت، در زمان حضرت موسی علیه السَّلام شرایع قبلی بوده است، نهایتاً در زمان حضرت موسی علیه السَّلام مؤمن ولایت داشته باشد، و نمی توان این را در اسلام ثابت کرد. البته بحث آن در اصول است که استصحاب احکام شرایع سابقه درست است یا خیر؟ که اول بحث است.

جای تعجب است که فقهایی، همچون محقق اردبیلی، (1)صاحب جواهر (2)و سيد جواد عاملی (3)این قضیه را به عنوان استدلال مطرح کرده اند و ظاهراً اصل این استدلال را محقق اردبیلی، ابتدا در کتب فقهی مطرح کرده و سپس دیگران بیان کرده اند.

بحث اخلاقی: در کتاب های حدیثی و تاریخی این جریان این بحث مطرح شده که


1) وحكاية فعل الأخضر علیه السَّلام فافهم»؛ (احمد بن محمد محقق اردبیلی مجمع الفائدة و البرهان، ج 9، ص 232)

2) «قيل: بل و حكاية فعل الخضر يقتضى ثبوتها العدول المؤمنين»؛ (محمد حسن نجفی جواهر الکلام، ج26، ص103)

3) و حكاية فعل الخضر علیه السَّلام» (سید جواد عاملی مفتاح الکرامه، ج 5، ص257)

گنج مخفی زیر دیوار چه بوده است؟ سه احتمال وجود دارد:

1.

صحف و كتب علمی بوده است؛

2.

مراد از گنج، مال بوده است؛

3.

مراد از گنج، هم مال و هم صحف علم بوده است.

مرحوم مجلسی در بحار الأنوار (1)روایات آن را بیان کرده است.

محدثین می گویند: گنج مخفی هم مال و هم صحف علمی بوده است و به روایت مرحوم مجلسی در بحار الأنوار استناد کرده اند. (2)

از نظر معنوی و اخلاقی، درباره جملاتی که در لوح مکتوب بوده روایات مختلفی است. همه روایات اتفاق دارند کلمه توحید بوده است و در سایر نوشته های در آن لوح اختلاف شده است. جملاتی که در لوح نوشته شده است:

1.

لا اله الا الله محمد رسول الله؛

2.

عجبت لمن يعلم الموت حق كيف يفرح؛

3.

عجبت لمن يؤمن بالقدر كيف يفزع ؛

4.

عجبت لمن يذكر الناركيف يضحك ؛

5.

عجبت لمن يرى الدنيا و تصرف حالها حالا بعد حال كيف يطمن اليها.

مطلب اخلاقی دیگر در این جریان نصایح حضرت خضر به حضرت موسی علیه السَّلام است که این نصایح در تفاسیر آمده است، بعد از آن جریان روایتی از پیامبر اکرم صلّى الله عليه وآله نقل شده که اگر حضرت موسی عجله نمی کرد، هزار مورد عجیب تر از این سه جریان برای او کشف می شد.


1) محمدباقر مجلسی، بحارالأنوار، ج 13، ص 286، باب 10، ح 2؛ «عيون أخبار الرضا علیه السَّلام بالأَسَانِيدِ الثَّلَاثَةِ عَنِ الرِّضَا عَنْ آبَائِهِ عَنِ الْحُسَينِ بنِ عَلِي علیه السَّلام أَنَّهُ قَالَ : وُجِدَ لَوْحُ تَحْتَ حَائِطِ مَدِينَةٍ مِنَ الْمَدَائِنِ فِيهِ مَكتُوبُ أَنَا اللهُ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنَا وَ مُحَمَّدٌ نَبِي عَجِبْتُ مِنْ أَيْقَنَ بِالمَوْتِ كيف يَفْرَحُ وَ عَجِبْتُ مِنْ أَيْقَنَ بِالْقَدَرِكيف يحْزَنُ وَ عَجِبْتُ لِمَنِ اخْتَبَرَ الدُّنْيا كيفَ يَظْمَئِنُّ إِلَيْهَا وَ عَجِبْتُ مِنْ أَيْقَنَ الْحِسَابَ كيف يذنب»؛ (همان، ص 295، ح11). «الكافي عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ شرِيفِ بْنِ سَابِقِ أَوْ رَجُلٍ عَنْ شَرِيفِ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ أَبِي قُرَّةَ عَن أَبي عَبْدِ اللَّهِ علیه السَّلام قَالَ: لَا أَقَامَ العَالِمُ الْجِدَارَ أَوْحَى اللهُ تَبَارَكَ وَتَعَالَى إِلَى مُوسَى علیه السَّلام أَنِّي مُجَازِي الْأَبْنَاءِ بِسَغَى الْآبَاءِ إِنْ خَيْراً فَخَيرُ وَ إِنْ شَرَا فَشَرُ لَا تَزْنُوا فَتَرْنِي نِسَاؤُكُمْ وَمَنْ وَطِئَ فِرَاشِ امْرِيَّ مُسْلِمٍ وُطِئَ فِراشُهُ كَمَا تَدِینُ تُدَان»؛ (همان، ص 296 ، ح 13)

2) «تفسير القمي أَبِي عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي عُمَيرِ عَنْ مُعَاوِيَةَ بْنِ عَمَّارٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللهِ علیه السَّلام أَنَّهُ قَالَ: كَانَ ذَلِكَ الْكَنْزُ لَوْحاً مِن ذَهَبٍ فِيهِ مَكتُوبُ بِسْمِ اللهِ لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللهِ صلَّی اللهُ علیه وآله عَجِبْتُ مِنْ يَعْلَمُ أَنَّ الموتَ حَقٌّ كيف يفْرَحْ عَجِبْتُ مِنْ يُؤْمِنُ بِالْقَدَرِكَيفَ يفْرَقُ عَجِبْتُ لمن يذكرُ النَّارَكيف يضحك عَجِبْتُ من يرى الدُّنْيا وَ تَصَرُّفَ أَهْلِهَا حَالًا بَعْدَ حَالٍ كيف يظمَئِنُ إِليها»؛ (محمد باقر مجلسی، بحار الانوار، ج 13، ص 286 ، ح 2)

حضرت خضر اَطوَل اولاد آدم است، برخی روایات (1)می گویند ایشان تا نفخ سود زنده است و از یاران حضرت حجت علیه السَّلام است.

از بین این نصایح حضرت خضر، نصیحت 54 برای شما انتخاب شده است:

الكافى عَلى بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ يُونُسَ عَنْ رَجُلٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللهِ علیه السَّلام قَالَ: قَالَ الْخَضِرُ لِمِوسَى علیه السَّلام: يا مُوسَى إِنَّ أَصْلَحَ يؤمَيكَ الَّذِي هُوَ أَمَامَكَ فَانْظُرَأَى يَوْمٍ هُوَ وَأَعِدَّ لَهُ الْجَوَابَ فَإِنَّكَ مَوْقُوفٌ وَمَسْئُولٌ وَخُذْ مَوْعِظَتَكَ مِنَ الدَّهْرِ فَإِنَّ الدَّهْرَ طَوِيل قَصِيرٌ فَاعْمَلْ كَأَنَّكَ تَرَى ثَوَابَ عَمَلِكَ لِيكونَ أَطْمَعَ لَكَ فِي الْأَجْرِ فَإِنَّ مَا هُوَآتِ مِنَ الدُّنْيا كَمَا قَدْ وَلَّى مِنْهَا؛

ای موسی! بهترین دو روز (زندگانی دنیا و آخرتت) همان روزی که در پیش داری (که روز آخرت باشد) پس ببین که آن روز چه روزی است و جوابی برای آن آماده و مهیا کن؛ زیرا تو بازداشت شوی و پرسش شوی و تو پند خود را از دنیا بگیر؛ زیرا روزگار هم دراز است و هم کوتاه، پس چنان کار کن که گویا ثواب کردارت را به چشم خود ببینی تا به آخرت خود امیدوارتر باشی؛ زیرا آنچه از دنیا بیاید همانند آن است که رفته است.

حضرت خضر به حضرت موسی علیه السَّلام می فرماید: روزی که در پیش است، آخرت و قیامت است. در فکر آن روز باش که مسئلۀ آن روز چیست و اهمیت را بر آن قرار بده. آن يوم اصلح، روزی است که انسان باید پاسخ گوی رفتار و کردار خویش باشد.

جهت سوم: اعتبار عدالت در مؤمن متصدی امور طفل

جهت دیگر مورد بحث این که مفاد این روایات، در مورد مؤمن متصدی امر صغير، عدالت شرط است یا خیر؟

فرض کنید فردی مسلمان، شیعه و مورد وثوق است، اما غیبت می کند. این شخص فاسق، بر فروش زمین صغیر، آیا ولایت دارد یا خیر؟ اگر قائل به کفایت وثوق شویم این شخص ولایت دارد و اگر عدالت را شرط بدانیم این شخص ولایت ندارد.

براساس اختلاف روایات، در متون فقهی هم اختلاف به وجود آمده است، در


1) «الخصال أَبي عَنْ سَعْدٍ عَنِ الْأَصْفَهَانِي عَنِ الْمُنقَرِى عَنْ سُفْيانَ بْنِ عُيِّينَةَ عَنِ الزُّهْرِى عَنْ عَلِي بْنِ الْحُسَينِ علیه السَّلام قَالَ: كَانَ آخِرَمَا أَوْصَى بِهِ الْخَضِرُ مُوسَى بْنَ عِمْرَانَ علیه السَّلام أَنْ قَالَ لَهُ : لَا تُغَيرنَ أَحَداً بِذَنْبِ وَإِنَّ أَحَبَّ الْأُمُورِ إِلَى اللهِ عَزَّوَجَلَ ثَلَاثَةُ الْقَصْدُ فِي الْجِدَةِ وَ الْعَفْوُ فِي الْمَقْدُرَةِ وَالرِّفْق بِعِبَادِ اللهِ وَ مَا رَفَق أَحَدٌ بِأَحَدٍ فِي الدُّنْيا إِلَّا رَفَق اللهُ عَزَّوَجَكَ بِهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَرَأْسُ الْحِكمِ مَخَافَةُ اللَّهِ تَبَارَكَ وَتَعَالَى»؛ (محمد باقر مجلسی، بحار الانوار، ج 13، ص 294، ح8)

برخی از متون فقهی تعبیر «ولاية عدول المومنین» و در برخی تعبیر «ولاية المومنين» شده است.

كلمات فقها را ملاحظه کنید:

صاحب جواهر الکلام می فرماید:

ولاية المؤمنين بعضهم على بعض؛ (1)

در این عبارت کلمۀ عدول به چشم نمی خورد.

طباطبائی در ریاض المسائل می فرماید:

وللمؤمنين مع فقده؛ (2)

اگر دسترسی به حاکم شرع متعذر بود، ولایت از آنِ مؤمن است.

اردبیلی در مجمع الفائده والبرهان می فرماید:

بل الظاهر ثبوت ذلك لمن يوثق بدينه وأمانته بعد تعذّر ذلك كلّه.(3)

اگر مؤمن امین باشد و خائن نباشد، شارب خمر باشد یا نباشد ولایت دارد، یعنی عدالت شرط نیست. این کلمات فقها صراحت دارد عدالت شرط نیست و ولایت برای مطلق مؤمن ثابت است.

مرحوم شیخ در مکاسب می فرماید:

مسألة في ولاية عدول المؤمنين. (4)

مرحوم خوانساری در جامع المدارک می فرماید:

و مع التعذّر يرجع إلى عدول المؤمنين. (5)

استادنا المحقق در منهاج می فرماید:

ومع التعذر فالولاية لعدول المومنين. (6)

در این عبارات عنوان را عدول مؤمنین قرار داده اند از این عنوان استفاده می شود در متصدی، عدالت شرط است.


1) محمد حسن نجفی جواهر الکلام، ج26، ص103

2) سیدعلی بن محمد طباطبایی، ریاض المسائل، ج 9، ص256

3) احمد بن محمد محقق اردبیلی مجمع الفائدة و البرهان، ج 9، ص 232

4) مرتضی انصاری، مکاسب، ج 3، ص561

5) سید احمد خوانساری، جامع المدارك، ج 3، ص 377

6) سیدابوالقاسم خونی منهاج الصالحين، ج 2، ص 22

منشأ اختلاف در کتاب های فقهی، اختلاف روایات است؛ مثلاً معتبره سماعه می گوید: امانت کفایت می کند، صحیحۀ اشعری می گوید: عدالت باید باشد.

ادلّۀ اعتبار عدالت در ثبوت ولایت مؤمنین

معروف و مشهور می گویند: در ثبوت ولایت برای مؤمنین، عدالت شرط است. برای این نظریه دو دلیل بیان کرده اند:

دلیل اول: اعتبار عدالت در مؤمن متصدیِ اموال ایتام، به خاطر جمع بین روایات است، به این بیان: نسبت بین عنوان ثقه و عدالت، عام و خاص مطلق است، ثقه اعم از عادل است، چون امین و ثقه و مورد اطمینان ممکن است شارب الخمر یا غیبت کننده باشد و یا نباشد. عنوان عادل اخص از ثقه است، در نتیجه تعارض بین موثقۀ سماعه که می گوید: مجرد ثقه کفایت می کند با صحیحۀ اشعری که می گوید: عدالت معتبر است، از قبیل تعارض بین مطلق و مقید است، مقتضای قاعدۀ این که خاص مقدم بر عام شود، به برکت اخص از اطلاق مطلق رفع ید می شود. در نتیجه متصدی در امور طفل باید عادل باشد.

این دلیل، دو مؤيد هم دارد:

1. لفظ ثقه در معنای عدالت، در روایات زیاد استعمال شده است، ثقه گفته شده و مقصود عدالت بوده است، مثلاً در روایات نماز جماعت آمده: «صل من تثق بدینه» که در این جا قطعاً مراد از ثقه، عدالت است، نمی توان پشت سر کسی که دروغ می گوید و غیبت می کند، نماز خواند.

پس مقصود از جملۀ رجل ثقة، رجل عادل می باشد و در نتیجه تعارض و تنافی برطرف می شود.

2. مورد موثقه سماعه که می گوید: مطلق وثاقت کفایت می کند، باب تمیز سهام است که در آن نقل و انتقالی در کار نیست، لذا اصلاً بين موثقة سماعه و صحیحۀ اشعری تعارضی نیست، چون در باب نقل و انتقال، دو طایفۀ از روایات ندارید بلکه یک طایفه دارید که صحیحۀ اشعری است و معارض ندارد که مفاد آن اشتراط عدالت در تصرفات مؤمنین است ... بر این اساس می گویند: عدول مؤمنین ولایت دارند و مطلق مؤمن ولایت ندارد.

دلیل دوم: مقتضای اصل است که مرحوم شیخ انصاری (1)به آن اشاره می کند؛ یعنی در مورد مؤمن متصدی بر امور طفل، مقتضای اصل این است که عدالت شرط باشد.


1) مرتضی انصاری مکاسب، ج 3، ص 564

مراد از این اصل، اصل عملی است یا اصل لفظی؟ ظاهراً مراد، اصل عملی باشد، یعنی مقتضای اصل این است که فاسق ولایت ندارد و بیع فاسق باطل باشد.

پیشتر بیان شد اصل اولیه، عدم ولایت شخصی بر شخص دیگر است. از این اصل و قاعدۀ اولیه، راجع به خداوند، پیامبر صلَّی اللهُ علیه وآله، ائمه علیهم السَّلام، پدر، جد، وصی و عدول مؤمنین به جهت دلیل خاص دست برداشتیم، ولی درباره شخص فاسق، دلیل نداریم و اصل اولیه می گوید: فاسق ولایت بر فروش ندارد. یا به تقریر دیگر، در مقام شک در صحت بیع فاسق، اصالة الفساد می گوید: بیع فاسق باطل است.

در مقابل، در بعضی از کلمات سيدنا الاستاد (1)و محقق خوانساری دیده می شود که می گویند: مقتضای قواعد، کفایت امانت و وثوق است و عدالت شرط نمی باشد. محقق اردبیلی نیز عدالت را شرط نمی داند و می گوید: «بل الظاهر ثبوت ذلك لمن يوثق بدينه وأمانته بعد تعذر ذلك كلّه». (2)بعد از فقدان سایر اولیا، ولایت برای شخصی که مورد اعتماد و وثوق باشد ثابت است. مرحوم آقای خوانساری هم می گوید: «و یمکن أن یکون الشرط أحد الوصفين من العدالة والوثاقة»؛ (3)شرط يراى ثبوت ولایت مؤمن یکی از دو وصف عدالت یا وثاقت می باشد.

در حقیقت این دو محقق می گویند: تعارض به اطلاق و تقیید نیست و عامین من وجه است.

پس اولاً باید دید بین عنوان عدالت و فسق عموم و خصوص من وجه است یا خیر، و ثانياً تعارض بین مفهومین است یا بین منطوقین و ثالثاً دلالت بر عموم بالاطلاق است یا بالوضع و رابعاً پس از این که این خوب روشن شد باید یک بحث اصولی شود که در بلوغ في الجمله اشاره کردیم که در عامین من وجه چه باید کنیم به مرجحات رجوع کنیم یا تساقط کنیم. این خود بحث مفصلی دارد.

به نظر ما نسبت بین دو طایفۀ از روایات عموم مطلق ،است، لذا عدالت شرط برای متصدی است و حداقل با بودن مؤمن عادل، نوبت به شخص غیر عادل نمی رسد.


1) سیدروح الله خمینی، کتاب البیع، ج 2، ص 682

2) احمد بن محمد محقق اردبیلی مجمع الفائدة و البرهان، ج9، ص232

3) سیداحمد خوانساری، جامع المدارك، ج 3، ص 379

محجوریت سفیه در اسلام

اشاره

مقدمه

دومین مورد از موارد حجر، حجر شخص سفیه است. در فقه اسلامی، سفیهْ محجور و ممنوع از تصرفات می باشد.

در این خصوص سيدنا الاستاد در کتاب الحجرِ تحریر الوسیله مقدمه ای می آورد و سپس یازده مسئله بیان می کند.

ایشان در مقدمه می فرماید:

السفيه هو الذي ليس له حالة باعثة على حفظ ماله والاعتناء بحاله، يصرفه في غير موقعه، و يتلفه بغیر محله، وليست معاملاته مبنية على المكايسة والتحفظ عن المغابنة، لايبالى بالانخداع فيها، يعرفه أهل العرف والعقلاء بوجدانهم إذا وجدوه خارجاً عن طورهم و مسلكهم بالنسبة إلى أمواله تحصيلاً و صرفاً، وهو محجور عليه شرعاً لا ينفذ تصرفاته فى ماله ببيع و صلح وإجارة وهبة وإيداع وعارية وغيرها من غير توقف على حجر الحاكم إذاكان سفهه متصلاً بزمان صغره، وأما لو تجدد بعد البلوغ والرشد فيتوقف على حجر الحاكم، فلو حصل له الرشد ارتفع حجره و لو عاد فله أن یحجره؛ (1)

سفیه، کسی است که حالتی که باعث حفظ مالش و توجه به شأن آن باشد نداشته باشد؛ مالش را در غیر مورد و در غیر جایش مصرف و تلف می نماید و معاملاتش براساس کیاست و مواظبت نمودن و احتراز از غبن نمی باشد و از فریب خوردن در معاملات بی توجه است و اهل عرف و عقلا وقتی که او را در خصوص تحصیل اموال و مصرف آن ها، خارج از حال و روش خودشان می بینند، وجدانا او را می شناسند. سفیه، شرعاً محجور است و تصرفات


1) سیدروح الله خمینی، تحریرالوسیله، ج1، ص15

او در مالش با بیع، صلح، اجاره، هبه، ودیعه دادن، عاریه و... نافذ نیست و محجور بودن او چنانچه سفاهت او به زمان صغرش متصل باشد، متوقف بر منع کردن حاکم شرع نیست، اما اگر سفاهت او بعد از بلوغ و رشد عارض شده باشد، محجور بودن او بر منع حاکم توقف دارد؛ پس اگر رشد برایش پیدا شود، حجر از او برطرف می شود، و اگر سفاهت برگردد، حاکم حق دارد او را محجور کند.

مباحث این مقدمه در شش گفتار بیان می شود :

1.

سفیه کیست و معنای سفیه چیست؟

2.

بیان برخی اختلافات در تعریف سفیه

3.

چرا سفیه محجور است؟

4.

حکم وضعی تصرفات سفیه است؟

5.

ثبوت سفه متصل به بلوغ، به حکم حاکم احتیاج ندارد.

6.

ثبوت سفهِ منفصل از بلوغ، به حجر حاکم احتیاج دارد.

معنای لغوی سفیه

در معنای سفیه سيدنا الاستاد فرموده است: سفیه، کسی است که حالتی که او را بر حفظ مالش و توجه به شأن آن برانگیزد نداشته باشد؛ مالش را در غیر مورد و در غیر جایش مصرف و تلف می نماید و معاملاتش براساس کیاست و مواظبت نمودن و احتراز از غبن نمی باشد و از فریب خوردن در معاملات بی توجه است. اهل عرف و عقلا وقتی که او را در مورد تحصیل اموال و مصرف آن ها، خارج از حال و روش خودشان می بینند، وجداناً او را می شناسند.

سفیه کسی است که کتاب خود که ده تومان ارزش دارد به دو تومان می فروشد، کتابی که دو تومان ارزش دارد به ده تومان می خرد. سفیه کسی است که با او خدعه می شود، یعنی دو تومان را به ده تومان به او می فروشند یا ده تومان را دو تومان می خرد و کلاه سرش گذارند. پس بیع ده تومان به دو تومان غبن است، مکایسه نیست، خدعه است و سفیه هم پشیمان نیست. پس سفیه کسی است که تحفظ بر مالیت اموالش ندارد.

تشخيص معنای سفیه و مصداق سفیه، با عرف است. هر کسی که در معاملات، برخلاف مردم و عرف عمل می کند، سفیه است.

اختلافات غفها در تعریف سفه و رشد

دربارۀ تعریف سفاهت و رشد در کلمات فقها اختلافاتی است که به برخی از آن ها اشاره می کنیم.

اختلاف اول: سفاهت ملکه است یا خیر؟ سیدنا الاستاد می فرماید:

السفيه هو الذي ليس له حالة باعثة على حفظ ماله؛

سفیه، کسی است که حالتی که او را بر حفظ مالش برانگیزد، نداشته باشد.

در توضیح تعبیر: «ليس له حالة باعثه» دو تقریب بیان شده است:

1. می گویند: سفیه کسی است که حافظ مال خود نیست. در مقابل، رشید کسی است که حافظ مال خود است. یا این که کسی که همانند روش عقلا معامله می کند رشید است و کسی که خارج از طریقه عقلا معامله می کند، سفیه است. یا کسی که حافظ مصالح خود می باشد، رشید است و کسی که حافظ مصالح خود نمی باشد، سفیه است.

در این تقریب اول ملکه به کار نرفته است، به مجرد این که شخص بیع ده تومان به دو تومان کند، می فهمیم حافظ مصالح و اموال خود نیست، سفیه می باشد. این تقریب در عبارات بسیاری از فقها به چشم می خورد، همانند مرحوم محقق حلّی در شرایع، مرحوم علامه در بعضی از کتاب هایش فقه راوندی، (1)مجمع البيان، (2)غنيه (3)و... .

برای نمونه مرحوم محقق حلّی در شرایع می گوید:

الرشد و هو أن يكون مصلحاً لماله ... و أما السفيه فهو الذي يصرف أمواله في غير الأغراض الصحيحة؛ (4)

رشد به این است که شخص صلاح مالش را بداند و سفیه کسی است که اموالش را در غیر اغراض صحیح صرف می کند.

و همچنین در ارشاد الأذهان آمده است:


1) «فلا يجوز أن يعطى السفيه الذي يفسد المال»؛ (فقه راوندی، ج 2، ص309)

2) «والأقوى أن يحمل على أن المراد به العقل وإصلاح المال»؛ (فضل بن حسن طبرسی، مجمع البیان، ج 3، ص 16)

3) «والرشد يكون بشيئين: أحدهما: أن يكون مصلحاً لماله بلا خلاف»؛ (حمزة بن علی ابن زهره غنية النزوع، ص 252)

4) نجم الدین حلّی، شرایع الإسلام، ج 2، ص 86_85

و يعلم الرشد: بإصلاح ماله بحيث يتحفظ من الانخداع والتغابن في المعاملات و السفيه و هو: المبذر لأمواله فى غير الأغراض الصحيحة؛ (1)

فهمیده می شود رشد، به این که شخص صلاح مالش را بداند و آن را از غبن و ضرر و خدعه در معاملات حفظ کند و سفیه کسی است که اموالش را در غیر اغراض صحیحه صرف نماید.

پس در تعریف این فقیهان، ملکه مطرح نشده است بلکه سفیه مجرد کسی است که مال خودش را حفظ نمی کند و معاملاتش عقلایی نیست.

2. در قبال این تقریب، برخی از فقیهان، مثل صاحب حدائق، صاحب جواهر، (2)سید جواد عاملی، (3)محقق کرکی، (4)فخر المحققين، (5)وصاحب مختصر النافع، (6)سفیه را این گونه معنا کرده اند: سفاهت، ملکه ای است در انسان که به دنبال آن معاملات شخص عقلایی است و سرش کلاه نمی رود و تحفظ بر اموالش می نماید. پس سفاهت، ملکه یا حالت نفسانیه ای است که این آثار را دارد.

مثلاً آثار ملکه عدالت این است که به دنبال آن، شخص غیبت نمی کند، دروغ نمی گوید. عدالت حالت نفسانیه ای است که بر آن ترک محرمات و انجام واجبات مترتب می شود. در مورد بحث نیز سفاهت حالت نفسانی است که به دنبالش این امور و آثار می آید.

مرحوم علامه هم می گوید:

وأما الرشد: فهو كيفية نفسانية تمنع من إفساد المال وصرفه في غير الوجوه اللائقة بأفعال العقلاء؛ (7)


1) حسن بن يوسف حلّی، ارشاد الأذهان، ص395_396

2) «بل الحق أن الرشد ملكة نفسانية تقتضى إصلاح «المال»؛ (محمد حسن نجفی جواهر الکلام، ج26، ص49)

3) «كان السفه عبارة عن الملكة التي يترتب عليها أضداد تلك الأمور فلا يقدح الغلط في بعض الأحيان والانخداع نادراً»؛ (سید جواد عاملی، مفتاح الكرامه، ج 5، ص 273)

4) «وأما الرشد: فهو كيفية نفسانية تمنع من إفساد المال، وصرفه فى غير الوجوه اللائقة بأفعال العقلاء»؛ (علی بن حسین کرکی، جامع المقاصد، ج 5، ص 183)

5) «(واما السفيه) فهو الذي يصرف أمواله على غير الوجه الملائم لأفعال العقلاء»؛ (محمد بن حسن حلّى، ايضاح الفوائد، ج 2، ص 55)

6) «والسفيه هو الذي يصرف أموال في غير الأغراض الصحيحة»؛ (محقق حلى، مختصر النافع، ج1، ص141)

7) حسن بن يوسف حلّى، قواعد الأحكام، ج 2، ص134

رشد، کیفیت و حالت نفسانیهای است که انسان را از تلف مال و صرف کردن آن در امور غیر مناسب و غیر عقلاییه منع می نماید.

صاحب حدائق نیز می نویسد:

فالسفه حينئذ عبارة عن الملكة التي تترتب عليها أضداد تلك الأمور؛ (1)

پس سفاهت نیز ملکه ای است که بر آن ضد آثار رشد بار می شود.

این عبارات نشان می دهد سفاهت و رشد مجرد فعل نیست، بلکه ملکه و حالت نفسانیه است. پس این اختلافی است در تعریف سفه که به چشم می خورد. به نظر می رسد تعریف درست این است که سفاهت، ملکۀ نفسانی است و کسانی هم که مجرد فعل دانسته اند، منظورشان ملکه و کیفیت نفسانیه است.

شاهد بر این مطلب، کلام مرحوم علامه در قواعد است که ایشان، در معنای رشد، تعبیر به ملکه و حالت نفسانیه کرده، (2)ولی در سفیه سخن از ملکه به میان نیاورده و فرموده است:

وأمّا السفيه: فهو الذي يصرف أمواله على غير الوجه الملائم لأفعال العقلاء؛ (3)

سفیه کسی است که اموالش را بر غیر طریقِ عقلایی صرف می کند.

در حالی که «سفه» و «رشد» متقابلین هستند؛ اگر رشد ملکه شد، مقابل آن هم باید ملکه باشد. پس می توان گفت فقهایی که مجرد فعل را گفته اند نیز مقصودشان ملکه و حالت نفسانیه است.

اختلاف دوم: بعضی از فقها دربارهٔ رشید و سفیه، هر دو تعبیر به ملکه کرده اند، مانند صاحب حدائق، (4)اما برخی، همچون سیدنا الاستاد و محقق اردبیلی (5)تعبیر ملکه را برای هر دو یعنی رشد و سفه به کار نبرده اند و فقط برای مفهوم رشد تعبیر ملکه را آورده اند.

دربارۀ اختلاف اول و این که سفه ملکه می باشد یا خیر؟ ظاهر هفت روایت این است، که سفه نفس فعل است، و در آن ملکه لازم نیست؛ سفه نفس افساد و اتلاف مال است، ملکه باشد یا نباشد و رشد نفس حفظ مال است، ملکه باشد یا نباشد. این


1) يوسف بحراني حدائق الناضره، ج20، ص 315

2) حسن بن یوسف حلّی، قواعد الأحكام، ج2، ص134

3) همان، ص 137

4) یوسف بحراني، حدائق الناضره، ج20، ص 355

5) احمد بن محمد اردبیلی، مجمع الفائدة و البرهان، ج 9، ص211

روایات در تفسیر برهان حدود 35 روایت است که یازده روایت آن در حدائق موجود است که در ادامه به شش روایتی که بر مدعا دلالت می کنند، اشاره می کنیم.

روایت اول: صحيحه عیص بن قاسم:

وعنه: بإسناده عن صفوان. عن عيص بن القاسم، عن أبي عبد الله علیه السَّلام قال: سألته عن اليتمية، متى يدفع إليها مالها؟ قال: «إذا علمت أنها الاتفسد و لاتضيع». (1)

در این روایت راوی می پرسد چه وقت، وصی گوسفند یا گاو یا خانه را تحویل دختر یتیم بدهد؟ می فرمایند: هرگاه دانسته شد مال را هدر نمی دهد و ضایع نمی کند. پس تمام موضوع برای دفع اموال به او عدم افساد و عدم ضیاع اموال است. افساد دو فرد دارد:

1. ملکه عدم افساد داشته باشد؛ 2. ملکه نداشته باشد. عدم افساد خارجی مراد است، چه مسبوق به ملکه باشد یا نباشد.

پس از این صحیحه استفاده می شود نفس حفظ اموال، موضوع برای وجوب دفع است و نفس ضیاع، موضوع برای حرمت دفع اموال است.

روایت دوم: معتبره ابی الجارود:

و عنه: عن على بن إبراهيم عن محمد بن عيسى، عن يونس، عن حماد، عن عبد الله بن سنان، عن أبي الجارود، قال: قال أبو جعفر علیه السَّلام: «إذا حدثتكم بشيء فاسألونى من كتاب الله» ثم قال في بعض حديثه: «إن رسول الله صلَّی اللهُ علیه وآله نهى عن القيل والقال، و فساد المال، وكثرة السؤال فقيل له : يا ابن رسول الله. أين هذا من كتاب الله؟ قال: «إن الله عَزَّوَجَلَ يقول: لا خَيرَ فِي كَثِيرٍ مِنْ نَجَواهُمْ إِلَّا مَنْ أَمَرَ بِصَدَقَةٍ أَوْ مَعْرُوفٍ أَوْ إِصْلاح بَينَ النَّاسِ وقال: « وَلا تُؤْتُوا السُّفَهَاءَ أَمْوالَكمُ الَّتِي جَعَلَ اللهُ لَكُمْ قِياماً» وقال «لا تَسْئَلُوا عَنْ أَشْيَاءَ إِنْ تُبْدَ لَكُمْ تَسُؤْكُمْ». (2)

ابى الجارود، آدم منحرفی بوده که سرکردۀ گروه زیدیۀ جارودیه است، اما شیخ مفید او را توثیق کرده و توثیق روایی او مؤیداتی نیز دارد. امام علیه السَّلام در این روایت می فرماید: هر وقت من مطلبی برایتان گفتم، شما از من مطالبۀ دلیل آن از قرآن کریم کنید. یکی از مطالب امام علیه السَّلام این بود که فساد مال نکنید، این فرد گفت دلیل آن چیست؟ حضرت فرمودند: آیه شریفۀ «وَ لا تُؤْتُوا السُّفَهَاءَ أَموالكم...»؛ یعنی فساد و اتلاف مال مصداق


1) سیدهاشم بحرانی، البرهان فی تفسیر القرآن، ج 2، ص25

2) همان، ص 23

سفاهت است و این که فساد مال ناشی از ملکه سفاهت باشد یا نه، آیۀ شریفه در مورد آن اطلاق دارد؛ چون شخصی که مال را فاسد می کند، دو فرد دارد:

.1 ملکه سفاهت در اوست.

2. ملکه سفاهت در او نیست اما فساد و اتلاف مال می کند.

پس «سفه»، فساد المال است، چه ملکه باشد و چه نباشد، این که بعضی می گویند باید حتماً ملکه باشد، دلیل ندارد؟

روایت سوم:

على بن إبراهيم، قال من كان في يده مال بعض اليتامى، فلا يجوز له أن يعطيه حتى يبلغ النكاح ويحتلم فإذا احتلم، وجبت عليه الحدود، وإقامة الفرائض، و لايكون مضيعاً ولا شارب خمر و لازانياً، فإذا أنس منه الرشد دفع إليه المال، وأشهد عليه، وإن كانوا لا يعلمون أنه قد بلغ، فإنه يمتحن بريح إبطه، أو نبت عانته، فإذا كان ذلك فقد بلغ، فيدفع إليه ماله إذا كان رشيداً، ولا يجوز أن يحبس عنه ماله ويعتل عليه بأنه لم يكبر بعد. (1)

در این روایت شریف هم موضوع وجوب دفع اموال به صبى (ولا يكون مضيعاً) قرار داده شده است که کنایه از رشد صبی است؛ یعنی صبی به مرتبه ای برسد که اموال خود را تلف و ضایع نکند.

تضييع و تلف اموال دو صورت دارد؛ یکی ناشی از ملکه باشد؛ دیگری از ملکه ناشی نباشد و اطلاق هر دو را شامل می شود. البته این روایت مؤید است؛ چون ضعف سندی دارد.

روایت چهارم :

ما رواه الصدوق فى الفقيه: «ابن بابويه فى (الفقيه): روى عن الصادق علیه السَّلام أنه سئل عن قول الله عَزَّوَجَلَ: «فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْداً فَادْفَعُوا إِلَيهِمْ أَمْوالَهُمْ». قال: «إيناس الرشد: حفظ المال». (2)

امام علیه السَّلام می فرماید: مراد از رشد در آیۀ مبارکه، حفظ مال است و مجرد حفظ مال، موضوع وجوب دفع اموال می باشد.


1) سیدهاشم بحرانی، البرهان في تفسير القرآن، ج2، ص24

2) همان، ص 25

این روایت هم مؤید است؛ چون مرسله شیخ صدوق است و از مرسلاتی است که اکثر فقها می گویند حجت نیست؛ چون تعبير: «رُوى عن الصادق» در آن آمده است نه «قال».

روایت پنجم:

عن يونس بن يعقوب، قال: قلت لأبي عبد الله علیه السَّلام قول الله: «فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْداً فَادْفَعُوا إِلَيْهِمْ أَمْوالَهُمْ» أى شىء الرشد الذي يؤنس منهم؟ قال: «حفظ ماله». (1)

در این روایت «رشد» به حفظ مال معنا شده و موضوع مطلق حفظ مال است و ملکه ذکر نشده است. البته این روایت هم مؤید است؛ چون روایت مرسله است.

روایت ششم:

بإسناده عن على بن الحسن بن فضال، عن محمد و أحمد ابنى الحسن، عن أبيهما، عن أحمد بن عمر، عن عبد الله بن سنان... فقال: و ما السفيه؟ فقال: «الذي يشترى الدرهم بأضعافه». (2)

از امام می پرسند سفیه کیست؟ امام علیه السَّلام می فرماید: سفیه کسی است که در هم دو تومانی را به چند برابر قیمت می خرد. پس موضوع سفاهت (من يشتری باضعاف) است، و این که ملکه سفاهت داشته باشد قرینه می خواهد و مقتضای اطلاق این است که ملکه باشد یا نباشد سفاهت صدق می کند.

این روایت اخیر نیز مؤید است؛ چون در سند احمد بن عمر واقع شده است که این شخص که در حدود 25 روایت بدون پسوند آمده است مردد بين ثقه و غیر ثقه است، احمد بن عمر بن ابی شعبه و احمد بن عمر بن هلال ثقه است، ولی احمد بن عمر بن حلبی توثیق نشده است، لذا این روایات مشکل پیدا می کند. راه حل این مشکل، دیدن راوی و مروی عنه است، احمد بن عمر بن ابی شعبه از عبدالله بن سنان روایت ندارد، احمد بن عمر بن هلال نیز از عبدالله بن سنان روایت ندارد و احمد بن عمر بن حلبی می گویند روایت دارد. در نتیجه روایت ضعیف خواهد شد.

از طریق روایت نمی شود مشکل را حل کرد؛ چون ابن فضال از احمد بن ع بن هلال و احمد بن عمر حلبی روایت دارد، راه دیگر از طریق شناخت امام علیه السَّلام است


1) سیدهاشم ،بحرانی البرهان في تفسير القرآن، ج 2، ص26

2) همان، ج 1، ص 562

که اگر امام رضا علیه السَّلام باشد، احمد بن عمر بن هلال است و اگر امام صادق علیه السَّلام باشد، احمد بن عمر حلبی است.

نتیجۀ بررسی این روایات: ظاهراً _ و الله العالم _ سفه، مطلق تضییع مال است، ملکه باشد یا نباشد، مؤید این مختار، دو فرمایش از فقهاست:

1. فرمایش صاحب حدائق: ایشان با این که در عبارتی که پیشتر خوانده شد تصریح می کند رشد و سفه ملکه است، اما در جای دیگری می فرماید:

وظاهر الأخبار المذكورة هو ترتب السفه على مجرد تضييع المال وإفساده، واما اعتبار كون ذلك ملكة كما تقدم ذكره، فهو غير ظاهر منها. (1)

یعنی بر مجرد تضییع و افساد مال، سفاهت گفته می شود و این که سفه یا رشد، ملکه باشد، ناتمام است.

2. فرمایش محقق اردبیلی در آیات الاحکام (2)که می فرماید: مجرد افساد مال، سفه است، ملکه باشد یا نباشد.

از مطالب پیش گفته روشن شد قیاس کردن سفه به عدالت و شجاعت قیاس کردن ناتمام است؛ چون عدالت و شجاعت با ممارست حاصل می شود و یک باره ایجاد نمی شود، اما سفاهت و جنون این طور نیست.

دربارهٔ مفهوم سفاهت، صاحب جواهر می فرماید:

وجميع ذلك عند التأمل فضول لوفاء العرف فى مصداقه، فليس من وظائف الفقيه البحث فيه، فضلاً عن الإطناب. (3)

سفاهت مفهوم عرفی است و واگذار به عرف شده است و فقیه نباید در آن دخالت کند. نظیر این کلام را سیدنا الاستاد در تحریر الوسیله دارد، بعد از چند خطمی فرماید:

یعرفه أهل العرق و العقلاء بوجدانهم إذا وجدوه خارجاً عن طورهم و مسلکهم بالنسبة إلی أمواله تحصیلاً و صرفاً. (4)

شخص سفیه را عرف و عقلا تشخیص می دهند.


1) يوسف بحراني، حدائق الناضره، ج 20، ص 366

2) محقق اردبیلی آیات الاحکام، ص 475

3) محمد حسن نجفی جواهر الکلام، ج26، ص 49

4) سیدروح الله خمینی، تحریر الوسیله، ج 2، ص15

اگر در بازار شخصی را ببینند که ده به دو می فروشد می گویند این را رها کن سفیه است.

اشکال به جواهر این است که اگر فقیه نباید در مفهوم سفاهت دخالت کند (ولیس من وظائف الفقیه) پس چرا شما هشت صفحه بحث طولانی کردید که سفیه و رشید چیست؟ هم چنین دیگران همچون صاحب حدائق و مفتاح الكرامه نیز مفصل بحث نموده اند.

و شاید تدقیق و تفصیل در این بحث به خاطر تأثیر فراوان مفهوم عنوان سفیه در آثار و احکامی است که در فقه و غیر فقه بر این عنوان بار می شود.

حکم تکلیفی سفیه

در عبارت: «و هو محجور عليه شرعاً»، (1)از مقدمۀ بحث سفیه این مطلب بیان شده که سفیه شرعاً ممنوع از تصرف در اموالش است و حکم تکلیفی او عدم جواز تصرف در اموالش می باشد.

دلیل بر این حکم اولاً: اجماع فقهاست، همان طور که محقق اردبیلی می فرماید، (2)ثانياً: آیۀ پنجم سورۀ نساست: «وَلا تُؤْتُوا السُّفَها أَموالكم»؛ اموالتان را که خداوند وسیلهٔ قوام زندگی شما قرار داده به دست سفیهان نسپارید. بر اساس قرآن کریم، دفع مال سفیه به او حرام است؛ چون او از تصرف در اموالش ممنوع می باشد و ثالثاً: دلیل بر این مدعا روایات متعدده است، همانند صحیحۀ هشام:

مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيِي عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ مَنْصُورٍ عَنْ هِشَامٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللهِ قَالَ: انْقِطَاعُ يثمِ الْيَتِيمِ بِالاحْتِلَامِ وَهُوَ أَشَدُّهُ وَإِنِ احْتَلَمَ وَ يُؤْنَس مِنْهُ رُشْدُهُ وَكانَ سَفِيها أَوْ ضَعِيفاً فَلْيمْسِكَ عَنْهُ وَلِيهُ مَالَهُ؛ (3)

به پایان رسیدن حالت یتیمی یتیمان به محتلم شدن آنان است و احتلام مرحله به قوت رسیدن یتیم است و اگر نابالغ محتلم شود، ولی رشد از او دیده نشود و کم خرد یا ضعیف باشد، سرپرست او باید از دادن اموال بد و خودداری بورزد.


1) سیدروح الله خمینی، تحریر الوسیله، ج 2، ص15

2) احمد بن محمد اردبیلی مجمع الفائدة و البرهان، ج 9، ص210

3) شیخ حرّ عاملی، وسائل الشيعه، ج 18، ص 409، کتاب الحجر، باب 1، ح 1

پس صحیحۀ هشام به وضوح بر محجوریت سفیه و عدم جواز تصرف او در اموالش دلالت می کند.

روایت اصبغ بن نباته:

وَ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْأَصْبَغِ بْنِ نُبَاتَةَ عَنْ أَمِير المؤْمِنِينَ علیه السَّلام: أَنَّهُ قَضَى أَنْ يَحْجَرَ عَلَى الْغُلَامِ الْمُفْسِدِ حَتَّى يَعْقِل. (1)

مراد از «عقل» رشد است و به قرینه غلام مفسد، کسی که مفسد مال است، سفیه است. امیرالمؤمنین علیه السَّلام فرمود: شخص سفيه محجور و ممنوع از تصرف می شود.

البته این روایت مؤید است؛ چون پیشتر گفتیم طریق مرحوم صدوق به اسبق بن نباته، از دو جهت ضعف دارد:

1.

در این طریق حسین بن علوان است که در کتاب های رجال توثیق نشده است.

2.

در این طریق عمر بن ثابت است که هیچ جا توثیق نشده است و در اسناد هم واقع نشده است.

حکم وضعی تصرفات صبی

بیان شد که سفیه حق تصرف در پولش را تکلیفاً ندارد، اما اگر این کار را کرد و با پول خودش کالایی را خرید یا بخشید یا گفت به دیگری صد تومان بدهکار هستم، حکم وضعی این تصرفات صبی چیست؟ بیع، هبه و اقرار صبی، شرعاً صحیح و نافذ است یا باطل؟

سيدنا الاستاد می فرماید:

لا ينفذ تصرفاته فى ماله ببيع و صلح وإجارة وهبة وإيداع و عارية و غيرها؛ (2)

تصرفات سفیه در اموالش همانند بیع، صلح، اجاره، هبه و عاریه نافذ نمی باشد و باطل است.

دلیل بر بطلان تصرفات سفیه اولاً، اجماع فقهاست، ثانیاً، آیۀ 5 سورۀ نساء به دلالت التزامیه می گوید: تصرفات سفیه باطل است، چون آیۀ شریفه به دلالت مطابقی می گوی


1) شيخ حرّ عاملی، وسائل الشیعه، ج 18، ص 410، کتاب الحجر، باب 1، ح 4

2) سیدروح الله خمینی تحریر الوسیله، ج 2، ص 15

اموال سفیه را به او ندهید، زیرا صلاحیت تصرف ندارد، لذا بنابر معنای التزامی آن، اگر تصرف کرد تصرفاتش باطل است، ثالثاً، معتبرة ابوالحسين بياع اللولو است:

وَ فِي الْخِصَالِ عَنْ أَبِيهِ عَنْ سَعْدٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ أَبِي نَصْرِ عَنْ أَبِي الْحُسَينِ الْخَادِمِ بَياعِ اللُّؤْلُوْ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السَّلام قَالَ: سَأَلَهُ أَبِي وَأَنَا حَاضِرَّ عَنِ الْيَتِيمِ مَتَى يَجُوزُ أَمْرُهُ قَالَ : حَتَّى يَبْلُغَ أَشُدَّهُ قَالَ: وَمَا أَشُدُّهُ ؟ قَالَ: اخْتِلَامُهُ قَالَ: قُلْتُ: قَد يكونُ الْغُلَامُ ابْنَ ثَمَانَ عَشْرَةَ سَنَةً أَوْ أَقَلَّ أَوْ أَكثَرَ وَ لَم يَحْتَلِمْ قَالَ: إِذَا بَلَغَ وَكَتِبَ عَلَيْهِ الشَّيْءُ جَازَ أَمْرُهُ إِلَّا أَن يكونَ سَفِيها أَوْ ضَعِيفاً. (1)

امام صادق علیه السَّلام می فرماید: من نزد پدرم بودم که از او درباره یتیم سؤال شد: چه وقت کارهای خردسال رواست ؟ امام علیه السَّلام فرمودند: هنگامی که به مرحلۀ اشدّ برسد. پرسیده شد: أشدّ چیست؟ فرمود: احتلام خردسال. پرسیده شد: گاهی شخص هیجده ساله و یا کمتر یا بیشتر محتلم نمی گردد؟ فرمود: هرگاه خردسال بالغ شود، بر او اعمالش نوشته می شود، کارهای او صحیح است، مگر این که سفیه یا ضعیف باشد.

روایت دلالت می کند اگر طفل محتلم و بالغ شده است، تصرفاتش همچون بیع و هبه اش نافذ و صحیح است.

از این حکم کلّی یک استثنا شده است و آن این که اگر شخص بالغ شده ولی سفیه است، تصرفاتش نافذ و صحیح نیست.

احکام سفه متصل به صغر

عنوان سفهِ متصل به صغر، شاملِ فرض های زیر است:

1.

شخصی از ابتدای خردسالی، سفیه بوده است؛

2.

شخصی ده سال رشید بوده بعدا سفیه شده است؛

3.

شخصی ده دقیقه به بلوغ سفیه شده است.

این سفه که به آن سفه متصل به صغر می گویند در هر شخصی تحقق پیدا کند، تصرفاتش باطل می باشد. حال برای بطلان تصرفات این شخص، به حکم حاکم حتیاج می باشد یا بدون حکم حاکم نیز بیعش باطل است؟ سیدنا الاستاد (2)در این فرع


1) شیخ حر عاملی، وسائل الشيعه، ج 18، ص 412، کتاب الحجر، باب 2 ، ح 5

2) «من غير توقف على حجر الحاكم إذا كان سفهه متصلاً بزمان صغره»؛ (سید روح الله خمینی تحریر الوسیله، ج 2، ص15)

می فرماید: تصرفات او باطل است، چه حاکم حکم به حجر کرده باشد یا خیر؟ با توجه به ادلّه ظاهراً _ والله العالم _ ما افاده سیدنا الاستاد تمام است.

در آیۀ 5 سورۀ نساء موضوع حکم عدم اعطای اموال عنوان سفیه بود. سفیه موضوع احکامی همچون ممنوعیت از تصرف و بطلان تصرفات وضعی او همچون بیع است.

آنچه در این آیه موضوع حکم بوده است، مجرد سفه و وجود سفه است، حکم حاکم که دخالت ندارد، حجر حاکم که ذکر نشده است، خصوصیت ثبوت حجر توسط حاكم، ثبوتاً و اثباتاً مئونه زاید میخ واهد. ثبوتاً باید مولا و شارع آن را لحاظ کند و اثباتاً نیز قرینه و دالّ می خواهد. مقتضای اطلاق کلام مولا این که، تمام موضوع برای این دو حکم، سفه است.

عین این بیان در مفهوم آیۀ 6 سوره نساء است:

«فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْداً فَادْفَعُوا إِلَيْهِمْ أَمْوَالَهُمْ»؛

اگر در آن ها رشد کافی یافتید اموالشان را به آن ها بدهید.

بنابر مفهوم آیه، اگر رشد حاصل نشده است و سفیه میباشد، فرد محجور است و تصرفاتش باطل می باشد، در این جا هم عنوان سفه موضوع قرار داده شده استحکام حاکم باشد یا نباشد.

عین این بیان در منطوق آیۀ 282 سورۀ بقره است:

«فَإِنْ كَانَ الَّذِي عَلَيْهِ الْحَقِّ سَفِيها أَوْ ضَعِيفاً أَوْ لا يَسْتَطِيعُ أَنْ يُمِلَّ هُوَ فَلْيُمْلِك وَلِيُّهُ بِالْعَدْلِ»؛

اگر کسی که حق بر عهدۀ اوست سفیه یا ضعیف است یا توانایی بر املاکردن ندارد، باید ولیّ او (به جای او) با رعایت عدالت املا کند. در این آیۀ شریفه نیز مجرد سفه، موضوع برای حکم است.

روایات نیز همین گونه است. در صحیحۀ هشام تعبیر «وکان سفیها» (1)آمده بود که موضوع حكم و علّت حكم، مجرد سفاهت است که به دنبال آن بطلان بيع و ممنوعیت از تصرف می آید و حکم حاکم تأثیری در آن ندارد.


1) «مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيِي عَن أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَن مَنْصُورٍ عَنْ هِشَامٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللهِ علیه السُّلام قَالَ: انْقِطَاعُ يثم اليتيم بِالاخْتِلَامِ وَهُوَ أَشُدُّهُ وَإِنِ اخْتَلَمَ وَ ثَمَّ يُؤْنَسنَ مِنْهُ رُشْدُهُ وَكَانَ سَفِيها أَوْ ضَعِيفاً فَلْيمْسِكَ عَنْهُ وَلِيهُ مَالَهُ»؛ (شیخ حر عاملی، وسائل الشيعه، ج 18، ص 409، کتاب الحجر، باب 1، ح 1)

در حديث بياع اللؤلؤ نیز تعبیر «بان یکون سفیها» آمده بود که شخص سفیه تصرفاتش نافذ نیست (1)و زائد از آن چیزی را امام علیه السَّلام موضوع حکم قرار نداده است. محقق اردبیلی نیز در این باره می فرماید:

فان الظاهر أن لا نزاع فى أنه يثبت الحجر على السفيه المتصل سفهه بعدم البلوغ بمجرد السفه و عدم توقفه على حكم الحاكم، وكذا زواله بزواله من دون الحكم للآية بل الإجماع؛ (2)

ثبوت حجر و زوال حجر، دائر مدار موضوع سفاهت است و به حکم حاکم نیازی ندارد و آیات و اجماعات نیز گواه بر این مدعاست.

احکام سفه حادث بعد از بلوغ

در این گفتار، چهار جهت بحث و بررسی می شود:

.1 توضیح فرع؛

2.

اقوال در این فرع؛

3.

ادلّه این اقوال؛

4.

بررسی مفاد آیۀ شریفه.

پیش از ورود در این بحث به عبارتی از مرحوم محقق اردبیلی دربارۀ اهمیت این فرع توجه شود:

فإن المسئلة من المعضلات المحتاجة إلى دفعها لأنها ضرورية واقعة فى كل وقت. (3)

این مسئله از مباحث مشکل فقهی است که باید به ابهامات آن پاسخ گفت؛ چون بسیار محل ابتلای مردم است

جهت نخست: توضیح فرع و تنقیح موضوع بحث می باشد. زید در 15 سالگی بالغ شده است، عاقل و رشید بوده است، رشید بوده است، این زید در بیست سالگی سفیه


1) «وَ فِي الْخِصَالِ عَنْ أَبِيهِ عَنْ سَعْدٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ أَبِى نَصْرِ عَنْ أَبِي الْحُسَينِ الْخَادِمِ بَياعِ اللُّؤْلُوْ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السَّلام قَالَ: سَأَلَهُ أَبي وَأَنَا حَاضِرُ عَنِ الْيَتِيمِ مَتَى يجوز أَمْرُهُ قَال حَتَّى يبلُغَ أَشُدَّهُ قَال: وَمَا أَشَدُّهُ قَالَ: اخْتِلَامُهُ قَال قُلتُ: قَد يكونُ الغُلَامُ ابْنَ ثَمَانَ عَشَرَةَ سَنَةً أَوْ أَقَلَ أَوْ أَكثَرَ وَ لَم يَحْتَلِمْ قَالَ: إِذَا بَلَغَ وَكَتِبَ عَلَيْهِ الشَّيْءُ جَازَ أَمْرُهُ إِلَّا أَنْ يكونَ سَفِيها أَوْضَعِيفاً»، (شيخ حرّ عاملی، وسائل الشيعه، ج 18، ص 412 ، كتاب الحجر، باب 2، ج 5)

2) احمد بن محمد اردبیلی، مجمع الفائدة و البرهان، ج 9، ص218

3) همان، ص225

شده است به این سفه منفصل از بلوغ می گویند، سفه حادث پس از بلوغ و ممکن است مثلاً سه ماه بعد سفاهت او زایل شود و رشید شود. در این رابطه دو سؤال مطرح است:

1.

ثبوت سفاهت زید بعد از بلوغ احتیاج به حکم حاکم دارد یا خیر؟

2.

بعد از سه ماه که سفاهت زید بر طرف شده است، زوال سفه احتیاج به حکم حاکم دارد یا خیر؟ رفع حجر احتیاج به حکم حاکم دارد یا خیر؟

جهت دوم: اقوال در مسئله.

می توان گفت حداقل با حذف تردّدات و توقفات، در این مسئله چهار نظریه وجود دارد:

نظریهٔ نخست: فقهایی همچون صاحب جواهر، صاحب حدائق و صاحب جامع المقاصد (1)می گویند: نه ثبوت سفاهت احتیاج به حکم حاکم دارد و نه سقوط آن.

ملاحظه کنید:

صاحب جواهر الکلام می فرماید:

ومن ذلك كله يظهر قوة القول بعدم توقفه ثبوتاً و زوالاً على حكم الحاكم، وفاقاً لجامع المقاصد، والروضة، والمسالك، والكفاية، والمفاتيح ، والرياض، على ما حكى عن بعضها؛ (2)

از مطالبی که گفته شد این نظریه تقویت می شود که ثبوت و زوال سفاهت به حکم حاکم نیاز ندارد، همان طور که در جامع المقاصد، روضه ،مسالک، کفایه، مفاتیح، ریاض آمده است.

صاحب حدائق الناضره می فرماید:

و به يظهر قوة القول الذي اخترناه من الحكم بالحجر بمجرد السفه و عدم التوقف على حكم الحاكم، وأنه يزول أيضاً الحجر بزواله، لأنه متى زالت العلة زال معلولها؛ (3)

و بدین وسیله قوت نظریۀ مختار که ثبوت حجر به مجرد سفاهت و عدم توقف آن بر حکم حاکم باشد، مشخص شدد، هم چنین با زوال سفاهت هم حجر منتفی می شود؛ چون با زوال علّت، معلول منتفی می شود.


1) «ثبوته بظهور السفه و انتفاؤه بانتفائه، وذلك حيث يقطع بالأمرين، وهو الأصح»؛ ( على بن حسین کرکی، جامع المقاصد، ج 5، ص196)

2) محمد حسن نجفی جواهر الکلام، ج 26، ص 97

3) يوسف بحراني حدائق الناضره، ج20، ص 366

نظریهٔ دوم: هم ثبوت سفاهت احتیاج به حکم حاکم دارد و هم زوال آن. این نظریه را مرحوم محقق و علامه حلّی و شیخ طوسی و ابن زهره مطرح کرده اند.

علامه حلّی در ارشاد می فرماید:

ويثبت حجر السفيه بحكم الحاكم لا بمجرد سفهه على إشكال، ولايزول إلّا بحكمه؛ (1)

حجر سفیه با حکم حاکم ثابت می شود نه به مجرد سفاهت و سفاهت نیز زایل نمی شود مگر به حکم حاکم. البته در ثبوت سفاهت به حکم حاکم ایشان تعبیر «علی اشکال» نیز کرده است ولی در قواعد فتوای صریح داده است.

ایشان در قواعد می فرماید:

و هل يتوقف الحجر عليه على حكم الحاكم أو يكفى ظهور السفه؟ الأقرب: الأول. ولا يزول إلا بحكمه؛ (2)

آیا ثبوت محجوریت سفیه متوقف بر حکم حاکم است یا ظهور سفاهت در او کفایت می کند، اقرب احتیاج به حکم حاکم است و هم چنین سفاهت زایل نمی شود مگر به حکم حاکم.

محقق حلی می فرماید:

و هل يثبت في السفيه بظهور سفهه فيه تردد والوجه أنه لا يثبت وكذا لايزول إلا بحكمه. (3)

ایشان نیز معتقد است ثبوت حجر و زوال آن با حکم حاکم می باشد، گرچه برخی از فقها در آن تردید و تأمل کرده اند.

شیخ طوسی در مبسوط (4)و ابن زهره (5)نیز هم همین نظریه را گفته اند.

نظریه سوم: ثبوت سفاهت متوقف بر حکم حاکم نیست، ولی رفع حجر متوقف بر حکم حاکم است. این نظریه را از مرحوم شهید در لمعه (6)نقل می کنند.


1) حسن بن يوسف حلّی، ارشاد الاذهان، ج1، ص397

2) همو، قواعد الأحكام، ج 2، ص 137

3) نجم الدین حلّى، شرائع الإسلام، ج 2، ص 87

4) «فإن حجر السفيه لا يثبت إلا بحكم الحاكم ولايزول إلا بحكم الحاكم فأما حجر المفلس لا يثبت إلا بحكم الحاكم ويزول بقسمة ماله بين الغرماء، وقيل: إنه لا يزول إلا بحكم الحاكم، والأول أقوى. فأما حجر الصبي، فإنه يزول عنه ببلوغه رشيداً، ولا يحتاج إلى حكم الحاكم وفي الناس»؛ (محمد بن حسن طوسی، المبسوط، ج 2، ص286)

5) «وإذا اجتمع الأمران معاً جاز على كل حال فإن ارتفع الحجر ثم صار مبذراً مضيعاً، أعيد الحجر عليه»؛ (حمزة بن علی ابن زهره، غنية النزوع، ص252)

6) ويثبت الحجر على السفيه بظهور سفهه، و إن لم يحكم الحاكم به لأن المقتضى له هو السفه، فيجب تحققه بتحققه، و لظاهر قوله تعالى فَإِنْ كَانَ الَّذِي عَلَيهِ الْحَقِّ سَفِيهاً حيث أثبت عليه الولاية بمجرده و لا يزول الحجر عنه إلا بحكمه»؛ (زین الدین بن على عاملى الروضة البهيه، ج 4، ص 106_107)

نظریهٔ چهارم: ثبوت سفاهتْ به حکم حاکم احتیاج دارد، ولی سقوط و زوال آن احتیاج به حکم حاکم ندارد و در هر دو فرض می گویند: بیع صحیح است.

این نظریه را شهید در مسالک (1)نقل کرده و گفته شده قائل دارد اما نمی دانیم قائل آن چه کسی است. صاحب جواهر (2)می گوید: قائل ندارد.

اگر تحریر الوسيله سيدنا الاستاد غلط چاپخانه ای نداشته باشد، این فتوا را سیدنا الاستاد انتخاب کرده اند در حالی که این حرف دلیلی ندارد و اضعف الأقوال است.

ملاحظه کنید:

وأما لو تجدد بعد البلوغ والرشد فيتوقف على حجر الحاكم، فلو حصل له الرشد ارتفع حجره؛ (3)

اگر سفاهت بعد از بلوغ و رشد عارض شود، ثبوت آن منوط به حکم حاکم است و اگر بعد از آن حالت رشد ایجاد شود، محجوریت زایل خواهد شد (یعنی در این قسمت به حکم حاکم نیازی نیست).

مؤید بلکه صریح این مدعا، جملهٔ بعدی ایشان است که می گوید: «ولو عاد فله أن یحجره»؛ (4)اگر سفاهت دوباره پدید آمد حاکم می تواند حکم به حجر کند. البته این قول وجه علمی ندارد و اضعف نظریات است.

جهت سوم: ادلّۀ اقوال

ادلّۀ نظریۀ نخست: برای نظریۀ اول که سخن صاحب جواهر و حدائق است، به دو تقریب از آیات و روایات استدلال شده است:

تقریب اول: در آیات مبارکه، همچون آیۀ 5 سوره نسا و آیۀ 282 سوره بقره و روایات معتبره، سفیه به تنهایی موضوع احکامی همچون ممنوعیت از تصرف در اموال خود و بطلان تصرفات واقع شده است، لذا هر جا این موضوع و علّت که سفاهت باشد محقق شود، احکام مترتب بر آن بار خواهد شد، لذا حجر صبى ثبوتاً وسقوطاً متوقف بر حکم حاکم نیست.

تقریب دوم: مربوط به مفهوم آیۀ 6 سورۀ نساست. بنابر منطوق آیه، اگر شخص رشید


1) «والثانى: عكسه قيل إن به قائلاً، ولا نعلمه»؛ زین الدین بن علی عاملی، مسالک الأفهام، ج 4، ص 159)

2) ومنه يظهر ضعف القول الرابع الذي هو عكس ذلك، وقد اعترف جماعة بعدم معرفة قائله و ربما استظهر من غاية المراد للشهيد»؛ (محمد حسن نجفی جواهر الکلام، ج26، ص97).

3) سیدروح الله خمینی، تحریرالوسیله، ج 2، ص15

4) همان

است، باید اموالش را به او دفع کرد، رشد موضوع برای و جوب دفع وصحت تصرفات مالی می باشد، مفهوم این قضیه شرطیه این است اگر شخص سفیه است، حرمت دفع و بطلان تصرفات دارد، و در اصول خوانده اید که مفهوم و منطوق فقط در کیف (موجبه و سالبه بودن متفاوت اند) و سایر خصوصیات باید حفظ شود و کلمه ای نباید کم و زیاد شود، لذا در منطوق رشد موضوع است و در مفهوم هم باید مجرد عدم رشد و سفاهت موضوع باشد.

اگر می گویید: حکم حاکم نیز شرط است، این مدعا دلیل می خواهد.

پس دلیل برای نظریۀ نخست این که، آنچه از آیات و روایات که در مورد تصرفات سفیه وارد شده است، می گوید: بطلان بيع سفيه و صحت تصرفات غیر سفیه احتیاج به حکم حاکم ندارد.

ادلّۀ نظریه دوم: برای نظریه دوم (ثبوت سفاهت و زوال آن احتیاج به حکم حاکم دارد) چند وجه و دلیل بیان شده است:

دلیل اول: براساس مقتضای اصول عمليه، بدون حكم حاكم، نمی توانید حکم به صحت یا بطلان تصرفات شخص رشید و سفیه بکنید.

صاحب جواهر می گوید: «للأصل بمعانيه الثلاثة». (1)منظور ايشان از دلالت اصل به معانی سه گانۀ آن چیست؟

فرض کنید روز اول رجب زید سفیه خانه اش را فروخته است، حاکم هنوز حکم به حجر نکرده است، می گویند: این سفیه که بدون اطلاع حاکم خانه را فروخته است، بیعش صحیح است یا خیر؟ یعنی شک دارید بیع سفیه ممنوع است یا خیر؟ اصل عدم منع است، یعنی بیع سفیه صحیح است و تا حکم حاکم نیاید بطلان در کار نیست.

هم چنین در ظرف شک در حلیت و جواز چنین بیعی از سفیه «اصالة الحلية والإباحه» می گوید: بیع سفیه جایز و مباح است و ممنوع نمی باشد؛ یعنی بدون حكم حاكم نمی توان گفت بیع سفیه باطل است.

در فرض دوم که شخص رشید بعد زوال سفه تصرف نموده است و بیع از او صادر شده است، در این جا شک دارید بیع صحیح است یا باطل؟ جهت شک دخالت حکم حاکم در رفع سفه است، اگر حکم حاکم دخالت داشته باشد بیع باطل است و اگر دخالت نداشته باشد، بیع او صحیح خواهد بود.


1) محمد حسن نجفی جواهر الکلام، ج 26، ص 94

در این جا نمی توان به اصل برائت و عدم منع مراجعه کرد؛ چون منع و حجر او قبل زوال سفه قطعی بوده است و الآن شک در برداشتن آن منع و حجر داریم، صاحب جواهر می فرماید: در این طرف فقط استصحاب بقای حجر و منع جاری می شود. (1)استصحاب بقاء سفه که استصحاب موضوعی است، می گوید این بیع باطل است.

هم چنین استصحاب حکمی بطلان می گوید این بیع باطل است. در نتیجه بیع رشید در فرض دوم باطل است و بدون حکم حاکم نمی توان حکم به صحت بیع رشید کرد، تا حاکم رفع حجر نکند نمی توان گفت بیع او صحیح است. لذا مرحوم محقق و علامه می گویند: ثبوتاً وسقوطاً نياز به حکم حاکم دارد به خاطر جریان اصولی همچون اصل عدم منع و اصل جواز و اصل الحلیه در فرض اول، و استصحاب بقاء سفه و بطلان در فرض دوم.

دلیل دوم: حدیث سلطنت (2)است که می گوید: بیع در فرض اول، صحیح است چون یعی واقع شده است و سفیه خانه را فروخته است و شما نمی دانید این بیع صحیح است یا باطل، ممنوع است یا ممنوع نیست، حدیث سلطنت می گوید: این بیع صحیح است، معنایش این است که بطلان بیع سفیه محتاج به حکم حاکم است، حرمت بیع سفیه محتاج به حکم حاکم است، لذا می گویند: حجر و منع، به حکم حاکم نیاز دارد، ولی تطبیق آن در فرض دوم که بیع ،رشید باشد، ناتمام است. چون عکس مدعا را نتیجه می دهد، این تطبیق ما را به این نتیجه می رساند که زوال سفه احتیاج به حکم حاکم ندارد، لذا بیع او صحیح است و این عکس مقصود و مدعاست که می خواهیم برداشت کنیم، حکم حاکم به زوال حجر، دخالت در صحت بیع دارد، حال شما می گویید بدون حکم حاکم، بیع صحیح است.

نتیجه آن که، دلیل دوم که حدیث سلطنت است در فرض اول که بیع سفیه است بر مدعا دلالت می کند، ولی در فرض دوم که بیع رشید است، بر مدعا دلالت نمی کند.

دلیل سوم: ادلّۀ عامه است از قبیل «اوفوا بالعقود»، «تجارة عن تراض» و «احل الله» البیع به این بیان که از سویی بیع سفیه واقعی در روز اول رجب بیع است و او بایع است در این کسی تردید ندارد، تجارت است و او تاجر است و عقد است و او عاقد است، از سوی دیگر ادلّۀ عامه می گویند: این بیع صحیح است، وفای به این عقد لازم است. پس سفیه از تصرفاتش منوط به حکم حاکم می باشد.


1) «وبمعنى الاستصحاب فى الزوال»؛ (محمد حسن نجفی جواهر الکلام، ج26، ص94)

2) وقال علیه السَّلام: النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَى أَمْوَالِهِم»؛ (محمد بن علی احسانی [ابن ابی جمهور] عوالى اللئالى، ج 1، ص 222)

استدلال به این ادلّۀ عامه همانند «حدیث سلطنت» در فرض اول تمام ولی در فرض دوم ناتمام است، چون در فرض دوم عکس مدعا را نتیجه می دهد.

مرحوم محقق اردبیلی در عبارت «و شمول أدلّة التصرفات، تصرفه الذي فعله في زمان سفهه. من الكتاب والسنة، وصدقها عليها حینئذ»، (1)به این استدلال اشاره می کند.

تعبیر «من الكتاب والسنه» بیان برای ادلّۀ عامه است و تعبیر «وصدقها عليها» یعنی بر این شخص سفیه واقعی عنوان بایع و تاجر و عاقد صدق می کند. در نتیجه منع سفیه از تصرفات، منوط به حکم حاکم خواهد بود.

دلیل چهارم: استدلال به ادلّۀ عسر و حرج است. تقریب استدلال به این ادلّه، این گونه است: اکثر مردم یعنی 80 درصد آن ها سفیه هستند؛ چون در عنوان رشد عدالت و ملکه جمع و تفریق اخذ شده است.

پس از سویی اکثر مردم از سفها هستند و از طرف دیگر اجتناب از معاملات اکثر مردم، عسر و حرج است، در نتیجه به ادلّۀ عسر و حرج می گوییم بیع سفيه بدون حكم حاكم، صحیح است. برای این که مردم به عسر و حرج نیفتند باید گفت حکم حاکم دخالت دارد، تا حاکم حکم نکند، این سفیه، سفیه نمی باشد و بیعش صحیح است. پس بهترین راه این که گفته شود بطلان تصرفات سفیه، منوط به حکم حاکم است.

مرحوم صاحب جواهر به این دلیل این گونه اشاره می کند:

و بالعسر و الحرج، إذ أكثر الناس سفهاء سيما مع اعتبار العدالة وإصلاح المال و الاكتساب وتحصيل المعدوم في الرشد؛ (2)

و به خاطر عسر و حرج چون اکثر مردم بنابر اعتبار عدالت و اصلاح مال و اکتساب و تحصیل معدوم در مفهوم رشد از سفها می باشند.

مرحوم محقق اردبیلی هم به این دلیل به عنوان «شریعت سهله» سمحه اشاره کند: «و يؤيده أيضا، الشريعة السهلة السمحة»؛ (3)به این بیان که شریعت اسلام شریعت سهله و سمحه است، اگر گفتیم سفیه به وجود واقعی موضوع برای حکم باشد موجب عسر و حرج است و لذا به جهت تسهیل امر مردم باید سفیه واقعی موضوع و شرط نباشد و احتیاج به حکم حاکم داشته باشد.


1) احمد بن محمد اردبیلی مجمع الفائدة و البرهان، ج 9، ص219

2) محمد حسن نجفی جواهر الکلام، ج26، ص 94

3) احمدبن محمد ،اردبیلی مجمع الفائدة و البرهان، ج 9، ص219

دلیل پنجم: تشخیص سفیه از رشید، کار فنی و تخصصی است، چون سفاهت از امور خفیه است، مثلاً اموری که در تحقق عنوان سفاهت جای بحث دارد همانند این که عدالت دخالت دارد یا خیر یا قدرت بر جذب دخالت دارد یا خیر، یا مثلاً شُرب خمر سبب سفاهت است یا خیر، لذا بعضی می گویند: از امور اجتهادیه است، چون باید بحث شود عدالت دخالت دارد یا خیر، قدرت تفریق کافی است یا قدرت جمع هم لازم است و... این ها همه فنی هستند و باید اهل خبره و متخصص که مجتهد جامع الشرایط است نظر بدهد و حکم کند. در نتیجه اگر حاکم گفت این زید سفیه است، احکام سفاهت بار می شود و گرنه وجود واقعی سفه ارزشی ندارد.

دلیل ششم: می گویند: حداقل مفهوم سفیه اجمال دارد، قدر متیقن از ادلّۀ سفه متصل به بلوغ است که حکم حاکم نمی خواهد، قدر متیقن از ادلّۀ این که با حکم حاکم سفاهت تحقق می یابد، لذا می گوییم بدون حکم حاکم، احکام سفه بار نمی شود و لذا محقق حلّی در شرایع (1)می گوید: بدون حکم حاکم، احکام ثبوت سفاهت و زوال آن بار نمی شود.

دلیل هفتم: قیاس سفیه بر مفلس است، مفلس کسی است که ورشکست کرده است مثلاً 80 تومان سرمایه دارد و 100 تومان قرض دارد، در مورد مفلس فقها می گویند: بدون حکم حاکم احکام بار نمی شود، بحث سفیه هم قیاس به باب مفلس شده است و لذا بدون حکم حاکم احکام، بار نمی شود. مرحوم محقق اردبیلی به این دلیل در عبارت: «و يؤيده الإجماع على عدم تحققه في المفلس الآبعده» (2)اشاره می کند.

بررسی دلایل هفت گانۀ بر اعتبار حکم حاکم در ثبوت و زوال سفاهت.

دلیل اول، تمسک به اصل عملی بود، جواب از این دلیل این که با وجود دلیل اجتهادی و اصل لفظی، تمسک به اصول عملیه غلط است، جواب یک کلمه است که «اصل دليل حيث لا دليل عليه»، اصل عملی است و اصل عملی در مقابل اصل لفظی غلط است، اطلاقات آیات شریفه و روایات می گوید بیع سفیه باطل است همان طور که در دلیل بر نظریۀ اول گذشت.

جواب از دلیل دوم نیز واضح است؛ چون حدیث سلطنت عام است، سفیه و غیر سفیه را شامل می شود، آیات و روایات متقدمه اختصاص به سفیه دارد و نسبت بین آن ها، عام و خاص است و در نتیجه عموم حدیث سلطنت تخصیص می خورد.


1) «وهل يثبت فى السفيه بظهور سفهه فيه تردد والوجه أنه لا يثبت وكذا لايزول إلا بحكمه»؛ ( نجم الدین حلّی، شرايع الإسلام، ج 2، ص 87)

2) احمد بن محمد اردبیلی مجمع الفائدة و البرهان، ج 9، ص219

هم چنین جواب از دلیل سوم نیز روشن شد؛ اطلاقات «احل الله البيع » و «تجارة عن تراض» شامل سفیه و غیر سفیه می شود ولی ادلّه متقدمۀ سفاهت فقط سفیه را می گوید که نسبت مطلق و مقید یا عام و خاص خواهد بود و خاص و مقید مقدم خواهند شد.

جواب از دلیل چهارم نیز به طور مفصل در کتاب راب مطرح شد که خلاصۀ آن این که جریان ادلّۀ عسر و حرج در مورد بحث، حداقل دو اشکال دارد: اولاً سفیه خواندن بیشتر مردم خودش سفاهت است و التزام پذیر نمی باشد. سنگ روی سنگ بند نمی شود و روایات نیز باید توجیه شوند؛ مثلاً گفت مراد سفیه در امور آخرت هستند، ثانیاً قواعد ثانویه مانند لا حرج در این موارد جاری نمی شود، چون لسان آن ها، لسان نفی است و نمی توانند اثبات حکم بکنند.

جواب از دلیل پنجم نیز این که، بله سفاهت از امور خفیه است، اما مورد بحث جایی است که شخص سفیه شناخته شده و مشخص باشد و سپس بیع از او صادر شده باشد. با علم به سفاهت شخص باید حکم آن مشخص شود و این ربطی به اختلافی بودن مفهوم سفه ندارد. جواب از دلیل ششم این که، در باب مفلس دلیل دارد و می گوییم نیاز به حکم حاکم است، ولی این جا دلیل ندارد و نمی توان این دو باب را با یکدیگر قیاس نمود.

جواب از دلیل هفتم این که، اخذ به قدر متیقن در زمینۀ اجمال است، در این جا ما ادعا می کنیم اجمال نیست و احراز سفاهت شده است.

در نتیجه، ادلّۀ نظریۀ دوم ناتمام است.

ادلّۀ نظریهٔ سوم: از مرحوم شهید (1)نقل شده است: ثبوت حجر احتیاج به حکم حاکم ندارد ولی زوال حجر در سفیه، احتیاج به حکم حاکم دارد؛ یعنی در فرض اول که بیع سفیه در اول رجب بوده است، بطلان این بیع احتیاج به حکم حاکم ندارد، حاکم حجر کرده باشد یا نکرده باشد، این بیع باطل است.

در فرض دوم که بیع رشید در اول شوال است، صحت این بیع، احتیاج به حکم حاکم دارد، یعنی اگر حاکم گفته است که رفع حجر بشود، این بیع صحیح است و اگر حاکم دستور رفع حجر نداده، این بیع باطل است؛ چون رفع حجر احتیاج به حکم حاکم دارد، در حالی که ثبوت حجر نیاز به حکم حاکم نداشت


1) «ويثبت الحجر على السفيه بظهور سفهه، وإن لم يحكم الحاكم به لأن المقتضى له هو السفه، فيجب تحققه بتحققه، و لظاهر قوله تعالى فَإِنْ كانَ الَّذِي عَلَيهِ الْحَقِّ سَفِيهاً حيث أثبت عليه الولاية بمجرده و لا يزول الحجر عنه إلا بحكمه»؛ (زین الدین بن علی عاملى، الروضة البهيه، ج 4، ص 106_107)

دلیل بر این نظریه، همان دلیلی است که برای نظریه نخست ذکر شده است، که موضوع در آیات و روایات ذات سفاهت است و نیازی به حکم حاکم نیست.

همان طور که دلیل بر توقف زوال حجر بر حکم حاکم، همان ادلۀ نظریه دوم است (1)که زوال حجر احتیاج به حکم حاکم دارد. (مانند جریان استصحاب موضوعی بقای سفاهت و حکمی بطلان تصرفات و یا تخصصی بودن مفهوم سفاهت و نیاز به اظهار نظر حاكم و...) و لذا در فرضی که حکم حاکم نبوده است، زوال حجر نشده است و بیع این شخص رشید باطل است.

از مطالب پیش گفته روشن شد این نظریه ناتمام است، بله این که در طرف ثبوت سفاهت نیاز به حکم حاکم ندارد تمام است و در قسمت زوال سفه که گفته شده حکم حاکم لازم است، ناتمام است؛ چون با علم به این که شخص رشید است، دیگر تمسک به استصحاب معنا ندارد، استصحاب در مورد شک است و در این جا یقین داریم شخص رشید است.

دلیل بر نظریۀ چهارم: از ما ذکرنا دلیل بر نظریۀ چهارم که سیدنا الاستاد در تحریر فرموده است (2)« ثبوت سفاهت احتیاج به حکم حاکم دارد، ولی زوال آن احتیاج به حکم حاکم ندارد» که عکس نظریۀ مرحوم شهید است نیز روشن شد.

این که ثبوت سفاهت احتیاج به حجر حاکم دارد به خاطر وجوه هفت گانۀ بیان شده در نظریۀ دوم است و این که زوال حجر نیاز به حکم حاکم ندارد به جهت ادلّۀ بیان شده در نظریۀ نخست است.

دربارۀ این فرمایش این که در زوال سفه فرموده، حکم حاکم نمی خواهد، پذیرفتنی است، ولی این که در ثبوت سفاهت فرموده حکم حاکم می خواهد، ناتمام است و قائل ندارد و وجوه استحسانی آن نیز ناتمام است، لذا بیان کردیم این فرمایش اضعف الوجوه است.

جهت چهارم: بررسی مفاد آیۀ شریفۀ « وَلاتُؤْتُوا السُّفَهَاءَ أَمْوَالَكُمْ».

اشکال دربارۀ آیۀ شریفه این که، آنچه مسلّم گرفته شده موضوع در ادلّۀ مطلق سفه است دلیل ندارد و این ادلّه به موضوع بحث ارتباطی ندارند؛ مثلاً آیۀ شریفه «وَ لا تُؤْتُوا اَلسُّفَهَاءَ أَمْوَالَكُمْ» ربطی به اموال سفیه ندارد بلکه ضمیر خطاب دارد، یعنی شما مردم اموالتان را در اختیار سفیه قرار ندهید.


1) «بل هو خيرة اللمعة أيضاً بالنسبة إلى الثبوت دون الزوال، فأوقفه على حكم الحاكم للأصل المقطوع بما عرفت»؛ (محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج26، ص 97)

2) سیدروح الله خمینی، تحریر الوسیله، ج 2، ص15

بحث دربارۀ سفیه است ولی آیه خطاب به ولیّ و صاحبان املاک است که ربطی به بحث ندارد. همان طور که در حدود شش روایت همین مضمون و مفاد آمده است که مردم مالشان را در اختیار سفیه و شارب خمر قرار ندهند.

در تفسیر برهان ح1، (1)(2)(3)(4)، 5، (5)(6)13 نقل شده که از این شش روایت، دو روایت


1) «على بن إبراهيم، قال: في رواية أبي الجارود، عن أبي جعفر علیه السَّلام في قوله تعالى: «وَلا تُؤْتُوا السُّفَها أَمْوالَكمْ»: «فالسفهاء: النساء و الولد، إذا علم الرجل أن امرأته سفيهة مفسدة، وولده سفيه مفسد لم ينبغ له أن يسلط واحدا منهما على ماله الذي جعل الله له قياماً، يقول: معاشاً، قال: وَارْزُقُوهُمْ فِيها واكسُوهُمْ وَقُولُوا لَهُم قولاً مَعْرُوفاً فالمعروف: العدة»؛ (سیدهاشم بحرانی، البرهان في تفسير القرآن، ج 2، ص21)

2) «على بن إبراهيم، قال: حدثني أبي، عن ابن أبي عمير، عن أبي بصير، عن أبي عبد الله علیه السَّلام قال: «قال رسول الله صلَّی اللهُ علیه وآله: شارب الخمر لا تصدقوه إذا حدث، ولا تزوجوه إذا خطب ولا تعودوه إذا مرض. و لا تحضروه إذا مات ولا تأتمنوه على أمانة، فمن ائتمنه على أمانة فأهلكها فليس على الله أن يخلفه عليه، ولا أن يأجره عليها، لأن الله يقول : ولا تُؤْتُوا السُّفَها أموالكم وأى سفيه أسفه من شارب الخمر؟!»؛ (همان)

3) «وقال أبوعبدالله علیه السَّلام: « إنى أردت أن أستبضع بضاعة إلى اليمن، فأتيت أبا جعفر علیه السَّلام، فقلت له: إني أريد أن أستبضع فلانا بضاعة، فقال لى أما علمت أنه يشرب الخمر؟ فقلت: قد بلغنى من المؤمنين أنهم يقولون ذلك، فقال لى: صدقهم، فإن الله يقول: يُؤْمِنُ بِاللهِ وَ يُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِينَ ثم قال: إنك إذا استبضعته فهلكت أو ضاعت، فليس لك على الله عَزَّوَجَكَ أن يأجرك، ولا يخلف عليك. فاستبضعته فضيعها، فدعوت الله عَزَوَجَكَ أن يأجرني، فقال: يا بنى مه ليس لك على الله أن يأجرك، ولا يخلف عليك. قال: قلت له : ولم؟ فقال لى: إن الله عَزَّوَجَكَ يقول : وَلا تُؤْتُوا السُّفَهَا أَمْوالَكمُ الَّتِي جَعَل الله لكم قياماً فهل تعرف سفيها أسفه من شارب الخمر؟!»؛ همان

4) «و عنه : عن على بن إبراهيم، عن أبيه، عن ابن أبي عمير، عن حماد بن عيسى عن حريز قال : كان لإسماعيل بن أبي عبد الله علیه السَّلام دنانير. و أراد رجل من قريش أن يخرج إلى اليمن، فقال إسماعيل: يا أبت كأن فلاناً يريد الخروج إلى اليمن، و عندى كذا وكذا ديناراً أفترى أن أدفعها إليه يبتاع بها إلى بضاعة من اليمن ؟ فقال أبو عبد الله علیه السَّلام: «يا بني، أما بلغك أنه يشرب الخمر»؟ فقال إسماعيل: هكذا يقول الناس فقال: «يا بني لا تفعل» فعصى إسماعيل أباه و دفع إليه دنانيره، فاستهلكها و لم يأت بشيء، منها، فخرج إسماعيل، وقضى أن أبا عبد الله علیه السَّلام الحج و حج إسماعيل تلك السنة فجعل يطوف بالبيت، ويقول: اللهم أجرنى واخلف على، فلحقه أبو عبد الله علیه السَّلام فهزه بيده من خلفه، وقال له: «مه يابني فلا والله مالك على الله هذا، ولا لك أن يأجرك ولا يخلف عليك، وقد بلغك أنه يشرب الخمر، فائتمنته». فقال إسماعيل: يا أبت إني لم أره يشرب الخمر، إنما سمعت الناس يقولون. فقال: «يا بني إن الله عَزَّوَجَكَ يقول في كتابه : يُؤْمِنُ بِاللهِ وَيُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِينَ يقول: يصدق الله عَزَّوَجَل، ويصدق للمؤمنين، فإذا شهد عندك المؤمنون فصدقهم ولا تأتمن شارب الخمر، فإن الله يقول في كتابه: وَلا تُؤْتُوا السُّفَهَاءَ أَمْوالَكم فأى سفيه أسفه من شارب الخمر؟! إن شارب الخمر لا يزوج إذا خطب، ولا يشفع إذا شفع، ولايؤتمن على أمانة، فمن ائتمنه على أمانة فاستهلكها لم يكن للذى ائتمنه على الله أن يأجره و لا يخلف عليه»؛ (همان، ص 22)

5) «قال أبو عبد الله: « إنى أردت أن أستبضع فلاناً بضاعة إلى اليمن ، فأتيت أبا جعفر علیه السَّلام، فقلت: إنى أردت أن أستبضع فلاناً، فقال لى: أما علمت أنه يشرب الخمر فقلت: قد بلغنى عن المؤمنين أنهم يقولون ذلك. فقال: صدقهم لأن الله تعالى يقول: يؤْمِنُ بِاللهِ وَيُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِينَ ثم قال: إنك ان استبضعته فهلكت أو ضاعت فليس على الله أن يأجرك ولا يخلف عليك. فقلت: ولم؟ قال: لأن الله تعالى يقول: وَلا تُؤْتُوا السُّفَها أَمْوالَكمُ الَّتِي جَعَل اللهُ لَكمْ قِياماً فهل سفيه أسفه من شارب الخمر؟ إن العبد لا يزال في فسحة من ربه ما لم يشرب الخمر، فإذا شربها خرق الله عليه سرباله فكان ولده وأخوه وسمعه وبصره ويده و رجله إبليس، يسوقه إلى كل شر و يصرفه عن كل خير»؛ (سیدهاشم ،بحرانى، البرهان في تفسير القرآن، ج 2، ص 22)

6) ابن بابويه في (الفقيه) روى السكوني، عن جعفر بن محمد، عن أبيه، عن آبائه علیه السَّلام، قال: قال أمير المؤمنين علیه السَّلام: المرأة لا يوصى إليها، لأن الله يقول: وَلاتُؤْتُوا السُّفَهاءَ أَموالكم»»؛ (همان، ص24)

که حدیث دوم و پنجم است، معتبره می باشد. در این روایات برای ندادن پول به شارب خمر، به آیۀ مباركه «وَ لا تُؤْتُوا السُّفَهَاءَ أَمْوَالَكُمْ» استدلال شده است.

هم چنین در برخی از روایات، همانند حدیث اول (1)آمده: اگر زن خانه سفیه است، مرد مخارج زندگی را به او ندهد یا اگر اولاد سفیه هستند، پدر پول در اختیار آن ها نگذارد.

خلاصه اشکال: شما در اموال سفیهان بحث می کنید ولی این ادلّه بر مدعا دلالت نمی کند چون دربارۀ سپردن اموال دیگران به شخص سفیه است.

از این اشکال: اولاً در برخی از ادلّۀ ذکر شده، اصلاً « لام خطاب» وجود ندارد، پس این اشکال به تمام ادلّۀ ذکر شده وارد نمی باشد، ثانیاً: در خود همین آیه نیز قرائنی هست که نشان می دهد مال سفیهان نیز از مصادیق آیه است همانند:

1. اتفاق اکثر مفسران که آیۀ مبارکه، مطلق سفیهان را شامل می شود.

.2 كلمۀ «فأرزقوهم» دلالت می کند رزق و کسوه سفیه را باید داد حال از مال چه کسی بدهند؟ اگر سفیه پولدار است واجب نیست شخص از مال خود بدهد، بلکه می تواند از مال خود سفیه بدهد.

پس این فتوای فقهی قرینه است که مراد مال خود سفیه بوده است وگرنه با موازین فقهی تطبیق نمی کند؛ چون کسی نگفته اگر سفیه پولدار بود باید از پول ولیّ، نفقۀ او را داد.

علاوه بر این که، این روایات نیز بر این توهّم دلالت ندارد. مفاد این شش روایت اختصاص آیه به ملّاک است یا ملّاک احد مصادیق است. این روایات یکی از مصادیق را تعیین کرده است و روایات دیگر هم مصادیق دیگر را بیان کرده اند. مالک مالش را به سفیه ندهد، ولیّ هم مالش را به سفیه ندهد، این دو منافاتی با هم ندارند.

بیان بهتر این که، این روایات سه طایفه اند:

طایفۀ نخست که ح1، 2، 4، 5، 9 و 13 است، مالکین املاک را ذکر کرده است که هر مالکی پولش را به شارب الخمر دهد، از سفهاست و انحصار از آن برداشته نمی شود.


1) سید هاشم بحرانی، البرهان، في تفسير القرآن، ج 2، ص21

طایفه دوم که حدیث 6 باشد مطلق کسی که مال را فاسد کند، از مصادیق آیه می باشد.

طایفه سوم که ح 11 است، دفع مال سفیه به سفیه را از مصادیق آیه می داند.

در جمع بین روایات باید گفت: مال سفیه را نباید به سفیه داد، سایر مالکان نیز نباید مالشان را به سفیه بدهند.

فصل اول: ولایت بر سفیه

اشاره

سيدنا الاستاد در مسئله نخست مبحث سفیه در کتاب الحجرِ تحریر الوسیله موضوع ولایت بر سفیه را مطرح نموده، فرموده است:

الولاية على السفيه للأب والجدّ و وصيهما إذا بلغ سفيها و فيمن طرأ عليه السفه بعد البلوغ للحاكم الشرعي؛

اگر شخص در حالتِ سفهْ بالغ شود ولایت بر او از آنِ پدر و جد و وصی آن دو می باشد و اگر بعد از بلوغْ سفاهت بر او عارض شود، ولایت بر او بر عهدۀ حاکم شرع اسم است.

در این باره چهار مطلب در ضمن چهار گفتار بیان می شود :

1.

توضیح مركز بحث؛

2.

بیان اقوال؛

3.

ادله اقوال؛

4.

ملاحظه و بررسی ادلّه.

ولایت بر سفیه

در شریعت اسلامی چه کسی ولایت بر شخص سفیه دارد؟ پیشتر بیان شد سفه سفیه، گاهی متصل به بلوغ است، مثلاً از کودکی سفیه بوده است، یا رشید بوده و دو ساعت به بلوغ سفیه شده است، که به آن «سفه متصل به صغر یا بلوغ» می گویند و دیگری «سفهِ سفیه منفصل از بلوغ» است، مثلاً تا پنج سال بعد از بلوغ رشید بوده، در بیست سالگی سفیه شده است.

مورد بحث این که، ولیّ سفیه، چه کسی است؟ آب، جد، وصی، حاكم يا عدول مؤمنین می باشد.

نظریات دربارهٔ ولایت بر سفیه

نظریۀ نخست: ولایت بر سفیه مطلقاً (هم در سفه متصل و هم منفصل) به حاکم شرع اختصاص دارد. این نظریه مرحوم محقق در شرایع و مرحوم علامه در قواعد است.

محقق در شرایع می فرماید:

فالولاية في مالهما للحاكم لا غير؛ (1)

ولایت در مال سفیه برعهدۀ حاکم شرع است، نه دیگری.

مرحوم علامه در قواعد می گوید:

والولاية في ماله للحاكم خاصة؛ (2)

ولایت در مال سفيه، فقط بر عهدۀ حاکم شرع خواهد بود. فقط حاکم در مال سفیه ولایت دارد، سفه متصل باشد یا منفصل.

نظریه دوم: ولایت بر سفیه، مطلقاً (چه در سفه متصل و چه منفصل) از آنِ أب و جد است.

این نظریه را صاحب ریاض و جماعتی از فقها اختیار کرده اند.

صاحب ریاض می فرماید:

فإن تم إجماعاًكان هو الحجة، وإلّا فالقول بالولاية للأبوين هنا أيضاً لايخلو عن قوة؛ التفاتاً إلى ثبوته في بحث التزويج على الأقوى بالأولوية؛ (3)

اگر اجماع تعبدی در مسئله وجود نداشته باشد، قول به ولایت آب و جد تقویت خواهد شد، همان طور که در باب تزویج، أب و جد ولایت دارند، در نتیجه در تصرفات مالی نیز به طریق اولی ولایت خواهند داشت.

نظریۀ سوم: تفصیل در مسئله است؛ به این بیان که ولایت بر سفیه در سفه متصل، برعهدۀ پدر و جد و وصیِ آن دو است و در صورت فقدان آن ها، بر عهدۀ حاکم شرع است و در سفه منفصل، متعلّق به حاکم شرع است.

سیدنا الاستاد در تحریر این نظریه می گوید:

الولاية على السفيه للأب والجد و وصيهما إذا بلغ سفيهاً، وفيمن طرأ عليه السفه بعد البلوغ للحاكم الشرعى؛ (4)


1) نجم الدین حلّی، شرایع الإسلام، ج 2، ص 87

2) حسن بن يوسف حلّى، قواعد الأحكام، ج 2، ص138

3) سید علی طباطبائی، ریاض المسائل، ج 9، ص257

4) سیدروح الله خمینی، تحریر الوسیله، ج 2، ص15

در سفه متصل به صغر، ولایت برای آب و جد است و در سفه منفصل فرد در دوره بلوغ رشید بوده و بعد از آن مثلاً سفیه شده است)، ولایتش از آنِ حاکم شرع است.

پس سیدنا الاستاد به تبع صاحب جواهر (1)او صاحب حدائق (2)تفصیل داده است.

بررسی ادلّۀ اقوال

ادلّۀ نظریهٔ نخست: برای نظریۀ نخست دو دلیل بیان شده است.

دلیل اول این که، می گویند: حجر و حکم به حجر، از آنِ حاکم و از شئونات او می باشد. اگر حکم به حجر از آنِ حاکم است، نظر بر مال و ولایت بر مال هم از آنِ حاکم است، همان کسی که دستور به حجر داده است، او هم باید ولایت داشته باشد.

دلیل دوم این که، می گویند: طفلی که بالغ شده، با بلوغ و احتلام، ولایت پدر و جد از او قطع می شود، چون پدر بر صبی ولایت دارد، کسی که بالغ شده است، پدر و جد، بر او ولایت ندارد.

هم چنین در «سفه منفصل» روشن تر است، که پدر و جد، ولیّ او نبوده اند و خود او بالغ بوده، پس ولایت پدر و جد مشکوک بوده است و اصل می گوید: آن ها ولایت ندارند.

به بیان دیگر، سفیهْ ولیّ اجباری ندارد و از طرف دیگر «الحاكم ولى من لاولى له؛ هر كس که ولیّ ندارد، حاکم ولیّ اوست»، در نتیجه ولایت برای حاکم، از آنِ حاکم شرع است.

ادلّۀ نظریۀ دوم: برای نظریۀ دوم، سه دلیل بیان شده است:

دلیل اول: تمسک به اصل، یعنی استصحاب است، پیش از بلوغ پدر و جد ولیّ طفل بوده اند، پس از بلوغ نمی دانیم در مورد سفيه ولايت أب و جد ساقط شده است یا خیر، استصحاب می گوید: ساقط نشده است، مقتضای استصحاب ثبوت ولایت پدر، جد و وصی بر زید سفیه می باشد. اگر پدر و جد ولایت دارند، موضوع برای ولایت حاکم نمی ماند، حاکم، ولیّ کسی است که ولی ندارد، در اینجا أب و جد ولیّ می باشند.

دلیل دوم: می گویند اجماع فقها در باب نکاح این است که ولایت بر سفیه از آنِ أب وجد است، اگر در باب نکاح ولایت از آب و جد است در خرید نان برای سفیه به اولویت قطعیه پدر ولایت دارد، چون مسائل نکاح با امور مالی خیلی فرق دارد، اگر در باب نکاح، ولایت متعلّق به أب وجد است، در خرید منزل و قالی و فروش کتاب و.... به طریق اولی باید ولایت از آنِ أب و جد باشد. مرحوم صاحب ریاض (3)در عبارتی که پیش تر بیان شد، به این دلیل اشاره کرده بود.


1) محمد حسن نجفی جواهر الکلام، ج 26، ص 104

2) يوسف بحرانی، حدائق الناضره، ج20، ص 372_373

3) سید علی طباطبائی، رياض المسائل، ج 9، ص257

دلیل سوم: تمسک به اجماع مرحوم علامه در تذکره است که صاحب ریاض به آن استدلال کرده است

دلیل بر نظریۀ سوم از ادلّۀ بر نظریه اول و دوم روشن شده است.

چرا در «سفه متصل به صغر» ولايت برعهدۀ أب و جد است؛ به دلیل جریان استصحاب، اولویت، اجماع فقها و در نتیجه با وجود آب و جد، موضوع و مجالی برای ولایت حاکم نمی باشد؛ چون حاکم، ولیّ کسی است که ولیّ ندارد.

در «سفه منفصل، ولایت برعهده حاکم است؛ چون برای سفیه ولیّ وجود ندار، زیرا در این فرض یقین به عدم ولایت أب و جد حاصل شده است که این یقین در قِسم اول نبود. در قسم دوم زمانی که طفل بالغ شد، یقیناً پدر و جد ولایت نداشته اند، چون رشید بوده است و در موقعی که سفیه شده است یقین به عدم ولايت أب و جد فاصله شده است لذا استصحاب جاری نمی شود و این سفیه منفصل، ولی ندارد و طبق قاعده هر کسی که ولیّ ندارد، حاکمْ ولیّ اوست.

تحقیق در مسئله: ادلّۀ نظریۀ نخست ناتمام است؛ اشکالِ دلیل اول که ملازمۀ بین توقف ثبوت حجر بر حکم حاکم و ولایت حاکم بر اموال سفیه می باشد، این است که چنین ملازمه ای وجود ندارد و چه مانعی دارد که توقف ثبوت حجر بر حکم حاکم دلیل داشته باشد، ولی ولایت حاکم بر اموال سفیه دلیل نداشته باشد!؟

دلیل دوم نیز در سفه منفصل، تمام است ولی در سفه متصل به صغر ناتمام است؛ چون ولیّ شخص، أب و جد او می باشند، حاکم چه کاره است؟

هم چنین روشن شد که ادلّۀ نظریۀ دوم نیز ناتمام است.

اجماع مرحوم علامه با وجود اقوال ثلاثه مخدوش می باشد. هم چنین در خصوص دلیل دوم که قیاس به باب نکاح است، می توان جواب داد: اولاً، خود مقیس علیه اختلاف است و اتفاقی نیست، ثانیاً، دلیلی بر تعدی حکم از باب نکاح به غیر آن نداریم. هم چنین تمسک به اصل استصحاب در سفه متصل به صغر تمام است، ولی در سفه منفصل ناتمام است و استصحاب جاری نمی شود؛ چون یقین به خلاف، بین زمان شک و یقین فاصله شده است.

نتیجه آن که، نظریۀ سوم که تفصیل بین سفه متصل و منفصل است، تمام است؛ چون در سفه متصل، دلیل استصحاب برای اب و جد اثبات ولایت می کند، ولی در سفه منفصل، چون دلیلی بر ولایت أب و جد نداریم، قاعدة «الحاكم ولىّ من لا ولىّ له» جاری می شود و در نتیجۀ ولایت از آنِ حاکم شرع خواهد بود.

فصل دوم: مسائل و فروعات فقهی مرتبط با محجوریت سفیه

اشاره

سيدنا الاستاد در تحریر الوسیله پس از تعریف سفیه و احکام مترتّب بر عنوان سفیه در فقه اسلامی، در ضمن مسائلی، فروعات فقهیِ مرتبط با محجوریت سفیه را بیان کرده اند، ما نیز به ترتیب تحریر الوسیله این مسائل را بررسی می کنیم.

مسئله دوم تحریرالوسیله

اشاره

كما أن السفيه محجور عليه فى أمواله كذلك فى ذمته بأن يتعهد مالا أو عملاً، فلا يصح اقتراضه و ضمانه، و لابيعه و شراؤه بالذمة و لا إجارة نفسه، ولا جعل نفسه عاملاً للمضاربة و نحوها. (1)


از مسئلۀ دوم تا دهم، موارد اختلافی حجر و عدم حجر سفیه، هم چنین مراد از بطلان تصرف سفیه بیان شده است. در این باره مطالبی بدین ترتیب مطرح می شود: اول: فهرستی از این موارد اختلافی بیان می شود؛ دوم: کلمات فقها نقل می گردد؛ سوم: نتایج و آثارِ مترتّب بر کلمات فقها مطرح می شود؛ چهارم: ادلّۀ اقوال ذکر می گردد و پنجم تطبیق این مطالب در هشت مسئله صورت می پذیرد.

مطلب اول: تصرفات شخص سفیه مانند تصرفات شخص رشید است. رشید هر کاری می کند، سفیه هم همان کارها را انجام می دهد. لذا تصرفات سفیه را می توان در سه بخش تقسیم نمود:


1) خمینی، سید روح الله، تحریر الوسیله، ج 2، ص15

بخش اول: تصرفات مالی و خارجی سفیه در اعیان و اموال

فرض کنید زیدِ سفیهْ خانۀ خود را فروخته یا خانه ای برای خودش خریده، یا خانۀ خود را اجاره داده، یا خود را اجیر دیگری کرده، یا خانه ای را به 100 تومان در ذمه خریده، یا منفعت در ذمه را تملیک کرده است، یا خود را عامل در باب مضاربه قرار داده است.

همۀ این مثال ها تصرفات مالی است؛ بعضی عین خارجی، بعضی کلّی در ذمه، بعضی عمل خارجی و بعضی عمل در ذمه است. فقیهان می گویند: اگر سفیه این کارها را بدون اجازه ولیّ کرده است، این تصرفات باطل است اما اگر با اذن ولیّ بوده است، صحيح است.

بخش دوم: عبادات محض سفيه

سفیه نماز می خواند: روزه می گیرد، جهاد می کند اعتکاف می کند، ملحق به این عبادات مرکب است، سفیه حج باید انجام بدهد حج هم بدنی و هم مالیٌ است، به اصطلاح احکام تکلیفیِ مالی اما نه مالیِ محض. هم چنین ملحق به این می شود واجبات مالی، بر سفیه زکات و خمس واجب است که واجب مالی است.

این بخش دوم که خود سه بخش است: 1. عبادات محض مثل صلاة؛ 2. ماليات محض مثل زكات؛ 3 مالیات بدنی مثل حج واجب.

بخش سوم: موارد اختلافی

مهم این بحث است؛ مثلاً سفیه نذر کرده مسجد بسازد، نذر کرده خانه را صدقه بدهد، نذر کرده انفاق بکند یا عهد کرده خانه اش را به فقرا بدهد یا عهد کرده مسجد یا مدرسه بسازد. این خود از دو جهت باید ملاحظه شود: این امور و کارها چرا مورد اختلاف است. اگر سفیه حنث نذر کرد، باز به اشکال برخورد می کند که بعضی از موارد مخيّر بين صوم و اطعام است که صوم، واجب مالی نیست اما اطعام مالی است یا باب کفارات یا اقرار سفیه و ... که اینها مورد اختلاف می باشد.

مطلب دوم: در این مسئله ملاحظۀ کلمات فقهاست.

سیدنا الاستاد در مسئلۀ دوم تحریرالوسیله می فرماید:

كما أن السفيه محجور عليه فى أمواله كذلك فى ذمته بأن يتعهد مالاً أو عملاً ، فلا يصح اقتراضه و ضمانه، و لابيعه و شراؤه بالذمة ولا إجارة نفسه، ولا جعل نفسه عاملاً للمضاربة و نحوها؛ (1)

چنان که سفیه در مالش محجور می باشد، هم چنین در ذمه اش _ به این که مال یا عملی را تعهد کند _ محجور است؛ پس قرض کردن و ضمانت و فروش و خرید به ذمۀ او و خود را اجیر دیگری نمودن و عامل در مضاربه قرار دادن و مانند این ها صحیح نیست.

یعنی سفیه نمی تواند خانه اش، خانه کلّی را بفروشد، کیسه گندم یا 50 کیلو گندمِ در ذمه را نمی تواند بفروشد؛ عین خارجی است و کلّی در ذمه است، هیچ کدام را نمی تواند بفروشد. مال مثل گندم در ذمه، عمل مثل این که یک ماه خدمت کند یا یک پیراهن بدوزد. در هر صورت نیاز به اجازه دارد.

مرحوم علامه در قواعد می فرماید:

ويمنع من التصرّفات المالية و إن ناسبت أفعال العقلاء : كالبيع والشراء بالعين أو الذمة، والوقف، والهبة، والإقرار بالدين والعين، والنكاح، فإن عقد لم يمض ؛ (2)

سفیه از تصرفات مالی منع می شود گرچه تصرفاتش شبیه تصرفات سایر عقلا و مردم باشد، همانند بيع وشراء عين و ذمه، وقف، هبه اقرار به دین و عین و نکاح، کلیه معاملات او امضا نمی شود و نافذ نیست.

مرحوم محقق حلّی در شرایع می فرماید:

فلوباع والحال هذه لم يمض بيعه وكذا لو وهب أو أقر بمال نعم يصح طلاقه و ظهاره و خلعه وإقراره بالنسب وبما يوجب القصاص؛ (3)

بيع شخص سفیه و هبه و اقرار مالی او نافذ نیست، بله طلاق و ظهار و خلع و اقرار به نسب و آن امری که سبب قصاص شود، از او پذیرفته می شود.

مرحوم محقق اردبیلی می فرماید:

وجه منع السفيه عن التصرف المالية لنفسه. من دون إذن الولى مطلقاً عيناً وديناً مع إصابته المصلحة والربح أم لا. هو الإجماع ظاهراً وظاهر الكتاب؛ (4)


1) سیدروح الله خمینی، تحریرالوسیله، ج 2، ص15

2) حسن بن يوسف حلّی، قواعد الأحكام، ج 2، ص137

3) نجم الدین حلى، شرائع الإسلام، ج 2، ص 86

4) احمد بن محمد حلّی، مجمع الفائدة و البرهان، ج 9، ص 209_ 210

سفیه از تصرفات مالی بدون اذن ولی مطلقاً (چه در عین و چه در ذمه، چه مناسب با افعال عقلا و با مصلحت باشد و چه نباشد) منع می شود، دلیل آن هم اجماع فقها و ظاهر کتاب می باشد.

صاحب جواهر می فرماید:

لا خلاف فى أن السفيه كالرشيد بالنسبة إلى العبادات؛ (1)

اختلافی نیست در این که سفیه در انجام افعال عبادی همانند شخص رشید است.

صاحب حدائق می فرماید:

المفهوم من كلام جملة من الأصحاب ان السفيه حكمه فى العبادات البدنية والمالية الواجبة حكم الرشيد في وجوب الإتيان بهما؛ (2)

آنچه از کلمات برخی از فقها برداشت می شود این که در عبادات بدنی و مالی، حکم سفیه همانند شخص رشید است.

مطلب سوم: جمع بندی کلمات و این که موارد اختلافی بین فقیهان کدام است؟

با بررسی کلمات فقها نتیجه می گیریم:

1.

همه اتفاق دارند عبادات از سفیه ساقط نیست و در انجام عبادات، فرقی بین شخص سفیه و رشید نیست.

2.

همه اتفاق دارند معاملات مالیِ محض، همانند بیع و اجاره و هبۀ سفیهْ باطل است.

3.

همه اتفاق دارند در اجاره فرق بین عمل و مال نیست، سفیه خودش یا خانه اش را اجاره بدهد باطل است.

4.

همه اتفاق دارند فرقی بین عین خارجی و ذمه نیست، قرض کند یا قرض بدهد یا عین خارجی را بفروشد باطل است.

در کلمات فقها اختلاف شدید در این است که: مقصود از ممنوعیت سفیه، مطلق تصرفات است یا تصرفات غیر مشروعه؟ صاحب حدائق می گوید: ممنوعیت از تصرفات سفیه در مواردی است که خوف ضرر یا تلف یا تصرف ضرری باشد، لذا اگر تصرف او عقلایی و با مصلحت باشد، تصرفات او صحیح و نافذ است، (3)ولی در مقابل، مشهور فقها می گویند: شخص سفیه از مطلق تصرفات ممنوع می باشد.


1) محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج 26، ص 105

2) يوسف بحرانى، حدائق الناضره، ج20، ص378

3) همان، ص 369

پس مطلب سوم جمع بندی بین کلمات فقها و شناخت موارد اتفاق و اختلافی بین فقها بود.

مطلب چهارم: در این مطلب دو جهت بحث می شود:

1.

ادلّۀ فتاوی فقها چیست؟

2.

اختلاف بین کلمات را چگونه باید حل کرد؟

جهت اول: ادلّه فتاوای فقها

در مجموع کلمات فقها دو فتوای اتفاقی وجود دارد: 1. تصرفات سفیه در امور مالی مطلقاً باطل است؛ 2. در عبادات و ملحق به آن مطلقاً صحیح است.

دلیل بر این فتوای اول و بطلان تصرفات سفیه در امور مالی، سه آیه از قرآن کریم و دو روایت است (اطلاق آیات 5 و 6 سورۀ نساء و آیۀ 282 بقره و حدیث 1 و 5 از باب 2 حجر) مفاد این ادلّه همان طور که پیشتر بیان شد، بطلان تصرفات مالی سفیه می باشد. اما دربارۀ بخش دوم که که صحت عبادات سفیه است، دلیل آن اولاً: عدم شمول ادلّۀ مانعه و قصور مقتضی است؛ چون ادلّۀ سفاهت، امور مالی را شامل می شود و افعال عبادی را در بر نمی گیرد، ثانیاً: ادله ای که می گوید: حج و صوم واجب است، اطلاق دارد و شامل مورد بحث نیز می شود و ثالثاً: درباره افعال عبادی در ظرف شک اصل عدم حجر و عدم ممنوعیت جاری خواهد شد.

دلیل سوم اصل است، نمی دانیم سفیهْ محجور از صلات یا صوم یا حج است که اصل عدم حجر است. به این ادلّه محقق اردبیلی (1)و صاحب ریاض (2)اشاره کرده اند.

جهت دوم از مطلب چهارم: اختلاف بین صاحب حدائق و مشهور چیست؟

صاحب حدائق سه مطلب دارد:

مطلب اول: می گوید: ادلّۀ سفه اطلاق یا عموم ندارد، یعنی ادلّۀ سفه فقط به منع از تصرفات سفهی و غیر عقلایی دلالت می کند، نه مطلق تصرفات.


1) «دليل ذلك كله حتى النسب _ ولكن من دون النفقة وان كان نسباً موجباً لذلك فى غير السفيه الأصل والأدلة من العمومات الدالة على جواز تلك التصرفات و عدم شمول دليل السفه لها، وانه لايمنع من غير المالية والضابط انه انما المنع عن التصرفات المالية لا غير»؛ (احمد بن محمد اردبیلی، مجمع الفائدة و البرهان، ج 9، ص 212)

2) ومقتضى الأصل، و عمومات أدلة جواز التصرفات، مع اختصاص أدلة حجر هذا الفرد كتاباً وسنة وإجماعاً بالمال : أنه يصح تصرفاته الغير المالية»؛ (سید علی طباطبائی، ریاض المسائل، ج9، ص253)

بیش از پنج مورد از کلمات صاحب حدائق این معنا را می رساند همانند:

1. أنما هو من حيث تطرق التلف إليها، و فواته من جهة السفه. (1)

در این عبارت می گوید: وجه منع در تصرفات سفیه به خاطر در معرض تلف بودن و فوت منافع به دلیل تصرف سفهی می باشد.

2 . وغاية ما يوجبه السفه منعه من الصرف فى المال بغير الوجوه المشروعة، لا مطلقاً؛ (2)

نهایتاً ادلّه سفه از تصرفات غیر مشروعه در اموال منع می نماید نه مطلق تصرفات.

3. فإن أدلة الحجركما عرفت لا عموم فيها؛ (3)

عمومیتی در ادلّه حجر وجود ندارد.

4. فإن غاية ما يفهم من الأخبار والآيات التي تقدم ذكرها، هو أنه لسفهه لا يمكن من المال خوفاً أن يصرفه فى المصارف الغير الشرعية؛ (4)

نهایت امری که از روایات محجوریت سفیه برداشت می شود این که سفیه به خاطر سفیه بودنش از تصرفات مالی به خاطر خوف از تصرفات غیر شرعی و عقلایی ممنوع است.

5. لئلا يصرفه فى غير المصارف الشرعية من وجوه السفه؛ (5)

سفیه ممنوع شده است تا مالش را در مصارف غیر شرعی خرج نکند.

و عبارات دیگر از ایشان که همگی دلالت می کنند ادلّۀ حجر، اطلاق ندارد و شامل همۀ تصرفات سفیه نمی شود.

مطلب دوم: در کلمات ایشان زیاد دیده می شود این که ایشان نذر مسجد درست کردن یا کفاره دادن و... را قیاس به وجوب خمس و زکات می کند که در نتیجه اتیان به آن ها واجب باشد... .

ملاحظه کنید:

و حينئذ فلما حنث أوجب الله عليه الكفارة كما أوجب عليه الزكاة؛ (6)

اگر حنث نذر کند کفاره بر سفیه واجب می شود همان طور که زکات بر او واجب است.


1) يوسف بحراني، حدائق الناضره، ج20، ص369

2) همان، ص 380

3) همان، ص381

4) همان، ص379

5) همان

6) همان، ص381

مطلب سوم: اگر سفیه نذر کرده مسجد درست کند، نذرش صحیح است، اما ولی نباید به او مستقیماً پول را بدهد بلکه باید خودش در آن مصرف خرج نماید، در این صورت، دیگر احتمال تفویت و اتلاف و ضرر داده نمی شود؛

ملاحظه کنید:

وهو مكلّف عاقل لا مانع سوى السفه الذي هو عبارة عن صرف المال في غير محلّه، و هو هنا مندفع بتولّى الولىّ أو وكيله لذلك، والمسألة المذكورة غير منصوصة؛ (1)

شخص سفیه، مکلّف عاقلی است که مانعی از تصرفاتش وجود ندارد مگر سفاهتش که عبارت از صرف مال در غیر محلّش می باشد و این مانع نیز با عهده دار شدن ولیّ و یا وکیل او برای تصدی امور او رفع می شود.

صاحب حدائق سه مطلب بیان می کند:

1.

ادلّۀ سفهْ اطلاق و عموم ندارد؛

2.

این موارد نذر و کفاره قیاس به واجبات مالی می شود؛

3.

ولیّ، متصدی امور سفیه می شود.

نتیجه فرمایشات ایشان در مجموع این است که دلیلی بر بطلان بيع شخص سفیه به نحو مطلق نداریم، بلکه بیع سفهی و غیر عقلایی باطل است که در نتیجه فرق ندارد بایع سفیه باشد یا نباشد.

در حالی که مشهور می گویند: بیع سفیه مطلقاً باطل است.

صاحب جواهر (2)می گوید: کلام صاحب حدائق حداقل سه اشکال دارد:

1.

با کلمات فقها منافات دارد؛

2.

با عموم ادلّه و احکام مغایر است؛

3.

با فلسفۀ حجر منافات دارد.

ادلّه اطلاق دارد که سفیه حق تصرف در مال ندارد، اطلاق آن شامل هر سفیهی هر تصرفی می شود و اجماع فقها بر این مطلب قائم است که بین تصرف عقلایی و غیر عقلایی سفیه فرقی نمی باشد. (3)


1) يوسف بحرانی، حدائق الناضرة، ج20، ص378

2) واحتمال اختصاص منع السفيه بالتصرف المنافي خاصة لا الأعم منه والموافق لتصرفات العقلاء»؛ محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج 26 ، ص 106)

3) احمد بن محمد ،اردبیلی مجمع الفائدة و البرهان، ج 9، ص 209

مسئلۀ سوم تحریر الوسیله

معنى عدم نفوذ تصرفات السفيه عدم استقلاله، فلوكان بإذن الولى أو إجازته صح و نفذ، نعم فيما لا يجرى فيه الفضولية يشكل صحته بالإجازة اللاحقة من الولىّ، ولو أوقع معاملة فى حال سفهه ثم حصل له الرشد فأجازها كانت كإجازة الولىّ؛ (1)

معنای این که تصرفات سفیه نافذ نیست، مستقل نبودن اوست؛ پس اگر با اذن ولیّ یا اجازه اش باشد صحیح و نافذ است. البته در موردی که فضولی بودن در آن جریان ندارد، صحت آن با اجازه بعدی ولیّ اشکال دارد و اگر در حال سفاهت، معامله ای را واقع سازد، سپس رشد پیدا کند و آن را اجازه کند مانند اجازۀ ولیّ می باشد.


در مسئلۀ سوم، سیدنا الاستاد چهار فرع بیان کرده است:

1.

با اذن ولیّ، بیع و تصرفات مالیِ سفیهْ نافذ و صحیح است؛

2.

سفیه، اول ماه خانه را فروخته است و حاکم، دهم ماه می فهمد و پس از بررسی بیع و پس از بررسی سفیه را اجازه می دهد، این جا نیز بیع صحیح و نافذ است.

3.

تصرف سفیه از مواردی بوده که فضولی در آن ها باطل است، مثلاً سفیه خودش را شوهر داده است و قائل شدیم فضولی در باب نکاح باطل است، سپس حاكم و ولیّ متوجه می شود کار خوبی کرده است و اجازه می دهد. در این صورت اجازه ولیّ فایده دارد یا خیر؟

4.

سفیه در اول ماه که سفیه بوده است، کتاب مکاسب را فروخته است، دهم ماهْ سفیه، رشید شده است، می بیند معامله خوبی کرده است، خود سفیه آن بیع را اجازه می کند، سیدنا الاستاد می فرماید: در این صورت هم بیع صحیح و نافذ است.

در این چهار فرع، ابتدا کلمات فقها تبیین می شود و سپس نظر مختار بیان خواهد شد.

صاحب جواهر می فرماید:

وحينئذ فلو باع فأجاز الولى، فالوجه الجواز للأمن من الانخداع حينئذ ولأنه أولى من الفضولى؛


1) سیدروح الله خمینی، تحریر الوسیله، ج 2، ص16

اگر شخص سفیه بفروشد و سپس ولیّ اجازه کند، این بیع صحیح و نافذ خواهد بود؛ چون از خدعه و سفاهت در امان است و از صحت در باب فضولی نیز اولویت دارد.

ایشان در جای دیگر می فرماید:

كان البيع باطلاً مع عدم اجازة الولىّ لا معها. (1)

این عبارت فرع دوم را می گوید، اگر ولیّ فهمید سفیه خانه اش را فروخته است اگر اجازه کرد این بیع صحیح است و اگر اجازه نکرد، باطل است.

صاحب حدائق می فرماید:

ولو أذن الولى للسفيه فى البيع، قال الشيخ فى المبسوط: لايصح، وتبعه ابن البراج ونقل العلامة القول بالصحة فى المختلف عن بعض علمائنا، وقال: أنه الأقوى، واحتج عليه بأن المقتضى للصحة وهو صدور البيع من أهله فى محله موجود، والمانع و هو السفه مفقود، إذ التقدير الإذن، فأمن من الانخداع، فيثبت الحكم انتهى وهو جيد؛ (2)

اگر ولیّ، اجازه به بیع سفیه بدهد، مرحوم شیخ در مبسوط فرموده: صحیح نمی باشد و ابن برّاج نیز از ایشان پیروی نموده است. مرحوم علامه قول به صحت را از برخی علما نقل کرده و فرموده: همین قول اقواست و بر این سخن، این طور احتجاج نموده است: مقتضی برای صحت بیع که صدور از شخص واجد شرایط باشد، موجود است و مانع که سفاهت باشد مفقود است؛ چون فرض این است که ولیّ اذن داده است در نتیجه از گول خوردن در امان هستیم، لذا احکام بیع صحیح بار می شود.

پس بیع سفیه مانند بیع فضولی است؛ یعنی سفیه استقلال در تصرف ندارد، اگر ولیّ اجازه کرد بیع سفیه اثر دارد، وگرنه اثر ندارد.

درباره این فروع اربعه، ظاهراً فرمایش سیدنا الاستاد در فرع 1، 2 و 4 تمام است و بیع سفیه با اجازه ولیّ صحیح و نافذ خواهد بود، ولی فرع سوم جای تأمل است بلکه فى الجمله ناتمام است.

ملاحظه کنید: سفیه عبد خودش را آزاد کرده است، این عتق، بدون اجازه و اذن ولیّ بوده است، حسب فرض، فضولی در باب عتق جاری نیست، عتق، فضولی بردار نیست، ولی سفیه آمده و عتق را اجازه کرده است، آیا این عتق صحیح است یا خیر؟


1) محمد حسن نجفی جواهر الکلام، ج 26، ص 97

2) يوسف بحراني، حدائق الناضره، ج20، ص 369

سيدَنا الاستاد می فرماید: عتق از ایقاعات است و ایقاعات فضولی بردار نیست و نمی توان حکم به صحت کرد. هم چنین طلاق، ابرا و تحریر، ایقاع هستند و فضولی پذیر نیستند. پس اجازۀ ولی در این گونه موارد، بی اثر است و اذن ولیّ بی فایده است.

کلام در این است که این فرمایش سیدنا الاستاد على نحو الإطلاق را می توان تصدیق کرد یا خیر؟

به نظر ما تنها در یک صورت تصدیق می شود.

توضیح این مطلب متوقف بر این است که یک صفحه از مکاسب مرحوم شیخ در ذهن باشد، مرحوم شیخ (1)قبل از مسائل فضولی این مطلب را بیان می کند که ایقاعات فضولی پذیر است یا خیر؟ ایشان می گویند: فضولی پذیر نیست. بر فرض که این کلام مرحوم شیخ تمام باشد، بازهم فرمایش سیدنا الاستاد نادرست است. در مکاسب خوانده اید که صحت فضولی، طبق قاعده است یا بر خلاف قاعده، یعنی صحت بیع فضولی، روایت و اجماع و دلیل خاص می خواهد یا خیر؟ این اختلافی است.

جماعتی از فقها می گویند: صحت فضولی، طبق قاعده است و نص خاص نمی خواهد.

جماعتی نیز می گویند: صحت بیع فصولی دلیل خاص دارد، صحیحه قیس و جریان عروه بارقی و... بر صحت بیع فضولی دلالت می کنند. بنابراین نظریهْ در هر موردی که نص خاص هست، می توان عقد فضولی را جاری کرد، مانند باب بيع و نکاح، اما مثلاً در باب عتق، ابراء و صلحْ نص خاص ندارید در نتیجه نمی توان فضولی را جاری کرد.

پس اگر گفته شود فضولی علی القاعده است، در همه معاملات جاری است مگر دلیل خاص بر عدم آن باشد. اما اگر گفته شود فضولی علی القاعده نیست، باید برای جریان فضولی در هر بابی، دلیل خاص وجود داشته باشد.

به نظر ما فضولی علی القاعده است، لذا بطلان فضولى نص خاص می خواهد. در ایقاعات که می گویند فضولی بردار نیست، دلیل آن فقط اجماع غاية المرام است. حال اگر به اجماع شهیدْ استناد کردیم و گفتیم در باب عتق، فضولی جاری نیست، آیا این دلیل خاص دربارۀ سفیه به درد می خورد یا خیر؟ در مسئله اجازۀ ولیّ که نص خاص


1) «اختلف الأصحاب وغيرهم في بيع الفضولى، بل مطلق عقده بعد إتفاقهم على بطلان إيقاعه كما في غاية المراد على أقوال؛ (مرتضی انصاری، المكاسب، ج 3، ص 345_ 346)

نداریم؛ چون از طرفی مورد بحث با فضولی فرق دارد، چرا که فضول، نه مالک است و نه سلطه دارد، ولی سفیه قطعاً مالک است و فقط شارع از او سلب سلطنت کرده است نه سلب ملکیت. پس سفیه بر عقد سلطنت ندارد، ولی مالک است.

پس نمی توانید بگویید سفیه در همۀ جهات مثل فضول است و اجماع دلیل لبّي است و اطلاق ندارد و در فضول که سلطنت و ملکیت ندارد، جاری می شود، اما در مورد سفیه که فقط سلطنت ندارد معلوم نیست شامل آن هم شود.

نتیجه آن که، اگر گفتیم فضولی علی القاعده نیست فرمایش سیدنا الاستاد تمام است وگرنه طبق مختار ما ناتمام است؛ چون دلیل بر منع در باب عشق نداریم.

مسئلهٔ چهارم تحریر الوسیله

لا يصح زواج السفيه بدون إذن الولىّ أو إجازته، لكن يصح طلاقه و ظهاره و خلعه و يقبل إقراره إن لم يتعلّق بالمال حتى بما يوجب القصاص ونحو ذلك. ولو أقر بالنسب يقبل في غير لوازمه المالية كالنفقة. و أما فيها فلا يخلو من إشكال و إن كان الثبوت لا يخلو من قرب. و لو أقر بالسرقة يقبل في القطع دون المال؛

ازدواج سفیه بدون اذن ولیّ یا اجازه او صحیح نیست، اما طلاق و ظهار و خلع او صحیح است و اقرارش _ چنانچه به مال تعلّق نگیرد _ حتی به چیزی که سبب قصاص و مانند آن باشد، قبول می شود و اگر به نسب اقرار نماید در غیر لوازم مالی آن _ مانند نفقه _ قبول است و اما در نفقه خالی از اشکال نیست، اگرچه ثبوت آن خالی از قرب نیست. و اگر به دزدی اقرار کند اقرار او در قطع دست قبول می شود نه در مال.


در این مسئله شش فرع مطرح می شود:

فرع اول: بحث در نکاح سفیه است.

زید سفیه بدون اذن و اجازه ولیّ، ازدواج کرده است این ازدواج صحیح است یا باطل؟ یا دختر سفیه بدون اذن و اجازۀ ولیّ، شوهر کرده است، این ازدواج صحیح است یا فاسد؟

سيدنا الاستاد در هر دو فرض، حکم به بطلان ازدواج کرده است. (1)


1) «لايصح زواج السفيه بدون إذن الولى أو إجازته»؛ (سيدروح الله خمینی، تحریرالوسیله، ج 2، ص16)

دلیل این بطلان:

اولاً: اجماعی است که در کلام محقق اردبیلی به چشم می خورد. (1)

ثانیاً: این ازدواج بار مالی دارد؛ چون در این عقد مرد مهریه می دهد، مهریه تصرف مالی است، همان طور که در این ازدواج دختر در مقابل مهریه، بُضع می دهد و در واقع معاوضۀ بین بضع و مهریه انجام می شود.

صاحب جواهر می فرماید:

والظاهر دخول تزويجها نفسها في التصرفات المالية من جهة مقابلة البضع بالمال فلا يجوز بدون إذن الولىّ؛ (2)

تزویج دختر سفیه در تصرفات مالی داخل است؛ چون در حقیقت مقابله بُضع با مال شده است در نتیجه بدون اجازه ولیّ جایز نیست.

فرع دوم: زید سفیهْ عیال خود را طلاق داده است. آیا این طلاق سفيه بدون اجازۀ ولیّ صحیح است یا خیر ؟ سیدنا الاستاد می فرماید: طلاق سفیه، صحیح است. (3)

چون مفاد «زوجتی طالق» انشای بیونت و جدایی است و تصرف مالی نیست و این طور نیست که سفیه همانند مجنون مسلوب العباره باشد، بلکه فقط از تصرفات مالی ممنوع می باشد.

فرع سوم: در مورد حکم ظهار سفیه است.

اگر زید سفیه به عیالش گفته «ظهرک کظهر أمی»، آیا این ظهار سفیه صحیح و مؤثر می باشد یا خیر؟

سيدنا الاستاد می فرماید: ظهار سفیه صحیح است؛ (4)چون ظهار، بار مالی ندارد و تصرف مالی نیست و پیشتر هم بیان شد سفیه مسلوب العباره نیست، بلکه فقط از تصرف مالی ممنوع می باشد.

فرع چهارم: دربارۀ خُلع سفیه است.

سفیه صدتومان گرفته و عیال خود را طلاق خُلعی داده است، آیا این طلاق خُلعی صحیح و نافذ است یا خیر ؟ سیدنا الاستاد می فرماید: صحیح است. (5)


1) احمد بن محمد اردبیلی، مجمع الفائدة والبرهان، ج 9، ص227)

2) محمدحسن نجفی جواهر الکلام، ج29، ص56

3) لكن يصح طلاقه و ظهاره و خلعه»؛ (سید روح الله خمینی، تحریر الوسیله، ج 2، ص16)

4) همان

5) همان

چون خلع، همان طلاق است و زمانی که طلاق بی پول صحیح باشد، طلاق پول آور قطعاً صحیح است.

آنچه را که سفیه انشا کرده مفارقت است و مفارقت و طلاق که بار مالی ندارد، و 100 تومان گیرش آمده است، اما پول به او داده نمی شود؛ چون تصرف او در مال ممنوع است. پس بین طلاق خُلعی و رجعی فرقی نیست و هر دو صحی است.

البته این فرع چهارم، خالی از اشکال نیست؛ چون طلاق خُلعی، دو انشاء دارد؛ یک انشاء ایجاب و یک انشاء قبول. بله طلاق خُلعی بینونت است، اما اول زن باید بذل کند و زوج انشاء قبولِ بذل کند و قبول بذل، تصرف مالی است.

فرع پنجم: اقرار سفیه است که اقسامی دارد:

صورت اول: اقرار متضمن امر مالی است همانند این که سفیه می گوید: این کتاب مکاسب ملکِ زید است، یا می گوید: صد تومان به زید بدهکارم، این اقرار قبول می شَود یا خیر؟

در فرض اول کتاب داده شده، و در فرض دوم صد تومان داده است، در هر دو فرض، اقرار قبول نمی شود و باطل است؛ چون این اقرار تصرف مالی است که از سفیه ممنوع است.

صورت دوم: اقرار به جنایت است. اقرار به جنایت همان طور که در کتاب قصاص گذشت، گاهی موجب قصاص است مثل این که اقرار کرده است گوش زید را بریده ام و گاهی اقرار به جنایت در نفس است.

آیا در این دو فرض گوش سفیه بریده می شود یا او قصاص می شود یا اقرار او باطل است؟

سيدنا الاستاد (1)می فرماید: اقرار صحیح است و گوشش بریده می شود و از باب قصاص نیز سفیه کشته می شود؛ چون تصرف در بدن سفیه است نه مال او، سفیه از تصرف در مال ممنوع است و از تصرف در جان و بدن خود ممنوع نیست، لذا در هیچ یک از کتاب های فقهی، رشد را از شرایط قصاص ندانسته است.

صورت سوم: اقرار سفیه در امور غیر مالی یا امور مشروط به به امور مالی است.


1) «و يقبل إقراره إن لم يتعلق بالمال حتى بما يوجب القصاص ونحو ذلك»؛ (سيد روح الله خمینی، تحریرالوسیله، ج 2، ص16)

مثلاً اقرار کرده است من به فلانی فحش داده ام یا نذر روزه کرده است. این اقرار صحیح است؛ چون بار مالی ندارد، اگر فحش داده باید تعزیر شود و اگر نذر کرده، باید روزه بگیرد.

صورت چهارم: اقرار به نسب کرده است که البته مختلف است:

تارة شخص سفیه می گوید: زید برادر من است و دیگری می گوید: این فرد، پسر من است و شخص سومی می گوید: این زن، عیال من است. حکم این فرض ها چگونه است؟ فرض اول صحیح است؛ چون بار مالی ندارد.

مهم فرض دوم و سوم است که با اقرار، باید نفقه به فرزند بدهد که تصرف مالی است، همچنین با اقرار به عیال بودن، زوجیت ثابت می شود و باید نفقه و مهریه بدهد.

در این فروض، سه احتمال مطرح شده است:

1. این اقرار، مطلقاً باطل است.

چون این اقرار، بار مالی دارد و تصرف مالی است، اعطای نفقه از مال سفیه، مصداق تصرف سفیه در اموال است که جایز نمی باشد. در نتیجه این اقرار کالعدم است، نه اثبات زوجیت می تواند بکند و نه وجوب نفقه ثابت می شود.

2. این اقرار مطلقاً صحیح است؛ یعنی با این اقرار ثابت می شود که این طفل فرزند مقرّ است و با این اقرار از مال سفیهْ نفقه این طفل پرداخت می شود.

چون از سویی ادلّه سفه تصرفات اصلی (خریدو فروش و اجاره) در مال را ممنوع می داند، از سوی دیگر، وجوب نفقه در مورد بحث، مقصود بالإصالة نبوده است، مقصود اصلی اثبات بنوت، ابوت بوده است. این مقصود بالإصالة در اسلام احکامی دارد، یکی از احکام نسب، وجوب انفاق و تأدیب و محافظت از فرزند است. لذا بر این اقرار دو مطلب بار می شود:

1. نسب؛ 2. وجوب نفقه.

در این جا موضوعی اثبات شده که در اسلام احکامی دارد، لذا هم نسب ثابت می شود و هم وجوب نفقه؛ چون وجوب نفقهْ تبعی بوده است.

سيدنا الاستاد نیز به این احتمال این گونه اشاره می کند: «وإن كان الثبوت لا يخلو من قرب». (1)


1) سیدروح الله خمینی، تحریرالوسیله، ج 2، ص16

صاحب جواهر هم می فرماید: «و يدفع بأن المال فيه تبعى لا أصلى». (1)

یعنی این اقرار، بار مالی دارد، اما مقصود بالإصالة نيست، مقصود بالتبع است.

3. اقرار از جهتی صحیح است و از جهتی صحیح نیست.

به این بیان می گویند: «فی قوله: هذا ابنى يا هذه بنتى او هذه زوجتی»، دو اثر دارد:

1.

اثبات نسب، اثبات زوجیت؛

2.

وجوب نفقه.

اثر اول تمام است؛ چون اقرار، اقرارِ در امور مالی نیست، اقرار در امور مالی ممنوع است.

اثر دوم ناتمام است؛ چون تصرف مالی است و این اقرار، بار مالی دارد، لذا نسب ثابت می شود، ولی وجوب نفقه ثابت نمی شود و تلازمی نیز بین این دو نیست. این احتمال را محقق اردبیلی در مجمع (2)و صاحب ریاض (3)در کتاب ریاض انتخاب کرده اند و می گویند: باید تفصیل در مسئله داد؛ چون تلازم بین نسب و وجوب انفاق ثابت نشده است. ظاهراً _ والله العالم _ نظریۀ دوم صحیح می باشد؛ چون ادلّۀ محجوریت سفیهْ مواردی که تصرف مالیِ مقصود بالاصالة باشد را شامل می شود و انصراف به این موارد دارد و مورد بحث که تصرف مالی مقصود تبعی بوده را شامل نمی شود.

فرع ششم: اقرار زید سفیه به این که صد تومان از عمرو دزدیده است. آیا این اقرار صحیح و نافذ است یا خیر؟

سيدنا الاستاد (4)می فرماید: این اقرار در مورد قطع ید صحیح است، اما در وجوب ردّ ناتمام است؛ یعنی دست سفیه قطع می شود، اما از اموالش صد تومان برداشت نمی شود؛ چون دربارۀ مقرّکه تصرف مالی نیست، ثابت می شود، ولی درباره ردّ صد تومان که تصرف مالی است، ثابت نمی شود و تلازم واقعی یا شرعی یا عرفی نیز بین ردّ


1) محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج 26، ص 57

2) «دليل ذلك كله حتى النسب ولكن من دون النفقة وان كان نسباً موجباً لذلك فى غير السفيه»؛ (احمد بن محمد اردبیلی، مجمع الفائدة و البرهان، ج 9، ص 212)

3) «أنه يصح تصرفاته الغير المالية من نحوطلاقه وظهاره وإقراره بما لا يوجب مالاكالإقرار بالجناية الموجبة للقصاص وإن كان نفساً، وكالنسب و إن أوجب النفقة على الأصح؛ لتضمنه أمرين غير معلومى التلازم فيقبل في أحدهما دون الآخر، كالإقرار بالسرقة على وجه يؤخذ بالمال دون القطع»؛ (سید علی طباطبائی، رياض المسائل، ج 9، ص 253)

4) « و لو أقر بالسرقة يقبل في القطع دون المال»؛ (سید روح الله خمینی، تحریر الوسیله، ج 2، ص16)

مال و قطع يد ثابت نشده است، در نتیجه این اقرار در خصوص قطع ید نافذ است و درباره پرداخت مال نافذ نیست.

مسئلۀ پنجم تحریر الوسیله

لو وكلّه غيره فى بيع أو هبة أو إجارة مثلاً جاز ولوكان وكيلاً في أصل المعاملة لا مجرد إجراء الصيغة؛ (1)

اگر دیگری سفیه را، مثلاً در بیع یا هبه یا اجاره وکیل نماید، جایز است هر چند در اصل معامله _ نه فقط اجرای صیغه _ وکیل باشد.


در مسئله پنجم، این فرعْ بحث شده است که سفیهْ وکیل شده عقد نکاح بخواند یا در معامله ای مثل خریدوفروش منزل یا هبه و اجاره منزل وکیل شده است. این وکالت در اجرای صیغه چگونه است؟ سیدنا الاستاد می گوید: سفیه می تواند وکیل باشد که خریدوفروش کند و صیغهٔ معامله را جاری سازد. دلیل بر این مدعا، اولاً: اتفاق امامیه است، همان طور که از عبارت صاحب جواهر (2)و محقق اردبیلی (3)استفاده می شود و ثانیاً: ادلّۀ محجوریت سفیه با تصرفات مالیِ سفیه و اموال او کار دارد، در مورد بحث مال سفیه وجود ندارد بلکه سفیه اموال دیگران را می فروشد و صیغه معامله را می خواند، لذا ادلّۀ سفه در این جا موضوع ندارد و پیشتر هم بیان شد که دلیلی بر مسلوب العباره بودن سفیه همانند مجنون نداریم و فقط سفیه از تصرفات مالی ممنوع است. در نتیجه، مقتضای اطلاقات و عمومات، صحت این معاملات می باشد.

مسئلهٔ ششم تحریر الوسیله

لو حلف السفيه أو نذر على فعل شيء أو تركه مما لا يتعلق بماله انعقد، ولو حنث كفّر كسائر ما يوجب الكفارة. كقتل الخطأ و الإفطار في شهر رمضان، و هل يتعين عليه الصوم لو تمكن منه أو يتخير بينه وبين الكفارة المالية كغيره؟ وجهان؛ أحوطهما الأول،


1) سیدروح الله خمینی، تحریرالوسیله، ج 2، ص16

2) محمدحسن نجفی، جواهر الکلام، ج26، ص58

3) «قد مردليله وكأنه أشار الى خلاف بعض العامة حيث لم يجوزه، ولعله لا خلاف عندنا؛ (احمد بن محمد اردبیلی، مجمع الفائدة والبرهان، ج 9، ص 213)

نعم لو لم يتمكن من الصوم تعين غيره. كما إذا فعل ما يوجب الكفارة المالية على التعيين، كما في كفارات الإحرام كلّها أو جلّها؛

اگر سفیه قسم بخورد یا نذر کند فعل چیزی یا ترک آن را از چیزهایی که به مالش تعلّق نگیرد [این قسم و نذر]، منعقد می شود. و اگر مخالفت کند باید مانند سایر چیزهایی که سبب کفّاره است، مانند قتل خطایی و افطار روزه ماه رمضان، کفاره دهد. و آیا بر او روزه _ در صورت تمکن _ تعین پیدا می کند، یا بین روزه و کفارۀ مالی، مانند غیر سفیه، مخیّر است؟ دو وجه است که احتیاط (واجب) وجه اول است. البته اگر متمکن از روزه نباشد، غیر روزه بر او تعیّن پیدا می کند، چنان که اگر چیزی را به جا آورد که به طور تعیّن، سبب کفّاره مالی شود، همان طور که در همه یا اکثر کفاره های احرام چنین است.


در مسئلۀ ششم، چهار فرع بیان شده است :

فرع اول: نذری که متعلّق آن از امور مالی نباشد، از شخص سفيه صحیح است، مثلاً سفیه نذر کرده است نماز جعفر طیار یا دعای کمیل بخواند، یا نذر کرده است شراب نخورد یا سیگار نکشد.

در همۀ این موارد، نذر سفیه صحیح است؛ چون تصرف مالی نمی باشد و در نتیجه دليل «أوفوا بالنذور» شاملش می شود.

هم چنین اگر سفیه عهد کرده یا قسم خورده است، دربارۀ تصرفات غیر مالی صحیح و نافذ خواهد بود، همان طور که سیدنا الاستاد به آن اشاره نموده اند: «لو حلف السفيه أو نذر على فعل شيء أو تركه مما لا يتعلّق بماله انعقد». (1)

فرع دوم: اگر سفیهْ حنث نذر کرد، مثلاً نذر کرده بود روز جمعه در حرم امام رضا علیه السَّلام زیارت امین الله بخواند، حال اگر عمداً مخالفت نذر کرد، این حنث نذر کفاره دارد یا خیر ؟ سیدنا الاستاد می فرماید: در این حنث، کفاره بر سفیه ثابت است و اطلاقات ادلّه ای که می گوید: حنث نذر و یمین و حلف، کفاره دارد، مورد بحث را شامل می شود.

همان طور که اگر سفیهْ در ماه رمضان افطار عمدی کرد یا اگر قتل خطایی کند یا در احرام حج صید کند باید کفاره بدهد.


1) سید روح الله خمینی، تحریرالوسیله، ج 2، ص16

سیدنا الاستاد در عبارت: «ولو حنث كفّر كسائر ما يوجب الكفارة. كقتل الخطأ والإفطار فى شهر رمضان»، (1)به حکم این فرع اشاره کرده اند.

فرع سوم: در مواردی که کفارۀ حنث، مخیّر بین مال و غیر مال است، همانند کفاره روزه ماه رمضان که مخیر بین امور سه گانه (عتق و اطعام که بار مالی دارد و 60 روز روزه بار مالی ندارد) است. در این جا کدام مورد را انتخاب کند؟ آیا دو ماه روزه را انتخاب کند که بار مالی ندارد، یا اطعام و یا عتق که بار مالی دارد را انتخاب کند ؟ در این رابطه دو نظریه وجود دارد:

نظریۀ نخست: اینکه تخییر ثابت نیست و سفیه باید فقط کفاره را انتخاب کند که بار مالی ندارد؛ یعنی در این مورد صوم را انتخاب کند، این نظریه را شیخ طوسی، (2)مرحوم علامه، مرحوم شهید، (3)صاحب جواهر، (4)سيدنا الاستاد و محقق اردبیلی انتخاب کرده اند. مرحوم علامه می گوید: «فإن حنث كفّر بالصوم»؛ (5)اگر حنث ندر کرد، کفارۀ آن صوم خواهد بود. محقق اردبیلی می فرماید: «ويتعين الصوم فى كفارته»؛ (6)صوم در کفاره حنث نذر تعیّن دارد. سیدنا الاستاد هم می فرماید: احوط انتخاب صوم است. (7)

نظریه دوم: این که، در این فرض سفیه مخیّر است و می تواند صوم یا اطعام و یا عتق را انتخاب کند. این سخن صاحب حدائق (8)و جماعتی است؛ چون از سویی سفیه از تصرفات مالی ممنوع است و عتق و اطعام، تصرف مالی هستند و از سوی دیگر «الممنوع شرعاً كالممنوع عقلاً» است، همان طور که در باب اجاره آمده است که زن حائض نمی تواند برای تمیز کردن مسجد اجیر شود، گرچه تکویناً بر تمیز کردن مسجد


1) سیدروح الله خمینی، تحریر الوسیله، ج 2، ص16

2) «وإن حنث كفر بالصوم دون المال»؛ (محمد بن حسن طوسی، المبسوط، ج 2، ص287)

3) «والأقوى أنه يکفر بالصوم»؛ (شهید، مسالک الأفهام، ج 4، ص 165)

4) «نعم لو حنث كفر بالصوم كما صرح به الفاضل وثانى الشهيدين والشيخ فيما حكى عن مبسوطة من غير تردد و لا نقل طوسی، محمد بن حسن الخلاف، لأنه بمنعه من التصرف المالي كان كالعبد والفقير و نحوهما»؛ (محمد حسن نجفی جواهر الکلام، ج 26، ص 107)

5) حسن بن يوسف حلّی، قواعد الأحكام، ج2، ص138

6) احمد بن محمد اردبیلی، مجمع الفائدة و البرهان، ج9، ص238

7) سیدروح الله خمینی، تحریر الوسیله، ج 2، ص16

8) «أقول: فيه ما عرفت من أنّه لا دليل على ما ادعوه في هذا المقام، بل الدليل على خلافه ظاهر من أخبارهم علیه السَّلام و ذلك فإنه متى حلف أو نذر أو عاهد دخل تحت الأخبار الدالة على وجوب الوفاء بهذا الأشياء وما يترتب عليها لانه مكلّف وسفهه لم يسقط عنه التكليف»؛ (يوسف بحراني، حدائق الناضره، ج 20، ص 380)

قدرت دارد، اما تشریعاً ندارد، در مورد بحث نیز سفیه که حنث کرده است، چون ممنوع شرعی از تصرف مالی است، مانند ممنوع عقلی می شود و صوم برای او متعیّن می شود.

دلیل نظریۀ دوم آن که، صغرای استدلال برای نظریۀ اول غلط است، یعنی این که می گویید در این فرض، سفیه ممنوع از تصرف در مال است، ناتمام است و سفیۀ ممنوعیت از تصرف در مال ندارد. سفیه با اطعام، ادای واجب می کند و اگر تمکن از اطعام دارد، ممنوعیت از تصرف ندارد.

پس کسانی که نظریۀ دوم را می گویند، در صغرای استدلال مناقشه می کنند و می گویند: این استدلال صغری ندارد و سفیه در این فرع، ممنوع از تصرف نیست.

برای اثبات این که چرا سفیه منع از تصرف ندارد، به وجوهی استدلال شده که اکثر آن ها را صاحب حدائق بیان نموده است.

وجه اول: قصور مقتضی؛ یعنی ادلّۀ سفه اطعام واجب را شامل نمی شود؛ چون ادلّۀ حجر، اطلاق یا عموم ندارد تا انجام واجبات را شامل شود. (1)جواب از این وجه پیشتر بیان شد.

وجه دوم: نیز قصور مقتضی؛ به این بیان که می گویند: ادلّۀ حجر تصرفات ممنوعه و غير مشروعه را می گوید، اطعام که تکلیف واجب است، مصداق تصرف غير مشروع نیست. (2)اطعام واجب صرف غیر مشروع نیست.

این استدلال نیز مصادره به مطلوب است؛ چون اطعام اگر حرام و مصداق تصرف ممنوع باشد که دیگر مصداق فعل واجب نیست.

وجه سوم: مقتضى قاصرة الشمول است؛ چون ادله حجر، به تصرفات غیر عقلایی اختصاص دارد و اتیان به فعل واجب، تصرف غیر عقلایی نیست و ممنوعیت ندارد. (3)

جواب از این فرمایش نیز پیشتر بیان شد که ادلّۀ حجر اطلاق دارد و همۀ تصرفات شخص ممنوع است، چه عقلایی باشد یا نباشد.

وجه چهارم: در واجبات مالی می گویید سفیه مکلّف است، مثلاً اگر سفیه صد رأس گوسفند داشته، ده رأس اضافه شده، دو تا باید خمس بدهد. یا اگر چهل رأس گوسفند


1) يوسف بحرانی، حدائق الناضرة، ج20، ص 379

2) و غاية ما يوجبه السفه منعه من الصرف فى المال بغير الوجوه المشروعة، لا مطلقاً»؛ (همان، ص 380)

3) همان، ص381

دارد، یکی زکات بدهد. یا اگر مستطیع شود، باید حج برود که همه این ها تصرف مالی است. در این موارد ، می گویید ولیّ باید پول را خرج کند. پس در مورد بحث هم اطعام واجب است و ولیّ باید خرج کند، بنابراین فرد مخیّر بین صوم و اطعام است و اطعام مثل سایر واجبات مالی است که سفیه باید انجام بدهند.

از این شبهه جواب داده شده که قیاس مع الفارق است؛ (1)جهت فرق این که، در وجوب حج، سفیه هیچ کاره است، حج را خدا واجب کرده است، در وجوب خمس و زکات، سفیه اجنبی از تصرف است، خدا خمس و زکات را واجب کرده است و ولیّ باید بدهد.

در مورد بحث، خدا کفاره را واجب کرده، اما سببش سفیه است که باید روزه می گرفت ولی نگرفته و حنث نذر کرده و وجوب اطعام به دنبال حنث نذر است، که حنث، فعل سفیه است.

در نتیجه قیاس وجوب اطعام به واجبات مالی، قیاس مع الفارق است؛ چون آن جا سفیه کاره ای نیست اما این جا سفیه سبب را انجام داده است. پس این وجه نیز ناتمام است.

این جواب فی الجمله و در برخی موارد خوب است، اما مثلاً در خمس، اگر با تجارت، سودی برای سفیه حاصل شده است، یا در باب حج، سفیه پولی به دست آورده که با آن مستطیع شده است، در این موارد هم سبب را سفیه انجام داده است، لذا جوابی که در مفتاح الکرامه و جواهر آمده است، تمام شقوق مسئله را شامل نمی شود.

جواب از این اشکال: دربارۀ تجارت سفیه که به دنبالش مستطیع شده یا خمس و زکات بر او واجب شده، این موارد از دو حال خارج نیست؛ یا سفيه بدون اجازۀ ولیّ تجارت کرده و مستطیع شده و یا خمس و زکات بر او واجب شده است یا با اجازۀ ولی این تجارت را انجام داده است.

اگر بدون اجازه ولی است، که چنین بیع و تجارتی باطل است و سفیه سود نکرده است؛ سودی نیست تا استطاعت حاصل شود یا زکات و خمس واجب شود و اگر از قبیل دوم (با اجازه ولی) است، سود ولیّ است، نه سفیه. این سود به خاطر اجازه و اذن ولیّ است.


1) «أن هذه تثبت عليه بغير اختياره فلا تصرف له فى المال وإنما هو حكم الله و ما نحن فيه سببه مستند إلى اختياره في مخالفة مقتضى اليمين فلو أخرجها من المال أمكن جعل ذلك وسيلة له إلى إذهابه وقد ذكر الحكم فى المبسوط و التذكرة من دون نقل تردد و لا خلاف وكيف كان فوجوب الكفارة مما لا خلاف فيه»؛ (سید جواد عاملی، مفتاح الكرامه، ج 5، ص 283)

وجه پنجم: برای اثبات این نظریه، مطالب گفته شده در مورد اقرار به نسب است.

در آنجا گفته شد که اگر اقرار به نسب کرد، نفقه بدهد؛ چون می گویند: ادلّۀ سفه امور مالی مستقل را در بر می گیرد و شامل امور مالی تبعی نمی شود و در بحث اقرار به نسب گفته شد: مقصود اصلی اثبات نسب است و وجوب انفاق، تبعی و ضمنی است.

در مورد بحث هم مقصود اصلی مال نیست، بلکه نذر زیارت، نماز جعفر و... بوده است. حال اگر این شخص ناذر به مقتضای نذر عمل نکرد و حنث نذر نمود به دنبال آن کفاره می آید که وجوب اطعام می باشد. پس وجوب اطعام، چون مقصود تبعی است، با ادلّۀ محجوریت سفیه منافات ندارد.

فرع چهارم: «نعم لو لم يتمكن من الصوم تعين غيره. كما إذا فعل ما يوجب الكفارة المالية على التعيين، كما في كفارات الإحرام كلّها أو جلّها». (1)اگر در مورد بحث، روزه متعذر باشد، مثلاً زیدی که حنث نذر کرده است، بیماری پیدا کرده است، که تا آخر عمر، روزه برای او ضرر دارد، در زمان تعذّر روزه، سیدنا الاستاد می گوید: اطعام تعین پیدا می کرد؛ یعنی کفاره برای این شخص خواهد بود.

ایشان این فرع را به کفارات باب احرام قیاس می فرماید، شخص سفيه محرم، صيد کرده یا به آینه نگاه کرده است، که کفارهٔ مالی دارد، در کفارات مالیی که همگی یا 99 درصد بار مالی دارد، فقیهان می گویند: کفاره بر او واجب می شود، در این جا هم کفاره از سفیه ساقط نیست و اگر روزه متعذر شد، قطعاً اطعام تعیّن پیدا می کند؛ چون در باب كفارات، طبق قانون کلّی، اگر یکی از بدل ها متعذّر شد، طرف دیگر تعیّن می یابد؛ اگر صوم متعذر شد، اطعام تعین پیدا می کند.

ولی بنابر مسلک سیدنا الاستاد که اطعام ممنوع است، چون تصرف مالی سفیه است، نتیجه این می شود که هر دو عِدل، تعذر دارد؛ صوم تعذر دارد، چون عقلاً ممنوع است و اطعام تعذر دارد، چون تمکن شرعی از آن ندارد. در نتیجه، کفاره از این شخص ساقط می شود و قیاس به کفارات باب احرام نمی شود؛ چون آن جا دلیل خاص دارد.


1) سید روح الله خمینی، تحریرالوسیله، ج 2، ص16

مسئلۀ هفتم تحریر الوسیله

لوكان للسفيه حق القصاص جاز أن يعفو عنه بخلاف الدية وأرش الجناية؛

اگر سفیه دارای حق قصاص باشد، جایز است که آن را عفو نماید، بر خلاف دیه و ارشی که به واسطۀ جنایت پیدا می شود.


در مسئله هفتم سه فرع بیان شده است:

فرع اول: سفیه حق عفو از حق قصاص دارد یا ندارد؟

فرض کنید زید سفیه است و وارث منحصر پدرش می باشد. عمر و پدر زید را به قتل رسانده است، زید حق دارد قاتل پدرش را قصاص کند. آیا زید، می تواند حق قصاص را ببخشد یا خیر؟ و اگر بخشید حق قصاص ساقط می شود یا خیر؟

یا فرض کنید عمر و گوش زید سفیه را بریده است، زید سفیه می تواند حق قصاص جنایت را عفو کند یا خیر ؟ سیدنا الاستاد در هر دو فرض می فرماید: سفیه می تواند حق عفو را عفو کند و آن را مطالبه نکند.

دلیل بر این مدعا علاوه بر عدم خلاف بین امامیه، این است که عفو از قصاص، تصرف مالی نیست، بریدن گوش جانی، تصرف مالی نیست و سفیه از تصرفات مالی ممنوع است، نه از تصرفات غیر مالی.

در این جا شبهه ای شده است: سفیه می تواند از قاتل پدرش دیه بگیرد و عفو از قصاص کند، در نتیجه تصرف مالی می شود. در پاسخ می گوییم: در قتل عمد، قصاص متعیّن است و تخيير نيست. واجب بالإصالة در قتل عمد، قصاص است، البته می تواند حق قصاص را صلح یا تبدیل به دیه کند.

لذا دیه اصلا وجوب ندارد که با عفو از بین برود. پس عفو از قصاص، تصرف مالی نبوده و دیه نیز واجب بالإصالة نيست.

فرع دوم: دربارۀ عفو از دیه است.

فرض کنید جانی پدر زید سفیه را به قتل رسانده و قتل خطایی بوده است، بر جانی در این فرض، دیه واجب است، آیا سفیه می تواند دیه را عفو کند یا خیر؟

سيدنا الاستاد (1)می فرماید: در این فرض نمی تواند دیه را عفو کند؛ چون عفو از دیه تصرف مالی است و سفیه از تصرف مالی ممنوع است.

فرع سوم: دربارهٔ عفو از حق ارش است.

فرض کنید زید جنایتی بر عمر سفیه کرده است که آن جنایت دیه مقدّره ندارد و قاضی و حاکم شرع برای آن ارش تعیین کرده است. آیا عمر سفیه حقِ بخشیدن این ارش را دارد یا خیر؟

سيدنا الا ستاد (2)می فرماید: نمی تواند عفو کند؛ چون ارش از امور مالی است و سفیه حق تصرف در امور مالی را ندارد.

مسئلهٔ هشتم تحریر الوسیله

اشاره

لو اطلع الولى على بيع أو شراء مثلا من السفيه ولم ير المصلحة في إجازته فإن لم يقع إلا مجرد العقد ألغا، وإن وقع تسليم وتسلم للعوضين فما سلمه إلى الطرف الآخر يسترده و يحفظه، و ما تسلمه وكان موجوداً يردّه إلى مالكه، وإن كان تالفاً ضمنه السفيه، فعليه مثله أو قيمته لو قبضه بغير إذن من مالكه، و إن كان بإذن منه لم يضمنه إلا فى صورة الإتلاف منه، فإنه لا يبعد فيها الضمان، كما أن الأقوى الضمان لو كان المالك الذي سلّمه الثمن أو المبيع جاهلاً بحاله أو بحكم الواقعة خصوصاً إذاكان التلف بإتلاف منه، وكذا الحال لو اقترض السفيه وأتلف المال؛

اگر ولیّ مثلاً بر بیع یا شرای سفیه اطلاع پیدا کند و اجازه آن را مصلحت نداند، پس اگر فقط انشای معامله نموده، آن را لغو می نماید و اگر عوض و معوض، تحویل و قبض شده است پس آنچه را که به طرف دیگر داده بر می گرداند و حفظ می نماید و آنچه را که قبض نموده و موجود است به مالکش بر می گرداند و اگر تلف شده باشد سفیه ضامن آن است، بنابراین بر اوست که مثل یا قیمت آن را به مالک آن _ اگر آن را بدون اذن مالک قبض نموده باشد _ بدهد و اگر با اذن او باشد ضامن آن نمی باشد، مگر این که اتلاف کرده باشد؛ زیرا بعید نیست او در صورت اتلاف ضامن باشد، چنانکه اگر مالکی که ثمن یا مبیع را به او


1) «لوكان للسفيه حق القصاص جاز أن يعفو عنه بخلاف الدية وأرش الجناية»؛ (سيد روح الله خمینی، تحریرالوسیله، ج 2، ص 16)

2) همان

تسلیم نموده جهل به حال سفیه و یا حکم مسئله داشته، بنابر اقوی ضمان ثابت است، خصوصاً اگر تلف به اتلاف سفیه باشد. و هم چنین است حال اگر سفیه قرض کند و مال را تلف کند.


در مسئله هشتم، هفت فرع بیان شده است:

فرع اول: سفیه خانه خود را فروخته، تسلیم و تسلّم انجام نشده است، ولی سفیه متوجه قضیه شده است و به نظر ولیّ این عقد مصلحت ندارد، لذا عقد را اجازه نمی کند، در این فرض چه باید گفت؟ سیدنا الاستاد می فرماید: این عقد کالعدم است؛ چون شرط صحت عقد سفیه این است که همراه اذن ولیّ باشد، اگر ولیّ اجازه نکرد، این عقد ملغی خواهد بود.

فرع دوم: در مثال پیش گفته تسلیم و تسلّم انجام شده است، یعنی شخص سفیه خانه اش را به مشتری تحویل داده و مشتری هم پول را به سفیه پرداخته است، اما هنوز در عوضین تصرف نشده است؛ پول نزد سفیه و خانه نزد مشتری موجود است. در این فرع، ولیّ سفیه چه کار بکند؟

سيدنا الاستاد می فرماید: ولیّ سفیه باید دو کار انجام دهد؛ 1. عقد را به هم بزند و خانه را از مشتری بگیرد. 2. ثمن خانه را از سفیه تحویل بگیرد و به مشتری تحویل دهد. چون عقدی که صادر شده کالعدم بوده است در نتیجه این خانه در ملک سفیه باقی مانده است و یکی از وظایف ولیّ این است که ملک سفیه را مواظبت کند، پس وظیفه ولیّ گرفتن ملک سفیه از مشتری است. همان طور که در این فرض، پول در ملک مشتری باقی است و از ملک او خارج نشده است و وظیفه ولیّ این است که ملک مردم را رد کند.

سيدنا الاستاد در عبارت «وإن وقع تسليم و تسلّم للعوضين فما سلمه إلى الطرف الآخر يسترده و يحفظه، و ما تسلمه وكان موجوداً يرده إلى مالكه» (1)به این حکم اشاره می نماید.

فرع سوم: در این فرض، اگر سفیه بدون اجازه در ثمن تصرف کرده و ثمن معیوب شده است، آیا سفیه ضامن است یا خیر؟

سيدنا الاستاد می فرماید: سفیه ضامن است و اگر مثلی است باید مثل آن را بدهد و اگر قیمی است باید قیمت آن را بدهد؛ چون عقدی که انجام شده کالعدم است و تصرف سفیه بدون اذن مالک بوده و ید سفیه ید عدوانی و تصرف غاصبانه بوده است؛ چون اذن


1) سیدروح الله خمینی، تحریر الوسیله، ج20، ص16

از مالک نداشته و عقد هم صورت نگرفته است. قاعده «علی الید»؛ اجماع؛ قاعده «من أتلف مال الغير» و «حدیث امه مسروقه» می گوید: ضامن است، چون تصرف در مال مردم عدوانی واقع شده است و سفیه باید ضامن باشد. سیدنا الاستاد در این عبارت به حکم این فرع اشاره می کند:

و إن كان تالفاً ضمنه السفيه، فعليه مثله أو قيمته لو قبضه بغير إذن من مالكه؛ (1)

اگر آنچه به دست سفیه رسیده، تلف شده، سفیه ضامن است و بر اوست مثل یا قیمت، اگر بدون اذن مالک، به دست سفیه رسیده باشد؛ چون ید او، ید عدوانی است و عقدی هم در کار نبوده است.

فرع چهارم: سفیه پول را با اذن مالک تحویل گرفته است، مثلاً زید سفیه با عمر معامله می کند و خانه را تحویل عمر داده و عمر نیز ثمن را تحویل زید سفیه داده است و این تسلیم و تسلّم با اذن مالکین بوده است و خود خریدار پول را تحویل داده است.

فرق این فرع با فرع سوم این که، سفیه در آنجا پول را بدون اذن خریدار تحویل گرفته و پول تلف شده است، اما در این فرع چهارم در واقع سه صورت می شود:

این پول که پیش سفیه تلف شده، این تلف، تلف سماوی بوده است که این را فرع چهارم قرار دهید. در این فرع سيدنا الاستاد می فرماید: سفیه ضامن نیست.

فرع پنجم: تلف این پول، به دست سفیه انجام شده است، سفیه پول را که به خانه آورده، آتش داده یا پاره کرده است؛ به اصطلاح از بین رفتن پول به دست خود سفیه انجام گرفته است.

سيدنا الاستاد می فرماید: در این فرع سفیه ضامن است. بنابراین، فرع چهارم تلف سماوی بوده و فرع پنجم اتلاف سفیه بوده است.

فرع ششم: هر چند سفیه پول را با اذن مشتری تحویل گرفته است، اما مشتری جاهل به حکم یا موضوع بوده است، نمی دانسته این فرد سفیه است و عقد را انجام داده، سپس فهمیده است یا می دانست این فرد سفیه است اما نمی دانست خرید از سفیه باطل است.

پس فرع ششم این که، خریدار جاهل بوده است، در این جا نیز در حقیقت دو فرض وجود دارد:

1.

تلف سماوی بوده است؛ 2. اتلاف سفیه بوده است. در نتیجه چهار صورت به وجود می آید:

2.

با اذن و علمِ خریدار بوده است و تلف سماوی بوده است؛

3.

با اذن و علمِ خریدار بوده است و اتلاف به ید سفیه بوده است؛


1) سیدروح الله خمینی، تحریرالوسیله، ج20، ص16_17

3.

با اذن خریدار بوده است اما جاهل بوده و تلف شده؛

4.

با اذن خریدار بوده است اما جاهل بوده و اتلاف سفیه شده

می توانید دو صورت دیگر هم اضافه کنید که شخص سفیهْ جاهل بوده است یا عالم.

سیدنا الاستاد در این عبارت: «وإن كان بإذن منه لم يضمنه إلا فى صورة الإتلاف منه، فإنه لا يبعد فيها الضمان، كما أن الأقوى الضمان لوكان المالك الذي سلّمه الثمن أو المبيع جاهلاً بحاله أو بحكم الواقعة خصوصاً إذا كان التلف بإتلاف منه»، (1)به برخی از این صورت ها اشاره می کند.

خلاصۀ حکم این صورت ها چنین است: اگر تصرف سفیهْ با اذن بوده و تلف سماوی بوده است، شخص سفیه ضامن نیست و در این صورت اگر اتلاف بوده ضامن است و اگر خریدار جاهل بوده، ضامن است، چه تلف باشد چه اتلاف.

در این رابطه مرحوم محقق حلّی در شرایع می فرماید:

وإن تلف و قبضه بإذن صاحبه كان تالفاً و إن فك حجره ...؛ (2)

اگر با اذن مال را قبض کرده و تلف شده شخص سفیه ضامن نیست، هر چند بعد از معامله حاکم از او رفع حجر کند.

مرحوم محقق همۀ فرض ها را به یک نحو حساب کرده و فرموده شخص سفیه ضامن نیست.

صاحب جواهر نیز از عبارت مرحوم محقق حلّی همین برداشت را نموده که ایشان مطلقاً می گوید شخص سفیه ضامن نیست. (3)

پس کلام سيدنا الاستاد در دو مورد (یکی مورد اتلاف و یکی مورد جهل که حکم به ضمان نموده) با فرمایش مرحوم محقق حلّی مخالف است.

علامه در قواعد نیز به نحو مطلق می فرماید: سفیه ضامن نیست؛ چه مورد علم چه مورد جهل:

والاّ فهى ضائعة إن قبضها بإذنه، عالماً كان البائع أو جاهلاً وإن فك حجره؛ (4)

قهراً در دو فرض با سيدنا الاستاد اختلاف پیدا می شود فرع جهل و فرع اتلاف که سیدنا الاستاد می گوید ضمان دارد و ایشان می گوید ضمان ندارد.


1) سیدروح الله خمینی، تحریرالوسیله، ج 2، ص17

2) نجم الدین حلّی، شرایع الإسلام، ج 2، ص 87

3) محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج26، ص98

4) حسن بن يوسف حلّى، قواعد الأحكام، ج 2، ص138

نتیجه این که، چهار احتمال بلکه چهار نظریه در این فروض موجود است:

نظريۀ اول: سفيه مطلقاً ضامن نمی باشد، این نظر مرحوم علامه و محقق کرکی است.

نظریۀ دوم: سفیه در جمیع این فرض ها ضامن آنچه که تلف شده می باشد. این سخن، از ظاهر عبارت صاحب جواهر استفاده می شود. (1)

نظریۀ سوم: چنانچه خریدار به سفاهت فروشنده و بطلان بیع سفهی عالم بوده، در این صورت سفیه ضامن نمی باشد و چنانچه خریدار جاهل بوده، سفیه ضامن است. این احتمال از مرحوم علامه در تذکره (2)و شافعیه و مرحوم شهید در لمعه (3)نقل شده است و صاحب حدائق نیز به آن میل پیدا کرده است. (4)

نظریۀ چهارم: در سه فرض از فروض اربعه، سفیه ضامن است، به این بیان: اگر خریدار عالم بوده و سفیه اتلاف کرده است یا خریدار جاهل بوده و سفیه اتلاف یا تلف کرده است، ضامن است وگرنه ضامن نیست. اصل این فرع با تفصیل یادشده در وسيلة النجاة (5)آمده است و به دنبال آن در تحریر الوسیله فرع را با کلمه ای اضافه بیان کرده است و سپس به دنبال تحریر، برخی از منهاج ها (6)آن را بیان کرده اند.


1) «لكن الإنصاف أنه إن لم يثبت الإجماع عليه كما هو الظاهر من بعضهم حيث أرسلوه إرسال المسلمات، وادعوا ظهوره و وضوحه بحيث لا يحتاج إلى بيان لا يخلو من اشكال، يظهر مما ذكروه في قاعدة ما يضمن بصحيحه يضمن بفاسده، مع العلم بالفساد من أنه لا يقتضى سقوط الضمان بعد أن كان الإذن حاصلاً فمن ضمن البيع فهى فى الحقيقة مشروط بصحة البيع المفروض انتفاؤها، فتنتفى حينئذ الاذن، ويكون كفاقد الإذن فى شمول أدلة الضمان له و هو بعينه جار فى المقام وقياس السفيه على المجنون الذي لا يعقل معه الخطاب المشروط، واضح الفساد، ضرورة كون السفيه مكلّفاً قابلاً للخطاب، وإن حجر عليه في التصرف فى المال»؛ (محمد حسن نجفی جواهر الکلام، ج26، ص98)

2) «وقال بعض الشافعية: إذا أتلف بنفسه، ضمن بعد رفع الحجر عنه ولا بأس به»؛ (علامه، تذكرة الفقهاء، ج14، ص227)

3) «فإن تلف فلا ضمان لأن المعامل قد ضيع ماله بیده، حيث سلمه إلى من نهى الله تعالى عن إيتائه، ولوكان جاهلاً بحاله فله الرجوع مطلقاً، لعدم تقصيره»؛ (شهيد، اللمعة الدمشقية، ج 14، ص108)

4) «وبالجملة فإن العلم بوجود السفه مانع من العوض، فإذا تلف والحال هذه ففك الحجر بعد ذلك لا أثر له في ضمانه، أما لو تلف والحال أن البائع جاهل بالسفه فالمشهور أن حكمه كذلك. قيل: ووجهه أن البائع تصرف في معاملته قبل اختبار حاله، و علمه بأن العوض المبذول منه ثابت أم لا، فهو مضيع لماله، ولا يخفى ما فى هذا التعليل العليل من الضعف، فإنه لا قائل بتوقف صحة البيوع على اختيار البائع أو المشترى بكونه محجوراً عليه أم لا، بل والأصل عدم ذلك وقد تقدم في سابق هذه المسألة ما يؤيده، وظهور المانع بعد ذلك لايوجب ما ذكروه»؛ (يوسف بحرانی، حدائق الناضره، ج 20، ص368)

5) «وإن كان تالفاً ضمنه السفيه، فعليه مثله أو قيمته لو قبضه بغير إذن من مالكه، وإن كان بإذن منه وتسليمه لم يضمنه وتلف من مال مالكه. نعم يقوى الضمان لوكان المالك الذي سلّمه الثمن أو المبيع جاهلاً بحاله، خصوصاً إذا كان التلف بإتلاف منه، وكذا الحال فيما لو اقترض السفيه وأتلف المال»؛ (سیدابوالحسن اصفهانی، وسيلة النجاة، ص487)

6) «وإن كان تالفاً ضمنه السفيه، فعليه مثله أو قيمته لو قبضه بغير إذن من مالكه وإن كان بإذن منه وتسليمه لم يضمنه إلا مع إتلافه إياه، نعم يقوى الضمان في صورة التلف أيضاً لو كان المالك الذي سلمه الثمن أو المبيع جاهلاً بحاله، وكذا الحال فيما لو اقترض السفيه وأتلف المال»؛ (سیستانی، منهاج، ج 2، ص 340)

ادلّۀ اقوال

*دلیل بر نظریۀ نخست (که سفیه مطلقاً ضامن نیست)، می گویند: در این مثال که صد تومان را خریدار رشید به سفیه می دهد، خریدار می داند «بعت و قبلت» او اثری ندارد؛ چون فرض این است که خریدار می داند عقدی که انجام شده کالعدم است. با این علم وقتی صد تومان را تحویل به سفیه می دهد، می داند ملکش نشده است، و این تحویل مسلّط کردن سفیه بر این صد تومان است، که معنایش اذن در تصرف و اتلاف و عدم ضمان سفیه است. شخص رشید، مال خود را هدر می دهد و سفیه دیگر ضمان ندارد. پس به نحو مطلق (هر دو عالم باشند؛ هر دو جاهل باشند؛ سفیه عالم باشد و رشید جاهل باشد یا برعکس آن و چه پول را دزد برده یا سفیه آتش زده)، سفیه ضامن نیست؛ چون صاحب مال، احترام مال خود را برده و مال را هدر داده است. (1)و (2)

پس نتیجه این نظریه این که، سفیه مطلقاً ضامن نیست؛ چون صاحب مال احترام مال خودش را برده است و ضایع کرده است. (3)

*دلیل بر نظریۀ دوم (در جمیع این فروض، سفیه ضامن است)، اتلاف باشد یا تلف، عالم باشد یا جاهل، رشید عالم باشد یا جاهل، سفیه ضامن است. به این بیان که از طرفی این عقدی که انجام شده است از مصادیق قاعدهٔ «ما يضمن بصحيحه يضمن بفاسده» و عقد فاسد است. (4)

عقد سفیه از دو جهت باطل است؛ 1. فروشنده واجد شرایط نیست که سفیه است؛ 2. هم عقد مشروط به اجازه ولیّ است که ولیّ رد کرده است. و از سوی دیگر، در قاعدهٔ «ما يضمن» مطلقا آخذ ضمان دارد؛ چه دهنده عالم باشد یا جاهل، گیرنده تلف کرده باشد یا اتلاف، در همه صورتها ضمان دارد.

مرحوم شیخ در مکاسب می فرماید:

ثم إنّه لا فرق فى ما ذكرنا من الضمان فى الفاسد، بين جهل الدافع بالفساد وبين علمه مع جهل القابض. وتوهّم: أنّ الدافع في هذه الصورة هو الذي سلّطه عليه والمفروض أن القابض جاهل، مدفوع : بإطلاق النص والفتوى. (5)


1) محمد حسن نجفی جواهر الکلام، ج26، ص98

2) يوسف بحرانی، حدائق الناضره، ج20، ص268

3) احمد بن محمد اردبیلی، مجمع الفائدة و البرهان، ج 9، ص228

4) محمدحسن نجفی، جواهر الکلام، ج26، ص98

5) مرتضی انصارى، المكاسب، ج 3، ص192

در همۀ موارد فرد ضامن است به دلیل اطلاق نص و روایات ضمان، مانند حدیث «امۀ مسروقه»، واطلاق فتاوای فقها.

اما دلیل بر نظریۀ سوم که در صورت علم ضمان ندارد؛ چون شخص عالم وقتی پول را تحویل سفیه می دهد، این اذن در تسلّط معنایش این است که مالش هدر است و احترام ندارد.

و در مورد جهل ضمان دارد، چون دهنده نمی دانست این شخص سفیه است در نتیجه این تسلّط سبب از بین رفتن احترام مال و هدر رفتن آن نمی شود و مقتضای اطلاقات ادلّۀ ضمان، حکم به ضمان شخص سفیه می باشد.

دلیل بر نظریۀ چهارم (که اگر خریدار عالم بوده و پول نزد سفیه تلف شده است، شخص سفیه ضمان ندارد) اجماع یا شهرت فتوائیه است.

و اما در فرض های سه گانه؛ دهنده عالم بوده و سفیه اتلاف کرده یا دهنده جاهل بوده وسفیه تلف یا اتلاف کرده است، دلیل بر ضمان در این فروض، به خاطر این است که هر چند خریدار شخص سفیه را مسلّط کرده، ولی اذن در تصرف نبوده است، اگر سفیه مأذون در تصرف نبوده است، مقتضای اطلاقات حکم به ضمان می باشد.

ظاهراً _ والله العالم _ نظريۀ دوم که قول به ضمان مطلقاً است، تعیّن دارد، یعنی در فروض اربعه می گوییم سفیه ضمان دارد، یعنی مشتری عالم بوده، سفیه ضمان دارد، جاهل بوده است سفیه ضمان دارد، پول را موش خورده باشد یا سفیه آتش زده باشد، سفیه ضامن است. دربارۀ حکم به ضمان مطلقاً، اجماعی نیست؛ چون مخالف وجود دارد و نص خاصی نیز نیست، لذا باید احکام این فرض ها به حسب قواعد اولیۀ فقهی روشن شود. همان طور که صاحب جواهر می فرماید:

وعلى كل حال فالذي ينبغي مراعاة الضوابط بعد فرض عدم الإجماع في المقام إذ دون ثبوته على الوجه المثمر خرط القتاد، فتأمل جيداً والله أعلم. (1)

بله کبرای کلّی داریم که اگر کسی اذن در تصرف داشت، ضامن نیست، مثلاً اگر طعام جلوی فردی می گذارید و در خوردن به او اجازه دادید، شخص خورنده ضامن نیست.

اما آنچه جای بحث دارد این که، تحویل دادن و تسلیط مال به سفیه، اذن در تصرف


1) محمد حسن نجفی جواهر الکلام، ج 26، ص 99

است یا خیر؟ به نظر ما اذن در تصرف نیست؛ چون احتمالات مختلفی هست، مثلاً زید سفیه خانه اش را به صد تومان می فروشد، خریدار صد تومان را به سفیه می دهد.

احتمال اول این که، این پول نزد سفیه امانت مالکیه باشد تا وضع آن روشن شود.

احتمال دوم این که، خریدار مسلمان و عاقل است و می داند بیع با سفیه کالعدم است و سفیه هیچ کاره است، صد تومان را می دهد و می گوید این را به شما هبه کرده ام که در این صورت تصرف جایز است و شخص ضامن نیست.

احتمال سوم این که، دهنده گفته من با معامله کار ندارم، بلکه راضی هستم این مال در دست شما باشد و اذن مطلق داده می شود، احتمال چهارم این که بعد از گفتن ایجاب توسط سفيه، خریدار خودش تشریع می کند که این معامله درست است و پول را به این حساب می دهد که به حسب عقدْ خودش را بدهکار می داند. در نتیجه او را به پول مسلّط می کند و اذن در تصرف می دهد. تسلیط موصوف است، اذن مقید است؛ چون عوض خانه است اذن می دهم که هر کاری می خواهی کن، چون ملک شماست و عوض عقد است به شما اذن می دهم.

اگر این مطلب خوب روشن شود، محققان می گویند: اذن مطلق نبوده، بلکه مقید بوده است.

پس وقتی اذن نیامده است این فرد مطلقاً ضمان دارد. لذا « ما افاده سیدنا الاستاد» در نهایت اشکال است.

در ادامه چند عبارت از کلمات فقها در این زمینه را می خوانیم.

صاحب جواهر می فرماید:

مع العلم بالفساد من أنه لا يقتضى سقوط الضمان بعد أن كان الإذن حاصلا فمن ضمن البيع فهى فى الحقيقة مشروط بصحة البيع المفروض انتفاؤها، فتنتفى حينئذ الإذن، ويكون كفاقد الإذن فى شمول أدلة الضمان له. (1)

صاحب جواهر دو مطلب می گوید:

1.

اذن معلق و مشروط بوده و چون شرطش انجام نشده، پس ضمان نیست.

2.

هبۀ مجانی و تسلیط مجانی در کار نبوده است، بلکه اذن معوض بوده است.

سیدنا الاستاد نیز در کتاب بیع می فرماید:


1) محمد حسن نجفی جواهر الکلام، ج 26، ص 98

لأن تسليم العين، إنما هو بعنوان الوفاء بالعقد، وهو لا يدفع الضمان بعد تخلفه عن الواقع؛ (1)

تسلیم و تحویل عین به سفیه مطلق نبوده بلکه به عنوان وفای به عقد و عوض در معامله بوده است، لذا ضمان ثابت می باشد.

همین معنا را مرحوم استادنا المحقق در محاضرات می آورد:

وهو خلاف الوجدان لأنّ الدافع انما يسلّط القابض على ماله بعنوان المعاوضة و على انه مالك ولو تشريعاً. (2)

این صد تومان را که به سفیه داده به قصد عوض معامله داده است و وقتی عوض شرعی نباشد، اذن و ملکیت نیز منتفی خواهد شد.

نتیجه این که، ما افاده سيدنا الاستاد که در سه صورت ضمان دارد و یک صورت ضمان ندارد، ناتمام است و باید گفت در هر چهار صورت ضمان دارد؛ چون اذن مطلق و تسلیط مجانی نبوده است.

این دربارۀ فرع چهارم که مشتری عالم بوده و سفیه اتلاف کرده است، فرع پنجم این بوده که مشتری عالم بوده و مال نزد سفیه تلف شده است، فرع ششم این بود که مشتری جاهل بوده و نزد سفیه اتلاف شده است و فرع هفتم این بود که مشتری جاهل بوده است و نزد سفیه تلف شده است و حکم همۀ این صورت ها روشن شد.

فرع هشتم: « وكذا الحال لو اقترض السفيه وأتلف المال». هشتمین فرع از مسئلۀ هشتم این که زید سفیه نزد عمر رفته و صد تومان از او قرض کرده و آن را خرج کرده است. آیا زید سفیه ضامن این صد تومان است یا خیر؟

سيدنا الاستاد می فرماید: مطالبی که در فروع قبلی بیان شد که در سه فرض ضمان دارد و یک فرض ضمان ندارد، در مورد قرض نیز گفته می شود.

و بنابر نظریۀ مختار ما در فروع قبلی، در باب قرض نیز مطلقاً شخص سفيه ضامن است، عالم بوده باشند یا جاهل، تلف شده باشد یا اتلاف شده باشد؛ چون هر چند قرض دهنده سفیه اذن در اتلاف به سفیه داده است، ولی این اذن معلّق، مقید و مشروط بوده است؛ یعنی صد تومان را داده است که عوض مافی الذمه سفیه باشد که اسلام و


1) سيد روح الله خمینی، البيع، ج1، ص372

2) سیدابوالقاسم خوئی، محاضرات، ص155

شرع مقدس آن را نپذیرفته است، لذا این اذن اثر و فایده ای ندارد. در نتیجه اطلاقات ادلّۀ ضمان، اثبات ضمان می کند.

مسئلۀ نهم تحریر الوسیله

اشاره

لو أودع شخص وديعة عند السفيه فأتلفها ضمنها على الأقوى سواء علم المودع بحاله أولا، ولو تلفت عنده لم يضمنها إلا مع تفريطه في حفظها على الأشبه؛

اگر شخصی ودیعه ای را نزد سفیه ودیعه بگذارد و سفیه آن را اتلاف کند، بنابر اقوی ضامن آن است، چه ودیعه گذار حال او را بداند یا نه و اگر نزد سفیه تلف شود ضامن آن نیست مگر این که در حفظ آن تفریط کرده باشد که بنابر اشبه ضامن است.


در مسئلۀ نهم احکام ودیعه نزد سفیه بحث شده است. در این خصوص سه مطلب بیان می شود:

مطلب اول: توضیح مسئلۀ مورد بحث

زید صد تومان نزد عمر سفیه امانت گذاشته است.

در فرض نخست، سفیه این صد تومان را اتلاف کرده، آتش زده به دریا انداخته، لباس خریده یا آبگوشت خورده است.

در فرض دوم: در محافظت صد تومان کوتاهی کرده است مثلاً آن را در جایی گذاشته که مرکز موش بوده و موش صد تومان را برده است که در این فرض، سفیه کوتاهی در حفظ امانت کرده است.

فرض سوم این که، سفیه پول را در اتاق و صندوق نگه داشته، کاملاً محافظت کرده است، اما دزد در صندوق را باز کرده و پول را برده است که در این فرض تعدی و تفریط انجام نشده اما پول تلف شده است.

در این فرضهای سه گانه چه باید گفت و آیا سفیه ضامن است یا خیر؟

مطلب دوم: اقوال در مورد بحث

دربارۀ این فرض ها دو نظریه وجود دارد:

نظریۀ نخست این که: در همۀ فروض، سفیه ضمان ندارد. این نظریه ای است که مرحوم محقق حلّی در شرایع و علامه در ارشاد برگزیده اند.

عبارت شرایع این است «والوجه أنه لا يضمن». (1)

علامه می گوید «ولو أتلف ما أودع فالوجه عدم الضمان». (2)

این دو بزرگوار می گویند: در جمیع این فروض، سفیه ضامن نیست.

نظریه دوم می گوید در فرض اول (اتلاف)، فرض دوم (تلف مع التفريط) سفيه ضامن است، در فرض سوم (تلف بدون تفریط)، سفیه ضامن نیست.

این نظریه جماعتی از فقیهان، نظیر شهید، (3)محقق کرکی، (4)مرحوم علامه (5)و سیدنا الاستاد (6)است

مطلب سوم: ادلّۀ این اقوال

برای نظریهٔ نخست، به چهار دلیل استدلال شده است.

دلیل اول: به اصل استدلال شده است. به این بیان: زید پول را نزد سفیه ودیعه گذاشته و از بین رفته است، شک داریم سفیه ضامن است یا خیر، اصل عملی عدم ضمان می گوید: سفیه اشتغال ذمه پیدا نکرده است

دلیل دوم: زید می داند عمر سفیه است، پول دادن به سفیه مثل انداختن پول در دریاست، زید رشید با این کار خود، تفریط کرده و احترام مال خود را برده است، در نتیجه اگر این پول نزد سفیه از بین رفته است، ضمان ندارد؛ چون شخص رشید با دادن پول به سفیه، احترام مال خود را از بین برده است.


1) نجم الدین حلّی، شرايع الإسلام، ج 2، ص87

2) حسن بن يوسف حلّی، ارشاد الاذهان، ج1، ص390

3) «لو أودع السفيه شيئا فأتلفه، فالوجه أنّه لايضمن لتفريط المودع بإعطائه»؛ (شهيد، غاية المراد، ج 2، ص203)

4) «ما يقتضى أنه لو أتلف الوديعة أو العارية ونحوهما، مما لم يسلط المالك على الإتلاف فيه يضمن، فيبقى المفهوم في قوله ( قبل الحجر) مقصوراً على ما إذا فرط فى الحفظ، فتكون فتوى القواعد تضمينه بالإتلاف لا بالتفريط، والأصح الضمان مطلقاً ولايكاد يفرق بين الإتلاف والتفريط، فإنه إتلاف، ومن الأمور المستبعدة تضمينه بالغصب و عدم تضمينه بالإتلاف للوديعة، مع كونه أبلغ منه وأفحش، على أن وضع اليد حال الإتلاف غصب ؛ (علی بن حسین ،کرکی جامع المقاصد، ج 5، ص 199)

5) «ولو أتلف ما أودع قبل الحجر أو غصب بعده أو أتلف مال غيره مطلقاً ضمن»؛ حسن بن يوسف حلّى، قواعد الأحكام، ج 2، ص138)

6) سیدروح الله خمینی، تحریر الوسیله، ج 2، ص17

دلیل سوم: در از بین رفتن پول، دو نفر دخالت دارند:

1. رشید که پول خود را به سفیه داده است؛ 2. خود سفیه که پول را تلف کرده است.

از بین رفتن پول یک سبب دارد که فعل شخص رشید است و یک مباشر دارد که فعل شخص سفیه است. در این مثال، سبب اقوی از مباشر است، سبب مثل کسی است که پول را به بچه دو ساله داده است و او پول را به دریا انداخته است، سبب اقوی است نه مباشر، در نتیجه سفیه ضمان ندارد.

دلیل چهارم: استدلال به حدیثی است دربارۀ جریان حضرت اسماعیل فرزند امام صادق علیه السّلام که در تفسیر برهان آمده است؛ حدیث چهارم، (1)پنجم (2)و نهم. (3)

حدیث پنجم را ملاحظه کنید. اسماعیل می خواست پولش را به کسی بدهد که به يمن برود و تجارت کند، خدمت امام صادق علیه السّلام آمد و پرسید پولم را به چنین شخصی


1) «وقال أبو عبد علیه السّلام: إني أردت أن أستبضع بضاعة إلى اليمن، فأتيت أبا جعفر علیه السّلام، فقلت له: إني أريد أن أستبضع فلاناً بضاعة، فقال لى : أما علمت أنه يشرب الخمر؟ فقلت قد بلغنى من المؤمنين أنهم يقولون ذلك، فقال لى: صدقهم، فإن الله عَزَّوَجَكَ يقول : يُؤْمِنُ بِاللهِ وَيُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِينَ ثم قال: إنك إذا استبضعته فهلكت أو ضاعت، فليس لك على الله عَزَّوَجَل أن يأجرك، ولا يخلف عليك. فاستبضعته فضيعها، فدعوت الله عَزَّوَجَلَ أن يأجرنى، فقال: يا بنى مه، ليس لك على الله أن يأجرك ، ولا يخلف عليك. قال: قلت له : ولم ؟ فقال لى: إن الله عَزَّوَجَكَ يقول: «وَ لا تُؤْتُوا السُّفَهَاءَ أَمْوالَكمُ الَّتِي جَعَلَ اللهُ لَكمْ قِياماً» فهل تعرف سفيها أسفه من شارب الخمر؟!»؛ (سیدهاشم بحرانی، البرهان في تفسير القرآن، ج 2، ص22)

2) عنه: عن على بن إبراهيم، عن أبيه، عن ابن أبي عمير، عن حماد بن عيسى، عن حريز، قال: كان لإسماعيل بن أبي عبد الله علیه السَّلام دنانير، و أراد رجل من قريش أن يخرج إلى اليمن، فقال إسماعيل: يا أبت كأن فلاناً يريد الخروج إلى اليمن، و عندى كذا وكذا ديناراً أفترى أن أدفعها إليه يبتاع بها إلى بضاعة من اليمن ؟ فقال أبو عبد علیه السَّلام: «يا بني، أما بلغك أنه يشرب الخمر؟» فقال إسماعيل: هكذا يقول الناس. فقال: «يا بني لا تفعل» فعصى إسماعيل أباه و دفع إليه دنانيره، فاستهلكها و لم يأت بشيء منها، فخرج إسماعيل، وقضى أن أبا عبد الله علیه السَّلام حج و حج إسماعيل تلك السنة فجعل يطوف بالبيت، ويقول: اللهم أجرنى واخلف على فلحقه أبو عبد الله علیه السَّلام فهزه بيده من خلفه، وقال له: «مه يا بنى، فلا والله مالك على الله هذا ، ولا لك أن يأجرك ولا يخلف عليك، وقد بلغك أنه يشرب الخمر، فائتمنته». فقال إسماعيل : يا أبت إني لم أره يشرب الخمر، إنما سمعت الناس يقولون. فقال: «يا بني إن الله عَزَّوَجَكَ يقول في كتابه : يُؤْمِنُ بِاللهِ وَيُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِينَ يقول: يصدق الله عز و جل، ويصدق للمؤمنين، فإذا شهد عندك المؤمنون فصدقهم ولا تأتمن شارب الخمر، فإن الله عَزَّوَجَكَ يقول في كتابه: «وَ لا تُؤْتُوا السُّفَهَاءَ أَمْوالَكمْ» فأى سفيه أسفه من شارب الخمر؟! إن شارب الخمر لا يزوج إذا خطب، ولا يشفع إذا شفع، ولا يؤتمن على أمانة، فمن ائتمنه على أمانة فاستهلكها لم يكن للذى ائتمنه على الله أن يأجره ولا يخلف عليه»؛ (همان)

3) قال أبو عبد الله: «إني أردت أن أستبضع فلاناً بضاعة إلى اليمن فأتيت أبا جعفر علیه السَّلام، فقلت إني أردت أن أستبضع فلاناً، فقال لى: أما علمت أنه يشرب الخمر فقلت: قد بلغني عن المؤمنين أنهم يقولون ذلك. فقال: صدقهم لأن الله تعالى يقول : يُؤْمِنُ بِاللهِ وَيُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِينَ ثم قال: إنك ان استبضعته فهلكت أو ضاعت فليس على الله أن يأجرك ولا يخلف عليك. فقلت: ولم؟ قال: لأن الله تعالى يقول: وَلا تُؤْتُوا السُّفَهَاءَ أَمْوالَكُمُ الَّتِي جَعَلَ اللهُ لَكُمْ قِياماً فهل سفيه أسفه من شارب الخمر؟ إن العبد لايزال في فسحة من ربه ما لم يشرب الخمر، فإذا شربها خرق الله علیه سرباله، فكان ولده وأخوه وسمعه وبصره ويده و رجله إبليس، يسوقه إلى كل شر، ويصرفه عن كل خير»؛ (همان)

برای تجارت بدهم یا خیر؟ امام فرمودند: نشنیده ای که شرب خمر می کند، پولت را به اونده. اسماعیل پول را داد و تاجر پول را خورد. راوی می گوید: آن سال در مکه بودیم،اسماعیل دعا می کرد و می خواست او به جزای خود برسد، امام صادق علیه السّلام فرمودند: چرا این دعا را می کنی؟ می دانستی شارب الخمر است و پول را دادی و خودت هدر کردی و حالا از خدا طلب داری؟

در این جا این پول را نزد سفیه قرار داده است، بنابر این که شارب الخمر سفیه باشد که امام استدلال به «لا توتوا السفهاء» کرده است و این روایت دلالت می کند فاسق یا لااقل شارب الخمر سفیه است.

امام می فرماید: این چه دعایی هست؟ خودت هدر دادی از خدا می خواهی عوضش را بدهد؟ اگر آن فرد ضامن باشد که این تعبیر معنا ندارد. پس از این جریان که نهی از دعا شده و این که طلبی نداری که خداوند عوضش بدهد، معلوم می شود این فرد سفیه ضامن نبوده است.

لذا برخی به این روایت استدلال کرده اند که دلالت می کند بر این که اگر به سفیه مالی به عنوان ودیعه داده شود، ضامن نیست. حدیث چهارم و نهم ضعف سندی دارد و مؤید روایت پنجم می باشد.

برای نظریه دوم این گونه استدلال شده است: قاعدۀ ید در فرض 1 و 2 قاعده اتلاف در فرض 1، بر ضمان دلالت می کنند، در فرض سوم ضمان نمی کند؛ چون «لیس علی الأمين الاّ الیمین» این آقای سفیه، امانت نزدش بوده است و تعدی و تفریط نکرده است، در صندوق پول را گذاشته است و دزد برده است، لذا چون تعدی و تفریط و افراط نکرده است، این فرد ضمان ندارد.

پس در فرض نخست بنا به قاعدۀ اتلاف ضامن است و در فرض دوم بنا به قاعدۀ ید ضامن است و فرض سوم ضمان ندارد چون «ليس على الأمين الاّ اليمين».

در نتیجه باید بین صورت های مسئله تفصیل داد.

مطلب چهارم: بررسی اقوال و نظریه مختار

دلیل نظریۀ نخست ناتمام است.

اشکال بر دلیل اول که تمسک به اصل است، این که با وجود قاعدهۀ ید در فرض دوم و قاعده اتلاف در فرض اول، تردیدی نمی ماند تا مجالی برای تمسک به اصل باشد.

اشکال بر دلیل دوم که هتک احترام مال خود اتلاف مال خود، و تفریط در آن می باشد، دربارۀ این عناوین این گونه می پرسند چرا اتلاف است؟ چرا رفع احترام است؟ چرا تضییع است؟ این عناوین درست است اما چرا؟

در جواب این چرا، دو احتمال هست:

1. احتمال اول این که، چون شارع نهی کرده است؛ مخالفت نهی شارع، به منزلۀ اتلاف مال، هدر دادن مال و تضییع مال است.

همان طور که صاحب جواهر فرموده اند : «لتفريطه بالإيداع بعد نهى الله تعالى عن إيتاء السفيه المال». (1)

تفریط و تضییع کرده چون مخالفت نهی شارع نموده است.

این یک احتمال که مقصود این بزرگواران از کلمۀ تضییع، این که با آیۀ قرآن (آیۀ 6 سورۂ نساء) مخالفت کرده است.

در جواب باید گفت: آیۀ 6 دربارۀ اموال خود سفیه است، ولی در خصوص فردی که مالش را به زید سفیه امانت داده است، دلالتی ندارد؛ «وَ لا تُؤْتُوا السُّفَهَاءَ أَمْوَالَكُمْ» به قرينه خارجی و روایات، مال خود سفیه را می گوید، لذا متون فقهی را ملاحظه کنید هیچ یک نمی گویند یکی از شرایط امانت این است که گیرنده رشید باشد، بلوغ و عقل دارد اما رشد ندارد. کتاب ودیعه و عاریه را نگاه کنید ببینید متنی می گوید از شرایط مستودع، رشید بودن است؟

عجب از صاحب جواهر و برخی دیگر که در این جا این را گفته اند، اما در باب ودیعه و عاریه نمی گویند رشد از شرایط مستودع است و اگر امانت به سفیه داده شود، ممنوع است.

2. احتمال دوم این که، مقصود از این عناوین این است که زید رشید صد تومان خود را نزد سفیه می گذارد، این امانت اذن در اتلاف است، پس رشید خود هدر داده و احترام مال خویش را از بین برده است.

این احتمال از احتمال پیشین ضعیف تر است؛ چون این احتمال را کسی می دهد که ودیعه را نخوانده باشد، ودیعه استنابه در حفظ است، ودیعه می گذارد تا دزد مالش را و نزد این شخص حفظ شود و اگر این فرد ودیعه گذاشته باشد و گیرنده ضمان نباشد، خلاف مقصود ودیعه می شود.


1) محمد حسن نجفی جواهر الکلام، ج 26، ص 99

نتیجه آن که، دلیل دوم ناتمام است. همان طور که جواب از دلیل سوم روشن شد. در مورد اقوائیت سبب از مباشر دو اشکال وارد است:

اولاً: ودیعه گذار سبب اتلاف نیست. چرا که برای حفظ، ودیعه گذاشته، چگونه سبب اتلاف است؟! شخص رشید برای حفظ مال، آن را به دست سفیه داده است. بنابراین رشید سبب اتلاف نیست، بلکه سبب حفظ را ایجاد کرده است و سفیه عصیاناً تلف کرده است.

ثانیاً: این جا جای اقوائیت سبب از مباشر نیست؛ چون هم سفیه و هم رشید، بالغ و عاقل هستند، وجهی برای این که سبب اقوای از مباشر باشد نیست این که در بعضی از کلمات برای تقریب اقوانیت مودع از مستودع قیاس به مجنون و طفل شده است، اين قياس مع الفارق است؛ چون مجنون تکلیف و خطاب ندارد، ولی سفیه تکلیف و خطاب دارد. شما حکمی که برای غیر مکلّف است در مکلّف پیاده می کنید؟ علاوه بر این که مجنون و طفل اراده ندارند، اما سفیه این گونه نیست، عاقل و بالغ است، فقط عقل اقتصادی ندارد، از این رو قیاس رشید به طفل و مجنون مناسب نیست.

پس دلیل سوم که مسئلۀ اقوانیت سبب از مباشر است، از جهاتی مورد مناقشه است، لذا صاحب جواهر می فرماید: «و دعوى قوة السبب على المباشرة واضحة المنع»؛ (1)ادعای اقوائیت سبب بر مباشر واضح المنع است؛ چون اولاً، سببیتی نیست؛ ثانیاً، اقوانیتی نيست؛ ثالثاً، قياس مع الفارق است.

همان طور که جواب از دلیل چهارم روشن شده است، صاحب جواهر از این دلیل چهار جواب داده است:

1.

این روایت ضعف سندی دارد و مشهور به آن عمل نکرده اند؛

2.

این روایت ضعف دِلالی دارد؛

3.

مطالب این روایت پذیرفتنی نیست، چون طبق مفاد روایت۫ جناب اسماعيل معصیت کرده است و شأن ایشان اجل از آن است که معصیت کند؛

4.

این روایت می گوید دعا ممنوع است و امام صادق علیه السَّلام هیچ گاه نمی فرماید دعا ممنوع است. (2)

دربارۀ فرمایش صاحب جواهر می توان گفت: اشکال ضعف سندی ناتمام است؛


1) محمد حسن نجفی جواهر الکلام، ج 6، ص100

2) همان

چون این مضمون در سه روایت چهارم، پنجم و نهم تفسیر برهان آمده است، حدیث چهارم و نهم همان طور که صاحب جواهر فرموده ضعف سندی دارد چون مرسله است، اما حدیث پنجم باب، ضعف سندی ندارد و معتبر می باشد.

اشکال سوم ایشان نیز ناتمام است، چون امام زاده ها که مقام عصمت ندارند.

امامزاده مهم اشکال دوم صاحب جواهر است که صاحب حدائق (1)و مفتاح الكرامه (2)نیز به آن اشاره کرده اند.

این که روایت بر عدم اشتغال و ضمان دلالت نمی کند؛ چون طبق مفاد روایت، پول دادن به شارب الخمر و امانت گذاشتن نزد او بد است، اما چرا شارب الخمر ضامن نباشد؟ این که امام علیه السَّلام می فرماید دعا نکند؛ زیرا این دعا لغو است، چون مخالفت امام و پدرش را کرده است. پس مراد این که این دعا اثری ندارد، نه این که نمی تواند دعا کند.

نتیجه: این روایت بر عدم ضمان مطلقاً دلالت نمی کند.

اشکال دیگر این که، مورد بحث در سفیه است نه در شارب الخمر، بسیاری از مردان و رؤسای دنیا، شارب خمر هستند، آیا می توان گفت همۀ این ها سفيه هستند؟ لذا بعضی می گویند مقصود این ها سفیه در امور اخروی هستند نه دنیوی. صاحب حدائق می فرماید: «و لم أطلع على قائل به»، (3)مطلع نشدم کسی بگوید هر شارب خمری سفیه می باشد و مرحوم آقای خوانساری می گوید: مراد از سفاهت، سفاهت در امور اخروی است. (4)

دلیل بر نظریهٔ دوم، که مرحوم سید در وسیله می فرماید ممکن است این باشد که در فرض


1) والتقريب فيه ان الظاهر من قوله علیه السَّلام: انه ليس لمن ائتمن شارب الخمر لكونه سفيها أن يأجره الله ويخلف عليه هو أنه قد أتلف ماله بنفسه، وضيعه بدفعه الى من كان كذلك كمن رمى ماله فى البحر فليس له على الله حق لتفريطه في نفسه، ولا على من دفعه اليه فهو غير مستحق لشيء بالكلية عقوبة له ومؤاخذة له بمخالفته الله سبحانه. ولوكان المال مضموناً والحق ثابتاً فى ذمة ذلك السفيه كسائر الحقوق المضمونة في ذمم المديونين _ لم يكن للمنع من الدعاء بخروجه أو المعاوضة عنه بالأجر والثواب وجه لأنه حق ثابت كسائر الحقوق، يستحق التوصل اليه بكل وجه ممكن و من وجوه التوصلات الدعاء مع عدم الحيلة في الوصول بغيره من الأمور الموجبة لذلك»؛ (يوسف بحرانی، حدائق الناضره، ج20، ص 370)

2) «ولوكان المال مضموناً والحق ثابتاً فى ذمة السفيه كسائر الحقوق والديون لم يكن للمنع من الدعاء بالأجر والخلف وجه لأنه له أن يتوصل إلى حقه بكل وجه من الوجوه ومنها الدعاء مع عدم الحيلة فى الوصول بغيره من الأمور (والحاصل) أنه لوكان حقاً شرعياً في ذمة من دفعه إليه لاستحق العوض من الله سبحانه أو كان له أن يدعو عقلا ونقلا كسائر الحقوق التي تفوت على أصحابها فتأمل»؛ (سید جواد عاملی متفاح الكرامه، ج 5، ص 279)

3) يوسف بحرانی، حدائق الناضره، ج 20، ص 367

4) «وأما اعتبار العدالة فلا مجال لاحتماله والآل زم بطلان نوع المعاملات مع المسلمين و جميع المعاملات مع الكفار و ما ربما يظهر من بعض الأخبار من أن شارب الخمر سفيه محمول على غير السفاهة الموجبة لفساد معاملاته»؛ (سیداحمد خوانساری، جامع المدارك، ج 3، ص 367)

اول، قاعدۀ من اتلف می گوید: سفیه ضمان دارد، در فرض دوم و سوم قاعده من اتلف و قاعدۀ ید جاری نمی شود چون در این دو فرض دوم و سوم، سفیه تقصیر و اتلاف نکرده است.

ولی دربارۀ فرض نخست هم اشکال می شود که اگر علم به سفیه بودن گیرندۀ مال دارد، سبب عدم ضمان شخص سفیه می شود؛ چون گویا خود مالش را هدر داده و احترام آن را از بین برده است، پس در فرض نخست نیز نباید ضامن باشد.

در نتیجه، از مطالب پیشین روشن شد نظریۀ سوم که جامع المقاصد، علامه، شهيد وسيدنا الاستاد می گویند، متعین است؛ یعنی در فرض اول و دوم، به خاطر قاعدۀ ید ضمان دارد و در فرض سوم ضمان ندارد؛ چون نه افراط کرده نه تفریط، امانت را خوب حفظ کرده اما دزدیده شده است و چون این شخص امین بوده، امین ضمانت ندارد.

مسئلۀ دهم تحریر الوسیله

لا يسلم إلى السفيه ماله ما لم يحرز رشده و إذا اشتبه حاله يختبر بأن يفوض إليه مدة معتداًبها بعض الأمور مما يناسب شأنه كالبيع والشراء والإجارة والاستئجار لمن يناسبه مثل هذه الأمور، والرتق والفتق في بعض الأمور، مثل مباشرة الإنفاق في مصالحه و مصالح الولىّ ونحو ذلك فيمن يناسبه ذلك، و فى السفيهة يفوض إليها ما يناسب النساء من إدارة بعض مصالح البيت والمعاملة مع النساء من الإجارة والاستئجار للخياطة أو الغزل أو النساجة وأمثال ذلك، فإن آنس منه الرشد بأن رأى منه المداقة والمكايسة والتحفظ عن المغابنة فى معاملاته وصيانة المال من التضييع وصرفه في موضعه و جریه مجرى العقلاء دفع إليه ماله والأفلا؛ (1)

مادامی که رشد شخص سفیه احراز نشده، مالش به او داده نمی شود و اگر حال او مشتبه باشد، آزمایش می شود، به این که تا مدت قابل توجهی بعضی از کارهای مناسب شأن او به او سپرده شود، مانند فروش و خرید و اجاره دادن و اجیر گرفتن، برای کسی که این گونه کارها مناسب اوست. و رتق و فتق بعضی از امور، مثل این که خودش در مصالح خود و مصالح ولیّ و مانند این ها در کسی که این ها مناسب اوست، مباشرت کند. و در زن سفیه، بعضی از کارهای مناسب زنان مثل اداره بعضی از مصالح خانه و معامله با زنان از قبیل اجاره شدن و اجیر نمودن برای خیاطی یا ریسندگی یا بافندگی و امثال این ها به او


1) سیدروح الله خمینی، تحریرالوسیله، ج 2، ص17

سپرده شود. پس اگر از او احراز رشد کند به این که از او دقت، زیرکی و اجتناب از غبن در معاملات و حفظ مال از ضایع شدن و صرف آن در موردش و پیمودن راه و روش عقلا ببیند، مال او را به او می دهد وگرنه نباید به او تسلیم نماید.


مسئلۀ دهم، سه فرع بیان شده است:

فرع اول: «من بیده المال» پدر یا جد یا وصی یا حاکم باشد، صد تومان از سفیه دارد، این (من بيده المال) اگر احراز کرده است که این سفیه خوب و رشید شده است، حق تحویل و دفع مال به سفيه دارد، ولی اگر احراز نکرده باشد و احتمال می دهد رشید شده باشد، حق دفع مال ندارد؛ چون از طرفی در آیۀ 6 سوره نساء و روايات دفع مال مشروط به رشد است، موضوع دفع مال، کسی است که رشید شده باشد. تبعاً در این مواردی که احراز رشد نشده است، دفع مال حرام خواهد بود؛ چون دفع متوقف بر احراز عنوان رشد شده است «و المشروط معدوم عند عدم شرطه»:

فرع دوم: آیا اختبار بر ولیّ واجب است یا خیر؟

آیا ولیّ سفیه که مثلاً صد تومان از سفیه نزد خود دارد، باید امتحان کند این فرد رشید شده است یا خیر؟ تا مال او را به او بدهد یا خیر؟

سيدنا الاستاد به تبع مشهور می فرماید: هنگام تردید، اختبار واجب است؛ یعنی هنگام شک در این که شخص سفیه رشید شده است یا خیر، اختبار واجب است؛ اگر معلوم شود رشیده شده، مال به او را می دهند وگرنه خیر.

دلایل وجوب اختبار؛ اولاً، اتفاقی است که بین شیعه و عامه وجود دارد؛ ثانیاً، آیۀ 6 سورۂ نساء امر به اختبار و امتحان می کند. اولیا امر شده اند که اختبار کنند.

همان طور که محقق اردبیلی به این ادلّه (آیه مبارکه، روایات و اجماع فقها) در این عبارت اشاره می کند:

وأعلم إنه لابدّ من الاختبار لثبوت الرشد بما يناسب حال الصبي كما دل عليه قوله تعالى: «وَابْتَلُوا» فإنه الامتحان والاختبار، والإجماع والأخبار أيضاً يدلان عليه. (1)

سید جواد عاملی نیز در مفتاح الکرامه می فرماید: «لا بد من الاختبار للأصل والكتاب والإجماع والأخبار». (2)پس اختبار واجب است


1) احمد بن محمد اردبیلی مجمع الفائدة و البرهان، ج 9، ص205

2) سیدجواد عاملی، مفتاح الكرامه، ج 5، ص 247

فرع: سوم چگونگی امتحان و اختبار است.

بر پدر، وصی و حاکم اختبار واجب است. سفیه یا مرد است یا زن است یا خنثی، چگونه باید آن ها را اختبار نمود؟

اگر سفیه از اولاد تجار است، راه اختبارش این که او را برای بیع، اجاره و مضاربه بفرستند، ببینند چگونه انجام می دهد؟ و راه های مختلفی که برای اختبار و آزمایش وجود دارد که البته این راه ها تعین ندارد، همان طور که صاحب جواهر، (1)محقق اردبیلی (2)و سید جواد عاملی (3)تصریح کرده اند، بلکه به هر راهی ثابت شود که رشید است، پس از احراز رشد می توانند پول را به او بدهند.

عنوان رشد در روایات نیامده است و یک مفهوم عرفی است که از راه های مختلف مشخص می شود، مهم احراز و علم به رشد است.

پس در مسئله دهم سه فرع بیان شد:

1.

جایز نبودن جواز دفع مال بدون احراز رشد؛

2.

وجوب اختبار؛

3.

کیفیت اختبار.

سيدنا الاستاد دربارۀ کیفیت اختبار می فرماید: تا مدت قابل توجهی بعضی از


1) «و على كل حال فمما سمعت يعلم أن ما عن المبسوط والجماعة من ذكر كيفية الابتلاء لايريدون به الخصوصية قطعاً»؛ (محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج26، ص 110)

2) «والظاهر الذي نفهمه ان الضابط هو حصول العلم أو الظن المتأخم له بأنه ضابط لماله ولا يصرفه إلّا في الأغراض الصحيحة عند العقلاء بالنسبة إلى حاله بأي شيء كان ولا يعين لذلك أمر وشيء فلا يتعين فى أولاد التجار البيع، ولا في غيرهم عدمه، بل إذا علم أوظن ظناً متأخماً للعلم من أى شيء كان يحصل الرشد»؛ (احمد بن محمد اردبیلی، مجمع الفائدة و البرهان، ج 9، ص206)

3) «وقد ذكر الشيخ فى المبسوط كيفية الإختبار وتبعه عليها الجماعة قال فى (المبسوط): الأيتام على قسمين؛ ذكور وإناث فالذكور على ضربين: ضرب ينبذلون فى الأسواق ويخالطون الناس بالبيع والشراء و ضرب يصانون عن الأسواق فالذين يخالطون الناس، فإنه يعرف اختبارهم بأن يأمره الولىّ أن يذهب إلى السوق ويساوم فى السلع ويقاول فيها ولا يعقد العقد فإن رآه يحسن ذلك و لا يغبن فيه علم أنه رشيد وإلا لم يفك عنه الحجر وقيل إنه يشترى له بغير أمره ويواطئ البائع على بيعها من اليتيم وينفذه الولى إليه ليشتريها منه وقيل إنه يدفع إليه شيء من المال يشترى به سلعة و يصح شراؤه للضرورة فيجيز و إن كان اليتيم ممن يصان عن الأسواق، مثل أولاد الرؤساء فإن اختبارهم أصعب، فيدفع الولى إليهم نفقة شهر يخبرهم بها فينظر، فإن دفعوا إلى أكرتهم و غلمانهم و عمالهم و معامليهم حقوقهم من غير تبذير و أقسطوا فى النفقة على أنفسهم في مطاعمهم ومكاسبهم سلم إليهم المال وأما الإناث فإنه يصعب اختبارهن فيدفع إليهن شيئاً من المال ويجعل عليهن نساء ثقات يشرفن عليهن فإن غزلن و استغزلن و نسجن واستنسجن و لم يبذرن سلم المال إليهن ، فإن كان بخلاف ذلك لم يسلم إليهن انتهى... بل الضابط حصول العلم أو الظن المتاخم له بأنه ضابط حافظ لماله لا يصرفه إلا فى الأغراض الصحيحة عند العقلاء بالنسبة إلى حاله كائناً من كان في أي شيء كان ولا يتعين عليه في ذلك شيء من تجارة أو نفقة»؛ (سیدجواد عاملی، مفتاح الکرامه، ج 5، ص 247)

کارهای مناسب شأن او به او سپرده شود، مانند خریدوفروش، اجاره دادن و اجیر گرفتن، برای کسی که این گونه کارها مناسب اوست و رتق و فتق بعضی از امور مثل این که خودش در مصالح خود و مصالح ولیّ و مانند این ها در کسی که این ها مناسب اوست، مباشرت کند. و در زن سفیه، بعضی از کارهای مناسب زنان مثل اداره بعضی از امور خانه و معامله با زنان از قبیل اجاره شدن و اجیر نمودن برای خیاطی یا ریسندگی یا بافندگی و امثال این ها به او سپرده شود. پس اگر از او احراز رشد کند، به این که از او دقت، زیرکی و اجتناب از غبن در معاملات و حفظ مال از ضایع شدن و صرف آن در موردش و پیمودن راه و روش عقلا ببیند، مال او را به او می دهد وگرنه نباید به او تسلیم نماید». (1)

البته درستش این بود که اشاره می کرد این امور طرق است و تعیّن ندارد و اگر از طریق دیگری فهمید، کفایت می کند.

مسئلهٔ یازدهم تحریرالوسیله

لو احتمل حصول الرشد للصبى قبل بلوغه يجب اختباره قبله ليسلّم إليه ماله بمجرد بلوغه لو آنس منه الرشد، والأ ففي كل زمان احتمل فيه ذلك عند البلوغ أو بعده، وأما غيره فان ادعى حصول الرشد له واحتمله الولى يجب اختباره، وإن لم يدع حصوله ففى وجوب الإختبار بمجرد الإحتمال إشكال لايخلو عدمه من قوة؛

اگر احتمال دهد بچه قبل از بلوغ، رشد پیدا کرده، واجب است پیش از بلوغ او را آزمایش کند که اگر احساس و احراز رشد از او کند، به مجرد بلوغ او، مالش را به او بدهد وگرنه در هر زمانی که رشد او را احتمال می دهد، خواه در وقت بلوغ یا بعد از آن باشد، او را آزمایش می کند و اما در غیر بچه، پس اگر ادعای پیدا شدن رشد نماید و ولیّ آن را احتمال دهد، واجب است او را آزمایش کند و اگر ادعای رشد نکند، در وجوب آزمایش به مجرد احتمال، اشکالی است که واجب نبودن آن خالی از قوت نیست.


در مسئلۀ یازده هم، سه فرع بیان شده است:

فرع اول: دربارۀ تعیین زمان اختبار است.

در مسئلۀ دهم گفته شد، اختبار واجب است، زمان انجام این واجب کِی می باشد؟


1) سیدروح الله خمینی، تحریر الوسیله، ج 2، ص 17

در این باره سه نظریه وجود دارد:

نظریهٔ نخست: زمان اختبار پیش از بالغ شدن صغیر است. پیش از بلوغ اختبار واجب است؛ مثلاً اگر بلوغ پانزده سالگی است، از دو ماه مانده به پانزده سالگی اختبار شروع می شود.

این نظریه منتسب به مشهور فقهاست.

مرحوم محقق در شرایع می فرماید:

يختبر الصبي قبل بلوغه؛ (1)

صبی پیش از بلوغش اختبار می شود.

مرحوم علامه در ارشاد می فرماید:

ويختبر الصبي قبل بلوغه و لايصح بيعه؛ (2)

صبی پیش از بلوغش اختبار می شود و بیعش صحیح نمی باشد.

سیدنا الاستاد نیز در تحریر الوسیله می فرماید:

لو احتمل حصول الرشد للصبى قبل بلوغه يجب اختباره قبله؛ (3)

اگر احتمال دهد بچه پیش از بلوغ، رشد پیدا کرده، واجب است پیش از بلوغ او را آزمایش کند.

نظریهٔ دوم: زمان اختبار پیش از بلوغ است و پس از پانزده سالگی اختبار شروع می شود. این نظریه از برخی فقهای عامه نقل شده است و محقق اردبیلی نیز به آن تمایل یافته است. (4)

نظریه سوم: اختبار واجب است و فرقی نمی کند زمانش پیش از بلوغ، یا هنگام بلوغ یا پس از آن باشد. این نظریه متعلّق به صاحب ریاض (5)است سیدنا الاستاد (6)نیز در یک فرض آن را گفته است.

مطلب بعدی در این فرع ادلّه این نظریات سه گانه است.

برای نظریۀ اول (وجوب اختبار قبل از بلوغ) دو دلیل بیان شده است

1. دلیل اول اجماع فقها است، صاحب جواهر این اجماع و اتفاق علما را از مرحوم شهید، صاحب مفاتیح، مرحوم علامه و دیگران نقل می کند و خود ایشان نیز ادعای عدم خلاف دارند:

المسألة الثامنة: يختبر الصبى لمعرفة رشده قبل بلوغه كما صرح به جماعة، بل لا أجد فيه


1) نجم الدین حلّی، شرایع الإسلام، ج 2، ص78

2) حسن بن یوسف حلّی، ارشاد الأذهان، ج1، ص397

3) سیدروح الله خمینی، تحریر الوسیله، ج 2، ص17

4) «و يمكن أيضاً تقدير (فبلغوا) بعد قوله «آنشتُمْ مِنْهُمْ رُشْداً» أيضاً فيكون الاختبار مقدماً فلا يبعد جواز الأمرين بجواز التقديرين، و لكن الظاهر الأول فتأمل»؛ (احمد بن محمد اردبیلی، مجمع الفائدة و البرهان، ج9، ص208)

5) سیدعلی طباطبائی، ریاض، ج 9، ص 250

6) «والاّ ففي كل زمان احتمل فيه ذلك عند البلوغ أو بعده»؛ (سید روح الله خمینی، تحریر الوسیله، ج 2، ص17)

خلافاً. بل فى المسالك هذا مما لا خلاف فيه عندنا، إنما خالف فيه بعض العامة، ونحوه المحكى عن المفاتيح، بل عن ظاهر التذكرة وغاية المراد الإجماع عليه، ولعلّه ظاهر كل من قصر الخلاف على بعض العامة، فتأمل الأردبيلي فيما حكى عنه في غير محلّه. (1)

2. دلیل دوم آیۀ 6 سورۀ نساء است:

«وَابْتَلُوا اليتامى حَتَّى إِذا بَلَغُوا النِّكَاحَ»؛

ویتیمان را چون به حد بلوغ برسند بیازمایید.

آیۀ شریفه از دو جهت دلالت می کند که زمان اختبار پیش از بلوغ است؛ جهت نخست این که متعلّق اختبار ایتام است و یتیم کسی است که بالغ نیست. از نظر روایات، عرف و لغت پس از احتلام، یتم نیست. پس در نتیجه اختبار باید پیش از بلوغ باشد. جهت دوم وجوب اختبار از این آیه به خاطر کلمهٔ «حتی» است، به این بیان که کلمۀ «حتی» غایت اختبار را می گوید، اختبار تا زمان بلوغ واجب است؛ یعنی بلوغ غایت از اختبار است و بعد از زمان بلوغ، دیگر اختبار واجب نیست. همان طور که صاحب جواهر به این مطلب اشاره کرده است.(2)هم چنین دفع ضرر از صبی اقتضا می کند زمان اختبار پیش از بلوغ باشد.

نظریۀ دوم اختبار پس از بلوغ است. برای این نظریه نیز سه دلیل بیان شده است:

دلیل نخست: استدلال به روایت علی بن ابراهیم است. این روایت در مستدرک (3)و تفسیر علی بن ابراهیم (4)موجود است و صاحب جواهر نیز به آن اشاره کرده که مفاد آن اختبار پس از بلوغ است. (5)


1) محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج26، ص108

2) همان، ص109

3) «عَلِي بْنُ إِبْرَاهِيمَ فِي تَفْسِيرِ قَوْلِهِ تَعَالَى: وَابْتَلُوا اليتامى الآيةَ قَالَ: قَالَ: مَنْ كَانَ فِي يَدِهِ مَاكَ بَعْضِ الْيَتَامَى فَلَا يَجُوزُ لَهُ أَنْ يَعْطِيهُ حَتَّى يبلُغَ النِّكَاحَ وَيَحْتَلِمَ فَإِذَا احْتَلَمَ وَوَجَبَ عَلَيْهِ الْحُدُودُ وَإِقَامَةُ الْفَرَائِضِ وَلَا يكونُ مُضَيعاً وَلَا شَارِبَ خَمْرٍ وَلَا زَانِيَا فَإِذَا آنَسَ مِنْهُ الرُّشْدَ دَفَعَ إِلَيهِ المال وَأَشْهَدَ عَلَيْهِ وَإِنْ كَانُوا لَا يَعْلَمُونَ أَنَّهُ قَدْ بَلَغَ فَإِنَّهُ يَمْتَحَنُ بِرِيحٍ إِبْلِهِ أَوْ نَبْتِ عَانَتِهِ فَإِذَا كَانَ ذَلِكَ فَقَدْ بَلَغَ فَيدْفَعُ إِلَيهِ مَالَهُ إِذَا كَانَ رَشِيداً وَلايجُوزُلَهُ أَن يحْبِس [عليه] ماله»؛ (محدث نوری، مستدرک، ج13، ص428)

4) «وأما قوله وَابْتَلُوا اليتامى حَتَّى إِذا بَلَغُوا النِّكَاحَ _ فَإِنَّ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْداً فَادْفَعُوا إِلَيْهِمْ أَمْوالَهُمْ _ وَلا تَأْكُلُوها إشرافاً وَ بِداراً أن يكبَرُوا :قال: من كان فى يده مال اليتامى _ فلا يجوز له أن يعطيه حتى يبلغ النكاح، فإذا احتلم وجب عليه الحدود وإقامة الفرائض، ولايكون مضيعاً ولا شارب خمر ولا زانياً، فإذا أنس منه الرشد دفع إليه المال _ و أشهد عليه وإن كانوا لا يعلمون أنه قد بلغ _ فإنه يمتحن بريح إبطه أو نبت عانته ، فإذا كان ذلك فقد بلغ _ فيدفع إليه ماله إذا كان رشيداً، ولا يجوز أن يحبس عليه ماله ويعلّل أنه لم يكبر»؛ (تفسیر علی بن ابراهیم، ج1، ص131)

5) محمد حسن نجفی جواهر الکلام، ج 26، ص 109

جواب از این دلیل: این روایت مرسله است، ضعف سندی دارد و مشهور به آن عمل نکرده، بلکه اعراض کرده اند، علاوه بر این که دلالت این روایت نیز بر مدعا مجمل است.

دلیل دوم: بطلان بیع اختباری، به این بیان: از سویی بیع صبی هر چند با اجازه باطل است و از سویی بیع اختباری صحیح است، جمع بین این دو کلام به این است که باید زمان اختبار پس از بلوغ باشد، اگر زمان اختبار پس از بلوغ باشد، بیع اختباری صحیح است و دیگر بیع صبی نیست، بلکه بیع بالغ است و اگر زمان اختبار پیش از بلوغ باشد، بيع اختباری باطل است؛ چون بیع صبی باطل است.

پس از آن جا که اختبار باید به بیع صحیح باشد، باید زمان آن پس از بلوغ باشد.

دلیل سوم: از سویی مستفاد از جملۀ «فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْداً» در آیۀ شریفه وجوب دفع مال بعد از رشد است و از سوی دیگر اگر قبل از بلوغ معلوم شد که رشد حاصل شده است، آیه شریفه می گوید باید مال او را داد در حالی که اتفاق مسلمانان می گوید: قبل از بلوغ نباید به او دفع مال کرد. پس از سویی دفع مال به شخص رشید واجب است، و از سویی دیگر پیش از بلوغ دفع مال به او امکان شرعی ندارد، پس چه باید کرد؟ راهش این است اختبار پس از بلوغ است و با معلوم شدن رشد، دفع مال به او واجب می شود. پس تحفظ بر اجماع مسلّم فقها و تحفظ بر ظاهر آیۀ مبارکه، اقتضا می کند زمان اختبار پس از بلوغ باشد.

برای نظریهٔ سوم که صاحب ریاض می گوید: اختبار واجب است فرق نمی کند زمانش پیش از بلوغ، هنگام بلوغ یا پس از آن باشد، دلیل این که آنچه مسلّم است اختبار واجب است ولی دلیلی بر تعیین آن پیش از بلوغ یا پس از آن نداریم. در نتیجه باید گفت اختبار می تواند پیش یا مقارن یا پس بلوغ انجام بگیرد.

نکته: سيدنا الاستاد در تعیین مرکز بحث، قیدی آورده است (1)و آن قید این که اگر پیش از بلوغ احتمال می دهیم صبی رشید شده است، اختبار پیش از بلوغ واجب است و اگر یقین داریم پیش از بلوغ رشید نشده است، در زمان محتمل اختبار واجب خواهد بود، چه مقارن با بلوغ و چه پس از آن.

دو پرسش در این جا مطرح است: 1. چرا این خصوصیت در کلام فقیهان نبوده است؟ 2. این خصوصیت از کجا استفاده شده است؟


1) «لو احتمل حصول الرش- للصبي قبل بلوغه يجب اختباره قبله ليسلّم إليه ماله بمجرد بلوغه لو آنس منه الرشد، والأففى كل زمان احتمل فيه ذلك عند البلوغ أو بعده»؛ (سیدروح الله خمینی، تحریرالوسیله، ج 2، ص17)

جواب از سؤال اول: این که این امر واضح بوده است، لذا فقها آن را ذکر نکرده اند.

جواب از سؤال دوم: اختبار طریقیت دارد، لذا بدون اختبار اگر رشد حاصل شد، کفایت می کند و راه هایی که برای اختبار مثل بیع، اجاره و صلح ذکر کرده اند، همگی برای احراز رشد می باشد.

پس اختبار طریقیت دارد که رشد معلوم شود و موضوعیت ندارد، لذا اگر بدون اختبار هم علم به رشد پیدا شد، کفایت می کند و طرق مذکوره نیز لازم نیست.

پس اگر یقین باشد که این شخص سفیه است، طریق و اختبار غلط است، لذا فقها نیز که این قید را ذکر نکرده اند، به خاطر این است که اگر یقین دارد سفیه است، اختبار لغو است. در نتیجه این قید توضیحی است.

نظری» مختار: ظاهراً _ والله العالم _ فرمايش سيدنا الاستاد تمام است و اختبار پیش از بلوغ واجب است؛ چون دفع مال مردم واجب است. در نتیجه اگر پیش از بلوغ اختبار کنید، تکلیف دفع مال را بلافاصله پس از بلوغ می توان انجام داد اما اگر اختبار انجام نشود، باید پس از بلوغ به مقدار زمان اختبار، مال مردم را نگه دارید که دلیلی نخواهد داشت. پس وجوب اختبار پیش از بلوغ به خاطر ظاهر آیۀ مبارکه و دفع مال به مالک در زمان مقرّر آن است.

هم چنین مشخص شد ادلّۀ نظریۀ دوم مردود است؛ دلیل اول ناتمام است چون روایت ضعف سندی و دِلالی دارد، دلیل دوم نیز ناتمام است، چون اختبار متوقف بر بیع است، می توان اختبار گرفت و عقد و بیع انجام نشود، مثلاً پدر جارو را به دستش می دهد تا قیمت بگیرد، او به دنبال قیمت ارزان تر است، چانه می زند و... با این که معامله ای انجام نشده، اطمینان حاصل میشود طفل رشید شده است. دلیل سوم نیز باطل است؛ چون دفع مال واجب است اما شرط دیگری هم دارد که بلوغ باشد، لذا اگر دو ماه قبل بلوغ امتحان شد و احراز رشد شد تا بلوغ نیاید، مال به او داده نمی شود. پس دفع مال با دو شرط واجب می شود: رشد و بلوغ. همان طور که صاحب جواهر به آن اشاره کرده اند. (1)

فرع دوم: از مسئلۀ یازدهم این که سفیه ادعا می کند رشید شده است ولیّ سفیه نیز این احتمال را می دهد؛ برای مثال فرض کنید زید پنج سال از بلوغش گذشته است، در بیست سالگی سفیه شده است، پس از دو سال، ادعا می کند سفه من برطرف شده است، ولیّ زید که أب، جد يا حاکم شرع باشد، احتمال می دهند زید سفيه صادق


1) محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج 26، ص 109

باشد و رشید شده باشد. در این فرض وظیفه این ولیّ چیست؟ آیا بر آن ها اختبار واجب است یا خیر؟ تبعاً این فرض شبهه موضوعیه است نمی دانیم این شخص سفیه است یا رشید؟ آیا اختبار واجب است یا خیر؟ دو احتمال در این فرض وجود دارد:

1.

گفته شود این فرض شبهه موضوعیه است و در شبهات موضوعيه قطعاً فحص واجب نیست و اصول در شبهات موضوعیه جاری است، استصحاب بقای سفه یا عدم رشد جاری می شود و اختبار لازم نیست.

2.

در این فرض بر ولی، فحص و اختبار واجب است و نمی تواند به استصحاب بقای سفه یا عدم رشد تکیه کند. دلیل این احتمال این که: قاعدۀ عدم وجوب فحص در شبهات موضوعیه، یک مورد استثنا دارد و آن موردی است که ار فحص نکنند در اکثر موارد در خلاف تکلیف واقعی قرار می گیرند؛ مثلاً فرض کنید زید نمی داند امسال مستطیع است یا خیر، دو راه دارد: نخست این که اموالش را حساب کند تا مشخص شود و راه دوم این که در شک در استطاعت شبهه اصل عدم استطاعت جاری کند. سال دوم شک می کند مستطیع شده است یا خیر، هم چنین سال سوم و چهارم و... در نتیجه در همۀ سال ها می گوید شبهه موضوعیه است و فحص نمی کند و حج نمی رود و تکلیف الهی از او فوت خواهد شد.

لذا معروف و مشهور می گویند: همۀ مواردی که شک در شبهۀ موضوعیه باشد به طوری که درک واقع در بیشتر موارد منوط به حساب و فحص باشد، فحص و اختبار واجب است و نمی توان به اصول مراجعه نمود. بنابراین احتمال دوم این است اختبار واجب است؛ (1)چون این مورد استثناء از عدم وجوب فحص در شبهات موضوعیه است.

بر این اساس سيدنا الاستاد قاطعانه می فرماید: اختبار واجب است؛ چون این مورد

از موارد استثناء قاعده عدم فحص در شبهات موضوعیه است.

فرع سوم: از مسئلۀ یازدهم این است:

وإن لم يدع حصوله ففى وجوب الإختبار بمجرد الإحتمال إشكال لايخلو عدمه من قوة؛ (2)

و اگر ادعای رشد نکند، در وجوب آزمایش به مجرد احتمال، اشکالی است که واجب نبودن آن خالی از قوت نیست.


1) سیدروح الله خمینی، تحریرالوسیله، ج 2، ص17

2) همان

این گونه مثال بزنید: زید در 20 سالگی سفیه شده است و در 22 سالگی ولیّ او احتمال می دهد رشید شده باشد، آیا بر ولیّ اختبار واجب است یا خیر؟

در فرع دوم، سفیه ادعای رشید شدن دارد، اما در فرع سوم، ادعای خوب شدن را ندارد. در این فرع نیز دو احتمال است؛ احتمال نخست این که، اختبار واجب نباشد چون شبهه موضوعیه است، لذا به اصول مراجعه می شود، ولی استصحاب عدم رشد و یا استصحاب سفه کند و به فحص نیاز نیست. سیدنا الاستاد می فرماید: اختبار واجب نمی باشد. احتمال دوم این که در این جا نیز اختبار واجب است و از موارد استثناء است.

البته این فرق که در فرع دوم، مدعی رشد است و در فرع سوم، مدعی رشد نیست، بنابر مسلک سیدنا الاستاد ناتمام است؛ چون در کتاب قضاء (1)آمده که شرط سوم پذیرش دعوا این است مدعی سفیه نباشد، رشد از شرایط شنیدن دعواست، اگر سفیه باشد، ادعایش پذیرفته نمی شود و سیدنا الاستاد نیز این شرط را قبول کرده است، در نتیجه نباید بين فرع دوم و سوم فرق بگذارد.

نکته: در برخی کتب (2)آمده است دربارۀ شک در رشد، ابتدا ولی شک می کند که بحثش پیشتر بیان شد و سپس خریدار یا فروشنده شک می کند، اگر فروشنده شک کند مشتری رشید است یا سفیه؟ می تواند به او بفروشد یا خیر؟ در این فرع ظاهراً به اتفاق می گویند فحص لازم نیست، خریدار می خرد و اصل عدم سفاهت فروشنده را جاری می کند، فروشنده می فروشد و اصل عدم سفاهت مشتری را جاری می کند. مرحوم آقای خوانساری می فرماید: دلیل آن سیرۀ عقلاست، (3)ولی می توان گفت به سیره نیازی نیست؛ چون اینجا شبهه موضوعیه است و اصل جاری م یشود و در شبهات موضوعیه به فحص نیاز نیست.


1) «الثالث _ عدم الحجر لسفه إذا استلزم منها التصرف المالي، و أما السفيه قبل الحجر فتسمع دعواه مطلقاً»؛ (سيدروح الله خمینی، تحریر الوسیله، ج 2، ص411)

2) «وأما صورة الشك في الرشد فإن كان قبل البلوغ أو بعده قبل مضى مدة فلا بد من رفعه بالاختبار أو بشهادة البينة، ولا يبعد الاكتفاء بما يوجب الوثوق والاطمئنان لاعتماد العقلاء وإمضاء هذا البناء من طرف الشرع و قد سبق في بعض المباحث السابقة»؛ (احمد خوانساری، جامع المدارك، ج 3، ص 368)

3) «فالظاهر عدم الحاجة إلى ما ذكر لقيام السيرة على المعاملة مع المجهول الحال معاملة الرشيد»؛ (همان)

فصل سوم: حکم بیع اختباری

اشاره

در مسائل پیشین اشاره شد، ولی به طور مفصل و تحقیقی بحث نشد، که بیع اختباری صحیح است یا خیر؟

مرحوم محقق در شرایع فرموده است: «و هل يصح بيعه الأشبه أنه لايصح». (1)ايشان بيع اختباری را باطل می داند.

مرحوم علامه در قواعد می فرماید: «و فى صحة العقد _ حينئذ إشكال». (2)یعنی زمانی که بیع به خاطر اختبار انجام شده، در صحت آن اشکال هست.

در این باره مطالبی بیان می شود.

مطلب اول: توضیح مرکز بحث

دو فرض برای بیع اختباری در نظر بگیرید:

فرض اول: پیش از بلوغ، دو ماه به بلوغ صغیر مانده، ولی به صغیر امر می کند گوسفند بخرد، سبزی بفروشد و.... هدف از این کار این است صغیر اختبار و امتحان شود و معلوم شود رشید شده است یا خیر؟

فرض دوم: زید 22 ساله است و سفه متصل به صغر است، پدرش احتمال می دهد رشید شده باشد، به او اذن می دهد این صد تومان را بردار شلغم بخر، پدر زید ناظر است که او چه می کند، ده به دو می خرد یا ده به ده، این بیع زید، بیع اختباری و امتحانی است.


1) نجم الدین ،حلّى شرائع الإسلام، ج 2، ص 87

2) حسن بن يوسف حلّی، قواعد الأحکام، ج2، ص134

مطلب دوم: صورت های بیع اختباری

بیع اختباری گاهی پیش از بلوغ و گاهی پس از بلوغ است و علی التقدیرین آن بیع که انجام شده است، سه فرض دارد: اول: می فهمند شخص رشید بوده است؛ دوم: می فهمند سفیه است و سوم: شک می کنند رشید شده است یا خیر؟

بنابر همۀ این فرض ها، گاهی مقارن با بیع اختیاری، اذن ولّی در شروع بیع هم هست، در واقع ولیّ اجازه مید هد شخص سفیه چیزی بخرد، یا بفروشد و گاهی بدون اذن ولیّ است.

مطلب سوم: اقوال در بیع اختباری

معروف و مشهور می گویند: بيع اختبارى مطلقاً باطل است، برای آن تعبیر به «بطلان» یا «اشبه به بطلان» یا «اقوى بطلان» یا «فیه اشکال» کرده اند. 99 درصد فقها معتقدند: بیع اختباری صحیح نیست. نظریۀ دوم، از مرحوم علامه در تحریر حکایت شده که بیع اختباری صحیح است. صاحب جواهر (1)این نظریه را نقل می کند که علامه گفته است: بیع اختباری صحیح است.

نظریۀ سوم: بیع اختباری در بعضی از موارد صحیح است و در بعضی از موارد باطل است.

مطلب چهارم: بررسی ادلّۀ اقوال

برای نظریۀ نخست که بطلان بیع اختباری است، استدلال می شود: یکی از شرایط صحت بیع، بلوغ است و بیع غیر بالغ باطل است. این یک مطلب مسلّم است. مطلب مسلّم دیگر این که بیع سفیه باطل است؛ چون یکی از شرایط صحت بیع، رشد است، پس دو مطلب مسلّم است که از اول کتاب حجر تا این جا زیاد شنیده اید.

بیع غیر بالغ باطل است، بیع سفیه باطل است در این دو مطلب کسی تردید ندارد.

شما اهمّ فرض ها را فرض کنید که اگر آن درست شد، بقیۀ فرض ها می تواند درست شود وگرنه نمی تواند؛ مثلاً بیعی که دو ماه مانده به بلوغ انجام شده، مطابق با واقع بود


1) «وأما ما حكاه من القول بصحة بيعه للضرورة والأمر بالابتلاء، فمع انك قد عرفت ما فيه ولم نتحققه لأحد من أصحابنا عدا ما يحكى عن التحرير من الحكم بها»؛ (محمد حسن نجفی جواهر الکلام، ج 26، ص111)

و معلوم شده رشیده بوده و با اذن ولیّ هم بوده است، همین صورت را دو فرض کنید: 1. ولیّ اجازه در بیع داده است؛ 2. ولیّ اجازه در اختبار داده است نه بیع.

اگر دومی صحیح باشد، اولی هم صحیح است؛ چون اگر بدون اجازه صحیح باشد با اجازه قطعاً صحیح است، اما بر عکس امکان ندارد که با اجازه صحیح باشد اما بدون اجازه صحیح نباشد.

پس مه مترین فروض دو خصوصیت دارد:

1.

بيع اختباری مصادف با واقع باشد و معلوم شود که رشیده بوده است؛

2.

بیع با اجازه ولیّ بوده است.

اگر این فرض باطل باشد، حکم بقیه فرض ها نیز مشخص می شود.

دلیل بطلان این است که این بیعِ شخص غیر بالغ است و بیع غیر بالغ، باطل است، پس اهم فروض باطل است، چون بیع صغیر است.

وقتی در فرض اقوی و اهمّ گفته شد باطل است، در همۀ فرض ها باید حکم به بطلان نمود. لذا 99 درصد فقها می گویند: بیع اختباری باطل است؛ با اجازه باشد یا بدون اجازه.

برای نظریه دوم (بیع اختباری صحیح است) به هفت دلیل استناد شده است:

1. باید فعل مسلمان را حمل بر صحت نمود. مسلمان، بیعی انجام داده و شک در صحت و فساد آن داریم، مقتضای اصل و قاعده، حمل فعل مسلمان بر صحت می باشد.

جواب: واضح است که عبادات صغیر، مشروع و صحیح است، اما کسی نگفته افعال او صحیح است.

2. آيه شريفۀ «أَحَكَ اللهُ الْبَيْعَ» و «تِجَارَةً عَنْ تَرَاضِ» می گوید: این بیع صحیح است.

جواب: آیات شریفه به دلیل: «رفع القلم عن الصبي» تخصيص خورده است و بیع از تحت اطلاقات خارج شده است.

3. این بیع در واقع با اجازه ولیّ بوده است، لذا مانند بیع فضولی با اجازه صحیح خواهد شد.

جواب: اولاً، یکی از فرض ها همراه اذن بوده، ولی بقیه فروض همراه اذن ولیّ نبوده است، ثانياً، بیان شد حتی در صورت اذن نیز بیع صبی باطل است.

بنابراین، این که گفته شود این بیع با اذن بوده است اثری ندارد.

4. این بیع، بیع اضطراری بوده است؛ چون برای اختبار چاره ای از آن نداریم، در نتیجه ادلّۀ اضطرار می گوید این بیع صحیح است.

جواب: در انشای عقد و بیع ضرورتی نیست، اختبار با مقاوله، گفتگو و مقدمات بیع نیز حاصل می شود و به انشا و قصد معاوضه نیاز نیست. علاوه بر این که ادلّۀ اضطرار حکم تکلیفی را بر می دارد، ولی حکم وضعی را برنمی دارد.

5. می گویند حجر صبی، همانند حجر مملوک و سفیه است. همان طور که حجر که فيه سبب بطلان محل اجازه نیست، بلکه بیع با اجازه صحیح می باشد، بیع اختباری صبی نیز با اجازه صحیح است.

جواب: قياس صغير با مملوک و سفيه مع الفارق است؛ چون پیشتر بیان شد که تصرفات صغير مطلقاً باطل است، ولی تصرفات سفیه با اجازه صحیح است، (1)پس صغیر را چگونه به سفیه یا مملوک قیاس می کنید.

6. صحت بیع اختباری از جهاتی اولی از بیع ممیز است؛ یکی از آن جهات این که بیع اختباری امر دارد، اما بیع ممیز امر ندارد، لذا اگر بیع ممیّز صحیح است بیع اختباری به طریق اولی باید صحیح باشد.

جواب: بیع در مقیس (بیع اختباری) و مقیس علیه (بیع ممیز) هر دو باطل است؛ بیع مميز وبيع اختباری صبی، باطل اند.

7. دلیل هفتم مهم است، می گویند: این بیع اختباری امر دارد. در آیۀ مبارکه: «وَ اِبْتَلُوا الْيَتَامَى حَتَّى إِذَا بَلَغُوا النِّكَاحَ» به این بیع اختباری، خداوند متعال امر فرموده است و بدیهی است امر الهی به بيع صحیح تعلّق می گیرد نه باطل. پس بیع اختباری با امر شارع انجام شده است، لذا باید گفت این بیع صحیح است.

جواب: اولاً، امر به ابتلاء، امر به بیع نبوده است؛ چون بیان شد اختبار و آزمایش، با مقدمات معامله و گفت وگو انجام می شود و به انشای بیع نیازی نیست، پس بیع اختباری امر ندارد تا این که امر به ابتلاء دلالت بر صحت آن داشته باشد و ثانیاً، بر فرض که امر به ابتلاء شامل امر به بیع هم شود، به این بیان که گفته شود ابتلاء و اختبار دو فرد دارد:

1. ابتلاء به مقابله و گفت وگو؛ 2. ابتلاء به خود بیع؛ جامع بین این دو امر جامع بیع اختباری را نیز شامل می شود. لذا محقق اردبیلی (2)که تعبیر به عموم امر به ابتلاء می کند، برای همین جهت است.

1) سیدروح الله خمینی، تحریر الوسیله، ج 2، ص16

2) «على ان الآية لا تدل على صحة المعاملة حال الاختبار، وانما تدل على الابتلاء قبل البلوغ و دفع المال بعد الرشد»؛ (احمد بن محمد اردبیلی، مجمع الفائدة و البرهان، ج 9، ص208)

علاوه بر این که بر فرض بیع اختباری از مصادیق این عام باشد، غرض از بیع اختباری چیست؟ آیا تحقق نقل و انتقال یا تحقق ملکیت است، یا هدف از امر به بیع اختباری، شناخت رشید از غیررشید است؟

اگر هدف شناخت سفیه از رشید باشد، این غرض همان طور که با بیع صحیح تحقق می یابد، با بیع فاسد نیز انجام می شود.

پس بیع صحیح و فاسد هر دو می توانند کاشفیت از رشد و سفاهت فروشنده داشته باشند. در نتیجه، امر به بیع اختباری به وجه من الوجوه بر صحت بیع اختباری دلالت نمی کند، همان طور که سید جواد عاملی به این مطلب تصریح نموده اند (1)که امر به ابتلاء فقط وسیلۀ و راهی برای شناخت رشید و سفیه است و مشروط بر صحت بیع خارجی نیست و اگر بیع فاسد هم باشد، باز هم این حیثیت را دارد.

با روشن شدن مطالب یادشده، این عبارت صاحب جواهر نیز روشن خواهد شد كه: «و الضرورة مع الأمر بالابتلاء، وكونه أولى من المميز». (2)در این عبارت به سه دلیل اضطراری بودن بیع اختباری و اولویت نسبت به بیع مميز و امر شارع مقدس به ابتلاء اشاره شده است. در عبارت «فقد يقال بالصحة حينئذ لأصالتها». (3)به دلیل اول که اصالة الصحه باشد اشاره شده است و در عبارت «وإطلاق الأدلة»، (4)و «ولأن الفرض وقوع الإختبار بإذن الولی» (5)نیز به دو دلیل دیگر اشاره شده است.

مطالبی که تا اینجا بیان شد، دربارۀ بیع اختباری پیش از بلوغ بود.

فرض دوم بیع اختباری پس از بلوغ است، زید که سفیه 22 ساله است ادعا می کند من رشید شده ام، ولیّ دستور اختبار می دهد؛ مثلاً می گوید: برو بازار و خرید کن. با این خرید، آیا بیع اختباری انجام می شود، آیا این بیع اختباری صحیح است یا فاسد؟

ظاهراً _ والله العالم _ بيع اختباری بعد از بلوغ، شش فرض پیدا می کند؛ در چهار فرض، بيع اختباری صحیح است و در دو فرض باطل است


1) «والأمر بالابتلاء لايستلزم أزيد من كون ما به الابتلاء معتبراً فى إفادة الرشد و عدمه فلا يقتضى ترتب أثر آخر عليه من صحة العقد و عدمه لأن ذلك خارج عن مقتضاه»؛ (سید جواد عاملی، مفتاح الكرامه، ج 5، ص 250)

2) محمد حسن نجفی جواهر الکلام، ج26، ص111

3) همان، ص112

4) همان

5) همان

1. خرید و معامله با اجازۀ ولیّ بوده است و بعداً معلوم شده است که این شخص رشید بوده است، پس این معامله دو خصوصیت داشته است با اجازه ولیّ بوده و مصادف با واقع هم شده و شخص رشید بوده است.

این بیع قطعاً صحیح است چون شرایط متعاقدین، نظیر بلوغ، عقل و... وجود دارد و ادلّۀ صحت بیع، آن را شامل می شود.

2. ولىّ فقط اجازه در گفت و گو داده است و اجازه در خرید نداده است، می خواهد ببیند، مثلاً زید سفیه با قصاب چگونه رفتار می کند و این فرد سفیه خرید نیز می کند و بعداً مشخص می شود رشید شده است.

این بیع نیز صحیح است؛ چون همۀ شرایط متعاقدین موجود است، هم بالغ و عاقل بوده و در واقع رشید نیز بوده است.

3. بيع با اجازۀ ولی بود، اما مخالف با واقع در می آید، یعنی شخص سفيه بوده و رشید نشده است. (خالف الواقع، يعنى لم يكن رشيداً و كان السفيه)، اما با اجازۀ ولیّ بوده است.

اين بيع قطعاً صحیح است؛ چون قبلا گفتیم بیع سفيه با اجازه و اذن ولیّ صحیح است و شبیه بیع فضولی است.

4. بیع با اجازۀ ولیّ انجام شده، ولی معلوم نشده شخص سفیه بوده است یا رشید ؟

این بیع نیز قطعاً صحیح است؛ چون اگر در واقع رشید باشد، نیاز به اجازه نیست و اگر سفیه باشد، نیز اجازه ولیّ آمده است و عقدش صحیح است.

5. بیع اختباری را ولیّ اجازه نداده است و مخالف با واقع نیز در آمده و شخص سفیه بوده است.

بیع سفیه که بدون اجازه ولیّ انجام می شود، باطل است.

6. بیع اختباری را ولیّ اجازه نداده است و خریدار نیز مجهول الحال است و با خرید حالش مشخص نمی شود.

این بیع نیز باطل است؛ چون نه حالش مشخص شده (رشید بودن احراز نشده است) و نه اجازۀ ولیّ وجود دارد.

محجوریت مفلس

اشاره

محجوریت مفلس

فصل اول: معنای لغوی و اصطلاحی مُفلِس

سيدنا الاستاد در تحریر الوسیله پیش از آغاز مسائل مربوط به محجوریت مفلس در اسلام، در عبارت «المفلس من حجر عليه عن ماله لقصوره عن دیونه» به تعریف مفلس اشاره می کند.

در این رابطه به دو مطلب اشاره می شود:

مطلب اول: ریشه تاریخی بحث مفلس در متون فقهی بررسی می شود.

مبحث محجوریت مفلس تا قبل از زمان علامه حلّی به عنوان کتاب مستقلی بحث می شد و در کتاب حَجر نبود، از زمان علامه به بعد، بحث مفلس در کتاب حَجر آمد، و عنوان استقلالی خود را از دست داد، لذا کتاب های قبل از علامه عنوانِ «كتاب المفلس» آمده است؛ برای نمونه:

در مبسوط: «کتاب المفلس»؛ (1)در خلاف «کتاب التفليس» (2)و در شرایع: «کتاب المفلس» آمده است. (3)

از زمان علامه حلی (قرن هفتم) بحث مفلس در کتاب حَجر آمده است.

در کتاب های قواعد، (4)ارشاد، (5)و سیدنا الاستاد در تحریر (6)همه استقلال را از بحث افلاس گرفته و در کتاب حجر بحث کرده اند.


1) شيخ طوسى، المبسوط، ج 2، ص 250

2) همو الخلاف، ج3، ص259

3) محقق حلی، شرایع الاسلام، ج 2، ص77

4) علامه حلی، قواعد الاحكام، ج 2، ص142

5) همو، ارشاد الاذهان، ج1، ص396

6) «القول في الفلس»؛ (سیدروح الله خمینی، تحریر الوسیله، ج 2، ص18)

مطلب دوم: فقها و اهل لغت، تعاریفی به شرح زیر برای مفهوم مفلس بیان کرده اند:

1. در لغت می گویند: مفلس کسی است که مال های خوب او از بین رفته و مال های بد و ردی او مانده است؛ مثلا زید پولدار، درهم و دینار و پول خُرد دارد، ولی طلا و نقره اش از بین رفته و فقط برای او یک ریالی یا دو ریالی مانده است، چنین شخصی مفلس است.

پس مفلس؛ کسی که برای او فقط پول سیاه و فلس و ردی و پست باقی مانده است. این معنا برای کلمه مفلس (بالکسر) در لغت اتفاقی است که به چنین شخصی مفلسگفته می شود.

ملحق به این معنا کسی است که اصلا مالی ندارد، از عبارت علامه حلی و محقق حلی استفاده می شود که این گروه هم ملحق به مفهوم مفلس می شوند.

پس می توان گفت: معنای لغوی مفلس یعنی کسی که پول های او از بین رفته و پول سیاه برای او مانده است، یا کسی است که از اول پول ندارد. محقق حلی در شرایع نیز به این معنای لغوی اشاره می کند:

المفلس هو الفقير الذي ذهب خيار ماله و بقیت فلوسه؛ (1)

مفلس شخص فقیری است که اموال خوب و نیکویش از بین رفته و پول های خُرد و بی ارزشش باقی مانده است.

این تعریف نیز مناسب همان معنای لغوی است و بنابر این معنا مفلس خوانده می شود و اسم فاعل است.

صاحب جواهر نیز در معنای لغوی همین عبارت را می فرماید: «المفلس (بالکسر) لغة هو الفقير الذي ذهب خيار ماله و بقي فلوسه». (2)تعریف ایشان از مفلس همان معنای لغوی و تعریف محقق است، هم چنین ایشان دربارۀ الحاق «ماليس له مال» نیز می فرماید:

و لعل العرف الآن على كون المفلس (بالكسر ) أعم من الذاهب خيار ماله، بل هو شامل لمن لم يكن له مال من أول أمره إلا الفلوس؛ (3)


1) محقق حلى، شرایع الاسلام، ج 2، ص 77

2) محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج 25، ص 277

3) همان

عرف به کسی که اصلا پولی غیر فلوس و پول های خرد ندارد نیز او را ملحق به مفهوم مفلس می داند.

علامه در قواعد نیز می فرماید:

المفلس: من ذهب جيد ماله وبقي رديئه و صارماله فلوساً و زیوفاً. (1)

این دو عبارت هر دو یک معنا را می گویند، مفلس کسی است که پول های خوب او برده شده و پول های ردی، و پستش باقی مانده است. حاصلش این است که مفلس (بالکسر) کسی است که یا پول نداشته یا پول های بد برایش مانده است.

واژهٔ «زیوفا» معادل «ردی» به معنای پست است و مال های بی ارزش را می گویند؛ مثل یک ریال و نیم ریال که هم پست، هم سیاه و هم ردی ء است.

2. سیدنا الاستاد در تحریر می نویسد:

المفلس من حجر عليه عن ماله لقصوره عن ديونه؛ (2)

مفلس کسی است که از تصرف در اموالش به سبب کم بودن اموالش از دیونش، ممنوع شده است.

در این باره، پرسش های زیر مطرح است:

این تعریف لغوی است یا شرعی؟ عنوان مفلس در لغت و یا شرع متوقف بر حکم حاکم است یا خیر؟ در قرائت این کلمه مفلس صحیح است یا مفلس؟

جواب این سؤال ها در ادامه بحث روشن می شود.

3. علامه در تعریف اصطلاحی و شرعی مفلس می نویسد:

و شرعا من عليه ديون ولا مال له يفي بها، و هو شامل لمن قصر ماله و من لامال له. (3)

عنوان مفلس در شریعت دو مصداق دارد: 1. کسی که دَین دارد، ولی اموالش برای پرداخت دَین او کافی نیست؛ مثلا صد تومان دین دارد و هشتاد تومان مال دارد که کمتر از دین اوست. 2. صد تومان دین دارد و هیچ مالی ندارد، اینها هر دو از نظر شرعی مفلس هستند.


1) علامه حلى، قواعد الاحكام، ج 2، ص142

2) سیدروح الله خمینی، تحریر الوسیله، ج 2، ص18

3) علامه حلی، قواعد الاحكام، ج 2، ص142

محقق در شرایع نیز در تعریف شرعی و اصطلاحی مفلس می فرماید:

والمفلس هو الذي جعل مفلسا أي منع من التصرف في أمواله. (1)

پس تا این جا چهار تعریف برای مفلس ذکر شد:

1.

المفلس من عجر عليه؛

2.

المفلس من ذهب ماله

3.

المفلس من عليه ديون؛

4.

المفلس من منع الحاكم عن التصرف في ماله.

در این خصوص، صاحب جواهر روایتی از رسول اکرم صلى الله عليه وآله نقل کرده است که این روایت در مجمع البرهان (2)و در مفتاح الکرامه (3)نیز آمده است و هر یک از فقها برداشتی از این روایت کرده اند.

عبارت جواهر این است:

والأصل أن المفلس في عرف اللغة هو الذي لا مال له، ولا ما يدفع به حاجته، ولهذا لما قال النبي صلَّی اللهُ علیه وآله: «أتدرون ما المفلس؟ قالوا: يا رسول الله المفلس فينا من لا درهم له و لامتاع، قال: ليس ذلك المفلس، ولكن المفلس من يأتي يوم القيامة حسناته أمثال الجبال، ويأتي وقد ظلم، هذا، وأخذ من عرض هذا، فيأخذ هذا من حسناته وهذا من حسناته، فإن بقي عليه شيء أخذ من سيئاتهم، فيرد عليه، ثم صار إلى النار؛ (4)

اصل در معنای لغوی کلمه مفلس این است: شخصی که مالی ندارد تا نیازهای خود را با آن برآورده کند مفلس است، لذا وقتی پیامبر اکرم صلَّی اللهُ علیه وآله علیه به اصحاب فرمود: آیا می دانید مفلس کیست؟ جواب دادند: مفلس نزد ما کسی است که درهم و دینار ندارد. بعد پیامبر


1) محقق حلی، شرایع الاسلام، ج 2، ص77

2) «قال في التذكرة واما في الشرع فقيل : من عليه ديون لايفي بها ماله ويشمل من لا مال له و من له مال قاصر. وقد دل على تفسيره تفسير النبي صلى الله عليه وآله مفلس الآخرة حيث قال صلى الله عليه وآله : أتدرون من المفلس؟ قالوا: يا رسول الله المفلس فينا من لا درهم له ولا متاع، قال : ليس ذلك المفلس، ولكن المفلس من يأتي يوم القيامة حسناته أمثال الجبال، و يأتي من قد ظلم هذا و أخذ من عرض هذا فيأخذ هذا من حسناته وهذا من حسناته، فإن بقي عليه شيء _ أي من حقوق الناس _ أخذ سيئاتهم فردّت ثم صك في النار»؛ (مقدس اردبیلی، مجمع الفائده، ج 9، ص215 و 216)

3) «والأصل أن المفلس في عرف اللغة هو الذي لا مال له ولا ما يدفع به حاجته ولهذا لما قال النبى صلى الله عليه وآله وسلم أ تدرون ما المفلس؟ قالوا: يا رسول الله المفلس فينا من لا درهم له ولا متاع قال: ليس ذلك المفلس و لكن المفلس من يأتي يوم القيامة حسناته أمثال الجبال ويأتى وقد ظلم هذا وأخذ من عرض هذا فيأخذ هذا من حسناته وهذا من حسناته فإن بقي عليه شيء أخذ من سيئاتهم فيرد عليه ثم صك في النار»؛ (سیّد جواد عاملی، مفتاح الكرامه، ج 5، ص310)

4) محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج 25، ص 277 و 278

گرامی اسلام فرمود: خیر، مفلس حقیقی، کسی است که روز قیامت حسنات او را که به اندازۀ کوهی است می آورند و به خاطر ظلم بر دیگران از حسنات او کم می کنند تا جایی که چیزی برایش باقی نماند و سپس از سیئات دیگران به پروندۀ او می افزایند و او را به سمت آتش جهنم می برند.

عبارت جواهر از جهاتی اجمال دارد:

اجمال اول این که، عبارت «والاصل ان المفلس» این کلام خود صاحب جواهر است یا خیر؟

ظاهراً این جمله از مرحوم علامه در تذکره (1)است، همان طور که در مفتاح الکرامه (2)و الفائده (3)نیز به آن اشاره شده است.

اجمال دوم این که، از استشهاد به روایت نبوی برای کدام یک از سه معنای متقدم استفاده شده است؟ معنای لغوی مفلس را تثبیت می کنند یا معنای شرعی مفلس که از علامه نقل شده است یا معنای شرعی مفلس که از سیدنا الاستاد و مرحوم محقق نقل شده است؟

سه احتمال داده می شود:

احتمال اول: هدف از نقل این جریان تثبیت معنای لغوی مفلس بوده است. مفلس یعنی «من لامال له»، «من ذهب خيار ماله». همان طور که ظاهر فرمایش علامه همین است. به این بیان؛ در این روایت از عرف که معنای مفلس پرسیده شد این گونه معنا کرده است؛ مفلس شخصی است که مالی ندارد. این معنای عرفی، کاشف از معنای لغوی اصیل است.


1) «هذا في عرف اللغة، وأما في الشرع فقيل: من عليه الديون بحيث لايفي بها ماله. وشمل من لا مال له البئة، ومن له ماك قاصر. و سُمَي مفلساً و إن كان ذامال؛ لأن ماله، یستحق الصرف في جهة ديَنه، فكأنه معدوم، وقد دل عليه تفسير النبي صلى الله عليه وآله: مفلس الآخرة، فإنّه أخبر أن له حسنات كالجبال لكنها دون ما عليه، فقسمت بين الغرماء، فبقي لا حسنة له» (علامه حلى تذكرة الفقهاء، ج 14، ص 6)

2) سیدجواد عاملی، مفتاح الكرامه، ج 5، ص310.

3) «قال في التذكرة واما في الشرع، فقيل : من عليه ديون لايفي بها ماله ويشمل من لا مال له و من له مال قاصر و قد دل على تفسيره تفسير النبي صلَّى الله عليه وآله مفلس الآخرة حيث قال صلى الله عليه وآله : أتدرون من المفلس؟ قالوا: يا رسول الله المفلس فينا من لا درهم له ولا متاع، قال: ليس ذلك المفلس، ولكن المفلس من يأتى يوم القيامة حسناته أمثال الجبال و يأتي من قد ظلم هذا و أخذ من عرض هذا فيأخذ هذا من حسناته وهذا من حسناته، فإن بقي عليه شيء أي من حقوق الناس _ أخذ سيئاتهم فردت ثم صك في النار» (مقدس اردبیلی، مجمع الفائده، ج 9، ص215 و 216)

احتمال دوم: غرض از نقل این ،روایت، اثبات معنای شرعی کلمه مفلس به نظر مرحوم علامه است.

علامه مفلس شرعی را این گونه معنا کرد؛ مفلس کسی است که دیون دارد و اموال او با دیونش سازگاری ندارد؛ مثلا هشتاد تومان مال دارد، ولی صد تومان دین دارد».

علامه با نقل این روایت، مدعای خود را در معنای شرعی کلمه مفلس، به این تقریب اثبات می کند: مفلسی که رسول اکرم صلَّی اللهُ علیه وآله منع کرده «مَن عليه الديون» است.

رسول خدا صلَّی اللهُ علیه وآله فرموده است: کسی را به بهشت می آورند که حسناتش به ادازه کوه ابوقبیس است، ولی دیونی دارد؛ مثلا غیبت کرده، تهمت زده، سرقت، زنا، ربا و گناهان دیگر در کارنامه اش هست، این دیون از حسنات او برداشته می شود و پس از آن که حسنات او در مقابل دیونش گرفته شد ولی هنوز دیون او تمام نشده است، گناهان دیگران به حساب او نوشته م یشود و او را به جهنم می برند؟ (1)پس در این روایت شریف، مفلس این گونه معنا شده است؛ کسی که اموال دارد، اما وافیِ به دیونش نیست، این شخص طبق مسلک علامه، مفلس شرعی است، پس غرض علامه از نقل روایت، اثبات معنای شرعی مفلس بوده و ربطی به معنای لغوی آن ندارد.

احتمال سوم: در این روایت، بحث کلامی است که مفاد روایت احباط اعمال و حسنات و نقل سیئات است و حال این که اکثر علما به آن ملتزم نشده اند.

از آن جا که این روایات در مصادر حدیثی ما نیامده، در این باره تحقیق بیشتری لازم نیست.


1) محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج25، ص 277 و 278.

فصل دوم: مسائلی درباره محجوریت مفلس

مسئله 1

اشاره

من كثرت عليه الديون ولوكانت أضعاف أمواله يجوز له التصرف فيها بأنواعه، ونفذ أمره فيها بأصنافه ولو بإخراجها جميعاً عن ملكه مجاناً أو بعوض ما لم يحجر عليه الحاكم الشرعي، نعم لوكان صلحه عنها أو هبتها مثلا لأجل الفرار من أداء الديون يشكل الصحة خصوصاً فيما إذا لم يرج حصول مال آخر له باکتساب و نحوه؛

برای کسی که دیون او زیاد است اگر چه چند برابر اموالش باشد، مادامی که حاکم شرع او را محجور نکرده باشد، جایز است هر نوع تصرفی در آن ها بکند و هر قسم تصرفش در آن ها نافذ است، هر چند همه را از ملک خودش مجانی یا در مقابل عوضی خارج کند. البته اگر مثلاً صلح او بر اموال یا هبۀ آن ها به خاطر فرار از ادای دیون باشد، صحت آن خصوصاً در وقتی که امید پیدا شدن مال دیگر به واسطۀ کسب و مثل آن برایش نباشد، اشکال دارد.

شرح و توضیح

در مسئله یکم، دو فرع بیان شده است:

فرع اول: اگر زید بیست هزار تومان از اموال (پول یا جنس) دارد و صدهزار تومان بدهکاری، ولی حاکم شرع او را حجر نکرده، یا شرایط حجر را نداشته یا شرایط بوده، اما هنوز حاکم حکم نکرده است. این زید اگر خانه خود را فروخته یا اجاره داده، بیع و اجاره اش، صحیح است یا خیر؟ و...

زید، مفلس لغوی هست، اما حاکم هنوز حکم نکرده است، یا زید، مفلس شرعی _ طبق مسلک علامه است _ اما حاکم هنوز حکم نکرده است؛ یعنی مفلس شرعی بنابر

مسلک سیدنا الاستاد نیست و می فرمایند تمام تصرفات زید در این فرض همچون خرید و فروش خانه قالی زمین اجاره و ... همگی صحیح است.

ایشان در تحریر الوسیله می فرماید:

من كثرت عليه الديون ولوكانت أضعاف أمواله يجوز له التصرف فيها بأنواعه، ونفذ أمره فيها بأصنافه و لو بإخراجها جميعاً عن ملكه مجاناً أو بعوض ما لم يحجر عليه الحاكم الشرعي؛ (1)

کسی که دیونش زیاد است هر چند مثلا پنج برابر اموال مفلس باشد، تصرف او در این مقدار اموالش، به هر نوع تصرف اعم از بیع، صلح، اجاره، فروش، جایز و نافذ است، تا زمانی که حاکم شرعی حکم به افلاس او نکرده باشد.

دلیل بر این مدعا این است که از سویی این اموال، یعنی بیست تومان او، متعلق حق دیّان نیست، چون او صد تومان در ذمه بدهکار است، پس این اموال زید بدون حکم حاكم، متعلق حق کسی نیست، در نتیجه در معامله او، شرایط عوضین موجود است، مبیع عین و موجود است، متعلق حق کسی نیست. شرایط متعاقدين و عقد و عوضین همه موجود است، و از سویی حدیث سلطنت می گوید این اجاره و بیع صحیح است، چون هر مالکی سلطنت بر اموال خود دارد. پس ادله عامه و ادله اجاره، صلح و بیع همه می گویند این بیع و اجاره و صلح صحیح است.

پس آنچه سیدنا الاستاد فرموده اند تمام است؛ یعنی تا حکم حاکم نیاید، تصرفات صحیح است.

محقق اردبیلی نیز به این مطلب تصریح می کند:

قد نقل الإجماع على عدم ثبوت الحجر المراد إلّا بحكم الحاكم، فمع وجود جميع شرائطه، لايمنع من التصرفات في ماله بأسرها وليس للغرماء منعه من شيء إلّا بعد الحجر، ويفهم على ذلك، الإجماع من التذكرة و غيرها. (2)

تمام تصرفات: بیع، اجاره، صلح و هبه از شخص مفلس تا زمانی که حاکم حکم به حجر نکند صحیح است و بر این مطلب ادعای اجماع شده است.

در جای دیگر درباره دلیل این حکم می گوید:


1) سیدروح الله خمینی، تحریر الوسیله، ج 2، ص18

2) محقق اردبیلی، مجمع الفائده، ج 9، ص 217

و لعل دليل هذه الأحكام كلّها هو الإجماع، وكذا عدم حصول الحجر الشرعي إلا بحكم الحاكم؛ (1)

اجماع فقها بر این است که تا حاکم حکم نکند، مجرد فلس، مانع از تصرفات او نیست.

فرع دوم: تصرفات مجانی شخص مفلس است.

زید در این فرض می داند مفلس شده است، ولی مقداری از اموال را که دارد به پسرش یا دوستش صلح بلا معاوضه می کند، یا بیع، یا صلح محاباتی _ که همانند مجانی است _ انجام می دهد. یا هبه بلاعوض می کند. این فرع خود سه فرض دارد:

1.

شخص مفلس واقعاً قصد صلح و هبه دارد؛

2.

شخص مفلس می خواهد هبه کند، اما قصد حقیقی اش این است که دیّان را محروم کند، قصدش اضرار به دیّان است، در حالی که این شخص می تواند خانه را مثلا بفروشد و بعد با پولش تجارت کند و پول دیّان را بدهد.

3.

شخص مفلس می خواهد هبه کند و قصدش محروم کردن دیّان است و نمی تواند با پول آن هم تجارت کند و پول دیّان را بدهد.

سيدنا الاستاد در فرض اول می گوید: صلح و هبۀ شخص مفلس، صحیح است.

در فرض دوم و سوم می گوید: صحت این صلح و هبه، مشکل است؛ یعنی در فرض دوم و سوم، مسئله ذات و جهین است: این که تصرف صحیح باشد و یا اینکه باطل باشد و لااقل نمی توان گفت که این صلح صحیح است. ایشان در تحریرالوسیله می فرماید:

نعم لوكان صلحه عنها أو هبتها مثلا لأجل الفرار من أداء الديون يشكل الصحة خصوصاً فيما إذا لم يرج حصول مال آخر له باكتساب و نحوه. (2)

نظریه اول در این فرض ها، صحت این تصرفات است، این صلح و بیع با تمام این خصوصیات صحیح است. دلیل بر این احتمال: تا وقتی حجر حاکم نیامده است، حق دیان تعلق به این خانه و ماشین ندارد؛ از طرف دیگر، اطلاقات باب صلح و هبه و اجاره می گوید: این صلح و هبه و اجاره صحیح است.

نظریه دوم این است که، همه این تصرفات در قسم دوم و سوم باطل باشد، چون اگرچه در این فروض، این اموال، متعلق حق کسی نبوده است، و لکن زید در این هبه


1) محقق اردبیلی، مجمع الفائده، ج 9، ص 217

2) سیدروح الله خمینی، تحریر الوسیله، ج 2، ص18

قصد اضرار به دیّان دارد، علاوه بر این که دیّان سرشان بی کلاه می ماند؛ اگر خانه فروخته شود بیست درصد هم گیرشان نمی آید. پس دو مشکل دارد:

1.

مدیون به قصد اضرار فروخته است؛

2.

به دیّان هیچ مقدار از طلبشان نخواهد رسید.

و هبه، صلح، بیع محاباتی و اجاره ای که با آن فعل حرام انجام بگیرد باطل است.

بر این اساس یا باید گفت این تصرفات باطل است، یا لااقل آنچه سيدنا الاستاد فرموده گفته شود؛ یعنی بگوییم حکم به صحت، مشکل دارد، چون این فرد فعل حرام انجام داده است و با این فعل حرام دلیل بر صحت صلح یا هبه یا بیع محاباتی نداریم.

ولى ظاهرا _ والله العالم _ ما افاده سيدنا الاستاد في غاية الاشکال است.

چون بفرمایید این کار حرامِ صد در صد است اما چرا هبه باطل باشد؟ بيع وقت نداء، قطعا حرام است، اما چرا بیع باطل باشد، هبه به قصد اضرار قطعا فعل حرام است، ولی چرا هبه باطل باشد؟ هر حرامی که باعث بطلان نمی شود، نهی و حرمت اگر به عوضین تعلق بگیرد، موجب بطلان بیع می شود. ولی در مورد بحث، عوضين متعلق نهى نیست، بلکه قصد اضرار به دیّان متعلق نهی است، مقارن با هبۀ حرامی صورت گرفته که قصد اضرار به دیّان است. مادامی که نهی به متعاقدین یا عوضین نخورد، موجب بطلان نیست؛ مثلا در بیع دروغ گفته یا نظر به اجنبی کرده، این ها حرام اما بیع صحیح می باشد.

پس ما افاده سيدنا الاستاد في غاية الاشکال است، در این جا نهی به آنچه خارج از معامله بوده، تعلق گرفته است و سبب بطلان معامله نیست، در نتیجه تصرفات در هر سه قسم باید صحیح باشد.

مسئله 2

اشاره

لا يجوز الحجر على المفلس إلا بشروط أربعة؛

الأول: أن تكون ديونه ثابتة شرعاً. الثاني: أن تكون أمواله من عروض و نقود و منافع و ديون على الناس _ ما عدا مستثنيات الدين _ قاصرة عن ديونه، الثالث: أن تكون الديون حالة، فلا يحجر عليه لأجل الديون المؤجلة وإن لم یف ماله بها لو حلّت، و لوكان بعضها حالا و بعضها مؤجلا فإن قصر ماله عن الحالة يحجر عليه وإلا فلا.

الرابع: أن يرجع الغرماء كلهم أو بعضهم إذا لم يف ماله بدين ذلك البعض إلى الحاكم ويلتمسوا منه الحجر عليه إلا أن يكون الدين لمن كان الحاكم وليه كالمجنون واليتيم؛

حجر بر مُفْلِس جایز نیست مگر به چهار شرط: اول: شرعاً دیونش ثابت باشد؛ دوم: اموال او از قبیل جنس ها و نقود و منافع و مطالباتش از مردم _ غیر از مستثنیات دین _ از دیونش کمتر باشد. سوم: دیون او حالّ باشند؛ پس به خاطر دیون مدت دار، محجور نمی شود، هر چند مال او به مقدار دیونش _ اگر حالّ شوند _ نباشد. و اگر بعضی از دیونش حالّ و بعضی دیگر مدت دار باشد، پس اگر مال او از دین حالّ کمتر باشد محجور می شود وگرنه حجری بر او نیست؛ چهارم: همه طلب کارها یا بعضی از آنان - در صورتی که مال او به مقدار دین این بعض نباشد _ به حاکم مراجعه کنند و از او بخواهند که او را محجور کند، مگر این که دین ، مربوط به کسی باشد که حاکم ولیّ اوست، مانند دیوانه ویتیم «که در این صورت حجر حاکم شرع مشروط به رجوع طلب کار نیست».

شرح و توضیح

شرایط جواز یا وجوب حجر مفلس توسط حاکم

در مسئله دوم از بحث مفلس، شرایط جواز یا وجوب محجوریت مفلس برای حاکم شرع بیان شده است.

علامه حلی (1)در این خصوص پنج شرط و سایر محققین همانند سیدنا الاستاد، (2)چهار شرط برای ولایت حاکم در حکم به حجر ذکر کرده اند. قبل از ذکر و بررسی این شرایط، به چهار مطلب توجه داده می شود:

مطلب اول : در بعضی از موارد، اجماع بر جواز حجر وجود دارد؛ مثلا اگر تمام شرایط موجود باشد، اجماع بر جواز حجر است و در این موارد اختلافی وجود ندارد.

مطلب دوم: در بعض از موارد، اجماع بر عدم جواز حجر است؛ مثلا اگر کل شرایط مفقود است، اجماع فقها می گوید: حاکم حق حجر ندارد، بلکه در این زمینه اتفاق مسلمانان وجود دارد.

مطلب سوم: اصل اولیه این است که برای حاکم، حکم به محجوریت افراد جایز


1) «والفلس سبب في الحجر بشروط خمسة»؛ (علامه حلی، قواعد الاحکام، ج 2، ص 142)

2) «لايجوز الحجر على المفلس إلا بشروط أربعة»؛ (سیدروح الله خمینی، تحریرالوسیله، ج 2، ص18)

نباشد، محروم کردن مالک از تصرف در مالش، ولایت می خواهد، منع مالک از تصرف در مالش، ولایت می خواهد، اصل اولیه این است که هیچ کس ولایت بر دیگری نداشته باشد.

لذا اصل اولیه، عدم جواز حجرِ احد علی احد است؛ به عبارت دیگر، اصل اولیه، عدم ولایت احد علی احد است، و ولایت و حکم به حجر دلیل می خواهد، اما مواردی که دلیل ندارد، اصل اولیه می گوید شخص محجور نباشد. نتیجه این که اصل، عدم حجر است الا ما خرج بالدليل.

مطلب چهارم: اصل اولیه، سلطنت هر مالکی بر اموالش می باشد.

اصل اولیه این است : زید بر عبا، زمین، کتاب، پول و لباسش سلطنت داشته باشد. دلیل آن قاعده و حديث «الناس مسلطون على اموالهم» است، پس قانون کلی در اسلام سلطنت كل مالک علی مملوکه است الا ما خرج بالدلیل، اگر در موردی دلیل نداریم باید از قاعده سلطنت استفاده کرد که نتیجۀ آن، سلطنت مالک بر اموالش می باشد.

چهار مطلبی که بیان شد از امور مسلم در فقه است، منتهی باید در بهره برداری از این امور دقت شود. که در چه موردی از اجماع و چه موردی از اصل عدم حجر و چه موردی از اصالة السلطنه باید استفاده شود.

بعد از بیان این مقدمه فقها چهار شرط برای حجر حاکم بیان کرده اند:

شرط اول: دیون مالک نزد حاکم ثابت شود، مثلا زید صد تومان بدهکار است، شرط اول حجر این است که حاکم این بدهکاری را قبول داشته باشد؛ یعنی بدهکاری زید نزد حاکم ثابت باشد، اگر ثابت نشده باشد، حاکم حق حجر ندارد.

چون اولاً: اگر بدهکاری ثابت نشده است، موضوع افلاس، من علیه دیون است، حاکم می گوید: دین و فلسی نیست که حکم به محجوریت کنم، پس تا زمانی که دیون ثابت نشود، حاکم نمی تواند حکم به حجر کند.

ثانياً: اجماع نیز می گوید: در این مورد حاکم حق حجر ندارد.

ثالثاً: قاعده سلطنت می گوید: در صورت شک و تردید در نفوذ حکم به حجر، نمی توان از سلطنت و حق مالک در تصرف در اموالش جلوگیری کرد.

رابعاً: اصل می گوید در اینجا حکم به حجر حاکم نافذ نیست، چون در صورت شک و تردید، اصل، عدم ولایت احد علی احد است.

صاحب جواهر به دو مورد از این امور در این عبارت: «ضرورة أصالة بقاء سلطنته مع عدم الثبوت، بل هوليس مفلساً شرعاً كما عرفت» اشاره می کند. (1)یکی عدم ثبوت افلاس شرعاً و دیگری اصاله السلطنته در صورت شک و تردید و عدم ثبوت دیون.

شرط دوم: شرط حكم حاكم قصور اموال از دیون است، شرط حجر این است: تمام اموال زید به استثنای مستثنیات، وافی به دیون نباشد؛ مثلا اگر زید زمین، ماشین، پول نقد، منافع و... همه این اموالش 80 تومان قیمت دارد در حالی که دیون زید 100 تومان باشد، اگر از این قبیل باشد، حاکم حق حجر دارد، اما اگر دیون 80 و اموال 80 باشد یا دیون 80 و اموال 100 باشد حاکم حق حجر ندارد.

پس سه فرض درست کنید:

1.

اموال 80 و دیون 100، در این صورت حاکم حق حجر دارد؛

2.

اموال 80 و دیون 80 در این صورت حاکم حق حجر ندارد؛

3.

اموال 100 و دیون 80 در این صورت هم حاکم حق حجر ندارد.

این جا دو بحث است: یکی حجر و دیگری حق دخالت. در فرض دوم و سوم پیش گفته حاكم حق حجر ندارد، اما حق دخالت دارد، اگر دیون را فرد نمی دهد، حاکم می تواند زمین او را بفروشد یا نقود او را بگیرد و دینش را بدهد، چون حاكم وليِّ شخص ممتنع .است، بله اگر اموال کمتر از دیون نبود، حاکم حق حجر ندارد.

دلیل بر این شرط چیست؟ چرا حاکم در فرض دوم و سوم حق حجر ن-دارد؟ به چند دلیل:

اولاً: اجماع فقها می گوید: حق حجر ندارد. ثانیاً: حديث سلطنت می گوید: حق حجر ندارد. ثالثاً: اصل عدم ولایت می گوید: حاکم حق حجر ندارد.

صاحب جواهر در این باره می گوید:

قاصرة عن ديونه فإن لم تكن قاصرة فلا حجر عليه إجماعاً محكياً في جامع المقاصد والمسالك وظاهر التذكرة. (2)

شرط حکم حاکم به حجر به اجماع فقها کمتر بودن اموال از دیون می باشد. توجه داشته باشید که حاکم، حق حجر ندارد، اما ولایت بر دخالت و فروش اموال دارد.


1) محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج25، ص279

2) همان

شرط سوم: دیون باید حالّة باشد، دین مؤجّل فایده ندارد؛ مثلا در مثال یادشده، نزد حاکم ثابت شده این فرد صد تومان بدهکار است و ثابت شده دیون بیشتر از اموال است، شرط سوم این است که چه مقدار از دیون حال و چه مقدار مؤجل است، مثلا پنجاه تومان دین حال است، اما پنجاه تومان دیگر، مهلتش دو ماه بعد می رسد. فرض دوم این است که از این اموال، هشتاد تومان حال است و بیست تومان یک ماه دیگر می رسد. فرض سوم صد تومان بدهکاری نقد و حال دارد. در جمیع فروض اگر دین معین مهلتش برسد، اموال قصور از دیون دارد.

در این جا حاکم در خصوص موردی که صد درصد دین نقد است، حق حجر دارد، ولی در بقیه موارد حاکم حق حجر ندارد؛ به دلیل: اجماع فقها و اصالت عدم سلطنت و اصالت عدم حجر، علاوه بر این که وقتی حق مطالبه در این روز نیست، حاکم نیز حق حجر ندارد.

صاحب جواهر در این باره می فرماید:

الثالث: أن تكون حالة لعدم الاستحقاق مع التأجيل. فلا يحجر عليه، وإن لم يف ماله بها لو حلت. للأصل؛ (1)

سومین شرط این است که دیون حال باشد، چون در صورتِ مؤجّل بودن دیون، استحقاق؛مطالبه وجود ندارد و نمی توان حکم به حجر کرد؛ گرچه در صورتی که این دیون حال باشند، اموال او وافی به دیون نیست به جهت اصل موجود در مسئله «که می تواند اصل سلطنت یا اصل عدم ولایت و عدم حجر باشد.

شرط چهارم: طلب غرما از حاکم است. سیدنا الاستاد در تحریرالوسیله می فرماید:

الرابع: أن يرجع الغرماء كلهم أو بعضهم إذا لم يف ماله بدين ذلك البعض إلى الحاكم و يلتمسوا منه الحجر. (2)

همه طلب کارها یا بعضی از آنان _ در صورتی که مال او به مقدار دین این بعض نباشد _ به حاکم مراجعه کنند و از او بخواهند که او را محجور کند، مگر این که دین، مربوط به کسی باشد که حاکم ولیّ اوست؛ مانند دیوانه و یتیم «که در این صورت حجر حاکم شرع مشروط به رجوع طلبکار نیست».


1) محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج 25، ص 279

2) سیدروح الله خمینی، تحریرالوسیله، ج 2، ص18

در توضیح این شرط، بیان فرض های مختلف آن و حکم هر یک ضرورت دارد:

فرض اول: همه دیّان تقاضای حجرِ مدیون را از حاکم کرده اند؛ مثلا دیّان ده نفرند روی هم صد تومان از زید طلب دارند، اموال زید هشتاد تومان است، فرض است که چهار شرط موجود است: 1. طلب ها نزد حاکم ثابت شده است؛ 2. طلب ها از اموال زید، بیشتر است، اموال زید هشتاد تومان است و مقدار طلب صد تومان است؛ 3. تمام این طلب ها نقد، یعنی حالّ است، هیچ کدام مدت و زمان ندارد؛ 4. این ده نفر به اتفاق از حاکم شرع تقاضای حجر کنند، به دنبال این شرایط، حاکم حکم به حجر می کند و حجر محقق می شود.

دلیل بر تحقق حجر با این شرایط:

اولا: اجماع و اتفاق فقهاست، همان طور که صاحب جواهر فرموده است. (1)

ثانياً: دو روایت معتبر که مؤیّد به چند روایت می باشد:

روایت اول از غیاث بن ابراهیم:

مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَبِي الْقَاسِمِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ قُولَوَيْهِ عَنْ أَبِيهِ عَنْ سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى الْخَزَازِ عَنْ غِيَاثِ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِيهِ أَنَّ عَلِيّاً علیه السَّلام كَانَ يُفَلِّسُ الرَّجُلَ إِذَا الْتَوَى عَلَى غُرَمَائِهِ ثُمَّ يَأْمُرُ بِهِ فَيُقْسَمْ مَالُهُ بَيْنَهُمْ بِالْحِصَصِ ، فَإِنْ أَبَى بَاعَهُ فَقَسَمَ بَيْنَهُمْ؛ (2)

غیاث بن ابراهیم از جعفر و او از پدرش روایت می کند: امیرالمؤمنین علیه السَّلام هنگامی که شخص مفلسی را می یافت که مالش به اندازه دیونش است حکم به افلاسش می نمود و دستور می داد اموالش را بین طلب کاران به نسبت تقسیم کنند و اگر از این کار امتناع

می شد، خود آن حضرت اموال را می فروخت و بین طلب کاران تقسیم می کرد. روایت از لحاظ سندی معتبر است و حداقل از دو جهت دلالت بر مدعا دارد:

1. جمله: «كان يفلس الرجل» دلالت بر حجر دارد، یعنی امام علیه السَّلام حکم فرموده که این شخص مفلس است.

حال به جای کلمه قاضی، علی علیه السَّلام بگذارید، یعنی امام علی علیه السَّلام حکم کرد که این مدیون، مفلس است و سپس حکم به حجر کرده است.


1) «بل الإجماع بقسميه هناكاف في ذلك»؛ (محمدحسن نجفی، جواهر الکلام، ج25، ص281)

2) شیخ حر عاملی، وسائل الشيعه، ج 18، ص 416، ابواب الحجر، باب 6، ح1

2. عبارت «ثم يأمر بالحصص» دلالت دارد که هر چه هست امام علیه السَّلام انجام می دهد و به مالک می گوید کار نداشته باشد، هر کدام به نسبت پولی که می خواهند، پول می گیرند و همه کارها طبق نظر امام علیه السَّلام بوده است.

این هم دلالت دارد که مالک حق دخالت ندارد، و این از احکام محجوریت اوست وگرنه نباید کنار برود.

روایت دوم: معتبره اسحاق بن عمار:

عَنْهُ عَنْ يَعْقُوبَ بْنِ يَزِيدَ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ فَضَّالِ عَنْ إِسْحَاق بْنِ عَمَّارٍ عَنْ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِيهِ علیه السَّلام أَنَّ عَلِيَا علیه السَّلام كَانَ يُفَلِّسُ الرَّجُلَ إِذَا الْتَوَى عَلَى غُرَمَائِهِ ثُمَّ يَأْمُرُ فَيَقْسِمُ مَالَهُ بَيْنَهُمْ بِالْحِصَصِ، فَإِنْ أَبَى بَاعَهُ فَيَقْسِمُ بَيْنَهُمْ يَعْنِي مَالَهُ؛ (1)

عمار از امام صادق علیه السَّلام روایت می کند که آن حضرت فرمود: «هرگاه شخص بدهکاری از پرداختن بدهی طلب کاران خود سرپیچی می نمود، امیرالمؤمنین علیه السَّلام او را زندانی می کرد، سپس دستور می داد اموال او را در میان آن طلب کاران به نسبت طلبی که داشتند، تقسیم کنند و اگر [شخص بدهکار] از فروش و تقسیم بین طلب کاران خودداری می نمود خود حضرت این کار را انجام می داد.

این روایت دوم را صاحب وسائل، اشاره کرده است (2)، ولی چون اشاره اش دقیق نبوده در برخی کتاب های فقهی از آن غفلت شده است؛ مثلا حدائق (3)همه روایات را آورده، اما این روایت را ذکر نکرده است

روایت سوم: از اسحاق بن عمار:

وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ مَحْبُوبِ عَنْ يَعْقُوبَ بْنِ يَزِيدَ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيَّ بْنِ فَضَّالٍ عَنْ إِسْحَاق بْنِ عَمَّارٍ عَنْ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَلِيَّ علیه السَّلام مِثْلَه. (4)

در این سومین حدیث کلمه «مثله» به حدیث اول بر می گردد یا حدیث دوم؟

اگر گفته شود، مثل حدیث اول است «کان یفلس» می شود و اگر مثل حدیث دوم باشد «كان يحبس» می شود.


1) شیخ طوسی، تهذیب الاحکام، ج 6، ص 299 ، ح 835، رقم 42

2) شیخ حر عاملی، وسائل الشيعه، ج 18، ص 416، ابواب الحجر، باب 6، ح1

3) يوسف بحراني، حدائق الناضره، ج 20، ص 385

4) شیخ حر عاملی، وسائل الشيعه، ج 18، ص 416، ابواب الحجر، باب 6، ح1

این سه حدیث در تهذیب (1)

«834» _ 41 _ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ مَحْبُوبِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ غِيَاتِ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِيهِ علیه السَّلام: أَنَّ عَلِيّاً كَانَ يَحْبِسُ فِي الدَّيْنِ ، فَإِنْ تَبَيَّنَ لَهُ إِفْلَاسُ وَ حَاجَةً خَلَّى سَبِيلَهُ حَتَّى يَسْتَفِيدَ مَالًا 42_835 عَنْهُ عَنْ يَعْقُوبَ بْنِ يَزِيدَ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيَّ بْنِ فَضَالِ عَنْ إِسْحَاق بْنِ عَمَّارٍ عَنْ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِيهِ علیه السَّلام: أَنَّ عَلِيَا علیه السَّلام كَانَ يُفَلِّسُ الرَّجُلُ إِذَا الْتَوَى عَلَى غُرَمَائِهِ ثُمَّ يَأْمُرُ فَيَقْسِمُ مَالَهُ بَيْنَهُمْ بِالْحِصَصِ ، فَإِنْ أَبَى بَاعَهُ فَيَقْسِمُ بَيْنَهُمْ يَعْنِي مَالَهُ»؛ (شيخ طوسي، تهذيب الاحكام، ج 6، ص299)

آمده است.

این سه روایت، مؤیّد به مرسله خلاف (2)و روایت نبوی: روى عن النبي صلَّی اللهُ علیه وآله: «أنه حجر على معاذ بالتماسه خاصة»» (3)است که مؤید به روایت صدوق است: «وَ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْأَصْبَحُ بْنِ نُبَاتَةَ عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ علیه السّلام أَنَّهُ قَضَى أَنْ يُحْجَرَ عَلَى الْغُلَامِ الْمُفْسِدِ حَتَّى يَعْقِل». (4)که پیشتر سندش را بحث کردیم که سند صدوق به اصبغ بن نباته صحیح نیست. پس مجموعاً پنج روایت است.

اگر این بحث به خوبی روشن شده باشد، دو قضاوت در این زمینه قابل ملاحظه است:

1. محقق اردبیلی در مجمع در ادامه بحث می گوید:

و لعل دليل هذه الأحكام كلّها هو الإجماع، وكذا عدم حصول الحجر الشرعي إلا بحكم الحاكم. و لعل لهم بعض الأخبار من العامة أو من الخاصة ، وما وقفنا عليه؛ (5)

ایشان می فرماید: دلیل بر مسئله، اجماع فقهاست و ما به روایتی برخورد نکردیم، ممکن است روایتی باشد اما ما پیدا نکردیم که حاکم اسلامی حق حجر داشته باشد.

جواب این است که حداقل پنج روایت در این زمینه وجود دارد.

2. صاحب حدائق نیز می فرماید:

بقي هنا شيء لم أقف على من تنبه له. و هوان ما اشتهر في كلام الأصحاب بل الظاهر أنه لا خلاف فيه من كون المفلس يجب الحجر عليه، كما يجب على الصبي والسفيه و


1) «عَنْهُ عَنْ أَبِيهِ عَنْ سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى الْخَزَازِ عَن غِيَاتِ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِيهِ علیه السَّلام: أَنَّ عَلِيّاً علیه السَّلام كَانَ يُفَلّس الرَّجُلَ إِذَا الْتَوَى عَلَى غُرَمَائِهِ ثُمَّ يَأْمُرُ بِهِ فَيَقْسِمُ مَالَهُ بَيْنَهُمْ بِالْحِصَ-صِ، فَإِنْ أَبَى بَاعَهُ فَقَسَمَهُ بَيْنَهُمْ يَعْنِي مَالَهُ.

2) «و روى إسحاق بن عمار، عن جعفر، عن أبيه : أن عليا علیه السَّلام كان يفلس الرجل إذا التوى على غرمائه، ثم يأمر فيقسم ماله بينهم بالحصص، فان أبي باعه فيقسم بينهم»؛ (همو الخلاف، ج 3، ص263)

3) محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج 25، ص281

4) «وَ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْأَصْبَغِ بْنِ نُبَاتَةَ عَنْ أَمِير المؤْمِنِينَ علیه السَّلام: أَنَّهُ قَضَى أَنْ يُحْجَرَ عَلَى الْغُلَامِ الْمُفْسِدِ حَتَّى يَعْقِل»؛ (شیخ حر عاملی، وسائل الشيعه، ج 18، ص 410 ، ابواب الحجر، باب 1، ح 4

5) مقدس اردبیلی، مجمع الفائده، ج 9، ص216

المجنون، لم أقف فيه على نص واضح، كما ورد في الثلاثة المذكورة من الآيات والروايات المتقدمة في سابق هذا المطلب. (1)

مطلب تازه و بکری وجود دارد که کسی این را بیان نکرده است، می گوید: اتفاقی است که شخص مفلس باید حجر شود و حجر او واجب است؛ همان طور که حجر سفیه و صبی و مجنون واجب است، اما در خصوص حجر مفلس، نص و روایتی وجود ندارد.

فرض دوم: دیون زید، ثابت و حالة است و از اموال بیشتر می باشد، ولی کسی مطالبه حجر نکرده است؛ نه مدیون مطالبه حجر کرده و نه حاکم ولایت بر دیّان دارد.

در این فرض، آیا حاکم حق حجر دارد یا خیر ؟

سيدنا الاستاد (2)به تبع مشهور می فرمایند: برای حاکم حجر جایز نیست، چون شرط چهارم که دیّان باید تقاضای حجر کنند مفقود است. دلیل بر اعتبار این شرط:

اولاً: اجماع فقها است؛ همان طور که محقق اردبیلی (3)و دیگران فرموده اند.

ثانياً: اصل عدم حجر و اصالت سلطنت مالک بر اموالش جاری می شود. این دو اصل می گوید حاكم حق حجر ندارد.

ثالثاً: حق حجر برای دیّان است، اگر صاحب حق ساکت است و دنبال حق خود نیست و تقاضای حجر ندارد، حاکم چه کاره است که حجر کند.

صاحب جواهر می گوید:

إذ الحق لهم، فلا يحجر عليه مع عدم التماس أحدهم، للأصل. (4)

حق مطالبه و حجر از دیّان است، اگر ایشان چیزی نمی گویند، حاکم حق حجر ندارد و در صورت شک و تردید نیز اصل عدم حجر جاری خواهد شد.

فرض سوم: دیون ثابت و حال است و ترکه نیز قاصر است و دیّان نیز مطالبه ای ندارند ولی در بین دیّان، کسانی هستند که حاکم ولیِّ آن هاست، مانند مجنون؛ مثلا دیّان عاقل ساکت اند و مجنون هم که مجنون است، اما حاکم که ولیِّ مجنون است حاضر است، آیا حاکم حق حجر دارد یا خیر؟


1) يوسف بحراني، حدائق الناضره، ج20، ص383

2) «الرابع، أن يرجع الغرماء كلهم أو بعضهم إذا لم يف ماله بدين ذلك البعض إلى الحاكم ويلتمسوا منه الحجر عليه إلا أن يكون الدين لمن كان الحاكم وليه كالمجنون واليتيم»؛ (خمینی، تحریر الوسیله، ج 2، ص18)

3) «و لعل دليل هذه الأحكام كلّها هو الإجماع»،(مقدس اردبیلی، مجمع الفائده، ج 9، ص216)

4) محمدحسن نجفی، جواهر الکلام، ج25، ص280

سيدنا الاستاد به تَبَعِ مشهور می فرماید: حجر حاکم در این فرض صحیح است، چون حاکم در این جا اگرچه وحدت حقیقیه است اما تعدّد اعتباریه دارد، حاکم بدل تنزیلی مجنون است، به لحاظ ولایت او، از طرف مجنون می تواند تقاضای حجر از خودش کند و به لحاظ این که حاکم است «حجرتُ» می گوید. در این ظرف، همه شروط موجود است، لذا حجر صحیح است.

سيدنا الاستاد در تحریر نیز تصریح می کند: اگر «من له الدین» کسی باشد که حاکم ولایت بر او داشته باشد، حاکم حق حجر دارد. (1)

همان طور که صاحب جواهر می فرماید:

إلا أن يكون الدين لمن هو وليه، من يتيم أو مجنون أو نحوهما؛ (2)

اگر دین از کسانی همانند مجنون و یتیم باشد که حاکم ولیّ آن هاست، حکم به حجر صحیح خواهد بود.

فرض چهارم: دیون ثابت و حال است و ترکه نیز قاصرند، هیچ یک از دیّان تقاضای حجر نمی کند و در بین آن ها نیز شخصی نمی باشد که حاکم بر او ولایت داشته باشد، اما خود مدیون و مفلس تقاضای حجر از حاکم کرده است، خود مدیون نزد حاکم رفته است که وضع من این گونه است، حکم به حجر کن که راحت شوم. آیا در این صورت، حاکم حق حجر دارد یا خیر؟ و این مسئله بسیار مورد ابتلاء است.

در این مسئله دو احتمال وجود دارد:

احتمال اول: معروف و مشهور می گویند: حجرِ حاکم باطل است و حاکم در این صورت حق حجر ندارد، چون شرط چهارم موجود نیست و هیچ یک از دیّان تقاضای حجر نکرده است.

و در صورت شک و تردید هم اصل، عدم صحت حجر است، اصالت بقای سلطنت نیز می گوید: این حجر اثری ندارد؛ همان طور که صاحب جواهر به آن اشاره نموده است، (3)بلکه صاحب مفتاح الكرامه فرموده: در این مورد مخالفی حتی در بین عامه وجود ندارد. (4)


1) «الرابع _ أن يرجع الغرماء كلهم أو بعضهم إذا لم يف ماله بدين ذلك البعض إلى الحاكم ويلتمسوا منه الحجر عليه إلا أن يكون الدين لمن كان الحاكم وليه كالمجنون واليتيم»؛ (سیدروح الله خمینی، تحریرالوسیله، ج 2، ص18)

2) محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج 25، ص280

3) همان، ص281

4) سیدجواد عاملی مفتاح الكرامه، ج 5، ص 313

احتمال دوم: این حجر صحیح باشد و حاکم حق حجر داشته باشد، برای این احتمال دو دلیل ذکر شده است:

دلیل اول: روایتی که از سنن بیهقی از طرق عامه نقل شده است: معاذ که مدیون بوده از رسول خدا صلَّی اللهُ علیه وآله تقاضای حجر کرد، رسول خدا به تقاضای معاذ، حکم به حجر او کرده است.

به این روایت در جواهر نیز اشاره شده است:

روى عن النبي صلَّی اللهُ علیه وآله: « أنه حجر على معاذ بالتماسه خاصة». (1)

دلیل دوم: می گویند حجر مفلس برای دو طایفه مصلحت دارد:

1.

برای دیّان مصلحت دارد که همین پول باقی مانده بین همه آن ها تقسیم شود و این مصلحتی برایشان است.

2.

برای مدیون هم مصلحت دارد، اگر حاکم، حکم به حجر کرد، مدیون حداقل از عذاب جهنم و عقاب در امان است و توانسته مقدار زیادی از بدهی اش را به مردم بدهد. بر این اساس، مرحوم علامه (2)در این فرض فرموده: حجر حاکم به سبب مصلحت و روایت نبوی جایز است.

صاحب جواهر از این دو دلیل این گونه جواب داده است:

وفيه ان الخبر لم يثبت من طرقنا فليس حجة، سيما مع كون المشهوركما في المسالك على خلافه. والأول اعتبار لا يصلح مدركاً لحكم شرعي. (3)

جواب اول، ضعف سندی روایت است که از طرق شیعه نقل نشده و مشهور نیز به این روایت عمل نکرده اند.

جواب دوم، مصلحت دلیل اعتباری و استحسانی است و حجیت قطعیه ندارد، لذا نمی تواند راهگشا باشد. صاحب حدائق نیز این دو دلیل را نپذیرفته است، (4)


1) محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج25، ص281

2) يه؛ لأن في الحجر مصلحةً للمفلس، كما فيه مصلحة للغرماء » ؛ (علامه حلى، تذكرة الفقهاء، ج 14، ص 21)

3) «وفيه ان الخبر لم يثبت من طرقنا فليس حجة، سيما مع كون المشهور كما في المسالك على خلافه. والأول اعتبار لا يصلح مدركا لحكم شرعي»؛(محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج 25، ص281)

4) «وفيه من الضعف ما لا يخفى فان بناء الأحكام الشرعية على مثل هذه التعليلات العليلة مجازفة محضة، وأما الخبر المذكور فلم أقف عليه في أخبارنا، والظاهر أنه عامي»؛ (يوسف بحرانی، حدائق الناضره، ج 20، ص 383)

البته این که صاحب جواهر می گوید: این وجه اعتباری است، بنابر قول به ولایت مطلقه فقیه تمام نیست. شما فرض کنید اگر مصلحت است که این مسجد خراب شود، مصلحت جامعه این است که این خانه های مردم، خیابان شود، و خود این رساندن مال مردم به آن ها هم از امور حسبیه است و امرِ لازمی است که راه آن، حجرکردن مدیون است، اصلا نصب حاکم و ولایت برای فقیه برای مصالح مردم است و یکی از مصالح این است که دیّان پولشان را بگیرند. خود صاحب جواهر در جای دیگر جمله ای دارد که به این مطلب اشاره می کند: «وکیف كان فلا ينبغي الشك في أصل جواز الحجر بالفلس، على معنى منع التصرف، ولعل ذلك من مقتضى نصبه حاكما أيضا». (1)می فرماید: حاکم و فقیه برای حفظ مصلحت نصب شده لذا ادله ولایت حاکم می گوید حاکم، حق حکم به حجر دارد و باید از اختلال نظام جلوگیری کند.

فرض پنجم: زید مفلس صد تومان ترکه و 120 تومان دین دارد، دیّان شش نفرند، یکی از آن ها 101 تومان طلب دارد. در این فرض، صاحب 101 تومان تقاضای حجر کرده است، بقیه دیّان ساکت هستند، و تقاضای حجر نکرده اند، صاحب 101 تومان دین هر چهار شرط را دارد، دین او ثابت و حال است و از ترکه شخص مفلس است و تقاضای حجر نیز نکرده است.

آیا در این فرض، حاکم میتواند حکم به حجر کند یا باید صبر کند تا بقیه هم تقاضای حجر کنند و بعد حکم به حجر نماید؟

معروف و مشهور فقها و سيدنا الاستاد (2)می گویند: حاکم می تواند حکم به حجر کند. چون در صورت وجود شرایط اربعه، اجماع بر ولایت حاکم بر حجر وجود دارد و این که همه تقاضا باید کنند، دلیلی ندارد و با وجود اجماع و روایات، نوبت به اصالت عدم حجر و اصالت سلطنت نخواهد رسید.

فرض ششم: اگر در فرض پنجم گفتیم حاکم حق حجر دارد و به تقاضای طلب کار 101 تومانی، حکم به حجر نمود، حال اگر حجر محقق شد، بقیه دیّان، سهم از این محجوریت مفلس و اموال او «صد تومان موجود» دارند یا خیر؟ این سه نفر مثلا تقاضای


1) محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج 25، ص282

2) «الرابع أن يرجع الغرماء كلهم أو بعضهم إذا لم يف ماله بدين ذلك البعض إلى الحاكم ويلتمسوا منه الحجر عليه إلا أن يكون الدين لمن كان الحاكم وليه كالمجنون واليتيم»؛ (سیدروح الله خمینی، تحریر الوسیله، ج 2، ص18)

حجر نکرده اند. فایده اش این است اگر آن ها هم سهم داشته باشند، نمی توان صد تومان ترکه را به یک نفر دارد و باید به نسبت بین همه دیّان تقسیم کرد

اما اگر گفته شود: آن افرادی که تقاضای حجر نکرده اند، فوايد حجر هم شامل آن ها نمی شود، در نتیجه مال موجود را فقط به تقاضا کننده می دهند و بقیه دیّان سرشان بی کلاه می ماند.

معروف و مشهور می گویند: حجر حاکم برای همه دیّان خواهد بود و بقیه آن ها هم از فواید حجر بهره مند می شوند؛ همان طور که صاحب جواهر فرموده: «وإن عم الحجر حينئذ له و لغيره». (1)

فرض هفتم: زید 80 تومان ترکه و 100 تومان دین دارد، دیان چهار نفرند؛ یک نفر دینش 81 تومان و حال است، آن سه نفر دیگر که دینشان 19 تومان است، دو ماه مدت دارند.

در این جا چند سؤال مطرح می شود:

1.

حاكم حق حجر دارد یا خیر؟ جواب این سؤال در فرض پنجم روشن شد که حاکم حق حجر دارد.

2.

اگر حاکم حکم به حجر کرد، بعد از حجر حاکم، آن 19 تومان هم در تقسیم دیون به حساب می آید یا خیر؟ به عبارت روشن تر، آیا دیون مؤجّل با دیون حالّ همه سهیم هستند یا تقسیم دیون اختصاص به دیون حالّه دارد. خلاصه این فرع این که، فواید حجر اختصاص به دیون حالّه دارد یا اعم از حالّه و مؤجّله است. ثمره اش این است اگر به دیون حاله اختصاص داشته باشد، 80 تومان موجود به صاحب دین حال داده می شود و به بقیه چیزی داده نمی شود.

در این صورت مشهور و معروف می گویند: ترکه، اختصاص به متقاضی و کسی دارد که دینش حالّ است، چون صاحبان دیون مؤجّله حق مطالبه ندارند. پس غیر ملتمس در فرض ششم غیر متقاضی، حق مطالبه داشت، اما در فرع هفتم چون دین مؤجّل و مدت دار بوده حق مطالبه ندارد، لذا این عبارت صاحب جواهر خوب مشخص می شود: «وبذلك افترق عن المؤجل». (2)كه در فرض ششم چون دیون حالّه بود، همه حق مطالبه دارند، ولی در فرض هفتم فقط صاحبان دیون حالّ حق مطالبه دارند.


1) محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج 25، ص 280

2) همان

فرض هشتم: زید 80 تومان ترکه و 120 تومان دین دارد که دین ثابت و حال است و ترکه نیز قاصر از دیون است، ولی شرط چهارم نیست چون دائن غائب یا مفقود الاثر است، آیا در این ظرف، حاكم بدل تنزیلی دائن غائب است یا خیر ؟ حاکم ولایت بر غائب دارد یا خیر؟، اگر ولایت داشته باشد، فرض هشتم حکم فرض سوم را پیدا می کند که بین دیّان، دیوانه یا سفیه یا صغیر بود که حاکم بر آن ها ولایت داشت. در آن جا گفتیم حاکم می تواند حکم به حجر کند، چون بدل تنزیلی مجنون و... است. در این فرض، می فرمایند حاکم حق حجر ندارد، چون حاکم ولایت بر شخص غایب ندارد.

فقط حاکم، بر حفظ مال شخص غایب ولایت دارد؛ یعنی می توان اموال شخص غایب را به حاکم شرع تحویل داد، اما فرض محل بحث، ولایت حاکم بر تحصیل مال برای شخص غایب است که چنین ولایتی ثابت نشده است، صاحب جواهر می فرماید: «دون الغائب الذي لا ولاية له عليه بالنسبة إلى استيفاء دينه». (1)حاکم در مورد استیفای دین شخص غایب ولایت ندارد.

فرض نهم: زید 80 تومان بدهکار است، 60 تومان ترکه دارد، یکی از دیّان 80 تومان طلب دارد و تقاضای حجر کرده و بقیه تماشا می کنند. تفاوت این فرع با فرع پنجم و ششم روشن است. آیا در این فرض، حاکم حق حجر دارد یا خیر ؟

یکی از دیّان دینش به مقدار ترکه است، بقیه تقاضا نمی کنند، در این جا شرایط در مورد این شخص موجود است حاکم باید چه کند؟

در این فرع دو نظریه وجود دارد:

نظریه اول: علامه (2)و محقق کرکی (3)می گویند: حاکم حق حجر دارد، چون اگر حجر نکند، متقاضی ضرر می کند و مالش از بین می رود.

نظریه دوم: حاکم حق حجر ندارد، چون اصلِ بقای سلطنت و اصلِ عدم حجر


1) محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج 25، ص 280

2) وإن لم تكن ديونهم زائدة على أمواله، فالأقرب جواز الحجر، ولا ينتظر التماس الباقين لئلا يضيع على الملتمس ماله [بتكاسل] غیره»؛ (علامه حلى تذكرة الفقهاء، ج 14، ص 21)

3) «إنما يحجر مع التماس البعض إذا كان ديون ذلك البعض لايفى ماله بها كما سيأتي، لانتفاء بعض الشروط لو وفي بها، لأن دين غير الملتمسين ليس للحاكم الحجر لأجله، فهو بالنسبة إلى الحجر بمنزلة المعدوم. وقرب في التذكرة جواز الحجر، وإن انتفى، ولا ينتظر التماس الباقين، لئلا يضيع على الملتمس ماله ، و هو محتمل، وعموم الحجر للجميع - على ما سيأتي في كلامه . لايكاد يتخرج إلا على هذا الوجه، وفي هذا الوجه قرب»؛ (محقق کرکی جامع المقاصد، ج 5، ص 224)

می گوید حاکم حق حجر ندارد. از دلیل نظریه اول جواب داده اند که حاکم می تواند بدون حجر، بدهکار را مجبور کند تا قرض طلب کار را بدهد تا این فرد ضرر نکند و نیاز به حجر نیست. اگر مدیون امتثال کرد که فرد ضرر نکرده و اگر امتثال نکرد، حاکم اموال فرد مفلس را بفروشد و پول طلب کار را بدهد. دفع ضرر دو راه دارد:

1.

حاکم، حکم به حجر کند؛

2.

حاکم، اموال مفلس را بفروشد و دین را بدهد.

اگر حاکم می تواند اموال را بفروشد چرا حجر کند؟ حجر دلیل می خواهد. صاحب جواهر نیز در این عبارت « و الضرر عليه يرتفع عنه بإجبار الحاكم له على الوفاء». (1)به این مطلب اشاره می کند.

مسئله 3

اشاره

بعد ما تمت الشرائط و حجر عليه الحاكم و حکم به تعلق حق الغرماء بأمواله، و لايجوز له التصرف فيها بعوض كالبيع والإجارة وبغيره كالوقف والهبة إلا بإذنهم أو إجازتهم، وانما يمنع عن التصرفات الابتدائية، فلو اشترى شيئاً سابقاً بخيار ثم حجر عليه فالخيار باق وله فسخ البيع واجازته، نعم لوكان له حق مالي سابقاً على الغير ليس له إسقاطه وإبراؤه كلاً أو بعضاً ؛

بعد از آن که شرایط کامل شد و حاکم او را محجور کرد و حکم به آن نمود، حق طلب کارها به اموال او تعلق می گیرد و برای او تصرف در آن ها با عوض، مانند بيع و اجاره و بدون عوض، مانند وقف و هبه جایز نیست، مگر این که طلب کارها اذن یا اجازه دهند. و مفلَّس فقط از تصرفات ابتدایی محجور می شود؛ پس اگر قبلاً چیزی را با خیار فسخ خریده باشد سپس محجور شود، خیار باقی است و حق دارد بیع را فسخ نموده و یا اجازه دهد. البته اگر قبلاً حق مالی بر دیگری داشته باشد، نمی تواند همه یا قسمتی از آن را اسقاط و ابراء کند.

شرح و توضیح

در مسئله سوم برخی از احکام شخص محجور بیان شده است، در مورد احکام


1) محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج 25

مختلف مترتّب بر شخص محجور اختلاف نظر وجود دارد ، برخی از فقها همچون محقق (1)وسيدنا الاستاد (2)سه حکم برای محجور بیان کرده اند:

1.

منع از تصرف؛

2.

بیع اموالِ شخصِ محجور و تقسیم آن بین غرماء؛

3.

اختصاص صاحب مال به مال خویش.

در تحریر الوسیله هم فهرست مسائل این گونه است:

از مسئله 3 تا 7 دربارۀ حکم منع از تصرف از مسئله 7 تا 19 خصوصیات بیع اموال و تقسیم آن بین غرماء و از مسئله 19 تا 24 هم مسئله اختصاص صاحب مال به مال خویش بیان شده است.

عدۀ دیگری از فقها، همچون علامه در ارشاد (3)و قواعد (4)و صاحب حدائق (5)می گویند:

مفلس چهار حکم دارد:

1.

منع از تصرف؛

2.

قسمت اموال؛

3.

اختصاص؛

4.

حبس مفلس.

فعلا کلام در حکم اول (منع از تصرف) است.

در این حکم، فروعی بیان شده است که جمله ای از آنها در خود مسئله 3، برخی در مسئله 4، بعضی در مسئله 5 و برخی در مسئله 6 بیان شده است.

لذا ما همۀ فروع را در یک ردیف قرار می دهیم و یک به یک مطرح می کنیم:

فرع اول: دربارۀ ممنوعیت مفلسِ محجور از تصرف در اموالش می باشد.

به برکت حجر حاکم، دیون دیّان، که در ذمه مدیون بود، تعلق به اموال مدیون پیدا کند و به دنبال آن، مدیون از تصرف در آن مال، ممنوع می شود. پس فرع اول دو خصوصیت دارد :


1) نجم الدین حلی، شرایع الاسلام، ج 2، ص 78 به بعد

2) سیدروح الله خمینی، تحریر الوسیله، ج 2، ص 18 به بعد

3) «في أحكام المفلس و هي أربعة»؛ (علامه حلی، ارشاد الاذهان، ج1، ص397)

4) علامه حلى، قواعد الاحکام، ج 2، ص 143 به بعد

5) یوسف بحرانی، حدائق الناضره، ج 20، ص 382 به بعد

1.

اموال مدیون متعلق حق غرماء است؛

2.

به سبب این تعلق، مدیون حق تصرف در اموالش را ندارد؛ چه زمین باشد، چه خانه و چه فرش و... چون همه متعلق حق دیّان است.

به برکت حکم حاکم که «حجرتُ» می گوید، قبل از این حکم، دیّان در ذمۀ مدیون طلب داشتند و بعد از آن زمین و خانه و فرش او به غیر از مستثنیات دین، متعلق حق دیان قرار می گیرد.

در این باره اولا: برخی از کلمات فقها را می آوریم و سپس دلیل بر این مدعا بیان خواهد شد، سخنان فقها چنین است:

شهید در لمعه می فرماید:

و لا يقبل إقراره في حال التفليس بعين، لتعلق حق الغرماء بأعيان ماله قبله. (1)

در توضیح این عبارت این مثال را دقت کنید: فرض کنید عمر و صد تومان از زید طلب داشت، قبل از تلفظ حاکم و حکم به حجر، دین در ذمه زید بود، کتابِ زید متعلق حق نبود، دیون همه در ذمه است و به خارج تعلق نمی گیرد. و با حکم حاکم به حجر، دیون از ذمه خارج می شود و اموال او متعلّق حق دیّان قرار می گیرد.

سيدنا الاستاد در تحریر الوسیله می فرماید:

و حکم به تعلق حق الغرماء بأمواله، ولايجوز له التصرف فيها. (2)

پس اولین اثر حجر این است که اموال مفلس متعلّقِ دین می شود و این فرد ممنوع از تصرف در اموال می شود.

دلیل بر این حکم اولاً: اجماع است، همان طور که محقق اردبیلی فرموده: «و لعل دليل هذه الأحكام كلّها هو الإجماع». (3)

و ثانياً: روایات است، همچون روایت غیاث:

مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَبِي الْقَاسِمِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ قُولَوَيْهِ عَنْ أَبِيهِ عَنْ سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى الْخَزَازِ عَنْ غِيَاتِ بْنِ إِبْرَاهِيمَ


1) شهيد ،اول اللمعة الدمشقية، ج 4، ص 30

2) سیدروح الله خمینی، تحریرالوسیله، ج 2، ص18

3) مقدس اردبیلی، مجمع الفائده، ج 9، ص216

عَنْ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِيهِ أَنَّ عَلِيّاً علیه السَّلام كَانَ يُفَلّس الرَّجُلَ إِذَا الْتَوَى عَلَى غُرَمَائِهِ ثُمَّ يَأْمُرُ بِهِ فَيُقْسَمْ مَالُهُ بَيْنَهُمْ بِالْحِصَصِ ، فَإِنْ أَبَى بَاعَهُ فَقَسَمَ بَيْنَهُمْ يَعْنِي مَالَهُ. (1)

«كان يفلس الرجل» معنایش این است که امیرالمؤمنین علیه السَّلام وقتی حکم به حجر می کرد، شخص مفلس را ممنوع از تصرف می کرد ، و لذا صاحب جواهر در توضیح کلمه «حبس مفلس» می گوید: «بل لعل المراد من قوله يحبس المنع من التصرف». (2)مراد از «يحبس المفلس» همانند تعبیر «يفلس الرجل» همان ممنوعیت از تصرف است.

پس دلیل بر فرع اول از حکم اول که شخص مفلس محجور، ممنوع از تصرف در اموالش است، به سبب اجماع و روایت است.

فرع دوم: در مراد از ممنوعیت از تصرف می باشد.

محجور حق تصرف در اموالش ندارد، یعنی چه؟ در این باره دو احتمال بلکه دو نظریه وجود دارد :

نظریه اول: مراد از منع از تصرف این است که فروش اموالش و نیز هبه و وقف آن ها باطل است؛ یعنی همان طور که مجنون اهلیت بیع و صلح و وقف ندارد، مفلس محجور هم اهلیت ندارد. طبق این تفسیر، اثر حکم حاکم این است که مدیون، صلاحیت تصرف ندارد.

پس معنای حجر، بطلان تصرفات مدیون است. این نظریه را بزرگانی مثل محقق و شیخ طوسی (3)و فخر المحققین (4)و... گفته اند.

محقق حلی می نویسد: «فلو تصرف كان باطلا». (5)كان باطلا، یعنی مثل بیع صبی و مجنون است و به هیچ وجه قابل اصلاح نیست

نظریه دوم: نقش حکم حاکم این است که منع از تصرف استقلالی شخص مفلس کند؛ یعنی تصرفات مفلس، موقوف بر اذن یا اجازه است، یعنی شخص محجور می تواند کتاب خودش را بفروشد، ولی باید از غرماء اجازه بگیرد، اگر آن ها اجازه دادند،


1) شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج 18، ص 416، ابواب الحجر، باب 6، ح1

2) محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج 25، ص281

3) والثاني: أنه يمنع من التصرف في ماله، و إن تصرف لم يصح تصرف»؛ (محمد بن حسن طوسی، الخلاف، ج3، ص261)

4) «اختار ابن الجنيد الأول و نقل الشيخ القولين في المبسوط وقوى الأول لأنه منع من التصرف بالحجر (و وجه) الثاني انه لا أقل من الفضولي والراهن والأصح الأول»؛ ( ايضاح، ج 2، ص61 و 62)

5) نجم الدین حلی، شرایع الاسلام، ج 2، ص 77 و 78

بيع او صحیح و الا باطل است. بیع مفلس نظیر بیع فضولی است پس بطلان بیع محجور همانند بطلان بیع فضولی است.

این نظریه را صاحب جواهر (1)وسيدنا الاستاد در تحریر و عده ای از فقها قائل شده اند.

سیدنا الاستاد در تحریر می نویسد:

ولا يجوز له التصرف فيها بعوض كالبيع والإجارة وبغيره كالوقف والهبة إلا بإذنهم أو إجازتهم؛ (2)

و برای مفلس، تصرف در اموالش با عوض همانند بیع و اجاره و بدون عوض مانند وقف و هبه جایز نیست، مگر این که طلب کارها اذن یا اجازه دهند.

برای احتمال اول این گونه استدلال شده است و می گویند: معنای حکم به حجر حاکم، ممنوعیت از تصرف در اموال است. معنای آن عدم نفوذ عقد صادره از مفلس و عدم اهلیت اوست، لذا صاحب جواهر می گوید: «فیکون حينئذ معنى تحجير الحاكم هنا سلب الأهلية»؛(3)معنای حجر حاکم، سلب اهلیت از مفلس است.

صاحب مفتاح الکرامه نیز می گوید:

و هذا هو المناسب للحجر فإن معنى قول الحاكم حجرت عليك منعتك من التصرف و معناه تعذر وقوع هذه العقود منه ؛ (4)

معنای قول حاکم به حجر مفلس، منع او از تصرّف و تعذّر وقوع عقد از شخص مفلس می باشد.

صاحب حدائق می نویسد: «و مقتضاه تعذر وقوعها منه». (5)معنای حجر حاکم، تعذر وقوع عقود از شخص مفلس و بطلان آن هاست. لذا بیع مفلس همانند بیع مجنون و صبی اهلیت ندارند.

برای احتمال دوم که سیدنا الاستاد و صاحب جواهر می گویند، چهار دلیل ذکر شده است:

دلیل اول: معنای کلمه «حجرتك» تعذر وقوع عقد است، یعنی این کار نشدنی است،


1) «مضافا إلى أنه يقوى عدم كون التحجير سلب الأهلية، لعدم الدليل»؛ (محمدحسن نجفی، جواهر الکلام، ج25، ص283)

2) سیدروح الله خمینی، تحریر الوسیله، ج 2، ص18

3) محمدحسن نجفی، جواهر الکلام، ج25، ص284

4) سید جواد عاملی، مفتاح الکرامه، ج 5، ص316

5) يوسف بحراني، حدائق الناضره، ج 20، ص 386

ولی این معنا لازم اعم است، چون انجام نگرفتن ممکن است به سبب عدم اهلیت یا منافات با حق غرماء باشد، که در این صورت بیع با اجازه آن ها صحیح است و از لازم اعم نمی توانید اخص را بگیرید.

دلیل دوم: مورد بحث (بیع مفلس) همانند بیع سفیه است که در آن جا گفته شده سفیه اهلیت معامله دارد، اما صحت معاملات او متوقف بر اجازه است.

دلیل سوم: ادله صحت بیع فضولی به طریق اولی دلالت بر صحت عقد مفلس همراه اجازه دارند.

اولویت به این تقریب است که فضول نه مالک است و نه حق دارد، اما مفلس، مالک است ولی حق ندارد. در مورد فضول که نه مالک است و نه حق دارد می گویید بیع او با اجازه صحیح است، در مورد مفلس به طریق اولی باید گفته شود که بیع او با اجازه صحیح است.

دلیل چهارم: سیره قطعیه بر این است که در مفلس نمی گویند اهلیت عقد ندارد، بلکه به او می گویند عقد بدون اجازه انجام نده، اگر مفلس برای دیگری عقد بخواند، کسی نگفته باطل است. در حالی که اگر بگوییم او اهلیت ندارد، باید گفت که او برای دیگران هم نمی تواند عقد انجام بدهد، و لذا این که می گویند عقد مفلس باطل است، یعنی اگر غرماء اجازه ندادند باطل است. در این باره صاحب جواهر می فرماید:

و على كل حال فالأقوى صحة عقده، بل ظاهر جماعة من الأصحاب، بل هو كصريح التذكرة عدم بطلانه برد الغرماء، وأنه يبقى موقوفاً على أن يقسم المال، لايباع ولايسلم إلى الغرماء. (1)

فرع سوم: معنای این جمله که می گویید: «تصرف مفلس در این زمین باطل است»، کدام تصرف است؟ فرض کنید مفلس ساعت هشت در این زمین بعد از حجر حاکم می خواهد تصرف کند، سیدنا الاستاد این تصرف را سه قسم کرده است:

1. تصرف انشائی و ابتدایی در این زمین، ساعت هشت حاکم حکم به حجر کرده است، ساعت هشت و نیم مفلس می گوید: بعت یا وهبت و... که نامش تصرف ابتدایی است این قسم از تصرف بالاتفاق جایز نیست و باطل است، چون این تصرف، قدر متیقّن از تصرفات است و مورد اختلاف نیست و همه اتفاق دارند که باطل است.

1) محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج 25، ص 285

2. زید مفلس در ساعت هشت و نیم تصرف می کند اما این تصرف به دنبال تصرف دو ماه قبل است؛ مثلا زید مفلس دو ماه قبل، خانه را فروخته و برای خود خیار شرط قرار داده است، به خریدار گفته من دو ماه حق فسخ دارم، ساعت هشت امروز محجور شده است، ساعت هشت و نیم می گوید آن خیار دو ماه قبل را که قرار دادم، اسقاط کردم و «امضیتُ» را می گوید.

این هم یک قسم از تصرف است. این تصرف درست است یا خیر ؟ معروف و مشهور می گویند: این تصرف مانعی ندارد و اجماع فقها و اصل بر آن دلالت دارند.

صاحب جواهر در این زمینه می فرماید:

و لواشترى بخيار و فلس والخيار باق ، كان له إجازة البيع وفسخه بلا خلاف أجده فيه لأنه ليس بابتداء تصرف في المال، بل هو أثر أمر ثابت قبل الحجر؛ (1)

فرد مفلس می تواند بعد از حکم به حجر بیع قبل را اجازه یا فسخ کند. دلیل آن اجماع فقها است؛ مضافا بر این که این تصرف ابتدایی نیست و ادامه تصرف قبل از حجر است.

سيدنا الاستاد (2)نیز به تَبَع صاحب جواهر می گوید: این مفلسِ محجور، حق اسقاط خیار یا اعمال خیار دارد به جهت اجماع فقها و مقتضای اصل و عدم ضرر بر غرماء چون این فسخ هیچ ضرری به غرماء نمی زند، بلکه نفع دارد و با فسخ اگر پول را گرفته باشد که باز هم به نفع غرماء است و اگر نگرفته است که زمین به ملک بر می گردد و بین غرماء تقسیم می شود که باز هم به نفع آن هاست».

البته استادنا المحقق (3)تصرف در این قسم را قبول نکرده و تفصیل داده اند و می گویند اسقاط خيار جایز است، چون تصرفی صورت نمی گیرد، ولی اعمال خیار جایز نیست، چون این فسخ، عقد را از بین می برد و زمین از ملک مشتری به ملک محجور داخل می شود. این برگشت از ملک مشتری به مالک، تصرف در مال است و از طرفی ادله شما می گوید محجور از تصرف در مال ممنوع است، در نتیجه این فسخ که مصداق تصرف است حرام می باشد.

ظاهرا _ والله العالم _ نظر صاحب جواهر وسيدنا الاستاد اصح و ادقّ است،


1) محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج25، ص290

2) «فلواشترى شيئاً سابقاً بخيارثم حجر عليه فالخيارباق، وله فسخ البيع واجازته»؛ (سيدروح الله خمینی، تحریر الوسیله، ج 2، ص18)

3) «للمفلس اجازة بيع الخيار و في جواز فسخه إشكال»؛ (سيدابوالقاسم خونی منهاج الصالحين، ج 2، ص180)

چون اولاً: مسئله اجماع است. ثانیاً: ادله شما می گوید: بعد از حجر، مال محجور تقسیم می شود.

معتبره غیاث (1)و عمار (2)می گوید: مال محجور قسمت می شود، یعنی حق تصرف در مال ندارد. این دلیل شما که می گوید محجور از مالش ممنوع است، تصرفات ابتدایی را شامل می شود؛ مثلاً الآن می خواهد زمین را بیع یا هبه و یا وقف کند.

ولی در فرض دوم اولین دقت لازم این است که این زمین که دو ماه قبل فروخته شده، الان مال محجور است؟ آن قبل از فسخ این زمین ملک محجور است یا خیر؟

زمینی که به ملک متزلزل و خیاری خریده شده اس،ت این زمین ملک فروشنده است یا مشتری؟ این ملک فرد مفلس نیست تا بخواهد داخل در ادله حجر باشد، بلکه ملک مشتری است.

ادله حجر می گوید: از زمان حجر، محجور تصرف در مال خود نکند، قدر متیقن ادلۀ حجر، قسم اول را می گیرد، اما در فرض دوم لا اقل شک دارید که ادله حجر شامل آن می شود یا خیر ؟ اصل عدم حجر می گوید: حجر نیامده است، لذا محقق اردبیلی می فرماید: «و لايمنع عن إمضاء تصرف سابق أو إبطاله». (3)ادله حجر منع از امضای تصرفات سابق نمی کند. پس نتیجه این شد که در فرض دوم، ظاهرا _ و الله العالم _ تصرفات محجور مانعی ندارد.

فرع چهارم: زید مفلس زمین را دو ماه قبل فروخته یا صلح کرده است، عوض آن را صد تومان قرار داده است، ولی این عوض را نگرفته است امروز ساعت هشت حاکم حکم به حجر او کرده است ؟ حال آیا او می تواند آن صد تومان عوض را بعد از حکم به حجر ببخشد.

همه فقها به اتفاق می گویند این حق را ندارد، چون این بخشش تصرف ابتدایی است و جایز نیست


1) «مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَبِي الْقَاسِمِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ قُولَوَيْهِ عَنْ أَبِيهِ عَنْ سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى الْخَزَازِ عَنْ غِيَاتِ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ جَغَفَر عَنْ أَبِيهِ أَنَّ عَلِيّاً علیه السَّلام كَانَ يُفَلّس الرَّجُلَ إِذَا الْتَوَى عَلَى غُرَمَائِهِ ثُمَّ يَأْمُرُ بِهِ فَيُقْسَمُ مَالُهُ بَيْنَهُمْ بِالْحِصَص، فَإِنْ أَبَى بَاعَهُ فَقَسَمَ بَيْنَهُمْ يَعْنِي مَالَهُ»؛ (شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج 18، ص416، ابواب الحجر، باب 6، ح1)

2) «عَنْهُ عَنْ يَعْقُوبَ بْنِ يَزِيدَ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيَّ بْنِ فَضَّالٍ عَنْ إِسْحَاق بْنِ عَمَّارٍ عَنْ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِيهِ علیه السَّلام أَنَّ عَلِيَا علیه السَّلام كَانَ يُفَلِّسْ الرَّجُلِ إِذَا الْتَوَى عَلَى غُرَمَائِهِ ثُمَّ يَأْمُرُ فَيَقْسِمُ مَالَهُ بَيْنَهُمْ بِالْحِصَصِ، فَإِنْ أَبَى بَاعَهُ فَيَقْسِمُ بَيْنَهُمْ يَعْنِي مَالَهُ»؛ (شیخ طوسی، تهذیب الاحکام، ج 6، ص 299 ، ح 835 رقم 42)

3) احمد بن محمد اردبیلی، مجمع الفائده، ج 9، ص 242

نتیجه: تصرفات سه گونه است:

1.

تصرفات ابتدایی؛

2.

تصرفات قبلی و اجازه و فسخ آن فعلی باشد؛

3.

تصرفات مالی که سبب سابق بوده، ولی تصرف الآن است

حکم هر یک از این تصرفات بیان شد.

سیدنا الاستاد در مسئله چهارم تحریر الوسیله در این باره می فرماید:

إنما يمنع عن التصرف في أمواله الموجودة في زمان الحجر عليه، و أما الأموال المتجددة الحاصلة له بغير اختياره كالإرث أو باختياره كالاحتطاب والاصطياد و قبول الوصية والهبة ونحو ذلك ففي شمول الحجر لها بل في نفوذه على فرض شموله إشكال، نعم لا إشكال في جواز الحجر عليها أيضا؛ (1)

تصرف مُفلَّس فقط در اموالی که موقع حجر، موجود بوده ممنوع است و اما اموالی که بعد از حجر بدون اختیار او پیدا می شود، مانند ارث یا به اختیار او وجود پیدا می کند، مانند جمع آوری هیزم و شکار و قبول وصیت و هبه و مانند این ها در این که حجر شامل این گونه اموال می شود، بلکه در نفوذ آن بر فرض این که شامل بشود اشکال است. البته اگر حاکم شرع از تصرف در آن ها هم محجورش کند جایز و بی اشکال است.

هم چنین عبارت محقق اردبیلی (2)و مفتاح الکرامه (3)را درباره اقسام تصرفات ملاحظه نمایید.

مسئله 4

اشاره

إنما يمنع عن التصرف في أمواله الموجودة في زمان الحجر عليه، و أما الأموال المتجددة الحاصلة له بغير اختياره كالإرث أو باختياره كالاحتطاب والاصطياد و قبول


1) سیدروح الله خمینی، تحریرالوسیله، ج 2، ص19

2) «(الأوّل) منع التصرف، ويمنع من كل تصرف مبتدأ يصادف المال الموجود عند ضرب الحجر كالعتق، والبيع». (مقدس اردبیلی، مجمع الفائده، ج 9، ص241)

3) «و الموجود ليحسن كونه احترازا عن التدبير و الوصية والجماعة احترزوا عنهما بوصف التصرف بالمنافي لحق الغرماء لأنهما يخرجان من الثلث بعد وفاء الدين فتصرفه في ذلك ونحوه جائزإذ لا ضرر فيه على الغرماء إذ التدبيرإما وصية أو في معناها وقوله بعوض و غيره يتعلق بتصرف ولا يتفاوت الحال بزيادة العوض و عدمها عيناكان أو منفعة لتعلق الحجر». (سيد جواد عاملى، مفتاح الكرامه، ج 5، ص 315)

الوصية والهبة ونحو ذلك ففي شمول الحجر لها بل في نفوذه على فرض شموله إشكال، نعم لا إشكال في جواز الحجر عليها أيضا؛

تصرف مُفلَّس فقط در اموالی که موقع حجر، موجود بوده ممنوع است و اما اموالی که بعد از حجر بدون اختیار او پیدا می شود، مانند ارث یا به اختیار او وجود پیدا می کند مانند جمع آوری هیزم و شکار و قبول وصیت و هبه و مانند این ها، در این که حجر شامل این گونه اموال می شود، بلکه در نفوذ آن بر فرض این که شامل بشود اشکال است. البته اگر حاکم شرع از تصرف در آن ها هم محجورش کند جایز و بی اشکال است.

شرح و توضیح

تفصیل فرع چهارم از احکام متقدمه در ممنوعیت مفلس از تصرفات در مسئله چهارم آمده است و آن این که مفلس از چه اموالی منع از تصرف دارد.

این مسئله از سه جهت اجمال دارد:

اجمال اول: فقها در این خصوص، دو فرع بیان کرده اند که این دو فرع در بعضی از کلمات واضح و روشن بیان شده است و در بعضی از کلمات اجمال دارد.

فرع اول: آیا مفلس از اقوال و افعالی که تولید مال می کند ممنوع است یا خیر؟

دقت کنید زید صد تومان به عمر و مفلس هبه کرده است، عمر و مفلس با قبول این هبه، صد تومان به دست می آورد، این شخص مفلس از گفتن این قبول، ممنوع است یا خیر؟ یا فرض کنید زید مفلس، طلا و نقره یا زغال سنگ استخراج کرده یا هیزم جمع کرده است، این ها همه فعل است، آیا شخص مفلس از این گونه افعال که سبب به دست آوردن مال و ثروت می شود، ممنوع است یا خیر؟

یا از اقوالی که سبب از بین رفتن مال می شود. ممنوع است یا خیر ؟ مثلا مفلس، اقرار می کند که هذا ابنی یا هذا زوجتی، که در نتیجۀ این اقرار، نفقه بر او واجب می شود، آیا مفلس از گفتن این اقرار ممنوع است یا خیر ؟

فرع دوم: آیا مفلس از مال موجود منع دارد یا از اموال معدومه هنگام حجر هم منع دارد؟ به عبارت دیگر، آیا مفلس از اموال موجود ممنوع است یا از اموال متجدده هم ممنوع است؟

مثلا در روز پنجم ماه حاکم حکم به حج ماه حاکم حکم به حجر کرده است، در آن روز اموال مفلس هشتاد

تومان بوده است، روز دهم ماه پدرش فوت می کند و بیست تومان ارث به او می رسد، حاکم که مفلس را محجور نموده، از هشتاد تومان مال موجود ممنوع کرده است یا از بیست تومان که خبری از آن نبوده و بعداً برای مفلس حاصل شده نیز محجور کرده است. پس فرع دوم این است که با حجر حاکم، مفلس از اموال موجود هنگام حجر ممنوع است یا از اعم از اموال موجوده و متجدده؟.

عبارت فقها را در این باره ملاحظه کنید:

سیدنا الاستاد در تحریرالوسیله می فرماید:

إنما يمنع عن التصرف في أمواله الموجودة في زمان الحجر عليه و أما الأموال المتجددة الحاصلة له بغير اختياره كالإرث أو باختياره كالاحتطاب والاصطياد و قبول الوصية والهبة ونحو ذلك. (1)

این عبارت هم با فرع اول و هم با فرع دوم قابل تطبیق است و گویا به هر دو اشاره دارد.

علامه در ارشاد می فرماید: «و لايتعدى الحجر إلى المال المتجدد على إشكال». (2)اين عبارت ناظر به فرع دوم است.

علامه در قواعد می فرماید: «ويتعلّق بالمتجدّد _ كالقرض والمبيع والمتهب وغيرها _ الحجر» (3)

این عبارت نیز فرع دوم را می گوید. در جای دیگر می فرماید: «وكذا ما يصادف المال بالتحصيل: كالاحتطاب والاتهاب وقبول الوصية». (4)که این عبارت ظهور در فرع اول دارد.

مجمل ترین عبارات عبارت صاحب جواهر است که می فرماید: «کما لايمنع من التصرف المحصل للمال كالاحتطاب والاصطياد ، و أولى منهما قبول الوصية والاتهاب» . (5)كه مثال های هر دو فرع را به هم عطف نموده و تمیز نداده است.

عبارت مرحوم شهید در لمعه نیز همین اجمال را دارد:

و ما يفيد تحصيله كالاحتطاب، والاتهاب وقبول الوصية وإن منع منه بعده. (6)


1) سیدروح الله خمینی، تحریر الوسیله، ج 2، ص19

2) علامه حسن بن یوسف، الارشاد، ج1، ص398

3) همو، قواعد الاحکام، ج 2، ص 144

4) همان

5) محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج25، ص283

6) شهيد ثاني اللمعة الدمشقية، ج 4، ص 36

پس حق این است که دو فرع مستقل بحث شود:

1.

شخص مفلس همان طور که از اموال ممنوع است، از افعال و اقوال مولّده نیز ممنوع است یا خیر؟

2.

مفلس همان طور که از اموال موجوده ممنوع است، از اموال متجدده در آینده نیز ممنوع است یا خیر؟

اجمال دوم: مثلا روز پنجم ماه، شخص محجور صد تومان مال دارد و حاکم حکم به حجر او کرده است، روز دهم ماه این مفلس به قبول هبه یا ارث یا اصطياد یا استخراج پنجاه تومان به دست آورده است.

حال آیا دائره حجر صد تومان را گرفته است یا 150 را؟

سيدنا الاستاد می فرماید:

ففي شمول الحجر لها بل في نفوذه على فرض شموله إشكال. (1)

این عبارت را سه جور می توان معنا کرد:

1.

آیا حاکم می تواند در حکم به حجر خود پنجاه تومان روز دهم را قصد کند یا خیر ؟

2.

وقتی به حاکم اطلاع داده اند که مفلس پنجاه تومان گیرش آمده، آیا در این هنگام حاکم می تواند حجر کند یا خیر؟ به اصطلاح حجرِ دوم از اموال مفلس امکان دارد یا خير؟

این بحث ثبوتی است. بعد از امکان ثبوتی یک فرع سومی به وجود می آید که بحث اثباتی است که آیا «حجرتُ» می تواند قالب برای پنجاه و صد هر دو باشد، شمول در این جاست. کلمه «حجرتُ» هر دو را می رساند یا خیر ؟

سيدنا الاستاد عکس، عمل کرده است و فرع سوم را ابتدای عبارت آورده است و فرع اول و دوم را بعد آورده است.

«ففى شمول الحجر»، بحث اثباتی است و سپس «فی نفوذه» بحث ثبوتی است.

پس، کلمه ها از دو بُعدُ اجمال دارد:

1.

کدام یک از سه قسم مورد کلام است؛

2.

در بیان اقسام و ترتیب روشن و صحیح بیان نشده است.


1) سید روح الله خمینی، تحریرالوسیله، ج 2، ص19

صاحب جواهر در این باره می فرماید: «و الظاهر أن محل النزاع في أصل مشروعية التحجير فيها و عدمه، لا في دخولها في إطلاق التحجير و عدمه». (1)بحث ثبوتی و در اصل امکان مشروعیت حجر می باشد، نه بحث اثباتی که در شمول اطلاق ادله حجر نسبت به مورد بحث باشد.

صاحب جواهر می گوید: بحث در صحت و امکان تحجیر اموال متجدد است. اگر امکان معنا ندارد، بحث از عالم اثبات غلط است.

اجمال سوم: تقریبا تمام کلمات، این جهت سوم را یا بیان نکرده اند یا اجمال گویی کرده اند و آن اجمال از ناحیه شرایط حجر است، سیدنا الاستاد اصلا به شرایط ح اشاره نکرده است، صاحب جواهر هم اشاره نکرده، مفتاح الكرامه (2)بسيار ناقص اشاره کرده است. محقق اردبیلی در مجمع هم بسیار خلاصه اشاره نموده است:

وان كان المراد انه هل له أن يحجر عن جميع المال الموجود و المتجدد حينئذ حتى يؤدى الديون، فالظاهر التعدي، لأن دليل الثبوت و شرائطه ثابت. (3)

چرا این عبارت اجمال دارد یا ناقص است؟ چون پیشتر بیان شد که حجر چهار شرط دارد:

1.

اموال کمتر از دیون باشد؛

2.

صاحب دیون تقاضای حجر داشته باشند؛

3.

دیون ثابته باشد؛

4.

دیون حالّه باشد.

این بحث باید روی هر یک از شرایط پیاده شود.

مثلا شرط اول این است که اموال کمتر از دیون باشد؛ اموال هشتاد تومان و دیون صد تومان است، شما این را در دو قسم باید پیاده کنید:


1) محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج 25، ص283

2) «إذا صادف تصرفه عين المال بالإتلاف بالمعاوضة كالبيع والإجارة أو بغير معاوضة كالهبة والعتق والكتابة أو بالمنع من الانتفاع كالرهن ففي ( المبسوط و الشرائع و التحرير والإيضاح) أنه يبطل وهو المحكي عن أبي علي لأنه ممنوع منه على وجه سلبت أهليته وكانت عبارته كعبارة الصبى فلا يصح وإن لحقته الإجازة وهذا هو المناسب للحجر فإن معنى قول الحاكم حجرت عليك منعتك من التصرف و معناه تعذر وقوع هذه العقود منه و أما الإيقاف فقد نفي عنه البأس في التذكرة وقال في (جامع المقاصد) فيه قوة و في (المسالك) لعله أقوى»؛ (سید جواد عاملی، مفتاح الكرامه، ج 5، ص 316)

3) مقدس اردبیلی، مجمع الفائده، ج 9، ص 244

قسم اول در حجر دسته جمعی که قسم دوم سیدنا الاستاد است؛

قسم دوم در حجر انفرادی که قسم سوم سیدنا الاستاد است.

مثلا در روز پنجم حاکم، حکم به حجر کرده است و می گوید: آنچه در روز پنجم ماه دارید و آنچه در روز دهم و در آینده به دست شما می رسد، شما به آن محجور هستید، همه اموال را با هم در دایره حجر قرار داده است. حاکم اولین کاری که باید بکند این است که آیا دیون کمتر است یا بیشتر ؟

این شرط در این جا معتبر است یا خیر؟ اگر این شرط معتبر است یا دیون کمتر باشد، حاکم حق حجر ندارد، در روز پنجم ماه حاکم می داند که دیون صد تومان است و اموال هشتاد تومان است، اگر می گویید مال متجدد در دایره اموال باشد، اگر یقین دارید که ارث و مال متجدد مثلا هجده تومان است که به این فرد می رسد یا ظن معتبر دارد در این جا شرط اول حاصل است که دیون «100 تومان» بیشتر از مجموعه اموال است که 98 تومان باشد.

لذا در جهت اجمال این گونه بنویسید: بر فرض که شرط اول معتبر است، میزان شناخت آن چیست؟ یا قطع و اطمینان یا ظن و احتمال حصول مال متجدد هم کفایت می کند.

شرط دیگر طلب غرماست، مثلاً در این بیست تومان مال متجدد، طلب غرما شرط است یا خیر؟ بر اساس این اجمال، جماعتی از محققین مثل فخر المحققین (1)می گوید حجر مخصوص اموال موجوده است و اموال متجدده داخل در حجر نیست.

تا این جا اصل فرع چهارم و نواحی اجمال آن روشن شد، حال فرع را اسقاط کنیم یا اجمال را با توضیح مبین و روشن کنیم.

راه روشن شدن فرع و رفع ابهام و اجمال از این قرار است که درباره اجمال اول گفته شود که باید دو فرع بیان شود:

فرع اول: شخص مفلس از کارهای مولّدِ مال و ثروت محجور و ممنوع است یا خیر ؟

جواب: اولاً: قطعا شخص مفلس از کارهای مولّدِ مال محجور نیست، چون روح چنین حجری با اسلام سازگار نیست، اسلام می خواهد مال مردم هدر نرود و هیچ


1) «اختار ابن الجنيد الأول ونقل الشيخ القولين في المبسوط وقوى الأول لأنه منع من التصرف بالحجر (و وجه) الثاني انه لا أقل من الفضولي والراهن والأصح الأول»؛ (فخر المحققين، ايضاح، ج 2، ص 61 و 62)

عاقلی این حجر را اجازه نمی دهد، چون نتیجه این حجر حفظ مال نیست. ثانياً: اجماع فقها می گوید در این جا حجر نیست. ثالثاً: این کارها به نفع غرماء است، مخصوصاً بنابر مبنایی که می گوید پول این کارها در دایره حجر می آید؛ محصول هبه و صید و... به نفع غرماء است و به آن ها داده می شود.

نتیجه آن که، دایرۀ حجر، افعال متجدده را نمی گیرد، لذا صاحب حدائق می فرمایند:

ولا عن كسب المال مثل قبول الوصية، وقبول الهبة والاحتشاش والاحتطاب. (1)

ایشان می گوید این امور از دایره حجر خارج است.

علامه حلی نیز در قواعد می گوید: « وكذا ما يصادف المال بالتحصيل: كالاحتطاب والاتهاب وقبول الوصية». (2)شخص مفلس از امور مولّد مال همچون پول وصیت و هبه ممنوع نیست.

فرع دوم: آیا محصول از کارهای مولده مثل بیست تومانی که از ارث، یا قبول وصیت، ياهبه، يا صیادی و یا از استخراج معادن به دست آمده باید ملاحظه شود که آیا مشکلی در باب حجر ایجاد میکند یا خیر؟

یک بحث این است که حجرِ حاکم، انشاء لفظ «حجرتك» آن را شامل می شود یا خیر؟

جواب: اگر در فرع قبلی گفتیم حجر از اموال متجدده امکان ندارد. این بحث لغو است، چون با عدم امکان ثبوتی بحث از شمول لفظ و مقام اثبات معنا ندارد.

اما اگر قائل شدید که حجر از اموال متجدده ثبوتاً ممکن است، در این صورت مشکله ای ندارد، و برای رفع ابهام سه راه متصور است:

راه اول: از حاکم سؤال شود: مقصود شما از حجر کدام اموال بوده است؟ چون متکلم باید قصد معنا از لفظ «حجرتك» كند، اگر بگوید اموال موجوده یا متجدده هر دو، ابهام بر طرف می شود، ولی اگر حاکم اموال آینده را تصور و قصد نکرده است، چگونه می توان انشاء کرد.

راه دوم: با استظهار عرفی، مشکل حل می شود.

راه سوم: در صورت شک با رجوع به اصل عملیه مشکل را حل می کند.


1) يوسف بحراني، حدائق الناضره، ج 20، ص 386

2) علامه حلى قواعد الاحكام، ج 2، ص 143

اما در مورد ادلۀ اقوال و مبانی، کسانی که قائل به شمولیت حجر در مورد اموال موجود و متجدد شده اند، همچون محقق اردبیلی (1)و علامه حلی (2)و دیگران در مجموع به دو مطلب استدلال کرده اند :

1.

می گویند حق غرماء باید داده شود و ضایع نشود، این فلسفه و حکمت در مورد مال موجود و معدوم هر دو است، همان گونه که اگر شخص مفلس از مال موجود حجر نشود، حق غرماء ضایع می شود، اگر از مال متجدد هم حجر نشود، حق غرماء ضایع می شود، در نتیجه، به خاطر حفظ حق غرماء حجر از هر دو صحیح است.

2.

می گویند اموال مفلس متعلق حق غرماء است، این تعلق حق غرماء همان طور که به هشتاد تومان موجود در زمان حجر حاکم تعلق می گیرد، به بیست تومان حاصل شده در دهم ماه هم تعلق می گیرد، و هر دو متعلق حق غرماء است و هر دو باید تقسیم شود. در نتیجه باید گفت: حجر حاکم در مورد هر دو قسم صحیح است و اطلاق ادلۀ حجر هر دو را شامل می شود.

جماعتی از فقها، همچون فخر المحققين (3)وسيدنا الاستاد (4)هم می گویند: حجر در خصوص آینده باطل است.

دلیل بر این نظریه: این کار مشکل علمی دارد، چون راهی برای این که حاکم بفهمد 20 شخص مفلس در آینده مالی گیرش می آید یا نه، ندارد، لذا شروط حكم به حجر همانند فزونی دیون از ترکه نزد او تمام نیست از این رو ،حاکم انشاء حجر هم نمی تواند بکند، چون برای انشاء باید علم به تحقق منشأ داشته باشد تا بتواند قصد و تصور نماید. ظاهرا _ والله العالم _ ما افاده سيدنا الاستاد تمام است.

از مطالب گفته شده حکم قسم سوم هم روشن شد. قسم سوم این بود: در روز دهم ماه که حاکم فهمیده پدر مفلس مرده و مفلس بیست تومان گیرش آمده است، در آن زمان حاکم، حکم به حجر استقلالی نماید و انشاء حجر و ممنوعیت مفلس از تصرف در


1) «وان كان المرادانه هل له ان يحجر عن جميع المال الموجود والمتجدد حينئذ حتى يؤدى الديون، فالظاهر التعدي، لأن دليل الثبوت و شرائطه ثابت»؛ (مقدس اردبیلی، مجمع الفائده، ج 9، ص244)

2) «ويتعلّق بالمتجدّد، كالقرض والمبيع والمتهب و غيرها _ الحجر»؛ ( حسن بن يوسف حلى، قواعد الاحکام، ج2، ص144)

3) «ويستشكل في ذلك كما أن كلام فخر الإسلام صريح في أن الحجر إنما تعلق بالموجود لا غير»؛ (سید جواد عاملی، مفتاح الكرامه، ج 5، ص319)

4) سیدروح الله خمینی، تحریر الوسیله، ج 2، ص19

اموال کند. سيدنا الاستاد (1)به تبعِ صاحب جواهر (2)و مفتاح الكرامه (3)می گوید: این حکم به حجر صحیح است.

ظاهرا _ والله العالم _ اين حجر در یک فرض از سه فرض صحیح است و در دو فرض باطل است. چون در روز دهم گاهی این بیست تومان اضافه به هشتاد تومان قبلی می شود، یا مساوی با دیون و یا بیشتر از دیون خواهد شد، در این دو فرض واضح است که نمی توان حکم به حجر نمود، چون شرط حجر این است که دیون از مال بیشتر باشد.

یا اگر مازاد از دیون، 18 تومان باشد در حجر اول دیون رفته و 18 تومان سرش بی کلاه مانده است، در روز دهم ماه، شخص مفلس بیست تومان گیرش آمده است، در این فرض قطعاً حجر باطل است، چون دیون اقل از ترکه است، ترکه بیست تومان است و دین 18 تومان است و شرط حجر مفقود است.

ولی در عکس آن، حجر صحیح است؛ مثلا مازاد از دیون بیست تومان است و ترکه 18 است، در این فرض حکم به حجر درست است، چون غرماء طلب حجر دارند و دیون اکثر از ترکه است، همه شرایط موجود است و اطلاق ادله حجر می گوید: این حجر صحيح است.

مسئله 5

اشاره

لوأقر بعد الحجر بدين صح ونفذ، لكن لايشارك المقر له مع الغرماء على الأقوى، سواء كان الإقرار بدين سابق أو بدين لاحق، وسواء أسنده إلى سبب لا يحتاج إلى رضا الطرفين مثل الإتلاف والجناية ونحوهما أو أسنده إلى سبب يحتاج إلى ذلك كالاقتراض والشراء بما في الذمة ونحو ذلك؛

اگر بعد از حجر، به دینی اقرار کند صحیح و نافذ است، لیکن مقرله (آن کسی که مفلس برایش اقرار کرده) بنابر اقوی با طلب کارها شریک نمی شود؛ چه اقرار به دینی باشد که پیش از حجر بوده و چه دینی که بعد از آن باشد و چه آن دین را به سببی نسبت دهد که


1) «نعم لا إشكال في جواز الحجر عليها أيضا»؛ (سيد روح الله خمینی، تحریر الوسیله، ج 2، ص19)

2) «كالمفروغية من جواز تجديد الحجر عليها»؛ ( محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج25، ص283)

3) «وإن كان محل النزاع أنّه هل له أن يحجر عن الموجود والمتجدد؟ فالظاهر أنه له ذلك لاتحاد الطريق ، إذ لا فرق ولا مانع»؛ (سید جواد عاملی، مفتاح الكرامه، ج 5، ص319)

احتیاج به رضایت دو طرف نداشته باشد، مثل اتلاف و جنایت و مانند این ها، یا به سببی نسبت دهد که محتاج آن است مانند قرض کردن، به ذمّه خریدن و مانند این ها.

شرح و توضیح
اقرار مفلس محجور به دین

در مسئله پنجم دو فرع بیان شده است:

فرع اول: بعد از حجرِ مفلس توسط حاکم، اقرار مفلس به دین شنیده و قبول می شود یا خیر؟ مثلا در روز اول ماه، حاکم، زیدِ مفلس را محجور کرده است، در روز دهم ماه زیدِ مفلس می گوید: یک ماه قبل صد تومان از عمر و قرض کرده ام، یا می گوید: در روز پنجم ماه صد تومان از عمر و قرض کرده ام. اولی اقرار به دین، قبل از حجر حاکم است و دومی اقرار به دین بعد از حجر است.

مثال سوم در روز دهم ماه، زید مفلس می گوید: در روز 25 ماه قبل من چشم عمرو را کور کرده ام، دیه بدهکار هستم، یا می گوید: در روز 25 ماه قبل من گوسفند زید را تلف کرده ام و قیمت آن را بدهکار هستم.

مثال چهارم در روز دهم ماه زید مفلس می گوید: در روز پنجم از این ماه شیشه خانۀ عمرو را شکسته ام و قیمت آن را بدهکار هستم یا می گوید: در روز پنجم از این ماه گوش عمرو را کر کرده ام و دیه آن را بدهکارم.

در هر چهار مثال، اقرار در روز دهم ماه است؛ یعنی اقرار بعد از حجر حاکم است. در دو مثال اول و دوم اقرار به دینِ قبل از حجر است و در مثال سوم و چهار اقرار به دینِ بعد از حجر است.

این اقسام را این گونه هم می توانید بیان کنید: اقرار مفلس بعد از حجر، یک بار به دین سابق است و گاهی به دین لاحق است و علی التقدیرین گاهی آن دین متوقف بر رضایت دو نفر است، مثل دین حاصل از قرض و گاهی دین متوقف بر رضایت یک نفر است؛ مثل دیه و ارش و ضمان. خلاصه بحث این که، اقرار بعد از افلاس به دین چگونه است؟ آیا پذیرفته می شود یا خیر؟

در این باره دو نظریه وجود دارد:

نظریه اول: مشهور فقها و سیدنا الاستاد می گویند: این اقرار مسموع و معتبر است.

برای این نظریه به دو دلیل استدلال شده است:

دلیل اول: اجماع فقها می گوید: این اقرار مسموع است؛ همان طور که صاحب جواهر فرموده است:

أما لو أقربدين سابق صح في الجملة بلا خلاف أجده فيه، بل قيل إنه كذلك قولاً واحداً. (1)

دلیل دوم: قاعده «اقرار العقلاء على أنفسهم جایز» است. در این موارد زیدِ مفلس که عاقل و بالغ و رشید است، می گوید: پنجاه تومان بدهکار هستم، که این گفتار او از مصاديق اقرار العقلاء علی انفسهم می باشد که جایز و نافذ است.

نظریه دوم: از ابن ادریس (2)حکایت شده، می گوید: در این موارد این اقرار اعتبار ندارد چون:

اولاً: این اقرار در حق غیر است، اقرار در حق غیر پذیرفته نمی شود. ثانیاً: شخص مفلس مسلوب العباره است و اقرار مفلس همانند اقرار مجنون و صبی است.

پس از سویی این اقرار کالعدم است و از سوی دیگر نیز با حق غرماء منافات دارد، چون ترکه مفلس، متعلق حق غرماء است.

ظاهراً _ والله العالم _ نظر برگزیده سیدنا الاستاد تمام است و این دو دلیلی که ذکر شد، ناتمام است، چون این اقرار مثل اقرار صبی نیست که پیشتر بحث آن گذشت و گفتیم آنچه دلیل داریم این است که مفلس از تصرف در مال منع دارد، اما مسلوب العباره بودن او دلیل می خواهد و این اقرار هم هیچ گونه منافاتی با حق غرماء ندارد، آنچه را اقرار ثابت می کند، ادله حجر ثابت نمی کند.

چون وقتی می گوید: من صد تومان به عمر و از ماه قبل بدهکارم این اقرار به ذمه است با عین کار ندارد، همان طور وقتی می گوید: من در روز پنجم ماه صد تومان از عمرو قرض کرده ام، این تعلق به ذمه می گیرد و با خارج کار ندارد، یا می گوید: کاسه عمرو را شکسته ام به ذمه تعلق می گیرد تعلق به خارج ندارد.

لذا گفتیم در بحث حجر تا حاکم حکم نکرده مفلس آزاد است و هر کار که بخواهد


1) محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج 25، ص 287

2) «لأن ذلك يكون إقرارا بشيء، قد تعلّق به حق الغير فلا قبل منه، فأمّا إن أقربدين في ذمته، فإنّه يقبل إقراره»؛ (ابن ادريس، السرائر، ج 2، ص499)

می تواند با اموالش انجام دهد. پس آنچه به دنبال این اقرار است ذمه است، با کاسه و کوزه و گاو و گوسفند کار ندارد و حق غرماء به خارج تعلق گرفته است که از ناحیه حکم حاکم است. مفلس از تصرف در گوسفند و گاو و گندم و برنج خارجی ممنوع است نه از ذمه. پس آنچه اقرار ثابت می کند متعلق حق نیست و آنچه متعلق حق است با اقرار کار ندارد. چون اقرار با ذمه کار دارد و حجر و ممنوعیت با اعیان خارجی.

فرع دوم: در صورتی که اقرار شخصِ مفلس در فرع قبلی قبول شد، آیا شخص مقرّله و طلب کار با سایر غرماء مشارکت دارد یا خیر؟

فرض کنید در زمان حجر، دیّان چهار نفر بودند، آیا عمرو که شخص مفلس در مورد او اقرار کرده است با غرماء در این مال شرکت پیدا می کند یا خیر؟ اگر شرکت پیدا کند، باید به نسبت طلبش به او مال داد و تقسیم ترکه شاملش می شود و اگر مشارکت نداشته باشد، تقسیم شاملش نمی شود.

محقق در شرایع این گونه می فرماید: «و شارك المقر له الغرماء بل عن غاية المراد حکايته عن أبي منصور الطبرسي، بل هو قربه في المحكي عن حواشیه». (1)ایشان می فرماید: مقرله با غرماء شریک می شود. ولی سیدنا الاستاد در مسئله 5 این گونه این فرع را بیان می کند: «لکن لايشارك المقر له مع الغرماء على الأقوى». (2)مقرله با غرماء شریک نمی شود. عبارت «على الاقوی» در کلام ایشان اشاره به این است که مرحوم محقق مخالف است و قول مخالف قوی است، اما این قول اقوی است.

پس دو نظریه در این فرع وجود دارد:

نظریه اول: عمر و مقرّ له همانند یکی از غرماء خواهد شد؛ یعنی در تقسیم ترکه سهم دارد که مرحوم محقق و جماعتی می گویند.

دلیل اول: بر این نظریه اطلاق بلکه عموم حدیث «اقرار العقلاء على انفسهم جایز» است. زیدِ عاقلِ بالغِ رشید اقرار کرده و اقرارش قبول است، در نتیجه مقرّله همانند یکی از دیان خواهد شد.

دلیل دوم این است که می گویند: الاقرار کالبینه است، در بیّنه این نظر مورد اتفاق است؛ مثلا اگر زید در اول ماه محجور شده است، پنج نفر از دیّان هم مطالبه کرده اند،


1) به نقل از محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج 25، ص 287

2) سیدروح الله خمینی، تحریر الوسیله، ج 2، ص19

در روز دهم ماه دو نفر شهادت می دهند که این شخص محجور صد تومان به خالد بدهکار است، در این جا می گویند به واسطه اقامه بینه، خالد یکی از غرماء خواهد شد. در نتیجه در مورد اقرار هم باید ملتزم به این حرف شد، چون فرقی بین اقرار و بینه نیست.

نظریه دوم: مقرّله مشارکت با غرماء ندارد و باید صبر کند تا شخص از حجر در بیاید و دینش را به سایر غرماء بدهد و بعد مطالبه دین کند. دلیل این نظریه بعد از نقد و بطلان دو دلیل نظریه اول روشن خواهد شد. جوابِ دلیل اول این است که حدیث «اقرار العقلاء» مورد بحث را شامل نمی شود. چون از سویی مفاد این حدیث اقرار بر نفس است، نه اقرار بر دیگران، اقرار در مورد غیر مسموع نیست، شما اقرار کنید کتاب زید از عمرو است، ارزش و اعتبار ندارد. اقرار بر نفس نافذ و مسموع و حجت است. و از سوی دیگرِ اقرار مفلس در مورد این ترکه، اقرار در مورد غیر است، چون این قالی و زمین، متعلق حق غرماء است و بیان شد که به حکم حاکم، دیونِ دیّان از ذمه انتقال به خارج پیدا می کند و اموال و ترکه خارجی متعلق حق دیّان می شود. نتیجه این می شود که قاعده اقرار مورد بحث را شامل نخواهد شد.

هم چنین از مطالب گفته شده جوابِ دلیل دوم بر نظریه مشارکت نیز روشن شد و آن جواب این است که قیاس اقرار به بیّنه، قیاس مع الفارق است، و مقیس از قبیل مقیس علیه نمی باشد، چون مفاد ادلۀ حجیت بینه، اطلاق دارد و شامل دیگران نیز می شود و در ادله بینه، قید «على نفسه» وجود ندارد، بر خلاف ادله اقرار که اطلاق ندارد و اقرار در مورد دیگران را شامل نمی شود. همان طور که صاحب جواهر فرموده است:

وبذلك يظهر لك الفرق بينه وبين البينة التي لم يفرق الشارع في نفوذ مقتضاها بين الجميع، و عدم النفوذ في حق الغير. (1)

در نتیجه، نظریه دوم تقویت می شود که طلب مقرّله در ذمّه مفلس است، با ترکه و اموال خارجی کار ندارد و لذا مشارکت با غرماء پیدا نمی شود. اموال خارجی اختصاص به غرماء دارد و طلب مقرّله در ذمه مفلس است و او باید بعد از حجر پرداخت کند. دلیل بر این نظریه این است که، مقتضای «اقرار العقلاء على انفسهم» در باب دیون اشتغال ذمه است. لذا بعد از حجر باید ذمه خود را فارغ کند.

از مطالب یادشد روشن شد که تمام اقسام هشتگانه ای که سیدنا الاستاد


1) محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج 25، ص 287

اشاره کرده بر یک منوال است، دین سابق باشد یا لاحق، رضایت طرفین بخواهد یا نخواهد، در همه این موارد، مشارکت با سایر غرماء در ترکه غلط است بلکه اشتغال ذمه ثابت است

مسئله 6

اشاره

لو أقر بعين من الأعيان التي تحت يده لشخص لا إشكال في نفوذ إقراره في حقه، فلو سقط حق الغرماء وانفك الحجر لزمه تسليمها الى المقر له أخذا بإقراره، وأما نفوذه في حق الغرماء بحيث تدفع الى المقر له في الحال ففيه إشكال، والأقوى عدمه؛

اگر به یکی از عین ها که در اختیارش است، برای شخصی اقرار کند، نفوذ اقرارش در حق او اشکالی ندارد، پس اگر حق طلب کارها ساقط شد و حجر برطرف گردید، بر او لازم است که به مقتضای اقرارش، آن عین را به مقرّله تحویل دهد و اما نفوذ آن در حق طلب کارها به طوری که در حال حجر به مقرّله داده شود دارای اشکال است و اقوی عدم آن است.

شرح و توضیح

در مسئله ششم دو فرع بیان شده است:

فرع اول: حکم اقرار به عین بعد از حجر چگونه است؟

فرع دوم: در مورد کیفیت ادای مقرّبه است.

اما کلام در فرع اول این است.

زیدِ مفلس در روز اول ماه به حکم حاکم محجور شده است، در روز پنجم ماه که می خواهد اموال تقسیم شود، اقرار می کند که این ماشین من از همسایه است، یا قالی من از رفیقم می باشد. در این صورت حاکم چه باید کند؟ در این خصوص دو نظریه است:

نظریه نخست: این اقرار باطل است و مسموع نمی باشد. این نظریه را شهید در شرح لمعه فرموده است: «و لايقبل إقراره في حال التفليس بعين، لتعلق حق الغرماء بأعيان ماله قبله فيكون إقراره بها في قوة الإقرار بمال الغير». (1)ایشان می فرماید: اقرار نسبت به اعیان خارجیه پذیرفته نمی شود.


1) شهيد ثانى اللمعة الدمشقية، ج 4، ص 30

علامه حلی در ارشاد نیز می گوید: «و لو أقر بعين فالوجه عدم السماع». (1)اقرار به عین باطل است و پذیرفته نمی شود.

نظریه دوم: اقرار به عین، صحیح است و در امثله متقدمه اقرار، نافذ و صحیح است.

سيدنا الاستاد در تحریر می گویند:

لو أقربعين من الأعيان التي تحت يده لشخص لا إشكال في نفوذ إقراره في حقه. (2)

اگر در زمینی که در اختیار شخص مفلس بوده، شخص اقرار کند که مثلا مال زید است، این اقرار قبول می شود و نافذ و حجت است.

برای نظریه اول (عدم اعتبار و پذیرش اقرار) گفته شده که اقرار مفلس همانند اقرار صبی می باشد و مفلس، مسلوب العبارة است، لذا اقرارش کالعدم می باشد. علاوه بر این که اقرار در حق غیر است و باطل می باشد.

ولی ظاهرا _ والله العالم _ این دو دلیل، این نظریه را اثبات نمی کند، چون اولاً: دلیل اول بارها بیان شد که اقرار مفلس همانند اقرار صبی نمی باشد و او مسلوب العبارة نیست. ثانياً: بر فرض که کلام و الفاظ مفلس همانند صبی باشد، این در انشائیات است که نیازمند قصد می باشد، مثل مجنون و صغیر است، ولی اقرار از اخباریات است.

مورد بحث، اخباریات است. همان طور که دلیل دوم که شهید اشاره کرده که اقرار نسبت به غیر است، ناتمام است و توضیح آن در ادامه (فرع دوم از مسئله 6) خواهد آمد که طبق مبانی فقها مختلف خواهد شد. نظریه دوم که سیدنا الاستاد می گوید این است که این اقرار صحیح و نافذ است، دلیل بر این نظریه حدیث «اقرار العقلاء على انفسهم» می باشد. بر این اساس ظاهرا _ و الله العالم _ اين نظريه تمام است.

فرع دوم: این که شما می گویید این اقرار صحیح است کیفیت ادای مقرّ به، به مقرّ له چگونه است؟

بعضی می گویند خودش به مقرّ له بدهد و برخی می گویند باشد بعد از تقسیم شدن وضعش روشن شود.

اگر عمر و اقرار کرد که قالی یا ماشینش از همسایه است و گفتیم که اقرارش نافذ


1) «ولو أقر بعين فالوجه عدم السماع». (حسن بن يوسف حلى، ارشاد الاذهان، ج1، ص398)

2) سیدروح الله خمینی، تحریر الوسیله، ج 2، ص19

است، چگونه این ماشین را تحویل دهد؟ و چگونه باید عمل کرد که به غرماء خسارت وارد نشود، در این باره دو طریق ارائه شده است:

طریق اول: شیخ طوسی (1)و علامه حلی می گویند: بعد از اقرار مقرّ به (که ماشین است) به مقرّ له (که مثلا همسایه است) تحویل داده می شود.

چون بعد از این اقرار این ماشین از اموال مفلس نیست، مفلس مالی ندارد تا مزاحم با حق غرماء شده باشد، علامه در قواعد می فرماید:

لكن هنا مع القبول تسلّم إلى المقزله وإن قصر الباقي. (2)

«هنا» در مورد اقرار به عین است در مقابل، بحث دین که بحث قبل بود. ماشین و قالی به مقرّ له داده می شود، ترکه، وافی به سهم غرماء باشد یا نباشد، چون ماشین و قالی که ملک مفلس نیست.

اشکال این نظریه واضح است و آن این که، این ماشین از اموال مفلس نباشد، متوقف بر صحت اقرار باشد و صحت اقرار متوقف بر این است که با حق غرماء مزاحم نباشد و حسب الفرض همان گونه که شهید فرمود این اداء با سهم غرماء منافات دارد.

پس این طریق اشکال شهید «تنافی با حق غرماء» را دفع نمی کند و مصادر به مطلوب است.

طریق و نظریه دوم که محقق اردبیلی (3)و سیدنا الاستاد می گویند: حاکم بعد از اقرار ماشین را کنار بگذارد، سایر ترکه؛ اعم از زمین، کتاب و فرش همه را بفروشد، بعد از آن یا حقِّ غرماء ادا می شود و حجر رفع می شود یا سر بیست درصد غرماء بی کلاه می ماند، اگر غرماء به حق رسیدند، حجر رفع می شود، در این ظرف ماشین را به مقر له بدهد و دیگر با حق غرماء منافات ندارد. در فرض دوم که بیست تومان کم آمده حاکم ماشین را می فروشد به خاطر تعلّقِ حق غرماء به آن مقرّبه از بین رفته است، و شخصِ مقرّبه جهت اقرارش باید مثل یا قیمت آن را به مقر له بدهد، چون عین را نمی تواند بدهد. و


1) «فإن أقربعين وقال: العين التي في يدي لفلان فإن إقراره صحيح و يكون العين لمن أقر له بها»؛ (شیخ طوسی، المبسوط، ج 2، ص 272 و 273

2) علامه حلی، قواعد الاحکام، ج2، ص144

3) «والظاهر أنّ مراده عدم السماع بالنسبة إلى الغرماء فينبغي للحاكم أن يؤخّر تلك العين، فإن فضلت من الديون سلمها إلى المقزله ، والاباعها في الديون واغرم المدين مثلا أو قيمة له مهما قدر، ويحتمل بعيدا السماع ويسلّمها إلى المقزله» (مقدس اردبیلی، مجمع الفائده، ج 9، ص243)

این به منزله اتلاف می شود که «من أتلف مال الغير فهو له ضامن» که یا مثل یا قیمت را بدهد که با این کار حق غرماء نیز از بین نرفته است.

همان طور که سیدنا الاستاد در تحریر فرموده است، (1)که جمع بین عدم از بین رفتن حقِّ غرماء و حقِّ مقرّ له و اقرار این است که صبر کنند اگر حق غرماء کم نیامد به مقرّ له بدهد و اگر کم آمد بفروشند و به غرماء بدهد و سپس شخص مقرّ، ضامن مثل يا قیمت باشد.

تا اینجا اولین حکم شخص مفلس، یعنی ممنوعیت او از تصرف، بیان شد.

مسئله 7

اشاره

(بعد ما حكم الحاكم بحجر المفلس ومنعه عن التصرف في أمواله يشرع في بيعها و قسمتها بين الغرماء بالحصص و على نسبة ديونهم مستثنيا منها مستثنيات الدين. و قد مرت في كتاب الدين، وكذا أمواله المرهونة عند الديان، فان المرتهن أحق باستيفاء حقه من الرهن الذي عنده ولا يحاصه فيه سائر الغرماء ، كما مر في كتاب الرهن؛

بعد از آن که حاکم به حجر مُفلس حکم کرد و او را از تصرف در اموالش ممنوع ساخت، به فروختن اموال و تقسیم آن ها بین طلب کارها بر اساس سهم ها و نسبت دیون آن ها شروع می شود و مستثنیات دین استثنا می شود و مستثنیات در کتاب دیّن گذشت. هم چنین اموالی که نزد طلب کارها رهن می باشند استثنا می شود؛ زیرا مرتهن سزاوارتر است که حقش را از رهنی که نزد خودش است استیفا نماید و سایر طلب کارها در آن سهمی ندارند، چنان که در کتاب رهن گذشت

شرح و توضیح

در مسئله هفتم سه فرع بیان شده است:

فرع اول: فروش اموال مفلس و تقسیم آن بین طلب کاران به حصص که در حقیقت حکم دوم از احکام مربوط به مفلس است. حکم اول ممنوعیت از تصرف بود، حکم دوم تقسیم اموال اوست.

به این بیان، زیدِ مفلس صد تومان به چهار نفر بدهکار است: نفر اول بیست تومان،


1) سیدروح الله خمینی، تحریر الوسیله، ج 2، ص19

نفر دوم سی تومان، نفر سوم چهل تومان و نفر چهارم ده تومان طلب دارد، حصه های طلب کاران به ترتیب بیست از صد، 30 از صد، 40 از صد، 10 از صد می باشد.

اموال مفلس فروخته می شود، مثلاً مغازه او 30 تومان و زمین او 20 تومان فروخته می شود، پول مفلس هم ده تومان است و گاو او بیست تومان است، روی هم رفته با فروش اموال مفلس 80 تومان به دست می آید، این 80 تومان چگونه بین آن چهار تن تقسیم شود، نفر اول 20 درصد و نفر دوم 30 درصد، نفر سوم 40 درصد و نفر چهار به حساب 10 درصد می گیرد

پس دومین حکم از احکام محجور، فروش اموال و تقسیم به اندازه حصص است. چگونگی تقسیم این گونه است: هر طلب کار به نسبت حصه اش بر می دارد، لذا در صورتی که دیون بیشتر از اموال مفلس باشد به هرکس تمام طلب او داده نمی شود، بلکه به نسبت حصه ها و شراکت از طلب او کمتر داده می شود.

در بعضی از متون فقهی مثل تحریر، سه حکم برای محجور بیان کرده اند: حکم اول که منع از تصرف بود از مسئله 1 تا 7 بیان شده است، حکم دوم که قسمت و تقسیم بالحصص است در مسئله 7 بیان شده است که قسمتی از این حکم دوم در «شرایع» و «قواعد» همراه قسمت اموال بیان شده است و سپس مسئله استثنا کفن و مخارج از دین مطرح شده است.

سيدنا الاستاد این کار را انجام نداده است، در مسئله 7 سه حکم از احکام قسمت و در مسئله 21 بقیه احکام قسمت را بیان کرده است.

به نظر می رسد همان ترتیب فقها بهتر بوده است، می گویند یکی از احکام قسمت این است که خرج کفن و عیالش و خودش برداشته شود و بعد تقسیم شود، در «تحریر» متأسفانه اصل فرع در مسئله هفتم و بعضی از خصوصیات در مسئله 20 و 21 بیان شده است.

پس فرع یک از مسئله هفتم بیع اموال مفلس و قسمت آن بالحصص است؛ برخی عبارت ها چنین است:

حدائق: «قسمة ماله». (1)

مفتاح الكرامه: «في بيع ماله و قسمته». (2)


1) يوسف بحراني، حدائق الناضره، ج20، ص 407

2) سید جواد عاملی، مفتاح الكرامه، ج 5، ص328

جواهر: «في قسمة ماله». (1)

دلیل بر این که اموال مفلس باید فروخته شود و این گونه تقسیم شود چیست؟

دلیل بر این حکم:

اولاً: اتفاق مسلمانان است. ثانياً: در روایات بحث از محجوریت مفلس تصریح به این جهات شده است؛ برای نمونه روایت غیاث بن ابراهیم: مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَبِي الْقَاسِمِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ قُولَوَيْهِ عَنْ أَبِيهِ عَنْ سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى الْخَزَازِ عَنْ غِيَاتِ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِيهِ أَنَّ عَلِيَا علیه السَّلام كَانَ يُفَلِّسُ الرَّجُلَ إِذَا الْتَوَى عَلَى غُرَمَائِهِ ثُمَّ يَأْمُرُ بِهِ فَيُقْسَمْ مَالُهُ بَيْنَهُمْ بِالْحِصَصِ فَإِنْ أَبَى بَاعَهُ فَقَسَمَ بَيْنَهُمْ يَعْنِي مَالَهُ. (2)

تعبیر «بالحصص» یعنی تقسیم به حسب نسبت هر یک از طلب کاران.

فرع دوم از حکم دوم این است که می فرمایند: مستثنیات دین در اموال مفلس به فروش نمی رسد؛ یعنی اگر مفلس، خانه، خادم ،لباس، عبا، فرش، ماشین سواری که دارد و مورد احتیاج این محجور است. به این ها مستثنیات دین گفته می شود، این وسایل برای طلب دیّان به فروش نمی رسد. بر مدیون، فروش خانه ای که مورد حاجت است واجب نیست، خانه از مستثنیات دین است.

سیدنا الاستاد در مسئله 7 در عبارت: «مستثنيا منها مستثنیات الدین». (3)به این مطلب اشاره می کند.

اصل اين حكم في الجمله اولاً: مورد اتفاق است و ثانیاً: تعدادی از روایات دلالت بر این حکم دارند.

صاحب جواهر به دنبال متن شرایع فرموده: «و لايجبر المفلس على بيع داره التي يسكنها إجماعا محكي عن المبسوط». (4)ایشان اجماع را از مبسوط شیخ طوسی حکایت می کند که شخص مفلس بر فروش خانه ای که در آن زندگی می کند اجبار نمی شود.

صاحب مفتاح الکرامه می گوید: «و لاتباع دارالسکنی و لا خادمه و يباع فاضلهما، قد حكي الإجماع في المبسوط و الغنية على أنه لاتباع دار سكناه و لا خادمه الذي


1) محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج25، ص326

2) شیخ حر عاملی، وسائل الشيعه، ج 18، ص 416، ابواب الحجر، باب 6، ح1

3) سیدروح الله خمینی، تحریر الوسیله، ج 2، ص19

4) محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج 25، ص 334

يخدمه». (1)حکایت اجماع از مبسوط و غنیه شده که خانه مسکونی و خادمی که مورد حاجت است فروخته نمی شود.

ایشان همه خصوصیات را در اینجا بحث کرده است اما سیدنا الاستاد در مسئله 20 و 21 ذکر کرده است.

بحثی که در اینجا مطرح است یکی این است که مراد از «لا تباع الدار» حرمت فروش است یا رفع وجوب. در این مسئله احتمالاتی وجود دارد:

احتمال اول: در مفاد این روایات، مراد از «لاتباع الدار» حرمت بیع است، یعنی فروش خانۀ مفلس حرام است چه راضی باشد یا نباشد. این احتمال از جریان ابن ابی عمیر که در حدیث 5 از باب 11 آمده اخذ شده است:

مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيَّ بْنِ الْحُسَيْنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ هَاشِمٍ أَنَّ مُحَمَّدَ بْنَ أَبِي عُمَيْرٍ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ كَانَ رَجُلًا بَزَارَاً فَذَهَبَ مَالُهُ وَافْتَقَرَوَكَانَ لَهُ عَلَى رَجُلٍ عَشَرَةُ آلَافِ دِرْهَمٍ فَبَاعَ دَاراً لَهُ كَانَ يَسْكُنُهَا بِعَشَرَةِ آلَافِ دِرْهَمٍ وَحَمَلَ الْمَالَ إِلَى بَابِهِ فَخَرَجَ إِلَيْهِ مُحَمَّدُ بْنُ أَبِي عُمَيْرٍ فَقَالَ: مَا هَذَا فَقَالَ: هَذَا مَالُكَ الَّذِي لَكَ عَلَيَّ قَالَ: وَرِثْتَهُ قَالَ: لَا قَالَ: وُهِبَ لَكَ قَالَ: لَا فَقَالَ: هُوَ مِنْ ثَمَنِ ضَيْعَةٍ بِعْتَهَا فَقَالَ: لَا فَقَالَ: مَا هُوَ فَقَالَ: بِغَتْ دَارِيَ الَّتِي أَسْكُنُهَا لِأَقْضِيَ دَيْنِي فَقَالَ: مُحَمَّدُ بْنُ أَبِي عُمَيْرٍ حَدَّثَنِي ذَرِيحَ الْمَحَارِبِيُّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السَّلام قَالَ : لَا يُخْرَجُ الرَّجُلُ مِنْ مَسْقَطِ رَأْسِهِ بِالدَّيْنِ ارْفَعْهَا فَلَا حَاجَةَ لِي فِيهَا وَإِنِّي تَحْتَاجٌ فِي وَقْتِي هَذَا إِلَى دِرْهَم - وَمَا يَدْخُلُ مِلْكِي مِنْهَا دِرْهَمْ؛ (2)

حاصل این جریان این است با این که ابن ابی میر محتاج پول بود، مدیون خانه مسکونی خود را فروخت و طلب ابن ابی عمیر را داد، ولی ایشان قبول نکرد و گفت: با این که در نهایت احتیاج هستم این را نمی گیرم، چون بیع و فروش این خانه حرام بوده است. امام علیه السَّلام هم فرموده: دائن حق ندارد مدیون را مجبور به ترک خانه مسکونی اش نماید.

این روایت معتبر است، چون طریق مرحوم صدوق به ابن هاشم صحیحه است.

از این که ابن ابی عمیر که از فقهاست این پول را نگرفته، توهم شده است که فروش خانه مدیون حرام بوده است، مدیون خانه خود را بر ادای دین نباید بفروشد، لذا ابن ابی عمیر با احتیاجی که داشت نگرفته است.


1) سیدجواد عاملی، مفتاح الكرامه، ج 5، ص 332

2) شیخ حر عاملی، وسائل الشيعه، ج 18، ص 341 و 342، ابواب الدین و القرض، باب 11، ح 5

پس، از این روایت برداشت شده که فروشِ مستثنیات دین، حرام است. این احتمال شاید قائل معتبری هم ندارد، یعنی فقیهی ملتزم شده باشد که این فروش با رضایت مدیون حرام است، لذا صاحب جواهر می گوید: این احتمال خلاف اجماع و ضرورت فقه است. «إذ لاريب في جوازه، بل لا أجد خلافافيه، ويمكن دعوى الإجماع أو الضرورة على خلافه». (1)

محقق حلی در شرایع می فرماید: «و لايجبر المفلس على بيع داره التي يسكنها». (2)از این عبارت هم عدم وجوب فهمیده می شود نه حرمت فروش، لذا با قرائن خارجیه مراد از تعبیر به «لاتباع» عدم وجوب می شود.

احتمال دوم: فروش خانه مسکونی مدیون، واجب است، فرقی بین خانه مسکونی و زمین زراعی و وسایل آن نیست.

این احتمال را اکثر عامه قائل شده اند و می گویند: خانه مسکونی استثناء نشده است. از امامیه هم ابن جنید می گوید: فروش خانه مسکونی واجب است، اما برای دیان مستحب است که نگیرند و او را وادار به فروش نکنند و رهایش کنند.

لذا صاحب مفتاح الکرامه می فرماید: «و حكي عن أبي علي أنه يستحب أن لا يطلب الغرماء بيع الدار والخادم و ثياب التجمل». (3)مراد از ابی علی، ابن جنید است که می گوید: مستحب است بر غرماء این شخص مدیون را وادار به فروش خانه و خادم و ثیاب تجمل نکنند.

برای این احتمال:

اولاً: استدلال به عمومات ادای دین شده است، بر این مدیون برای ادای دین واجب، زمین یا خانه اش را بفروشد و اداء دین کند. ادای دین متوقف بر فروش خانه است و لذا واجب خواهد بود.

ثانيا: استدلال به روایت سلمة بن کهیل شده است:

وعنه عن أبيه عن الحسن بن محبوب عن عمرو بن أبي المقدَامٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ سَلَمَةَ بْنِ كَهَيْلِ قَالَ: سَمِعْتُ عَلِيَا علیه السّلام يَقُولُ لِشُرَيحِ _ انْظُرَ إِلَى أَهْلِ المَغلِ وَالْمَظَلِ وَدَفْعِ حُقُوقِ النَّاسِ مِنَ أَهْلِ الْمَقَدَّرَةِ وَالْيَسَارِ مِمَّنْ يُدَلِي بِأَمْوَالِ الْمُسْلِمِينَ إِلَى الْحُكَّامِ فَخُذْ لِلنَّاسِ بِحُقُوقِهِمْ


1) محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج25، ص335

2) نجم الدین حلی، شرایع الاسلام، ج 2، ص82

3) سید جواد عاملی، مفتاح الكرامه، ج 5، ص 9

مِنْهُمْ وَبِعْ فِيهِ الْعَقَارَ وَالدِّيَارَ فَإِنِّي سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ صلّى الله عليه وآله يَقُولُ مَظَلَّ المُسْلِمِ الموسِرِ ظُلْم لِلْمُسْلِمِينَ وَمَنْ لَمْ يَكُنْ لَهُ عَقَارُ وَلَا دَارُ وَ لَا مَال فَلَا سَبِيلَ عَلَيْهِ الْحَدِيثَ. (1)

در مورد اهل مطل (یعنی کسی که در ادای دین مسامحه می کند) حضرت فرمودند: زمین و خانه او فروخته می شود و سپس حضرت فرمودند: اگر کسی مال و خانه ندارد رهایش کنید.

ولی این احتمال واضح البطلان است، چون عمومات به صحیحه حلبی و روایات متعدد دیگر در مستثنیات دین تخصیص خورده است. روایت هم اولاً: ضعف سندی دارد. چون سلمة بن کهیل توثیق نشده است. ثانیاً: پیشتر بیان شد که روایات، خلاف ضرورت فقه امامیه است و تمام فقها در طول تاریخ فقه از این اعراض کرده اند، لذا روایت، خلاف تسالم و ضرورت فقه است و این روایت اگر سندش هم معتبر باشد، ساقط است.

بر فرض هم اگر تعارض با صحیحه حلبی داشته باشد، این روایت موافق عامه است و باید ترک شود.

لذا جماعتی از محققان این روایت را حمل بر تقیه کرده اند و این حمل بر تقیه حمل خوبی است و در مقام تعارض چاره ای از آن نیست.

علاوه بر این اشکالات، روایت ضعف دلالی دارد. اهل مطل، یعنی کسانی که مسامحه می کنند؛ امروز و فردا می کند این ها باید خانه شان فروخته شود و مورد بحث که مطلق مدیون باشد را شامل نمی شود.

احتمال سوم: مستفاد از روایات، عدم وجوب بيع مستثنیات ،است، لذا سيدنا الاستاد (2)از وجوب بیع، مستثنیات را استثنا کرد، حاکم باید همه اموال را بفروشد اما خانه مسکونی استثنا شده است، فروش گاو و خانه غیر ضروری واجب است، اما فروش خانه مسکونی واجب نیست.

لذا محقق حلی می گوید: «لایجبر» یعنی الزام به فروش ندارد نه این که حرام است. روایات متعدد هم بر این مطلب دلالت دارد؛ همانند صحیحه حلبی:

«مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيَّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنِ النَّضْرِ بْنِ سُوَيْدٍ عَنِ الْحَلَبِيَّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللهِ علیه السّلام قَالَ: لَا تُبَاعُ الدَّارُ وَلَا الْجَارِيَةُ فِي الدَّيْنِ وَذَلِكَ أَنَّهُ لَا بُدَّ لِلرَّجُلِ مِنْ ظِلَّ يَسْكُنُهُ وَخَادِمٍ يَخْدُمُهُ؛ (3)


1) شیخ حر عاملی، وسایل الشیعه، ج 18، ص 343، ابواب الدین و القرض، باب 11، ح 9

2) «مستثیا منها مستثیات الدین»؛ (سید روح الله خمینی، تحریر الوسیله، ج 2، ص 19)

3) شیخ حر عاملی، وسائل الشيعه، ج 18، ص 340 ، ابواب الدین و القرض، باب 11، ح 1

خانه مسکونی و خادم شخص فروخته نمی شود، چون باید خانه ای داشته باشد که در آن زندگی کند و خادمی که به او خدمت می کند.

و معتبره ابن زیاد:

وَعَنْ عَلِيَّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ وَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ جَمِيعاً عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ عَبْدِ الْحَمِيدِ عَنِ ابْنِ زِيَادٍ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللهِ علیه السّلام إِنَّ لِي عَلَى رَجُلٍ دَيْناً وَ قَدْ أَرَادَ أَنْ يَبِيعَ دَارَهُ فَيَقْضِيَنِي فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللهِ علیه السّلام: أُعِيذُكَ بِاللَّهِ أَنْ تُخْرِجَهُ مِنْ ظِلَّ رَأْسِهِ؛ (1)

امام صادق علیه السّلام می فرماید نکند کسی خانه اش را به خاطر دینش بفروشد و بی خانه شود.

این روایت را صاحب جواهر (2)تعبیر به خبر کرده است اما معتبره است:

وَ عَنْ عَلِيَّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ وَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ جَمِيعاً عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ عَبْدِ الْحَمِيدِ عَنِ ابْنِ زِيَادٍ.

تا ابن ابی عمیر همه موثق هستند، ابراهیم بن عبدالحمید هم به سه نحو قرائت شده است:

ابراهیم بن عبد الحميد و ابراهیم بن عثمان قطعاً ثقه است. شیخ طوسی در استبصار (3)عن ابراهیم بن ابی زیاد دارد که او هم قطعاً ثقه است.

این ها همه یک فرد هستند و سه تعبیر «ابراهیم بن عبد الحميد» یا «ابراهیم بن عثمان» و یا «ابراهیم بن ابی زیاد» از آن شخص شده است، چون ابراهیم پسر عثمان بوده است و نوه ابی زیاد است و به این فرد به اعتبار پدر بزرگش ابراهیم بن ابی زیاد نیز می گویند.

اینکه صاحب وسائل نوشته: «عن ابن زیاد» اشتباه است عبارت: «ابراهیم بن ابی زیاد» درست است؛ همان طور که در استبصار ،آمده یا ابراهیم بن عبدالحمید همان طور که در كافى (4)و التهذیب (5)آمده است.


1) شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج 18، ص 340 و 341، ابواب الدین و القرض، باب 11، ح 3

2) «خبر عثمان بن زیاد»؛ (محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج25، ص335)

3) «عَنْهُ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ عَبْدِ الْحَمِيدِ عَنْ زُرَارَةَ قَال»؛ (شیخ طوسی، الاستبصار، ج 3، ص 6)

4) «عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ وَ مُحَمَّدُ بْنُ إِسْمَاعِيلَ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ جَمِيعاً عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ عَبْدِالْحَمِيدِ عَنْ عُثْمَانَ بْنِ زِيَادٍ قَال»؛ (کلینی، کافی، ج 5، ص 97 )

5) «عَنْهُ عَنْ عَلِيٌّ عَنْ أَبِيهِ وَ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ جَمِيعاً عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ عَبْدِالْحَمِيدِ عَنْ زرارَةَ قَال»؛ (شیخ طوسی، تهذيب الاحكام، ج 6، ص 187)

و روایات معتبره دیگری که دلالت بر این مطلب دارند که حاکم اسلامی حق ندارد خانه مسکونی شخص مدیون را بفروشد و تقسیم و فروش اموال باید از غیر مستثنیات دین باشد.

فرع سوم: عدم جواز بیع عین مرهونه مفلس است؛ مثلا در بین غرماء صاحب ده تومان در مثال گذشته، به ازای ده تومان، قالی مدیونِ مفلس را رهن گرفته است، این قالی نزد زید ،عین مرهونه است، این قالی جزء اموال مدیون است و زید یکی از غرماء است.

در این مورد، حاکم زمین یا گاو و یا کتاب را می فروشد و بین غرماء تقسیم می کند، ولی حق ندارد این قالی را که عین مرهونه است

بفروشد، این قالی اختصاص به زید و مرتهن دارد، چون مرتهن ده تومان داده است و در مقابل آن قالی را رهن گرفته است.

مرتهن قالی را می فروشد و ده تومان خود را بر می دارد و ضرری نمی بیند و اگر پانزده تومان فروخته است، پنج تومان اضافه را به حاکم می دهد و غرماء در آن شریک اند. و اگر قالی را هشت تومان فروخت، به حاکم می گوید دو تومان مانده است و با دیگر غرماء در سایر اموال شریک می شود.

پس فرع سوم این است که عین مرهونه اختصاص به مرتهن دارد، حاکم حق تصرف در آن ندارد، سایر غرماء هم از آن حقی ندارند.

این فرع سوم از حکم دوم از احکام حجر، حكم دوم حجر وجوب قسمت است، عین مرهونه وجوب قسمت ندارد.

در این باره کلمات فقها را ملاحظه کنید:

سيدنا الاستاد در تحریر می فرماید: «و كذا أمواله المرهونة عند الديان، فان المرتهن أحق باستيفاء حقه من الرهن الذي عنده ولا يحاصه فيه سائر الغرماء، كما مر في كتاب الرهن. (1)

«ولا يحاصه فيه سائر الغرماء» یعنی چه؟ یعنی سه نفر دیگری که طلب دارند باید از عین مرهونه چشم پوشی کنند و حق ندارند بگویند باید عین مرهونه بین آن ها تقسیم شود.

علامه در قواعد می فرماید: «و حق المرتهن أقدم في حق الحي والميت». (2)


1) سیدروح الله خمینی، تحریر الوسیله، ج 2، ص19

2) علامه حلى، قواعد الاحكام، ج 2، ص123

«حق المرتهن اقدم»، یعنی قالی اختصاص به مرتهن دارد، حق مرتهن، تقدم بر حق سایر طلب کاران دارد.

محقق در شرایع می فرماید:

والمرتهن أحق باستيفاء دينه من غيره من الغرماء سواء كان الراهن حيا أو ميتا على الأشهر ولو أعوز ضرب مع الغرماء بالفاضل.

حال دلیل بر این حکم چیست؟ چرا عین مرهونه اختصاص به مرتهن دارد. (1)

برای این مدعا سه دلیل بیان شده است:

1.

مسئله اتفاقی است و همه فقها می گویند حق مرتهن تقدم دارد.

2.

حق مرتهن تقدم زمانی بر حق غرماء دارد. اگر این رهن صحیح بوده است؛ مثلا روز اول انجام شده و حجر روز دهم ماه انجام شده است و قالی روز اول متعلق حق مرتهن شده است و روز دهم ماه حق سایر غرماء شده است، پس از حیث زمان مقدم است و لذاعين قالی، اختصاص به مرتهن پیدا می کند.

3.

غرض از رهن، استفاده مرتهن از عین مرهونه است، که اگر مدیون نتوانست پول را بدهد، سرِ مرتهن کلاه نرود و پول خود را بتواند از عین مرهونه بردارد.

همان طور که صاحب مفتاح الکرامه به آن اشاره نموده است:

وأن ذلك من خصائص الرهن و فوائده لأن فائدة الرهن شرعا ولغة و عرفا اختصاص المرتهن بالاستيفاء. (2)

در مکاسب شیخ انصاری نیز چهار حق از حقوق را به تفصیل بیان می کند:

1.

حقوق موقوف عليه؛

2.

حق مجنی علیه به عبد جانی؛

3.

حق مرتهن به عین مرهونه؛

4.

حق ام ولد.

در همه این موارد عین متعلق حق است.

نکته: دو روایت در این فرع میگوید حق مرتهن تقدم ندارد:

1. روایت عبدالله بن حکم:

1) نجم الدین حلی، شرایع الاسلام، ج 2، ص71

2) سیدجواد عاملی، مفتاح الكرامه، ج 5، ص 175

مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ حَسَّانَ عَنْ أَبِي عِمْرَانَ الْأَرْمَنِيَّ عَنْ عَبْدِ اللهِ بْنِ الْحَكَمِ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللهِ علیه السَّلام عَنْ رَجُلٍ أَفْلَسَ وَ عَلَيْهِ دَيْنَّ لِقَوْمٍ وَ عِنْدَ بَعْضِهِمْ رُهُونٌ وَلَيْسَ عِنْدَ بَعْضِهِمْ فَمَاتَ وَلَا يُحِيطُ مَالُهُ بِمَا عَلَيْهِ مِنَ الدَّيْنِ قَالَ: يُقْسَمُ جَمِيعُ مَا خَلَّفَ مِنَ الرُّهُونِ وَ غَيْرِهَا عَلَى أَرْبَابِ الدَّيْنِ بِالْحِصَص. (1)

فرض کنید یکی از غرماء که صاحب ده تومان است بابت قرض خود به مفلس، قالی او را رهن گرفته است و این قالی الان نزد زیدِ مفلس موجود است، سیدنا الاستاد و مشهور می گویند: عین مرهونه (قالی) نباید قسمت شود و حاکم نباید در آن تصرف کند.

ولی مفاد روایت این است که عین مرهونه ضمیمه به باقی ترکه می شود و همه بین غرماء طبق حصّه های هر یک تقسیم می شود.

2. روایت سلیمان بن حفص:

وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى بْنِ عُبَيْدِ عَنْ سُلَيْمَانَ بْنِ حَفْصِ المَرْوَزِي قَالَ: كَتَبَتُ إِلَى أَبِي الْحَسَنِ علیه السَّلام فِي رَجُلٍ مَاتَ وَعَلَيْهِ دَيْ-نَّ وَ لَمْ يُخَلَّفَ شَيْئاً إِلَّا رَهْنا فِي يَدِ بَعْضِهِمْ فَلَا يَبْلُغُ ثَمَنُهُ أَكْثَرَ مِنْ مَالِ المَرْتَنِ أَ يَأْخُذُ بِمَالِهِ أَوْ هُوَ وَ سَائِرُ الدُّيَّانِ فِيهِ شُرَكَاءُ فَكَتَبَ علیه السَّلام جَمِيعُ الدُّيَّانِ فِي ذَلِكَ سَوَاءٌ يَتَوَزَعُونَهُ بَيْنَهُمْ بِالْحِصَصِ الْحَدِيثَ. (2)

این روایت هم فرع مورد بحث را مورد سؤال قرار داده است که با عین مرهونه نزد مفلس چه باید کرد؟ امام علیه السَّلام می فرماید: عین مرهونه بین همه غرماء طبق حصص تقسیم می شود.

با وجود این دو روایت، وجوه سه گانه ای که گذشت اجتهاد در مقابل نص است و برای آن ها مجالی نیست.

ظاهرا _ والله العالم _ این دو روایت قابل استدلال نیست، چون اولا: از جهاتی ضعف سندی دارد و ثانیاً: ضعف دلالی دارد.

گفته اند: ضعف سندی روایت اول بدین جهت است که طریق مرحوم شیخ به محمد بن حسان ضعیف است، ولی این اشکال مهم نیست، چون مرحوم صدوق نیز از محمد بن حسان این روایت را نقل کرده است و طریق ایشان صحیح است.

ولی اشکال مهم در این سند «محمد بن حسان عن ابی عمران الارمنی» که اسم


1) شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج 18، ص 405، کتاب الرهن، باب 19، ح1

2) همان، ج 2

موسی بن رنجبیع است که ایشان توثیق نشده است، علاوه بر این که عبدالله بن حکم و محمد بن حسان نیز توثیق نشده اند. هم چنین این روایت مورد اعراض اصحاب واقع شده است و لذا قابل استدلال نمی باشد.

روایت دوم هم از ناحیه سلیمان بن حفص مروزی، ضعف سندی دارد، چون ایشان در کتاب های رجال توثیق نشده است، سند این حدیث دو مخوب نقل نشده است و مصحّح هم اشتباه کرده است.

مرحوم صاحب وسائل می گوید:

وَبِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى بْنِ عُبَيْدٍ عَنْ سُلَيْمَانَ بْنِ حَفْصِ الْمَرْوَزِيَّ.

اگر این سند باشد دو اشکال دارد:

1.

سليمان بن حفص توثیق نشده است؛

2.

عیسی بن عبید هم توثیق نشده است.

مصحح در پاورقی اشاره کرده که صاحب وسائل (1)اشتباه کرده است و حاصلش این

است که سند این روایت «محمد بن عیسى عن عبيد عن سيلمان بن حفص» در تهذیب (2)و فقیه (3)آمده است، مصحح می گوید: سند این گونه است، که عنوان عبيد مطلق ذکر شده است، لذا باید ببینیم عبید مطلق در رجال توثیق شده است یا خیر؟ لذا مشکل دو چندان می شود.

بنابر نقل مصحح از سه ناحیه اشکال است:

1.

عبيد مطلق؛

2.

سلیمان مطلق؛

3.

سليمان بن حفص مروزی.

در مورد بحث بررسی هر سه مورد نیاز نیست، چون نتیجه تابع آخس مقدمات است، سلیمان بن حفص ثقه نیست و عبید مطلق، وسليمان مطلق ثقه باشد یا نباشد.

ولی به نظر می رسد که مصحح هم اشتباه کرده است چون در تهذیب و فقیه سند این گونه است:


1) «في نسخة زيادة عن عبيد بن سليمان»؛ (شیخ حر عاملی، وسائل الشيعه، ج 18، ص 405)

2) «رَوَى مُحَمَّدُ بْنُ عِيسَى بْنِ عُبَيْدٍ عَنْ سُلَيْمَانَ بْنِ حَفْصِ المروزي»؛ (شیخ طوسی، تهذیب الاحکام، ج 7، ص178)

3) «رَوَى مُحَمَّدُ بْنُ عِيسَى بْنِ عُبَيْدٍ عَنْ سُلَيْمَانَ بْنِ حَفْصِ الْمَرْوَزِي»؛ (شيخ صدوق، من لا يحضره الفقيه، ج3، ص310)

رَوَى مُحَمَّدُ بْنُ عِيسَى بْنِ عُبَيْدٍ عَنْ سُلَيْمَانَ بْنِ حَفْصِ الْمَرْوَزِي. (1)

مصحح دو «عن» اضافه کرده است. در مصادر اصلی این دو «عن» نیست. نتیجه آن که این روایت طبق نقل صاحب وسائل، از دو جهت، بنابر نقل مصحّح از سه جهت و بنابر مصدر اصلی از یک جهت مشکل دارد.

همان طور که این دو روایت ضعف دلالی نیز دارد، چون مورد بحث شما مفلس زنده است، لذا اگر ملاحظه کنید متون فقهی را دو بحث مطرح کرده اند. اگر مفلس زنده است چه می شود، اگر مفلس مرده است چه می شود، بحث فعلی ما در مفلس زنده است، ولی این دو روایت، حکم مفلس میت را می گویند. در نتیجه روایت ارتباطی با موضوع بحث ندارد

مسئله 8

اشاره

إن كان من جملة مال المفلس عين اشتراها وكان ثمنها في ذمته كان البائع بالخيار بين أن يفسخ البيع ويأخذ عين ماله وبين الضرب مع الغرماء بالثمن ولو لم يكن له مال سواها؛

اگر جزء اموال مفلَّس، عینی باشد که آن را خریده و ثمن آن در ذمّه اش باشد، بایع مخيّر است بین این که معامله را فسخ کند و عین مالش را تحویل بگیرد _ ولو این که مفلَّس مالی غیر از آن عین نداشته باشد _ و بین این که با طلب کارها به واسطۀ پولی که طلب دارد شریک شود.

شرح و توضیح

سومین حکم مفلس که از مسئله 8 تا 20 شروع میشود و حدود دوازده مسئله به آن پرداخته شده است، عنوان «اختصاص الغريم بعين ماله» است.

اموری در این مسئله بحث و بررسی می شود: اول فرع توضیح داده می شود. دوم: كلمات فقها ملاحظه می شود. سوم: دلیل در مسئله بیان می شود. چهارم: خصوصیات حکم سوم اشاره می شود که در مسئله 9 تا 20 می آید.

امر اول: توضیح موضوع فرع این که، در مثال گذشته دیّان چهار نفر بودند، مقدار دین


1) شیخ طوسی، تهذيب الاحكام، ج 7، ص 178 و شيخ صدوق، من لا يحضره الفقیه، ج 3، ص310

صد تومان و مقدار ترکه هشتاد تومان بود، صاحب ده تومان فرض کنید زید است، این زید که ده تومان از عمر و طلب دارد به خاطر، زمینی است که به ده تومان به عمر و در ذمه فروخته است، عمر و تمکن از پرداخت این ده تومان در ذمه را ندارد. در این مثال عین مال فروشنده که زمین است موجود می باشد.

از این چهار نفر دیّان فقط مبیع زید قائم بعینه و موجود است.

در این فرض، فقها می فرمایند: این زمین به زید داده می شود و صاحب عین، احق و اولی به آن می باشد و حاکم حق تصرف در این زمین را ندارد.

امر دوم: ملاحظه کلمات فقهاست که باید در آن ها خوب دقت شود.

سیدنا الاستاد در تحریر الوسیله می فرماید:

إن كان من جملة مال المفلس عين اشتراها وكان ثمنها في ذمته كان البائع بالخياربين أن يفسخ البيع ويأخذ عين ماله وبين الضرب مع الغرماء بالثمن ولو لم يكن له مال سواها. (1)

عین در مثال، زمین زید است، در این ترکه که فرض شد، زمینی وجود دارد که از زید خریده است و عین این زمین موجود است پس الآن در ترکه زمینی است که پولش داده نشده است و ثمن این ،زمین در ذمه فرد است. در این جا صاحب زمین (زید) اختیار دارد می تواند عین زمین را برگرداند و می تواند از حاکم بخواهد این زمین را جزء ترکه و بفروشد و سهمش را مانند سائر غرما از کل ترکه بردارد.

«ولو لم يكن مال سواها» این تخییر دو صورت دارد:

1.

مفلس غیر زمین چیزی ندارد و چهار نفر دیّان دارد، زمین را هم فروشنده دست گذاشته است.

2.

مفلس غیر زمین، مال دیگری، مانند مغازه، کتاب و قالی دارد.

در کدام مورد مالک احق است؟ سیدنا الاستاد و جماعتی از فقها می گویند: فرق ندارد در هر دو صورت احق است.

مرحوم علامه در قواعد نیز همین طور فرموده است:

«و من وجد من الغرماء عين ماله كان أحق بها من غيره وإن لم يكن سواها». (2)


1) سیدروح الله خمینی، تحریر الوسیله، ج 2، ص19

2) علامه حلى، قواعد الاحكام، ج 2، ص 147

صاحب حدائق نیز می گوید:

المشهور بين الأصحاب _ رضوان الله عليهم _ أن من وجد منهم عين ماله كان له أخذها وان لم يكن سواها، وله أن يضرب بدينه مع الغرماء سواء حصل في المال وفاء أم لا. (1)

در مقابل، مرحوم شیخ طوسی می گوید: اگر ترکه به اندازه دیون نبود، صاحب مال و متاع اولی نیست.(2)

امر سوم: دلیل این حکم است که برای مدعای مشهور دو دلیل بیان شده است:

دلیل اول ادعای اجماعی است که از کلمات فقها در این مسئله استفاده می شود.

همان طور که صاحب جواهر به آن تصریح کرده است. (3)

دلیل دوم تعدادی از روایات معتبره می باشد،

همانند صحیحه عمر بن یزید:

وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى عَنِ الْعَبَّاسِ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى عَنْ عُمَرَيْنِ يَزِيدَ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ علیه السَّلام قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الرَّجُلِ يَرْكَبُهُ الدَّيْنُ فَيُوجَدُ مَتَاعُ رَجُلٍ عِنْدَهُ بِعَيْنِهِ قَالَ لَا يُحَاصُّهُ الْغُرَمَاءُ. (4)

این روایت صحیحه و دلالتش واضح است، به این که فردی مفلس شده،، متاعی از یکی از دیّان نزد این مفلس است، حضرت فرمودند: این متاع اختصاص به صاحب متاع پیدا می کند و دیگر غرماء در آن حقی ندارند.

کل این 12 مسئله آینده باید از تعبیر «لایخاصمه» استفاده شود.

درباره دلالت روایت پرسش هایی مطرح است؛ پرسش اول شما از کجا می دانید که این روایت در مورد شخص محجور است، چون روایت دو فرض دارد:

1.

این فرد مفلس است و دین فراگیر دارد، ولی هنوز حاکم حکم به حجر او نکرده است.

2.

این فرد محجور شده است.

پرسش دوم: بحث در جایی است که مفلس زنده باشد، این مطلب از کجای روایت استفاده می شود، شاید مرده باشد.


1) يوسف بحرانی، حدائق الناضره، ج 20، ص393

2) شيخ طوسى، المبسوط، ج 2، ص 250

3) محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج 25، ص 295

4) شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج 25، ص 415، کتاب الحجر، باب 5 ح 2

پرسش سوم: وفاء از کجا آمد، شما مطلق می خواهید.

دربارۀ این که روایت، مفلسِ زنده را می گوید می توان به قرینه های چهارگانه، تمسک کرد:

قرینه اول: اجماعی است که محقق اردبیلی در مجمع الفائدة ادعا کرده است و می گوید:

وكأنه خص بالمحجور عليه للفلس مع حلول دين صاحب المتاع حين الحجر وحياته بالإجماع. (1)

ایشان می فرماید: دلیل بر این که مقصود، مفلسِ زنده است به خاطر اجماع فقها و برداشت آن ها از روایت است.

قرینه دوم: در این روایت کلمه «یرکبه الدین اختصاص» به مفلسِ زنده دارد، شاهد این ادعا تعریفی است که فقها؛ از جمله شیخ طوسی برای مفلس کرده اند: «والمفلس في الشريعة هو الذي ركبته الديون وماله لايفي بقضائها ». (2)«من ركبه الدین» اصطلاحی است که در شریعت برای شخص مفلس، یعنی کسی که دیونش از اموالش بیشتر است به کار برده می شود.

قرینه سوم: در این روایت، کلمه «عنده» آمده که ظهور در حیات شخص مفلس دارد، کسی که مرده و بین اموات است، تعبیر «عنده» برای او معنا ندارد. اگر مرده است اموال او نزد ورثه اش است نه شخص خریدار.

قرینه چهارم: در این روایت، تعبیر «محاصمه و یا مخاصمه» آمده _ که هر دو به یک معناست، _ دیّان، مزاحم صاحب متاع نشوند، که این تعبیر در مورد مفلسِ زنده معنا دارد.

علاوه بر این که بر فرض این قرائن اربعه، مخصوص مفلس و سبب اطمینان نباشد، ولی اطلاق روایت مورد بحث را شامل می شود.

مقتضای اطلاق این است که متاع و زمین، اختصاص به فروشنده دارد، چه شخص مفلس زنده باشد یا مرده.

نکتۀ دیگری که در این روایتِ مورد بحث مطرح است، این است که این روایت


1) مقدس اردبیلی، مجمع الفائده، ج 9، ص251

2) شیخ طوسى، المبسوط، ج 2، ص 250

می گوید: آن زمین از آنِ زید فروشنده است، آن زمین و متاعی که پولش داده نشده است، به صاحب آن داده بشود.

تعبیر «لایحاصه» در روایت که می گوید: غرماء در این زمین سهم ندارند، بیشتر از این دلالتی ندارد

موضوع مورد بحث این است که کیفیت ملکیت فروشنده در مورد این زمین چگونه است، این مفلس دو سال پیش این زمین را خریده و خیارات آن تمام شده است، این که روایت می گوید «این زمین اکنون از فروشنده است»، معنای آن چیست؟ در این باره دو احتمال است:

احتمال اول که مشهور و سیدنا الاستاد (1)می گویند، این است که فروشنده عقد و فروش دو سال قبل را فسخ کند و «فسختُ» بگوید آن عقد را بر هم بزند بعد از آن «تراد عینین» صورت پذیرد؛ زمین به مالکش و پول هم به مالک آن بر می گردد.

پس معروف و مشهور می گویند: مراد از این که این زمین اختصاص به فروشنده دارد، این است که فروشنده عقد را برهم بزند و بعد زمین به جای خودش بر می گردد، یعنی مراد از اختصاص، ثبوت خیار برای فروشنده است، یعنی فروشنده می تواند عقد را به هم بزند و زمین را بگیرد و یا این که به حاکم بگوید زمین با ترکه فروخته شود و من هم با غرما سهم ببرم.

محقق اردبیلی در این باره می فرمایند: «و الظاهران المراد برجوع صاحب العين إليها فسخ العقد الذي كان موجبا لملكية المفلس وأخذها». (2)مراد از رجوعِ صاحبِ متاع، فسخ عقد است.

صاحب جواهر نیز می فرماید:

المراد منه ولو بضميمة كلام الأصحاب فسخ العقد. (3)

احتمال دوم این است که می گویند دادن این زمین به صاحب آن حکم تعبدی است، حکم اسلامی در این مورد این است که این زمین با این که ملک مفلس است، به زید فروشنده داده شود.


1) «إن كان من جملة مال المفلس عين اشتراها وكان ثمنها في ذمته كان البائع بالخياربين أن يفسخ البيع ويأخذ عين ماله وبين الضرب مع الغرماء بالثمن ولو لم يكن له مال سواها»؛ (سیدروح الله خمینی، تحریر الوسیله، ج 2، ص19)

2) مقدس اردبیلی، مجمع الفائده، ج 9، ص249

3) محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج 25، ص 296

معنای «لايخاصمه» این است که در مقام ادا و وفانه در تملک غرما مزاحم نشوند؛ یعنی حاکم این زمین را به حکم شرع به صاحب قبلی آن بدهد و غرما چیزی نگویند. و این حکم تعبدی است.

این احتمال را صاحب حدائق ذکر کرده است:

لايخفى أن ما ذكروه من الخيار في صورة جواز أخذ العين في الحي أو الميت وانه يتخير بين أخذ العين أو الضرب مع الغرماء لا أعرف له دليلا واضحا، فان الروايات انما اشتملت على أخذ العين، وظاهرها ان ذلك هو مقتضى الحكم شرعا. (1)

روایاتِ حکم تعبدی را می گوید که این زمین باید به فروشنده داده شود.

ظاهراً فرمایش سيدنا الاستاد به تَبَعِ مشهور تمام است؛ اولاً: به جهت اجماع فقها و ثانیاً: چون در باب ،معاملات، حکم تعبدی نادر است،

نکتۀ دیگر در این مسئله در کلمه «ولو لم يكن له مال سواها» است. این مفهوم طبق بعضی از متون مثل تحریر (2)و قواعد (3)مشخص و واضح است، چون گاهی شخص مفلس، ترکه ای غیر این زمین ندارد، کل ما ترک همین زمین است و گاهی این مفلس این زمین، گوسفند و گاو را هم دارد، هر دو است، اگر از قبیل اول باشد «لیس له ما سواها» و اگر از قبیل دوم است «له ما سواها» است.

و کلام امام علیه السّلام در صحیحه عمر بن یزید که «لا يخاصمه الغرماء » اطلاق دارد، در فرض اول و دوم هر دو فرض می گوید که غرماء صاحب زمین را مزاحمت نکنند و در هر دو فرض صاحب متاع اولی و احق می باشد.

مسئله 9

اشاره

الظاهر أن هذا الخيار ليس على الفور، فله أن لايبادر بالفسخ والرجوع بالعين نعم ليس له الإفراط في تأخير الاختيار بحيث تعطل أمر التقسيم على الغرماء، ولو وقع منه ذلك خيره الحاكم بين الأمرين فإن امتنع ضربه مع الغرماء بالثمن؛

ظاهراً این خیار فوری نیست؛ پس می تواند به فسخ آن و برگرداندن فوری عین مبادرت


1) يوسف بحراني، حدائق الناضره، ج20، ص396

2) «إن كان من جملة مال المفلس عين اشتراها وكان ثمنها في ذمته كان البائع بالخياربين أن يفسخ البيع ويأخذ عين ماله وبين الضرب مع الغرماء بالثمن ولو لم يكن له مال سواها»؛ (سیدروح الله خمینی، تحریر الوسیله، ج 2، ص 19)

3) «ومن وجد من الغرماء عين ماله كان أحق بها من غيره وإن لم يكن سواها»؛ ( حلى قواعد الاحكام، ج 2، ص147)

نورزد. البته در تأخیر خیار حق افراط ندارد به طوری که امر تقسیم بین طلبکارها معطل .بماند. و اگر به طور افراط تأخیر بیندازد حاکم شرع او را بین دو امر مخیر می کند، پس اگر خودداری نمود او را به مقدار ثمن با سایر طلب کارها شریک می کند.

شرح و توضیح
فوریت و تراخی خیار

در مسئله نهم به سه فرع اشاره شده است:

فرع اول: در مسئله هشتم بیان شد صاحب عین، خیار دارد، اکنون می پرسیم: این خیار فوری است یا خیر؟ این مسئله اختلافی است:

نظریه اول: شهید در مسالک، (1)شیخ در مبسوط (2)و محقق کرکی در جامع المقاصد (3)می گویند: این خیار فوری است.

مثلا اگر صاحب عین در ساعت 8 اول ماه در جریان قرار گرفت و فهمید این فرد، مفلس شده و حاکم، حکم به فلس کرده و ترکه در معرض فروش است، صاحب متاع باید وضعیت را تا ساعت 9 روشن کند، یا باید بگوید زمین را به من بدهید و یا اعلام کند که جزء غرماء هستم.

نظریه دوم: مرحوم محقق در شرایع (4)و صاحب جواهر (5)و سیدنا الاستاد (6)می گویند: خيار على التراخی است، یعنی در این مثال روز اول ماه خیار برای صاحب متاع وجود دارد و می تواند متاع را بردارد یا اعلام کند با غرماء شریک است و در سایر روزها نیز این خیار برایش وجود دارد


1) «والحق أن هذا الخيار خاص مخرج لما ذكر عن العموم أو مقيد له فيثبت مطلقا، وإن كان مراعاة الفورية أولى»؛ (شهيد ثاني، مسالک الافهام، ج 4، ص 100)

2) «وهل الخيار يكون على الفور دون التراخي، وقد قيل: إنه يكون على التراخي والأول أحوط»؛ (شیخ طوسی، المبسوط، ج 2، ص 250)

3) «ويمكن ترجيح الفورية، بأنها الأشهر في كلام الأصحاب ، وفيها جمع بين الحقين، فالقول بالفورية قريب»؛ (محقق کرکی، جامع المقاصد، ج5، ص261)

4) نجم الدین حلی، شرایع الاسلام، ج 2، ص79

5) «وقد يشعر قول المصنف ولوقيل بالتراخي جاز بالميل إلى التراخي، ولعله كذلك لإطلاق الدليل، وقد تقدم في الخيارات تحقيق نظائر هذا البحث»؛ (محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج 25، ص 298)

6) سیدروح الله خمینی، تحریر الوسیله، ج 2، ص 19 و 20

دلیل بر نظریه مستفاد از عمومات و اطلاقات بلکه مستفاد از ادله ثمانيه لزوم وفاء به عقد است. اصل در عقود و قانون کلی در آن لزوم است، مرحوم شیخ در مکاسب (1)به ادله ثمانیه بر لزوم اشاره نموده است، اگر اول ماه زمین را فروخت، عقد لازم است و حق رجوع ندارد. در مورد بحث یکی از طلب کاران که زمین را به عمرو فروخته است، هر زمانی که بوده است یک روز قبل یا یک ماه قبل، ساعتی که عقد تمام می شود، فروشنده و خریدار حق رجوع ندارند، چون اصل در عقود لزوم است و هر چه خلاف این اصل باشد، دلیل می خواهد.

در مورد بحث، صحیحه عمر بن یزید می گوید: این قانون تخصیص خورده است و صاحب عین که صاحب زمین است، از این قانون خارج شده و حق فسخ دار.

دلیل شما اگر چه می گوید صاحب متاع از این قانون خارج است، صحیحه می گوید: غر ما مزاحمش نشوند و بگذارند فسخ کند. پس به برکت صحیحه، قانون تخصيص خورده است، اما نمی دانیم این تخصیص قانون دو ساعته است یا دو هفته یا دو ماه، شما حکمی بر خلاف قواعد دارید که نمی دانید دو ساعته است یا دو روزه، قدر متیقّن این است که دو ساعتِ اول، حق فسخ دارد، بعد از آن شک داریم، «اوفوا بالعقود» و «المومنون عند شروطهم» و دليل استصحاب و «تجارة عن تراض» و «احل الله البيع» می گوید باید به عقد وفا کند و عقد لازم می باشد. پس قدر متیقّن فوریت است و در زاید بر آن ادله لزوم جاری می شود.

علاوه بر اینکه تراخی باعث حرج و ضرر می شود و حاکم باید معطل بماند تا تكليف مشخص شود و این موجب ضرر بر غرماست.

برای نظریه دوم که می گویند خیار علی التراخی است اولا: تمسک به اطلاق دلیل خیار شده است؛ همان طور که صاحب جواهر به آن اشاره کرده است: «و لعله كذلك لإطلاق الدليل». (2)

ثانیا: برای اثبات تراخی به صحیحه عمر بن یزید ،استدلال ،شده که در این روایت قید فوریت بیان نشده است، نگفته ساعت اول یا ساعت دوم و یا اول از منۀ امکان باشد، در روایت جمیل هم می گوید صاحب متاع می تواند متاعش را اخذ بکند، نمی گوید اول


1) «ذكر غير واحدٍ تبعاً للعلّامة في كتبه: أن الأصل في البيع اللزوم»؛ (شیخ انصاری، مکاسب، ج5، ص13)

2) محمدحسن نجفی، جواهر الکلام، ج25، ص298

از منه امکان در اصول خوانده اید ،امر، دلالت بر نفس طلب طبیعت دارد و فور و تراخی از آن فهمیده نمی شود.

محقق اردبیلی به این دلیل این گونه اشاره کرده است:

ويمكن فهم عدم الفورية كما هو قول البعض في المسئلة لأنه إذا ثبت أن له الأخذ فالأصل بقائه حتى يعلم زواله، وأيضا يشعر عدم ذكر الفورية بذلك.(1)

هم چنین مقتضای استصحاب نیز تراخی و عدم فوریت خیار می باشد. ظاهرا _ و الله العالم _ نظرية سيدنا الاستاد تمام است و خیار علی التراخی است. و به نظر ما استصحاب نیز قابل جریان است و اشکال تعدّدِ موضوع و تمسک به عام قابل جواب است و نظیر این بحث در ابواب مختلف فقه مطرح شده است و بحث مهم و دقیقی می باشد. علاوه بر این که در حدیث، اطلاقی بر خیار داشتن یا نداشتن وجود ندارد و فقط دلالت دارد که متاع به صاحبش برگردانده شود؛ همان طور که صاحب حدائق (2)فرموده است.

فرع دوم: بنابر قول به تراخی، حد و نهایت تراخی تا چه زمانی است؟ یک روز، یک هفته، یک ماه، یک سال یا بیشتر؟

اگر بگوییم تا ده سال خودش خیار دارد و بعد از موت وارث او خیار دارد. غرما و حاکم باید همین جور نگاه کنند و معطل بمانند.

سیدنا الاستاد در تحریر می فرمایند، تراخی حد دارد و آن این است که آن قدر طول بکشد که عرف مردم بگویند این شخص مسامحه کار و بهانه جو است. پس حد تراخی، عدم تبانی و تسامح است و حق ندارد به قدری امروز و فردا کند که دست حاکم بسته شود و حق غرما تضییع گردد.

این مطلب را سیدنا الاستاد در مکاسب (3)نیز مطرح کرده اند و حاصلش این است: تراخی حد دارد و حد آن عدم مسامحه است.

فرع سوم: این فرد اگر فسخ را انتخاب نکرد، حاکم حق دارد که او را با غر ما شریک کند و خیار او از بین می رود.


1) مقدس اردبیلی، مجمع الفائده، ج 9، ص253

2) «قول: ليت شعري أي نص هنا دل بإطلاقه هذا الخيار»؛ (یوسف ،بحرانی، حدائق الناضره، ج20، ص398)

3) سیدروح الله خمینی، کتاب البیع، ج 4، ص 384

پس اگر این فرد چیزی را انتخاب نمی کند حاکم او را مجبور می کند یکی را انتخاب کند و اگر نکرد، حاکم می گوید حق برداشتن متاع و زمین خود را نداری و در کنار سایر غر ما قرار خواهی گرفت.

مسئله 10

اشاره

يعتبر في جواز رجوع البائع بالعين حلول الدين فلا رجوع مع تأجيله، نعم لو حل المؤجل قبل فك الحجر فالأصح الرجوع بها؛

در جواز رجوع بایع به عین مال، شرط است که وقت دین رسیده باشد، پس در صورت مدت داشتن آن، حق رجوع ندارد. البته اگر دین مدت دار پیش از برطرف شدن حجر، حالّ شود بنابر اصح، حق رجوع به آن را دارد.

شرح و توضیح

در مسئله دهم، دو فرع بیان شده است:

فرع اول: در صورتی که دَینِ صاحب متاع، مدت دار باشد و مدت آن نرسیده باشد، آیا صاحب متاع احقِّ به آن متاع می باشد یا خیر؟

فرض کنید صاحب زمین در روز اول ماه، زمین را به عمر و به ثمن در شش ماه دیگر فروخته است، سه ماه که از این تاریخ گذشت، عمر و اعلان ورشکستگی کرد، اول ماه چهارم، حاکم حکم به حجر عمرو کرده است. ترکه عمرو گاو و گوسفند و زمین است. در این فرض صاحب زمین که هنوز استحقاق مطالبه ندارد، سه ماه دیگر وقت باقی است، آیا صاحب زمین که صاحب متاع است، احق به این متاع است یا خیر؟

سیدنا الاستاد این گونه فرموده است:

يعتبر في جواز رجوع البائع بالعين حلول الدين، فلا رجوع مع تأجيله. (1)

عین در مثال، زمین بود، در این فرض اول ماه چهارم، دین صاحب متاع حال نیست، چون سه ماه دیگر مدت باقی است، در نتیجه باید کل ترکه فروخته شود و از این فروش به صاحب زمین چیزی داده نمی شود و بقیه دیان سهم را بر می دارند.

دلیل بر این حکم، این است که از سوی اثر حجر، اختصاص به دیون حالهّ دارد


1) سیدروح الله خمینی، تحریر الوسیله، ج 2، ص20

دیون مؤجّله از دایرۀ حجر خارج است، پس دلیل حجر شامل صاحب زمین نمی شود، چون یکی از شرایط اربعه حجر این بود که دیون حال باشد.

این مطلب را پیشتر بحث کردیم و فرض های آن را مفصل مطرح کردیم. اما در این جا نیز برای نمونه متن مفتاح الکرامه خوانده می شود:

ولاید خر شيء لأصحاب المؤجلة وإن كان في الديون المؤجلة ماكان ثمن مبيع وهو قائم عند المفلس بل يقسم على الديون الحالة ولايدام الحجر عليه بعد القسمة لأصحاب الديون المؤجلة كما لا يحجربها ابتداء. (1)

اصحاب مؤجّله، صاحب متاع و زمین است که به او چیزی از ثمن فروش اموال مفلس نمی رسد، بلکه حاکم پول فروش را به کسانی می دهد که دیونشان حال است و پول برای صاحب دین مؤجّل گذاشته نمی شود و حجر تا شش ماه کشیده نمی شود.

یک فرع دیگر این جا بود که پیشتر بیان کردیم: چهار دائن که همه آن ها دیونشان حال است، اما فقط دو نفر تقاضای حجر می کنند و شرایط است، با گفتن «حجرتُ» هر فروخته می شود به همه چهار دائن داده می شود؛ اگر چه دو نفر متقاضی حجر نباشند.

پس اگر در عرض باشند، همه طلب دارند، اما اگر طلب نکنند، باز هم استحقاق دارند، ولی اگر در طول باشند دیون مؤجّله می شود.

فرع دیگری هم گفتیم که اگر دو نفری که تقاضا می کنند به مقدار ترکه است، حاکم نم یتواند حجر کند.

پس از سویی، صاحب دیون مؤجّله حقی از زمین ندارد و لذا زمین فروخته می شود. و از سوی دیگر فقها فرعی دارند که مثلا اگر زید صد تومان بدهکار است و شش ماه دیگر وقت دارد، اگر مدیون امروز مرد، موت مدیون موجب حالّیت دین می شود. حال سؤال این است که آیا حجر حاکم هم همانند موت مدیون می باشد و موجب حال شدن دیون می شود یا خیر؟ اگر گفته شود که حجر حاکم همانند موت است، در این فرض باید بگویید صاحب زمین احق است، چون با حجر حاکم، دین مؤجل، حال می شود و صاحب زمین می تواند دست روی زمین خود بگذارد.

و اگر گفته شود که حجرِ حاکم همانند موت مدیون نیست که امامیه و اکثر عامه می گویند، در این صورت با حجرِ حاکم، دیون مؤجله حالّ نمی شود.


1) سیدجواد عاملی، مفتاح الكرامه، ج 5، ص313

لذا مرحوم محقق در قواعد می گوید: «لیس» الحجر کالموت سبباً للحلول». (1)یعنی حجرِ حاکم همانند موت سبب حال شدن دیون نمی شود.

حال چرا حجر حاکم همانند موت مدیون نیست، چون اولا: استصحاب می گوید سه ماه دیگر این شخص حق تأخیر داشته است، الآن هم در صورت شک، مقتضای استصحاب، بقای حق تأخیر است. هم چنین اصل، عدم تغییر دین است. نتیجه آن که، دین صاحب زمین مدت دار است، و چون مدت دار است، استحقاق مطالبه ندارد و صاحب متاع، احق به متاعش نخواهد بود.

فرع دوم: اگر حلول دَین قبل از فک از محجوریت شده است، حکم مسئله چیست ؟ در مثالِ صاحب زمین، دینش شش ماهه بوده است و حکم به حجر در اول ماه چهارم انجام شده است و هنوز حاکم قسمت نکرده است، حال اگر ماه ششم فرا رسید و اموال تقسیم نشده و دین صاحب زمین حال شد، آیا صاحب عین، احق به عين مال خود می باشد یا خیر؟ آیا صاحب زمین، اولی به زمین است یا خیر؟

در این فرع، جماعتی از فقها، همچون صاحب جواهر (2)و سیدنا الاستاد (3)می فرمایند: صاحب متاع اولویت دارد. عده ای از فقها، همچون محقق کرکی در جامع المقاصد (4)می گویند: صاحب متاع، احق نیست، بلکه همانند سایر غرماست. برخی نیز مثل مرحوم علامه در قواعد در حکم مسئله تردید کرده اند (5). برای نظریه دوم که می گویند در این فرض، عین موجوده که زمین باشد، اختصاص به صاحب ارض ندارد، بلکه صاحب متاع همانند سایر غر ماست، این گونه استدلال شده است: از سویی این زمین در زمان حجر، متعلق حق دیّان بوده است، در روز حجر صاحب ارض به این زمین حقی نداشته است.

این که متعلق حق دیان بوده است چون از اموال مدیون است، چرا صاحب متاع حق نداشته است؟ چون دینش مؤجّل بوده است، دین او مدت دار بوده است و او حق


1) «ليس الإفلاس سببا في تعلق الدين بالمال كالموت»؛ (سید جواد عاملی، مفتاح الكرامه، ج 5، ص313)

2) «لكنه لا يخلو من إشكال، لسبق تعلق حق الغير و لأصالة عدم المشاركة»؛ (محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج25، ص 299)

3) سیدروح الله خمینی، تحرير الوسيله، ج 2، ص 20

4) «وأيضا فإن عموم النصوص دال على تعلق حقوق الغرماء بأعيان أمواله ، و هو يقتضي عدم اختصاص البائع بعد الحلول، لامتناع الاختصاص مع تعلق حقوق الغرماء و هو الأصح»؛ (محقق کرکی، جامع المقاصد، ج5، ص264)

5) علامه حلى، قواعد الاحكام، ج 2، ص 148

مطالبه نداشته است، بر این اساس صاحب متاع که صاحب زمین است، در زمان حجر، هیچ گونه حقی در این زمین نداشته است.

از سوی دیگر، سایر دیّان در این زمین حق دارند، چون به مجرد حکم حاکم دَین از ذمه به خارج منتقل می شود و کل ترکه، متعلق حق دیّان می شود.

اگر صاحب متاع می خواهد حق اختصاص داشته باشد، باید حق سایر غرما که از سه ماه پیش و زمان حجر حاکم آمده از بین ببرد که این نشدنی است.

لذا محقق ثانی می گوید: «لا يصح الرجوع» و در این مورد این متاع اختصاص به صاحب متاع ندارد.

صاحب جواهر نیز در این باره می فرماید: «التعلق حق الغرماء بها». (1)این اولین دلیلی است که برای این نظریه گفته شده است.

دلیل دوم، اصل، عدم مشارکت است، نیم ساعت قبل، صاحب ارض اختصاص به زمین نداشت و شریک در آن نبود، یک روز قبل اختصاص به این زمین نداشت، شریک هم نبود، زمان حجر اختصاص به این زمین نداشت و شریک هم نبود، چون حجر برای دیونِ مؤجّله اثری ندارد، الان که دَین حال شده است، شک دارید صاحب متاع، مشارکت با غرما پیدا کرده است، اصل عدم شراکت است و شک می کنید احق به عین است، اصل عدم اختصاص است.

نظریه دوم که سیدنا الاستاد می فرمایند، در این فرع صاحب متاع، اختصاص به این متاع دارد، دلیل بر این نظریه این است که می گویند: سبب استحقاق صاحب متاع با سایر غرما واحد است، فرض کنید غرما چهار نفرند: یکی زید صاحب ارض است و دیگری خالد است که پول را به مفلس قرض داده است. خالد به خاطر طلب استحقاق مطالبه دارد، صاحب ارض نیز طلب دارد و حق مطالبه دارد. جهت مطالبه صاحب متاع با قرض دهنده، شیء واحد است، کسی که طلب داده است حق دارد و لذا صاحب ارض هم حق دارند. پس از جهت استحقاق همه مثل هم هستند و حق مطالبه دارند.

صاحب ارض، مشکلی در مقام استیفا داشت، شارع گفته است: صاحب دَینی که مؤجّل است، حق طلب ندارد پس مدت دار بودن دیَن، مانع از مطالبه حق شد نه مانع از اصل حق.


1) محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج 25، ص 299

با بر طرف شدن زمان و مدت، هم سبب موجود اس موجود است که طلب باشد و هم مانع نیست، چون مدت تمام شده است. پس تا مدت تمام شد، صاحب متاع با سایر غرما متحد است و تا مانع برطرف شد، اطلاق صحیحه عمر بن یزید شامل آن می شود و می گوید: صاحب متاع احق می باشد.

ظاهراً _ والله العالم _ حرف صاحبِ «جامع المقاصد» ادقّ است، چون تصرف در حق مردم است و نمی توان به نص و روایت عمل کرد، زیرا مزاحم حق مردم است. این بحث ان شالله در آینده به نحو مبسوط تری خواهد آمد.

مسئله 11

اشاره

لوكانت العين من مستثنيات الدين ليس للبائع أن يرجع إليها على الأظهر؛

اگر عین از مستثنیات دَین باشد بنابر اظهر، بایع حق رجوع به آن را ندارد.

شرح وتوضيح

در مسئله یازدهم این فرع مطرح است که متاع صاحب متاع از مستثنیات دَین است.

مثال را عوض کنید، ده تومان طلب در مقابل جاریه ای است که مورد حاجت مفلس است، یا عبایی فروخته که مورد حاجت است. حال که عین و متاع مورد حاجت شخص مفلس است، آیا صاحب متاع، احق به عین است و می تواند عین را اخذ کند و ببرد یا خیر ؟

سيدنا الاستاد می فرماید: حق اخذ ندارد. (1)غرما و صاحب جاریه و عبا هیچ کدام در جاريه وعبا حق استیفا و اخذ ندارند.

پس مسئله یازدهم در این است که صاحب متاع، اولی و احق است و مستثنیات دین را شامل نمی شود.

دلیل این مطلب همان روایات استثنای مستثنیات دین می باشد.

همان طور که محقق اردبیلی در عبارت «و يظهر من التذكرة أن العين إذا كانت من المستثنيات في الدين مثل جارية أو عبد ، أو دابة أو دار أو قوت يوم وليلة، لا يكلف بالإعطاء وليس له الأخذ لعموم دليل الاستثناء» (2)به آن اشاره کرده است.


1) سیدروح الله خمینی، تحریر الوسیله، ج 2، ص20

2) مقدس اردبیلی، مجمع الفائده، ج 9، ص261

دلیلی که می گوید: مستثنیات دین از دایره حجر خارج است، اطلاق دارد و شامل متاع صاحب متاع، که مورد حاجت شخص مفلس است، نیز می شود.

این که سیدنا الاستاد گفته است: «علی الاظهر» متوجه نشدیم و باید تبدیل به «علی الاقوى» شود.

مسئله 12

اشاره

المقرض كالبائع في أن له الرجوع في العين المقترضة لووجدهاعندالمقترض، فهل للمؤجر فسخ الإجارة إذا حجر على المستأجر قبل استيفاء المنفعة كلا أو بعضاً بالنسبة إلى ما بقي من المدة؟ فيه إشكال والأحوط التخلص بالصلح؛

قرض دهنده، همانند بایع، حق رجوع به عین قرضی را در صورتی که نزد قرض گیرنده موجود باشد دارد. حال آیا موجر در صورت محجور شدن مستأجر، قبل از استیفای منفعت به طور کلی یا بعض آن نسبت به باقی مانده مدت اجاره حق فسخ دارد؟ دارای اشکال است و احتیاط «واجب» آن است که با صلح تخلص پیدا شود.

شرح و توضیح
اولویت صاحب قرض در عین مقروضه

در مسئله دوازدهم دو فرع بیان شده است:

فرع اول: صاحب قرض به آنچه را که قرض داده اولی است از سایر غرما در مثالی که ذکر شد، فرض کنید شخصی ده تومان یا ده کیلو گندم به عمر و مفلس قرض داده است که الآن عین آن نزذ مفلس موجود است یا ده تومان به عمر و به قرض داده است، این ده تومان به شخصه، آن ده خروار به شخصه نزد مفلس موجود است. گفته شده قرض دهنده به عین مقروضه، نسبت به سایر غرما اولویت دارد، لذا از سهم او چیزی کم نمی شود.

یعنی در مثال، قرض دهنده مخیر است ده کیلو گندم را بگیرد و با غر ما کار نداشته باشد، یا به حاکم بگوید که من هم مثل سایر غرما باشم و اموال مفلس فروخته و به اندازه طلب تقسیم می شوند.

دلیل آن هم واضح است؛ شما در صحیحه عمر بن یزید، عین مبیعه نداشتید، در این صحیحه، متاع داشتید، صاحب المتاع اولی، متاع کنایه از معاوضه است، یکی از مصادیق

معاوضه، بیع است و یکی از مصادیق معاوضه، هبۀ معوضه و قرض و صلح معاوضی است، هیه کننده، قرض دهنده و صلح کننده هم صاحب متاع هستند. مقتضای پس اطلاق کلمه صاحب المتاع این است که بایع باشد یا قرض دهنده احق به متاع خویش می باشند.

فرع دوم: از مسئله دوازدهم در خصوص حکم اجاره است. زید مؤجر که صاحب زمین یا ماشین است، این زمین و یا ماشین را به عمرِ و مفلس یک سال به پنج میلیون تومان اجاره داده است، مستاجر که عمر و است، اعلام ورشکستگی کرد و حاکم به دنبالش حکم به حجر کرد، عمر و پنج تومان بابت اجاره این زمین بدهکار است، وزید مؤجر یکی از غرماست.

این فرع فرض هایی دارد: تارة قبل از استیفای منفعت است؛ مثلا قرارداد اجاره از روز دهم ماه بوده، ولی روز نهم ورشکسته شده و حاکم، حکم به فلس کرد، و گاهی بعضی از منافع استیفا شده است؛ مثلا عمر و مستأجر چند ماه از این زمین استفاده کرده و بعد اعلام ورشکستگی کرد و شخص مفلس بعض از منافع را استیفا کرده است و بعضی را استیفاء نکرده است.

حال حکم مسئله چیست؟ آیا مؤجر به عین مستأجره رجوع کند و با غرما کار نداشته باشد یا این که کار به عین مستأجره نداشته باشد، بلکه حاکم آن را اجاره می دهد و مال الاجاره را با بقیه ترکه بین همه غرما تقسیم می کند. آیا شخص مؤجر همانند قرض دهنده و صاحب متاع، مخّیر است یا خیر و همانند سایر غرما می باشد ؟

علامه در قواعد می فرماید: «ولو أفلس مستأجر الدابة أو الأرض قبل المدة فللمؤجر فسخ الإجارة تنزيلا للمنافع منزلة الأعيان». (1)همان خیاری که برای فروشنده بود برای موجر نیز هست.

محقق در شرایع می گوید: «ولو فلس المستأجركان للمؤجر فسخ الإجارة». (2)موجر حق فسخ اجاره را دارد. فرق عبارت ایشان با عبارت علامه این است که علامه مقید به قبل از استیفا کرده است، اما مرحوم محقق فرق نگذاشته است.


1) علامه حلى، قواعد الاحكام، ج 2، ص 148

2) نجم الدين حلى شرايع الاسلام، ج 2، ص 80

سيدنا الاستاد نیز به همین فتوا تصریح نموده است، (1)که مؤجر همانند بایع، حق فسخ خواهد داشت.

برای این نظریه چهار دلیل اقامه شده است:

دلیل:اول: ادعای اجماع فقها شده است.

دلیل دوم: گفته شده صحیحه عمر بن یزید اطلاق دارد، در این روایت تعبیر «صاحب متاع» آمده است، که اطلاق دارد زمین و گاو متاع است، این متاع گاهی اجاره داده می،شود گاهی به فروش می رسد و گاهی هبه معوضه می شود، صحیحه عمر بن یزید می گوید: غر ما مزاحم صاحب متاع نشوند.

پس دلیل دوم اطلاق صحیحه عمر بن یزید است.

دلیل سوم: احراز مناط قطعی است، چرا فروشنده احقّ است برای این که ضرر نکند و سرش کلاه نرود، قرض دهنده احقّ است چون ضرر نکند و موجر هم باید احق باشد که ضرر نکند، پس فلسفه خیار، جلوگیری از ضرر است، و این تعلیل، شامل بایع و مؤجر و واهب در هبه معوضه نیز می شود.

دلیل چهارم: مسئله الحاق منافع بالاعیان است که در عبارت علامه این گونه بیان شده است: «تنزيلا للمنافع منزلة الأعيان». (2)منافع در حکم اعیان است و باید گفت اجاره همانند بیع است و مؤجر مثل بایع است و لذا حق خیار دارد.

در مقابل احتمال و نظریه دوم این است که گفته بشود ،اجاره،، مثل بیع نیست؛ یعنی مؤجر در ردیف سایر غرما و یکی از آن ها قرار می گیرد. در این باره دو بحث است: یکی این که این نظریه قائل دارد یا خیر؟ کسی از فقها گفته است که اجاره همانند بیع نیست، ما قائل صریحی پیدا نکردیم و «مفتاح الکرام» هم این بحث را بیان کرده و در انتها گفته است: کسی تأمل در این مطلب (یکسان بودن حکم بیع و اجاره) نکرده است. (3)

پس این نظریه که گفته شود اجاره همانند بیع نیست، ظاهراً قائل ندارد و لذا بحث علمی فقط انجام می شود حال آیا می توان طریقی برای این مدعا ارائه کرد یا خیر؟ ادعا شده است دو راه برای این نظریه وجود دارد:


1) سیدروح الله خمینی، تحریر الوسیله، ج 2، ص20

2) علامه حلى، قواعد الاحكام، ج 2، ص 148

3) «لكنا لم نجد مخالفا ولا متأملا منا في الباب ولا باب الإجارة» (سيد جواد عاملی، مفتاح الكرامه، ج 5، ص346)

طریق اول: گفته شود فسخ مالک بر خلاف اصل لزوم است، منفعتی که ملک دیگری شده به ملک شخص برگردد، خلاف اصل است و این منفعت، حق غر ما شده است. پس حکم خیار بر خلاف قواعد است، در باب بیع دلیل دارد و در سایر ابواب دلیل ندارد و در صورت شک هم اصل عدم جاری می شود.

طریق دوم: در صحیحه ابی ولاد تعبیر «رجل باع» دارد و تعدی از این تعبیر به اجاره، دلیل ندارد.

از مطالب گفته شده ضعف هر دو دلیل روشن شد، چون اولاً: با وجود اطلاق، قدر متیقن فایده ندارد، قدر متیقن گیری در موارد اجمال است و ثانیاً: صحیحه ابولاد در مورد مفلس میت است، بحث ما در مفلس حیّ است لذا کسی از فقها در مورد بحث به صحیحه ابی ولاد استدلال نکرده است.

نتیجه آن که، این احتمال دوم نه قائل دارد و نه دلیل سیدنا الاستاد ظاهراً نه به نظریه اول و نه احتمال دوم علم پیدا نکرده است، لذا ایشان حکم به احتیاط و تصالح کرده است.

مسئله 13

اشاره

لو وجد البائع أو المقرض بعض العين المبيعة أو المقترضة كان لهما الرجوع الى الموجود بحصة من الدين والضرب بالباقي مع الغرماء ، كما أن لهما الضرب بتمام الدين معهم؛

اگر بایع یا قرض دهنده قسمتی از عین فروخته شده یا قرض گرفته شده را موجود بیابد، حق رجوع به آن را در مقابل حصه ای از دین دارد و در بقیه دین با طلب کارها در تقسیم شریک می شود، چنان که حق دارد (به عین باقی مانده رجوع نکرده) و در تمام دین با آن ها شریک شود.

شرح و توضیح
اولویت صاحب متاع به باقی مانده عین

در این مسئله این بحث مطرح شده است که اگر صاحب متاع که کی از غرماست بعض از متاع او موجود و برخی تلف شده باشد، آیا این صاحب متاع، احق به بعض موجود میباشد یا خیر ؟ مثلا فرض کنید صاحب ده تومان در مثال گذشته، ده تُن گندم به

مفلس فروخته است، مفلس پنج تن را مصرف کرده است و پنج تن دیگر موجود است، آیا این غریم که صاحب این گندم بوده است خیار دارد یا خیر ؟

سيدنا الاستاد به تبع مشهور می فرماید: اولویت دارد، یعنی صاحب متاع که یکی از غرماست، دو راه دارد:

1.

شخص صاحب متاع همین پنج تن گندم موجود را بگیرد و برای بقیه طلب در صف قرار بگیرد؛ مثلا ده تومان طلب داشته است و نصف را گرفته است به خاطر گندم و برای بقیه آن در صف سایر غرما قرار بگیرد.

2.

صاحب متاع، به حاکم اعلام کند که این بعض گندم را بفروش و من هم مثل سایر غر ما قرار می گیرم.

پس فرقی بین وجدان کل متاع و بعض آن نیست، چون بر این پنج تن گندم موجود هم صدق می کند که این متاع و عین مال زید صاحب متاع بوده است.

مسئله 14

اشاره

لو زادت في العين المبيعة أو المقترضة زيادة متصلة كالسمن تتبع الأصل، فيرجع البائع أو المقرض الى العين كما هي و أما الزيادة المنفصلة كالحمل والولد واللبن و الثمر على الشجر فهي للمشتري و المقترض؛

اگر در عین فروخته شده یا قرض گرفته شده، زیاده متصلی مانند چاقی پیدا شود، تابع اصل است؛ پس بایع یا قرض دهنده به عین _ همان طور که هست _ رجوع می کنند. و اما زیادی منفصل، مانند حمل و بچه و شیر و میوه بر درخت، مال مشتری و گیرنده قرض است.

شرح و توضیح
اشاره

در مسئله چهاردهم، بحث احکام زیاديِ عينيه مطرح شده است. زیادی در این مسئله، دو قسم شده است:

قسم اول: زیادیِ متصله است؛ مثلا گوسفندی که از زیدِ مفلس خریده، چاق شده است، چاقی گوسفند، زیادی متصله است. یا مثلا عبدی که مفلس از زید خریده کتابت و خياطت یاد گرفته است.

قسم دوم: زیادی منفصله است؛ مثلا گاوی که مفلس از زید خریده بچه آورده است.

بچه و شیر گاو، بچه و شیر گوسفند، انگور درخت، زیادی منفصله است مطلق اثمار از سیب، انگور، گردو و .... زیادی منفصله است.

در این دو قسم، تمام بحث این است که اگر عینی که شخص مفلس از فروشنده خریده زیادی متصله یا منفصله پیدا کرده است این زیادی از دو جهت باید ملاحظه شود:

1.

مانع از اخذ عین است یا خیر؟

2.

این زیادی ملک چه کسی است؟

در باب مفلس بیان شد که صاحب عين أولى به عین مال خود نسبت به سایر غرماست؛ یعنی مثلا صاحب گاو و گوسفند به عین مال خود نزد شخص مفلس از سایر غرما اولویت دارد و می تواند عین گاو و گوسفند خود را به عوان طلب خود بردارد.

در این جا دو بحث وجود دارد: اول: آیا حصول زیادی مانع از این اولویت و احقیت به عین می شود یا خیر ؟ سیدنا الاستاد در تحریر الوسیله می فرماید: «لو زادت في العين المبيعة أو المقترضة زيادة متصلة كالسمن تتبع الأصل». (1)زيادی و نماء تابع اصل است، لذا صاحب عين به عين، احق و أولی خواهد بود و حصول زیادی مانع از احقّیت او نخواهد شد. خصوصیت دوم: زیادی را چه کنند؟ به صاحب عین بدهند یا به سایر غرماء ؟

معنای این حرف این است که چاقی گوسفند، ملک مشتری نیست و به ملک فروشنده بر می گردد، ولی بچه گاو ملک مشتری مفلس شده است و به فروشنده داده نمی شود بلکه ملک غرما می شود.

تحقیق در این مسئله اقتضای سخن در دو مرحله را دارد:

مرحله اول: در زیادی متصله است، گاو را خریده چاق شده است، در این جا یک بحث این است که چاقی گاو مانع از احّقیت و اولویت صاحب عین است که سیدنا الاستاد فرمود: مانع نیست، بحث دوم این است که این زیادی،، ملک فروشنده است.

البته در این فرع، چهار نظریه وجود دارد و قول سيدنا الاستاد یکی از اقوال در مسئله است.


1) سیدروح الله خمینی، تحریر الوسیله، ج 2، ص 20

نظریه اول: زیادی متصله نه مانع از رد است و نه ملک مشتری می شود، این قول را سيدنا الاستاد به تبعِ شیخ طوسی در مبسوط، (1)ابن براج (2)، علامه در ارشاد (3)و صاحب جواهر (4)انتخاب کرده است.

نظریه دوم: می گویند زیادی متصله هم مانع از رجوع فروشنده است و هم ملک بایع نیست؛ یعنی اگر در این فرض، زید گوسفند را به شخص مفلس فروخته و چاق شده است، زید حق گرفتن گوسفند را ندارد، بلکه گوسفند مثل بقیه اثاثیه مفلس فروخته می شود و صاحب گوسفند طلب خود را به نسبت، همانند سایر غرما بر می دارد. این قول را علامه (5)ذکر کرده است

نظریه سوم: چاقی گوسفند مانع از احقیّت و اولویت نیست، زیادی ملک مفلس شده است، یعنی در این مثال، غریم که صاحب گوسفند است گوسفند را می گیرد و گوسفند از دایره حق غرما خارج می شود و مثلاً دو تومانی که به خاطر چاقی، گوسفند گران تر شده است جزء ترکه مفلس قرار می گیرد و بین سایر غرماء تقسیم می شود.

این قول از ابن جنید (6)و علامه (7)نقل شده است.

نظریه چهارم: می گویند در این فرع، توقف اولی است و نمی توان فتوای صریح داد. محقق در شرایع می فرمایند: «فیه تردد». (8)


1) «وكان عبدا فعلمه صنعة ثم أفلس بثمنه فإن البائع يأخذهما، ولا حق لأحد فيهما لأنه غير منفصل من العين»؛ (شيخ طوسي، المبسوط، ج 2، ص263)

2) «قال الشيخ في المبسوط : إذا وجد العين زائدة زيادة متصلة كالسمن والكبر وتعلم الصنعة كان للبائع الرجوع في العين و تبعتها زيادة بخلاف المنفصلة، لأن النماء المتصل يتبع الأصل، فإذا فسخ العقد فيه تبعته الزيادة ... و ابن البراج تبع الشيخ»؛ (علامه حلی، مختلف الشيعه، ج 5، ص 446 و 447)

3) «وكان عبدا فعلمه صنعة ثم أفلس بثمنه فإن البائع يأخذهما ، ولا حق لأحد فيهما لأنه غير منفصل من العين»؛ (علامه حلى، ارشاد الاذهان، ج1، ص399)

4) «لأن هذا النماء يتبع الأصل لأنه محض صفة، وليس من فعل المفلس فلا يعد مالاله، ولأنه يصدق عليه أنه وجد عين ماله بل الظاهر عدم صدق أن معها غيرها»؛ (محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج 25، ص 305)

5) «وقد بينا أن المعتمد عندنا فيه أنه ليس له الرجوع في العين إن زادت قیمتها بسببه»؛ (علامه حلى، تذكرة الفقهاء، ج 14، ص 125)

6) «وقال ابن الجنيد: ولو وجده زائدا أخذه أيضا بقيمته و ردّ على الغرماء فضل القيمة إن شاء، وإلا سلمه»؛ (حسن بن يوسف، مختلف الشیعه، ج 5، ص 447

7) «وقال ابن الجنيد ولو وجده زائدا أخذه أيضا بقيمته وردّ على الغرماء فضل القيمة إن شاء، وإلّاسلّمه و ابن البراج تبع الشيخ والأقوى عندي قول ابن الجنيد»؛ (همان)

8) نجم الدین حلی، شرایع الاسلام، ج 2، ص 79

ادلۀ اقوال

دلیل بر احتمال اول که سیدنا الاستاد به تَبَعِ مشهور می فرمایند که زیادی متصله، ملک صاحب عین است و این زیادی متصله، مانع از رجوع فروشنده به عین نیست. برای اثبات آن، به این امور استدلال شده است:

دلیل اول: می گویند زیادی متصله از قبیل صفات عین است، چاقی گوسفند وصف برای آن است، بلندی درخت، وصف برای آن است، و در باب صفات، معلوم است که موصوف، ملک هرکسی باشد، صفت هم ملک اوست. بعد از فسخ این گوسفند، ملک صاحب عین است، چاقی آن هم ملک صاحب عین است، لذا می گویند زیادی متصله تابع عين است، چون وصف تابع موصوف است و ملک مشتری مفلس نمی شود.

دلیل دوم: چاقی گوسفند به فعل و عمل شخص مفلس نبوده است، گوسفند علف خورده و چاق شده است، لذا می گویند مطلق زیادی متصله ملک مفلس نیست، بلکه ملک صاحب عین است.

دلیل سوم: در این فرض بر این گوسفند عنوان «موجود بعینه» صدق می کند. گوسفندی که یازده کیلو چاق شده است با این وصف چاقی این عنوان صادق است که «العين قائم بعینه» است، و در روایت عمر بن یزید داشت که «اذا کان العين موجودا بعينه صاحب العين احق بها » است. در نتیجه در مورد بحث صاحب عين احقّ و اُولى به عین با وصف زیادی است و سایر غرما در این زیادی حقی ندارند.

دلیل چهارم: می گویند در زیادی متصله، تعدد و تفکیک و این و آن نیست. عرف گوید این همان گوسفند است نه این که دو چیز و دو شیء است. اگر تعدد صدق نمی کند، گوسفند ملک صاحب عین است و او احق و أولی خواهد بود.

دلیل پنجم: استدلال به روایت عمر بن یزید است، به این بیان: در این روایت امام علیه السَّلام به دلالت مطابقی فرموده است :صاحب عين اُولى به عین است و به دلالت التزامی، ملکیت زیادی متصله را برای صاحب عین می رساند، چون اگر صاحب عین به گوسفند احق است، معنایش این است که زیادی را هم شامل شود، لذا در روایت از زیادی متصله سخنی به میان نیامده است، چون واضح بوده است. این که امام علیه السَّلام به نحو مطلق و بدون

تفصیل می گوید صاحب عین احق است، یعنی اگر گوسفند چاق شده هم احق است و چاقی گوسفند هم ملک اوست.

دلیل ششم: قیاس مورد بحث به سایر خیارات است، چون مراد از اولویت و احقیت، اختیار فسخ و مالکیت فسخ برای فروشنده است، و این همانند ملکیتی است که از ناحیه فسخ به خیار عیب یا شرط و حیوان آمده است؛ مثلا در خیار حیوان اگر در بین سه روز حیوان چاق شده است، چاقی آن ملک مشتری است یا بایع؟

واضح است که پس از فسخ گوسفند و چاقی آن به بایع می رسد.

پس همان طور که در فسخ در سایر خیارات (مثل شرط و عیب و حیوان) می گویید زیادی متصله برای فروشنده است، در این جا هم برای فروشنده است.

این وجوه ششگانه دلایل اثبات نظریه اول بوده است.

دلیل بر احتمال دوم _ که علامه در «تذکره» بیان کرده است که می گوید زیادی متصله ملک مفلس است و زیادی متصله مانع از ردّ عین است؛ یعنی در مثال چاقی گوسفند، مانع از رجوع فروشنده است و فروشنده و سایر غرما یکسانند و چاقی گوسفند هم ملک مفلس است _ این که می گویند: زیادی متصله ملک مفلس است، چون این زیادی در ملک مفلس پیدا شده است، چاقی به فعل مفلس نیست، اما در ملک مفلس پیدا شده است؛ مثلا دو سال در ملک مفلس بوده است، اگر ملک مفلس است، چاقی تابع گوسفند است، پس چاقی متصله، ملک مفلس است نه فروشنده.

و این که می گوییم: فروشنده حقِّ رد ندارد، چون جواز فسخ بر خلاف قواعد است و دلیل می خواهد و قدر متیقن آن در جایی است که زیادی متصله درست نشده است، لذا مقتضای اصل این است که این فرد نه حق رجوع دارد نه زیادی را مالک است.

دلیل بر احتمال سوم که نظر ابن جنید و علامه و جماعتی است این که، زیادی متصله اگرچه مانع از رد نیست، چون عرفاً عین مال فروشنده موجود است، ولی زیادی متصله ملک مفلس است و مفلس با فروشنده در زیادی قیمت شریک می شوند یا می گویند فروشنده و غر ما در زیادی حاصله شریک می شوند، مثلاً گوسفند ده تومان بوده است و دو تومان زیاد شده است، گوسفند ملک فروشنده و صاحب عین است و دو تومان ملک مفلس است، ولی چون در ملک مفلس که ممنوع از تصرف است ایجاد شده، لذا حق غرما می شود و بین آن ها تقسیم می شود.

دلیل احتمال چهارم (نظر محقق در شرایع)، که باید قائل به توقف شد، زیرا ادله قول اول و دوم و سوم ناتمام است و باید توقف کرد و با مصالحه مشکل را حل کرد. به این ادله، صاحب جواهر اشاره کرده.(1)

ظاهرا _ والله العالم _ نظرية سيدنا الاستاد تمام است و اطلاق روایت مورد بحث را شامل می شود.

قسم دوم: زیادی منفصله است، مثل بچه گاو و شیر گوسفند زیادی منفصله، شبهه ای نیست که ملک مشتری مفلس است و ارتباطی به فروشنده ندارد، لذا اگر فروشنده رجوع به عین کرد، این زیادی ملک او نیست.

دادن این نماء _ مثلاً بچه گاو _ به فروشنده دلیل می خواهد و در صورت شک، استصحاب می گوید در ملک مفلس باقی است.

و این که این زیادی منفصل (بچه گاو) مانع از رجوع فروشنده به این گاو نیست، چون عین قائم بعینه می باشد، لذا اطلاق صحیحه عمر بن یزید شامل آن می شود، محقق اردبیلی در این زمینه می فرماید:

وجه كون النماء المنفصل من المفلّس _ فلا يرجع به لو رجع المالك بالعين _ هو كونه نماء ملكه، والأصل بقائه له و عدم استحقاق أحد له ولا يستلزم ما ثبت له من الرجوع بالعين الرجوع بالنماء أيضا و هو ظاهر . (2)

صاحب جواهر نیز در این زمینه ادعای عدم خلاف و اجماع می کند:

وأما إذا كان زائداً كما لو حصل منه نماء منفصل كالولد واللبن ونحوهما كان النماء للمشتري، وكان له أي البائع أخذ الأصل بالثمن بلا خلاف بيننا و لا إشكال، بل في المسالك أنه موضع وفاق، بل لا فرق في الولد بين الحمل والمنفصل. (3)

مسئله 15

اشاره

لوتعيبت العين عند المشتري مثلا، فان كان بآفة سماوية أو بفعل المشتري فللبائع أن يأخذها كما هي بدل الثمن وأن يضرب بالثمن مع الغرماء، وان كان بفعل الأجنبي


1) محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج 25، ص 305

2) مقدس اردبیلی، مجمع الفائده، ج 9، ص256

3) محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج 25، ص 305

فهو بالخيار بين أن يضرب مع الغرماء بتمام الثمن وبين أن يأخذ العين معيباً، و حينئذ يحتمل أن يضارب الغرماء في جزء من الثمن نسبته إليه كنسبة الأرش إلى قيمة العين، ويحتمل أن يضاربهم في تمام الأرش، فإذا كان الثمن عشرة وقيمة العين عشرين و أرش النقصان أربعة خمس القيمة فعلى الأول يضاربهم في اثنين و على الثاني في أربعة ، و لو فرض العكس بأن كان الثمن عشرين والقيمة عشرة وكان الأرش اثنين خمس العشرة فالأمر بالعكس، يضاربهم في أربعة على الأول، و في اثنين على الثاني، ويحتمل أن يكون له أخذها كما هي، والضرب بالثمن كالتلف السماوي، ولو كان التلف بفعل البائع فالظاهر أنه كفعل الأجنبي ويكون ما في عهدته من ضمان المبيع المعيب جزء أموال المفلس، والمسئلة مشكلة، فالأحوط التخلص بالصلح؛

اگر مثلاً عین نزد مشتری معیوب شود، پس اگر به آفت آسمانی یا به فعل مشتری باشد، بایع حق دارد عین را _ به همان حالت _ بدل از ثمن بگیرد و می تواند به مقدار ثمن با طلب کارها شریک شود. و اگر حصول عیب به فعل اجنبی باشد بایع بین اینکه در تمام ثمن باطلب کارها سهیم باشد یا عین را به طور معیوب بگیرد، مخیر است و در این صورت احتمال دارد که با طلب کارها در جزئی از ثمن که نسبت آن جزء به ثمن مانند نسبت ارش به قیمت عین باشد، شریک شود و احتمال دارد که در تمام ارش با آن ها شریک باشد؛ پس اگر ثمن، ده و قیمت عین، بیست و ارش نقصان آن چهار _( یک پنجم قیمت) باشد، پس بنابر اول در دو با آن ها سهیم خواهد بود و بنابر دوم در چهار، و اگر فرضاً عکس آن باشد، به این که ثمن بیست و قیمت ده و ارش دو (یک پنجم ده) باشد، پس امر عکس آن است، که بنابر اول با آن ها در چهار سهیم م یشود و بنابر دوم در دو، احتمال دارد بتواند که عین را به همان حالت بگیرد و یا در بهای آن با طلب کاران در اموال مفلس شریک باشد؛ مانند این که به آفت آسمانی تلف شده باشد، و اگر تلف آن به فعل بایع باشد ظاهراً مانند فعل اجنبی است و آنچه که از ضمان مبیع معیوب در عهده اش است جزء اموال مفلّس می باشد و این مسئله دارای اشکال است، پس بنابر احتیاط (واجب) با صلح تخلص پیدا کنند.

شرح و توضيح

از مطالب گفته شده حکم دو خصوصیت از خصوصیات عین مال غریم روشن شد:

خصوصیت اول در مسئله سیزدهم بیان شد و آن خصوصیت این بود: صاحب بعض

متاع، به همان بعض موجود، اولویت دارد، در مسئله چهاردهم خصوصیت دومی بیان شد و آن این بود اگر زیادی عینیه حاصل شده است، زیاد شده است، آیا این زیادی و اضافه مانع از رد می باشد یا خیر؟ نتیجه این شد که زیادی دو قسم است و در هر دو قسم مانعی از رجوع صاحب عین نیست.

خصوصیت سوم که در مسئله پانزدهم بیان شده، این است: اگر مبیع معیوب شده است؛ مثلاً چشم گاو مفلس کور شده یا پای آن قطع شده است. آیا وجود این عیب، مانع از رجوع غریم و صاحب متاع می باشد یا خیر؟ به عبارت دیگر، تلف اجزای مبیع، مانع از رجوع غریم به عین مال می باشد یا خیر؟

اگر چشم گاو کور نبود، صاحب العین احق به مالش بود، حال با تلف بعضی از اجزای مبیع، آیا باز هم صاحب العین، احق به این مال موجود است یا خیر؟ آیا عید حادث، مانع از رجوع صاحب العين می باشد يا خير ؟

به دنبال این بحث، فرع دیگری مطرح شده که ارش این عینِ معیوب چقدر است؟ و صاحب العین با بقیه غرماء در ارش شریک است یا خیر؟ توضیح این فرع متوقف بر اشاره به سه مطلب است:

مطلب اول: این عیب (کوری چشم گاو) چهار شکل دارد. شکل اول: به سبب عوامل آسمانی و بلایای طبیعی است؛ مثلاً گاو سرش را به درخت زده و شاخه به چشمش رفته و کور شده است یا کوری به قضا و قدر الهی است و کسی کورش نکرده است.

شکل دوم: این عیب به فعل خود مفلس است؛ یعنی خود مفلس گاو را خریده و چشمش را کور کرده است و بعد ورشکسته شده، از باب قضا پول گاو را نداده، در این صورت آیا فروشنده گاو بر سایر غرما در این گاو احقّ است یا خیر؟ اگر احقّ است آرش را می تواند بگیرد یا خیر؟

شکل سوم: این عیب به فعل اجنبی است؛ یعنی شخص اجنبی چشم گاو را گور کرده یا دستش را بریده است و بعد این شخص مفلس شده است، حال فروشنده در مورد این گاو احقّ و اُولی است یا خیر و آیا می تواند ارش بگیرد؟

شکل چهارم این عیب به دست فروشنده رخ داده است؛ مثلاً دو سال قبل گاو را فروخته و بعد از شش ماه، چشم گاو را نزد شخص مفلس کور کرده است.

پس برای چهار صورت عیبِ حادث، به اتفاق در صورت اول، یعنی آفت سماوی

و صورت دوم، یعنی فعل مالک، آرش ندارد، همان طور که در قسم سوم و چهارم اتفاقی است که اَرش دارد، و مصداق قاعده «من اتلف مال الغير فهو ضامن» می باشد.

پس در شکل سوم که جنایت به فعل اجنبی است و در شکل چهارم که جنایت به فعل فروشنده است، به اتفاق آرش را باید بدهد. اما به چه کسی ارش بدهد؛ به مفلس یا به فروشنده یا تقسیم بر غرما شود جای بحث دارد.

مطلب دوم: حال که چشم این عبد کور شده است، چه مقدار شخص جانی بابت ارش باید بپردازد.

کیفیت تحصیل ارش چگونه است؟ در این باره طرقی گفته شده است:

طریق اول: اولین راه در تعیین مقدار ارش این است عبدِ صحیح و نیز عبدِ معیب قیمت شوند، نسبت بین این دو قیمت در نظر گرفته بشود، به همان نسبت به صاحب عین داده شود یا به همان مقدار شریک با غر ما قرار داده شود؛ مثلا زید اجنبی چشم عبدِ مفلس را کور کرده است، قیمت عبد سالم، دویست تومان و قیمت این عبد کور، می گویند صد تومان است، نسبت قیمت معیب به قیمت صحیح، نسبت نصف است.

پس از شناخت این نسبت، قیمت عبد که دو سال قبل به مفلس فروخته شده است، در نظر گرفته می شود، دو سال قبل که این عبد فروخته شده است، مثلا به صدتومان بوده، حال نسبت نصف را از این مقدارِ ثمن مشخص می کنیم که پنجاه تومان خواهد شد.

پس مشکل به این گونه حل می شود که فروشنده می تواند به عین رجوع کند و جانی اگر می تواند باید ارش را بدهد و الا با سایر غرما به این مقدار در کل اموال شریک خواهد شد.

علامه در کتاب ارشاد همین طریق را گفته است:

ضرب بجزء من الثمن على نسبة نقصان القيمة لا بأرش الجناية. (1)

سیدنا الاستاد نیز در تحریر الوسیله می فرماید:

في جزء من الثمن نسبته إليه كنسبة الأرش إلى قيمة العين. (2)

و صاحب جواهر نیز همین طریق را گفته است. (3)

طریق دوم: دومین راه که سیدنا الاستاد (4)نیز به آن اشاره کرده این است که راه شناخت،


1) علامه حلی، ارشاد الاذهان، ج1، ص399

2) سیدروح الله خمینی، تحریر الوسیله، ج 2، ص20

3) محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج 25، ص302

4) «و يحتمل أن يضاربهم في تمام الأرش»؛ (سیدروح الله خمینی، تحریر الوسیله، ج1، ص20)

مقدارِ نفس مابه التفاوت باشد؛ مقدار شناخت، مقدار کسری قیمت عبد است و نسبت سنجی نیاز ندارد؛ مثلا در مثال قبلی عبد به صد تومان فروخته شده است و الآن عبد سالم دویست تومان و عبد کور صد تومان ارزش دارد و ما به التفاوت صد تومان است، در این مثال می گویند به مقدار صد تومان فروشنده با غرما سهیم می شود، نسبت این صد به دویست، نسبت معیوب به صحیح است؛ یعنی شناخت مقدار ارش از ثمن نفس مابه التفاوت است.

این طریق به محقق ثانی (1)نسبت داده شده است که می گوید: طلب فروشنده، نفس مقدار ما به التفاوت و کسری قیمت است.

عبارت محقق اجمال دارد، ایشان می فرماید: « وكذا إن وجده معيبا بعيب قد استحق أرشه ضرب مع الغرماء بأرش النقصان». (2)کلمه ارش النقصان چه می گوید؟ ما به التفاوت را می گوید یا نسبت بین معیوب و صحیح را می گوید؟

صاحب جواهر می گوید: محقق، نفس ما به التفاوت را می گوید و عبارت ایشان را این گونه معنا کرده است. (3)

اشکال طريق دوم، جمع بين عوض و معوّض است، چون لازم می آید که فروشنده هم عبد را گرفته باشد هم صد تومان ارش را که جمع بین عوض و معوض است.

طریق سوم: سومین راه را جماعتی از محققین درست کرده اند که اقلِ امرین را می گوید؛ مثلا اگر طبق طریق اول ارش نود تومان و طریق دوم صد تومان می شود، مقدار اقل که نود تومان باشد متعیّن است

صاحب جواهر در این باره می فرماید:

وحينئذ فينبغي الاقتصار فيه على المتيقن ، وهو أقل الأمرين من تفاوت القيمة، ومن النسبة إلى الثمن، كما سمعته من الفاضل في القواعد. (4)


1) «والذي يقتضيه النظر أنه يفسخ المعاوضة مطلقا أو يترك مطلقا، حذرا من لزوم تبعيض الصفقة، أو يقال: ينظر حيث يكون على المفلس ضرر يفسخ في الموجود فيأخذه وتسقط حصته من الثمن ويبقى البيع في الآخر بحاله، فيضرب بحصته من الثمن، وذلك حيث تكون القيمة أزيد من الثمن. أما إذا كانت أنقص أو مساوية، فإنه يأخذ حصته من القيمة ولا يمتنع ذلك، لكون العبدين بمنزلة مبيعين، نظراً إلى أن لكل منهما قسطا من الثمن، وإن كان في الثاني مناقشة، لأن المنع من تبعيض الصفقة لحق كل منهما»؛ (محقق کرکی، جامع المقاصد، ج5، ص279)

2) نجم الدين حلى، شرایع الاسلام، ج 2، ص79

3) محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج 25، ص302

4) همان، ص304

عین این عبارت را محقق اردبیلی نیر دارد: «فالمناسب أقل الأمرين فتأمّل». (1)

طریق اول نزد آنان اشکال دارد، چون ضرر بر مفلس وارد می شود و طریق دوم نیز اشکال دارد چون جمع بين عوض و معوّض می شود، لذا از باب اخذ به قدر متیقن، اقل الامرین تعیّن دارد.

مطلب سوم: توضیح فرض های چهارگانه در مسئله پانزدهم است.

فرض اول: چشم عبد یا گاو به آفت سماوی کور شده، یا درد کرده و خودش کور شده است.

فرض دوم: چشم عبد یا گاو به فعل و عمل مفلس کور شده است.

در این دو فرض سيدنا الاستاد (2)به تَبَعِ مشهور می فرماید: فروشنده مخيّر است که یکی از دو امر را انتخاب کند:

1.

فقط عبد کور را بابت طلبش بردارد و دیگر با غرما سهیم نیست.

2.

این فروشنده می تواند با این عبد و گاو کور کار نداشته باشد و بگوید من عبد و گاو نمی خواهم، من صد تومان از این آقا طلب دارم، کل ترکه فروش برود و مانند سایر غرما به اندازه سهمم پولم را بدهند.

دلیل بر این که می تواند این عبد و گاو را بگیرد، صحیحه عمر بن یزید می باشد، چون در این دو فرض العین، قائم بعینه است، گاو و عبد همان که بوده، همان است، در نتیجه صحیحه می گوید: صاحب متاع، می تواند آن را بردارد. دلیل بر حکم دوم که جواز ترک و مشارکت با غر ماست، نیز صحیحه است، چون صحیحه، الزام به اخذ نکرده است، می گوید: صاحب گاویا صاحب عبد می تواند گاو یا عبد را بردارد و می تواند بر ندارد و با غر ما شریک شود.

این نظریه سیدنا الاستاد به تَبَعِ صاحب جواهر (3)و محقق اردبیلی است (4).


1) محقق اردبیلی، مجمع الفائده، ج 9، ص255

2) «لوتعيبت العين عند المشتري مثلا فان كان بآفة سماوية أو بفعل المشتري فللبائع أن يأخذها كما هي بدل الثمن وأن يضرب بالثمن مع الغرماء»؛ (سیدروح الله خمینی، تحریر الوسیله، ج 2، ص20)

3) «أما لو عاب بشيء من قبل الله سبحانه وتعالى أو جناية من المالك كان مخيرا بين أخذه بالثمن مجانا وبين تركه والضرب مع الغرماء بالثمن»؛ (محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج25، ص303)

4) «ولا الى نقصان قیمته ل-و نقص قيمته بشيء ما استحق به المفلس الأرش مثل نقص في السوق أو عيب من الله تعالى من غير جناية لأحد أو جناية المفلس للأصل [1] والضرر»؛ (مقدس اردبیلی، مجمع الفائده، ج 9، ص 254)

با این دو حکم، علامه در مختلف (1)و ابن جنيد و (2)محقق ثانی (3)و شهید ثانی (4)مخالفند. این محققان می گویند: اگرچه فروشنده حق اخذ دارد، اما ارش نیز می تواند بگیرد؛ یعنی مخیّر است بین اخذ متاعِ معیوب همراه با ارش و خسارت و بین ترک و مشارکت با سایر غرما.

دلیل این نظریه: از سویی صحیحه، فسخ عقد را می گوید و از سویی، مراد فسخ عقد از زمان عقد است و مبیع در حین عقد، گاو با چشم و سالم بوده است.

از جهت دیگر _ همان طور که در باب فسخ گفته شده _ حقیقت فسخ اخذ عين يا بدل آن است؛ یعنی اگر مبیع موجود است، آن را می گیرد و اگر تلف شده قیمت آن را می گیرد.

و در مورد بحث، مبیع در حین عقد، گاو با چشم بوده است، اکنون گاو کور موجود است، لذا آن را می گیرد و به جای چشمِ معیوب پولش را می گیرد یا صاحب عبد، عبد را می گیرد چون موجود است و قیمت چشم را می گیرد چون تلف شده است.

از این استدلال می توان جواب داد که در باب،فسخ، جماعتی می گویند فسخ من اصله نیست، بلکه فسخ حل و به هم زدن از زمان خودش است.

پس از سویی فسخ، حل من حینه است و از سوی دیگر در زمان فسخ، عبد چشم نداشته است، اگر چشم نبوده است چگونه ارش آن برگردد؟ علاوه بر این که حتی اگر معنای فسخ، حل از ابتدای عقد باشد و لکن معنای فسخ، رجوع به ارش نیست، همان طورکه رجوع نماء نیست.

اگر کسی عقد فروش گاو را فسخ کرده است و مشتری شیر گاو را دو سال خورده، کسی گفته برگرداند، یا عقد فروش درخت را فسخ کرده است، کسی گفته میوه های درخت را برگرداند، کسی به آن ملتزم نمی شود. چرا معنای فسخ، ثبوت ارش نیست؟


1) «فإن كان الناقص يمكن افراده بالبيع _ كما لو كان المبيع عبدين تلف أحدهما _ كان له أخذ الباقي بحصته من الثمن و ضرب مع الغرماء بما يخص التالف من الثمن فيقسّط الثمن عليهما على قدر قيمتهما، وإن لم يمكن افراده بالبيع _ كذهاب طرف العبد _ فإن لم يوجب أرشا _ بأن يذهبه الله تعالى أو المشتري _ تخير البائع بين الضرب بالدين وبين أخذ العين ناقصة من غير أن يضرب مع الغرماء بما نقص»؛ (علامه حلی، مختلف الشیعه، ج 5، ص446)

2) «وقال ابن الجنيد: إن وجد بعض متاعه أخذه بالقيمة يوم يسترده و ضرب بما يبقى له من الثمن مع الغرماء في ما وجده المفلس، وكذلك لو وجده ناقصا أخذه بقيمته وكان ما بقى من أصل ثمنه كالغرماء في باقي مال المفلس»؛ (همان)

3) «أما إذا كانت أنقص أو مساوية، فإنه يأخذ حصته من القيمة ولا يمتنع ذلك، لكون العبدين بمنزلة مبيعين نظرا إلى أن لكل منهما قسطا من الثمن، وإن كان في الثاني مناقشة، لأن المنع من تبعيض الصفقة لحق كل منهما »؛ (محقق کرکی، جامع المقاصد، ج 5، ص 79)

4) «و ذهب ابن الجنيد إلى مساواة هذا القسم للسابق في استحقاق أرش النقصان وقواه العلّامة في المختلف، والشيخ علي رحمه الله وهو حسن»؛ (شهید ثانی مسالک الافهام، ج 4، ص101)

در این باره باید چند مطلب روشن شود تا حقیقت فسخ در مورد بحث واضح گردد:

1. فسخ در مورد بحث، نصِّ خاصی ندارد، بلکه از قرائن استفاده فسخ شده است، نص می گوید: «لایحاصه لایخاصمه» از این عبارت، برداشت فسخ کردید و درست است، پس قرائن می گوید باید مراد فسخ باشد.

پس این معنا باید در ذهن باشد که فسخ در مورد بحث، منصوص نیست و از این طرف و آن طرف استفاده شده است، بنابراین، این فسخ با فسخ در مورد عیب و غبن فرق می کند.

عبارت جواهر این است: «فيوجد متاع رجل آخر عنده بعينه، قال: لايحاصه الغرماء، المراد منه ولو بضميمة كلام الأصحاب فسخ العقد لا عدم المحاصة في الوفاء». (1)به قرينه خارجیه که برداشت اصحاب باشد مراد از «لایحاصه» فسخ است.

2. فسخ در مورد بحث چون منصوص نیست و به برکت قرائن است، تمام احکام و لوازم فسخ را ندارد و در صورت شک، اصل عدم آن است.

پس اگر معنای فسخ در موارد منصوصه، رجوع به ارش باشد، در مورد بحث دلیل خاص می خواهد، این جا به مجرد این که اطلاق فسخ می شود، نمی توان تمام احکام فسخ را بار کرد. شما از باب ناچاری می گویید فسخ است، لذا تمام احکام فسخ را ندارد، نظیر ملکیت تقدیریه که از باب ناچاری است و لذا تمام احکام ملکیت بر آن بار نمی شود.

3. بر فرض که نص خاص باشد، ظاهر روایت، ردّ تمام مبيع موجود است، فسخ موجود، برگشت گاو کور یا عبد کور است، نه برگشت چشم گاو و عبد، لذا ارش چشم به تنهایی دلیل خاص می خواهد. به این امور صاحب جواهر اشاره کرده است که عبارت مکلی است. (2)

فرض سوم: چشم گاو به فعلِ شخصِ اجنبی کور شده است، اگر عیب به فعل اجنبی باشد، صاحب مبیع اختیار دارد گاو را جزء اموال مفلس بگذارد و با غر ما سهیم شود که در این صورت بحثی نیست و یا این که گاو معیوب را بگیرد که در این صورت در خصوص ارش ،عیب، مجموعا چهار احتمال متصور است:


1) محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج 25، ص 296

2) «وأما ما سمعته من الأصحاب فقد يقال: إن الموافق للضوابط عدم استحقاق الأرش أصلا، إذ هو كنماء الملك يستحقه المشتري، والشارع إنما جعل له الفسخ في الموجود من ماله ففسخ العقد يوجب رجوع هذا المال إليه، لأنه الموجود دون غیره». (محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج 25، ص 303)

احتمال اول: شخص اجنبی ارش چشم عبد را بالنسبه بدهد (معنای ارش بالنسبه، اخذ نسبت بین صحیح و معیوب که در مباحث گذشته بیان شد).

احتمال دوم: شخص اجنبی نفس ما به التفاوت را بدهد به بیانی که پیشتر توضیح داده شد.

احتمال سوم: این شخص اجنبی اقل الامرین را از باب قدر متیقّن بدهد.

احتمال چهارم: شخص اجنبی هیچ ندهد و همانند تلفِ سماوی باشد.

احتمال اول و دوم را در این دو مثال که در متن تحریر الوسیله آمده است پیاده می کنیم:

فإذا كان الثمن عشرة و قيمة العين عشرين و أرش النقصان أربعة خمس القيمة فعلى الأول يضاربهم في اثنين، و على الثاني في أربعة. (1)

مثال اول: شخص ،مفلس، گاو را به ده تومان خریده و قیمت گاو هم اکنون در بازار بیست تومان است و ارش نقصان و عیب کوری چهار تومان است که خمس قیمت می شود؛ یعنی گاو سالم، بیست تومان و گاو کور، شانزده تومان است، اگر طریق اول پیاده شود ارش خمسِ ده تومان، دو تومان است و اگر طریق دوم که نفس مابه التفات است گفته بشود ارش چهار تومان خواهد شد، در طریق دوم نفس ما به التفاوت را می گیرد و کاری به نسبت ندارد.

مثال دوم این است که شخص ،مفلس، دو سال قبل عبد را بیست تومان خریده قیمت عبد سالم الآن ده تومان شده و قیمت عبد کور هشت تومان است، بنابر طریق اول این گونه گفته می شود نسبت بین هشت و ده، خمس است خمس از بیست چهارتومان خواهد شد، که فروشنده با غر ما در این چهار تومان شریک می شود: طبق طریق دوم که نفس ما به التفاوت باشد، مقدار ارش دو تومان خواهد شد.

مثال ،دوم، عکس مثال اول است. در مثال اول، طریق اول اقل بود و در مثال دوم، طریق دوم اقل بود و در طریق سوم هم که اقل الامرین باشد باید ارش طبق طریق اول و دوم محاسبه شود و سپس مقدار اقل از نتیجه این دو طریق از باب اخذ به قدر متیقن گرفته شود

طریق چهارم در فرض سوم این است که می گویند: فروشنده عبد معیوب را می گیرد و هیچ گونه طلبی از مفلس ندارد، که سیدنا الاستاد آن را به عنوان احتمال مطرح نموده است:


1) سیدروح الله خمینی، تحریر الوسیله، ج 2، ص 20 و 21

ويحتمل أن يكون له أخذها كما هي، والضرب بالثمن كالتلف السماوي. (1)

یعنی طبق احتمال چهارم، عیب سماوی و عیب توسط مفلس و عیب توسط اجنبی مثل هم هستند.

در این باره، دو بحث وجود دارد: بحث اول این که احتمالی که ایشان داده، سابقه دارد یا خیر و اگر سابقه دارد چه کسی بدان قائل بوده است؟

بحث دوم این است که این احتمال قابل التزام هست یا خیر ؟

در مورد بحث اول ظاهرا صاحب جواهر و محقق اردبیلی در بحث علمی بدان ملتزم شده اند، صاحب جواهر می فرماید: «إن الموافق للضوابط عدم استحقاق الأرش أصلا، إذ هو كنماء الملك يستحقه المشتري، والشارع إنما جعل له الفسخ في الموجود من ماله». (2)

مطابق ضوابط و قواعد در این فرض، عدم استحقاق ارش می باشد. محقق اردبیلی نیز می فرماید: اگر اجماعی بر خلاف نباشد التزام به عدم استحقاق ارش نیکوست: «بل لولا إجماع على رجوع الأرش إذا كان الجاني أجنبيا، لكان القول بعدمه أيضا جيدا». (3)

دربارۀ بحث دوم و پذیرش علمی این احتمال می توان گفت این نظریه بر خلاف اجماع فقهاست.

تحقیق بیشتر این مسئله مربوط به مبحث ارش مکاسب است که نظر برگزیده ما همان نظر مشهور، اخذ بالنسبه می باشد، لذا ظاهرا _ و الله العالم _ در مورد فرض سوم، طریق اول معین است.

فرض چهارم: چشم عبد به فعل خودِ فروشنده کور شده است، زید غریم دو سال قبل، عبد را به عمرو فروخته است، در بین این دو سال، زید غریم _ که فروشنده است _ از باب اتفاق چشم این عبد را کور کرده است، به دنبال این کارها، عمر و مفلس شده است و هنوز ثمن فروشنده را نداده است، این جنایتی که فروشنده انجام داده (کوری عبد) حکمی دارد؟

در این باره محقق اردبیلی می فرماید: «و اما جناية البائع فيحتمل كونها كالأجنبي و كالآفة السماوية فتأمل». (4)ایشان احتمال داده که جنایت فروشنده همانند جنایت شخص


1) سیدروح الله خمینی، تحریر الوسیله، ج 2، ص21

2) محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج 25، ص 303

3) محقق اردبیلی، مجمع الفائده، ج 9، ص255

4) همان، ص 256

اجنبی بوده و مستلزم ارش باشد و نیز احتمال داده که همانند آفت سماوی باشد. صاحب حدائق نیز همین دو نیز احتمال را مطرح کرده است. (1)

در جنایت اجنبی دو حکم بیان شد:

1.

اجنبی باید ارش بدهد؛

2.

فروشنده مخیّر است بین شرکت با سایر غرما و بین اخذ عبد معیوب همراه با ارش به یکی از راه های سه گانه، هم چنین در آفت سماوی و بلای طبیعی نیز دو حکم بیان شد. در عبارت جنایت فروشنده همانند جنایت اجنبی یا آفت سماوی است کدام یک از دو حکم را می گوید؟

ظاهرا _ والله العالم _ مقصود فقها از این جمله، فقط حكم اول است؛ یعنی در صورتی که فروشنده جنایت کرده باشد، مثل جنایت اجنبی ارش بدهد، یا ارش ندهد مثل آفت سماوی. و در این عبارت نظری به حکم دوم نیست. سیدنا الاستاد در مسئله پانزدهم به این مطلب تصریح می کند:

ولوكان التلف بفعل البائع فالظاهر أنه كفعل الأجنبي ويكون ما في عهدته من ضمان المبيع المعيب جزء أموال المفلس. (2)

جمله: «ويكون ما في عهدته ....» تصریح دارد: جنایتی که فروشنده انجام داده در ذمه اش آمده است، از این مشخص می شود که بحث در مورد ارش جنایت فروشنده است.

علاوه بر این، تعلیلی که صاحب حدائق از شهید در مسالک نقل می کند ظهور در همین حکم اول دارد:

و في المسالك رجح الأول قال: لانه جنى على ما ليس بمملوك له و لافي ضمانه. (3)

شهید گفته است: جنایت فروشنده همانند جنایت اجنبی است، چون دو سال پیش عبد را فروخته است، عبد که دو سال پیش از ملک این خارج شده است و در ملک مشتری داخل شده است و لذا اگر در این زمان تلف شده باشد، در ضمان فروشنده است، پس این فروشنده هم اجنبی است و قاعدة «من اتلف مال الغير فهو ضامن» شاملش می شود.

در مقابل، دلیل کسانی که می گویند همانند آفت سماوی است و ارش ندارد این است


1) يوسف بحراني، حدائق الناضره، ج 20، ص 400

2) سیدروح الله خمینی، تحریر الوسیله، ج 2، ص21

3) يوسف بحرانی، حدائق الناضره، ج 20، ص 400 و 401

که ارش بر خلاف قواعد است و باید به اجماع ثابت شود و در مورد فروشنده اجماعی نیست پس ارش ندارد.

نکته: فهرستی از مسئله 13 و 14 و 15 می توان این گونه بیان کرد که آنچه که تلف شده است، یا جزء از مبیع است که در کتاب ها به عبد و عبدین مثال زده شده است، یا آنچه که تلف شده است، نفس اعضاست؛ چشم کور شده، پا شکسته یا دست بریده شده است، که به آن، نقص عضو می گویند.

پس آنچه که تلف شده است یا جزء است که در مسئله 13 بیان شده و یا عضو است که در مسئله 14 و 15 بیان شده است. و علی التقدیرین چهار صورت دارد: تلف به آفت سماوی بوده است یا به فعل خریدار یا فعل اجنبی یا فعل فروشنده است، که احکام این هشت فرض باید روشن شده باشد.

مسئله 16

اشاره

لو اشترى أرضا فأحدث فيها بناء أو غرسا ثم فلس كان للبائع الرجوع إلى أرضه، لكن البناء والغرس للمشتري، وليس له حق البقاء ولو بالأجرة، فإن تراضيا مجانا أو بالأجرة، وإلا فللبائع إلزامه بالقلع لكن مع دفع الأرش، كما أن للمشتري القلع لكن مع طم الحفر، والأحوط للبائع عدم إلزامه بالقلع والرضا ببقائه ولو بالأجرة إذا أراده المشتري، و أحوط منه الرضا بالبقاء بغير أجرة؛

اگر زمینی را بخرد و در آن ساختمان یا درخت ایجاد کند سپس مفلَّس شود، بایع حق رجوع به زمینش را دارد، لیکن ساختمان و درخت، مال مشتری است، ولی حق بقا ولو با اجرت را ندارد؛ پس اگر مجاناً یا با اجرت راضی باشند که مشکلی نیست، وگرنه بایع حق دارد او را به قلع آن ملزم نماید، ولی ارش آن را باید به مشتری بدهد. چنان که مشتری حق قلع آن را دارد، لیکن باید چاله ها را پر کند. و احتیاط (مستحب) آن است که بایع او را به قلع آن ملزم نکند و به بقای آن ولو با اجرت، در صورت خواستن مشتری راضی شود، و احتیاط بیشتر از آن این است که بدون اجرت به بقای آن راضی شود.

شرح و توضیح

در مسئله شانزدهم سه فرع بیان شده است:

فرع اول: غرس و بنا و زرع در صورت حکم حاکم به حجرِ مشتری، مانع از رجوع

فروشنده به مبیع _ که ارض است _ نمی باشد؛ مثلا فرض کنید فروشنده دو سال پیش پنج هکتار زمین به عمرو فروخته است، عمر و در این زمین گندم، سبزی و درخت کاشته است یا خانه بنا کرده است، سپس این خریدار که عمرو ،است، مفلس شده است، در این خرید، ثمن به فروشنده داده نشده است، فرض کنید فروشنده ده میلیون طلب دارد، در این صورت گفته شده که فروشنده مخیّر است عین زمین خود را بگیرد یا این که با دیگر غرماء در ترکه شریک شود.

پس حاصل فرع اول این است که ساختمان ،زراعت درخت و... مانع از رجوع صاحب زمین به عین زمین نیست.

چون در روایتِ عمر بن یزید آمده است: «صاحب العین احق» و در مثال این فروشنده صاحب زمین است، مبیع _ زمین _ موجود است و عوض نشده است. درختی که در زمین کاشته شده، جدای از زمین است و مانع از این نیست که زمین به حال خود باقی باشد.

در نتیجه به استناد صحیحۀ عمر بن یزید و روایت نبوی و اجماع می گوییم صاحب زمین، احق و اُولی به زمین خود است

همان طور که صاحب جواهر به این مطلب اشاره کرده است : «و لواشترى أرضا فغرس ّالمشتري فيها أو بنى، ثم أفلس كان صاحب الأرض أحق بها قطعا، بل لا خلاف أجده فيه، لصدق وجود العین». (1)که چون بقای عین فروشنده صدق می کند، فروشنده احقِّ به آن عین از سایر غرماست.

فرع دوم: این خانه ای که ساخته شده، ملک فروشنده است یا ملک مفلس ؟ درختی که کاشته شده، ملک فروشنده است یا ملک مفلس زراعتی که در زمین کاشته شده، ملک فروشنده است یا ملک مفلس است؟

سيدنا الاستاد (2)به تبع مشهور می فرمایند: این درخت و خانه و زراعت، ملک مفلس است و باید جزء ترکه او قرار گیرد و فروخته شود و غرماء سهمشان را از خانه و درخت و زراعت ببرند.

چون آجر و آهن و سیمانی که روی این زمین گذاشته است، ملک مفلس است، گندم و درخت کاشته شده هم ملک مفلس بوده است. با این جریان، این درخت و آجر


1) محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج25، ص311

2) «لكن البناء والغرس للمشتري»؛ (سید روح الله خمینی، تحریر الوسیله، ج 2، ص21)

و سیمان و زراعت، از ملک مفلس خارج نمی شود و در کتاب غصب هم بیان شده که زراعت از زارع است گرچه غاصب باشد.

پس این ساختمان و درخت و زراعت هم در محل بحث برای مفلس است، چون اصل و مواد آن ها برای مفلس بوده است.

فرع سوم: این فرع به تعبیرهای مختلف بیان شده و در مسئله شانزدهم، فرع مهمی است، و آن این که، حال که این درخت و زراعت، ملک مفلس شد، آیا مفلس برای بقای این درخت و زراعت در این زمین، حقی دارد یا خیر؟ با اجرت یا بدون اجرت؟ آیا می تواند شخص مفلس به صاحب زمین بگوید درخت و زراعت من تا ده سال دیگر در این زمین بماند.

سيدنا الاستاد (1)در این باره دو احتیاط دارد: ابتدا می گوید با اجرت می تواند و بعد احتیاط می کند که صاحب زمین اجرت هم نگیرد.

پس فرع سوم این است که آیا صاحب درخت حق بقای درخت و یا نگه داری زراعت خود را در زمین فروشنده دارد یا خیر؟

در برخی متون فقهی نیز فرع این گونه مطرح شده است: آیا فروشنده حق ازاله این درخت یا زرع یا ساختمان، را دارد یا خیر؟ مثلا علامه (2)می گوید: آیا صاحب حق، حق ازاله زراعت و ساختمان مفلس را دارد یا خیر، (حال با پرداخت ارش یا بدون آن)؟

همان طور که این فرع این طور نیز مطرح شده: آیا شخصِ مفلس حق دارد درخت و زراعت خود را بکند یا خیر؟ و آیا باید ارش و خسارت احتمالی وارده را به صاحب زمین بدهد یا خیر؟

در باره این فرع، سه قاعده: احترام، لا ضرر و جمع بين الحقين تأثیرگذار خواهد بود که پس از بررسی احتمالات و اقوال در مسئله، ابعاد آن روشن خواهد شد. در مورد بحث، چهار احتمال بلکه چهار نظریه موجود است:

نظریه اول: شخص مفلس حق ابقای زراعت و درخت خود را در زمین فروشنده دارد و فروشنده حق ازاله ندارد.


1) «وليس له حق البقاء ولو بالأجرة، فإن تراضيا مجانا أو بالأجرة ، وإلا فللبائع إلزامه بالقلع لكن مع دفع الأرش، كما أن للمشتري القلع لكن مع طم الحفر، والأحوط للبائع عدم إلزامه بالقلع والرضا ببقائه ولو بالأجرة إذا أراده المشتري، وأحوط منه الرضا بالبقاء بغير أجرة»؛ (سيد روح الله خمینی، التحریرالوسیله، ج21)

2) «و لو أخذ بعد الغرس بيعت الغروس وليس له الإزالة بالأرش»؛ (علامه حلی، ارشاد الاذهان، ج1، ص399)

این نظریه را جماعتی از فقها، همچون علامه و محقق حلی (1)و صاحب جواهر (2)فرموده اند، علامه در ارشاد می گوید:

و لواشترى أرضا فغرس المشتري فيها أو بني ثم فلس كان صاحب الأرض أحق بها وليس له إزالة الغروس ولا الأبنية. (3)

نظریه دوم: فروشنده حق ازاله دارد مطلقا (چه با ارش و چه بدون آن).

نظریه سوم: فروشنده با پرداخت ارش، حق ازاله دارد و بدون آن، حق ازاله ندارد.

این نظریه از شیخ طوسی (4)حکایت شده و محقق اردبیلی به آن میل پیدا کرده است و سیدنا الاستاد به آن تصریح کرده است. عبارت های آنان چنین است:

صاحب جواهر می فرماید:

و هل له ذلك مع بذل الأرش، قيل : والقائل الشيخ في المحكي عن مبسوطة نعم. (5)

محقق اردبیلی می فرماید:

ويمكن أن يكون له الإزالة بالأرش على تقدير الضرر بالبقاء والامتناع من الإزالة وعدم الحاكم؛ (6)

فروشنده می تواند در صورت عدم وجود حاکم و ضرر در بقا، خودش زراعت را جدا کند و ارش را بپردازد.

سیدنا الاستاد در تحریر الوسیله می فرماید :

وإلا فللبائع إلزامه بالقلع لكن مع دفع الأرش.(7)

نظریه چهارم: اگر عمل مفلس زارعت،گندم، جو، برنج و... بود، فروشنده حق ازاله ندارد؛ و اگر درخت کاشته یا خانه بنا کرده است، فروشنده حق ازاله دارد.


1) نجم الدین حلی، شرایع الاسلام، ج 2، ص 80

2) «وليس له إزالة الغروس ولا الأبنية مع عدم بذل الأرش قطعا. وهل له ذلك مع بذل الأرش، قيل : والقائل الشيخ في المحكي عن مبسوطة نعم لظهور ما دل على أن له الرجوع في العين في استحقاق منافعها، وحيث وضع بحق جمع بين الحقين ببذل الأرش والوجه المنع»؛ (محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج25، ص311)

3) نجم الدین،حلی شرایع الاسلام، ج 2، ص 80. استاد از ارشاد علامه نقل می کند، اما این عبارت در ارشاد نیست و در شرایع است

4) «و قلع البناء و الغراس منها وجب عليهم للبائع أرش النقصان لأنهم أدخلوا النقص على ملك غيرهم»؛ (شيخ طوسي، المبسوط، ج 2، ص259

5) محمدحسن نجفی، جواهر الکلام، ج25، ص311

6) مقدس اردبیلی، مجمع الفائده، ج 9، ص258

7) سیدروح الله خمینی، تحریر الوسیله، ج 2، ص21

پس چهار احتمال در این فرع وجود دارد.

برای نظریه اول که می گویند مفلس حق ابقا دارد و فروشنده حق ازاله ندارد، این گونه استدلال شده است که این مفلس شش ماه، گندم کاشته، روزی که می کاشته، در ملک خودش بوده است، شش ماه پیش که خانه درست کرده، در ملک خودش درست کرده است، شش ماه پیش که درخت کاشته، در ملک خودش بوده است.

پس این زراعت و غرس حق محترم و عمل مسلمان است و فروشنده حق از بین بردن این عمل را ندارد.

لذا ارش بدهد یا ندهد، فروشنده حق ندارد آن ها را از بین ببرد. همان طور که صاحب جواهر به این دلیل اشاره نموده است: «لأنها قد وضعت بحق خالص للمالك، فليس لأحد إزالتها لاحترامها» (1)که همان قاعدۀ احترامِ عمل مسلم است.

برای نظریه دوم این گونه استدلال شده است: این که شارع به صاحب زمین اجازه فسخ داده معنایش این است که فروش زمین را فسخ کند، تا منافع زمین از آنِ او باشد، برگرداندن زمین مسلوب المنفعه که برای فروشنده ارزشی ندارد، پس صاحب زمین، حق فسخ دارد؛ یعنی زمین را بگیرد و منافع آن را استفاده کند، یعنی در آن زراعت کند یا درخت بکارد یا ساختمان بسازد.

در نتیجه، تا زراعت و غرس و ساختمان مفلس را از بین نبرد که نمی تواند از منافع این زمین استفاده کند.

صاحب جواهر به این دلیل در عبارت: «ما دل على أن له الرجوع في العين في استحقاق منافعها». (2)اشاره کرده است.

دلیل بر نظریه سوم، می گویند: جواز ازاله، همراه پرداخت ارش به مقتضای جمع بین حقوق است، چون از سویی حق فروشنده استفاده از منافع این زمین است و از سوی دیگر قاعده احترام می گوید: درخت و زراعت برای مفلس است و او حق ابقا دارد. و قاعده لا ضرر هم می گوید: کندن درخت و زراعت مفلس، ضرر بر غرما و مفلس است، در نتیجه به حکم قاعده لا ضرر و قاعده احترام عملِ مسلم باید گفت که مفلس حق ابقا دارد به هیچ کدام از دو قاعده (ملکیت منافع برای فروشنده و قاعدۀ احترام) نمی توان به


1) محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج25، ص311 و 312

2) همان، ص311

نحو مطلق عمل کرد، چون اگر به قاعده اول عمل کنید حق مفلس ضایع می شود و اگر به قاعده دوم عمل کنید حق فروشنده ضایع می شود.

پس باید جمع بین دو حق کرد و گفت: فروشنده با پرداخت ارش، حق ازاله دارد، چون با ارش، ضرر مفلس دفع شده است و سر مفلس بی کلاه نمانده است.

بنابراین، فروشنده اگر ارش داد، هم حق خودش حفظ شده است و هم حق مفلس از بین نرفته است، چون مفلس حق خود را گرفته است؛ همان طور که صاحب جواهر به این دلیل اشاره نموده است: «و حيث وضع بحق جمع بين الحقين ببذل الأرش». (1)

از مطالب پیش گفته دلیل بر نظریه چهارم نیز روشن شد، این که می گویند در زراعت حق ازاله ندارد، چون وقت معینی دارد، بعد از چند ماه باید درو کرد، لذا صبر در این مدت ضرری بر فروشنده و صاحب زمین نیست و از آن طرف، کندن زراعت ضرر بر شخص مفلس خواهد بود، ولی در غرس و ساختمان صاحب زمین، حق ازاله دارد، چون مدت آن طولانی است و سبب ضرر بر او خواهد شد.

نتیجه: سه قاعده فقهی مسلّم درباره این اقوال مطرح است: قاعده لاضرر، قاعدۀ احترامِ عمل مسلم و قاعده جمع بین حقین، حال کدام یک از این قواعد فقهی، در مورد بحث جاری است؟

ظاهرا _ و الله العالم _ قاعده جمع بین حقین که دلیل بر جواز ازاله همراه با پرداخت ارش بود، جاری نیست و مورد ندارد، چون جریان این قاعده متوقف بر وجود دو حق مسلّم است، باید دو حق باشد تا جمع بین آن دو صورت پذیرد و در مورد بحث، حقِ واحد است، چون آنچه که مسلّم است، در این مورد، مفلس عمل او محترم بوده است و در زمین خودش درخت کاشته یا ساختمان بنا کرده است و حق کسی را از بین نبرده است. پس از سوی واحد که مفلس باشد، حق واضح است.

ولی از سوی فروشنده، حقی ثابت نشده است. فروشنده دو سال قبل زمین را فروخته است، بعد از دو سال شارع به او حق داده که بابت پول خود، زمین را بردارد، شما ادعا کنید که نص، ظهور دارد که منفعت زمین، تابع عین،است، چون منافع، تابع اصل است، امروز که فروشنده فسخ کرده است، منافع زمین باید از آنِ او باشد.

پس اگر فروشنده می خواهد حق داشته باشد، از این جهت هست که منفعت، تابع


1) محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج 25، ص311

اصل است، ولی ظاهرا در این مورد قانون تبعیت غلط است، چون در کتاب اجاره بیان شد در کل مواردی که به جهتی منفعت، ملک دیگری شده است، مالک، عین را به صورت مسلوب المنفعه مالک است.

لذا صاحب خانه، اگر این خانه را ده ساله اجاره داده است و بعد این خانه را به دیگری فروخته است، این خانه را مسلوب المنفعه فروخته است و لذا مشتری مالک منفعت نمی شود و عین را فقط مالک می شود.

در مورد بحث، منافع این زمین، قبلا ملک مفلس شده است، اگر ملک مفلس شده نمی توانید بگویید عین و منافع را صاحب زمین بگیرد، صاحب زمین مالک عین زمین شده ولی نه مالک منفعت که شش ماه پیش ملک مفلس شده است.

نتیجه این که، جمع بین حقین که مستند فتوای سیدنا الاستاد بود، در مورد بحث موضوع ندارد.

همان طور که روشن شد تمسک به قاعده لاضرر برای جواز ازاله و قلع توسط فروشنده (چون بقای زراعت برای فروشنده ضرری است و موجب منع او از استفاده منافع زمین می شود) که مرحوم محقق اردبیلی (1)به آن استناد کرده نیز ناتمام است.

چون اولاً: لسان قاعدة لا ضرر، نفی حکم است نه اثبات آن، ثانياً: منع فروشنده از استفاده از منافع زمین مصداق عدم نفع است نه ضرر، ثالثا: این زمین را فروشنده مسلوب المنفعه مالک است، لذا صاحب زمین منفعت را مالک نیست تا منع از منافع سبب ضرر او شود و رابعا بر فرض هم که عنوان ضرر صادق باشد، صاحب زمین به اختیار و اراده خود اقدام بر این ضرر کرده است، چون می توانست فسخ معامله را انتخاب نکند و باسایر غرما در همه اموال مفلس شریک شود.

لذا به نظر می رسد از بین قواعد فقط قاعده احترام مال و عمل مسلمان مورد و موضوع دارد و جاری می شود و قاعده لا ضرر فقط نسبت به مفلس و غرما مورد دارد؛ به این بیان که کندن درخت یا خراب کردن ساختمان، ضرر برای مفلس و غر ماست و صاحب زمین حق این کار را ندارد.

نتیجه: قاعده احترام و لا ضرر در طرف مفلس می گوید: فروشنده حق ازاله ندارد. همان طور که صاحب جواهر به آن تصریح نموده است:«ولكن التحقيق مساواة الغرس


1) مقدس اردبيلي، مجمع الفائده، ج 9، ص258

للزرع في استحقاق البقا، بلا أجرة، وعدم جواز القلع بالأرش إلا مع التراضي». (1)بله، فقط در صورت رضایت شخص مفلس، صاحب زمین حق قلع و ازاله با پرداخت ارش را خواهد داشت.

در خصوص قواعد فقهی روشن شد که امر مهم و تأثیرگذار، تطبیق قواعد فقهی و تشخيص محل جریان آن ها خواهد بود وگرنه کبرای قواعد که روشن و واضح است.

مسئله 17

اشاره

لو خلط المشتري مثلا ما اشتراه بماله خلطاً رافعاً للتميز فالأقرب بطلان حق البائع، فليس له الرجوع إليه، سواء اختلط بغير جنسه أو بجنسه، وسواء خلط بالمساوي أو الأردئ أو الأجود؛

اگر مثلاً مشتری آنچه را که خریده با مالش طوری مخلوط کند که تشخیص و تمیز داده نشود بنابر اقرب، حق بایع باطل می شود و او حق رجوع به آن را ندارد؛ چه به غیر آن جنس یا به همان جنس مخلوط کرده باشد و چه به مساوی آن یا پست تر از آن یا بهتر از آن مخلوط نموده باشد.

شرح و توضیح

فرض مسئله این است که مثلا زید ده تن کنجد به عمرو فروخته است، عمرو ده تن کنجد از خود داشته و با این کنجد زید مخلوط کرده است، خود این اختلاط سه فرض دارد:

گاهی این دو نوع کنجد مثل هم هستند، گاهی ده تن کنجد عمروِ مفلس بهتر بوده است و گاهی هم ده تن کنجد فروشنده بهتر بوده است. خلط به مساوی یا خلط به بهتر یا خلط به پست تر شده است.

حال خریدار ورشکست شده و اعلام حجر کرده است و کنجدها موجود است، ولی قابل تمییز نیست، چه باید کرد؟ در این باره سه نظریه وجود دارد:

نظریه اول فروشنده نمی تواند به عینی که فروخته رجوع کند؛ مثلا کسی که ده تن کنجد او با کنجد مفلس، مخلوط شده است، فقط راه رسیدن به طلبش، مشارکت با سایر


1) محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج 25، ص312

غرماست و حق رجوع به عین را ندارد، لذا حاکم این کنجد را با سایر ترکه مفلس باید بفروشد و همه پول حاصل را بین غرما به نسبت تقسیم می کند.

این نظریه را جماعتی از محققان همانند سیدنا الاستاد می گویند. (1)چون امتزاج و احتلاط سبب از بین رفتن تمیز شده است، لذا رجوع به عین مال امکان ندارد، بلکه در نوع موارد اختلاط شرکت پیدا می شود، تحقق شرکت مانع از رجوع صاحب مال به مالش است.

یا به تعبیر دیگر، با حصول امتزاج عنوان مذکور در روایت (من وجد ماله احق بعینه) صدق نمی کند، چون اختلاط مالِ فروشنده به مالِ مفلس شده است و این، مانع از صدق عنوان وجدان مال خود می باشد.

همان طور که محقق اردبیلی به این دلیل اشاره کرده است:

وليس ذلك بظاهر مع المزج والتغييرات، فإنه لا يقال: عرفا أن المتاع الممزوج بالآخرباق بعينه، وانه خفي، و هما موجودان في الروايتين؛ (2)

روغنی که با روغن مفلس ممزوج شده، گندمی که با گندم مفلس مخلوط شده است، بر آن صدق عنوان بقای عین نمی کند.

نظریه دوم: کاملا عکس این نظریه است، می گویند: در این مورد در جمیع فروض، فروشنده حق رجوع دارد.

استادنا المحقق می فرمایند: «من وجد عين ماله وقد خلطها المفلس بجنسها فله عين ماله مطلقا»، (3)مطلقا؛ یعنی اختلاط ،امتزاج مساوی، اردء و یا اجود باشد، در همه صورت ها فروشنده حق رجوع دارد.

ظاهراً عبارت جواهر (4)هم همین را می گوید که فروشنده مطلقا حق رجوع دارد.

دلیل بر این نظریه این است که می گویند جواز رجوع فروشنده، دائر مدار وجود عين است (ان کان موجودا)، حال مجزا باشد؛ عین موجود است، مخلوط یا ممزوج باشد، باز هم عین موجود است، در مقابل تلف عین،


1) سیدروح الله خمینی، تحریر الوسیله، ج 2، ص21

2) سید ابوالقاسم خونی، منهاج الصالحين، ج 2، ص 180

3) سید ابوالقاسم خونی، منهاج الصالحين، ج 2، ص 180

4) «و لواشتری زيتا فخلطه بمثله لم يبطل حق البائع من العين لوجودها و إن كانت غير متميزة»؛ (محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج 25، ص313)

پس دلیل بر این نظریه این است که روایت و نص صادق است، تعبیر در روایت «ان كان موجودا» که صادق است در مقابلِ «ان كان معدوما».

نظریه سوم تفصیل است به این بیان: می گویند فروشنده در خلط مساوی به مساوی واردء، حق رجوع دارد، ولی در خلطِ به اجود، حق رجوع ندارد. این نظریه را جماعتی از فقها، همچون علامه در ارشاد، و محقق در شرایع می گویند:

ارشاد:

ولا يبطل حقه بالخلط بالمساوي والأردأ، ويضرب بالثمن لو خلط بالأجود. (1)

شرایع:

و لواشترى زيتا فخلطه بمثله لم يبطل حق البائع من العين وكذا لو خلطه بدونه لأنه رضي بما دون حقه وإن خلطه بما هو أجود قيل يبطل حقه من العين ويضرب بالقيمة مع الغرماء. (2)

بدون مساوی اردء است، مساوی 100 به 100 است بدونه 100 به 80 است.

این هم یک نظریه که می گوید تفصیل است؛ در خلط به مساوی و اردء، حقِ رجوع ثابت است و در خلط به اجود می گوید حقِ رجوع ساقط است.

دلیل بر این نظریه این است که در خلط به مساوی و اردء مشکلی وجود ندارد، چون عین موجود است، گندم فروشنده موجود است، امتزاج از عوامل شرکت است، یکی از عوامل شرکت، اختلاط است. شرکت گاهی به اختلاط است و گاهی به امتزاج، شیر اگر با شیر مخلوط شود، شرکت صورت می گیرد اگر چه قصد نداشته باشد، گندم با گندم ممزوج شود، شرکت صورت می گیرد؛ اگر چه قصد نباشد.. و با رضایت خود شخص به جنس مساوی و یا اردء به همان مقدار مشکلی وجود ندارد.

مشکل در خلط به اجود است، گندم مفلس 120 تومان ارزش دارد و گندم فروشنده، صد تومان، در این جا تقسیم امکان ندارد، چون مفلس می گوید من راضی نیستم از مال با ارزش به فروشنده داده شود.

در نتیجه اختلاط در این فرص در حکم تلف است، همان طور که محقق اردبیلی


1) علامه حلی، ارشاد الاذهان، ج1، ص399

2) نجم الدين حلى، شرايع الاسلام، ج 2، ص 80

به آن اشاره کرده است. (1)صاحب جواهر نیز می فرماید: «لكونها حينئذ كالتالفة بالاختلاط». (2)

ظاهرا _ و الله العالم _ نظریه سیدنا الاستاد تمام است، چون صدق عرفی رجوع به عین مال وجود ندارد.

مسئله 18

اشاره

لواشترى غزلاً فنسجه أو دقيقاً فخبزه أو ثوباً فقصره أو صبغه لم يبطل حق البائع من العين على إشكال في الأولين؛

اگر نخی را بخرد سپس آن را ببافد، یا آرد بخرد و نان کند، یا لباسی بخرد و سپس آن را بشوید یا رنگ کند، حق بایع از عین باطل نمی شود با اشکالی که در دو مورد اول هست.

شرح و توضیح

در این مسئله این موضوع مطرح شده است: اگر صاحب عین که یکی از غر ماست؛ مثلا عین او نخ بوده و صد کیلو به مفلس فروخته است، مفلس این نخ را کرباس بافته است. مشتری مفلس شده است و الان کرباس موجود است، این مفلس، چهار طلب کار دارد، یکی از آن ها، صاحب نخی است که این کرباس ها با آن بافته شده است. آیا طلب کار می تواند کرباس ها را به خاطر طلبی که از باب نخ از مفلس دارد ببرد و بگوید عین مال من در کرباس ها موجود است، من این را بر می دارم و با غر ما سهیم نمی شوم. یا مثال های دیگر ، مثلا آرد را نان کرده یا نخ را عبا دوخته است و... .

پس موضوع در مسئله هجدهم این است که روی عین، عملی انجام شده و صفتی به وجود آمده است، آیا فروشنده حق رجوع به عین موجود را دارد یا خیر؟

در این فرع سه احتمال، بلکه سه نظریه است :


1) «لا يمنع خلط العين بغيرها بحيث صارت ممزوجة غير ممتازة من رجوع المالك إليها، سواء مزجت بالمساوي أو الأردى فيكون شریكا بنسبة ماله بخلاف ما لو مزجت بالأجود فإنه بمنزلة التلف ، إذ يلزم له الزيادة على حقه لو رجع بالعين و شرك»؛ (مقدس اردبیلی مجمع الفائده، ج 9، ص258)

2) محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج 25، ص 315

1. با این تغییرات، حق رجوع به عین، مطلقا باقی است. این نظریه را مشهور فقها و سیدنا الاستاد می گویند. (1)

محقق می نویسد:

و لو نسج الغزل أو قصر الثوب أو خبز الدقيق لم يبطل حق البائع من العين. (2)

تغییرات در عین، مانع از رجوع به عین نیست، چون در روایت دارد: «ان كان العين موجودا فله الرجوع». این تعبیر دو جور معنا می شود:

1.

آنچه خریده شده الان موجود است، در این مثال ها نخ و چوب و آرد موجود است و فقط تغییر شکل داده است.

2.

آنچه خریده شده است، همان صفت و حالت و هیئت وقت خریدن را داشته باشد.

اگر احتمال اول گفته شود حق رجوع به عین را دارد و اگر احتمال دوم را بگوید، صدق وجود عین نمی کند و لذا حق رجوع را ندارد، چون در وقت خرید، چوب یا نخ بوده و الان چوب و نخ نیست.

صاحب جواهر نیز در این باره می گوید: « لم يبطل حق البائع من العين قطعا لعدم خروجها بذلك عن الوجود، بل ان لم تزد قيمة المبيع بهذه الصفات لم يكن للمفلس شيء». (3)در تمام فرض ها، عین موجود است؛ نخ موجود است اما پارچه شده، پارچه موجود است اما قرمز شده، چوب موجود اس، ولی صندلی شده است.

نظریه دوم می گوید: در جمیع فروض، طلب کار حق رجوع ندارد و باید در صف غرما قرار بگیرد تا پارچه ها و عبا و صندلی فروخته شود و همه پولها بين غرما تقسیم شود.

محقق اردبیلی به این نظریه میل پیدا کرده است. (4)

دلیل بر این نظریه این است که مراد از تعبیر: «ان کان العین موجودا: احتمال دوم باشد؛ یعنی عين با تمام خصوصیاتش باید موجود باشد و الا حق رجوع ثابت نیست.

نظریه سوم: می گویند: در نخی که پارچه شده و یا آردی که نان شده است، حق رجوع ساقط است، ولی در پارچه ای که بریده شده یا رنگ شده است، حق رجوع ثابت است.


1) سیدروح الله خمینی، تحریر الوسیله، ج 2، ص21

2) نجم الدين حلى، شرایع الاسلام، ج 2، ص 80

3) محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج25، ص 315

4) مقدس اردبیلی، مجمع الفائده، ج 9، ص259

سيدنا الاستاد در عبارت: «على إشكال في الأولين» (1)به این نظریه اشاره می کند.

ولی از مطالب گفته شده روشن شد که وجهی برای تفصیل نیست، چون تعبیر «انکان العین موجودا» یک معنا دارد یا باید در مقابل تلف بگیرید و یا باید به همان حالتی که در وقت خرید است بگیرید و در نتیجه در همه مثال ها بگویید تغییر کرده است. اگر میزان تغییر است، نخ، پارچه نیست، آرد، نان نیست، پارچه بریده شده، آن پارچه نیست و... .

لذا ظاهرا _ والله العالم _ ولو به قرینه اجماع یا اطمینان حاصل در مسئله باید قائل به نظریه اول شد که حق رجوع به عین ثابت است و ایراد و اشكال سيدنا الاستاد وارد نیست.

مسئله 19

اشاره

غريم الميت كغريم المفلس ، فإذا وجد عين ماله في تركته كان له الرجوع إليه، لكن بشرط أن يكون ما تركه وافياً بدين الغرماء ، وإلا فليس له ذلك، بل هو كسائر الغرماء يضرب بدينه معهم وإن كان الميت قدمات محجوراً عليه؛

طلب کار از میت، مانند طلب کارِ از مفلَّس است؛ پس اگر عین مالش را در ترکه او بیابد، حق رجوع به آن را دارد، لیکن به شرط آن که آنچه که ترکه گذاشته برای دین طلب کارها وافی باشد وگرنه حق رجوع به آن را ندارد، بلکه او مانند سایر طلب کارها دینش با آن ها حساب شده و در اموال مفلّس بالنسبه شریک می شود؛ اگر چه میت به طور محجور مرده باشد.

شرح و توضیح

در این مسئله، احکام مفلسِ میت مطرح شده است؛ مثلا زید زمینی را دو سال قبل به عمرو فروخته است، الان همان زمین موجود است و تغییر نکرده، ولی عمروِ خریدار مرده است و بدهکاری دارد؛ بدهکاری هم مختلف است: گاهی ترکه مساوی با بدهکاری است، گاهی کمتر از بدهکاری است؛ مثلا صد تومان بدهکاری دارد و هزار تومان ترکه دارد یا هشتاد تومان ترکه دارد و صد تومان بدهکاری دارد که در فرض اول، ترکه میت وافی به ترکه است و در فرض دوم، ترکه وافی نیست.


1) سید روح الله خمینی، تحریر الوسیله، ج 2، ص21

از طرفی، یا این میّتِ مفلس، محجور بوده و حاکم، حکم به حجر کرده است یا نبوده و هنوز حکم به حجر نشده است. حال در این فروض، صاحب عین می تواند به عین خود رجوع کند یا خیر ؟

این فروع چهارگانه را سیدنا الاستاد در مسئله نوزدهم بیان کرده است، در این باره دو نظریه است:

نظریه اول: از ابن جنید (1)جواز رجوع صاحب عین در همه این فرض ها حکایت شده است؛ یعنی چه ترکۀ میت، وافی به دیون باشد یا کمتر از دیون باشد و چه این که این میت در زمان حیات، محجور بوده است یا محجور نبوده است.

در جميع فروض چهارگانه، طلب کار که صاحب زمین است، حق دارد به این زمینی که فروخته رجوع کند، و این زمین را از ترکه میت خارج کند و ورثه و سایر غرما حقی ندارند.

دلیل بر این نظریه، اطلاق روایت جمیل است:

مُحَمَّدُ بن يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيَّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرِ عَنْ جَمِيلٍ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِنَا عَنْ أَبِي عَبْدِ اللهِ علیه السَّلام فِي رَجُلٍ بَاعَ مَتَاعاً مِنْ رَجُلٍ فَقَبَضَ المُشْتَرِي المَتَاعَ وَ لَم يَدْفَعِ الثَّمَنَ ثُمَّ مَاتَ المُشْتَرِي وَالْمَتَاعُ قَائِمْ بِعَيْنِهِ فَقَالَ : إِذَا كَانَ الْمَتَاعُ قَائِماً بِعَيْنِهِ رُدَّ إِلَى صَاحِبِ الْمَتَاعِ وَقَالَ: لَيْسَ لِلْغُرَمَاءِ أَنْ يُحَاضُوه. (2)

این روایت دلالت دارد وقتی متاع فروشنده قائم بعینه موجود است، صاحب متاع حق جوع به عین متاعش را دارد و سایر غرما حقی ندارند و این روایت اطلاق دارد، این فرد میت، محجور بوده باشد یا نبوده باشد، ترکه به مقدار دیون باشد یا نباشد، در همه صور صاحب متاع اُولى است.

نظریه دوم: مشهور وسيدنا الاستاد (3)تفصیل می دهند و می گویند: اگر ترکه وافی به دیون است؛ مثلاً دیون صد تومان است و ترکه هم صد تومان است، صاحب متاع، اوُلی است مطلقا؛ چه میّتِ مفلس قبلا محجور شده باشد یا خیر.

و اگر ترکه وافی نیست، مثلا دیون صد تومان است و ترکه هشتاد تومان است،


1) ونقل عن ابن الجنيد الحكم باختصاصه هنا وان لم يكن غيرها، كما هو المشهور في الحي ويدل عليه إطلاق مرسلة جميل»؛ (يوسف بحرانی، حدائق الناضره، ج 20، ص395)

2) شیخ حر عاملی، وسائل الشيعه، ج 18 ، ص ،414 ، ابواب الحجر، باب 5، ح1

3) «غريم الميت كغريم المفلس، فإذا وجد عين ماله في تركته كان له الرجوع إليه، لكن بشرط أن يكون ما تركه وافيا بدين الغرماء، وإلا فليس له ذلك»؛ (سيد روح الله خمینی، تحریر الوسیله، ج 2، ص21)

می گویند: صاحب متاع، حق رجوع ندارد، بلکه او در صف سایر غر ما قرار می گیرد و حق رجوع ندارد.

دلیل بر این نظریه، صحیحه ابی ولاد است:

وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيَّ بْنِ مَحْبُوبِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ أَبِي وَلَّادٍ قَالَ : سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللهِ علیه السَّلام عَنْ رَجُلٍ بَاعَ مِنْ رَجُلٍ مَتَاعاً إِلَى سَنَةٍ فَمَاتَ الْمَشْتَرِي قَبْلَ أَنْ يَحِلَّ مَالُهُ وَأَصَابَ الْبَائِعُ مَتَاعَهُ بِعَيْنِهِ لَهُ أَنْ يَأْخُذَهُ إِذَا خَفِيَ لَهُ قَالَ: فَقَالَ: إِنْ كَانَ عَلَيْهِ دَيْنٌ وَتَرَكَ نَحْواً مِمَّا عَلَيْهِ فَلْيَأْخُذَهُ إِن أُخْفِيَ لَهُ فَإِنَّ ذَلِكَ حَلَالٌ لَهُ وَلَوْ لَم يَتْرُكُ نَحْوا مِنْ دَيْنِهِ فَإِنَّ صَاحِبَ الْمَتَاعِ كَوَاحِدٍ مِمَّنْ لَ-هُ عَلَيْهِ شَيْءٌ يَأْخُذُ بِحِصَتِهِ وَلَا سَبِيلَ لَهُ عَلَى الْمَتَاعِ. (1)

در روایت این سوال مطرح شده که فروشندۀ صاحب متاع آمد و دید زمین او دست نخورده موجود است امام علیه السَّلام می فرمایند اگر ترکه به مقدار دین است، می تواند زمین را بگیرد، مفهومش این است که اگر ترکه به مقدار دین نیست، حق رجوع به متاع خود را ندارد، بلکه همانند سایر طلبکاران است و صاحب زمین هیچ خصوصیتی نسبت به دیگران ندارد.

ظاهرا _ والله العالم _ ما افاده سيدنا الاستاد تمام است و باید طبق صحیحه ابی ولاد تفصیل داد با این که در دو فرض، صاحب متاع اُولی است و در دو فرض، صاحب متاع حق رجوع ندارد.

چون دلیل نظریه اول، دو اشکال دارد :اولاً: روایت جمیل مرسله است و حجیت ندارد. ثانياً: بر فرض که حجت باشد، تعارض با صحیحه ابی ولاد ندارد، زیرا نسبت بین روایت جميل و صحیحه ابی ولاد، مطلق و مقید است، روایت جمیل مطلقا می گوید: حق رجوع دارد، صحیحه ابی ولاد می گوید: اگر دَین بیشتر از ترکه است، حق رجوع ندارد، و صحیحه ابی ولاد اخص است و طبق قاعده اطلاق حمل بر مقید خواهد شد.

مسئله 20

اشاره

يجري على المفلس إلى يوم قسمة ماله نفقته وكسوته ونفقة من يجب عليه نفقته وكسوته على ما جرت عليه عادته، ولومات قدم كفنه بل و سائرمون تجهیزه من


1) شیخ حر عاملی، وسائل الشيعه، ج 18، ص 415، ابواب الحجر، باب 5 ح3

السدر والكافورو ماء الغسل ونحو ذلك على حقوق الغرماء، ويقتصر على الواجب على الأحوط ، وإن كان القول باعتبار المتعارف بالنسبة إلى أمثاله لايخلو من قوة خصوصاً في الكفن ؛

مخارج و پوشاک مفلَّس و نفقه کسی که نفقه و پوشاکش بر او واجب است، طبق عادت همیشگی او تا روز تقسیم مال مفلَّس، باید جریان داشته باشد. و اگر بمیرد، کفن بلکه بقیه مخارج تجهیز او از سدر و کافور و آب غسل و مانند این ها بر حق طلب کارها مقدم است و بنابر احتیاط (مستحب) باید به مقدار واجب اکتفا شود؛ اگر چه قول به ملاحظه نمودن آنچه نسبت به امثال این میت، متعارف است، خالی از قوت نیست مخصوصاً در کفن.

شرح و توضیح

در مسئله بیستم سه فرع بیان شده است:

فرع اول: از روز حجر تا روز قسمت مخارج مفلس و مخارج کسی که نفقه آن کس بر مفلس واجب است، ملاحظه می شود؛ مثلا فرض کنید روز اول ماه، حکم به حجر زید مفلس شده است، قسمت اموال مفلس، دو ماه دیگر انجام می گیرد. طول کشیدن دو ماه یا از این جهت است که تا آن وقت، همه اموال جمع نمی شود یا تا آن وقت اموال بهتر فروخته می شود یا غرما تا آن زمان حاضر نیستند.

از روز اول ماه تا دو ماه دیگر، مفلس پنجاه تومان خودش، پنجاه تومان خانواده اش و پنجاه تومان هم اولاد واجب النفقه اش خرج دارند؛ «مثلا مفلس، پدر فقیر مادر از کار افتاده و بچه صغیر دارد و باید مخارج همه آن ها را بدهد و الآن هم هشتاد تومان مال دارد. فرق هم ندارد که مخارج به مسکن مربوط شود یا به لباس و خوراک.

ضابطۀ کلی این است: مخارجی که بر مفلس لولا الحجر واجب بوده است، این مخارج باید لحاظ شود؛ یعنی حاکم باید متوجه باشد و مخارج این مدت را کنار بگذارد.

محقق در شرایع گفته است:

ويجري عليه نفقته ونفقة من يجب عليه نفقته وكسوته. (1)

دلیل بر این حکم:

اولاً: تسالم فقهی و اتفاق فقهاست.


1) نجم الدين حلى، شرایع الاسلام، ج 2، ص 82

و لذا محقق اردبیلی می فرمایند: «و لعل دليل ذلك هو الإجماع كما يفهم من ظاهر کلامهم». (1)صاحب جواهر نیز می گوید: «بلا خلاف أجده في شيء من ذلك». (2)

ثانیاً: در مجمع و جواهر به روایات متعددی اشاره شده است. همچون روایات بحث کفن میت (3)که وقتی کفن میت استثنا شده به طریق اولی، لباس انسان زنده هم استثنا خواهد شد.

و خبر علی بن اسماعیل:

مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيَّ بْنِ مَحْبُوبِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِسْمَاعِيلَ عَنْ رَجُلٍ مِنْ أَهْلِ الشَّامِ أَنَّهُ سَأَلَ أَبَا الْحَسَنِ الرّضَا علیه السَّلام عَنْ رَجُلٍ عَلَيْهِ دَيْنْ قَدْ فَدَحَهُ وَهُوَ يُخَالِطُ النَّاسَ وَهُوَ يُؤْتَمَنْ يَسَعُهُ شِرَاءُ الْفُضُولِ مِنَ الطَّعَامِ وَالشَّرَابِ فَهَلْ يَحِلُّ لَهُ أَمْ لَا وَ هَلْ يَحِلُّ أَنْ يَتَطَلَّعَ مِنَ الطَّعَامِ أَمْ لَا يَحِلُّ لَهُ إِلَّا قَدْرُ مَا يُمْسِكُ بِهِ نَفْسَهُ وَيَبْلُغُهُ قَالَ: لَا بَأْسَ بِمَا أَكَل. (4)

مفادش این است که مدیون باید از مال و ترکه استفاده کند تا زمانی که اموال از او گرفته شود.

و روایت مسعدة بن صدقه که در وسائل الشیعه آمده است.

صاحب جواهر به این روایت این گونه اشاره کرده است: «والنبوي: ابدأ بنفسك ثم بمن تعول». (5)

ظاهراً اصل روایت را پیامبر فرموده اند و در کتاب های عامه است، ولی این تعبیر در منابع ما در روایت مسعده آمده است که نبوی نیست. (6)البته تعبیر در این روایت با جواهر اختلاف دارد، در جواهر «ابدأ بنفسك» دارد و در این روایت «ابدأ بمن تعول» است. این روایت از نظر سند مشکلی ندارد.

این که صاحب جواهر تعبیر به نبوی کرده است یا نظرشان روایت طرق عامه است که همین مضمون است و یا به خاطر این که امام صادق از پیامبر اکرم صلَّی اللهُ علیه وآله نقل کرده نبوی است.


1) مقدس اردبیلی، مجمع الفائده، ج 9 ص266

2) محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج 25، ص 340

3) همان، ص341

4) شیخ حر عاملی، وسائل الشيعه، ج 18، ص 369، ابواب الدین و القرض، باب 27، ح1

5) محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج25، ص341

6) شیخ حر عاملی، وسائل الشيعه، ج 9، ص 433، ابواب الصدقة باب 28، ح8

دستۀ دیگر از روایات که محقق اردبیلی به آن اشاره کرده، روایات استثنای مسکن و خانه مفلس است، به این تقریب که اگر خانه مسکونی مفلس استثنا شده است به طریق اُولى مخارج روزمره او باید کنار گذاشته شود، که روایات آن قبلا خوانده شد. (1)محقق اردبیلی نیز به این روایات استدلال نموده است:

ويمكن فهم هذا المقدار من الرواية الدالة على استثناء المسكن وقد تقدمت في الدين. (2)

فرع دوم: تقدیم تجهیزات میت مفلس بر حق غرما است. مثلا فرض کنید مفلس قبل از قسمت اموال، مرده است، این میت، کفن و سدر و کافور و ... نیاز دارد، این مخارج، بر حق غرما تقدم دارد؛ لذا این مخارج از ترکه جدا می شود، و غرما حق مزاحمت ندارند. محقق در شرایع می فرماید: «ولومات قدم کفنه على حقوق الغرماء». (3)

دلیل بر این حکم:

اولاً: تسالم فقهی و اجماع است، لذا صاحب جواهر می فرماید:

بلا خلاف أجده و هما الحجة مضافا إلى محكي الإجماع في جامع المقاصد. (4)

ثانياً: دو دسته از روایات است:

دستۀ اول، صحیحه زراره و معتبره سکونی (5)است صحیحه زراره این است:

مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ رِبَّابٍ عَنْ زُرَارَةَ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللهِ علیه السَّلام عَنْ رَجُلٍ مَاتَ وَعَلَيْهِ دَيْنٌ بِقَدْرِكَفَنِهِ قَالَ: يُكَفِّنُ بِمَا تَرَكَ إِلَّا أَنْ يَتَّجِرَ عَلَيْهِ إِنْسَانٌ فَيُكَفِّنَهُ وَيَقْضِيَ بِمَا تَرَكَ دَيْنَهُ. (6)

مثلا فرد بیست تومان قرض دارد و ده تومان پول کفن دارد و ترکه ده تومان است، حضرت می فرمایند: خرج کفن کنید مگر بانی و خیّری پیدا شود و این پول را بدهد.


1) شیخ حر عاملی، وسائل الشيعه، ج 18، ص 340 ، ابواب الدین و القرض، باب 11، ح 1

2) مقدس اردبيلي، مجمع الفائده، ج 9، ص266

3) نجم الدین حلی، شرایع الاسلام، ج 2، ص82

4) محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج25، ص242

5) «وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ عَبْدِ اللهِ بْنِ المَغِيرَةِ عَنْ إِسْمَاعِيلَ بنِ أَبِي زِيَادٍ عَنْ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِيهِ علیه السَّلام قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ صلَّی اللهُ علیه وآله إِنَّ أَوَلَ مَا يُبْدَأُ بِهِ مِنَ الْمَالِ الْكَفَنُ ثُمَّ الدَّيْنُ ثُمَّ الْوَصِيَّةُ ثُمَّ المِيرَاتُ»؛ (شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج18، ص345، ابواب الدين و القرض، باب 18، ح 2)

6) همان، ح 1

مقتضای اطلاق روایت این است که این مرده، مفلس باشد یا غیر مفلس كفن مقدم است.

از این روایت بعضی تعبیر به صحیحه کرده اند، مثل محقق اردبیلی: «صحيحة زرارة». (1)بعضی هم تعبیر به خبر کرده اند. هر دو تعبیر درست است، چون این روایت در جلد 13 وسائل، ص (2)982 و ص (3)4063 آمده است.

این روایت به سه طریق نقل شده است:

1.

طریق کلینی در کافی که این طریق در آن سهل بن زیاد و معاذ قرار دارد: «ابن ابی عن عمیر معاذ عن زراره.). (4)این طریق قطعاً ضعیف است، چون سهل بن زیاد که معلوم است و این معاذ، هم معاذ بن ثابت جوهری است و توثیق نشده است.

2.

طریق شیخ طوسی. (5)

3.

طريق شيخ صدوق. (6)در این دو طریق معاذ و سهل بن زیاد واقع نشده است

پس این روایت، طبق این ذو طریق صحیحه است با این توضیح مختصر که گفته شده است.

دسته دوم روایاتی که می گوی: کفن از اصل مال برداشته می شود، این روایات در وسائل (7)

ح 2: «وَ عَنْهُ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ وَعَنْ عِدَةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ جَمِيعاً عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ رِئَابٍ عَنْ مُعَادٍ عَنْ زُرَارَةَ قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ رَجُلٍ مَاتَ وَ عَلَيْهِ دَيْنُ بِقَدْرِ ثَمَنِ كَفَنِهِ قَالَ: يُجْعَلُ مَا تَرَكَ فِي ثَمَنِ كَفَنِهِ إِلَّا أَنْ يَتَّجِرَ عَلَيْهِ بَعْضِ النَّاسِ فَيُكَفِّنُوهُ وَيُقْضَى مَا عَلَيْهِ مِمَّا تَرَك». (همان)

آمده است و روایات هم صحیحه است. مفاد این روایات این است: قبل از این که ترکه دست بخورد و به غرما یا وارثان داده شود، کفن استثنا می شود، کفن از کل استثنا می شود نه از ثلث. این روایات به وضوح دلالت بر مدعا دارد.

1) مقدس اردبیلی، مجمع الفائده، ج 9، ص268

2) شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج18، ص 345، ابواب الدین و القرض، باب 18، ح 1

3) «مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيَّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ النَّوْفَلِي عَنِ السَّكُونِي عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السّلام قَالَ: أَوَلَ شَيْءٍ يُبْدَأُبِهِ مِنَ الْمَالِ الْكَفَنُ ثُمَّ الدَّيْنُ ثُمَّ الْوَصِيَّةُ ثُمَّ الميراث»؛ (حر عاملی، همان، ج 19، ص 329، ابواب الوصايا، باب 28 ، ح1)

4) «عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ النَّوْفَلِيَّ عَنِ السَّكُونِي عَنْ أَبِي عَبْدِ اللهِ علیه السَّلام قَال»؛ (کلینی، کافی، ج 7، ص 23)

5) «مُحَمَّدُ بْنُ عِيسَى عَنْ عَبْدِ اللهِ بنِ المَغِيرَةِ عَنْ إِسْمَاعِيلَ بنِ أَبِي زِيَادٍ عَنْ جَعْفَرِ عَنْ أَبِيهِ علیه السَّلام قَال: قَالَ رَسُولُ اللهِ صلّی اللهُ علیه وآله» (شيخ طوسى، تهذيب الاحكام، ج6، ص188)

6) «رَوَى السَّكُونِيُّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللهِ علیه السّلام قال»؛ (شیخ صدوق، من لا يحضره الفقیه، ج 4، ص193)

7) ح 1: «مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبِ عَنْ عَبْدِ اللهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السّلامقَالَ: الْكَفَنُ مِنْ جَمِيعِ المال»؛ (شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج 19، ص328، ابواب الوصايا، باب 27، ح1).

غاية الامر این روایات با روایات ادای دین تعارض دارد این روایات می گوید: این ده تومان خرج کفن میت از کل ترکه برداشته می شود، روایات ادای دین می گوید: این ده تومان به غر ما داده می شود. صاحب جواهر می گوید: این روایات تقدم دارد:

وإلى ما دل على التكفين من أصل المال، المرجح على ما دل على وفاء الدين بما عرفت. (1)

جهت ترجیح، فتوای اصحاب و عمل مشهور است. (2)

فرع سوم: از مسئله بیستم این است که چه مقدار از کفن مقدم بر دیون است؟

كفنِ واجب، مقدم است یا مطلق کفن ؟ کفن واجب سه تکه است و بعضی از اجزای کفن، واجب نیست، مثل عمامه برای مردها، مقنعه برای زن ها که مستحب است یا پارچه ای که روی کمر بسته می شود یا پارچه سرتاسری که مستحب است بُردِ یمانی باشد، این ها اجزای مستحبی کفن است، هم چنین جنس کفن، قیمت های مختلفی دارد.

صاحب جواهر در این باره می گوید: «بل ليس في الخبرين الاقتصار على الواجب». (3)در دو روایتی که گذشت، اقتصار و تقیید به کفن واجب نشده بود.

در مقابل محقق می گوید: «و يقتصر على الواجب منه». (4)بر اجزای واجب کفن اقتصار می شود. محقق اردبیلی نیز می فرماید: «و الظاهر أنّه يكتفى بالواجب من الكفن». (5)

سیدنا الاستاد در تحریر می گوید «ويقتصر على الواجب على الأحوط، و إن كان القول باعتبار المتعارف بالنسبة إلى أمثاله لا يخلو من قوة خصوصا في الكفن». (6)احتیاط استحبابی در این است که اقتصار بر واجب شود؛ گرچه اعتبار کفن متعارف خالی از قوت نیست.

کسانی که می گویند کفِ واجب، مقدم است می گویند: استثنای کفن به خاطر انفاق است، کفن از نفقات واجبه است، یکی از طرفی تعارض بین واجب و مندوب است، به این بیان که دادن پنج تومان اضافی به غر ما واجب است، چون ادای دین است، ولی اجزای اضافی کفن استحباب دارد و مستحب با واجب تعارض نمی کند و واجب مقدم می شود.

فقط مقدار واجب كفن، استثناست، و کفن میّتِ مفلس باید سه تکه باشد.


1) محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج 25، ص 242

2) «والى ما دل على وجوب الإنفاق الذي يرجح على ما دل على وفاء الغريم بوجوه منها فتوى الأصحاب»؛ (همان، ص241)

3) محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج 25، ص 242

4) نجم الدین حلی، شرایع الاسلام، ج 2، ص82

5) اردبیلی احمد بن محمد، مجمع الفائده، ج 9، ص269

6) سیدروح الله خمینی، تحریر الوسیله، ج 2، ص22

کسانی که قائلند مطلق کفن تقدم دار، می گویند در صحیحه زراره، مقید به کفن واجب نشده است و به اطلاق روایات عمل می شود.

مسئله 21

اشاره

لوقسم الحاكم مال المفلس بين الغرماء ثم ظهر غريم آخر فالأقوى انكشاف بطلان القسمة من رأس، فيصير المال للغرماء أجمع بالنسبة؛

اگر حاکم، مال مفلَّس را بین طلب کارها تقسیم کند، سپس طلب کار دیگری پیدا شود بنابر اقوی، اساساً بطلان تقسیم آشکار می شود؛ پس مال مفلَّس متعلق به همه طلب کارهاست و بین آن ها به نسبت طلبشان تقسیم می شود.

پیداشدن طلب کار دیگر بعد از تقسیم

مسئله 21 در این مورد است که اگر بعد از قسمت،مال، معلوم شد که طلبکار دیگری هم بوده است، در این صورت، آیا تقسیمی که انجام شده صحیح است یا باطل؟ اگر باطل باشد، دوباره باید تقسیم انجام شود و اگر صحیح باشد، تقسیم دوباره لازم نیست.

مثلا حاکم این گونه حساب کرده بود که این مفلس، سی تومان بدهکار است، طلب کار دو نفرن، ترکه این مفلس، پانزده تومان بوده است، حاکم می بیند یکی از غرماء ده تومان طلب دارد، طلب کار دوم بیست تومان، حاکم این گونه حساب می کند که کل دین سی و کل ترکه پانزده یعنی نصف دین است، همین نسبت را با غر ما ملاحظه می کند، به طلبکار اول می گوید شما ده تومان طلب داشتی، پنج از 15 برای شما است. به طلب کار دوم می گوید شما بیست تومان طلب داشتی و نصفش که ده تومان است می توانی به عنوان طلبت برداری، با این کار مشکل حل می شود و هر کس به اندازه حصّه خود بر می دارد.

این در صورتی است که تقسیم صحیح باشد، یعنی اشتباهی در کار نباشد.

پولی اگر اشتباه در کار بوده است، و آن اشتباه از این جهت بوده که طلب کار دیگری بوده و در زمان حج، دینش حال بوده است و لذا مال باید بین سه نفر تقسیم می شده اما بین دو نفر تقسیم شده است. در این فرض چه باید کرد؟

اگر قرار باشد تقسیم دوم انجام گیرد، حاکم باید دوباره تشکیلات نسبت سنجی

را برقرار کند که مثلا كل طلب ها شصت تومان می شود و پانزده تومان ترکه است، می گوید نسبت 15 به 60، یک چهارم است، به کسی که ده تومان طلب داشته دو و نیم می دهد و به صاحب بیست تومان طلب کار، پنج تومان می دهد و به صاحب، سی تومان، هفت و نیم می دهد.

سيدنا الاستاد در تحریر می فرماید: تقسیم اول به هم خورده و باطل است و باید تقسیم صحیح دیگری ارائه شود.

محقق در شرایع هم می فرماید: «إذا قسم الحاكم مال المفلس ثم ظهر غريم نقضها و شاركهم الغريم». (1)ایشان هم مثل سیدنا الاستاد می گوی: تقسیم دوم باید صورت پذیرد با این فرق که ایشان می گوید: تقسیم اول را به هم بزند، اما سیدنا الاستاد می گوید: تقسیم اول خود به خود به هم خورده است.

لذا صاحب جواهر می گوید: این نقض ،نیست، بلکه انتقاض است. (2)

علامه در ارشاد می گوید: «و لو ظهر غريم بعد القسمة نقضت و شارك». (3)

«نقضت» یعنی تقسیم اول باطل است و غریم دیگر با این غرما شریک می شود و دوباره تقسیم می شود.

عبارت قواعد این است:

فإن ظهر بعد القسمة غريم رجع على كلّ واحد بحصة يقتضيها الحساب. (4)

علامه ابتدا می گوید: تقسیم باطل نیست، بلکه مثلا دو نفری که پول گرفته اند، مقدار اضافه را بر می گردانند و طبق حصص، سهم شخص سو از آن مقدار اضافه داده می شود.

به دنبال این عبارت ایشان می گوید: «و يحتمل «النقض». (5)و احتمال دارد که قسمت باطل باشد و دوباره باید قسمت کنند.

پس در مورد بحث احتمال اول این است که تقسیم باطل باشد که محقق و سیدنا الاستاد و مشهور بین علما می گویند. (6)


1) نجم الدین حلی، شرایع الاسلام، ج 2، ص82

2) «بل هي انتقضت فی نفسها»؛ (محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج 25، ص 346)

3) علامه حلی، ارشاد الاذهان، ج1، ص 400

4) همو، قواعد الاحکام، ج 2، ص 140

5) همان

6) محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج25، ص346

احتمال دوم این است که این تقسیم صحیح باشد، که محقق کرکی (1)و فخرالمحققین (2)می گویند.

در نتیجه راه حل مشکل این است که آن شخص ثالث به دستور حاکم به غر ما رجوع کند و مقدار اضافه از حصه هر یک را از آن ها بگیرد.

پس در این فرع دو نظریه است:

نظریه اول: تقسیم اول باطل است چون از ابتدا قسمت باطل بوده است، لذا باید دوباره قسمت شود.

نظریه دوم: عمل مذکور صحیح است، چون قسمت نبوده است، بلکه ادای دین بوده و هرکس باید اضافه را برگرداند.

دلیل بر نظریه اول _ که بطلان تقسیم اول است _ از این جهت است که از طرفی کاری که حاکم انجام داده، نام آن قسمت است، عرف می گوید: حاکم اموال مفلس را بین غرما تقسیم کرده است. هم چنین در معتبره غیاث بن ابراهیم دو مرتبه کلمه «قسمت» آورده شده است. (3)

علاوه بر این که، در همه کتاب های فقهی از این کار تعبیر به قسمت شده است، که برخی را می آوریم:

شرایع: «قسمت أمواله في الحالة خاصة». (4)

ارشاد: «الثالث: قسمة أمواله». (5)

تحرير الوسيله : «يشرع في بيعها و قسمتها بين الغرماء». (6)

منهاج الصالحين: «يقسم المال على الديون الحالة». (7)


1) «والأصح عندي رجوعه بحصة يقتضيها الحساب لا غير» (فخرالدین حلی ایضاح الفوائد، ج 2، ص 70)

2) «والأصح عندي رجوعه بحصة يقتضيها الحساب لا غير» (فخرالدین حلی ایضاح الفوائد، ج 2، ص 70)

3) «مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَبِي الْقَاسِمِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ قُولَوَيْهِ عَنْ أَبِيهِ عَنْ سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى الْخَزَازِ عَنْ غِيَاتِ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ جَعْفَرِ عَنْ أَبِيهِ أَنَّ عَلِيّاً علیه السَّلام كَانَ يُفَلّس الرَّجُلِ إِذَا الْتَوَى عَلَى غُرَمَائِهِ ثُمَّ يَأْمُرُبِهِ فَيُقْسَمْ مَالُهُ بَيْنَهُمْ بِالْحِصَصِ ، فَإِنْ أَبَى بَاعَهُ فَقَسَمَ بَيْنَهُمْ يَعْنِي مَالَهُ»؛ (شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج 18، ص416، ابواب الحجر، باب 6 ، ح1)

4) نجم الدین حلی، شرایع الاسلام، ج 2، ص82

5) علامه حلی ارشاد الاذهان، ج1، ص 400

6) سیدروح الله خمینی، تحریر الوسیله، ج 2، ص19

7) سیدابوالقاسم خونی، منهاج الصالحين، ج 2، ص181

قواعد الاحكام: «في بيع ماله و قسمته». (1)

اگر کسی بگوید این کار ادای دین است، خلاف روایت و متون فقهی است.

این یک مطلب روشن و مسلم است.

و از سوی دیگر قسمت، عبارت است از تمیز بین حصص مشاعه، فرض کنید سه نفر به نحو اشاعه در نود تومان شریک باشند، به هر کدام سی تومان به صورت اشاعه خواهد رسید.

پس قسمت، یعنی تمیز حصص مشاعه؛ مثلا در جواهر آمده: «ضرورة أنها إخراج الحصص المشاعة إلى التعيين». (2)قسمت اخراج حصص مشاعه و تعیین و تمیز آن است؛ یعنی سهم این دو که مشاع بود، تعیین شود.

لازمه این دو کار در باب قسمت این است که مثلا صاحب نصف، به نصف حق خود رسیده است، صاحب ثلث، ثلث به دستش رسیده است و... .

صاحب جواهر در همین صفحه به زیبایی می گوید: «التي من مقوماتها وصول نصيب كل إلى صاحبه». (3)

نصیب صاحب ثلث، نصیب صاحب ربع، و نصیب صاحب عشر هر کدام باید به آن ها برسد.

در این مثال، یکی دوونیم می خواهد، یکی پنج و یکی هفت و نیم در این جا اگر به یکی پنج و به دیگری ده بدهید، تقسیم صورت نگرفته است. چون هفت و نیم به صاحبش نرسیده و ممیز نشده است.

قسمت، رسیدن سهام به اربابش است، اگر یکی به سهمش نرسیده باشد، چه همه را به یکی داده باشند چه به دو نفر داده باشند، نام آن قسمت نیست.

پس از سویی معنای کار حاکم، قسمت است و از سویی دیگر معنای قسمت این است که هر کس به سهمش برسد، چون حقِّ غرما به اموال مفلس، على نحو الاشاعه و الاشتراک است.

در مورد بحث ما، روز دهمِ قسمت، حاکم فهمید روز اول ماه اشتباه در تقسیم رخ داده ،است، به این که شخص ثالثی پیدا شده و اقامه بینه کرد که در روز اول ماه سی تومان از


1) علامه حلى، قواعد الاحکام، ج 2، ص 146

2) محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج 25، ص 346

3) همان

مفلس طلب داشته است،، و طلب کاران سه نفر بوده اند نه دو نفر، و آنچه انجام گرفته، تقسیم بر دو بوده و آنچه که مأمور به آن بوده، تقسیم بین سه نفر بوده است، مأمور به واقعی تقسیم بین سه بوده است و مأمور به ظاهری تقسیم بین دو بوده است و حاکم طبق مأمور به ظاهری تقسیم انجام داده است. سخن این است که این کاری که انجام شده تقسیم بوده است یا خیر؟

ادعای سیدنا الاستاد این است که تقسیم انجام نشده است، این که تقسیم نیامده است، واضح است، چون شما گفته اید تقسیم، تمیز بین سهم مشاعه است، در مورد بحث تمیز انجام نشده است، اوّلی که پنج تومان گرفته، دوونیم از خودش نبوده است، پس پنج تایی که دستش هست، مشاع است و حصه ممیز نشده است، بلکه حصه مشاعه است.

آن که ده تومان گرفته حصه، او ممیز نشده است، چون پنج تومان در واقع طلب داشته است، پس سهم او ممیز نیست و مشاع است، لذا با کاری که حاکم کرده، سهمی ممیز نشده است و اصلا تقسیمی صورت نگرفته است.

پس این کاری که انجام شده، تقسیم نیست، لذا صاحب جواهر می گوید: (1)این نقض نیست انتقاض است. سیدنا الاستاد (2)می گوید: این باطل نیست، ابطال است. چون تقسیم اصلا نیامده است.

این نظیر این است که یک سوم خانه از زید، یک سوم از عمرو و یک سوم از خالد است، نصف این خانه به زید و نصف دیگر به عمر و داده شده است، تقسیم این خانه انجام شده است یا خیر؟

واضح است که تقسیم نیامده است، چون سهم زید، افراض و جدا نشده است ثلث زید در مازاد و ثلث عمر و در مازاد علی نحو الاشاعه است. لذا اگر حاکم، این خانه را بین دو نفر تقسیم کند تقسیم انجام نگرفته است، چون تمییز و افراض سهام نیامده است. نتیجه این که کل مواردی که بر خلاف واقع انجام شده، تقسیم ثابت نیست.

این حاصل دلیل بر لزوم تقسیم ثانیا که سیدنا الاستاد می فرمایند: علی الاقوی باید تقسیم دوباره انجام شود (3)و آنچه انجام شده تقسیم نبوده است.


1) «بل هي انتقضت في نفسها»؛ (محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج 25، ص246)

2) «فالأقوی انکشاف بطلان القسمة من رأس»؛ (سید روح الله خمینی، تحرير الوسيله، ج 2، ص (22)

3) «فالأقوى انکشاف بطلان القسمة من رأس، فيصير المال للغرماء أجمع بالنسبة»؛ (همان)

در مقابل در همین فرض، جماعتی از محققان مثل فخر المحققين و صاحب جامع المقاصد و بعضی از عامه می گویند: تقسیم صحیح است و نباید تقسیم به هم بخورد.

عبارت جواهر این است:

محتجا بأن كل واحد قد ملك ما هو قدر نصيبه بالإقباض الصادر من أهله في محله فلا يجوز النقض، لأنه يقتضي إبطال الملك السابق، أما الحصة الزائدة على قدر نصيبه باعتبار الغريم الظاهر، فإنها غير مملوكة فتستعاد ، و حاصله أنه قبض نصيبه و غيره. (1)

می گوید تقسیم را نقض نکنید، چون مثلا صاحب ده تومان، پنج تومان گرفته است، دوونیم از خودش بوده است، این مقدار که سهم این فرد است «وصدر في محله» و «عن اهله» چون حاکم این را داده است، و حاکم هم که اختیار این کار را داشته است.

پس دوونیم بحثی ندارد و این ملک فرد شده است، این که می خواهید ابطال ملک کنید، دلیل می خواهد حاکم حق این کار را ندارد. پس دوونیم را نمی توان از او گرفت و مقدار اضافه که دو و نیم مازاد باشد که در واقع ملک او نبوده است، باید از او گرفت چون مال مردم است. و مال مردم را باید برگرداند.

پس به مقدار حق فرد، صدر في محله من اهله بوده است، و اگر این تقسیم نقض شود، ملک روز اول ماه از بین می برود و این دلیل ندارد. اما حصه زائده را باید برگرداند، چون یک طلب کار جدید ظاهر شده است و الان مشخص شده طلب داشته است و این اضافه داده شده، ملک او نبوده است و حاکم اشتباه کرده است، باید این را به شخص سوم بدهند و شخص سوم نزد آن ها می رود و اضافه را می گیرد.

پس تقسیم دست نمی خورد، بلکه مقدار اضافه را حاکم حق نداشته بدهد و به عنوان وفا نداده است و او هم به عنوان و فا نگرفته است و باید برگردد.

دربارۀ کلام صاحب جامع المقاصد در مورد بحث باید گفت عنوان وفا صادق نیست، چون اگر این کار وفا باشد، با روایت غیاث و متون فقهی مخالفت کرده اید، چون همه قسمت را می گویند نه وفا.


1) محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج 25، ص 347

کتاب نامه

*قرآ« کریم.

1.

ابن بابویه، محمد بن علی علل الشرایع ،اول، کتابفروشی داوری، قم 1406 ق.

2.

___________، من لا يحضره الفقیه، ج 1، دوم دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، قم 1413ق.

قم 1403ق.

3.

___________، معانى الاخبار، اول، انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، 1403 ق.

4.

ابن قدامه، عبدالله المغني، مكتبة القاهرة، قاهره 1388ق.

5.

ابن قولویه، جعفر بن محمد، کامل الزیارات، اول، دار المرتضويه نجف اشرف 1398ق.

6.

احسایی، ابن ابی الجمهور، عوالی اللئالی، اول، دار سیدالشهداء للنشر، قم 1405ق.

7.

اردبیلی، احمد بن محمد، مجمع الفائدة، اول دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، قم 1403ق.

8.

اصفهانی، سیدابوالحسن، وسيلة النجاة [بینا] [بی جا] [بی تا].

9.

انصاری، مرتضی، المکاسب، اول، کنگره جهانی بزرگداشت شیخ اعظم انصاری، قم 1415ق.

10.

___________، الرسائل، نهم مجمع الفكر الاسلامي، قم 1428ق.

11.

بحرانی، سیدهاشم، البرهان فی تفسیر القرآن، اول، مؤسسه بعثه، قم 1374ش.

12.

بحراني، يوسف، حدائق الناضره، اول، دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، قم 1405ق.

13.

جوهری، اسماعیل بن حماد، صحاح اللغه، اول دارالعلم للملایین، بیروت 1410ق.

14.

حرعاملی، محمد بن حسن، هداية الامة، اول، آستانة الرضوية المقدسة، مجمع البحوث الإسلامية مشهد 1414ق.

15.

وسائل الشيعه ،اول، مؤسسة آل البيت علیهم السّلام ، قم 1409ق.

16.

حکیم، سید محسن، مستمسک العروة الوثقى، اول، قم، مؤسسة دار التفسير، 1416ق.

17.

حلبی، ابن زهره، غنيه النزوع، اول، مؤسسه امام صادق علیه السّلام، قم 1417ق.

18.

حلبی، ابوالصلاح الکافی فی الفقه، اول، کتابخانه عمومی امام امیر المؤمنين علیه السَّلام، اصفهان 1403ق.

19.

حلّی، حسن بن يوسف، إرشاد الأذهان، اول دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، قم 1410ق.

علمیه، قم1413ق.

20.

________، تحریر الاحکام، اول، مؤسسه امام صادق علیه السَّلام، قم 1420ق.

21.

________، تذکره الفقهاء، اول، مؤسسه آل البيت علیه السَّلام، قم 1414ق.

22.

________، قواعد الاحکام، اول، دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه، ثم 1413 ق.

23.

________، مختلف الشيعة في أحكام الشريعة، اول، قم، دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، 1413ق.

24.

حلّى، فخر المحققين، إيضاح الفوائد، اول مؤسسه اسماعیلیان، قم 1387ق.

25.

حلی، ابن ادریس، السرائر ،دوم، دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، قم 1410ق.

26.

حلی، نجم الدین، المختصر النافع، ششم مؤسسة المطبوعات الدينية، قم 1418ق.

27.

حلی، نجم الدین، شرایع الاسلام، دوم، مؤسسه اسماعیلیان، قم 1408ق.

28.

خمینی، سیدروح الله، البیع، اول مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی رقدس سرة، تهران 1421ق.

29.

________، تحریر الوسیله، اول، مؤسسه مطبوعات دار العلم قم [بی تا].

30.

________، توضیح المسائل، اول، [بی جا]، 1426ق.

31.

خوانساری، سیداحمد، جامع المدارک، دوم، مؤسسه اسماعیلیان، قم 1405ق.

32.

خوئی، سیدابوالقاسم، محاضرات ،اول، دار الهادى للمطبوعات، قم 1417ق.

33.

________، معجم رجال الحدیث، [بی جا] [بی تا].

34.

________، منهاج الصالحین، بیست و هشتم، نشر مدينة العلم، قم 1410ق.

35.

________، موسوعه، اول، مؤسسة إحياء آثار الإمام الخوئي، قم 1418ق.

36.

دیلمی، سلار، ،مراسم، ،اول، منشورات الحرمين، قم 1404ق.

37.

راوندی، قطب الدین آیات الاحکام،دوم، انتشارات کتابخانه آیة الله مرعشی نجفی، قم 1405ق.

38.

سیستانی، سیدعلی، منهاج الصالحین، پنجم، دفتر حضرت آیة الله سیستانی، قم 1417ق.

39.

شهید اول، غاية المراد، اول، انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم، قم 1414ق.

40.

طباطبائی یزدی، سید محمدکاظم، حاشية المكاسب، دوم، مؤسسه اسماعیلیان، قم1421ق.

41.

________، رسالة فى منجزات المريض، دوم، مؤسسه اسماعیلیان، قم 1421ق.

42.

________، عروة الوثقى (محشی)، اول، دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، قم 1419ق.

43.

طباطبائی، سیدعلی، ریاض المسائل، اول، مؤسسه آل البيت علیهم السَّلام، قم 1418ق.

44.

طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان، اول، مؤسسة الأعلمي للمطبوعات، بیروت 1415ق.

45.

طرابلسى، ابن براج، المهذب، اول، دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، قم 1406ق.

46.

طوسی، محمد بن علی، الوسیلة، اول، انتشارات کتابخانه آية الله مرعشی نجفی رحمه اللهُ، قم 1408ق.

47.

طوسی، محمد بن حسن، الاستبصار، اول، دار الكتب الإسلامية، تهران 1390ق.

48.

________، الخلاف، اول، دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، قم 1407ق.

49.

________، المبسوط، سوم، المكتبة المرتضوية لإحياء الآثار الجعفرية، تهران 1378ق.

50.

________، النهاية، دوم، دار الكتاب العربي، بيروت 1400ق.

51.

تهذیب الاحکام، چهارم، دار الكتب الإسلاميه، تهران 1407ق.

52.

عاملی زین الدین بن علی، الروضة البهیه، اول کتابفروشی داوری، قم 1410ق.

53.

________، مسالک الافهام، اول، مؤسسة المعارف الإسلامية، قم1413ق.

54.

عاملی، سیدجواد، مفتاح الکرامه، اول، دار إحياء التراث العربي، بيروت [بي تا].

55.

عاملی، محمد بن علی، مدارک الاحکام، اول، مؤسسه آل البيت علیهم السَّلام، بیروت 1411ق.

56.

عاملی، محمد بن مکی، الدروس، دوم، دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، قم 1417ق.

57.

________، اللمعة الدمشقية، اول، دار التراث _ الدار الإسلامية، بيروت 1410ق.

58.

،عمیدی، عمیدالدین، کنز الفوائد ،اول، دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، قم 1416ق.

59.

فاضل آبی، حسن بن ابی طالب، کشف الرموز، سوم، دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، قم 1417ق.

60.

فیض کاشانی، محمد محسن، الوافی ،اول، کتابخانه امام امیر المؤمنين علي علیه السَّلام، اصفهان، 1406ق.

61.

قشری نیسابوری، مسلم بن حجاج، صحيح مسلم، دار إحياء التراث العربي، بيروت [بى تا].

62.

قمی، علی بن ابراهیم، تفسیر القمی، سوم، دار الكتاب، قم 1404ق.

63.

کرکی، علی بن حسین، جامع المقاصد ،دوم، مؤسسه آل البيت علیهم السَّلام، قم 1414ق.

64.

کلینی، محمد بن یعقوب، الکافی، چهارم، دار الكتب الإسلامية، قم 1407ق.

65.

مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، اول، مؤسسة الطبع و النشر، بيروت 1410ق.

66.

مفید، محمد بن محمد، المقنعه، اول، کنگره جهانی هزاره شیخ مفید، قم 1413ق.

67.

نجفی، محمد حسن، جواهر الکلام، هفتم جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، بیروت 1404ق.

68.

نراقی، احمد، مستند الشيعه، اول، مؤسسه آل البيت علیهم السّلام، قم 1415ق.

69.

نوری، میرزاحسین، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، اول، مؤسسة آل البيت علیهم السّلام، قم 1408ق.