ghaemiyeh.com
سرشناسه : مدرس، محمدعلی، ۱۲۵۸- ۱۳۳۳.
عنوان و نام پديدآور : ریحانهالادب : حاوی زندگانی متجاوز از پنجهزار تن از فقیهان، حکیمان ،متکلمان ،ریاضیدانان ،منجمان ،مورخان و... [کتاب]/ تالیف محمدعلی مدرستبریزی؛ زیرنظر علیرضا سبحانی؛ تحقیق موسسه امام صادق علیهالسلام.
مشخصات نشر : قم: موسسه امام صادق (ع)، ۱۳ - ۱۳۹۴.
مشخصات ظاهری : 7ج.: مصور ،جدول.
شابک : دوره:978-964-357-567-0 ؛ ج.۱:978-964-357-565-6 ؛ ج.۲:978-964-357-566-3 ؛ ج.۳:978-964-357-568-7 ؛ ج.۴:978-964-357-569-4 ؛ ج.۵: 978-964-357-566-3 ؛ ج.۶:978-964-357-572-4 ؛ ج.۷:978-964-357-573-1
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
يادداشت : فهرستنویسی بر اساس جلد دوم : ۱۳۹۴.
يادداشت : ج.۲-۷ ( چاپ اول: ۱۳۹۴) ( فیپا).
مندرجات : ج.۱. آبادهای - حیص بیص.- ج.۲.خاتمالحکماء - سیوطی.- ج.۳. شائق- عینی.- ج.۴. غازی- محملی.- ج.۵. محلی- یونسیه.- ج.۶. ابوابراهیم - ابن زهر.- ج.۷. ابن زهره - آل یقطین
موضوع : نویسندگان مسلمان -- سرگذشتنامه
موضوع : مجتهدان و علما -- سرگذشتنامه
شناسه افزوده : سبحانی، علیرضا، ۱۳۵۳ -
شناسه افزوده : موسسه امام صادق (ع)
رده بندی کنگره : CT۲۰۳ /ف۲۲م۴ ۱۳۹۴
رده بندی دیویی : ۹۲۰/۰۲
شماره کتابشناسی ملی : ۴۱۲۴۱۷۳
تنظیم متن دیجیتال میثم حیدری
زير نظر حجة الاسلام عليرضا سبحانى
ريحانة الأدب
تأليف
آية الله ميرزا محمدعلى مدرس تبريزى
1296-1373 ه. ق
1258-1333 ه. ش
حاوى زندگانى متجاوز از پنج هزار تن از فقيهان، حكيمان، متكلمان، رياضى دانان، منجمان، مورخان، اديبان، طبيبان و...
جلد سوّم
شائق - عينى
تحقيق
مؤسسه امام صادق عليه السلام
1394 ه. ش
153
شائق، مير سيدعلى يزدى --> مدرّس، مير سيد على
مكنّى به «ابوالحسن»، از مشاهير ادبا مى باشد كه در مصر نديم و كتابدار عزيز بن معزّ از ملوك فاطميّه بود و از تأليفات اوست:
صاحب ترجمه به سال 390 يا 399 ه. ق درگذشت و محتمل است كه لفظ «شابستى» به ديهى شابسته نام در دو فرسخى مرو منسوب باشد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3194؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 18، ص 16.
شاب ظريف، محمد بن سليمان --> ابن العفيف
مصطلح رجال است.
شاذانى، بشر بن بشار
شاذانى، شاذان بن نعيم
شاذانى، محمد بن احمد
شاذانى، محمد بن نعيم
(چهار شخص مذكور) مصطلح رجال و شرح حالشان در آن علم است.
موكول به كتب رجاليّه است.
بن بشر بن زياد، بشرى منقرى، از ثقات و حفاظ محدثين اماميّه مى باشد كه كنيه اش «ابوايّوب» بود. در بغداد با حفّاظ وقت ملاقات نموده، بارها به جهت استماع حديث به كوفه رفته، در اصفهان نيز به نشر احاديث پرداخته و از جمعى از اصحاب حضرت صادق عليه السلام روايت نموده است. صاحب ترجمه به سال 234 يا 236 ه. ق در بصره يا اصفهان درگذشت. او را «منقرى» گفتن 154 به جهت انتساب به جدّ عالى اش، منقر بن عبداللّه، است.
شاذكونى (به فتح ذال) منسوب به شاذكونه مى باشد كه به معنى رختخواب و يا حصيرى است كوچك و يا جامه اى است درشت كه در يمن بافند و سليمان شغل فروش يكى از آنها را داشته؛ چنانچه پدرش، داوود، نيز به همين جهت لقب «شاذكونى» را داشته اين است كه سليمان را «ابن شاذكونى» نيز گويند.
منابع: مامقانى، عبداللّٰه، تنقيح المقال؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 2، ص 311؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 9، ص 40.
شاذلى(1)
شاذلى، ابوالحسن --> شاذلى، على بن عبداللّٰه بن عبدالجبار
شاذلى، ابوالحسن --> شاذلى، ياقوت بن عبداللّٰه
شاذلى اسكندرى، از اكابر فقهاى مالكيّه بود. اصول تصوّف را نيز از شيخ تاج الدين بن عطاءاللّه فراگرفت. دو كتاب مختصر تلقين قاضى عبدالوهّاب و مختصر الجمل زجاجى از او بوده و در سال 733 ه. ق در اسكندريه درگذشت.
1) . شاذلى: به نوشتۀ شعرانى، منسوب به ديهى شاذله نام است از افريقا و بعضى از معروفين به همين نسبت را تذكر مى دهد. (مؤلف)
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 276.
حسينى، مكنّى به «ابوالحسن»، از اكابر عرفا مى باشد كه در قريۀ شاذله متولد و در اسكندريه نشئت يافت. نسبت طريقتى وى به ابومدين منتهى مى شود. بسيار جليل القدر بود و كراماتى بدو منسوب دارند. او مؤسّس سلسلۀ شاذليّه از سلاسل صوفيّه است و شيخ تاج الدين عطاءاللّه و بعضى ديگر كتابى جداگانه در شرح حال او نوشته و او را به «قطب» و «غوث» و «معدن انوار» و «زمزم اسرار» و مانند اينها ستوده اند. از كلمات اوست كه الهامات و كشفيّات و مشاهدات را با كتاب و سنّت نبويّه موازنه و تطبيق كردن، لازم است و در موارد مخالفت و مغايرت با يكديگر، تمسّك به قرآن مجيد و سنّت لازم بوده و از كشفيّات و الهامات شخصى صرف نظر كردن بايا و ضرور باشد كه خداى تعالى درخصوص تمسّك به كتاب و سنّت، ضامن عصمت و محافظت بوده، 155 ولكن دربارۀ الهام و كشف و مشاهده ضامن محافظت نگرديده است. نيز از اوست: «انا لانرى مع الحق من الخلق احدا ان كان و لابد فكالهباء فى الهواء ان فتشته لم تجد شيئا».
با اينكه نابينا بوده، بارها حج كرد. به علوم شرعيّه اشتغال داشت و ابن حاجب، ابن عصفور، ابن الصلاح و ديگر اكابر وقت از حاضرين حوزۀ او بوده اند. از تأليفات اوست:
شاذلى در ماه ذى القعدۀ 654 يا 656 ه. ق در صحراى عيذاب در قريۀ مخا نامى در ساحل بحر يمن، كه يكى از بندرهاى يمن است، وفات يافت و قبرش در آنجا معروف است. مادۀ تاريخ او بنابر اوّل، «هادى خلد» و بنابر دويمى، «حبيب خلد» مى باشد. ناگفته نماند از كتاب سلوة الغريب سيد على خان شيرازى نقل شده كه به اتفاق كل همين قهوۀ معمولى عالم از مخترعات همين صاحب ترجمه است.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 158؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 4، ص 125؛ لاهورى، غلام سرور، خزينة الاصفياء، ج 2،
ص 272؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1088؛ شعرانى، عبدالوهاب، لواقح الأنوار في طبقات السادة الاخيار، ج 2، ص 4.
ملقّب به «تاج الدين»، مكنّى به «ابوالحسن»، از مشاهير علماى اهل سنّت مى باشد كه كتابى به روش احياء العلوم غزالى و كتابى ديگر نيز در شرح حال صوفيه تأليف داده و شرحى ديگر به دست نيامد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2807.
شارح رضى، محمد بن حسن --> رضى استرآبادى
شاشى(1)
شاشى الاصل، فارقى المولد، فخرالاسلام اللّقب، شافعى المذهب، ابوالعباس يا ابوبكرالكنيه، مستظهرى و قفال الشّهره، از اكابر علماى شافعيّه مى باشد. كتاب شامل نام تأليف ابونصر بن صباغ را، كه در فقه شافعى است، از خود مصنّفش درس خوانده. در بغداد به ابواسحاق شيرازى نيز 156 تلمّذ نموده. بعد از وفات ابواسحاق، فقيه منحصربه فرد عراق، رياست مذهبى بدو منتهى گرديده است و از تأليفات اوست:
شاشى از سال 504 ه. ق تا آخر عمر خود در مدرسۀ نظاميّۀ بغداد تدريس مى كرد تا
1) . شاشى: منسوب است به شاش و آن ديهى است در رى و شهرى است از بلاد ماوراءالنهر نزديكى بلاد ترك كه از زيباترين بلاد آن سامان مى باشد؛ به توابع بسيارى مشتمل و قصبه و كرسى آنها تنكت است و در اينجا بعضى از معروفين به همين نسبت (شاشى) تذكر داده مى شود. (مؤلف)
روز شنبه پانزدهم شوال سال 507 ه. ق در بغداد وفات يافت و در مقبرۀ باب شيراز در قبر استاد خود، ابواسحاق مذكور و يا در جنب آن مدفون گرديد.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 158؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 38.
فقيه شافعى اصولى محدّث شاعر لغوى، كنيه اش «ابوبكر»، لقبش «قفّال» بود. گاهى در مقابل قفّال صغير آتى الترجمه به «قفّال كبير» ش موصوف دارند. شاشى به بلاد بسيارى سياحت كرد. فقه شافعى در بلاد ماوراءالنّهر از وى انتشار يافت. از محمد بن جرير طبرى و ابن سريج روايت نموده است. محمد بن احمد خضرى مروزى، فقيه شافعى كه در قوۀ حافظه ضرب المثل بوده و در سال سيصد و اندى وفات يافته است، از اكابر تلامذۀ وى مى باشد. شاشى نخستين كسى است از فقها كه علم مناظره و جدل را انشا كرده و در آن موضوع تأليف كتاب نمود. مصنّفات بسيارى، كه من جمله كتاب آداب القاضى مى باشد، بدو منسوب است. وى در سال 365 يا 366 و يا 330 يا 336 ه. ق وفات يافت.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 158؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 346، س 22 و ص 449، س 13؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 32؛ سبكى، تاج الدين، طبقات الشافعية الكبرى، ج 2، ص 176.
157
شاطبى(1)
لخمى شاطبى غرناطى، مكنّى به «ابواسحاق»، از علماى عامّه و فقيهى است اصولى مفسّر محدّث لغوى كه در عصر خود از ائمّۀ علوم مذكوره بوده و از تأليفات اوست:
1) . شاطبى: منسوب است به شاطبه و آن به نوشتۀ مراصد، شهرى است در سمت شرقى قرطبه از بلاد شرقى اندلس و در اينجا بعضى از معروفين به همين نسبت تذكر داده مى شود. (مؤلف)
الموافقات معروف و در تونس چاپ شده است)؛ 5. المجالس؛ * الموافقات (كه مذكور شد).
وفات شاطبى در سال 790 ه. ق واقع گرديد.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1090.
مالكى، مكنّى به «ابوالعباس»، از مشاهير قرّاء اوايل قرن ششم اندلس مى باشد كه براى تحصيل علم به بلاد شرقى مسافرت كرد. فنون قرائت را از اكابر قرّاء دمشق فراگرفت.
كتاب المقنع را در قرائات سبعه تأليف داد. كتابى ديگر نيز در سال 503 ه. ق نگاشته و قرائات خود را در آن بيان كرد و سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2820.
مكنّى به «ابومحمد»، از مشاهير علما و محدّثين عامّه مى باشد كه به جهت تحصيل علم، از مولد خود، شاطبه، به شام و عراق رفت. از علماى آن نواحى استماع حديث نموده، به سال 465 ه. ق در ناحيۀ حوران از مضافات دمشق درگذشت و ترتيب كتاب غريب الحديث ابوعبيد قاسم بن سلام از آثار قلمى اوست كه آن را مرتّب به ترتيب حروف هجا نموده است.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2820.
بن ابى القاسم خلف يا ابى القاسم بن خلف بن احمد، رعينى شاطبى شافعى، مكنّى به «ابومحمد» و «ابوالقاسم»، از مشاهير قرّاء قرآن مجيد است كه به «امام القراء» و «امام شاطبى» معروف بود. علاوه بر اصول 158 قرائت و تجويد، در تفسير و حديث و نحو و لغت و علوم عربيّه يگانۀ دهر و استاد اهل عصر خود به شمار مى رفت. در تعبير خواب نيز دستى توانا داشت. با اينكه اعمى و از هر دو چشم نابينا بوده است، از كثرت ذكاوت و فطانت تمامى حركات و اقوال و افعال و رفتار و گفتار خود را طورى مى نمود كه حاضرين مجلس او اصلاً ملتفت نمى شدند و حقيقت امر معلومشان نمى گرديد. شاطبى محفوظات بسيارى داشت. صحيح بخارى، صحيح مسلم، موطأ مالك
را پيش او خوانده و اغلاط نسخه ها را از حفظ او تصحيح مى نمودند. او نيز در هر مبحثى دقايق و نكات بسيار راجع به همان مبحث را املا مى كرد. علاوه بر مراتب علميّه، بسيار زاهد و صالح و متّقى و داراى اخلاق حميده بود. بدون ضرورت حرف نمى زد. از مرض هاى بسيار سخت اصلاً شكايت نمى كرد. بدون طهارت قرائت نمى نمود. در مجلس قرائت با كمال وقار و متانت مى نشست و از آثار قلمى اوست:
تصور نمى كنم كه كسى در اين اسلوب بر وى سبقت گرفته باشد و اين قصيده در مصر و هند با چندين شرح چاپ سنگى شده و اوّل آن، اين است:
بدأت ببسم اللّه فى النظم اوّلاً *** تبارك رحمانا رحيما و موئلا
و ثنيت صلى اللّه ربي على الرضى *** محمد المهدى الى الناس مرسلا
يك نسخۀ خطّى از همين قصيدۀ لاميّه، حرز الامانى، به شمارۀ 2017 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود است)؛ * شاطبيّه (كه همان حرز الامانى مذكور است)؛ 3. عقيلة اتراب القصائد فى اسنى المقاصد (و آن نيز قصيده اى است رائيّه در وصف مصاحف و اوّل آن، اين است:
159 الحمد للّه موصولا كما امرا *** مباركا طيبا يستنزل القدرا
در قاهره با چندين متن ديگر راجع به تجويد، يك جا چاپ شده است)؛ 4. قصيدۀ داليّه (نيز در تجويد)؛ * قصيدۀ شاطبيّه يا لاميّه (كه همان حرز الامانى مذكور است).
از اشعار شاطبى است:
قل للأمير نصيحة لاتركنن الى فقيه *** ان الفقيه اذا اتى ابوابكم لا خير فيه
روز يكشنبه بيست وهشتم جمادى الآخرۀ 590 ه. ق در قاهره وفات يافت. در دامنۀ جبل مقطم در مقبرۀ فاضليّه مدفون گرديد. لفظ «شريف» مادّۀ تاريخ وفات اوست.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 158؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 528؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 461؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2820؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 4، ص 125.
شاطبى، محمد بن سعيد --> ابن جنان
شاطبى، محمد بن سليمان --> ابن ابى الربيع، محمد بن سليمان
شاطبى، محمد بن على بن يوسف --> رضى انصارى
شاعر(1)
شاعر بنى اميه، غياث بن غوث --> اخطل
شاعر رسول اللّه يا شاعرالنبى --> حسّان
شاعر همدانى --> الهى، شاعر همدانى
بن فتيان بن نمال، اسدى حنفى دمشقى، معروف به «شاغورى» و «معلّم»، اديبى است فاضل شاعر ماهر، ملقّب به «شهاب» كه در خدمت ملوك و مدّاحى ايشان و تعليم و تربيت شاهزادگان زيسته و به همين جهت، به «معلّم» نيز معروف مى باشد. ديوان شعر او حاوى مقطّعات شيوا، اشعارش مطبوع و داراى معانى طريفۀ مبتكره است. ديوان كوچك ديگرى هم دارد كه تمامى رباعيّات خود را در آن جمع كرده و از آن جمله است:
160 الورد بوجنتيك زاه زاهر *** والسحر بمقلتيك واف وافر
والعاشق فى هواك ساه ساهر *** يرجو و يخاف فهو شاك شاكر
وفات فتيان وقت سحر بيست ودويم محرم 615 ه. ق در دمشق واقع شد. در مقابر
1) . شاعر: در عرف و لغت معروف، در اصطلاح رجالى، عبارت از حسين بن محمد بن جعفر، حطية، خويلد بن حارث و بعض ديگر بوده و شرح حال ايشان موكول بدان علم است. (مؤلف)
باب الصغير مدفون گرديد و نسبت شاغورى به عمارتى شاغور نام است در خارج دمشق.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 816، در آنجا «بن ثمال» آمده است]؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 444.
بن يوسف بن احمد بن يوسف كاتب، معروف به «شافعى»، مكنّى به «ابوبكر» يا «ابوالحسن»، از علماى اماميه قرن چهارم هجرت مى باشد. در باطن به عقايد حقّۀ اثناعشرى معتقد بود، ولى در ظاهر اظهار فقه شافعى مى كرد و لقب و شهرت «شافعى» نيز از همين جهت بوده است. در فقه هر دو مذهب كتاب ها نوشته و فقيه هر دو مذهب بوده و نجاشى (متوفّى به سال 450 ه. ق) و شيخ طوسى (متوفّى به سال 460 ه. ق) به واسطۀ ابن عبدون از وى روايت مى كنند و از تأليفات اوست:
بالجمله، صاحب ترجمه ممدوح علماى رجال بوده و سال وفاتش به دست نيامد.
ولادتش در سال 281 ه. ق بوده است.
منابع: مامقانى، عبداللّٰه، تنقيح المقال، [ج 2، القسم الثانى، ص 57]؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 2، ص 13 و 28.
بن عباس بن عثمان بن شافع بن سائب بن عبيد بن عبديزيد بن هاشم بن عبدالمطّلب بن عبدمناف، قرشى مطلبى، مكنى به «ابوعبداللّه»، سيّمين ائمّۀ اربعۀ اهل سنّت و جماعت مى باشد كه به جهت انتساب به جدّ عالى اش، شافع، كه به شرف حضور حضرت رسالت صلى الله عليه و آله نائل بوده، به «شافعى» و «امام شافعى» معروف مى باشد. ولادت او به سال 150 ه. ق بعد از وفات ابوحنيفه نعمان بن ثابت در شهر غزه از بلاد شام يا در يمن يا در عسقلان واقع شد، بلكه به نوشتۀ معجم الادباء و بعضى ديگر از اكابر ارباب تراجم، در همان روز وفات نعمان متولد گرديده است. خاقانى نيز موافق همين عقيده گويد:
161
اوّل شب بوحنيفه درگذشت *** شافعى آخر شب از مادر بزاد
هاشم، جدّ اعلاى شافعى، برادرزادۀ هاشم بن عبدمناف، جدّ اعلاى حضرت رسالت صلى الله عليه و آله، بوده و در عبدمناف نسب او به نسب آن حضرت موصول مى باشد.
شافعى از سنّ كودكى به مجالست علما رغبتى وافر داشت. ازآن رو كه بسيار در ضيق و عسرت بود و قدرت تحصيل كاغذ نداشت، هرآنچه را كه از علما و دانشمندان اخذ و استفاده مى كرده، در روى استخوان و مانند آن مى نوشته است. در مكّه از مسلم بن خالد زنجى تفقّه نمود. در مدينه از محمد بن حسن شيبانى استماع حديث كرد. در سيزده سالگى نزد امام مالك بن انس، كه دويمين ائمّه اربعۀ اهل سنّت است، حاضر و تحصيل مراتب علميّه نمود و كتاب موطأ خود مالك را از حفظ خوانده و مورد تعجب مالك گرديد. او را امر به تقوا كرده و به وصول مقامى عالى مستبشرش گردانيد؛ سپس به يمن و عراق مسافرت كرد و در تحصيلات و اشتغالات علميّه اهتمام تمام به كار برد تا آنكه شهرۀ آفاق شد. در فقه و حديث و علوم قرآنيّه و حديثيّه و شعر و لغت و فنون ادبيّه و معرفت كلمات صحابه و زهد و ورع و تقوا در كتب تراجم با جلالت موصوف و مناقب بسيارى دربارۀ وى مذكور است و حتى بعضى از ارباب سير كتاب مستقلى در شرح حال وى نگاشته اند.
موافق آنچه از سيوطى نقل شده، شافعى نخستين كسى بوده كه در آيات احكام و اختلافات اخبار و حديث و اصول فقه تكلّم كرده و تأليف كتاب نموده است، لكن چنانچه خواهد آمد، محمد بن سائب كلبى (متوفّى به سال 146 ه. ق، چهار سال پيش از ولادت شافعى) در موضوع آيات احكام تأليفى كرده است و همچنين بعد از مراجعه به اخبار و آثار دينيّه مكشوف مى گردد كه اصل تأسيس اصول و قواعد علم اصول فقه و كيفيّت عمل به احاديث مختلفه از قبيل معرفت ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه و عامّ و خاصّ و اجتهاد و تقليد و شرايط مقلّد و استصحاب و اصل برائت و اصالت حلّيّت و جواز نقل به معنى و جايز نبودن عمل به رأى و قياس و تكليف مالايطاق و موازين تعادل و تراجيح و نظاير اينها، كه اساس علم اصول فقه هستند، از حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام و اولاد 162 طاهرين او بوده و نخستين كسى مى باشند كه تخم اين قواعد متقنه را در دل اهل اسلام كاشته اند؛ حتى شيخ حرّ عاملى صاحب وسائل، كتاب الفصول المهمّة فى اصول الائمّة را در قواعد كليّۀ اصوليّه و فقهيّۀ مرويّه از حضرات
خانوادۀ عصمت عليهم السلام تأليف داده و سيد هاشم خوانسارى نيز كتاب اصول آل الرسول الاصليّة را به همين ترتيب معمولى امروزى كتب اصول مرتّب نموده و سيد عبداللّه شبر نيز كتاب الاصول الاصليّة را به همين روش تأليف و همۀ آنها را با روايات مستفيضۀ بسيارى از حضرات ائمۀ اطهار عليهم السلام نقل كرده اند و مقام مقتضى بسط زائد نمى باشد و از تأليفات شافعى است:
به نوشتۀ ابن النديم، تأليفات شافعى متجاوز از صد كتاب مى باشد و در معجم الادباء يكصدوچهل و اندى از آنها را به شماره آورده است.
نيز در معجم الادباء گويد: شنيدم كه مردى اين شعر را نوشته و به شافعى داد:
سل المفتى المكى من آل هاشم *** اذا اشتد وجد بامرء كيف يصنع
شافعى در جواب آن در ذيل همان شعر نوشت:
يداوى هواه ثم يكتم وجده *** و يصبر فى كل الامور و يخضع
پس آن مرد نامه را گرفته و اين شعر را در زير جواب شافعى بنوشت:
فكيف يداوىٰ والهوىٰ قاتل الفتى *** و فى كل يوم غصة يتجرع
پس شافعى در زير آن رقم كرد:
فان هو لم يصبر على ما اصابه *** فليس له شيئى سوى الموت انفع
نگارنده گويد: نظير اين قضيه در اصمعى مذكور شد و اشعار سؤاليّه و جوابيّه را نيز با اندك تفاوتى كماً و كيفاً در آنجا نگارش داديم. نيز از اشعار شافعى است كه در جواهر الادب نقل كرده است:
و عين الرضا عن كل عيب كليلة *** و لكن عين السخط تبدى المساويا
و لست بهيّاب لمن لايَهابنى *** و لست ارى للمرء ما لايرى ليّا
فان تدن منى تدن منك مودتى *** و ان تنأ عنى تلقني عنك نائيا
163 كلانا غنى عن اخيه حياته *** و نحن اذا متنا اشد تغانيا
ايضاً
و اذا عجزت عن العدو فداره *** و امزح له ان المزاح وفاق
فالماء بالنار التى هى ضده *** يعطى النضاج و طبعها الاحراق
ايضاً
يقولون اسباب الفراغ ثلاثة *** و رابعها خلُّوه و هو خيارها
و قد ذكروا مالا و امنا و صحة *** و لم يعلموا ان الشباب مدارها
ايضاً
كلما ادبنى الدهر ارانى نقص عقلي *** و اذا ما ازددت علما زادنى علما بجهلي
اشعار شافعى كه در مدايح اهل بيت عصمت عليهم السلام گفته، بسيار و از آن جمله است:
انا عبد لفتى انزل فيه هل اتى *** الى متى اكتمه اكتمه الى متى
ايضاً
لو ان المرتضى ابدى محله *** لصار الناس طرا سُجّدا له
كفى فى فضل مولانا على *** وقوع الشك فيه انه اللّه
و مات الشافعى ليس يدرى *** علىّ ربه ام ربّه اللّه
ايضاً
اذا فى مجلس ذكروا عليا *** و شبليه و فاطمة الزكية
يقال تجاوزوا يا قوم هذا *** فهذا من حديث الرافضية
هربت الى المهيمن من اناس *** يرون الرفض حب الفاطمية
على آل الرسول صلاة ربى *** و لعنته لتلك الجاهلية
ايضاً
ان كان رفضاً حب آل محمد *** فليشهد الثقلان انى رافضي
نيز از كتاب صواعق ابن حجر مالكى نقل شده كه به شافعى نسبت داده است:
يا اهل بيت رسول اللّه حبُّكم *** فرض من اللّه فى القرآن انزله
كفاكم من عظيم القدر أنّ لكم *** مَنْ لايصلّي عليكم لا صلاة له
اين گونه اشعار و مراثى بسيارى در حق حضرت سيدالشهداء عليه السلام به شافعى منسوب و بسط زائد خارج از وضع كتاب مى باشد. بالاجمال گوييم مقام حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام را از وى پرسيدند. گفت: «چه گويم دربارۀ كسى كه دوستانش از خوف و دشمنانش از حسد و عداوت مناقب او را پوشيده و كتمان كردند؛ با اين همه، بازهم به حدى شايع و منتشر گرديد كه تمامى آفاق مشرق و مغرب را مملوّ گردانيد».
سيد تاج الدين عاملى همين معنى را نظم كرده و گويد:
لقد كتمت آثار آل محمد *** محبوهم خوفا و اعدائهم بغضا
164 فابرز من بين الفريقين نبذة *** بها ملاءاللّه السماوات والارضا
از تاريخ بغداد نقل شده شافعى به يكى از دوستان خود كه حرف ناملايمى گفته بوده، اين ابيات را فرستاد:
اذهب فانك من ودادى طالق *** لا طالق منى طلاق البين
فان ارعويت فانها تطليقة *** و يقيم ودك لى على ثنتّين
و ان اعوججت شفعتها بمثالها *** فتكون تطليقين في قرئين
و ان الثلاث اتتك منى بتة *** لم يغن عنك شفاعة الثقلين
مخفى نماند غزّه (بر وزن مكّه)، كه مولد شافعى است، موضعى است در سه منزلى بيت المقدّس و عسقلان نيز موضعى است در سه فرسخى غزّه و هر دو از بلاد فلسطين هستند. وفات شافعى در سلخ ماه رجب سال 204 ه. ق، بنابر مشهور در 54 سالگى و بنابر منقول از پسر خود شافعى در 58 سالگى در مصر واقع شد. در قرافۀ صغرى مدفون گرديد و قبرش معروف و مزار است.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 158؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 693؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 19؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 7، ص 62؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 14؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 2، ص 56؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2820؛ ابن نديم، الفهرست، ص 294؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 4، ص 125.
رملى مصرى انصارى، ملقّب به «شمس الدين»، معروف به «شافعى صغير»، از اكابر علماى شافعيّۀ اوايل قرن يازدهم هجرت مى باشد كه مفتى ديار مصر بود. فقه و تفسير و نحو و معانى و بيان و تاريخ را نزد پدر خود تكميل كرد و از حضور حوزه هاى درسى ديگر مستغنى شد. بعد از وفات پدر در چند مدرسه متصدى تدريس بود. از كثرت تبحّرى كه داشته، او را مجدّد مذهب قرن دهمش شمارند.
كتاب غاية البيان فى شرح زبد ابن رسلان و نهاية المحتاج الى شرح المنهاج، كه هر دو در فقه شافعى بوده و در مصر و قاهره چاپ شده اند، از مصنّفات وى هستند. صاحب ترجمه
به سال 1004 ه. ق در 85 سالگى درگذشت و بعد از او نيز ابن غانم محمد بن على حنفى مقدسى، كه از اكابر علماى حنفيّه بوده و او را نيز مجدّد مذهب حنفى در قرن دهم مى شمارند، وفات يافت و در تاريخ وفاتشان گفته اند:
165
لما قضى الرملي شيخ الورى *** من كان يُملي مذهبَ الشافعى
ثم تلاه المقدسى الذى *** حاز علوم الصحب والتابعى
فقلت فى موتهما ارخا *** «مات ابويوسف والرّافعى»(1)
نگارنده گويد: همانا مقصود از رافعى در اين شعر، عبدالكريم شافعى است كه شرح حالش به عنوان رافعى، عبدالكريم نگارش يافته و مراد از ابويوسف نيز يعقوب بن ابراهيم قاضى حنفى است كه شرح حالش در باب كنى به عنوان ابويوسف قاضى خواهد آمد. شاعر، شافعى صغير را در جلالت مقام به عبدالكريم رافعى شافعى تشبيه كرده و ابن غانم را نيز تشبيه به ابويوسف قاضى حنفى نموده و مى گويد كه روز وفات شافعى صغير و ابن غانم بدان مثابه بوده كه گويا ابويوسف و رافعى مذكورين، كه جلالت ايشان مسلّم كل است، وفات نمودند.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 952؛ اطلاعات متفرقه.
شاكرى، سعيد بن يحيى
شاكرى، عابس بن ابى شبيب
شاكرى، عيسى بن محمد
شاكرى، لبيب بن عبدالرحمان
شاكرى، ليث بن عبدالرحمان
(پنج شخص مذكور) موكول به كتب رجاليّه و نسبت آن به قبيلۀ بنى شاكر است كه در خاتمۀ باب كنى خواهد آمد.
در اصطلاح تجويد، عبداللّه بن عامر است كه در تحت عنوان قرّاء سبعه خواهد آمد و در اصطلاح رجالى، لقب اسحاق بن نوح، اسعد بن حنظلة و جمعى ديگر مى باشد. از
1) . مات ابويوسف والرّافعى = 1004.
اكمال الدّين صدوق نقل شده كه شامى (بدون اينكه اسم او را مذكور دارد) اهل رى و از جملۀ كسانى است كه به شرف ملاقات حضرت ولىّ عصر - عجّل اللّه فرجه - نائل و به معجزۀ آن حضرت واقف شده اند و تحقيق تمامى مراتب موكول به كتب رجاليّه است.
در اصطلاح فقها، عبارت از ابوالصلاح تقى، سيد بن زهره و قاضى ابن البراج مى باشد و يا اينكه عبارت از چهار تن است؛ سه تن مذكور و شيخ سديدالدين محمود حمصى. از رياض العلماء نقل شده كه شاميين (به صيغۀ جمع)، اگر مقيّد به لفظ «ثلاثه» شد، عبارت از همان سه نفر اوّلى است و اگر مقيّد نباشد، همين چهار تن مذكور است.
در تنقيح المقال گويد: شاميين در اصطلاح فقها، (به صيغۀ تثنيه) حلبى و 166 قاضى است و (به صيغۀ جمع) اگر مقيّد به «ثلاثه» باشد، همين دو نفر و شهيد اوّل و در تقييد به «اربعه»، سه نفر مذكور و محقّق كركى و در تقييد به «خمسه»، چهار نفر مذكور و شهيد ثانى و در تقييد به «سته»، ايشان و صاحب مدارك و به «سبعه»، ايشان و صاحب معالم و به «ثمانيه»، همين هفت تن و علائى بن الكركى و با «تسعه»، همين هشت تن و شيخ بهائى و با «عشره»، همين نه تن و شيخ حسن، پدر شيخ بهائى و با «احد عشر»، ايشان و ميسى و با «اثناعشر»، همين يازده تن و شيخ محمد، پسر صاحب معالم، است.
نگارنده گويد: مطلب در شاميين به صيغۀ تثنيه و همچنين به صيغۀ جمع نسبت به سه يا چهار تن اوّلى قدرى سهل، ولى نسبت به اين تفصيل تنقيح المقال مشكل بوده و در صورت اقتضاء، تحقيقات مقتضيه بايد معمول شود، بلكه چنانچه روشن شد، نسبت به سه نفر و چهار نفر اوّلى نيز اصطلاح رياض و تنقيح و غيره مختلف بوده و اعمال نظر لازم است.
شيرازى، از اكابر علماى اماميّۀ اوايل قرن حاضر چهاردهم هجرى، از تلامذۀ حاج ميرزا محمدحسن شيرازى آتى الترجمه، جامع معقول و منقول مى باشد. به جهت شغل پدر، به همين عنوان (شانه ساز) مشهور و مدرّسى مدرسۀ قوام شيرازى به عهدۀ او مفوّض بود؛ بالخصوص در تدريس فصول شهرتى بسيار داشت و حاشيۀ فصول هم
از آثار قلمى اوست و به سال 1332 ه. ق در نجف وفات يافت.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 6، ص 164.
شاعرى است ايرانى كه در اصل تركمانى بوده و به شاه عباس اوّل (995-1037 ه. ق) انتساب يافت. در سال 1023 ه. ق در گذشته و از اشعار اوست:
اى دل! حيات خضر و ثبات جهان مخواه *** اندوه بى زوال و غم بى كران مخواه
گر خود سكندرى، پى آب خضر مرو *** عمر ابد براى غم جاودان مخواه
اسم و مشخّص ديگرى به دست نيامد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2833.
شاه آبادى، ملا عبداللّه --> يزدى، ملا عبداللّٰه
167 1630. شاه آبادى، ميرزا محمدعلى بن ميرزا محمدجواد (1292-1368 ه. ق)
الصورة
ميرزا محمدعلى شاه آبادى تهرانى (52)
مجتهد اصفهانى، از اكابر علماى اماميّۀ عصر حاضر ما به شمار مى رود. جامع معقول و منقول و حاوى فروع و اصول مى باشد. در تهران در هر دو رشته تدريس مى فرمايد و مورد استفادۀ افاضل و مرجع تقليد جمعى از شيعه است. ترجمۀ اجمالى حال سعادت منوال آن عالم ربّانى را موافق آنچه به حسب درخواست اين نگارنده نگارش يافته، ثبت اوراق مى نمايد:
نخست از والد معظّم خود، كه از اكابر تلامذۀ صاحب جواهر و مسلّم الاجتهاده بوده، به تحصيلات علميّه پرداخت؛ سپس در اصفهان در حوزۀ درس برادر بزرگ خود، آقا شيخ احمد مجتهد معروف به «حسين آبادى اصفهانى» كه
اجتهادش پيش از بلوغ و كبر سن مصدق بوده و هم در حوزۀ آقاى ميرزا محمدهاشم چهارسوقى حاضر و تكميل مراتب علميّه نمود؛ پس در تهران به حاج ميرزا حسن آشتيانى سالف الترجمه تلمّذ نموده و سپس در نجف حاضر حوزۀ درس استدلالى آخوند خراسانى سالف الترجمه، حاج ميرزا حسين خليلى سالف الترجمه، ميرزا محمدتقى شيرازى آتى الترجمه بود تا آنكه اجتهاد و داراى قوۀ مستنبطه بودن وى محل تصديق اكابر وقت گرديد. علم معقول را نيز از شيخ المتألّهين ميرزا هاشم رشتى خوانده و از تأليفات اوست:
در فقه و اصول و عقل و جهل و نبوت و موضوعات ديگر تأليفات طريفه دارد و چنانچه از اسامى 168 آنها برمى آيد، در همۀ آنها مبتكر و چهار فقره (غير از سيم و ششم) از شش فقرۀ مذكوره در تهران چاپ شده اند. ازآن رو كه در اول ورود به تهران در خيابان شاه آباد نام آن بلده اقامت داشته است، به همين عنوان (شاه آبادى) شهرت يافته است. در موقع طبع اين اوراق در قيد حيات و مرجع استفاده و مشغول انجام همه گونه وظايف دينيّه مى باشد.
شاه بدخشانى --> ملا شاه بدخشانى
شاه برهان الدين --> برهان الدين غريب
شاه جهانگير، مير محمدهاشم --> هاشمى، سيد محمدهاشم شاه
بن موسى بن جعفر صادق عليهما السلام، علاوه بر شرافت حسب و عزّت سلسله و نسب، بسيار عالى مقام، جليل القدر، صالح، متّقى، اجود و اسخى و از محبوب ترين اولاد حضرت موسى الكاظم عليه السلام و اوثق ايشان است كه هزار بنده آزاد كرده. قبر شريفش در شيراز و مزار عامّۀ مردم بوده و به «شاه چراغ» و «سيدالسادات» معروف مى باشد.
شاه چراغ احمد بن الكاظم *** اعتق الفاً سيّد الاعاظم
محدّث معاصر، حاج شيخ عباس قمى، از كتاب شدّ الازار فى حطّ الاوزار عن زوّار المزار، كه معين الدين ابوالقاسم جنيد بن محمود بن محمد شيرازى در حدود سال 791 ه. ق
در مزارات شيراز و شرح حال جمعى كثير تأليفش داده، نقل كرده است كه احمد بن حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام در ايّام مأمون مسافرت شيراز را تصميم داد كه از آنجا فيض ياب حضور مبارك حضرت رضا عليه السلام گردد و هم در آن ايّام بعد از وفات آن حضرت، او نيز در شيراز وفات يافت و يا به نوشتۀ بعضى، مقتول گرديد و قبر شريفش مختفى بود تا در زمان امير مسعود بن بدر كشف شد و قبّه اى برپا نمودند.
گويند كه بدن شريفش در قبر تر و تازه مانده و نيفسرده بود. در دست انگشترى داشته كه نقش نگينش «العزّة للّه احمد بن موسى الكاظم» بوده است. بعد از آن اتابك ابوبكر، بنايى بلندتر از اوّلى تأسيس داد؛ سپس خاتون تاش، كه زنى بوده نيكوكار و اهل عبادت، در سال 750 ه. ق قبّه اى 169 بس عالى درست كرد و در جنب آن، مدرسه اى عالى بنا نهاد و در جوار آن مرقدى هم براى خودش معيّن نمود.
موافق نقل معتمد، حمداللّه مستوفى در نزهة القلوب، سيد نعمت اللّه جزايرى در انوار نعمانيّه، آقاى محمدعلى كرمانشاهى در مقامع الفضل، صاحب حدائق در چند جا از لؤلؤة البحرين، ميرزا عبداللّه افندى در رياض العلماء در ذيل شرح حال سيد عبداللّه بن موسى بن احمد تصريح كرده اند بر اينكه مرقد شريف احمد بن موسى بن جعفر عليهما السلام همين مزارى است كه در شيراز موجود و به «شاه چراغ» معروف است. مضمون عبارت انوار نعمانيّه اين است كه احمد و محمد فرزندان موسى بن جعفر عليهما السلام هر دو در شيراز مدفون و محل تبرّك و زيارت شيعه است و با اين كلام انوار نعمانيّه، مابين دو قول مختلف، كه يكى نسبت دادن اين بقعۀ موجوده معروف به «شاه چراغ»، به امامزاده سيد محمد بن موسى بن جعفر عليهما السلام است، چنانچه از بعضى نقل شده و ديگرى منسوب بودن آن به امامزاده احمد بن موسى بن جعفر عليهما السلام است، چنانچه در غايت اشتهار است، قضاوت عادلانه شده و صحت هر دو قول را تأييد مى نمايد. سال وفات شاه چراغ به دست نيامد، ولى ظاهر كلام مذكور شدّ الازار آنكه در همان سال وفات حضرت رضا عليه السلام، كه 203 ه. ق مى باشد، بعد از آن حضرت وقوع يافته است.
منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 2، ص 317؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 12؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 159؛ معصومعلى شاه، طرائق الحقائق، ج 3، ص 223؛ كتب رجال.
بن سيد عبدالوهاب بن سيد عبدالقادر، لاهورى، از اكابر سلسلۀ قادريّه از فرق صوفيّه مى باشد كه از مشايخ مكّه و مدينه استفاده هاى بسيارى نمود. علم ظاهر و باطن و شريعت و طريقت را جامع بود. جدّ مذكور او حين ولادتش گفت: «در خانه چراغى پيدا شده كه خاندان ما از آن منوّر گردد»؛ اينك از همان روز به «شاه چراغ» مشتهر گرديد. از دست پدر خود خرقه پوشيد. در بيست ودويم ذى القعده سال 1068 ه. ق در لاهور وفات يافت. شاه جهان، پادشاه هند، قبّه اى بر سر قبر او بنا نهاد و جملۀ «سراج الاتقيا قطب معلى» مادّۀ تاريخ اوست.
منابع: لاهورى، غلام سرور، خزينة الاصفياء، ج 1، ص 172.
170 1633. شاه حسين سرپلى يا شاه حسين ولى (767-882 ه. ق)
پسر شيخ حسن بن حسين سهروردى، مادرش فاطمه خاتون، خواهرزادۀ شيخ صفى الدين اسحاق اردبيلى آتى الترجمه، بوده و نسبش از طرف پدر به شيخ شهاب الدين سهروردى موصول مى باشد. شيخ صفى الدين مذكور شبى در خواب پسر خود، شيخ صدرالدين، را امر كرد كه فاطمه خاتون را به شيخ حسن مذكور تزويج نمايد؛ پس شيخ صدرالدين شيخ حسن را احضار نمود و در ماه شوال 766 ه. ق عمّه زادۀ مذكور خود را بدو تزويج كرد و از قول پدر خود مژده اش داد كه فرزندى براى او متولد مى شود كه از اوليا خواهد بود. اينك وقت صبح، اول ماه رجب، كه ظاهراً سال 767 ه. ق باشد، از فاطمه خاتون پسرى متولد گرديد. شيخ حسن او را به نام پدر خود، «حسين» مسمّى گردانيد كه همين شاه حسين ولى است.
از بچگى آثار جلالت از آن فرزند ظاهر بود. در مدت پنج سال نحو و صرف و منطق و معانى و فقه و تفسير و حديث را متقن ساخت. در جفر و اعداد نيز سرآمد اهل زمان شد. كمتر كسى تاب معارضه با وى داشت. نماز شب اصلاً فوت نمى گرديد. هفت مرتبه به زيارت بيت اللّه الحرام مشرّف شد و از شيخ محمدقلى و شيخ طائى، كه از اكابر عرفاى وقت بوده اند، بهره مند گشت؛ پس به سمرقند رفته و چند سالى ملازم خدمت شيخ حسن سمرقندى بود تا به مقامى عالى رسيد و بعد از رحلت شيخ حسن جانشين وى گرديد؛ پس بار ديگر به زيارت بيت اللّه مشرّف و در مراجعت به تبريز آمد و در نزديكى پلى كه در روى مهران رود است، در كوى پل سنگين نامى از آن شهر
اقامت كرد و مكرّر به زمين مقبرۀ خود، كه باغى بوده در همانجا در سمت جنوبى رودخانه، نگاه كرده و مى گفته است: «عجب جاى شريف است».
از طرف ديگر نيز خواجه مير محمد، كلانتر تبريز، در خواب ديد كه حضرت رسالت صلى الله عليه و آله آن باغ را ابتياع مى نمايد و در جواب استفسار از سبب آن معامله، اشاره به سوى شاه حسين ولى نمودند؛ اشعار بر اينكه اين باغ براى او خريده مى شود. اينك خواجه على الصباح همان باغ را خريده و تسليم شاه حسين ولى نمود. او نيز در آنجا سكونت داشته تا به سال 882 ه. ق در حدود 115 سالگى وفات يافت 171 و در تكيه اى كه در همان باغ به سال 850 ه. ق ساخته بودند، مدفون شد و قبرش تا زمان حاضر ما باقى و به نام خودش معروف و گرداگرد آن قبرستان عمومى شده و آن قبرستان نيز به جهت انتساب او، به «قبرستان شاه حسين ولى» معروف است. آن پل مذكور سه طاقى بود.
چند سال پيش در موقع توسعه دادن رودخانه خراب شد. بعضى از تجّار تبريز يك پل پنج طاقى ديگرى در حدود پانصد متر پايين تر از آن بنا نهادند.
معلوم باشد كه همين رودخانه در اصل «مهران رود» نام داشته و از چند فرسخى شهر تبريز آمده و از وسط آن شهر به خط شرقى و غربى جريان دارد. اهالى ما، كه رودخانه را «چاى» مى گويند، لفظ «مهران» را نيز تحريف داده و آن رودخانه را «ميدان چايى» مى نامند. از تذكرة الاولياى شاه قاسم الانوار نقل است كه آن كتاب را به نام همين شاه حسين ولى شروع كرده و هم به نام وى خاتمه داده است و اين بيت نيز از آن تذكره است:
من آن شاه حسينى كه او سرپلى است *** بعين اليقين ديده ام كاو ولى است
وجه «سرپلى» گفتن او نيز از بيانات مذكوره روشن گرديد كه بعد از آمدن به تبريز در محلۀ پل سنگين نام آن شهر نزديكى پل منزل داشته است.
منابع: تبريزى، محمدامين، تاريخ حشرى؛ اطلاعات متفرقه.
شاه داعى الى اللّه، سيد نظام الدين --> داعى الى اللّه
پسر سيد ابوالقاسم، از علما و عرفاى قرن سيزدهم هجرت مى باشد كه با رضاقلى خان هدايت (متوفّى در حدود سال 1290 ه. ق) معاصر و معاشر بود. بعد از تحصيل علوم
متداوله به تكميل نفس و كمالات معنوى پرداخت. مورد تكريم اهل زمان و شاهزادگان بوده و از اوست:
دل ز كف رفت و نيامد به كفم دامن دوست *** قيمت وصل ندانسته خريدار شدم
ظاهراً كلمۀ «شاهد» تخلّص شعرى او بوده و «ايزدخواست» از ديهات فارس مى باشد و سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 456.
كندى، مشهور به «شاه رئيس»، غالى، كذّاب، ملعون و شرح حالش موكول به كتب رجاليّه است.
172 1635. شاهِ سنجان، خواجه ركن الدين محمود (... - 599 ه. ق)
خوافى،(1)از اهالى سنجان از توابع خواف خراسان و از عرفا و شعراى ايران مى باشد كه به صحبت مشايخ و ارباب تصوّف مايل بود. از طرف مرشد خود، خواجه مودود چشتى، بدين لقب (شاه سنجان) اختصاص يافت. در سال 596 يا 597 يا 599 ه. ق وفات يافته و جملۀ «عالى زبدۀ دين شاه محمود» (597) مادّۀ تاريخ وفات وى بوده و از اوست:
علمى كه حقيقتى است در سينه بود *** در سينه بود هرآنچه درسى نبود
صد خانه پر از كتاب كارى نايد *** بايد كه كتابخانه در سينه بود
ايضاً
خواهى كه تو را رتبۀ ابرار رسد *** مپسند به هركس ز تو آزار رسد
از مرگ مينديش و غم رزق مخور *** كاين هر دو به وقت خويش ناچار رسد
منابع: ياقوت حموى، مراصد الاطّلاع، [ج 2، ص 744]؛ هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 158؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2837؛ لاهورى، غلام سرور، خزينة الاصفياء، ج 1، ص 252.
1) . خواف: به نوشتۀ مراصد، (به فتح اوّل) قصبه اى است از اعمال نيشابور كه به دويست قريه و سه شهر سنجان و سراوند و خيرد نام مشتمل مى باشد. در حرف سين نيز گويد: سنجان (به فتح و كسر اوّل) ديهى است از توابع مرو كه يكى از دروازه هاى آن بدان منسوب است. (مؤلف)
شاه طاق، محمد بن على بن نعمان --> مؤمن الطاق
از افاضل سادات انجدان از توابع قم مى باشد كه علم شريعت و طريقت را جامع بود.
ولادتش در همدان واقع و مدتى در كاشان زيست و به ارشاد مردم پرداخت. در اثر رقابت، به اسماعيلى مذهب بودنش متّهم داشتند و سلطان وقت را بر وى بشورانيدند.
اينك او نيز ناچار به پنهانى به هندوستان رفته و در دكن اقامت گزيد و از ميمنت خدمات دينى او مذهب اثناعشرى در آن سرزمين رواج يافت تا در سال 956 ه. ق وفات كرد و برحسب وصيّت، جنازۀ او را به عتبات نقل دادند و از اشعار اوست:
در دهر كسى كه عشق را شايد، نيست *** يارى كه دلى از او برآسايد، نيست
صد گونه ملامت كه نمى بايد، هست *** يك لحظه فراغتى كه مى بايد، نيست
173 محتمل است كه صاحب ترجمه همان شاه طاهر مذكور در ذيل باشد.
منابع: اطلاعات متفرقه.
اسماعيلى حسينى كاشانى، امامى اثناعشرى، از اكابر علماى اماميّۀ اثناعشريّه مى باشد كه از تلامذۀ محمد بن احمد خفرى سالف الترجمه بود. اخيراً در دكن هند اقامت گزيد. نظام شاه و عادل شاه و قطب شاه از ملوك هند از بركت ارشاد او مستبصر بوده و مذهب تشيّع را قبول نمودند. در مجالس المؤمنين قضايايى طريفه از وى نقل مى كند و از تأليفات شاه طاهر است:
يك قصيدۀ 56 بيتى نيز در منقبت حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام گفته كه مطلع آن، اين است:
باز وقت است كه از طبق تقاضاى ملك *** افكند بر سر ايوان چمن گل توشك
عاقبت به سال 952 يا 956 ه. ق احمدنگر از بلاد هند وفات يافته و هم در آنجا دفنش كردند.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 2، ص 406، ش 1624 و ج 3، ص 6، ذيل ش 4
و ج 4، ص 513، ذيل ش 2280 و ج 6، ص 142، ش 771 و ج 13، ص 121-122، ش 388 و ص 167-168، ش 570 و ص 175، ذيل ش 585]؛ شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 170؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 674، س 29.
عالم فاضل منشى بليغ، مشهور به «سيد كمال الدين»، مؤلف كتابى در امامت و كتابى در تاريخ و كتاب رياض الابرار و غير اينها مى باشد كه به سال 1098 ه. ق در اصفهان درگذشت.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 2، ص 331-332، ش 1320 و ج 3، ص 259، ش 966 و ج 11، ص 316، ش 1911].
شاه فقيراللّه --> آفرين، شاه فقيراللّٰه
شاه قاسم، بن سيد محمد نوربخش --> فيض بخش
شاه قاسم انوار، سيد معين الدين --> قاسم الانوار
يزدى، معروف به «شاه قاضى»، از اكابر علماى اماميّۀ اوايل قرن يازدهم هجرت بوده و از تأليفات اوست:
سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 4، ص 301 و ج 5، ص 134.
معروف به «شاه محمد»، اصطهباناتى الاصل، شيرازى المسكن، از اكابر علماى اماميّۀ
اوايل قرن دوازدهم هجرت مى باشد و از تأليفات اوست:
سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 1، ص 96.
شاه مرتضى، بن شاه محمود --> فيض كاشانى
پدر فيض كاشانى است.
حسينى بليانى، منجّم شيرازى، معروف به «شاه ملا»، از افاضل اواخر قرن دهم هجرت بوده و يا خود اوايل قرن يازدهم را نيز درك نموده و از تأليفات اوست كتاب جهات الرّمل (به پارسى) كه در سال 984 يا 986 ه. ق تأليف و به يك مقدمه و يك خاتمه و شش جهت مشتمل و هر جهت نيز حاوى چندين افق بوده و در بمبئى به نام «جهان رمل» چاپ شده است. در كشف الظّنون نيز به همين نام «جهان رمل» عنوان كرده، لكن قطعاً اشتباه مؤلف و يا كاتب است و علاوه بر تصريح ذريعه، تقسيمات مذكورۀ خود كتاب كه موافق خود كشف الظّنون نگاشته آمد، شاهد قضيه بوده و صحت لفظ «جهات» را تأييد مى نمايد.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 1، ص 913 و ج 5، ص 463]؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 5، ص 295، ش 1383].
حسينى، معروف به «شاه مير»، مؤلف كتاب آداب سلطنت كه در سال 882 ه. ق به نام سلطان علاءالملك تأليفش داده و بعد از شانزده سال تصحيحش نموده و يك نسخه از آن به خط عبدالرحمان بن 175 محمد در همين تاريخ دويمى از موقوفات نادرشاه در خزانۀ رضويّه موجود است.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 1، ص 20.
شاه نعمت اللّه، بن سيد عبداللّه --> ولى
شاه نقشبند، خواجه محمد --> بهاءالدين نقشبند
محدّث دهلوى، پسر عبدالرحيم، از علماى عامّۀ قرن دوازدهم هجرت مى باشد كه فضل و ورع او معروف و تمامى اوقات او در تدريس مصروف بود. از تأليفات او فتح الرحمن كه تفسير تمامى قرآن است. در سال 1179 يا 1180 ه. ق درگذشت. بنابر اوّل، يكى از دو جملۀ «خورشيد هند» و «شيخ اكبر ولى» و بنابر دويم، جملۀ «شيخ كريم» مادّۀ تاريخ وفات اوست.
منابع: لاهورى، غلام سرور، خزينة الاصفياء، [ج 2]، ص 373.
شاهى، آقا مليك --> امير شاهى
شرح حالش موكول به علم رجال است.
شبامى، عبدالجبار بن عباس همدانى
شبامى، عبداللّٰه بن عون
(دو شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند و نسبت آن به شهرى است شبام نام از بلاد يمن كه مردمانش تماماً غالى مذهب بوده و شرح حال و تحقيق ديگر مراتب موكول بدان علم شريف است.
بن محمدرضا بن محمد بن احمد بن على، علوى حسينى موسوى، مشهور به «شبّر» (بر وزن مدّت)، از اعيان و مجتهدين فقهاى اماميّه و ثقات محدّثين اثناعشريّه و عالمى است عامل عابد زاهد متّقى، داراى خصال حميده و اوصاف پسنديده، تمامى علوم شرعيّه را جامع. با آن همه مواظبت و ممارستى كه در انجام اطاعات و عبادات دينيّه از قبيل زيارت ائمّه عليهم السلام و برادران دينى و نوافل و فتوا و قضاى حوايج مسلمين و مانند اينها داشته، بازهم در اكثر علوم دينيّه از فقه و 176 حديث و تفسير و لغت و اخلاق و كلام و اصول فقه و غير آنها تأليفات سودمند و طريفۀ بسيارى دارد. در سرعت و جودت تأليف، بى نظير و در عصر خود به «مجلسى ثانى» مشهور بود. از شيخ جعفر
كاشف الغطاء و ميرزاى قمى و صاحب رياض و ميرزا مهدى شهرستانى و ديگر اكابر وقت اجازه داشت و از مصنّفات اوست:
الصورة
نومنه خط سيد عبداللّٰه شبّر (53)
بعضى سه فقره تفسير به نام وجيز و وسيط و كبير بدونسبت داده اند و محتمل است به ملاحظۀ شمارۀ بيت، كه در ذيل ذكر خواهيم كرد، تفسير كبير همان جوهر ثمين بوده و وسيط نيز همان صفوة التّفاسير باشد)؛ 5. جامع المعارف (در اخبار كه احاديث فقه و اصولين را از كتب اربعه و غيرها جمع كرده و به چهارده جلد مشتمل و همۀ آنها در حدود سيصدوپنجاه هزار بيت مى باشد)؛ 6. جامع المقال فى معرفة الرّواة والرّجال؛ 7. الجوهر الثمين فى تفسير القرآن المبين (كه سى وچهار هزار بيت است)؛ 8. حجّيّة العقل فى اثبات الحسن والقبح العقليّين (پنج هزار بيت است)؛
از خود شبّر نقل است كه از طرف حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام مأمور به تأليف بوده و اين كثرت تصنيفات او از بركت آن حضرت مى باشد كه در خواب قلمى بدو عنايت كرده و امر به نوشتن فرمودند و مى گفته است كه پس از آن هرچه مى نويسم، از ميمنت همان قلم مبارك است. وفات شبّر به سال 1242 ه. ق در 54 سالگى واقع شد و در بقعۀ مباركۀ كاظميّه نزد پدرش مدفون گرديد.
منابع: مامقانى، عبداللّٰه، تنقيح المقال، [ج 2، القسم الثاني، ص 212-213، ش 7046]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 374؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 159؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (مواضع متفرقه).
بن سيد جعفر بن سيد عبداللّه شبّر مذكور فوق، از علماى عصر حاضر ما بوده كه در بصره اقامت داشت و هم در آنجا به سال 1346 ه. ق وفات يافت و از تأليفات او كتاب اكسير العبادات است.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 2، ص 278.
پدر سيد عبداللّٰه شبرّ فوق الذكر. او نيز از علماى عصر خود بود و تفسيرى بر قرآن مجيد نوشته و در حدود سال 1230 ه. ق وفات و در بقعۀ كاظميّه مدفون است.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 4، ص 275.
178
شبراوى(1)
قاهرى شافعى، از اكابر علماى عامّۀ قرن دوازدهم هجرت مى باشد كه در ادوار زندگانى خود به ترقيّات گوناگون موفق شد و تمامى اوقات وى در تدريس مصروف بود. در سال 1137 ه. ق، كه جامع ازهر على الرسم مركز علمى مذهبى شد، با وجود اكابر علما به رياست مذهبى علمى نائل و مرجع عوام و خواص گرديد. در نزد امرا و رجال دولت بسيار باجلالت و نافذالقول بود. تمامى افراد اهل علم نيز از بركت وجود وى با كمال عزّت مى زيسته اند. از تأليفات اوست:
وفات شبراوى به سال 1172 ه. ق در هشتاد سالگى در قاهره واقع و در مقبرة المجاورين مدفون گرديد.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1098.
1) . شبراوى: (به فتح اول) منسوب است به شبرى (بر وزن صحرا) از بلاد مصر. در قاموس اللّغة گويد كه شبرى، نام پنجاه وسه موضع مى باشد و همۀ آنها در مصر است. بارى، بعضى از معروفين به همين نسبت را تذكر مى دهد. (مؤلف)
مكنّى به «ابوعبدالسلام»، از اكابر عرفا و صوفيّه مى باشد كه بعد از تحصيل معقول و منقول، قدم به دايرۀ سير و سلوك گذاشت. از بعضى اكابر مشايخ در مراتب طريقت شاذليّه و خلوتيّه و نقشبنديّه اجازه داشت و از آثار اوست كتاب ارشاد المريدين فى معرفة كلام العارفين كه شرح كتاب ورد السّحر سيدى مصطفى صديقى بوده و در قاهره چاپ شده است. وفات عمر در سال 1303 ه. ق واقع گرديد.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1099.
179
شبستر(1)
شبسترى، شيخ ابراهيم --> سيبويه ثانى
بن امين الدين عبدالكريم بن يحيى، از اكابر عرفاى نامى مى باشد كه جامع علوم عقليّه و نقليّه بود. در عهد خود از مشاهير مشايخ اين سلسله به شمار مى رفت. در زمان اولجايتو سلطان و ابوسعيدخان در تبريز مقيم و مرجع خاصّ و عامّ بود. مير حسينى سادات هروى، كه در آن عهد در خراسان اشتهار داشته، هفده بيت مشتمل بر هفده سؤال داير بر حقايق سير و سلوك و عرفان خدمت وى فرستاد. او نيز به اشارۀ پير خود، بهاءالدين يعقوب تبريزى، در مقابل هر بيتى يك بيت در جواب آن بنگاشت.
پس از چندى به خواهش بعضى، قدرى بسط داده و ابيات و مطالب ديگرى نيز بدان افزود و مراتب حكمت و عرفان و توحيد را با عبارات فصيحه و بيانات شافيه به نظم آورده و گلشن راز ش ناميد كه بسيار مشهور و بارها در تهران و غيره چاپ شده و تبحّر عرفانى او را برهانى قاطع مى باشد و شرح هاى بسيارى بر آن نوشته اند كه اكمل آنها شرح شمس الدين شيخ محمد لاهيجى شيرازى نوربخشى مدفون در شيراز است كه نامش مفاتيح الاعجاز فى شرح گلشن راز مى باشد و از آثار قلمى شيخ محمود است:
1) . شبستر: (به ضمّ ثانى و فتح اول و رابع) ديهى بزرگ و يا خود قصبه اى است در حدود هشت فرسخى شمال غربى تبريز و بعضى از منسوبين آن را تذكر مى دهد. (مؤلف)
از اشعار متفرّقۀ گلشن راز مذكور است:
اگر مشرك ز دين آگاه بودى *** كجا در دين خود گمراه بودى؟
نديد او از بت الاّ خلق ظاهر *** بدين علت شد اندر شرع كافر
تو هم گر زو نبينى حق پنهان *** به شرع اندر نخوانندت مسلمان
اگر روى تو باشد در كه و مه *** بت و زنّار و ترسايى تو را به
تو را تا در نظر اغيار و غير است *** اگر در مسجدى، آن عين دير است
180 نمى دانم به هر حالى كه هستى *** خلاف نفس ظاهر كن كه رستى
به باطن نفس ما چون هست كافر *** مشو راضى بدين اسلام ظاهر
ز نو هر لحظه ايمان تازه گردان *** مسلمان شو مسلمان شو مسلمان
وفات شيخ محمود به سال 718 يا 719 يا 720 يا 725 ه. ق در 33 سالگى در شبستر واقع و قبرش نيز تا زمان ما باقى و مزار است. از رياض السّياحة نقل است كه شيخ محمود را در كرمان نكاحى واقع شده و احفاد او در آن شهر بسيار و به «خواجگان» معروف هستند.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 160؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 754؛ هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 2، ص 30؛ هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 231.
شافعى مدنى، به قريۀ شبلنجى نامى از ديهات مصر منسوب و از اكابر علماى عامّۀ اوايل قرن حاضر چهاردهم هجرت مى باشد كه به سال هزار و دويست و پنجاه و اند هجرى متولد شد. در ده سالگى قرآن را حفظ كرد. از شيخ محمد خضرى و ديگر اكابر وقت تفقّه نمود. به انزوا و عزلت و زيارت اهل قبور راغب بود. هيچ غنى را به جهت غناى او و يا طمع در جاه و جلال او اعتنايى نمى كرد و فقيرى را نيز به جهت فقرش تحقير نمى نمود و به ملاحظۀ پاره اى خصال حسنه از علم و عمل و غيره احترامش مى كرد.
كتاب نور الابصار فى مناقب آل بيت النّبىّ المختار، كه بارها در مصر و قاهره چاپ شده، از تأليفات او و يكى از مدارك كتاب ديوان المعصومين اين نگارنده است. در باب حضرت باقر عليه السلام از همان كتاب روايت كرده است كه آن حضرت از جابر بن عبداللّه
انصارى جريان امر مابين حضرت على عليه السلام و عايشه را استفسار فرمود. جابر به عرض رسانيد كه روزى نزد عايشه رفته و پرسيدم كه در حق حضرت على عليه السلام چه مى گويى؟ عايشه قدرى در انديشه شده، پس سر برآورده و گفت:
اذا ما التبر حُكَّ على محكِّ *** تبين غشه من غير شك
و فينا الغش والذهب المصفى *** و على بيننا شبه المحك
منابع: شبلنجى، مؤمن، نور الابصار فى مناقب آل بيت النّبّى المختار.
يا نامش «دلف بن حجدر» و يا «محمد بن خلف» مى باشد. اصلش خراسانى، ولادتش سامره يا بغداد، شهرتش «شبلى»، 181 كنيه اش «ابوبكر»، مذهبش مالكى يا امامى، نشو و نماى وى بغداد و از مشاهير عرفا و صوفيّه است. در بدايت حال والى دماوند بود. در اثر عقل متينى كه داشته، از طرف سلطان وقت به سمت سفارت نزد خليفه به بغداد رفت. بعد از ورود به عراق از بركت بقاع متبرّكۀ آن سرزمين، به دست خير نساج و يا جنيد بغدادى توبه كرد. از اهالى دماوند حلّيّت خواست و عاقبت به مقامى بس عالى عرفانى رسيد. در فنون طريقت بى بدل و در زهد و تجرّد ضرب المثل شد. در ماه رمضان ديگر بيشتر به عبادت و اطاعت مشغول مى گرديد و مى گفت كه خدا اين ماه را معظّم شمرده و من بايد به طريق اولى تعظيمش نمايم. با جنيد بغدادى، منصور حلاّج و ديگر مشايخ صحبت داشته و نوادر و اشعارى بدو منسوب دارند كه از آن جمله است:
ليس تخلو جوارحى منك وقتا *** هى مشغولة بحمل هواكا
ليس يجرى على لسانى شيىء *** علم اللّه ذا سوى ذكراكا
و تمثلت حيث كنت بعينى *** فهو ان غبت او حضرت تراكا
از كلمات اوست: «العارف لايكون لغيره لاحظا و لا لكلام لغيره لافظا و لايرى لنفسه غير اللّه حافظا». اين گونه كلمات طريفۀ او بسيار و بسط آنها خارج از وضع اين عجاله
1) . در وجه نسبت شبلى گويند كه پدرش از قريۀ شبله يا شبيله نامى از ناحيۀ اشروسنه از نواحى ماوراءالنّهر خراسان بود؛ به همين جهت يا به جهت ولادت خود جعفر در قريۀ مذكوره، به همين عنوان (شبلى بر وزن هندى) شهرت يافته است. از كلمات بعضى برمى آيد كه شبله از توابع دمشق است و شايد كه موضع شبليه نام متعدد باشد. (مؤلف)
مى باشد. چنانچه اشاره شد، تسنّن و تشيّع شبلى محل خلاف است. ابن خلّكان، مالكى مذهبش مى داند؛ قاضى نوراللّه شوشترى به تشيّع و امامى مذهب بودن، بلكه متعصّب بودن وى در اين مذهب تصريح مى نمايد؛ محدّث نيشابورى گويد (بنا به نقل روضات) كه شبلى روز غدير خم به سادات علوى تبريك مى گفت.
گويند كه عمران بغدادى از فقهاى عامّه، شبلى را به جهالت منتسب داشته و مردم را از ديدار كردنش مانع مى شد تا آنكه روزى در اثناى راه با وى تصادف كرد و كسان خود را گفت كه چيزى از شبلى بپرسند تا جهالت وى معلوم گردد؛ پس پرسيدند كه زكوة پنج شتر چيست؟ گفت: «در مذهب شما (اهل ظاهر) يك گوسفند است، ولى در مذهب ما (اهل حقيقت) همه را بايد به فقرا بدهند». گفتند: «امام و مقتداى تو در اين مسئله كيست؟» گفت: «اميرالمؤمنين على عليه السلام كه هنگام نزول «مَنْ ذَا اَلَّذِي يُقْرِضُ اَللّٰهَ قَرْضاً حَسَناً» (بقره، 24(5) تمامى مايملك خود را به حضور مبارك حضرت رسالت صلى الله عليه و آله آورد. آن حضرت فرمودند: يا على! چيزى براى عيال خودت باقى نگذاشته اى.
عرض كرد: خدا و پيغمبر خدا مرا كافى و بسنده است»، 182 انتهى. اگر اين قضيه نيز دليل تشيّع شبلى نباشد، مؤيّد قوى به شمار مى رود.
وفات شبلى در ماه ذى الحجۀ سال 334 يا 335 يا 342 ه. ق در بغداد واقع شد. در مقبرۀ خيزران مدفون گرديد. بنابر قول سيّمى، جملۀ «ولى اللّه بوبكر» و بنابر قول اوّلى نيز يكى از دو جملۀ «محرم ولى» و «صديق مكمل» مادّۀ تاريخ اوست. در شب وفاتش از اوّل تا آخر اين اشعار را مى خوانده است:
كل بيت انت ساكنه *** غير محتاج الى السُرَج
وجهك الميمون حجتنا *** يوم يأتي الناس بالحجج
و مريض انت عائده *** قد اتاه اللّه بالفرج
گويند در حال حيات شبلى خبر وفاتش منتشر شد. جمع بسيارى براى تشييع و نماز جنازه بر درش حاضر شدند. از صورت قضيه خنديده و گفت: «عجب كارى است كه مردگان بر جنازۀ زنده مى آيند».
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 160؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 159؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 199؛ شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 128؛ نقدى، جعفر بن محمد، منن الرحمان في شرح وسيلة الفوز والامان في مدح صاحب العصر والزمان، ج 4، ص 2841؛ فرصت شيرازى، محمد نصير، آثار عجم، ص 67.
دمشقى شبلى حنفى، مكنّى به «ابوعبداللّه»، ملقّب به «بدرالدين»، پدرش رئيس شبليۀ دمشق بود. خود محمد از ابوحيّان و بعضى ديگر اخذ مراتب علميّه نمود. در سال 775 ه. ق متصدى قضاوت طرابلس بود. كتاب آكام المرجان فى احكام الجانّ، كه در قاهره چاپ شده، از تأليفات اوست. آن كتاب اخبار و احوال و كيفيّت خلقت جن را حاوى و به 140 باب محتوى مى باشد. وفات محمد به سال 769 ه. ق در 57 يا 59 سالگى در همان ايّام قضاوت طرابلس واقع گرديد.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1101.
183 1653. شبلى، نعمانى هندى (... - 1322 ه. ق)
در اوايل قرن حاضر چهاردهم هجرت از علماى اسلامى هند بود. در بلاد اسلامى سياحت ها كرده و از مقتضيات عصر اطلاعات كافى به هم رسانيد. هر سه زبان عربى و فارسى و هندى را خوب مى دانست و از تأليفات اوست:
نعمانى در سال 1322 ه. ق درگذشت.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1101.
شجاعى، حسن بن طيب
شجاعى، على بن شجاع
شجاعى، محمد بن على
(سه شخص مذكور) مصطلح علم رجال مى باشد و شرح حال ايشان موكول بدان علم شريف است.
شجاعى، محمد بن محمود --> سره مرد
شجرى، ضياء بن ابراهيم
شجرى، طيب بن هادى
شجرى، مرتضى بن حسين
شجرى، ناصر بن داعى
(پنج شخص مذكور) مصطلح علم رجال و رجوع بدانجا شود.
يا زيد بن محمد بن يونس، مكنّى به «ابواسامه»، معروف به «شحّام» (بر وزن عطّار به معنى پيه فروش)، از ثقات اصحاب حضرت صادق و حضرت كاظم عليهما السلام بود. روايات بسيارى در جلالت وى وارد است. چنانچه اشاره شد، نام پدرش «يونس» و يا «محمد بن يونس» بوده و «يونس» گفتن من باب نسبت به جدّ مى باشد. اينكه فاضل محدّث معاصر، پدر زيد را «يوسف» نوشته، مأخذى از كتب رجاليّه نداشته، بلكه اصلاً زيد بن يوسف نامى، دسترس ما نگرديد.
منابع: كتب رجاليه.
(به كسر اوّل و تشديد ثانى) موكول به رجال است.
يا احمد بن فارس بن يوسف بن منصور لبنانى، معروف به «شدياق»، از افاضل اوايل قرن حاضر چهاردهم هجرت 184 مى باشد و از تأليفات اوست:
وفات شدياق به سال 1887 م در 83 سالگى، كه در حدود 1304 ه. ق مى باشد، در استانبول واقع شد و به حسب وصيّت، جنازۀ او را به بيروت نقل و در مقبرۀ حازميه در
دامنۀ كوه لبنان دفن كردند.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1104.
بن احمد بن علوان بن عبداللّه، حلبى شافعى، معروف به «شراباتى» كه در زبان اهل شام مشربه ساز را گويند. عالمى است فاضل محدّث، از مشاهير محدّثين حلب كه فقه و اصول و تفسير و حديث و عقايد و ديگر علوم متداوله را از پدر خود و ديگر اكابر عصر خود فراگرفت. در سال 1136 ه. ق يازده روز بعد از وفات پدرش نابينا شد.
بازهم بيش از پيش به علم حديث اشتغال داشت و از تأليفات اوست:
وفات شراباتى در سال 1178 ه. ق در بيست وهفتم جمادى الاولى واقع گرديد.
منابع: مرادى، محمدخليل، سلك الدرر في اعيان القرن الثاني عشر، ج 3، ص 63.
بن فضلعلى بن عبدالرحمان بن فضلعلى، معروف به «فاضل شرابيانى»، از متبحّرين علماى اماميّه و فقهاى اثناعشريّۀ قرن حاضر چهاردهم هجرى مى باشد. عالم عامل ربّانى، فقيه كامل سبحانى، اصولى رجالى، معقولى منقولى، در مكارم اخلاق طاق و شهرۀ آفاق، از اعاظم تلامذۀ شيخ مرتضى انصارى سالف الترجمه بود. مدتى نيز به حاج سيد حسين كوه كمرى آتى الترجمه و بعضى از اجلاى ديگر تلمّذ نمود. بعد از وفات علاّمۀ كوه كمرى، كه رياست و مرجعيّت عمدۀ حوزۀ علميّۀ 185 نجف در عهدۀ حاج ميرزا محمدحسن شيرازى آتى الترجمه بوده، صاحب ترجمه مشغول تدريس و مرجع تقليد جمعى بود تا آنكه بعد از وفات علاّمۀ شيرازى، مرجع تقليد اكثر فرقه محقّه و استفادۀ اكابر و افاضل علماى وقت گرديد؛ بالخصوص در اصول كه بحرى بوده بى پايان.
1) . شرابيان: ديهى است در حدود هشت فرسخى تبريز كه مردمانش نوعاً با هوش و ذكاوت مى باشند. (مؤلف)
الصورة
فاضل شرابيانى (54)
از بعضى از اجلّه در تبحّر اصولى وى مسموع افتاد كه اگر كتاب هاى اصولى را تماماً به دريا بريزند، علاّمۀ شرابيانى از حفظ خاطر، همۀ آنها را املا مى كند. در نظر ملّت و دولت و ملوك وقت بسيار محترم و سلطان عثمانى همواره طالب خوشنودى و رضاى خاطر وى بود. هم اجازه داده بوده كه هر روز چهل كلمه تلگرافاً با سلطان مكالمه نمايد. از تأليفات شرابيانى است:
وفات شرابيانى بين الطلوعين روز جمعه هفدهم رمضان 1322 ه. ق در 77 سالگى در نجف اشرف واقع شد و جملۀ «يرحم اللّه جناب الفاضل» و همچنين «لقد غاب النبى محمد» مادّۀ تاريخ وفات آن عالم ربّانى مى باشد. ناگفته نماند در سال 1357 ه. ق حكومت عراق تعمير مشهد مقدّس مرتضوى را تصميم داد. مى خواستند خلل و فرجى را كه در اطراف حرم مطهّر براى دفن اموات تهيه شده بود، مسدود نمايند. در آن اثنا چندى از قبور و ابدان اموات پيدا شد. از آن جمله يكى هم جسد شريف علاّمۀ شرابيانى بود كه ديدند در آن مدت سى وپنج سال كه از تاريخ وفاتش 186 تا آن موقع بوده، سلامت مانده و اصلاً تغييرى نكرده و هيچ عضوى متلاشى نشده است، بلكه كفن نيز پوسيده نبوده و چون هواى خارج به كفن نرسيده، تغييرى يافته، ولكن در بدن شريف اصلاً تغييرى پديد نيامده است؛ پس كفن را تجديد و قبر را تعمير نمودند.
منابع: خوانسارى، محمدمهدى، احسن الوديعة، ج 1، ص 176؛ اطلاعات متفرقه.
خورى شرتونى لبنانى، نزيل بيروت، از مشاهير ادبا و خطباى سوريه مى باشد كه نسبت به لغت عربى اهتمام تمام داشت. قسمت عمده از ادوار زندگانى خود را در تعليم و تدريس آن به كار برده و از تأليفات اوست:
همۀ آنها در قاهره و بيروت و غيره چاپ شده اند. وفات شرتونى به سال 1912 م و در حدود سال 1289 ه. ش (غرفط) در ديهى شياح نام از سواحل بيروت واقع گرديد.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1112.
شرجى(2)
شرجى زبيدى يمنى، حنفى، مكنّى به «ابوالعباس»، ملقّب به «زين الدين» يا «شهاب الدين»، از علماى 187 عامّۀ اواخر قرن نهم هجرت بوده و از تأليفات اوست:
1) . شرتون: يكى از ديهات لبنان است. (مؤلف)
2) . شرجى: (به فتح اول) منسوب است به شرج يا شرجه يا شرج العجوز كه اولى، نام آبى است در بادية العرب و يكى ديگر در نجد؛ دويمى مواضعى است در نواحى مكه و يكى ديگر در يمن؛ سيمى موضعى است در قرب يمن. بعضى از معروفين به همين نسبت (شرجى) را تذكر مى دهد و نسبت به كدام يك از مواضع مذكوره بودن، به مساعدت قراين معلوم مى گردد. (مؤلف)
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1113.
شرجى، عبداللطيف --> زبيدى، عبداللطيف بن ابى بكر
شرطة الخميس
مصطلح علماى رجال مى باشد. «خميس»، به عربى، سپاه و لشكر را گويند كه به نام «مقدمة الجيش»، «ميمنه»، «ميسره»، «ساق» يا «ساقه» و «قلب»، به پنج قسمت منقسم مى باشد. شرطه (به ضمّ اوّل) همان مقدمة الجيش را گويند كه منتخب، اوّلين دستۀ لشكر، به ساير لشكريان مقدم، حاضر جنگ و محاربه و دفع دشمن بوده و مهيّاى مرگ خودشان مى باشند و آن از «شرط» (بر وزن قمر) - به معنى علامت و تهيّؤ - اشتقاق يافته است «فَقَدْ جٰاءَ أَشْرٰاطُهٰا» (محمد، 1(8).
ايشان براى معرفى بر دشمن، علامات مخصوصى براى خودشان تخصيص داده و مهيّاى مرگ هستند و در مقام نسبت به آن «شرطى» (بر وزن تركى يا جهنى) گويند.
اينكه بعضى گفته اند كه «شرط»، فرقه اى است از اعوان و حكام و سلاطين كه از ديگر لشكريان مقرّب تر باشد، راجع به همين معنى است يا خود از شرط (به سكون ثانى) به معنى معروف اخذ شده كه با امام شرط بهشت مى كنند؛ چنانچه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام نيز بديشان فرمود: «من با شما شرط و عهد بهشت مى كنم، نه شرط طلا و نقره».
بالجمله، عدۀ شرطة الخميس در زمان آن حضرت پنج يا شش هزار بود كه جلالت فوق العاده داشتند. سلمان، ابوذر، مقداد، عمّار، سهل بن حنيف انصارى، عثمان بن حنيف انصارى، جابر انصارى، اصبغ بن نباته، سهل بدرى، ابوسنان نيز به موجب بعضى از آثار دينيّه، از جملۀ ايشان بوده اند.
مصطلح رجال و نسبت آن به قبيلۀ بنى شرعب از بطون حمير به قلعۀ شرعب نامى 188 از
يمن يا به موضع شرعبيّه نامى است از بلاد تغلب و تحقيق مراتب موكول به كتب رجاليّه است.
شرف(1)
شاعرى است قزوينى، از شعراى عهد شاه تهماسب صفوى كه تقرّبى بسزا داشته و اخيراً با سنّى بودنش متّهم كردند و محض به جهت انتساب به پدرش، كه به «قاضى جهان» معروف بوده، او را «شرف جهان» نيز گويند. اشعارش آبدار و پرمعنى بوده و از اوست:
مى وزد مشك بار باد بهار *** ساقيا! خيز و جام باده بيار
خوش بود باده خاصه موسم گل *** خوش بود خاصه گل به فصل بهار
در سال 968 ه. ق وفات يافت.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2848.
شرف، عبداللّٰه بن فضل اللّٰه --> وصّاف
شرف الاسلام، يحيى بن حسن --> ابن بطريق، يحيى بن حسن
شرف اصفهانى، فضل اللّه --> شرف الدين شقروه
شرف تبريزى، حسن بن محمد --> شرف الدين رامى
شرف جهان --> شرف
شرف الدين، احمد بن شيخ بلخى --> شرف الدين منيرى
شرف الدين، احمد بن على --> بونى
1) . شرف: غالباً به انضمام قيدى ديگر مثل اسلام و دين و محل و مكان و وصفى ديگر (شرف الاسلام، شرف الدين، شرف تبريزى، شرف المعالى و مانند اينها) عنوان مشهورى بعضى از علما و ادبا و ارباب فضل و هنر مى باشد. گاهى هم كلمۀ «شرف» بدون ضميمۀ قيدى ديگر در وصف بعضى از اعلام استعمال يافته است. اينك با رعايت ترتيب در آن قيد، شرح حال اجمالى بعضى از ايشان را به اندازۀ مساعدت وقت و وسايل موجوده تذكر مى دهد. (مؤلف)
189 1663. شرف الدين، احمد بن موسى بن يونس (... - 622 ه. ق)
اربلى الاصل، موصلى الولاده، ابوالفضل الكنيه، شرف الدين اللّقب، شافعى المذهب، از اكابر فقهاى شافعيّه، مرجع استفادۀ افاضل و از اساتيد قاضى ابن خلّكان بود. مدتى در اربل، پس در موصل تدريس نمود و از تأليفات اوست:
به سال 622 ه. ق، كه سال فوت ناصرلدين اللّه عباسى است، در 47 سالگى وفات يافت.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 33.
شرف الدين اربلى --> شرف الدين، احمد بن موسى بن يونس
1664 و 1665. شرف الدين، اسماعيل بن ابى بكر (... - 837 ه. ق)
بن عبداللّه بن محمد يا على بن عطيه، يمنى حسينى مقرى شافعى، معروف به «ابن المقرى»، عالم بلاد يمن، در فقه و فنون ادبيّه و علوم عربيّه ماهر و در غايت جودت و ذكاوت بود. تأليفات طريفه دارد:
نيز از بدايع افكار شرف الدين، موافق آنچه در كشف الظّنون گفته، پنج بيت است كه اگر از اوّل تا آخر خوانده شود، مدح است و در عكس آن، كه از آخر به طرف اوّل بخوانند، دلالت بر مذمّت مى كند. وفات شرف الدين به سال 837 ه. ق در 62 يا 72 سالگى واقع گرديد.
ناگفته نماند در كشف الظّنون گويد: كتاب عنوان الشّرف مذكور كتابى است بديع الوصف در مجلّدى كوچك. سبب تأليفش آن بوده كه مؤلف حرصى قوى در قضاوت داشت.
اهتمام تمام به كار مى برد كه بعد از فيروزآبادى صاحب قاموس، به هر وسيله كه باشد، آن مقام را اشغال نمايد. چون صاحب قاموس كتابى براى سلطان اشرف، صاحب بلاد يمن، 190 تأليف داد كه اوّل تمامى سطور آن حرف الف بود و به همين جهت، مورد حيرت و جالب نظر دقت سلطان گرديد، شرف الدين نيز همين كتاب عنوان الشّرف را در فقه تأليف داد و كلمات آن را با رنگ سرخ و سياه به طورى مرتّب گردانيد كه علاوه بر فقه، چهار علم ديگر نحو و تاريخ و عروض و قوافى نيز از آن استخراج مى شود؛ چنانچه كلمۀ اوّل سطور با رنگ سرخ علم عروض، بعد از آن نيز با رنگ سرخ تاريخ دولت بنى رسول، بعد از آن نيز با رنگ سرخ نحو و اواخر سطور نيز قوافى بوده و مجموع روى هم رفته، كلمات و سطور آن نيز، كه بى ملاحظۀ سرخى و سياهى كلمات به طور معمولى كتاب خوانده شود، علم فقه مى باشد.
شرف الدين در اين فن مبتكر بوده و گوى سبقت از ديگران ربوده است. بنابر نقل كشف الظّنون، سيوطى نيز كتاب النّفحة المكّيّة را در يك جزوه در ظرف يك روز به همين رويّه تأليف داد. قاضى بدرالدين دمياطى محمد معروف به «ابن كميل» (متوفّى به سال 878 ه. ق) كتابى به همان نمط تأليف داده و دو علم ديگر نيز بدان افزوده است كه از مجموع آن، هفت علم استخراج مى شود. نگارنده گويد: ملا فرج اللّه حويزى سالف الترجمه از علماى اماميّه نيز به مجرّد استماع اوصاف كتاب عنوان الشّرف، بدون اينكه آن را ديده باشد، كتابى ديگر به نام تذكرة عنوان الشّرف تأليف داده است و رجوع به عنوان حويزى، ملا فرج اللّٰه بن محمد نمايند.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 2، ص 1175 و ج 5، ص 216]؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 161؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 114؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 248.
بن محمد بن محمود بن احمد، علوى حسينى، جرجانى المولد، شرف الدين اللّقب، ابوابراهيم الكنيه، از مشاهير اطبّاى اسلامى اوايل قرن ششم هجرت مى باشد كه زمان خلافت مستظهر و مسترشد و راشد (487-530 ه. ق) و اوايل خلافت مقتفى (530-555 ه. ق) از خلفاى عباسيّه را دريافته و در خدمت قطب الدين محمد بن انوشتكين و پسرش، اتسز، كه اوّلين و دويمين ملوك خوارزمشاهيان بوده اند، به
وظايف طبابت قيام نموده و مورد عنايت بى نهايت گرديد. معالجات بديع و نادر از وى به ظهور پيوست و به شهادت تأليفات برجسته كه دارد، مقنّن قانون طبابت و مجدّد رسوم معالجت مى باشد. در جرجان با بعضى از تلامذۀ شيخ ابوعلى سينا نيز صحبت 191 داشته و عاقبت به مرو رفت و در دربار سلطان سنجر سلجوقى با عزّت زيسته و مشغول تدريس و تأليف بود تا به سال 531 يا 535 ه. ق در مرو وفات يافت و از تأليفات اوست:
منابع: فيلسوف الدوله، عبدالحسين، مطرح الأنظار في تراجم اطباء الاعصار والامصار، ج 1، ص 206؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 3، ص 1777 و ج 4، ص 2849.
شرف الدين اصيلى، يحيى --> اصيلى، شيخ شرف الدين يحيى
شرف الدين بوصيرى، محمد بن سعيد --> بوصيرى، ابوعبداللّه
شرف الدين جرجانى --> شرف الدين، اسماعيل بن حسن
شرف الدين، حسن شفايى --> شفايى
شرف الدين، حسن بن محمد رامى --> شرف الدين رامى
شرف الدين، حسن بن محمد --> طيبى
شرف الدين حموى، هبة اللّه --> ابن بارز
از شعراى نامى تبريز و لقب و تخلّص شعرى او «رامى» و «شرف» و «شرف الدين» مى باشد كه به «شرف تبريزى» معروف و در عهد شاه منصور بن مظفّر، آخرين پادشاه آل مظفّر، كه در سال 795 ه. ق در محاربه با امير تيمور كشته شده، ملك الشعراء عراق بوده و از تأليفات اوست:
آن را نيز براى سلطان اويس مذكور تأليف و به منوال حدائق السّحر رشيد و طواط مى باشد، بلكه به نوشتۀ بعضى از اهل فضل، شرح حدائق السّحر است و نام حقائق الحدائق نيز، كه از كشف الظّنون نقل شد، همين معنى را تأييد مى نمايد و در آخر همين كتاب گويد:
هميشه تا بود افلاك و انجم *** معزّالدين اويس بن حسن باد
يك نسخۀ خطّى از همين كتاب به شمارۀ 268 قفسۀ مدرسۀ صدر در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود است. وفات شرف الدين در سال 795 ه. ق واقع گرديد.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 6، ص 284، ش 1542 و ج 9، ص 511، پاورقى ش 2867 و ج 22، ص 40، ش 5955 و ص 376، ش 7520]؛ حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 1، ص 672 و ج 5، ص 286]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2849.
شرف الدين سخاوى --> سخاوى، على بن اسماعيل
شرف الدين سعدى --> سعدى، شيخ مصلح الدين
شرف الدين شفايى، حسن اصفهانى --> شفايى
مغربى اصفهانى، ملقّب به «شرف الدين»، معروف به «شقروه» و «شرف اصفهانى»، از عرفا و شعراى ايران مى باشد كه به مناسبت حاضرجوابى و بديهه گويى و تيززبانى، ملك الشعراى عصر خود بود. كتاب اطباق الذّهب فى المواعظ والخطب از اوست كه به امر بعضى از اولياءاللّه در مقام معارضه با كتاب اطواق الذّهب زمخشرى تأليفش داده است. اين كتاب به صد مقاله در پند و مواعظ و شرح حال اصناف خلايق مشتمل و در
لاهور و بيروت و مصر و قاهره چاپ شده و دو نسخۀ خطّى آن نيز به شمارۀ 3348 و 3350 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود است.
اما لفظ «شقروه»، كه شهرت صاحب ترجمه است، به نوشتۀ اكثر، با شين و قاف است، ولى از تاريخ گزيده «شفروه» نقل شده كه به عوض قاف حرف فاء باشد. از تذكرۀ دولتشاهى نيز سفروه نقل شده كه با فاء و سين باشد و ظاهر بعضى، تردّد اين لغت مابين «شقروه» و «شقوره» مى باشد و به هرحال، وجه اين شهرت به دست نيامد. در رياض العارفين تحت عنوان 193 «شرف اصفهانى» گويد كه او شرف الدين فضل اللّه است و او را از شفرده من مضافات اصفهان دانند كه آن را «پزدو» نيز گويند. نگارنده گويد: ظاهر، آن است كه شرف الدين فضل اللّه، كه در رياض العارفين مى باشد، همين صاحب ترجمه، شرف الدين عبدالمؤمن، است كه در يكى از دو نام مذكور او به هر وسيله كه هست، اشتباه شده، ولكن «عبدالمؤمن» بودن نام او اقرب به صحت است. از اشعار شقروه است:
اگر زاهدانند و گر عارفانند *** همه مرد مزدند و مرد خدا كو؟
مرا لايق سوختن مى شمارى *** اگر صادقى آتش و بوريا كو؟
خدايا! از آن خوان كه از بهر خاصان *** نهادى، نصيب من بينوا كو؟
اگر رحمت الا به طاعت نبخشى *** پس اين بيع خوانند، جود و عطا كو؟
اگر در بها زهد خواهى ندارم *** و گر بى بها مى دهى بهر ما كو؟
ايضاً
از تقاضاى وصالش خامشيم *** اين خموشى هم تقاضايى خوشى است
ايضاً
مسلمانان به مستورى ميازاريد مستان را *** بترسيد از قضاى بد كه من هم پارسا بودم
سلطان طغرل بن ارسلان را نيز مدايحى گفته و از آن جمله است:
پيش سلطانند در فرمان برى *** آدمى و وحشى و ديو و پرى
طغرل آن كز هفت سلطان دارد او *** تاج و تخت و افسر و انگشترى
مطرب و طبّاخ و نعل و كاتبش *** زهره و خورشيد و ماه و مشترى
باد و خاك و آب و آتش بر درش *** حاجب و دربان و پيك و لشكرى
سال وفات شقروه به دست نيامد، لكن در اواسط قرن دهم هجرت مى زيسته است.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 630، در آنجا به جاى كلمه «شقروه»، «شفروه» آمده است]؛ هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 584؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 130؛ افندى، فهيم، سفينة الشعراء، ص 65؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2849.
شرف الدين شولستانى --> شرف الدين، على بن حجة اللّه
بريدى آبى، فاضل متبحّر امامى مذهب، از معاصرين شيخ منتخب الدين (متوفى به سال 585 ه. ق) و از تأليفات اوست:
194 1. الاعزاب فى الاغراب؛ 2. الامامة و نقضه و نقض نقضه؛ 3. بيان الشّرايع؛ 4. الحدود الحقائق؛ 5. عين الحقائق؛ 6. معيار المعانى؛ 7. نهج الصّواب.
سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: شيخ حر عاملى، امل الآمل، [ج 2، ص 134، ش 382]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 330.
شرف الدين طيبى، حسن بن محمد --> طيبى، حسن
ملقّب به «سيد شرف الدين»، ابن سيد يوسف جبل عاملى موسوى كه نسبت شريفش از هر دو طرف پدر و مادر، به حضرت امام موسى بن جعفر عليهما السلام موصول است. از اكابر علماى اماميّۀ عصر حاضر ما مى باشد كه در فقه و حديث و رجال و شعر و ادبيّات و اصول مذهب و ديگر مراتب علميّه و كمالات نفسانيّه طاق و شهرۀ آفاق و مايۀ افتخار شيعه بر ديگر فرق اسلامى، بلكه اسلام بر ملل ديگر مى باشد. ولادتش به سال 1290 ه. ق (غرص) در كاظمين واقع شد. پس از آنكه ادبيّات و مقدمات علوم دينيّه را از والد معظم خود و ديگر اكابر وقت فراگرفت، براى تحصيل فقه و اصول و ديگر علوم اسلاميّه به نجف رفت و در حوزۀ درس آخوند خراسانى، سيد كاظم يزدى، شريعت اصفهانى، صاحب اتقان المقال (شيخ طه) و ديگر اكابر، كه شرح حال هريكى در موقع مقتضى از اين كتاب مذكور است، حاضر گرديد تا به اجازۀ اجتهادى مفتخر و
در حدود سى سالگى به جبل عامل عازم شد.
الصورة
سيد شرف الدين عاملى (55)
به فاصلۀ ده سال در حدود چهل سالگى به مرام استفاده از مراتب علميّۀ افاضل مصر، رهسپار آن ديار گرديد. در محضر شيخ محمد بن عبدالحى كتابى ادريسى و شيخ سليم بشرى، رئيس جامع ازهر، مشغول استفادۀ علميّه شد. به فاصلۀ دو سال در اوايل سال 1333 ه. ق (غشلج) به عزم عتبه بوسى حضرت ختمى مرتبت صلى الله عليه و آله عازم مدينۀ منوّره گرديد. پس از انجام وظايف مقرّرۀ زيارت آن آستان ملايك پاسبان، باز به جبل عامل مراجعت و به وعظ و خطابه و ارشاد و اصلاح امور مسلمين اشتغال يافت. در اين اثنا به مرام استقلال جبل عامل و بيرون آوردن آن از تحت تسلط حكومت دولت عثمانى، كه در آن اوان مورد بحث و مذاكره بوده، به اتفاق ملّيّون با جدّى كافى داخل مذاكره با آن دولت شد تا آنكه پيش از حصول مرام، آتش جنگ عمومى شعله ور و شرارۀ آن به تمامى جهات عالم رسيد و پس از خاتمۀ جنگ، لبنان و جبل عامل به موجب معاهده، تحت قيمومت فرانسه قرار گرفت، ولى ملّيّون بدين امر راضى نبودند و عدم رضايت خودشان را به نام استقلال طلبى اظهار مى نمودند.
195 در اين ميان سيد شرف الدين به مرام تساوى حقوق شيعه و سنّى، با رجال سياسى فرانسه در جبل عامل مشغول مذاكره شد؛ در نتيجه، به مساوى بودن هر دو فرقه در جبل عامل، نسبت به جميع امور حقوقى موفق گرديد؛ با وجود اين، صلاح را در آن مى ديد كه از ملّيّون جدا نشود و براى استقلال جبل عامل و الحاق آن به شامات داخل در نهضت ايشان گردد.
اينك به سال 1920 م (در حدود 1299 ه. ش) به اتفاق ايشان تمامى علما و رؤسا و
نمايندگان طبقات مختلفه را دعوت كرد و براى قيام بر ضد دولت فرانسه با ايشان به مشاوره پرداخت؛ در نتيجه، اعلاميه اى صادر نمود كه متضمن تجزيۀ جبل عامل از لبنان و الحاق آن به ملك فيصل در شامات مى بود. چون دولت فرانسه متوجه شد كه سبب اين نهضت، طرفداران ملك فيصل است، اينك فيصل و سيد شرف الدين و رؤساى ملّيّون جبل عامل را به فلسطين تبعيد نمود. به فاصلۀ دو سه ماهى ملك فيصل به دستيارى دولت انگليس به پادشاهى عراق منصوب شد. سيد شرف الدين نيز به مصر عازم و در سال 1338 ه. ق (غشلح) داخل قاهره گرديد و به فاصلۀ چند ماهى باز به فلسطين رفته و درخصوص عفو عمومى نهضت كنندگان ملّيّون به واسطۀ مكاتبه داخل مذاكره با دولت فرانسه شد تا آنكه رقم عفو عمومى و اجازۀ مراجعت ايشان به جبل عامل صادر گرديد.
سيد شرف الدين با قوم و عشيرۀ خود و ديگر نهضت كنندگان با نهايت احترام و عزّت 196 وارد جبل عامل گرديدند. در روز ورود، هريك از شعرا و ادبا، قصايدى غرّا انشا نمودند. سيّد نيز مشغول تأليف و ديگر وظايف دينيّه بود تا به سال 1356 ه. ق (غشنو) عزيمت عراق و ايران داده و مدتى در بغداد و كربلا و نجف و تهران و مشهد مقدّس رضوى اقامت كرد و اكابر بسيارى از هر ديارى علاقه مند وى گرديدند. به فاصلۀ يك سال باز به جبل عامل برگشته و مدرسه اى به نام «جعفريّه» تأسيس نمود و در سال 1361 (غش سا) نيز دو مدرسۀ ديگر به نام «نادى» و «نادى البنات» بنا نهاده و مشغول تدريس و تأليف شد و به تأليفات طريفه موفّق گرديد:
اين كتاب [المراجعات] در مذاكرات كتبى مذهبى و در ايجاد فكر اتحاد اسلامى بى نظير و جواب سؤالات شيخ الاسلام مصرى است و سه مرتبه در صيدا چاپ و ترجمۀ فارسى آن نيز، كه از سردار كابلى سالف الترجمه است، در سال 1324 ه. ش (غشكد) در تهران به طبع رسيده است. مصنّف و مترجم هر دو فعلاً، كه محرّم سال 1368 ه. ق (غش سح) و مشغول طبع اين اوراق هستيم، در قيد حيات هستند. نگارنده نيز بعد از تقديم تشكرات لازمه، كه عموم مسلمين را رهين قلم خودشان فرموده اند، موفقيّت
خدمات دينيّۀ ايشان را از درگاه خداوندى مسئلت مى نمايد.
منابع: ديباچه ترجمۀ مذكور؛ اطلاعات متفرقه.
شرف الدين، عبداللّه بن فضل اللّه --> وصّاف
شرف الدين، عبداللّه بن محمد --> ابن ابى عصرون
شرف الدين عراقى --> شرف الدين، قلندر
شرف الدين، على بن اسماعيل --> سخاوى، على بن اسماعيل
از سخنوران نامى و مشاهير اهل فضل و استاد وحشى بافقى مى باشد كه از يزد به شيراز رفته و به تحصيل علم پرداخت؛ پس به هند رفته و محل توجه اكابر گرديد. بعد از مراجعت، در دربار شاه تهماسب صفوى 197 (930-984 ه. ق) تقرّب يافت. در واقعۀ قتل بايزيد، پسر سلطان سليم، با چهار پسرش، اين رباعى را در قزوين گفته و به نظر شاه رسانيد و مورد اكرام شاهانه گرديد:
دست ستم سپهر بيدادنما *** سرپنجۀ فتنه داشت از پنج بلا
چون دعوى زور پنجه با بخت تو كرد *** اقبال تو ساخت دستش از پنجه جدا
ايضاً
آن آهوى رميده قدم بر سرم نهاد *** امّا دمى كه سبزه ز خاكم دميده بود
سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: آيتى، عبدالحسين، تاريخ يزد؛ اطلاعات متفرقه.
بن شرف الدين على بن عبداللّه بن حسين بن محمد بن عبدالملك طباطبايى، شولستانى الاصل، نجفى المسكن والمدفن، معروف به «امير شرف الدين»، از اكابر علماى اماميّه مى باشد كه عالمى است عامل، فقيهى است كامل و متكلّم و اديب و محقّق و مدقّق و عابد و زاهد و متّقى، بلكه اتقى و اورع اهل زمان خود و از اساتيد مجلسى اوّل و مجلسى ثانى و از تلامذۀ امير فيض اللّه تفريشى و شيخ محمد سبطالشهيد بن صاحب معالم بود. از ايشان و شيخ بهائى و ميرزا محمد رجالى و ملا
عبداللّه شوشترى روايت مى كند. تأليفات طريفه و منيفه دارد:
صاحب ترجمه به سال 1060 ه. ق در نجف وفات يافت و يا خود وفاتش بعد از سال 1063 ه. ق بوده است كه به تصريح بعضى از ارباب تراجم، در همين سال شيخ شرف الدين على مازندرانى را اجازه داده است.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 161؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 408؛ نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 309؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 1، ص 16 و ج 6، ص 146.
198 1673. شرف الدين، على حسينى (قرن 10 ه. ق)
استرآبادى غروى، از اكابر علماى اماميّه و از تلامذۀ محقّق كركى (متوفّى به سال 940 ه. ق) و مؤلف كتاب تأويل الآيات الظّاهرة فى فضل العترة الطّاهرة مى باشد. اين كتاب تأويل آياتى را كه در مدح دوستان اهل بيت عليهم السلام و قدح دشمنان ايشان است، موافق روايات عامّه و خاصّه مشتمل و چند نسخه از آن در كتابخانۀ رضوى مشهد مقدّس رضوى موجود است.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 3، ص 304.
پسر شيخ حاجى، از شعراى نامى ايران مى باشد كه در فنون ادب و انواع كمالات ماهر
و بسيار فصيح و منشى بليغ بود. در فنّ انشا به تمامى اهل عصر خود تقدّم داشت. به فقر و تصوّف راغب و در معمّا داراى دستى توانا بود و اوّلين تدوين كنندۀ اين فن مى باشد كه سه رساله به نام مناظر و منتخب و الحلل المطرّز فى المعمّا واللّغز (در معمّا) تأليف داده است. در نزد تيمورلنگ مقرّب بوده و ابراهيم بن شاهرخ بن تيمور هم نسبت به وى محبّت بسيارى داشت. به حسب اصرار، او كتاب ظفرنامۀ تيمورى را، كه حاوى احوال تاريخى خانوادۀ تيمورى و فتوحات امير تيمور مى باشد، در ظرف چهار سال تأليف داد. در حدود سال 830 ه. ق به اكمال آن موفّق آمد و از تأليفات اوست:
به زعم بعضى، امير على شير نوايى در ايّام كودكى با شرف الدين ملاقات كرد، لكن با در نظر گرفتن تاريخ وفات مذكور در ذيل شرف الدين و مدت عمر و تاريخ وفات نوايى، كه خواهد آمد، دور از صحت مى باشد و از اشعار شرف الدين است:
اگر ابلق چرخ در زين كشى *** وگر خنگ چرخت جنيبت كشد
وگر روضۀ عيشت از خرّمى *** خط نسخ بر ذكر جنّت كشد
مشو غرّه كاين دور دون ناگهت *** قلم بر سر حرف دولت كشد
گهت برنشاند به رخش مراد *** گهت زير پالان نكبت كشد
ايضاً 199
صوفى! مباش منكر رندان مى پرست *** كاندر پياله، پرتوى از عكس دوست هست
رند است و جرعۀ مى از اسباب دنيوى *** وآن هم بيفكند ز كف، آنگه كه گشت مست
شيخ است و صد هزار تعلّق ز نيك و بد *** پيوسته خلق را پى بدنامى و شكست
وين طرفه تر كه مردم كوته نظر كنند *** آن را خطاب عاصى و اين را خداپرست
نگشاد در به روى شرف پير ميكده *** تا از ديار كون و مكان رخت برنبست
ايضاً
پس از عمرى كه احوال من بيمار مى پرسد *** نمى پرسد ز من آن را و از اغيار مى پرسد
چنانچه اجمالاً اشاره شد، در روضات الجنّات ضمن شرح حال حسين بن معين الدين ميبدى، پس از آنكه رشتۀ كلام را به امير حسين معمّايى رسانده و از آنجا نيز به
شرف الدين على يزدى كشانده، از بعض متأخّرين عامّه نقل كرده است كه على يزدى را نخستين واضع و مدوّن معمّا دانسته اند و در پايان كلام خود تصريح كرده كه نخستين واضع اين فن، خليل بن احمد عروضى مى باشد. از جاحظ هم نقل كرده كه گويد: معمّا اصلاً چيزى قابل نيست. كيسان نامى از شاگردان ابوعبيده كه خلاف گفته ها را مى شنيده و مخالف شنيده ها را مى نوشته و نوشته ها را هم برعكس مى خوانده (از كثرت جهالت و بلادت)، با وجود اين، در استخراج معمّا داناترين مردم بود؛ بالعكس نظام با آن همه قدرت و تبحّرى كه در علوم متنوّعه داشته، در استخراج يك نكتۀ مختصر از معمّا عاجز بوده است.
از دانشنامۀ مولا محمدامين محدّث استرآبادى نيز، كه از اكابر علماى اماميّه مى باشد، نقل كرده چند چيز است. از بابت اين است كه آدمى كاهدانى را تفحص كند؛ به جهت آنكه سوزن بيايد؛ از آن جمله يكى هم معمّاست، انتهى. خود صاحب روضات نيز بعد از نقل اين همه، قول محمدامين را تحسين كرده است. نگارنده نيز گويد: قول محمدامين، امين ترين قولى بوده و پرواضح است كسى كه از عمر عزيز گران بهاى خود قدردانى نمايد، صرف ساعات و دقايق آن را در معمّا نشايد و نبايد و نتيجه اى غير از اعوجاج سليقه و مرض روحى و فكرى برنيايد.
بارى، اگر على يزدى واضع علم معمّا هم نباشد، سبب عمدۀ انتشار آن گرديده است.
بعد از او 200 فضلاى عجم بدو اقتفا جسته و دايره اش را توسعه دادند. عبدالرحمان جامى نيز چندين رساله در اين فن تأليف داده و منتشر گردانيد تا آنكه امير حسين نيشابورى معمّايى آتى الترجمه ظهور يافت. از كثرت دقّت نظرى كه داشته، به تمامى اهل اين فن تقدّم پيدا نمود. مى توان گفت كه سحر كرد و رساله اى در اين موضوع تأليف داد كه نكات و دقايق معمّا و لغز را حاوى و قريب به حد اعجاز است. جامى با آن همه دقّت نظر و تبحّرى كه در اين رشته داشته، بعد از اطّلاع بر آن رساله كه اگر پيش از وقت آن را مى ديدم، چيزى در معمّا تأليف نمى كردم، لكن رساله هاى من كه در اين فن تأليف داده ام، منتشر شده و بازپس گرداندن آنها صورت امكانى ندارد. على يزدى به سال 830 يا 850 يا 856 ه. ق در يزد وفات يافت.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2850؛ لودى، شيرعلى خان، مرآت الخيال،
ص 67؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 261، س 5.
گيلانى، از اكابر متصوفه مى باشد. فقه و حديث و ديگر علوم متداوله را از پدرش خواند و كتاب جواهر الاسرار و لطائف الانوار را تأليف نمود. اين كتاب در تصوف و عرفان متضمّن شرح سى وهفت مسئله مى باشد كه محتاج اليه عرفاست؛ از حيرت، قبض، بسط، سكر، صحو و مانند اينها. صاحب ترجمه به سال 573 ه. ق وفات يافت و دو جملۀ «متقى پاك» و «مسعود سيد پيشوا» مادّۀ تاريخ اوست.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 1، ص 612]؛ لاهورى، غلام سرور، خزينة الاصفياء، ج 1، ص 103.
شرف الدين، فضل اللّه --> شرف الدين شقروه
نامش به نوشتۀ رياض العارفين، «فضل اللّه» است.
نامش «ابوعلى» يا «بوعلى»، پدرش «سالار فخرالدين»، مادرش «بى بى حافظ جمال»، نسبش به ابوحنيفه نعمان بن ثابت كوفى موصول، لقبش «شرف الدين»، لقب طريقتى وى «قلندر»، اغلب به «شرف عراقى» و «شرف الدين عراقى» موصوف، از عرفاى نامدار سلسلۀ چشتيه مى باشد كه داراى سرى پرشور و دلى پرنور 201 بود. موافق قول بعضى، با جلال الدّين رومى (متوفّى به سال 670 ه. ق) نيز معاشرت داشت. در اوايل حال تحصيل علم كرده و طريق مجاهده پيش گرفت. چون جذبه به نهايت رسيد، كتاب ها را در دريا انداخت (كه علم عشق در دفتر نباشد) و در سيزدهم رمضان 724 ه. ق در شهر پانى پت از بلاد هند درگذشته و از اوست:
چو من هركس از اين مى خورد جامى *** نمى داند حلالى يا حرامى
ز ننگ كفر و ايمان درگذشتم *** نهادم خوش برون از هر دو گامى
ايضاً
آوازۀ عشق ما به هر خانه رسيد *** دود دل ما به خويش و بيگانه رسيد
از درد غم عشق به هرجا كه رويم *** گويند: ز ره دور، كه ديوانه رسيد
هريك از دو جملۀ «مخدوم اجل» يا «شرف سعيد» مادّۀ تاريخ اوست.
منابع: هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 157؛ لاهورى، غلام سرور، خزينة الاصفياء، ج 1، ص 326.
شرف الدين، مبارك بن احمد ابوالبركات --> ابن المستوفى
شرف الدين، محمد بن سعيد بن حماد --> بوصيرى، ابوعبداللّه شرف الدين محمد
شرف الدين، محمد بن نصر بن صغير --> ابن القيسرانى، محمد بن نصر
شرف الدين، محمد بن نصرالدين يا نصراللّه --> ابن عنين
شرف الدين، مظفر بن محمد --> شفايى
شرف الدين مقرى --> شرف الدين، اسماعيل بن ابى بكر
پسر شيخ بلخى، ملقّب به «شرف الدين»، معروف به «شرف منيرى»، به نوشتۀ رياض العارفين، از اكابر عرفا و اهل طريقت و مؤلف كتاب شرفنامه (در لغت) مى باشد كه به شرفنامۀ منيرى معروف، بلكه نام آن كتاب شرفنامۀ احمد منيرى است. از اشعار منيرى است:
گر سلسلۀ زلفت در دور جنان پيچد *** در پنج نماز خود دوزخ به دعا خوانم
ايضاً
202 روى سيه و موى سفيد آوردم *** چشمى گريان، قدى چو بيد آوردم
گفتى چو خودت كه نااميدى كفر است *** فرمان تو بردم و اميد آوردم
از سال وفات و تاريخ زندگانى چيزى نگفته است. در كشف الظّنون گويد: شرفنامه (در لغت فارسى) تأليف منيرى و او ابوالبركات عبدالمجيد ملتانى هندى (متوفّى به سال 1054 ه. ق) است. اين جمله نسبت به نام مؤلف كتاب مذكور، مخالف رياض العارفين مى باشد، مگر اينكه كتاب شرفنامه نامى متعدد باشد و در كشف الظّنون فقط يك كتاب بدين اسم مذكور داشته است.
1) . منير: (بر وزن دختر) قصبه اى است از مضافات بنگاله و شايد منيرى منسوب به منيره باشد كه به نوشتۀ مراصد، (به ضمّ اوّل و كسر ثانى) نام موضعى است در عقيق مدينه. (مؤلف)
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 620]؛ هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 159.
شرف الدين موصلى --> ابن ابى عصرون
شرف الدين، هبة اللّه --> ابن بارز
شرف الدين، يحيى اصيلى --> اصيلى، شيخ شرف الدين يحيى
شرف الدين، يحيى بن حسن --> ابن بطريق، يحيى بن حسن
بن عشيرة بن ناصر، بحرانى يزدى، از اكابر علماى قرن دهم هجرى و از تلامذۀ محقّق كركى (متوفّى به سال 940 ه. ق) مى باشد. از طرف او در بلدۀ يزد نيابت داشته و از تأليفات يحيى است:
سال وفات او به دست نيامد 203 و در سال 932 ه. ق از استاد مذكور خود، محقّق كركى، اجازه داشته است.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (مواضع متفرقه).
شرح حالش موكول به رجال است.
شرف شيرازى، عبداللّه بن فضل اللّه --> وصّاف
شرف عراقى، ابوعلى --> شرف الدين، قلندر
شرف القضات، عبدالغفور بن لقمان --> تاج الدين كردرى
مكنّى به «ابوالفرج»، ملقّب به «شرف الكتّاب»، اديبى است نحوى لغوى شاعر ماهر منشى، از ابن الخشاب و ابن الشجرى درس خوانده و رسائل و منشآتى در مقابل رسائل و منشآت حريرى نوشته است. در سال 579 ه. ق در حدود هشتاد سالگى درگذشت.
منابع: از مسودۀ خودم نقل شد و مدرك خصوصى از نظرم رفته است.
شرف المعالى، محمد بن نصر بن صغير --> ابن القيسرانى، محمد بن نصير
شرف الملك، حسين بن عبداللّه --> ابن سينا
شرف منيرى، احمد --> شرف الدين منيرى
شرف يزدى، على --> شرف الدين، على يزدى
مصطلح رجال است و رجوع بدان علم نمايند.
شافعى ازهرى، معروف به «شرقاوى»، به سال 1150 ه. ق در ديهى طويله نام از مديريت شرقيۀ مصر متولد شد. در حدود سنّ بلوغ قرآن مجيد را حفظ كرد و به جامع ازهر رفت. بعد از تحصيل علوم متداوله، سلوك طريقت خلوتيّه را تصميم گرفت. در اوّلين مرحله اختلال حواسى در او توليد شد. يك چندى در بيمارستان ماند تا بعد از 204 بهبودى باز مشغول تدريس شد تا به مقام مشيخت جامع ازهر نائل گرديد. عمامۀ او در بزرگى ضرب المثل بوده و از تأليفات اوست:
وفات شرقاوى در سال 1227 ه. ق واقع گرديد.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1115.
شرقى، شيخ جعفر --> شروقى
بن شيخ محمدحسن بن موسى بن حسن بن راشد بن نعمت بن حسين، معروف به «شروقى» يا «شرقى»، فقيه اديب، شاعر ماهر قوى الفكر دقيق الطبع، در ميان علماى عراق طاق و مشارٌبالبنان، با علم و فضل و ادب مشهور و تودۀ دو خانوادۀ بزرگ در نجف مى باشد. از طرف پدر به خانوادۀ شروقى منسوب. پدرش، شيخ محمدحسن شروقى، نيز از اكابر علماى عراق و رئيس اين خانواده بود. جدّ مادرى اش نيز صاحب جواهر شيخ الفقهاء است؛ اين است كه شيخ جعفر در اثر اين دو نسبت، شهرت بزرگى در علم و ادب حيازت نمود و داراى مقام عالى علمى موروثى و مكتسبى گرديد.
مجلس وى مجمع علم و ادب و در حلّ مشكلات علمى و ادبى و لغوى مرجع استفادۀ اكابر بوده است. وى از تلامذۀ آخوند خراسانى سالف الترجمه و ديگر اكابر وقت بود. كتابى در فقه و دو كتاب خوب در اصول تأليف داده و غالب اشعارش در غزل مى باشد. درخصوص جوان شمران نامى گويد:
شبَّ الهوىٰ شبَّة نيران *** والفجر قد فجر اجفانى
ما فعل الشمر على كفره *** ما فعلت اجفان شمران
لو لم يكن ثناه فى حسنه *** اخوه ما كان له ثان
ايضاً
ترقرق جدول فى عارضيه *** يلقب بالملاحة و هو عذب
و حار النمل لمادبَّ فيه *** فلايدري ايسبح ام يدب
و لم ار قبل هذا الماء ماء *** على امواجه نار تشبُّ
وفات شيخ جعفر به سال 1309 ه. ق در نجف واقع گرديد.
منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 17، ص 210.
205 * شريحى، على بن حسن
از اولاد شريح قاضى و امامى ممدوح و موكول به علم رجال است.
شريشى(1)
بن موسى يا عيسى، قيسى شريشى، نحوى لغوى عروضى كاتب بليغ فاضل، در نحو مبرّز و حافظ لغات و عروض و لغت و ادبيّات عربيّه را تدريس مى كرده است. براى تحصيل علم مسافرت ها كرده و تأليفات سودمند دارد:
وفات احمد به سال 619 ه. ق در شهر شريش در 62 سالگى واقع گرديد.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 161؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 84؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1121.
بن احمد بن محمد بن خلف، قرشى بكرى تميمى صديقى، ملقّب به «تاج الدين»، مكنّى به «ابوالعباس»، اديب نحوى شاعر بيانى اصولى كه در شعر و نحو و علم بيان و اصول فقه و فنون ادبيّه حظّى وافر داشت. در فنون تصوّف به ديگران مقدّم بوده و به همين جهت، به «شريشى» شهرت يافته است. اتكال كلى خودش نيز به همين رشته بوده و از آثار قلمى اوست:
1) . شريشى: منسوب به شريش است. در مراصد گويد كه شريش (به فتح اول و سكون ثانى) شهرى است بزرگ از ناحيۀ شذونه از نواحى اندلس، بلكه مركز آن ناحيه است. ظاهرش آنكه حرف سيّم شريش متحرك بوده و اين كلمه بر وزن مريم و يا مسجد است، ولى ظاهر كلام بعضى ديگر آنكه بر وزن امير مى باشد و به هرحال، از بلاد اندلس بوده و بعضى از منسوبين آن را تذكر مى دهد. (مؤلف)
از اشعار طريفۀ اوست:
لو لم يكن سُبُل الهدىٰ ببعيدة *** لاتنتحى الا بعزمة ماجد
لتوارد الضدان ارباب العلى *** والارذلون على محل واحد
وفات شريشى به سال 641 ه. ق در 61 سالگى در بلدۀ فيوم از بلاد مصر واقع گرديد.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1122؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 87، س 2.
جذامى مالقى شريشى، از افاضل قرن هشتم هجرت بوده و از آثار قلمى اوست:
وى به سال 743 ه. ق در مالقه درگذشت.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 501، س 25.
1685 و 1686. شريعت اصفهانى، ملا فتح اللّه بن محمدجواد (... - 1339 ه. ق)
شيرازى الاصل، اصفهانى المولد والمنشأ، نجفى المسكن والمدفن، شيخ الشريعة و شريعت اصفهانى الشّهره، نمازى النّسبه كه قوم و خويش و عشيرۀ وى به جدّش، حاج محمدعلى نامى كه از كثرت نماز و عبادت به «نمازى» شهرت داشته، منتسب مى باشند. از طراز اوّل علماى عصر حاضر ما مى باشد كه جامع معقول و منقول، حاوى فروع و اصول، فقيه اصولى رجالى، حكيم متكلّم، اديب مفسّر خلافى و بالجمله، در جامعيت و اشتراك در اكثر علوم عقليّه و نقليّه، از اغلب معاصرين خود ممتاز بود؛ بالخصوص در رجال و علوم حديثيّه و قرآنيّه گوى سبقت از ديگران ربود.
علاوه بر مراتب علميّه، 207 بسيار لطيف المحاوره بود و قوۀ حافظۀ او را از خوارق عادات
و عجايب اتفاقات مى شمارند.
الصورة
شريعت اصفهانى (56)
در بدايت حال از جمعى از اكابر علماى اصفهان تحصيل مراتب علميّه نمود. موافق اصول شيخ مرتضى انصارى، كه تا آن اوان در اصفهان متداول نبوده، بناى تدريس گذاشت تا در سال 1296 يا 1295 ه. ق عازم عراق گرديد و يك چندى حاضر حوزۀ حاج ميرزا حبيب اللّه رشتى و شيخ محمدحسين فقيه كاظمى شد و مورد تبجيل هر دو استاد خود قرار گرفت. مقامات علميّه اش نزد علماى مشاهد مقدّسه مسلّم و مورد تحسين شايان و تقدير بى پايان بوده و به تدريس اشتغال داشت؛ تا در سال 1313 ه. ق به زيارت بيت اللّه الحرام مشرّف و بعد از مراجعت، به درس و تأليف و فتوا و قضاى حوايج عامّه پرداخته و مرجع تقليد اغلب شيعۀ اماميّه گرديد. شب يكشنبه هشتم يا دويم ربيع الآخر سال 1339 ه. ق در 73 سالگى در نجف وفات يافت و در يكى از حجرات شرقى صحن مقدّس مرتضوى مدفون گرديد. از شيخ محمدطه نجف، سيد مهدى قزوينى، صاحب روضات الجنّات و برادرش، ميرزا محمدهاشم چهارسوقى و استاد مذكور خود، شيخ محمدحسين فقيه كاظمى، اجازۀ روايتى داشته است. از تأليفات و آثار قلمى اوست:
مخفى نماند ميرزا مهدى، پسر صاحب ترجمه، نيز از ازكياى وقت خود بود. به سال 1318 ه. ق در حال حيات پدر در نجف وفات يافت و كتاب اعلام الاعلام بمولد خير الانام از آثار اوست كه تقريرات والد معظّم خود را به رشتۀ تحرير آورده و در تعيين روز ولادت آن حضرت برخلاف مشهور گراييده است.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (مواضع متفرقه)؛ خوانسارى، محمدمهدى، احسن الوديعة، ج 1، ص 215؛ اطلاعات متفرقه.
يا محمدجعفر بن ملا سيف الدين، استرآبادى تهرانى، از فقها و مجتهدين اماميّۀ قرن سيزدهم هجرت مى باشد كه صاحب 208 تحقيقات دقيقه، بسيار متّقى و محتاط، در كثرت ورع و احتياطى كه در امور دينيّه داشته، ضرب المثل بود و گاهى به وسواسش منتسب مى داشتند. او از اكابر تلامذۀ صاحب رياض به شمار مى رفت. سال ها در كربلاى معلّى با عزّت و احترام تمام مى زيست تا موقعى كه آن ارض اقدس از طرف داوودپاشا محاصره گرديد، به تهران رفت و تا بيست سال به تدريس و امامت و فتوا و قضاوت اشتغال داشت. در ارشاد مردم و انجام وظايف دينيّه قدمى راسخ و اهتمام تمام به كار مى برد و طريق مجادله به احسن مى پيمود. در نزد درباريان و ديگر طبقات مختلفه بسيار محترم و تخم رعب و هيبتش در دل هاى جهال و اهل فسق كاشته شده بود و همواره از وى انديشناك بوده اند. حاجى كرباسى با اينكه بعد از حاج سيد محمدباقر حجة الاسلام رشتى به اجتهاد كسى تصريح نمى نمود، اجتهاد شريعتمدار را تصديق كرده و احكام او را تنفيذ مى نمود. علاوه بر اين، در علوم ادبيّه نيز ممتاز و در تقرير و تحرير در نهايت امتياز بوده و تأليفات طريفه دارد:
نصيحت است و اصول و فروع دين اخلاق *** دگر فضيلت ذكر يگانۀ خلاق
چار علم ادب على الكفايه *** ميزان و رجال و هم درايه
(كذا فى الروضات) شريعتمدار
فقه است و اصول فقه خيار *** تفسير و كلام و علم اخبار
209 صاحب ترجمه در علم اخلاق بدانها افزوده است و منظورش از چهار علم ادب همانا نحو و صرف و بيان و لغت مى باشد)؛ 16. حاشيۀ تفسير بيضاوى؛ 17. حاشيۀ شرح جامى (در نحو)؛ 18. حاشيۀ شرح چغمينى قاضى زادۀ رومى؛ 19. حاشيۀ شرح لمعۀ شهيد؛ 20. حاشيۀ شمسيّۀ قطب الدين رازى؛ 21. حاشيۀ مطّول تفتازانى؛ 22. حجّيّة المظّنّة؛ 23. حلّ مشاكل القرآن؛ 24. حيات الارواح (در رد شيخ احمد احسائى و اتباع او)؛ 25. الخزائن؛ 26. رسالۀ هيئت و تشخيص قبله؛ 27. زينة الصّلوة (كه مختصر انيس الزّاهدين مذكور است)؛ 28. سفينة النّجاة فى حقيقة الوباء والطّاعون والاحراز والادعية المنجيّة منهما؛ 29. شفاء الصّدور (در تفسير آيات داير بر اخلاق و مواعظ)؛ 30. الشّوارع (در شرح قواعد علامه كه متفرقات آن است)؛ 31. صفات البارى؛ 32. الفلك المشحون (كه آب حيات كبير نيز گويند و پارسى است)؛ 33. مائدة الزّائر (در زيارات)؛ 34. مدائن العلوم (كه به پنج مدينه مشتمل است؛ اولى در لغت؛ دويمى در صرف و اشتقاق؛ سيمى در نحو؛ چهارمى در علوم بلاغت؛ پنجمى در منطق)؛ 35. المشارع الصّغير؛ 36. المشارع الكبير (در شرح معالم)؛ 37. مشكوة الورى (در شرح الفيّۀ شهيد)؛ 38. المصابيح (در اصول فقه)؛ 39. مصباح الهدى؛ 40. مظاهر الاسرار فى بيان وجوه الاعجاز (كه به نوشتۀ روضات، فقط تفسير سورۀ فاتحه و مقدار قليلى ديگر از قلمش خارج و در حدود دوازده هزار بيت است)؛ 41. ملاذ الاوتاد فى تقريرات السّيّد الاستاد (كه تقريرات استادش، سيد على صاحب رياض، است)؛ 42. مواليد الاحكام فى فقه الخمسة مذاهب (تا كتاب خمس است)؛ 43. نجم الهداية (در متفرقات احكام فقهيه به پارسى)؛ 44. ينابيع الحكمة (در شرح نظم لمعه) و غير اينها.
وفات شريعتمدار شب جمعه دهم ماه صفر 1263 ه. ق با مرض سل و ضيق النفس كه ذات الجنب نيز توأم آنها بوده، در 66 سالگى در تهران واقع شد. جنازه اش به نجف اشرف نقل و در ايوان مطهّر مرتضوى نزد مرقد علاّمۀ حلّى (قده) مدفون گرديد. اين اشعار نيز بدو منسوب است كه در مقام افتخار با علم اصول خود گفته است:
تخم اصول فقه در ايّام اندراس *** آقاى بهبهانى از آن گشت با اساس
در وقت آب، سيّد دامادش آب داد *** والى نمود خرمنش اى خوشه چين به داس
همانا مرادش از سيد داماد استادش، سيد على صاحب رياض، مى باشد كه داماد و خواهرزادۀ آقاى بهبهانى بود. از اشعارش نيز معلوم مى شود كه داراى قريحۀ شعرى صاف و طبعى موزون و متخلّص به «والى» بوده است.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (مواضع متفرقه)؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 153.
210 1688. شريعتمدار، شيخ على (... - 1315 ه. ق)
بن حاج ملا جعفر شريعتمدار مذكور فوق نيز از افاضل علماى اماميّۀ عصر خود مى باشد. او نيز مثل والد معظّم خود تأليفات بسيارى دارد:
گرديدند)؛ 15. الجامعة النّحويّة والصّرفيّة (كه شرح الفيّۀ ابن مالك است)؛ 16. جنّة السّرور فى كيفيّة زيارة العاشور؛ 17. جواهر المعادن فى تفسير المفردات القرآنيّة؛ 18. حاشيۀ سيوطى؛ 19. درر الايتام (كه تفسير آيات الاحكام است)؛ 20. غاية الآمال فى علم الرّجال؛ 21. كنز الدّرر (در نحو به زبان پارسى)؛ 22. نتائج المأثور (كه ترجمۀ فارسى جنّة السّرور مذكور است)؛ 23. نثر الدّرر الايتام (كه نيز تفسير آيات الاحكام بوده و از درر الايتام مذكور مبسوطتر است)؛ 24. نهاية الآمال و غير اينها.
وفات شيخ على به سال 1315 ه. ق در تهران واقع گرديد.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (مواضع متفرقه).
بن حاج ملا جعفر، استرآبادى تهرانى، از افاضل عصر خود بوده و از تأليفات اوست:
211 صاحب ترجمه در 1318 ه. ق وفات يافت.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (مواضع متفرقه).
دامغانى، از علماى عصر حاضر ما مى باشد و از تأليفات اوست:
در سال 1346 ه. ق وفات يافت.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 3، ص 15.
بعد از وفات حضرت عسكرى عليه السلام ادّعاى بابيّت حضرت ولى عصر عليه السلام را نمود. در توقيعى لعن او از ناحيۀ مقدسه صادر شد. بعضى از علماى رجال حرف چهارمى آن را به عوض عين، حرف فاء نوشته اند و تحقيق مراتب موكول به علم رجال است.
شريف(1)
بن محمدطاهر بن عبدالحميد بن موسى بن على بن معتوق بن عبدالحميد، عاملى اصفهانى غروى، از اكابر علماى اماميّۀ قرن دوازدهم هجرت و از شاگردان علاّمۀ مجلسى مى باشد. فقيهى است محدّث مفسّر متتبّع ماهر كه در كلمات بعضى از اجلّه به «اكمل المحدّثين» و «افقه علماى ربّانيّين» موصوف است. چنانچه از تفسيرش، مرآت الانوار، كه تا اواسط سورۀ بقره مى باشد، استكشاف مى شود، افضل اهل عصر خود بود. مقدمات تفسيرش، كه كتابى است نافع و پرفايده، در حدود بيست هزار بيت در تهران چاپ شده است و آن را اشتباهاً به مقدمۀ تفسير برهان سيد هاشم بحرانى شهرت داده و تأليف آن را هم به شيخ عبداللّطيف كازرونى نسبت داده اند. شريف ابوالحسن جدّ عالى مادرى شيخ باقر، پدر صاحب جواهر است؛ چنانچه مادر شيخ باقر 212 آمنه بنت فاطمة بنت شريف ابوالحسن مى باشد و ملقّب به «شريف» بودن ابوالحسن نيز همانا به جهت سيادت مادرش، آمنه، است كه وى از سادات عالى درجات و خواهر امير محمدصالح خاتون آبادى، داماد مجلسى، است. صاحب ترجمه از مجلسى و سيد نعمت اللّه جزايرى و خال مذكور خود، امير محمدصالح، روايت كرده و سيد نصراللّه مدرّس آتى الترجمه نيز ازوى روايت مى كند. از تأليفات شريف است:
در بسط زائد اين مطلب گوييم: علاّمۀ نورى در كتاب مستدرك فرمايد: از حوادث طريفه و سرقات لطيفه آنكه مقدمات تفسير مرآت الانوار، كه مذكور شد، به خط خود
1) . شريف: در اصطلاح رجالى، لقب محمد بن حسن و محمد بن حسين مى باشد و شرح حال ايشان موكول بدان علم شريف است و در اينجا بعضى از طبقات ديگر را كه به همين لقب هستند، تذكر مى دهد. (مؤلف)
مؤلفش، ابوالحسن شريف، در كتابخانۀ حفيد او، صاحب جواهر، موجود است. آن را استنساخ نموديم و نسخۀ آن در موقع مسافرت تهران همراهم بود. بعضى از اركان دولت، كه درصدد طبع تفسير برهان سيد هاشم بحرانى بود، آن نسخه را استنساخ نمود كه در موقع طبع تفسير برهان، كه خالى از بيان است، آن مقدمات ابوالحسن شريف را نيز به جهت اكمال مقصود ملحق بدان نمايند؛ پس از آن بانى پيش از انجام عمل طبع تفسير برهان فوت كرد. بعضى از ارباب طبع كتاب، مقدار طبع شده از تفسير برهان و نسخۀ مرآت الانوار را از ورثه اش ابتياع كرده و طبع را به پايان رسانده و نسخۀ مرآت الانوار را نيز در يك مجلّد طبع نموده است. علاّمۀ نورى بعد از اين جمله گويد: در نجف ديدم در پشت ورق اوّل آن نوشته اند كه تفسير مرآت الانوار و مشكوة الاسرار مقدمۀ تفسيرى است كه عالم علاّمه و فاضل فهّامه شيخ عبداللّطيف كازرانى المولد و نجفى المسكن تصنيف نموده است؛ پس از اين سرقت بيّن كه تفسير مرآت الانوار ابوالحسن شريف را به عبداللّطيف همچنانى نسبت داده، در شگفت مانده و 213 قضيه را به بانى طبع آن نوشتم كه اين تفسير از شريف ابوالحسن بوده و عبداللّطيف را در كتابى نديده و در جايى نشنيده ايم. در جواب آن نامه وعدۀ اصلاح دادند كه همان صفحه را عوض نموده و در پشت آن اسم اصل مؤلف، ابوالحسن شريف و شرح حال او را بنويسند و تا حال هنوز به وعدۀ خود وفا نكرده اند.
بالجمله، اين تفسير، كه در سال 1295 ه. ق در تهران چاپ و در ظهر صفحۀ اوّل آن منسوب به عبداللّطيفش داشته اند، اشتباه و سرقت بوده و آن مقدمات چاپ شده مقدمات تفسير مرآت الانوار ابوالحسن شريف، جدّ مادرى صاحب جواهر مى باشد.
انتهى كلام العلامة النورى بالترجمة شكر اللّه سعيه.
وفات ابوالحسن شريف به سال 1138 ه. ق واقع گرديد و ظاهر، آن است كه «ابوالحسن» كنيه نبوده و نام اصلى اوست.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 12؛ نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ج 3، ص 385؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 1، ص 467.
بن عبداللّه بن ادريس، صقلى، مكنّى به «ابوعبداللّه»، معروف به «شريف ادريسى»، از
سلالۀ علويّين و از مشاهير جغرافيّين اسلامى عرب مى باشد كه علاوه بر فنون جغرافيايى، در هيئت و نجوم و طبّ و فلسفه نيز دستى توانا داشت. كتاب نزهة المشتاق فى اختراق الآفاق از تأليفات اوست كه علاوه بر شرح و بسط بلاد و ممالك، از نباتات آنها نيز بحث مى نمايد. اين كتاب را براى ملك ريشار، صاحب صقليه، تأليف داد و مورد تبجيل و احترامات فوق العاده گرديد؛ به حدى كه در حين ورود، تا دم در قصر استقبالش مى كرد و وقت رفتن نيز به همان روش مشايعت مى نمود. شريف يك كرۀ ارضيّه براى ملك ريشار ترتيب داد كه خطوط بلاد و جميع قسمت هاى ارضى را رسم نموده بود. كتاب مذكور به سال 1593 م در روم چاپ و به لاتينى ترجمه شد و در سال 1836 م نيز ترجمۀ فرانسوى آن در پاريس طبع و نشر گرديد. وفات شريف به سال 560 يا 576 ه. ق در صقليه واقع شد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 2، ص 812؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 414.
حسينى يا حسنى حسينى النسب، شريف الدين اللّقب، حنفى المذهب، سيد شريف و مير سيد 214 شريف الشهره، استرآبادى الاصل، جرجانى المولد، شيرازى المدفن، از اكابر علما و اعيان متكلّمين حكماى اهل سنّت و جماعت مى باشد كه داراى فهم عميق، فكر دقيق، عجيب التّصرف، كثيرالتّحقيق، در تمامى علوم عربيّه و فنون حكمت ماهر، مراتب تحقيق عميق و دقّت نظر وى معروف، به «علاّمه» موصوف، از شاگردان قطب الدين رازى، استاد محقّق دوانى، از معاصرين ملا سعد تفتازانى بوده و مناظرات بسيارى با وى داشته كه در السنه داير و در كتب تراجم مشهور است. در زمان شاه شجاع بن مظفّر در شيراز در بيست سالگى، انواع علوم متداوله را تدريس مى كرد.
تأليفات طريفه و مصنّفات منيفۀ متنوعۀ او، كه در منطق و كلام و حكمت و علوم ادبيّه و غير اينها داشته و در هر ديار در غايت اشتهار و مرجع استفادۀ صغار و كبار و طبقات مختلفه علمى مى باشند، بهترين معرّف تبحّر و تفنّن و جامعيّت و بارعيّت وى بوده و بالاطراف حاكى از مراتب عاليۀ كماليّه اش هستند.
اين كتاب در استانبول فقط به نام تعريفات چاپ شده است)؛ 4. حاشيۀ آداب البحث عضدالدين ايجى؛ 5. حاشيۀ حكمة العين؛ 6. حاشيۀ شرح شمسيّۀ قطب الدين رازى (كه در استانبول چاپ شده است)؛ 7. حاشيۀ شرح كافيۀ رضى استرآبادى (كه به نحو رضى معروف است)؛ 8. حاشيۀ شرح مطالع؛ 9. حاشيۀ كشّاف زمخشرى (كه در حواشى بعضى از چاپ هاى خود كشّاف چاپ شده است)؛ 10. حاشيۀ مطوّل تفتازانى (كه در استانبول چاپ شده است)؛ 11. شرح تصريف عزى (كه در استانبول چاپ شده است)؛ 12. شرح تصوّر و تصديق شمسيّه (كه چاپ شده است)؛ 13. شرح سراجيّه يا فرائض سراجيّۀ سجاوندى (كه در قازان چاپ شده است)؛ * شرح فرائض سراجيّه (كه همان شرح سراجيّه است)؛ 14. شرح كافيۀ ابن حاجب كه به زبان پارسى و به شرح گيپائى مشهور است. در وجه اين شهرت گويند كه سيد شريف در اوايل جوانى در اوقات مدرسه نشينى، به تعليم و تربيت پسر كلّه پزى مشغول بود. آن كلّه پز نيز هر روز ناهارى براى سيد، كه استاد پسرش بوده، تهيه مى نمود. سيّد هم اين شرح را براى وى نگاشته و به همين جهت به شرح گيپائى شهرت يافته است كه «گيپا» در زبان پارسى، به معنى كلّه و «گيپائى» كلّه پز را گويند. بسحق گويد:
گيپاپزان سحر كه سر كلّه وا كنند *** آيا بود كه گوشۀ چشمى به ما كنند
215 15. شرح مختصر الاصول عضدى؛ 16. شرح مفتاح العلوم سكاكى؛ 17. شرح مواقف عضدى (كه بارها در لكهنو و استانبول و دهلى و مصر و قاهره با حواشى متفرّقه از سيالكوتى و حسن چلبى و غيره به طبع رسيده است)؛ 18. صرف مير (كه به زبان پارسى در علم صرف لغت عرب بوده و به جهت انتساب به مؤلف خود، مير سيد شريف، به همين نام صرف مير معروف است. اين كتاب بارها در ايران و غيره چاپ و چندين قرن است كه از كتب درسى طلاّب مى باشد)؛ 19. صغرى (در منطق و رسالۀ ديگرى نيز در منطق دارد كه نامش كبرى است و اين هر دو به زبان پارسى مى باشد؛ اوّلى در بمبئى، دويمى نيز در بمبئى و ايران و غيره مكرّراً چاپ شده و مير شمس الدين، پسر خودِ سيد شريف، اين هر دو را به عربى ترجمه كرده؛ ترجمۀ صغرى را به غره و كبرى را به دره موسوم داشته است)؛ 20. ظفر الامانى فى مختصر الجرجانى؛ 21. فنّ اصول الحديث؛ 22. فنّ المعمّا و اصوله و تصاريفه (به پارسى)؛ 23. كبرى (كه در ضمن صغرى مذكور شد)؛ 24. مير ايساغوجى و غير اينها.
ناگفته نماند، شرح مواقف مذكور فوق، كه از مهم ترين كتب كلاميّه مى باشد، در مبحث امامت از آن كتاب گويد: جفر و جامعه دو كتاب است از حضرت على بن ابى طالب عليه السلام كه در آنها تمامى حوادث دهر را تا انقراض عالم به طريقۀ علم حروف بيان فرموده و ائمّۀ اطهار عليهم السلام هم، كه از اولاد او بودند، آنها را مى دانستند. در روضات الجنّات بعد از نقل اين جمله گويد: به خاطرم مى رسد كه سيد شريف بعد از اين فقره قضيۀ استخراج كردن حضرت رضا عليه السلام شرح حال خود با مأمون عباسى و كشته شدن او با انگور مسموم را نيز مذكور مى دارد. قاضى نوراللّه شوشترى، سيد شريف را نيز مثل اغلب مشاهير اهل سنّت از شيعه شمرده و استشهاد مى نمايد به اينكه شاگرد او، سيد محمد نوربخش و شيخ محمد بن ابى جمهور احسائى از فقهاى اماميّه به تشيّع وى تصريح كرده اند؛ نيز قاضى گويد كه جميع ارباب فضل و كمال از زمان خود سيد شريف تا اين زمان طفيلى و عيال كمالات و مصنّفات وى مى باشند. «به ماهتاب چه حاجت شب تجلّى را».
اما سيد شمس الدين محمد، پسر سيد شريف، شيعى و ميرزا مخدوم، پسر شمس الدين، سنّى ناصبى (چنانچه در ذيل عنوان شمس الدين، محمد بن على بن محمد بن على خواهد آمد) 216 و امير ابوالفتح، پسر يا نوۀ ميرزا مخدوم، نيز شيعۀ امامى است؛ چنانچه به عنوان شريفى، ابوالفتح خواهد آمد. سبحان اللّه «يُخْرِجُ اَلْحَيَّ مِنَ اَلْمَيِّتِ وَ يُخْرِجُ اَلْمَيِّتَ مِنَ اَلْحَيِّ» (روم، 1(9).
احمد رفعت گويد: سيد شريف از كثرت مهارتى كه در فنّ معمّا داشته، براى استخراج هزار اسم اين شعر را گفته است:
از قد و ابرو بديد آن ماه چهر *** موج آب ديده ام بالاى مهر
خود سيّد در مقام استعجاب از استخراج هزار اسم از يك شعر گويد: «كه به يك خانۀ تنگ اين همه مهمان عجب است». نيز خود سيّد، شرح مبسوطى در طريق و قواعد استخراج هزار اسم از اين شعر نوشته كه حاوى يك مقدمه و بيست وهشت مقاله و يك خاتمه بوده و در آخر آن گويد:
بيتى كه يك كتاب بود در بيان او *** معلوم نيست گفته كسى غير اين ضعيف
كرده شريف تعميه در وى هزار نام *** زآن رو ملقّب است به الفية الشريف
نيز از اشعار خود سيد شريف جرجانى است:
اى حسن تو را به هر مقامى نامى *** وى از تو به هر دلى شده پيغامى
كس نيست كه نيست بهره ور از تو وليك *** اندر خور خود به جرعه اى يا جامى
ايضاً
من شكر چون كنم كه همه نعمت توام *** نعمت چگونه شكر كند بر زبان خويش؟
استادش، قطب الدين رازى، نيز گويد:
گر كسى شكر او فزون گويد *** شكر توفيق شكر چون گويد
تفتازانى هم گويد:
شكر انعامت اگر گويم همه *** باشد انعام تو آن در شأن من
نيز از خود سيد شريف است:
بى خوابى شب جان مرا گرچه بكاست *** در خواب شدن ز روى انصاف خطاست
ترسم كه خيالش قدمى رنجه كند *** عذر قدمش به سال ها نتوان خواست
سيد شريف در اواخر از آن همه علوم ظاهرى رسمى كه داشته، منصرف شد و قدم به دايرۀ 217 سير و سلوك گذاشت. به خواجه علاءالدين عطّار نقشبند و ديگر مشايخ طريقت دست ارادت داد. فيوضات باطنيّه از ايشان اخذ نمود. به ملازمت خواجه علاءالدين مفتخر شد. در سلك مشايخ طريقت منسلك و به استخلاص از علوم ظاهرى رسمى سپاسگزار بود. به مقام محو و فنا رسيد، بلكه گاهى فنا از فنا بوده و از خود نيز بى خبر بود تا آنكه به سال 816 يا 814 يا 818 يا 824 يا 825 ه. ق در شيراز وفات يافت. در تاريخ وفاتش بنا به قول اوّل، گفته اند:
استاد بشر حيات عالم *** سلطان جهان شريف ملت
اندر ششم ربيع ثانى *** از هشت صد و شازده ز هجرت
زين دار فنا به چارشنبه *** فرمود به دار خلد رحلت
مادّۀ تاريخ وفات بنابر قول سومى، جملۀ «سيد ولى حق شريف»، بنابر چهارمى، جملۀ «خواجۀ دهر»، بنابر پنجمى، جملۀ «هادى عالم سيد شريف» مى باشد. گويند كه پسر سيد شريف در حين وفاتش خواستار وصيّتى گرديد. گفت: «بابا به حال خود باش». او نيز اين كلام پدر را نظم كرده و گفته است:
مرا سيد شريف آن بحر زخار *** كه رحمت بر روان پاك او باد
وصيّت كرد و گفت او ز آنكه خواهى *** كه باشد در قيامت جان تو شاد
چنان مستغرق احوال خود باش *** كه از حال كسى نايد تو را ياد
منابع: لاهورى، غلام سرور، خزينة الاصفياء، ج 1، ص 512 و ج 2، ص 306؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 4، ص 93؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 161؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 497؛ شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 166.
شريف رضى، محمد بن ابى احمد حسين --> سيد رضى
شريف، على بن اسماعيل --> اخفش، على بن اسماعيل بن رجاء
شريف، على بن طاهر حسين --> علم الهدى، على
شريف، على بن محمد --> شريف جرجانى
شريف، محمد بن محمد بن عبداللّه --> شريف ادريسى
218 شريف، مرتضى --> علم الهدى، على
شريف، مسعود بن عبدالعزيز --> بياضى، مسعود بن عبدالعزيز بن محسن
شريف، هبة اللّه بن على --> ابن الشجرى
علوى، از اجلاّى علماى معاصر علاّمۀ حلّى و پسرش، فخرالمحقّقين، بود. مجلسى در جلد سيم صلوة بحار، در اثناى ذكر سند دعاى صباح مشهور حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام، پس از آنكه آن دعا را از اختيار المصباح سيد ابن باقى و به سندى ديگر از شيخ على كركى نقل كرده، گويد كه در بعض كتب، سند ديگرى نيز براى آن دعا پيدا كردم؛ چنانچه شريف يحيى بن قاسم علوى گويد: جُنگى مفصل ديدم كه در آن به خط سيد من و جدّ من اميرالمؤمنين عليه السلام اين جمله نگارش يافته بود: «بسم اللّه الرّحمن الرّحيم. هذا دعاء علّمنى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و كان يدعو به فى كلّ صباح و هو: اللّهمّ يا من دلع لسان الصّباح...» و در آخر آن نيز اين جمله بود: «كتبه علىّ بن ابى طالب ذى الحجة سنة خمس و عشرين من الهجرة». شريف يحيى گويد كه من آن را از خط مباركش، كه كوفى بوده، در بيست وهفتم ذى القعدۀ سال 734 ه. ق استنساخ كرده و به پوست آهويش نقل نمودم و در رياض العلماء پس از آنكه اين جمله را از
مجلسى نقل كرده، گويد كه اصل خط حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در زمان ما در ناحيۀ خلج از بلاد فارس پيدا شد و به دربار سلطان عصر ما اهدا گرديد و همان خط الآن در خزانۀ سلطان موجود است.
منابع: افندى، عبداللّٰه، رياض العلماء، باب حرف ياء.
شريفا، پسر شمسا --> منصف
برادر محمداسماعيل منصف است.
الصورة
شريف الاسلام (57)
219 1696. شريف الاسلام، سيد اسماعيل بن سيد على (... - 1354 ه. ق)
مرعشى، ملقّب به «شريف الاسلام»، از علماى معاصر تهران، از تلامذۀ حاج ميرزاحسن آشتيانى سالف الترجمه و حاج شيخ فضل اللّه نورى آتى الترجمه، بسيار عابد زاهد، در طبّ و شيمى و علم حروف ماهر و عمّ امجد صديقنا الاعظم، آقاى نجفى نزيل قم بوده و از تأليفات اوست:
به سال 1354 ه. ق در حدود 79 سالگى در تهران وفات يافت. جنازه اش به قم نقل شد و در قبرستان جديد دفن گرديد. شرح حال والد ماجدش را نيز به عنوان سيدالحكماء، سيد على شرف الدين نگارش داديم.
منابع: تقريرات آقاى نجفى مذكور.
شريف الدين، على بن محمد حسينى --> شريف جرجانى
شريف الدين، ملا محمد --> شريف العلماء
يا محمد شريف بن ملا حسنعلى آملى، مازندرانى الاصل، حائرى المسكن والمدفن،
ملقّب به «شريف الدين»، مشهور به «شريف العلماء»، از اعاظم فقها و اصوليّين اواسط قرن سيزدهم هجرت مى باشد كه جامع معقول و منقول، بالخصوص در اصول كه استاد فحول بود. در حائر مقدس مجلس درس معظّمى داشته؛ به حدى كه گويند زياده بر هزار نفر از اكابر حاضر حوزۀ درسش مى بوده اند. سعيدالعلماى بارفروشى مازندرانى، شيخ مرتضى انصارى، ملا آقا دربندى، صاحب ضوابط، سيد محمدشفيع جابلقى، ملا اسماعيل يزدى و نظاير ايشان از تلامذه و حاضرين حوزۀ او بوده و در اواخر ملا اسماعيل را بر استاد معظّمش ترجيح مى داده اند. بعد از وفاتش به جاى او تدريس مى كرد تا به فاصلۀ يك سال او نيز ملحق به استادش گرديد. شريف العلماء از تلامذۀ سيد مجاهد و صاحب رياض بود و رسالۀ جواز امر الامر مع العلم بانتفاء الشّرط، كه بسيار مبسوط مى باشد، از آثار قلمى او مى باشد. وى به سال 1245 ه. ق 220 در كربلاى معلّى از طاعون وفات يافت و در خانه اى كه نزديك سمت جنوبى صحن مقدّس حسينى عليه السلام است، مدفون گرديد.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 162؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 11، س 23؛ خوانسارى، محمدمهدى، احسن الوديعة، ج 1، ص 42.
كرمانى، اديبى است فاضل شاعر ماهر، متخلّص به «شريفى» كه ناظم سه فقره قصيدۀ تائيّه مى باشد؛ يكى نظم كافيّۀ نحويّۀ ابن حاجب؛ ديگرى نظم شافيّۀ صرفيّۀ ابن حاجب؛ سومى نظم ايساغوجى اثيرالدين ابهرى و نامش موزون الميزان است. خود شريفى شرحى هم به همين نظم ايساغوجى نوشته و در سال 1016 ه. ق درگذشته است.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 29، در آنجا «كرميانى» آمده است]؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 3، ص 202 و 203.
شرقى حسينى، شيعى امامى، پسر سيد محمد ناصبى بن ميرزا مخدوم بن سيد شريف جرجانى، سيد فاضل كامل، فقيه متكلّم محدّث مفسّر اصولى، از اكابر علماى شيعۀ عهد شاه تهماسب ثانى (1142-1145 ه. ق) مى باشد كه در نزد شاه بسيار محترم بوده و از تأليفات اوست:
شريفى به سال 976 ه. ق در اردبيل آذربايجان وفات يافت. ظاهر، آن است كه «ابوالفتح»، نام اصلى اوست و به فرمودۀ اعيان الشّيعة، او را «امير ابوالفتح شرقه» نيز گويند؛ پس گويد: و ظاهر، آن است كه «شرقه» نام قبيلۀ او بوده است.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 50؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 8، ص 77.
شريفى، ابومحمد حسن --> شريعى
مصطلح رجال مى باشد و رجوع بدان علم نمايند.
شطا، عثمان بن محمد --> بكرى، عثمان بن محمد
221 شطّاح، روزبهان --> شيخ شطّاح
از مشاهير عرفا و صوفيّه مى باشد كه پير حقيقت و مؤسّس سلسلۀ شطاريه از فرق صوفيّه و مريد و خليفۀ ملا محمد شيرين مغربى يا شيخ محمد طيفورى بود. نسب طريقتى او به بايزيد بسطامى موصول مى شود و از اولاد شيخ شهاب الدين سهروردى مى باشد. نخستين كسى كه به «شطارى» ملقّب بوده، همين شيخ عبداللّه مى باشد كه به قول خزينة الاصفياء، به معنى تيزرو است و در اصطلاح صوفيّه، علم شطار شغل باطنى را گويند كه از كسب آن رتبۀ «فنا فى اللّه و بقا باللّه» حاصل مى گردد. چون شيخ عبداللّه از كمال رياضت و مجاهدات، شغل شطاريه را - كما هو حقّه - به جا آورد، اينك از طرف مغربى يا طيفورى مذكورين فوق به همين لقب (شطار) ملقّب شد و از دست او
خرقۀ خلافت پوشيد و مأمور به ارشاد اقليم هند گرديد. در ديار هند مشغول ارشاد بود تا به سال 832 ه. ق در آنجا وفات يافت و جملۀ «قطب هند عبداللّه شطارى» مادّۀ تاريخ وفات اوست.
نگارنده گويد: معنى تيزرو كه براى لفظ شطار از خزينة الاصفياء نقل شد در كتب لغت به نظرم نرسيد و شايد اصطلاح خاص باشد.
منابع: لاهورى، غلام سرور، خزينة الاصفياء، ج 2، ص 306.
شطّاريّه
عنوان بعضى از فرق صوفيه مى باشد كه ضمن شرح حال شيخ عبداللّه شطّار اشاره خواهيم كرد و هريك از افراد آن فرقه را «شطّار» و «شطّارى» گويند.
سمرقندى، از مشاهير شعرا مى باشد. از كثرت مهارتى كه در شطرنج بازى داشته، متخلّص به «شطرنجى» شد و به همين تخلّص شهرت يافت. از مطايبات اشعار اوست:
اى برادر! گر عروس خوبت آبستن شده است *** اندرين مدت كه بودى غايب از نزد عروس
بر عروست بدگمان گشتن نشايد بهر آنك *** ماكيان چون نيك باشد خايه گيرد بى خروس
سال وفات و مشخّص ديگرى به دست نيامد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2859.
222 شطرنجى، محمد بن يحيى --> صولى، محمد بن يحيى
1703 و 1704. شعبى
(به فتح اوّل و سكون ثانى) منسوب است به قبيلۀ شعب از قبايل يمن يا از بطون همدان يا خود منسوب به كوه شعب نامى است در يمن و اهل شام در مقام نسبت به آن، «شعبانى» گويند. از نهاية الارب و سبائك الذّهب نقل شده كه بنى شعبان يكى از بطون حمير از قبايل قحطانيه است و ايشان اولاد و خانوادۀ شعبان بن عمرو بن زهير بن ابين بن الهميسع بن حمير بوده و عامر بن شراحيل (يا شرحبيل) فقيه عامى نيز از همين بنى شعبان مى باشد. لفظ «شعبى» در اصطلاح رجالى، ضمرة بن يحيى است كه
فقيه محدّث صالح امامى و معاصر شيخ طوسى بود و عامر بن شراحيل عامى مذكور است كه كنيه اش «ابوعمرو» و شهرتش «شعبى» و ولادتش در بصره و مسكن و مدفنش كوفه بوده و مدح و قدح او بين علماى رجال محل جدال بوده و موافق نقل معتمد، در رجال شيخ از اصحاب حضرت اميرالمؤمنينش شمرده و ابن داوود نيز در ضمن ممدوحين محدّثين مذكورش داشته است.
نزد علماى عامّه نيز ممدوح و به فقاهت و وثاقت و وفور علم و جلالت قدر موصوف و گاهى او را با «ابن عباس ثانى» ملقّب داشته و از اكابر تابعينش شمرده و گويند پانصد صحابى را ملاقات كرده است، بلكه اركان علماى اسلام را منحصر به چهار تن دانند:
محكول در شام، ابن المسيب در مدينه، حسن بصرى در بصره و شعبى در كوفه، لكن نزد اكثر علماى خاصّه مطعون و مردود و مطاعن بسيارى دربارۀ وى منقول و از طرف عبدالملك بن مروان و وليد بن عبدالملك و يزيد بن عبدالملك ملقّب به «ناقص» متصدى قضاوت كوفه بوده است.
ولادت عامر شعبى به سال نوزدهم يا بيستم هجرت در كوفه، وفاتش نيز به سال 103 يا 104 يا 105 يا 106 يا 107 ه. ق در كوفه به موت فجأه وقوع يافته است. به قول شعرانى، از كلمات اوست: «ايّاكم والقياس فى الدّين فانّ من قاس فقد زاد فى الدّين».
با وجود اين، بسط زائد را موكول به محل خود داشته و فقط يك قضيۀ طريفه و نادره را مذكور مى داريم:
ابن خلّكان در وفيات الاعيان، ضمن شرح حال عبدالملك بن عمير 223 بن سويد بن حارثۀ كوفى گويد كه او بعد از شعبى به قضاوت كوفه منصوب شد. از اخبار طريفه اش آنكه گويد: «در قصر كوفه نزد عبدالملك بن مروان، خليفۀ اموى، بودم كه سر مصعب بن زبير را آورده و برابر او گذاشتند؛ پس من مضطرب و پريشان شدم. خليفه از سبب آن پرسيد. گفتم: در همين قصر در همين جا نزد عبيداللّه بن زياد بودم كه سر مبارك حضرت حسين بن على عليه السلام را آورده و در همين جا پيش او گذاشتند. بعد از مدتى باز در همين جا نزد مختار بن ابى عبيدۀ ثقفى بودم كه سر عبيداللّه را پيش او گذاشتند. بعد از مدتى باز در همين جا بودم. سر مختار را پيش مصعب ديدم و اكنون نيز سر مصعب را پيش تو مى بينم. عبدالملك خليفه، از كثرت تأثر در دَم برخاسته و امر كرد كه آن قصر را خراب كردند». بعضى از شعرا همين قضيه را نظم كرده است:
يك سره مردى ز عرب هوشمند *** گفت به عبدالملك از روى پند
روى همين مسند و اين تكيه گاه *** زير همين قبّه و اين بارگاه
بودم و ديدم بر ابن زياد *** آه چه ديدم كه دو چشمم مباد
تازه سرى چون سپر آسمان *** طلعت خورشيد ز رويش نهان
بعد ز چندى سر آن خيره سر *** بُد بر مختار به روى سپر
بعد كه مصعب سر و سردار شد *** دستكش او سر مختار شد
اين سر مصعب به تقاضاى كار *** تا چه كند با تو دگر روزگار
عبدالملك قاضى به سال 136 ه. ق در 103 سالگى درگذشت.
منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، [ج 2، ص 361-362]؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 265 و 311؛ شعرانى، عبدالوهاب، لواقح الأنوار في طبقات السادة الاخيار، ص 37؛ كتب رجاليه.
(بر وزن خجل) به معنى شخص بسيارموى است. در اصطلاح رجالى، يزيد بن اسحاق و برادرش، محمد، مى باشد و شرح حال ايشان موكول به علم رجال است و بعضى حرف دويم آن را غين نوشته اند.
224
شعرانى(1)
شافعى صوفى انصارى مصرى، معروف به «شعرانى» يا «شعراوى»، مكنّى به «ابوالمواهب»، از اكابر متصوّفۀ علماى شافعيّه قرن دهم هجرت مى باشد كه از تلامذۀ جلال الدين سيوطى و زكريّاى انصارى بود. بعد از تكميل علوم شرعيّه، قدم به دايرۀ سير و سلوك گذاشت. اصول تصوف و فنون طريقت را از شيخ على خواص و شيخ محمد شناوى فراگرفت. قطع علاقه از همه چيز نمود و لباس كهنه پوشيد. روزۀ زياد
1) . شعرانى: منسوب است به شعران و آن به نوشتۀ نامۀ دانشوران، از توابع شهرزور است. در مراصد گويد: شعران (به كسر اول) از جبال بنى تهامه و (به فتح آن) كوهى است در موصل و به قول بعضى، در نواحى شهرزور است. نيز گويد كه شهرزور ناحيه اى است واسع در بلاد جبال، مابين اربل و همدان كه مردمانش تماماً اكراد و در نزديكى قصبه و مركز آن كوهى است معروف به «شعران». «شعرانى» در اصطلاح رجالى، ابوطالب ازدى و قاسم يقطينى مى باشد و شرح حال ايشان در آن علم است. (مؤلف)
مى گرفته و تأليفات بسيارى دارد:
وفات شعرانى به سال 973 ه. ق در 62 سالگى در قاهره واقع گرديد.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 162؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1129.
شعرانى، محمد بن حسن --> دارقطنى، محمد بن حسن
225 شعراوى --> شعرانى، عبدالوهاب بن احمد بن على
اصفهانى، از مشايخ عرفاى اصفهان مى باشد كه تذكرۀ موسوم به گنج شايگان را تأليف داده و از اشعار اوست:
خوش نكو رفت مه روزه و عيد آمد باز *** خوش تر از عيد به عيدى است در ميكده باز
بانگ تكبير مرا رهبر مقصود نگشت *** مطرب از خانۀ خمار برآورد آواز
بر در ميكده ام روى نياز است امروز *** رفت روزى كه به محراب بدم روى نياز
وفات شعرى به سال 1270 ه. ق واقع گرديد.
منابع: هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 2، ص 246.
اصفهانى، از شعراى نامى ايرانى مى باشد كه در طب و علوم حكمت الهى و طبيعى نصيبى وافر داشته و به طريقۀ قدما نيك آشنا بود. در سال 1225 يا 1260 ه. ق وفات يافته و از اوست:
بود گر فى المثل حسّاد و اعداى تو را مسكن *** چو آب اندر بر آهن چو نار اندر دل خارا
به گاه قهر و وقت كين، كنى از تيغ زهرآگين *** ز صلب آن و بطن اين، به يك دم هر دو را پيدا
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2861؛ هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 2، ص 261.
شعلۀ نار، على بن حسن --> ابن عساكر، على بن حسن
1708-1710. شعورى، حسن (... - 1105 ه. ق)
حلبى، از مشاهير ادباست كه در حلب متولد شده و به استانبول رفت. در سلك منشيان دولتى منسلك شد. در رشتۀ معارف مشهور و از تأليفات و آثار قلمى اوست:
صاحب ترجمه در سال 1105 ه. ق درگذشت.
مخفى نماند كه دو تن از شعراى ايرانى اواخر قرن يازدهم هجرت نيز به همين عنوان (شعورى) مشهور هستند، ولكن نام و زمان وفات و مشخّص ديگرى از هيچ كدام به دست 226 نيامد. يكى از مردم مشهد مى باشد و از اشعار اوست:
تا كى هوس عشرت آماده كنى *** ميل مى ناب و ساقى ساده كنى
خم گشت قدت ز بار عصيان مى كوش *** چون شيشه كه پهلو تهى از باده كنى
ديگرى نيز كاشانى و خوش طبيعت و قصايد و غزليّاتش قريب به شش هزار بيت بوده و از اوست:
آن زمانم كه حسرت نان بود *** جاى نانم به كام دندان بود
اين زمانم كه نان در انبان است *** جاى دندان به جا همه نان است
ايضاً
چندين چه غم جان و تنت بايد خورد *** چون من ز توام غم منت بايد خورد
امروز غمم نمى خورى معذورى *** فردا غم غم نخوردنت بايد خورد
ايضاً
هركه در او جوهر انصاف نيست *** آب سرچشمۀ اوصاف نيست
منابع: مرادى، محمدخليل، سلك الدرر في اعيان القرن الثاني عشر، ج 2، ص 36؛ نصرآبادى، محمدطاهر، تذكرۀ نصرآبادى، ص 295.
شعيرى، ابراهيم
شعيرى، اسماعيل بن ابى زياد سكونى
شعيرى، بشار
شعيرى، امية بن عمر
شعيرى، زكريا بن يحيى
شعيرى، عبداللّٰه بن محمد
شعيرى، محمد بن مروان
(هفت شخص مذكور) مصطلح رجال بوده و شرح حال ايشان موكول به علم رجال است.
شغر --> شعر
شرح حالش موكول به كتب رجاليّه است.
يا سيد امير مظفر بن محمد، حسينى اصفهانى، ملقّب به «شرف الدين»، مشهور به «شفايى» و گاهى به «حكيم شرف الدين» و حكيم شفايى و «شرف الدين مظفّر» موصوف، از افاضل اطبّاى نامى عهد شاه عباس ماضى مى باشد كه در اصول طبابت در نهايت مهارت بود. سال ها در اصفهان به وظايف معالجه و طبابت قيام نمود. ميرداماد
نيز بسيارش مى ستوده و در نزد سلطان و اهل دربار و طبقات ديگر بسيار محترم و معزّز و مورد اكرامات فوق العادۀ عموم بوده است؛ حتى وقتى در اثناى راه بدان شاه برخورده و شاه خواست كه به جهت احترام وى، پياده شود. حكيم مانع شد، ولكن امراى حاضر ركاب، تماماً از مركب پياده شدند تا حكيم درگذشت. 227 حكيم شفايى علاوه بر اصول طبابت، در فنون حكمت هم خبير بود، بلكه قريحۀ شعريه اى نيز در غايت جودت و متانت داشت. با محتشم كاشانى هم ملاقات نمود؛ بااين همه، مراتب فضل و حكمتش با طبابت مستور، طبابتش نيز با شاعرى اش محجوب، عظمت شاعرى اش هم با كثرت هجوگويى، كه عادتش بوده، موهون و در پردۀ خفا بود، لكن در اواخر عمر موفق به توبه شده و از هجوگويى منصرف گرديد. از تأليفات و آثار قلمى حكيم شفايى است:
در رياض العارفين گويد: كمال فصاحت و بلاغت اين حكيم، از مثنوى نمكدان حقيقت ظاهر مى شود و از غايت لطافت آن است كه اغلب مردم آن را از حكيم سنائى دانند و خود صاحب رياض بعد از اين جمله، از حكيم شفايى بودن آن را تأييد كرده است. از اشعار همين نمكدان حقيقت است:
بر جبين دارم از خرد نسبى *** داغ طوق محمّد عربى
هيچ كس را چو او ندارم دوست *** كه سزاوار دوستدارى اوست
زده در پيشگاه آگاهى *** كوس تفريد لى مع اللهى
بود بزم يگانگى را شمع *** شد از آتش مقام جمع الجمع
هرچه گفت، از شهود مطلق گفت *** «من رآنى فقد راى الحق» گفت
بر سر خلق بود ظل اللّه *** سايه را سايه كى بود همراه؟
بعد حمد محمد آن كه ولى است *** ثالث خالق و رسول، على است
عقل و برهان و نفس و امر گواست *** كآن دو را غير اين سيم نه رواست
چون گروهى يگانه اش ديدند *** به خداييش مى پرستيدند
حبّذا پايۀ بلند كمال *** كه شود مشتبه به حق متعال
ديد معبود را به ديدۀ جان *** نپرستيد تا نديد عيان
در نماز آن چنان ز جا رفتى *** كه دعاوار بر سما رفتى
بود غفلت ز سلخ پيكانش *** كه به تن بود آن نه بر جانش
228 چون هواى شكست عزّى كرد *** مصطفى كتف خويش كرسى كرد
آنكه مهر نبوّتش خوانى *** جاى پاى على است تا دانى
بُد سر مصطفاش بر زانو *** سجده ناكرده مهر رفت فرو
دعوتش را خدا اجابت كرد *** ردّ خورشيد يك دو نوبت كرد
حكيم شفايى به سال 1037 يا 1038 ه. ق وفات يافت و ملاّ عرشى در تاريخ آن گفته است: «به شاه دين شفايى داد جان را».
منابع: نصرآبادى، محمدطاهر، تذكرۀ نصرآبادى، ص 211؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2850؛ هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 366؛ هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 2، ص 21.
شفروه --> شرف الدين شقروه
از مشاهير خطّاطين ايرانى و از سادات هرات و مخترع خط شكسته معروف بوده كه درويش عبدالمجيد سالف الترجمه تكميلش كرده و به حدّ كمالش رسانيد. خط شكستۀ خود شفيعا بازار خط خوبان را شكست و بنابر تصديق بعضى از اهل فن، چند سطرى در كاغذ حلوا نوشته است كه حمل بر اعجازش توان كرد. از اشعار شفيعاست:
نسيم مى رسد از كوى آن نگار امروز *** به ديده نور نظر مى دهد غبار امروز
بنفشۀ خط و ريحان زلف و غنچۀ لب *** به روى يار شكفته است نوبهار امروز
وفات شفيعا به سال 1081 ه. ق در 85 سالگى به مرض كوفت در مشهد مقدّس رضوى واقع شد. اسم اصلى يا تخلّص بودن «شفيعا» و مشخّصات ديگر به دست نيامد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2863؛ نصرآبادى، محمدطاهر، تذكرۀ نصرآباى، ص 406.
شفيعى، امير حسين بن محمد --> معمّايى
شاعرى است مشهور از ايل اسپرلوى شقاقى، مابين دو محال سراب و گرم رود از نواحى تبريز آذربايجان كه مدت ها مداحى مى كرد. مردم را با هجويّات خود مى آزرد.
گستاخى و بى مبالاتى او مشهور بود. بيشتر خود را نيز بد مى گفت و از اشعار اوست:
229 رمح تو و تيغ تو و تير تو *** همچو قد و ابرو و مژگان يار
مهر تو در چشم مواليت نور *** قهر تو در جان اعاديت نار
از سُم رخشت چو بيفتاد نعل *** از سر كويت چو برآيد غبار
ديدۀ مه جست از اين توتيا *** گوش فلك يافت از آن گوشوار
ايضاً
خط قلعه اى است محكم دست اندر اوست ياغى *** سركار بدنويسان مهدى بگ شقاقى
ايضاً
پيغمبر ما داده ز دجّال نشان ها *** تا امّت مرحومه در اضلال نباشد
اين مهدى يك چشم كه آمد به صفاهان *** اى قوم ببينيد كه دجّال نباشد
در سال 1214 ه. ق در عراق يا اصفهان درگذشت.
منابع: هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 2، ص 488.
شرح حالش موكول به علم رجال است.
شقروه، شرف الدين --> شرف الدين شقروه
شقروه، ظهيرالدين --> ظهيرالدين شقروه
شقرى، اصرم
شقرى، اسامة بن اجدرى
(دو شخص مذكور) موكول به علم رجال هستند.
شقوره --> شقروه
پسر ابراهيم، كنيه اش «ابوعلى»، اصلش از بلخ، نامش همين «شقيق» مى باشد كه
به جهت تبادر لقب به طور اجمال نگارش مى يابد. وى از اكابر مشايخ خراسان است.
نخستين كسى است كه علم طريقت و اصول تصوف را در آن نواحى نشر داد. در اين رشته مريد و تربيت شدۀ ابراهيم ادهم بوده و اصول طريقت را از وى ياد گرفت.
گويند كه فيض حضور حضرت باقر عليه السلام را دريافته، بلكه به زعم بعضى، به خدمت حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام نيز مشرّف، بلكه از تلامذۀ آن حضرت بود و اخبار و احاديثى نيز از آن حضرت روايت نموده است (والعهدة عليه) و موافق آنچه در ديوان المعصومين از نور الابصار شبلنجى نقل كرده ايم، كرامتى نيز از آن حضرت در راه مكّه ديده است. ورع و تقوا و اكمليّت شقيق در فنون طريقت و مراتب عرفان، مسلّم فرقۀ متصوفه مى باشد. 230 پير و مرشد حاتم اصم سالف الترجمه بود. كلمات عارفانۀ بسيارى از وى منقول است. در اثناى مسافرت مكّه در بغداد بعد از دعوت، با هارون ملاقات و به درخواست خود هارون نصايح بسيارى براى وى كرده است.
در سبب توبه و قدم به دايرۀ سير و سلوك گذاشتن شقيق، گويند كه در بدايت حال بسيار ثروتمند بود. براى تجارت سفرها مى نمود. در يكى از آنها در تركستان، گذارش به بتخانه اى افتاد. به عالم و پيشواى بت پرستان يا به بت پرستى كه پيش بت مى ناليد و عرض حاجت مى نمود، گفت: «چرا از اين بى جان حاجت مى طلبى كه اينها همه باطل است و تمامى عالم را خالقى هست بى نظير و رزّاق برنا و پير، حىّ و قيّوم و قاضى الحاجات». گفت: «قول تو مخالف فعل توست. اگر مطلب چنين است، پس چرا براى تحصيل معاش اين قدر تلاش مى كنى؟ شهر به شهر مى گردى و نفس خود را به رنج و تعب مى اندازى». شقيق بسيار متألّم شد. از آنجا برگشت و تمامى دارايى خود را صدقه كرد و به تحصيل علم پرداخته و قدم به دايرۀ سير و سلوك گذاشت تا به مقامى عالى رسيد. از اشعار شقيق است:
صوفى كه به خرقه دوزى اش بازارى است *** گر بخيه به فقر مى زند خوش كارى است
ور خواهش طبع، دست او جنباند *** هر بخيه و رشته اش بت و زنّارى است
چنانچه اشاره شد، شقيق كرامتى در راه مكّه از حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام ديده است كه خلاصۀ آن را زينت بخش اين اوراق مى نمايد: در نور الابصار شبلنجى و كشف الغمّۀ على بن عيسى اربلى و شرح شافيۀ سيد محمد بن اميرالحاج، از شقيق نقل كرده اند كه به عزم حجّ بيت اللّه بيرون شدم. در منزل قادسيه به جماعت حجّاج كه با وضعيّات
گوناگون راه پيماى زيارت خانۀ خدا بودند، نگاه مى كردم. در آن اثنا جوانى ديدم زيبا و لاغر و گندم گون كه لباسى پشمينه در بر داشته و تنها نشسته بود. شقيق گويد: تصور كردم كه يكى از صوفيّه است و مى خواهد در اثناى راه اسباب زحمت ديگران باشد. به طرف وى رفته و تصميم دادم كه توبيخ و ملامتش كنم. چون نزديك شدم، فرمود: يا شقيق! «اِجْتَنِبُوا كَثِيراً مِنَ اَلظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ اَلظَّنِّ إِثْمٌ» (حجرات، 12). من در عجب مانده و گفتم اين شخص، بندۀ صالحى است كه اسم مرا برزبان آورد و از سرّ 23(1) قلبى من خبر داد. بايد پيش او بروم و از آن گمان بد خودم كه در حق وى كرده بودم، حلّيّت خواسته و التماس دعايى نمايم، لكن ديگر نديدم تا در منزل وادى فضه مشغول نمازش ديدم.
منتظر بودم كه بعد از نماز پيش او رفته و استحلال نمايم. به مجرّد اتمام نماز، به من توجه كرده و فرمود: يا شقيق! «وَ إِنِّي لَغَفّٰارٌ لِمَنْ تٰابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صٰالِحاً ثُمَّ اِهْتَدىٰ» (طه، 8(2)؛ پس بلند شد و رفت. من خيال كردم اين شخص از ابدال است كه دو مرتبه از سرّ درونى من خبر داد تا در منزل ابواء ديدم كه همان جوان در كنار چاهى ايستاده است.
ظرفى كوچك كه در دست داشته، در چاه افتاد؛ پس به گوشۀ چشم نظر به سوى آسمان كرده و اين شعر را خواند:
انت ربى (شربى خ ل) اذا ظمأت الى الما *** ء و قوتى اذا اردت الطعاما
پس گفت: «الهى و سيّدى ما لى سواك فلا تعد منيها». شقيق گويد: پس واللّه ديدم كه آب ته چاه بالا آمد تا به سر چاه رسيد و همان ظرف نيز روى آب بود؛ پس آن شخص ظرف را برداشته و وضو گرفت و چهار ركعت نماز خواند و به طرف تلّ ريگى رفت.
با كف دست خود از آن ريگ توى آن ظرف ريخته و حركت داده و مى خورد؛ پس من نزد وى رفتم. بعد از سلام، زيادتى آن آب را درخواست كردم. گفت: «يا شقيق! هميشه نعمت هاى خداوندى در ظاهر و باطن به من متواتر مى باشد. دربارۀ خداى خود خوش گمان باش». بعد از آن، آن ظرف را به من داد و خوردم. ديدم كه قاووت مخلوط به شكر است كه در تمامى عمر خودم طعامى لذيذتر از آن نخورده بودم و بعد از خوردن آن سيراب و سير شدم؛ به طورى كه تا چند روز ديگر همچنان سير و سيراب ماندم و اصلاً ميل آب و طعام نداشتم. ديگر بار آن شخص را نديدم تا در مكّه ديده و سراغ كردم كه كيست. گفتند كه موسى بن جعفر عليهما السلام است. بالجمله، اين كرامت به كتاب كرامات الاولياى رامهرمزى، مثير الغرام ابن الجوزى و بعضى ديگر از كتب عامّه و
خاصّه منسوب است و بعضى از شعرا نظمش كرده اند:
سل شقيق البلخى عنه بما شا *** هد منه و ما الذى كان ابصر
قال لما حججت عاينت شخصا *** ناحل الجسم شاحب اللون اسمر
سائرا وحده و ليس له زا *** د فما زلت دائبا اتفكر
و توهمت انه يسئل النا *** س و لم ادر انه الحج الاكبر
232 ثم عاينته و نحن نزول *** دون فيد على الكثيب الاحمر
يضع الرمل فى الاناء و يشر *** به فناديته و عقلى محير
اسقنى شربة فلما سقانى *** منه عاينته سويقا و سكر
فسئلت الحجيج من يك هذا *** قيل هذا الامام موسى بن جعفر
وفات شقيق به سال 153 يا 174 و يا 184 و يا 194 يا 195 ه. ق واقع و يا به نوشتۀ مجالس المؤمنين و بعضى ديگر در تاريخ دويمى مذكور (قعد) در ماوراءالنهر (تركستان) مقتول و قبرش نيز در ختلان در قرب سمرقند از بلاد تركستان است. مادّۀ تاريخ او بنابر قول سومى، جملۀ «هادى قدس» و «سلطان دل» و بنابر چهارمى، كلمۀ «صدق» و «مطلب جان جهان» و بنابر پنجمى، كلمۀ «صادق» يا «قاصد» مى باشد.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 328؛ هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 1، ص 304؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 245؛ هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 156؛ شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 126؛ لاهورى، غلام سرور، خزينة الاصفياء، ج 2، ص 133؛ شعرانى، عبدالوهاب، لواقح الأنوار في طبقات السادة الاخيار، ج 1، ص 65؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2863.
كابلى، از سلسلۀ نقشبنديّه بوده و همواره به تصفيۀ باطن اشتغال داشت. در اواخر قرن يازدهم هجرت مى زيسته و داراى طبع شعر خوبى هم بود. از فرط شكسته نفسى، خود را به «شكسته» تخلّص مى كرده و از اوست:
كارى كه به اختيار كرديم *** ترك همه كاروبار كرديم
سررشتۀ عمر بود كوتاه *** پيوند به زلف يار كرديم
بسيار قلم شكسته سر شد *** تا نامه سياه كار كرديم
سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: لودى، شيرعلى خان، مرآت الخيال، ص 204.
تبريزى، از شعراى اوايل قرن حاضر چهاردهم هجرت مى باشد كه با راجى سالف الترجمه و لعلى آتى الترجمه و نظاير ايشان معاصر بود. در مراغه سكونت داشته و ديوانش به سال 1321 ه. ق در تبريز چاپ شد كه حاوى قطعات و غزليّات و مدايح و انواع شعرى ديگر به هر دو زبان فارسى و تركى آذربايجانى است. در تاريخ ولادت پسر جمال نام خود، 233 كه در سال 1303 ه. ق متولد شده، گويد:
به فضل خداى جهان درگذشت *** ز سنّ شكوهى چو پنجاه وهشت
خدايش كرم كرد طفلى كه شد *** سيه چشم او، رشك آهوى دشت
رقم زد قلم خوش به تاريخ او *** «جمال جمال عالم افروز گشت»(1)
در همين سال به مكّه رفته و در تاريخ آن نيز گويد:
چه شرافت مرا جز اين تاريخ *** «اشرف الحاج شد شكوهى دل»(2)
در مرثيۀ معاصر مذكورش، راجى سالف الترجمه كه در درياى جدّه غرق شده بود، بعد از رسيدن نامۀ فوت او به تركى آذربايجانى گويد:
اى پيك بدخبر ملك الموت سن نه سن *** بى نطق ايلدون منى بى اختيار هم
واردور نه شرح محنت عظمى بو نامه ده *** كيم دوديله بوناميه عنوان اولوپ رقم
كاتب نيجه بونقل جهانسوزى ثبت ايدوپ *** كاغذ آلشميوپ عجبا يانميوپ قلم
راجى غريق اولدى شكوهى مگر سنون *** طوفانه گلدى گوشۀ چشم ترونده نم
سن آب ايچنده ايتدون اگر غوطه راجيا *** من رشته وار آتش هجرونده پيچ و خم
وفات شكوهى به سال 1314 ه. ق در 69 سالگى واقع گرديد.
منابع: شكوهى، مهدى، ديوان شعر؛ اطلاعات متفرقه.
اصفهانى، از عرفاى قرن سيزدهم هجرت مى باشد كه با رضاقلى خان هدايت (متوفّى در حدود سال 1290 ه. ق) معاصر و مدتى در شيراز با وى معاشر بود. مدت ها براى
ديدار دراويش و عرفا سياحت ها كرد. فارس و كردستان و عراقين عرب و عجم را ديده و خط شكسته را نيز خوب مى نوشته و از اوست:
رشته برپا و سر رشته به دست صيّاد *** هم گرفتارم و هم طرفه شكارى دارم
سال وفاتش معلوم نيست، لكن در زمان هدايت مذكور در هند وقوع يافته است.
منابع: هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 456.
234 1718. شكيب، ملا محمدعلى (قرن 12 ه. ق)
شيرازى، معروف به «سكّاكى»، از افاضل وقت خود بود. در هر دو قسمت علوم عقليّه و نقليّه نصيبى وافر داشت. به خدمت جمعى از عرفا و اهل طريقت نيز رسيد. طريقت سلسلۀ ذهبيّه را برگزيد و لباس فقر پوشيد. بالاخره در استيلاى افغان در شيراز زخمى كارى خورد و عاقبت در اثر همان صدمه در شصت سالگى درگذشت. سال وفاتش به دست نيامد و از اوست:
دو عالم را جزاى قاتل من ده خداى من *** كه بس باشد همين ذوق شهادت خون بهاى من
چو نفى نفى اثبات است از كشتن نمى ترسم *** بقاى من چو شمع كشته باشد در فناى من
گذشتن از شراب دهر نبود پيش من مشكل *** كز آب هفت دريا تر نگردد پشت پاى من
بدن مصر و هوا فرعون و هامان نفس و من موسى *** خيال و وهم ها سحر و دليل من عصاى من
چو نور و سايه مى خواهد دلم تا متّصل باشد *** سر من در كنار او سر او در كنار من
چون پدرش شمشيرساز و كاردگر بوده، از اين جهت، او را «محمدعلى سكّاكى» گويند كه منسوب به سكّاك به معنى مذكور است.
منابع: هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 162؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2865.
از شعراى نامى قرن دهم هجرى تبريز مى باشد كه در رشتۀ شاعرى مقامى بس عالى داشت. اشعارش در تبريز و نواحى آن مشهور بود. در عهد شاه تهماسب اوّل وارد قزوين شد. اتفاقاً شعراى وقت درصدد جواب گفتن اين مطلع حسن دهلوى بوده اند:
اى شهد نوشين لبت پاك از همه آلودگى *** بنشين كه تا باز ايستد چشمم ز خون پالودگى
شكيبى نيز اين جواب را گفت:
گل گل شده پيراهنم از درد مى پالودگى *** گل هاى رسوايى شكفت آخر از اين آلودگى
اينك مورد پسند شد و خواجه اسماعيل گيلانى دويست مثقال طلا جايزه اش داد.
شكيبى به سال 971 ه. ق در تبريز وفات يافت و در قبرستان سرخاب مدفون شد و يا به نوشتۀ بعضى، وفاتش در شيراز وقوع يافته است و تعدد شاعر متخلّص به «شكيبى» ممكن و اشتباه شكيبى تبريزى به شكيب شيرازى فوق الذكر نيز محتمل است كه بعد از مدتى 235 مشتبه به يكديگر بوده باشند.
منابع: اطلاعات متفرقه.
شرح حالش موكول به رجال است.
شلمغانى(1)
مكنّى به «ابوالحسن»، معروف به «ابن ابى العزاقر»، يكى از آن چند تن مى باشد كه در زمان غيبت صغرى (260-329 ه. ق) ادّعاى بابيّت و وكالت و سفارت از طرف قرين الشّرف حضرت ولىّ عصر - عجل اللّه فرجه - نمودند و مقالات منكر از ايشان ناشى شد و در سال 322 ه. ق توقيع رفيعى به لعن و برائت از ايشان صادر گرديد.
شلمغانى در بدايت حال حسن العقيده و مستقيم الطريقه و از اعيان شيعۀ اماميّه بود.
پس از آنكه حسين بن روح به سفارت خاصّۀ آن حضرت منصوب گرديد. حسد بر وى غالب آمد. ترك مذهب حق را گفت. به حلول و تناسخ معتقد شد و ترك عبادات و نكاح محارم را واجب نمود و مقالات منكر بسيارى، كه قلم از نگارش آنها شرم دارد، اختراع نمود.
احمد رفعت گويد: پس از اختراع مذهب تناسخ، از طرف حكومت تعقيب شده و به موصل فرار كرد. به فاصلۀ چند سالى باز به بغداد برگشته و مدتى متوارى بود. پس به ادّعاى ربوبيّت آغاز كرد. عجب تر آنكه ابراهيم بن محمد بن عون، حسين بن قاسم
1) . شلمغانى: (به فتح اول و ثالث كه حرف غين است) منسوب به ناحيه اى است از نواحى واسط و هم ديهى است از آن ناحيه. (مؤلف)
(وزير مقتدر عباسى) و گروهى ديگر نيز از عقلاى وقت بدو گرويدند تا در سال مذكور، كه عهد خلافت راضى باللّه و وزارت ابن مقله بوده، دستگير و زندانى گرديد.
در خانه اش پاره اى اوراق و كتب داير بر مذهب باطل وى با خط خود او و حسين بن قاسم مذكور به دست آمد. شلمغانى به نوشته هاى خود اقرار آورد، ولى فكر مذهبى خود را انكار كرد و همچنان اظهار اسلام مى نمود؛ پس ابن ابى عون و ابن عبدوس را كه 236 از جملۀ تابعين و فريفتگان وى بوده اند، با خودش در محضر خلافت احضار كردند.
محض به جهت تحقيق برائت ايشان از آن عقايد منكر، مأمور به سيلى و گردنى زدن بر معبود خودشان گرديدند. ابن عبدوس از خوف جان، ناچار يك گردنى زد.
ابن ابى عون نيز خواست كه سيلى بزند. در اثر رسوخ آن اعتقاد باطل خود كه به شلمغانى داشته، دستش مرتعش شد و خوددارى كرده، سر و ريش او را بوسه داد.
«الهى» و «سيّدى» و «رازقى» گفته و عرض بندگى نمود.
اينك خليفه از شلمغانى پرسيد كه اگر تو دعوى خدايى نداشتى، پس اين حرف ابن ابى عون از چه راه است؟ گفت كه من مسئول گفتۀ او نيستم. خدا گواه است كه من دعوى خدايى نكرده ام؛ بااين همه، اين گونه حرف ها پرده پوش فضاحت هاى وى نشد. در همان سال مذكور 322 ه. ق خود وى و عبد حقيقى او، ابن ابى عون، را به فتواى فقهاى وقت به دار كردند و جسدشان را سوزاندند و بعد از مدتى حسين بن قاسم مذكور را نيز در رقه كشته و سرش را به بغداد آوردند. شلمغانى در تكليف و امامت و بدا و مشيّت تأليفاتى دارد كه در زمان استقامت مذهب نوشته است. در نخبة المقال گويد:
والشلمغانى بن ابى العزاقر *** كان جليلا و غوى فى الاخر
منابع: رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 6، ص 163 و 205؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 2، ص 336 و ج 4، ص 406.
يا
1) . شلوبين يا شلوبينى: در روضات، ضمن شرح حال ابوعلى عمر بن محمد گويد: شلوبين (به فتح اول و ضم لام و كسر باء و سكون ياى حطى و نون آخر) در لغت اندلس، به معنى ابيض اشقر است و گاهى در آخر آن، حرف ياى نسبت نيز افزوده و «شلوبينى» گويند. ظاهر اين جمله آنكه ابوعلى عمر بن محمد را «شلوبين» گفتن از باب صفت و به جهت ابيض اشقر بودن وى بوده است. «شلوبينى» گفتن نيز از راه نسبت به همان معنى مذكور مى باشد. از قاموس نقل كرده كه شلوبين يا شلوبينه شهرى است در مغرب زمين كه ابوعلى نحوى شلوبينى نيز از آنجاست و صريح اين جمله آنكه ابوعلى را اصلاً «شلوبين» نگفته، بلكه فقط از راه نسبت (نه صفت) «شلوبينى» گويند. بارى، بعضى از ادبا را كه به همين عنوان (شلوبين يا شلوبينى) معروف هستند، اجمالاً مى نگارد و همين عنوان در صورت نبودن قرينه، راجع به عمر بن محمد مذكور ذيل است. (مؤلف)
237 1721. شلوبين، عمر بن محمد بن عبداللّه (... - 645 ه. ق)
اندلسى، اشبيلى المولد والمدفن، ازدى القبيله، ابوعلى الكنيه، شلوبين يا شلوبينى الشهره، از اكابر نحويّين اواسط قرن هفتم هجرت مى باشد كه در رشتۀ خود نظير ابوعلى فارسى و از ائمّۀ نحو و علوم عربيّه معدود بود و اكثر افاضل وقت از تلامذۀ وى مى باشند. گاهى در مقابل محمد بن على شلوبين ذيل، او را مقيد به «كبير» كرده و «شلوبين كبير» گويند و از تأليفات اوست:
وفات او به سال 645 ه. ق در شهر اشبيليه در 83 سالگى واقع گرديد.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 163؛ شُمّنى، احمد بن محمد، المنصف من الكلام على مغنى ابن هشام، ص 12؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 330 و 501؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 416.
شلوبين كبير --> شلوبين، عمر بن محمد بن عبداللّٰه
انصارى، مالقى اندلسى، مكنّى به «ابوعبداللّه»، مشهور به «شلوبين» يا «شلوبينى»، نيز مثل عمر بن محمد شلوبينى فوق از اكابر نحويّين بود. گاهى به جهت امتياز از وى مقيّد به صغيرش نموده و «شلوبين صغير» گويند. او از تلامذۀ ابن عصفور، مرجع استفادۀ جمعى از اكابر وقت، شارح ابيات كتاب سيبويه بوده و در سال 660 ه. ق درگذشت.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 501، س 23.
شلوبينى صغير --> شلوبين، محمد بن على بن محمد
شلوبينى، عمر --> شلوبين، عمر بن محمد بن عبداللّٰه
شلوبينى كبير --> شلوبين، عمر بن محمد بن عبداللّٰه
شلوبينى، محمد --> شلوبين، محمد بن على بن محمد
از مخضرمين شعراى عرب مى باشد كه هر دو دورۀ جاهليّت و اسلام را ديده است. به «شماخ» ملقّب بود. در واقعۀ قادسيه يا در زمان عثمان در غزوۀ موقات شهيد شد.
ديوان شماخ هم با شرح احمد بن امين شنقيطى در قاهره چاپ شده است.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1141.
238 1724. شماع، شيخ عمر بن احمد (... - 936 ه. ق)
صاحب كتاب سفينة نوح مى باشد كه در سال 936 ه. ق درگذشت.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 163.
شمسا، محمد شمس الدين گيلانى --> ملاّ شمسا
بن نصر بن صالح، بخارى حلوانى، فقيه حنفى و از تأليفات اوست:
وى به سال 448 يا 449 ه. ق درگذشت. اما حلوانى منسوب به عمل حلوا و يا خريد و فروش آن بوده و در ما قبل آخر آن هريك از نون و همزه درست است. از قاموس نقل شده كه «حلوان» نام يك شهر و دو قريه مى باشد، لكن نسبت عبدالعزيز همانا به عمل حلواست.
منابع: لكنوى، ابوالحسنات محمد عبدالحى، الفوائد البهيّة فى تراجم الحنفيّة، ص 95.
شمس الائمه، محمد بن احمد بن ابى بكر سرخسى --> سرخسى، محمد بن احمد
شمس الائمه، محمد بن يوسف كرمانى --> شمس الدين، محمد بن يوسف
يا محمد بن على بن ملك داد تبريزى، ملقّب به «شمس الدين»، معروف به «شمس تبريزى»، از اكابر و مشاهير عرفا و صوفيّه مى باشد كه در اصطلاح عرفا و اهل طريقت به «شمس الحق» موصوف است. از ركن الدين سجاسى، خليفۀ خليفۀ ابوالنجيب سهروردى، اخذ فنون طريقت نمود. غايت شهرت او كه در طى مراحل عرفانى در تمامى السنه دارد، مغنى از اطناب در اين باب مى باشد.
ملاّى رومى، محمد بلخى، در تمامى فنون طريقت مريد و تربيت شدۀ شمس تبريزى است. شمس در اوايل به قونيه، كه مسكن ملاّى روم بوده، رفت. در درس وى، كه در كنار حوضى مشغول تدريس طلاّب بوده، حاضر شد و از چند كتابى كه در پيش او بوده، استفسار نمود. ملاّ گفت كه اين قيل و قال است؛ پس شمس آنها را در دست گرفته و در حوض انداخت. ملاّ از وقوع اين حال بسيار پرملال شد و گفت: «اى درويش! اين چه كارى بود كه كردى كه 239 بعضى از آنها فوايد پدر من است و بازيافتن آنها ديگر ممكن نيست». چون شمس اضطراب او را ديد، دست در آب كرده و همۀ كتاب ها را يكان يكان بيرون آورد؛ در حالى كه آب حوض اصلاً ضررى بدانها نرسانيده بود. ملاّ پرسيد كه اين چه سرّى است؟ فرمود كه اين حالى است؛ تو را از اين چه خبر؟ كنايه از آنكه تو آشنا نبوده و بيگانۀ اين عوالم هستى. پس از آن، ملاّ به مقامات عاليۀ عرفانى شمس معتقد و مريد او شد. صحبت و يگانگى را گرم داشتند و اين قضيه وسيلۀ ارشاد ملاّ شد و آن مرشد خود را نظماً و نثراً حضوراً و غياباً ستوده و در حق او گويد: «المولى الاعز الداعى الى الخير خلاصة الارواح سر المشكوة والزجاجة والمصباح شمس الحق والدين نور اللّه فى الاولين والآخرين» و نيز در اوايل دفتر اوّل مثنوى گويد:
شمس تبريزى كه نور مطلق است *** آفتاب است و ز انوار حق است
چون حديث روى شمس الدين رسيد *** شمس چارم آسمان سر دركشيد
واجب آمد چون كه بردم نام او *** شرح كردن رمزى از انعام او
مخفى نماند كه خود شمس شاعر نبوده و ديوانى هم كه به نام وى مشهور و در ايران چاپ شده، از همين مريد او، ملاّى رومى، است كه محض ايفاى وظيفۀ ارادت و ابقاى نام نيك پير و مرشد خود و اظهار قدردانى از حق ارشاد او يك قسمت از اشعار خود
را به نام وى منتشر ساخته است، ولى منظومۀ موسوم به مرغوب القلوب را، كه حاوى يك صدوسى بيت بوده و در تهران در آخر گلشن راز شبسترى چاپ شده، به خود شمس منسوب دارند.
شمس در اواخر تاب طعن علما را نياورده و از قونيه به شام رفت. ملا پسر خود، سلطان ولد، را (به شرحى كه در شرح حالش اشاره نموديم) فرستاد و باز به قونيه اش عودت داد تا در سال 645 ه. ق وفات يافت يا به دست علاءالدين محمد، پسر وسطين ملاّى رومى و يا به دست جمعى از متعصّبين قونيه، كه علاءالدين نيز يكى از ايشان بوده، مقتول شده. هريك از دو جملۀ «سلطان شمس الدين» و «شمس الدين معلى» مادّۀ تاريخ اوست. در آن حال شمس نعره اى برآورد كه همه شان بيهوش افتادند. پس از آنكه به هوش آمدند، غير از چند قطره خون چيزى نديدند و هريك از ايشان در اندك 240 زمانى به بلايى گرفتار و هلاك شدند و علاءالدين نيز در همان ايّام به علت جذام درگذشت و پدرش، ملاّى رومى، به جنازه اش حاضر نشد.
شمس نزد قبر بهاءالدين ولد، پدر ملاّى رومى و يا در مدرسۀ ملاّى رومى نزد قبر امير بدرالدين، بانى مدرسه، مدفون گرديد. در خزينة الاصفياء گويد: روضۀ شمس الدين تبريزى كه در ملتان مشهور است، شمس تبريزى مشهور نبوده و راجع به شمس الدين ملتانى است كه او از سادات موسوى و اولادش مذهب شيعه دارند و در لاهور و غيره به «سادات شمس» معروفند.
منابع: هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 1، ص 286؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2872؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 4، ص 148؛ لاهورى، غلام سرور، خزينة الاصفياء، ج 2، ص 268.
شمس الحق --> شمس تبريزى
شمس الدين، احمد بن حسين بن احمد --> ابن الخبّاز
شمس الدين، احمد بن خليل --> خويى، احمد بن خليل
شمس الدين، احمد بن سليمان يا احمد بن كمال --> ابن كمال
شمس الدين، احمد بن محمد --> سيواسى، شيخ احمد بن ابوالبركات محمد
شمس الدين، احمد بن محمد بن ابراهيم --> ابن خلكان
شمس الدين، احمد بن قاضى محمود خوارزمى --> قاضى زاده، احمد بن قاضى محمود
الصورة
شمس الدين سامى بيگ (58 و 59)
بن خالدبيگ بن دورمش بيگ، از اكابر و افاضل عثمانى قرن حاضر چهاردهم هجرى است كه روز چهارشنبه اوّل حزيران ماه سال 1266 رومى - مطابق 1850 م - در ناحيۀ فراشير از مادرش، امينه خانم، متولد شد. خواندن و نوشتن را در همان ناحيه از يكى از دوستان پدرش فراگرفت. از اوان كودكى شوق و هوس مخصوصى به خواندن و نوشتن داشته و به بازيچه هاى متداول اطفال رغبتى نمى نمود. به فرزندان خود مى گفته است كه اصلاً به خاطرش نمى رسد در كودكى بازى كرده باشد. در يازده سالگى به يانيه رفت.(1)241 به همراهى برادرش در مدرسۀ قيمنازيه داخل شد و به فاصلۀ چند سال در سال 1871 م (غضعا) تحصيلات آن مدرسه را به پايان رسانيد.
علاوه بر علوم متداولۀ عصرى، سه زبان فرانسه و ايتالى و يونان قديم و دو زبان عربى و فارسى را نيز از دو نفر مدرّس مشهور يانيه اخذ كرد. بعد از اندك زمانى در سال 1288 ه. ق رومى به استانبول رفته، به خدمت مطبوعاتى وارد شد.
به فاصلۀ چند سال در 34 سالگى امينه خانم، دختر سعادت افندى قاضى عسكر، را به عقد ازدواج خود آورده و چهار فرزند از وى به وجود آمد. دو پسر نيز از زنى ديگر كه بعد از وفات امينه خانم ازدواج كرده بوده، به وجود آمد. روز شنبه هيجدهم
1) . يانيه: شهرى است در سمت جنوبى ولايت اشقودره به مسافت هفت صد كيلومتر از جنوب غربى استانبول و دويست وده كيلومتر از جنوب غربى سلانيك كه طولش چهل ويك درجه و هيجده دقيقه و عرضش سى ونه درجه و چهل وهفت دقيقه و مركز ولايتى موسوم به همين اسم است. (مؤلف)
حزيران ماه سال 1320 رومى - مطابق 1904 م - در 54 سالگى در ناحيۀ ارنكوى نزديكى استانبول وفات يافت و در مقبرۀ جلو جامع صحراى جديد مدفون شد و پنجاه وچهار كتاب علمى در صفحۀ روزگار به يادگار گذاشت كه دوازده فقره هنوز چاپ نشده، ولى چهل ودو فقرۀ ديگر به طبع رسيده و از آن جمله شش مجلد بزرگ قاموس الاعلام است كه مشهور هر ديار بوده و از مراجع همين كتاب ريحانة الادب مى باشد.
منابع: دو فقره عكس و شرح حال فوق الذكر از شرح حال لاتينى سامى بيگ، كه ظاهراً چاپ بغداد بود، نقل شد.
242 شمس الدين، سيد عبدالحميد بن عيسى --> خسروشاهى
شمس الدين، عبدالرحمان بن محمد --> موفق الدين، عبداللّه بن احمد
شمس الدين، عبدالغفار يا عبدالغفور بن لقمان --> تاج الدين كردرى
شيرازى، از افاضل حكماى عصر خود و از اساتيد حافظ شيرازى، قوام الدين ابواسحاق و نظاير ايشان بود. سلطان محمد مظفّر به وى ارادت مى ورزيد. در علوم عقليّه و نقليّه بهره داشته و از اشعار اوست:
در دولت و محنت جهان هست زوال *** در صاف تو گر دُرد درافكند، منال
خوش باش و زمان به كام ياران گذران *** زيرا كه نماند اين جهان بر يك حال
در سال 772 ه. ق درگذشت.
منابع: هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 365.
شمس الدين، محمد جوينى --> صاحب ديوان، خواجه شمس الدين محمد
از افاضل زمان خود مى باشد كه به «شمس الدين» ملقّب و علم ظاهر و باطن را جامع بود. جمعى را تربيت نمود و كتاب مجمع البحرين نامى در علم شريعت و حقيقت از تأليفات او مى باشد و از اشعار اوست:
اين قطرۀ خون سيه قلب لقب *** گفتا كه منم محرم اسرار طلب
غم گفت كه در خون كشمش اوّل بار *** تا هر قلبى به لاف نگشايد لب
نيز در اندرز ملك تاج الدين، كه اخلاص تمام به وى داشته، گويد:
شاها بايد كز تو دلى كم شكند *** لطف تو هزار لشكر غم شكند
انديشه به كار دار كاندر سحرى *** يك آه هزار ملك درهم شكند
در كشف الظّنون گويد: «مجمع البحرين فى علم الحقيقة والشّريعة لشمس الدين محمد بن نصر السنجرى». ظاهر، آن است كه مرادش از محمد بن نصر همين محمد سيستانى سگزى 243 صاحب ترجمه بوده و سگزى را «سجزى» نيز گويند كه معرّب آن است و «سنجرى» گفتن او، چنانچه در نسخۀ كشف الظّنون موجوده در نزد اين نگارنده است، از اشتباهات مؤلف و يا كاتب و يا مطبعه مى باشد.
منابع: اين جمله از بعضى مسوده هاى خودم نقل شده و مدرك خصوصى از نظرم رفته است.
شمس الدين، محمد بن ابراهيم بن ساعد --> اكفانى، محمد بن ابراهيم بن ساعد
شمس الدين، محمد بن ابى بكر --> فراهى
انصارى دمشقى صوفى، معروف به «شيخ الربوة»، ملقّب به «شمس الدين»، مكنّى به «ابوعبداللّه»، از افاضل قرن هشتم هجرت مى باشد كه در 654 ه. ق متولد شد. در اثر زحمات بسيارى در علم رمل و اوفاق و ديگر علوم غريبه مهارت يافت. مدّعى علم كيميا نيز بوده و با ابوالفداء، مورّخ مشهور، معاصر و بسيار خوش محضر، مصاحبت او جالب فرح و سرور و خوشدلى بود. از كثرت ذكاوتى كه داشته، در هر علم تأليف كتاب مى كرد؛ اگرچه خارج از حدود اطّلاعات و معلومات وى هم بود. از صفدى نقل است يك تأليف او را كه در اصول دين بوده، ديدم. مذاهب را به يكديگر همچنين اشعرى را به معتزلى و صوفيّه را به حشويّه قاتى نموده بود و به يك طريقت استقامت نداشت. شمس الدين عاقبت به عرفان و علم حقيقت گراييد. به فقر و وحدت متحمّل و كثيرالالم بود. در ماه جمادى الاولى يا صفر از سال 727 ه. ق در صفد درگذشت. در آخر عمر كر و ناشنوا و يك چشمش نابينا گرديد و از اشعار لطيفۀ اوست:
نظر الهلال اليه اول ليلة *** فرآه احسن منظرا فتزيدا
و رآه احسن منه بدرا فهو من *** غم يذوب و يضمحل كما بدا
كتاب السّياسة فى علم الفراسة و نخبة الدّهر فى عجائب البرّ والبحر از تأليفات اوست. اوّلى در قاهره و دومى در پطرسبورگ چاپ شده اند.
منابع: ابن حجر عسقلانى، احمد بن على، الدرر الكامنة في اعيان المائة الثامنه، ج 3، ص 458؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 881.
شمس الدين، محمد بن احمد حكيم فارسى --> خفرى
244 شمس الدين، محمد بن احمد بن حمزه --> شافعى صغير
شمس الدين، محمد بن احمد بن سالم --> سفارينى
شمس الدين، محمد بن احمد --> شربينى، خطيب شربينى
شمس الدين، محمد بن احمد بن عثمان --> قاضى القضات، محمد بن احمد بن عثمان
شمس الدين، محمد بن احمد بن عثمان بن قايماز --> ذهبى
شمس الدين، محمد بن حسن بن على بن عثمان --> نواجى
شمس الدين، محمد بن حمزة بن محمد --> فنارى، محمد بن حمزه
شمس الدين، محمد بن عبدان --> ابن اللبودى، محمد بن عبدان
بن احمد بن محمد، بكرى صديقى شافعى، مكنّى به «ابوالمكارم»، از افاضل علماى شافعيّۀ قرن دهم هجرت مى باشد. در 28 سالگى تفسيرى بر قرآن نوشته. يك سال در مصر و يك سال در مكّه اقامت مى كرده است و از تأليفات اوست:
وفات او به سال 952 ه. ق در 54 سالگى واقع گرديد.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 580.
طبسى، از مبرّزين شعرا و افاضل دانشمندان قرن هفتم خراسان و به «شمس الدين»
ملقّب بود. چندى در هرات قضاوت نمود. اخيراً به بخارا رفت تا موافق نوشتۀ بعضى، در سال 624 يا 626 ه. ق باز به هرات رفته و هم آنجا درگذشت. ديوان او در حدود دو هزار بيت بوده و از اوست:
با بدان بد نشين كه صحبت بد *** گرچه پاكى تو را پليد كند
آفتابى بدان بزرگى را *** پاره اى ابر ناپديد كند
245 گويند چون شمس الدين، آوازۀ فضل و كمال صدرالشّريعه محمود بن احمد بخارى را شنيد، به شوق ملاقات عزيمت بخارا داد. موقعى وارد شد كه صدرالشّريعه يك قصيدۀ خود را كه در همان شب انشا كرده بود. در حضور اهل مجلس مى خواند.
شمس الدين نيز در گوشه اى نشسته و گوش مى داد و از ابيات آن قصيده است:
برخيز كه صبح است و شراب است و من و تو *** آواز خروس سحرى خاست ز هر سو
برخيز كه برخاست پياله به يكى پاى *** بنشين كه نشسته است صراحى به دو زانو
مى نوش، از آن پيش كه معشوقۀ شب را *** با صبح بگيرند و ببرند دو گيسو
چون صدر توجه شمس الدين را ديد، پرسيد كه در شعر اطّلاع دارى يا نه؟ گفت:
«موزون را از ناموزون تشخيص توانم كرد». پرسيد: «اين شعر چگونه است؟» گفت:
«كلام موزون است». حاضرين بشوريدند كه اين چه مدحى است. گفت: «من بالبديهه بهتر از اين مى گويم». گفتند: «اگر چنين باشد، تو را در شعر مسلّم داريم، والاّ بيازاريم». شمس الدين قلم برداشته و پنجاه بيت به همان وزن و قافيه انشا نمود كه از آن جمله است:
از روى تو چون كرد صبا طرّه به يك سو *** فرياد برآورد شب غاليه گيسو
از زلف سياه تو مگر شد گرهى باز *** كز مشك برآورد فلك تعبيه هر سو
گفتى كه چو زر كار تو روزى سره گردد *** آرى همه اميد من اين است ولى كو؟
چون صدر قدرت طبع او را ديد، از تمام حاضرين بالاتر نشانيد و وظايف اكرام و احترام را معمول مى داشت.
اما معاصر بودن شمس الدين طبسى صاحب ترجمه با نظام الملك وزير (متوفّى به سال 485 ه. ق) و مشمول مراحم وى بودن او، چنانچه بعضى از ارباب تراجم گفته اند، با در نظر گرفتن تاريخ وفات ايشان، دور از صحّت بوده و تحقيق زائد موكول به كتب مربوطه است و رجوع به عنوان صدرالشّريعه هم نمايند.
منابع: هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 361؛ لودى، شيرعلى خان، مرآت الخيال، ص 38؛ افندى، فهيم، سفينة الشعراء، ص 76.
شمس الدين، محمد بن عبداللّه --> كاتبى ترشيزى
246 1733. شمس الدين، محمد بن عبداللّه بن احمد (... - 1004 ه. ق)
بن تمرتاش، غزى حنفى، از افاضل فقهاى حنفيّۀ اوايل قرن يازدهم هجرت بوده و از تأليفات اوست:
وى در سال 1004 ه. ق وفات يافت.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 262]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2872.
شمس الدين، محمد بن عبداللّه بن محمد --> ابن ناصرالدين
شمس الدين، محمد بن عبدالماجد --> ابن هشام، محمد بن عبدالماجد
شمس الدين، محمد بن على --> سوزنى سمرقندى
شمس الدين، محمد بن على بن حسين --> صاحب مدارك الاحكام
1734 و 1735. شمس الدين، محمد بن على بن محمد بن على (... - 838 ه. ق)
جرجانى، حسينى يا حسنى، از افاضل قرن نهم هجرت مى باشد كه برخلاف پدرش، سيد شريف جرجانى على بن محمد سالف الترجمه، مذهب شيعى داشت. اديبى است نحوى و متكلّم فاضل و شرح ارشاد ملا سعد تفتازانى (در نحو) از آثار قلمى اوست و در سال 838 ه. ق درگذشت. ميرزا محمدعلى شريفى، ملقّب به «ميرزا مخدوم»، كه نوۀ سيد شريف و پسر همين شمس الدين است، نيز سنّى ناصبى بوده و كتاب نواقض الرّوافض را در ردّ شيعه تأليف داده است. قاضى نوراللّه شوشترى كتاب مصائب النّواصب و شيخ ابوعلى حائرى نيز كتاب عذاب النّواصب را در ردّ همين كتاب نواقض الرّوافض نوشته اند. ميرزا مخدوم همان است كه به اتفاق جمعى از گروه قلندريّه بر سر
شاه اسماعيل صفوى ثانى (متوفّى به سال 985 ه. ق) گرد آمدند. با انواع مكر و حيله از مذهب حق جعفرى اثناعشرى اش منحرف ساختند و سكّه ها را، كه اسم سامى حضرات ائمّۀ اطهار عليهم السلام در روى آنها نقش بوده، تغيير دادند؛ به شرحى كه در روضات الجنّات نگارش داده است.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 186 و 498.
247 شمس الدين، محمد بن عمار بن محمد --> ابوناصر
شمس الدين، محمد بن قاسم --> واسطى، محمد بن قاسم
شمس الدين، محمد بن كمال الدين --> حافظ شيرازى
شمس الدين، محمد بن محمد شافعى --> جزرى، محمد بن محمد شافعى
شمس الدين، محمد بن محمد صالحى --> صالحى
شمس الدين، محمد بن محمد بن عبداللّه --> ابن بطوطه
شمس الدين، محمد بن محمد بن على --> جزرى، محمد بن محمد
شمس الدين، محمد بن محمد بن نمير --> ابن السراج، محمد بن محمد
شمس الدين، محمد بن محمود --> آملى، محمد بن محمود
شمس الدين، محمد بن مكى --> شهيد اول
شمس الدين، محمد بن ملك داد --> شمس تبريزى
شمس الدين، محمد بن يحيى شيرازى نوربخشى --> اسيرى
شمس الدين، محمد بن يوسف شافعى --> خطيب جزرى
بن على بن سعيد، كرمانى بغدادى، از اكابر علماى عامّه مى باشد كه فقيه اصولى محدّث رجالى مفسّر اديب و در فنون ادبيّه و علوم عربيّه علاّمۀ زمان خود، داراى اخلاق حسنه، بسيار متواضع، لقب مشهورى اش «شمس الدين» و در كتب عامّه به «شمس الائمّه» معروف تر بوده و سلاطين وقت دربارۀ وى اعتقادى كامل داشته اند.
تحصيلات او نخست در شهر خود، كرمان، از پدر خود و جمعى ديگر بوده؛ پس به شيراز رفت. دوازده سال حاضر حوزۀ قاضى عضدالدين ايجى بود. تمامى مصنّفات او را از خودش خواند؛ پس در بغداد اقامت گزيده، به مصر و شام نيز رفت. صحيح بخارى را در جامع ازهر 248 از ناصرالدين فارقى خوانده و سى سال در بغداد به نشر علم پرداخت. به بسيار اندكى قانع بود و با كسى مراوده نداشت. همواره مشغول كارهاى علمى خود بود تا در محرّم سال 786 ه. ق در اثناى مراجعت از سفر حج در 69 سالگى وفات يافت و از آثار قلمى علمى اوست:
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 225؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 3، ص 91؛ ابن حجر عسقلانى، احمد بن على، الدرر الكامنة في اعيان المائة الثامنه، ج 4، ص 310.
شمس الدين، ميرزا محمدحسين --> جناب گرگانى
شمس الدين، ملا محمد شيرين --> مغربى، ملا محمد شيرين
بن احمد بن محمد بن ابى بكر بن على عامى اصفهانى، ملقّب به «شمس الدين» يا «شهاب الدين»، موصوف به «علاّمه»، مكنّى به «ابوالثّناء»، از اكابر علماى عامّۀ قرن هشتم هجرت مى باشد كه به سال 674 ه. ق در اصفهان متولد شد. فنون متداوله را در بلاد خود از پدر خويش و از جمال الدين ابن ابى الرّجا و ديگران فراگرفت. در فنون عقليّه به مقامى عالى رسيده و به ديگران تقدّم يافت. در ماه صفر 725 ه. ق در مراجعت
از سفر مكّه وارد دمشق گرديد و فضايل وى منتشر شد. شب و روز مشغول تدريس و ملازم مسجد اموى بود. ابن تيميّه مقدم او را غنيمت شمرد و تجليلش كرد و گفت كه نظير وى وارد اين بلاد نشده است. بالجمله، شمس الدين دوستدار اهل صلاح بود.
بى تكلّف و بى آلايش مى زيست. بسيار خوش خط و سريع القلم بوده و از تأليفات اوست:
249 1. تسديد القواعد فى شرح تجريد العقائد يا تشييد القواعد فى شرح تجريد العقائد (كه شرح كتاب تجريد خواجه بوده و مابين اهل علم به شرح قديم معروف مى باشد كه نسبت به شرح تجريد ملا على قوشچى آتى الترجمه، كه معروف به شرح جديد است، قديم تر مى باشد، والاّ قديم ترين تمامى شروح تجريد نمى باشد، زيرا كه همين تسديد القواعد سيّمين شرح تجريد بوده و اوّلين شرح آن شرح علاّمۀ حلّى است كه موسوم به كشف المراد و بعد از آن شرح شمس الدين محمد اسفرايينى بيهقى مقارب عصر خود خواجه است كه نامش تعريد الاعتماد فى شرح تجريد الاعتقاد است و خود شيخ محمود صاحب ترجمه گويد كه علاّمۀ حلّى اوّل كسى است كه تجريد خواجه را شرح كرده و اگر اين شرح علاّمه نبودى، كتاب تجريد خواجه شرح نشده و در بوتۀ اجمال مى ماند)؛ 2. تفسير قرآن؛ 3. شرح بديع ابن السّاعاتى؛ * شرح تجريد خواجه (كه به نام تسديد مذكور شد)؛ 4. شرح طوالع الانوار قاضى بيضاوى (در كلام كه نامش مطالع الانظار على طوالع الانوار بوده و در استانبول چاپ شده است)؛ 5. شرح قصيدۀ ساوى (در عروض)؛ 6. شرح كافيۀ ابن حاجب؛ 7. شرح مختصر الاصول ابن حاجب؛ 8. شرح مطالع ارموى؛ 9. شرح منهاج بيضاوى؛ 10. شرح ناظر العين (مذكور ذيل)؛ * مطالع الانوار (كه به نام شرح طوالع مذكور شد)؛ 11. ناظر العين (كه به نوشتۀ ابن حجر، در منطق و به نوشتۀ بعضى ديگر، نام تفسير قرآن اوست كه موفق به اتمام آن نشده است).
وفات صاحب ترجمه، به سال 746 يا 747 ه. ق و يا در ذى القعدۀ سال 749 ه. ق با طاعون عمومى در مصر واقع گرديد. مخفى نماند كه لفظ «اصفهانى» در صورت نبودن قرينه در كلمات حكما و متأخرين اصوليّين، راجع به همين محمود بن عبدالرحمان است و بس و در غير او با قرينه استعمال نمايد.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 753؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف
الشيعة، ج 3، ص 353 و ج 6، ص 118 و 201؛ ابن حجر عسقلانى، احمد بن على، الدرر الكامنة في اعيان المائة الثامنه، ج 4، ص 327؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 454.
شمس الدين، مسعود بن ابى بكر --> فراهى
شمس الرياسه، هبة اللّه بن زيد --> ابن جميع
شمس سيستانى، محمد --> شمس الدين، محمد سگزى
شمس الشعراء، ميرزا محمدعلى --> سروش
250 شمس شيرازى، عبداللّه --> شمس الدين، عبداللّه
شمس شيرازى، محمد بن يحيى --> اسيرى
بن عبدالرحمان بن ابى الحسن زمردى شيخ شمس الدين بن الصائغ، چنانچه در درر كامنه است، يا محمد بن عبدالرحمان بن على بن صائغ، چنانچه در فوائد البهيّة نوشته است؛ به هرحال، شمس الدين ملقّب به «شمس صائغ» و «ابن الصّائغ» مشهور، از اكابر علماى حنفيّه مى باشد كه فقيه محدّث نحوى لغوى، جامع علوم متنوّعه و داراى اخلاق فاضله بود. در فقه و نحو و لغت به ديگران تقدّم داشت. در مصر و شام از مشايخ وقت استماع حديث نمود. در اواخر عمر قاضى عسكر و مفتى عدليّه شد. در نظم نيز حظّى وافر داشته و از اوست:
لاتفخرن بما اُوليتَ مِنْ نعم *** على سواك و خف من كسر جبار
فانت فى الاصل بالفخار مشتبه *** ما اسرع الكسر فى الدنيا لفخار
از تأليفات اوست:
العظيم يا فى فوائد تتعلّق بالقرآن العظيم؛ 13. نتائج الافكار؛ 14. الوضع الباهر فى رفع اهل الظّاهر.
وفات شمس صائغ در يازدهم شعبان 776 يا 777 ه. ق واقع و ثروت بسيارى از وى ماند. بعد از مردن او علاءالدين مقريزى در خوابش ديد و از اوضاع و چگونگى معاملۀ الهى با وى استفسار نمود. در جواب اين شعر را خواند:
اللّه يعفو عن المسيء اذا *** مات علي توبة و يرحمه
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 69؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 745؛ ابن حجر عسقلانى، احمد بن على، الدرر الكامنة في اعيان المائة الثامنه، ج 3، ص 449؛ لكنوى، ابوالحسنات محمد عبدالحى، الفوائد البهيّة فى تراجم الحنفيّة، ص 175.
شمس طبسى، محمد بن عبدالكريم --> شمس الدين، محمد بن عبدالكريم
251 شمس العرفاء، احمد بن محمد --> ابن البغوى
شمس العلماء، سيد محمدابراهيم --> سيدالعلماء، سيد محمدابراهيم
عبدالرب آبادى، از افاضل نامى عصر ما و از اعضاى برجستۀ هيئت تأليفيّۀ كتاب نامۀ دانشوران بود؛ نيز به امر ناصرالدين شاه قاجار، كتاب احوال الائمّة الاربعة لاهل السّنّة را به طرزى عجيب تأليف داد. وفات او بعد از سال 1314 ه. ق واقع و سالش به دست نيامد.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 1، ص 304.
شمس العلماء، ناصر حسين --> ناصر حسين
خوارزمى، مكنّى به «ابوالقاسم»، ملقّب به «شمس المشرق»، در علم لغت و ادب، افضل اكابر وقت خود بود. گاهى در فقه نيز مطالعه كرده، در مسائل خلافيّه مناظره نموده و به جهت كثرت حفظ و فصاحت لفظ او «جاحظ ثانى» اش مى گفتند. در نزد خوارزم شاه محترم بود. اخيراً به فلسفه ميل كرده و بدين جهت منفور عامّه شد. به مرو رفته و در اوايل 521 ه. ق خودش را ذبح كرد و مكتوبى به خط خودش يافتند:
«هذا ما عملته ايدينا فلايؤاخذ بغيرنا».
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 19، ص 126.
بن ابى طاهر وشمگير بن زيار بن وردانشاه جيلى، امير جرجان و طبرستان بود. پس از آنكه پدرش در محرّم سال 337 ه. ق فوت كرد، سلطنت دستبرد ديگران بود تا آنكه خود قابوس، به سال 388 ه. ق در نتيجۀ علو همّت، صاحب حق موروثى خود و مستقرّ اريكۀ سلطنت گرديد. عمادالدولۀ ديلمى هم از اتباع و امراى وى بوده است.
قابوس، علاوه بر عزّت سلطنت، داراى مراتب كمال و علم و معرفت و حكمت و حسن خطّ و كتابت و قريحۀ شعرى و اخلاق پسنديده بود. از بدى ها اجتناب مى كرد و خط ثلث و نسخ او در غايت جودت بوده است. صاحب بن عبّاد هر وقتى كه شعر او را مى ديده، مى گفته است: 252 «هذا خطّ قابوس ام جناح طاووس» و اين شعر متين را نيز مى خوانده است:
فى خطه من كل قلب شهوة *** حتى كأن مداده الاهواء
از اشعار طريفۀ خود قابوس مى باشد كه مناسب حال اهل دانش ستمديده از جهّال و تسليت خاطر ايشان است:
قل للذى بصروف الدهر عيّرنا *** هل عاند الدهر الا من له خطر
اما ترى البحر يعلو فوقه جيف *** و يستقر باقصى قعره الدرر
فان تكن عبثت ايدى الزمان بنا *** و مسّنا من تمادى بؤسه ضرر
ففى السماء نجوم لا عداد لها *** و ليس يكسف الا الشمس والقمر
ايضاً
شش چيز در آن زلف تو دارد مسكن *** شش چيز دگر در دل من كرده وطن
پيچ و گره و تاب و خم و بند و شكن *** عشق و غم و محنت و الم رنج و حزن
قابوس با آن همه كمالات علميّه و دورانديشى كه در امور سياست داشته، به حدى كه بهجت دنيا و يكى از محاسن دنيايش گويند، لكن در مقام غضب مالك نفس خود نبود و عفو و اغماض بالمرّه از خاطرش محو مى شد؛ به همين جهت، ايمن از شرّ وى نمى بودند. اينك لشكريان در خلع او يكدل شده و به پسرش، ابومنصور منوچهر، بيعت نمودند. خود قابوس نيز ناچار به حكم صلاح وقت و كشور، تن در داد.
حسب المقرّر در قلعه اى توقيف شد تا در سال 403 ه. ق از خوف قيام به قتلش آوردند و يا خود بعد از حبس، لباس و لحافش ندادند تا از شدت سرما جان داد.
كتاب قابوسنامه از آثار قلمى اوست كه براى نصايح نوه اش، امير كاووس يا كيكاووس بن اسكندر بن قابوس، نگارش داده است. بنابر آنچه مذكور داشتيم، مدت سلطنت او در حدود هفده سال مى باشد و در بعضى جاها بيست سال نوشته اند و بقيۀ شرح حال قابوس را موكول به كتب مربوطه مى داريم. اما بنى زيار يا آل زيار، كه در السنه داير و قابوس نيز از افراد آن خانواده است، در خاتمۀ باب كنى به همين عنوان بنى زيار خواهد آمد.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 464.
مكنّى به «ابوالحسن»، از فضلاى ادبا و شعراى اواخر قرن چهارم هجرت مى باشد كه كثيرالحفظ و واسع الرّوايه 253 و از معاصرين ابن النّديم بوده و تأليفات جيّده دارد:
شمشاطى گويد: انارى را مابين شعرا و ادبا قسمت كرده و اين شعر را گفتم:
يا حسْنَ رمّانة تقاسمها *** كل اديب بالظرف منعوت
كانّها قبلَ كسْرها كرة *** و بعدَ كسر حبات ياقوت
وفات شمشاطى به قول ذريعة، در سال 390 ه. ق بوده است. لفظ «شمشاطى» منسوب به شمشاط است كه به نوشتۀ مراصد، شهرى است از بلاد روم در ساحل فرات و آن غير از سميساط مى باشد كه از اعمال شام است. در حرف سين نيز گويد: سميساط (به ضمّ اوّل و فتح ثانى) شهرى است در طرف روم از ساحل غربى فرات و آن شهر را قلعه اى است كه يك قسمت آن مسكن ارامنه است. ظاهر اين جمله آنكه سميساط نيز نام ديگر همان شمشاط از بلاد روم است و سميساطى، كه از توابع شام باشد، مذكور
نداشته است؛ به هرحال، على بن محمد شمشاطى را گاهى «سميساطى» نيز گويند. اما عدوى منسوب به عدى بن تغلب مى باشد كه على بن محمد از اولاد او بوده است.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 1، ص 66، ش 325 و ص 405، ش 2104 و ج 2، ص 362، ش 1466 و ص 412، ش 1643 و ص 413، ذيل ش 1646 و ج 4، ص 514-515، ش 2281 و ج 7، ص 85-86، ش 450 و ج 13، ص 214، ش 759 و ص 215، ش 760 و ج 16، ص 48، ش 200 و ج 19، ص 79، ش 422 و ج 20، ص 8، ش 1715 و ص 174، ش 2462 و ص 257، ش 2855 و ج 22، ص 117، ش 6333 و ج 24، ص 107-108، ش 560 و ج 25، ص 1، ش 1 و ص 11، ش 60]؛ كتب رجاليه؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 14، ص 240.
بن محمد بن حسن بن على بن يحيى، قسطنطينى، حنفى المذهب، تقى الدّين اللّقب، ابوالعباس الكنيه، شمنى الشهره، از اكابر علماى حنفيّه مى باشد كه فقيه محدّث اصولى مفسّر متكلّم محقّق بيانى اديب نحوى و در عصر خود امام نحويّين بود. بسيارى از افاضل وقت از وى استفاده نموده و از مشايخ و اساتيد جلال الدّين سيوطى نيز به شمار مى رفته و سيوطى بسيارش مى ستوده است. او را مقام قضاوت دادند، لكن نپذيرفته و رد نمود و تأليفات سودمند دارد:
وفات شمنى شب يكشنبه هفدهم ذى الحجۀ سال 872 ه. ق در 62 و يا 71 سالگى در
1) . لفظ «شمنى» بنابر آنچه از سيوطى نقل شده، به ضمّ اوّل و ثانى و تشديد ثالث است. در مراصد گويد: شمن (بر وزن شكم يا كمر) يكى از ديهات استرآباد مازندران مى باشد. از قاموس نيز نقل است كه (بر وزن كمر) ديهى است از استرآباد كه ابوعلى حسين بن جعفر شمنى بدان منسوب است. نگارنده گويد: نام شمنى مشهور محشّى مغنى، «احمد بن محمد» است و حسين بن جعفر شمنى، كه قاموس گفته، غير از اين شمنى مشهور است. (مؤلف)
قاهره واقع شد و سيوطى قصيده اى در مرثيه اش گفته كه مطلع آن، اين است:
رُزء عظيم به تستنزل العبر *** و حادث حلّ فيه الخطب والعبر (الغير خ ل)
رُزء مصاب جميع المسلمين به *** و قلبهم فيه مكلوم و منكسر
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 163؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 92 و 320، س 15؛ لكنوى، ابوالحسنات محمد عبدالحى، الفوائد البهيّة فى تراجم الحنفيّة، ص 37.
بن عتبة يا عنبرة يا عنتر يا عنترة بن ثابت، حلّى شيعى، اديب شاعر نحوى لغوى، از مشاهير ادبا و شعراى اوايل قرن هفتم هجرت مى باشد كه در بغداد نشو و نما كرد؛ پس به دياربكر و بلاد شام رفت. به صلات و جوايز اكابر نائل گرديد. در هر موضعى كتابى نوشت. خودش گويد: هر كتابى را كه شنيدم مورد تحسين اهل خبره است، از نتايج افكار ابكار خودم نظير آن را تأليف دادم. اينك تأليفات بسيارى دارد:
خود شميم مى گفته است كه حريرى در مقامات خود متفرّد بود. من هم در مقابل او دو مرتبه 255 مقامات نوشتم، لكن هيچ كدام پسندۀ طبع خودم نشد. هر دو را با آب محو كردم.
خلقت من فقط براى اين است كه فضيلت علمى حريرى را ظاهر كرده باشم.
ابن خلّكان بعد از ستايش بسيار و تصديق مراتب علميّه و كثرت فضايل شميم گويد:
الاّ اينكه بدزبان بوده و به عيب گويى و قدح عرض و ناموس مردم حريص بوده است.
از ابوالبركات مستوفى هم نقل كرده كه شميم را موصوف با قلّت ديانت و ترك نماز واجب و معارضۀ قرآن مجيد مى دارد، لكن چنانچه بعضى از معاصرين نوشته ظاهر، آن است كه اينها بهتان و تهمت بوده و در اثر تعصّب مذهبى بر شميم بسته اند؛ «شِنْشَنِة اَعْرفُهٰا مِنْ اَخْزَمِ»؛ والّا شايستۀ مقام جلالت شميم نمى باشد. گويند كه ياقوت با وى
ملاقات كرد. مراتب علم و فضل هريك از پيشينيان را از وى استفسار نمود. هيچ يك مورد تحسين شميم نگرديد، تا آنكه حال معرّى را پرسيد. در پاسخ دگرگون شد و گفت: «اين چه سوء ادب است كه يك سگ كور را به زبان مى آرى؟» ياقوت گفت:
«پس هيچ كس پسندۀ شما نيست». گفت: «چگونه پسند كنم كسانى را كه در مدّت عمر خود يك حرف پسنده نگفته اند، مگر سه تن: متنبّى فقط در مدايح، ابن نباته در خطبه و ابن الحريرى در مقامات». وفات شميم به سال 601 ه. ق در موصل واقع و بسيار سال خورده بوده است.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 163؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 2، ص 334؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 375؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 13، ص 50؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 474.
1745 و 1746. شميم، حاج محمدعلى (قرن 13 ه. ق)
معروف به «حكّاك»، از فضلاى شعراى اواخر قرن سيزدهم هجرى شيراز مى باشد كه داراى كمالات بود. در سفر مشهد رضوى عليه السلام در سبزوار با حاج ملاّ هادى سبزوارى (متوفّى به سال 1289 يا 1290 ه. ق) ملاقات كرده و از اشعار اوست:
با لب ميگون او، من مى پرستى مى كنم *** با نگاه مست او، بى باده مستى مى كنم
گفتمش هستم غلام و شرمسار از گفته ام *** با وجودش اى عجب اظهار هستى مى كنم
بت پرستم خلق مى دانند و حق داند همى *** تا تو بت را مى پرستم حق پرستى مى كنم
سال وفات شميم به دست نيامد.
او پسرى داشت ميرزا على محمد نام كه مثل پدرش طبعى 256 موزون داشت. در تاريخ تأليف آثار عجم، كه به سال 1313 ه. ق خاتمه يافته، در قيد حيات بوده و از اوست:
دلم از كوچۀ عشق تو به در مى نرود *** عمرها رفته و اين راه به سر مى نرود
خود گرفتم نظر از روى تو مى تابم من *** چه كنم روى تو از پيش نظر مى نرود
منابع: فرصت شيرازى، محمد نصير، آثار عجم، ص 559.
شناب --> شباب
در مصطلح رجال است و نسخه هاى كتب رجالى، در ضبط اين لفظ مابين «شينوله» و
«سنبوله» و «شينو» و «شينوله» مردّد و تحقيق به تمامى مراتب موكول به كتب مربوطه مى باشد.
شنتمرى، يوسف بن سليمان --> اعلم، يوسف بن سليمان بن عيسى
موكول به كتب رجاليّه است.
عجمى شافعى فرضى، از علماى شافعيّه مى باشد كه خطيب جامع ازهر بوده و از تأليفات اوست:
صاحب ترجمه به سال 999 ه. ق درگذشت.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1146.
يمنى البلده، ازدى القبيله، شنفرى الشّهره، از مشاهير شعراى زمان جاهليّت يمن مى باشد. در فخر و حماسه اشعار بسيارى دارد كه همۀ آنها مشهور هستند؛ خصوصاً قصيدۀ لاميۀ او، كه حاوى شصت وهشت بيت مى باشد، در غايت اشتهار و به لاميّة العرب معروف بوده و مطلع آن، اين است:
اقيموا بنى امى صدور مطيكم *** فانى الى قوم سواكم لاميل
تمامى اين قصيده در جواهر الادب احمد هاشمى، كه تا حال پانزده مرتبه چاپ شده، با شرح 257 اجمالى آن منقول و نيز با شرح زمخشرى كه بدين قصيده نوشته و نامش عجب العجب فى شرح لاميّة العرب است، در قاهره و مصر و لندن و پاريس و استانبول به طبع رسيده است. شنفرى از روى خصومت شديدى كه با قبيلۀ بنى سلامان داشته، قتل صد تن از آن قبيله را سوگند ياد كرده بود؛ ازاين رو هركدام از ايشان را كه مى ديد، تيرى بر چشمش زده، هلاكش مى كرد تا آنكه بدين روش نودونه تن از ايشان را كشت؛ عاقبت
در سال 510 م (ث ى) اسير بن جابر كمينش كرد. در تنگنايى كه به جهت آب خوردن رفته بود، در دل شب دستگيرش نمود و به قتلش آوردند و سرش را از بدن جدا كردند؛ بعد از آن، شخصى از ايشان، پاى بر جمجمۀ او زد. پارۀ استخوانى از آن جمجمه به پاى آن شخص فرو رفت و به همان صدمه درگذشت و كشتگان شنفرى موافق سوگند او صد تمام شد. «وَ هُوَ العٰالِمُ بِالاَسْرٰارِ».
نادره: در شرح همين قصيده از جواهر الادب گويد: در عرب دوندگانى بودند كه از اسب هم تندتر مى دويدند. اسب بديشان نمى رسيد؛ از آن جمله سليك بن سلكه، عمر بن براق، امير بن جابر، تأبّط شرّا و يكى نيز همين شنفرى بوده اند. لفظ «شنفرى»، منسوب به قبيله و مكانى نبوده، بلكه در زبان عرب شخص بزرگ لب و شتر بزرگ قوى هيكل را گويند و يا خود منسوب به شنفيره مى باشد كه مردم بدخلق را اطلاق مى نمايد و به جهت تعدّى و شقاوت و بى رحمى اوست كه جملۀ «اَعْدىٰ مِنَ الشَّنْفَرىٖ» از امثال دايره گرديده است. چنانچه از عنوان اين شرح حال روشن شد، نام صاحب ترجمه «ثابت بن اوس» و لقبش «شنفرى» است و در كشف الظّنون گويد: لاميّة العرب قصيدۀ شنفرى بن اوس بن حجر بن هنو بن ازد بن غوث است و ظاهرش آنكه «شنفرى» نام اوست و موافق نوشتۀ بعضى، نام او «شمس بن مالك ازدى بن اوس بن حجر قحطانى ازدى» است و در مباهات و حماسه اشعار بسيارى گفته است.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 2]، ص 1539 و [ج 5، ص 246]؛ هاشمى، احمد، جواهر الادب في ادبيات و انشاء لغة العرب، ص 308 (چاپ 15).
تركزى، از افاضل اوايل قرن حاضر چهاردهم هجرى مى باشد كه در انساب و لغت متفرّد بود. در مكّه نزد شريف عبداللّه، امير مكّه، كه از خانوادۀ علم و كرم بوده، تقرّب يافت. مدتى در آنجا 258 توقف نمود. تا موقعى كه سلطان عبدالحميد عثمانى، محض اطّلاع از كتب عربيّۀ بلاد اسپانيا مى خواسته كسى را موظّف به انجام اين خدمت نمايد.
حسب الاشارۀ بعضى از اركان دولت همين محمدمحمود از طرف سلطان، مأمور اين خدمت شد. او هم حسب الامر سلطانى به اسپانيا رفت. اسامى كتاب هايى را كه در آن نواحى موجود بود و در قسطنطنيّه وجود نداشته، نوشت. بعد از مراجعت از دادن صورت آن اسامى (پيش از اخذ اجرت) امتناع كرد؛ به همين جهت، به مدينه تبعيد شد
و اخيراً به مصر رفت تا به سال 1322 ه. ق در آنجا وفات يافت و از آثار قلمى اوست:
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1149.
شنوى، احمد بن نصير
شنى، جعونة بن زياد
(دو شخص مذكور) مصطلح رجال بوده و شرح حال ايشان موكول بدان علم شريف است.
1750 و 1751. شواء، يوسف بن اسماعيل (... - 635 ه. ق)
بن على بن احمد، كوفى الاصل، حلبى المولد والمنشأ والمدفن، شهاب الدين اللّقب، شيعى المذهب، ابوالمحاسن الكنيه، شواءالشّهره، از مشاهير ادبا و فضلا و شعرا مى باشد كه در فنون عروض و قوافى مهارتى بسزا داشت. در دو يا سه شعر معانى بديعه درج مى كرد. از معاصرين قاضى ابن خلّكان و بين ايشان مودّت اكيد بود. در مجالس بسيارى مصاحبت داشته و مذاكرات ادبى مى نموده اند. ابن خلّكان گويد:
ابوالمحاسن در مذهب تشيّع افراط داشت. در حوزۀ درس تاج الدين ابوالقاسم احمد بن هبة اللّه بن سعد بن سعيد حلبى نحوى لغوى معروف به «ابن الجيرانى» بسيار حاضر بود. در سال 635 ه. ق در 73 سالگى در حلب وفات يافته و از اشعار اوست:
و كنّا خمس عشرة فى التئام *** علىٰ رغم الحسود بغير آفة
فقد اصبحت تنوينا واضحى *** حبيبى لا تفارقه الاضافة
ديوان شعر شواء چهار مجلّد مى باشد.
تاج الدين احمد مذكور نيز، كه از اساتيد شواء و از فحول علم و ادب بود، به سال 627 ه. ق در حلب وفات يافت و در 259 دامنۀ كوه جوشن مدفون گرديد.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 597؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2886.
شوشتر(1)
الصورة
شيخ جعفر شوشترى (60)
شوشترى المولد، نجفى المسكن والمدفن، از محقّقين علماى دينيّه و اعاظم فقها و مجتهدين اماميّه مى باشد كه فقيه اصولى معقولى منقولى عابد زاهد بود. تمامى اوقات او در امور دينيّه و ارشاد عباد و موعظه و هدايت مصروف مى گشت. در مجلس وعظ او هزاران مردم از علما و فضلا و اتقيا و طبقات مختلف حضور داشته و به فراخور حال خود بهره ور مى شدند. بسيارى از اهل معصيت از بركات انفاس قدسيّه اش از معاصى مرتدع و مجتنب مى گشتند.
او از تلامذۀ صاحب فصول، صاحب ضوابط، صاحب جواهر، شيخ مرتضى انصارى، شريف العلماى مازندرانى و بعضى از اكابر ديگر بود. در اواخر زندگانى به زيارت حضرت ثامن الائمّه عليه السلام مشرّف شد. ذهاباً و اياباً با ناصرالدين شاه قاجار ملاقات و مورد تبجيل و تجليل و اكرامات سلطانى گرديد. از اهالى تهران وظايف مشايعت و استقبال معمول و ازدحام عامّ بود. نخستين كسى از علماى وقت كه در مسجد سپهسالار جديد تهران به نماز جماعت ايستاده، همين عالم يگانه بوده است. در مراجعت از آن سفر مقدس، شب بيستم ماه صفر 1303 ه. ق در قريۀ 260 كرند از توابع كرمانشاهان به رحمت ايزدى نائل شد. جنازه اش به نجف نقل گرديد. عموم طبقات مردم و مخدّرات نسوان هم نوحه كنان به استقبال جنازه شتافتند. در حجرۀ اوّلى
1) . شوشتر: به عنوان تستر مذكور شد و بعضى از منسوبين آن به عنوان تسترى نگارش يافت. برخى ديگر را نيز در اينجا به همان عنوان شوشترى مى نگاريم. (مؤلف)
ساباطى، كه پهلوى تكيه بكتاشيه از طرف راست واردين صحن مقدس است، مدفون گرديد.
از اتفاقات عجيبۀ شب وفات او، تناثر نجوم و تساقط كواكب بود؛ به طورى كه محسوس و مشاهد اهالى بلاد متفرقه گرديد. همچو تصور مى كردند كه ستارگان بر سر ايشان مى افتد و همين حال به قدر نصف ساعت يا تا حوالى صبح امتداد داشته و موجب وحشت اهالى گرديد. اين قضيه از جمعى از معمّرين عصر ما مسموع اين نگارنده نيز گرديد. نظير قضيۀ بره و حرام نخوردن كه در ترجمۀ حال شاه نعمت اللّه ولى خواهد آمد، به شيخ جعفر نيز منسوب و كرامات ديگر نيز به شيخ منتسب مى باشد.
بنا به نقل معتمد، علاّمۀ نورى در دار السلام از خود شيخ نقل كرده است كه پس از فراغت از تحصيل علوم دينيّه از نجف به وطن خود مراجعت و مشغول تبليغ احكام بودم، لكن به جهت عدم مهارت در موعظه و ذكر مصيبت، در ايّام جمعه و ماه رمضان در بالاى منبر از روى تفسير صافى و در ايّام عاشورا، از روى روضة الشّهداى حسين كاشفى قرائت مى كردم، ولى بازهم در اثر عدم مهارت موافق دلخواه موفق به مرام نمى شدم تا آنكه يك سال بدين منوال گذشت و ماه محرّم رسيد. شبى خيال كردم تا كى از روى كتاب خواهم خواند. در تدبير اين كار كه بلكه در روى منبر از كتاب مستغنى بوده باشيم، عاجز و ملول شدم. در واقعه ديدم كه گويا در كربلا هستم و همان ايّامى است كه موكب حسينى در آن ارض اقدس نزول اجلال فرموده اند. من در خيمۀ حضرت ابى عبداللّه عليه السلام وارد و سلام كردم. آن حضرت مرا در نزد خودش نشاند. به حبيب بن مظاهر فرمود كه فلانى مهمان ماست. امّا آب كه چيزى از آن نزد ما پيدا نمى شود، ولى آرد و روغن داريم. برخيز و طعامى براى او تهيه كن. اينك حبيب برخاسته و طعامى درست كرد و با قاشقى پيش من آورد. من چند لقمۀ كوچك از آن خورده و از خواب بيدار شدم. اينك از بركت آن غذا، به پاره اى دقايق و اشارات اخبار مصائب و لطايف و كنايات آثار ائمّۀ اطهار عليهم السلام واقف شدم كه پيش از من كسى وقوف نداشته 261 است. هر روز در تزايد بود تا در ماه رمضان در مقام موعظه، به غايت مرام نائل شدم.
نظير قضيۀ مذكورۀ تناثر نجوم، شب وفات هريك از صدوق، محمد بن يعقوب
كلينى، شيخ ابوالقاسم حسين بن روح نوبختى، سفير سوم خاصّ حضرت ولى عصر - عجل اللّه فرجه - چنانچه در ترجمۀ حال ايشان نوشته اند، واقع و در مادّۀ تاريخ ذيل وفات شيخ جعفر نيز اشاره شده است:
چون حاج شيخ جعفر از اين دار بار بست *** همچون شهاب ريخت ز انجم فلك شرر
ظاهر شب وفات حسين بن روح شد *** از رحلت فقيه و كلينى همين اثر
تاريخ موت شيخ بپرسى گر از اسير *** گويد كه «انه لبجنات استقر»(1)
از تأليفات شيخ است:
منابع: خوانسارى، محمدمهدى، احسن الوديعة، ج 1، ص 92؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 16، ص 393.
حنفى، مكنّى به «ابومحمد»، از اكابر عرفاى اواخر قرن سيم هجرت مى باشد كه جامع علوم شريعت و طريقت و حقيقت و از مريدان ذوالنّون مصرى سالف الترجمه بود.
طريقت سهليه از فرق صوفيّه، كه بناى آن بر اجتهاد و مجاهدۀ نفس مى باشد، بدو منسوب و كرامات بسيارى در حق او مذكور است. گويند كه بعد از سنّ بلوغ و كبر، تمامى املاك و زر و سيم و فروش و ظروف و اثاث خود را سوا سوا در روى كاغذ اسم نويسى كرد؛ پس مردم را گرد آورد. آن كاغذپاره ها را بر سر ايشان بيفشاند تا هركس يك كاغذپاره برداشت. هرچه را كه در آن نوشته بودند، بدو ارزانى داشت. در محرّم سال 282 يا 283 ه. ق وفات يافت. بنابر اوّل، جملۀ «مقبول محبوب الهى» و بنابر قول دويمى، جملۀ «سهل عبداللّه ولى» مادّۀ تاريخ اوست.
منابع: لاهورى، غلام سرور، خزينة الاصفياء، [ج 2]، ص 162.
شوشترى، سيد عبداللّه --> سيد جزايرى، سيد نعمت اللّٰه بن عبداللّٰه بن محمد
شوشترى، سيد نعمت اللّه --> سيد جزايرى، سيد نعمت اللّٰه بن عبداللّٰه بن محمد
1) . انه لبجنات استقر = 1303.
262 شوشترى، سيد نورالدين --> سيد جزايرى، سيد نعمت اللّٰه بن عبداللّٰه بن محمد
شوشترى، قاضى نوراللّه --> صاحب مجالس المؤمنين
شوق، مير عطا حسين --> تحسين، مير عطا حسين خان
ملقّب به «شوقى»، از فضلاى نامى عثمانى اواخر قرن دوازدهم هجرت مى باشد و يا خود اوايل قرن سيزدهم را نيز درك كرده است. شرحى مزجى بر كتاب فوائد فناريّة محمد بن حمزۀ فنارى، كه در منطق است، نوشته و از تأليف آن در سال 1193 ه. ق فراغت يافته است. سال وفاتش به دست نيامد و شرح حال محمد بن حمزه نيز به عنوان فنارى، محمد بن حمزه خواهد آمد.
منابع: از همين كتاب چاپى استخراج شد.
به سام ميرزا، پسر شاه اسماعيل صفوى، انتساب داشت؛ عاقبت از خوف شاه تهماسب صفوى (930-984 ه. ق) به هند فرار كرد تا در اواسط قرن دهم هجرت در كابل درگذشته و از اوست:
دردا كه فراق، ناتوان ساخت مرا *** بر بستر ناتوانى انداخت مرا
از ضعف چنان شدم كه بر بالينم *** صد بار اجل آمد و نشناخت مرا
نام و مشخّصات ديگرش به دست نيامد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2880.
شاعرى لاابالى و درويش مشرب و از احفاد خواجه رشيد وزير مى باشد. بيشتر در هرات زيست تا به سال 963 ه. ق در آنجا وفات يافته و از اوست:
بس كه سيل مژه از هر طرفى سويش رفت *** كوچه ها گل شد و نتوان به سوى كويش رفت
اسم و ديگر مشخّص وى نيز به دست نيامد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2881.
بن محمد بن عبداللّه، شوكانى يمنى صنعانى در ديهى شوكان نام از بلاد يمن متولد شد.
در صنعاى يمن نشئت 263 يافت و مفتى و مدرّس آنجا بوده و روزى سيزده درس مى گفته است و از تأليفات اوست:
شوكانى به سال 1250 ه. ق در 78 سالگى درگذشت.
منابع: ياقوت حموى، مراصد الاطّلاع، [ج 2، ص 820]؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1160.
شولستانى، على بن حجة اللّه --> شرف الدين، على بن حجة اللّه
مصطلح رجال مى باشد و موكول بدان علم شريف است.
مصطلح رجال مى باشد و موكول بدان علم شريف است.
شهاب(2)
شهاب، احمد بن عبداللّه --> ابن المتوج، احمد بن عبداللّٰه بن سعيد متوج
شهاب، احمد بن محمد بن على بن حسن --> شهاب الدين، احمد بن محمد بن على
1) . شوكان: علاوه بر معنى مذكور فوق، نيز موضعى است در بحرين و شهرى است كوچك از ناحيۀ جاران مابين سرخس و ابيورد. (مؤلف)
2) . شهاب: عنوان مشهورى بعضى از اكابر و ارباب كمال مى باشد. به اندازۀ مساعدت وقت و وسايل موجوده به شرح حال بعضى از ايشان مى پردازيم و در نظر گرفتن رويۀ مذكوره در عنوان رشيد را نيز تذكر مى دهيم. (مؤلف)
از شعراى نامى ايرانى قرن سيزدهم هجرت مى باشد. به «شهاب» تخلّص مى كرد. در سال 1254 ه. ق به تهران رفت. مشمول لطف خاص حاج ميرزا آقاسى، صدراعظم وقت، گرديد. ملقّب به «تاج الشعرا» و قصايد و قطعات وى در نهايت متانت بود. يك نسخه از ديوانش 264 به شمارۀ 257 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود است و سال وفات او به دست نيامد.
منابع: فهرست كتابخانۀ مدرسه سپهسالار، ج 2، ص 619.
از شعراى ايرانى عهد فتحعلى شاه قاجار مى باشد. مدّاح آن شاه و از معاصرين آذر و صباحى و نظاير ايشان بود؛ عاقبت مسلك تجريد و تفرّد پذيرفته و از ملازمت و منادمت شاه كناره جست. در صحبت مشايخ وقت تحصيل مراتب عرفانيّه نمود.
بهرام نامه، خسرو و شيرين، خمسه، ديوان شعر، عقد گهر، يوسف و زليخا از آثار قلمى او بوده و از اشعار اوست:
توشۀ راه خويش كن تا نگرفته بازپس *** عاريه هاى خويش را از تو سپهر چنبرى
قافله وقت صبحدم رفت و تو مانده در عقب *** بر سر راه منتظر، راه زنان لشكرى
تن بره اى است بس سمين، گرگ فناش در كمين *** از پى قوت خصم خود اين بره را چه پرورى
نفس خداپرست تو دشمن جان بود تو را *** بيهده ظنّ دشمنى بر دگران چرا برى
منزل يار را بود وادى نفس نيم ره *** كى برسى به يار خويش ار تو ز خويش نگذرى
ايضاً
زهد سى ساله به يك جرعه زيان كرد شهاب *** اين چه سوداست خدايا كه زيانش سود است
صاحب ترجمه در سال 1215 يا 1216 ه. ق وفات يافت.
منابع: هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 454؛ هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 2، ص 253.
از شعراى محمد جوكى بهادر، پسر سلطان شاهرخ، مى باشد. با حمزۀ آذرى سالف الترجمه (متوفّى به سال 866 ه. ق) معاصر بود و اين قطعه را آذرى بدو فرستاده است:
سردفتر ارباب هنر خواجه على است *** اى آن كه تو را علم طبيعت ازلى است
تو خواه مرا پسند و خواهى نپسند *** داند همه كس كه حمزه استاد على است
پس شهاب در جوابش بنگاشت:
اى حمزه! بدان كه عرش حق، جاى على است *** بر كتف رسول، از شرف پاى على است
استاد على است حمزه در جنگ، ولى *** صد حمزه به علم و فضل لالاى على است
265 نيز قصايدى در مدح محمد جوكى مذكور گفته كه از آن جمله است:
چو پرده از رخ چون آفتاب بردارى *** به جان و دل كندت مشترى خريدارى
غلام غمزۀ جادو و چشم خون ريز است *** جهان به شعبده بازى فلك به خون خوارى
سال وفات شهاب به دست نيامد.
منابع: افندى، فهيم، سفينة الشعراء، ص 194؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2884.
شهاب حجازى، احمد بن محمد بن على --> شهاب الدين، احمد بن محمد بن على
شهاب شاغورى، فتيان بن على --> شاغورى
شهاب مقتول، يحيى --> شيخ اشراقى
شهاب الدين، احمد بن احمد بن حمزه --> رملى، احمد بن احمد
شهاب الدين، احمد بن احمد بن سلافه --> قليوبى
شهاب الدين، احمد بن حسين --> رملى، احمد بن حسين
شهاب الدين، احمد بن خليل --> خويى، احمد بن خليل
شهاب الدين، احمد بن ركن الدين --> مولانازاده
مقدسى، از مشاهير علماى عامّه مى باشد كه در فنّ تعبير خواب شهرتى بسزا داشت.
نوادرى بسيار در اين باب از وى منقول است. كتاب البدر المنير فى علم التّعبير، كه از كتاب هاى متوسط اين علم مى باشد، از آثار اوست. وى به سال 697 ه. ق در دمشق شام درگذشت.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 1، ص 231]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2886.
شهاب الدين، احمد بن عثمان --> زبيدى، احمد بن عثمان
شهاب الدين، احمد بن على --> مزجاجى
شهاب الدين، احمد بن على بن احمد --> قلقشندى
266 شهاب الدين، احمد بن عمادالدين --> اقفسى
شهاب الدين، احمد بن عمر --> شهاب الدين، بن شمس الدين بن عمر
شهاب الدين، احمد بن عمر بن محمد --> مزجد
شهاب الدين، احمد بن فهد بن حسن --> ابن فهد، احمد بن فهد
شهاب الدين، احمد بن محمد --> قسطلانى، احمد بن محمد
شهاب الدين، احمد بن محمد بن على بن احمد بن يوسف --> ابن الملا، احمد بن ملا
بن حسن بن ابراهيم، انصارى خزرجى شافعى مصرى حجازى، ملقّب به «شهاب الدين»، مكنّى به «ابوالطيب»، معروف به «شهاب حجازى»، عالم فاضل، اديب شاعر ماهر قرن نهم هجرت مى باشد كه در فنون ادبيّه بر ديگران تقدّم داشته و از تأليفات اوست:
وى به سال 875 ه. ق در 85 سالگى درگذشت.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 133]؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 3، ص 314؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1151.
شهاب الدين، احمد بن محمد بن عمر --> خفاجى، احمد بن محمد بن عمر
شهاب الدين، احمد بن محمود سيواسى --> شهاب الدين سيواسى
معروف به «ابن وكيل»، از افاضل قرن هشتم هجرت مى باشد. در كثرت هوش و ذكاوت نادرۀ عصر خود بود. در مسجدالحرام حوزۀ درس داشت. كتاب شرح الملحة و مختصر المهمّات از آثار قلمى اوست. وى به سال 791 ه. ق درگذشت و كتاب ملحۀ مزبور تأليف عيسى بن عبدالعزيز است كه شرح حالش به عنوان موفق الدين، عيسى بن عبدالعزيز خواهد آمد.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 84، س 14.
267 شهاب الدين، احمد بن يوسف بن احمد --> تيفاشى
شهاب الدين، احمد بن يوسف بن محمد --> سمين، احمد بن يوسف
شهاب الدين، سعد بن محمد --> حيص بيص
ملقّب به «شهاب الدين»، از مشاهير علما و مشايخ عرفاى عامّه بوده و از تأليفات اوست:
وى به سال 780 يا 803 ه. ق درگذشت.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 118]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2884.
قاضى دولت آبادى هندى، در زمان خود ملقّب به «ملك العلما» بود. از علماى عرفاى قرن نهم هجرت مى باشد كه فنون شريعت و طريقت را جامع و در شعر نيز ماهر بود.
از اشعار اوست كه به يكى از حكّام نوشته و كنيزكى از وى درخواست كرده است:
اين نفس خاكسار كه آتش سزاى اوست *** بر باد گشت و لايق بى آب كردن است
يك كس چنان فرست كه پا بر سرم نهد *** ريزم همه منىّ و تكبّر كه در من است
از تأليفات اوست:
صاحب ترجمه به سال 848 يا 849 ه. ق در جونفور از بلاد هند درگذشت. بنابر اول، جملۀ «توقير اسلام» مادّۀ تاريخ اوست و ظاهر عنوان فوق صاحب ترجمه آنكه «شهاب الدين» نام اصلى اوست و از بعضى ظاهر مى شود كه نام وى «احمد» بوده و «شهاب الدين» لقبش مى باشد.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 262؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2884؛ لاهورى، غلام سرور، خزينة الاصفياء، ج 1، ص 390؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 190.
268 شهاب الدين، صابر بن اسماعيل --> اديب، صابر بن اسماعيل
شهاب الدين، عبداللّه بن خواجه شمس الدين --> مرواريد
شهاب الدين، على --> شهاب ترشيزى
شهاب الدين، عمر بن محمد --> سهروردى، عمر بن محمد
شهاب الدين، عمعق --> بخارايى
ابشهى يا ايشهى، حلّى شافعى، ملقّب به «شهاب الدين» يا «بهاءالدين»، مكنّى به «ابوالفتح» يا «ابوالعباس»، در قريۀ ابشويه از توابع شهرستان غربى در سال 790 ه. ق متولد شد. در ده سالگى قرآن مجيد را حفظ و فقه و نحو را تحصيل كرد. در 24 سالگى به زيارت كعبه مشرّف شد. در قاهره به مجالس درس جلال الدين بلقينى حاضر
گرديد. به علوم ادبيّه عشقى مفرط داشت. بعد از وفات پدرش، واعظ و خطيب قريۀ مزبور بود. ابن فهد نيز در درس ابشهى حاضر شده و از آثار قلمى اوست:
وفاتش بعد از سال 850 ه. ق در زياده بر شصت سالگى واقع گرديد.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 164؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 22.
شهاب الدين، محمد بن احمد بن خليل --> ابن الخوبى
بن سليمان يا سلمان بن فهد، حلبى دمشقى، ملقّب به «شهاب الدين»، معروف به «شهاب محمود»، مكنّى به «ابوالثّناء»، شاعر كاتب منشى مترسّل مشهور كه از ابن النّجار فقه خواند. از ابن مالك فنون ادبيّه را اخذ كرد. در حسن نظم و انشا و كتابت به اقران خود تقدّم يافت. بسيار باوقار، به ادعيّه و 269 نوافل و قرائت قرآن مواظب، در نظم و نثر و معرفت تراجم احوال اكابر خبير بوده واز آثار قلمى اوست:
وفاتش شب شنبه بيست ودويم شعبان 725 ه. ق در 81 سالگى در دمشق واقع و در دامنۀ كوه قاسيون مدفون گرديد.
منابع: ابن حجر عسقلانى، احمد بن على، الدرر الكامنة في اعيان المائة الثامنه، ج 4، ص 324؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1152.
شهاب الدين، ياقوت بن عبداللّه --> حموى، ياقوت بن عبداللّٰه
شهاب الدين، يحيى بن حبش (حسين خ ل) --> شيخ اشراقى
شهاب الدين، يوسف بن اسماعيل --> شواء
در اصطلاح متأخّرين، عبارت از شهيد اوّل و شهيد ثانى و ملا عبداللّه مشهور به «عقاب» مى باشد كه شرح حال هريكى به همين عنوان خواهد آمد. لكن شيخ حسين عاملى، پدر شيخ بهائى، اين عنوان (شهداى ثلاثه) را به دو نفر اوّلى و محقّق ثانى اطلاق كرده است؛ چنانچه محمد بن مكّى (متوفّى به سال 776 ه. ق) شهيد اوّل، محقّق ثانى على بن عبدالعالى (متوفّى به سال 940 ه. ق) شهيد ثانى، شيخ زين الدين (متوفّى به سال 966 ه. ق) كه مسلماً شهيد ثانى است، شهيد ثالث مى باشد؛ بنابراين، عقاب مذكور (متوفّى به سال 981 يا 997 ه. ق) شهيد رابع، قاضى نوراللّه شوشترى (متوفّى به سال 1019 ه. ق) شهيد خامس مى باشد. لكن از شهدا شمردن محقّق ثانى مذكور اصلاً معهود نبوده و در جايى هم سراغ نداريم. بلى، فقط در روضات الجنّات از ابن العودى نقل كرده كه او به دست يكى از اكابر دربار شاه تهماسب مسموم گرديده است. بارى، مقصود اصلى محض تذكر بوده، والاّ اينها محض اصطلاح بوده و جاى مناقشه نيست.
منابع: نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 430؛ معصومعلى شاه، طرائق الحقائق، ج 1، ص 136.
270 1769. شهده، زينب (... - 574 ه. ق)
دختر احمد مفرج ابيوردى خراسانى، زنى بوده داراى كمالات گوناگون؛ بالخصوص در حسن خط گوى سبقت از ديگران ربوده و معلّمۀ ياقوت مستعصمى آتى الترجمه بود. در فصاحت و حلاوت بيان و حاضرجوابى نيز مقامى بلند داشت. قطعات و مرقّعات نيكو مى نگاشته و در سال 574 ه. ق در هشتاد سالگى درگذشت.
منابع: ايرانى، عبدالمحمد، پيدايش خط و خطاطان، ص 158.
شهرزور(1)
1770 و 1771. شهرزورى، عبداللّه بن قاسم (... - 521 ه. ق)
اربلى المولد، بغدادى المنشأ، موصلى المدفن، مرتضى اللّقب، ابومحمدالكنيه، از مشاهير فقها و ادبا و شعرا مى باشد كه در بغداد تحصيل مراتب علميّه نمود. در فقه و حديث بصير، بسيار مليح الوعظ و مدتى متصدى قضاوت موصل بود و از اشعار اوست:
فعاودتُ قلبى أسئل الصبرَ وقفة *** عليها فلا قلبي وجدت و لا صبري
و غابت شموس الفضل عنّي و اظلمت *** مسالكه حتى تحيرت فى امري
قصيدۀ لاميۀ او، كه به قصيدة موصليّة شهرت دارد، معروف بوده و از طرايف قصايدى است كه در عرفان و تصوّف گفته شده و مطلع آن، اين است:
لمعت نارهم و قد عسعس اللي *** ل و مل الحادى و حار الدليل
فتأملتها و فكرى من البين *** عليل و لحظ عينى كليل
تمامى اين قصيده چهل وچهار بيت مى باشد كه در وفيات الاعيان بالتمام ثبت شده و در اينجا محض رعايت اختصار به همين دو بيت مطلعى آن اكتفا مى شود. وفات او در سال 511 يا 521 ه. ق در موصل واقع گرديد.
مخفى نماند كه قاسم بن مظفر 271 بن على بن قاسم شهرزورى، مكنّى به «ابواحمد»، پدر صاحب ترجمه، جدّ عالى علماى شهرزورى قضات شام و موصل و جزيره بوده و همه شان بدو منتسب مى باشد كه به سال 489 ه. ق در موصل درگذشته و اولاد و احفاد او تماماً از نجباى علما بوده اند.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 274 و 460؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2889 و 3108.
شهرزورى، محمد بن عبداللّه بن قاسم --> كمال الدين، محمد بن عبداللّٰه بن قاسم
1) . شهرزور: (بر وزن عنكبوت) به نوشتۀ مراصد، ناحيه اى است وسيع در جبال، مابين اربل و همدان كه مردمان آن تماماً اكرادند. ابن خلكان گويد: شهرزور شهرى است بزرگ از مضافات اربل بناكردۀ زور بن ضحاك كه اسكندر ذوالقرنين در مراجعت از بلاد مشرق زمين در آنجا وفات يافت. به نوشتۀ بعضى از مورخين، وفات ذوالقرنين در مداين كسرى واقع و جنازه اش به اسكندريه نقل شد؛ به هرحال، بعضى از منسوبين شهرزور را به عنوان «شهرزورى» تذكر مى دهد. (مؤلف)
1772 و 1773. شهرزورى، محمد بن قاسم بن مظفر (... - 538 ه. ق)
برادر عبداللّه شهرزورى فوق، مكنّى به «ابوبكر»، از مشاهير علماى قرن ششم هجرت مى باشد كه از ابواسحاق شيرازى اخذ مراتب علميّه نمود. در بلاد بسيارى متصدى قضاوت بود؛ به همين جهت، به «قاضى الخافقين» شهرت يافت. در بلاد جبال و عراق و خراسان از مشايخ بسيارى استماع حديث نمود و از مشايخ روايت سمعانى مى باشد. وى به سال 538 ه. ق در 95 سالگى در بغداد درگذشته و در مقبرۀ باب ابرز مدفون گرديد.
برادر ديگرش، مظفر بن قاسم، مكنّى به «ابومنصور» نيز از ابواسحاق مذكور تفقّه نمود. با كبر سن مدتى در سنجار قضاوت كرد و در آخر عمر نابينا شد. سال وفاتش به دست نيامد، لكن ولادتش در سال 457 ه. ق در اربل و نشئتش در موصل بوده است.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 46.
شهرزورى، محمد بن محمد بن عبداللّه --> محيى الدين، محمد بن قاضى كمال الدين محمد
شهرزورى، مظفر بن قاسم بن مظفر --> شهرزورى، محمد بن قاسم بن مظفر
شهرستانى(1)
شهرستانى، حاج ميرزا على --> شهرستانى، مير محمدحسين
272 1774. شهرستانى، محمد (467-549 ه. ق)
بن ابى القاسم عبدالكريم بن احمد، متكلّم اشعرى، ابوالفتح الكنيه، شهرستانى المولد والمدفن، از مشاهير فقها و متكلّمين اشعرى مى باشد كه فقه و حديث و كلام را از ابونصر قشيرى و احمد خوافى و غير ايشان فراگرفت. در سال 510 ه. ق به بغداد رفته و درس او مورد رغبت عامّه گرديد. بسيار لطيف المحاوره و محفوظاتش خارج از حد احصا بود و از مشايخ روايت عبدالكريم سمعانى مى باشد. در فلسفه و فنون
1) . شهرستانى: منسوب است به شهرستان كه به نوشتۀ مراصد، شهرى است در فارس؛ نيز شهرى است در اصفهان كه آن را «حى» و «مدينه» نيز گويند؛ هم شهرى است كوچك مابين خوارزم و نيشابور از بلاد خراسان در سه منزلى نسا. بعضى از معروفين به همين عنوان را تذكر مى دهد و تعيين اينكه كدام يك از مواضع مذكوره است، موكول به قراين مى باشد. (مؤلف)
حكمت نيز دستى توانا داشت، بلكه به نوشتۀ معجم البلدان، در تأييد مذهب فلاسفه و مدافعه از ايشان مبالغه و اصرار وافى مى نمود. در مجالس وعظ خود اسمى از خدا و پيغمبر نمى برد و همواره مستغرق ظلمات فلسفه و از انوار شريعت مطهّره معرض و بيگانه بوده است و از تأليفات اوست:
مشهورترين تأليفات او كتاب ملل و نحل است كه در تمامى اقطار در نهايت اشتهار است و بارها در هند و مصر و لندن چاپ و به تركى و لاتينى و انگليسى و اكثر السنۀ اروپايى ترجمه شده است و ترجمۀ فارسى خواجه افضل الدين صدر تركۀ اصفهانى نيز به سال 1321 ه. ش/ 1361 ه. ق در تهران به طبع رسيده است.
وفات شهرستانى در اواخر شعبان سال 548 يا 549 ه. ق در شهرستان خراسان واقع شد و لفظ «محشر» يا «محاشر» مادّۀ تاريخ وفات اوست. ولادتش نيز در سال 467 ه. ق بوده است.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 164؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 725؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 57؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 1، ص 71 و ج 4، ص 158؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2890.
1775 و 1776. شهرستانى، مير محمدحسين (... - 1315 ه. ق)
بن مير محمدعلى بن محمدحسين، حسينى مرعشى حائرى، مشهور به «شهرستانى حائرى»، از اكابر علماى اماميّۀ اوايل قرن حاضر چهاردهم هجرت مى باشد كه حاوى فروع و اصول، جامع معقول و منقول، فقيه حكيم محقّق مدقّق، اديب شاعر ماهر اصولى، در فطانت و كثرت حافظه و حدّت ذهن ممتاز، در كربلاى معلّى رئيس مذهبى و مرجع تقليد جمعى وافر از شيعه بود. 273 نسب شريفش با سى ويك واسطه به حضرت سجّاد عليه السلام موصول مى شود. داراى اخلاق حسنۀ فاضله بوده و تمامى اوقات او در اوراد و ادعيّه و عبادات و قضاى حوايج مسلمين و انجام وظايف دينيّه مصروف مى گرديد. از تلامذۀ شيخ محمدحسين اردكانى سالف الترجمه و ديگر اجلّه بوده و از
دوازده سالگى شروع به تأليف نموده و تأليفات طريفه دارد:
الصورة
ميرزا محمدحسين شهرستانى (61)
وفات شهرستانى شب سيّم شوال 1315 ه. ق در كربلاى معلّى واقع و در رواق مطهّر حسينى نزديك ديوار شهدا مدفون گرديد.
274 حاج ميرزا على شهرستانى، فرزند مير محمدحسين صاحب ترجمه، نيز از مشاهير
الصورة
ميرزا سيد على شهرستانى (62)
علماى معاصر ما و از مشايخ روايتى سيد شهاب الدين معروف به «آقاى نجفى» نزيل قم سالف الترجمه بوده و از تأليفات و آثار قلمى اوست:
وى در يازدهم رجب 1344 ه. ق وفات يافت.
شهرستانى، سيد محمدعلى --> هبة الدين
يا ميرزا مهدى شهرستانى حائرى بن ابوالقاسم موسوى، از اكابر علماى اماميّۀ اوايل قرن سيزدهم هجرت مى باشد كه از صاحب حدائق روايت نموده و نراقى، صاحب مستند، نيز از وى روايت مى نمايد. وى به سال 1216 ه. ق وفات يافت.
از ملا زين العابدين سلماسى، كه از طراز اوّل معاصرين صاحب ترجمه بوده، نقل است كه در اوقات شدت مرض سيد بحرالعلوم با جمعى در نزد او بوديم.
سيّد فرمود: «بسيار دوست دارم كه شيخ حسين نجف، كه در آن زمان در زهد و عبادت بى بدل و ضرب المثل بوده است، بر جنازه ام نماز بخواند، لكن ميرزا مهدى شهرستانى بر من نماز خواهد كرد». به مناسبت اينكه ميرزا مجاور كربلا بوده، متعجب شديم تا بعد از اندكى بحرالعلوم وفات يافت. به لوازم تجهيز و تكفين اشتغال يافته و ساعت به ساعت در انديشه بودم. از ميرزا نيز خبرى نبود تا آنكه 275 جنازه را براى نماز در صحن مقدّس آوردند. تمامى فقها و مشايخ حاضر بودند و وقت نماز رسيد. من ديگر دلتنگ بودم از اينكه حرفى خلاف واقع از
بحرالعلوم سراغ نداشتيم. در عين حال، ميرزا مهدى با لباس سفر از درب شرقى صحن مقدس وارد شد. تمامى مشايخ در نماز مقدّمش كرده و بدو اقتدا نمودند و از ظهور صدق اخبار بحرالعلوم يك دنيا فرح به من رخ داد.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 165؛ نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 396.
اصفهانى، از اكابر علماى اماميّۀ اواخر قرن سيزدهم هجرت مى باشد كه از محلۀ شهشهان نام اصفهان و به همين جهت، معروف به «شهشهانى» بود. عالمى است شعشعانى، فاضل ربّانى، از معاصرين صاحب جواهر و شيخ مرتضى انصارى، از تلامذۀ صاحب رياض و سيد مجاهد و حاجى كلباسى، از اساتيد حاج ميرزا محمدحسن شيرازى آتى الترجمه و سيد محمدباقر خوانسارى صاحب روضات الجنّات و نظاير ايشان و در عصر خود رياست علميّۀ اصفهان بدو منتهى گرديده و از تأليفات و آثار قلمى اوست:
وفات شهشهانى به سال 1287 يا 1289 ه. ق در اصفهان واقع شد و در تخت فولاد آنجا مدفون گرديد.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 165؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (بعضى از مواضع).
مكنّى به «ابومحمد»، از مشاهير شعراى عهد بنى اميّه مى باشد. براى سليمان بن عبدالملك اموى (96-99 ه. ق) اشعار بسيارى گفته است. ازآن رو كه قند و شكر بسيار به شهر مى آورد، به همين لقب (شهوات) شهرت يافته كه كنايه از قند و شكر است يا
خود، اين لقب براى آن است كه هر چيز عجيبى از خوردنى پوشيدنى كه مى ديده، خود را به گريه مى آورد و در سبب آن مى گفت: «اشتهى هذا»؛ يعنى آن چيز را دلم مى خواهد. اينك ملقّب به «شهوات» گرديد. سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 19، ص 199.
276
شهيد(1)
شيخ اجلّ افقه، ملقّب به «شمس الدين»، مكنّى به «ابوعبداللّه»، ابن مكّى بن محمد بن حامد بن احمد، دمشقى نبطى عاملى جزينى، معروف به «شهيد» و «شيخ شهيد»، از اكابر علماى اماميّه و اعاظم فقها و مجتهدين اثناعشريّه مى باشد كه عالمى است عامل، فقيه كامل، محدّث ثقة و رجالى اصولى، اديب شاعر ماهر، محقّق مدقّق، در كلمات اجلّه به «علاّمه» و «شيخ الطّائفه» و «امام الفقه» و «كهف الشيعه» و «علم الشّريعه» و جامع علوم عقليّه و نقليّه بودن و مانند اينها موصوف. فقيه على الاطلاق و بعد از محقّق اوّل، صاحب شرايع، افقه فقهاى آفاق، در حدود و قواعد فقهيّه متفرّد و نخستين كسى است از علماى اماميّه كه به لقب «شهيد» ملقّب بوده و كتب فقهيّه را از نقل اقوال عامّه مهذب نموده است.
شهيد مراتب علميّه را بالاجمال از تلامذۀ علاّمۀ حلّى اخذ نمود. به سال 751 ه. ق در حدود هفده سالگى از فخرالمحقّقين بن علاّمه، يك سال بعد از آن از ابن نما و سيد عميدالدين، خواهرزادۀ علاّمه، يك سال بعد از آن نيز از ابن معيه اجازه داشته، از قطب الدين رازى و سيد ضياءالدين، برادر سيد عميدالدين مذكور و ديگر اكابر وقت نيز اجازه داشته و اغلب اجازات علماى حقّه نيز بدو منتهى مى گردد، بلكه شهيد، مرويّات و مصنّفات عامّه را نيز از چهل تن از اكابر علما و محدّثين و مشايخ ايشان كه
1) . شهيد: در اصطلاح فقهاى اماميه، در صورت اطلاق و نبودن قرينه يا در جايى كه مقيد به لفظ «اول» باشد، عبارت از محمد بن مكى است كه به عنوان شهيد مذكور است و در جايى كه غير او را اراده نمايند، با قرينه ذكر كنند. به فرمودۀ تنقيح المقال، برخلاف اصطلاح مشهورى، در صورت نبودن قرينه، محمد بن مكى مذكور و يحيى، صاحب ديلم، بوده و در جايى كه مقيد به «ثانى» نمايند، شيخ زين الدين است كه به عنوان شهيد ثانى خواهد آمد و شرح حال يحيى مذكور نيز به عنوان صاحب الديلم نوشته خواهد شد. (مؤلف)
در مكّه و مدينه و مصر و شام و بغداد و بيت المقدس بوده اند، روايت مى كند.
بالجمله، موافق نوشتۀ بعضى از اجلّه، بعد از تأمّل در مدت عمر شهيد كه 277 52 سال است و مسافرت هاى او در بلاد مذكوره و مصنّفات متقنۀ او در علوم شرعيّه و تبحّر او در اشعار و قصص و علوم متنوعه، مكشوف مى گردد كه به جز توفيقات ربّانى و تاييدات آسمانى خارج از حدّ امكان عادى بوده و هرچه بگويند و بنويسند، وافى بر اندكى از فضايل و كمالات وى نمى باشد و از مصنّفات اوست:
بارى، چنانچه در عنوان شرح حال اشاره شد، شهيد در فنون شعرى نيز ماهر بوده و اشعار طريفه مى گفته و از آن جمله است:
و لاابتغى الدنيا جميعا بمنة *** و لااشتري من المواهب بالذُلِّ
و اعشق كحلاء المدامع خلقة *** لئلا ارى فى عينها مَنِّةَ الكحل
ايضاً
عظمتْ مصيبةُ عبدك المسكين *** فى نومه عن مهر حور العين
الاولياء تمتعوا بك فى الدجىٰ *** بتهجد و تخشع و حنين
ايضاً
فطردتنى عن قرع بابك دونهم *** اترى لعظم جرائمي سبقوني
اوجدتهم لم يذنبوا فرحمتهم *** ام اذنبوا فعفوت عنهم دوني
ان لم يكن للعفو عندك موضع *** للمذنبين فاين حسن ظنوني
شهيد روز پنجشنبه نهم جمادى الاولى سال 786 ه. ق در عهد 278 سلطنت برقوق با فتواى قاضى برهان الدين مالكى و عباد بن جماعة شافعى بعد از يك سال حبس در قلعۀ شام در دمشق با شمشير مقتول شد؛ پس به دارش كشيده، سپس سنگسارش نموده و پس از آن جسدش را سوزاندند. مدت عمر او كلمۀ «حمد» (52) و مادّۀ تاريخ قتلش كلمۀ «المرثيه» مى باشد.
سبب حبس و قتل شهيد آن بوده كه بعضى از بدخواهان و دشمنان مذهبى او سعايت كردند. محضر و شهادت نامه اى تهيه نمودند. بعضى از مقالاتى را كه نزد عامّه بسيار قبيح و زشت و مستهجن بوده، بدو نسبت دادند. جمعى هم شهادت خودشان را در روى آن ورقه نوشته و بدين وسيله آن تهمت را نزد قاضى به ثبوت رساندند. شهيد را به شام برده و يك سال در قلعۀ شام حبس نمودند، پس از آن، قاضى مالكى فتوا به قتلش داد. قاضى شافعى امر به توبه اش نمود، لكن در اثر كثرت متعصّبين مذهبى، حكم قاضى مالكى نافذ و انكار شهيد نيز در مقابل حكم قاضى و لازم الاجرا بودن آن بى اثر شد. به قرار مذكور به شهادتش رساندند؛ قَدَّس اللّهُ روحَهُ. شيخ حرّ عاملى اين قضيه را از بعض مشايخ خود شنيده و به خط بعضى ديگر نيز ديده است كه آن را به فاضل مقداد از تلامذۀ خود شهيد نسبت داده اند و معروف است كه لمعۀ دمشقيّه را، كه ضمن تأليفات شهيد مذكور شد، در ايّام حبس در مدت هفت روز تأليف نموده و در نزد او غير از مختصر نافع چيزى حاضر نبوده است.
مخفى نماند كه شيخ رضى الدين ابوطالب محمد، شيخ ضياءالدين ابوالقاسم على، شيخ جمال الدين ابومنصور حسن، فرزندان شهيد، نيز از اكابر فقها و علما بوده اند، بلكه امّعلى، زوجۀ شهيد و امّالحسن فاطمه، دختر شهيد، نيز فقيه صالح عابد زاهد
بوده و شهيد زنان را در احكام شرعيّه به مراجعۀ ايشان امر مى كرده است و شرح حال اجمالى فاطمه به عنوان امّالحسن در باب كنى خواهد آمد.
منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، [ج 2، ص 377-381]؛ شيخ حر عاملى، امل الآمل؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 165؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 617؛ نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 372؛ شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 119؛ كتب رجاليه.
فيلسوف متكلّم شاعر فاضل ماهر بود. به هر دو زبان عربى و فارسى شعر خوب مى گفت. از فضلا و فصحاى قدماى 279 شعراى ايرانى عهد آل سامان بود. در آن عهد صاحب ثروت و ساز و سامان گشته و با دقيقى و رودكى و خبازى نيشابورى معاصر بوده است و از اوست:
باادب را ادب سپاه بس است *** بى ادب با هزار كس تنهاست
ايضاً
اگر غم را چو آتش دود بودى *** جهان تاريك بودى جاودانه
در اين گيتى سراسر گر بگردى *** خردمندى نيابى شادمانه
در سال 325 ه. ق درگذشته و رودكى در مرثيۀ او گويد:
كاروان شهيد رفت از پيش *** و آن ما رفته گير و مى انديش
از شمار دو چشم يك تن كم *** وز شمار خرد هزاران بيش
منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، [ج 2، ص 391]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2891.
بن احمد بن عبداللّه، مكنّى به «ابوالفضل»، معروف به «حاكم شهيد»، مروزى بلخى، از اكابر علما و محدّثين حنفيّه مى باشد كه عالم مرو، امام حنفى مذهب بوده. از مشايخ هريك از مرو و بغداد و كوفه و بخارا و مكّه استماع حديث نمود. شصت هزار حديث نبوى در بر داشته و مشايخ بسيارى از وى روايت مى كنند. هريك از تأليفات او شاهد صادق مراتب علميّه اش مى باشد:
عاقبت به سال 334 ه. ق در مرو مقتول اتراك گرديد؛ چنانچه به نوشتۀ بعضى، بر سر درختى گذاشته و دو نيمه اش كردند و يا موافق نوشتۀ فوائد البهيّة، هميشه در تعقيبات نمازها دعا كرده و شهادت خود را از درگاه الهى مسئلت مى نموده است تا اينكه در ربيع الآخر سال مذكور در حال سجده به قتلش رساندند.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون؛ لكنوى، ابوالحسنات محمد عبدالحى، الفوائد البهيّة فى تراجم الحنفيّة، ص 185.
در اصطلاح اواخر، حاج ملا محمدتقى برغانى را گويند كه به عنوان برغانى، ملا محمدتقى بن محمد شرح حالش نگاشته آمد و گاهى قاضى نوراللّه را اطلاق مى كنند كه به عنوان صاحب مجالس المؤمنين خواهد آمد و گاهى ملا عبداللّه شوشترى را گويند كه 280 به عنوان عقاب مذكور خواهد شد و رجوع به عنوان شهداى ثلاثه هم نمايند.
بن على بن احمد بن محمد بن جمال الدين بن تقى الدين بن صالح، تلميذ علاّمۀ حلّى، از مفاخر و اعيان علماى اماميّه و اكابر و متبحّرين فقهاى اثناعشريّه مى باشد كه فقيه اصولى، محدّث رجالى، مفسّر اديب، نحوى لغوى، حكيم متكلّم، قارى، طبيب رياضى بود. وثاقت و جلالت، علم و فضل، زهد و ورع و تقوا و عبادت، تحقيق و تدقيق و تبحّر و تفنّن و جامعيّت او در تمام علوم عقليّه و نقليّه و فنون ادبيّه و عربيّه و رياضيّه مسلّم عامّه و مشهور آفاق و نخستين كسى است از اماميّه كه در علم درايه تأليف كتاب كرده و شرح مزجى نوشته كه پس از آنكه معمول بودن اين رويۀ شرح مزجى در ميان عامّه را ديد، او نيز همين سليقه را در كتاب هاى شيعه معمول و داير نمود. مصنّفات شهيد، كه اوّل آنها روض و آخر آنها روضۀ معروف به شرح لمعه مى باشد، تماماً در نهايت اتقان و متانت بوده و فصاحت الفاظ، ابتكار معانى را جامع و محل توجه و استفادۀ فحول و اكابر هرطبقه، در هر عصر و هر ديار - كالشّمس فى رابعة
النّهار - در غايت اشتهار هستند؛ بهترين معرّف كمالات نفسانيّه و مدارج علميّۀ وى بوده و مغنى از اقامۀ برهان و بينّه مى باشند؛ «اِنَّ آثٰارَنٰا تَدُلُّ عَلَيْنٰا»:
الصورة
نمونه خط شهيد ثانى (63)
282 قطعۀ مزبور صفحۀ آخر كتاب منهاج الوصول الى علم الاصول از تصنيفات قاضى بيضاوى است كه تمام اين نسخه به خط مبارك شهيد ثانى است؛ اعلى اللّه مقامه.
به نوشتۀ ذريعة، دو مجلد بوده و غير از مسالك مذكور در ذيل است)؛ 35. حاشية عقود الارشاد (كه بنا به ظاهر كلام امل الآمل، غير از حاشية ارشاد مذكور در فوق است)؛ 36. حاشية قواعد علامه (كه نامش نكت القواعد و داراى تحقيقات مهمات آن كتاب است)؛ 37. حاشية المختصر النافع للمحقّق؛ * الحبوة (كه به نام احكام الحبوة مذكور شد)؛ 38. الحثّ على صلوة الجمعة؛ 39. الحجّ والعمرة؛ 40. حجّيّة الاجماع؛ 41. حكم المقيمين فى الاسفار؛ 42. دعوى الاجماع فى مسائل من الشّيخ و مخالفة نفسه؛ 43. الرّجال والنّسب؛ 44. روض الجنان فى شرح ارشاد الاذهان (كه شرح مزجى باب طهارت و صلوة ارشاد علامه و اولين تأليف شهيد و در تهران چاپ شده است)؛ 45. الرّوضة البهيّة فى شرح اللّمعة الدّمشقيّة (كه به شرح لمعه معروف و بارها به اساليب مختلفه چاپ و از زمان خود شهيد تا عصر حاضر از كتاب هاى درسى و محل توجه و استفاده و استفاضۀ اكابر و افاضل مى باشد و آن آخر تأليفات شهيد است.
در امل الآمل گويد: از اصل نسخۀ اين كتاب ظاهر مى شود كه تأليف آن در مدت شش ماه و شش روز انجام يافته و پرواضح است كه جز به تأييدات خداوندى صورت پذير نمى شود، والاّ استنساخ آن كتاب را در اين مدت اندك، عهده دار نمى توان شد تا چه رسد به تأليفش؛ خصوصاً با آن همه اختلال افكار و اشتغالات مستغرق اوقات شهيد كه ذيلاً اشاره خواهيم كرد)؛ * سؤالات الشّيخ احمد و اجوبتها؛ 47. سؤالات الشّيخ زين الدين و اجوبتها؛ * شرح ارشاد علامه (كه به نام روض الجنان مذكور شد)؛ 48. شرح الفيّۀ شهيد (كه سه فقره شرح بر آن كتاب نوشته؛ مختصر و مطول و متوسط كه يكى از اين سه شرح به نام المقاصد العليّة در تهران چاپ شده است)؛ 49. شرح بداية الدّراية يا شرح الدّراية (كه در تهران چاپ شده است)؛ 50. شرح حديث «الدَّنْيٰا مَزْرَعَةُ الآخِرَةِ»؛ * شرح الشّرائع (و ظاهرا همان مسالك الافهام مذكور در ذيل است)؛ 283 51. شرح لمعه (كه به نام روضة البهية مذكور است)؛ 52. شرح نفليّۀ شهيد (كه نامش الفوائد المليّة فى شرح النّفليّة است و در تهران با شرح الفية شهيد در يك جا چاپ شده اند)؛ 53. صلوة الجمعة فى حال الغيبة؛ 54. الصّلوة لا تقبل الاّ بالولاية (كه در ذيل به نام الولاية مذكور است)؛ 55. صيغ العقود والايقاعات (كه به نام جواهر الكلمات مذكور شد)؛ 56. طلاق الغايب؛ 57. العدالة؛ 58. عدم جواز تقليد الميّت؛ 59. عشرة مباحث مشكلة من عشرة علوم (كه در استانبول تأليف و در هر
مبحثى اشكالى وارد آورده كه افكار اكابر در حل آن قاصر است)؛ * غنية القاصدين فى معرفة اصطلاحات المحدّثين؛ 60. الغيبة؛ 61. فوائد خلاصة الرّجال؛ * الفوائد المليّة (كه به نام شرح نفليه مذكور شد)؛ 62. كشف الرّيبة فى (عن خ ل) احكام الغيبة؛ 63. مختصر الخلاصة؛ 64. مختصر مسكن الفؤاد؛ 65. مختصر منية المريد؛ 66. مسالك الافهام الى تنقيح يا فى شرح شرائع الاسلام (كه چند مرتبه در ايران چاپ شده است)؛ 67. مسكن الفؤاد فى (عند خ ل) فقد الاحبّة والاولاد؛ 68. المقاصد العليّة فى شرح الالفيّة الشّهيديّة (كه به نام شرح الفيه مذكور شد)؛ 69. منار القاصدين فى اسرار معالم الدين؛ 70. منسك الحجّ الصّغير؛ 71. منسك الحجّ الكبير؛ 72. منظومة النّحو و شرحها؛ 73. منية المريد فى آداب المفيد والمستفيد (كه با روض الجنان مذكور در فوق در يك جا چاپ شده و داراى فوايد بسيارى است)؛ 74. ميراث الزّوجة؛ * نكت القواعد (كه حاشيۀ قواعد علامه است و به نام حاشية قواعد مذكور شد)؛ 75. النّيّة؛ 76. الولاية و ان الصّلوة لا تقبل الّا بها و غير اينها از اجازات و حواشى مختلفه، رسائل متنوّعه، اجوبۀ مسائل متكثّرۀ وارده از بلاد بعيده و غيرها كه در موضوعات متفرّقه تأليف داده و در اين مختصر به همين مقدار كفايت مى شود.
مخفى نماند كه شهيد بيشتر اوقات دچار اختفاء بوده و از شرّ متعصّبين اهل سنّت ايمنى نداشت؛ با وجود اين، جميع ضروريّات خود و خانواده اش و مهمّات واردين را خودش شخصاً انجام مى داد، بلكه شب ها خودش از براى اهل و عيال خود با الاغ هيمه مى آورد. نماز صبح را نيز در مسجد مى خواند. با همه اين جريانات طاقت فرسا و مستغرق اوقات و موجب اختلال افكار، همين كه در مجلس درس مى نشست، مانند دريا موج مى زد؛ جواهر آبدارى به ساحل مى انداخت. نكات و دقايقى اظهار مى نمود كه خارج از اندازۀ فكر معمول فحول بود و تأليفات طريفه و منيفه اى به عرصۀ ظهور آورده كه اكابر هر عصر را رهين قلم و رقم خود فرموده است؛ قدَّسَ اللّهُ روحَهُ.
پرواضح است كه اين همه، به جز تأييدات آسمانى و توفيقات ربّانى صورت امكانى عادى نخواهد داشت.
284 اساتيد شهيد:
«ابن الحاجة»، كه از اكابر افاضل عصر خود بوده، خواند و هم به اندازۀ محفوظات علميّه مقرّرى معينى از وى داشته است.
شرائع و ارشاد و اكثر مواضع قواعد علاّمه را از او خوانده است.
به كرك نوح رفت. از سيد حسن بن سيد جعفر موسوى كركى عاملى، صاحب محجّة البيضاء، تهذيب و كافيۀ نحو و اصول فقه و قواعد ميثم بحرانى را، كه در كلام است، فراگرفت. كتاب عمدة الجليّة را نيز، كه تأليف خود سيد حسن و در اصول فقه است، از مؤلفش خواند. در سال 934 ه. ق باز به وطن خود، كه قريۀ جبع بوده، برگشت و تا سه سال ديگر مشغول مطالعه و مذاكره بود.
به دمشق رفت. دو كتاب طبّ موجز نفيسى و غاية القصد فى معرفة الفصد را از مؤلف آنها، فيلاسوف اعظم شمس الدين محمد بن مكّى، خواند و حكمة الاشراق سهروردى و فصول فرغانى را نيز، كه در هيئت است، از آن فيلاسوف فراگرفت.
هم در آنجا شاطبيۀ تجويد و تمام قرآن را با قرائت نافع و عاصم و ابن كثير و ابوعمرو، از شيخ احمد بن حاير خوانده و به وطن مذكور خود برگشت.
در اوّل سال 942 ه. ق نيز براى تحصيل هر علمى كه ممكن باشد، رحلت نمود.
در اين سفر با جمعى از افاضل عامّه و خاصّه ملاقات كرد. مقدارى از صحيح بخارى و صحيح مسلم را در مدرسۀ سليميّۀ قريۀ صالحيّه از شيخ شمس الدين بن طولون دمشقى حنفى خواند و در روايت كردن آنها و ديگر مرويّات ابن طولون از وى اجازه داشته است.
از آنجا نيز رحلت كرد (كرامات بسيارى در اثناى راه از وى منقول مى باشد) تا در پانزدهم ربيع الثانى 942 ه. ق به مصر رسيد. منهاج نووى را در فقه، مختصر الاصول حاجبى را با حواشى سعديّه و شريفيّه و كتاب هاى بسيارى نيز در فنون عربيّه و علوم عقليّه و غيرها از شيخ شهاب الدين محمد رملى شافعى خواند و هم در روايت همۀ 285 مرويّات او اجازۀ عمومى داشته است.
در مصر، شرح تجريد را با حواشى دوّانى و شرح اشكال التّأسيس قاضى زادۀ رومى (در هندسه) و شرح چغمينى را در هيئت از ملا حسين جرجانى خوانده است.
9-13. در مصر مقدارى از معانى و منطق را از ملا محمد گيلانى، شرح كافية جامى و مطوّل را با حاشيۀ سيد شريف از ملا محمد استرآبادى، الفية ابن مالك را از شيخ زين الدين مالكى، شرح شافية جاربردى را در صرف و شرح خزرجية شيخ زكريّاى انصارى را در عروض و قوافى و مانند آنها را از شيخ شهاب الدين بن بخاد حنبلى، تفسير بيضاوى و بعضى از فنون ديگر را از شيخ ناصرالدين ملتانى مالكى، كه در تمامى ديار مصر افضل علماى علوم عقليّه و عربيّه بوده، فراگرفت.
14-16. شيخ شمس الدين محمد نحاس، شيخ عبدالحميد شمنهودى، شيخ شمس الدين محمد بن عبدالقادر عرضى و بعضى از اكابر نيز از اساتيد شهيد بوده اند و در امل الآمل گويد كه شهيد در مصر از شانزده تن از اكابر علماى عامّه درس خوانده است.
17 و 18. شيخ احمد بن محمد بن خاتون عاملى از علماى اماميّه، شيخ عبدالصمد (جدّ شيخ بهائى) نيز از علماى اماميّه از اساتيد شهيد بوده اند. مشايخ روايت شهيد از عامّه، علاوه بر آنچه ضمن اساتيدش اشاره نموديم، بسيارى از مشايخ شام و مصر و بغداد و قسطنطنيّه بوده و از اكابر علماى اماميّه بسيار و شرح اسامى شان را موكول به كتب مربوطه مى داريم. شيخ حسين (پدر شيخ بهائى) و جمعى وافر از اكابر وقت نيز از شهيد روايت كرده و از تلامذۀ او بوده اند و شرح حال ايشان را نيز محول به كتب مبسوطه مى داريم.
بالجمله، شهيد براى تكميل مراتب علميّه مسافرت هاى بسيارى به مصر و دمشق و حجاز و عراق و بيت المقدس و غيرها كرده، از هر باغى گلى چيده و از هر بلبلى نوايى شنيده است. از فحول علماى فريقين به تكميل تمامى فنون متداوله موفق شده، در بعلبك مفتى عام و مرجع كل بوده، مذاهب خمسه را تدريس مى كرده، هر فرقه را موافق مذهب خود فتوا مى داده و از بلاد بعيده حاضر حوزۀ او مى شده اند.
شيخ بهائى از پدر خود، شيخ حسين، كه از تلامذۀ شهيد بوده، نقل كرده كه صبحگاهى 286 به محضر استاد خودم، شيخ شهيد، وارد شدم و غوطه ور فكرش ديدم. از سبب آن پرسيدم. در جواب فرمود: «شب در خواب ديدم كه سيد مرتضى علم الهدى تمام علماى اماميّه را دعوت كرده است. همين كه من وارد شدم، به پا ايستاده و فرمود كه در نزد شيخ شهيد (اوّل) بنشين. من هم حسب الامر سيّد، نزد شهيد نشستم. بعد از تسويۀ
مجلس و حضور مهمان ها بيدار شدم. اينك در تعبير اين خواب تصور مى كنم كه من هم در شهادت، تالى شهيد و ثانى او باشم»؛ عاقبت، آن رؤياى رحمانى تحقّق يافت و در عهد سلطان سليم خان عثمانى به سال 965 يا 966 ه. ق در اثر سعايت از طرف اهل سنّت در 55 يا 54 سالگى در استانبول يا موافق اعيان الشيعة و بعضى از كتب تراجم، در راه استانبول مقتول شد و سرش را بدان بلده بردند. در حرف زاء از نخبة المقال گويد:
و شيخ والد بهاء الدين *** القدوة النحرير زين الدين
ميلاده «شهيد الثانى»(1)و قد *** عمر خمسين و خمسا فشهد
نيز در تاريخ وفات شهيد ثانى گفته اند:
تاريخ وفات ذلك الاواه *** «الجنة مستقره واللّه»(2)
مخفى نماند كه در اعداد، صورت مكتوبى حرف را به شمار آرند، نه ملفوظى اش را و روى اين اصل، حرف آخر لفظ «جنّت» را، كه در صورت اقتران با الف و لام به شكل «ه»، مى نويسند، پنج حساب نمايند.
سبب قتل شهيد، موافق مشهور و آنچه شيخ حرّ عاملى هم از بعض مشايخ خود شنيده و به خط بعضى ديگر نيز ديده است، آنكه دو كس نزد وى محاكمه كردند؛ در نتيجه، يكى كه محكوم به بطلان و بى حقّى بوده، در خشم شد. شكايت نزد قاضى معروف نام صيدا برد. قاضى كسى را براى احضار شهيد به قريۀ جبع فرستاد. ازآن رو كه در همان اوقات شهيد به گوشۀ انفراد و وحدت خزيده و در باغى خارج بلد مشغول تأليف شرح لمعه بود و غالباً روزى يك جزوه از آن كتاب مى نوشت، بعضى از اهل بلد به گماشتۀ قاضى گفتند كه مدتى است كه مسافرت كرده. ملاقات ممكن نشد. شهيد نيز با اينكه بارها حج كرده بود، باز محض اختفا، در محملى پرده دار و سرپوشيده عزيمت سفر مكّه داد. قاضى به سلطان روم عرضه داشت كه در ديار شام، شخصى از اهل بدعت ظهور كرده كه از مذاهب 287 اربعه خارج و بركنار است؛ پس سلطان شخصى را به احضار شهيد برگماشت كه در دربار سلطانى حاضر شود و با علماى بلاد مباحثه و مذاكره بنمايد تا بعد از اطّلاع از حقيقت مذهب او، حكم مقتضى را موافق
مذهب خود دربارۀ وى معمول دارد. آن شخص به جبع رفت. بعد از اطّلاع از مسافرت مكّۀ شهيد رو به سوى مكّه رهسپار شد. در اثناى راه بدو ملحق گرديد و قضيه را به عرض رسانيد. شهيد فرمود: «بعد از اداى وظايف حج، موافق حكم سلطان معمول خواهد شد».
آن شخص نيز راضى شد تا پس از فراغت عازم قسطنطنيّه، كه پايتخت سلطانى بوده، گرديدند. بعد از ورود به بلاد روم، كسى از آن شخص جوياى حال شهيد شد. گفت:
«از علماى شيعه است و نزد سلطانش خواهم برد». آن كس گفت: «دور نيست كه در محضر سلطان از اذيّت و آزار تو شكايت كند و علاقه مندان او نيز مساعدتش نمايند و سبب هلاك تو گردد. اينك صواب، آن است كه او را كشته و سرش را پيش سلطان ببرى»؛ پس آن شخص شقى، گماشتۀ سلطان، گول آن شيطان را خورده و به امر سلطان نيز، كه به زنده حاضر كردنش صادر بوده، مخالفت كرد و در جايى از ساحل به شهادتش رسانيد. در آنجا جماعتى از تركمان بودند. در آن شب ديدند نورهايى مابين زمين و آسمان در صعود و نزول هستند. اينك آن جسد شريف را دفن كردند و قبّه اى بر روى آن بنا نهادند. آن شقى نيز آن سر سعيد را نزد سلطان برد، ولى به جهت مخالفت امر، مغضوب گرديد و كشته شد، انتهى كلام امل الآمل ملخصاً.
به نوشتۀ بعضى از اهل سير، شهيد در قسطنطنيّه محض به جهت تشيّع، به امر سلطان مقتول شد. جسدش را به دريا انداختند. صاحب حدائق در لؤلؤة البحرين از بعضى كتب معتمده نقل كرده است كه شهيد ثانى را به امر سلطان سليم، پادشاه روم، در پنجم ربيع الاول سال 965 ه. ق در مسجدالحرام بعد از نماز عصر دستگير كردند. چهار روز در بعضى از خانه هاى مكّه محبوسش داشتند؛ پس، از راه دريا به قسطنطنيّه اش برده و در همان سال در آنجا به قتلش آوردند. جسدش بر روى خاك ماند و بعد از سه روز به دريايش انداختند. مؤيّد اين است كه بنابر مشهور، شهيد روزى به همراهى شيخ حسين، 288 پدر شيخ بهائى، از موضعى از استانبول عبور مى كرده اند. شهيد شيخ حسين را مخاطب داشته و فرمود كه در اين نزديكى مرد صاحب شأنى در همين موضع كشته خواهد شد. بنابر نقل معتمد، شيخ على سبطالشهيد نيز در درّ منثور گويد: اين قضيه مشهور و از شيخ حسين مذكور منقول است كه مخاطب شهيد در اين قضيه او بوده و
مطلب هم به همان نحوى كه شهيد خبر داده بود، به وقوع پيوست.
در خاتمه، بعد از اعتذار از اطناب گوييم: نام شهيد، چنانچه در عنوان كلام نگاشته آمد، «زين الدين» بود و در روضات الجنّات و نقد الرّجال و نخبة المقال و منتهى المقال نيز در حرف زاء در تحت عنوان «زين الدين» به شرح حال او پرداخته اند، بلكه خود شهيد در آخر يك نسخۀ خطّى از تمهيد القواعد و دو نسخۀ مختلف چاپى از شرح لمعه، كه در موقع نگارش اين سطور پيش اين نگارنده موجود بودند، نام خود را «زين الدين بن على بن احمد» نوشته است، ولى در آخر يك نسخۀ خطّى ديگر از تمهيد القواعد، كه در نزد اين نگارنده است، «زين الدين على» نوشته شده است.
از رياض العلماء نيز نقل است كه نامش، مثل نام پدرش، «على» بود، لكن محض احترام پدر، نام خود را به «زين الدين» اشتهار داده است و صاحب رياض اين مطلب را به خط خود شهيد و خط شيخ حسين (پدر شيخ بهائى) و خط فاضل محدّث، سيد ميرزا محمد بن شرف الدين، كه از مشايخ اجازۀ مجلسى بوده، منسوب داشته است. از ميرداماد نقل است كه اسم شهيد، مثل اسم جدّش «احمد» بود و حاصل كلام روضات آنكه اوّلى از اين دو قول آخرى بعيد و دويّمى آنها بعيدتر بوده و بعد از آن گويد:
«فرحمة اللّه على النّبّاش الاول».
بارى، با اين دو شعر شهيد كه در ردّ جبرى مذهب است، ختم كلام مى نمايد:
لقد جاء فى القرآن آية حكمة *** تدمّر آياتِ الضلال و من يُجبر
و تُخبر أنّ الاختيار بايدنا *** فمن شاء فليؤمن و من شاء فليكفر
منابع: تنكابنى، محمد، قصص العلماء، [ص 248-263]؛ شيخ حر عاملى، امل الآمل، [ج 1، ص 85-91، ش 81]؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 167؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 288؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (مواضع متفرقه).
شهيد خامس --> شهداى ثلاثه
شهيد رابع --> شهداى ثلاثه
289 1785. شهيد فخ، حسين بن على (... - 169 ه. ق)
بن حسن مثلث بن حسن مثنى بن امام حسن مجتبى عليه السلام، مكنّى به «ابوعبداللّه»، از اصحاب حضرت صادق عليه السلام بود. در موضع فخ نامى (بر وزن حق) در نزديكى مكّه
با جمعى از سادات حسنى مقتول شد و هماناً مقصود دعبل خزاعى نيز در اين شعر خود:
قبور بكوفان و اخرى بطيبة *** و اخرى بفخ نالها صلوات
ايشان است. اينك حسين را «شهيد فخ» و «صاحب فخ» نيز گويند. مادرش هم زينب بنت عبداللّه بن حسن مثنّى است. از حضرت جواد عليه السلام روايت شده است كه آل محمد صلى الله عليه و آله را بعد از واقعۀ كربلا مصرعى بزرگ تر از مصرع فخ نمى باشد. ابوالفرج اصفهانى گويد كه حضرت رسالت صلى الله عليه و آله به فخ رسيد. نماز خواند و گريه كرد. در سبب آن فرمود كه جبرئيل خبر داده است كه يك تن از فرزندان تو در همين موضع مقتول خواهد شد. كسانى كه با او شهيد شوند، اجر دو شهيد را دارند. از حضرت باقر عليه السلام نيز روايت است كه در فخ از مركب پياده شده، نماز خواند و باز سوار گرديد. در جواب استفسار از سبب آن، فرمودند كه يك تن از اهل بيت من با جمعى در اينجا مقتول مى شوند و ارواح و اجساد ايشان به بهشت مى روند.
شرح اجمالى اين قضيه آنكه حسين بن على بن حسن، در عهد موسى الهادى بن مهدى، چهارمين خليفۀ عباسى (169-170 ه. ق)، در ماه ذى القعدۀ سال 169 ه. ق (قسط) با گروه بسيارى از علويّين (غير از حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام و حسن بن جعفر بن حسن مثنّى) خروج كرد. بعد از نماز صبح به منبر حضرت رسالت صلى الله عليه و آله رفت و خطبه خواند و مسافرت حج نمود. در همان سال موسى الهادى نيز با جمعى ديگر به حج رفت. در فخ، روز ترويه مابين ايشان جنگ واقع شد. حسين با جمع بسيارى از علويّين مقتول گرديدند و سرهاى ايشان را با چندى از اسرا، پيش موسى الهادى آوردند. چند شعرى مشعر بر تسلّط خود فروخواند و اسراى اولاد فاطمه را نيز يك يك بعد از توبيخ مى كشت. همين كه نوبت به حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام رسيد، گفت كه واللّه خروج حسين مذكور، به امر او بوده. البتّه بايد او را نيز به قتل رسانم.
ابويوسف قاضى يعقوب بن ابراهيم، كه شرح حالش در باب كنى خواهد آمد، گفت كه اين قضيه برخلاف مذهب موسى بن جعفر عليهما السلام و اولاد او بوده و 290 شايستۀ ايشان نيست تا آنكه موسى الهادى از آن نيّت خبيثه منصرف شد. على بن يقطين، قضيه را به عرض حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام رسانيد. خانواده و دوستداران آن حضرت مختفى و متوارى بودن را تصويب نمودند، لكن خود آن حضرت تبسّم فرموده و از راه تمثّل
اين شعر كعب بن مالك را خواند:
زَعمتْ سخينةُ أن ستغلبُ ربَّها *** فليغلبن مغالب الغلاب
ايشان را دلدارى داده و فرمودند كه موسى بن مهدى در همين روز مرده است و اوّلين نامه اى كه از عراق خواهد آمد، خبر مرگ موسى بن مهدى است. قضيّه همچنان شد و بعد از آن مردم به هارون الرشيد بيعت كردند.
منابع: مامقانى، عبداللّٰه، تنقيح المقال، [ج 1، ص 337]؛ مهج الدعوات؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 2، ص 354.
شاعرى است سخن پرداز و خوش بيان، از سادات لاهيجان كه بسيار سفر كرده و از صحبت اهل حال فيض وافر برده و با همه پريشانى، به زيور شكر و رضا مزيّن بود.
در اواخر قرن يازدهم هجرت مى زيسته و يا خود اوايل قرن دوازدهم را نيز ديده و از اوست:
محنت پيرى در ايّام جوانى ديده ام *** خويش را تا ديده ام در ناتوانى ديده ام
شد فشار قبر بر من، تنگ چشمى هاى خلق *** آنچه در مرگ است من در زندگانى ديده ام
سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: نصرآبادى، محمدطاهر، تذكرۀ نصرآبادى، ص 350.
شاعرى است ايرانى، از اهل قم كه مردى بوده درويش مشرب، به هزل و شوخى مايل، در زمان سلطان يعقوب به مقام ملك الشعرايى نائل گرديد؛ عاقبت به هندوستان رفته و در گجرات اقامت گزيد تا در سال 935 ه. ق وفات يافت و از اشعار اوست:
بيا اى عشق و آتش زن دل افسردۀ ما را *** به نور خويش روشن كن چراغ مردۀ ما را
ايضاً
خواب ديدم كز هوا شاهين او صيدى ربود *** چون شدم بيدار مرغ دل به جاى خود نبود
اسم و مشخّص ديگرى به دست نيامد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2892؛ افندى، فهيم، سفينة الشعراء، ص 267.
در اصطلاح فقها، محمّد بن مكّى و شيخ زين الدين بن على است كه به عنوان شهيد اوّل و شهيد ثانى نگارش داديم.
291 * شيامى، سعد بن زراره
مصطلح علم رجال است و رجوع به كتب رجاليّه نمايند.
شيبانى(1)
شيبانى، احمد بن حنبل --> ابن حنبل
شيبانى، اسحاق بن مرار --> ابوعمرو، اسحاق بن مرار
شيبانى، عبدربه --> زراره
شيبانى، عبدالرحمان بن على --> ابن الديبع
شيبانى، على بن ابى الكرم محمد --> ابن الاثير جزرى، ابوالحسن
شيبانى، مبارك بن ابى الكرم محمد --> ابن الاثير جزرى، ابوالسعادات مبارك
بن فرقد (واقد خ ل)، فقيه حنفى، شيبانى الشّهره، ابوعبداللّه الكنيه، دمشقى الاصل، واسطى الولاده، كوفى النشأه، از اصحاب ابوحنيفۀ كوفى بود. در مجلس درس او و ثورى و اوزاعى و مالك و ابويوسف قاضى حضور داشته و امام اهل رأى مى باشد.
مذهب ابوحنيفه را نشر داد. در نحو و حساب و علوم عربيّه و قرآنيّه متبحّر و بسيار فصيح بود. هر وقتى كه تكلّم مى كرد، سامع تصوّر مى نمود كه قرآن مجيد با لغت و زبان او نازل شده است. شيبانى خاله زادۀ فرّاء نحوى مشهور، با امام شافعى نيز معاصر بود. مابين ايشان مذاكراتى در مجلس هارون الرشيد واقع شد. امام شافعى گويد كه از
1) . شيبانى: (به فتح اول) منسوب است به قبيلۀ بنى شيبان از قبايل بكر بن وائل كه آن نيز به دو قبيلۀ بزرگ، كه هريكى داراى چندين بطن و شعبه است، منشعب مى باشد؛ يكى به شيبان بن ثعلبة بن عكابة بن صعب بن على بن بكر بن وائل منسوب و ديگرى به شيبان بن ذهل بن ثعلبة بن عكابة منتسب است. در اينجا بعضى از معروفين يا موصوفين به همين نسبت (شيبانى) را تذكر مى دهد. (مؤلف)
علم شيبانى يك بار شتر استفاده نمودم و از تأليفات و آثار قلمى شيبانى است:
ولادت شيبانى به سال 132 ه. ق در واسط، وفات او به سال 187 يا 189 ه. ق در قريۀ رنبويه نامى از ديهات رى واقع شد. كسائى نيز در همان روز در رى درگذشت. اينك هارون الرشيد مى گفته است كه فقه و علم عربيّه در خاك رى دفن شدند.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 8]؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 26؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 143؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1162؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 2، ص 172.
بن محمد بن عبيداللّه بن بهلول، كوفى الاصل، ابوالمفضّل الكنيه، شيبانى النّسبه، كه نسب او با يازده واسطه به ذهل بن شيبان موصول مى شود. از مشاهير محدّثين اماميّه مى باشد كه براى استماع حديث مسافرت ها كرده و تأليفاتى نمود. در بدايت حال در نقل حديث اهتمام داشته كه از هركسى نقل نكرده باشد، ولى عاقبت مختلطالحديث شد و با مسامحه و بى مبالاتى گذراند. اينك فى مابين اكثر علماى رجال مورد قدح و طعن شده و روايات او را مردود دارند. در تاريخ بغداد نيز گويد: محمد بن عبداللّه به بغداد آمده، از محمد بن جرير طبرى، محمد بن عباس يزيدى و گروه بسيارى از
مصريّين و شاميّين و غير ايشان روايت كرده و كثيرالتّخليط بود. غرايب حديث را نيز روايت نموده و احاديثى موافق مذهب رافضيّه وضع كرده و در مسجد شرقيه املا مى كرده است. وى در بيست ونهم ربيع الآخر سال 387 ه. ق در بغداد جان داد.
منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 154؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 5، ص 466؛ كتب رجاليه.
293 شيبانى، نصراللّه بن ابى الكرم محمد --> ابن الاثير جزرى، ابوالفتح نصراللّٰه
شيخ(1)
شيخ آقابزرگ، شيخ محمدمحسن --> آقابزرگ تهرانى
شيخ الاسلام، ابراهيم بن على --> ابواسحاق شيرازى
شيخ الاسلام، احمد بن حسن --> حر عاملى، احمد بن حسن بن على
شيخ الاسلام، احمد بن على بن حجر عسقلانى --> ابن حجر عسقلانى
شيخ الاسلام، احمد بن عمر --> مزجد
شيخ الاسلام، احمد بن محمد --> جامى، احمد بن ابوالحسن
بن سعدالدين مسعود بن عمر، تفتازانى، ملقّب به «سيف الدين»، معروف به «شيخ الاسلام هروى»، از احفاد ملا سعد تفتازانى معروف سالف الترجمه مى باشد و به همين جهت، به «احمد حفيد» نيز شهرت داشته است. وى از اكابر قضات و مشايخ
1) . شيخ: در اصطلاح فقها، در صورت اطلاق و نبودن قرينه، عبارت از محمد بن حسن طوسى، صاحب تهذيب و استبصار از كتب اربعه مى باشد كه به عنوان شيخ طوسى به شرح حال او خواهيم پرداخت. همچنين مراد از شيخ الاماميه و شيخ الطائفه و شيخ طوسى نيز همين محمد بن حسن است. اما لفظ «شيخ»، در اصطلاح علماى معقول، عبارت از ابوعلى سينا است كه در باب كنى به عنوان ابن سينا خواهد آمد. در اصطلاح علوم عربيه، خصوصاً علم بلاغت، عبارت از شيخ عبدالقاهر جرجانى است كه به عنوان جرجانى، عبدالقاهر بن عبدالرحمان نگارش يافته است، مع ذلك ممكن، بلكه كثيرالوقوع است كه در هر عصرى و يا در اصطلاح فرقه اى كنايه از شخصى ديگر باشد؛ چنانچه در اين اواخر بيشتر به شيخ مرتضى انصارى اطلاق نمايند كه به عنوان انصارى، شيخ مرتضى بن محمدامين نگارش داديم و نظاير آن بسيار است. (مؤلف)
عامّه است كه در اكثر علوم متداوله، خصوصاً در فقه و تفسير و حديث، وحيد عصر خود بود. سى سال در عهد سلطان حسين ميرزاى بايقرا در هرات قضاوت نمود و از تأليفات اوست:
294 1. حاشيۀ شرح عقائد نسفيّة جد خود، سعد تفتازانى؛ 2. حاشيۀ مختصر جد مذكورش؛ 3. شرح تهذيب المنطق جدّ مذكورش.
در سال 906 يا 916 ه. ق كه، لشكر شاه اسماعيل اوّل صفوى هرات و نواحى را مسخّر نموده اند، احمد حفيد نيز با جمعى ديگر از علماى هرات مقتول گرديدند.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 93؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 783.
شيخ الاسلام، جنيد شيرازى بن فضل اللّه --> جنيد شيرازى
شيخ الاسلام، حسن بن محمد فنارى زاده --> چلبى، حسن بن محمد بن محمدشاه
شيخ الاسلام، خيرالدين بن احمد --> رملى، خيرالدين بن احمد
شيخ الاسلام، زكريا بن احمد بن محمد --> لحيانى، زكريا بن احمد
شيخ الاسلام، زكريا بن محمد بن احمد --> انصارى، زكريا بن محمد بن احمد
شيخ الاسلام، عبدالرحمان بن احمد --> جامى، عبدالرحمان بن احمد بن محمد
شيخ الاسلام، عبدالرحمان بن عبدالكريم --> ابوالضياء، عبدالرحمان بن عبدالكريم
شيخ الاسلام، عبدالرحمان بن محمد --> موفق الدين، عبداللّٰه بن احمد
بن خضر بن محمد بن على بن تيميه، حنبلى المذهب، مجدالدين اللّقب، ابوالبركات الكنيه، شيخ الاسلام الشّهره، حرانى المدفن والولاده، كه گاهى او نيز مثل نوه اش، احمد معروف به «ابن تيميّه»، كه شرح حالش در باب كنى خواهد آمد، به جهت انتساب به جدّ عالى اش، به «ابن تيميه» موصوف مى باشد، از اكابر و مشاهير علماى عامّه است كه در فقه و حديث و تفسير و ديگر علوم متداوله وحيد زمان خود بود و از تأليفات و آثار قلمى اوست:
نيز گويد كه محمد شوكانى سالف الترجمه اين كتاب را شرح كرده و نيل الاوطار من اسرار منتقى الاخبار نامش نهاده و در قاهره چاپ شده است. وفات عبدالسلام به سال 652 ه. ق 295 در 62 سالگى در حران واقع گرديد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3076؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 60.
شيخ الاسلام، عبدالعزيز بن عبدالسلام --> سلطان العلماء، عبدالعزيز بن عبدالسلام
شيخ الاسلام، عبداللّه بن ابى منصور هروى --> خواجه، عبداللّه انصارى هروى
شيخ الاسلام، على بن ابى بكر --> برهان الدين، على بن ابى بكر بن عبدالجليل
اشخر شافعى، فقيه فاضل كامل، از علماى اواخر قرن دهم هجرت و از تلامذۀ ابن حجر هيثمى و ديگر اكابر بود. قريحۀ شعرى اش نيز ممتاز و صاف و تأليفات او حاكى از مراتب علميّه اش مى باشد:
از كلمات منظم اوست كه در جامعين قرآن مجيد گفته است:
و جمع القرآن حفظا يا اخى *** عثمان مرتضى معاذ و ابى
ثم ابوالدرداء و ابن ثابت *** ثم ابوايوب و ابن الصامت
سعد ابوزيد هو الانصارى *** ثم تميم ابن اوس الدارى
نيز در اطفالى كه در گهواره تكلّم كرده اند، گويد:
جملة من فى المهد قد تكلموا *** احمد والخليل عيسى مريم
يحيى مجيب لجريح العابد *** بقوله الراعى فلان والدى
و راجع لامه فى قوله *** لاتجعلنى سيدى كمثله
و شاهد ليوسف مع عامر *** لامه بقوله لها اصبرى
انت لدى الحق على الاخدود *** و امر ماشطة الوليد
و من له قال النبى من انا *** قال رسول اللّه محمود الثناء
اعنى به مبارك اليمامة *** اعظم بها معجزة كرامة
و بعد صلى ذوالجلال كلما *** سرى الضيا و ناطق تكلما
على النبى حبيبه محبه *** محمد و آله و صحبه
اشعار فقهيّه و علميّۀ متنوعۀ او بسيار است. وى در سال 991 ه. ق وفات يافت.
منابع: عيدروس، عبدالقادر بن شيخ، النور السافر عن اخبار القرن العاشر، ص 390.
296 شيخ الاسلام، محمد بن حسن --> حر عاملى، محمد بن حسن
شيخ الاسلام، محمد بن حمزه --> فنارى، محمد بن حمزه
شيخ الاسلام، محمد بن عمر --> فخر رازى، محمد بن عمر
شيخ الاسلام، محمد بن محمد --> ابن الشحنه، محمد بن محمد بن محمد
شيخ الاسلام، محمد بن يعقوب --> فيروزآبادى، محمد بن يعقوب
شيخ الاسلام، سيد محمد خليل مراد --> مرادى، سيد محمد خليل بن سيد على
شيخ الاسلام، ميرزا محمدعلى بروجردى --> بهار، ميرزا محمدعلى
ابن شيخ الاسلام ميرزا على اصغر طباطبايى، از علماى اوايل قرن حاضر چهاردهم هجرى تبريز مى باشد كه در فقه و اصول و تفسير و حديث و ادبيّات و ديگر علوم متداوله بر اغلب معاصرين خود تقدّم داشت. با آن همه مراتب علميّه كه دارا بود، از اهالى محل چنانچه عادت ديرينۀ ايشان است، از مراتب علميّه اش قدردانى نگرديد و مانند اجداد طاهرين خود عزّت را در عزلت يافته و تأليفات طريفه به يادگار گذاشت.
يكى از مشايخ تبريز باغى در نهايت طراوت در خواب ديد. از صاحب آن سراغ كرد.
گفتند كه مجلسى است؛ پس زمين پردرختى نزد آن باغ به نظرش آمد كه درى بلورين داشته و خوش تر از آن باغ مذكور بود و ديد كه در طبقۀ فوقانى قصر آن زمين، دو مرد
الصورة
ميرزا محمود شيخ الاسلام (64)
مشغول صحبت هستند. بعد از استفسار معلوم شد كه آن زمين و قصر متعلّق به حاج ميرزا محمود شيخ الاسلام بوده و آن دو مرد نيز عبارت از شيخ الاسلام و علاّمۀ مجلسى مى باشد؛ پس پرسيد كه شيخ الاسلام به چه سبب بدين مقام رسيده؟ گفتند:
«به جهت مقام رفيع علمى خود و به جهت آن قدرندانى و توهينى كه از اهل تبريز بدو وارد آمده است. هر وقتى كه مى خواهد با كسى صحبتى كند، مجلسى را دعوت كرده و مشغول صحبت مى شوند».
در ايّامى كه شيخ الاسلام در نجف اقامت داشت، يكى از ارحامش كه در سنّ جوانى بوده، براى وليمۀ تازه مولودى او را دعوت مى كند و طرز كلمات نامۀ دعوت، مشعر بر عظمت دعوت كننده 297 و از مشايخ بودن وى بوده است. اينك شيخ الاسلام جواب آن نامه را محض به عنوان تأديب بدين روش بنگاشت: «فرزند! به تحصيل ادب پيوند؛ تديّن در همين؛ فرموده خالق چنين؛ هدايت خلايق بر اين؛ تشيّخ صبى موجب حرمان حرمت و باعث ندامت است. اين چه عنوانى است كه نوشته اى و چه ريسمان مناعتى است كه رشته اى؟ من بيچاره كه مهاجر گشتم، گمان داشتم كه رستم؛ غافل از اينكه طوق ابتلاى ديگرى به گردن بستم. به مرقد شريف اميرالمؤمنين عليه السلام قسمت، كه مرا به كلّى از انتساب دور و از ضماير بالمرّه مهجورم سازيد؛ كأنْ لَسْتُ شيئاً مَذْكُوراً حَتّى اَقُولَ فُزْتُ بِرَبِّ الكَعْبَةِ».
شيخ الاسلام علاوه بر مراتب علميّه، قريحۀ صافيۀ شعرى نيز داشته و اشعار طريفه مى گفته و از اوست:
اين خوردن شير خر كه رسمى است كهن *** گيرم كه كند سرخ، رخ و فربه، تن
اين ننگ كجا برم كه اين كرّۀ خر *** گويد كه برادر رضاعى است به من
نيز در مقام تألّم از جهل پرورى و علم كشى تبريزيان گويد:
تَبْريزُ دٰار لِأَهْلِ الجَهْلِ مَكْرَمَةْ *** لِذىٖ الفَضٰائِلِ دٰارُ الضَّنْكِ وَالضّيقِ
قَدْ عِشْتُ فيٖهٰا كَئيباً خٰائِباً خَسِراً *** كاَنّني مُصْحَفٌ فٖى بَيْتِ زِنْديٰقٍ
از تأليفات صاحب ترجمه است:
وفات صاحب ترجمه به سال 1310 ه. ق در مكّۀ معظّمه در هفتاد سالگى واقع شد.
قضيّه را قبلاً به حجّاج خبر داده و در نامه اى نيز كه به ناصرالدين شاه نوشته بوده، اشعار داشته بوده است.
منابع: اطلاعات متفرقه؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (مواضع متفرقه).
يا حسين يا عبداللّه بن اميرك، سهروردى الولاده، ابوالفتح يا ابوالفتوح الكنيه، شيخ اشراقى الشهره، شافعى المذهب، اشراقى المشرب، شهاب الدين اللّقب، به «قتيل اللّه» و «حكيم مقتول» و «شهاب مقتول» و «شيخ مقتول» موصوف، از مشاهير و اكابر فلاسفه و حكماى اسلامى، در نهايت فطانت، در اصول فقه و اقسام حكمت و فلسفه وحيد عصر و افضل اهل زمان خود، بلكه در فقه و حديث و علوم ادبيّه و عربيّه و ديگر علوم متداوله، بلكه در سيميا و ديگر علوم غريبه نيز مهارتى بسزا داشت. در مراتب عرفانى طاق و شهرۀ آفاق، در جدل و مناظره هم بر همه كس فايق و نوادر بسيارى از وى منقول است.
حكمت و اصول فقه را در مراغه از مجدالدين جيلى، استاد فخر رازى، اخذ و علوم ديگر را نيز از اساتيد وقت فراگرفت. در حكمت، سالك مسلك اشراق بود؛ چنانچه
فارابى، حكمت مشّائى را كه مسلك ارسطو و اتباع وى بوده و مبنى بر بحث و استدلال و برهان و بيّنه مى باشد، ترجيح داده و اصول و قواعد متروكۀ آن را تجديد و اساس آن را استوار داشت، اين دانشمند نيز حكمت اشراق را كه مسلك قدماى حكماى يونان (غير از ارسطو و اتباع او) و مختار شرقيّين بوده و مبتنى بر ذوق و كشف و شهود و اشراقات انوار قلبيّه مى باشد، منتشر ساخته و اصول و قواعد مردۀ آن را زنده گردانيد (پاى استدلاليان چوبين بود). در حكمت مشّائى نيز مصنّفات و تعليقاتى بدو منسوب مى باشد. از تأليفات و آثار قلمى شيخ اشراقى است:
299 1. آواز پر جبرئيل؛ 2. اعتماد الحكماء؛ 3. الالواح العماديّة؛ 4. البارقات الالهيّة؛ 5. البروج؛ 6. بستان القلوب؛ 7. البصرة؛ 8. التّلويحات (در منطق و حكمت و يا خود نام اين كتاب تلويحات لوحيّه و عرشيّه است)؛ 9. التّنقيحات (در اصول فقه)؛ 10. حكمة الاشراق (كه با شرح قطب الدين شيرازى كه بر اين كتاب نوشته، در تهران چاپ سنگى شده است)؛ 11. دعوات الكواكب؛ 12. رمز الوحى؛ 13. شرح الاشارات؛ 14. صفير سيمرغ؛ 15. صندوق العمل؛ 16. طوارق الانوار؛ 17. العشق؛ 18. الغربة الغريبة؛ 19. اللّمحات يا اللّمحة؛ 20. لوامع الانوار؛ 21. مبدأ و معاد (فارسى)؛ 22. المطارحات (در منطق و حكمت)؛ 23. المعارج؛ 24. المعراج؛ 25. المقاومات؛ 26. النّغمات السّماويّة؛ 27. النّفحات فى اصول الكلّيّة (در تصوف)؛ 28. هياكل النّور (در فلسفه كه با بعضى حواشى افاضل وقت و با كتاب عجائب النّصوص فى تهذيب الفصوص و اصول المنطق محمد بن سيد شريف جرجانى در يك جا در قاهره چاپ شده است)؛ 29. يزدان شناخت (كه در اين اواخر با تصحيح حاج سيد نصراللّه تقوى در تهران چاپ سنگى شده است) و غير اينها.
شيخ اشراقى به هر دو زبان عربى و پارسى اشعار خوب و طرفه نيز مى گفته و از آن جمله قصيدة قافيّة اوست كه دربارۀ نفس، به روش قصيدة عينيّة ابن سينا گفته و از آن قصيده است:
خلعت هياكلها بجرعاء الحمى *** وصبت لمغناها القديم تشوقا
ايضاً
و انى فى الظلام رأيت ضوأ *** كأن الليل زين بالنهار
و كيف اكون للدنيا طميعا *** و فوق الفرقدين رأيت دارى
ء ارضى بالاقامة فى فلاة *** و اربعة العناصر فى جوارى
ايضاً
هان تا سر رشتۀ خرد گم نكنى *** خود را ز براى نيك و بد گم نكنى
رهرو تويى و راه تويى منزل تو *** هش دار كه راه خود به خود گم نكنى
شيخ اشراقى عاقبت به حلب رفت. در مقام مذاكرات علميّه به تمامى علماى آنجا برترى داشت. مورد احترامات ملك ظاهر، كه از طرف پدر خود، صلاح الدين ايّوبى سلطان شامات، به حكومت حلب و نواحى منصوب بوده، گرديد. پيوسته در منادمت وى مى گذرانيد؛ ازاين رو محسود علماى آن ديار گرديد. به بى ديانتى و سوء عقيده و فساد مذهبش متّهم داشتند، لكن اين حرف هاى بى اساس ايشان كارگر نشد. ملك ظاهر روزبه روز به وظايف محبت خود كه دربارۀ شيخ داشته، مى افزوده است تا آنكه ايشان صورت قضيه و افتتان ملك 300 ظاهر را به عقايد باطلۀ او به خود صلاح الدين عرضه داشته و خواستار قتل وى گرديدند. صلاح الدين نيز قبول كرده و پسرش، ملك ظاهر مذكور، را به قتل شيخ بگماشت. ملك ظاهر ناچار و از روى اضطرار در كيفيّت قتل شيخ، با موافقت خود او، بى خورد و خوراكش گذاشت. همچنان از گرسنگى در سال 581 يا 585 يا 586 يا 587 يا 588 ه. ق در 36 سالگى يا در حدود چهل سالگى يا به نوشتۀ بعضى، اگرچه دور از صحت است، در 88 سالگى در حلب درگذشت.
بنابر اوّل، جملۀ «شهاب الدين مقبول» و بنابر دويمى، جملۀ «شهاب الدين اقدس ديبا» و بنابر سيّمى، جملۀ «سالك يزدان شهاب الدين» و بنابر چهارمى، يكى از دو جملۀ «يا مقتول» و «مقتداى ايزدى» و بنابر پنجمى، جملۀ «شهاب الدين هادى اقدس» مادّۀ تاريخ وى مى باشند.
ظاهر كلمات اكثر اهل سير كه به قتل تعبير نموده و شيخ را مقتول گويند، آنكه فوتش به طريق گرسنه داشتنش نبوده، بلكه بعضى از ايشان تصريح كرده اند كه به امر ملك ظاهر در زندانش خفه كردند. فريد وجدى نيز گويد: خود ملك ظاهر به بهانۀ اينكه معاند شرايع بودن شيخ را از خودش شنيده است، در زندانش كرده و عاقبت به قتلش آورد. اينكه بعضى از اهل سير قتل شيخ را به علماى حلب نسبت داده اند كه به واجب القتل بودن وى فتوا داده و به قتلش آوردند، ظاهراً از قبيل نسبت به سبب است؛ يعنى ايشان سبب قتل وى شده اند، نه مباشر آن؛ به هرحال، شيخ بعد از قطع و يقين به قتل خود بسيار مى خوانده است: «ارى قدمى اراق دمى و هان دمى فها ندمى». نيز
گويند كه ملك ظاهر بعد از مدتى پشيمان شد. بعضى از كسانى را كه فتوا به قتل شيخ داده بودند، كشت و از بعضى ديگر نيز اموال بسيارى به سبب كيفر اين كردار زشت ايشان، تاوان گرفت.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 328؛ هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 1، ص 312؛ هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 362؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 19، ص 314؛ فرصت شيرازى، محمد نصير، آثار عجم، ص 169؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2885 و 3703؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 4، ص 157.
شيخ اطعمه، احمد --> بسحق اطعمه
شيخ الافاضل، على بن احمد --> فنجگردى، على بن احمد بن محمد
301 شيخ اكبر، شيخ جعفر بن شيخ خضر --> كاشف الغطاء، شيخ جعفر
شيخ اكبر، محمد بن على بن محمد --> محيى الدين عربى
شيخ الهى، عبداللّه --> الهى، شيخ عبداللّه
شيخ الاماميه، محمد بن حسن طوسى --> شيخ طوسى
شيخ الاولياء، ابوطالب محمد بن ابراهيم نيشابورى --> عطار، محمد بن ابراهيم
1796 و 1797. شيخ بدل
عنوان مشهورى دو تن از عرفاست؛ يكى شيخ بهاءالدين معروف به «شيخ بدل» كه در طريقت مقامى عالى داشته و در سال 739 ه. ق درگذشته است.
ديگرى شيخ فخرالدين احمد معروف به «شيخ بدل» پسر شيخ شرف الدين عبداللّه فارسى كه با ورع و تقوا بوده و از آثار قلمى اوست:
وى در سال 674 ه. ق درگذشته است. در آثار عجم گويد: در وسط ميدان نقّاره خانۀ شيراز، پشت بازار وكيل، مزارى است معروف به همين نام (شيخ بدل) و معلوم نيست كه اين مزار از كدام يك باشد، زيرا كه خطّ لوح آن مزار محو و نابود شده است و بسا ممكن است كه از هيچ يك از اين دو تن نبوده و به غلط شهرت يافته باشد. نگارنده گويد: بازهم محتمل است كه آن مزار متعلّق به شخص ديگرى باشد غير از
دو تن مذكور كه او نيز معروف به «شيخ بدل» بوده است.
منابع: فرصت شيرازى، محمد نصير، آثار عجم، ص 461.
302 1798. شيخ بهاءالدين (953-1031 ه. ق)
شيخ الفقهاء، استادالحكماء، رئيس الادباء، علاّمة الدهر، فهّامة العصر، شيخ الاسلام والمسلمين، محمّد بن العلامة عزّالدين شيخ حسين بن عبدالصمد بن شيخ شمس الدين محمد بن على بن حسن يا حسين بن محمد بن صالح حارثى همدانى جبعى عاملى، فقيهى است اصولى، محدّث رجالى، مفسّر رياضى، حكيم متكلّم، اديب اريب، منشى بليغ، شاعر ماهر، جامع علوم عقليّه و نقليّه، بلكه دربارۀ علوم غريبه نيز كه كسى از پيشينيان پيرامون آنها نگرديده، متمهّر. بالجمله، در مضمار مسابقت علوم متنوّعه، گوى سبقت از افاضل ربوده، حاوى قدح معلّى، جلالت مقامات ساميۀ علميّۀ وى مسلّم مخالف و موافق، يگانه و بيگانه، در كمالات نفسانيّه طاق و مشهور آفاق، از مفاخر شيعه بر ديگر فرق اسلامى، بلكه اسلام بر ساير ملل متفرقه مى باشد. به قريۀ جبع نامى از قراء جبل عامل منسوب، لقب وى «بهاءالدين»، تخلّص شعرى اش «بهائى»، شهرتش «شيخ بهائى»، نسب شريفش به حارث اعور همدانى (متوفّى به سال 65 ه. ق) موصول مى باشد كه از خواص اصحاب حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بوده و از طرف آن حضرت مخاطب به خطاب «يا حار همدان من يمت يرني» و از قبيلۀ همدان (به كسر اوّل) از قبايل حمير از عرب يمن بوده است. آن حضرت دربارۀ همين قبيله فرمايد:
303 و لو كنت بوابّا على باب جنة *** لقلت لهمدان ادخلوا بسلام
شيخ بهاءالدين در تزكيۀ نفس بى نظير بود. در اثر تصفيۀ باطن و تخلّق به اخلاق الهيّه، موفق به پاره اى علوم غريبه شد و ظهور بعضى قضاياى عجيبه نيز بدو منسوب مى باشد؛ چنانچه در ذيل اشاره خواهد شد.
ولادت شيخ بهاءالدين نزديك غروب چهارشنبه هفدهم يا بيست وهفتم ذى الحجۀ سال 953 ه. ق يا در غروب پنجشنبه هفدهم محرّم سال مذكور در قريۀ بعلبك از قراء جبل عامل واقع شد. در حال صغر با پدر خود به ايران آمد. از اوّل عمر زبان فارسى را،
الصورة
نمونۀ خط شيخ بهاءالدين (65)(1)
چنانچه از اشعار و كلماتش پيداست، در كمال فصاحت و خوبى ياد گرفت. در خدمت والد معظّم و ديگر اكابر وقت به تحصيل مراتب علميّه پرداخت. بعد از طىّ تمامى مراحل علميّه و ارتقا به اوج كمال، رياست علمى مذهبى بدو منتهى و بعد از وفات پدرزنش، شيخ على منشار، شيخ الاسلامى بدو مفوّض شد. در نزد شاه عباس كبير قرب و منزلتى بسزا يافت.
كتاب جامع عباسى را نيز به نام آن شاه تأليف داده است، لكن در نظر حقيقت بينِ او هيچ ارزشى نداشته و با آن همه ترقيّات فوق العاده، در اثر ميل مفرطى كه به وحدت و انزوا و سير و سلوك و طى مراحل عرفانى داشته، تمامى آن همه مقامات رفيعه را پشت پا زد. فقر را، كه مايۀ فخر حضرت فخر كاينات صلى الله عليه و آله و مصداق سلطنت حقيقى مى باشد، بر همۀ آنها ترجيح نهاد. به هرات و اران و آذربايجان و تبريز و مصر و شام و دمشق و عراق و حلب و فلسطين
1) مخفى نماند يك نسخۀ خطى از كتاب اثناعشريۀ صلوتيۀ شيخ بهاءالدين كه روز ولادت حضرت رسالت صلى الله عليه و آله از سال 1012 ه. ق از تأليف آن فراغت يافته و به خط محمد مقيم بن محمدعلى تبريزى در سال 1014 ه. ق براى مولا محمدامين نوشته شده، در كتابخانۀ شخصى جناب آقاى سيد محمد مشكاة بيرجندى مقيم تهران - دامت اضافاته - موجود و در ظهر صفحۀ آخر آن به خط انجم نقط خود شيخ بهاءالدين، كه كليشۀ آن در بالا ثبت شده، اجازۀ روايت آن كتاب مستطاب براى مولا محمدامين به قرار فوق در همان سال كتابت صادر و بدون ترديد خط خود شيخ بهاءالدين است «و احسن صورة للانسان ما كتب». (مؤلف)
و بيت المقدّس و سرنديب و حجاز و مكّه و مدينه و غيرها مسافرت هاى بسيارى كرد. در هر بلدى مقدارى وافى توقف نمود. بدين وسيله، فيض مصاحبت و ملاقات بسيارى از اهل كمال و ارباب فضل و حال را كه دربارۀ ديگران امكان عادى نداشت، دريافت. مورد احترامات فوق العاده بود. استفاده هاى بسيارى از كمالات متنوعۀ وى نموده اند. در اين اثنا، گاهى مباحثات علمى مذهبى بين او و پيشوايان مذهب ديگر 304 واقع مى شد. طرف مباحثه در مقابل براهين متقنۀ او محكوم به بطلان بوده است. در شام با حافظ حسين كربلايى، مؤلّف روضات الجنان نيز، كه شرح حالش در باب كنى به عنوان ابن الكربلايى خواهد آمد، ملاقات نمود؛ عاقبت باز به بلاد عجم مراجعت و در آن ديار ملجأ صغار و كبار، مرجع استفادۀ اكابر و افاضل، مشمول عنايات ملوكانۀ شاه عباس صفوى گرديد. آن شاه پيوسته از انوار افكار ابكارش استناره نموده و در سفر و حضر از وى مفارقت نمى نمود. در سال 1008 ه. ق، كه شاه معظّم، به موجب نذرى كه در شكست خوردن عثمانيان كرده بوده، با پاى پياده عازم زيارت مشهد مقدّس رضوى بود، شيخ نيز به شرف خاك بوسى آن آستان ملايك پاسبان مشرّف بود. گويند شبى شاه عباس، در حرم مطهّر حضرت رضا عليه السلام با يك دنيا مباهات به خادميّت آن قبر مقدس، سر فتيلۀ شمع ها را با مقراض مى گرفته. شيخ بهاءالدين بالبداهه اين رباعى را گفت:
پيوسته بود ملايك عليّين *** پروانۀ شمع روضۀ خلد برين
مقراض به احتياط زن اى خادم! *** ترسم ببرى شهپر جبريل امين
از شيخ بهاءالدين نقل است كه پدران ما در جبل عامل پيوسته عبادت كرده و صاحب كرامت بوده اند. جدّۀ من نيز صاحب كرامت بوده است؛ چنانچه روزى اطفال، گرسنه بوده و نان نداشتند. آن مخدّره قدرى برف برداشته و در تنور افكند و نان بريان شد و گويد كه اگر پدرم مرا از بلاد عرب به ديار عجم نياورده و اختلاط با ملوك ايرانى نمى كرد، البتّه من اتقى و ازهد و اعبد مردم مى بودم، لكن مراوده و الفت اهل دنيا مرا از سر منزل حقيقت مانع شد. جز قيل و قال و نزاع و جدال چيزى حاصل نگشته و بهره اى نبردم.
نگارنده گويد: البته نظر شيخ، اظهار اسف از عقب ماندن از ترقيّات متعاليۀ فوق الغايه است كه در اثر علو همّت منظور نظرش بوده، والاّ چنانچه اشاره شد، بازهم در اثر
تصفيۀ باطن به مقاماتى ارتقا يافته است كه از حدود اطّلاعات اغلب خارج و نوعاً از مختصّات وى مى باشد و از زمان خودش تا حال، در زبان مردم ايران علاوه بر علوم متعارفه، به مهارت تمام در فنون رياضيّه و ديگر علوم غريبه معروف است. غرايب بسيارى بدو 305 منسوب مى دارند. در هرجا كه امر عجيبى ببينند و يا بشنوند، از آثار شيخش دانند؛ چنانچه گويند ديوار صحن مقدّس مرتضوى از آثار هندسى شيخ است. اساس آن را طورى بنا نهاده كه وقت ظهر بودن در تمامى فصول، به رسيدن نور آفتاب به بن ديوار معلوم مى گردد و نيز طورى بنا شده كه هريك از حجرات اطراف، محاذى كوكبى است كه به يكى از علوم متداوله منسوب و مربّى آن است؛ به طورى كه بالفرض محصّل طالب علم رياضى، در حجره اى باشد كه محاذى كوكب مربوط بدان علم است؛ در اندك زمانى موفق به مرام خود گردد و هكذا طالب علوم ديگر، نسبت به حجرات ديگر.
ما از نقل اين قبيل نوادر و عجايب و امور شگفت آور و حيرت انگيز كه به شيخ منسوب دارند (مثل داستان شير با شيخ و ميرداماد و ميرفندرسكى، اژدها بودن چاقشور شيخ در حضور شاه عباس و سفير عثمانى، تعيين سمت قبلۀ مسجد شاه اصفهان، تقسيم آب زاينده رود اصفهان به مالكين و رعايا و قراء و محلات آن شهر به همان قرارى كه در زمان ما معمول و متداول است، دفن كردن سنگ مربّعى در سرحد ايران از محال شيراز به جهت نيامدن وبا به ايران، منارۀ جنبان اصفهان، ملاقات كردن شيخ با صاحب كحل الخفاء، ساختمان گلخن حمامى در اصفهان كه به «حمام شيخ» معروف است، به طورى كه آب حمام با يك شمع گرم مى شده است تا پس از مدتى زير پاتيل حمام در موقع تعمير شكافته شد و آن شمع خاموش گرديد و ديگر نتوانستند كه مثل اوّلش بسازند و نظاير اينها) كه در بعضى از كتب تراجم مرقوم و يا در السنه داير است، در اين عجاله، كه موجب اطناب بلكه اطاله است، صرف نظر مى نماييم و اطّلاع بر آنها و صحّت و سقم آنها را به مراجعۀ كتب مبسوطه موكول مى داريم.
البته ترديدى اگر باشد، در وقوع اين قبيل قضاياست، والاّ ترديد در امكان آنها ناشى از كوته نظرى و بى اطّلاعى از دقايق و اسرارى است كه قادر متعال به حكمت بالغۀ خود در فطرت بشرى و كنه مكوّنات وديعه گذاشته و به مرور دهور به عرصۀ ظهور مى آيند. اى بسا محالات ديروزى نظر قاصر ما، از مسلّمات امروزى عمومى گرديده
است. «كم ترك الاول للآخر» (كار پاكان را قياس از خود مگير). به هرصورت، وقوع و عدم وقوع قضاياى همچنانى نفياً و اثباتاً، تأثيرى در جلالت مقام 306 شيخ بهاءالدين ندارد. در مستدرك از سيد حسين بن سيد حيدر كركى، از تلامذۀ خود شيخ، نقل كرده است كه هر نادره و غريب و شگفتى را به شيخ بهاءالدين نسبت داده اند و بيشتر آنها دروغ و بى مستند است؛ پس انسب صرف عنان قلم به ذكر ديگر مزاياى حال شيخ مى باشد.
اساتيد شيخ بهاءالدين: نخست علوم عربيه و تفسير و حديث و امثال آنها را از پدر خود، شيخ حسين شاگرد شهيد ثانى، خواند. حكمت و كلام و يك قسمت از علم منقول را از ملا عبداللّه يزدى، صاحب حاشية تهذيب المنطق معروف، ياد گرفت.
طب را از حكيم عمادالدين محمود اخذ كرد. رياضيّات را از ملا افضل قاضى و ملا على مذهب و بعضى اكابر ديگر فراگرفت. صحيح بخارى را از محمد بن محمد بن محمّد بن ابى اللّطيف مقدسى خواند. در اندك زمانى مراتب معقول و منقول را تكميل نمود تا آنكه از نوادر زمانش مى شمارند.
مشايخ روايت شيخ: احاديث و مصنّفات شيعۀ اماميّه را از والد معظّم خود و ميرداماد روايت كرده. صحيح بخارى از كتب عامّه را نيز از استاد مذكور خود، محمد بن محمد بن محمد مقدسى، روايت نموده و محمد مذكور، به واسطۀ دوازده تن محدّث محمد نام ديگر، على التّعاقب از خود محمد بن اسماعيل بخارى، كه مؤلف صحيح بخارى است، روايت مى نمايد؛ پس واسطه مابين شيخ بهاءالدين و مؤلف صحيح بخارى، سيزده تن محمد نام بوده و خود شيخ هم كه «محمد» نام دارد و اين سلسله از نوادر اتفاقات است.
تلامذۀ شيخ: ازآن رو كه شيخ بهاءالدين اهتمام تمام در تعليم و تربيت داشته و آنى فروگذارى نمى نموده، اينك بسيارى از افاضل نامى آن عصر، در حوزۀ درس شيخ حاضر و هركس فراخور حال و استعداد خود از آن بوستان كمال و خرمن دانش و افضال، گل هاى رنگارنگ و خوشه هاى دل چسب و قشنگ چيده و از آن بلبل هزارداستان باغ معارف و فرهنگ نواهاى شوخ و شنگ شنيده اند و بعضى از ايشان را تذكر مى دهد:
شده است؛ 3. سيد حسين بن حيدر بن قمر حسينى كركى كه شرح حالش به عنوان مجتهد، سيد حسين خواهد آمد؛ 4. ملا خليل بن غازى قزوينى 307 كه شرح حالش را به عنوان قزوينى، ملا خليل بن غازى خواهيم نگاشت؛ 5. ملا خليل يا محمدخليل بن محمداشرف قايينى كه به عنوان قايينى، ملا خليل خواهد آمد؛ 6. ميرزا رفيع الدين محمد كه به عنوان نايينى، ميرزا رفيع الدين محمد بن حيدر خواهد آمد؛ 7. شيخ زين الدين بن محمد بن حسن سبطالشهيد كه به همين عنوان زين الدين، بن محمد بن حسن مذكور شد؛ 8. شيخ عبداللّطيف بن على بن احمد كه به عنوان ابن ابى جامع، شيخ عبداللطيف در باب كنى خواهد آمد؛ 9. شيخ على بن سليمان بن درويش بحرانى كه به عنوان زين الدين، على بن سليمان بن درويش مذكور شد؛ 10. ملا ابوالحسن على بن ملا عبداللّه شوشترى كه همان ملا حسنعلى مذكور فوق است؛ 11. شيخ على بن محمد بن مكى كه به عنوان نجيب الدين، على بن محمد بن مكى خواهد آمد؛ 12. شيخ على مظفرالدين كه به عنوان مظفرالدين، ملا على خواهد آمد؛ 13. قاسم بن محمد طباطبايى كه به شرح حالش به عنوان قهپايى، مولا عنايت اللّٰه اشاره خواهد شد؛ 14. سيد ماجد بن سيد هاشم بحرانى كه شرح حالش به عنوان بحرانى، سيد ماجد بن هاشم صادقى نگارش يافته است؛ 15. ملا محسن فيض كه شرح حالش به عنوان فيض كاشانى خواهد آمد؛ 16. محمد بن ابراهيم معروف به «ملا صدرا» كه شرح حالش به عنوان صدرا خواهد آمد؛ 17. محمد بن حسين قرشى ساوجى كه به عنوان نظام الدين ساوجى خواهد آمد، 18. محمد بن حيدر طباطبايى كه همان ميرزا رفيع الدين مذكور است؛ 19. محمد بن على بن خاتون عاملى كه در باب كنى به عنوان ابن خاتون، محمد بن على خواهد آمد؛ 20. محمد بن مرتضى كه همان ملا محسن مذكور فوق است؛ 21. ملا محمدباقر بن محمدمؤمن به عنوان محقق سبزوارى خواهد آمد؛ 22. ملا محمدتقى بن مقصودعلى كه شرح حالش به عنوان مجلسى اول خواهد آمد؛ 23. ملا محمدخليل كه همان ملا خليل بن محمد اشرف مذكور فوق است؛ 24. ملا محمدصالح بن احمد سروى كه شرح حالش به عنوان مازندرانى، ملا محمدصالح خواهد آمد؛ 25. امير محمدقاسم بن محمد كه همان قاسم بن محمد مذكور فوق است و غير اينها از ساير افاضل و دانشمندان قرن يازدهم هجرت.
پرواضح است كه با قطع نظر از همه چيز، تلمّذ اين اشخاص و نظاير ايشان، كه
هريكى از رجال نامى تاريخى هستند، حاكى از جلالت و عظمت و كمالات و تبحّر شيخ بهاءالدين مى باشد و مخفى نماند كه تلامذۀ شيخ، در ايّام تعطيل بيشتر از ايّام درس از آن 308 منبع كمال استفاده ها كرده و بهره ور مى شدند، زيرا كه در ايّام تعطيل، مذاكرات متفرّقه، مطالب علمى متنوّعه، نوادر اخبار و اشعار و دقايق بسيارى مطرح مى شود كه اى بسا در مدّت هاى بسيارى از ايّام درس، اصلاً مورد توجه نمى باشد.
تأليفات شيخ بهاءالدين: شيخ در هريك از فقه و اصول و تفسير و حديث و رجال و درايه و ادبيّات و رياضيّات و جبر و هندسه و اسطرلاب و هيئت و بلكه در جفر و طلسمات و مانند آنها نيز تأليف جداگانۀ بسيار مفيد و مختصر به هر دو زبان عربى و پارسى در نهايت فصاحت و بلاغت دارد كه علاوه بر مراتب عاليۀ علميّه، حاكى از مدارج كمالات نفسانيّه اش نيز مى باشند و به جهت رعايت ايجاز، بعضى از آنها را ثبت اوراق مى نمايد:
به همين جهت، به هفتاد باب نيز موسومش دارند و در تهران با خلاصة الحساب خود شيخ چاپ شده است)؛ 12. التّحفة فى تحديد الكر وزناً و مساحتاً (كه رسالة الكر نيز گويند و با مشرق الشّمسين خود شيخ چاپ شده است)؛ 13. تشريح الافلاك (در هيئت كه در هند و بارها در ايران مستقلاً و با كتاب خلاصة الحساب خود شيخ چاپ شده و شروح بسيارى بر آن نوشته اند)؛ 14. تضاريس الارض (كه با شرح چغمينى چاپ شده است)؛ 15. توشيح المقاصد يا توضيح المقاصد (در وقايع ايام سال و وفيات 309 بعضى از علما كه در مصر و ايران به نام دويمى چاپ شده است)؛ 16. التّهذيب يا تهذيب البيان (در نحو)؛ 17. جامع عباسى (در فقه عملى كه براى شاه عباس به زبان پارسى تأليفش كرده است. در اول، آن را مبوب به بيست باب نموده بود، لكن بعد از اتمام باب حج، كه پنجمين ابواب است، وفات يافت و به اتمام آن موفق نشد و پانزده باب ديگر را نيز نظام الدين ساوجى از تلامذۀ خود شيخ به همان رويه و اسلوب پنج باب اولى، به پايان رسانيد و گاهى پنج باب مذكور تنها و گاهى تمامى بيست باب بارها در ايران چاپ شده است)؛ 18. جواب ثلث مسائل عجيبة؛ 19. جواب مسائل الشّيخ صالح الجزائرى (كه بيست ودو مسئله است)؛ 20. جواب المسائل المدنيّات؛ 21. جهة القبلة؛
حاشيه
كتابى است كه متعلّق به شرح مخصوص كتاب ديگر مى باشد. در كتب تراجم، گاهى به عنوان «تعليقه»، گاهى به سمت «حاشيه»، گاهى به نام «حواشى» مسمّى، گاهى به «شرح» نيز موسوم بوده و ما هم حاشيه هايى را كه شيخ بهاءالدين به كتب ديگر نوشته، به قدر امكان با عبارت كتب تراجم، بعضى را به نام «حاشيه» و بعضى ديگر را در ذيل به عنوان «حواشى» نقل خواهيم كرد و ارباب رجوع در حاشيۀ مطلوب خودشان به هر دو عنوان مراجعه نمايند. گاهى عنوان «حاشيه» يا «حواشى» يا «شرح»، وصف و بيان موضوع كتابى بوده و آن كتاب در اصل موسوم به اسم ديگرى مى باشد؛ مثل حاشية رسائل كه نامش اوثق الوسائل و يا غير آن است و شرح لمعه كه نامش روضة البهيّة بوده و غالباً بدين نحو است.
خود شيخ بهاءالدين؛ 24. حاشية تفسير بيضاوى؛ 25. حاشية تكملة خفرى؛ 26. حاشية خلاصة الاقوال علامه (كه در رجال است)؛ 27. حاشية خلاصة الحساب خود شيخ بهاءالدين؛ 28. حاشية ذكرى شهيد اول؛ 29. حاشية رجال نجاشى؛ 30. حاشية زبدة الاصول خود شيخ بهاءالدين؛ 31. حاشية شرح عضدى بر مختصر الاصول حاجبى؛ 32. حاشية فهرست شيخ منتخب الدين؛ 33. حاشية قواعد شهيديّه؛ 34. حاشية كشّاف زمخشرى؛ 35. حاشية مختلف علامه؛ 36. حاشية مطوّل؛ 37. حاشية معالم العلماء؛ 38. حاشية من لايحضره الفقيه؛ 39. الحبل المتين فى احكام الدين (كه در طهارت و صلوة مى باشد. يك هزار و خرده اى از احاديث صحيحه و حسنه و موثقه را جامع و در هر كدام كه محتاج به شرح و تفسير و بيان بوده، به طور مرغوب شرحش كرده و در مواردى كه ظاهراً توهم منافاتى مى شده، به دفع آن پرداخته و در ايران چاپ شده است. يك نسخۀ خطى از آن به شمارۀ 1869 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود است)؛ 40. حدائق الصّالحين 310 فى شرح صحيفة سيّد السّاجدين عليه السلام (و يا خود نام اين كتاب به نوشتۀ بعضى، حقائق الصّالحين است، لكن اوّلى، اصحّ و اظهر مى باشد كه به نام حديقة اخلاقيّه و حديقة هلاليّه و حديقة صوميّه و مانند آنها به حديقه هاى بسيارى مشتمل بوده و شرح هريك از ادعيّۀ صحيفۀ سجاديّه را به مناسبت مضمون آن دعا يك حديقه ناميده است؛ مثل شرح صحيفۀ سيد على خان مدنى كه شرح هر دعا را روضه و مجموع را رياض السّالكين نام داده و شرح چندين حديقه از همين كتاب حدائق الصّالحين در زمان مجلسى در مشهد مقدس رضوى موجود بود، ولى آنچه در زمان ما موجود و متداول مى باشد، فقط حديقة هلاليّه است كه شرح دعاى چهل وسيّم صحيفه بوده و با شرح صحيفۀ سيد نعمت اللّه جزايرى در تهران در يك جا چاپ شده و در آخر آن گويد كه بعد از اين به حديقة صوميّه شروع خواهد شد و در اثناى آن نيز گويد كه كلامى در حديقة اخلاقيّه، كه شرح دعاى بيستم صحيفه است، گفته ايم و پس از آن عين همان كلام خود را كه در حديقة اخلاقيّه گفته بوده، نقل كرده است و نتيجۀ اين كلمات آنكه اگر تمامى صحيفه هم نباشد، اكثر ادعيۀ آن را شرح كرده و شرح صحيفۀ شيخ بهائى منحصر به همين حديقة هلاليّه نمى باشد)؛ * الحديقة الهلاليّة (كه شرح دعاى رؤيت هلال صحيفۀ سجاديّه است و چنان كه مذكور شد، حديقة هلاليّه يكى از
حديقه هاى كتاب حدائق الصّالحين مذكور فوق است و كتابى جداگانه نيست)؛ 41. الحريريّة (كه در حاشيۀ شرح رسائل آخوند خراسانى در تهران چاپ شده است)؛ * حواشى اثنى عشريّه (كه به نام حاشيه مذكور شد)؛ * حواشى تشريح الافلاك (كه به نام حاشيه مذكور داشتيم)؛ * حواشى زبدة الاصول (به عنوان حاشية زبده نگارش داديم)؛ 42. حواشى شرح التّذكرة (و ظاهراً شرح خفرى بر تذكرة الهيّة خواجه نصير است)؛ * حواشى قواعد شهيديّه (به عنوان حاشيه مذكور شد)؛ * حواشى كشّاف زمخشرى (به نام حاشيه نگارش داديم)؛ * حواشى مختلف علامه (به عنوان حاشيه گذشت)؛ 43. خلاصة الحساب (كه بسيار مفيد و مختصر و تا اين اواخر از كتاب هاى درسى معمولى بوده و اصول جبر و حساب و هندسه را حاوى و بارها چاپ شده است)؛ 44. دراية الحديث (كه بارها در آخر خلاصة الاقوال علامه و غيره چاپ شده است)؛ * رسالة الاثنى عشريّة (پنج فقره بوده و همۀ آنها به نام اثنى عشريه مذكور شدند)؛ 45. رسالة احكام سجود التّلاوة؛ 46. رسالة فى استحباب السّورة فى الرّدّ على بعض معاصريه؛ * رسالة الاسطرلاب (به عربى كه به نام اسطرلاب مذكور شد)؛ * رسالة اسطرلاب (به فارسى كه به نام اسطرلاب و تحفة حاتميّه مذكور شد)؛ 47. رسالة فى ان انوار سائر الكواكب مستفادة من الشّمس؛ * رسالة فى تضاريس الارض (كه به نام تضاريس الارض مذكور شد)؛ 48. رسالة فى حلّ اشكالى عطارد والقمر؛ 49. رسالة فى ذبايح اهل الكتاب؛ 311 50. رسالة فى الزّكوة عجيبة؛ 51. رسالة فى الصّوم عجيبة؛ 52. رسالة فى قصر الصّلوة فى الاماكن الاربعة يا فى القصر والتّخيير فى السّفر؛ 53. رسالة فى معرفة القبلة؛ 54. رسالة فى المواريث؛ 55. رسالة فى نسبة اعظم الجبال الى قطر الارض؛ 56. رسالة القبلة (و ظاهر كلام قصص العلما آنكه غير از رسالة فى معرفة القبلة است)؛ * رسالة الكر (كه به نام تحفه مذكور شد)؛ 57. زبدة الاصول (يا الزّبدة فى اصول الفقه كه بارها چاپ شده و شروح بسيارى بر آن نوشته اند)؛ 58. سوانح الحجاز (يا سوانح سفر الحجاز كه از طرايف مثنويات، به نان و حلوا معروف، اشعارش از عربى و فارسى مخلوط، بسيار سلس و روان و بارها در ايران و بمبئى و غيره چاپ شده است)؛ 59. شرح اثنى عشرية صاحب معالم؛ 60. شرح الاربعين يا الاربعون حديثاً (كه به اربعين بهائى معروف و در ايران چاپ و محمد بن خاتون معروف به «ابن خاتون» از تلامذۀ شيخ، در حال حيات خود شيخ، آن را به پارسى ترجمه كرده و اصل و
ترجمه در رشتۀ خود بى نظير هستند)؛ * شرح دعاى صباح صحيفۀ سجّاديّه (و ظاهراً يكى از حديقه هاى كتاب حدائق الصّالحين مذكور در فوق است)؛ * شرح دعاى هلال (كه همان حديقة هلاليّة مذكور فوق است)؛ 61. شرح شرح چغمينى قاضى زادۀ رومى؛ * شرح الصّحيفة السّجّاديّة (كه به نام حدائق الصّالحين مذكور شد)؛ 62. شرح الفرائض النّصيريّة خواجه نصير طوسى (كه تمام نشده است)؛ * شرح من لايحضره الفقيه (كه به نام حاشيه مذكور شد)؛ 63. الصّراط المستقيم؛ * صحيفه (كه همان اسطرلاب عربى مذكور فوق است)؛ صمديّه (كه در ذيل به نام فوائد صمديّه مذكور است)؛ 64. العروة الوثقى (در تفسير كه فقط به تفسير سورۀ حمد موفق شده و با كتاب مشرق الشّمسين خود شيخ چاپ شده است)؛ 65. عين الحيات (ايضاً در تفسير)؛ 66. الفوائد الصّمديّة (در نحو كه به صمديّه معروف و كراراً چاپ و از كتب درسى طلاب و شروح بسيارى از طرف اكابر بر آن نگارش يافته و براى برادر خود، شيخ عبدالصمد، آن را تأليف داده است)؛ 67. كشكول (كه اسمش حاكى از مسمى است. مطالب گوناگون متفرقۀ نظمى و نثرى، عربى و فارسى، ادبى و رياضى و تفسير و آداب و اخلاق و نوادر بسيارى را مشتمل و كراراً در ايران و غيره چاپ شده است)؛ 68. المخلاة (آن نيز مانند كشكول بوده و در مصر چاپ شده است)؛ 69. مشرق الشّمسين و اكسير السّعادتين (كه از كتب فقه استدلالى شيعه و فقط كتاب طهارت تأليف شده و چون هر دو قسمت آيات احكام و احاديث راجعه به فقه را با شرح و تفسير و بيانات شافيۀ آنها به طور اجمال و اختصار حاوى است، بدين اسم موسومش داشته و شمارۀ احاديث آن، كه فقط روايات صحيحه يا حسنه است، در حدود چهارصد مى باشد و در اين اواخر در تهران چاپ و يك نسخۀ خطّى آن نيز به شمارۀ 2669 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود است)؛ 70. مفتاح الفلاح فى عمل اليوم واللّيلة (در ادعيۀ شبانروزى)؛ 71. ملخّص الهيئة (و ظاهراً غير از 312 تشريح الافلاك است)؛ * نان و حلوا (كه به نام سوانح مذكور شد)؛ * الوجيزة فى الدّراية (كه به نام دراية الحديث مذكور است)؛ 72. وسيلة الفوز والامان فى مدح صاحب الزّمان عليه السلام (آن قصيده اى است رائيّه، به شصت وسه بيت مشتمل، در جلد سوم چاپ قاهرۀ كشكول با شرح احمد منينى چاپ شده و در نجف نيز با شرح منن الرحمن نام شيخ جعفر نقدى به طبع رسيده است). چندى از
ابيات همين قصيده را زينت بخش اوراق مى نمايد:
خليفة رب العالمين و ظله *** على ساكني الغبراء من كل ديار
هو العروة الوثقى الذى من بذيله *** تمسك لايخشىٰ عظائم اوزار
و مقتدر لو كلف الصم نطقها *** باجذارها فاهت اليه باجذار
علوم الورى فى جنب ابحر علمه *** كغرفة كف او كغمسة منقار
فلو زار افلاطون اعتاب قدسه *** و لم يعشه منها سواطع انوار
راى حكمة قدسية لايشوبها *** شوائب انظار و ادناس افكار
باشراقها كل العوالم اشرقت *** لما لاح فى الكونين من نورها السار
امام الورى طود النهى منبع الهدى *** و صاحب سر اللّه فى هذه الدار
به العالم السفلى يسمو و يعتلى *** على العالم العلوي من غير انكار
و منه العقول العشر تبغى كمالها *** و ليس عليها فى التعلم من عار
همام لو السبع الطباق تطابقت *** على نقض ما يقضيه من حكمه الجار
لنُكِسَ من ابراجها كل شامخ *** و سكن من افلاكها كل دوار
ايا حجة اللّه الذى ليس جاريا *** بغير الذى يرضاه سابق اقدار
اغث حوزة الاسلام و اعمر ربوعه *** فلم يبق منها غير دارس آثار...
قريحۀ شعريّۀ شيخ بهاءالدين زايدالوصف و به هر دو زبان عربى و فارسى اشعار بسيارى در نهايت فصاحت و بلاغت و جودت و سلاست گفته است و بعضى از آنها را زينت بخش اوراق مى نمايد.
آن يكى طرّار از اهل دوان *** رفت تا دكّان بقّالى روان
پس به آن بقّال گفت: اى ارجمند! *** گردكانت را هزارى گو به چند
گفت: ده درهم هزار اى مشترى! *** زودتر درهم بده گر مى خرى
گفت: صد باشد به چند از گردكان *** گفت: يك درهم بهاى آن بدان
313 گفت: با من گو كه ده گردو به چند *** گفت: عشر درهمى اى دردمند!
گفت: فرما قيمت يك گردكان *** گفت: آن را نيست قيمت اى فلان!
گفت: يك گردو عطا فرما به من *** داد او را گردكانى بى سخن
باز كرد از او يكى ديگر طلب *** خواجه او را داد بى شور و شغب
گفت: بازم گردكانى كن عطا *** گفت بقّال: از كجايى اى فتى!
گفت: باشد موطن من در دوان *** شهر مولانا جلال نكته دان
گفت: رو اى دزد طرّار دغل! *** ديگرى را ده فريب از اين اجل
باد نفرين بر جلال الدين تو *** كو نمود اين نكته ها تلقين تو
شيخ بعد از نقل اين قضيّه، كسانى را كه از دقايق و ساعات و ايّام خود قدردانى نمى كنند و عمر گران بهاى خودشان را در كارهاى لغو و بيهوده مصروف داشته و به بطالت و مهملى مى گذرانند، مخاطب داشته، گويد:
اى تو كودن تر ز بقّال دكان *** بى بهاتر عمرت از ده گردكان
گر كسى گويد كه از عمرت به جا *** مانده چل سال دگر اى مرتجا!
چند باشد قيمت اين چل سال را *** بازگو تا برشمارم مال را
فاش مى بينم كه مى خندى بر او *** خوانى اش ديوانه از اين گفت وگو
پاسخش بدهى كه گر ملك جهان *** مى دهى نبود بهاى عشر آن
گر دهى صد ملك بى تشويش را *** مى فروشم كى حيات خويش را
ليكن اى كودن! ببين بى قيل وقال *** مى دهى مفت از كف خود ماه و سال
بين كه اين ديو لعين بى تاب وپيچ *** مى ستاند روز روزت را به هيچ
آخر آن عمرى كه صد ملكش بها *** بود افزون نيست از اين روزها
روزها چون رفت و شد عمرت تلف *** نه تو را سرمايه نه سودى به كف
آنچه قيمت بودش از عالم فزون *** گو چه كردى و كجا باشد كنون
اى دو صد حيف از چنين گنج گران *** كه آن ز دست ما برون شد بى گمان
314 اى هزار افسوس و عالم ها دريغ *** كه آفتاب ما نهان شد زير ميغ
اى دريغ آن گنج بادآورد ما *** اى دريغ آن كو بفهمد درد ما
دردها دارم به دل از روزگار *** محرمى كو تا كنم درد آشكار
نيز در همين موضوع ترغيب به قدردانى از عمر و زندگانى، در نان و حلوا گويد:
گر نباشد فرش ابريشم طراز *** با حصير كهنۀ مسجد بساز
ور نباشد مركب زرّين لگام *** مى توانى زد به پاى خويش گام
ور نباشد مشربه از زرّ ناب *** با كف خود مى توانى خورد آب
ور نباشد جامۀ اطلس تو را *** كهنه دلقى ساتر تن، بس تو را
ور نباشد شانه ات از بهر ريش *** شانه بتوان كرد با انگشت خويش
ور مزعفر نبودت با قند و مشك *** خوش بود دوغ و پياز و نان خشك
ور نباشد دورباش از پيش و پس *** دورباش نفرت خلق از تو بس
هرچه بينى در جهان داردعوض *** در عوض گردد تو را حاصل غرض
بى عوض دانى چه باشد درجهان؟ *** عمر باشد عمر، قدر آن بدان
نيز از اشعار عرفانى اوست كه در مراجعت از مكّه موافق اصطلاحات عرفا سروده است:
بگذر ز علم رسمى كه تمام قيل وقال است *** تو و درس عشق اى دل كه تمام وجد و حال است
ز مراحم الهى نتوان بريد اميد *** مشنو حديث واعظ كه شنيدنش وبال است
طمع وصال گفتى كه به كيش ما حرام است *** تو بگو كه خون عاشق به كدام دين حلال است
به جواب دردمندان بگشا لب شكرخا *** بكرشمه كن حواله كه جواب صد سؤال است
غم هجر را بهائى به تو اى بت ستمگر! *** به زبان حال گويد كه زبان قال، لال است
ايضاً 315
ساقيا بده جامى ز آن شراب روحانى *** تا دمى بياسايم زين حجاب جسمانى
بى وفا نگار من، مى كند به كار من *** خنده هاى زير لب عشوه هاى پنهانى
دين و دل به يك ديدن باختيم و خرسنديم *** در قمار عشق اى دل! كى بود پشيمانى؟
سجده بر بتى دارم راه مسجدم منما *** كافر ره عشقم من كجا مسلمانى؟
ما ز دوست غير از دوست، مقصدى نمى خواهيم *** حور و جنّت اى زاهد! بر تو باد ارزانى
زاهدى به ميخانه، سرخ رو ز مى ديدم *** گفتمش مبارك باد، ارمنى مسلمانى
خانۀ دل ما را از كرم عمارت كن *** پيش از آنكه اين خانه رو نهد به ويرانى
ما سيه گليمان را جز بلا نمى شايد *** بر دل بهائى نه هر بلا كه بتوانى
ايضاً
گفتم كه كنم تحفه ات اى لاله عذار! *** جان را چو شدم ز وصل تو برخوردار
گفتا كه بهائى اين فضولى! بگذار *** جان خود ز من است جان خود تحفه گذار
ايضاً
آهنگ حجاز مى نمودم من زار *** كه آمد سحرم به گوش دل، اين گفتار
يا رب به چه روى جانب كعبه رود *** رندى كه از او كليسيا دارد عار؟
ايضاً
لايغرنك من المرء رداء رقعه *** و قميص فوق كعب الساق منه رفعه
و جبين لاح فيه اثر قد قلعه *** اره الدرهم تعرف غيه او ورعه
نيز در مدح آب وهوا و انگور و ميوه جات شهر هرات بعد از وصف اجمالى آن گويد:
هوائها من الوباء جنة *** كانه من نفحات الجنة
فمن رماه الدهر بالافلاس *** حتى عن المسكن واللباس
فلايصاحب بلدة سواها *** لانه يكفيه فى هواها
حبيبة واحدة فى القرِّ *** و شربة باردة فى الحرِّ
فهذه فى حرها تكفيه *** و تلك عند بردها تدفيه
لو قيل ان الماء فى الهرات *** يعدل ماء النيل والفرات
لم يك ذاك القول بالبعيد *** فكم على ذلك من شهيد
لايحجب الناظر عن قراره *** بل يطلعنه على اسراره
خفيف وزن رائق الاوصاف *** ما مثله ماء بلا خلاف
يهضم ما صادف من طعام *** كانما اكلته من عام
ثمارها فى غاية اللطافة *** لا ضرر فيها و لا مخافة
عديمة القشور عند الحس *** تكاد ان تذوب حال اللمس
و لست محصيا لوصف العنب *** فانه قد نال اعلى الرتب
ادق من فكر اللبيب بزره *** ارق من قلب الغريب قشره
ابيضه فى لطفه والطول *** يحكى بنان غادة عطبول
احمره اشهى الى القلب الصدى *** من لثم خد ناصع مورد
اسوده ابهى لدى الظريف *** من غمز طرف ناعس ضعيف
316 اصنافه كثيرة فى العد *** ليس لها فى حسنها من حد
فمنه فخريّ و طائفيّ *** و كشمشيُ ثم صاحبّي
و غيرها من سائر الاقسام *** فوق الثمانين بلا كلام
مع هذه الاوصاف والمعانى *** فى ارخص الاسعار والاثمان
ترى الذى ما مثله فى الفقر *** يبتاع منه الوقر بعد الوقر
اين جمله، از ارجوزة هراتيّة انتخاب شد. پاره اى اعتراضات سخيفه و بى اساسى كه از
زمان خود شيخ تا عصر حاضر در زبان بعضى از اشخاص قشرى و ظاهرپرست و دور از حقيقت داير و ساير مى باشد، علاوه بر عدم شاهد و بيّنه، حاكى از جلالت علمى و عملى آن عالم ربّانى مى باشند كه در اثر حقيقت، بازار مجاز ديگران فاسد و متاع خودفروشى و ريا و تزوير ايشان كاسد مى شود و همانا ناشى از آن است كه شيخ ريا و تزوير و نفاق و دورويى را، كه بدتر از شرك ظاهرى است، به تمام معنى مخالف است؛ حتى در اغلب موارد، خصوصاً در اشعار فارسى خود، در حق گرگان متلبّس به لباس ميش، كه دل اسلام را نيش و جسد ايمان را ريش هستند و وظايف دينيّه را وسيلۀ مردم فريبى، خودنمايى، وجهۀ دنيوى و ديگر مقاصد شخصيّۀ منحوسۀ خودشان نموده اند، محض من باب اظهار حق و وظيفۀ دينى، تصريحاً و تلويحاً تعرضات بسيارى وارد آورده است و گاهى عدالت ايشان را، كه قربان يك كلمه دروغ يا يك لقمه نان شبهه ناك است، در استحكام و باقى بودن و خلل دار نبودن، با آن همه منكرات دينيّه، به وضوى محكم غير قابل نقض بى بى تميز معروفه تشبيه كرده و گاهى مجلس درس ايشان را، كه با قصد قربت نباشد، به معركۀ تمثيل و درويش، زمانى تحصيلات ايشان را، كه براى مقاصد فاسده مى باشد، به علم رسمى تعبير و به قيل وقال و وسوسۀ شيطانى تشبيه مى نمايد و نظاير اينها بسيار است؛ البته اين گونه مقالات حقّه كه مخالف اغراض شخصيۀ ديگران است، بالطّبيعه منشأ بدبينى خواهد شد. از اين گونه كلمات شيخ است:
سربه سر كار تو در ليل و نهار *** سعى در تحصيل جاه و اعتبار
خوردن مال حرام و زرق و شيد *** گاه خبث عمرو و گاهى خبث زيد
317 اين عدالت با وجود اين صفات *** هست دائم بر قرار و بر ثبات
بر سرش دائم نگردد لا و ليس *** اين عدالت هست كوه بوقبيس
مى نيابد اختلال از هيچ چيز *** چون وضوى محكم بى بى تميز
نان و حلوا چيست؟ اين تدريس تو *** كه آن بود سرمايۀ تلبيس تو
بهر اظهار فضيلت معركه *** ساختى افتادى اندر مهلكه
درس اگر قربت نباشد زو غرض *** ليس درسا انه بئس المرض
علم رسمى سربه سر قيل است و قال *** نه از آن كيفيّتى حاصل نه حال
زآن نگردد بر تو هرگز كشف راز *** ور بود شاگرد تو صد فخر راز
تا به چند از حكمت يونانيان *** حكمت ايمانيان را هم بخوان
چند از اين فقه و كلام بى اصول *** مغز را خالى كنى اى بوالفضول؟
صرف شد عمرت به بحث نحو وصرف *** از اصول عشق ناخواندى دو حرف
تا به كى افسون و زرق بى شمار؟ *** از خدا و انبيا شرمى بدار
دل منور كن به انوار جلى *** چند باشى كاسه ليس بوعلى؟
ايها القوم الذى فى المدرسة *** كل ما حصلتموه وسوسة
فكر كم ان كان فى غير الحبيب *** ما لكم فى النشأة الاخرى نصيب
نيز در ذم متلبّسين به لباس اهل علم كه اوقاتشان را در كم و كيف خوراك و پوشاك و غذا و تن پرورى و شكم بندگى مصروف دارند، گويد:
نقص علم است اى جناب مولوى! *** حشمت و مال و منال دنيوى
قاقم و خز چند پوشى چون شهان؟ *** مرغ و ماهى چند سازى زيب خوان؟
خود بده انصاف اى صاحب كمال *** كى شود اينها ميسّر از حلال؟
اى علم افراشته در راه دين *** از چه شد مأكول و ملبوست چنين؟
چند مال شبهه ناك آرى به كف؟ *** تا كه باشى نرم پوش و خوش علف؟
عاقبت سازد تو را از دين برى *** اين خودآرايى و آن تن پرورى
318 لقمۀ نانى كه باشد شبهه ناك *** در حريم كعبه ابراهيم پاك
گر به دست خود فشاند تخم آن *** وربه گاو چرخ راند شخم آن
ور مه نو در حصادش داس كرد *** ور به سنگ كعبه اش دستاس كرد
ور به آب زمزمش كردى عجين *** مريم آيين پيكرى از حور عين
ور بخواندى بر خميرش بى عدد *** فاتحه با قل هو اللّه احد
ور بدى از شاخ طوبى آتشش *** ور شدى روح الامين هيزم كشش
ور تو برخوانى هزاران بسمله *** بر سر آن لقمۀ پرولوله
عاقبت خاصيّتش ظاهر شود *** نفس از آن لقمه تو را قاهر شود
در ره طاعت تو را بى جان كند *** خانۀ دين تو را ويران كند
درد دينت گر بود اى مرد راه! *** چارۀ خود كن كه شد دينت تباه
چون شيخ در اغلب اشعار خود مصطلحات عرفا و متصوفه را به كار برده است، دور نيست كه استعمال اين قبيل كلمات منشأ اشتباه و اعتراض بوده باشد، ولى پرواضح
است كه الفاظ اصطلاحى هر فرقه را بايد به همان معانى مقصودۀ آن فرقه حمل كرد، والاّ معانى لغويّه يا معانى مقصوده در اصطلاح ديگر، ميزان مدح و قدح نمى شود.
نراقى با آن همه جلالت علمى كه مشهور آفاق و استاد شيخ مرتضى انصارى است، گويد:
در حيرتم آيا ز چه رو مدرسه كردند *** جايى كه در آن ميكده بنياد توان كرد
نظاير اينها در كلمات اكابر، خصوصاً علماى اخلاقى بسيار است. عجب تر آنكه احمد رفعت در لغات تاريخيّه و جغرافيّه، محبى نيز در خلاصة الاثر، شيخ بهاءالدين را از اهل سنّت پنداشته و گويند كه از سلطان ايران تقيه مى نموده و به اقتضاى وقت و موقع، مذهب خود را در ميان شيعه پنهان مى كرده است؛ «سُبْحٰانَكَ هٰذٰا بُهْتٰانٌ عَظِيمٌ» (نور، 1(6).
منشأ عمومى بعضى از اعتراضات و توهّمات فاسد، آن است كه شيخ بهاءالدين به اقتضاى دواعى و مصالح كثيره با هرفرقه و هر ملتى معاشرت داشته و به اقتضاى طريقت ايشان رفتار مى كرده است و خودش در قصيدۀ وسيلة الفوز والامان، كه در ضمن تأليفات مذكور شد، به همين 319 معنى تصريح كرده و گويد:
اخالط ابناء الزمان بمقتضىٰ *** عقولهم كى لايفوهوا بانكاري....
بالخصوص در شام اظهار مى كرده كه در مذهب شافعى است. خود شيخ گويد: روزى افضل فضلاى ايشان گفت: «آيا شيعه مذهب دليل قابل اعتمادى دارند يا نه؟» گفتم:
«ادلّۀ بسيارى دارند». پس يكى از آنها را از من درخواست نمود. من گفتم: «در صحيح بخارى از حضرت رسالت صلى الله عليه و آله روايت كرده كه آن حضرت فرمود: «فٰاطِمَةُ بِضْعَةٌ مِنّىٖ مَنْ آذاهٰا فَقَد آذانىٖ وَ مَنْ اَغْضَبَهٰا فَقَدْ اَغْضَبَنىٖ» و به فاصلۀ چهار ورق روايت كرده است كه فاطمه در حين وفات از ابوبكر و عمر راضى نبوده است. در جواب شيعه درمانده و كيفيّت جواب را نمى دانيم». پس قدرى سر فروافكنده و گفت كه اين قضيّه تهمت بر بخارى است. امشب مراجعه مى كنم. فردا صبح پيش او رفتم. به مجرّد ديدن من خنديد و با تمام انبساط و گشاده بالى اظهار داشت: «من گفتم كه رافضى ها دروغ گو هستند و بر بخارى تهمت بسته اند. ديشب به صحيح بخارى مراجعه كرده و فاصلۀ ميان دو حديث را زياده بر پنج ورق ديدم».
وفات شيخ بهاالدين در دوازدهم يا هيجدهم شوال 1030 ه. ق يا به نوشتۀ نظام الدين ساوجى از تلامذۀ خود شيخ، كه قول او از چندين جهت مقدّم بر ديگر ارباب تراجم و
مؤيّد به قول سلافة العصر و بعضى ديگر از اكابر ايشان است، در سال 1031 ه. ق در اصفهان واقع شد. در مسجد جامع عتيق با آب چاهش غسل دادند. جنازه اش را پيش از دفن به ارض اقدس رضوى نقل و در جوار حرم مطهّر رضوى عليه السلام دفن كردند و حاضرين نماز وى در حدود پنجاه هزار بوده است. بنابر قول اوّل، در تاريخ وفاتش گفته اند: «افسوس ز مقتداى دوران»؛ نيز: «افسر فضل اوفتاد بى سروپا گشت شرع»؛ يعنى اگر حرف اوّل كلمۀ فضل و اوّل و آخر كلمۀ شرع را بيندازيم، باقى ماندۀ آنها، كه سه حرف ضاد، لام و راء است، تاريخ وفات شيخ مى باشد (1030) و بنابر دويمى نيز جملۀ «شيخ بهاءالدين واى» مادۀ تاريخ وى مى باشد. سيد حسين بروجردى در باب «محمّد» از نخبة المقال گويد:
و ابن الحسين سبط عبدالصمد *** بهاء ديننا جليل اوحدى
حاز العلوم كلها و استكملا *** و عمره «لمح» توفى فى «غلا»(1)
320 به هرحال، قول رياض العارفين، كه وفات شيخ را در 11 شوال 1032 ه. ق نوشته، مخصوص خودش است و دور نيست كه نسخۀ موجوده در نزد اين نگارنده مغلوط باشد. در سلافة العصر از بعضى مؤلفين نقل كرده است كه شيخ بهاءالدين مدت قليلى پيش از وفات خود با جمعى از اكابر به زيارت اهل قبور رفت. به مجرّد رسيدن، از ايشان پرسيد كه شما هم آنچه را كه من شنيدم، شنيديد يا نه؟ همه درصدد انكار برآمده و چگونگى شنيدۀ او را استفسار نمودند. شيخ جواب صريح نداد. گريه و زارى كرده، به خانه برگشت. در را به روى خود بست. بعد از اندك مدتى عازم جنان گرديد. در هدية الاحباب گويد كه اين قضيه شش ماه پيش از وفات شيخ بوده و آن صدا هم از قبر بابا ركن الدين سالف الترجمه آمده است و از بعضى نقل كرده كه آن صدا اين بود:
«شيخنا در فكر خود باش». شرح حال شيخ حسين عاملى، والد معظّم شيخ بهاءالدين، نيز به عنوان عزّالدين، شيخ حسين بن عبدالصمد خواهد آمد.
منابع: سيدعلى خان مدنى، سلافة العصر في محاسن الشعراء بكل مصر، [ص 289-302]؛ تنكابنى، محمد، قصص العلماء، [ص 233-247]؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 109؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 362؛ نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ج 3، ص 410 و 420؛ هدايت،
1) . لمح = 78 / غلا = 1031.
رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 2، ص 8؛ هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 72؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 2، ص 1411؛ معصومعلى شاه، طرائق الحقايق، ج 1، ص 127.
معروف به «شيخ التربه»، از مشايخ طريقت خلوتيّۀ قرن يازدهم هجرت مى باشد كه خليفۀ مصلح الدين خلوتى بوده و از تأليفات اوست:
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 1، ص 483 و ج 2، ص 1891]؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1162.
شيخ جام، شيخ احمد زنده پيل --> جامى، احمد بن ابوالحسن
شيخ چادرى، ملا محراب --> بيدآبادى
بن عبداللّه بن يوسف، صوفى، مكنّى به «ابوالحسن»، معروف به «شيخ الحجاز»، عالم فاضل ظريف، عمّ امام الحرمين جوينى 321 سالف الترجمه مى باشد كه به علم حديث اشتغال داشت. كتابى در تصوف تأليف داده و سلوة نامش كرده است. وى در ذى القعدۀ سال 463 ه. ق درگذشت.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 1، ص 999]؛ طبقات، ج 4، ص 7.
شيخ حرّ عاملى، احمد بن حسن --> حرّ عاملى، احمد بن حسن
شيخ حرّ عاملى، محمد بن حسن --> حرّ عاملى، محمد بن حسن
شيخ الرافضه، حسين بن عبيداللّه --> غضائرى، حسين بن عبيداللّٰه بن ابراهيم
شيخ الرئيس، ابوالبدر --> ابوالبدر
شيخ الرئيس، ابوالحسن ميرزا (قرن 14 ه. ق)
اگرچه به عنوان حاجى شيخ الرئيس نگارش يافته است، لكن بعضى اطّلاعات حاصله بعد از آن را تذكر داده و گوييم: از آنجا كه علاوه بر شرافت حسب و نسب، از علما و ادباى نامى عصر و در وعظ و خطابه نيز داراى مقامى عالى بوده است، در موقع انقلاب ايران و تبديل سلطنت استبدادى به مشروطيّت، طرف احتياج سياسيّين گرديد. از نطق و بيان و خطابه هاى وى استفاده نمودند. خودش نيز به جهت عاطفۀ سياست كه در دلش بوده، مايل و در امور كشورى داخل شد و سرسلسله و رئيس سياسيّين و انقلابيّين گرديد تا موقعى كه به امر محمدعلى شاه قاجار، به مجلس شوراى تهران توپ بسته شد و آزادى خواهان مورد آزار و شكنجه گرديدند، شيخ الرئيس را نيز گرفتار و در باغ شاه در زنجيرش كردند تا بعد از استخلاص مسافرت كرده، باز مراجعت نمود.
ناگفته نماند بهايى ها بعضى از كلمات مبهم و پهلودار شيخ الرئيس را كه گاهى در منبر به زبان مى آورده، موافق مرام بهاييگرى خودشان تأويل كرده و او را نيز بهايى مى دانستند و حال آنكه شيخ الرئيس در آن كلمات هيچ منظورى نداشته و تأويلات بهاييان اصلاً به خاطرش نمى آمد. به جهت آن سوء تفاهم، پيغامى از ميرزا عباس آمد و او را براى تبليغات به امريكا دعوت و به وعدۀ عايدات چندين برابر واردات ايرانى مستبشرش گردانيد. او هم دوازده هزار تومان مقروض بودن خود را بهانه آورده، گفت: «بايد اوّل آن را بدهيد تا بعد از اداى قروض حركت كنم». خيالش اين بوده كه آن مبلغ را بگيرد و با آن بيانات شيوا كه داشته، اين قضيه را در بالاى منبر فاش و دليل تقلّب و رسوايى بهاييان نمايد و خدمتى به اسلام 322 انجام دهد.
اين مطلب تا چند ماه، مورد مذاكرۀ سرّى بود تا آنكه ميرزا عباس از اين روحيۀ شيخ الرئيس واقف شد و معامله انجام نيافت و كسى كه محرم اين راز بوده، با نالۀ اسف آميزى مى گفته است كه شيخ الرئيس مى خواست پول را بگيرد و بخورد و به امريكا هم نرود، والاّ محل پول و ضامن نيز قبلاً معيّن بوده كه به محض حركت داده شود. در عين حال كه اين مذاكرۀ سرّى در جريان بوده، بهايى ها به يكديگر مژده مى دادند شخص مهمّى، كه هزار درجه از ميرزا ابوالفضل گلپايگانى بالاتر است، براى تبليغ به امريكا حركت خواهد كرد و اگر او حركت كند، تمامى دنيا بهايى خواهند شد.
الصورة
شيخ الرئيس قاجار ابوالحسن ميرزا (66)
از جملۀ كلمات شيخ الرئيس كه بهاييان تأويل به مرام خودشان مى نموده اند، اين است: «اگر بخواهم، بالاى منبر سه ساعت صحبت مى كنم، بعون ربى العلى الاعلى» و ايضاً مى گفته است: «قرآن را خواندى و نفهميدى. اگر فهميده بودى، اين كتاب اقدس و صحيفۀ مقدس را 323 پشت پا نمى انداختى». پرواضح است كه اين دو جمله و امثال آنها صحيح و خالى از اشكال دينى است، ولى بهاييان حاضر منبر، محض اغواى ديگران مى گفتند كه شيخ الرئيس علناً اسم اقدس را به زبان آورد و مرادش از «على الاعلى» نيز سيّد باب است و نظاير اينها (مشت نمونۀ خروار)، والاّ چنانچه در عنوان حاجى شيخ الرئيس مذكور شد، كتابى به نام كتاب الابرار در ردّ احمد قاديانى، مدعى مهدويت، تأليف داده است. سال وفات شيخ الرئيس به دست نيامد.
منابع: اطلاعات متفرقه. شيخ رباعى مشهدى
شيخ الرئيس، حسين بن عبداللّه --> ابن سينا
شيخ رباعى مشهدى --> رباعى
شيخ الربوه، محمد بن ابى طالب --> شمس الدين، محمد بن ابى طالب
شيخ روزبهان صغير، ابومحمد --> شيخ شطّاح
مصرى، از عرفاى نامى قرن ششم هجرت مى باشد كه از شيخ ابوالنجيب سهروردى، كه در باب كنى خواهد آمد، خرقۀ خلافت پوشيد. اكثر اوقات در حال جذبه و استغراق بود. عاقبت به دامادى شيخ نجم الدين كبرى مفتخر شد و در سال 584 ه. ق درگذشت. جملۀ «هادى دين متين» مادّۀ تاريخ وفات اوست و او غير از محمد روزبهان صغير است كه به عنوان شيخ شّطاح خواهد آمد.
منابع: لاهورى، غلام سرور، خزينة الاصفياء، ج 2، ص 12.
شيخ زاده، عبدالرحمان --> شيخى زاده
شيخ شبسترى، محمود بن امين الدين --> شبسترى، شيخ محمود
شيخ الشرف، محمد بن ابى جعفر محمد --> عبيدلى، سيد محمد
شيخ الشرف، يحيى بن حسن نسابه --> عبيدلى، سيد يحيى
شيخ الشريعه، ملا فتح اللّه --> شريعت اصفهانى
324 1802. شيخ شطّاح،(1)شيخ ابومحمد روزبهان (... - 606 ه. ق)
پسر ابى نصر صوفى، شيرازى، از علما و عرفاى اوايل قرن هفتم شيراز مى باشد.
مولدش شهر فسا و علوم صورى و معنوى را جامع بود. در علوم شريعت و طريقت رتبۀ بلندى داشت. پنجاه سال در مسجد جامع عتيق شيراز وعظ كرد. اتابك سعد بن زنگى و ابوبكر بن سعد با مجاور و معاصر بودن وى مفتخر بوده اند. در بدايت حال به عراق و شام و حجاز مسافرت كرد. در اسكندريّه با شيخ ابوالنجيب سهروردى در سماع صحيح بخارى شريك بود. خرقه از دست شيخ سراج الدين محمود بن خليفه پوشيد. در شيراز رياضات بسيارى كشيد. بسيار صاحب ذوق و سماع بود. در حال
1) . شطّاح: كسى را گويند كه شطحيّات بر زبان آرد و آن در اصطلاح صوفيّه، كلماتى است كه ظاهر آنها مخالف شرع مقدس باشد؛ مانند «انا الحق» و «ليس فى جبتى سوى اللّه» و نظاير اينها. (مؤلف)
استغراق و غلبۀ وجد و حال بانگ و فرياد برآورده و سخنانى مى گفته است كه هركس قوۀ فهم آنها را نداشته و از رباعيّات اوست:
اگر آهى كشم صحرا بسوزم *** جهان را جمله سرتاسر بسوزم
بسوزم عالم ار كارم نسازى *** چه فرمايى؟ بسازم يا بسوزم؟
ايضاً
دل داغ تو دارد ارنه بفروختمى *** در ديده تويى اگرنه بردوختمى
جان منزل توست ورنه روزى صد بار *** در پيش تو چون سپند برسوختمى
از تأليفات اوست:
در ماه محرّم سال 606 ه. ق در شيراز درگذشت و قبر او در محلّۀ بال كفت آن شهر است و جملۀ «پير هادى عارف پاك» مادّۀ تاريخ اوست. مخفى نماند كه شيخ شطاح را «روزبهان صغير» مى گويند در مقابل «روزبهان كبير» كه به عنوان شيخ روزبهان كبير مذكور شد.
منابع: لاهورى، غلام سرور، خزينة الاصفياء، ج 2، ص 253؛ فرصت شيرازى، محمد نصير، آثار عجم، ص 461؛ هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 128.
شيخ شهيد، محمد بن مكى --> شهيد
در اصطلاح فقها محمد بن مكى است.
325 شيخ الشيوخ، حسن بن عبداللّه --> سيرافى، حسن بن عبداللّٰه بن مرزبان
شيخ الشيوخ، عمر بن محمد --> سهروردى، عمر بن محمد
شيخ صفى، سيد اسحاق --> صفى الدين، سيد اسحاق بن سيد امين الدين
جدّ سلاطين صفويّه است.
شيخ الطائفه، محمد بن حسن --> شيخ طوسى
شيخ الطائفه، حسن بن يوسف --> علامۀ حلى
شيخ الطائفه، سعد بن عبداللّٰه --> اشعرى، ابوالقاسم سعد
شيخ الطائفه، شيخ محمد مكى --> شهيد اول
(شيخ الطائفه) در اصطلاح علماى رجال و ارباب تراجم، در صورت اطلاق و نبودن قرينه، شيخ اجلّ محمد بن حسن طوسى است و گاهى (سه شخص مذكور بالا) را گويند و شايد محض من باب تجليل بعض ديگر را نيز موصوف دارند.
شيخ طريحى، فخرالدين بن محمد --> طريحى، فخرالدين
طوسى، مكنّى به «ابوجعفر»، معروف به «شيخ طوسى» و «شيخ الطائفه»، گاهى به «شيخ الاماميّه» موصوف. لفظ «شيخ» در كتب اخبار و فقه و اصول با نبودن قرينه بدو منصرف، سيّمين محمدين ثلاثۀ اوائل، مؤلّفين كتب اربعۀ معروف، كه نام هر سه «محمّد»، كنيه شان «ابوجعفر» و چهار كتاب ايشان در زمان غيبت، اساس مذهب جعفرى و مدار اصول تشيّع است، مى باشد. دو ديگرى نيز عبارت از شيخ كلينى و شيخ صدوق است كه شرح حال ايشان در اين كتاب به عنوان صدوق و كلينى خواهد آمد.
اينك گاهى شيخ طوسى را در مقابل ايشان «ابوجعفر ثالث» گويند.
شيخ طوسى از اكابر علماى اثناعشريّه، از ثقات و اعيان فرقۀ محقّه، مرجع فضلاى زمان، فقيهى است اصولى، محدّث رجالى، مفسّر اديب كلامى، بسيار جليل القدر و عظيم المنزله، در علوم مذكور و تمامى علوم دينيّه خبير، در علم و عمل داراى كمالات نفسانيّه و از تلامذۀ شيخ مفيد و علم الهدى بوده و ماهى دوازده دينار طلاى هيجده نخودى از علم الهدى شهريّه داشته است. از ابن الغضايرى، ابن عبدون، شيخ مفيد مذكور و بعض ديگر از اكابر محدّثين وقت روايت نموده و اوّلين كسى است كه نجف اشرف را مركز علمى دينى اتّخاذ نمود و در هريك از علوم اسلاميّه تأليفى دارد:
326 1. اخبار المختار ابن ابى عبيدة الثّقفى؛ 2. اختيار الرّجال (كه مهذب كتاب معرفة الرّجال كشى است)؛ 3. الاستبصار فى ما اختلف فيه من الاخبار (كه يكى از كتب اربعه بوده و در تهران چاپ شده است. در ضمن 925 يا 915 باب، حاوى 5511 حديث است.
دو نسخۀ خطى آن، كه تمام كتاب است، به شمارۀ 1039 و 1097 و سه نسخۀ ديگر نيز، كه فقط يك قسمت آن كتاب است، به شماره هاى 1897 و 1898 و 1899 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود است)؛ 4. اصول العقائد
الصورة
نمونه خط مبارك شيخ طوسى در آغاز كتاب التبيان (67)
(در كلام كه فقط مبحث توحيد و مقدارى از عدل تأليف شده است)؛ 5. الاقتصاد فى ما يجب على العباد؛ 6. انس الوحيد؛ 7. الايجاز فى الفرائض (كه مختصر است)؛ 327 8. التّبيان الجامع لعلوم القرآن (در تفسير كه طبرسى در مجمع البيان از انوار آن اقتباس كرده و در اين اواخر در تهران چاپ شده است)؛ 9. تلخيص الشّافى (در امامت)؛ 10. تهذيب الاحكام (كه در تهران در دو مجلد چاپ شده. آن نيز يكى از كتب اربعه بوده و ضمن 393 باب، حاوى 13590 حديث مى باشد)؛ 11. الجمل والعقود فى العبادات (كه مختصر است)؛ 12. الخلاف (كه در ذيل به نام مسائل الخلاف مذكور است)؛ 13. الرّجال من روى عن النّبى و عن الائمّة الاثنى عشر و من تأخّر عنهم؛ 14. شرح جمل العلم والعمل سيد مرتضى (كه فقط قسمت متعلق به اصول آن كتاب را شرح كرده است)؛ 15. العدّة فى اصول الفقه (كه در تهران چاپ شده است)؛ 16. الغيبة (كه در تبريز چاپ شده است)؛ 17. فهرست كتب الشّيعة و اصولهم و اسماء المصنّفين منهم و اصحاب الاصول والكتب (كه در تهران چاپ شده است)؛ 18. ما لايسع المكلّف الاخلال به؛ 19. ما يعلّل و ما لايعلّل (و آن مقدمه اى در مدخل علم كلام دارد كه نظير آن تأليف نشده است)؛ 20. المبسوط (در فقه كه در رشتۀ خود بى نظير است و در تهران چاپ شده است)؛ 21. مختصر اخبار المختار؛ 22. مختصر المصباح؛ 23. مسائل ابن البراج؛ 24. المسائل الالياسيّة (كه صد مسئله در فنون مختلفه است)؛ 25. المسائل الحائريّة (كه در حدود سيصد مسئله است)؛ 26. المسائل الحلّيّة؛ 27. المسائل الحنابليّة (كه بيست وچهار مسئله است)؛ * مسائل الخلاف مع الكلّ فى الفقه من الفقها (كه به خلاف معروف است)؛ 28. المسائل الدّمشقيّة (كه دوازده مسئله است)؛ 29. المسائل الرّحبيّة (در تفسير چندين آيه از قرآن)؛ 30. مصباح المتهجّد فى عمل السّنّة (كه در تهران چاپ و دو نسخۀ خطى آن نيز به شمارۀ 1035 و 1036 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود است)؛ 31. المفصح فى الامامة؛ 32. مقتل الحسين بن على عليه السلام؛ 33. مسئلة فى العمل بخبر الواحد؛ 34. مناسك الحجّ (كه محض اعمال و ادعيۀ حج است)؛ 35. النّهاية (كه با چند كتاب ديگر به نام جوامع الفقه در ايران چاپ شده است)؛ 36. هداية المسترشد و بصيرة المستبصر و غير اينها.
از سيد بحرالعلوم نقل است كه اوّل مصنّفات شيخ كتاب نهاية و آخر آنها مبسوط است.
تلامذۀ شيخ: از مجلسى نقل شده است كه علاوه بر شهادت تتبّعات شخصى، از مشايخ 328
خودش نيز شنيده است كه فضلاى تلامذۀ شيخ كه درجۀ اجتهاد داشته اند، از خاصّه زياده بر سيصد تن بوده و از عامّه بيشتر از خاصّه بوده است. با اينكه مصنّفات شيخ در زمان بنى عباس بوده است، بازهم از طرف خلفاى وقت كه در تعظيم و توقير علما اهتمام تمام داشته اند، يك صندلى براى شيخ تخصيص داده بودند كه تدريس كند، زيرا خلفاى عباسى براى شخص وحيد عصر خود هركس كه بودى، يك صندلى رسمى تخصيص مى داده اند كه روى آن تدريس بنمايد.
تا آن زمان چندان تقيه نبوده و در مجالس عظيمه، همه گونه مذاكرات علمى در اصول و فروع حتى در امامت نيز مطرح مى شده است. گويند نزد خليفۀ وقت سعايت كردند كه شيخ طوسى و اتباع او صحابه را سبّ مى كنند؛ چنانچه در كتاب مصباح خود گويد:
از دعاهاى روز عاشوراست: «اللّٰهُمَّ خُصَّ اَنْتَ اَوَّلْ ظٰالِمٍ بِاللَّعْنِ مِنّٖى...»؛ پس خليفه شيخ و كتاب مصباح او را احضار كرد. چون شيخ از حقيقت امر مستحضر شد، به الهام خداوندى گفت كه مراد از اين جمله ها آن نيست كه به عرض خليفه رسانيده اند، بلكه مراد از ظالم اوّل، قابيل قاتل هابيل، دويمى پى كنندۀ ناقۀ صالح، سيمى قاتل يحيى بن زكريّا و چهارمى عبدالرحمان بن ملجم مرادى قاتل حضرت على بن ابى طالب عليه السلام است؛ پس خليفه قبولش كرده و به مراتب تجليل شيخ افزوده شد. آن ساعى سخن چين را به كيفر خود رسانيده و اهانتش كردند.
فضايل و كمالات و خدمات دينيّۀ شيخ طوسى بالاتر از آن است كه اين مختصرات، گنجايش آنها را داشته باشد. وفات او شب دوشنبه بيست ودويم محرّم 460 ه. ق در 75 سالگى در نجف اشرف واقع شد. در خانۀ خود مدفون گرديد، قبرش معروف و مزار، مسجدش نيز تا زمان ما باقى و به «مسجد طوسى» معروف و به صحن مقدس مرتضوى متّصل است. قبر سيد بحرالعلوم و پسرش، سيد محمدرضا، نيز طرف راست در همان مسجد است. سيد حسين بروجردى گويد:
محمد بن الحسن الطوسى ابو *** جعفر الشيخ الجليل الانجب
جُلّ الكمالات اليه ينتسب *** «تنجز»(1)القبض و عمره «عجب»(2)
منابع: تنكابنى، محمد، قصص العلماء، [ص 414-416]؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر
المعروفين بالكنى والالقاب والانساب؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، [ج 2، ص 394-398]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 580؛ كتب رجاليه.
329 1804. شيخ العراقين، شيخ عبدالحسين بن على (... - 1286 ه. ق)
تهرانى، از اكابر علما و مجتهدين اواخر قرن سيزدهم هجرت مى باشد كه در تحقيق و دقّت نظر، جودت فهم، سرعت انتقال، كثرت حافظه، در فقه و حديث و رجال و لغت از نوادر معدود و از تلامذۀ صاحب جواهر است. از آثار قلمى او ترجمۀ نجاة العباد و هم كتابى است در طبقات روات كه در جدولى لطيف تأليف داده، لكن ناقص مانده و به اتمام آن موفق نگرديده است.
همواره در حمايت دين و رفع شبهات ملحدين اهتمام تمام به كار برد. مساعى جميله در تعمير قباب مطهّره معمول داشت. در سال 1274 ه. ق براى تعمير صحن مقدس به كربلا رفت و مجاورت گزيد. همانا تذهيب جديد قبّۀ مباركۀ حسينى و توسعۀ صحن شريف از سمت بالاى سر مقدس و كاشى ايوان حجره هاى صحن شريف، از طرف ناصرالدين شاه قاجار به مباشرت شيخ العراقين شده است تا بعد از چندى به جهت تذهيب قبّۀ مباركۀ عسكريّين عليهما السلام به سامره رفت. پس از انجام آن مرام عالى يك چندى در كاظمين مريض شد و در بيست ودويم رمضان 1286 ه. ق عازم جنان گرديد و جنازه اش به كربلاى معلّى نقل و در حجرۀ متّصل به باب سلطانى صحن مقدس حسينى مدفون شد. كلمۀ «غفور» مادّۀ تاريخ اوست.
منابع: نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ج 3، ص 878؛ خوانسارى، محمدمهدى، احسن الوديعة، ج 1، ص 75.
عطّار شافعى مصرى، اديب فاضل، در حدّت نظر و شدّت ذكاوت اعجوبۀ دهر بود و از تأليفات اوست:
وى به سال 1250 ه. ق درگذشت.
منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 2، ص 422.
شيخ عطار، محمد بن ابراهيم --> عطّار، محمد بن ابراهيم
شيخ علائى، على بن عبدالعالى --> محقّق كركى
شيخ فاضل، قاضى عبدالعزيز --> ابن البرّاج
در بعضى از كتب شيخ طوسى، عبارت از قاضى عبدالعزيز است.
330 شيخ الفقهاء، شيح محمدحسن بن شيخ باقر --> صاحب جواهر الكلام
شيخ القراء، على بن محمد --> سخاوى، على بن محمد
شيرازى، شافعى، مكنّى به «ابوعبداللّه»، معروف به «شيخ كبير»، ملقّب به «خفيف»، از اكابر عرفاى نامى مى باشد كه قطب و شيخ المشايخ وقت و مرجع و مقتداى تمامى اهل طريقت بود. در اصول طريقت مشرب مخصوصى داشت و سرسلسلۀ فرقۀ خفيفيّه از فرق صوفيّه است. با جنيد بغدادى و حسين بن منصور حلاّج و جمعى ديگر از اكابر عرفاى وقت ملاقات نموده و بسيارى از مشايخ هم درك فيض صحبتش را كرده اند. علاوه بر فنون طريقت و تصوّف، در علم ظاهرى نيز مقامى عالى داشته و مصنّفاتى دارد و اين شعر نيز از اوست:
هركسى را كار خويش و هركسى را يار خويش *** صيرفى بهتر شناسد قيمت دينار خويش
بنابر آنچه در نام وى و پدرش مذكور داشتيم، «خفيف» نام يا لقب پدرش بوده و «خفيف» گفتن خود او هم به مناسبت اسم و لقب پدر مى باشد يا به نوشتۀ بعضى، «خفيف» گفتن او به جهت سبك بار و سبك حساب و سبك روح و سبك غذا بودن او بوده است كه هر روز وقت افطار، هفت دانه مويز مى خورد و بس، والعهدة عليه.
وفات او، به نوشتۀ بعضى، به سال 371 ه. ق در 110 يا 118 سالگى يا در 391 ه. ق در 124 سالگى بوده، لكن به ملاحظۀ ملاقات با جنيد و حلاّج و بعضى قراين ديگر، اقرب به صحّت، يكى از دو قول ديگر است كه وفات او به سال 331 يا 332 ه. ق در 95 سالگى واقع گرديده است؛ به هرحال، وفات او در شيراز و قبر او نيز در محلّۀ درب شاهزاده از آن شهر نزديك ميدان نقّاره خانه بوده و بقعۀ كوچكى دارد. بنابراين دو قول، جملۀ «قطب حق ولى اللّه» (331) و جملۀ «بحر الكمال» (332) مادّۀ تاريخ وى مى باشد.
منابع: تذكرة الاوليا؛ لاهورى، غلام سرور، خزينة الاصفياء، ج 2، ص 3؛ فرصت شيرازى، محمد نصير، آثار عجم، ص 460؛ هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 68.
331 1807. شيخ كبير، شيخ محمدحسن بن صفرعلى (... - 1345 ه. ق)
بارفروشى مازندرانى، معروف به «شيخ كبير»، از اكابر علماى اماميّۀ عصر ما مى باشد كه عالم عامل، فاضل كامل، متبحّر محقّق مدقّق، جامع معقول و منقول، حاوى فروع و اصول بود. در فقه و اصول و رجال و كلام و اخلاق و غير آنها تأليفات سودمند بسيارى دارد كه محل استفادۀ افاضل مى باشند:
وفات شيخ كبير در شوال سال 1345 ه. ق واقع گرديد.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 6، ص 120، ش 642 و ص 156، ش 850 و ص 387، ش 2411 و ص 388، ش 2417 و ج 12، ص 156، ش 1045 و ج 13، ص 333، ش 1224 و ج 24، ص 50، ش 243]؛ شيخ كبير، محمدحسن، حاشيۀ رسائل شيخ مرتضى انصارى؛ شيخ كبير، محمدحسن، نتيجة المقال فى علم الرجال.
بن على بن عبدالغفور، بافقى يزدى حائرى، از فضلاى وقت خود بوده و كتاب التّحفة الكسائيّة فى احوال الخمسة الطّاهرة از آثار قلمى او مى باشد و در 1310 ه. ق درگذشت.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 3، ص 463.
ملقّب به «كمال الدين»، معروف به «شيخ كمال»، متخلّص به «كمال»، از اكابر متصوّفه و عرفاى قرن هشتم هجرى خجند از بلاد تركستان بوده و يا اوايل قرن نهم را نيز درك كرده است. جامع علوم ظاهرى و باطنى، اكثر اوقات او در رياضات شرعيّه و
مجاهدات دينيّه مصروف، با حافظ شيرازى و نظاير وى معاصر بود و هريكى، از اشعار خود را به ديگرى مى فرستاده و همديگر را تجليل مى كرده اند. ديوان شعر او، حاوى غزليّات و اشعار عارفانۀ بسيارى مى باشد. دو نسخۀ خطّى آن به شمارۀ 264 و 266 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود است و از اشعار اوست:
مى خروشد بحر و مى گويد به آواز بلند *** هركه در ما غرقه گردد عاقبت هم ما شود
ايضاً
332 منع كمال از عاشقى، جان برادر تا به كى *** پند پدر مانع نشد، رسواى مادرزاد را
ايضاً
چشم اگر اين است و ابرو اين و ناز و غمزه اين *** الوداع اى زهد و تقوا الفراق اى عقل و دين
ايضاً
حلال باد مى و خلد و حور، زاهد را *** كه واگذاشت به رندان شراب و شاهد را
عجب كه شحنه نگشت از امام ما واقف *** كه خرج كرد به مى، وقف هاى مسجد را
ايضاً
گر شبى آن مه ز منزل بى نقاب آيد برون *** ز اوّل شب تا دم صبح آفتاب آيد برون
خرقه هاى صوفيان در دور چشم مست او *** سال ها بايد كه از رهن شراب آيد برون
هركجا باشد نشان پاى او ز آنجا به چشم *** خاك برداريم چندانى كه آب آيد برون
با همه تقوا و زهد ار بشنود نامت كمال *** از درون صومعه مست و خراب آيد برون
مخفى نماند كه شاعرى، دون مقامات عاليۀ شيخ كمال است و شعر گفتن او، محض من باب افاقه از حالت جذبه بوده كه ضروريّات اين نشئه را نيز انجام داده باشد. در تاريخ اولاد الاطهار گويد كه شيخ كمال گاهى به تكلّف شعر مى گفته؛ چنانچه خودش گويد:
اين تكلّف هاى من در شعر من *** كلّمينى يا حميراى من است
نشو و نماى شيخ در خجند بود؛ عاقبت در مراجعت از سفر مكّه به جهت سازگارى و مطبوع طبع بودن آب وهواى تبريز در آنجا اقامت كرده و ترك وطن نمود. مدت ها مرجع استفادۀ افاضل وقت بود. از طرف سلطان حسين بن اويس جلايرى، باغى و خانقاهى براى او تهيه شد. شيخ در آن خانقاه مشغول عبادت بود تا به سال 792 يا 793 و يا در 802 يا 803 يا 808 ه. ق كه بعد از نماز مشغول اوراد و تعقيبات بوده، همين كه
جملۀ «حَسْبُنٰا اللّٰهُ عِنْدَ الِلّقٰاءِ» بر زبانش جارى شد، جان به مالك جانان سپرد. در همان باغ خود، كه پردرخت و باصفا و در دامنۀ وليان كوه تبريز واقع بوده، مدفون گرديد.
خودش آن باغ را «بهشت» ناميده بوده و به همين جهت، گفته است:
از بهشت خداى عزّ و جل *** تا به تبريز نيم فرسنگ است
بنابر قول چهارمى، هريك از دو جملۀ «زهى آفتاب بدر كمال» و جملۀ «منبع حسن ماهتاب جمال» مادّۀ تاريخ اوست.
333 نگارنده گويد: اكنون در زمان حاضر ما در محلّۀ وليان كوه، در سمت شرقى تبريز در دامنۀ تپه و تلّى كه در آنجا واقع و به قلّه معروف و به جهت كثرت قبور عرفا و اوليايى كه در آنجا مدفون و در زمان ما اثرى از آنها باقى نمانده، به «وليان كوه» نيز مشهور مى باشد، قبرستانى است كه در زبان اهالى تبريز به «شيخ كمال» معروف است، ولى از قبر شيخ اثرى ظاهر نيست. چون اين اراضى در زمان شيخ كمال جزو شهر تبريز نبوده، بلكه در حدود نيم فرسخى آن شهر بوده است، همين شعر را گفته و همانا مرادش از «بهشت خدا» نيز همان باغ مذكور خودش است كه آن را به «بهشت» موسوم داشته بوده است و نيز در مدح تبريز گويد:
زاهدا! تو بهشت جو كه كمال *** وليان كوه خواهد و تبريز
ايضاً
تبريز مرا به جاى جان خواهد بود *** پيوسته بدو دل نگران خواهد بود
تا در نكشم آب چرنداب و گجيل *** سرخاب ز چشم من روان خواهد بود
هريكى از چرنداب و سرخاب از محلات تبريز بوده و گجيل هم نام قبرستان محلّۀ چرنداب است كه در اين اواخر مبدّل به باغ ملّى شده و قبر قاضى بيضاوى نيز در آنجا بوده است.
منابع: هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 210؛ هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 2، ص 29؛ لودى، شيرعلى خان، مرآت الخيال، ص 58؛ تبريزى، محمدامين، تاريخ حشرى؛ حسنى حسينى، محمدرضا، تاريخ اولاد الاطهار؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3886؛ فهرست كتابخانه مدرسه سپهسالار، ج 2، ص 663.
شيخ المتكلمين، ابوسهل اسماعيل بن على نوبختى --> ابوسهل، اسماعيل بن على
شيخ المحدثين، ابوالعباس احمد --> قرطبى، احمد
شيخ مرتضى، بن محمدامين --> انصارى، شيخ مرتضى بن محمدامين
داستانى، مكنّى به «ابوعبداللّه»، ملقّب به «شيخ المشايخ»، از عرفاى اوايل قرن پنجم هجرت مى باشد. به علوم ظاهر و باطن دانا و از اقران شيخ ابوالحسن خرقانى بود.
سلسلۀ طريقتى وى به سه واسطه به شيخ عمر بسطامى، خليفه و برادرزادۀ بايزيد بسطامى، موصول و كرامتى بدو منسوب است. وى به سال 416 يا 417 ه. ق درگذشته و غلام سرور هندى در تاريخ فوتش موافق 334 هر دو قول گويد: «يار حق محمود» (417) و نيز «هادى عبداللّه محمد بن على» (416).
منابع: لاهورى، غلام سرور، خزينة الاصفياء، ج 2، ص 216.
شيخ مغربى، عمر --> ابن الفارض
شيخ مفيد، محمد بن محمد --> مفيد، محمد بن محمد
شيخ مقتول، يحيى بن حبش --> شيخ اشراقى
شيخ نجاشى، احمد بن على بن احمد بن عباس --> نجاشى
شيخ نجفى، شيخ جعفر بن خضر --> كاشف الغطاء، شيخ جعفر
شيخ نوحه گر، حسن بن على --> دقاق، حسن بن على
شيخ نوربخشى، محمد بن يحيى --> اسيرى
شيخ ولى تراش، احمد بن عمر --> نجم الدين كبرى
در اصطلاح عامّه، ابوبكر و عمر مى باشد و در اصطلاح متكلّمين، ابوهاشم و ابوعلى است كه به عنوان جبائى مذكور شدند. در اصطلاح فقهاى اماميّه، شيخ مفيد و شيخ طوسى است كه دويمى به عنوان شيخ طوسى مذكور شده است؛ اوّلى نيز به عنوان مفيد، محمد بن محمد خواهد آمد؛ چنانچه «مشايخ ثلاثه» عبارت از ايشان و سيد مرتضى علم الهدى است. لفظ «شيخين» در اصطلاح بعضى از فقهاى عامّه، رافعى و نووى و در كتب حنفيّه عبارت از ابوحنيفه و ابويوسف قاضى است.
شيدا، چلبى بيگ --> علامه چلبى بيگ
كردستانى، از وزرازادگان آن سامان بود. در اواخر حال، از پريشانى مبتلا به اختلال حواس گرديده و از اوست:
مرا هرگز نباشد خواب و دارم آرزو گاهى *** كه خواب آيد به چشمم، بلكه جانانم به خواب آيد
ايضاً
عشقى كه بود خام، به افسون رود از دل *** چون پخته شد و گشت جنون، چون رود از دل؟
در سال 1244 ه. ق درگذشت.
منابع: هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 2، ص 246.
335 1813. شيدا، مولوى مهدى (... - 1062 ه. ق)
بن مولوى محمدتقى كاكوردى، به نوشتۀ قاموس الاعلام، از شعراى هند عهد جهانگير و شاه جهان مى باشد كه به سال 1062 ه. ق در كشمير وفات يافته و از اشعار اوست:
زيب بزم صفحه شد تا نعت شاهنشاه من *** قامت تعظيم آمد مدّ بسم اللّه من
آرزو دارم رسد در گوش احمد آه من *** شافعم باشد به روز حشر شاهنشاه من
نگارنده گويد: ظاهر، آن است كه اين شيدا همان است كه در مرآت الخيال به عنوان «ملا شيدا» مذكورش داشته؛ اگرچه به اسم خود او و پدر او و به زمان او متعرّض نشده است؛ چنانچه گويد: ملا شيدا در هند از مقرّبان و مصاحبان دربار سلطانى و بسيار شوخ طبع و لاابالى بوده و شعراى پايتخت را به طعن زبان مى رنجانيده است؛ چنانچه در هجو طالب كليم (متوفّى به سال 1061 ه. ق)، كه شرح حالش در اين كتاب به عنوان كليم كاشانى خواهد آمد، گويد:
شب و روز مخدومنا طالبا *** پى جيفۀ دنيوى در تگ است
مگر قول پيغمبرش ياد نيست *** كه دنياست مردار و طالب سگ است
و نظاير اين بسيار است.
منابع: لودى، شيرعلى خان، مرآت الخيال؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2895.
شيرازى
داخل عنوان بعضى از شعرا و عرفا و اكابر علما مى باشد كه بعضى از ايشان به عنوان بسحق اطعمه و حافظ شيرازى و سعدى، شيخ مصلح الدين و غيره نگارش يافته و بعضى ديگر به عنوان صدرا و فيروزآبادى و محمد بن يعقوب و قطب الدين شيرازى و ميرزاى شيرازى و غيره خواهد آمد.
شيرافكن، بنده على خان --> باسطى
تخلّص اوّلى شاعر هندى (مذكور) است.
مصطلح رجال و نسبت آن به ديهى شيرز نام است از سرخس در سر راه هرات يا خود نام آن ديه «شير» بوده و حرف زاى هوّز را در مقام نسبت افزوده اند؛ مثل رازى و مروزى.
336
شيروانى(1)
شيروانى، ابراهيم بن على --> خاقانى، ابراهيم
از شروان باب الابواب است.
بن محمد بن على بن ابراهيم، همدانى شروانى يمانى انصارى، از ادباى اواسط قرن سيزدهم هجرت مى باشد كه در فنون ادب تأليفات مفيد داشته و از آن جمله است:
1) . شيروانى: منسوب است به شيروان و آن به نوشتۀ مراصد، (بدون ضبط حركت) ديهى است در بخارا. در روضات الجنّات از قاموس نقل كرده است كه آن (به كسر اول و فتح ثالث بر وزن ايروان) ديهى است در بخارا؛ نيز از قاموس نقل كرده كه يزيديه نام شهر شيروان است. مخفى نماند شيروان (بر وزن ايروان) كه مذكور شد، غير از شروان است كه مابين دو حرف شين و راء حرف ديگرى فاصله نباشد. نيز در مراصد (بدون ضبط حركت) گويد: شهرى است از نواحى باب الابواب و بعضى گفته اند ناحيه اى است در قرب بحر خزر كه قصبۀ آن شهر شماخى است. در روضات الجنّات از تلخيص الآثار نقل كرده است كه شروان (به كسر شين و سكون راء بر وزن فنجان) ناحيه اى است در قرب باب الابواب كه آن را انوشيروان بنا نهاده و به نام خودش موسوم گردانيده است و گويند قصۀ مشهورۀ خضر و موسى نيز در آنجا بوده است. (مؤلف)
صاحب ترجمه به سال 1250 ه. ق در بونه وفات يافت. جدّش، ميرزا ابراهيم خان، وزير نادرشاه بوده كه اخيراً استعفا داده و مجاورت نجف اشرف را اختيار نمود. شرح حال پسرش، ميرزا عباس خان، را نيز به عنوان رفعت، ميرزا عباس نگارش داديم. ظاهر، آن است كه ميرزا احمد نيز از شروان باب الابواب است.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1120؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (مواضع متفرقه).
از عرفاى اواسط قرن سيزدهم هجرت كه تخلّص شعرى او «تمكين»، لقب طريقتى وى 337 «مستعلى شاه»، از مريدان حاج محمدجعفر قراگوزلوى همدانى و مشمول عنايات محمّدشاه قاجار بود. رضاقلى خان هدايت مكرّر به صحبتش رسيده و بسيارش ستوده است. حاج زين العابدين به عراق و طالش و آذربايجان و تبرستان و گيلان و بلاد بسيارى، كه در كتاب بستان السّياحة خود به شرح آنها پرداخته، سياحت ها كرده و با ملل و طوايف مختلفه معاشرت داشته است؛ عاقبت باز به ايران مراجعت، در شيراز اقامت و تأهّل نمود و در اثر صحبت مشايخ، ترك تحصيل علوم متداوله كرد و به ارشاد آغاز نمود تا به سال 1253 ه. ق در راه مكّه وفات يافت. ولادت او به سال 1194 ه. ق بوده است. سه كتاب بستان السّياحة و حديقة السّياحة و رياض السّياحة از تأليفات او بوده و هر سه در تهران چاپ شده و از اشعار اوست:
آن كه در دور جهان در طلبش گرديدم *** از ازل همره من بود، چو نيكو ديدم
شمس چون جلوه كند، ذرّه شود سرگردان *** منم آن ذرّه كه سرگشتۀ آن خورشيدم
نيستم معتقد تقوى خود در ره دوست *** ليك بر لطف ازل هست بسى اميدم
اين شيروان نيز همان شيروان باب الابواب است.
منابع: هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 425؛ هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 2، ص 83؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 3، ص 106 و ج 6، ص 385.
يا محمدشريف بن رضا، شيروانى تبريزى، از اكابر علماى اواسط قرن سيزدهم هجرت مى باشد كه حاوى فروع و اصول، از مروّجين شريعت غرّاء و مجاهدين در تشييد مبانى دين مقدس اسلامى بوده و از تأليفات اوست:
338 مخفى نماند كه حاج ملا شريف، جدّ مادرى سيد جعفر افتخارالحكماى تبريزى است كه شرح حال او را به همين عنوان افتخارالحكماء نگارش داده ايم.
منابع: شيروانى، شريف، صدف؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 3، ص 423؛ اطلاعات متفرقه.
شيروانى، محمد بن حسن --> ملا ميرزا
تبريزى، ملقّب به «شمس الدين»، معروف به «شيرين قلم»، موافق آنچه از تاريخ حشرى نقل شده، حافظ و قارى و از مشاهير خطّاطين آذربايجان و از تلامذۀ نعمت اللّه بن محمد بواب بود. علاءبيگ، خطّاط مشهور، هم از شاگردان شيرين قلم و دخترزادۀ اوست. وى به سال 930 ه. ق در تبريز وفات يافت، در قبرستان سرخاب مدفون شد و جملۀ «خطاط قارى» مادّۀ تاريخ وفات اوست.
شيطان الشام، يوسف بن نفيس --> ابن المستوفى
شيطان الشعر --> اصمعى
شيطان الطاق، محمد بن نعمان احول --> مؤمن الطاق
شيعه --> ابوحنيفۀ شيعه
سبزوارى بيهقى، معروف به «شيعى»، مكنّى به «ابوسعيد» يا «ابوعلى»، از علماى اماميّۀ قرن هشتم هجرت مى باشد. عالمى خبير، عارف، واعظ بصير بوده و به اصول و قوانين آداب و حكم و موعظه، وقوفى كامل داشته و از تأليفات اوست:
سال وفات شيعى به دست نيامد.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 170؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 3، ص 163 و ج 4، ص 130.
(على اختلاف النّسخ) مصطلح رجالى مى باشد. شرح و تحقيق لفظ مذكور، موكول به كتب رجاليّه است و رجوع به سنائى هم نمايند.
سپاس بى كران كه حرف شين معجمه با تأييدات حضرت احديّت - جلّت نعمائه - به پايان رسيد و شروع به حرف صاد مى نماييم.
340
1819 و 1820. صائب، محمد (... - 1262 ه. ق)
دو تن از متأخّرين شعراى ترك عثمانى قرن سيزدهم هجرت به همين اسم «محمد» و تخلّص «صائب» مى باشند. هر دو معاصر بودند. يكى در 1262 ه. ق در 35 سالگى وفات يافته و از اوست:
خاطره گلدكجه صائب موميان دلربا *** خواب و راحت قالماز اولدى ديدۀ خونابده
ديگرى نيز عاشق مشرب بوده و اخيراً بناى عيش و عشرت گذاشت؛ عاقبت مبتلا به اختلال حواس گرديده و به بيمارستان رفت. به سال 1270 ه. ق در 34 سالگى در همانجا درگذشت و از اشعار اوست:
باده ويردى حاصل عمريم، جفاى روزگار *** صائبا اوراق تدبيرين، قضا سوزانيدور
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2934.
تبريزى الاصل، اصفهانى المولد والمنشأ والمدفن، از اكابر شعراى نامى ايرانى است.
به «مستعدخان» ملقّب، بين الادباء به «ملك الكلام» مشهور، بسيار فصيح و بليغ و اهل حال و خوش اخلاق و نيك خواه بود. از زاهدان ريايى اظهار نفرت مى نمود. در اوايل جوانى به مكّه رفت. از آنجا عزيمت هند داد. در حدود شش سال در هند و كابل اقامت نمود. در دربار شاه جهان و اكابر آن سامان تقرّب يافت. پس به درخواست پدرش باز به اصفهان مراجعت و در اثر شهرتى بسزا كه در هند و ايران داشته است، مشمول توجهات شاه عباس ثانى بود. به ملك الشعرايى مفتخر، بلكه به نوشتۀ بعضى، به وزارت هم نائل گرديد. آن شاه را ستوده و جنگ او با شاه جهان را، كه در سال 1059 ه. ق (غنط) بوده، به نظم آورد؛ نيز 341 قصيده اى در مقام پند و ترغيب به ترك
عشرت، خطاب بدان شاه گفته و از همين قصيده است:
شيشه را بر طاق نسيان نه، قدح را خرد كن *** بشكن از خون سيه مستان خمار روزگار
توبۀ عهد جوانى را قبول ديگرى است *** بگذر از مى در جوانى، اى بهار روزگار!
در نزد شاه سليمان نيز مقرّب بوده است. صائب به هر دو زبان تركى و فارسى اشعار نغز و طرفه در نهايت فصاحت و بلاغت گفته است. محسود شعراى زمان خود بوده، شكايت ها از ايشان نموده و اشعار او در هند و تركيه بيشتر از وطن خود مورد توجه افاضل مى باشند. از آثار قلمى اوست:
علاوه بر اينها، جُنگى نيز به نام بياض به صائب منسوب است كه بسيار قابل مطالعه، در حدود بيست وپنج هزار بيت، مشتمل بر مطالع غزليّات و منتخبات اشعار سخنوران ديگر و داراى اسامى هشت صد تن از شعرا مى باشد. از اشعار اوست:
خموش هركه شد از قيل وقال، وارسته است *** نمى زنند درى را كه از برون بسته است
چون صبح فيض صحبت صاحب دلان دمى است *** اما دمى كه باعث احياى عالمى است
ايضاً
نقش پاى رفتگان، هموار سازد راه را *** مرگ را داغ عزيزان بر من آسان كرده است
ايضاً
مرا به روز قيامت غمى كه هست اين است *** كه روى مردم عالم دوباره خواهم ديد
ايضاً
در هيچ پرده نيست كه نبود نواى تو *** عالم پر است از تو و خالى است جاى تو
ايضاً
342 ز مستى ديگران را مى كنى تكليف مى نوشى *** به عيب ديگران خواهى كه عيب خويشتن پوشى
ايضاً
بلندنام نگردد كسى كه در وطن است *** ز نقش ساده بود تا عقيق در يمن است
ايضاً
دل رميدۀ ما شكوه از وطن دارد *** عقيق ما دل پرخونى از يمن دارد
ايضاً
از شيشۀ بى مى، مى بى شيشه طلب كن *** حق را ز دل خالى از انديشه طلب كن
ايضاً
چه سود آنكه كتب خانۀ جهان از توست *** ز علم آنچه عمل مى كنى، همان از توست
ايضاً
با ترك هستى از غم ايّام فارغم *** آسوده شد ز سنگ درختى كه بار ريخت
در مادّۀ تاريخ فتح قندهار گويد: «از دل زدود زنگ الم فتح قندهار».(1)نيز از اشعار تركى صائب است:
خطادن گيچدى جيران قاننى مشك ايلدى صائب *** ديمن عصيانى طاعت، كفرى ايمان ايلمك اولماز
ايضاً
نه احتياج كه ساقى ويره شراب سنه *** كه اوز پياله سنى ويردى آفتاب سنه
شراب لعن ايچون توكمه آبرو زنهار *** كه دمبدم لب لعلون ويرور شراب سنه
سنون صحيفۀ حسنون كلام صائب دور *** كه داغ عيب اولور خال انتخاب سنه
صاحب ترجمه به سال 1081 يا 1087 ه. ق در اصفهان وفات و جملۀ «صايب وفات يافت» (1081) مادۀ تاريخ وفات اوست. قبرش مفقودالاثر بود تا در اين اواخر در داخل باغى پيدا شده است. ملا محمد سعيد مازندرانى، متخلّص به «اشرف»، معروف به «اشرف مازندرانى»، پسر محمدصالح مازندرانى، كه در شعر و سخنورى شاگرد صائب و در خطّ نستعليق هم شاگرد عبدالرشيد ديلمى بوده، قطعۀ مفصّلى در وفات آن دو استاد خود گفته كه از آن قطعه است:
كرده بود ايزد عنايت خوش نويس و شاعرى *** از وجود هر دو كردى افتخار ايّام ما
1) . از دل زدود زنگ الم فتح قندهار = 1059.
بود اسم و رسم آن عبدالرشيد ديلمى *** وين محمد با على بود و تخلّص صائبا
آن پسر همشيرۀ سيد عماد خوش نويس *** وين برادرزادۀ شمس الحق شيرين ادا
343 شهر قزوين است از اقبال آن دارالكمال *** كشور تبريز بود از نسبت اين، عرش سا
هر دو بودندى به هم چون صورت و معنى قرين *** هر دو بودندى به هم چون لفظ و مضمون آشنا
اتفاقاً هر دو در يك سال با هم متّفق *** رخت بربستند از اينجا، جانب دارالبقا
روى با من كرد و گفت: اشرف! بگو تاريخ آن *** چون تو را بودند ايشان اوستاد و پيشوا
گفتم از ارشاد پير عقل، در تاريخ آن *** «بود با هم، مردن آقا رشيد و صايبا»(1)
مخفى نماند كه حرف اوّل كلمۀ آقا را، كه الف ممدوده است، دو الف بايد حساب نمود.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2933؛ هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 2، ص 23؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 4، ص 170 و ج 3، ص 265؛ نصرآبادى، محمدطاهر، تذكرۀ نصرآبادى، ص 217؛ اطلاعات متفرقه.
از شعراى هند بوده و منظومه اى به نام مرآت الجمال داشته و زمان وفات و مشخّص ديگرى به دست نيامد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2934.
صائدى، زياد بن عريب
صائدى، سالم بن عماره
صائدى، عمار
صائدى، سعيد بن قيس
(چهار شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند و شرح حالشان در آن علم است.
صائغ، احمد بن محمد
صائغ، ثابت بن شريح
1) . بود با هم، مردن آقا رشيد و صايبا = 1081.
صائغ، جماعة بن سعد
صائغ، عبداللّٰه بن محمد
(چهار شخص مذكور) در لغت عرب، به معنى زرگر و شرح حال ايشان موكول بدان علم است.
صائغ، على بن سيد حسين --> ابن الصائغ، على
نحوى، رامهرمزى، مكنّى به «ابوالحسن»، در نحو و لغت و فنون ادبيّه بصير، شعر خوب نيز مى گفته و مدّاح اهل بيت عليهم السلام بود. وى در سال 312 ه. ق درگذشت.
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 14، ص 65.
صائن اصفهانى --> صائن الدين تركه
از اهالى هرات و از مشاهير شعراى ايران مى باشد. ديوانش مشهور است. از مقرّبين طغاتيمورخان و مدرّس و معلّم كتابت وى بود. منصب پيش نمازى بدو مفوض گرديد. روزى كسى اندازۀ فهم و تعلّم و عدم 344 تعلّم تيمورخان را از وى استفسار نمود.
گفت: «تعليم علم به خان (كه به عربى كاروان سرا و منزل مسافرين است) بهتر از تعليم اين خان است (يعنى تيمور خان)». تيمورخان اين حرف را از پس پرده شنيده و امر به زندانش نمود. بعد از مدّتى، با آن بند گرانى كه در پاى داشته، با هزار زحمت به سر راه تيمورخان آمد و اظهار عجز نمود. شاه گفت: «بالبديهه حسب حالى بگوى تا تو را ببخشم». ركن الدين فوراً اين رباعى را گفت:
در خدمت شاه چون قوى شد رايم *** گفتم كه ركاب را ز زر فرمايم
آهن چو شنيد اين سخن از دستم *** در تاب فتاد و حلقه زد در پايم
خان امر داد كه بند را از پايش برداشتند. خلعتى خاصّ و انعامى لايق بدو بخشيد.
ركن الدين بعد از استخلاص به شيراز رفت. در خدمت شاه شجاع و امير مظفّر مى زيست تا به سال 765 ه. ق درگذشت.
منابع: لودى، شيرعلى خان، مرآت الخيال؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2934.
صائن الدين تركه، على بن محمد (... - 836 ه. ق)
بن افضل الدين ابى حامد محمد بن حبيب اللّه، اصفهانى، معروف به «صائن اصفهانى»، در ضمن شرح حال خواجه افضل الدين محمد صدر نگارش يافته و در اينجا نيز گوييم كه از جملۀ تأليفات صائن الدين يكى هم كتاب تمهيد القواعد است كه كتاب قواعد التّوحيد نام جدّ خود، افضل الدين محمد بن حبيب اللّه، از علماى قرن هشتم را به طرز «قال، اقول» شرح كرده و تمهيد القواعد ش نام داده و در سال 1315 ه. ش در تهران چاپ شده است. چنانچه در آنجا اشاره نموديم، «افضل الدين محمد»، عنوان دو تن از خانوادۀ تركه بوده؛ آن كه جدّ صائن الدين، على است، از علماى قرن هشتم بوده و زمان او بسيار مقدّم تر از زمان افضل الدين محمد صدر است كه از طرف شاه تهماسب (متوفّى به سال 984 ه. ق) قضاوت داشته است و در ديگر مزاياى احوال صائن الدين، رجوع به خواجه، افضل الدين محمد صدر نمايند.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 6، ص 434.
صائن الدين، مكى بن ريان --> ابوالحزم
صائن الدين، يحيى بن سعدون --> قرطبى، يحيى بن سعدون
345 1825. صابئين
صابئين كه در قرآن مجيد مذكور مى باشد، جمع صابى است كه اسم فاعل است از:
«صَبَأَ يَصْبَأُ يا صَبٰا يَصْبُو اى مٰالَ وَانْحَرفَ وَانْتَقَلَ مِن ديٖنٍ الى آخر». موافق آنچه زمخشرى و راغب اصفهانى گفته اند، به همين جهت، ملائكه پرست را نيز، كه از دين يهوديّت و نصرانيّت خارج و ملائكه را تعظيم كرده و پرستش مى كنند، «صابى» گويند كه صابى در لغت، به معنى خارج از دين است. اينك قريش حضرت رسالت صلى الله عليه و آله را نيز «صابى» مى گفتند كه از دين قوم خود خارج بوده است؛ چنانچه كواكب پرست را «صابى» گفتن نيز از همين راه است.
بالجمله، هركسى را كه از دينى به دينى ديگر بگرايد، «صابى» گويند. حديث شريفى كه در مجمع البحرين از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده نيز اشاره به همين مطلب است كه آن حضرت فرمودند: صابئين را به همين اسم مسمّى داشتن به جهت آن است كه
به تعطيل انبيا و شرايع گراييده اند؛ هرآنچه را كه از جانب خدا آورده بودند، تكذيب كرده و باطل گفته اند؛ توحيد و نبوت و رسالت و وصايت اوصيا را انكار نموده اند. بعضى گفته اند: «صابى» گفتن كواكب پرست يا ملائكه پرست به جهت انتساب ايشان به صاب بن شيث بن آدم يا صاب بن متوشلخ بن ادريس يا صاب بن مارى معاصر حضرت خليل اللّه مى باشد كه يكى از اينها مؤسّس و مخترع آن مذهب باطل بوده است.
صابر، شهاب الدين ترمدى --> اديب، صابر بن اسماعيل
صابر، ميرزا على اكبر قفقازى --> طاهرزاده
از مشاهير علما و شعراى عهد سلطان سليمان خان قانونى (926-973 ه. ق) عثمانى مى باشد كه در اصل ايرانى همدانى بود؛ پس به بلاد روم رفت. بيشتر در مصر و شام امرار حيات نمود. در فنّ معمّا نيز ماهر و سه منظومه به نام صراط مستقيم و مناقب ملا خداوندگار و نواى خروس داشته و از اوست:
آب حيوان لبت بر سر چاه ذقنت *** عادتى نيست مگر معجزۀ آن دهن است
وفات عبدالوهاب به سال 954 ه. ق در دمشق واقع گرديد.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 641]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3113.
346 صابونى، محمد بن احمد بن ابراهيم --> جعفى، محمد بن احمد بن ابراهيم
صابى(1)
صابى، ابراهيم بن ثابت --> صابى، ثابت بن قره
صابى، ابراهيم بن سنان بن قره --> حرانى، ابراهيم بن سنان
1) . صابى: چنانچه در ضمن عنوان صابئين مذكور داشتيم، به معنى ستاره پرست يا ملائكه پرست مى باشد، بلكه هركسى را كه از دينى منصرف شده و به دينى ديگر بگرايد، «صابى» گويند؛ به هرحال، عنوان مشهورى جمعى از ارباب كمال است كه بعضى از ايشان را مى نگارد. (مؤلف)
بن ابراهيم بن هارون يا زهرون، ابواسحاق الكنيه، صابئى المذهب، حرانى النسبه، بغدادى المنشأ والمدفن، از اكابر ادبا و ارباب فضل و كمال عهد ديالمه و خلفاى عباسى مى باشد. در فنون شعر و ادب و لغات عرب و كتابت و انشا و ترسّل و بلاغت مهارتى بى نهايت داشت. از مشاهير مترسّلين و اهل انشا بود. در حسن خط نيز كسى به پايۀ او نمى رسيد، بلكه در معجم الادباء گويد كه در انشا و ترسّل و احاطه بر جهات فضايل، يگانۀ دنيا بوده است. صابى در رياضيّات، خاصّه در هيئت و نجوم و هندسه، نيز دستى توانا داشت. چون شرف الدوله آل بويه ويژن بن رستم كوهى را به عمل رصد بغداد برگماشت، صابى نيز از كسانى بوده كه صحت رصد و نزول آفتاب در بروج را موكول به تصديق ايشان داشته بودند، لكن صناعت كتابت و انشا و ترسّل او بر كمالات ديگرش غلبه داشت.
در بغداد از طرف خليفۀ عباسى و سلطان عزّالدوله بختيار بن معزّالدولة بن بويۀ ديلمى كاتب انشا و منشى رسائل بوده. در آن اثنا مكاتباتى از وى نسبت به عضدالدوله صادر گرديد كه سبب رنج خاطر و كينه و عداوت قلبى وى شد تا آنكه عزّالدّوله به سال 367 ه. ق مقتول و بغداد مسخّر عضدالدوله گرديد. امر به حبس او صادر نمود و تصميم داد كه لگدكوب پاى پيلانش نمايد تا در سال 371 ه. ق به شفاعت بعض از خيرخواهان، از آن تصميم منصرف 347 گرديد؛ به شرط آنكه صابى نيز تاريخ دولت ديالمه را بنگارد. اينك صابى نيز در زندان تاريخ آن دولت را به نام عضدالدوله تأليف و به تاج المآثر موسوم گردانيد. همين كتاب است كه به جهت انتساب به تاج الملّه، كه يكى از القاب عضدالدوله است، به تاريخ تاجى شهرت دارد. صابى كتابى هم در مثلثات نوشته، ديوان شعرى هم داشته و رساله هاى چندى در جواب سؤالات علماى نجوم و هيئت نگاشته و هريك از رسائل و منشآت وى نيز مشهور و در انشا و ادبيّات زبان عرب بسيار مفيد مى باشد.
مخفى نماند چنانچه اشاره شد، صاحب ترجمه مشرك و صابئى مذهب، در كيش خود بسيار راسخ و ثابت قدم، در امتثال احكام مذهبى خود جدّى وافى داشت. ملوك ديالمه و خلفاى عباسى در قبول دين اسلام او، تدبيرات لازمه به كار برده و نويدها دادند، بلكه عزّالدوله با رتبۀ صدارت در قبال اسلام مستظهرش گردانيد، لكن
هيچ كدام مؤثر نشد و فتورى در عقايد و آيين مذهبى وى نرسيد؛ حتّى روزى بر سر خوان وزير مهلبى حاضر بود. وزير ظرف باقلا را كه در آن خوان بوده، پيش وى بگذاشت، لكن ازآن رو كه باقلا از منهيّات كيش صابئيّه است، دست نزد و اصرار وزير نيز نتيجه نداد و گفت: «ايّهاالوزير! نشايد كه براى يك خوردنى خداى خود را عاصى باشم» و اين جواب او به نهايت درجه مورد استحسان وزير گرديد.
با اين همه رسوخى كه در مذهب خود داشته، در اثر آداب و حسن اخلاق، مقرّرات دين مقدّس اسلامى را نيز بسيار مقدّس و محترم مى شمرد؛ با مسلمانان با سيرت پسنديده و خوى خوش رفتار و معاشرت مى كرد؛ در محضر بزرگان اسلام متواضع و فروتن بود و در شهر رمضان مانند مسلمانان با روزه به سر مى برده است، بلكه قرآن مجيد را حافظ بود. در نظم و نثر و مراسلات و محاورات خود با آيات قرآنى تمثّل و استشهاد مى كرده و از انوار آنها اقتباس مى نموده است (دشمن دانا به از نادان دوست).
چنانچه در صدر عنوان اشاره شد، صابى در فنون شعرى نيز ماهر بود؛ انواع استعارات و تشبيهات و نكات دقيقه و معانى مبتكره در اشعار خود به كار مى برد؛ چنانچه در حق غلام سياه رنگ خود، كه بسيار 348 محبوبش بوده، گويد:
لك وجه كان يمناى خط *** ته بلفظ تمله آمالى
فيه معنى من البدور ولكن *** نقضت صبغها عليه الليالى
لم يَشِنْك السوادُ بل زدت حسنا *** انما يلبس السواد الموالى
فبمالى افديك ان لم تكن لى *** و بروحى افديك ان كنت مالى
نيز از اشعار اوست كه در تطوّرات ادوار زندگانى گفته است:
قد كنت للحدة من ناظرى *** ارى السها فى الليلة المقمرة
الان ما ابصر بدر الدجى *** الا بعين تشتكى الشبكرة
لاننى انظر منها و قد *** غير منى الدهر ما غيره
و من طوى الستين من عمره *** رأى امورا فيه مستنكرة
و ان تخطاها راى بعدها *** من حادثات النقص ما لم يره
نظامى گنجوى نيز اشعارى طريفه در همين موضوع گفته كه در شرح حالش خواهد آمد. صابى نزد سيد مرتضى و سيد رضى و صاحب بن عبّاد بسيار محترم بود.
مكاتبات و مراسلات و متاحفاتى هم داشته اند.
وفات صابى روز دوشنبه يا پنجشنبه دوازدهم شوال 384 ه. ق در بغداد واقع شد.
هريك از صاحب و رضى و مرتضى قصيده اى در مرثيه اش گفته و قصيدۀ سيد رضى حاوى هشتاد بيت مى باشد كه تماماً رائق و فائق و فصيح اللّفظ و دقيق المعنى بوده و به تصديق بعضى از اهل فن، در تمامى منظومات عالم، مرثيه نظير آنها ديده نشده و از آن جمله است:
أعلِمْتَ مَنْ حملوا على الاعواد *** ارأيتَ كيف خبا ضياءُ النادى
ما كنت اعلم قبل حطِّك فى الثرى *** ان الثرى يعلو على الاطواد
بعدا ليومك فى الزمان فانه *** اقذى العيون وقث فى الاعضاد
گويند كه مردم زبان طعن و ملامت به سيد رضى گشودند كه مانند تو شريف قرشى را نشايد كه كافرى را مرثيه گفته باشى. در جواب گفت: «مرثيۀ من بر فضل و كمال اوست، نه بر فوت جثّه و جسد او». (واى بر حال مريضى كه نسخه نويس طبيب باشد).
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 45؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 169؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 12؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 272؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 333؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 574؛ ابن نديم، الفهرست، ص 193؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 291.
349 1828. صابى، ثابت بن سنان (... - 365 ه. ق)
بن ثابت بن قرة بن مروان، از اطبّاى نامى اواسط قرن چهارم هجرت مى باشد كه در بغداد كتاب هاى جالينوس و بقراط را تدريس مى كرد. مؤلف كتاب اخبار شام و مصر و كتابى ديگر در تاريخ بوده و در يازدهم ذى القعدۀ سال 365 ه. ق درگذشت.
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 7، ص 143؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 142، س 15.
1829 و 1830. صابى، ثابت بن قره (... - 288 ه. ق)
بن مروان بن ثابت، صابى حرانى، مكنّى به «ابوقره» يا «ابوالحسن»، از افاضل عصر خود و در بدايت حال در حران صراف بود؛ پس به بغداد رفته و به تحصيل علوم اوايل پرداخت. در همۀ آنها خصوصاً در طبّ مهارت يافت. در علوم فلسفه اهتمام
داشت. به نوشتۀ طبقات الاطبّاء، بيشتر از صد كتاب در علوم متنوعه تأليف نمود. كتاب اقليدس را، كه ابوزيد حنين بن اسحاق از يونانى به عربى ترجمه كرده بوده، منقح و مهذب و مشكلات آنها را حل و مقالاتى ابراز نمود كه مخالف عقيدۀ هم مذهبان او بود؛ به همين جهت، به رئيس خودشان شكايت برده و از ورود دير و هيكلش ممنوع داشتند؛ پس توبه كرده و بعد از مدّتى، باز آن مقاله هاى خود را تجديد نمود و بار ديگر از ورود مجامع قدغن اكيد شد. اخيراً در سلك منجّمين دربار خلافتى داخل شد و به سال 288 ه. ق درگذشت.
پسرش، ابراهيم بن ثابت صابى، نيز در فضل و كمال وحيد، خصوصاً در طب مقدم ترين اهل زمان خود بود. سرى رفاء، شاعر مشهور، را معالجه نمود. سرى نيز اشعارى در حق او گفته و بهترين شعرى است كه در حق طبيبى گفته شود و از آن جمله است:
هل للعليل سوى ابن قرة شافى *** بعد الاله و هل له من كاف
فكانه عيسى بن مريم ناطقا *** يهب الحياة بايسر الاوصاف
يبدو له الداء الخفيّ كما بدا *** للعين رضراض الغدير الصافى
مثلت له قارورتى فرأى بها *** ما اكتنَّ بين جوانحى و شغافى
سال وفات ابراهيم به دست نيامد.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 141؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 107.
1831 و 1832. صابى، محسّن(1)بن ابراهيم بن هلال (... - 448 ه. ق)
مكنّى به «ابوعلى»، اديب فاضل بارع كه با ابوسعيد سيرافى، ابوعلى فارسى و ديگر اكابر وقت ملاقات 350 كرد. در محرّم 401 ه. ق به كيش پدرش، كه در فوق به عنوان صابى، ابراهيم بن هلال مذكور شد، درگذشت. به جهت خال سرخى كه در روى داشته، ملقّب به «صاحب الشّامه» بوده است.
پسرش، هلال بن محسّن، از مشاهير مورّخين اواسط قرن پنجم بود. كتاب الاعيان والاماثل يا تاريخ الوزراء يا تحفة الامراء فى تاريخ الوزراء، كه در ليدن و بيروت چاپ شده، از تأليفات اوست. او نيز نخست در مذهب صابئى بود؛ عاقبت برخلاف پدر و جدّش اسلام را قبول كرد و به سال 448 ه. ق در 89 سالگى درگذشت.
1) . محسّن: (به تشديد سين) بر وزن معلّم است. (مؤلف)
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 340؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 329؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 17، ص 81 و ج 19، ص 294.
صابى، هلال بن محسّن --> صابى، محسّن بن ابراهيم بن هلال
صاحب(1)
(با اضافه) مصطلح رجال است.
صاحب، ابن عباد --> ابن عباد، اسماعيل بن عباد
(با اضافه) مصطلح رجال و شرح حالش در آن علم است.
(با اضافه) مصطلح رجال و شرح حالش در آن علم است.
(با اضافه) مصطلح رجال و شرح حالش در آن علم است.
351 1833. صاحب اتقان المقال، شيخ محمد طه (... - 1323 ه. ق)
بن شيخ مهدى بن شيخ محمدرضا بن شيخ محمد بن حاج نجف، تبريزى الاصل، نجفى الولادة والمسكن والمدفن، از اكابر مجتهدين و مبرّزين علماى اماميّۀ اوايل
1) . صاحب: تخلص شعرى كاظم مسيح البيان هندى و ميرزا محمدتقى مازندرانى است كه به عنوان صاحب حكيم و صاحب ديوان، ميرزا محمدتقى بن ميرزا زكى خواهند آمد. همچنين تخلص شعرى يكى از شعراى كاشان است كه به عنوان مسيحا، صاحب نگارش خواهد يافت. لفظ «صاحب» در صورت اطلاق و نبودن قرينه، راجع به اسماعيل بن عباد وزير است كه در باب كنى به عنوان ابن عباد، اسماعيل بن عباد مذكور مى گردد. نيز جزو عنوان مشهورى بعضى از علما يا طبقات ديگر مى باشد؛ چنانچه از عادات معمولۀ اهل فن است كه بعضى از اكابر را به نام كتابى از تأليفات او معرفى كرده و صاحب آن كتاب گفته و مؤلف آن را اراده نمايد؛ مثل «صاحب جواهر» و «صاحب حدائق» و مانند آنها. گاهى لفظ «صاحب» را به نام شخصى ديگر اضافه داده و معنى رفيق و مصاحب قصد نمايد؛ مثل «صاحب ثعلب» و نظاير آن. در بعضى موارد به چيزى ديگر اضافه داده و معانى ديگر منظور دارند؛ مثل «صاحب الديلم» و «صاحب الشامه» و اشباه اينها كه تماماً در محل خود نگارش خواهند يافت. (مؤلف)
قرن حاضر چهاردهم هجرت، از تلامذۀ شيخ مرتضى انصارى، حاج سيد حسين كوه كمرى، شيخ محسن خنفر مى باشد كه عالم عامل، ثقه و عادل، عابد زاهد، فقيه اصولى، محدّث رجالى بود. بعد از وفات ميرزاى مجدد شيرازى حاج ميرزا محمدحسن آتى الترجمه، داراى رياست علميّه و مرجع تقليد اغلب آحاد اثناعشريّه گرديد و از تأليفات اوست:
وفات او در سيزدهم شوال 1323 ه. ق در 83 سالگى در نجف اشرف واقع گرديد.
منابع: نجف، محمد طه، اتقان المقال في احوال الرجال؛ خوانسارى، محمدمهدى، احسن الوديعة، ج 1، ص 174؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (مواضع متفرقه).
بن حسن بن قاسم، حسينى عيناثى عاملى جزينى، سيد جليل القدر از اكابر علماى اماميّه مى باشد كه فقيهى است عرفانى. حكيمى است ايمانى. عابد زاهد، فاضل صالح، محدّث حافظ، واعظ متبحّر جامع، اديب شاعر و از تأليفات اوست:
از اشعار اوست:
ويحك يا نفس دعى *** ما عشت ذُلَّ الطمع
و ارضى بما جرى به *** حكم القضاء و اقنعى
اياك والميل الى *** شيطانك المبتدع
352 و اقتصدي و اقتصري *** كى ترتوي و تشبعي
اين السلاطين الاولى *** من حمير و تُبَّع
شادُوا الحصون فوق كل *** شاهق مرتفع
لم يبق من ديارهم *** غير رسوم خشع
كفى بذاك واعظا *** و زاجرا لمن يعى
حسبك يا نفس اقبلى *** نصحى و لاتضيعى
سال وفات وى به دست نيامد، لكن تأليف كتاب حدائق مذكور در سال 1081 ه. ق خاتمه يافت. مخفى نماند كه صاحب ترجمه از اسباط شهيد ثانى و جدّۀ مادرى او دختر شهيد است.
منابع: شيخ حر عاملى، امل الآمل، [ج 1، ص 176-177، ش 180]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 642؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (مواضع متفرقه).
صاحب احتجاج، شيخ احمد بن على بن ابى طالب --> طبرسى، شيخ احمد بن على بن ابى طالب
مصطلح رجال است.
صاحب اربعين، محمد بن محمد شافعى قارى --> جزرى، محمد بن محمد شافعى
صاحب ارشاد القلوب، حسن بن ابى الحسن محمد --> ديلمى، حسن
صاحب الاستيعاب فى اسماء الاصحاب، يوسف بن عبداللّه --> ابن عبدالبرّ
مصطلح رجال و رجوع بدان علم شود.
صاحب، اسماعيل بن عباد --> ابن عباد، اسماعيل بن عباد
صاحب اغانى، على بن حسين اصفهانى --> ابوالفرج، على بن حسين
بنا به نقل معتمد، در اكمال الدين صدوق او را از كسانى شمرده است كه حضرت ولىّ عصر - عجّل اللّه فرجه - را ديده و به معجزۀ آن حضرت واقف گشته و از اهل مرو است و مميّز ديگرى نقل نكرده است.
مصطلح رجال و رجوع بدانجا نمايند.
353 صاحب انوار الفقاهه، شيخ حسن بن شيخ جعفر --> كاشف الغطاء، شيخ حسن
الصورة
جوانى حاج ميرزا موسى تبريزى، مولف اوثق الوسائل حاشيه رسائل، به تصديق بعضى از ارحامش (68)
موافق آنچه در تحت عنوان تبريزى، حاجى ميرزا لطفعلى به طور خلاصه تذكر داده شد، دو تن از اكابر علماى تبريز تأليف به همين اسم اوثق الوسائل دارند؛ يكى حاجى ميرزا لطفعلى بن ميرزا احمد مجتهد تبريزى كه شرحى بر كتاب رياض المسائل استاد خود، سيد على طباطبايى، به نام اوثق الوسائل فى شرح رياض المسائل نوشته كه آن در فقه و تا مبحث تيمّم است؛ ديگرى حاج ميرزا موسى بن جعفر بن ميرزا احمد مذكور كه شرحى به طور تعليقه و حاشيه بر رسائل استاد خود، شيخ مرتضى انصارى، به نام اوثق الوسائل فى شرح الرّسائل نوشته كه به حاشيۀ ميرزا موسى معروف و در اصول مى باشد. حاج ميرزا موسى تفسيرى هم دارد كه از تفسيرهاى عربى و پارسى جمع و درسال 1330 ه. ق در حاشيۀ قرآن چاپ شده است. تأليف ديگرى هم دارد موسوم به غاية المأمول و محتمل است كه غاية المأمول همان حاشيۀ قوانين مذكور در تحت عنوان فوق باشد و مزاياى ديگر تحت عنوان مذكور نگارش يافته است.
منابع: اطلاعات متفرقه.
صاحب الايضاح فى الفقه، محمد بن حسن بن يوسف --> فخرالمحققين، محمد
صاحب الايضاح فى فنون الافصاح، محمد بن عبدالرحمان --> خطيب دمشقى
صاحب الايضاح فى النحو، عبدالرحمان بن اسحاق --> زجاجى، عبدالرحمان بن اسحاق
354 * صاحب البان، محمد بن يزيد عطّار
مصطلح رجال و شرح حالش موكول بدان علم مى باشد.
مصطلح رجال و شرح حالش موكول بدان علم مى باشد.
صاحب بصائر الدّرجات، سعد بن عبداللّه --> اشعرى، ابوالقاسم سعد
صاحب بصائر الدّرجات، محمد بن حسن --> صفار
صاحب تاريخ الخميس فى احوال النفس النفيس، حسين بن محمد --> دياربكرى، حسين بن محمد بن حسن
صاحب تتميم امل الآمل، سيد حسن --> صدرالدين، سيد حسن
صاحب تتميم امل الآمل، شيخ عبدالنبى قزوينى --> قزوينى، شيخ عبدالنبى بن محمدتقى
صاحب تجارب الامم، احمد بن محمد بن يعقوب --> ابن مسكويه، احمد
صاحب تحف العقول، حسن بن على --> ابن شعبه
صاحب التّدوين فى علماء قزوين، عبدالكريم بن ابى سعيد محمد --> رافعى، عبدالكريم
صاحب تذكرة الخواص، يوسف بن قيزاوغلى --> سبط ابن الجوزى
مصطلح رجال و شرح حالش در آن علم است.
صاحب تفسير برهان، سيد هاشم بن سليمان بحرانى --> بحرانى، سيد هاشم بن سليمان
عاملى اصفهانى غروى، از اكابر علماى اواسط قرن دوازدهم 355 هجرت مى باشد و از
تأليفات اوست:
مادرش خواهر امير محمدصالح خاتون آبادى، داماد مجلسى، بود و آمنه خانم، جدّۀ پدرى صاحب جواهر، دختر فاطمه بنت صاحب ترجمه مولا ابوالحسن بوده و اينكه مقدمات تفسير مذكور را به نام مقدمات تفسير برهان سيد هاشم بحرانى در سال 1295 ه. ق (غرصه) چاپ و تأليف آن را به عبداللّطيف كازرونى نسبت داده اند، اشتباه و از سرقات عجيبه است. مولا ابوالحسن در اواخر سال 1150 ه. ق (غقن) وفات يافت.
منابع: نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 385.
صاحب تقريب (در اصول فقه)، حمزة بن عبدالعزيز --> سلاّر
صاحب تلخيص المفتاح، محمد بن عبدالرحمان --> خطيب دمشقى
ساروى مازندرانى، عالمى است ربّانى، فقيه رجالى، مؤلف كتاب توضيح الاشتباه والاشكال فى تصحيح الاسماء والنّسب والالقاب من الرّجال. صاحب روضات گويد كه نظير آن را در موضوع خود نديده ام و خود مؤلف حواشى مفيد بر آن نوشته و از خود كتاب و حواشى آن در نهم شوال سال 1193 ه. ق فراغت يافته است. سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 660؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 4، ص 490.
صاحب ثعلب، محمد بن عبدالواحد --> مطرّز، محمد بن عبدالواحد بن ابى هاشم
صاحب جامع الاخبار --> صاحب مكارم الاخلاق
اردبيلى، عالم فاضل كامل متبحّر خبير، علاّمۀ وقت، از معاصرين مجلسى (متوفّى به سال 1111 ه. ق) و محقّق خوانسارى (متوفّى به سال 1098 يا 1099 ه. ق)، 356 بلكه از
تلامذۀ مجلسى هم بوده است. بسيارى از علوم دينيّه و معارف يقينيّه را نزد او خواند.
كتب حديث را نيز از وى استماع نمود. در سال 1098 ه. ق از وى اجازه داشته و صورت اجازه در آخر كتاب جامع الرّواة مذكور ذيل عيناً درج است. مولا محمد، علاوه بر ديگر مراتب علميّه، بالخصوص در رجال، در نهايت كمال و فارس ميدان رجال بوده و گوى سبقت از ديگران ربوده است و از تأليفات اوست:
سال ولادت و وفات صاحب ترجمه به دست نيامد.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 171؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 4، ص 193 و ج 5، ص 54.
صاحب جامع الشواهد، ميرزا محمدباقر --> اردكانى، ميرزا محمدباقر
مصطلح رجال و رجوع بدان علم شود.
صاحب جنّات الخلود، ميرزا محمدرضا بن محمد مؤمن --> مدرّس، ميرزا سيد محمدرضا
صاحب جوامع الكلام (الكلم خ ل)، سيد محمد بن شريف الدين --> سيد ميرزا
357 1840. صاحب جواهر الكلام، شيخ محمدحسن (1200-1266 ه. ق)
الصورة
صاحب جواهر الكلام (69)
بن شيخ باقر بن شيخ عبدالرحيم بن آقا محمد بن ملا عبدالرحيم شريف اصفهانى، از اركان علماى اماميّه و اساطين فقهاى اثناعشريّه است. مراتب كمالات عاليۀ او مسلّم عامّه و خاصّه، رياست مذهبى علمى عموم اماميّه از عرب و عجم بدو منتهى، از تلامذۀ سيد جواد عاملى، صاحب مصباح الكرامة، شيخ جعفر كاشف الغطاء و پسرش، شيخ موسى، مى باشد. كتاب جواهر الكلام فى شرح شرائع الاسلام او نسبت به فقه جعفرى، مانند بحار الانوار مجلسى است نسبت به اخبار اهل بيت اطهار عليهم السلام كه تمامى فروعات فقهيّه را از اوّل تا آخر با ادلّۀ آنها، با كمال دقّت نظر استقصا كرده و در استيفاى جزئيّات دقيقۀ احكام فقهيّه و ردّ آنها بر اصول مقرّرۀ دينيّه و تطبيق احكام نادرۀ غيرمعنونه با ادلّۀ شرعيّه بى نظير و با تأليف اين كتاب مستطاب، كه در حدود 25 سالگى شروع و زياده بر سى سال از عمر خود را در آن مصروف داشته، اكابر علما را رهين قلم خود نموده است كه تماماً خوشه چين آن خرمن كمال و علوم دينيّه مى باشند. هركس به اندازۀ فهم خود سنبلى چيده و به مقدار استعداد و شناى فكرى خود گوهرى از آن درياى بى پايان التقاط مى نمايد. اينك مربّى فقها و پدر روحانى ايشان بوده و بيشتر به «شيخ الفقهاء» موصوفش دارند.
در مستدرك از استاد خود، شيخ العراقين سالف الترجمه، كه از تلامذۀ صاحب جواهر 358 بوده، نقل كرده است كه اگر مورّخ زمان صاحب جواهر تصميم نمايد كه حوادث عجيبۀ آن زمان را ثبت اوراق نمايد، هرآينه امرى عجيب تر از تصنيف كتاب جواهر الكلام سراغ نتواند كرد. صاحب جواهر غير از كتاب جواهرالكلام تأليفات ديگرى نيز در هريك از حج، خمس، زكوة، دماء ثلاثه، طهارت، صلوة، فرائض، مواريث و غير اينها دارد. گاهى همه و گاهى بعضى از اينها به نام نجاة العباد در ايران و غيره چاپ شده؛ چنانچه كتاب جواهر نيز يك مرتبه در تبريز و دو مرتبه در تهران در شش مجلّد بزرگ به طبع رسيده است.
بارى، وفات صاحب جواهر اوّل شعبان سال 1266 ه. ق در نجف اشرف واقع شد و مقبرۀ او معروف بوده و سيد حسين بروجردى، از تلامذۀ او در باب «محمدين» گويد:
ثم محمدحسن بن الباقر *** شيخ جليل صاحب الجواهر
منه استفدنا برهة مما سلف *** كان وفاته «علا ارض النجف»(1)
سيد حسين آل بحرالعلوم، كه از حاضرين تشييع جنازۀ صاحب جواهر بوده، در مادّۀ تاريخ وفاتش گويد:
تبكيه شجوا و تنعاه مؤرخة *** «ابكى الجواهرهما فقدُ ناثرها»(2)
شيخ عبدالحسين، مؤلف آثار الشّيعة الاماميّة، كه نوۀ صاحب جواهر است، در تاريخ وفات جدّ مذكورش انشاء نموده و بر لوح قبرش ثبت شده است:
ذا مرقد الحسن الذات الذّى دفنت *** اسرار احمد فيه بل سرائره
اودى و قد ايتم الاسلام ارّخه *** «بين الانام يتيمات جواهره»(3)
از اينجا معلوم مى شود كه هريك از دو قول صاحب مستدرك و صاحب مآثر و آثار، كه تاريخ وفات صاحب جواهر را 1264 يا 1268 ه. ق نوشته اند، دور از صحت بوده و احتمال اشتباه كاتب نسخه نيز قوى است.
منابع: تنكابنى، محمد، قصص العلماء، [ص 103-106]؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 171؛ ث، ص 181؛ نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 397.
صاحب حاشيه، شيخ محمدتقى --> صاحب هداية المسترشدين
در صورت اطلاق و نبودن قرينه.
359 1841 و 1842. صاحب حاوى الاقوال، شيخ عبدالنبى بن شيخ سعد (... - 1021 ه. ق)
جزايرى الاصل، نجفى التحصيل، حائرى المسكن، از اكابر مجتهدين اماميّۀ اوايل قرن يازدهم هجرت مى باشد كه عالمى است فاضل كامل، فقيه اصولى، محدّث رجالى، محقّق مدقّق و علاّمۀ وقت خود و تأليفات سودمند دارد:
صاحب ترجمه به سال 1021 ه. ق در ديهى مابين اصفهان و شيراز وفات يافت و قبرش الان در شيراز است.
اما شيخ احمد جزايرى، پسر شيخ اسماعيل بن شيخ عبدالنّبى صاحب ترجمه، نيز فقيهى است محقّق مدقّق، مفسّر محدّث، مجتهد متبحّر، از اكابر علماى اماميّه و افاضل مشايخ اجازه و خودش از شريف ابوالحسن و امير محمدصالح خاتون آبادى روايت كرده و سيد نصراللّه مدرّس آتى الترجمه نيز از وى اجازۀ روايت داشته و از تأليفات شيخ احمد است:
شيخ احمد، در سال 150 يا 151 ه. ق وفات يافت.
منابع: نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 403؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 376؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (مواضع متفرقه)؛ ظهر قلائد الدرر فوق.
صاحب حبيب السير، غياث الدين بن همام الدين --> خواندمير
صاحب حدائق، شيخ يوسف بن احمد --> صاحب الحدائق النّاضره
در اصطلاح فقها و علماى دينيّه شيخ يوسف بن احمد است.
صاحب حدائق السحر، محمد بن محمد --> رشيد وطواط
360 صاحب حدائق المقرّبين، امير محمدصالح --> خاتون آبادى، امير محمدحسين
بن احمد بن ابراهيم بن حاج احمد بن صالح بن احمد بن عصفور، بحرانى، درازى الاصل، ماحوزى المولد والمسكن،(1)عالمى است ربّانى، فقيه جليل، محدّث نبيل، محقّق مدقّق، علاّمۀ متبحّر، عابد زاهد متديّن متخلّق به مكارم اخلاق، در مراتب علمى و عملى و جودت سليقه شهرۀ آفاق. با آقاى بهبهانى سالف الترجمه و نظاير وى معاصر بود. مسلكى متوسط خالى از افراط و تفريط مابين اخبارى و اصولى داشت و استاد صاحب رياض و از مشايخ روايت سيد مهدى بحرالعلوم مى باشد. مصنّفات او در غايت جودت و متانت، داراى تمام فصاحت و بلاغت، محل توجه و رغبت اكابر علما و اعاظم فقها مى باشند:
1) . دراز و ماحوز: دو قريه از قراء بحرين است. صاحب حدائق متوطّن دراز، محل تولد و توطّن خود وپدرش ماحوز بوده و بحرين نيز در اوّل كتاب مذكور افتاده است. (مؤلف)
به نام صوارم مذكور است)؛ 11. حاشيۀ شرح شمسيّة قطب الدين رازى؛ * حاشية مدارك الاحكام (كه به نام تدارك مذكور شد)؛ 12. الحدائق النّاضرة فى احكام العترة الطّاهرة (كه فقه استدلالى بوده و اغلب ابواب فقهيه را حاوى و در موضوع خود بى نظير و محل استفادۀ اكابر بوده و در تبريز در شش مجلد بزرگ چاپ سنگى شده است)؛ 13. الدّرر النّجفيّة فى الملتقطات اليوسفيّة (كه در تهران چاپ سنگى شده است)؛ 14. سلاسل الحديد فى تقييد ابن ابى الحديد؛ 15. الشّهاب الثّاقب فى بيان معنى النّاصب و ما يترتب عليه من المطالب؛ * الصّوارم القاصمة فى الجمع بين فاطميّتين (كه موافق شيخ حر عاملى جمع مابين دو زن فاطميه را جايز ندانسته، بلكه عقد جارى را نيز باطل مى داند)؛ * كشكول (كه به نام جليس مذكور شد)؛ 16. لؤلؤة البحرين فى الاجازة لقرتى العين (كه در ايران چاپ شده و اجازۀ مبسوطى است كه به شيخ خلف بن عبدعلى و شيخ حسن بن شيخ محمد داده و تمامى مشايخ اجازۀ خود را با شرح حال ايشان از زمان خود تا صدر اول نگارش داده است)؛ 17. معراج النّبيه فى شرح من 361 لايحضره الفقيه؛ 18. النّفحات الملكوتيّة فى الرّدّ على الصّوفية و غير اينها.
وفات صاحب حدائق روز شنبه چهارم ربيع الاول 1186 يا 1188 يا 1189 ه. ق در كربلاى معلّى واقع شد. شيخ محمدعلى مشهور به «ابن سلطان» غسلش داد. آقاى بهبهانى سالف الترجمه با جمعى كثير خارج از حدّ و احصا، به جنازه اش نماز خواند و در رواق مطهّر حضرت سيدالشّهدا - ارواح العالمين له الفدا - نزديك قبور شهدا مدفون گرديد. در نخبة المقال در مدّت عمر و تاريخ وفات او گويد:
و يوسف بن احمد البحرانى *** شيخ جليل قدوة الاعيان
له حدائق قد استوفى الخبر *** و بعد «عد»(1)قبضه «لنا ظهر»(2)
مخفى نماند كه شرح حال شيخ احمد بن ابراهيم (پدر صاحب حدائق) و شيخ محمد بن احمد و شيخ عبدالعلى بن احمد (برادران او) و شيخ حسين بن محمد بن احمد (برادرزادۀ او) را كلاً به عنوان بحرانى نگارش داده ايم.
منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، [ج 1، ص 124]؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 172؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات،
ص 773؛ نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 387؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (مواضع متفرقه).
موافق آنچه از صدوق نقل شده، از كسانى است از اهل رى كه به حضور مبارك حضرت ولىّ عصر - عجّل اللّه فرجه - مشرّف و به معجزۀ آن حضرت واقف شده اند.
اسم و مشخّص ديگرى معلوم نيست.
صاحب حقنه، ابوالحسين بن كشكرايا --> تلميذ سنان
نجفى شيرازى، عالم جليل كه صاحب مؤلفّات سودمند مى باشد:
وفات او در سال 1098 ه. ق واقع گرديد.
منابع: نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 409.
362 1846. صاحب حكيم (قرن 11 و 12 ه. ق)
كاظم مسيح البيان هندى، از شعرا و اطبّاى هندوستان مى باشد كه منظور نظر عالم گيرشاه هندى (1077-1118 ه. ق) بوده و چندين منظومه به نام آئينه خانه، انفاس مسيحى، پرى خانه، صباحت يوسفى، گل محمدى، ملاحت احمدى دارد و سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2911.
صاحب حيات الحيوان، محمد بن موسى --> دميرى، محمد بن موسى
مصطلح رجال و شرح حالش در آن علم است.
(دو شخص مذكور) مصطلح رجال و شرح حال ايشان در علم رجال است.
صاحب خريدة القصر، محمد بن صفى الدين كاتب --> عمادالدين
صاحب الخلعيّات، على بن حسن --> خلعى، على بن حسن بن حسين
موكول به علم رجال است.
شامى عاملى، از علماى اماميّۀ اواخر قرن هفتم هجرى و يا خود اوايل قرن هشتم را نيز ديده است. فقيهى است جليل فاضل نبيل، ملقّب به «جمال الدين» كه از تلامذۀ محقّق حلّى (متوفّى به سال 676) بوده و از سيد على بن طاووس (متوفّى به سال 664) نيز اجازه داشته و از تأليفات اوست:
سال وفاتش به دست نيامد.
منبع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 172؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 1، ص 431.
صاحب دعائم الاسلام، نعمان بن محمد --> ابوحنيفۀ شيعه
بن عبداللّه محض بن حسن مثنّى بن امام حسن مجتبى عليه السلام معروف به «صاحب ديلم» و ملقّب به «عالم شهيد»، 363 بلكه موافق آنچه در عنوان شهيد اشاره نموديم، لفظ «شهيد» به نوشتۀ تنقيح المقال، در صورت نبودن قرينه، راجع به همين يحيى و شهيد اوّل سالف الترجمه است. در سال 169 ه. ق، كه حسين بن على بن حسن مثلّث در واقعۀ فخ به شهادت رسيده، يحيى نيز حاضر بوده و بعد از شهادت حسين مذكور اسير گرديد؛ عاقبت با جمعى ديگر به بلاد ديلم فرار كرد و در آنجا به دعوت آغاز نمود.
اهالى آن نواحى بر وى گرد آمدند و به همين جهت، هارون الرشيد به غايت مضطرب
شد. از راه حيله امان نامه اى به يحيى فرستاد؛ پس يحيى فريب خورد و به بغداد رفت.
به مجرّد ورود وى، هارون نقض عهد كرد و قتل وى را تصميم داد، لكن به جهت اعتراض ابوالبخترى وهب بن وهب از آن تصميم خود منصرف شد و در خانۀ سندى بن شاهك حبسش نمود تا به سال 175 ه. ق در حبس درگذشت و يا هارون به قتلش آورده و يا مسمومش كرد يا زنده در زير بنا گذاشته و مناره اى در روى جسد وى بنا نهاد يا به طور ديگر، كه تفصيل آن در تنقيح المقال به عمدة الطّالب و مقاتل الطّالبين و غير آنها منسوب است، از وى سلب حيات نمودند. او را «صاحب ديلم» گفتن نيز همانا به جهت فرار به بلاد ديلم بوده است.
منابع: مامقانى، عبداللّٰه، تنقيح المقال، [ج 3، ص 317، ش 13042]؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 1، ص 354.
جوينى، معروف به «صاحب ديوان»، وزير سلطان جلال الدين سلجوقى، بسيار عالى همّت و كرم پيشه و علم دوست بود. قريحۀ شعرى بسيار عالى داشت و رسالۀ شمسيّه (در منطق) به نامش منسوب مى باشد. گويند روزى بر مسند حكومت بود كه شاعرى غريب اين رباعى را بدو داد:
دنيا چو محيط است و كف خواجه نقط *** پيوسته به گرد نقطه مى گردد خط
پروردۀ تو كه و مه و دون و وسط *** دولت ندهد خداى كس را به غلط
پس خواجه بى تأمّل در پشت رقعۀ آن شاعر، اين رباعى را نوشته و بدو داد:
سيصد برۀ سفيد چون سينۀ بط *** كآن را ز سياهى نبود هيچ نقط
از گلّۀ خاص ما نه از جاى غلط *** چوپان بدهد به دست دارندۀ خط
صاحب ديوان به سال 683 ه. ق در قره باغ، كه اكنون در تصرّف روسيه 364 است، به حكم ارغون خان مقتول گرديد.
منابع: لودى، شيرعلى خان، مرآت الخيال، ص 39.
مازندرانى على آبادى، از شعراى عهد فتحعلى شاه قاجار مى باشد كه به هريك از «صاحب» و «صاحب ديوان» تخلّص مى كرد. قصايد و غزليّات شيوا دارد. بسيارى از
رباعيّات و قصايد او كه در مدح حضرت رسالت صلى الله عليه و آله و حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام و امرا و سلاطين معاصرش مى باشد، در مجمع الفصحاى هدايت (متوفّى در حدود سال 1290 ه. ق) منقول و دو نسخه از ديوانش به شمارۀ 259 و 260 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود است.
منابع: اطلاعات متفرقه.
صاحب ذخيره، مولا محمدباقر بن محمدمؤمن --> محقّق سبزوارى
استرآبادى، عالم فاضل، فقيه اصولى، محدّث رجالى، متكلّم محقّق مدقّق، مفسّر عابد، زاهد متّقى، از ثقات و اعيان علماى اماميّه مى باشد. در تفسير و حديث و رجال، تحقيقات عميقه دارد و سه دوره رجال تأليف داده كه به وصف «صغير» و «كبير» و «وسيط» از همديگر امتياز مى يابند. نام اصلى كتاب رجال صغير، توضيح المقال و وسيط، تلخيص الاقوال فى معرفة الرّجال و كبير، منهج المقال است كه بهترين و جامع ترين كتب رجاليّه مى باشد و به همين جهت، به «صاحب الرّجال» شهرت يافته و آقاى بهبهانى سالف الترجمه نيز تحقيقاتى را كه در علم رجال داشته، حاشيه و تعليقۀ همين كتاب منهج المقال است.
ميرزا محمد در بدايت حال در نجف اقامت داشته و كتاب منهج المقال را نيز به سال 988 ه. ق در آن ارض اقدس تأليف داده است؛ عاقبت در مكّه اقامت گزيده و مجلسى موقع ذكر كسانى كه در زمان غيبت كبرى به فيض ملاقات حضرت صاحب الامر - عجّل اللّه فرجه - نائل شده اند، به واسطۀ جمعى از همين صاحب ترجمه ميرزا محمد رجالى نقل كرده است كه شبى در اثناى طواف بيت اللّه، جوان خوش سيمايى ديدم كه به طواف اشتغال داشت. در حين ملاقات يك بوته گل سرخ، كه موسم آن نبوده، به من عنايت فرموده، من هم 365 بوييده و پرسيدم كه سيد من و مولاى من اين گل از كجاست؟ فرمود: «از خرابات است؛ پس از نظرم غايب شد»، انتهى؛ «چه شود ز راه لطف اگر نظرى به سوى گدا كنى؟»
نگارنده گويد: نظير اين قضيه را به شيخ محمد سبط، پسر صاحب معالم، نيز كه از تلامذۀ ميرزا محمد رجالى بوده، منسوب دارند و وقوع هر دو ممكن است. اما
خرابات عبارت از جزاير مغرب از بحر محيط بوده و جزيرۀ خضرا نيز، كه در بحارالانوار و قاموس اللّغة مذكور است، يكى از آنهاست و سمعانى نيز آن را ذكر كرده و جمعى از علما و محدّثين را بدان منسوب دارد.
از تأليفات ميرزا محمد است:
اما سيادت ميرزا محمد، چنانچه مجلسى با «سيّد سند» تعبير كرده و محدّث نيشابورى هم با «علوى» موصوفش داشته و صاحب ذريعة نيز به عبارت «سيد ميرزا محمد حسينى» تعبير نموده است، در مقابل اين همه كتب رجال و تراجم تفريشى و امل الآمل و روضات و منتهى المقال و غير آنها كه بيشتر معاصر و يا قريب العصر خود وى هستند و اصلاً تصريحاً يا تلويحاً متعرّض اين موضوع نشده اند، بسيار مشكل بوده و تحقيق موضوع اگر لازم باشد، موكول به كتب رجاليّه است. در روضات الجنّات گويد: گويا «سيد» گفتن به جهت انتساب مادرى او به حضرات ائمّۀ طاهرين عليهم السلام است؛ يعنى از طرف مادر سيد بوده است، نه پدر و در تنقيح المقال نيز پس از آنكه سيادت او را به سيادت مادرى تأويل كرده، در تأييد آن گفته است كه ميرزا محمد به «ميرزا» مشهور است و كلمۀ «ميرزا» هم مخفف «اميرزاده» است و اميرزاده، كسى را گويند كه فقط مادرش علوى نسب باشد، نه پدرش، انتهى. اين تحقيق مختص تنقيح المقال مى باشد و بسيار غريب و عجيب است.
بارى، ميرزا محمد در سيزدهم ذى القعده سال 1028 366 و يا در 1026 ه. ق در مكّۀ معظّمه وفات يافت و نزديك قبر شريف حضرت خديجۀ كبرى مدفون گرديد. در باب «محمد» از نخبة المقال گويد:
والاسترابادى فاضل سنيّ *** له الرجال فوته «حيّ رضيّ»(1)
منابع: شيخ حر عاملى، امل الآمل، [ج 2، ص 281، ش 835]؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 172؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 626؛ نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 390 و 410؛ كتب رجاليه.
موكول به علم رجال است.
بن حاج مير زين العابدين بن ابى القاسم جعفر بن سيد حسين بن سيد جعفر بن سيد حسين بن قاسم بن محب اللّه، موسوى النّسب، خوانسارى المولد، اصفهانى المسكن والمدفن، از اكابر علماى اماميّۀ قرن حاضر چهاردهم هجرت مى باشد كه فقيه اصولى محدّث رجالى، اديب متتبّع متبحّر محقّق دقيق النّظر بود. در فقه و حديث و تراجم احوال علماى سلف و خلف مزيّتى كامل بر ديگران داشت. از تلامذۀ سيد محمد شهشهانى و سيد محمدباقر حجة الاسلام اصفهانى و سيد ابراهيم صاحب ضوابط و بعضى از اكابر ديگر بوده و از ايشان و از والد خود، حاج ميرزا زين العابدين و بعضى از اجلاّى ديگر اجازۀ روايت و اجتهاد داشت و رياست علمى مذهبى در اصفهان بدو منتهى و حوزۀ درس او محل استفادۀ افاضل بوده است. شريعت اصفهانى سالف الترجمه و سيد ابوتراب خوانسارى سالف الترجمه و سيد محمدكاظم يزدى، كه شرح حالش به عنوان يزدى، سيد محمدكاظم بن عبدالعظيم خواهد آمد و جمعى ديگر از اكابر وقت از تلامذۀ او بوده اند و از تأليفات و آثار قلمى اوست:
1) . حى رضى = 1028.
النّشأتين (كه منظومه اى است پارسى استدلالى در اصول عقايد و متجاوز از سه هزار بيت است) و غير اينها.
ولادت صاحب روضات در بيست ودويم صفر 1226 ه. ق در خوانسار و وفات 367 او در هشتم جمادى الاولى 1313 ه. ق در اصفهان واقع و در تخت فولاد آنجا مدفون شد و در سنگ مزار او نوشته اند:
قد طار من غرف الروضات طائرها *** نحوَ الجنان و أبقى من مآثره
قال المورخ فى تاريخ رحلته *** «تعطل العلم من فقدان باقره»(1)
شرح حال هريك از پدرش، حاج مير زين العابدين و جدّ پدرش، سيد حسين بن سيد جعفر و برادرش، ميرزا محمدهاشم و پسرش، ميرزا محمدمهدى، به عنوان خوانسارى نگارش يافته است.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 173؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 126.
1853 و 1854. صاحب روضة الاحباب (فى سيرة النّبى والآل والاصحاب)، سيد امير عطاءاللّه بن امير فضل اللّه (... - 926 ه. ق)
حسينى دشتكى شيرازى نيشابورى فارسى، محدّث هروى، ملقّب به «جمال حسينى»، معروف به «امير جمال الدين يا جلال الدين»، عموزادۀ غياث الدين منصور آتى الترجمه، از افاضل محدّثين عصر خود و از متفرّدين علم حديث بود. در ديگر علوم دينيّه و معارف يقينيّه نيز دستى توانا داشت. در مدرسۀ سلطانيّۀ هرات تدريس مى كرد و عمر خود را در تتبّع اقوال و افعال حضرت رسالت صلى الله عليه و آله مصروف مى داشت.
خانۀ او مجمع اعاظم اعلام و مرجع استفادۀ افاضل ارباب كمال بود. تشيّع و تسنّن وى محل خلاف و نظر مى باشد. در روضات الجنّات از كتاب روضة الاحباب خود او، سنّى بودنش را استظهار كرده و صريح كلام امل الآمل، كه منظورش شرح حال علماى شيعه بوده و او را نيز در نهايت اجمال مذكور داشته و همچنين صريح ذريعة نيز كه به نقل تأليفات او پرداخته و او را به «سيّدالمحدّثين» و «جمال الملّة والدّين» ستوده، تشيّع اوست و اين عقيده را به قاضى نوراللّه شوشترى و فاضل هندى و غير ايشان نيز نسبت داده است.
1) . تعطل العلم من فقدان باقره = 1313.
در ذريعة گويد كه امير جمال الدين معاصر شاه اسماعيل اوّل (906-930 ه. ق) بوده و پس از آنكه شاه مذكور به اوزبك غالب آمد، امير عطاءاللّه در هرات روى منبر خطبه خواند و شاه را بسيار ستوده و مردم را به متابعت ائمّۀ اطهار عليهم السلام و ترك اعداى ايشان ترغيب مى نمود و بعضى از تأليفات او موافق طريقۀ شيعه نزد فاضل هندى موجود بوده و قاضى نوراللّه نيز گويد: امير عطاءاللّه مصداق حديث شريف «عُلَمٰاءُ اُمّتى كاَنْبِيٰاءِ بَنىٖاِسْرٰائِيل» و از كسانى 368 است كه حديث «العٰلَمٰاءُ وَرَثَةُ الاَنْبيٰاءِ» در شأن ايشان وارد شده و اين سلسلۀ رفيعه محض من باب تقيّه همواره به مطالعه و تدريس و تدرّس كتب حديث عامّه اشتغال داشتند تا آنكه يكى از اكابر ايشان كتاب مشكوة را در خواب به نظر مبارك حضرت رسالت صلى الله عليه و آله رسانده و خواستار صحت و ضعف آن گرديد؛ پس آن حضرت تمامى آن كتاب را ملاحظه فرموده و احاديث مجعولۀ آن را محو كرد و اثر محو آن حضرت تا اين زمان عيناً موجود و در ميان اين سلسله باقى مى باشد و گاهى بعد از طهارت و حمد و صلوات زيارتش مى كنند و نخستين كسى كه از اين سلسله به بركت اين رؤياى رحمانى مطالعۀ احاديث اهل سنّت را ترك كرده.
امير صدرالدين محمد دشتكى، پدر امير غياث الدين منصور آتى الترجمه مى باشد.
بارى، از تأليفات امير عطاءاللّه است:
وفات امير عطاءاللّه به نوشتۀ احمد رفعت، در سال 1000 ه. ق تمام و به نوشتۀ قاموس الاعلام، در 917 ه. ق و ظاهر كشف الظّنون ترديد مابين 1000 ه. ق و 926 ه. ق است، لكن معاصر بودن او با شاه اسماعيل اول (متوفّى به سال 930 ه. ق) و عموزاده بودن امير غياث الدين منصور (متوفّى به سال 948 ه. ق) و تأليف يافتن كتاب روضۀ مذكور به امر امير على شير نوايى (متوفّى به سال 906 ه. ق)، چنانچه مذكور داشتيم، مكذّب وقوع وفات در سال هزارم مى باشد. اينك يكى از دو عقيدۀ ديگر را تأييد مى نمايد كه وفات او يا در سال 917 (ظ ى ن) و يا در 926 ه. ق (ظ كو) بوده است؛ چنانچه «محمد» بودن نام پدر امير عطاءاللّه، كه در قاموس الاعلام نوشته، دور از صحت و مخالف كتب تراجم
ديگر مى باشد.
اما امير نسيم الدين محمد ملقّب به «مبرك شاه» يا «ميرك شاه»، پسر امير عطاءاللّه، نيز از اكابر وقت خود و در تكميل علوم متداوله، خصوصاً در علم حديث، وحيد زمان و فريد 369 اقران خود بود. بعد از وفات پدر در تدريس و افاده جانشين وى گرديد. اگرچه تأليفى از وى ظهور نيافته كه ميزان عقيده اش باشد، لكن در بعضى از نسخ كتاب ميزان الاعتدال ذهبى دمشقى سنّى ناصبى كه به نظرش رسيده، اعتراضاتى بر مؤلف وارد آورده كه دلالت بر تشيّع وى داشته و مشعر مى باشد بر اينكه اصلاً پيرامون احاديث اهل سنّت نگرديده است. سال وفات و مشخّص ديگرى به دست نيامد.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 120؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 3، ص 315؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 3، ص 1833؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 469.
صاحب روضة البهيّه، حاج سيد محمدشفيع --> جابلقى، حاجى سيد محمدشفيع
صاحب روضة الصّفا، محمد بن خاوندشاه --> ميرخواند
صاحب روضة الواعظين، محمد بن احمد يا حسن بن على --> فتال، محمد بن احمد بن على
صاحب رياض
در صورت اطلاق در كتب رجال و تراجم، ميرزا عبداللّه است كه به عنوان افندى نگارش يافته و در كتب فقه و اصول سيد على است كه در ذيل به عنوان صاحب رياض المسائل مذكور است.
صاحب رياض الاحزان، حاج ملا محمدعلى --> برغانى، حاج ملا محمدعلى
بن حاج محمدمعصوم، قزوينى الاصل، حائرى المنشأ والتحصيل، شيرازى الموطن والمدفن، از اكابر فقها و مجتهدين قرن سيزدهم هجرى اماميّه مى باشد كه جامع معقول و منقول و بالخصوص مهارتش در علم اصول مشهور و در طلاقت لسان و حلاوت بيان و حسن موعظه و ارشاد عوام، بر تمامى معاصرين خود مقدّم بود.
تأليفات طريفه دارد:
به سال 1240 ه. ق در شيراز وفات يافت، جنازه اش به كربلاى معلّى نقل شد و در جنب قبر استادش، آقاى بهبهانى، دفن گرديد.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 180؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 4، ص 425 و 464.
صاحب رياض العلماء، ميرزا عبداللّه بن عيسى --> افندى
في بيان (تحقيق خ ل) احكام الشّرع بالدلائل، كه در اصطلاح فقها و اصوليّين به طور اطلاق به «صاحب رياض» معروف است، سيد على بن سيد محمدعلى (چنانچه در روضات است) و يا محمد بن على (چنانچه در منتهى المقال و تنقيح المقال است) بن سيد ابوالمعالى صغير بن سيد ابوالمعالى كبير طباطبايى النّسل، اصفهانى الاصل، كاظمى المولد، كربلائى المنشأ والمدفن، از متبحّرين ثقات و اعيان علماى اماميّۀ اوايل قرن سيزدهم هجرت كه فقيه اصولى متتبّع محقّق مدقّق جليل القدر وحيدالعصر و مرجع اكابر طراز اوّل وقت و خواهرزادۀ آقاى بهبهانى سالف الترجمه و داماد او و از
تلامذۀ او بوده و هم از وى روايت مى كند. حاج سيد محمدباقر حجة الاسلام سالف الترجمه و حاجى كرباسى و ملا محمدتقى برغانى و ملا صالح برغانى و شريف العلماى مازندرانى و سيد ابراهيم صاحب ضوابط و شيخ احمد احسائى و شيخ ابوعلى رجالى و نظايرشان از ديگر اكابر وقت، كه شرح حال هريكى در محل مقتضى از اين كتاب نگارش يافته، از تلامذۀ وى مى باشد.
الصورة
نمونه خط صاحب رياض المسائل (70)
در پشت يك جلد خطى از كتاب وافى ملا محسن فيض (از باب معايش و مكاسب و معاملات تا آخر باب مطاعم و مشارب و تجملات) كه در سال 1103 ه. ق نوشته شده و در كتابخانۀ شخصى آقاى نجفى (شهاب الدين) نزيل قم موجود است، اجازه اى به خط صاحب رياض نوشته بوده كه كليشۀ آن ثبت اين اوراق گرديد و سجع مهرش «لاٰ اِلٰه اِلاّ اللّهُ المَلِكُ الحَقُّ المُبيٖنُ» على طباطبايى است.
علاوه بر مراتب علميّه، تقرير و بيان و تحريرش نيز در نهايت فصاحت و بلاغت بود و با اينكه اصولش بر فقهش مقدم و مابين عرب و عجم مسلّم بود، كتاب فقه او كه همين رياض المسائل مذكور در عنوان است، شهرت يافته؛ برعكس معاصرش، ميرزاى
قمى، كه با آن همه مهارت بى نهايت كه در فقاهت داشته، كتاب اصول او، كه قوانين است، شهرت يافته است و به حكم انصاف اين كتاب رياض المسائل، 371 در غايت جودت و متانت و به طور اختصار حاوى اكثر اقوال و ادلّۀ فقهيّه با عبارات فصيحه و مسجعه بوده و مرجع استفادۀ اكابر و فحول و اين كتاب، شرح مختصر نافع محقّق اول بارها در ايران چاپ شده و معروف به شرح كبير است؛ در مقابل شرحى ديگر كه نيز سيد طباطبايى به همان مختصر نافع نوشته و معروف به شرح صغير و موسوم به حديقة المؤمنين و ملخص شرح كبير مذكور است و چهار نسخۀ خطّى از همين شرح صغير به شماره هاى 2301 و 2492 و 2493 و 2494 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود است. بارى، از تأليفات و آثار قلمى صاحب رياض را مى نگارد:
372 1. تكليف الكفّار بالفروع؛ 2. حاشية حدائق شيخ يوسف بحرانى؛ 3. حاشيۀ مدارك الاحكام؛ 4. حاشيۀ معالم الاصول؛ 5. حجّيّة الاجماع والاستصحاب؛ 6. حجّيّة الشّهرة؛ 7. حجّيّة ظواهر الكتاب؛ 8. حجّيّة مفهوم الموافقة؛ 9 و 10. حديقة المؤمنين و رياض المسائل فى بيان احكام الشّرع بالدّلائل (كه حديقه نام اصلى شرح صغير و رياض هم نام اصلى شرح كبير مختصر نافع بوده و مذكور داشتيم)؛ * شرح صغير مختصر نافع (كه مذكور شد)؛ * شرح كبير مختصر نافع (كه مذكور شد)؛ 11. شرح مفاتيح ملا محسن فيض (كه فقط باب طهارت مفاتيح را شرح كرده است)؛ 12. منجزات المريض و غير اينها كه بسيار است.
از اتفاقات عجيبۀ سيد صاحب رياض آنكه در سال 1216 ه. ق كه فرقۀ وهابيّه تحت رياست سعود نامى به كربلاى معلّى وارد و قتل عام اهالى آن ارض اقدس را تصميم داده بودند، سيد قبلاً اهل و عيال را به موضع مأمونى فرستاده و خودش با طفل شيرخواره اى كه از روى غفلت از خانه بيرونش نكرده بوده اند، تنها مانده و موقعى كه ايشان وارد خانۀ سيد مى شدند، از روى لاعلاجى آن را در بغل گرفته و در زير سبد بزرگى، كه از ضروريّات خانه بوده، مختفى شده بود؛ پس ايشان هم بعد از تفتيش بسيار پيدايش نكردند و در همان خانه كه سبد در آنجا بوده، غير از اندكى هيزم، كه در يك گوشۀ آن بوده، چيزى نديدند؛ پس به گمان اينكه شايد سيّد در زير آن هيزم ها مختفى باشد، آنها را يك يك برداشته و بر روى آن سبد انداختند. «فَاللّٰهُ خَيْرٌ حٰافِظاً وَ هُوَ أَرْحَمُ اَلرّٰاحِمِينَ» (يوسف، 6(4).
بارى، سيد به سال 1231 ه. ق در آن ارض اقدس در هفتاد سالگى وفات يافت و در رواق مطهّر حضرت سيدالشهداء - ارواح العالمين له الفداء - نزد خال مفضال و استاد خود، آقاى بهبهانى، مدفون گرديد و در مادّۀ تاريخ وفاتش گفته اند: «بِمَوْتِ عَلىّ مات عِلْمُ مُحمّدٍ» و در باب «على» از نخبة المقال هم گويد:
و صاحب الرياض سيّد اجلّ *** محقق عن خاله الآقا نقل
قد عاش سبعين بعلم و عمل *** مقبضه «مؤلّف الرياض حلَّ»(1)
حرف دويم كلمۀ «مؤلف» را، برخلاف قاعدۀ معموله در اعداد حروف، الف و يك حساب كرده است. شرح حال سيد محمد معروف به «مجاهد»، فرزند صاحب رياض، نيز به عنوان صاحب مناهل خواهد آمد.
منابع: تنكابنى، محمد، قصص العلماء، [ص 175-180]؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، [ج 2، ص 6-7]؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 174؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 414؛ مامقانى، عبداللّٰه، تنقيح المقال، [ج 2، القسم الثانى، ص 307، ش 8496].
373 صاحب زهر العريش فى احكام الحشيش، محمد بن بهادر --> زركشى
صاحب زهر الكمام و سجع الحمام، احمد بن يحيى --> ابن ابى حجله
صاحب السابرى، حفص بن سالم
صاحب السابرى، عمر بن سالم
صاحب السابرى، عمران بن مسلم
(سه شخص مذكور) مصطلح رجال و شرح حال ايشان موكول بدان علم است.
صاحب سرّ الفصاحه، عبداللّه بن محمد --> خفاجى، عبداللّٰه بن محمد
صاحب سفينة النّجاة، مولا محمد بن عبدالفتاح --> سراب
صاحب سلاسل الحديد فى تقييد ابن ابى الحديد، شيخ يوسف بن احمد بحرانى --> صاحب الحدائق النّاضره
1) . مؤلف الرياض حل = 1231.
صاحب سلاسل الحديد فى تقييد اهل التّقليد، سيد ماجد بن هاشم (... - 1028 ه. ق)
بن على بن مرتضى بن على بن ماجد، حسينى صادقى النّسب، امامى المذهب، ابوعلى الكنيه، بحرانى الولادة والنشأه، شيرازى المسكن والمدفن، از اكابر علماى اماميّه، عالمى است عامل و فاضل كامل، محقّق مدقّق، فقيه محدّث، اديب شاعر ماهر، عابد زاهد، در علم و عمل بى بدل، جامع كمالات نفسانيّه، وارث علم و ادب و داراى شرافت حسب و نسب بوده و نخستين كسى است كه علم حديث را در شيراز نشر داد و ملا محسن فيض كاشانى و شيخ سليمان ماحوزى و جمعى ديگر از افاضل وقت، از تلامذه اش بوده و از او روايت مى كنند. سيد على خان مدنى در كتاب سلافة العصر بسيارش ستوده و از اشعارش نقل مى نمايد و شيخ بهاءالدين نيز، كه با وى معاصر و رابطۀ مودّتشان مؤكّد بوده، اصرارى وافى در تجليلش داشته است و از 374 اشعار طريفۀ اوست:
جرت عيونى لشيبى و هو لا عجب *** تجرى العيون لوقع الثلج بالقلل
نيز وقتى موقع خروج از مسجد جامع شيراز، جاريه اى را شنيد كه با صوتى حزين و ملايم مشغول تلاوت قرآن مجيد است؛ پس سيد در دَم گفت:
و تال لآى الذكر قد وقفت بنا *** تلاوته بين الغواية والرشد
بلفظ يسوق المتقين الى الخنا *** و معنى يسوق الفاسقين الى الزهد
از تأليفات و آثار قلمى سيد ماجد است:
وفات او سه سال پيش از شيخ بهاءالدين در بيست ويكم رمضان سال 1028 ه. ق در شيراز واقع و در مشهد حضرت شاه چراغ مدفون گرديد و گويند موقعى كه ملا محسن فيض براى فراگرفتن علم حديث عزم محضر سيد ماجد را داشته، به جهت تنفيذ اين اراده و عزم خود، به قرآن مجيد استخاره نمود. مصادف بدين آيۀ شريفه گرديد: «فَلَوْ لاٰ نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طٰائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي اَلدِّينِ» (توبه، 12(2)؛ پس به ديوان مشهور منسوب به حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام تفأل كرد. بدين دو بيت تصادف نمود:
تغرّب عن الاوطانِ فى طلب العُلى *** و سافر ففى الاسفارِ خمسُ فوائدَ
تفرّج همّ و اكتسابَ معيشة *** و علمُ و آدابُ و صحبةُ ماجدِ
اين از عجايب اتفاقات است كه هر دو تفأل قرآنى و ديوانى صريح در مكنون ضمير تفأل كننده بود و علاوه در دويمى به لفظ «ماجد» هم، كه اسم صاحب ترجمه مى باشد و مرام تفأل كننده اقتباس از انوار علميۀ وى بوده، تصريح گرديده است.
نگارنده گويد: اگرچه شرح حال سيد ماجد را به طور خلاصه به عنوان بحرانى، سيد ماجد بن هاشم صادقى نگارش داده بوديم، لكن به جهت پاره اى مزاياى ديگر كه بعد از آن دسترس شد، به تجديد آن پرداختيم.
منابع: شيخ حرّ عاملى، امل الآمل، [ج 2، ص 226، ش 676]؛ سيدعلى خان مدنى، سلافة العصر في محاسن الشعراء بكل مصر، ص 500؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 540؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 174؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (مواضع متفرقه).
375 صاحب سلاسل الحديد --> بحرانى، سيد هاشم بن سليمان
منتخب من كتاب شرح نهج البلاغة لابن ابى الحديد فى فضل اميرالمؤمنين والائمّة عليهم السلام.
صاحب سلاسل الذّهب، محمد بن بهادر --> زركشى
صاحب سلافة العصر، سيد على خان مدنى --> حويزى، سيد على خان
صاحب السّيره، محمد بن اسحاق بن يسار --> ابواسحاق، محمد بن اسحاق بن يسار
صاحب السّيره النبويّه، عبدالملك بن هشام --> ابن هشام، عبدالملك بن هشام بن ايوب
صاحب سير النّبلاء، محمد بن احمد --> ذهبى
شرح حالش موكول به علم رجال است.
صاحب الشّامه، محسّن بن ابراهيم --> صابى، محسّن بن ابراهيم بن هلال
صاحب شرح الكافى، ملا خليل بن غازى --> قزوينى، ملا خليل بن غازى
صاحب شرح الكافى، ملا محمدصالح مازندرانى --> مازندرانى، ملا محمدصالح
صاحب شرطه، احمد بن ابان --> ابن سيد، احمد بن ابان بن سيد
صاحب شرف المصطفى، عبدالملك بن ابى عثمان محمد --> خرگوشى
مصطلح رجال است كه از محمد بن قيس روايت كرده و ابن ابى عمير نيز از وى روايت 376 مى كند و رجوع به كتب رجاليّه شود.
صاحب الشّقائق النّعمانيّه، مولا احمد بن مصطفى --> طاش كبرى زاده
مصطلح رجال است.
مصطلح رجال است.
مصطلح علماى رجال مى باشد و شرح حالش موكول بدان علم شريف است.
موافق آنچه از صدوق نقل شده، از كسانى است از اهل بغداد كه به شرف حضور حضرت ولى عصر - عجّل اللّه فرجه - مشرّف و به معجزۀ آن حضرت واقف شده اند و اسم و مشخّص ديگرى به دست نيامد.
موكول به كتب رجاليّه است.
موسوى النّسب، قزوينى الاصل، حائرى المسكن والمدفن، از اكابر علماى اماميّۀ اواسط قرن سيزدهم هجرت مى باشد كه در تمامى مراتب علميّه و حسن تقرير و انشا و تحرير بى نظير و در مكارم اخلاق طاق و در احاطۀ مسائل فروعيّه و اصوليّه وحيد عصر خود بود. در بدايت حال به مصاحبت والد معظّم خود به كرمانشاه رفت و مقدمات و مبادى لازمه را از مدرّسين آنجا خواند؛ پس به عزم ارتقا به مقامات عاليۀ
علميّه به عتبات عرش درجات رفت. فقه را از شيخ على كاشف الغطاء و شيخ موسى كاشف الغطاء و صاحب رياض و پسرش، سيد مجاهد و ديگر افاضل و اماجد خواند.
اصول را نيز از شريف العلماى مازندرانى مشهور استقصا نمود تا آنكه در حال حيات شريف العلما، بناى تدريس گذاشت و حوزۀ درس او مجمع اكابر و مرجع استفادۀ افاضل شد و بيشتر از هفت صد، بلكه تا حدود هزار تن از طلاّب و فحول علما حاضر حوزۀ درس وى مى بوده اند. صاحب قصص العلماء و سيد حسين كوه كمرى و شيخ زين العابدين مازندرانى و حاجى سيد اسداللّه حجة الاسلام 377 اصفهانى و نظاير ايشان از تلامذۀ وى مى باشند و از تأليفات اوست:
وى به سال 1362 يا 1363 يا 1364 ه. ق در كربلاى معلّى وفات يافت و در نزديكى بازار حضرت ابوالفضل عليه السلام از صحن مقدّس حسينى مدفون گرديد.
منابع: تنكابنى، محمد، قصص العلماء، ص 3؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 176؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 11؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 5، ص 397.
صاحب ضوء الشّهاب، سيد فضل اللّه --> ضياءالدين، فضل اللّٰه
صاحب ضياء العالمين، مولا ابوالحسن --> صاحب تفسير مرآت الانوار
در امامت مولا ابوالحسن است.
صاحب ضياء القلوب، مولا محمد بن عبدالفتاح --> سراب
صاحب الطاق، محمد بن على بن نعمان --> مؤمن الطاق
صاحب طبقات الحفّاظ، محمد بن احمد بن عثمان --> ذهبى
صاحب طبقات القرّاء، محمد بن احمد بن عثمان --> ذهبى
شرح حالش در كتب رجاليّه است.
حجة الاسلام والمسلمين، لسان الفقهاء والمجتهدين، ترجمان الحكماء و المتكلّمين، علاّمة العصر، مير حامد حسين موسوى هندى بن المفتى سيد محمدتقى بن محمدحسين بن حامد حسين بن زين العابدين، از ثقات و اركان علماى اماميّه، وجوه و اعيان فقهاى اثناعشريّه، جامع علوم عقليّه و نقليّه، بالخصوص از وسائل سربلندى قرن حاضر ما بر قرون ديگر مى باشد. علاوه بر فقاهت و ديگر علوم دينيّه، در علم شريف حديث و اخبار و آثار و معرفت احوال رجال فريقين و علم كلام، خصوصاً در مبحث امامت، داراى مقامى عالى و 378 كثرت احاطه و تبحّر علمى او مسلّم يگانه و بيگانه و عرب و عجم و عامّه و خاصّه بوده و در مدافعه از حوزۀ ديانت و بيضۀ شريعت اهتمام تمام داشت و تمامى ساعات و دقايق عمر شريفش در تأليفات دينى مصروف بوده و آنى فروگذارى نمى كرد تا آنكه دست راست او از كثرت تحرير و كتابت عاطل شد و در اواخر با دست چپ مى نگاشته است.
از مراجعه به كتاب عبقات او مكشوف مى گردد كه از صدر اسلام تا عصر وى، احدى در فنّ كلام، خصوصاً در باب امامت، بدان منوال و نمط تصنيفى نپرداخته است. حاج ميرزا محمدحسين شيرازى آتى الترجمه و شيخ زين العابدين مازندرانى آتى الترجمه و اكثر اكابر وقت تقريضات بسيارى بر آن كتاب نوشته اند و عالم جليل، شيخ عباس هندى شيروانى، رسالۀ مخصوصى موسوم به سواطع الانوار فى تقريضات عبقات الانوار تأليف و تا بيست وهشت تقريض از حجج الاسلام طراز اوّل نقل و در بعضى از آنها تصريح شده بر اينكه به بركت آن كتاب در يك سال جمع كثيرى، شيعه و مستبصر شده اند. مخفى نماند كه اين كتاب عبقات در امامت و ردّ كلمات باب امامت كتاب تحفة اثناعشريّة مولوى شاه عبدالعزيز بن ولى اللّه دهلوى عامى متعصّب است كه جمله اى از احاديث متواترۀ وارده در امامت حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام را انكار نموده است و مير حامد حسين، در اين كتاب عبقات، متواتر بودن آنها، صحت سند آنها، وثاقت روات
آنها را موافق كتب احاديث و رجال خود اهل سنّت، به طرزى عجيب ابتكارى بى سابقه ثابت و مبرهن مى نمايد. اين كتاب به نام مجلّد طير و غدير و نور و تشبيه و ولايت و مدينة العلم و غيرها حاوى چندين مجلّد بوده و همۀ آنها در لكهنو از بلاد هند چاپ شده اند. بر شخص متفطّن خبير، واضح و آشكار است كه اين همه احاطه و وسعت نظر، جز به تأييدات خداوندى و عنايات حضرت ولى عصر - عجّل اللّه فرجه - صورت امكانى عادى ندارد.
تأليفات مير حامد حسين بسيار و از آن جمله است:
وفات مير حامد حسين در هيجدهم صفر 1306 ه. ق در لكهنو واقع و در حسينيّۀ خود مدفون گرديد. شرح حال سيد محمدقلى، پدر مير حامد حسين، به عنوان مفتى و سيد اعجاز حسين، برادر او، نيز در ضمن همين عنوان و سيد ناصر حسين و سيد ذاكر حسين، پسران او، نيز تحت عنوان ناصر حسين نگارش خواهد يافت.
صاحب عجائب المخلوقات، زكريا بن محمود يا زكريا بن محمد بن محمود --> قزوينى، زكريّا بن محمود
رجوع به علم رجال شود.
معروف به «ميرفتّاح»، مراغى الاصل والولاده، نجفى المسكن والمدفن، خلف سيد على حسينى، از علماى اماميّۀ اواسط قرن سيزدهم هجرت مى باشد كه در فقه و حديث متمهّر بود و كتاب عناوين الاصول (در قواعد عامّۀ فقهيّه) از تأليفات مهمّۀ
اوست و به سال 1250 ه. ق در نجف اشرف وفات يافت.
منابع: اطلاعات متفرقه.
صاحب عنوان الشرف، اسماعيل بن ابى بكر --> شرف الدين، اسماعيل بن ابى بكر
موافق آنچه از صدوق نقل شده، از كسانى است از اهل بغداد كه حضرت ولىّ عصر - عجّل اللّه فرجه - را ديده اند و اسم و مشخّص ديگرى معلوم نشد.
صاحب فخ، حسين بن على بن حسن --> شهيد فخ
صاحب فرائد السمطين، ابراهيم بن سعدالدين محمد --> حموئى، ابراهيم
صاحب فردوس الاخبار، شيرويه --> ديلمى، شيروية بن شداد
380 صاحب فصول البدايع لاصول الشرايع، محمد بن حمزه --> فنارى
اصفهانى، برادر شيخ محمدتقى صاحب هداية المسترشدين آتى الترجمه و از اكابر و متبحّرين علماى اماميّۀ اواسط قرن سيزدهم هجرت مى باشد كه فقيه اصولى، محقّق مدقّق، جامع معقول و منقول، حاوى فروع و اصول و صاحب فكرى بس عميق بود.
اين كتاب او، كه در اصل موسوم به الفصول الغرويّة فى الاصول الفقهيّة بوده و به فصول شهرت يافته است، در تحقيقات انيقه و تدقيقات رشيقه، اجمع و اكمل كتب اصوليّه بوده و محل استفادۀ اكابر و فحول و فهم مطالب و تفطّن بر نكات و دقايق آن مايۀ افتخار افاضل و بهترين معرّف مقامات علمى وى مى باشد. ازآن رو كه اين كتاب حاوى بعضى از مطالب حكمت و معقول نيز مى باشد، لذا فهم و تدريس مقاصد آن بى اطّلاع از اصطلاحات معقولى مشكل، بلكه خارج از امكان عادى است.
بارى، صاحب فصول در طعن و تشنيع فرقۀ شيخيّه (اتباع شيخ احمد احسائى سالف الترجمه) اهتمام تمام داشته و آشكارا اظهار تبرّى از عقايد ايشان مى كرده است و صاحب روضات در اوقات تشرّف به زيارت عتبات، چند منبر او را در اين موضوع ديده است. وفات صاحب فصول در حدود سال 1261 يا 1254 ه. ق در كربلاى معلّى واقع شد و در بقعه صاحب ضوابط سالف الترجمه مدفون گرديد و در باب «حسين» از
نخبة المقال گويد:
اخو التقى قدوة الفحول *** مصنفُ الفصول فى الاصول
منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، [ج 2، ص 7]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 131؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 177.
صاحب الفصول المهمّة فى اصول الائمّة، محمد بن حسن عاملى --> حر عاملى، محمد بن حسن
اصفهانى، عالم فاضل، متتبّع كامل، خبير بصير، اديب ماهر، از علماى عهد صفويّه و از تلامذۀ علاّمۀ مجلسى (متوفّى به سال 1111 ه. ق) و نوۀ دخترى ميرداماد بوده و كتاب فضائل السّادات او، كه در ايران 381 چاپ شده، بزرگ و كثيرالفوايد و از كثرت احاطه و تتبّع مؤلف خود حاكى و براى شاه سلطان حسين صفوى (متوفّى در حدود سال 1140 ه. ق) تأليفش داده و سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 177؛ نورى طبرسى، حسين، الفيض القدسى فى احوال العلامة المجلسى.
شرح حالش در علم رجال است.
صاحب الفوائد المكّيّه فى الرّدّ على الفوائد المدينّه --> نورالدين، على بن سيد على
صاحب الفوائد المدنيّه --> استرآبادى، مولا محمدامين
در ردّ اصوليين است.
صاحب فهرست، على بن عبيداللّه --> منتجب الدين، على بن ابى القاسم عبيداللّٰه
صاحب قاموس اللّغة، محمد بن يعقوب --> فيروزآبادى، محمد بن يعقوب
تنكابنى، از علماى اوايل قرن حاضر چهاردهم هجرت مى باشد كه فقيه اصولى، اديب شاعر ماهر، معقولى منقولى متفنّن و از تلامذۀ صاحب ضوابط سالف الترجمه و
بعضى از اكابر ديگر بوده و تأليفات متنوّعۀ بسيارى دارد كه همۀ آنها را در كتاب قصص العلماء خود نگارش داده و حاجتى به نقل آنها نمى باشد و اشهر از همه، همين كتاب قصص العلماء است كه بارها در ايران چاپ شده و در حدود دويست تن از علما و مشايخ اجازات را در آن شرح كرده و گاهى به شرح حال بعضى از اكابر غير مشايخ روايت نيز پرداخته است. وفات او موافق آنچه در صفحۀ 298، جلد 3 ذريعه از پسرش، آقا مهدى، نقل كرده، روز سه شنبه بيست وهشتم جمادى الآخرۀ سال 1302 ه. ق واقع و در قريۀ سليمان آباد، كه آباد كردۀ والد ماجدش، ميرزا سليمان است، مدفون گرديد.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 3، ص 298، ش 1112]؛ اطلاعات متفرقه.
صاحب قلائد العقيان، فتح بن محمد --> ابن خاقان
معروف به «صاحب قلم» از اهالى رضائيه (اورمى قديم) آذربايجان، خطّاطى است مشهور 382 كه در خط نستعليق وحيد عصر بود. چندين كتاب در استانبول به خط وى چاپ شده و از آن جمله گلستانى است كه با قلم نستعليق ريز در سال 1291 ه. ق (غرصا) نوشته و چاپ شده و بسيار شايان تمجيد است و سال وفات او به دست نيامد.
منابع: اطلاعات متفرقه.
بن جعفر بن باقر بن قاسم، عراقى المولد، ميثمى النّسب، از اكابر علماى اماميّۀ اوايل قرن حاضر چهاردهم هجرت مى باشد كه در حدود نه سالگى ادبيّات را خوانده و به سال 1255 ه. ق به بروجرد رفت. فقه و اصول را در حوزۀ درس حاج سيد اسداللّه حجة الاسلام و حاج سيد شفيع تكميل نمود. به فاصلۀ ده سال به سلطان آباد و تهران و خراسان و آذربايجان مسافرت ها كرد؛ عاقبت به نجف رفته و در درس شيخ مرتضى انصارى حاضر گرديد. بعد از وفات شيخ باز به ايران مراجعت و مدتى در همدان اقامت كرده و اخيراً به طهران رفت و مشغول تأليفات فقهى و اصولى شد كه از آن جمله است:
وفات شيخ محمود در حدود سال 1310 ه. ق در تهران واقع شد و جنازه اش را به نجف اشرف نقل دادند.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 5، ص 251؛ عراقى ميثمى، محمود، قوامع الفضول عن وجوه حقائق علم الاصول.
صاحب قوانين الاصول، ابوالقاسم بن محمدحسن --> ميرزاى قمى
383 صاحب كامل بهائى، حسن بن على بن محمد --> عمادالدين طبرسى
صاحب كسائى، على بن حسن --> احمر، على
صاحب كشّاف، محمود بن عمر --> زمخشرى
صاحب كشف الحجب، سيد اعجاز حسين --> مفتى
صاحب كشف الغطاء، شيخ جعفر بن شيخ خضر --> كاشف الغطاء، شيخ جعفر
صاحب كشف الغمّة فى معرفة الائمّة، على بن عيسى --> اربلى، على بن عيسى
صاحب كفاية الاثر فى النصوص على الائمة الاثنى عشر، على بن محمد --> خزاز، على بن محمد بن على
صاحب كفاية الموحّدين، سيد اسماعيل بن احمد --> نورى، سيد اسماعيل بن احمد
مصطلح رجال بوده و موكول بدان علم است.
صاحب گوهر مراد، ملا عبدالرزاق بن على --> فياض، ملا عبدالرزاق بن على بن حسين
صاحب لسان الخواص، محمد بن حسن --> آقا رضى قزوينى
صاحب لسان العرب، شيخ محمد بن مكرم --> جمال الدين، محمد بن مكرم
موافق نقل از صدوق، نيشابورى و از كسانى است كه به شرف ملاقات حضرت ولى عصر - عجل اللّٰه فرجه - مشرّف شده است.
موافق نقل از صدوق، مروى و از كسانى است كه به شرف ملاقات حضرت ولى عصر - عجل اللّٰه فرجه - مشرّف شده است.
384 صاحب مبرد، اسماعيل بن محمد --> صفار، اسماعيل بن محمد
1865 و 1866. صاحب مجالس المؤمنين، قاضى نوراللّه بن سيد شرف الدين (... - 1019 ه. ق)
شوشترى مرعشى، سيد سعيد جليل، عالم فاضل نبيل، نسب شريفش با بيست ويك واسطه به سيد على مرعشى موصول و با بيست وشش واسطه به حضرت سجّاد عليه السلام منتهى مى گردد. وى از اعاظم علماى نامى دين مقدس اسلامى عهد صفويّه، فقيه اصولى، محدّث رجالى، اديب رياضى، معقولى منقولى، متكلّم جدلى، شاعر ماهر و با كمالات صورى و معنوى و نفسانى و روحانى معروف. در زمان اكبرشاه هندى به هندوستان رفت. مدتى در لاهور قضاوت نمود. مرجع يگانه و بيگانه بود و اهتمام در انجام وظايف امر به معروف و نهى از منكر و تبليغات دينى به كار برد. تأليفات نافعۀ متنوّعۀ بسيارى در فنون مختلفه، كه حاكى از تبحّر و تنوّع و جامع معقول و منقول
الصورة
نمونه خط قاضى نوراللّٰه شوشترى (71)
كليشۀ مزبور از صفحۀ 330 كتاب گنجينۀ گرانمايه است كه در كتابخانۀ شخصى جناب آقاى فخرالدين نصيرى موجود مى باشد.
بودنش بوده و در كتب تراجم بدو نسبت داده اند، در صفحۀ روزگار به يادگار گذاشته و ما هم بعد از اعتذار از اطناب، محض پاس خدمات دينى او، به نقل اجمالى آنها پرداخته و تحقيق صحت نسبت در بعضى از آنها را موكول به كتب مربوطه مى داريم:
583 1. احقاق الحقّ (كه كلماتش حاكى از تبحّر علمى او مى باشد و آن را در ردّ كتاب ابطال الباطل قاضى فضل بن روزبهان اصفهانى عامى كه در ردّ كتاب نهج الحق و كشف الصدق علاّمۀ حلّى نوشته شده است، تأليف داده و با بيانات منطقى قريب به فهم غالب مردم، آن را رد كرده است و تمامى مطالب آن از كتب و احاديث عامّه مأخوذ و بهترين كتابى مى باشد كه در رد علماى عامّه نوشته شده و از كتاب هاى خودشان استشهاد نموده است)؛ 2. اسامى وضّاعى الحديث و شرح احوالهم؛ 3. امر العصمة؛ 4. انس الوحيد فى تفسير آية العدل والتّوحيد؛ 5. الانفعاليّة؛ 6. انموزج العلوم؛ 7. البحر الغزير فى تقدير
الماء الكثير؛ 8. بيان انواع الكم؛ 9. تحفة العقول؛ 10. تحقيق آيۀ غار؛ 11. تذهيب الاكمام فى شرح تهذيب الاحكام؛ * تراجم وضّاعى الحديث (كه به نام اسامى مذكور شد)؛ 12. تشبيه اقوال اهل الخلاف بالشّبهات المشهورة عن ابليس؛ 13. تفسير آيۀ «إِنَّمَا اَلْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ» (توبه، 28)؛ 14. تفسير آية الرّؤيا؛ 15. تفسير آيۀ «سَبْعَ بَقَرٰاتٍ سِمٰانٍ» (يوسف، 43)؛ 16. تفسير آيۀ «فَمَنْ يُرِدِ اَللّٰهُ أَنْ يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلاٰمِ» (انعام، 125)؛ 17. جواب شبهات ابليس؛ 18. حاشيۀ اعراض؛ 19. حاشيۀ الهيّات؛ 20. حاشيۀ امامت شرح تجريد قوشچى؛ 21. حاشيۀ انموزج العلوم ملا جلال دوانى؛ 22. حاشيۀ تحرير اقليدس؛ 23. حاشيۀ تفسير بيضاوى (و يك نسخۀ آن به ضميمۀ كتاب حلّ العقال خود قاضى نوراللّه و رسالۀ قاضى محمد يزدى و رسالۀ شيخ احمد يمنى به شمارۀ 2095 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود است)؛ 24. حاشيۀ تهذيب الاصول علامه؛ 25. حاشيۀ تهذيب المنطق ملا جلال دوانى؛ 26. حاشيۀ جواهر شرح تجريد قوشچى؛ 27. حاشيۀ حاشيۀ مطوّل خطائى؛ 28. حاشيۀ خلاصه (كه ظاهراً خلاصة الاقوال علامۀ حلى است و شايد خلاصة الحساب شيخ بهاءالدين باشد)؛ 29. حاشيۀ شرح جامى (در نحو)؛ 30. حاشيۀ شرح چغمينى (در هيئت)؛ 31. حاشيۀ شرح خطبۀ مواقف (در كلام)؛ 32. حاشيۀ شرح شمسيّه (در منطق)؛ 33. حاشيۀ شرح هدايۀ ميبدى (در حكمت)؛ 34. حاشيۀ قواعد علامه (در فقه)؛ 35. حاشيۀ مختصر عضدى (در اصول)؛ 36. حاشيۀ مختلف علامه (در فقه)؛ 37. حاشيۀ مطوّل معروف تفتازانى؛ 38. حاشيۀ معاد شرح تجريد قوشچى؛ 39. حلّ العقال (در رد اشاعره)؛ 40. خيرات حسان؛ 41. دافعة الشّقاق؛ 42. دفع القدر؛ 43. ديوان شعر و ديوان قصايد (و ظاهراً هر دو يكى است)؛ 44. ردّ تصحيح ايمان فرعون (كه نام كتابى است)؛ * ردّ الشّيطان (و ظاهراً همان كتاب شبهات ابليس مذكور فوق است)؛ 45. ردّ مقدمات ترجمة الصّواعق؛ 46. ردّ نفى عصمة الانبياء (كه نام كتابى است)؛ 47. ركنيّة السّجدتين؛ 48. سبعۀ سيّاره؛ 49. سحاب المطر؛ 50. شرح اثبات الواجب جلال الدين دوانى كه (جلال الدين دو فقره كتاب به نام اثبات الواجب تأليف داده و قاضى هر دو را شرح كرده است)؛ 51. شرح تشريح الافلاك شيخ بهائى 386 (در هيئت)؛ * شرح تهذيب الاحكام (كه به نام تذهيب الاكمام مذكور شد)؛ 52. شرح خطبة العضدى القزوينى؛ 53. شرح دعاء الصّباح والمساء حضرت اميرالمؤمنين؛ 54. شرح رباعى شيخ ابوسعيد ابوالخير؛ 5(5). شرح مبحث حدوث العالم من
انموزج الدوانى؛ 56. شرح مختصر العضدى؛ 57. الصّوارم المهرقة فى جواب (نقد خ ل) الصّواعق المحرقة ابن حجر هيثمى مكى؛ 58. العشرة الكاملة فى عشرة ابواب من المسائل المشكلة؛ 59. العقائد الاماميّة؛ 60. غسل الجمعة؛ 61. كشف العوار؛ 62. كشكول (كه متفرقات است)؛ 63. گل و سنبل؛ 64. گوهر شاهوار؛ 65. لبس الحرير؛ 66. اللّمعة فى صلوة الجمعة؛ 67. مجالس المؤمنين (در شرح حال جمعى وافر از علما و حكما و ملوك و شعرا و ادبا و عرفا و افاضل روات و محدثين اهل اسلام از كسانى كه به اعتقاد خود قاضى، امامى مذهب بوده اند)؛ 68. المسح على الرّجلين و غسلهما؛ 69. مصائب النّواصب؛ 70. منشآت؛ 71. موائد الانعام؛ 72. نجاسة الخمر؛ 73. النّظر السّليم؛ 74. النّور الانور فى مسئلة القضاء والقدر (و آن در رد رساله اى است كه بعضى از معاصرين هندى قاضى نوراللّه در رد كتاب استقصاء النّظر علامۀ حلى نوشته است)؛ 75. نور العين؛ 76. نهاية الاقدام و غير اينها كه بسيار است.
چنانچه مذكور شد، قاضى، علاوه بر مراتب عاليۀ علميّۀ متنوعه، قريحۀ شعريّه اش نيز مطبوع و اشعار طريفه مى گفته و ديوان شعرى هم دارد و به «نورى» تخلّص مى كرده و از اوست:
عشق تو نهالى است كه خوارى ثمر اوست *** من خارى از آن باديه ام كاين شجر اوست
بر مائدۀ عشق اگر روزه گشايى *** هش دار كه صد گونه بلا ماحضر اوست
وه كاين شب هجران تو بر ما چه دراز است *** گويى كه مگر صبح قيامت سحر اوست
فرهادصفت اين همه جان كندن نورى *** در كوه ملامت به هواى كمر اوست
ايضاً
خوش پريشان شده اى با تو نگفتم نورى *** آفتى اين سروسامان تو در پى دارد
عاقبت، نواصب اهل سنّت به سال 1019 ه. ق قاضى نوراللّه را به جهت تأليف كتاب احقاق الحقّ مذكور فوق، در اثناى راه گرفته و با شاخ هاى خاردار بسيارش زدند.
اعضايش را پاره پاره نمودند و بدين وسيله شهيد راه حقيقت گرديد و يا موافق نوشتۀ قاموس اعلام و بعضى ديگر، بعد از تأليف كتاب احقاق الحق و مجالس المؤمنين، جهانگيرشاه احضارش كرد و از مذهبش استفسار نمود. در جواب، محض از راه تقيّه گفت كه سنّى هستم. شاه جزاى قاضى كاذب را استفسار نمود. گفت: «عزل و تعزير است»؛ پس از قضاوتش 387 عزل نمود و به ضرب او با تازيانۀ خاردار امر داد تا در ضربت سيمى وفات يافت. قبرش در اكبرآباد هند معروف و مزار است و به فرمودۀ صاحب
مستدرك، گاهى او را به «شهيد ثالث» موصوف دارند.
ناگفته نماند، فضل اللّه بن روزبهان اصفهانى مذكور در فوق، ملقّب به «باشا» از اعاظم علماى عامّه، جامع معقول و منقول، حنفى الفروع و اشعرى الاصول، قاضى رسمى مكّه و مدينه، بسيار متعصّب بود و كثرت تعصّب، بر عقل و فضل و انصافش غالب آمده و پرده بر چشمش كشيده؛ به طورى كه نتوانسته است حق را ببيند و اين مطلب بعد از ملاحظۀ كتاب ابطال الباطل او، كه در ردّ كتاب كشف الحقّ علاّمۀ حلّى نوشته، قاضى نوراللّه نيز كتاب احقاق الحقّ مذكور فوق را در ردّ همين كتاب ابطال الباطل تأليف داده است، ديگر روشن مى گردد و كتاب مقاصد نامى نيز در علم كلام از تأليفات فضل بن روزبهان بوده و تاريخ فوتش به دست نيامد.
منابع: افندى، عبداللّٰه، رياض العلماء، باب نون؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 524 و 761؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 179؛ قمى، شيخ عباس، الكنى و الالقاب، ج 3، ص 45؛ هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 406؛ نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 314 و 430؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4618.
صاحب مجمع الامثال، ابوالفضل احمد بن محمد --> ميدانى، احمد بن محمد
موسوى، عالم فاضل، عابد زاهد صالح، معاصر علاّمۀ حلّى (متوفّى به سال 727 ه. ق) مى باشد. كتاب مذكور او معروف و حاوى عناوين بسيار و در ضمن دوازده باب به اخبار غريبه و فوايد كلاميّه و مسائل فقهيّه و اذكار و ادعيه و امثال و خطب و ديگر مطالب عاليه مشتمل است. سال وفاتش به دست نيامد و اينكه بعضى از اهل فن، همين كتاب مجموع الرّائق را به صدوق و بعضى ديگر به مفيدش نسبت داده اند، خطاست، زيرا كه در هيچ يك از كتب تراجم، اين كتاب را از تأليفات ايشان ننوشته اند و علاوه بر اين، از مطاوى آن كتاب ظاهر مى شود كه در سال 703 ه. ق (ذ ج) تأليف يافته و نيز در آن كتاب از اشخاصى روايت مى كند كه زمانشان بعد از زمان صدوق و
مفيد بوده است.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 179؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 768؛ افندى، عبداللّٰه، رياض العلماء، باب كنى.
388 1868. صاحب محاكمات
دو كتاب از اكابر به نام محاكمات تأليف شده كه موضوع هر دو، محاكمه مابين امام فخر رازى و خواجه نصير طوسى، شارحين اشارات شيخ ابوعلى سينا، است؛ يكى از قطب الدين رازى محمد بن محمد آتى الترجمه و نامش المحاكمات بين شرحى الاشارات و يا به نوشتۀ كشف الظّنون، المحاكمات بين الامام والنّصير فى شرح الاشارات است و ديگرى از علاّمۀ حلّى آتى الترجمه و نامش المحاكمات بين شرّاح الاشارات است و نيز در كشف الظّنون گويد: شيخ بدرالدين محمد اسعد يمانى شوشترى نيز كتابى در محاكمه مابين فخر رازى و خواجه نصير تأليف داده و غياث الدين منصور نيز چند كتاب به نام محاكمات دارد كه در شرح حالش خواهد آمد.
موسوى عاملى جبعى، سيد سند و ركن معتمد، ملقّب به «شمس الدين»، دخترزادۀ شهيد ثانى، عالمى است عامل، فقيه كامل، محدّث فاضل متبحّر ماهر، محقّق مدقّق، عابد زاهد جليل القدر عظيم الشأن، از وجوه و اعيان و ثقات علماى اماميّه كه در علم و زهد و ورع و تقوا داراى مقامى عالى بود. از پدر خود و از مقدس اردبيلى و تلامذۀ جدّ مادرى خود، شهيد ثانى، تحصيل مراتب علميّه نموده و با خال خود، شيخ حسن صاحب معالم، شريك درس بود. در نماز به همديگر اقتدا كرده، بلكه در درس يكديگر هم حاضر مى شده اند. صاحب مدارك كثيرالتّحقيق و قليل التّصنيف بوده و تأليفاتش منقّح و مهذّب و حاوى فوايد بسيارى مى باشند:
وفات صاحب مدارك به سال 1009 ه. ق در 62 سالگى در قريۀ جبع از جبل عامل واقع
شد و خال او، صاحب معالم، بر سر قبرش نوشت: 389 «رِجٰالٌ صَدَقُوا مٰا عٰاهَدُوا اَللّٰهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضىٰ نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَ مٰا بَدَّلُوا تَبْدِيلاً» (احزاب، 2(3). شيخ محمد، فرزند صاحب معالم، نيز مرثيه اى گفته و قصيده اى در مدح وى سروده كه براى احتراز از اطناب به نقل آنها نپرداختيم. در باب «محمد» از نخبة المقال در مدت عمر و تاريخ وفات صاحب مدارك گويد:
و ابن علىّ سبط ذى المسالك *** بعد «نجاح»(1)«جد ذوالمدارك»(2)
به ترجمۀ صاحب معالم نيز مراجعه شود.
منابع: شيخ حر عاملى، امل الآمل، [ج 1، ص 167-169، ش 170]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 628؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 189؛ نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 391.
صاحب مراسم، حمزة بن عبدالعزيز ديلمى --> سلاّر
صاحب مروج الذهب، على بن حسين --> مسعودى، على بن حسين بن على
بن محمدتقى بن ميرزا محمدعلى، نورى طبرسى، عالم ربّانى قدّوسى، صاحب فيض قدسى، صفوة خاتم الفقهاء والمحدّثين المتقدّمين والمتأخّرين، ناشر آثار الائمّة الطّاهرين، از ثقات و اعيان و اكابر علماى اماميّۀ اثناعشريّۀ اوايل قرن حاضر چهاردهم هجرت مى باشد كه فقيه محدّث متتبّع، مفسّر رجالى، عابد زاهد، متورّع متّقى و مقام قدس و ورع و تقوا و عبادت و كمالات نفسانيّۀ وى معروف، در علم حديث و تفسير و معرفت احوال و طبقات محدّثين و روات و تراجم احوال علماى اسلام بى نظير، در ترويج اصول مذهب جعفرى و تشييد مبانى طريقت حقّۀ اثناعشرى و نشر آثار ائمّۀ اطهار عليهم السلام اهتمام تمام به كار برده و كمتر كسى به پايۀ خدمات دينيّۀ وى موفق گرديده است. در حقيقت تالى محمدين ثلاثه و ثالث مجلسيّين بوده، بلكه از اعاظم اساتيد وقت، به مجلسى هم ترجيحش مى داده است؛ البتّه بعد از مراجعه به تأليفات ايشان و مقايسه با يكديگر قضاوت عادلانه توان نمود.
حاج ميرزا حسين، از تلامذۀ شيخ العراقين شيخ عبدالحسين و شيخ مرتضى 390 انصارى و حاج ملا على كنى و حاج ميرزا محمدحسن شيرازى و سيد مهدى قزوينى و ميرزا محمدهاشم خوانسارى و از مشايخ اجازۀ علاّمۀ معاصر متتبّع، شيخ آقابزرگ تهرانى و محدّث حاج شيخ عباس قمى و بسيارى از معاصرين بوده و تأليفات نفيسه دارد:
391 صاحب ترجمه در بيست وهفتم يا هفدهم جمادى الآخرۀ سال 1320 ه. ق در 66 سالگى در نجف اشرف وفات يافت و در سمت در قبلۀ صحن مقدس مرتضوى مدفون شد و والد معظّم او، ميرزا محمدتقى مازندرانى، نيز از فحول علما و مجتهدين و رؤساى مذهبى وقت خود بوده است.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 180؛ نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ج 3، ص 877؛ خوانسارى، محمدمهدى، احسن الوديعة، ج 1، ص 89.
صاحب مستند، ملا احمد بن ملا مهدى نراقى --> نراقى، حاج ملا احمد
صاحب مسيحا --> مسيحا، صاحب
صاحب مصباح المنير، احمد بن محمد مصرى --> فيومى، احمد بن محمد بن على
صاحب مطالع الانظار (در كلام)، محمود بن عبدالرحمان --> شمس الدين، محمود بن عبدالرحمان
صاحب مطالع الانوار على صحاح الآثار، ابراهيم بن يوسف --> ابن قرقول
صاحب مطالع الانوار فى الفقه، سيد محمدباقر بن محمدتقى --> حجة الاسلام، سيد محمدباقر بن محمدتقى
صاحب مطالع الانوار فى المنطق والكلام، محمود بن ابى بكر --> ارموى
1871 و 1872. صاحب معالم، شيخ حسن (... - 1011 ه. ق)
بن شيخ زين الدين شهيد ثانى سالف الترجمه، عاملى جبعى، ملقّب به «جمال الدين»، مكنّى به «ابومنصور»، عالم عامل، فقيه نبيه، اديب اريب، شاعر ماهر، محدّث رجالى، عابد زاهد جليل القدر و عظيم الشأن، از فحول و اركان و ثقات و اعيان علماى اماميّۀ
اوايل قرن يازدهم هجرت مى باشد كه محقّق مدقّق متبحّر و در علوم دينيّه و بسيارى از فنون متداوله متمهّر و در زهد و ورع و تقوا مشهور است. محض مساوات با فقرا و عدم تشبّه به اغنيا زياده بر قوت يك هفته يا يك ماه را حيازت نمى نمود. با خواهرزادۀ 392 خود، صاحب مدارك سالف الترجمه، قريب السن و شريك درس و هر دو مصداق حقيقى نفس سليم بودند. در نماز به يكديگر اقتدا مى كردند. به درس همديگر حاضر مى شدند، بلكه هركدام كتابى را كه تأليف مى كرد، به ديگرى عرضه مى داشت و بعد از مذاكره در اطراف مطلب و تنقيح آن با توافق هر دو رأى متين، ثبت اوراق مى نمودند.
هرگاه يكى از ايشان بعضى از احكام شرعيّه را از روى اجتهاد استنباط مى كرد، اگر همان حكم را از ديگرى سؤال مى كردند، امر به مراجعۀ اوّلى مى نمود و مى گفت كه او مرا از زحمت استنباط اين مسئله آسوده كرده است. از كثرت ورع و تقوا و علاقه مندى به اشتغالات علمى، محض اينكه ملتزم به ملاقات شاه ايران، شاه عباس كبير (با اينكه اعدل سلاطين بوده) نگردند، زيارت حضرت ثامن الائمّه عليه السلام را ترك نمودند. هر دو از مقدس اردبيلى و ملا عبداللّه يزدى، صاحب حاشيۀ منطق معروف و از تلامذۀ شهيد ثانى، درس خوانده اند و در اوّل ملاقات از مقدس درخواست كردند هرآنچه را كه در اجتهاد و استنباط احكام دخيل است، بديشان تعليم نمايد. مقدّس نيز قبول نمود و نخست مقدارى از منطق و اشكال ضروريّه اش را بديشان تلقين، پس به خواندن اصول فقه دلالتشان كرد و فرمود كه بهترين كتاب اين موضوع شرح تهذيب عميدى است، لكن بعض مباحث آن دخل به اجتهاد نداشته و تحصيل آنها تضييع عمر است، اينك شرح تهذيب را بديشان درس گفت و مباحث همچنانى را متروك گذاشت.
روزى درخواست كردند كه چون وسايل اقامت زياد در نجف براى ايشان فراهم نيست، لذا فقط مطالبى را كه در حين مطالعه نفهميده اند، مطرح بحث و مذاكره قرار دهند و برعكس مواردى را كه خودشان موقع مطالعه فهميده اند، مسكوت عنه گذارند. مقدس اين پيشنهاد را نيز تحسين نمود و مدتى به همين رويه مشغول تحصيل بودند، لكن جمعى استهزا مى كردند. مقدس فرمود: «بعد از اندكى ايشان به وطن خودشان مراجعت مى كنند و مصنّفات ايشان به دست شماها مى رسد؛ در حالتى كه هنوز شما اسير و سرگيجۀ مباحث بى نتيجۀ شرح مختصر عضدى بوده باشيد».
اينك در اثر حسن نيّت و پاكى طويت معلّم و متعلّم به اندك فاصله به وطن خودشان مراجعت نمودند. سيد محمد مدارك را تأليف و شيخ حسن نيز منتقى و معالم را 393 تصنيف كردند و نسخۀ آنها در حال حيات مقدس به نجف رسيد؛ نيز مقدس، بعضى از اوراق شرح ارشاد را، كه در همان ايّام تلمّذ ايشان مشغول تأليفش بوده، گاهى به نظر ايشان رسانده و خواستار اصلاح عبارات غيرفصيحۀ آن مى شد. «ان فى ذلك لعبرة لاولى العلم المعلمين منهم والمتعلمين»؛ آه آه! ازآن رو كه صاحب معالم در حين وفات والد معظّم خود، شهيد ثانى، صغيرو در سن طفوليّت بوده، اينك درس او را نديده و بلاواسطه از خود وى روايت نمى كند، بلكه به واسطۀ شيخ حسين (پدر شيخ بهاءالدين) و ديگر اكابر و تلامذۀ شهيد از او روايت مى نمايد.
تأليفات صاحب معالم در نهايت اتقان و متانت و حسن سليقه مى باشند:
گويند كه تمامى احاديث مرويه در آن كتاب [منتقى الجمان] را اعراب گذاشته و
فرمودى كه موافق احتياط همين است كه كلينى از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است: «اعربوا احاديثنا فانا قوم فصحاء ولكن للحديث احتمال آخر». يك نسخۀ خطّى از يك قسمت كتاب منتقى، كه از اوّل كتاب تا آخر حجّ است، به شمارۀ 2663 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود است. بارى، صاحب معالم ديوان شعر بزرگى هم دارد و از اشعار طريفۀ اوست:
عجبت لميت العلم يترك ضايعا *** و يجهل مابين البرية قدره
394 و قد وجبت احكامه مثل ميتهم *** وجوبا كفائيا تحقق امره
فذا ميت حتم على الناس ستره *** و ذا ميت حتم على الناس نشره
ايضاً
طول اغترابى بفرط الشوق اضنانى *** والبين فى غمرات الوجد القانى
يا بارقا من نواحى الحى عارضنى *** اليك عنى فقد هيجت اشجانى
فما رأيتك فى الآفاق معترضا *** الا و ذكرتنى اهلى و اوطانى
كم ليلة من ليالى البين بت بها *** ارعى النجوم بطرفى و هى ترعانى
و يا نسيما سرى من حيّهم سحرا *** فى طيه نشر ذاك الرند والبال
احييت ميتا بارض الشام مهجته *** و فى العراق له تخييل جثمانى
تا آخر قصيده كه بيست وچهار بيت است:
فؤادى ظاعن اثر النياق *** و جسمى قاطن ارض العراق
و من عجب الزمان حياة شخص *** ترحّل بعضه والبعض باق
و حل السقم في بدنى فامسى *** له يوم النوى ليل المحاق
و صبري راحل عما قليل *** لشدة لوعتى و لظى اشتياقي
و فرط الوجد اصبح بى حليفا *** و لما ينو في الدنيا فراقي
تا آخر كه مجموعاً شانزده بيت است.
وفات صاحب معالم اول محرّم سال 1011 ه. ق در قريۀ جبع از قراء جبل عامل در 52 سالگى واقع شد. نزد قبر صاحب مدارك مدفون گرديد. كلمۀ «ذى مكارم» مادّۀ تاريخ وفات او مى باشد و در باب «حسن» از نخبة المقال در مدت عمر و سال وفاتش گويد:
و ابنُ الشهيد صاحبُ المعالم *** و بعد «حمد»(1)قبض «ذى مكارم»(2)
اما شيخ محمد بن حسن بن شهيد ثانى، كه فرزند ارجمند صاحب معالم و به «سبطالشهيد» معروف و لقبش «فخرالدين» و كنيه اش «ابوجعفر» است، نيز از اكابر و اعيان علماى اماميّه مى باشد كه فقيه محدّث، متكلّم متبحّر، جامع بارع، محقّق مدقّق، حافظ اديب، شاعر ماهر و در فهم و فضل و ورع و تقوا و مراتب علميّه و كمالات نفسانيّه در غايت درجۀ كمال و وارث جدّ و پدر والاگهر خود و از تلامذۀ والد ماجد و صاحب مدارك و ميرزا محمد استرآبادى صاحب رجال سالف الترجمه بوده و تأليفات طريفۀ بسيارى دارد: 395
چنانچه اشاره شد، شعر خوب نيز مى گفته و ديوان شعرى هم دارد و در مرثيۀ حضرت سيدالشهداء - ارواحنا له الفدا - گويد:
كيف ترقى دموع اهل الولاء *** والحسين الشهيد فى كربلاء
جده المصطفى الامين على الوح *** ى من اللّه خاتم الانبياء...
شيخ محمد به سال 1030 ه. ق در پنجاه سالگى در مكّۀ معظّمه وفات يافت و نزد استاد خود، ميرزا محمد رجالى استرآبادى، در جوار قبر حضرت خديجۀ كبرى مدفون گرديد. مخفى نماند كه شيخ محمد نيز دو پسر داشته؛ يكى زين الدين بن محمد بن حسن بن شهيد ثانى كه به همين عنوان نام خود مرقوم و ديگرى شيخ على بن محمد
الصورة
نمونۀ خط شيخ محمد بن حسن بن شهيد ثانى (72)
كليشۀ مزبور يك قسمت از صفحۀ آخر نسخۀ منهج المقال خطى ميرزا محمد استرآبادى است كه در كتابخانۀ شخصى جناب آقاى فخرالدين نصيرى موجود و يك جزو اول آن، كه از اول كتاب تا آخر حرف زاء به خط نستعليق خوب محمدرضا فيروزآبادى است، تاريخ كتابتش روز يكشنبه 6 محرم 1023 ه. ق در حال حيات خود مؤلف بوده و جزوۀ دومش از حرف سين تا آخر لام در مكۀ معظمه در حال حيات مؤلف و جزوۀ سوم آن نيز در مكۀ معظمه در حال حيات مؤلف بوده و اگرچه ظاهر رقم هندسى، چنانچه مشاهده مى شود، سال ها بعد از وفات شيخ محمد را مطابقت دارد، لكن جملات ديگر صريح است در اينكه كتاب نسخه در حال حيات خود مؤلف (متوفّى به سال 1028 ه. ق) مى باشد؛ چنانچه در آخر جزوۀ ديگر همين كتاب، كه آن نيز به خط شيخ محمد سبط است، 1016 نوشته شده است، توضيح اينكه رقم هندسى كليشۀ فوق، كه 116 به نظر مى رسد، به قرينۀ آخر جزوۀ ديگر 1016 است و نقطۀ جلوى، نقطۀ نون كلمۀ «سنه» است.
بن حسن بن شهيد ثانى كه به عنوان سبطالشهيد، شيخ على بن محمد نگارش يافته است.
منابع: شيخ حر عاملى، امل الآمل، [ج 1، ص 57-63، ش 45]؛ تنكابنى، محمد، قصص العلماء، [ص 297-300]؛ سيدعلى خان مدنى، سلافة العصر في محاسن الشعراء بكل مصر، ص 304؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 181؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 178؛ نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 391؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (مواضع متفرقه).
صاحب المعراج، شيخ سليمان بن عبداللّه بحرانى ماحوزى --> محقق بحرانى
شرح حالش موكول به كتب رجال است.
موكول به رجال است.
صاحب المغازى، محمد بن اسحاق
صاحب المغازى، محمد بن عمر
(دو شخص اخير) مصطلح رجال و موكول بدان علم هستند.
حسنى حسينى عاملى غروى، از فحول علماى اماميّه و متتبّعين اكابر فقهاى اوايل قرن سيزدهم هجرت و از تلامذۀ آقاى بهبهانى و سيد مهدى 397 بحرالعلوم و بعضى از اكابر ديگر بوده و صاحب جواهر نيز از تلامذۀ وى مى باشد و از او روايت مى كند. كثرت احاطۀ فقهيّۀ او مسلّم اعاظم طراز اول عصر خود و در اطّلاع بر مسائل خلافيّه و اقوال و ادلّۀ علما، متخصّص و متفرّد بود؛ حتى ميرزاى قمى، صاحب قوانين، با آن همه جلالت علمى كه داشته، در هر مسئلۀ فقهيّه كه تشخيص مخالف را طالب مى شده، بدو مراجعه مى فرمود. از تأليفات و آثار قلمى سيد جواد است:
علامه؛ 9. حاشيۀ قوانين؛ 10. حاشيۀ مدارك؛ 11. شرح طهارت وافى؛ 12. شرح وافيه (در اصول)؛ 13. مفتاح الكرامة فى شرح قواعد العلامة (كه شرح كامل اغلب ابواب قواعد بوده و در نقل اقوال علما استقصا نموده و در هشت مجلّد بزرگ در قاهره چاپ شده است).
وفات او در سال 1226 ه. ق واقع گرديد.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 156؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 182؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (مواضع متفرقه).
1874 و 1875. صاحب مقابس، شيخ اسداللّه بن حاج اسماعيل (... - 1234 ه. ق)
شوشترى دزفولى كاظمى، فقيه اصولى، محقّق مدقّق متتبّع، از اكابر علماى اماميۀ اوايل قرن سيزدهم هجرت، از تلامذۀ آقاى بهبهانى و سيد مهدى بحرالعلوم و پدرزن خود، شيخ جعفر كاشف الغطاء، بوده و اجازۀ روايت هم داشته و سيد عبداللّه شبّر سالف الترجمه نيز از او اجازه داشته است. از تأليفات شيخ اسداللّه است:
وفات صاحب مقابس مابين سال 1220 و 1234 و 1237 ه. ق مردّد و قول وسطى اقرب به صحت مى باشد و در اعيان الشّيعة نيز آن را ستوده و سيد باقر بن سيد ابراهيم كاظمى هم در مرثيۀ شيخ اسداللّه و تسليت دادن برادرزنش، شيخ موسى كاشف الغطاء، قصيده اى سروده و در آخر آن مطابق همين تاريخ 1234 ه. ق (غرلد) مادّۀ تاريخ گفته است؛ به هرحال، 398 وفات او در نجف واقع شد و در مقبرۀ پدرزنش، شيخ جعفر كاشف الغطاء، مدفون گرديد.
مخفى نماند كه شيخ اسماعيل كاظمى، پسر شيخ اسداللّه، نيز از افاضل علماى عصر
خود و فقيهى است فاضل كامل متّقى و از تلامذۀ پدر خود و سيد عبداللّه شبّر و اجتهاد او مورد تصديق اغلب علماى وقت بوده و از تأليفات اوست المنهاج (در اصول فقه). به سال 1246 يا 1247 ه. ق با طاعون عمومى در كمتر از سى سالگى وفات يافت و با آن سنّ جوانى در رعايت و تفقّد حال مساكين و عجزه اهتمام تمام داشته است.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 128؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 28؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 12، ص 255.
1876-1879. صاحب مقامع الفضل، آقا محمدعلى (... - 1216 ه. ق)
ابن آقاى بهبهانى سالف الترجمه، بهبهانى الاصل، كرمانشاهى المسكن والمدفن، از اكابر علماى اماميّۀ اوايل قرن سيزدهم هجرت مى باشد كه عالم عامل، فاضل كامل، محقّق مدقّق، فقيه اصولى، رجالى بارع، متكلّم متبحّر متفنّن متتبّع و اكثر علوم متداوله را جامع، بلكه در بعضى از نفايس فنون غيرمتداوله نيز ماهر و در فقه و اصول و كلام و تاريخ، اوحد زمان خود بود. در امر به معروف و نهى از منكر اهتمام تمام به كار مى برد.
با فرقۀ صوفيّه عداوت بى نهايت داشت و بسيارى از ايشان را كشته است. گويند نورعلى شاه، كه از اكابر عرفا و مرشد وقت بوده، از اصفهان به كرمانشاهان آمد و نامه اى به آقا محمدعلى فرستاد كه از مندرجات آن نامه بوده است:
ما ابر گهرباريم *** هى هى جبلى قم قم
ما قلزم زخّاريم *** هى هى جبلى قم قم
گر نور خدا جويى *** بيهوده چه مى پويى
ما مشرق انواريم *** هى هى جبلى قم قم
عاقبت به امر آقا محمدعلى كشته شد و از مصنّفات آقا محمدعلى است:
را حاوى و در اثبات جامعيّت و تفنّن وى در اكثر علوم و فنون متداوله و غيرمتداوله گواهى صادق مى باشد) و غير اينها.
وى به سال 1216 ه. ق در 72 سالگى در كرمانشاه وفات يافت. قبر او در خارج شهر كرمانشاه مشهور و همان موضع به «سر قبر آقا» معروف است.
مخفى نماند كه آقا عبدالحسين، برادر كهتر آقا محمدعلى، در همدان مقيم و از فقهاى وقت و از تلامذۀ پدر و برادر خود بوده و از آثار او شرح معالم است و در سال هزار و دويست و چهل و اندى درگذشت.
همچنين آقا احمد، پسر آقا محمدعلى، نيز از اكابر علماى وقت و در مولد خود، كرمانشاه، از پدر و در عتبات از بحرالعلوم و شيخ جعفر كاشف الغطاء و ميرزا مهدى شهرستانى و صاحب رياض درس خوانده و از تأليفات اوست:
وى به سال 1243 ه. ق در كرمانشاه وفات يافت.
آقا محمود، پسر ديگر آقا محمدعلى، نيز از علماى عهد محمدشاه قاجار و اوايل ناصرالدين شاه (1264-1313 ه. ق) و فقيهى بوده اصولى رجالى اخلاقى و برخلاف مسلك پدر، به تصوّف اقبالى تمام داشت و شرح دعاى سمات او گواهى صادق بر مراتب عرفانى وى مى باشد و در فقه و اصول و تاريخ و رجال و اخلاق تأليفاتى دارد:
زمان وفاتش به دست نيامد.
منابع: تنكابنى، محمد، قصص العلماء، [ص 199-201]؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 2، ص 98؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 182؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 123، 124 و 660؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات).
صاحب المقنع، حمزة بن عبدالعزيز --> سلاّر
400 1880 و 1881. صاحب مكارم الاخلاق، شيخ حسن بن فضل بن حسن (قرن 6 ه. ق)
طبرسى، فقيه جليل و محدّث نبيل، از اكابر علماى قرن ششم هجرت، كنيه اش «ابونصر»، لقبش «رضى الدين» مى باشد. كتاب جامع الاخبار معروف را نيز، كه بارها در ايران چاپ شده و به 141 فصل مشتمل مى باشد، بدو منسوب مى دارند، ولى بعضى آن را از تأليفات محمد بن محمد شعيرى دانند و برخى تأليف شيخ جعفر بن محمد دوريستى اش پندارند و مجلسى نيز احتمال داده كه مؤلفش شيخ ابوالحسن على بن ابى سعد بن ابى الفرج حناط (خياط خ ل) باشد. در امل الآمل گويد: دو نسخۀ جامع الاخبار، كه يكى به طبرسى منسوب و ديگرى را به شعيرى منتسب دارند، مغاير همديگر هستند؛ يعنى ممكن است كه كتاب جامع الاخبار متعدّد بوده و يكى از شعيرى و ديگرى از طبرسى باشد. در خاتمۀ مستدرك الوسائل، دربارۀ مؤلف همين جامع الاخبار متداول احتمال داده است و كيف كان، نسبت اين كتاب به صدوق، محمد بن على بن بابويه (متوفّى به سال 381 ه. ق) اشتباه مى باشد و فصل هفتادوهشتم آن صريح است در اينكه نام مؤلفش «محمد بن محمد» است و از چندى از فصول ديگر آن نيز استظهار مى شود كه از علماى قرن ششم هجرت بوده و تحقيق زائد را موكول به كتاب الذريعة مى داريم. از تأليفات شيخ حسن بن فضل است:
فقيه محدّث جليل، على بن حسن بن فضل، پسر صاحب ترجمه، تتميمى بر كتاب مكارم الاخلاق پدرش نوشته و مشكوة الانوار فى غرر الاخبار ناميده است.
سال وفات هيچ كدام از اين پسر و پدر به دست نيامد، لكن فضل بن حسن، پدر صاحب مكارم و مؤلف تفسير مجمع البيان معروف، در سال 548 ه. ق وفات يافته است.
منابع: شيخ حر عاملى، امل الآمل؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 183؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 513؛ نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 261.
صاحب ملل و نحل، محمد بن ابى القاسم عبدالكريم --> شهرستانى، محمد
401 صاحب مناهج الاحكام، حاج سيد محمدشفيع --> جابلقى، حاجى سيد محمدشفيع
ابن صاحب رياض، سيد على طباطبايى سالف الترجمه، از مشاهير علماى اماميّۀ اواسط قرن سيزدهم هجرت و معروف به «مجاهد» مى باشد كه فقيه اصولى متبحّر، اديب ماهر، عابد زاهد بود. از والد معظّم خود و پدرزن خود، سيد مهدى بحرالعلوم، تكميل مراتب علميّه نمود. در حال حيات پدر از كربلا، كه مولدش بوده، به ايران آمد و در اصفهان اقامت گزيده و به تدريس و تأليف مشغول شد و مرجع استفادۀ افاضل آن نواحى بود و كتاب مفاتيح را نيز در آنجا تأليف داده تا آنكه خبر وفات والد معظّمش رسيد. بلافاصله عازم عراق شد و در كاظمين مقيم و مشغول انجام وظايف علميّه گرديد تا آنكه سلطان فتحعلى شاه قاجار، مدافعۀ روس و دفع شرّ و تعدّيات ايشان را، كه نسبت به بلاد اسلامى داشتند، تصميم گرفت و محض تبرّك و استمداد از معنويت سيّد، خواستار حضور او در موكب همايونى گرديد. سيّد نيز اجابت كرده و با چندى از اكابر علماى وقت، كه محقّق نراقى نيز از آن جمله بوده، عزيمت ايران داد و بيش از اندازه مورد عنايات ملوكانه و احترامات درباريان و عموم اهالى گرديد و به معنويت و اهل باطن بودن سيد اعتقادى كامل داشتند؛ حتى گويند سيد در حوض مسجد شاه قزوين وضو گرفت و اهالى آن بلده، در اثر حسن عقيدتى كه دربارۀ وى داشته اند، تمامى آب آن حوض را به اندك زمانى محض تبرّك و استشفا بردند، لكن عاقبت به اقتضاى تقدير ازلى، سلطان ايرانى بدان مرام مقدس موفق نگرديد؛ ناچار آن رسوخ و خلوص عقيده كه دربارۀ سيد داشتند، فتور يافت. سيد نيز با دلى پرملال كه از اقوال ناشايست و افعال نابايست آن جماعت بى خبر از اسرار غيبيّۀ الهيّه داشته، در قزوين اقامت كرد تا در اوايل سال 1242 ه. ق در همانجا وفات يافت و جنازه اش با تمام فوريت به كربلاى معلّى نقل و در بازار بين الحرمين مدفون گرديد. لفظ «مغرب» مادّۀ تاريخ وفات وى مى باشد و از مصنّفات اوست:
الاصول؛ 8. حجّيّة الشّهرة؛ 9. حجّيّة المظنّة؛ 10. المصابيح (در فقه)؛ 11. مفاتيح الاصول (كه در تهران چاپ سنگى شده است)؛ 12. مناهل (در فقه)؛ 13. الوسائل الى النّجاة (در اصول فقه كه در اوايل زندگانى تأليفش كرده) و غير اينها.
سبب اشتهار او به «مجاهد» هم از بيانات مذكوره روشن گرديد.
منابع: تنكابنى، محمد، قصص العلماء، [ص 125-129]؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 183؛ جاپلقى، محمدشفيع، روضة البهيّة، ص 13؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 659؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (مواضع متفرقه).
صاحب منتهى المقال فى علم الرّجال، محمد بن اسماعيل --> ابوعلى، محمد بن اسماعيل
صاحب منهج المقال، ميرزا محمد استرآبادى --> صاحب الرّجال
موافق آنچه از صدوق نقل شده، از اهل نيشابور و از كسانى است كه حضرت صاحب الزمان عليه السلام را ديده اند.
يزدى، از مشاهير فضلاى قرن سيزدهم هجرى ايران مى باشد كه در نهايت زهد و ورع و عبادت بود. در اقامۀ عزا بر ائمّۀ هدى عليهم السلام مداومت داشت. از تلامذۀ سيد محمد مجاهد (متوفّى به سال 1242 ه. ق) بود. فتحعلى شاه خواست كه دختر خود، ضياءالسّلطنه، را به پسرش تزويج كند. او راضى نشد. از تأليفات او كتاب مهيّج الاحزان است كه اخبار معتبرۀ مصيبت را در آن جمع نموده و نهايت اهتمام در اخبار داشته و سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: تنكابنى، محمد، قصص العلماء، [ص 101-103].
صاحب نفائس الفنون، محمد بن محمود --> آملى، محمد بن محمود
حسينى تفريشى، از افاضل و وجوه و اعيان علماى اماميّۀ قرن يازدهم هجرت و عالمى است عامل عادل، فاضل كامل، محقّق مدقّق، فقيه اصولى، رجالى 403 متبحّر،
مراتب فضل و كمال و وثاقت و جلالت او در تمامى علوم دينيّۀ متداوله مشهور؛ بالخصوص تقدّم او در علم رجال، مسلّم فحول رجال بوده و محل ترديد و انكار احدى نمى باشد و كتاب نقد الرّجال او از احسن و اجمل كتب رجاليّه محسوب است. با شيخ بهاءالدين (متوفّى به سال 1031 ه. ق) و ميرزا محمد رجالى استرآبادى (متوفّى به سال 1028 ه. ق)، بلكه با مجلسى اوّل (متوفّى به سال 1070 ه. ق) معاصر و از تلامذۀ ملا عبداللّه شوشترى و شيخ عبدالعالى بن محقّق كركى بوده و از ايشان هم روايت مى نمايد. در نخبة المقال گويد:
والمصطفى الجليل حبر تفرشي *** ذو النقد عاصر التقي المجلسي
سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: شيخ حر عاملى، امل الآمل، [ج 2، ص 322، ش 993]؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 184؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 665.
صاحب وافيه (در اصول)، ملا عبداللّه بن محمد تونى --> تونى، ملا عبداللّٰه بن محمد
صاحب وسائل الشّيعه، محمد بن حسن --> حر عاملى، محمد بن حسن
صاحب وسيله، محمد بن على بن حمزه --> عماد طوسى
1885 و 1886. صاحب هداية المسترشدين، شيخ محمدتقى (... - 1248 ه. ق)
بن عبدالرحيم يا حاج محمدرحيم، رازى تهرانى، ايوانكى الاصل، اصفهانى المسكن، از اكابر فحول علماى اماميّۀ اواسط قرن سيزدهم هجرت مى باشد كه فقيه اصولى، محقّق مدقّق، عابد زاهد عميق الفكر و دقيق النظر و از تلامذۀ سيد بحرالعلوم و سيد على صاحب رياض و سيد محسن كاظمينى و پدرزن خود، شيخ جعفر كاشف الغطا، بود. از شيخ جعفر اجازۀ فتوا و روايت داشت. جلالت علمى و عملى او مشهور، بلكه به تصديق بعضى از ارباب تراجم، در تمامى علوم معقولى و منقولى بر معاصرين خود مقدم و بالخصوص در اصول فقه كه داراى تبحّرى 404 بى نهايت بود و گويا كه طينت او از افكار دقيقه و انظار عميقه سرشته بوده است. با قطع نظر از همه چيز، همين كتاب هداية المسترشدين او، كه در اصول فقه تا مبحث مفهوم وصف و حاشيۀ معالم الاصول و
داراى تحقيقات عميقۀ مبتكره بوده و به جهت آن به «صاحب حاشيه» شهرت يافته، بهترين معرّف كمالات و تبحّر وى مى باشد. در اصفهان مرجع استفادۀ عموم بود و قريب به سيصد تن از اعيان فضلا، كه من جمله سيد محمدباقر صاحب روضات الجنّات بوده، حاضر حوزۀ درس او مى شدند. از تأليفات و آثار قلمى اوست:
در ظهر روز جمعه پانزدهم شهر شوال 1248 ه. ق در اصفهان وفات يافت.
حجة الاسلام حاج سيد محمدباقر سالف الترجمه بر جنازه اش نماز خواند و در مقبرۀ تخت فولاد نزديك قبر محقّق خوانسارى مدفون شد. جملۀ «راهنماى امم كرد به جنت مقام» مادّۀ تاريخ وفات اوست.
الصورة
شيخ محمدباقر اصفهانى پسر صاحب هداية (73)
مخفى نماند كه حاج شيخ محمدباقر، خلف شيخ محمدتقى صاحب ترجمه و نوۀ دخترى شيخ جعفر كاشف الغطاء، نيز از اكابر علماى وقت و از تلامذۀ صاحب جواهر و شيخ مرتضى انصارى و خال خود، شيخ حسن كاشف الغطاء، بود. در ترويج دين و دادرسى مظلومين و فقرا، اهتمام تمام داشته و متصدى فتوا و قضاوت بود و به حسب اطّلاعات واصله، اجراى حدود شرعيّه هم مى نمود و جمعى از بابيّه به امر او كشته شدند. وقتى، در موقع زيارت قبر والد ماجد خود، به نزديك بودن اجل حتمى و مسافرت عتبات ملهم شد. اينك در اسرع اوقات به نجف اشرف رفته و در آن ارض اقدس مريض گرديد و در ماه صفر 1301 ه. ق در 67 سالگى وفات يافت و در مقبرۀ جدّ مادرى خود، شيخ جعفر كاشف الغطاء، مدفون گرديد.
شيخ محمدتقى، پسر حاج شيخ محمدباقر مذكور در فوق، نيز از اكابر علماى عصر ما مى باشد و به «آقاى نجفى» معروف و به همين عنوان معروفى خود نگارش يافته است.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 185؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 131؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، (مواضع متفرقه).
405 صاحب اليتيمه، عبدالملك بن محمد --> ثعالبى، عبدالملك بن محمد
شرح حالش موكول به رجال است.
صاحب اليواقيت والجواهر، عبدالوهاب بن احمد --> شعرانى، عبدالوهاب بن احمد بن على
از اهالى دهلى و از مشاهير شعراى آن سامان مى باشد و كتابى به نام بهارستان جعفرى تأليف داده و از اشعار اوست:
ترك من دست چو بر خنجر بيداد برد *** تشنه را ذوق زلال خضر از ياد برد
در سال 1196 ه. ق درگذشت.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2913.
افشار گيلانى، متخلّص به «صادقى»، از شعراى عهد صفويّه مى باشد كه نخست كتابدار شاه عباس اوّل صفوى بود و اخيراً به بلاد بسيارى سياحت ها كرد و كتاب مجمع الخواص به زبان تركى جغتايى در تذكرۀ شعرا از آثار اوست كه تمام شعرا را تا زمان شاه عباس (985-1035 ه. ق) جمع كرده و به هشت مجلس مرتبش نموده و از اشعار اوست:
ستون سر كند اعجاز حسنت دست موسى را *** به بستر افكند بيمارى چشمت مسيحا را
سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 1، ص 388 و ج 2، ص 1602]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2913.
بكرى، مكنّى به «ابوالسرور»، از مشاهير مورّخين قرن يازدهم هجرت مى باشد. كتاب
الرّوضة الزّاهرة فى ولاة مصر والقاهرة، كه تمامى وقايع را تا سال 1036 ه. ق حاوى و بسيار مفيد است، از تأليفات او و سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2913.
مصرى حنفى، ملقّب به «صارم الدين»، معروف به «ابن دقماق»، از مشاهير مورّخين ديار مصر مى باشد و از تأليفات اوست:
406 1. الانتصار لواسطة عقد الامصار (كه ده مجلد است)؛ 2. تاريخ حوادث العالم؛ 3. الجوهر الثّمين؛ 4. الدّرّة المضيئة فى فضل مصر والاسكندريّة (كه ملخص كتاب انتصار مذكوراست)؛ 5. طبقات الحنفيّة؛ 6. عقد الجواهر فى سيرة الملك الظّاهر؛ 7. الكنوز الخفيّة فى تاريخ الصّوفيّة؛ 8. نزهة الانام فى تاريخ الاسلام (كه به ترتيب سنين مرتب كرده است)؛ 9. ينبوع المظاهر فى سيرة الملك الظّاهر.
وفات صارم الدين به سال 790 و يا در 809 ه. ق واقع گرديد؛ چنانچه در كشف الظّنون اوّلى را در مادّۀ «انتصار» و دوّيمى را در مادّۀ «نزهت» نگاشته است.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 18]؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 103.
صاغانى(1)
صاغانى الاصل، بغدادى المنشأ والمدفن، ابوحامدالكنيه، از مشاهير منجّمين و علماى
1) . صاغانى: در نامۀ دانشوران گويد: صغانى منسوب است به صغانيان و آن مملكت بزرگى است در ماوراءالنهر كه اعمال و مضافات آن به ترمد متصل بوده و در نسبت به آن، «صغانى» و «صاغانى» هر دو استعمال شده است. در مراصد نيز صغانيان را (به فتح اول) به همين روش ترجمه كرده و از كيفيت نسبت نامى نبرده است و نيز گويد كه آن را عجم «جغانيان» گويند. در روضات، ضمن شرح حال حسن بن محمد بن حسن بن حيدر گويد: او ملقب به «صغانى» (به فتح اول) است و آن را «صاغانى» نيز گويند و به نوشتۀ هدية الاحباب، صغان يا صاغان، كه عجم «جغان» يا «جاغان» گويند، ديهى است در مرو و بالجمله، بعضى از افاضل معروف يا موصوف به همين نسبت (صاغانى يا صغانى) را، كه ظاهراً به يك معنى هستند، تحت همين عنوان (صاغانى) نگارش داده و در عنوان «صغانى» نيز كه شايد بعضى از ارباب رجوع بدانجا مراجعه كنند، موكول به همين عنوان خواهيم داشت. (مؤلف)
رياضى قرن چهارم هجرت مى باشد كه در هيئت و نجوم و هندسه و فنون متنوّعه معروف و بالخصوص در علم اسطرلاب و ساختن اجزا و آلات آن و همچنين در ساختن آلات رصديّه بى نظير و در همۀ آنها تصرّفاتى با فكر عميق خود كرده و اضافاتى به عمليات قدما آورده و از كسانى است كه در دورۀ اسلامى مقنّن و مروّج اسطرلاب و نجوم و هندسه مى باشند. بيانات او محل رغبت و استفادۀ افاضل عصر خود بود و در نزد خلفاى عباسى و ملوك ديالمه نيز بسيار محترمانه مى زيست. چون شرف الدوله، پسر عضدالدولۀ ديلمى، وارد بغداد شد و ويجن 407 بن رستم كوهى را به عمل رصد كواكب برگماشت، صاغانى نيز حسب المقرّر از راصدين بوده و شرحى بر صحت و درستى آن عمل بنگاشت. وفات صاغانى در ذى القعده يا ذى الحجه سال 379 و يا در حدود 395 ه. ق در بغداد واقع گرديد.
منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 672؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2953.
مكنّى به «ابوالفضل»، به نوشتۀ قاموس الاعلام، تحت عنوان «صغانى»، از مشاهير علماى عامّۀ قرن هفتم هجرت مى باشد كه كتاب اصول الاضداد و كتابى ديگر در تاريخ حيات و محل وفات صحابۀ كبار تأليف داده و در سال 605 ه. ق درگذشته است.
نگارنده گويد: ظاهر، بلكه متيقن به قرينۀ اتحاد نسبت و كنيه و زمان وفات، آن است كه صاحب ترجمه، همان حسن بن محمد بن حسن صاغانى مذكور در ذيل بوده و دو فقره تأليف مذكور نيز در ضمن تأليفات وى مذكور خواهد شد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2953.
بن حيدر بن على، محدّث لغوى نحوى، عمرى النسب، حنفى المذهب، رضى الدين اللّقب، ابوالفضل يا ابوالفضائل الكنيه و گاهى به «رضى نحوى» و «رضى صاغانى» موصوف، از مشاهير فقها و محدّثين و اكابر علم نحو و لغت و علوم ادبيّه و عربيّه، بلكه حامل لواى تمامى علوم مذكوره و رياست علمى آنها بدو منتهى مى شد.
حوزۀ درس او مرجع استفادۀ افاضل فنون مذكوره بود و يكى از مشايخ اجازۀ روايتى
سيد احمد بن طاووس و سيد عبدالكريم بن طاووس است كه شرح حال ايشان به عنوان ابن طاووس خواهد آمد كه روايت كردن جميع تأليفات و منشآت و مسموعات خود را بديشان اجازه داده، بلكه به نوشتۀ بعضى از ارباب تراجم كه در هدية الاحباب نيز بديشان اقتفا كرده، علاّمۀ حلّى نيز از حسن صاغانى اجازۀ روايت داشته است، لكن فساد اين عقيده بعد از ملاحظۀ تاريخ وفات صاغانى، كه در سال 650 ه. ق بوده، با در نظر گرفتن تاريخ ولادت علاّمه، كه 648 ه. ق بوده، ظاهر و روشن مى گردد، بلكه بنابر اينكه تاريخ وفات صاغانى را موافق بعضى 408 از مواضع كشف الظّنون 605 ه. ق حساب كنيم، علاّمه در آن تاريخ اصلاً در اين عالم ناسوتى نبوده و هنوز متوطّن عالم الست و لاهوت بوده است. بلى، روايت مع الواسطه ممكن است، لكن خلاف ظاهر كلمات ايشان مى باشد.
بارى، بعضى از تأليفات صاغانى را مى نگارد:
مخفى نماند كه دو كتاب عباب و مجمع البحرين مذكورين را، كه هر دو در لغت مى باشد، براى وزير كبير، محمد بن احمد، كه شرح حالش به عنوان ابن العلقمى خواهد آمد، تأليف و كتاب عباب را فقط تا فصل «بكم»، كه (با دو فتحه) به معنى لالى و گنگ بودن
است، نوشته و به اتمام آن موفق نگرديده. اين است كه يكى از شعرا، شعرى ايهامى(1)در اين موضوع گفته است:
ان الصغانى الذى حاز العلوم والحكم *** كان قصارى امره ان انتهى الىٰ بَكَم
يعنى حسن صغانى، كه حاوى علوم و اصناف حكمت بوده، عاقبت امرش بدان گراييد كه زبانش لال شد (كه كنايه از مردن است) و اين معنى قريب است و يا خود، عاقبت امرش بدانجا رسيد. كتاب عباب در مادّۀ «بكم» همچنان ناقص و ناتمام ماند و موفق به اتمامش نگرديد.
حسن صاغانى از روى زايچۀ ولادت خود، روز وفات خود را معيّن كرد و منتظر مى بود تا آنكه همان روز معيّن فرارسيد و اصلاً در خود علتى و مرضى مشاهده ننمود؛ پس به شكرانۀ آن صحت و عافيت، طعامى ترتيب داد و اصحاب خود را دعوت 409 نمود. دمياطى، كه حاكى قضيه است، گويد: بعد از صرف طعام متفرق شده، به مجرّد اينكه به كنار شط رسيدم، شخصى وفات حسن را به من خبر داد. من در عجب ماندم و گفتم: «همين ساعت از وى جدا شدم». گفت: «بلى. همين ساعت به حمام رفت و به فجأه درگذشت». چنانچه مذكور داشتيم، وقوع اين قضيه به سال 650 ه. ق در بغداد واقع گرديد؛ امّا 605 ه. ق، كه بعضى گفته و در بعضى از مواضع كشف الظّنون هم تصريح كرده است، دور از صحت بوده و منافى عادى تأليف دو كتاب مذكور به نام ابن العلقمى (متوفّى به سال 656 ه. ق) و بعضى قراين ديگر مى باشد.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 187؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 223؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 5، ص 52؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 4، ص 179؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2953؛ لكنوى، ابوالحسنات محمد عبدالحى، الفوائد البهيّة فى تراجم الحنفيّة، ص 63.
بن جعفر يا محمد صاغانى، مكنّى به «ابوبكر»، از متصلّبين در دين بود. وثاقت و كثرت روايات او مشهور است. براى تحصيل علم مسافرت ها كرد و از اهل بغداد و
1) . ايهام: در اصطلاح علم بديع، آن است كه متكلّم لفظى را بگويد و معنى بعيد آن را اراده نمايد. (مؤلف)
بصره و كوفه و مدينه و شام و مصر و مكّه استماع حديث نمود. ترمدى و نسائى و مشايخ بسيار ديگر نيز در كتب صحاح خودشان از وى روايت مى كنند. در هفتم صفر 270 ه. ق درگذشت.
منابع: خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 1، ص 240.
صافى، اوحدالدين بن حسين مراغى --> اوحدى مراغى
اصفهانى، در عصر خود از مشاهير شعراى اصفهان بود. اغلب اوقات او در غزل سرايى مصروف مى گرديد؛ عاقبت به فكر آخرت افتاد و اشعارى در مناقب حضرت رسالت صلى الله عليه و آله و حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام گفته و مدت ده سال از عمر عزيز خود را در اين تجارت دينى صرف كرد و آن كتاب مناقب را شهنشاه نامه ناميد و يك نسخه از آن را تحفۀ دربار فتحعلى شاه قاجار نمود و مشمول الطاف تازه و عنايات ملوكانۀ بى اندازه گرديد. يك مثنوى گلشن خيال نامى نيز دارد، در 1219 ه. ق در اصفهان وفات يافت و در تكيۀ مير فندرسكى مدفون گرديد. از اشعار اوست در توحيد:
410 به نام خداوند عقل آفرين *** خداوند داد و خداوند دين
خم چرخ، جامى ز ميخانه اش *** يم دهر، رشحى ز پيمانه اش
همه بودِ او هيچ بود همه *** عدم با وجودش وجود همه
ز ما تا به او اين همه راه نيست *** ولكن از اين ره كس آگاه نيست
تمام از سفيد و سيه مغز و پوست *** همه نيستند ار كسى هست، اوست
در مناقب گويد:
پناه جهان خواجۀ كاينات *** به حق متّحد در جميع صفات
به زر خسروان جمع لشكر كنند *** به لشكر جهانى مسخّر كنند
تهى دست و بى خيل و مال اى شگفت *** نگر تا جهان را چگونه گرفت
همه روزه از صبح تا گاه شام *** در اقصاى گيتى چه خاص و چه عام
شمارندش از گونه گونه صفات *** گواهى دهندش به پاكى ذات
شبى از مكان آن شه انس و جان *** قدم زد به سرمنزل لامكان
چو از خويش آمد به كلّى برون *** ز بيرونِ در يافت ره در درون
نشستند آنگه به گفت و شنفت *** بگفتند چندان كه بايست گفت
بزرگ رسل آن خداوند هوش *** به هنگام گفتن چو بگشاد گوش
به گوش آمدش از وراى حجاب *** صداى بنى عمّ خود بوتراب
على صورت قدرت كردگار *** على اوّلين نقش صورت نگار
على رهبر موسى از رود نيل *** على گلشن آراى باغ خليل
منابع: هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 2، ص 317.
افتونى عاملى غروى، مكنّى به «ابوصالح»، ملقّب به «صالح»، از علماى اماميّۀ اواخر قرن دوازدهم هجرت، از مشايخ سيد بحرالعلوم، از تلامذۀ شريف ابوالحسن عاملى غروى و عموزادۀ او بوده و از طرف او اجازه داشته است. از آثار قلمى او، ارجوزه اى است در تاريخ 411 حضرات چهارده معصوم عليهم السلام كه مطلع آن، اين است:
احمدك اللهم بارء النسم *** مصليّا على رسولك العلم
در سال 1183 ه. ق هجرت درگذشت.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 1، ص 467.
هلالى دمشقى، مكنّى به «ابوالفضائل»، ملقّب به «شمس الدين»، معروف به «صالحى هلالى»، اديب كاتب، منشى، شاعر مشهور، فقيه مفسّر، از افاضل قرن يازدهم هجرت مى باشد كه افصح و ابلغ فصحا و بلغاى عصر خود بوده و از آثار اوست ديوان سجع الحمام فى مدح خير الانام كه در استانبول چاپ شده و مجموع آن 1500 بيت بوده و به ترتيب حروف هجا مشتمل بر بيست ونه قصيده مى باشد.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1190.
صالحيّه
موافق آنچه در ضمن عنوان زيديّه اشاره نموديم، شعبه اى است از آن سلسله كه ابوبكر و عمر را نيز امام دانند.
مكنّى به «ابواسحاق»، ملقّب به «برهان الدين»، از اكابر فقهاى حنفيّه بود كه در علوم دينيّه متمهّر و در قاهره از حسن مقدسى و ديگر اكابر وقت تحصيل مراتب علميّه نمود. در رياضيّات و فلكيّات نيز دستى توانا داشت.
رساله اى در ربع مقنطر و رسالۀ عروضيه و شرح فرائض ابن شحنه از آثار قلمى اوست. صاحب ترجمه به سال 1197 ه. ق در دمشق درگذشت.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 575.
كاشانى، از شعراى نامى اوايل قرن سيزدهم هجرى عهد فتحعلى شاه قاجار بود.
به وسيلۀ قصايد غرّا و شيوا از ندماى محفل سلطانى گرديد و مدتى به حكومت كاشان و قم نامزد و منصوب شد و اخيراً استعفا كرده، به ملتزمين ركاب پيوست. در سفر و حضر مشمول مراحم سلطانى بود و به لقب «ملك الشعراء» و «احتساب الممالك» مفتخر شد. در فنون نظم مثنوى و قصيده سرايى طرزى خاص داشت. از نو تخم سخن كاشت. شيوه و قانون استادان قديم را تجديد كرد. به عقيدۀ رياض العارفين - والعهدة عليه - قريب هفت صد سال است كه چنين سخن گسترى در روى زمين نيامده و سال هاست 412 كه كسى دم از همسرى وى نزده و ملك الشعراى بالاستحقاق بوده است. بعضى از ادبا شرحى در مزيّت شهنشاه نامۀ او، كه در ذيل مذكور مى داريم، بر شاهنامۀ فردوسى نگاشته و از آثار قلمى صباست:
از اشعار اوست:
خط به گرد رخ روشن سر غوغا دارد *** جنگ زنگى و فرنگى است، تماشا دارد
ايضاً
تعالى اللّه خداوند جهاندار و جهان آرا *** كزو شد آشكارا، گل ز خاك و گوهر از خارا
مرصّع كرد بر چرخ زبرجد گوهر انجم *** معلّق كرد بر خاك مطبّق گنبد مينا
نشانده باغبان قدرتش در روضۀ هستى *** هزاران سرو مه منظر، هزاران ماه سروآسا
وجود اوست چون دريا و موجودات امواجش *** ولى گر نيك بينى، نيست موجودى به جز دريا
لطيفه: فتحعلى شاه قاجار نيز شعر مى گفته و به «خاقان» تخلّص مى كرده است. روزى قطعه اى از اشعار خود را بر صبا خواند و چگونگى شعريّت آن را از وى استفسار نمود. صبا بى مهابا گفت: «شعرى پوچ و بى مغز است». شاه برآشفت و امر كرد او را بر آخورى بستند و مقدارى كاه پيش او ريختند تا پس از مدتى بر سر ملاطفت آمد و اذن حضورش داد. موقعى ديگر باز بعضى از اشعار خود را بر صبا خواند و خواستار رأى او گرديد. او نيز پيش از عرض جواب، رو به طرف در نمود و عازم بيرون شدن گرديد.
شاه پرسيد: «كجا مى روى؟» گفت: «به آخور». شاه خنديد و ديگر شعر خود را بر وى نخواند. وفات صبا به سال 1228 يا 1238 ه. ق واقع گرديد.
منابع: هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 2، ص 267؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2934.
صباح الدين، احمد بن يوسف --> تيفاشى
كاشى، از شعراى اوايل قرن سيزدهم هجرت مى باشد كه اصلش از موضعى بيدگل نام از توابع كاشان و با آذر و هاتف 413 و نظاير ايشان معاصر و معاشر بود. طبع صافى داشت و همّت بر تتبّع طرز فصحاى قدما مى گماشت و از اشعار اوست:
ميرم به قفس، بهتر از آن است كه در باغ *** از طعنۀ مرغان گرفتار بميرم
مى ميرم و از زارى من آگهى اش نيست *** يا رب كه دعا كرد چنين زار بميرم؟
گفتى: گذرم گر به تو، از شوق بميرى *** قربان سرت بگذر و بگذار بميرم
در سال 1206 ه. ق درگذشت.
منابع: هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 2، ص 263؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2934.
شافعى حنفى، مصرى المولد، ابوالعرفان الكنيه، از علماى اوايل قرن سيزدهم هجرت مى باشد كه در طلب علم رنج ها برده و حاضر حوزۀ درس مشايخ وقت خود گرديد.
اصول هريك از طريقت شاذليّه و وفائيّه از شعب صوفيّه و اذكار متعلّقه به آن را از اكابر مشايخ آن اخذ كرد تا آنكه در تمامى علوم عقليّه و نقليّه متمهّر شد و در تحقيق و دقّت نظر و مناظره و جدل مابين علماى مصر و شام شهرتى تمام يافت. از تأليفات اوست:
صاحب ترجمه در سال 1206 ه. ق وفات يافت.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1194.
1902-1905. صبحى (قرن 11 ه. ق)
تخلّص شعرى دو تن از شعراى هند مى باشد؛ يكى از اهالى كشمير بود و در خدمت شاه شجاع، برادر شاه عالم گير (متوفّى به سال 1118 ه. ق)، مى زيسته و در اواخر قرن يازدهم درگذشت؛ ديگرى در اصل همدانى بود و در اثناى سياحت به هندوستان رفت و داخل در خدمت شاه جهان بوده كه در يكى از جنگ ها مقتول گرديد و از اوست:
هر طرف مى نگرم شعلۀ عالم سوز است *** آنكه دل را نكند داغ كدام است اينجا
414 لفظ «صبحى» تخلّص شعرى دو تن از شعراى عثمانى هم هست كه نام يكى «مصطفى» و شهرتش «حكيم زاده» مى باشد و از اوست:
من شهيد تيغ عشقم تن غباريمدور منيم *** پرده سايم صورتيم رسم مزاريمدور منيم
ديگرى مروى بوده صوفى مسلك و اشعار عارفانه و متصوفانۀ او به هر دو زبان فارسى و تركى بسيار مى باشد و از اوست:
حاجيان ره عشقيم و مقيم عرفات *** عرفاتى كه نشان مى دهد از ذات و صفات
1) . صبّان: (بر وزن عطّار) به معنى صابون ساز و صابون فروش است. (مؤلف)
زياده بر اين مشخّص ديگرى از هيچ كدام به دست نيامد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2953.
اصفهانى، از شعراى عهد شاه تهماسب صفوى (930-984 ه. ق) مى باشد كه نخست به «فارسى» تخلّص مى كرد و اخيراً به «صبرى» تبديل داد و از اوست:
يا رب دل شكستۀ من از كجا شنيد *** بوى محبّتى كه در آب و گل تو نيست
اين بس جزاى كشتن صبرى كه روز حشر *** حسرت همى كشد كه چرا بسمل تو نيست
سال وفات و مشخّص ديگرى به دست نيامد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2936.
مروى، از شعراى ايرانى است كه نخست به «راهبى» تخلّص مى نموده و اخيراً به «صبرى» تبديل داد. به هندوستان رفته و داخل خدمت جهانگيرشاه شد و از اشعار اوست:
حاصلم درد دل است از دل بى حاصل خويش *** به كه گويم من دل سوخته درد دل خويش
سال وفات و مشخّص ديگرى به دست نيامد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2936.
شاعرى است مشهور، بدخشانى الاصل، هروى المسكن، صبوحى التخلّص، در بخارا تحصيل مراتب علميّه نمود. به زيارت كعبه و اماكن مقدّسه مشرّف شد و از اشعار اوست:
خيالت در نظر آورده مى گويم وصال است اين *** وصالت را تمنّا مى كنم امّا خيال است اين
در سال 973 ه. ق درگذشت.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2937.
415 1909. صبور، ميرزا احمد (... - 1228 ه. ق)
كاشانى، برادرزادۀ فتحعلى خان صباى فوق الترجمه، از شعراى عهد فتحعلى شاه
قاجار مى باشد كه از ندماى دربار بود. در خط و ربط و نظم و نثر و انشا و اخلاق فاضله مقامى عالى داشت. به سال 1228 ه. ق در جنگ روس ها مقتول گرديد و در نعت حضرت رسالت صلى الله عليه و آله گويد:
چيست آن درياى نورانى كه عقلش گوهر است *** رشحه اى ز امواج فيضش صد چو بحر اخضر است
فيض آن بى منتها و جود آن بى غايت است *** لطف آن شادى فزا و طبع آن جان پرور است
گاه جودش نوح را بر كوه جودى رهنماست *** گاه لطفش خضر را بر آب حيوان رهبر است
غرقۀ دريا نه چون زهر فنا نوشد وليك *** هر غريقى را در آن شهد بقا در ساغر است
از دم فيضش هزاران لاله و گل بردميد *** كاين سپهر نيلگون زآنها يكى نيلوفر است
منابع: هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 2، ص 324.
از متأخّرين شعراى عثمانى است كه در اصل تبريزى بود. به استانبول رفته و به واسطۀ حسن خطّى كه داشته، به استنساخ بعضى از دواوين شعرا پرداخت و از اشعار تركى طريفۀ اوست:
آل شانه دستوه صنما، طاره تلّلرون *** گوگلوم كبى داغيت ينه رخساره تلّلرون
در سال 1269 ه. ق درگذشت.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2937.
بواناتى، از اهل سير و سلوك، ذهبى مسلك و سالكى بوده نيكوخصال. تخلّص شعرى وى «صبورا» و لقب طريقتى وى «انوارى» و اشعار مجذوبانه مى گفته و از اوست:
416 اى تو را با هر دلى كارى دگر *** در پس هر پرده غمخوارى دگر
در دل هر ذرّه اى بنموده اى *** از جمال خويش رخسارى دگر
در زمان تأليف آثار عجم، كه به سال 1313 ه. ق خاتمه يافته، مى زيسته است.
منابع: فرصت شيرازى، محمد نصير، آثار عجم، ص 490.
مصطلح رجال است.
صحّاف، ابراهيم بن نعيم
صحّاف، حسين بن نعيم
صحّاف، على بن نعيم
صحّاف، حسين بن شاذويه
(چهار شخص مذكور) مصطلح رجال و شرح حالشان موكول بدان علم شريف است.
خوارزمى، مكنّى به «ابوالفضل»، اديب كامل، عالم ماهر، كاتب بارع، شاعر ساحر، از افاضل اوايل قرن پنجم هجرت مى باشد. اشعار او با آن كثرتى كه داشته، بديع و طرفه و متقن و در سرعت انشا و بديهه گويى وحيد عصر خود بود. هر موضوعى از معانى مبتكره و بديعه كه مطرح مذاكره مى شده، در دَم، با عبارات انيقه و الفاظ رشيقه با رعايت تمامى اصول مقرّرۀ انشا، نظماً يا نثراً مى نگاشت؛ به طورى كه جالب حيرت مى شد. در بدايت جوانى حاضر خدمت صاحب بن عبّاد بود. از انوار كمالات او اقتباس و از جواهر گران بهاى آن درياى بى پايان التقاط و از آن باغ معارف و خرمن كمال، گل هايى چيده و خوشه هايى اندوخت. باز به وطن خود مراجعت كرد. از مقرّب ترين جلسا و ندما و منشيان و شعرا و مقرّبين دربار سلطان وقت بود كه از مفاخر خوارزمش مى شمردند.
شبى لطايف ارتجالات و سرعت اقتراحات بديع الزّمان همدانى مطرح مذاكره شد.
گفتند: بديع الزّمان بسيار مى بود كه مطلبى را كه نوشتن آن منظور نظرش بوده، از سطر آخر شروع مى كرد و به اوّلش مى رسانيد؛ به طورى كه اصلاً فتورى و عدم ارتباطى در الفاظ و معانى آن نبودى. پس صخرى در دَم قلم و كاغذ برداشت و موضوع مهمّى را كه معيّن كردند، از آخر نامه شروع كرده و متدرجاً به ترتيب الاعلى فالاعلى با الفاظ خوش و عبارات دلكش با رعايت تمامى اصول سجع و فصاحت و بلاغت به سطر اوّلش رسانيد. صخرى يك ديوان شعر و يك رسائل مدوّنه هم دارد و از اشعار هجويّۀ 417 لطيفۀ اوست:
ايا ذا الفضائل واللام حاء *** و يا ذا المكارم والميم هاء
و يا انجب الناس والباء سين *** و يا ذا الصيانة والصاد خاء
و يا اكتب الناس والتاء ذال *** و يا اعلم الناس والعين ظاء
تجود على الكل والدال راء *** فانت السخى و يتلوه فاء
اين گونه اشعار بديعه و طريفۀ صخرى بسيار است و در اواخر سال 406 ه. ق مقتول گرديد.
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 5، ص 19.
شرح حالش موكول به علم رجال است.
از شعراى هندوستان، از اهالى قصبۀ كنجاوه از ناحيۀ پنجاب و از مريدان حاجى عبدالرحمان نامى از مشايخ سلسلۀ قادريّۀ صوفيّه بود. يك مثنوى موسوم به ثواب المناقب در حق مشايخ آن سلسله به نظم كشيده و از اوست:
نيازم را بود حقّ نمك بر ناز پنهانش *** كه زمزم شد ز اشك شور من چاه زنخدانش
در سال 1148 ه. ق درگذشت.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2943.
صدر(1)
1914 و 1915. صدرا، محمد بن ابراهيم بن يحيى (... - 1050 ه. ق)
شيرازى، ملقّب به «صدرالدين» و «صدرالمتألهين»، معروف به «صدرا» و «ملا صدرا»، از اكابر فلاسفه و حكماى نامى اسلامى اواسط قرن يازده هجرى، تمامى فنون تصوّف
1) . صدر: گاهى به تنهايى و بيشتر به ضميمۀ قيدى ديگر مثل «صدرالاسلام» و «صدرالدين» و نظاير آنها، تخلص و يا عنوان مشهورى بعضى از مشاهير طبقات مختلفه مى باشد. ما هم آن قيود منضمى را در مقام ترتيب منظور داشتيم و با رعايت ترتيب در مجموع و روى هم رفتۀ اسامى اشخاص ملقب به «صدر» و قيود منضمه بدين لقب، به شرح حال بعضى از ايشان مى پردازيم و چون برخى از ايشان به نسبت مكان و بلده نيز شهرت دارند، لذا همان نسبت نيز در مقام ترتيب منظور خواهد شد. (مؤلف)
و كلام و فلسفه را جامع، در تفسير و حديث نيز متبحّر و بارع و صاحب يد بيضا بود. حكيمى است فاضل، 418 متألّه كامل، عابد زاهد، محقّق مدقّق بصير، عجيب الفطنه، دقيق الفكره.
نكات و دقايق تمامى فنون حكمت را با سرانگشت افكار ابكار عميقۀ خود حلّ نمود.
گوى سبقت از اكابر حكماى سلف ربود. اساس حكمت اشراقى را، كه مذاق افلاطون و اتباع وى بوده، استوار داشت. ابواب فضايح بسيارى بر روى مشّائين و رواقيّين حكما گشود و قبايح ايشان را با براهين متقنه مشهود عامّه ساخت. صدرا از تلامذۀ شيخ بهائى و ميرداماد و ميرفندرسكى بود. از دو اوّلى روايت نموده و عاقبت، مقام او در حكمت الهى بالاتر از اساتيد خود شد و مسلّم اهل عالم گرديد.
الصورة
نمونه خط ملاصدرا (74)
ملا محسن فيض كاشانى و ملا عبدالرزاق فيّاض لاهيجانى هم از تلامذۀ صدرا و داماد وى بوده اند و اين لقب «فيض» و «فيّاض» هم از آن استاد معظّمشان مى باشد. روزى زن فيض در عالم خصوصيّت به پدر خود اظهار گله گذارى نمود كه چرا شوهر مرا لقب «فيض» دادى و شوهر خواهرم را ملقّب به «فيّاض» نمودى كه صيغۀ مبالغه بوده و دلالت بر عظمت وى بر شوهر من دارد؟ صدرا جوابى علمى داده و گفت: فيض و فيّاض، از قبيل زيَدٌ عَدْلٌ و
زَيْدٌ عٰادِلٌ است كه در مقام مدح، اوّلى ابلغ از دوّيمى است. مصنفّات متنوّعۀ طريفۀ صدرا، كه در همۀ آنها مبتكر است، هريكى به تنهايى، برهانى قاطع بر تبحّر و تمهّر وى مى باشد:
الجاهليّة؛ 44. المبدء والمعاد (كه در تهران چاپ شده است)؛ 45. المسائل القدسيّة؛ 46. المشاعر (كه در تهران چاپ شده و شيخ احمد احسائى شرحش كرده است)؛ 47. مفاتيح الغيب (كه با شرح اصول كافى در يك جا چاپ شده است)؛ * الواردات القلبيّة (كه در ضمن رسائل مذكور شد) و غير اينها.
صدرا هفت مرتبه با پاى پياده حج نمود. در مرتبۀ هفتمى به سال 1050 ه. ق 420 در بصره وفات يافت و هم در آنجا مدفون گرديد. لفظ «مريض» مادّۀ تاريخ وفات او مى باشد و در باب «محمد» از نخبة المقال گويد:
ثم ابن ابراهيم صدرَ الاجلّ *** في سفر الحج «مريض» ارتحل(1)
قدوةُ اهل العلم والصفاءيروى عن الداماد والبهائى
اين رباعى از صدراست:
آنان كه ره دوست گزيدند همه *** در كوى شهادت آرميدند همه
در معركۀ دو كون فتح از عشق است *** هرچند سپاه او شهيدند همه
مخفى نماند در مصنّفات ملا صدرا كلماتى پيدا مى شود كه ظاهر آنها مخالف ظواهر كتاب و سنّت مى باشد و ازاين رو مورد سوء ظن بعضى از علماى اعلام گرديده و به سوء عقيده اش منسوب دارند. در روضات گويد: كلمات همچنانى او مبنى بر پاره اى اصطلاحات مخصوصه و يا محمول به بعض معانى هستند كه منشأ سوء عقيده نمى باشند و ما هم قضاوت اين گونه مطالب را موكول به كتب مربوطه مى داريم.
ميرزا ابراهيم، پسر ملا صدرا، عالمى است عامل فاضل، فقيه جليل كه از پدر خود و جمعى ديگر از اكابر وقت تحصيل مراتب علميّه نموده و استاد سيد نعمت اللّه جزايرى و نظاير وى بود. در اكثر علوم متداوله خبير، خصوصاً در عقليّات و رياضيّات يدى طولا داشت. در اصول تصوف و حكمت مخالف مسلك پدر بوده و از تأليفات اوست:
وفات ميرزا ابراهيم به سال هزار و شصت و چند و يا 1070 ه. ق و يا هفتاد و چند از
1) . مريض = 1050.
هجرت در شيراز واقع گرديد.
منابع: تنكابنى، محمد، قصص العلماء، [ص 329-333]؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 185؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ص 372؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 331؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 1، ص 1391؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (مواضع متفرقه).
بن ميرزا شير محمد، همدانى، ملقّب به «دبير»، مكنّى به «ابوالمكارم»، معروف به «صدرالاسلام»، از اكابر علماى اماميّۀ اوايل قرن حاضر چهاردهم هجرت و از تلامذۀ حاج ميرزا حسين نورى آتى الترجمه مى باشد 421 و از آثار قلمى اوست:
صاحب ترجمه به سال 1325 ه. ق در 55 سالگى در همدان وفات يافت و جنازه اش به نجف نقل گرديد.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (مواضع متفرقه).
بن سيد صدرالدين بن سيد صالح بن سيد محمد شرف الدين بن سيد ابراهيم زين العابدين، نسب شريفش به ابراهيم اصغر بن حضرت امام موسى بن جعفر عليهم السلام موصول و از اكابر و مراجع تقليد علماى طراز اوّل قرن حاضر چهاردهم هجرت مى باشد كه بسيار عابد و زاهد و متورّع و متّقى، از مفاخر اسلام، مراتب علميّه و كمالات نفسانيّه اش مشهور و مسلّم يگانه و بيگانه بود. شرح حال اجمالى ايشان را موافق آنچه فرزند ارجمندشان، آقاى آسيد صدرالدين (صدر)، از مراجع و زعماى امروزى قم، به حسب درخواست اين نگارنده نگارش داده، ملخصاً زينت بخش اين اوراق مى نمايد:
صاحب ترجمه در حدود شش سالگى، بعد از وفات والد معظّمش، به سال 1262 ه. ق در تحت تربيت 422 برادر والاگهر خود، حاج سيد محمدعلى معروف به «آقا مجتهد»
سالف الترجمه نشئت يافت. مقدمات و مقدارى از درس سطحى را پيش وى خواند. بعد از فوت آقا مجتهد نيز ديرى تحت تعليم و تربيت آيزنه اش [شوهر خواهر]، شيخ محمدباقر بن شيخ محمدتقى صاحب هداية المسترشدين سالف الترجمه، بود. در حوزۀ وى دروس سطحى را تكميل كرد و شروع به درس خارج استدلالى نمود تا در سال 1281 ه. ق، كه سال وفات شيخ مرتضى انصارى است، تمامى اموال موروثى خود را به برادران خود موكول نموده و به قصد تكميل مراتب علميّه عزيمت عتبات داد. از عدم تشرّف به فيض ملاقات شيخ انصارى بسيار متأسف بود. فقه و اصول را از حاج ميرزا محمدحسين شيرازى آتى الترجمه و آقا شيخ راضى، از بنى اعمام شيخ جعفر كاشف الغطاء، خواند. معقول و اخلاق را نيز از اساتيد ديگر تحصيل و با كمال جدّيّت تحصيلات خود را ادامه داد و به مباحثۀ علمى بين الاثنينى و بين الجمعى رغبتى وافر داشت. ديگران را نيز به مباحثۀ اين جورى توصيه مى كرد و مى گفت كه استفادۀ من از اين مباحثه، كمتر از اساتيد نيست، زيرا اين قسم مباحثه، هم درس خواندن و هم درس دادن و هم مباحثه است.
الصورة
سيد اسماعيل صدر (75)
صاحب ترجمه، بعد از فوت استاد معظّمش، ميرزاى شيرازى، به حسب تكليف شرعى، از سامرّا مهاجرت كرده و در كربلاى معلّى اقامت نمود و بناى تدريس گذاشت و يكى از زعما و مراجع تقليد شيعه و ملاذ و ملجأ فرقۀ
محقّه بوده و از بركت آن وجود مقدس، حوزۀ علميّۀ مهمّى در آن ارض اقدس تشكيل يافت و مرجع استفادۀ اكابر وقت گرديد. ميرزا محمدحسين نائينى، سيد شرف الدين عاملى، حاج سيد حسين فشاركى و بسيارى از افاضل وقت، كه شرح حال هريكى در موقع مقتضى از اين كتاب نگارش يافته و داراى مقام رياست مذهبى بوده اند، از تلامذۀ وى مى باشند. چهار نفر اولاد امجاد صاحب ترجمه، آقاى سيد صدرالدين، آقاى سيد محمدجواد، آقاى سيد حيدر، آقا سيد محمدمهدى، تماماً از افاضل علما و صاحبان تحقيق و نظر و مراجع عموم مى باشند و آقاى سيد صدرالدين از آن جمله فعلاً مقيم قم و از مراجع وقت و زعماى آن حوزۀ 423 محترمه است كه در ذيل به عنوان مستقل صدرالدين صدر به ترجمۀ حال سعادت منوالشان خواهيم پرداخت.
صاحب ترجمه، روز سيم جمادى الاولى 1337 ه. ق در كاظمين وفات يافت. لوازم تشييع و تعطيل عمومى معمول شد و در يكى از حجرات پايين پاى رواق مطهّر، مدفون و در تمامى بلاد شيعه مجالس ترحيم اقامه گرديد. اما «صدر» گفتن صاحب ترجمه، همانا محض به جهت رفع اشتباه اسمى بين او و معاصر و هم نام او، حاج سيد اسماعيل نامى، از ارحام ميرزاى مجدد شيرازى است كه او نيز در سامره ساكن و مرجع حلّ و عقد بود كه محض امتياز و عدم اشتباه، صاحب ترجمه را به ملاحظۀ انتساب به والد معظّم او، سيد صدرالدين، مقيّد به لفظ «صدر» كرده و «حاج سيد اسماعيل صدر» مى گفتند تا متدرجاً، اين قيد (صدر) در اثر كثرت استعمال، علم به غلبۀ وى گرديد؛ به طورى كه اغلب، اسم اصلى او را نمى دانند.
خوارزمى، نحوى حنفى، مكنّى به «ابومحمد»، ملقّب به «مجدالدين»، معروف به «صدرالافاضل»، از ادباى نامى عصر خود، در نحو و خطب و فنون شعرى و علوم ادبيّه و عربيّه وحيد عصر و مردمك چشم زمان خود بود. از تأليفات و آثار قلمى اوست:
وسيط و صغير و كبير به نام سبيكه و مجمره و تجمير بدان كتاب نوشته است)؛ 9. شرح مشكلات ديوان ابوالعلاء معرّى (كه ظاهراً همان ضرام السّقط مذكور ذيل است)؛ 10. شرح النّموزج؛ * ضرام السّقط فى شرح سقط الزّند ابوالعلاء معرّى (كه در تبريز به نام شرح ديوان ابى العلاء المعرّى المسمّى بضرام السّقط چاپ سنگى شده است)؛ 11. عجائب النّحو؛ 12. لهجة الشّرع (در شرح الفاظ فقهيه)؛ * المجمرة (كه ذكر شد)؛ 13. المحصّل (در بيان).
از اشعار اوست:
يا زمرة الشعراء دعوة ناصح *** لاتأملوا عند الكرام سماحا
ان الكرام بامرهم قد اغلقوا *** باب السماح و ضيّعوا المفتاحا
ايضاً از اشعار اوست كه به خواهش قاضى القضات گفته است كه در ديوار عمارت تازه نقش شود:
من كان يفخر بالبنيان والشرف *** فليس فخري بغير المجد والشرف
ما قيمة الدار لو لا فضل ساكنها *** و اى وزن بدون الدرّ للصدف
424 به سال 617 ه. ق در فتنۀ تاتار مقتول گرديد.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 185؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 16، ص 238.
صدر، سيد حسن --> صدرالدين، سيدحسن
صدرالحقيقه، سيد محمد بن ابراهيم --> صدرالدين دشتكى، سيد محمد بن ابراهيم
صدرالحقيقه، سيد محمد بن غياث الدين --> صدرالدين دشتكى، سيد محمد بن غياث الدين منصور
صدر الحكماء --> صدرالدين دشتكى، سيد محمد بن ابراهيم
صدرالدين، احمد بن محمد --> سلفى، احمد بن محمد
صدرالدين، جنيد شيرازى --> جنيد شيرازى
بن سيد هادى بن سيد محمد، عاملى كاظمى موسوى كه نسب شريف او با سى واسطه
الصورة
سيد حسن صدر (76)
به حضرت امام موسى بن جعفر عليهما السلام موصول، كنيه اش «ابومحمد»، شهرتش «صدر»، از اركان و اعيان علماى اماميّۀ عصر حاضر ما مى باشد. پيش از تكميل سنّ چهارده سالگى از تحصيلات نحو و صرف و معانى و بيان و بديع و منطق فارغ و به تحصيل فقه و اصول سطحى در كاظمين نزد اساتيد وقت پرداخت. در هيجده سالگى به نجف رفته و كلام و حكمت را از محمدتقى گلپايگانى (متوفّى به سال 1293 ه. ق) و بعضى اساتيد ديگر فراگرفت. فقه خارج استدلالى را از تلامذۀ صاحب جواهر و اصول استدلالى را از تلامذۀ شيخ مرتضى انصارى و علم حديث و رجال و رياضيّات و علم حروف را نيز از اكابر وقت و يك قسمت از علوم غريبه را نيز از شيخ عبدالحسين هندى خوانده است. تمامى ساعات شبانروزى خود را مصروف تحصيل علوم متنوعه مى داشت. در سال 1297 ه. ق از نجف به سامره رفت و در حوزۀ ميرزاى مجدد نيز به ادامۀ تحصيلات مقتضيه اشتغال يافت تا به سال 1315 ه. ق باز به كاظمين مراجعت و به تأليف و تدريس پرداخت و تأليفات طريفه به يادگار گذاشت:
425 1. احياء النّفوس بادب السّيّد ابن طاووس؛ 2. بغية الوعاة فى طبقات مشايخ الاجازات؛ 3. تأسيس الشّيعة الكرام لفنون الاسلام (و در اين موضوع مبتكر و مخترع بوده و از روى تواريخ و سير معتمد، مبرهن نموده است كه علماى شيعه در تأسيس و تأليف نحو و صرف و عروض و لغت و علوم بلاغت و كلام و فقه و اصول و تفسير و اخلاق و ديگر انواع علوم اسلامى گوى سبقت از ديگران ربوده و پيش از ديگران به تأليف و تصنيف آنها پرداخته اند و شرح حال تمامى علماى شيعه
را، كه مؤسس بوده و حق تقدّم در تأليف يكى از علوم اسلاميّه داشته است، با مصنّفات ايشان مذكور داشته و با اينكه در تمامى مطالب مندرجۀ آن به اندكى از بسيار كفايت كرده، بازهم مجلّدى بزرگ شده است. اينك به درخواست جمعى، تلخيصش كرده و آن را به الشّيعة و فنون الاسلام موسوم داشته و چاپ شده است)؛ 4. تبيين الاباحة للمصلّين؛ 5. تحصيل الفروع الدّينيّة فى فقه الاماميّة؛ 6. تكملة امل الآمل (در سه مجلد بزرگ)؛ 7. جامع اخبار الغيبة؛ 8. حاشية تلخيص الاقوال (در رجال)؛ 9. حدائق الوصول الى علم الاصول؛ 10. ذكرى المحسنين؛ 11. سبيل الرّشاد فى شرح نجاة العباد؛ 12. سبيل الصّالحين؛ 13. سبيل النّجاة؛ 14. الشّيعة و فنون الاسلام (كه در فوق ضمن تأسيس الشّيعة ذكر شد)؛ 15. مجالس المؤمنين فى وفيات الائمّة المعصومين عليهم السلام؛ 16. مختلف الرّجال؛ 17. مناقب آل الرّسول من طريق الجمهور؛ 18. نزهة اهل الحرمين فى تاريخ عمران المشهدين؛ 19. نهاية الدّراية و غير اينها.
صاحب ترجمه در يازدهم ربيع الاول سال 1354 ه. ق در 82 سالگى وفات يافت.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (مواضع متفرقه)؛ اطلاعات متفرقه.
صدرالدين حموئى، ابراهيم بن سعدالدين محمد
ظاهراً همان است كه به عنوان حموئى، ابراهيم بن سعدالدين محمد به شرح حالش پرداخته ايم كه در بعض مواضع 426 به همين عنوان صدرالدين نگارش داده اند.
معروف به «مير صدرالدين»، پسر ميرزا شرف جهان قزوينى، از مشاهير خطّاطين ايرانى بود و از طرف شاه عباس ماضى مأمور به كتابت تذكرۀ دولتشاهى گرديد، لكن موفق به اتمام آن نشد و به سال 1007 ه. ق در اثناى مسافرت مشهد مقدس رضوى در بسطام درگذشت.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2944.
حسينى شيرازى دشتكى، مكنّى به «ابوالمعالى»، ملقّب به «صدرالدين» و «امير صدرالدين» و «سيدالحكما» و «صدرالعلما» و «صدرالحكما» و «صدرالحقيقه»، معروف به «صدرالدين كبير»، پدر امير غياث الدين منصور آتى الترجمه و از اكابر
حكماى مدقّقين اسلامى اوايل قرن دهم هجرت مى باشد كه صبح روز جمعه دوازدهم رمضان سال 903 ه. ق در دست تركمانان مقتول شد و با پسر خود، امير غياث الدين آتى الترجمه، در بقعۀ منصوريّه از مدرسۀ منصوريّۀ شيراز مدفون گرديد و از تأليفات اوست:
رجوع به صاحب روضة الاحباب هم نمايند.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 186؛ شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 168.
كه در مقابل جدّ مذكور فوق او به «صدرالدين ثانى» يا «امير صدرالدين ثانى» معروف و صاحب توبۀ مشهوره كه تارك راح و صبوح و مصداق حقيقى توبۀ نصوح مى باشد؛ به شرحى كه در مجالس المؤمنين و روضات الجنّات نگارش داده اند. در روضات گويد:
نظير توبۀ صدرالدين از كسى معهود نبوده و هيچ كدام از اهل توبه به آثارى مانند آثار توبۀ وى موفق نيامده اند. عاقبت كار وى در اثر توبۀ حقيقى، به جايى رسيده كه مايۀ افتخار اسلاف و 427 اخلاف خود و از مشايخ روايت و اجازه بوده و براى بعضى از علماى اماميّه اجازۀ فاخرى نوشته كه به تصديق صاحب روضات، نظير آن براى كسى از علما اتفاق نيفتاده است.
از آثار قلمى اوست الذّكرى و آن، رسالۀ طريفه اى است در تحريم خمر و تأكيد مذمّت آن و تشييد مبانى مفاسد و مضرات آن و تهديد شارب آن و مسلّم افراد بشر و بين المللى بودن ممنوعيّت آن. اين رساله در رشتۀ خود بى نظير است و حاوى فوايد علميّۀ شريفۀ ادبيّه و عربيّه و حقايق فقهيّه و كلاميّه و نصوص الهيّۀ نبويّه و اماميّه و
معارف ايمانيّه و عرفانيّه و برهانيّه و علل حكميّه و طبّيّه مى باشد. آيۀ خمر را با اسلوبى مطلوب و طرزى مرغوب تفسير كرده و يك نسخه از آن در پيش صاحب روضات بوده است. از حسن تصادف، عدد لفظ «الذكرى»، كه نام آن رساله است، تاريخ سال تأليف آن مى باشد كه در بيست وپنجم ربيع الاول سال 961 ه. ق از مسودّۀ آن در مدرسۀ منصوريّۀ شيراز فارغ و روز غدير سال 962 ه. ق آن را از مسودّه به مبيضّه نقل كرده است و سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 186؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 669.
صدرالدين شيرازى، محمد بن ابراهيم --> صدرا
الصورة
سيد صدرالدين صدر (77)
بن حاج سيد اسماعيل صدر سالف الترجمه، جبل عاملى الاصل، كاظمينى الولاده، نجفى التحصيل، قمى الاقامه، موسوى النّسب، مكنّى به «ابوالرضا»، مسمّى به «صدرالدين»، معروف به «صدر»، حامل لواى علم و ادب، جامع شرافت حسب و فضيلت نسب. چنانچه مذكور داشتيم، نسب شريف ايشان به ابراهيم اصغر بن الامام الهمام موسى بن جعفر عليهما السلام موصول، حاوى فروع و اصول و فقيهى است اصولى، محدّث رجالى، محقّق مدقّق عميق النّظر دقيق الفكر و اديب اريب، شاعر ماهر كه در تمامى علوم عربيّه و فنون شعريّه و ادبيّه دستى توانا و يدى بيضا داشته و از اكابر علما و
مراجع و زعماى عصر حاضر ما مى باشد؛ بالخصوص در مكارم اخلاق طاق، به اجداد طاهرين خود وارث بالاستحقاق، داراى كمالات نفسانيّه و معنويّه بوده و گوى سبقت از ديگران ربوده است.
خلاصۀ ادوار زندگانى آن عالم ربّانى، موافق آنچه به حسب درخواست اين نگارنده 428 نگاشته اند، بدين منوال است: به سال 1299 ه. ق در كاظمين متولد شد. ادبيّات و رياضيّات را از اساتيد وقت اخذ كرد. مدتى هم در حوزۀ درس والد معظّم خود و آخوند خراسانى و سيد محمدكاظم يزدى حاضر و به اجازات ايشان نائل گرديد تا اخيراً در بلدۀ طيّبۀ قم اقامت گزيد. از تأليفات و آثار قلمى اوست:
از اشعار طريفۀ اوست كه موقع تسلّط عبدالعزيز نامى وهابى بر حجاز و هدم بقاع متبرّكۀ ائمّۀ بقيع عليهم السلام سروده است:
لعمرى ان فاجعة البقيع *** يَشِيبُ لهولها فودُ الرضيع
و سوف تكون فاتحة الرزايا *** اذا لم نصحُ من هذا الهجوع
فهل من مسلم للّه يرعى *** حقوق نبيه الهادى الشفيع
اين اشعار در ميان ادبا و شعراى عرب بين النّهرين شهرتى بسزا يافته و زياده بر صد نفر از شعراى عرب تخميس و تشطيرش نموده و در مجلّه ها و روزنامه ها نشر داده اند تا آنكه حكومت عراق جلوگيرى كرد و مديران جرايد را با توقيف آنها تهديد نمود. صاحب 429 ترجمه اكنون در تاريخ طبع اين اوراق، كه جمادى الاولى سال 1368 ه. ق است، در قيد حيات و در قم مقيم و يكى از زعماى نامى و مراجع حل و عقد اسلامى است؛ اَطٰالَ اللّهُ بَقٰاهَ.
بن سيد صالح بن سيد محمد بن سيد زين العابدين، موسوى النّسب، عاملى الولاده،
بغدادى النشأه، اصفهانى المسكن، نجفى المدفن، از اكابر فقهاى شيعه و علماى اماميّه مى باشد كه در فقه و اصول و حديث و رجال و فنون ادب و عروض و ديگر علوم متداوله از افاضل علماى وقت خود بود. علاوه بر مراتب علميّه، قريحۀ شعرى صافى هم داشت. در ايّام صغر غالباً در حوزۀ درس سيد مهدى بحرالعلوم حاضر مى شد و از افاداتش استفاده مى كرد. بحرالعلوم نيز هرآنچه را كه از اشعار درۀ فقهيّه نظم مى كرده، محض اطمينان به صفاى قريحه و حدّت ذهن و سليقۀ صدرالدين به نظر وى نيز مى رسانيد.
صدرالدين در حال صغر ادّعاى اجتهاد مى نمود و پيش علما و امرا بسيار محترم بود و مصنّفات جميلۀ او حاكى از تبحرّ و كثرت احاطه و تفنّن و تنوع علمى وى مى باشند:
صدرالدين از تلامذۀ سيد جواد عاملى و سيد بحرالعلوم و پدرزن خود، شيخ جعفر كاشف الغطاء و ديگر اكابر وقت بوده و از بسيارى مشايخ حديث روايت كرده است.
كتاب وسائل الشّيعة و ديگر تأليفات و مرويّات شيخ حرّ عاملى را نيز به واسطۀ پدر خود از جدّش، سيد محمد، از خود شيخ حرّ روايت مى كند. خودش نيز از مشايخ روايت شيخ مرتضى انصارى بوده و شيخ مراتب مذكوره را به همين سند به واسطۀ او روايت مى كند. صدرالدين نسبت به صاحب روضات الجنّات شفقت هاى بسيارى داشته و در تأليف آن كتاب مستطاب نيز 430 مساعدت هاى مقتضيه را به كار مى برده است. وفات او شب جمعه چهاردهم محرم 1263 يا 1264 ه. ق در نجف اشرف واقع شد و هم در حجرات سمت بالاى سر صحن مقدّس مرتضوى مدفون گرديد.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 187؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 333؛ نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 397.
صدرالدين، سيد على خان مدنى شيرازى --> حويزى، سيد على خان
1925 و 1926. صدرالدين قمى، سيد صدرالدين (قرن 12 ه. ق)
بن سيد محمدباقر بن محمدمهدى، رضوى، تقوى النّسب، قمى الاصل، سيد صدرالشهره، از فحول و محقّقين علماى اماميّۀ اواسط قرن دوازدهم هجرت مى باشد كه حاوى فروع و اصول، جامع منقول و معقول، مرجع فتاوى و احكام، ملجأ خواص و عوام، در مراحل فضيلت و جودت قريحه و دقّت نظر و تصرّف در مطالب عميقه بى نظير بود. در اصفهان از آقا جمال خوانسارى و شيخ جعفر قاضى و ملا ميرزا شيروانى و ديگر اكابر تلمّذ نمود؛ پس به قم رفته و در تأسيس اساس تدريس و تعليم و تربيت محصّلين دينى اهتمام تمام به كار برد تا در فتنۀ افغان به همدان و از آنجا به نجف رفته و از اكابر آنجا به تكميل مراتب علميّه پرداخت.
از طرايف قضايا آنكه سيد صدر روز اضحى با سيد امير ابوالقاسم جعفر بن حسين موسوى در منى ملاقات كردند. در آن حال مردى را ديدند كه در دست كاردى داشت.
به ميان جمعيّت حجّاج وارد شد. سر به آسمان كرده و با دست چپ گلوى خود را باز نمود و ندا در داد: «پروردگارا! اگر اين جماعت با اين قربان هاى خودشان تقرّب به درگاه تو مى جويند، اينك من با قربان كردن جان خودم راه تقرّب به درگاه تو مى پيمايم»؛ پس آن كارد را به گلو گذاشته و خود را گوش اندر گوش ذبح كرد و به زمين افتاد و مورد حيرت و تعجب جماعت گرديد. سيد صدر، استاد آقاى بهبهانى سالف الترجمه و شارح وافيۀ ملا عبداللّه تونى در اصول فقه مى باشد كه در رشتۀ خود بى نظير است و حاشيۀ مختلف علامه نيز از تأليفات اوست و نسب شريفش به حضرت امام محمد تقى عليه السلام موصول مى شود. وفات او مابين سال 1150 و 1160 ه. ق در 65 سالگى واقع گرديد.
431 برادرش، سيد ابراهيم رضوى بن سيد محمدباقر، نيز عالمى است عامل، فاضل كامل، محقّق مدقّق، فقيه اصولى، محدّث رجالى، حكيم متكلّم مفسّر، در همۀ علوم مذكوره بى نظير و شرح المفاتيح و شرح الوافى و غير آنها از تأليفات اوست، ولكن در تحصيل، كم حوصله و كثيرالتّعطيل بود و بعد از وفات برادرش از همدان به كرمانشاه رفت.
سال وفات و محل وفات و مدفن او معلوم نيست، ولكن در سال 1168 ه. ق در قيد حيات بوده است.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 187؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 332؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 5، ص 396.
بن محمد بن يوسف بن على، شافعى قونيوى، ملقّب به «صدرالدين»، مكنّى به «ابوالمعالى»، از علماى نامى و عرفاى عالى مقام و مشايخ عظام قونيه مى باشد. پدرش در حال صغر سنّ او وفات يافت و بدين جهت، مادرش به ازدواج محيى الدين ابن العربى درآمد. بدان وسيله صدرالدين نيز تحت تربيت ناپدرى مذكور و ديگر اكابر به اخذ علوم متنوعه موفق شد و در اندك زمانى با كمال زهد و تقوا و رياضت و مجاهده، جامع فقه و حديث و علوم ظاهريّه و باطنيّه و عقليّه و نقليّه گرديد و در همۀ آنها وحيد عصر و مرجع استفاده و استفاضۀ اكابر وقت شد. قطب الدين شيرازى آتى الترجمه نيز از تلامذۀ وى مى باشد.
چنانچه مذكور داشته ايم، با سعدالدين حموئى سالف الترجمه ملاقات كرده و رابطۀ محبّت با همديگر داشته اند. با خواجه نصيرالدين طوسى نيز در مسائل حكمت مكاتبات و مراسلات بسيارى داشته و مورد احترام و تمجيد خواجه بوده است. ملاّى رومى نيز از شاگردان وى بوده و يا خود ملاّى رومى علوم ظاهره را از وى اخذ و در علوم طريقت و عرفانيّۀ باطنيّه مرشد او بوده و به هر صورت، كمال يگانگى با هم داشته و وظايف تجليل و احترام تمام در حق يكديگر معمول مى داشته اند. روزى ملا در محفل او وارد شد. او نيز مسند خود را به ملا داد و خودش در كنار آن نشست. ملا نيز بر روى آن مسند ننشسته و در جواب استفسار از سبب آن، گفت: «خدا را چه جواب دهم كه بر سجّادۀ تو نشينم»؛ پس صدرالدين سجّاده را به دور افكند و گفت:
«سجّاده اى كه تو را نشايد، ما را نيز نشايد». بارى، از تأليفات صدرالدين است:
432 1. اعجاز البيان فى كشف بعض اسرار امّالقرآن (كه تفسير سورۀ فاتحه مى باشد و در حيدرآباد هند چاپ شده است)؛ 2. تبصرة المبتدى و تذكرة المنتهى (كه رساله اى است فارسى در اصول معارف و اطوار ولايت)؛ * تفسير الفاتحة (كه همان اعجاز البيان مذكور است)؛ 3. شرح الاحاديث الاربعينيّة؛ 4. شرح الاسماء الحسنى (كه با لسان ذوق و كشف و اشارات شرح كرده؛ برخلاف شروح ديگر كه روى اصل استدلال
و نظر مى باشند)؛ 5. شرح شجرة نعمانيّة؛ 6. شرح فصول الحكم محيى الدين ابن العربى؛ 7. شرح مصباح الانس؛ 8. شرح مفتاح الغيب (كه هر دو در تهران چاپ شده است)؛ 9. الفكوك فى مستندات حكم الفصوص؛ 10. مفتاح الغيب؛ 11. النّصوص فى تحقيق الطّور المخصوص؛ 12. النّفحات الالهيّة.
صاحب ترجمه به سال 671 يا 672 يا 673 ه. ق در قونيه وفات يافت و از اوست:
آن نيست ره وصل كه انگاشته ايم *** وآن نيست جهان جان كه پنداشته ايم
آن چشمه كه خضر خورده زآن آب حيات *** در خانۀ ماست ليك انباشته ايم
اينكه در خزينه الاصفيا، تاريخ وفات صدرالدين قونيوى را 630 ه. ق نوشته و هريك از دو جملۀ «والى صدق صدرالدين» و «هادى آفتاب دين نبى» را هم مادّۀ تاريخ وفاتش آورده، دور از صحت مى باشد و بالفرض اگر منافى ملاقات او با ملاّى رومى و سعدالدين حموئى و مكاتبات او با خواجه نصيرالدين طوسى هم نباشد، منافات كلى با تلمّذ قطب الدين شيرازى نزد او، چنانچه در خود خزينه نيز تصريح شده، دارد؛ زيرا وفات قطب، چنانچه ان شاءاللّه خواهد آمد، در سال 710 يا 716 ه. ق بوده است.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 130]؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 4، ص 174؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2944؛ شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 135؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 222؛ هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 164؛ لاهورى، غلام سرور، خزينة الاصفياء، [ج 1]، ص 112.
صدرالدين كبير --> صدرالدين دشتكى، سيد محمد بن ابراهيم
صدرالدين، محمد بن ابراهيم --> صدرا
صدرالدين، محمد بن اسحاق --> صدرالدين قونيوى
صدرالدين، سيد محمد بن سيد صالح --> صدرالدين عاملى
صدرالدين، محمد بن غياث الدين منصور --> صدرالدين دشتكى، سيد محمد بن غياث الدين منصور
433 صدرالدين، بن سيد محمدباقر --> صدرالدين قمى
صدرالدين، سيد محمدخليل --> مرادى، سيد محمدخليل بن سيد على
صدرالشريعۀ اول --> صدرالشريعه، عبيداللّه بن مسعود
صدرالشريعۀ ثانى يا صدرالشريعۀ صغير --> صدرالشريعه، عبيداللّه بن مسعود
بن تاج الشريعه محمود بن صدرالشريعه، محبوبى حنفى بخارى، ملقّب به «جمال الدين»، معروف به «صدرالشريعه» يا «صدرالشريعۀ ثانى»، فقيه اصولى، خلافى جدلى، محدّث ماهر، اديب نحوى لغوى، متكلّم منطقى، از اكابر علماى حنفيّۀ قرن هشتم هجرت و از خانوادۀ علميّه بود. علوم متداوله را از جدّ خود، تاج الشريعه و او نيز از پدر خود، صدرالشريعۀ اوّل، اخذ نمود. به تنقيح تأليفات جدّ مذكور خود، تاج الشريعه، اهتمام تمام داشت و از تأليفات خود صدرالشريعه است:
صدرالشريعه به سال 745 و 747 يا 750 ه. ق در بخارا وفات يافت. ناگفته نماند مستفاد از كلمات كشف الظّنون در مادّۀ وقايه آنكه عبيداللّه بن مسعود محبوبى حنفى (متوفّى به سال 750 ه. ق) را «صدرالشريعۀ ثانى» و عبيداللّه ديگر را كه پدر جدّ مادرى عبيداللّه مذكور برهان الشيعه محمود است، «صدرالشريعۀ اوّل» گويند. بعضى ديگر گفته اند كه صدرالشريعۀ صغير يا ثانى عبارت است از جمال الدين عبيداللّه بن مسعود بن تاج الشريعه محمود بن صدرالشريعه احمد بن جمال الدين 434 عبيداللّه محبوبى بخارى حنفى و ظاهر اين جمله، اگر صحيح و خالى از تحريف باشد، آنكه صدرالشريعه، علاوه بر خود عبيداللّه لقب جدّ پدرى دويمش، محمود و سيمش، احمد، نيز بوده و تحقيق مراتب را در صورت لزوم موكول به كتب مربوطه مى داريم.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 649]؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب،
ص 377، [ج 2، ص 415]؛ لكنوى، ابوالحسنات محمد عبدالحى، الفوائد البهيّة فى تراجم الحنفيّة، ص 109.
صدرالشريعۀ كبير --> صدرالشريعه، عبيداللّٰه بن مسعود
صدرالعلماء، سيد محمد بن ابراهيم --> صدرالدين دشتكى، سيد محمد بن ابراهيم
صدرالمتألهين، محمد بن ابراهيم --> صدرا
رضوى، در مشهد مقدس رضوى، نقيب اشراف رضويّه و مصدر خيرات و مبرّات بود. مدرسۀ صالحيّۀ آن بلدۀ شريفه، كه به «مدرسۀ نواب» معروف است، از آثار خيريّۀ او مى باشد كه در سال 1086 ه. ق بنايش نهاده و املاك و كتب بسيارى وقف آن نموده است. ايوان مصلّى مشهد مقدس نيز از آثار خيريّۀ او به شمار مى رود كه يك سال بعد از آن به امر سلاطين صفويّه تأسيس داده است. از آثار قلمى او كتاب دقائق الخيال مى باشد كه رباعيّات فارسى شعرا را در آن جمع كرده است و در حدود 1090 ه. ق درگذشت.
منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 2، ص 377.
صدفى، جابر بن ماجد
صدفى، جعثم الخير
صدفى، مسلم بن كثير اعرج
(سه شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشد و رجوع بدانجا شود.
صدفى، على بن ابى سعيد --> ابن يونس، على بن ابى سعيد عبدالرحمان
بن حسين بن موسى بن بابويه، قمى، مكنّى به «ابوجعفر»، معروف به «ابن بابويه» و «صدوق» على الاطلاق كه در همين صفت طاق و شهرۀ آفاق مى باشد. كلمۀ «صدوق» در صورت نبودن قرينه، فقط منصرف به وى بوده و در جايى كه ابن قولويه جعفر آتى الترجمه و عياشى آتى الترجمه و يا غير ايشان را اراده نمايند، به واسطۀ قراين
استعمال كنند؛ حتى پدر همين صدوق صاحب ترجمه را نيز، كه 435 شرح حالش در باب كنى به عنوان ابن بابويه، على بن حسين خواهد آمد، گاهى متّصف به «صدوق» دارند، لكن با كلمۀ «اوّل» مقيّد ساخته و «صدوق اول» گويند. اينك گاه است محمد را نيز، كه صدوق مطلق است، در مقابل آن، محض من باب تأكيد مقيّد به كلمۀ «ثانى» كرده و «صدوق ثانى» اطلاق مى كنند. چنانچه در شرح حال شيخ طوسى اشاره نموديم، صدوق دوّيمين محمدين ثلاث اوايل، مؤلفين كتب اربعۀ معروفه مى باشد كه نام هر سه، «محمّد» و كنيه شان نيز «ابوجعفر» بوده و گاهى او را در مقابل ايشان «ابوجعفر ثانى» گويند.
بالجمله، صدوق از وجوه اعيان و مشايخ عظام و فقهاى كرام شيعۀ اماميّه، بسيار جليل القدر و عظيم الشأن، استاد شيخ مفيد، خازن احاديث حضرت سيدالمرسلين صلى الله عليه و آله و حافظ اخبار و آثار حضرات ائمّه طاهرين عليهم السلام، بلكه شيخ المشايخ و رئيس المحدّثين و ركن ركين مذهب جعفرى و حصن حصين فرقۀ محقّۀ اثناعشرى، در تحقيق و انتقاد اخبار خبير و در معرفت حال رجال و محدّثين بصير مى باشد. در سال 355 ه. ق (شنه) به بغداد رفت. شيوخ فرقۀ اماميّه از وى استماع حديث نمودند. شيخ مفيد و ابن شاذان و غضائرى و شيخ ابوجعفر محمد دوريستى و ديگر اكابر محدّثين اماميّه از او روايت مى كنند. موافق فرمودۀ شيخ حرّ عاملى و بعضى ديگر از اكابر اهل فن، نظير او در كثرت علم و حفظ و ضبط اخبار اسلاميّه ديده نشده، بلكه اگر وجود مسعودش نبودى، آثار اهل بيت رسالت صلى الله عليه و آله به كلّى محو و نابود بودى.
موافق آنچه در باب كنى در شرح حال برادرش، ابن بابويه، حسين بن على مذكور خواهد شد، ولادت اين هر دو برادر در زمان غيبت صغرى، به دعاى حقيقت انتماى حضرت ولىّ عصر - عجّل اللّه فرجه - واقع شد و در توقيع رفيع صادره از ناحيۀ مقدّسۀ مباركه، به فقيه و خير و مبارك و مصدر منافع بودن موصوف بوده و اين قضيه، با قطع نظر از ديگر مراتب علميّه و كمالات معنويّه، يگانه امتياز انحصارى اين دو برادر والاگهر و تنها مايۀ افتخار ابدى ايشان مى باشد. اينك گوى سبقت از ديگر خدّام شرع مقدّس اسلامى ربودند. در مضمار خدمات دينى اسلامى حاوى قدح معلّى شدند. زحمات بسيارى در احيا و ترويج آثار پيشوايان دين مبين محمدى به كار بردند. با قلم ميمنت رقم و مبارك شيم خودشان 436 تمامى آنها را احيا كردند. محفوظات
ايشان بيشتر از ساير قميّين بوده و هر وقتى كه به نقل حديث مى پرداخته اند، تماماً در حيرت مانده و مى گفته اند كه اين امر و اين مقام، فقط خصوصيّت و امتيازى است كه در اثر دعاى حضرت ولىّ عصر - عجّل اللّٰه فرجه - به شما عنايت شده است.
تأليفات صدوق، كه تماماً دينى و در حدود سيصد كتاب متنوّع الطّرز و متفنّن الاسلوب مى باشد، مشهود طبقات انام و منشأ فيض عام و مرجع استنباط احكام و استفاده هاى متنوعۀ فقهاى كرام و افاضل اعلام هستند. علاّمۀ حلّى و ميرداماد و شهيد در شرح ارشاد و جمعى ديگر از فحول علما روايات مرسلۀ او را نيز در موقع قبول گذاشته و كمتر از مراسيل ابن ابى عمير ندانند. از رؤياى شيخ بهائى مكشوف مى گردد كه مقام جلالت صدوق بالاتراز زكريّا بن آدم نيز، كه جلالت وى آفتابى و مصرّح به علماى رجال است، مى باشد.
بالجمله، عظمت و فقاهت و وثاقت صدوق و كثرت تأليف و جودت سليقه و خدمات دينى برجستۀ او در احياى آثار ائمّۀ اطهار عليهم السلام، كالشّمس فى رابعة النّهار، واضح و آشكار بوده و جاى شبهه و انكار نيست.
صدوق نزد ملوك ديالمۀ وقت نيز بسيار محترم بود. روزى به حسب درخواست ركن الدوله، پدر عضدالدولۀ ديلمى، وارد حضور سلطان شد و مشمول عنايات ملوكانه گرديد. بعد از رفتن صدوق، كسى از راه حسد عرضه داشت كه اين شيخ معتقد مى باشد بر اينكه سر مطهّر حضرت حسين بن على عليه السلام در سر نيزه سورۀ كهف مى خوانده است. اينك ركن الدوله صحت اين نسبت را كتباً از صدوق استفسار نمود.
صدوق در جواب بنگاشت: بلى، اين چنين قضيه به ما رسيده است كه آن سر مطهّر چند آيه از آن سورۀ مباركه را خوانده، لكن از ائمّۀ اطهار عليهم السلام بما نرسيده و امكان آن را نيز انكار نداريم، زيرا جايى كه تكلّم اعضاى ارباب معاصى و شهادت آنها بر سيّئات ايشان در روز قيامت، به مدلول آيات قرآنيّه ثابت و محقّق است، چگونه روا نباشد كه سر امام و خليفة اللّه و سيد جوانان اهل جنّت و جگرگوشۀ حضرت رسالت صلى الله عليه و آله تكلّم به قرآن مجيد نموده و اين كرامت باهره به ارادۀ خداوند قادر از وى ظاهر گردد و در حقيقت انكار امكان آن، انكار قدرت خداوندى و فضيلت حضرت نبوى صلى الله عليه و آله است؛ چنانچه انكار شهادت اعضا در قيامت.
عجب از كسى است 437 كه نوحه و عزادارى جن و باريدن خون از آسمان و گريه و نالۀ ملائكۀ سماوات را قبول دارد، ولى امكان اين قضيه را انكار نمايد. انكار آن، بعد از تحقّق و صحت سند آن، كمتر از انكار شرايع انبياى سلف و معجزات ايشان نمى باشد. تفصيل سؤال و جواب راجع به اختلاف عقايد مردم دربارۀ بعضى از اصحاب كبار را نيز، كه بين ركن الدوله و صدوق جريان يافته، محض احتراز از اطناب موكول به روضات الجنّات و ديگر كتب مربوطه مى داريم و فقط يكى از نوادر و كرامات صدوق را، كه از وسايل رسوخ عقيده و نصب العين بودن جلالت علماى اسلام در انظار عامّه مى باشد، زينت بخش اوراق مى نمايد:
صاحب روضات الجنّات (متوفى به سال 1313 ه. ق) گويد: از كرامات صدوق كه در اين اواخر به وقوع پيوسته و مشهود جمعى كثير بوده، آن است كه در عهد فتحعلى شاه قاجار در حدود سال 1236 ه. ق، مرقد شريف صدوق، كه در اراضى رى نزديكى حضرت عبدالعظيم است، از كثرت باران رخنه دار شد. به جهت تعمير و اصلاح آن اطرافش را مى كندند؛ پس به سردابه اى برخوردند كه مدفنش بوده. وارد سردابه شده، ديدند كه جثّۀ او، همچنان تر و تازه با بدن عريان و مستورالعوره و در انگشتانش اثر خضاب و تارهاى كفن پوسيده اش به شكل فتيله ها در اطراف جثّه اش بر روى خاك منتظم بوده اند. اين خبر در تهران منتشر شد و مسموع شاه گرديد. به جهت معاينۀ قضيه به محل رفت، لكن درباريان و امناى دولت، ورود خود سلطان را به سردابه خلاف مصلحت ديدند. اينك جمعى از اعيان دولت و علماى بلد داخل سردابه شده و صدق قضيه را به عرض سلطانى رسانيدند؛ پس همين كه به مرحلۀ تحقيق و رأى العين رسيد، امر همايونى به سد آن رخنه و تجديد و تعمير و تزيينات آن بقعه صادر گرديد. در روضات، بعد از نقل اين قضيه گويد: بعضى از حاضرين واقعه را ملاقات كردم كه به اعاظم اساتيد ما نقل مى كرد و چون صاحب روضات موقع وقوع قضيه در حدود دوازده سالگى بوده و لذا گويد كه خودم نيز اين واقعه را به طور ترديد و ريبه متذكر هستم.
در تنقيح المقال، كه در 1350 ه. ق تأليف آن به پايان رسيده، 438 نيز همين قضيه را به طور ديگر نقل كرده و بعد از تجليلات فوق العادۀ صدوق گويد: از شهود جلالت وى، علاوه بر مذكور آنكه، چهل سال پيش با سندى صحيح از سيد ابراهيم لواسانى تهرانى
نقل شد كه در اواخر قرن سيزدهم هجرت قبر صدوق به جهت سيل منهدم گرديد و جسدش ظاهر شد كه صحيح و سالم مانده و اصلاً تغييرى نكرده بود. گويا روحش در همان ساعت از بدنش خارج شده. رنگ حنا در ريش و زير پاى او نيز موجود. كفنش پوسيده، ولكن بر روى عورتين او تار عنكبوت بوده است و خود سيد ابراهيم نيز از كسانى بوده كه به قبر وارد و جسد صدوق را به همين حال ديده بوده اند. در تنقيح المقال بعد از نقل اين جمله گويد كه اين قضيه دو كرامت صدوق را حاوى مى باشد؛ يكى سلامت ماندن و نپوسيدن و اصلاً تغيير نكردن جسد شريفش در حدود نهصد سال و ديگر تار عنكبوت كه به امر ربّ ملكوت، محض حفظ ناموس و حرمت آن خادم دينى ملكوتى بر روى عورتين او تنيده شده است. نگارنده گويد: اين قضيه از چندين جهت مغاير قضيۀ اوّلى منقول از روضات بوده و تعدد واقعه نيز بسيار مستبعد و تحقيق چگونگى مطلب موكول به وسايل ديگر است.
تأليفات و آثار قلمى صدوق، چنانچه مذكور شد، موافق كتب تراجم و رجال در حدود سيصد كتاب دينى بوده كه ميرزا محمد استرآبادى در منهج المقال و علاّمۀ حلّى نيز در رجال كبير خود به تصريح خودش اغلب آنها را نوشته اند. در رجال نجاشى نيز يك صد و نود و چندى از آنها نگارش يافته و ما هم در اينجا محض پاس خدمات دينى صدوق، بعضى از آنها را مى نگاريم:
را به نام مختصر تفسير القرآن ذكر كرده است)؛ 25. التّوحيد؛ 26. ثواب الاعمال؛ 27. جامع آداب المسافر للحج؛ * جامع الاخبار (چنانچه بعضى توهم كرده و همين كتاب جامع الاخبار مشهور را كه بارها در ايران چاپ شده، به صدوق نسبت داده اند، لكن فساد اين نسبت و تحقيق اجمالى اين موضوع را تحت عنوان صاحب مكارم الاخلاق نگارش داديم)؛ 28. جامع تفسير المنزل فى الحج؛ 29. جامع الحج؛ 30. جامع حجج الائمّة؛ 31. جامع حجج الانبياء؛ 32. جامع علل الحج؛ 33. جامع فرض الحج والعمرة؛ 34. جامع فضل الكعبة والحرم؛ 35. جامع فقه الحج؛ 36. جامع نوادر الحج؛ 37. الجزية؛ 38. الجمعة والجماعة؛ 39. جوابات المسائل النّيشابوريّه؛ 40. جوابات المسائل الواسطيّة؛ 41. حجج الائمّة؛ 42. الحدود؛ 43. الخصال؛ 44. دعائم الاسلام فى معرفة الحلال والحرام؛ 45. صفات الشّيعة؛ 46. عقاب الاعمال؛ 47. علل الشّرائع والاحكام والاسباب؛ 48. عيون اخبار الرّضا عليه السلام؛ 49. الغيبة (و شايد همان اكمال الدين مذكور فوق باشد)؛ 50. فضائل الشّيعة؛ 51. كتاب الرّجال المختارين من اصحاب النّبى صلى الله عليه و آله؛ * المجالس (كه به نام امالى مذكور شد)؛ * مختصر تفسير القرآن (كه به نام تفسير صغير مذكور شد)؛ 52. مدينة العلم؛ 53. المصابيح الخمسة عشر (در رجال)؛ 54. المصباح؛ 55. معانى الاخبار؛ 56. المعراج؛ 57. معرفة الرّجال؛ 58. المقنع (در فقه)؛ 59. من لا يحضره الفقيه؛ 60. النّاسخ والمنسوخ؛ 61. النّبوّة؛ 62. النّواهى؛ 63. الهداية و غير اينها.
در هريك از ابواب فقهيّه و زهد هريك از چهارده معصوم عليهم السلام كتابى جداگانه تأليف داده و در اينجا فقط به همين مقدار اكتفا نموديم.
وفات صدوق به سال 381 ه. ق در رى واقع شد. در نزديكى مرقد شريف حضرت شاهزاده عبدالعظيم حسنى عليه السلام مدفون گرديد كه قبرش معروف و مزار و محل استفاضۀ عموم طبقات مى باشد و لفظ «شفا» مادّۀ تاريخ وفات او بوده و در باب «محمد» از نخبة المقال گويد:
و سبط جاك ثقة بوطاهر *** ثم الصدوق و هو ذوالمفاخر
عدل جليل حافظ قد صنفا *** روى المفيد عنه قبضه «شفا»(1)
شرح حال على بن حسين، پدر صدوق و حسن و حسين، دو برادر او، نيز در باب كنى به عنوان 440 ابن بابويه مذكور خواهد شد.
1) . شفا = 381.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 49؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 312؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 557؛ شيخ حرّ عاملى، امل الآمل، ص 503، [ج 2، ص 283-284، ش 845]؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (مواضع متفرقه).
صدوق اول --> ابن بابويه، على بن حسين
صدوق ثانى --> صدوق
از شيخ على سبطالشهيد نقل است كه «صدوقين» عبارت از صدوق ثانى محمد و برادرش، حسين، است تا شبى جدّش، شهيد ثانى، در خواب بدو فرمود: «بنىّ (پسرك من)! صدوقين، محمد و پدرش مى باشد، نه برادرش».
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 187؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 128.
شرح حالش موكول به علم رجال است.
(با اضافه) رجوع به علم رجال نمايند.
صديقى، احمد بن ابراهيم --> ابن علان، احمد بن ابراهيم
صديقى، محمد بن على بن محمد --> ابن علان، محمد بن على
صديقى، محمد بن محمد بن عبدالرحمان بكرى --> ابوالحسن، محمد بن محمد بن عبدالرحمان
بن عبدالرحمان بن احمد بن محمد، بكرى، مصرى البلده، اشعرى الاصول، شافعى الفروع، صديقى النّسب، با نوزده واسطه به ابوبكر صديق خليفه منتسب و نسب فاطمه، مادر جدّ اعلايش احمد بن محمد، كه دختر تاج الدين قرشى بوده، نيز با ده واسطه به حضرت امام حسن مجتبى عليه السلام موصول بوده و هميشه با اين نسبت نبويّه فخر و مباهات مى كرده است. صديقى از علماى عرفا و تدريس او محيّرالعقول بود و
حاضرين حوزۀ درس او، كه تماماً متبحّر و محيط علوم اسلاميّه بوده اند، از معانى مبتكره و بيانات دلكش او در حيرت مانده و حمل بر خارق عادت كرده و مى گفته اند:
نمى دانيم اين مطالب را از كجا آورده، والاّ با سعى و تلاش صورت امكانى ندارد و در كتب متداوله سراغى از آنها نداريم؛ خصوصاً در فقه و حديث و تفسير كه نخست 441 اقوال و عقايد فقها و محدثين و مفسّرين و مناسبات مابين آيات و سور قرآنى و اسماء ذات و صفات و مواضع آنها را با عبارات فصيحه و بليغه و مسجّعه نقل مى نموده و در پايان مطلب، نظريّۀ خود را اظهار مى كرد. هميشه پيش از شروع به درس خطبه اى مى خوانده كه به طور براعت استهلال تمامى محتويات و مطالب آن درس را حاوى بوده و در الفاظ و عباراتش اصلاً خرده گيرى نبوده و از هيچ جهت نحواً و صرفاً و اعراباً، تقديماً و تأخيراً به خطا و لغزشى واقف نمى شدند. از تأليفات اوست:
اشعار صديقى غالباً در توحيد و عرفان بوده و از اوست:
اود من الدنيا صديقا موافيا *** وفيّا بما ارضاه يَرضىٰ و ينشرح
فان لم اجد اعرضت عن كل كابر *** و قلت لقلبى قد خلا الكون فاسترح
صديقى در ماه ربيع الثانى سال 993 ه. ق در شصت و چندسالگى وفات يافت و شرح حال پدرش، محمد بن محمد بن عبدالرحمان نيز، كه به «بكرى» معروف است، به عنوان ابوالحسن، محمد بن محمد بن عبدالرحمان خواهد آمد.
منابع: عيدروس، عبدالقادر بن شيخ، النور السافر عن اخبار القرن العاشر، ص 414 و 432.
صرار يا صرامى يا صراى، صالح بن محمد بن على
صرارى، جعفر بن عثمان
صرام، صرام بن منصور يا صرام ابومنصور
(سه شخص مذكور) مصطلح رجال با اختلاف نسخ كتب رجاليّه و شرح حال ايشان و تحقيق لفظ موكول به كتب رجاليّه است.
بن على بن فضل، كاتب شاعر مشهور، به «صَرّدُرّ» معروف، به «رئيس» موصوف،
اشعار او داراى بهجت، طراوت و فصاحت الفاظ و حلاوت معانى را حاوى، كنيه اش «ابومنصور»، ديوان شعر كوچكى بدو منسوب است و در شكايت از پيرى گويد:
لم ابك ان رحل الشباب و انما *** ابكى لان يتقارب الميعاد
شعر الفتى اوراقه فاذا ذوى *** جفت على آثاره الاعواد
نيز در حق كنيزك سياه رنگى گويد:
علقتها سوداء مصقولة *** سواد قلبى صفة فيها
442 ما انكسف البدر على تمه *** و نوره الا ليحكيها
لاجلها الازمان اوقاتنا *** مورخات بلياليها
بعضى از قصايد و اشعار طريفۀ او نيز ضمن شرح حال فخرالدوله محمد بن محمد بن جهير از تاريخ ابن خلّكان مذكور است. وفات صرّدرّ، در ماه صفر 465 ه. ق در ديهى سر راه خراسان واقع گرديد؛ چنانچه در گودى اى كه براى شير درنده تهيه كرده بوده اند، افتاده و درگذشت.
وجه تسميه به لفظ «صرّدرّ» آنكه «درّ» (با ضمّ و تشديد) به معنى معروف مى باشد و «صرّ» نيز (با فتح و تشديد) به معنى دلو است. ازآن رو كه پدرش را به جهت بخل و امساك مفرطى كه داشته، «صَرّ بعر» - يعنى دلو پشكل - مى گفتند، خود او را نيز به جهت اشعار آبدار مانندۀ درّ شاهوارش، در مقابل آن لقب پدر، «صَرّدُرّ» مى گفتند؛ يعنى دلو درّ و مرواريد. دور نيست كه لفظ «صر» نيز در هر دو لقب، با ضمّ و تشديد و مخفّف «صرّه» (بر وزن جثّه) - به معنى كيسه و خريطه - باشد؛ يعنى كيسه و خريطۀ پشكل يا درّ و مرواريد.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 393.
شاعرى است ايرانى از اهل ساوه و از شاگردان محتشم كاشانى (متوفّى به سال 996 ه. ق) و از اوست:
با تو رشكم كشد و بى تو جدايى، چه كنم *** مى كشم اين همه از ديدن و ناديدن تو
سال وفات و مشخّص ديگرى به دست نيامد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2952.
صرمى، حسين بن زيعان
صرمى، داوود صرمى
صرمى، داوود بن فاخته
(سه شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشد و موكول بدان علم است.
موكول به علم رجال است.
فقيه بغدادى، مكنّى به «ابوالحسن»، شاعرى است از عرب كه به «صريع الدلاء» و «ذوالرقاعتين» و «قتيل الغوانى» (شى خ ل) معروف و با قصيدۀ هزليۀ مزاحيه اى كه در استقبال مقصورۀ ابن دريد گفته، شهرت يافته و از ابيات همان قصيده است: 443
من لم يرد ان تنتقب نعاله *** يحملها فى كفه اذا مشى
و من اراد ان يصون رجله *** فلبسه خير له من الحفا
من دخلت فى عينه مسلة *** فاسئله من ساعته عن العمى
من اكل الفحم تسود فمه *** و راح صحن خده مثل الدجا
من صفع الناس و لم يدعهم *** ان يصفعوه فعليهم اعتدى
من ناطح الكبش يفجر رأسه *** و سال من مفرقه مثل الدما
من طبخ الديك و لايذبحه *** طار من القدر الى حيث شاء
در آخر همين قصيده بيتى گفته كه به فرمودۀ ابن خلّكان، اگر قول جدّى غيرهزلى او منحصر بدان باشد، بازهم در فضل و كمالش كافى بوده و به سبب آن گوى سبقت از ديگران ربوده است و آن، اين است:
من فاته العلم و اخطاه الغنى *** فذاك والكلب على حال سوا
نيز ابن خلّكان، بعد از آنكه نام و نسب او را به قرار فوق نوشته، از يك نسخۀ ديوان وى نام و نسب او را بدين روش نقل كرده است: ابوالحسن محمد بن عبدالواحد قصار بصرى. صاحب ترجمه در هفتم رجب سال 412 ه. ق به موت فجأه و ناگهانى
درگذشت و بنابر دليلى كه ابن خلّكان اقامه كرده، وفاتش در مصر بوده است.
منابع: جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 259؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 394.
صريع الغوانى، سليمان --> صريع الغوانى، مسلم بن وليد
1936 و 1937. صريع الغوانى، مسلم بن وليد (... - 208 ه. ق)
انصارى، ملقّب به «صريع الغوانى»، مكنّى به «ابوالوليد»، كوفى الولاده والنشأه، از طراز اوّل شعراى اوايل خلافت بنى عباس مى باشد كه از كودكى با اسلوبى مرغوب شعر مى گفت. معانى بسيار لطيف را در كسوت الفاظ طريفه بيان مى كرد؛ خصوصاً خمريّات او ممتاز و بسيارى از علماى تراجم، نظير ابونواسش دانند. اغلب اشعار او در مدح اكابر و خلفا بود. در اول ملاقات با هارون الرشيد قصيده اى در وصف خمر گفته كه مطلع آن، اين است:
اُديرا على الكاس لاتشربا قبلي *** و لاتطلبا من عند قاتلي ذحلي
444 هل العيش الّا ان تروح مع الصبا *** و تغدو صريع الكاس والاعين النجل
پس هارون استحسان كرده و به جهت همين شعر دويمى كه آخر قصيده است، او را ملقّب به «صريع الغوانى» گردانيد و بعضى گويد كه مسلم در هريك از مدح و مرثيه و هجو شعرى گفته كه هريكى در موضوع خود بى نظير و به تمامى شعرا تقدّم دارد.
تجود بالنفس اذ ضن البخيل بها *** والجود بالنفس اقصى غاية الجود
ايضاً
ارادوا ليخفوا قبره عن عدوه *** و طيب تراب القبر دلّ على القبر
ايضاً
قبحت مناظره فحين خبرته *** حسنت مناظره لقبح المخبر
مسلم به صله و انعام قليل اكابر، كه به مدح ايشان مى پرداخته، قانع بود. در دربار هارونى تقرّب يافته و در حق او و برامكه مدايحى گفت. در عهد وزارت فضل بن سهل، وزير مأمون عباسى، ديگر مقرّب تر شد و به حكومت اعمال جرجان، پس نواحى اصفهان منصوب گرديد. اموال بسيارى اندوخت، لكن در اثر سخاوت مفرط و يا اسارت شهوات نفسانى چيزى به خودش نماند. بعد از قتل فضل، ديگر كسى را
مدح نگفته و خانه نشين شد تا به سال 208 ه. ق در جرجان درگذشت. ديوان او نيز به نام ديوان مسلم بن وليد مشهور به صريع الغوانى در ليدن چاپ شده است.
مخفى نماند ظاهر كلام معجم الادباء، بنابر نسخۀ مطبوعۀ آخرى آن، كه با حروف معرب چاپ شده، آنكه سليمان بن مسلم بن وليد نيز، كه شاعرى نابينا و پسر همين صاحب ترجمه است، مانند پدر خود ملقّب به «صريع الغوانى» و از شعراى طريفه گو و با بشار بن برد، كه به زندقه منسوب و ترجيح دادن آتش بر زمين و تصويب رأى ابليس در عدم سجدۀ آدم متّهم بوده، مصاحبت داشته و از وى روايت كرده و به همين جهت، او نيز متّهم بوده و از اشعار سليمان است:
تبارك اللّه ما اسخى بنو مطر *** همُ كما قيل فى بعض الاقاويل
بيض المطابخ لاتشكو و لائدهم *** غسل القدور و لا غسل المناديل
و چنانچه واضح است، سفيدى مطبخ و شكايت نكردن اولاد از شستن ديگ و دستمال، كنايۀ لطيف از بخل مفرط و بستن در بر روى ميهمان و واردين است.
445 سليمان به سال 179 ه. ق درگذشت، ولكن ظاهر كتب تراجم كه در نزد اين نگارنده موجود است، آنكه لقب «صريع الغوانى» منحصر به مسلم بن وليد بوده و اصلاً به شرح حال سليمان نپرداخته اند، بلكه در نسخۀ معجم الادباء نيز احتمال قوى مى رود كه «صريع الغوانى» صفت سليمان نبوده، بلكه صفت پدرش باشد و تحقيق اين موضوع و تاريخ مذكور وفات سليمان، كه فى الجمله محل ترديد است، موكول به وسايل ديگر است.
منابع: هاشمى، احمد، جواهر الادب فى ادبيات و انشاء لغة العرب؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 11، ص 255؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 13، ص 96.
صعلوكى(1)
1938 و 1939. صعلوكى، سهل بن محمد (... - 402 ه. ق)
بن سليمان بن محمد بن سليمان بن هارون بن موسى، عجلى نيشابورى،
1) . صعلوكى: (به ضمّ اول) منسوب است به صعلوك - به معنى فقير - و ابن خلكان هم در شرح حال سهل بن محمد مذكور ذيل، از سمعانى فقط همين قدر نقل كرده و بس؛ ديگر از وجه اين لقب چيزى نگفته است. (مؤلف)
صعلوكى الشهره، ابوالطيب الكنيه، فقيه شافعى، متكلّم اديب، مفتى نيشابور، علم و فضل و ديانت او مسلّم و مرجع استفادۀ فقهاى نيشابور بود. در مجلس درس او زياده بر پانصد دوات براى نگارش بيانات او حاضر مى كردند. در محرّم سال 387 يا اول سال 402 ه. ق درگذشت. وقتى كه پدرش، محمد بن سليمان، كه او نيز مفتى نيشابور بوده، وفات يافت، ابوالنصر بن عبدالجبّار در تسليت وى بنگاشت:
من مبلغ شيخ اهل العلم قاطبة *** على رسالة محزون و اواه
اولى البرايا بحسن الصبر ممتحنا *** من كان فتياه توقيعا عن اللّه
اما پدر سهل، محمد، اصفهانى الاصل والولاده، صعلوكى الشهره، ابوسهل الكنيه، نيشابورى المسكن والمدفن نيز از اكابر علماى عامّه و فقيه شافعى، مفسّر متكلّم محدّث اديب نحوى شاعر عروضى كاتب و وحيد زمان خود بود. از ابواسحاق مروزى تفقّه نمود. در تمامى علوم متداوله متبحّر شد؛ پس به بصره رفته و چندين سال در آنجا تدريس نمود. چند سال ديگر در اصفهان اقامت كرده و عاقبت به نيشابور رفت و مدرّس و مفتى و مرجع 446 استفادۀ فقهاى آنجا گرديد. صاحب بن عبّاد مى گفته است كه ابوسهل صعلوكى نظير خود را نديده و ما هم مانندۀ او را نخواهيم ديد. در خزينة الاصفياء گويد: ابوسهل صعلوكى در شريعت و طريقت امام وقت و يگانۀ روزگار بود. با بسيارى از مشايخ مصاحبت داشت و همه شان به ولايت وى متّفق بودند. به سماع شايق بوده و وجد مى نمود. حكم سماع را از وى سؤال كردند.
گفت: «براى اهل حقيقت مستحب، براى اهل علم مباح، به اهل فجور و شهوات نفسانيّه مكروه است».
وفات ابوسهل به سال 368 يا 369 ه. ق در 73 سالگى در نيشابور واقع شد و بنابر قول ثانى، هريك از دو جملۀ «هادى و الاسهل صعلوك» و «ولى الاوليا ابن سليمان» مادّۀ تاريخ وفات اوست.
منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 2، ص 377؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2953؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 236 و ج 2، ص 33؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 325؛ لاهورى، غلام سرور، خزينة الاصفياء، ج 2، ص 204.
صعلوكى، محمد بن سليمان --> صعلوكى، سهل بن محمد
پدر سهل بن محمد است.
صغانى، احمد بن محمد --> صاغانى، احمد بن محمد
صغانى، حسن بن محمد --> صاغانى، حسن بن محمد
صغانى، حسن بن محمد بن حسن بن حيدر --> صاغانى، حسن بن محمد بن حسن
صغانى، محمد بن اسحاق --> صاغانى، محمد بن اسحاق
از عرفاى قرن چهارم هجرت و از مريدان شيخ كبير، ابوعبداللّه خفيف سالف الترجمه مى باشد. احمد نام ديگرى نيز از مريدان وى و به «كبير» معروف بود، لكن احمد صغير بيشتر طرف توجه پير خود بوده و از اين جهت، مورد طعن اصحاب وى گرديد كه با آن رياضت هاى شيخ احمد كبير، به چه سبب احمد صغير مورد توجه بيشتر است. پير نيز محض معلوم كردن باطن قضيه، روزى به احمد كبير امر كرد شترى را كه در خانقاه است به پشت بام ببرد. احمد گفت: «شتر را بر بام بردن خارج از امكان است»؛ پس به احمد صغير تكليف كرد. او فوراً كمر انقياد و طاعت بر ميان بست. دست ها را در زير شتر كرده و قوت نمود، ولى نتوانست؛ پس آن پير به اصحاب گفت كه احمد 447 صغير عمل به وظيفه كرد و به فرمان قيام نمود و از در اعتراض وارد نيامد و به اطاعت نگريست، نه به كار كه توان كرد يا نه؛ امّا احمد كبير به حجّت و برهان مشغول شد؛ از در مناظره آمد و از ظاهر حال مطالعۀ باطن توان كرد. «الظاهر عنوان الباطن».
به مى سجّاده رنگين كن گرت پير مغان گويد *** كه سالك بى خبر نبود ز راه و رسم منزل ها
سال وفات احمد صغير به دست نيامد.
منابع: معصومعلى شاه، طرائق الحقائق، ج 2، ص 223.
مصطلح رجال و موكول بدان علم است.
صغير، شيخ على بن محمد --> سبطالشهيد، شيخ على بن محمد
يا حاج محمدابراهيم شيرازى، معروف به «آقا» و «حاجى آقا» و «اوليا سميع»،
متخلّص به «صفا»، پسر محمدحسين خان اوليا سميع، از شعراى اواخر قرن سيزدهم هجرت مى باشد كه در ادبيّات بهره ور و خط نستعليق او نيز ممتاز بود. اخيراً به بمبئى رفته و سال ها به نوشتن كتاب هاى بسيارى با مركب چاپى مشغول شد. تاريخ معجم، وصّاف، اوصاف الاشراف، ديوان حافظ، شاهنامۀ فردوسى و غير آنها با خط وى كه به «خط اوليا سميع» معروفند، چاپ شده اند. بعد از اندوختن سرمايه، بناى تجارت گذاشت.
مال التجارۀ او يك مرتبه غرق شد و حاصل زندگانى اش نابود گرديد. به حيدرآباد رفت و به واسطۀ كمالات صورى و معنوى به تعليم زبان پارسى منتخب گرديد. در اواخر به زيارت مشهد مقدّس رضوى مشرّف شد و به شيراز مراجعت كرد تا در حدود سال 1300 يا 1301 ه. ق درگذشت و جنازه اش را به عتبات نقل دادند و عنوان «اوليا سميع» لقب معروفى اين سلسله مى باشد. در آثار عجم گويد: از قرار مذكور جدّ عالى شان نام «سميع» و لقب «اوليا» داشته كه از اهل اللّه و اولياءاللّه بوده است. از اشعار صفاست:
خواستم سرو، سر كشيد كه من *** ماه جستم، به خويش ديد كه من
گفتم از كبك به كه كرد خرام؟ *** همچو كبك درى چميد كه من
گفتم اين عشق را كه شد غماز؟ *** اشك بر چهره ام دويد كه من
منابع: فرصت شيرازى، محمدنصير، آثار عجم، ص 561؛ معصومعلى شاه، طرائق الحقائق، ج 3، ص 240.
448 1942. صفا، ميرزا ابراهيم (قرن 12 ه. ق)
شيرازى، از شعراى نامى ايرانى مى باشد كه به كثرت ذكاوت معروف و داراى اشعار آبدار بود. در اواخر سلطنت نادرشاه افشار (متوفّى به سال 1161 ه. ق) درگذشته و سال وفات و مشخّص ديگرى به دست نيامد و از اشعار اوست:
كى ام من، طائر صيّادجويى *** قفس حسرت كشى، دام آرزويى
كه گر صيّاد بينم بر سر خويش *** نمى گنجم ز شادى در بر خويش
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2955.
1943 و 1944. صفا، حاج شيخ الاسلام (قرن 14 ه. ق)
پسر حاج شيخ ابوالقاسم شيرازى، در اصل از قبيلۀ تمامى نامى از قبايل بلاد قطيف و
احسا بود و سال ها اين منصب شيخ الاسلامى در خانوادۀ ايشان بوده است. صفا بعد از وفات پدر به قضاوت مشغول شد. شعر خوب نيز مى گفته و «صفا» تخلّص مى كرده و از اوست:
اى يار جفاپيشه! وفا نيز گهى كن *** بر جانب دلسوختگان هم نظرى كن
اى ناله! به آن شاه ز حالم خبرى ده *** وى آه! به آن ماه به هر حيله رهى كن
صفا به سال 1313 ه. ق، كه سال تأليف آثار عجم است، در قيد حيات بوده و در آن كتاب نام صفا را مذكور نداشته است.
حاج شيخ محمدباقر، پسر صفا، نيز در علوم شرعيه و غيرها كامل بود. گاهى به نيابت پدر قضاوت مى نمود. شعر خوب نيز مى گفته و به «وفا» تخلّص مى كرده و از اوست:
به تير غمزه ام آن چشم جادو *** زند ناوك به دل هر دم ز هر سو
به عمر خود نديدم جمع با هم *** شب و روزى جز آن رخسار و گيسو
سال وفات هيچ كدام از صفا و وفا به دست نيامد.
منابع: فرصت شيرازى، محمد نصير، آثار عجم، ص 510.
بن حاج ميرزا عبدالكريم ملا باشى آذربايجان ابن ابوالقاسم بن محمد، ايروانى الاصل، تبريزى الولادة والمسكن، نجفى التحصيل، برلينى الوفاه والمدفن، از اكابر علما و ادباى اماميّۀ قرن حاضر 449 چهاردهم هجرت مى باشد؛ بالخصوص در فقه و رجال و ادبيات عرب داراى امتيازى مخصوص بود. ولادتش در سيزدهم جمادى الاولى 1278 ه. ق (غرعح) در تبريز واقع شد. بعد از تكميل صرف و نحو و معانى و بيان و بديع و عروض و قافيه و رياضيّات، فقه و اصول را نزد ميرزا محمدحسن زنوزى سالف الترجمه و برادر خود، حاج ميرزا محمدعلى ملا باشى آذربايجان، تفسير و كلام را نزد والد معظّم خود تحصيل كرد؛ سپس به مرام ادامه و تكميل تحصيلات علميّه، به عتبات عرش درجات مشرّف و در حوزۀ درس اكابر وقت حاضر شد؛ از هر خرمنى خوشه اى چيد تا آنكه به مرام خود نائل و به تصديق اجتهادى و روايت فاضلين شرابيانى و ايروانى و اردكانى و شيخ زين العابدين مازندرانى و بعضى از اكابر ديگر موفق گرديد.
در سال 1307 ه. ق به تبريز مراجعت و به تدريس فقه و اصول و تفسير و انجام ديگر
الصورة
ميرزا فضلعلى (78)
وظايف دينيّه اشتغال داشت. محفل وى مرجع استفادۀ افاضل بوده تا به سال 1324 ه. ق در موقع نهضت ملى و انقلاب ايران از طرف اهالى به نمايندگى مجلس شوراى ملى منتخب و عازم تهران گرديد. در سال 1326 ه. ق، كه به امر محمدعلى شاه قاجار مجلس را به توپ بسته و تمامى آزادى خواهان را مورد آزار و شكنجه قرار دادند، خانۀ صاحب ترجمه نيز به غارت رفت. اخيراً به عضويت ديوان تميز معيّن شد تا در سال 1336 ه. ق براى معالجه به اروپا رفت. 450 چندى در استكهلم و لندن و برلين و غيرها اقامت كرد، لكن معالجه بى نتيجه ماند؛ عاقبت شب چهارشنبه سلخ جمادى الاولى 1339 ه. ق در برلين بدرود جهان گفت و حسب الوصيه در قبرستان مسلمين آنجا مدفون گرديد. از تأليفات و آثار قلمى اوست:
و متفرقات است)؛ 10. سفرنامۀ اروپا؛ 11. شرح قصيدۀ عينيّۀ سيد اسماعيل حميرى؛ 12. كليد دانش (در صرف پارسى)؛ * مصباح الهدى فى حقيقة التّقيّة والبداء؛ 13. منجزات المريض؛ 14. النّفح العنبرى فى احوال السّيّد الحميرى و غير اينها.
ناگفته نماند كه صاحب ترجمه، علاوه بر مراتب علمى داراى قريحۀ صافى شعرى نيز بوده و به هر دو زبان عربى و پارسى اشعار نغز و طرفه مى سروده و به «صفا» تخلّص مى كرده است. قصيده اى به نام لامية السّفر 61 بيتى سروده كه حاوى بعضى شكوه ها از جريانات زمان مى باشد و از آن جمله است:
قد صار سجنا لى الدنيا بفسحتها *** سَلّم لراحتها إن زرتَ من قبلى
فلو درى الناس ما قاسيتُ من زمنى *** لصرت فى سوء حالى غاية المثل
من يصحب الدهر حينا من حوادثه *** يلقى الكثير ولكن لا كما هولى
ما نلت منه سرورا ما تداركه *** بسهم رزء على تاليه متصل
در مدح حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام گويد (منتخباً):
برخيز ساقيا! كه مرا شور ديگر است *** سوداى كفر عاشقى ام باز بر سر است
درده پياله زآن مى بى غش كه دُرد وى *** بهر مس وجود چو كبريت احمر است
گشته است حال ميكده بيت الحرام ما *** مستى كنونم از همه طاعات بهتر است
واعظ! مكن ممانعتم از طريق عشق *** كاين راه يك رهى است ز وعظ تو برتر است
تا كى به فكر جنّت و كوثر به سر برى؟ *** فكر على و آل، بهشت است و كوثر است
451 آن سرور خديو ولايت كه مر ورا *** از هل اتى به فرق همايونش افسر است
چون كاشته است تخم ولايت صفا به دل *** با وى ورا چه باك ز ميزان و آذر است
ايضاً
خواهى كه اگر ببينى آيينۀ ذات *** بنگر ز على ظهور اسماء صفات
انديشۀ عقل كى به كنهش برسد؟ *** هيهات از اين خام خيالى هيهات
نيز از اشعار عرفانى اوست:
زلفت چو از نسيم صبا اضطراب كرد *** آغاز اضطراب دل شيخ و شاب كرد
از عشق عالمى شده آباد، از چه رو *** ياران! دل بلاكش ما را خراب كرد؟
زاهد! مزن به پير مغان طعنه از غرور *** زهد ريا جهان همه پرانقلاب كرد
تسبيح شيخ آنچه نموده است در جهان *** مانند وى كجا نى و چنگ و رباب كرد؟
اصلاح خويش كن تو صفا! بهر تو چه سود *** زاهد خطا و پير مغان گر صواب كرد؟
منابع: فيلسوف الدوله، عبدالحسين، مطرح الأنظار في تراجم اطباء الاعصار والامصار، ج 1، ص 154؛ اطلاعات متفرقه.
صفا، حاج محمدابراهيم --> صفا، ميرزا ابراهيم اوليا سميع
بن سيد محمدرضا، حسينى اعرجى خوانسارى، فقيه محدّث رجالى، از علماى عصر حاضر ما و از تلامذۀ آخوند خراسانى و شريعت اصفهانى سالف الترجمه مى باشد.
كتابى به نام كشف الحجب عن الاسفار والكتب به ترتيب كشف الظّنون حاجى خليفه تأليف داده كه سه مجلّد است و تا حرف ميم از قلم مؤلف برآمده و در سال 1360 ه. ق وفات يافت. وى از مشايخ روايت آقاى سيد شهاب الدين سالف الترجمه، كه اين شرح حال به تقرير وى نگارش يافته، مى باشد.
صفائى، ملا احمد بن مهدى --> نراقى، حاج ملا احمد
452
صفّار(1)
صفّار، احمد بن اسماعيل --> نحّاس، احمد بن اسماعيل
بن عبداللّه بن يوسف بن محمد بن مالك، سهلى صفّار، شاعر اديب عروضى، مكنّى به «ابوالفضل»، در عصر خود امام اهل ادب بود. تمامى عمر او در خدمت و مطالعۀ كتب علميّۀ متنوعه مصروف گشت. در مضمار كمالات نفسانيّه گوى سبقت از ديگران ربود و از اشعار اوست:
لعزة الفضة المبرة *** اودعها اللّه قلب صخرة
حتى اذا النار اخرجتها *** بالف كدّ و الف مرة
1) . صفّار: (بر وزن عطّار) به عربى، به معنى مسگر معروف و در اصطلاح رجالى، لقب حسن بن فروخ، حسن بن محمد بن احمد، حسين بن شاذويه و جمعى ديگر مى باشد. در صورت اطلاق و نبودن قرينه، راجع به محمد بن حسن بن فروخ است كه به شرح حال اجمالى او و بعضى از طبقات ديگر، كه به همين وصف (صفّار) معروف يا موصوف هستند، مى پردازيم. (مؤلف)
اودعها اللّه قلب و غد *** اقسى من الصخر الف مرّه
ولادتش به سال 334 و وفاتش بعد از سال 416 ه. ق بوده است.
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 4، ص 261.
بن شبيب بن حكم، بخارى، فقيه شاعر اديب، مكنّى به «ابونصر»، ملقّب به «صفّار»، در علوم عربيّه و معرفت نكات و دقايق آن و حفظ فقه و ادب يگانۀ زمان خود بود.
احاديث بسيارى در انواع علوم متنوعه ياد گرفت. به سال 405 ه. ق در بغداد به روايت احاديث پرداخت. وفاتش نيز بعد از اين تاريخ در طائف واقع و قبرش در آنجا معروف است و سال وفاتش معلوم نيست. در لغت و غيره مصنّفاتى داشته كه از آن جمله است:
از اشعار اوست:
اللّه يرقبنى والعقل يحجبنى *** فما لمثلى اذا فى اللهو والغزل
كلفت نفسى عزا فى صيانتها *** دين الورى لهم طرا و دينى لى
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 6، ص 66.
453 1949. صفّار، اسماعيل بن محمد (... - 941 ه. ق)
بن اسماعيل بن صالح، مكنّى به «ابوعلى»، ملقّب به «صفّار»، نحوى لغوى معروف كه در نحو و لغت علاّمۀ وقت خود بود. از مبرّد نحوى اخذ مراتب علميّه نمود و مصاحبتى تمام با وى داشت و به همين جهت، به «صاحب مبرد» شهرت يافت. به سال 941 ه. ق در 92 سالگى در بغداد مرد و نزد قبر ابوعمر زاهد در قرب قبر معروف كرخى مدفون گرديد.
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 7، ص 33.
قمى، مكنّى به «ابوجعفر» و «ابوالحسن»، از وجوه و ثقات محدّثين اماميّۀ قم مى باشد كه بسيار جليل القدر ودر روايات خود قليل السقط و از مشايخ روايت صدوق
ابن بابويه بود. فيض حضور حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام را درك كرده و از آن بزرگوار روايت مى نمايد. از تأليفات اوست:
در سال 290 ه. ق در قم وفات يافت.
منابع: كتب رجاليه.
صفدى(1)
صفدى شافعى، ملقّب به «صلاح الدين»، مكنّى به «ابوالصلاح» و «ابوالصفا»، از اكابر علما و ادباى شافعيّه، اديبى است فاضل كامل، شاعر ماهر و صاحب تأليفات طريفه مى باشد:
1) . صفدى: (با دو فتحه) منسوب است به شهرى صفد نام از بلاد شام در جبال لبنان. (مؤلف)
شرح لاميّة العجم (كه كتابى است مرغوب و داراى فوايدى بسيار و در مصر و قاهره چاپ شده است و ظاهراً كتاب ارب مذكور در فوق، ملخص همين كتاب است)؛ 10. فضّ الختام عن التّورية والاستخدام؛ 11. كشف الحال فى وصف الخال؛ 12. لوعة الشاكى و دمعة الباكى (كه در استانبول و مصر و قاهره چاپ شده است)؛ 13. نكت الهميان فى نكت العميان (كه شرح حال اشخاص نابينا بوده و در مصر چاپ شده است)؛ 14. الوافى بالوفيات (شرح حال كسانى است كه در وفيات الاعيان ابن خلّكان ذكر نشده اند) و غير اينها كه در حدود پنجاه تأليف مى باشد.
از اشعار صفدى است:
الجد فى الجد والحرمان فى الكسل *** فانصب تُصِبْ عن قريب غاية الامل
و اصبر على كل ما يأتي الزمان به *** صبر الحسام بكف الدارع البطل
و جانب الحرص والاطماع تحظ بما *** ترجو من العز والتأييد فى عجل
و لاتكونن على ما فات ذا حزن *** و لاتظل بما اوتيت ذا جذل
و ان بليت بشخص لاخلاق له *** فكن كانك لم تسمع و لم يقل...
كه در جواهر الادب احمد هاشمى (چاپ 15) بيست ويك بيت است و از كتاب وافى مذكور نقل است كه در شرح حال نظام گويد: او مى گفته كه حضرت پيغمبر صلى الله عليه و آله به امامت حضرت على عليه السلام نص كرده و معيّنش فرموده و تمامى اصحاب هم دانستند، لكن عمر به جهت ابوبكر كتمانش نمود.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 351]؛ هاشمى، احمد، جواهر الأدب في ادبيات و انشاء لغة العرب؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ص 379؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 188؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1210.
1952 و 1953. صفوانى، ابوعبداللّه محمد (قرن 4 ه. ق)
بن احمد بن عبداللّه بن قضاعة بن صفوان بن مهران جمال و ابواحمد عبداللّه بن عبدالرحمان، ولكن در صورت نبودن قرينه، راجع به محمد مذكور مى باشد. فقيه فاضل محدّث جليل القدر، كثيرالعلم والحفظ، نيكوزبان، از ثقات محدثين اماميّه و از اكابر تلامذۀ محمد بن يعقوب كلينى (متوفّى به سال 329 ه. ق)، بلكه از معاصرين وى بود. او نيز مثل كلينى از على بن ابراهيم قمى، مفسّر معروف، روايت كرده و شيخ مفيد
و تلعكبرى و نظاير ايشان هم از وى روايت مى نمايند. در سال 346 ه. ق با ابن النّديم هم ملاقات 455 نمود و ابن النّديم از خودش نقل كرده كه بى سواد و امّى بوده و قدرت خواندن و نوشتن نداشته و تمامى تأليفات خود را از قلب املا مى كرده است. در مجلس امير سيف الدولة بن حمدان، با قاضى موصل در مسئلۀ امامت مناظره كرد و بالاخره حسب الاظهار محمد بناى مباهله گذاشت. دست بر دست او نهاده و از مجلس برخاستند؛ پس قاضى برخلاف عادت معمولى دو روز حاضر مجلس امير نشد و بعد از استفسار، مكشوف گرديد كه قاضى به مجرّد بلند شدن از موضع مباهله، تب كرده و همان دستى كه براى مباهله به دست محمد گذاشته بوده، سياه شده و آماس كرده و فرداى آن روز مرده است. اين قضيه بر مراتب عظمت و جلالت محمد صفوانى افزود و مقام و منزلت او نزد ملوك و اكابر بيش از پيش گرديد. از تأليفات صفوانى است:
از نسب مذكور محمد، وجه «صفوانى» گفتن نيز معلوم گرديد كه به جهت انتساب به جدّ عالى اش، صفوان جمال، مى باشد.
ناگفته نماند كه صفوان نيز از اكابر محدّثين اماميّه بود. ايمان و اعتقاد خود را كه به ائمّۀ اطهار عليهم السلام داشته، به حضور حضرت صادق عليه السلام عرض كرد. حضرت امام موسى بن جعفر عليهما السلام بدو فرمود كه به جز يك صفت، همه چيز تو خوب و زيباست. صفوان خواستار آن يك صفت گرديد. فرمود كه كرايه دادن شترهاى خود به اين مرد، يعنى هارون؛ پس صفوان گفت: «به خدا قسم كه اين كرايه دادن نه براى طغيان و نشاط و لهو و لعب مى باشد، بلكه براى راه مكّه است و علاوه كه خودم نيز مباشرت كارى نمى كنم، بلكه غلام هاى خودم را مى فرستم». امام عليه السلام فرمود: «آيا از كرايۀ شتران در ذمّۀ ايشان باقى مى ماند يا نه؟» گفت: «بلى». امام فرمود: «آيا دوست مى دارى كه ايشان بمانند تا كرايۀ تو وصول شود؟» گفت: «بلى». امام فرمود: «فَمَنْ اَحَبّ بَقٰائَهُمْ فَهُوَ مِنْهُم وَ مَنْ كٰانَ مِنْهُم كٰانَ وَرَدَ النّٰارَ». صفوان گويد: «رفته و شترها را فروختم؛ پس هارون احضارم كرد». بعد از استعلام صحت قضيه، سبب آن را پرسيد. گفتم: «خودم پير شده ام و غلام ها نيز از عهدۀ ضروريّات آنها برنمى آيند». هارون 456 گفت: «هيهات
هيهات! من مى دانم كه اين كار به اشارۀ موسى بن جعفر عليهما السلام شده است». صفوان گفت:
«من كجا موسى بن جعفر كجا؟» هارون گفت: «اين حرف را نگو. واللّه اگر حسن مصاحبت تو نمى شد، تو را مى كشتم».
صفوان چند مرتبه حضرت امام صادق عليه السلام را از مدينه به عراق آورده و بدين وسيله، به اخذ و تعلّم بعضى از زيارات و دعاى علقمۀ معروف و ديگر ادعيّۀ شريفه موفق و علوم بسيارى از آن مخزن علم الهى ياد گرفته و كيفيّت زيارت اربعين سيدالشهدا عليه السلام و زيارت وارث معروف را نيز با اصول مقرّرۀ مشروحه در كتب ادعيّه از آن حضرت روايت كرده است و نيز به بركت آن وجود مبارك، محلّ قبر مطهّر حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام را، كه تا آن زمان معلوم نبوده، اطّلاع يافت و بيست سال نزد آن قبر مبارك به نماز اشتغال داشته است كه به موجب آثار دينيّه، هر نمازى نزد على عليه السلام معادل دويست هزار نماز مى باشد.
منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ص 380؛ كتب رجاليه.
صفوت، محمود --> ساعاتى
بن بهرام ميرزا بن شاه اسماعيل اول صفوى، داماد عمويش، شاه تهماسب اوّل، آيزنۀ (شوهر خواهر) شاه اسماعيل ثانى، از مشاهير خطّاطين و شعرا و افاضل قرن دهم هجرت، در خط نستعليق داراى دستى توانا، در فقه و اصول و نحو و صرف و معانى و بيان و بديع و شعر و عروض و قافيه و تجويد و قرائات عشره و تاريخ و انساب و رجال و سير و اغلب علوم متداوله و صنايع نفيسه و فنون ادبيّه و رياضيّه ماهر و متبحّر بود. يك كتابخانۀ عالى داشته كه جامع كتب قيمتى نفيسه و پرقيمت و خطوط مشاهير خطّاطين و نقوش غريبۀ معاريف نقّاشين و نظاير اينها بوده كه قيمت آنها ارزش باج و خراج كشورى را داشته است. مجلس او مجمع ادبا و فضلا و همه شان مورد احترام و تجليل بوده اند. از آثار قلمى او ديوان اشعارى در حدود سه هزار بيت و فرهنگ ابراهيمى در احوال و اقوال شعراست.
پس از آنكه نوبت سلطنت در سال 984 ه. ق 457 به برادرزنش، شاه اسماعيل رسيد، روز شنبه پنجم ذى الحجه همان سال، ابراهيم ميرزا با يازده تن ديگر از خانوادۀ سلطنتى به
امر شاه در قزوين مقتول شدند و جملۀ «كشته ابراهيم» مادّۀ تاريخ قتل او مى باشد. پس از آنكه ابراهيم ميرزا قطع بر قتل خود نمود، نامه اى مشتمل بر موعظه و مكافات دنيوى و مجازات اخروى آن خون هاى ناحق و موفق به عمر دراز و سعيد نبودن در اثر آنها و آرزومند شهادت بودن در حق خويش، به شاه نوشته كه از مندرجات آن نامه بوده است:
به خون اى برادر! ميالاى دست *** كه بالاى دست تو هم دست هست
كسى را فلك افسر زر نكرد *** كه در آخرش خاك بر سر نكرد
گوهر سلطان خانم، زن ابراهيم ميرزا، به مجرّد اطّلاع از صدور حكم قتل شوهر، محض پاس تعصّب شوهر كه يگانه وظيفۀ زن است، تمامى كتب و مجموعات نفيسۀ مذكوره را در آب ريخته و تلف كرد. جواهر قيمتى را هرچه بود، شكسته و بعد از قتل اقامۀ مجلس عزا نمود. نيز از كثرت اندوه و غم در همان ماه قتل شوهر درگذشت.
دخترشان، گوهرشادبيگم، هر دو جنازۀ پدر و مادر را به مشهد مقدّس رضوى نقل داده و در حرم مطهّر دفن كردند؛ «الشبل فى المخبأ مثل الاسد».
منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 6، ص 725.
صفويه(1)
صفى(2)
صفى، سيد اسحاق اردبيلى --> صفى الدين، سيد اسحاق
صفى، عبدالعزيز بن سراياى حلى --> صفى الدين، عبدالعزيز بن سرايا
458 صفى، على بن حسين كاشفى --> فخرالدين، على
صفى الدين، محمد بن سلطان --> ابن حيوس
1) . صفويه: عنوان مشهورى يك سلسلۀ نامى از سلاطين نامدار ايرانى است. ضمن شرح حال جد عالى شان، صفى الدين سيد اسحاق بن سيد امين الدين، به ذكر اجمالى ايشان خواهيم پرداخت. (مؤلف)
2) . صفى: عنوان مشهورى بعضى از اكابر و افاضل است و چون غالباً از اصل ديگر خود، صفى الدين و مانند آن، تخفيف يافته، ولذا اگر شرح حال صفى، كه منظور نظر ارباب رجوع است، در اين عنوان به دست نيامد، به عنوان مقيدى لفظ «صفى»، مثل «صفى الدوله» و «صفى الدين» و نظاير آنها مراجعه نمايند. (مؤلف)
صفى الدين، احمد بن عمر --> مزجد
1955-1964. صفى الدين، سيد اسحاق (... - 735 ه. ق)
بن سيد امين الدين جبرئيل، موسوى اردبيلى، مكنّى به «ابوالفتح»، ملقّب به «شمس الدين»، عارف جليل كامل، از مشاهير عرفا و صوفيّه، جدّ اعلاى سلسلۀ سلاطين صفويه، به «صفى» و «شيخ صفى» معروف، به «برهان الاصفياء» و «قطب الاقطاب» و «شيخ العارفين» موصوف، آبا و اجدادش از عرفاى عالى مقدار و سادات جلالت شعار بود. تيمور لنگ دربارۀ وى اعتقادى كامل داشت. اسراى بسيارى را كه از بلاد آناطولى آورده بوده، به التماس وى مستخلص گردانيد. شيخ صفى از شيخ محمد گيلانى اخذ انابت و فنون طريقت كرده و دست ارادت بدو داد. به شرف دامادى وى مفتخر گرديد و كرامات بسيارى بدو منسوب دارند كه در ميان خاص و عام مشهور است و كتاب هايى در اين موضوع تأليف داده اند كه از آن جمله يكى هم به نوشتۀ اعيان الشّيعه، صفوة الانباء ابن البزاز است، بلكه گروه انبوهى به واسطۀ ارشاد اين خانوادۀ جليله به قبول ديانت حقّۀ اسلاميّه موفق بوده اند. از اشعار حقيقت شعار شيخ صفى است:
روى تو چو مصحفى است بى سهووغلط *** كش كلك قضا نوشته از مشك فقط
چشم و دهنت آيۀ وقف، ابرو مدّ *** مژگان، اعراب و خال و خط، حرف و نقط (كذا)
ايضاً
هرگه كه رسى به خلوت يار اى دل! *** از من برسان سلام بسيار اى دل!
وآنگه خبر از خرابى حالم گو *** زنهار اى دل! هزار زنهار اى دل!
شيخ صفى در دوازدهم محرّم سال 735 ه. ق در اردبيل آذربايجان وفات يافت. در همان بلده دفن گرديد. جملۀ «شمس دين كامل صفى» مادّۀ تاريخ وفات اوست.
جمعى از اولاد و احفاد او نيز مثل شيخ صدرالدين، شيخ جنيد، سلطان حيدر، شاه اسماعيل اوّل، شاه خدابنده، شاه عباس اوّل و غير ايشان در مقبرۀ وى مدفون هستند.
459 نسب شريفش با نوزده واسطه به جناب حمزة بن موسى بن جعفر عليهم السلام موصول مى شود. اولاد و احفاد او در همان بلدۀ اردبيل پوست نشين ارشاد و از اكابر عرفا و صوفيّه و مشايخ طريقت بودند. موافق عادت معمولى اين سلسله، خودشان را ملقّب به «سلطان» مى داشته اند؛ مثل سلطان حيدر و سلطان جنيد و سلطان اسحاق و مانند
اينها تا آنكه عاقبت، سلطنت دنيوى را نيز با سلطنت طريقتى توأم ساخته و چند تن از اين خانوادۀ جليله متمكّن اريكۀ جهانبانى شدند و به جهت انتساب به همين جدّ عالى شان، شيخ صفى، به «سلاطين صفويه» معروف گرديدند. پايتخت ايشان نخست تبريز، سپس قزوين بود تا آنكه از عهد شاه عباس اوّل اصفهان را مركز سلطنت اتّخاذ نمودند و اسامى نامى ايشان زينت بخش تواريخ و سير مى باشد. ما نيز بعد از اعتذار از خروج از وضع كتاب، محض پاس خدمات دينى ايشان، كه نوعاً در نشر دين مقدّس اسلامى و ترويج مذهب شيعى اثناعشرى اهتمام تمام به كار برده اند، به ذكر اجمالى ايشان مى پردازيم:
شاه اسماعيل اول بن سلطان حيدر بن سلطان شيخ جنيد مقتول بن سلطان شيخ ابراهيم بن خواجه سلطان على مشهور سياه پوش سالف الترجمة بن شيخ صدرالدين موسى بن شيخ صفى اردبيلى صاحب ترجمه كه در سال 906 ه. ق به تخت سلطنت نشست. در 930 ه. ق در قصبۀ سراب آذربايجان درگذشت. جنازه اش به اردبيل نقل و در مقبرۀ جدّ عالى اش، شيخ صفى فوق، دفن گرديد.
شاه تهماسب بن شاه اسماعيل اوّل كه در همان سال فوت پدر جلوس كرد. در پانزدهم شهر صفر 984 ه. ق در قزوين درگذشت. جنازه اش در قصر سلطنتى امانت بوده تا بعد از يك سال، پسرش، شاه اسماعيل ثانى، به مشهد مقدّس رضوى نقلش داد. جملۀ «پانزدهم شهر صفر» مادّۀ تاريخ وفات اوست. محتشم كاشانى و محقّق كركى و شيخ حسين عاملى، پدر شيخ بهائى، در عهد همين شاه تهماسب بوده اند.
مجملى از تسليم امور كشورى به محقّق كركى و دستور نوشتن آن شاه به ايالات و ولايات ايرانى در شرح حال محقّق كركى خواهد آمد.
460 3. شاه اسماعيل ثانى پسر شاه تهماسب فوق كه در سال وفات پدر جلوس كرد. به فاصلۀ يك سال در قزوين درگذشت و قبرش معلوم نيست و رباعيّات طريفۀ محتشم كاشانى كه در تاريخ جلوس وى گفته، در شرح حال محتشم خواهد آمد.
4 و 5. سلطان محمد مكفوف، برادر شاه اسماعيل ثانى، كه تا سال 996 ه. ق متصدى امور سلطنت شد، بعد از آن تمامى امور كشورى را به پسرش، شاه عباس اول، مفوّض داشت. خودش با انزوا و عبادت امرار حيات نمود تا در 1004 ه. ق در قزوين درگذشت و نعش او را بعد از مدتى به عتبات نقل دادند. شاه عباس هم مدت
چهل و چند سال با كمال ابهت و جلالت امور كشورى را انجام داد. بقاع مقدّسه را تعمير كرد. در ظرف بيست وهشت روز با پاى پياده از اصفهان به زيارت ثامن الائمّه عليه السلام مشرّف شد. قبّۀ مطهّرۀ رضوى را مذهّب كرد و آثار خيرات و مبرّات بسيارى در هر گوشۀ ايران به يادگار گذاشت و در بيست وچهارم شهر جمادى الاولى 1036 يا 1038 ه. ق در اشرف مازندران درگذشت و قبرش معلوم نيست؛ «عباس شه نمرد كه نام نكو گذاشت».
شاه صفى اول، نوۀ شاه تهماسب، كه در دوازدهم صفر 1052 ه. ق در كاشان وفات يافت. نعش وى هم به قم نقل و در جوار حضرت معصومه عليها السلام دفن شد.
شاه عباس ثانى، پسر شاه صفى، كه در سال 1077 يا 1078 ه. ق در حوالى دامغان درگذشت. جنازه اش به قم نقل گرديد و در بقعۀ بزرگى در جوار حضرت معصومه عليها السلام مدفون شد.
شاه صفى ثانى معروف به «شاه سليمان»، پسر شاه عباس ثانى، كه در سال 1105 يا 1106 ه. ق در اصفهان درگذشت. جنازه اش به قم نقل و در بقعۀ متّصل به بقعۀ پدرش دفن شد.
شاه سلطان حسين، پسر شاه صفى ثانى، كه آخرين پادشاه صفويّه است.
سلطنت او با فتنۀ افغان ها مصادف شد. در دست ايشان اسير گرديد. به سال 1135 يا 1137 ه. ق محبوس و در سال 1139 يا بيست ودويم محرّم سال 1140 ه. ق در زندان 461 درگذشت و يا به مباشرت اشرف افغان مقتول شد. جنازه اش به قم نقل و در جوار حضرت معصومه عليها السلام مدفون گرديد و سلطنت صفويّه منقرض و افغان ها در كشور ايران متصرّف گرديدند تا اينكه نادرشاه افشار ايشان را از ايران بيرون كرد و صاحب تخت و تاج شد، لكن چند گاهى تهماسب، پسر شاه سلطان حسين، را در سال 1142 ه. ق دست نشاندۀ خود نمود و در سال 1145 ه. ق او را و عباس بن تهماسب را، كه گاهى «شاه عباس ثالث» هم گويند، به حكومت معرفى كرد و پادشاهش گفتند تا در حدود 1150 ه. ق خود نادر با كمال استقلال علناً تخت نشين سلطنت گرديد و دامنۀ مطلب موكول به كتب مربوطه مى باشد. در قاموس الاعلام اسامى سلاطين صفويّه و تاريخ جلوس ايشان را چنين مى نگارد:
شاه اسماعيل سال جلوس: 907 ه. ق
تهماسب بن اسماعيل سال جلوس: 930 ه. ق
اسماعيل ثانى بن تهماسب سال جلوس: 983 ه. ق
عباس بن خدابنده بن تهماسب سال جلوس: 995 ه. ق
صفى، حفيد عباس سال جلوس: 1037 ه. ق
عباس ثانى بن صفى سال جلوس: 1051 ه. ق
سليمان بن عباس سال جلوس: 1077 ه. ق
حسين بن سليمان سال جلوس: 1135 ه. ق
در زمان نادرشاه اسماً
تهماسب ثانى بن حسين سال جلوس: 1124 ه. ق
عباس ثالث بن تهماسب سال جلوس: 1145 ه. ق
در سال 1148 ه. ق (غق مح) بعد از وفات عباس ثالث، خود نادرشاه تخت نشين سلطنت گرديد.
منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 2، ص 384؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 190؛ هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 1، ص 313؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2961؛ شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 130؛ هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 164؛ لاهورى، غلام سرور، خزينة الاصفياء، ج 2، ص 288؛ اطلاعات متفرقه.
462 صفى الدين بخارى، محمد بن احمد --> بخارى، محمد بن احمد
صفى الدين حلى --> صفى الدين، عبدالعزيز بن سرايا
1965 و 1966. صفى الدين خزرجى انصارى، احمد بن عبداللّه (900 ه. ق -...)
بن ابى الخير عبدالعليم بن عبداللّه بن على بن حسن، ساعدى انصارى، مؤلف كتاب خلاصة تذهيب تهذيب الكمال فى اسماء الرّجال كه از تذهيب التّهذيب ذهبى و بعضى كتاب هاى رجالى ديگر التقاط و در مطبعۀ بولاق قاهره به همين نام و در مطبعۀ خيريّه نيز به نام خلاصة تذهيب الكمال فى اسماء الرّجال چاپ شده است. موافق آنچه در اوّل خود اين كتاب نگارش يافته، ولادت احمد در سال 900 ه. ق بوده و اين كتاب را در 23 سالگى تأليف داده است. سال وفات و مشخّصات ديگرى به دست نيامد.
منابع: خزرجى انصارى، صفى الدين، خلاصة تذهيب الكمال فى اسماء الرّجال؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 822.
صفى الدين زبيدى، احمد بن عمر --> مزجد
صفى الدين سبزوارى --> فخرالدين، على
بن على بن ابى القاسم بن حمد بن نصر، طائى القبيله، حلى الولادة والنشأه، ملقّب به «صفى الدين»، مشهور به «صفى حلى» و «ابن السرايا» و «ابن ابى السرايا» از اكابر شعراى شيعۀ جزيرة العرب مى باشد كه در تمامى فنون شعريّه متمهّر و جلالت و فضل و كمالات او مسلم فريقين بود. در سال 736 ه. ق به مصر رفت. با ابوحيّان و ابن سيدالناس و قاضى علاءالدين ابن الاثير و ديگر فضلاى نامى عصر ملاقات كرد و كمالات وى مورد تصديق تمامى افاضل مصر گرديد. شمس الدين عبداللّطيف گويد كه مطلقاً كسى مانند صفى الدين حلّى شعرى نگفته است و از فوات الوفيات صفدى نقل است كه در مدح صفى الدين گويد: شكوفه هاى زمين از طراوت الفاظش خجل و ستاره هاى آسمانى از براقيت كلماتش منفعل و مقاصد اشعارش در نظر بدخواهان تيرى است خلنده و يا خود شمشيرى است برنده.
بالجمله، صفى حلّى عالمى است فاضل، اديب كامل، منشى باهر، شاعر ماهر، در عداد ائمّۀ علم 463 و ادب معدود؛ بالخصوص در علم بديع كه داراى مهارتى بديع بوده و تمامى محسنات بديعيّه را بدون تكلّف در اشعار خود به كار مى برده است. بديعيّۀ او، كه در مدح حضرت رسالت صلى الله عليه و آله گفته و حاوى 145 بيت در بحر بسيط مى باشد و موافق آنچه در كشف الظّنون از خود شيخ صفى نقل كرده، 151 نوع از محسنات بديعيّه را مشتمل و موافق نوشتۀ ديگرى، متضمّن 150 نوع از آنها مى باشد، مشهور و محل توجه افاضل بوده و شروح بسيارى بر آن نوشته اند و تمامى بديعيّه در انوار الرّبيع سيد على خان مدنى نقل شده است و از اشعار صفى الدين است:
يا عترة المختار يا من بهم *** يفوز عبد يتولاهم
اعرف فى الناس بحبي لكم *** اذ يعرف الناس بسيماهم
ايضاً
فواللّه ما اختار الاله محمدا *** حبيبا و بين العالمين له مثل
كذلك ما اختار النبى لنفسه *** عليا وصيا و هو لابنته بعل
و صيره دون الانام اخا له *** و صنوا و فيهم من له دونه الفضل
و شاهد عقل المرء حسن اختياره *** فما حال من يختاره اللّه و الرسل
ايضاً
توال عليا و ابنائه *** تفز فى المعاد و اهواله
امام له عقد يوم الغدير *** بنص النبى و اقواله
له فى التشهد بعد الصلاة *** مقام يخبر عن حاله
فهل بعد ذكر اله السماء *** و ذكر النبى سوى آله
ايضاً
جمعت فى صفاتك الاضداد *** فلهذا عزّت لك الاندادُ
زاهد حاكم حليم شجاع *** فاتك ناسك فقير جواد
شيم ما جمعن فى بشرق *** - ط و لا حاز مثلهن العباد
خلق يخجل النسيم من الل *** - ف و بأس يذوب منه الجماد
ظهرت منك للورى مكرمات *** فاقرت بفضلك الحُسّاد
ان يكذب بها عداك فقد ك *** - ذب من قبل قوم لوط و عاد
جل معناك ان يحيط به الشع *** - ر و يحصى صفاته الاضداد
قصيده اى در جواب قصيدۀ ابن المعتز گفته كه در شرح حال ابن المعتز در باب كنى خواهد آمد نيز در اخلاق و ادب گويد:
464 يستبطىء المجد من لايركب الخطرا *** و لاينال العلى من قدم الحذرا
و من اراد العلى عفوا بلا تعب *** قضى و لم يقض من ادراكها و طرا
لا بد للشهد من نحل يمنعه *** لا يجتنى النفع من لايحمل الضررا
ايضاً
اسمع مخاطبة الجليس و لاتكن *** عجلا بنطقك قبل ما تتفهّم
لم تعط مع اذنيك نطقا واحدا *** الا لتسمع ضعف ما تتكلم
ايضاً
بقدر لغات المرء يكثر نفعه *** فتلك له عنه الشدائد اعوان
تهافت على حفظ اللغات مجاهدا *** فكل لسان فى الحقيقة انسان
از اشعار طريفۀ او مى باشد كه در مقام درخواست مشمش (آلو يا زردآلو) به طريق لغز گفته است:
يا جوادا اكفه فى مجال ال *** حرب حتف و فى النوال غمامة
جد بتضعيف عكس مشطور تصحي *** ف مثنى ترخيم مثل علامة
همانا مقصودش از «مثل علامة»، «سمة» است كه هر دو به يك معنى هستند و ترخيم «سمة»، «سم» و مثنّى و مكرّر آن، «سمسم» و تصحيف آن، «شمشم» و مشطور و نصف آن، «شم» و عكس آن «مش» و تضعيف آن، «مشمش» و مراد ناظم است.
از آثار قلمى صفى الدّين حلّى است:
ان جئت سلعا فسل عن جيرة العلم *** و اقرا السلام على عرب بذى سلم
اما اسم و نسب صفى الدين موافق نوشتۀ ابن حجر كه اقرب به زمان او مى باشد، به شرحى است كه نگارش داديم. در درر كامنه با جدّ نهمش نوشته و در ذريعه از رياض العلماء بدين 465 روش نقل كرده است: عبدالعزيز بن محاسن بن سرايا بن على بن
ابى القاسم معروف به «ابن ابى سرايا» و در روضات گويد: عبدالعزيز بن على بن حسين مشهور به «ابن السرايا». وفات او بنابر مشهور، در سال 750 يا 752 ه. ق واقع و از كشف الظّنون برمى آيد كه بعد از سال 757 ه. ق بوده است؛ چنانچه گويد: صفى الدين بديعيّه را در چند مجلس املا كرده كه آخرين آن مجالس هفت صد و پنجاه و هفتم بوده است.
ولادت او به نوشتۀ درر كامنه و جواهر الادب، در سال 677 ه. ق بوده است و بنابراين تلمّذ او به محقّق حلّى (متوفّى به سال 676 ه. ق)، چنانچه در امل الآمل گفته و روضات الجنّات و حاج شيخ عباس قمى نيز در كنى و القاب خود بدو اقتفا جسته اند، اشتباه و دور از صحت مى باشد.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 1، ص 233 و ج 2، ص 1369]؛ هاشمى، احمد، جواهر الادب في ادبيات و انشاء لغة العرب؛ شيخ حر عاملى، امل الآمل، [ج 2، ص 149-152، ش 443]؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 2، ص 382؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 189؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 440؛ ابن حجر عسقلانى، احمد بن على، الدرر الكامنة في اعيان المائة الثامنه، ج 2، ص 269.
صفى الدين، عبدالمؤمن بن عبدالحق --> ابن عبدالحق
صفى الدين، على بن حسين كاشفى --> فخرالدين، على
صفى الدين، سيد على بن نصر بن هارون --> قاسم الانوار
صفى الدين، محمد بن احمد --> بخارى، محمد بن احمد
صفى الدين، سيد مرتضى رازى ابن الداعى --> سيد مرتضى رازى
صفى الدين، سيد نصراللّه بن حسين --> مدرس، سيد نصراللّٰه بن سيد حسين
اصفهانى، از اكابر عرفاى اوايل قرن حاضر چهاردهم هجرت مى باشد كه لقب طريقتى وى «صفى عليشاه» بود. در سوم شعبان 1251 ه. ق در اصفهان متولد شد. در خردسالى با پدرش، كه از تجّار اصفهان بوده و لقب «صفى» داشته، به يزد رفت و اقامت گزيد. تحصيلات اوّليّه را در آنجا اخذ و از علوم متداوله بهره مند شد. در حدود سال 1281 يا 1282 ه. ق (غرفا يا غرفب) از راه هندوستان عازم مكّه شد و به زيارت بيت اللّه مشرّف گرديد. باز به هند 466 مراجعت نمود و در اين مسافرت ها اصول و قواعد
الصورة
صفى عليشاه (79)
فقر و سير و سلوك را، كه اخذ آنها منحصر به خدمت مشايخ طريقت و قبول ارادت است، به دست آورد و قدم به دايرۀ سير و سلوك گذاشت و از اقطاب سلسلۀ جليلۀ نعمت اللهى مى باشد. اخيراً باز به اصفهان مراجعت و به زيارت حضرت ثامن الائمّه عليه السلام مشرّف شد و عاقبت در تهران مقيم و اكثر اوقات منزوى و مزاحمت ديگران را نيز متحمّل بود و هرگز درصدد انتقام و يا تعرّض به كسى ديگر برنمى آمد.
از تأليفات و آثار قلمى اوست:
من خوب ترين ترجمۀ قرآنم *** من معجزۀ نبى بهين برهانم
تاريخ خود از زبان خود مى گويم *** «تفسير صفى هادى گمراهانم»(1)
اين تفسير دو مرتبه در تهران چاپ شده است)؛ * ديوان الحقائق (كه همان بحر الحقائق مذكور است)؛ 3. زبدة الاسرار (در اسرار شهادت حضرت سيدالشهدا عليه السلام و
1) . تفسير صفى هادى گمراهانم = 1307.
تطبيق آن با اصول سلوك الى اللّه كه در هندوستان با دستور استاد خود تأليفش داده است)؛ * عرفان الحق (كه 467 همان بحر الحقائق مذكور است)؛ 4. ميزان المعرفة.
وفات او در بيست وچهارم ذى قعدۀ سال 1316 ه. ق در تهران واقع و در منزل شخصى خودش مدفون شد كه مزار عرفاست.
منابع: از چاپ دويم تفسير مذكور اتخاذ شد.
مصطلح رجال و شرح حالش موكول بدان علم است.
مصطلح رجال و شرح حالش موكول بدان علم شريف است.
صقلى(1)
صقلى، اسماعيل بن خلف --> حوفى، اسماعيل بن خلف
صقلى، على بن جعفر --> ابن القطاع
صقلى، محمد بن ابى محمد --> حجة الدين
صقلى، محمد بن محمد بن ظفر --> صيقلى، محمد بن محمد بن جعفر
صقلى، محمد بن محمد بن عبداللّه --> شريف ادريسى
بن شعبان بن محمد، اربلى البلده، صلاح الدّين اللّقب، ابوالعباس الكنيه، از مشاهير ادبا و شعرا مى باشد كه شعر خوب مى گفته. خلاصة الفقه غزالى را حافظ، داراى فضيلتى
1) . صقلى: در روضات، ضمن شرح حال اسماعيل بن خلف از قاموس نقل كرده است: لفظ «صقلى» (با سه كسره و تشديد لام) منسوب است به صقليه (با همان حركات مذكوره) و آن، جزيره اى است در مغرب زمين قريب جزاير اندلس و افريقا و اقريطش كه جمعى از علما از آن برخاسته اند. در مراصد گويد: صقليه (با همان حركات مذكوره) و اكثر اهالى آن صاد و لام را مفتوح سازند، جزيره اى است مثلث الشكل از جزاير مغرب زمين در مقابل افريقا كه مابين هر دو زاويۀ آن مسافت هفت روز و يا به قول بعضى، تمامى دور آن مسافت پانزده روز راه است و ما در اينجا بعضى از منسوبين آن را تذكر مى دهيم. (مؤلف)
بسيار و دربان ملك معظّم مظفّرالدّين بن زين الدين، صاحب اربل، بود تا آنكه ملك نسبت به وى متغيّر شد و مدتى در زندانش كرد. بعد از استخلاص در سال 603 ه. ق به شام رفت و 468 مشمول مراحم ملك مغيث بن ملك عادل گرديد. بعد از وفات مغيث، به مصر رفته و در نزد صاحب مصر، ملك كامل، تقرّب يافت تا آنكه محرم اسرار شد و در خلواتش نيز با او بود؛ عاقبت مغضوب شد و پنج سال ديگر در زندان ماند تا در سال 623 ه. ق يك رباعى انشا كرده و پيش يكى از مغنّيان فروخواند. او نيز پيش ملك كامل خوانده و مورد تحسين شد. همين كه معلوم گرديد كه از اشعار صلاح الدين است، امر به رهايى اش صادر و حالش خوش تر از اوّلى شد. در سفر روم نيز مصاحب ملك كامل بوده و در اثناى راه در بيستم يا بيست وپنجم ذى حجۀ سال 631 ه. ق در شصت سالگى وفات يافت و در خارج شهر رها از بلاد جزيره در شش فرسخى حرّان مدفون گرديد و در سال 637 ه. ق پسرش جنازۀ او را به مصر نقل كرد و در قبرستان قرافۀ صغرى به خاك سپرده شد. آن رباعى كه سبب استخلاص وى گرديد، اين است:
ما امر تجنِّيك على الصب خفى *** افنيت زمانى بالاسى والاسف
ما ذا الغضب بقدر ذنبى و لقد *** بالغت و ما اردت الا تلفى
نيز از اوست: صلاح الدين اربلى
و اذا رأيت بنيك فاعلم انهم *** قطعوا اليك مسافة الآجال
وصل البنون الى محل ابيهم *** و تجهز الآباء للترحال
ايضاً
يوم القيامة فيه ما سمعت به *** من كل هول فكن منه على حذر
يكفيك من هوله ان لست تبلغه *** اَلّا اذا ذقت طعم الموت فى سفر
به پارسى نيز قريب به همين مضمون گفته اند:
از قيامت خبرى مى شنوى *** دستى از دور بر آتش دارى
پاى در كورۀ حدّادى نه *** تا ببينى كه چه بر سر دارى
صلاح الدين يك ديوان شعر و يك ديوان رباعيّات دارد و لفظ «اربلى» را هم در محل خود نگارش داديم.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 62؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 2، ص 386؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2963.
صلاح الدين، خليل بن ايبك --> صفدى
469 1970. صلاح الدين، عبدالرحمان (... - 618 ه. ق)
از علما و فقهاى شافعيّه و مدرّس مدرسۀ اسديّۀ حلب بود. در سال 618 ه. ق در همان بلده درگذشت.
منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 325.
صلاح الدين، محمد بن شاكر كتبى --> ابن شاكر
صلاح الدين، محمد بن يحيى --> سيوطى، محمد بن يحيى
رجوع به علم رجال شود.
مكنّى به «ابوالعنبس» يا «ابوالعيس» يا «ابوالعنيس» يا «ابوالعينين»، اديبى بوده بذله گو و مزاح كننده، قاضى صميره، از ندماى متوكل و معتمد عباسى، در علم نجوم نيز ماهر و كتابى در آن علم نوشته كه مورد تحسين افاضل منجّمين مى باشد و از تأليفات اوست:
از اشعار اوست:
كم مريض قد عاش من بعد يأس *** بعد موت الطبيب والعواد
قد يصاد القطا فينجو سليما *** و يحل القضاء بالصياد
وفات او در سال 275 ه. ق، كنيه اش نيز مابين ارباب تراجم مابين چهار لفظ، چنانچه اشاره شد، مردّد و همچنين لفظ عنوان فوق مابين «صميرى» و «صيمرى» و حرف اوّل عنوان «صميرى» نيز فى مابين ايشان در ميان صاد و ضاد محل ترديد و تحقيق مراتب در صورت لزوم موكول به كتب مبسوطه مى باشد.
منابع: ابن نديم، الفهرست، ص 216؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 18، ص 8؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 1، ص 218.
صناجة العرب، ميمون بن قيس --> اعشى قيس
خوارزمى، فقيه مفسّر، نحوى عروضى، لغوى واعظ، مكنّى به «ابوالحسن»، در صبح ايّام جمعه در مسجد جامع ديهى مذانه نام از ديهات خوارزم موعظه مى كرد. لغات غريبه و اشعار مشكله در حفظ داشت و كتاب شماريخ الدّرر (در تفسير قرآن مجيد) از مصنّفات اوست. وفاتش در سال 470 539 ه. ق در همان قريه واقع گرديد.
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 14، ص 63.
نيشابورى، مكنّى به «ابوالحسن»، از فقهاى حنفيّه مى باشد كه در علم كلام نيز يدى طولا داشت؛ عاقبت منزوى شد. تباعد از مجالس امرا و سلاطين را بر نفس خود لازم شمرد. روزى ملكشاه در مسجد جامع نيشابور او را ديده و از كم انسى و عدم تشرّف او به دربار گله گذارى نمود. در جواب گفت: «غرض ما آن است كه شما با زيارت علما، از اخيار ملوك باشيد، نه اينكه ما با زيارت ملوك از اشرار علما». وفات او در سال 489 ه. ق واقع گرديد.
منابع: رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 4، ص 216.
صنعانى(1)
بارى، صنعانى در اصطلاح رجالى، لقب ابراهيم بن عبدالحميد، ابراهيم بن عمر يمانى، حماد بن عمرو، عبدالرزاق بن همام، على بن سويد، محمد بن يوسف، معمر بن راشد و بعضى ديگر مى باشد و شرح حال ايشان موكول بدان علم شريف بوده و در اينجا فقط به شرح حال اجمالى عبدالرزاق مذكور مى پردازيم. (مؤلف)
حميرى، مكنّى به «ابوبكر»، محدّث حافظ جليل القدر، از علما و محدّثين قرن سيم
1) . صنعانى: (به فتح اول) منسوب است به صنعا و آن به نوشتۀ مراصد، ديهى است در غوطۀ دمشق شام و هم شهرى است در يمن كه قصبه و مركز بلاد يمن مى باشد. نام اصلى قديمى آن «اوال» بوده و پس از آنكه حبشه وارد آنجا شدند، به جهت استحكام آن گفتند كه اينجا صنعاست؛ يعنى مستحكم است؛ پس اين كلمه (صنعا) نام آن شهر گرديد و نام اولى مذكور متروك شد. در مقام نسبت، مثل بعضى از كلمات متداولۀ ديگر نونى افزوده و «صنعانى» گويند و يا موافق قول بعضى، لفظ «صنعان» لغت ديگرى است در صنعا و بنابراين نون ماقبل آخر در كلمۀ «صنعانى» اصلى بوده و محتاج به زيادت نمى باشد.
هجرت، از اصحاب حضرت صادق عليه السلام، جلالت مقام او مورد تصديق علماى فريقين بود. ابن خلّكان از سمعانى نقل كرده است كه بعد از حضرت رسالت صلى الله عليه و آله به سوى كسى كه مثل و مانند صنعانى باشد، رحلت و مسافرت نشده و او از معمّر بن راشد ازدى بصرى، از اوزاعى، ابن جريح و غير ايشان روايت كرده و ائمّۀ اسلام آن عصر نيز مثل سفيان بن عيينه، احمد بن حنبل، 471 يحيى بن معين و غير ايشان هم از او روايت مى كنند.
ولادت او به سال 126 و وفاتش در شوال سال 211 ه. ق در يمن واقع گرديد و به نوشتۀ كشف الظّنون، از مشايخ روايت بخارى هم بوده است. از ذهبى و تقريب ابن حجر و كامل ابن اثير نقل است كه عبدالرزاق بن همام ثقه و حافظ و متديّن بوده و در آخر عمر نابينا شد و مصنّفاتى داشته و اظهار تشيّع مى كرده است، بلكه ذهبى گويد كه بسيارى از ارباب تراجم توثيقش كرده اند.
بالجمله، تشيّع مفرط وى جاى ترديد نبوده، بلكه از روايت مبسوطى كه نجّاشى در ضمن شرح حال محمد بن همام بن سهل بغدادى اسكافى نقل كرده، استكشاف مى شود كه عبدالرزاق از روات و محدّثين و دعاة و مصنّفين شيعه بوده است و تفسير او از اقدم تفاسير قرآنى مى باشد و يك نسخۀ خطّى آن، كه در سال 724 ه. ق به خط يكتمر بن عمر نوشته شده، در خزانۀ مصريّه موجود است.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 566]؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 328؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 4، ص 250؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2968.
از ظرفاى شعراى شيراز مى باشد كه خوش طبعى هاى او گوشزد جهان و آوازۀ شوخى هاى او مشهور ايران بوده و از اوست:
به عيد فطر گل و مل خوش است و بوس و كنار *** على الخصوص كه توأم شود به فصل بهار
شراب تلخ مرا بخش و بوسۀ شيرين *** از آن دهان پر از نوش و لعل شكربار
در سال 1290 ه. ق درگذشته و در دارالسلام بغداد مدفون است.
منابع: فرصت شيرازى، محمد نصير، آثار عجم، ص 561.
بن حسن يا حسين بن مرار، جزرى رقى ضبى حلبى انطاكى امامى، معروف به «صنوبرى»، مكنّى به «ابوبكر» يا «ابوالقاسم»، اديب فاضل باهر، شاعر ماهر، از فحول شعراى عرب اوايل قرن چهارم هجرت، بسيار با شهامت و عالى همّت بوده و به طمع صله و جايزه شعرى نمى گفت و تمامى اشعارش محض از راه تأدّب بوده است، نه به جهت تكسّب. اصلاً هجوى نگفته و اكثر اشعارش در وصف باغ و بوستان و گل و شكوفه بود. وصولى ديوان او را در دويست ورق طبع 472 كرده و به نوشتۀ ابن شهرآشوب، از شعراى اهل بيت عصمت عليهم السلام بوده است و در مناقب خود بسيارى از اشعار او را، كه در مدايح يا مراثى آن خانوادۀ عظيمه گفته، نقل مى نمايد؛ چنانچه در مدح حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام گويد:
اليس من حلّ منه فى اخوته *** محلَّ هرونَ من موسى بن عمران
ردت له الشمس فى افلاكها فقضى *** صلاته غير ماساه و لاوان
و شافع الملك الراجى شفاعته *** اذ جائه ملك فى خلق ثعبان
اخى حبيب حبيب اللّه لا كذب *** و ابناه للمصطفى المستخلص ابنان
صلى الى القبلتين المقتدى بهما *** والناس عن ذاك فى صم و عميان
ما مثل زوجته اخرى يقاس بها *** و لايقاس الى سبطيه سبطان
فمضمر الحب فى نور يخص به *** و مضمر البغض مخصوص بنيران
هذا غدا مالك فى النار يملكه *** و ذاك رضوان يلقاه برضوان
قال النبى له اشقى البرية يا *** على ان ذكر الاشقى شقيان
هذا عصى صالحا فى عقر ناقته *** و ذاك فيك سيلقانى بعصيانى
ليخضبن هذه من ذا اباحسن *** فى حين يخضبها من احمر قانى
نيز در مرثيۀ حضرت سيدالشهدا - ارواح العالمين له الفدا - گويد:
ذكر يوم الحسين بالطف اودى *** بصماخى فلم يدع لى صماخا...
مخفى نماند كه صنوبرى از شعراى دربار سيف الدوله على بن عبداللّه، برادر ناصرالدولۀ آتى الترجمه، بوده و در مدح وى گويد:
ما خلت قبلك ان كل فضيلة *** للناس يستجمعن فى انسان
فمتى يطيق لسان شعرى مدح من *** ما زال ممدوحا بكل لسان
وفات صنوبرى در سال 334 ه. ق واقع گرديد.
منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 2، ص 389؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 10، ص 356 و ج 11، ص 65.
صنهاجى،(1)احمد بن ادريس --> قرافى
صنهاجى، محمد بن محمد بن داوود --> ابن آجروم
صنيع الدوله، محمدحسن خان --> اعتمادالسلطنه
473 * صوابى، مسعود بن احمد
موكول به علم رجال است.
از شعراى يزد، در لحن موسيقى ماهر، به رويّۀ باربد معروف شعر مى ساخته و مى نواخته و مشمول مراحم شاه عباس ثانى صفوى بوده است. اخيراً به دربار شاه سليمان رفت و در اثر طبع شعر و صنعت موسيقى، به ملازمت سلاطين وقت گذرانيد و از اوست:
از لخت جگر نواله ام ساخته اند *** وز ديدۀ تر پياله ام ساخته اند
منعم ز فغان نمى توان كاندر عشق *** چون نى ز براى ناله ام ساخته اند
در سال 1080 ه. ق درگذشت.
منابع: اطلاعات متفرقه.
1) . نسبت آن به قبيلۀ صنهاجه نامى است از بلاد مغرب. (مؤلف)
2) . صور: (بر وزن هنر) نام كوهى است و (بر وزن قول) قلعه اى است عجيب و مستحكم بر سر كوهى نزديكى ماردين و (بر وزن مدت) ديهى است در ساحل نهر خابور در حدود چهار فرسخى قدس خليل و (بر وزن تبت) نام موضعى است كه به ظن مراصد الاطلاع، از توابع مدينه است و (بر وزن نور) شهرى است بزرگ و مستحكم و مشهور در ساحل بحر شام در شش فرسخى عكه و دريا به سه ربع آن محيط و بعضى از منسوبين صور (صورى) را، كه ظاهراً همين صور آخرى است، تذكر مى دهد. (مؤلف)
بن احمد بن غالب بن غلبون، مكنّى به «ابومحمد»، از مشاهير فضلا و ادباى شعراى عرب مى باشد كه از مفاخر شام، اشعارش آبدار و بديع اللّفظ و فصيح و مليح و پرمعنى است. ديوان شعر او نيز داراى محسّنات بسيار و از طرايف اشعار او قصيده اى است كه در حق على بن حسين، پدر وزير مغربى، گفته و نيز از اوست:
عندى حدائق شكر غرس جودكم *** قد مسها عطش فليسق من غرسا
تداركوها و فى اغصانها رمق *** فلن يعود اخضرار العود ان يبسا
نيز در سر قبر يكى از دوستانش گفته است:
474 عجبا لى و قد مررت على قب *** - رك كيف اهتديتُ قصد الطريق
اترانى نسيتُ عهدَك يوما *** صدقوا ما لميّت من صديق
روز يكشنبه نهم شوال 419 ه. ق در هشتاد سالگى يا بيشتر درگذشت.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3110 و 3970؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 334.
بن عبداللّه بن محمد، محدّث عامى، مكنّى به «ابوعبداللّه»، در سال 418 ه. ق به بغداد رفته و اقامت گزيد. از جمعى از مشايخ استماع حديث نموده و به كتابت حديث پرداخت و حريص ترين مردم بدين خدمت دينى بوده و بيشتر از همه كتابت حديث مى نمود. بسيار صحيح النقل و معرفت او در حديث بيشتر از ديگران بود. با خطيب بغدادى ملاقات كرده و از همديگر روايت مى كنند. خطيب گويد: در ميان واردين بغداد در فهم علم حديث بالاتر از او كسى را نديده ام. صورى تمامى سال را روزه مى گرفت و به جز عيد فطر و عيد اضحى و ايّام تشريق افطار نمى نمود. روز سه شنبه بيست ونهم جمادى الآخرۀ سال 441 ه. ق در حدود شصت سالگى در بغداد درگذشت.
منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 2، ص 390؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 3، ص 103.
صوفى(1)
صوفى، جابر بن حيان --> كيمياوى، جابر بن حيان بن عبداللّٰه
475 1980. صوفى، سيد حيدر بن على بن حيدر (... - بعد از 787 ه. ق)
علوى حسينى عبيدلى، حكيم متألّه، مفسّر عارف آملى، مشهور به «صوفى» از اكابر علماى اماميّه و حكما و عرفاى اثناعشريّۀ قرن هشتم هجرت مى باشد و از تأليفات جليلۀ اوست:
1) . صوفى: (به ضمّ اول) منسوب است به صوف - به معنى پشم - و به همين جهت، گاهى پشم فروش را نيز برخلاف معمول «صوفى» گويند: مثل «خمرى» گفتن شراب فروش و مانند آن، والا مقتضاى قياس پشم فروش را «صوّاف» گفتن است (بر وزن عطار و بقال و نظاير آنها) و «صوفيه» گفتن فرقۀ معروفه نيز به جهت پشمينه پوشى غالبى ايشان است و وجوه ديگرى نيز گفته اند كه بسط آنها خارج از وضع كتاب مى باشد و لفظ «صوفى» در اصطلاح رجالى، لقب احمد بن يحيى، حسين بن على، حسين بن عنبسه و محمد بن هارون كه صدوق به يك واسطه از وى روايت مى كند و شرح حالشان موكول بدان علم بوده و در اينجا بعضى از طبقات ديگر را، كه به همين عنوان (صوفى) مذكور هستند، تذكر مى دهد. (مؤلف)
(كه در سال 787 ه. ق تأليف شده است)؛ 8. المحيط الاعظم؛ 9. منتخب التّأويل.
وفات سيد حيدر بعد از سال 787 ه. ق بوده و سال آن به دست نيامد و به هرحال، او غير از سيد حيدر بن على بن حيدر است كه در سال 759 ه. ق از فخرالمحقّقين اجازه داشته و نيز غير از سيد حيدر بن على است كه در سال 735 ه. ق كتاب الكشكول فى ما جرى على آل الرّسول عليه السلام را تأليف داده است. بلى، هر سه معاصر هستند [به مدخل آملى، سيد حيدر بن على هم مراجعه شود].
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، (مواضع متفرقه).
صوفى، مير عبدالباقى --> دانشمند
476 1981. صوفى، سيد على (... - 786 ه. ق)
بن شهاب الدين محمد يا شهاب الدين بن محمد، حسينى همدانى، معروف به «صوفى»، ملقّب به «سياه پوش»، از افاضل عرفاى اواخر قرن هشتم هجرت مى باشد و از تأليفات اوست:
وفاتش در سال 786 ه. ق واقع گرديد.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون (مواضع متفرقه)؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 1، ص 376، ش 1958 و ص 378، ش 1962 و ج 2، ص 54-55، ش 216 و ص 56، ذيل ش 224 و ج 11، ص 221-222، ش 1346 و ج 12، ص 170، ش 1137 و ج 17، ص 50، ش 274 و ج 22، ص 120، ش 6352].
چنانچه در فوق اشاره شد، مصطلح علم رجال است.
صولى(1)
بن محمد بن صول تكين، مكنّى به «ابواسحاق» يا «ابوبكر»، از اكابر شعراى نامى عرب، شاعر ماهر فصيح بليغ كاتب منشى، از اشراف كتّاب و اهل انشا، مكاتبات و منشآتش بى بدل و ضرب المثل و مدوّن شده. اشعارش آبدار و فصيح اللّفظ و دقيق المعنى مى باشد. صولى علم و ادب را از اكابر وقت اخذ كرد. از خردسالى به شعر گفتن آغاز نمود و به ديگران تقدّم يافت. بعد از انشاى شعر به انتخاب نيك و بد آنها پرداخته و نخست اشعار رذل را انداخت؛ سپس اشعار 477 متوسط، سپس اشعارى را كه مدلول يا لفظ آنها زننده و محل توجه و خرده گيرى مردم مى باشد، طرد كرد و بسيار كمى از آنها را به خود نسبت مى داد و اى بسا از ابيات يك قصيده تنها يك يا دو بيت را به خودش منتسب داشته است. اينك ديوانش بسيار مختصر و تمامى اشعار آن نخبه و دل چسب و محل رغبت عموم مى باشد.
بارى، ابراهيم صولى عموى پدر محمد بن يحيى صولى شطرنجى ذيل و خواهرزادۀ عباس بن احنف، شاعر مشهور و در بدايت حال با شعر اكتساب كرده و به منظور انعام و صله مدايحى دربارۀ ملوك و امرا گفتى و از اشعار اوست:
سقيا و رعيا لايام لنا سلفت *** بكيت منها فصرت اليوم ابكيها
كذاك ايامنا لا شك نندبها *** اذا تقضت و نحن اليوم نشكوها
اولى البرية طَرا ان تواسيه *** عند السرور الذى و اساك فى الحزن
ان الكرام اذا ما اسهلوا ذكروا *** من كان يألفهم فى المنزل الخشن
1) . صولى: در تنقيح المقال ضمن شرح حال ابراهيم بن عباس گويد: صولى (به فتح اول) منسوب به ديه صول نامى است از صعيد مصر ادنى در سمت شرقى نيل كه محمد بن جعفر، فقيه مالكى صولى، نيز از آنجاست و (به ضمّ اول) منسوب به شخص صول نامى است از اتراك كه او و برادرش، فيروز، حكمران جرجان بوده و هر دو كيش مجوس و آتش پرستى را قبول كردند و اخيراً صول به دست يزيد بن مهلب اسلام را قبول نمود. در مراصد گويد: صول (به ضمّ اول) شهرى است در باب الابواب از بلاد خزر، لكن صولى مشهور منسوب بدانجا نبوده، بلكه به مرد صول نامى از اهل تبرستان نسبت دارد. بروجردى گويد: صولى (به فتح اول) منسوب به ديهى است در صعيد مصر و (به ضمّ آن) منسوب به مردى و موضعى است؛ به هرحال، لفظ «صولى» در اصطلاح رجالى، عبارت است از ابراهيم بن عباس، احمد بن محمد بن جعفر، محمد بن يحيى و شرح حال ايشان موكول بدان علم است و شايد ابراهيم مذكور همان ابراهيم مذكور در ذيل باشد. (مؤلف)
و نبئت ليلى ارسلت بشفاعة *** الىّ فهلا نفسُ ليلىٰ شفيعها
ءاكرم من ليلى على فتبتغى *** به الجاه ام كنت امرأ لااطيعها
نيز از اوست و گويند هركسى كه مبتلا به حادثه اى شود و آن را مكرّر كند، از آن حادثه نجات يابد:
و لرب نازلة يَضيق بها الفتى *** ذَرْعا و عند اللّه منها المخرج
كملت فلما استحكمت حلقاتها *** فرجت و كان يظنها لاتفرج
از كلمات ابراهيم است كه مَثل اصحاب سلطان مَثل كسانى است كه به كوهى بالا روند؛ پس پرت شده و به پايين آيند كه هركدام بلندتر رفته، نزديك تر به تلف مى باشد.
ابراهيم از حضرت رضا عليه السلام روايت كرده و با دعبل خزاعى معاصر بود و به فرمودۀ عيون اخبار الرّضا عليه السلام مدايح بسيارى در حق حضرت رضا عليه السلام گفته است. پس از آنكه به ولايت عهد آن حضرت بيعت شد، هر دو شرفياب حضور مبارك شدند. دعبل قصيده تائيّۀ مشهورۀ خود را (مَدٰارِسُ آيٰاتٍ خَلَتْ مِنْ تِلاٰوَةٍ) فروخواند. ابراهيم نيز قصيدۀ داليّۀ خود را، كه مطلع آن:
ازال عن القلب بعد التجلد *** مصارع اولاد النبى محمد
است، انشا كرد و به موهبت بيست هزار درهم مسكوك به اسم سامى آن سلطان الكونين نائل آمدند. دعبل ده هزار درهم قسمتى خود را در قم هر درهمى به ده درهم فروخت و حصّۀ 478 ابراهيم تا حين وفات در نزد خودش بود و فقط مقدارى از آن را تحفه و هديه كرده و به اهل و عيال و قوم و خويش خود بذل نمود و به مهريۀ زنان خود داد و بقيه همچنان مى بود تا در لوازم تجهيز و تكفينش صرف نمودند. در عيون اخبار الرضا عليه السلام نيز گويد كه ابراهيم مدايح بسيارى در حق آن حضرت گفته است. وفات ابراهيم در نيمۀ شعبان سال 242 يا 243 ه. ق، در سامره واقع شد. تشيّع او از كلمات مذكوره ظاهر و روشن و مصرّح ابن شهرآشوب و جمعى ديگر نيز بوده و در اعيان الشّيعة مبسوطاً نگارش داده است.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 9؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 1، ص 164؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 2، ص 392؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 5، ص 277؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 6، ص 117.
بن سعيد بن صول بن صول، كاتب منشى، مكنّى به «ابوالفضل»، عموزادۀ ابراهيم صولى شاعر مذكور فوق و يكى از وزراى مأمون عباسى و به همين جهت، گاهى به «صولى كاتب» و «صولى وزير» نيز موصوف مى باشد. كاتبى بوده بليغ و مختصرنويس كه مقاصد عالى و معانى بديعه را با عبارات بسيار مختصر در قيد تحرير مى آورد. روزى غلامان جعفر بن يحيى برمكى، نامه اى داير به درخواست اضافه كردن حقوق مرسومى ايشان بدو دادند. او نيز آن نامه را به عمرو داده و امر به نوشتن جوابش نمود؛ پس عمرو بنوشت: «قَلِيلٌ دٰائِمٌ خَيْرٌ مِنْ كَثيرٍ مُنْقَطِعٍ»؛ پس جعفر دست بر پشت عمرو زده و بسيارش تحسين نمود. عمرو در سال 217 يا 215 ه. ق درگذشت.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 425؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 2، ص 393؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 12، ص 203.
بن عبداللّه بن عباس بن محمد بن صول تكين، مكنّى به «ابوبكر»، نوۀ برادر ابراهيم صولى مذكور فوق، از مشاهير فضلا و ادبا و ظرفا و كتّاب و ارباب انشاء مى باشند كه به فنون ادب بصير، به آداب ملوك و اخبار و سير پيشينيان خبير، به جمع كتب و تأليف و تصنيف رغبتى بى نهايت داشت و اخبار و سير و اشعار وزرا و شعرا و اكابر سلف را جمع و تدوين نموده است. در بدايت حال، معلّم راضى باللّه عباسى بوده و اخيراً نديم او و مكتفى و مقتدر عباسى گرديد. صولى كثيرالمحفوظات و اغلب فنون او از قبيل اخبار و سير بود. كتابخانۀ بزرگى داشته كه جلدهاى كتاب ها، مختلف الالوان و هر يك رديف از آنها به رنگى ديگر بوده و مى گفت كه 479 اينها همه مسموعات من است و هر كتابى كه لازمش مى شد، غلامش حاضر مى كرد. ابوسعيد عقيلى دربارۀ او گويد:
اِنَّما الصّولِىُّ شَيْخُ *** اَعْلَمُ النَّاسِ خِزٰانَهْ
اِنْ سَألْنٰاهُ بِعِلْمٍ *** نَبْتَغٖي عَنْهُ الإبانَهْ
قٰالَ يٰا غِلْمٰانُ هٰاتُوا *** رِزْمَةَ العِلْمِ فُلاٰنَهْ
صولى كثيرالروايه بوده و از ثعلب و مبرّد و ابوالعينا و ابوداوود سجستانى و ديگر اكابر وقت روايت نموده و دارقطنى و مرزبانى، جامع ديوان يزيد بن معاويه، هم از وى
روايت مى نمايند. صولى علاوه بر كمالات ديگر، در شطرنج بازى نيز استادترين اهل زمان خود و در آن فن، بى بدل و از كثرت مهارتش ضرب المثل و به همين جهت، به «صولى شطرنجى» معروف بوده؛ چنانچه عمّ عالى او، ابراهيم مذكور فوق، به «صولى شاعر» شهرت داشته است، بلكه به زعم واهى بعضى، واضع شطرنج نيز محمد صولى بوده، ولكن اين نظر واضح الفساد و حاكى از قلت اطّلاع است و چنانچه در محل خود مبرهن مى باشد، واضع آن صيصية يا صصة بن داهر، حكيم هندى، است. از تأليفات محمد صولى است:
صولى در مدح و غزل و غيره اشعار بسيارى گفته و از اوست:
حببت من اجله من كان يُشبهه *** و كل شيئى من المعشوق معشوق
حتى حكيت بجسمى ما بمقلتة *** كان سقمي من جفنيه مسروق
صولى گويد: شخصى اين دو بيت مرا به خودش نسبت داده بود. بعد از اعتراض باز اصرار داشت. پس گفتم: «مى ترسم كه در موقع امتحان از گفتن مثل آنها باز مانى».
گفت: «پس تو مثل آنها را بگو». من بالبداهه در حضور او گفتم:
اذا شكوت هواه قال ما صدقا *** و شاهد الدمع فى خدى قد نطقا
و نار قلبى فى الاحشاء ملهبة *** لو لا تشاغلها بالجسم لاحترقا
يا راقد العين لاتدرى بما لقيت *** عين تكابد فيه الدمع والارقا
480 يكاد شخصى يخفى من ضنى جسدى *** كان سقمى من عينيك قد سرقا
پس آن شخص قسم خورد كه ديگر آن دو شعر اوّلى را بر خود نبندد. صولى به جهت نقل خبرى در حق حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام، مورد تعقيب عموم واقع شد و عامّه و خاصّه درصدد قتل وى برآمدند. او نيز پنهانى از بغداد به بصره رفت و در آنجا متوارى و مستتر بود تا در سال 335 يا ششم 336 ه. ق مستتراً جان به مالك سپرد.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 708؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 2، ص 391؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 190؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 19، ص 109؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 86؛ جرجى
زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 174؛ ابن نديم، الفهرست، ص 215؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2973.
يا محمدتقى بن ملا يداللّه از شعراى غزل گوى شيراز مى باشد كه ديوانى سه هزار بيتى داشته و از اشعار اوست:
صهبا! خم باده مى فروشى بوده است *** پيمانه حريف باده نوشى بوده است
آن را كه به ميخانه سبو مى نامند *** مستى است كه هر لحظه به دوشى بوده است
يك نسخه از ديوان او، كه شمارۀ ابياتش در حدود 1400 بيت مى باشد، به شمارۀ 401 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود و اوّلش اين است:
نه تنها روشن است از پرتو روى تو محفل ها *** كزين شمع است روشن بزم جان ها محفل دل ها
وفات صهبا در سال 1191 ه. ق در شيراز واقع گرديد.
منابع: هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 2، ص 330؛ فهرست كتابخانه مدرسه سپهسالار، ج 2، ص 627.
صهبا، ميرزا محمدرضا اصفهانى قومشهى --> قومشهى
پسر حاجى ميرزا حسن آشتيانى سالف الترجمه مشهور به «افتخار» و متخلّص به «صهبا» از افاضل عصر خود بود. در سال 1327 ه. ق در مشهد مقدس حضرت عبدالعظيم به طريق حيله مقتول شد. افتخارنامۀ حيدرى، كه ديوانى است فارسى در مدح حضرت رسالت صلى الله عليه و آله و در تهران چاپ شده، از آثار اوست.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 2، ص 256.
صهبانى، جابر بن ابحر
صهبانى، زكريّا بن عبداللّٰه
صهبانى، سليمان بن حسين
صهبانى، محمد بن سعيد
(پنج شخص مذكور) مصطلح رجال و موكول بدان علم هستند.
481 1987. صهرشتى، سليمان (قرن 5 ه. ق)
يا سلمان بن حسن بن سليمان يا سلمان، به «ابوالحسن» يا «ابوعبداللّٰه» مكنّى، به «نظام الدين» ملقّب، به شهر صهرشت نامى از بلاد ديلم منسوب مى باشد. فقيهى است جليل القدر از وجوه و اعيان و ثقات علماى اماميّه، از تلامذۀ نجاشى (متوفّى به سال 450 ه. ق) و شيخ طوسى (متوفّى به سال 460 ه. ق) و سيد مرتضى (متوفى به سال 436 ه. ق) و بعضى ديگر كه از اساتيد مذكورين خود و بعضى از اكابر ديگر روايت نموده و شيخ منتخب الدين هم به دو واسطۀ پدر و جدّش از وى روايت مى كند. از تأليفات اوست:
سال وفاتش به دست نيامد و در امل الآمل در نام او و جدّ او برخلاف مشهور، به عوض «سليمان»، «سلمان» نوشته است.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 190؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 2، ص 395؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 303.
بن عثمان بن حسن، حسينى رفاعى، مؤلف كتاب المعارف المحمّديّة فى الوظائف الاحمديّة كه اصول طريقت احمديّۀ رفاعيّه از فرق صوفيّه را حاوى است و به سال 670 ه. ق در 96 سالگى درگذشت.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 391.
صيادى، سيد محمدمهدى --> رواس
صيداوى، صباح بن عماره
صيداوى، على بن احمد
صيداوى، عمرو بن خالد
صيداوى، قيس بن مسهر
صيداوى، كليب بن معاويه
(شش شخص مذكور) موكول به رجال و نسبت آن به بلدى در ساحل بحر شام و يا به قبيلۀ بنى الصيدا از بطون اسد است.
صيدلانى، عبداللّٰه
صيدلانى، عبيد بن حسان
صيدلانى، هاشم بن منذر
(سه شخص مذكور) موكول به علم رجال است.
موكول به علم رجال است.
موكول به علم رجال است.
482
صيرفى(1)
از مشاهير خطّاطان قرن ششم هجرى مى باشد كه خطوط قلعۀ رشيديّه و عمارت
1) . صيرفى: (به فتح اول و ثالث) به زبان عربى، اسم فاعل از مادۀ «صرف» و كسى را گويند كه معاملۀ طلا و نقره كرده و درهم و دينار را با يكديگر مبادله نمايد. لفظ «صيرفى» منسوب به صيرف هم هست و آن نيز اسم فاعل و به همان معنى مذكور و جمع آن «صيارفه» بوده و «صرّاف» هم صيغۀ مبالغه از همين معنى است و اين لفظ در اصطلاح رجالى، لقب ابان بن عبده، احمد بن بشر بن عمار، احمد بن عباس، اسحاق بن عمار، عبداللّٰه بن سليمان، محمد بن على بن ابراهيم و بعضى ديگر مى باشد و شرح حال ايشان موكول بدان علم است. (مؤلف)
استاد شاگرد معروف تبريز از اوست و خطوط او در عمارات تبريز بسيار بوده است.
مولانا مالك خوش نويس ديلمى گويد:
صيرفى ناقد جواهر خط *** كز نى كلك گشت گوه رريز
هست بر حسن خطّ او شاهد *** در و ديوار خطّۀ تبريز
قبر خواجه در چرنداب تبريز و سال وفاتش نامعلوم مى باشد و آن عمارت استاد شاگرد به سال 742 ه. ق در عرض يك سال به اتمام رسيده و اسم پادشاهى كه در آن عمارت مرقوم مى باشد، «سلطان سليمان بن محمد بن سكته بن تشمث بن هلاكوخان بن چنگيزخان است.
منابع: حشرى، محمدامين، تاريخ حشرى (والعهدة عليه).
صيرفى، محمد بن عبداللّٰه بغدادى --> ابوبكر صيرفى
صيقل، ابراهيم
صيقل، احمد بن حسين
صيقل، جعفر بن سهل
صيقل، حسن بن زياد
صيقل، عمر بن ظبيان
صيقل، عمر بن يزيد
صيقل، منصور بن وليد
(هفت شخص مذكور) موكول به علم رجال است.
صيقل المعانى، حبيب بن اوس --> ابوتمام
از علماى عامّه، مؤلف كتاب معرب القرآن و در سال 455 ه. ق درگذشته است.
از علماى عامه مؤلف انباء نجباء الابناء بوده و در سال 565 ه. ق درگذشته است. كشف
الظّنون او را «صقلى» نوشته كه دو حرف صاد و قاف متّصل به هم باشند.
483 منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 1، ص 171 و ج 5، ص 210]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2976.
صيمرى(1)
بن حسين يا حسن بن رشيد بن صلاح، عالم فاضل، محدّث امامى، عابد زاهد كثيرالتلاوة والعبادة والعلم، داراى اخلاق فاضله كه به نوافل يوميّه بسيار مواظبت داشت. شب هاى جمعه و دوشنبه ختم قرآن مى نمود و بارها به حج رفته و از تأليفات اوست:
در اوّل محرّم 933 ه. ق در سنّ متجاوز از 80 سالگى در قريۀ سلماباد نامى از قراء بحرين بدرود جهان گفت.
منابع: شيخ حر عاملى، امل الآمل، [ج 2، ص 103، ش 285]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 666.
كه دلالت الفاظ را ذاتى مى داند، نه وضعى، چنانچه در بعضى از كتب اصوليّه معنون مى باشد و شرح حال او را موكول به كتب مربوطه مى دانيم.
صيمرى، محمد بن اسحاق --> صميرى، محمد بن اسحاق
پدر حسين صيمرى مذكور فوق، فقيهى است فاضل علاّمه، از اكابر فقهاى اماميّه كه به
1) . صيمرى: (به فتح اول و ثالث) منسوب است به صيمره و آن، شهرى است مابين خوزستان و ديار جبل و هم ناحيه اى است از بصره كه به چندين قريه مشتمل مى باشد و لفظ «صيمرى» در اصطلاح رجالى، لقب احمد بن ابراهيم بن ابى رافع، حسن بن مفلح، على بن محمد و بعضى ديگر مى باشد و شرح حال ايشان در آن علم است. (مؤلف)
محقّق كركى (متوفّى به سال 940 ه. ق) معاصر و از تلامذۀ ابوالعباس احمد بن فهد حلّى، صاحب عدّة الدّاعى (متوفّى به سال 841 ه. ق)، بوده و از وى روايت نموده و از تأليفات اوست:
484 1. التّبيينيّات فى الارث والتّوريثات؛ 2. تلخيص الخلاف؛ 3. التّنبيه على غرائب من لايحضره الفقيه؛ 4. جواهر الكلمات فى العقود والايقاعات؛ 5. شرح الشّرائع؛ 6. شرح الموجز؛ 7. مختصر الصّحاح؛ * منتخب الخلاف (كه ظاهراً همان تلخيص الخلاف مذكور است).
سال وفاتش به دست نيامد، لكن كتاب جواهر مذكور در سال 870 ه. ق تأليف و بعضى از اجازات او نيز سه سال بعد از آن بوده و پسرش، حسين، هم در فوق مذكور شد.
منابع: شيخ حر عاملى، امل الآمل، [ج 2، ص 324-325، ش 1001]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 666؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (مواضع متفرقه).
رجوع به علم شريف رجال نمايند.
5
ضبابى، اشيم
ضبعى، بشير بن زيد
ضبعى، جعفر بن سليمان
ضبعى، عمرو بن ضبيعه
(چهار شخص مذكور) موكول به علم رجال هستند.
ضبّى(1)
ضبّى، احمد بن ابراهيم --> كافى اوحد
ضبّى، محمد بن مفضل بن سلمه --> ضبّى، مفضل بن سلمة بن عاصم
1994 و 1995. ضبّى، مفضل بن سلمة بن عاصم (قرن 3 ه. ق)
بغدادى ضبى لغوى، مكنّى به «ابوطالب»، از مشاهير لغويّين محسوب و خطّ مليح و خوبى هم داشت. در فنون ادب و معانى قرآن تأليفات بسيارى دارد:
1) . ضبّى: به فرمودۀ تنقيح المقال، در شرح حال احمد بن حسين بن مفلس (با فتح و تشديد) منسوب به كوه ضب نامى است كه مسجد خيف در دامنۀ آن واقع است يا منسوب به قبيلۀ ضبه نامى است در عرب يا منسوب به ديه ضب نامى است از قراء تهامه در ساحل دريا نزديكى راه شام. در اصطلاح رجالى، لقب احمد بن حسين بن مفلس، احمد بن محمد بن ابى نصر، اسحاق بن واصل، عباس بن بكار و بعضى ديگر مى باشد و شرح حال ايشان در آن علم است. (مؤلف)
الارب فى معانى ما يجرى على السن العامّة من كلام العرب (كه با يازده رسالۀ متفرقۀ ديگر چاپ شده است)؛ 12. الفاخر فى ما يلحن فيه العامّة (كه در ليدن چاپ شده است)؛ 13. ما يحتاج اليه الكاتب؛ 14. المدخل الى علم النّحو؛ 15. معانى القرآن؛ 16. المفاخر؛ 17. المقصور والممدود.
صولى شطرنجى در سال 290 ه. ق با وى ملاقات كرده است و سال وفاتش به دست نيامد. گويند كه مفضل با اسماعيل بن بلبل، وزير وقت، ارتباطى داشته. وزير را گفتند كه ابن الرومى مفضل را هجو گفته؛ پس وزير مواجب مقرّرى ابن الرومى را قطع كرد و او نيز در حق مفضل اين اشعار را گفت:
لو تلفقت فى كساء الكسائي *** و تفرِّيت فروة الفراء
و تخللت بالخليل واضحى *** سيبويه لديك رهن سباء
و تكوّنت من سواد ابى الاس *** ود شخصا يكنّى ابا السوداء
لابى اللّه ان يعدك اهل ال *** علم الا من جملة الاغبياء
محمد بن مفضل ضبى بغدادى، پسر صاحب ترجمه، نيز فقيه شافعى، مكنّى به «ابوالطيب»، از اكابر فقهاى شافعيّه بود. از ابوالعباس بن سريج تفقّه نموده و ابوالعباس نيز به جهت كثرت هوش و ذكاوت او، رغبت بسيارى در تعليم وى داشت تا در محرّم 308 ه. ق در سنّ جوانى وفات يافت.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 34.
مكنّى به «ابوالعباس» يا «ابوعبدالرحمان»، از مشاهير ادباى كوفيّين مى باشد كه در اشعار و سير و اخبار و نحو و لغت بصير بود و از تأليفات اوست:
آن [المفضليات] از اقدم كتب ادبيّه و مجموعۀ اشعار اكابر شعراى عرب و حاوى 128 قصيده مى باشد كه آن را به امر ابوجعفر منصور عباسى انتخاب و تدوين كرده و مصنّفات نامش داده و جزء اوّل آن در مصر و بيروت و ليبسيك چاپ و حسن سندوبى سالف الترجمه هم شرحش كرده است. وفات او در سال 170 يا 168 ه. ق واقع گرديد.
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 19، ص 164؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2977.
7 * ضبيعى، بشار بن يسار
(دو شخص مذكور) مصطلح رجال و شرح حالشان موكول بدان علم است.
يا احمد بن محمد بن عمرو، حافظ شيبانى ظاهرى، مكنّى به «ابوبكر»، از مشاهير محدّثين مى باشد. شانزده سال در اصفهان قضاوت نمود. كتاب هاى او در فتنۀ صاحب زنج در بصره به يغما رفت و تلف شد؛ پس پنجاه هزار حديث از حفظ خاطر اعاده نمود. وى ظاهرىّالمذهب بوده و به قياس عمل نمى كرد و كتاب الدّيات (در فقه فرقۀ ظاهريّه)، كه در قاهره چاپ شده، از اوست و در سال 287 ه. ق درگذشت.
منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 2، ص 395؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1220.
ضرير، ابراهيم بن مسلم بن هلال
ضريس، اصبغ بن عبدالملك
ضمرى، بكر بن اميّه
(سه شخص مذكور) مصطلح رجال و تحقيق مطلب موكول به كتب رجاليّه است.
1) . ضميرى: منسوب است به ضمير (بر وزن كميل). ديهى است در غوطۀ دمشق و (بر وزن امير) شهرى است از ناحيۀ شجر از اعمال عمان و لفظ «ضميرى» بنابر نوشتۀ بعضى، لقب رجالى على بن زياد مى باشد و تحقيق مطلب موكول به كتب رجاليه است. (مؤلف)
ضياء كاشانى --> ضياءالدين، محمد
8 1999. ضياءالدين (... - 622 ه. ق)
خجندى الاصل، شيرازى المسكن (و يا بالعكس)، هراتى المدفن، شاعرى است فاضل كه به وفور فضل و كمال معروف بوده و شرحى بر محصول فخر رازى نوشته است.
مدتى در خدمت ملك بيغوى سلجوقى بود و مدّاحى وى را نموده و با شمس الدين اوحدى مكاتبه و مراسله داشته و از اشعار اوست:
گفتا بهاى بوس من آمد هزار جان *** آن هم ز لطف اوست كه چندان بها نكرد
ايضاً
روز ندانم چگونه شب كند آن كس *** كز تو اميد شب وصال ندارد
ايضاً
امروز كرم كن اى كرم را پر و بال *** كز نيستى ايم شده است مردار حلال
فردا كه ز اخترم نكو گردد فال *** گوهر ز كف تو برنگيرم به سفال
در سال 610 يا 622 ه. ق درگذشت.
منابع: هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 1، ص 325؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2981.
ضياءالدين حلى --> عميدى، سيد عبدالمطلب
ضياءالدين راوندى --> ضياءالدين، فضل اللّه
ضياءالدين سهروردى، عبدالقادر --> ابوالنجيب، عبدالقادر
ضياءالدين طبرى، هارون بن حسن --> طبرى، هارون بن حسن
ضياءالدين عاملى --> عزالدين، شيخ حسين بن عبدالصمد
برادر شيخ بهائى است.
ضياءالدين، عبدالقادر سهروردى --> ابوالنجيب، عبدالقادر
ضياءالدين، سيد عبداللّه --> عميدى، سيد عبدالمطلب
برادر سيد عبدالمطلب است.
ضياءالدين، عبدالملك بن عبداللّه --> امام جوينى
بن محمد بن عثمان، قزوينى، از اكابر علماى عامّه قرن هشتم هجرت مى باشد كه در معانى و بيان و فقه و اصول 9 و كلام و تفسير و علوم عربيّه علاّمۀ عصر و پيشواى اكابر وقت خود بود. تمامى اوقات او حتى حال سوارى و راه رفتن نيز در اشتغالات و افادات علميّه مصروف مى شد. در همه گونه مساعدات مالى و مقامى طلاّب علوم دينيّه اهتمام به كار مى برد. بسيار متواضع و نيك نفس و اهل خير بود و از نوشتن نام خود محض به جهت موافقت نام عبيداللّه بن زياد ملعون، راضى نمى گرديد. ريش او از نوادر و به طورى بلند بوده كه به قدم هايش مى رسيد. اينك موقع خواب در توى كيسه اش مى كرد و موقع سوارى دو قسمت شده و به طرف راست و چپ مى رفت و عوام مصر نيز هنگام ديدنش مى گفتند: «سبحان الخالق». او نيز مى گفته است كه عوام مصر حقاً مؤمن هستند، زيرا از صنعت به صانع استدلال مى نمايند. عزّالدين بن جماعه، ملا سعد تفتازانى و بعضى از اكابر ديگر از تلامذۀ وى هستند. طاهر بن حبيب بدو نوشت:
قل لرب العلىٰ و من طلب ال *** علم مجِّدا الى سبيل السواء
ان اردت الخلاص من ظلم الجه *** ل فما تهتدى بغير الضياء
ضياءالدين در پاسخ آن نوشت:
قل لمن يطلب الهداية منى *** خِلْتَ لمعَ السراب بركةَ ماء
ليس عندى من الضياء شعاع *** كيف يبغى الهدى من اسم الضياء
وفات ضياءالدين در سال 780 ه. ق واقع گرديد.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 335.
ضياءالدين عراقى --> آقا ضياء
2001-2003. ضياءالدين، فضل اللّه (قرن 6 ه. ق)
بن على بن عبيداللّه، حسنى راوندى كاشانى (چنانچه مشهور است) يا فضل اللّه بن على بن حسن يا فضل اللّه بن على بن هبة اللّه بن على بن عبداللّه (چنانچه در كلمات بعضى از ارباب تراجم است)، كنيه اش «ابوالرضا»، سيدى است جليل عالم بليغ فريد
دهر و علاّمۀ عصر، حاوى فضل موروثى و مكتسب، جامع جلالت نسب و شرافت حسب. از اعاظم مشايخ اجازه مى باشد كه شيخ محمد بن طوسى (پدر خواجه نصير) و شيخ منتجب الدين (متوفّى به سال 585 ه. ق) و ابن شهرآشوب مازندرانى (متوفّى به سال 588 ه. ق) و بعضى از اكابر ديگر از تلامذۀ وى بوده 10 و از او روايت مى نمايند و او نيز از تلامذۀ شيخ ابوعلى بن شيخ طوسى شيخ الطائفه است كه به واسطۀ او از شيخ الطائفه روايت كرده و گاهى به دو واسطه از او و از شيخ نجاشى روايت مى كند؛ چنانچه از شيخ مفيد و سيد مرتضى و سيد رضى نيز به دو واسطۀ ديگر روايت مى نمايد. از تأليفات اوست:
اشهر از همه كتاب ضوء الشّهاب مذكور است كه كتاب شهاب نام قاضى قضاعى محمد بن سلامه محدّث عامى آتى الترجمه را، كه بين الخاصه نيز داراى اعتبار بوده و حاوى كلمات حقايق سمات حضرت رسالت صلى الله عليه و آله است، شرح كرده و مجلسى نيز بسيارش ستوده و گويد: در اثبات كثرت تبحّر او در لغت و ادب و فهم معانى اخبار، برهانى قاطع بوده و داراى فوايد بسيارى است كه در هيچ كدام از كتب عامّه و خاصّه دسترس نمى باشد.
سمعانى گويد كه به كاشان رسيدم. به عزم زيارت سيد ابوالرضا ضياءالدين راوندى به خانه اش رفتم. در خانۀ او آيۀ تطهير را با گچ نوشته بودند. بعد از ملاقات، بيشتر از آنچه شنيده بودم، ديدم. احاديث بسيارى از خودش شنيده و نوشتم. چند قطعه از اشعار او را نگاشتم و از جملۀ اشعار اوست كه به خط خودش براى من نوشت:
هل لك يا مغرور من زاجر *** او حاجز عن جهلك الغامر
امس تقضّىٰ و غد لم يجئ *** واليوم يمضي لمحة الباصر
فذلك العمر كذا ينقضي *** ما اشبه الماضي بالغابر
چنانچه از زمان اساتيد و تلامذۀ مذكور او استكشاف مى شود، از رجال اواسط قرن ششم هجرت به شمار مى رود. با طبرسى مفسّر، ابوالفتوح رازى و نظاير ايشان معاصر بود و در سال 548 ه. ق نيز، چنانچه از كتاب درجات رفيعة سيد على خان مدنى 11 نقل شده، در قيد حيات بوده، ولكن سال وفاتش به دست نيامد.
مخفى نماند كه ابوالمحاسن سيد احمد بن فضل اللّه ملقّب به «كمال الدين»، پسر سيد ضياءالدين، عالمى بوده فاضل و محمودالسيره و قاضى كاشان.
پسر ديگرش، سيد ابوالحسن عزالدين على بن فضل اللّه، نيز عالم فاضل فقيه ثقه و اديب شاعر و با شيخ منتجب الدين (متوفّى به سال 585 ه. ق) معاصر بود. تفسيرى نيز تأليف داده كه به تفسير عزّالدين معروف و مدرسه اى بى نظير نيز در كاشان بنا نهاده است. سال وفات اين دو برادر نيز به دست نيامد.
منابع: شيخ حر عاملى، امل الآمل، [ج 2، ص 217-218، ش 652]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 514؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 190؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 2، ص 395؛ نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 324؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 10، ص 332؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات).
كاشانى، معروف به «ضياء كاشانى»، از شعراى علماى كاشان مى باشد كه در اصل از رى، نشئتش در كاشان، تخلّص شعرى او «ضيا»، اصل لقبش «ضياءالدين» بوده و از اشعار اوست:
زاهد! به خرابات بيا راست، مترس *** ترسى كه در اين راه خطرهاست، مترس
آن كس كه ز ترس او نيايى بر ما *** پنهان ز تو در خرابه با ماست، مترس
نيز از اشعار اوست كه هنگام درد چشم هايش گفته است:
از خلق زمانه پا كشيدن خوش تر *** در گوشۀ عزلت آرميدن خوش تر
زنهار ضيا! علاج چشمت نكنى *** اوضاع زمانه را نديدن خوش تر
در سال 1024 ه. ق درگذشت.
منابع: هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 166؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2980.
ضياءالدين، نصراللّه بن ابى الكرم --> ابن الاثير جزرى، ابوالفتح نصراللّٰه
بن مبارزالدين منده بن الحسين بن نجم الدين محمود، حسينى مرعشى شوشترى، عالم عامل فاضل كامل متّقى، از اكابر علما و اولياى مقدّسين عهد شاه اسماعيل اوّل صفوى (906-930 ه. ق) مى باشد كه در رياضيّات نيز مهارتى بسزا داشته و از تأليفات اوست:
سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: افندى، عبداللّٰه، رياض العلماء، باب نون.
12 ضياءالدين، هارون بن حسن بن على --> طبرى، هارون بن حسن
ملقّب به «ضياءالدين»، از افاضل علماى يمن و مؤلف كتاب نسمة السّحر فى من تشيع و شعر مى باشد كه به سال 1121 ه. ق در 43 سالگى در صنعاى يمن درگذشت.
منابع: اطلاعات متفرقه.
ضيائى، ميرزا جهانگيرخان --> ناظم الملك
ضيائى، حاج سيد على --> سدهى، حاج مير سيد على
سپاس بى كران كه حرف ضاد نيز به توفيق الهى به پايان رسيد و حرف طاء شروع مى شود.
13
مصطلح رجال بوده و شرح حال ايشان موكول بدان علم شريف است.
طائى(2)
بن عثمان يا عفان يا غفار، طائى، مكنّى به «ابوعبداللّه»، از طراز اوّل شعراى اهل بيت رسالت عليهم السلام مى باشد. وقتى، شرفياب حضور مبارك حضرت صادق عليه السلام شد و مشمول الطاف آن حضرت گرديد و چندى از اشعار خود را، كه در مصيبت امام حسين عليه السلام گفته بوده فروخواند. آن حضرت و حاضرين گريه كرده و فرمود: «يا جعفر! واللّه ملائكۀ مقرّبين خداوندى در اينجا حاضر و اين مرثيه را شنيده و مثل ما، بلكه بيشتر از ما گريستند و خداوند عالم همين ساعت، تو را بخشيد و بهشت را به تو واجب گردانيد». از اشعار جعفر است:
الا يا عينُ فابكى الف عام *** وزيدي ان قدرت على المزيد
1) . طائفى: منسوب است به طائف و آن به نوشته مراصد، ناحيۀ بزرگى است در يك روزگى مكّه كه خرما و انگور زياد دارد و به مزارع و صحارى بسيارى مشتمل است. نام اصلى آن «وج» مى باشد و «طائف» گفتن آن به جهت احاطۀ ديوار به گرداگرد آن است. (مؤلف)
2) . طائى: در اصطلاح رجالى، لقب ابان بن ارقم، احمد بن مبشر، اسحاق بن بريد و جمعى ديگر مى باشد و شرح حال ايشان موكول بدان علم است. در شرح حال ابان از تنقيح المقال گويد كه نسبت طائى، به ديه طاء نامى است از مصر و يكى ديگر از غربيه و يا خود نسبت آن به قبيلۀ طى مى باشد و نام طى، جلهم (بر وزن گندم يا بلبل) بوده. (مؤلف)
14
اذا ذُكر الحسينُ فلاتملى *** وجودى الدهر بالعبرات جودى
جعفر در حدود سال 150 ه. ق وفات يافت.
منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 17، ص 58؛ كتب رجاليه.
طائى، حبيب بن اوس --> ابوتمام
از فضلاى تابعين و از اهل صلاح و نجدت و دين بود. در اوقاتى كه عبداللّه بن عباس از طرف حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام حكومت بصره را داشته، خالد را رئيس لشكر نمود و براى كمك معقل بن قيس، كه به امر آن حضرت در اهواز با ناجى خارجى محاربه مى كرده، به اهواز فرستاد و در نامه اى كه به معقل رقم كرده، خالد را به همان اوصاف مذكور ستوده است. ابن شهرآشوب در مناقب خود چهار بيت مشهور در مرثيۀ حضرت حسين عليه السلام را به خالد نسبت داده كه اوّل آنها اين است:
جاءوا برأسك يا ابن بنت محمد *** مترملا بدمائه ترميلا
از اينجا معلوم مى شود كه خالد بعد از وقعۀ كربلا در قيد حيات بوده است و از بعض كلمات مجلسى استكشاف مى گردد كه خالد در آن موقع در شام بوده و آن اشعار را نيز در آنجا انشا نموده است.
منابع: مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 1، ص 393، ش 3642]؛ كتب رجاليه.
شرح حالش موكول به علم رجال است.
منسوب است به طارم و آن معرّب «تارم» (به فتح راء) مى باشد كه به نوشته مراصد، ناحيۀ بزرگى است مابين قزوين و گيلان كه شهر مشهورى نداشته و به جبال و ديهات بسيارى مشتمل است. نيز شهرى است كوچك در آخر حدود فارس از سمت كرمان و شيخ جواد طارمى، كه شرح حالش را به عنوان زنجانى، حاج شيخ جواد نگارش داديم، منسوب به ناحيۀ مذكور است.
كه گاهى حرف اوّل آن را با تاء هم مى نويسند، عنوان مشهورى مولا احمد بن مصطفى بن خليل، ملقّب به «عصام الدين» و مكنّى به «ابوالخير»، از اعاظم علماى عثمانيّه مى باشد كه در اكثر علوم 15 متداوله، خصوصاً در علم معانى و كلام، مشهور بين الانام بود. به واسطۀ تأليفات نافعۀ بسيارى كه دارد، شهرت بى نهايت يافت. مدتى در حلب و آنكارا و بروسه و ادرنه قضاوت نمود؛ عاقبت نابينا گرديد و در آن حال، وسايل معاش كافى از طرف دولت براى او مقرّر شد؛ به همين جهت، علاوه بر تصفيه و اصلاح تأليفات قديمه، به تأليفات ديگر نيز موفق آمد:
اشهر از همه كتاب شقائق مذكور است كه در مصر در حاشيۀ وفيات الاعيان ابن خلّكان چاپ شده و شرح حال 150 تن از مشايخ و عرفا و 371 تن از علماى دولت عثمانيّه را از سال 699 ه. ق، كه تاريخ تأسيس آن دولت است، تا زمان خود، كه عهد سلطان سليمان خان قانونى، دهمين سلاطين عثمانيّه (926-974 ه. ق) است، حاوى مى باشد.
1) . طاش كوپرى: به نوشته قاموس الاعلام، قصبه اى است در چهل وچهار كيلومترى سمت شرقى ولايت قسطمونى از بلاد عثمانيّه و گويا صاحب ترجمه را «طاش كوپرى زاده» گفتن به جهت ولادت او و يا به سبب نشو و نما يافتن او در آن قصبه بوده است. (مؤلف)
صاحب ترجمه به سال 968 ه. ق در 67 سالگى در استانبول وفات يافت و در جوار مقبرۀ سيد ولايت از محلّۀ عاشق پاشا مدفون گرديد.
منابع: رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 5، ص 40؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2985؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1221.
16
طاطرى(1)
طائى، فقيه محدّث، واقفى كوفى، مكنّى به «ابوالحسن»، از وجوه و اعيان و مشايخ واقفيّه، استاد حسن بن محمد بن سماعۀ صيرفى حضرمى، در مذهب خود شديدالعناد و كثيرالتعصّب و از اصحاب حضرت امام موسى كاظم عليه السلام بوده است. در فقه و تأييد و نصرت مذهب خود كتاب ها تأليف داده و به قول نجاشى و علاّمه، در نقل حديث محل وثوق، بلكه موافق آنچه از عدۀ شيخ نقل شده، روايات تمامى طاطريون معمول به فرقۀ محقّۀ اماميّه بوده است. بارى، على بن حسن طاطرى در سال 263 ه. ق درگذشته و «طاطرى» گفتن او نيز به جهت آن بوده كه البسۀ طاطريه مى فروخته است.
منابع: كتب رجاليه؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 292.
طاقى، محمد بن على بن نعمان --> مؤمن الطاق
بن محمد بن حميد، بزّاز، معروف به «ابن بهته» (كه جدّش، محمد، را «بهته»
1) . طاطرى: در تنقيح المقال گويد: نسبت آن به بيع و فروش ثياب و البسۀ طاطريه مى باشد كه منسوب به طاطرى است. در مراصد گويد: طاطرى ديهى است و نمى دانم كه در كجاست. نيز در تنقيح از بعضى نقل كرده است كه در مصر و دمشق فروشندۀ كرباس و لباس سفيد را «طاطرى» گويند و در جايى ديدم كه طاطر، شهرى است در ساحل دريا و در آنجا لباس هايى بافند كه به جهت انتساب آن، به طاطريه موسوم مى باشند؛ به هرحال، لفظ «طاطرى» در اصطلاح رجالى، لقب سعد بن محمد، على بن حسن، محمد بن خلف، محمد طاطرى، يوسف بن ابراهيم و غير ايشان مى باشد و شرح حال ايشان موكول بدان علم شريف است و در صورت اطلاق و نبودن قرينه، راجع به على بن حسن مذكور است كه به شرح حال اجمالى وى مى پردازيم. (مؤلف)
مى گفته اند) از اهل باب الطاق بغداد و از مشاهير محدّثين بود. از جمع كثيرى استماع حديث نموده و جمعى از وى روايت كرده اند. احمد بن محمد بن عتيقى گويد كه حال محمد بن عمر را از ابوبكر برقانى پرسيدم. گفت: «بى عيب بوده، ولكن در مذهب او چيزى هست و گويند كه طالبى است». احمد 17 پرسيد: «يعنى شيعى است؟» گفت: «بلى». احمد گويد كه محمد بن عمر ثقه است و در رجب 374 ه. ق درگذشت.
الصورة
عبدالرحيم طالب اوف (80)
منابع: خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 3، ص 34.
طالب آملى --> طالب مازندرانى
بن على مراد نجار تبريزى، معروف به «طالب اوف»، در اوايل قرن حاضر چهاردهم هجرت از مشاهير قفقازيّۀ روس بود.
ولادتش به سال 1272 ه. ق در تبريز واقع شد. عمر او در تمرخان شوره از بلاد قفقازيّه صرف و هم در سال 1328 ه. ق در آنجا درگذشت. در مشروطيّت ايران اهتمام تمام داشته و ترجمۀ پندنامۀ امپراطور روم، ترجمۀ فيزيك مختصر، ترجمۀ هيئت جديد فلاماريون مختصر، سفينۀ طالبى، كتاب احمد (مسائل الحيات)، مسالك المحسنين و نخبۀ سپهرى از آثار قلمى او مى باشد و در بعضى از آنها جملاتى ديده مى شود كه به حسب ظاهر، مخالف مقرّرات مطاعۀ اسلاميّه مى باشند و تحقيق آنها خارج از وضع كتاب است.
18 منابع: اطلاعات متفرقه.
طالب جاجرمى --> جاجرمى، طالب
پسر احمدخان، از شعراى اوايل قرن چهاردهم هجرت مى باشد و از اوست:
مصوّر آمد و چشم تو را به ناز كشيد *** چو شامِ هجر تو زلف تو را دراز كشيد
به حيرتم كه چرا بعد مرگ زنده نشد *** اگر جنازۀ محمود را اياز كشيد
در سال 1306 ه. ق وفات و در بيرون درب حافظيّه مدفون شد.
منابع: فرصت شيرازى، محمدنصير، آثار عجم، ص 562.
طالب كليم --> كليم كاشانى
شاعرى است ايرانى از اهل آمل مازندران كه به هندوستان رفته و مورد عنايات اكبرشاه و جهانگيرشاه شد. به منصب ملك الشعرايى مفتخر گرديد.
ديوانى مشتمل بر چهارده هزار بيت دارد و از اوست:
هر سنگ كه بر سينه زدم نقش توبگرفت *** آن هم صنمى بهر پرستيدن من شد
طالب به سال 1035 ه. ق در كشمير درگذشت.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2988.
1) . طالقانى: منسوب است به طالقان (به فتح لام) و آن، نام دو موضع است؛ يكى، بلده اى است در خراسان مابين بلخ و مرو كه به نوشتۀ بعضى، اكبر بلاد خراسان است و ديگرى، شهرى و ناحيه اى است مابين قزوين و ابهر كه به چندين قريه مشتمل مى باشد و همين طالقان است كه در اخبار امام قائم منتظر - عجل اللّه فرجه - مذكور و جمعى از مردمان آن از انصار آن بزرگوار خواهند شد و در اينجا بعضى از معروفين به همين نسبت (طالقانى) را تذكر مى دهد و در اصطلاح رجالى، لقب احمد بن محمد بن حمزه، اسماعيل بن عباد، حيدر بن شعيب، محمد بن ابراهيم بوده و شرح حال ايشان موكول بدان علم شريف است. (مؤلف)
طالقانى، اسماعيل بن عباد --> ابن عباد، اسماعيل بن عباد
عالم عامل، فقيه كامل، حكيم متكلّم اصولى، محقّق مدقّق، عابد زاهد واعظ، حافظ 19 قرآن، مقيم تهران، مايۀ فخر اسلاميان، حاوى فروع و اصول، جامع معقول و منقول، از اكابر علماى اماميّۀ اوايل قرن حاضر چهاردهم هجرت، بنابر آنچه از كلمات خودش استظهار شده، از تلامذۀ صاحب جواهر و شيخ مرتضى انصارى، مى باشد و هريك از تأليفات متنوعۀ عربى و پارسى او در اثبات تبحّر و دقّت نظر وى برهانى قاطع مى باشد:
صاحب ترجمه به سال 1306 ه. ق در مشهد مقدس رضوى عليه السلام به رحمت ايزدى نائل آمد و نسبت او به طالقان خراسان است، نه قزوين.
منابع: خوانسارى، محمدمهدى، احسن الوديعة، ج 1، ص 111؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 1، ص 269.
طامة الكبرى، احمد بن عمر --> نجم الدين كبرى
طاووس آل طاووس --> ابن طاووس، على بن موسى بن جعفر
طاووس ابن كيسان --> طاووسى، ابوالفضل عراقى
غلام حبشى، كنيه اش «ابوالخير»، لقبش «طاووس الحرمين»، نامش «اقبال» كه بسيار زاهد و متّقى بود. چون خواجه و مالكش ورع و طاعت و زهد و رياضت او را مشاهده نمود، اصرار مى كرد كه چيزى از وى درخواست نمايد، لكن اقبال هم امتناع داشته و
اصلاً چيزى از وى نمى خواست؛ عاقبت بعد از الحاح بسيار گفت: «اگر مى خواهى، مرا خالصاً لوجه اللّه آزاد كن». خواجه گفت كه سال هاست تو را آزاد كرده ام و در حقيقت تو خواجه بوده و من بندۀ تو هستم؛ 20 پس اقبال خواجۀ خود را وداع كرد و در بغداد به خدمت يكى از مشايخ رسيد و از طرف او به لقب «طاووس الحرمين» ملقّب شد و به امر او به حجاز رفت. شصت سال در مكّه و مدينه مجاورت گزيد. در تمامى عمر خود چيزى از كسى نخواست تا به سال 383 يا 384 ه. ق درگذشت. بنابر اوّل، جملۀ «مقبول جهان اقبال بود» و بنابر دويّمى، يكى از دو جملۀ «مير اقبال» و «طاووس حرمين» مادّۀ تاريخ وفات اوست.
منابع: لاهورى، غلام سرور، خزينة الاصفياء، ج 2، ص 210.
طاووس الحرمين، على بن احمد بن محمد --> طرسوسى
طاووس، ذكوان بن كيسان --> طاووسى، ابوالفضل عراقى
از اكابر مشايخ عرفاى اواخر قرن سيم هجرى طوس مى باشد كه علوم شريعت و فنون طريقت و اصول حقيقت را جامع، بالخصوص در معاملات و رياضيّات بارع و مرشد بسيارى از ارباب طريقت بود. در مراحل عرفانى، نسبت به سرى سقطى و سهل تسترى داشته و صحبت ايشان و جمعى ديگر از مشايخ را دريافته بود. بالجمله، مقامات عاليه اش در ميان اين طبقه مسلم، كرامات بسيارى بدو منسوب، به نوشتۀ تذكرة الاولياء، يگانۀ مطلق و پير بر حق بوده و در حال حيات خود گفته بوده است:
«جنازه اى كه از پيش قبر من بگذرد، مقرون به رحمت و مغفرت خواهد بود». اينك عادتشان بدان جارى شده كه مردگان خودشان را از پيش قبر او مى برند و اندكى توقف مى كنند. پس از آن، نقل به مدفن مى نمايند. از تأليفات اوست:
وى در حدود 300 ه. ق درگذشت.
منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 3، ص 17؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 4، ص 200.
طاووس الفقيه يا طاووس يمانى --> طاووسى، ابوالفضل عراقى
طاووس، سيد محمد بن اسحاق --> ابن طاووس، احمد بن موسى بن جعفر
جدّ عالى بنى طاووس است.
21 2019 و 2020. طاووسى، ابوالفضل عراقى (... - 600 ه. ق)
بن محمد بن عراقى، قزوينى، ملقّب به «ركن الدين»، معروف به «طاووسى»، از اكابر علماى علم خلاف، بلكه از ائمّۀ آن فنّ بود. در جدل و مناظره دستى توانا داشت و مرجع استفادۀ جمعى از افاضل بود. سه كتاب مبسوط و متوسط و مختصر در آن علم تأليف داد و در چهارم جمادى الآخرۀ 600 ه. ق درگذشت. ابن خلّكان گويد: از جمعى از اهل بلادش مسموعم گرديد كه در قزوين گروهى است معروف به همين نسبت (طاووسى) كه به زعم خودشان، از نسل طاووس بن كيسان تابعى مى باشند و محتمل است كه ابوالفضل عراقى نيز از آن گروه باشد.
امّا طاووس بن كيسان مذكور، كه خولانى يمانى مهرانى و كنيه اش «ابوعبدالرحمان» بوده و گاهى «طاووس الفقيه» نيز گويند، از اولاد فرس و از اهل يمن، از اكابر و اعلام تابعين، بسيار عابد و زاهد، فقيهى است جليل القدر، در تفسير داناترين مردم. چهل مرتبه حج كرد. چهل سال نماز صبح را با وضوى نماز خفتن خواند. از ابن عباس و ابوهريره استماع حديث نمود و در هفتم ذى الحجۀ سال 105 يا 104 يا 106 ه. ق در مكّه وفات يافت. هشام بن عبدالملك بر جنازه اش نماز خواند و از كثرت ازدحام، بيرون آوردن جنازه ممكن نبود تا آنكه ابراهيم بن هشام مخزومى، امير مكّه، پاسبان ها معيّن نمود و اينكه قبرى را در بعلبك به طاووس نسبت دهند، اشتباه است و بنابر مشهور، «طاووس» نام اصلى وى مى باشد. از ابوالفرج ابن الجوزى نقل شده كه نام اصلى او «ذكوان» بوده و «طاووس» لقبش مى باشد.
در معارف ابن قتيبه به تشيّع طاووس يمانى تصريح شده و در روضات الجنّات نيز او را در عداد فقهاى شيعه شمرده و نيز از او نقل كرده است كه گويد: شبى نزد حجرالاسود
بودم. در آن موقع حضرت على بن الحسين عليهما السلام وارد شد و انديشيدم كه مردى از اهل بيت رسالت عليهم السلام است و بايد دعاى او را بشنوم؛ پس شنيدم كه در اثناى دعا مى گفت: «عبدك بفنائك سائلك بفنائك مسكينك بفنائك». طاووس گويد: پس هر وقتى كه اين دعا را خواندم، فرج و گشايشى ديدم. در روايت ديگر اينكه طاووس بعضى از ائمّه عليهم السلام را شنيد كه در سجده مى گفته و يا امر كرد كه در سجده بدين روش خدا را بخوانند: «الهى عبيدك بفنائك مسكينك بفنائك سائلك بفنائك فقيرك بفنائك». در روضات بعد از نقل اين جمله، گويد كه اين اذكار براى اجابت دعا مجرّب است. 22
نيز طاووس گويد كه با جمعى از عبّاد و زهّاد براى طلب باران دعا و تضرّع كرديم، لكن اثرى نمى ديديم تا آنكه حضرت على بن الحسين عليهما السلام تشريف آورد. پس از استحضار از دعا و تضرّع و نديدن اثر فرمودند: «آيا به همين حال كه داريد، از خدا سؤال مى كنيد؟» عرض كرديم: «پس چطور بايد سؤال كنيم؟» آن حضرت رو به خاك گذاشته و شروع به گريه كرد و گفت: «اسئلك اللهم بحبى لك او بحبك اياى ان تنزل علينا الغيث». سر از سجده برنداشته، باران آمد.
نيز طاووس گويد: در زير ناودان از مسجدالحرام مردى را ديدم كه مشغول دعا و گريه و زارى است. پس بعد از اتمام نماز، نزد وى رفته و ديدم كه على بن الحسين عليهما السلام است.
گفتم: «يا ابن رسول اللّه! تو را بدين حال ديدم و حال آنكه به جهت سه چيز اصلاً خوفى براى تو نيست؛ فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله بودن، شفاعت آن حضرت و رحمت خدا». فرمود: «يا طاووس! اما اوّلى سبب امن و امان نمى شود. خداوند عالم فرموده است: «فَلاٰ أَنْسٰابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ وَ لاٰ يَتَسٰاءَلُونَ» (مؤمنون، 101)؛ همچنين شفاعت جدّم تأمين نمى كند خداوند عالم فرموده است: «وَ لاٰ يَشْفَعُونَ إِلاّٰ لِمَنِ اِرْتَضىٰ» (انبياء، 28)؛ همچنين است رحمت خدا كه فرموده است: «إِنَّ رَحْمَتَ اَللّٰهِ قَرِيبٌ مِنَ اَلْمُحْسِنِينَ» (اعراف، 5(6) و من نمى دانم كه محسن هستم» يا نه. نيز طاووس گويد: مردى را ديدم كه دست در استار كعبه كرده و اين ابيات را مى خواند:
اَلاٰ اَيُّهَا المَأمُولُ فىٖ كُلِّ حٰاجَتىٖ *** شَكَوْتُ اِلَيْكَ الضُّرَ فاَسْمَعْ شِكٰايَتى
تا آخر كه در ديوان المعصومين نقل كرده ايم. از احياء العلوم نقل است كه هشام بن
عبدالملك در ايّام خلافت، حج كرد و احضار يكى از اصحاب را امر داد. گفتند: طبقۀ اصحاب تماماً منقرض شده اند و كسى از ايشان در قيد حيات نمى باشد. گفت يكى از تابعين را حاضر كنند؛ پس طاووس يمانى را حاضر كردند. طاووس كفش خود را در روى فرش خود هشّام بيرون كرد و «السّلام عليك» گفت؛ بدون اينكه كنيۀ او را مذكور دارد كه معمولاً ادب و احترام مرسوم بود. به «اميرالمؤمنين» نيز مخاطبش نداشت.
پيش او نشسته و از وى تفقّد حال نمود. گفت: «كَيْفَ اَنْتَ يٰا هُشام؟» غضب بر هشام مستولى شد و گفت: «چه چيز به اين كارت واداشت؟» طاووس گفت: «مگر چه كارى كردم؟» هشام ديگر در غضب شد و گفت: «كفش بر روى فرش من بيرون كردى.
اميرالمؤمنين نگفتى. 23 كنيه ام را به زبان نياوردى. به زمين نشسته و احوال پرسم شدى كه خارج از وظيفۀ رعيّت است». طاووس گفت: «اما كفش؛ روزى پنج مرتبه در پيش خدا بيرونش مى كنم و اصلاً بر غضب نمى آيد. «اميرالمؤمنين» گفتن را هم به جهت دروغ بودن خوش نداشتم، زيرا كه اكثر مؤمنين از امارت تو راضى نيستند؛ اما اسم گفتن و كنيه نگفتن هم به جهت آن بوده كه خداوند عالم در قرآن مجيد بعضى از دشمنان خود را با كنيه مذكور داشته؛ مثل ابولهب و بالعكس دوستان خود را با اسامى شان ذكر كرده؛ مثل داوود و يحيى و عيسى و موسى؛ اما نشستن و به پا نايستادن به جهت آن است كه از حضرت اميرالمؤمنين على عليه السلام شنيده ام كه فرمود: اگر خواهى اهل جهنّم را ببينى، مردى را نگاه كن كه خودش نشسته و ديگران در اطراف او به پا ايستاده باشند». هشام متأثر شد و خواستار موعظه گرديد. طاووس گفت: «نيز از آن حضرت شنيده ام كه در جهنّم مارهايى مثل تل ها و عقرب هايى مانندۀ قاطرها باشد.
امير و حاكمى را مى گزند كه نسبت به رعيّت خود به عدالت رفتار نكند».
تشيّع طاووس، موافق آنچه از ابن قتيبه و روضات الجنّات نقل كرديم، از مكالمات او با هشام و همچنين حضرت على عليه السلام را مكرّراً با عبارات «اميرالمؤمنين» ذكر كردن (كه خلاف سليقۀ معمولى عامّه است) و نيز از ديگر قضاياى مذكورۀ واقعه مابين او و حضرت سجّاد عليه السلام ظاهر و موالات او با خانوادۀ رسالت عليهم السلام، بلكه تعصّب و استقامت و رسوخ او در شرعيّات واضح مى گردد. لكن در تنقيح المقال، بعضى از اخبار منافى موالات و تشيّع او را نيز نقل كرده و گويد كه در كتب رجاليّه چيزى از مدح و قدح طاووس ذكر نشده و از تتبع اخبارش استظهار مى شود كه از عبّاد و زهّاد عامّه بود. در
مكّه با عبادت مجاورت گزيده.
عدو و دشمن اهل بيت عليهم السلام هم نبوده است. در پايان كلامش گويد: بعيد نيست كه اخبار و روايات او از قبيل اخبار موثّقه باشد. بالجمله، بسط زائد را موكول به كتب مربوطه مى دارد.
منابع: مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 2، القسم الأوّل، ص 107، ش 5899]؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 2، ص 399؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 336؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 253 و 344.
طاووسى، على بن موسى --> ابن طاووس، على بن موسى بن جعفر
طاهر انجدانى --> شاه طاهر انجدانى
24 2021. طاهر جزرى، شداد بن ابراهيم بن حسن (... - 401 ه. ق)
مكنّى به «ابوالنجيب»، ملقّب به «طاهر جزرى»، از شعراى عضدالدولۀ ديلمى مى باشد. وزير مهلبى را مديحه گفته و در سال 401 ه. ق وفات يافته و از اوست كه در ذمّ صوفيّه گفته است:
ايا جيلَ التصوف شرَّ جيل *** لقد جئتم بامر مستحيل
افى القرآن قال لكم الهى *** كلوا مثل البهائم و ارقصوا لى
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 11، ص 270.
متخلّص به «صابر»، از مشاهير شعراى قفقازيّۀ روس در اوايل قرن حاضر چهاردهم قمرى هجرت مى باشد كه مذهب شيعى داشت. ولادتش در دهم ذى الحجۀ 1278 ه. ق در شماخى، كه قصبۀ بلاد شيروان روسيّه است، واقع شد. در بيست وهشتم رجب 1329 ه. ق وفات يافت. شرح حال اجمالى او موافق آنچه در اوّل كتاب هوپ هوپ نامۀ خود او نگارش يافته، بدين روش است كه در هشت سالگى به مكتب رفته و به نوشتن درس هاى خود حريص بود، لكن از طرف معلّم خود به عوض تحسين، مورد تأديب شد و در اين باب به زبان تركى كودكانه گويد:
دوتدوم اوروجى ايرمضاندا *** قالدى ايكى گوزلريم قازاندا
ملامدا، دوگور يازى يازاندا
در دوازده سالگى به مكتب حاج سيد عظيم رفت. به فاصلۀ دو سال، كه اندكى از
فارسى و تركى را خواند و اصول كتابت را فراگرفت، ديگر پدرش به خواندن وى راضى نشد و به همراهى خود به تجارت خانه اش مى برده، لكن صابر در آن حال نيز در اثر شوق فطرى كه داشته، به خواندن و نوشتن حريص تر بود تا به تجارت. به همين جهت، پدرش ملامتش كرده و كتاب شعرش را پاره نمود. اينك او نيز فرار از مولد خود، شماخى، را تصميم داده و اين قصيده را انشا نمود:
من خليل اللّه عصرم پدرم چون آذر *** سفر از بابل شروان كنم ان شاءاللّه
گرچه او دفتر اشعار مرا پاره نمود *** وصله با طبع درافشان كنم ان شاءاللّه
سپس به همراهى قافلۀ خراسان عازم آن سامان بود كه پدرش بعد از اطّلاع، از اثناى راهش برگردانيد. پس از آن به وسيلۀ نوحه هايى كه در مصيبت حضرت سيدالشهداء عليه السلام سروده، حايز محبوبيّت پدر و اهالى گرديد. وقتى به همراهى استاد 25 خود، حاج سيّد عظيم، به ديدار مسافرى رفته بود، آن مسافر، از ده دانه ليمو كه همراهش بوده، دو دانه به سيّد و يكى هم به صابر داد. سيّد خواستار شعرى در اين موضوع گرديد. صابر اين بيت را انشا نمود:
خمس شرابى سيده ساقى ويروب ديدى *** صابر فقير دور يتر آنجاق زكاة او نا
صابر به سال 1301 ه. ق در حدود 23 سالگى به زيارت حضرت رضا عليه السلام عازم شد.
مدتى در خراسان و سبزوار و تربت حيدريّه و بلاد تركستان سياحت كرد. اخيراً به مولد خود، شماخى، برگشت و زيارت كربلاى معلّى را تصميم داد و در حين ورود به همدان اين شعر را انشا نمود:
همداندا قوناغمدان خبر آلديم كاى شيخ *** هانسى مخلوق سيزون شهرده بى شك چوخدور
ديدى آز ايسه ده بوشهر ده ساير مخلوق *** ليك دباغ ايله صباغ ايله ايشك چوخدور
صابر در مديحه گويى دروغ اكابر، صرف اوقات ننموده و در جواب اشخاصى كه به عدم قدرت او در اين باب طعن مى كرده اند، مى گفته است: اگرچه در مديحه گويى دروغ به طمع پول، مقتدر نيستم، لكن در هجو صادق بسيار مقتدر هستم و اين شعر را انشا نمود:
شعر بير گوهر يك دانۀ ذى قيمتدور *** سالمارام وصف دروغيله اونى قيمتدن
دييرم هجو، سوزوم دوغرى، كلاميم شيرين *** اهل ذوقه ويررم نشأه بو خوش شربتدن
صابر در هر موضوعى كه موافق ذوقش ديدى، غزل و قطعه و مرثيه گفتى تا آنكه
روزنامۀ ملا نصرالدين را، كه در تفليس انتشار يافت، بهترين وسيلۀ نشر افكار خود ديد و اوّلين شعرى كه در شمارۀ چهارم آن روزنامه منتشر ساخته، اين هجو مليح اوست كه به امضاى «هوپ هوپ» نوشته است:
سس سالما ياتانلار آييلار قوى هله ياتسون *** ياتمشلارى راضى دگلم كيمسه اوياتسون
تك تك آييلان وارسه ده حق داديمه چاتسون *** من سالم اولوم، جمله جهان باتسادا باتسون
ملت نيجه تاراج اولور اولسون نه ايشيم وار *** دشمن لره محتاج اولور اولسون نه ايشيم وار...
اشعار او نوعاً طرفدارى رنجبران و فقرا، مشتمل بر انتقادات ادبى و اجتماعى و تمدن ايرانى و مشعر بر مسامحۀ اولياى امور است. ديوان اشعار او، كه به زبان تركى قفقازى و مشهور به هوپ هوپ نامه است، در سال 1914 م در بادكوبه چاپ شد و چند سال پيش 26 در تبريز نيز به طبع رسيد و بسيار مشهور است. در حقيقت گويى خود گويد:
شاعرم چونكه وظيفم بودور اشعار يازيم *** گوردوگوم نيك و بدى ايله يم اظهار يازيم
گونى پارلاخ گونشى آغ گيجه نى تار يازيم *** كجى كج اگرينى اگرى دوزى هموار يازيم
نيه بس بيله برلديرسن آقارى گوزووى *** يوخسا بو آينه ده اگرى گورورسن اوزووى
در انتقاد ازدواج نامتناسب بين مرد باسواد و زن بى سواد گويد:
چاتليور خان باجى غمدن اوره كيم *** قاووشوب لاپ آجيقيمدان كوره كيم
نولا بير ايوده قويايدوز قره باش *** ويرمييدوز منى بو ابله كاش
منكه دامنان باجادان باخمازديم *** سوكيمى هر طرفه آخماز ايديم
هرزه هرزه دانشوب گولمه زديم *** ار نه شى اولدوغونى بيلمزديم
اوتوروب آج كومه سينده آتامين *** بيش دوشين حاضر ايدرديم آنامين
بيتليوردوم نه نه مين باش ياخاسين *** ياماياردوم بابامون چول چوخاسين
تيز دوروب صبح ساغارديم اينكى *** خان صنمدن ديلمزديم كومگى
نه ايليوردوم بزه گى يا دوزه گى *** داما ديواره ياخارديم تزه گى
آتام علاف بابام دولگر ايدى *** قارداشيم جولفا عميم كارگر ايدى
خان بى بيم فالچى ننم باغ توخويان *** بيزده حاشا يوخودى بير اوخويان
ايويمزده واريدى هرنه ديسن *** قاتيخ آيرانيله قايماق نه يسن
نه بيلوردوخ نه زهيرماردى كتاب *** بيز اولان ايوده هاچان واريدى كتاب
بوسبوتون گل كيمى انسانلارديق *** نه معلم و نه درس آنلارديق
دفترين آندرا قالمش سوزينى *** ايشيدوب گورممش ايديك يوزينى
بويله بير تربيه لى ايوده مدام *** بسله دوز من كيمى بير سرو خرام
واى اوگوندن كه منى آد ايلدوز *** ايله بيلدوزده كى دلشاد ايلدوز
منده سانديم كه دونوپ بختوره *** گيدورم بير نفر انسانه اره
نه بيلوم بيله ده انسان واريميش *** شكل انساندادا حيوان واريميش
ار اوخورموش دا يازارميش دا آتام؟! *** ار دگل مهلك آزارمش ده آتام
ار دگل شاعريميش خانه خراب *** فكرى يازماخ اوخوماخ شغلى كتاب
سالدوز آخرده يامان حاله منى *** اره ويردوزده بوقفاله منى
گاه يازور گاه اوخويور گاه دانشير *** گونده بير هرزه كتابنان تانشير
گاه گيدور فكره برلدير گوزونى *** محو اولور ايله گى بيلمير اوزونى
27 صبح اولنجا گيجه لر دارغا كيمى *** ياتميور قيرقير ايلور قارقا كيمى
گاه دا بيرياتسادا وقتنده اگر *** چكميور يوخلاديقى بير اوقدر
غفلتا بيرده گورورسن كه دورور *** يانديروب لامپانى چپلاق اوتورور
باشليور ياتديقى يرده تزه دن *** اوخويوب يازماقا يرده تزه دن
بيله اوت اولماز آتام بيله الو *** اوت دگل يانقى دگل لودى بولو
گاه گورورسن كه ميز اوسته يخيلور *** باخيرام حالينه قلبيم سيخيلور
بير قارانداش بيرايكى پاره كاغاذ *** اوقدر چكمير اولور قاره كاغاذ
خيرينى شيرينى قانمير بوكيشى *** يورولوب بيرجه اوسانمير بوكيشى
بيزيم ايوده باخاسان هر طرفه *** طاقچه يه بوقچه يه ياكيم ارفه
گوره جك سن بوتون اشكافدا كاغاذ *** كاسه دا نيمچه ده بوشقابدا كاغاذ
يغيلوب داغ كيمى هرياندا كتاب *** ايوده دهليزده هرياندا كتاب
ديورم آى كيشى بيرگل اوزوه *** بو نه ايشدور آكل اولسون گوزووه
بو عمل ايتدى سنى خانه خراب *** پوللارون دوندى بوتون اولدى كتاب
اوخودوقجا گوزوون قاره سنى *** آپارور تاپ باشوون چاره سنى
پول گيدير تاب و توانون داگيدير *** اوسته ليك بيرقورى جانون داگيدير
كسب و كاروندان الون چيخدى اوسان *** ار اولان يرده گوروم يوخ اولاسان
در استبداد محمدعلى شاه قاجار گويد:
مولدائى سالمادى ايل ديل بوغازا *** عيبى يوخ گرچه قويولدوخ لوغازا
ياز بو اعلانميده بير كاغاذا *** آچمشام رى ده گنيش بير مغازا
چوخ اوجوز قيمته هر شيئى ساتيرام *** آى آلان مملكت رى ساتيرام
مغازامدا تاپلور هر جوره زاد *** جام جم رأيت كى تخت قباد
گرچه بازاريمى ايتمكده كساد *** سعى ايدور بير پاره ايرانلى نژاد
ليك من باخميورام هى ساتيرام *** آى آلان مملكت رى ساتيرام
نه گر كدور منه بيربونجه امور *** كه ايده قلبيمى بى حس حضور
باباما ويرمدى ال «آبك شور» *** دگلم ناخلف و نابشعور
«قصر شيرين» اثر كى ساتورام *** آى آلان مملكت رى ساتيرام
ايستمم نورى قرانلوق سويورم *** ملك ايرانى دومانلوق سويورم
بوشليوب شهرى يابانليق سويورم *** بسدى شهلك داخى خانلوق سويورم
«سبزوار» ايله «ميامى» ساتورام *** آى آلان مملكت رى ساتيرام
سوز بنيم ايو بنيم اسرار بنيم *** عرض و ناموس بنيم عار بنيم
مال بنيم مصلحت كار بنيم *** ساتيرام دولت قاجار بنيم
28 كيمه نه دخلى كه من شيى ساتيرام *** آى آلان مملكت رى ساتيرام
شاه مشروطه پناه اولماق ايسه *** ايل قويان وضعله شاه اولماق ايسه
گوش بر امر سپاه اولماق ايسه *** شاه اولوب همدم آه اولماق ايسه
خان اولوب نوش ايليوب مى ساتيرام *** آى آلان مملكت رى ساتيرام
طاهر همدانى --> بابا طاهر
طاهره نفيسه، بنت حسن --> ست نفيسه
طاهرى، على بن حسن
طاهرى، محمد بن عبداللّه
(سه شخص مذكور) مصطلح رجال و شرح حال ايشان موكول بدان علم شريف است.
2023 و 2024. طباطبا
به نوشتۀ مجمع البحرين، لقب ابراهيم بن اسماعيل بن حسن و به نوشتۀ قاموس الاعلام، لقب ابراهيم بن اسماعيل بن ابراهيم بن حسن بن حسين بن على بن ابى طالب عليه السلام مى باشد و ابن خلّكان و مستطرفات سيد حسين بروجردى نيز مثل قاموس الاعلام گفته، الاّ اينكه جدّ عالى ابراهيم را به عوض «حسين»، «حسن بن على» نوشته اند و اين اقرب به صحت بوده و اينكه در مجمع البحرين «اسماعيل بن حسن» نوشته، من باب نسبت به جدّ است كه از راه مسامحه ابراهيم، پدر اسماعيل، را مذكور نداشته، ولكن در شرح قاموس گفته است كه طباطبا، لقب اسماعيل بن ابراهيم بن حسن بن حسن بن على بن ابى طالب است.
در اعيان الشّيعة نيز گويد: طباطبا عبارت از اسماعيل بن ابراهيم بن حسن بن حسن بن حسن بن على بن ابى طالب است كه از اجداد او سه تن مسمّى به «حسن» بوده اند و بعد از آن لقب ابراهيم بودن «طباطبا» را به بعضى نسبت داده و به هرحال، صاحب اين لقب، كه بنابر قول صحيح، ابراهيم بن اسماعيل ديباج بن ابراهيم بن حسن مثنى است، به جهت لكنت زبان كه قاف را تبديل به طاء دادى. موقع امر به احضار قباى خود به عوض «قبا قبا»، «طبا طبا» گفت؛ يا خود، روزى خادم را امر به احضار لباسش كرده، خادم سؤال نمود كه زره و دراعه را حاضر كنم؟ گفت: «نه، بلكه طبا طبا» (يعنى قبا قبا) يا اينكه پدرش تصميم داد كه براى او لباسى تهيه كند و خود او را مابين پيراهن و قبا مخيّر گردانيد؛ پس او قبا را اختيار كرده و به اقتضاى 29 لكنت زبان گفت: «طبا طبا». به نوشتۀ بعضى از اهل خبر، اين لقب از اهل محل بوده و معنى آن به زبان نبطى، سيدالسادات است؛ چنانچه از سيد ناصرالحق، جدّ مادرى سيد مرتضى، نقل شده و به هر صورت، اين كلمه (طبا طبا) به جهت غرابتى كه داشته، لقب مشهورى وى و اولاد و احفاد وى گرديد و سادات طباطبايى نيز، كه از اكابر سلسله هاى سادات هستند، از اولاد و احفاد وى بوده و بدو منتسب مى باشند. حسن بن حسن مذكور نيز، كه جدّ عالى صاحب لقب است، همان است كه به «حسن مثنّى» معروف و فرزند امام حسن
مجتبى عليه السلام بوده و طباطبايى ها از نسل وى مى باشند.
اما دولت طباطبائيه يا بنى طباطبا عنوان مشهورى دولت كوچكى است كه به سال 119 ه. ق در عهد خلافت عباسى از طرف ابوعبداللّه محمد بن ابراهيم طباطباى صاحب ترجمه تشكيل و موافق نوشتۀ قاموس الاعلام، هفت تن از ايشان مدّت 150 سال در كوفه و يمن، به شرحى كه با تاريخ جلوسشان ذيلاً مى نگارد، حكومت رانده اند:
ابوعبداللّه محمد بن ابراهيم طباطبا 199 ه. ق
اميرالمؤمنين يحيى الهادى 250 ه. ق
مرتضى محمد 280 ه. ق
ناصر احمد 320 ه. ق
منتخب حسين 323 ه. ق
مختار قاسم 329 ه. ق
محمد هادى 344 ه. ق
خود ابوعبداللّه محمّد كمى در كوفه حكومت كرده و عاقبت به دست رفيق خود، ابوالسرايا، مسموم گرديد؛ پس نوه اش، يحيى هادى، در يمن تشكيل حكومت نمود و نسل وى مدتى به شرح فوق حكمران بوده اند. احمد رفعت گويد: بنى طباطبا دولت كوچكى است كه در سال 208 ه. ق يحيى هادى علوى در عراق و يمن تشكيل داده و در 345 ه. ق منقرض گرديدند.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2992؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 42؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 3، ص 127؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 10، ص 302 و ج 12، ص 243. طباطبايى
30
1) . طباطبايى: منسوب به طباطبا مى باشد كه در فوق مذكور شد. در اصطلاح رجالى، لقب على بن محمد، محمد بن سعيد و بعضى ديگر بوده و شرح حال ايشان موكول بدان علم شريف است و در اصطلاح فقها و اصوليين، بعضى از اجله را گويند كه تذكر داده مى شود. (مؤلف)
از علماى اماميّۀ قرن سيزدهم هجرت و از تلامذۀ ميرزاى قمى بوده و از تأليفات اوست:
در سال 1249 ه. ق وفات يافت.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 6، ص 78.
طباطبايى، امير فيض اللّه بن غياث الدين --> قهپايى، امير فيض اللّٰه
طباطبايى، سيد محمد --> صاحب مناهل
بن سيد سراج الدين قاسم بن سيد محمد طباطبايى، از علماى اماميّۀ قرن يازدهم قمرى مى باشد كه به سال 1092 ه. ق در 79 سالگى وفات يافت. از آثار قلمى اوست حاشيه بر حاشيۀ تهذيب المنطق معروف ملا عبداللّه يزدى.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 6، ص 61.
بن سيد على، صاحب رياض المسائل و برادر كهتر سيد مجاهد، از علماى اواسط قرن سيزدهم هجرت و استاد شيخ مرتضى انصارى و از تأليفات اوست حجّيّة ظواهر الكتاب. وى به سال 1260 ه. ق در كربلا وفات يافت.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 6، ص 275.
طباطبايى، سيد مهدى بن مرتضى --> بحرالعلوم
31
طبرانى(1)
بن ايّوب بن مطير، لخمى، ابوالقاسم الكنيه، طبرانى الولاده، كه به سال 260 ه. ق در
1) . طبرانى: در اصطلاح رجالى، محمد بن عبداللّه بن معمر و آن با (دو فتحه)، موافق نوشتۀ روضات الجنّات و تنقيح المقال منسوب به طبريه است. در قاموس الاعلام گويد: طبريه قصبه اى است به مسافت چهل وسه كيلومتر از سمت شرقى عكا از ولايت بيروت در ساحل شرقى درياچه اى موسوم به همين اسم. در روضات از تلخيص الآثار نقل كرده است كه طبريۀ شام، بنا كردۀ طبارى نامى از ملوك روم است. در مراصد گويد: طبرى شهرى است كوچك نزديكى درياچه اى به همين اسم از توابع اردن در سه منزلى دمشق و سه منزلى بيت المقدس؛ تا آنكه گويد: به قول بعضى، طبريه نام موضعى هم هست در واسط. دور نيست كه طبرانى منسوب به طبران هم باشد و آن قصبه و يا شهرى است در منتهاى ناحيۀ قومس نامى در ذيل كوه طبرستان از بلاد ايران و مركز آن ناحيه، شهر دامغان است. (مؤلف)
طبريّۀ شام متولد شده و به «مسندالدنيا» شهرت دارد. از مشاهير محدّثين و حفّاظ عامّه مى باشد كه حافظ عصر خود بود و به جهت تحصيل، از بلاد شام به عراق و حجاز و مصر و بلاد جزيره رحلت و سى وسه سال سياحت كرد. از هزار تن از مشايخ استماع حديث نمود. سى سال بر روى حصير خفته و به جمع و حفظ اخبار بسيار و تصنيفات سودمند، كه اشهر و انفع آنها معجم اوسط و معجم صغير و معجم كبير در اسامى صحابه مى باشند، موفق آمد؛ عاقبت در اصفهان توطّن كرد. ابونعيم اصفهانى و جمعى ديگر از مشايخ حديث از وى روايت مى كنند. در روز شنبه بيست وهشتم شهر ذى القعده يا شوال 360 ه. ق در صد سالگى در همانجا وفات كرد و ابونعيم بر جنازه اش نماز خواند.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 193؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 231؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2993؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 322؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1226.
طبرخزى، محمد بن عباس --> خوارزمى
(با دو فتحه) موافق آنچه در روضات الجنّات از رياض العلماء نقل كرده، 32 منسوب به طبرستان (معرّب تبرستان، نام ديگر بلاد مازندران) مى باشد و نور و آمل و سارى هم از بلاد مشهورۀ آن است. تبرستان از دو لفظ «تبر» (به معنى آلت معروف) و «ستان» (به معنى كثرت) يا استان (به معنى ناحيه) مركب و به جهت كثرت احتياجى كه مردم آن
نواحى به همين آلت دارند، بدين اسم اختصاص يافته است.
گاه است كه در مقام نسبت به طبرستان، حرف ياى نسبت را موافق قاعدۀ معمولى به لفظ «طبر»، كه جزو اوّل آن است، الحاق كرده و «طبرى» گويند؛ چنانچه در نسبت به طبريّۀ شام «طبرانى» گويند و در فوق به همين عنوان مذكور شد. گاهى «طبرى» هم گويند، بلكه به نوشتۀ اعيان الشّيعة، اغلب در نسبت به طبرستان، «طبرى» و در نسبت به طبريّۀ فلسطين، «طبرانى» گفتن است، برخلاف قياس (در ثانى) كه از همديگر امتياز يابند؛ چنانچه در مقام نسبت به صنعا و بحرين و بهراء، «صنعانى» و «بهرانى» گويند.
بعد از اين جمله گويد: اينكه بعضى گفته اند در نسبت به طبرستان، لفظ «طبرى» مسموع نشده، دور از صحت مى باشد، بلكه «طبرى» گفتن بيشتر از «طبرسى» گفتن است كه اگر عكس آن را مى گفتند، بهتر مى بود، زيرا در رياض العلماء از صاحب تاريخ قم، كه معاصر ابن العميد بوده، نقل كرده است كه طبرس، ناحيه اى است معروف در حوالى قم، به مزارع و ديهات بسيارى مشتمل و طبرسى، صاحب احتجاج و ديگر علما، كه معروف به «طبرسى» هستند، به همين طبرس قم نسبت دارند.
گاهى به صحت اين مطلب با كلمات شهيد ثانى استشهاد مى شود كه در حواشى ارشاد علاّمه بعضى از اقوال را به على بن حمزۀ طبرسى قمى نسبت مى دهد و در روضات نيز در شرح حال على بن حمزة بن حسن طوسى گويد كه به زعم بعضى، اين على بن حمزه همان است كه فتاواى او در كتب فقهيّۀ متأخّرين و حاشيۀ ارشاد شهيد ثانى منقول و خودش هم طوسى نبوده، بلكه طبرسى مى باشد و اين طبرس، كه على بن حمزه بدان نسبت دارد، طبرس قم است و آن معرّب تفريش بوده كه ناحيه اى است در نزديكى قم و جمعى از علما از آنجا برخاسته اند. بعد از اين جمله گويد: بلكه ظن مى رود كه مطلق طبرسى (نه تنها على بن حمزه) به همين طبرس قم، كه معرّب تفريش است، منسوب مى باشد، نه طبرس مازندران و كلام مذكور صاحب تاريخ قم را نيز شاهد قضيه قرار 33 مى دهند. بنا به نقل روضات، در شرح حال احمد بن على بن ابى طالب، صاحب رياض العلماء، از مجلسى نقل كرده كه معرّب تفريشى بودن كلمۀ «طبرسى» و معرّب «رشتى» بودن كلمۀ «دوريستى» را استظهار كرده و بعد از نقل اين فقره آن را به بعض اهل عصر خود نيز نسبت داده و خودش استغراب نموده و گويد كه اين قول غريب است.
بارى، در نسبت دادن به طبرستان، «طبرى» گفتن مسلم و صحت آن جاى ترديد نبوده و همچنين «طبرسى» گفتن صحيح و مصرّح به بعضى از اجله بوده و محل ترديد نمى باشد؛ علاوه بر آن، در تأييد اين مدّعا گوييم كه بعضى از معروفين به طبرسى، نورى است؛ چنانچه ذيلاً خواهد آمد و نور، از بلاد مازندران (طبرستان) مى باشد و احمد بن على بن ابى طالب، صاحب كتاب احتجاج، كه طبرسى بودن او مشهور و جاى انكار نمى باشد، چنانچه خواهد آمد، از اهل سارى مازندران (طبرستان) است و «طبرسى» گفتن به او غير از نسبت به طبرستان محمل ديگرى ندارد؛ چنانچه شيخ اجلّ فضل بن حسن، صاحب مجمع البيان، هم لااقل به قرينۀ اينكه استاد ابن شهرآشوب سروى مازندرانى بوده، از اهل سارى مازندران و «طبرسى» گفتن او فقط به جهت انتساب به طبرستان (مازندران) مى باشد و بس، نه به جهت نسبت به طبرس قم كه معرّب ناحيۀ تفريش نام قم و يا بنا به ظاهر كلام تاريخ قم، چنانچه مذكور شد، نام اصلى ناحيه اى است در قم. اينكه در اعيان الشيعة اشاره كرده است كه در نسبت به طبرستان، «طبرسى» گفتن مسموع نشده، چنانچه نقل كرديم، واضح البطلان است.
به قرارى كه مذكور داشتيم، صاحب رياض العلماء هم پس از آنكه معرّب «تفريشى» بودن كلمۀ «طبرسى» را از مجلسى و بعضى معاصرين خود نقل كرده، قول غريبش شمرده و در شرح حال فضل بن حسن طبرسى (صاحب مجمع البيان) تصريح كرده است كه نسبت آن به طبرستان مى باشد كه عبارت از بلاد مازندران بوده و گاهى تعميم داده، بلاد گيلان را نيز گويند. از بعضى از فضلا مسموع افتاد كه موضع طبرس نامى نداريم كه در نسبت به آن، «طبرسى» گفته شود؛ غافل از اينكه لازم نيست كه نسبت به عين كلمه باشد، بلكه نسبت، حدّ معيّن و مضبوطى نداشته و تغييرات بسيارى را زيادتاً و نقصاناً لازم دارد؛ مثل «حضرمى» گفتن در نسبت به حضرموت، «حصكفى» در حصن كيفا، «حرنانى» در حران، «عفجرى» در عين فاجور، «كلوذانى» 34 در كلوذى و مانند آنها؛ مثل خسروانى، پهلوانى، نورانى، ظلمانى، جسمانى، روحانى، ربّانى، صمدانى و همچنين رازى و مروزى در نسبت به رى و مرو، جهنى در نسبت به جهينه، ضبعى (با دو فتحه) در نسبت به ضبيعة (به ضمّ اوّل و فتح ثانى) بن عامر بن صعصعه كه لقب رجالى جعفر بن سليمان و بعضى ديگر است و نظاير اينها كه بسيار و نه يك نه صد، بلكه هزارهاست.
غرض اصلى از اين جمله، استيناس ذهن است بر اينكه نسبت، مستلزم تغييرات بسيار و غيرمحدودى از حيث كم و كيف و زياده و نقيصه و سكون و حركت مى باشد و بالخصوص در كلمات مركّبه كه غالباً يك جزو كلمه را انداخته و حرف نسبت را به جزو اعظم آن كلمه الحاق نمايند. «ضيائى» و «فخرى» گفتن در نسبت به ضياءالاسلام يا ضياءالدين و فخرالدين و فخرالشريعه و نظاير اينها منظور نظر عموم است و همچنين در نسبت به طبرستان نيز «طبرى» گفتن، از قبيل نسبت به يك جزو مركّب بوده و «طبرسى» گفتن هم، چنانچه در السنه و كلمات اجلّه و علماى رجال و تراجم داير و ساير و در سلك مسلّمات، منسلك و محل انكار نمى باشد، از قبيل تغييرات ديگر مى باشد و بالخصوص به حضرمى و اشباه آن ديگر شبيه تر است كه در هريك از آنها، يك حرف از جزو ثانى كلمه را ضميمۀ جزو اوّل كرده و بعد از آن، حرف نسبت را الحاق نموده اند.
بالجمله، در صحت «طبرسى» گفتن در موقع نسبت دادن به طبرستان، اشكالى نبوده و جاى ترديد نمى باشد؛ اما تحقيق صحت و عدم صحت «طبرسى» گفتن در مقام نسبت دادن به تفريش قم كه كلمۀ «طبرس» و «طبرسى» معرّب «تفريش» و «تفريشى» باشد، چنانچه در مطاوى كلمات مذكوره اشاره شد، موكول به موقع ديگر بوده و خارج از وضع اين عجاله مى باشد؛ اما «طبرى» گفتن در نسبت به طبرستان نيز بى اشكال و علاوه بر اين، موافق قاعدۀ كلّى بودن آن، مصرح به كلمات روضات و قاموس الاعلام و بعضى از ديگر اجلّه مى باشد، بلكه در تنقيح المقال گويد كه موافق نصّ اهل لغت، در مقام نسبت به هريك از طبرستان و طبريّه «طبرى» گويند.
از آنچه در همين عنوان (طبرسى) و همچنين در تحت عنوان طبرانى مذكور داشتيم، روشن مى گردد كه لفظ «طبرى» مشترك و در نسبت به هريك از طبرستان و طبريّه مستعمل، 35 لفظ «طبرانى» نيز در نسبت به طبران و طبريّه مشترك، لفظ «طبرسى» نيز مختص نسبت به طبرستان و يا به زعم بعضى، معرّب «تفريشى» است. بعد از اين همه، عجب از بعضى ديگر است كه لفظ «طبرسى» را منسوب به لفظ «طبس» از بلاد خراسان دانسته و گويند كه حرف راء را بعد از حرف دويّمى آن برخلاف قياس افزوده اند؛ مثل نون حرنانى و زاى رازى در نسبت به رى و حرّان.
بارى، بعضى از معروفين به همين عنوان (طبرسى) را تذكر مى دهد. لفظ «طبرسى» در
صورت اطلاق و نبودن قرينه، راجع به فضل بن حسن مذكور در ذيل است.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 18، 201، 390 و 514؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 669؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 3، ص 242 و ج 11، ص 192؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 10، ص 97 و ج 16، ص 455.
بن على بن ابى طالب، مكنّى به «ابومنصور»، عالم فاضل جليل، فقيه متكلّم كامل نسّابه، از اهالى سارى مازندران، از ثقات محدّثين و اكابر علماى اماميّۀ اواسط قرن ششم هجرت مى باشد كه با ابوالفتوح رازى و فضل بن حسن طبرسى (متوفّى به سال 548 ه. ق) معاصر بود و از اساتيد و مشايخ روايت شيخ منتجب الدين (متوفّى به سال 585 ه. ق) و ابن شهرآشوب (متوفّى به سال 588 ه. ق) بوده و خودش با دو واسطه از شيخ طوسى و با چند واسطۀ ديگر از صدوق روايت مى نمايد و شهيد اوّل در غاية المراد فتاوى و اقوال او را بسيار نقل مى كند. از آثار جليلۀ اوست:
اشهر از همه كتاب احتجاج مذكور اوست كه در السنه داير و به احتجاج طبرسى معروف و به كثرت فوايد موصوف و بارها به طبع رسيده و دو نسخۀ خطّى آن به شمارۀ 1804 و 1805 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود و كسانى كه تأليف اين كتاب احتجاج را به فضل بن حسن طبرسى مذكور در ذيل نسبت داده اند، به خطا رفته اند.
منابع: شيخ حر عاملى، امل الآمل، [ج 2، ص 17، ش 36]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 18؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1288؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 10، ص 97.
طبرسى، سيد اسماعيل --> نورى، سيد اسماعيل بن احمد
36 طبرسى، حسن بن على بن محمد بن على --> عمادالدين طبرسى
طبرسى، شيخ حسن بن فضل بن حسن --> صاحب مكارم الاخلاق
طبرسى، حاج ميرزا حسين بن محمدتقى --> صاحب مستدرك الوسائل
طبرسى، على بن حسن بن فضل --> صاحب مكارم الاخلاق
پسر صاحب مكارم الاخلاق است.
طبرسى النسبة والشهره، ابوعلى الكنيه، امين الدين اللّقب و گاهى به «امين الاسلام» ملقّب، عالمى است فاضل، فقيه كامل، محدّث جليل و مفسّر نبيل، از اعيان و اعاظم علماى اماميّۀ قرن ششم هجرت كه فضل و جلالت و وثاقت و عدالت وى مسلم مخالف و موافق و از اكابر مفسّرين بنام و ثقات محدّثين عالى مقام مى باشد. از شيخ ابوعلى (پسر شيخ طوسى) و شيخ عبدالجبّار قارى رازى، كه در رى فقيه اماميّه بوده، روايت نموده و صحيفة الرّضا عليه السلام از جملۀ مرويّات شيخ طبرسى است. او از اساتيد و مشايخ روايت شيخ عبداللّه دوريستى و پسر خودش (شيخ حسن بن فضل صاحب مكارم الاخلاق)، ابن شهرآشوب مازندرانى (صاحب مناقب و معالم العلماء)، شيخ منتجب الدين (صاحب فهرست)، شاذان بن جبرئيل (صاحب مناقب)، قطب راوندى (شارح نهج البلاغه) و بعضى ديگر از اكابر وقت بوده و خودش و پسرش (شيخ حسن مذكور) و نوه اش على بن حسن (صاحب مشكوة الانوار) و ديگر سلسله و اقارب او تماماً از اكابر علما مى باشند.
از مقالات و فتاواى مشهوره اش آنكه در مبحث رضاع، در نشر حرمت كردن لبن اتّحاد فحل را كه اگر اجماع هم نباشد، شهرت عظيمه بر اعتبار آن منعقد است، شرط نمى داند و نيز گويد كه منهيّات دينيّه تماماً از قبيل معاصى كبيره مى باشد و صغيره بودن بعضى از آنها، نسبت به مافوق و بزرگ تر از خود است، والا فى حدّ ذاته و در واقع كبيره است.
از عجايب قضايا، بلكه از غرايب كرامات صاحب ترجمه قضيه اى است كه در ميان 37 خواص و عوام مشهور بوده و گويند - والعهدة عليهم - كه سكته اش عارض شد و به گمان وفات، به غسل و كفن و دفن وى پرداخته و به خاكش سپردند تا بعد از اندكى به هوش آمد وخود را در مغاك لحد ديد و از نجات و خلاص مأيوس شد. در آن حال انقطاع كلى، كه راه اميد از هر طرف بر روى وى بسته بوده، عرض حاجت به درگاه قاضى الحاجات برده و نذر نمود كه اگر از آن ورطه خلاص شود، تفسيرى به
قرآن مجيد بنگارد. اتفاقاً مردى نبّاش كه قبرها را مى كند و كفن هاى مردگان را مى دزديد، در آن حال، با همان خيال، قصد مزار طبرسى را كرد. چون خاك را از روى جسدش دور نمود، آن شيخ راه حقيقت دستش را گرفت. چون ديد كه نبّاش بسيار متوحش گرديد، آغاز سخن كرد. نبّاش ديگر مضطرب شد و بر وحشتش افزوده گرديد. شيخ بناى تسليت گذاشته و فرمود كه اى مرد! هيچ مترس كه من زنده ام و نمرده ام و به جهت سكته مرا در قبر كرده اند. به جهت كثرت ضعف و ناتوانى كه قدرت حركت و راه رفتن نداشته، نبّاش آن بزرگوار را به دوش گرفته و به خانه اش رسانيد و به خلعتى شايان و مالى فراوان نائل آمد و هم به دست وى موفق به توبه از آن عمل شنيع نبش قبور گرديد. آن بزرگوار نيز موافق نذر خود شروع به تأليف مجمع البيان نمود.
در روضات الجنّات پس از آنكه همين قضيه را از رياض العلماء نقل كرده، گويد كه اين قضيه را به ملا فتح اللّه كاشانى هم نسبت داده و گويند كه بعد از افاقه و خلاص از آن خطر قبر، به حسب نذر و معاهده، به تأليف تفسير منهج الصّادقين بپرداخت. بنابر اوّل، سنّ و سال شيخ طبرسى در آن حال سكته، در حدود شصت تمام بود و سى سال ديگر نيز به بركت خدمت قرآن مجيد زندگانى كرد و چند فقره تفسير را، كه ذيلاً ضمن تأليفات وى خواهد آمد، در همين عمر ثانوى نگاشته است تا آنكه او را از فحول و متبحّرين مفسّرين به شمار آرند. وفقنا اللّه للخدمات الدينية.
نگارنده گويد: در قصص العلماء نظير قضيۀ مذكور را به آقا محمدهادى، پسر ملا صالح مازندرانى و دخترزادۀ علاّمۀ مجلسى نسبت داده و گويد كه او از مشاهير فضلا بوده و تأليفات بسيارى داشت كه از آن جمله است ترجمۀ قرآن با شأن نزول و نيك و بد استخارۀ 38 آيات و شأن نزول او مشهور بوده و در حقيقت خوب نوشته است. پس گويد: سبب نوشتن آن، چنين بود كه وقتى سكته كرد و يا مرض صرع او كه داشته است، طول كشيد، مردم به گمان موت وى دفنش كردند، لكن از راه احتياط، نى بر بالاى دهان او گذاشته و يك سر آن را از قبر بيرون آوردند كه اگر احياناً به هوش آيد، راه نفسى براى او باشد و يا فرياد كند. بعد از دفن به هوش آمد و خود را در ميان لحد ديد و نذر نمود كه در صورت استخلاص از آن ورطه، قرآن را ترجمه كرده و شأن نزول آيات را بنويسد. پس از اين، فريادى برآورد. اتفاقاً شترهايى كه در آن قبرستان
مشغول چرا بوده اند، از آن صدا رميدند؛ پس شتربان به اهل شهر خبر داد و ايشان هم آمدند و از قبرش برآوردند و به خانه اش بردند؛ پس صحت يافته و به وفاى نذر خود بپرداخت.
تأليفات طريفه و منيفۀ شيخ طبرسى بسيار و هريكى در اثبات تبحّر و جامعيّت مراتب فضل و كمالات او برهانى قاطع مى باشد و با تحمّل زحمات فوق العاده، كه در اين رشته به كار برده، خدمات برجسته و شايانى به عالم اسلاميّت نموده و فحول علما را رهين قلم ميمنت شيم خود فرموده است:
ديگر نيز، كه تفسير تمام قرآن است، به شماره هاى 1950 و 1951 و 1954 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود است. مخفى نماند كه تأليف اين تفسير، موافق آنچه در ديباچه اش تصريح شده، بعد از تأليف مجمع البيان است؛ چنانچه پس از فراغت از آن، تفسير كشّاف زمخشرى به نظرش رسيده و سليقۀ آن را مستحسن شمرده است و ازاين رو تفسير ديگر مختصرى تأليف داده كه فوايد تفسير اوّلش، مجمع البيان و لطايف كشّاف را جامع باشد و همين تفسير مختصر است كه به جوامع الجامع موسومش داشته و به نوشتۀ ذريعة، همين تفسير جوامع، تفسير وسيط است كه در مقدار و حجم از تفسير كبيرش، مجمع البيان، كوچك تر و از تفسير صغيرش، الكافى الشّافى، بزرگ تر مى باشد و همين تفسير كافى شافى را بعد از آن دو تفسير مجمع و جوامع، به خواهش پسرش، شيخ حسن بن فضل، تأليف داده و از آنها انتخاب كرده و يا برعكس، تفسير جوامع الجامع را بعد از دو تفسير مجمع و كافى شافى تأليف داده و از آنها انتخاب كرده است؛ چنانچه ظاهر، بلكه صريح كلام ذريعة است)؛ 5. حقائق الامور (در اخبار)؛ 6. الشّواهد؛ 7. عدّة السفر و عمدة الحضر؛ 8. العمدة فى اصول الدّين والفرائض والنّوافل؛ 9. غنية العابد و منية الزّاهد؛ 10. الكافى الشّافى من كتاب الكشّاف (كه ملخص كشّاف زمخشرى است و تفسير وجيز هم گويند)؛ 11. كنوز النّجاح (در ادعيه)؛ 12. مجمع البيان لعلوم القرآن (كه در تفسير، بى نظير و در تمامى اقطار، در نهايت اشتهار و حاوى ده مجلّد بوده و يك مرتبه در صيدا در ده جلد 40 و دو مرتبه نيز در تهران و تبريز در دو مجلّد بزرگ چاپ و بسيار نغز و طرفه و جامع نحو و صرف و لغت و معانى و شأن نزول و مطالب تاريخى و فنون ادبى متعلّقه به آيات شريفه بوده و از جامع بودن مؤلف خود در تمامى مراتب فضل و كمال حاكى و در نيمۀ ذى القعدۀ 534 ه. ق از تأليف آن فارغ و مقصود طريحى نيز در هرجا از كتاب مجمع البحرين خود كه از تفسير ابوعلى نقل كرده، همين تفسير و همين صاحب ترجمه، شيخ ابوعلى طبرسى، است)؛ 13. مشكوة الانوار (و ظاهراً غير از مشكوة الانوار نوه اش، شيخ على بن حسن بن فضل، است كه اين در اخبار و آن در ادعيه است)؛ 14. معارج السّؤال؛ 15. نثر اللآلى (كه به اسلوب غرر و درر آمدى جامع كلمات قصار حضرت امير المؤمنين عليه السلام است)؛ 16. النّور المبين؛ 17. الوافى؛ * الوجيز؛ * الوسيط.
چنانچه در ذريعه، پنج تفسير به نام مجمع البيان و جوامع الجامع و الكاف الشّاف و الوافى و الوجيز به طبرسى نسبت داده و در جايى ديگر از ذريعه نيز گويد كه تفسير وسيط نامش جوامع الجامع است كه مذكور شد و ظاهرش در تحت عنوان تفسير طبرسى آنكه تفسير وجيز طبرسى، غير از دو تفسير جوامع و كافى اوست و در تحت عنوان تفسير الكاف الشّاف گويد كه وجيز هم عبارت از آن بوده و آن سيّمين تفاسير طبرسى است. در روضات احتمال داده است كه تفسير وسيط، همان جوامع الجامع و وجيز، همان كافى شافى مذكور فوق بوده و بعضى برعكس اين، وجيز را جوامع الجامع و وسيط را كافى شافى دانسته و بعضى ديگر احتمال تعدّد و مغايرت داده اند. در هدية الاحباب نيز سه فقره تفسير وسيط و وجيز و جوامع نامى غير از مجمع البيان به طبرسى نسبت داده و به هرحال، تفسير كبير هم، كه در مقابل وسيط و وجيز به طبرسى منسوب دارند، عبارت از همان مجمع البيان مذكور فوق است.
وفات شيخ ابوعلى طبرسى، بنابر مشهور شب دهم ذى الحجۀ 548 ه. ق و يا به قول بعضى، 552 ه. ق در سبزوار واقع شد. جنازه اش را به مشهد مقدّس رضوى نقل داده و در موضعى كه به «قتلگاه» مشهور است (به جهت قتل عامى كه در اواخر دولت 41 صفويّه به اشارۀ عبداللّه خان افغان در آنجا وقوع يافته) دفن كردند. مزارش تا زمان حاضر ما معروف است و در نخبة المقال گويد:
و فضل بن الحسن بن الفضل *** ابوعلى الطبرسيّ العدل
شيخ ابن شهرآشوب عنه ينشر *** مفسر عام الوفاة «محشر»(1)
ناگفته نماند كه در روضات الجنّات، ابوعلى طبرسى صاحب ترجمه را به عنوان «شيخ شهيد سعيد» مذكور داشته و در مستدرك نيز همين عنوان (شهيد) را به رياض العلماء نسبت داده و گويد كه در كتاب رياض، بعد از ذكر چندى از مصنّفات طبرسى، گفته است كه يك نسخه از كتاب مجمع البيان را ديدم كه با خط شيخ قطب الدين كيدرى بوده و آن را نزد خواجه نصير طوسى خوانده و در پشت آن نيز با خط خود شيخ قطب الدين نوشته بود: «تأليف الشيخ الامام الفاضل السعيد الشهيد» انتهى. در مستدرك بعد از نقل اين جمله گويد كه صاحب رياض و غير او كه طبرسى را به «شهيد» ذكر كرده اند، كيفيّت شهادت او را مذكور نداشته اند و گويا شهادت او به اسم بوده و بدين
1) . محشر = 548.
جهت شهرت نيافته است و بعد از آن، قضيۀ سكته را، چنانچه گفته آمد، از رياض نقل كرده است.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 512؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 663؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 193؛ نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 373 و 486.
طبرسى، هارون بن حسن --> طبرى، هارون
طبرى(1)
فقيه مالكى، مكنّى به «ابواسحاق»، از اكابر متقدّمين فقهاى مالكيّه مى باشد كه مرجع استفادۀ جمعى از 42 افاضل بود. سيد رضى شيعى سالف الترجمه قرآن مجيد را از وى ياد گرفته است. قضيۀ قبول او خانۀ موهوبى استاد خود را در ضمن شرح حالش مذكور داشتيم و ابراهيم در حدود سال 393 ه. ق درگذشت.
منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 779.
محمد بن جرير بن يزيد بن خالد يا كثير بن غالب، ابوجعفرالكنيه، آملى الولاده، طبرى النسبه كه به سال 224 يا 225 ه. ق در آمل طبرستان متولد شد. خالو و دايى ابوبكر خوارزمى معروف مى باشد. فقيهى است محدّث مورّخ مفسّر مشهور، معروف به «امام طبرى»، از ائمّۀ فقه و حديث و تفسير و تاريخ و نحو و شعر و لغت و ديگر فنون متداوله، علاّمۀ وقت و فقيه عصر خود بود. ابن خزيمه گويد كه در تمامى
1) . طبرى: (با دو فتحه) موافق آنچه در عنوان طبرسى نگارش داديم، گاهى در نسبت به طبرستان و گاهى در نسبت به طبريۀ شام استعمال نمايند. در اصطلاح رجالى و ارباب تراجم، ابراهيم بن احمد بن محمد، حسين بن على، حسن بن حمزه، محمد بن جرير عامى و بعضى ديگر مى باشد و به نوشتۀ تنقيح، در صورت تقييد به «آملى خليلى»، راجع به احمد بن محمد بوده و در جايى كه مقيد به «علوى مرعشى» نمايند، منصرف به حسن بن حمزه است. چون در نسبت به طبرستان، «طبرى» و «طبرسى» گفتن هر دو صحيح است، و لذا اگر شرح حال كسى كه معروف به يكى از اين دو عنوان است، به همان عنوان منظورى ارباب رجوع دسترس نباشد، مراجعه به عنوان ديگر نمايند. (مؤلف)
روى زمين اعلم از او را سراغ ندارم. در بدايت حال شافعى المذهب بود؛ اخيراً تركش گفته و خودش مذهب مستقلّى در قبال مذاهب اربعه ايجاد كرد و جمعى وافر تابع وى گرديدند. در بسط و نشر مسلك جديد خود كتاب ها تأليف داد كه مدتى هم در ميان مردم رواج داشته تا عاقبت متروك گرديد.
تأليفات متنوعۀ او، كه در موضوعات مختلف نگارش داده، برهانى قاطع بر تبحّر فضلى و احاطۀ علمى وى مى باشند:
وفات ابوجعفر طبرى، روز شنبه بيست وششم شهر شوال 310، چنانچه مشهور است، يا 311 يا 316 ه. ق در بغداد واقع شد. از خوف حنبلى ها، چنانچه اشاره شد، به پنهانى در خانۀ خودش به خاك سپرده و مرثيه هاى بسيارى دربارۀ وى گفتند كه از آن جمله قول ابن دريد است:
ان المنية لم تتلف به رجلا *** بل اتلفت علما للدين منصوبا
كان الزمان به تصفو مشاربه *** والآن اصبح بالتكدير مقطوبا
چنانچه در عنوان صاحب ترجمه مذكور داشتيم، تسنّن وى مشهور و مصرّح به علماى رجال مى باشد و او غير از محمد بن جرير بن رستم طبرى امامى مذكور در ذيل است، لكن در روضات الجنّات به تشيّع وى گراييده و با پاره اى وجوه غيرمتقنه استدلال نموده است. تحقيق موضوع در صورت لزوم خارج از وضع كتاب بوده و موكول به كتب مبسوطۀ مربوطه مى باشد. مخفى نماند كه خطيب بغدادى، برخلاف آنچه در پنهانى دفن كردن طبرى مذكور شد، گويد: گروه بسيارى بر جنازۀ وى گرد آمدند كه شمارۀ ايشان را غير از خداوند عالميان كسى نمى دانست. چند ماه روز و شب بر سر قبر او نماز خوانده و مرثيه هاى بسيارى گفتند.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 702؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 52؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 197؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 29؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 18، ص 40؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 2، ص 162؛ سبكى، تاج الدين، طبقات الشافعية الكبرى، ج 2، ص 135؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2994؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 4، ص 203؛ ابن نديم، الفهرست، ص 326.
محمد بن جرير بن رستم بن جرير، طبرى آملى امامى، مكنّى به «ابوجعفر» و «ابن فاضل»، از ثقات و اجلاّى علماى 44 اماميّه، وثاقت و جلالت و حسن كلام و كثرت علم او مسلم و مصرّح به علماى رجال و از علماى اواخر قرن سيم هجرت بوده و يا خود اوايل قرن چهارم را نيز درك كرده است؛ به هرحال، از معاصرين ابن جرير طبرى سنّى مذكور فوق مى باشد و به جهت امتياز از محمد بن جرير بن رستم ديگر، كه او نيز طبرى آملى امامى و از علماى اواسط قرن پنجم هجرت و معاصر نجاشى (متوفّى به
سال 450 ه. ق) و شيخ طوسى (متوفّى به سال 460 ه. ق) بوده، همين صاحب ترجمه را در فهرست شيخ طوسى موصوف به «كبير» نمايد.
از تأليفات همين ابن جرير امامى كبير است:
سال وفات او به دست نيامد. بالجمله، از بيانات فوق مكشوف گرديد كه سه تن از اكابر، به «محمد بن جرير» موسوم و به «ابن جرير» معروف و هر سه طبرى آملى هستند؛ يكى از ايشان، كه محمد بن جرير بن يزيد است، از عامّه و مورّخ و مفسّر مشهور مى باشد و تاريخ طبرى و تفسير طبرى معروف عموم است. دو تن ديگر نيز، كه هر دو محمد بن جرير بن رستم هستند، از علماى شيعۀ اماميّه بوده، لكن يكى با محمد بن جرير عامى (متوفّى به سال 310 ه. ق) معاصر و به كبير موصوف و ديگرى با شيخ طوسى (متوفّى به سال 460 ه. ق) معاصر است و تحقيق زائد و تعدّد محمد بن جرير بن رستم امامى موكول به تنقيح المقال و ديگر كتب رجاليّه است.
طبرى، احمد بن ابى احمد بن القاص --> ابن القاص
طبرى، احمد بن عبداللّه --> محب الدين، احمد بن عبداللّٰه
طبرى، احمد بن محمد طبيب --> ابوالحسن، احمد بن محمد
45 طبرى، امير كيكاووس (قرن 6 ه. ق)
بن دسمر بن يار بن كيكاووس، ديلمى طبرى، عالم فاضل زاهد شهيد، از مشايخ اجازۀ شيخ منتجب الدين صاحب فهرست (متوفّى به سال 585 ه. ق) كه كتابى در نجوم و كتابى در اوقات صلوات فرائض خمسۀ يوميه تأليف داده است. سال وفاتش به دست نيامد و نام پدر كيكاووس همان است كه موافق امل الآمل و تنقيح المقال نگاشته شد و در ذريعه گويد: كيكاووس بن دشمن زياد و در جايى ديگر دشمن ديار و در بعض مواضع دشمش نوشته شده است.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 2، ص 480، ش 1880 و ج 24، ص 78،
ش 400]؛ مامقانى، عبداللّٰه، تنقيح المقال، [ج 2، القسم الثاني، ص 42، ش 9955]؛ شيخ حر عاملى، امل الآمل، [ج 2، ص 222، ش 667].
طبرى، سيد حسن بن حمزة بن على --> مرعشى، سيد حسن
طبرى، حسن بن على بن محمد --> عمادالدين طبرسى
بن قاسم، فقيه شافعى، مكنّى به «ابوعلى» كه كتاب الافضاح (در فقه) و شرح المحرّر فى النّظر (در علم خلاف) و العدّة (در فقه) از او مى باشد و به سال 305 يا 350 ه. ق در بغداد درگذشت.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 216؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 141؛ سبكى، تاج الدين، طبقات الشافعية الكبرى، ج 2، ص 217.
بن طاهر بن عمر قاضى، مكنّى به «ابوالطيب»، از اكابر فقهاى شافعيّه مى باشد. در فقه و اصول و شعر و ادبيّات دستى توانا داشت. به سال 348 ه. ق (شمح) در آمل طبرستان متولد شد و هم در آنجا از ابوعلى زجاجى و در نيشابور و جرجان از ديگر مشاهير عصر اخذ مراتب علميّه نمود؛ پس در بغداد از شيخ ابوحامد اسفرايينى تكميل مراتب كرد و ابواسحاق شيرازى نيز از وى درس خوانده و گويد: در تحقيق و اجتهاد و فكر و نظر بالاتر از ابوالطيب را نديدم. صاحب ترجمه در اصول و مذهب و علم خلاف و جدل كتاب هاى بسيارى تأليف داد. فروع ابوبكر حدّاد و مختصر مزنى را شرح كرد. مدتى در بغداد قضاوت نمود. در سال 450 ه. ق در 102 سالگى در بغداد وفات يافت و در مقبرۀ باب حرب مدفون گرديد. اغلب اشعار او به طريقۀ فقه و مسائل فقهيّه مى باشد؛ از آن جمله است كه به ابوالعلاء معرّى نوشته است:
46
و ما ذات درٍّ لايحل لحالب *** تناوله واللحم منها محلل
لمن شاء فى الحالين حيا و ميتا *** و من رام شرب الدر فهو مضلل
اذا طعنت فى السن فاللحم طيب *** و آكله عند الجميع مغفل(1)
1) . مغفل: هيچ كس متعرض او نمى شود. (مؤلف)
و خرفانها(1)للاكل فيها كزازة(2)*** فما لخفيف الراى فيهن مأكل
و ما يجتنى معناه(3)الا مبرز *** عليم باسرار القلوب محصل
پس ابوالعلا در دَم نزد نامه بر، ارتجالاً انشا نمود:
جوابان عن هذا السؤال كلاهما *** صواب و بعض القائلين مضلل
فمن ظنه كرما فليس بكاذب *** و من ظنه نخلا فليس يجهل
لحومهما الاعناب والرطب الذى *** هو الحل والدر الرحيق المسلسل
ولكن ثمار النخل و هى غضيضة(4)*** تمر و غصن (غض خ ل) الكرم يُجنىٰ و يؤكل
يكلفنى القاضى الجليل مسائلاهى النجم قدرا بل اعز و اطول *** و لو لم اجب عنها لكنت بجهلها
جديرا ولكن من يردك مقبل
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 338؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 253؛ سبكى، تاج الدين، طبقات الشافعية الكبرى، ج 3، ص 176.
حسينى طبرى شافعى، يكى از مشاهير علماى قرن يازدهم هجرت مى باشد كه به سال 976 ه. ق در مكّۀ معظّمه متولد شد. در دوازده سالگى قرآن مجيد، الفيّۀ ابن مالك، اربعين نوويّه (در حديث) و چندى از متون ديگر را حفظ كرد و در پانزده سالگى شروع به تحصيلات علميّه نمود. ادبيّات و فقه و تفسير و حديث و طب و منطق و هيئت و حكمت را از اكابر عصر خود فراگرفت. از تأليفات اوست:
صاحب ترجمه به سال 1033 ه. ق در مكّۀ معظّمه درگذشت.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1231؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 308.
47 طبرى، على بن محمد بن على --> هراسى
از معاصرين منصور دوانيقى مى باشد كه بعضى از كتاب ها را به نام وى ترجمه نموده است. در سال 145 ه. ق بغداد را بنا نهاده و سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: متفرقه.
طبرى، محمد بن جرير بن رستم --> طبرى، ابن جرير سنى
طبرى، محمد بن جرير بن يزيد --> طبرى، ابن جرير شيعى
طبرى، محمد بن على بن محمد --> عمادالدين، محمد بن على
بن على بن حسن، مكنّى به «ابوعلى» يا «ابومحمد»، ملقّب به «ضياءالدين»، منسوب به طبرستان و ازاين رو گاهى به «طبرى» و زمانى به «طبرسى»، كه هر دو در نسبت به طبرستان مستعمل هستند، موصوف، از اكابر علماى اماميّه و از اعاظم تلامذۀ علاّمۀ حلّى (متوفّى به سال 726 ه. ق) مى باشد. ميرزا عبداللّه افندى، صاحب رياض العلماء، در قصبۀ دهخوارقان از اعمال تبريز، يك نسخۀ خطّى از قواعد علاّمه را به خط همين صاحب ترجمه، هارون بن حسن، ديده است كه آن را از روى اصل نسخۀ آن كتاب نوشته و تمامى آن را نزد خود علاّمه خوانده و علاّمه نيز با خط شريف خودش در پشت آن نسخه، در هفدهم رجب 701 ه. ق، او را با القاب «امام عالم»، «فاضل فقيه كامل»، «علاّمۀ محقّق مدقّق»، «افضل المتأخّرين»، «لسان المتقدّمين»، «ضياءالملّة والحقّ والدين» ستوده و به جودت قريحه و كمال فطانت او و قرائت كتاب قواعد در خدمت آن استاد عماد خود تصريح كرده؛ سپس روايت همان كتاب و تمامى كتب عقليّه و نقليّۀ خود را بدو اجازه داده و در همانجا پدر صاحب ترجمه را نيز، كه شرح
حال او به عنوان عمادالدين طبرسى خواهد آمد، بسيار ستوده است. بارى، سال وفات صاحب ترجمه و تأليفى از وى به دست نيامد.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 170؛ افندى، عبداللّٰه، رياض العلماء، باب كنى.
طبسى، عبدالصمد بن على
طبعى، عبدالقاهر بن احمد بن على قمى
(دو شخص مذكور) مصطلح رجال هستند و رجوع بدانجا نماييد.
48 * طبيب، عبداللّه بن سعيد
(دو شخص مذكور) مصطلح رجال هستند و شرح حال ايشان موكول به آن علم است.
طبيب المسلمين، محمد بن زكريّاى رازى --> رازى، محمد بن زكريا
طبيب نفيس، نفيس بن عوض --> ناظم الاطباء
طحّان،(1)ابراهيم بن يوسف
طحّان، اسماعيل بن زيد
طحّان، جعفر بن مازن
طحّان، حارث بن حسن
طحّان، محمد بن مسلم طائفى ثقفى
طحّان، معلى بن موسى
طحّان، هذيل بن صدقه
(هفت شخص مذكور) مصطلح رجال بوده و شرح حال ايشان موكول بدان علم شريف است.
1) . بر وزن عطّار. (مؤلف)
بن سلمة يا سلامة بن عبدالملك، ازدى القبيله، ابوجعفرالكنيه، حنفى المذهب، مصرى طحاوى الشّهره، از مشاهير فقهاى حنفيّه مى باشد كه به «علاّمه» و «حافظ كبير» موصوف، خواهرزادۀ مزنى لغوى شافعى معروف و از تلامذۀ وى بود. به تبعيّت او به مذهب شافعى مى رفت و عاقبت به جهت كثرت مطالعۀ خال و استاد مذكور خود، كه به كتب ابوحنيفه مى كرده، از آن مذهب عدول نموده، مذهب حنفى را ستود و آن را در بلاد مصر انتشار داد. رياست مذهبى آن بلاد بدو منتهى و مقتداى فقهاى آن مذهب گرديد؛ يا موافق نوشتۀ بعضى از اجلّه، كه اقرب به صحت است، خود طحاوى كتب ابوحنيفه را بسيار مطالعه مى كرد تا آنكه مورد طعن استاد مذكور خود بوده و بدو گفت: «واللّه كارى ابداً از تو پرداخت نمى شود». اينك طحاوى از روى غضب از وى عدول كرد و به شام رفت و از ابوحازم، قاضى دمشق، موافق مذهب حنفى تفقّه نمود تا حائز مقام رياست مذهبى گرديد. از تأليفات اوست:
وفات طحاوى شب پنجشنبه اوّل ذى القعدۀ سال 321 يا 322 ه. ق در مصر واقع و در قرافه مدفون گرديد.
منابع: ياقوت حموى، مراصد الاطّلاع، [ج 2، ص 880]؛ حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 58]؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 194؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 59؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 19؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 3، ص 230؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4،
1) . طحاوى: به قريۀ طحا و يا ناحيۀ طحا نامى از مصر منسوب و يا موافق نوشتۀ سيوطى، به قريۀ طحطوطه نامى در نزديكى قريۀ طحا منسوب است. در مراصد گويد: طحا (به فتح اوّل) ناحيه اى است در سمت شمالى صعيد مصر و غربى نيل و طحطوط هم ديهى است بزرگ نزديكى فسطاط در سمت شرقى نيل. (مؤلف)
ص 2997؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1232؛ لكنوى، ابوالحسنات محمد عبدالحى، الفوائد البهيّة فى تراجم الحنفيّة، ص 31.
طرابلسى(1)
مكنّى به «ابوالحسن»، ملقّب به «علاءالدين»، از فقهاى حنفيّه و مؤلف كتاب معين الحكّام فى ما يتردّد بين الخصمين من الاحكام بوده و در سال 844 ه. ق درگذشت.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 732].
از شعراى عهد شاه عباس ثانى صفوى (1052-1078 ه. ق)، از ايل افشار، به قريۀ طرزلو نامى در دو فرسخى رضائيه منسوب و يا به نوشتۀ معاصرش، نصرآبادى، از ولايت طرشت از توابع رى مى باشد؛ به هرحال، مردى ظريف، خوش طبع، عاشق پيشه، صاف انديشه، بسيار ظريف و لطيفه گو و بديعه گو و بلندهمّت بود. در سخنورى، طرزى خاصّ اختراع كرد و در اشعار خود افعال و مصادر 50 جعلى بسيار به كار مى برد. ديوان او در اين اواخر چاپ شده و از اوست:
مبادا كه از ما ملوليده باشى *** حديث حسودان قبوليده باشى
چو درس محبّت نخواندى چه سود، ار *** فروعيده باشى اصوليده باشى
برو طرزيا! زلف خوبان به چنگت *** زمانى بيفتد كه پوليده باشى
ايضاً
مدنيديم پس از مكّيدن *** نه به كس حيله و نه مكريدن
1) . طرابلسى: منسوب است به طرابلس (به فتح اول و ضمّ چهارم و پنجم) و آن به نوشتۀ مراصد، شهرى است در ساحل درياى شام كه بنايش محكم و حصار گرداگرد آن از سنگ است. نيز شهرى است ديگر در مغرب زمين كه آن نيز در ساحل درياست. در قاموس نيز گويد: طرابلس شهرى است در شام و يكى ديگر در مغرب زمين و يا خود شهر شامى، اطرابلس (با الف اول) و مغربى، طرابلس است (بى الف). ابن خلكان گويد: طرابلس شهرى است در ساحل درياى شام نزديكى بعلبك كه به سال 503 ه. ق مسخر فرنگى ها بوده و گاهى در اول آن الفى افزايند. بالجمله، طرابلسى در اصطلاح رجالى، لقب عبدالعزيز بن ابى كامل عمر و محمد بن عبداللّه و محمد بن اسداللّه بوده و شرح حال ايشان موكول بدان علم شريف است. (مؤلف)
مرقد پاك نبى طوفيديم *** عمريديم و ابابكريديم
ايضاً
صد نافه مشك خال لبت در شراب كرد *** تا شد سياه مست و جهانى خراب كرد
بر ياد عارض تو گلى چند روزگار *** بر سقف آسمان زد و نام آفتاب كرد
چنانچه از اشعارش برمى آيد، به قم و اصفهان و تات و تركستان و عراق عجم و عربستان و قفقازيّه و مازندران و شماخى و شيروان و گنجه و مغان آذربايجان مسافرت ها كرده و در سال 1059 ه. ق به تبريز رفت و در اين مسافرت تبريز خود گويد:
دلم گرفت ز جاها چرا نه تبريزم *** گشاد دل بود آنجا چرا نه تبريزم
على الخصوص يخيدم ز اردبيليدن *** براى جذوۀ موسى چرا نه تبريزم
كنون كه مى حملد مهر و يافته است دو ماه *** هزار و پنجه و نه را چرا نه تبريزم
روز يكشنبه هفدهم ربيع الاول 1060 ه. ق، كه مصادف با روز نوروز بوده، موفق به زيارت حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام شد و در اين موضوع گويد:
صد شكر كه بر مراد فيروزيدم *** وز ارض غرى مهر دل افروزيدم
در شصت و هزار در نجف در يك روز *** يوم المولود روز نوروزيدم
اسم و سال وفات و مشخّصات ديگرش به دست نيامد.
منابع: هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء؛ نصرآبادى، محمدطاهر، تذكرة نصرآبادى، ص 408.
51
طرسوسى(1)
مكنّى به «ابوبكر»، از كبار مشايخ صوفيّۀ قرن چهارم هجرى مى باشد كه زمان آل حمدان را نيز ديده است. در طرسوس نشو و نما كرد؛ عاقبت سال ها در مكّۀ معظّمه مجاورت گزيد. از كثرت محبّت و مهربانى كه به هركس داشت و عموم مردم را نصيحت مى گفت و شفقت مى ورزيد و به حسن ديدار رفتار مى كرد، به
1) . طرسوسى: (به فتح اول و ثانى) منسوب است به طرسوس كه به نوشتۀ مراصد، شهرى است در حدود شام، مابين حلب و بلاد روم و انطاكيه و قبر مأمون هم در آنجاست. در اصطلاح رجالى، لقب محمد بن احمد بن روح مى باشد و شرح حالش موكول بدان علم شريف است. (مؤلف)
«طاووس الحرمين» ملقّب و مشتهر گرديد و يا خود به جهت كثرت زهد و ورع و عبادت، بدين لقب اختصاص يافت. به سال 374 ه. ق در مكّۀ معظّمه وفات يافت و هم در آن ارض اقدس مدفون شد و هريك از دو جملۀ «بوبكر سعيد» و «قطب ربانى» مادّۀ تاريخ وفات اوست. در خزينة الاصفياء و نامۀ دانشوران موطن اصلى صاحب ترجمه را طرطوس نوشته اند كه آن نيز از بلاد شام است.
منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 4، ص 62؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 1، ص 49؛ لاهورى، غلام سرور، خزينة الاصفياء، ج 2، ص 208.
طرطوسى(1)
حنفى، صاحب فتاوى كه در سال 758 ه. ق درگذشت.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 194؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 4، ص 62.
طرطوسى، على بن احمد --> طرسوسى
طرطوشى، محمد بن وليد --> ابن ابى رندقه
بكرى عبسى، ملقّب به «طرفه» (به فتح اوّل، مفرد طرف و به معنى درخت گز) از قبيلۀ بنى بكر بن وائل، از 52 مشاهير شعراى جاهليّت، خواهرزادۀ جرير بن عبدالمسيح معروف به «متلمس»، يكى از اصحاب قصايد سبعۀ معلّقه مى باشد. قصيدۀ داليّۀ او، كه حاوى 105 بيت است، يكى از همان قصايد مذكوره بوده و با شرح زوزنى، كه بدان قصيده نوشته، در بون چاپ و در ضمن معلّقات ديگر نيز در قاهره به طبع رسيده است.
ديوان شعر طرفه نيز در شالون با ترجمۀ فرانسوى آن، در قازان و برلين و تبريز با بعض شروح متفرقه چاپ و مطلع قصيدۀ داليّۀ معلّقۀ مذكوره اين است:
1) . طرطوسى: (به فتح اول و ثانى) منسوب به طرطوس مى باشد كه به نوشتۀ مراصد، شهرى است از بلاد شام در ساحل دريا نزديكى عكا و آن غير از طرسوس مذكور است. (مؤلف)
لخولة اطلال ببرقة ثهمد *** تلوح كباقى الوشم فى ظاهر اليد(1)
و قوفا بها صحبى على مطيهم *** يقولون لاتهلك اسى و تجلد(2)
كان حدوج المالكية غدوة *** خلايا سفين بالنواصف من دد...(3)
حاصل معنى شعر آخرى آن است كه گويا كجاوه ها و مركب هاى آن زن معشوقۀ مالكيه در هنگام صبح، كشتى هاى بزرگى است در حوالى وادى دد و اگر «دد» به معنى لهو و لعب باشد، مراد آن است كه از كثرت وله و علاقۀ مفرطى كه بدان معشوقه داشتم، كجاوه و مركب او را كشتى بزرگى انگاشتم.
طرفه از هفت سالگى شروع به شعر گفتن كرد. اشعار نغز و طرفه مى گفت. در فنون شعر از مدح و هجو و موعظه و حكمت و غيرها به مقامى بس عالى رسيد و با آن قلت عمرى كه داشته (در بيست سالگى يا 26 سالگى درگذشته) نكاتى به كار برده كه افهام اكابر شعرا بدانها نرسيده است. اشعارش حاوى فصاحت لفظ و عذوبت معنى، به تمامى مقاصد شعريّه مشتمل، محل استشهاد ادبا و ارباب لغت، بسيارى از آنها ضرب المثل و در رشتۀ خود بى بدل بوده و مثل مشهور «استنوق الجمل» هم از اوست. چنانچه روزى با 53 خال خود، متلمس، به دربار عمرو بن هند، حكمران حيره، كه شعرا براى خواندن اشعار خود مى رفتند، رفته بود. ديد كه مسيب بن علس در وصف جمل (شتر نرينه) شعرى مى خواند و آن را با اوصاف ناقه (شتر ماده) مى ستايد. طرفه گفت: «استنوق الجمل»؛ يعنى جمل ناقه شد؛ پس اين جمله از امثال دايره گرديد و دربارۀ كسى گويند كه سست رأى بوده و كلمات غيرمناسب را مخلوط به هم گرداند. نيز از اشعار معلّقۀ اوست:
و ظلم ذوى القربى اشد مضاضة *** على المرء من وقع الحسام المهند
ستُبدي لك الايام ما كنت جاهلا *** و يأتيك بالاخبار من لم تزود
1) . خوله: زنى است از قبيلۀ كلب. اطلال: جمع طلل به معنى بقيۀ آثار خانه و عمارت. برقه: جايى كه خاك و سنگ ريزه در آن مخلوط به هم باشد. ثهمد: نام موضعى است. وشم: خال كوبى و مانند آن. (مؤلف)
2) . مطى: جمع مطية. اسى: سوزش قلب. تجلد: (با صيغۀ امر، از باب تفعل) امر به صبر و تحمل است. (مؤلف)
3) . حدوج: جمع حدج، يكى از مركب هاى زنان است؛ مانند كجاوه. مالكيه: زن منسوب به بنى مالك كه شعبه اى است از قبيلۀ كلب. خلايا: جمع خليه به معنى كشتى بزرگ. سفين: جمع سفينه. نواصف: جمع ناصفه به معنى اماكن وسيعه از نواحى صحارى است. دد: وادى و بيابانى است و يا به معنى لهو و لعب است. (مؤلف)
كه اوّلى در تجربۀ كامل آثار منحوسۀ قطع رحم و دويّمى در حكمت و موعظه مى باشد و لبيد شاعر نيز به جهت آن، به فضل طرفه و تقدّم او بر ديگر شعرا اقرار آورده و حضرت رسالت صلى الله عليه و آله نيز بعد از شنيدن آن فرمودند كه آن از كلام نبوت است.
اين هر دو، در رشتۀ خود از امثال دائره مى باشد و احمد بن حنبل از عايشه روايت كرده است كه حضرت رسالت صلى الله عليه و آله در هر خبرى كه مورد شك و ترديد بودى، بدين بيت طرفه: «و يأتيك بالاخبار من لم تزود» تمثل نمودى. اين گونه كلمات طرفۀ طرفه، بسيار و اشهر اشعار او معلّقۀ اوست كه اشاره شد. طرفه عاقبت در سال 550 م، كه هفتاد سال پيش از هجرت حضرت رسالت مأبى مى باشد، در بيست سالگى يا 26 سالگى درگذشت يا به جهت هجو عمرو بن هند يا به جهت شعرى كه در مجلس شراب دربارۀ خواهر عمرو گفته يا به جهت كثرت عجب و خودبينى كه داشته، مغضوب عمرو شد؛ عامل خود را كه در بحرين بوده، به قتل وى بگماشت. آن عامل نيز به تصويب و اختيار خود طرفه از رگ اكحل او (رگى است در ذراع كه «عرق الحياة» و «نهرالبدن» نيز گويند) فصد كرد؛ پس، از كثرت جريان خون جان داد.
منابع: رجال المعلقات؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1239.
طرفين --> ائمۀ ثلاثه
بن محمد بن على بن احمد بن طريح (بر وزن كميل)، نجفى رماحى يا فخرالدين بن محمدعلى بن احمد بن على بن احمد بن طريح بن خفاجى بن فيّاض؛ به هرحال، وى عالمى است فاضل كامل، فقيه نبيل، 54 محدّث جليل القدر، عابد زاهد، اديب شاعر لغوى، از اكابر علماى اماميّه، اورع و اتقى و اعبد و ازهد اهل زمان خود. به جهت انتساب به جدّ عالى مذكورش، به «طريحى» و «شيخ طريحى» معروف. با شيخ حرّ عاملى و مجلسيّين و نظاير ايشان معاصر. با يك يا دو واسطه از شيخ بهائى روايت نموده و خودش از مشايخ روايت پسر خود، شيخ صفى الدين و علاّمۀ مجلسى و سيد هاشم بحرانى مى باشد. تأليفات نافعه و منيفۀ بسيارى دارد:
الصورة
نمونه خط فخرالدين طريحى (81)
قطعۀ مزبور اجازه اى است كه در آخر يك نسخه از كتاب جامع المقال خود طريحى به خط خود وى نوشته شده و آن نسخه در حال حيات خود طريحى در روز شنبه نهم صفر 1059 ه. ق به خط محمد بن اسماعيل بن محمد حسينى نجفى نگارش يافته است. اجازۀ فوق الذكر را طريحى با خط خود براى كاتب نسخه، كه يكى از تلامذۀ او بوده، مرقوم داشته است.
وفات طريحى به سال 1085 ه. ق در رماحيّه واقع شد و جنازه اش به نجف اشرف نقل گرديد. رمّاحيّه (به تشديد ميم) شهرى است از عراق عرب. اسم اصلى طريحى موافق بعضى از تأليفات خود، «فخرالدين» بوده و در روضات و امل الآمل و هدية الاحباب و چندين موضع از ذريعه نيز به اسم اصلى بودن «فخرالدين» تصريح نموده است. اسم پدرش نيز موافق تأليفات خود و تصريحات كتبى ذريعه «محمدعلى بن احمد» مى باشد، ولكن در نخبة المقال بروجردى، در رديف اشخاصى كه نامشان «محمد» و پدرشان «على» است، گويد:
سبط طريح نجفيّ منتجب *** ذو مجمع البحرين ثم المنتخب
بنابراين، نامش «محمد» و پدرش «على» بوده و «فخرالدين» لقب وى مى باشد و بروجردى در مستطرفات نيز «فخرالدين محمد بن على بن طريح» نوشته است. اما پدر على را «طريح» نوشتن ظاهراً مسامحه و از قبيل نسبت به جدّ است؛ چنانچه متداول مى باشد، والاّ چنانچه مذكور داشتيم، طريح جدّ عالى، بلكه اعلاى شيخ فخرالدين است.
منابع: تنكابنى، محمد، قصص العلماء، [ص 288]؛ شيخ حرّ عاملى، امل الآمل، [ج 2، ص 214-215، ش 648]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 510؛ نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 389؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 194؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 17، ص 390.
بن امين الدين بن محيى الدين بن صفىّالدين بن فخرالدين طريحى مذكور فوق، از فضلاى نامى عصر خود بود. در سال 1207 ه. ق در نجف متولد شد. به علوم شرعيّه و آداب عربيّه اشتغال يافت و حظّى وافر برد. در فقه و حديث و رجال تأليفاتى داشته كه از آن جمله است مجمع المقال فى علم الرّجال. وى در 1293 ه. ق وفات يافت.
منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 2، ص 408.
56
طسوج(1)
بن آقا على اشرف مذكور ذيل، عالم فاضل شاعر كه از اكابر تلامذۀ شيخ مرتضى انصارى مى باشد. يك كتاب كشكول و حواشى متفرقه بر رياض نوشته و در وفات استاد مذكورش (1281 ه. ق) قصيده اى در مرثيه اش گفته است. در قضيۀ نجيب پاشا در كربلا مقتول شد و سالش به دست نيامد و ولادتش در سال 1232 ه. ق بوده است.
منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 10، ص 143.
پدر ميرزا محمدحسن خان مظفّرالملك، از افاضل اواخر قرن سيزدهم هجرت مى باشد و يا خود، اوايل قرن حاضر چهاردهم را نيز درك كرده است؛ چنانچه از كتاب مآثر و آثار صنيع الدوله استظهار شده كه گويد: وفات او پيش از سال 1306 ه. ق بوده است. از آثار قلمى او ترجمۀ الف ليلة و ليلة مى باشد كه از عربى به پارسى بسيار فصيح ترجمه اش نموده و مشخّص ديگرى به دست نيامد.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 4، ص 80.
بن اوجاق قلى يا شرف الدين محمد، از اكابر علماى آذربايجان، فقيه محدّث، مفسّر رجالى، حكيم رياضى، رملى جفرى نجومى، شاعر ماهر، از افاضل اوايل قرن سيزدهم هجرت مى باشد. او و صاحب حدائق (متوفّى به سال 1186 ه. ق) هر دو از تلامذۀ ملاّ رفيع گيلانى (متوفّى به سال 1160 ه. ق)، كه تلميذ علاّمۀ مجلسى و منصب شيخ الاسلامى در خانوادۀ او تا عصر حاضر ما باقى است، بوده و از او اجازۀ روايتى داشته اند. از تأليفات اوست:
1) . طسوج: (به فتح اول) ديه بزرگى است در آذربايجان در حدود هشت فرسخى تبريز كه جمعى از فضلاى نامى به نسبت آن (طسوجى) معروف مى باشد و بعضى از ايشان را تذكر مى دهد. (مؤلف)
وفات طسوجى به سال 1203 ه. ق در كربلاى معلّى واقع و ميرزا حسن زنوزى سالف الترجمه، كه از تلامذۀ وى بوده، در تاريخ آن گويد:
چو شد عبدالنبى آن معدن فضل *** از اين وحشت سرا بر خلد هارب
ز فوتش گشت غارب مهر افضال *** ازاين رو سال فوتش گشت «غارب»(1)
منابع: آقابزرگ، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 4، ص 281، ش 1290]؛ تقريرات آقاى نجفى قمى.
طغان، ابان بن عمرو جذلى
طغاوى، حسن بن راشد
(دو شخص مذكور) مصطلح رجال هستند و رجوع بدان علم نمايند.
بن محمد بن عبدالصمد، اصفهانى، ملقّب به «عميد» و «استاد» و «فخرالكتّاب» و «مؤيدالدين»، مكنّى به «ابواسماعيل»، معروف به «طغرايى» و «استاد طغرايى»، عالمى است اديب فاضل كاتب منشى شاعر ماهر كثيرالفضل لطيف الطبع و امامى صحيح المذهب، در نظم و نثر استاد عصر خود، از اولاد ابوالاسود دئلى، از امراى سلجوقيان، وزير سلطان مسعود بن محمد سلجوقى. ديوان شعر او نيز بسيار خوب و در استانبول چاپ شده و از محاسن و طرايف اشعارش قصيدۀ لاميّۀ اوست كه معروف به لاميّة العجم، داراى آداب و غرايب و حكم، محل توجه افاضل ادبا، در تمامى اقطار در نهايت اشتهار، در مصر و استانبول و قازان با لاميّة العرب شنفرى در يك جا چاپ و صلاح الدين صفدى سالف الترجمه و جمعى ديگر از اكابر علما و ادبا شرح هاى بسيارى بر آن نوشته اند. آن را در وصف حال خود و شكايت از جريانات ناملايم زمان در بغداد انشا كرده و حاوى پنجاه ونه بيت مى باشد كه همۀ آنها در وفيات الاعيان و
1) . غارب = 1203.
معجم الادباء و جواهر الادب احمد هاشمى مذكور و مطلع آن، اين است:
اصالة الرأى صانتنى عن الخطل *** و حلية الفضل زانتنى لدى العطل
مجدى اخيراً و مجدى اولا شرع *** والشمس راد الضحى كالشمس فى الطفل
چنانچه در محل خود اشاره نموديم، لاميّۀ صلاح الدين صفدى نيز نظير آن بوده و احمد 58 هاشمى در جواهر الادب، همين لاميّة العجم را با هفتادودو بيت استقبال كرده و اوّلش اين است:
عليك بالصبر والاخلاص فى العمل *** و لازم الخير فى حلِّ و مرتحل
نيز از اشعار طغرايى است:
اذا ما لم تكن ملكا مُطاعا *** فكن عبدا لخالقه مطيعا
و ان لم تملك الدنيا جميعا *** كما تهواه فاتركها جميعا
هما نهجان من نسك و فتك *** يحلان الفتى الشرف الرفيعا
گويند كه طغرايى در فنّ كيميا و رموز آن نيز يدى طولا داشته، بلكه از اساتيد آن فن وتالى جابر بن حيّان صوفى معروف بوده و كتاب هايى در آن موضوع تأليف داده است:
از اشعار اوست:
اما العلوم فقد ظفرت ببغيتى *** منها فما احتاج من ان يعلما
و عرفت اسرار الحقيقة كلها *** علما انار لى البهيم المظلما
و دريت هرمس سرَّ حكمته الذى *** اضحىٰ بها علم الغيوب مترجما
صاحب ترجمه در موصل وزير سلطان مسعود سلجوقى بود. هنگامى كه مابين سلطان مذكور و برادرش، سلطان محمود، در قرب همدان مقاتله شد و سلطان محمود غالب آمد، نخستين كسى كه دستگير نمودند، همين طغرايى وزير بود. شهاب اسعد، كه در دربار محمودى سمت كاتب طغرايى داشته، از ترس آنكه مبادا حسين طغرايى صاحب ترجمه، در اثر فضل و هنر و كمالات خود مشمول عنايات محمودى گردد، او را به الحاد و زندقه متّهم داشت و به دستيارى نظام الدين ابوطالب على بن احمد سميرمى، وزير سلطان محمود، به سال 513 يا 515 ه. ق در زياده بر
شصت سالگى ظلماً به قتلش آوردند و نظام الدين مذكور نيز روز سه شنبه سلخ شهر صفر 516 ه. ق در بازار بغداد نزد مدرسۀ نظاميّه به دست غلام زنگى سياه رنگ حسين طغرايى مقتول گرديد.
امّا وجه تسميه به «طغرايى» به نوشتۀ احمد رفعت آنكه حسين وقتى، نشانچى ملوك سلاجقه بوده و «طغرا» به تركى، به معنى نشان است. توضيح اين اجمال موافق نوشتۀ ابن خلّكان 59 آنكه «طغرا» لفظى است عجمى و به معنى نشان مخصوصى است كه روى احكام و قوانين سلطانى در فوق «بسم اللّه» با خط جلى مى نويسند و مضمون آن، اوصاف و مناقب سلطانى است كه آن حكم و فرمان از طرف او صادر شده است. در قاموس تركى گويد: «طغرا» لفظى است تركى و در اصل به معنى مرغى است پرگشاده و وقتى رسم و نشان و شكل همين مرغ را مى گفتند و در عربى و فارسى نيز به همين معنى استعمال يافته و اخيراً علامتى است مخصوص كه حاوى نام نامى پادشاه وقت بوده و در روى احكام و بروات و قوانين و نظامات و مسكوكات و ديگر اشياء رسمى ترسيم نمايند؛ چنانچه گويند: اين برات مزيّن به طغراى همايونى و يا اين فرمان موشّح به طغراى شاهنشاهى است.
منابع: شيخ حر عاملى، امل الآمل، [ج 2، ص 95-96، ش 260]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 248؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 4، ص 246؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 10، ص 56؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3013؛ هاشمى، احمد، جواهر الادب فى ادبيات و انشاء لغة العرب، ص 686.
طغرايى، امير يمين الدين --> طغرى
بن مهدى قلى خان بن سلطان محمدحسن خان قاجار، از شعراى نامى، عموزادۀ فتحعلى شاه قاجار، داماد و ناپسرى وى بود. در دربار سلطان تقرّبى بسزا داشت و به «طغرل» تخلّص مى نموده و از اوست:
فغان طغرل كه صيّاد جفاجو *** مرا بشكست پر، آنگه رها كرد
وفات طغرل در 1193 ه. ق در استرآباد واقع گرديد.
منابع: هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 1، ص 38.
فريومدى، از مشاهير علما و ادبا و شعراى اوايل قرن هشتم هجرى عهد سلطان محمد خدابنده و ابوسعيدخان (از ملوك ايلخانيّه) كه مردى فاضل و در اصل از قصبۀ فريومد تركستان بود. با پسر خود، امير محمود، كه شرح حالش به عنوان ابن يمين در باب كنى خواهد آمد، مكاتبات و مراسلات و مشاعراتى داشت و از اشعار اوست كه به پسرش نوشته است:
دارم ز عتاب فلك بوقلمون *** وز گردش روزگار خس پرور دون
چشمى چو كنارۀ صراحى همه اشك *** جانى چو ميانۀ پياله همه خون
پسر در جواب پدر گويد:
60 دارم ز جفاى فلك آينه گون *** پر آه دلى كه سنگ از او گردد خون
روزى به هزار غم به شب مى آرم *** تا خود به شب از پرده چه آيد بيرون
از آثار قلمى امير يمين الدين است:
وفات امير يمين الدين به سال 724 ه. ق در قصبۀ فريومد واقع و هم در آنجا مدفون است. نگارنده گويد: ظاهر، آن است كه شهرت صاحب ترجمه «طغرايى» بوده و «طغرى» گفتن او، چنانچه در نسخۀ قاموس الاعلام است، ناشى از اشتباه مؤلف آن و يا چاپخانه است.
منابع: شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 252؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3014.
طفيلى، امير جلاير --> جلاير
طلحى، سليمان بن عبداللّٰه
طلحى، صالح بن موسى
طلحى، على بن عيسى
طلحى، محمد بن على
طنافسى، حماد بن بشر
طنافسى، عبدالوهاب بن صباح
(شش شخص مذكور) مصطلح رجال هستند و رجوع بدان علم نمايند.
الصورة
آقاى طنطاوى جوهرى (82)
از اعيان علما و حكماى عامّه عصر حاضر ما، حكيم مهذّب النفس، خطيب كاتب منشى، از اساتيد جامع ازهر و مدرسۀ دارالعلوم قاهره، از پيشوايان لغت عرب معدود و به لغت انگليسى نيز كاملاً آشنا بود. معظم وقت او در محاضرات علميه و ادبيّه مصروف و بيشتر آيات كثيرالبركات قرآن مجيد را، كه حاوى غرايب غيرمتناهى بوده و حثّى اكيد بر تفكر در بدايع عالم اكبر و صنايع عالم اصغر را محتوى است، مورد بحث قرار داده و در آن اثنا مذهب داروين و كلمات او را نيز محل مناقشه و نظر نموده است. در تقويت ملكۀ انشا و قوۀ فكريّۀ تلامذه، اهتمام تمام داشته. اينك يك جنبش فكرى و تأثيرات فوق العاده در عقول و نفوس و روحيّات ايشان توليد نموده و عاملى قوى در توسعۀ فكر ايشان محسوب گرديد كه از غرر درر بيانات شيواى 61 وى التقاط و از انوار افكار ابكار متنوعۀ او اقتباس مى نمودند. با اين همه اشتغالات مستغرق اوقات او كه به تدريس و محاضرات متنوعۀ علميّه و ادبيّه داشته، بازهم در خلال اين احوال تأليفاتى
طريفه، در اخلاق و تفسير و فلسفه و عجايب كون دارد كه گواه صادق بر تبحّر و تنوع علمى وى مى باشند:
وفات طنطاوى روز جمعه دوازدهم ژانويۀ سال 1940 م (غظم) مطابق دويم ذى الحجۀ سال 1358 ه. ق (غشنح) و بيست ويكم دى ماه 1318 ه. ش (غشيح) واقع و ولادتش در سال 1287 ه. ق (غرفز) بوده است.
منابع: طنطاوى جوهرى، تفسير الجواهر، ج 5؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 124؛ اطلاعات متفرقه.
62 2055. طنطرانى، احمد بن عبدالرزاق (... - 485 ه. ق)
مكنّى به «ابونصر»، ملقّب به «معين الدين»، از مشاهير علما و ادبا و شعراى عهد خواجه نظام الملك آتى الترجمه، استاد و مدرّس مدرسۀ نظاميّۀ بغداد، تأليفات و اشعار طريفۀ بسيارى بدو منسوب مى باشد كه اشهر آنها قصيدۀ طنطرانيّۀ ترصيعيّۀ اوست كه در غايت شهرت و در مدح نظام الملك مذكور و ذوالقافيتن (داراى دو قافيه) بوده و نظير آن سروده نشده و مطلع آن، اين است:
يا خلىَّ البال قد بلبلت بالبلبال بال *** بالنوىٰ زلزلتني والعقل فى الزلزال زال
همين قصيده محل توجه اكابر افاضل بوده و شروح بسيارى بدان نوشته كه من جمله شرح محمد بهشتى اسفرايينى (متوفّى به سال 749 ه. ق) مى باشد كه در مصر و بيروت و ايران با شرح معلّقات سبع زوزنى چاپ شده است.
وفات طنطرانى در سال 485 ه. ق، كه سال وفات نظام الملك مذكور است، واقع شد و 585 بودن آن مثل نسبت دادن قصيدۀ مذكور به رشيد وطواط، چنانچه از بعضى صادر شده، اشتباه و ناشى از قلت تتبّع بوده و اوّلى منافى معاصر بودن با نظام الملك هم، كه مسلم ارباب تراجم است، مى باشد.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 80]؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 196؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3018.
حكيم مورّخ اديب اريب شاعر، متخلّص به «طوبى» كه علاوه بر فضايل ديگر، در علم هيئت عارف بود. به سال 1174 ه. ق در اصفهان درگذشت و در آستانۀ بقعۀ مباركۀ امامزاده اسماعيل، كه بنابر مشهور اسماعيل بن زيد بن امام حسن مجتبى عليه السلام و يا به قول بعضى، اسماعيل ديباج بن ابراهيم بن حسن مثنّى است، مدفون شد و از اشعارش به دست نيامد.
منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 15، ص 536.
از مشاهير فقهاى حنفيّۀ مصر قرن يازدهم هجرت، مفتى مذهب حنفى، مدرّس جامع ازهر، داراى قريحۀ شعرى و در علوم ادبيّه نيز ماهر بوده و از تأليفات اوست:
63 1. تكملة البحر الرّائق؛ 2. الفواكه الطّوريّة (كه جامع نظم و نثر و كتابى است مرغوب).
سال وفاتش به دست نيامد و تا سال 1026 ه. ق در قيد حيات بوده است.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3087.
طوسى(1)
طوس: به نوشتۀ مراصد، شهرى است در ده فرسخى نيشابور كه به دو شهر مشتمل مى باشد؛ يكى از آنها به «طابران» موسوم و ديگرى به «نوقان» مسمى بوده و زياده بر هزار قريه را حاوى و قبر هارون الرشيد و حضرت على بن موسى الرضا عليه السلام نيز در آنجاست. در قاموس الاعلام گويد: طوس شهرى است قديم در خراسان به مسافت بيست كيلومتر از شمال غربى مشهد كه اكنون ويرانه هاى آن باقى و موجود و در اوايل اسلام و پيش از آن از معمورترين و بزرگ ترين بلاد خراسان و از مراكز تمدن و معارف اسلاميه بوده است. حكماى عالى مقام مانند خواجه نصير، امام غزالى و شعراى نامى، مانند فردوسى و اشباه وى از آنجا نشئت يافته و هارون الرشيد در آنجا وفات و حضرت امام على بن موسى الرضا عليه السلام نيز در زمان مأمون در قرب آن شهيد و هر دو در قريۀ نوقان نام آن مدفون مى باشند. همين قريه به مناسبت دفن آن امام عالى مقام، به مرور ايام در ترقى بوده، اهالى طوس نيز بدانجا منتقل و متوطن شدند تا به مرور زمان نام قديمى آن (نوقان) متروك و به اسم «مشهد» معروف و طوس، خراب و ويران شده است. نيز در مطاوى كلمات خود گويد كه طوس به عقيدۀ ايرانيان بنا كردۀ جمشيد بوده و از طرف طوس بن نوذر تجديد و به تعميرش افزوده است. (مؤلف)
طوسى، ابوالقاسم يا حسن --> فردوسى طوسى
طوسى، محمد بن حسن --> شيخ طوسى
1) . طوسى: (به ضمّ اول) منسوب به طوس و در اصطلاح رجالى، لقب احمد بن حسن بن على فلكى، حسن بن محمد بن حسن بن على، حسين بن عبدالجبار و جمعى ديگر مى باشد و شرح حال ايشان موكول بدان علم شريف است. در اصطلاح علما و فقها، در صورت اطلاق و نبودن قرينه، شيخ الطائفه محمد بن حسن يا صاحب وسيله، محمد بن على بن حمزه، است كه اولى به عنوان شيخ طوسى نگارش يافته و دويمى نيز به عنوان عماد طوسى خواهد آمد.
طوسى، محمد بن على بن حمزه --> عماد طوسى
طوسى، محمد بن محمد بن حسن --> خواجه نصير طوسى
64 2058. طوطى ترشيزى (... - 867 ه. ق)
از شعراى ايرانى قرن نهم هجرت كه طوطى اى است شيرين گفتار و اشعارش لطيف و آبدار. قصايد او را بر قصايد اقرانش ترجيح مى دادند. در طب نيز بصيرتى بسزا داشت و قصيده اى در استقبال قصيده خاقانى گفته كه مطلع آن، اين است:
شب بر افق باز شفق ياقوت حمرا ريخته *** گردون ز انجم بر طبق لولوى لالا ريخته
طوطى به سال 866 يا 867 ه. ق وفات يافت و لفظ «خروس» (866) مادّۀ تاريخ وفات او بوده و اسم و مشخّص ديگرى به دست نيامد.
منابع: افندى، فهيم، سفينة الشعراء، ص 226.
مازندرانى، اصلش از ملك هزار جريب از توابع دارالمرز مازندران و از معاصرين آذر بيگدلى سالف الترجمه بود. اخيراً به اصفهان رفته و بسيار هجو مى گفت؛ عاقبت به نجف اشرف رفت و از بذله گويى توبه كرد و به مدّاحى حضرات ائمّۀ معصومين عليهم السلام پرداخت و بالخصوص در مناقب حضرت ولى عصر - عجل اللّه فرجه - گويد:
شد بهارى عيان كه در گلزار *** لاله بى داغ رست و گل بى خار
شد چمن ها ز لاله ليلى خيز *** بوستان ها ز بيد مجنون زار
وصف بيهوده تا به كى طوفان! *** ناقص است اين بهار و اين گلزار
چون رسد عطر خلق شه به چمن *** آن زمان مى شود بهار بهار
صاحب عصر مهدى هادى *** جانشين محمد مختار
طوفان به سال 1190 ه. ق در نجف وفات يافت و آذر فوق در وفات او يك رباعى گفته كه اين مصراع آن: «طوفان در درياى نجف شد ز صفا» مادّۀ تاريخ مى باشد. يك نسخه از ديوان طوفان به شمارۀ 2743 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود است.
منابع: هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 2، ص 341.
65
طويل(1)
از افاضل اوايل قرن حاضر چهاردهم هجرت و مؤلف تفسير عنوان البيان مى باشد.
مقدمۀ اين تفسير، به سال 1316 ه. ق در مصر چاپ سنگى شد و وفات شيخ حسن در سال 1317 ه. ق واقع گرديد.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 763.
طويل، فردوسى --> فردوسى طويل
رجوع به علم رجال نمايند.
طهوى، اسلم بن مهور --> ابوالغوث، اسلم بن مهور
مصطلح رجال و شرح حالش در آن علم است.
1) . طويل: در اصطلاح رجالى، لقب اسحاق عطار، بحر، خالد بن بكر، على بن حسن و بعضى ديگر مى باشد و شرح حال ايشان موكول به كتب رجاليه است.
(بر وزن عطّار) لقب رجالى محمد بن عبداللّه و پسرش، حمزه، از اصحاب حضرت باقر و صادق عليهما السلام و شرح حال ايشان موكول بدان علم شريف است.
طيالسى،(1)احمد بن عباس نجاشى
طيالسى، حسن بن ابى عبداللّٰه
طيالسى، سليمان بن داوود
طيالسى، محمد بن خالد
طيالسى، حسن بن محمد بن خالد
طيالسى، عبداللّٰه بن محمد بن خالد
(شش شخص مذكور) مصطلح رجال و شرح حال ايشان موكول بدان علم مى باشد.
بن محمد بن عبداللّه، ملقّب به «شرف الدين»، عالمى است فاضل، اديب بيانى، محدّث مفسّر، از مشاهير علماى عامّه كه در معانى و بيان و فنون ادبيّه و علوم عربيّه و استخراج حقايق و دقايق قرآنيّه و حديثيّه، بلكه در معقول نيز علاّمۀ زمان بود. در نشر علوم و معارف دينيّه بدون طمع چيزى اهتمام تمام داشت. كتاب هاى بسيار نفيس را به همه كس از اهل بلد و غيره به عاريت مى داد و 66 اصلاً پيرامون مال و اقبال نمى گرديد، بلكه ثروت زياد شخصى خود را هم، كه از ارث و تجارت داشته، در وجوه برّ و خيرات و مبرّات و انجام ضروريّات طلاّب دينيّه مصروف و در آخر عمر بى چيز و فقير گرديد.
همواره شريعت مقدّسه را تعظيم مى كرد. در ردّ فلاسفه، با آن همه استيلايى كه در آن اوان داشته اند، جدّى وافر به كار مى برد. فضايح و قبايح ايشان را گوشزد عالميان مى نمود. تا آخر عمر پيوسته از صبح تا ظهر مشغول تفسير بود؛ بعد از آن تا عصر نيز
1) . نسبت آن به طيالسه، جمع طيلسان، مى باشد كه قسمى از جامه است و اشخاص مذكورين، شغل طيلسان فروشى را داشته اند. (مؤلف)
به حديث اشتغال مى ورزيد تا آنكه روز سه شنبه بيست وسيم شهر شعبان 733 يا 743 ه. ق از وظيفۀ تفسير فراغت يافته و در مجلس حديث رفت.
نافلۀ وقت را خوانده و همچنان رو به قبله در حال انتظار اقامۀ فريضه جان به مالك جانان داد. بنابر اينكه نامش «حسن» و سال وفاتش هم سى وسيم باشد، يكى از دو جمله «خواجه حسن» (733) و «سردار سلطان حسن» (733) مادّۀ تاريخ وفات او مى شود و اگر نامش «حسين» و سال وفاتش چهل و سيم باشد، يكى از دو جملۀ «خواجه حسين» (743) و «سردار سلطان حسين» (743) مادّۀ تاريخ مى باشد.
از تأليفات اوست:
در شرح كشّاف خود گويد كه در عالم خواب، يك قدح شير از دست حضرت پيغمبر بشير صلى الله عليه و آله گرفته و نوشيد. چنانچه اشاره نموديم، نام صاحب ترجمه بين ارباب تراجم محل خلاف و مابين «حسن» و «حسين» مردّد است كه در درر كامنه و در قاموس الاعلام «حسين»، ولى در روضات و مدارك ديگر موجوده در نزد اين نگارنده «حسن» نوشته اند. لكن قول درر كامنه كه به شهادت تطابق اغلب كلمات و جملات مستعمله در شرح حال طيبى مدرك روضات بوده است، تأييد مى شود.
منابع: ابن حجر عسقلانى، احمد بن على، الدرر الكامنة فى اعيان المائة الثامنه، ج 2، ص 68؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 196؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 224؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3031؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 4، ص 260.
67 2062. طيبى، عبداللّه بن احمد (... - 947 ه. ق)
از اكابر علماى عامّه قرن دهم هجرت مى باشد كه در فقه و تفسير و حديث و نحو و لغت و غيرها متفنّن و در اصول تدريس و حلّ مشكلات فقهيّه دستى توانا داشت و مدتى در عدن قاضى و مفتى بوده و از تأليفات اوست:
وفات او به سال 947 ه. ق در 77 سالگى در عدن واقع گرديد.
منابع: عيدروس، عبدالقادر بن شيخ، النور السافر عن اخبار القرن العاشر، ص 226.
طيفور، بن سراج الدين --> عفيف الدين، طيفور بن سراج الدين جنيد
68
2063 و 2064. ظافر عبيدى، اسماعيل بن عبدالمجيد (... - 549 ه. ق)
بن محمد بن مستنصر، ملقّب به «ظافر»، مكنّى به «ابوالمنصور»، دوازدهمين خليفۀ فاطمى عبيدى مصرى است كه اسامى شان به طور اجمال تحت عنوان فاطميّون مذكور خواهد شد.
در پنجم جمادى الآخرۀ سال 543 يا 544 ه. ق، كه روز وفات عبدالمجيد حافظ عبيدى است، برحسب وصيّت به خلافت پسرش، اسماعيل ظافر، كه كوچك ترين پسران حافظ و در آن هنگام در حدود هفده يا هيجده سالگى بوده، بيعت شد. ظافر نيز با نصر، پسر وزيرش عباس، الفت و تونّس بسيارى داشت؛ به همين جهت، در ميان مردم متهّم و همانا در مجالس و محافل صحبت از نصر و ظافر مى رفت. عباس به جهت دفع تهمت، پسرش نصر، را به قتل ظافر بگماشت.
اينك شب پانزدهم يا سلخ محرّم سال 549 ه. ق، نصر، ظافر را به پنهانى به خانۀ پدر خود دعوت نموده و او را كشت و بلافاصله پدرش را بياگاهانيد. او نيز على الصّباح به قرار روزهاى گذشته، بى اطّلاعانه حاضر قصرخلافت شد و به بهانۀ شغل مهمّى مى خواسته است با ظافر ملاقات نمايد. دربانان كه مى خواستند ظافر را از حضور يافتن عباس مطّلع سازند، در هيچ كدام از خوابگاه و حرم خانه و حجرات قصر سراغى نيافتند. عباس با چند تن از اشخاص موثّق به قصر رفت و خدّام را به احضار يوسف و جبرئيل، برادران ظافر، بگماشت. ايشان نيز بعد از حضور اظهار بى اطّلاعى كرده و گفتند: از پسرت، نصر، استكشاف كن كه او داناتر از ماست. اينك ايشان را متّهم به قتل ظافر نمود و محض دفع تهمت از خود و پسرش هر دو را در همان دم به قتل آورد.
پس از آن، عيسى ملقّب به «فائز» و مكنّى به «ابوالقاسم»، پسر اسماعيل ظافر را 69 كه در آن هنگام دو يا پنج ساله بوده، به دوش گرفت و در صحن قصر ايستاده و تمامى امرا و
اكابر دولت را احضار نمود و گفت: «اين پسر، مولا و امام شماست و عموهاى او پدرش را كشتند و چنانچه مى بينيد، به كيفر كردار خودشان رسيدند و اكنون اطاعت اين كودك به ما لازم است». عموماً قبول كرده و صيحۀ بلندى برآوردند؛ به حدى كه آن كودك مضطرب شده و به دوش عبّاس شاشيد و از شدت آن صيحه، اختلال حواس آورده و مبتلا به مرض صرع گرديد؛ پس كودك را به مادرش سپردند. عباس هم به خانۀ خود رفت و با كمال استقلال متصدى انجام امور كشورى گرديد. مدت خلافت اسمى فائز نيز، كه سيزدهمين خليفۀ فاطمى عبيدى مصرى است، بسيار اندك شد و در هفدهم رجب سال 555 ه. ق در سنّ يازده سالگى درگذشت و پسر عمويش، عبداللّه بن يوسف، كه به عنوان عاضد عبيدى به شرح حال او خواهيم پرداخت، وارث خلافت گرديد.
ناگفته نماند كه تمامى امرا و اهل دربار در قضيۀ قتل ظافر، از حقيقت امر اطّلاع داشتند و در كمين قتل عباس و پسرش، نصر، قاتلان حقيقى و اصلى ظافر و برادرانش، بوده و حيله مى انديشيدند تا آنكه خواهر ظافر به فرنگيان عسقلان چيزى نوشته و در قتل ايشان استمداد نموده و به اموال بسيارى مستظهر گردانيد. اينك ايشان نيز به هر وسيله كه بوده، عباس را كشته و نصر را در قفس آهنين به قاهره آوردند. تازيانه اش زده و دست راست او را بريدند. بدن او را با مقراض ها قطعه قطعه نموده و در دارش كردند؛ عاقبت در روز عاشوراى محرّم 551 ه. ق از دارش پايين آورده و سوزاندند.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 82 و 431.
بن منصور (حاكم بامراللّه) بن نزار (عزيز باللّه)، ملقّب به «الظاهر لاعزاز دين اللّه»، مكنّى به «ابوهاشم»، هفتمين خليفۀ عبيدى مصرى است. ازآن رو كه پدر ظاهر در بيست وهفتم شوال سال 411 ه. ق، موافق آنچه تحت عنوان فاطميّون خواهد آمد، مفقودالاثر گرديد و مردم به اميد پيدا كردن او در پى تفتيش بودند، اينك خلافت ظاهر چندى تأخير شد تا آنكه بعد از يأس 70 كلى از پيدايش او در دهم ذى الحجۀ همان سال، ظاهر به اريكۀ خلافت نشست، لكن اركان دولت او متزلزل و پاره اى حوادث غيرمنتظره واقع شد؛ عاقبت نجيب الدوله ابوالقاسم على بن احمد جرجانى عراقى را، كه هر دو دست او به جهت جنايتى، از طرف حاكم بامراللّه، پدر ظاهر، از مرفق بريده
شده بود، به وزارت نصب كرد. او نيز در وزارت خود كمال عفّت و احتياط و درستكارى و امانت و خوددارى به كار برد. انجام نگارشات او را هم قاضى قضاعى، صاحب كتاب شهاب، كه شرح حال او در محل خود خواهد آمد، عهده دار مى بود. وفات ظاهر در آخر شب پانزدهم شعبان 427 ه. ق در 32 سالگى واقع شد و پسرش، معد بن على، كه شرح حال او به عنوان مستنصر باللّه خواهد آمد، خلف وى گرديد و شرح حال پدر و اجداد ظاهر نيز در ضمن عنوان فاطميّون تذكر داده شده است.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 402.
ظاهرى، خليل بن شاهين --> ابن شاهين
2066 و 2067. ظاهرى، داوود بن على بن خلف (202-270 ه. ق)
اصفهانى الاصل، كوفى الولاده، بغدادى المنشأ والمسكن والمدفن، ابوسليمان الكنيه، ظاهرى الشهره، از مشاهير علما و فقها و محدّثين شافعيّه مى باشد كه در ميان اهل سنّت به زهد و تقوا معروف بود. در حقّ امام شافعى تعصّب بسيارى داشته و در مناقب وى دو كتاب تأليف داد؛ عاقبت خودش مذهب مستقلّى ايجاد و اختراع كرد. اتّباع ظواهر قرآن و حديث را، كه به حسب ظاهر، خلاف عقايد حقّۀ اسلاميّه و منافى ضروريّات دينيّه بوده و به همين جهت، در سلك متشابهات منتظم و به حكم صريح آيه، علم به تأويل آنها منحصر به خدا و راسخين در علم، يا فقط در ذات اقدس الهى بوده، لازم دانست كه حقيقت امر را رجوع به خدا نكرده و از اهل ذكر سؤال ننمايند؛ چنانچه در موارد اشكال و عدم علم مأمور و موظّف بدان هستيم؛ به همين جهت، به «ظاهرى» اشتهار يافت. جمعى وافر نيز بدو گرويدند و به جهت انتساب او، به فرقۀ «ظاهريّه» شهرت يافتند.
زياده بر چهارصد تن از طلاّب علوم دينيّه و افاضل علماى وقت، در حوزۀ 71 درس او حاضر مى شدند. خودش از شاگردان ابوثور و اسحاق بن راهويه بود. عقل او را بر علمش ترجيح مى دهند. چنانچه اشاره شد، اجداد او از مردم اصفهان بودند، خودش به سال 201 يا 202 يا 200 ه. ق در كوفه متولد شد و در بغداد نشو و نما يافته و سكونت كرد. هم به سال 270 ه. ق در همان جا وفات يافت و در مقبرۀ شونيزيه مدفون گرديد.
اينكه در روضات الجنّات سال وفات او را 207 نوشته و به ابن خلّكانش نسبت داده و در
هدية الاحباب نيز بدو اقتفا جسته، سهو و اشتباه است. اينك نسخۀ معتمدۀ وفيات الاعيان ابن خلّكان و مجلّد سيم و چهارم قاموس الاعلام موجود و سال وفات او را موافق مذكور نگارش داده اند.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 193؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 276؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 197؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 3، ص 2112 و ج 4، ص 3033.
بن داوود مذكور فوق، فقيه محدّث، اديب فاضل، شاعر ظريف، در فنون مذكوره وحيد عصر خود بود. با ابوالعباس بن سريج مناظره و مشاعره داشت. در سن جوانى بعد از وفات پدرش، بناى تدريس گذاشته و از تأليفات اوست:
روز دوشنبه نهم رمضان 297 يا 296 ه. ق در 42 سالگى درگذشته و از اشعار او است:
لكل امرء ضيف يسرُّ بقربه *** و ما لى سوى الاحزان والهم من ضيف
له مقلة ترمي القلوب بأسهم *** اشدّ من الضرب المدارك بالسيف
يقول خليلي كيف صبرك بعدنا *** فقلت و هل صبر فاسئل عن كيف
اينكه در قاموس الاعلام مدت عمر او را به رقم 24 نوشته، سهوى فاحش است و ظاهر، آن است كه از كاتب بوده و رقم 4 را پيش از رقم 2 نوشته است.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 52؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3033.
ظاهريّه --> ظاهرى، داوود
عنوان فرقه اى است.
72 * ظفرى، انس بن فضاله
ظفرى، ثابت بن قيس
ظفرى، سفيان بن حاطب
(چهار شخص مذكور) مصطلح رجال بوده و شرح حال ايشان موكول بدان علم است.
مصطلح رجال بوده و شرح حالش موكول بدان علم است.
شاعرى است ايرانى، از مردم قصبۀ ترشيز يا تربت خراسان كه به «ظهورى» تخلّص مى كرد. بعد از تكميل مراتب به هندوستان رفته و داخل در خدمت ابراهيم عادل شاه ثانى گرديد و از آثار قلمى اوست:
از اشعار ظهورى است:
بهار است و بى مى حرام است زيست *** بر احوال زهّاد بايد گريست
بهار است رخت ورع كن گرو *** مى كهنه دارد كنون سال نو
ظهورى با ابوالفيض فيضى آتى الترجمه معاصر بوده و او را با ادب ياد مى كرد و از جملۀ اشعارى كه بدو فرستاده است:
از روش جلوه اى آه به راه افكنيم *** وز خلش غمزه اى خون به چكيدن دهيم
بند نقابى كشيم تيغ و ترنج آوريم *** يوسف يعقوب را كف به بريدن دهيم
توبۀ پرهيز را كرده شكستن درست *** محضر ناموس را زيب دريدن دهيم
بخت ظهورى به جد دامن دولت گرفت *** بازوى اقبال را زور كشيدن دهيم
گويند فيضى نتوانست كه جوابش را بفرستد. ظهورى در سال 1026 ه. ق درگذشت.
منابع: لودى، شيرعلى خان، مرآت الخيال، ص 77؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3034.
73
ظهير(1)
ظهير، حسن بن خطير --> فارسى، حسن بن خطير
ظهير شقروه --> ظهيرالدين شقروه
ظهير فاريابى --> ظهيرالدين، طاهر بن محمد
ظهير كازرونى --> ظهيرالدين، على بن محمد
ظهير كرمانى --> ظهيرالدين كرمانى
ظهير نعمانى --> نعمانى، حسن بن خطير
ظهير نيشابورى --> ظهيرالدين، محمد بن محمود
ظهير همدانى --> ظهيرالدين، ميرزا سيد ابراهيم
پسر ملا مراد تفريشى، از فضلاى اواخر قرن يازدهم هجرت مى باشد كه در نظم و نثر و معمّا، قادر و توانا بوده و از اوست:
ميخانه را ز مدرسه نتوان شناختن *** از بس كه رهن باده نمودم كتاب را
ايضاً
در نزد طريق دين منم دربه درى *** در ششدر حيرانى ام از بى خبرى
نقشى كه دو شش نشسته در من اين است *** كز جان و دلم شيعۀ اثناعشرى
اسم و سال وفات و مشخّص ديگرى به دست نيامد.
منابع: نصرآبادى، محمدطاهر، تذكرۀ نصرآبادى، ص 170.
1) . ظهير: عنوان مشهورى و لقب بعضى از اكابر علم و ادب و ارباب فضل و هنر مى باشد. در اينجا به اندازۀ مساعدت وسايل موجوده، به شرح حال اجمالى بعضى از ايشان پرداخته و بعضى ديگر را نيز كه به انضمام قيدى ديگر معروف هستند، به همان عنوان مقيدى، مذكور خواهيم داشت و رويۀ مذكوره در عنوان رشيد را نيز منظور دارند. چون بعضى از ايشان به اسم محل و موطن خودشان و يا به ضميمۀ وصفى ديگر شهرت دارند، اينك ترتيب آنها را نيز به جهت سهولت امر مراجعه كنندگان رعايت مى نمايد. در بعضى ديگر نيز كه «ظهيرالدين» اسم اصلى است، محض به جهت رعايت ظاهر لفظ كه موهم لقب بودنش است، به شرح حال اجمالى او پرداخته مى شود. (مؤلف)
بن ميرزا قوام الدين حسين بن عطاءاللّه، حسينى يا حسنى همدانى، معروف به «قاضى زاده» و «ظهير همدانى»، از اكابر و فحول علماى اماميّه و اساتيد معقول و منقول عهد شاه تهماسب صفوى و بعضى 74 ديگر از سلاطين صفويّه، حكيم متكلّم محقّق مدقّق صوفى مشرب، در عبارات بعضى از اجلّه به «مرجع المتكلمين» و «سيدالحكماء والمتألهين» موصوف مى باشد. در شعر و فنون ادبيّه نيز دستى توانا داشت. مراتب علميّۀ او با ورع و تقوا و حلم و وقار و بلاغت توأم بود. حديث را از شيخ بهائى فراگرفت. آن شيخ جليل، فضل و كمال او را مى ستوده، بلكه به ميرداماد ترجيحش مى داد و بين ايشان مكاتبات و مراسلات لطيفه بوده است. ظهيرالدين بعد از وفات پدرش، كه قاضى همدان بوده، عهده دار قضاوت آن سامان گرديد، لكن اكثر اوقات خود را در درس و مطالعه و مباحثه مصروف و مرافعات و فصل خصومات را به عهدۀ نوّاب خود موكول مى داشت. سيد على خان مدنى هم در سلافة العصر بسيارش ستوده تا آنكه گويد:
و زاد به الدينُ الحنيفى رتبة *** و شادَ دروس العلم بعد دروسها
و احيىٰ موات العلم منه بهمة *** تلوح على الاسلام منه شموخها
از جمع كثيرى نقل كرده كه روزى شاه عباس به ديدن شيخ بهائى رفت. هزاران كتاب در پيش وى ديده و پرسيد كه در تمامى عالم، عالمى پيدا مى شود كه اين قدر كتاب را در حفظ داشته باشد؟ شيخ گفت: «نه و بالفرض اگر باشد، ميرزا ابراهيم است و بس».
بارى، ملا محمدتقى مجلسى اوّل از همين صاحب ترجمه روايت كرده و او نيز از شيخ بهائى و ابن خاتون شيخ محمد بن احمد بن نعمت اللّه بن خاتون عاملى روايت مى نمايد. از تأليفات اوست:
در سال 1026 ه. ق وفات يافت.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 10؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 3، ص 40؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (بعضى از مواضع).
ظهيرالدين، ابراهيم بن على --> ابن مفلح، ابراهيم
ظهيرالدين، حسن بن خطير --> نعمانى، حسن بن خطير
برادر شرف الدين شقروۀ سالف الترجمه و يا عموزادۀ او كه به «ظهير شقروه» معروف و از شعراى هندوستان بوده و از اشعار اوست:
75 در زير كلاله اش گل و لاله ببين *** زير هر مو دلى و صد ناله ببين
سالى كه بود دوازده مه ديدى *** برخيز و مهى دوازده ساله ببين
سال وفات و مشخّصات ديگرش به دست نيامد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3034.
فاريابى، مكنّى به «ابوالفضل»، ملقّب به «ظهيرالدين»، معروف به «ظهير فاريابى»، از اعاظم ادبا و معروفين فضلاى شعراى اواخر قرن ششم هجرت مى باشد كه در اصل، از مردم فارياب از بلاد خراسان بود. بيشتر در تبريز امرار حيات مى نمود. با خاقانى شيروانى، شيخ نظامى، مجيرالدين بيلقانى، جمال الدين اصفهانى معاصر، بسيار شيرين مقال و نازك خيال و مدّاحى قزل ارسلان و طغان شاه اتابك محمد بن ايلدگز و ديگر اتابكان آذربايجان را مى نمود. بعضى از اهل هنر، اشعار او را به انورى ترجيح داده و آنها را به معجزه و نور و حور تشبيه و در مقابل، اشعار انورى را به سحر و چراغ و پرى تمثيل نموده اند. ظهير فاريابى ديوان مرتبى مشتمل بر چهار هزار بيت دارد كه چهار نسخۀ خطّى به شمارۀ 378-381 در مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود و از اشعار اوست:
بكوش تا به سلامت به مأمنى برسى *** كه راه، سخت مخوف است و منزلت بس دور
ببين كه چند فراز و نشيب در راه است *** ز آستان عدم تا به پيشگاه نشور
تو را مسافت دور و دراز در پيش است *** بدين دو روزه اقامت، چرا شوى مغرور
بر آستان فنا دل منه كه جاى دگر *** براى نزهت تو بركشيده اند قصور
ايضاً
سفر گزيدم و بشكست عهد قربى را *** مگر به حيله ببينم جمال سلمى را
زمانه هر نفسم تازه محنتى زايد *** اگرچه وعده معيّن شده است حبلى را
چرا به شعر مجرّد مفاخرت نكنم *** ز شاعرى چه بد آمد جرير و اعشى را
نه در حساب زن آيد نه در جريدۀ مرد *** اگرچه هر دو صفت حاصل است خنثى را
اگر مرا ز هنر نيست راحتى چه عجب *** ز رنگ خويش نباشد نصيب حنّا را
مرا بپرور و در كسب نام باقى كوش *** كه اين ذخيره بمانده است معن و يحيى را
76 جزاى حسن عمل بين كه روزگار هنوز *** خراب مى نكند بارگاه كسرى را
در تذكرۀ مرآت الخيال امير شيرعلى خان لودى گويد: فاريابى بعد از وفات قيزيل ارسلان به اصفهان رفت. روزى در مجلس صدرالدين عبداللّطيف خجندى قاضى القضات وقت وارد شد و ديد كه مجمع علما و فضلاست. او نيز بعد از سلام در گوشه اى غريب وار نشسته و توجهى كه شايد و بايد نديد. فوراً اين قطعه را نوشته و به صدرالدين داده و بيرون شد:
شرف به فضل و هنر باشد و تو را هم هست *** بدين نعيم مزوّر چرا همى نازى
ز چيست كه اهل هنر را نمى كنى تمييز *** تو نيز چون به هنر در زمانه ممتازى
اگرچه نيست خوشت، يك سخن ز من بشنو *** چنان كه آن را دستور حال خود سازى
تو اين سپر كه ز دنيا كشيده اى بر رو *** به روز عرض مظالم چنان بيندازى
كه از جواب سلامى كه خلق را بر توست *** به هيچ مظلمۀ ديگرى نپردازى
صدر بعد از مطالعه، هرچه اصرار نمود كه در اصفهان اقامت نمايد، مؤثّر نشد. به تبريز برگشت. در ركاب مظفّرالدين اتابك ايلدگز بود تا به سال 598 ه. ق در شهر تبريز وفات يافت و در قبرستان سرخاب نزديكى قبر خاقانى مدفون گرديد.
منابع: هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 2، ص 330؛ هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 377؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3035.
كازرونى، معروف به «ظهير كازرونى»، از علماى عامّه مى باشد كه موافق نوشتۀ احمد رفعت، در سال 776 ه. ق درگذشته و كتاب روضة الاريب نيز تأليف اوست. در كتاب حوادث الواقعة گويد: ظهيرالدين على بن محمد كازرونى، عالم فاضل، خط او نيز خوب و متصدى كارهاى بزرگ دولتى بود. كتابى در اختيارات و يكى ديگر نيز در تاريخ تأليف داده و در سال 697 ه. ق در زياده بر هشتاد سالگى درگذشت. اين تاريخ
وفات، موافق كشف الظّنون بوده و اقرب به صحت است. كتاب تاريخ هم همان روضة الاريب مى باشد كه در تاريخ بغداد است.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 715]؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 3، ص 314؛ ابن فوطى، عبدالرزاق، الحوادث الواقعة والتجارب النافعة فى المأة السابعة، ص 497.
نيلى، از علماى اماميّۀ اواخر قرن هشتم هجرى و يا خود اوايل قرن نهم را نيز درك كرده و از تلامذۀ 77 فخرالمحقّقين (متوفّى به سال 771 ه. ق) و استاد ابوالعباس احمد بن فهد حلّى (متوفّى به سال 841 ه. ق) بوده و از تأليفات اوست:
سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 6، ص 16.
معروف به «ظهير كرمانى»، از مشاهير شعراى متأخّرين ايران مى باشد كه در سال 1162 ه. ق منظومه اى موسوم به مجموعة البحرين نوشته است. شعر و سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3035.
بخارى حنفى، كنيه اش «ابوبكر»، لقبش «ظهيرالدين»، در بخارا قاضى و محتسب بود.
از اكابر فقهاى حنفيّۀ عامّه و مؤلف كتاب الفتاوى الظّهيريّة مى باشد و در سال 619 ه. ق درگذشت.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 111]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3035.
عيناثى، از اهالى ديهى عيناث نام از جبل عامل، از علماى اماميّه و استاد شيخ حرّ عاملى (متوفّى به سال 1104 ه. ق) مى باشد و از تأليفات اوست كتاب منتخب الاخبار المعتبرة
الواردة عن الائمّة الاطهار البررة و سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: شيخ حر عاملى، امل الآمل.
نيشابورى، مكنّى به «ابوجعفر»، معروف به «ظهير نيشابورى»، از اكابر مفسّرين قرن ششم هجرت مى باشد. كتاب البصائر (به پارسى در تفسير قرآن مجيد) را در سال 575 ه. ق تأليف داده و چندين مجلّد است. در ذريعه گويد: كتاب البصائر فى تحقيق الوجوه والنّظائر من المعانى المختلفة لالفاظ القرآن به ترتيب حروف هجا، تفسيرى است خوب و پارسى، تأليف شيخ ظهيرالدين ابوجعفر محمد بن محمود نيشابورى كه در سال مذكور تأليف و او معاصر بهرام شاه غزنوى (متوفّى به سال 547 ه. ق) بوده است.
نصف اوّل تفسير مذكور، كه در پنجم محرّم 610 ه. ق در شهر ساوه به خط محمد بن عين الدولة بن عبداللّه رومى رازى نوشته 78 شده، در خزانۀ رضويّه موجود مى باشد. از تذكرۀ لباب الالباب نقل است كه مؤلف مذكور را به «فخرالدين» موصوف داشته است.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 105]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3035؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 3، ص 122 و ج 4، ص 264.
يا محمد بن محمد بن مسعود بن زكى، مسعودى غزنوى، ملقّب به «ظهيرالدين» و «شرف الدين»، مكنّى به «ابوالحامد»، از رياضيّين معروف بوده و از تأليفات اوست:
سال وفاتش به دست نيامد، لكن از بعضى نسخه هاى كتاب جهان دانش استظهار شده كه تأليف آن در سال 549 ه. ق بوده است.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 2، ص 1497]؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 5، ص 298-299، ش 1403 و ج 14، ص 35، ش 1621 و ج 18، ص 90، ش 816 و ص 96، ش 845].
از شعراى هندوستان، به «ظهير» معروف و متخلّص مى باشد. پس از آنكه خطّۀ اود، كه موطن وى بود، مسخّر انگليس گرديد، او به تدريس ادبيّات فارسى اشتغال جست.
چهار رساله به نام اسرار كربلا و اسرار واجدى و ظهير الانشاء و ظهير الايمان نوشته و از اوست:
گفتم كه باشد يار تو، گفتا كه بخت من بود *** گفتم ظهير خسته جان، گفتا ز اغيار من است
وفات او در سال 1192 ه. ق واقع گرديد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3035.
79
مصطلح رجال و موكول بدان علم شريف است.
موكول به علم شريف رجال است.
عابد، بكر بن محمد
عابد، ثابت بن موسى
عابد، حمزة بن على
عابد، محمد بن سوقه
(چهار شخص مذكور) مصطلح رجال هستند.
موكول به علم رجال است و در بعضى از نسخ، «عابدى» را «عايدى» نوشته اند كه حرف سيمى آن حرف ياء باشد.
مصطلح رجال و موكول بدان علم شريف است.
مصطلح رجال و شرح حالش موكول بدان علم شريف است.
عارف(1)
در زمان اكبرشاه هندى به هندوستان رفت. در عظيم آباد سكونت ورزيد. به سال 1035 ه. ق در بنگاله وفات يافت و از اوست:
اين عمر كه از نيمۀ هشتاد گذشت *** يادش چه كنى كه شاد و ناشادگذشت
در آب دوساله كشتى انداز مگر *** در آب بيابى آنچه بر باد گذشت
اسم و مشخّص ديگرى به دست نيامد و شايد لفظ «عارف» نام اصلى هم باشد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، [ج 4]، ص 3039.
80 2083. عارف شيرازى، ميرزا آقا على اكبر (... - 1261 ه. ق)
پسر ميرزا ابوالحسن، شاعر اديب كامل، مدّتى در كربلا اقامت كرد؛ پس به حيدرآباد و بمباى رفته و عاقبت به لكهنو رحلت نمود. با فقر و فاقه مى گذرانيد تا از طرف محمدعلى شاه، حاكم اود، از براى او راه معاشى معيّن گرديد و در سال 1261 ه. ق در لكهنو وفات يافت و از اشعار اوست:
كمند گردن جان گشت زلف عنبرين بويى *** ز يك دانه (كذا) به دام آورد دل را خال هندويى
نه يادم كرد آن نامهربان نى رفت از يادم *** سر و كارم فتاده با عجب بدكيش و بدخويى
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3039.
از شعراى عهد سلطان سليمان خان عثمانى قانونى و شهنامه چى او بود. اشعار بسيارى دربارۀ اسفار و محاربات وى سروده است و در مدح وى گويد:
محيط جلالى شها همچو يم *** جليل العطايا جميل الشّيم
همه موج حلمىّ و عزّ و علا *** همه چشمۀ علم و بذل همم
در سال 969 ه. ق درگذشت.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3039.
1) . عارف: تخلص و لقب مشهورى چندين تن از شعراى تبريز و مشهد و كرمان و استرآباد و كازرون و گيلان و هرات و شيراز و كاشان و اصفهان و غير آنها مى باشد، لكن اكثرشان مجهول الهويه بوده و از مزاياى احوالشان اطلاعاتى در دست نيست و فقط به ذكر اجمالى سه تن از ايشان مى پردازد. (مؤلف)
سمرقندى يا خوارزمى، از شعراى قرن دهم هجرى مى باشد كه محل توجه سلاطين وقت بود. مدتى در هرات اقامت نمود.
مورد عنايات سلطان حسين بايقرا گرديد و عاقبت به سال 957 ه. ق در ماوراءالنهر درگذشت. اسم و شعر و مشخّص ديگرى به دست نيامد و شايد «ابوالخير» اسمش باشد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3043.
خيّاط اصفهانى، شاعرى بوده قانع و درويش نهاد. اشعارش ذوقى و حالى، طبعش عالى، در غزل سرايى طرزى دلپسند و عاشقانه داشت. با هاتف و آذر و نظاير ايشان معاصر بود. در سال 1181 ه. ق در اصفهان وفات يافته و از اوست:
تاجر عشقم، به كف مايه و سودم وفا *** تا كه شود مشترى تا چه دهد در بها
81 ما و دل بى نصيب هر دو فقير و غريب *** تا كه شود مهربان يا كه شود آشنا
عذر جفا كارى ات مزد وفادارى ام *** از سر بالين مرو بر سر خاكم بيا
روى تو عالم فروز خوى تو بى جرم سوز *** حسن تو دانافريب عشق تو مردآزما
منابع: هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 2، ص 346؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3044.
پسر على مرادخان، از شعراى هندوستان مى باشد كه دو ديوان به زبان پارسى و سه ديوان به زبان اوردو و يك منظومه هم در فضايل و غزوات حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام دارد كه به حملۀ حيدرى معروف و متداول است و سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3044.
شاعر، پسر آقا على خان، از مردم عظيم آباد هند بود. به سال 1233 ه. ق در چهل سالگى يك تذكرة الشّعراء تأليف داده و نشتر عشق اش نام كرده و از اشعار اوست:
چون ببينم روى خوبش گريه مى آيد مرا *** هركه بيند آفتاب از چشم آب آيد برون
سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3045.
معروف به «عاصم افندى»، از مشاهير علما و مؤلفين قرن سيزدهم هجرت و عالمى است فاضل متبحّر كه عمر و همّت خود را در تحصيل فنون حكمت و علوم عاليه مصروف داشت. پس از آنكه در بلدۀ خود، عينتاب، به تكميل مراتب موفق آمد، به استانبول رفت و در سال 1211 ه. ق (غريا) بناى تدريس گذاشت. در ادبيّات و لغات هر سه زبان عربى و فارسى و تركى بصيرتى بسزا داشته و از آثار قلمى اوست:
وفات عاصم به سال 1235 ه. ق - مطابق 1819 م - در اسكدار و يا موافق قاموس الاعلام، در استانبول واقع گرديد 82 و در قبرستان نوح قيوسى مدفون گرديد.
منابع: رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 5، ص 3؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3046.
عاصم افندى --> عاصم، ابوالكمال احمد
1) . عاصمى: در اصطلاح رجالى، لقب احمد بن محمد بن احمد بن طلحه، احمد بن محمد بن عاصم، محمد بن سلامه، عيسى بن جعفر بن عاصم و غيره مى باشد و شرح حال ايشان موكول بدان علم شريف است. موافق نقل تنقيح المقال، صدوق، عاصمى را از كسانى شمرده است كه به شرف حضور حضرت ولى عصر - ارواح العالمين فداه - مشرف و به معجزۀ آن بزرگوار وقوف رسانده اند و صدوق، اسم اين عاصمى را بيان نكرده و موافق تحقيقى كه صاحب تنقيح المقال به عمل آورده، عاصمى مذكور در كلام صدوق، همان عيسى بن جعفر بن عاصم است و از شرح حال احمد بن محمد بن عاصم فوق، كه به طور اجمال مذكور مى شود، معلوم مى گردد كه عاصمى مذكور در كلام صدوق، همين احمد است و شايد هر دو بوده باشد و تحقيق مراتب، خصوصاً شرح حال عيسى بن جعفر، موكول به كتب رجاليه است. (مؤلف)
2090 و 2091. عاصمى، احمد بن محمد (قرن 3 ه. ق)
بن عاصم بن عبداللّه، ابوعبداللّه الكنيه، عاصمى الشّهره، كوفى الاصل، بغدادى المسكن، از ثقات و معتمدين محدّثين اماميّه، خواهرزاده يا برادرزادۀ على بن عاصم محدث و استاد كلينى (متوفّى به سال 329 ه. ق)، از وكلاى ناحيۀ مقدّسه، از كسانى است كه به شرف حضور مبارك حضرت صاحب الامر - عجّل اللّه فرجه و سهّل مخرجه - مشرّف و به معجزۀ آن بزرگوار واقف شده اند. تأليف چند كتاب بدو منسوب كه از آن جمله كتاب النّجوم است. سال وفاتش به دست نيامد.
مخفى نماند كه حسن، پسر احمد فوق نيز به «عاصمى» معروف و از كسانى است كه در علم نجوم شهرت داشته اند.
منابع: شيخ حر عاملى، امل الآمل؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 197؛ كتب رجاليه.
بن شيخ محمدرفيع، رشتى اصفهانى، متخلّص به «عاصى»، از افاضل قرن سيزدهم هجرت بوده و از آثار اوست:
سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 5، ص 70.
بن يوسف بن حافظ عبدالمجيد، مكنّى به «ابومحمد»، ملقّب به «عاضد»، چهاردهمين خليفۀ فاطمى عبيدى مصرى و آخرين ايشان بوده و اسامى شان به طور اجمال تحت عنوان فاطميّون تذكّر داده خواهد شد. موافق آنچه ضمن شرح حال ظافر عبيدى اشاره نموديم، عاضد در ماه رجب 555 ه. ق بعد از وفات عموزاده اش، فائز، وارث خلافت گرديد. پدرش، يوسف، يكى از دو برادر ظافر است كه بعد از قتل او به دست وزيرش، عباس، كشته شدند. عاضد در مذهب تشيّع رسوخ تمام داشته و وزيرش هم صالح بن رزيك بوده است.
عاضد شبى در خواب ديد كه در مصر عقربى از مسجد بيرون آمد و او را نيش زد.
بعضى از اهل تعبير گفتند: از كسى كه مقيم آن مسجد باشد، صدمه و گزندى به وى مى رسد؛ پس والى مصر را گفتند كه آن مسجد را تفتيش كند و مقيم آن را هركس باشد، نزد عاضد حاضر نمايد. والى به مسجد رفت. فقط يكى از صوفيّه را ديد كه در آنجا اقامت دارد. او را نزد عاضد آوردند. بعد از استيضاح از وطن اصلى او و سبب آمدن و وقت آمدن به مصر، جواب مساعد داد. چون ناتوانى و بى نوايى آن صوفى معلوم گرديد، چيزى هم بدو عنايت كرد. التماس دعاى خير نموده و اذن برگشتن داد. او نيز به همان مسجد رفته و مى بود تا آنكه صلاح الدين ايّوبى ظهور كرد. به ديار مصر استيلا يافت. در حبس و توقيف عاضد از علماى وقت استفتا نمود. همه شان به استناد اينكه عاضد و اتباع او فاسدالعقيده هستند و صحابه را سبّ نموده و هتك حرمتشان مى نمايند، حكم به جواز حبس دادند. از كسانى كه اصرار بسيار داشتند، يكى هم همان مرد صوفى مذكور بود كه از عاضد و اتباع او سلب ايمان كرده و بدى هاى ايشان را به شمار مى آورد؛ پس تعبير آن رؤياى عاضد به صحت پيوست.
عاضد شب دوشنبه دهم يا يازدهم محرّم 567 ه. ق درگذشت و خلافت فاطميّون (عبيديّون) به موت او منقرض گرديد. مخفى نماند كه مرد صوفى مذكور 84 محمد بن موفق خبوشانى بوده.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 292.
از شعراى هندوستان و از احفاد شيخ احمد زنده پيل سالف الترجمه (به عنوان جامى، احمد بن ابوالحسن) مى باشد. مدتى در خدمت محمد اعظم شاه بود و عاقبت انزوا نموده و از اوست:
به صحرايى كه گرديدم شهيد ناز خوش چشمان *** چراغان است از چشم غزالان بر مزار من
در سال 1143 ه. ق درگذشت.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3047.
از شعراى ايرانى عهد صفويّه مى باشد كه در سخن سنجى بى نظير و به «عاقلا»
متخلّص و به حدى سبك روح بود كه از استماع معنى لطيف، حالتى ديگر او را دست مى داد. سرى پرشور داشته و هيچ گاه بى شورومحبت نبودى و از اوست:
بس كه جهان تيرگى اندود شد *** آب در آيينه گل آلود شد
تخم در اين خاك ميفشان دلير *** دانه به دهقان كشد از خوشه تير
در عهد شاه عباس ثانى (1052-1078 ه. ق) وفات يافته و سال آن به دست نيامد.
منابع: نصرآبادى، محمدطاهر، تذكرۀ نصرآبادى، ص 292.
مصطلح رجال و شرح حالش موكول بدان علم شريف است.
مصطلح رجال و شرح حالش موكول بدان علم شريف است.
در اصطلاح درايه و احاديث و اخبار، كنايه از وجود مقدس حضرت امام موسى بن جعفر عليهما السلام بوده و گاهى به حضرت امام صادق عليه السلام نيز اطلاق نمايند و در اصطلاح رجالى، لقب يحيى صاحب الديلم است كه به همين عنوان (صاحب الديلم) مذكور افتاده است.
عالم بغدادى، ابراهيم بن اسحاق --> حربى، ابراهيم بن اسحاق
85
عالم ربانى(1)
عالم ربانى، احمد بن محمد --> مقدس اردبيلى
عالم ربانى، على بن عبدالعالى --> محقق كركى
عالم ربانى، محمد بن ابراهيم بن جعفر --> ابن ابى زينب، محمد بن ابراهيم بن جعفر
1) . عالم ربانى: وصف هريك از علماى حقّۀ اسلاميه مى باشد كه در ترويج شريعت مقدسه رنج ها برده و همه گونه زحمات مقتضيه را تحمل و در ايفاى وظايف مقررۀ دينيه فروگذارى ننموده اند، لكن در صورت اطلاق و نبودن قرينه، راجع به ميثم بن على بن ميثم بحرانى و لقب خاص وى مى باشد كه در باب كنى به عنوان ابن ميثم، ميثم بن على بن ميثم خواهد آمد. در اينجا نيز بعضى از ايشان را، كه در كتب تراجم و سير بالخصوص به همين وصف (عالم ربانى) متصف شده اند، تذكر مى دهد. (مؤلف)
عالم ربانى، محمد بن حسن --> فاضل هندى
عالم ربانى، ميثم بن على بن ميثم --> ابن ميثم، ميثم بن على بن ميثم
عالى، محمد بن عبداللّه --> شريف ادريسى
پسر ميرزا محمد كلانتر، از اكابر شعراى شيراز، در مكارم اخلاق طاق، محفل او مجمع ادبا و فضلا و مرجع شعرا و ظرفا مى باشد و از اشعار اوست كه در مدح حضرت رسالت صلى الله عليه و آله گفته:
به غير شاه رسل نيست ديگرى كه بود *** غبار درگه او نور ديدۀ آمال
محمد عربى شاه يثرب و بطحا *** كه هست ذات شريفش برى ز شبه و مثال
وفات وى به نوشتۀ مجمع الفصحاء، در حدود سال 1236 ه. ق مى باشد، لكن به نوشتۀ آثار عجم، به سال 1243 ه. ق در قيد حيات بوده است؛ چنانچه گويد: ضريح حضرت سيد احمد شاه چراغ را خاقان مغفور فتحعلى شاه قاجار نقره نمود و ميرزا محمدحسين متخلّص به «عالى شيرازى»، اشعارى مشتمل به تاريخى سروده و نقش كرده اند و مادّۀ تاريخش اين است:
كلك عالى زد براى سال تاريخش رقم *** «مرقد سبط محمد يافت اين سيمين حجاب»(1)
منابع: هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 2، ص 351؛ فرصت شيرازى، محمدنصير، آثار عجم، ص 446.
86
عامرى(2)
بن مالك بن جعفر، از شعراى زمان جاهليّت مى باشد كه اوّل اسلام را نيز درك كرده است. علاوه بر قريحۀ شعرى، شجاع و دلير و حكيم و سخى بود. ديوان شعر او با ديوان
1) . مرقد سبط محمد يافت اين سيمين حجاب = 1243.
2) . عامرى: منسوب به قبيلۀ بنى عامر از قبايل عرب است كه سرسلسلۀ ايشان عامر بن صعصعة بن معاوية بن بكر بن هوازن مى باشد. اين عنوان (عامرى) در اصطلاح رجالى، لقب ابان بن كثير، احمد بن رشيد، اسماعيل بن جعفر، حاشد بن مهاجر، حبة بن بعكك، حسين بن عثمان، عبيد بن كثير، عثمان بن عيسى و جمعى بسيار ديگر مى باشد و شرح حال ايشان موكول بدان علم شريف است. (مؤلف)
عبيد بن ابرص از اصحاب معلّقات در يك جا چاپ شده است و در سال 633 م درگذشت.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1260.
عامرى، قيس بن ملوح --> مجنون عامرى
بن مالك بن جعفر بن كلاب، انصارى عامرى، مكنّى به «ابوعقيل»، از مخضرمين شعراى عرب مى باشد كه هر دو دورۀ جاهليّت و اسلام را ديده و در هر دو دوره با عزّت و جلالت زيسته است. پيش از هجرت و يا در سال چهارم هجرت با قوم خود، اولاد جعفر بن كلاب، فيض ياب حضور مبارك حضرت رسالت صلى الله عليه و آله گرديده و مشرّف به شرف اسلام شد. همين كه قرآن را تلاوت نمود، حكم و مواعظ و بلاغت مدهشۀ آن كلام آسمانى مشغولش كرده و از شعر گفتن منصرفش گردانيد و ديگر غير از اين بيت اصلاً شعرى نگفت:
ما عاتب المرء الكريم كنفسه *** والمرء يصلحه القرين الصالح
مى گفت كه مرا به عوض شعر، قرآن داده اند تلاوت كنم. حتى عمر بن خطّاب به مغيرة بن شعبه، كه عامل كوفه بوده، بنگاشت اشعار شعراى شهر خود را كه در دورۀ اسلام گفته اند، ضبط نمايد؛ پس براى همين مرام، كس پيش اغلب عجلى كه از شعراى وقت بوده، فرستاده و خواستار اشعار او گرديد. اغلب قبول كرده و گفت:
87 لقد طلبت هينا موجودا *** ارجزاً تريد ام قصيدا
پس پيش لبيد فرستاد و خواستار اشعار وى گرديد. لبيد گفت اگر طالب اشعار زمان جاهليّت باشد، مانعى ندارد. مغيره گفت كه منظور، اشعارى است كه در زمان اسلام گفته شده است. لبيد به خانۀ خود رفته و سورۀ بقره را نوشت و پيش مغيره آورد و گفت كه خداوند عالم در دورۀ اسلام اين را به عوض شعر به من كرامت كرده است.
مغيره صورت قضيه را به خدمت خليفه عرضه داشت. خليفه نيز محض پاس رسوخ دينى لبيد، مقدار پانصد درهم (يا دينار) از عطيۀ اغلب كم كرده و به عطيۀ لبيدش افزود و تمامى عطيۀ او را دو هزار و پانصد كردند. اغلب به طور گله گذارى به خليفه نوشت كه براى اطاعت امر خليفه، پانصد از عطيۀ من ناقص مى شود. اينك خليفه باز امر به تكميل آن نقيصه كرد، ولكن عطيۀ لبيد به همان عيار دو هزار و پانصد مستقر
گرديد تا آنكه معاويه به مرام اينكه عطيۀ او را كم كند، گفت: دو هزار جاى خود، ديگر اين پانصد براى چيست؟ لبيد گفت: من امروز يا فردا مى ميرم. پانصد سهل است كه اين دو هزار نيز مال شما باشد. معاويه از روى رقّت از آن مرام منصرف شد، لكن لبيد نيز وفات يافت و آن مقرّرى را تملك ننمود.
لبيد از فحول شعراى عرب، فصاحت و ملاحت شعر او مسلم كل؛ از بدايت جوانى آثار جلالت در وى ظاهر؛ در فنون شعرى گوى سبقت را از اغلب ايشان ربود. در كلمات بعضى از اهل فن در طبقۀ ثانيۀ شعرا معدود و يكى از اصحاب معلقۀ سبعه مى باشد كه ذكر اجمالى ايشان تحت همين عنوان نگاشته آمد، بلكه نابغۀ ذبيانى آتى الترجمه اشعرالعربش مى شمارد.
بالجمله، در جلالت لبيد، معرّفى بهتر و صادق تر از اشعار خودش، كه حسن و رونق و طراوت در آنها پيدا و آثار حكمت در اكثر آنها هويداست، نمى باشد و از آن جمله است:
ان تقوى ربنا خير نفل *** و باذن اللّه ريثي و عجل
احمد اللّه و لا ند له *** بيديه الخير ما شاء فعل
من هداه سبل الخير اهتدى *** ناعم البال و من شاء أضلَّ
ايضاً
الا تسئلان المرء ما ذا يحاول *** انحب فيقضى ام ضلال و باطل
اذا المرء اسرى ليلة خال انه *** قضى عملا والمرء ما عاش عامل
88 فقولا له ان كان يقسم امره *** المّاً يعظك الدهر امك هابل
فتعلم ان لا انت مدرك ما مضىٰ *** و لا انت مما تحذر النفس وائل
الا كل شيىء ما خلا اللّه باطل *** و كل نعيم لا محالة زائل
و كل اناس سوف تدخل بينهم *** دويهية تصفرّ منها الانامل
و كل امرء يوما سيعلم سعيه *** اذا كشفت عند الاله الحصائل
اين گونه اشعار حكمت آميزش بسيار و در كتب مربوطه مذكور مى باشند. از حضرت رسالت صلى الله عليه و آله نقل است: راست ترين كلمه اى كه شاعرى گفته، اين قول لبيد است: «الا كل شيىء ما خلا اللّه باطل».
اما قصيدۀ هائيّۀ معلقۀ او، كه از راه افتخار از در كعبه آويخته بود، بنابر آنچه در شرح سبعة
معلّقة زوزنى (چاپ تهران) ثبت كرده، به هشتادونه بيت مشتمل بوده و از ابيات همان قصيده است:
عفت الديار محلها فمقامها *** بمنى تأبد غولها فرجامها
دمن تجرم بعد عهد انيسها *** حجج خلون حلالها و حرامها
و جلا السيول عن الطلول كأنها *** زبر تجد متونها اقلامها
فوقفت اسألها و كيف سؤالنا *** صما خوالد ما يبين كلامها
لكن انصاف آن است كه اين معلقۀ لبيد، با اينكه از راه افتخار از در كعبه اش آويخته بوده و متضمن بعضى از تشبيهات لطيفه و طريفه هم هست، بازهم داراى حكم و مواعظ اخلاقى كه در مطاوى اكثر ديگر اشعارش به كار برده، نبوده و خالى از نكت مندرجه در آنها مى باشد. در بعضى از كتب ديدم كه لبيد قصيده لاميّۀ مذكور در فوق خود را كه مطلع آن «الا تسئلان المرء ما ذا يحاول» و مورد تحسين حضرت رسالت صلى الله عليه و آله بوده، از در كعبه آويخته بود. بعد از نزول سورۀ مباركۀ «اقرأ باسم» در حيرت لبيد افزود. به كلام خالق بودن آن اذعان كرد. به شرف اسلام نائل گرديد. در هجو بعضى از كفّار اشعارى گفته و امرؤالقيس را نيز هجو مى كرده است، لكن قول اوّل مذكور اقرب به صحت بوده و معلقۀ لبيد همان قصيدۀ هائيّۀ مذكور است.
لبيد از جملۀ معمّرين بود. به سال 680 م - مطابق سال 60 ه. ق - در زمان خلافت معاويه در 145 يا 155 سالگى در كوفه 89 وفات يافت يا به قول بعضى، وفات او در زمان خلافت عثمان بوده است. ديوان لبيد در وين و معلقۀ هائيّۀ او نيز در تهران چاپ شده اند.
منابع: افندى، فهيم، سفينة الشعراء، ص 7؛ فرصت شيرازى، محمدنصير، آثار عجم، ص 46؛ غلايينى، مصطفى، رجال المعلقات العشر، ص 163.
يمنى، ملقّب به «عمادالدين»، مكنّى به «ابوزكريا»، از افاضل محدّثين عامّه اواخر قرن نهم هجرت مى باشد كه در سال 893 ه. ق وفات يافته و از تأليفات اوست:
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 529].
عاملى(1)
عاملى، شيخ ابراهيم بن صادق --> عاملى، شيخ ابراهيم بن يحيى
2100 و 2101. عاملى، شيخ ابراهيم بن يحيى (... - 1220 ه. ق)
از افاضل علماى اوايل قرن سيزدهم هجرى مى باشد كه در حدود 1220 ه. ق وفات يافت. از اكابر تلامذۀ سيد بحرالعلوم بوده و از آثار او تخميس قصيدۀ ميميّۀ مشهورۀ ابوفراس حمدانى است كه گويد:
يا للرجال لجرح ليس يلتئم *** عمر الزمان و داء ليس ينحسم
حتى متى ايها الاقوام والامم *** الحق مهتضم والدين مخترم
و فيىء آل رسول اللّه مقتسم
اودى هدى الناس حتى ان احفظهم *** للخير صار بقول السوء الفظهم
فكيف توقظهم ان كنت موقظهم *** والناس عندك لا ناس فيحفظهم
سوء الرعاء و لا شاء و لا نعم
تاللّه ان بنى العباس قد كفروا *** يا ويلهم نعم البارى و ما شكروا
و كم عمود لفسطاط الهدى كسروا *** يا للرجال اما للحق منتصر
من الطغاة و لا للدين منتقم
90 تا آخر قصيده كه حاوى پنجاه وچهار بيت بوده و همۀ آنها به همان روش تخميس مى باشد و در منن الرّحمان علاّمۀ معاصر، شيخ جعفر نقدى، مندرج است. بعضى اين تخميس را به نوۀ صاحب ترجمه، شيخ ابراهيم بن صادق بن ابراهيم بن يحيى، منسوب داشته اند كه او نيز از اعاظم علما و اكابر و عيون ادبا بوده و در سال 1278 ه. ق در قريۀ نباطيه نامى از قراء جبل عامل وفات يافته و از اشعار اوست:
على مواليه فى النشأتين *** له منزل و مقام علىّ
تصب المكارم من ذى و ذى *** عليه مباركة من علىّ
1) . عاملى: منسوب است به جبل عامل از نواحى معروفۀ عربستان و در اصطلاح رجالى، جعفر بن على بن عبدالعالى ميسى است كه عالمى بوده محقق و شريك درس و اجازۀ شهيد ثانى. (مؤلف)
منابع: نقدى، جعفر بن محمد، منن الرحمان فى شرح وسيلة الفوز والامان فى مدح صاحب العصر والزمان، ج 1، ص 143.
عاملى، احمد --> حر عاملى، احمد بن حسن بن على
بن سيد احمد بن زين العابدين، حسينى عاملى انصارى، ساكن طوس و يكى از مدرّسين آنجا، عالمى است فاضل، محدّث فقيه، محقّق مدقّق، اديب شاعر ماهر. وى از معاصرين شيخ حرّ عاملى، محمد بن حسن (متوفّى به سال 1104 ه. ق) بود، لكن ملاقات نشده. اينك شيخ به واسطۀ تلامذۀ بدرالدين از وى روايت مى كند. مخفى نماند كه سيد بدرالدّين، نوۀ دخترى ميرداماد و پدرش، سيد احمد، داماد ميرداماد بود.
از او و از شيخ بهائى روايت نموده و مصنّفاتى داشته و در سال 1054 ه. ق در قيد حيات بوده است. اما خود سيّد بدرالدين از والد مزبور خود و از ملاّ محمدتقى مجلسى (متوفّى به سال 1070 ه. ق) و از فخرالدين طريحى (متوفّى به سال 1085 ه. ق) روايت كرده و از تأليفات اوست:
سيد بدرالدين در اواخر قرن يازدهم هجرت مى زيسته و شايد اندكى از اوايل قرن دوازدهم را نيز ديده باشد. وفات او در زمان شيخ حرّ عاملى در طوس واقع شد و سال آن معلوم نيست.
منابع: شيخ حر عاملى، امل الآمل، [ج 1، ص 42-43، ش 33]؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 6، ص 270.
91 عاملى، سيد جواد بن سيد محمد --> صاحب مفتاح الكرامه
2103-2105. عاملى، شيخ عبداللطيف (... - 1050 ه. ق)
بن على بن احمد بن ابى جامع، حارثى شامى عاملى، عالم فاضل محقّق صالح، از
علماى اماميّۀ قرن يازدهم هجرت و از تلامذۀ شيخ بهائى و صاحب مدارك و صاحب معالم و ديگر اجلّه مى باشد. از ايشان اجازه داشته و از اساتيد سيد على خان حويزى سالف الترجمه بوده و از تأليفات اوست:
در سال 1050 ه. ق وفات يافت.
پدرش، شيخ على بن احمد، نيز عالم فاضل و از اكابر تلامذۀ شهيد ثانى بوده و شرح لمعۀ شهيد را از خود مؤلف درس خوانده است.
جدّش، شيخ احمد بن ابى جامع، نيز از ثقات علما و فقهاى عصر خود بوده و از محقّق كركى اجازه داشته است. حاج ملا على عليارى آتى الترجمه گويد:
و شيخنا عبداللطيف العاملى *** سبط ابى الجامع ذى الفضائل
منابع: شيخ حر عاملى، امل الآمل، [ج 1، ص 111، ش 103]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 362؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 5، ص 37-38، ش 155 و ج 13، ص 85، ذيل ش 270].
عاملى، شيخ لطف اللّه --> ابن مفلح، ابراهيم
شيخ لطف اللّٰه نوۀ ابن مفلح است.
عاملى، محمد بن حسن --> حر عاملى، محمد بن حسن
عاملى، محمد بن حسين --> شيخ بهاءالدين
جمع عبداللّه، در اصطلاح فقهاى عامّه، عبارت از عبداللّه بن عباس، عبداللّه بن عمر، عبداللّه بن مسعود، عبداللّه بن زبير از اصحاب حضرت رسالت صلى الله عليه و آله بوده و ايشان را «عبادلۀ اربعه» گويند. چنانچه «عبادلۀ خمسه» در اصطلاح حديث، عبارت از عبداللّه بن عمرو بن عاص و چهار تن مذكور است. احمد رفعت گويد: اينكه بعضى از اهل
فن جوهرى، عبداللّه بن مسعود را نيز داخل در عبادلۀ مصطلحه دانند، دور از صحت است.
منابع: رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 5، ص 6.
92
عبادى(1)
نگارنده گويد: شايد لفظ «عبادى» در بعضى موارد، با فتح و تشديد بوده و منسوب به ديهى عباد نام از مرو باشد كه اهالى آن «شنك عباد» ش گويند و شايد در بعضى مواضع منسوب به عبادان باشد؛ چنانچه در شرح حال شيخ عبدالقاهر عبادى گويند كه عبّادى (با تشديد) منسوب به عبّادان است و آن جزيره اى است در تحت بصره در نزديكى دريا، زيرا دجله در نزديكى دريا به دو شعبه منشعب بوده؛ يكى از سمت راست به طرف بحرين جارى و ديگرى از طرف چپ به عبّادان و سيراف و جيانه جريان دارد و به همين جهت، جزيره اى به شكل مثلث تشكيل مى يابد كه دو ضلع آن همين دو شعبه بوده و ضلع ديگرش نيز درياست. در اين جزيره اصلاً زراعت نمى شود و تمامى ارزاق ايشان را از بلاد ديگر مى آورند. مردمانش نوعاً عابد و زاهد و تارك دنيا بوده و با توكل تمام مى گذرانند و اكثر مدار ايشان از ناحيۀ نذورات است. شهر عبّادان نيز در همين جزيره بوده و در مقام نسبت، «عبّادى» گويند.
در مراصد گويد: شهر عبّادان در زمان فرس، لشكرگاه ايشان بوده و گروهى از لشكريان براى حراست آن نواحى در آنجا مى بودند و ازآن رو كه عباد بن حصين سرحددار آنجا بوده، محض به جهت انتساب او در نواحى بصره با الف و نون بدو منتسب داشته و «عبّادان» گفتند. (مؤلف)
عبادى، عبدالرحيم بن عبدالرحمان --> عباسى
بن حاج عبد رجب يا عبد بن رجب بن مخلص، عبادى الاصل، حويزى الموطن، عالم فاضل، فقيه متكلّم جامع، شاعر ماهر منشى، عابد جليل القدر كه از اكابر علماى اماميّۀ اواخر قرن يازدهم هجرى قمرى بوده و يا خود اوايل قرن دوازدهم را نيز ديده و از معاصرين شيخ حرّ عاملى (متوفّى به سال 1104 ه. ق) مى باشد و از تأليفات اوست:
1) . عبادى: در القاب تنقيح المقال (بدون ضبط حركت) گفته است كه لقب بريه و عبدالقاهر بن حاج عبد رجب و غيره مى باشد و نيز در شرح حال بريۀ عبادى حيرى گويد كه عبادى منسوب به عباد و آن بنا به ضبط جوهرى (به فتح اول) و بنابر ضبط قاموس و غيره (به كسر آن) قومى است مختلط از چندين قبيله از بطون عرب كه بر دين نصرانيت اجتماع كرده و متفق شدند كه خودشان را به عنوان عبوديت معرفى نمايند و به همين جهت، گفتند: «نحن عباد» و در مقام نسبت به آن، «عبادى» گويند. اين است كه بريۀ عبادى را محض به جهت انتساب قوم مذكور، «بريۀ نصرانى» هم گويند و يا خود غيرهم هستند؛ به شرحى كه در كتب رجاليه مذكور است. در نسبت عبادى احتمالى ديگر نيز داده كه ذكر آن موجب اطاله است.
93 1. حاشيۀ تفسير بيضاوى؛ 2. حاشيۀ شرح جامى؛ 3. خبر الزّائر المبتلى بالبلا فى طريق النّجف و كربلا؛ 4. ديوان شعر؛ 5. رفع الغواية لشرح الهداية؛ 6. رياض الجنان و حدائق الغفران (در فقه)؛ 7. سلوك مسالك المرام فى سلك مسالك الافهام (كه حاشيۀ آيات الاحكام فاضل جواد، از تلامذۀ شيخ بهائى است)؛ 8. صفو صفوة الاصول و نفى هفوة الفضول (در اصول فقه)؛ 9. العقائد الدّينيّة من البراهين العقليّة (در كلام)؛ * الفرائد الصّافية على الفوائد الوافية (كه همان حاشيۀ شرح جامى است در نحو)؛ 10. المستمسكات القطعيّة اليقينيّه (در كلام)؛ 11. نيلوفريّه (در فقه) و غير اينها.
سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 360.
عبادى، محمد بن احمد بن خلف --> سعدى، محمد بن احمد بن خلف
مروزى، موصوف به «امير»، مكنّى به «ابومنصور»، ملقّب به «قطب الدين»، معروف به «قطب عبادى» و «امير قطب الدين»، از مشاهير علماى عامّه كه در وعظ و فصاحت و بلاغت و طلاقت لسان از اكابر وقت خود، بلكه در موعظه بى بدل و ضرب المثل مى باشد. ولادت او در قريۀ سنج عباد(1)از قراء مرو بوده و همانا به جهت انتساب به مولد مذكور خود، به «عبادى» شهرت يافته است. بعد از تحصيل مراتب عاليۀ علميّه به بغداد رفت. سه سال به وعظ پرداخت. محل توجه مقتفى لامراللّه، سى ويكمين خليفۀ عباسى (530-555 ه. ق) و تمامى طبقات مردم گرديد. براى مواعظ او مجالسى تشكيل داد و در سلك مقرّبان مقتفى منسلك شد. به سمت سفارت از طرف خلافت به خراسان نزد سلطان سنجر سلجوقى رفته و بعد از عودت، به خوزستان اعزام گرديد. روز پنجشنبه يا دوشنبه آخر ربيع الآخرۀ 547 ه. ق در بلدۀ عسكر مكرم از بلاد خوزستان در 57 سالگى وفات يافت. جنازه اش را به بغداد نقل دادند و نزد قبر جنيد بغدادى دفنش كردند.
مخفى نماند كه قطب عبادى با آن همه مواعظ دل نشين و مؤثر كه در جزو امثال سائره مى باشند، در امور دينيّه بى مبالات و اصلاً محل وثوق نبود. رساله اى هم در حليت
1) . سنج عباد: به كسر اوّل و فتح رابع و تشديد خامس است. (مؤلف)
شرب خمر نوشته و همان رساله به خط خودش به نظر قاضى ابن خلّكان رسيده است.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 216؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3059 و ج 5، ص 3674.
94 2109. عباس آبادى، حاج عبدالمطلب بن محمدحسين (قرن 13 ه. ق)
اصفهانى، معروف به «عباس آبادى»، از علماى اماميّۀ اواسط قرن سيزدهم هجرى، از تلامذۀ شيخ احمد احسائى سالف الترجمه بوده و از تأليفات اوست:
در بيستم رجب سال 1254 ه. ق از تأليف آن كتاب اوّلى فراغت يافته و سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 6، ص 277.
عباسى(1)
مصرى قاهرى استانبولى «عبادى عباسى»، شافعى المذهب، بدرالدين اللّقب، ابوالفتح الكنيه، از اكابر علماى مصر مى باشد كه در حديث و تفسير و علوم ادبيّه و تاريخ و اشعار عربيّه وحيد عصر خود بود و از تأليفات اوست:
وفات او به سال 963 ه. ق در 95 يا 96 يا در صد سالگى در استانبول واقع گرديد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3074.
1) . عباسى: در اصطلاح رجالى، لقب ابراهيم بن هاشم، هشام بن ابراهيم راشدى و جمعى ديگر بوده و نسبت بعضى از ايشان به جد و بعضى ديگر به مكان و محل مى باشد؛ به شرحى كه در آن علم است. (مؤلف)
عباسى، عليرضا
الصورة
خط عليرضا عباسى (83)
اگرچه به عنوان تبريزى نگارش يافته، مجدداً تذكّر مى دهد كه وى، از مشاهير خطّاطين جهان، خوش نويس رسمى دربار شاه عباس كبير و مشمول عنايات شاهانه در نسخ و ثلث و نستعليق و تمامى خطوط 95 ديگر مشارٌبالبنان، در نسخ، شاگرد على بيگ تبريزى بود. در نستعليق نيز، كه مايۀ افتخار تاريخى ميرعماد حسنى آتى الترجمه است، به تصديق بعضى از ارباب كمال بر وى مقدّم و يك فقره از خطوط عليرضا را به نظر بينندگان مى رساند كه بعد از موازنه با خط مير، كه خواهد آمد، قضاوت نمايند. در ديگر مزاياى حال عليرضا، رجوع به عنوان تبريزى، عليرضا عباسى نمايند.
منابع: اطلاعات متفرقه.
عبدالبر، محمد بن محب الدين --> ابن الشحنه، محمد بن محب الدين
عبدرى(1)
سرقسطى عبدرى، مكنّى به «ابوالحسن»، معروف به «امام الحرمين»، از اكابر علماى
1) . عبدرى: در اصطلاح رجالى، لقب سويبط بن حرملۀ قرشى عبدرى و جمعى ديگر بوده و نسبت آن به نوشتۀ تنقيح المقال، به قبيلۀ بنى عبدالدار از بلاد اندلس است و شايد در بعضى موارد منتسب به عبدالرحيم يا عبدالرحمان و مانند آنها باشد. (مؤلف)
عامّه و مؤلف كتاب جمع بين الصّحاح السّتّة مى باشد كه عبارتند از: صحيح مسلم، صحيح بخارى، صحيح ترمدى، صحيح نسائى، سنن ابى داوود و موطأ مالك بن انس. از صاحب جامع الاصول نقل است 96 كه مجدّد مذهب در سر قرن پنجم ابوحامد غزالى از فقها، قلانسى از قراء، عبدرى از محدّثين بوده اند و زمان وفاتش به دست نيامد.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 386.
بن عبدالرحمان بن محرز بن ابى عثمان، مكنّى به «ابوالحسن» و به جهت انتساب به قبيلۀ بنى عبدالدار به «ابوالحسن عبدرى» معروف، از اكابر علماى شافعيّه بوده و در اختلافات علما خبرتى بسزا داشت. كتاب مختصر الكفاية (در خلافيّات علما) از اوست. روز شنبه شانزدهم جمادى الآخر 493 ه. ق در بغداد درگذشت.
منابع: سبكى، تاج الدين، طبقات الشافعية الكبرى، ج 3، ص 218.
عبدرى، محمد بن محمد بن محمد --> ابن الحاج، محمد بن محمد
عبدالصاحب، حاج ملا محمد نراقى --> نراقى، محمد بن محمد
در اخبار دينيّه و اصطلاح حديث و درايه، كنايه از وجود مقدّس حضرت امام موسى بن جعفر عليهما السلام است.
موكول به علم رجال است.
موكول به علم رجال است.
بن عبده بن حسن خيراللّه، مصرى، مفتى ديار مصر، معروف به «عبده»، پدرش از اهل فلاحت بوده و به همين جهت، تمامى اولاد خود را به حرفت خود برگماشت، مگر همين صاحب ترجمه كه از فرط ذكاوتى كه در او احساس نمود، فقاهتش را تصميم
الصورة
شيخ محمد عبده (84)
داد. نخست سه سال به جامع احمدى طنطا، پس دو سال هم به جامع ازهرش فرستاد. پس از آنكه سيد جمال الدين افغانى سالف الترجمه، در سال 1286 با 1288 ه. ق وارد مصر شد و در ازهر متصدى تدريس منطق و كلام و حكمت و فلسفه گرديد، عبده نيز در سلك تلامذۀ او منسلك و با جمعى از نوابغ مصر داخل حوزۀ او گرديده و همه شان گوى سبقت از ديگران ربودند و روحيّات آن استاد معظّم، تأثير عجيبى در ايشان كرد و به انشا و نشر مقالات دينيّه و حكميّه و ادبيّه پرداختند؛ بالخصوص عبده كه بيشتر از همه موافق طبع استاد و به ملازمت 97 و استفاده از محضر وى حريص تر و راغب تر از ديگران بود.
اينك آن استاد معظّم نيز در موقع رحلت از ديار مصر او را خليفۀ خود گردانيده و مى گفته است كه عبده از هر حيث عالم و كافى مصر بوده و با وجود او حاجتى به عالم ديگرى ندارند. عبده به مشاغل متنوعۀ علميّۀ تدريس، تحرير وقايع مصر، كتابت در دواير رسمى اشتغال داشت تا آنكه در بعضى از انقلابات داخلى به سوريّه تبعيد شد و شش سال در آنجا اقامت كرد و علم و فضل او محل تعجب اهل سوريه گرديد؛ عاقبت از آنجا به پاريس رفت و با استاد مذكور خود ملاقات نموده و تبرئه شد. باز به مصر عودت كرده و به قضاوت و مستشارى محكمۀ استيناف و عضويت ادارۀ ازهر و مفتيگرى ديار مصر منصوب شد. وى از كسانى بوده است كه عالم اسلام را محتاج به پاره اى اصلاحات مقتضيه مى دانست و رئيس اين حزب و فرقه بوده است و از تأليفات اوست:
شده اند)؛ 5. تفسير سورة العصر (كه بارها چاپ شده است)؛ 6. تفسير القرآن (كه به حسب اطلاعات اين نگارنده 98 چند مجلد از آن از فاتحه تا سورۀ يوسف در مصر چاپ و معروف به تفسير المنار است)؛ 7. تقرير مفتى الدّيار المصريّة فى اصلاح المحاكم الشّرعيّة (و ظاهراً همان اصلاح المحاكم مذكور است)؛ 8. رسالة التّوحيد (كه در قاهره چاپ شده است)؛ 9. شرح مقامات بديع الزّمان (كه با خود مقامات به طور پاورقى چاپ شده است)؛ 10. شرح نهج البلاغة (كه حلال الفاظ مشكله و لغات غريبۀ آن كتاب مستطاب بوده و بارها در مصر و بيروت و غيره با خود نهج البلاغه به طور پاورقى چاپ شده است)؛ 11. العروة الوثقى لا انفصام لها؛ 12. مقتبس السّياسة (و آن شرح نامه اى است كه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام به مالك اشتر نوشته و در مصر چاپ شده است) و غيرها.
وفات او به سال 1323 ه. ق در 65 سالگى و يا به نوشتۀ بعضى، در 1322 ه. ق در 58 سالگى واقع گرديد.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1677؛ هاشمى، احمد، جواهر الأدب فى ادبيات و انشاء لغة العرب، ص 475 (چاپ 13).
عبدى(1)
بن احمد بن بقيه، فسوى، نحوى لغوى، مكنّى به «ابوطالب»، از ائمّۀ نحويّين، بلكه در تمامى علوم عربيّه متفنن، از شاگردان ابوسعيد سيرافى (متوفّى به سال 368 ه. ق)، ابوعلى فارسى (متوفّى به سال 377 ه. ق) و ابوالحسن رمانى (متوفّى به سال 384 ه. ق) بوده و در آخر عمر مختلّالمشاعر گرديد. از آثار قلمى او شرح ايضاح فارسى و شرح جرمى است و به سال 406 ه. ق در عهد خلافت قادر باللّه، بيست وپنجمين خليفۀ عباسى (381-422 ه. ق)، وفات يافت و يا به نوشتۀ روضات الجنّات، وفاتش در سال 470 ه. ق بوده است، لكن به ملاحظۀ تاريخ وفات اساتيد او، چنانچه مذكور داشتيم، در وفات عبدى صحت قول اوّل را تأييد كرده و قول روضات را حمل بر اشتباه مؤلف يا كاتب نسخه مى دارد.
1) . عبدى: در اصطلاح رجالى، لقب ابراهيم بن خالد عطار، ابراهيم بن نعيم، ادهم بن اميه و غير ايشان بوده و شرح حال ايشان موكول بدان علم شريف است. (مؤلف)
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 334، س 35؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 2، ص 236.
شاعر كوفى، مكنّى به «ابومحمد»، جرح و تعديل او بين علماى رجال محل ترديد مى باشد و به موجب بعضى از آثار 99 دينيّه، از اصحاب حضرت صادق عليه السلام بوده و آن حضرت شيعه را توصيه فرموده اند كه اشعار عبدى را به اولاد خودشان تعليم نمايند كه او بر دين خدا بوده است. از جملۀ اشعار او مى باشد كه در مناقب ابن شهرآشوب نقل كرده است:
و قالوا رسول اللّه ما اختار بعده *** اماما ولكنا لانفسنا اخترنا
اقمنا اماما ان اقام على الهدى *** اطعنا و ان ضلّ الهداية قوَّمنا
فقلنا اذا انتم امام امامكم *** بحمد من الرحمن تهتم و لا تهنا
ولكننا اخترنا الذى اختار ربنا *** لنا يوم خم ما اعتدينا و لا حلنا
سيجمعنا يوم القيامة ربنا *** فتجزون ما قلتم و نجزى الذى قلنا
و نحن على نور من اللّه واضح *** فيا رب زدنا منك نورا و ثبتنا
منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى و الالقاب، ج 2، ص 414؛ كتب رجاليه.
عبدى، هرم بن حيان --> ابن حيان، هرم بن حيان عبدى
عبرتائى، احمد بن هلال
عبرتائى، رجا بن يحيى
(دو شخص مذكور) موكول به علم رجال هستند.
1) . عبسى: در اصطلاح رجالى، لقب احمد بن عائذ، اسماعيل بن يحيى، حبيب بن جرى و بعضى ديگر مى باشد. نسبت آن موافق آنچه در تنقيح المقال ضمن شرح حال احمد بن عائذ نوشته، به عبس بن بغيض بن ريث بن غطفان بن سعد بن قيس بن عيلان است كه پدر قبيله اى است مشهور؛ پس احتمال بعيد داده است كه موافق نوشتۀ قاموس نسبت به محلۀ عبس نام كوفه باشد. از تاج العروس هم نقل كرده است كه موافق نوشتۀ قاموس نسبت به محلۀ عبس نام كوفه باشد. از تاج العروس هم نقل كرده است كه بنى عبس در همان محله نزول كرده و عبسيون محدثين نيز منسوب بدانجا مى باشند؛ نيز در تاج العروس گويد: هركه از اهل كوفه است، آن را «عبسى» گويند كه حرف دوم باى ابجد است و هركه را كه از اهل بصره باشد، «عنسى» گويند كه حرف دويم آن نون است و هركه را كه از اهل بصره باشد، «عبشى» گويند كه دويم آن باى ابجد و سيمش شين نقطه دار است و به شرح حال على بن افلح عبسى كه مذكور مى شود، هم رجوع نماييد. (مؤلف)
مكنّى به «ابوالقاسم»، ملقّب به «جمال الدين» و «جمال الملك»، شاعرى است ظريف مشهور كه بلاد بسيارى را سياحت كرده است. 100 خلفا و ارباب مناصب را مدح كرده؛ گاهى هجو نيز مى گفته و در حق يكى از اكابر كه دربان او مانع از رفتن وى به حضورش گرديد، گويد:
حمدت بوابك اذ ردّنى *** و ذّمه غيرى على ردّه
لانه قلّدنى نعمة *** تستوجب الاغراق في حمده
اراحنى من قبح ملقاك لى *** و كبرك الزائد فى حده
به سال 535 يا 536 يا 537 ه. ق در 64 سالگى در بغداد وفات يافت و در سمت غربى مقابر قريش مدفون شد و نوادر بسيارى بدو منسوب دارند. لفظ «عبسى» به نوشتۀ ابن خلّكان، (بر وزن سعدى) منسوب به عبس مى باشد كه نام چندين قبيله است؛ نسبتشان به شخصى عبس نام منتهى بوده و ايشان را «بنى عبس» گويند.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 396.
بن عمرو بن شداد بن عمرو بن معاوية بن قراد، نجدى عبسى و اينكه بيشتر «عنترة بن شداد» گويند و در قاموس هم «عنترة بن معاويه» نوشته، من باب نسبت به جدّ است.
به زعم بعضى، شداد عموى عنتره مى باشد و محض اينكه بعد از فوت پدر، تحت تربيت وى بوده، بدو منسوب دارند، لكن ظاهر بعضى از اشعارش آنكه شداد پدرش بوده است؛ به هرحال، از اهل نجد و از قبيلۀ بنى عبس، نسبتش به مضر موصول، به جهت منشقّ بودن لب زيرين او به «فلحاء» ملقّب، مادرش كنيزكى حبشى سياه رنگ زبيبه نام بوده از بنى حام كه سودان و سياه پوست ها هستند. اينك به اخوال و دايى هاى خود، كه از ايشان بودند، فخر كرده گويد:
انى لتعرف في الحروب مواقفي *** من آل عبس منصبى و فعالي
منهم ابى شداد اكرم والد *** والام من حام فهم اخوالي
پدرش نخست، پسرى او را انكار و از خودش نفى كرد. بعد از كبر، باز اقرار آورده و به نسب خودش ملحق نمود؛ چنانچه رسم عرب زمان جاهليّت بوده است كه نسب فرزندان متولد از كنيزان را انكار كرده و از خودشان نفى نموده و غلام خودشان مى كردند تا آنكه اگر در عاقبت امر، نجيب و رشيد مى بودند، باز اقرار آورده و نسب ايشان را ملحق 101 به خودشان مى كردند. سبب اقرار آوردن پدر عنتره به نسب او اين بود كه وقتى قبيلۀ بنى عبس به جهت استرداد اموال منهوبۀ خودشان حمله به بعضى از عشاير عرب مى بردند، پدر عنتره او را نيز امر به حمله نمود. عنتره گفت: «وظيفۀ غلام ها دوشيدن شير و مواظبت ضروريّات چاروايان بوده و حمله كردن از ايشان مستحسن نباشد». پدرش گفت: «تو حمله كن و آزاد هستى»؛ پس عنتره حمله بر خصم كرده و موفق به مرام آمد. پدر نيز به نسب وى اقرار آورده و به خودش ملحق نمود.
عنتره از اسخيا و فرسان و شجاعان عرب زمان جاهليّت و مشاهير شعراى آن زمان و يكى از اصحاب معلقۀ سابق الذكر بود كه اشعارش بسيار فصيح اللّفظ و دقيق المعنى مى باشند. معلّقۀ او قصيده اى است ميميه، به هفتادونه بيت مشتمل كه چندين مرتبه با معلّقات ديگر در ليبسيك و برلين و كلكته و ايران و قاهره چاپ شده و به جهت حسن و طراوت آن، در ميان عرب به «مذهبه» موصوف و ديوان او نيز كه اوّل آن همين معلقه مى باشد، در بيروت و قاهره به طبع رسيده و مطلع معلقه اين است:
هل غادر الشعراء من متردم *** ام هل عرفت الدار بعد توهم(1)
يا دار عبلة بالجواء تكلمى و عمى صباحا دار عبلة و اسلمى *** فوقفت فيها ناقتى و كانهافدن لاقضى حاجة المتلوم...(2)
1) . غادر: ترك نمود و واگذاشت. متردم: جاى تردّم (به معنى ترنّم) و يا موضع پينه و رقعه است. توهم: به معنى تخيّل و تمثّل است؛ يعنى آيا نغمه گاهى هست كه شعرا در آنجا سرودى نكرده باشند و يا محلى محتاج به رقعه و پينه مى باشد كه شعرا در آن كارى نكرده باشند و هر دو كنايه از آنكه شعرا تمامى راه ها را طى كرده و در تمامى فنون شعريّه اسب دوانيده و چيزى را فروگذار نكرده اند. (مؤلف)
2) . عبلة: بنت مالك بن قراد، نام معشوقۀ عنتره مى باشد كه حبّ مفرط بدو داشته است. جواء: موضعى است در نجد. عمى: خطاب به دار است؛ يعنى خوش باش و متنعّم باش و ضمير «فيها» راجع به دار و «كانها» راجع به ناقه مى باشد. فدن: به معنى قصر. متلوم: به معنى متمكث و درنگ كننده است. (مؤلف)
102 عنتره در سال 600 يا 615 م درگذشت.
منابع: غلايينى، مصطفى، رجال المعلقات العشر، ص 212؛ شرح معلقۀ زوزنى؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1387.
برادر امامه و مصطلح رجال مى باشد و رجوع به عنوان عبسى هم نمايند.
سعدى اسدى مضرى عدنانى، موافق آنچه در محل خود نگارش داديم، از شعراى زمان جاهليّت و يكى از اصحاب معلّقات عشره بوده و از حكما و عقلاى عهد خود مى باشد. بسيار فصيح، اشعار او داراى رونق، به جهت فصاحت و بلاغت از قديم الايّام شهرتى تمام داشته است. علاوه بر كمالات نفسانيّۀ مذكوره، با آن همه تنگ دستى بسيار كريم النفس و باشهامت بود. با امرؤالقيس معاصر و با يكديگر مناظرات بسيارى داشته اند. عبيد از جملۀ معمّرين بوده و گويند - والعهدة عليهم - زياده بر سيصد سال عمر كرده است و در اشعار خودش دلالت بر تجاوز از دويست سالگى دارد؛ چنانچه گويد:
حتى يقال لمن تعرق دهره *** يا ذا الزمانة هل رأيت عبيدا
مأتى زمان كامل او بضعة *** عشرين عشت معمرا محمودا
ما تبتغى من بعد هذا عيشة *** الّا الخلود و لن تنال خلودا
و ليفنين هذا و ذاك كلاهما *** الّا الاله و وجهه المعبودا
امّا معلقۀ عبيد قصيده اى است بائيه، داراى انواع موعظه و حكمت و با سبكى جميل كه چندى از ابيات آن ثبت اوراق مى گردد:
اقفر من اهله ملحوب *** فالقطبيات فالذنوب
و بدلت منهم وحوشا *** و غيّرت حالها الخطوب
فكل ذى نعمة مخلوس *** و كلُ ذى امل مكذوب
و كل ذى ابل موروث *** و كل ذى سلب مسلوب
و كل ذى غيبة يئوب *** و غائب الموت لايئوب
من يسئل الناس يحرموه *** و سائل اللّه لايخيب
ساعد بارض تكون فيها *** و لاتقل اننى غريب(1)
103 ناگفته نماند كه بسيارى از ابيات اين قصيده مختلّالوزن مى باشند؛ چنانچه ابوالعلاء معرّى هم گويد:
و قد يخطئى الرأى امرأ و هو حازم *** كما اختل فى وزن القريض عبيد
عبيد در سال 556 يا 605 م به امر منذر بن ماءالسماء و يا نعمان بن منذر مقتول گرديد؛ چنانچه در يكى از ايّام غضب رسمى ايشان، كه در آن هركسى را كه مى ديدند مى كشتند، غافل از حقيقت حال، وارد مجلس او شد و روى همان اصل به قتل رسيد.
منابع: غلايينى، مصطفى، رجال المعلقات العشر، ص 297.
فقيه قارى، شافعى حلبى، ملقّب به «جمال الدين»، معروف به «عبيد نحوى»، عالمى است فاضل صالح، از فقهاى شافعيّه كه در قرائت قرآن و علوم عربيّه نيز دستى توانا داشت. بسيار كريم الطّبع بود. از كسى چيزى قبول نكرده و با هيچ كس مؤانست نداشت و كتابى در فقه شافعى تأليف داده و به سال 839 ه. ق در 74 سالگى درگذشت.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 464.
عبيدلى(2)
بن مهنا بن على بن مهنا، حسينى عبيدلى، علاّمۀ نسّابه، از اكابر علماى اواخر قرن هفتم مى باشد و يا خود اوايل قرن هشتم را نيز ديده است. از تلامذۀ علاّمۀ نسّابه، سيد جلال الدين ابى القاسم على بن عبدالحميد بن فخار و به نوشتۀ اعيان الشيعة، استاد احمد بن على بن حسين بن مهنا، صاحب عمدة الطّالب، بود و از تأليفات اوست الانساب المشجّرة يا مشجّر النّسب 104 و در عمدة الطّالب از اين كتاب بسيار نقل مى كند و كتاب
1) . اقفر: خالى شد. ملحوب: نام چشمه اى است راجع به بنى اسد كه قبيلۀ عبيد است. قطبيات: (به ضمّ اوّل و فتح و تشديد ثانى و رابع) نام كوهى است. ذنوب: نام موضعى است. خطوب: امور و حوادث شديد. مخلوس: مسلوب. مكذوب: كسى كه موفق به مرام و آرزو نباشد و باقى واضح است. (مؤلف)
2) . عبيدلى: (به ضمّ اول و فتح ثانى و كسر رابع) عنوان مشهورى بعضى از افاضل مى باشد كه به جهت انتساب به جدشان، عبيداللّه، به همين عنوان شهرت يافته اند. (مؤلف)
التّذكرة فى الانساب المطهّرة، كه در اعيان الشّيعة به سيد احمد عبيدلى نسبت داده، عنوان ديگر همين كتاب است. زمان وفاتش به دست نيامد، لكن با محقّق حلّى (متوفّى به سال 676 ه. ق) و علاّمۀ حلّى (متوفّى به سال 726 ه. ق) معاصر بوده است.
منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 11، ص 126؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 2، ص 282.
نسّابۀ عبيدلى، ملقّب به «جمال الدين»، به نوشتۀ اعيان الشّيعة، از مشاهير علماى نسب مى باشد و مشجرّى در نسب دارد كه محل اعتماد صاحب عمدة الطّالب و غيره بوده و از آن نقل مى كنند. لكن ظاهر آن است كه احمد بن مهنا، همان احمد بن محمد بن مهناى مذكور فوق است كه در بعضى مواضع من باب نسبت به جدّ، چنانچه متداول است، «احمد بن مهنا» نوشته شده و صاحب اعيان الشّيعة نيز به زعم تعدّد، در دو جا عنوان كرده است.
منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 11، ص 272.
عبيدلى، سيد حسن بن ابى الحسن محمد --> عبيدلى، سيد محمد
بن على بن حيدر، علوى حسينى آملى مازندرانى عبيدلى يا عبيدى، حكيمى است عارف، مفسّر صوفى، از اكابر عرفا و اجلاّى علماى اماميّۀ ظاهر و باطن، اصول شريعت و فنون طريقت و حقيقت را جامع، به «صوفى» معروف، در كلمات بعضى از اجلّه به «سيد علاّمه» و «سيد افاضل المتألهين» و «صاحب كشف حقيقى» موصوف.
اصلش از آمل مازندران بوده و خودش در بغداد و حلّه نشئت يافته است. در موقع تشرّف به زيارت ائمّۀ عراق عليهم السلام با فخرالمحقّقين حلّى مصاحبت داشته و صاحب تأليفات طريفه مى باشد:
به نقل روضات، در كتاب جامع الاسرار مذكور گويد كه از آغاز كودكى در تحصيل معارف حقّه، موافق طريقۀ حضرات اجداد طاهرين و ائمّۀ معصومين عليهم السلام كه در ظاهر شريعت شيعۀ اماميّه و در باطن از حقايق صوفيّۀ الهيّه است، كوشيدم تا آنكه موفّق به جمع و تطبيق هر دو طايفه بوده و قطع به حقيّت هردو نمودم. مابين شريعت و حقيقت را جامع و علم ظاهر و باطن را حاوى گشتم. به مقام تمكين و اطمينان رسيده و از ارباب يقين گرديدم و از ته دل گفتم: «الحمد للّه الذّى هدانا لهذا و ما كنّا لنهتدى لو لا ان هدانا اللّه».
كانت لقلبي اهواء مفرقة *** فاستجمعت مذراتك العين اهوائي
فصار يحسدني من كنت احسده *** و صرت مولى الورىٰ اذ صرت مولائى
تركت للناس دنياهم و دينهم *** عقدا بذكرك يا ديني و دنيائي
سال وفات سيد حيدر به دست نيامد و چنانچه اشاره شد، نسبت او مابين عبيدى و عبيدلى 106 مردّد بوده و در روضات، «عبيدى» و در چند جا از ذريعه «عبيدلى» نوشته اند.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 203؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (مواضع متفرقه).
2123 و 2124. عبيدلى، سيد محمد (... - 435 ه. ق)
بن ابى جعفر محمد بن على الجواد بن حسن بن على نسابة بن ابراهيم بن على الصالح بن عبيداللّه اوّل اعرج بن حسين الاصغر بن الامام السجاد عليه السلام كه به «ابوجعفر» يا «ابوالحسن» مكنّى، به «صاحب الصندوق» و «شيخ الشرف» موصوف و معروف است.
از علماى انساب و از جملۀ معمّرين بود. در سال 435 ه. ق وفات يافت. كتاب تهذيب الانساب و نهاية الاعقاب تأليف همين سيد محمد عبيدلى است. ظاهر ذريعه آنكه غير از اين كتاب، كتاب ديگرى موسوم به الانساب تأليف نموده است. او از ابومحمد حسن بن ابى الحسن محمد اكبر بن عبيدلى مذكور در ذيل روايت كرده و ابومحمد حسن نيز از جدّ مذكور خود روايت مى كند و بالخصوص كتاب اخبار الزّينبات يحيى را همين عبيدلى، سيد محمد از ابومحمد مذكور، كه نوۀ مؤلفش مى باشد، روايت مى نمايد.
مخفى نماند كه ابومحمد مذكور در سال 358 ه. ق وفات يافت و به «دندانى» و «ابن اخى طاهر» شهرت دارد، زيرا كه عمويش، طاهر بن يحيى، نيز از مشاهير عصر خود بوده و به جهت كثرت شهرتش جمعى را بدو نسبت مى دهند و با انتساب او معرفى مى نمايند.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 2، ص 374 و ج 4، ص 508.
بن حسن عقيقى بن جعفر الحجة بن عبيداللّه اعرج بن حسين اصغر بن الامام السجّاد عليه السلام، مكنّى به «ابوالحسين»، معروف به «عبيدلى» و «شيخ الشرف»، از رجال قرن سيم هجرت، نسّابه اى است معروف، نخستين كسى است كه در انساب طالبيّين علويّين و يا مطلق انساب تأليف نموده و از جملۀ تأليفات اوست:
بن عبدالمطلب هاشمى را نگارش داده و به سال 1333 ه. ق در مصر چاپ شده است)؛ 2. اخبار المدينة؛ 3. انساب آل ابى طالب.
107 وفات عبيدلى در سال 277 ه. ق واقع و موافق آنچه در ذريعه تحت عنوان «تهذيب الانساب» نوشته، يحيى نسّابه از اصحاب حضرت امام رضا عليه السلام (متوفّى به سال 203 ه. ق) بوده است. نگارنده گويد: صحابى بودن آن حضرت، بعد از مقايسۀ دو فقره تاريخ وفات مذكور مستبعد مى باشد، مگر اينكه يحيى از معمّرين بوده و عمر او لااقل در حدود صد سالگى باشد كه در حين تشرّف به حضور مبارك آن حضرت در حدود بيست و 25 سالگى بوده باشد، واللّه العالم؛ بلكه به نوشتۀ بعضى، ولادت عبيدلى يازده سال بعد از وفات حضرت رضا عليه السلام در سال 214 ه. ق بوده است.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (مواضع متفرقه).
عبيدى(1)
عبيدى، سيد حيدر --> عبيدلى، سيد حيدر
عبيديون يا عبيديّه --> فاطميّون
عنوان يك سلسله از خلفاى مصر است.
ثعلبى شامى، مكنّى به «ابوعمرو»، منسوب به عتاب (بر وزن عطّار) بن سعد بن زهير بن جشم، از مشاهير شعراى عرب مى باشد كه شاعرى بليغ و كاتب و مترسّل و از مردم قنّسرين، نزديك حلب، بود. اشعار خوب مى سرود. هارون عبّاسى و ديگر خلفاى وقت را مدايح بسيارى گفته است. با وزراى برامكه هم مصاحبت داشته و از اشعار اوست كه به شخصى فرستاده است:
ان الكريم ليخفى عنك عسرته *** حتى تراه غنيّا و هو مجهود
و للبخيل على امواله علل *** زرق العيون عليها اوجه سُودُ
اذا تكرهت ان تعطي القليل و لا *** تكون ذاسعة لم يظهر الجود
1) . عبيدى: (با صيغۀ مصغر) در اصطلاح رجالى، لقب محمد بن عيسى و موكول بدان علم است و در اصطلاح تاريخى، هريك از خلفاى عبيديون را نيز، كه به عنوان فاطميّون خواهد آمد، «عبيدى» گويند. (مؤلف)
بث النوال و لايمنعك قلته *** فكل ما سد فقرا فهو محمود
108 پس آن شخص نصف تمامى مايملك خود، حتى نيمۀ انگشتر و يك لنگۀ كفش خود را نيز به عتّابى بخشيد. بارى، كتاب الآداب و كتاب الاجواد و كتاب الالفاظ و كتاب الخيل و كتاب فنون الحكم و كتاب اللّغة و كتاب المنطق از تأليفات عتّابى بوده و در سال 220 ه. ق درگذشت.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 197؛ ابن نديم، الفهرست، ص 175؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 17، ص 26؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 92؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3123؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 12، ص 488.
بن ابراهيم بن زبرج، مكنّى به «ابومنصور»، معروف به «عتابى»، اديب نحوى لغوى، از مشاهير نحويّين مى باشد. فنون ادبيّه را از شريف ابوالسعادات هبة اللّه بن الشجرى، ابومنصور موهوب بن الجواليقى و ديگر اكابر وقت اخذ كرد. احاديث بسيارى از مشايخ وقت خود استماع نمود. خط خوب صحيح مليحى هم داشت. كتب بسيارى استنساخ نمود و هر كتابى كه به خط وى بودى، محل اعتنا و رغبت فضلا مى بود. با ابن الخشاب نحوى مناظرات و منافراتى داشته و شب سه شنبه بيست وپنجم جمادى الاولى سال 556 ه. ق در 72 سالگى درگذشت.
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 18، ص 251؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 99؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3123.
عتبى(2)
بن على بن محمد بن حسن، عتبى، مكنّى به «ابوابراهيم»، عالمى است متديّن شاعر،
1) . عتّابى: (با فتح و تشديد) منسوب به عتّابيّين است كه يكى از محلات بغداد يا ناحيه اى است در سمت غربى آن. (مؤلف)
2) . عتبى: (به ضمّ اول) در اصطلاح رجالى، لقب محمد بن جعفر عتبى و نسبت آن به نوشتۀ تنقيح المقال، به بنى عتبة بن رياح بن هلال بن عامر بن صعصعه و يا به بنى عتبة بن اسلم بوده و يا چنانچه در شرح حال بعضى از معروفين به «عتبى» اشاره خواهيم كرد، به شخص عتبه نامى از اجداد و منسوبين خود صاحب لقب منتسب مى باشد و در بعضى از نسخ كتب رجاليه لقب رجالى محمد بن جعفر مذكور را «عتيبى» نوشته اند (با صيغۀ مصغر). (مؤلف)
در عهد سلجوقيان و غزنويان كاتب و منشى. تاج الرّسائل و كتاب درّة التّاج از آثار قلمى او مى باشد. تا آخر ايّام نظام الملك 109 (متوفّى به سال 485 ه. ق) مى زيسته. ولادتش به سال 404 ه. ق بوده و سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 6، ص 96.
رازى الاصل، خراسانى النشأه، ابوالنصرالكنيه، از فضلاى اوايل قرن پنجم هجرت مى باشد. در عهد سلطان محمود سبكتكين عمل انشا و دفتر بدو مفوّض بود. كتاب تاريخ سبكتكين يا تاريخ آل سبكتكين، كه به جهت انتساب به سلطان معظّم ملقّب به «يمين الدوله» تاريخ يمينى و سيرة اليمينى و به جهت انتساب به مؤلفش، تاريخ عتبى هم گويند، از آثار قلمى او بوده و در لاهور و دهلى و قاهره چاپ شده است. وفات عتبى در سال 427 ه. ق واقع گرديد.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 3، ص 256.
يا عبيداللّه بن عمرو يا عمر بن معاوية بن عمرو بن عتبة بن ابى سفيان صخر بن حرب بن امية بن عبدشمس، قرشى اموى، بصرى المنشأ، بغدادى المسكن والمدفن، عتبى الشّهره، ابو عبدالرحمان الكنيه، اديبى است فصيح فاضل، شاعر ماهر، از فحول و مشاهير شعراى عرب كه به جهت انتساب به جدّ عالى اش، عتبه و يا به سبب ارتباط با معشوقۀ عتبه نامى، كه دربارۀ او شعر مى گفته، به «عتبى» مشهور، اشعارش طرفه و آبدار بوده كه از آن جمله است:
رأين الغوانى الشيب لاح بعارضى *** فاعرضن عنّي بالخدود النواضر
و كن متى ابصرنني او سمعن بي *** سعين فرفعن اللوىٰ بالمحاجر
فاني من قوم كريم ثنائهم *** لاقدامهم صيغت رؤس المنابر
خلائف فى الاسلام فى الشرك قادة *** بهم و اليهم فخر كل مفاخر
گويند وقتى به خانۀ اسماعيل بن جعفر بن سليمان رفت و به جهت ورود، استيذان نمود، غلامان او گفتند كه در حمام است؛ پس عتبى اين اشعار را گفت:
و امير اذا اراد طعاما *** قال غلمانه مضى الحماما
فيكون الجواب منّي الى الحا *** جب ما ان اردت الا السلاما
لست آتيكم من الدهر الا *** كل يوم ترون فيه صياما
از آثار قلمى اوست:
110 1. الاخلاق؛ 2. اشعار الاعاريب؛ 3. اشعار النّساء؛ 4. الخيل؛ 5. الذّبيح.
به سال 228 ه. ق در بغداد درگذشت.
منابع: ابن نديم، الفهرست، ص 176؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 102؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3124.
عترى، حيّان بن على
عترى، عمرو بن على
عترى، مندل بن على
(سه شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.
بن خالد بن جنادۀ عتقى، فقيه مالكى، از علماى مالكيّۀ اواخر قرن دويم هجرت مى باشد كه از امام مالك و نظاير وى تفقّه نمود. بيست سال در حوزۀ مالك حاضر و بعد از فوت مالك محل استفادۀ تلامذه اش بود. كتاب المدوّنة الكبرى را، كه تأليف مالك بوده و نسبت به مذهب او بهترين كتاب هاست، از خود مالك روايت مى كند. به سال 191 ه. ق در 59 سالگى در مصر درگذشت و در خارج باب قرافۀ صغرى مدفون گرديد.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 208.
عتكى، شعبة بن حجاج
عتكى، صالح بن يزيد
(دو شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند و رجوع بدان علم شود.
چنانچه در عنوان عتبى اشاره شد، به موجب بعضى از نسخ، لقب رجالى محمد بن جعفر عتبى است و نسبت عتيبى (به فتح اوّل) به قبيله اى عتيب نام است در يمن و (به ضمّ آن با صيغۀ مصغّر) به قبيلۀ عتيبه نام ديگرى است از عرب.
عثمانى، عثمان بن محمد --> ممتاز
عجاج، عبداللّه بن اسد بن صخر --> رؤبه
بن يونس بن كليب، كوفى يا واسطى، معروف به «عجرد»، مكنّى به «ابويحيى» يا «ابوعمرو»، از مشاهير و مبرّزين شعراى عرب كه اشعارش مقبول ارباب كمال مى باشد. عجرد نديم وليد بن يزيد، يازدهمين خليفه از بنى اميّه (125-126 ه. ق)، بوده و دورۀ خلافت عباسيّه را نيز درك كرده است. 111 در ايّام مهدى عباسى به بغداد رفت. مابين او و بشّار بن برد مشاعره و مهاجات بسيارى بوده و هر دو در دين خود متّهم بودند. عجرد عاقبت به سال 161 يا 164 يا 168 ه. ق وفات يافت و يا آنكه در سال 165 ه. ق در جهت زندقۀ او، به دست محمد بن سليمان بن على در خارج كوفه مقتول شد. بعد از آن بشّار نيز به همان جهت به قتل رسيده و در نزد عجرد مدفون گرديد.
ابن خلّكان گويد: عجرد (بر وزن جعفر) لقب حماد بن عمر مى باشد و وجه اين لقب آنكه يك نفر اعرابى در كودكى حمّاد، او را ديد كه در روزى بسيار سرما، عريان و برهنه مشغول بازى است؛ پس گفت: «لقد تعجردت يا غلام» و «متعجرد» به معنى عريان است.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 182؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3132؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 262؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 8، ص 148.
عجلانى(1)
بصرى نحوى عجلانى، مكنّى به «ابوالجود» يا «ابوالجوز»، از اكابر نحويّين اواخر قرن چهارم هجرى بوده و يا خود اوايل قرن پنجم را نيز ديده و با ابن جنى (متوفّى به سال 392 ه. ق) معاصر بوده است. از تأليفات اوست:
سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 17، ص 5؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 526، س 31.
عجلى(2)
عجلى، اسعد بن محمود --> ابوالفتوح، اسعد بن محمود بن خلف
112 عجلى، فضل بن قدامه --> راجز، فضل بن قدامه
عجلى، قاسم بن عيسى --> ابودلف
1) . عجلانى: در اصطلاح رجالى، لقب انس بن ثابت و حارث بن سلمه و بعضى ديگر بوده و نسبت آن به بنى عجلان از بطون بنى عامر بن صعصعة مى باشد و او «عجلان» بن عبداللّه بن ربيعة بن عامر بن صعصعه است. «عجلان» گفتن او نيز به جهت عجله كردن وى در پذيرايى و احضار غذا براى مهمان بوده است. (مؤلف)
2) . عجلى: (بر وزن هندى) لقب رجالى ابراهيم بن ابى حفصه، احمد بن محمد بن هيثم، اسماعيل بن كثير، اسود بن قيس، بريد بن معاويه و جمعى ديگر بوده و نسبت آن به بنى عجل است كه در خاتمۀ باب كنى ضمن قبايل خواهد آمد و يا خود منسوب به موضعى عجله نامى است در نزديكى انبار. (مؤلف)
3) . عدوانى: (به فتح اول) در اصطلاح رجالى، لقب ثقف بن عمرو، سمرة بن ربيعه و غيرهما بوده و نسبت آن به بنى حجر بن عياذ بن يشكر بن عدوان است كه به جهت انتساب به جد عالى شان، عدوان، به همين لقب ملقب مى باشد. عدوان هم لقب پدر قبيله اى است از قيس، نامش «حارث بن عمرو بن قيس» و -->
وشقى عدوانى، نحوى لغوى بصرى، مكنّى به «ابوسليمان»، از مشاهير نحويّين و تابعين، در فقه و حديث و قرائت و لغات عرب و فنون عربيّه بصير و بسيار فصيح و بليغ بوده. گاهى در محاورات خود الفاظ غريبه به كار مى برد. نحو را از ابوالاسود دئلى اخذ كرد. حديث را از عبداللّه بن عباس و عبداللّه بن عمر و نظاير ايشان استماع نموده و از ايشان روايت مى نمايد. در تشيّع متصلّب و ثابت قدم بود. ابن خلّكان گويد كه اهل بيت عصمت عليهم السلام را به همه كس تفضيل دادى؛ بدون اينكه فضل ديگران را بكاهد؛ عاقبت به جهت اظهار يك غلط خواندن اعراب قرآن كه از حجّاج بن يوسف به عمل آمد، به خراسان تبعيد شد و در آنجا از طرف يزيد بن مهلب به قضاوت منصوب بود؛ پس به جهت شرب خمر معزول گرديد. در سال 119 يا 129 ه. ق و يا در حدود 100 ه. ق درگذشت.
«وشقى» و «عدوانى» (هر دو به فتح اوّل) منسوب به وشيقة بن عوف بن بكر بن يشكر بن عدوان از اجداد صاحب ترجمه است و رجوع به عنوان عدوانى در بالا هم نمايند.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3134؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 368؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 20، ص 42.
113
عدوى(1)
عدوى، شيخ حسن مصرى --> حمزاوى
بن محمد يا ابى محمد بن مبارك بن مغيره، مكنّى به «ابوعبدالرحمان» و «ابن اليزيدى»، از مشاهير ادبا مى باشد كه در نحوو لغت دستى توانا داشت. از يحيى بن زياد فراء
1) . عدوى: (بر وزن مروى) لقب رجالى تميم بن اسيد، تميم بن اياس، حسن بن على بن زكريا و غيره مى باشد و نسبت آن، موافق آنچه در تنقيح المقال ضمن شرح حال تميم بن اسيد نوشته، به عدى است كه نام چندين قبيله از عرب بوده و مشهورترين آنها عدى بن كعب بن لؤى بن غالب بن فهر بن مالك بن نضر است كه عشيرۀ عمر بن خطاب مى باشد. (مؤلف)
(متوفّى به سال 207 يا 208 ه. ق) و ديگر اكابر وقت اخذ مراتب علميّه نمود و از تأليفات اوست:
سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3108؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 10، ص 198.
عدوى، على بن محمد --> شمشاطى
عدوى، محمد بن طلحه --> كمال الدين، محمد بن طلحه
عده(1)
اينك اين نگارنده نيز، محض براى تيمن و تبرك و تكثير فايده، اسامى اشخاص هر سه عده را به طور خلاصه تذكر داده و معرفت احوال ايشان را به مراجعۀ كتب رجاليه محول مى دارد و معروف ترين آنها عدۀ كلينى مى باشد، بلكه عدۀ شيخ و عدۀ نجاشى اصلاً مسموع اغلب نگرديده است. (مؤلف)
بدان - أيّدك اللّه تعالى - كه شيخ طوسى، محمد بن حسن سالف الترجمه نيز در كتاب فهرست خود گاهى به واسطۀ عدّه روايت كرده و گويد: 114 «عدّة من اصحابنا يا جماعة من اصحابنا عن فلان». در تنقيح المقال گويد: بعضى از اهل فن برآنند كه روايات همچنانى شيخ، به واسطۀ عدم معرفت اشخاص عدّه و جماعت، با در نظر گرفتن اينكه اصطلاح مخصوصى هم در اين باب از خود شيخ نرسيده كه مرادش از عدّه و جماعت كيانند،
1) . عدّه: (با ضمّ و تشديد) در لغت، ساز و سامان و استعداد و هرآنچه براى حوادث زمان تهيه مى شود؛ اعم از مال و سلاح و خوراك و پوشاك و غيره و (با كسر و تشديد) جماعت قليل معدود از هر چيز. معنى اصطلاحى فقهى آن معروف است و اما معنى اصطلاحى رجالى آن به طور اجمال و خلاصه آنكه گاه است كه محمد بن يعقوب كلينى در كتاب كافى، اسم راوى را كه از وى بلاواسطه روايت مى كند، صريحاً ذكر نكرده و گويد: «عدّة من اصحابنا عن فلان». چون معرفت حال آن عده كه راوى خبر هستند، از حيث وثاقت و غيره در مقام استنباط احكام بايا و ضرور است كه تكليف مستنبط از حيث رد و قبول خبر معلوم گردد، لذا عدۀ كلينى يكى از مباحث رجاليه بوده و معرفت اشخاص آن عده و شناسايى احوال ايشان مطرح بحث و مذاكرۀ علماى رجال مى باشد. بلكه گاه است كه شيخ طوسى نيز در كتاب فهرست خود و نجاشى هم در كتاب رجال خود همان رويۀ كلينى را معمول داشته و به واسطۀ عده روايت مى كنند.
محكوم به جهالت بوده و حكم روايت مجهول الرّاوى بر آنها جارى است؛ پس گويد: از كلمات خود شيخ استكشاف توان نمود كه اغلب روايات او در فهرست و غيره، از مشايخ اربعه اش، ابن عبدون، ابن ابى جيد، ابن الغضائرى و شيخ مفيد محمد بن محمد بن نعمان، بوده و همۀ ايشان ثقه و عدل امامى هستند و دخول يكى از ايشان در جملۀ عدّه و جماعت، در صحت و اعتبار خبر كافى است تا چه رسد به اجتماع همۀ ايشان؛ پس گويد، بلكه از تتبّع كلمات خود شيخ حكم توان كرد كه اراده كردن چهار نفر مشايخ مذكور، مصطلح خود او بوده و همانا مرادش از عدّه و جماعت، ايشان مى باشند و تحقيق زائد موكول به كتب رجاليّه مى باشد.
منابع: مامقانى، عبداللّٰه، تنقيح المقال، خاتمه؛ كتب رجاليه.
كلينى در كتاب كافى، به واسطۀ عدّه، گاهى از احمد بن محمد بن عيسى، گاهى از سهل بن زياد و زمانى از احمد بن محمد بن خالد برقى روايت مى نمايد و اشخاص هريك از اين سه عدّه غير از اشخاص دو عدۀ ديگر مى باشند. موافق آنچه علاّمۀ حلّى در فائدۀ ثالثه از خاتمۀ كتاب خلاصة الاقوال از خود كلينى نقل كرده، مراد او از عده، در جايى كه به واسطۀ آن، از احمد بن محمد بن عيسى روايت مى كند، عبارت از پنج نفر محمد بن يحيى عطّار، على بن موسى كمندانى يا كميدانى، 115 داوود بن كوره، احمد بن ادريس، على بن ابراهيم بن هاشم است و اينكه در تنقيح المقال به عوض على بن موسى، محمّد بن موسى نوشته، على الظاهر از سهو قلم كاتب مى باشد. در جايى كه به واسطۀ عدّه، از سهل بن زياد روايت مى كند، عبارت از چهار نفر، على بن محمد بن علان يا على بن محمّد معروف به «علان»، محمد بن ابى عبداللّه، محمد بن حسن، محمد بن عقيل كلينى، است و مراد از محمد بن حسن همان صفار معروف و از محمد بن ابى عبداللّه نيز محمد بن جعفر بن محمد بن عون اسدى كوفى مكنّى به «ابوالحسين» است.
در جايى كه به واسطۀ عدّه، از احمد بن محمد بن خالد برقى روايت مى كند، مرادش از عدّه، على بن ابراهيم بن هاشم، على بن محمد بن عبداللّه بن اذينه، احمد بن عبداللّه عن ابيه (بن ابيه خ ل) و على بن حسن (حسين خ ل)، چنانچه در تنقيح المقال و منتهى المقال است و يا به نوشتۀ مستطرفات بروجردى، به عوض احمد بن عبداللّه، احمد بن
محمد بن اميّه است. مخفى نماند كه كلينى گاه است كه به واسطۀ عدّه، از ديگر روات غير از سهل بن زياد و احمد بن عيسى و احمد بن محمد بن خالد برقى روايت نموده، ولكن مراد خود از اين عده را بيان نكرده و تحقيق مراتب موكول به كتب رجاليّه و نظر مستنبط است. منظومۀ سيّد بحرالعلوم را، كه در شرح سه فقره عدۀ مذكورۀ كلينى گفته، زينت اوراق مى نمايد:
عدة احمد بن عيسى بالعدد *** خمسة اشخاص بهم تم السند
على العلى والعطار *** ثم ابن ادريس و هم اخيار
ثم ابن كورة كذا ابن موسى *** فهؤلاء عدة ابن عيسى
و ان عدة التى عن سهل *** من كان فيه الامر غير سهل
ابن عقيل و ابن عون الاسدى *** كذا عليّ بعد مع محمد
و عدة البرقى و هو احمد *** علّي بن الحسن و احمد
و بعد ذين ابن اذينة على *** ثم ابن ابراهيم و اسمه علي
منابع: مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 3، ص 83، الخاتمة، الفائدة الاولى]؛ نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ج 3، ص 541؛ كتب رجاليه.
در اعيان الشّيعة، از رجال بحرالعلوم نقل كرده است كه نجاشى، در مواضع بسيارى از كتاب خود به عبارت «عدة من اصحابنا يا جماعة من اصحابنا» و نظاير آنها از ديگران روايت كرده؛ بدون اينكه تفسير صريحى براى بيان 116 مراد خود از عدّه و جماعت آورده باشد؛ پس گويد: بعد از آنكه وثاقت همۀ آنها در محل خود مبين شده، اين عدم بيان، قادح در صحت و اعتبار سند نمى باشد. بعد از آن، در صدد بيان بعضى از عدّه ها و جماعت ها كه در چندين موضع از تراجم احوال مذكوره در كتاب خود نجاشى استخراج كرده، برآمده و گويد:
مراد از عدّه اى كه به واسطۀ آن از ابوغالب احمد بن محمد بن سليمان زرارى روايت مى نمايد، عبارت از محمد بن محمد، احمد بن على بن نوح، حسين بن عبيداللّه است، به همان تقريب.
مراد از عده اى كه به واسطۀ آن از ابومحمد حسن بن حمزة بن على بن عبداللّه شريف مرعشى روايت مى كند، عبارت از محمّد بن محمّد، احمد بن على، حسين بن عبيداللّه و غير ايشان است، به همان تقريب.
مراد از جماعت كه به واسطۀ آن از ابوالحسن محمد بن احمد بن داوود روايت كرده، ابوالعباس بن نوح، محمد بن محمد، حسين بن عبيداللّه است.
مراد از عده اى كه به واسطۀ آن از قاضى ابوبكر محمد بن عمر بن سالم بن محمد حافظ معروف به «جعابى» روايت مى كند، ابوالحسين محمد بن عثمان و شيخ مفيد است، به تقريب مذكور.
مراد از عدّه اى كه به واسطۀ آن از احمد بن ابراهيم بن ابى رافع انصارى روايت كرده، عبارت از حسين بن عبيداللّه، احمد بن على، شيخ مفيد است، به همان تقريب.
مراد از عده اى كه به واسطۀ آن از احمد بن جعفر بن سفيان روايت مى كند، ابوالعباس بن نوح، ابوعبداللّه حسين بن عبيداللّه، جعفر بن محمد بن سماعه، حميد بن شعيب و غير ايشان است، به همان تقريب.
مراد از عدّه اى كه به واسطۀ آن از ابوالحسين محمد بن على بن تمام دهقان روايت مى كند، احمد بن على، حسين بن عبيداللّه و غير ايشان است، بالتقريب.
عدّه اى كه بدان واسطه از ابوعلى احمد بن محمد بن يحيى عطار روايت مى كند، ابوالعباس احمد بن على بن نوح، ابوعبداللّه حسين بن عبيداللّه، ابوعبداللّه بن شاذان است، به تقريب مذكور.
عدّه اى 117 كه بدان واسطه از احمد بن محمد بن سعيد بن عقدۀ حافظ روايت مى كند، عبارت از محمد بن جعفر اديب، احمد بن محمد بن هارون، احمد بن محمد بن صلت، قاضى ابوعبداللّه جعفر است، به همان تقريب. مخفى نماند كه نجاشى به واسطۀ عده از اشخاص ديگر نيز غير از ده تن مذكور روايت مى كند، لكن به جهت قلت آن به شرح آنها نپرداختيم.
منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 10، ص 132.
عدة الدين، محمد بن نصر --> ابن القيسرانى، محمد بن نصر
عذرى، ثعلبة بن صعير
عذرى، جرو بن عمرو
عذرى، جميل بن ردام
(سه شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.
مثل برادر بزرگ ترش، حاج لطفعلى بيگ آذر بيگدلى سالف الترجمه، شاعرى است نامى كه در غزل سرايى سليقۀ خوبى داشته و به «عذرى» تخلّص مى نموده است. او نيز تذكره اى در شرح حال شعرا نوشته كه به تذكرۀ اسحاق معروف و سه نسخۀ خطّى آن به شماره هاى 2716 و 2723 و 2732 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود است. عذرى در سال 1185 ه. ق وفات يافت و در روز تشييع جنازۀ او، كه ازدحام عامّ بوده، برادر مذكورش اين شعر خود او را با صوتى حزين مى خوانده است:
كدامين ماه را يا رب در اين محمل بود منزل *** كه محمل مى رود از شهر و شهرى از پى محمل
صباحى، سليمان كاشى سالف الترجمه در تاريخ وفاتش گويد: «بادا در بهشت جاودان اسحاق بيگ».
منابع: هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 2، ص 345؛ فهرست كتابخانه مدرسۀ سپهسالار، [ج 3، ص 358-387].
همدانى، ملقّب به «فخرالدين»، متخلّص به «عراقى»، كه گاهى تخفيفاً «فخر عراقى» هم گويند، از مشايخ عرفا و مشاهير شعراى ايرانى، در اصول طريقت و عرفان بسيار كامل و هشيار، عارف اسرار، عاشق شعار، در وجد و حال بى مانندومثال، از مريدان شيخ شهاب الدين سهروردى (متوفّى در حدود سال 630 ه. ق) و از كودكى حافظ قرآن مجيد بود و آن را به لحنى 118 مى خوانده كه اهل همدان، كه مولد و منشأ وى بوده، شيفتۀ وى مى شدند. نيز در خردسالى به تحصيل علوم پرداخت. مدتى در عراق و هندوستان و بلاد ديگر سياحت ها كرد. گويند با شمس تبريزى (متوفّى به
سال 645 ه. ق) در يك چله خانه به رياضت پرداخت؛ عاقبت به سال 688 يا 709 ه. ق و يا به زعم بعضى، به سال 608 ه. ق در دمشق شام وفات يافت و در قريۀ صالحيّه نزد قبر محيى الدين ابن العربى مدفون گرديد.
مخفى نماند كه بعد از ملاحظۀ تاريخ وفات شيخ سهروردى (مرشد عراقى) و تاريخ وفات شمس تبريزى، شريك چلّۀ او، كه مذكور شد، بطلان يا استبعاد دو قول آخرى در تاريخ وفات عراقى مكشوف مى شود. اينك قول اوّل مذكور را تأييد مى نمايد.
هريك از كلمۀ «محترم» و جملۀ «آفتاب حسن مولى» مادّۀ تاريخ او مى باشد. از آثار قلمى او ديوان شعر معروف به ديوان عراقى و كتاب لمعات است و از اشعار اوست:
نخستين باده كاندر جام كردند *** ز چشم مست ساقى وام كردند
به عالم هركجا درد دلى بود *** به هم كردند و عشقش نام كردند
براى صيد مرغ جان عاشق *** ز زلف فتنه جويان دام كردند
چو خود كردند سرّ خويشتن فاش *** عراقى را چرا بدنام كردند
ايضاً
ساز طرب عشق كه داند كه چه ساز است *** كز زخمۀ آن نه فلك اندر تك وتاز است
عشق است كه هر دم به دگر رنگ برآيد *** ناز است به جايى و به يك جاى نياز است
در خرقۀ عاشق چو درآيد همه سوز است *** در كسوت معشوق چو آيد همه ساز است
نيز در ترجمۀ رباعى صاحب بن عبّاد، «رقّ الزّجاج و رقّت الخمر»، كه در باب كنى خواهد آمد، گويد:
از صفاى مى و لطافت جام *** به هم آميختند جام و مدام
همه جام است و نيست گويى مى *** يا مدام است و نيست گويى جام
نيز در حالت احتضار و جان كندن مى گفته است:
در سابقه چون قرار عالم دادند *** مانا كه نه بر مراد آدم دادند
119 هر قاعده و قرار كآن روز افتاد *** نه بيش به كس وعده و نى كم دادند
بعضى در موضوع چلّه و غزل اوّلى او (نخستين باده...)، گويند كه مرشدش، شيخ سهروردى، در چلّه اش نشاند، به فاصلۀ ده روز وجد و حال بر وى مستولى گشته و اين غزل گفت: «نخستين باده...». به آواز بلندش مى خواند و مى گريست؛ پس اهل خانقاه بر سبيل انكار بر سمع شيخ رسانيدند كه عراقى در چلّه نشسته و ابيات
مى خواند. شيخ گفت: «شما از اين چيزها ممنوع هستيد، ولكن او را منعى نيست». به فاصلۀ چند روز، يكى از مقرّبين شيخ را گذر بر خانقاه افتاد و ديد كه خراباتيان همين غزل را با چنگ و چغانه مى خوانند. قضيه را به شيخ باز گفتند. شيخ، عراقى را امر به خواندن آن غزل نمود. عراقى نيز خوانده و چون بدين بيت رسيد (چو خود كردند...)، شيخ گفت: «كار او تمام شد»؛ پس به خلوتخانۀ عراقى رفته و خرقه از تن بركشيد و در وى پوشانيد و دختر خود را در عقد ازدواج وى درآورد.
منابع: لودى، شيرعلى خان، مرآت الخيال؛ فرصت شيرازى، محمدنصير، آثار عجم، ص 71؛ هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 1، ص 339؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ص 5184؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3137؛ هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 172.
فقيه شافعى المذهب، ابواسحاق الكنيه، مصرى المولد والمنشأ والمدفن، بغدادى المسكن، از فضلاى فقهاى شافعيّه بوده و شرح خوبى بر كتاب مهذّب شيخ ابواسحاق شيرازى نوشته است. در بغداد به «مصرى» معروف بود و پس از مراجعت به مصر، او را «عراقى» گفتند. روز پنجشنبه بيست ويكم جمادى الاولى سال 596 ه. ق در 86 سالگى در مصر درگذشت.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 4.
عراقى، شيخ محمود --> صاحب قوامع
عراقيون --> مدنيان
عنوان مجموع چند تن از قراء است.
120 * عرامى، عبدالصمد بشير
(دو شخص مذكور) مصطلح رجال و موكول بدان علم است.
عرب، حاج ميرزا حسين --> عرب، ميرزا سيد صالح بن سيد حسن
2142 و 2143. عرب، ميرزا سيد صالح بن سيد حسن (... - 1303 ه. ق)
الصورة
سيد صالح عرب (85)
موسوى حائرى تهرانى، مشهور به «عرب» و «داماد»، فقيه عالم جليل، از علماى اماميّۀ اوايل قرن حاضر چهاردهم هجرت مى باشد. كتابى در اجتهاد و تقليد نوشته و به سال 1303 ه. ق در حدود نود سالگى در تهران وفات يافت و جنازه اش به عتبات نقل گرديد. ميرزا حيدرعلى مجدالادباء، ساكن تهران، متخلّص به «ثريا» (آتى الترجمه) در تاريخ وفاتش گويد:
صالح داماد گاهى علم را بود از رئوس از جهان در حجلۀ جنّت به عشرت كوفت كوس بهر تاريخش ثريا بى توانى برنگاشت «صالح داماد را گرديده حور عين عروس»(1)
حاج ميرزا حسين، برادر ميرزا سيد صالح، نيز به «داماد» معروف و از اكابر وقت خود بود. به سال 1302 ه. ق در كربلا وفات يافته و ثريّاى مذكور در تاريخ وفاتش گويد:
بهر تاريخش ثريّا بى تأمّل بازگفت *** «شد حسين بن حسن لاحق بشاه كربلا»(2)
مخفى نماند كه سيد حسن، پدر اين دو برادر، داماد سيد على صاحب رياض سالف الترجمه بوده و «داماد» گفتن ايشان همانا از راه توارث لقب پدر است.
منابع: اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، مآثر و آثار، ص 225.
121 موكول به علم رجال است.
عربى، احمد بن محمد --> ابن عربشاه، احمد بن محمد
شرح حالش موكول به علم شريف رجال است.
بن عمرو بن عثمان بن عفان، كه به موضع عرج نامى از مكّه منسوب است، از اكابر شعراى قريش و به غزل سرايى مشهور مى باشد. محض اينكه محمد بن هشام بن اسماعيل، والى مكّه، خال هشام بن عبدالملك بن مروان، دهمين خليفۀ اموى (105-125 ه. ق)، را مفتضح نمايد، با مادرش تغزل كرده و در حق او شعرها و غزل ها مى گفته است. اينك محمد بن هشام نيز در زندانش كرد و نه سال در زندان ماند؛ پس در بازارهايش بگردانيده و آن مقدارش زدند كه جان داد. سال وفاتش مضبوط نيست و از اشعار اوست كه در زندان گفته است:
اضاعونى و اى فتى اضاعوا *** ليوم كريهة و سداد ثغر
و صبر عند معترك المنايا *** و قد شرعت اسنتها بنحري
منابع: ابوالفرج اصفهانى، على بن حسين، الاغانى، ج 1؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 197؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 2، ص 424.
موكول به علم رجال است.
عرزمى، اسحاق بن منصور
عرزمى، حماد بن عثمان
عرزمى، عبدالرحمان بن محمد
عرزمى، عمرو بن جبير
عرزمى، عيسى بن ابى منصور
عرزمى، محمد بن سلام
عرزمى، محمد بن عبدالرحمان
عرزمى، محمد بن عبيداللّٰه بن ابى سليمان
(هشت شخص مذكور) شرح حالشان موكول به علم رجال است.
مصطلح علماى رجال و موكول بدان علم است.
عرشى، تهماسبقلى --> عرشى، مير محمد مؤمن
2145 و 2146. عرشى، مير محمد مؤمن (... - 1091 ه. ق)
بن مير عبداللّه مشكين رقم، از شعراى شهر اكبرآباد هند مى باشد كه مانند پدرش خطّاطى بوده مشهور، 122 به تعليم خط سليمان شكوه، پسر داراشكوه، حكمران دهلى منصوب و ازاين رو مورد انعامات بسيارى شد. بازهم درويشانه مى زيست تا به سال 1091 ه. ق در نود سالگى درگذشت. يك ديوان شعر و دو منظومه به نام شاهد عرشى و مهر و وفا داشته و از اشعار اوست:
من به پايش افتم و او در كنارم مى كشد *** من در اين وادى ترقّى از تنزّل ديده ام
يكى از شعراى عهد شاه تهماسب صفوى (930-984 ه. ق) نيز تخلّص «عرشى» داشته و در قاموس الاعلام اين شعر را بدو نسبت داده است:
تخم ديگر به كف آريم و بكاريم ز نو *** كآنچه كشتيم ز خجلت نتوان كرد درو
نصرآبادى گويد: عرشى تبريزى نامش «تهماسبقلى بيگ»، طبعش در كمال دقت، ديوان او قريب به ده هزار بيت و در مدح مير ميران قصايدى دارد و مسموع شد كه پسر زشتى داشته و در باب آن پسر گفته است: «تخم ديگر...» و نيز از اشعار عرشى تبريزى است:
هركس به زير تيغ به رويت نظاره كرد *** زآن پيشتر كه كشته شود خون بها گرفت
ظاهر كلام نصرآبادى آنكه عرشى تبريزى (تهماسبقلى) معاصر او بوده و در زمان شاه سليمان صفوى (1078-1105 ه. ق) مى زيسته است.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3142؛ نصرآبادى، محمدطاهر، تذكرۀ نصرآبادى، ص 266.
از شعراى ايرانى عهد شاه تهماسب صفوى (930-984 ه. ق) بوده و يك صدوسى قصيده در مدح وى گفته است. يك ديوان مرتب و يك منظومۀ گوى و چوگان نام دارد.
اسم و سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2143.
عرفى شيرازى --> عرفى، مولانا محمد
بن خواجه زين الدين على بن جمال الدين، شيرازى، ملقّب به «جمال الدين»، متخلّص به «عرفى»، از مشاهير شعراى شيراز مى باشد. با كمال فضل و دانش و لطيفه گويى و حاضرجوابى، طرزى مخالف مسلك 123 قدما آغاز كرد و غالباً در اثر كثرت تشبيهات و استعاراتى كه در كلمات خود به كار مى برد، اصل مقصد مجهول و مختفى مى شد.
اشعار او با آن همه دقت و متانت كه داشته، نوعاً در نظر افاضل و ارباب كمال مقبول نيفتاد؛ عاقبت به هندوستان رفته و در دربار اكبرشاه هندى تقرّب يافت و مشمول مراحم ملوكانه گرديد.
بارها ابوالفيض فيضى و برادرش، ابوالفضل علاّمى، را كه هر دو از اكابر هند بودند (شرح حال ايشان تحت عنوان فيضى خواهد آمد)، در مقام مناظره ملزم و محكوم ساخت؛ به همين جهت، استعداد او علاوه بر تعصّب مذهبى نايرۀ حسد در دل ايشان مشتعل نمود كه همواره مترقّب توهين و استخفاف وى مى بودند تا در تشرّف اوّلى او به خدمت سلطان، ابوالفضل از او سؤال كرد كه در مذهب شما زاغ حلال گوشت است يا حرام؟ عرفى جواب نداد تا بعد از لمحه اى ابوالفيض پرسيد كه در مذهب شما خوك حلال است يا حرام؟ عرفى باز جواب نداد و تغافل نمود؛ پس سلطان توجه نموده و گفت: چرا سؤال ايشان را جواب نمى دهى؟ گفت: جواب اين مسئله بديهى بوده و همه كس مى دانند كه هر دو گه مى خورند؛ يعنى زاغ و خوك، لكن تعريض به دو برادر بوده است؛ پس پادشاه خنديد و انعامى فراخور حالش بخشيد و آن دو برادر، ديگر جرئت حرف زدن نداشتند و از اشعار عرفى است:
از نقش و نگار در و ديوار شكسته *** آثار پديد است صناديد عجم را
ايضاً
چنان با نيك و بد سر كن كه بعد از مردن اى عرفى! *** مسلمانت به زمزم شويد و هندو بسوزاند
ايضاً
صوفى به عمارت بدن مشغول است *** زاهد به فريب مرد و زن مشغول است
دانا به كرشمۀ سخن مشغول است *** عاشق به هلاك خويشتن مشغول است
گويند كه سلطان هند جواب فورى اين شعر را:
چو رسى به طور سينا «ارنى» مگو و بگذر *** كه نيرزد اين تمنّا به جواب «لن ترانى»
از عرفى درخواست كرد؛ چنانچه اگر جواب فورى نگويد، محكوم به قتل خواهد شد؛ پس عرفى در دَم گفت:
تو بدين جمال و خوبى چو به طور جلوه آيى *** «ارنى» مگو به آن كس كه بگفت «لن ترانى»
124 قصيدۀ رائيّۀ عرفى مشهور و به يك صدوهشتاد بيت مشتمل و مطلع آن، اين است:
جهان بگشتم و دردا كه هيچ شهر و ديار *** نيافتم كه فروشند بخت در بازار
اكثر شعرا اين قصيده را جواب گفته اند؛ من جمله شيخ محمد سعيد قريشى گويد:
ز مفلسى كه نباشد به دست يك دينار *** چه سود اگر بفروشند بخت در بازار؟
از آثار قلمى عرفى ديوانى مرتب و مجموعۀ قصايد و چندين منظومۀ متفرقه مى باشد و چهار نسخۀ خطّى از ديوان او به شمارۀ 462 و 296 و 297 و 298 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود است. وفاتش به سال 997 ه. ق در 36 سالگى در لاهور هند واقع شد و جنازه اش بعد از مدتى به نجف اشرف نقل گرديد.
منابع: معصومعلى شاه، طرائق الحقائق، ج 1، ص 139؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3143؛ افندى، فهيم، سفينة الشعراء، ص 232؛ لودى، شيرعلى خان، مرآت الخيال، ص 81.
عرنى، ثابت بن طريف
عرنى، حبة بن جوين
(دو شخص مذكور) موكول به رجال است.
عروسى حويزى، ساكن شيراز، از اكابر علماى اماميّه، عالم فاضل، فقيه محدّث ثقه، اديب شاعر متّقى، جامع علوم و فنون متداوله و از معاصرين شيخ حرّ عاملى (متوفّى به سال 1104 ه. ق) بوده و از تأليفات اوست:
سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: شيخ حر عاملى، امل الآمل، [ج 2، ص 154، ش 449].
شافعى، از اكابر علماى شافعيّۀ اواخر قرن سيزدهم هجرت مى باشد كه بسيار فصيح و متكلّم و قانع و عفيف، در جامع ازهر رئيس آن سلسلۀ جليله بود. در رفع بدعت ها اهتمام تمام داشت. قرآن خواندن در طرق و شوارع را موقوف نمود و از تأليفات اوست:
به سال 125 1293 ه. ق در هشتاد سالگى درگذشت.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1321.
مصطلح رجال و موكول بدان علم است.
عروضى، احمد بن عمر بن على --> نظامى عروضى
عريان، بابا طاهر --> بابا طاهر
موكول به رجال است.
موكول به رجال است.
عريضى(1)
بن محمدباقر بن عبدالمطلب، علوى حسينى عريضى خراسانى، ملقّب به «جمال الدين»، از اجلاّى علماى قرن سيزدهم هجرى قمرى مى باشد كه مجاور حائر شريف حسينى بوده و از تأليفات اوست:
صاحب ترجمه همان است كه شيخ احمد احسائى رسالۀ العلم را در جواب او نوشته و سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 2، ص 180.
موكول به رجال است.
او همان است كه در كتب احاديث و اخبار به عبارت «على بن جعفر عن اخيه» مذكور و اخبار بسيارى از برادر والاگهر خود، حضرت امام موسى بن جعفر عليهما السلام، روايت كرده است. مرقد شريفش 126 بنابر تحقيق مجلسى، همان است كه در قم تا زمان ما معروف مى باشد، ولكن بنابر تحقيق عميقى كه علاّمۀ نورى صاحب مستدرك الوسائل كرده، مرقد شريف على بن جعفر معظم در مدينه بوده و اصلاً ايران را نديده است و تحقيق تمامى مراتب را موكول به كتب مربوطه مى دارد.
عريضى، على بن حسن حلبى --> مجدالدين، على بن حسن
عزالدوله، بختيار بن معزالدوله --> آل بويه
1) . عريضى: در اصطلاح رجالى، لقب احمد بن يوسف، خليل بن احمد، قاسم بن على و غيره مى باشد و نسبت آن به وادى عريض نامى (با صيغۀ مصغر) است در مدينه. (مؤلف)
سيمين شخصى است از اين خانواده كه به سمت اميرالامرايى حكمران بوده اند.
عزالدين آملى --> آملى، شيخ عزالدين
ظاهراً نام اصلى اش هم «عزّالدين» است.
عزالدين، ابراهيم بن محمد --> سويدى، ابراهيم بن محمد بن طرخان
عزالدين، احمد بن محمد بن حنبل --> ابن حنبل
حسينى، معروف به «ابن الابرز» از اكابر علماى اماميّۀ قرن هفتم هجرت مى باشد كه در هفدهم شعبان 655 ه. ق از شيخ نجيب الدين بن سعيد اجازه داشته است.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 1، ص 236.
اربلى، از مشاهير ادبا و حكما مى باشد كه در نصيبين متولد شد. در دمشق شام نشو و نما كرد. با اينكه از هر دو چشم عليل و ناتوان بوده، بازهم در خانۀ خود به تدريس فلسفه و فنون ديگر اشتغال داشت تا در سال 660 ه. ق درگذشت.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3145.
2155-2159. عزالدين، شيخ حسين بن عبدالصمد (... - 984 ه. ق)
بن محمد بن على بن حسين بن صالح، جبعى عاملى حارثى همدانى، والد ماجد شيخ بهائى سالف الترجمه، لقبش «عزالدين»، نسب شريفش به حارث اعور همدانى از خواص اصحاب حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام 127 موصول، از اكابر و ثقات علماى طراز اوّل اماميّه و عالمى است فقيه اصولى محدّث رجالى، حكيم متكلّم، محقّق مدقّق، رياضى مفسّر، اديب متبحّر، منشى شاعر ماهر، در تواريخ و سير و امثال و نوادر و لغات مشكله باخبر، در الغاز نيز داراى دستى توانا. بالجمله، حاوى فروع و اصول، جامع معقول و منقول، از اكابر تلامذۀ شهيد ثانى و سيد حسين بن جعفر كركى، جلالت علمى و كمالات ذاتى و كسبى او مشهور، در اخلاق فاضله طاق و يگانۀ آفاق و شهيد در اجازۀ طويلى كه به او داده، بسيارش مى ستايد.
از فتاواى نادرۀ او وجوب عينى نماز جمعه مى باشد كه در زمان غيبت واجب
عينى اش مى داند. رساله اى هم در اين باب نگاشته و در قزوين و مشهد و اصفهان بدون ترديد آن را اقامه مى كرده و ظهر را هرگز نمى خوانده است. شيخ حسين در بدايت حال، در عهد شاه تهماسب صفوى (930-984 ه. ق) با اهل و عيال و اتباعش از موطن اصلى خود به اصفهان آمد. تا سه سال ديگر مشغول تدريس و افادات علميّه بود. درس و قرائت كتب حديث را در بلاد عجم تجديد نمود. آن شاه تحف و هداياى بسيارى فرستاد و امر به اقامت قزوينش، كه پايتخت ايران بوده، صادر گرديد. وى هم اجابت نموده و مورد عنايات 128 شاهانه شد. نزد شاه بسيار محترم بود. به منصب شيخ الاسلامى مفتخر و اخيراً به همين منصب به مشهد مقدّس رفت. باز بعد از مدتى حسب الامر ملوكانه به ارشاد اهالى هرات، كه از آداب مذهب اماميّه بى اطّلاع بوده اند، موظف شد و مزارع آباد سه قريه براى تأمين مهمّات و ضروريّات درس وى مقرّر گرديد.
الصورة
دو نمونه خط شيخ حسين عاملى (86)
دو فقره خط شيخ حسين عاملى، والد ماجد شيخ بهائى، است كه اولى را در آخر جلد ثانى و دويمى را در آخر جلد اول يك فقره نسخۀ خطى از رجال ابن داوود، كه در كتابخانۀ شخصى جناب آقاى آسيد محمد مشكوة بيرجندى مقيم تهران بوده، نوشته است و «احسن صورة للانسان ما كتب».
امر ملوكانه به عهدۀ وزير خراسان صادر شد كه خدابنده، پسر شاه، را هر روز جمعه در مسجد جامع حاضر نمايد كه حديث و احكام شرعيّه را از زبان خود شيخ شنيده و تمامى فتاوى و اوامر و حكومات وى را مطيع باشد تا دستور ديگران شده و جسارت بر مخالفت شيخ نداشته باشند. اينك شيخ تا هشت سال ديگر با همان منصب
شيخ الاسلامى به انجام وظايف دينيّه اشتغال داشت تا به مرام استيذان سفر حج باز عازم قزوين گرديد كه براى خود و فرزندش، شيخ بهائى، اجازۀ آن سفر مقدس را از دربار همايونى تحصيل نمايد. شاه نيز فقط خود شيخ را اجازه داده و مقرّر فرمود كه شيخ بهائى در جاى وى عهده دار وظايف دينيّه باشد كه مردمان بى پيشواى دينى نبوده باشند. شيخ حسين در حين مراجعت از سفر مكّه، به جهت خوابى كه در شرافت بحرين ديده بوده، بدانجا رفته و اقامت گزيد و به ترويج مذهب و احياى علوم دينيّه پرداخت، تا در هشتم ربيع الاول سال 984 ه. ق وفات يافت و در ديه مصلّى نامى از توابع هجر از بلاد بحرين مدفون شد. شيخ بهائى قصيده اى در مرثيه اش گفته است كه بعضى از ابيات آن را مى نگارد:
يا جيرة هجروا و استوطنوا، هجرا *** واها لقلب المعنى بعدكم واها
يا ثاويا بالمصلىٰ من قرىٰ هجر *** كسيتَ من حلل الرضوان اصفاها
اقمت يا بحر فى البحرين فاجتمعت *** ثلاثة كن امثالا و اشباها
ثلاثة انت انداها و اغزرها *** جودا و اعذبها طعما و احلاها
حويت من درر العلياء ما حويا *** لكن درك اعلاها و اغلاها
و يا ضريحا حوىٰ فوق السماك علا *** عليك من صلوات اللّه ازكاها
فاسحب على الفلك الاعلى ذيول علا *** فقد حويت من العلياء اعلاها
از اشعار قصيدۀ خود شيخ حسين است كه در مناقب اهل بيت عصمت عليهم السلام گفته است:
محمد المصطفى الهادى المشفع فى *** يوم الجزاء و خير الناس كلهم
129 تا آنجا كه گويد:
مناقب ادهشت من ليس ذا نظر *** و اسمعت فى الورى من كان ذا صمم
من لم يكن ببنى الزهراء مقتديا *** فلا نصيب له فى دين جدهم
اقصر حسين فلايحصى فضائلهم *** لو ان فى كل عضو منك الف فم
شيخ حسين مصنّفات طريفۀ بسيارى در فنون مختلفه دارد:
خلاصة الاقوال علامه؛ 7. حاشيۀ صحيفة سجّاديّة؛ 8. دراية الحديث (كه به سال 1306 ه. ق (غشو) در تهران چاپ شده است)؛ 9. ديوان شعر (كه بزرگ است)؛ 10. الرّحلة (كه سفرنامۀ خودش است)؛ 11. رسالة طهماسبيّة؛ 12. رسالة رضاعيّة؛ 13. شرح الفيّة شهيد (و نسخۀ آن به شمارۀ 2526 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود است)؛ 14. شرح قواعد علامه؛ 15. العقد الحسينى (كه منشآت اديبانه و از رساله هاى سودمند بوده و آن را عقد طهماسبى و رسالة وسواسية هم گويند كه در رد اهل وسواس است و يا خود به نوشتۀ فاضل محقق معاصر، شيخ جعفر نقدى، عقد طهماسبى غير از عقد حسينى است)؛ 16. العقد الطّهماسبى؛ 17. عينيّة صلوة الجمعة؛ 18. الغرر والدّرر؛ 19. وصول الاخيار الى اصول الاخبار و غير اينها.
شيخ حسين صاحب ترجمه از صاحب معالم و دو استاد معظّم خود، سيد حسن بن جعفر كركى و سيد حسن بن على بن شدقم مدنى حسينى و ديگر اجلّه اجازه داشته و از ايشان روايت مى كند.
الصورة
نمونۀ خط شيخ عبدالصمد جد شيخ بهائى (878)
130 قطعۀ مزبور از صفحۀ آخر كتاب رسائل متفرقه (جُنگ) به خط شيخ عبدالصمد عاملى است.
شيخ عبدالصمد بن محمد بن على بن حسين، پدر شيخ حسين نيز از اكابر علماى معاصر محقّق كركى و استاد شهيد ثانى بوده و شهيد بسيارش ستوده و در سال 935 ه. ق در هشتاد سالگى وفات يافته است. شمس الدين محمد، كه جدّ شيخ حسين است، نيز از اكابر علما بوده و به سال 876 يا 886 ه. ق (ضعو يا ضفو)، در 64 سالگى وفات يافت. مجموعۀ شريفى در فوائد رجاليّه و شرح حال علما داشته كه در نزد علاّمۀ مجلسى موجود بوده و فوائد رجاليّۀ بسيارى از آن، در آخر مجلّدات بحار نقل مى كند و از كلمات همان مجموعه استنباط مى شود كه شمس الدين مذكور، برادر شيخ ابراهيم كفعمى آتى الترجمه مى باشد.
شيخ نورالدين ابوالقاسم على بن عبدالصمد مذكور، كه برادر شيخ حسين و عموى شيخ بهائى است، نيز از اكابر علماى وقت خود و از تلامذۀ محقّق ثانى و شهيد ثانى بوده و در سال 935 ه. ق از محقّق ثانى اجازه داشته است.
اما شيخ بهائى، پسر شيخ حسين، به همين عنوان مذكور است و پسر ديگرش، شيخ عبدالصمد عاملى ملقّب به «ضياءالدين» و مكنّى به «ابوتراب»، نيز عالمى جليل و فاضلى نبيل بوده و حواشى بسيارى به فرائض خواجه نصير طوسى نوشته و برادرش، شيخ بهائى، نيز كتاب صمديّه معروف را به نام وى تأليف داده است.
شيخ حسين پسر همين عبدالصمد، كه نوۀ شيخ حسين عزّالدين صاحب ترجمه و برادرزادۀ شيخ بهائى است، نيز از افاضل وقت و ساكن هرات و قاضى آن ديار بود و سال وفات هيچ كدام از اين افراد سلسلۀ شيخ حسين عزّالدين به دست نيامد. به نقل روضات، در رياض العلماء گويد كه اولاد و احفاد عزّالدين تا زمان او باقى و در هرات متصدى امورات 131 شرعيّه بوده اند. مخفى نماند كه شيخ حسين، نوۀ مذكور صاحب ترجمه، شايد در بعضى موارد محض به جهت موافقت در اسم و اسم پدر با خود صاحب ترجمه محل اشتباه باشد. بايد مداقه شود.
منابع: شيخ حر عاملى، امل الآمل، [ج 1، ص 109، ش 97-98]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 193؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 2، ص 91.
بن حسن بن مخزوم بن ابى القاسم بن ابى عبداللّه حسين بن محمد بن عيسى، حسينى حائرى، از علماى اماميّۀ اوايل قرن دهم هجرت كه با شيخ ابراهيم كفعمى
آتى الترجمه معاصر و در سال 917 ه. ق در قيد حيات بوده و با كفعمى مراسلات نظمى و نثرى داشته است. كفعمى نيز، موافق نقل معتمد، در حاشيۀ مصباح خود، او را به عزّالاسلام والمسلمين ابوالفضائل مى ستايد. صاحب رياض العلماء نيز گويد: سيد عزّالدين حسين بن مساعد حسينى حائرى از اجلاّى علما و اكابر فضلا و شاعر ماهر بوده و از تأليفات اوست:
سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 6، ص 150.
عزالدين، حمزة بن على --> ابن زهره
عزالدين، عبدالعزيز بن عبدالسلام --> سلطان العلماء، عبدالعزيز بن عبدالسلام
عزالدين، عبدالعزيز بن محمد --> ابن جماعه، عبدالعزيز بن محمد
عزالدين، عبدالعزيز بن نحرير --> ابن البّراج
عزالدين، عبدالوهاب بن ابراهيم --> زنجانى، عبدالوهاب بن ابراهيم
عزالدين، على بن ابى الكرام --> ابن الاثير جزرى
عزالدين، على بن فضل اللّه --> ضياءالدين، فضل اللّه
پسر ضياءالدين است.
عزالدين، شيخ على نقى كمره اى --> نقى
132 عزالدين، محمد بن ابى بكر بن عبدالعزيز --> ابن جماعه، محمد بن ابى بكر
عزالدين، محمد بن على بن شعبه --> ابن الدهان، محمد بن على
عزرمى، اسحاق بن منصور
عزرمى، عبدالرحمان بن محمد
(دو شخص مذكور) موكول به علم شريف رجال هستند.
به نوشتۀ بروجردى، لقب رجالى على بن جعفر عليه السلام است.
عزالملك، محمد بن ابى القاسم --> مسبحى
عزالملوك، ابوكاليجان مرزبان --> عماد لدين اللّه
عزالمؤمنين، عبدالعزيز بن نحرير --> ابن البرّاج
عزّى، عبدالوهاب بن ابراهيم --> زنجانى، عبدالوهاب بن ابراهيم
ولكن ظاهر، آن است كه «عزّى» لقب كتاب تصريف نام اوست كه به جهت انتساب به مؤلفش عبدالوهاب مذكور، كه لقب «عزّالدين» داشته، تصريف عزّى گويند.
بن اسماعيل بن محمد بن عبيداللّه، عبيدى فاطمى، ملقّب به «عزيز باللّه»، مكنّى به «ابومنصور»، پنجمين خليفۀ فاطميّۀ مصر مى باشد كه در سال 365 ه. ق بعد از فوت پدر به خلافت رسيده و بالاستقلال متصدى امور كشورى شد. بسيار كريم و شجاع و اديب و فاضل و حليم و با اخلاق و شكاردوست بود. در هنگام قدرت، عفو و اغماض مى كرد و اصلاً به خون ريزى تن درنمى داد. قلمرو او نسبت به زمان پدر وسعت يافته و حمص و حماة و حلب و شيزر در زمان او فتح شد. در يمن و موصل و نواحى آن به نام وى خطبه خوانده و سكّه زدند و با كمال عزّت و كامرانى مى بود تا در بيست وهشتم رمضان 386 ه. ق در قاهره در 42 سالگى درگذشت. پسرش، منصور بن نزار، كه شرح حالش ضمن عنوان فاطميّون خواهد آمد، خليفۀ وى گرديد. موافق نقل ابن خلّكان، ثعالبى در يتيمة الدّهر گويد: عزيز باللّه در بعضى از اعياد كه مصادف با فوت پسرش بوده، اين اشعار را انشا نمود:
نحن بنو المصطفى ذوو غصص *** يجرعها فى الحياة كاظمنا
عجيبة فى الانام محنتنا *** اولنا مبتلى و آخرنا
يفرح هذا الورى بعيدهم *** و نحن اعيادنا مآتمنا
نگارنده گويد: موافق آنچه در ديوان المعصومين با تعيين مدارك نگاشته ايم، همين
اشعار با سه شعر ديگر به حضرت سجّاد عليه السلام و يا حضرت باقر عليه السلام منسوب بوده و شايد خواندن عزيز باللّه هم از راه تمثّل باشد.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 280.
عزيزالدين، محمود --> عزيز كاشانى
ملقّب به «عزيزالدين»، معروف به «عزيز»، در زمان خود از اكابر حكما و عرفا و مشايخ ايشان بود. قريحۀ شعرى خوبى هم داشته و از آثار قلمى اوست:
از رباعيّات اوست:
دل گفت: مرا علم لدنى هوس است *** تعليمم كن، گرت بدان دسترس است
گفتم كه الف، گفت: دگر، گفتم: هيچ *** در خانه اگر كس است، يك حرف بس است
ايضاً
اى دوست! ميان ما جدايى تا كى؟ *** چون من توأم اين تويىّ و مايى تا كى؟
با غيرت تو جمال غيرى چون ماند *** پس در نظر اين غيرنمايى تا كى؟
ايضاً
اى عكس رخ تو داده نور بصرم *** تا در رخ تو به نور تو من نگرم
133 گفتى منگر به غير ما آخر كو *** غير تو كسى كه آيد اندر نظرم؟
زمان زندگانى او به دست نيامد.
منابع: هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 378.
عزيز نسفى --> نسفى، عزيزالدين
ايرانى است كه به سال 969 ه. ق در تبريز وفات يافته و از اشعار اوست:
134 غريب مردم و از من نكرد ياد كسى *** به بى كسى و غريبى من مباد كسى
خوشم به درد غريبى و بى كسى مردن *** كه نى غمين شود از مردنم نه شاد كسى
اسم و مشخّص ديگرى به دست نيامد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3151.
بن نورالدين محمد بن ابراهيم، عزيزى بولاقى شافعى، فقيه محدّث حافظ متفنّن سريع الحفظ و بعيدالنسيان و كثيرالتلاوه كه نسبت به اهل علم، خصوصاً علم حديث محبّتى مفرط داشت. حاشيۀ شرح تحرير قاضى زكريا و كتاب السّراج المنير بشرح الجامع الصّغير، كه شرح جامع صغير سيوطى بوده و بارها در قاهره چاپ شده، از تأليفات او مى باشد. در سال 1070 ه. ق درگذشت.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1325.
مروزى قزوينى يا هراتى، مكنّى به «ابونظر»، معروف به «عسجدى»، از مشاهير شعراى نامى و اكابر سخنوران عالى مقدار ايرانى، از اقران حكيم عنصرى و حكيم فرّخى و حكيم فردوسى و ديگر شعراى نامى عهد سلطان محمود غزنوى كه مدّاح آن شاه و مورد عنايات ملوكانه بوده اند. كلمات عسجدى در محك نظر اهل بصيرت كامل العيار و داراى قصايد متقن بسيار و ديوانى سه هزار بيتى بدو منسوب دارند، لكن در دست نبوده و بعضى از قصايد و غزليّاتش در كتب تراجم و تذكره ها منقول است كه چندى از آنها را تذكّر مى دهد:
از شرب مدام و لاف مشرب، توبه *** وز عشق بتان سيم غبغب، توبه
دل در هوس گناه و بر لب، توبه *** از توبۀ نادرست يا رب، توبه
نيز در مدح سلطان محمود و تبريك فتح سومنات گويد:
بزدود نام كفر جهان را ز لوح دين *** شكر و دعاى خويشتن از واجبات كرد
شطرنج ملك باخت همى با هزار شاه *** هر شاه را به لعب ديگر شاهمات كرد
شاها! تو از سكندر، بيشى بدان جهت *** كو هر سفر كه كرد به ديگر جهات كرد
عين الرّضاى ايزد جويى تو در سفر *** باز او سفر به جستن عين الحيات كرد
135 وفات عسجدى در سال 432 ه. ق بوده است.
منابع: هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 1، ص 340؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3152.
عسقلانى(1)
عسقلانى، احمد بن على --> ابن حجر عسقلانى
مكنّى به «ابوالفتح»، اديبى است فاضل، شاعر ماهر، قاضى دمياط، در لغت و فنون ادبيّه تأليفاتى داشته و ديوان شعرى هم دارد و از اشعار اوست:
علمي بعاقبة الايام يكفيني *** و ما قضى اللّه لى لا بد يأتينى
و لا خلاف بان الناس مذ خلقوا *** فى ما يرومون معكوس القوانين
اذ ينفق العمر فى الدنيا مجازفة *** والمال ينفق فيها بالموازين
در سال 413 ه. ق درگذشت.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 67؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 5، ص 63.
بن عبدالصمد الشّخباء يا ابى الشّخباء، مكنّى به «ابوعلى»، ملقّب به «مجيد»، از ادباى اواخر قرن پنجم هجرت مى باشد كه در نثر دستى توانا و در ايجاد و اختراع كلام قدرتى تمام داشت. خطب و رسائل او بسيار و مشهور است و گاهى شعر نيز مى گفته و از اوست:
ما زال يختار الزمان ملوكه *** حتى اصاب المصطفى المتخيرا
قل للاولى ساسو الورى و تقدموا *** قدما هلموا شاهدوا المتأخرا
تجدوه اوسع فى السياسة منكم *** صدرا و احمد فى العواقب مصدرا
عاقبت به سال 482 ه. ق در قاهره در زندان مقتول گرديد.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 145.
1) . عسقلانى: (به فتح اول و ثالث) منسوب به عسقلان و آن، شهرى است در شام از اعمال فلسطين در ساحل دريا كه قديماً بسيار معمور و اقامتگاه سرحدداران مسلمين بوده و آن را «عروس الشام» مى گفته اند. جمعى از اكابر و افاضل بدانجا منسوب بوده و چندى از ايشان را تذكر مى دهد. (مؤلف)
136
عسكرى(1)
عسكرى، ابوالعباس صوفى --> ابوالعباس عسكرى
بن سعيد بن زيد بن حكيم، لغوى، مكنّى به «ابواحمد»، از مشاهير ادبا و پيشوايان فنون ادبيّه مى باشد كه نوادر بسيارى بدو منسوب است. صاحب بن عبّاد، وزير معروف ديالمه، به مجالست و ملاقات وى راغب بود و محبت هاى بسيارى دربارۀ او داشت، لكن وسايل ملاقات فراهم نمى شد تا آنكه در عسكر مكرم مذكور فوق، كه مولد و موطن ابواحمد بوده، اختلالى به هم رسيد. صاحب، فرصت را غنيمت شمرده و در باطن ملاقات ابواحمد را در نظر داشت. از مؤيدالدوله بن بويه درخواست نمود كه اسكات غائله را به عهدۀ خود صاحب موكول دارد. بعد از 137 ورود به آن شهر انتظار داشت كه ابواحمد پيش وى رفته و مراسم ملاقات را معمول دارند، لكن ابواحمد به عذر پيرى و ناتوانى از رفتن به محضر وزير امتناع نمود؛ پس آن وزير، نامه اى بدو نوشته و اين ابيات خود را مندرج ساخت:
و لما ابيتم ان تزوروا و قلتم *** ضعفنا فلم نقدر على الوخدان
1) . عسكرى: (به فتح اول و ثالث) در اصطلاح رجالى، لقب ثبيت بن محمد، محمد بن احمد، حسن بن عبداللّه از مشايخ صدوق مى باشد و شرح حال ايشان موكول بدان علم شريف است. در اصطلاح احاديث و اخبار، كنايه از وجود مقدس حضرت امام على النقى و حضرت امام حسن عسكرى عليهما السلام مى باشد كه به جهت سكونت در محلۀ عسكر نام سامره، به همين نسبت (عسكرى) شهرت داشته اند؛ يا موافق نوشتۀ بعضى، عسكر نام ديگر خود آن بلده هم هست؛ نيز «عسكر» در لغت عرب، به معنى گروه و جمعيت و هر چيز بسيار است و همچنين نام بعضى از نواحى و محلات بلاد ديگر هم مى باشد؛ چنانچه «عسكرالرمله» محله اى است در شهر رمله از بلاد فلسطين و «عسكر سامرا» محله اى است در آن بلده، چنانچه اشاره شد و «عسكر مصر» ناحيه اى است در مصر كه محل تلاقى دو عسكر عبدالملك بن يزيد اموى و صالح بن على بن عبداللّه بن عباس هاشمى بوده و به همين جهت، آن را «عسكر صالح بن على» نيز گويند و «عسكر مكرم» (بر وزن معجم) شهرى است مشهور از نواحى خوزستان و يا به عبارت ديگر، قصبه اى است از اهواز كه مكرم بن معزاء باهلى از سرداران حجاج بن يوسف ثقفى با عسكر خود در آنجا نزول كرده بوده و بعد از خرابى شهر مذكور، همين قصبه معمور گرديد و «عسكر نيشابور» يكى از محلات آن شهر و «عسكرالمهدى» محله اى است در بغداد منسوب به مهدى، خليفۀ عباسى، كه اخيراً مسمى به «رصافه» گرديده است. در اينجا بعضى از معروفين به همين نسبت (عسكرى) را تذكر مى دهد و تعيين اينكه آن نسبت، به كدام يك از مواضع عسكر نام مذكوره است، موكول به قراين مى باشد (ياقوت حموى، مراصد الاطّلاع، [ج 2، ص 940-941]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3153). (مؤلف)
اتيناكم من بعد ارض نزوركم *** و كم منزل بكر لنا و عوان
نسائلكم هل من قِرىٰ لنزيلكم *** بملأ جفون لا بملأ جفان
ابواحمد در جواب آن نامه جملاتى نثرى در مقابل كلمات منثوره اش نوشته و در مقابل اشعار مذكوره نيز بنگاشت:
اهم بامر الحزم لو استطيعه *** و قد حيل بين العير والنزوان
همين كه صاحب، جواب را ديد، از تصادف آن بيت كه از اشعار صخر بن عمرو بن شريد، برادر خنسا شاعرۀ مشهوره است، در شگفت شده و گفت: «اگر مى دانستم كه اين بيت، به دست ابواحمد رسيده، هرآينه اشعار خود را بدان قافيه نمى نوشتم».
بارى، بعد از ملاقات، بسيارش ستوده و زياده بر شنيده اش ديد و مدايح بسيارى درباره وى گفته است. «فَاعْتَبِرُوا يٰا أُولِي اَلْأَبْصٰارِ» (حشر، (2) چه گويم كه نا گفتنم بهتر است».
«نكته ها هست ولى محرم اسرار كجاست؟»
از تأليفات ابواحمد است:
وفات او به نوشتۀ بعضى از ارباب تراجم، روز جمعه هفتم ذى الحجۀ سال 382 ه. ق در 89 سالگى و يا در ماه صفر 383 ه. ق واقع گرديد، ولكن به نوشتۀ ياقوت، چنانچه اشاره شد، در سال 395 ه. ق در قيد حيات بوده است.
مخفى نماند كه صخر مذكور، در محاربۀ بنى اسد طعن نيزه خورده و تا يك سال در بدترين احوال مريض بسترى شد. مادرش و زنش، سليمى، پرستار وى بودند تا روزى 138 زنى از سليمى جوياى حال صخر شده، سليمى نيز از كثرت خستگى گفت: «نه مرده است كه به لوازم سوگوارى قيام كنم و يك مرتبه از يادش ببرم و نه زنده است كه مايۀ اميدوارى باشد». پس صخر شنيده و اين اشعار را گفت:
ارى امّ صخر لم تملّ عيادتى *** و ملّت سليمي مضجعي و مكاني
لعمرى لقد نبّهت من كان نائما *** و اسمعت من كانت له اذنان
و اىّ امرء ساوى بامّ حليلة *** فلا عاش الّا فى شقىٰ و هوان
اهم بامر الحزم لو استطيعه *** و قد حيل بين العير والنزوان
فللموت خير من حياة كانّها *** معرّس يعسوب برأس سنان
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 144؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 305؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 8، ص 233؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 216؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3153.
عسكرى، حسن بن عبداللّه بن سهل --> ابوهلال
بن جبرويه يا جبرويۀ عسكرى، مكنّى به «ابومحمد»، از متكلّمين اماميّه، بسيار نيكوكلام، حسن التصنيف، فضل او مشهور و با عباد بن سليمان و نظاير وى مناظره كرده و محمد بن عبداللّه بن مملك اصفهانى به ارشاد او از مذهب معتزله به مذهب اماميّه گراييده است. به نقل تنقيح المقال، نجاشى گويد: از مصنّفات او كتاب الكامل (در امامت) به دست ما افتاد و كتابى خوب است و سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: كتب رجاليه.
از مشاهير مشايخ عرفا، از مريدان سيد احمد سمرقندى، مؤسّس طريقت عشّاقيّه از طرائق صوفيّه و در اصل بخارايى بود. مدتى در قصبۀ عشاق نامى از ولايت خداوندگار، كه به مسافت 142 كيلومتر در جنوب غربى كوتاهيّه واقع است، اقامت گزيد و به همين جهت، به «عشاقى» شهرت يافت؛ عاقبت به استانبول رفته و به ارشاد عباد پرداخت تا به سال 1003 ه. ق - مطابق 1594 م - در قونيه درگذشت.
منابع: رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 5، ص 39؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3156.
139 2171 و 2172. عشرتى، آقا على (قرن 11 ه. ق)
پسر حاج عينعلى فروشانى از قرّاء اصفهان، از شعراى اواخر قرن يازدهم هجرت مى باشد كه به «ملا عشرتى» معروف است و طبعش خالى از لطافت نبود. وى از
معاصرين ميرزا محمدطاهر، مؤلف تذكرۀ نصرآبادى و از ملا حسنعلى تسترى سالف الترجمه درس خوانده و بعضى از كتب طب را نيز از حكيم شفايى (متوفّى به سال 1037 ه. ق) خوانده و عاقبت در مشهد مقدّس وفات يافته و از اوست:
نرگس ز چشم مست تو كسب حيا كند *** گل هر زمان طراوت رويت ادا كند
با خال لب بگوى كه مرغان دام را *** يا آب و دانه اى بدهد يا رها كند
سال وفاتش به دست نيامد.
مخفى نماند كه محمدابراهيم، برادر عشرتى، نيز شاعرى بوده خوش طبيعت و متخلّص به «فارغا» كه در اواخر به هند رفته و در لاهور درگذشته و از اوست:
فكرم به وصف آن قد رعنا نمى رسد *** كس را كمند فكر بدانجا نمى رسد
نتوان به وصف قامت او گفت مصرعى *** تا معنى اى ز عالم بالا نمى رسد
ايضاً
از خاك بسى هستى من پاك تر است *** از چاك بسى سينۀ من چاك تر است
هرگز به دلم گرد تعلّق ننشست *** اين خانه ز خانۀ خدا پاك تر است
سال وفات او نيز به دست نيامد.
منابع: نصرآبادى، محمدطاهر، تذكرۀ نصرآبادى، ص 339.
در اصطلاح عامّه، ده تن از مهاجرين و اصحاب كرام حضرت خيرالانام - عليه آلاف التحية والسلام - مى باشند كه از طرف قرين الشّرف، به مژدۀ بهشت مفتخر بوده اند و ايشان عبارت از ابوبكر بن ابى قحافه، عمر بن خطّاب، عثمان بن عفان، حضرت على بن ابى طالب، طلحة بن عبداللّه، زبير بن عوام، عبدالرحمان بن عوف، ابوعبيدة بن جراح، سعد بن وقّاص و سعيد بن زيد بوده و روايت عشرۀ مبشره در تاريخ بغداد هم مذكور است.
منابع: رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 5، ص 40؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3156؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 4، ص 97.
از مشاهير سخنوران شعراى تبريز ايران مى باشد كه در علوم ظاهريّه دانا، به اسرار
تصوف و عرفان آشنا، 140 اشعار عاشقانه اش بسيار، در صنعت اغراق از صنايع علم بديع، استاد ماهر و از مدّاحان سلطان اويس ايلكانى بود. منظومه اى موسوم به مهر و ماه داشته و از اشعار اوست:
اگر كردى فلك بر سر نگاهش *** بيفتادى ز سر زرّين كلاهش
ز سنگ انداز وى سنگى كه جَستى *** پس از قرنى سر كيوان شكستى
يك مثنوى مهر و مشترى هم دارد كه عبدالرحمان جامى بسيارش ستوده و گويد كه اين مرد روى مردم تبريز را سفيد كرده و محال است كه در اين بحر، مثنوى بدين خوبى گفته شود و مطلع آن، اين است:
به نام پادشاه عالم عشق *** كه نامش هست نقش خاتم عشق
چنانم در فراقت اى گل اندام *** كه از من تا دم مرگ است يك گام
به سال 783 يا 792 ه. ق در تبريز درگذشت.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3157.
حسينى لواسانى تهرانى، معروف به «عصار»، نزيل مشهد مقدّس رضوى عليه السلام، از افاضل عصر حاضر ما مى باشد و از تأليفات اوست:
وفات او در سال 1356 ه. ق در مشهد مقدس رضوى عليه السلام واقع گرديد.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (مواضع متفرقه).
عصام، ابراهيم --> عصام الدين، ابراهيم بن محمد بن عربشاه
2176 و 2177. عصام الدين، ابراهيم بن محمد بن عربشاه (... - 951 ه. ق)
سمرقندى الاصل، اسفرايينى الموطن، عصام الدين اللّقب، اشعرى الاصول،
حنفى الفروع، عالمى است اديب فاضل متكلّم منطقى، معروف به «عصام» و «ملا عصام» كه از تلامذۀ عبدالرحمان جامى 141 بوده و هريكى از مصنّفات او حاكى از فطانت و جلالت علمى وى مى باشد:
عصام به سال 943 يا 951 ه. ق در سمرقند وفات يافت و مير ابوالفتح شريفى سالف الترجمه، كه شرح حالش به عنوان شريفى، ابوالفتح نگارش يافته، از تلامذۀ عصام مى باشد.
مخفى نماند كه ملا عبدالغفور لارى معروف به «غفور» و ملقّب به «رضى الدين» نيز از افاضل عصر خود و با عصام الدين معاصر و هر دو از تلامذۀ عبدالرحمان جامى بودند. او نيز حاشيه اى بر شرح جامى استاد مذكور خود نوشته كه بسيار متقن است و بارها در هند و استانبول چاپ شده و در حاشيۀ خود شرح جامى نيز كراراً به طبع رسيده و بعضى از دانشمندان بر حاشيۀ عصامش ترجيح مى دهند، بلكه به نوشتۀ بعضى، ملا عبدالغفور در علوم ظاهرى و باطنى دستى توانا داشته و جامى دربارۀ او گويد:
آنجا كه فهم و دانش، مرغى بود شكارى *** بازى است تيزرفتار، عبدالغفور لارى
ظاهر، آن است كه اين حاشيه، غير از حاشيۀ شرح جامى مصلح الدين لارى آتى الترجمه مى باشد كه آن، به شرح لارى معروف و اين، به شرح غفور مشهور است. ملا عبدالغفور در سال 905 يا 912 ه. ق درگذشته و غلام سرور هندى در مادّۀ تاريخ او گويد:
چون رضى الدين ولى عبدالغفور *** رفت از دنياى دون اندر جنان
سالك مخدوم قطب آمد ز دل *** سال وصل آن شه والامكان
هم جناب خواجۀ لارى بگو *** نيز عارف پير حق لارى بخوان
كه هريك از سه جملۀ «سالك مخدوم قطب» و «جناب خواجۀ لارى» و همچنين
«عارف پير حق لارى» مساوى 912 مى باشد.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 50؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 198؛ لاهورى، غلام سرور، خزينة الاصفياء، ج 1، ص 598.
142 عصام الدين، احمد بن مصطفى --> طاش كبرى زاده
موكول به علم رجال است.
موكول به علم رجال است.
بن احمد بن ابراهيم، از علماى اماميّۀ اوايل قرن سيزدهم هجرت مى باشد كه از عموى خود، شيخ يوسف صاحب حدائق اجازه داشته و از تأليفات اوست:
در سال 1216 ه. ق درگذشت.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 6، ص 243.
دختر قاضى سمرقند مى باشد كه در نظم شعر طبع خوبى داشته و اين يك بيت نمونه اى از اشعار اوست:
مگر رسواى عشق از مردم عالم غمى دارد *** كه عاشق گشتن و رسوا شدن هم عالمى دارد
زمان زندگانى و مشخّص ديگرى به دست نيامد.
منابع: اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان، ج 2، ص 184.
عصمت اللّه --> خواجه، عصمت اللّه
عصمتى --> عصمت
عضد ايجى --> عضدى، عبدالرحمان
عضد جلال يا عضد جلال الدين --> جلال عضد
عضدالدوله، فناخسرو بن حسن بن بويه --> عمادالدوله
برادرزادۀ عمادالدوله است.
عضدالدين، عبدالرحمان ايجى --> عضدى، عبدالرحمان
بن ركن الدين احمد بن عبدالغفار بن احمد ايجى،(1)فارسى شيرازى شافعى، حكيم اصولى، متكلّم متبحّر، محقّق مدقّق، 143 از اكابر علماى عهد شاه خدابندۀ مغولى مى باشد كه به «عضدالدين» ملقّب، به «عضد» و «عضدى» و «عضد ايجى» معروف، در اصول فقه و علوم عربيّه و فنون معقول و منقول بسيار بنام و مقتداى انام و بسيار سخى و كريم النّفس و كثيرالثروت بوده و طلاّب علوم دينيّه را با صله و انعامات بسيارى مى نواخته است. ملا سعد تفتازانى، شمس الدين كرمانى، سيف الدين ابهرى و ديگر اكابر وقت از تلامذۀ او بودند. مدتى به قضاوت شيراز و بعضى از نواحى ديگر متصدى، بلكه با احترام تمام، لقب «اقضى القضات» براى او مسلم و بلامعارض بود.
علاوه بر مراتب عاليۀ علميّه، طبع شعر خوبى نيز داشت. اشعارش رقيق اللفظ و دقيق المعنى بوده و از اوست:
تصاممت اذ نطقت ظبية *** تصيد الاسود بالحاظها
و ما بى وقر ولكننى *** اردت اعادة الفاظها
هريك از مصنّفات او كه در كلام و حكمت و فنون ادبيّه و غيرها دارد، در اثبات تبحّر او برهانى قاطع مى باشد:
1) . ايج: يكى از بلاد قديمۀ فارس و مولد عضدى مى باشد و «ايجى» گفتن او نيز به همين جهت بوده است. (مؤلف)
الغياثيّة (كه در معانى و بيان بوده و به نام غياث الدين وزير خدابنده تأليفش داده است)؛ 7. المواقف السّلطانيّة يا المواقف فى علم الكلام و تحقيق المقاصد و تبيين المرام (آن را نيز براى غياث الدين مذكور تأليف داده و در رشتۀ خود بى نظير و بسيار جليل القدر و محل توجه افاضل و اكابر بوده و بارها در استانبول و مصر و دهلى و غيره با شرح سيد شريف جرجانى كه بر آن نوشته، به طبع رسيده است).
عضدى در مذهب خود بسيار متعصّب بوده و با اماميّه طريق معاندت مى پيمود؛ به حدى كه در اين موضوع ضرب المثل مى باشد؛ عاقبت كار او به سختى رسيده و والى كرمان در زندانش نمود تا به سال 756 يا 760 ه. ق در زندان درگذشت و ولادت او در سال 701 يا 700 ه. ق بوده است. 144 مخفى نماند كه عضدى با فخرالدين جاربردى و خواجه حافظ شيرازى، كه شرح حال هريكى در محل خود از اين كتاب نگارش يافته، معاصر بود و خواجه در ديوان خود ضمن قطعه اى كه در مدح شاه وقت سروده، اين دانشمند يگانه را نيز ياد نموده و گويد:
به عهد سلطنت شاه شيخ ابواسحاق *** به پنج شخص عجب ملك فارس بود آباد
نخست پادشهى همچو او ولايت بخش *** كه جان خويش بپرورد و داد عيش بداد
دگر مربّى اسلام شيخ مجدالدين *** كه قاضى اى به از او آسمان ندارد ياد
دگر شهنشه دانش عضد كه در تصنيف *** بناى كار مواقف به نام شاه نهاد
دگر بقيۀ ابدال شيخ امين الدين *** كه يمن همّت او كارهاى بسته گشاد
دگر قويم چو حاجى قوام دريادل *** كه نام نيك ببرد از جهان به بخشش و داد
نظير خويش نبگذاشتند و بگذشتند *** خداى عزّوجل جمله را بيامرزاد
با در نظر گرفتن فاصلۀ دوازده روز مابين وفات در زندان و تأليف عقائد عضديّه، استظهار مى شود كه تأليف آن در زندان بوده است.
منابع: رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 5، ص 41؛ فرصت شيرازى، محمدنصير، آثار عجم، ص 413؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 198؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 431؛ سبكى، تاج الدين، طبقات الشافعية الكبرى، ج، ص 108؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1321.
عضدى، قطران تبريزى --> قطران
عطّار(1)
عطّار، ابراهيم بن سيد محمد --> عطّار، سيد احمد بن محمد
برادر سيد احمد است.
بن على بن سيف الدين، حسنى حسينى بغدادى، معروف به «عطار»، متوفّى به سال 1215 ه. ق، عالمى بوده است عامل، فقيه فاضل، عابد زاهد، صاحب كرامات باهره و مقامات عاليه، 145 از اكابر تلامذۀ سيد مهدى بحرالعلوم و اكثر علوم متداوله را جامع و از تأليفات اوست:
احمد من ايّد دين احمد *** بآله و من بهم قد اقتدى
تا آنكه گويد:
و هذه ارجوزة مختصرة *** عن جل احوال الرواة مخبرة
از اشعار اوست:
ايا برق ان جزت المنازل فابلغن *** سلام مقيم لايزال على العهد
اذا مرّ بى ذكر العذيب و بانه *** تذكرت فى ايام قربكم وردي
و لم يبق عندى غير تذكار دمنة *** عفاها البلا قدما و غيرها بعدي
مخفى نماند كه سيد ابراهيم، برادر سيد احمد عطّار و سيد حسن بن سيد باقر بن سيد محمد، برادرزادۀ او و سيد عيسى بن سيد مصطفى بن سيد محمد، برادرزادۀ ديگر و سيد باقر بن سيد ابراهيم بن سيد محمد، برادرزادۀ ديگر او نيز از شعرا و فضلاى زمان
1) . عطّار: در اصطلاح رجالى، لقب احمد بن يحيى، اسحاق بن ابراهيم، اسحاق عطار و جمعى ديگر مى باشد و شرح حال ايشان موكول بدان علم شريف است. (مؤلف)
خودشان بوده و ايشان نيز به «عطار» مشهورند و شرح حال ايشان موجب اطناب است.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 1، ص 473، ش 2356 و ج 3، ص 481، ش 1778 و ج 9، ص 56، ش 314 و ج 10، ص 52، ش 2 و ج 11، ص 320-321، ش 1938 و ج 23، ص 108، ش 8231]؛ نقدى، جعفر بن محمد، منن الرحمان فى شرح وسيلة الفوز والامان فى مدح صاحب العصر و الزمان، ج 1، ص 29؛ خوانسارى، محمدمهدى، احسن الوديعة، ج 1، ص 4.
عطّار، حسن بن احمد همدانى --> ابوالعلاء، حسن بن احمد
نيشابورى، ملقّب به «فريدالدين»، مكنّى به «ابوبكر» يا «ابوطالب» يا «ابوحامد»، معروف به «شيخ عطار»، از اكابر عرفا و مشاهير مشايخ صوفيّه، اصول شريعت و طريقت و حقيقت را جامع، با كمال صدق و صفا غرق درياى يقين و معرفت، از مريدان شيخ مجدالدين بغدادى و از خلفاى شيخ نجم الدين كبرى بود. از دست وى خرقه پوشيد. به صحبت بسيارى از مشايخ رسيد. در زمان كودكى صحبت قطب الدين حيدر تونى را درك كرد و كتاب حيدرى نامه را نيز به نام وى تأليف داد. از كثرت جلالت، گاهى به «شيخ الاوليا» موصوف و هنگامى به «سلمان ثانى» و «كشاف المعارف والاسرار» متّصف بوده و با اوصاف و مدايح ديگرش نيز مى ستايند.
شبسترى در گلشن راز گويد:
146 مرا از شاعرى خود عار نايد *** كه در صد قرن چون عطّار نايد
در مجالس المؤمنين پيش از شروع به شرح حال او گويد:
همان خريطه كش داروى فنا عطّار *** كه نظم اوست شفابخش عاشقان حزين
مقابل عدد سورۀ كلام نوشت *** سفينه هاى عزيز و كتاب هاى گزين
جنون ز جذبۀ او ديده در سلوك خرد *** خرد ز منطق او جسته در سخن تلقين
مولوى رومى در كودكى به اتفاق والد خود به صحبت شيخ عطّار رسيده و شيخ، او را به والدش توصيه كرد. او نيز با آن همه جلالتى كه داشته، از انوار معارف عطّار اقتباس نمود و مشام خود را از عطريّات طبلۀ عطّارى او معطّر كرده و در وصف او گويد:
عطّار گشته روح و سنايى دو چشم او *** ما از پى سنايى و عطّار آمديم
ايضاً
هفت شهر عشق را عطّار گشت *** ما هنوز اندر خم يك كوچه ايم
در سبب قدم به دايرۀ سير و سلوك گذاشتن عطار گويند كه وى در بدايت حال شغل عطّارى داشت. روزى درويشى پيش دكان وى ايستاده و دست نياز گشود و متوقّع گرديد كه در راه خدا چيزى بدو بدهد. بعد از اصرار و بى اعتنايى عطّار، از روى تنگدلى گفت: «چطور آدمى هستى كه چندين مرتبه اسم سامى خدا را به زبان آوردم، بازهم اعتنايى نكردى». عطّار گفت: «من هم آدمى هستم مثل تو». درويش گفت:
«ممكن نيست كه تو مثل من باشى». اين بگفت و كشكول چوبينۀ خود را زير سر گذاشته و جان داد. يا موافق نقل ديگر، آن درويش كه از اهل سلوك بوده، در زىّ فقرا به دكان عطّار آمد و چندين مرتبه به فاصلۀ كمى درخواست چيزى نمود و در هريكى يكى بهره اى ديد تا آنكه عاقبت، عطّار گفت: «تا كى اصرار خواهى نمود؟» درويش گفت: «نمى دانم تو با اين علاقۀ دنيوى چگونه از اين عالم خواهى رفت؟» عطّار گفت:
«بدان طريقى كه شما خواهيد رفت». درويش گفت كه ما به همين طريق خواهيم رفت؛ پس كشكول زير سر نهاده و «اللّه» گفت و جان تسليم نمود. به هر تقدير، عطّار از مشاهدۀ آن حال بسيار متأثّر شد. از دكان برخاسته و تمامى سرمايۀ دكان عطّارى را به صدقه داد و قدم به طريقت گذاشت و سالك وادى حقيقت گرديد تا بدان 147 پايه رسيد كه چنانچه مذكور شد، ممدوح و محل تواضع اكابر و در تمامى اقطار در نهايت اشتهار شد و در علوّ مقام وى كسى را جاى انكار نمى باشد.
ظاهر كلام بعضى از ارباب تراجم آنكه در هر دو قسمت علمى و عملى طب نيز مهارتى بسزا داشته است و در رياض العارفين نيز گويد: عطّار جامع فضايل، مثل پدران خود صاحب ثروت و مكنت، در حكمت الهى و طبيعى بى نظيروهمتا، تمامى عطّارخانه هاى نيشابور بدو متعلّق بود و دواخانۀ مخصوصى ساخته و خودش همواره در آن دواخانه معالجه مى كرد و اغلب بيماران را دوا از دواخانۀ خود مى داده و در اين علم و عمل، شاگرد مجدالدين بغدادى، طبيب خاص خوارزم شاه قطب الدين محمد، بوده و بعد از فراغت از معالجات به نظم مثنويّات مى پرداخته است؛ چنانچه خودش در خسرونامه گويد:
مصيبت نامه كاندوه نهان است *** الهى نامه كاسرار عيان است
به داروخانه كردم هر دو آغاز *** چه گويم زود رستم زين و آن باز
به داروخانه پانصد شخص بودند *** كه در هر روز نبضم مى نمودند
ميان آن همه گفت وشنيدم *** سخن را به از اين رويى نديدم
مصيبت نامه زاد رهروان است *** الهى نامه گنج خسروان است
جهان معرفت اسرارنامه است *** بهشت دل همه مختارنامه است
مقامات طيور ما چنان است *** كه مرغ عشق را معراج جان است
چو خسرونامه را طرزى عجيب است *** ز طرز آن، كه و مِه را نصيب است
آثار نظمى و نثرى حقايق آثار شيخ عطّار كه بر دقايق توحيد و حقايق معارف حقّۀ الهيّه مشتمل بوده و رايحۀ حقيقت از آنها استشمام مى شود، بسيار و موافق آنچه كلام مذكور فوق مجالس المؤمنين اشعار دارد، تأليفات او بالغ به 114 بلكه به نوشتۀ بعضى - والعهدة عليهم - تمامى اشعار او از صد هزار متجاوز بوده و تأليفاتش هم تا 190 كتاب به ضبط آمده است و به هرحال، بعضى از آنها را تذكّر مى دهد:
از اشعار اوست:
در بحر عشق دُرّى است، از چشم غير پنهان *** ما جمله غرق گشته وآن دُر در آب مانده
دردا كه هيچ عاشق پايان ره نداند *** وآن ماهروى ما را رخ در نقاب مانده
ايضاً
تويى معنىّ و بيرون تو اسم است *** تويى گنج و همه عالم طلسم است
ايضاً
ز مشرق تا به مغرب گر امام است *** علىّ و آل او ما را تمام است
گرفته اين جهان وصف سنانش *** گذشته زآن جهان وصف سه نانش
چو در سرّ عطا اخلاص، او راست *** سه نان را هفده آيه خاص او راست
چنان در شهر دانش باب آمد *** كه جنّت را به حق بوّاب آمد
چنان مطلق شد اندر فقر و فاقه *** كه زرّ و سيم بودش سه طلاقه
اگر علمش بدى بحر مصور *** در آن يك قطره گشتى بحر اخضر
چو هيچش طاقت منّت نبودى *** ز همّت گشت مزدور يهودى
گسى گفتش: چرا كردى؟ برآشفت *** زبان بگشاد چون شمع و چنين گفت:
لنقل الصّخر من قلل الجبال *** احبّ الىّ من منن الرّجال
يقول النّاس لى فى الكسب عار *** و انّ العارفى ذلّ السّئوال
ايضاً
رونقى كآن دين پيغمبر گرفت *** از اميرالمؤمنين حيدر گرفت
لا فتى الاّ عليش از مصطفى است *** وز خداوند جهانش هل اتى است
نيز از اشعار رائقۀ او مى باشد كه در مذمّت دنيا گفته است:
با خرد دوش در سخن بودم *** كشف شد بر دلم مثالى چند
گفتم: اى مايۀ همه دانش! *** دارم الحق ز تو سؤالى چند
149 چيست اين زندگانى دنيا؟ *** گفت: خوابى است يا خيالى چند
گفتمش: چيست مال و ملك جهان؟ *** گفت: دردسر و وبالى چند
گفتم: اهل زمانه در چه رهند؟ *** گفت: در بند جمع مالى چند
گفتم: اين را چه حالت است؟ بگو *** گفت: غم خوردن و ملالى چند
گفتم او را: مثال دنيا چيست؟ *** گفت: زالى كشيده خالى چند
گفتمش: چيست كدخدايى؟ گفت: *** هفته اى عيش و غصّه سالى چند
گفتم: اين نفس رام كى گردد؟ *** گفت: چون يافت گوشمالى چند
گفتم: اهل ستم چه طايفه اند؟ *** گفت: گرگ و سگ و شغالى چند
گفتم: آرى سزاى ايشان چيست؟ *** گفت: در آخرت نكالى چند
گفتمش: چيست گفتۀ عطّار؟ *** گفت: پند است و حسب حالى چند
در روضات الجنّات گويد كه عطّار، در باب مراتب اظهار ولايت، مابين افراط و تفريط است، چنان كه گاهى به اقتضاى عشق فطرى و محبت باطنى كه نسبت به خانوادۀ
عصمت داشته، مورد توهّم غالى بودن شده و گاهى از شدت مراعات تقيه كه به مدح و ثناى اهل سنّت پرداخته، محل توهّم سنّى بودنش مى گردد و بعد از اين جمله گويد: «و لن يصلح العطار ما افسد الدهر».
عطّار به سال 626 يا 627 يا 628 ه. ق - مطابق 1229 م - در 114 سالگى وفات يافت و يا خود، در فتنۀ مغول و استيلاى چنگيزخان و قتل عام نيشابور مقتول گرديد؛ چنانچه اسير يك نفر ترك مغولى شد و قيمت هاى بسيار گزافى بدو دادند، لكن خود شيخ بدان مغولى گفت كه اينها ارزش و قيمت من نمى باشد و بدين وسيله، مانع از فروختن خود گرديد تا آنكه خريدار ديگرى پيدا شد و بدان مغولى گفت: «اين كاهى را كه در پشت دارم، به بهاى او مى دهم». شيخ گفت كه اكنون قيمت من مكشوف گرديد و مرا به همين قيمت بفروش؛ پس آن مرد مغولى حيوان دوپايى، پى به حقيقت كلام نبرده و در غضب شد و در دَم به قتلش رسانيد. گويند كه قاتلش پس از اطّلاع بر حقيقت حال توبه كرد و تا آخر عمر مجاور مزار شيخ، كه در نيشابور است، 150 گرديد و جملۀ «حبيب خدا» (627) مادّۀ تاريخ وفات و جملۀ «قطب فريد زمانى» (513) تاريخ ولادتش مى باشد كه در ماه شعبان 513 ه. ق در همدان و يا به قول اكثر، در قريۀ كدكن نامى از توابع نيشابور متولد بوده است.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 735؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 199؛ هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 1، ص 367؛ هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 181؛ شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 141؛ فرصت شيرازى، محمدنصير، آثار عجم، ص 715؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3159.
عطار، محمد بن حسن بن مقسم --> ابن مقسم
عطار، محمد بن محمد بخارى --> علاءالدين، محمد بن محمد
عطار، نصر بن مزاحم --> منقرى
(بر وزن صرّاف) موكول به علم رجال است.
عطاملك، عطاءاللّه --> جوينى، عطاءاللّه بن بهاءالدين محمد
موكول به علم رجال است.
از افاضل قرن حاضر چهاردهم هجرى و از خانوادۀ جليلۀ آل عظم، كه در شام شهرت دارد، بود. به كتب تاريخ و ادب توجه داشت. در سال 1310 ه. ق به مصر رفته و پاره اى مقالات در مجله هاى آنجا نشر داد و تأليفاتى برآورد:
اين آخرى در مصر و چهار ديگر در قاهره چاپ شده اند. وى به سال 1343 ه. ق در 61 سالگى درگذشت.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1342.
زنى است سمرقندى يا اسفرايينى كه در زهد و صلاح حال و حسن عقيده و خلوص نيّت و پاكى فطرت و مواظبت فرايض و نوافل يگانۀ عصر خود بوده و از نتايج افكار اوست:
151 مست بودم به مى غفلت و ساقى ديشب *** دو سه جاميم عطا كرده و هشيار شدم
ايضاً
قامت سرو كه در آب نمودار شده *** كرده دعوى به قد يار نگونسارشده
زمان حيات و مشخّص ديگرى به دست نيامد.
منابع: اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان، ج 2، ص 186.
بن عبداللّه بن على، تلمسانى، از مشاهير عرفا و شعرا و ادباى وقت خود مى باشد كه در قصبۀ تلمسان از بلاد مغرب زمين متولد شد. اكثر اوقات در مصر و شام امرار
حيات نمود. اشعار عارفانۀ دقيق المعانى او بسيار است. يك ديوان شعر و شرح منازل السّائرين خواجه عبداللّه انصارى از آثار قلمى او مى باشد. تأليفات بسيارى بدو منسوب دارند و از اشعار اوست:
إن كان قتلي فى الهوى يتعين *** يا قاتلي فبسيف طرفك اهون
حسبي و حسبك ان تكون مدامعي *** غسلي و فى ثوب السقام اكفن
در سال 690 يا 691 ه. ق درگذشت. بنابر اوّل لفظ «مخدوم» و بنابر ثانى، لفظ «خاص» و جملۀ «عفيف دين كامل رهنما» مادّۀ تاريخ وفات اوست.
منابع: لاهورى، غلام سرور، خزينة الاصفياء، [ج 2]، ص 280؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3162.
حافظ واعظ مفسّر امامى كه تفسيرى بر قرآن نوشته كه به نام تفسير طيفور مشهور است و در آن فقط به احاديث ائمّۀ اطهار عليهم السلام اكتفا كرده و از تفسير فرات بن ابراهيم بسيار نقل مى كند. در آخر آن، احاديث بسيارى در مناقب حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام مذكور و در سال 876 ه. ق از تأليف آن فراغت يافته و سال وفات و مشخّص ديگرى به دست نيامد.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 4، ص 280.
عفيف الدين، عبداللّه بن احمد --> فاكهى، عبداللّٰه
عفيف الدين، عبداللّه بن اسعد --> يافعى
عفيف الدين، عبداللّه بن محمد --> عياشى، عبداللّٰه بن محمد بن ابى بكر
بن حماد بن على، ربعى(1)موصلى نحوى، علاّمۀ علماى ادب، از اذكياى بنى آدم و در حلّ لغز و معمّا خبير و 152 متخصّص بود. كتاب عقلة المجتاز فى حلّ الالغاز تأليف او مى باشد و در سال 666 ه. ق در 84 سالگى درگذشت.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 457، س 19.
1) . ربعى: منسوب به قبيلۀ ربيعه است؛ مثل مدينه و مدنى. (مؤلف)
بن محمود بن سعيد، شوشترى مشهدى، معروف به «عقاب»، عالم فاضل، متكلّم بارع، فقيه جامع، از اكابر علماى عهد صفويّه بوده و مدتى در مشهد مقدّس رضوى به موعظه و امر به معروف و نهى از منكر و ديگر وظايف دينيّه قيام مى نموده است تا به سال 997 ه. ق، اوزبكيان بدان ارض اقدس استيلا يافته و او را دستگير نمودند و پيش عبدالمؤمن خانش بردند. او نيز به بخارايش نزد پدر خود، عبداللّه خان اوزبك، فرستاد. در آنجا با علماى عامّه مباحثات مذهبى نمود. ايشان هم بعد از عجز و قصور از معارضه، عبداللّه خان را خاطرنشان نمودند كه اين مذاكرات او اثرى جز تضليل عوام ندارد، والاّ مذهب ما حق و اصلاً محل ترديدى نبوده و احتياجى به مباحثه و مذاكرۀ مذهبى نداريم؛ پس او را با چاقو و خنجر و امثال آنها كشته و جسدش را هم در ميدان بخارا سوزاندند و او را «شهيد ثالث» هم گويند و چنانچه در محل خود نگارش داده ايم، در اصطلاح بعضى، يكى از شهداى ثلاثۀ سابق الذكر مى باشد. مخفى نماند كه صاحب ترجمه، ملا عبداللّه بن محمود شوشترى، غير از ملا عبداللّه شوشترى معروف، معاصر شيخ بهائى، است كه شرح حال او نيز به عنوان تسترى، مولا عبداللّٰه بن حسين نگارش يافته است.
منابع: نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 430.
عقده، محمد بن سعيد --> ابن عقده
پدر ابن عقده است.
(على اختلاف النّسخ) شرح حالش موكول به علم شريف رجال است.
153 * عقرقوفى يا عقرقوقى يا عقرقونى، ابراهم بن شعيب
عقرقوفى يا عقرقوقى يا عقرقونى، اسحاق
عقرقوفى يا عقرقوقى يا عقرقونى، شعيب بن يعقوب
(سه شخص مذكور) تماماً موكول به علم رجال هستند.
در اصطلاح ارباب تراجم، گاهى هريك از خواجه نصير طوسى و غياث الدين منصور را اطلاق نمايند كه شرح حال هريكى به همين عنوان در محل خود از اين كتاب نگارش يافته است.
به نوشتۀ بروجردى، اوّلى و به نوشتۀ تنقيح المقال، دويمى لقب رجالى دينار، مكنّى به «ابوسعيد» بوده و موكول بدان علم شريف است.
عقيقى(1)
بن محمد بن جعفر بن عبداللّه بن حسين اصغر بن الامام السجّاد عليه السلام، علوى عقيقى كوفى مكى امامى، از محدّثين كوفه مى باشد كه در مكّه اقامت داشت. كثيرالسماع والتأليف بود. احاديث بسيارى استماع كرده و تأليفات بسيارى دارد:
وفاتش در سال دويست و هشتاد و اندى بوده و بسط زائد موكول به كتب رجاليّه مى باشد.
منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 2، ص 433؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 2، ص 373؛ كتب رجاليه.
بن احمد عقيقى مذكور فوق نيز از محدّثين اماميّه مى باشد. كيفيّت حال او بين علماى
1) . عقيقى: در اصطلاح رجالى، احمد بن على، على بن احمد، رضا بن ابى الداعى و غيرهم مى باشد و در اينجا فقط به شرح حال دو تن اولى پرداخته و بقيه را موكول به كتب رجاليه مى داريم. (مؤلف)
2) . عقيق: نام چندين موضع بوده و صاحب ترجمه منسوب به عقيق مدينه مى باشد كه دشتى است در مدينه و نخلستان و چشمه هاى بسيارى دارد. (مؤلف)
رجال محل بحث و جدال است. احمد بن عبدون گويد كه على بن احمد، مخلط و كتاب او متضمّن احاديث منكره بوده و خوب 154 و بد را به هم خلط كرده است، لكن موافق فرمودۀ محقّقين علماى رجال، احاديث منكره كه بدو نسبت داده اند، عبارت از اخبار و احاديثى است كه در مراتب عاليۀ ائمّۀ اطهار عليهم السلام وارد و از فهم ايشان دور و موافق عقول ناقصۀ ايشان نبوده و اكثر اخبارى را كه در فضايل آن بزرگواران وارد و مضمون آنها از ضروريّات مذهب جعفرى مى باشد، در آن زمان غلو و منكرش مى گفتند.
والقدح بالغلو مدح عال *** و اعتمدوا عليه فى الرجال
جلالت قدر و منزلت على بن احمد محل ترديد نيست، بلكه به فرمودۀ منتهى المقال، از اكابر علماى اماميّه و فقهاى اثناعشريّه بوده و وثاقت او نيز دور از تحقيق نمى باشد و اشتمال كتاب او به احاديث منكره (بدان معنى كه ذكر شد) اگر مدح هم نباشد، قدح در جلالت مقام وى نمى باشد. در رديف «على بن احمد» از نخبة المقال گويد:
جش ثقة سبط الحسين الطبرى *** ثم العقيقى مخلط ذوالمنكر
والحق انّه جليل معتمد *** مصنف الرجال موثوق السند
در كتاب اكمال النعمة، در باب توقيعات صادره از ناحيۀ مقدّسه، خبرى نقل شده است كه در جلالت مقام على بن احمد كافى بوده و زينت بخش اوراق مى گردد: صدوق در آن كتاب به واسطۀ حسين بن محمد بن يحيى علوى از همين صاحب ترجمه، على بن احمد عقيقى، نقل كرده است كه در سال 298 ه. ق در موضوع ملكى كه در مصر از دست او غصباً گرفته بودند، به على بن عيسى بن جراح، وزير مقتدر عباسى، شكايت كرد و در استرداد آن ملك، خواستار توصيه نامه اى گرديد. وزير بهانه آورد. عقيقى گفت: «من هم حاجت خود را پيش قاضى الحاجات مى برم». اين بگفت و بيرون شد؛ تا آنكه ايلچى حسين بن روح را ديده و شكايت خود را اظهار داشت. آن ايلچى نيز قضيه را به عرض حسين بن روح رسانيده و برگشت. يك دستمال و يك صد درهم و مقدارى از حنوط و كفن بدو داد و گفت: «مولاى تو سلامت رسانده و مى فرمايد: هر وقتى كه غم و غصّه ات مستولى شد، با همين دستمال كه دستمال مولاى توست، روى خود را بمال و حاجت تو نيز همين شب انجام مى يابد و وقتى كه به مصر رسيدى، محمد بن اسماعيل (ظاهراً همان تعدى كنندۀ على 155 بن احمد است) پيش از تو خواهد
مرد و تو نيز ده روز بعد از آن مرده و اينها نيز حنوط و كفن و مصروفات تجهيز تو خواهد شد». همين كه ايلچى حسين بن روح برگشت، غلام محمد بن محمد، عموزادۀ وزير، با مركب و مشعل رفته و على بن احمد را پيش وزير بردند. وزير به مجرّد رؤيت گفت: «قَضىٰاللّهُ حٰاجَتَكَ» و نامه هاى سربه مهر راجع به همان قضيه بدو داده و اعتذار نمود؛ پس على بن احمد به مصر رفته و آن ملك مغصوبى خود را تملّك نمود و چنانچه آن مخبر صادق خبر داده بود، محمد بن اسماعيل درگذشت و على بن احمد نيز ده روز بعد از آن وفات يافت و همان حنوط و كفن نصيب او شد.
«بهشت را چه مى كنم، شها! بهشت من تويى». كتاب الانساب و كتاب الرّجال و كتاب بين السّجدتين و كتاب المدينة و كتاب المسجد از تأليفات اوست.
منابع: شيخ صدوق، اكمال الدين و اتمام النعمه؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 2، ص 373.
عقيلى، احمد بن عبداللّٰه
عقيلى، جراد ابوعبداللّٰه
عقيلى، حكم بن مسلم
(سه شخص مذكور) موكول به علم رجال مى باشند.
عكبرى(1)
اينكه مؤلف بزرگوار - طاب ثراه - در اين مورد و همچنين در صفحۀ 345 چاپ سوم و صفحۀ 225 چاپ دوم جلد اول ذيل عنوان «تلعكبرى»، عكبرى را بر وزن جعفرى و عكبرا را بر وزن كربلا (به فتح اول و ثالث و سكون ثانى) نوشته اند، شايد مستندشان چاپ قديمى مراصد الاطلاع بوده است، والاّ در صفحۀ 142 جلد 4 معجم البلدان ياقوت حموى و در صفحۀ 953 جلد دوم مراصد الاطلاع چاپ دار احياء الكتب العربية بمصر على محمد بجاوى و صفحۀ 163 جلد ثانى البستان تأليف شيخ عبداللّه بستانى لبنانى و صفحۀ 420 تاج العروس تأليف سيد محمد مرتضى زبيدى و دايرة المعارف محمد فريد وجدى و صفحۀ 289 جلد اول تاريخ ابن خلكان (تحت عنوان «ابوالبقا عبداللّه» و صفحۀ 453 روضات الجنات به نقل از ابن خلكان و در صفحۀ 3166 جلد 4 قاموس الاعلام «عكبرا» و «عكبراء» (به ضمّ اول و سكون ثانى وفتح باء مداً و قصراً) قيد شده كه در مقام نسبت «عكبرىّ» و «عكبراوىّ» گويند.
مكنّى به «ابوالفرج»، از محدّثين عامّۀ بغداد مى باشد كه از مشايخ بسيارى نقل حديث
1) . عكبرى: (بر وزن جعفرى) منسوب به عكبرا است و آن (بر وزن كربلا) بلده اى است از ناحيۀ دجيل در ده فرسخى بغداد و بعضى از منسوبين آن را مى نگارد. (مؤلف)
نموده 156 و خطيب بغدادى نيز به واسطۀ ابونعيم اصفهانى از وى روايت كرده و گويد كه احاديث او مشتمل بر مناكر و غرايب است؛ سپس به همان واسطه از او و او نيز به پنج واسطه از انس بن مالك روايت كرده كه گويد: به خداى لاشريك قسم كه از حضرت رسالت صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: «عنوان صحيفة المؤمن حب على بن ابى طالب عليه السلام». بعد از آن مثل همان روايت را به سندى ديگر هم روايت كرده است. تاريخ وفات عكبرى به دست نيامد، ولكن ابونعيم، كه از او روايت كرده، در سال 444 ه. ق (تمد) وفات يافته است.
منابع: خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 4، ص 410.
عكبرى، عبداللّه بن حسين --> ابوالبقاء، عبداللّٰه بن حسين
عكبرى، محمد بن محمد بن نعمان --> مفيد، محمد بن محمد
عكلى، اكثل بن شماخ
عكلى، ثابث بن زائده
عكلى، حباب بن رباب
عكلى، خالد بن يزيد
(چهار شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.
بن مسلم بن عبدالرحمان، مكنّى به «ابوالحسن»، ملقّب به «عكوك»، از اكابر شعراى عرب مى باشد كه كلماتش شيرين و لطيف المعانى بود. جاحظ گويد كه مانند او از بدوى و حضرى ديده نشده. عكّوك، اسود و نابيناى مادرزادى بوده و اشعار خود را در مدح مأمون عباسى، حسن بن سهل، ابودلف عجلى، حميد بن عبدالحميد طوسى و ديگر ارباب كرم محصور داشته؛ چنانچه در مدح عبدالحميد گويد:
انما الدنيا حميد و اياديه الجسام *** و اذا وليَ حميد فعلى الدنيا السلام
ايضاً
تكفل ساكني الدنيا حميد *** فقد اضحوا له فيها عيالا
كأن اباه آدم كان اوصىٰ *** اليه ان يعولهم فعالا
در مدح ابودلف نيز قصيده اى لطيف پنجاه وهشت بيتى گفته و از ابيات آن است:
انما الدنيا ابودلف بين باديه و محتضره *** فاذا ولى ابودلف ولت الدنيا على اثره
كل من فى الارض من عرب بين باديه الى حضره *** مستعير منك مكرمة يكتسيها يوم مفتخره
گويند كه مأمون به جهت همين شعر آخرى او در غضب شد. او نيز فرارى و متوارى گرديد 157 تا آنكه به سال 213 ه. ق در 53 سالگى در بغداد مرد يا آنكه بعد از فرارى شدن، او را در اراضى شامات دستگير نموده و نزد خليفه احضارش كردند. حسب الحكم خلافت، زبانش را از قفا برآوردند.
ابن خلّكان در توضيح اين اجمال گويد: مأمون به جهت همان قصيدۀ مدحيّۀ ابودلف، در غضب شد؛ عاقبت بعد از احضار، آن شعر آخرى را (كل من فى الارض...) بر او خواند و گفت: «ما را نيز از كسانى كردى كه مكرمت را از ابودلف استعاره كرده و با وى افتخار كنند؟» گفت: «يا اميرالمؤمنين! شما، خانوادۀ رسالت، داخل اين عموم نبوده و ابداً طرف قياس نمى باشيد كه خداى تعالى اين خانوادۀ جليله را به ساير مردمان اختصاص داده و ملك و خلافت و كتاب و حكمت به شما عطا فرموده است.
مقصود من از عبارت «كل من فى الارض» همان ابودلف و اشباه و نظاير وى مى باشد».
مأمون گفت: «ديگر بعد از اين عذر و بهانه، ريختن خون تو روا و مباح نباشد، لكن به جهت شعر مشركانۀ ديگرت كه دربارۀ مخلوقى ضعيف و خوار و ذليل گفته اى:
انت الذى تنزل الايام منزلها *** و تنقل الدهر من حال الى حال
و ما مددت مدىٰ طرف الى احد *** الا قضيت بارزاق و آجال
محكوم به شرك و ارتداد بوده و خون تو مباح مى باشد»؛ پس حسب الامر، زبانش را از قفا برآوردند.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 200؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 383؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 88؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3167؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 11، ص 359.
بيابانكى سمنانى، مكنّى به «ابوالمكارم»، ملقّب به «علاءالدين» يا «ركن الدين» يا «شمس الدين»، موصوف به «سلطان المتألهين»، معروف به «علاءالدولۀ سمنانى»، از اكابر عرفا و شعرا و مشايخ صوفيّه مى باشد كه در بدايت حال در ايّام جوانى به ملازمت ارغون خان مشغول بود و ثروت زياد داشت؛ عاقبت مجذوب شد. از خدمت ارغون خان منصرف و قدم به دايرۀ سير و سلوك گذاشت. به خانقاه رفت و لباس فقر پوشيد و ترك جاه و جلال كرد. تمامى املاك خود را، كه ارزش يك كرور تومن داشت، وقف دراويش و فقرا نمود. با كمال انزوا به عبادت و رياضت و مجاهده پرداخت. دست ارادت به شيخ محمد دهستانى داد. در مدت شانزده سال صدوچهل 158 اربعين (چلّه) و يا به نوشتۀ مجالس المؤمنين، در تمامى عمر خود دويست وهفتاد اربعين، به وظايف مقرّرۀ رياضت و مجاهده قيام نمود. با شيخ عبدالرزّاق كاشانى، كه از معاصرين او بوده، مشاجرات بزرگى داشته و همديگر را تكفير مى نموده اند. در اواخر زندگانى مى گفته است كه آنچه مرا در آخر عمر معلوم شد، اگر در اوّل عمر معلوم مى گرديد، ترك ملازمت سلطان نمى كردم. در قبا خدا را پرستيده و در دربار سلطانى، مهمّات مظلومان را تدارك مى نمودم و از تأليفات اوست:
از اشعار اوست:
صد خانه اگر به طاعت آباد كنى *** به زآن نبود كه خاطرى شاد كنى
گر بنده كنى ز لطف آزادى را *** به زآن كه هزار بنده آزاد كنى
از بعضى كلمات علاءالدوله، تشيّع او استظهار مى شود و خواجوى كرمانى سالف الترجمه، كه از مريدان علاءالدوله بوده، در حق وى گويد:
هركو به ره علىّ عمرانى شد *** چون خضر، به سرچشمۀ حيوانى شد
از وسوسۀ عادت شيطان وارست *** مانند علا دولۀ سمنانى شد
وفات علاءالدوله به سال 736 ه. ق در قريۀ صوفى آباد از قراء سمنان واقع شد و در مقبرۀ شيخ عمادالدين عبدالوهاب مدفون گرديد و جملۀ «جاى او بادا بهشت» مادّۀ تاريخ وفات و كلمۀ «عابد» (77) مدت عمر وى مى باشد.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 200؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3168؛ شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 148؛ هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 178؛ معصومعلى شاه، طرائق الحقائق، ص 292.
كاشانى حنفى، ملقّب به «ملك العلماء» و «علاءالدين» (يا آنكه «علاءالدين» نام اصلى وى بوده و «ابوبكر» كنيه اش است) از اكابر فقهاى عامّه مى باشد كه از علاءالدين محمد بن احمد سمرقندى تفقّه نمود. اكثر مصنّفات او را از خودش خواند. كتاب تحفة الفقهاء او را شرحى خوب نوشت و آن شرح را، كه سه مجلّد است، بدائع الصّنائع فى ترتيب الشّرائع نام كرد. بعد از اتمام 159 آن به نظر خود استاد معظّم رسانيد و مورد تحسين شد و دختر خود، فاطمه، را كه نيز از فقهاى نسوان بوده، به عقد ازدواج وى برآورد. اينك گفتند: «شرح تحفته و تزوج ابنته»؛ نيز از تأليفات ابوبكر است كتاب السّلطان المبين فى اصول الدّين. وى به سال 587 ه. ق در حلب وفات يافت. خود او و زوجه اش، فاطمه، هر دو در خارج حلب مدفون هستند.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، باب تاء.
علاءالدين، احمد بن محمد سمنانى --> علاءالدوله
بن ميرزا احمد وقار آتى الترجمۀ شيرازى (متوفّى به سال 1298 ه. ق)، از شعراى اوايل قرن حاضر چهاردهم هجرت مى باشد كه در تاريخ تأليف آثار عجم، كه به سال 1313 ه. ق خاتمه يافته، در قيد حيات بوده و به «همت» تخلّص مى نموده و از اوست غزلى كه مطلع و مقطع آن، اين است:
ز آتش عشق تو تا اين دل ديوانه بسوخت *** هرچه جز مهر رخت بود، در اين خانه بسوخت
همت از همّت پروانه خجل شد چون ديد *** كه چه سان خويش بر آتش زد و مردانه بسوخت
[به مدخل همت هم مراجعه شود].
منابع: فرصت شيرازى، محمدنصير، آثار عجم، ص 362.
علاءالدين، حسين بن ميرزا رفيع الدين --> سلطان العلماء، سيد حسين
علاءالدين، عطاءاللّه بن بهاءالدين محمد --> جوينى
از علماى قرن دهم هجرى عثمانى و مؤلف كتاب همايون نامه بوده و در سال 950 ه. ق درگذشت.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3171.
از مشاهير علما و حكما مى باشد كه علوم عقليّه و نقليّه را در بلاد عجم تكميل كرد؛ پس به بلاد روم رفته و در دربار سلطان وقت محترم بود. نخست از طرف سلطان مرادخان (824-855 ه. ق) به تدريس مدرسۀ بروسه منصوب شد و اخيراً از طرف سلطان محمدخان فاتح (855-886 ه. ق) تدريس مدرسۀ زيرك بدو مفوض گرديد.
روزى خود سلطان در موقع تدريس، حاضر حوزه شد و در طرف 160 راست علاءالدين نشسته و خواهش نمود كه درس را قطع نكرده و به انجامش برساند. علاءالدين نيز محض امتثال امر، درس را به پايان رسانيده، سلطان بى نهايت مسرور گرديد و با يك خلعت شاهانه اش مفتخر فرمود. خود سلطان بارها براى استماع درس، حاضر حوزه شده و علاءالدين در همۀ آنها مشمول عنايات سلطانى گرديده است تا روزى علاءالدين و خواجه زاده را به تأليف كتابى در محاكمۀ مابين ابن رشد و تهافت امام غزالى بگماشت. ايشان نيز حسب الامر سلطانى، هريكى كتابى در همين موضوع تأليف داد. علاءالدين، كتاب خود را، كه حاوى محاكمات مابين افكار حكما و تهافت هاى امام غزالى است، به ذخر يا ذخيره موسوم داشت و يا خود ذخيره، نام همان كتاب بوده و ذخر، كتابى است ديگر كه فقط در محاكمات مابين غزالى و ابن رشد است كه در حيدرآباد هم طبع شده است، ولكن ظاهراً ذخر يا ذخيره نام يك كتاب است كه در موقع استنساخ اشتباه گرديده است.
به هرحال، كتاب خواجه زاده را كه در اين موضوع تأليف داده بوده، به كتاب علاءالدين ترجيح داد؛ به همين سبب، علاءالدين دل تنگ شد و به نوشتۀ قاموس الاعلام، باز از راه ايران به ماوراءالنهر عودت نمود و از تمامى مشاغل و علاقه هاى دنيوى منصرف و با خدمتگزارى بعضى از مشايخ، قدم به دايرۀ سير و سلوك و تصوف گذاشت تا به سال 860 ه. ق در سمرقند وفات يافت.
به نوشتۀ بعضى از ارباب تراجم، علاءالدين در مراجعت از روم به ايران رفته و به سال
885 ه. ق در خراسان يا در تبريز درگذشت. مخفى نماند كه نام كتاب مذكور علاءالدين به نوشتۀ قاموس الاعلام، ذخر و در كشف الظّنون، الذّخيرة فى المحاكمة بين الحكماء والغزالى و در معجم المطبوعات، الذّخيرة فى المحاكمة بين كتاب الغزالى و ابن رشد است.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 1، ص 825]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3180؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 5، ص 46؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1239.
علاءالدين، على بن ابى الحزم --> ابن نفيس
بن ابى المجد حلبى، مكنّى به «ابوالحسن»، از علماى اماميّه بوده و از تأليفات اوست كتاب الاشارة يا اشارة السّبق الى معرفة الحقّ فى اصول الدّين و فروعه العباديّة كه از طهارت تا آخر باب 161 امر به معروف و نهى از منكر است. يك نسخه از همين كتاب، كه تاريخ كتابتش سال 708 ه. ق مى باشد، نزد شيخ اسداللّه، صاحب مقابس، بوده است و اين كتاب با چند كتاب ديگر به نام جوامع الفقه در ايران چاپ شده است.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 2، ص 99؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 128، س 21.
طرابلسى حنفى، قاضى قدس شريف، از اكابر علماى حنفيّه، كنيه اش «ابوالحسن»، شهرتش «ابن خليل» و مؤلف كتاب معين الحكّام فى ما يتردّد بين الخصمين من الاحكام مى باشد كه در اصول قضاوت موافق مذهب حنفى بوده و در مصر و قاهره چاپ شده است. صاحب ترجمه در سال 844 ه. ق درگذشت.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1236.
بهائى دمشقى، اديبى فاضل و مؤلف كتاب مطالع البدور فى منازل السّرور مى باشد و آن، مجموعه اى است براى اهل ادب به پنجاه باب مرتّب كه همۀ آنها متعلّق به تزيين و تحسين مجالس و منازل و اسباب و آلات آنهاست و زمان حيات وى به دست نيامد.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 2، ص 1717 و ج 5، ص 829].
بن قاضى خان، مشهور به «متقى» و «هندى»، از علماى عامّه قرن دهم هجرت و مؤلف كتاب كنز العمال فى سنن الاقوال والافعال مى باشد كه مرتّب جمع الجوامع سيوطى و در حيدرآباد هند چاپ شده است. علاءالدين به سال 975 ه. ق درگذشت.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 2، ص 1518 و ج 5، ص 746]؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1614.
از علماى حنفيّۀ اواخر قرن هفتم هجرى مى باشد كه به «قره خواجه» معروف و از تأليفات اوست:
در سال 800 ه. ق درگذشت.
منابع: لكنوى، ابوالحسنات محمد عبدالحى، الفوائد البهيّة فى تراجم الحنفيّة، ص 116؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3168.
از مشاهير ادبا و شعراى عرب مى باشد كه در فضل و كرم و مروّت و سخاوت او نوادر بسيارى منقول و از اوست:
162 لقد غبت عنا والذى غاب محسود *** و انت على ما اخترت من ذاك محمود
به سال 737 ه. ق در 57 سالگى در تبوك درگذشت.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3171.
علاءالدين، على بن محمد بن ابراهيم --> خازن، على بن محمد
علاءالدين، على بن محمد سمرقندى --> قوشچى
بن عبداللّه بن مليك، حموى المولد، حنفى المذهب، دمشقى المسكن والمدفن،
فقاعى المكسب، ابن مليك الشّهره، اديبى است شاعر فقيه نحوى صرفى لغوى كه نخست از مولد خود، حماة، به دمشق رفت و به فقاع فروشى اشتغال يافت. اخيراً توبه كرده و حاضر درس شيخ برهان الدين شد. فقه حنفى را تكميل نمود؛ سپس هريك از عروض و صرف و نحو و لغت را نيز از اساتيد وقت اخذ كرد. در شعر و كلام عرب نيز دستى توانا داشت. كتاب النّفحات الادبيّة من الرّياضة الحمويّة، كه ديوان شعر بوده و در بيروت چاپ شده، از آثار اوست. به سال 917 ه. ق در 77 سالگى در دمشق وفات و در باب الفراديس مدفون گرديد.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 253.
علاءالدين، على بن محمد بن محمد --> مصنفك
بن ابراهيم يا هدية بن عمر بن يزيد، كندى اسكندرانى وداعى دمشقى، ملقّب به «علاءالدين»، عالمى است بارع اديب شاعر معروف و از آثار اوست التّذكرة العلائيّة (در پنجاه مجلّد در فنون مختلفه) و ابن كثير از آن نقل مى كند. آن را تذكرة كنديه و تذكرة وداعى نيز گويند، زيرا على بن مظفّر از قبيلۀ كنده بوده و محض اينكه كاتب ابن وداعه بوده، «وداعى» نيز مى گفته اند. در روضات الجنّات او را در رديف علماى عامّه ذكر كرده و از صفدى تصريح به تشيّع او را نقل كرده است و ظاهر، بلكه صريح ذريعه نيز تشيّع او مى باشد. از فوات الوفيات ابن شاكر و تذكرة الحفّاظ ذهبى و بعضى ديگر از اجلّه نيز تشيّع وى منقول و از اشعار ذيل او 163 نيز استظهار مى شود:
سمعتَ بان الكحل للعين قوة *** فكحلت فى عاشور مقلة ناظرى
لتقوىٰ على سح الدموع على الذى *** اذاقوه دون الماء حرَّ البواتر
ايضاً
عجبا لمن قتل الحسين و اهلَه *** جرىٰ الجوانح يوم عاشوراء
اعطاهم الدنيا ابوه و جده *** و عليه قد بخلوا بشربة ماء
در سال 716 ه. ق درگذشت.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 717]؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 201؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 495؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 4، ص 45.
علاءالدين، على بن هلال --> ابن البواب، على بن هلال
علاءالدين، على بن يوسف --> فنارى، على بن يوسف
علاءالدين، محمد بن احمد --> سمرقندى، محمد بن احمد
علاءالدين، محمد بن عبدالرحمان --> علاء زاهد
علاءالدين، محمد بن على بن محمد --> حصكفى، محمد بن على
بخارى عطّار، از اكابر عرفا و از اعاظم خلفا و اصحاب خواجه بهاءالدين نقشبند و داماد و سجّاده نشين وى و از اهل بخارا بود. تعليم و تربيت و ارشاد تلامذه و مريدان خواجه بيشتر به عهدۀ وى موكول و سيد شريف جرجانى و نظام الدين خاموش، كه نيز از اكابر عرفا بوده اند، از شاگردان او هستند. شب چهارشنبه چهارم رجب 802 ه. ق - مطابق 1399 م - بعد از نماز عشا وفات يافت و جملۀ «ولى اللّه مخدوم» و جملۀ «كاشف عرفان» نيز مادّۀ تاريخ وفات اوست.
منابع: رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 5، ص 46؛ لاهورى، غلام سرور، خزينة الاصفياء، ج 1، ص 551.
بن شاه ابوتراب محمدعلى، حسينى يا حسنى، معروف به «گلستانه»، ملقّب به «علاءالدين»، از سادات گلستانۀ ساكن اصفهان، عالمى است عابد زاهد، محقّق مدقّق، جليل القدر رفيع المنزله، از اعاظم اتقيا و اكابر 164 ثقات محدّثين كه اورع و ازهد اهل زمان خود بود. تمامى عمر خود را در افاده و عبادت به سر برد. داراى اخلاق فاضله و خصال كامله و جامع علوم عقليّه و نقليّه بود. دو مرتبه تكليف به صدارتش نمودند، لكن از كثرت عقل و فطانت، علاوه بر مراتب زهد و ورع بى نهايت كه داشته، قبول ننمود و استنكاف كرد. هريك از مصنّفات او در اثبات تبحّر علمى و جامعيّت و اكمليت وى برهانى قاطع و شاهدى عدل و قول فصل بلاهزل مى باشد:
آن [روضة الشّهداء] شرح رساله اى است كه حضرت صادق عليه السلام براى اصحاب خويش نوشته و به مداومت و نظر كردن و عمل كردن به آن امر فرموده و ايشان نيز آن را نوشته و در نمازگاهى كه در خانه داشته اند، گذاشته و بعد از نماز نظر بر آن مى نمودند. اين كتاب علاءالدين، شبيه كتاب عين الحياة آيزنه اش، علاّمۀ مجلسى، است كه حاوى شرح وصاياى حضرت پيغمبر صلى الله عليه و آله به ابوذر مى باشد و رسالۀ مرقوم در مجلّد هفدهم بحار الانوار مذكور و اوّلش اين است: «بِسْمِاللّهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحيٖم 165 اَمّٰا بَعدُ فَاسْئَلوا للّهَ رَبُّكُم العٰافِيَةَ وَ عَلَيْكُمْ بِالدَّعَة وَالوِقٰارِ وَالسّكينَةِ وَ عَلَيْكُمْ بِالحَيٰاءِ وَالتّنزُهِ عَمّٰا تَنَزَّهَ عَنْهُ الصّٰالِحُونَ قَبْلُكُمْ وَ عَلَيْكُمْ بِمُجٰامِلَة اَهْلِ البٰاطِلِ...».
وفات علاءالدين در بيست وهفتم شوال 1100 ه. ق واقع گرديده، ولكن بنا به نقل معتمد، شيخ على حزين (متولّد سال 1103 ه. ق) گويد كه در صغر خود علاءالدين
گلستانه را ديدم و با پدرم يگانگى داشته. اينك قول ديگر در تاريخ وفات علاءالدين را، كه 1110 ه. ق بوده است، تأييد مى نمايد.
منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 2، ص 436؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 201؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (مواضع متفرقه).
بخارى، ملقّب به «علاءالدين»، معروف به «علاء زاهد»، از اكابر علماى حنفيّه و مؤلف تفسير بزرگى است كه به تفسير علائى معروف است و در سال 546 ه. ق درگذشت.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 91]؛ لكنوى، ابوالحسنات محمد عبدالحى، الفوائد البهيّة فى تراجم الحنفيّة، ص 175.
حافظ شافعى اشعرى، ملقّب به «صلاح الدين»، از اكابر فقهاى شافعيّۀ قرن هشتم هجرت مى باشد كه فقيه مفسّر متكلّم اديب شاعر و در عهد خود در علم حديث متفرّد بوده و از تأليفات اوست:
در سال 761 ه. ق در گذشت.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 351]؛ سبكى، تاج الدين، طبقات الشافعية الكبرى، ج 6، ص 104.
166 * علاف، يحيى بن زكريّا
(دو شخص مذكور) مصطلح رجال هستند.
علاف، محمد بن هذيل --> ابوالهذيل، محمد بن هذيل
علامه(1)
علامه، ابراهيم بن محمد --> قيسى، ابراهيم بن محمد بن ابراهيم
علامه، ابن الاثير مبارك بن ابى الكرم جزرى --> ابن الاثير جزرى، ابوالسعادات مبارك
علامه، ابن جماعه محمد بن ابى بكر شافعى --> ابن جماعه، محمد بن ابى بكر
علامه، ابن حاجب عثمان بن عمر --> ابن حاجب
علامه، ابن هشام عبداللّه بن يوسف --> ابن هشام، عبداللّٰه بن يوسف
علامه، ابن هشام محمد بن يحيى --> ابن هشام، محمد بن يحيى بن هشام
علامه، احمد بن حسين --> بديع الزمان همدانى
علامه، احمد بن عمر --> مزجد
علامه بحرانى، سيد هاشم بن سليمان --> بحرانى، سيد هاشم بن سليمان
علامه بحرالعلوم، سيد محمدمهدى --> بحرالعلوم
علامۀ بحرين، سيد هاشم بن سليمان --> بحرانى، سيد هاشم بن سليمان
علامة البشر، محمد بن محمد بن حسن --> خواجه نصير طوسى
علامۀ بهبهانى، مولا محمدباقر بن محمد اكمل --> آقا
167 علامۀ توبلى --> بحرانى، سيد هاشم بن سليمان
علامۀ ثانى --> آقا
1) . علامه: به مناسبت معنى لغوى مشهورى آن، تحقيقاً يا تنزيلاً وصف جمعى از اكابر اهل علم و ارباب فضل و هنر مى باشد، لكن در اصطلاح متأخرين اماميه، در صورت اطلاق و نبودن قرينه و همچنين در صورت مقيد كردن به «حلى»، منصرف به يگانۀ دهر، حسن بن يوسف بن على بن مطهر مى باشد كه شرح حال او به عنوان علامۀ حلى مذكور مى باشد. پر واضح است كه اين گونه اصطلاحات، با اختلاف اشخاص و زمان و مكان تغييرپذير است. ما هم چندى از اكابر را، كه در كتب تراجم و سير، بالخصوص به همين وصف (علامه) متصف شده اند، تذكر مى دهيم و ازآن رو كه اغلب متصفين به همين وصف (علامه)، به ضميمۀ قيد محل و مكان و بلده يا قيود ديگر معروف هستند، لذا در مقام ترتيب، محض تسهيل امر به ارباب رجوع، علاوه بر ترتيب اسامى، ترتيب آن قيود انضمامى را نيز رعايت مى نمايد. (مؤلف)
علامۀ جزرى --> ابن الاثير جزرى، ابوالسعادات مبارك
2210 و 2211. علامه چلبى بيگ (قرن 10 و 11 ه. ق)
پسر ميرزا على بيگ، معروف به «علاّمه»، از اهالى تبريز بود. در ايّام جوانى براى تحصيل به شيراز رفت. مدتى در حوزۀ درس ملا ميرزاجان آتى الترجمه (متوفّى به سال 994 يا 998 ه. ق) حاضر شد؛ عاقبت به جهت تهمت شرب خمر به قزوين و بعداً به واسطۀ شهرت و صيت كمالاتى كه داشته، به هندوستان رفته و در دربار ملوك هند تقرّب يافت و در اثر سوء سريره، كتابى در ردّ انبيا نوشت. در نتيجۀ اين كردار ناشايست خود، به مرض آكله مبتلا و بدنش سوراخ سوراخ شده و عازم مقرّ خود گرديد. چلبى بيگ به شعر گفتن نيز رغبت داشته و در اوايل، «شيدا» و در اواخر، «فارغ» تخلّص مى كرده و از اوست:
خدا در سينۀ من آه سوزان را نگه دارد *** ز آسيبش دل بى رحم جانان را نگه دارد
منادى مى كند امروز زنّار سر زلفش *** كه بى ايمان بميرد هركه ايمان را نگه دارد
سال وفات او به دست نيامد.
پدرش، ميرزا على بيگ، در زمان شاه تهماسب صفوى (930-984 ه. ق) كلانتر تبريز بود؛ عاقبت او نيز دلگير شده و به هندوستان رفت. در قندهار خدمت بهرام ميرزا، برادر شاه تهماسب، مانده و به خدمتى مفتخر گرديد.
منابع: نصرآبادى، محمدطاهر، تذكرۀ نصرآبادى، ص 158.
علامۀ حائرى، حاج شيخ عبدالكريم --> آية اللّه، حاج شيخ عبدالكريم
علامه، حسن بن يوسف --> علامۀ حلى
علامۀ حصيرى، محمود بن احمد --> حصيرى
بن سديدالدين يوسف بن زين الدين على بن مطهّر حلّى، مكنّى به «ابومنصور» و «ابن المطهر»، ملقّب به «آية اللّه» و «جمال الدين» 168 و «فاضل»، معروف به «علامه»، بلكه در كلمات بعضى از اجلّه موصوف به «علامة الدهر»، از علماى ربّانى اماميّه، رئيس علماءالشيعه و قائد الفرقة المحقّه، حاوى فروع و اصول، جامع معقول و منقول،
حامى بيضۀ دين مبين و ماحى آثار ملحدين. جلالت وى مسلم مخالف و موافق و بر 169 سابق و لاحق فائق. در تمامى مراتب علميّۀ عقليّه و نقليّه شهرۀ آفاق و علاّمۀ على الاطلاق و در مراتب زهد و ورع و تقوا طاق. بالجمله، آن عالم ربّانى، فقيه
اصولى، محدّث رجالى، اديب رياضى، حكيم متكلّم، مفسّر ماهر، ازهد و اورع مردم، محاسن آداب او خارج از حدّ احصا، زبان در تقرير مراتب عاليه اش ناتوان و قلم در تحرير مناقب ساميه اش در درد و الم و مقالات همچنانى، وافى بر عشر اعشار مقامات وى نمى باشد.
الصورة
نمونۀ خط علامه حلّى (88)
اسكن نمونۀ خط علامۀ حلى كه به موجب جلد چهارم فهرست كتابخانۀ رضويه، در پشت صفحۀ اول كتاب نهج المسترشدين شمارۀ 1065 حكمت خطى آن كتابخانۀ مباركه نوشته و صورت خط اين است: «قرأ على هذا الكتاب الشيخ الاجل الاوحد الكبير العالم الفاضل المحقق المدقق ملك العلماء بلغة الفضلاء رئيس الاصحاب الفقيه شمس الدين محمد بن ابى طالب بن الحاج محمد بن الحسن الآوى - ادام اللّه افضاله - من اوله الى آخره قرائة مهذبة يشهد بفضله و قد اجزت له رواية هذا الكتاب عنى و غيره من مصنفاتى و كتب العبد الفقير الى اللّه تعالى حسن بن يوسف بن المطهر مصنف الكتاب فى الحضرة الشريفة الحائرية - صلوات اللّه على مشرفها - فى مستهل شهر رجب من سنة خمس و سبعمأة حامدا مصلياً».
در نقد الرّجال، بعد از آنكه او را به شيخ الطّائفه بودن و كثرت تصنيف و تحقيق و تدقيق و رياست علميّۀ معقولى و منقولى اماميّه ستوده، گويد: به خاطرم مى رسد كه به وصف او نپردازم، زيرا كه كتاب من گنجايش علوم و فضايل و محامد و تصانيف او را نداشته و مقام او از هرچه گويند، بالاتر است. اينك ما نيز از اين رشته و ذكر فضايل علميّه و عمليّۀ علاّمه صرف نظر كرده و به ذكر يك قضيۀ او، كه با شاه خدابنده وقوع يافته و حاوى يك خدمت اساسى مذهبى مى باشد، مى پردازيم:
الصورة
نمونۀ ديگر خط علامۀ حلّى (89)
قطعۀ مزبور صورت اجازه اى است كه به يكى از اجداد سيد على خان مشهور داده و در ظهر صفحۀ اول كتاب قواعد الاحكام تأليف خود علامه نوشته شده و در كتابخانه شخصى دانشمند محترم، جناب آقاى فخرالدين نصيرى - دامت افاضاته - مى باشد.
از شرح من لايحضره الفقيه ملا محمدتقى مجلسى نقل است كه روزى سلطان الجايتو محمد مغولى، ملقّب به «شاه خدابنده» از روى غضب، به زن خود، كه بسيار طرف ميلش بوده، گفت: «اَنْتِ طٰالِقٌ ثَلثَاً» كه سه طلاقه بوده و ديگر رجوع به عقد، امكان پذير نشود و انفصال كلى حاصل آيد و بالمرّه قطع رابطۀ زناشويى گردد، لكن بعد از آن پشيمان شد. 170 تمامى علماى مذاهب اربعه را جمع كرد. در حكم شرعى طلاق آن جورى خواستار فتواى دينى گرديد. همه شان متفقاً به وقوع سه طلاق و عدم امكان رجوع زوجيّت بدون محلّل، حكم نموده و فتواى قطعى دادند. يكى از وزرا گفت:
«در شهر حلّه عالمى است كه اين طلاق را باطل مى داند»؛ پس نامه اى به حضرت علاّمه نوشته و كسى را به احضار وى برگماشت. حكماى حاضر دربار گفتند كه سلطان را سزاوار نباشد كه از پى مردى رافضى خفيف العقل باطل المذهب، كسى از بستگان خود را بگمارد. سلطان گفت: «تا حاضر باشد و ببينم كه چه خواهد شد».
شاه بعد از ورود علاّمه، انجمنى از علماى مذاهب اربعه تشكيل داد. علاّمه نيز در آن انجمن حاضر شد و در موقع ورود، كفش ها را در بغل كرده و بعد از سلام، نزد خود سلطان، كه خالى بود، نشست. حاضرين تحمّل نكرده و به عرض سلطان رسانيدند:
اين است كه گفتيم رافضى ها ضعيف العقل هستند. سلطان گفت: «سبب آن را از خودش استفسار كنيد»؛ پس به علاّمه گفتند: «چرا به سلطان سجده نكرده و ترك ادب نمودى؟» گفت كه حضرت رسول اللّه صلى الله عليه و آله سلطان السلاطين بود. بازهم مردم سلامش مى دادند و در آيۀ شريفه هم هست: «فَإِذٰا دَخَلْتُمْ بُيُوتاً فَسَلِّمُوا عَلىٰ أَنْفُسِكُمْ تَحِيَّةً مِنْ عِنْدِ اَللّٰهِ مُبٰارَكَةً» (نور، 6(1) و علاوه در ميان ما و شما خلافى نيست در اينكه سجده مخصوص ذات اقدس الهى بوده و به جز خداى تعالى سجده كردن روا نباشد. گفتند: «چرا نزد سلطان نشستى و حريم نگذاشتى كه لازمۀ ادب و حفظ مقام سلطانى است؟» علاّمه گفت: «چون غير از آنجا، جاى خالى ديگرى نبوده و حديث نبوى است كه در حين ورود مجلس هرجا كه خالى شد، بنشين».
گفتند: «مگر نعلين چه ارزشى داشت كه آن را به مجلس سلطان آوردى و اين كار زشت مناسب هيچ عاقلى نمى باشد». گفت: «ترسيدم كه حنفى مذهب كفش مرا بدزدد؛ چنانچه رئيس ايشان كفش حضرت رسول اللّه صلى الله عليه و آله را دزديد». حنفى ها معترض شدند كه ابوحنيفه در زمان آن حضرت وجود نداشته و مدت ها بعد از وفات آن حضرت تولد يافته است. علاّمه گفت: «فراموشم شد. گويا دزد كفش آن حضرت، شافعى بوده»؛ پس شافعى مذهب ها به همان روش اعتراض كردند. علاّمه باز به نسيان خود اعتراف آورده و فرمود كه شايد آن دزد، مالك بوده؛ پس 171 مالكى مذهب ها به همان روش مذكور جواب دادند و علاّمه گفت: «شايد دزد كفش آن حضرت، احمد بن حنبل بوده». حنبلى ها نيز به شرح مذكور جواب دادند. علاّمه رو به سلطان كرد و گفت: «حالا مكشوف گرديد كه هيچ يك از رؤساى مذاهب اربعه در عهد حضرت رسالت صلى الله عليه و آله و در زمان اصحاب باجلالت، وجود نداشته و آراء و اقوال ايشان فقط رأى
و نظر و اختراعى خودشان است و اتباع ايشان نيز از مجتهدين خود همين چهار تن را گزيده و اجتهاد غير ايشان را، اگرچه اعلم و افضل از ايشان باشد، روا ندانند؛ اما فرقۀ شيعه، تابع حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام مى باشند كه وصى و برادر آن حضرت بوده و به منزلۀ نفس و جان وى مى باشد»؛ پس شروع به اصل مطلب و قضيۀ طلاق زن سلطان شدند. علاّمه پرسيد كه آيا اين طلاق با حضور عدلين وقوع يافته است يا نه؟ سلطان گفت: «در تنهايى واقع شده». علاّمه گفت: «پس اين طلاق محكوم به بطلان بوده و همان زن مطلقه در زوجيّت سلطان باقى است». بعد از اين همه، پاره اى مذاكرات دينى مطرح مذاكره شد. همه شان ملزم شدند و در جواب علاّمه درماندند.
از لطايف مناظرات آن مجلس آنكه علاّمه بعد از خاتمه يافتن مناظرۀ مذكور در فوق، خطبۀ فصيح و بليغى مشتمل بر حمد و صلوات پيغمبر خدا و ائمّۀ هدى خواند. سيّد موصلى، كه از جملۀ محكومين در مناظره بوده، از در اعتراض درآمد و گفت: «دليل بر صلوات غير انبيا چيست؟» علاّمه فوراً اين آيه را تلاوت نمود: «اَلَّذِينَ إِذٰا أَصٰابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قٰالُوا إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَيْهِ رٰاجِعُونَ أُولٰئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَوٰاتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ» (بقره، 156-15(7). موصلى از راه عناد، مناقشۀ موضوعى كرده و گفت: «چه مصيبت بديشان رسيده كه به سبب آن مستوجب صلوات باشند؟» علاّمه فرمود: «مصيبتى بالاتر از اين چه باشد كه از نسل ايشان فرزندى ناخلف مانند تو به وجود آيد كه دشمنان لايق لعنت ايشان را، بر ايشان ترجيح دهد»؛ پس حاضرين خنديده و از آن بديهه گويى علامه در شگفت ماندند.
يكى از شعرا گويد:
إذا العلوىّ تابع ناصبيا *** بمذهبه فما هو من ابيه
172 و كان الكلب خيرا منه حقا *** لان الكلبَ طبعُ ابيه فيه
شير را بچه همى ماند بدو *** تو به پيغمبر چه مى مانى؟ بگو
علامه كتاب كشف الحق و نهج الصّدق را در همين مناظرۀ سيد موصلى نگارش داده است.
بارى، سلطان شاه خدابنده بعد از جريانات مذكور مذهب تشيّع را قبول كرد و به اطراف بلاد فرمان داد كه به نام دوازده امام معصوم عليهم السلام خطبه خوانده و سكّه زده و اسامى مقدّسۀ ايشان را در اطراف مساجد و مشاهد ثبت نمايند. علامه نيز كتاب الفين و
كتاب منهاج الكرامة فى الامامة را به نام آن شاه سعادت اكتناه تأليف داد. در تشييد اساس مذهب اثناعشرى همه گونه مساعى جميله به كار برده و اصلاً فروگذارى نكرد. در نزد شاه تقرّب بى نهايت داشت. بر قاضى بيضاوى و قاضى ايجى و محمد بن محمود آملى، صاحب نفائس الفنون و ديگر مقرّبين دربار تفوق يافت؛ به حدى كه شاه سفراً و حضراً به مفارقت وى راضى نمى شد و امر ملوكانه صادر گرديد كه براى علاّمه و طلاّبى كه حاضر حوزۀ درس وى مى شدند، مدرسه اى سيّار، كه داراى چندين مدرس و حجره هاى كرباسى بوده، ترتيب دادند كه همواره با اردوى همايونى نقل مى گرديد و در هر منزل نصب و مجلس تدريس منعقد مى شد و در آخر بعضى از كتب علامه نيز قيد شده كه از تأليف آن در شهر كرمانشاه در مدرسۀ سيّاره فراغت يافته. اين است كه در زمان شاه خدابنده علم و فضل و ارباب كمال را رواجى ديگر بوده است. از بعض تواريخ عامّه نيز نقل است كه از وقايع سال 707 ه. ق اظهار و اعلان تشيّع شاه خدابنده مى باشد كه به اضلال ابن المطهّر، شعار تشيّع را اعلان و انتشار داده است.
مى توان گفت كه اگر منقبت و خدمت دينى علامه منحصر به همين قضيه مى بود، بازهم در جلالت و مفاخرت او بر ديگران كافى بوده و اصلاً حاجتى به مزيّت و فضيلت ديگرى نمى شد تا چه رسد به ساير خدمات لسانى و قلمى و آن همه مصنّفات فوق التصور او كه غالباً در هر علمى از منقول و معقول و كلام و حكمت و رياضى و غيرها چندين كتاب، كه هريكى داراى مزيّتى خاص مى باشد، در صفحۀ روزگار به يادگار گذاشته است.
در مجمع البحرين از بعض فضلا نقل كرده كه به خط خود علامه، پانصد نسخه از مصنّفاتش را ديده؛ غير از 173 نسخه هايى كه با خط ديگران بوده است و از بعض ديگر نقل شده كه تنها مصنّفات فقهيّۀ علامه كه دسترس مى باشد، بيشتر از پانزده كتاب و اصوليّه اش در حدود ده كتاب و ديگر مصنّفات كلام و حكمت و فنون ديگر نيز به همين نسبت بوده و به نوشتۀ بعضى، مصنّفات علامه قريب به هزار مجلّد است و گويند - والعهدة عليهم - تمامى مصنّفات او را به ايّام عمرش از مهد تا لحد تقسيم كرده اند و نصيب هر روزى يك جزوه و يا موافق آنچه از شرح اربعين ابن خاتون نقل شده، نصيب هر روزى هزار بيت گرديده است. خود علاّمه در خطبۀ كتاب منتهى گويد كه پيش از 26 سالگى از مصنّفات كلام و حكمت فراغت يافته و به تحرير فقه پرداخته
است و ما هم از صحت و عدم صحت تقسيمات مذكوره كه شايد خالى از اغراق نباشد، صرف نظر كرده و به طور اجمال گوييم: كثرت و دقّت و متانت و تنوع آنها محسوس و مشاهد و ابتكار و بى سابقه بودن اكثر آنها نيز منظور نظر عموم و به هيچ وجه جاى شبهه و انكار نيست و تصنيف آنها سراپا داراى تحقيقات نظريۀ عميقه و دقيقۀ علميّۀ نقليّه و عقليّه و ادبيّه و رياضيّه و يا خود نتيجۀ اجتهادات و استنباطات فكريّه، كه تا چه اندازه مايۀ عمرى و علمى را لازم دارد، مى باشند، به حكم اين وسايل معمولۀ متداوله بدون تأييدات غيبى صورت امكانى ندارد. جَزٰاهُ اللّهُ عَنِ الأِسْلاٰمِ وَ اَهْلِهِ وَ عَنِ العُلَمٰاءِ الدّينِيَّة خَيْرَ الجَزاء.
مصنّفات علامه محض تحقيق و نظر بوده و اصلاً قابل مساعدت ديگران نمى باشند؛ چنانچه بعض تأليفات داير بر ادعيّه و اخبار و تواريخ و سير است. بالفرض همين كه رشتۀ قلم مؤلف در اين گونه تأليفات متنوعه به استحباب دعاى كميل در شب جمعه و يا دعاى ابوحمزه در سحر ليالى رمضان و يا به نقل حديث مفصل طولانى و يا به ذكر فلان قضيۀ تاريخى در تأليف خود و مانند اينها رسيده، ممكن است كه نقل و ثبت آن دعا و آن حديث و آن قضيۀ تاريخى را به عهدۀ شخص امين ديگرى محول بدارد كه آنها را از روى مدارك موجوده نقل به مؤلّفۀ آن مؤلف نمايد و نظاير اينها بسيار است، ولكن اكثر مصنّفات علامه، اگر يكسر هم نباشد، نتيجۀ فكر و نظر و استدلالات منطقى و استنباطات و اجتهادات 174 فكرى بوده و با كمك و معاون نمى باشد و بايد با قلم شريف خودش انجام يابد. «ذٰلِكَ فَضْلُ اَللّٰهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشٰاءُ» (جمعه، (4) در اينجا بعضى از آنها را به اندازۀ مساعدت وسايل موجوده ثبت اوراق مى نمايد:
موجود و شروح بسيارى از علماى نامى بر آن نوشته اند و از آن جمله سى وهشت شرح را در ذريعه مذكور داشته است)؛ 9. استقصاء الاعتبار فى تحرير معانى الاخبار (و خود علامه در خلاصة الاقوال خود گويد كه اين كتاب استقصاء بى مانند و بى سابقه مى باشد و در آن هر خبرى را كه به نظر شريفش رسيده، نقل كرده و صحت و ضعف سند و كيفيت دلالت آنها و مطالب ادبيه و مسائل اصوليۀ متعلقه به آنها و احكام شرعيۀ مستنبطه از آنها را بالتمام به قيد تحرير و تحقيق آورده است)؛ 10. استقصاء البحث والنّظر فى مسائل القضاء والقدر (چنانچه خودش در خلاصه فرموده و يا استقصاء النّظر فى القضاء والقدر، چنانچه در بعضى از كتب تراجم است و آن را در جواب سؤال شاه خدابنده تأليف داده كه از دليل فاعل مختار بودن انسان و مجبور نبودن او در افعال خود استفسار كرده بود)؛ * استقصاء النّظر (كه همان استقصاء البحث مذكور فوق است)؛ 11. الاسرار (در امامت، چنانچه بعضى گفته اند)؛ 12. الاسرار الخفيّة فى العلوم العقليّة من الحكميّة والكلاميّة والمنطقيّة (كه اصل نسخۀ آن در خزانۀ غرويه با خط شريف خود علامه موجود و به نظر شريف صاحب ذريعه رسيده است)؛ 13. الاشارات الى معانى الامارات (رجوع به فقرۀ بعدى نمايند)؛ * الاشارات الى معنى الاشارات يا خود الاشارات الى معانى الامارات (كه در ذريعه عبارت دويمى را به شمس الدين محمد بن على بن خاتون نسبت داده و اولى را نيز به اكثر نسخ خلاصۀ خود علامه منسوب داشته و به هرحال، اين كتاب شرح اشارات و تنبيهات ابوعلى سيناست و آن غير از دو شرح ديگر اشارات ابوعلى است كه در ذيل به نام ايضاح المعضلات و بسط الاشارات مذكور هستند)؛ 14. الفين يا كتاب الالفين الفارق بين الصّدق والمين (كه آن را به يك مقدمه و دو مقاله و يك خاتمه مرتب داشته است؛ در مقالۀ اولى هزار دليل به امامت حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام اقامه كرده؛ در مقالۀ دويمى نيز هزار دليل 175 در ابطال شبهات مخالفين نگارش داده و در ايران چاپ شده است، لكن از هزار دويمى فقط بيست و چند دليل مذكور مى باشد و گويا بقيۀ كتاب دستخوش حوادث گرديده است)؛ 15. انوار الملكوت فى شرح الياقوت (كه شرح كتاب ياقوت نام ابواسحاق ابراهيم نوبختى از قدماى متكلمين اماميه در كلام است)؛ 16. ايضاح الاشتباه فى ضبط تراجم الرّجال (چنانچه در ذريعه مى باشد و يا فى ضبط
الفاظ اسامى الرّجال، چنانچه در روضات است)؛ 17. ايضاح التّلبيس من كلام الرّئيس و بيان سهوه والرّدّ عليه (چنانچه در خلاصه گفته و يا كشف التّلبيس و بيان سيرة الرّئيس، چنانچه از محمد بن خاتون نقل شده و به هرحال، اين كتاب در ردّ و اعتراضات وارده بر شيخ الرئيس ابوعلى سيناست)؛ 18. ايضاح السّبل فى شرح منتهى السّؤال والامل (در اصول فقه و نام اصلى آن غاية الوصول الى علم الاصول است)؛ 19. ايضاح مخالفة السّنّة (در تفسير و حاوى رد دينى مطالبى است كه مخالف كتاب و سنت نبويه هستند)؛ 20. ايضاح المعضلات من شرح الاشارات (كه شرح شرح اشارات خواجه نصير طوسى است)؛ 21. ايضاح المقاصد من حكمة عين القواعد (كه شرح حكمة العين كاتبى قزوينى است)؛ 22. بسط الاشارات (و آن شرح اشارات و تنبيهات ابوعلى سينا و غير از ايضاح المعضلات فوق و غير از شرح ديگر اشارات است كه به نام الاشارات الى معنى الاشارات مذكور شد و شايد مراد شيخ بهائى از اشارات علامه كه به خط خودش در پيش او بوده است، همين كتاب بسط الاشارات باشد)؛ 23. بسط الكافية (كه مختصر شرح الكافية در نحو است)؛ 24. تبصرة المتعلّمين فى احكام الدّين (كه بارها در ايران چاپ و شروح بسيارى بر آن نوشته اند و اين نگارنده نيز شرح مزجى مختصرى در دو جلد بر آن نوشته و جلد اولى اين شرح در تبريز چاپ شده است)؛ 25. تحرير الاحكام الشّرعيّة فى مذهب الاماميّة (كه تمام ابواب فقه را بدون استدلال حاوى و در كثرت فروع و جزئيات مسائل بى سابقه بوده و به تصديق بعضى از اهل فن، داراى چهل هزار مسئله مى باشد)؛ 26. تحصيل الملخّص؛ 27. التّحفة (در هيئت)؛ 28. تذكرة الفقهاء (در فقه استدلالى اماميه و مذاهب متداولۀ عامه كه اكثر ابواب فقهيه را حاوى است. در ايران در دو جلد بزرگ چاپ شده و به تذكرۀ علامه معروف است)؛ 29. تسبيل الاذهان الى احكام الايمان (در فقه و يك مجلد است)؛ 30. تسليك الافهام فى معرفة الاحكام؛ 31. تسليك النّفس الى حظيرة القدس (در نكات و دقايق علم كلام)؛ 32. التّعليم التّام فى الحكمة والكلام (چنانچه در روضات گفته و چندين مجلد است)؛ 33. التّعليم الثّانى (كه چندين مجلد بوده و به قول ذريعه، ظاهر آن است كه آن، غير از كتاب مقاومات اوست كه حاوى مباحثه با تمامى حكماست)؛ 34. تلخيص الاحكام (چنانچه بعضى گفته اند، لكن ظاهر آن است كه همان تلخيص المرام مذكور در ذيل است)؛
خود علامه؛ 56. شرح الاشارات (در مجمع البحرين از شيخ بهائى نقل كرده كه شرح اشارات علامه با خط شريف خودش نزد او موجود بوده است و شايد اين كتاب همان كتاب اشارات نام مذكور فوق خود علامه باشد كه چنانچه مذكور شد، آن نيز شرح اشارات ابوعلى سينا است)؛ 57. شرح تجريد خواجه نصير طوسى (كه ذيلاً به نام كشف المراد مذكور است)؛ * شرح حكمة العين (كه به نام ايضاح المقاصد مذكور شد)؛ 58. شرح شفاى ابوعلى (در دو مجلد)؛ 59. شرح قواعد خود علامه؛ 60. شرح مختصر ابن حاجب؛ 61. شرح نهج البلاغة و يا مختصر شرح نهج البلاغة (كه ملخص شرح نهج البلاغة استاد خود، ابن ميثم بحرانى، است)؛ 62. غاية الاحكام (كه فوقاً ضمن تلخيص المرام مذكور شد)؛ * غاية الوصول الى علم الاصول (كه به نام ايضاح السّبل مذكور شد)؛ 63. قواعد الاحكام فى معرفة الحلال والحرام (كه به قواعد علامه معروف و چندين مرتبه در تهران چاپ و محل توجه اكابر و فحول فقها و شروح بسيارى بر آن نوشته اند)؛ * القول الوجيز فى تفسير كتاب اللّه العزيز (و ظاهراً همان كتاب التّيسير الوجيز است كه در فوق مذكور شد)؛ 64. كاشف الاستار فى شرح كشف الاسرار؛ * كتاب الالفين الفارق بين الصّدق والمين (كه به الفين علامه معروف و در فوق 177 به همين اسم مشهورى خود مذكور شد)؛ 65. كشف الحقّ و نهج الصّدق (و موافق آنچه در بالا اشاره نموديم، اين كتاب را در مناظرۀ سيد موصلى تأليف داده است)؛ 66. كشف الخفاء من كتاب الشّفاء (در حكمت)؛ 67. كشف الفوائد فى شرح قواعد العقائد (در كلام و شرح كتاب قواعد العقائد خواجه بوده و در تهران چاپ شده است)؛ * كشف المراد فى شرح تجريد الاعتقاد (در كلام كه شرح تجريد خواجه بوده و بارها در بمبئى و ايران چاپ و به تصديق ارباب تحقيق، اگر اين شرح علامه نبودى، مطالب عميقۀ كتاب تجريد خواجه با آن همه شروح بسيارى كه دارد، در بوتۀ اجمال ماندى)؛ 68. كشف المقال فى احوال الرّجال (كه كتاب رجال كبير علامه بوده و خلاصة الاقوال مذكور فوق ملخص همين كتاب است)؛ 69. كشف المكنون من كتاب القانون (در نحو و مختصر شرح جزوليّه است)؛ 70. كشف اليقين فى فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام؛ 71. الكشكول فى ما جرى على آل الرّسول عليهم السلام (چنانچه بعضى گفته، لكن چنانچه در تحت عنوان عبيدلى، سيد حيدر نگارش داديم، همين كتاب كشكول، تأليف سيد حيدر بن على حسينى عبيدلى است و تعدد هم ممكن و نظاير آن
بسيار است)؛ 72. المباحثات السّنيّة والمعارضات النّصيريّة؛ 73. مبادى الوصول الى علم الاصول؛ * مجامع الاخبار (چنانچه در روضات گفته و رجوع به جامع الاخبار مذكور فوق شود)؛ 74. المحاكمات بين شرّاح الاشارات (كه سه مجلد است)؛ * مختصر شرح نهج البلاغة (كه به نام شرح نهج البلاغة مذكور شد)؛ 75. مختلف الشّيعة فى احكام الشّريعة (كه فقط مسائل فقهيۀ خلافيۀ شيعه را از اول فقه تا آخر آن با ادلۀ هريك از اقوال مختلفه و رد و قبول آنها حاوى و در تهران چاپ شده است)؛ 76. مدارك الاحكام (در فقه و به نوشتۀ روضات، تنها باب طهارت است)؛ 77. مراصد التّدقيق و مقاصد التّحقيق (در منطق و علم طبيعى و الهى)؛ 78. مصابيح الانوار (در حديث و موافق فرمودۀ خود علامه، تمامى احاديث اماميه را حاوى و هر حديثى در باب متعلق به فن مربوط به آن حديث مذكور و هر فنى را به ترتيب حضرات معصومين عليهم السلام به چندين باب مبوب نموده و احاديث مربوطه به آن فن را، كه از هريكى از آن بزرگواران رسيده، به همان ترتيب، مذكور داشته است؛ چنانچه در باب اول هر فن احاديث مربوطه به آن فن را كه از حضرت نبوى صلى الله عليه و آله رسيده، نگاشته و هكذا تا آخر ائمۀ اطهار عليهم السلام)؛ 79. المطالب العليّة فى علم العربيّة؛ 80. معارج الفهم فى شرح النّظم؛ 81. المعتمد (در فقه)؛ 82. المقاصد الوافية بفوائد القانون والكافية (كه حاوى مطالب كافيه و جزوليّة است)؛ 83. المقاومات (در حكمت كه حاوى مباحثه با حكماى سابقين است)؛ 84. مقصد الواصلين (كه در اصول دين است)؛ 85. مناهج اليقين فى اصول الدّين (كه كتابى لطيف و متوسط است)؛ 86. منتهى المطلب فى تحقيق المذهب (در فقه استدلالى كه از طهارت تا آخر باب جهاد و مقدار قليلى از باب تجارت در دو مجلد در تبريز چاپ شده است. خود علامه فرمايد كه نظير آن تأليف نشده و آراء و مذاهب تمامى مسلمين را، كه در احكام فقهيه دارند، در آن مذكور داشته و بعد از رد ادلۀ مخالفين، رأى و نظر خود را موافق ادلۀ شرعيۀ متقنه، به عرصۀ بيان آورده است)؛ 87. منتهى الوصول الى علمى الكلام والاصول؛ 88. منهاج الاستقامة (كه ابن تيميه در رد آن چند جلد كتاب نوشته است)؛ 89. منهاج الصّلاح 178 فى مختصر المصباح (كه مصباح شيخ طوسى را ملخص كرده و يك باب هم در اصول عقايد به ده باب آن افزوده و همين يك باب است كه بين علما و محصلين داير و به باب حادى عشر معروف و شروح بسيارى بر آن نوشته اند، والاّ
اين باب حادى عشر تتمۀ كلام شيخ طوسى نيست)؛ 90. المنهاج فى مناسك الحاجّ؛ 91. منهاج الكرامة فى الامامة (كه براى شاه خدابنده تأليف و در ايران چاپ شده است)؛ 92. منهاج الهداية و معراج الدّراية فى علم الكلام؛ * منهاج اليقين يا مناهج اليقين (كه به همين نام دويمى مذكور شد)؛ 93. نظم البراهين فى اصول الدّين؛ 94. النّكت البديعة فى تحرير الذّريعة فى اصول الدّين؛ 95. نهاية الاحكام فى معرفة الاحكام (و ظاهر روضات آنكه فقط ابواب طهارت و صلوة است)؛ 96. نهاية المرام فى علم الكلام؛ 97. نهاية الوصول الى علم الاصول؛ 98. نهج الايمان فى تفسير القرآن (كه به فرمودۀ خود علامه، ملخص كشّاف و تبيان و غير آنهاست)؛ 99. نهج الحق و كشف الصدّق (كه فضل بن روزبهان ردى بر آن نوشته است)؛ 100. نهج العرفان فى علم الميزان؛ 101. نهج المسترشدين فى اصول الدّين (كه فاضل مقداد شرحى بر آن نوشته و آن شرح را ارشاد الطّالبين الى نهج المسترشدين ناميده و متن و شرح هر دو در بمبئى در يك جا چاپ شده است)؛ 102. نهج الوصول الى علم الاصول؛ 103. النّهج الوضّاح فى الاحاديث الصّحاح؛ 104. واجب الاعتقاد؛ * الوجيزة فى جواب سؤال الشّاه خدابنده عن حكمة وقوع النّسخ فى الاحكام (كه به نام جواب السّؤال مذكور شد) و غير اينها كه چنانچه مذكور داشتيم، بسيار است.
مخفى نماند كه خود علاّمه در كتاب خلاصة الاقوال، بعضى از مصنّفات خود را ضمن شرح حال خودش بيان كرده، ولكن اغلب آنها را كه بعد از خلاصه تأليف يافته، در آنجا مذكور نداشته است.
اساتيد علامه: حكمت و معقول و منقول را از خواجه نصيرالدين طوسى و كاتبى قزوينى و حكيم منطقى شافعى معروف به «دبيران» خوانده و كلام و فقه و اصول و رياضيّات و ادبيّات و علوم عربيّه و ديگر علوم متداوله را نيز از خال مفضال خود، محقّق حلّى و والد ماجد خود، شيخ سديدالدين يوسف و از سيد احمد بن طاووس و سيد على بن طاووس و ابن ميثم بحرانى و پسرعموى مادرش، شيخ نجيب الدين يحيى و ديگر فقها و متكلّمين اماميّه و از شيخ تقى الدين عبداللّه بن جعفر بن على صباغ حنفى و شيخ عزّالدين فاروقى واسطى از فقهاى اهل سنّت و ديگر اكابر علماى عامّه فراگرفته است.
مشايخ روايت علامه: علاّمه علاوه بر اساتيد مذكور خود، از شيخ مفيدالدين بن جهم فقيه اسدى و شيخ نجيب الدين محمد بن نماى حلّى و سيد عبدالكريم بن طاووس، صاحب كتاب فرحة الغرى 179 و على بن عيسى اربلى، صاحب كشف الغمّة و ديگر مشايخ و اجلّه روايت مى كند.
امّا تلامذۀ علامه نيز بسيار و هريكى شهرۀ هر ديار بوده و ما هم از ذكر اسامى شان و شرح ديگر مزاياى تاريخى علاّمه محض رعايت اختصار اعتذار مى نماييم. ولادت علامه در بيست ونهم رمضان 648 ه. ق و مادّۀ تاريخ آن لفظ «رحمت» بوده و وفاتش در يازدهم يا بيست ويكم شهر محرّم 726 ه. ق (سال وفات شاه خدابنده) در حلّه واقع و جنازۀ او را پيش از دفن به نجف اشرف نقل و مرقد شريفش در جنب باب رواق مطهّر مرتضوى عليه السلام از ايوان طلا معروف و طرف ديگر آن باب سعادت انتساب، مزار ملاّ احمد مقدّس اردبيلى است و به نظر حقيقت، اين دو عالم ربّانى به سمت دربانى شاهنشاه اعظم، حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام، مفتخر هستند و در نخبة المقال گويد:
و آية اللّه بن يوسف الحسن *** سبط مطهر فريدة الزمن
علّامة الدهر جليل قدره *** ولد «رحمة» و «عز» عمره(1)
منابع: شيخ حر عاملى، امل الآمل، [ج 2، ص 81-82، ش 224]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 171؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 202؛ نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 495؛ كتب رجاليه؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (مواضع متفرقه).
علامه، خواجه نصير طوسى --> خواجه نصير طوسى
علامۀ دوانى، محمد بن اسعد --> دوانى
متخلّص به «كامل»، از علماى اماميّۀ اوايل قرن سيزدهم هجرى هندوستان مى باشد كه در سال 1235 ه. ق وفات يافته و از تأليفات اوست:
1) . رحمت = 648 / عز = 77.
را كه كذّاب و جعّال و ضعيف و مجهول الحال و از خوارج و مانند ايشان بوده و در صحاح ستّۀ اهل سنّت نيز از ايشان روايت مى كنند، جمع و بسط داده و همۀ آنها را با شرح حال آنها از كتاب تقريب ابن حجر استخراج كرده است)؛ 2. النّزهة الاثنى عشريّة.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 4، ص 441.
علامۀ رازى، محمد بن محمد بن ابى جعفر --> قطب الدين رازى
180 علامۀ زبيدى، احمد بن عمر --> مزجد
علامۀ سكاكى، يوسف بن ابى بكر محمد --> سكاكى، يوسف
علامۀ شيرازى، محمود بن مسعود --> قطب الدين شيرازى، محمد بن مسعود بن مصلح
علامۀ طباطبايى، سيد محمدمهدى --> بحرالعلوم
علامه، حاج شيخ عبدالكريم --> آية اللّه، حاج شيخ عبدالكريم
علامه، عبداللّه بن ابى الوحش --> مقدسى، عبداللّٰه بن ابى الوحش برى
علامه، عبداللّه بن يوسف --> ابن هشام، عبداللّٰه بن يوسف
علامه، عثمان بن عمر --> ابن حاجب
علامه، على بن خليفه --> ابن ابى اصيبعه، على
علامۀ فنارى، محمد بن حمزه --> فنارى، محمد بن حمزه
علامۀ قيسى، ابراهيم بن محمد --> قيسى، ابراهيم
علامۀ كتكانى، سيد هاشم بن سليمان --> بحرانى، سيد هاشم بن سليمان
علامه، مبارك بن ابى الكرم --> ابن الاثير جزرى، ابوالسعادت مبارك
علامۀ مجلسى، مولا محمدباقر بن محمدتقى --> مجلسى، ملا محمدباقر
علامه، محمد بن ابى بكر --> ابن جماعه، محمد بن ابى بكر
علامه، محمد بن اسعد --> دوانى
علامه، محمد بن حمزه --> فنارى، محمد بن حمزه
علامه، ميرزا محمد بن عنايت احمدخان --> علامۀ دهلوى
علامه، محمد بن محمد بن ابى جعفر رازى --> قطب الدين رازى
181 علامه، محمد بن يحيى --> ابن هشام، محمد بن يحيى
علامه، مولا محمدباقر بن محمدتقى --> مجلسى، ملا محمدباقر
علامه، سيد محمدكاظم يزدى --> يزدى، محمدكاظم بن عبدالعظيم
علامه، محمود بن احمد --> حصيرى
علامه، محمود بن مسعود --> قطب الدين شيرازى
علامۀ مقدسى، عبداللّه بن ابى الوحش --> مقدسى، عبداللّٰه بن ابوالوحش برى
علامه، سيد مهدى يا محمدمهدى طباطبايى --> بحرالعلوم
علامه، سيد هاشم بن سليمان --> بحرانى، سيد هاشم بن سليمان
علامۀ همدان، احمد بن حسين --> بديع الزمان همدانى
علامۀ يزدى، سيد محمدكاظم --> يزدى، سيد محمدكاظم بن عبدالعظيم
حميرى، مكنّى به «ابوالحسن»، از اكابر قرن ششم هجرت مى باشد كه عالم متقن، فقيه نبيل، نحوى لغوى و اعلم و اوحد اهل عصر خود بود. در سال 573 ه. ق وفات يافته و از تأليفات اوست:
منابع: الندوى، محمدهاشم، تذكرة النوادر.
علامه، يوسف بن ابى بكر محمد --> سكاكى، يوسف
علامى، ابوالفضل --> فيضى
برادر ابوالفيض فيضى است.
(با صيغۀ مبالغه) در اصطلاح رجالى، لقب على بن محمد بن ابراهيم بن علان كلينى، مكنّى به «ابوالحسن»، معروف به «علان كلينى»، 182 از اعيان و ثقات محدّثين اماميّۀ زمان غيبت صغرى، مؤلف كتاب اخبار القائم عليه السلام، دايى محمّد بن يعقوب كلينى و از مشايخ روايت بلاواسطۀ او مى باشد و موافق آنچه در تحت عنوان عدۀ كلينى اشاره شد، او نيز يكى از افراد عدّه اى است كه كلينى به واسطۀ آن از سهل بن زياد روايت مى كند. ديگر مزاياى احوال او و اينكه كلمۀ «علاّن» لقب مختصى او و يا لقب خانوادگى ايشان بوده و هريك از افراد خانوادۀ جدّ، او ابراهيم، ملقّب به همين لقب مى باشد، موكول به كتب رجاليّه است.
مصطلح رجال و موكول بدان علم است.
علماى سته --> قضات سته
شافعى انصارى، حافظ عراقى، از اكابر علماى اوايل قرن هشتم هجرى شافعيّه مى باشد كه در علوم شرعيّه اهتمام تمام داشت تا آنكه در فقه و اصول و تفسير و حساب و علوم عربيّه و كتابت و حسن خط مهارت يافت. در اصول تعليم و تربيت مقتدر و بسيار متواضع و خوش بيان و زحمات طلاّب علوم دينيّه را متحمّل و اكثر محصّلين ديار مصر خوشه چين حوزۀ درس وى بوده اند. در مدرسۀ منصوريّه نيز بعد از بهاءالدين بن النحاس درس تفسير مى گفته و از تأليفات اوست:
سمت محاكمه مابين دو كتاب كشّاف و انتصاف تأليف كرده است)؛ 3. تفسير قرآن (كه به تفسير عراقى معروف است).
علم الدين در اواخر عمر خود نابينا شد و در سال 704 ه. ق وفات يافت.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 610]؛ ابن حجر عسقلانى، احمد بن على، الدرر الكامنة فى اعيان المائة الثامنه، ج 2، ص 399؛ سبكى، تاج الدين، طبقات الشافعية الكبرى، ج 6، ص 129؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 5، ص 74.
بغدادى جوهرى، معروف به «ركاب سالار»، مكنّى به «ابوالحسن»، از مبرّزين رياضيّات و ادبيّات و شعر و هندسه بوده 183 و فهم و ذكاوت بى نهايت داشته و در شمار ظرفا و فضلاى بغداد مى باشد. زمان و علت اشتهار به «ركاب سالار» و شرحى ديگر به دست نيامد.
منابع: رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ص 158.
علم الدين، على بن محمد بن عبدالصمد --> سخاوى، على بن اسماعيل
اندلسى، مكنّى به «ابومحمد»، ملقّب به «نجم الدين»، از ائمّۀ نحو و علوم عربيّه مى باشد كه در فقه و اصول و منطق و فلسفه و علوم متداولۀ ديگر نيز گوى سبقت از ديگران ربوده است. در تحصيل علم رنجى كشيده و گنجى برده؛ خصوصاً در تجويد و قرائت و علوم قرآنيّه دستى توانا داشت. ياقوت حموى به سال 618 ه. ق در حلب با وى ملاقات كرد و فضايل بسيارى از او استفاده نمود. سال وفاتش مضبوط نبوده و ولادتش در سال 561 ه. ق بوده است. از تأليفات اوست:
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 16، ص 234.
علم الدين مصرى --> سخاوى، على بن اسماعيل
بن ابى احمد حسين طاهر بن موسى بن محمد بن موسى بن ابراهيم بن امام موسى بن
جعفر الصادق عليهما السلام، علوى موسوى، كه نسب شريفش به پنج واسطه به حضرت امام موسى عليه السلام موصول مى باشد. اينكه بعضى ديگر «على بن حسين بن موسى بن محمد بن ابراهيم بن امام موسى عليه السلام» نوشته كه با چهار واسطه بدان حضرت پيوندد، ظاهراً نام موسى، جدّ سيمى او، از قلم افتاده و جدّ دويمى او، محمد، را چنانچه متداول است، به جدّش، ابراهيم، منسوب داشته و «محمد بن ابراهيم» نوشته اند؛ به هرحال، نسب علم الهدى از طرف مادر نيز به ناصرالحق حسن بن على آتى الترجمه منتهى گردد؛ چنانچه فاطمه، كه مادر او و برادرش، سيد رضى است، دختر حسين بن احمد بن ناصرالحق مذكور مى باشد. كنيۀ علم الهدى «ابوالقاسم»، لقبش «ثمانينى» و «ذوالثمانين» و «ابوالثمانين» و «ذوالمجدين» و «شريف» و «سيد» و «مرتضى» و «سيد مرتضى» و «شريف مرتضى» و «علم الهدى» 184 بوده و شهرتش نيز همانا يكى از پنج لقب آخرى است.
علم الهدى از اعاظم علماى اماميّه، جامع علوم عقليّه و نقليّه و فنون ادبيّه و عربيّه، مراتب فضل و كمال او در علم و ادب و حسب و نسب و كلام و حكمت و نحو و لغت و فقه و اصول و تفسير و حديث و رجال و شعر و معانى شعر و خطابت و ديگر علوم متداوله مسلم و وحيد عصر و مرجع استفادۀ تمامى طبقات فحول و افاضل علما، به نوشتۀ ابن اثير، در سر قرن چهارم مروّج مذهب اماميّه، بلكه به نوشتۀ بعضى ديگر، مجدّد مذهب اماميّه در سر قرن مذكور بوده است.
سيّد تا مدت سى سال امير حاج و حرمين و نقيب الاشراف و قاضى القضات و مرجع تظلّمات بود و مقامات ساميۀ دينى و دنيوى او مشهور و مسلم مخالف و موافق مى باشد. علاّمۀ حلّى در كتاب خلاصه گويد: علم الهدى ركن اماميّه و معلّم ايشان بوده و مصنّفات او از زمان خود تا زمان حاضر ما، كه 693 ه. ق است، محل استفادۀ آن فرقۀ حقّه مى باشند. شيخ عزّالدين احمد بن مقبل گويد: اگر كسى سوگند ياد كند كه علم الهدى در علوم عربيّه داناتر از خود عرب بوده، دروغ نگفته و گناهى نكرده است.
ابن خلّكان پس از نقل نسب و بعضى از محامد او گويد كه فضايل وى بسيار و تأليفات او در دين و احكام مسلمين شاهد صادق هستند بر اينكه شاخۀ آن شجره بوده و از اهل آن خانوادۀ جليله مى باشد. يكى از مشايخ ادبيّۀ مصر گويد كه من از كتاب غرر و درر سيّد مرتضى مسائلى را استفاده كردم كه در هيچ يك از كتاب سيبويه و ديگر كتب
نحويّه به دست نياوردم.
بالجمله، سيّد در علوم متنوعه تدريس مى كرده و هريكى از تلامذۀ او شهريّۀ معيّنى داشته اند؛ چنانچه شيخ طوسى را ماهى دوازده دينار (اشرفى طلاى هيجده نخودى) و قاضى ابن البراج را ماهى هشت دينار و هريك از تلامذۀ ديگر را نيز فراخور حال خودش شهريّه مى داده است. وقتى، قحطى شديد شد. مردى يهودى براى تحصيل قوت لايموتى چاره انديشيد كه در نزد سيد درس نجوم بخواند. بعد از استيذان حاضر درس شد و حسب الامر سيّد، او را روزانه مقرّر گرديد كه روزبه روز گرفته و صرف ضروريّات خود 185 مى نموده است تا بعد از اندكى در اثر اين شيوۀ مرضيۀ سيّد، مشرّف به شرف اسلام گرديد.
از رؤياى شهيد ثانى هم، كه در ضمن شرح حالش مذكور داشتيم، جلالت حقيقى سيّد مكشوف مى شود و چنانچه مشهور است، شيخ مفيد هم در خواب ديد كه حضرت فاطمۀ زهرا عليها السلام حسنين عليهما السلام را پيش او آورده و فرمود: «يٰا شَيْخُ عَلِّمْهُما الفِقهَ»؛ پس شيخ بعد از بيدارى در نهايت حيرت بود تا آنكه صبح همان شب، فاطمه، والدۀ ماجدۀ سيد مرتضى و سيد رضى، با كنيزك هايى كه دور او بوده اند، آن دو پسر خود را، كه در آن موقع صغيرالسن بوده اند، پيش شيخ آورد. شيخ محض رعايت جلالت آن مخدّره سلامش كرد و به پا ايستاد تا بعد از احترامات معموله، فاطمه همان عبارت مذكوره در رؤياى شيخ (علمهما الفقه) را به زبان آورد و يا خود گفت: «يا شيخ! اينها دو پسران منند؛ قد احضرتهما اليك لتعلمهما الفقه»؛ پس شيخ گريسته و خواب را بدان مخدّره نقل كرد و به تعليم و تربيت آن دو برادر والاگهر اهتمام تمام به كار مى برد تا رسيدند بدان مقام عالى كه هريكى، از نوادر زمان و نوابغ روزگار مى باشد.
اساتيد و مشايخ علم الهدى شيخ مفيد، خطيب اديب ابن نباته، شيخ حسين بن بابويه و ديگر اكابر وقت بوده و شيخ طوسى، قاضى ابن البراج، ابوالصلاح حلبى، ابوالفتح كراجكى، سلار بن عبدالعزيز ديلمى و نظاير ايشان از ديگر اكابر وقت، كه هريكى از علماى نامى اماميّه هستند، از تلامذۀ وى مى باشند. تأليفات او هم، كه هريكى در تبحّر علمى و توسّع و تفنّن فضلى و كثرت احاطۀ وى برهانى قاطع مى باشد، بسيار و در همۀ آنها مبتكر بوده و به تقليد پيشينيان نرفته است:
تهران چاپ شده است)؛ 2. الامالى (كه در محاضرات سيد مى باشد و در هشتاد مجلس آنها را املا كرده و به همين جهت، به امالى سيّد مرتضى شهرت يافته و مجالس سيّد هم گويند؛ چنانچه نام اصلى آن را، كه غرر الفرائد و يا درر الفوائد و غرر القلائد است، نيز تخفيف داده و غرر و درر يا درر و غرر نامند. اين كتاب بارها در مصر و ايران چاپ، به محاسن علوم 186 متنوعه مشتمل و به تنهايى در تبحّر و تفنّن سيد در فقه و تفسير و حديث و شعر و لغز و فنون ادبيّه و علوم متنوعه برهانى قاطع و مورد توجه عامّه نيز بوده و بسيارش مى ستايند و كلام بعضى از مشايخ، كه دربارۀ اين كتاب گفته شده، مذكور افتاد)؛ 3. الانتصار فى ما انفردت به الاماميّه (در فقه در بيان احكامى كه فرقۀ شيعه از طرف مخالفين، به جهت خلاف اجماع بودن آنها مورد تشنيع بوده اند و آن را براى وزير كبير، عميدالدين، تأليف داده و ثابت كرده كه شيعه در هريك از احكام همچنانى دليلى قاطع از كتاب و سنّت در دست دارد و خلاف اجماع نبوده و بعضى از فقهاى مذاهب ديگر نيز موافقت دارند.
اين كتاب مستقلاً و هم به ضميمۀ چندين كتاب ديگر به نام جوامع الفقه در ايران چاپ و يك نسخۀ خطّى آن به شمارۀ 2302 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران و يك نسخۀ قديمى نيز در خزانۀ رضويّه موجود است كه تاريخ كتابت آن، سال 596 ه. ق مى باشد)؛ 4. الانصاف (كه در ردّ صاحب بن عبّاد در موضوع تعصّب داشتن جاحظ است)؛ 5. انقاذ البشر من الجبر والقدر (كه در نجف به ضميمۀ كتاب استقصاء النّظر علامۀ حلى در يك جا چاپ شده اند)؛ 6. البرق فى علم الادب؛ 7. تتبّع الابيات الّتى تكلّم عليها ابن جنى فى ابيات المتنبّى؛ 8. تفسير آيه «قُلْ تَعٰالَوْا أَتْلُ مٰا حَرَّمَ رَبُّكُمْ» (كه آيۀ 151 سورۀ انعام است)؛ 9. تفسير آيۀ «لَيْسَ عَلَى اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ جُنٰاحٌ فِيمٰا طَعِمُوا» (كه آيۀ 93 سورۀ مائده است)؛ 10. تفسير آيۀ «وَ لَقَدْ كَرَّمْنٰا بَنِي آدَمَ» (كه آيۀ 70 سورۀ بنى اسرائيل است)؛ 11. تفسير الخطبة الشّقشقيّة؛ 12. تفسير سورة الفاتحة و قطعة من البقرة؛ 13. تفسير القصيدة البائيّة الحميريّة (چنانچه در تحت عنوان سيد حميرى نگارش داديم)؛ 14. تفضيل الانبياء على الملائكة؛ 15. تقريب الاصول (در علم كلام)؛ 16. تنزيه الانبياء والائمّة عليهم السلام (كه در تبريز چاپ شده و در تأويل آيات و اخبارى است كه به حسب ظاهر، دلالت بر وقوع معصيت از ايشان دارد و حاكى از احاطۀ علمى مؤلف مى باشد)؛ 1(7). جمل العقائد يا جمل العلم
والعمل؛ 18. جواب السّؤال عن وجه تزويج اميرالمؤمنين عليه السلام بنته من عمر؛ 19. جواب الملاحدة فى قدم العالم؛ 20. حجّيّة الاجماع؛ 21. الحدود والحقائق؛ * درر الفوائد (كه به نام امالى مذكور شد)؛ 22. ديوان (كه ديوان اشعار بزرگى بيست هزار بيتى بدو منسوب دارند. در امل الآمل گويد: يك نسخه از ديوان اشعار سيد را ديدم كه نزد خودش قرائت شده و خط خود سيد هم روى آن موجود و كمتر از ده هزار بوده و تقريباً در مدت ده روز استنساخش كردم؛ پس گويد: شايد كه آن نسخه اصل ديوان سيد نبوده و از آن انتخاب كرده باشند)؛ 23. الذّخيرة؛ 24. الذّريعة فى اصول الشّريعة (كه 187 هر دو در اصول فقه است)؛ 25. الرّسالة الباهرة يا خود المسئلة الباهرة فى العترة الطّاهرة؛ 26. الشّافى (در امامت و مشتمل بر رد قاضى عبدالجبار معتزلى است)؛ * شرح قصيدة ذهبيّة حميرى (كه به نام تفسير القصيدة مذكور شد)؛ 27. الشّهاب فى الشّيب والشّباب (كه در استانبول چاپ شده است)؛ * الشّيب والشّباب (كه همان شهاب مذكور است)؛ 28. الصّرفة فى اعجاز القرآن (و در روضات الجنّات، الطّرفة نوشته كه حرف اولش به عوض صاد، طاء باشد، ولكن ظاهراً سهوالقلم كاتب است)؛ 29. الطّيف والخيال؛ * غرر الفرائد و درر القلائد (كه به غرر و درر معروف و همان امالى مذكور فوق است)؛ 30. غيبت امام عليه السلام (كه در حاشيۀ شرح رسائل آخوند خراسانى چاپ شده است)؛ 31. الفصول المختارة من العيون والمحاسن (كه منتخبات دو كتاب عيون و محاسن مفيد است)؛ * ما تفردت (انفردت خ ل) به الاماميّة من المسائل الفقهيّة (كه ظاهراً همان انتصار مذكور فوق است)؛ * المجالس (كه همان امالى مذكور فوق است)؛ 32. المحكم والمتشابه؛ 33. المختصر (در اصول فقه)؛ 34. المرموق فى اوصاف البروق؛ 35. مسائل الآيات؛ 36. مسائل الانفرادات؛ 37. المسائل التّبانيّات؛ 38. المسائل الجرجانيّه؛ 39. المسائل الحلبيّة الاولى؛ 40. المسائل الحلبيّة الآخرة؛ 41. مسائل الخلاف (در اصول فقه)؛ 42. مسائل الخلاف (در فقه)؛ 43. المسائل الدّيلميّة؛ 44. المسائل الرّازيّة؛ 45. المسائل الرّسيّة؛ 46. المسائل الصّيداويّة؛ 47. المسائل الطّرابلسيّة الاولى؛ 48. المسائل الطّرابلسيّة الآخرة؛ 49. المسائل الطّوسيّة؛ 50. المسائل المصرية الاولى (القديمة خ ل)؛ 51. المسائل المفردات الآخرة؛ 52. المسائل المفردات (در فقه)؛ 53. المسائل المفردات (در فنون متفرقه، در حدود صد مسئله)؛ 54. المسائل الموصليّة الاولى؛ 55. المسائل الموصليّة الثّانية؛ 56. المسائل الموصليّة
الثّالثة؛ 57. مسائل ميافارقين؛ 58. المسائل النّاصريّة يا خود النّاصريّات (كه در فقه و با چندين كتاب ديگر به نام جوامع الفقه در ايران چاپ و شرح مسائل جدش، ناصرالحق آتى الترجمه، است)؛ * المسئلة الباهرة (كه به نام رسالة باهرة مذكور شد)؛ 59. المصباح (در فقه)؛ 60. المقنع (در غيبت)؛ 61. الملخّص (در اصول فقه)؛ * المنع من تفضيل الملائكة على الانبياء (و ظاهراً همان تفضيل الانبياء مذكور فوق است)؛ * النّاصريّات (كه به نام مسائل ناصريّه مذكور شد)؛ 62. النّقض على ابن جنى فى الحكاية والمحكى؛ * نكاح اميرالمؤمنين عليه السلام ابنته من عمر (و ظاهراً همان است كه به نام جواب السؤال مذكور شد) و غير اينها كه بسيار است.
به زعم بعضى از عامّه، كتاب مشهور نهج البلاغة هم از تأليفات سيد مرتضى علم الهدى مى باشد و موافق آنچه در شرح حال سيد رضى نگارش داديم، اين نسبت، اشتباه محض بوده و بدانجا مراجعه نماييد.
لقب علم الهدى به جهت آن بوده كه ابوسعيد محمد بن حسين بن عبدالصمد، وزير قادر عباسى (381-422 ه. ق)، در سال 420 ه. ق بيمار شده و به طول انجاميد؛ تا آنكه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در خواب به او فرمود كه به علم الهدى بگو براى تو دعايى 188 بخواند تا شفا يابى. وزير گويد: «در خواب پرسيدم كه علم الهدى كيست؟» فرمود:
«على بن الحسين موسوى»؛ پس از خواب بيدار شدم و مكتوبى مشتمل بر التماس دعاى صحّت به خدمت سيد مرتضى با همان لقب عالم خواب (علم الهدى) نوشتم.
سيّد در جواب آن نامه از قبول آن لقب امتناع كرده و اظهار داشت كه مورد شناعت مى باشد. وزير مجدداً عرضه داشت كه واللّه به شما ننوشته ام، مگر آنچه را كه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بدان امرم فرموده است. پس از بهبودى، صورت قضيه و امتناع سيد از قبول لقب را به عرض خليفه رسانيد. خليفه نيز سيّد را به قبول همان لقب عنايتى جدّ امجدش ملزم گردانيد. اما لقب «ذوالمجدين» همانا به جهت آن بود كه مجدت علم و حسب را با نجدت نسب توأم داشته يا به سبب جامعيّت شرافت علم دينى و رياست دنيوى بوده است. لقب «ابوالثمانين» و «ذوالثمانين» و «ثمانينى» هم از آن راه است كه اكثر منسوبات او بالغ به هشتاد بوده؛ چنانچه هشتاد قريه داشته؛ هشتاد سال و هشت ماه تقريباً عمر كرده؛ بعد از وفات او هشتاد هزار كتاب از مصنّفات و مقروات و محفوظات به جا گذاشته، بلكه موافق فرمودۀ بحرالعلوم، همه چيز او هشتاد بوده است.
على الجمله، سيد مرتضى بسيار كريم النفس و باشهامت بود. ثروت زياد داشت؛ چنانچه در سفر حج از بغداد تا مكّه در ملك خود منزل كرده و يك قريه نيز وقف كاغذ فقها كرده بود. هشتاد هزار تا يك صد هزار تومان از مال شخصى خودش محض به جهت رفع تقيه و مذهب رسمى بودن مذهب شيعه نيز مثل مذاهب اربعۀ اهل سنّت و پنج بودن مذاهب رسميّۀ اسلاميّه به خليفۀ وقت مى بخشيد، لكن به جهت عدم مساعدت شيعيان در تأديۀ تتمّۀ وجه مقرّر به هر نحوى كه بوده، بدان مقصد مقدّس موفق نگرديد. بعد از وفات سيّد، تمامى كتاب هاى او را غير از قسمت بزرگى از نفايس آنها كه وزراء و رؤسا بردند، سى هزار دينار (اشرفى طلاى هيجده نخودى) قيمت نمودند. ابن خلّكان از على بن احمد بن على اديب فالى آتى الترجمه نقل كرده كه يك نسخه از كتاب جمهرة ابن دريد داشته در نهايت جودت و نفاست. به حكم احتياج و ضرورت همان كتاب را به سيد مرتضى در مقابل شصت دينار 189 فروخت.
سيد همين اشعار را در پشت آن كتاب ديد كه به خط خود على بن احمد نوشته شده:
أنستُ بها عشرين حولا و بِعْتها *** فقد طال وجدي بعدها و حنيني
و ما كان ظنى اننى سأبيعها *** و لو خلّدتنى فى السجون ديوني
ولكن لضعف و افتقار و صبية *** صغار عليهم تستهل شئوني
فقلتُ و لم املك سوابق عبرتي *** مقالة مكوىّ الفؤاد حزين
و قد تُخرج الحاجات يا ام مالك *** كرائم من رب بهن ضنين
سيد بعد از قرائت اين اشعار متألّم شد. آن كتاب را به صاحبش رد كرد و آن شصت دينار قيمت آن را نيز بدو بخشيد. اين قضيه به طورى ديگر نقل شده كه در شرح حال فالى، على بن احمد خواهد آمد. در روضات الجنّات نيز در شرح حال سيد رضى از مقامات سيد نعمت اللّه جزايرى نقل كرده كه وقتى، سيد مرتضى معادل ده هزار دينار (اشرفى طلاى هيجده نخودى) كتاب خريده و در پشت يكى از آنها اين شعر را ديد:
و قد تحوج الحاجات يا ام مالك *** الى بيع اوراق بهن ضنين
پس تمامى آن كتاب ها را به صاحبش رد كرده و آن ده هزار دينار قيمت مذكور آنها را نيز بدو بخشيد و از اشعار خود سيد مرتضى است:
اذا كان ادنى العيش ليس بحاصل *** لذى اللب فى الدنيا بغير متاعب
فكيف باعلى العيش فى عالم البقاء *** لذى الجهل مع تقصيره فى المطالب
اين معنى بسيار لطيف است و به پارسى نيز در همين معنى گفته اند:
دنيا طلبيديم به جايى نرسيديم *** آيا چه شود آخرت ناطلبيده
نيز در قصص العلماء به سيد نسبت داده كه در مصيبت حضرت سيدالشهدا عليه السلام گفته است:
لهم جسوم على الرمضاء مهملة *** و انفس فى جوار اللّه يقريها
كأن قاصدها بالضر نافعها *** كان قاتلها بالسيف محييها
ولادت علم الهدى، اوايل غيبت كبرى در ماه رجب 355 ه. ق وفاتش روز يكشنبه بيست وپنجم ربيع الاول سال 436 ه. ق در بغداد واقع شد و در حين وفات اين شعر را مى خوانده است:
لئن كان حظي عاقني عن سعادتي *** فان رجائى واثق بحليم
و ان كنت من زاد التقية والتقى *** فقيرا فقد امسيت ضيف كريم
190 نجاشى به مصاحبت سلار بن عبدالعزيز ديلمى و شريف ابويعلى محمد بن حسن جعفرى به وظايف تغسيل سيّد پرداختند. پسر خود سيد نيز به جنازه اش نماز خواند و على التحقيق الجامع بين الاقوال المختلفة در خانۀ خود در بغداد دفن شد و اخيراً جنازه اش به كربلاى معلّى نقل و در جوار قبر مطهّر حضرت سيدالشهدا عليه السلام ميهمان آن حضرت گرديد و در اين موضوع رجوع به سيّد رضى نيز نمايند. در رديف اشخاص مسمّى به «على» از نخبة المقال گويد:
و سبط موسى الموسوى المرتضى *** «انشد» مولودا و فى «تلو» مضى(1)
و هو جليل القدر فى الدارين و ذوالثمانين و ذوالمجدين
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 365؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 383 و 486؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 202؛ نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 515؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 13، ص 146؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2858؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 288؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 4، ص 140؛ كتب رجاليه.
1) . انشد = 355 / تلو = 436.
بن ملا محسن فيض محمد بن مرتضى، از علماى اماميّۀ اوايل قرن دوازدهم هجرت مى باشد كه از طرف والد ماجد خود به همين لقب (علم الهدى) ملقّب بوده و از تأليفات اوست:
وفات او موافق آنچه در ذريعه استظهار كرده، بين دو سال 1112 و 1123 ه. ق بوده است.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 543؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (مواضع متفرقه).
علم الهدى، محمد بن حاج ميرزا معصوم --> سيد قصير
علم الهدى، مرتضى بن الداعى --> سيد مرتضى رازى
191
علوى(1)
سبزوارى، علوى اللقب، فقيه محدّث، حكيم متكلّم، شاعر ماهر كه از تلامذۀ فاضل
1) . علوى: (با دو فتحه) لقب رجالى احمد بن جعفر بن محمد حميرى، حمزة بن قاسم، محمد بن احمد و غير ايشان مى باشد و صدوق با يك واسطه از همين حمزة بن قاسم روايت كرده است و شرح حال ايشان موكول بدان علم شريف بوده و در اينجا بعضى ديگر از مشاهير همين عنوان را تذكر مى دهد. (مؤلف)
اردكانى سالف الترجمه و حاج ميرزا محمدحسن شيرازى آتى الترجمه بود. در معقول نيز به حاج ملا هادى سبزوارى سالف الترجمه تلمّذ نمود و از مشايخ اجازۀ سيد شهاب الدين معاصر سابق الذكر (آقاى نجفى) مى باشد. از آثار قلمى اوست الارجوزة فى الفلسفة العالية و مطلع آن، اين است:
سبحان من الهم اسرار الحكم *** لنفس الانسان و ابدع العلم
تا آنكه گويد:
و بعد يا سلاك نهج المعرفة *** لا علم فى العلوم مثل الفلسفة
در بيست وسيم شوال 1352 ه. ق در 84 سالگى وفات يافت.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 1، ص 491؛ تقريرات آقاى نجفى فوق.
علوى، على بن حسن --> ابن اعلم
كاشانى، از شعراى ايران عهد شاه سليمان صفوى مى باشد كه نخست در اصفهان مى زيسته؛ عاقبت به كشمير رفت و هم به سال 1136 ه. ق در آنجا وفات يافت.
منظومه اى موسوم به حداد و حلاج و ديوانى مرتب داشته و از اوست:
رام كسى نمى شود وحشى صيدگاه تو *** شوخى برق مى كشد غاشيۀ نگاه تو
شور بهار و جوش گل طرف خمار و كيف مل *** گريۀ هاى هاى من خندۀ قاه قاه تو
ظاهر، آن است كه «علوى» تخلّص وى بوده است.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3175.
192 2222. عليارى، حاج ملا على بن عبداللّه (1236-1327 ه. ق)
بن محمد بن جعفر بن محب اللّه بن محمدجعفر، قراجه داغى ديزمارى عليارى تبريزى، از اكابر علماى طراز اوّل اوايل قرن چهاردهم هجرى مى باشد كه فقيه اصولى، محدّث رجالى، طبيب نجومى رياضى، حكيم متكلّم، اديب اريب، شاعر ماهر و بالجمله، جامع معقول و منقول و فروع و اصول و داراى فنون متنوعه بود. در منظومۀ رجالى منتهى الآمال نام خود، در شرح حال اجمالى خود گويد:
انا على بن عبداللّه *** فى «ولرغ» خامس شهر اللّه(1)
كان بعون ربى العزيز *** فى ست اميال من تبريز
ميلادى فى سعد السعود *** و مسقطى قرية سردرود
الصورة
حاج ملا على عليارى (90)
193 در شرح اين ابيات بعد از ذكر اسم و نسب خود (به قرار مذكور فوق) پس از ترجمه و تلخيص اين نگارنده، گويد كه صبح روز پنجشنبه پنجم رمضان المبارك سال 1236 ه. ق در قريۀ سردرود، دو فرسخى تبريز، در حالتى كه قمر در منزل سعدالسعود نام (از منازل 28 گانۀ خود) بوده، متولد شد. در قريۀ عليار نام از قراء ديزمار از مضافات قراجه داغ از نواحى تبريز اقامت گزيد. پس از اخذ بعضى از علوم و فنون معموله و متداوله، عزيمت نجف داده و در آن ارض اقدس به فيض حضور پنج نفر از مشايخ وقت كه در محاسن صفات و مكارم اخلاق، طاق و در مضمار سعادات گوى سبقت حيازت نموده اند، موفق و به اجازۀ اجتهادى و روايتى هريك از ايشان نائل گرديده است و آن پنج نفر عبارتند از: شيخ مرتضى انصارى سالف الترجمه، ميرزاى شيرازى حاج ميرزا محمدحسن آتى الترجمه، حاج سيد حسين كوه كمرى آتى الترجمه، شيخ راضى و شيخ مهدى. بعد از اين جمله، مراجعت به تبريز را نگاشته و آن شهر غم انگيز را به دارالهمّ والاحزان ستوده و گويد:
فسكنتُ فى اقصاه حتى لاارىٰ *** احدا و لا احد لذا يلقاني
ضاقتْ على الارض بعد رحبها *** فغدتُ كسم الابرة اوطاني
پس گويد: با اين همه، بازهم به تأليف و تصنيف پرداخته و آنى فراغت نداشتم. بارى،
1) . ولرغ = 1236.
در تبريز علاوه بر درس هاى معمولى، رياضيّات و قانون شيخ ابوعلى سينا را نيز تدريس مى كرده و يك تقويم تام 366 ورقى نوشته و از تأليفات اوست:
وفات عليارى روز پنجشنبه چهارم رجب سال 1327 ه. ق واقع گرديد.
منابع: عليارى تبريزى، على، بهجة الآمال؛ اطلاعات خارجى.
194 2223. عليّان (قرن 2 ه. ق)
(با صيغۀ مصغّر به ضمّ اوّل و فتح ثانى و تشديد ثالث) عنوان مشهورى يكى از عقلاى مجانين اواخر قرن دويم هجرت مى باشد كه نام اصلى اش «على»، با بهلول مشهور، با موسى هادى، چهارمين خليفۀ عباسى (169-170 ه. ق)، معاصر و مانند بهلول كلمات عاقلانه و حكيمانه اش بسيار است. عبدالملك بن ابجر گويد كه عليّان مجنون را ديدم و با همين اسم او را ندا كردم. گفت: «لاٰ اِلٰهَ اِلاّ اللّهُ يا ابن ابجر! خير بگو. پدرم پسرى برآورد و به بركت حضرت رسول اللّه صلى الله عليه و آله «محمد» ش ناميد. بعد از ولادت من، مرا نيز
به بركت وصىّ آن حضرت، «على» ناميد. هركس نام مرا با صيغۀ مصغّر بگويد، وصىّ پيغمبر را تصغير كرده است». عبدالملك گويد كه بعد از اين قضيه او را «على» گفتم و يا خود با كنيه اش مخاطب مى كردم. حسن كوفى گويد: شخصى به عليّان گفت: «آيا ديوانه شده اى؟» گفت: «بلى. از غفلت ديوانه هستم، نه از معرفت»؛ پس پرسيد كه حال تو با حضرت مولا چطور است؟ گفت: «از آن روزى كه او را شناخته ام، جفايى بدو نكرده ام». پرسيد: «از كى او را شناخته اى؟» گفت: «از روزى كه نام من در دفتر ديوانگان ثبت شده است».
سرى گويد: در كوفه عليّان را ديدم كه به دكان آسيابانى مى رفت. عصايى هم داشته كه هميشه همراهش بود. بچه ها نيز وقت رفتن او را به آن دكان مى دانستند. اينك سر راهش منتظر و او را وسيلۀ بازيچه مى نمودند. او نيز بديشان هجوم مى آورده و همين كه نزديك مى شد، محض خلاصى از صدمۀ عصاى او بر زمين افتاده و عورتين خودشان را كشف مى نمودند؛ پس عليّان از ايشان اعراض كرده و مى گفت كه عورتين مؤمن قوروق و پرهيزكار است؛ وگرنه بايستى كه عمرو بن عاص در صفّين تلف مى شد و شايستۀ ما كار بستن به كلام حضرت على عليه السلام است كه ما را امر كرده در جنگ فرارى را تعقيب نكنيم و در كشتن زخم دار نيز عجله نداشته باشيم. پس از آن باز به دكان آسيابان برمى گشت. عصا را انداخته و بدين شعر تمثل مى نموده است:
و القتْ عصاها و استقرّت بها النوى *** كما قرّ عينا بإلاياب المسافر
وقتى، كسى او را «يا مجنون» خطاب كرد. او در جواب گفت: «مجنون كسى است كه خدا را بشناسد؛ 195 باز عصيانش ورزد». على بن ظبيان گويد: روزى عليّان به خانۀ من آمد. از اشتهاى وى پرسيدم كه به كدام غذا مايل است. گفت: «پالوده»؛ پس پالوده اش تهيه كردم. بعد از صرف آن، به من گفت كه اين پالودۀ عوام بود. آيا تو هم ميل پالودۀ عرفا دارى؟ گفتم: «بلى». گفت: «عسل صفا، شكر وفا، روغن رضا، نشاستۀ يقين را در تابۀ تقوا بريز. آب تقوا در توى آن كرده و زير آن، آتش محبّت روشن كن و در جام ذكرش ريخته و با بادزن حمدش سرد كن و با قاشق استغفارش بخور كه اگر اين چنين كنى، من ضامن هستم كه ديگر خدا را معصيت نكرده باشى».
نظير اين قضيه را ابوعلى سيرافى نيز نقل كرده و گويد: پس از آنكه اوصاف عليّان را شنيدم، شوق ديدار او را داشتم تا آنكه سراغ او را در قبرستان گرفتم. به مجرّد ديدن
من، گريخته و به مسجد رفت و مشغول نمازش ديدم تا بعد از اتمام نماز، شروع به مناجات كرده و گفت: «اليك توجهت الطالبون و ارادوك و اياك قصد المحبون و اشتاقوك فآثروك». نزديك رفته و به خانۀ خودم دعوتش نمودم. او نيز اجابت نمود.
بعد از ورود خانه، پرسيدم كه اشتهاى چه طعامى را دارى تا براى تو تهيه نمايند؟ گفت: «چهل سال است كه غير از حق تعالى چيزى ديگر را اشتهاى نفس ندارم»؛ پس خود طعامى تذكرش دادم. آن را نيز به اراده و اختيار خودم موكول داشت تا بعد از احضار آن طعام گفت: «اين طعام موافق ارادۀ من نيست و بايد داراى اوصافى باشد كه خودم بيان مى كنم»؛ پس گفت: «آرد بندگى، زعفران رضا، روغن نيّت، خرماى طاعت را گرفته و هستۀ عجب و غرور را از آن بيرون كن. در تابۀ تواضع، آب صفا بر روى آن بريز. در زير آن آتش شوق با هيزم توفيق روشن كرده و در طبق شكر پيش من بگذار.
هر كه سه لقمه از آن بخورد، شفاى درد سينه و علاج معاصى وى مى گردد»؛ پس بلند شده و دامن خود را تكان داد و گفت:
افلح الزاهدون والعابدونا *** اذ لمولاهم اجاعوا البطونا
اقرحوا الاعين الغزيرة شوقا *** فمضى ليلهم و هم ساجدونا
حيرتّهم مخافة اللّه حتى *** زعم الناس أنّ فيهم جنونا
سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: نيشابورى، حسن بن محمد، عقلاء المجانين، ص 77.
196 2224. عليش، محمد بن احمد بن محمد (... - 1299 ه. ق)
عليش مالكى مغربى، از علماى مالكيّۀ اواخر قرن سيزدهم هجرت مى باشد كه در اصل از اهالى مغرب، ولادتش در حوالى جامع ازهر واقع. مراتب علميّه را از اساتيد وقت تكميل نمود. به سال 1245 ه. ق در جامع ازهر به تدريس آغاز كرد و مرجع استفادۀ جمع وافر شد تا عدّۀ تلامذۀ او به حدود دويست نفر از طلاّب دينيّه بالغ گرديده. در سال هفتادم، رياست مذهبى مشايخ مالكيّه و منصب فتوا در ديار مصر بدو اختصاص يافت تا آنكه در سال 1299 ه. ق درگذشت و از تأليفات اوست:
ايساغوجى شيخ الاسلام؛ * القول المشرق على شرح ايساغوجى فى المنطق (كه نام اصلى همان حاشيۀ مذكور است)؛ 5. موصل الطّلاّب لمنح الوهّاب فى قواعد الاعراب (كه شرح قواعد الاعراب شيخ يوسف برناوى است)؛ 6. هداية المريد لعقيدة اهل التّوحيد (كه همۀ اينها در قاهره چاپ شده اند).
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1372.
عليمى(1)
قاضى عليمى حنبلى مقدسى، ملقّب به «مجيرالدين»، مكنّى به «ابواليمن»، از اكابر علماى حنبليّه مى باشد كه از صغر سن دوستدار علم بود. از اكثر اكابر وقت تحصيل مراتب علميّه نمود. كتاب الانس الجليل بتاريخ القدس والخليل از اوست كه علاوه بر ملخّص تواريخ بيت المقدّس، بعضى از حوادث و وفيات ديگر را نيز تا سال 900 ه. ق حاوى و در سال 1283 ه. ق در مصر چاپ و ترجمۀ فرانسوى آن نيز در پاريس به طبع رسيده و در ذى الحجۀ سال 900 ه. ق شروع به تأليف آن كرده و در ظرف چهار ماه 197 به اتمامش رسانده است. عليمى به سال 927 ه. ق در 67 سالگى درگذشت.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 544]؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 358.
بن زين الدين ابى بكر بن محمد بن شيخ عليم، حمصى المولد، شافعى المذهب، عليمى الشهره، از افاضل شافعيّۀ قرن يازدهم هجرت مى باشد كه با پدر خود از حمص به مصر رفت. از اكابر آنجا فقه و علوم عقليّه را خواند تا آنكه آوازۀ او منتشر شد و در جامع ازهر به تدريس علوم متنوعه پرداخت. بالطبع حليم و متواضع بوده و در سال 1061 ه. ق درگذشت و از تأليفات اوست:
1) . عليمى: در اصطلاح رجالى، لقب اسد بن حارثه، يحيى بن عليم كلبى، يحيى بن محمد بن عليم و غير ايشان مى باشد و اينكه بعضى آن را «غليمى» نوشته اند، كه حرف اولش غين باشد، اشتباه و ناشى از غلط نسخه بوده است. (مؤلف)
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1946.
(با فتح و تشديد) به عربى، عمو و برادر پدر و در اصطلاح رجالى، در بعضى موارد با اضافه به نام شخصى، وصف و معرّف بعضى از رجال و محدّثين مى باشد؛ چنانچه «عم جعفر بن حكيم»، عبدالملك بن حكيم، «عم سليمان بن سماعه»، عاصم كوزى، «عم على بن حسان»، عبدالرحمان بن كثير هاشمى، «عم على بن حسن طاطرى»، سعد بن محمد طاطرى، «عم الفحام»، عمير بن يحيى، «عم ماجيلويه»، محمد بن ابى القاسم و شرح حال ايشان موكول بدان علم شريف است.
عماد(1)
عماد اصفهانى، محمد بن صفى الدين --> عمادالدين كاتب
2227 و 2228. عمادالدوله، على بن بويه (... - 338 ه. ق)
موافق آنچه تحت عنوان آل بويه در خاتمۀ باب كنى اشاره خواهد شد، مؤسّس سلطنت ديالمه مى باشد كه از سال 321 تا 338 ه. ق سلطنت نمود. در همان سال وفاتش برحسب وصيّت خود او، 198 كه بلاعقب بوده، برادرزاده اش، ابوشجاع ركن الدوله حسن بن بويه، در فارس تخت نشين سلطنت شد و به لقب «عضدالدوله» ملقّب گرديد و در اثر حسن تدبيرى كه داشته، موصل و جزيره و بعضى بلاد ديگر را نيز مسخّر كرد و به ممالك موروثى خود افزود. در هرجا مدارس و ابنيۀ خيريۀ بسيارى به يادگار گذاشت كه بيمارستان عضدى بغداد نيز از آن جمله مى باشد. اين بيمارستان از حيث بنا و محسنات ديگر ممتاز و مشهور عالم است. متنبّى و شعراى عرب و عجم عصر،
1) . عماد: غالباً به انضمام قيدى ديگر، مثل اسلام و دين و مكان و بلده و وصفى ديگر (عماد اصفهانى و عمادالدين و عمادالدوله و مانند اينها) عنوان مشهورى بعضى از علما و ارباب كمال مى باشد. اينك با رعايت ترتيب در آن قيد نيز شرح حال اجمالى بعضى از ايشان را تذكر مى دهد. (مؤلف)
مدايح بسيارى در حق وى گفته و به عنايات ملوكانۀ وى نائل گرديده اند. او نخستين كسى است كه در دورۀ اسلامى عنوان ملك (پادشاه) را حيازت كرده و نام او در بغداد بعد از نام خليفه ذكر شده است.
علاوه بر مقام سلطنت، در اصول نظم مقتدر و به اكثر علوم متداوله مطّلع و خطّى خوب داشت. بناى گنبد مطهّر و حرم محترم حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام از آثار سراپا سعادت ابدى وى مى باشد. جنازۀ او را نيز بعد از وفاتش، كه به سال 372 ه. ق در 68 سالگى در بغداد واقع و هم در آنجا مدفون بوده، به موجب وصيّت خودش به نجف اشرف نقل دادند و در جوار مرقد مقدّس مرتضوى عليه السلام مدفون ساخته و بنابر آنچه از موثّقين مسموع افتاد، زنجيرى كه يك سر آن متّصل بدان مرقد مطهّر مى باشد، در گردنش كرده و بر سنگ مزارش نوشته اند: «وَ كَلْبُهُمْ بٰاسِطٌ ذِرٰاعَيْهِ بِالْوَصِيدِ» (كهف، 1(8) و از اشعار خود عضدالدوله است:
ليس شرب الراح الّا فى المطر *** و غناء من جوار فى السحر
غانيات سالبات للنهىٰ *** ناعمات فى تضاعيف الوتر...
عضدالدولة و ابن ركنها *** ملك الملاك غلاب القدر
گويند بعد از اين اشعار بسيار كمى زندگى كرده و در حال احتضار مى گفته است: «مٰا أَغْنىٰ عَنِّي مٰالِيَهْ * هَلَكَ عَنِّي سُلْطٰانِيَهْ» (حاقّه، 28-2(9).
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 2، ص 3157.
عمادالدين، حسن بن على بن محمد --> عمادالدين طبرسى
عمادالدين، حسين بن حسون --> سخاوى، حسين بن حسون
199 عمادالدين، زكريا بن محمود يا محمد بن محمود --> قزوينى، زكريا بن محمود
عمادالدين زوزنى --> عماد زوزنى
عمادالدين، سيد محمد يا معبد --> ابوالصمصام، سيد ذوالفقار بن معد
عمادالدين شيرازى --> نسيمى
بن محمد بن على بن محمد بن حسن، طبرسى يا طبرى مازندرانى، مشهور به
«عمادالدين»، از فحول و اكابر علماى اماميّه كه فقيهى است بصير، محدّث خبير، متكلّم نحرير، از معاصرين محقّق حلّى و خواجه نصير طوسى و نظاير ايشان كه مصنّفات جيّدۀ بسيارى در فقه و حديث و تحقيق حقايق اصول مذهب و تشييد مبانى دين مقدّس اسلامى و ديگر فنون متنوعه دارد. فتاوى او در كتب فقهيّۀ متأخّرين منقول و از او به «عماد طبرسى يا طبرى» و گاهى به «عمادالدين طبرسى يا طبرى» تعبير نمايند و از آن جمله است:
سال وفاتش به دست نيامد و از تاريخ مذكور تأليف اسرار الامامة معلوم است كه در سال 698 ه. ق (خ ص ح) و يا بعد از آن است.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 169؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (مواضع متفرقه). عمادالدين طبرى
200 عمادالدين طبرى، على بن محمد --> كياالهراسى
عمادالدين طبرى، محمد بن على بن محمد --> عمادالدين، محمد بن على
عمادالدين طوسى، محمد بن على --> عماد طوسى
عمادالدين، عبدالرحمان بن احمد --> جامى، عبدالرحمان بن احمد بن محمد
عمادالدين، على --> عمادالدين كرمانى
متخلّص به «عماد» است.
عمادالدين، على بن محمد --> كياالهراسى
عمادالدين، فضل اللّه مشهدى --> مخدوم اعظم
عمادالدين، فقيه --> عمادالدين كرمانى
بن صفى الدين ابى الفرج محمد بن نفيس الدين ابى الرجاء حامد بن محمد بن عبداللّه بن على بن محمود اصفهانى، مكنّى به «ابوعبداللّه»، ملقّب به «كاتب»، معروف به «كاتب اصفهانى» و «عماد كاتب» و «ابن اخى العزيز»، از اكابر فقها و ادباى شافعيّۀ اواخر قرن ششم هجرت مى باشد كه به سال 519 ه. ق در اصفهان تولد يافته و در بغداد نشو و نما كرد. در مدرسۀ نظاميّۀ آنجا فقه و حديث و ادبيّات را فراگرفت؛ پس به بلاد متفرقه مسافرت ها كرد و عاقبت در شام به وزارت صلاح الدين ايّوبى نائل گرديد تا روز دوشنبه اوّل رمضان سال 597 ه. ق در دمشق درگذشت و در مقابر صوفيّه مدفون شد و از تأليفات اوست:
القدسى) كه خود عمادالدين بدان موسومش داشته بوده، امر كرد كه به همين اسم فتح القسى اش مسمى دارد)؛ * القدح القسى (كه مذكور شد)؛ 9. نحلة الرّحلة؛ 10. نصرة الفترة و عصرة القطرة (در تاريخ سلجوقيان و وزرا و اكابر آن دولت و ظهور ترك بوده و كتاب زبدة النّصرة مذكور فوق نيز ملخّص همين كتاب مى باشد).
از اشعار عمادالدين است:
اقنع و لاتطمع فان الغنى *** كماله في عزة النفس
فانه ينقص بدر الدجىٰ *** لاخذه الضوء من الشمس
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 19، ص 11؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 188؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3204؛ حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 105].
ملقّب به «عمادالدين»، متخلّص به «عماد»، معروف به «عماد فقيه» و «خواجه عماد فقيه»، از مشايخ عرفا و مشاهير شعراى نامى ايرانى كرمانى مى باشد كه با حافظ شيرازى معاصر بود. در زمان شاه شجاع در شهر كرمان خانقاه داشت. مريدان بسيارى بر سر وى گرد آمدند. يك ديوان و دو مثنوى به نام محبت نامه و محنت نامه داشته و مثنويات ديگر نيز بدو منسوب دارند. يك نسخه از ديوان او، كه در حال حيات خودش به سال 763 ه. ق با خط نسخ خوب نوشته شده، به شمارۀ 182 و يك نسخۀ ديگر نيز، كه در سال 981 ه. ق با خط نستعليق خوب نوشته شده، به شمارۀ 181 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود مى باشد و از اشعار اوست:
بر لوح جان نوشته ام از گفتۀ پدر *** روز ازل كه تربت او باد عنبرين
گر در جهان دلى ز تو خرّم نمى شود *** بارى چنان مكن كه شود خاطرى حزين
در سال 772 يا 773 ه. ق در كرمان وفات يافته و در خانقاه خود به خاك رفت.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3206.
عمادالدين كياالهراسى، على بن محمد --> كياالهراسى
عمادالدين، محمد بن على بن حمزه --> عماد طوسى
202 2232. عمادالدين، محمد بن على (قرن 6 ه. ق)
بن محمد بن على، طبرى آملى، مكنّى به «ابوجعفر»، عالم جليل و فقيه نبيل، از ثقات علماى شيعۀ اواسط قرن ششم هجرت و از تلامذۀ شيخ ابوعلى بن شيخ طوسى مى باشد. از او و مشايخ بسيارى ديگر روايت نموده و شاذان بن جبرئيل قطب راوندى (متوفّى به سال 573 ه. ق) نيز از وى روايت مى نمايند. از تأليفات اوست:
سال وفاتش به دست نيامد و در سال 560 ه. ق از بعض مشايخ خود اجازه داشته است.
منابع: شيخ حر عاملى، امل الآمل، [ج 2، ص 234-235، ش 698]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 591؛ نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 476.
از شعراى فرس قرن هشتم عهد سلاجقه، از مردم ناحيۀ زوزن از نواحى نيشابور مى باشد كه نام اصلى اش، «عمادالدين»، تخفيف يافته و به «عماد زوزنى» مشتهر گرديده است. مدّاح طغان شاه بود؛ عاقبت حسب الارشاد امام غزالى ترك دنيا گفته و قدم به دايرۀ سير و سلوك و تصوّف گذاشت و از اشعار اوست كه در حين استيذان ورود مجلس غزالى گفته:
خرد را دوش مى گفتم كه اين كهنه جهان از كى *** شد از غوغاى شيطان و ز سوداى هوا خالى
خرد گفتا: عجب دارم كه مى دانى و مى پرسى *** به عهد علم غزالى به عهد علم غزالى
سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3205؛ افندى، فهيم، سفينة الشعراء، ص 33.
عماد سخاوى، حسين بن حسون --> سخاوى، حسين بن حسون
عماد طبرسى يا عماد طبرى، حسن بن على بن محمد --> عمادالدين طبرسى
عماد طبرى، على بن محمد --> كياالهراسى
طوسى مشهدى، كه گاهى من باب نسبت به جدّ، «محمد بن حمزه» نيز گويند، از اكابر
علماى اماميّۀ قرن ششم هجرت مى باشد كه فقيه فاضل، متكلّم جليل القدر، واعظ ناصر شريعت مقدسه، لقبش 203 «عمادالدين»، كنيه اش «ابوجعفر»، شهرتش «طوسى» و «عماد طوسى» و «ابوحمزه»، به جهت انتساب به كتاب وسيله نام او، به «صاحب وسيله» نيز معروف و از تأليفات اوست:
وفاتش در كربلا واقع، در خارج باب النجف مدفون و سال آن به دست نيامد و بنا به استظهار ذريعه، با شيخ منتجب الدين (متوفّى به سال 585 ه. ق) معاصر بوده است و نام و نسب او به قرار فوق مى باشد و اينكه بعضى، نام او را «هبة اللّه» و ديگرى «حسن بن محمد بن حمزه» نوشته اند، اشتباه است و ازآن رو كه زمان او بعد از شيخ طوسى مكنّى به «ابوجعفر» بوده، او را «ابوجعفر ثانى» و «ابوجعفر متأخر» نيز گويند كه در اسم و كنيه و نسبت «طوسى» موافق هستند.
منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 6، ص 65؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 594؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 5، ص 5.
عماد فقيه، على --> عمادالدين كرمانى
عماد قزوينى، زكريا بن محمود يا محمد بن محمود --> قزوينى، زكريا بن محمود
عماد كاتب، محمد بن صفى الدين --> عمادالدين كاتب
عماد كرمانى، على --> عمادالدين كرمانى
بن سلطان الدوله ابى الشجاع بن بهاءالدوله كه كنيه اش «ابوكاليجار» و لقبش «عزالملوك» و «عماد لدين اللّه» مى باشد، موافق آنچه در خاتمۀ باب كنى تحت عنوان آل بويه اشاره خواهد شد، هفتمين سلطان ديالمۀ ايرانى است كه به سال 415 ه. ق بعد از وفات پدر در فارس به تخت سلطنت نشست. مدتى با عمّ خود، جلال الدوله، كه در آن موقع اميرالامراى بغداد بوده، بر سر محاربه برآمد تا به سال 440 ه. ق در چهل سالگى درگذشت.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4259.
2236 و 2237. عمادى، ابراهيم بن عبدالرحمان (... - 1078 ه. ق)
بن محمد بن عمادالدين، دمشقى حنفى، از ادباى علماى شام مى باشد كه محفوظاتش بسيار، در ميان ايشان 204 به علم و فضل و فصاحت و بلاغت معروف و قريحۀ شعريّه اش خوب بود. در سال 1078 ه. ق درگذشت و از اشعار اوست:
لاتخش من شدة و لا نصب *** وثِقْ بفضل الاله و ابتهج
و ارج اذا اشتدَّهم نازلة *** فآخِر السهم اول الفرج
پدرش، عبدالرحمان، نيز از افاضل وقت خود، در ديار شام مفتى و شيخ الاسلام، مرجع انام، مسلم علما و ادبا و ممدوح شعراى وقت بود و از تأليفات اوست:
به سال 1051 ه. ق در دمشق شام در 73 سالگى وفات يافت و در مقبرۀ باب الصغير مدفون گرديد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 577.
بن ابراهيم بن عبدالرحمان يا عبدالرحيم بن عمادالدين، حنفى دمشقى، عالم فقيه فاضل، اديب كامل، عارف محقّق، معروف به «عمادى»، از اكابر وقت تحصيل مراتب علميّه نموده و مانند پدر خود در شام مفتى حنفيّه بوده و از تأليفات اوست:
به سال 1171 ه. ق در 68 سالگى در دمشق وفات يافت و در باب الصغير مدفون گرديد و ظاهر، آن است كه حامد عمادى، نوۀ ابراهيم عمادى مذكور فوق است.
منابع: مرادى، محمدخليل، سلك الدرر فى اعيان القرن الثانى عشر، ج 2، ص 11.
از شعراى ايران مى باشد كه در رى نشو و نما كرد. مدّاح طغرل بن ارسلان و ممدوح اوحدالدين انورى و سيد حسن غزنوى بود. در سال 587 ه. ق درگذشته و از اوست:
مرا از شكستن چنان درد نايد *** كه از ناكسان خواستن موميايى
اسم و مشخّص ديگرى به دست نيامد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3206.
205 عمادى، عبدالرحمان بن محمد بن عمادالدين --> عمادى، ابراهيم بن عبدالرحمان
پدر ابراهيم عمادى است.
از مشاهير خطّاطين ايرانى مى باشد كه نوۀ مير عماد حسنى معروف و كتابدار شاه عباس صفوى بود و خطّ او را معادل خطّ جدّ مذكورش مى شمارند. به سال 1120 ه. ق در 45 سالگى در اصفهان درگذشت.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3206.
شرح حالش موكول به علم رجال است.
1) . عمانى: منسوب است به عمان (بر وزن غراب) كه نام مردى و هم شهرى است در يمن و يا ناحيه اى است در سمت غربى بحر يمن و در سمت شرقى هجر كه مردمانش خوارج و به چندين قريه مشتمل و حرارت آن ضرب المثل است. (بر وزن عطّار) شهرى است در شام كه قصبۀ ناحيۀ بلقا بوده و بدين معنى با تخفيف ميم نيز گفته اند. به عقيدۀ بعضى، عمّان (بر وزن عطّار) نام شهر دقيانوس مشهور است كه اصحاب كهف و رقيم از وى فرارى شده و كهف و رقيم نيز نزديكى آن شهر است. بارى، لفظ «عمانى» در اصطلاح رجالى، لقب جيفر بن جلندى و حسن بن على بن ابى عقيل و حسن بن عيسى بوده و مراد از آن در كتب فقهيه در صورت عدم قرينه، حسن بن على مذكور است. (مؤلف)
بن على بن احمد بن مروان، عمرانى خوارزمى، مكنّى به «ابوالحسن»، ملقّب به «حجة الافاضل» و «فخرالمشايخ»، اديبى است فاضل زاهد صالح متديّن، به وظايف دينيّه عامل، از ادباى اواسط قرن ششم هجرت، از تلامذۀ زمخشرى، در غوامض كلمات عربيّه خبير، به اسرار فنون ادب محيط، حديث را از ديگر مشايخ هم فراگرفته و از تأليفات اوست:
206 1. اشتقاق الاسماء؛ 2. تفسير قرآن؛ 3. المواضع والبلدان (چنانچه در روضات الجنّات گفته است و به نوشتۀ كشف الظّنون، كتاب اولى و سيمى مذكور يكى بوده و نامش اشتقاق اسماء المواضع والبلدان است).
عمرانى شعر خوب نيز مى گفته و از ابيات قصيده اى است كه در مدح حضرت نبوى صلى الله عليه و آله سروده است:
اضاء برق و سجف الليل مسدول *** كما يهزّ اليماني و هو مصقول
در سال 560 ه. ق درگذشت.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 1، ص 102 و ج 5، ص 698]؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 15، ص 61؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 485.
بوفكى(1)نيشابورى، يا عمران بن على بن محمد و يا خود نامش «عمركى» پسر على بن محمد است؛ به هرحال، كنيه اش «ابومحمد» و نامش محل خلاف علماى رجال بوده، ولكن مسمّى همانا يك تن و از ثقات اصحاب حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام (متوفّى به سال 260 ه. ق) و از اكابر مشايخ حديث بوده و بسيارى از مشايخ از وى روايت مى كنند. كتاب الملاحم از آثار قلمى او مى باشد و سال وفاتش به دست نيامده.
منابع: كتب رجاليه.
1) . بوفك: نام يكى از قراء نيشابور است. (مؤلف)
عمروى(1)
2243 و 2244. عمروى، عثمان بن سعيد (... - 257 ه. ق)
اسدى، سمان زيات، مشهور به «عمروى» (به فتح اوّل و سكون ثانى) كه به قبيلۀ بنى عمرو بن حريث و يا عمرو بن 207 عامر بن ربيعه انتساب داشته است؛ چنانچه «سمان» يا «زيات» گفتن او نيز به جهت آن بوده كه براى كتمان امر سفارت و وكالت خود، كه از حضرت ولىّ عصر - عجل اللّه فرجه - داشته، روغن فروشى و تجارت زيت مى كرده و كنيۀ او نيز «ابوعمرو» بوده است. به قول بعضى، حسب الامر حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام محض اينكه اسم عثمان و كنيۀ ابوعمرو در يك جا مجتمع نگردد، آن كنيه را به «عمروى» تبديل كرد و بدان مشهور گرديد. عثمان بن سعيد، اوّلين نوّاب خاصّۀ اربعۀ حضرت ولىّ عصر - ارواحنا فداه - بود و قبلاً از يازده سالگى، شرف اندوز خدمت امام على النقى عليه السلام و از اكابر اصحاب آن حضرت محسوب و به موجب اخبار وارده، امين و عادل و ثقه و جليل القدر و طاهر و عفيف بود. آن حضرت در جواب استفسار احمد بن اسحاق قمى، كه از مرجع احكام دينيّه سؤال كرده بود، فرمودند كه عمروى مأمون و ثقه و معتمد است؛ گفته هاى او را اطاعت كن و هرچه گويد و به شما برساند، از خود من است.
بعد از وفات حضرت امام على النقى عليه السلام به شرف خدمت حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام مشرّف شد. آن حضرت نيز در جواب همان سؤالات احمد، فرمودند:
«عمروى و پسرش، محمد، هر دو ثقه و مأمون هستند و هرچه به شما از طرف من برسانند، از من است؛ حرف هاى ايشان را گوش داده و اطاعت كن كه ثقه و مأمون مى باشند». در خبرهاى ديگر، آن حضرت در جواب همين سؤال فرمودند: «اينك ابوعمرو ثقه و امين و محل اعتماد امام ماضى بود. در حيات و ممات من هم محل
1) . عمروى: (بر وزن سعدى) در اصطلاح رجالى، لقب احمد بن بشير، جعفر بن عمرو، ظفر بن داعى، حفص بن عمرو و پسرش، محمد بن حفص، بوده و شرح حال ايشان موكول به كتب رجاليه مى باشد. به نوشتۀ كشى، حفص مذكور وكيل حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام و پسرش، محمد، هم وكيل حضرت امام منتظر - عجل اللّه فرجه - بوده اند. بارى، «عمروى» لقب مشهورى عثمان بن سعيد و پسرش، محمد بن عثمان، نيز مى باشد كه وكيل و سفير اولى و دويمى ناحيۀ مقدسه در زمان غيبت صغرى مى باشند. اينك به شرح اجمالى حال ايشان مى پردازيم. اما عمرى (به ضم اول و فتح ثانى) نيز عنوان مشهورى بعضى از افاضل است كه نيز تذكر داده مى شوند. (مؤلف)
اعتماد من بوده و هرچه بگويد و به شما برساند، از من است». در خبر ديگر، شيعيان يمن را، كه به خدمت آن حضرت مشرّف و مقدارى از حقوق الهيّه آورده بودند، فرمودند كه همان اموال را به ابوعمرو تسليم دارند كه وكيل آن حضرت بوده و نسبت به مال اللّه ثقه و مأمون است. بالجمله، جلالت مقام عثمان بن سعيد بالاتر از آن است كه به حيطۀ تحرير برآيد. عمروى
سال وفات او در هيچ كدام از كتب رجاليّۀ موجوده در نزد نگارنده معيّن نشده و فقط در تحيّة الزّائر حاج ميرزا حسين نورى گويد كه عثمان بن سعيد به سال 256 ه. ق به سفارت و نيابت حضرت امام عصر عليه السلام مشرّف و در حدود 257 ه. ق 208 وفات يافته و قبرش در جانب غربى بغداد در شارع ميدان است و در نخبة المقال گويد:
عثمان العمرويّ هو الوكيل *** ابن سعيد ثقة جليل
اما محمد بن عثمان بن سعيد اسدى كوفى عمروى، پسر والاگهر صاحب ترجمه، كه به «ابوجعفر» مكنّى و مانند والد معظّم خود، به «عمروى» معروف است، دويمين نواب خاصّۀ اربعۀ حضرت ولىّ عصر - ارواحنا فداه - مى باشد. چنانچه از اخبار مذكوره برمى آيد، جلالت و عظمت وى نيز مسلم، امانت و وثاقت و عدالت وى هم از طرف قرين الشّرف حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام مصدّق و موافق آنچه از تاريخ مذكور وفات والد ماجدش مكشوف مى گردد، در حدود سال 257 ه. ق (انور) بعد از وفات پدر، تاج وكالت و نيابت خاصّۀ آن حضرت را بر سر گذاشت. امور سفارت منحصراً در عهدۀ وى بود. در حدود چهل وهشت سال متصدى امور سفارت خاصّۀ آن ظل اللّه حقيقى شد و بدين منصب مفتخر گرديد. در اين مدت عرايض پناهندگان آن آستان ملايك پاسبان را مانند پدر حقايق نظرش، عثمان، به حضور مهر ظهور آن خليفة الرحمان مى رسانيد و معجزات بسيارى از طرف قرين الشّرف آن حضرت به دست وى بروز يافت. توقيعات صادره از آن ناحيۀ مقدّسه به توسط وى به خواص شيعه مى رسيد تا در ماه جمادى الاولى 304 يا 305 ه. ق در بغداد وفات يافت. قبر شريفش در اين ازمنه در مقبرۀ بزرگى است قرب درب سلمان و در ميان اهل بغداد به «شيخ خلانى» معروف است و قبلاً روز وفات خود را خبر داده بوده است. گويند براى خود قبرى تهيه و با تخته اش فرش نموده و آيات قرآنى و اسامى مقدسۀ حضرات ائمّۀ اطهار عليهم السلام را در آن نقش كرده بود. روزى يك مرتبه توى آن رفته و يك
جزو قرآن مى خوانده است. در رديف «محمدين» از نخبة المقال، در تاريخ وفات او گويد:
ثم ابن عثمان وكيل عمرويّ *** «قدر» قبضه صحيح الخبر(1)
حَشَرَنٰا اللّهُ مَعَهُمْ.
منابع: كتب رجاليه.
عمروى، محمد بن عثمان --> عمروى، عثمان بن سعيد
پسر عثمان بن سعيد است.
عمرى، عبدالباقى بن سليمان --> فاروقى، عبدالباقى بن سليمان
عمرى، عبدالرحمان بن عيسى --> مرشدى
209 * عمشانى، جبير بن حفص
شرح حالش در علم رجال است.
عمعق بخارايى، شهاب الدين --> بخارايى
از مشاهير عرفاى اوايل قرن هشتم هجرت مى باشد كه به «بابا» موصوف، به «بابا عمو عبداللّه» معروف و قبر او در زير طاقى است در خارج شهر اصفهان كه دو طرف آن طاق هم دو مناره اى است معروف به «منارۀ جنبان» و بر سنگ مزار عمو عبداللّه نوشته شده: «هذا قبر الشيخ الزاهد البارع السعيد المتقى عمو عبداللّه بن محمد بن محمود سقلا رحمة اللّه عليه و توفى فى السابع عشرة من شهر ذى حجة سنة ست عشرة و سبع مأة» كه در سال 716 ه. ق وفات يافته و شرحى ديگر به دست نيامد. اما دو منارۀ مذكور طرفين آن طاق مزبور طورى است كه اگر يكى از آنها را تكانى بدهند، به حركت آمده و منارۀ ديگر، بلكه طاق و قبر عمو نيز حركت مى كنند و به همين جهت، به «منارۀ جنبان» شهرت يافته است. بانى و تاريخ بناى آن و سبب حركت مذكوره هنوز محرز نشده و موافق آنچه در شرح حال شيخ بهائى اشاره نموديم، بين العامه بناى آن را نيز
1) . قدر = 304.
مثل نوادر و عجايب بسيار ديگر بدو منسوب داشته و حركت آن را نيز مستند به اصول استادانۀ شكل هندسى آن دانند؛ چنانچه گاهى حركت آن را اثر صفاى باطن عمو عبداللّه مى پندارند. بعضى اقوال عجيبۀ ديگر نيز گويند كه مطلب را در بوتۀ اجمال گذاشتن بهتر از تعرّض آنها مى باشد؛ خصوصاً كه خارج از وضع كتاب است.
منابع: اطلاعات متفرقه.
عمى، احمد بن ابراهيم بن احمد
عمى، اسد بن معلا
عمى، اسماعيل بن على
عمى، حسن بن محمد بن جمهور
عمى، محمد بن حسن بن جمهور
(پنج شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشد.
عميد، حسين بن على بن محمد --> طغرايى، حسين بن على
عميدا، ميرزا محمدتقى تبريزى --> حجة الاسلام، ميرزا محمدتقى بن ملا محمد
در مثنوى درّ خوشاب، خود را به «عميدا» متخلّص داشته است.
210 عميدالدين، اسد يا اسعد --> ابرزى
عميدالدين، زكريا --> قزوينى، زكريا بن محمود
عميدالدين، عبدالمطلب بن محمد بن على --> عميدى، سيد عبدالمطلب
عميدالدين، يحيى بن ابوالفرج --> ابن زباده
2246 و 2247. عميدالرؤساء، هبة اللّه بن حامد (قرن 7 ه. ق)
بن احمد بن ايّوب بن على بن ايّوب حلّى، ملقّب به «رضى الدين»، معروف به «عميدالرؤساء»، مكنّى به «ابومنصور»، از صلحاء متعبّدين و اخيار علماى اماميّۀ قرن هفتم هجرت مى باشد كه فقيه جليل القدر فاضل، اديب نحوى لغوى كامل بود. موافق قول ميرداماد و جمعى ديگر، راوى صحيفۀ كاملۀ سجّاديّه بوده و آن صحيفه را، چنانچه
در اوّلش است، از سيّد اجلّ نجم الدين بهاءالشّرف روايت كرده و گويندۀ لفظ «حدّثنا» در اوّل آن صحيفۀ مباركه، عبارت از او مى باشد و سيد فخار هم، كه از مشايخ روايت محقّق حلّى (متوفّى به سال 676 ه. ق) و از تلامذۀ ابن ادريس (متوفّى به سال 596 ه. ق) بوده، از او روايت مى كند. عميدالرؤساء استاد سيد فخار مذكور و ابن العلقمى وزير آتى الترجمه و از تلامذۀ ابن الخشاب نحوى آتى الترجمه و ابن العصار لغوى آتى الترجمه و بعضى از اكابر ديگر بوده و در لغت مهارتى بسزا داشت و كتاب الكعب از تأليفات اوست و قول او در تحقيق كعب در مسئلۀ وضو محل اعتماد فقها مى باشد و در سال 609 يا 610 ه. ق در سنّ متجاوز از هشتاد سالگى وفات يافت.
بالجمله، راوى صحيفۀ سجّاديّه و گويندۀ لفظ «حدّثنا» در اوّل آن صحيفۀ مباركه، به قول شيخ بهائى، على بن سكون (متوفّى به سال 606 ه. ق) است كه شرح حال او نيز در باب كنى به عنوان ابن السكون خواهد آمد. در رياض العلماء قضاوت عادلانه كرده و گويد:
حق، آن است كه راوى صحيفه ابن سكون و عميدالرؤساء هر دو مى باشد و ابن معيّه هم آن را از هر دو روايت كرده است.
نگارنده گويد: اين جملۀ آخرى، با در نظر گرفتن دو تاريخ وفات مذكور عميدالرؤساء 211 و ابن السكون با تاريخ وفات محمد بن قاسم، كه در سال 776 ه. ق بوده و معروف به «ابن معيّه» است، منافات بيّن دارد؛ مگر اينكه روايت ابن معيّه از ايشان با واسطه باشد. بلى، گاهى قاسم بن حسن را نيز، كه جدّ عالى ابن معيّه محمد بن قاسم مزبور است، به همين عنوان (ابن معيّه) مذكور دارند. او نيز به «ابن معيّه» موصوف، بلكه مشهور بوده و در سال 603 ه. ق در روايت صحيفه از عميدالرؤساء اجازه داشته است و ظاهر، آن است كه مراد رياض العلماء نيز از ابن معيّه، كه صحيفه را از ابن السكون و عميدالرؤساء هر دو روايت مى كند، همين قاسم بن حسن باشد.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 204؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 376، س 6 و ص 768، س 35؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 19، ص 264؛ افندى، عبداللّٰه، رياض العلماء، باب الهاء.
به فرمودۀ تنقيح المقال، لقب رجالى حسين حسينى است.
2248 و 2249. عميدى، سيد عبدالمطلب (... - 754 ه. ق)
بن ابى الفوارس مجدالدين محمد بن فخرالدين على بن اعرج، حسينى حلّى، ملقّب به «عميدالدين»، معروف به «عميدى» و «سيد عميدى»، مكنّى به «ابوعبداللّه»، از اكابر و ثقات مشايخ روايت و علماى اماميّۀ قرن هشتم هجرت مى باشد كه فقيه اصولى، محقّق مدقّق، خواهرزادۀ علاّمۀ حلّى و از تلامذۀ او بود. شهيد اوّل نيز با آن همه جلالت آفاقى كه دارد، بسيارش ستوده و به واسطۀ او از علاّمۀ حلّى روايت مى نمايد.
از تأليفات اوست:
در روضات الجنّات گويد كه شرح تهذيب عميدى همين است كه دم دست 212 ما موجود و نامش منية اللّبيب و بين الطلبه مشهور و در كلمات بعضى از علما نيز تصريح شده و مؤلف آن در پانزدهم رجب 740 ه. ق از تأليفش فراغت يافته است و بعد از اين جمله گويد: گاهى توهّم مى شود كه اين منية اللّبيب از عميدى نبوده، بلكه از مصنّفات برادرش، ضياءالدين سيد عبداللّه بن محمد بن على بن اعرج، است؛ لكن شهرت مابين طلبه و به شرح عميدى معروف بودن همين شرح متداول منية اللّبيب نام، عقيدۀ اوّلى را، كه تأليف عميدى بودن آن است، تأييد مى نمايد.
نگارنده گويد كه محل نظر، همين شرح منية اللّبيب نام است كه از كدام يك از اين دو برادر والاگهر است، والاّ ترديدى نيست در اينكه هريكى از ايشان شرحى بر تهذيب الاصول خال خودشان، علاّمۀ حلّى، نوشته و كتاب جامع البين من فوائد الشّرحين شهيد اوّل نيز معروف و فوائد دو شرح تهذيب اين دو برادر را حاوى
است. در ذريعه قول ديگر را، كه از ضياءالدين بودن همين منية اللّبيب است، تأييد كرده و گويد شرح تهذيب عميدى اسم خاصى نداشته و منية اللّبيب، نام شرح ديگر تهذيب است كه سيد ضياءالدين عبداللّه بن مجدالدين ابى الفوارس، برادر كهتر عميدالدين، تأليفش داده و اما شرح تهذيب عميدى، كه يك نسخه از آن در خزانۀ رضويّه موجود است، از حيث مطلب و عبارت مغاير همين منية اللّبيب است)؛ 4. شرح قواعد علامه (كه نام اصلى اش كنز الفوائد فى حلّ مشكلات القواعد و معادل اصل كتاب قواعد و نصف آن بوده و در اين كتاب پاره اى مطالبى را كه در مجلس درس و غيره با خال خود، علاّمه، مطرح مذاكره بوده، مذكور داشته و يك نسخۀ آن به شمارۀ 2264 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود است)؛ 5. شرح مبادى الاصول علامه؛ * شرح نهج المسترشدين (كه به نام تبصرة الطّالبين مذكور شد)؛ * كنز الفوائد (كه به نام شرح قواعد مذكور شد)؛ 6. مناسخات الميراث؛ 7. منية اللّبيب (كه همان شرح تهذيب مذكور فوق است)؛ 8. ميراثيّه.
وفات عميدى شب دوشنبه دهم شعبان 754 ه. ق در 73 سالگى در بغداد واقع و جنازه اش به نجف اشرف نقل گرديد. مخفى نماند كه مجدالدين ابوالفوارس محمد بن فخرالدين على بن اعرج، پدر عميدى و همچنين فخرالدين على، جدّ او، نيز هر دو از محقّقين علما بوده اند و همچنين برادر والاگهر مذكورش، ضياءالدين 213 سيّد عبداللّه بن ابى الفوارس مجدالدين محمد بن فخرالدين على بن اعرج حسينى، نيز از اكابر فقها و مشايخ شهيد اوّل مى باشد. او نيز مثل برادرش شرحى بر تهذيب الاصول خال خود، علاّمۀ حلّى، نوشته؛ بلكه همين شرح تهذيب مبسوطى كه نامش منية اللّبيب فى شرح التّهذيب بوده و در پانزدهم رجب 740 ه. ق تأليف شده و بين العلما داير و بنابر مشهور به عميدى منسوبش دارند، به زعم بعضى، از همين ضياءالدين است؛ يعنى شرح تهذيب ضياءالدين همين منية اللّبيب و شرح تهذيب عميدى غير از منية اللّبيب بوده و اسم مخصوصى ندارند؛ چنانچه فوقاً نگارش داديم و سال وفات ضياءالدين به دست نيامد.
منابع: نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 459؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى و الالقاب و الانساب، ص 204؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 374 و 375، س 33.
مكنّى به «ابوسعيد»، معروف به «عميدى» يا «عبيدى»، اديبى است نحوى لغوى، از ادباى اواسط قرن پنجم هجرى و از تأليفات اوست:
در سال 423 يا 433 يا 435 ه. ق درگذشت.
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 17، ص 212.
بن محمد يا احمد، حنفى المذهب، ركن الدين اللّقب، سمرقندى البلده، ابوحامدالكنيه، عميدى الشهره، از اكابر فقهاى حنفيّه مى باشد كه كثيرالتواضع و كريم الاخلاق بوده و از تأليفات اوست:
شب چهارشنبه نهم جمادى الآخر سال 615 ه. ق در بخارا وفات يافت و او نخستين كسى است كه در علم خلاف تأليف مستقلى كرده است و در فوائد البهيّة گويد: وجه نسبت عميدى معلومم نشد و سمعانى نيز چيزى در اين موضوع ذكر نكرده است.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 51؛ لكنوى، ابوالحسنات محمد عبدالحى، الفوائد البهيّة فى تراجم الحنفيّة، ص 200.
214
عنبرى(1)
در فصل هشتم از باب دويم مناقب ابن شهرآشوب محمد بن على (متوفّى به سال 588 ه. ق) به ابوالواثق عنبرى نسبت داده:
شفيعي اليك اليوم يا خالقَ الورى *** رسولُك خيرُ الخلق والمرتضىٰ علي
1) . عنبرى: در اصطلاح رجالى، لقب اسود بن مسعود، اعور بن بشامه، اوفى بن موكه، ايوب بن ابى تميمه و جمع بسيارى ديگر مى باشد و شرح حال ايشان موكول بدان علم است. (مؤلف)
و سبطاه والزهراء بنت محمد *** و من فاق اهل الارض فى زهده علي
و باقر علم الانبياء و جعفر *** و موسى و خير الناس فى رشده علي
و مولاى من بعد الكرام الى الورى *** محمد المحمود ثم ابنه علي
و بالحسن الميمون تمت شفاعتى *** و بالقائم المهدي ينمىٰ الى علي
ائمة رشد لا فضيلة بعدهم *** سلالة خير الخلق افضلهم علي
ديگر از اسم و زمان و ساير مشخّصات وى چيزى نگفته است.
تميمى عنبرى قيروانى، مكنّى به «ابوعبداللّه»، از ائمّۀ شعر و لغت بوده و در سال 342 ه. ق درگذشت.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 232، س 32.
تميمى بصرى عنبرى، مكنّى به «ابوعبداللّه»، از اصحاب حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام و اكابر تابعين و ساكن بصره بود. موافق آنچه تحت عنوان زهاد ثمانيه اشاره نموديم، يكى از اتقياى ايشان، تقوا و زهد او مشهور و جلالت وى جاى ترديدى نمى باشد. در زمان خلافت عثمان از طرف معاويه به شام جلب گرديد و به مناسبت مساعدت هواى شام، روزه دارى بر وى آسان شد تا در موقعى كه معاويه اصرار وافى داشت كه عامر چيزى از وى درخواست نمايد، عامر گفت: هواى گرم بصره را تقاضا دارم كه سبب صعوبت روزه و مزيّت اجر و ثواب من باشد. مى گفته است كه اگر تمامى دنيا مال من باشد و خدايم امر به رها كردن و صرف نظر نمودن از آن نمايد، هرآينه با طيب نفس خودم اطاعت مى كنم. روزى هزار ركعت يا هشت صد 215 ركعت به خودش واجب كرده بود و على التوالى به جاى مى آورد تا آنكه قدم ها و ساق هايش ورم كردند و اين گونه اقوال و افعال زاهدانه اش بسيار است.
منابع: شعرانى، عبدالوهاب، لواقح الأنوار فى طبقات السادة الاخيار، ج 1، ص 24؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3054.
بن عبداللّه بن عطا بن صالح، نيشابورى، اديب فاضل، مفسّر لغوى، ملقّب به «عنبرى»،
مكنّى به «ابوزكريا»، از افاضل قرن پنجم هجرت بوده و در ماه شوال 444 ه. ق در 76 سالگى درگذشت.
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 20، ص 34.
عنترى، محمد بن محمد بجلى --> ابوالمؤيد، محمد بن محمد
عنزى، ابان بن ارقم
عنزى، اياس بن قتاده
عنزى، حمزة بن عباده
(سه شخص مذكور) مصطلح رجال هستند.
مصطلح رجال است.
بن قابوس بن وشمگير، ملقّب به «عنصرالمعالى»، معروف به «كاووس گيلانى»، از ملوك جبل از اكابر دانشمندان و ارباب كمال بود. كتاب قابوس نامه، كه به سال 1325 ه. ق در بمبئى چاپ شده، از اوست كه براى فرزند خود، گيلان شاه، تأليفش داده و در سال 462 ه. ق درگذشت.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 839].
بلخى، موصوف به «حكيم»، مكنّى به «ابوالقاسم»، از نامداران شعراى ايرانى مى باشد كه مقتداى ادباى فصاحت شعار، پيشواى سخنوران بلاغت آثار، در مدّاحى و حكمت گويى گوى سبقت از ديگران ربود. سرآمد شعراى مخصوص، بلكه ندماى حضور سلطان محمود سبكتكين بود. در نتيجه، ثروت و سامان بى پايان، كه كسى را ياراى برابرى با وى نبوده، اندوخت و خاقانى در اين معنى گويد:
شنيدم كه از نقره زد ديگدان *** ز زر ساخت آلات خوان عنصرى
216 گويند - والعهدة عليهم - كه چهارصد غلام ترك زرّين كمر داشته و چهارصد شتر
آلات زرينه و سيمينۀ او را برمى داشت. عاقبت به مقام اميرالامرايى و ملك الشعرايى رسيد و مرجع تمامى ادبا و شعرا گرديد و بر چهارصد تن شاعر نامى مبرّز دربار محمودى، چون فردوسى و عسجدى و غضائرى و منوچهرى و اسدى طوسى و فرّخى و شهابى و سرخسى و راشدى و مسعودى و خرّمى و بهرامى و ديگر شعراى نامى معاصر خود، سمت امارت و برترى داشته و همه شان طوعاً و كرهاً به استادى وى اذعان نموده و در مقام انقياد بوده اند. گويند كه سى هزار بيت انشا نموده، ولى اشعارش در دست نيست و آنچه بدو منسوب دارند:
هريك از اين چهار آخرى مثنوى بوده و چنانچه گفته اند، هيچ كدام ديده نشده و در كشف الظّنون نيز سه فقره وامق و عذراى منظوم تركى و سه فقره هم وامق و عذراى منظوم فارسى مذكور داشته كه يكى از اين سه فقرۀ آخرى نيز از عنصرى است و بعد از آن گويد كه وامق و عذراى عنصرى غيرمشهور است و در حاشيۀ كشف الظّنون هم نوشته كه وامق و عذراى لامعى، كه يكى از آن سه فقره وامق و عذراى تركى است، ترجمۀ وامق و عذراى عنصرى است. به امر سلطان سليمان در بحر رمل ترجمه به تركى كرده و اوّلش، اين است: «استعيذ اللّه من كيد الرجيم». بارى، از اشعار عنصرى است كه در مدح سلطان محمود گفته است:
چهار وقتش پيشه چهار كار بود *** كسى نديد و نبيندش از اين چهار جدا
به وقت قدرت، رحم و به وقت زلت، عفو *** به وقت تنگى، رادى به وقت عهد، وفا
و نيز گويند كه شبى سلطان محمود در عين مستى زلف اياز را بريده و صبح آن شب بعد 217 از هشيارى پشيمان و ماتم زده بوده و بساط عيش برهم خورده و هيچ كدام از مقرّبان دربار را ياراى سخن گفتن نبوده تا عاقبت به عنصرى مراجعه كرده و قرار
دادند كه اگر خاطر سلطان را از آن ملال برهاند، صد هزار دينارش (كه هر دينارى معادل يك اشرفى طلاى هيجده نخودى زمان حاضر ماست) بدهند؛ پس عنصرى به محضر سلطان رفته و به مجرّد ورود، سلطان خطاى شب را نقل كرده و خواستار شعرى در اين باب گرديد. عنصرى زمين خدمت را بوسيده و بالبداهه گفت:
امروز كه زلف يار در كاستن است *** چه جاى به هم نشستن و خاستن است
هنگام نشاط و وقت مى خواستن است *** كآراستن سرو ز پيراستن است
وفات عنصرى در سال 431 يا 432 ه. ق در 81 يا 82 سالگى در غزنه واقع گرديد.
منابع: هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 1، ص 355؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3224.
مصطلح رجال است.
پسر حاج صالح تبريزى، از شعراى اواخر قرن يازدهم هجرت مى باشد كه با مؤلف تذكرۀ نصرآبادى آتى الترجمه معاصر بوده و در مشهد مقدّس ملاقاتش نموده است.
چلبى جوانى بوده بااخلاق و گويا در اواخر با ذوالفقارخان، حاكم قندهار، قرابتى نموده و هم در آنجا در حال حيات پدر درگذشته است. طبعش خالى از لطف نبوده و به «عنوان» تخلّص مى كرده و از اوست:
به جانم شعله از سوز دل غمناك مى افتد *** چو آن آتش كه از خاشاك بر خاشاك مى افتد
ز پا افتم اگر از پا درآرم خار راهش را *** نهال از ريشه چون گردد جدا، در خاك مى افتد
اسم و زمان وفات و مشخّص ديگرى به دست نيامد و اسم بودن لفظ «چلبى» هم مستبعد مى نمايد.
منابع: نصرآبادى، محمدطاهر، تذكره نصرآبادى، ص 396.
كردستانى، پسر ميرزا احمد وزير سنندج، از شعراى قرن يازدهم هجرى و ظاهراً لفظ «عوام» تخلّص شعرى او بوده است. در فصاحت نظيرى نداشت. وقتى، از طرف
فتحعلى شاه قاجار، مأمور خدمتى 218 در دولت روسيه شد و پس از انجام خدمت مراجعت كرد و از اوست:
نازم به كشورى كه مدام از شراب عشق *** مفتى قرابه كش بود و شهريار مست
مستى رواج يافت به دهر آن چنان كه شد *** صوفى به كنج صومعه بى اختيار مست
در سال 1235 ه. ق در فتنۀ سنندج هدف تير قضا شد.
منابع: هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 2، ص 351.
نحوى، معروف به «قاضى»، مكنّى به «ابوبكر»، از ادباى اواسط قرن چهارم هجرت مى باشد كه كتاب الاصلاح والايضاح فى النّحو از اوست. وفاتش بعد از سال 350 ه. ق واقع شد و از معاصرين ابن النديم محمد بن اسحاق (متوفّى به سال 385 ه. ق) بوده است.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 1، ص 109]؛ ابن نديم، الفهرست، ص 127؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 17، ص 119.
مصطلح رجالى است.
از اعيان فقهاى حنبليّه، در فقه و حديث و حساب و فرائض و ديگر علوم دينيّه متبحّر.
نسبش به عبدالرحمان بن عوف منتهى، كتاب مناسك الحج و منتهى الارادات (در فقه حنبلى) از تأليفات او مى باشد و در سال 1094 ه. ق در قاهره درگذشت.
منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 382.
بن سعد يا سعيد بن جناده، كوفى عوفى، به «بكالى»(1)معروف، به قبيلۀ بنى عوف بن امرؤالقيس از قبايل عرب منسوب، از اصحاب حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام و حضرت
1) . بكالى: از بطون قبيلۀ همدان است. (مؤلف)
باقر عليه السلام و از رجال علم و حديث مى باشد. اعمش و ديگران از وى روايت مى كنند و اخبار بسيارى در فضايل حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام از وى منقول است. تفسيرى در پنج جزو بر قرآن مجيد نوشته و خودش گويد كه قرآن را سه مرتبه به طور تفسير به ابن عباس عرضه داشته و هفتاد مرتبه نيز به طور قرائت پيش او خواندم. چنانچه معروف است، همين عطيه با جابر بن عبداللّه انصارى به زيارت حضرت سيدالشهداء 219 - ارواحنا فداه - مشرّف و شريك تأسيس اين سنّت حسنۀ زيارت بوده و از فضايلش مى شمارند.
در حين ولادت او نيز پدرش، سعد، در كوفه شرفياب حضور حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام شد و ولادت او را به عرض رسانيده و خواستار تسميه گرديد. آن حضرت فرمود كه موهبت خداوندى است. او را «عطية اللّه» نام كن. عطيه وقتى به بلاد فارس رفت، حجّاج بن يوسف بن محمد بن قاسم ثقفى بنگاشت كه او را تكليف به لعن حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام نمايد و در صورت امتناع، سبيل و ريش او را تراشيده و چهارصد تازيانه اش بزند. محمد هم نامۀ حجّاج را ارائه داد. بعد از امتناع، موافق دستور عمل كرد. عطيه نيز مدتى در خراسان ماند و پس از آنكه عمر بن هبيره والى عراق شد، عطيه بعد از استيذان به كوفه رفته و در سال 111 ه. ق در آنجا وفات يافت.
منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 2، ص 447؛ كتب رجاليه.
يزدى عوفى، ملقّب به «جمال الدين» و «نورالدين»، از افاضل قرن هفتم هجرت مى باشد و از تأليفات اوست:
سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 1، ص 540]؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 4، ص 45 و ج 5، ص 50.
شاعرى است ايرانى كه خط نستعليق را خوب مى نوشته و در سال 965 ه. ق درگذشته و از اوست:
زبان از سوز دل شد همچو آتش در دهان من *** مكن اى مدّعى كارى كه افتى بر زبان من
نام و مشخّصات ديگرى به دست نيامد و چندين تن از شعراى توران و قزوين و ساوه نيز تخلّص «عهدى» دارند كه زمان و مشخّص ديگرى از هيچ كدام به دست نيامد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3227.
220
عيّاشى(1)
مغربى مالكى، مكنّى به «ابوسالم»، ملقّب به «عفيف الدين»، از فضلاى اواخر قرن يازدهم هجرت مى باشد كه نخست از بعض مشايخ بلاد مغرب درس خواند؛ پس به بلاد شرقى رفته و در مصر از اجهورى و شهاب خفاجى و اكابر ديگر اخذ مراتب علميّه نمود. چند سالى در مكّه و مدينه مجاورت كرد؛ عاقبت به بلاد خود عودت نموده و به سال 1090 ه. ق در 53 سالگى درگذشت. كتاب الرّحلة العيّاشيّة، كه شرح مسافرت او از مراكش به مكّه بوده و در فارس چاپ شده، از اوست و ظاهراً نسبت اين عيّاشى به همان بلدۀ عياش نام مغرب زمين است كه اشاره نموديم.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1396.
1) . عياشى: (به فتح اول و تشديد ثانى) در اصطلاح رجالى، لقب جعفر بن محمد بن مسعود، قاسم بن محمد، محمد بن مسعود و جمعى ديگر مى باشد و شرح حال ايشان موكول بدان علم شريف بوده و در صورت نبودن قرينه، راجع به محمد بن مسعود است كه نگارش مى يابد و نسبت آن به جد عالى عياش نام اوست و در موارد ديگر هم ممكن است به شخص عياش نامى منسوب بوده و يا موافق آنچه از تاج العروس نقل شده، منسوب به بلدۀ عياش باشد؛ چنانچه عياش، شهرى است در مغرب زمين كه از اجلاى متأخرين اهل علم بدان منتسب مى باشند. (مؤلف)
بن محمد بن عياش، عراقى كوفى سمرقندى تميمى، مكنّى به «ابوالنضر»، معروف به «عيّاشى»، شيخ اجل، عالم فاضل، اديب مفسّر، محدّث صدوق و ثقه، از اعيان علماى فرقۀ حقّه و اكابر فقهاى اثناعشريّۀ عهد كلينى محمد بن يعقوب، بلكه در طبقۀ مشايخ وى مى باشد. كشى، صاحب رجال معروف نيز از تلامذۀ او بوده و از او روايت مى نمايد. در علم و فضل و فهم و ادب و تبحّر و تنوع علمى، وحيد زمان خود، رواياتش كثير، به اصول روايت بصير، در طب و نجوم و قيافه و رؤيا و هريك از ابواب فقهيّه زياده بر دويست كتاب تأليف داده كه به قول ابن النديم، در بلاد خراسان رواجى تمام و اهميّتى بسيار داشته اند و در منهج المقال اسامى بسيارى از آنها مذكور و در فهرست ابن النديم نيز 157 كتاب از 221 آن جمله را به شمار آورده و مهم ترين آنها كتاب تفسير اوست كه به نام خودش، تفسير عيّاشى، معروف و به مذاق اخبار و احاديث اهل بيت اطهار عليهم السلام بوده و بسيار شبيه به تفسير فرات و تفسير على بن ابراهيم مى باشد.
عياشى در بدايت حال عامى المذهب بوده و احاديث بسيارى از عامّه استماع نموده و عاقبت سعادت، مساعد و توفيق، رفيق راهش شد؛ مذهب تشيّع اثناعشرى را قبول كرد و تمامى تركۀ پدر را، كه سيصد هزار دينار (معادل اشرفى طلاى هيجده نخودى اين زمان ما) بوده، در راه علم و حديث انفاق نمود. خانه اش مثل مسجد، مملوّ از قارى و كاتب و محدّثين و علما بوده؛ يكى به تأليف و ديگرى به مقابله و جمعى به استنساخ و گروهى به تعليقه و حاشيه نوشتن اشتغال داشته اند. او را دو مجلس بوده؛ يكى براى عوام و ديگرى مختصّ خواص و سال وفاتش به دست نيامد، ولكن به قرينۀ هم طبقه هاى او، كه اشاره شد، از علماى زمان غيبت صغرى و در اواخر قرن سيم هجرت مى زيسته و محتمل است كه اوايل قرن چهارم را نيز ديده باشد. شرح اسامى تأليفات را موكول به كتب مربوطه مى دارد و در رديف «محمدين» از نخبة المقال گويد:
محمد بونضر العياشى *** هو ابن مسعود بن عياش
عدل صدوق و من العمىٰ رجع *** طق صح منفق بصير مضطلع
منابع: شيخ حر عاملى، امل الآمل؛ ابن نديم، الفهرست، ص 274؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 204؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 556؛ كتب رجاليه.
عياض بن موسى --> قاضى عياض
عيانى، محمود بن محمد --> دهدار
از اكابر عرفا و صوفيّه، بلكه قطب زمان خود بود. در كتاب نور سافر با «قطب ربانى» موصوفش داشته و گويد: عرفا و اكابر علماى دينيّۀ آن زمان در جلالت وى متّفق الكلمه بوده اند. ولادتش به سال 851 ه. ق در شهر تريم از بلاد حضرموت واقع شد. علاوه بر مراتب علميّه و فنون تصوف و طريقت، بسيار باسخاوت بود. هر روزى از ايّام ماه رمضان سى 222 گوسفند براى برّ و احسان ذبح مى كرد و بدين جهت، بسيار مديون و تمامى ديون او به دويست هزار مثقال طلا بالغ بوده و مى گفته است كه خداوند كريم وعده ام داده كه ديون مرا پيش از مردنم ادا كند. اينك اندكى پيش از مردنش امير موثق ناصرالدين تمامى ديون او را تأديه نمود و كرامات بسيارى بدو منسوب دارند و از تأليفات اوست:
از اشعار اوست:
ببسم اللّه مولانا ابتدأنا *** و نحمده على نعماه فينا
توسّلنا به فى كل امر *** غياث الخلق رب العالمينا
و بالاسماء ما وردت بنص *** و ما فى الغيب مخزونا مصونا...
شب سه شنبه چهاردهم شعبان 914 ه. ق در عدن درگذشته و قبرش مشهور است و در
شرح حال برادرش، شيخ حسين، از كتاب نور سافر به سيادت ايشان تصريح كرده است.
منابع: عيدروس، عبدالقادر بن شيخ، تاريخ النور السافر عن اخبار القرن العاشر، ص 81.
بن شيخ بن شيخ عبداللّه عيدروس، از اكابر صوفيّه و عرفاى اواخر قرن دهم هجرت مى باشد كه از ابن حجر هيتمى و ديگر اكابر عرفا و صوفيّه اجازه داشته و مناقب و كرامات بسيارى بدو منسوب دارند و چنانچه نام مادرزادى اش شيخ بوده، شيخ اهل سلوك و طريقت نيز بوده و به سنّ شيخوخيت هم رسيده است تا در شب شنبه بيست وپنجم رمضان 990 ه. ق در احمدآباد هند در 71 سالگى درگذشت و از تأليفات اوست:
قريحۀ شعريۀ سيد شيخ نيز بسيار عالى بوده و از اوست:
يا آل طه طوىٰ الاحشاء حبُّكم *** طيّ السجل و طهرتم من القذر
القوم انتم فلايشقىٰ جليسكم *** الناس انتم كفىٰ بالخبر عن خبر
223 موافق آنچه خودش در منظوماتش تصريح كرده، نسبش به على بن امام جعفر صادق عليه السلام منتهى مى گردد.
منابع: عيدروس، عبدالقادر بن شيخ، تاريخ النور السافر عن اخبار القرن العاشر، ص 372.
بن مصطفى بن شيخ بن مصطفى، شافعى المذهب، حسينى النسب، يمنى المولد، مصرى المدفن، عيدروس الشّهره، عالمى است عارف كامل كه قطب عرفاى وقت و مرشد ارباب سير و سلوك عصر خود بود. كرامات بسيارى بدو منسوب دارند. در علم و عمل و قال و حال نادرۀ زمان خود بوده و از تأليفات اوست:
وى به سال 1192 ه. ق در 57 سالگى در مصر درگذشت.
منابع: مرادى، محمدخليل، سلك الدرر فى اعيان القرن الثانى عشر، ج 2، ص 328.
عيدروس، سيد عبدالقادر بن سيد شيخ بن عبداللّه --> محيى الدين، سيد شيخ عبدالقادر بن سيد شيخ عبداللّٰه
مصطلح رجال است.
عيناثى(1)
عاملى عيناثى، از علماى اماميّۀ اواسط قرن نهم هجرت مى باشد كه در سال 853 ه. ق وفات يافته و از تأليفات اوست:
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 6، ص 87.
(سه شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند. 224
عينتابى، محمود بن احمد --> عينى
1) . عيناثى: (به فتح اول) در اصطلاح رجالى، لقب جعفر بن حسام، حسين بن جمال الدين، حسين بن حسن، زين الدين بن جعفر و بعضى ديگر بوده و نسبت آن به عيناثا مى باشد و آن، شهرى است از بلاد جبل عامل كه قديماً مجمع علما بوده و قبور بسيارى از ايشان تاكنون باقى است. (مؤلف)
2) . نسبت آن به فرمودۀ تنقيح، به كوه عينان نامى است در مدينه و يكى ديگر در احد. (مؤلف)
لقب رجالى حسن بن عبدالواحد است.
عين الزمان، احمد بن منير --> ابن منير، احمد بن منير
عين الفضلاء، على بن احمد --> مزيدى
عين القضات، عبداللّه بن محمد --> عين القضات، محمد بن عبداللّه
همدانى، مكنّى به «ابونصر»، موصوف به «عين القضات»، از افاضل قرن دهم هجرت مى باشد كه در سال 966 ه. ق نشئت يافته و مؤلف كتاب السّبعيّات فى مواعظ البريّات مى باشد كه در فاس و تونس چاپ شده و سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1897.
بن محمد بن على بن حسن، ميانجى همدانى، معروف به «عين القضات»، مكنّى به «ابوالفضائل» يا «ابوالمعالى»، موافق آنچه از رياض العلماء و نفحات الانس و طبقات الشّافعيّة الكبرى و غير آنها نقل شده، از مشاهير عرفاى اوايل قرن ششم هجرت مى باشد كه فقيه اديب، فاضل شاعر ماهر رقيق الشعر و محل توجه تمام و مقبول خاص و عام و هوش و ذكاوتش ضرب المثل بود. در 33 سالگى مشهور جهان و محسود جهانيان گرديد. با شيخ احمد غزالى آتى الترجمه معاصر و معاشر و مكاتباتى صميمانه با وى داشته، بلكه از خواص اصحاب و مريدان وى بوده و در تحت تربيت او به مقامى عالى رسيد. به خيّام نيشابورى نيز تلمّذ نمود. پاره اى كرامات و تأليفات عربى و فارسى بدو منسوب دارند كه از آن جمله است:
يافته است)؛ 3. حقائق القرآن (كه تفسير مى باشد و به اتمام آن موفق نشده است)؛ * رسالۀ عينيّه (كه نام اصلى همان تازيانۀ سلوك است) 225؛ * زبدة الحقائق (كه به نام تمهيدات مذكور شد)؛ 4. سوانح العشّاق (كه به نوشتۀ بعضى، به نام پير و مرشد خود، شيخ احمد غزالى، تأليف داده و ظاهر كلام رياض العارفين برعكس اين مى باشد؛ يعنى اين كتاب را غزالى به محبت عين القضات تأليف داده و در كشف الظّنون نيز فقط يك كتاب به نام سوانح العشّاق ذكر كرده و آن را هم به شيخ احمد غزالى نسبت داده است. نگارنده گويد: دور نيست كه كتاب سوانح را به غزالى نسبت دادن، مثل نسبت ديوان شمس به شمس است كه قطعاً از آثار طبع ملاّى رومى مى باشد كه به نام مرشد خود، شمس تبريزى، نظمش كرده است)؛ 5. شكوى الغريب عن الاوطان الى علماء البلدان؛ 6. لوايح؛ 7. المدخل فى العربيّة (كه در علوم ادبيه بوده و موفق به اتمامش نشده است)؛ 8. نزهة العشّاق و نهزة المشتاق (كه مجموعۀ اشعار او مى باشد).
از رباعيّات اوست:
تا با دل من عشق برآميخته شد *** صد فتنه و آشوب برانگيخته شد
از خنجر آبدار آتش بارت *** تا چشم زدم، خون دلم ريخته شد
ايضاً
پر كن قدح باده و جانم بستان *** مستم كن و از هر دو جهانم بستان
با كفر در اسلام بدن ناچار است *** خود را بنما از اين و آنم بستان
ايضاً
اى برده دلم به غمزه، جان نيز ببر *** بردى دل و دين، نام و نشان نيز ببر
گر هيچ اثر نماند از من به جهان *** تأخير روا مدار و آن نيز ببر
ايضاً
آتش زنم و بسوزم اين مذهب و كيش *** عشقت بنهم به جاى مذهب در پيش
مقصود تويى مرا نه جان است و نه مال *** تا كى دارم عشق نهان در دل ريش
ايضاً
بستردنى است آنچه بنگاشته ايم *** افكندنى است آنچه بفراشته ايم
سودا بده است آنچه پنداشته ايم *** دردا كه به هرزه عمر بگذاشته ايم
چنانچه روشن مى باشد، ظاهر بعضى از اين رباعيّات و نظاير آنها كه با كمال بى پروايى در بيان افكار صوفيانه نظماً و نثراً اظهار شده، مخالف مشرب عموم است. با قطع نظر از علما، مردمان عادى نيز از شنيدن آنها متنفّر بوده اند. اينك قوام الدين ابوالقاسم دره گزينى، وزير طغرل بن محمد بن ملكشاه، كه با وى سابقۀ عداوت داشته، از فرصت استفاده كرده و 226 مجلسى از بعضى از علما كه حسد و رقابت ايشان نيز با عداوت وزير توأم و اساس آن با تحريكات او مستحكم بوده، تشكيل داد. كتب عين القضات را به نظر ايشان رسانيد و علاوه بر كلمات همچنانى، به بهانۀ اينكه در كتاب خود، خداى تعالى را موافق اصطلاح حكما (برخلاف اصول ديانت كه اسماءاللّه توقيفى است) واجب الوجود ناميده كه اين چنين نامى در آثار دينيّه وجود ندارد، بلكه با دعوى خدايى نيز متّهمش كرده و حكمى شرعى در اباحۀ خون او صادر و به استناد آن، به بغدادش اعزام و در زندانش كردند. او نيز در مدت حبس خود، رسالۀ شكوى الغريب عن الاوطان الى علماء البلدان را تأليف داد كه در رشتۀ خود بسيار مؤثّر و دلسوز و كلمات دردناكى را حاوى است. به قول طبقات الشّافعيّة، اگر آنها را بر سنگ بخوانند، آب مى شود.
اخيراً به امر قوام الدين، از بغداد به همدانش آوردند و شب چهارشنبه هفتم جمادى الآخر 525 يا 527 يا 533 ه. ق دم در مدرسۀ او به دارش كردند؛ سپس به زيرش آورده و پوست بدنش را كندند و در بوريايى آلوده به نفتش پيچيده و سوزاندند و خاكسترش را به باد دادند. اين رباعى را، كه حاكى پيش بينى از اين جريان است، بدو نسبت داده اند:
ما مرگ شهادت از خدا خواسته ايم *** و آن هم به سه چيز كم بها خواسته ايم
گر دوست چنين كند كه ما خواسته ايم *** ما آتش و نفت و بوريا خواسته ايم
از رياض العلماء نقل است كه بديع متكلّم را با عين القضات عداوت بود؛ پس پيغامش داد كه خدا را در كتاب هاى خودت واجب الوجود گفته اى و حال آنكه اسماءاللّه
توقيفى است و اين كلمه از اصطلاحات حكماست؛ پس عوام را بشورانيدند تا او را كشته و به نفت و بوريا سوزاندند؛ به هرحال، بنابر قول اخير كه در تاريخ قتلش اشاره شد، هريك از دو جملۀ «نورالعين علوى» و «نور عين اهل العطا» مادّۀ تاريخ وفات او مى باشد. مخفى نماند كه نام صاحب ترجمه بنابر مشهور، «محمد بن عبداللّه» است، چنانچه مذكور داشتيم، لكن در قاموس الاعلام و خزينة الاصفياء و تذكرۀ حسينى نامش را فقط «عبداللّه» و يا «عبداللّه بن محمد» نوشته اند و اين گونه اختلافات بسيار، والاّ يكى بودن مسمّى محل ترديد نمى باشد.
منابع: هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 179؛ لاهورى، غلام سرور، خزينة الاصفياء، ج 2، ص 10؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3231؛ حسينى سنبهلى، ميرحسين دوست، تذكرۀ حسينى، ص 205.
227 2273. عينى، محمود بن احمد بن موسى (762-855 ه. ق)
حلبى حنفى سروجى، مكنّى به «ابومحمد»، ملقّب به «بدرالدين» و «فاضل»، معروف به «فاضل عينى»، از متبحّرين فقهاى حنفيّه مى باشد كه فقيهى است لغوى نحوى، بر دقايق امور واقف، به حقايق علوم متنوعه عارف و قاضى القضات ديار مصر بود. در قرب جامع ازهر، يك مدرسه و يك كتابخانه تأسيس داده و كتاب هاى خود را وقف آن مدرسه نمود و از تأليفات اوست:
228 وفات عينى به سال 855 ه. ق در 94 سالگى در مصر واقع شد و در همان مدرسۀ مذكور فوق خودش مدفون گرديد و اينكه تاريخ وفات او را در قاموس الاعلام سال 762 ه. ق ضبط كرده، اشتباه ولادت به وفات است كه ولادت او موافق آنچه از مدت مذكور عمرش مكشوف بوده و در روضات و غيره نيز تصريح كرده اند، سال 762 ه. ق بوده
است. عينى با آن همه جلالت و تبحّر علمى كه داشته، كلمات وحشيۀ غريبۀ غيرمأنوسه استعمال مى كرده است و در روضات الجنّات سه سطر از خطبۀ كتاب فرائد او را نقل كرده كه تماماً منفور طباع عموم مى باشد و ضرورتى به نقل آنها در اينجا نيست. قوۀ شعريّۀ او نيز بسيار پست و بى ارزش و اشعارش غالباً بى وزن بوده است.
ابن حجر اشعار ركيكۀ او را، كه در منظومۀ سيرة الملك المؤيّد نام او بوده، استخراج كرده و بالغ به چهارصد بيت شده و آنها را كتابى كرده و به قذى العين من نظم غراب البين ناميده است.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 754؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 205؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 5، ص 98؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3233.
پايان جلد سوم