ghaemiyeh.com
سرشناسه:فهری زنجانی، احمد، 1301 - ، شارح
عنوان و نام پديدآور:شرح و ترجمه صحیفه سجادیه [علیبن الحسین (ع)] / تالیف احمد فهری.
مشخصات نشر:تهران : سازمان اوقاف و امور خیریه، انتشارات اسوه ، [ ? 13 ] -
مشخصات ظاهری:3ج.
شابک:(دوره) : 964-542-009-1 ؛ (ج. 2) : 964-542-007-5 ؛ 35000 ریال : (ج. 3) : 964-542-008-3
يادداشت:فهرستنویسی براساس جلد دوم، 1385.
يادداشت:فهرستنویسی براساس اطلاعات فیپا
يادداشت:ج.3 ( چاپ اول : 1385 ).
یادداشت:کتابنامه.
مندرجات:.-- ج.3. شرح و ترجمه دعای 32 تا انتهای دعای 54.
عنوان دیگر:صحیفه سجادیه. شرح.
موضوع:علی بن حسین (ع)، امام چهارم، 38 - 94ق. صحیفه سجادیه -- نقد و تفسیر.
موضوع:دعاها.
شناسه افزوده:علی بن حسین (ع)، امام چهارم، 38 - 94ق. صحیفه سجادیه. شرح.
شناسه افزوده:سازمان اوقاف و امور خیریه. انتشارات اسوه.
رده بندی کنگره:BP267/1/ع8ص304227 1300ی
رده بندی دیویی:297/772
شماره کتابشناسی ملی:م84-9385
شرح و ترجمۀ صحيفه سجّاديه
جلد دوّم
تأليف
آيت الله سيد احمد فهرى
شركت چاپ و انتشارات اسوه
متن دعاى دوازده و شرح و ترجمۀ آن 7
متن دعاى سيزده و شرح و ترجمۀ آن 63
متن دعاى چهارده و شرح و ترجمۀ آن 93
متن دعاى پانزده و شرح و ترجمۀ آن 105
متن دعاى شانزده و شرح و ترجمۀ آن 115
متن دعاى هفده و شرح و ترجمۀ آن 156
متن دعاى هجده و شرح و ترجمۀ آن 186
متن دعاى نوزده و شرح و ترجمۀ آن 192
متن دعاى بيست و شرح و ترجمۀ آن 200
متن دعاى بيست و يك و شرح و ترجمۀ آن 328
متن دعاى بيست و دو و شرح و ترجمۀ آن 354
متن دعاى بيست و سه و شرح و ترجمۀ آن 379
متن دعاى بيست و چهار و شرح و ترجمۀ آن 391
متن دعاى بيست و پنج و شرح و ترجمۀ آن 412
متن دعاى بيست و شش و شرح و ترجمۀ آن 431
متن دعاى بيست و هفت و شرح و ترجمۀ آن 442
متن دعاى بيست و هشت و شرح و ترجمۀ آن 474
متن دعاى بيست و نه و شرح و ترجمۀ آن 484
متن دعاى سى و شرح و ترجمۀ آن 495
متن دعاى سى و يك و شرح و ترجمۀ آن 524
دعاؤه في الاعتراف و من دعائه في مناجاته
اللّهمّ انّه يحجبني عن مسألتك خلال ثلاث و تحدوني و يحدوني عليها خلّة واحدة يحجبني امر امرت به امر امرتني به فابطأت عنه و نهي نهيتني عنه فاسرعت اليه و نعمة انعمت بها عليّ فقصّرت في شكرها و نعمة اسديتها اليّ فقصّرت عن شكرها و يحدوني على مسألتك تفضّلك على من اقبل بوجهه اليك تفضّلك على من توجّه اليك و وفد بحسن ظنّه اليك عليك اذ جميع احسانك تفضّل و اذ كلّ نعمك نعمتك ابتداء فها انا ذا يا الهي واقف بباب عزّك وقوف المستسلم الذّليل،
و سائلك على الحياء منّي سؤال و سائل على الحياء سؤال البائس المعيل و مقرّ لك بانّي لم استسلم وقت احسانك الاّ بالاقلاع عن عصيانك و لم اخل في الحالات كلّها من امتنانك مقرّا بأنّي لم اخل في الحالات كلّها من احسانك و أنّي لم اسلم في اوقات احسانك من عصيانك فهل ينفعني يا الهي اقراري عندك بسوء ما اكتسبت فهل ينفع يا إلهي عبدك اقراره بسوء ما اكتسب و هل ينجيني منك اعترافي لك بقبيح ما ارتكبت ام هل ينجيه منه اعترافه بقبح ما إرتكب امر اوجبت لي في مقامي هذا سخطك ام قد وجب له في مقامه هذا سخطك ام لزمني في وقت دعائي مقتك ام لزمه في وقت دعائه مقتك
سبحانك لا أيئس منك و قد فتحت لي باب التّوبة اليك سبحانك لآ ايس منك و قد فتحت باب التّوبة اليك بل اقول مقال العبد الذّليل الظّالم لنفسه بل اقول مقالة الظّالم لنفسه المستخفّ بحرمة ربّه الّذي عظمت ذنوبه فجلّت و ادبرت ايّامه فولّت حتّى اذا راى مدّة العمل قد انقضت و غاية العمر قد انتهت و ايقن انّه ان لا محيص له منك و لا مهرب له عنك و ان لا مهرب له عنك تلقّاك بالانابة و اخلص لك التّوبة فقام اليك بقلب طاهر نقيّ ثمّ دعاك بصوت حائل خفيّ قد تطأطأ لك ثمّ دعاك بصوت خامل خفيّ تطأطأ لك
فانحنى و نكّس و نكس رأسه فانثنى قد ارعشت خشيته رجليه و غرّقت دموعه خدّيه يدعوك بيا ارحم الرّاحمين و يا ارحم يدعوك يا أرحم من انتابه المسترحمون و يا اعطف من اطاف به المستغفرون و يا من عفوه اكثر اعظم من نقمته و يا من رضاه اوفر من سخطه و يا من تحمّد الى خلقه بحسن التّجاوز و يا من عوّد عباده قبول الانابة و يا من استصلح فاسدهم بالتّوبة و يا من رضي من فعلهم باليسير و يا من كافى قليلهم بالكثير و يا من ضمن لهم اجابة الدّعاء و يا من وعدهم على
نفسه بتفضّله و يا من وعدهم بتفضّله حسن الجزاء ما انا باعصى من عصاك فغفرت له و ما انا بالوم و لا بألوم من اعتذر اليك فقبلت منه و ما انا باظلم و لا بأظلم من تاب اليك فعدت عليه اتوب اليك في مقامي هذا توبة نادم على ما فرط منه مشفق ممّا اجتمع عليه خالص الحياء ممّا وقع فيه عالم بانّ العفو عن الذّنب العظيم لا يتعاظمك و انّ التّجاوز عن الاثم الجليل لا يستصعبك لا يتصعّدك و انّ احتمال الجنايات الفاحشة لا يتكأدّك لا يتكاأدك و انّ احبّ عبادك اليك من ترك
الاستكبار عليك و جانب فجانب الاصرار و لزم الاستغفار و انا فأنا ابرأ اليك من ان استكبر و اعوذ بك من ان اصرّ و استغفرك لما قصّرت فيه و استعين بك على ما عجزت عنه اللّهمّ صلّ على محمّد و آله وهب لي اللّهمّ فهب لي ما يجب عليّ لك و عافني ممّا استوجبه منك و اجرني ممّا يخافه اهل الاساءة فانّك مليء بالعفو مليّ بالعفو مرجو للمغفرة معروف بالتّجاوز ليس لحاجتي مطلب مطلب سواك و لا لذنبي غافر غيرك حاشاك و لا لذنبي غاف حاشاك و لا اخاف على نفسي الاّ ايّاك
انّك اهل التّقوى و اهل المغفرة صلّ على محمّد و آل محمّد و اقض حاجتي و انجح طلبتي و اغفر ذنبي و آمن خوف نفسي انّك على كلّ شيء قدير و ذلك عليك يسير آمين ربّ العالمين
بسم اللّه الرحمن الرحيم و كان من دعائه عليه السّلام فى الاعتراف و طلب التوبة دعاى دوازدهم از دعاهاى آن حضرت است در اعتراف به گناه و تقاضاى توبه از خداى تعالى. اعتراف به معناى اقرار است و معانى ديگر نيز براى آن گفته شده است و ليكن مناسبتر از همه همين معناست كه گفته شد و آن يكى از وسايل تقرب به خداى تعالى و آمرزش گناه است. چنان كه در آيات و روايات آمده است، در زمان رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم از يكى اصحاب گناهى سر زد و سپس نادم و پشيمان شد. آمد و خود را به ستون مسجد بست و با خود عهد كرد تا خداى تعالى توبۀ او را قبول نكند خود را از ستون باز نكند. چند روزى به همين حال بود تا خداى تعالى آيۀ توبه را دربارۀ او فرستاد و توبهاش را قبول فرمود:«وَ آخَرُونَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ خَلَطُوا عَمَلاً صالِحاً وَ آخَرَ سَيِّئاً عَسَى اللّهُ أَنْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ»(1)و بعضى ديگر، آنان كه به گناهان خود اعتراف كردند و عمل صالح و كار زشت هر دو به جاى آوردند، اميد باشد كه خداى تعالى توبۀ آنان را بپذيرد كه البتّه خدا آمرزنده و مهربان است.(2)
آنچه مفسّر و محدث عاليمقام فيض قدّس سرّه در تفسير صافى در ذيل آيۀ شريفۀ «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَخُونُوا اللّهَ وَ الرَّسُولَ»: (اى كسانى كه ايمان آوردهايد! به خدا و رسول خيانت نكنيد) از امام باقر و امام صادق عليهم السّلام نقل مىكند و طبرسى نيز در مجمع البيان همين روايت را دارد، آن است كه آيه دربارۀ ابى لبابۀ انصارى نازل شد، و خيانتى كه از او سر زد نسبت به جريان صلحى بود كه ميان رسول خدا و يهود بنى قريظه بنا بود برقرار شود و آنان از ابى لبابه نظرخواهى كردند كه شرايط صلح را بپذيرند يا نه؟ ابى لبابة با انگشت خود اشاره به گلو كرد يعنى همۀ شما را مسلمانان مىكشند، زير بار صلح نرويد. ابو لبابه گويد: به خدا قسم از جايم تكان نخورده بودم كه فهميدم خطا -
در روايت كافى است كه امام باقر عليه السّلام فرمود: «لاو اللّه ما اراد اللّه، من الناس الا خصلتين: ان يعترفوا له بالنعم فيزيد بهم و بالذنوب فيغفرها لهم»: (نه به خدا قسم خداى تعالى از مردم بيش از دو چيز نخواسته است، و آن اين كه اعتراف به نعمتهاى الهى كنند. پس خداى تعالى نعمتهايش را بر آنها افزون فرمايد، و اعتراف به گناهان كنند پس خداى تعالى آنها را بيامرزد). و نيز از آن حضرت روايت مىكند كه فرمود: و اللّه ما ينجو من الذنوب الاّ من اقرّبها (به خدا سوگند از گناه نجات نمىيابد مگر كسى كه اعتراف به گناه كند.) و از امام صادق عليه السّلام روايت است كه فرمود: «و اللّه ما خرج عبد من ذنب باصرار و ما خرج عبد من ذنب الاّ باقرار»: (به خدا قسم هيچ بندهاى با اصرار در گناه از گناه بيرون نمىرود و هيچ بندهاى از گناه بيرون نمىرود مگر با اقرار و اعتراف به آن).
سؤال: چرا اعتراف به گناه موجب بخشايش گناه است با آن كه در محاكم دنيوى اعتراف به گناه موجب سنگينى مسؤوليّت و عقاب و قصاص است؟
جواب: شايد از آن جهت باشد كه اعتراف به گناه توأم با ندامت و اعتذار است كه در حقيقت توبه و انابه است (و التوبة هى الندم)؛ و اين معنى هر چند ممكن است احيانا در اعترافات محاكم دنيوى نيز باشد و اعترافكننده، ضمن اعتراف، اظهار ندامت از جرم و جنايت خويش بنمايد و لكن محاكم دنيوى هرگز ملتزم به عفو و آمرزش جرم نيستند و يكى از علل بخشودگى جرم اظهار ندامت نيست، گرچه ممكن است آن نيز احيانا با مادهاى از قانون انطباق يابد اما در دستگاه قضاى الهى و محكمۀ ربوبى يكى از علل حتمى بخشودگى جرم همانا توبه و ندامت است (غافِرِ الذَّنْبِ وَ قابِلِ التَّوْبِ) .
به عبارت ديگر: بناى محاكم دنيوى بر عدالت است با قطع نظر از اين كه تا چه اندازه اجرا مىشود. و ليكن مبناى محكمۀ الهى براساس فضل است و نه هر چه در حكومت عدل
رواست به مقام فضل سزاست، بلكه هر چه از فضل سزاست در عدل نارواست «ان تعذبنى فبعد لك و ان تغفر لى فبفضلك.» فضل بر عدل سالار است و عدل در دست فضل گرفتار «إِنْ تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبادُكَ وَ إِنْ تَغْفِرْ لَهُمْ فَإِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ» .(1)
«قُلْ بِفَضْلِ اللّهِ وَ بِرَحْمَتِهِ فَبِذلِكَ فَلْيَفْرَحُوا» .(2)
فضل خداى را كه تواند شمار كرد يا كيست آن كه شكر يكى از هزار كرد
آثار رحمتى كه جهان سر به سر گرفت احمال منّتى كه فلك زير بار كرد
در اين دعا نيز مقدمۀ جالبى را امام عليه السّلام عنوان فرموده است؛ عرض مىكند: بارالها! من در مقام شكرگزارى مقصرم و هيچ استحقاق آن ندارم كه مورد عنايت تو قرار گيرم؛ زيرا سه تقصير از من سر زده كه با توجّه به آنها روى سؤال ندارم.
، ولى با همۀ اين تقصيرها كه جرأت سؤال را از من گرفته و در پيشگاه تو خجلت زده و سرافكندهام ساخته، يك چيز هست كه مرا ترغيب به سؤال مىكند و راه را براى عرض حاجت باز مىكند و آن فضل بىمنتهاى توست.
و يحدونى على مسألتك تفضّلك على من اقبل بوجهه اليك و وفد بحسن ظنّه اليك و آن يك چيزى كه مرا وادار مىكند كه با اين همه سوابق سوء و پروندۀ سياهى كه دارم باز به در خانۀ تو آيم و از تو گدايى كنم تفضّل توست به هر كسى كه رو به تو آورد و با حسن ظنّش سر بر آستان تو بگذارد.
در اين جملۀ دعا به دو موضوع مهمّ اشاره شده است:
تفضّل خداى تعالى.
حسن ظن به حق تعالى.
فضل به معناى زيادى است، و تفضّل به حكم (زيادة المبانى تدلّ على زيادة المعانى، چون دو مرتبه زيادتى در مبنى دارد فضل و تفضّل) معنايش بسيار بسيار زياد خواهد بود، و شايد از اين جهت است كه گفته شده تفضّل علّت و استحقاق لازم ندارد؛ زيرا اگر پاداش در مقابل عمل باشد جزاى عمل به اندازۀ عمل بايد باشد نه بيش از آن، آن هم چندين برابر. پس پاداش بيش از جزاى عمل فضل است، و همان گونه كه فرمودهاند استحقاق شرط تفضّل نيست. حال اگر با ديدى عميقتر نظر شود خواهيم ديد كه ممكن يعنى فقير بالذات عملى ندارد و از خود چيزى ندارد تا مستحق پاداش گردد. پس هر چه از طرف غنىّ بالذات و جواد مطلق به ممكن افاضه شود نعمتى است ابتدايى؛ چنان كه يكى از اسماء مقدّسه: «يا مبتدئا بالنعم قبل استحقاقها» است. و با توجه به فقر ذاتى ممكن هر چه به او افاضه شود تفضّل است؛ چنان كه در همين دعا به آن اشاره شده است. امّا حسن ظن به خداى تعالى، پس آن يكى از درهاى
رحمت است كه خداى تعالى به روى بندگان باز فرموده و يكى از راههاست به سوى آن جناب. يكى از علماى بزرگ اخلاق فرمايد:(1)دان كه راهى نجاتبخشتر از حسن ظن به خدا نيست؛ زيرا خداى تعالى مطابق گمان بندۀ مؤمن با او رفتار مىكند؛ اگر گمان خوب داشته باشد با او به خوبى رفتار مىكند و اگر گمان بد به خدا داشته باشد نتيجهاش براى وى بدى خواهد بود. و مردم در نتيجۀ گول خوردن از نفس و شيطان عادت كردهاند كه به پروردگار خودشان گمان بد داشته باشند و به محض آن كه آثار گرفتارى را مشاهده كنند فورا در ذهنشان فال بد مىزنند و از گشايش در كار نااميد مىگردند و مىترسند كه گرفتاريشان سختتر شود، و اين پندار آنان به سر حدّ يقين مىرسد و از آنچه مىگريزند بدان گرفتار آيند و فال بدى كه مىزدند بر سرشان مىآيد، و اين (العياذ باللّه) خود يك نوع سوءظنّ است. و دانستى كه بنده به واسطۀ سوءظن سزاوار آن مىشود كه با او بر طبق سوءظنش رفتار شود مگر آن كه خداى سبحان از او بگذرد. پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فال نيك زدن را دوست مىداشت و فال بد زدن را كه (تطيّر) گويند خوش نداشت.
و فال بد همان گونه تحقق مىيابد كه صاحبش تطيّر كرده است اگر شديدا فال بد بزند بدى سختى پيش مىآيد، و اگر خفيف و سبك تطيّر بزند پيشآمد بد نيز خفيف و سبك مىشود و اگر هيچ فال بد نزند هيچ پيشآمد بد اتفاق نمىافتد؛ چنان كه در روايت روضۀ كافى اين چنين آمده است. پس هر مؤمنى كه از آثار اهل بيت پيروى مىكند لازم است كه خويشتن را به حسن ظنّ به پروردگارش عادت بدهد و از خداى تعالى در مقابل چيز اندك اميد فراوان داشته باشد كه خداى سبحان اندك را عوض بسيار مىدهد. و هر چه را كه از خداى تعالى اميد دارى و از انواع خير و بخشش به خداى سبحان ظن و گمان دارى او بالاتر از گمان توست كه ظن تو را نهايت هست و كرم خداوند سبحان را نهايت و پايان نيست.
مترجم گويد: در كافى شريف از امام باقر عليه السّلام روايت مىكند كه فرمود: «وجدنا فى كتاب على عليه السّلام ان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قال و هو على منبره: و الذى لا اله الا هو ما اعطى مؤمن قط خير الدنيا و الآخرة الا بحسن ظنّه باللّه تعالى و رجائه له و حسن خلقه و الكفّ عن اغتياب المؤمنين، و الذى لا اله الا هو لا يعذّب اللّه مؤمنأ بعد التوبة و الاستغفار الاّ بسوء ظنّه باللّه و تقصير من رجائه و سوء خلقه و اغتيابه للمؤمنين، و الذى لا اله الاّ هو لا يحسن ظن عبد مؤمن باللّه الاّ كان اللّه عند ظن عبده المؤمن،
1) عالم ربانى شيخ حسين بحرانى در كتابش الطريق الى اللّه.
لان اللّه كريم بيده الخيرات يستحيى ان يكون عبده المؤمن قد احسن به الظنّ ثم يخلف ظنّه و رجاه، فاحسنوا باللّه الظنّ و ارغبوا اليه»: رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بالاى منبرش فرمود: سوگند به خدايى كه جز او خدايى نيست هيچ مؤمنى را خير دنيا و آخرت داده نشده مگر به واسطۀ حسن ظنّش به خداى تعالى و اميدى كه به او داشته و اخلاق نيكويش و خوددارى از غيبت كردن از مؤمنين، و سوگند به خدايى كه جز او خدايى نيست، خداى تعالى هيچ مؤمنى را عذاب نمىكند پس از آن كه توبه و استغفار كرده باشد مگر به واسطۀ گمان بدى كه به خدا داشته و اميدش به خدا كم بوده و كجخلق بوده و غيبت مؤمنين را مىكرده؛ و سوگند به خدايى كه جز او خدايى نيست، گمان بندۀ مؤمنى به خدا خوب نمىشود مگر آن كه خداى تعالى در نزد گمان بنده مؤمنش مىباشد؛ زيرا خداى تعالى كريم است و خيرها به دست اوست. خداى تعالى حيا مىكند كه بنده مؤمنش به او گمان خوب داشته باشد آنگاه خداى تعالى برخلاف گمان او رفتار كند و اميدش را نااميد فرمايد؛ پس به خداى تعالى حسن ظن داشته باشيد و رغبت به سوى او كنيد.
و نيز در كافى از امام رضا عليه السّلام نقل مىكند كه فرمود: «احسن الظنّ باللّه فانّ اللّه عزّ و جل يقول: انا عند حسن ظنّ عبدى المؤمن بى ان خيرا فخيرا و ان شرّا فشرّا»: گمان را به خدا نيكو گردان كه خداى تعالى مىفرمايد: من نزد گمان بندهام مىباشم؛ اگر گمانش به من خير باشد من نيز با او به خير و نيكى معامله مىكنم، و اگر گمان بد در حق من بكند من نيز با او بدرفتارى مىكنم. و پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: «لا يموتن احدكم الاّ و هو يحسن الظنّ باللّه و حسن الظنّ باللّه ثمن الجنّه»: هيچ كس از شما نميرد مگر آن كه حسن ظن به خدا داشته باشد كه حسن ظن بهاى بهشت است.
محدّث قمى رحمه اللّه مىفرمايد: بعضى از علما فرمودهاند كه از بعضى اخبار استفاده مىشود كه حسن ظن به خدا در حال نزع و جان كندن واجب است. و علاّمۀ طباطبايى در درّۀ در آداب محتضر فرمايد:
و احسن الظن برب ذى منن فانه فى ظن عبده الحسن
قالوا غدا نأتى ديار الحمى و ينزل الركب بمغناهم
و كل من كان محبا لهم اصبح مسرورا بلقياهم
قلت فلى ذنب و ما حيلتى باىّ وجه اتلقاهم
قالوا اليس العفو من شأنهم لا سيّما عمّن ترجّاهم
بندۀ من گمان تو بمن چه بود؟ عرض مىكند: پروردگارا! گمان من به تو آن بود كه قلم عفو بر خطايم بكشى و در بهشتم جاى دهى. پس خداى تعالى مىفرمايد: فرشتگان من! به عزّت و جلالم سوگند و به نعمتها و بلاها و قدرتم قسم، حتى يك لحظه در تمام عمرش چنين گمانى در حق من نداشت و اگر در تمام عمرش يك لحظه گمان خيرى در حق من داشت من او را به آتش نمىترساندم و دلش را نمىلرزاندم، ولى با اين همه دروغ او را بپذيريد و به بهشتش داخل كنيد.
«عن ابى عبد اللّه عليه السّلام قال: آخر عبد يؤمر به الى النار يلتفت فيقول اللّه عزّ و جل: اجّلوه، فاذا أتى به قال له: عبدى لم التفتّ؟ فيقول: يا رب ما كان ظنّى بك هذا، فيقول اللّه جلّ جلاله: عبدى و ما كان ظنّك بى؟ فيقول: يا رب كان ظنّى بك ان تغفر لى خطيئتى و تسكننى جنّتك، فيقول اللّه: ملائكتى و عزّتى و جلالى و آلائى و بلائى و ارتفاع مكانى ما ظنّ بى هذا ساعة حياته قط، و لو ظنّ بى ساعة فى حياته خيرا ما روّعته بالنار، اجيزوه كذبه و ادخلوه الجنّة».
سپس امام صادق عليه السّلام فرمود: هيچ بندهاى به خدا ظن خوب نمىكند مگر آن كه خداى تعالى در نزد ظن او مىباشد، و هيچ بندهاى به خدا ظن سوء نمىكند مگر آن كه خداى تعالى در نزد ظن او خواهد بود، و اين است آنچه خداى تعالى مىفرمايد: همين گمان باطل شما دربارۀ خدا موجب هلاكت شما شد و امروز همۀ شما از زيانكاران شديد.
«ثم قال ابو عبد اللّه عليه السّلام: ما ظنّ عبد باللّه خيرا الاّ كان اللّه عند ظنّه به و لا ظنّ به سوءا الاّ كان اللّه عند ظنّه به، و ذلك قوله عزّ و جل: وَ ذلِكُمْ ظَنُّكُمُ الَّذِي ظَنَنْتُمْ بِرَبِّكُمْ أَرْداكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ مِنَ الْخاسِرِينَ»(1).
1) سورۀ فصّلت، آيۀ 23.
رابعۀ عدويه را كسى گفت: من گناه فراوان كردهام اگر توبه كنم خداى تعالى مرا مىپذيرد؟ «افترينه يقبلنى ان أنا تبت؟» رابعه گفت: «ويحك انه يدع المدبرين عنه فكيف لا يقبل المقبلين عليه»؛ واى بر تو! خداى تعالى آنانى را كه از حضرت بارى تعالى روگردان شدهاند به سوى خود مىخواند، چگونه مىشود كه روىكنندگان به جنابش را نپذيرد.
و در دعاى خمس عشر است: «فيامن هو على المقبلين عليه مقبل و بالعطف عليهم عائد مفضل و بالغافلين عن ذكره رحيم رؤف و بجذبهم الى بابه ودود عطوف»: اى آن كه بر توجه كنندگان به خودت اقبال دارى و با عطوفت بر آنها مهرورزى و تفضّل فرمايى و نسبت به آنان كه از ذكر تو غافلند مهربان و رؤف هستى و با دوستى و عطوفت آنان را به در خانهات مىكشانى.
اذ جميع احسانك تفضّل و إذ كل نعمك ابتداء «اذ» براى تعليل است و متعلق است به «تفضّل»؛ يعنى اين كه يك چيز مرا ترغيب به سؤال از تو مىكند و آن تفضّل توست علّتش آن است كه همۀ احسان تو تفضّل است؛ يعنى آنچه تو به من احسان فرمودهاى از وجود و توابع آن همهاش تفضّل است و زيادتر از استحقاق من، و نيز به علّت آن كه همۀ نعمتهاى تو ابتدايى است و بدون استحقاق؛ زيرا وقتى اصل وجود ما از تو باشد لا محاله مقتضيات و توابع آن نيز از تو است و در اين صورت استحقاقى براى كسى وجود نخواهد داشت. مولانا مىگويد:
ما چو ناييم و نوا از ما ز توست ما چو كوهيم صدا از ما ز توست
ما همه شيران ولى شير علم حملهمان از باد باشد دمبدم
حملهمان پيدا و ناپيداست باد جان فداى آن كه ناپيداست باد
ما نبوديم و تقاضامان نبود لطف تو ناگفته ما مىشنود
1) سورۀ نحل، آيۀ 32.
مربوط به خداى تعالى است پس معناى «أَنِّي لا أُضِيعُ عَمَلَ عامِلٍ مِنْكُمْ مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى» :(1)ن عمل هيچ يك از زنان و مردان را ضايع و بيهوده نمىگذارم، چيست؟ و همچنين آيۀ «إِنّا لا نُضِيعُ أَجْرَ مَنْ أَحْسَنَ عَمَلاً» ما اجر و پاداش نيكوكاران را ضايع نمىكنيم و آيات ديگر از اين قبيل، مانند:
«فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ» (2)مانند:«وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلاّ ما سَعى»(3)امثال اينها كه بسيار فراوان است.
سؤال دوّم: آيا اين مطلب همان گفتار اشعريها نيست كه مىگويند عمل سبب اجر و ثواب نيست و جايز است كه خداى تعالى مؤمن مطيع را به جهنم ببرد و فاسق فاجر را به بهشت؟!(4)
اتفاقا يكى از شاگردان حسن كه واصل بن عطا بود از حسن بر سر مسألهاى كه از وى پرسيد و حسن جواب قانعكنندهاى نداد كنارهگيرى كرد و خود رفت و انجمنى جداگانه تشكيل داد و به اين مناسبت آنها را معتزلى گفتند. دانشمند معاصر دهخدا در (معتزله) مىنويسد: فرقۀ معتزلى از فرق اسلام هستند كه از اول قرن دوم هجرى در اواخر عهد بنى اميّه ظهور كرده تا چند قرن در تمدّن اسلامى تأثير شديد داشتهاند. مؤسس اين فرقه يكى از شاگردان حسن بصرى به نام واصل بن عطا بود كه با استاد خود بر سر سرنوشت مرتكب معاصى كبيره و تعيين حدود كفر و ايمان اختلافنظر يافت و از مجلس او كناره گرفت و سپس يكى از شاگردان ديگر حسن به نام عمرو بن عبيد به او پيوست و اين دو به يارى يكديگر فرقۀ جديدى را پديد آوردند به نام معتزله يا (اهل عدل و توحيد) كه در فارسى آنان را (عدلى مذهب) نيز گفتهاند. علّت تسميۀ اين فرقه به معتزله بنابر قول مشهور اعتزال واصل و عمرو بن عبيد است از مجلس درس حسن بصرى بر اثر اختلاف در سرنوشت مرتكبين معاصى كبيره. برخلاف حسن بصرى كه مرتكب معاصى را منافق و در حكم كافر مىدانست، واصل بن عطا وى را در منزلى واقع در ميان كفر و ايمان قرار داد. معروف است واصل بعد از كنارهگيرى از مجلس درس حسن در بصره بر ستونى تكيه كرد و شروع به القاى عقايد خود نمود، و چون حسن او را بدين صورت ديد گفت: «اعتزل واصل بن عطا». و به همين سبب واصل و معتقدين او را معتزله ناميدند. و سپس اقوال ديگرى نيز در وجه تسميۀ اين گروه نقل مىكند طالبين مراجعه كنند. پايان نقل از دهخدا.
محقق سابق الذكر گويد: اهل حديث در مقابل معتزليها مرد نبرد و پيكار علمى نبودند كه به قوّت برهان و نيروى دليل بتوانند در برابر آنها عرض اندام بنمايند، تا يك نفر پيدا شد موسوم به ابو الحسن اشعرى كه در اول معتزلى بود و از شاگردان ابو على جبايى، ولى بعدا سر يك مسأله با استادش طرف شد و از او برگشت. او حريف زبردستى بود. در مقابل هر اصلى و قاعدهاى كه معتزليها داشتند اصلى و -
1) سورۀ آل عمران، آيۀ 195.
2) سورۀ زلزله، آيۀ 8-7.
3) سورۀ نجم، آيۀ 39.
4) در ميان دانشمندان اسلامى دو دسته ممتاز هستند: يكى به نام فلاسفه و حكما و ديگرى به نام متكلمين. دانشمندانى كه متّكى بر عقل و استدلالند حكيم و فيلسوف، و آنان كه ملتزم به مواقف شرع و متّكى به اصول مأخوذه از كتاب و سنت و اجماعاند اهل كلام و متكلّم گويند. و چون به مناسبت سخن از اشاعره به ميان آمد بحثى در گروه اول يعنى فلاسفه و حكما نمىكنيم، بلكه اشارهاى به متكلّمين كه اشاعره از آنان مىباشند مىنماييم. يكى از محققين معاصر نقل مىكند كه علم كلام را در اول فقه اكبر مىگفتند و بعدا بحث در فروع رافقه ناميدهاند و بحث در اعتقادات و اصول را علم توحيد و صفات گفتند از باب تسميۀ مركّب به اشهر و اشرف اجزاء، و بعدا موسوم شد به علم كلام؛ زيرا كه مباحث آن مصدّر بود به جملۀ (الكلام فى كذا) و يا آن كه چون اعظم اختلافات در آن علم در مسألۀ كلام خدا بود كه آيا حادث است يا قديم؟ و يا آن كه مايۀ توانايى بر كلام و سخن و بحث در تحقيق شرعيات است مثل منطق در فلسفيّات؛ و از اين رو بعضى در تعريف كلام گفتهاند: «علم يقتدر معه على اثبات العقايد الدينية بايراد الحجج عليها» (تعريف از صاحب مواقف است) و بعضى ديگر در تعريف اين علم گفتهاند: «صناعة نظريّة يقتدر بها على اثبات العقايد الدينية». در هر حال علم كلام بحث از اصول معارف مىكند و بيشتر مباحث آن با فلسفه به هم آميخته است كه اگر قيد توافق با شرع نبود فرق نداشت. و ابتداى شروع در بحث و درس كلام از بصره شد كه حسن بصرى حوزۀ درسى فراهم آورد و تنازع و تشاجر و زدوخوردهاى علمى درگرفت.
اما سؤال اول در جوابش گوييم كه ضايع نكردن خداى تعالى عمل كسى و اجر و پاداش دادن به آن حتى در مقابل عمل كسى را به بهشت بردن منافاتى با تفضّل ندارد؛ يعنى خداى تعالى همان كس را كه به خاطر اعمالش به بهشت مىبرد از باب تفضل است نه با استحقاق.
مثال: فرض مىكنيم شما كسى را براى عملى اجير مىكنيد و همۀ وسايل عمل را براى او آماده مىكنيد و در مقابل عملش اجرتش را حتى چندين برابر مىدهيد، آيا اين شخص پس از گرفتن اجرت عمل كه چندين برابر گرفته است باز مستحق است كه چيزى از شما مطالبه كند؟ هرگز! حال اگر به اضافۀ آنچه گرفته پاداشهاى ديگرى هم به عملش داديد آيا اين تفضّل نيست؟ پس معلوم شد كه پاداش دادن منافاتى با تفضل ندارد. البته مثالى كه گفته شد از باب تشبيه كامل به ناقص است، مانند آيۀ شريفۀ «مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكاةٍ...» زيرا در مورد انسان همۀ اعمالى كه موجب ثواب است همه متوقف بر وجود است و قوت و نيرو و آلات و توفيق و همۀ اينها از خداى تعالى است كه ابتدائا و بدون استحقاق مرحمت فرموده است. پس اگر ثوابى براى عملش مقرر فرمود آن هم از باب تفضل است؛ و اگر عنوان مقابله باشد تمام اعمال او با كوچكترين نعمتى از نعمتهاى الهى مقابله نمىكند.
دعايى از امام عليه السّلام است به عنوان: «و كان من دعائه اذا اعترف بالتقصير» و در آن دعا امام سجاد عليه السّلام كاملا تشريح فرموده كه بنده به هيچ وجه استحقاق ثواب ندارد؛ و ان شاء اللّه شرحش خواهد آمد. و امّا سؤال دوّم كه فرق است ميان آنچه ما مىگوييم و آن چه اشاعره مىگويند؟
گوييم كه سخن اشاعره واضح البطلان است. چگونه وجدان مسلمانى مىپذيرد كه به
چنين خدايى معتقد باشد كه بندۀ مطيعش را معذّب كند و بندۀ سركش و عاصى را اكرام و احترام نمايد و او را به بهشت ببرد. نويسنده با اعتراف بر اين كه فحص لازم در كلمات آنان نكردهام گمان نمىكنم مقصودشان چنين سخن سخيفى باشد؛ شايد غرض ديگرى داشتهاند و سوءتفاهم شده است، و غرضشان بيان سلطنت تامه و مطلقۀ حضرت حق بوده است و اين كه هيچ كس را حق تحكّم بر خداى تعالى نيست «لا يُسْئَلُ عَمّا يَفْعَلُ وَ هُمْ يُسْئَلُونَ»(1)امام زين العابدين عليه السّلام در دعاى ابى حمزه عرض مىكند: «تعذّب من تشاء بما تشاء، كيف تشاء و ترحم من تشاء، بما تشاء كيف تشاء لا تسئل عن فعلك و لا تنازع فى امرك» و اين غير آن چيزى است كه به اشاعره نسبت داده شده است و اللّه العالم.
فها أنا ذا يا الهى واقف بباب عزّك وقوف المستسلم الذليل و سائلك على الحياء منى سؤال البائس المعيل حال كه تفضّل بىدريغ تو مرا به سوى تو ترغيب مىكند اين منم كه بر در خانۀ عزّت تو همچون بندۀ فرمانبردار ذليل ايستادهام و با كمال شرمندگى همچون گداى عيالمند بدبخت به گدايى آمدهام.
امام زين العابدين عليه السّلام در اين جمله حالت اضطرار و التجاى خود را با بهترين عبارت بيان فرموده است؛ چنان كه در روايتى از امام صادق عليه السّلام آمده است كه فقير آن كسى است كه با احتياج و نيازى كه دارد دست سؤال نزد كسى پيش نبرد، و اگر حالش پريشانتر شد مسكيناش گويند، و از هر دو سختتر را بائس گويند: «عن الصادق عليه السّلام: الفقير الذى لا يسئل و المسكين أجهد منه و البائس اجهدهم». حال اگر كسى بائس معيل هم باشد يعنى بار عائلۀ سنگينى هم بر دوش داشته باشد چه حالى خواهد داشت؟ امام عليه السّلام چنين حالتى را دربارۀ دعا كننده ترسيم مىفرمايند و علاوه بر همۀ آنچه گفته شد گرفتارى ديگرى را نيز بيان مىفرمايد:
و مقرّ لك بانّى لم استسلم وقت احسانك الاّ بالاقلاع عن عصيانك و لم اخل فى الحالات كلها من امتنانك و در همۀ حالات از منّتهايى كه بر من داشتى خالى نبودهام. سيد شارح رحمه اللّه در معناى جملۀ اول: «بأنى لم استسلم...» به تكلف افتاده و مىفرمايد: معناى اين جمله آن است كه من اعتراف مىكنم كه به هنگام احسان تو مطيع و منقاد تو نشدم مگر به واسطۀ خوددارى از معصيت تو بدين معنى كه احسان تو دربارۀ من آن بود كه مرا از خواب غفلت بيدار كردى و توفيق توبه به من عنايت فرمودى و نتيجۀ اين توفيق و بيدارى آن بود كه من فقط از معصيت
1) سورۀ انبياء، آيۀ 23.
تو خوددارى كردم و آنچه وظيفه يك مستسلم مطيع است كه همۀ اوامر تو را امتثال كند و از همۀ نواهى تو اجتناب كند از من انجام نگرفت. پايان فرمايش سيد رحمه اللّه.
خوانندۀ عزيز متوجه است كه مطلب مذكور علاوه بر آن كه معناى لطيفى نيست استفادهاش از جملۀ مذكور در دعا محتاج به تكلّف است. به نظر اين ناچيز سهوى در نسخه روى داده است؛ واضح آن است كه در صحيفۀ قديمۀ مكشوفه در حرم حضرت رضا عليه السّلام است؛ در آن نسخه چنين است: «مقرّا بانّى لم أخل فى الحالات كلّها من احسانك و انّى لم اسلم فى اوقات احسانك عن عصيانك»: من اقرار دارم كه در هيچ حالى از احسان تو خالى نبودهام و در اوقات احسانت از معصيت و نافرمانى سالم نماندهام و اين معناى بسيار لطيف و جالبى است كه اوّلا احسان و نيكى تو اى خداى من در همه حال شامل من بوده و با اين كه جزء غرايز انسانى و بلكه حيوانى است كه در مقابل احسان خاضع و فرمانبردار مىشود، من آن قدر دور از انسانيّت بودم كه آن همه احسان تو در من اثرى نكرد و من همچنان در نافرمانى تو باقى بودم.
به مناسبت مقام قطعۀ زيبايى را از استاد شيرين سخن شيراز بشنويد:
به ره در يكى پيشم آمد جوان به تك در پىاش گوسفندى دوان
بدو گفتم اين ريسمان است و بند كه مىآيد اندر پىات گوسفند
سبك طوق و زنجير از او باز كرد چپ و راست پوييدن آغاز كرد
بَره در پىاش همچنان مىدويد كه خود خورده بود از كف او خويد(1)
چو باز آمد از عيش بازى به جاى مرا ديد و گفت اى خداوند راى
نه اين ريسمان مىبرد با مناش كه احسان كمندى است در گردنش
به لطفى كه ديده است پيل دمان نيارد همى حمله بر پيلبان
بدان را نوازش كن اى نيك مرد كه سگ پاس دارد چونان تو خورد
بر آن مرد كند است دندان يوز كه مالد زبان بر پنيرش دو روز
1) خويد زرع نارس.
خواهد بود؟ و آيا اعتراف من كه كار زشت مرتكب شدهام مرا از عقاب و عتاب تو نجات خواهد بخشيد؟
ام اوجبت لى فى مقامى هذا سخطك ام لزمنى فى وقت دعائى مقتك يا آن كه در اين مقام خشم خودت را بر من واجب فرموده و به هنگام دعاى من غضب تو دامنگيرم خواهد شد.
اهل ادب در معناى «كسب و اكتسب» اختلاف دارند. بعضى گفتهاند كه «كسب» در تحصيل خير است و «اكتسب» در تحصيل شر، و استشهاد شده به آيۀ شريفه:«لَها ما كَسَبَتْ وَ عَلَيْها مَا اكْتَسَبَتْ» :(1)عنى آدمى هر چه كار خير كند به نفع اوست و هر چه كار شر انجام دهد بر ضرر خود اوست كه در اين آيه «كسب» به قرينۀ «لها» كه لاماش به معناى سود و نفع است در خير استعمال شده و «اكتسب» به قرينۀ «عليها» كه «على» به معناى ضرر است در شرّ به كار رفته است و بعضى ديگر گفتهاند كه «كسب» شامل خير و شر هردو است يعنى هم در تحصيل خير «كسب» گفته مىشود و هم در بدست آوردن شرّ به دليل آيۀ شريفه:«وَ لا تَكْسِبُ كُلُّ نَفْسٍ إِلاّ عَلَيْها»(2)ه در اين آيه با اين كه «عليها» افاده ضرر مىكند از فعل «لا تكسب» استفاده شده است پس معلوم مىشود كه «كسب» اختصاص به خير ندارد و بعضى ديگر گفتهاند كه چون در «اكتسب» از حروف بيشتر استفاده شده است و تصرّف بيشتر در آن شده است از اين جهت به جانب شر اختصاص يافته است چنان كه در آيۀ شريفه است:«لَها ما كَسَبَتْ وَ عَلَيْها مَا اكْتَسَبَتْ» .
زمخشرى گفته است: اگر از من سؤال شود كه چرا «كسب» به خير اختصاص يافته و اكتساب به شرّ؟ در جواب گويم چون نفس آدمى مايل به شرّ و امّارۀ به سوء است از اينرو در تحصيل شرّ كوشش و جدّيت بيشترى از خود نشان مىدهد برخلاف كار خير كه نوعا با بىعلاقهگى از آدم سر مىزند اين است كه در مورد شرّ «اكتساب» گفته مىشود كه دلالت بر انجذاب و جدّيّت دارد ولى در مورد خير «كسب» گفته مىشود كه دلالتى بر اعتمال و انجذاب ندارد (پايان سخن زمخشرى).
و از اين جهت بعضيها گفتهاند كه از آيۀ شريفۀ:«لَها ما كَسَبَتْ وَ عَلَيْها مَا اكْتَسَبَتْ» استفاده مىشود كه بنده در مورد گناهان مؤاخذه نمىشود مگر به گناهى كه علاقۀ قلبى به آن داشته باشد به خلاف كارهايى كه ثواب دارد و داراى أجر است كه به هر نحو انجام گيرد و لو بدون دلبستگى و علاقه قلبى ثواب بر آن مترتب مىشود.
«و اللّه لا ينجو من الذنوب الاّ من أقرّ بها».
مترجم گويد: احتمال تجاهل عارف كه سيد فرموده است برخلاف ظاهر كلام و بنظر بعيد مىرسد زيرا:
اولا چه بسا كسى كه اين نيايش را بدرگاه الهى دارد به آن نصوص و روايات قطعيه اطلاع نيافته باشد و يا در اثر بزرگ بودن و يا بزرگ ديدن گناهش خود را مشمول آن روايات نداند و حقيقتا ترديد داشته باشد در اين كه اقرار و اعتراف به گناه براى او نجاتبخش است يا نه؟ چنان كه هر كس با مراجعه به وجدان خود اين معنا را تصديق مىكند.
ثانيا اگر تنها يك استفهام بود و تنها جملۀ «هل ينفعنى يا الهى اقرارى...» بود و جملات ديگر نيز به همين عنوان مىبود، احتمال تجاهل عارف مىرفت، و ليكن مىبينيم كه جملههاى: «ام اوجبت لى فى مقامى هذا سخطك، ام لزمنى فى وقت دعائى مقتك» به دنبال اين استفهام آمده است كه معنايى است در مقابل استفهام، و شگفتآور است كه استاد الاساتذه مرحوم شعرانى نيز در ترجمهاش چنين فرموده است:
آيا اقرار من به بدى عمل مرا سود خواهد داد؟ و اعتراف من به زشتى كردار مرا نجات خواهد بخشيد؟ آيا در اين مقام شايسته است خشم خود را بر من واجب شمرى؟ و در هنگام دعاى من غضب تو مرا فرو گيرد؟ و خلاصه آن كه دعاكننده مردّد است كه آيا اعتراف به حالش مفيد است يا آن كه مستوجب غضب خدا شده است و ديگر با اعتراف به گناه از غضب الهى نجات نمىيابد. و اين مضمون در موارد متعددهاى از دعاها تكرار شده است. در دعاى ابى حمزه امام سجّاد عليه السّلام عرض مىكند: «مولاى اذا رأيت ذنوبى فزعت و اذا رأيت كرمك طمعت»:
اى مولاى من! هر وقت كه متذكر گناهانم مىشوم ترس و وحشت بر جانم مىافتد، ولى در مقابل، هنگامى كه به ياد كرمت مىافتم طمع مىكنم كه بار گناهانم هر قدر سنگينتر باشد در برابر كرم و بخشش تو ارزش و وزنى ندارد.
هاتفى از گوشۀ ميخانه دوش گفت ببخشند گنه مى بنوش
عفو خدا بيشتر از جرم ماست نكتۀ سربسته چه گويى خموش
طالع اگر مدد كند دامنش آورم به كف گر نكشد زهى طرب ور بكشد زهى شرف
در مناجات شعبانيه كه ائمۀ معصومين عليهم السّلام مواظبت به خواندن آن داشتهاند آمده است:
«الهى ان حطّتنى الذنوب من مكارم لطفك فقد نبّهنى اليقين الى كرم عطفك، الهى ان انا متنى الغفلة عن الاستعداد للقائك فقد نبّهتنى المعرفة بكرم آلائك، الهى ان دعانى الى النار عظيم عقابك فقد دعانى الى الجنّة جزيل ثوابك»: بارالها! اگر گناهانم مرا از لطف و كرامتهايت دور كرده مقام يقينم مرا به كرم و عطوفت تو تذكر مىدهد، و اگر خواب غفلت مرا از آمادگى براى لقاى تو باز داشته معرفتم به نعمتهاى بزرگوارت مرا از خواب بيدار كرده است. إله من! اگر عقوبت بزرگ تو مرا به آتش دوزخ مىخواند و تهديدم مىكند پاداشهاى بزرگت مرا به سوى بهشت جاودان دعوت مىكند. اينها و دهها امثال اين مضامين هيچ يك از باب تجاهل عارف نيست، بلكه همگى حاكى از حالتى است نفسانى و وجدانى كه از علامات مؤمن است و آن حالت بين خوف و رجاست كه مىبايست در مؤمن باشد و در روايات نيز تأييد شده است؛ از جملۀ آنها روايت كافى شريف است و راوى مغيره است كه مىگويد: به امام صادق عليه السّلام عرض كردم در وصيّت لقمان چه بوده؟ فرمود: «كان فيه الاعاجيب»: «مطالب شگفتآور در آن بود و عجيبترينش اين كه به فرزندش گفت: «خف اللّه عزّ و جلّ خيفة لو جئته ببرّ الثقلين لعذّبك، و ارج اللّه رجائا لو جئته بذنوب الثقلين لرحمك. ثم قال ابو عبد اللّه عليه السّلام: كان ابى يقول: انّه يقول انه ليس من
عبد مؤمن الاّ فى قلبه نوران نور خيفة و نور رجاء لو وزن هذا لم يزد على هذا و لو وزن هذا لم يزد على هذا»: (از خداى عزّ و جلّ آن چنان بترس كه اگر عمل خير جنّ و انس را به پيشگاه مقدّسش آورى تواند تو را عذاب كند و به خداى تعالى چنان اميدى داشته باش كه اگر با گناه جنّ و انس او را ملاقات كنى امكان آن هست كه مشمول رحمتش گردى).
سپس امام صادق عليه السّلام فرمود: پدرم فرمود: هيچ بندۀ مؤمنى نيست مگر آن كه در دلش دو نور هست. نور ترس و نور اميد، كه اگر اين نور وزن شود بر آن نور زياده نباشد و اگر آن نور وزن شود بر اين نور فزونى نگيرد (پايان حديث شريف).
امام خمينى قدّس سرّه را در توجيه اين روايات بيان بسيار لطيفى است؛ مىفرمايد: بدان كه انسان عارف به حقايق و مطّلع از نسبت بين ممكن و واجب جلّ و علا داراى دو نظريه است: يكى نظر به نقصان ذاتى خود و جميع ممكنات و سيهرويى كائنات(1)
سيهرويى ز ممكن در دو عالمجدا هرگز نشد و اللّه اعلم
ه در اين نظر علما يا عينا بيابد كه سرتاپاى ممكن در ذلّ نقص و در بحر ظلمانى امكان و فقر و احتياج فرورفته ازلا و ابدا و به هيچ وجه از خود چيزى ندارد و ناچيز صرف و بىآبروى محض و ناقص على الاطلاق است، بلكه اين تعبيرات نيز در حق او درست نيايد و از تنگى تعبير است و ضيق مجال سخن، و الاّ نقص و فقر و احتياج فرع شيئيّت است و براى جميع ممكنات و كافۀ خلايق از خود چيزى نيست. در اين نظر اگر تمام عبادات و اطاعات و عوارف و معارف را در محضر قدس ربوبيّت ببرد جز سرافكندگى و خجلت و ذلّت و خوف چارهاى ندارد؛ چه اطاعت و عبادتى؟! از كى براى كى؟! تمام محامد راجع به خود اوست و ممكن را در او تصرّفى نيست، بلكه از تصرّف ممكن نقص عارض اظهار محامد و ثناى حق شود كه اكنون عنان قلم را از او منصرف مىنمايم و در اين مقام فرمايد:«ما أَصابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللّهِ وَ ما أَصابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِكَ» .(2)چنانچه در مقام اوّل فرمايد:«قُلْ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ اللّهِ»(3)قائل در اين مقام گويد:
پير ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت آفرين بر نظر پاك خطا پوشش باد
قول پير راجع بمقام دوّم و قول خود قائل راجع به مقام اوّل است(1).
پس در اين نظر خوف و حزن و خجلت و سرافكندگى انسان را فراگيرد.
و ديگر نظر به كمال واجب و بسط رحمت و سعۀ عنايت و لطف او مىبيند، اين همه بساط نعمت و رحمتهاى گوناگون كه احاطه بر آن از حوصلۀ حصر و تحديد خارج است؟
بىسابقۀ استعداد و قابليّت است ابواب الطاف و بخشش را به روى بندگان گشوده است بىاستحقاق.
نعم او ابتدايى و غير مسبوق به سؤال است چنانچه حضرت سيد السّاجدين و زين العابدين عليه السّلام در ادعيۀ صحيفه و غير آن مكرّر اشاره فرمودهاند.
بدين معنا پس رجاء او قوّت گيرد و اميدوار برحمت حق گردد.
كريمى كه تمام كرامتهاى او به محض عنايت و رحمت است و مالك الملوكى كه بىسابقۀ سؤال و استعداد بما عناياتى فرموده كه تمام عقول از علم به شمّهاى از آن عاجز و قاصر است و عصيان اهل معصيت به مملكت وسيع او خللى وارد نكند و طاعت اهل طاعت در آن افزونى نياورد بلكه هدايت آن ذات مقدس طرق طاعت را و منع آن ذات اقدس از عصيان براى عنايات كريمانه و بسط رحمت و نعمت است و براى رسيدن به مقامات كمال و مدارج كماليه و تنزيه از نقص و زشتى و تشوّه است.
پس اگر برويم در درگاه عزّت و جلالش و پيشگاه رحمت و عنايتش و عرض كنيم بارالها ما را لباس هستى پوشانيدى و تمام وسايل حيات و راحتى ما را فوق ادراك مدركين فراهم فرمودى و تمام طرق هدايت را بما نمودى تمام اين عنايات براى صلاح خود ما و بسط رحمت و نعمت بود.
اكنون ما در دار كرامت تو و در پيشگاه عزّ و سلطنت تو آمديم با ذنوب ثقلين در صورتى كه ذنوب مذنبين در دستگاه رحمت تو نقصانى وارد نكرده و بر مملكت تو خللى وارد نياورده با يك مشت خاك كه در پيشگاه عظمت تو به چيزى نيارزد و موجودى حساب نشود چه مىكنى جز رحمت و عنايت؟ آيا از درگاه تو جز اميد رحمت چيز ديگر متوقّع است؟
پس انسان هميشه بايد بين اين دو نظر متردّد باشد: نه نظر از نقص خود و تقصير و قصور از قيام به عبوديّت ببندد و نه نظر از سعۀ رحمت و احاطۀ عنايت و شمول نعمت و الطاف حق
1) اين كه فرمود: قول قائل راجع به مقام اوّل است، بدان معناست كه قائل خطا ديده و با نظر پاكش خطاپوشى كرده است. دقّت شود.
جلّ جلاله بپوشد. پايان سخن عارف باللّه امام خمينى قدّس سرّه.
سبحانك لا آيس منك و قد فتحت لى باب التوبة اليك پس از آن كه امام سجّاد عليه السّلام اعتراف به تقصير در مقام عبوديّت كرد و در نتيجه سؤالى پيش مىآيد كه آيا اين اعتراف سودى به حال من خواهد بخشيد يا آن كه گرفتار عذاب و نقمت و غضب تو خواهم بود و گذشت كه سيد شارح فرموده بود اين سؤالات از باب تجاهل عارف است و به هر حال از مجموع اعتراف و سؤال استشمام مىشد كه ممكن است حالت يأس و نوميدى بر دعاكننده دست بدهد، از اين رو امام عليه السّلام با اين جملهها آن حالت را استدراك مىكند و عرض مىكند: (بارالها من تو را تنزيه و تقديس مىكنم از آنچه سزاوار ساحت مقدس تو نيست و آن يأس و نوميدى بندگان توست از درگاه تو، و من مأيوس نمىشوم در حالى كه تو در توبه را به روى من باز كردى) كنايه از آن كه تو امر فرمودهاى كه من توبه كنم و به سوى تو باز گردم، و البته وقتى امر به بازگشت فرمودى قبول خواهى كرد.
«و ليس من صفاتك يا سيدى ان تأمر بالسؤال و تمنع العطيّة و انت المنّان بالعطيّات على اهل مملكتك و العائد عليهم بتحنّن رأفتك».
هله نوميد نباشى چو تو را يار براند اگر امروز براند نه كه فردات بخواند
گر به روى تو ببندد همه درها و گذرها در ديگر بگشايد كه كس آن راه نداند
گناهى كه از بنده سر مىزند همواره داراى دو بعد است و در اين جمله از دعا به هر دو بعد اشاره شده است؛ يك بعد راجع به خود بنده است و آن عبارت است از ضرر و مفسدهاى كه مترتّب بر گناه است، خواه ضرر دنيوى باشد و يا اخروى و يا هر دو، و از اين بعد امام عليه السّلام تعبير فرموده به ستم بر خويشتن؛ و بعد ديگر راجع به خداى تعالى است. و عمدۀ در گناه همين جهت است و آن عبارت است از استخفاف به مقام مقدس ربوبى و سبك شمردن حضور و محضر الهى؛ از اينرو مىبينيم گاهى اولياى الهى در مقام توبه و استغفار اهمّيت بيشترى
براى اين بعد قائل هستند و در مقام توجيه و اعتذار از آنند.
امام زين العابدين عليه السّلام در دعاى معروف به دعاى ابو حمزه ثمالى عرض مىكند: «فلو اطلع اليوم على ذنبى غيرك ما فعلته، و لو خفت تعجيل العقوبة لاجتنبته لا لانّك اهون الناظرين الىّ و اخفّ المطّلعين علىّ، بل لانّك يا رب خير الساترين»: (يعنى روزى كه من معصيت تو را مرتكب مىشدم، اگر بر گناهم كسى غير از تو آگاه مىشد البته آن گناه را نمىكردم، و اگر بيم آن داشتم كه در كيفر گناه من شتاب فرمايى البته از آن اجتناب مىنمودم، و اين نه از آن روست كه تو در نظرم از ديگرى بىمقدارترى، بلكه براى آن كه تو بهترين پرده پوشانى) و در جاى ديگر عرض مىكند: «الهى لم اعصك حين عصيتك و انا بربوبيّتك جاهل و لا بامرك مستخفّ».
(اى خداى من! آن گاهى كه من به مخالفت و معصيت تو پرداختم، عصيان من نه از روى انكار ربوبيّت تو بود و نه از آن جهت كه امر تو را سبك مىانگاشتم. به هر حال پس از اين اعتراف، امام عليه السّلام پارهاى از خصوصيّات گناه را بيان مىكند و عرض مىكند:
الذى عظمت ذنوبه فجلّت و ادبرت ايّامه فولّت بندهاى هستم كه گناهش بزرگ است و كلان و روزگارش سپرى شده و آفتاب عمرش بر لب بام است.
حتى اذا رأى مدّة العمل قد انقضت حال كه مىبيند زمان عمل و دوران كار و كوشش بسر رسيده.
و غاية العمر قد انتهت و عمرش به پايان نزديك شده.
و ايقن انّه لا محيص له منك و لا مهرب له عنك و به يقين دانست كه براى او راه نجاتى از تو نيست و گريزگاهى از تو ندارد.
يقين مرتبهاى از علم است كه شك و ترديد در آن راه نداشته باشد، و بعضى گفتهاند كه يقين عبارت از علمى است كه از تفكّر و استدلال به دست مىآيد و بهتر است كه گفته شود يقين علمى است كه مسبوق به شكّ و ترديد باشد برخلاف علم كه خصوصيّت مسبوقيّت به شكّ و ظنّ را ندارد و از اين رو به خداى تعالى نسبت داده نمىشود و گفته نمىشود «ايقن اللّه» ولى «علم اللّه» گفته مىشود.
ممكن است در اين جمله از دعا، سؤالى مطرح شود و آن اين كه: چرا حضرت امام سجاد يقين به عدم امكان و فرار را وابسته به گذشت ايّام عمر فرموده است؟ مگر پيش از انقضاى ايّام عمر يقين به عدم امكان نجات نداشت كه عرض مىكند حال كه ديد دوران عمر سپرى
شده به يقين دانست كه نجات و گريزگاهى نيست؟ ممكن است در جواب گفته شود كه مقصود از يقين تسليم شدن در مقابل امر الهى است. چه كند بنده كه گردن ننهد فرمان را.
چه آن كه آدمى پيش از انقضاى دوران حيات هر چند يقين به مرگ داشت و لكن اميد زندگانى نيز داشت، و همين اميد گويى فرارى است از مرگ و لو به طور موقّت، و لكن با تمام شدن روزگار زندگانى آن نور اميد هم خاموش مىشود؛ چنان كه خداى تعالى مىفرمايد:
«وَ جاءَتْ سَكْرَةُ الْمَوْتِ بِالْحَقِّ ذلِكَ ما كُنْتَ مِنْهُ تَحِيدُ» :(1)نگام بيهوشى و سختى مرگ به حق و حقيقت فرارسيد. آرى همان مرگى كه تو از آن دورى مىجستى و نفرت و گريز داشتى.
تلقّاك بالأنابة و اخلص لك التّوبة با حال انابه و بازگشت رو به تو آورد و به اخلاص توبه كرد.
اخلاص در توبه به اين است كه همچون اخلاص در ديگر عبادات خالى از ريا و سمعه و نفاق باشد، و از گناه به خاطر آن كه مخالفت و عصيان امر الهى است توبه كند، كه اگر چنين كرد اميد است كه مورد عفو و رحمت خداى تعالى قرار گيرد. بحث در توبه و شرايط آن به توفيق الهى ذكر خواهد شد، ان شاء اللّه.
فقام اليك بقلب طاهر نقىّ ثم دعاك بصوت حائل خفىّ پس با دلى پاك در خدمت تو ايستاده و سپس با صدايى گرفته و آهسته تو را مىخواند.
آهسته بودن صدا كنايه از شرم و حيايى است كه به دعاكننده دست مىدهد؛ حتّى گاهى شود كه از شدّت حيا و شرم به كلّى جوهر صدا مخفى مىشود و صاحبش قدرت سخن گفتن را ندارد.
قد تطأطألك فانحنى و نكّس رأسه فانثنى سرش را آن قدر به زير انداخته كه خم گشته و آن چنان سرافكنده است كه پشتش دو تا شده است. شايد اين تعبيرات الهام گرفته از آيۀ شريفه باشد:«وَ لَوْ تَرى إِذِ الْمُجْرِمُونَ ناكِسُوا رُؤُسِهِمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ» :(2)اى رسول ما) اگر تو حال بدكاران را ببينى كه چگونه در حضور پروردگار خود سر به زير و شرمنده و ذليلند.
قد ارعشت خشيته رجليه و غرّقت دموعه خدّيه ترسش پاهاى او را به لرزه درآورده و اشكهايش هر دو گونۀ صورت او را فراگرفته است.
سيد شارح قدّس سرّه فرمايد: لرزه افتادن در پا به جهت شدّت ترس است و در دست چنين نيست.
دليل بر اين گفتار سخن شيخ الرئيس است در قانون كه گويد:
گاه باشد كه لرزه در دست افتد نه در پاها، براى آن كه تحرّك روح در پا بيش از دست است چون پاها به حركت و روح محتاجترند، و چون روح محرّكه در پاى قوىتر است لذا از عوارض و اسباب غريبه كه چندان قوى نباشد متأثّر نمىشود، و هر گاه سببى عارض شد و پاى از آن متأثّر گرديد روح قوى بر آن زود غالب مىشود و اثر آن را نابود مىكند، امّا دست چنين نيست (پايان سخن شيخ الرئيس).
سپس، اى متأمّل ببين كه حضرت سجّاد عليه السّلام چگونه در اين عبارت به اين نكتۀ دقيق متوجّه شده، نكتهاى كه كسى به آن متفطّن نمىشود مگر آن كه از دقايق و اسرار علم طبّ آگاه باشد و پرده از روى اسرار آن برداشته باشد. امام عليه السّلام با آن كه متوجّه مناجات پروردگار بوده و در مقام اعتراف به گناه بوده و در آن مقام است كه عقلها و فهمها از همه چيز بىخبر مىشوند و دلها و پاها به لرزه مىافتند و اين نيست مگر از فيض ربّانى و امداد سبحانى، و امثال اين نكتهها و اسرار در خلال كلمات آن حضرت فراوان ديده مىشود و بجز كسى كه چشم هدايت بين او باز شده باشد و پرده از برابر ديدهاش برداشته شده باشد ديگرى آن اسرار را نمىفهمد.
ففى كل معنى منه روض من المنى و فى كل لفظ منه عقد من الدّر
استاد الاساتذه مرحوم آية اللّه شعرانى فرمايد: «روح محرّكه در پا قوىتر است و روح حسّاسه در دست، چون دست به حسّ محتاجتر است و پاى به حركت. و خداوند اعصاب حس را از اعصاب حركت جدا خلق كرده است؛ جلّت قدرته و عظمت حكمته».
مترجم گويد: بعيد به نظر مىرسد كه نكتۀ مورد نظر ابن سينا بر اين مورد منطبق گردد.
گويى سيد بزرگوار ما از اين معنا غفلت فرموده كه لرزش پا در حال قيام كه از آداب دعاست نيازى به شدّت سبب خوف ندارد، بلكه با اندك خوف و هيبتى پاها تاب مقاومت را از دست مىدهند؛ ولى اگر نشسته باشد سرايت لرزش بدن به پاها سبب قوى و شديدى لازم دارد چنان كه ابن سينا به آن اشاره كرده است. و جالب است علاوه بر ادب دعا كه گفته شد، خود امام
سجّاد عليه السّلام نيز در اوّل جمله عرض مىكند: «فقام اليك بقلب...» و كاشف از آن است كه دعاى مزبور را در حال قيام مىخوانده است.
يدعوك بيا ارحم الراحمين (تو را مىخواند و مىگويد اى مهربانترين مهربانان.
سؤال: «يا» حرف نداست يعنى كلمهاى است كه براى صدا زدن به كار مىرود. كسى را كه دور است يا اگر نزديك است در حال غفلت و سهو است با اين كلمه صدا مىزنند تا متوجّه شود. بنابراين با توجّه به اين كه خداى تبارك و تعالى نه دور است و نه در حال غفلت، صدا زدن حضرتش چه معنايى مىتواند داشته باشد؟
سيد شارح رحمه اللّه از ابن منير نقل مىكند كه وى گفته است: با توسعهاى كه در معناى صدا كردن قائل شويم اين كلمه در مقام اهتمام گوينده به سخن خويش استعمال مىشود؛ يعنى با اين كه گوينده مىداند كه مخاطبش نزديك است و هشيار و لكن با اين وصف او را صدا مىزند تا اهميّت مطلب خود را از اين طريق بيان كرده باشد. و از زمخشرى نقل كرده است كه وى در حلّ اين اشكال گفته است كه: درست است كه خداى تعالى نزديك است و مبرّا از سهو و غفلت و لكن گويى دعاكننده خود را از او دور مىبيند و از اين جهت خداى تعالى را صدا مىزند. و حقّا كه سخن زمخشرى خالى از لطافت نيست؛ چنان كه شاعر شيرين سخن شيراز كه شايد بهترين تعبير ادبى باشد مىگويد:
يار نزديكتر از من به من است وين عجبتر كه من از وى دورم
چكنم با كه توان گفت كه يار در كنار من و من مهجورم
1) از باب مثال در سورۀ مباركه مائده از زبان حضرت عيسى عليه السّلام مىفرمايد:«إِنْ تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبادُكَ وَ إِنْ تَغْفِرْ لَهُمْ فَإِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ» كه چه بسا به نظر مىرسد آيۀ شريفه با «غفور رحيم» مناسبتر است تا «عزيز حكيم» و لكن با دقّت در آيۀ شريفه معلوم مىشود كه نكتهاى را كه «عزيز حكيم» دربر دارد «غفور رحيم» ندارد.
بگويد: «يا ارحم الراحمين». پس هر كس سه بار اين نام شريف را بگويد، آن فرشته وى را گويد: همانا كه «ارحم الراحمين» تو را مورد توجه خاصّ خويش قرار داد، حاجتت را بخواه.
«انّ للّه ملكا بمن يقول يا ارحم الراحمين، فمن قال ثلاثا قال له الملك: انّ ارحم الراحمين قد اقبل عليك فسل». و رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به كسى كه مىگفت «يا ارحم الراحمين» گذر كرد، به او فرمود: حاجت خود را مسئلت كن كه خداى تعالى به تو نظر كرد.
«مرّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم برجل و هو يقول يا ارحم الراحمين، فقال له: سل فقد نظر اللّه اليك».
و يا ارحم من انتابه المسترحمون اى مهربانترين كسى كه مهرجويان هر صبح و شام به انتظار رحمت او هستند.
و يا اعطف من اطاف به المستغفرون اى با عطوفتترين كسىكه آمرزشطلبان در كوى او به طوافند. سيد شارح فرمايد:
فعلهاى تفضيلى كه در امثال رحمت و عطوفت نسبت به خداى تعالى گفته مىشود نظر به عادت مردم و ضعف عقولشان مىباشد كه اصل اين افعال را فى الجمله براى غير خدا اثبات مىكنند و سپس متوجّه مىشوند كه اين افعال و اوصاف در خداى تعالى كاملتر است و او را با وصف كاملتر ياد مىكنند، وگرنه، نه نسبتى ميان خالق و مخلوق هست و نه ميان فعل آن دو تا معناى تفضيل جارى شود. پايان
نويسنده گويد: توجيهى كه سيد رحمه اللّه فرموده است در استعمال عامّۀ مردم خالى از وجه نيست، و لكن نسبت به اولياى كمّل همچون ائمۀ طاهرين عليهم السّلام كه اين تعبيرات در كلمات آن بزرگواران نيز آمده و حتّى در قرآن كريم وارد شده است، تحليل توجيه مذكور خالى از صعوبت نيست مگر آن كه گفته شود كه امثال اين تعبيرات و اعتراف به گناه و خوف از عقاب و غيره كه از ايشان صادر مىشود با توجّه به مقام جمع الجميع اولياى حقّ است كه البته فهم اين معنا بيرون از فهم امثال نويسنده است.
و يا من عفوه اكثر من نقمته و يا من رضاه اوفر من سخطه اى آن كه بخشايش او بيش از خشم اوست، و اى آن كه خشنودىاش زيادتر از ناخشنودى اوست.
در اين دو جمله از دعا اوّل عفو و نقمت الهى آمده است و سپس رضا و سخط او؛ و چرا امام عليه السّلام عفو و نقمت را پيش از رضا و سخط ذكر فرموده؟ در پاسخ اين سؤال گفته شده كه نكتۀ تقديم آن است كه عفو و نقمت از صفات فعل است همچون زنده كردن و ميراندن، ولى رضا و سخط از صفات ذاتند، و چون رتبۀ صفات فعليّه متأخر از صفات ذات است، نخست خدا را با صفت فعل توصيف نموده و سپس از صفات فعل تعدّى كرده و به صفات ذات ستوده است.
ولى اين سخن به نظر صحيح نمىرسد؛ زيرا رضا و سخط نيز همچون عفو و نقمت از صفات فعل است نه صفات ذات، به دليل آن كه ميزان در تشخيص صفات فعليّه از صفات ذاتيه چنان كه در روايات اهل بيت است آن است كه صفات فعل را مىتوان از خداى تعالى سلب نمود، ولى صفات ذات را نمىتوان سلب كرد. مثلا توان گفت خداى تعالى فلان موجود را خلق كرد و فلان را خلق نكرد: «خلق و لم يخلق و رزق و لم يرزق» به خلاف صفات ذات كه نمىتوان آن را از خداى تعالى سلب كرد، كه «ان اللّه علم و لم يعلم» درست نيست، و همچنين «حىّ و ليس بحّى» و همچنين ديگر بقيّۀ صفات كه قابل سلب از خداى تعالى نيست. بنابراين قاعدۀ رضا و سخط از صفات فعلاند؛ زيرا مىگوييم: «انّ اللّه رضى و لم يرض و سخط و لم يسخط».
پس توجيهى كه ذكر شد درست نيست، ولى در عين حال نكته در ترّقى از ضعيف به قوى محفوظ است؛ زيرا هر چند عفو و رضا هر دو از صفات فعلاند لكن درجۀ عفو از رضا پايينتر است، و عفو اعم از رضا و نقمت اعم از سخط است؛ بدين معنا كه ممكن است مولايى از گناه بندهاش بگذرد و او را مورد عفو قرار دهد، و اين دليل بر آن نيست كه از او راضى نيز هست. و نيز ممكن است مولا از بندهاش انتقام نگيرد و لكن بر او خشمناك باشد.
پس مرتبۀ رضا بالاتر از عفو آن است كه نه تنها از تقصيرش صرفنظر كند بلكه از او راضى هم باشد، و نه تنها از او انتقام نگيرد بلكه در دل هم بر او خشمگين نباشد. بنابراين ذكر رضا بعد از عفو، از باب ترقّى از پايين به بالاست. و نكتۀ ديگرى نيز هست و آن اين كه اصلا معناى زياد بودن عفو از نقمت چيست؟ شايد آن باشد كه تعلّق ارادۀ حق تعالى به رساندن رحمت بيشتر است از تعلّق ارادۀ او به رساندن عقوبت. و سرّ اين مطلب آن است كه رساندن رحمت مقتضاى صفت رحمانيت و رحيميّت حق تعالى است و لكن عقوبت مقتضاى عصيان بنده
است؛ چنان كه خداى تعالى فرمايد:«وَ ما أَصابَكُمْ مِنْ مُصِيبَةٍ فَبِما كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ وَ يَعْفُوا عَنْ كَثِيرٍ»:(1)
آنچه مصيبت به شما مىرسد نتيجۀ دستاوردهاى خودتان است در حالى كه خداوند تعالى بسيارى از كارهاى شما را نيز عفو مىنمايد و ناديده مىگيرد. به عبارت ديگر، رحمت ذاتى است و غضب عرضى، كه اگر معصيت و كفر نمىبود غضب و آتشى نيز نبود؛ چنان كه به همين معنا اشاره مىفرمايد آيۀ شريفه:«وَ لا تَطْغَوْا فِيهِ فَيَحِلَّ عَلَيْكُمْ غَضَبِي» :(2)طغيان نورزيد كه در نتيجۀ طغيان غضب من نيز شما را فرامىگيرد).
و يا من تحمّد الى خلقه بحسن التّجاوز اى آن كه با گذشت نيكو سزاوار حمد از خلقش مىباشد.
اهل ادب گفتهاند كه باب تفعّل به معناى استفعال مىآيد و استفعال به معناى طلب فعل است. بنابراين «تحمّد» به معناى «استحمد» است؛ يعنى اى كسى كه به خاطر گذشت خويش طلب حمد از خلق فرموده است؛ چنان كه در قرآن نيز طلب حمد و سپاس فرموده است:
«قُلِ الْحَمْدُ لِلّهِ» :(3)بگو الحمد للّه)«وَ اشْكُرُوا لِي وَ لا تَكْفُرُونِ» :(4)مرا شكرگزار باشيد و كافر نباشيد) و لكن به نظر مىرسد كه استفعال براى خصوص طلب مادّه نباشد؛ چنان كه سيد شارح رحمه اللّه به آيۀ قل الحمد... استشهاد فرموده، بلكه معنايى دارد شامل مطالبه و شايستگى مانند كلمۀ استحقاق كه بمعناى طلب حق نيست، بلكه به معناى شايستگى براى حق است هر چند مطالبۀ حق نكند. بنابراين معناى جملۀ دعا چنين مىشود:
(اى كسى كه به خاطر حسن تجاوزى كه دارد سزاوار و شايستۀ حمد و سپاس است) و بديهى است كه حسن تجاوز معنايى دارد غير از تجاوز. گرچه ممكن است اصل تجاوز عمل خوبى باشد، لكن همين عمل خوب گاهى به صورت زيباترى انجام مىگيرد، و رفتار خداى تعالى با بندگانش اين چنين است. لذا على بن موسى الرّضا عليه السّلام از امير المؤمنين على عليه السّلام در معناى «صفح جميل» كه عبارت ديگر حسن تجاوز است نقل مىفرمايد كه فرمود: «انّ الصفح الجميل هو العفو من غير عتاب»: (صفح جميل عبارت از آن است كه بدون سرزنش عفو كند.) و در بعضى از روايات است كه روز قيامت نامۀ عمل بندهاى را بدو مىدهند. وى مىبيند كه گناه
بزرگى را كه در زندگىاش مرتكب آن مىشد در آن نامه نوشته شده است. بنده از ديدن آن گناه سخت ناراحت مىشود، آن چنان كه نگاه كردن بر آن نوشته برايش دشوار مىآيد؛ پس رحمت پروردگارش او را در مىيابد و آن گناه از صحيفۀ عملش محو مىشود و به او گفته مىشود كه از آن گناه بزرگ صرفنظر شد؛ زيرا او در دوران زندگىاش خداى را به نام «يا عظيم العفو و يا حسن التجاوز» مىخواند.
«فى بعض الاخبار: ربما اتى العفو فى صحيفته يوم القيامة على عظيمة كان اقترفها يشقّ عليه النظر اليها، فتدركه رحمة ربّه فتصدر عليه تلك العظيمة و يقال: انّما جاوزها بانّه كان دعائه ايام الحيوة: يا عظيم العفو و يا حسن التجاوز».
و يا من عوّد عباده قبول الانابة اى آن كه بندگانش را به پذيرش توبه معتاد نموده است. اين نام مبارك الهاميافته از آيات و روايات بسيارى است كه گوياى توسعۀ دامنۀ رحمت الهيّه است و بنده با توجّه به آنها قبول توبه را براى خود همچون عادتى احساس مىكند؛ مانند آيۀ شريفۀ:
«وَ مَنْ يَعْمَلْ سُوءاً أَوْ يَظْلِمْ نَفْسَهُ ثُمَّ يَسْتَغْفِرِ اللّهَ يَجِدِ اللّهَ غَفُوراً رَحِيماً» :(1)ر كسى كار بدى انجام دهد و يا به خويشتن ستم نمايد و سپس از خداى تعالى آمرزش بخواهد خدا را بخشنده و مهربان خواهد يافت.
و از رسول خدا روايت است كه فرمود: خداى تعالى به خواب نمىرود و سزاوار ذات حق تعالى نيست كه به خواب رود؛ دست رحمت خويش را باز كرده براى گنهكاران در روز كه به شب توبه كنند و براى گنهكاران در شب كه به روز توبه كنند.
«ان اللّه لا ينام و لا ينبغى له ان ينام، باسط يده لمسىء النهار ان يتوب بالليل، و لمسىء الليل ان يتوب بالنّهار».
و از امام باقر عليه السّلام مروى است كه فرمود: مؤمن هر چند كه به استغفار و توبه بازگردد خداى تعالى به آمرزش بر او باز مىگردد كه خدا بخشنده و مهربان است.
«كلمّا عاد المؤمن بالاستغفار و التّوبة عاد اللّه عليه بالمغفرة و انّ اللّه غفور رحيم»:
و يا من استصلح فاسدهم بالتّوبة (اى آن كه عمل زشت و فاسد آنها را به سبب توبه به صلاح آورده و تباهى بندگانت با توبه به صلاح رسانى. تا در توبه باز است فسادهايى كه از ناحيۀ
1) نساء، آيه 110.
گناهان عارض مىشود رو به صلاح و اصلاح خواهد بود همچون بيمارى كه با معالجه و استفاده از دارو و عوارض بيمارى رفع و بيمار رو به بهبودى مىرود. از اين رو در حديث است كه: فرمود هر چيزى را دوا و درمانى است، و دواى گناهان استغفار است: «لكلّ شئ دواء و دواء الذنوب الاستغفار». و ابن عباس از پيامبر روايت كرده كه فرمود: من چيزى نديدم كه بهتر توان طلبش كرد و زودتر توان به وى رسيد از عمل جديد و تازه براى گناه قديم و كهنه. همانا كارهاى نيك كارهاى زشت را از ميان مىبرد. ياد داران اين به ياد داشته باشند: «لم ارى شيئا احسن طلبا و لا اسرع ادراكا من حسنة حديثة لذنب قديم انّ الحسنات يذهبن السيّئات ذلك ذكرى للذاكرين».
يكى از علماى آخرت مىگويد: هر گناهى كه از انسان سر مىزند تاريكى و ظلمتى مىآورد، و چون كار نيكى انجام داد، به واسطه نورانيّتى كه در آن كار هست ظلمت توان مقاومت با آن را ندارد؛ مانند صبح صادق است كه با طلوع آن بساط ظلمت شب برچيده مىشود.
و يا من رضى من فعلهم باليسير و يا من كافى قليلهم بالكثير اى آن كه از بندگانش به كار اندك و آسان راضى است. رضاى حق تعالى به كار كم و آسان بندگان بدان معناست كه تكاليف و وظايفى كه براى آنان مقرر فرموده كمتر از ميزان طاقت آنان است؛ مثلا يك ماه روزه مقرّر فرموده و حال آن كه مىتوانيم بيشتر از يك ماه روزه بگيريم، و يك بار حج را واجب دانسته كه بيشتر از يكبار براى ما مقدور است؛ و اين از كمال لطف و شمول رحمت حق تعالى است كه فرمود:«ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ» :(1)داى تعالى در احكام دين حكمى كه موجب حرج و مشقّت باشد جعل نفرموده است. و از اين روست كه فقهاى ما رحمه اللّه قاعدهاى به نام قاعدۀ (لا حرج) در فقه دارند كه مبناى بسيارى از احكام فقهيه است، و در آيۀ شريفه:«لا يُكَلِّفُ اللّهُ نَفْساً إِلاّ وُسْعَها»(2)يز اين لطيفه مندرج است؛ زيرا «وسع» در جايى گفته مىشود كه كمتر از حدّ طاقت باشد؛ مثلا وزنهبردارى كه ركوردش وزنۀ صد كيلويى است در برداشتن وزنۀ پنجاه كيلويى در وسع است و آن را به راحتى برمىدارد نه يكصد كيلو را.
پس خداى تعالى به كمتر از آن كه طاقت بنده است دستور فرموده و در مقام پاداش
بيشترين پاداش مقرّر فرموده چنان كه در قرآن شريف به هر دو مرحله اشاره مىفرمايد.
«وَ ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ» ،«يُرِيدُ اللّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَ لا يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ»(1)و لا يُكَلِّفُ اللّهُ نَفْساً إِلاّ وُسْعَها» .
و به مرحلۀ دوّم اشاره فرموده در آيۀ شريفۀ:«لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا الْحُسْنى وَ زِيادَةٌ»(2).
و نيز مىفرمايد:«فَيُوَفِّيهِمْ أُجُورَهُمْ وَ يَزِيدُهُمْ مِنْ فَضْلِهِ» .(3)
و آيات ديگر از اين قبيل. و اگر پاداش را شامل پاداش اخروى بدانيم كه هست، زيادتى مزد بر عمل قابل تغيير نخواهد بود؛ زيرا مزد اخروى باقى است و هيچ نسبتى بين فانى و باقى نتوان قائل شد و ميان متناهى و غير متناهى چه نسبت؟ عمل ناچيز بنده كجا؟ نعمتهاى جاويد و ابدى خداوندى كجا؟ چه نسبت خاك را با عالم پاك؟
«و يا من كافى قليلهم بالكثير»: اى آن كه كار اندك بندگانش را با عوض بسيار جزا مىبخشد.
چنان كه آيۀ شريفه اشاره مىفرمايد:«لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا الْحُسْنى وَ زِيادَةٌ» : براى كسانى كه نيكى كنند پاداش نيك است و زيادتر و نيز فرمايد:«لِيُوَفِّيَهُمْ أُجُورَهُمْ وَ يَزِيدَهُمْ مِنْ فَضْلِهِ» :(4)ا مزد و پاداش آنان را تمام و كامل بپردازد و از فضلش زياده بر اجورشان نيز عطا فرمايد؛ و روايات بى شمارى كه دلالت دارد بر زيادى اجر و اين كه خداى تعالى چندين برابر اجر و پاداش عطا مىفرمايد كه همه بر پايۀ فضل خداوندى است و گرنه چه نسبت خاك را با عالم پاك؟ عمل ناچيز بنده كجا و نعمت جاويد و ابدى خداوندى كجا؟ كه آن محدود است و زايل و اين نامحدود است و باقى، و نسبتى بين اين دو متصوّر نيست.
و يا من ضمن لهم اجابة الدعاء اى آن كه مستجاب شدن دعاى بندگان را به عهده گرفته است. چنان كه فرمايد:«اُدْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ» :(5)را بخوانيد تا دعاى شما را به نفع شما استجابت كنم. و نيز فرمايد:«إِذا سَأَلَكَ عِبادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدّاعِ إِذا دَعانِ» :(6)ن گاه كه بندگان من از تو راجع به من بپرسند (پاسخشان اين است) كه من نزديكم و دعاى دعا كننده را كه مرا بخواند اجابت مىكنم.
و يا من وعدهم على نفسه بتفضّله حسن الجزاء اى آن كه به آنان وعده فرموده و از باب تفضّل بر عهدۀ خود گرفته كه پاداش خوب عطا فرمايد؛ چنان كه فرمايد:«وَ اللّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الثَّوابِ» .(1)
بعضى در تفسير حسن ثواب فرمودهاند كه حسن ثواب عبارت از آن است كه هيچ نوع آلودگى به زحمت و كدورت نداشته باشد؛ چنان كه در آيۀ شريفه اشاره به اين معنى هست كه فرمايد:«فَآتاهُمُ اللّهُ ثَوابَ الدُّنْيا وَ حُسْنَ ثَوابِ الْآخِرَةِ» :(2)يكى پاداش ابعاد مختلفى دارد؛ يك بعد از جهت كيفيت كه پاداشهاى اخروى از حيث كيفيت قابل توصيف نيست و چگونه توان توصيف نمود چيزى را كه نه چشمى ديده و نه گوشى آن را شنيده و نه به دل كسى خطور كرده است؟ اعد اللّه لعباده الصالحين ما لا عين رأت و لا اذن سمعت و لا خطر على قلب بشر. همه نور است، بىشائبۀ ظلمت و همه سرور است بىشائبۀ اندوه. و شايد در آيۀ شريفۀ «فَآتاهُمُ اللّهُ ثَوابَ الدُّنْيا وَ حُسْنَ ثَوابِ الْآخِرَةِ» . خداى تعالى به آنان هم ثواب دنيا عنايت فرمود و هم ثواب نيكوى آخرت را، به اين لطيفه اشاره شده است، چون نعمتهاى اخروى از هر گونه آلايشى پاك و منزه است تعبير از آن به حسن ثواب فرموده، برخلاف ثواب دنيوى كه به فرمودۀ امير المؤمنين عليه السّلام «قد اختلط حلوها بمرّها» و لذت خالص در ميان لذّات دنيويه يافت نمىشود و بزرگترين نقص در لذات دنيويّه فنا و انقطاع آنهاست. و بعد ديگر حسن از جهت كمّيت است؛ چنان كه اشاره كرديم نعمت زايل هر چند زياد باشد با نعمت باقى هر چند اندك باشد قابل مقايسه نيست. و از بعضى نقل شده كه گفته حسن الثواب به معناى مصدرى است، مانند «وَ قُولُوا لِلنّاسِ حُسْناً»(3)از باب مبالغه، همچون زيد عدل. و از بعضى از اهل معنا نقل شده كه گفته است بدون ترديد لذتهاى عقلى به مراتب از لذتهاى حسّى بالاتر و ارزشمندتر است و كسى كه بمقام قرب الهى نايل و لذت مناجات با او را دريافته باشد، به بالاترين نعمتهاى الهى متنعّم شده است. و عجيب اين است كه خداى تعالى بندهاش را بچنين نعمت و لذت و سعادت مىرساند و آنگاه براى او پاداشى نيز قرار مىدهد. با اين كه نعمتدهنده را بايد پاداش داد نه آن كه از وى پاداش گرفت، و لكن سعۀ رحمت و فيض فضلش چنين اقتضا كرد كه هم نعمت عطا فرمايد و هم پاداش بر نعمت كه فرمود:«هَلْ جَزاءُ الْإِحْسانِ إِلاَّ الْإِحْسانُ»(4)بر
احسان بنده كه از او تبارك و تعالى است احسانى افزود و آن را جزا ناميد. از نكتهاى كه در آيۀ شريفه «هَلْ جَزاءُ الْإِحْسانِ إِلاَّ الْإِحْسانُ» بدان اشاره شده غفلت نشود كه بسيار لطيف و دقيق است و سبحانه من كريم ما اجوده.
ما انا باعصى من عصاك فغفرت له بارالها! من نه گنهكارترين كسى هستم كه معصيت تو را كرده و تو او را آمرزيدهاى.
و ما انا بألوم من اعتذر اليك فقبلت منه و بيشترين ملامت شده نيستم كه عذر تقصير به پيشگاه تو آورده و تو او را پذيرفتى.
و ما انا بأظلم من تاب اليك فعدت عليه و ظالمترين كسى نيستم كه توبه كرده و تو به سوى او بازگشتهاى.
حرف «فاء» كه در سه مورد از سه جمله مذكوره آمده (فغفرت - فقبلت - فعدت) به معناى واو عاطفه است يعنى (و غفرت - و قبلت - و عدت). به اضافۀ اين كه معناى ترتّب نيز از فاء فهميده مىشود و اگر واو بود اين معنى را افاده نمىكرد. و اگر به معناى عطف نباشد و بلكه همان معناى تفريع داشته باشد، مانند: «من يأتينى فله درهم»: هر كس به نزد من بيايد يك درهم به او خواهم داد، مفهوم كلام امام آن خواهد بود كه هر كه معصيت كند آمرزيده خواهد شد؛ و اين قطعا باطل است و درست نيست (دقّت شود). بنظر اين ناچيز درستتر همان است كه «فاء» تفريعيّه باشد تا نكتۀ آوردن افعل التفضيل يعنى (اعصى، الوم و اظلم) ملحوظ افتد. و اشكالى را كه سيد شارح فرموده كه اگر «فاء» براى تفريع باشد لازم مىآيد كه غفران هميشه مترتّب بر عصيان باشد مىپذيريم، و معناى جملههاى مزبور چنين مىشود كه عرض مىكند:
بارالها! گناه من از ديگر گنهكاران كه آمرزيدهاى بزرگتر نيست و ملامت بر من نسبت به عذرى كه به درگاهت دارم بيشتر از ديگران متوجّه نيست؛ همچنان كه عذر آنان را پذيرفتهاى عذر مرا هم بپذير و ظلمى كه من بر خود كردهام، و الان توبه كارم بيشتر نيست از ظلمى كه ديگران بر خود روا داشتند و توبه كردند و تو توبۀ آنان را پذيرفتى.
جملاتى است بسيار زيبا و اعترافاتى است آميخته با تواضع بزرگى و حسن ظنّ كامل نسبت به خداى تعالى، و تأييد شده با روايات توصيه بر حسن ظنّ به خداى تعالى كه: «انا عند حسن ظنّ عبدى المؤمن بى»، و با آنچه بعضى از محقّقين در تفسير آيۀ شريفۀ «يا أَيُّهَا الْإِنْسانُ ما
غَرَّكَ بِرَبِّكَ الْكَرِيمِ» (1)رموده است كه آيۀ شريفه از باب تلقين حجّت است؛ چنان كه در تفسير مجمع البيان امين الاسلام طبرسى (قدس اللّه سرّه) است كه خداى تعالى نام مبارك كريم را از ميان ديگر اسماء و صفات الهيّه انتخاب فرموده به خاطر آن است كه گويى جواب سؤال را به بنده تعليم مىفرمايد تا بنده عرض كند: «غرّنى كرم الكريم». و از فضيل بن عياض نقل شده است كه گفته است اگر خداى تعالى به من بفرمايد «ما غرّك بربّك»، من در جواب خواهم گفت:
پردهپوشىهاى تو مرا مغرور كرد. اين سخن فضيل در دعاى ابو حمزه نيز آمده است كه امام سجّاد عرض مىكند: «و غرّنى سترك المرخى علىّ». و از يحيى بن معاذ است كه گفته اگر خداى تعالى مرا در پيشگاه عدلش به پا دارد و بفرمايد: «ما غرّك»، عرض مىكنم «غرّنى بك برّك سالفا و آنفا» و ديگرى گفته من مىگويم: «غرّنى حلمك».
عباراتنا شتّى و حسنك واحد و كل الى ذاك الجمال يشير
حافظ نيز با بيان شاعرانۀ خود گويد:
گناه چشم سياه تو بود بُردن دلها كه من چو آهوى وحشى از آدمى برميدم
كار زلف توست مشگافشانى عالم ولى مصلحت را تهمتى بر مشگ ناب انداختى
هر كسى را سيرتى بنهادهايم هر كسى را اصطلاحى دادهايم
در حق او مدح و در حق تو ذم در حق او شهد و در حق تو سمّ
در حق او نور و در حقّ تو نار در حق او وَرد و در حق تو خار
1) سورۀ انفطار، آيۀ 6.
در حق او نيك و در حق تو بد در حق او خوب و در حق تو ردّ
ما برى از پاك و ناپاكى همه از گرانجانى و چالاكى همه
ما برون را ننگريم و قال را ما درون را بنگريم و حال را
ناظر قلبيم اگر خاشع شود گرچه گفت لفظ ناخاضع بود
چند ازين الفاظ و اضمار و مجاز سوز خواهم سوز با آن سوز ساز
موسيا آداب دانان ديگرند سوخته جان و روانان ديگرند
عاشقان را هر زمان سوزيدنى است برده ويران خراج و عشر نيست
گر خطا گويد و را خاطى مگو گر شود پر خون شهيدان را مشو
خون شهيدان را ز آب اولىتر است اين خطا از صد صواب اولىتر است
در درون كعبه رسم قبله نيست چه غم ار غوّاص را پاچيله نيست
تو ز سرمستان قلاويزى(1)جو جامه چاكان را چه فرمايى رفو
ملّت عاشق ز ملّتها جداست عاشقان را مذهب و ملت خداست
گناهى كه صاحبش بر آن گناه اصرار داشته باشد آمرزش را اولىتر است.
وى گفت: درست مىگويد؛ زيرا آن كه گناه كوچك را مىآمرزد در فضيلت همچون كسى نيست كه گناه بزرگ را بيامرزد. و جملۀ اول اين سه جمله از دعا به اين قسم از عفو اشاره است كه عرض مىكند: «ما انا باعصى من عصاك فغفرت له»، و يا آن كه آمرزش در نتيجۀ اعتذار و عذرخواهى بنده از خداى تعالى؛ و اقرار و اعتراف به گناه است كه جملۀ دوم دعا بدان اشاره مىفرمايد كه عرض مىكند: «ما انا بألوم من اعتذر اليك فقبلت منه»، و يا آن كه آمرزش در اثر
توبه و بازگشت به سوى حق تعالى است كه جملۀ سوّم دعا بدان اشاره مىفرمايد كه عرض مىكند: «و ما انا باظلم من تاب اليك فعدت عليه».
اتوب اليك فى مقامى هذا توبة نادم على ما فرط منه مشفق مما اجتمع عليه خالص الحياء ممّا وقع فيه اكنون به درگاه تو آمدهام و از آنچه پا فراتر نهادهام پشيمانم و از بار گناهى كه فراهم آمده ترسانم و از آنچه گرفتارش شدهام سخت شرمسارم. و ممكن است معناى خلوص حياء اختصاص حيا باشد از حق تعالى؛ و اما ديگران كه اگر بر گناه من مطلع شوند شرمسارى از آنان در جنب شرمندگى از حضرت حق تعالى اهمّيتى ندارد.
گر ز چشم همه خلق بيفتم سهل است تو ميندار كه مخذول تو را ناصر نيست
عالم بانّ العفو عن الذنب العظيم لا يتعاظمك و انّ التجاوز عن الاثم الجليل لا يستصعبك و انّ احتمال الجنايات الفاحشة لا يتكأدك بندهاى كه مىداند كه بخشش گناه بزرگ در نزد تو بزرگ ننمايد و درگذشت از معصيت مهمّ براى تو دشوار نيست و اغماض از جرمهاى سنگين و آشكار بر تو گران نباشد. اين سه جمله يك معنا را افاده مىكند با عبارتهاى گوناگون كه از فنون بلاغت است و در جايى كه مخاطب علاقهمند باشد گوينده مقصد خود را به طور مشروح بيان مىكند و نيز عظمت مخاطب و سعۀ رحمت او را بهتر ادا كرده باشد كه گناه همه بندگان در جنب اقيانوس كرم و عفو آن ذات مقدس كمتر از قطرهاى است در كنار درياى بىكران.
سيد رحمه اللّه فرمايد: در حديث مشهور از انس آمده است كه گفت: شنيدم از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كه مىفرمود: خداى تعالى فرموده است: اى پسر آدم! اگر تو با اميد مرا بخوانى، هر چه را كه از تو سرزده مىآمرزم و اهميّتى به آن نمىدهم. اى فرزند آدم! اگر گناهان تو تا كرانههاى آسمان برسد و سپس از من آمرزش بخواهى من مىآمرزمت. اى آدمىزاده! اگر به پرى روى زمين از گناه نزد من آيى و مرا ملاقات كنى در حالى كه شريك براى من نگرفته باشى من به پرى روى زمين آمرزش و مغفرت نزد تو آيم. «فى الحديث المشهور عن انس قال: سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يقول: قال اللّه تعالى: يابن آدم، لو انّك ما دعوتنى و رجوتنى غفرت لك ما كان منك و لا ابالى، يابن آدم لو بلغت ذنوبك عنان السماء ثم استغفرتنى غفرت لك ما كان منك، يابن آدم لو اتيتنى بقراب الارض خطايا ثم لقيتنى لا تشرك بى شيئا لاتينّك بقرابها مغفرة».
سيد شارح به مناسبت دو سطر شعر مىآورد:
و لمّا قسى قلبى و ضاقت مذاهبى جعلت رجائى نحو عفوك سلما
لغاظمنى دينى فلمّا قرنته بعفوك ربى كان عفوك اعظما
هاتفى از گوشۀ ميخانه دوش گفت ببخشند گنه مى بنوش
عفو الهى بكند كار خويش مژده رحمت برساند سروش
عفو خدا بيشتر از جرم ماست نكتۀ سربسته چگونه خموش
گرچه وصالش نه به كوشش دهند آن قدر اى دل كه توانى بكوش
سخن دربارۀ محبت الهى در دو جهت قابل بحث است: جهت اوّل، محبّت بنده به خداى تعالى، و جهت دوّم محبّت خداى تعالى به بنده. در جهت اوّل سخن بسيار گفته شده است و ميدان جولان عرفا و ادبا و ارباب ذوق و وجدان است. يكى گويد:
نار تدخل فى القلب و تحرق ما سوى المحبوب
و ديگرى گويد:
گفت به مجنون صنمى در دمشق كاى شده مستغرق درياى عشق
عشق چه بود مرحلۀ عشق چيست عاشق و معشوق درين پرده كيست
داد جواب آن بُت عالى جناب مرحلۀ عشق ندارد حساب
آه من العشق و حالاته احرقت قلبى بحراراته
يك نظرى كردم و جانم بسوخت آه ازين گرمى حالاته
براى وصول به اين مقام الهى سه عامل در اين دعا ذكر شده است:
ترك استكبار.
اصرار نورزيدن به گناه.
ملازمت استغفار.
و هر گاه خداى تعالى بندهاى را به اين سه صفت موفّق فرمود، تاج محبّت الهى بر سر او مىنهد و لياقت آن مىيابد كه محبوبش حضرت حق تعالى باشد. در جهت دوّم يعنى محبّت خداى تعالى به بنده كه در اين جملات مطرح است شيخ جليل و علامه بزرگوار بهائى رحمه اللّه را در شرح اربعينش كلامى است نورانى كه فرمايد: معناى محبت خداى تعالى بر بنده آن است كه از دل او پرده برمىدارد و او را اجازه مىفرمايد كه بر بساط قرب او قدم بگذارد؛ زيرا همۀ آنچه در وصف خداى تعالى گفته مىشود، به اعتبار غايت و نتيجۀ آن صفت است نه به اعتبار مقدّمات و مبادى آن؛ «معنى محبة اللّه للعبد هو كشف الحجاب عن قلبه و تمكينه من ان يطأ بساط قربه فانّ ما يوصف سبحانه انّما يؤخذ باعتبار الغايات لا باعتبار المبادى. انتهى» و سخن را در اين زمينه دامنهاى است وسيع، و اگر نبود مگر حديث متّفق عليه ميان خاصه و عامه در قرب نوافل كه فرمود: «و اذا احببته كنت سمعه الذى يسمع به» تا آخر حديث، هر آينه كافى بود در عظمت مقام محبّت حق تعالى نسبت به بندهاش. مولانا فرمايد:
بوى آن دلبر چو پران مىشود اين زبانها جمله حيران مىشود
شرح اين هجران و اين خون جگر اين زمان بگذار تا وقت دگر
و چنان كه بعضى گفتهاند استكبار بنده نسبت به خداى تعالى كنايه از ترك سؤال و ترك خشوع است، وگرنه حقيقت معناى استكبار از بندهاى كه معتقد به خداى تعالى است امكان ندارد تحقق بيابد. چگونه ممكن است بندهاى ضعيف و ناچيز به خداى قادر مقتدر بزرگى بفروشد و خود را بزرگتر بداند؟!
ناز را رويى ببايد همچو ورد تو ندارى گرد بدخويى مگرد
عيب باشد روى نازيبا و ناز زشت باشد چشم نابينا و باز
«فيما اوحى اللّه تعالى الى داوود، يا داوود كما ان اقرب الناس الى اللّه المتواضعون، كذلك ابعد الناس من اللّه المتكبرون». و چون استغفار به معناى طلب غفران و آمرزش گناهان است و بنده از خداى تعالى درخواست مىكند كه گناهان را بر او بپوشاند و او را رسوا نكند و اين موقعى تحقّق مىيابد كه به كلّى آثار گناه از صفحۀ دل پاك و زدوده شود و اثرى از آن كه در بعض روايات از آن به نكتۀ سوداء (نقطه سياه) تعبير شده در دل نماند و آن ميسر نگردد مگر به اين كه بنده مىبايد دائما در حال استغفار باشد و ملازم و همراه آن باشد تا دل نورانى شود و آمادۀ محبت الهى و افاضۀ رحمت حق تعالى در دنيا و رفع درجات در آخرت گردد.
«جعلنا اللّه من الملازمين للاستغفار و المستعدين لكرامته و الفائزين بمحبته».
و أنا ابرأ اليك من ان استكبر و اعوذ بك من ان اصرّ و استغفرك لما قصّرت فيه و استعين بك على ما عجزت عنه و من بيزارم از سركشى، و پناه به تو مىبرم از اصرار بر گناه و از تو آمرزش مىطلبم براى هر چه كه تقصير در آن كردهام و از تو يارى مىطلبم براى هر چه كه از آن فرو ماندهام.
مترجم گويد: ظاهر اصرار آن است كه اصرار بر گناه باشد و محتمل است كه مقصود اصرار در دعا باشد؛ بدين معنا كه همان گونه كه استكبار و خوددارى از عرض نياز و حاجت به خداى تعالى مذموم است، اصرار در قضاى حاجت نيز از آن نظر كه منافات با تسليم و رضا دارد زياد پسنديده نباشد، بلكه بهترين حالات آن است كه در بنده حالتى باشد وسط بين استكبار و اصرار و اللّه العالم.
مرو كه در غم هجر تو از جهان برويم بيا كه پيش تو از خويش هر زمان برويم
سخن بگوى كه پيش لب تو جان بدهيم رها مكن كه در اين حسرت از جهان برويم
روا مدار كه جان بر لب است و ما ز جهان نديده كام دل از آن لب و دهان برويم
گداى كوى شماييم و حاجتى داريم روا مدار كه محروم ز استان برويم
فانّك ملئ بالعفو مرجوّ للمغفرة معروف بالتجاوز زيرا كه تو بر عفو كردن قادرى و اميدگاه آمرزشى و به گذشت معروفى.
اين سه جمله هر يك داراى خصوصيتى است كه از سه كلمه: عفو و مغفرت و تجاوز استفاده مىشود. امّا عفو به معناى بخشودن گناه است و عذاب نكردن به خاطر آن، و مغفرت بدان معناست كه پس از بخشودن گناه را بپوشاند تا صاحبش را از عذاب خزى و رسوايى نجات بخشد؛ زيرا تنها از عذاب آتش نجات يافتن كافى نيست تا هنگامى كه گنهكار از عذاب رسوايى نجات نيافته باشد. و به عبارت ديگر توان گفت كه عفو عبارت است از نجات از عذاب جسمانى و مغفرت عبارت است از نجات از عذاب روحانى. و امّا تجاوز شامل هر دو معنا است و بعضى فرمودهاند كه تجاوز بدان اعتبار گفته مىشود كه خداى تعالى بنده را به گناه مطالبه مىكند و بنده نيز خداى تعالى را به كرم و گذشت مطالبه مىكند و دست به دامن رحمتش مىشود. اگر مورد عفو و رحمت قرار گرفت معناى تجاوز كه از باب تفاعل و مفاعله است و نياز به طرفين دارد محقّق مىشود گويى اين دانشمند معناى مذكور را از كلام امام سجّاد عليه السّلام الهام گرفته كه در دعاى شريف ابى حمزه عرض مىكند: «الهى و سيدى فو عزّتك
و جلالك لئن طالبتنى بذنوبى لا طالبنّك بعفوك و لئن طالبتنى بلؤمى لأطالبنّك بكرمك»: اى خداى من و اى آقاى من! به عزت و جلالت سوگند كه اگر مرا به گناهانم بازخواست كنى من نيز تو را به عفو و گذشتت مطالبه مىكنم و اگر مرا مؤاخذه فرمايى كه لئيم و فرومايهام من نيز تو را به كرمت مطالبه مىكنم، (كه كريمى و رحيمى و غفورى و ودود).
ليس لحاجتى مطلب سواك و لا لذنبى غافر غيرك حاجت مرا از غير تو نتوان خواست و گناه مرا جز تو نخواهد آمرزيد.
ظاهر آن است كه جملۀ دوّم تفسير جملۀ اوّلى است بدين معنى كه چون حاجت من آمرزش گناه است و آن تنها در اختيار توست و ديگرى را چنين اختيارى نيست، چنان كه فرمود:«وَ مَنْ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلاَّ اللّهُ» :(1)جز خداى تعالى چه كسى گناهان را مىآمرزد؟ از موجبات نزول و شمول رحمت الهيّه همين معناست كه بنده بداند و بيابد كه بجز خداى تعالى ملجأ و پناهى ندارد، و از صميم قلب بگويد:
جز آستان توام در جهان پناهى نيست سر مرا بجز اين در حوالهگاهى نيست
عدو چو تيغ كشد من سپر بيندازم كه تير ما بجز از نالهاى و آهى نيست
1) سورۀ آل عمران، آيۀ 135.
التائبين از مناجات خمسة عشر كه عرض مىكند: «فوعزتك ما اجد لذنوبى سواك غافرا و لا ارى لكسرى غيرك جابرا»: سوگند به عزتت، از براى گناهانم آمرزندهاى غير از تو نمىيابم و از براى شكست خود شكستهبندى غير از تو نمىبينم و همچنين مناجات يازدهم (مناجات المفتقرين): «الهى كسرى لا يجبره إلاّ لطفك و حنانك» كه تقريبا نيمى از دعا متضمن همين مضمون است.
شاعر شيرينسخن شيراز را در اين زمينه قطعهاى است شيرين؛ وى گويد:
توان از كسى دل بپرداختن كه دانى كه بى او توان ساختن
شنيدم كه پيرى شبى زنده داشت سحر دست حاجت به حق بر فراشت
يكى هاتف انداخت در گوش پير كه بىحاصلى رو سر خويش گير
در اين در دعاى تو مقبول نيست چو عزّت ندارى به خوارى مايست
شب ديگر از ذكر و طاعت نخفت مريدى ز حالش خبر داشت گفت
چو ديدى كز آن سوى بسته است در به بىحاصلى سعى چندين مبر
به ديباچه بر اشك ياقوت فام به حسرت بباريد و گفت اى غلام
مپندار كز وى عنان برگسست كه من باز دارم ز فتراك دست
بنوميدى آنگه بگرديدمى كه جز اين در ديگرى ديدمى
چو خواهنده محروم گشت از درى چه غم گر شناسد در ديگرى
شنيدم كه راهم در اين كوى نيست و لكن در ديگرى روى نيست
در اين بود سر بر زمين فدا كه دادند در گوش جانش ندا
قبول است اگر چه هنر نيستت كه جز ما پناهى دگر نيستت
اهل ادب گفتهاند: كه جملۀ لا اخاف الا ايّاك يا از باب حذف مضاف است كه در معنى لا اخاف الا عذابك است و عذاب كه مضاف است حذف شده و مضاف اليه كه ضمير است قائم
مقام او شده است چنانچه همين احتمال را در آيه شريفه «يَخافُونَ رَبَّهُمْ»(1)ادهاند كه به معناى «يخافون عذاب ربّهم» است، بدليل آيۀ ديگرى كه مىفرمايد:«يَخافُونَ عَذابَهُ» .(2)
و يا از باب ترقى از مقام شهود افعال و صفات است به مقام شهود ذات و توجّه قلب به قبلۀ ذات مقدس با قطع نظر از افعال و صفات، و اين همان مقام است كه در دعاى شريف مناجات شعبانيّه به آن اشاره شده است آن جا كه عرض مىكند: «هب لى كمال الانقطاع اليك و أنر ابصار قلوبنا بضياء نظرها اليك حتى تخرق ابصار القلوب حجب النور و تصل الى معدن العظمة و تصير ارواحنا معلّقة بعزّ قدسك»: اى خداى من! به من انقطاع كامل را عطا فرما و ديدههاى دلهاى ما را به وسيلۀ روشنى توجّهشان به سوى تو روشن فرما تا ديدههاى دل حجابهاى نور را پاره كند پس به مخزن و معدن عظمت برسد و ارواح ما به عزّت مقدست آويخته گردد.
انك اهل التقوى و اهل المغفرة تويى سزاوار آن كه از تو بترسند و هم شايستۀ آن كه چشم آمرزش به تو داشته باشند.
امام صادق عليه السّلام در تفسير آيۀ شريفۀ:«هُوَ أَهْلُ التَّقْوى وَ أَهْلُ الْمَغْفِرَةِ»(3)رمايد: كه خداى تعالى مىفرمايد: من سزاوار آنم كه از من بترسند و بندۀ من شريكى براى من قرار ندهد، و من سزاوار آنم كه اگر بندۀ من براى من شريكى قرار نداد او را به بهشت داخل كنم؛ «قال اللّه تبارك و تعالى: انا اهل أن يتقى و لا يشرك بى عبدى شيئا و انا اهل إن لم يشرك بى عبدى شيئا ان أدخله الجنة»: و به عبارت ديگر، تقوى مصدر به معناى اسم مفعول است مانند: خلق به معناى مخلوق و مغفرت مصدر به معناى اسم فاعل، و شايد به نكتۀ اختلاف معنى در دو مصدر كلمۀ «اهل» تكرار شده و به واو عاطفه اكتفا نشده است.
صل على محمّد و آل محمّد و اقض حاجتى و انجح طلبتى و اغفر ذنبى و آمن خوف نفسى انك على كل شىء قدير و ذلك عليك يسير بارالها! بر محمد و آل او درود بفرست و حاجت مرا روا كن و مطلوب مرا برآور و گناه مرا بيامرز و ترس مرا ايمنى بخش كه تو بر هر چيز توانايى و برآوردن حاجتهاى من بر تو آسان است.
آمين سيد شارح فرمايد: آمين به چهار لغت خوانده شده است.
همان لغت اول با اين فرق كه الف متمايل به كسره باشد.
آمين بر وزن قدير.
آميّن با مدّ الف و تشديد ميم.
و براى هر يك از اين لغات شواهدى آورده است. و علماى عامه: (سنّى مذهب) گفتهاند كه آمين به معناى استجب: (بپذير) است. و روايتى از ابن عباس نقل مىكنند كه وى گويد: از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم پرسيدم: معناى آمين چيست؟ فرمود: افعل: (انجام ده). و گفته شده است كه امين يكى از نامهاى الهى است به معناى مؤمن و معناى آن «يا امين استجب» است. و از واحدى نقل كرده كه او از امام صادق عليه السّلام روايت كرده است كه فرمود: تأويلش آن است كه ما تو را قصد كرديم و تو كريمتر از آنى كه قاصدت را نااميد كنى. اگر اين روايت درست باشد، لغت تشديد با مدّ (آميّن) را تأييد مىكند.
استاد الأساتذه مرحوم شعرانى كه تخصّصى در لغات اجنبيه داشتند مىفرمايند: آمين اسم فعل است مبنى بر فتح؛ اصل آن عبرانى است و در عربى مستعمل و معناى آن تأكيد و تصديق است مانند: چنين باد كه ما در فارسى گوييم، يا اللّه و حقا و يقينا و امثال آن. و به روايت ائمه عليهم السّلام از كلام آدميّين است هر چند مفاد آن بعد از دعا (استجب) باشد يعنى اجابت كن. و در مذهب ما در نماز جايز نيست براى آن كه در اصل براى دعا نبود، مانند «سلام عليكم» و «هنيئا مريئا» و «عافاكم اللّه» و «صبّحك» و مانند آن، خواه بعد از حمد و خواه بعد از دعاى ديگر، حتى اگر همين دعا را در نماز بخوانند. پايان سخن دانشمند مذكور.
نويسنده گويد: حق مطلب همان است كه اشاره فرمودند و آن استناد به روايت ائمه عليهم السّلام كه كلمۀ مزبور را از كلام آدميين شمردهاند، و اگر مفاد آن استجب باشد داخل در دعاست و وجهى براى مبطليّت آن نيست. و امّا مثالهايى كه ذكر كردند مانند «سلام عليكم» و «هنيئا مريئا» و «عافاكم اللّه» و «صبحك اللّه» و مانند آن، چون طرف خطاب در آنها آدمى است پس لا محاله كلام آدمى خواهد بود. و به عبارت ديگر ميزان در دعا و يا كلام آدمى اختلاف خطاب است كه اگر مخاطب خداى تعالى باشد دعاست و اگر مخاطب آدمى باشد كلام آدمى است.
پس اگر نمازگزار در نماز «عافاك اللّه» و «صبّحك اللّه» بگويد چون با آدمى تخاطب كرده نمازش باطل است و اگر همين مضمون را با خداى تعالى گفت و عرض كرد «اللهم عاف فلانا» يا «صبّحه بخير» و يا «اللهم بلّغه سلامى» دعا خواهد بود. پس از روايت ائمه عليهم السّلام كشف مىكنيم
كه اين لفظ در عبرانى معناى تخاطب با غير را دارد، و لذا فرمودهاند مبطل است، و يا جهت ديگر تعبّدى دارد از قبيل تشبّه به كفار و يهود و امثال اين؛ و گرنه همان گونه كه «استجب» گفتن در نماز مبطل نيست، آمين به معناى «استجب» نيز نبايد مبطل باشد.
رب العالمين به معناى يا رب العالمين است كه حرف ندا از آن حذف شده است كه نيازى به حرف ندا نبوده تا اشاره بر آن باشد كه مخاطب حاضر است و سخن او را مىشنود و نيازى به ندا كردن ندارد.
و در معناى ربّ العالمين و اضافۀ رب به عالمين، سيد شارح و ديگران سخنها فرمودهاند و به نظر مىرسد كه بهترين و عميقترين معنا آن است كه حضرت امام خمينى قدّس سرّه در كتاب بىنظير اسرار الصلوة در تفسير سورۀ مباركۀ حمد فرمودهاند و ما عين عبارت آن امام بزرگوار را مىآوريم و آن را ختام اين ترجمه قرار مىدهيم تا ختامه مسك شود.
امام خمينى رحمه اللّه مىفرمايد: «قوله تعالى ربّ العالمين»: رب اگر به معناى متعالى و ثابت و سيّد باشد از اسماء ذاتيه است و اگر به معناى مالك و صاحب و غالب و قاهر باشد از اسماء صفتّيه و اگر به معناى مربّى و منعم و متمّم باشد از اسماء افعاليه است.
و عالم اگر ما سوى اللّه كه شامل همه مراتب وجود و منازل غيب و شهود است باشد، رب را بايد از اسماء صفات گرفت و اگر مقصود عالم ملك است كه تدريجى الحصول و الكمال است مراد از آن اسم فعل است.
و در هر صورت در اين جا مقصود اسم ذات نيست و شايد نكتۀ مراد از عالمين همين عوالم ملكيه كه در تحت تربيت و تمشيت الهيه به كمال لايق خود مىرسند و مراد از ربّ مربّى كه از اسماء افعال است باشد.
و بدان كه ما در اين رساله از ذكر جهات تركيبى و لغوى و ادبى آيات شريفه خوددارى مىكنيم؛ زيرا كه آنها را غالبا متذكّر شدهاند و بعضى امور كه يا اصلا تعرّض نشده يا ذكر ناقص از آن شده در اين جا مذكور مىگردد.
و بايد دانست كه اسماء ذات و صفات و افعال كه اشاره به آن شد مطابق اصطلاح اهل معرفت و بعضى از مشايخ اهل معرفت در كتاب انشاء الدائرة اسماء را تقسيم نموده به اسماء ذات و اسماء صفات و اسماء افعال، و فرموده است: «و اسماء الذات هو اللّه الرب الملك القدّوس السلام المؤمن المهيمن العزيز الجبار المتكبر العلىّ العظيم الظاهر الباطن الاول الآخر الكبير
الجليل المجيد الحق المبين الواحد الماجد الصمد المتعالى الغنّى النور الوارث ذو الجلال الرقيب».
«و اسماء الصفات و هى الحىّ الشكور القهّار القاهر المقتدر القوى القادر الرحمن الرحيم الكريم الغفّار الغفور الودود الرؤف الحليم الصبور البرّ العليم الخبير المحصى الحكيم الشهيد السميع البصير».
«و اسماء الافعال هو المبدء الوكيل الباعث المجيب الواسع الحسيب المقيت الحفيظ الخالق البارىء المصوّر الوهاب الرزّاق الفتاح القابض الباسط الرافع المعزّ المذل الحكيم العدل اللطيف المفيد المحيى المميت الوالى التّواب المنتقم المقسط الجامع المغنى المانع الضارّ النافع الهادى البديع الرشيد انتهى».
و در ميزان اين تقسيم گفتهاند كه گرچه تمام اسماء اسماء ذات است لكن به اعتبار ظهور ذات اسماء ذات گويند، و به اعتبار ظهور صفات و افعال، اسماء صفاتيه و افعاليه به آنها گويند يعنى هر اعتبار ظاهرتر گرديد اسم تابع آن است و از اين جهت گاهى در بعضى اسماء دو يا سه اعتبار جمع شود و از اين جهت از اسماء ذاتيه و صفاتيه و افعاليه يا دو از اين سه شود مثل ربّ چنانچه ذكر شد و اين مطلب در مذاق نويسنده درست نيايد و مطابق ذوق عرفانى شود.
بلكه آنچه در اين تقسيم به نظر مىرسد آن است كه ميزان در اين اسماء آن است كه سالك به قدم معرفت پس از آن كه فناى براى او دست داد حق تعالى تجلياتى كه به قلب او مىكند تجليّات به اسماء افعال است و پس از فناى صفاتى تجليات صفاتيّه و پس از فناى ذاتى تجليات به اسماء ذات براى او مىشود و اگر قلب او قدرت حفظ داشت پس از محو آنچه كه از مشاهدات افعاليه خبر دهد اسماء افعال است و آنچه از مشاهدات صفاتيه اسماء صفات و هكذا اسماء ذات و اين مقام را تفصيلى است كه در اين اوراق نشايد و آنچه را كه در انشاء الدائره مذكور شده مطابق ميزانى كه خود دست داده صحيح نيست چنانچه در نظر به اسماء ظاهر شود.
و مىتوان گفت كه اين تقسيم به اسماء ثلاثه در قرآن شريف نيز اشاره به آن شده و آن آيات شريفۀ آخر سورۀ حشر است «قال تعالى: هُوَ اللّهُ الَّذِي لا إِلهَ إِلاّ هُوَ عالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحِيمُ(1)الى آخر الآيات الشريفة» و اين آيات شريفه شايد اولى آنها اشاره به اسماء
1) سورۀ حشر، آيۀ 22.
ذاتيه و دوّمى اشاره به اسماء صفاتيه و سوّمى اشاره به اسماء افعاليّه باشد. و تقديم ذاتيه بر صفاتيه و آن بر افعاليه به حسب ترتيب حقايق وجوديّه است و تجليات الهيه نه به حسب ترتيب مشاهدات اصحاب مشاهده و تجليات به قلوب ارباب قلوب. و بايد دانست كه آيات شريفه را رموز ديگرى است كه ذكر آن مناسب مقام نيست و اين كه آيۀ دوم اسماء صفاتيه و سوّم افعاليه است واضح است. و اما عالم الغيب و الشهادة و رحمن و رحيم از اسماء ذاتيه بودن مبنى بر آن است كه غيب و شهادت عبارت از اسماء باطنه و ظاهره باشد و رحمانيّت و رحيميت از تجليّات فيض اقدس باشد نه فيض مقدّس. و اختصاص دادن اين اسماء به ذكر با اين كه حىّ و ثابت و ربّ و امثال آن به اسماء ذاتيه نزديكتر به نظر مىآيد شايد براى احاطۀ آنها باشد؛ زيرا كه اينها از امهات الاسماء هستند، و اللّه العالم.
سپس امام خمينى قدّس سرّه كلامى در لفظ و اشتقاق و معناى عالمين دارد و اشارهاى به كلام صدر المتألهين و ايراد وى بر كلام بيضاوى؛ و چون مطلب سنگين بود از نقل و توضيح آن صرف نظر شد. سپس مىفرمايد: بدان كه حمد چون در مقابل جميل است و از آيۀ شريفه استفاده شود كه حمد و ستايش براى مقام اسم اعظم كه اسم جامع است كه داراى مقام ربوبيت عالميان و رحمت رحمانيّه و رحيميه و مالك يوم الدين است ثابت است پس اين اسماء شريفه را (يعنى ربّ و رحمن و رحيم و مالك) بايد در تحميد مدخليتى بسزا باشد و ما پس از اين در ذيل قول خداى تعالى (مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ) به بيانى تفصيلى ذكرى از اين مطلب مىنماييم.
اكنون راجع به تناسب مقام ربوبيّت عالميان با تحميد سخن مىگوييم و آن از دو جهت متناسب است.
يكى آن كه چون خود حامد از عالميان بلكه خود گاهى عالمى برأسه است بلكه در نظر اهل معرفت هر يك از موجودات عالمى برأسه مىباشد تحميد حق كند كه او را با دست تربيت مقام ربوبيّت از ضعف و نقص و وحشت و ظلمت و پستى هيولايى به قوّت و كمال و طمأنينه و نورانيّت عالم انسانيت آورد و از منازل جسمى و عنصرى و معدنى و نباتى و حيوانى در تحت نظامى مرتّب به حركات ذاتيه و جوهريه و عشقهايى فطرى و جبلّى عبور داد و به منزلگاه انسانيّت كه اشرف منازل موجودات است رسانيد و پس از اين نيز تربيت كند تا آن كه (آنچه اندرو هم نايد آن شود).
پس عدم گردد عدم چون ارغنون گويدم انا اليه راجعون
و ديگر آن كه چون تربيت عالم ملك از فلكيّات و عنصريات و جوهريات و عرضيّات آن مقدمۀ وجود انسان كامل است و در حقيقت، اين وليده، عصارۀ عالم تحقق و غاية القصواى عالميان است و از اين جهت آخر وليده است و چون عالم ملك به حركت جوهريّۀ ذاتيه متحرك است و اين حركت ذاتى استكمالى است به هرجا منتهى شد آن غايت خلقت و نهايت سير است.
و چون به طريق كلّى نظر در جسم كل و طبع كل و نبات كل و حيوان كل و انسان كل افكنيم انسان آخرين وليدهاى است كه پس از حركات ذاتيۀ جوهريۀ عالم به وجود آمده و منتهى به او شده پس دست تربيت حق تعالى در تمام دار تحقّق به تربيت انسان پرداخته است و «الانسان هو الاول و الآخر».
و اين كه ذكر شد در افعال جزئيه و نظر به مراتب وجود است و الاّ به حسب فعل مطلق از براى فعل حق غايتى جز ذات مقدّسش نيست؛ چنانچه در محالّ خود مبرهن است.
و نظر به افعال جزئيه نيز چون كنيم غايت خلقت انسان عالم غيب مطلق است؛ چنانچه در قدسيات وارد است: «يابن آدم خلقت الاشياء لاجلك و خلقتك لاجلى» و در قرآن شريف خطاب به موسى بن عمران - على نبينا و آله عليهم السلام - فرمايد:«وَ اصْطَنَعْتُكَ لِنَفْسِي»(1)و نيز فرمايد:«وَ أَنَا اخْتَرْتُكَ»(2)س انسان مخلوق لاجل اللّه و ساخته شده براى ذات مقدس اوست و از ميان موجودات، او مصطفى و مختار است و غايت سيرش وصول به باب اللّه و فناى فى ذات اللّه و عكوف به فناء اللّه است، و معاد او الى اللّه و من اللّه و فى اللّه و باللّه است. چنانچه در قرآن فرمايد:«إِنَّ إِلَيْنا إِيابَهُمْ»(3)و ديگر موجودات به توسط انسانى رجوع به حق كنند بلكه مرجع و معاد آنها به انسان است؛ چنانچه در زيارت جامعه كه اظهار شمّهاى از مقامات ولايت را فرموده مىفرمايد: «و اياب الخلق اليكم و حسابهم عليكم».
و مىفرمايد: «بكم فتح اللّه و بكم يختم». و اين كه در آيۀ شريفه حق مىفرمايد:«إِنَّ إِلَيْنا إِيابَهُمْ ثُمَّ إِنَّ عَلَيْنا حِسابَهُمْ» و در زيارت جامعه مىفرمايد: «و اياب الخلق اليكم و حسابهم عليكم» سرّى از اسرار توحيد و اشاره به آن است كه رجوع به انسان كامل رجوع الى اللّه است؛ زيرا كه انسان كامل فانى مطلق و باقى به بقاء اللّه است و از خود، يقين و انيّت و انانيتى ندارد، بلكه خود
از اسماء حسنى و اسم اعظم است؛ چنانچه اشاره به اين معنى در قرآن و احاديث بسيار است.
و قرآن شريف به قدرى جامع لطايف و حقايق و سراير و دقايق توحيد است كه عقول اهل معرفت در آن حيران مىماند و اين اعجاز بزرگ اين صحيفۀ نورانيۀ آسمانى است نه فقط حسن تركيب و لطف بيان و غايت فصاحت و نهايت بلاغت و كيفيّت دعوت و اخبار از مغيبات و إحكام أحكام و اتقان تنظيم عائله و امثال آن كه هر يك مستقلا اعجاز فوق طاقت و خارق عادت است. بلكه مىتوان گفت اين كه قرآن شريف معروف به فصاحت شد و اين اعجاز در بين ساير معجزات مشهور آفاق شد براى اين بود كه در صدر اول اعراب را اين تخصّص بود و فقط اين جهت از اعجاز را درك كردند و جهات مهمترى كه در آن موجود بود و جهت اعجازش بالاتر و پايۀ ادراكش عالىتر بود اعراب آن زمان ادراك نكردند. الآن نيز آنهايى كه هم افق آنها هستند جز تركيبات لفظيّه و محسّنات بديعيّه و بيانيّه چيزى از اين لطيفۀ الهيّه ادراك نكنند و امّا آنهايى كه به اسرار و دقايق معارف آشنا و از لطائف توحيد و تجريد با خبرند وجهۀ نظرشان در اين كتاب الهى و قبلۀ آمالشان در اين وحى سماوى همان معارف آن است و به جهات ديگر چندان توجهى ندارند و هر كس نظرى به عرفان قرآن و عرفاى اسلام كه كسب معارف از قرآن نمودند كند و مقايسه ما بين آنها با علماى ساير اديان و تصنيفات و معارف آنها كند، پايۀ معارف اسلام و قرآن را كه أسّ اساس دين و ديانت و غاية القصواى بعث رسل و انزال كتب است مىفهمد، و تصديق به اين كه اين كتاب وحى الهى و اين معارف، معارف الهيه است براى او مؤنه ندارد.
بدان كه ربوبيّت حق جل شأنه از عالميان بر دو گونه است:
يكى ربوبيّت عامّه كه تمام موجودات عالم در آن شركت دارند و آن تربيتهاى تكوينى است كه هر موجودى را از حدّ نقص به كمال لايق خود در تحت تصرف ربوبيّت مىرساند و تمام ترقيات طبيعيه و جوهريه و حركات و تطورات ذاتيه و عرضيه در تحت تصرفات ربوبيّت واقع مىشود.
و بالجمله از منزل مادّة المواد و هيولاى اوّلى تا منزل حيوانيّت و حصول قواى جسمانيّه و روحانيه حيوانيه تربيت تكوينى و هر يك از آنها شهادت دهند به اين كه: «اللّه جلّ جلاله
ربّى».
و دوّم از مراتب ربوبيّت، ربوبيّت تشريعى است كه مختص به نوع انسانى است و ديگر موجودات را از آن نصيبى نيست و اين تربيت هدايت طرق نجات و ارائۀ راههاى سعادت و انسانيّت و تحذير از منافيات آن كه به توسط انبياء عليهم السّلام اظهار فرموده و اگر كسى با قدم اختيار، خود را در تحت تربيت و تصرّف ربّ العالمين واقع كرد و مربوب آن تربيت شد به طورى كه تصرّفات اعضا و قواى ظاهريّه و باطنيّۀ او تصرفات نفسانيه نشد بلكه تصرفات الهيّه و ربوبيّه گرديد به مرتبۀ كمال انسانيّت كه مختص به اين نوع انسانى است مىرسد.
انسان تا منزل حيوانيت با ساير حيوانات همقدم بوده و از اين منزل دو راه در پيش دارد كه با قدم اختيار بايد طىّ كند: يكى منزل سعادت كه صراط مستقيم رب العالمين است (ان ربّى على صراط مستقيم)، و يكى راه شقاوت كه طريق معوج شيطان رجيم است. پس اگر قوا و اعضاى مملكت خود را در تصرّف رب العالمين داد و مربّى به تربيت او شد كمكم قلب كه سلطان اين مملكت است تسليم او شود و دل كه مربوب رب العالمين شد ساير جنود به او اقتدا كنند و مملكت يكسره مربوب او گردد.
در اين هنگام لسان غيبى او كه ظل قلب است مىتواند بگويد: «اللّه جلّ جلاله ربى» در جواب ملائكۀ عالم قبر كه گويند: «من ربك؟» و چون چنين شخصى لابد اطاعت رسول خدا و اقتدا به ائمۀ هدى و عمل به كتاب الهى نموده زبانش گويا شود به اين كه «محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نبيّى و علىّ و اولاده المعصومون ائمتى و القرآن كتابى». و اگر دل را الهى و ربوبى ننموده و نقش «لا اله الا اللّه محمد رسول اللّه، علىّ ولىّ اللّه» در لوح دل منتقش نشده و صورت باطن نفس نشده باشد و عمل به قرآن شريف و تفكر و تذكّر و تدبّر در آن، قرآن به او منسوب، و او به قرآن ارتباط روحى معنوى پيدا نكرده باشد پس در سكرات و سختيهاى مرض موت و خود موت كه داهيۀ عظيمه است تمام معارف از خاطر او محو شود.
عزيزم! انسان با يك مرض حصبه و ضعف قواى دماغيه تمام معلوماتش را فراموش مىكند مگر چيزهايى را كه با شدّت تذكّر و انس به آنها، جزء فطريات ثانويه او شده باشد، و اگر يك حادثۀ بزرگى و هائلۀ سهمناكى پيش آيد انسان از بسيارى از امور خود غفلت كند و خط نسيان به روى معلومات او كشيده مىشود، پس در آن اهوال و شدايد و سكرات موت چه خواهد شد؟
و اگر سمع و قلب باز نشده باشد و دل سميع نباشد تلقين عقايد حين موت و بعد از موت به حال او نتيجهاى ندارد.
تلقين براى كسانى مفيد است كه دل آنها از عقايد حقّه باخبر است و سمع و قلب آنها باز است و اگر در اين سكرات و شدايد فى الجمله غفلتى حاصل شده باشد اين وسيله شود كه ملائكة اللّه به گوش او برسانند، ولى اگر انسان كر باشد و گوش عالم برزخ و قبر نداشته باشد هرگز تلقين را نمىشنود و به حال او اثرى نكند و در احاديث شريفه به بعض آنچه گفته شد اشاره شده است.
اين همه گفتيم ليك اندر بسيج بىعنايات خدا هيچيم هيچ
اى خدا اى قادر بىچند و چون واقفى بر حال بيرون و درون
اى خدا اى فضل تو حاجت روا با تو ياد هيچ كس نبود روا
اين قدر ارشاد تو بخشيدهاى تا بدين، بس عيب ما پوشيدهاى
قطرۀ دانش كه بخشيدى ز پيش متصل گردان به درياهاى خويش
و آخر دعوانا أن الحمد للّه رب العالمين.
دعاؤه في طلب الحوائج و من دعائه في الحوائج اللّهمّ يا منتهى يا منتهى مطلب الحاجات و يا من عنده نيل الطّلبات و يا من لا يبيع نعمه بالأثمان و يا من لا يكدّر عطاياه عطاه بالإمتنان و يا من يستغنى به و لا يستغنى عنه و يا من يرغب اليه و لا يرغب عنه و يا من لا تفني لا يفني خزائنه المسائل و يا من لا تبدّل حكمته لا يبدّل حكمه الوسائل و يا من لا تنقطع عنه حوائج المحتاجين و يا من لا يعنّيه لا يفوته دعاء الدّاعين تمدّحت بالغناء تمجّدت بالغنا عن خلقك و أنت اهل الغنى عنهم و نسبتهم الى الفقر و هم اهل الفقر اليك
فمن حاول سدّ خلّته من عندك و رام صرف الفقر عن نفسه بك فقد طلب حاجته في مظانّها مظنّتها و أتى طلبته من وجهها وجهتها و من توجّه بحاجته الى احد من خلقك او جعله سبب نجحها دونك فقد تعرّض للحرمان و استحقّ فقد تعرّض منك للهوان و الحرمان و استوجب من عندك فوت الإحسان اللّهمّ ولي اليك حاجة قد قصّر اللّهمّ ولي حاجة قد قصر عنها جهدي و تقطّعت دونها حيلي و سوّلت لي نفسي رفعها الى من يرفع حوائجه اليك و لا يستغني في طلباته في خاصّته عنك و هي زلّة عنك زلّة من زلل الخاطئين و عثرة من وعثرة؟؟؟ من
عثرات المذنبين ثمّ انتبهت بتذكيرك لي من غفلتي و نهضت بتوفيقك من زلّتي و رجعت و نكصت بتسديدك عن عثرتي ثمّ انتهيت بتوفيقك عن زلّتي و نكصت بتسديدك عن عثرتي و قلت سبحان ربّي كيف يسأل محتاج محتاجا و أنّى يرغب معدم الى معدم فقصدتك فقصدت اليك يا إلهي بالرّغبة و أوفدت عليك رجائي بالثّقة بك و علمت بالثّقة و علمت انّ كثير ما أسألك يسير في وجدك و أنّ خطير ما أستوهبك حقير في وسعك و أنّ كرمك لا يضيق عن سؤال احد و أنّ يدك بالعطايا بالعطا اعلى من كلّ
يد اللّهمّ فصلّ على محمّد و آله و احملني اللّهمّ فاحملني بكرمك على التّفضّل و لا تحملني بعد لك على الإستحقاق فما انا بأوّل راغب رغب اليك فأعطيته و هو يستحقّ المنع و لا بأوّل سائل سألك فأفضلت عليه فما انا بأوّل راغب اليك اعطيته و هو يستحقّ المنع و أفضلت عليه و هو يستوجب الحرمان اللّهمّ صلّ على محمّد و آله و كن لدعائي مجيبا و من ندائي قريبا و لتضرّعي راحما و لصوتي سامعا و لا تقطع رجائي، عنك يستوجب الحرمان اللّهمّ فلا تقطع رجائي فيك و لا تبتّ سببي منك و لا توجّهني في حاجتي هذه و غيرها الى سواك و تولّني بنجح طلبتي
و قضاء حاجتي و نيل سؤلي قبل زوالي عن موقفي هذا بتيسيرك لي العسير و حسن تقديرك لي في جميع الأمور و صلّ على محمّد و آله صلاة موقفي بتوفيقك و تيسيرك و حسن تقديرك و صلّ على محمّد صلوة دائمة نامية لا انقطاع لأبدها لمددها و لا منتهى لأمدها و اجعل ذلك عونا لي و سببا لنجاح طلبتي انّك واسع كريم.
و من حاجتي يا ربّ كذا و كذا و تذكر حاجتك ثمّ تسجد و تقول فضلك آنسني و إحسانك دلّني فأسألك بك و بمحمّد و آله صلواتك عليهم ان لا تردّني خائبا و من حاجتي كذي و يذكرها و يسمّيها
بسم اللّه الرحمن الرحيم و كان من دعائه عليه السّلام فى طلب الحوائج از دعاهاى آن حضرت است در درخواست رفع حوايج. اللّهم يا منتهى مطلب الحاجات بارالها! اى پايان مقصد نيازمنديها.
سيد شارح قدّس سرّه مىفرمايد: اين كه خداى تعالى پايان مقصدها و نهايت نيازهاست به چند وجه قابل توجيه و تقرير است:
مىشود پس معلوم شد كه خداى تعالى نهايت مقصد نيازمندىهاست و حاجتها به او منتهى مىشود و پايان مىپذيرد و اين سخن را رشتۀ مفصّلى است كه مقام مناسب شرح آن نيست.
(پايان توجيه اوّل سيد شارح در تفسير اين نام شريف).
مترجم گويد: مطلبى كه سيد شارح بيان فرمود، از اصولى است كه دست خلقت در فطرت و نهاد آدمى به وديعت گذاشته و امام خمينى قدّس سرّه در بيانات خود مكرّر به اين نكته اشاره فرموده است؛ چنان كه در كتاب شريف اربعينش در شرح حديث ششم فرمايد: پوشيده نيست بر هر صاحب وجدانى كه انسان به حسب فطرت اصلى و جبلّت ذاتى عاشق كمال تام مطلق است و شطر قلبش متوجّه به جميل على الاطلاق و كامل من جميع الوجوه است، و اين از فطرتهاى الهيه است كه خداوند تبارك و تعالى بنى نوع انسان را مفطور كرده است بر آن، و به اين حبّ كمال وارد ملك و ملكوت گردد و اسباب وصول عشاق به كمال مطلق شود. ولى هر كس به حسب حال و مقام خود تشخيص كمال را در مقامات و درجات آخرت داده قلوبشان متوجّه آنهاست و اهل اللّه در جمال حق كمال و در كمال او جمال را يافته، وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ(1)ويند و «لى مع اللّه حال» فرمايند و حبّ وصال و عشق او را دارند. و اهل دنيا چون تشخيص دادهاند كه كمال در لذايذ دنياست و جمال دنيا در چشم آنها زينتيافته فطرتا متوجّه آن شدند و لكن با همۀ وصف چون توجّه فطرى و عشق ذاتى به كمال مطلق است و ساير تعلّقات عرضى و از قبيل خطا در تطبيق است هر چه انسان از ملك و ملكوت دارا شود و هر چه كمالات نفسانى يا كنوز دنيايى يا سلطنت و رياست پيدا كند اشتياقش روز افزون گردد و آتش عشقش افروختهتر گردد؛ مثلا نفس صاحب شهوت هر چه مشتهيات براى او زيادتر گردد تعلّق قلبش به مشتهيات ديگرى كه در دسترس او نيست بيشتر شود و آتش اشتياقش شعلهورتر گردد. و همينطور نفس رياستطلب اگر قطرى را در زير پرچم اقتدار درآورد متوجّه قطر ديگر گردد و اگر تمام كرۀ زمين را تحت سلطنت آورد ميل آن كند كه پرواز به كروات ديگر كند و آنها را متصرّف شود، ولى بيچاره نمىداند فطرت چيز ديگرى را طالب است؛ عشق جبلّى فطرى متعلّق به محبوب مطلق است؛ تمام حركات جوهرى و طبيعى و ارادى و جميع توجّهات قلبى و تمايلات نفسانى به جمال زيباى جميل على الاطلاق است و خود آنها نمىدانند و اين محبّت و اشتياق و عشق را كه براق معراج و رفرف
1) سورۀ انعام، آيۀ 79.
وصول است در غير مورد خود صرف مىكنند و آن را تحديد و تقييد بيجا مىنمايند. بالجمله از مقصود اصلى خود دور افتاديم. منظور اين است كه انسان چون قلبا متوجّه به كمال مطلق است هر چه از زخارف آن كمال است حرصش رو به ازدياد گذارد و عشقش افزونتر شود و احتياجش به دنيا بيشتر گردد و فقر و نيازمندى نصب العين او گردد، ليكن اهل آخرت كه توجّه آنها از دنيا سلب شود و هرچه توجه به عالم آخرت بيشتر كند ميل آنها و توجّه قلبى آنها به اين عالم كمتر گردد. از تمام دنيا بىنياز شوند و غنا در قلب آنها ظاهر گردد و عالم دنيا و زخارف آن را ناچيز شمارند؛ چنانچه اهل اللّه از هر دو عالم مستغنى هستند و از هر دو نشئه وارستهاند و احتياج آنها فقط به غنىّ على الاطلاق است و جلوۀ غنى بالذّات صورت قلب آنها شده است هنيئا لهم...
و نيز در شرح حديث يازدهم در بيان آن كه وجود مبدأ از فطريّات است مىفرمايند كه يكى از فطرتهايى كه جميع سلسلۀ بنى الانسان مخمّر بر آن هستند و يك نفر در تمام عائله بشر پيدا نشود كه برخلاف آن باشد و هيچ يك از عادات و اخلاق و مذاهب و مسالك و غير آن، آن را تغيير ندهد و در آن خلل وارد نياورد (فطرت عشق به كمال) است كه اگر در تمام دورههاى زندگى بشر قدمزنى و هر يك از افراد هر يك از طوايف و ملل را استنطاق كنى، اين عشق و محبّت را در خميرۀ او مىيابى، قلب او را متوجّه كمال مىبينى، بلكه در تمام حركات و سكنات و زحمات و جدّيتهاى طاقتفرسا كه هر يك از افراد اين نوع در هر رشته كه دارند.
عشق به كمال آنها را به آن واداشته؛ اگرچه در تشخيص كمال و آن كه (كمال در چيست و محبوب و معشوق در كجاست؟) مردم كمال اختلاف را دارند؛ هر يك معشوق خود را در چيزى يافته و گمان كرده است، و كعبۀ آمال خود را در چيزى توهّم كرده است و متوجّه به آن شده از دل و جان آن را خواهان است. اهل دنيا و زخارف آن، كمال را در دارايى آن گمان كردند و معشوق خود را در آن يافتند از جان و دل در تحصيل آن خدمت عاشقانه كنند، و هر يك در هر رشتهاى هستند و حبّ به هر چه دارند چون آن را كمال دانند بدان متوجّهند؛ و همينطور اهل علوم و صنايع هر يك به سعۀ دماغ خود چيزى را كمال دانند و معشوق خود را آن پندارند، و اهل آخرت و ذكر و فكر غير آن را... بالجمله تمام آنها متوجّه به كمالند و چون آن را در موجودى يا موهومى تشخيص دادند با آن عشقبازى مىكنند. ولى بايد دانست كه با همۀ وصف هيچ يك از آنها عشقشان و محبّتشان راجع به آنچه گمان كردند نيست و معشوق
آنها و كعبۀ آمال آنها آنچه را توهّم كردند نمىباشد؛ زيرا كه هر كس به فطرت خود رجوع كند مىيابد كه قلبش به هر چه متوجّه است اگر مرتبۀ بالاترى از آن بيابد فورا قلب از اوّلى منصرف و به ديگرى كه كاملتر است متوجّه گردد، و وقتى كه به آن كاملتر رسيد به اكمل از آن متوجّه گردد، بلكه آتش عشق و سوز اشتياق روزافزون گردد و قلب در هيچ مرتبهاى از مراتب و در هيچ حدّى از حدود رحل اقامت نيندازد. مثلا اگر شما به جمال زيبا و رخسار دلفريب هستيد و چون او را پيش دلبرى سراغ داريد، دل را به سوى كوى او روان كرديد اگر جميلتر از آن را ببينيد و بيابيد كه جميلتر است قهرا متوجّه به آن شويد و لااقل هر دو را خواهان شويد، و باز آتش اشتياق فرو ننشيند و زبان حال و لسان فطرت شما آن است كه:
(چيزيم نيست ورنه خريدار هر ششم) بلكه خريدار هر جميلى هستيد، بلكه با احتمال هم اشتياق پيدا كند؛ اگر احتمال دهيد كه جميلى دلفريبتر از اينها كه ديديد و داريد در جاى ديگر است قلب شما سفر به آن بلد كند، (من در ميان جمع و دلم جاى ديگر است) گوييد، بلكه با آرزو نيز مشتاق شويد. وصف بهشت را اگر بشنويد و آن رخسارههاى دلكش را، گرچه خداى نخواسته معتقد به آن هم نباشيد با اينوصف فطرت شما گويد: اى كاش چنين بهشتى بود، چنين محبوب دلربايى نصيب ما مىشد. و همينطور كسانى كه كمال را در سلطنت و نفوذ قدرت و بسط ملك دانستهاند و اشتياق بآن پيدا كردهاند، اگر چنانچه سلطنت يك مملكت را دارا شوند، متوجّه مملكت ديگر شوند و اگر آن مملكت را در تحت نفوذ و سلطه درآورند به بالاتر از آن متوجّه شوند، و اگر يك قطرى را بگيرند با قطار ديگر مايل گردند، بلكه آتش اشتياق آنها روزافزون گردد. اگر تمام روى زمين را در تحت سلطنت بياورند و احتمال دهند در كروات ديگر بساط سلطنتى هست قلب آنها متوجّه شود كه اى كاش ممكن بود پرواز كنيم به سوى آن عوالم و آنها را در تحت سلطنت درآوريم؛ و بر اين قياس است حال اهل صناعات و علوم. و بالجمله حال تمام سلسلۀ بشر در هر طريقه و رشته كه داخلند، به هر مرتبه از آن رسند اشتياق آنها به كاملتر از آن متعلّق مىگردد و آتش شوق آنها فروننشيند و روزافزون گردد. پس اين نور فطرت ما را هدايت كرد به اين كه تمام قلوب سلسلۀ بشر از قارهنشينان اقصى بلاد آفريقا تا اهل ممالك متمدّنۀ عالم، و از طبيعين و مادّيين گرفته تا اهل ملل و نحل، بالفطره شطر قلوبشان متوجّه به كمالى است كه نقص ندارد، و عاشق جمال و كمالى هستند كه عيب ندارد، و علمى كه جهل در او نباشد، و قدرت و سلطنتى كه
مجهز همراه آن نباشد، حياتى كه موت نداشته باشد و بالاخره (كمال مطلق) معشوق همه است. تمام موجودات و عائله بشرى با زبان فصيح يكدل و يكجهت گويند: ما عاشق كمال مطلق هستيم؛ ما حبّ جمال و جلال مطلق داريم. آيا در جميع سلسلۀ موجودات در عالم تصوّر و خيال در تجويزات عقليّه و اعتباريّه موجودى كه كمال مطلق و مال مطلق داشته باشد جز ذات مقدّس مبدأ عالم - جلّت عظمته - سراغ داريد؟ و آيا جميل على الاطلاق كه بىنقص باشد جز آن محبوب مطلق هست؟
اى سرگشتگان وادى حيرت، و اى گمشدگان بيابان ضلالت، نه بلكه اى پروانههاى شمع جمال جميل مطلق، و اى عاشقان محبوب بىعيب و بىزوال! قدرى به كتاب فطرت رجوع كنيد و صحيفۀ كتاب ذات خود را ورق زنيد، ببينيد كه با قلم قدرت فطرت اللّهى در آن مرقوم است «وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ.»(1)يا «فِطْرَتَ اللّهِ الَّتِي فَطَرَ النّاسَ عَلَيْها»(2)طرت توجّه به محبوب مطلق است؟ آيا آن فطرت غير متبدّله «لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللّهِ» فطرت معرفت است؟ تا كى به خيالات باطله، اين عشق خدادادى فطرى و اين وديعۀ الهيّه را صرف اين و آن مىكنيد؟ اگر محبوب شما اين جمالهاى ناقص و اين كمالهاى محدود بود چرا به وصول به آنها آتش اشتياق شما فرو ننشست و شعلۀ شوق شما افزون گرديد؟
هان! از خواب غفلت برخيزيد و مژده دهيد و سرور كنيد كه محبوبى داريد كه زوال ندارد معشوقى داريد كه نقص ندارد، مطلوبى داريد بىعيب، منظورى داريد كه نور طلعتش «اَللّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»(3)ست، محبوبى داريد كه سعۀ احاطهاش «لو وليتم بحبل الى الارضين السفلى لهبطتم على اللّه» است(4).
پس اين عشق فعلى شما معشوق فعلى خواهد و نتوان آن موهوم و متخيّل باشد؛ زيرا كه هر موهوم ناقص است و فطرت متوجّه به كامل است. پس عاشق فعلى و عشق فعلى بى معشوق نشود و جز ذات كامل معشوقى نيست كه متوجّه اليه فطرت باشد. پس لازمۀ عشق به كامل مطلق وجود كامل مطلق است، و پيشتر معلوم شد كه احكام فطرت و لوازم آن از جميع بديهيّات واضحتر و روشنتر است (أَ فِي اللّهِ شَكٌّ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ) .(5)ايان سخن عرشى
امام راحل قدّس سرّه.
دوّمين بيان سيد شارح در تفسير اسم مبارك (يا منتهى مطلب الحاجات) چنين است كه نزد ارباب عرفان ثابت شده كه خداى تعالى پايان مقامات عارفين است، و براق همّت آنان در طىّ سلوك معرفت و طاير فكرشان در پرواز به سوى آن جناب چون به كوى او رسند بال بشكنند و پر بيندازند كه آنان پيوسته از مقامى به مقام بالاتر و از مرتبهاى به مرتبۀ برتر بالا مىروند تا آن جا كه به آن جناب رسند، و چون رسيدند از خود فانى شوند و طور هويّتشان متلاشى و مندك شود و به لسان حال گويند «انّ الىّ ربّك المنتهى»: (پايان اين راه پروردگار توست).
سوّمين توجيه سيد شارح در توضيح اين اسم آن است كه خداى تعالى اميد كسانى است كه در رسيدن به نيازمنديها از غير خدا نااميد شوند و به درگاه او روى آورند. در اين رابطه از امير المؤمنين على عليه السّلام روايت شده كه فرمود: «هو الذى يتالّه اليه عند الحوائج و الشّدائد كل مخلوق عند انقطاع الرّجاء و من جميع من دونه و تقطع الاسباب من كل من سواه»: (خداى تعالى كسى است كه چون اميد مخلوقين از هر طرف قطع شد و اسباب و وسائل از جهت منقطع شد رو به او كنند و رفع نياز و شدّت خود را از او مىخواهند.)
چهارمين توجيه سيّد شارح كه خالى از دقّت نيست آن كه هر كس كه از غير خداى تعالى حاجت بخواهد آن فرد مسئول هر قدر هم كه توانا و غنى باشد بالاخره ممكن است و فقير بالذات، و براى قضاى حاجت لا محاله بايد مراجعه كند و او نيز مخلوق است و ممكن، و مراجعه به ديگرى مىكند تا اين كه منتهى بشوند به غنى بالذّات كه او بدون مراجعه به ديگرى حاجتها را روا مىفرمايد. و شايد بدين معنا اشاره فرمايد امير المؤمنين على عليه السّلام كه مىفرمايد:
«كل مترائس فى هذه الدنيا و متعظّم فيها و ان عظم غنائه و طغيانه و كثرت حوائج من دونه اليه فانّهم سيحتاجون حوائج لا يقدر عليها هذا المتعاظم و كذلك هذا المتعاظم يحتاج حوائج لا يقدر عليها فينقطع الى اللّه عند ضرورته و فاقته»: (هر كسى كه در اين دنيا خود را رئيس مىپندارد و اظهار بزرگى مىكند هرچند غنى و طغيانش فراوان باشد و ديگران از هر طرف رو به او آورند بالاخره آنان حوايجى خواهند داشت كه اين مسئول از عهدهاش برنخواهد آمد و او ناچار خواهد شد كه در برآوردن حاجات ديگران از خداى تعالى كمك بگيرد.) سيد شارح سپس فرمايد كه اين رشته سر دراز دارد و ما به همين مقدار اكتفا كرديم.
استاد الاساتذه مرحوم آية اللّه شعرانى قدّس سرّه مطلبى از سيد شارح قدّس سرّه نقل فرموده كه: هيچ كس جز آفريدگار خود را دوست ندارد لكن چيزهاى ديگر پرده است بر او چون دوستى دو سبب دارد: يكى جمال است و جمال مخصوص حق است و جمال ذاتا محبوب و خداى تعالى جميل است و جمال را دوست دارد پس خود را دوست دارد و سبب ديگر محبّت احسان است، و هيچ احسانى تمام نيست مگر از جانب خداى تعالى، و محسنى جز او نيست. پس اگر جمال را دوست دارى غير او را دوست ندارى، چون جميل اوست، و اگر احسان را دوست دارى غير او را دوست ندارى چون محسن اوست. و به هر حال تعلّق محبّت بدوست؛ و بدين معنا ابن فارض اشاره كرده است:
و كل مليح حسنه من جمالها معادله بل حسن كلّ مليحة
و اين چنان است كه چون كسى سوى نور آفتاب رود، گرچه آفتاب را نداند چيست باز طالب آفتاب است و محبّت دوستان خدا دوستى خداست و محبّت دشمنان خدا دشمنى با او و احترام سادات احترام پيغمبر است و احترام علما احترام كتاب و سنّت است و هكذا. پايان سخن آية اللّه شعرانى قدّس سرّه.
مترجم گويد كه ما كلام سيد شارح را تماما نقل كرديم، چنين مطلبى كه خود كلامى است عرشى و عرفانى در آن نبود. متحمل است كه استاد را در اسناد اشتباهى رخ داده باشد.
و يا من عنده نيل الطلبات اى آن كه رسيدن بخواستهها نزد اوست. قاعدهاى است ادبى كه علما مىگويند: «تقديم ما حقّه التأخير يفيد الحصر»: (آنچه كه بايد در نظم كلام عقب بيفتد اگر جلوتر آمده افادۀ حصر مىكند)؛ مانند: ايّاك نعبد و ايّاك نستعين، كه على القاعده مىبايست «نعبدك و نستعينك» گفته مىشد، ولى چون ضمير منفصل مقدّم شده است معنايش حصر عبادت و استعانت در خداى تعالى است؛ يعنى نمازگزار عرض مىكند: من فقط تو را مىپرستم و منحصرا از تو يارى مىجويم. در اين جا نيز چون «عنده» كه ظرف است مقدم شده و به جاى آن كه «يا من نيل الطلبات عنده» گفته شود، گفته شده: «يا من عنده نيل الطّلبات» بدان معناست كه رسيدن به حاجتها فقط از جانب خداى تعالى ميسور است و اين حصر منافات با آن ندارد كه احيانا از كس ديگر نيز حاجتى برآورده مىشود؛ زيرا آن نيز با اذن خداى تعالى و مدد اوست. پس معناى حصر در جملۀ مذكور درست است.
و يا من لا يبيع نعمه بالاثمان اى آن كه نعمتهايى را كه عطا فرمود ببها نمىفروشد. كنايه از آن كه خداى تعالى در مقابل نعمت و احسانش به هيچ وجه من الوجوه عوض و پاداشى در نظر ندارد، برخلاف خلق كه همواره احسانشان در مقابل عوض است، يا عوض دنيايى و يا پاداش آخرتى. و اگر هيچ يك نباشد حداقّل آن كه آرامش وجدانش منظور نظر است. تنها كسى كه از نعمت و احسانش هيچ منظور از براى خود ندارد خداى تعالى است كه به حكم غناى ذاتى از هر گونه غرض و پاداش بىنياز است، حتى از براى اظهار نعمت نيز موجبى نيست، مگر آن كه فايدۀ اظهار به شخص منعم عليه بازگردد. و از اين جهت است كه يكى از اسماء مقدّسۀ الهى خفىّ الالطاف است، فافهم و اغتنم.
و يا من لا يكدّر عطاياه بالامتنان اى آن كه صفاى عطاهاى خويش را به منت گذاشتن تيره نمىسازد.
منّتگذارى در مقابل عطا و احسان غالبا موجب آن مىشود كه طرف مقابل رنجيده خاطر شود و آن صفا و محبّتى كه نتيجۀ احسان است از بين برود. لذا خداى تعالى دستور فرمود:
«و لا تُبْطِلُوا صَدَقاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَ الْأَذى» :(1)صدقههايى را كه مىدهيد با منّتگذارى و آزار دادن باطل نكنيد.) هر چند منّتپذيرى از براى پارهاى از نفوس ضعيفه امرى است سهل و آسان و لكن نه هر انسان شرافتمندى تن به ذلّت و خوارى مىدهد بلكه صرفنظر كردن از قبول احسان بسيار آسانتر است از رفتن زير بار منّت و ذلّت؛ به قول سعدى شيراز:
به نان خشك قناعت كنيم و جامعۀ دلق كه بار منّت خود به كه بار منّت خلق
سيد الشّهداء عليه السّلام در خطبهاش فرمود: «الا انّ الدّعى ابن الدّعى قد ركض بين السّلة و الذّلة، و هيهات منّا الذّلة ابى اللّه ذلك و رسوله و ارحام طابت و حجور طهرت ان تؤثر اللئام على مصارع الكرام»: (حال كه زنازاده فرزند زنازاده تصميم گرفته است يا مرا بكشد و يا به ذلّت و خوارى بكشد و هرگز ما به سوى ذلّت نرويم. نه خدا و رسولش و نه دامنهاى پاك و پاكيزه به ما اجازه ميدهد كه مرگ شرافتمندانه را رها كرده از لئيمان و دونان اطاعت ورزيم.)
و همانگونه كه منّتپذيرى از ضعف نفس و دنائت طبع ناشى مىشود، منّتگذارى نيز همين گونه است. تا احسان و نعمت در نظر احسانكننده و منعم بزرگ جلوه نكند منّت
1) سورۀ بقره، آيۀ 264.
نمىگذارد هر چه خود نعمت و احسان بزرگ باشد. از اين جاست كه نعمتهاى حق تعالى هر چند بسيار عظيم و ارزنده است و حقّا سزاوار است كه آدمى در مقابل كوچكترين نعمت او بزرگترين منّت را به جان بپذيرد و لكن غناى ذاتى و عظمت حق تعالى كه هر عظيمى نسبت به آن كوچك و ناچيز است مانع از آن است كه نعمت و احسانى را بزرگ شمارد و انگيزهاى كه مرجعش به آن ذات مقدّس باشد در منّتگذارى داشته باشد و اگر در قرآن كريم مواردى را يادآورى فرمودهاند همه و همه براى فايدهاى است كه عايد مردم مىشود.
«قال تعالى: و لَقَدْ مَنَّ اللّهُ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ» :(1)به راستى كه خداوند بر مؤمنين منّت گذاشت هنگامى كه پيامبرى از خود آنان در ميان آنان برانگيخت.
«بَلِ اللّهُ يَمُنُّ عَلَيْكُمْ أَنْ هَداكُمْ لِلْإِيمانِ» :(2)لكه خداى تعالى بر شما منت مىگذارد بر اين كه شما را به ايمان هدايت فرمود. و ديگر آيات كريمه.
و يا من يستغنى به و لا يستغنى عنه اى آن كه به واسطۀ او بىنيازى دست دهد ولى بىنيازى از او امكانپذير نيست. زيرا كه خود جامع همۀ صفات كمال است و آن كس كه او را بيابد همه چيز را يافته است؛ چنان كه امام حسين عليه السّلام در دعاى عرفه عرض مىكند: «الهى من وجدك فمن الذى فقد» و چون زمام همۀ امور به يد قدرت اوست و هيچ حركت و سكونى بىاذن آن ذات مقدّس صورت نمىگيرد پس آدمى را بىنيازى از آن حضرت امكان ندارد كه فقير بالذّات را استغنا محال است (و الاّ لخرج الممكن عن امكانه). جملۀ شريفۀ دعا علاوه بر محتواى كامل در اوج فصاحت و بلاغت نيز مىباشد. جملۀ دوّم نيز در همين سياق است به عبارتى ديگر كه عرض مىكند:
و يا من يرغب اليه و لا يرغب عنه (اى آن كه روى دلها به سوى توست و نتوان دل از تو برتافت) كه اصل جمال و كمالى و حبّ ايندو جزء فطرت و سرشت انسانى است.
دل گرفتن ز دست تو مشكل سر فكندن بپاى تو آسان
بندگانيم جان و دل بر كف چشم بر حكم و گوش بر فرمان
گر دل صلح دارى اينك دل ور سر جنگ دارى اينك جان
و يا من لا تفنى خزائنه المسائل اى آن كه اجابت خواستههاى مردم گنجينههاى تو را فانى نمىكند؛ كه و للّه خزائن السّموات و الارض. در حديث قدسى آمده است كه خداى تعالى فرمايد:
اى بندگان من! اگر همۀ شما از اوّلين و آخرين و جنّيان و آدميان در يك جا گرد آييد و همگى از من خواستهاى داشته باشيد، من همۀ خواستههاى شما را اعطا كنم و اين همه عطا از آنچه در نزد من است چيزى نمىكاهد مگر مانند رطوبت تارى از نخ كه به اقيانوس عظيمى فرو رود: «يا عبادى لو انّ اوّلكم و آخركم و انسكم و جنّكم قاموا فى صعيد واحد فسألونى فاعطيت كل انسان مسئلته ما نقص ذالك ممّا عندى شيئا الاّ كما ينقص الخيط اذا دخل البحر.» و اين مثل بدان معناست كه اصلا چيزى از آن كاسته نمىشود؛ زيرا رطوبتى كه از دريا به نخ مىنشيند نسبت به دريا هيچ است.
و يا من لا تبدّل حكمته الوسائل اى آن كه هيچ وسيلهاى حكمت تو را تغيير نمىدهد).
حكمت خواه به معناى رعايت مصالح بندگان باشد و خواه به معناى علم خداى تعالى به اشياء آن چنان كه سزاوار است و جريان امور بر طبق آن علم، به هر حال مضمون دعا آن است كه ايجاد وسائل به منظور دستيابى بامرى برخلاف حكمت است، و امرى كه برخلاف حكمت است بىنتيجه است و كارها همچنان بر طبق حكمت جريان خواهد داشت، و ازين روست كه گفته شده است: «انّ العلماء باللّه لا يتوسّلون الى اللّه فى ان يبدّل لهم جريان احكامه بخلاف ما يكرهون و لا يغيّر لهم سابقوا مشيّتة و مقتضى حكمه و لا ليحوّل عنهم سائر سنّته الّتى قد خلت فى عباده من الابتلاء و الاختبار»: (افرادى كه معرفتشان نسبت به حق تعالى كامل است هرگز از خداى تعالى خواستار نمىشوند كه جريان عالم خلقت را از آنچه آنان را خوشآيند نباشد تغيير دهد بلكه آنچه را كه مشيّت الهيّه بر آن تعلّق يافته و مقتضاى حكمت اوست همان به وقوع پيوندد، و سنّت خداوندى دربارۀ بندگانش كه بر مبناى امتحان و آزمايش است تحوّلى نداشته باشد.) بگفتۀ مولانا:
قوم ديگر مىشناسم ز اوليا كه دهانشان بسته باشد از دعا
از قضا كه هست رام آن كرام جستن رفع بلاشان شد حرام
در قضا ذوقى همين بينند خاص كفرشان آيد طلب كردن خلاص
حسن ظنّى بر دل ايشان گشود كه نپوشند از غمى جامه كبود
هر چه آيد پيش ايشان خوش بود آب حيوان گردد ار آتش بود
زهر در حلقومشان شكر بود سنگ اندر راهشان گوهر بود
كفر باشد نزدشان كردن دعا كاى اله از ما بگردان اين قضا
در جواب گوييم: اگر قضا و بلايى به واسطه دعا و صدقه دفع شد معلوم مىشود كه دعا و صدقه در سلسلۀ علل و اسباب دفع بلا قرار داشته است. و مؤيد اين معنى روايتى است كه حميرى در قرب الاسناد از امام صادق و ايشان از پدر بزرگوارش نقل مىكند كه فرمود: به رسول خدا عرض شد: يا رسول اللّه! دعائى كه بدان وسيله استشفاء مىشود آيا از تقدير الهى جلوگيرى مىكند؟ حضرت فرمود: استشفاء از تقديرات الهيه است (قيل: يا رسول اللّه، رقى يستشفى بها هل تردّ قدر اللّه؟ فقال حق انّها من قدر اللّه) (دقّت شود).
و يا من لا تنقطع عنه حوائج المحتاجين اى آن كه نيازهاى نيازمندان از تو قطعنشدنى و پيوسته است كه نيازمندان همه فقير هستند و سيهروى كه «الفقر سواد الوجه فى الدارين» است، از آنان جدا نشود؛ چنانكه گوينده مىگويد:
سيهرويى ز ممكن در دو عالم جدا هرگز نشد و اللّه اعلم
و ممكن است اشاره به آن باشد كه ذات مقدّس حق تعالى برخلاف بعضى از مراجع حاجات از اصرار نيازمند ناراحت نمىشود بلكه اصرار هر چه بيشتر را دوست دارد؛ چنان كه در اسماء مقدّسه آمده است: «يا من لا يبرمه الحاح الملحّين» بسا ديده شود كه عطاكننده اگر با اصرار طرف مقابل مواجه گردد از عطا خوددارى كند و هر چه سائل بيشتر اصرار ورزد عطا كننده در منع محكمتر شود، لكن خداى تعالى اين چنين نيست «و تنزّه عن مجانسة مخلوقاته».
بحسب روايتى خداى تعالى فرمايد: «فانّى احبّ صوتۀ و به گفتۀ مولانا:
خوش همىآيد مرا آواز او وان خدايا گفتن و آن راز او
و يا من لا يعنّيه دعاء الدّاعين اى آن كه دعاى خواهندگان او را به ستوه نمىآورد. شايد عبارت ديگرى باشد از جملۀ ماقبل كه ترجمه شد.
تمدّحت بالغناء عن خلقك و انت اهل الغنى عنهم خود را به بىنيازى از خلق ستودى و تو به بىنيازى سزاوارى.
و نسبتهم الى الفقر و هم اهل الفقر اليك و خلق را به فقر و درويشى نسبت دادى و آنان سزاوارند كه محتاج تو باشند؛ «چنانچه خود فرمايى:«يا أَيُّهَا النّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللّهِ وَ اللّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ»(1)ه البته مراد از غنا در اين جا غنا به معناى ثروت و دارايى نيست، بلكه مقصود از آن مطلق بىنيازى است؛ بدان معنا كه استقلال ذاتى در همۀ جهات وجودى داشته و خلق در همۀ جهات وجودى فقيرند و تعلّق به حضرت ربوبى دارند؛ چنانكه در جاى خود مبرهن است كه فقير بالذّات در وجهى از وجوه فقير بالذات در همۀ وجود مىباشد.
فمن حاول سدّ خلّته من عندك ورام صرف الفقر عن نفسه بك فقد طلب حاجته فى مظّانها و أتى طلبته من وجهها، و من توجه بحاجته الى احد من خلقك أو جعله سبب نجحها دونك فقد تعرض للحرمان و استحق من عندك فوت الاحسان هركس كه صلاح كار خود را از تو بخواهد و رفع نيازمندى خود از تو جويد، مسلما حاجت خود را از جايى كه بيشتر احتمال برآمدن دارد خواسته و مطلوب خويش را از راه شايسته طلب نموده است، و آن كه براى رفع نياز خود متوجه احدى از خلق تو شود يا او را در مقابل تو سبب برآورده شدن قرار دهد، خود را در معرض حرمان قرار داده و شايستۀ آن گرديده كه احسان خود را از او دريغ نمايى.)
بدان اى عزيز كه چون خداى تعالى مالك آسمان و زمين و خزاين اوست و جز او تبارك و تعالى معطى و مانعى نيست و خود دستور فرموده است كه به هنگام حاجت روى به درگاه او كنيد و قضاى حوايج را از او بخواهيم،«اُدْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ»(2)در قرآن كريم به اين امر ترغيب و تحريص شده است و «سْئَلُوا اللّهَ مِنْ فَضْلِهِ»(3)رموده است و از طرفى نيز قدرت تامّه و كامله دارد و از انجام هيچ مطلبى عاجز نيست و مبدأ جود و احسان است، بنابراين هر كس كه برآورده شدن حاجت خود را از او بخواهد و از بهترين وسيله براى رسيدن به مطلوب خود استفاده كرده است؛ و بالعكس اگر فقيرى از فقيرى همچو خود حاجت بطلبد و يا مطلب
خود را در آستانۀ محتاجى مثل خود افكند مستحقّ حرمان و سزاوار نوميدى خواهد بود و به اين معنا در روايات شريفه اشاره شده است، از جمله روايت شريفهاى است كه ثقة الاسلام كلينى در كافى شريف نقل فرموده است از حسين بن الوان گويد: در مجلسى كه سخن از علم و دانش مىرفت بوديم، و تصادفا خرجى من تمام شده بود، مصرف روزانه نداشتم. يكى از دوستان مرا گفت از چه كسى اميدوارى كه گرفتارى تو را برطرف سازد؟ گفتم: فلانى. گفت:
در اين صورت به خدا قسم حاجت برآورده نشود و به آرزوى خود نرسيده و مطلوب خود را نخواهى يافت. گفتم: خدايت رحمتت كند تو از كجا مىدانى؟ گفت: همانا امام صادق ابو عبد اللّه عليه السّلام براى من حديث فرمود كه در بعضى از كتابهاى آسمانى قرائت فرموده است كه فرموده است به عزّت و جلال و مجد و عرشى كه بر فراز آن قرار دارم سوگند كه حتما و حتما رشتۀ اميد هر كسى را كه به غير من اميدوار باشد با يأس و نوميدى خواهم بريد و حتما جامۀ خوارى در نزد مردم را بر تن او مىپوشانم و حتما او را از بارگاه قربم به كنار و از فضل و احسانم به دور خواهم داشت. آيا بجز مرا در سختىها آرزومندست است در حالى كه سختىها در دست من است و اميد بر غير من بسته است و با فكر خود در خانۀ ديگرى را مىزند در حاليكه كليد درهاى بسته در دست من است و در خانۀ من بروى هر كس كه مرا بخواند باز است. چه كسى در گرفتاريهايش آرزويش من بودم و من وى را به آرزويش نرساندم؟ و چه كسى براى حاجت بزرگى كه داشت اميد بر من بست كه من اميدش را نااميد كردم؟ آرزوهاى بندگانم را نزد خودم به امانت نگهدارى كردم؟ ولى آنان به نگهدارى من راضى نشدند، و آسمانهايم را از كسانى پر كردم كه بدون ملال و خستگى تسبيحگوى منند و آنان را دستور دادم كه درهاى ميان من و بندگانم را نبندند ولى آنان به گفتۀ من دل نبستند.
آن كس كه مصيبتى از ناحيۀ من به او رسيده مگر نمىداند كه هيچكس مالك برطرف كردن آن مصيبت نيست الاّ پس از آن كه من به او اجازۀ اين كار را بدهم؟ چرا او را مىبينم كه از من غافل شده است؟ اين من بودم كه به حكم جود و كرمم آنچه را كه سؤال نكرده بود به او دادم امّا چون از او باز گرفتم از من نخواست كه باز پسش دهم، بلكه از ديگرى تقاضاى پس گرفتن نمود. مگر من چنانم كه پيش از سؤال كردن عطا كنم، امّا پس از سؤال به سائلم پاسخ مثبت ندهم؟ مگر من بخيلم كه بندهام مرا بخيل نسبت مىدهد؟ مگر جود و كرم مخصوص من نيست؟ مگر عفو و رحمت در دست من نيست؟ مگر من محلّ آرزوها نيستم؟ چه كسى
جرأت دارد آرزوها را از من ببرد؟ آيا آرزومندان از اين كه بجز مرا آرزومندند نمىهراسند؟ پس اگر همۀ اهل آسمانهايم و اهل و زمينم همگى آرزوهايى داشته باشند و من به هر يك از آنان باندازۀ همۀ آنان عطا بكنم به قدر ذرّهاى از ملك من كم نمىشود. و چگونه كم شود ملكى كه من قيّوم آن هستم؟ اى بدا به حال كسانى كه از رحمت من مأيوسند، و بدا به حال كسى كه معصيت مرا كند و احترام مرا نگاه ندارد.
«انّ ابا عبد اللّه عليه السّلام حدّثنى انّه قرأ فى بعض الكتب انّ اللّه تعالى يقول: و عزّتى و جلالى و مجدى و ارتفاعى على عرشى لأقطّعنّ امل كلّ مؤمّل غيرى باليأس، و لاكسونّه ثوب المذلّة عند النّاس، و لا نحينّه من قربى، و لابعّدنّه من فضلى، ايؤمّل غيرى فى الشّدائد و الشدائد بيدى و يرجو غيرى؟ و يقرع بالفكر باب غيرى و بيدى مفاتيح الابواب و هى مغلقة و بابى مفتوح لمن دعايى، فمن ذا الّذى امّلنى لنوائبه فقطعته دونها، و من ذا الّذى رجا لعظيم فقطعت رجاه منّى جعلت امال عبادى عندى محفوظة فلم يرضوا بحفظى، و ملأت سمواتى ممن لا يمل من تسبيحى، و امرتهم ان لا يغلقوا الابواب بينى و بين عبادى فلم يثقوا بقولى، الم يعلم من طرقته نائبة من نوائبى انّه لا يملك كشفها احد غيرى الا من بعد اذنى؟ فمالى اراه لا هبا عنّى، اعطيت بجودى ما لم يسئلنى ثم انتزعه منه فلم يسئلنى ردّه فسأل غيرى أترانى ابدأ بالعطاء قبل المسأله ثم اسئل فلا اجيب سائلى، أبخيل انا فيبخّلنى عبدى، ا و ليس الجود و الكرم لى، ا و ليس العفو و الرّحمة بيدى، اولست انا محل الامال، فمن يقطعها دونى، فلا يخشى المؤملون ان يؤملوا غيرى، فلو ان اهل سمواتى و اهل ارضى آملوا جميعا ثم اعطيت كل واحد منهم مثل ما أعطيت الجميع فما انتقص من ملكى مثل عضو ذّرة، و كيف ينقص ملك انا قيمه، فيا بؤسا للقانطين من رحمتى و يا بؤسا لمن عصانى و لم يراقبى».
و بدين معنا روايات ديگرى نيز از عامّه و خاصّه آمده است. در اين جا سؤالى است كه شايد به ذهن بيشتر خوانندگان آمده باشد، و آن اين كه مگر نه اين است كه اين عالم، عالم اسباب است «يأبى اللّه الاّ ان يجرى الامور باسبابها»، (خداى تعالى نخواسته است كه كارها را بجز از رهگذار اسباب جارى فرمايد) پس چرا در اين روايت و امثال آن تشبّث به اسباب مذموم شناخته شده است؟
در پاسخ اين سؤال گوييم كه تشبّث به اسباب بر دو گونه است: يك وقت انسان به دنبال سببى مىرود و آن را مستقلا مؤثّر در مقصد و مقصود خود مىداند، كه البته اين نوع سببجويى منافات با توحيد دارد و مذموم، است و لكن آنگاه كه انسان در عين حالى كه
دست به دامن اسباب مىزند دلش به مسبّب الاسباب بسته است. و متوجّه است بدون خواست و مشيّت او هيچ سببى نمىتواند مؤثّر واقع شود، اين چنين سببجويى نه تنها منافات با توحيد ندارد بلكه خود عين توحيد و خداشناسى است. به عبارت ديگر خداى تعالى قادر بود بر اينكه هر كه را حاجتى باشد، به محض آن كه توجّه به خداى تعالى بيابد حاجتروا گردد؛ گرسنه است و يا تشنه، به مجرّد توجّه به حق تعالى و بدون خوردن طعام و نوشيدن آب سير و سيراب شود، و لكن خداى تعالى براى هر چيزى سببى در اين عالم معيّن فرمود تا بندگان او بتوانند از پشت پردۀ اسباب مسبّب را بشناسند و كمال در همين است. بگفتۀ مولانا:
ديده مىخواهم سبب سوراخ كن تا سبب را بركند از بيخ و بن
ديده مىخواهم كه باشد شهشناس تا شناسد شاه را در هر لباس
«ابى اللّه ان يجرى الامور الاّ باسبابها».
و با دقّت در فعل و فاعل اين روايت نكتۀ مستور معلوم خواهد شد.
اللّهم ولى اليك حاجة قد قصر عنها جهدى و تقطّعت دونها حيلى و سوّلت لى نفسى رفعها الى من يرفع حوائجه اليك و لا يستغنى فى طلباته عنك و هى زلّة من زلل الخاطئين و عثرة من عثرات المذنبين بارالها! مرا به تو حاجتى است كه توان آن را ندارم و راه چارۀ آن ندانم، و نفسم بر من وسوسه مىكند كه آن را نزد كسى برم كه او خود حاجت نزد تو مىآورد و در رسيدن به خواستههاى خويش از تو بىنياز نيست، و گوش دادن به وسوسۀ نفس لغزشى است كه خطا كاران بدان دچار شوند و گنهكاران از اين راه به هلاكت مىرسند.
ثم انتبهت بتذكيرك لي من غفلتى و نهضت بتوفيقك من زلّتى سپس با هشدارى كه به من دادى از غفلت به خود آمدم و با توفيقى كه عنايتم فرمودى از لغزشم به پا خواستم.
و رجعت و نكصت بتسديدك عن عثرتى و به حال اوّل بازگشتم و با دستگيرى تو از سقوط بازماندم(1).
1) اولياى الهى از آن جا كه انقطاع الى اللّه دارند و همواره مراقب حضور محضر مىباشند، لذا الطاف ربّانيّه شامل حال آنان بوده و در -
و قلت سبحان ربى كيف يسأل محتاج محتاجا و گفتم: سبحان اللّه (كه معمولا به هنگام تعجّب گفته مىشود) منزه است پروردگار من، چگونه محتاجى از محتاج ديگرى درخواست مىكند.
و انّى يرغب معدم الى معدم و چگونه مىشود كه گدايى به گدايى ديگر روى آورد!
فقصدتك يا الهى بالرغبة و اوفدت عليك رجايى بالثقة بك پس بارالها! با رغبت قصد جناب تو كردم و بار اميدم را با اطمينان بدر خانۀ تو افكندم.
و علمت انّ كثير ما اسئلك يسير فى وجدك (و اين را مىدانم كه هر چه درخواستم بيشتر باشد در مقابل حضرتت اندك است.
و انّ خطير ما استوهبك حقير فى وسعك و آنچه از تو مىخواهم دريافت كنم هر چند بزرگ باشد در برابر سعۀ رحمت تو ناچيز است. در اين جملات به احتمال زياد سؤالى به ذهن خوانندگان عزيز رسيده است كه چگونه امام عليه السّلام اعتراف مىكند بر لغزشى كه مخصوص خطاكاران است، و اين اعتراف با قول به عصمت آن بزرگواران چگونه سازش دارد؟ پاسخ اين است كه با قطعنظر از اين كه سراپاى جملات از حيث خضوع و خشوع تبلور خاصّى دارد و ركن اصلى دعا همان خضوع و خشوع است كه اولياى الهى هرگز خود را از حدّ تقصير در عبادت خارج نمىديدند و نالۀ «ما عبدناك حق عبادتك» را همواره داشتند، سيد شارح به مناسبت مقام انقطاع از اسباب ظاهريه و توكّل به حق تعالى داستانى نقل مىكند و حاصلش آن كه شخصى به نام ابو حمزۀ خراسانى مىگويد كه در سفر حجّ در حال پيادهروى به چاهى اندر افتادم و نفسم مرا وسوسه مىكرد كه فرياد برآورم و از رهگذرها استمداد كنم، ولى عقلم هى زد كه استعانت از مخلوق چه مىكنى؟ پس خوددارى كردم و با خود گفتم: به خدا قسم بجز به خداى تعالى به كسى متوسّل نمىشوم.
دردم نهفته به ز طبيبان مدّعى باشد كه از خزانۀ غيبش دوا كند
در اين حال بود كه دو تن بر آن جا گذر كردند. با خود گفتند: چه بهتر كه سر اين چاه را بپوشيم تا كسى اندر آن نيفتد و شروع به پوشاندن سر آن چاه كردند. خواستم فرياد برآورم، با
خود گفتم: به كسى استغاثه مىكنم كه از آنان به من نزديكتر است. آن دوتن سر چاه را پوشاندند. چيزى نگذشت كه ديدم سر چاه باز شد و رسنى آويخته شد من چنگ به آن زدم و بيرون شدم. چون به بالاى چاه آمدم، شيرى ديدم كه بدام افتاده و در رسن پيچيده از خشم زمين مىكاود و رشتهاى از دام او از چاه آويخته، هاتفى آوازم داد: اى ابا حمزه! اين بهتر نبود كه تو را از تلف به وسيلۀ تلف نجات داديم؟ «اليس هذا احسن، نجّيناك من التلف بالتّلف».
از سبب سازيش من سوداييم از سبب سوزيش سوفسطاييم
و انّ كرمك لا يضيق عن سؤال احد و مىدانستم كه دامنۀ كرم تو وسيعتر از سؤال هر كس است.
و انّ يدك بالعطايا اعلى من كلّ يد و دست تو در عطاها بالاترين دستهاست كه كرمت نامتناهى نعمت بىپايان است. از ابو القاسم دمشقى حكايت است كه گفت در مسجد مدينه در حلقۀ درس شبلى ايستاده بودم كه گدايى وارد حلقه شد و مىگفت: يا اللّه يا جواد. شبلى چون سخن او را شنيد آهى كشيد و صيحه زد و سپس گفت: من چگونه مىتوانم كه جود و كرم حق تعالى را توصيف كنم در حالى كه مخلوقى دربارۀ مخلوق ديگر مىگويد:
تعوّد بسط الكف حتى لو انّه ثناها بقبض لم تطعه أنامله
تراه اذا ناجيته متهللا كانك تعطيه الذى آن است آمله
و لو لم تكن فى كفّه غير روحه لجادبها فليثق اللّه سائله
هو البحر من اى النواحى أتيته فلجّته المعروف و البرّ ساحله
جودى است از رشحات جود توست.
*سئوال
مضمون اين جملات آن است كه بايد همۀ دعاها مقرون به اجابت باشد و هيچ تقاضايى مردود نگردد؛ در حالى كه مىبينيم بسيارى از دعاها مستجاب نمىشود و بسيارى از اميدواران نوميدند؟
*پاسخ
اين سؤال را دانشمندان اسلامى به گونههاى مختلف پاسخ دادهاند و هر يك مطابق مشرب خود از عرفان و حكمت و فلسفه و غيره جواب گفتهاند. امير المؤمنين عليه السّلام در وصيّتى كه به فرزند ارجمندش امام حسن عليه السّلام فرموده به گوشههايى از اين موضوع اشاره فرمودهاند، آن جا كه فرمايد: «و لا يقنطك إبطاء اجابتك، فانّ العطيّه على قدر النيّة و ربما اخّرت عنك الاجابة ليكون ذالك اعظم لاجر السائل و أجزل لعطاء الآمل، و ربما سئلت الشى فلا تعطاه و اوتيت خيرا منه عاجلا او آجلا او صرف عنك بما هو خير لك، و لربّ امر قد طلبته فيه هلاك دينك لو اوتيته» دير شدن استجابت دعاى تو، تو را به نوميدى نكشاند كه عطاى الهى به اندازۀ نيّت صورت مىگيرد و چه بسا كه مستجاب شدن دعاى تو به تأخير مىافتد تا پاداش سؤالكننده بيشتر گردد و عطايى كه اميدش را دارى فزونتر شود، و چه بسا چيزى از خداى تعالى سؤال كنى و عين سؤال تو اجابت نشود و ليكن بهتر از آن يا در دنيا و يا در آخرت به تو داده شود، و اگر اصلا اجابت نشود همان خير تو خواهد بود. و چه بسا دعايى ميكنى و چيزى از خداى تعالى مىخواهى كه اگر خواستۀ تو به تو داده شود باعث هلاك و نابودى دين تو خواهد بود.
اللّهم فصل على محمد و آله و احملنى بكرمك على التفضّل و لا تحملنى بعدلك على الاستحقاق بارالها! بر محمد و خاندانش درود بفرست و با من به كرمت به مقتضاى تفضّل رفتار كن و به مقتضاى استحقاق من با من به عدالت رفتار مفرما.
فما انا باوّل راغب رغب اليك فاعطيته و هو يستحقّ المنع و لا باوّل سائل سألك فافضلت عليه و هو يستوجب الحرمان زيرا كه من نخستين كس نيستم كه سزاوار منع از عطا بودم و روى به تو آوردم و تو عطا و بخشش دربارهاش فرمودى، و اوّلين سائلى نيستم كه سزاوار محروميّت
بود و از تو سؤال كرد و فضل تو شامل حال وى شد).
اللّهم صلّ على محمّد و آله و كن لدعائى مجيبا و من ندائى قريبا و لتضرّعى راحما و لصوتى سامعا (بارالها! بر محمّد و خاندانش درود بفرست و دعاى مرا اجابت فرما و به نداى من نزديك باش. كنايه از سرعت اجابت دعاست همچون كسى كه نزديك نداكننده باشد و فورا اجابت مىكند، وگرنه خداى تعالى منزّه است از قرب مكانى) و به نالۀ من رحم فرما و صداى مرا بشنو. اين نيز كنايه از اجابت است؛ چه اگر كسى حاجت كسى را برنياورد گويا صداى حاجتطلبانۀ وى را نشنيده است. و اين كنايه در زبان فارسى نيز بسيار رواج دارد. حافظ فرمايد:
پند حكيم عين صواب است و محض خير فرخنده بخت آن كه به سمع رضا شنيد
حافظ وظيفۀ تو دعا گفتن است و بس در بند آن مباش كه نشنيده يا شنيد
و لا تبتّ سببى منك و رشتۀ توسّلم را از خودت مبر.
و لا توجّهنى فى حاجتى هذه و غيرها الى سواك و در اين حاجت و غير آن مرا به غير خودت متوجّه مساز، كه جور حبيب بهتر از مدّعى رعايت.
و تولّنى بنجح طلبتى و قضاء حاجتى و نيل سؤلى قبل زوالى عن موقفى هذا بتيسيرك لى العسير و حسن تقديرك لى فى جميع الامور و پيش از آن كه از اين جايگاه به جاى ديگر منتقل شوم تو خود برآمدن خواستۀ من و روا شدن حاجت مرا به عهده بگير تا مشكل من آسان شود و در همۀ كارها بهترين پيشامد نصيب من گردد.
و صلّ على محمد و آله صلوة دائمة نامية لا انقطاع لأبدها و لا منتهى لأمدها، و اجعل ذلك عونا لى و سببا لنجاح طلبتى انّك واسع كريم و درود بر محمّد و خاندان او بفرست، درودى كه پيوسته باشد و هر زمان فزونى كه ابديّتش پيوسته و زمانش بىپايان باشد و آن را كمك من و سبب برآمدن خواستۀ من قرار بده. سيد شارح فرمايد: اين جمله اشاره است به آنچه از امام صادق مروى است كه فرمود: تا درود بر محمّد و آل او فرستاده نشود، دعا محجوب و نا
مستجاب است «لا يزال الدّعاء محجوبا حتّى يصلى على محمّد و آل محمد». و نيز از آن حضرت روايت است كه فرمود: هر كس دعا كند و لم يذكر النبى رفرف الدّعاء على رأسه فاذا ذكر النّبى رفع الدّعاء). و نيز فرمود: هر كس را حاجتى در درگاه خدا باشد در آغاز بر محمّد و آل او صلوات بفرستد و سپس حاجت خود را بخواهد و دعايش را با صلوات بر محمّد و آل محمد ختم كند، كه اگر چنين كرد خداى تعالى كريمتر از آن است كه اوّل و آخر دعا را مستجاب فرمايد و وسط آن را مستجاب نكند، چون صلوات بر محمّد و آل محمد دعايى است مستجاب «من كان له الى اللّه حاجة فليبدأ بصلوة على محمّد و آله ثم يسئل حاجته ثم يختم بالصلوة على محمّد و آل محمّد، فانّ اللّه عزّ و جل اكرم من ان يقبل الطرفين و يدع الوسط، اذ كان الصّلوة على محمّد و آل محمّد لا تحجب عنه». پايان نقل از سيد شارح قدّس سرّه.
نويسنده گويد: نظر به اين كه در جملۀ «و اجعل ذلك عونا لى» كلمۀ ذلك در مورد مذكّر استعمال مىشود و اگر مقصود از اين جمله صلوات باشد، چنان كه سيد فرموده است، مناسب بود كه اسم اشاره بالفظ «تلك» و مونّث آورده شود، محتمل است كه مرجع اسم اشاره تيسير عسير و حسن تقدير باشد.
انّك واسع كريم (كه دامنۀ رحمت تو همه جا كشيده و كرم و احسان تو همه را فراگرفته است) حكيم متألّه سبزوارى - اعلى مقامه - را در معناى واسع كلامى است عرشى كه به آن اشاره مىشود و بسط كلام را مقامى ديگر است. مىفرمايد: واسع اشاره به آن است كه رحمتش همه چيز را فراگرفته. همان گونه كه اسم مبارك مانع اشاره به جهت ضيق و غيبت مطلقه است همچنين اسم مبارك واسع عبارت است از جهت سعه و ظهور مطلق؛ اوّلى اشاره به مرتبۀ خفا و دوّمى مقام معروفيّت، كه در حديث قدسى به هر دو اشاره شده است: «كنت كنزا مخفيا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لكى اعرف».
در آيات شريفۀ قرآنى آياتى كه مضمونى نظير آيۀ شريفۀ «وَ لا يُحِيطُونَ بِشَيْءٍ مِنْ عِلْمِهِ»(1)
دارند، رمزهايى هستند از مقام اوّل، و آياتى از قبيل:«فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ»(2)واهدى مىباشند از وجه دوّم پس آن كس كه از ملاحظۀ احاديث شريفهاى از قبيل: «احتجب عن العقول كما احتجب عن الابصار»: خداى تعالى همان گونه كه از ديدهها محجوب است از دلها
نيز محجوب است، و از قبيل روايت شريفۀ «كلّما ميزّتموه باوهامكم فى ادّق معانيه فهو مخلوق مثلكم مردود اليكم»: هر معناى دقيقى كه با اوهام خودتان آن را بفهميد مخلوق شماست و در خور خود شماست و غايت فهم توست اللّه نيست، حالت و يأس و قنوط به او دست مىدهد كه ما را به آن بارگاه راه نيست، بايستى رواياتى ديگر كه اميدبخش است از قبيل: «لو ادليتم الى الارض السفلى لهبط على اللّه»: اگر تا قعر زمين ريسمانى بفرستيد، بر خداى تعالى فرو مىآيند، و از قبيل: «ما رأيت شيئا الاّ و رأيت اللّه فيه»:
من بهر چه مىگذرم بوى دوست مىشنوم من به هر كه مىنگرم روى اوست مىبينم
مىبايست او را اميدوار كند.
تو مگو ما را به آن شه راه نيست با كريمان كارها دشوار نيست
تبارك اللّه وارت ذاته حجب فليس ليعرف الا اللّه اللّه
بارك اللّه بر ذات مقدّسى كه حجابهاى نور ذات مقدّسش را پنهان كرده و بجز اللّه كسى او را نتواند شناخت، پس بهپا خيز و بشنو كه كبوتر انس در حرم كعبۀ حبّ چه نوايى سروده است! او مىخواند:
لا تقل دارها بشرقى نجد كلّ نجد للعامريّة دار
رواق منظر چشم من آشيانۀ تست كرم نما و فروآ كه خانه خانۀ تست
بتن مقصّرم از دولت ملازمتت ولى خلاصۀ جان خاك آستانۀ تست
و لها منزل على كل ماء و على كلّ دمنته آثار
بدريا بنگرم دريا ته بينم بصحرا بنگرم صحرا ته بينم
به هرجا بنگرم كوه و در و دشتت نشان از روى زيباى ته بينم
فضلك آنسنى و احسانك دلّنى فأسئلك بك و بمحمّد و آله صلواتك عليهم ان لا تردّنى خائبا فضل تو روى و زبان مرا باز كرده و احسان تو مرا راهنمايى كرده، پس تو را به ذات مقدّست و به حقّ محمد و آل او - كه درودهاى تو بر آنها باد - سوگند مىدهم كه مرا نااميد برنگردانى.
دعا در حال سجده از هر حالى به اجابت نزديكتر است و در روايات تأكيد بر اين شده است. رسول خدا فرمود: نزديكترين حالت بنده به پروردگارش حالت سجده است: «اقرب ما يكون عبد من ربّه فهو ساجد». و در كافى شريف نظير همين روايت به سند صحيح از امام صادق عليه السّلام است كه مىفرمايد: نزديكترين حالى كه بنده از خداى خود دارد هنگامى است كه در حال سجده دعا كند: «اقرب ما يكون عبد من ربّه اذا دعاه فهو ساجد». محدّث قمى رضوان اللّه عليه در كتاب پرارزش سفينة البحار مىفرمايد كه در روايات رسيده كه سجدۀ طولانى از دين امامان عليهم السّلام است و از سنّتهاى اوّابين است و سختترين كارى است كه ابليس لعين نمىتواند
آن را در بنى آدم مشاهده كند، و سجدۀ طولانى گناهان را مىريزد همان گونه كه باد برگ درختان را فرومىريزد، و نزديكترين حالت بنده است به خداى تعالى، و سجده آخرين حدّ عبادت است از بنى آدم. و رسول خدا در پاسخ كسى كه از ايشان تقاضا كرد كه بهشت را براى وى ضمانت كند فرمود: مرا در اين ضمانت با سجدههاى زيادت يارى كن. و روايت در اعلام الدين از امير المؤمنين عليه السّلام است كه فرمود: مردى به خدمت رسول خدا رسيد و عرض كرد عملى مرا بياموز كه اگر آن كار را انجام دادم خداى تعالى مرا دوست بدارد و مردم نيز مرا دوست بدارند و مال و ثروتم زياد شود و تنم سالم گردد: و عمرم طولانى شود و در قيامت هم خداوند مرا با تو محشور فرمايد. فرمود: اينها شش خصلت است و به شش خصلت احتياج دارد؛ اگر مىخواهى كه خداى تعالى تو را دوست بدارد پس بترس از خداى تعالى و تقوى داشته باش، و اگر خواستى كه مردم تو را دوست بدارند پس با آنان احسان كن و چشم را بر آنچه كه در دست دارند مدار، و اگر خواستى مال و ثروتت زياد شود زكات مال به در كن، و اگر خواستى خداى تعالى تنت را سالم نگهدارد صدقۀ بسيار بده، و اگر خواستى كه خداى تعالى عمرت را طولانى فرمايد صلۀ رحم به جا آور، و اگر مىخواهى خدا تو را با من محشور فرمايد سجدهات را در پيشگاه واحد قهار طولانى كن: «قال جاء رجل الى النّبى صلّى اللّه عليه و آله فقال: علّمنى عملا يحبّنى اللّه تعالى و يحبّنى المخلوق و يثرى اللّه مالى و يصّح بدنى و يطيل عمرى و يحشرنى معك. قال (ص): هذه ستّ خصال، تحتاج الى ستّ خصال اذا اردت ان يحبّك اللّه فخفه و اتّقه، و اذا اردت ان يحبّك المخلوقين فاحسن اليهم و ارفض ما فى ايديهم، و اذا اردت ان يثرى اللّه مالك فزكّه، و اذا اردت ان يصحّ اللّه بدنك فاكثر من الصّدقة، و اذا اردت ان يطيل اللّه عمرك فصل ذوى ارحامك، و اذا اردت ان يحشرك اللّه معى فاطل السّجود بين يدى اللّه الواحد القهّار».
و نيز محدّث بزرگوار فرمايد: در كتاب خرايج از منصور نقل مىكند كه گويد: در سفر حج گذارم به مدينه افتاد، به زيارت مرقد مطهر رسول خدا مشرف شدم و سلام عرض كردم، سپس ملتفت شدم كه امام صادق عليه السّلام است كه در جوار مرقد مطهّر به سجده افتاده است. در كنار ايشان نشستم آن قدر كه از نشستن ملول شدم. پس با خود گفتم به جاى اين كه بيكار بنشينم من نيز مشغول تسبيح شوم. يكصد و شصت و چند بار گفتم: «سبحان ربّى العظيم و بحمده استغفر اللّه ربّى و اتقرب اليه» كه امام صادق سر از سجده برداشت...
ابان بن تغلب گويد: به خدمت امام صادق رسيدم و آن حضرت مشغول نماز بود، شمردم در ركوع و سجود شصت بار تسبيح مىگفت. و خواصّ از ائمه عليهم السّلام نيز به امامان خود اقتدا مىكردند و سجدههاى طولانى امام سجّاد معروف است و دربارۀ امام موسى بن جعفر عليهم السّلام است كه «حليف السجدة الطويلة» و روايات در اين زمينه فراوان است. از جملۀ افرادى كه اقتدا به امامان كردهاند ثقۀ جليل القدر محمد بن ابى عمير است كه فضل بن شاذان مىگويد: در سرزمين عراق بودم كه شنيدم شخصى ديگرى را ملامت مىكرد و مىگفت تو شخص عائلهمندى هستى و بايستى براى معيشت آنان به كسبوكار مشغول باشى و اين همه كه تو سجده مىكنى من از آن مىترسم كه چشمهاى تو نابينا شود و ديگر نتوانى به كسب معاش بپردازى. چون ملامتش از حد گذشت آن شخص به او گفت سخن به درازا گفتى، اگر سجده كردن چشم كسى را كور مىكرد مىبايست چشمهاى ابن ابى عمير نابينا مىشد. چه گمان دارى دربارۀ كسى كه بعد از نماز صبح سجده مىرفت و سر از سجده برنمىداشت مگر هنگام زوال ظهر؟! و امير المؤمنين فرمود: هر گاه يكى از شماها سجده كند، هر دو كف دست خود را بر خاك زمين بگذارد باشد كه خداى تعالى به واسطه اين عمل دستهاى او را با غلهاى آتشين در روز قيامت نبندد؛ و با توجّه به آنچه ذكر شد، در اين دعا نيز امام عليه السّلام ختم دعا را به سجده فرموده كه اقرب به استجابت باشد.
دعاؤه في الظّلامات و من دعائه اذا ظلم
يا من لا يخفى عليه انباء المتظلّمين و يا من لا يحتاج في قصصهم الى شهادات الشّاهدين و يا من قربت نصرته من المظلومين و يا من بعد عونه عن الظّالمين قد علمت يا الهي ما نالني من به فلان بن فلان ممّا حظرت عنه و انتهكه منّي ممّا حجزت و انتهك منّي ما حجرت عليه بطرا في نعمتك عنده و اغترارا بنكيرك و اغترارا بترك نكيرك عليه اللّهمّ فصلّ على محمّد و آله و خذ ظالمي و عدوّي عن ظلمي بقوّتك اللّهمّ فخذه عن ظلمي بقوّتك و افلل حدّه عنّي بقدرتك و اجعل له شغلا فيما يليه و عجزا عمّا عمّن يناويه
اللّهمّ و صلّ على محمّد و آله و لا تسوّغ له ظلمي اللّهمّ لا تسوّغه ظلمي و أحسن عليه عوني و اعصمني من مثل افعاله و لا تجعلني في مثل بمثل حاله اللّهمّ صلّ على محمّد و آله و أعدني اللّهمّ و أعدني عليه عدوى حاضرة تكون من غيظي به شفاء من غيظي شفاء و من حنقي و من حقّي عليه وفاء اللّهمّ صلّ على محمّد و آله و عوّضني اللّهمّ عوّضني من ظلمه لي عفوك و أبدلني بسوء صنيعه بي رحمتك فكلّ مكروه جلل دون سخطك و كلّ مرزئة سواء مع موجدتك و كلّ مرزية شوي مع مغفرتك اللّهمّ فكما كرّهت اليّ ان اظلم فقني من ان اظلم
اللّهمّ لا اشكو الى احد سواك و لا استعين بحاكم غيرك حاشاك و لا استعين بحاكم حاشاك فصلّ على محمّد و آله و صل دعائي بالإجابة و اقرن شكايتي بالتّغيير حاشاك فصل دعائي بالإجابة و انظم شكاتي بالتّغيير اللّهمّ لا تفتنّي بالقنوط من انصافك و لا تفتنه بالأمن من انكارك بالأمن لإنكارك فيصرّ على ظلمي و يحاضرني و يحاصرني بحقّي و عرّفه عمّا قليل ما اوعدت ما وعدت الظّالمين و عرّفني ما وعدت من اجابة المضطرّين اللّهمّ صلّ على محمّد و آله و وفّقني اللّهمّ وفّقني لقبول ما قضيت لي و عليّ و رضّيني و أرضني بما اخذت لي و منّي و اهدني للّتي هي اقوم
و استعملني بما هو اسلم اللّهمّ و إن اللّهمّ ان كانت الخيرة لي عندك في تأخير الأخذ في التّأخير للأخذ لي و ترك الإنتقام الإنتقام لي ممّن ظلمني الى يوم الفصل و مجمع الخصم و مجمع الحفل فصلّ على محمّد و آله و أيّدني الحفل فأيّدني منك بنيّة صادقة و صبر دائم و أعذني من سوء الرّغبة سوء الرّعة و هلع اهل الحرص و صوّر في قلبي مثال ما ادّخرت لي من ثوابك و أعددت لخصمي من جزائك و عقابك من عقابك و اجعل ذلك سببا لقناعتي بما قضيت و ثقتي بما تخيّرت آمين ربّ العالمين انّك ذو الفضل العظيم و أنت على كلّ شيء قدير و ثقتي بما تخيّرت انّك ذو الفضل العظيم و النّعيم المقيم
بسم اللّه الرحمن الرحيم و كان من دعائه عليه السّلام اذا اعتدى عليه او راى من الظّالمين ما لا يحبّ از دعاهاى آن حضرت است هر گاه ستمى به او مىرسيد و به حق او تجاوزى صورت مىگرفت و يا از ستمكاران عمل ناخوشايندى مىديد.
«اعتداء» تجاوز و گذشتن از حدّ است. خداى تعالى مىفرمايد:«وَ لا تَعْتَدُوا إِنَّ اللّهَ لا يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ» :(1)عدّى و ظلم نكنيد كه خداى تعالى ستمكاران را دوست نمىدارد. علماى ادب فرمودهاند كه در آيۀ شريفۀ:«فَمَنِ اعْتَدى عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدى» :(2)هر كس به شما ستم كرد شما نيز مانند همان ظلمى كه در حق شما كرده در حق او ظلم كنيد) آوردن كلمۀ «فاعتدوا عليه» از باب مشاكله است؛ يعنى كلمهاى آورده شده كه همشكل كلمۀ قبلى است و گرنه آنچه از مظلوم در مقابل ظلمى كه به او رفته نسبت به ظالم انجام مىگيرد ظلم نيست بلكه عدل است. نظير اين مشاكله را در آيۀ شريفۀ «وَ جَزاءُ سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِثْلُها» :(3)پاداش كار بد مثل آن است كه همانند آن كار دربارۀ وى صورت گيرد) نيز گفتهاند؛ زيرا سيّئه در پاداش سيّئه را سيئه نگويند و اين استعمال از باب مشاكله است؛ مانند: «فاعتدوا عليه بمثل ما اعتدى عليكم».
و لكن شيخ بهايى قدس اللّه سره در كشكول خود از يكى از دانشمندان نقل مىكند كه فرموده است: و جزاء سيّئة سيّئة مثلها از باب مشاكله نيست، بلكه مقصود آن است كه كار بد را نبايد با كار بد پاداش داد بلكه بايد در مقابل كار بد عفو و اصلاح نمود؛ اگر كسى كار بد را با كار بد مقابله كرد، خود او نيز مرتكب كار بدى شده است و جزاء سيئة سيئة مثلها؛ و لذا پس از آن فرمود:«فَمَنْ عَفا وَ أَصْلَحَ...»(1)حقّا نكتۀ بسيار لطيفى نقل فرمودهاند، رضوان اللّه على الناقل و المنقول عنه. يا من لا يخفى عليه انباء المتظلّمين اى آن كه اخبار شكوهكنندگان از وى پنهان نمىماند؛ كه علمش به همه چيز محيط است، و ما تسقط من ورقة الاّ يعلمها. و يا من لا يحتاج فى قصصهم الى شهادات الشاهدين اى آن كه براى تحقيق در حال ايشان نيازى به گواهى گواهان ندارد؛ كه شهود ذات مقدّسهاش آن چنان است كه به هيچ وجه من الوجوه شايبۀ خفايى در آن نيست و ظاهر و باطن اشياء در محضر علمى آن حضرت يكسانند؛ برخلاف شهود ديگران كه اگر از جهتى بر ايشان معلوم باشد از جهت يا جهات ديگرى بر آنان مخفى است. و يا من قربت نصرته من المظلومين و يا من بعد عونه عن الظالمين اى آن كه يارى او نسبت به مظلومين نزديك است و به داد ستمديدگان مىرسد؛ چنان كه در روايات زيادى بدين معنا اشاره شده است؛ از جمله حديثى است از امام صادق عليه السلام كه خداى تعالى به يكى از پيامبران كه در كشور حاكمى ستمكار بود وحى فرمود كه نزد اين ستمگر برو و به او بگو كه من تو را مأموريّت آن ندادم كه خونهاى مردم را بريزى و اموال ايشان را به مصادره ببرى بلكه وظيفۀ تو آن است كه نگذارى صداى ستمديدگان به درگاه من بلند شود؛ زيرا دادخواهى آنان را رها نمىكنم هر چند كافر باشند: انّ اللّه عزّ و جلّ اوحى الى نبىّ من انبياء فى مملكة جبّار ان ائت هذا الجبّار فقل له انّى لم استعملك على سفك الدّماء و اتّخاذ الاموال و انّ ما استعملتك على اصوات المظلومين فانّى لم ادع ظلامتهم و ان كانوا كفّارا. و نيز امام صادق عليه السّلام فرمود: پدرم مىفرمود از ستم كردن بپرهيز كه دعاى ستمديده به آسمان بالا مىرود و تير دعايش به هدف استجابت مىرسد: «اتّقوا الظّلم فانّ دعوة المظلوم تصعد الى السّماء». و نيز آن حضرت فرمود: كسى كه براى ستمگرى عذرى بتراشد و او را در ستمش معذور بدارد خداى تعالى كسى را به او مسلّط مىكند، كه بر وى ستم كند و اگر دعا كند دعايش مستجاب نشود و خداى تعالى او را در ظلمى كه به او رفته است اجر و پاداش ندهد: «من عذر ظالما لظلمه سلّط اللّه عليه من يظلمه و ان دعا لم يستجب له و لم يأجره اللّه على ظلامته»، و اخبار در اين باره بيش از اينهاست. قد علمت يا الهى ما
1) سورۀ شورى، آيۀ 40.
نالنى من فلان بن فلان ممّا حظرت اى خداى من! دانستى كه از فلان بن فلان به من چه رسيده، ستمى كه او را از آن منع فرموده بودى(1)و انتهكه منّى ممّا حجزت عليه بطرا فى نعمتك عنده و اغترارا بنكيرك عليه و بىحرمتى كه تو آن را منع فرمودهاى چون از بسيارى نعمت تو مغرور شده و از انكار تو بر وى نمىهراسد. اللّهم فصّل على محمّد و آله، و خذ ظالمى و عدوّى عن ظلمى بقوّتك بارالها! بر محمّد و آل او درود بفرست و به نيروى خودت دشمن ستمكار مرا فروگير. و افلل حدّه عنّى بقدرتك و با قدرت خودت تيزى او را كند گردان. و اجعل له شغلا فيما يليه و او را در آنچه بدان نزديك است او مىخواهد انجامش دهد، مشغول كن. و عجزا عمّا يناويه و در پيش دشمنش او را ناتوان گردان.
*سؤال
بنابراين كه علماى ادب گفتهاند كلمۀ (ما) در غير ذوى العقول و كلمۀ (من) در ذوى العقول استعمال مىشود اين جا نيز لازم بود به جاى كلمۀ (ما) كلمۀ (من) آورده مىشد و «عجزا عمّن يناويه» گفته مىشد.
*جواب
در مواردى كه كلمۀ (ما) در غير ذوى العقول به كار رفته است لابد توجيهى دارد كه به آن جهت استعمال صحيح است؛ چنان كه در آيۀ شريفۀ «فَانْكِحُوا ما طابَ لَكُمْ مِنَ النِّساءِ»(2)ه طبق قاعدۀ مذكور مىبايست «فَانْكِحُوا ما طابَ لَكُمْ مِنَ النِّساءِ» باشد، فرمودهاند كه مقصود از (ما) در اين جا انسان نيست تا خلاف قاعده باشد بلكه مقصود صفت است؛ يعنى از زنان به هر صفتى كه باشند مىتوانيد براى خود همسر بگيريد. در اين دعا نيز مقصود آن است كه دشمن ستمكار مرا به هر صفتى كه باشد ناتوان گردان. اللّهم و صلّ على محمّد و آله، و لا تسوّغ له ظلمى و احسن عليه عونى بارالها! بر محمّد و آل او درود بفرست و ستم وى را بر من روا مدار و مرا نيكو يارى فرما تا بر عليه او باشم. و اعصمنى من مثل افعاله و مرا از اين كه كارهايى مانند كارهاى او از من سر بزند حفظ فرما. و لا تجعلنى فى مثل حاله و مرا مانند او نگردان. اللّهم صلّ على محمد و آله، و اعدنى عليه عدوى حاضرة تكون من غيظى به شفاء و من حنقى عليه وفاء بارالها! بر محمّد و آل او درود بفرست و هماكنون كيفر ظلم او را به دست من جارى كن
آن چنان كه خشم مرا فرو نشاند و كينۀ او را از دل من باز ستاند. اللّهم صلّ على محمّد و آله و عوّضنى من ظلمه لى عفوك بارالها! بر محمّد و آل او درود بفرست و در عوض ستمى كه به من روا داشته عفو خودت را به من ارزانى فرما. و ابدلنى بسوء صنيعه بى رحمتك و به جاى بد رفتارى وى با من رحمتت را به من مرحمت فرما. فكلّ مكروه جلل دون سخطك «جلل» از اضداد است كه هم به معناى كار بزرگ است و هم به معناى كار سهل و آسان، و در اين جا معناى دوّم مراد است، يعنى (هر چيز ناخوش در برابر خشم تو ناچيز است). و كلّ مرزئة سواء مع موجدتك و هر مصيبتى در جنب آنچه كه تو را به خشم آورد هيچ است. در نسخۀ قديمه چنين است: «و كلّ مرزئة شوى مع مغفرتك» و شوى چنان كه از جوهرى نقل شده است به معنى ناچيز است. پس معناى جمله چنين است كه هر مصيبتى با مغفرت و آمرزش تو ناچيز است؛ يعنى اگر تو مرا بيامرزى بار هيچ مصيبتى بر من سنگينى ندارد.
هزار دشمنم ار مىكنند قصد هلاك گرم تو دوستى از دشمنان ندارم باك
اگر تو زخم زنى به كه ديگران مرهم و رم تو زهر دهى به كه ديگران ترياك
اللّهم فكما كرهت الىّ ان اظلم فقنى من ان اظلم (بارالها! همچنان كه خوش ندارى من ستم ببينم مرا از ستم كردن نيز بازدارد و اگر «كرهت» را با تشديد بخوانيم معنايش چنين است: بار الها! همچنان كه ستم ديدن را بر من ناگوار فرمودهاى مرا از ستم كردن نيز باز دار. و ممكن است فعل «اظلم» كه در مورد اوّل به صيغۀ مجهول و در مورد دوّم معلوم گفته شد به عكس گفته شود، و هر دو معناى آن نيز درست است هر چند آنچه كه ما اختيار كرديم لطيفتر است. اللّهم لا اشكوا الى احد سواك بارالها! شكايت نزد كسى بجز تو نمىبرم. و لا استعين بحاكم غيرك، حاشاك و از فرماندهى بجز تو مدد نمىجويم. و حاشاك به معناى سبحانك است؛ يعنى تو منزّهى از اين كه كسى بتواند در محيط فرمانروايى تو نفوذ يابد تا من از او كمك بگيرم. و شكايت از مخلوق به خالق منافاتى با صبر ندارد؛ چنان كه خداى تعالى از يعقوب عليه السّلام ياد مىفرمايد كه در فراق يوسف آن قدر بىتابى مىكرد كه فرزندانش وى را ملامت كردند كه آن قدر از يوسف ياد خواهى كرد كه بيمار شوى و يا خود را به هلاكت برسانى: «تاللّه تفتؤ تذكر يوسف حتى تكون حرضا او تكون من الهالكين». و حضرت يعقوب در جواب آنان فرمود:
اين گريه و بىتابى مادامى كه به مخلوق شكايت نكردهام منافاتى با صبر ندارد و من شكايتم را
نزد خدا مىبرم:«إِنَّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اللّهِ»(1)اشد كه از جانب حقتعالى عنايتى شود و رفع همّ و غمّ من گردد.
دردم نهفته به ز طبيبان مدّعى باشد كه از خزانۀ غيبش دوا كند
فصّل على محمّد و آله، و صل دعائى بالاجابة و اقرن شكايتى بالتّغيير پس درود بر محمّد و آل او بفرست و دعاى مرا به اجابت متّصل فرما، و حالى كه از آن شكايت كردهام قرين تغيير ساز، يعنى فاصلهاى ميان دعا و اجابت نباشد و همچنين ميان شكايت و تغيير آن. اللّهم لا تفتنّى بالقنوط من انصافك و لا تفتنه بالامن من انكارك فيصّر على ظلمى و يحاضرنى بحقّى بارالها! مرا به نوميدى از عدل و انصاف خود و او را به ايمنى از عتاب خود آزمايش مفرما، تا در ستم كردن بر من اصرار نورزد و حقّ مرا به محاصره و زور نستاند.
*سؤال
با توجّه به اين كه محال است خداى تعالى با مظلوم به عدل و انصاف رفتار نكند اين جمله از دعا را چه توجيهى است؟ پاسخهايى از اين اشكال داده شده است؛ از جمله اين كه مقصود از قنوط در اين جا يأس در دنياست؛ يعنى در دنيا مرا از انتقام از ظالم مأيوس مفرما كه انتقام موكول به آخرت نشود بلكه در همين دنيا مكافات عمل را نسبت به ظالم ببيند. و بعضى گفتهاند كه يأس از انتقام كنايه از طول زمان ظلم است؛ يعنى مگذار مدّت ظلم ظالم آن قدر طول بكشد كه من مأيوس شوم از اين كه او در دنيا به كيفر ظلمش خواهد رسيد، بلكه مهلت ادامۀ ظلم به او مده. سيد شارح - قدس سرّه - اصل اشكال را وارد نمىداند و مىفرمايد كه يأس و نوميدى از عدل الهى در سر حدّ كفر است و مانعى ندارد كه آدمى از خداى تعالى بخواهد كه كار او را به كفر نكشاند. مگر آن كه اشكالكننده بگويد با توجّه به اين كه دعاكننده امام است و معصوم، توجيه اين گونه دعا كردن چيست؟ در پاسخ گوييم كه آن هم مانعى ندارد كه امام يا پيغمبرى از خداى تعالى درخواست كند چيزى را كه مىداند خداى تعالى آنكار را در حقّ او انجام نمىدهد درخواست كند؛ مانند آيۀ شريفه كه مىفرمايد: «و قالَ رَبِّ احْكُمْ بِالْحَقِّ» .(2)ى رسول ما بگو: پروردگارا ميان من و قوم من با حق و عدالت حكم فرما؛ و مانند آن حضرت ابراهيم عليه السّلام عرض مىكند:«وَ لا تُخْزِنِي يَوْمَ يُبْعَثُونَ» ،(3)را در روز قيامت رسوا مگردان. و اين
گونه تعبيرات از رهگذر انقطاع الى اللّه و اظهار فقر به مسئلت و استمداد از خداى تعالى است در همه حال. مترجم گويد: ممكن است از طريق سلطنت تامّه و مطلقۀ الهيّه حلّ اشكال شود كه لا يُسْئَلُ عَمّا يَفْعَلُ وَ هُمْ يُسْئَلُونَ(1)و با اين مطلب عرفانى دقيق تضرّعات و مناجاتهاى ائمۀ معصومين و اولياى الهى را توجيه توان كرد، مانند آنچه امير المؤمنين على عليه السّلام بنا به نقل ابو درداء عرض مىكرد: «آه ان انا قرأت فى الصّحف سيّئة انا ناسيها و انت محصيها فتقول: خذوه، فيا لها من مأخوذ لا تنجيه عشيرته و لا تنفعه قبيلته، آه من نار تنفح الاكباد و الكللى، آه من نار نزّاعة للشّوى، آه من غمرة من لهبات من لظى». و امثال اين تضرّعات كه از ائمه و اولياى الهى مأثور است. و عرّفه عمّا قليل ما اوعدت الظّالمين و عرفّنى ما وعدت من اجابة المضطرّين و كيفرى كه ستمكاران را بدان بيم دادهاى بدو برسان و بشناسان كه كيفر ظلم اوست، و آنچه را كه به بيچارگان وعده فرمودهاى در رابطه با اجابت دعاى ايشان به من بشناسان تا بدانم كه دعايم مستجاب شده است. اللّهم صلّ على محمّد و آله و وفّقنى لقبول ما قضيت لى و علىّ بارالها! بر محمّد و آل او درود بفرست و مرا توفيق آن ده كه قضاى تو را بپذيرم، چه به سودم باشد چه به زيانم. و رضّنى بما اخذت لى و منّى و مرا بدانچه بگيرى از او براى من و يا از من براى او، راضى و خشنود كن. و اهدنى للّتى هى اقوم و مرا به راستترين راه هدايت فرما. و استعملنى بما هو اسلم و در آنچه سالمتر است مرا به كار گير. امام سجّاد عليه السّلام در اين جملات تقاضاى مقام رضا و تسليم را داد كه از بالاترين مقامات سالكين الى اللّه است؛ چنانكه از آن حضرت روايت شده است كه فرمود: زهد داراى ده جزء است و بالاترين درجۀ زهد پايينترين درجۀ ورع است و بالاترين درجۀ ورع پايينترين درجۀ يقين است و بالاترين درجۀ زهد پايينترين درجۀ رضاست. عن على بن الحسين عليه السّلام: «الزهد عشر اجزاء، اعلى درجة الزهد ادنى درجة الورع و اعلى درجة الورع ادنى درجة يقين و اعلى درجة يقين ادنى درجة الرّضا». از اين روايت استفاده مىشود كه مقام رضا بالاترين مقامات است.
اوّل آن كه رضا و خشنودى به آنچه موافق طبع انسان است كار سهلى است و مشكل آن جاست كه پيشامد برخلاف طبع و ميل انسان باشد. اين جاست كه معلوم مىشود كه آيا انسان به آنچه خداى تعالى در مورد او انجام داده راضى است يا نه. و چون تحمّل نسبت به جريانات برخلاف طبع و ميل كار مشكلى است بعضى گفتهاند كه رضا بر چنين كارهايى
1) سورۀ انبياء، آيۀ 23.
امكانپذير نيست، و نهايت عقل آن است كه ممكن است انسان صبر كند نه آن كه راضى و خشنود باشد. البتّه اين سخن كسى است كه بويى از عالم محبّت به مشام جانش نرسيده است و در حدّى پايينتر حتّى از حيوانات قرار دارد. امّا آن كه قدم به وادى محبّت گذاشته باشد مىداند كه گاهى محبّت به آن حدّ مىرسد كه ارادۀ محبوب را بر ارادۀ خويش ترجيح مىدهد، بلكه اصلا ارادهاى براى خودش باقى نمىگذارد؛ زيرا فعل محبوب همچون خود محبوب، محبوب است، و هرچه آن خسرو كند شيرين بود. بلكه كار محبّت به آن جا مىرسد كه اصلا درد و المى احساس نمىكند؛ و اين معنا حتّى در امور عادى قابل درك است. افراد عادى هنگامى كه سرگرم جنگ و دعوايى باشند، زخمها و جراحاتى را كه به بدن آنها مىرسد احساس نمىكنند، و دربارۀ افراد سيد الشّهداء آمده است كه: لا يمسّهم الم الحديد. نكتۀ دوّم آن كه سيد شارح - قدس سره - فرموده است كه رضا بر چيزى منافات با آن ندارد كه براى رفع آن دعا كند. و گفته است كه صوفيان بدعتگزار برخلاف آنچه گفتيم مىگويند از شرايط رضا آن است كه آدمى براى رفع بلا دعا نكند و از خداى تعالى نعمت نخواهد؛ زيرا آنچه را كه خداى تعالى براى بندهاش خواسته و دربارۀ او اجرا نموده است اگر غير آن را از خدا طلب كند منافات با رضا خواهد داشت. سپس گفتۀ آنان را ردّ مىكند؛ اوّلا به اصطلاح ما طلبهها جواب نقضى مىدهد كه انبيا و اوصيا همگى دعا مىكردهاند و دعاهاى آنان در كتابهاى آسمانى و غير آن مكتوب و مسطور است، و براى احدى جاى انكار نيست. و ثانيا اصلا قبول نداريم كه دعا كردن منافات با رضا داشته باشد، بلكه آنچه منافات دارد مكروه داشتن نفس است واردات الهيّه را، و آن حالتى است نفسانى؛ و از خداى تعالى چيزى خواستن دليل آن نيست كه كراهتى در نفس وجود دارد كه براى رفع آن دعا مىكند. ثالثا: اصل مطلب باطل است؛ به اين معنا كه دعا كردن خود عبارتى است كه خداى تعالى خود مكرّر به آن دستور فرموده است؛ زيرا ضمن دعاست كه دل انسان مىشكند و حالت تواضع و خشوع بانسان دست مىدهد؛ و مخالفت امر خداى تعالى كردن منافات با رضا دارد پايان سخن سيد شارح.
مترجم گويد: اگر دعا به عنوان دستورى كه خداى تعالى امر فرموده است و خود عبادت و وظيفه است انجام گيرد، بودن شك منافات با هيچ مرتبه از رضا و حتّى تسليم ندارد، و دعاهاى پيشوايان دين و اولياى حقّ را لا محاله مىبايست به اين نحو از دعا حمل كرد؛ و الاّ اگر به عنوان آن باشد كه دل در مقابل آنچه خداى تعالى براى انسان خواسته است چيز ديگرى را مىطلبد، شايد بدون ترديد چنين دعا كردن منافى با رضا و تسليم باشد. بگذريم از آنچه امام راحل خمينى قدّس سرّه مىفرمايد كه حالات قلوب اوليا نقشۀ تجليّات الهيّه است و درك آن
حالات براى غير ميسور و مقدور نيست.
مولانا فرمايد:
در قضا ذوقى همى بينند خاصّ كفرشان آيد طلب كردن خلاص
سيّد الشهداء عليه السّلام فرمود: «رضا اللّه رضانا اهل البيت» نصبر على بلائه فيوّفينا اجور الصّابرين».
اللّهم و ان كانت الخيرة لى عندك فى تأخير الأخذلى و ترك الانتقام ممّن ظلمنى الى يوم الفصل و مجمع الخصم، فصّل على محمّد و آله و ايّدنى منك بنّية صادقة و صبر دائم «بارالها! اگر خير من در دست تو درآن است كه گرفتن حقّ مرا تأخير بيندازى و از آن كه به من ستم كرده انتقام نگيرى تا روز قيامت كه همۀ خصماء گرد آيند و ميان دعواهايشان فيصله داده شود پس درود بر محمّد و آل او بفرست و مرا يارى فرما به اين كه نيّت صادق و شكيبايى پيوسته به من عطا فرمايى. و اعذنى من سوء الرّغبة و هلع اهل الحرص و مرا از خواهش بد و حرص آزمندان دور بدار. و صوّر فى قلبى مثال ما ادّخرت لى من ثوابك و اعددت لخصمى من جزائك و عقابك و صورت ثوابى را كه براى من ذخيره كردهاى و عقابى را كه براى دشمن من آماده كردهاى در دل من مجسّم فرما. و اجعل ذلك سببا لقناعتى بما قضيت و ثقتى بما تخيّرت و اين تجسّم صورت ثواب من و تجسّم عقاب دشمن مرا سبب آن گردان كه من به آنچه مقدّر فرمودهاى قناعت كنم و به آنچه اختيار فرمودهاى آرامش خاطر بيابم. آمين رب العالمين آمين اى خداى عالميان.
كلمۀ ندا از ربّ العالمين حذف شده تا اشاره به آن باشد كه از شدّت نزديكى خدا به بنده كه از رگ گردن به او نزديكتر است نيازى به حرف ندا كه براى بعيد است نيست. انّك ذو الفضل العظيم و انت على كل شىء قدير كه تو صاحب فضل و احسان بزرگى و بر همه چيز توانا؛ و اين هر دو علّت استجابت دعاست. از زمخشرى در كتاب ربيع الابرار نقل شده كه شخصى به نام عامر بن بهدله بر كسى گذر كرد كه حجّاج او را به دار آويخته بود. از ديدن اين منظره ناراحت شد و عرض كرد: پروردگارا! حلمورزى تو دربارۀ ستمگران كار مظلومان را به اين جا كشانده: «يا ربّ انّ حلمك عن الظّالمين قد اضّر بالمظلومين». شب در عالم رؤيا ديد كه رستاخيز است و او داخل بهشت شد و آن شخص به دار آويخته شده را مشاهده كرد كه در اعلى عليّين درجات بهشتى با حور و غلمان در ناز و نعمت است و ندايى به گوشش رسيد كه: حلمورزى من دربارۀ ستمكاران مظلومين را در اعلى عليّين بهشت جاى داد: «حلمى عن الظّالمين احلّ المظلومين فى اعلى عليّين».
دعاؤه عند المرض و من دعائه اذا مرض
اللّهمّ لك الحمد على ما لم ازل اتصرّف فيه من سلامة بدني و لك الحمد على ما أحدثت بي من علّة في جسدي ما احدثت لي من علّة جسدي فما ادري يا إلهي ايّ الحالين احقّ بالشّكر لك و أيّ الوقتين اولى بالحمد لك اوقت الصّحّة الّتي هنّأتني فيها طيّبات رزقك و نشّطتني بها لابتغاء مرضاتك و فضلك و نشّطتني فيها لابتغاء فضلك و قوّيتني معها على ما وفّقتني له من و قوّيتني على ما ذهبت بي اليه من طاعتك امر وقت العلّة الّتي محصّتني بها و النّعم الّتي اتحفتني بها العلّة الّتي افدتنيها و السّقم الّذي اتحفتني به تخفيفا لما ثقل به على
ظهري من تخفيفا لما ثقل عليّ من الخطيئات و تطهيرا لما انغمست فيه من السّيّئات و تنبيها لتناول التّوبة و تذكيرا لمحو الحوبة بقديم النّعمة و في لمحو الحوبة و في خلال ذلك ما كتب ما يكتب لي الكاتبان من زكيّ الأعمال ما لا قلب فكّر فيه و لا لسان نطق به و لا جارحة تكلّفته بل افضالا تكلّفته افضالا منك عليّ و إحسانا من صنيعك اليّ اللّهمّ فصلّ على محمّد و آله و حبّب اللّهمّ فحبّب اليّ ما رضيت لي و يسّر لي عليّ ما أحللت بي و طهّرني من دنس ذميم ما أسلفت و امح عنّي شرّ سيّئ ما قدّمت و أوجدني حلاوة العافية
و أذقني برد السّلامة و اجعل مخرجي عن من علّتي الى عفوك و متحوّلي عن صرعتي مصرعي الى تجاوزك و خلاصي من كربي الى روحك و سلامتي من هذه الشّدّة الى فرجك انّك المتفضّل الى تجاوزك انّك المتفضّل بالإحسان المتطوّل بالإمتنان الوهّاب الكريم ذو الجلال و الإكرام المتطوّل بالإمتنان الواهب الكريم
بسم اللّه الرحمن الرحيم و كان من دعائه عليه السّلام اذا مرض او نزل به كرب او بليّة از دعاهاى آن حضرت هنگامى كه بيمار مىشد و يا اندوه و گرفتارى به او روى مىآورد. اللّهم لك الحمد على ما لم ازل اتصّرف فيه من سلامة بدنى و لك الحمد على ما احدثت بى من علّة فى جسدى بار الها! تنها تو را سپاسگزارم بر سلامتى و تندرستى كه همواره از آن برخوردار بودهام، و تنها تو را سپاسگزارم در اين بيمارى كه در تن من پديد آورى.
فما ادرى يا الهى اىّ الحالين احقّ بالشّكر لك و اىّ الوقتين اولى بالحمد لك بارالها! نمىدانم كدام يك از اين دو حال بر سپاسگزارى سزاوارتر است و كدام يك از اين دو وقت ستايش اولىتر.
اوقت الصّحة الّتى هنّأتنى فيها طيّبات رزقك و نشطتنى بها لابتغاء مرضاتك و فضلك آيا هنگام سلامتى و تندرستى كه روزيهاى پاكيزۀ خودت را بر من گوارا ساختى و بر من نشاط بخشيدى تا در طلب رضايت و فضل تو باشم و به دنبال رزق و روزى بروم؟ در موارد متعدّدى از قرآن كريم «ابتغاء من فضل اللّه» كنايه از تحصيل روزى آمده است، مانند سورۀ مباركۀ جمعه كه فرمايد:«فَإِذا قُضِيَتِ الصَّلاةُ فَانْتَشِرُوا فِي الْأَرْضِ وَ ابْتَغُوا مِنْ فَضْلِ اللّهِ :(1)به هنگام نماز جمعه خريد و فروش را تعطيل كنيد و چون نماز تمام شد پراكنده شويد و به دنبال روزى برويد.) و در آخر سورۀ المزّمّل كه خداى تعالى به پيروان نبى اكرم كه مىخواستند اقتدا
1) سورۀ جمعه، آيۀ 10.
به آن حضرت كنند حتّى در قيام ليل، مىفرمايد:«إِنَّ رَبَّكَ يَعْلَمُ أَنَّكَ تَقُومُ أَدْنى مِنْ ثُلُثَيِ اللَّيْلِ ...
يَبْتَغُونَ مِنْ فَضْلِ اللّهِ» .(1)
و قويتنى معها على ما وفّقتنى له من طاعتك و از اين رهگذر مرا نيرو بخشيدى تا به توفيق تو به پارهاى از اطاعت تو قيام كنم.
ام وقت العلّة الّتى محّصتنى بها يا هنگام بيمارى كه مرا از آلودگيها پاك كردى.
و النّعم الّتى اتحفتنى بها و نعمتهايى كه براى من به تحفه فرستادى.
تخفيفا لما ثقل به على ظهرى من الخطيئات تا بار گناهانى كه بر پشت من سنگينى مىكرد سبك گردانى.
و تطهيرا لما انغمست فيه من السيّئات و مرا از چرك گناهان كه در آن فرو رفته بودم پاك فرمايى. با توجّه بروايات كثيرهاى كه در باب ابتلاء و بالخصوص نسبت به بيمارى مؤمن رسيده است توان گفت كه مضامين اين جملات حاكى از حقايقى است كه انسان با ايمان را چارهاى بجز قبول آنها نيست. رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: هيچ مسلمانى نيست كه مرضى گريبانگر او شود مگر آن كه خداى تعالى چون برگ درختان كه از درخت مىريزد گناهان او را مىريزد: «ما من مسلم عرض له مرض الاّ حطّ اللّه به الخطايا كما يحطّ الشّجر ورقها».
امير المؤمنين على عليه السّلام فرمود: بيمارى، گناهان را فرو مىريزد همچون برگ درختان از درخت. و از امام صادق عليه السّلام روايت است كه فرمود: تب يك شب كفّارۀ گناهان پيشين و پسين است: «حمّى ليلة كفّارة لما قبلها و بعدها». و در روايتى است كه مؤمن آن قدر به مشقّتها و مصايب گرفتار مىشود كه همچون نقرۀ خالص مىگردد: «ما زال الاوصاب و المصائب فى المؤمن حتّى تتركه كالفضّة المصفّاة».
و در روايت ديگرى است كه بيمار از گناهانش بيرون مىآيد پاك و پاكيزه مانند روزى كه از مادرش متولّد شده باشد، و گناهانش از او فرو مىريزد همچون درختان در فصل پاييز: «انّ المريض يخرج من مرضه نقيّا من الذّنوب كيوم ولدته امّه، و تتساقط عنه خطاياه كما يتساقط الورق من الشجرة فى الخريف.
بعضى از علما را در توجيه اين گونه روايات بيان لطيفى است مىفرمايد: علّت آنكه مرض گناهان را مىريزد آن است كه: اوّلا شخص بيمار در حال بيمارى صولت شهوت و
1) سورۀ مزمّل، آيۀ 20.
غضب كه دو عامل مهمّ در گناهانند، و مبدأ بيشتر گناهان مىباشند مىشكند و ثانيا شخص بيمار خواه و ناخواه متوجّه به خداى تعالى مىشود و حالت توبه و انابه به او دست مىدهد؛ چنان كه در آيۀ شريفه نيز به اين معنا اشاره شده است كه مىفرمايد:«وَ إِذا مَسَّ الْإِنْسانَ الضُّرُّ دَعانا لِجَنْبِهِ أَوْ قاعِداً أَوْ قائِماً» :(1)نگامى كه انسان گرفتار مىشود خوابيده و نشسته و ايستاده به ياد ماست و به دعا مشغول است. بنابراين گناهانى كه در باطن نفس ريشه نكرده و صورت باطنى انسان نشده با گرفتار شدن بيمارى برطرف مىشود، و آنچه كه در دل ريشه دوانده چه بسا با طول مرض و تداوم مرض رفع شود. و امّا آن قسمت از دعا كه متضمّن نعمت بودن بيمارى است و آن را تحفهاى از دوست مىداند نيز مضمون روايات است؛ چنان كه در روايتى از رسول خدا مروى است كه آن حضرت از اصحاب خود سؤال فرمود: كدام يك از شما دوست دارد كه سالم باشد و بيمار نشود؟ عرض كردند: يا رسول اللّه! همۀ ما را چنين آرزوست.
رسول خدا فرمود: شما دوست داريد كه همچون خرهاى وحشى باشيد؟ آيا دوست نداريد كه از گرفتاران باشيد و كفّارۀ گناهان را بپردازيد؟ قسم به آن كه مرا به حقّ مبعوث فرموده است، از براى شخصى درجهاى در بهشت برين مقرّر مىشود و از رهگذر علم و دانش به آن درجه نايل نمىشود، خداى تعالى او را مبتلا مىكند تا به درجهاى كه با علم به آن نرسيده به واسطه گرفتارى به آن درجه نايل شود.
خلاصۀ كلام آن كه فوايد مرض بسيار است از قبيل پاك شدن گناهان و رسيدن به ثواب صبر و بيدارى از خواب غفلت و تذكّر به نعمت صحّت و قدر عافيت دانستن كه فرمود:
«نعمتان مجهولتان الصّحة و الامان».
مولانا فرمايد:
پوست از دارو بلاكش مىشود چون اديم الطائفى خوش مىشود
ورنه تلخ و تيز ماليدى بر او گنده گشت و ناخوش و ناپاك بو
آدمى را نيز چون آن پوست دان از رطوبتها شده زشت و گران
تلخ و تيز و مالش بسيار ده تا شود پاك و لطيف و با فَرَه
ور نميتانى رضا ده اى عيار كه خدا رنجت دهد بىاختيار
1) سورۀ يونس، آيۀ 12.
كه بلاى دوست تطهير شماست علم او بالاى تدبير شماست
چون صفا بيند بلا شيرين شود خوش شود دارو چو صحّتبين شود
برد بيند خويش را در عين مات پس بگويد اقتلونى يا ثقات
... الابيات
و تنبيها لتناول التّوبة و مرا متنبّه ساز كه به سوى توبه بروم.
و تذكيرا لمحو الحوبة بقديم النّعمة و به ياد نعمتهاى ديرينت زنگ گناه را از خويشتن بزدايم.
و فى خلال ذلك ما كتب لى الكاتبان من زكى الاعمال ما لا قلب فكّر فيه و لا لسان نطق به و لا جارحة تكلّفته بل إفضالا منك علىّ و احسانا من صنيعك الىّ و در اين ميان دو فرشتۀ ثبت اعمال عملهاى پاكيزهاى در نامۀ عمل من نوشتند كه در انديشۀ هيچ دلى نبود و هيچ زبانى به آن گويا نشده بود و هيچ يك از اعضا و جوارح من زحمتى را متحمّل نشده بود، بلكه تنها از فضل و احسان تو بود بر من. مضمون اين جملات نيز در روايات بسيارى وارد شده است؛ از جمله رواياتى است كه كافى شريف به سند صحيح از امام صادق عليه السّلام نقل مىكند كه: انّ رسول اللّه رفع رأسه الى السّماء فتبسّم، فقيل: يا رسول اللّه، رأيناك رفعت رأسك الى السّماء فتبسمت، قال: نعم، عجبت لملكين هبطا من السّماء الى الارض ليلتمسان عبدا صالحا مؤمنا فى مصلّى كان يصّلى فيه ليكتبا عمله فى يومه و ليلته فلم يجداه فى مصلاّه فعرجا الى السماء فقالا ربّنا عبدك فلان المؤمن التمسناه فى مصلاّه لنكتب له عمله ليومه و ليلته فلم نصبه فى حبالك، فقال اللّه عز و جل: اكتبا لعبدى مثل ما كان يعمله فى صحته من الخير فى يومه و ليلتة مادام فى حبالى. قال علىّ ان اكتب له اجر ما كان يعمله اذ حبسته عنه. و عنه (ع) قال: قال رسول حتى يقول اللّه عز و جل بالملك الموكل بالمؤمن اذا مرض اكتب ما كنت تكتب له فى صحته فانى انا الّذى صيرته فى حبالى. و عنه (ع) اذا صعد ملكا العبد المريض الى السماء عند كل مساء يقول الرب تبارك و تعالى: ماذا كتبتما لعبدى فى مرضه؟ فيقولان الشكاية، فيقول: ما انصفت عبدى ان حبسته فى حبس ثم امنعه الشكاية، اكتبا لعبدى مثل ما كنتما تكتبان له من الخير فى صحته و لا تكتبا عليه سيّئة حتى اطلقه من حبسى، فانّه فى حبسى من حبسى.
رسول خدا سر خود را به آسمان بلند كرد پس تبسّم فرمود. عرض كردند: يا رسول اللّه! ديديم كه شما سر خود به طرف آسمان برداشتيد پس تبسّم فرموديد: فرمود: آرى تعجّب كردم از دو فرشته كه از آسمان به زمين آمدند به دنبال بندۀ صالح مؤمنى بودند كه هميشه در مصلايش نماز مىخواند تا عمل شبانهروزى او را بنويسند، پس آن بنده را در مصلايش نيافتند. به آسمان بالا رفتند و عرض كردند: پروردگارا! فلان بندۀ مؤمنت را در مصلايش جستجو كرديم تا عمل شبانهروزى او را بنويسيم، او را نيافتيم، پس او را يافتيم كه تو گرفتارش كرده بودى. پس خداى عزّ و جلّ فرمود بنويسيد براى بندۀ من همانند آنچه به جا مىآورد در حال صحّتش از كارهاى خير در شبانهروزش، مادام كه در گرفتارى من است، كه بر عهدۀ من است اين كه براى او بنويسم اجر آن كه عمل مىكرد آن را از وقتى كه او را از آن عمل حبس كردم. و از آن حضرت نقل شده كه فرمود: رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: خداى عزّ و جلّ به فرشتهاى كه موكّل است بر مؤمن مىفرمايد: هر گاه بيمار شد بندۀ من، بنويس آنچه را كه در حال صحّت او مىنوشتى؛ اين منم كه او را گرفتارش كردهام. و از آن حضرت نقل شده كه فرمود: هنگامى كه دو فرشتۀ بندۀ بيمار هر شب به آسمان بالا مىروند پروردگار تبارك و تعالى مىفرمايد: براى بندۀ من در حال بيمارى چه نوشتهايد؟ عرض مىكنند: شكايت و ناله از بيمارى. پس مىفرمايد: اين انصاف نيست كه من او را در زندان خودم زندانى كنم سپس او را در ناله كردن منع كنم؛ بنويسيد براى بندۀ من همانند آنچه مىنوشتيد از كار خير در حال صحّتش، و ننويسيد بر او گناهى را تا آن گاه كه او را از زندانم آزاد كنم، كه او از زندانى به زندان ديگر شده است. محتمل است كه مقصود از زندان اوّلى دنيا باشد و از زندان دوّم مرض، كه دنيا زندان مؤمن است.
اللّهم فصلّ على محمّد و آله، و حبّب الىّ ما رضيت لى پروردگارا! بر محمّد و آل او درود بفرست و آنچه برايم پسنديدهاى محبوب من گردان.
و يسّر لى ما احللت بى و آنچه بر من فرود آوردهاى آسان فرما.
به اين معنا كه بر من قدرت بدنى افاضه فرما تا حمل اين بار بر من آسان شود؛ و يا نيروى روحى مرا مرحمت فرما كه همۀ مشكلات با نيروى روحى و معقول آسان مىگردد؛ و يا آن كه اصلا گره از كار من بگشا تا كار بسته و مشكل من باز و آسان شود.
و طهّرنى من دنس ما اسلفت وامح عنّى شر ما قدمت و مرا از پليديهاى اعمال پيشينم پاك
فرما و بدى آنچه را كه پيش فرستادهام از من محو كن.
و اوجدنى حلاوة العافية و كام مرا از عافيت شيرين فرما.
و اذقنى برد السّلامة و سردى تندرستى را به من بچشان.
و اجعل مخرجى عن علّتى الى عفوك و چنان كن كه چون از بيمارى بيرون شدم به حريم عفو تو راه يابم.
و متحوّلى عن صرعتى الى تجاوزك و از اين افتادگى به گذشت و عفو تو نايل شوم.
و خلاصى من كربى الى روحك و از اين گرفتارى كه نجات يافتم به خوشى و شادى از تو برسم.
و سلامتى من هذه الشّدة الى فرجك و در اين سختى كه به سلامت رها شدم به گشايش از جانب تو دست يابم.
انّك المتفضّل بالاحسان زيرا آن تويى كه احسانت براساس فضل است و بدون استحقاق عطا مىفرمايى.
المتطوّل بالامتنان و نعمتهاى بزرگ و سنگين عنايت مىفرمايى.
الوهّاب الكريم تويى كه بيدريغ نعمت مىبخشى و كريم و بزرگوارى.
ذو الجلال و الاكرام صاحب عظمت و احسانى. ذو الجلال و الاكرام از اسماء حسناى الهيّه و جامع صفات ثبوتيّه و سلّبيه است؛ چنان كه گفته شده است كه ذو الجلال به معناى تنزيه خداى تعالى است از صفاتى كه لايق مقام مقدّسش نيست، مانند: جوهر و عرض بودن و شريك داشتن و امثال اينها. و اكرام عبارت است از صفات ثبوتيه، مانند: علم و قدرت. و گفته شده است كه جلال اشاره به صفت ذات است و اكرام اشاره بصفت فعل. و بالجمله نام مبارك ذو الجلال و الاكرام از بزرگترين صفات الهيّه است، و لذا در روايت است كه فرمود: «الظّوابيا ذا الجلال و الاكرام»: به اين اسم مبارك پناه ببريد، يعنى بسيار اين نام شريف را به ياد آوريد. و از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم روايت است كه آن حضرت گذشت بر كسى كه در نمازش مىگفت: «يا ذا الجلال و الاكرام» فرمود: دعايت مستجاب شد؛ انّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مرّ برجل يصلّى و يقول يا ذا الجلال و الاكرام، فقال: قد استجيب لك. و لذا گفته شده است كه اسم اعظم الهى نام مبارك يا ذا الجلال و الاكرام است.
دعاؤه في الإستقالة و من دعائه اذا تضرّع
اللّهمّ يا من يا من برحمته يستغيث المذنبون و يا من الى ذكر احسانه يفزع المضطرّون و يا من الى ذكره يفزع المضطرّون و يا من لخيفته ينتحب الخاطئون الخطّاؤون يا أنس و يا أنس كلّ مستوحش غريب و يا فرج كلّ مكروب كئيب مكروب حريب و يا غوث و يا عون كلّ مخذول فريد و يا عضد و يا عاضد كلّ محتاج طريد انت الّذي وسعت كلّ شيء رحمة و علما و أنت الّذي جعلت لكلّ مخلوق في نعمك نعمتك سهما و أنت انت الّذي عفوه اعلى من عقابه و أنت انت الّذي تسعى رحمته امام غضبه
و أنت انت الّذي عطاؤه اعطاؤه اكثر من منعه و أنت انت الّذي اتّسع الخلائق كلّهم في وسعه و أنت انت الّذي لا يرغب في جزاء من اعطاه و أنت انت الّذي لا يفرّط في عقاب من عصاه و أنا يا إلهي عبدك الّذي امرته انا الّذي امرته بالدّعاء فقال لبّيك و سعديك ها أنا ذا يا ربّ مطروح فقال لبّيك ها انا ذا يا ربّ مطروحا بين يديك انا الّذي او قرت الخطايا ظهره و أنا انا الّذي افنت الذّنوب عمره و أنا انا الّذي بجهله عصاك و لم تكن اهلا منه لذاك هل انت يا إلهي راحم من هل انت راحم يا الهي من دعاك فأبلغ في الدّعاء ام انت غافر لمن بكاك فأسرع
غافر لمن بكا اليك فأسرف في البكاء ام انت متجاوز عمّن عفّر لك وجهه تذلّلا ام انت متجاوز عمّن عفّر وجهه لك تذلّلا ام هل انت مغن من شكا اليك فقره توكلا الهي يا إلهي لا تخيّب من لا يجد معطيا غيرك و لا تخذل من لا يستغني عنك بأحد و لا تخذل من لا يستعين بأحد دونك الهي فصلّ على محمّد و آله و لا تعرض عنّي و قد اقبلت دونك يا إلهي لا تدبر عنّي و قد اقبلت عليك و لا تحرمني و قد رغبت اليك و لا تجبهني بالرّد و قد و لا تجبهني و قد انتصبت بين يديك انت الّذي وصفت نفسك بالرّحمة فصلّ على محمّد و آله و ارحمني بالرّحمة فارحمني و أنت الّذي سمّيت نفسك بالعفو فاعف
و أنت الّذي نسبت نفسك الى العفو فاعف عنّي قد ترى يا إلهي فيض دمعي فيضان دموعي من خيفتك و وجيب قلبي من خشيتك و انتفاض جوارحي من هيبتك كلّ ذلك حياء منك لسوء بسوء عملي و لذاك خمد صوتي عن الجأر اليك و كلّ لساني عن مناجاتك و لذلك كلّ لساني عن مناجاتك و خمد صوتي عن الجؤور اليك يا إلهي فلك لك الحمد فكم من عائبة سترتها عليّ فلم تفضحني و كم من ذنب غطيّته عليّ فلم تشهرني و كم من شائبة من فاحشة الممت بها فلم تهتك عنّي سترها و لم تقلّدني مكروه شنارها و لم تبد سؤاتها لمن يلتمس معايبي
من جيرتي و حسدة نعمتك عندي ثمّ لم ينهني ذلك عن ان جريت الى سوء ما عهدت منّي ثمّ لم ينهنهني ذلك عن سوء ما عهدت منّي فمن اجهل منّي يا إلهي برشده و من اغفل منّي عن حظّه و من ابعد منّي من استصلاح نفسه نفسه حين انفق ما أجريت عليّ من رزقك فيما نهيتني عنه من معصيتك و من ابعد غورا في الباطل و أشدّ اقداما على السّوء منّي حين على السّوء حين اقف بين دعوتك و دعوة الشّيطان فأتّبع دعوته على غير عمى منّي في معرفة به على غير عمى من معرفتي به و لا نسيان من حفظي له و أنا حينئذ موقن بأنّ انّ منتهى دعوتك
الى الجنّة و منتهى و أنّ منتهى دعوته الى النّار سبحانك ما أعجب ما أشهد به على نفسي و أعدّده من مكتوم امري و أعجب من ذلك اناتك من ذلك كلّه اناتك عنّي و ابطاؤك عن معاجلتي و ليس ذلك من كرمي عليك بل تأنّيا منك لي و تفضلا منك عليّ لأن ارتدع عن معصيتك المسخطة و أقلع عن سيّئاتي المخلقة و لأنّ عفوك عنّي احبّ اليك من عقوبتي بل انا و ليس ذلك من كرمك بالبديع و لا من حلمك بالبدي انا يا إلهي اكثر ذنوبا و أقبح آثارا و أشنع افعالا فعالا و أشدّ في الباطل تهورا و أضعف عند طاعتك و أضعف لطاعتك تيقّظا و أقلّ لوعيدك
انتباها و ارتقابا من انتباها من ان احصي لك عيوبي او اقدر على ذكر ذنوبي و إنّما اوبّخ بهذا نفسي طمعا في رأفتك الّتي بها صلاح امر المذنبين و رجاء لرحمتك لعصمتك الّتي بها فكاك رقاب الخاطئين اللّهمّ و هذه رقبتي قد ارقّتها الذّنوب فصلّ على محمّد و آله و أعتقها بعفوك و هذا ظهري قد اثقلته الخطايا فصلّ على محمّد و آله و خفّف عنه بمنّك ارّقتها الذّنوب فأعتقها بعفوك و أثقلتها الخطايا فخفّف عنها بمنّك يا إلهي لو بكيت اليك حتّى تسقط اشفار عينيّ تسقط اشفاري و انتحبت حتّى ينقطع صوتي و قمت لك حتّى تتنشّر قدماي و قمت لك حتّى ينبتر قدمي
و ركعت لك حتّى ينخلع ينهلع صلبي و سجدت لك حتّى تتفقّأ حدقتاي حدقتي و أكلت تراب الأرض طول عمري و شربت ماء الرّماد آخر دهري و ذكرتك في خلال ذلك حتّى يكلّ لساني ثمّ لم ارفع طرفي الى آفاق السّماء استحياء منك ما استوجبت بذلك محو سيّئة واحدة من سيّئاتي و إن فإن كنت تغفر لي حين استوجب مغفرتك و تعفو عنّي حين استحقّ عفوك فإنّ ذلك غير واجب لي باستحقاق غير واجب بالإستحقاق و لا انا اهل له باستيجاب بالإستيجاب اذ كان جزائي منك في اوّل ما عصيتك النّار فإن تعذّبني فأنت غير
ظالم لي اذ كان جزائي في اوّل ما عصيتك ان تعذّبني و أنت غير ظالم لي الهي فإذ قد تغمّدتني اللّهمّ فإذ تغمّدتني بسترك فلم و لم تفضحني و تأنّيتني بكرمك و تأنّيت بي عن كرمك فلم تعاجلني و حلمت عنّي بتفضّلك فلم تغيّر نعمتك عليّ و لم تكدّر معروفك عندي فارحم و حلمت عنّي بفضلك فلم تكدّر نعمك عندي فارحم طول تضرّعي و شدّة مسكنتي و سوء موقفي اللّهمّ صلّ على محمّد و آله وقني اللّهمّ فقني من المعاصي و استعملني بالطّاعة و ارزقني حسن الإنابة و طهّرني بالتّوبة و أيّدني بالعصمة و استصلحني بالعافية و أذقني حلاوة المغفرة و اجعلني طليق عفوك و عتيق رحمتك
و اكتب و اجعلني طليق عفوك و اكتب لي امانا من سخطك و بشّرني بذلك في العاجل دون الآجل بشرى اعرفها و عرّفني فيه فيها علامة اتبيّنها انّ ذلك لا يضيق عليك في وسعك و لا يتكأدّك في قدرتك و لا يتصعّدك في اناتك و لا يؤودك في جزيل هباتك الّتي دلّت عليها آياتك انّك تفعل ما تشاء و تحكم ما تريد انّك على كلّ شيء قدير لا يضيق عليك في وجدك و لا يتصعّدك في اناتك و لا يؤدك في جزيل هباتك الّتي دلّت عليها آياتك و لا يتكاءدك في قدرتك و أنت على كلّ شيء قدير اللّهمّ صلّ على محمّد عبدك المجتبى و أمينك المرتضى افضل صلواتك على الأبرار من خلقك و الأصفياء من انبيائك انّك حميد مجيد
بسم اللّه الرحمن الرحيم و كان من دعائه عليه السّلام في الاستقالة و از دعاى آن حضرت است هنگامى كه از گناهانش آمرزش مىطلبيد و يا براى طلب عفو از عيبهاى خويش تضرّع و زارى مىكرد.
اللّهم يا من برحمته يستغيث المذنبون بارالها! اى كسى كه گنهكاران از رحمت او يارى مىطلبند (به رحمت او پناه مىبرند).
و يا من الى ذكر احسانه يفزع المضطرّون اى كسى كه به ياد احسان او بيچارگان پناهنده مىشوند.
و يا من لخيفته ينتحب الخطئون اى كسى كه خطاكاران از ترس او زارزار مىگريند.
يا انس كلّ مستوحش غريب اى آرام دل هر وحشتزدۀ غريب.
و يا فرج كلّ مكروب كئيب اى گشايشبخش هر گرفتار دلشكسته.
و يا غوث كلّ مخذول فريد اى پناه هر تنهاى بىيار و ياور.
و يا عضد كلّ محتاج طريد اى بازوى هر نيازمند رانده شده.
سيد شارح رضوان اللّه عليه را در اين جا بيان بسيار لطيف عرفانى است و حاصلش آن كه هر آنچه در اين دنيا ممكن است آرامبخش وحشتزدۀ غريب باشد و يا گشايشى در كار گرفتارى ايجاد كند و يا پناهگاه بىيار و ياورى باشد و يا بازوى تواناى نيازمندى گردد و او را يارى دهد، همۀ اين عوامل رشحهاى از فيض رحمت الهى است و همگى مسخّر ارادۀ قاهرۀ
حضرت حق تعالى مىباشد.
جمله ذرّات زمين و آسمان لشگر حقّند وقت امتحان
باد را ديدى كه با عادان چه كرد آب را ديدى كه در طوفان چه كرد
يا ربى پرده از در و ديوار در تجلّى است يا اولى الابصار
شمعجويى و آفتاب بلند روز بس روشن و تو در شب تار
گر ز ظلمات خود رهى بينى همه عالم مشارق الانوار
چشم بگشا به گلستان و ببين همه عالم مشارق الانوار
ز آب بىرنگ صد هزاران رنگ لاله و گل نگر در آن گلزار
... الابيات
انت الّذى وسعت كلّ شىء رحمة و علما و انت الّذى جعلت لكلّ مخلوق فى نعمك سهما تويى كه رحمت و علمت همه چيز را فراگرفته و تويى كه براى هر كار بر هر آفريدهاى از نعمتهايت سهم و نصيبى مقرّر فرمودهاى. جملۀ اوّل دعا، گويى الهاميافته از آيۀ شريفۀ است كه مىفرمايد:«رَبَّنا وَسِعْتَ كُلَّ شَيْءٍ رَحْمَةً وَ عِلْماً».(1)امّا نكتۀ تقديم رحمت بر علم در آيۀ شريفه و در اين دعا شايد از آن جهت باشد كه در اين موارد مقصود اصلى توجّه به رحمت الهى است، لذا در دنبالۀ آيه مىفرمايد:«فَاغْفِرْ لِلَّذِينَ تابُوا وَ اتَّبَعُوا سَبِيلَكَ وَ قِهِمْ عَذابَ الْجَحِيمِ رَبَّنا وَ أَدْخِلْهُمْ جَنّاتِ عَدْنٍ...» .
سيد شارح مىفرمايد: اكثر محقّقين برآنند كه رحمت الهى در دنيا فراگير همه است؛ از
1) سورۀ غافر، آيۀ 7.
مسلم و كافر و مطيع و عاصى و مكلّف و غير مكلّف همه و همه غرق در درياى رحمت الهى هستند، و امّا در آخرت پس رحمت الهى مختصّ به مؤمنين است.
مترجم گويد: مطلب مذكور در معناى رحمن و رحيم را علما نيز فرمودهاند كه رحمن در دنيا و رحيم در آخرت است. گويى از هيأت رحيم كه صفت مشبّهه است و بر ثبوت و استقرار دلالت دارد چنين استفاده شده است كه چون نعمتهاى اخروى دوام و ثبات دارند پس لامحاله مخصوص مؤمنين خواهد بود. و لكن فهم اصل اين مطلب را هنوز قدرت علمى اين ناچيز اجازه نداده است كه به سر حدّ يقين برسد؛ زيرا رحمت غير متناهى توأم با غناى ذاتى حق تعالى فهم اين معنا را مشكل مىنمايد كه چرا در آخرت تنها مؤمنين از رحمت الهى بهرهمند بوده و ديگران را نصيبى از آن نخواهد بود؟ و تعمّق در آيات شريفه مانند:«عَذابِي أُصِيبُ بِهِ مَنْ أَشاءُ وَ رَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْءٍ» و روايات كثيرۀ وارده در سعۀ رحمت الهى حتّى در آخرت مؤيّد آن است كه غير مؤمنين نيز در آخرت بهرهمند از رحمت الهى خواهند بود؛ البتّه شايد نه به قدر مؤمنين «و انت الّذى جعلت لكل مخلوق سهما»: (و تويى كه براى هر آفريدهاى بهره و نصيبى از نعمتهايت قرار دادهاى) و بزرگترين نعمت الهى نعمت وجود است كه همۀ مخلوقات از آن بهرهمند مىباشند، و پس از نعمت وجود، نعمت هدايت به خير و صلاح كه همۀ موجودات از اين نعمت نيز برخوردارند:«رَبُّنَا الَّذِي أَعْطى كُلَّ شَيْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى» .
و انت الّذى عفوه اعلى من عقابه اين تويى كه عفوت برتر از عقاب توست. در روايت است كه حبيب بن الحرث به رسول خدا عرض كرد: يا رسول اللّه! من كسى هستم كه بسيار گناه مىكنم. حضرت فرمود: اى حبيب توبه كن. عرض كرد: توبه مىكنم ولى باز به گناه برمىگردم و آلوده مىشوم. فرمود: هر چند گاه كه گناه كردى پس توبه كن. گويى اين سؤال و جواب ميان پيامبر و حبيب تكرار شده كه در روايت گويد: تا آن كه رسول خدا فرمود: عفو خدا از گناهان تو بيشتر است.
روى انّ حبيب ابن الحرث قال لرسول اللّه انّى رجل مقراف الذّنوب فقال له: تب الى اللّه يا حبيب، فقال: انّى اتوب ثمّ اعود. قال: كلّ ما اذنبت فتب، حتى قال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: عفو اللّه اكثر من ذنوبك يا حبيب.
سيد شارح فرمايد: اين روايت صريح است بر اين كه گناهانى كه مقتضى عقابند، هر چند
فراوان باشند، بر عفو خدا چيره نمىشوند، بلكه عفو خدا بر گناهان چيره مىشود. پس عفو او برتر از عقاب اوست. در قرآن نيز آمده است كه:«وَ ما أَصابَكُمْ مِنْ مُصِيبَةٍ فَبِما كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ وَ يَعْفُوا عَنْ كَثِيرٍ»(1)ر مصيبتى كه بر شما مىرسد به سبب دستاوردهاى خودتان است با اين كه خداى تعالى بسيارى از گناهان را عفو مىفرمايد. و در روايت است كه خداى تعالى در روز قيامت آن چنان آمرزشى مىفرمايد كه به دل هيچ كس خطور نكرده باشد، تا آن جا كه شيطان نيز گردن مىكشد و به اميد آن است كه از آن او را نيز نصيبى برسد «فيغفرنّ اللّه يوم القيمه مغفرة ما خطرت قطّ على قلب احد حتّى انّ ابليس ليتطاول لها رجاء تصيبه».
مترجم گويد: اين كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بحبيب فرمود: عفو خداى تعالى از گناهان تو بيشتر است، در روايات ديگر و مضامين دعاها فراوان ديده مىشود؛ مانند دعاى شريف مروى:
«اللهم ان مغفرتك أرجى من عملى و ان عفوك اعظم من ذنبى، اللهم ان كان ذنبى عندك عظيما فعفوك اعظم من ذنبى...» الدعاء.
و مانند روايت شريفهاى كه محدّث عالى مقام ملاّ محسن فيض (رض) در تفسير آيۀ:
«وَ الَّذِينَ إِذا فَعَلُوا فاحِشَةً أَوْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ ذَكَرُوا اللّهَ فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ وَ مَنْ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلاَّ اللّهُ وَ لَمْ يُصِرُّوا عَلى ما فَعَلُوا وَ هُمْ يَعْلَمُونَ» :(2)متّقين آنها هستند كه هر گاه كار ناشايسته از آنان سر بزند يا ظلمى به نفس خويش كنند خدا را به ياد آورند و از گناه خود به درگاه خدا توبه و استغفار كنند و چه كسى بجز خدا گناهان را مىآمرزد؟! و بر آن كار زشتى كه كردهاند اصرار نورزند در حالى كه مىدانند گناه كار زشتى است) در تفسير شريف صافى نقل مىفرمايد بدين مضمون كه روزى معاذ بن جبل گريان به خدمت رسول خدا رسيد و سلام عرض كرد. رسول خدا جواب سلام فرمود و پرسيد: معاذ چرا گريانى؟ عرض كرد: يا رسول اللّه! جوانى بر در خانه ايستاده است خوشاندام و نورانى و خوشصورت و همچون مادر فرزند از دست داده بر جوانى خود مىگريد و اجازۀ شرفيابى مىخواهد. رسول خدا فرمود: برو و جوان را با خودت بياور. معاذ جوان را به خدمت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم آورد. جوان سلام عرض كرد. رسول خدا جواب سلام فرمود، سپس فرمود: چرا گريانى اى جوان؟ عرض كرد: چگونه گريان نباشم و حال آن كه گناهانى از من سر زده كه اگر خداى تعالى به بعضى از آنها مرا مؤاخذه فرمايد به
آتش دوزخم خواهد افكند، و مىدانم كه مؤاخذه و بازخواستم خواهد فرمود و هرگز مرا نخواهد آمرزيد. پس رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: مگر براى خدا شريك قرار دادهاى؟ عرض كرد پناه به خدا مىبرم از اين كه من براى پروردگار كسى را شريك قرار دهم. فرمود: كسى را كه خداى تعالى كشتنش را حرام فرموده بوده كشتهاى؟ عرض كرد: نه. پس رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: خداى تعالى گناهان تو را مىآمرزد هر چند مانند كوههاى بزرگ باشد. جوان عرض كرد: يا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم! گناهان من از كوههاى بلند بزرگتر است. پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود:
خداى تعالى گناهان تو را مىآمرزد هر چند مانند هفت طبقۀ زمين و درياهاى روى زمين و شنهاى آن و درختان آن و همۀ آن و همۀ خلايق روى زمين باشد. جوان عرض كرد: يا رسول اللّه! گناهان من بزرگتر است از زمينهاى هفتگانه و درياهايش و شنهاى بيابانهايش و درختان روى زمين و همۀ مخلوقات روى زمين. پيغمبر فرمود: خداى تعالى گناهان تو را مىآمرزد هر چند مانند آسمانها و ستارگانش باشد و هرچند مانند عرش و كرسى باشد.
عرض كرد از همۀ اينها بزرگتر است. اين جا بود كه پيغمبر با حالت خشم به او نگاه كرد و فرمود: واى بر تو اى جوان! گناهان تو بزرگتر است. يا پروردگار تو؟ پس جوان به روى خاك افتاده و مىگفت: «سبحان ربّى ما من شيىء اعظم من ربّى، ربّى اعظم يا بنى اللّه من كلّ عظيم»: منزه است پروردگار من هيچ چيز از پروردگار من! بزرگتر نيست يا بنىّ اللّه! پروردگار من از هر بزرگى بزرگتر است. پس پيغمبر فرمود: آيا گناه بزرگ را بجز پروردگار مىآمرزد؟ جوان عرض كرد: نه به خدا قسم يا رسول اللّه! سپس جوان ساكت شد.
خوانندۀ عزيز توجه دارد كه رسول خدا در مقام احتجاج با اين جوان با معرفت به نكتهاى كه گذشت اشاره فرموده و عفو خدا را بزرگتر از گناهان شمرده است. سپس رسول خدا فرمود: واى بر تو اى جوان! يكى از گناهانت را براى من نمىگويى؟ عرض كرد: چرا عرض مىكنم كه من هفت سال گوركن بودم و كفن دزد تا آن كه دخترى از انصار وفات كرد، همينكه خانوادهاش وى را به خاك سپرده و بازگشتند و شب فرارسيد من آمدم و قبر را شكافتم و جنازه را بيرون آورده و هر چه كفن بر اندامش بود برداشتم و در كنار قبر برهنه و عريانش گذاشته و به راه افتادم. شيطان به سراغ من آمد و او را در نظر من جلوه مىداد و مىگفت: ببين چه شكم سفيدى دارد و چه رانهايى! آنقدر وسوسه كرد كه بازگشتم و خوددارى نتوانستم و با وى عمل جنسى انجام دادم و همانجا رهايش كردم كه ناگهان صدايى از پشت سر شنيدم كه
مىگفت: اى جوان واى بر تو از بازخواستكنندۀ روز جزا، روزى كه ميان من و تو حكم خواهد كرد كه مرا لخت و عريان در ميان مردگان رها كردى و مرا از قبرم بيرون كشيدى و كفنهاى مرا بردى و كارى كردى كه من با حال جنابت محشور شوم! پس واى بر تو از جوانى تو كه گرفتار آتش دوزخ خواهى شد! يا رسول اللّه! گمان نمىكنم ديگر بوى بهشت به مشامم برسد، چه كنم و چه چاره سازم؟ رسول خدا فرمود: دور شو از من اى فاسق كه من مىترسم به آتش تو بسوزم از بس كه تو به آتش نزديكى. سپس رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مكرّر به او مىفرمود: دور شو دور شو! تا به كلّى از محضر آن حضرت بيرون شد.
خوانندۀ عزيز ملاحظه كن كه حضرت رسول همان كس بود كه لحظهاى پيش جوان را دلدارى مىداد كه گناهان تو هر چند بزرگ باشد و بزرگتر از زمين و آسمان و عرش و كرسى باشد خداى تعالى آنها را مىآمرزد؛ چه شد كه با شنيدن يك گناه اين چنين برآشفت و او را از محضر خود راند؟ ممكن است نتيجه بگيريم كه مقياس عظمت گناه در دست ما نيست؛ چه بسا گناهانى را كه ما كوچك بشماريم ولى در واقع بزرگ باشد، به تعبير قرآن كريم:«تَحْسَبُونَهُ هَيِّناً وَ هُوَ عِنْدَ اللّهِ عَظِيمٌ» ،(1)چه بسا گناهى كه ما بزرگ مىشماريم ولى در واقع به مراتب بزرگتر از آن است كه ما انگاشتهايم.
به هر حال جوان از خدمت رسول خدا بيرون آمد و رفت به خانه و مقدارى زاد و توشه برداشت و سر به كوه و بيابان گذاشت و در يكى از كوههاى مدينه به عبادت پرداخت. لباس پشمين در بر كرد و هر دو دست خود را به گردن بست (به هيئتى كه گناهكاران را به پاى حساب آورند) و فرياد برآورد: پروردگارا! اينك بندۀ تو بهلول است كه بسته غل و زنجير است پروردگارا! تو مرا خوب مىشناسى و گناه لغزش مرا مىدانى. اى سيد من و اى پروردگار من! از كردهام سخت پشيمانم؛ بدر خانۀ پيغمبرت به قصد توبه رفتم مرا راند و بيشتر باعث خوف و وحشتم شد. تو را به نام مقدّست و به جلال و عظمت سلطانت سوگند مىدهم كه اميد مرا نااميد نكنى اى سيد من و دعاى مرا باطل نفرمايى و مرا از رحمت خودت نوميد نگردانى. چهل شبانه روز به همين حال و دعا بود كه درندگان و حيوانات وحشى بيابان به
1) سورۀ نور، آيۀ 15.
حال او مىگريستند. همينكه چهل شبانه روز به اتمام رسيد هر دو دست بر آسمان برداشت و عرض كرد: بارالها! با حاجت من چه كردى؟ اگر دعاى مرا مستجاب فرمودهاى و گناه مرا آمرزيدهاى به پيامبرت وحى فرما و از اين رهگذر مرا آگاه ساز، و اگر دعايم را مستجاب نفرمودهاى و گناهم را نيامرزيدهاى و مىخواهى مرا عقوبت فرمايى هر چه زودتر آتشى بفرست تا مرا بسوزاند، و عقوبتى در دنيا بر من مقرر فرما كه مرا بكشد و از رسوايى روز قيامت مرا نجات بخش. پس خداى تعالى آيۀ مباركه را نازل فرمود:«وَ الَّذِينَ إِذا فَعَلُوا فاحِشَةً
(يعنى زنا) أَوْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ (يعنى گناه بزرگترى را مرتكب مىشوند بزرگتر از زنا و شكافتن قبرها و دزديدن كفنها) ذَكَرُوا اللّهَ فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ(1)ه ياد خدا مىافتند و از خداوند براى گناهانشان آمرزش مىخواهند. خداى تعالى مىفرمايد: «خافوا الله فعجلوا التوبة و من يعفر الذنوب الا الله».
خداى تعالى مىفرمايد: اى محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بندۀ توبه كار من نزد تو آمد و تو او را راندى پس كجا برود؟ و چه كسى را قصد كند بجز من و از كه بخواهد كه گناه او را بيامرزد؟ سپس خداى تعالى فرمود: و اصرار نكنند بر آنچه از آنان سرزده است، چون بدى گناه را مىدانند.
مىفرمايد در كار زنا و شكافتن قبرها و دزديدن كفنها نيستند. آنان پاداششان آمرزش از پروردگارشان است و باغهايى كه نهرها در آنها جريان دارد و براى هميشه در آن باغ و بستانها هستند و چه نيكوست پاداش كاركنان. پس چون اين آيه نازل شد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در حالى كه اين آيات را بر زبان داشت بيرون آمد و تبسّم بر لبان مباركشان بود پس به اصحاب فرمود: از آن جوان توبهكار چه خبر داريد؟ معاذ عرض كرد: يا رسول اللّه شنيدهايم كه در فلان جاست.
پس رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به اصحابش به راه افتادند تا به آن كوه رسيدند. در طلب آن جوان از كوه بالا رفتند و رسيدند به جوان در حالى كه ميان دو قطعه سنگ ايستاده دستها به گردن بسته صورتش در اثر تابش آفتاب سياه شده و مژههايش از گريه فرو ريخته و عرض مىكند: اى سيد من! مرا نيكو آفريدى و صورتم را زيبا فرمودى. اى كاش مىدانستم با من چه خواهى كرد؟ آيا در آتش دوزخ مرا خواهى سوزاند و يا در جوار خودت سكنايم خواهى داد؟ بارالها! تو را بر من احسان فراوانى است و نعمت بىشمار، كاش مىدانستم آخر كار من چه خواهد شد؟ به بهشتم خواهى برد و يا به دوزخم خواهى راند؟ بارالها! همانا گناه من از آسمانها و
1) سورۀ نور، آيۀ 15.
زمين و كرسى پهناور عرش بزرگ تو بزرگتر است، اى كاش مىدانستم خطاى مرا مىبخشى يا مرا روز قيامت رسوا خواهى كرد؟ و از اين گونه كلمات مىگفت و مىگريست و خاك بر سر مىريخت. درندگان و پرندگان گرد او جمع شده و بر حالش متأثر بودند. پس رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نزديك آمد و دستهاى او را از گردنش باز كرد و خاك از سر و صورتش پاك كرد و فرمود: اى بهلول! مژدهات باد كه خداى تعالى تو را از آتش آزاد كرد. سپس به اصحابش فرمود: گناهان خود را اين چنين جبران كنيد همچنان كه بهلول جبران كرد. سپس آيۀ شريفه را كه دربارۀ وى نازل شده بود قرائت فرمود و او را به بهشت مژده داد.
مترجم گويد: نكتۀ مهمى كه غرض از نقل اين روايت بود همين جملۀ اخير رسول خدا به اصحاب بود و توجّه به اين كه روايات رجا و شمول عفو الهى نبايد موجب غرور انسان گردد كه جبران گناهكار سهل نيست و چه بسا سختيها ببايد تحمّل شود و سالها طول بكشد تا اثر يك گناه از دل و جان زدوده شود. عصمنا اللّه تعالى من الذنوب بمنّه و طهّرنا من العيوب بفضله و بحق محمّد و اهل بيته الطّاهرين.
و انت الّذى تسعى رحمته امام غضبه و تويى آن كه رحمتت پيشاپيش غضبت در حركت است. سيد شارح و حكيم الهى سبزوارى - قدس اللّه سرهما - در توجيه سبقت رحمت بر غضب توجيهاتى فلسفى دارند كه تقريبا متقارب هماند، ولى سيد شارح را بيان سادۀ لطيفى است كه ذكر مىشود. مىفرمايد:
ظاهرا مقصود از سبقت رحمت بر غضب آن است كه اگر كسى استحقاق رحمت و غضب هر دو را داشته باشد زودتر از آن كه به غضب الهى دچار شود رحمت خداوندى شامل حالش مىشود.
مترجم گويد: نكته مذكور را از بيشتر آيات شريفه كه گوياى عفو الهى است استيناس توان كرد، مانند:«عَسَى اللّهُ أَنْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ»(1)«أَوْ يُوبِقْهُنَّ بِما كَسَبُوا وَ يَعْفُ عَنْ كَثِيرٍ»(2)«هُوَ الَّذِي يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبادِهِ وَ يَعْفُوا عَنِ السَّيِّئاتِ»(3)ديگر آيات مباركه.
و انت الذى عطائه اكثر من منعه و تويى آن كه بخشش از منع بيشتر است. از آن جايى كه نعمتهاى الهى كه از منبع جود و احسان به خلايق افاضه شده است قابل شمارش نيست،
همانگونه كه فرموده است:«وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللّهِ لا تُحْصُوها» و اگر نعمتى را از كسى منع فرمايد نه از روى بخل است و يا به منظور سختگيرى بر وى باشد، بلكه مسلما داراى حكمتى است، لذا عطايش از منع بيشتر است. و توضيح اين مطلب آن كه هر فردى از افراد هر چند در نهايت فقر و ندارى باشد و در رنج و مشقّت به سر برد، اگر درست دقّت كند خواهد ديد كه غرق نعمتهاى الهى است و در همۀ لحظات آن قدر خداى تعالى به او نعمت عطا فرموده كه تصوّر آن از حيطۀ امكان خارج است.
سيد شارح - رضوان اللّه عليه - در اين مورد مثالى دارد؛ گويد: پادشاهى را فرض كن كه بر تمام روى زمين سلطنت و حكومت مىكند و همۀ قدرتها در مقابل او خاضع و همۀ گردنكشان عالم در برابر او دست به سينه آمادۀ خدمت باشند و همۀ وسايل عيش براى او فراهم باشد و در چنين حالى نيازمند به غذايى و يا آبى باشد كه جانش به خاطر آن به لب رسيده باشد، آيا در چنين حالى او همۀ داراىاش را تقديم نمىكند كه لقمۀ نانى و يا جرعۀ آبى بدو برسد؟ آيا اموال و ثروت خود را حفظ مىكند و با تشنگى و گرسنگى جان مىسپارد؟ مسلّما چنين نيست. پس معلوم شد كه ساعتى زنده بودن براى انسان عزيزتر از همۀ ثروتهاى جهان مىباشد، در صورتى كه همين زندگانى را خداى تعالى به رايگان در اختيار او نهاده است. پس معلوم شد كه نعمتهاى خدا در هر ساعت و لحظهاى فوق حدّ شمارش است و كرمش نامتناهى و نعمش بىپايان. و امّا منع حضرت پروردگار هر چند به حسب ظاهر و در نظر سادهانديشان منع است لكن چون در مبدأ فيّاض بخل نيست پس لا محاله منعش براساس حكمت بالغه است و آن عين عطا و احسان و امتنان است. چنان كه در حديث قدسى آمده است كه بعضى از بندگان مرا بجز فقر اصلاحش نمىكند كه اگر ثروتش بدهم فاسد خواهد شد. «إنّ من عبادى من لا يصلحه إلاّ الفقر و لو اغنيته لافسدوه ذلك». و در حديث ديگر است كه: در ميان بندگان مؤمن من افرادى هستند كه كار دين آنان بجز با فقر و مسكنت و بيمارى اصلاح نمىشود، پس من آنان را به فقر و مسكنت و بيمارى مبتلا مىكنم، پس امر دينشان اصلاح مىپذيرد و من بهتر مىدانم كه دين بندگان مؤمن مرا چه چيز اصلاح مىكند «انّ من عبادى المؤمنين لعبادا لا يصلح امر دينهم الاّ بالفاقة و المسكنة و السقّم فى ابدانهم فابلوهم بالفاقة و المسكنة و السقم فصلح اليه امر دينهم و انا اعلم بما يصلح عليه امر دين عبادى المؤمنين».
اشعار عارفانه و حكيمانۀ مولانا در اين زمينه قبلا نقل شد كه مىفرمايد:
اين بلاى دوست تطهير شماست علم او بالاى تدبير شماست
و انت الذى اتّسع الخلائق كلّهم فى رحمته و تويى آن كه همۀ مخلوقات در درياى رحمت او غوطهورند.
و انت الذى لا يرغب فى جزاء من اعطاه و تويى آن كه به هر كس مىبخشى چشمداشت پاداش ندارى و اين به حكم غناى ذاتى حقتعالى است كه غنى مطلق است نسبت به هر چيز و از هر چيز؛ زيرا در عطا اگر هر نوع پاداش در نظر گرفته شود حكايت از احتياجى در عطا كننده دارد. و از اين جاست كه حكما فرمودهاند: «انّ افعال اللّه غير معلّلة بالاغراض»:
خداى تعالى هيچ كارى را به منظور غرضى انجام نمىدهد، بلكه محض جود و فيضان خير است كه هركس را به قدر قابليّتش عطا فرمايد. و امّا چرا قابليت هر كس محدود است و توسعه نمىپذيرد، از بحثهاى بسيار دقيق فلسفى است كه حكما و فلاسفۀ عظام آن را در جملۀ «الذّاتى لا يعلّل» خلاصه كردهاند و فهمش درخور هر كس نيست.
بر سماع راست هر تن چير نيست طعمۀ هر مرغكى انجير نيست
و انت الّذى لا يفرط فى عقاب من عصاه و تويى آن كه در كيفر آن كس كه معصيت و نافرمانى تو را كرده افراط نمىكنى و بيش از اندازه عقابش نمىكنى؛ چنان كه خداى تعالى فرمايد:
«شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ وَ الْمَلائِكَةُ وَ أُولُوا الْعِلْمِ قائِماً بِالْقِسْطِ» :(1)داى تعالى قائم به قسط است و عادل در حكم. و در جاى ديگر فرمايد:«مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها وَ مَنْ جاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلا يُجْزى إِلاّ مِثْلَها وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ :(2)ر كس كه كار نيك انجام دهد ده برابر پاداش دارد و هر كس عمل بد از او سر زند جزايش به اندازۀ بدى اوست و به هيچ كس ستم نمىرود. سيد شارح را در اين جا سؤالى است و جوابى. و امّا سؤال، مىفرمايد: چگونه ما مىگوييم كه عقاب خداى تعالى به اندازۀ استحقاق بنده است در صورتى كه كافر چند روزى در دنيا با كفر به سر
مىبرد و به دنبالش به عذاب دائم گرفتار مىشود؟ در پاسخ اين سؤال مىگويد كه كافر از آن جهت به عذاب دائم گرفتار مىشود كه كفرش دائمى است؛ بدان معنى كه اگر براى هميشه باقى مىماند در كفرش نيز باقى بود. و مىگويد به روايت ادريس لا يفرّط به تشديد راء خوانده شده است يعنى در عقاب بندۀ گنهكارش تفريط نمىكند؛ يعنى مسامحهكارى نمىكند و گنهكار بالاخره به سزاى عملش مىرسد، چنان كه در قرآن مىفرمايد:«لَيْسَ بِأَمانِيِّكُمْ وَ لا أَمانِيِّ أَهْلِ الْكِتابِ مَنْ يَعْمَلْ سُوءاً يُجْزَ بِهِ وَ لا يَجِدْ لَهُ مِنْ دُونِ اللّهِ وَلِيًّا وَ لا نَصِيراً :(1)ه آرزوهاى طول و دراز شما درست است و نه آرزوهاى طول و دراز اهل كتاب، حقيقت مطلب آن است كه هر كس كار زشت انجام دهد جزايش را خواهد ديد و بجز خداى تعالى يار و ياورى نخواهد يافت.
مترجم گويد: اختلاف قرائت «يفرط» و «يفرّط» هر چند ممكن است اشكال موجود در اين دعا را برطرف كند، و بگوييم كه عبارت دعا يفرّط با تشديد راء است(2)لكن اصل اشكال برجاست و جواب سيّد از اين اشكال به اين كه كفّار از آن جهت مخلّد در عذابند كه در كفرشان مخلّدند اطمينانبخش نيست و بايد پاسخ ديگرى به اين اشكال داده شود. آنچه فعلا به نظر اين ناچيز مىرسد يكى از دو جواب است على سبيل منع خلّو كه تقديم خوانندگان عزيز مىشود تا اگر از بزرگان و اساتيد محترم به مطلب قابل ذكر دسترسى يافتند به عرض خواهد رسيد، و آن دو پاسخ يكى اين كه گفته شود كه جزاى اعمال آثار وضعى آنهاست و اگر چنين باشد اشكال برطرف مىشود. از باب مثال گوييم: اثر وضعى رفتن سوزن در چشم اين است كه صاحب چشم تا ابد كور بماند و از نعمت بينايى محروم شود و به همين گونه است كيفر اعمال. و پاسخ اينگونه كيفرها از مصاديق ظهور سلطنت و قدرت تامّه و مطلقۀ الهيّه است كه «لا يسئل عما يفعل و هم يسئلون». امام زين العابدين عليه السّلام در دعاى ابو حمزه عرض مىكند: «تعذّب من تشاء بما تشاء كيف تشاء و ترحم من تشاء بما تشاء كيف تشاء لا تسئل من فعلك و لا تنازع فى امرك (فافهم و تدبّر).
1) سورۀ نساء، آيۀ 123.
2) و مضمون دعا نظير روايتى است كه مىفرمايد: انّ اللّه يمهل و لا يهمل: خداى تعالى مهلت مىدهد ولى اهمال نمىورزد، و مانند آيۀ شريفه كه مىفرمايد:«وَ لَوْ يُؤاخِذُ اللّهُ النّاسَ بِظُلْمِهِمْ ما تَرَكَ عَلَيْها مِنْ دَابَّةٍ»،«وَ لَوْ يُؤاخِذُ اللّهُ النّاسَ بِما كَسَبُوا ما تَرَكَ عَلى ظَهْرِها مِنْ دَابَّةٍ وَ لكِنْ يُؤَخِّرُهُمْ إِلى أَجَلٍ مُسَمًّى فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ فَإِنَّ اللّهَ كانَ بِعِبادِهِ بَصِيراً»: اگر خداى تعالى از كردار زشت مردم مؤاخذه كند در پشت زمين هيچ جنبندهاى باقى نگذارد و لكن كيفر خلق را به تأخير مىاندازد تا وقت معيّن و چون هنگام اجل مردم فرا مىرسد خداى تعالى به احوال بندگانش كاملا آگاه است (و مقدار مجازات و عفو هر كس را مىداند).
و انا يا الهى عبدك الذى امرته بالدّعاء فقال لبيك و سعديك ها انا ذا يا ربّ مطروح بين يديك بارالها! من همان بندۀ تو هستم كه او را به دعا امر فرمودى و وى امر تو را اجابت كرد و اين كه پروردگارا در برابر تو افتاده است.
انا الذى اوقرت الخطايا ظهره من همان هستم كه گناهان پشتش را گرانبار كرده است. از باب تشبيه معقول به محسوس است؛ گويى گناهان را بارى تصوّر فرموده و سپس اثر آن را كه بار سنگينى بر دوش است بر آن مترتّب ساخته است.
و انا الذى افنت الذّنوب عمره من همانم كه عمرش گناهان را سپرى كردهاند. اسناد نابود ساختن عمر به گناهان اسناد مجازى است و بايد گفته شود كه عمرم به گناه سرآمده، نه آن كه گناه عمر را به سر آورده است و لكن در عبارت دعا لطف خاصّى است و اشاره به آن كه گناه آن چنان در وجود من نقش داشت كه گويى اين گذشت زمان نبود كه عمرم مىكاست بلكه آن گناه بود كه به جاى حركت زمان و گردش روزان و شبان بر من مسلّط شده و عمر مرا به نابودى مىكشيد.
عمر نبود آنچه غافل از تو نشستن باقى عمر ايستادهام به غرامت
و انا الّذى بجهله عصاك من همانم كه به نادانى معصيت تو را كرد. مقصود نه آن است كه ندانسته گناه كردم زيرا ندانسته گناه كردن عقاب ندارد، بلكه مقصود آن است كه گناه از روى جهل و عدم معرفت بوده، و چه نادانى از اين بيشتر كه نعمتهاى باقى ابدى را به لذّتهاى فانى از دست بدهد؟! لذا امام صادق عليه السّلام بنا به روايت مجمع و عيّاشى فرمود:
كلّ ذنب عمله العبد و ان كان عالما فهو جاهل حين خاطر بنفسه فى معصية ربّه، فقد حكى اللّه سبحانه قول يوسف لاخوته: هل علمتم ما فعلتم بيوسف و اخيه اذا انتم جاهلون، فنسبهم الى الجهل لمخاطرتهم لانفسهم فى معصية اللّه عزّ و جلّ: (هر گناهى كه بنده به جا مىآورد هر چند عالم باشد او جاهل است آنگاه كه خود را به خطر معصيت پروردگارش انداخته؛ از اينرو خداى سبحان آن جا كه سخن يوسف به برادرانش را نقل مىكند مىفرمايد: آيا دانستيد چه بر سر يوسف و برادرش آورديد آنگاه نادان بوديد؟! پس آنها را به نادانى نسبت داده از آن جهت كه خودشان را در خطر معصيت خداى عزّ و جلّ انداخته بودند.
من ديوانه چو زلف تو رها مىكردم هيچ لايقترم از حلقۀ زنجير نبود
و لم تكن اهلا منه لذاك و سزاوار نبود كه با تو چنين رفتارى بشود و در مقابل آن همه نعمتى كه از تو به او رسيده اين چنين ناشكرى و كفران از او سر بزند.
به كوى ميكده گريان و سرفكنده روم چرا كه شرم همى آيدم ز كردۀ خويش
نويسنده گويد: به نظر اين ناچيز اين گونه تعبير كه امام مىفرمايد «هل انت راحم من دعاك» استفهام حقيقى است، به اين معنا كه گاهى كثرت گناه و عظمت آن و يا جلوۀ عظمت آن به حدّى مىرسد كه براى شخص گنهكار حقيقتا ترديد دست مىدهد كه آيا از قابليّت شمول رحمت واسعۀ الهيّه افتاده است يا نه، و آيا وسايل آمرزش از قبيل گريه و تضرّع و دعا به حال او مفيد است يا نه؟ بلكه فقط مىبايست چشم اميد به فضل الهى داشته باشد كه شمولش بدون علّت و سبب است و بستگى به مشيّت الهى دارد و بس.
ام انت متجاوز عمن عفّر لك وجهه تذللا و آيا از آن كس كه روى خود را ذليلانه بر خاك مىنهد در مىگذرى؟
ام انت مغن من شكا اليك فقره توكّلا (آيا كسى را كه از فقر و نياز به سوى تو شكايت آرد و بر
1) سورۀ شعرا، آيۀ 39.
تو توكّل آرد بىنيازش مىكنى؟ توضيحى كه در جملات قبلى داده شد در اين جملات نيز جارى است و نيازى به تكرار ندارد.
الهى لا تخيّب من لا يجد معطيا غيرك بارالها! كسى را كه بجز تو بخشندهاى نمىيابد نوميد مگردان.
و لا تخذل من لا يستغنى عنك باحد دونك و آن را كه بجز تو به هيچ كس بىنياز نتوان بود رسوا و خوار مفرما.
سيد شارح را در اين جا كلامى است؛ مىفرمايد: اين دو جمله از قبيل دعايى است كه مىداند كه پيش از آن كه دعا كند مضمون آن حاصل است، همانند اين جمله:«رَبَّنا لا تُؤاخِذْنا إِنْ نَسِينا أَوْ أَخْطَأْنا» :(1)روردگارا ما را به آن كه از روى نسيان و خطا سر مىزند مؤاخذه مفرما. و مانند «قالَ رَبِّ احْكُمْ بِالْحَقِّ»(2)گو اى پيغمبر پروردگارا! به حقّ حكم فرما. و مانند:«رَبَّنا وَ آتِنا ما وَعَدْتَنا عَلى رُسُلِكَ» :(3)روردگارا آنچه را كه به پيامبرانت دربارۀ ما وعده فرمودى به ما عطا فرما؛ كه در همۀ اين آيات مضمون دعا پيش از دعا حاصل و محقّق است و نيازى به دعا ندارد.
در مورد بحث نيز چنين است، زيرا مسلّم است كه خداى تعالى به صريح آيۀ شريفه:«وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ» : هر كس به خدا توكّل كند خداى تعالى براى همۀ كارهاى او كافى است، زيرا معبود حقيقى كه بر همه چيز تواناست و از همه چيز بىنياز است و نسبت به هر چيز جود و كرم دارد، اگر بندهاش به او اميد بست و از ديگرى گسست حتما او را مهمل نخواهد گذاشت. پايان سخن سيد رحمه اللّه.
اين فرمودۀ سيد خالى از غرابت نيست، زيرا در هيچ يك از موارد مذكور در كلام سيد دعا براى امر حاصل نيست. امّا آيۀ شريفۀ «رَبَّنا لا تؤاخذ إِنْ نَسِينا أَوْ أَخْطَأْنا» كه متضمّن دعا و عدم مؤاخذه در مورد نسيان و خطاست. دعا بعد از مؤاخذه دعاى حقيقى است كه آدمى را ممكن است با تحفّظ به مقدّمات نسيان و خطا دچار نسيان و خطا نشود. در اين صورت اگر مؤاخذهاى از خداى تعالى صورت بگيرد، براى عدم تحفّظ از مقدّمات است. به عبارت ديگر همان گونه كه علما فرمودهاند حديث رفع كه متضّمن رفع عقاب و مؤاخذه بر خطا و نسيان است كه فرمود «رفع عن امّتى تسع الخطا و النّسيان...» از باب امتنان است نه استحقاق بنده بر
عدم مؤاخذه. و امّا آيۀ شريفۀ «قالَ رَبِّ احْكُمْ بِالْحَقِّ» به منظور ظهور حق است براى منكرين، گويى عرض مىكند پروردگارا! حقّ را آشكار فرما تا هيچ كس را جاى انكار نماند. از اين رو در مجمع البيان از قتاده نقل مىكند كه گفته است: رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم هنگامى كه در صحنۀ جنگ حاضر مىشدند عرض مىكردند «ربّ احكم بالحقّ»: كان النّبى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم اذا شهد قتالا قال رب احكم بالحق اى افصل بينى و بين المشركين بما يظهر به الحق و به عبارت ديگر مقصود از حكم در اين آيۀ شريفه حكم در مقام اثبات است نه در مقام ثبوت؛ چنان كه گفته شده: «معناه احكم بحكمك و هو اظهار الحقّ على الباطل». و امّا آيۀ «رَبَّنا وَ آتِنا ما وَعَدْتَنا عَلى رُسُلِكَ» صاحب مجمع فرمايد كه مقصود نه آن است كه شكّ و ترديدى در انجاز وعدۀ حق داشتند، بلكه يا از باب انقطاع الى اللّه تعالى بوده است و حالت تعبّد و تضرّع به خود گرفت، چنان كه علىّ بن عيسى و جبايى اين وجه را اختيار كردهاند و يا آن كه آيۀ شريفه در ظاهر به صورت دعا آمده و در حقيقت اخبار است؛ يعنى ما را با ابرار و نيكان محشور فرما تا آنچه را كه به پيامبرانت دربارۀ ما وعده فرمودهاى عطا كرده باشى، و ما را روز قيامت خوار و رسوا نفرموده باشى؛ و يا آن كه آنان حقيقتا از خداى تعالى دعا و مسئلت دارند كه آنچه به واسطه انبيا و رسل به آنان وعده فرمودهاى عطا فرما؛ يعنى آنان را اهل و لايق آن كرامات قرار ده هر چند كه مىدانستند كه چنين خواهد شد، لكن اگر چنين حالت دعايى نداشتند و خود را مستحقّ اين كرامت مىدانستند متضمّن تزكيۀ نفس بود كه شايستۀ مردان خدا نيست؛ و يا آن كه مقصود پيروزى بر كفّار و اعلاى كلمۀ حق بود كه مؤمنين خواستار تعجيل در پيروزى بودند هر چه زودتر بر دشمنان خود پيروز شوند كه ديگر كاسۀ صبرشان لبريز شده بود. طبرى گفتار خود را تأييد مىكند با دنبالۀ آيۀ شريفه كه مىفرمايد:«فَاسْتَجابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ أَنِّي لا أُضِيعُ عَمَلَ عامِلٍ مِنْكُمْ مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى بَعْضُكُمْ مِنْ بَعْضٍ فَالَّذِينَ هاجَرُوا وَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيارِهِمْ وَ أُوذُوا فِي سَبِيلِي وَ قاتَلُوا وَ قُتِلُوا لَأُكَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَيِّئاتِهِمْ وَ لَأُدْخِلَنَّهُمْ جَنّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ ثَواباً مِنْ عِنْدِ اللّهِ وَ اللّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الثَّوابِ»(1)س پروردگار آنان دعاهاى ايشان را اجابت كرد كه البتّه من كه پروردگارم عمل هيچ كسى از مرد و زن را ضايع و بيهوده نمىگذارم چه آن كه مؤمنين همچون اعضاى يكديگرند؛ پس آنان كه از وطن خود هجرت نمودند و از شهر و ديار خود رانده شدند و در راه من رنج و آزار ديدند و جهاد كرده و كشته شدند به طور حتم كارهاى بد آنان را در پردۀ
1) سورۀ آل عمران، آيۀ 195.
لطف خود مىپوشانم و آنان را به بهشتهايى درآورم كه زير درختانش نهرها جارى است. اين پاداش است كه در نزد خدا براى آنان معيّن شده و نزد خداست پاداش نيكو (يعنى جنّة اللّقاء).
الهى فصلّ على محمّد و آله و لا تعرض عنّى و قد اقبلت عليك و لا تحرمنى و قد رغبت اليك و لا تجبهنى بالرّد و قد انتصبت بين يديك اى خداى من! پس درود بفرست بر محمّد و خاندان او و از من روى بر مگردان كه روى به تو آوردهام و مرا محروم مفرما كه ميل و خاطرم به سوى توست و مرا از نزد خود مران كه در خدمت تو ايستادهام.
انت الّذى وصفت نفسك بالرّحمة تويى آن كه خود را به رحمت توصيف فرمودهاى.
توصيف حضرت حق خود را به صفتى از صفات بدين معناست كه آن صفات را براى خود اثبات فرموده و با توجّه به بساطت مطلقۀ ذات حق تعالى اثبات صفتى براى ذات متعال بايد به گونهاى باشد كه هيچ نوع تركيب در آن لازم نيايد؛ پس لا محاله بايد مراد از اتّصاف به صفت نتيجۀ آن صفت باشد؛ مثلا اتّصاف به صفت رحمت يعنى افاضۀ فيض كه نتيجۀ رحمت است.
سيد شارح - رحمه اللّه - در اين جا سؤالى مطرح مىفرمايد و آن اين كه چه فرق است ميان اسم و صفت در حق تعالى؟ و در جواب مىگويد كه فرق اسم و صفت فرق ميان بسيط و مركّب است كه علماى كلام تصريح كردهاند بر اين كه ذات، به اعتبار صفتى اسم است مثلا ذات به اعتبار صفت رحمت، رحيم و به اعتبار صفت علم، عالم و به اعتبار صفت قدرت، قادر گفته مىشود و از اين رو عرض مىكند:
وصفت نفسك بالرّحمه و سميّت نفسك بالعفو فاعف عنّى رحمت را براى خود اثبات فرموده و خود را عفوّ و بسيار بخشاينده ناميدى. و نيز سؤال ديگرى طرح مىكند كه افعال را به صورت غايب نياورد، چنان كه غالبا چنين مىگويند: تويى آن كه چنين و چنان كرد، و كمتر گفته مىشود: تويى آن كه چنين و چنان كردى، در جواب مىگويد: آوردن فعل مخاطب به خاطر آن است كه براى مخاطبه با حق تعالى لذّت بيشترى برده باشد.
من از حكايت عشق تو بس كنم هيهات مگر اجل كه ببندد زبان گفتارم
فصلّ على محمّد و آله و ارحمنى و انت الذى سميت نفسك بالعفو فاعف عنّى پس بر محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و آل او درود بفرست و بر من رحم فرما و تويى آن كه خود را بسيار بخشنده ناميدى، پس از من درگذر.
قد ترى يا الهى فيض دمعى من خيفتك و وجيب قلبى من خشيتك و انتفاض جوارحى من هيبتك اى خداى من! مىبينى كه از ترس تو اشكبارم و از بيم تو دلم مىتپد و از هيبت تو اعضا و جوارحم لرزان است.
محقّق طوسى - رضوان اللّه - عليه را كلامى است نورانى در فرق ميان خوف و خشيت، و حاصلش آن كه خوف و خشيت هر چند در لغت به يك معناست لكن وقتى مضاف اليه خداى تعالى باشد ميان آن دو در اصطلاح انديشمندان فرق است و آن اين كه انسان وقتى گناهى را مرتكب مىشود و دامنش به گناهى آلوده مىشود در جان خود نوعى ناراحتى و اضطراب احساس مىكند كه مبادا به كيفر عملش گرفتار شود، و اگر عبادت و اطاعتى را به جا مىآورد همان ناآرامى خاطر را دارد كه مبادا در انجام آن عبادت و اطاعت كوتاهى كرده باشد و اين حالت در بيشتر مردم هست هر چند مراتب آن مختلف است و (هر كس به قدر فهمش فهميد مدّعا را) و مرتبۀ اعلاى آن بجز در اندكى از بندگان خدا يافت نشود. و اما خشيت، پس هر گاه آدمى عظمت حضرت حق تعالى و هيبت او را درك كرد، در او حالتى يافت مىشود و بيم آن دارد كه مبادا از او محجوب شود، و دست رد به سينه او زده شود و اين حالت بجز در كسى كه از جلال كبريا مطلّع شده و حلاوت قرب را چشيده يافت نشود، و ازين رو خداى تعالى فرمود:«إِنَّما يَخْشَى اللّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ»(1)قط علما از خداى تعالى مىترسند. پس خشيت عبارت است از خوف ويژهاى، هر چند گاهى به آن خوف نيز گفته مىشود. پايان سخن محقّق طوسى رضوان اللّه تعالى عليه.
مترجم گويد: دريغم آيد كه اشعار بسيار لطيفى را به مناسبت از عارف معروف شبسترى در اين جا نقل نكنم و خوانندگان خوشذوق را از آن محروم سازم. وى گويد:
و الى ملك ولايت ذو النّون آن به اسرار حقيقت مشحون
گفت در مكّه مجاور بودم در حرم حاضر و ناظر بودم
ناگه آشفته جوانى ديدم چه جوان سوخته جانى ديدم
لاغر و زرد شده همچو هلال كردم از وى ز سر مهر سؤال
كه مگر عاشقى اى سوخته مرد كه بدين گونه شدى لاغر و زرد
گفت آرى به سرم شور كسى است كش چو من عاشق و رنجور بسى است
1) سورۀ فاطر، آيۀ 28.
گفتمش يار به تو نزديك است؟ يا چو شب روزت ازو تاريك است
گفت در خانۀ اويم همه عمر خاك كاشانۀ اويم همه عمر
گفتمش يكدل و يك روست به تو يا ستمكار و جفاجوست به تو
گفت هستيم به هر شام و سحر به هم آميخته چون شير و شكر
گفتمش يار تو اى فرزانه با تو همواره بُوَد همخانه
سازگار تو بود در هر كار بر مُراد تو بود كارگزار
لاغر و زرد شده به هر چهاى تن همدرد شده بهر چهاى
گفت رو رو كه عجب بىخبرى به كز اين گونه سخن درگذرى
محنت قرب ز بُعد افزون است جگر از محنت قربم خون است
هست در قرب همه بيم زوال نيست در بُعد جز اميد وصال
آتش قرب دل و جان سوزد شمع اميد روان افروزد
سيد شارح فرمايد: عرفا فرمودهاند هيبت حالتى است بالاتر از ترس، و چون اين حالت دست دهد دل از همه چيز غايب و غافل گردد و بلكه از احوال خود نيز غافل شود كه آنچه از عالم غيب وارد مىشود هيبتش ايجاب مىكند كه سلطان حقيقت بر دل مستولى گردد و او را از همه چيز باز دارد و فرمودهاند كه اين حالت بجز در قلبى كه شايسته اوّاب است و با تمام وجودش به خداى تعالى متوجّه شده است يافت نشود، و بجز در كاخ تو به كاروان نزول اجلال نكند. نكتهاى كه در اين جا لازم به تذكّر است و شايد خوانندگان عزيز خودشان متوجّه باشند آن است كه خواندن اين مضامين از دعا در محضر مبارك حق تعالى بايد مقرون به حقيقت و دور از نفاق و كذب باشد، و اگر دعاكننده حالتى در خود نديده كه اين مضامين دربارۀ او صحّت داشته باشد بهتر آن است كه چنين دروغ واضحى را نگويد و خود را در محضر اوليا و ملائكة اللّه رسوا و مفتضح نكند كه دستور خاصّى به خواندن اين مضامين از معصوم عليه السّلام براى عموم نرسيده تا به قصد تعبّد و امتثال امر خوانده شود.
كلّ ذلك حياء منك لسوء عملى و لذاك خمد صوتى عن الجأر اليك و كلّ لسانى عن مناجاتك
همۀ اين حالاتم به سبب شرمى است كه در نتيجۀ كار زشتم از تو دارم و از بسيارى دعا و نيايش به درگاهت صدايم گرفته و ديگر نمىتوانم فرياد بكشم و زبانم كند شده كه نمىتوانم با تو مناجات كنم.
يا الهى فلك الحمد فكم من عائبة سترتها علىّ فلم تفضحنى و كم من ذنب غطّيته علىّ فلم تشهرنى اى خداى من! سپاس تو را كه چه بسيار عيب مرا پوشاندى و رسوايم نكردى و چه بسيار گناه را كه پنهانش كردى و مرا مشهور خلق نكردى.
و كم من شائبة الممت بها فلم تهتك عنّى سترها و لم تقلّدنى مكروه شنارها و چه بسا آلودگيها كه قصد آنها را كرده و تو پردۀ مرا ندريدى و ننگ آن را گردنگير من نكردى.
و لم تبد سوءاتها لمن يلتمس معايبى من جيرتى و حسدة نعمتك عندى و نزد همسايگان و عيبجويانى كه از نعمت تو بر من شك مىبردند آن را آشكار ننمودى.
ثمّ لم ينهنى ذلك عن ان جريت الى سوء ما عهدت منّى اين همه الطاف مرا باز نداشت از اين كه باز به سوى كارهاى زشتى كه از من مىدانستى شتافتم.
فمن اجهل منّى يا الهى برشده و من اغفل منّى عن حظّه پس اى خداى من! كيست كه به صلاح كار خويش از من نادانتر و به نصيب خود غافلتر از من باشد؟!
راغب گويد كه جهل بر سه معناست: اوّل ندانستن، بدان معنا كه ذهن انسان از چيزى خالى باشد و اطّلاعى دربارۀ آن نداشته باشد و اين معناى اصلى جهل است. دوّم آن كه خلاف حقيقت را معتقد باشد. سوّم آن كه كارى را بكند كه نمىبايست كرد، خواه منشأ اين عمل اعتقاد صحيح باشد و يا اعتقاد نادرست، مانند كسى كه نماز را عمدا ترك مىكند هر چند اعتقادش آن باشد كه نماز واجب است و لكن ترك نماز لامحاله به واسطه جهل خواهد بود. و از اينرو خداى تعالى از زبان موسى عليه السّلام نقل مىكند كه گفت:«أَعُوذُ بِاللّهِ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْجاهِلِينَ» :(1)
من پناه به خدا مىبرم از اين كه از نادانان باشم. پس استهزاء و مسخره كردن را جهل ناميده.
پايان سخن راغب.
مترجم گويد: ظاهر آن است كه حضرت موسى استهزا و مسخره كردن را ناشى از جهل دانسته؛ چنان كه خداى تعالى مىفرمايد:«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا يَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ عَسى أَنْ
1) سورۀ بقره، آيۀ 67.
يَكُونُوا خَيْراً مِنْهُمْ وَ لا نِساءٌ مِنْ نِساءٍ عَسى أَنْ يَكُنَّ خَيْراً مِنْهُنَّ» :(1)ى كسانى كه ايمان آوردهايد! هرگز نبايد قومى قوم ديگر را مسخره و استهزاء كند شايد آن قوم كه مسخرهشان مىكنند بهترين مؤمنين باشند (و يا بهتر از مسخرهكنندگان باشند) و نيز هيچ زنى زن ديگر را مسخره نكند كه شايد بهترينشان باشند.
و من ابعد منّى عن استصلاح نفسه و كيست دورتر از من كه به صلاح خود قدم بردارد.
حين انفق ما اجريت علىّ من رزقك فيما نهيتنى عنه من معصيتك كه روزى مقرّر تو را در گناهى كه از آن منع كرده بودى مصرف كرده.
سيد شارح - رضوان اللّه عليه - فرمايد كه جنيد گويد: طفل هفت سالهاى بودم كه در مقابل «سرى» بازى مىكردم و جمعى كه نزد سرى بودند دربارۀ شكر صحبت مىكردند. سرى مرا گفت: اى پسر بچه معناى شكر چيست؟ گفتم: شكر آن است كه با نعمت خداى تعالى معصيت او نشود. سرى گفت: چيزى نمانده كه حظ و نصيب تو از خداى تعالى همين زبانت باشد؛ و من هنوز از سخنى كه سرى به من گفته گريه مىكنم (العهدة على الرّاوى!)
امير المؤمنين عليه السّلام در نهج البلاغه فرمايد: انّ اقلّ ما يلزمكم اللّه ان لا تستعينوا بنعمه على معصيته: (كمترين وظيفۀ الزامى از خداى تعالى بر شما آن است كه به وسيلۀ نعمتهاى الهى مقدّمات گناه كردن را فراهم نكنيد). مترجم گويد: نظير اين مضمون در دعاى شريف ابو حمزه آمده است آن جا كه عرض مىكند: «انا الذى اعطيت عن المعاصى الجليل الرّشا» يا «على المعاصى جليل الرّشا»: (من آنم كه براى گناه كردن رشوههاى بزرگ دادم و يا براى گناهان بزرگ رشوه دادم).
اعتراف به گناه و تقصير از ائمۀ دين و بزرگان تا حدودى قابل توجيه است به اين كه چون عظمت الهى در نظرشان جلوهگر مىشد خود را سراپا تقصير مىديدند و حتّى عباداتشان را نيز نوعى گناه مىشمردند. به گفتۀ شاعر:
زاهدان از گناه توبه كنند عارفان از عبادت استغفار
و لكن به عقيدۀ اين ناچيز توجيه بعضى از تعبيرات با اعتقاد به عصمت دعاكننده از مشكلات است. خداى تعالى توفيق درك حقايق و معارف اهل بيت عليهم السّلام را به ما عطا فرمايد.
1) سورۀ حجرات، آيۀ 11.
و من ابعد غورا فى الباطل و اشدّ اقداما على السّوء منّى كيست كه از من فرو رفتهتر در باطل باشد و بيشتر از من به زشتكارى اقدام نموده باشد؟!
حين اقف بين دعوتك و دعوة الشيطان فأتّبع دعوته على غير عمى منّى فى معرفة به و لا نسيان من حفظى له هنگامى كه در ميان دعوت تو و دعوت شيطان قرار مىگيرم و با چشم باز و با اين كه تسويلات شيطان را مىشناسم و فراموشش نكردهام باز دعوت او را مىپذيرم.
و انا حينئذ موقن بانّ منتهى دعوتك الى الجنة و منتهى دعوته الى النّار و من يقين دارم كه سرانجام دعوت تو بهشت است و پايان دعوت شيطان دوزخ. خداى تعالى مىفرمايد:«أُولئِكَ يَدْعُونَ إِلَى النّارِ وَ اللّهُ يَدْعُوا إِلَى الْجَنَّةِ وَ الْمَغْفِرَةِ بِإِذْنِهِ» :(1)ينان (مشركين) به دوزخ دعوت مىكنند و خداى تعالى به بهشت دعوت مىكند. بدان معنا كه هركس كه دعوت شيطان را بپذيرد و وسوسهاى را كه دل آدمى به وجود مىآورد پىگيرى كند سرانجام داخل آتش غضب الهى خواهد شد، و هركس كه دعوت خدا را كه بوسيلۀ انبيا و اوليا و كتب آسمانى شده است بپذيرد و بر طبق آن عمل كند نتيجۀ كارش ورود به بهشت و در بهشت متنعّم شدن به نعمتهاى الهى خواهد بود.
سبحانك ما اعجب ما اشهد به على نفسى و اعدّده من مكتوم امرى بارالها! تو پاك و منزّهى از هر آنچه لايق كبريايى تو نيست، و اين منم كه با كمال تعجّب به زبان خود گواهى مىدهم و كارهاى پنهانى خودم را مىشمارم؛ چه كه آدمى به واسطۀ حبّ نفسى كه دارد همواره مىكوشد كه عيبهاى خود را مستور بدارد و كارهاى زشت خود را به گونهاى توجيه كند. حال اگر خود پرده از كار خود برداشت و رسواييهاى خود را بيان كرد البته جاى تعجّب خواهد بود و لكن اين گونه اعترافات به منظور جلب رحمت الهى و استنزال مغفرت خداوندى است كه گفتهاند: «من اقرّ فقد استوجب العفو»: هر كه اعتراف كند خود را مستوجب عفو و آمرزش كرده است.
و اعجب من ذلك اناتك عنّى و ابطائك عن معاجلتى و شگفتتر از من بردبارى توست و شتاب نكردنت در كيفر من.
و ليس ذلك من كرمى عليك اين نه از آن روست كه من نزد تو گرامىام.
بل تأنّيا منك لى و تفضّلا منك علىّ بلكه از آن جهت است كه تو بر من حلم و تفضّل فرمايى.
1) سورۀ بقره، آيۀ 221.
لان ارتدع عن معصيتك المسخطة باشد كه از گناهى كه موجب خشم توست باز ايستم.
و اقلع عن سيّئاتى المخلقة و از گناهانى كه آبرويم را نزد تو مىبرد كنده شوم.
و لأنّ عفوك عنّى احبّ اليك من عقوبتى و براى اين كه عفو تو از من محبوبتر است نزد تو از كيفر دادنم. ناگفته پيداست كه اين شگفتزدگى از جانب دعاكننده است وگرنه ذات متعال در ارادهاى كه دارد مختار است و همه از جهت اسباب مشخّص و معلومى است.
بل انا يا الهى اكثر ذنوبا و اقبح آثارا و اشنع افعالا و اشدّ فى الباطل تهوّرا و اضعف عند طاعتك تيقظّا و اقلّ لوعيدك انتباها و ارتقابا من ان احصى لك عيوبى او اقدر على ذكر ذنوبى بلكه بارالها من گناهم بيشتر و آثارم زشتتر و كردارم ناپسنديدهتر و در اقدام به باطل بىباكتر و در فرمانبرى از تو كند هوشتر و از وعيد تو غافلتر و فراموشكارترم از آن كه بتوانم عيبهاى خودم را بشمرم و يا بتوانم گناهانم را به زبان آورم.
و انّما اؤبّخ بهذا نفسى طمعا فى رأفتك التّى بها صلاح امر المذنبين و رجاء لرحمتك الّتى بها فكاك رقاب الخاطئين بلكه خويشتن را ازين جهت سرزنش مىكنم كه به رأفت و مهر تو طمع بستهام زيرا صلاح كار گنهكاران بستگى به رأفت تو دارد و اميدم به رحمتى است از تو كه گردن خطاكاران را آزاد مىكند.
بدان اى عزيز كه توبيخ و سرزنش نفس يكى از بهترين راههاى سلوك الى اللّه و حركت به آستان قدس تبارك و تعالى است و تازيانۀ سلوك است كه كسالت و سستى را از مركب نفس باز گيرد، و عارفان و دانشمندان آخرت را در اينباره مطالب بسيار ارزنده و قابل اهميّت است كه سيد شارح - رضوان اللّه عليه - اندكى از بسيار را ذكر كرده و فرمايد: بدان كه سرزنش نمودن و او را مورد عتاب قرار دادن باب بزرگى از ابواب مجاهدۀ فى سبيل اللّه است كه عارفين را در سلوك سبيل اللّه و جهاد با نفس پنج مقام است:
است كه بدون ورود به اين منزل درى به روى كسى گشوده نشود، و آداب و شرايط توبۀ حقيقى و صحيح را در جاى خود شرح دادهايم و شايد به مناسبت در همين كتاب نيز گفته آيد.
و پس از تحقّق توبۀ صحيح سالك را لازم است به وظايفى كه علماى آخرت مقرّر فرمودهاند عمل نمايد و آن چهار چيز است: مشارطه و مراقبه و محاسبه و معاتبه يا معاقبه، چنان كه از سيّد شارح نقل شد. امّا ركن اوّل يعنى مشارطه، عبارت از آن است كه همان طور كه بازرگانى با شريك خود در كار شركتش شرايطى مىكند و سپس سرمايهاى در اختيارش مىگذارد، سالك الى اللّه را نيز كه در راه آخرت به بازرگانى مشغول است و نعمتها و سرورهاى ابدى ربح و سود اين تجارت است و شقاوت و عذاب و ظلمهاى جاويد زيان اين سود است، لازم است كه با نفس و اعضاى بدن خود كه شريكان انجام اين معاملۀ خطير و پرسود و زيان مىباشند، لازم است كه سرمايۀ پرارزش و گرانبهاى خود را كه عمر اوست بدون قيد و شرط در اختيار شريكان خود قرار ندهد.
بنابراين بر سالك است كه اوّل صبح كه از بستر برخاست و فريضۀ صبح و وظايف عبادى خود را انجام داد ساعتى به فراغت قلب نشيند و با نفس خود به مشارطه پردازد و به او بگويد كه من سرمايهاى بجز عمر ندارم و اگر اين سرمايه از دست من برود ورشكست به تمام معنى مىشوم و هرگز اميد سودى نخواهم داشت. پس امروز را كه خداى تعالى به من مهلت داد و مرگم را به تأخير انداخت و اين نعمت را بر من ارزانى فرمود كه اگر مرا از اين دنيا برده بود و الآن آرزو مىكردم كه يك روز مرا به دنيا باز گرداند تا عمل صالحى انجام دهم؛ چنان كه خداى تعالى از زبان كافران نقل مىفرمايد:«حَتّى إِذا جاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلِّي أَعْمَلُ صالِحاً فِيما تَرَكْتُ».(1)كنون تو چنين فرض كن كه از اين دنيا رفتهاى و باز برگشتهاى، بيا و اين روز را ضايع مكن كه نفسى كه مىكشى جوهر گرانبهايى است كه قيمتى براى آن نمىتوان تعيين كرد، و بدان كه به روز قيامت چنان كه در روايت است شبانه روز آدمى را به ساعتهايى تقسيم نموده و براى هر ساعتى صندوقى ارائه مىدهند كه چون يكى از آن صندوقها را باز كند ببيند كه مملوّ از نور است و از مشاهدۀ آن انوار آن چنان بهجت و سرور به او دست مىدهد كه اگر آن را در ميان دوزخيان تقسيم كنند از احساس سوزش آتششان كاهيده شود؛ و آن صندوق تجسّم اعمال حسنهاى است كه در آن ساعت از شبانه روز به آن
1) سورۀ مؤمنون، آيۀ 99.
مشغول بوده.
پس آنگاه صندوق ديگرى را باز مىكند و مىبيند كه مملوّ از ظلمت است و آن چنان بوى تعفّن آن دماغش را آزار مىدهد و ظلمت و وحشت بر جانش مستولى مىگردد كه اگر آن را در ميان بهشتيان توزيع كنند عيش آنان را منغّض خواهد كرد، و آن صندوق، تجسّم ساعتى است كه در آن به گناه آلوده بوده است و صندوق سوّم را باز مىكند و مىبيند كه خالى است، نه چيزى كه سرورآور باشد دارد و نه چيز ناخوشايند. از ديدن آن صندوق آتش حسرت جانش را فرامىگيرد؛ حسرتى كه يكى از عذابهاى روز قيامت است و شكنجهاش براى روح طاقت فرساست؛ آن چنان كه در حسرتهاى دنيايى با آن كه طرف مقايسه با حسرت آخرت نيست چه بسا كه صاحبش را وادار به خودكشى مىكند باشد كه به قيمت از دست دادن همۀ زندگى از رنج آن حسرت رهايى يابد.
قال اللّه تبارك و تعالى:«وَ أَنْذِرْهُمْ يَوْمَ الْحَسْرَةِ إِذْ قُضِيَ الْأَمْرُ»(1)قال تعالى:«يَوْمَ يَجْمَعُكُمْ لِيَوْمِ الْجَمْعِ ذلِكَ يَوْمُ التَّغابُنِ» :(2)پس از آن كه اين گونه سفارشها به نفس خود كرد متوجّه اعضاى سبعۀ خود گردد يعنى چشم و گوش و زبان و شكم و دامن و دست و پا، به آنها سفارش كند كه از وظايف خود تخطّى نكنند، چشم از نگاه كردن به نامحرم و به مؤمنين با چشم حقارت و از ديگر محرمات خوددارى كند، و مخصوصا به زبان تأكيد كند كه خود را از غيبت و دروغ و تهمت و مذمّت ديگران و سخنچينى و فحش و ديگر گناهانش كه فراوان است و تا بيست نوع گناه براى زبان مقرّر شده است باز دارد، و هم بقيّۀ اعضا را يك يك تذكّر بدهد و به اعضا بگويد كه بدانيد كه جهنّم هفت در دارد:«لَها سَبْعَةُ أَبْوابٍ لِكُلِّ بابٍ مِنْهُمْ جُزْءٌ مَقْسُومٌ» :(3)ر درى از درهاى جهنّم نصيب يكى از اين اعضاى سبعه است. آنگاه وظايف هر يك را از طاعات و عبادات تعيين نمايد. نكتۀ قابل توجّه اين است كه در اين مشارطه و ادب سلوكى از اثر عميق تلقين غفلت نكند كه اين گونه تلقينات كه گفته شد اثر سريع و اعجابآورى خواهد داشت.
البته اين تلقينات تا آن زمان بايد ادامه يابد در كه نفس از حالت سركشى باقى است، ولى هر وقت ديد كه مشارطه را نفس رعايت مىكند و گوش به فرمان است ديگر احتياجى به مشارطه نيست مگر آن كه رويداد تازهاى در زندگى او پديد آيد و احتمال تخلّف نفس و اعضا را بدهد
كه آن وقت بايد مجدّدا تجديد عهد و شرط را بنمايد و به موعظه و ارشاد نفس بپردازد. عهد و شرط كند و به موعظه و ارشاد نفس بپردازد كه به حكم دستور الهى «وَ ذَكِّرْ فَإِنَّ الذِّكْرى تَنْفَعُ الْمُؤْمِنِينَ»(1)ميد هست كه منتفع و بهرهمند شود. اين بود اجمالى ركن اوّل سلوك يعنى مشارطه.
و امّا ركن دوّم كه اصل در اركان و عمدۀ آنهاست مراقبه است، و آن عبارت از آن است كه سالك ملاحظۀ رقيب را داشته باشد و همّت خود را مصروف او كند. (راقب فلان فلانا) وقتى گفته مىشود كه كسى كارى را به منظور رضايت ديگرى و مراعات خاطر او انجام بدهد؛ و مقصود از مراقبه در اين مقام عبارت از حالتى است در قلب كه نتيجۀ نوعى از معرفت است و اثر آن در اعضا و جوارح ظاهر مىشود. و معرفتى را كه ثمرهاش چنين حالت قلبى است مىتوان با تكرار توجّه به علم خداى تعالى و احاطۀ وجودى آن حضرت بر تمام عالم وجود و اطّلاع او از سراير و ضماير به دست آورد. و به عبارت ديگر: ايمانى را كه با درك عقلى علم و حضور حضرت حق به دست آوردهايم و خطّ عقلى ماست بايد به هر وسيلهاى است وارد قلب كنيم، و تا قلب نيز حظّ خود را از اين درك عقلى نيافته و ايمان به قلب داخل نشده حالت مراقبه به سالك دست نمىدهد و اين چنين ايمان با تكرار تذكّر علم و حضور حضرت حق و وادار نمودن قلب به عمل به آنچه عقل آن را درك نموده به دست مىآيد ان شاء اللّه تعالى.
در تفسير آيۀ شريفۀ «وَ هَمَّ بِها لَوْ لا أَنْ رَأى بُرْهانَ رَبِّهِ»(2)قوال مختلفى است كه برهان ربّى كه نگذاشت دامن يوسف صديق آلوده به گناه شود چه بود؟ بعضى گفتهاند كه يوسف صورت پدر پيرش يعقوب را مشاهده كرد كه او را از اقدام به آن عمل نهى مىكرد، و بعضى گفتهاند كه زليخا وقتى با يوسف خلوت كرد، صورت بتى را كه در مجلس بود پوشاند، و اين كار زليخا يوسف را متذكّر حضور و علم حضرت حق تعالى كرد، و اين تذكّر و مراقبه بود كه مانع يوسف شد. سعدى در اين باره اشعار زيبايى سروده:
زليخا چو گشت از مى عشق مست به دامان يوسف درآويخت دست
چنان ديو شهوت برآشفته بود كه چون گرگ در يوسف افتاده بود
بتى داشت بانوى مصر از رُخام بر او معتكف بامدادان و شام
در آن لحظه رويش بپوشيد و سر مبادا كه زشت آيدش در نظر
دلآزرده يوسف به كنجى نشست به سر بر ز نفس بدانديش دست
زليخا دو دستش ببوسيد و پاى كه اى تُند رفتار و سركش درآى
به سنگيندلى روى درهم مكش به تندى پريشان مكن وقت خوش
فروريخت از ديده بر چهره خوى كه برگرد و ناپاكى از من مجوى
تو از روى سنگى شدى شرمسار مرا شرم نايد ز پروردگار؟
از كه خجالت بكشم كه بجز ستارگان كسى ما را نمىبيند. زن گفت: «و اين مكوكبها»؟ پس ستارهآفرين چهطور شد؟ مردى جنيد را گفت: چه كنم تا بتوانم نگاه به نامحرم نكنم؟ گفت:
متذكّر باش كه پيش از آن كه چشم تو به نامحرم بيفتد چشم دگرى نگران توست. و هم جنيد را در مراقبه كلامى است بسيار پرمعنى و آن اين كه مىگويد: «انّما يتحقق بالمراقبة من يخاف على فوت حظّه من ربّه»: مراقبت در كسى يافت مىشود كه بترسد بهره و نصيبش از پروردگار متعال را از دست خواهد داد دقّت شود كه كلامى پر محتوايى است.
و بالجمله سالك را بايد كه در تمام روز حالت مراقبه از دست نرود و مراعات رقيب را بنمايد كه «انّ اللّه كان عليكم رقيبا» و اگر ساعتى از نفس غافل شود و او را سرخود رها كند سرمايه را ضايع نموده و او را به خسران و زيان خواهد كشيد؛ و اگر حال مراقبه ادامه يابد بسى اميد هست كه درهاى ملكوت به روى او گشاده گردد و كار سلوك به سهولت انجام گيرد، كه بزرگى را گفتند: با چه به اين مقام رسيدى؟ گفت: بر سر راه دل نشستم و غير او را به دل راه ندادم. و شايد مقصود حافظ نيز همين مراقبه باشد آن جا كه گويد:
ساكنان حرم سرّ و عفاف و ملكوت با من راهنشين بادۀ مستانه زدند
ركن سوّم از اركان سلوك محاسبه است كه علماى آخرت آن را از آيات و روايات استفاده كردند از آياتى كه نازل به دين دستور باشد آيۀ شريفۀ:«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما
قَدَّمَتْ لِغَدٍ» (1)اى كسانى كه ايمان آوردهايد! از خدا بپرهيزيد و هر كس بايد نگاه كند كه براى فردايش چه از پيش فرستاده است).
سعدى گويد:
برگ سبزى به گور خويش فرست كس نيارد ز پس تو پيش فرست
يعنى در اعمالى كه انجام داده بايد محاسبه كند و رسيدگى نمايد. و در حديث روضۀ كافى است: «حاسبوا انفسكم قبل ان تحاسبوا» به حساب خود برسيد پيش از آن كه به حسابتان رسيدگى شود. و بنا به نقل محدّث جليل مجلسى (رض) در بحار از رسول خدا نقل شده كه پس از اين جمله فرمود: «وزنوا قبل ان توزنوا» اعمال خودتان بهسنجيد پيش از آن كه سنجيده شويد. و نيز مجلسى در جلد 15 از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم روايت مىكند كه فرمود: «لا يكون عبد من المتقين حتى يحاسب نفسه اتّم من محاسبته شريكه و الشريكان انّما يتحاسبان بعد العمل» بنده از زمرۀ متقين محسوب نمىشود تا آن كه به حساب خود برسد تمامتر و دقيقتر از آن كه به حساب شريكش مىرسد، و دو شريك پس از انجام كار به حساب همديگر مىرسند. شايد مقصود آن باشد كه بندۀ باتقوا نفس خود را رها نمىكند تا عملى را انجام دهد و پس از آن به حساب برسد بلكه نسبت به اعمال خود در حين عمل نيز نظارت داشته و دقيقا محاسبه مىكند. و شايد معناى تمامتر بودن محاسبۀ نفس از محاسبۀ شريك اين معنا باشد. و هم در كافى از امام موسى بن جعفر روايت مىكند كه فرمود: ليس منّا من لم يحاسب نفسه فى كل يوم، فان عمل حسنا استزاد اللّه تعالى، و ان عمل سيّئا استغفر اللّه منه و تاب»: علامه مجلسى روايت كرده در بحار، روايت را در بحار از رسول خدا نقل مىكند كه رسول خدا فرمود: در شب معراج گذارم به بهشت و دوزخ افتاد. بهشت داراى هشت در بود و بر هر در چهار كلمه نوشته بود كه از دنيا و آنچه در آن است بهتر بود... تا آن كه مىفرمايد: و دوزخ را هفت در بود و بر هر در آن نوشته شده بود كه براى كسى كه آنها را بداند و به آنها عمل كند و هر چه در آن است بهتر بود.
تا آن كه مىفرمايد: بر در هفتم دوزخ نوشته بود: «حاسبوا انفسكم قبل ان تحاسبوا و وبخّوا نفوسكم قبل أن توبخ و ادعوا اللّه عزّ و جلّ قبل ان تردوا عليه و لا تقدروا»: حساب خودتان را برسيد پيش از آن كه به حسابتان برسند و خود را توبيخ كنيد پيش از آن كه توبيخ بشويد (از اين جمله
1) سورۀ حشر، آيۀ 18.
دستور معاتبه را مىتوان استفاده نمود) و خداى عزّ و جلّ را بخوانيد پيش از آن كه بر او وارد شويد و نتوانيد دعا كنيد.)
و در تحف العقول از امام صادق عليه السّلام روايت مىكند كه در ضمن وصايايى به عبد اللّه بن جندب فرموده است اين كه: «يابن جندب، حقّ على كلّ مسلم يعرفنا ان يعرض عمله فى كلّ يوم و ليلة على نفسه فيكون محاسب نفسه، فان رأى حسنة استزاد منها و ان رأى سيّئة استغفر منها لئلاّ يخزى يوم القيمة» الحديث.
اى پسر! جندب بر هر مسلمانى كه ما را مىشناسد لازم است كه در هر شبانهروزى كار و عمل خود را بر خودش عرضه كند و خود حسابدار خودش باشد؛ پس اگر كار نيكى ديد زيادترش كند و اگر كارى بدى ديد از آن استغفار كند باشد كه روز قيامت رسوا نشود.
محدّث كاشانى در جلد هشتم كتاب نفيس محجّة البيضاء در حقيقت مراقبه و درجات آن بيانى دارد و حاصلش آن كه مراقبه حالتى است براى قلب كه ثمرۀ نوعى از معرفت است و نتيجۀ اين حالت اعمالى است در جوارح و قلب. امّا حالت عبارت است از اين كه دل مراعات رقيب نمايد و به او مشغول گشته و به او التفات كند. امّا معرفتى كه اين حالت ثمرۀ آن است عبارت است از اين كه انسان بداند كه خداى تعالى به آنچه در دلهاست آگاه است و همۀ عملها را مراقب است و باطن قلب در نزد او مكشوف است بيشتر از آنچه كه ظاهر انسان براى ديگران مكشوف است. اين علم و آگاهى آنگاه كه به مرحلۀ يقين رسيده و از هر گونه شكّى خالى شد و سپس بر قلب مستولى شد دل به سوى مراعات رقيب مىكشد، و اينان بر دو قسمند: صدّيقين و اصحاب يمين، و مراقبتشان بر دو درجه است: درجۀ اوّل از مراقبت مقرّبين اين است كه مراقبت عظمت و جلال الهى هستند كه دل غرق در ملاحظۀ جلال الهى مىشود و هيبت الهى براى او مجالى باقى نمىگذارد كه به ديگرى ملتفت شود. ما دربارۀ مراقبت سخن كوتاه مىكنيم، زيرا اين گونه مراقبت فقط كار دل است امّا اعضا و جوارح در نتيجۀ اين چنين مراقبت از التفات به مباحات باز مىماند تا چه رسد به محرّمات. طاعت و عبادت از چنين دلى بدون هيچ زحمت و مشقّتى صادر مىشود، و اين آن كسى است كه يك هدف بيش ندارد و طبق روايتى كه فرمود: هر كس هموم خود را همّ واحد قرار دهد خدا ديگر هموم او را كفايت مىكند، آن كه به اين درجه رسد گاهى از خلق غافل مىشود تا آن جا كه چشمانش باز است و آن را كه در مقابلش نشسته نمىبيند و گوشش صحيح و سالم است
ولى سخنى را كه گفته مىشود نمىشنود. و از اين سخن تعجّب نبايد كرد كه اين گونه حالات براى افرادى كه در محضر مثلا پادشاهانى حاضر مىشوند دست مىدهد تا آن جا كه خدمتگزاران دربار چه بسا متوجّه نمىشوند كه در مجالس پادشاه چه مىگذرد بلكه گاهى دل به يك مطلب كوچكى از امور دنيوى آن چنان مشغول مىشود و در فكر فرو مىرود كه چه بسا از مقصدى كه به سوى او قدم برمىدارد مىگذرد ولى متوجّه نمىشود.
از يكى از بزرگان نقل شده است كه گفته: من گذارم به جماعتى افتاد كه در حال مراقبه بودند. يكى از آنان را ديدم كه به كنارى نشسته است، نزديكش رفتم خواستم با او صحبت كنم گفت: ياد خدا براى قلبم لذّتبخشتر است. گفتم: تنهايى؟ گفت: من تنها نيستم، پروردگار من و دو ملك موكّل بر من با من هستند. گفتم: از اينان كدام يك پيشتر است؟ گفت: آن كه خدا او را آمرزيده باشد. گفتم: راه چيست و از كجاست؟ اشاره به آسمان كرد و برخاست و به راه افتاد و گفت بيشتر تو: (مردم) آدمى را از تو مشغول مىكنند. اين گونه سخن سخن كسى است كه غرق در مشاهدۀ خداى تعالى است. سخن نمىگويد مگر با او، و نمىشنود مگر از او. اين چنين كسى نيازى به مراقبۀ زبان و جوارحش ندارد و از اين گفته شده كه: بر تو باد بر مصاحبت كسى كه ديدارش تو را ياد خدا بيندازد و هيبتش در دل تو فرود آيد و ترا با زبان كردار موعظه كند نه با گفتار، اين درجۀ مراقبينى است كه جلال عظمت الهى بر دل آنها غلبه كرده و جايى براى ديگرى نگذاشته. پايان سخن محقّق كاشانى به اختصار.
اللهم و هذه رقبتى قد ارقتها الذنوب فصلّ على محمد و آله و اعتقها بعفوك و هذا ظهرى قد اثقلته الخطايا فصل على محمّد و آله و خفّف عنه بمنّك بارالها! اين گردن من است كه گناهان وى در قيد بندگى كشيده است، پس بر محمّد و خاندانش درود بفرست و آن را با عفو خود آزاد فرما، و اين پشت من است كه از خطاها سنگينبار شده است، پس بر محمد و خاندانش درود بفرست و به منّتى كه بر من مىنهى آن را سبك گردان.
يا الهى لو بكيت اليك حتى تسقط اشفار عينىّ اگر آن قدر بگريم كه مژههاى چشمم بريزد،
و انتحبت حتى ينقطع صوتى و آن قدر زارى كنم كه صدايم قطع شود،
و قمت لك حتّى تتنشّر قدماى و در خدمت تو آن قدر بايستم كه پاهايم آماس كرده و بتركد،
و ركعت لك حتى ينخلع صلبى و در پيشگاه تو به تعظيم خم شوم تا آنگاه كه مهرۀ پشتم به درآيد، و سجدت لك حتّى تتفقّأ حدقتاى و آن قدر سجده كنم كه چشمانم از كاسه بيرون آيد،
و اكلت تراب الارض طول عمرى و در همۀ عمرم خاك زمين بخورم،
و شربت ماء الرّماد آخر دهرى و تا پايان زندگىام آب تيره به رنگ خاكستر بنوشم،
و ذكرتك فى خلال ذلك حتّى يكّل لسانى و در تمام اين حالات نام تو را بر زبان آورم تا آن جا كه زبانم از گفتار باز بماند، ثمّ لم ارفع طرفى الى آفاق السّماء استحياء منك و پس از اين همه به خاطر شرم و حيا از تو چشم به سوى بالا و اطراف آسمان برندارم، ما استوجبت بذلك محو سيّئة واحدة من سيّئاتى سزاوار آن نخواهم بود كه يك گناه از گناهانم پاك شود.
و ان كنت تغفر لى حين استوجب مغفرتك و تعفو عنّى حين استحقّ عفوك فانّ ذلك غير واجب لى باستحقاق و لا انا اهل له باستيجاب و اگر مرا ببخشى آنگاه كه سزاوار بخشش تو باشم و مرا عفو كنى آنگاه كه مستحقّ عفو تو باشم، باز اين شايستگى را مستحقّ نيستم و اهليّت چنين لطفى را ندارم.
اذ كان جزائى منك فى اوّل ما عصيتك النّار زيرا در نخستين بار كه به گناه آلوده شدم و برخلاف فرمان تو رفتم كيفر من آتش بود.
فان تعذبنى فانت غير ظالم لى پس اگر مرا كيفر فرمايى، دربارۀ من ستم ننمودهاى كه اين كيفرى است به استحقاق الهى.
الهى فاذ قد تغمّدتنى بسترك فلم تفضحنى و تأنيتني بكرمك فلم تعاجلنى و حلمت عنى بتفضلك فلم تغيّر نعمتك علّى و لم تكدّر معروفك عندى معبودا! چون گناهان مرا به پردۀ ستاريت خودت پوشاندى و رسوايم نفرمودى و با بخشش خود با من خوشرفتارى نمودى و در كيفر من شتاب نكردى و از فضل و احسان خويش دربارۀ من بردبارى نمودى و نعمت را از من نگرفتى و احسانت را به من با غم و اندوه تيره نساختى، فارحم طول تضرّعى و شدة مسكنتى و سوء موقفى پس بر تضرع و زارى بسيارى كه به درگاهت دارم و گرفتارى شديدى كه گريبانم را گرفته و جايگاهم سخت ناهموار گشته رحم فرما.
اللّهم صل على محمّد و آله وقنى من المعاصى و استعملنى بالطاعة بارالها! بر محمّد و خاندانش درود بفرست و مرا از گناهان باز دار و در فرمانبردارى به كار گير.
و ارزقنى حسن الانابة و بازگشتى نيكو را روزىام فرما.
و طهرنى بالتوبة و به توبهام پاك گردان.
و ايّدنى بالعصمة و با نگهدارى از خطا و گناه كمكم كن.
و استصلحنى بالعافية و با سلامت و تندرستى اصلاحم فرما.
و اذقنى حلاوة المغفرة و شيرينى آمرزش را به من بچشان.
و اجعلنى طليق عفوك و عتيق رحمتك و مرا رها شده عفو و گذشتت و آزاد شدۀ رحمتت فرما.
و اكتب لى امانا من سخطك و امان نامه از خشمت براى من مقرّر فرما.
و بشرنى بذلك فى العاجل دون الآجل و در آيندۀ نزديك نه در آيندۀ دور مژدۀ آن را به من بده.
بشرى اعرفها مژدهاى كه آن را بشناسم.
و عرّفنى فيه علامة اتبيّنها و نشانهاى به من بنما كه آشكارا آن را بشناسم.
ان ذلك لا يضيق عليك فى وسعك زيرا روا ساختن درخواست من در برابر توانايى تو دشوار نيست.
و لا يتكأّدك فى قدرتك و در مقابل قدرتت تو را به رنج نمىافكند.
و لا يتصعّدك فى أناتك و بر حلم و بردبارىات چيره نمىگردد.
و لا يؤودك فى جزيل هباتك التى دلت عليها آياتك و در برابر بخششهاى بسيارت كه آيههاى قرآنى و نشانههاى آفاقى و انفسى تو بر آن دلالت دارد تو را سنگينى نمىدهد.
انك تفعل ما تشاء و تحكم ما تريد زيرا تو آنچه را كه بخواهى و به من مىدهى و هر چه را اراده فرمايى حكم مىكنى.
انك على كل شىء قدير همانا تو بر همه چيز قادر و توانايى.
دعاؤه على الشّيطان و من دعائه حين ذكر الشّيطان اللّهمّ انّا نعوذ بك من نزغات الشّيطان الرّجيم و كيده و مكائده و من الثّقة بأمانيّه و مواعيده و غروره و مصائده نزغات الشّيطان و مكايده و مصايده و الثّقة بأمانيّه و غروره و مواعيده و أن يطمع نفسه في اضلالنا عن طاعتك و امتهاننا بمعصيتك او ان و أن يحسن عندنا ما حسّن لنا او ان و أن يثقل علينا ما كرّه الينا اللّهمّ اخسأه عنّا بعبادتك و اكبته بدؤوبنا في محبّتك و اجعل بيننا و بينه سترا لا يهتكه و ردما مصمتا مصمتا لا يفتقه اللّهمّ صلّ على محمّد و آله و اشغله اللّهمّ اشغله عنّا
ببعض اعدائك و اعصمنا منه بحسن رعايتك و اكفنا ختره رعايتك اللّهمّ اكفنا ضيره و ولّنا ظهره و اقطع عنّا اثره امره اللّهمّ صلّ على محمّد و آله و أمتعنا من الهدى بمثل ضلالته و زوّدنا من التّقوى ضدّ غوايته و اسلك بنا من التّقى خلاف سبيله من الرّدى اللّهمّ لا تجعل له في قلوبنا مدخلا و لا توطّننّ له فيما لدينا منزلا اللّهمّ و ما سوّل لنا من باطل فعرّفناه و إذا عرّفتناه فقناه و بصّرنا ما نكايده به و ألهمنا ما نعدّه ما نعدّ له و أيقظنا عن سنة الغفلة بالرّكون اليه و أيقظنا من سنة الرّكون اليه و أحسن بتوفيقك عوننا
عليه اللّهمّ و أشرب اللّهمّ أشرب قلوبنا انكار عمله و الطف لنا في نقض حيله اللّهمّ متّعنا بمثل ضلالته من الهدى و زوّدنا ضدّ غوايته من التّقى و اسلك بنا خلاف سبيله من الرّدى اللّهمّ لا تجعل له في قلوبنا مدخلا و لا توطّن له فيما لدينا منزلا اللّهمّ صلّ على محمّد و آله و حوّل منزلا حوّل سلطانه عنّا و اقطع رجاءه منّا و ادرأه عن الولوع بنا و اقطع رجاءه منّا و ازوه عن ولوعه بنا اللّهمّ صلّ على محمّد و آله و اجعل آباءنا و أمّهاتنا و أولادنا و أهالينا و ذوي ارحامنا و قراباتنا و جيراننا من المؤمنين و المؤمنات منه في حرز اللّهمّ اجعلنا و اجعل آباءنا و أمّهاتنا و أهالينا و أولادنا و ذوي ارحامنا و جيراننا منه في حرز حارز و حصن حافظ و كهف
مانع و ألبسهم منه جننا واقية و أعطهم عليه مانع البسنا و إيّاهم جننا واقية و أعطنا و إيّاهم عليه اسلحة ماضية اللّهمّ و اعمم بذلك من شهد لك بالرّبوبيّة و أخلص لك بالوحدانيّة الوحدانيّة و عاداه لك بحقيقة العبوديّة و استظهر بك عليه في معرفة العلوم الرّبّانيّة و عاداه لك و استظهر بك عليه اللّهمّ احلل ما عقد و افتق ما رتق و افسخ ما دبّر و ثبّطه اذا عزم و انقض ما أبرم و افسخ ما دبّر و انقض ما أبرم و ثبّطه اذا عزم اللّهمّ و اهزم اللّهمّ اهزم جنده و أبطل كيده و اهدم كهفه و أرغم انفه اللّهمّ اجعلنا في نظم اعدائه و إعزلنا عن عداد اوليائه
لا نطيع له حتّى لا نطيعه اذا استهوانا و لا نستجيب و لا نستجيب له اذا دعانا نأمر و نأمر بمناواته من اطاع امرنا و نعظ عن متابعته من اتّبع زجرنا من اتّبع وعظنا اللّهمّ صلّ على محمّد خاتم النّبيّين و سيّد المرسلين و على اهل بيته الطّيّبين الطّاهرين و أعذنا و أهالينا و إخواننا و جميع المؤمنين و المؤمنات ممّا استعذنا منه و أجرنا ممّا استجرنا بك من خوفه و اسمع لنا ما دعونا به اللّهمّ اعذنا بما استعذنا منه و اسمع لنا ما دعونا به و أعطنا ما أغفلناه و احفظ لنا ما نسيناه و صيّرنا بذلك في درجات الصّالحين و مراتب المؤمنين آمين ربّ العالمين الصّالحين آمين ربّ العالمين
بسم اللّه الرحمن الرحيم و من دعائه عليه السّلام حين ذكر الشيطان از دعاى آن حضرت در پناه بردن به خداى تعالى از شيطان و نيرنگش. شيطان موجودى است از مخلوقات خداى تعالى كه كارش گمراه كردن خلق خدا و ايجاد شبهه و وسوسه در دل آنهاست؛ و چون چنين است به منظور رهايى از شرّ او و تحت تأثير قرار نگرفتن در رابطه با وسوسههاى او در اقدام به هر كار خيرى، مناسب است كه به خداى تعالى پناه برده شود. از اينرو در قرآن مجيد مىفرمايد:«فَإِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللّهِ مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجِيمِ»(1)نگاه كه مىخواهى قرآن بخوانى و از خيرات آن بهرهمند گردى از شيطان به خداى تعالى پناهنده شو.
سيّد شارح رحمه اللّه در اين جا مطالبى را طرح كرده است كه ما حاصل مضمون آنها را نقل مىكنيم.
سيّد فرمايد: بعضى از علما و دانشمندان اصل وجود شياطين را انكار كردهاند به چند دليل:
و هيچ يك را نمىتوان دربارۀ شياطين پذيرفت، زيرا اگر بگوييم كه شياطين اجسام كثيفهاند لازمهاش آن است كه
1) سورۀ نحل، آيۀ 98.
شياطين كارهاى سنگينى را كه قائلين به وجود شياطين به آنان نسبت مىدهند نتوانند انجام دهند و مىبايست كه به اندك فشارى كه به آنان از خارج وارد مىآيد متلاشى شده و از هم بپاشند همانند تندباد، و اين برخلاف عقيدۀ كسانى است كه قائلند به وجود شياطين.
، و اگر بگوييم آنان اجسام كثيفهاند ولى غير قابل رؤيت مىبايست ديگر اجسام كثيفه را نيز نتوانيم ديد مانند كوهها و تلها و ديگر صداها را نيز نشنويم مانند صداى طبل و دهل. و ليكن اين استدلال سفسطهاى بيش نيست و جوابش آن است كه لطافت در اين مورد به معناى شفاف بودن و بىرنگى است و هيچ يك از دو محذور لازم نمىآيد، زيرا ممكن است از چيز شفاف بىرنگ كارهاى سخت انجام پذيرد و به زودى از بين نرود و با اين وصف ما آن را نبينيم؛ چنان كه مشاهده مىكنيم باد كه سنگهاى بزرگ را از فراز كوهها به حركت در مىآورد و درختهاى كهن را مىشكند و خانهها را ويران مىكند (باد را ديدى كه با عادان چه كرد؟) با اين كه موجود كاملا لطيفى است.
و اين دليل نيز درست نيست، زيرا آميزش شياطين با انسانها و اظهار محبّت و يا عداوتشان به ثبوت رسيده است. خداى تعالى مىفرمايد:«وَ إِذْ صَرَفْنا إِلَيْكَ نَفَراً مِنَ الْجِنِّ»(1)نگامى كه ما جمعى از اجنه را به سوى تو متوجه نموديم. و مىفرمايد:«وَ مِنَ الْجِنِّ مَنْ يَعْمَلُ بَيْنَ يَدَيْهِ»(2)ز افراد جن كسانى هستند كه در نزد او كار مىكردند. و نيز رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: «ان الشيطان يجرى فى ابن آدم مجرى الدم» شيطان همچون خونى است كه در رگهاى آدميزاد در جريان است. و اخبار و روايات بسيارى رسيده است كه عدّهاى از انبيا عليهم السّلام شيطان را به صورت اصلىاش ديدهاند و صدايش را شنيدهاند. و نيز از سنّت الهيۀ ثابته است كه شيطان
هيچ كارى را انجام نمىدهد مگر به واسطۀ سبب خاصّى كه در اختيارش گذاشته است، و از اين روست كه اگر ديديم ديوارهاى خانهاى روشن است و سقفش تاريك، مىفهميم كه سبب روشن شدن ديوارها چيزى است و سبب تاريك ماندن سقفها چيزى ديگر. و همچنين است روشن شدن دل كه به واسطۀ افكار و اذكارى است كه در دل راه مىيابد و گاهى بواسطۀ و افكار اذكارى دل سياه مىشود. آن جا كه دل روشن مىشود به واسطۀ فرشتهاى است كه خداى تعالى او را آفريده است و آن جا كه تاريك مىشود به واسطۀ شيطانى است كه براى تاريك كردن دل آفريده شده است.
، زيرا احتمال آن مىرود كه شياطين آنان را كمك نمودهاند؛ مثلا آن جا كه:
استن حنانه از هجر رسول گريه مىكرد همچو ارباب عقول
در ميان جمع ناليدى چنان كز وى آگه گشت هر پير و جوان
مسئلۀ دوّم آن كه قائلين به وجود اجنه و شياطين، در حقيقت آنها اختلاف كردهاند كه اينان چگونه موجوداتى هستند. متكلمين برآنند كه اينان جسمهاى شفافى هستند كه به هر شكل بخواهند در مىآيند و مىتوانند در باطن حيوانات داخل شوند و مىتوانند از جاهاى تنگ عبور كنند همچون هوا؛ و ظاهر بعضى از اخبار نيز مؤيد اين گفتار است. و جمعى گفتهاند كه اينان نفوسى زمينى هستند كه مدير و مدبّر عناصر زمينى مىباشند. و بعضى گفتهاند: اينان
نفوس ناطقهاى هستند كه پس از جدا شدن از بدن به نفوس ديگرى تعلّق يافتهاند و اگر نفس ناطقۀ خوبى بوده به نفوس خوب تعلّق مىيابند و آنان را در كارهاى خوب كمك و مساعدت مىكنند و اينان اجنّه مىباشند، و اگر نفوس ناطقۀ بدى بودهاند به نفس ناطقۀ شرّى تعلّق مىيابند و آنان را در كارهاى شر و فساد كمك مىكنند و آنان شياطين هستند؛ و اقوال ديگرى كه در اين باره گفته شده است.
سيد شارح رحمه اللّه فرمايد: عموم فلاسفه برآنند كه شيطان عبارت است از وهم كه معارض با عقل است و جنود آن قوايى است كه تابع وهماند و معارض با عقل، و اين در اشخاص كافر و فاسق است و وهم رئيس قوههايى است كه در بدن آدمى است. تا آخر آنچه فرموده است.
مطلب سوّم آن كه گاهى سؤال مىشود كه چه حكمتى است در آفرينش شيطان و مسلط كردن او بر بنى آدم؟ و چون اين سؤال مهمّى است بد نيست كه جواب آن را متعرض بشويم:
شهرستانى در كتاب ملل و نحل خود گويد: نخستين شبههاى كه در ميان خلق افتاد شبههاى بود از ابليس عليه اللعنه، و منشأ آن استبداد به رأى بود در مقابل دستور صريح الهى و پيروى از هواى نفس آن جا كه خداى تعالى امرى فرمود و ابليس مادّۀ خلقت خود را كه از آتش بود بر مادۀ خلقت آدم كه از خاك بود برتر ديد، و اين شبهه به هفت شبهه انشعاب يافت و به ذهن مردم افتاد تا آن كه خود مذهب و بدعتى شد كه مردم را به ضلالت كشيد؛ و اين شبههها در شرح چهار انجيل يك جا و در تورات به طور پراكنده ذكر شده، و شبهه به صورت مناظره و گفتگو است ميان شيطان و ملائكه پس از آن كه مأمور به سجدۀ آدم شد و از سجده كردن خوددارى نمود. وى به طورى كه از او نقل شده گفت: من قبول دارم كه خداى تعالى خداى من و خداى همۀ جهان و جهانيان عالم است و قادر، و هر آنى كه بخواهد و هر چه اراده كند انجام مىدهد و او حكيم است و كارش بىحكمت نيست، چيزى كه هست سؤالاتى در رابطه با حكمت خداى تعالى پيش مىآيد.
فرشتگان گفتند: آن سؤالات چيست و چند سؤال است؟ آن لعين گفت:
*اوّل
شبهه اين است كه خداى تعالى پيش از آن كه مرا بيافريند مىدانست كه من چه كارهام و چه خواهم كرد، چرا مرا آفريد و در خلقت من چه حكمتى بود؟
*دوّم
آن كه حال كه اراده كرد و مرا آفريد، چرا به من تكليف كرد كه او را بشناسم و از او اطاعت كنم با توجه به اين كه نه از اطاعت من او را سودى حاصل مىشد و نه از معصيت من گردى بر دامن كبريايىاش مىنشست.
*سوّم
آن كه گيرم مرا آفريد و تكليفم كرد كه او را بشناسم و اطاعتش كنم، من نيز شناختم و اطاعتش كردم ديگر چرا مرا به اطاعت آدم تكليفم كرد و بر من امر كرد كه او را سجده كنم؟ اين تكليف بالخصوص چه حكمتى داشت با اين كه اين تكليف نه بر معرفت و شناخت من مىافزود و نه بر اطاعت و فرمانبرداريم؟
*چهارم
آن كه پس از تكليف و اطاعت نكردن من و سجدۀ آدم نكردن چرا لعنتم كرد و مرا از بهشت بيرون كرد؟ مگر من چه كرده بودم. بجز آن كه گفته بودم من به غير تو سجده نمىكنم و فقط تو را سجده مىكنم؟
*پنجم
آن كه چون مرا آفريد و تكليفم كرد و من اطاعتش نكردم و مرا ملعون و مطرود كرد چرا دوباره مرا به آدم راه داد كه وارد بهشت شوم و آدم را وسوسه كنم كه از درخت نهى شده بخورد و او را با من از بهشت براند؟ در حالى كه اگر مرا به او راه نمىداد، آدم از دست من در راحت بود و براى هميشه در بهشت مىماند.
*ششم
آن كه پس از همۀ اينها چرا مرا به فرزندان آدم مسلّط كرد به طورى كه من آنها را مىبينم و آنان مرا نمىبينند و وسوسۀ من در دل آنان اثر مىكند ولى آنان به هيچ وجه نمىتوانند در من تأثير كنند؟ اين كار را چه حكمتى بود؟ با آن كه اگر آنان را به فطرت خويش مىگذاشت كسى
نبود كه ايشان را از فطرتشان منحرف سازد. با طهارت و تقوا مىزيستند و همگى مطيع و گوش به فرمان بودند. آيا اين بهتر و لايقتر به حكمت نبود؟
*هفتم
آن كه همۀ اينها از تكليف و راه يافتن به آدم و بيرون شدن و... را پذيرفتم، چرا وقتى از خدا مهلت خواستم كه مرا تا روز قيامت مهلت بدهد به من گفت تا وقت معلومى تو را مهلت مىدهم؟ در اين كار چه حكمتى بود؟ در حالى كه اگر همان وقت مرا مىكشت همۀ خلق از من در راحت بودند مگر نه اين است كه اگر عالم با خير محض باقى مىماند بهتر از آن بود كه آميخته با شرّ باشد؟
شيطان گفت: اين است استدلالهاى من بر ادعايم در هر يك از مسائل. شارح انجيل گويد:
پس خداى تعالى به فرشتگان وحى فرمود كه به شيطان بگوييد تو در نخستين اعترافى كه كردى و مرا خداى خود و همۀ خلق دانستى راستگو و مخلص نيستى كه اگر به راستى مىگفتى كه من خداى جهانيانم بر من تحكّم نمىكردى. پس منم اللّه كه خدايى بجز من نيست و هر آنچه بكنم بازخواست ندارم، و اين مخلوقاتند كه بازخواست مىشوند «لا اسئل عمّا افعل و الخلق مسؤولون». فخر رازى گويد: اگر اولين و آخرين از مخلوقات گرد هم آيند و بخواهند پاسخ اين اشكالات را بدهند بجز آنچه خداى تعالى فرموده است پاسخى ندارند، پايان سخن فخر رازى.
و بعضى از بزرگان علماى ما كه پس از فخر آمدهاند فرمودهاند كه غرض فخر رازى آن است كه مذهب اصحاب خويش را اثبات كند كه مىگويند خداى تعالى فاعل مختار است و هر كارى كه بخواهد انجام مىدهد و به هيچ كار به خصوصى پاىبند نيست و التزام ندارد. اگر ما اين سخن را از فخر و طرفدارانش بپذيريم نتيجهاش آن خواهد بود كه راه اثبات مطالب با براهين مانند اثبات صانع و صفات و افعال حق تعالى و اثبات نبوّت و رسالت بسته شود، چه آن كه اگر ما بگوييم كه خداى تعالى چنين ارادۀ جزاف و بيهودهاى دارد، ديگر هيچ اعتمادى بر هيچ يك از يقينيات نخواهد ماند، زيرا احتمال آن خواهد بود كه خداى عز و جل به حكم فاعل مختار بودن و ارادهاى كه اينان براى حضرتش قائلند اشياء را به صورتى غير آنچه دارد بر ما ارائه كند و ما را در خلاف واقع بيندازد.
سيد شارح فرمايد كه هر يك از اشكالات مذكوره را پاسخى است برهانى و حق كه صاحب قلب سليم اگر گوش دل فرا دهد از آن پاسخ بهرهمند خواهد شد؛ و آن كه جانش بيمار است و از بحث و گفتگو بجز جدال و مراء در نظر ندارد سودى نخواهد برد. از اينرو خداى تعالى نيز به آن لعين پاسخى داد كه او را ساكت كند و زبانش بسته شود، زيرا او به حكم كفر ذاتى كه داشت، جوهر ذاتش تاريكتر از آن بود كه اين حقيقت را دريابد؛ و غرض او از القاى اين شبههها فقط آن بود كه نادانانى ناقص و يا گمراهانى را كه همگى از سپاهيان شيطانند گمراهتر كند، و از اين رو به او گفته شد كه تو در ادعاى معرفت اللّه و ربوبيّت او دروغگو هستى و اگر براستى خدا را شناخته بودى اعتراض به كارهاى او نمىكردى؛ و اين پاسخى است كه به منظور ساكت كردن وى گفته شده است.
و اما جواب حقيقى او براى آنان كه اهل تحقيقاند آن است كه بگوييم: امّا نخستين شبههاش كه سؤال از حكمت و غايت خلق ابليس است جوابش آن است كه شيطان از آن حيثيت كه يكى از موجودات است، آغاز و انجامش از خداى تعالى است، خدايى كه ذات مقدسش اقتضاى آن دارد كه به هرچه امكان وجود دارد افاضۀ وجود كند و هرچه قابليت قبول فيض دارد به او فيض برساند. و اما موجودى كه حيث ذات او ظلمت است و جوهر ذاتش شرّ و خبيث است و حيثيّت ذاتى قابل جعل نيست بلكه لازمۀ هويت اوست كه در آخرين مرتبۀ نفوس قرار گرفته و جهت ناريّت بر او غالب است پس به ناچار انانيّت و استكبار بر او چيره شده و از خضوع و انكسار تأبّى خواهد نمود (دقت شود).
و اما شبهۀ دوم كه سؤال كرده بود از حكمت تكليف به معرفت و اطاعت، پس جوابش آن است كه غرض از اين تكليف آن است كه نفوس از بند اسارت به شهوات رهايى يابند و از زندان ظلمات بيرون آيند و از حدود حيوانيّت و بهيميّت به سرحدّ انسانيّت و فرشته شدن برسند و آنها را به نور علم و قدرت عمل از كثافت كفر و گناه و نجاست جهل و ظلمت بيرون بكشد؛ و اين عموم تكليف منافاتى با آن ندارد كه در سنگدلان اثر نكند، همچون باران كه خاصيّتش رويانيدن گياهان است در زمينهاى قابل، و اما در سنگ و كوه و زمين شورهزار اثرى ندارد، و زمين شوره سنبل برنيارد، در او تخم عمل ضايع مگردان.
باران كه در لطافت طبعش خلافت نيست در باغ لاله رويد و در شورهزار خس
و خداى تعالى بزرگتر از آن است كه در خلقت و هدايت خلق سودى براى او باشد كه غنىّ بالذات است و فقر و نياز را به حريم كبريايىاش راهى نيست.
و امّا شبهۀ سوّم كه سؤال شده بود از حكمت و فايدۀ تكليف شيطان به سجدۀ آدم، جوابش آن است كه اوّلا بايد دانست كه خداى تعالى را در هر كارى كه انجام مىدهد و هر امرى كه صادر مىفرمايد حكمتى بلكه حكمتهايى است، زيرا ذات متعال منزّه است از اين كه كار بيهودهاى انجام دهد، هرچند حكمت كارهايش به طور تفصيل براى ما مخفى باشد. پس از آن كه ما اين قانون كلّى را در كارهاى خداوند دانستيم؛ اگر پارهاى از حكمتها را ندانيم دليل آن نخواهد بود كه حكمت در كار خداى تعالى نيست؛ و اين جواب براى هر شبههاى كه كسى را در كارهاى خداوند پيش بيايد كافى است. ثانيا خداى تعالى همۀ فرشتگان را به طور عموم مكلف به سجده بر آدم فرمود كه شيطان نيز آن وقت جزء فرشتگان بود و امر عام الهى او را نيز شامل شد، و لكن چون شيطان سرپيچى كرد و خود را بزرگتر از آن ديد كه به آدم خاكى سجده كند و مخالفت امر الهى نمود ملعون و مطرود گرديد. ثالثا حقيقت اشخاص با اوامر الهى و تكاليف شرعى مورد امتحان و آزمايش قرار مىگيرد تا آنچه نهفته است هويدا شود و آنچه در مكنون خاطرشان از خير و شر و شقاوت مىباشد ظاهر گردد تا حجّت بر مردم تمام شود «لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ وَ يَحْيى مَنْ حَيَّ عَنْ بَيِّنَةٍ».(1)
و اما شبهۀ چهارم كه مىگويد: چه حكمتى است در كيفر كفّار و منافقين و دور ساختن آنان از حريم قرب و كرامت؟ جوابش آن است كه كيفرهاى الهى به خصوص در عالم آخرت نه از آن جهت است كه بخواهد انتقام بگيرد و تشفّى نفس بدهد (تعالى اللّه عن ذلك علوّا كبيرا) بلكه آن كيفرها نتيجۀ اعمال آنان است و آثار وضعيّۀ گناهانى است كه از آنان سرزده است و موجب سقوط آنان تا اسفل السافلين شده است و مارها و كژدمها صورت باطنى همان اعمال است كه دامنگير آنان شده است. به گفتۀ مولانا:
آن سخنهاى چو مار و كژدمت مار و كژدم گردد و گيرد دمت
چون ز خشم آتش تو در دلها زدى مايۀ نار جهنم آمدى
1) سورۀ انفال، آيۀ 42.
و حتى رواياتى را كه بيانگر عقوباتى براى اعمال است و در كتابهاى آسمانى از آنها ياد شده است مىتوان ناظر به آثار وضعيّۀ اعمال دانست، چنانچه در مبحث معاد جسمانى و كيفيت تجسّم اعمال از آنها بحث شده است، مانند آيۀ شريفه:«وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِيطَةٌ بِالْكافِرِينَ»(1)«وَ بُرِّزَتِ الْجَحِيمُ لِمَنْ يَرى»(2)آيۀ شريفه:«كَلاّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ لَتَرَوُنَّ الْجَحِيمَ ثُمَّ لَتَرَوُنَّها عَيْنَ الْيَقِينِ» .(3)آيۀ شريفه:«إِذا بُعْثِرَ ما فِي الْقُبُورِ وَ حُصِّلَ ما فِي الصُّدُورِ»(4)گذشته از همۀ اينها در عذاب گنهكار مصلحت بزرگى هست، و آن اين كه باعث ترس ديگران مىشود و كسى جرأت بر گناه نمىكند كه مىداند به سزايى همانند آن مجرم گرفتار خواهد شد؛ همچون طبيب جراحى كه عضوى از بدن را با عمل جراحى قطع مىكند تا بيمارى به ديگر اعضاى بدن سرايت نكند.
و امّا شبهه پنجم كه پرسيده بود چرا خداى تعالى شيطان را دوباره اجازه داد كه به بهشت درآيد و آدم را وسوسه كند تا آدم از شجرۀ منهيّه بخورد و از بهشت رانده شود؟ جوابش آن است كه در اين كار حكمت و منفعت بزرگى بود و آن اين كه اگر آدم براى هميشه در بهشت مىماند، براى هميشه در فطرت اوليهاش باقى بود و هرگز ترقّى نفس براى او حاصل نمىشد ولى چون بر زمين هبوط كرد از نسل او افرادى به وجود آمد كه خداى را عبادت كردند و شمار فراوانى از آنان به اعلى درجۀ علّييّن رسيدند، و اين رشتۀ توليد نسل انبيا و اوليا و ائمۀ معصومين تا روز قيامت ادامه دارد؛ و اگر از براى هبوط آدم به زمين هيچ فايدهاى نبود مگر همين يك فايده هر آينه كافى بود در بزرگى حكمت و عظمت فايده.
و اما شبهۀ ششم كه چرا شيطان، دشمن شمارۀ يك بنى آدم را بر آنان مسلّط كرد تا آنان را وسوسه كند بدون آن كه او را ببينند، در حالى كه شيطان آنان را مىبيند؟ جوابش آن است كه نفوس افراد بشر در ابتداى خلقت ناقصند و به تدريج از قوه به فعل مىرسند و استعدادات شكوفا مىشوند، و اگر اغواء نبود اين كمال براى آنان حاصل نمىشد. و نيز نفوسى كه مايل به شرارت مىباشند، به حكم ايثار شهوت و غضب به تعمير دنيا پرداختند، چنان كه در روايت به اين معنى اشاره شده است و در حديث قدسى مىفرمايد: «انى جعلت معصية آدم سببا لعمارة
العالم...» و نيز در روايت است كه: «لولا انكم تذنبون لذهب اللّه بكم و جاء بقوم يذنبون» اگر شما نيز گناه نمىكرديد، خداى تعالى شما را مىبرد و جمعى را مىآورد كه آنان گناه كنند.
و اما شبهۀ هفتم كه سؤال شده بود چرا خداى تعالى به شيطان تا روز معلوم مهلت داد؟ جوابش از آنچه گفته شد معلوم گرديد، و گفتيم كه در نتيجۀ وسوسۀ شيطان افراد صالح به وجود مىآيند و تا روز قيامت وجود افراد صالح ادامه دارد. و اين كه گفت اگر در عالم شرّى نبود و خير محض بود بهتر بود از اين كه خير و شر به هم ممزوج و آميخته شود، در جوابش گوييم: اگر زندگى تنها در دنيا منحصر بود شايد زندگى بدون شر بهتر بود، ولى دنيا همچون پلى است براى آخرت كه مردم از آن عبور مىكنند و به آخرت مىرسند و آن جا جهانى است كه ابدا در آن شرّ و آفتى نيست. بالجمله از آنچه گفته شد معلوم گرديد كه اشكالات شيطان لعين همهاش قابل حل است و پاسخ صحيح دارد، هر چند امام المشككين فخر رازى گفته بود كه اگر جن و انس جمع شوند نتوانند اشكالات شيطان را پاسخگو باشند.
مطلب چهارم آن كه گاهى گفته مىشود كه شيطان را بر عباد اللّه مخلصين سلطنتى نيست چنان كه خداى تعالى از لسان شيطان نقل مىكند:«إِلاّ عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ» .
بنابراين چرا خداى تعالى در قرآن كريم به سيد انبياء و خالصترين اصفيايش دستور مىدهد كه به خداى تعالى از شيطان رجيم پناه ببر:«فَإِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللّهِ مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجِيمِ»(1)مىفرمايد:«قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النّاسِ ... مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنّاسِ»(2)نيز ديگر انبيا عليهم السّلام از شيطان به خداى تعالى پناه بردهاند؟ در جواب اين سؤال گوييم كه دستور استعاذۀ پيغمبر اكرم و ديگر انبياى عظام و بزرگان الهى همانند ديگر دعاها و عبادات است كه خداى تعالى آنها را سبب و واسطۀ حصول كمالات در دنيا و آخرت قرار داده است؛ استعاذه را نيز سبب دفع سلطنت شيطان قرار داده همان گونه كه دعا و عبادت را موجب رضوان الهى قرار داده است.
مترجم گويد چون حضرت امام خمينى رحمه اللّه را در باب استعاذه كلام بسيار مفيد و پرمحتوايى بود، مناسب و بلكه لازم ديدم كه اين اوراق به ذكر آن متبرّك شود و مورد استفادۀ خوانندگان عزيز و محترم قرار گيرد. معظم له چنين مىفرمايد:
فصل دوم در بعض آداب استعاذه است: «قال تعالى: فَإِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللّهِ مِنَ الشَّيْطانِ
اَلرَّجِيمِ إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ إِنَّما سُلْطانُهُ عَلَى الَّذِينَ يَتَوَلَّوْنَهُ وَ الَّذِينَ هُمْ بِهِ مُشْرِكُونَ» (1)ز آداب مهمۀ قرائت خصوصا قرائت در نماز كه سفر روحانى الى اللّه و معراج حقيقى و مرقات وصول اهل اللّه است استعاذه از شيطان رجيم است كه خار طريق معرفت و مانع سير و سلوك الى اللّه است؛ چنان كه خداى تعالى خبر دهد از قول شيطان در سورۀ مباركۀ اعراف آن جا كه مىفرمايد:«قالَ فَبِما أَغْوَيْتَنِي لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَكَ الْمُسْتَقِيمَ»(2)قسم خورده است كه سر راه مستقيم را بر اولاد آدم بگيرد و آنها را از آن باز دارد. پس در نماز كه صراط مستقيم انسانيت و معراج وصول الى اللّه است بىاستعاذه از اين راهزن صورت نگيرد و بدون پناه بردن به حصن حصين الوهيّت از شرّ او ايمنى حاصل نشود. و اين استعاذه و پناه بردن با لقلقۀ لسان و صورت بىروح و دنياى بىآخرت تحقّق پيدا نكند؛ چنان كه مشهود است كه اين لفظ را كسانى هستند كه چهل پنجاه سال گفته و از شر اين راهزن نجات نيافته و در اخلاق و اعمال بلكه عقايد قلبيه از شيطان تبعيّت و تقليد نمودهاند. اگر درست پناه برده بوديم از شرّ اين پليد به ذات مقدس حق تعالى كه فيّاض مطلق و صاحب رحمت واسعه و قدرت كامله و علم محيط و كرم بسيط است، ما را پناه داده بود و ايمان و اخلاق و اعمال ما اصلاح شده بود. پس بايد دانست كه هر چه از اين سير ملكوتى و سلوك الهى بازمانديم به واسطۀ اغواى شيطان و واقع شدن در تحت سلطنت شيطانيه از قصور و تقصير خود ماست كه به آداب معنويّه و شرايط قلبيۀ آن قيام نكرديم؛ چنان كه در تمام اذكار و اوراد و عبادات كه به نتايج روحيه و آثار ظاهريه و باطنيه آنها نايل نمىشويم براى همين دقيقه است.
از آيات شريفۀ قرآنيه و از احاديث شريفۀ معصومين عليهم السّلام آداب كثيره استفاده شود كه تعداد همۀ آنها محتاج به فحص كامل و اطالۀ كلام است و ما به ذكر بعضى از آنها اكتفا مىكنيم.
يكى از مهمّات آداب استعاذه خلوص است چنان كه؛ خداى تعالى از شيطان نقل فرمايد كه گفت:«فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ إِلاّ عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ»(3)اين اخلاص به حسب آنچه از كريمۀ شريفه ظاهر شود بالاتر از اخلاص عملى است؛ چه عمل جوانحى يا جوارحى؛ زيرا كه به صيغۀ مفعول است و اگر منظور اخلاص اعمالى بود به صيغۀ فاعل تعبير مىشد. پس مقصود از اين اخلاص خالص شدن هويّت انسانيه به جميع شئون غيبيه و ظاهريه است كه
اخلاص عملى از رشحات آن است؛ گرچه در ابتداى سلوك براى عامّه اين حقيقت و لطيفۀ الهيّه حاصل نشود مگر به شدّت رياضات عمليه و خصوصا قلبيه كه اصل آن است چنان كه اشاره به آن است در حديث مشهور كه مىفرمايد: «من اخلص للّه اربعين صباحا جرت ينابيع الحكمة من قلبه على لسانه» كسى كه چهل صباح (به مقدار تخمير طينت آدم كه چهل صباح بوده و رابطۀ اين دو به هم پيش اهل معرفت و اصحاب قلوب معلوم است) خود را براى خدا خالص كند و عمل را قلبى و قالبش را خالص براى حق كند قلبش الهى شود و قلب الهى جز چشمههاى حكمت نزايد، پس زبانش نيز كه بزرگتر ترجمان قلب است ناطق به حكمت شود. پس در اول امر اخلاص عمل باعث خلوص قلب شود و چون قلب خالص شد انوار جلال و جمال كه به تخمير الهى در طينت آدمى وديعه بود در مرآت قلب ظاهر شود و جلوه كند و از باطن قلب به ظاهر ملك بدن سرايت كند. بالجمله آن خلوص كه موجب خروج از تحت سلطنت شيطانيه است خالص شدن هويّت روح و باطن قلب است براى خداى تعالى. و اشاره به اين مرتبه از خلوص است كلام حضرت امير المؤمنين در مناجات شعبانيه: «الهى هب لى كمال الانقطاع اليك» و چون قلب به اين مرتبه از اخلاص رسد و از ماسوا به كلّى منقطع شود و در مملكت وجود او بجز حق راه نداشته باشد، شيطان را كه از غير راه حق بر انسان راه يابد بر او راه نباشد و حق تعالى او را به پناه خود بپذيرد و در حصن حصين الوهيّت واقع شود و به پناه او برود. از جميع مراتب عذاب كه عذاب احتجاب از جمال حق و فراق از وصال محبوب جل و علا بالاترين آنهاست ايمن شود. و كسى را كه اين مقام دست داد عبد اللّه حقيقى است و در تحت قباب ربوبيّت واقع شود و حق تعالى متصرّف در مملكت او شود و از تحت ولايت طاغوت خارج شود. و اين مقام از اعزّ مقامات اوليا و اخصّ مدارج اصفياست و ديگر مردم را از آن حظّى نيست بلكه شايد قلوب قاسيۀ جاحدين و نفوس صلبۀ مجادلين كه از اين مرحله مراحلى بعيدند انكار اين مقامات كنند و سخن در اطراف آن را نيز باطل شمارند بلكه و العياذ باللّه اين امور را كه قرة العين اولياست و كتاب و سنّت از آن مشحون است به بافتههاى صوفيّه و ازاحيف حشويه نسبت دهند. و ما نيز كه ذكرى از اين مقامات كه فى الحقيقه مقام كمّل است پيش مىآوريم نه براى آن است كه خود حظّى از آن داشته يا چشم طمعى به آن دوختهايم بلكه براى آن است كه انكار مقامات را نيز روا نداريم و ذكر اوليا و مقامات آنها را نيز در تصفيۀ قلوب و تخليص و تعمير آن دخيل؛ دانيم زيرا كه ذكر خير
اصحاب ولايت و معرفت موجب محبّت و تواصل و تناسب شود و اين تناسب باعث تجاذب شود و اين تجاذب باعث تشافع شود كه ظاهرش اخراج از ظلمتهاى جهل به انوار هدايت و علم است و باطنش ظهور شفاعت است در عالم آخرت؛ چه كه شفاعت شفعاء بىتناسب و تجاذب باطنى صورت بگيرد و از روى جزاف و باطل نخواهد بود. بالجمله گرچه تخليص به اين مرتبۀ كامله براى غير كمّل از اوليا و اصفيا عليهم السّلام صورت نگيرد بلكه مقام كمال اين مرتبه از مختصات نبى ختمى و قلب خالص نورانى احدى احمدى جمعى محمدى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم است بالاصالة و از براى كمّل و خلص اهل بيت اوست بالتبعية. ولى مؤمنان و مخلصان نيز نبايد از همۀ مراتب آن چشم پوشيده و قناعت كنند به اخلاص صورى عملى و خلوص ظاهرى فقهى؛ زيرا كه وقوف در منازل از شاهكارهاى ابليس است كه به سر راه انسان و انسانيّت نشسته و او را با هر وسيله هست از عروج به كمالات و وصول به مدارج باز مىدارد پس بايد همّت را بزرگ كرده و اراده را قوّت داده بلكه اين نور الهى و لطيفۀ ربانيّه از صورت به باطن و از ملك به ملكوت سرايت كند و به هر مرتبه از اخلاص كه انسان نايل شود به همان اندازه در پناه حق رفته و حقيقت استعاذه متحقق شده و دست تصرّف ديو پليد و شيطان از انسان كوتاه گردد.
پس اگر صورت ملكيۀ انسانيه را براى خدا خالص كردى و جيوش ظاهرۀ دنياويۀ نفس را كه عبارت است از قواى متشتّته در ملك بدن به پناه حق بردى و اقاليم سبعۀ ارضيه را كه چشم و گوش و زبان و بطن و فرج دست و پاست تطهير از قذارات معاصى نمودى و به تصرف ملائكۀ اللّه كه جيوش الهيهاند دادى، كمكم اين اقاليم حقانى شود و به تصرف حق متصرف گردد تا آن جا كه خود نيز ملائكة اللّه شود يا چون ملائكة اللّه «لا يَعْصُونَ اللّهَ ما أَمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ ما يُؤْمَرُونَ»(1)ردد. پس مرتبۀ اولاى استعاذه صورت گيرد و شيطان و جيوشش از مملكت كوچ كنند و به باطن رو آورند و به قواى ملكوتيۀ نفسانيه هجوم كنند. از اين جهت كار سالك مشكلتر و سلوكش دقيقتر گردد، و بايد قدم سيرش قوىتر و مراقبتش كاملتر گردد و از مهالك نفسانيه كه عجب و ريا و كبر و افتخار و غير آن است بايد به خداى متعال پناه برد و كمكم به تصفيۀ باطن از كدورات معنويه و قذارات باطنيه اشتغال پيدا كند، و در اين مقام بلكه جميع مقامات توجّه تام به توحيد فعلى حق و متذكّر ساختن قلب را به اين لطيفۀ الهيه و مائده
1) سورۀ تحريم، آيۀ 6.
آسمانى از مهمّات سلوك و اركان عروج است و حقيقت مالكيت حق تعالى سماوات و ارض و باطن و ظاهر و ملك و ملكوت را به ذائقۀ قلب بايد چشانيد تا قلب با توحيد در الوهيّت و نفى شريك در تصرّف ارتياض يافته مخمّر به تخمير الهى گردد و مربّا به تربيت توحيدى شود و در اين صورت قلب مفزع و ملجأ و پناه و معينى جز حق نبيند و نداند و بالطوع و الحقيقه استعاذه به حق و مقام الوهيت پيدا كند؛ و تا دل از تصرّف ديگران برندارد و چشم طمع از موجودات نبندد به پناه حق از روى حقيقت نرود و دعوى او كاذب و در مسلك اهل معرفت در زمرۀ منافقان متسلك است و به خديعت و فريب منسوب است و در اين وادى هولناك و بحر عميق خطرخيز از دم حكيمى ربّانى يا عارفى نورانى كه رشتۀ علمش متّصل به اولياى كمّل است استفادۀ توحيدات ثلاثه را علما كردن اعانتى بسزا از باطن قلب كند، ولى شرط اين استفاده آن است كه با نظر و آيه و علامت و سير و سلوك الى اللّه بدان اشتغال ورزد و الاّ خود خار طريق و حجاب چهرۀ جانان شود؛ چنان كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم اين علم را در حديث شريف كافى آيۀ محكمه لقب داد. بالجمله چون در قلب ريشۀ توحيد فعلى حق محكم شد و با آب علم توأم با عمل لطيف كه قرع باب قلب كند آبيارى گرديد، نتيجۀ آن تذكر مقام الوهيت شود و قلب كمكم صافى براى تجلّى فعلى حق شود و چون خانه از خائن و آشيانه از بيگانه خالى شد صاحبخانه آن را متصرف شود و دست ولايت حق از ملكوت باطن و قلب تا ملك و ظاهر بدن قواى ملكوتيه و ملكيه را در تحت تصرف و حكومت خود در آورد و شياطين يكسره از اين مرحله نيز كوچ كنند و مملكت باطن به استقلال خود كه عين استظلال براى حق است برگردد و اين مرتبۀ دوم از لطيفۀ ربانيّۀ استعاذه است و پس از اين مقام استعاذۀ روح و استعاذۀ سرّ و ديگر مراتب استعاذه است كه با اين اوراق تناسب ندارد و اين قدر نيز از طغيان قلم عبد يا اجراى قلم مولا - جلّ و علا - صورت ترقيم گرفت، و اليه المفزع.
يكى ديگر از آداب و شرايط استعاذه آن است كه در آيۀ شريفه كه در اول فصل مذكور اشاره به آن فرموده و آن ايمان است و آن غير از علم است ولو به برهان حكمى حاصل شود.
شيطان با آن كه علم به مبدا و معاد به نص قرآن داشته در زمرۀ كفّار محسوب شده. اگر ايمان عبارت از همين علم برهانى بود بايد كسانى كه اين علم را دارند از تصرف شيطان دور باشند و نور هدايت قرآن در آنها تابان باشد با اين كه آثار را مىبينيم حاصل نشود با ايمان برهانى. پس اگر بخواهيم از تصرف شيطان خارج شويم و در تحت پناه حق تعالى واقع شويم بايد با شدّت
ارتياض قلبى و دوام توجّه يا كثرت آن و شدّت مراوده و خلوت حقايق ايمانيه را به قلب رسانده تا قلب الهى شود، و چون قلب الهى شد از تصرف شيطان تهى گردد.
چنان كه خداى تعالى فرمايد:«اَللّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ»(1)س مؤمنين را كه حق تعالى متصرّف و متولى ظاهر و باطن و سرّ و علن است از تصرّفات شيطان خالص و در سلطنت رحمن داخلند و از همۀ مراتب ظلمات به نور مطلق آنها را خارج كند از ظلمت معصيت و طغيان و ظلمت كدورات اخلاق رذيله و ظلمت جهل و كفر و شرك و خود بينى و خودخواهى و خودپسندى به نور طاعت و عبادت و انوار اخلاق فاضله و نور علم و كمال ايمان و توحيد و خدابينى و خداخواهى و خدادوستى منتقل شود. يكى از آداب آن توكل است كه آن نيز از شعب ايمان و انوار حقيقى لطيفۀ ايمانيه است، و آن واگذار نمودن امور است به حق كه از ايمان قلب به توحيد فعلى حاصل شود و تفصيل آن از نطاق اين اوراق خارج است. و چون بندۀ سالك غير حق تعالى مفزع و پناهى نديد و تصرف در امور را منحصر به ذات مقدّسش دانست حالت انقطاع و التجاء و توكل در قلب پيدا شود و استعاذۀ او حقيقت پيدا كند و چون از روى حقيقت به حصن حصين ربوبيّت و الوهيّت پناه برد ناچار او را پناه دهد با فضل و رحمت كريمانه، انّه ذو فضل عظيم.
از مطالب فصل سابق معلوم شد كه حقيقت استعاذه عبارت است از حالت و كيفيت نفسانيه كه از علم كامل برهانى به مقام توحيد فعلى حق و ايمان به اين مقام حاصل شود؛ يعنى پس از آن كه به طريق عقل منوّر با برهان متين حكمى و شواهد نقليه مستفاده از نصوص قرآنيه و اشارات و بدايع كتاب الهى و احاديث شريفه فهميد كه سلطنت ايجاديه و استقلال در تأثير بلكه اصل تأثير منحصر است به ذات مقدس الهى و ديگر موجودات را شركت در آن نيست، چنان كه در محل خود مقرّر است، بايد دل را از آن آگاه كند و با قلم عقل به لوح قلب حقيقت «لا اله الا اللّه و لا مؤثّر فى الوجود الا اللّه» را بنويسد و چون قلب به اين لطيفۀ ايمانيه و حقيقت برهانيه ايمان آورد، در آن حالت انقطاع و التجاء حاصل شود؛ و چون شيطان را قاطع طريق انسانيّت و دشمن قوىّ خود يافت حالت حاصل اضطرارى حاصل شود كه اين
1) سورۀ بقره، آيۀ 257.
حالت قلبى حقيقت استعاذه است. و چون زبان ترجمان قلب است آن حالت قلبيه را با كمال اضطرار و احتياج به زبان آورد و «اعوذ باللّه من الشيطان الرجيم» را از روى حقيقت گويد. و اگر در قلب از اين حقايق اثرى نباشد و شيطان متصرّف قلب و ساير مملكت وجوديۀ او باشد، استعاذه نيز از روى تصرف و تدبير شيطان واقع شود و در لفظ استعاذه باللّه من الشيطان گويد و در حقيقت چون تصرّف شيطانى است استعاذه به شيطان من اللّه واقع شود و خود استعاذه عكس مطلوب را محقق كند و شيطان گويندۀ استعاذه را مسخره كند و اين مسخره نتيجهاش پس از كشف غطا و برچيده شدن پردۀ طبيعت معلوم شود. و مثل چنين شخصى كه استعاذهاش فقط لفظيه است مثل كسى است كه از شرّ دشمن جرّارى بخواهد به قلعۀ محكمى پناه برد ولى خود به طرف دشمن برود و از قلعه رو برگرداند و لفظا بگويد از شرّ اين دشمن به اين قلعه پناه مىبرم؛ چنين شخصى علاوه بر آن كه به شرّ دشمن گرفتار شود به سخريۀ او نيز دچار گردد.
فصل سوّم در بيان اركان استعاذه است و آن چهار است: اول مستعيذ. دوّم مستعاذ منه.
سوّم مستعاذ. به چهارم مستعاذ لاجله.
بدان كه براى اين اركان تفصيل بسيار است كه از حوصلۀ اين اوراق خارج است و ما به ذكر مختصرى از آن اكتفا مىكنيم.
از اول منزل سلوك الى اللّه تا منتهى النهايه فناى ذاتى و اذا تم الفناء المطلق هلك الشيطان و تمّ الاستعاذة. و تفصيل اين اجمال آن كه انسان تا در بيت نفس و طبيعت مقيم است و به سفر روحانى و سلوك الى اللّه اشتغال پيدا نكرده و در تحت سلطنت شيطانيه به همه شئون و مراتب است به حقيقت استعاذه متلبس نشده و لقلقۀ لسان او بىفايده بلكه تثبيت و تحكيم سلطنت شيطانيه است مگر با تفضّل و عنايت الهى. و چون به سير و سلوك الى اللّه متلبس گرديد و سفر روحانى را شروع نمود تا در سير و سلوك است آنچه مانع از اين سفر و خار طريق است شيطان اوست چه از قواى روحانيّه شيطانيه و يا از جنّ و انس باشد؛ زيرا كه جنّ و انس نيز اگر خار طريق و مانع سلوك الى اللّه باشند به دستيارى شيطان و تصرّف آن باشد؛ چنان كه خداى تعالى اشاره به آن فرموده در سوره مباركۀ ناس آن جا
كه مىفرمايد:«مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنّاسِ اَلَّذِي يُوَسْوِسُ فِي صُدُورِ النّاسِ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النّاسِ» .(1)شيطان اگر جنّ باشد از آيۀ شريفه استفاده شود كه وسواس خناس كه شيطان است جنّ است و انس، يكى بالاصاله و ديگر بالتبعيّه. و اگر شيطان حقيقت ديگرى باشد شبيه به جنّ، از آيۀ شريفه معلوم شود كه اين دو نوع يعنى جن و انس نيز تمثلات شيطانيه و مظاهر آنند. و در آيۀ ديگر نيز اشاره فرمايد به اين معنى آن جا كه فرمايد:«شَياطِينَ الْإِنْسِ وَ الْجِنِّ» . و در اين سورۀ مباركه اشاره به اركان استعاذه چنان كه مذكور شد فرموده؛ چنان كه ظاهر است. بالجمله انسان قبل از شروع به سلوك و سير الى اللّه مستعيذ نيست، و پس از آن كه سير تمام شد و از آثار عبوديت به هيچ وجه باقى نماند و به فناى ذاتى مطلق نايل شد، از استعاذه و مستعاذ منه و مستعيذ اثرى باقى نماند و جز حق و سلطنت الهيه در قلب عارف چيزى نيست و از قلب خود و خود نيز خبرى ندارد و اعوذ بك منك نيز در اين مقام نيست. و چون حالت صحو و انس و رجوع رخ داد باز استعاذه را حقيقتى باشد لكن نه چون استعاذه كه سالك راست.
و لهذا به حضرت رسول ختمى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نيز امر به استعاذه شده چنان كه خداى تعالى فرمايد:
«قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ» (2)«قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النّاسِ»(3)«قُلْ رَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزاتِ الشَّياطِينِ وَ أَعُوذُ بِكَ رَبِّ أَنْ يَحْضُرُونِ»(4)س انسان در دو مقام مستعيذ نيست، يكى قبل از سلوك و آن حال احتجاب محض است كه در تحت تصرّف و سلطنت شيطان است. و يكى بعد از ختم سلوك كه فناى مطلق دست دهد كه از مستعيذ و مستعاذله و استعاذه خبرى نيست. و در دو مقام مستعيذ است:
يكى حال سلوك الى اللّه كه استعاذه كند از خارهاى طريق وصول كه قعود بر صراط مستقيم انسانيّت كردند چنان كه خداوند از قول شيطان حكايت فرمايد:«فَبِما أَغْوَيْتَنِي لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَكَ الْمُسْتَقِيمَ»(5)يكى در حاصل صحو و رجوع از فناى مطلق كه استعاذه كند از احتجابات تلوينيّه و غير آن.
كه به واسطۀ دامهاى گوناگون
انسان را از وصول به مقصد و حصول مقصود باز دارد و آنچه بعض اعاظم از اهل معرفت ذكر فرموده كه حقيقت شيطان عبارت است از جميع عالم به جنبۀ سوائيه پيش نويسنده تمام نيست؛ زيرا كه جنبۀ سوائيّه كه عبارت از يك صورت موهومۀ عارى از حقيقت و خالى از تحقّق و واقعيتى است از دامهاى ابليس است كه انسان را سرگرم به آن مىكند. و شايد اشاره به اين معنى باشد قول خداى تعالى:«أَلْهاكُمُ التَّكاثُرُ حَتّى زُرْتُمُ الْمَقابِرَ»(1)الاّ خود ابليس حقيقتى است كه داراى تجرّد مثالى و حقيقت ابليسيّه كليه كه رئيس الأبالسه است و هم ابليس الكلّ است؛ چنان كه حقيقت عقليّۀ مجردۀ كلّيّه كه آدم اول است عقل الكل است و واهمههاى جزئيۀ ملكيه از مظاهر و شئون آن است؛ چنان كه عقول جزئيه از شئون و مظاهر عقل كلّى است و تفصيل و تحقيق اين مقام از حوصلۀ اين رساله خارج است. بالجمله آنچه در اين سلوك الهى و سير الى اللّه مانع از سير شود و خار طريق گردد آن شيطان يا مظاهر آن مىباشد كه اعمال آنها نيز عمل شيطان است، و آنچه از عوالم غيب و شهود و عوارض حاصله براى نفس و حالات مختلفۀ آن حجاب روى جانان شود، چه از عوالم ملكيۀ دنياويه باشد چون فقر و غنا و صحت و مرض و قدرت و عجز و علم و جهل و آفات و عاهات و غير آن و چه از عوالم غيبيۀ تجرّديه و مثاليه باشد چون بهشت و جهنّم و علم متعلق به آن حتى علوم برهانيه كه راجع به توحيد و تقديس حق است، تمام اينها از دامهاى ابليس است كه انسان را از حق و انس و خلوت با او باز مىدارد و به آنها سرگرم مىكند حتى سرگرمى به مقامات معنوى و وقوف به مدارج روحانى كه ظاهرش وقوف در صراط انسانيّت و باطنش وقوف در صراط حق است كه جسر روحانى جهنم فراق و بعد و منتهى شود به جنت لقاء و اين جسر مخصوص به يك طايفۀ قليله از اهل معرفت و اصحاب قلوب است از دامهاى بزرگ ابليس الابالسه است كه بايد از آن پناه به ذات مقدس حق جلّ شأنه برد. بالجمله آنچه تو را از حق باز دارد و از جمال جميل محبوب جلّ جلاله محجوب كند شيطان تو است چه در صورت انسان باشد يا جنّ. و آنچه كه به آن وسيله تو را از اين مقصد و مقصود باز دارند دامهاى شيطانى است چه از سنخ مقامات و مدارج باشد يا علوم و كمالات يا حرف و صنايع يا عيش و راحت يا رنج و ذلّت يا غير اينها؛ و اينها عبارت از دنياى مذموم است. و به عبارت ديگر، تعلّق قلب به غير حق دنياى اوست و آن مذموم است و دام شيطان است و استعاذه از آن بايد كرد. و آنچه از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم منقول است كه
1) سورۀ تكاثر، آيۀ 1-2.
مىفرمايد: «اعوذ بوجه اللّه الكريم و بكلمات اللّه التى لا يجاوزهن برّ و لا فاجر من شرّ ما ينزل من السماء و ما يعرج فيها و شرّ ما ينزل من الارض و ما يخرج منها و من شرّ فتن الليل و النهار و من شرّ طوارق الليل و النهار الاّ طارق يطرق بخير» شايد مقصود همين معنى باشد. و استعاذه به وجه اللّه و كلمات اللّه استغراق در بحر جمال و جلال است و آنچه انسان را از آن باز دارد از شرور است و مربوط به عالم شيطان و مكايد آن است و از آن بايد پناه به وجه اللّه برد؛ چه آن از حقايق كاملۀ سماويه باشد يا ناقصۀ ارضيه، مگر آن كه طارق به خير باشد كه آن طارق الهى است كه به خير مطلق حق تعالى دعوت كند.
بدان كه چون حقيقت استعاذه در سالك الى اللّه متحقق و در سير و سلوك به سوى حق متحصل است، يعنى استعاذه اختصاص دارد به سالك در مراتب سلوك، پس به حسب مقامات و مراتب سايران و مدارج و منازل سالكان حقيقت استعاذه و مستعيذ و مستعاذ منه و مستعاذ به فرق مىكند و اشاره به اين تواند باشد سورۀ شريفۀ ناس كه فرمايد:«قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النّاسِ مَلِكِ النّاسِ إِلهِ النّاسِ» از مبادى سلوك تا حدود مقام قلب سالك به مقام ربوبيت پناه برد. و توان اين ربوبيّت ربوبيّت فعليّه باشد كه مطابق شود با اعوذ بكلمات اللّه التامات، و چون سير سالك منتهى شد به مقام قلب مقام سلطنت الهيه در قلب ظهور كند و در اين مقام به مقام ملك الناس از شرّ تصرّفات قلبيۀ ابليس و سلطنت باطنيۀ جائرانۀ او پناه برد، چنان كه در مقام اول از شر تصرفات صدريۀ او پناه برد. و شايد اين كه فرمود:«اَلَّذِي يُوَسْوِسُ فِي صُدُورِ النّاسِ»
با آن كه وسوسه در قلوب و ارواح نيز از خناس است براى آن باشد كه در مقام معرّفى به شأن عمومى و صفت ظاهره پيش همه مناسب است تعريف شود. و چون سالك از مقام قلب نيز تجاوز نمود به مقام روح كه از نفخۀ الهيه است و اتصالش به حق تعالى بيشتر است از اتصال شعاع شمس به شمس و در اين مقام مبادى حيرت و هيمان و جذبه و عشق و شوق شروع شود و در اين مقام به اله الناس پناه برد و چون از اين مقام ترقّى كند و ذات بىمرآت شئون نصب العين شود، و به عبارت ديگر به مقام سرّ برسد اعوذ بك منك مناسب با اوست. و در اين مقامات تفصيلى است كه مناسب اين مقاله نيست.
و بدان كه استعاذه به اسم اللّه به واسطۀ جامعيّت مناسب با همۀ مقامات است و آن در
حقيقت استعاذۀ مطلقه است و ديگر استعاذهها مقيده است.
بدان كه آنچه مطلوب بالذات است براى انسان مستعيذ از سنخ كمال و سعادت و خيريت است و آن به حسب مراتب و مقامات سالكان بسيار متفاوت است، چنان كه سالك تا در بيت نفس و حجاب طبيعت است غايت سيرش حصول كمالات نفسانيه و سعادات طبيعيۀ خسيسه است و اين در مبادى سلوك است و چون از بيت نفس خارج شد و از مقامات روحانيه و كمالات تجرّديه ذوقى نمود مقصدش عالىتر و مقصودش كاملتر مىشود و به مقامات نفسانيه پشت پا زند و قبلۀ مقصودش حصول كمالات قلبيه و سعادات باطنيّه شود. و چون از اين مقام نيز عنان سير را برتافت و به سر منزل سرّ روحى رسيد مبادى تجليات الهيّه در باطن او بروز كند و لسان باطنش در اول امر «وجّهت وجهى لوجه اللّه» و پس از آن «وجهت وجهى لاسماء اللّه او للّه» و پس از آن «وجهت وجهى له» شود و شايد جهت «وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ» راجع به مقام اول باشد به مناسبت فاطريّت. و بالجمله سالك در هر مقامى غايت حقيقى او حصول كمال و سعادت است بالذات و چون با سعادت و كمالات در هر مقامى شيطانى قرين و دامى از دامهاى او مانع حصول است ناچار سالك به حق تعالى پناه برد از آن شيطان و شر او و دامهاى او براى حصول مقصود اصلى و منظور ذاتى. پس در حقيقت غايت استعاذه براى سالك حصول آن كمال مترقّب و سعادت مطلوبه است و غاية الغايات و منتهى الطلبات حق تعالى جلّت عظمته است، و استعاذه از شيطان بالتبع واقع مىشود، و الحمد للّه اولا و آخرا. پايان كلام عرشى حضرت امام خمينى رحمه اللّه. فراغت از استنساخ ليلۀ جمعه دوازدهم ذى الحجة الحرام 1415 قمرى و مطابق با 12 ارديبهشت 1374 شمسى كه در مكۀ معظمه در جوار بيت اللّه الحرام انجام گرفت.
«اللّهم صل و سلّم على عبدك المجاهد و وليك الناصح قائد الثورة الاسلامية و مؤسس جمهوريتها الامام الراحل الخمينى العظيم اللهم ارفع درجته و أعل كلمته و احشره مع محمّد و اهل بيته».
نويسنده گويد: چون سخن رهبر انقلاب به پايان رسيد، بدون تروّى بيت شعرى كه گويندهاش را هم نمىشناسم بر زبانم جارى شد:
آنان كه به صد زبان سخن مىگفتند آيا چه شنيدند كه خاموش شدند
اللّهم انا نعوذ بك من نزغات الشيطان الرجيم و كيده و مكائده و من الثقة بامانيّه و مواعيده و غروره و مصائده بارالها! ما به تو پناه مىبريم از وسوسههاى شيطان رانده شده از بارگاه قربت و از نيرنگهاى او و از اين كه اطمينان كنيم به آرزوهاى دور و نزديك و فريبها و دامهايش.
شيطان لعين به منظور گمراه كردن آدمى وعدههاى دروغين به او مىدهد و يكى از بزرگترين دامهاى غرور و وعدههاى دروغينش تسويف آدمى است.
دربارۀ توبه از گناه چه بسيار افرادى كه به اين دام شيطان دچار شدهاند و تا هنگام مرگ موفق به توبه و جبران گذشتۀ خود نشدهاند؛ چنان كه خداى تعالى مىفرمايد:«يَأْخُذُونَ عَرَضَ هذَا الْأَدْنى وَ يَقُولُونَ سَيُغْفَرُ لَنا» عوارض دنياى پست را مىگيرند و مىگويند كه گناهان ما به زودى آمرزيده خواهد شد. پناه به خدا بايد برد از شيطان و دامهايش.
و ان يطمع نفسه فى اضلالنا عن طاعتك و امتهاننا بمعصيتك و پناه مىبريم به تو از اين كه شيطان به گمراه كردن ما طمع ببندد و ما را در معصيت تو به كار گيرد.
او ان يحسن عندنا ما حسن لنا و يا چيزى را كه به ما زيبا جلوه داده در نظر ما حقيقتا زيبا باشد.
او ان يثقل علينا ما كرّه الينا يا بر ما سنگين آيد آنچه از اعمال و عبادات مكروه ما كرده است.
اشاره به نيرنگهاى شيطان است كه گناه را در نظر آدمى زيبا جلوه مىدهد و طاعت و عبادت را بارى سنگين بر دوش آدمى.
اللّهم اخسأه عنا بعبادتك و اكبته بدؤوبنا فى محبتك بارالها! او را به وسيلۀ عبادتى كه تو را مىكنيم از ما بران و با كوشش در محبت خودت او را ذليل و خوار فرما.
سيد شارح روايتى را نقل مىكند كه شيطان به خداى تعالى عرض كرد: پروردگارا! اين بندگان تو با آن كه تو را دوست دارند معصيت تو را مىكنند و با آن كه مرا دشمن دارند از من اطاعت دارند. از جانب خداى تعالى به او پاسخ داده شد كه من آنان را به خاطر بغض و دشمنى كه با تو دارند عفو كردم در آنچه اطاعت تو را كردند، و به خاطر محبتى كه به من دارند ايمانشان را قبول كردم هر چند اطاعت مرا نكنند.
«ان الشيطان قال: يا رب، ان عبادك يحبّونك و يعصونك و يبغضونى و يطيعونى، فاجيب بانى قد
عفوت منهم ما اطاعوك بما ابغضوك و قبلت منهم ايمانهم و ان لم يطيعونى بما احبّونى». آرى محبّت اكسيرى است كه مايۀ قبول طاعات است همچنان كه تبرّى از دشمنان خدا موجب جلب رحمت الهى است. از اين رو توّلى و تبرّى دو اصل مهم از اركان ايمان است؛ چنان كه در ادعيه و زيارات فراوان ديده مىشود: «اوالى من والاكم و اعادى من عاداكم» محبّت محبوب با محبّت دشمن او جمع نمىشود.
و كيف ترى ليلى بعين ترى بها سواها و ما طهرتها بالمدامع
و اجعل بيننا و بينه سترا لا يهتكه و ردما مصمتا لا يفتقه و ميان ما و او پردهاى قرار بده كه نتواند آن را بدرد، و سدّ محكم و استوارى كه نتواند ويرانش كند. كه ظاهرا مقصود حجاب تقوا و سدّ اجتناب از گناهان است.
اللهمّ صل على محمّد و آله و اشغله عنّا ببعض اعدائك بارالها! بر محمد و خاندانش درود بفرست و او را به جاى ما به بعضى از دشمنانت مشغول ساز. در اين جمله از دعا صنعت ادماج به كار رفته كه در علم بديع آمده است، و آن عبارت از اين است كه گوينده مطلب خود را در ضمن كلامى بيان كند كه مخاطب متوجه اصلى مقصود به طور مستقيم نشود؛ مانند آن كه خداى تعالى مىفرمايد:«لَهُ الْحَمْدُ فِي الْأُولى وَ الْآخِرَةِ»(1)ه مقصود اصلى تفرد حق تعالى در استحقاق حمد است و ليكن به مسئلۀ بعث و قيامت نيز اشاره شده است همچنين در اين جمله از دعا مقصود دفع شر شيطان است و ليكن ضمنا به دشمنان نيز نفرين شده است.
و اعصمنا منه بحسن رعايتك و با حسن رعايتى كه از ما دارى ما را از شرّ او نگهدار.
و اكفنا ختره و ما را از مكر و نيرنگ او به دور فرما.
و ولّنا ظهره و او را از ما فرارى كن.
و اقطع عنا اثره و جاى پايى از وى در كار ما باقى مگذار.
اللّهم صلّ على محمّد و آله و امتعنا من الهدى بمثل ضلالته و ما را از هدايت بهرهمند فرما به آن مقدار كه او گمراه است.
و زوّدنا من التقوى ضدّ غوايته و ما را بر ضد گمراه كردن او با توشۀ تقوا مجهّز فرما.
و اسلك بنا خلاف سبيله من الردى و ما را برخلاف راه او كه هلاكت است رهبرى فرما.
1) سورۀ قصص، آيۀ 70.
اللّهم لا تجعل له فى قلوبنا مدخلا بارالها! در دل ما از براى شيطان روزنهاى باز مكن.
و لا توطنّن له فيما لدينا منزلا و در آنچه نزد ماست جايگاهى براى او آماده مساز. در روايتى است كه عيسى عليه السّلام از خداى تعالى درخواست نمود كه جايگاه شيطان را از بنى آدم به او نشان دهد. پس ديد كه شيطان همچون مارى سر خود را در دل آدميزاد فرو برده است، هر گاه كه آدمى به ياد خدا مىافتد او خود را پنهان مىكند و چون از ياد خدا غافل مىشود او ظاهر مىگردد.
«ان عيسى عليه السّلام دعا ربّه ان يريه موضع الشيطان من بنى آدم، فاراه ذلك فاذا رأسه مثل رأس الحية واضع رأسه على قلبه فاذا ذكر اللّه خنس و اذا لم يذكره وضع رأسه على جثة قلبه». و از اين رو رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: «لولا ان الشياطين يحومون على قلوب بنى آدم نظروا الى ملكوت السموات» اگر نه اين بود كه شياطين بر دلهاى آدميزادگان رفت و آمد دارند هر آينه حجاب از ديدههاى آنان برداشته مىشد و ملكوت آسمانها را مىديدند.
اللّهم و ما سوّل لنا من باطل فعرّفناه و اذا عرفتناه فقناه بارالها! آنچه را شيطان از باطل براى ما مىآرايد بر ما بشناسان و پس از شناسايى ما را از آن باز دار.
و بصّرنا ما نكائده به و راه مبارزه با نيرنگهاى او را بر ما روشن فرما.
و الهمنا ما نعدّه له و بر دل ما الهامبخش كه با چه وسيلهاى مىتوانيم با شيطان مبارزه كنيم.
و ايقظنا عن سنة الغفلة بالركون اليه و چشم دل ما را بيدار نگهدار تا با اعتماد به وعدههاى شيطان خواب غفلت بر آن آشنا شود.
و احسن بتوفيقك عوننا عليه و با حسن توفيقى كه بر ما عطا مىفرمايى ما را در قيام بر عليه شيطان يارى فرما.
اللّهم و اشرب قلوبنا انكار عمله بارالها! دل ما را آن چنان سيراب كن كه هرگز بر عمل شيطانى رغبتى نداشته باشد.
و الطف لنا فى نقض حيله و بر ما لطف فرما تا رشتههاى بافتهشدۀ شيطان را از هم بگسليم.
اللهمّ صلّ على محمّد و آله و حوّل سلطانه عنّا بارالها! بر محمد و آل او درود بفرست و حكومت و سلطنت شيطانى را از ما باز گير.
و اقطع رجائه منّا و رشتۀ اميد شيطان را از چيرگى بر ما قطع كن.
و ادراه عن الولوع بنا و شيطان را از اين كه بر گمراه ساختن ما حريص باشد باز دار.
اللّهم صل على محمد و آله و اجعل آبائنا و امهاتنا و اولادنا و اهالينا و ذوى ارحامنا و قراباتنا و جيراننا من المؤمنين و المؤمنات منه فى حرز حارز و حصن حافظ و كهف مانع بارالها! بر محمد و آل او درود بفرست و پدران و مادران و فرزندان و خانوادهها و خويشان و نزديكان و همسايگان مؤمن ما را از زن و مرد در جاى استوار و قلعۀ محكم و نگهدارنده و پناهگاه باز دارنده از شر شيطان قرار بده.
و البسهم منه جننا واقية و زرههاى حفظكننده از شر او بر آنان بپوشان.
و اعطهم عليه اسلحة ماضية و سلاحهاى تيز و برّان براى مبارزه عليه شيطان در اختيار آنان قرار بده.
اللّهم و اعمم بذلك من شهد لك بالربوبية و اخلص لك بالوحدانية و عاداه لك بحقيقة العبودية و استظهر بك عليه فى معرفة العلوم الربانية بارالها! اين دعاى مرا شامل حال همه آنهايى فرما كه شهادت به ربوبيت تو دادهاند و از روى اخلاص تو را به يگانگى قبول دارند و به حكم حقيقت بندگى شيطان را دشمن مىدارند و در شناخت علوم ربّانى از اصول عقايد و احكام و اخلاقيات اسلامى بر دشمنى با شيطان از تو كمك مىگيرند و به پشتيبانى با او مىجنگند.
اللّهم احلل ما عقد و افتق ما رتق بارالها! آنچه شيطان گره زده باز كن و آنچه را بسته بگشا.
و افسخ ما دبّر و آنچه تدبير اوست بر هم زن.
و ثبّطه اذا عزم و چون دربارۀ من تصميم گيرد از تصميمش باز دارد.
و انقض ما ابرم و آنچه را كه استوار كرده بشكن.
اللّهم و اهزم جنده بارالها! سپاه شيطان را شكست ده.
و ابطل كيده و مكر و نيرنگش را باطل كن.
و اهدم كهفه و پناهگاهش ويران ساز.
و ارغم انفه و بينىاش را به خاك مذلت بمال.
اللّهم اجعلنا فى نظم اعدائه بارالها! ما را جزو دشمنان شيطان قرار بده.
و اعزلنا عن عداد اوليائه و ما را از صف دوستان شيطان بيرون كن.
لا نطيع له اذا استهوانا تا هنگامى كه در كار فريب ماست فرمانش نبريم.
و لا نستجيب له اذا دعانا و گاهى كه ما را دعوت مىكند جوابش ندهيم.
نأمر بمناواته من اطاع امرنا نه تنها خود ما با شيطان دشمنى كنيم بلكه هر كس كه سخن ما را
مىشنود و از ما اطاعت مىكند او را نيز به دشمنى شيطان امر كنيم.
و نعظ عن متابعته من اتبع زجرنا و آن را كه نهى ما را پذيراست به موعظهاش وى را از پيروى شيطان باز داريم.
اللّهم صل على محمّد خاتم النبيين و سيد المرسلين و على اهل بيته الطيبين الطاهرين بار خدايا! بر محمد خاتم پيامبران و آقاى رسولان درود بفرست و بر خانوادۀ آن حضرت كه پاك و پاكيزهاند.
و اعذنا و اهالينا و اخواننا و جميع المؤمنين و المؤمنات مما استعذنا منه و ما را و كسان ما را و برادران ما را و همۀ زن و مرد مؤمن پناه ده از آنچه ما از آن پناه بردهايم.
و أجرنا مما استجرنا بك من خوفه و ما را از آنچه از ترس آن رهايى از تو خواستيم رهايى بخش.
و اسمع لنا ما دعونا به و آنچه را كه درخواست كرديم روا فرما.
و اعطنا ما اغفلناه و آنچه را كه غفلت كرديم و درخواست نكرديم عطا فرما.
و احفظ لنا ما نسيناه و آنچه را كه فراموش كرديم براى ما نگهدار.
و صيّرنا بذلك فى درجات الصالحين و مراتب المؤمنين و بدين وسيله ما را در درجات شايستگان و مراتب مؤمنين قرار ده.
آمين رب العالمين اى پروردگار جهانيان مستجاب فرما.
دعاؤه في المحذورات و من دعائه اذا دفع عنه مكروه
اللّهمّ لك الحمد على حسن قضائك و بما صرفت عنّي من بلائك فلا تجعل حظّي من رحمتك ما عجّلت لي من عافيتك فأكون قد شقيت بما احببت و سعد غيري بما كرهت و إن فإن يكن ما ظللت فيه او بتّ فيه لديه من هذه العافية بين يدي بلاء بلا لا ينقطع و وزر لا يرتفع فقدّم لي ما أخّرت و أخّر عنّي ما قدّمت فغير كثير ما عاقبته الفناء و غير قليل ما عاقبته البقاء و صلّ على محمّد و آله و غير قليل ما عاقبته البقاء
بسم اللّه الرحمن الرحيم و كان من دعائه عليه السّلام اذا دفع عنه مكروه از دعاهاى آن حضرت است هنگامى كه بلايى از او دفع مىشد و يا حاجتى كه داشت زودتر انجام مىگرفت. اللّهم لك الحمد على حسن قضائك و بما صرفت عنّى من بلائك بارالها! تو را سپاس كه قضاى تو دربارۀ من به بهترين وجه جريان يافت، زيرا طبق حكمت و مصلحت بود و به حكم حكمت و مصلحت حاجت من روا گرديد و نيز بلايى را كه متوجّه من بود از من باز گرداندى.
فلا تجعل حظّى من رحمتك ما عجّلت لى من عافيتك پس بهره و نصيب مرا از رحمتت در همين قدر از عافيت كه مرحمت فرمودى منحصر مساز.
فأكون قد شقيت بما احببت و سعد غيرى بما كرهت تا من به خاطر آنچه دوستش مىداشتم و به خاطر عافيتى كه خواستۀ من بود بدبخت شوم و ديگرى به خاطر آنچه من آن را ناخوش داشتم سعادتمند شود. حاصل فرمايش حضرت آن است كه چون بلاها و مصايب در دنيا خود نعمتى از نعمتهاى الهى است آن چنان نباشد كه من به خاطر ناتوانى و تحمّل نكردن آنها از نتايج و فوايد آنها محروم بمانم و ديگرى به خاطر تحمّل و صبر در بلاها به وعدههايى كه خداى تعالى به صابرين داده فايز و نايل گردد و بشارت «و بشّر الصابرين» شامل حال وى شود.
، و در اين روايات تصريح شده كه اين گرفتارى نه از آن روست كه مؤمن را نزد خداى تعالى قدر و منزلتى نيست بلكه به عكس، چون مؤمن نزد خداى تعالى عزيز و محترم است خداى تعالى او را مبتلا مىگرداند تا در نتيجۀ ابتلا گوهر وجود او از كثافات تطهير شود و صفا و درخشندگى خود را باز يابد. به عبارت ديگر ابتلا و آزمايش خداى تعالى بندگان را نه همچون آزمايش استاد است مر شاگردان را تا گفته شود كه با توجه به علم خداى تعالى به احوال بندهاش آزمايش چه نتيجهاى خواهد داشت، بلكه آزمايش خداى تعالى از بندگان همچون آزمايش زرگر است زر را كه با نهادن آن در بوته و در ميان آتش موادّ خارجى كه زر آغشته به آن است به كنارى رفته و زر خالص باقى مىماند. و از اينرو در روايت معروف از طريق شيعه و سنّى آمده است كه فرمود: بلا در درجۀ اوّل مخصوص انبياست و سپس مخصوص اوصياى انبيا و سپس آنانى كه هرچه بيشتر به انبيا و اوصيا شباهت دارند.
«البلاء موكّل بالانبياء فالاوصياء ثمّ الا مثل فالامثل».
و از امام باقر عليه السّلام روايت است كه فرمود: گرفتارترين مردم انبيا هستند و سپس جانشينان انبيا و سپس كسانى كه همانند ايشانند.
«اشدّ النّاس بلاء الانبياء ثم الاوصياء ثم الأماثل فالأماثل».
و امام صادق عليه السّلام فرمود: خداى را در روى زمين بندگان خاصّى است كه هر تحفه كه از آسمان نازل مىشود خداى تعالى آن تحفه را از آنان برمىگرداند و نصيب ديگران مىكند، و هر بلايى كه از آسمان فرود مىآيد خداى تعالى آن بلا را متوجّه آن بندگان خاصّ مىفرمايد.
«انّ للّه عبادا فى الارض من خالص عباده ما تنزل من السّماء تحفة الى الارض الاّ صرفها عنهم الى غيرهم و ما تنزل بلية الاّ صرفها اليهم».
و از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم روايت است كه فرمود: خداى تعالى از مؤمن به وسيلۀ بلا دلجويى مىكند همان گونه كه شخص غايب خانوادۀ خودش را با سوغاتى دلجويى مىكند. و خداى تعالى همچون طبيب كه بيمارش را دستور پرهيز مىدهد مؤمن را از دنيا پرهيز مىدهد.
«انّ اللّه ليتعاهد عبده المؤمن بالبلاء كما يتعاهد الغائب اهله بالطّرف و انّه ليحميه الدنيا كما يحمى الطبيب المريض».
و هم آن حضرت فرمود: وقتى خداى تعالى بندهاى را دوست داشت او را در بلا غرق مىكند.
«انّ اللّه اذا احبّ عبدا اغثّه بالبلاء اى غمسه».
و امام صادق عليه السّلام از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نقل مىفرمايد كه فرمود: بلاى بزرگ با پاداش بزرگ جبران مىشود.
«انّ عظيم البلاء يكافى به عظيم الجزاء».
پس هر گاه خداى تعالى بندهاى را دوست داشت او را به بلاى بزرگ گرفتار مىكند.
«فاذا احبّ اللّه عبدا ابتلاه بعظيم البلاء».
و از رسول خداست كه فرمود: اين است و جز اين نيست كه مؤمن به منزلۀ كفّۀ ترازوست كه هرچه ايمانش افزون گردد بلايش افزونتر شود.
«انّما المؤمن بمنزلة كفّة الميزان كلّما زيد فى ايمانه زيد فى بلائه».
و فرمود: در بهشت جايگاهى است كه كسى به آن نمىرسد مگر به واسطه گرفتارى در بدنش.
«انّ فى الجنّة منزلة لا يبلغها عبد الاّ بالابتلاء فى جسده».
و فرمود: اگر مؤمن مىدانست چه پاداشى در مقابل مصيبتها دارد هر آينه آرزو مىكرد كه بدن او با قيچى ريزريز گردد.
«لو يعلم المؤمن ما له فى الأجر من المصائب [و شايد «ماله من الاجر فى المصائب» باشد] لتمنّى انّه قرض بالمقاريض».
و ديگر اخبار و روايات كه ذكرش موجب تطويل است.
از جمله آن كه ابتلاء كفّارۀ گناهان است، و ديگر آن كه به منظور آزمايش درجۀ صبر و بردبارى مؤمن است تا نامش در زمرۀ صابران ثبت شود، و ديگر آن كه تا دلش از دنيا كنده شود و دلبستگى به دنيا پيدا نكند كه
دل كندن از آن به هنگام مرگ مشكل باشد، و ديگر آن كه هر چه بيشتر نفسش از صفات بشرّيت ضعيف گشته و از دلبستگىهاى جسمانى بريده شود و به تمام وجودش متوجّه به خداى تعالى گردد و در خوشى و ناخوشى دل به سوى او كند و همواره در خدمتش بايستد تا بدين وسيله به اعلى درجۀ محبّان و آخرين مرتبۀ مقرّبان نايل شود، و ديگر آن كه او را به درجهاى برساند كه هرگز با كسب و سعى خويش به آن جا نمىرسيد مانند شهادت كه شهيد هر چند كوشش كند به جز با شهادت به مقام شهيدان نائل نگردد.
مولانا در اين مقام حقّ سخن را ادا كرده و گويى از مجموع روايات استفاده كرده است كه مىفرمايد:
زين سبب بر انبيا رنج و شكست از همه خلق جهان افزونتر است
تا ز جانها جانشان شد زفتتر كه نديدند آن بلا قومى دگر
پوست از دارو بلاكش مىشود چون اديم طايفى خوش مىشود
ورنه تلخ و تيز ماليدى بر او گنده گشت و ناخوش و ناپاك بو
آدمى را نيز چون آن پوست دان از رطوبتها شده زشت و گران
تلخ و تيز و مالش بسيار ده تا شود پاك و لطيف و بافره
ورنه ميتانى رضا ده اى عيار كه خدا رنجت دهد بىاختيار
كه بلاى دوست تطهير شماست علم او بالاى تدبير شماست
چون صفا بيند بلا شيرين شود خوش شود دارو چو صحّتبين شود
بُرد بيند خويش را در عين مات پس بگويد اقتلونى يا ثقات
بارالها! اگر اين عافيت و راحتى كه نصيبم شده است مقدّمۀ بلايى است اخروى، از آن جا كه گرفتاريهاى اخروى پايان ندارد و باقى و ابدى است، بارالها آن بلاى اخروى را پيشتر نازل
فرما كه چون در دنياست و عاقبت دنيا فنا و زوال است آسانتر است از گرفتارى اخروى كه باقى و جاودان است.
فغير كثير ما عاقبته الفناء زيرا هر چه فنا به دنبال دارد و به نيستى مىانجامد هر چند افزون باشد اندك است.
و غير قليل ما عاقبته البقاء و صلّ على محمّد و آله و آنچه را كه باقى و جاودانه است نتوان گفت كه اندك است. پس بلاى آخرت هر چند اندك باشد چون در عالم بقاست و زوال ندارد بسيار است، و بلاى دنيا هر چند افزون باشد چون رو به زوال است اندك است؛ و بر محمّد و آل او درود بفرست.
و كان من دعائه عليه السّلام عند الاستسقا بعد الجدب
اللّهمّ اسقنا الغيث و انشر علينا رحمتك بغيثك المغدق من السّحاب المنساق لنبات ارضك المونق فى جميع الأفاق و امنن على عبادك بايناع الثّمرة و احى بلادك ببلوغ الزّهرة و اشهد ملائكتك الكرام السّفرة بسقى منك نافع دائم غزره واسع درره و ابل سريع عاجل تحيى به ما قدمات و تردّ به ما قد فات و تخرج به ما هوات و توسّع به فى الأقوات
سحابا متراكما هنيأ مريأ طبقا مجلجلا غير ملثّ ودقه و لا خلّب برقه اللّهمّ اسقنا غيثا مغيثا مريعا ممرعا عريضا واسعا غزيرا تردّ به النّهيض و تجبر به المهيض اللّهمّ اسقنا سقيا تسيل منه الظّراب و تملأ منه الجباب و تفجّر به الأنهار و تنبت به الأشجار و ترخص به الأسعار في جميع الأمصار و تنعش به البهائم و الخلق و تكمل لنا به طيّبات الرّزق و تنبت لنا به الزّرع و تدرّ به الضّرع و تزيدنا به قوّة الى قوّتنا اللّهمّ لا تجعل ظلّه علينا سموما و لا تجعل
برده علينا حسوما و لا تجعل صوبه علينا رجوما و لا تجعل مآءه علينا اجاجا اللّهمّ صلّ على محمّد و آل محمّد و ارزقنا من بركات السّموات و الأرض انّك على كلّ شيء قدير
بسم اللّه الرحمن الرحيم و كان من دعائه عليه السّلام عند الاستسقاء بعد الجدب از دعاهاى آن حضرت عليه السّلام است هنگامى كه خشكسالى پيش مىآمد و حضرتش از درگاه الهى طلب باران مىكرد. اللّهم اسقنا الغيث بارالها! ما را به باران سيراب كن.
و انشر علينا رحمتك بغيثك المغدق من السحاب المنساق لنبات ارضك المونق فى جميع الآفاق و رحمت خويش را بر ما بگستر و باران تندى از ابرها براى گياهان زيبا در همه جاى زمينت بفرست. سيد شارح فرمايد: استسقاء يعنى از خداى تعالى باران خواستن انواعى دارد كه كمترينش تنها دعا كردن است بدون اين كه نمازى خوانده شود و دعايى پيش از نماز يا بعد از نماز انجام گيرد؛ و بهترينش آن است كه دو ركعت نماز خوانده شود با دو خطبه به اين ترتيب كه خطيب و كسى كه مىخواهد خطبه بخواند در روز جمعه (ظاهرا مقصود نماز جمعه است) مردم را دستور مىدهد كه توبه كنند و اگر حقّ النّاسى بر ذمّه دارند از باب مظالم ردّ كنند و خود را از اخلاق رذيله و صفات زشت تطهير كنند، آن گاه پس از جمعه سه روز روزه بدارند و روز سوّم كه روز دوشنبه است از شهر بيرون شده و به صحرا روند. البته اين در غير مكّه است، و امّا در شهر مكّه بيرون نروند، بلكه مراسم را در مسجد الحرام اجرا كنند. و مستحب است كه مردم پاى برهنه باشند و كفشهاى خود را به دست گيرند و لباس كهنه به تن داشته باشند با حالت خضوع و خشوع و زبانها به ذكر استغفار گويا، و امام جماعت نيز با حالت خشوع و لباس كهنه ولى پاك و پاكيزه بدون آن كه خود را خوشبو كند و عطر
استعمال نمايد. و مستحب است كه زاهدان و صالحان و پيران و كودكان و حتّى حيوانات را از شهر بيرون برند، نه جوانان و فاسقان و لامذهبان و كفّار را هر چند اهل ذمّه باشند. و كودكان را از آغوش مادران برگيرند و شعاردهندگان به جاى شعار اذان سه بار فرياد برآرند (الصلوة). و وقت اين نماز از هنگام سر زدن آفتاب است تا زوال ظهر. پس امام دو ركعت نماز به جماعت مىخواند ولى با صداى بلند سپس پنج تكبير مىگويد و از پى هر تكبير قنوت مىگيرد و در قنوت استغفار مىكند و از خداى تعالى مىخواهد كه باران نازل فرمايد و آبها را بيفزايد و رحمت خود را نازل فرمايد. و از دعاهايى كه وارد شده است اين دعاست: «اللهم اسق عبادك و امائك و بهائمك و انشر رحمتك و احى بلادك الميّته»: بارالها! بندگان و كنيزان و چهارپايانت را سيراب فرما و رحمت خويش را بر آنان بگستران و شهرهايت را كه از بىآبى مردهاند زنده گردان. سپس تكبير ششم را مىگويد و ركوع و دو سجده را به جا مىآورد. پس براى ركعت دوّم برمىخيزد و پس از قرائت حمد سورهاى را قرائت مىكند، سپس چهار تكبير مىگويد كه به دنبال هر تكبير قنوت مىگيرد مانند ركعت اوّل، سپس تكبير مىگويد و ركوع و سجود و تشهد را به جاى مىآورد، و چون سلام نماز را گفت بر فراز منبر مىرود و رداى دوش خود را برمىگرداند كه طرف راست ردا بر طرف چپ و طرف چپ ردا بر طرف راست دوش او قرار گيرد، و به همين حال ردا بر دوشش مىماند تا وقتى كه لباسش را از تنش خارج كند، و دو خطبه را مىخواند، و چون از خواندن دو خطبه فارغ شد رو به قبله كند و يكصد بار تكبير بگويد، سپس به سمت راست خود توجه كند و يكصد بار لا اله الاّ اللّه گويد. و سپس به سمت چپ التفات كند و يكصد بار سبحان اللّه گويد و سپس پشت به قبله كند و روى به مردم كند و يكصد بار الحمد للّه گويد و در همۀ اين اذكار صداى خود را بلند كند و مردم فقط در ذكرها پيروى كنند و بدون اين كه به اين طرف و آن طرف برگردند او را پيروى كنند اگر تير دعاشان به هدف اجابت رسيد و باران آمد كه به مقصود رسيدهاند و گرنه دوباره و سه باره اعمال را تكرار كنند بدون آن كه از رحمت خدا مأيوس باشند؛ و همان سه روز را روزه مىگيرند. و اگر يكى از روزها افطار كردند و سه روز متصل روزهدار نباشند روزه را از سر گيرند. و اين روزه از مسافر نيز صحيح است و در همه وقت جايز است و آدمى به تنهايى نيز مىتواند در خانۀ خود اين عمل را انجام دهد.
و امنن على عبادك بايناع الّثمرة و بر بندگان خود منت بگذار و ميوههاى آنان را به سر حدّ
كمال برسان (و از آفات ارضى و سماوى همچون سرما و تگرگ و حشرات موذيه محفوظ فرما).
و احى بلادك ببلوغ الزّهرة و شهرهاى مرده را به شگفتن شكوفهها و گلها زنده گردان.
و اشهد ملائكتك الكرام السفرة بسقى منك نافع و فرشتگان بزرگوار و نويسندگان را احضار فرما كه شاهد جريان باشند؛ زيرا حضور روحانيون و فرشتگان معصوم و ارواح مقدّسه موجب نزول رحمت و بركات الهى است و در جايى كه حضور آدميان و صلحاى از بشر موجب قبول دعا و شمول رحمت شود، فرشتگان الهى كه «لا يعصون اللّه ما امرهم» يقينا مؤثر خواهد بود در اجابت دعا.
دائم غزره، واسع درره و ابل سريع عاجل بارانى كه سودمند و پياپى و فراگير و تند باشد.
تحيى به ما قدمات تا آنچه را كه از دست رفته زنده كنى.
و تخرج به ما هوآت و آنچه روييدنى است از زمين بيرون آورى.
و توسّع به فى الاقوات و بدين وسيله روزيها را فراخ گردانى.
سحابا متراكما هنيئا مريئا تودۀ ابرى فراهم آمده گوارا و خوش.
طبقا مجلجلا همچون چترى كه صداى غرّش رعد از آن به گوش برسد.
غير ملثّ ودقه نه آن چنان باشد كه بارانش پياپى بريزد و به ويرانى انجامد.
و لا خلّب برقه و نه بارانى كه برقش فريبا باشد يعنى نه آن چنان باشد كه رعد و برق بى باران باشد.
اللّهم اسقنا غيثا مغيثا مريعا ممرعا عريضا واسعا غزيرا بارالها! ما را با بارانى سيراب فرما كه به فرياد ما برسد و گياهان را بروياند، پهناور و فراگير و فراوان باشد.
تردّ به النهيض و تجبر به المهيض گياهان پژمردۀ ما را تر و تازه كند و نهال شكسته را به وسيلۀ او برومند سازد.
اللّهم اسقنا سقيا تسيل منه الظّراب و تملأ منه الجباب بارالها! ما را با بارانى سيراب كن كه آب از بلنديها جريان يابد و چاهها از آن پر شود.
و تفجّر به الانهار و نهرها را به آن بشكافى.
و تنبت به الاشجار و درختها را با آن برويانى.
و ترخص به الاسعار فى جميع الامصار و در همۀ شهرها نرخها را بدان ارزان كنى.
و تنعش به البهائم و الخلق و حال چهارپايان و خلق بدان نيكو گردانى.
و تكمل لنا به طيّبات الرزق و روزيهاى پاكيزۀ ما را بدان كامل فرمايى.
و تنبت لنا به الزّرع و كشت ما را بدان برويانى.
و تدّر به الضّرع و پستانهاى گاوان و گوسفندان را بدان پر شير كنى.
و تزيد به قوّة الى قوّتنا و بدين وسيله نيرويى بر نيروى ما بيفزايى.
اللّهم لا تجعل ظلّه علينا سموما بارالها! مبادا كه از سايهاش بر ما باد گرم وزد.
و لا تجعل برده علينا حسوما و سرمايى تيز و برنده داشته باشد.
و لا تجعل صوبه علينا رجوما و ريزش آن را بر ما موجب هلاك و عذاب مگردان.
و لا تجعل ماءه علينا اجاجا و آب آن را بر كام ما تلخ و ناگوار مفرما.
اللهم صلّ على محمّد و آله و ارزقنا من بركات السموات و الارض انّك على كلّ شىء قدير بارالها! بر محمّد و خاندانش درود بفرست و ما را از بركات آسمانها و زمين روزى فرما كه تو بر هر چيز توانايى.
در بعضى از تواريخ آمده است كه: در حديث معتبر از حضرت صادق عليه السّلام منقول است كه چون حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم متولد شد چند روز گذشت كه از براى آن حضرت شيرى به هم نرسيد كه تناول نمايد. پس ابو طالب آن حضرت را بر پستان خود مىانداخت و حق تعالى در آن شيرى فرستاد و چند روز از آن شير تناول نمود. تا آن كه ابو طالب حليمه سعديّه را به هم رسانيد و حضرت را به او تسليم كرد...
ظاهرا منشأ اين اشتباه تاريخى غفلت از معناى ضرع است كه به معناى پستان است و كنايه از حيوانات پستاندار شيرده مىباشد و اين محدّث عالى مقام تصوّر فرموده كه به حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم از پستان شير دادن به معناى پستان خود ابو طالب است و طبعا دنبال اين اشتباه، راوى حديث جملۀ (و حق تعالى در آن شيرى فرستاد) را نيز اضافه كرده است.
«عصمنا اللّه من الزلل»
دربارۀ گرانى و ارزانى قيمتها اقوال مختلفى وجود دارد. اشاعره به حكم اصلى كه به آن قائل هستند و آن عبارت از اين است كه همۀ كارها مستند به خداى تعالى است و فاعلى بجز خداى تعالى وجود ندارد و خالق همۀ اشياء خداى تعالى است، بنابراين اصل گفتهاند كه گرانى و ارزانى نيز به دست خداى تعالى است. در مقابل اشاعره گروهى از معتزله برآنند كه گرانى و ارزانى به دست خلق است و اين مردمانند كه در خريد و فروش چيزى را گران يا ارزان مىكنند. گروه ديگرى از معتزله برآنند كه گرانى و ارزانى به دست خداست، زيرا خداى تعالى است كه جنسى را كم مىكند و رغبت مردم به آن زياد مىشود و قيمتش بالا مىرود، پس گرانى و ارزانى منتسب به خداى تعالى است. و گروه اماميّه فرمودهاند: گرانى و ارزانى اگر در نتيجۀ اعمال بندگان نباشد لامحال استناد به خدا پيدا مىكند، و امّا اگر به واسطۀ كار مردم باشد، مانند اين كه حكومت نرخها تعيين كند و ماليات و عوارض بر اجناس قرار دهد و در نتيجه گرانى پيش آيد اين كه اين گرانى را نبايد به خدا نسبت داد. و در روايتى آمده است كه در مدينه گرانى شد و مسلمانان به خدمت رسول خدا صلوات اللّه عليه و آله آمدند و عرض كردند: يا رسول اللّه! شما نرخى براى اجناس معيّن فرماييد. آن حضرت فرمود: نرخها دست خداى تعالى است.
«وقع غلاء بالمدينه و اجتمع اهلها اليه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و قالوا: سعّر لنا يا رسول اللّه، فقال: المسعر هو اللّه»: اين روايت بدان معناست كه گرانيها اگر بدون دخالت مردم باشد بر طبق حكمت بالغۀ الهى است و دخالت در نظام اتمّ دارد. و به اين معنا روايات ديگرى نيز از ائمه عليهم السّلام رسيده، چنان كه از امام زين العابدين عليه السّلام روايت شده است كه فرمود: خداى تعالى فرشتهاى را بر نرخها گذاشته كه به امر خداى تعالى به كار نرخ رسيدگى مىكند.
«انّ اللّه وكّل ملكا بالسّعر يدبّره بامره»: و به همين مضمون از امام صادق روايت شده است:
«انّ اللّه وكّل بالاسعار ملكا يدبّرها بامره»: مقصود از اين روايات نرخهايى است كه بنده را در آن دخالتى نباشد بلكه به امر سماوى و ارضى خارج از اختيار بنده باشد.
دعاؤه في مكارم الأخلاق و من دعائه اذا خصّ نفسه
اللّهمّ صلّ على محمّد و آله و بلّغ اللّهمّ ابلغ بإيماني اكمل الإيمان و اجعل يقيني افضل اوفر اليقين و انته بنيّتي الى احسن النّيّات و بعملي الى احسن الأعمال اللّهمّ وفّر بلطفك نيّتي و صحّح بما عندك يقيني ثقتي و استصلح بقدرتك ما فسد منّي اللّهمّ صلّ على محمّد و آله و اكفني اللّهمّ اكفني ما يشغلني الإهتمام به له و استعملني بما تسألني غدا عنه و استفرغ ايّامي فيما خلقتني له و أغنني و أوسع عليّ في رزقك و لا تفتنّي بالنّظر و أعزّني و لا تبتلينّي خلقتني له و وسع عليّ و لا تفتنّي
بالبطر و أعززني و لا تبتلني بالكبر و عبّدني لك و لا و عبّدني و لا تفسد عبادتي بالعجب و أجر للنّاس على يدي يديّ الخير و لا تمحقه بالمنّ و هب لي معالي الأخلاق و اعصمني من الفخر اللّهمّ صلّ على محمّد و آله و لا ترفعني اللّهمّ لا ترفعني في النّاس درجة الاّ حططتني عند نفسي مثلها و لا تحدث لي عزّا ظاهرا الاّ احدثت لي ذلّة باطنة عند نفسي بقدرها ذلّة باطنة بقدرها اللّهمّ صلّ على محمّد و آله و متّعني بهدى اللّهمّ و متّعني بهدي صالح لا أستبدل به و طريقة حقّ لا أزيغ عنها و نيّة رشد لا أشك فيها لا انفتل منها و عمّرني ما كان عمري بذلة في طاعتك فإذا
كان عمري مرتعا للشّيطان فاقبضني اليك قبل ان يسبق مقتك اليّ او يستحكم غضبك عليّ يسبق اليّ مقتك و يستحكم عليّ غضبك اللّهمّ لا تدع خصلة تعاب منّي الاّ اصلحتها و لا عائبة اؤنّب بها الاّ حسّنتها احسنتها و لا اكرومة فيّ ناقصة الاّ اتممتها و لا ناقصة في اكرومة الاّ اتممتها اللّهمّ صلّ على محمّد و آل محمّد و أبدلني اللّهمّ ابدلني من بغضة اهل الشّنان المحبّة و من حسد اهل البغي المودّة و من ظنّة اهل الصّلاح الثّقة و من عداوة الأدنين الولاية و من عقوق ذوي الأرحام المبرّة و من خذلان الأقربين النّصرة و من حبّ المدارين و من خبّ المداريين المخادعين
تصحيح المقة و من ردّ درء الملابسين كرم العشرة و من مرارة خوف الظّالمين حلاوة الأمنة اللّهمّ صلّ على محمّد و آله و اجعل اللّهمّ اجعل لي يدا على من ظلمني و لسانا على من خاصمني و ظفرا بمن عاندني و هب لي مكرا على من كايدني و قدرة على من اضطهدني و تكذيبا لمن قصبني و سلامة ممّن توعّدني اوعدني و وفّقني لطاعة من سدّدني و متابعة من ارشدني اللّهمّ صلّ على محمّد و آله و سدّدني اللّهمّ سدّدني لأن اعارض من غشّني بالنّصح و أجزي من هجرني بالبرّ و أثيب من حرمني بالبذل و أكافي من بالبذل و أتجافى
عمّن قطعني بالصّلة و أخالف من اغتابني الى حسن الذّكر و أن اشكر الحسنة و أغضي عن السّيّئة اللّهمّ صلّ على محمّد و آله و حلّني اللّهمّ حلّني بحلية الصّالحين و ألبسني زينة المتّقين في بسط العدل العفو و كظم الغيظ و إطفاء النّائرة و ضمّ اهل الفرقة و إصلاح ذات البين و إفشاء العارفة و ستر العائبة و لين و إطفاء النّايرة و لين العريكة و خفض الجناح و حسن السّيرة و سكون الرّيح و طيب المخالقة المخالفة و السّبق الى الفضيلة و إيثار التّفضّل و ترك التّعيير و الإفضال على غير المستحقّ و القول بالحقّ و إن عزّ و استقلال الخير و إن
كثر من قولي و فعلي و استكثار و إن كثر و استكثار الشّرّ و إن قلّ من قولي و فعلي و أكمل ذلك لي بدوام و إن قلّ و أكمل ذلك بدوام الطّاعة و لزوم الجماعة و رفض اهل البدع و مستعملي و استعمال الرّأي المخترع اللّهمّ صلّ على محمّد و آله و اجعل اوسع اللّهمّ وسّع رزقك عليّ اذا كبرت و أقوى قوّتك فيّ اذا نصبت و لا تبتلينّي بالكسل عن عبادتك اذا كبرت و قوّني بقوّتك اذا فنيت و لا تسدل عليّ الغفلة عن عبادتك و لا العمى عن سبيلك سنّتك و لا بالتّعرّض و لا التّعرّض لخلاف محبّتك و لا مجامعة من تفرّق عنك عليك و لا مفارقة من اجتمع اليك لك
اللّهمّ اجعلني اصول بك عند الضّرورة و أسألك عند الحاجة و أتضرّع اليك عند المسكنة و لا تفتنّي بالإستعانة بغيرك اذا اضطررت و لا بالخضوع لسؤال غيرك اذا اضطررت و التّعرّض لسواك اذا افتقرت و لا بالتّضرع و التّضرّع الى من دونك اذا رهبت دهيت فأستحقّ بذلك خذلانك و منعك و إعراضك يا أرحم الرّاحمين اللّهمّ و إعراضك اللّهمّ اجعل ما يلقي الشّيطان في روعي من التّمنّي من فكر التّمنّي و التّظنّي و الحسد ذكرا لعظمتك و تفكّرا في قدرتك و تدبيرا على عدوّك و ما اجرى و ما يجري على لساني من لفظة لفظ
فحش او هجر او شتم عرض او شهادة باطل او اغتياب مؤمن غائب او اغتياب غائب او سبّ حاضر و ما اشبه ذلك نطقا بالحمد لك و إغراقا في الثّناء عليك و ذهابا في تمجيدك و شكرا لنعمتك و اعترافا بإحسانك و إحصاء و شكرا لنعمك و إحصاء لمننك اللّهمّ صلّ على محمّد و آله و لا اظلمنّ اللّهمّ لا اظلمن و أنت مطيق للدّفع عنّي و لا اظلمنّ اظلمن و أنت القادر قادر على القبض منّي و لا اضلّنّ اضلّن و قد امكنتك هدايتي و لا افتقرنّ افتقرن و من عندك و عندك وسعي و لا اطغينّ و من عندك وجدي و لا اطغينّ و عندك رشدي اللّهمّ الى مغفرتك وفدت
تقت و الى عفوك قصدت و الى تجاوزك اشتقت و إلى عفوك اشتقت و بفضلك وثقت و ليس عندي ما يوجب لي مغفرتك و لا في عملي ما أستحقّ به عفوك و ما لي بعد ان بعد ما حكمت على حكمت به على نفسي الاّ فضلك فصلّ على محمّد و آله و تفضّل عليّ الاّ فضلك فتفضّل عليّ اللّهمّ و أنطقني اللّهمّ انطقني بالهدى و ألهمني التّقوى و وفّقني للّتي هي ازكى و استعملني بما هو ارضى اللّهمّ اسلك بي الطّريقة المثلى و اجعلني على ملّتك اموت و أحيى اللّهمّ صلّ على محمّد و آله و متّعني اللّهمّ متّعني بالإقتصاد و اجعلني من اهل
السّداد و من ادلّة الرّشاد و من صالحي العباد و ارزقني فوز المعاد و سلامة المرصاد اللّهمّ خذ لنفسك اللّهمّ فخذ لنفسي من نفسي ما يخلّصها ما يخلصها و أبق لنفسي من نفسي ما يصلحها فإنّ نفسي هالكة او تعصمها نفسي هالكة او تصلحها و تعصمها اللّهمّ انت عدّتي ان حزنت حربت و أنت منتجعي و إليك نجعتي ان حرمت و بك استغاثتي ان كرثت كربت و عندك ممّا فات خلف و لما فسد صلاح و فيما و لما فسد اصلاح و لما انكرت تغيير فامنن عليّ قبل البلاء البلايا بالعافية و قبل الطّلب بالجدة و قبل الضّلال بالرّشاد و اكفني مؤونة معرّة العباد وهب لي امن يوم
المعاد و امنحني حسن الإرشاد اللّهمّ صلّ على محمّد و آله و ادرأ عنّي بلطفك و اغذني بنعمتك و قبل الضّلال بالرّشاد اللّهمّ اغذني بنعمك و أصلحني بكرمك و داوني بصنعك و أظلّني في ذراك و جلّلني رضاك و وفّقني اذا اشتكلت عليّ الأمور لأهداها و إذا تشابهت الأعمال لأزكاها و إذا تناقضت الملل لأرضاها اللّهمّ صلّ على محمّد و آله و توّجني بالكفاية و سمني حسن الولاية وهب لي صدق الهداية و لا تفتنّي بالسّعة و امنحني حسن الدّعة و لا تجعل عيشي كدّا كدّا و لا تردّ دعائي عليّ ردّا فإنّي لا أجعل
لك ضدّا و لا ادعو معك ندّا اللّهمّ صلّ على محمّد و آله و امنعني من السّرف و حصّن رزقي من التّلف و وفّر ملكتي بالبركة فيه و أصب بي سبيل الهداية للبرّ فيما انفق منه اللّهمّ صلّ على محمّد و آله و اكفني مؤونة الإكتساب و ارزقني من غير احتساب فلا اشتغل عن عبادتك بالطّلب و لا احتمل اصر تبعات المكسب اللّهمّ فأطلبني بقدرتك ما أطلب و أجرني بعزّتك ممّا ارهب اللّهمّ صلّ على محمّد و آله و صن و أصلحني بكرمك و داوني بصنعك و دار عنّي بلطفك و احللني في بحبوحة دارك و فضلك و جلّلني رضاك و عفوك اللّهمّ وفّقني اذا اشكلت الأمور لأهداها و إذا تشابهت
الأعمال لأزكاها و إذا تناقضت الملك لأرضاها اللّهمّ قتني بالسّعة و سسني بالدّعة وهب لي حسن الرّعة اللّهمّ لا تجعل عيشي كدّا و لا تردّ دعائي ردّا و لا تعرّفني منك صدّا فإنّي لا اجعل لك ندّا اللّهمّ توحّد لي بالكفاية و سمني حسن الولاية وهب لي صدق الهداية اللّهمّ يا كافي الفرد الضّعيف و يا واقي الأمر المخيف افردتني الخطايا فلا صاحب معي و ضعفت عن غضبك فلا مؤيّد لي و أشرفت على خوف لقائك فلا مسكّن لرهبتي و من يؤمنني و أنت اخفتني و من يساعدني و أنت افردتني و من يؤيّدني و أنت ضعّفتني و لا يجير يا إلهي الاّ ربّ على مربوب و لا يؤمن الاّ غالب على مغلوب و لا يعين الاّ طالب على مطلوب و بيدك من جميع ذلك السّبب و إليك المفرّ و المهرب فأطلبني بقدرتك ما أطلب و أجرني بقوّتك ممّا ارهب اللّهمّ صن وجهي باليسار و لا تبتذل جاهي بالإقتار فأسترزق فأرتزق
اهل رزقك و أستعطي شرار خلقك فأفتتن فأفتن بحمد من اعطاني و أبتلى بذمّ من منعني و أنت من دونهم وليّ الإعطاء و المنع وليّ المنع و الإعطاء اللّهمّ صل على محمّد و آله و ارزقني صحّة اللّهمّ اكفني مؤونة الإكتساب و ارزقني من غير احتساب فلا اشتغل عن عبادتك بالطّلب و لا احتقب اصر تبعات المكتسب اللّهمّ امنعني من السّرف و حصّن رزقي من التّلف و وفّر لي وعاء ما اشتملت عليه بالبركة و أصب بي سبيل البرّ فيما انفق منه اللّهمّ انّي اسألك صحّة في عبادة و فراغا في زهادة و علما في استعمال و ورعا في اجمال اللّهمّ اختم بعفوك اجلي و حقّق في رجاء رحمتك املي و سهّل الى و سهّل لي الى بلوغ رضاك
سبلي و حسّن في جميع احوالي عملي اللّهمّ صلّ على محمّد و آله و نبّهني اللّهمّ نبّهني لذكرك في اوقات الغفلة و استعملني بطاعتك في ايّام المهلة و انهج لي الى محبّتك سبيلا سهلة اكمل لي بها خير سهلة اللّهمّ اجمل لي خير الدّنيا و الآخرة اللّهمّ و صلّ على محمّد و آله كأفضل ما صلّيت و الآخرة و صلّ على محمّد كأفضل ما صلّيت على احد من خلقك قبله على احد قبله و أنت مصلّ على احد بعده و آتنا و آتني في الدّنيا حسنة و في الآخرة حسنة و قنا برحمتك عذاب النّار و قني عذاب النّار برحمتك
بسم اللّه الرحمن الرحيم و كان من دعائه عليه السّلام فى مكارم الاخلاق و مرضىّ الافعال و از دعاهاى آن حضرت عليه السّلام است در خويهاى نيكو و كارهاى پسنديده. در معناى خلق ميان علما اختلاف است. بعضى گفتهاند كه خلق عبارت است از ملكهاى در نفس كه با بودن آن كارها به سهولت از نفس صادر مىشود بدون اين كه فكر و تأمّلى بكند، و اين غير از غريزه است، كه غريزه ملكهاى است كه صفات ذاتى انسان از آن صادر مىشود. و فرق خلق با غريزه اين است كه عادت در خلق نقش دارد ولى در غريزه نقشى ندارد. بعضىها گفتهاند كه خلق از جنس خلقت و آفرينش است كه قابل تغيير نيست چه خوب باشد چه بد، چنان كه شاعر گويد:
و ما هذه الاخلاق الاّ غرائزه و منهن محمود و منها مذمّم
و لن تستطيع الدّهر تغيير خلقه لئيم و لا يستطعه متكرّم
«من اتاه اللّه وجها حسنا و خلقا حسنا فليشكر اللّه». پس معلوم مىشود كه خلق حسن كار خداست و محال است كه انسان بتواند در كار خدا تغييرى ايجاد كند. بنابراين تكليف به تهذيب اخلاق تكليفى است غير قابل. و بعضى ديگر گفتهاند كه خلق كسبى است به دليل آن كه حضرت فرمود: «حسّنوا اخلاقكم»: خلقهايتان را نيكو كنيد. و اگر كسبى نبود مورد امر قرار نمىگرفت.
و علاوه بر اين ما بسيارى از مردم را مىبينيم كه اينها در مقام ممارست به خلقى از اخلاق هستند تا آن جا كه آن خلق براى آنها ملكه مىشود. و بعضىها گفتهاند حقّ اين است كه اصل خلق غريزى است ولى كامل شدن آن كسبى است. به اين بيان خداى تعالى اشياء را به دو قسم آفريده، بعضى از اشياء فعليّت دارند و بنده در آن هيچ دخالتى نمىتواند داشته باشد مانند آسمان و زمين و شكل و قيافۀ آدمى، و ديگر آن كه بالقوّه است كه آدمى مىتواند آن قوّه را كامل كند و حال خود را تغيير دهد، همچون هستۀ خرما كه قابليّت آن را دارد كه نخلى شود.
خداى تعالى براى انسان راه تربيت آن را باز كرده و در عين حال آدمى مىتواند آن هستۀ خرما را فاسد كند كه ديگر قابليّت براى نخل شدن نداشته باشد. و گويد خلق آدمى همچون هستۀ خرماست كه انسان نمىتواند استعداد و غريزۀ آن را عوض كند ولى مىتواند آن را فاسد كند و لذا خداى تعالى فرمود:«وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسّاها» ؛(1)به تحقيق زيانكار شد كسى كه آن را به كفر و گناه پليد گردانيد. و اگر چنين نبود موعظه و نصيحت و امر و وعيد بىفايده مىشد و در منطق عقل جايز نبود كه به بندهاى گفته شود: چرا فلان عمل را انجام دادى و چرا فلان فريضه را ترك كردى؟! و چگونه مىتوان گفت كه تغيير خلق در آدمى غير ممكن است در صورتى كه مىبينيم بعضى از حيوانات وحشى در اثر تربيت به حالت انس تغيير مىيابد. آرى چيزى كه هست مردم در غريزههايشان اختلاف دارند بعضىها در جبلّت ذاتشان سريع القبولند و بعضىها ديرتر تربيت مىپذيرند و بعضىها متوسّطند و لكن هيچ يك از اثر تربيت بىنصيب نيستند. و از اين جاست كه در دعاها رسيده است كه از خداى تعالى خواستار موفقيّت به مكارم اخلاق و محاسن اعمال شده است.
اللّهم صلّ على محمّد و آله، و بلّغ بايمانى اكمل الايمان، و اجعل يقينى افضل اليقين و انته بنيّتى الى احسن النيّات و بعملى الى احسن الاعمال خدايا! بر محمّد و آل او درود بفرست و ايمان مرا به كاملترين درجۀ ايمان برسان و يقين مرا بهترين يقين گردان و نيّت مرا به بهترين نيّتها و كردار مرا به بهترين كردارها برسان. در اين جا به مطالبى اشاره مىشود.
1) سورۀ شمس، آيۀ 10.
كه «عند ذكر الاولياء تنزل الرّحمة»: ياد اوليا خدا موجب نزول رحمت و بركات الهيّه است، و يا از آن جهت است كه چون صلوات بر پيامبر و خاندان او دعايى است مستجاب، چنان كه در روايات بدان اشاره شده است و هيچ مانعى از استجابت ندارد، از اين جهت به اين دعاى مستجاب ابتدا شده است تا راهگشاى استجابت دعاى بعدى بشود، زيرا خداى تعالى اكرم از آن است كه دو حاجت از او خواسته شود و او يكى را قبول و يكى را ردّ كند؛ چنان كه در روايتى از امير المؤمنين عليه السّلام رسيده است كه فرمود: هر گاه تو را حاجتى به خداى تعالى باشد در آغاز بر پيغمبر صلوات بفرست و سپس حاجتت را بخواه كه خداى تعالى بزرگوارتر از اين است كه دو حاجت از او خواسته شود و او يكى را روا و ديگرى را ردّ فرمايد.
«اذا كانت لك الى اللّه سبحانه حاجة فابدأ بمسألة الصلوة على النّبى ثمّ اسئل حاجتك فانّ اللّه اكرم من ان يسأل حاجتين فيقضى احدهما و يمنع الآخر».
بعضى گفتهاند كه معنى ايمان عبارت است از معرفت وجود حضرتش با شناخت آنچه پيامبران الهى آوردهاند. و بعضى گفتهاند ايمان به معناى دو كلمۀ شهادت است؛ يعنى شهادت به وحدانيّت خدا و شهادت به رسالت پيامبر اسلام صلوات اللّه عليه و آله. و بعضى ديگر گفتهاند كه ايمان عبارت از اعمال جوارح است. و جمعى گفتهاند كه ايمان يعنى اعمال جوارح كه شامل همۀ طاعات گردد خواه واجبات و خواه مستحبات. و بعضى گفتهاند كه فقط واجب را شامل مىشود نه مستحبات را.
و بعضى گفتهاند كه ايمان مجموع سه چيز است؛ يعنى اعتقاد قلبى و اقرار زبانى و عمل خارجى و اصطلاحا از آن تعبير مىكنند «بالتّصديق بالجنان و الاقرار باللسان و العمل بالاركان».
و بعضى گفتهاند كه ايمان يعنى تصديق به خدا و رسولش و به آنچه پيغمبر از جانب خداى تعالى آورده است هر چند تصديقش به طور اجمال باشد به اضافۀ ولايت و دوستى اهل ولايت. سيد شارح رحمه اللّه فرمايد حق در مطلب همين است، زيرا آيات و روايت به همين
دلالت دارد، مانند قول خداى تعالى:«أُولئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمانَ» :(1)نان در دلهايشان ايمان ثبت شده است. و فرمود:
«وَ لَمّا يَدْخُلِ الْإِيمانُ فِي قُلُوبِكُمْ» :(2)نوز ايمان به دلهاى شما داخل نشده است. و فرمود:
«وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمانِ» (3)دلش با ايمان آرام گرفته است. اين آيات دليل آن است كه ايمان يك امر قلبى است و با معصيت خارجى جمع مىشود؛ چنان كه فرمايد:
«وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا» :(4)گر دو گروه از مؤمنين با هم جنگيدند. و فرمود:
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِصاصُ فِي الْقَتْلى» :(5)ى كسانى كه ايمان آوردهايد! حكم قصاص دربارۀ شما ثابت است كه اگر كسى را كشتيد شما را به حكم قصاص مىكشند. و فرمود:
«اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمانَهُمْ بِظُلْمٍ» :(6)سانى كه ايمان آوردهاند و ايمانشان را با ستم نياميختهاند. اين آيات دلالت بر آن دارد كه ايمان با معصيت و گناه قرين مىشود؛ علاوه بر آن كه اصولا عمل كه يك امر خارجى است در حقيقت ايمان كه يك امر قلبى است دخالتى ندارد و از اين رو خداى تعالى مىفرمايد:«اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ» ، كه اگر ايمان با عمل يكى باشد در اين گونه آيات لازم مىآيد كه ايمان به خودش عطف شده باشد و اين درست نيست.
و نيز اگر گوييم عمل جزئى از ايمان است لازم مىآيد عطف جزء بر كلّ، و آن هم درست نيست و نيز رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود:
«يا معشر من اسلم بلسانه و لم يخلص الايمان بقلبه لا تذمّ المسلمين»: اى گروه كسانى كه به زبانشان اسلام آوردهاند ولى ايمان خالص به دل آنها راه نيافته مسلمانان را مذمّت و نكوهش نكنيد. و امام صادق عليه السّلام فرمود:
«الايمان وقر فى القلوب و الاسلام ما عليه المناكح»: ايمان بار سنگينى است بر دل و اسلام همان است كه مجوّز نكاح است و مسلمان مىتواند با مسلمان ديگر ازدواج كند. و فرمود:
«يبتلى المؤمن على قدر ايمانه و حسن اعماله»: مؤمن به اندازۀ ايمانش و نيكويى كردارش
آزمايش مىشود. همۀ اينها دليل اين است كه ايمان جايگاهش دل است و عمل چيزى است غير از ايمان. و بالجمله سيد شارح رحمه اللّه سخن را در اين جا به درازا كشانده كه نقل همۀ آن موجب ملال خاطر خوانندگان عزيز بشود و اگر كسى طالب باشد به اصل مراجعه كند.
همانگونه كه يقين مراتب مختلفى دارد، چنان كه از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم روايت شده است در محضر آن حضرت سخن از راه رفتن حضرت عيسى بر روى آب به ميان آمد، حضرتش فرمود: اگر يقينش زياده مىشد بر هوا راه مىرفت. «ذكر عنده صلّى اللّه عليه و آله و سلّم انّ عيسى بن مريم كان يمشى على الماء و قال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: لو زاد يقينه لمشى فى الهواء»، همچنين مراتب ايمان نيز در افراد به يك اندازه نيست؛ چنان كه در روايت صحيحۀ كافى است از اسحاق بن عمار كه گفت: شنيدم از امام صادق عليه السّلام كه فرمود كه روزى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نماز صبح را كه ادا فرمودند نظر مباركشان به جوانى افتاد كه چرت مىزند و سر و گردن خود را نمىتوانست راست نگهدارد. رنگش زرد و پيكرش لاغر و ديدگانش به گودى افتاده بود. رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به آن جوان فرمود: چگونه صبح كردى؟ و (به اصطلاح) ما حالت چطور است؟ عرض كرد: يا رسول اللّه! صبح كردم در حالى كه صاحب يقين مىباشم، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را سخن آن جوان خوش آمد و فرمود: هر يقينى حقيقتى دارد، حقيقت يقين تو چيست؟ عرض كرد: يا رسول اللّه! يقين من آن چنان است كه مرا محزون و غمناك ساخته و خواب را از ديدگانم ربوده و روزهايم با تشنگى مىگذرد (كنايه از شب زندهدارى و روزه داشتن) از اين رو نفسم از دنيا و هر چه در آن است بيزار شده تا آن جا كه گويى بهشتيان را مىبينم كه در نعمتهاى بهشتى متنّعمند و بر تختها نشسته با يكديگر تعارف مىكنند، و گويى عرش پروردگارم را مىبينم كه براى حساب نصب شده و مردم براى حساب محشور شدهاند و من نيز در ميان آنان مىباشم، و دوزخيان را مىبينم كه جاودانه در آتش عذاب گرفتارند و فريادشان بلند است، و گويى الآن غرّش آتش دوزخ در گوشم طنينانداز است.
پس رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: اين بندهاى است كه خداى تعالى دل او را با نور ايمان روشن و منوّر فرموده است؛ و سپس به جوان فرمود: بر آنچه هستى پايدار باش. جوان عرض كرد: يا رسول اللّه! دعا بفرماييد كه خداى تعالى در ركاب شما شهادت را نصيب من بفرمايد.
رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نيز خواستۀ جوان را پذيرفت و برايش دعا كرد و به اندك زمانى در يكى از غزوات شركت كرد و به درجۀ رفيعۀ شهادت رسيد و اين جوان دهمين نفر بود كه در آن غزوه به شهادت رسيد و نام اين جوان حارثة بن مالك بن النعمان الانصارى بود، چنان كه در روايت ديگرى آمده است.
«ان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم صلّى بالناس الصبح فنظر الى شاب فى المسجد و هو يخفق و يهوى برأسه مصفرا لونه قد نحف جسمه و غارت عيناه فى راسه، فقال رسول اللّه: صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كيف اصبحت يا فلان؟ قال:
اصبحت يا رسول اللّه موقنا فعجب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم من قوله و قال: ان لكلّ يقين حقيقة فما حقيقة يقينك؟ فقال: ان يقينى يا رسول اللّه هو الذى احزننى و اسهر ليلى و اظما هواجرى فعزفت نفسى عن الدنيا و ما فيها حتى كانّى انظر الى اهل الجنة يتنعمون فى الجنة و يتعارفون على الارائك متكئون، و كانّى انظر الى عرش ربى و قد نصب للحساب و حشر الخلائق لذلك و انا فيهم و كانّى انظر الى اهل النار و هم فيها معذّبون مصطرخون، و كانّى الآن اسمع زفير النار يدور فى مسامعى. فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: هذا عبد نوّر اللّه قلبه بالايمان. ثم قال له: الزم ما انت عليه، فقال الشاب: ادع يا رسول اللّه انّى ارزق الشهادة معك، فدعا له رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فلم يلبث ان خرج فى بعض غزوات النبى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فاستشهد بعد تسعة نفر و كان هو العاشر و هذا الشاب هو حارثة بن مالك بن النعمان الانصارى كما وردت به رواية اخرى (كافى ج 2 ص 53).
مولانا فرمايد:
گفت پيغمبر صباحى زيد را كيف اصبحت اى رفيق باصفا
گفت عبدا مؤمنا باز اوش گفت كو نشان از باغ ايمان گر شگفت(1)
گفت تشنه بودهام من روزها شب نخفتستم ز عشق و سوزها
تا ز روز و شب جدا گشتم چنان كه ز اسپر بگذرد نوك سنان
گفت از اين ره كوره آوردى بيار درخور فهم و عقول اين ديار
گفت خلقان چو ببينند آسمان من ببينم عرش را با عرشيان
هشت جنّت هفت دوزخ پيش من هست پيدا همچو بُت پيش شمن
يك به يك وا مىشناسم خلق را همچو گندم من ز جو در آسيا
1) محتمل است اصل شعر عبدا موقنا و كو نشان از باغ ايقان باشد.
كه بهشتى كه و بيگانه كى است پيش من پيدا چو مار و ماهى است
جمله را چون روز رستاخيز من فاش مىبينم عيان از مرد و زن
هان بگويم يا فرو بندم نفس لب گزيدش مصطفى يعنى كه بس
و از امام صادق عليه السّلام روايت است كه فرمود: همانا ايمان افضل است از اسلام و همانا يقين افضل است از ايمان و كميابتر از يقين هيچ نيست. و از امام رضا عليه السّلام با سند صحيح روايت شده كه فرمود: ايمان يك درجه بالاتر از اسلام است و تقوى يك درجه بالاتر از ايمان است و يقين يك درجه بالاتر از تقوى است و چيزى در ميان بندگان كمتر از يقين تقسيم نشده است (كمترين چيزى كه ميان بندگان تقسيم شده يقين است).
«عن الرّضا عليه السّلام بسند صحيح قال: الايمان فوق الاسلام بدرجة و التقوى فوق الايمان بدرجة و اليقين فوق التقوى بدرجة و لم يقسّم بين العباد شىء اقلّ من اليقين». و از امام صادق عليه السّلام روايت است كه فرمود: عمل دائم كم بهتر است نزد خدا از عمل زيادى كه به غير يقين باشد.
نويسنده گويد: در روايت اخير احتمال مىرود كه نكته در دائم بودن عمل باشد نه يقين.
(دقّت شود).
«و انته بنيّتى الى احسن النيّات»: نيّت مرا به بهترين نيّتها برسان.
سيّد شارح در معناى نيّت سخنانى از بزرگان نقل كرده كه شايد بهترينش فرمودۀ شيخ بهايى باشد كه فرموده است كه مقصود از نيّت صادق آن است كه به سوى اطاعت برانگيخته شود و جز رضاى خداى تعالى هيچ نظرى نداشته باشد.
«المراد بالنيّة الصّادقه انبعاث القلب نحو الاطاعة غير ملحوظ فيه سوى وجه اللّه سبحانه».
بعضى بزرگان فرمودهاند: بهترين چيزى كه وسيلۀ تقرّب بنده به خداست اين است كه معلوم گردد بنده از دنيا و آخرت جز خداى تعالى چيزى را اراده نكرده است.
«قال اللّه تعالى وَ اصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداةِ وَ الْعَشِيِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ»(1)اين مقام پيامبران و صدّيقان و شهيدان است.
در مصباح الشرّيعه از امام صادق عليه السّلام روايت شده كه فرمود: براى بنده چارهاى نيست از اين كه در همۀ حركت و سكونش نيّت خالصى داشته باشد، كه اگر چنين نباشد جزو غافلان است و خداى تعالى دربارۀ غافلان فرموده:«أُولئِكَ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِكَ هُمُ الْغافِلُونَ» .(2)
بعضى از علما در شرح اين حديث فرموده است واجباند: كه بنده در هر كارى كه انجام مىدهد نيّت و اخلاص داشته باشد، حتّى در خوراكش و نوشيدنىاش و لباسش و خوابش و آميزش جنسىاش كه همۀ اينها از احوالى است كه از او سؤال مىشود و پاداش داده مىشود كه اگر للّه و فى اللّه باشد در ميزان حسناتش ثبت مىشود و اگر در راه هواى نفس و براى غير خدا باشد بر ميزان سيّئاتش گذاشته مىشود، و چنين كسى در دنيا همچون حيوان چرنده است و در حقيقت انسان مكلّفى نخواهد بود. و از آنانى است كه خداى تعالى فرموده است:«وَ لا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِكْرِنا»(3)و پيروى از كسى نكن كه دلش از ياد ما غافل است. و از اين جا معلوم مىشود كه مىتوان عادات را جزو عبادات قرار داد، مانند خوردن و آشاميدن كه اگر غرضش از اينها نيرو گرفتن براى اطاعت باشد عبادت خواهد بود، همچون عطر زدن كه اگر مقصودش عمل كردن به سنّت پيغمبر باشد عبادت است و اگر مقصودش استيفاى لذات زنان باشد گناه است. و از اين رو در روايت است كه: «من تطيّب للّه جاء يوم القيامة و ريحه اطيب من ريح المسك و من تطّيب لغير اللّه جاء يوم القيامه و ريحه انتن من الجيفه»: آن كه براى خدا عطر بزند روز قيامت با بويى مىآيد كه از مشك خوشبوتر است و هر كس كه براى غير خدا از عطر استفاده كند روز قيامت مىآيد در حالى كه بدبوتر از مردار است. البته لازم است كه آن قدر در اخلاص بكوشد تا اخلاص در نيّت به صورت ملكه در نفس او حاصل شود.
و بعملى الى احسن الاعمال و عمل مرا از بهترين اعمال قرار بده.
بهتر بودن عمل ارتباط مستقيم با نيّت دارد كه هر چند نيّت خالصتر باشد عمل بهتر خواهد بود؛ چنان كه فرمود: «انما الاعمال بالنيّات».
مقوّم عمل همانا نيّت است و مقصود از بهتر بودن عمل آن است كه نشأت گرفته از نيّت صادقه باشد و بجز رضاى خداى تعالى در آن منظور نباشد. از اين جهت امام صادق عليه السّلام در تفسير آيه شريفه:«لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً» :(1)داى تعالى كه مرگ و زندگى را آفريد بدين منظور بود كه شما را آزمايش كند تا كدام يك از شماها بهتر عمل مىكند. فرمود: مقصود خداى تعالى آن نيست كه كدام يك از شماها بيشتر كار مىكند، بلكه مقصود آن است كه كدام يك از شماها اعمالتان به واقع و حقيقت نزديكتر است: «ليس يعنى اكثركم عملا و لكن اصوبكم عملا». و عمل هنگامى به واقع و حقيقت نزديك مىشود كه توأم با خشيت الهى و نيّت صادقه باشد: «و انما الاصابة خشية اللّه و النيّة الصادقة». سپس فرمود: عمل خالص عملى است كه انتظار نداشته باشى احدى بجز خداى تعالى تو را بر آن عمل بستايد، و اين است معناى اخلاص.
«ثم قال: العمل الخالص الذى لا تريد ان يمدحك عليه احد الاّ اللّه و هذا هو معنى الاخلاص».
خوانندۀ عزيز در اين روايت نورانى دقّت بيشترى فرماييد. و دانشمندان را در معناى اخلاص بيانات مختلفى است و عالىترين تعبير همان است كه امير المؤمنين و سيد العارفين عليه السّلام بدان اشارت فرمود: «ما عبدتك خوفا من نارك و لا طمعا فى جنتك و لكن وجدتك اهلا للعبادة فعبدتك»: بارالها! تو را نه از ترس دوزخت پرستيدم و نه به طمع بهشتت، بلكه چون تو را سزاوار بندگى ديدم عبادتت كردم. و از آن جا كه اين مرتبه بسيار بلند و عزيز الوجود است يكى از صاحبدلان فرموده است: اى خوشا به حال آن كه يك قدم بردارد كه در آن يك قدم بجز خداى تعالى منظورش نباشد.
*تبصره
بسيارى از علما برآنند كه اگر عبادتى به قصد تحصيل ثواب و يا نجات از عقاب آورده شود باطل است چون منافات با اخلاص دارد، كه اخلاص آن است كه فقط رضاى
1) سورۀ ملك، آيۀ 2.
خداى تعالى منظور نظر باشد نه جلب منفعت و دفع ضرر. و از كسانى كه بر اين مطلب پافشارى كرده سيد جليل ابن طاووس است، بلكه از كلام شهيد اوّل رحمه اللّه در قواعدش استفاده مىشود كه مذهب اكثر اصحاب بر اين است. و فخر رازى در تفسير كبيرش نقل كرده است كه متكلمين متفقند بر اين كه هر كس خداى را به خاطر خوف از عقاب و يا طمع در ثوابش عبادت كند عبادتش صحيح نيست، و در اوايل تفسير فاتحه به طور جزم گفته است كه اگر نمازگزار گفت نماز مىخوانم به خاطر ثواب خداوندى و يا به خاطر فرار از عقابش نمازش باطل خواهد بود. و ليكن جمعى ديگر گفتهاند كه قصد ثواب و يا فرار از عقاب عبادت را باطل نمىكند و منافات با اخلاص ندارد به دليل آن كه خداى تعالى جمعى از اصفياى خود را بدين گونه توصيف فرموده:«كانُوا يُسارِعُونَ فِي الْخَيْراتِ وَ يَدْعُونَنا رَغَباً وَ رَهَباً» ؛(1)عنى رغبت به ثواب و رهبت از عقاب.
و نيز فرموده است:«وَ ادْعُوهُ خَوْفاً وَ طَمَعاً»(2)خداى تعالى را از راه خوف و طمع بخوانيد. و شيخ بهايى قدّس سرّه فرموده است بهتر آن است كه در اين باب به روايتى بپردازيم كه ثقة الاسلام كلينى در كتاب كافى با سند خوب نقل كرده است از هارون بن خارجه و او از امام صادق عليه السّلام كه فرمود: عبادتكنندگان بر سه قسمند: جمعى خداى عزّ و جلّ را عبادت مىكنند از راه خوف اين چنين عبادت عبادت بردگان است كه از ترس عقاب مولايش فرمان مىبرد، و قومى خداى عزّ و جلّ را عبادت مىكنند و ثواب او را طالبند و اين عبادت اجيران است، و جمعى خداى را از طريق حبّ عبادت مىكنند و اين عبادت آزادگان است و اين بهترين عبادت است:
«عن ابى عبد اللّه: عليه السّلام العبّاد ثلاثة: قوم عبدوا اللّه تبارك و تعالى خوفا فتلك عبادة العبيد، و قوم عبدوا اللّه تبارك و تعالى للثوّاب فتلك عبادة الاجراء، و قوم عبدوا اللّه عزّ و جلّ حبّا له فتلك عبادة الاحرار و هى افضل العبادة».
و معناى افضل بودن آن است كه عبادت عبيد و اجرا خالى از فضل نيست و اگر فضل داشته باشد لا محاله صحيح خواهد بود، پس مطلوب ما كه اثبات صحّت است حاصل خواهد شد. سيّد شارح رحمه اللّه سخن را در اين مقام به درازا كشيده كه از نقل آن صرفنظر شد، طالبين به شرح مراجعه فرمايند.
اللّهم وفّر بلطفك نيّتى بارالها! به لطف خويش نيّت مرا به كمال خلوص برسان.
و صحّح بما عندك يقينى و استصلح بقدرتك ما فسد منّى و يقين مرا به آنچه نزد توست درست گردان و آنچه از من به فساد كشيده شده با قدرت خودت اصلاح فرما.
يكى از عرفا فرموده است: به مقدار نيّتى كه بنده راست خداى تعالى كمكش مىفرمايد پس اگر نيّتش به كمال و تمام باشد كمك الهى نيز به كمال و تمام خواهد بود. و اين مطلب را از آيۀ شريفه استفاده كرده است كه خداى تعالى مىفرمايد:«إِنْ يُرِيدا إِصْلاحاً يُوَفِّقِ اللّهُ بَيْنَهُما» ؛(1)ر مورد نزاع و اختلاف زن و شوهر اگر آن دو بخواهند كه كار به اصلاح بيانجامد خداى تعالى اصلاح مىكند كه سبب توفيق را ارادۀ اصلاح فرموده است.
«و صحّح بما عندك يقينى»: و يقين مرا به آنچه نزد توست درست و محكم و استوار گردان كه هيچ گونه شكّ و ترديدى در آن راه نيابد.
امام صادق عليه السّلام فرمود: از علائم صحّت يقين شخص مسلمان آن است كه با راضى كردن مردم سخط و غضب الهى را موجب نشود و آنان را به آنچه به آنان نداده است ملامت نكند.
«عن ابى عبد اللّه عليه السّلام: من صحّة يقين المرء المسلم الاّ يرضى النّاس بسخط اللّه و لا يلومهم على ما لم يعطه اللّه». حافظ گويد:
در كوى نيكنامى ما را گذر ندادند گر تو نمىپسندى تغيير ده قضا را
و نيز از امام صادق عليه السّلام روايت شده كه فرمود: حدّ يقين آن است كه با وجود خداى تعالى از هيچ چيز نترسى: «حدّ اليقين الاّ تخاف مع اللّه شيئا».
و اين مرتبه از يقين حاصل نمىشود مگر آن كه انسان اعتقاد جازم داشته باشد كه همۀ اسباب و مسبّبات به ارادۀ حق تعالى باز مىگردد و اوست فاعل مطلق و تامّ القدرة كه به هر چه ارادۀ مقدّسهاش تعلّق پذيرد و هيچ چيز در آسمانها و زمين نمىتواند از نفوذ ارادۀ او جلوگيرى كند.
«و ان يمسسك اللّه بضرّ فلا كاشف له الاّ هو و ان يردك بخير فلا رادّ لفضله»: اگر از خدا به تو ضررى برسد هيچ كس جز خدا نتواند تو را از آن ضرر برهاند و هم اگر از او به تو خير برسد هيچ كس نتواند آن را منع نمايد.
1) سورۀ نساء، آيۀ 35.
اللّهم صلّ على محمّد و آله و اكفنى ما يشغلنى الاهتمام به بارالها! بر محمّد و خاندانش درود بفرست و هر چه كه اندوه آن مرا مشغول مىكند تو خود كفايت آن بفرما تا تمام توجّهم به تو باشد و به غير جناب تو اعتنا نكنم.
و استعملنى بما تسئلنى غدا عنه و مرا به آن كار بگمار كه فردا از آنها بازخواست خواهى كرد؛ چنان كه مىفرمايد:
وَ لَتُسْئَلُنَّ عَمّا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (1)حتما از كارهايى كه انجام مىدهيد سؤال خواهيد شد.
سؤال
با اين كه خداى تعالى به همۀ آنچه كه بنده آگاه است آگاهى دارد فايدۀ اين سؤال و باز خواست چيست؟
جواب
ممكن است براى اظهار عدالت الهيّه باشد تا همه بدانند كه خداى تعالى بر احدى ستم روا نمىدارد، و اگر كسى را عقاب فرمايد نتيجۀ استحقاقى است كه از اعمال زشت او حاصل شده است؛ و نيز تا مؤمنان به خاطر ذكر خيرى كه از آنان مىشود خوشحال و مسرور باشند و كافران به واسطۀ ظهور اعمال زشتشان غمناكتر شوند؛ گذشته از آن كه خداى تعالى «لا يُسْئَلُ عَمّا يَفْعَلُ» و مصلحت فعل حضرت حق متعال در رتبۀ متأخره از فعل اوست جلّ جلاله و هر چه آن خسرو كند شيرين بود.
و استفرغ ايّامى فيما خلقتنى له و اوقات و روزهاى عمر مرا فارغ گردان در آن چيزى كه مرا براى آن آفريدى و آن عبادت و بندگى توست نه امور حيوانى و شهوانى؛ چنان كه امير المؤمنين عليه السّلام مىفرمايد: «فما خلقت ليشغلنى أكل الطيّبات كالبهيمة المربوطة همّها علفها»؛ من آفريده نشدم براى اين كه غذاهاى خوشمزه مرا مشغول كند همچون حيوان سر در آخور كه بجز علف خوردن هيچ غم و غصّهاى ندارد.
محدّث قمّى رحمه اللّه در حالات امام سجّاد عليه السّلام نقل مىكند كه در مدينه شخص بطّالى بود كه به هزل و مزاح خود مردم مدينه را مىخنداند. وقتى گفت اين مرد يعنى على بن الحسين عليه السّلام مرا
1) سورۀ نحل، آيۀ 93.
مانده و عاجز گردانيده و هيچ نتوانستم او را به خنده اندازم؛ تا آن كه وقتى آن حضرت مىگذشت و دو تن از غلامانش پشت سرش بودند آن مرد بطّال آمد و رداى آن حضرت را از هزل و مزاح از دوش مبارك كشيد و برفت. آن حضرت به هيچ وجه به او التفات نفرمود. پس از پى آن مرد رفتند و رداى مبارك باز گرفتند و آوردند و بر دوش مباركش افكندند حضرت فرمود: كى بود آن مرد؟ عرض كردند: مردى بطّال است كه اهل مدينه را از كار و كردار خود مىخنداند فرمود: به او بگوييد: «انّ للّه يوما يخسر فيه المبطّلون»؛ يعنى خداى را روزى است كه در آن روز آنان كه عمر خود را به بطالت گذرانيدهاند زيان مىبرند.
و اغننى و اوسع علىّ فى رزقك و مرا بىنياز گردان و رزق و روزى را كه براى من مقدّر فرمودى فراخ گردان.
و لا تفتنّى بالنظر و مرا به سرمستى مبتلا مكن.
و اعزّنى و لا تبتلينى بالكبر و مرا عزيز گردان امّا به كبر و خودپرستى مبتلا مگردان.
و عبّدنى لك و لا تفسد عبادتى بالعجب و مرا به عبادتى كه خالص براى تو باشد موفّق بدار و عبادت مرا با عجب و خودپسندى فاسد مكن. نويسنده گويد: چون عجب يكى از امراض مهلكۀ نفسانى است و آتشى است كه خرمن اعمال انسان را سوزانده و به خاكستر تبديل مىكند، به جاست كه سخن در اين باره به گونهاى مبسوطتر و مشروحتر گفته شود، باشد كه خوانندگان عزيز را سودى و نويسندۀ روسياه را ثوابى حاصل آيد.
پيش از آن كه به معناى عجب و مفاسد و خصوصيات آن و طريق معالجۀ اين صفت ناپسند بپردازيم، شايسته است به عنوان تمهيد و زمينهسازى چند كلمه در اهميّت اين بيمارى خطرناك از ديدگاه قرآن و اهل بيت عليهم السّلام بيان شود. اما از نظر قرآن به گمان نويسنده يك آيه از قرآن در اهميت مطلب و نكبتبار بودن اين بيمارى روحى كافى است و آن آيۀ 103 از سورۀ مباركۀ كهف است كه مىفرمايد:«قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمالاً اَلَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً، أُولئِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا بِآياتِ رَبِّهِمْ وَ لِقائِهِ فَحَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ و لا نُقِيمُ لَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَزْناً» ؛ بگو اى رسول، آيا به شما خبر بدهيم از زيانكارترين افراد در رابطه با كارهايى كه انجام دادهاند؟ آنان كسانى هستند كه در زندگى دنيا گمراهانه كوشيدند و گمان
مىكنند كه كار نيكو انجام دادهاند. اين گمان بيجا نتيجۀ آن است كه آنان به آيات پروردگارشان و به لقاء اللّه كافر شدند، پس عملهاى آنان باطل و ناچيز شد و ارزش آن كه به روز قيامت ميزان عمل براى آنان به پا كنيم ندارند.
و اما عجب از ديدگاه اهل بيت عليهم السّلام: در كافى شريف سند به على بن سويد مىرساند: «عن ابى الحسن عليه السّلام قال: سئلته عن العجب الذى يفسد العمل، فقال: العجب درجات، منها ان يزين للعبد سوء عمله فيراه حسنا فيعجبه و يحسب ان يحسن صنعا، و منها ان يؤمن العبد بربّه فيمنّ على اللّه تعالى و للّه عليه فيه المن»(1).
على بن سويد گويد: از حضرت موسى بن جعفر عليه السّلام پرسيدم از عجبى كه عمل را فاسد و تباه مىكند. پس آن حضرت فرمود: عجب را درجاتى است؛ از جملۀ آنها اين كه آرايش يابد از براى بنده بدى كردارش پس آن را زيبا ببيند و او را به عجب آورد و پندارد كه كردار خوبى انجام داده است. و از جملۀ آنها اين كه بنده به پروردگار خود ايمان بياورد پس بر خداى تعالى منت نهد و حال آن كه منّت خداى راست بر بنده در ايمانش به خدا. و نيز در كافى شريف از امام صادق عليه السّلام نقل مىكند كه فرمود: «ان اللّه تعالى علم ان الذنب خير للمؤمن من العجب و لولا ذلك ما ابتلى مؤمن بذنب ابدا»؛ همانا خداى تعالى دانست كه گناه مؤمن را از خودپسندى بهتر است، و اگر اين نبود مؤمن هرگز گرفتار هيچ گناهى نمىشد.
و هم در كافى از امام صادق روايت مىكند كه فرمود: «من دخله العجب هلك»؛ هر كس كه خودپسندى به او راه يافت به هلاكت افتاد.
و نيز از آن حضرت نقل مىكند كه فرمود: «ان الرجل ليذنب الذنب فيندم عليه و يعمل العمل فيسره ذلك فيتراخى عن حاله تلك فلان يكون على حاله تلك خير له مما دخل فيه»؛ همانا انسان گاهى گناهى را مرتكب مىشود پس ندامت و پشيمانى آن گناه بر دل او مىنشيند و آنگاه عملى را انجام مىدهد كه از انجام آن عمل حالت مسرت و خوشحالى به او دست مىدهد و آن آتش ندامت و پشيمانى كه به دل داشت به سردى مىگرايد پس اگر او به همان حال ندامت مىماند براى او بهتر از اين حال مسرّت مىبود.
و هم در كافى شريف از امام صادق عليه السّلام روايت مىكند كه فرمود: «أتى عالم عابدا فقال له:
1) وسائل مقدمه عبادات باب تحريم اعجاب بنفس. علامۀ مجلسى رحمه اللّه مىفرمايد: ممكن است حضرت ابو الحسن در اين حديث شريف عبارت از حضرت رضا عليه السّلام باشد، زيرا كه على بن سويد از حضرت رضا و حضرت موسى بن جعفر عليهم السّلام هر دو روايت مىكند گرچه از حضرت كاظم بيشتر حديث مىكند.
كيف صلوتك؟ فقال: مثلى يسئل عن صلوته؟ و انا اعبد اللّه منذ كذا و كذا، قال: كيف بكائك؟ قال: ابكى حتى تجرى دموعى فقال العالم: ان ضحكك و انت خائف افضل من بكائك و انت مدلّ، ان المدل لا يصعد من عمله شىء»؛ دانشمندى به نزد عابدى رفت و به او گفت: نمازت چگونه است؟ گفت: كسى از نماز همچون منى مىپرسد؟ و حال آن كه من مدتهاست كه عبادت خدا را مىكنم. دانشمند گفت: گريهات چگونه است؟ گفت آن چنان مىگريم كه اشكهايم جارى مىشود. پس آن دانشمند گفت: اگر بخندى در حالى كه دلت ترسناك باشد برتر است از اين كه گريه كنى در حالى كه به گريه و عبادتت بنازى؛ همانا نازگر را هيچ عملى بالا نمىرود.
سخن ماند از عاقلان يادگار ز سعدى همين يك سخن گوش دار
گنهكار انديشهناك از خداى بسى بهتر از عابد خود نماى
كه آن را جگر خون شد از سوز درد كه اين تكيه بر طاعت خويش كرد
ندانست در بارگاه غنى سرافكندگى به ز كبر و منى
بر اين آستان عجز و مسكينىات به از طاعت و خويشتن بينىات
حرص و آزى كه صاحبش در اختيار حرص قرار گيرد و از فرمانش سرپيچى نكند.
هواى نفس و خواستۀ دل كه آدمى از آن پيروى كند.
خودپسندى.
و نيز آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: «لو لم تذنبوا لخشيت عليكم ما هو اكبر من ذلك: العجب العجب»؛ اگر گناه نكنيد، از بزرگتر از گناه بر شما مىترسم: خودپسندى، خودپسندى.
ابن مسعود مىگويد: «الهلاك فى اثنتين القنوط و العجب» در دو چيز هلاكت و نابودى است:
نوميدى: نوميدى از رحمت خدا، نوميدى از نجات، نوميدى از اصلاح خويشتن.
عجب و خودپسندى.
ابن مسعود از آن جهت اين دو را قرين هم ياد كرده است كه سعادت آدمى در گرو سعى و
كوشش و طلب اوست و تا انسان دامن همت به كمر نزند و به دنبال مقصد و مقصود اصلى نرود به سعادت مطلوب نايل نشود.
«وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلاّ ما سَعى» (1)اين دو صفت يعنى نوميدى و خودپسندى هر كدام به نوبۀ خود پاى طلب را سست مىكند و انسان را از سعى باز مىدارد.
اما نوميدى از آن جهت كه شخص نااميد به هيچ وجه آمادگى براى دنبالگيرى مقصد را نخواهد داشت بلكه شخصى كه از اصلاح و نجات خود نااميد است نه تنها در نجات خود نمىكوشد بلكه چه بسا دست به كارى زند كه تسريع در هلاك او كند و آن كه از اصلاح نفس خود نااميد است امكان دارد به هر جنايتى دست بزند؛ از اين روست كه قنوط من رحمة اللّه و نوميدى از رحمت واسعۀ خداوندى بزرگترين گناه شمرده شده است.
و اما عجب و خودپسندى، از آن جايى كه آدم خودپسند اعتقادش بر اين است كه سعادتمند است و به مقصد و مقصود خود رسيده است او نيز از سعى و كوشش باز مىايستد.
و به عبارت ديگر: انسان نه چيز موجود را طلب مىكند و نه چيز محال را، و سعادت از نظر خودپسند موجود است و از ديدگاه نااميد، محال.
و چون بنا ندارم كه سخن به درازا كشد به همين قدر از روايات اكتفا مىنمايم و شايد بعضى از روايات نيز در اثناى بحث به مناسبت گفته شود.
عجب در زبان فارسى به معناى خودبينى و خودپسندى است، و اگر معانى ديگرى نيز در كتابهاى لغت براى اين كلمه شده است ظاهرا از لوازم اين معناست نه آن كه خود معناى مستقلى باشد. منتهى الارب مىنويسد: عجب بالضم خويشتنبينى و ناز و گردنكشى، كه ظاهرا دو معناى اخير يعنى ناز و گردنكشى از لوازم معناى اولى است؛ و همچنين كتابهاى لغتى كه به زبان عربى نوشته شده است چون معناى صريح و مرادفى براى عجب در عرب نبوده از اين رو با معانى لازمه اين لغت را معنى كردهاند؛ مثلا در كتاب المنجد مىنويسد:
اعجب بالشىء: سرّه الشىء، اعجب بنفسه: استكبر، العجب: الزهو، الكبر، انكار ما يرد عليك؛ يعنى وقتى گفته مىشود: اعجب بالشىء، معنايش آن است كه آن چيز موجب مسرت و
1) سورۀ نجم، آيۀ 39.
خوشحالى او شد؛ و اعجب بنفسه، يعنى تكبر و گردنفرازى نمود؛ و همچنين زهو كه به معناى ناز است؛ چنان كه منتهى الارب مىگويد: زهو بالفتح... و باطل و دروغ و سهل داشتن كسى را... و كبر و گردنكشى و ناز و نازيدن.
و همچنين «انكار ما يرد عليك» يعنى انكار نمودن ايرادى كه بر تو وارد است. چنان كه ملاحظه مىشود، همۀ اين معانى از لوازم و آثار خودبينى است؛ پس معناى اصلى كلمۀ (عجب) در لغت همان خودپسندى است.
عجب بنا به فرمودۀ يكى از علماى آخرت: «هو استعظام النعمة و الركون اليها مع نسيان اضافتها الى المنعم».
عجب عبارت است از بزرگ شمردن نعمت و اعتماد بر آن و در عين حال از ياد بردن اضافۀ آن نعمت بر منعم حقيقى.
علامۀ مجلسى قدّس سرّه مىفرمايد: «العجب استعظام العمل الصالح و استكثاره و الابتهاج له و الا دلال به و ان يرى نفسه خارجا عن حد التقصير، و اما السرور به مع التواضع له تعالى و الشكر له على التوفيق لذلك فهو حسن ممدوح»؛ يعنى عجب عبارت است از بزرگ شمردن كردار شايسته و كثير شمردن آن و مسرور شدن و ابراز مسرت نمودن به خاطر آن عمل صالح و به وسيلۀ آن عمل، غنج و دلال و ناز كردن و اين كه شخص نيكوكار خود را از حد تقصير خارج ببيند. اما مسرور شدن به عمل صالح با تواضع در پيشگاه خداى تعالى و سپاس او بر اين كه او را به چنين عملى موفق كرد عجب نيست بلكه زيبا و ممدوح است.
نويسنده گويد: اين كه محدث جليل فرمود عجب آن است كه شخص نيكوكار خود را از حد تقصير خارج ببيند، اشاره به ادبى است كه در روايات به آن اشاره شده است؛ از جمله در كافى شريف از حضرت ابى الحسن موسى بن جعفر عليهم السّلام نقل مىكند: «انه عليه السّلام قال لبعض ولده:
يا بنى، عليك بالجدّ و لا تخرجن نفسك عن حد التقصير فى عبادة اللّه عز و جل و طاعته فان اللّه لا يعبد حق عبادته»: آن حضرت به بعضى از فرزندانش فرمود: پسركم بر تو باد به كوشش و حتما خود را در عبادت خداى عز و جل و اطاعت او از حد تقصير بيرون مبين؛ يعنى هر چند بر كوشش خود در عبادت و اطاعت خدا بيفزايى باز خود را مقصر ببين كه هيچ كس نتواند
خداى تعالى را آن چنان كه شايستۀ عبادت است عبادت كند؛ چنان كه رسول ختمى و افضل بنى آدم با آن همه مقام والاى عبوديت عرض مىكند: ما عبدناك حق عبادتك؛ ما تو را آن چنان كه بايد عبادت نكرديم. و نيز در كافى شريف از جابر نقل مىكند كه گفت: «قال لى ابو جعفر عليه السّلام يا جابر، لا اخرجك اللّه من النقص و لا التقصير»؛ امام باقر عليه السّلام مرا فرمود: اى جابر! خداى تعالى تو را از نقص و تقصير بيرون نياورد؛ يعنى حالتى در توبه وجود نيايد كه خود را عارى از نقص و عيب پندارى و خود را در پيشگاه بارى تعالى مقصر ندانى.
و نيز جناب محدث علامۀ مجلسى از جناب محقق خبير و دانشمند كبير شيخ اجل بهاء الدين عاملى رحمه اللّه چنين نقل مىفرمايد كه او فرموده است: «لا ريب ان من عمل اعمالا صالحة من صيام الايام و قيام الليالى و امثال ذلك يحصل لنفسه ابتهاج، فان كان من حيث كونها عطية من اللّه و نعمة منه تعالى عليه و كان مع ذلك خائفا من زوالها طالبا من اللّه الازدياد منها لم يكن ذلك الابتهاج عجبا، و ان كان من حيث كونها صفته و قائمة به و مضافة اليه فاستعظمها و ركن اليها و راى نفسه خارجا عن حد التقصير و صار كانّه يمنّ على اللّه سبحانه بسببها فذلك هو العجب»؛ شكى نيست در اين كه كسى كه اعمال صالحه انجام مىدهد از قبيل روزۀ روزها و بيدارى شبها و مانند اينها براى او بهجت و سرورى حاصل مىشود پس اگر اين بهجت براى آن است كه خداى تعالى به او عطايى فرموده و نعمت عنايت كرده كه آن نعمت و عطا همين اعمال صالحه است و با اين وصف ترسناك باشد از نقص آنها و بيمناك باشد از زوال نعمت و از خداى تعالى بخواهد كه اين نعمت را بر او زياده كند پس چنين ابتهاج و سرور عجب نيست و اگر اين ابتهاج از جهت آن است كه اين اعمال را از خود مىداند و خود اوست كه داراى اين صفت است و اعمالش را بزرگ شمارد و بر آنها اعتماد كند و خود را از حد تقصير خارج بداند و به جايى رسد كه گويى منتگذارى كند بر خداى تعالى به واسطۀ آن اعمال پس چنين سرورى عجب است.
امام خمينى قدّس سرّه را در اين تعبير نظر است و مىفرمايد: تفسير عجب به طورى كه فرمودهاند صحيح است ولى بايد عمل را اعم از عمل قلبى و قالبى دانست و كذلك اعم از عمل قبيح و حسن دانست؛ زيرا كه عجب همانطور كه وارد بر اعمال جوارح مىشود وارد مىشود بر اعمال جوانح و فاسد مىكند آنها را، و همانطور كه صاحب خصلت نيكو معجب شود به خصال خود صاحب خصال ناهنجار نيز چنان شود كه معجب شود؛ به خصلت خويش چنان كه در حديث شريف تصريح به هر دو شده و اين دو را مخصوص به ذكر نموده، زيرا كه
از نظر غالب مخفى است... و نيز بايد دانست كه سرورى را كه از آن نفى كردند عجب را و از صفات ممدوحه شمردند به حسب حال نوع است.
پس امام را بر گفته شيخ بهاء رحمه اللّه سه ايراد است:
مرحوم شيخ عجب را اختصاص داده بر اين كه شخص نسبت به اعمال جوارحى عجب پيدا كند مانند روزه و بيدارى شب و غير آن كه ظاهرا مقصود شيخ (از غير آن) اعمالى است نظير روزه و بيدارى شب از قبيل عبادات و احسان و امثال اينها و نظرى به اعمال قلبى ندارد در صورتى كه عجب همانطور كه در اعمال ظاهرى و جوارحى يافت مىشود به اعمال باطنى و قلبى نيز راه مىيابد؛ مانند آن كه آدمى به ايمانش كه يك عمل قلبى است و خضوع باطنى در مقابل حق است عجب نمايد و بر ايمانش به خدا و رسول بنازد؛ چنان كه در روايتى كه در اول بحث ذكر شد يكى از درجات عجب همين عجب در ايمان گفته شده است كه فرمود: يكى از درجات عجب آن است كه بنده به خدا ايمان بياورد و بر پروردگارش در اين ايمان منت بگذارد و همچنين عجب در صفات و ملكات نفسى نيز پيدا مىشود؛ مانند عجب به علم و شجاعت و سخاوت و مانند آنها.
مرحوم شيخ عجب را نه تنها به اعمال جوارحى اختصاص داده بلكه به اعمال صالحه نيز اختصاص داده و فرموده شك نيست كه كسى كه اعمال صالحه كند... در نفس او بهجت و سرورى حاصل شود و حال آن كه عجب پيدا كردن اختصاص به اعمال صالحه ندارد بلكه گاهى انسان به اعمال ناصالح نيز عجب پيدا مىكند؛ چه بسا كافران و منافقان كه به كفر و نفاقشان بنازند و صاحبان ملكات رذيله كارشان به جايى برسد كه به صفات رذيلۀ خود عجب كنند. بدكرداران به كردار زشت خود تا سرحد عجب ببالند؛ چنان كه خواهيم گفت و اتفاقا همين درجه از عجب نيز در نخستين روايت كه ذكر شد آمده است كه فرمود: «ان يزين للعبد سوء عمله فيراه حسنا فيعجبه»؛ در اثر تدليس ابليس و تلبيس نفس كردار زشت انسان در نظرش زيبا جلوه مىكند و نسبت به آن عجب پيدا مىكند.
و بالاخره سومين نظر امام در فرمايش شيخ بزرگوار بهاء الدين اين است كه سرورى كه براى آدمى به هنگام عمل صالح دست مىدهد و بهجتى كه در نفس او حاصل مىشود به فرمودۀ شيخ (اگر براى آن باشد كه خداى تعالى به او عطايى فرموده چنين سرور و بهجت از باب عجب نيست) اين مطلب نسبت به عامۀ مردم و به حسب نوع گفته شده است و عموميت
ندارد بلكه افرادى از بندگان خدا هستند كه به كلى از خويشتن رها شده و از هواى نفس خارج شدهاند آنان را ديدۀ خودبينى به كلى كور و ديدۀ خدابينى روشن است؛ اصلا عملى براى خود نبينند تا به خاطر آن سرورى داشته باشند. بندگانى هستند كه حقيقتا خود را مملوك مالك حقيقى مىدانند و توانى از خود ندارند و تمام ارادۀ آنها در ارادۀ حق فانى گشته است.
«ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً عَبْداً مَمْلُوكاً لا يَقْدِرُ عَلى شَيْءٍ» (1)به گفته عارف شيراز:
در پس آينه طوطى صفتم داشتهاند آنچه استاد ازل گفت بگو مىگويم
«سُبْحانَهُ بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ» :(2)ين چنين افراد را اگر خداى ناكرده غفلتى دست دهد و به عملى از خود توجه كنند و سرورى در خود يابند با مقام بس والايى كه دارند از گرفتارى به عجب بيمناك خواهند بود كه «حسنات الابرار سيئات المقربين».
همانطور كه از امام خمينى قدّس سرّه در ريا نقل شد كه ريا داراى سه مقام است و هر مقام داراى دو درجه، چنان كه تفصيل آن گذشت، عجب نيز داراى همان مقامات و درجات است. مقام اول عجب در عقايد، و مقام دوم عجب در ملكات، و مقام سوم عجب در اعمال. و مقام اول را دو درجه است: درجۀ اوّل عجب به ايمان و معارف حقه، و درجۀ دوم كه در مقابل آن است عجب به كفر و شرك و عقايد باطله.
و مقام دوم را نيز دو درجه است: درجۀ اول عجب به ملكات فاضله و صفات پسنديده و درجۀ دوم كه مقابل آن است عجب به اخلاق سيّئه و ملكات قبيحه.
و مقام سوم را نيز دو درجه است: درجۀ اول عجب به اعمال صالحه و كارهاى پسنديده و مقابل آن درجۀ دوم است كه عجب به اعمال زشت و افعال ناهنجار مىباشد.
يكى از علماى آخرت عجب را به دو مرتبه تقسيم كرده است و حاصل گفتۀ او با توضيحى از ما اين كه: عجب لا محاله به خاطر صفتى كه به نظر صاحبش صفت كمال است پيدا مىشود و هر كس كه در خود كمالى پنداشت چه در علم و چه در عمل و چه در مال و چه در ديگر كمالات حالاتى به او دست مىدهد؛ يكى آن كه همواره ترس آن را داشته باشد كه آن كمال از او گرفته شود يا از اصل گرفته شود و به كلى فاقد آن كمال شود و يا آن كه نقصى در آن راه يابد و صفايش تكدّر پيدا كند؛ اين چنين حالت را عجب نگويند. و ديگر آن كه خوف زوال آن را نداشته باشد ولى به اين كمالى كه داراست از آن جهت خرسند و فرحناك است كه آن را نعمتى از خداى تعالى مىداند و نسبت آن را به او تعالى شانه مىدهد نه به خودش؛ اين فرح و انبساط به كمال نيز عجب نيست.
و ليكن او را حالت سومى هست كه آن عجب است و آن اين كه ترسى از زوال آن نداشته بلكه به بودن آن خرسند و فرحناك و در عين حال دلبستگى به آن داشته و فرح و خوشحالىاش به آن از آن جهت باشد كه كمالى است و رفعت و مقامى براى اوست نه از آن جهت كه منسوب بر حق تعالى است و عطاى اوست و خودش هيچ استقلال و مبدئيتى براى آن ندارد كه اگر در قلب معتقد باشد بر اين كه آن كمال نعمتى است از خداى تعالى و هر آنى كه بخواهد از او باز پس مىگيرد اين اعتقاد نمىگذارد عجب به دل او راه يابد و اگر هم عجبى در دلش باشد با چنين اعتقاد عجبش زايل مىگردد.
بنابراين عجب عبارت است از آن كه انسان نعمتى و كمالى را در خود بزرگ بيند و به آن دل ببندد و نسبت آن را به منعم حقيقى از ياد ببرد. اين چنين حالت، مرتبۀ اول عجب است.
و اگر از اين حالت بالاتر رفت و در قلب خود حالتى ديد كه گويى او را بر خدا حقى است و در نزد خداى تعالى قرب و مقامى دارد تا آن جا كه در مقابل عمل خود از خداى تعالى توقع دارد كه او را در دنيا عزيز كند و اگر ناملايمى به او رسد به نظرش بعيد نمايد به گونهاى كه اگر همين ناملايم به شخص فاسقى مىرسيد به نظرش اين چنين بعيد نمىآمد اين حالت را ادلال و (ناز) گويند.
مثلا گاهى اتفاق مىافتد كه به ديگرى چيزى مىدهد و آن عطا در نظرش بزرگ مىنمايد و بر او منت مىنهد. اين شخص نسبت به عطايى كه كرده است معجب است و اگر پس از اين
عطا آن كس را كه به او عطايى نموده به كار بگيرد و توقعاتى از او داشته باشد و مخالفتش را بعيد بشمارد اين حالت را ادلال و ناز گويند كه مرتبهاى است بالاتر از عجب. پس در هر ادلالى عجب نيز هست، ولى ممكن است كسى را عجب باشد اما ادلال نباشد، زيرا در عجب بزرگ شمردن عمل و نسيان نعمت، ميزان و مناط است بدون آن كه توقع پاداشى داشته باشد، اما ادلال هميشه با توقع پاداشى بيشتر همراه است. پس اگر كسى توقع داشت كه خداى تعالى حتما دعاى او را مستجاب كند و در باطن رد شدن دعايش را انتظار نداشت و بلكه براى او تعجبآور بود كه چرا دعاى او مستجاب نمىشود يا آن كه از مستجاب نشدن دعاى فلان فاسق تعجب نكند ولى از مستجاب نشدن دعاى خود تعجب كند، اين بيچاره علاوه بر عجب، نازفروشى نيز به خداى تعالى مىكند.
استاد بزرگ اخلاق امام خمينى قدّس سرّه را در اين مقام بيانى روشنتر و نكات و دقايقى حساستر است كه ذيلا از نظر خوانندگان عزيز مىگذرد؛ مىفرمايد:
بدان كه از براى عجب در هر يك از اين درجات سابق الذكر مراتبى است كه بعضى از آن مراتب واضح و روشن است كه انسان به اندك تنبه و التفات پى به آن مىبرد، و بعضى ديگر به غايت دقيق و باريك است كه انسان تا تفتيش كامل نكند و مداقۀ صحيحه به عمل نياورد ادراك آن نمىتواند كند، و نيز بعضى از مراتبش شديد و سختتر و مهلكتر از بعضى مراتب ديگر است.
مرتبۀ اولى كه از همه بالاتر و هلاكش بيشتر است حالتى است كه در انسان به واسطۀ شدت عجب پيدا مىشود كه در قلب خود بر ولى نعمت خود و مالك الملوك به ايمان يا خصال ديگرش منت گذارد و گمان كند كه به واسطۀ ايمان او در مملكت حق وسعتى يا در دين خدا رونقى پيدا شد يا به واسطۀ ترويج او از شريعت يا ارشاد و هدايت او يا امر به معروف و نهى از منكر او يا اجراى حدود يا محراب و منبرش به دين خدا رونقى به سزا داده يا به واسطۀ آمدن به جماعت مسلمين يا به پا كردن تعزيۀ حضرت ابى عبد اللّه الحسين عليه السّلام رونقى در ديانت حاصل شد كه به سبب آن بر خدا و بر سيد مظلومان و بر رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم منت دارد هر چند اظهار اين معنى نكند در دلش منت مىگذارد.
و از همين باب است منتگذارى بر بندگان خدا در امور دينيه، مثل اين كه در دادن صدقات واجبه و مستحبه و در دستگيرى از ضعفا و فقرا بر آنها منتگذارى كند گاهى اين
منتگذارى مخفى است حتى بر خود انسان (شرح منت نداشتن مردم بر خدا و منت داشتن ذات مقدس حق تعالى بر آنها در بحث ريا گذشت).
مرتبۀ ديگر آن است كه به واسطۀ شدّت عجبى كه در قلب است غنج و دلال كند بر حق تعالى، و اين غير از منتگذارى است، گرچه بعضى فرق نگذاشتهاند. صاحب اين مقام خود را محبوب حق مىپندارد و خود را در سلك مقربين و سابقين مىشمارد و اگر اسمى از اولياى حق برده شود يا از محبوبين و محبين يا سالك مجذوب سخنى پيش آيد در قلب، خود را از آنها مىداند، ممكن است ريائا شكسته نفسى كرده و اظهار خلاف آن كند يا براى اثبات آن مقام براى خود طورى نفى مقام از خود كند كه ملازم اثبات باشد و اگر خداى او را مبتلا كند به بلايى، كوس (البلأ للولاء) زند. مدعىهاى ارشاد از عرفا و متصوفه و اهل سلوك و رياضت به اين خطر نزديكترند از ساير مردم.
درجۀ ديگر آن است كه خود را از خداى تعالى به واسطۀ ايمان با ملكات يا اعمال طلبكار بداند و مستحق ثواب شمارد و لازم بداند بر خدا كه او را در اين عالم، عزيز و در آخرت صاحب مقامات كند و خود را مؤمن صاف پاك بداند، و هر وقت اسمى از مؤمنين به غيب آيد سرش را داخل سرها كند و در دلش انديشد كه خداوند اگر با عدل هم با من رفتار كند من مستحق ثواب و اجرم. بلكه بعضى بر قباحت و وقاحت افزوده تصريح به اين كلام باطل مىكند و اگر به او بلايى رخ دهد و براى او ناملايمى پيش آيد در دل اعتراض به خدا دارد و تعجب از كارهاى خداى عادل كند كه مؤمن پاك را مبتلا و منافق فاسق را مرزوق كند و در باطن به حق تعالى و به تقديرات او غضبناك باشد و در ظاهر اظهار رضايت كند غضب خود را به ولى نعمت خود تحويل دهد و رضاى به قضا را به مخلوق ارائه دهد، و وقتى بشنود مؤمنين را در اين دنيا خداوند مبتلا مىفرمايد، به دل خود تسليت مىدهد، نمىداند منافق مبتلا هم بسيار است نه هر مبتلا مؤمن است.
مرتبۀ ديگر از عجب آن است كه خود را از مردم ديگر ممتاز بداند و بهتر شمارد به اصل ايمان از غير مؤمنين و به كمال ايمان از مؤمنين و به اوصاف نيكو از غير متصفين و به عمل واجب و ترك محرم از مقابل آن و به اتيان به مستحبات و مواظبت به جمعه و جماعات و مناسك ديگر و ترك مكروهات از عامۀ مردم خود را كاملتر دانسته و امتياز براى خود قائل باشد و اعتماد به خود و ايمان و اعمال خود كند و ديگر مخلوق را ناچيز و ناقص شمارد و به
همۀ مردم به نظر خوارى نگاه كند و در دل يا زبان بندگان خدا را سرزنش و تعيير كند؛ هر كس را به طورى از درگاه رحمت حق دور كند و رحمت را خاص خود و يك دسته مثل خود قرار دهد. صاحب اين مقام به جايى رسد كه هر چه عمل صالح از مردم ببيند به آن مناقشه كند و در دل در آن به يك نحو خدشه كند و اعمال خود را از آن خدشه و مناقشه پاك بداند اعمال حسنۀ مردم را چيزى نشمارد و همان عمل اگر از خودش صادر شد بزرگ بداند عيوب مردم را خوب ادراك كند و از عيب خود غافل باشد. اينها علامت عجب است گرچه خود انسان از آن غافل است. و از براى عجب درجات ديگرى هست كه بعضى از آن را ذكر ننمودم و از بعضى ديگر ناچار غافلم (پايان كلام امام خمينى قدّس سرّه).
اين كه امام خمينى قدّس سرّه فرمود: عجب در عقايد و ملكات و اعمال اختصاصى به حسنات آنها ندارد بلكه در عقايد باطله و ملكات خبيثه و اعمال سيّئه نيز عجب پيدا مىشود هر چند ممكن است در نظر بعضى بعيد نمايد كه چگونه ممكن است انسان به كفر و نفاق و ملكات زشت و به معصيت و نافرمانى خداى تعالى عجب كند، ولى بايد دانست كه خداى تعالى نفس انسانى را طورى آفريده است كه حالت اعتياد در آن هست و هر عملى كه چند بار از او سر زد چه اعمال جوارحى و چه اعمال قلبى با آن عمل انس مىگيرد و به آن خو مىبندد و اين حالت در نفس يكى از موهبتهاى بزرگ الهى و عوامل مهم ترقى و سير به كمال است، زيرا اعمال نيك و همچنين تحصيل ملكات و عقايد فاضله چه بسا در ابتداى امر براى اشخاص مشكل بوده و مستلزم تحمل مشقت و رياضت است ولى همين كه مدتى آن را تعقيب كرد عادت بر آن نموده و مشقت و سختى آنها برطرف مىشود (الخير عادة كما ان الشر عادة؛ و به واسطۀ وجود چنين حالتى در نفس، بعضى از بزرگان اهل كشف آيات عذاب و خلود در آتش را كه خداى تعالى براى كفار و مشركين مقرر فرموده به كمك بعضى مبانى عرفانى و فلسفى از قبيل اسم رحمن و رحيم و سبقت رحمت بر غضب و نيز لزوم تناسب جزاء با جرم چنين توجيه نموده است كه اهل عذاب پس از آن كه مدتى در عذاب به سر مىبرند حالت انسى و عادتى با محيط خود مىيابند كه ديگر احساس ناراحتى نمىكنند و شايد از آيه مباركۀ:«كُلَّما نَضِجَتْ
جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَيْرَها لِيَذُوقُوا الْعَذابَ» (1)ر چه پوستهاى آنان پخته مىشود ما آن را به پوستهاى ديگرى تبديل مىكنيم تا عذاب را بچشند) تأييد اصل مطلب و رد آن در مورد دوزخيان استفاده شود، مخصوصا با توجه به جملۀ «لِيَذُوقُوا الْعَذابَ» و به هر حال ما از حقايق اوضاع و احوال عالم آخرت بىاطلاعيم، نمىتوانيم حالات آن عالم را به اين عالم قياس كنيم، ولى آنچه مسلم است چنين حالتى را در نفس در اين عالم مىبينيم كه (خوپذير است نفس انسانى) و در نتيجۀ انسى كه نفس با هر كارى پيدا مىكند نسبت به آن علاقه و محبت در نفس ايجاد مىشود و چون آدمى به چيزى محبت پيدا كرد آن محبت حجابى ميان او و عيبهاى آن چيز مىشود كه گفتهاند:
و عين الرضا عن كل عيب كليلة و لكن عين السخط تبدى المساويا
در رابطه با همين موضوع است كه امام مىفرمايد: اهل كفر و نفاق و مشركين و ملحدين و صاحبان اخلاق زشت و ملكات پست و اهل معصيت و نافرمانى گاهى كارشان به جايى رسد كه به آن كفر و زندقۀ خويش يا سيّئات اخلاق و موبقات اعمال خود عجب كنند و ابتهاج نمايند و خود را به واسطۀ آن داراى روح آزاد خارج از تقليد و غير معتقد به موهومات شمارند و خويشتن را داراى شهامت و مردانگى دانند و ايمان به خدا را از موهومات و تعبد به شرايع را از كوچكى فكر تصور كنند و اخلاق حسنه و ملكات فاضله را از ضعف نفس و بيچارگى شمارند و اعمال حسنه و مناسك و عبادات را از ضعف ادراك و نقصان مشاعر محسوب كنند، خود را به واسطۀ آن روح آزاد غير معتقد به موهومات، بىاعتناى به شرايع، مستحق مدح و ثناى دانند، خصال زشت ناهنجار در دل ريشه كرده و مأنوس به آنها شده چشم و گوششان از آن پر شده در نظرشان زينت پيدا كرده آنها را كمال دانند.
چنان كه در حديث شريف كافى على بن سويد از ابو الحسن عليه السّلام روايت كرده كه فرمود:
عجب را درجاتى است: «منها ان يزيد للعبد سوء عمله فيراه حسنا فيعجبه و يحسب ان يحسن صنعا»؛ يكى از درجات آن اين است كه كردار بد بنده در نظرش آرايش يافته و آن را نيكو ببيند و او را عجب دست دهد و از كردار بد خويش خوشش آيد. و خداى تعالى نيز مىفرمايد:
1) سورۀ نساء، آيۀ 56.
«أَ فَمَنْ زُيِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ فَرَآهُ حَسَناً» ؛(1)يا كسى كه بدى كردار او براى او زينت يافته و آن را زيبا مىبيند؟! و نيز مىفرمايد:
«قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمالاً اَلَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً أُولئِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا بِآياتِ رَبِّهِمْ وَ لِقائِهِ فلا نُقِيمُ لَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَزْناً» :(2)گو آيا شما را آگاه سازم از زيانكارترين مردم؟ آنان كسانى هستند كه راه زندگى دنيا را گم كردهاند و مىپندارند كه كار نيكو انجام مىدهند. اينان كسانى هستند كه به آيات پروردگارشان و لقاى او كافرند پس براى آنان در روز قيامت ميزان عملى برپا نخواهيم كرد.
امام امت دربارۀ آن گروه از معجبان كه به عقايد باطل و ملكات رذيله و اعمال ناپسند عجب دارند مىفرمايد: اين دسته از مردم كه جاهل و بىخبرند و خود را عالم و مطلع مىدانند بيچارهترين مردم و بدبختترين خلايقاند. اطباء نفوس از علاج آنها عاجزند و دعوت و نصيحت در آنها اثر نمىكند، بلكه گاهى نتيجه به عكس مىدهد. اينها به برهان گوش نمىدهند. چشم و گوش خود را از هدايت انبيا و برهان حكما و موعظۀ علما مىبندند. بايد به خدا پناه برد از شرّ نفس و مكايد آن كه انسان را از معصيت به كفر مىكشد و از كفر به عجب مىكشد. نفس و شيطان به واسطۀ كوچك شمردن بعضى از معاصى انسان را مبتلا كنند به آن معصيت و پس از ريشه كردن آن در دل و خوار شمردن آن انسان به معصيت ديگر كه قدرى بالاتر است در نظر از اولى مبتلا شود، و پس از تكرار آن نيز از نظر افتد و در چشم انسان كوچك و خوار شود و به بزرگتر مبتلا شود؛ همينطور قدم به قدم انسان پيش مىرود و كمكم معصيتهاى بزرگ در نظر انسان كوچك مىشود تا آن كه به كلى معاصى از نظرش افتد و شريعت و قانون الهى و پيغمبر خدا در نظرش خوار شود و كارش منجر به كفر و زندقه و اعجاب به آنها شود.
نويسنده گويد: اين مطلب سازنده و آموزنده و حكمتآميز كه از استاد بزرگ اخلاق امام خمينى قدّس سرّه نقل شد از لطايف حكمتهاى عملى و دقايق درس تهذيب اخلاق است؛ عظمت گناه و نافرمانى در اثر تكرار آن در نظر گناهكار از بين مىرود و وقتى گناه در نظر كسى - نعوذ باللّه - عادى شد و قبحى نداشت ديگر حدى براى آن متصور نيست. دوست مورد اعتمادى براى
نويسنده نقل كرد كه بودم و ديدم كه يكى از رباخواران معروف و نامى كرمانشاه به هنگام امضاى اولين سفتۀ ربا با اين كه به اصطلاح كلاه شرعى برايش درست كرده بود آن چنان مضطرب بود كه به طور كاملا محسوس دستش مىلرزيد، ولى همين شخص بعدها آن چنان جرأت پيدا كرد كه اولين رباخوار بازار كرمانشاه گرديد.
و معصيت آن جاست كه اين حالت تجرى به گناه آن چنان ظلمت و تاريكى در دل ايجاد مىكند كه كمكم نور ايمان در دل منتفى گشته و نسبت به عقايد حقۀ خود احساس شك و ترديد مىكند، و اگر با توبۀ صحيح به درمان اين درد عاقبتسوز نشتافت چه بسا كه در لحظات جان كندن و فشارهاى وارد در آن ساعت نور ايمان به كلى خاموش شود و با حال كفر از اين عالم منتقل گردد كه اگر چنين شد اميد نجات به كلى منقطع و درهاى سعادت از همه سو به روى او بسته خواهد بود. و به اين معنى در آيات و روايات اشاره شده است؛ چنان كه خداى تعالى مىفرمايد:«ثُمَّ كانَ عاقِبَةَ الَّذِينَ أَساؤُا السُّواى أَنْ كَذَّبُوا بِآياتِ اللّهِ وَ كانُوا بِها يَسْتَهْزِؤُنَ»(1)عاقبت كسانى كه بسيار كار زشت انجام دادند آن شد كه آيات الهى را تكذيب نموده و آنها را به مسخره گرفتند و در روايات نيز از اثر گناه به نقطۀ سياه تعبير شده كه در دل پيدا مىشود و با تكرار گناه آن نقطه بيشتر مىشود تا آن كه تمام صفحه دل را فرا مىگيرد و آن وقت است كه موعظۀ هيچ موعظهكنندهاى به او اثر نمىكند و رين قلب كه در آيۀ شريفۀ «كَلاّ بَلْ رانَ عَلى قُلُوبِهِمْ ما كانُوا يَكْسِبُونَ»(2)مده معنايش همين است. و اين است آنچه امام دربارۀ نفس و مكايد آن فرمود: كه انسان را از معصيت به كفر مىكشد و از كفر به عجب.
خودپسندى را پيامدهاى بسيارى است و زيانهاى فراوان دربر دارد كه عمدۀ آنها عبارت است از:
هر يك از اين آفات براى هلاكت و شقاوت انسان كافى است تا چه رسد به اجتماعشان.
اما كبر از نتايج عجب است، براى آن كه ريشۀ اين دو صفت يكى است، به اين معنى كه وقتى حالت خودبينى و بزرگمنشى در نفس پيدا شد و آدمى خود را بزرگ ديد و چشم دلش از مشاهدۀ عيبها و نقصهاى خود كور شد، در آن حال اگر كسى را يافت كه اين حالت بزرگبينى خود را به او نشان دهد و خود را بزرگتر از او قلمداد كند مبتلا به مرض خطرناك تكبر خواهد شد. به عبارت ديگر، حالت خودبينى و خود را برتر از ديگران ديدن، مادامى كه در باطن است و در خارج ظهور و بروزى نداشته باشد نامش كبر است و آنگاه كه به خارج رسيد و به وسيلۀ جوارح در خارج ظهور كرد نامش تكبر است، و درهر دو صورت يعنى كبر و تكبر هر دو احتياج به آن دارد كه شخص ديگرى در مقابل باشد تا انسان خود را نسبت به او بزرگتر بداند باطنا و قلبا، كه چنين كسى داراى صفت كبر است و يا آن كه نسبت به طرف مقابل اعمال بزرگى كند و بزرگى خود را به رخ او بكشد كه چنين كسى داراى تكبر خواهد بود.
به هر صورت چه كبر و چه تكبر طرف مقابل لازم دارد ولى عجب چنين نيست، و فرق عجب و كبر در همين است كه شخص معجب خود را و كارهاى خود را بزرگ مىبيند بدون آن كه نظر به ديگرى داشته باشد؛ يعنى اگر فرض كنيم كه هيچ كس به جز شخص معجب نباشد و معجب به تنهايى آفريده شده باشد و يا به تنهايى زندگى كند تصور عجب دربارۀ او مىرود پس آدم خودپسند در كنار پرتگاه به جهنم كبر قرار دارد و به مجرد آن كه طرف مقابل پيدا كرد امكان آن هست كه خودپسندى او شكل خودفروشى بگيرد و مبتلا به كبر و تكبر گردد و جايگاهش به حكم صريح قرآن دوزخ باشد كه مىفرمايد:«أَ لَيْسَ فِي جَهَنَّمَ مَثْوىً لِلْمُتَكَبِّرِينَ» ؛(1)گر جايگاه متكبران جهنم نيست؟ و اين يكى از بزرگترين خطرهايى است كه در كمين افراد خودپسند است. بنابراين همۀ آفات و گرفتاريها كه براى صفت موبقۀ كبر هست براى عجب نيز امكان وقوع دارد «اعاذنا اللّه منها».
1) سورۀ زمر، آيۀ 60.
تازهاى بشود و شايد به همين معنى اشاره شده است در روايتى كه در وسائل از امام صادق عليه السّلام و آن حضرت از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم روايت مىكند: «قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فى حديث: قال موسى بن عمران لابليس اخبرنى بالذنب الذى اذا اذنبه ابن آدم استحوذت عليه، قال: اذا اعجبته نفسه و استكثر عمله و صغر فى عينه ذنبه»؛ موسى بن عمران به ابليس فرمود: مرا خبر ده از گناهى كه هر گاه آدمىزاده مرتكب آن گناه شود تو بر او چيره مىشوى. گفت: هنگامى كه خودپسند شود و عملش را زياد پندارد و گناهش در نظرش كوچك شود. و پيداست كه نتيجۀ چيرگى ابليس بر انسان تجرّى بيشتر اوست بر گناه. علاوه بر اين، كوچك شمردن گناه از آن نظر كه اهانت به مقام عظمت الهى است خود يكى از كباير است و چه بسا مانع از آن گردد كه انسان مشمول رحمت واسعۀ الهى گردد؛ چنان كه در بعضى از روايات به آن اشاره شده است؛ چنان كه در كافى شريف زيد شحام از امام صادق عليه السّلام حديث مىكند كه: «قال ابو عبد اللّه عليه السّلام: اتقوا المحقرات من الذنوب فانها لا تغفر. قلت: و ما المحقرات؟ قال: الرجل يذنب الذنب فيقول طوبى لى لو لم يكن لى غير ذلك».
امام صادق عليه السّلام فرمود: از گناهان كوچك بپرهيزيد كه آمرزيده نمىشود.
راوى گويد: عرض كردم: گناهان كوچك كدام است؟ فرمود: مرد گناه مىكند و مىگويد:
خوشا به حال من اگر گناهى جز اين نداشتم.
و نيز ابو هاشم جعفرى از امام حسن عسكرى عليه السّلام حديث مىكند كه گفت: «سمعت ابا محمد عليه السّلام يقول من الذنوب التى لا يغفر قول الرجل: ليتنى لا اؤاخذ الاّ بهذا»؛ شنيدم حضرت امام حسن عسكرى عليه السّلام مىفرمود: از جمله گناهانى كه آمرزيده نمىشود گفتار آن كس است كه بگويد: اى كاش من مؤاخذه نمىشدم مگر به همين گناه.
حضرت استاد امام خمينى قدّس سرّه پس از بيان آن كه عجب ايمان و اعمال انسان را به باد فنا مىدهد و فاسد مىكند، چنان كه در روايت على بن سويد گذشت كه از امام عليه السّلام سؤال مىكند از عجبى كه عمل را فاسد مىكند و امام عليه السّلام يك درجه از آن را عجب در ايمان قرار داده است و بيان روايات ديگرى، در اين باب فرمايد: عجب شجرۀ خبيثهاى است كه بار او بسيارى از كباير و موبقات است و در دل كه ريشه كرد كار انسان را به كفر و شرك و بالاتر از آنها منجر كند. يكى از مفاسد آن كوچك شمردن معاصى است. بلكه انسان معجب درصدد اصلاح نفس خويش برنمىآيد و خود را پاك و پاكيزه پندارد و هيچگاه در فكر نمىافتد كه خود را از
لوث معاصى پاك كند. پردۀ عجب و حجاب غليظ خودپسندى مانع شود از آن كه بديهاى خود را ببيند و اين مصيبتى است كه انسان را از جميع كمالات باز دارد و به انواع نواقص مبتلا كند و كار انسان را منجر كند به هلاك ابد، و اطباء نفوس را عاجز كند از علاج (پايان كلام امام خمينى قدّس سرّه).
امام خمينى قدّس سرّه فرمايد: از مفاسد ديگرش (عجب) آن كه به بندگان خدا با نظر حقارت بنگرد و اعمال مردم را ناچيز شمارد گرچه از اعمال خودش بهتر باشد و اين نيز يكى از طرق هلاك انسان و خار طريق اوست.
«كفى بالمرء عيبا ان يبصر من الناس ما يعمى عنه من نفسه»؛ همين عيب مرد را بس كه از ديگران عيبى بيند كه از بينش همان عيب در خويشتن كور باشد. و امام هادى عليه السّلام فرمود: «من رضى عن نفسه كثر الساخطون عليه»؛ آن كه از خود راضى باشد خشمناكان بر او بسيار خواهند بود.
همه عيب خلق ديدن نه مروت است و مردى نظرى به خويشتن كن كه همه گناه دارى
ره طالبان عقبى كرم است و فضل و احسان تو چه از نشان مردى بجز از كلاه دارى
تو حساب خويشتن كن نه حساب خلق، سعدى كه بضاعت قيامت عمل تباه دارى
مكن عيب خلق اى خردمند فاش به عيب خود از خلق مشغول باش
منه عيب خلق اى فرومايه پيش كه چشمت فرو دوزد از عيب خويش
و به عبارت ديگر، بيمارى عجب در آنان بيمارى حسد را نيز به وجود آورده است كه به فرض آن كه خودشان به عدل نجات يابند، حاضر نيستند ديگران به فضل حق تعالى نجات بيابند.
اين گونه افراد با اين كه خودشان غرق گناهند بل مجسمه و عين گناهند، اگر بشنوند كه خدا اگر بخواهد بيامرزد، مىآمرزد و باك ندارد، عوض اين كه خرسند شوند ناراحت مىشوند و چه بسا به مقام انكار برآيند و اگر به زبان نياورند در باطن به خدا ايراد دارند كه چرا
مىآمرزد؟ نبايد بيامرزد، زيرا اگر بيامرزد پس ما كه اين همه زحمت كشيدهايم و قدس و رزيدهايم با آنان چه فرق داريم؟ و به فرمودۀ امير المؤمنين عليه السّلام: «يخاف على غيره بادنى من ذنبه و يرجو لنفسه باكثر من عمله»؛ به ديگرى بر گناهى كه از گناه خودش سبكتر است مىترسد ولى براى خودش چشمداشت پاداشى بيش از عملش را دارد. «يستعظم من معصية غيره ما يستقل اكثر منه من نفسه و يستكثر من طاعته ما يستقل اكثر منه من غيره»: گناهى را كه از ديگرى مىبيند آن چنان بزرگ مىبيند كه اگر بيشتر از آن گناه را خودش مرتكب شود در نظرش كوچك خواهد آمد و اطاعت خودش را آن چنان زياد مىبيند كه اگر بيشتر از آن را ديگرى انجام دهد در نظر او اندك خواهد بود. و در اثر همين بيمارى است كه روايات اميدبخش را كه از اهل بيت عليهم السّلام مخصوصا آنچه دربارۀ شيعيان رسيده است رد و يا توجيه مىكنند. نويسنده موارد بسيارى را در رابطه با اين بيمارى سراغ دارد كه به يكى از آنها براى نمونه اشاره مىكنم:
سيد جليل القدر ابن طاوس رحمه اللّه در كتاب اقبال روايتى از امام هشتم على بن موسى الرضا عليه السّلام در فضيلت روز غدير نقل مىكند كه در قسمتى از آن روايت آمده است: «يأمر اللّه فيه الكرام الكاتبين ان يرفعوا القلم عن محبى اهل البيت و شيعتهم ثلاثة ايام من يوم الغدير و لا يكتبون لهم شيئا من خطاياهم كرامة لمحمّد و على و الائمة صلوات اللّه عليهم اجمعين.
خداى تعالى به فرشتگان محترمى كه اعمال آدمى را ثبت مىكنند دستور مىدهد كه تا سه روز قلم را از دوستان اهل بيت و شيعيانشان بردارند و آغاز آن سه روز از روز عيد غدير است و فرشتگان به احترام محمد و على و امامان عليهم السّلام هيچ از خطاهاى آنان نمىنويسند.
اين روايت در جملۀ صدها روايت كه صدور آنها از اهل بيت عليهم السّلام قطعى است و تواتر معنوى دارند به ذايقۀ متقدسين خودپسند و عباد و نساك معجب به اعمال خودشان سنگين مىآيد و در پوشش دفاع از دين در مقام ايراد برمىآيند كه اين گونه روايات و اين چنين حرفها موجب تجرّى يك عده مىشود و به اتكاى اين گونه روايات، در سه روز غدير با آسايش خاطر به ارتكاب گناه مىپردازند. اين افراد در اين گونه اظهاراتشان درد دين ندارند بلكه ريشۀ اين اعتراضات همانطور كه اشاره شد از مرض عجب است و چون به اعمال خود اتكا دارند و خود را محتاج اين چنين عنايتهاى الهى نمىدانند اين دلسوزىها را براى دين مىكنند؛ ولى مانند ابن طاوس آن مرد الهى و ربانى كه پيوند معنويش با ملكوت اعلا مورد قبول همۀ علما و بزرگان اسلامى است و همچنين محدث جليل مجلسى و ديگر بزرگان از
دانشمندان دين با آن كه به يقين تعصب مذهبىشان شديدتر و حمايتشان از حريم دين به مراتب بيش از اين متقدسين بوده است اين روايت و نظاير آن را در كتابهاى خود نقل كردهاند و پرواى تجرّى خوانندگان به معصيت نداشتهاند، ولى اين كاسههاى داغتر از آش و دايههاى مهربانتر از مادر به دلسوزى دين افتاده و از حريم احكام الهى دفاع مىكنند.
به اين مدعيان مغرور بايد گفت كه پردۀ خودپسندى و حجاب غليظ خودپرستى است كه نمىگذارد شما به اين حقايق ايمان بياوريد، و گرنه چه جاى وحشت است و چه مجال ايراد؟ و چه فرق است بين اين كه گناه نوشته شده را بيامرزند يا اصلا ننويسند؟
مگر نه اين است كه طبق آيات صريحه و اخبار صحيحه متواتره خداى متعال همۀ گناهان حتى شرك به خدا را كه بزرگترين گناه است با توبه مىآمرزد؟ و اين وعدۀ خدا است. و «إِنَّ اللّهَ لا يُخْلِفُ الْمِيعادَ»(1)و غير شرك را اگر بخواهد بدون توبه نيز مىآمرزد هر چند گناه و شرك هفتاد ساله باشد. آن كه گناه هفتاد ساله را به يك اشاره محو و نابود مىكند و نه تنها محو مىكند بلكه با تجلى اسم مبارك «مبدل السيّئات حسنات» به جاى سيّئه حسنه نوشته مىشود، «اولئك يُبَدِّلُ اللّهُ سَيِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ»(2)اگر اين قبيل آيات صريحه و اخبار صحيحه موجب تجرّى مردم به گناه گردد اين يك روايت نيز موجب خواهد شد و هر جوابى كه در مورد آيات و روايات توبه داده شود دربارۀ اين يك روايت نيز گفته خواهد شد.
و اين كه گفته شد، (به اصطلاح علمى) جواب نقضى بود، و اما جواب حلى مسئلة:
حقيقت مطلب آن است كه آن كس كه دوست على است، در ايام عيد غدير بدون ترديد در درياى سرور و شادى غوطهور است، و همانطور كه كسى كه در درياست و در ميان امواج متلاطم اقيانوسى است هيچ نجاستى از خارج در او تأثير ندارد و او را آلوده نمىسازد يعنى غلبه و احاطۀ آب مجال تأثير به آن نمىدهد، ايام غدير براى تأثير گناه كه معناى ثبت شدن و نقش بستن است مجالى باقى نمىگذارد و باعث تجرى هم نمىشود، زيرا آن كه دوست على است برحسب فطرت از گناه بيزار است و اگر گناه از او سر بزند به حكم غلبۀ طبيعت و عوارض و اسباب خارجى است و پس از ارتكاب گناه و حتى در حين ارتكاب آن خجل و شرمزده است و از خطايى كه كرده نادم و پشيمان است كه اين خود يكى از عوامل بسيار مهم
عدم تأثير گناه است و موجب بخشايش آن نه تنها در همان سه روز بلكه در تمام عمر و همۀ ايام است و حقيقت توبه جز اين نيست كه فرمود آن كه قانون توبه را جعل كرده چنين فرموده است كه: «التوبة هى الندم»؛ توبه همان پشيمانى است (گر تو نمىپسندى تغيير ده قضا را).
بنابراين، جاى هيچ تكلّف و تصرّف در فرمودۀ امام نيست مانند تكلفى كه بعضى به كار برده و گفتهاند اين روايت از قبيل سالبه به انتفاى موضوع است يعنى مقصود آن است كه دوست على در آن سه روز گناهى نمىكند تا نوشته شود!! و يا مانند تصرفى كه بعضى ديگر كردهاند كه (بنا به نقل يكى از متتبعين) ميان «ذنب» و «خطيئه» فرق گذارده و گفتهاند آنچه نوشته نمىشود خطيئه است نه ذنب، و بنابه همين توجيه و تصريف به علامۀ مجلسى رحمه اللّه اعتراض نمودهاند كه چرا در زاد المعاد «خطايا» را كه در روايت است به «گناه» ترجمه كرده است؟
و خلاصۀ فرقى كه ميان خطا و ذنب قائل شده است آن است كه «عصيان» به معناى گناهى است كه با تعمد و قصد انجام شود و (خطيئة) گناهى را گويند كه بدون عمد اراده صادر شود و آنچه را كه روايت مىگويد در سه روز غدير نوشته نمىشود «خطيئه» است يعنى همان گناهى كه از روى عمد و اراده نباشد، نه آن گناهى كه از روى عمد است كه به آن (ذنب) گفته مىشود نه خطا.
ولى اين فرق جدا بيهوده است زيرا در كتابهاى لغت، ذنب به معناى مطلق گناه است خواه به عمد باشد يا غير عمد، ولى خطا را بعضى گفتهاند كه مطلق گناه يا آن كه مخصوص گناهى است كه از روى عمد باشد؛ چنان كه در «المنجد» مىگويد: «الخطيئه: الذنب، و قيل المتعمد منه جمعه: خطايا»؛ يعنى خطيئه به معناى گناه است، و بعضى گفتهاند كه خطيئه به معناى گناهى است كه از روى عمد باشد و خطيئه به خطايا جمع بسته مىشود.
و در «منتهى الارب» مىگويد: خطيئة: گناه و گناه به قصد، خطايا و خطايى جمع... خاطئى به قصد گناهكننده. و در معناى ذنب گويد: ذنب بالفتح: گناه. ملاحظه مىشود كه خطا همان گناه يا تعمد بر گناه است و علاوه بر معناى لغوى در قرآن كريم متجاوز از بيست مورد اين ماده به كار برده شده و در بسيارى از آنها طورى است كه نمىشود به معناى گناهى باشد كه بدون عمد و اراده صادر شده باشد؛ مانند:«وَ لا طَعامٌ إِلاّ مِنْ غِسْلِينٍ لا يَأْكُلُهُ إِلاَّ الْخاطِؤُنَ» ،(1)«وَ جاءَ فِرْعَوْنُ
1) سورۀ حاقه، آيۀ 37.
وَ مَنْ قَبْلَهُ وَ الْمُؤْتَفِكاتُ بِالْخاطِئَةِ» ،(1)«كَلاّ لَئِنْ لَمْ يَنْتَهِ لَنَسْفَعاً بِالنّاصِيَةِ ناصِيَةٍ كاذِبَةٍ خاطِئَةٍ» ،(2)«بَلى مَنْ كَسَبَ سَيِّئَةً وَ أَحاطَتْ بِهِ خَطِيئَتُهُ فَأُولئِكَ أَصْحابُ النّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ» ،(3)«مِمّا خَطِيئاتِهِمْ أُغْرِقُوا فَأُدْخِلُوا ناراً» .(4)گونه ممكن است اين گونه تهديدهاى سخت و شديد اللحن نسبت به گناهانى باشد كه از روى عمد و اراده نبوده باشد و يا فرعون و قوم نوح و ديگران از جملۀ گناهكارانى باشند كه از روى عمد و اراده گناه نكرده باشند؟! پيداست كه اين گونه تكلفها به قول معروف شعر گفتن و در قافيه گير كردن است.
امام امت و رهبر انقلاب اسلامى امام خمينى قدّس سرّه را در رابطه با اين موضوع تحليل جالبى است به مناسبت رواياتى كه در فضيلت گريه رسيده است كه عينا نقل مىشود. مىفرمايد:
«آنچه لازم است اشاره به آن، آن است كه بعضى از نفوس ضعيفۀ غير مطمئنه به امثال اين ثوابهاى بسيار براى امور جزئيه خدشه مىكنند، غافل از آن كه اگر چيزى در نظر ما در اين عالم كوچك آمد دليل نمىشود كه صورت غيبيه و ملكوتيۀ آن نيز حقير و ناچيز است؛ چه بسا باشد كه موجود كوچكى ملكوت و باطن آن در كمال عظمت و بزرگى باشد، چنان كه هيكل مقدس و صورت جسمانى رسول اكرم خاتم و نبى مكرم معظم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يكى از موجودات كوچك اين عالم بود و روح مقدسش محيط به ملك و ملكوت و واسطۀ ايجاد سموات و ارضين بود. پس حكم كردن به حقارت و كوچكى چيزى به حسب صورت باطنى ملكوتى فرع علم به عالم ملكوت و بواطن اشياء است و از براى امثال ماها حق اين حكم نيست و ما بايد چشم و گوشمان باز به فرمايشات علماى عالم آخرت يعنى انبيا و اوليا عليهم السلام باشد. و ديگر آن كه بناى آن عالم بر تفضل و بسط رحمت غير متناهيۀ حق جل و علا گذاشته شده است و تفضلات حق تعالى را حد و منتهايى نيست و استبعاد از تفضل جواد على الاطلاق و صاحب رحمت غير متناهيه از كمال جهل و نادانى است. جميع اين نعمتهايى كه به بندگان عنايت فرموده كه از احصاى آنها بلكه احصاى كليات آنها عقول عاجز و سرگردان است بدون سابقۀ سؤال و استحقاق بوده، پس چه مانعى دارد كه به مجرد تفضل و بدون هيچ سابقه اضعاف مضاعف اين ثوابها را به بندگان خود عنايت فرمايد؟ آيا بناى عالمى را كه به
نفوذ ارادۀ انسانى قرار داده شده و دربارۀ آن گفته شده:«فِيها ما تَشْتَهِيهِ الْأَنْفُسُ وَ تَلَذُّ الْأَعْيُنُ» ، با آن كه اشتهاى انسانى حد محدودى و قدر مقدرى ندارد دربارۀ آن مىتوان اين استبعاد را كرد؟
خداى تبارك و تعالى آن عالم را طورى مقرر فرموده و ارادۀ انسانى را طورى قرار داده كه به مجرد اراده هر چه را بخواهد موجود كند موجود مىكند. اى عزيز! راجع به اين گونه ثوابها اخبار و احاديث شريفه يكى و دو تا و ده تا نيست كه انسان را مجال انكارى بماند بلكه فوق حد تواتر است. جميع كتب معتبرۀ احاديث مشحون از اين نحو احاديث است؛ مثل آن است كه به گوش خود از معصومين عليهم السّلام شنيده باشيم، و طورى نيست كه باب تأويل را انسان مفتوح كند. پس اين مطلبى را كه مطابق نصوص متواتره و مصادم با برهان هم نيست بلكه با يك نحو برهان نيز موافق است بىسبب انكار كردن از ضعف ايمان و كمال جهالت است انسان بايد در مقابل فرمودۀ انبيا و اوليا عليهم السّلام تسليم باشد. هيچ چيز براى استكمال انسانى بهتر از تسليم پيش اولياى حق نيست خصوصا امورى كه عقل براى كشف آنها راهى ندارد و جز از طريق وحى و رسالت براى فهم آنها راهى نيست. اگر انسان بخواهد عقل كوچك و اوهام و ظنون خود را دخالت دهد، در امور غيبيۀ اخرويه و تعبديۀ شرعيه كارش منتهى مىشود به انكار مسلمات و ضروريات و كمكم از كم به زياد و از پايين به بالا منجر مىشود. فرضا شما در اخبار و سند آنها خدشه داشته باشيد - با آن كه مجال انكار نيست - در كتاب كريم الهى و قرآن مجيد آسمانى كه خدشه نداريد؛ در آن جا نيز امثال اين ثوابها مذكور است؛ مثل قوله تعالى «لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ»(1)مثل قوله «مَثَلُ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ فِي سَبِيلِ اللّهِ كَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنابِلَ فِي كُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ وَ اللّهُ يُضاعِفُ لِمَنْ يَشاءُ»(2)لكه گمان نويسنده آن است كه يك پايۀ اين استبعادات و انكارها بر عجب و بزرگ شمردن اعمال گذشته شده است؛ مثلا اگر يك روز روزه بگيرد يا يك شب را به عبادت احيا كند، پس از آن بشنود از براى آن ثوابهاى بسيار بزرگى را، استبعاد نمىكند، با آن كه عينا اگر بنا بر مزد عمل باشد اين استبعاد هست ليكن چون اين عمل خود را بزرگ شمرده و اعجاب به آن نموده تصديق ثواب آن را مىكند. اى عزيز! تمام عمر ما كه پنجاه شصت سال است، فرض مىكنيم كه در آن قيام كنيم به جميع وظايف شرعيه و با ايمان صحيح
و عمل صالح و توبۀ صحيحه از اين دنيا برويم، آيا اين مقدار اعمال و ايمان ما را چه مقدار جزا هست؟ با آن كه به حسب كتاب و سنت و اجماع جميع ملل چنين شخصى مورد رحمت حق است و به بهشت موعود مىرود؛ بهشتى كه در آن جا مخلد در نعمت و راحت و مؤبد در رحمت و روح و ريحان خواهد بود. آيا در اين جا مجال انكارى هست؟ با اين كه اگر بناى جزاى عمل باشد، فرض باطل كه عمل ما جزايى داشته اين قدرى كه عقل از تصورش كمّا و كيفا عاجز است نخواهد بود. پس معلوم شد كه مطلب براساس ديگر مبتنى است و بر پايۀ ديگر چرخ مىزند؛ آن وقت هيچ استبعادى باقى نمىماند و براى انكار راهى باز نخواهد ماند.
(پايان كلام امام قدّس سرّه).
ديگر از مفاسد عجب آن است كه صاحبش را به ريا وادار مىكند، زيرا تظاهر به جمال از غرايز بشر است و صاحب جمال را خوددارى از نشان دادن جمال خويش به همان اندازه سخت است كه خوددارى گرسنه و تشنه از خوردن غذا و آشاميدن آب. به قول سعدى:
ملحد گرسنه در خانۀ خالى پر نان عقل باور نكند كز رمضان انديشد
و از اين رو گفتهاند:
پرىرو تاب مستورى ندارد چو در بندى سر از روزن درآرد
و فرقى ندارد كه كسى صاحب جمال حقيقى باشد يا آن كه جمال موهوم و متوهم باشد پس شخص معجب چون اعمالش در نظرش زيبا است و عامل آن هم خود اوست، لذا شديدا علاقهمند به جلوه دادن آنها خواهد بود و بعيد است كه بتواند در جلو اين ميل نفسانى خود بايستد، كه اگر چنين ارادهاى داشت از اول گرفتار خودپسندى نمىشد و به خلاف آن كس كه گرفتار عجب نباشد كه آن وقت اعمالش را ناچيز مىشمارد و اخلاقش را فاسد انگارد و ايمانش را قابل نمايش نداند و به ذات و صفات و اعمال خويش معجب نگردد و خود را و همۀ لوازم وجودى خود را زشت و ناپسند بيند، و چون چنين ديد آنها را در معرض نمايش نياورد و خودنمايى نكند كه به قول مولانا:
ناز را روئى ببايد همچو ورد تو ندارى گرد بدخويى مگرد
عيب باشد خوى نازيبا و ناز زشت باشد روى نازيبا و باز
در رابطه با آنچه ذكر شد از مفاسد عجب، استاد بزرگ اخلاق و عرفان امام خمينى قدّس سرّه را با خودپسندان و خودبينان سخنى است كه مىخوانيد:
پس شخص معجب بداند كه اين رذيله تخم رذايل ديگر است و منشأ امورى است كه هر يك براى هلاك ابدى و خلود در عذاب، خود سبب مستقل است. و اگر اين مفاسد را درست فهميد و با دقت ملاحظه كرد و رجوع به اخبار و آثار وارده از رسول اكرم و اهل بيت آن سرور - صلوات اللّه عليهم اجمعين - كرد، البته بر خود لازم مىداند درصدد اصلاح نفس برآيد و خود را از اين رذيله پاك و ريشۀ آن را از باطن نفس براندازد كه مبادا خداى نخواسته با اين صفت زشت به عالم ديگر منتقل شود.
يك وقت كه چشم دنيايى ملكى بسته شد و سلطان برزخ و قيامت طلوع كرد، ببيند حال اهل معاصى كبيره از او بهتر است؛ آنها را خداوند مستغرق بحار رحمت خود فرموده به واسطۀ ندامتى كه داشتند، يا اعتمادى كه به فضل حق تعالى داشتند و اين بيچاره چون خود را مستقل ديده بود و در باطن ذاتش از فضل حق بىنياز شمرده بود، خداى تعالى نيز در حساب او مناقشه فرموده و او را چنان كه خود او مىخواست در تحت ميزان عدل درآورده و بخود او بفهماند كه هيچ عبادتى براى حق نكرده است و تمام عباداتش او را دورى و بعد از ساحت آورده، اعمالش و ايمانش باطل و ناچيز است؛ سهل است خود آنها موجب هلاكت و تخم عذاب اليم و مايۀ خلود در جحيم است. خدا نكند كه بارى تعالى با كسى با عدلش رفتار كند كه اگر همچو ورقى پيش آيد احدى از اوّلين و آخرين را نجاتى ندارند. ائمّۀ هدى - عليهم السّلام - و انبياى عظام در مناجات خود تمنّاى فضل تو را داشتهاند و از عدل و مناقشۀ در حساب خوفناك بودهاند. مناجات خاصان درگاه حق و ائمّۀ معصومين - صلوات اللّه عليهم -
مشحون از اعتراف به تقصير و عجز از قيام به عبوديت است. جايى كه افضل موجودات و ممكن اقرب به خدا، اعلان «ما عرفناك حق معرفتك و ما عبدناك حق عبادتك» دهد، حال ساير مردم چه خواهد بود؟ آرى آنها عارفند به عظمت حق تعالى و نسبت ممكن به واجب را مىدانند.
آنها مىدانند كه اگر تمام عمر دنيا را به عبادت و اطاعت و تحميد و تسبيح بگذرانند، شكر نعمت حق نكردهاند، تا چه رسد به آن كه حقّ ثناى ذات و صفات را به جا آورده باشند.
آنها مىدانند كه هيچ موجودى چيزى ندارد؛ حيات، قدرت، علم، قوّت و ساير كمالات ظلّ كمال اوست و ممكن، فقير بلكه فقر محض و مستظلّ است نه مستقل. ممكن از خود چه كمالى دارد تا كمالفروشى كند؟ چه قدرتى دارد تا عملفروشى نمايد؟ آنها عرفاء باللّه هستند و عرفاء به جمال و جلال حقند. آنها از روى شهود و عيان نقص و عجز خود و كمال واجب را مشاهده كردند. ما بيچارهها هستيم كه حجاب جهل و نادانى و غفلت و خودپسندى و پردۀ معاصى قلب و قالب، چنان چشم و گوش و عقل و هوش و ساير مداركمان را گرفته است كه در مقابل سلطنت قاهرۀ حق، عرض اندام مىكنيم و براى خود استقلال و شيئيّت قائليم.
اى بيچارۀ ممكن بىخبر از خود و نسبت خود با خالق! اى بدبخت ممكن غافل از وظيفۀ خود با مالك الملوك! اين جهل و نادانى است كه اسباب اين همه بدبختىها شده و ما را مبتلاى به اين همه ظلمتها و كدورتها كرده. خرابى كار از سر منشأ است و آلودگى آب از سرچشمه، چشم معارف ما كور است و دل ما مرده است و اين موجب همه مصيبتهاست و در صدد اصلاح هم نيستيم.
خداوندا تو به ما توفيق عنايت كن. تو ما را به وظايف خود آشنا كن. تو از انوار معارف خود كه قلوب عرفا و اوليا را لبريز كردى يك نصيبى به ما عنايت فرما. تو احاطۀ قدرت و سلطنت خود را به ما نشان ده و نواقص ما را به ما بنما. تو معنى «الحمد للّه رب العالمين» را به ما بيچارههاى غافل كه همۀ محامد را به خلق نسبت مىدهيم بفهمان. تو قلوب ما را آشنا كن به اين كه هيچ محمدهاى از مخلوق نيست. تو حقيقت «ما اصابك من حسنة فمن اللّه و ما اصابك من سيّئة فمن نفسك»(1)ا به ما بنما. تو كلمۀ توحيد را به قلوب قاسيۀ مكدّرۀ ما وارد كن. ما اهل
1) ما تو را آن چنان كه بايد نشناختيم و آن چنان كه شايد عبادت نكرديم.
حجاب و ظلمتيم و اهل شرك و نفاق. ما خودخواه و خودپسنديم، تو حبّ نفس و حبّ دنيا را از دل ما بيرون كن. تو ما را خداخواه و خداپرست كن! «إنّك على كلّ شيء قدير». پايان موعظۀ بالغۀ امام خمينى قدّس سرّه.
بدان اى عزيز، همانطور كه در معالجۀ بيماريهاى جسمى، اطباى ظاهرى در ابتدا مىكوشند تا علت بيمارى را كشف نموده و به اصطلاح ميكرب بيمارى را شناسايى كنند و پس از آن كه در اين مرحله موفق شدند، آن عامل را با مادهاى كه ضد آن است از بين مىبرند و در نتيجه بيمار صحت و سلامت خود را باز مىيابد، همچنين در معالجۀ بيماريهاى نفسى و روحى، علماى اخلاق از همين روش استفاده كردهاند با اين تفاوت كه در بيمارى نفسى بسا مىشود كه پس از شناسايى علت بيمارى ديگر نيازى به معالجۀ عملى نبوده و همان پى بردن به عامل بيمارى در صحت و سلامت بيمار كافى خواهد بود. و به عبارت ديگر چه بسيار است از امراض نفسى كه علت اصلى پيدايش آن، مرض جهل است و بجز جهل و نادانى از هيچ عامل ديگرى مايه نمىگيرد.
بنابراين، وقتى علل و عوامل آن مرض كه برمبناى جهل قرار گرفته پىگيرى و شناسايى شد، زيربناى آن عوامل كه جهل بود از بين مىرود و تبديل به علم مىشود و در نتيجه خود بيمارى نيز كه معلول جهل بود از بين رفته و احتياجى به برنامۀ عملى براى درمان پيش نمىآيد؛ مثلا كسى كه مبتلا به بيمارى ترس است و از جاى خلوت و مكانهاى تاريك مىترسد، اين شخص اگر متوجه شود كه منشأ اين ترس قوۀ خيال و واهمۀ اوست و در خارج از ذهن او هيچ چيزى نيست و از خلوت بودن و يا تاريكى هيچ پديدهاى در خارج تحقق نمىيابد كه به اين شخص آسيبى برساند، اگر اين معنا را درك كرد، نفس درك اين مطلب كافى خواهد بود كه ديگر از جاى خلوت و تاريك نترسد بدون آن كه نيازى به درمان عملى داشته باشد. بيمارى مورد بحث ما يعنى عجب نيز از اين قبيل بيماريهاى روحى است كه اگر تماما متكى بر جهل نباشد قسمت عمدۀ آن برمبناى جهل است و با تذكرات علمى كه داده خواهد شد اميد است كه اين بيمارى خطرناك دست از گريبان صاحبش بردارد و اگر خداى نكرده بقايايى هم در نفس بماند با استمداد از لطف الهى به رفع كامل آن توفيق يابد.
اكنون گفتۀ يكى از علماى آخرت را با نقل به معنى جهت استفادۀ خوانندگان در اينجا مىآوريم: چنان كه پيش از اين گفتيم، عجب در انسان به خاطر مشاهدۀ صفت كمالى در خود (هرچند كمال واقعى نباشد بلكه كمال خيالى باشد) پيدا مىشود و بديهى است كه كمال را انواع مختلفى است و از جهتى به دو قسم منقسم مىشود.
كمالاتى كه تحصيل آنها به اختيار مكلف است و از امور اختيارى است.
كمالاتى كه در اختيار مكلف نيست بلكه بدون دخالت اختيار او به او داده شده است مانند جمال و نسب و مانند آنها و چون عجب بيشتر از راه كمالات اختيارى به دل راه مىيابد به بررسى عجب در آن قسم پرداخته و مىگوييم اگر كسى به فرض داراى تقوا و ورع است و اعمال عبادى از او سر مىزند اگر از اين جهت عجب مىكند كه او محل اين صفت و مجراى اين اعمال است و اصل عمل از طرف ديگرى است يعنى خداست كه او را محل اين صفت قرار داده و اين عمل را از دست او جارى مىسازد و با داشتن اين اعتقاد باز عجب مىكند اين جهل محض است، زيرا محل، مسخر ديگرى است و هيچ مدخليتى در ايجاد ندارد، پس چطور نسبت به كارى كه او اصلا دخالتى ندارد عجب مىكند؟
و اگر عجب او اين جهت است كه اين صفت يا اين عمل از اوست و با اختيار خودش آن را به دست آورده و با قدرت و نيروى خودش آن را تحصيل كرده لازم است اندكى فكر كند و ببيند اين قدرت و اراده و اعضا و ديگر اسبابى كه در تماميت آن كار دخيلند از كجا به او رسيده است؟ اگر مىداند كه همۀ اينها از خداى تعالى و از نعمتهاى اوست كه بدون استحقاق به او عطا فرموده است در اين صورت بايد به جاى عجب به نفس اعجاب به حضرت حق تعالى و كرم و فضل او داشته باشد كه اين چنين افاضۀ فيض به او فرموده و بدون آن كه استحقاق داشته باشد او را بر ديگرى مقدم داشته است. اين مطلب دقيق عرفانى با مثالى توضيح داده مىشود: فرض كنيد رئيس مملكتى هنگامى كه سپاهيان و سربازانش را سان مىبيند در ميان آنان به يك نفر از سربازان جايزهاى و يا درجهاى عطا كند بدون آنكه او امتيازى بر ديگران داشته باشد و يا خدمت فوق العادهاى انجام داده باشد در اينجا بايد آن سرباز از فضل و عنايت رئيس خود اعجاب داشته باشد كه چگونه او را بر ديگران مقدم داشته بدون آن كه استحقاقى داشته باشد و نبايد اعجاب به نفس نموده و خودپسند گردد. بلى ممكن است از اين راه اعجاب به نفس او را دست دهد كه بگويد رئيس من شخصى است حكيم و عادل و به
كسى ستم روا ندارد و تا سببى در كار نباشد بدون جهت نه كسى را درجه و مقامى مىدهد و نه از كسى درجه و مقامى را مىگيرد؛ پس لابد امتيازى در من ديده كه اين جايزه و درجه را به من عطا كرده است ولى اگر چنين خاطرهاى به او دست داد بايد به خود بگويد: همان امتياز نيز از عطاياى رئيس است، مانند آن كه سرباز صاحب اسبى باشد و رئيس دستور دهد تا نوكرى نيز به او بدهند. در اين صورت همان گونه كه از داشتن اسب عجبى به خود راه نمىداد چون همان اسب نيز از عطاياى رئيس بود، از دادن نوكر نيز نبايد عجب كند و همان گونه كه اگر اسب و نوكر را با هم به او مىداد عجب نمىكرد از عطاى يكى پس از ديگرى نيز نبايد عجب كند بلكه سزاوار است كه به جود و فضل رئيس اعجاب كند، مگر اين كه مثلا اسب را خودش تهيه كرده باشد و رئيس كشور نوكر را به خاطر آن كه او اسب دارد به او ببخشد. ولى اين فرض دربارۀ بزرگان و رؤساى دنيايى صحيح است و اما نسبت به ملك الملوك كه همۀ وجود و توابع و لوازم وجود از جود و عطاى اوست چنين فرضى صحيح نيست، زيرا اگر مثلا به عبادت او موفق گشتى و عجب بر آن داشتى از اين راه كه خدا مرا به اين عبادت موفق كرد به خاطر آن است كه من او را دوست مىدارم و حب قلبى من باعث آن است كه توفيق چنين عبادتى يافتم بايد از خود بپرسد كه چه كسى اين حب را در دل او گذاشت؟ خواهد گفت:
خدا. بايد بگويد: پس حب و عبادت هر دو نعمتهاى خدايند كه خداى تعالى به تو عنايت كرده بدون آن كه استحقاقى به آن نعمت داشته باشى؛ پس باز بايد اعجابت به بخشش او باشد كه وجودت را به تو داده و صفاتت را به تو بخشيده و اعمال و وسايل اعمال تو را فراهم آورده است. بنابراين چه جاى آن است كه عابدى به عبادتش و يا عالمى به علمش و يا جميلى به جمالش و ثروتمندى به ثروتش... عجب كند؟ كه همۀ اينها از فضل خداى تعالى است و صاحبان اين صفات فقط محل فيض قرار گرفتهاند و محل شدنشان نيز از جود و فضل اوست.
خوانندۀ عزيز! شايد هنوز حقيقت مطلب را درك نكرده باشى و با اين كه اين مطالب را قبول دارى ولى باز در دل وسوسهاى باشد كه نگذارد ايمان به اين مطالب داشته باشى و تا ايمان حاصل نشود مجرد علم اثر قابل توجهى نخواهد داشت و ما در بحث ريا گفتيم كه ايمان غير از علم است، چه بسا افرادى كه علم دارند ولى چون ايمان به آنچه مىدانند ندارند فايدهاى به حال آنها ندارد. ابليس لعين علم به مبدأ و معاد داشت و لذا «خَلَقْتَنِي مِنْ نارٍ» و
«أَنْظِرْنِي إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ» گفت، ولى چون ايمان نداشت به صريح آيۀ قرآن در زمرۀ كافرين بود «أَبى وَ اسْتَكْبَرَ وَ كانَ مِنَ الْكافِرِينَ»(1)به لطف كلمۀ «كان» در آيۀ شريفه توجه شود كه اباء و استكبار از سجده براى آدم عليه السّلام نتيجۀ كفر سابقش بود نه آن كه به واسطۀ سجده نكردن كافر گرديد).
و به هر حال ما براى اين كه وسوسهاى در دل باقى نماند آن را به صورت سؤالى طرح مىكنيم و ان شاء اللّه پس از پاسخگويى به اين سؤال، شيطان لعين مأيوس گرديده و دل براى تابش نور ايمان آماده خواهد گرديد و سؤال اين است كه:
با اين كه مىدانيم همۀ اين توفيقات و نعمتها از خدا است چگونه ما اعمال خود را ناديده بگيريم با اين كه مىبينيم كه ما آنها را انجام مىدهيم و بر آنها انتظار اجر و پاداش داريم و اگر عمل از ما نبود منتظر پاداش هم نمىشديم، چنان كه براى عملى كه ديگرى انجام داده ما هرگز انتظار پاداشى براى خود نداريم.
پس اگر اعمال ما حقيقتا از ما نيست اين چه پاداشى است كه خداى تعالى به ما مىدهد و اگر از ماست چگونه آنها را ناديده بگيريم و اعجاب به آنها نكنيم؟
اين سؤال را دو پاسخ است: يك پاسخ حقيقى و واقعى و ديگر پاسخ مسامحى. اما پاسخ حقيقى اين سؤال از آن جايى كه درك آن مبتنى بر مشاهدۀ اصحاب قلوب و مكاشفۀ ارباب سلوك است و در حد فهم عامۀ مردم نيست از ذكر آن خوددارى مىشود و به پاسخ دوم اكتفا مىشود و آن اين كه: فرض مىكنيم كه اين گمان شما دربارۀ اعمال خودتان صحيح است و عمل را شما با نيرو و قدرت خودتان انجام دادهايد و هر چند كه وجود شما و لوازم وجود شما همگى از خدا است ولى در عين حال اگر شما نبوديد و علم و اراده و قدرتتان نبود اين عمل انجام نمىگرفت بنابراين اگر عمل نتيجۀ قدرت شماست پس قدرت به منزلۀ كليد آن كار است و اين كليد به دست خداى تعالى است و هر آنى كه بخواهد اين قدرت را از شما مىگيرد و اين كليد را از دست شما باز مىستاند و آن وقت ديگر شما نمىتوانيد آن عمل را انجام دهيد. پس عبادات همچون گنجينههاى سعادتاند كه كليد اين خزانهها عبارت است از قدرت اراده و علم كه به دست خداى تعالى است.
مثلا فرض مىكنيم كه خزائن دنيا در قلعۀ محكمى گذاشته شده و كليد آن قلعه را به دست
1) سورۀ بقره، آيۀ 34.
قلعهبان سپرده باشند كه اگر شما هزار سال تلاش كنيد كه از در و ديوار آن راهى به اندرون قلعه بيابيد امكانپذير نباشد و نتوانيد حتى به يك دينار از اموال آن دست يابيد، ولى اگر قلعهبان كليد آن را به شما بدهد در را به آسانى باز كرده و با دراز كردن دست به اندرون آن خواهيد توانست هر مقدار از پول و جواهر كه بخواهيد برداريد. حال اگر كليددار كليد آن جا را به دست شما داد و شما را بر همۀ آن اموال و جواهرات مسلط كرد و شما نيز با كمال سهولت دست دراز كرده و هر چه خواستيد برداشتيد، انصاف بدهيد كه به دادن كليددار كليد گنجينه را به دست شما اعجاب مىكنيد يا به دراز كردن دست و برداشتن پول و جواهر از خزانه؟
بدون شك شما اين را نعمتى و منتى از جانب كليددار دانسته و هيچ ارزشى براى دراز كردن دست خود و برداشتن پول قائل نخواهيد شد، زيرا همۀ نقش در عطا وجود كليددار است كه كليد را در اختيار شما قرار داده؛ پس وقتى خداى تعالى قدرت را ايجاد فرمود و شما را بر ارادۀ خودتان مسلط كرد و دواعى و بواعث را تحريك كرد و موانع و صوارف را برطرف فرمود و انجام عمل را براى شما كاملا سهل و آسان كرد، آيا حقيقتا شگفتآور نيست كه شما از اعجاب به كسى كه همۀ اين امور را در اختيار شما گذاشته غفلت نموده و از جود و فضل و كرم او اعجاب نكنيد ولى به همان مختصر حركتى كه به فرض از شما صادر شده اعجاب كنيد؟
پس اى عزيز! چشم دلت را باز كن و مسبب واقعى را ببين و ديدهاى پيدا كن سبب سوراخ كن، و گول شيطان و نفس را مخور كه آنها دشمن تو هستند و در جايى كه آن چنان نيرومند باشند كه عقايد و صفات و اعمال زشت را در نظر تو نيكو جلوه دهند و به جاى آن كه از آن زشتيها شرمنده و سرافكنده باشى تو را وادار به عجب به آنها كنند، چه جاى ايمنى و غفلت است از اين كه عبادات تو را در نظرت جلوه بدهند و وادار به عجبت كنند تا همه زحمات تو را به باد دهند و عملت را كه بايد در عليين باشد به سجين بفرستند؟! اى عزيز! در حالات دوستان و مقربان خدا تأمل كن و ببين كه چگونه خود را در پيشگاه احديت از اعمال صالحه تهىدست مىديدند! امير المؤمنين عليه السّلام در كفن سلمان پس از آن همه عبادت و زهد و رسيدن به دهمين مرتبه از ايمان نوشت:
وفدت على الكريم بغير زاد من الحسنات و القلب السليم
اى خداى كريم! به بارگاهت آمدم در حالى كه هيچ ندارم؛ نه عمل خوب و نه قلب سالمى.
يكى از بزرگان را گويند كه چون باد تندى مىوزيد و يا رعد و برقى در هوا پديد مىآمد مىگفت: «ما يصيب الناس ما يصيبهم الا بسببى و لو مات عطاء لاستراح الناس»: آنچه بلا به سر مردم مىآيد به خاطر من است و اگر (عطا) مىمرد مردم راحت مىشدند. بزرگ ديگرى پس از بازگشت از عرفات گفت: اگر من در عرفات نبودم اميد آن داشتم كه رحمت الهى همۀ اهل عرفات را در بر گيرد، ولى با وجود من مىترسم كه نه تنها خودم مورد رحمت قرار نگرفته باشم بلكه مانع فيض ديگران نيز شده باشم.
بزرگان نكردند در خود نگاه خدا بينى از خويشتن بين مخواه
اى عزيز! مبادا در اين گونه معارف اسلامى كه مؤيد به آيات و روايات است و مستند به شهود و وجدان ارباب قلوب است ترديد كنى كه اين خود بزرگترين حجاب براى درك حقيقت گرديده و با چنين حجابى اين بيمارى عجب اگر خداى نخواسته به آن مبتلا هستى داء عضال و درد بىدرمانى خواهد گشت. آرى، اى عزيز! خداى را با قلوب اولياى خود تصرفات و حالاتى است كه ما را از آنها اطلاعى نيست. ما بيچارههاى غافل از همه چيز حالت، خضوع قلبى اوليا را حتى يك لحظه در تمام عمر نديدهايم و نبايد هم ببينيم، زيرا آن حالت، نتيجۀ تجلى عظمت حق تعالى بر قلب است كه جبل انيت و انانيت را متلاشى و مندك مىكند «فلما تجلى ربه للجبل جعله دكا» و وقتى سلطان حقيقت، خيمه و خرگاه بر دل عارفى زد چطور ممكن است از خودبينى و خودپسندى اثرى باقى بماند؟! «ان الملوك اذا دخلوا قرية افسدوها و جعلوا اعزّة اهلها اذلّة» ما گرفتاران هواهاى نفس و غرقشدگان در منجلاب شهوات را با اين عوالم چه مناسبتى است؟
چشم آلوده نظر از رخ جانان دور است بر رخ او نظر از آينۀ پاك انداز
شاعر شيرين زبان سعدى شيراز را در رابطه با اين حالت قلبى اولياى خدا اشعار نغز و دلنشينى است كه ذيلا مىخوانيد:
چنين ياد دارم كه سقاى نيل نكرد آب بر مصر سالى سبيل
گروهى سوى كوهساران شدند به فرياد خواهان باران شدند
گر ستند از گريه جويى روان بيايد مگر گريۀ آسمان
به ذو النون خبر برد از ايشان كسى كه بر خلق رنج است و سختى بسى
فرو ماندگان را دعايى بكن كه مقبول را رد نباشد سخن
شنيدم كه ذو النون به مدين گريخت بسى برنيامد كه باران بريخت
خبر شد به مدين پس از روز بيست كه ابر سيهدل بر ايشان گريست
سبك عزم باز آمدن كرد پير كه پر شد ز سيل بهاران غدير
بپرسيد از او عارفى در نهفت چه حكمت در اين رفتنت بود گفت
شنيدم كه بر مرغ و مور و ددان شود تنگ، روزى ز فعل بدان
در اين كشور انديشه كردم بسى پريشانتر از خود نديدم كسى
برفتم مبادا كه از شرّ من ببندد در خير بر انجمن
بهى بايدت لطف كن كان مهان نديدندى از خود بتر در جهان
اين گونه قضاوت به طور مسلم از عجب و خودپسندى ريشه مىگيرد، بلكه گاهى مبتنى بر عجب و كبر و مغرور شدن به خداى تعالى است، و بلكه گاهى جهل و حماقت به حدى مىرسد كه تحدى مىكند و مىگويد: خواهيد ديد كه به واسطۀ اين توهين كه به من كرد چه بر سر او خواهد آمد! و اگر تصادفا پاى طرف به سنگى بخورد آن را به حساب خود گذاشته و گمان مىكند كه چون در نزد خدا مقامى داشته كه خداى تعالى آن شخص را كه توهين كرده مبتلا فرمود تا تشفى خاطرى براى اين گردد؛ با اين كه بيچاره مىبيند كه طبقات كفار و ملحدين خدا و رسول را ناسزا مىگويند و دشنام مىدهند و كسانى را مىشناسد كه اوليا و انبيا
را اذيت كردند و كتك زدند و حتى كسانى كه انبيا و اولياى خدا را كشتند ولى خداى تعالى به آنان مهلت داد و آنان را مؤاخذه نفرمود و در دنيا به شكنجهشان نكشيد، و حتى بعضى از آنان اسلام آوردند كه نه در دنيا مؤاخذه شدند و نه در آخرت، و حتى قاتل حمزه سيد الشهداء با آن كه سيد الشهداء را كشته بود و قلب نازنين رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم عزيزترين مخلوق خدا را به درد آورده بود مع ذلك موفق شد و توبه كرد و اسلام آورد. ولى اين جاهل مغرور گمان مىكند كه نزد خداى تعالى از رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم عزيزتر است و توهين به او از قتل حمزۀ سيد الشهداء مهمتر است كه خداى تعالى از دشمن او انتقام گرفت ولى از قتلۀ انبيا انتقام نگرفت.
بيچاره غافل از اين كه نه تنها هيچ مقامى نزد خدا ندارد، بلكه به واسطۀ همين عجب و خودپسندى خود را هلاك نموده و خودش با تمام اعمالش سجينى است و چه بسا بسيارى از گنهكاران در نزد خداى تعالى از او مقربترند؛ چنان كه در روايت شريفۀ كافى است كه امام صادق عليه السّلام فرمود: «ان اللّه علم ان الذنب خير للمؤمن من العجب و لولا ذلك ما ابتلى مؤمن بذنب ابدا»: (خداى تعالى مىدانست كه گناه براى مؤمن بهتر از عجب است، و اگر اين نبود هيچ مؤمنى به هيچ گناهى آلوده نمىشد).
اى بسا كس كه عبادتها كند دل به رضوان و ثواب آن نهد
خود حقيقت معصيت باشد خفى بس كدر، كان را تو پندارى صفى
خواجه پندارد كه طاعت مىكند بىخبر كز معصيت جان مىكند
بدان كه رذيلۀ عجب از حب نفس پيدا مىشود، چون كه انسان مفطور به حب نفس است و سرمنشأ تمام خطاهاى انسانى و رذايل اخلاقى حب نفس است، و از اين جهت است كه انسان اعمال كوچك خودش به نظرش بزرگ آيد و خود را به واسطۀ آن از خوبان و خاصان درگاه حق شمارد و خود را به واسطۀ اعمال ناقابل مستحق ثنا و مستوجب مدح داند؛ بلكه قبايح اعمالش گاهى در نظرش نيكو جلوه كند. اگر از غير، اعمال بهتر و بزرگتر از اعمال
خود ديد چندان اهميت نمىدهد و هميشه انسان كارهاى خوب مردم را تأويل به يك مرتبه از بدى مىكند و كارهاى زشت و ناهنجار خود را تأويل به يك مرتبه از خوبى مىكند.
نسبت به خلق خدا بدبين است ولى نسبت به خودش خوشبين. به واسطۀ اين حب نفس با يك عمل كوچك مخلوط به هزار كثافت و مبعدات خود را طلبكار حق تعالى و مستوجب رحمت داند. خوب است اكنون قدرى در اعمال حسنۀ خود تفكر كنيم و افعال عباديه كه از ما صادر مىشود قدرى در تحت اعتبار عقل آورده با نظر انصاف به آنها نظر كنيم، ببينيم آيا به واسطۀ آنها ما مستوجب مدح و ثنا و مستحق ثواب و رحمت هستيم يا لايق لوم و عقاب و غضب و نقمت؟! و اگر حق تعالى ما را به واسطۀ همين اعمال كه در نظر ما حسنه است به آتش قهر و غضب بسوزاند بجاست و موافق عدل است.
من اكنون خود شما را در اين سؤالى كه مىخواهم بكنم حكم قرار مىدهم و از شما به نظر انصاف بعد از فكر و تأمل تصديق مىخواهم، و آن سؤال اين است كه اگر نبى اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كه صادق و مصدق است، به شما خبر دهد كه در تمام عمر عبادت خدا كنيد و اطاعت اوامر او نماييد و ترك شهوات و خواهش نفس نماييد، يا در تمام عمر خلاف گفتۀ او كنيد و مطابق ميل نفسانى و شهوات خود رفتار كنيد، در درجات آخرت شما فرقى نمىكند و در هر صورت شما اهل نجات هستيد و بهشت خواهيد رفت و از عذاب ايمن خواهيد بود؟ نماز كنيد يا زنا كنيد تفاوتى ندارد ولى رضاى حق تعالى فقط در اين است كه شما عبادت او كنيد و ثنا و مدح او نماييد و ترك شهوات خود و ميلهاى نفسانى را در اين عالم نماييد در مقابل اين هم اجرى نمىدهند و ثوابى عطا نمىكنند؟ آيا شما از اهل معصيت مىشديد يا اهل عبادت؟ شما ترك شهوات مىكرديد و لذات نفسانى را بر خود براى رضاى حق تعالى و خاطرخواهى او حرام مىكرديد يا نه؟ شما باز مواظبت به مستحبات و جمعه و جماعات مىنموديد يا منغمر در شهوات و ملازم لهو و لعب و تغنيات و غير ذلك مىگرديديد؟ با يك نظر انصاف و بىظاهرسازى و رياكارى جواب دهيد. بنده از خودم و كسانى كه مثل خودم هستند خبر مىدهم كه اهل معصيت مىشديم و اطاعت را تارك و فاعل مشتهيات نفسانى مىشديم. پس، از اين، اين نتيجه حاصل شد كه تمام كارهاى ما براى لذات نفسانى و براى اداره كردن بطن و فرج است. ما شكمپرست و شهوتپرستيم.
ترك لذت براى لذت بزرگتر مىكنيم و جهت نظر ما و قبلۀ آمال ما راه انداختن بساط
شهوات است. نماز كه معراج قرب الهى است ما به جا مىآوريم براى قرب به زنهاى بهشت است ربطى به تقرب حق ندارد و مربوط به اطاعت امر نيست، با رضاى خدا هزاران فرسنگ دورست. اى بيچارۀ بىخبر از معارف الهيه كه جز ادارۀ شهوت و غضب خود چيز ديگرى نمىفهمى، تو مقدس مواظب به ذكر و ورد و مستحبات و واجبات و تارك مكروهات و محرمات و متخلق به اخلاق حسنه و متجنب از سيئات اخلاق در ترازوى انصاف بگذار كارهايى را كه مىكنى از براى رسيدن به شهوات نفسانى، و نشستن در تختهاى زمردين و همآغوش شدن با لعبتهاى شوخ و شنگ بهشتى و پوشيدن لباسهاى حرير و استبرق و سكنى كردن در قصرهاى نيكو منظر و رسيدن به آرزوهاى نفسانى است، آيا بايد اينها را كه تمام براى خودخواهى و پرستش نفس است به خدا نسبت داد؟ و پرستش حق دانست؟ آيا شما با عملهاى كه براى مزد كار مىكند چه فرقى داريد كه اگر او بگويد من محض صاحبكار اين عمل را كردم او را تكذيب مىكنيد. آيا شما دروغگو نيستيد كه مىگوييد نماز مىكنم براى تقرب به خدا؟ آيا اين نماز شما براى نزديكى به خداست يا براى تقرب به زنهاى بهشت و رسيدن به شهوات است؟
فاش بگويم: پيش عرفاء باللّه و اولياى خدا تمام اين عبادات ما از گناهان كبيره است.
بيچاره در حضور حضرت حق - جل جلاله - و در محضر ملائكۀ مقربين او برخلاف رضاى حق رفتار مىكنى و عبادتى كه معراج قرب حق است براى نفس اماره و شيطان مىكنى، آن وقت حيا نكرده در هر عبادت چندين دروغ در محضر ربوبيت و ملائكۀ مقربين مىگويى و چندين افترا مىزنى و منتگذارى هم مىكنى و عجب و تدلل هم مىنمايى و خجالت هم نمىكشى. اين عبادت من و تو با معصيت اهل عصيان كه اشد آنها رياست چه فرقى دارد؟ زيرا كه ريا شرك است و بدى و بزرگى آن از جهت آن است كه عبادت را براى خدا نكردى. تمام عبادات ما شرك است و شايبۀ خلوص و اخلاص در آن نيست بلكه رضاى خدا به طريق اشتراك هم در آن مدخليت ندارد، فقط براى شهوات و تعمير ادارۀ بطن و فرج است.
اى عزيز! نمازى كه براى خاطرخواهى زن باشد چه زن دنيايى يا بهشتى اين نماز براى خدا نيست. نمازى كه براى رسيدن به آمال دنيا باشد يا آمال آخرت به خدا ارتباط ندارد. پس چرا اين قدر ناز و غمزهفروشى مىكنى و عشوه و غنج و دلال مىكنى؟ به بندگان خدا به نظر
حقارت نگاه مىكنى؟ خود را از خاصان درگاه حق حساب مىكنى؟ بيچاره تو با همين نماز مستحق عذابى و مستوجب زنجير هفتاد ذراعى هستى، پس چرا خود را طلبكار مىدانى و براى خود در همين طلبكارى و تدلل و عجب عذاب ديگر تهيه مىكنى؟ تو اعمالى را كه مأمورى بكن و متوجه باش كه از براى خدا نيست و بدان كه خداى تعالى با تفضل و ترحم تو را به بهشت مىبرد و يك قسمت از شرك را خداى تعالى براى ضعف بندگانش به آنها تخفيف داده و به واسطۀ غفران و رحمتش پردۀ ستاريت به روى آنها پوشيده.
بگذار اين پرده دريده نشود و حجاب غفران حق به روى اين سيئات كه اسمش را عبادات گذاشتيم افتاده باشد كه خداى نخواسته اگر اين ورق برگردد ورق عدل پيش آيد، گند عبادات ما كمتر از گند معصيتهاى موبقۀ اهل معصيت نيست... ثقة الاسلام كلينى در كافى سند به حضرت صادق عليه السّلام رسانده:
«قال (اى رسول اللّه) قال اللّه عز و جل لداود: يا داود، بشّر المذنبين و انذر الصديقين. قال: كيف ابشر المذنبين و انذر الصديقين؟ قال يا داود: بشّر المذنبين انّى اقبل التوبة و اعفو عن الذنب، و انذر الصديقين ان لا يعجبوا باعمالهم فانه ليس عبدا نصبه للحساب الا هلك».
جناب امام صادق عليه السّلام از جناب رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نقل مىفرمايد كه گفت: خداى عز و جل به داود فرمود: اى داود! بشارت ده گناهكاران را و بترسان صديقين را. گفت: چگونه بشارت دهم گناهكاران را و بترسانم صديقين را؟ فرمود: اى داود! بشارت ده گناهكاران را كه من همانا قبول توبه مىكنم و از گناه مىگذرم، و بترسان صديقين را كه عجب نكنند به اعمالشان زيرا كه نيست بندهاى كه من به پا دارم او را براى حساب مگر آن كه هلاك گردد. بعد از آن كه صديقين در حساب هلاكند با آن كه آنها از گناه و معصيت پاكاند من و تو چه مىگوييم؟ اينها همه در صورتى است كه اعمال ما و شما از رياى دنيايى كه از موبقات و محرمات است خالص باشد، و كم اتفاق افتد براى ما عمل خالى از ريا و نفاق، بگذار نگفته بماند.
اكنون اگر باز جاى عجب است و تدلل و ناز و غمزه بكن، و اگر انصافا جاى خجلت و سرافكندگى و اعتراف به تقصير است، بعد از هر عبادتى كه كردى، از روى جد و واقع از آن عبادت و از آن دروغها كه در محضر حق تعالى گفتى از آن نسبتها كه بىجهت به خود دادى استغفار و توبه كن. آيا توبه ندارد كه در مقابل حق مىگويى قبل از ورود در نماز «وجهت وجهى للذى فطر السماوات و الارض حنيفا مسلما و ما انا من المشركين ان صلاتى و نسكى و محياى
و مماتى لله رب العالمين»؟ آيا وجهۀ قلب شما به فاطر سموات و ارض است؟ آيا شما مسلميد و از شرك خالصيد؟ آيا نماز و عبادت و محيا و ممات شما براى خداست؟ آيا خجالت ندارد در نماز مىگويى «اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ» ؟ آيا شما جميع محامد را از حق مىدانيد يا آن كه براى بندگان؟ بلكه براى دشمنان او محمده ثابت مىكنيد. آيا دروغ نيست قول تو كه مىگويى «اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ» با اين كه ربوبيت را در همين عالم براى غير، ثابت مىكنى؟ آيا توبه ندارد «إِيّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيّاكَ نَسْتَعِينُ» ؟ آيا تو عبادت خدا مىكنى يا عبادت بطن و فرج خود؟ آيا تو خداخواهى يا حورالعين خواه؟ آيا تو استعانت از خدا فقط مىطلبى يا در كارها چيزى كه در نظر نيست خداست؟ آيا توبه زيارت بيت اللّه كه مىروى مقصد و مقصودت خداست و مطلب و مطلوبت صاحب خانه است و قلبت مترنم به قول شاعر: «و ما حب الديار شغفن قلبى»؟ خداجو هستى؟ آثار جلال و جمال حق را مىطلبى؟ آيا تو براى سيد مظلومان اقامۀ عزا مىكنى؟ بر سر و سينه براى او مىزنى يا براى رسيدن به آمال و آرزوى خودت؟ شكمت تو را وادار مىكند مجلس عزا برپا كنى؛ شهوت و قاع تو را وادار مىكند نماز جماعت بروى؛ هواى نفس تو را به مناسك و عبادات مىكشد.
اى برادر! در مكايد نفس و شيطان دقيق شو. بدان كه نمىگذارد تو بيچاره يك عمل خالص بكنى، و همين اعمال غير خالصانه را كه خداوند به فضلش از تو قبول كرده نمىگذارند به سر منزل برسانى. كارى مىكنند كه به واسطۀ عجب و تدلل بيجا همۀ اعمالت به باد فنا برود، اين نفع هم از جيبت برود.
از خدا و رضاى او كه دورى، به بهشت و حور العين هم نمىرسى سهل است، مخلد در عذاب و معذب در آتش قهر هم مىشوى. تو گمان كردى به واسطۀ اين اعمال پوسيدۀ گنديدۀ سر و دست شكستۀ مخلوط به ريا و سمعه و هزار مصيبت ديگر كه هريك مانع از قبولى اعمال است استحقاق بر حق تعالى پيدا كردى يا از محبين محبوبين شدى؟ اى بيچارۀ بىخبر از حال محبين! اى بدبخت بىاطلاع از دل محبين و آتش قلب آنها! اى بينوا اى غافل از سوز مخلصين و نور اعمال آنها! تو گمان كردى آنها هم اعمالشان مثل من و توست؟ تو خيال مىكنى كه امتياز نماز امير المؤمنين با ما اين است كه مد و لا الضالين را طولانىتر مىكشد يا قرائتش صحيحتر است يا طول سجود و ركوع و اذكار و اورادش بيشتر است؟ يا امتياز آن بزرگوار به اين است كه شبى چند ركعت نماز مىخواند؟ يا مناجات سيد الساجدين هم مثل
مناجات من و توست؟ او هم براى حور العين و گلابى و انار اين قدر ناله و سوز و گداز داشت؟ به خودشان قسم است و انه لقسم عظيم كه اگر بشر پشت به پشت يكديگر دهند و بخواهند يك لا اله الا اللّه امير المؤمنين را بگويند نمىتوانند. خاك بر فرق من با اين معرفت به مقام ولايت على عليه السّلام! به مقام على بن ابى طالب قسم كه اگر ملائكۀ مقربين و انبياى مرسلين غير از رسول خاتم كه مولاى على و غير اوست بخواهند يك تكبير او را بگويند. نتوانند حال قلب آنها را جز خود آنها نمىداند كسى.
اى عزيز! اين قدر لاف خداخواهى مزن. اين قدر دعوى حب خدا مكن. اى عارف! اى صوفى! اى حكيم! اى مجاهد! اى مرتاض! اى فقيه! اى مؤمن! اى مقدس! اى بيچارههاى گرفتار! اى بدبختهاى دچار مكايد نفس و هواى آن! اى بيچارههاى گرفتار آمال و امانى و حب نفس! همه بيچاره هستيم، همه از خلوص و خداخواهى فرسنگها دوريد. اين قدر حسن ظن به خودتان نداشته باشيد اين قدر عشوه و تدلل نكنيد. از قلوب خود بپرسيد ببينيد خدا را مىجويد يا خودخواه است؟ موحد است و يكى طلب يا مشرك است؟ پس اين عجبها يعنى چه؟ اين قدر به عمل باليدن چه معنى دارد؟ عملى كه فرضا تمام اجزاء و شرايطش درست باشد و خالى از ريا و شرك و عجب و ساير مفسدان باشد قيمتش رسيدن به شهوات بطن و فرج است چه قابليتى دارد كه اين قدر تحويل ملائكه مىدهيد؟ اين اعمال را بايد مستور از چشمها داشت. اين اعمال از قبايح و فجايع است بايد انسان از آنها خجلت بكشد و ستر آنها را كند. خداوندا! به تو پناه مىبريم ما بيچارهها از شر شيطان و نفس اماره، تو خودت ما را از مكايد آنها حفظ فرما بحقّ محمد و آله صلّى اللّه عليه و آله و سلّم. پايان سخن امام خمينى قدّس سرّه با معجبان و خودپسندان.
و پايان اين رساله را مزين مىكنيم به كلمۀ جامعهاى از امام صادق عليه السّلام تا ختامش مسك گرديده و به حكم آيۀ مباركه:«كُلَّما رُزِقُوا مِنْها مِنْ ثَمَرَةٍ رِزْقاً قالُوا هذَا الَّذِي رُزِقْنا مِنْ قَبْلُ وَ أُتُوا بِهِ مُتَشابِهاً»(1)مچون رحيق مختوم بهشتى صورت معنوى اين مختصر رزقى بهشتى براى خوانندگان عزيز گردد ان شاء اللّه تعالى. فى مصباح الشريعة قال الصادق عليه السّلام: «العجب كل العجب ممن يعجب بعمله و هو لا يدرى بما يختم له فمن اعجب بنفسه و فعله فقد ضل عن نهج الرشاد و ادعى ما ليس له، و المدعى من غير حق كاذب، و ان خفى دعواه و طال دهره فانه اولى ما يفعل
1) سورۀ بقره، آيۀ 25.
بالمعجب نزل ما اعجب به ليعلم انه عاجز فقير و يشهد على نفسه لتكون الحجة عليه اوكد كما فعل بابليس، و العجب نبات حبها الكفر و ارضها النفاق و ماؤها البغى و اغصانها الجهل و ورقها الضلالة و ثمرها اللعنة و الخلود فى النار، فمن اختار العجب فقد بذر الكفر و زرع النفاق و لا بد من ان يثمر»: اى شگفت و همۀ شگفت از كسى كه به عمل خود مىنازد و مىبالد در حالى كه نمىداند خاتمۀ كارش چه خواهد شد. پس كسى كه خودپسند باشد و به كار خود عجب كند راه پيروزى را گم كرده و مدعى چيزى شده كه از آن او نيست، و آن كسى كه به ناحق ادعا كند دروغگو است هر چند ادعايش پنهان و زمانش طولانى باشد.
همانا سزاوارترين كارى كه دربارۀ معجب انجام مىگيرد آن است كه آنچه را كه به آن اعجاب نموده از او برگيرند تا بداند كه او ناتوان و بىچيز است و بر عليه خود گواه باشد تا حجت بر عليه او مؤكدتر گردد، همچنان كه با ابليس اين چنين عمل شد. و عجب نوعى روييدنى است كه دانۀ كفر در زمين نفاق كاشته شده و با آب ظلم و تعدى آبيارى مىشود و شاخهها از جهل مىروياند و برگهاى ضلالت و گمراهى آن را مىپوشاند و ميوۀ لعنت و خلود در آتش را بار مىآورد. پس هر كس كه عجب را برگزيد تخم كفر كاشت و نفاق را كشاورزى نمود و ناچار بايد به انتظار ميوهاش باشد.
اى خداى پاك بىانباز و يار دست گير و جرم ما را در گذار
گر خطا گفتيم اصلاحش تو كن مصلحى تو اى تو سلطان سخن
كيميا دارى كه تبديلش كنى گرچه جوى خون بود نيلش كنى
اين چنين ميناگريها كار توست اين چنين اكسيرها ز اسرار توست
تو عصاكش هر كرا كه زندگى است بىعصا و بىعصاكش كور چيست
غير تو هر چه خوش است و ناخوش است آدمىسوز است و عين آتش است
كل شيئى ما خلا اللّه باطل ان فضل اللّه غيم هاطل
«و للّه الحمد اولا و آخرا و له المنة ظاهرا و باطنا»
و اجر للنّاس على يدى الخير و به سود مردم خير را به دست من جارى كن.
و لا تمحقه بالمنّ و آن را با منّت گذاشتن نابود مكن.
كه اشاره است به آيۀ شريفۀ:
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُبْطِلُوا صَدَقاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَ الْأَذى» :(1)ى كسانى كه ايمان آوردهايد صدقات خود را با منّت گذاشتن و اذيّت كردن باطل نكنيد. زيرا اين سه پيآمد ناپسند را دارد:
دل فقير شكسته مىشود.
و نيازمندان از مراجعه به كسى كه نيازشان را برطرف كند متنفر مىشوند.
موجب مىشود كه منّتگذار اعتراف بر اين نكند كه نعمت از جانب خداست و همه نيازمندان بندگان خدا هستند و كسى كه در اين حدّ از معرفت باشد سزاوار آن است كه از درك وسائل الهى محروم باشد و در درجۀ بهائم قرار گيرد، زيرا نمىتواند از محسوس به معقول و از اسباب به مسبّب پى ببرد.
وهب لى معالى الاخلاق و خوبيهاى نيك را به من مرحمت فرما.
در معناى خلق نيكو دانشمندان را اختلاف است. بعضى گفتهاند كه خوى نيكو عبارت است از خوشرويى و آزار نرساندن بديگران و بذل و بخشش كردن. و بعضى گفتهاند كه حسن خلق عبارت است از اين كه به راستى متجمّل باشد و تجمّل و خودآرايى را ترك كند و آخرت را دوست داشته باشد و به دنيا كينه ورزد. و بعضى گفتهاند حسن خلق آن است كه به كسى ستم روا ندارد و اگر به او ظلمى شد صرفنظر كند؛ و تعبيرات ديگرى كه همۀ اينها بيان آثار حسن خلق است؛ بلكه حسن خلق عبارت از ملكۀ نفسانى است؛ كه صاحب اين ملكه كارهاى خوب را به آسانى انجام مىدهد و از كارهاى بد به آسانى دورى مىگزيند و خوشرفتارى با مردم و صدق و دوستى و احسان و نيكى و مواسات و رفق و حلم و صبر همۀ اينها از آثار آن ملكۀ نفسانى است همچون حسن خلق كه عبارت است از زيبايى صورت ظاهر با اين تفاوت كه زيبايى صورت ظاهر خارج از اختيار آدمى است ولى زيبايى صورت باطن كه گاهى از عنايت و فيض الهى است و گاهى نتيجۀ زحمت و رياضت انسان است. و لذا در ادعيه مكرّر از خداى تعالى خواسته شده كه به انسان حسن خلق عطا كند؛ چنان كه در كافى شريف سند به امام سجّاد عليه السّلام مىرساند كه فرمود: رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرموده است در ميزان اعمال هيچ كس در روز قيامت بهتر از حسن خلق گذاشته نمىشود: «قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: لا يوضع فى ميزان امرء يوم القيمة افضل من حسن الخلق». و نيز در كافى شريف از امام صادق عليه السّلام از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نقل مىكند كه فرمود: صاحب خلق نيكو را پاداش همانند كسى است كه
1) سورۀ بقره، آيۀ 264.
روزها را به روزه و شبها را به عبادت بايستد: «انّ صاحب الخلق الحسن له مثل اجر الصّائم القائم».
و همان حضرت فرمود كه رسول خدا فرمود: كه بيشترين چيزى كه امّت من به سبب آن وارد بهشت مىشوند تقواى خدا و حسن خلق است.
«اكثر ما تلج به امتّى الجنّة تقوى اللّه و حسن الخلق».
و از آن حضرت مروى است كه فرمود: خلق نيكو گناه را مىكشد همچنان كه آفتاب پوست را خشك مىكند.
«انّ الخلق الحسن يميت الخطيئة كما تميت الشمس الجليد».
و امام باقر عليه السّلام فرمود: «انّ اكبر المؤمنين ايمانا احسنهم خلقا»: مؤمن هر چه خلقش نيكوتر باشد ايمانش كاملتر خواهد بود. و روايت در اينباره بسيار است.
و اعصمنى من الفخر و مرا از باليدن و فخر نمودن مصون بدار.
روايات بسيارى در مذمّت فخر نمودن از ائمۀ دين عليهم السّلام رسيده است.
امير المؤمنين على عليه السّلام مىفرمايد: آدمى را چه با فخر كردن؟ كه آغازش نطفه است و آخرش مردار؛ روزى خود را نتواند داد و مرگ را از خويشتن دفع نتواند كرد.
«ما لابن آدم و الفخر؟ اوّله نطفة و آخره جيفة لا يرزق نفسه و لا يدفع حتفه».
يكى از شعرا اين مضمون را به شعر درآورده و گفته است:
ما بال من اوّله نطفة و جيفة آخره يفخر
اصبح لا يملك تقديم ما يرجو و لا تأخير ما يحذر
اللّهم صّل على محمد و آله، و لا ترفعنى فى النّاس درجة الاّ حطّتنى عند نفسى مثلها و هيچ رتبهاى از من در نزد مردم بالا مبر مگر آن كه به همان اندازه پيش خودم پستم گردانى.
و لا تحدّث لى عزا ظاهرا الاّ احدثت لى ذلّة باطنة عند نفسى بقدرها و عزّت ظاهرى مرا افزون مكن مگر آن كه به همان اندازه تواضع باطنى در من ايجاد كنى.
سيّد شارح فرمايد: غرض از اين دو جملۀ دعا چند چيز است:
و امير المؤمنين عليه السّلام فرمود: چيزى در نظر من زيانبارتر بر دلهاى مردم از آن نيست كه صداى كفشها از پشت سرش به گوش او برسد: «ما ارى شيئا اضرّ بقلوب الرّجال من خفق النّعال وراء ظهورهم». و ديگر آن كه با زيور تواضع آراسته شود هنگامى كه رفعت و عزّتى براى او حاصل مىشود كه:
تواضع ز گردن فرازان نكوست گدا گر تواضع كند خوى اوست
و از اينرو رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: خوشا به حال كسى كه بىآن كه نقصى داشته باشد تواضع كند و بىآن كه مسكين باشد خود را كوچك شمارد.
«طوبى لمن تواضع فى غير منقصة و ذلّ فى نفسه عن غير مسكنة»
و در حديث صحيح از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم رسيده است كه فرمود: «من تواضع للّه رفعه اللّه و من تكبّر خفضه اللّه»: هر كه براى خدا تواضع كند خدا مقام او را بالا مىبرد، و هر كه تكبّر كند خدا منزلت او را پايين مىآورد. و در كافى شريف در روايت صحيح از امام صادق عليه السّلام نقل مىكند كه فرمود: خداى را دو فرشته است در آسمان، گماشته شدهاند بر بندگان، آن را كه براى خدا تواضع كند بلندش مىكنند و آن كه تكبّر كند پستش مىكنند:
«انّ فى السماء ملكين موكّلين فى العباد فمن تواضع للّه رفعاه و من تكبّر وضعاه».
و از رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مروى است كه فرمود: تواضع مقام صاحبش را بالا مىبرد؛ پس خدا شما را رحمت كند، تواضع كنيد: «انّ التّواضع يزيد صاحبه رفعة فتواضعوا يرحمكم اللّه».
خودش را در عرض حاجت به خداى تعالى درك كند و متوجه باشد كه اين فضيلت و برترى و عزّت را از خداى تعالى به استحقاق نگرفته است و با سعى و كوشش خودش نبوده بلكه همۀ اين نعمتها از فضل و احسان خداى تعالى نصيب او شده است.
اللّهم صلّ على محمّد و آل محمّد، و متّعنى بهدى صالح لا استبدل به و طريقة حقّ لا ازيغ عنها و نيّة رشد لا اشك فيها بارالها! بر محمّد و خاندان او درود بفرست و مرا از روش پسنديدهاى برخوردار كن كه غير آن نجويم و به راه حقّى مرا بياور كه از آن روى برنتابم و نيّت درستى كه در آن شكّ نكنم.
سيّد شارح فرمايد: اين سه فقره از دعا متضمّن طلب استقامت است در اعتقاد و اعمال و شامل همۀ محاسن احكام اصلى و فرعى و كمالات نظرى است و از اينها بيرون آمدن بسيار سخت است، و از اين جهت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: «شيّبتنى سورة هود»: (سورۀ هود مرا پير كرد) و مقصودش آيۀ شريفۀ:«فَاسْتَقِمْ كَما أُمِرْتَ» بود.
امام خمينى قدّس سرّه را در اين آيه نكتهاى است قابل توجّه، مىفرمايد: آيۀ «فَاسْتَقِمْ كَما أُمِرْتَ» در دو سوره از قرآن آمده است: سورۀ هود و سورۀ شورى. و اين كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فقط سورۀ هود را ذكر فرموده شايد نكتهاش آن باشد كه در سورۀ هود جملۀ «وَ مَنْ تابَ مَعَكَ» اضافه شده است. و چون استقامت امّت نيز از ايشان خواسته شده فرمود: «شيّبتنى سورة هود».
امير المؤمنين عليه السّلام در نهج البلاغه مىفرمايد: من با حجّت خدا با شما سخن مىگويم؛ خداى تعالى عزّ و جلّ مىفرمايد: آنان كه گفتهاند پروردگار ما اللّه است و سپس استقامت ورزيدند، فرشتگان بر آنان نازل مىشوند كه نترسيد و محزون نباشيد و مژده باد بر شما به بهشتى كه وعده داده شده بود. و شما ربنّا اللّه گفتهايد پس استقامت بورزيد به كتاب خدا و رسولى كه مقرّر فرموده و بر راه شايستهاى از عبادت خدا، و سپس از آن راه بيرون نرويد و بدعت مگذاريد و مخالفت نكنيد چه آنانى كه از طريقۀ خدا بيرون رفتهاند روز قيامت راه بر آنان بسته است.
و عمّرنى ما كان عمرى بذلة فى طاعتك فاذا كان عمرى مرتعا للشيطان فاقبضنى اليك قبل ان يسبق مقتك الىّ او يستحكم غضبك علىّ و تا عمر من در طاعت تو مىگذرد مرا زنده نگهدار، و هر گاه مىخواهد چراگاه شيطان شود، پيش از آن كه خشم تو به من رسد و غضب تو بر من استوار شود مرا به سوى خود ببر.
بعضى از بزرگان فرمودهاند كه اين قسمت از دعا دليل است بر آن كه عمر با دعا و غير دعا زياد و كم مىشود، مانند صلۀ رحم و قطع رحم و صدقه و امثال آن. شيخ رحمه اللّه در امالى از امام صادق عليه السّلام روايت مىكند كه فرمود: خداى تعالى براى مؤمنين وقتى براى مرگ مقرّر نفرموده تا مؤمن دوست دارد بماند او را نگه مىدارد، و هرگاه علم خداى تعالى تعلّق بر آن گرفت كه اگر بيشتر بماند به دينش صدمه مىرسد مؤمن را با عزّت و احترام قبض مىكند.
انّ اللّه تعالى لم يجعل للمؤمنين اجلا فى الموت، يبقيه ما احبّ البقاء، فاذا علم منه انّه سيأتى بما فيه بوار دينه قبضه اليه مكرما.
اللّهم لا تدع خصلة تعاب منّى الاّ اصلحتها و لا عائبة اؤنبّ بها الاّ حسّنتها، و لا اكرومة فىّ ناقصة الاّ اتممتها بارالها! در من هيچ خلقى كه عيب من باشد مگذار مگر آن كه اصلاحش كنى و هيچ صفت ناشايستهاى كه من به خاطر آن مورد سرزنش قرار گيرم در من مگذار مگر نيكويش فرمايى و هيچ كرامتى در من ناتمام نباشد مگر آن كه آن را تمامش كنى.
اللّهم صلّ على محمّد و آل محمّد و ابدلنى من بغضة اهل الشنان المحبّة بارالها! بر محمّد و آل او درود بفرست و بغض و كينۀ دشمنان را به محبّت تبديل فرما.
و من حسد اهل البغى المودّة و حسد ستمكاران را به دوستى تبديل فرما.
و من ظنّة اهل الصّلاح الثّقة و بدگمانى شايستهكاران را به اعتماد و حسن ظنّ تبديل فرما.
و من عداوة الادنين الولاية و دشمنى نزديكان را به دوستى برگردان.
و من عقوق ذوى الارحام المبرّة و بدرفتارى خويشان را به خوشرفتارى تبديل گردان.
و من خذلان الاقربين النّصرة و بىياور گذاشتن نزديكان را به يارى،
و من حبّ المدارين تصحيح المقة و چابلوسى دوستان ظاهرساز را به دوستى حقيقى،
و من ردّ الملابسين كرم العشرة و معارضه كردن همنشينان را به خوشرفتارى،
و من مرارة خوف الظالمين حلاوة الامنة و تلخى ترس از ستمكاران را به شيرينى امن و ايمنى مبدّل فرما.
اللّهم صلّ على محمّد و آله و اجعل لى يدا على من ظلمنى خدايا! بر محمّد و خاندان او درود بفرست و مرا بر كسى كه بر من ستم روا دارد دست توانا قرار ده.
و لسانا على من خاصمنى و بر كسى كه با من ستيزهجويى كند زبانى گويا، و ظفرا بمن عاندنى و پيروزى بر آن كه با من دشمنى ورزد، وهب لى مكرا على من كايدنى و چارهسازى آن كه با من
مكر و حيله كند عنايت فرما.
و قدرة على من اضطهدنى و نيز بر آن كه بخواهد مرا زبون كند.
و تكذيبا لمن قصبنى و تكذيب آن كه عيب مرا گويد.
و سلامة ممّن توعّدنى و سلامتى از كسى كه مرا بترساند.
و وفّقنى لطاعة من سدّدنى و مرا توفيق عنايت كن تا از كسى كه به من راه راست را بنمايد اطاعت كنم.
و متابعة من ارشدنى و از آن كه مرا ارشاد و راهنمايى كند تبعيّت كنم.
اللّهم صلّ على محمّد و آله، و سدّدنى لان اعارض من غشّنى بالنّصح بارخدايا! بر محمّد و آل او درود بفرست و مرا توفيق ده تا با كسى كه مرا در لباس نصيحت و خيرخواهى فريب مىدهد معارضه كنم.
و اجزى من هجرنى بالبرّ و آن را كه از من دورى گزيده، به نيكى و احسان جزايش دهم.
و اثيب من حرّمنى بالبذل و آن كه مرا محروم ساخته با بخشش پاداشش دهم.
و اكافى من قطعنى بالصّلة و آن را كه از من بريده با پيوند با او جزايش دهم.
از شريفترين مكارم اخلاق خواستههايى است كه در اين جملات شريفه ذكر شده است؛ چنان كه ثقة الاسلام كلينى رحمه اللّه در روايت صحيح از امام صادق عليه السّلام روايت مىكند كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در خطبهاش فرمود: آيا خبر ندهم به شما بهترين خلق در دنيا و آخرت را؟ و آن عفو نمودن از كسى كه به تو ستم كرده، و پيوند كنى با آن كه از تو بريده، و نيكى كنى بر آن كه به تو بدى كرده، و عطا كنى به كسى كه تو را محروم كرده است.
«قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فى خطبة: الا اخبركم بخير خلايق الدنيا و الآخرة؟ العفو عمّن ظلمك و تصل من قطعك و الاحسان الى من اساء اليك و اعطاء من حرمك».
و نيز كلينى رحمه اللّه به سند صحيح از ابى حمزه ثمالى نقل مىكند كه گفت: شنيدم از امام زين العابدين عليه السّلام كه مىفرمود: چون روز قيامت شود، خداى تبارك و تعالى خلق اوّلين و آخرين را در يك جا گرد مىآورد، سپس نداكنندهاى ندا در مىدهد: كجايند اهل فضل؟ گروهى برمىخيزند. فرشتگان با آنان ملاقات كرده و مىگويند: فضل شما چه بوده است؟ مىگويند: ما با كسى كه از ما بريده بود پيوند مىكرديم و به كسى كه ما را محروم كرده بود بخشش مىكرديم و از كسى كه به ما ستم كرده بود عفو مىنموديم. پس به آنان گفته مىشود:
راست گفتيد، داخل بهشت بشويد.
«عن ابى حمزة الثمالى عن على بن الحسين عليه السّلام قال: سمعته يقول: اذا كان يوم القيامة جمع اللّه تبارك و تعالى الاوّلين و الآخرين فى صعيد واحد ثم ينادى مناد اين اهل الفضل؟ فيقوم عتق من الناس، فتلقّهم الملائكة فيقولون: و ما كان فضلكم؟ فيقولون: كنّا نصل من قطعنا و نعطى من حرمنا و نعفو عمّن ظلمنا، فيقال لهم: صدقتم ادخلوا الجنّة».
و اخبار در اين زمينه خيلى فراوان است. سيد شارح رحمه اللّه از بعضى عارفين نقل مىكند كه خداى تعالى در تفسير اين كه كار زشت را بايد با كار زشت مقابله نمود، كلام لطيفى فرموده است و آن اين كه مقابله به مثل را نيز اعتداء تعبير فرموده كه:«فَمَنِ اعْتَدى عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدى» .(1)
با اين كه مقابله به مثل اعتداء نيست، بلكه پاداش تجاوزى است كه از طرف مقابل شده است، و در اين تعبير اشاره به آن است كه ممكن است پاداشدهندۀ تجاوز خود نيز متجاوز باشد.
نويسنده گويد: لطيفتر از بيان اين عارف، بيانى است كه مرحوم شيخ بهايى قدّس سرّه در كشكولش آورده مىفرمايد: يكى از علما فرموده است كه بيشتر مردم در آيۀ شريفۀ «وَ جَزاءُ سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِثْلُها»(2)ه گمانشان كه از باب مقابله است همانند «من اِعْتَدى عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدى عَلَيْكُمْ» (با قطع نظر از توجيهى كه از بعض عارفين ذكر شد)، در صورتى كه شايد چنين نباشد و آيۀ شريفه مىخواهد بفرمايد كه كار زشت را نبايد با كار زشت مقابله كرد كه اگر چنين كرد خود مقابلهكننده نيز مرتكب كار زشت شده است، بلكه بايد عفو كرد و اصلا در مقام جزا نبايد بود «وَ جَزاءُ سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِثْلُها» . و انصاف را كه معناى بسيار لطيفى استفاده فرموده است مخصوصا آيۀ شريفه به دنبال صدر مىفرمايد:«فَمَنْ عَفا وَ أَصْلَحَ...»
و اخالف من اغتابنى الى حسن الذكر و به جاى مخالفت با آن كه غيبت مرا كرده ذكر خير او را نمايم.
و ان اشكر الحسنة و سپاسگزار باشم آن را كه بر من نيكى نموده.
و اغضى عن السّيّئة و چشم پوشم از كسى كه با من بدى كرده است.
اللّهم صلّ على محمّد و آله، و حلّنى بحلية الصّالحين و البسنى زينة المتقّين بارالها! بر محمّد و آل او درود بفرست و مرا با زيور شايستگان بياراى و زينت پارسايان را بر من بپوشان.
فى بسط العدل و كظم الغيظ تا دادگستر باشم و خشم خود را فرو برم.
و اطفاء النائرة و آتش فتنه را خاموش كنم.
و ضمّ اهل الفرقة و آنان را كه از هم جدا شدهاند به همديگر منضمّ نمايم.
و اصلاح ذات البين و ميان دو نفر اصلاح دهم.
و افشاء العارفة و ستر العائبة و معروف ديگران را افشا نموده و عيبشان را بپوشانم.
و لين العريكة و خفض الجناح نرمخوى و فروتن باشم.
و حسن السيرة و رفتار نيكو داشته باشم.
و سكون الرّيح و طيب المخالقة باوقار و خوشرفتار باشم.
و السبق الى الفضيلة و در فضيلت پيشى بگيرم.
و ايثار التفضّل و بر همگنان برترى گيرم.
و ترك التّعبير و سرزنش را ترك گويم.
و الافضال على غير المستحق و آن را كه مستحقّ نيست و سزاوار ايثار نيست مقدّم ندارم كه اين گونه ايثار نوعى از اسراف و تبذير است. به عبارت ديگر همچنان كه از معروف خوددارى كردن رذيله است، معروف را در غير موردش انجام دادن نيز رذيله است كه نه از نظر عقل پسنديده است و نه از ديدگاه شرع. امّا از نظر عقل همان گونه كه اشاره شد اسراف است و عقل اسراف و تبذير را نمىپسندد، و امّا از نظر شرع، در كافى شريف از امير المؤمنين عليه السّلام نقل مىكند كه آن حضرت در ضمن كلامى كه جمعى از شيعه را مخاطب ساخته بودند فرمودند: هر كس كه مالى داشته باشد مبادا كه فساد بكند؛ پس اگر مال را در غير حق صرف كرد تبذير و اسراف كرده است.
و اين چنين كار هر چند موقعيّت آدمى را در نزد مردم بالا مىبرد و ليكن در نزد خداى تعالى پايين مىآورد. و هيچ كس مالى را در غير حق و در مورد غير اهلش صرف نكرد مگر آن كه خداى تعالى او را از سپاس ديگران محروم مىكند و نتيجۀ احسانش دوستى آنان نخواهد بود، و اگر اندكى از آنان اظهار شكر و سپاس كند و بگويد: «متشكرم» اين اظهار از راه چابلوسى است و دروغ مىگويد و اگر پاى اين رفيق لغزيد و نيازمند به كمك آنان گرديد
آن گاه است كه در نظر آنان لئيمترين و پستترين دوست خواهد بود. و بدترين رفيق خواهد بود و هيچ كس مال خودش را در غير حقّش و در غير اهلش صرف نكرد كه چشمداشت بهرهاى از مردم داشت مگر آن كه ثناگويى پستفطرتان و بدكاران نصيبش خواهد گرديد مادامى كه به آنها انعام مىكند و بذل و بخشش دارد.
«من كان له مال فاياكم و الفساد، فان اعطاه فى غير حقّه تبذير او اسراف و هو يرفع ذكر صاحبه فى الناس و يضعه عند اللّه، و لم يضع امرء ماله فى غير حقه و عند غير اهله الاّ حرّم اللّه شكرهم و كان لغير ودّهم و ان بقى معه منهم بقية، فمن يظهر الشكر له و يريد النصح فانّما ذلك منه ملق و كذب، فان زلّت لصاحبهم النعل ثم احتاج الى معونتهم و مكافاتهم فألأم وتر خدين،(1)لم يضع امرؤ ماله فى غير حقه و عند غير اهله لم يكن له من الحظ فيما اتى إلاّ محمدة اللئام و ثناء الاشرار ما دام عليه منعما مفضلا».
و در روايت صحيح از امام صادق عليه السّلام مروى است كه فرمود: اگر خواستى بدانى كه شخصى بدبخت است يا خوشبخت پس نگاه كن به رفتارش و كار نيكش كه نسبت به چه كسى انجام مىدهد؛ پس اگر دربارۀ كسى است كه اهل باشد براى احسان پس بدان كه چنين كس روى به خير پيش مىرود، و اگر دربارۀ نااهلان نيكى مىكند پس بدان كه او را در نزد خداى تعالى خيرى نيست.
«اذا اردت ان تعلم أشقى الرّجل ام سعيد فانظر سيبه و معروفه الى من يصنعه فان كان يصنعه، الى من هو اهل فاعلم انّه الى خير، و ان كان يصنعه الى غير اهله فاعلم انّه ليس له عند اللّه خير».
و القول بالحق و ان عزّ و حقگويى هر چند اندك باشد كه اندكى از حق بسيار است و يا آن كه حقگويان اندكند. امير المؤمنين عليه السّلام مىفرمايند: در دنيا حقى است و باطلى، و از براى هر يك از حق و باطل اهلى است، اهل حق به دنبال حقاند و اهل باطل سرگرم باطل. اگر باطل حكومت كند تازگى ندارد و از قديم الايّام اين چنين بوده است، و اگر حق اندك باشد نبايد مأيوس شد كه شايد همين حقّ اندك رشد و نموّ كند و زياد شود «حق و باطل و لكلّ اهل، فلئن امر الباطل فقديما فعل و لئن قلّ الحق فربّما و لعلّ».
و استقلال الخير و ان كثر من قولى و فعلى و استكثار الشرّ و ان قل من قولى و فعلى در گفتار و
1) الصاحب.
كردار من هر چند خير بيش باشد من آن را كم شمارم، و در گفتار و كردارم هر چند شرّ اندك باشد من آن را بسيار بدانم.
در اين دو جمله به يك نكتۀ اخلاقى اشاره شده است و آن اين كه كارهايى كه بنده آن را انجام مىدهد اگر عمل خوبى باشد نبايد به آن ببالد، بلكه لازم است خود را مقصّر بداند و سرافكنده باشد و زبان حالش گوياى اين باشد كه:
چگونه سر ز خجالت برآورم بر دوست كه خدمتى بسزا برنيامد از دستم
و به عكس اگر گناه را بزرگ نداند لامحاله در ارتكاب گناه بىمبالات گشته و در اندك زمانى خواهد ديد كه چه بار سنگينى از گناه به دوش دارد. و از اينرو در دستورات دينى از پيشوايان رسيده است كه مؤمن بايد همواره به حساب خود رسيدگى كند همچون شريكى كه با شريك خود به حساب مىنشيند؛ گويى آدمى عمرش را كه گرانبهاترين سرمايۀ اوست در اختيار نفس قرار داده و لازم است كه از وى حساب بكشد. رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به اصحابش فرمود آيا شما را خبر ندهم از زيركترين زيركها و احمقترين احمقها؟ عرض كردند: بفرماييد يا رسول اللّه! فرمود: زيركترين زيركان كسى است كه به حساب خويش رسيدگى كند و براى پس از مرگش كارى انجام دهد، و احمقترين احمقها كسى است كه از هواى نفس خويش
1) سورۀ سجده، آيۀ 12.
پيروى كند و آرزوهاى دراز در ارتباط با خداى تعالى داشته باشد.
راوى عرض كرد: يا امير المؤمنين عليه السّلام(1)گونه شخص به حساب خود رسيدگى كند؟ فرمود: هر صبحى را كه به شام مىرساند به خويشتن مراجعه كند و بگويد: اى نفس اين روزى كه بر تو گذشت هرگز به تو باز نخواهد گشت و خداى تعالى از تو اين روز را خواهد پرسيد كه در چه كارى گذراندى و چه عملى انجام دادى؟ آيا به ياد خدا بودى و خداى را حمد و ستايش كردى؟ آيا حقّ برادر دينى خود را ادا كردى؟ آيا بار غم و اندوهى را از دل او برداشتى؟ آيا آبروى او و خانواده و فرزندانش را در پشت سرش نگاه داشتى؟ آيا پس از مرگ برادر دينىات احترام او را نسبت به بازماندگانش مراعات كردى؟ آيا از آبرويت براى برادر دينىات مايه گذاشتى و او را كمك و يارى نمودى؟ چه كردى؟ پس همۀ آنچه كه از وى سر زده به ياد آورد؛ اگر متذكّر شد كه عمل خير به دست او جارى شده حمد خداى عزّ و جلّ را به جاى آورده و او را بر اين حسن توفيق به عظمت ياد كند، و اگر متذكّر گناه يا تقصيرى شد، از خداى عزّ و جلّ طلب آمرزش كند و تصميم بگيرد كه ديگر چنين كارى نكند و اثر آن گناه را از دل خود بزدايد به اين كه بر محمّد و خاندانش درود فرستد و بيعت امير المؤمنين را بر خويش عرضه كند و آن را به جان و دل بپذيرد و بر مخالفين آن حضرت و كسانى كه آن حضرت را از حقّش باز داشتند لعن و نفرين كند و چون چنين كند؛ خداى عزّ و جلّ فرمايد چون تو دوستان مرا دوست مىدارى و دشمنان مرا دشمن مىدارى، من نيز در هيچ گناهى از تو خردهبينى نخواهم كرد: «قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم الا انبّئكم باكيس الكيّسين و احمق الحمقاء؟ قالوا: بلى يا رسول اللّه، قال: اكيس الكيّسين من حاسب نفسه و عمل لما بعد الموت، و احمق الحمقاء من اتبع نفسه هواه و تمنّى على اللّه الامانى، فقال الرجل: يا امير المؤمنين، و كيف يحاسب الرّجل نفسه؟ قال: اذا اصبح ثمّ امسى رجع الى نفسه و قال: يا نفس انّ هذا يوم مضى عليك لا يعود اليك ابدا و اللّه يسألك عنه فيما افنيته فما الذى عملت فيه، اذكرت اللّه ام حمدته، أقضيت حقّ اخ مؤمن انفّست عنه كربته، أحفظته بظهر الغيب فى اهله و ولده، أحفظته بعد الموت فى مخلّفيه، اكففت عن اخ مؤمن بفضل جاهك، ااعنت مسلما، ما الّذى صنعت فيه، فيذكر ما كان منه، فان ذكر انّه جرى منه خير حمد اللّه عزّ و جلّ و كبّره على توفيقه، و ان ذكر معصية او تقصيرا استغفر اللّه عزّ و جلّ عزم على تركه معاودته و محاذلك
1) روايت در تفسير امام حسن عسكرى از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم است، و معلوم نيست شخصى كه از امير المؤمنين عليه السّلام كيفيّت محاسبه را نقل كرده چه نقشى در ميان داشته است. و شايد در روايت سقطى بوده باشد كه رابط ميان فرمايش رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و سؤال از امير المؤمنين عليه السّلام بوده است.
عن نفسه بتجديد الصّلوة على محمّد و آله الطّيبين و عرض بيعة امير المؤمنين على نفسه و قبولها و اعادة لعن شانئيه و اعلائه و دافعيه عن حقوقه، فاذا فعل ذلك قال اللّه عزّ و جلّ اناقشك فى شىء من الذنوب مع موالاتك اوليائى و معاداتك اعدائى».
و در روايتى از امام رضا عليه السّلام آمده است كه فرمود: كار خير هر چند زياد باشد زيادش نبينيد و گناه اندك را اندك مپنداريد، كه همين گناهان اندك چون جمع شدند بسيار خواهند شد؛ «لا تستكثروا كثير الخير و لا تستقلّوا قليل الذّنوب، فانّ قليل الذّنوب تجتمع حتّى تكون كثيرا».
و اكمل ذلك لى بدوام الطّاعة و لزوم الجماعة و رفض اهل البدع و مستعملى الرأى المخترع و اين فضايل را در من كامل فرما به اين كه همواره در طاعت تو بوده و ملازم جماعت باشم و اهل بدعت و رأى تازه را ترك گويم.
مترجم گويد: بهترين شارح اين جملات نورانى روايتى است كه ثقة الاسلام كلينى رحمه اللّه در كتاب شريف كافى نقل مىكند و ما به نقل همان روايت در شرح اين جملات اكتفا مىكنيم:
جناب كلينى رحمه اللّه به سند خود از راوى كه از قريش بوده نقل مىكند كه گويد: سفيان ثورى مرا گفت: بيا با هم به خدمت جعفر بن محمد عليه السّلام برويم. گويد: به همراه وى به خدمت امام عليه السّلام رفتيم، ديديم آن حضرت سوار بر مركبش شده و عازم رفتن به محلّى است. سفيان عرض كرد: يابن رسول اللّه! خطبۀ رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را در مسجد خيف براى ما بازگو فرماييد.
حضرت فرمود: «اين زمان بگذار تا وقت دگر» مىبينى كه من سوار بر مركب و عازم جايى هستم، چون بازگشتم آن حديث را براى تو خواهم گفت. سفيان عرض كرد: تو را به احترام خويشاوندى كه با رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم دارى سوگند مىدهم كه همين الآن حديث را بيان فرماييد.
گويد: آن حضرت از مركب پياده شد. سفيان به حضرت عرض كرد: آيا كسى در محضرتان هست كه مداد و كاغذى بياورد تا حديث شما را بنويسم؟ حضرتش دستور داد تا كاغذ و قلم آوردند، سپس سفيان را فرمود بنويس: «بسم اللّه الرحمن الرحيم خطبة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فى مسجد الخيف نصر اللّه (نظر اللّه) عبدا سمع مقالتى فوعاها و بلّغها من لم تبلغه، يا ايها الناس ليبلّغ الشاهد الغائب فربّ حامل فقه ليس بفقيه و ربّ حامل فقه الى من هو افقه منه، ثلاث لا يغل عليهن قلب امرء مسلم: اخلاص عمل للّه، و النصيحة لائمة المسلمين، و اللزوم لجماعتهم، فانّ دعوتهم محيطة من ورائهم، المؤمنون اخوة تتكافى دمائهم و هم يد على من سواهم يسعى بذمتهم ادنهم»: بسم اللّه الرحمن الرحيم، اين خطبۀ رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم است در مسجد خيف، خداى تعالى يارى فرمايد
بندهاى را كه سخن مرا بشنود و آن را در حافظهاش نگهدارى كند و به كسى كه نشنيده است برساند. اى مردم! حاضرين به غايبين برسانند، چه بسا كسى حامل پيامى است در فقه ولى خودش فقيه نيست، و چه بسا كسى كه حامل پيامى فقهى است به افرادى كه آنان فقيهترند.
سه چيز است كه دل هيچ مسلمان در آنها خيانت نمىورزد: يكى آن كه عمل را خالص براى خدا انجام بدهد، و ديگر آن كه از نصيحت و خيرانديشى پيشوايان مسلمانان مضايقه نكند. سوّم آن كه به جماعت مسلمانان بپيوندد كه دعاى آنان همواره بدرقۀ راه اوست. مؤمنان با همديگر برادرند و خونشان يكى است و نسبت به غير مؤمنين با يكديگر همدستاند كمترين فرد مؤمن مىتواند ضمانت هر كس را به عهده بگيرد.
سفيان حديث مبارك را نوشت و سپس به حضرت عرضه داشت و امام صادق سوار مركب شده و روانۀ مقصد خود شدند و من و سفيان آمديم، و چون مقدارى راه پيموديم فرمود: باش تا من تأملّى در اين حديث كنم. من گفتم: به خدا قسم امام ابو عبد اللّه عليه السّلام طوقى به گردنت انداخت كه هرگز از گردنت برداشته نمىشود. گفت: آن چيست؟ گفتم: جملهاى كه فرمود هيچ مؤمنى در سه چيز خيانت به دل راه نمىدهد.
عمل خالص براى خدا معنايش معلوم است و امّا خيرانديشى دربارۀ پيشوايان مسلمانان، اين پيشوايان كيانند كه خيرانديشى براى آنان به ما واجب شده است؟ معاوية ابن سفيان و فرزندش يزيد است و مروان بن حكم و همۀ آنان كه اگر شهادت بدهند گواهىشان پذيرفته نيست و نماز جماعت با آنان درست نيست و اين كه فرمودند بايد به جماعت آنان بپيوندد كدام جماعت است؟ به جماعت مرجئه بپيوندد كه مىگويند كسى كه نماز نخواند و روزه نگيرد و غسل جنابت نكند، خانۀ كعبه را ويران كند و با مادرش زنا كند، چنين كسى بر دين جبرئيل و ميكائيل است؟ و يا جماعت قدريه كه مىگويند آنچه خداى تعالى بخواهد انجام نمىگيرد امّا آنچه ابليس لعين بخواهد انجام مىگيرد؟ و يا جماعت حرورى است كه از على بن ابى طالب عليه السّلام بيزارى مىجويد و گواهى مىدهد كه على بن ابى طالب (نعوذ باللّه) كافر بوده؟ و يا جماعت جحمى كه مىگويد ايمان بجز معرفت خداى تعالى چيز ديگرى نيست.
سفيان گفت: واى بر تو! پس چه كسى مقصود است؟ گفتم: مقصود على بن ابى طالب عليه السّلام است، و به خدا قسم اوست امامى كه خيرانديشى براى او بر ما واجب است؛ و جماعتى كه مىبايست به آنان بپيونديم خاندان آن حضرت است. گويد: نامه را از من گرفت و پاره كرد و
گفت اين جريان را به كسى بازگو مكن. (پايان حديث).
و بالجمله ظاهرا دو جملۀ اهل بدع و مستعمل الرأى المخترع به يك معناست و جملۀ دوّم شارح جملۀ اوّل است، زيرا بدعت - چنان كه علما فرمودهاند - عبارت است از ادخال ما ليس من الدين فى الدّين (آنچه را كه از دين نيست به حساب دين منظور داشتن است) و اختراع الرّأى نيز همين معنا را افاده مىكند. از اينرو از صاحب قاموس نقل شده كه گفته است: اصحاب رأى همان اصحاب قياسند كه در هر موردى چنان كه روايتى نيافتند و دليلى در دست نبود به رأى خود عمل مىكند هر چند رأيشان مخالف با نصّ و معارض با آن باشد؛ چنان كه ابو حنيفه قائل به قياس بوده و آن را چنين تفسير كرده است كه قياس دليلى است كه به نظر مجتهد مىرسد و چه بسا كه نمىتواند آن را با عبارتى بيان كند. زمخشرى در ربيع الابرار از يوسف بن اسباط نقل كرده كه وى گفته است ابو حنيفه چهارصد حديث بلكه بيشتر برخلاف رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم گفته است. از وى پرسيده شد مانند چه؟ گفت: رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: اسب را در جهاد دو حصّه است، ابو حنيفه گفت: من حصّۀ حيوان را بيشتر از مؤمن قرار ندهم. و رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و اصحابش در حجّ شتر قربانى را اشعار كردند، ابو حنيفه گفت:
اشعار شتر مثله كردن است و جايز نيست.
رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: خريدار و فروشنده تا از هم جدا نشدهاند خيار دارند و مىتوانند معامله را به هم بزنند، ابو حنيفه گفت: پس از آن كه عقد بيع بسته شد خيارى براى كسى نيست. رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به هنگام مسافرت در اين كه كدام يك از همسرانش به همراه آن حضرت باشد قرعه مىزد، ابو حنيفه گفت: قرعه زدن قمار است و حرام (پايان سخن زمخشرى در ربيع الابرار).
و روايات بسيارى از ائمۀ دين عليهم السّلام در مذمّت قياس رسيده است؛ از جملۀ آنها روايتى است كه ثقة الاسلام كلينى در كافى شريف از امام صادق عليه السّلام نقل كرده است كه فرمود: صاحبان قياس دانش را از راه قياس طلبيدند و جز دورى از حق بهرهاى نصيبشان نشد، زيرا كه دين خداى تعالى را با قياس نتوان به دست آورد: «فى الكافى عن ابى عبد اللّه عليه السّلام انّه قال: انّ اصحاب المقاييس طلبوا العلم بالمقاييس فلم تزدهم المقاييس الاّ بعدا، و انّ دين اللّه لا يصاب بالمقاييس».
و از امام باقر عليه السّلام روايت كرده كه فرمود: هر كس به استناد رأى خود فتوا بدهد پس به تحقيق كه بدون علم و دانش عبادت كرده و آن كس كه بدون علم، دينى در دست گيرد، در حرام و
حلال خدا ناآگاهانه ضدّيت كرده است: «من افتى الناس برأيه فقد دان اللّه بما لا يعلم، و من دان اللّه بما لا يعلم فقد ضادّ اللّه حيث احلّ و حرّم فيما لا يعلم».
و امير المؤمنين عليه السّلام فرمود: كسى كه در منصب قياس نشيند همۀ عمر در اشتباه خواهد بود و هر كس كه با رأى خود خدا را عبادت كند همواره از حقيقت بيگانه خواهد ماند: «من نصب نفسه بالقياس لم يزل دهره فى التباس، و من دان اللّه بالرّأى لم يزل دهره فى ارتماس».
و ابو بصير گويد: به امام صادق عليه السّلام عرض كردم: پيشامدهايى مىشود كه ما نه در كتاب خدا آن را مىشناسيم و نه در سنّت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم آيا اجازه مىفرماييد كه طبق نظر خودمان عمل كنيم؟ فرمود: نه، زيرا اگر نظرت درست باشد، اجر و پاداشى نخواهى داشت، و اگر بر خطا باشد بر خداى عزّ و جلّ دروغ نسبت دادهاى: «قلت لابى عبد اللّه عليه السّلام ترد علينا اشياء ليس نعرفها فى كتاب اللّه و لا السنّة فننظر فيها؟ قال: لا امّا انّك ان اصبت لم توجر، و ان اخطأت كذبت على اللّه عزّ و جلّ».
و روايات در اين باب بسيار است و بطلان قياس و رأى از ضروريات مذهب اهل بيت عليهم السّلام است.
الّلهم صلّ على محمّد و آله، و اجعل اوسع رزقك علىّ اذا كبرت، و اقوى قوّتك فىّ اذا نصبت و لا تبتلينى بالكسل عن عبادتك و لا العمى عن سبيلك و لا بالتعرّض لخلاف محبّتك و لا مجامعة من تفرّق عنك و لا مفارقة من اجتمع اليك (بارالها! بر محمد و خاندان او درود بفرست و فراخترين روزيت را بر من به هنگام پيريم قرار بده، و نيرومندترين نيرويت را هنگام خستگى و درماندگى من مرحمت فرما، و مرا به كسالت و سستى از عبادت خويش و به كورى از راه خودت مبتلا مفرما، و مبادا كه كارى برخلاف محبت و دوستى تو انجام دهم و با كسى كه از تو فاصله گرفته است نزديك شوم و نه از كسى كه با توست جدا شوم).
افعالى كه در اين جملهها به خداى تعالى نسبت داده شده مانند «روزيت» و «نيرويت» بدان اعتبار است كه مخلوق خداى تعالى است و خداى تعالى آنها را آفريده است و چون در دوران پيرى آدمى غالبا از كثرت حركت باز مىماند و كارهاى پرمشقّت را نمىتواند انجام دهد لذا امام عليه السّلام از خداى تعالى مسئلت كرده كه در اين دوران وسايل استراحت او را بيشتر فراهم نمايد. يكى از عرفا فرمايد: كسالت در عبادت خداوند از صفات نادانى است كه در زندان طبيعت زندانى گشته به زنجيرهاى پيآمدهاى قوۀ شهويّه بسته شده و گرفتار پاىبند عوارض قواى بدنى گرديده و آنچنان سنگين شده كه نسيمهاى معنوى نمىتواند او را به درجههاى
بالاتر رساند و وزش بادهاى عبوديت و بندگى حق تعالى او را از مرتبۀ پست دنيوى به بالا نمىكشد. گفتار اين عارف اشاره به اين است كه اگر كسى لذت عبادت را بچشد در اين مرتبۀ پست شهوات نمىماند؛ چنان كه حكيم شيراز گويد:
اگر لذت ترك لذّت بدانى دگر لذت نفس لذّت ندانى
سفرهاى علوى كند مرغ جانت گر از چنبر آز بازش ستانى
و ليكن تو را صبر عنقا نباشد كه در دام شهوت به گنجشك مانى
به سرّ جام جم آنگه نظر توانى كرد كه خاك ميكده كُحل بصر توانى كرد
مباش بى مى و مطرب كه زير چرخ كبود بدين ترانه غم از دل به در توانى كرد
گل مراد تو آنگه نقاب بگشايد كه خدمتش چو نسيم سحر توانى كرد
گدايى در ميخانه طرفه اكسيرى است گر اين عمل بكنى خاك زر توانى كرد
به عزم مرحلۀ قرب پيش نِه قدمى كه سودها كنى ار اين سفر توانى كرد
تو كز سراى طبيعت نمىروى بيرون كجا به كوى رياضت گذر توانى كرد
جمال يار ندارد نقاب و پرده ولى غبار ره بنشان تا نظر توانى كرد
و لكن اين عمل رهروان چالاك است تو نازنين چهانى كجا توانى كرد
گرت ز نور رياضت خبر شوى حافظ چو شمع خندهزنان ترك سر توانى كرد
ولى تو تا لب معشوق و جام مىخواهى طمع مدار كه كار دگر توانى كرد
فلئن صيّرتنى للعقوبات مع اعدائك و جمعت بينى و بين اهل بلائك و فرّقت بينى و بين احبّائك و اوليائك فهبنى يا الهى و سيدى و مولاى صبرت على عذابك فكيف اصبر على فراقك:
و اگر مرا با دشمنانت در عذاب افكندى و ميان من و گرفتاران بلايت جمع كردى و ميان من و دوستان و اوليائت جدايى انداختى اى معبود و سيد و مولاى من، گيرم كه بر آتش عذابت صبر كردم چگونه بر فراق تو صبر توانم كرد؟!
حضرت در اين جملات نورانى كه عرض مىكند: اگر ميان من و دوستانت جدايى افكندى... مناسب آن بود: كه عرض كند گيرم كه به عذابت صبر كردم چگونه به فراق دوستانت صبر توان كرد و ليكن به جاى فراق دوستان، فراق تو فرموده است و اين بدان معنى
است كه فراق دوستان خدا فراق خداى تعالى است. مولانا فرمايد:
ترسم اى فصّاد گر فصدم كنى نيشتر ناگاه بر ليلى زنى
زان كه از ليلى وجود من پُر است وين صدف پر از صفات آن دُر است
من كيم ليلى و ليلى كيست من ما يكى روحيم اندر دو بدن
بر من از هستى من جز نام نيست در وجودم جز تو اى خوشكام نيست
و اسألك عند الحاجة و در وقت نياز فقط از تو سؤال كنم و حاجت بخواهم.
و اتضرّع اليك عند المسكنة و به هنگام درماندگى فقط در پيشگاه تو تضرع كنم.
و لا تفتنّى بالاستعانة بغيرك اذا اضطررت و به هنگام ناچارى و اضطرار به يارى خواستن از غير خودت مرا آزمايش مكن.
و لا بالخضوع لسؤال غيرك اذا افتقرت و نه به اين كه از غير خودت خاضعانه خواستهاى داشته باشم به هنگام فقر آزمايش مكن.
و لا بالتضرّع الى من دونك اذا رهبت و به هنگام ترس به غير تو تضرّع نكنم.
فاستحق بذلك خذلانك و منعك و اعراضك يا ارحم الراحمين تا به واسطۀ اين عمل گرفتار و مستحق خذلان و منع و اعراض تو گردم. يا ارحم الراحمين.
چون زمام كارها و سودها و زيانها در دست قدرت حق تعالى است و غير او كسى مالك هيچ نيست و تنها اوست كه بر همه چيز تواناست از اين رو امام عليه السّلام حكم فرموده بر اين كه هر كس به غير او توجه كند مستحق خذلان و منع است كه اگر دل به غير خدا توجه كند لياقت آن را ندارد كه مورد عنايات خاصّۀ حق تعالى قرار گيرد.
اللّهم اجعل ما يلقى الشيطان فى روعى من التمنى و التظنى و الحسد ذكرا لعظمتك و تفكّرا فى قدرتك بارالها! آرزوى باطل و گمان بد و رشك بر بندگان را كه شيطان در دل من مىافكند به ياد بزرگى تو و انديشه و تفكر در قدرت تو تبديل كن. تفكر به معناى انديشيدن در قدرت و عظمت الهى يكى از اهم ابواب معرفت است و در قرآن و روايات ترغيب و تحريص بسيارى
بر آن شده است و تربيتيافتگان مكتب اسلام حقيقى با اين درس سروكار داشتند تا آن جا كه دربارۀ ابو ذر نقل شده كه كان اكثر عبادة ابى ذر التفكر. و در لسان قرآن كريم از متفكرين به اولوا الالباب تعبير شده آن جا كه فرمايد: إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ لَآياتٍ لِأُولِي الْأَلْبابِ اَلَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللّهَ قِياماً وَ قُعُوداً وَ عَلى جُنُوبِهِمْ وَ يَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ...(1)شايد اين تعبير بدان جهت باشد كه در اثر تفكر قشر و پوستۀ ظاهرى اشياء شكافته مىشود و بر مغز آنها اطلاع حاصل مىشود. غزالى مىگويد: حقيقت تفكر عبارت است از اين كه آدمى بخواهد به يك مطلب مجهولى به وسيلۀ فكر دسترسى پيدا كند، مانند اين كه فكر كند كه آخرت باقى است، و دنيا فانى است و چون در بقاى آخرت و فناى دنيا فكر كند براى او علم حاصل مىشود كه آخرت از دنيا بهتر است و اين علم او را وادار مىكند، كه براى آخرت كار كند پس تفكر سبب اين علم شده و اين علم حالتى در نفس ايجاد مىكند كه آن حالت توجه به آخرت است و مقتضاى اين حالت آن است كه انسان براى آخرت كار مىكند و همينطور در ساير موارد. پس تفكر باعث مىشود كه قلب نورانى شده و از غفلت بيرون بيايد و از اين رو تفكر اصل همۀ خيرات است. محقق طوسى رضوان اللّه تعالى عليه را سخنى در تفكر است و حاصلش آن كه تفكر عبارت است از سير باطن از مبادى به سوى مقاصد و هيچ كس از نقص به كمال نمىرسد مگر به همين سير و مبادى اين سير آفاق و انفس است.
سير آفاقى اين است كه تفكر كند در اجزاى عالم و ذرات او از كهكشان تا كوچكترين ذره و سير انفسى به اين است كه تفكر كند به اجزاى انسان و اعضاى او از استخوانبندى و اعصاب و رگها و... گرفته تا استعدادها و قواى روحى و باطنى كه قابل حدّ و حصر نيستند؛ و از اين راه مىتواند به حكمت بارى تعالى و كمال قدرتش پى ببرد. بنابراين تفكر از اعظم و اشرف عبادات است و در جاهاى متعدد قرآن مجيد از تفكر تمجيد شده و اخبار بسيارى از رسول خدا و ائمۀ معصومين عليهم السّلام در اينباره رسيده است، مانند: تفكر ساعة خير من عبادة سبعين سنة: يك ساعت فكر كردن از هفتاد سال عبادت بهتر است. و امير المؤمنين فرمودند: التفكر يدعو الى البرّ و العمل به: تفكر است كه آدمى را به نيكى و نيكوكارى دعوت مىكند. و امام صادق فرمود: افضل العبادة ادمان التفكر فى اللّه و قدرته: بهترين عبادت آن است كه انسان در اللّه و قدرت او فكر كند. و امام رضا عليه السّلام فرمود: عبادت زياد نماز خواندن و زياد روزه گرفتن
1) سورۀ آل عمران، آيۀ 190-191.
نيست بلكه عبادت منحصر است در تفكر در امر خداى عز و جلّ: ليس العبادة كثرة الصّلوة و الصّوم انّما العبادة التفكر فى امر اللّه عز و جل. و بسيارى ديگر از روايات.
بايد دانست كه مقصود از تفكر در اين روايات تفكر در حقيقت ذات حق و حقيقت قدرت او و حقيقت او و حقيقت ديگر صفات او نيست، زيرا معرفت به حقيقت اينها از طاقت بشر خارج است:
اى برتر از خيال و قياس و گمان و وهم از هر چه گفتهايم و شنيدهايم و خواندهايم
مجلس تمام گشت و به آخر رسيد عمر ما همچنان در اول وصف تو ماندهايم
لذا روايت شده كه فرمودهاند: تفكروا فى الخلق و لا تتفكروا فى الخالق: تفكر در خالق نكنيد بلكه تفكر در خلق كنيد. و امام باقر فرمودهاند: مبادا در خدا تفكر كنيد، و لكن اگر خواستيد كه به عظمت خدا نظر كنيد به مخلوقات بزرگ او نظر كنيد: اياكم و التفكر فى اللّه و لكن اذا اردتم ان تنظروا الى عظمته فانظروا الى عظيم خلقه.
زمخشرى در ربيع الابرار گويد: وسائل وضوى امام زين العابدين را به هنگام عبادتش آوردم و آن حضرت دست در ظرف آب گذاشت تا وضو بگيرد، پس سر برداشت و به آسمان و ماه و ستارگان نگاه كرد و در خلقت آنان همچنان تفكر مىكرد تا صبح شد و صداى مؤذن برخاست و دست آن حضرت همچنان در آب بود. مترجم مىگويد اين حكايت زمخشرى را مىبايست با ديدۀ ترديد نگاه كرد.
و تدبيرا على عدوّك و چارهانديشى در دفع دشمن را در دل من بينداز.
و ما اجرى على لسانى من لفظة فحش او هجر او شتم او شهادة باطل او اغتياب مؤمن غائب و به جاى ناسزاگويى با سخن بيهوده يا آبروريزى يا گواهى ناحق يا غيبت مؤمن غايب...
شيخ بزرگوار، شيخ مرتضى انصارى - رضوان اللّه عليه - دربارۀ غيبت چنين مىفرمايد:
غيبت به حكم كتاب و سنت و اجماع و عقل حرام است. اما از قرآن: خداى تعالى مىفرمايد:
وَ لا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً أَ يُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتاً... (1)يبت يكديگر را نكنيد، آيا
1) سورۀ حجرات، آيۀ 12.
يكى از شما دوست دارد كه گوشت برادر مردۀ خود را بخورد؟ در اين آيۀ شريفه مؤمن را برادر مؤمن خوانده و آب روى او را همچون گوشت او و بازى كردن با آبروى او را به معنى خوردن گوشت و آگاه نبودن او از اين غيبت را به منزلۀ حالت مرگ دانسته. و نيز خداى تعالى مىفرمايد. وَيْلٌ لِكُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ .(1)خداى تعالى مىفرمايد: لا يُحِبُّ اللّهُ الْجَهْرَ بِالسُّوءِ مِنَ الْقَوْلِ إِلاّ مَنْ ظُلِمَ :(2)داى تعالى سخن بد گفتن را دوست ندارد مگر از كسى كه مظلوم واقع شده باشد. و مىفرمايد: إِنَّ الَّذِينَ يُحِبُّونَ أَنْ تَشِيعَ الْفاحِشَةُ فِي الَّذِينَ آمَنُوا لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ :(3)مانا كسانى كه دوست دارند كه كارهاى زشت دربارۀ مؤمنين شيوع پيدا كند عذاب دردناكى براى آنها آماده است.
و اما اخبارى كه دلالت دارد بر حرمت غيبت، از شماره بيرون است؛ از جمله روايتى است كه از پيغمبر نقل شده به سندهاى مختلف كه فرمود: غيبت از زنا سختتر است و به درستى كه مرد عمل زنا مىكند پس توبه مىكند و خداوند توبۀ او را مىپذيرد ولى غيبتكننده آمرزيده نمىشود تا كسى كه غيبتش شده او را بيامرزد: «انّ الغيبة اشدّ من الزّنا و انّ الرّجل يزني و يتوب اللّه عليه و انّ صاحب الغيبة لا يغفر له حتى يغفر له صاحبه». و از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم روايت شده كه روزى ضمن خطبهاى كه ايراد فرمودند سخنى در ربا به ميان آوردند و آن را بزرگ شمرده و فرمودند يك درهم از ربا كه كسى به دستش مىرسد از سى و شش عمل زنا بزرگتر است، و رباى بزرگتر آبروى مرد مسلمان است «عنه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم انه خطب يوما فذكر الرّبا و عظم شأنه، فقال:
ان الدرهم يصيبه الرّجل من الرّبا اعظم من ستّة و ثلاثين زنية و انّ اربى الرّبا عرض الرجل المسلم». و از آن حضرت روايت است: كسى كه از مرد مسلمان يا از زن مسلمان غيبت كند، خداى تعالى تا چهل روز نماز و روزۀ او را نمىپذيرد مگر آن كه صاحب غيبت از او گذشت كند: «من اغتاب مسلما او مسلمة لم يقبل اللّه صلوته و لا صيامه اربعين صباحا الا ان يغفر له صاحبه».
و هم آن حضرت فرمود: كسى كه از مؤمنى غيبت كند دربارۀ آنچه آن مؤمن دارد، خداى تعالى ميان او و آن مؤمن در بهشت جمع نمىفرمايد، و كسى كه از مؤمنى غيبت كند دربارۀ آنچه در آن مؤمن نباشد رشتۀ برادرى ميان آن دو گسسته مىشود و غيبتكننده براى هميشه در آتش دوزخ خواهد بود و چه جايگاه بدى است دوزخ: «من اغتاب مؤمنا بما فيه لم
يجمع اللّه بينهما فى الجنّة، و من اغتاب مؤمنا بما ليس فيه انقطعت العصمة بينهما و كان المغتاب خالدا فى النّار و بئس المصير». و هم آن حضرت فرمود: دروغ مىگويد كسى كه گمان مىكند حلالزاده است، در صورتى كه گوشتهاى مردم را با غيبت مىخورد؛ پس از غيبت كردن دورى بجو كه غيبت خوراك سگهاى آتش جهنم است: «كذب من زعم انّه ولد من حلال و هو يأكل لحوم النّاس بالغيبة، فاجتنب الغيبة فانّها ادام كلاب النار». و از آن حضرت روايت شده كه هر كس دربارۀ غيبت برادرش (يا دربارۀ عيب برادرش قدمى بردارد و بخواهد عيب او فاش كند) اوّلين گامى كه برمىدارد در ميان آتش خواهد گذاشت: «من مشى فى غيبة اخيه (فى عيب اخيه) و كشف عورته كانت اول خطوة خطاها وضعها فى جهنم».
و روايت شده كه غيبتكننده اگر توبه كند آخرين كس خواهد بود كه به بهشت داخل مىشود، و اگر توبه نكند نخستين كس خواهد بود كه به دوزخ داخل خواهد شد: «انّ المغتاب اذا تاب فهو آخر من يدخل الجنة، و ان لم يتب فهو اوّل من يدخل النار». و از آن حضرت روايت شده كه فرمود: غيبت بر هر مسلمانى حرام است، و همانا غيبت اعمال نيك را مىخورد و نابود مىكند همان گونه كه آتش هيزم را نابود مىكند.
شيخ انصارى رضى اللّه عنه مىفرمايد نابود كردن حسنات يا بدان معناست كه ثواب كارهاى نيك حبط مىشود و از بين مىرود، و يا آن كه اجر و ثواب اعمال نيك در جنب عذاب و عقاب غيبت مضمحل مىشود و قابل توجه نخواهد بود، و يا از آن جهت است كه حسنات غيبت كننده به حساب غيبت شده منظور مىشود؛ چنان كه در بيش از يك روايت اين مضمون آمده است؛ از جملۀ آن روايات روايتى است كه از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نقل شده كه فرمود: يكى را روز قيامت مىآورند و در پيشگاه الهى باز مىدارند و نامۀ اعمالش را به دستش مىدهند و او عرض مىكند: بارالها! اين نامۀ اعمال من نيست (گويى اشتباه شده است) كه از اعمال نيك من هيچ در اين كتاب نيست. به او گفته مىشود: پروردگار تو نه اشتباه مىكند و نه فراموش؛ مىفرمايد عمل تو به خاطر غيبت كردن از مردم تباه شد و از ميان رفت.
سپس شخص ديگرى را مىآورند و نامۀ عملش را به او مىدهند پس در آن نامۀ اعمال و طاعتهاى فراوان مىبيند و عرض مىكند: بارالها! اين نامۀ عمل من نيست، چرا كه من اين طاعات و عبادات را به جا نياوردهام. پس به او گفته مىشود كه فلانى غيبت تو را كرد پس اعمال نيكوى او را در نامۀ عمل تو منظور داشتيم: «يؤتى باحد يوم القيامة فيوقف بين يدى الرب
عز و جل و يدفع اليه كتابه فلا يرى حسناته، فيقول: الهى ليس هذا كتابى لا ارى فيه حسناتى، فيقال، له: ان ربك لا يضلّ و لا ينسى، ذهب عملك باغتياب الناس، ثم يؤتى بآخر و يدفع اليه كتابه فيرى فيه طاعات كثيرة فيقول: الهى ما هذا كتابى، فانّى ما عملت هذه الطاعات، فيقال له: انّ فلانا اغتابك فدفع حسناته اليك» روايت دنباله دارد. نويسنده گويد: به استناد اين گونه روايات و ايمان به آنهاست آنچه از بعض بزرگان نقل شده كه شنيد كسى غيبت او را كرده است، آن عالم هديهاى تهيه كرد و براى غيبتكننده فرستاد و پيامش داد كه اميدوارم اين هديۀ ناقابل مرا بپذيريد كه بسا باشد كه اين هديه نسبت به هدايايى كه آن جناب از اعمال خود به من هديه فرمودهايد ناچيز باشد.
و از جملۀ روايات روايتى است كه صاحب كاشف الريبه (رحمة اللّه عليه) از روايت عبد اللّه بن سليمان نوفلى كه روايت مفصّلى است از امام صادق عليه السّلام نقل كرده و در آن روايت است كه رسول خدا فرمود: كمترين درجۀ كافر شدن آن است كه كسى از برادرش كلمهاى بشنود و آن كلمه را به خاطر بسپارد به قصد آن كه او را مفتضح و رسوا كند؛ چنين افراد نصيبى از خير ندارند: «ادنى الكفر ان يسمع الرجل من اخيه كلمة فيحفظها عليه يريد ان يفضحه بها اولئك لا خلاق لهم».
امام صادق عليه السّلام در دنبال اين حديث فرمايد: پدرم از پدرانش از. على عليه السّلام نقل كرده كه فرمود:
كسى كه آنچه را به دو چشمش ديده و به دو گوشش شنيده دربارۀ مؤمن نقل كند كه او را سرافكنده كند و جايگاهش را در اجتماع خراب كند از كسانى است كه خداى تعالى دربارهشان فرموده: همانا كسانى كه دوست دارند كه كارهاى زشت دربارۀ كسانى كه ايمان آوردهاند اشاعه پيدا كند براى آنها عذاب دردناكى است: «فحدثنى ابى عن آبائه عن على عليه السّلام انّه قال: من قال فى مؤمن ما رأته عيناه او سمعت أذناه ممّا يشينه و يهدم مروّته فهو من الذين قال اللّه تعالى: انّ الذين يحبّون ان تشيع الفاحشة فى الذين آمنوا لهم عذاب اليم».
شيخ بزرگوار مىفرمايد ظاهر اين اخبار آن است كه حرمت غيبت مختصّ است به مؤمن، پس غيبت مخالف مذهب جايز است همان گونه كه لعن او جايز است. و اگر كسى توهّم كند كه آيۀ شريفه همانند بعضى از روايات مطلق مسلمان را شامل است اين توهّم مردود است به
اين كه ما به ضرورت مذهب دانستهايم كه اينان احترامى ندارند و احكام اسلام بر آنها جارى نيست مگر اندكى از احكام كه استقامت نظم معاش مؤمنين بر آن متوقّف است، مانند نجس نشدن چيزى كه به آنها ملاقات مىكند با رطوبت، و حلال بودن گوشت حيوان حلالگوشتى كه توسط آنان ذبح شده باشد، و جواز ازدواج با آنها، و حرمت ريختن خونشان كه حكمتش دفع فتنه است... تا آخر آنچه شيخ فرموده.
*تنبيه دوّم
كفارۀ غيبت آن است كه غيبتكننده پشيمان شود و توبه كند و بر كارى كه كرده متأسّف شود، تا اوّلا از حقّ اللّه خارج شود و سپس از آن كسى كه غيبتش را كرده حلالخواهى كند تا با حلال كردن او از مظلمۀ او بيرون رود. و لازم به تذكر است كه اين استحلال بايد حقيقتا از روى ندامت و تأسّف باشد، زيرا چه بسا شخص رياكارى حلالخواهى مىكند به خاطر اين كه خودش را پرهيزكار جلوه دهد و در باطن توبهكار نيست؛ چنين شخصى گناه ديگرى را بر گناه قبلىاش افزوده است.
دليل اين گفتار روايتى از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم است كه فرمود: كسى كه برادرش بر گردن او مظلمه داشته باشد، خواه نسبت به عرض و آبرو يا مالش، حتما بايد از او حلالخواهى كند پيش از آن كه روزى بيايد كه آن جا درهم و دينارى نيست، پس از حسنات او مىگيرند و بر حسنات غيبتشونده افزوده مىشود و بر گناهان غيبتكننده افزوده مىشود: «من كان لاخيه قبله مظلمة فى عرض او مال فليستحلّها منه من قبل ان يأتى يوم ليس هناك دينار و لا درهم يؤخذ من حسناته و تزداد فى حسنات صاحبه، فان لم تكن له حسنات اخذ من سيّئات صاحبه فتزداد على سيئاته».
اين در جايى است كه غيبتكننده دسترسى به غيبتشده داشته باشد، و اگر دسترسى به او ندارد به واسطه مرگ يا دور بودن او، كفّارهاش اين است كه براى او استغفار كند. دليل اين گفتار روايتى است كه مرحوم ثقة الاسلام كلينى از امام صادق نقل مىكند كه فرمود: از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم پرسيدند: كفارۀ غيبت كردن چيست؟ فرمود: هر وقت كه به ياد غيبت شده افتادى از براى او استغفار كن. و مستحب است براى كسى كه از او عذر مىخواهند عذر را بپذيرد و اگر قبول نكند خود اين اعتذار و دوستى او حسنهاى است كه در نامۀ عمل او نوشته مىشود و چه
بسا با گناه غيبت در قيامت مقابله كند.
*تنبيه سوّم
بعضى از علما فرمودهاند از آن جايى كه شخص غيبتكننده خود گنهكار است سزاوار آن است كه به عيب خود بپردازد و عيب خود، او را از عيبجويى ديگران مشغول مىكند؛ و به فرض آن كه عيبى در او نباشد حتما بايد از غيبت نيز كه از بدترين عيوب است خود را پاكيزه نگاه دارد. مترجم گويد: امير المؤمنين على عليه السّلام را در اين باره كلامى است نورانى كه با تبرك نقل آن به اين بحث خاتمه مىدهيم: و انما ينبغى لاهل العصمة و المصنوع اليهم فى السّلامة ان يرحموا اهل الذنوب و المعصية و يكون الشكر و هو الغالب عليهم و الحاجز لهم عنه، فكيف بالعائب الذى عاب اخاه و عيرّه ببلواه امّا ذكر موضع ستر اللّه عليه من ذنوبه مما هو اعظم من الذنب الذى عابه به، و كيف يذمّه، بذنب قد ركب مثله فان لم يكن ركب ذلك الذّنب بعينه فقد عصى اللّه فيما سواه ممّا هو اعظم منه، و ايم اللّه لئن لم يكن عصاه فى الكبير عصاه فى الصغير لجرأته على عيب الناس اكبر، يا عبد اللّه، لا تعجل فى عيب احد فلعلّه مغفور له، و لا تأمن على نفسك صغير معصية فلعلك معذّب عليه، فليكفف من علم منكم عيب غيره لما يعلم من عيب نفسه، و ليكن الشّكر شاغلا له على معافاته ممّا ابتلى به غيره: (كسانى كه از گناه بركنار ماندهاند و خداى تعالى آنان را سالم گردانيده سزاوار چنان است كه گنهكارانى را دلسوز باشند، خداى را بر اين عنايت كه دربارۀ آنان فرموده سپاسگزارند و به عيب ديگران نپردازند تا چه رسد بر كسى كه از برادرش عيبجويى مىكند و او را به آنچه گرفتارش شده سرزنش مىكند، در حالى كه خودش گرفتار عيب است.
مگر متذكر نيست كه خداى تعالى گناهانى را بر او پرده كشيده كه بزرگتر از گناهى است كه او برادرش را به آن عيببينى مىكند. اصلا چگونه ديگرى را به گناهى عيبجويى مىكند كه خودش مانند آن گناه را مرتكب شده است و فرضا كه عين همان گناه را مرتكب نشده، گناه ديگرى مرتكب شده كه بزرگتر از آن گناه است. و به خدا سوگند كه اگر معصيت خداى را در گناهى بزرگ نكرده و گناه كوچك از او سر زده جرأتى كه او در عيببينى ديگران دارد بزرگترين گناه خواهد بود.
اى بندۀ خدا در عيببينى هيچ كس به گناهش شتاب مكن، كه شايد خداى تعالى گناه وى را آمرزيده باشد، و از گناه كوچكى كه از تو سرزده ايمن مباش كه شايد خداى تعالى تو را به آن
گناه عذاب فرمايد. پس هر كس از شما كه از عيب ديگر آگاه شد، از بازگو كردن آن خوددارى كند، زيرا از عيب خويشتن آگاه است. و چون خداى تعالى او را از آن عيب در عافيت داشته و ديگرى را بدان مبتلا فرموده است بايد شكرگزار اين عنايت الهيه باشد). حكيم شيراز را سرودى حكمتآموز در اين باره است كه:
چو كسى در آمد از پا و تو دستگاه دارى گرت آدميتى هست دلش نگاه دارى
به ره بهشت فردا نتوان شدن ز محشر مگر از ديار دنيا كه سر دو راه دارى
همه عيب خلق ديدن نه مروت است و مردى نگهى به خويشتن كن كه همه گناه دارى
ره طالبان عقبى كرم است و فضل و احسان تو چه از نشان مردى بجز از كلاه دارى
تو حساب خويشتن كن نه حساب خلق سعدى كه بضاعت قيامت عمل تباه دارى
سيد شارح فرمايد: علما - رضوان اللّه عليهم - غيبت را در ده مورد جايز دانستهاند:
در مورد شهادت، كه اگر گواهى دادن مستلزم تنقيص از كسى باشد روا خواهد بود.
در مورد نهى از منكر، بدين معنى كه غيبت كردن از كسى موجب آن باشد كه آن كس عمل زشت خود را ترك كند، رواست كه غيبتش كنند و عيبش را گويند.
شكايت متظلم، بدين معنى كه اگر كسى از كسى دادخواست كند، رواست كه دربارۀ شكايت خود مطالبى گويد كه از قدر طرف كاسته شود.
نصح مستشير، اگر كسى مورد مشورت قرار گرفت، مثلا شخصى مىخواهد داماد انتخاب كند، با شما مشورت مىكند كه صلاح است يا نه، و يا آن كه مىخواهد با كسى شريك شود، با شما مشورت مىكند، جايز است كه شما او را نصيحت كنيد و بگوييد كه به صلاح تو
نيست با فلانى وصلت كنى و يا با فلانى شريك شوى. به حكم آن كه فرمودهاند: «المستشار مؤتمن»، كسى كه مورد مشورت قرار مىگيرد بايد با كمال امانت انجام وظيفه كند.
جرح شاهد، يعنى اگر كسى در محكمۀ شرع گواهى دهد، چون از شرايط قبول گواهى عدالت است، مدعى مىتواند گواه محكمه را جرح كند يعنى در عدالت او خدشه وارد كند و اثبات كند كه گواه شخص فاسقى است.
راوى حديث را در مقام تحقيق سند روايت مىتوان تضعيف كرد و گفت كه راوى اين حديث شخص دروغگويى است و قابل اعتماد نيست.
بعضى از دانشمندان و يا صنعتگران را بر ديگرى ترجيح دادن كه قهرا موجب كاستن از قدر ديگرى خواهد بود.
غيبت متجاهر به فسق، يعنى كسى كه گناه را علنى انجام مىدهد و باكى از آگاه شدن ديگران ندارد. به قول سعدى:
گو همه خلقم نظر كنند و ببينند دست در آغوش يار كرده حمايل
و بعضى از علما فرمودهاند غيبت متجاهر به فسق مطلقا جايز است چه در مورد فسقى كه تجاهر دارد و چه در غير آن مورد. و بعضى ديگر فرمودهاند كه مطلقا جايز نيست. و تفصيل مسئله در كتب مبسوطۀ فقهيه از جمله مكاسب مرحوم شيخ انصارى رضوان اللّه عليه عنوان شده است طالبين مراجعه كنند.
گفتن عيبى كه ظاهر باشد، مانند كورى و كرى و امثال اينها، نه عيبى كه مستور است و مردم از آن آگاهى ندارند. البته نبايد در گفتن عيوب ظاهره قصد تنقيص باشد، و گرنه هر چند ممكن است غيبت نباشد و لكن چون توهين به مؤمن است و حفظ احترام مؤمن لازم است حرام خواهد بود.
تنبيه به خطاى عالمى در مسئلهاى از مسائل علمى؛ البته بايد به قصد روشن شدن مسئله باشد نه آن كه قصد داشته باشد عالمى را رسوا كند و آبرويش را ببرد. به طورى كه اشاره شد، در هر يك از موارد دهگانه خصوصياتى است كه بايد توضيحش را در كتب استدلاليه ملاحظه نمود؛ و به طور كلى در همۀ اين موارد اگر تصريح به نام كردن ضرورتى نداشته باشد جايز نيست كه تصريح كند، بلكه بايد با كنايه و اشاره مطلب را ادا كند «فاتقوا اللّه ما
استطعتم و اسمعوا و اطيعوا».
او سبّ حاضر يا دشنام دادن به كسى كه حضور دارد، مانند آن كه بگويد: اى شرابخوار! اى زناكار! و امثال اينها. در كافى شريف از امام باقر عليه السّلام روايت مىكند كه فرمود: رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرموده است: فحش و ناسزا گفتن به مؤمن فسق است و جنگيدن با او كفر است و گوشت او خوردن گناه است و حفظ حرمتش لازم است همچنان كه ريختن خونش حرام است: «عن ابى جعفر عليه السّلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: سباب المؤمن فسوق و قتاله كفر و اكل لحمه معصية و حرمته كحرمة دمه».
و از امام موسى بن جعفر عليه السّلام نقل مىكند دربارۀ دو نفر كه به يكديگر ناسزا گفتهاند. فرمود:
آن كه اول فحش داده ظالمتر است، و گناه خود و گناه رفيقش بر گردن اوست مادامى كه از مظلوم عذرخواهى نكرده باشد: «عن ابى الحسن موسى بن جعفر عليه السّلام: رجلين يتسابان، قال: البادى منهما اظلم و وزره و وزر صاحبه عليه ما لم يعتذر الى المظلوم» امام سجاد عليه السّلام پس از ذكر گناهانى كه از زبان صادر مىشود عرض مىكند.
و ما اشبه ذلك نطقا بالحمد لك و اغراقا فى الثّناء عليك يعنى از اين گونه گناهان مانند بهتان و سخنچينى و استهزا و امثال اينها چنان كه قبلا اشاره كرديم كه غزالى شمارۀ گناهان زبان را به بيست نوع گناه رسانده و هيچكدام اينها با مكارم اخلاق سازگار نيست. بارالها! به جاى همۀ اين گناهان زبان مرا به حمد و ثناگويى خودت گويا فرما تا ثناى تو را بسيار گويم.
و ذهابا فى تمجيدك ذهاب به معنى رفتن است و در اين جمله به طور استعاره به كار رفته است، يعنى در راه بزرگداشت تو قدم بردارم.
و شكرا لنعمتك و سپاسگزار نعمت تو باشم.
و اعترافا باحسانك و به احسان تو اعتراف كنم.
و احصاءا لمننك و منتهاى تو را بشمارم هر چند شمارش نتوانم كرد. به قول حكيم شيراز:
هر نفسى كه فرو ميرود ممدّ حيات است و چون برآيد مفرّح ذات پس در هر نفسى دو نعمت موجود است و هر نعمتى را شكرى واجب.
از دست و زبان كه بر آيد كز عهدۀ شكرش به در آيد
بدان كه بيان عظمت حق تعالى همچون ديگر صفات ذات آن حضرت براى هيچ كس
ممكن نيست و به قول مولانا:
«هر كسى از ظن خود شد يار من»
و آنچه در اين رابطه بيان شده و مىشود، به ميزان درك گوينده است و گرنه هنگامى كه نور عظمت حق تعالى تجلى كند وجودى در مقابل او نمىماند، تا چه رسد به آن كه اظهار وجود كند. حكيم شيراز در اين مورد از باب تمثيل معقول به محسوس اشعار زيبايى دارد كه گويد:
رئيس دهى با پسر در رهى گذشتند در قلب شاهنشهى
پسر چاوشان ديد و تيغ و تبر قباهاى اطلس كمرهاى زر
يلان كماندار نخجير زن غلامان تركش كش تير زن
يكى در برش پرنيانى قباه يكى بر سرش خسروانى كلاه
پسر آن همه شوكت و پايه ديد پدر را به غايت فرومايه ديد
كه حالش بگرديد و رنگش بريخت ز هيبت به بيغولهاى در گريخت
پسر گفتش آخر بزرگ دهى به سردارى از سر بزرگان مهى
چه بودت كه از جان بريدى اميد بلرزيدى از تاب هيبت چو بيد
پدر گفت سالار و فرماندهم ولى عزتم هست تا در دهم
بزرگان از آن دهشت آلودهاند كه در بارگاه ملك بودهاند
تو اى بىخبر همچنان در دهى كه بر خويشتن منصبى مىنهى
نگفتند حرفى زبانآوران كه سعدى نگويد مثالى بر آن
و لا اظلمنّ و انت القادر على القبض منّى و مگذار من بر كسى ظلم كنم با آن كه تو مىتوانى مرا باز دارى.
و لا اضلّنّ و قد امكنتك هدايتى و من گمراه نشوم در حالى كه امكان هدايت من تو راست.
و لا افتقرن و من عندك وسعى و نيازمند نشوم كه گشايش كارم از جانب توست.
و لا اطغينّ و من عندك وجدى و طغيان و سركشى نكنم، چون هر چه دارم از توست. طغيان كه به معناى سركشى و تجاوز از حد است نتيجۀ آن است كه آدمى از نياز و فقر خويش به خداى تعالى غفلت مىكند؛ چنان كه خداى تعالى مىفرمايد:«إِنَّ الْإِنْسانَ لَيَطْغى أَنْ رَآهُ اسْتَغْنى»(1):
آدمى كه خود را بىنياز ببيند طغيان مىكند و فضل خداى تعالى را فراموش مىكند و چنين مىپندارد آنچه دارد نتيجۀ سعى و كوشش خود اوست؛ همچون قارون كه چون به او گفتند:
«أَحْسِنْ كَما أَحْسَنَ اللّهُ إِلَيْكَ» ، همانگونه كه خداى تعالى بر تو احسان فرموده تو نيز بر خلق خدا احسان كن، قارون گفت:«إِنَّما أُوتِيتُهُ عَلى عِلْمٍ» ؛ هر چه من به دست آوردهام نتيجۀ دانش و كوشش خودم مىباشد. و نتيجۀ اين استغنا آن شد كه خداى تعالى فرمود:«فَخَسَفْنا بِهِ وَ بِدارِهِ الْأَرْضَ» ؛(2)و را و خانهاش را در كام زمين فرو برديم.
نويسنده گويد: آنچه از داستان قارون در تواريخ اسلامى آمده بسيار عبرتانگيز و آموزنده است. مىنويسند كه قارون به زنى از زنان بنى اسرائيل دو هزار دينار زر داد تا فردا هنگامى كه بنى اسرائيل جمعند، وى به جمع آنان درآيد و موسى را متهم كند كه با وى زنا كرده است. زن چون به خانۀ خود بازگشت، از تصميمى كه گرفته بود سخت پشيمان شد و به خود گفت مگر همين گناه مانده بود كه پيغمبر خدا را متهم كنم؟ به دنبال اين ندامت در وقت موعود دو كيسۀ زر برداشت و به ميان بنى اسرائيل آمد و گفت: ايها الناس قارون اين دو كيسه را كه مهر او بر آنهاست به من داده تا موسى را متهم به زنا كنم.
حضرت موسى كه اين را شنيد سخت خشمگين شد و عرض كرد: بارالها! اگر به خاطرم غضب نكنى من از مسئوليّت پيامبرى استعفا مىكنم. خداى عزّ و جلّ به او وحى فرمود كه ما زمين را در اختيار تو قرار داديم، هرچه مىخواهى بكن. موسى با حال غضب بر قارون وارد شد. چون چشم قارون بر موسى افتاد، فهميد كه او با فرمان عذاب آمده است. گفت: اى موسى! تو را به پيوند خويشاوندى كه ميان من و توست از من بگذر. موسى گفت: اى فرزند لاوى! زياد حرف نزن. و به زمين فرمان داد كه او را بگير! پس قصر او و هر چه در آن بود در زمين فرو رفت و خود قارون نيز تا زانو به زمين فرو رفت. قارون شروع كرد به گريه كردن، و دوباره او را به رحم قسم داد. موسى گفت: «يابن لاوى لا تزدنى من كلامك».
اى زمين! قصر و خزائن او را به كام خود فروكش! خداى تعالى موسى را سرزنش فرمود.
موسى عرض كرد: بارالها! اگر قارون مرا به تو قسم مىداد رحمش مىكردم، ولى چون به غير تو مرا قسم داد رحمش نكردم. خداى تعالى او را فرمود زياد حرف مزن، به عزت و جلال وجود و مجد و مقام والايم قسم اگر قارون به جاى آن كه به تو التماس مىكرد، به من التماس مىكرد من اجابتش مىكردم، ولى چون به تو التماس كرد من نيز او را به خودش واگذاشتم.
امام باقر عليه السّلام فرمود: چون يونس به واسطه اذيت امتش از ميان آنان بيرون رفت و در دريا نصيب ماهى شد، در حالى كه در شكم ماهى بود به بحر مسجور رسيد كه قارون آن جا معذّب بود، قارون صدايى شنيد، از فرشته پرسيد: صاحب صدا كيست؟ گفت: يونس است كه خداى تعالى او را در شكم ماهى زندانى فرموده است. پس سؤالاتى ميان او و يونس ردّ و بدل شد و احوال خويشاوندان را پرسيد و چون شنيد كه مردهاند، رقت كرد و سرشگ از ديده بريخت. خداى تعالى به فرشتۀ موكل دستور فرمود كه در باقيماندۀ ايّام دنيا عذاب را از قارون بردارند به خاطر رقتى كه به او دست داد دربارۀ خويشاوندان خود.
بار خدا مهيمنى و مدبّر از همه عيبى منزّهى و مبرّا
از همگان بىنياز و بر همه مشفق از همه عالم نهان و بر همه پيدا
ما نتوانيم حق حمد تو گفتن با همه كرّوبيان عالم بالا
و ليس عندى ما يوجب لى مغفرتك و لا فى عملى ما استحق به عفوك و نزدم چيزى نيست كه موجب آمرزش تو بر من باشد و كارى نكردهام كه شايستگى بخشش تو را داشته باشم.
و مالى بعد ان حكمت على نفسى الاّ فضلك و پس از آن كه خودم را محكوم كردم چارهاى جز فضل تو ندارم.
فصلّ على محمد و آله و تفضّل عليّ پس بر محمد و خاندانش درود بفرست و بر من تفضّل
بفرما كه تفضّل را علتى لازم نيست و به سببى نياز ندارد.
اللّهم و انطقنى بالهدى و الهمنى التقوى و وفّقنى للّتي هى ازكى و استعملنى بما هو ارضى بارالها! زبان مرا به هدايت گويا فرما و تقوا و پرهيزگارى را بر دلم الهام كن و مرا به هر آنچه پاكيزهتر است موفق بدار و به كارى هر چه پسنديدهتر برگمار.
يكى از عرفا فرمايد كه همۀ خيرات دنيا و آخرت در يك كلمه جمع شده است و آن كلمه عبارت است از كلمۀ تقوا. ببينيم كه در قرآن شريف تا چه حد ياد از تقوا شده و چه نتايج و آثارى بر آن مترتب فرموده و چه ثوابهايى بر آن وعده فرموده و از سعادتهاى دنيوى و كرامتهاى اخروى چه وعدهها كه داده است. سپس گويد: ما دوازده خصلت از خصلتهاى تقوا را ذكر مىكنيم:
اوّلين خصلت مدح و ثنايى است كه قرآن از آن فرموده كه مىفرمايد: اگر صبر و تقوا پيشه كنيد (البته ظفر مىيابيد) كه صبر و تقوا سبب نيرومندى و پيشرفت در كارهاست.
خصلت دوّم عبارت است از حراست و حفظ از كيد دشمنان چنان كه فرمايد: اگر صبر و تقوا داشته باشيد نيرنگ دشمنان بر شما زيانى نخواهد داشت:«وَ إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا لا يَضُرُّكُمْ كَيْدُهُمْ شَيْئاً»(1).
خصلت سوّم تأييد و نصرت خداى تعالى كه مىفرمايد: خدا به همراه كسانى است كه با تقوا هستند:«إِنَّ اللّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا»(2).
خصلت چهارم نجات از سختيها و يافتن روزى حلال كه مىفرمايد: هر كه از خدا بپرهيزد خداى تعالى براى او درآمدى معين مىفرمايد و از جايى كه او حساب نمىكرد به او روزى مىرساند:«وَ مَنْ يَتَّقِ اللّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ»(3).
خصلت پنجم شايستگى احوال كه مىفرمايد: اى كسانى كه ايمان آوردهايد! تقوا پيشه كنيد و در سخن گفتن بىپروا نباشيد و سخن راست و درست بگوييد تا خداى تعالى اعمال شما را اصلاح كند:«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ قُولُوا قَوْلاً سَدِيداً يُصْلِحْ لَكُمْ أَعْمالَكُمْ»(4).
خصلت ششم آمرزش گناهان كه دنبالۀ همين آيه مىفرمايد: تا گناهان شما را بيامرزد:
«يغفر لكم ذنوبكم».
خصلت هفتم محبت خداى تعالى كه فرمايد: همانا خداى تعالى متقين را دوست مىدارد:
«إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقِينَ» (1).
خصلت هشتم قبولى اعمال كه مىفرمايد: خداى تعالى اعمال را تنها از متقين مىپذيرد:
«إِنَّما يَتَقَبَّلُ اللّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ» (2).
خصلت نهم گرامى و عزيز شدن نزد خداى تعالى كه مىفرمايد: گرامىترين شما نزد خداى تعالى باتقواترين شماست:«إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاكُمْ»(3).
خصلت دهم بشارت به هنگام مرگ كه مىفرمايد: كسانى كه ايمان آوردند و تقوا پيشه كردند در زندگى دنيا و آخرت از براى آنها بشارت خواهد بود:«اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ كانُوا يَتَّقُونَ لَهُمُ الْبُشْرى فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ فِي الْآخِرَةِ»(4).
خصلت يازدهم رهايى از آتش كه مىفرمايد: سپس ما متقين را از آتش رهايى مىبخشيم:
«ثُمَّ نُنَجِّي الَّذِينَ اتَّقَوْا» (5).
خصلت دوازدهم بهشت جاويد كه از براى متقى آماده شده است «أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِينَ»(6).
پس معلوم مىشود كه سعادت هر دو دنيا در تقواست و آن گنجى است عظيم و سودى است بزرگ و خيرى است فراوان و فوزى است كبير، پايان سخن عارف مذكور.
نويسنده گويد: به هنگام نوشتن آيۀ شريفۀ إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاكُمْ لطيفهاى به يادم آمد كه از يكى از صاحبدلان شنيدم و براى ثبت ياد او در تاريخ اين جا ذكر مىكنم. ايشان مىفرمود:
به حكم تقدم موضوع بر حكم، مانند ان زيدا قائم، در اين آيه نيز بايد بگوييم آن كس كه نزد خدا عزيزتر است باتقواتر است(7).
نويسنده گويد: شايد به اين نكتۀ لطيفتر از نسيم سحر اشاره مىفرمايد خداى تعالى در
1) سورۀ توبه، آيۀ 4.
2) سورۀ مائده، آيۀ 27.
3) سورۀ حجرات، آيۀ 13.
4) سورۀ يونس، آيۀ 63-64.
5) سورۀ مريم، آيۀ 72.
6) سورۀ آل عمران، آيۀ 133.
7) ايشان مرحوم مغفور شيخ محمود مجنون معروف به حاج ملا آقا جان كه از منبريهاى بنام و بىنظير زنجان بود و داستانها دارد كه كتابى مستقل را شايد. رضوان اللّه تعالى عليه.
كتاب عزيزش:«إِنَّ الَّذِينَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَّا الْحُسْنى أُولئِكَ عَنْها مُبْعَدُونَ»(1)عارف شيراز نيز مىفرمايد:
مزرع سبز فلك ديدم و داس مه نو يادم از كشتۀ خويش آمد و هنگام درو
گفتم اى بخت بخسبيدى و خورشيد دميد گفت با اين همه از سابقه نوميد مشو
هر كه در اين بزم مقربتر است جام بلا بيشترش مىدهند
به احتمال قريب به يقين، مقصود از بهترين راه، راه ولايت امير المؤمنين على عليه السّلام است، و مؤيد اين احتمال روايتى است كه ثقة الاسلام كلينى - رضوان اللّه عليه - در كافى شريف نقل مىكند كه امام باقر عليه السّلام در تفسير آيۀ شريفۀ:«وَ أَنْ لَوِ اسْتَقامُوا عَلَى الطَّرِيقَةِ لَأَسْقَيْناهُمْ ماءً غَدَقاً»(2)
فرمود: لا شربنا قلوبهم الايمان و الطريقة هى ولاية على بن ابى طالب و الاوصياء عليهم السلام: اگر بر طريق ولايت استقامت ورزند، ما دلهاى آنان را با شربت شيرين ايمان سيراب مىكنيم؛ كه مقصود از سيراب كردن سيراب كردن دل به ايمان و طريقت همان ولايت على بن ابى طالب و اوصياء عليهم السلام است.
على الصباح قيامت كه سر ز خاك برآرم به جستجوى تو خيزم به گفتگوى تو باشم
مى بهشت ننوشم ز دست ساقى رضوان مرا به باده چه حاجت كه مست روى تو باشم
بميرم و دوران حياتم را در دين تو سپرى كنم.
اللّهم صلّ على محمد و آله و متعنى بالاقتصاد بارالها! بر محمد و خاندان او درود بفرست و مرا از اقتصاد و ميانهروى بهرهمند ساز.
مترجم گويد: كلمۀ اقتصاد از كلماتى است كه فراوان در مكالمات به كار گرفته مىشود.
آنچه از موارد استعمال اين كلمه به دست مىآيد آن است كه اقتصاد عبارت است از حداكثر استفاده از كمترين سرمايه. يك تاجر مقتصد كسى است كه با سرمايۀ كم سود بسيارى به دست آورد. يك آشپز مقتصد كسى است كه با استفاده از مواد غذايى كمتر غذاى مطبوعى تهيه كند. آشپزى كه از علم اقتصاد بهره ندارد ممكن است مواد غذايى بسيارى مصرف كند ولى نتواند غذاى مطبوعى درست كند. مشتقات كلمۀ قصد و اقتصاد در قرآن بيشتر به معناى رعايت اعتدال آمده است؛ چنان كه خداى تعالى مىفرمايد:«مِنْهُمْ أُمَّةٌ مُقْتَصِدَةٌ وَ كَثِيرٌ مِنْهُمْ ساءَ ما يَعْمَلُونَ» .(1)ر اين آيۀ شريفه نيز اشاره به معنايى كه گفته شد مىباشد، زيرا سود عمل را در مقابل اقتصاد قرار داده و اين بدان معناست كه اگر اصول اقتصاد رعايت نشود نتيجۀ مطلوب دست نخواهد داد. از اين رو امير المؤمنين عليه السّلام در خطبۀ اوصاف متقين مىفرمايند: «ملبسهم الاقتصاد»، پرهيزكاران كسانى هستند كه در لباس پوشيدن اعتدال را رعايت مىكنند و جامههاى فاخر نمىپوشند تا فخرفروشى كنند.
و اجعلنى من اهل السّداد و من ادلّة الرّشاد و من صالحى العباد و ارزقنى فوز المعاد و سلامة المرصاد و مرا از درست گفتاران و از آنانى كه راهنمايان نجاتند و از بندگان شايسته قرار ده، و رستگارى آخرت و به سلامت گذشتن از كمينگاه را روزيم فرما.
مترجم گويد: در كمينگاه كسى بودن كنايه از اين است كه آن شخص نمىتواند از دست او فرار كند چنان كه خداى تعالى مىفرمايد:«إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصادِ»(2)امير المؤمنين عليه السّلام در نهج البلاغه مىفرمايد: و لئن امهل اللّه الظّالم فلن يفوت اخذه و هو له بالمرصاد على مجاز طريقه و بموضع الشجاع بمسامح ريقه: (و اگر خداى تعالى ستمكار را مهلت بدهد هرگز نمىتواند از يد قدرت او خارج شود و خدا بر سر راه او در كمين است و همچون كسى است كه استخوان در گلويش گير كرده باشد.) و حضرت امام صادق در تفسير آيۀ «إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصادِ» فرمودند:
مرصاد پلى است بر روى صراط، هر بندهاى كه حقى از بندۀ ديگر بر او باشد نمىتواند از آن پل عبور كند قال: قنطرة على الصراط لا يجوز عبد بمظلمة عبد. و از امام باقر عليه السّلام روايت شده كه فرمود: راهى بالاى جهنم گذاشته مىشود كه از مو باريكتر و از شمشير برندهتر باشد و سه جايگاه بر آن زده مىشود: جايگاه اول امانت و رحم و خويشاوندى است، و پاسگاه دوم نماز است، و جايگاه سوم خداى رب العالمين كه خدايى جز او نيست: يوضع على جهنم صراط ادق من الشعر و اقعط من السيف عليه ثلاث قناطر: الاولى و عليها الامانة و الرحم، و الثانية عليها الصلوة، و الثالثة عليها رب العالمين لا اله غيره. و در روايتى به جاى «عليها رب العالمين»، عليها عدل رب العالمين»؛ است پس اهل محشر را دستور مىدهند كه از آن راه عبور كنند. در پاسگاه اول امانت و خويشاوندى آنان را نگاه مىدارد و اگر از آن نجات يافتند در نماز آنان را نگه مىدارد و اگر از آن نيز نجات يافتند در نهايت كار به خداى رب العالمين جلّ ذكره مىرسند. و اين است مقصود از آيۀ مباركه كه مىفرمايد: پروردگار تو در كمينگاه است: فيكلّفون الممرّ عليهم فتحسبهم الامانة و الرحم فان نجوا منها حبستهم الصلوة فان نجوا عنها كان المنتهى الى ربّ العالمين جلّ ذكره قوله تبارك و تعالى ان ربك لبالمرصاد. اين حديث مفصل است و آن جايى را كه مناسب مطلب ما بود نقل كرديم.
اللهم خذ لنفسك من نفسى ما يخلصها و ابق لنفسى من نفسى ما يصلحها فانّ نفسى هالكة او تعصمها بارالها! چيزى كه جان مرا آلوده كند از من بستان تا پاك شوم و آنچه را موجب صلاح حال من است براى من بگذار، زيرا كه جان من در هلاكت افتد مگر تو نگاهش دارى. مترجم گويد: سيّد شارح - قدّس سرّه - براى اين چند جملۀ نورانى معانى چندى از ديگران و خودش نقل كرده و ما به خاطر آن كه مبادا براى خوانندۀ عزيز ملالآور باشد از ذكر آنها صرفنظر كرديم. طالبين به شرح صحيفۀ سيد بزرگوار مراجعه فرمايند:
اللّهم انت عدّتى ان حزنت و انت منتجعى ان حرمت بارالها! تنها تو را دارم هنگامى كه اندوهناك شوم، و چشم اميدم تنها به سوى توست هنگامى كه محروم شوم.
و بك استغاثتى ان كرثت و اگر مصيبتى به من روى آورد فقط به تو روى آورم و از تو فريادرسى مىخواهم.
و عندك مما فات خلف و لما فسد صلاح و آنچه از دستم برود عوضش تنها نزد توست، و آنچه تباه شود تو آن را اصلاح توانى فرمود:
و فيما انكرت تغيير و هر چه تو را ناپسند افتد تغييرش توانى داد.
فامنن علىّ قبل البلاء بالعافية و قبل الطلب بالجدة و قبل الضلال بالرّشاد پس بر من منّت نه و پيش از آن كه گرفتارى پيش آيد سلامتى بخش و پيش از طلب كردن توانگرى ده و پيش از آن كه گمراه شوم راه نجات بنماى.
و اكفنى مؤنة معرّة العباد و عيبجويى بندگان را از من دور كن.
و هب لى أمن يوم المعاد و به روز معاد و بازگشت به سوى تو، ايمنى از عذاب و قهرت را به من موهبت فرما.
و امنحنى حسن الارشاد و مرا راهنمايى خوب مرحمت فرما.
اللّهم صلّ على محمّد و آله و ادرأ عنى بلطفك و اغذنى بنعمتك بارالها! بر محمّد و خاندان او درود بفرست و با لطف خود هر شرّى را از من دور فرما و با نعمت خودت مرا پرورش ده.
و اصلحنى بكرمك و به كرم خودت حال مرا شايستگى بخش.
و داونى بصنعك و به چارهسازى خود درد مرا درمان كن.
و اظلّنى فى ذراك و در پناه خود بر سرم سايهات را بيفكن.
و جلّلنى رضاك و لباس خوشنودىام را بپوشان.
و وفّقنى اذا اشتكلت علىّ الامور لأهداها و چون كارها به هم مشكل افتد به بهترين راه موفقم بدار.
و اذا تشابهت الأعمال لأذكاها و چون كردارها مانند يكديگر شود به پاكيزهترين آنها توفيقم ده.
و اذا تناقضت الملل لأرضاها و چون مذاهب گوناگون برخلاف هم باشند مرا به آنچه پسنديدۀ توست توفيق بخش.
مترجم گويد: سيد شارح را در اين جا سؤالى است و حاصلش آن كه به كار بردن صيغۀ افعل التفضيل در موردى صحيح است كه دو چيز هر دو داراى فضيلت باشند و لكن فضيلت يكى بيش از ديگرى باشد. با توجه به اين كه دين مقدس اسلام ناسخ همۀ اديان است، به كار بردن جملۀ بهترين دين چگونه درست مىآيد؟ پاسخ اين سؤال را چنين فرمودهاند كه هيچ دين از اديان آسمانى نيست مگر آن كه نوعى از انواع آن مورد پسند حق تعالى است همچون اعتراف به خداى تعالى و اعتقاد به مكارم اخلاقى و قوانين سياسى و اجتماعى هر چند دين
مقدس اسلام كاملترين و بهترين است. پس جملۀ به كار بردن دين بهتر مانعى ندارد.
نويسنده گويد: در بسيارى از موارد صيغۀ افعل التفضيل از معناى افضيلت منسلخ مىشود و به اصل ثبوت ماده دلالت مىكند، مانند:«فَتَبارَكَ اللّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ»(1)ه با توجه به آيات شريفه:«قُلِ اللّهُ خالِقُ كُلِّ شَيْءٍ وَ هُوَ الْواحِدُ الْقَهّارُ» ،(2)«لا إِلهَ إِلاّ هُوَ خالِقُ كُلِّ شَيْءٍ فَاعْبُدُوهُ» ،(3)«هَلْ مِنْ خالِقٍ غَيْرُ اللّهِ»(4)القيت در انحصار ذات مقدس الوهى است و با اين وصف «أَحْسَنُ الْخالِقِينَ» به كار رفته است و اين بدان معناست كه خالقيت خداى تعالى در عين انحصار به آن ذات مقدس بسيار زيبا و نيكوست، دقت شود.
الّلهم صلّ على محمّد و اله و توجنى بالكفاية و سمنى حسن الولاية بارالها! بر محمد و خاندان او درود بفرست و تاج خودكفايى بر سرم بنه و نشان فرماندهى مرا حسن تدبير قرار بده.
وهب لى صدق الهداية و هدايت صادق به من موهبت فرما. يا بدان معنا كه هدايتى كه از حضرت تو نصيب من مىشود هدايت صادق باشد، و اصطلاح مصدر به معناى اسم مفعول باشد، و يا آن كه هدايتى كه از من به ديگران مىرسد هدايت صحيح باشد كه مصدر به معناى فاعل گرفته شود.
و لا تفتنى بالسّعة و مرا به فراخى عيش امتحان مفرما كه فقر و تنگدستى هر چند ابتلاى سختى است «و كاد الفقر ان يكون كفرا» اگر فقير طاقت فقر نياورد چه بسا كارش به كفر انجامد، و لكن ابتلا و فراخى روزى و ثروت و مكنت نيز امتحان آسانى نيست. در نامۀ نورانى امير المؤمنين عليه السّلام به عثمان بن حنيف اشارهاى به اين موضوع شده است: «و لكن هيهات ان يغلبنى هواى و يقودنى جشعى الى تخيّر الاطعمة، و لعلّ بالحجاز او باليمامة من لا طمع له فى القرص و لا عهد له بالشبع، او ابيت مبطانا و حولى بطون غرثى و اكباد حرّى، او اكون كما قال قائل:
و حسبك داءا ان تبيت ببطنة و حولك اكباد تحنّ الى القدّ
و ليكن هرگز هواى من بر من چيره نخواهد شد و حرص مرا به انتخاب غذاهاى گوناگون نخواهد كشيد، در حالى كه شايد در حجاز يا در يمامه كسى باشد كه اميد به دست آوردن قرص نانى را نداشته و سيرى خودش را به ياد نداشته باشد؛ يا من سير بخورم در حالى كه در اطرافم شكمهايى گرسنه و جگرهايى سوخته باشد، يا آنچنان باشم كه گوينده سروده است:
«و اين درد تو را بس كه شب سير بخوابى و گرداگردت جگرهايى باشد كه در آرزوهاى كاسۀ چرمى (كه غذا در آن ريخته مىشد) باشند. آيا به همين قناعت كنم كه گفته بشود: اين امير المؤمنين است! و در ناخوشآيندهاى روزگار با آنان شريك نگردم.
و امنحنى حسن الدّعة و مرا عيشى نيكو عطا فرما.
و لا تجعل عيشى كدّا كدّا و زندگى مرا بر من سخت سخت مگردان. تكرار كلمۀ «كدّا» در اين جملۀ شريفۀ شايد از آن جهت باشد كه زندگى بدون سختى امكانپذير نيست و براى هيچكس در اين دنيا ميسور؛ نه كه خاصيت دنيا اين است، به فرمودۀ امير المؤمنين عليه السّلام اختلط حلوها بمرّها: شيرينى دنيا به تلخى آميخته است. آنچه را كه سزاوار است از خداى تعالى درخواست نمود، كم بودن مشكلات زندگى است.
و لا تردّ عليّ دعائى ردّا فانى لا اجعل لك ضدّا و لا ادعوا معك ندّا و دعاى مرا رد مفرما كه من براى تو مانندى قرار نمىدهم و جز تو را عبادت نكنم و حاجت به سوى غير تو نبرم. جملۀ «فانى لا اجعل لك ضدّا» كه به منزلۀ تعليل درخواست مىباشد گويى اشاره به آن است كه اگر دعاكننده بجز درگاه بارى تعالى به درگاه ديگرى پناه نبرد خداى تعالى حاجت او را برآورده خواهد فرمود، و اين معنا مضمون بسيارى از روايات و ادعيه است كه انقطاع الى اللّه را در استجابت دعا نقش مهمى است. حكيم شيراز را در اين معنا قطعۀ زيبايى است وى مىگويد:
شنيدم كه پيرى شبى زنده داشت سحر دست حاجت بحق برفراشت
يكى هاتف انداخت در گوش پير كه بىحاصلى رو سر خويش گير
بر اين در دعاى تو مقبول نيست چو عزت ندارى به خوارى مَايست
شب ديگر از ذكر و طاعت نخفت مريدى ز حالش خبر داشت گفت
چو ديدى كز آن روى بسته است در به بىحاصلى سعى چندين مبر
به ديباچه بر اشگ ياقوت فام به حسرت بباريد و گفت اى غلام
مپندار گروى عنان برگسست كه من باز دارم ز فتراك دست
به نوميدى آنگه بگرديدمى كه جز اين در ديگرى ديدمى
چو خواهند محروم گشت از درى چه غم گر شناسد در ديگرى
شنيدم كه راهى درين كوى نيست ولى هيچ راهى دگر روى نيست
درين بود سر بر زمين فداى كه گفتند در گوش جانش نداى
قبول است اگر چه هنر نيستند كه جز ما پناهى دگر نيستند
انقطاع الى اللّه را نه تنها در قضاى حوايج دنيوى و معمولى تأثير است بلكه در عروج به مقامات معنوى نيز اثر عجيبى است؛ چنان كه در مناجات شعبانيه كه ائمه عليهم السّلام به خواندن آن مواظبت داشتند بدان اشاره شده است: «الهى هب لى كمال الانقطاع اليك و انر ابصار قلوبنا بضياء نظرها اليك حتى تخرق ابصار القلوب حجب النور فتصل الى معدن العظمة و تصير ارواحنا معلّقة بعزّ قدسك». اى خداى من! به من كمال بريدگى از خلق را به سويت عنايت فرما و ديدگاه دلهايمان را به نور روشنايى نگاهش به سوى تو منوّر فرما، تا جايى كه ديدگان دلها پردههاى نور را دريده و به كان عظمت برسند و روانهايمان به عزّت مقدست تعلق يابد. اللّهم صلّ على محمّد و آله و امنعنى من السّرف و حصّن رزقى من التلف و وفّر ملكتى بالبركة فيه و اصب بى سبيل الهداية للبر فيما انفق منه بارالها! بر محمد و خاندان او درود بفرست و مرا از اسراف نمودن باز دار كه اسرافكارى از ديدگاه عقل و شرع محكوم شناخته شده است، و اگر نبود مگر آنچه خداى تعالى اسرافكار را دوست ندارد كافى بود در نكوهش و مذمت آن، آن جا كه مىفرمايد:
«إِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُسْرِفِينَ» (1)ه تحقيق كه خداى تعالى اسرافكاران را دوست نمىدارد. بارالها! روزى مرا از تلف شدن محفوظ بدار و به آنچه دارم بركت عنايت بفرما و در آنچه انفاق مىكنم مرا به راه خير درانداز؛ چنان كه بروز قيامت يكى از بازخواستها اين است كه مال به دست آورده را در چه راهى مصرف كردى (و عن ماله من اين اكتسب و فيما انفق)؟
اللّهم صلّ على محمّد و آله و اكفنى مؤنة الاكتساب بارالها! بر محمد و خاندانش درود بفرست و مرا از رنج و مشقت كاسبى آسوده فرما.
و ارزقنى من غير احتساب و از جايى كه گمانم نرود روزى مرا برسان. پيداست كه استجابت اين جمله از دعا در گرو تقوا و پاكدامنى است؛ چنان كه در صريح آيۀ شريفۀ است:«وَ مَنْ يَتَّقِ
1) سورۀ اعراف، آيۀ 37.
اَللّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ» ؛(1)سى كه از خداى تعالى پرهيز داشته باشد و برخلاف اوامر او نرود، خداى تعالى او را از گرفتاريها نجات مىبخشد و روزى او را از جايى كه گمانش نرود به او مىرساند.
فلا اشتغل عن عبادتك بالطلب تا دنبال روزى رفتن مرا از عبادت تو مشغول نكند؛ چنان كه فراوان مشاهده مىشود كه مسلمان نمازگزار به واسطۀ سرگرمى به دادوستد از فيض نماز اول وقت محروم مىگردد؛ و همچنين ديگر عبادات از قبيل روزه و حج، كه سفرهاى تجارتى مانع از اقامت و گرفتن روزه و استفاده از ضيافت خانۀ الهى شده و امور تجارتى مانع از اداى حجّ و حضور در جرگۀ ضيوف الرحمن مىگردد. ممكن است براى اين جملۀ شريفه از دعاى شريف معناى لطيفترى در نظر گرفت و آن اين كه دنبال روزى رفتن كه خود عبادت بزرگى است و كسب روزى براى عيال و يا ديگر مصارف خيريه مانند دستگيرى مستمندان و كمك به فقيران و بناى مساجد و ديگر ابنيۀ خيريه و امثال اينها كه در نزد خداى تعالى ثواب عظيمى دارد آنچنان نباشد كه از جنبۀ عبادى كسب غفلت كنيم و نظرمان تنها به جمع و اندوختن مال باشد.
و لا احتمل اصر تبعات المكسب و كسب من پيامدهايى نداشته باشد كه بار دوش من شود؛ يعنى كسب حلالى نصيبم بفرما. در اين زمينه روايت صحيحهاى را ثقة الاسلام كلينى - رضوان اللّه عليه - در كافى شريف از امام باقر عليه السّلام نقل مىكند كه فرمود: رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در آخرين حجى كه به جا آوردند فرمودند: آگاه باشيد كه جبرئيل امين بر دل من القا كرد كه هيچ كس نمىميرد تا تمام روزى خود را دريافت كند.
پس تقوا داشته باشيد و در طلب معيشت به راه خوب برويد و اگر چيزى از روزى شما دير به دست شما رسيد مبادا موجب آن بشود كه به گناهى در راه تحصيل آن آلوده شويد، زيرا خداى تعالى در ميان خلقش روزى حلال. تقسيم كرده نه روزى حرام پس هر كس تقوا پيشه كند و بردبار باشد روزى او از راه حلال به او مىرسد، و هر كس كه پردهدرى كند و شتابزده روزى خود را از راه حرام بگيرد به همان مقدار از روزى حلالش كم مىشود و روز قيامت بايد حساب پس بدهد: «الا ان الروح الامين نفث فى روعى انه لا تموت نفس حتى تستكمل، رزقها فاتقوا اللّه و أجملوا فى الطلب، و لا يحملنّكم استبطاء شىء من الرزق، ان تطلبوه بشىء من معصيته،
1) سورۀ طلاق، آيۀ 2-3.
فان اللّه تبارك و تعالى قسم الارزاق بين خلقه حلالا و لم يقسّمها حراما، فمن اتقى اللّه و صبر آتاه اللّه برزقه من حلّه، و من هتك حجاب الستر و عجل فاخذه من غير حله قص به من رزقه الحلال و حوسب عليه يوم القيامة».
و از امير المؤمنين عليه السّلام روايت شده كه فرمود: چه بسا افرادى كه خود را به زحمت مىاندازند و به خود سخت مىگيرند مىكنند و در طلب روزى اقتصاد مىكنند يعنى كمتر دنبال روزى مىروند و لكن تقدير الهى آنان را يارى مىكند و همان را كه نصيبشان بود و مقدر شده بود به دست مىآورند: «كم من متعب نفسه مغتر عليه و مقتصد و مقتصد فى الطلب قد ساعدته المقادير». سيد شارح (رض) فرمايد: اخبار در اينباره جدّا بسيار است و كسى گمان نكند كه امير المؤمنين عليه السّلام مقصودشان آن است كه نبايد كاسبى كرد، زيرا اين روا نيست و روايات بسيارى رسيده است كه يكى از كسانى كه دعايش مستجاب نشود كسى است كه در خانهاش بنشيند و دعا كند كه خدايا روزى مرا به من برسان. به چنين كس گفته مىشود: مگر من به تو دستور ندادهام كه بايد در طلب معاش باشى: «انّ احد من لا يستجاب له رجل جلس فى بيته و قال: يا رب ارزقنى، فيقال له: الم آمرك بالطلب». و على بن عبد العزيز گويد: امام صادق مرا فرمود: «ما فعل عمر بن مسلم؟ قلت: جعلت فداك اقبل على العبادة و ترك التجارة»: عمر بن مسلم چكار كرد؟ عرض كردم: فدايت شوم تجارت را رها كرده و سرگرم عبادت است.
فرمود: «ويحه اما علم انّ تارك الطلب لا يستجاب له»: واى بر او! مگر نمىداند كه هر كس طلب روزى را رها كند دعايش مستجاب نگردد؟ سپس آن حضرت اضافه فرمودند كه چون آيۀ شريفۀ «مَنْ يَتَّقِ اللّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ» : (هر كس تقواى الهى داشته باشد خداى تعالى راه نجاتى براى او قرار مىدهد و روزى او را از جايى كه گمان نرسد مىرساند) نازل شد، گروهى از اصحاب رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم درها را به روى خود بستند و روى به عبادت آوردند و گفتند: روزى ما از طرف خداى تعالى تضمين شد.
اين خبر به سمع مبارك رسول خدا رسيد. حضرت به آنان پيام داد كه چرا اين كار كرديد؟ عرض كردند: يا رسول اللّه! خداى تعالى متكفّل روزى ما شده و آن را به عهده گرفته، ازين رو ما مشغول عبادت شديم. رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: هر كس چنين كند دعايش مستجاب نخواهد شد؛ بايد به دنبال كار و كسب خود برويد: «لما نزلت من يتق اللّه يجعل له مخرجا و يرزقه من حيث لا يحتسب، اغلقوا الباب و اقبلوا على العبادة و قالوا قد كفينا، فبلغ ذلك النبى فارسل اليهم،
فقال: ما حملكم على ما صنعتم؟ فقالوا: يا رسول اللّه، اللّه تكفّل لنا بارزاقنا فاقبلنا على العبادة، و قال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: انه من فعل ذلك لم يستجب له، عليكم بالطلب». و روايات در اين زمينه بيش از آن است كه در اين جا ذكر شود.
اللّهمّ فاطلبنى بقدرتك ما اطلب و اجرنى بعزّتك ممّا ارهب بار خدايا! به قدرت و توانايى خود آنچه را درخواست مىكنم برآور، و به عزّت و تسلّط خود از آنچه مىترسم پناهم ده.
اللّهم صلّ على محمّد و آله و صن وجهى باليسار و لا تبتذل جاهى بالاقتار فاسترزق اهل رزقك و استعطى شرار خلقك فافتتن بحمد من اعطانى و ابتلى بذمّ من منعنى و انت من دونهم ولى الاعطاء و المنع اين قطعه از دعاى شريف را (اللهم صن وجهى باليسار تا آخر...) سيد رضى رضوان اللّه عليه در نهج البلاغه از امير المؤمنين عليه السّلام نقل كرده با مختصر اختلافى در الفاظ كه مهم نيست.
بارالها! آبروى مرا با گشايش در زندگى حفظ فرما و با تنگدستى و احترام مرا به خوارى و ذلّت برمگردان تا از كسى كه خود جيرهخوار توست روزى بطلبم و از بدطينتان خلق تو عطايى بخواهم، تا در نتيجۀ اين سؤال به سپاسگويى كسى كه به من چيزى بخشيده گرفتار شوم و به ناسزاگويى از كسى كه عطايش را از من دريغ داشته مبتلا گردم، در حالى كه بخشش و منع به دست توست نه به دست آنان. در اين جمله از دعا كه حضرت از خداى تعالى جاه و عزت خواسته از آن روست كه عامۀ مردم ظاهربيناند و اعتبارات دنيوى در نظر آنان ارزشمند است و اگر كسى را فاقد آن اعتبارات بينند به او بىاعتنايى مىكنند و موجبات هتك او را فراهم مىآورند، و مؤمن همان گونه كه پيش خدا عزيز است سايۀ عزت الهى او را در نزد مردم نيز عزيز مىخواهد كه «العزة للّه و لرسوله و للمؤمنين»، تا آن جا كه فقهاى عظام - رضوان اللّه عليهم - كارهاى خلاف مروت را منافى با عدالت دانستهاند. و در بعضى از آثار آمده است كه فرمودهاند از مال خودتان نيكو نگهدارى كنيد و آن را ضايع نكنيد و بيهوده به مصرف نرسانيد كه هيچ كس در اثر مصارف بيهوده فقير نمىشود مگر اين كه سه چيز گريبانگير او مىشود: پايۀ دينش سست مىشود و عقلش ضعيف و ناتوان مىشود و آبرويش نزد مردم مىرود، و از همۀ اينها مهمتر آن كه مردم به او با ديدۀ استخفاف و تحقير نگاه مىكنند. در وصيتهاى لقمان آمده است كه فرمود: پسركم من هم ميوۀ تلخ حنظل(1)وردم و تلخى صبر(2)
را چشيدم و هيچ كدام تلختر از فقر و تنگدستى نبود؛ پس اگر تنگدست شدى حال خود را به مردم بازگو مكن تا از قدر تو نكاهند. حكيم شيراز گويد: بازرگانى را هزار دينار خسارت افتاد. پسر را گفت نبايد اين سخن را با كسى در ميان آرى. گفت: اى پدر فرمان تراست، لكن خواهم كه بر فايدۀ آن مرا مطلع گردانى كه مصلحت در پنهان داشتن آن چيست؟ گفت تا مصيبت دو تا نشود، يكى نقصان مايه و ديگر شماتت همسايه. امير المؤمنين عليه السّلام به فرزندش فرمود: من مىترسم كه تو تنگدست شوى پس به خدا پناه ببر از تنگدستى كه همانا فقر و تنگدستى باعث نقص در دين و وحشت براى عقل و موجب خشم خلق است. و امير المؤمنين عليه السّلام فرمودند: به هر كس از شما كه خداى تعالى مالى عنايت فرمود مهمانيهاى نيكو بدهد و به خويشانش برسد و در آن مال اگر مصيبتى پيشامد كرد صبر و تحمل داشته باشد، گرفتار و اسير را از آن مال كمك كند تا راحت و آزاد شود و به درماندگان در سفر و فقرا بخشش كند كه به اين كارها جوانمردىاش كامل و شرافت دنيا و آخرت نصيبش خواهد شد:
«من آتى اللّه منكم مالا فليحسن فيه الضيافة و ليصل به القرابة و ليصبر فيه على النائبة و ليفكّ منه العانى و الأسير و ليعطه ابن السبيل و الفقير، فتلك تمام المروّة و شرف الدّنيا و الاخرة». و در حديث نبوى است كه فرمود: وقتى روز قيامت شود خداى تعالى بندهاى از بندگانش را مىخواند، پس او را در محضر الهى نگاه مىدارد و خداوند از او سؤال مىكند دربارۀ جاه و منزلتش همانگونه كه از مالش سؤال مىكند: «اذا كان يوم القيامة دعى اللّه عبد من عباده فيتوقّف بين يديه فيسئله عن جاهه كما يسئله عن ماله». و مؤيّد اين معناست روايات متواترى كه دربارۀ مذمت سؤال رسيده است اين كه نبايد در راه سؤال از مردم آدم آبروى خود را بريزد، خصوصا از كسى كه معروف نباشد كه در كارهاى خير قدم برمىدارد. از جمله روايتى است كه كلينى - رضوان اللّه تعالى عليه - به سند صحيح از امام صادق عليه السّلام روايت مىكند كه فرمود: رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: خداى تعالى چيزى را براى خود دوست داشته كه براى خلقش مبغوض دانسته و سؤال كردن از خلق مبغوض حق تعالى نيست ولى سؤال كردن از خداى تعالى محبوب حق است و چيز نزد خداى تعالى محبوبتر از اين است كه از درگاه او مسئلت شود.
پس هيچ كس از شما شرم نكند كه از فضل خدا سؤال كند و لو بند كفشش باشد: «ان اللّه تعالى احبّ شيئا لنفسه و ابغضه لخلقه، ابغض لخلقه المسئلة و احبّ لنفسه ان يسئل، و ليس شىء احبّ الى اللّه عز و جل من ان يسئل، فلا يستحيى احدكم ان يسأل اللّه من فضله فلو بشسع نعله». و نيز از امام
صادق روايت شده كه فرمود: مبادا از مردم سؤال كنيد، كه گدايى از مردم باعث ذلت در دنيا و فقر زودرس و حساب طولانى در روز قيامت است: «ايّاكم و سؤال الناس فانه ذل فى الدنيا و فقر تعجلونه و حساب طويل يوم القيامة». حسين بن ابى العلأ گويد: امام صادق فرمود: خداى تعالى رحمت كند بندهاى را كه عفيف باشد و اظهار عفت كند و از سؤال كفّ نفس كند، كه اگر سؤال كند در دنيا خود را پست نموده و مردم نيز دردى از او را دوا نمىكنند: «رحم اللّه عبدا عفّ و تعفّف و كفّ عن مسئلة فانّه يتعجّل الدنية فى الدنيا و لا يغنى الناس عنه شيئا».
و در روايت صحيح امام باقر فرمود: اگر گدا مىدانست كه چه در گدايى هست هيچ كس از كس ديگرى چيزى نمىخواست، و اگر بخشنده مىدانست چه چيز در بخشش هست هيچ كس را رد نمىكرد: «لو يعلم السائل ما فى المسئلة ما سأل احد احدا و لو يعلم المعطى ما فى العطيّة ما رد احدا احدا». و امير المؤمنين عليه السّلام در وصيتش به امام حسن عليه السّلام فرمود: خود را از هر كار پستى گرامى دار هر چند تو را به هدايا و جوايز برساند كه هر چه بگيرى عوض آنچه دادهاى نخواهد شد، و بنده مشو در حالى كه خداى تعالى تو را آزاد قرار داده، و اگر توانستى بين خود و خداى تعالى صاحب نعمتى را واسطه قرار ندهى همين كار را بكن كه آنچه قسمت توست به تو خواهد رسيد و سهم خودت را خواهى گرفت، كه كم از خداى سبحان گرامىتر و بزرگتر از آن زيادى است كه از خلق بگيرى: «اكرم نفسك عن كلّ دنية و ان ساقتك الى الرغائب، فانّك لن تعتاض مما تبذل من نفسك عوضا، و لا تكن عبد غيرك فقد جعلك اللّه حرّا، و ان استطعت ان لا يكون بينك و بين اللّه ذو نعمة فافعل، فانّك مدرك قسمك و آخذ سهمك، فانّ اليسير من اللّه سبحانه اكرم و اعظم من كثير من خلقه...» در روايت صحيح از امام صادق عليه السّلام رسيده است كه فرمود:
محمد بن منكدر مىگفت: همانا على بن الحسين عليه السّلام جانشينى بهتر از خود نگذاشت تا اين كه فرزندش محمد بن على عليه السّلام را ديدم، خواستم او را موعظه كنم او مرا موعظه كرد.
رفقايش گفتند: چه بود موعظۀ ايشان مر تو را؟ گفت روزى به بعضى از اطراف مدينه بيرون رفتم در ساعتى كه هوا گرم بود. امام باقر عليه السّلام را ديدم و ايشان مرد تنومند و سنگينى بود كه بر دو نفر از ملازمانش تكيه داده بود در دل گفتم: سبحان اللّه! پيرمردى از پيران قريش در اين ساعت با اين حال در طلب دنياست! او را موعظه خواهم كرد.
پس نزدش رفتم و سلام كردم. پس جواب سلام فرمودند در حالى كه عرق از سر و روى حضرت سرازير بود. پس گفتم: خداى تعالى كار شما را اصلاح فرمايد، پيرى از بزرگان
قريش در اين ساعت با اين حال در طلب دنياست! اگر در اين حال اجل گريبانگير شما شود چه كار خواهى كرد؟ فرمود: اگر مرگ مرا دريابد و من به اين حال باشم، مرگم در حالى رسيده است كه من مشغول اطاعت خداى تعالى بودهام تا خود و عيالم را از تو و از مردم كفايت كنم.
وقتى مىترسيدم كه اگر مرگ برسد و من به گناهى از گناهان آلوده باشم. گفتم: راست فرموديد؛ خداى تعالى شما را رحمت كند؛ من خواستم شما را موعظه كنم ولى شما مرا موعظه فرموديد.
عن ابى عبد اللّه عليه السّلام قال: ان محمد بن المنكدر كان يقول: ما كنت ارى ان على بن الحسين عليه السّلام يدع خلفا افضل منه حتى رأيت ابنه محمد بن على عليه السّلام فاردت أن اعظه فوعظنى، فقال له اصحابه باىّ شىء وعظك؟ قال: خرجت الى بعض نواحى المدينة فى ساعة حارة، فلقينى ابو جعفر بن على عليه السّلام و كان رجلا بادنا ثقيلا و هو متكىء على غلامين اسودين فقلت فى نفسى: سبحان اللّه شيخ من اشياخ قريش فى هذه الساعة على هذه الحالة فى طلب الدنيا؟ اما لاعظنه، فدنوت منه فسلمت عليه فسلّم علىّ ببهر(1)هو ينصاب عرقا، فقلت: اصلحك اللّه، شيخ من اشياخ قريش فى هذه الساعة على هذه الحالة فى طلب الدنيا؟ أرأيت لو جاء اجلك و انت على هذه الحال ما كنت تصنع؟ فقال: لو جاءنى الموت و انا على هذه الحال جاءنى و انا فى طاعة من طاعة اللّه عز و جل، اكفّ بها نفسى و عيالى عنك و عن الناس، و انما كنت اخاف ان لو جاءنى الموت و انا على معصية من معاصى اللّه. فقلت: صدقت يرحمك اللّه، اردت ان اعظك فوعظتنى.
اللّهم صلّ على محمد و آله و ارزقنى صحّة فى عبادة و فراغا فى زهادة و علما فى استعمال و ورعا فى اجمال بارالها! بر محمد و خاندان او درود بفرست و مرا صحتى عطا بفرما تا عبادت تو را كنم و دلى فارغ ببخش و موفقم بدار كه از آن فراغت خاطر در زهد و اعراض از دنيا بهرهمند شوم كه چه بسا افرادى كه از فراغت و آسايش سوءاستفاده مىكنند و به فساد كشيده مىشوند؛ چنان كه گفته شده:
انّ الشباب و الفراغ و الجده مفسدة للمرء اىّ مفسدة
جوانى و فراغت خاطر و داشتن امكانات، آدمى را به بدترين فسادها مىكشد. و علمى نصيبم فرما كه آن را به كار بندم. البته با توجه به اين كه علوم بر دو قسمند: بعضى از علوم جنبۀ
1) البهر انقطاع النفس من الاعياء: القاموس.
اعتقادى دارند و ارتباط مستقيم با عمل ندارند هر چند ممكن است دخالت در كيفيت عمل آن داشته باشند، مانند علم توحيد و ديگر معارف دينى، و به عالمان اين علم علماى ربانى گفته مىشود، و قسم ديگر از علوم، علومى هستند كه مستقيما با عمل ارتباط دارند و اين گونه از علوم اگر مورد استفادۀ عملى قرار نگيرند نه تنها نتيجهبخش نيستند بلكه وبال گردن صاحبش بوده و باعث حسرت و ندامت او در دنيا و آخرت خواهند بود.
روايات بىشمارى كه در نكوهش عالم بىعمل از اولياى دين رسيده غالبا ناظر به عاملين اين گونه علوم مىباشد. از اين رو امام عليه السّلام از خداى تعالى خواستار علمى است كه در عمل به كار گرفته مىشود و توفيق استعمال آن را نيز از خداى تعالى مسئلت دارد. و از جملۀ روايات روايتى است كه مرحوم كلينى رضى اللّه عنه در كافى شريف از صاحب دعا، امام زين العابدين نقل مىكند كه فرمود: در انجيل چنين ثبت شده است: مادامى كه به آنچه مىدانيد عمل نكردهايد، آنچه را كه نمىدانيد طلب نكنيد، زيرا اگر به علم عمل نشود براى صاحبش بجز كفر و دورى از خداى تعالى نتيجهاى ندارد: «لا تطلبوا علم ما لا تعملون و لما تعملوا بما علمتم، فان العلم اذا لم يعمل به لم يزد به صاحبه الا كفرا و لم يزد من اللّه الاّ بعدا». و امير المؤمنين عليه السّلام فرمود: هر گاه دانستيد به دانش خويش عمل كنيد تا هدايت يابيد: «اذا علمتم فاعملوا بما علمتم لعلّكم تهتدون». و نيز آن حضرت فرمود: آن كه دانش را از اهلش بگيرد، و به كار ببندد نجات مىيابد، و كسى كه هدفش از علم طلب دنيا باشد نصيبش از علم همان خواهد بود: «من اخذ العلم من اهله و عمل به نجى، و من اراد به الدنيا فهو حظّه».
و امام صادق عليه السّلام فرمود: دانشمندى كه به دانش خود عمل نكند موعظۀ او در دلها همچون باران كه بر روى سنگ ببارد بىاثر خواهد بود: «انّ العالم اذا لم يعمل بعلمه ضلت موعظته عن القلوب كما يضل المطر عن الصفا». و روايتى از امير المؤمنين عليه السّلام در نظرم هست بدين مضمون:
«ان ما زهد الناس فى طلب العلم لما يرون من قلّة الانتفاع بعلم بلا عمل»: (مردم كه از خود علاقهاى به كسب دانش نشان نمىدهند به خاطر آن است كه مىبينند علم بدون عمل فايدۀ چندانى ندارد) (مرد عمل هم كه نيستند).
و اما ورع زيبا كه مورد تقاضاى امام عليه السّلام از جناب ربوبى است پس بايد دانست كه ورع به معناى پاكدامنى است و آلوده نشدن به آنچه نه لايق انسان شرافتمند است. و آن را مراتبى است بىشمار كه سيد شارح به بعضى از آن مراتب اشاره كرده و مىگويد: علما ورع را به
چهار درجه تقسيم كردهاند: درجۀ اول ورعى است كه نداشتن آن موجب فسق است و تارك آن از درجۀ عدالت ساقط است و اين كمترين درجۀ ورع مىباشد.
درجۀ دوم ورع صالحين است و آن عبارت از اين است كه انسان از هر چه شبهۀ حرمت در آن باشد اجتناب ورزد كه مبادا به حرام واقعى دچار شود، هر چند فقها ارتكاب آن را جايز مىدانند. و اشاره به اين درجه است آنچه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرموده است: «دع ما يريبك الى ما لا يريبك»: آنچه كه موجب ريب و شك است رها كن تا به حرام مسلم و بدون ريب دچار نشوى.
درجۀ سوم ورع متقين است و آن ترك امور مباحه است كه مبادا به حرام انجامد. و فرق اين صورت با صورت دوم در آن است كه در صورت دوم عمل، عملى است شبههناك، و در اين صورت مباح است و شبههاى ندارد و لكن خوف آن است كه به حرام كشيده شود؛ همچون كسى كه اصولا دربارۀ مردم حرف نمىزند كه مبادا به غيبت انجامد. و شايد اشاره به اين باشد آنچه كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرموده: «لا يبلغ الرجل درجة المتقين حتى يدع ما لا بأس به مخافة ما به بأس»: (انسان به درجۀ متقين نمىرسد تا آن كه چيزى را كه مانع و ضررى ندارد رها كند از ترس آن كه مبادا به آنچه مانع و ضرر دارد گرفتار گردد).
چهارم ورع صديقين است و آن اجتناب است از هر آنچه به دست آوردن آن نه به قصد نيرو گرفتن در عبادت باشد و يا موجب آن باشد كه صاحبش را به خيال گناه وادار كند، و به طورى كه اشاره شده اين درجهبندى به نظر سيد شارح است و صاحبنظران و عارفان ديگر را نظرات ديگرى است كه شرح آن موجب تطويل است.
اللّهم اختم بعفوك اجلي و حقّق فى رجاء رحمتك املى و سهّل الى بلوغ رضاك سبلي و حسّن فى جميع احوالى عملى بارالها! چنان كن كه عمر من با عفو تو پايان پذيرد و اميد و آرزويى كه به رحمت تو دارم محقق گردد و راههاى رسيدن به رضا و خشنودى خود را بر من آسان فرما و كردار مرا در همه حال نيكو فرما. مترجم گويد: اين كه امام عليه السّلام از درگاه الهى تقاضا فرمود كه به عمر او با عفوش پايان بخشد شايد نظر به سوءخاتمه باشد كه از موجبات شقاوت است، چون به تحقيق پيوسته است و در روايات آمده كه ميزان در سعادت و شقاوت هر كس پايان عمر اوست، و آدمى به هر حالى كه بميرد از آن حالت تغيير نيابد.
و اين مطلب از نظر فلسفى نيز مقرون به صواب است كه آن عالم همچون عالم دنيا نيست كه براساس فنا و زوال باشد، بلكه جهانى است باقى، و چون عالم باقى است حالات و ملكات
نيز در آن عالم بقا و ثبات دارد. و در روايات نيز اين مطلب تأييد شده است؛ چنان كه در تفسير آيۀ شريفۀ:«اَلَّذِينَ يَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا رَبِّهِمْ»(1)مده است كه: تعبير از لقاء... كه امرى است حتمى به لفظ ظن و گمان بدان جهت است كه آنان نمىدانند كه عاقبت كارشان به چه منتهى خواهد شد و آيا مرجعشان به كرامات الهيه است چون مؤمنند و خاشع و يا آن كه تغيير حالتى براى آنان دست خواهد داد؛ و از سعادت محروم خواهند شد چنان كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: «لا يزال المؤمن خائفا من سوء العاقبة لا يتيقن الوصول الى رضوان اللّه حتى يكون وقت نزع روحه و ظهور ملك الموت له»: (مؤمن همواره ترسناك است از بدى پايان كارش و يقين نمىكند كه به رضوان اللّه خواهد رسيد تا به هنگام جان كندن و ظهور ملك الموت كه آن وقت يقين به نجات و يا هلاك خود مىكند). و فرمود: «لكلّ امرء عاقبة حلوة او مرّة»، ميزان براى هر كسى پايان كار است، چه شيرين باشد چه تلخ. و صفحات تاريخ پر است از افرادى كه عمرى در خير و صلاح سپرى كردهاند و لكن در آخر عمر بدبختى گريبانشان را گرفته، و به عكس افرادى كه مدتى از عمر خود را در شهوترانى و فسق و فجور سپرى كرده ولى در نهايت توفيق الهى رفيقشان شده و آنان را به سعادت كشانده است.
ابو بصير گويد: در همسايگى من جوانى بود دربارى و از منسوبان دستگاه خلافت، ثروتى پيدا كرده و خود را گم كرده بود: «انّ الشباب و الفراغ و الجده مفسدة للمرء اىّ مفسدة) كنيزانى نوازنده داشت و هر شب رفقايش كه جمعى اوباش بودند در خانۀ او اجتماع مىكردند، عربده مىكشيدند، بساط ميگسارى و شرابخوارگى و قماربازى و حرامبارگى مىگستردند. آرام و قرار از من سلب شده بود، آسايش از آن محله رخت بربسته بود، هر چند او را نصيحت مىكردم و اندرز مىدادم سودى نمىبخشيد و فايدهاى نداشت.
اندرز عاقلانه نكويان را چو شكر است و حالت محرورى
اى شارح كتاب جهان برخوان در هر ورق دفاتر مسطورى
بشناس قدر خود كه دل است اى دل گنجينۀ مرادى و گنجورى
هشيار شو كه مست است آيى اى مست جام بادۀ انگورى
زان بيشتر كه بر سر مشكين موت دهر افكند زغاليه كافورى
برخيز و راه وادى ايمن گير جان كليم و معنى و اسطورى
1) سورۀ بقره، آيۀ 46.
سالى موسم حج عازم بيت اللّه الحرام بودم، با دوستان و آشنايان خداحافظى گفتم و به خانۀ آن همسايه نيز رفتم. در آن جلسه گفتار سابق خود را تكرار نموده و نگرانى همۀ مجاوران و همسايگان را از رفتار وى اظهار كردم. آهى كشيد و گفت: «انا رجل مبتلى و انت رجل معافى»، من شخص گرفتارى هستم و تو در عافيت و سلامتى (و كجا دانند حال ما سبكباران ساحلها) اگر حقيقتا دلسوز منى، در اين سفر كه به مدينه رفتى و به خدمت امام بزرگوار مشرف شدى وضع حال مرا بگو، اميد است نظر مرحمتى فرمايند و دعايى كنند كه من از اين بدبختى نجات پيدا كنم. خود من نيز گاهى سخت ناراحت مىشوم و از همنشينى آنان خستگى و آزردگى روحى پيدا مىكنم چه فرومايه مردمى كه اين دوستانند:
اين دغل دوستان كه مىبينى مگسانند دور شيرينى
تا طعامى كه هست مىنوشند همچو زنبور بر تو مىجوشند
سخن كز دل برون آيد نشيند لاجرم بر دل
در طول راه و عرض سفر پيوسته به ياد او بودم تا به مدينه وارد شدم و به خدمت حضرت صادق عليه السّلام شرفياب آمدم، احوال او را گفتم، فرمودند: چون به كوفه بازگشتى، مردم به ديدن تو مىآيند. او نيز به حكم سابقه نزد تو خواهد آمد. او را نگهدار تا مردم بروند. چون خانه خلوت شد سلام مرا برسان و بگو: «يقول لك جعفر بن محمد: دع ما انت عليه و اضمن لك على اللّه الجنّة»: (آنچه را كه بر آن هستى رها كن و در مقابلش من ضمانت مىكنم كه بهشت را از خداى تعالى براى تو بگيرم.) چون به وطن باز آمدم، همسايگان و آشنايان به ديدن من آمدند، او نيز بيامد. چون خواست برود، او را گفتم كه من با شما كارى دارم. و چون خلوت شد گفتم:
حضرت صادق به شما سلام رساند. آن جوان را گريه گرفت و گفت: تو را به خدا سوگند آيا امام بزرگوار به من بزهكار ابلاغ سلام فرمود؟ گفتم: آرى. بيشتر گريست: گفتمش و اضافه فرمود: اين اعمال خود را ترك كن و من ضمانت مىكنم بهشت و سعادت جاودانى تو را. آن
جوان با چشمان پر از اشگ شوق از خانه من بيرون رفت.
اوايل ورود من بود. دو سه روزى به انجام كارهاى شخصى پرداختم و برحسب تصادف همسايۀ خود را ديدم كه با كمال جوانمردى به من گفت: از آنچه بودم بيرون آمدم و ديگر چيزى ندارم. روزى چند بگذشت. پيغام داد كه من بيمارم، چنانچه فرصتى كرديد عيادتى از من بفرماييد. من به ديدن او رفتم و درصدد معالجۀ او برآمدم و شب و روز از او غافل نبودنم، ولى مفيد نيفتاد و رفته رفته به حال سكرات افتاد. او را غشوهاى عارض و بىحال شد، پس ديده گشود و گفت: «قد وفى لنا صاحبك يا ابا بصير». اين بگفت و چشم بر هم نهاد و با شادمانى جان داد. تجهيز و تكفين او را به حكم وظيفه انجام دادم و همسايۀ سعادتمند خود را به خاك سپردم و چند ماه بعد كه به خدمت حضرت صادق رسيدم، هنوز در دهليز خانه بودم كه فرمود: ما خود را از ضمانت همسايۀ تو درآورديم و به آنچه گفتيم وفا كرديم.
محمد بن - يعقوب رضوان اللّه عليه - در كافى شريف از على بن حمزه حكايت مىكند كه مرا دوستى بود از كاركنان بنى اميه و خدمتگزاران دولت اموى كه ثروت كافى اندوخته زندگانى آبرومند و مجللى براى خود تهيه كرده بود.
روزى مرا گفت: من مايل بودم كه به فيض حضور امام نايل شوم، خواهشمندم برايم تحصيل اجازه كنى كه من در وقت خاصى شرفياب شوم تا بتوانم عرايضى محرمانه به خدمتش عرضه بدارم. من براى دوست خودم وقت گرفتم. چون آمد و نشست، گفت: يابن رسول اللّه! من از كاركنان و منشيان اين دستگاه حاكمه هستم، مالى فراوان دارم و لازم به توضيح نيست كيفيت تحصيل آن را بگويم. حضرت صادق عليه السّلام فرمودند: اگر بنى اميه منشيان و مستوفيانى و عمّال و كاركنانى نمىداشتند و خدمتگزارانى نظير شما نمىيافتند كار ما به اين جا نمىرسيد و كشور دچار بدبختى نمىشد؛ چه آنان كه موجب بدبختى مردماند و در اينباره سرسختى نشان مىدهند محدودند و آنها را مىتوان سر جاى خود نشاند، ولى سخن اين جاست كه افرادى مانند شما به دستگاه فساد وارد مىشوند و همكارى مىكنند و هر كدام خود را فردى مىدانند، در صورتى كه همين افراد تشكيل ملت مىدهند.
آن مرد گفت: يابن رسول اللّه! اكنون راه چاره كدام است و آيا كار من قابل اصلاح است؟ فرمود: اگر راه اصلاح را گفتم و چاره را نمودم قبول مىكنى و به كار مىبندى؟ گفت: آرى.
فرمود: آنچه از دستگاه فساد به دست آوردهاى بايد از دست بدهى، اگر مالى است كه صاحب
آن را مىشناسى عينا به صاحبانش باز پس دهى و گرنه به صدقه و در راه خدا به مستحق بذل كنى و بينوايان را دهى.
آن جوان سر به زير انداخت و مدتى تأمل كرد، پس سربلند كرد و گفت: آرى كردم.
فرمودند: من نيز براى تو ضمانت كردم بهشت را. ابن ابى حمزه گويد: آن جوان با ما به كوفه آمد و هر چه داشت از صامت و ناطق در راه خدا داد، حتى لباسهاى خود را نيز به بينوايان بخشيد، كه من با كمك دوستان براى او لباسى تهيه كردم و در آغاز سرمايۀ مختصرى به او داديم. روزى چند نگذشت، خبر بيمارى او را شنيدم و به ديدار او شتافتم، بر او ترسيدم و تا ساعتى كه درگذشت از حال او غفلت نكردم. در لحظات آخر عمر تبسمكنان گفت: يا على! آن بزرگوار به وعدۀ خويش با من وفا كرد.
بحثى است شيرين و دلچسب و اين رشته سر دراز دارد ولى ما دامنۀ سخن را جمع و اين بحث شيرين را با روايتى شيرينتر خاتمه مىدهيم، و آن نامهاى است كه امام صادق عليه الصلوة و السلام به بعضى از آشنايان نوشتند: «ان اردت ان يختم بخير عملك حتى تقبض و انت فى افضل الاعمال فعظّم للّه حقه ان تبذل نعمائه فى معاصيه، و ان تغر بحلمه عنك، و اكرم كل من وجدته يذكرنا او ينتحل مودّتنا، ثم ليس عليك صادقا كان او كاذبا، انما لك نيّتك و عليه كذبه»(1)(اگر بخواهى كه عاقبت و پايان كار تو به نيكى انجامد و آنگاه كه مرگ گريبان تو را مىگيرد تو به بهترين اعمال مشغول باشى مىبايست حق خداى تعالى را بزرگتر از آن بدانى كه نعمتهاى بارى تعالى را در گناهان و نافرمانيهاى حضرتش صرف كنى. و مباد كه به حلم حق تعالى نسبت به تو مغرور شوى! وظيفۀ ديگرت آن كه هر كس را يافتى كه به ياد ماست و ذكر خير ما را مىكند و يا دوستى و محبت به ما را به خود مىبندد او را عزيز و محترم بدار، و سپس بر عهدۀ تو نيست كه او در دعوى محبتش راستگو باشد و يا دروغگو، كه تو به نيت خودخواهى رسيد و او به مكافات دروغ خود گرفتار خواهد آمد.
و حقّق فى رجاء رحمتك املى بارالها چنان كن كه در اميدوارى به رحمتت آرزويم تحقق بيابد.
طغرايى اصفهانى گويد: اعلّل النفس بالآمال ارقبها ما اضيق العيش لولا فتحه الابل: من نفس خودم را با آمال و آرزوها پرستارى مىكنم كه اگر صحنۀ وسيع آرزوها نباشد عرصۀ زندگى
1) سفينه، واژۀ ختم، ص 376.
بر آدمى سخت تنگ خواهد آمد. اميدوارى به آينده و عشق به زندگى است كه امروز بشر را اين چنين در ميدان صنعت و اكتشافات پيش برده و به پيشرفتهاى علمى و صنعتى نايل آمده است.
اين نكته بجاست كه صفت رجاء و اميدوارى چنان كه در زندگانى تأثير نيكو دارد در زندگى روحى و معنوى انسان نيز دخالت تام دارد به شرط آن كه رجاء صحيح باشد، زيرا لغت رجاء و كلمۀ اميدوارى وقتى درست و بجا به كار مىرود كه توأم با كار و كوشش باشد و در جهان طبيعت كه خداى تعالى براى تحقق هر چيزى مقدماتى قرار داده است نسبت به مقدمات هر مقصدى كوتاهى نورزند.
زارع و كشاورز، زمين لايق و مستعد پيدا مىكند، شخم مىزند، بذر و تخم مىافشاند، آبيارى بموقع مىكند، با اين حال بايد بگويد: اميدوارم عنايت و لطف خداوند شامل حالم شود و اين مقدمات به نتيجه رسد، كه اگر خدا نخواهد حاصل نمىدهد و محصول برنمىدارد و هزاران آفت زمينى و آسمانى دارد. و اگر مقدمات را تهيه نكرده و منتظر برداشتن حاصل و رسيدن محصول است، چنين كسى را مغرور گويند نه اميدوار در جهان طبيعت و عالم دنيا كه عالم نظم و حساب نيست؛ غالبا پدران زحمت مىكشند و رنج مىبرند و نتيجۀ زحمات آنان عايد ديگران مىشود:
هر كه آمد عمارتى نو ساخت رفت و منزل به ديگرى پرداخت
ولى عالم قيامت عالم نظم و حساب است؛ هر كس بايد از دسترنج خود بهرهبردارى نمايد و استفاده كند:«يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَراً وَ ما عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ» :(1)وز قيامت فقط اسمش روز است و گرنه از هر شب تاريك تاريكتر است؛ زيرا اجرام نورانى نور خود را از دست دادهاند «إِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ وَ إِذَا النُّجُومُ انْكَدَرَتْ» .(2)ر كس بايد به نور ايمان تقوا راه پيدا كند. مردم بىايمان بىنورند، به صاحبان نور التماس مىكنند:«اُنْظُرُونا نَقْتَبِسْ مِنْ نُورِكُمْ» .(3)
گوشۀ چشمى به ما افكنيد و يا تأمل كنيد ما نيز به شما برسيم و از انوار شما استفاده كنيم، ولى به همين تقاضا نيز جواب منفى داده مىشود:«اِرْجِعُوا وَراءَكُمْ فَالْتَمِسُوا نُوراً» ،(1)گر بازگشت به دنيا امكان دارد بازگرديد و نور تهيه كنيد كه از اين گونه چراغ جز در بازار دنيا جاى ديگرى پيدا نمىشود.
قيامت كه بازار مينو نهند مراتب به اعمال نيكو دهند
كه بازار چندان كه آكندهتر تهيدست را دل پراكندهتر
و راه شناختن آنان فروتنى و تواضع است و درستى و امانت و به ياد خدا بودن و نماز برپا نمودن و روزه داشتن و احسان به والدين كردن و رعايت حقوق همسايگان و حمايت از بيچارگان و دستگيرى از پاافتادگان و همدردى با بينوايان و نوازش يتيمان و راست گفتن و قرآن شريف را خواندن و دستورات آن را به كار بستن است؛ زبان خود را جز از خيرخواهى نگهداشتن، براى بندگان خدا خير خواستن و پناهگاه دوستان بودن.
جابر گفت: يابن رسول اللّه! اگر اينها اوصاف شيعيان بود، پس من بايد اقرار كنم كه كسى را به اين صفات نمىشناسم. فرمود: جابر من بايد بگويم و كسى را در اشتباه نگذارم؛ هرگز گمان نكنى كه دعوى دوستى ما به اين سادگى است كه مردى بگويد من على را دوست مىدارم و به وى ارادت مىورزم ولى هيچ اثرى و عملى نشان ندهد، گفتارش پذيرفته خواهد شد و سند شيعيت به او داده مىشود. بالاتر از مقام علوى مقام مقدس نبوى است و پيغمبر از على عليه السّلام بزرگتر و رفعت درجهاش بيشتر است، اگر كسى بگويد: من پيغمبر را دوست دارم، و روش پيغمبر را نگيرد و دستورات او را پيروى نكند هرگز سودمند نشود.
و اين دعوى از او نشنوند از خداى بترسيد و براى خدا كار كنيد كه خدا را با كسى
1) سورۀ حديد، آيۀ 13.
خويشاوندى نيست. محبوبترين بندگان و نزديكترين مردمان در پيشگاه خداوند كسى است كه تقواى او بيشتر و فرمان او را بهتر كار بندد. اى جابر! خدا را شاهد مىگيرم كه تقرب به خداوند جز به فرمانبردارى و پرهيزگارى حاصل نخواهد شد. در دست ما هرگز برات آزادى از آتش دوزخ نيست كه به افراد ببخشيم، و هيچ كس را بر خدا محبت نيست، بلى هر كسى مطيع خدا باشد دوست ما خواهد بود و هر كس خداى را نافرمانى كند دشمن ماست. و كوتاه سخن ولايت و محبت ما نصيب كسى خواهد گرديد كه نيكوكار و پرهيزگار باشد.
و سهل الى بلوغ رضاك سبلى و راههاى رسيدن به رضاى خود را براى من آسان گردان.
و حسن فى جميع الاحوال عملى و در همۀ حالات و هر گونه شرايط عمل مرا نيكو فرما.
چه بسا افرادى كه پرداختنشان به اعمال نيك در گرو آسايش و راحتى خود آنان است و اگر ناراحتى در زندگى براى آنان پيش بيايد از قبيل بيمارى و اندوه و امثال اينها، كارهاى خير خود را ترك گويند. اينان كسانى هستند كه كار نيك انجام دادن براى آنان ملكۀ نفسانى نشده كه اگر شده بود، در همه حالات استمرار داشت؛ گويى صاحب دعا از درگاه الهى درخواست مىكند كه ملكۀ انجام كارهاى خير به او عطا گردد كه گردش روزگار و تغيّرات زمان را در آن تأثيرى بخشد.
اللّهم صلّ على محمّد و آله و نبهنى لذكرك فى اوقات الغفلة بارالها! بر محمد و خاندانش درود بفرست و هرگاه كه غفلت دامنگير من شد مرا با ياد خودت متنبه فرما. امير المؤمنين عليه السّلام در خطبۀ همام در اوصاف متقين مىفرمايد: «ان كان فى الغافلين كتب فى الذاكرين و ان كان فى الذاكرين لم يكتب من الغافلين»؛ از خصوصيات فرد باتقوا اين است كه اگر در جمع غافلان باشد او به ياد خداست و جزو غافلان محسوب نمىشود و اگر در جمع كسانى باشد كه به ياد خدا هستند از ذكر آنان غفلت نمىكند بلكه متوجه ذكر آنان است و اگر در جمع آنان باشد در غفلت آنان شريك نمىشود بلكه خود به ياد خداى تعالى است.
و استعملنى بطاعتك فى ايام المهلة و تا مرا مهلت دادهاى و مرگ گريبان مرا نگرفته مرا به طاعت خود به كار گير. تفسير اين اجمال را رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به ابى ذر فرمود: «يا ابا ذر اغتنم خمسا قبل خمس: حياتك قبل موتك، و صحّتك قبل سقمك، و فراغك قبل شغلك، و شبابك قبل هرمك، و غناك قبل فقرك»؛ پنج چيز را قبل از پنج چيز مغتنم بشمار: زنده بودنت را قبل از مرگت، و سلامتىات را قبل از بيماريت، و آسودهخاطر بودنت را پيش از مشغول شدن
خاطرت، و جوانىات را قبل از پيرىات، و بىنيازىات را قبل از نيازمندى.
اولين چيزى كه رسول خدا به ابى ذر توصيه فرمودند، مغتنم شمردن زندگانى است پيش از اين كه مرگ آدمى را بگيرد، كه به نصّ قرآن شريف انسان پس از آن كه از اين دنيا منتقل شد حسرتها دارد و آرزو مىكند كه كاش دوباره به اين دنيا بازگردد و مىگويد:«رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلِّي أَعْمَلُ صالِحاً فِيما تَرَكْتُ» ،(1)لى با كمال تأسف جواب «كلاّ» مىشنود و اين كه اين آرزو هرگز برآورده نخواهد شد و در عالم پس از مرگ كه عالم برزخ ناميده مىشود گرفتار اعمال خويش است تا روز قيامت «كَلاّ إِنَّها كَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ» .(2)
دومين وصيت پيامبر به ابى ذر مغتنم دانستن صحت و سلامتى است قبل از بيمارى كه به گفتۀ بعضى از شرقيها سلامتى تاجى است سر مردم، و نمىبيند آن را كسى مگر چشم افراد بيمار. از بهترين وسائل تذكر بيمارستانهايى است كه امروزه در دسترس انسانهاست كه مىتوانند با عيادت از بيمارانى كه آن جاها هستند و از انواع بيماريها رنج مىبرند به نعمت سلامتى خودشان آگاه شده و سپاس خداى را به جا آورند.
سومين وصيت پيامبر به ابى ذر مغتنم شمردن فراغت آدمى است كه گاه خداى نخواسته و نعوذ باللّه چنان رشتۀ كار در هم مىپيچد كه انسان دست و پاى خود را گم مىكند و همچون كلاف سردرگم مىشود كه:
نه زين رشته سر مىتوان تافتن نه سر رشته را مىتوان يافتن
و چهارمين وصيت پيامبر به دوست و شاگرد مكتبش جناب ابى ذر مغتنم شمردن جوانى است پيش از آنكه دوران پيرى فرا برسد و توان انجام كارى را نداشته باشد.
شعرا و حكماى اسلامى و غير اسلامى را در اين زمينه مطالبى است بسيار ارزنده و هشداردهنده؛ براى نمونه قطعهاى از شاعرۀ تواناى قرن اخير بانو پروين اعتصامى مىآوريم:
جوانى چنين گفت روزى به پيرى كه چون است با پيريت زندگانى
بگفت اندرين نامه حرفى است مبهم كه معنيش جز وقت پيرى ندانى
تو به كز توانايى خويشگويى چه مىپرسى از دورۀ ناتوانى
جوانى نكودار كاين مرغ زيبا نماند در اين خانۀ استخوانى
متاعى كه من رايگان دادم از كف تو گر مىتوانى مده رايگانى
هر آن سر گرانى كه من كردم اول جهان كرد از آن بيشتر سر گرانى
چو سرمايهام سوخت از كار ماندم كه بازى است بىمايه بازارگانى
از آن برد گنج مرا دزد گيتى كه در خواب بودم گه پاسبانى
«يا أَيُّهَا النّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللّهِ وَ اللّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ» .(1)كماى بزرگ اسلام فرمودهاند كه معناى فقير بودن انسان نه آن است كه «ذات له الفقر» بلكه ذاتش عين فقر و احتياج است.
چنان كه سيد الشهداء - سلام اللّه عليه - در دعاى روز عرفه به نقل ابن طاووس رضى اللّه عنه در اقبال عرض مىكند: «الهى انا الفقير فى غناى فكيف لا اكون فقيرا فى فقرى، و انا الجاهل فى علمى فكيف لا اكون جهولا فى جهلى».
و انهج لى الى محبتك سبيلا سهلة اكمل لى بها خير الدنيا و الآخرة طريقى آسان به سوى محبتت فرا راه من باشد تا خير دنيا و آخرت را برايم از اين رهگذر كامل فرمايى.
بحث در باب محبت را در دو بعد مىتوان طرح نمود:
محبت خدا به بنده.
محبت بنده به خدا.
بعد اول را كه محبت خدا به بنده باشد، چون ذات حق متعال در معرض حوادث و عوارض قرار نمىگيرد به معناى اعطاى ثواب و بهشت و نعمتهاى جاودانش تفسير كردهاند، و محبت بنده را نسبت به خدا به معناى اطاعت و امتثال اوامر و نواهى الهى گرفتهاند. و لكن
1) سورۀ فاطر، آيۀ 15.
دقت و تأمل در آيات و رواياتى كه در اين زمينه رسيده است معنايى بس بالاتر و والاتر از اين را كه ذكر شد مىفهماند، و چه بسا براى امثال نويسنده توضيح و تشريح آن ميسور نباشد، و اين گونه مطالب بر عهدۀ كسانى است كه از شراب شيرين محبت نوشيدهاند و اينان شايد بتوانند اين حالت روحانى و وجدانى را آن هم براى اهل محبت نه براى همه، ترسيم كنند.
شيخ بزرگوار بهايى رضوان اللّه عليه - فرمايد: در كتاب خطى قديمى ديدم كه: محبت سرّى است روحانى و از عالم غيب به دل فرود مىآيد و از اين رو آن را هوى مىنامند كه از (هوى يهوى) به معناى سقوط است و هنگامى كه در امرى به وقوع پيوست محبت همچون خون در همه رگها جريان مىيابد و در هر جزئى از اجزاى بدن صورت محبوب نقش مىبندد چنان كه از حلاّج نقل شده كه چون اعضاى بدن او را بريدند به هر جا كه خون ريخته مىرسيد، اللّه اللّه نقش مىبست، به گفتۀ حافظ:
كشد نقش انا الحق بر زمين خون چو منصور از كسى بردارم امشب
و در همين معنى جامى سروده است:
شنيدم كه روزى كرد ليلى به قصد فصد سوى نيش ميلى
چو زد ليلى بحّى نيش از پى خود به هامون رفت خون از دست مجنون
گفت مجنون من نمىترسم ز نيش صبر من از كوه سنگينى است بيش
ليك از ليلى وجود من پُر است اين صدف پُر از صفات آن دُر است
من كيم ليلى و ليلى كيست من ما يكى روحيم اندر دو بدن
بر من از هستى من جز نام نيست در وجودم جز تو اى خوشكام نيست
شيخ بهايى فرمايد: از زليخا حكايت شده است كه روزى خون گرفت، از خونش بر زمين يوسف يوسف نقش بست. سپس از صاحب كشاف نقل مىكند كه گفته است: مبادا از اين قضيه تعجب كنى كه عجايب درياى محبّت بسيار است. شيخ عطار در تذكرة الاولياء مىنويسد: پس اعضاى او (منصور حلاّج) بسوختند، از خاكستر آواز انا الحق مىآمد، چنانكه در وقت كشتن بر قطرۀ خون كه مىچكيد اللّه پديد مىآمد. و اللّه اعلم بحقايق الامور و الاحوال.
اللّهم صلّ على محمّد و آله كافضل ما صليت على احد من خلقك قبله و انت مصلّ على احد بعده بارالها بر محمّد و خاندانش درود بفرست همچون بهترين درودى كه بر كسى از خلق پيش از وى فرستادهاى و بهترين درودى كه به هر كسى پس از وى خواهى فرستاد.
و آتنا فى الدنيا حسنة و فى الاخرة حسنة و قنا برحمتك عذاب النّار و ما را در دنيا نيكى بده و در آخرت هم نيكى عطا فرما. ظاهر آن است كه اين جملۀ شريفه اقتباسى است از آيۀ شريفه كه مىفرمايد:«فَمِنَ النّاسِ مَنْ يَقُولُ رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا وَ ما لَهُ فِي الْآخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَ فِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنا عَذابَ النّارِ» ؛(1)بعضى از مردم (كوتاهنظر) از خدا تمناى متاع دنيوى تنها كنند و آنان را از نعمت آخرت نصيبى نيست، و بعضى ديگر گويند: بار پروردگارا! ما را از نعمتهاى دنيا و آخرت هر دو بهرهمند فرما و ما را از عذاب آتش محفوظ فرما.
در تفسير حسنه اقوال متعددى نقل شده و منشأ اين اختلاف آن است كه چون حسنه به صورت نكره آمده و تحمّل معانى مختلف را دارد از اين رو هر كس آنچه را كه در نظرش حسنه بوده همان را آورده است. و از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم روايت شده كه فرمود: كسى كه دل شكر گزار و زبانى مشغول به ذكر خدا و همسر باايمانى كه او را در كار دنيا و آخرتش يارى كند نصيبش شده باشد او مصداق اين آيۀ شريفه است كه هم در دنيا حسنه دارد و هم در آخرت و از عذاب آتش نيز محفوظ مانده است. و از امير المؤمنين روايت شده كه فرمود: حسنه در دنيا زن شايسته است و در آخرت حور العين، و عذاب آتش عبارت است از زن بدرفتار. و ثقة الاسلام كلينى - رضوان اللّه عليه - در كافى شريف به روايت صحيح از امام صادق عليه السّلام نقل كرده كه فرموده است: مقصود از حسنة در آخرت رضوان خداى تعالى و بهشت است و در دنيا زندگى و خلق نيكوست: «فى الصحيح عن ابى عبد اللّه فى هذه الاية: رضوان اللّه و الجنة فى
1) سورۀ بقره، آيۀ 200-201.
الاخرة و المعاش و حسن الخلق فى الدنيا». و اللّه اعلم بمراده من كلامه.
بارالها! ما را از مكارم اخلاق برخوردار فرما و با متخلقين به مكارم اخلاق همنشين فرما، باشد كه كمال همنشين در ما اثر كند و به حكم «و للأرض من كأس الكرام نصيب» جرعهاى از آن شراب روحانى به كام ما نگونبختان ناكام برسد، تا دستافشان و پاىكوبان در صحبت ياران و پاكان باشيم و خدمتشان را كمر بنديم. اللّهم الحقنا بصالح من مضى، و اجعلنا من صالح من بقى، و خذ بنا سبيل الصالحين، و اعنّا على انفسنا بما تعين به الصالحين على انفسهم، برحمتك يا ارحم الراحمين.
و كان من دعآئه عليه السّلام اذا حزنه امس و اهمّته الخطايا
اللّهمّ يا كافى الفرد الضّعيف و واقى الأمر المخوف افردتنى الخطايا فلا صاحب معى و ضعفت عن غضبك فلا مؤيّد لي و اشرفت على خوف لقائك فلا مسكّن لروعتى و من يؤمننى منك و انت اخفتنى و من يساعدنى و انت افردتنى و من يقوّينى و انت اضعفتنى لا يجير يا الهى الاّ ربّ على مربوب و لا يؤمن الاّ غالب على مغلوب
و لا يعين الاّ طالب على مطلوب و بيدك يا الهى جميع ذلك السّبب و اليك المفرّ و المهرب فصلّ على محمّد و آله و اجر هربى و انجح مطلبى اللّهمّ انّك ان صرفت عنّى وجهك الكريم او منعتنى فضلك الجسيم او حظرت علىّ رزقك او قطعت عنّى سببك لم اجد السّبيل الى شئ من املى غيرك و لم اقدر على ما عندك بمعونة سواك فانّى عبدك و في قبضتك ناصيتى بيدك لا امر لى مع امرك ماضّ فى حكمك عدل فّي قضآئك و لا قوّة لى على الخروج من
سلطانك و لا استطيع مجاوزة قدرتك و لا استميل هواك و لا ابلغ رضاك و لا انال ما عندك الاّ بطاعتك و بفضل رحمتك الهى اصبحت و امسيت عبدا داخرا لك لا املك لنفسى نفعا و لا ضرّا الاّ بك اشهد بذلك على نفسى و اعترف بضعف قوّتى و قلّة حيلتى فانجز لى ما وعدتنى و تمّم لى ما آتيتنى فانّى عبدك المسكين المستكين الضّعيف الضّرير الذّليل الحقير المهين الفقير الخائف المستجير اللّهمّ صلّ على محمّد و آله و لا تجعلني ناسيا لذكرك فيما
اوليتنى و لا غافلا لأحسانك فيما ابليتنى و لا ايسا من اجابتك لى و ان ابطات عنّى في سرّآء كنت او ضرّآء او شدّة او رخآء او عافية او بلآء او بؤس او نعمآء او جدة او لأوآء او فقر او غنى اللّهمّ صلّ على محمّد و آله و اجعل ثنائى عليك و مدحى ايّاك و حمدى لك في كلّ حالاتى حتّى لا افرح بما اتيتنى من الدّنيا و لا اخرن على ما منعتنى فيها و اشعر قلبى تقواك و استعمل بدنى فيما تقبله منّى و اشغل بطاعتك نفسى عن كلّ ما يرد علىّ حتّى لا احبّ شيئا من
سخطك و لا اسخط شيئا من رضاك اللّهمّ صلّ على محمّد و آله و فرّغ قلبى لمحبّتك و اشغله بذكرك و انعشه بخوفك و بالوجل منك و قوّه بالرّغبة اليك و امله الى طاعتك و اجربه في احبّ السّبل اليك و ذلّله بالرّغبة فيما عندك ايّام حيوتى كلّها و اجعل تقواك من الدّنيا زادى و الى رحمتك رحلتى و في مرضاتك مدخلى و اجعل فى جنّتك مثواى وهب لي قوّة احتمل بها جميع مرضاتك و اجعل فرارى اليك و رغبتى فيما عندك و البس قلبى الوحشة من شرار خلقك
وهب لى الأنس بك و باوليائك و اهل طاعتك و لا تجعل لفاجر و لا كافر عليّ منّة و لا له عندى يدا و لابي اليهم حاجة بل اجعل سكون قلبى و انس نفسى و استغنائي و كفايتى بك و بخيار خلقك اللّهمّ صلّ على محمّد و آله و اجعلنى لهم قرينا و اجعلنى لهم نصيرا و امنن علىّ بشوق اليك و بالعمل لك بما تحبّ و ترضى انّك على كلّ شيء قدير و ذلك عليك يسير
بسم اللّه الرحمن الرحيم و كان من دعائه عليه السّلام اذا أحزنه أمر و أهمّته الخطايا از دعاهاى آن حضرت است چون پيشامدى او را محزون مىساخت و گناهان او را اندوهگين مىنمود.
عنوان مذكور در اين دعا شاهد آن است كه دعا سبب برطرف كردن گرفتارى و سختيهاست؛ چنان كه خداى تعالى در قرآن شريف صريحا فرموده است:«أَمَّنْ يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ يَكْشِفُ السُّوءَ1» (آيا چه كسى دعاى مضطر را اجابت كرده و گرفتارى او را برطرف مىكند)، كه در اين آيۀ شريفه خداى تعالى اجابت دعا و كشف سوء را متوقف بر دعا فرموده.
و در روايت صحيح از امام زين العابدين عليه السّلام مروى است كه: دعا بلا را رفع مىكند، چه بلايى كه نازل شده باشد و چه بلايى كه نازل نشده باشد: «الدعاء يدفع البلاء النازل و ما لم ينزل».
و در روايت صحيح از امام صادق عليه السّلام نقل شده كه فرمود: گرفتارى دراز مدت را از كوتاه مدت مىشناسى؟ عرض كرديم: نه. فرمود: هر گاه به هنگام ابتلاء و گرفتارى دعا كردن بر دلتان الهام شد پس بدانيد كه مدّت بلا كوتاه است: «هل تعرفون طول البلاء من قصره؟ قلنا: لا، قال: إذا ألهم أحدكم الدعاء عند البلاء فاعلموا أنّ البلاء قصير». و در روايت صحيح از امام موسى بن جعفر عليه السّلام قريب به اين مضمون روايتى است كه مىفرمايد: هيچ بلايى بر بندۀ مؤمن نازل
نمىشود كه خداى عز و جل بر او الهام كند كه دعا كند مگر اين كه برطرف شدن آن گرفتارى نزديك خواهد بود، و هيچ بلايى بر بندۀ مؤمن نازل نمىشود كه او از دعا كردن خوددارى كند مگر آن كه مدت آن بلا طولانى گردد؛ پس بر شما باد به دعا كردن و تضرع به درگاه خداى عز و جل: «عن ابى الحسن موسى عليه السّلام: ما من بلاء ينزل على عبد مؤمن فيلهم الله عزّ و جلّ الدّعاء إلا كان كشف ذلك البلاء و شيكا، و ما من بلاء ينزل على عبد مؤمن فيمسك عن الدعاء إلاّ كان ذلك طويلا، فعليكم بالدعاء و التضرّع الى اللّه عزّ و جلّ».
و نيز از امام موسى بن جعفر عليه السّلام روايت است كه فرمود: پدرم امام صادق عليه السّلام مىفرمود كه همانا مؤمن از خداى تعالى حاجتى مىطلبد، پس دير اجابت مىشود به خاطر آن كه خداى تعالى صداى او را دوست دارد و مىخواهد نالۀ او را بشنود. سپس فرمود: به خدا قسم آنچه خداى تعالى از خواستههاى مؤمنين در اين دنيا به تأخير اندازد بهتر است براى آنها از آنچه براى آنان در اين دنيا عطا مىشود و دنيا چه ارزشى دارد: «انّ ابى جعفر عليه السّلام كان يقول: انّ المؤمن ليسئل اللّه حاجة فيؤخّر عنه تعجيل اجابته حبّا لصوته و استماع نهيبه، ثمّ قال: و اللّه ما اخر اللّه عن المؤمنين ما يطلبون فى هذه الدنيا خير لهم مما عجل له فيها و اىّ شىء الدنيا».
و از امام صادق روايت است كه فرمود: همانا بندهاى كه دوست خداست، خدا را به خاطر حاجتى كه دارد مىخواند. پس به فرشتهاى كه موكل به دعاست گفته مىشود: حاجت او را بر آور، ولى شتاب مكن كه من دوست دارم صداى او را بشنوم. مولانا اين قسمت از روايت را شيرين بيان مىكند و مىگويد:
اى بسا مخلص كه نالد در دعا تا رود دود خلوصش بر سما
تا رود بالاى اين سقف برين بوى مجمر از انين المذنبين
پس ملائك با خدا نالند زار كاى مجيب هر دعا و اى مستجار
بندۀ مؤمن تضرّع مىكند او نمىداند بجز تو مستند
تو عطا بيگانگان را مىدهى از تو دارد آرزو هر مشتهى
حق بفرمايد كه نزخوارى اوست عين تأخير عطا يارىّ اوست
نالۀ مؤمن همى داريم دوست گو تضرع كن كه اين اعزاز اوست
حاجت آوردش ز غفلت سوى من آن كشيدش موكشان تا كوى من
گر برآرم حاجتش او وا رود هم در آن بازيچه مستغرق شود
گرچه مىنالد به جان يا مستجار دل شكسته سينه خسته گو به زار
خوش همى آيد مرا آواز او و آن خدايا گفتن و آن راز او
أللهمّ يا كافي الفرد الضعيف، و واقي الأمر المخوف، افردتنى الخطايا فلا صاحب معي، و ضعفت عن غضبك فلا مؤيّد لي، و أشرفت على خوف لقائك فلا مسكّن لروعتي، و من يؤمنّنى منك و أنت أخفتنى؟ و من يساعدنى و أنت أفردتنى؟ و من يقوينى و أن أضعفتنى؟ بارالها! اى كارساز شخص ناتوان و اى نگهدارنده از پيشامد امر ترسناك، گناهان مرا تنها گذاشتهاند و همراهى با من نيست و توان تحمل خشم تو را ندارم پس پشتيبانى برايم نيست، و به ديدار تو نزديك شدهام و از آن مىترسم و براى وحشتم آرامبخشى نيست. چه كسى مرا آرامش دهد و حال آن كه تو مرا ترساندهاى؟ و كيست كه مرا كمك رساند در حالى كه تو مرا تنها گذاشتهاى؟ و كيست كه مرا توان بخشد در حالى كه تو مرا ضعيف و ناتوان كردهاى؟
سيد شارح - رضوان اللّه عليه - در توضيح «لا صاحب معى» احتمالاتى داده است:
مقصود آن است كه من به خاطر خطايايى كه از من سر زده با كسى همنشين نيستم و در انديشۀ كار خودم هستم.
همچون من خطاكارى نيست.
گناهان مرا از همصحبتى تنها گذاشته.
كلمۀ صاحب كنايه باشد از لطف خداى تعالى كه همراه شايستگان و نيكوكاران است؛
1) بحار الانوار، ج 90، ص 374.
گويى گناهان موجب آن شده است كه توفيق الهى از او سلب شود و اين چنين است؛ چنان كه در روايتى است كه شخصى در محضر امام على عليه السّلام از بىتوفيقى خود شكايت مىكند كه موفق به نماز شب نمىشود، حضرت مىفرمايند: «انت رجل قيّدتك ذنوب يومك» گناهانى كه در روز از تو سر مىزند شب پاىبند توست و نمىگذارد از بستر خواب برخيزى (توحيد صدوق). و نيز در آن كتاب از امام صادق عليه السّلام روايت مىكند كه فرمود:
«انّ الرجل ليكذب الكذبة فيحرم بها صلوة الليل...» الحديث. همانا كسى يك دروغ مىگويد، به خاطر آن از نماز شب محروم مىشود.
اگر بينى كه نابينا و چاه است اگر خاموش بنشينى گناه است
و نيز:
دوست آن باشد كه گيرد دست دوست در پريشانحالى و درماندگى
فساد اخلاق شوند. به گفتۀ عارف شيراز:
نخست موعظۀ پير مىفروش اين است كه از مصاحب ناجنس احتراز كنيد
در روايت صحيح از رسول خدا آمده است كه فرمودند: مردم كه روز قيامت را بالمعاينه ببينند و حساب دقيق و عذاب اليم آن را مشاهده كنند، پدر دست به دامان فرزندش مىزند و مىگويد: فرزندم در دنيا چگونه پدرى براى تو بودم؟ آيا تو را تربيت نكردم كه از دسترنج خودم تو را غذا و طعام دادم و لباس تهيه كردم و به تو حكمتها و آداب اجتماعى و آيات كتاب خدا را آموختم و دوشيزۀ خوبى از فاميل خودم برايت همسر انتخاب كردم و تا زنده بودم مصارف خود و همسرت را متحمل شدم و پس از مرگم نيز به جاى آن كه اموالم را براى خودم قرار بدهم براى تو به جاى گذاشتم؟ فرزند مىگويد: آرى پدر، همۀ حرفهايت درست است، اكنون حاجتت چيست تا مگر جبران خدمات تو را كرده باشم؟ مىگويد: فرزندم! ميزان اعمالم سبك است و كفّۀ گناهان بر كفّۀ حسناتم رجحان دارد، فرشتگان گفتهاند كه اگر يك حسنه بر كفّۀ حسناتت اضافه شود كمبود آن كفّه جبران مىشود.
اكنون خواهش دارم يك حسنه به من ببخشى، باشد كه كفّۀ حسناتم سنگين شود و در اين
روز خطرناك نجات يابم. فرزند در جواب پدرش مىگويد: نه به خدا قسم اى پدر، من هم از همانچه تو مىترسى مىترسم و نمىتوانم از حسناتم چيزى به تو بدهم. فرمود: چون پدر اين پاسخ را مىشنود گريان و پشيمان باز مىگردد كه چرا در عالم دنيا آن همه وسايل براى فرزندش فراهم نموده است. همچنين مادر، فرزندش را در آن روز ملاقات مىكند و مىگويد: فرزندم! آيا شكمم براى تو جايگاه نبود؟ گويد: آرى. مادر مىگويد: مگر از پستان من شير ننوشيدى؟ مىگويد چرا. پس مادر مىگويد: گناهانم سنگين شده، خواهش دارم يك گناه از گناهان مرا متحمّل شود. فرزند مىگويد: دور شو مادر كه من به درد خودم گرفتارم. پس مادر با ديدۀ تر باز مىگردد.
و اين است تأويل آيۀ شريفۀ «فَلا أَنْسابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ وَ لا يَتَساءَلُونَ1» ؛ (روز قيامت رابطۀ فاميلى به درد نمىخورد و از آن پرسش نمىشود). فرمود: شوهر از دامن همسرش مىگيرد و او را به نام مىخواند و مىگويد: من در دار دنيا چگونه شوهرى براى تو بودم؟ وى از او تشكّر مىكند و ثنايش مىگويد و اضافه مىكند كه تو همسر خوبى براى من بودى. پس به او مىگويد: من از تو يك حسنه تقاضا دارم، باشد كه موجب نجات من شود؛ مىبينى كه چگونه حساب دقيق است و ميزان اعمال سبك است و گذشتن از صراط مشكل. زن مىگويد: به خدا قسم من توان چنين كارى ندارم كه من نيز همانند تو ترسانم. پس مرد از كنار همسرش با دلى اندوهگين و حيران و سرگردان دور مىشود. و اين است تأويل آيۀ شريفه كه مىفرمايد:«وَ إِنْ تَدْعُ مُثْقَلَةٌ إِلى حِمْلِها لا يُحْمَلْ مِنْهُ شَيْءٌ وَ لَوْ كانَ ذا قُرْبى2» ؛ آن كس كه بار گناهش سنگين است، از فاميل و نزديكانش خواهش مىكند كه اندكى از بار گناهانش را به دوش گيرند و آنان نمىپذيرند و آنان همه به روز قيامت به فكر خويشند و نالۀ «نفسى نفسى» سر مىدهند؛ چنان كه خداى تعالى مىفرمايد:«يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ وَ أُمِّهِ وَ أَبِيهِ وَ صاحِبَتِهِ وَ بَنِيهِ لِكُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ يَوْمَئِذٍ شَأْنٌ يُغْنِيهِ» .
نويسنده گويد: طبق معمول اين رساله نصّ حديث شريف را نيز نقل مىكنيم:
ففى الخبر الصحيح عن النبى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ان الخلائق اذا عاينوا القيامة و دقّة الحساب و اليم العذاب فانّ الاب يومئذ يتعلق بولده فيقول: اى بنيّ كنت لك فى دار الدنيا الم اربك و اغذيك و اطعمك من لدى و
اكسيك و اعلمك الحكم و الآداب و أدرسك آيات الكتاب و ازوّجك كريمة من قومى و أنفقت عليك و على زوجتك فى حياتى و آثرت على نفسى بمالى بعد وفاتى؟ فيقول: صدقت فيما قلت يا ابى، فما حاجتك؟ فيقول: يا بنىّ، انّ ميزانى قد خفّت و رجحت سيّئاتى على حسناتى و قالت الملائكة يحتاج كفّة حسناتك الى حسنة واحدة حتى ترجع بها، و انى اريد ان تهب لى حسنة واحدة اثقل بها ميزانى فى هذا اليوم العظيم خطره، قال: فيقول الولد: لا و اللّه، يا ابت انّى اخاف مما خفته انت و لا اطيق اعطيك من حسناتى شيئا، قال: فيذهب عنه الأب باكيا نادما على ما كان اسدى اليه فى دار الدنيا، و كذلك قيل الأم تلقى ولدها فى ذلك اليوم فتقول: يا بنىّ الم يكن بطنى لك وعاء؟ فيقول: بلى يا امّاه، فتقول: الم يكن ثديى لك سقاء؟ فيقول: بلى يا امّاه، فتقول له: انّ ذنوبى اثقلتنى فاريد ان تحمل عنّى ذنبا واحدا، فيقول: اليك عنى يا امّاه، فانّى مشغول بنفسى، فترجع عنه باكية، و ذلك تأويل قوله تعالى:«فَلا أَنْسابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ وَ لا يَتَساءَلُونَ» قال: و يتعلق الزوج بزوجته فيقول: يا فلانة، اىّ زوج كنت لك فى الدنيا؟ فتثنى عليه خيرا و تقول: نعم الزوج كنت لى، فيقول لها: اطلب منك حسنة واحدة لعلّى انجو بها مما ترين من دقة الحساب و خفة الميزان و الجواز على الصّراط، فتقول له: و اللّه انّى لا اطيق ذلك و انى لأخاف مثل ما تخافه انت، فيذهب عنها بقلب حزين حيران، و ذلك ما ورد فى تأويل قوله تعالى:«وَ إِنْ تَدْعُ مُثْقَلَةٌ إِلى حِمْلِها لا يُحْمَلْ مِنْهُ شَيْءٌ وَ لَوْ كانَ ذا قُرْبى» ، يعنى ان النفس المثقلة بالذنوب تسأل اهلها و قرابتها ان يحملوا عنها شيئا من حملها و ذنوبها فانّهم لا يحملونه بل يكون حالهم يوم القيامة نفسى نفسى، كما قال تعالى: يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ وَ أُمِّهِ وَ أَبِيهِ وَ صاحِبَتِهِ وَ بَنِيهِ لِكُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ يَوْمَئِذٍ شَأْنٌ يُغْنِيهِ» .
لا يجير يا إلهى إلاّ ربّ على مربوب، و لا يؤمن إلاّ غالب على مغلوب، و لا يعين الاّ طالب على مطلوب، و بيدك يا إلهي جميع ذلك السبب، و اليك المفر و المهرب، فصلّ على محمد و آله، و اجر هربي و أنجح مطلبي بارالها پروردۀ نعمتت را بجز پرورندهاش كسى پناه نمىدهد و مغلوب زيردست را بجز آن كه غالب شده است ايمنى نبخشد و بدهكار را بجز طلبكار كسى كمك نمىكند. اى خداى من! همۀ اين اسباب به دست قدرت توست و تنها تويى گريزگاه، پس بر محمد و خاندانش درود بفرست و مرا در فرارم در پناه خود گير و حاجتم را برآور.
سيد شارح فرمايد كه مفرّ و مهرب هر دو مصدر ميمى هستند به يك معنا، مانند: «لا ترى فيها عوجا و لا امتا». نويسنده گويد: اين كه مفرّ و مهرب به يك معنا مىباشند و عطف يكى بر ديگرى از باب عطف لفظ بر مرادف خود است سخنى است صحيح، لكن تمثيل سيد شارح به
عوج و امت صحيح نيست، زيرا اين دو به يك معنى نيستند، بلكه عوج به معنى كژى است و امت به معناى بلندى.
سپس سيد (رض) كلام لطيفى از بعض عرفا نقل مىفرمايد كه ايشان فرمودهاند: بدان كه فرار بنده را به سوى خدا مراتبى است؛ اولين مرتبهاش عبارت است از فرار بنده از بعض آثار حق تعالى به بعض ديگر از آثار حضرتش، مانند: از اثر غضب الهى به اثر رحمتش؛ چنانچه در دعاى بعض مؤمنين اشاره بدين مطلب است آن جا كه خداى تعالى از قول آنان نقل مىفرمايد كه مؤمنين مىگويند:«رَبَّنا وَ لا تُحَمِّلْنا ما لا طاقَةَ لَنا بِهِ وَ اعْفُ عَنّا وَ اغْفِرْ لَنا وَ ارْحَمْنا1» ، (پروردگارا! بارى كه ما را توان برداشتن آن نيست بر دوش ما منه و از ما بگذر و ما را بيامرز و به ما ترحم فرما) كه گويى اين مؤمنين بجز خداى تعالى و افعالش چيزى نمىديدهاند و از اين رو از بعض آثار الهى به بعض ديگر فرار مىكنند. مرتبۀ دوم آن كه بنده در مقام مشاهده به مرتبۀ فنا برسد و در درجات قرب معرفت بالا برود تا آن جا كه به مبادى و مصادر افعال برسد كه عبارت است از صفات حضرت حق تعالى؛ پس، از بعضى از صفات به بعض ديگر فرار مىكند؛ چنانچه در دعاى امام زين العابدين عليه السّلام بدين معنا اشاره شده كه عرض مىكند:
اللّهم اجعلنى اسوة من قد انهضته بتجاوزك عن مصارع المجرمين فاصبح طريق عفوك من أسر سخطك؛ بارالها! مرا نمونۀ افرادى قرار بده كه با گذشت و عفو خودت او را از لغزشگاه گنهكاران برداشته و با عفو تو از اسارت غضب تو آزاد گشته است. و اين بدان معناست كه چون سخط و عفو دو صفت از صفات حق تعالى است، حضرت از يكى از اين دو به ديگرى پناه برده است.
مرتبۀ سوم آن كه از مقام صفات قدم فراتر نهاده و به مشاهدۀ ذات نايل گردد و از صفات به ذات پناهنده شود؛ چنانچه در آيۀ شريفه بدان اشاره شده است كه مىفرمايد:«لا مَلْجَأَ مِنَ اللّهِ إِلاّ إِلَيْهِ2» ؛ (پناهگاهى از خدا جز به خداى تعالى نيست)؛ و چنانچه در دعاى افتتاحيۀ نمازها وارد است: «منك و لك و بك و اليك»؛ يعنى آغاز وجود از توست و ملك و سلطنت مخصوص توست و برپايى وجود به توست.
زيرنشين علمت كائنات ما به تو قائم چو تو قائم به ذات
و بازگشت خلايق به سوى توست كه:«إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ» . سپس با جملههاى: «لا ملجأ و لا منجى و لا مفر منك الا اليك»، (پناهگاه و نجاتگاه و فرارگه از تو نيست مگر به سوى تو)، مطلب سابق را تأكيد فرموده و همۀ اين مراتب در يك مأموريت براى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يكجا فراهم آمده آن جا كه حق تعالى فرمود:«وَ اسْجُدْ وَ اقْتَرِبْ1» ، (پس سجده كن و طلب قرب بنما) پس از اين مأموريت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در سجده عرض كرد: «اعوذ بعفوك من عقابك و اعوذ برضاك من سخطك و اعوذ بك منك».
پس اوّلا از بعض افعال الهيه به بعض ديگر پناه برد، سپس به مصادر افعال ترقى كرد و از بعض صفات به بعضى ديگر پناه برد و سپس به مقام مشاهدۀ ذات رسيد و از ذات به ذات پناهنده شد. اينها سه مرتبه از مراتب فرار الى اللّه است، و مرتبۀ سوم اولين مقامى است كه سالك در آن مقام قدم به ساحل درياى عزت مىگذارد و سپس غرق امواج وصول مىشود و اين جا درجاتى است غير متناهى و بىپايان و خدا داناست.
نويسنده گويد: ما سخن اين عارف را بدون اظهارنظر نقل كرديم و لكن همين قدر اشاره مىكنيم كه: ز عشق تا به صبورى هزار فرسنگ است.
نه هر كه چهره برافروخت دلبرى داند نه هر كه آينه دارد سكندرى داند
هزار نكتۀ باريكتر از مو اين جاست نه هر كه سر نتراشد قلندرى داند
ولى در عين حال گوييم:
هنيئا لارباب النعيم نعيمهم و للعاشق المسكين ما يتجرّع
اللّهم إنّك إن صرفت عنّى وجهك الكريم أو منعتنى فضلك الجسيم أو حظرت علىّ رزقك أو قطعت عنّى سببك، لم أجد السبيل إلى شىء من املى غيرك، و لم أقدر على ما عندك بمعونة سواك، فانّي عبدك و في قبضتك، ناصيتي بيدك لا أمر لي مع امرك بارالها! اگر تو روى بزرگواريت را از من برگردانى و يا فضل عظيم خود را از من دريغ دارى و يا مرا از روزيت محروم فرمايى و يا رشتهاى كه ميان من و توست ببرى، به هيچ يك از آرزوهايم بجز از رهگذر لطف تو دست نيابم و بر آنچه نزد توست به يارى غير، دست نخواهم يافت، كه من بندۀ تو هستم و سرنوشتم
به دست قدرت توست و با فرمان تو مرا اختيارى نيست. بعضى گفتهاند كه معناى «لا امر لى مع امرك» آن است كه با وجود فرمان تو كارى انجام ندهم چه موافق چه مخالف و اگر دستور ده تو باشى.
گر كشى ور جرم بخشى روى و سر بر آستانم بنده را فرمان نباشد هر چه فرمايى برآنم
استاد حكمت و فلسفه، آية اللّه شعرانى را در جملۀ «عدل فيّ قضاؤك» كلامى است پر محتوا كه ما بدون دخل و تصرف جهت استفادۀ خوانندگان و فضلاى عظام نقل مىكنيم:
«يكى از مسائل اختلافى ميان مسلمين عدل است. اما هيچ كس نگويد من خداى را عادل نمىدانم، بلكه جماعتى عدل را به غير آنچه مفهوم لغت عرب است تفسير مىكنند، و گويند اگر خداى تعالى همۀ بندگان مؤمن و پرهيزگر را به دوزخ برد و جاودان بسوزاند باز عدل است، چون همه ملك اويند و هركس در ملك خود هر چه كند عدل باشد.
اما معتزله و اماميه عدل را به معنى خود گيرند و از اين جهت آنان را عدليه گويند، و عدل را از اصول دين خود شمارند و گويند: افعال پروردگار مبنى بر حكم و مصالح و بر طبق قواعد و قوانين كامل و صحيح است و همه براى غايات و فوايدى است كه در عقل قبيح نباشد. و حكما گويند: احكام خدا معلل به غرض نيست، اما حسن و قبح عقلى را انكار نمىكنند و فعل مرجوح را با علم به راجح محال دانند. پس آنچه حكما گويند فعل او معلل به غرض نيست گرچه در لفظ مانند سخن اشاعره است اما هر يك معنى ديگر خواهند. و ما اگر در برابر اشعريان سخن گوييم افعال او را معلل به اغراض گوييم تا عبث و قبيح نباشد، و اگر در برابر حكما باشيم تصديق قول آنان كنيم چون غرض در اصطلاح حكما آن باشد كه كننده كار را كامل گرداند پس از نقص، و اين معنى بر خداى تعالى روا نبود، اما هر علم كه حكمت و مصلحت داشته باشد چون خداوند بدان عالم است انجام مىدهد، و آن كه قبيح بود چون عالم به قبح آن است و خداوند نياز به قبيح ندارد آن را نمىكند و اشعريان گويند تقسيم فعل به نيك و بد دربارۀ او روا نيست».
إلهى اصبحت و امسيت عبدا داخرا لك، لا أملك لنفسي نفعا و لا ضرّا إلا بك، اشهد بذلك على نفسي و أعترف بضعف قوتي و قلة حيلتي، فأنجز لي ما وعدتنى و تمّم لى ما آتيتنى، فانى عبدك المسكين المستكين الضعيف الضّرير الحقير المهين الفقير الخائف المستجير بارالها! در هر صبح و شام بندۀ ذليل تو هستم و هيچ از من ساخته نيست، نه سودى جلب توانم كرد و نه زيانى دفع توانم نمود مگر به مشيت و خواست تو. گويى از آيۀ شريفه اقتباس شده است كه مىفرمايد:
«قُلْ لا أَمْلِكُ لِنَفْسِي نَفْعاً وَ لا ضَرًّا إِلاّ ما شاءَ اللّهُ» (1)و من بر زيان خود گواهى مىدهم و نيز اعتراف مىكنم كه ناتوان و بيچارهام، پس آنچه را كه وعده فرمودهاى مرحمت بفرما و آنچه را كه عطا فرمودهاى كامل گردان كه من تو را بندهاى هستم درمانده و بيچاره و ناتوان و بدحال و پست و خوار و ندار و ترسان و پناهنده به جناب تو.
اللّهم صلّ على محمّد و آله بارالها! بر محمد و خاندانش درود بفرست.
و لا تجعلني ناسيا لذكرك فيما أو ليتني و لا غافلا لاحسانك فيما أبليتني و لا آيسا من اجابتك لي و ان ابطأت عنّى، فى سرّاء كنت أو ضرّاء، أو شدة او رخاء، أو عافية او بلاء، أو بؤس او نعماء، أو جدة أو لأواء، أو فقر أو غنى و در نعمتهايى كه مرحمت فرمودهاى ياد خودت را از ياد من مبر و مرا از
1) سورۀ اعراف، آيۀ 188.
احسانى كه دربارۀ من فرمودهاى غافل مگردان و از مستجاب شدن دعاها مأيوسم مفرما در هر حالى كه باشم، خوشى و ناخوشى در سختى و ناراحتى و آسايش، در عافيت باشم و يا گرفتارى، در بدحالى باشم يا در نعمت، دارا باشم يا ندار، نيازمند باشم يا توانگر.
اللّهم صلّ على محمّد و آله، و اجعل ثنائي عليك و مدحي ايّاك و حمدي لك في كل حالاتي حتى لا أفرح بما آتيتنى من الدنيا و لا أحزن على ما منعتنى فيها بارالها! بر محمد و خاندانش درود بفرست و مرا توفيق ده تا در همه حال ثناگوى تو باشم و تو را بستايم و سپاس تو كنم، آن چنان كه به هر چه از دنيا به من مرحمت فرمودى خوشحال نگردم و به هر چه كه از من بازداشتى غمگين نباشم.
و أشعر قلبى تقواك و لباس تقوا را بر من بپوشان.
و استعمل بدني فيما تقبله منّي و بدن مرا به كارى وابدار كه آن را از من بپذيرى.
و اشغل بطاعتك نفسي عن كل ما يرد عليّ و مرا از همه سرگرمىها به طاعت خودت مشغول و سرگرم كن.
حتى لا احب شيئا من سخطك و لا أسخط شيئا من رضاك آن چنان كه هيچ چيزى از آنچه را كه نمىپسندى دوست نداشته باشم و هيچ چيزى از آنچه را كه مىپسندى ناخوش نداشته باشم. سيد شارح فرمايد: اين كه امام عليه السّلام سرگرمى به طاعت خداى تعالى را سبب رضا و تسليم مىداند به خاطر آن است كه چون جان آدمى در درياى اطاعت خداى سبحان غرق شد و از غير او روى گردانيد به زهد حقيقى نايل شود و به مقام قرب مشرف گردد، پس براى او مرتبۀ يقين به وجود حق تعالى و كمالات ذات مقدسش حاصل شود و يقين مىكند كه هر چه آن خسرو كند شيرين بود.
و اين چنين يقين محبت به همراه آورد، و چون محبت آمد رضا به كارهاى محبوب كه لازمۀ محبت است و پيرو اوست حاصل گردد. و كوتاه سخن آن كه سالك الى اللّه چون سرگرم شد به آنچه او را به كار آيد و از هر چه به كارش نيايد روى برگردانيد، به مقام مشاهده مىرسد كه مقام عين اليقين است؛ و چون به اين مقام رسيد محبّت تام و تمام بر دل او چيره شود، و چون محبت به دل راه يافت در مقام رضا ثابت قدم گردد؛ به هر چه از ناحيۀ خداى تعالى صادر شده و مىشود راضى و خوشنود گردد؛ چنان كه هر دوستى با محبوب خود چنين است و هيچ از ناخوشايندهاى محبوب را انجام ندهد و هيچ از خوشايندهاى او را ناخوش ندارد
بلكه همۀ فرامين او را به جان و دل استقبال مىكند و در مقابل خواستههاى الهى اصلا خواستهاى از خود ندارد. و كسانى كه اهل رضا هستند از چيزى نكوهش نكنند و عيبش ننمايند، و آنچه را كه محبوب بخواهد ناخوش ندارند و در آنچه محبوب آن را ساخته و پرداخته عيب و نقصى نمىبينند، بلكه همۀ مصنوعات را جلوۀ او ديده و صانع را در مصنوع مشاهده كنند. بلكه سزاوار نيست كه بگويد: امروز روز گرمى است، و يا هوا سرد است، و يا بگويد: فقر بلا و محنت است و عيالمندى زحمت و مشقت دارد، كه دلش به هيچ يك از اين گونه سخنان راه نمىدهد بلكه قلبا و لسانا راضى و خوشنود است و به دل حلاوت قضاى الهى را مىچشد و تقديرات را زيبا مىبيند.
از اين جاست كه انس مىگويد ده سال به خدمت رسول خدا كمر بستم هرگز به كارى كه كرده بودم نفرمود: چرا كردى؟ و كارى را كه انجام نداده بودم نفرمود: چرا انجام ندادى؟ و هرگز چيزى كه بود نفرمود كاش نمىبود، و چيزى كه نبود نفرمود كاش مىبود، و مىفرمود اگر خدا خواسته بود مىشد. پايان كلام سيد شارح. مترجم گويد: سخن را دربارۀ رضا مجال وسيعى است و هر كس آن را به گونهاى توجيه كرده است و در اين ميان سخنى از مولانا بشنويد كه مىگويد:
ز اوليا اهل دعا خود ديگرند كه همى دوزند و گاهى مىدرند
قوم ديگر مىشناسم ز اوليا كه دهانشان بسته باشد از دعا
از رضا كه هست رام آن كرام جستن دفع قضاشان شد حرام
در قضا ذوقى همىبينند خاص كفرشان آيد طلب كردن خلاص
حسن ظنّى بر دل ايشان گشود كه نپوشند از غمى جامۀ كبود
هر چه آيد پيش ايشان خوش بود آب حيوان گردد ار آتش بود
زهر در حلقومشان شكر بود سنگ اندر راهشان گوهر بود
جملگى يكسان بودشان نيك و بد از چه باشد اين ز حسن ظن خود
كفر باشد نزدشان كردن دعا كاى إله از ما بگردان اين بلا
و قوّه بالرّغبة اليك و امله الى طاعتك و آجر به فى احبّ السبل اليك و ذلّله بالرّغبة فيما عندك ايّام حيوتى كلّها بارالها! بر محمد و خاندانش درود بفرست و دل مرا از همه چيز تهى ساز تا جاى محبت تو باشد. مقصود آن است كه جايى براى محبت غير تو در آن نباشد و همۀ زواياى دل را محبت تو پر كرده باشد. به قول شاعر:
همه عالم به يكبار از دل تنگ برون كردم كه تا جاى تو باشد
و اين مضمون در ادعيه وارد است مانند: «اللّهم املأ قلبى حبّا و خشية منك». گويى جملۀ «فرغ قلبى لمحبتك» و «اللهم املأ قلبى حبّا لك» به يك معنا اشاره مىكند كه پر شدن قلب از محبت جايى براى غير محبوب باقى نمىگذارد و تمام كشور دل به تصرف سلطان محبت درمىآيد و اين معنا مناسب فراغت قلب از براى محبت است كه: در يك دل نمىگنجد دو دوست. بازگويى جملۀ بعدى يعنى «و اشغله بذكرك» از پيامدهاى جملۀ اولى است، زيرا دلى كه پر از محبت است همواره به ياد معشوق است و چون محبوب داراى عظمت و جلال است، شناخت چنين محبوبى ايجاد خوف و خشيت در دل مىكند؛ چنان كه مىفرمايد:«إِنَّما يَخْشَى اللّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ1» .
و دل از مشاهدۀ عظمت مىتپد كه معناى «وجل» است و چون مشاهدۀ جلال توأم با مشاهدۀ جمال است دل زير و رو مىشود و خواه و ناخواه سر تسليم فرود مىآورد كه «إِنَّ الْمُلُوكَ إِذا دَخَلُوا قَرْيَةً أَفْسَدُوها وَ جَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِها أَذِلَّةً2» . و همان گونه كه معرفت به خداى تعالى مراتب متفاوت دارد، راههاى وصول به معرفت نيز متفاوت است كه «الطرق الى اللّه بعدد انفاس الخلائق». و از اين جهت امام عليه السّلام از خداى تعالى مسئلت دارد كه او را به بهترين و محبوبترين راهها رهبرى فرمايد تا به آنچه كه در نزد خداى تعالى است هرچه بيشتر رغبت يابد. و چون هيچ كس از سوءخاتمه ايمن نيست هماهنگ با عارفان خائف كه عرض كردند:«رَبَّنا لا تُزِغْ قُلُوبَنا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنا3» از خداى تعالى درخواست استمرار اين هدايت را دارد، باشد كه در تمام دوران حياتش گداى كوى دوست باشد فلذا عرض مىكند: «ذلّله بالرّغبة فيما عندك ايام حيوتى»:
از در خويش خدا را به بهشتم مفرست كه سر كوى تو از كون و مكان ما را بس
يار با ماست چه حاجت كه زيادت طلبيم دولت صحبت آن مونس جان ما را بس
وهب لى قوّة أحتمل بها جميع مرضاتك و مرا توانايى بخش آن چنان كه همۀ وسايل خشنودى تو را متحمل شود.
و اجعل فرارى اليك و رغبتى فيما عندك و به سوى تو گريزم و به نعمتها و كرامتهايى كه نزد توست رغبت نمايم.
يكى از عرفا مىفرمايد: سفر از دنيا نبايد كمتر از سفر در دنيا باشد؛ همان گونه كه در سفر دنيا نياز به توشه است همچنين در سفر آخرت مىبايست توشه به همراه باشد، در حالى كه توشۀ دنيا تو را از عذاب موقّت خيالى نجات مىدهد اما توشۀ آخرت تو را از عذاب ابدى معلوم نجاتبخش است. توشۀ دنيا تو را به متاع فريب و غرور مىرساند اما توشۀ آخرت تو را به جايگاه سرور، توشۀ دنيا سبب حظوظ نفسانى است ولى توشۀ آخرت سبب وصول به آستان جلال سبحانى است.
مرا در منزل جانان چه امن و عيش چون هر دم جرس فرياد مىدارد كه بربنديد محملها
شب تاريك و بيم موج و گردابى چنين هائل كجا دانند حال ما سبكباران ساحلها
و البس قلبى الوحشة من شرار خلقك و لباس وحشت از مخلوقات شرورت را به قلبم بپوشان.
بعضى از حكما گفتهاند: هر كس با مرد خيرخواهى مصاحبت كند بركت مرد خيرخواه به او مىرسد. پس همنشين اوليا هرگز بدبخت نمىشود، حتى اگر سگى باشد همچون سگ اصحاب كهف، كه خداى تعالى فرمايد:«وَ كَلْبُهُمْ باسِطٌ ذِراعَيْهِ بِالْوَصِيدِ1» . حكيم شيراز گويد:
پسر نوح با بدان بنشست خاندان نبوتش گم شد
سگ اصحاب كهف روزى چند پى نيكان گرفت و مردم شد
امير المؤمنين عليه السّلام فرمود: با آدم بد ننشين كه كارهاى زشت خودش را براى تو زيبا جلوه مىدهد؛ دوست دارد تو نيز همانند او شوى: «لا تصحب الفاجر فيزيّن لك فعله و يودّ لو انّك مثله». چنان كه حواريين به عيسى عليه السّلام گفتند: اى آموزگار نيكى! ما با چه كسى بنشينيم؟ فرمود:
كسى كه ديدار او شما را به ياد خدا بيندازد و گفتارش بر علم و دانش شما بيفزايد. و نيز گفته شده: «جالسوا من يذكّركم اللّه رؤيته و يزيدكم من خير نطقه».
مبادا با بدان همنشينى كنى، زيرا طبع تو از طبع آنها ناخودآگاه مىدزدد. بلكه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمودند: مثل همنشين شايسته مثل عطرفروش است، اگر از عطرش به تو ندهد بوى عطر به تو سرايت مىكند؛ و همنشين بد مثل درخت بقس است كه اگر با آتشش تو را نسوزاند دودش تو را آزار مىدهد: «مثل الجليس الصالح كمثل الدّارى(1)ن لا يجدك من عطره يعلقك من ريحه، و مثل الجليس السّوء كمثل البقس(2)ن لا يحرقك بناره يؤذيك بدخانه» و فرمود: هر كس به دين دوست خودش است پس بايد نگاه كند با چه كسى دوست مىشود: «المرء على دين خليله فلينظر المرء من يخال».
و اين تأثير و تأثر از همنشين نه تنها در انسان است بلكه در حيوانات و نباتات نيز هست؛ چنان كه معروف است شتر سركش به واسطۀ قرين بودن با شترهاى رام، رام مىشود و شتر
رام با همراهى شترهاى سركش، سركش مىشود. و نيز نباتات در مجاورت با آفات آلوده مىشوند كه كشاورز بايد آنها را پاكسازى كند تا فاسد نشوند. و معروف است كه آبوهوا در مجاورت مردار آلوده مىشود. وقتى اين چيزها تا اين اندازه تأثيرپذير باشند، تأثيرپذيرى انسان به طور يقين بيشتر خواهد بود، زيرا آفرينش انسان براى پذيرش صورتهاى نيك و بد است.
و بعضى گفتهاند كه آدمى را از آن جهت انسان مىگويند كه ريشهاش از انس است و هر چه را كه مىبيند با آن انس مىگيرد، خواه خوب باشد يا بد. روايات از پيشوايان مذهبى در اين زمينه فراوان رسيده است. از حضرت عيسى - على نبينا و آله و عليه السلام - رسيده است كه فرمود: مصاحبت با بدان همچون بيماريها مسرى است كه ميكرب اين بيمارى به ديگران نيز سرايت مىكند، و همنشين بد آدمى را به هلاكت مىكشاند، پس بايد دقت كنى با چه كسى همنشين مىباشى: «صاحب الشر يعدى و قرين السّوء يردى فانظر من تقارن».
و لقمان به فرزندش فرمود: پسركم! هر كس كه با شخص بدكار شريك باشد راههاى بدكارى را از وى مىآموزد و كسى كه همنشين بدكار داشته باشد سالم نمىماند: «يا بنىّ من يشارك الفاجر يتعلّم من طرقه و من يقارن قرين السّوء لم يسلم». و امير المؤمنين على عليه السّلام فرمود كه سزاوار نيست كه مرد مسلمان با شخص بدكار پيمان برادرى ببندد كه انسان بدكار به خاطر اين كه همكار داشته باشد زشتيهاى خود را در نظر ديگرى جلوه مىدهد و نه به درد دنيا مىخورد و نه به درد آخرت و اصولا رفتوآمد با شخص بدكار موجب سرافكندگى است:
«لا ينبغى للمسلم ان يواخى الفاجر فانّه يزين له فعله و يحبّ ان يكون مثله و لا يعينه على امر دنياه و لا معاده و مدخله و مخرجه من عنده شين عليه».
نخست موعظۀ پير مى فروش اين است كه از معاشر ناجنس احتراز كنيد
الى اللّه، ان كانوا خيارا فخيارا و ان كانوا شرارا فشرارا، و ليس احد يموت الاّ تمثّلت له عند موته». و از امام صادق عليه السّلام روايت شده كه فرمود: با بدعتگذاران همصحبت نشويد و همنشين مباشيد كه در نزد مردم شما نيز يكى از آنان محسوب مىشويد، كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: هر كس دين دوست و نزديك خود را دارد: «لا تصحبوا اهل البدع و لا تجالسوهم فتصيروا عند النّاس كواحد منهم، قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم المرء على دين خليله و قرينه».
سپس امام سجاد عليه السّلام در ادامۀ دعا عرض مىكند:
وهب لى الانس بك و باوليائك و اهل طاعتك و انس با خودت و اولياى خودت و اهل طاعت را به من مرحمت فرما.
و لا تجعل لفاجر و لا كافر عليّ منّة و لا له عندى يدا و لا بي اليهم حاجة بل اجعل سكون قلبي و انس نفسي و استغنائي و كفايتي بك و بخيار خلقك. اللّهم صلّ على محمّد و آله و اجعلني لهم قرينا و اجعلني لهم نصيرا آن چنان نباشد كه فاجرى يا كافرى بر من منتى گذارد و يا حقى بر من پيدا كند، و مرا محتاج آنان مفرما، بلكه چنان كن كه آرامش دل من و انس جان من و بىنيازى من و كفايت امورم به تو و به نيكان از خلقت باشد. بارالها! بر محمد و خاندانش درود فرست و مرا همنشين آنان قرار بده و مرا يار آنان بگردان.
از آن جايى كه انسان بالطبع مجذوب احسان است و اگر نعمتى را از كسى دريافت كرد خواه و ناخواه ممنون او خواهد گرديد و مردان آزاده هرگز راضى نشوند كه زير بار منت فاجران و كافران باشند و از طرفى جزء دستورات دينى ماست كه نبايد رد احسان كنيم، از اين رو امام صلّى اللّه عليه و آله و سلّم از خداوند درخواست مىكند كه: نكند كافر و يا فاحرى به او احسان كند.
كه از طرفى به حكم دستور دينى مىبايست بپذيرد و ردّ احسان نكند؛ چنان كه رسول خدا فرمود: «لو اهدى الىّ كراع لقبلت»؛ اگر ساق پاى گوسفندى را هم به من هديه كنند من آن را مىپذيرم؛ و از سوى ديگر به حكم طبيعت انسان كه مجبور احسان و نيكى است، اگر احسان كافر و يا فاجر را بپذيرد خواه و ناخواه محبت آنان در دل او جايگزين خواهد شد و اين بر خلاف دستور صريح قرآن است كه مىفرمايد:«لا تَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ يُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ1» ؛ كسانى كه ايمان به خدا و روز قيامت دارند هرگز با دشمنان خدا دوستى بر قرار نمىكنند. از اين رو امام عليه السّلام از خداى تعالى مىخواهد كه وسايل احسان فاجر و كافر را
براى او فراهم نفرمايد كه مبادا به حكم طبيعت انسان گرفتار محبت آنان گردد. حكيم شيرين سخن شيراز را در اين زمينه داستان شيرينى است، مىگويد:
به ره در يكى پيشم آمد جوان به تك در پىاش گوسفندى دوان
بدو گفتم اين ريسمان است و بند كه مىآيد اندر پىات گوسفند
سبك طوق و زنجيز ازو باز كرد چپ راست پوييدن آغاز كرد
بره در پىاش همچنان مىدويد كه خود خورده بود از كفِ او خويد(1)
چو باز آمد از عيش و بازى به جاى مرا ديد و گفت اى خداوند راى
نه اين ريسمان مىبرد با منش كه احسان كمندى است در گردنش
به لطفى كه ديده است پيل دمان نيارد همى حمله بر پيلبان
و امنن علىّ بشوق اليك و بالعمل لك بما تحبّ و ترضى انّك على كلّ شيء قدير و ذلك عليك يسير و بر من منت بگذار كه مشتاق تو باشم و آنچه را كه تو دوست دارى و به آن خشنودى من همان را به خاطر رضا و خشنودى تو به جا آورم كه تو بر همه چيز توانايى و پذيرش خواستههاى من بر تو سهل و آسان است. جملههاى آخر، در اوج عبوديت و اشاره به عالىترين درجۀ عبادت است كه انگيزۀ اصلى در عبادت و عمل، اشتياق جمال جميل و تحصيل رضاى محبوب باشد كه از اين گونه عبادت به عبادت احرار تعبير شده است؛ يعنى عبادت آزاد مردان، آن جا كه فرمود: «قوم عبدوا اللّه خوفا فتلك عبادة العبيد، و قوم عبدوا اللّه طمعا فتلك عبادة التّجار، و قوم عبدوا اللّه حبّا فتلك عبادة الاحرار». و اشاره به اين معنا فرمايد مولى الموحدين امير المؤمنين صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كه عرض مىكند: «ما عبدتك خوفا من نارك و لا طمعا من جنّتك بل وجدتك اهلا للعبادة فعبدتك».
1) خويد: زرع نارس.
و كان من دعائه عليه السّلام عند الشّدّة و الجهد و تعسّر الامور
اللّهمّ انّك كلّفتنى من نفسى ما انت املك به منّى و قدرتك عليه و علىّ اغلب من قدرتى فاعطنى من نفسى ما يرضيك عنّى و خذ لنفسك رضاها من نفسى فى عافية اللّهمّ لا طاقة لى بالجهد و لا صبر لي على البلاء و لا قوّة لى على الفقر فلا تحظر عليّ رزقي و لا تكلنى الى خلقك بل تفرّد بحاجتى و توّل كفايتى و انظر الىّ و انظر لى فى جميع امورى فانّك ان وكلتنى الي
نفسى عجزت عنها و لم اقم ما فيه مصلحتها و ان وكلتنى الى خلقك تجهّمونى و ان الجاتنى الى قرابتى حرمونى و ان اعطوا اعطوا قليلا نكدا و منوّا علىّ طويلا و ذمّوا كثيرا فبفضلك اللّهمّ فاغننى و بعظمتك فانعشنى و بسعتك فابسط يدى و بما عندك فاكفنى اللّهمّ صلّ على محمّد و آله و خلّصنى من الحسد و احصرنى عن الذّنوب و ورّعنى عن المحارم و لا تجرّئنى على المعاصى و اجعل هواى عندك و رضاى فيما يرد علىّ منك و بارك لى فيما رزقتنى و فيما خوّلتنى و فيما انعمت به علىّ
و اجعلنى في كلّ حالاتي محفوظا مكلؤا مستورا ممنوعا معاذا مجارا اللّهمّ صلّ على محمّد و آله و اقض عنّي كلّما الزمتنيه و فرضته علىّ لك في وجه من وجوه طاعتك او لخلق من خلقك و ان ضعف عن ذلك بدنى و وهنت قوّتى و لم تنله مقدرتي و لم يسعه مالى و لا ذات يدى ذكرته او نسيته هو يا ربّ ممّا قد احصيته علىّ و اغفلته انا من نفسى فادّه عنّى من جزيل عطيّتك و كثير ما عندك فانّك واسع كريم حتّى لا يبقى علىّ شئ منه تريد ان تقاصّنى به من حسناتى
او تضاعف به من سيّئاتى يوم القاك يا ربّ اللّهمّ صلّ على محمّد و آله و ارزقنى الرّغبة فى العمل لك لآخرتي حتّى اعرف صدق ذلك من قلبى و حتّى يكون الغالب علّى الزّهد فى دنياى و حتّى اعمل الحسنات شوقا و آمن من السّيّئات فرقا و خوفا وهب لي نورا امشى به في النّاس و اهتدى به في الظّلمات و استضئ به من الشّكّ و الشّبهات اللّهمّ صلّ على محمّد و آله و ارزقنى خوف غمّ الوعيد و شوق ثواب الموعود حتّى اجد لذّة ما ادعوك له و كابة ما استجير
بك منه اللّهمّ قد تعلم ما يصلحنى من امر دنياى و آخرتى فكن بحوائجى حفيّا اللّهمّ صلّ على محمّد و آل محمّد و ارزقنى الحقّ عند تقصيرى في الشّكر لك بما انعمت علىّ فى اليسر و العسر و الصّحّة و السّقم حتّى اتعرّف من نفسى روح الرّضا و طمانينة النّفس منّى بما يجب لك فيما يحدث في حال الخوف و الأمن و الرّضا و السّخط و الضّرّ و النّفع اللّهمّ صلّ على محمّد و آله و ارزقنى سلامة الصّدر من الحسد حتّى لا احسد احدا من خلقك على شيء من فضلك و حتّى لا ارى نعمة من نعمك على
احد من خلقك في دين او دنيا او عافية او تقوى او سعة او رخآء الاّ رجوت لنفسى افضل ذلك بك و منك وحدك لا شريك لك اللّهمّ صلّ على محمّد و آله و ارزقنى التّحفّظ من الخطايا و الاحتراس من الزّلل في الدّنيا و الآخرة في حال الرّضا و الغضب حتّى اكون بما يرد عليّ منهما بمنزلة سوآء عاملا بطاعتك مؤثرا لرضاك على ما سواهما في الأوليآء و الأعداء حتّى يامن عدوّى من ظلمى و جوري و ييأس وليّى من ميلى و انحطاط هواي و اجعلنى ممّن يدعوك
مخلصا في الرّخآء دعاء المخلصين المضطرّين لك في الدّعاء انّك حميد مجيد
بسم اللّه الرحمن الرحيم و كان من دعائه عليه السّلام عند الشدّة و الجهد و تعسّر الامور از دعاهاى آن حضرت است هنگامى كه سختى و مشقت پيش مىآمد و كارها مشكل مىشد. سيد شارح - رضوان اللّه عليه - را به مناسبت دعا بيانى است كه حاوى نكتهاى است عرفانى، مىفرمايد:
بدان كه خداى تعالى - جلّ شأنه - بندگان خويش را در اين دنيا در بوتۀ امتحان قرار مىدهد با خير و شرّ و سود و زيان و بىنيازى و نيازمندى، توانايى و ناتوانى، خوشى و ناخوشى، سختى و آسايش، تا بنده به يقين بداند كه او بندهاى است گرفتار و ناتوان در دست مولا، باشد كه از حول و قوّۀ خود دورى جويد و به حول و قوّۀ مولايش چنگ بزند تا اگر خيرى براى وى حاصل شود ثنا و سپاس او را گويد و به احسان مولايش كمك كند و به ياد او باشد، و هرگاه شرّى به وى روى آورد با حالت اضطرار روى به درگاه او كند تا خداى تعالى دعاى او را اجابت فرمايد، تا بداند كه او بندهاى است كه مولاى خود را خواند و مولايش به او جواب فرمود و از مولايش درخواست كرد و مولا خواستۀ وى را به او عطا فرمود، تا بدين وسيله همواره به تمام وجودش به خداى تعالى متوجه گردد و در همۀ حالات به او تبارك و تعالى اعتماد كند.
و از اين جهت است كه دعا اطمينانبخشترين وسيله است كه انسان از آفات در امان باشد و محكمترين وسيلۀ ايمنى است از نكبتها و بزرگترين وسيله است كه صاحبان عقل و اولوا الالباب به بارگاه ربّ الارباب متوسّل مىشوند. و بعضى از دانشمندان فرمودهاند كه دعا
كليد درهاى بستۀ نيازمنديها و وسيلۀ آسايش نيازمندان و پناهگاه بيچارگان و راحتىبخش مصيبتزدگان است، و روش پيامبران و فرستادگان الهى و بندگان صالح و شايستۀ خدا چنين بوده است كه هر گاه يكى از آنان را گرفتارى و اندوهى پيش مىآمد به دعا پناه مىبردند و به اين معنا اشاره مىفرمايد امير المؤمنين عليه السّلام كه فرمايد: هر گاه گرفتارى سخت پيش آمد پس پناه به خداى تعالى بايد برد: «اذا اشتدت الفزع فالى اللّه المفزع». و به خاطر همين نكتۀ عرفانى است كه سيد العابدين و اشرف الموحدين - سلام اللّه عليه - اين دعا را به هنگام سختى و مشقت و دشوارى مىخواندند و عرض مىكردند:
اللّهمّ انّك كلّفتني من نفسي ما أنت أملك به منّى و قدرتك عليه و علىّ أغلب من قدرتي فأعطنى من نفسى ما يرضيك عنّى و خذ لنفسك رضاها من نفسى فى عافية از آن جا كه بنده مكلّف و موظّف است كه خود را اصلاح كند و جان خود را از آلودگى گناهان تطهير كند و اين ميسّر نمىشود مگر به اين كه در راه اطاعت خدا و به دست آوردن رضاى تعالى قدم بردارد و از آنچه موجب سخط و خشم و غضب اوست دورى جويد تا بدين وسيله خود را از هلاكت دائمى و عذاب ابدى نجات بخشد و تطهير نفس از آلودگى با قيام به اطاعات و اجتناب از شهوات است و چون قدرت بنده در اين كارها مستند است به قدرت خداى تعالى زيرا كه اوست مستند همۀ موجودات، و همۀ قدرتها به قدرت ذات متعال منتهى مىشود، قدرتى كه فوق آن قدرت تصور نمىشود، پس خداى تعالى به اصلاح نفس بندهاش تواناتر است و قدرت او بر عبد و بر هر چه كه بندهاش را به آن تكليف فرموده غالبتر است و چگونه چنين نباشد و حال آن كه بنده مالك چيزى نيست، نه سودى و نه زيانى، جز به قدرت حق تعالى، و همۀ موجودات در ملك حق تعالى و در يد قدرت اوست. حال كه چنين است پس مرا به عملى وادار كه تو را از من خشنود گرداند يعنى قدرتى به من عطا فرما كه آماده شوم براى به جا آوردن آنچه كه تو را از من راضى مىسازد.
و خذ لنفسك رضاها من نفسى فى عافية و مرا به كارى برگمار كه تو از من خشنود باشى.
يعنى مرا وادار كن بر كارى كه بجز تو التفات نكنم تا تو راضى شوى؛ و چون استجابت اين دعا ممكن بود به حدى برسد كه نفس انسانى را از تدبير بدنش باز بدارد و ديگر در مقام صلاح بدن و تدبير آن نباشد و در نتيجه توانايى جسمى را از دست بدهد و حركاتش مختل و بدون ضابطۀ عقلايى باشد كه باعث فساد بدن و يا پريشانى فكر گردد؛ چنان كه براى بسيارى
از اهل محبت و عرفان پيشامد كرده و حالاتشان در كتابهاى عرفانى و تذكرهها مذكور است، از اينرو امام عليه السّلام از خدا مىخواهد كه اين كارها همراه با عافيت باشد. و احتمال ديگرى هست در معناى اين جمله از دعا و آن اين كه امام كه از خداى تعالى خواستار اين شد كه رضاى خودش را از او تحصيل كند و اين به حسب صورت عموميت داشت و اين ممكن بود در ضمن عافيت باشد يا در ضمن بلا، امام عليه السّلام از اين كه مبادا اين سؤال اظهار تجلّد باشد و اشاره به اين باشد كه مىتواند همۀ آنچه را كه موجب رضاى خداى تعالى است تحمّل كند چه در ضمن سلامتى و عافيت چه در ضمن ابتلا و گرفتارى، لذا از خداى تعالى خواست كه اين تحصيل رضا با عافيت باشد نه با گرفتارى؛ چنان كه از عارف معروف ابن فارض نقل شده است وقتى اين شعر را گفت:
بما شئت فى هواك اختبرنى فاختبارى ما كان فيه رضاكا
در راه دوستى خودت هر طور كه مىخواهى مرا آزمايش كن، آزمايش من در آن است كه رضاى تو در آن باشد.
تو را خواهم، نخواهم رحمتت گر امتحان خواهى ببندم باب رحمت را درهاى بلا بگشا
به حبس بول گرفتار شد و دستور داد كه او را به دوش بگيرند و در مكتبخانۀ بچّهها بگردانند و به بچّهها مىگفت: ادعوا لعمّكم الكذّاب؛ در حق عمومى دروغگويتان دعا كنيد. و به اين معنا امام صادق عليه السّلام اشاره فرمود آن جا كه اسحاق بن عمار را دستور استخاره مىدادند فرمودند: استخارهات به شرط عافيت باشد، زيرا چه بسا خير آدمى در بريده شدن دستش و يا مرگ فرزندش و يا از دست دادن عقلش باشد: «لتكن استخارتك فى عافية فانّه ربما خير للرّجل فى قطع يده و موت ولده و ذهاب عقله».
اللّهم لا طاقة لى بالجهد بارالها! مرا طاقت و تحمل رنج نيست.
و لا صبر لى على البلاء و تاب شكيبايى بر بلا را ندارم.
و لا قوّة لى على الفقر و توان تحمل تنگدستى را ندارم.
فلا تحظر علىّ رزقى پس روزيم را از من مگير.
و لا تكلنى الى خلقك و مرا به خلق خود وامگذار.
بل تفرّد بحاجتى و تولّ كفايتى بلكه تو خود به تنهايى حاجت مرا برآور و كفايت مرا به عهده بگير.
و انظر الىّ و انظر لى فى جميع امورى لغت «نظر» اگر با كلمۀ «الى» همراه باشد به معناى ديدن است مانند: نظر الىّ (مرا ديد)، و اگر با «ل» باشد به معنى رحمت است مانند: نظر لى (به من رحم كرد)، و اگر با كلمۀ «فى» همراه باشد به معناى فكر است مانند: نظر فىّ (دربارۀ من انديشه كرد)، و اگر با كلمۀ «بين» همراه باشد به معناى حكم است مثل: نظرت بينهم (ميان آنها نظر دادم و حكم كردم).
پس اگر در جملۀ امام در اين دعا كه مىفرمايد: «و انظر لى فى جميع امورى» به معناى رحمت و كمك است بدان معناست كه مرا رحم كن در همۀ كارها و كمكم كن، و اگر به معناى فكر و تدبّر باشد مقصود در اين جمله لازمۀ فكر و تدبّر است كه عبارت است از اعتنا و اهميّت دادن به مطلب، زيرا به هر مطلبى كه اهميت مىدهد در آن تدبّر مىكند. پس معناى اين جمله از دعا آن است كه در همۀ كارهايم به نفع من نظر كن.
فانّك ان وكلتنى الى نفسى عجزت عنها و اگر مرا به خودم واگذار كنى نفسم عاجز از انجام امور است.
و لم اقم ما فيه مصلحتها و من نتوانم آنچه را كه مصلحت من در آن است برپا بدارم.
و ان وكلتنى الى خلقك تجهّمونى و اگر مرا به آفريدههايت واگذار كنى دربارۀ من روى در كشند.
و ان الجأتنى الى قرابتى حرمونى و اگر پناهگاه مرا خويشانم قرار دهى مرا محروم خواهند كرد.
و ان اعطوا اعطوا قليلا نكدا و منّوا علىّ طويلا و ذمّوا كثيرا و اگر چيزى بدهند اندك خواهد بود و منت زيادى بر من خواهند داشت و سرزنش فراوانم خواهند كرد.
ثقة الاسلام كلينى در كافى به سند خودش از ابن ابى يعفور نقل مىكند كه گفت: شنيدم امام صادق عليه السّلام را كه دستش را به طرف آسمان بلند كرده و عرض مىكند: «ربّ لا تكلنى الى نفسى طرفة عين ابدا لا اقل من ذلك و لا اكثر»؛ پروردگارا مرا به اندازۀ چشم بههمزدنى بر خودم هرگز وامگذار، نه كمتر از اين فرمود و نه بيش از اين. راوى گويد كه بلافاصله ديدم كه اشكهايشان از اطراف محاسن مباركشان قطره قطره فرومىريزد. سپس متوجه من شد و
فرمود: اى پسر ابى يعفور! همانا يونس بن متى را خداى عز و جل كمتر از يك چشم بههم زدن به خود واگذاشت پس آن گناه را مرتكب شد.
عرض كردم: خدا كارهاى شما را اصلاح كند، آيا به سر حدّ كفر رسيد؟ فرمود: نه و لكن اگر به آن حال مىمرد هلاك شده بود.
فى الكافى بسنده الى ابن ابى يعفور قال: سمعت ابا عبد اللّه عليه السّلام يقول و هو رافع يده الى السّماء: ربّ لا تكلنى الى نفسي طرفة عين ابدا لا اقلّ من ذلك و لا اكثر. قال: فما كان باسرع من ان تخدّرت الدّموع من جوانب لحيته، ثمّ اقبل الىّ فقال: يابن ابى يعفور، انّ يونس بن متى وكّله اللّه عز و جل الى نفسه اقلّ من طرفة عين فاحدث ذلك الذّنب. فقلت: فبلغ به كفرا اصلحك اللّه؟ قال: لا و لكن الموت على تلك الحال هلاك.
فبفضلك اللّهم فاغننى و بعظمتك فانعشنى از آن جايى كه علاقه به مال دنيا از غريزههاى آدمى است بنابراين آدمى بالطبع نسبت به انفاق بخل مىورزد، و بخل از صفاتى است كه آدمى را به هلاكت مىكشاند؛ چنان كه خداى تعالى اشاره مىفرمايد:«وَ مَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ1» ؛ كسانى كه از بخل ورزيدن كه در جان آنان است محفوظ بمانند تنها آنانند كه نجات مىيابند يعنى اگر گرفتار بخل بشوند به هلاكت خواهند افتاد. فبفضلك اللهم فاغننى پس بارالها! با فضل خودت مرا بىنياز فرما.
و بعظمتك فانعشنى و به بزرگى خود مرتبۀ مرا بلند گردان و مرا از مهلكه نجاتبخش و به داد من برس.
و بسعتك فابسط يدى و از قدرتى كه بر تسبيب دارى و همه در يد قدرت توست دست مرا گشاده دار.
و بما عندك فاكفنى و به آنچه نزد توست كه همه خير دنيا و آخرت است مهمّ مرا كفايت كن.
اللّهم صلّ على محمّد و آله و خلّصنى من الحسد بارالها! بر محمد و خاندانش درود بفرست و مرا از حسد رهايى بخش.
حسد، چنان كه بزرگان فرمودهاند، عبارت است از تمناى زوال نعمت از محسود هر چند آن نعمت به شخص حاسد نيز نرسد. و اگر انسان تمنا كرد كه نعمت به او برسد بدون آن كه آرزوى زوال آن را از ديگرى بكند اين حالت را غبطه مىگويند و اشكالى ندارد. دربارۀ حسد
روايات و حكايات عجيبى رسيده است؛ از جملۀ روايات روايتى است در كافى شريف از امام صادق كه فرمود: همانا حسد ايمان را مىخورد همان گونه كه آتش هيزم را: انّ الحسد يأكل الايمان كما تأكل النار الحطب. و امام صادق فرمود: شخص حسود پيش از آن كه محسود را زيانى برساند به خويشتن زيان مىرساند؛ همچون ابليس كه بر آدم حسد ورزيد نتيجهاش آن شد كه خود را به لعنت خداى تعالى گرفتار كرد ولى آدم برگزيده خدا شد و هدايت يافت و به جايگاه حقايق عهد و گزينش رفعت مقام يافت. پس همواره محسود ديگران باش نه آن كه به ديگران حسد بورزى، كه ترازوى عمل حسود هميشه سبك است چون ترازوى عمل محسود سنگين است.
وانگهى حسد تأثيرى در تقديرات امور ندارد كه روزى هر كس از طرف خداى تعالى مقدّر و تقسيم شده است. پس حسد نه سودى به حال حسود دارد و نه زيانى به محسود مىرساند. و ريشۀ حسد از كورى چشم دل است و انكار نمودن فضل خداى تعالى، و اين دو يعنى كورى دل و انكار فضل خداى تعالى دو بال كفر مىباشند. و با حسد بود كه آدميزاده گرفتار شد و آن چنان به هلاكت رسد كه هرگز نجات نيابد: «الحاسد مضرّ بنفسه قبل ان يضرّ بالمحسود كابليس اورث بحسده لنفسه اللعنة و لآدم الاجتباء و الهدى و الرفع الى محل حقايق العهد و الاطفاء، فكن محسودا و لا تكن حاسدا، فان ميزان الحسد ابدا خفيف بثقل ميزان المحسود و الرزق مقسوم، فماذا ينفع حسد الحاسد و لماذا يضرّ المحسود الحسد، و الحسد اصله من عمى القلب و جحود فضل اللّه تعالى، و هما جناحان للكفر، و بالحسد وقع ابن آدم فى حسرة الابد و هلك مهلكا لا ينجو منه ابدا».
و حكايت عجيبى دربارۀ حسد نقل شده كه در زمان موسى الهادى در بغداد اتفاق داده و خلاصهاش آن كه: يكى از ارباب نعمت به همسايهاش حسد ورزيد و آنچه مىتوانست بر عليه او تبليغات كرد ولى فايدهاى نبخشيد و مؤثر واقع نشد. عاقبت تدبيرى انديشيد و آن اين كه غلام بچهاى را خريد و او را تربيت كرد تا بزرگ شد روزى به غلامش دستور داد كه سروى را بر پشتبام همسايه ببرد به خيال آن كه وقتى چنين كرد لامحال همسايه را به جرم قتل دستگير مىكنند و او به آرزويش مىرسد و لو بعد از مرگ خودش. براى اين كار چاقوى تيزى آماده كرد و سه هزار درهم از مال خودش به غلام داد و گفت: پس از آن كه مرا به قتل رساندى، با اين پول به هر جاى دنيا كه مىخواهى سفر كن، و هر چند غلام امتناع كرد و
مولاى خود را نصيحت كرد كه اوّلا از كجا معلوم تو شد كه اين توطئۀ تو دربارۀ همسايهات مؤثر خواهد بود، و به فرض كه مؤثر گردد، به هنگامى خواهد بود كه تو زنده نيستى تا گرفتارى او را ببينى، و از اين قبيل نصايح هر چند مىتوانست به آن حسود بدبخت گفت و ليكن سودى نداشت. بالاخره غلام چارهاى جز از امتثال امر مولا نديد و همان كار را كرد و سر مولا را بر پشتبام خانۀ همسايه از تن جدا كرد. ابتدا چند روزى همسايۀ بىگناه گرفتار شد و به زندان افتاد و ليكن ديرى نگذشت كه حقيقت امر مكشوف شد و متهم به دستور الهادى از زندان آزاد گرديد. فاعتبروا يا اولى الابصار.
و احصرنى عن الذّنوب و مرا از گناهان باز دار و وسايل گناه را در دسترس من قرار مده تا به گناه آلوده نشوم.
و ورّعنى عن المحارم و مرا از محرمات پرهيز ده.
و لا تجرّئنى على المعاصى و مرا بر گناهان جرأت عطا مفرما.
و اجعل هواى فيما عندك و خواستۀ دل مرا در آن چيز قرار بده كه در نزد توست از عنايات و كرامات و مقامات معنوى.
و رضاى فيما يرد عليّ منك و رضا و خشنودى مرا در آن قرار بده كه از ناحيۀ تو به من مىرسد و من راضى و خشنود باشم به مقدراتى كه دربارۀ من جارى مىشود.
يكى از اهل عرفان فرمايد: ابتداى رضا از مقامات سالكين است كه بايستى سالك با رياضيات شرعيه آن را به دست بياورد، و پايان آن از حالات است كه خداى تعالى به سالك عنايت مىفرمايد. و كسى كه به زيور رضا آراسته شود بهترين پذيرايى حق تعالى نصيب او شده و از قرب الهى بالاترين بهره را برده است. و صفت رضاى حقيقى براى بنده حاصل نمىشود مگر هنگامى كه خداى تعالى از او راضى باشد؛ چنان كه اشاره به اين معنى است آن جا كه مىفرمايد:«رَضِيَ اللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ»(1).
موسى نبى اللّه - على نبينا و آله عليهم السلام - عرض كرد: بارالها! مرا به كارى دلالت فرما كه اگر آن كار را انجام دهم تو از من راضى باشى.
خداى تعالى فرمود: تو طاقت و توان اين كار را ندارى. موسى به سجده افتاد و با حال تضرع و نهايت خضوع خواستۀ خود را تكرار كرد. پس خداى تعالى به او وحى فرمود: اى
1) سورۀ مائده، آيۀ 119.
پسر عمران! رضاى من در آن است كه تو به قضاى من راضى باشى.
«قال موسى عليه السّلام: الهى دلّنى على عمل اذا عملته رضيت، قال: انك لا تطيق ذلك يا موسى، فخرّ موسى ساجدا متضرعا فحبت، فاوحى اللّه اليه: يابن عمران انّ رضاى فى رضاك بقضائى». و بعضى از بزرگان فرمودهاند كه رضا عبارت است از اين كه انسان احكام الهيه را با شادى و سرور استقبال كند. و فرموده است كه آخر رضا اللّه الاعظم است و بهشت دنياست و قصر عارفان است، و شايد به اين مقام اشاره فرمايد عارف شيراز كه مىگويد:
من كه امروزم بهشت نقد حاصل مىشود وعدۀ فرداى زاهد را چرا باور كنم
به جدّ و جهد چو كارى نمىرود از پيش به كردگار رها كرده مصالح خويش
«الصبر و الرضا عن اللّه رأس طاعة اللّه و من صبر و رضى عن اللّه فيما قضى عليه فما احب او كره لم يفض اللّه له فيما احب و كره الا ما هو خير له».
زير شمشير غمش رقصكنان بايد رفت
و اجعلنى فى كلّ حالاتى محفوظا مكلوءا مستورا ممنوعا معاذا مجارا و مرا در همۀ حالات حفظ فرما و در رعايت خود گير و از نظر بدخواهان پوشيده و دست دشمنان را از من كوتاه فرما و در پناه و امان خودت مرا نگاه دار.
اللّهم صلّ على محمّد و آله، و اقض عنى كل ما الزمتنيه و فرضته علىّ لك فى وجه من وجوه طاعتك او لخلق من خلقك و ان ضعف عن ذلك بدنى و وهنت عنه قوتى و لم تنله مقدرتى و لم يسعه مالى و لا ذات يدى بارالها! درود بر محمد و خاندان او بفرست و هرچه مرا بدان مكلف و موظف فرمودهاى از انواع طاعتهاى خود يا نسبت به يكى از بندگانت، تو خود اداى آن را از
من به عهده بگير، هر چند بدن من از انجام آن ناتوان باشد و نيروى من از آن سست باشد و نه قدرت آن را داشته باشم و نه وضع مالى من اجازه دهد و سرمايهام به آن وفا كند.
ذكرته او نسيته به ياد داشته باشم و يا فراموش كرده باشم.
هو يا ربّ ممّا قد احصيته علىّ و اغفلته أنا من نفسي، فأدّه عنى من جزيل عطيتك و كبير ما عندك پروردگارا! آنچه من فراموش كرده باشم تو يك يك آن را به ياد دارى و اين منم كه آنها را از خاطر بردهام، پس آن را از بخششهاى فراوانت و خزانۀ بىپايان خود ادا فرما.
فانك واسع كريم حتّى لا يبقى علىّ شىء منه كه تويى گشايش بخش بزرگوار. پروردگارا! چنان كن كه چيزى از آن حقوق بر عهدۀ من نماند.
تريد ان تقاصّنى به من حسناتى او تضاعف به من سيئاتى يوم القاك يا رب كه بخواهى روز ملاقات تو از اعمال نيك من به عوض آنها قصاص كنى و يا بر گناهانم بيفزايى. شايد اشاره به رواياتى باشد كه مىفرمايند روز قيامت وقتى اعمالش را به دستش مىدهند مىبيند حسناتى كه در دنيا به جا آورده در آن نيست و گناهانى ثبت است كه او مرتكب نشده است و چون استيضاح مىكند به وى مىگويند حسناتت را به واسطۀ غيبتى كه كردى به حساب مغتاب منظور شد و چون حسناتت به آخر رسد از گناهان مغتاب در نامۀ عمل ثبت گرديد.
استاد الاساتذة علامۀ شعرانى - كه خدايش رحمت كند - مىفرمايد: از اين سخنان آشكار مىگردد كه زارى و انابت آن حضرت از گناه بدان معنى كه پيش ما معروف است نبوده بلكه اعتراف به نقصان ذات اشكالى است از كمال و مقتضاى بندگى و ضراعت، خاصان درگاه مىگفتند: ما عرفناك حق معرفتك و ما عبدناك حق عبادتك لا أحصى ثناء عليك انت كما اثنيت على نفسك؛ چون فراموشى بدان معنى كه ما مىدانيم معصيت نيست تا رفع تكليف از خدا خواهد، و نيز آنچه قدرت بدان نرسد و مال انسان گنجايش آن نداشته باشد در شريعت تكليفى متوجه نمىگردد.
مترجم گويد: سخن علامۀ مذكور را پايۀ سخن بسى بلند است و لكن اگر نگوييم كه ادعيۀ صحيفۀ مباركه خاص حضرات معصومين بوده بلكه از لسان رعايا نيز انشاء شده است در اين گونه موارد كه علامۀ فقيد مىفرمايند: در شريعت تكليفى متوجه نمىگردد، ممكن است كه تقصير در مقدمات نسيان باشد كه آن وقت مشمول قاعدۀ الامتناع بالاختيار لا ينافى الاختيار خواهد بود (دقت شود).
اللهمّ صلّ على محمّد و آله و ارزقنى الرغبة فى العمل لك لآخرتى حتى اعرف صدق ذلك من قلبى و حتى يكون الغالب علىّ الزهد فى دنياى بارالها! بر محمد و خاندانش درود بفرست و مرا آن روزى فرما كه براى آخرتم به عمل كردن در راه رضاى تو كوشا باشم آن چنان كه اين كوشش را از اندرون قلبم احساس كنم و آن چنان كه بىرغبتى به دنيا بر وجود من غالب گردد.
و حتى اعمل الحسنات شوقا هر عمل نيك را از روى شوق انجام دهم.
و آمن من السّيّئات فرقا و خوفا و از كارهاى زشت به واسطۀ ترس و بيم در امان باشم.
اين كه امام عليه السّلام از خداى تعالى خواسته كه رغبت در عمل براى آخرت را روزى فرمايد ظاهرا مقصود آن است كه نكند اعمال صالحه كه بايد فقط به منظور رسيدن به رضوان الهى انجام شود به اغراض دنيوى آلوده گردد؛ چنان كه در بسيارى از مردم ديده مىشود كه شعار صالحين و رفتار آنان را براى رسيدن به دنيا و مقاصد دنيوى اتخاذ مىكنند؛ چنان كه به اين معنى در اين آيۀ شريفه اشاره شده است كه:«مَنْ كانَ يُرِيدُ حَرْثَ الْآخِرَةِ نَزِدْ لَهُ فِي حَرْثِهِ وَ مَنْ كانَ يُرِيدُ حَرْثَ الدُّنْيا نُؤْتِهِ مِنْها وَ ما لَهُ فِي الْآخِرَةِ مِنْ نَصِيبٍ1» .
و نيز مىفرمايد:«مَنْ كانَ يُرِيدُ الْعاجِلَةَ عَجَّلْنا لَهُ فِيها ما نَشاءُ لِمَنْ نُرِيدُ ثُمَّ جَعَلْنا لَهُ جَهَنَّمَ يَصْلاها مَذْمُوماً مَدْحُوراً وَ مَنْ أَرادَ الْآخِرَةَ وَ سَعى2» ؛ اگر كسى با عملى كه خداى تعالى واجب فرموده ثواب دنيا را بخواهد به دست آورد و آن عمل را براى تقرب به خدا و ثواب آخرت انجام ندهد خداى عز و جل از مال و منال دنيا آنچه را كه مشيت الهى به آن تعلق يابد به او عطا مىفرمايد و لكن در عالم آخرت هيچ ثواب و پاداشى نخواهد داشت؛ و اين گونه معامله با او به خاطر آن است كه خداى سبحان وسايل دنيوى را در اختيار او قرار داده كه با آن وسايل براى اطاعت امر پروردگار استعانت جويد، ولى او از آن وسايل در جهت معصيت و نافرمانى حق تعالى استفاده مىكند و از اين رو خداى تعالى او را عذاب مىفرمايد.
روى عن ابن عباس انّ النبى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قال: معنى قوله تعالى: من كان يريد العاجلة الاية من كان يريد ثواب الدنيا بعمله الذى افترضه اللّه عليه لا يريد به وجه اللّه و الدار الآخرة عجّله له ما يشاء اللّه عز و جل من عرض الدنيا و ليس له ثواب فى الآخرة، و ذلك انّه سبحانه يؤتيه ذلك ليستعين به على الطّاعة فيستعمله فى معصية اللّه فيعاقبه عليه.
امين الاسلام طبرسى در كتاب شريفش مجمع البيان فرمايد: اگر كسى اشكال كند كه آيا ممكن است شخص مكلف با عملى كه انجام مىدهد دنيا و آخرت را با هم منظور بدارد؟ جواب اين سؤال مثبت است، به شرط اين كه غرض دنيوى اصل نباشد بلكه فرع و تابع غرض اخروى باشد؛ مانند كسى كه در راه خدا جنگ مىكند و شمشير مىزند براى اين كه دين عزت يابد و قيامت را تابع اين غرض قرار مىدهد. نظام نيشابورى در تفسيرش گفته كه خداى تعالى دو طايفه از مردم را ذكر فرموده: يكى آن كه قصدش از عمل، رسيدن به خيرات دنيوى باشد، و دوم آن كه قصد خيرات آخرت كند؛ در حالى كه سه قسم ديگر در اين جا هست.
، كه بعضى گفتهاند اين گونه عمل مورد قبول حضرت حق تعالى واقع نمىشود، زيرا از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم روايت شده از قول خداى عز و جل كه فرمود: من از همۀ بىنيازها بىنيازترم از شريك، هر كس كه كارى انجام دهد و جز من ديگرى را در آن كار شريك كند من آن كار را به شريكم واگذار مىكنم:
«انا اغنى الاغنياء عن الشرك، من عمل عملا اشرك فيه غيرى تركته و شريكه».
و به اتفاق گفتهاند كه اين دو قسم نيز مورد قبول واقع نمىشود، چيزى كه هست بهتر از آن است كه عمل به قصد رياى محض آورده شود.
مترجم گويد: شرح اين مطلب را اين ناچيز در رسالهاى جداگانه به نام «عجب و ريا» نگاشتهام و نظرات بزرگان و محققان را كه از آن جمله حضرت امام خمينى قدّس سرّه است در آن
رساله آوردهام و بسيارى از نكات و دقايق عجب و ريا در آن رساله يادآورى شده است و به فارسى و عربى چاپ و منتشر شده است. طالبين خلوص و اخلاص در عمل را به مطالعۀ آن كتاب توصيه مىكنيم.
اين كه امام عليه السّلام عرض مىكند: «و حتى يكون الغالب عليه الزّهد فى دنياى»، گويد زهد حقيقى از لوازم رغبت به عملى است كه از براى آخرت باشد و از اين رو امام امير المؤمنين عليه السّلام فرمود:
همانا دنيا و آخرت دشمن يكديگرند و دو راهند كه با هم مختلفند، پس هر كه دنيا را دوست داشته باشد و به دنبال آن باشد قهرا آخرت را دشمن خواهد داشت. و دنيا و آخرت به منزلۀ مشرق و مغرباند كه آدمى به هر يك از اين دو به هر اندازه نزديك گردد به همان اندازه از ديگرى دور مىشود، و همانند دو همسر در خانۀ يك مرد هستند (هوو) كه اگر شوهر يكى از آن دو را راضى كند ديگرى ناراضى خواهد شد: «انّ الدنيا و الآخرة عدوان متفاوتان و سبيلان مختلفان فمن احبّ الدنيا و تولاّها ابغض الآخرة و عاداها، و هما بمنزلة المشرق و المغرب و ماش بينهما، كلّما قرب من واحد بعد عن الآخر، و هما بعد ضرّتان ان رضيت احديهما سخطت الاخرى».
و اين مطلب روشن است كه به هر اندازه دل آدمى متوجه يكى از دنيا و يا آخرت شود لا محاله از ديگرى منصرف خواهد شد، و هر اندازه متذكر يكى از آن دو باشد از ديگرى غفلت خواهد نمود. يكى از دانشمندان مىفرمايد كه شوق و خوف اگر در دل آدمى ملكه شد لازمهاش آن است كه همواره در عمل كوشا باشد و از دنيا روگردان گردد. و شوق و خوف از آن جا سرچشمه مىگيرد كه انسان عظمت وعدههاى الهى و وعيدهاى او را درك كند كه به هر اندازه اين درك قوىتر باشد شوق و خوف او بيشتر خواهد بود. و شوق و خوف دو در بزرگى هستند كه به بهشت باز مىشوند و دو شاهراهاند كه سالكش را به رضا و خشنودى پروردگار كريم مىرسانند.
وهب لى نورا امشى به فى النّاس و اهتدى به فى الظّلمات و استضىء به من الشّك و الشبهات و مرا روشنايى و نورى مرحمت فرما كه در ميان مردم در پرتو آن نور قدم بردارم و در تاريكيهاى شك و شبهه، به فروغ آن نور راه جويم و از زنگ شكّ و شبهه پاك و تابناك شوم.
گويى اين جملات نورانى اشاره است به قول خداى تعالى در سورۀ انعام كه مىفرمايد: «ا فمن كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النّاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُماتِ لَيْسَ بِخارِجٍ مِنْها1» ؛ آيا
كسى كه مردۀ جهل و ضلالت بود و ما او را زنده كرديم (و به او روشنى علم و ديانت داديم) كه با آن روشنايى ميان مردم (سرافراز) راه برود، آيا مثل او مانند كسى است كه در تاريكيها فرو رفته و از آن به در نتواند شد؟! گفته شده كه مراد از نور در اين جا ايمان است، و بعضى گفتهاند كه مقصود نور علم است، و ديگرى گفته كه مقصود ادلّه و براهين و آيات الهى است. و نيز گفته شده كه مقصود قرآن است، و همۀ اين اقوال نزديك همند و اختلاف زيادى ندارند. امام باقر عليه السّلام فرمود: «نورا يمشى به فى النّاس اماما يؤتم به كمن مثله فى الظلمات ليس بخارج منها قال الذى لا يعرف الامام»؛ نورى كه در پرتو آن ميان مردم راه برود يعنى امامى كه او را پيشواى خود قرار دهد، مثل چنين كسى مثل كسى است كه امامى را نمىشناسد. و امير المؤمنين عليه السّلام فرمود: «و انّما سمّيت الشّبهة شبهة لانّها تشبه الحقّ فامّا اولياء اللّه فضيائهم فيه اليقين و دليلهم سمت الهدى و امّا اعداء اللّه فدعائهم الضّلال و دليلهم فيها العمى»؛ اين كه شبهه ناميده شده براى آن است كه شبيه حق است، امّا اولياى خدا پس نور آنها يقين است و دليلشان راه هدايت است، و امّا دشمنان خدا پس دعوت آنها گمراهى است و دليلشان در آن دعوت كورى است.
اللّهم صلّ على محمّد و آله، و ارزقنى خوف غمّ الوعيد و شوق ثواب الموعود حتى اجد لذّة ما ادعوك له و كآبة ما استجير بك منه بارالها! بر محمد و خاندانش درود بفرست و مرا روزى فرما تا از وعدههاى ترسناكى كه دادهاى هراسناك باشم و به پاداشى كه وعده فرمودهاى شوق داشته باشم تا لذت آنچه كه تو را براى آن مىخوانم دريابم و بيم آنچه را كه از آن به تو پناه مىآورم در جان خود احساس كنم.
بايد دانست كه لذايذ آدمى يا لذت حسى است بدان معنا كه آن را با يكى از حواس خود درك مىكند، چه حواس ظاهريه باشد مانند ديدن مناظر زيبا و استشمام عطرهاى خوب و چشيدن طعم شيرينىها و يا لذت عقلى، يعنى آن را به واسطۀ عقلش ادراك مىكند، زيرا بدون شك عقل را كمالاتى است كه عبارت است از درك مجردات يقينى كه عقل از آنها لذت مىبرد. و لذيذترين ميوههاى بهشتى معارف الهيه و نظر به وجه اللّه است و اين از لذات عقلى صرف است.
در اين قسم از دعاى شريف حضرت امام عليه السّلام همۀ آنچه را كه براى عقل قابل التذاذ است از خداى تعالى درخواست كرده و از هر آنچه براى عقل تحمل آن مشكل است به خداى تعالى پناه برده است و با استفاده از لغت وجدان (حتّى اجد) شايد به معنايى اشاره مىفرمايد كه
امير المؤمنين در خطبهاى كه اوصاف متقين را بيان مىكند متذكر شده است آن جا مىفرمايد:
«فهم و الجنّة كمن قد راها و هم فيها منعّمون، و هم و النّار كمن قد راها و هم فيها معذّبون»؛ پارسايان كسانى هستند كه بهشت و نعمتهاى بهشتى را گويى مىبينند و از نعمتهاى آن برخوردارند و دوزخ و گرفتاران عذاب را مشاهده مىكنند و از سختى عذاب ناراحتند. و اين حالت همان مرتبۀ علم اليقين و يا عين اليقين است؛ چنان كه بزرگان در تقسيم مراتب يقين متذكر شدهاند، و داستان سؤال رسول خدا از يكى از اصحاب به نام زيد شاهد اين مدعاست و مولانا متذكر آن داستان است كه مىگويد:
گفت پيغمبر صباحى زيد را كيف اصبحت اى رفيق باصفا
گفت عبدا مؤمنا باز اوش گفت كو نشان از باغ ايمانگر شكفت
گفت تشنه بودهام من روزها شب نخفتهام ز عشق و سوزها
تا ز روز و شب جدا گشتم چنان كه ز اسپر بگذرد نوك سنان
گفت از اين ره كوره آوردى؟ بيار درخور فهم و عقول اين ديار
گفت خلقان چون ببينند آسمان من ببينم عرش را با عرشيان
هشت جنت هفت دوزخ پيش من هست پيدا همچو بُت پيش شَمَن
يك به يك وا مىشناسم خلق را همچو گندم من ز جو در آسيا
كه بهشتى كه و بيگانه كى است پيش من پيدا چو مار و ماهى است
جمله را چون روز رستاخيز من فاش مىبينم عيان از مرد و زن
مى بسايد دوششان بر دوش من نعرههاشان مىرسد در گوش من
اهل جنّت پيش چشمم ز اختيار در كشيده يك به يك را در كنار
دست يكديگر زيارت مىكنند وز لبان هم بوسه غارت مىكنند
كر شد اين گوشم ز بانگ آه آه از حنين و نعرۀ واحسرتاه
هين بگويم يا فرو بندم نفس لب گزيدش مصطفى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يعنى كه بس
مهربانى عنايتى بفرما.
اللّهم صلّ على محمّد و آل محمد و ارزقنى الحق عند تقصيرى فى الشّكر لك بما انعمت علىّ فى اليسر و العسر و الصّحة و السّقم بارالها! بر محمد و خاندانش درود بفرست و به هنگام كوتاهى در سپاس نعمتهايت كه در همه حال چه در آسايش و چه در گرفتارى، در تندرستى و بيمارى، به من ارزانى داشتهاى عمل به حق را روزىام كن.
حتّى اتعرّف من نفسى روح الرّضا و طمأنينة النّفس منّى بما يجب لك فيما يحدث فى حال الخوف و الامن و الرّضا و السّخط و الضر و النّفع تا خشنودى و آرامش خاطر نسبت به انجام وظيفهام در پيشگاهت در مواقع ترس و ايمنى و خشنودى و خشم و سود و زيان، بيابم.
محتمل است كه معناى جملۀ «و ارزقنى الحق عند تقصيرى فى الشكر» چنين باشد كه بارالها! چشم دل مرا باز كن تا به هنگام كوتاهى از اداى شكر حق را تشخيص دهم و متوجه گردم كه سزاوار سپاس همانا ذات مقدس توست، باشد كه همين حقشناسى جاى تقصير در شكر را پر كند؛ چنان كه در روايت است كه موسى عليه السّلام عرض كرد كه پروردگارا! چگونه شكر تو را بگزارم و حال آن كه خود شكر گزاردن نعمتى است از سوى تو و شكر ديگرى را لازم دارد؟ پس خداى تعالى به وى وحى فرمود: همين قدر كه شناختى نعمتهايى كه تو را فراگرفته از جانب من است من همين معرفت را به جاى شكر مىپذيرم:
«روى انّ موسى عليه السّلام قال يا رب كيف اشكرك و شكرى لك نعمة اخرى توجب علىّ شكر لك؟ فاوحى اللّه اليه اذا عرفت انّ النّعم منّى رضيت منك بذلك شكرا».
اللّهم صلّ على محمّد و آله و ارزقنى سلامة الصّدر من الحسد حتّى لا احسد احدا من خلقك على شىء من فضلك و حتّى لا ارى نعمة من نعمك على احد من خلقك فى دين او دنيا او عافية او تقوى او سعة او رخاء الاّ رجوت لنفسى افضل ذلك بك و منك وحدك لا شريك لك بارالها! بر محمد و خاندانش درود بفرست و مرا نصيب فرما كه سينهام از حسد سالم باشد كه حتى به يك نفر از خلقت حسد نورزم و بر هيچ نعمتى رشك نبرم، چه نعمت دينى باشد يا دنيوى نعمت عافيت باشد و يا تقوا و يا گشايش و فراخى، مگر اين كه براى خويشتن بهتر از آن را خواهم اما به يارى تو بخواهم و تنها از تو كه بىانبازى بخواهم.
اين جملات نورانى از امام عليه السّلام اشاره است به آنچه علماى اخلاق فرمودهاند كه آنچه از حسد مذموم است آن است كه آدمى زوال نعمتى را از ديگرى آرزو كند، و اما اگر آرزو كند كه
خود نيز آن را دارا باشد بدون آن كه آرزوى زوال آن را از ديگرى داشته باشد اين چنين حالت جزو حسد مذموم نيست بلكه آن را غبطه و تنافس گويند كه نه تنها حرام نيست بلكه مطلوب نيز هست، به دليل آن كه خداى تعالى مىفرمايد:«وَ فِي ذلِكَ فَلْيَتَنافَسِ الْمُتَنافِسُونَ»(1)در روايت است كه فرمود: «المؤمن يغبط و المنافق يحسد»؛ مؤمن غبطه مىخورد و منافق حسد مىورزد.
اللّهم صلّ على محمّد و آله و ارزقنى التحفظ من الخطايا و الاحتراس من الزلل فى الدنيا و الاخرة فى حال الرضا و الغضب بارالها! بر محمد و خاندانش درود بفرست و مرا روزى فرما كه از خطاها خويشتن را حفظ و از لغزشها خود را حراست كنم، چه در امور دنيوى و چه در اخروى چه در حال خشنودى و چه در حال خشم.
حتّى اكون بما يرد علىّ منهما بمنزلة سواء آن چنان كه آن دو حال خشم و رضا در من يكسان باشد.
عاملا بطاعتك مؤثرا لرضاك على ما سواهما فى الاولياء و الاعداء در كار اطاعت تو باشم و خشنودى تو را بر هر چه غير اطاعت و خشنودى توست مقدم بدارم چه نسبت به دوستان و چه نسبت به دشمنان.
حتّى يأمن عدوّى من ظلمى و جورى و ييأس وليّى من ميلى و انحطاط هواى تا دشمن من از ظلم و ستم من در امان باشد و دوستم از اين كه به سوى خواستهاى پست تمايل كنم نوميد گردد.
و اجعلنى ممن يدعوك مخلصا فى الرّخاء دعاء المخلصين المضطرّين لك فى الدّعاء و مرا از كسانى قرار بده كه تو را در آسايش و گشايش چنان با اخلاص بخوانم كه بيچارگان در دعايشان آن گونه با اخلاص دعا مىكنند.
انّك حميد مجيد كه تو ستوده و بزرگوارى. از اين جملۀ نورانى استفاده مىشود كه دعا در همۀ حالات پسنديده و سودمند است و ضرورتى ندارد كه انسان در حال اضطرار متوجه خداى تعالى گردد؛ چنان كه در قرآن شريف مكرر به آن اشاره شده كه آدمى وقتى كه گرفتار مىشود روى به خداى مىآورد و چون از گرفتارى نجات يافت خدا را فراموش مىكند، مانند آيۀ شريفۀ:«فَإِذا رَكِبُوا فِي الْفُلْكِ دَعَوُا اللّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ فَلَمّا نَجّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ إِذا هُمْ
1) سورۀ مطففين، آيۀ 26.
يُشْرِكُونَ1» و نظاير آن.
و در روايات نيز بدين معنا تأكيد شده است؛ چنان كه در كافى شريف در اين زمينه بابى منعقد شده است كه از جملۀ روايات به سند صحيح از امام صادق عليه السّلام روايت مىكند كه فرمود كسى كه پيش از نزول بلا دعا كند و با خداى تعالى رابطۀ دعايى داشته باشد هنگامى كه بلا نازل مىشود و دعا مىكند فرشتگان الهى كه با صداى او آشنايى دارند مانع از بالا رفتن دعاى او نمىشوند، ولى اگر در غير حال گرفتارى دعا نكند و فقط در حالت گرفتارى دعا كند فرشتگان مىگويند ما با اين صدا آشنا نيستيم و دعايش مستجاب نمىشود: «عن ابى عبد اللّه عليه السّلام:
من تقدّم فى الدّعاء استجيب له اذا نزل به البلاء و قيل صوت معروف و لم يحجب عن السّماء، و من لم يتقدّم فى الدّعاء لم يستجب له ان نزل به البلاء و قالت الملائكة انّ الصّوت لا نعرفه».
و نيز به سند صحيح يا حسن روايت مىكند كه امام صادق عليه السّلام فرمود: هر كس از بلايى مىترسد كه به او برسد، اگر پيش از رسيدنش دعا كند خداى تعالى هرگز آن بلا را به او نشان نمىدهد: «من تخوّف بلاء يصيبه فتقدّم فيه فى الدّعاء لم يره اللّه عز و جل ذلك البلاء ابدا». و نيز فرمود: دعا در حال آسايش، نيازمنديها به هنگام گرفتارى را خارج مىكند: «انّ الدّعاء فى الرّخاء يستخرج الحوائج فى البلاء».
و نيز فرمود: هر كس كه خوشحال است از مستجاب شدن دعايش در سختى پس در حال آسايش دعا بسيار كند: «من سرّه ان يستجاب له فى الشدّة فليكثر الدّعاء فى الرّخاء» و نيز آن حضرت فرمود: جدّم مىفرمود: در دعا پيشدستى كنيد كه اگر بندهاى پيشاپيش دعا كند، چون بلايى بر او نازل شود گفته مىشود كه صداى آشنايى است و اگر قبلا دعا نكند و چون بلا نازل شد دعا كند گفته مىشود پيش از امروز كجا بودى؟: «كان جدّى يقول: تقدّموا فى الدّعاء فانّ العبد اذا كان دعّاء فنزل به البلاء قيل صوت معروف، و اذا لم يكن دعّاء فنزل به البلاء قيل اين كنت قبل اليوم؟».
و از امام موسى بن جعفر عليه السّلام است كه فرمود: امام زين العابدين مىفرمود: دعا پس از آن كه بلا نازل شد سودبخش نخواهد بود: «كان على بن الحسين عليه السّلام يقول: الدّعاء بعد ما نزل البلاء لا ينتفع به».
بلكه توان گفت آنچه از آيات و روايات استفاده مىشود يكى از اسرار و حكمتهاى ابتلاى
بندگان خدا آن است كه به واسطۀ ابتلاء متوجه خداى تعالى شوند:«فَأَخَذْناهُمْ بِالْبَأْساءِ وَ الضَّرّاءِ لَعَلَّهُمْ يَتَضَرَّعُونَ1» .
اللّهمّ صلّ على محمّد و آله و البسنى عافيتك و جلّلنى عافيتك و حصّنّى بعافيتك و اكرمنى بعافيتك و اغننى بعافيتك و تصدّق على بعافيتك وهب لى عافيتك و افرشنى عافيتك و اصلح لى عافيتك و لا تفرّق بينى و بين عافيتك في الدّنيا و الأخرة اللّهمّ صلّ على محمّد و آله و عافنى عافية كافية شافية عالية نامية تولّد في بدنى العافية عافية الدّنيا و الآخرة و امنن عليّ
بالصّحّة و الأمن و السّلامة فى دينى و بدنى و البصيرة في قلبى و النّفاذ في امورى و الخشية لك و الخوف منك و القوّة على ما امرتنى به من طاعتك و الاجتناب لما نهيتنى عنه من معصيتك اللّهمّ و امنن علىّ بالحجّ و العمرة و زيارة قبر رسولك صلواتك عليه و رحمتك و بركاتك عليه و على آله و آل رسولك عليهم السّلام ابدا ما ابقيتنى في عامى هذا و في كلّ عام و اجعل ذلك مقبولا مشكورا مذكورا لديك مذخورا عندك و انطق بحمدك و شكرك و ذكرك
و حسن الثّناء عليك لسانى و اشرح لمراشد دينك قلبى و اعذنى و ذرّيّتى من الشّيطان الرّجيم و من شرّ السّامّة و الهامّة و العامّة و اللاّمّة و من شرّ كلّ شيطان مريد و من شرّ كلّ سلطان عنيد و من شرّ كلّ مترف حفيد و من شرّ كلّ ضعيف و شديد و من شرّ كلّ شريف و وضيع و من شرّ كلّ صغير و كبير و من شرّ كلّ قريب و بعيد و من شرّ كلّ من نصب لرسولك و لأهل بيته حربا من الجنّ و الأنس و من شرّ كلّ دابّة انت آخذ بناصيتها انّك على صراط مستقيم
اللّهمّ صلّ على محمّد و آله و من ارادنى بسوء فاصرفه عنّى و ادحر عنّى مكره و ادرا عنّى شرّه و ردّ كيده فى نحره و اجعل بين يديه سدّا حتّى تعمى عنّى بصره و تصمّ عن ذكرى سمعه و تقفل دون اخطارى قلبه و تخرس عنّى لسانه و تقمع راسه و تذلّ عزّة و تكسر جبروته و تذلّ رقبته و تفسخ كبره و تؤمننى من جميع ضرّه و شرّه و غمزه و همزه و لمزه و حسده و عداوته و حبائله و مصائده و رجله و خيله انّك عزيز قدير
بسم اللّه الرحمن الرحيم و كان من دعائه عليه السّلام اذا سأل اللّه العافية و شكرها از دعاهاى آن حضرت است هنگامى كه عافيت و شكر بر عافيت را از خداى تعالى درخواست مىكرد. به گفتۀ بعضى از علما عافيت معناى عام و شاملى دارد كه دفع همۀ مكروهات را دربر دارد؛ خواه در نفس يا بدن مكروه باشد يا در ظاهر و باطن و يا در دين و دنيا و آخرت؛ عافيت از همۀ اينها مطلوب و محبوب است؛ چنان كه در روايت است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم چيزى بهتر از عافيت از خداى تعالى نخواست و اين به خاطر همان معناى عام و شاملى است كه در عافيت است: «ما سأل اللّه شيئا يعنى النّبىّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم احبّ اليه من أن يسأل اللّه العافية». و از اين رو در اين دعاى شريف امام زين العابدين - عليه الصلوة و السلام - در مقام طلب عافيت برآمده و عرض مىكند:
اللّهم صلّ على محمد و آله و البسنى عافيتك و جلّلنى عافيتك و حصّنى بعافيتك و اكرمنى بعافيتك و اغننى بعافيتك و تصدّق علىّ بعافيتك وهب لى عافيتك و افرشنى عافيتك و اصلح لى عافيتك و لا تفرّق بينى و بين عافيتك فى الدّنيا و الآخرة بارالها! بر محمد و خاندانش درود بفرست و جامۀ عافيت را به من بپوشان آن چنان كه سراپاى مرا فراگيرد و مرا در حصار عافيت قرار ده و مرا به عافيت گرامى بدار و به عافيتت بىنياز فرما و عافيتت را به من صدقه ده و عافيتت را بر من ببخش و عافيتت را برايم بگستران و عافيتت را شايستهام قرار ده و ميان من و عافيتت جدايى ميفكن.
تكرار لفظ عافيت در جملات نورانى اين دعا با اين كه ممكن بود با ضمير گفته شود، به
منظور اهميت دادن به مطلب است كه گويى تكرار لفظ عافيت نيز لذتبخش است. و محتمل است كه با استفاده از معناى شمولى عافيت در هر جمله معنايى مناسب با آن مقصود باشد؛ مثلا در «البسنى عافيتك» مقصود عافيت جسمى و بدنى باشد، زيرا لباس با بدن تناسب دارد، و در «جلّلنى عافيتك» مقصود عافيت از رسوايى باشد چون تجليل به معناى پردهپوشى است، و در «حصّنى بعافيتك» مقصود از عافيت، عافيت از شرّ كسى باشد كه به او قصد سويى دارد همچنان كه حصار قلعه آدمى را از حملۀ دشمن محفوظ مىدارد، و در «اكرمنى بعافيتك» مقصود عافيت از ذلت و خوارى باشد و يا عافيت از عيوب و قبايح كه موجب آبروريزى و بىحيثيت شدن آدمى مىگردد «و اغننى بعافيتك» مقصود عافيت از صدقه دادن ديگران به او باشد كه اگر بناست امور من با صدقه گرفتن بگذرد، بارالها آن صدقه را از تو بگيرم نه از مخلوقيت كه: جور از حبيب بهتر كز مدعى رعايت.
«وهب لى عافيتك» مقصود دريافت بخشش از خداى تعالى باشد نه از ديگران كه بار منت ديگران كشيدن مشكل است. «و افرشنى عافيتك» مقصود ايمنى و عافيت از ناراحتى و اضطراب مىباشد همچنان كه آدمى در بستر آرامش و استراحت دارد. «و اصلح لى عافيتك» مقصود اصلاح آن باشد كه مرضى آن را افساد كرده است. «و لا تفرّق بينى و بين عافيتك» مقصود همان عافيت شامل امور دنيا و آخرت باشد.
اللّهم صلّ على محمد و آله و عافنى عافية كافية شافية عالية نامية، عافية تولّد فى بدنى العافية، عافية الدّنيا و الآخرة بارالها! بر محمد و خاندانش درود بفرست و مرا عافيتى عنايت فرما كه كافى و شفادهنده، عالى و با نمو باشد و پيوسته افزون گردد و شامل عافيت دنيا و آخرت باشد؛ و بالجمله عافيت خواستن از بلاهاست. علامه شعرانى فرمايد: عافيت محفوظ بودن از شرّ دنيا و آخرت است، و در حديث آمده است كه هيچ دعا پيش پيغمبر محبوبتر از آن نبود كه از خداى تعالى عافيت خواهد. و عافيت خواستن از مرض و فقر و ساير بلاهاى دنيوى مطلوب است و مخالف رضا نيست. گويند ابن فارض وقتى اين شعر را گفت:
و بما شئت فى هواك اختبرنى فاختيارى ما كان فيه رضاكا(1)
تو را خواهم نخواهم رحمتت گر امتحان خواهىببند ابواب رحمت را و درهاى بلا بگشا
1) .
يعنى بارالها! به هر چه خواهى مرا آزمايش فرما كه هر چه رضاى تو باشد من همان را مىپسندم، به حصر بول مبتلا شد و فرمود وى را برداشتند و در كوچهها مىگردانيدند. او به در هر مكتبخانه مىرسيد به كودكان مىگفت: عمّ دروغگوى خود را دعا كنيد. و حضرت امام جعفر صادق عليه السّلام با يكى از ياران فرمود: چون استخاره كنى طلب عافيت كن چون بسا اتفاق افتد كه بريدن دست و مرگ فرزند و رفتن عقل خير انسان باشد؛ يعنى چيزى خواه كه از اين بلاها خالى باشد.
مترجم گويد: لابد كلام علامۀ فقيد آية اللّه شعرانى محمول به مذاق عامۀ مردم است و گرنه بىشبهه افرادى هستند كه در مقام رضا و تسليم در آن حدّ مىباشند كه از بلاى دوست لذت مىبرند و به قول مولانا:
زهر در حلقومشان شكر بود سنگ اندر راهشان گوهر بود
و به قول حكيم شيراز:
به حلاوت بخورم زهر كه شاهد ساقى است به ارادت بكشم درد كه درمانم از اوست
و امنن علىّ بالصحة و الامن و السلامة فى دينى و بدنى و البصيرة فى قلبى و النفاذ فى امورى و بر من منت بنه كه در دينم و بدنم صحيح و در امان و سالم باشم و چشم دلم باز باشد و كارهايم پيشرفت كند.
و الخشية لك و الخوف منك و خشيت تو را در دل داشته باشم و از تو بترسم.
و القوّة على ما امرتنى به من طاعتك و الاجتناب لما نهيتنى عنه من معصيتك و به هر طاعتى كه امر فرمودهاى توانا باشم و هر گناهى را كه نهى فرمودهاى ترك كنم و دورى جويم.
*توضيح
بعضى گفتهاند كه در اصطلاح دانشمندان لغت فرقى ميان خوف و خشيت نيست، حال آن كه به طور يقين ميان آن دو فرق هست و خشيت بالاتر از خوف است، و ريشۀ لغت
خشيت از (شجرة خشيه) است كه وقتى درخت كاملا خشك شد آن را شجرة خشيه مىگويند؛ برخلاف لغت خوف كه ريشهاش از (ناقة خوفاء) است كه به معناى شتر بيمار است و از اين رو در آيۀ شريفه خشيت به خداى تعالى نسبت داده شده است و خوف به غير خدا مانند:
«يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَ يَخافُونَ سُوءَ الْحِسابِ1» . و مانند:«مِنْ خَشْيَةِ اللّهِ2» و «إِنَّما يَخْشَى اللّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ3» .
و يكى از عرفا فرموده است هنگامى كه همۀ شهوتها با آتش خوف سوخت، حالت انكسار و افسردگى در دل ظاهر مىشود كه همۀ صفات زشت مانند كينه و كبر و حسد را از دل مىزدايد و همه وقت همتش مصروف آن است كه عاقبت امر چه خواهد شد و اين غم او را مجال نمىدهد كه به چيزى ديگر بينديشد مگر به مراقبه و محاسبه و مجاهده، و همۀ لحظات عمر خود را مغتنم مىشمارد كه مبادا يك نفس از او ضايع شود، و نفس خويش را در تمام حركات و سكناتش مؤاخذه مىكند.
و اما خوفى كه هيچ يك از اين آثار بر او مترتب نباشد نام خوف بر آن نهادن صحيح نيست بلكه خيالى بيش نيست و حديث نفس است كه معناى خوف را در دل مىگذراند. و از اينرو بعضى از صاحبدلان فرمودهاند كه اگر از تو سؤال شد كه آيا از خداى تعالى مىترسى يا نه؟ بايد جواب ندهى و ساكت بمانى، زيرا اگر جوابت منفى باشد، كه از خداى تعالى نترسيدن در سر حدّ كفر است و اگر جواب مثبت بدهى دروغ واضحى را مرتكب شدهاى.
مترجم گويد: اين اشكال در قرائت بسيارى از دعاها كه مضامين عاليه دارند مانند دعاى كميل و غير آن نيز هست و مىبايست توجيهى نمود مانند قصد ورود و تأسّى به ائمه عليهم السّلام و امثال اين توجيهات اگر ممكن باشد.
اللّهم و امنن علىّ بالحج و العمرة و زيارة قبر رسولك صلواتك عليه و رحمتك و بركاتك عليه و على آله و آل رسولك عليهم السّلام ابدا ما ابقيتنى فى عامى هذا و فى كل عام و اجعل ذلك مقبولا مشكورا مذكورا لديك مذخورا عندك بارالها! بر من منت بنه و حج و عمره و زيارت مرقد پيغمبرت را - كه صلوات و رحمت و بركات تو بر او و خاندانش باد - همواره و تا زندهام در امسال و در هر سال بر من روزى فرما و آن را بپذير و پاداش ده و در ديوانت مذكور و نزدت براى من
اندوخته و ذخيره باشد.
*توضيح
عمل حج و عمره دو عمل شريف اسلامى است و روايات در فضيلت اين دو بيش از آن است كه در اين مختصر بگنجد. امام صادق عليه السّلام فرمود: كسى كه عمل حج و عمره را به جاى مىآورد ميهمانى است كه بر خداى تعالى وارد شده است و عزت و كرامت خداى تعالى مقتضى است كه ميهماننواز باشد و هرچه ميهمانش بخواهد به وى عطا فرمايد و آنچه دعا كند دعايش را مستجاب فرمايد و اگر دربارۀ كسى شفاعت بكند شفاعتش را بپذيرد، و اگر هيچ نگويند و نخواهند ناگفته و نخواسته عطايشان فرمايد و به هر درهمى كه در اين راه خرج كنند هزار درهم عوض دريافت دارند: «الحاج و المعتمر وفد اللّه ان سئلوه اعطاهم و ان دعوه اجابهم و ان شفعوا شفعهم و ان سكتوا ابتدأهم و يعوضون بالدرهم الف درهم».
و چون از مستحبات مؤكده است كه حاجى پس از انجام عمل حج به مدينۀ منوره مشرف شود و عمل حجش را با زيارت مرقد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كامل كند، امام سجاد عليه السّلام از خداى تعالى درخواست كرده كه پس از عمل حج موفق به زيارت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بشود. علامه شعرانى فرمايد: بسيارى از فقرات دعا را بايد حمل بر تعليم كرد؛ چنانچه بعضى گويند اعتراف به گناه و طلب مغفرت از آن حضرت براى تعليم ديگران و از زبان شيعيان است، و چون حضرتش در مدينه بود زيارت قبر پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در هر آن براى او ميسر مىشد؛ تخصيص به سالى يك بار براى كسانى است كه از مدينه دورند. پايان.
مترجم گويد: حمل بر تعليم حمل بعيدى است مخصوصا با توجه به اين كه صحيفه مباركه از ودايع امامت بود و نزد آن بزرگواران به طور امانت نگهدارى مىشد؛ چنان كه از مقدمهاش ظاهر است.
علاوه بر اين اگر زيارت قبر پيغمبر در دسترس آن حضرت بود حج بيت اللّه كه در ضمن دعاست ميسور نبود و سزاوار دعا كردن بود. ابو حجر اسلمى از امام صادق عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: كسى كه حج كند و مرا زيارت نكند به من جفا كرده است: «من حج و لم يزرنى فقد جفانى». به سند صحيح از امام باقر عليه السّلام روايت شده كه فرمود: «ابدؤا بمكة و اختموا بنا» نخست به مكه برويد و اعمالتان را به ما ختم كنيد. و معلّى بن ابى شهاب گويد كه امام
حسين عليه السّلام به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم عرض كرد: پدرجان! كسى كه شما را زيارت كند چه پاداش دارد؟ پس رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: پسرك من كسى كه مرا چه در زندگىام و چه پس از مرگم زيارت كند و يا پدرت را زيارت كند و يا برادرت را زيارت كند و يا مادرت را زيارت كند بر من حق دارد كه او را به روز قيامت زيارت كنم و از گناهانش نجات دهم:
«قال الحسين عليه السّلام لرسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: يا ابتاه ما لمن زارك؟ فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: يا بنى من زارنى حيا او ميتا او زار اباك او زار اخاك او زار امّك كان حقا علىّ ان ازوره يوم القيامة و اخلّصه من ذنوبه».
شيخ بزرگوار شهيد - رضوان اللّه عليه - در كتاب دروس مىفرمايد كه مستحب مؤكد است براى حاجى و غير حاجى كه پيغمبر اكرم را در مدينه زيارت كند و اگر مردم زيارت آن حضرت را ترك كردند امام عليه السّلام مردم را مجبور مىكند به زيارت آن حضرت بروند، به دليل آن كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: «من اتى مكة حاجا او معتمرا و لم يزرنى جفوته يوم القيامة»؛ كسى كه به قصد انجام حج و يا عمره به مكه بيايد و مرا زيارت نكند من نيز روز قيامت به او جفا خواهم كرد. و حديث دنباله دارد. سيد شارح (رض) مىفرمايد اين كه در روايت شريفه ذكر شده «و رحمة اللّه و بركاته» از گفتار فرشتگان الهام گرفته شده كه به مريم عليها السّلام گفتند:«أَ تَعْجَبِينَ مِنْ أَمْرِ اللّهِ رَحْمَتُ اللّهِ وَ بَرَكاتُهُ عَلَيْكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ إِنَّهُ حَمِيدٌ مَجِيدٌ1» . مترجم گويد: سؤال منتقل مىشود به ملائكه كه آنان چرا بركات را جمع آوردهاند؟
و انطق بحمدك و شكرك و ذكرك و حسن الثناء عليك لسانى و زبان مرا به حمد و شكر و ذكر و ثناگويى و ستايش خود گويا فرما.
و اشرح لمراشد دينك قلبى و دل مرا براى دريافتن راههاى دينت باز فرما.
امين الاسلام طبرسى - رضوان اللّه عليه - مىفرمايد: در روايت صحيحه است كه چون آيۀ شريفۀ:«فَمَنْ يُرِدِ اللّهُ أَنْ يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ2» نازل شد، از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم سؤال شد كه شرح صدر چيست؟ فرمود: نورى است كه خداى تعالى در دل مؤمن مىاندازد و به آن نور سينۀ او گشاده مىشود و باز مىگردد. عرض كردند: يا رسول اللّه! آيا علامت و نشانهاى هم دارد كه به آن علامت شناخته شود؟ فرمود: آرى علامتش عبارت است از بازگشت به خانۀ جاودانى و پهلو تهى كردن از خانۀ غرور و فريب و براى مرگ پيش از آن كه گريبانگير شود
آماده شدن: «لما نزل قوله تعالى: فمن يرد اللّه ان يهديه يشرح صدره للاسلام.. سئل رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم عن شرح الصدر ما هو؟ فقال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: نور يقذفه اللّه فى قلب المؤمن فيشرح له صدره و ينفتح، قالوا: فهل لذلك من امارة يعرف بها؟ قال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: نعم، الانابة الى دار الخلود و التجافى عن دار الغرور و الاستعداد للموت قبل نزول الفوت».
نيشابورى گويد: بازگشت به دار الخلود لا محاله مترتب است بر اين كه آدمى معتقد باشد كه عمل آخرت سود فراوانى است و از دنيا پهلو تهى كردن زاييده آن است كه آدمى معتقد گردد كه كارهاى دنيا زيان و ضرر فراوان دارد، و چون زهد دنيا و رغبت آخرت حاصل شد آدمى لا محاله آمادۀ مرگ مىشود و توشۀ راه آخرت را فراهم مىكند.
و اعذنى و ذريتى من الشيطان الرجيم بارالها! مرا و فرزندان مرا از شيطان رجيم پناه بده.
و من شرّ السامة و الهامة و العامة و اللامة گويى الهاميافته از قرآن كريم است كه حضرت زكريا عليه السّلام عرض كرد:«وَ إِنِّي أُعِيذُها بِكَ وَ ذُرِّيَّتَها مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجِيمِ1» . و از رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم روايت شده است كه فرمود: هيچ مولودى ولادت نمىيابد مگر آن كه به هنگام ولادتش شيطان با او تماس مىگيرد و اولين گريهاى كه تازه مولود سر مىدهد به خاطر همان تماس است؛ مگر حضرت مريم و فرزندش عليهم السّلام كه خداى تعالى به بركت اين استعاذه آنان را از شرّ شيطان حفظ فرمود. و سامه و هامه به معناى گزنده است و اگر سامه به تنهايى گفته شود به معناى گزندهاى است كه سمّ كشنده نداشته باشد مانند زنبور، و اگر با هامه ذكر شود به معناى گزندهاى است كه سمّش كشنده باشد مانند مار. معانى ديگرى نيز گفته شده است.
و من شرّ كلّ شيطان مريد و از شرّ هر شيطان سركش.
و من شرّ كلّ سلطان عنيد و از شرّ هر سلطان كينهجو.
و من شرّ كلّ مترف حفيد و از شرّ هر خوشگذرانى كه نوكران دست به سينه و آماده به خدمت دارند.
و من شرّ كلّ ضعيف و شديد و از شر هر ناتوان و سخت رفتار.
و من شرّ كلّ شريف و وضيع و از شر هر فرد مهتر و كهتر.
و من شرّ كلّ صغير و كبير و از شر هر خرد و كلان.
و من شرّ كلّ قريب و بعيد و از شر هر نزديك و دور.
و من شرّ كلّ من نصب لرسولك و لاهل بيته حربا من الجن و الانس و از شر هر جن و انسى كه با پيغمبرت و خاندانش به جنگ برخيزد.
و من شر كل دابّة انت اخذ بناصيتها انك على صراط مستقيم و از شر هر جنبندهاى كه اختيارش به دست توست كه همانا تو بر راه راست هستى و بر حق و عدالت حكمرانى؛ پس مگذار موجودات شريرت بر من ضرر و زيانى برسانند. پيداست كه اين جمله از آيۀ شريفه اقتباس شده است از قول پيغمبر گرامىاش:«إِنِّي تَوَكَّلْتُ عَلَى اللّهِ رَبِّي وَ رَبِّكُمْ ما مِنْ دَابَّةٍ إِلاّ هُوَ آخِذٌ بِناصِيَتِها إِنَّ رَبِّي عَلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ1» . ظريفى گفت اگر هو ناصيۀ دابه را بگيرد حاصلش «هود» مىشود و آن نام سورهاى است كه اين آيۀ مباركه در آن سوره است.
اللّهم صلّ على محمّد و آله و من ارادنى بسوء فاصرفه عنّى و ادحر عنّى مكره و ادرأ عنى شرّه بارالها! بر محمد و خاندانش درود بفرست و هر كس كه به من سوءقصد كند قصدش را از من باز گردان و كيدش را از من دور كن و شرش را از من دفع فرما.
و ردّ كيده فى نحره و مكر او را بر گلوگاه خودش باز گردان.
و اجعل بين يديه سدّا حتى تعمى عنى بصره و تصم عن ذكرى سمعه و تقفل دون اخطارى قلبه و تخرس عنى لسانه و تقمع رأسه و تذل عزه و تكسر جبروته و تذل رقبته و تفسخ كبره و تؤمننى من جميع ضرّه و شرّه و همزه و لمزه و حسده و عداوته و حبائله و مصائده و رجله و خيله و در پيش روى او سدّى قرار ده كه ديدهاش را از من كور كنى و گوشش را از من كر سازى و دلش را از من غافل كنى و زبانش را لال كنى و سرش را به قهر بكوبى و عزتش را به ذلت تبديل كنى و جبروت او را بشكنى و گردن او را به طوق خوارى نرم كنى و گردنفرازى او را بر هم زنى و مرا از هر گونه زيان و شر و فشار و سخنچينى و عيبجويى و حسد و كينه و دامها و كمندها و پياده و سوارهاى او در امان بدارى.
انك عزيز قدير كه تويى خداى غالب و توانا و مىتوانى اين شرور را از من دفع فرمايى).
روشن است كه مقصود آن نيست كه اين بلاها بر او وارد شود بلكه اين از باب استعاره و كنايه از دفع شرّ اوست.
دعاؤه لأبويه عليهما السّلام و من دعائه لأبويه
اللّهمّ صلّ على محمّد عبدك و رسولك و أهل بيته الطّاهرين و اخصصهم بأفضل صلواتك و رحمتك و بركاتك و سلامك و اخصص اللّهمّ والديّ بالكرامة لديك و الصّلاة منك يا أرحم الرّاحمين اللّهمّ صلّ على محمّد و آله و ألهمني علم ما يجب لهما عليّ الهاما اللّهمّ الهمني علم ما يجب لأبويّ عليّ الهاما و اجمع لي علم ذلك كلّه تماما ثمّ استعملني بما تلهمني منه و وفّقني للنّفوذ فيما تبصّرني من علمه حتّى لا يفوتني استعمال شيء علّمتنيه و لا تثقل و لا يثقل اركاني عن
الحفوف الخفوف فيما الهمتنيه اللّهمّ صلّ على محمّد و آله كما شرّفتنا به و صلّ على محمّد و آله كما اوجبت لنا الحقّ على الخلق بسببه اللّهمّ اجعلني اهابهما هيبة السّلطان العسوف و أبرّهما برّ الأمّ الرّؤوف و اجعل طاعتي لوالديّ و برّي بهما برّ الأمّ الرّؤف حتّى يكون برّي بهما اقرّ لعيني من رقدة الوسنان النّعسان و أثلج لصدري من شربة الظّمآن حتّى اوثر شربة الظّمآن اوثر على هواي هواهما و أقدّم على رضاي رضاهما و أستكثر استكثر برّهما بي و ان قلّ و أستقلّ برّي بهما و ان كثر اللّهمّ
خفّض لهما صوتي و أطب لهما كلامي و ألن لهما عريكتي و اعطف عليهما قلبي و صيّرني صيّرني بهما رفيقا و عليهما شفيقا اللّهمّ اشكر لهما تربيتي و أثبتهما على تكرمتي و احفظ لهما ما حفظاه منّي في صغري، في صغري برحمتك اللّهمّ و ما مسّهما منّي من اذى او خلص اليهما عنّي عنّي اليهما من مكروه اوضاع قبلي لهما لهما قبلي من حقّ فاجعله حطّة لذنوبهما و علوا في درجاتهما و زيادة في حسناتهما يا مبدّل السّيّئات بأضعافها من الحسنات اللّهمّ و ما تعدّيا عليّ فيه من قول او اسرفا عليّ فيه من فعل
او ضيّعاه لي من حقّ او قصّر ابي عنه من واجب فقد وهبته لهما وجدت به عليهما و رغبت اليك في وضع تبعته عنهما فإنّي لا أتّممهما على نفسي و لا استبطئهما في برّي و لا اكره ما تولّياه من امري يا ربّ فهما فهما يا ربّ اوجب حقّا عليّ و أقدم احسانا اليّ و أعظم منّة لديّ من ان اقاصّهما بعدل او اجازيهما على مثل اين اذا يا إلهي طول شغلهما بتربيتي و أين شدّة تعبهما في حراستي و أين اقتارهما على انفسهما للتّوسعة عليّ هيهات ما يستوفيان منّي حقّهما و لا ادرك و لا يدركان ما يجب عليّ
لهما و لا و ما انا بقاض وظيفة خدمتهما حرمتهما فصلّ على محمّد و آله و أعنّي فأعنّي يا خير من استعين به و وفّقني يا أهدى من رغب اليه و لا تجعلني في اهل العقوق للآباء و الأمّهات يوم تجزى كلّ نفس بما كسبت و هم لا يظلمون اللّهمّ صلّ على محمّد و آله و ذرّيّته و اخصص ابويّ بأفضل ما خصصت به آباء عبادك المؤمنين و أمّهاتهم يا أرحم الرّاحمين اللّهمّ لا تنسني و هم لا يظلمون لا تنسني ذكرهما في ادبار صلواتي و في انى و في كلّ انى من آناء ليلي و في كلّ ساعة من ساعات و ساعة من ساعات نهاري اللّهمّ
صلّ على محمّد و آله و اغفر لي بدعائي لهما و اغفر لهما ببرّهمابي مغفرة حتما اللّهمّ غفر لهما بدعائي مغفرة حتما و ارض عنهما بشفاعتي لهما رضى بشفاعتي رضى عزما و بلّغهما بالكرامة مواطن و بلّغهما الكرامة في مواطن السّلامة اللّهمّ، و ان سبقت مغفرتك لهما فشفّعهما فيّ و ان سبقت مغفرتك لي فشفّعني فيهما حتّى نجتمع برأفتك في دار كرامتك و محلّ مغفرتك و رحمتك انّك ذو الفضل العظيم و المنّ القديم و انت ارحم الرّاحمين حتّى نجتمع برحمتك في دار كرامتك انّك ذو الفضل العظيم
بسم اللّه الرحمن الرحيم و كان من دعائه عليه السّلام لابويه عليهم السّلام از دعاهاى آن حضرت است براى پدر و مادرشان عليهم السّلام، علامۀ معروف شعرانى قدّس سرّه مىگويد: بنابر روايت مشهوره مادر آن حضرت يكى از دختران خاندان ساسانى است كه اسير گشته بود و دليل آن شعر معروفى است.
و بعضى گويند سه دختر يزدجر اسير شدند و از آن سه يكى را حضرت سيد الشهداء اختيار فرمود و ديگرى را محمد بن ابى بكر و سومى را ديگرى و اللّه العالم. و بعضى گويند اين به عهد عمر بن خطاب بود، اما سخت بعيد مىنمايد، چون محمد بن ابى بكر كودكى خرد بود و حضرت سيد الشهداء نيز بسيار جوان بود.
و بعضى گويند در زمان عثمان اسير شدند و بعضى در عهد امير المؤمنين على عليه السّلام گويند. و شيخ مفيد - عليه الرّحمه - همين قول را ذكر كرده و صحيحتر به نظر مىرسد، و سنّ امام زين العابدين با اين قول مناسب است و با قول اول و دوم مناسب نيست. نام مادر حضرت زين العابدين عليه السّلام را بعضى شاه زنان و بعضى شهربانو گفتهاند و اين دو هيچ يك نام خاص نيست بلكه عنوان عام به معناى ملكه است و چيز ديگر گفتهاند. و از عبارت اين دعا معلوم مىشود كه مادر آن حضرت در وقت دعا زنده بود. و بعضى گويند وى در نفاس درگذشت، و اللّه العالم.
سيد شارح - رضوان اللّه عليه - مىفرمايد: بدان كه تعظيم پدر و مادر امرى است كه در همۀ اديان بدان توجه شده است و در منطق عقل نيز احترام آنها لازم است و در اين مقام كافى است
همان كه خداى تعالى در چند مورد از قرآن مجيد آنان را ياد فرموده و روايات از پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نيز بيش از آن است كه به آسانى آن را توان شمرد.
و از جملۀ تعظيمشان به احسان آن است كه آنان را از صميم دل دوست داشته باشد و نكات دقيقۀ ادب را در خدمت به آنان و مهربانى نسبت به آنان رعايت كند و هر چه مىتواند در جلب رضايت آنان بكوشد و عزيزترين اموال خود را از آنان دريغ ننمايد و سعى و كوشش داشته باشد كه اگر وصيتى دارند به آن جامۀ عمل بپوشاند و آنان را در دعاهاى شايسته به ياد آورد؛ چنان كه خداى تعالى به همۀ اين دستورات اشاره فرموده آن جا كه فرمايد:«وَ قَضى رَبُّكَ أَلاّ تَعْبُدُوا إِلاّ إِيّاهُ وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً إِمّا يَبْلُغَنَّ عِنْدَكَ الْكِبَرَ أَحَدُهُما أَوْ كِلاهُما فَلا تَقُلْ لَهُما أُفٍّ وَ لا تَنْهَرْهُما وَ قُلْ لَهُما قَوْلاً كَرِيماً وَ اخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ وَ قُلْ رَبِّ ارْحَمْهُما كَما رَبَّيانِي صَغِيراً1» .
پروردگارت چنين حكم فرموده كه بجز او را نپرستيد و به پدر و مادر نيكى كنيد. اگر يكى از آن دو و يا هر دو در زمان حيات توبه پيرى رسيدند به آنها افّ مگو و آن دو را مران و كريمانه با آنان سخن گو و با مهربانى فروتن باش براى آنان، و بگو: پروردگارا! آن دو را رحمت فرما، همان گونه كه مرا از كودكى تربيت كردند. امين الدين طبرسى - رضوان اللّه عليه - فرمايد: معناى آيۀ شريفه اين است كه به پاداش تربيتى كه تو را از كودكيت كردهاند، چه زنده باشند و چه مرده، براى آنان طلب آمرزش و رحمت بكن.
و اين دعا كردن به آنان وقتى است كه آن دو مؤمن باشند. و از آيۀ شريفه استفاده مىشود كه دعاى فرزند براى پدر و مادر فايده دارد هر چند در حال حيات نباشند، كه اگر فايده نداشت امر به دعا كردن بىمعنى مىنمود. ابو سعيد انصارى گويد: وقتى ما در خدمت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بوديم كه مردى از بنى سلمه آمد و عرض كرد: يا رسول اللّه! آيا چيزى از نيكوكارى هست كه آن را براى پدر و مادرم پس از مرگشان انجام دهم؟ فرمود: آرى درود بر آنان فرستادن و برايشان استغفار كردن و وصيتشان را انجام دادن و دوستانشان را عزيز داشتن و با خويشان پدر و مادر صله رحم به جا آوردن.
«بينا نحن عند رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم اذا جاء رجل من بنى سلمة فقال: يا رسول اللّه، هل بقى من برّ والدى شىء ابّرهما بعد موتهما؟ فقال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: نعم الصلوة عليهما و الاستغفار لهما و انفاذ عهدهما من بعدهما و
اكرام صديقهما و صلة الرّحم التى لا توصل الاّ بهما».
و ثقة الاسلام كلينى - رضوان اللّه عليه - در كافى به سند خودش نقل كرده از امام صادق عليه السّلام كه فرمود: چه مانعى دارد كه هر يك از شما با پدر و مادرش نيكى كند چه زنده باشند و چه مرده كه از عوض آنان نماز بخواند و صدقه بدهد و براى آنان حج به جا بياورد و روزه به نيابت آنان بدارد تا ثواب اين اعمال براى پدر و مادر باشد، و براى خود او نيز همان ثواب هست و به اضافه كه خداى تعالى در عوض اين كارها خير كثيرى به خود آن شخص عطا خواهد فرمود:
«عن ابى عبد اللّه عليه السّلام ما يمنع الرّجل منكم ان يبرّ والديه حيّين او ميّتين يصلّى عنهما و يتصدّق عنهما و يحجّ عنهما و يصوم عنهما فيكون الذى صنع لهما و له مثل ذلك فيزيده اللّه عز و جل ببرّه و صلواته خيرا كثيرا».
و از امام باقر عليه السّلام روايت است كه فرمود: ممكن است كسى در زمان پدر و مادرش نسبت به آنان نيكوكار باشد ولى پس از مرگشان به خاطر آن كه قرض آنان را ادا نكرده و براى آنان طلب مغفرت نكرده باشد خداى تعالى او را عاقّ والدين مىنويسد؛ و ممكن است كسى در زمان حيات پدر و مادر با آنان خوشرفتارى نكرده باشد و عاقّ والدين باشد و لكن پس از مرگشان قرض آنان را ادا كند و براى آنان آمرزش طلبد، پس خداى تعالى او را جزء نيكوكاران به پدر و مادر محسوب فرمايد:
«عن ابى جعفر عليه السّلام: قال انّ العبد ليكون برّا بوالديه فى حياتهما ثمّ يموتان فلا يقضى عنهما دينهما و لا يستغفر لهما فيكتبه اللّه عاقّا لهما فى حياتهما غير بارّ بهما فاذا ماتا قضى دينهما و استغفر لهما فيكتبه اللّه عزّ و جل بارّا».
*تذكّر
دانشمندان مىفرمايند: اين كه خداى تعالى احسان به پدر و مادر را تالى تلو عبادت خود و سپاس از آنان را در رديف سپاس خود قرار داده و فرموده است:«أَلاّ تَعْبُدُوا إِلاّ إِيّاهُ وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً1» بجز خداى را نپرستيد و به پدر و مادر نيكى كنيد و فرمود:«أَنِ اشْكُرْ لِي وَ لِوالِدَيْكَ2»
مرا و پدر و مادرت را سپاسگزار باش چند جهت دارد؛ از آن جمله اين كه پدر و مادر سبب
وجود فرزند هستند و نيز سبب تربيت او، در حالى كه غير پدر و مادر ممكن است سبب تربيت باشند اما سبب وجود نخواهند بود. پس بنابراين هيچ نعمتى پس از نعمت الهى مهمتر از نعمت پدر و مادر نيست. و جهت ديگر آن كه نعمتهايى كه از پدر و مادر نسبت به فرزند عطا مىشود به نعمتهاى الهى شباهت دارد از آن رو كه آنان در نعمتهاى خودشان اجر و پاداشى از فرزند مطالبه نمىكنند.
و جهت ديگر آن كه محبت و ميل ميان پدر و فرزند ذاتى است كه حتى به حيوانات هم سرايت كرده است و آنان نيز به فرزندانشان علاقهمندند؛ همان گونه كه محبت ميان واجب و ممكن ذاتى است و عرضى نيست. و جهت ديگر آن كه هر كمالى را كه پدر براى فرزند مىخواهد به خاطر خود فرزند است و صلاح او را در نظر مىگيرد؛ همان گونه كه خداى تعالى هر كمالى را كه براى بنده مىخواهد به خاطر خود بنده است و بر همين مبنا پيامبران را فرستاد و كتابهاى آسمانى نازل فرمود.
از شدت محبت پدر و مادر به فرزند است كه هرگز نسبت به او حسد نمىورزند بلكه همۀ خيرات را براى فرزند آرزو مىكنند؛ و اين صفت در ديگران كمتر ديده مىشود كه آنان غالبا خير و صلاح خودشان را در نظر مىگيرند. با توجه به اين مقدمات معلوم شد كه آنچه از بعضى به اصطلاح حكما نقل مىشود درست نيست كه وى پدر خود را مىزد و مىگفت جرمش اين است كه من به اين عالم آمدم، عالمى كه همه گرفتارى و رنج است. و ابو العلاء معرّى دستور داد بر سنگ قبرش بنويسند:
هذا جنات ابى علىّ و ما جنيت على احد: اين جنايتى است كه پدرم در حق من مرتكب شده و مرا كاشته و من چنين جنايتى نكرده و تخمى نكاشتهام.
و نيز يكى از حكما گفته:
قبّح اللّه لذّة قد تولّت نالها الامّهات و الآباء
نحن لولا الوجود لم نعلم الفقد فايجاد علينا بلاء
آمدنمان پديد آمد.
عارف شيراز با بيانى شيرينتر كه از ايمان نشأت مىگيرد نه از كفر همچون ابو العلاء و رفقايش فرمايد:
من ملك بودم و فردوس برين جايم بود آدم آورد بدين دير خراب آبادم
و نيز فرمايد:
من كه ملول گشتمى از نَفَس فرشتگان قيل و مقال عالمى مىكشم از براى تو
خلاصه در همۀ شكايات و گلهها از روزگار ايمان و كفر گوينده نمودار است و فرق ميان اين دو گفتار در همين نكته است كه يكى با ديدۀ اعتراض مىنگرد:
اگر دستم رسد بر چرخ گردون ازو پرسم كه اين چون است و آن چون
يكى را دادهاى صد گونه نعمت يكى را نان جو آغشته در خون
به جهان خرم از آنم كه جهان خرّم از اوست عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست
زخم خونينم اگر به نشود به باشد خُنُك آن زخم كه هر لحظه مرا مرحم از اوست
غم و شادى بَر عاشق چه تفاوت دارد ساقيا باده بده شادى آن كين غم از اوست
امام سجاد عليه السّلام آغاز اين دعاى شريف را با صلوات و دعا بر پيامبر شروع فرموده است
ممكن است جهاتى داشته باشد: يكى آن كه در گذشته گفته شد كه صلوات بر پيامبر و خاندانش از بزرگترين وسايل استجابت دعاست، و در بعضى از روايات بود كه چون صلوات دعاى مستجاب است، فضل خداى تعالى چنين اقتضا مىكند كه اگر ابتداى دعايى را مستجاب فرمود بقيهاش را نيز مستجاب فرمايد.
و در بعضى از روايات بود كه خداى تعالى اكرم از اين است كه اول و آخر دعايى را مستجاب كند و وسط آن را مستجاب نكند. و جهت دوم ابتدا به صلوات در اين دعا آن است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بهترين پدران آن حضرتند از جهت نسب حقيقى. سوم آن كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم پدر معنوى است، پس دعا براى آن حضرت بر همۀ افراد امت لازم است. از اينرو مفسران فرمودهاند كه در آيۀ شريفه:«ما كانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ وَ لكِنْ رَسُولَ اللّهِ وَ خاتَمَ النَّبِيِّينَ1» ؛ محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم پدر هيچ يك از شماها نيست بلكه رسول خداست، اين استدراك كه با كلمۀ لكن بيان شده است بدان معناست كه محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم گرچه پدر نسبى شما نيست و لكن از جهت معنوى پدر شماست، زيرا پيامبر از جهت مهر و محبت و نصيحت و رعايت حقوق و تعظيم بيش از پدر قابل احترام است؛ و شايد براى تأكيد همين معناست كه خاتم النبيين پس از رسول اللّه آمده است كه گويى اگر پيامبر بداند كه پس از وى پيامبر ديگرى هست شايد پارهاى از ارشادات و رهنمودها را به عهدۀ او واگذار كند؛ به خلاف آن كه اگر بداند كه او آخرين پيامبر است و ديگر پيامبرى نخواهد آمد كه دلسوز اين امت باشد.
و از اين باب است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: «يا على انا و انت ابوا هذه الامة»؛ اى على! من و تو دو پدر مهربان اين امت هستيم.
چهارم آن كه در نزد ارباب تحقيق ثابت شده است كه همان گونه كه آدم عليه السّلام پدر اجساد اين بشر است، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم پدر ارواح بشر است؛ چنان كه ابن فارض - رضوان اللّه عليه - مىفرمايد:
و انّى و ان كنت ابن آدم صورة فلى فيه معنا شاهد بابوتى
بهر اين فرموده است آن ذو فنون رمز نحن الآخرون السابقون
گر به صورت من ز آدم زادهام من به معنى جدّ جد افتادهام
و اخصص اللّهم والدىّ بالكرامة لديك و الصلوة منك يا ارحم الراحمين بارالها! پدر و مادر مرا به گرامى بودن نزد تو و درود از سويت اختصاص بخش، اى مهربانترين مهربانان.
اللّهم صل على محمد و آله و الهمنى علم ما يجب لهما علىّ الهاما و اجمع لى علم ذلك كلّه تماما بارالها! بر محمد و خاندانش درود بفرست و بر دل من الهام فرما كه وظايف خويش را نسبت به آنان كاملا بشناسم و تكاليف خود را به كمال و تمام فراگيرم.
ثم استعملنى بما تلهمنى منه و وفّقنى للنفوذ فيما تبصّرنى من علمه حتى لا يفوتنى استعمال شىء علّمتنيه سپس مرا به آنچه الهام فرمودى به كار گير و توفيق ده كه بر آنچه به صورت علم به من عطا فرمودهاى عميق باشم تا هيچ يك از آنچه مرا آموختهاى از من فوت نشود.
و لا تنقل اركانى عن الحفوف فيما الهمتنيه و اعضايم از عمل به آنچه الهام فرمودهاى سنگينى نكند. ثقة الاسلام كلينى - رضوان اللّه عليه - به سند صحيح از ابى ولاد حناط روايت مىكند كه گفت: از امام صادق صلّى اللّه عليه و آله و سلّم پرسيدم از معناى آيۀ شريفۀ «وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً» اين احسان چيست كه خداى تعالى سفارش آن را فرموده است؟ فرمود: احسان آن است كه با آنان به نيكى رفتار كنى و تكليفشان كنى كه هر چه مىخواهند از تو درخواست كنند هر چند بىنياز باشند؛ مگر نه اين است كه خداى تعالى مىفرمايد: به نيكوكارى هرگز نمىرسيد تا آن كه از آنچه دوستش داريد انفاق كنيد:«لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتّى تُنْفِقُوا مِمّا تُحِبُّونَ1» .
راوى گويد: سپس آن حضرت فرمود: اما اين كه خداى تعالى مىفرمايد: اگر يكى از پدر و مادرت و يا هر دو به سن پيرى رسيدند (كه به ناچار پرستارى آنان مشكلتر خواهد بود) پس كوچكترين كلمهاى كه گوياى ناراحتى تو باشد از دهان تو بيرون نيايد و آنها را از نزد خودت دور مكن، فرمود: اگر تو را زدند بايد تحمل كنى، و آنها را از خود مران بلكه با زبان
خوش با آنان صحبت كن. فرمود: اگر تو را زدند به آنان بگو خدا شما را بيامرزد (و به اصطلاح ما بگو دست شما درد نكند ممنونم.) اگر چنين گفتى قول كريم است از تو. و خدا فرمود:
همچون پرندهاى كه بال خود را به علامت مسكنت پايين مىگيرد تو نيز با مهربانى كوچكى كن. و فرمود: با چشم پر بر صورت آنان نگاه مكن مگر از روى مهربانى و دلسوزى، و صدايت را بالاى صداى آنها بلند مكن و دستت را بالاى دست آنها ميفراز و در راه رفتن بر آنان پيشى مگير: «عن ابى ولاد الحناط قال: سألت ابا عبد اللّه عليه السّلام عن قول اللّه عز و جل: و بالوالدين احسانا، ما هذا الاحسان؟ فقال: الاحسان ان تحسن صحبتهما و ان تكلفهما ان يسألاك شيئا مما يحتاجان اليه و ان كانا مستغنين، اليس يقول اللّه عز و جلّ: لن تنالوا البرّ حتى تنفقوا مما تحبون؟ قال:
ثم قال ابو عبد اللّه عليه السّلام: و اما قول اللّه عز و جل اما يبلغن عندك الكبر احدهما او كلاهما فلا تقل لهما اف و لا تنهرهما قال: ان اضجراك فلا تقل لهما اف و لا تنهرهما ان ضرباك، قال: و قل لهما قولا كريما، قال:
ان ضرباك فقل لهما غفر اللّه لكما فذلك منك قول كريم، قال: و اخفض لهما جناح الذل من الرحمة قال: لا تملأ عينك من النظر اليهما الا برحمة و رقّة، و لا ترفع صوتك فوق اصواتهما و لا يدك فوق ايديهما و لا تقدّم قدامهما». و از معاذ بن جبل نقل شده كه گفت: به ما رسيده است كه خداى تعالى سه هزار و پانصد بار با موسى سخن گفت و آخرين گفتار موسى اين بود كه عرض كرد:
پروردگارا مرا وصيتى فرما.
فرمود: سفارش مادرت را به تو مىكنم. تا هفت بار موسى تقاضاى وصيت مىكرد و خداى تعالى او را به مادرش توصيه مىفرمود. سپس فرمود: اى موسى! همانا رضاى مادر رضاى من است و خشم او خشم من است: «بلغنا ان اللّه تعالى كلم موسى عليه السّلام ثلاثة آلاف و خمسمأة مرّة و كان آخر كلمه يا رب اوصنى، قال: اوصيك بامّك، حتى قال سبع مرّات، ثم قال: يا موسى، ان رضاها رضاى و سخطها سخطى». و از امام صادق عليه السّلام روايت است كه فرمود مردى به خدمت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم رسيد و عرض كرد: يا رسول اللّه! من ميل فراوان دارم كه جهاد كنم.
پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به او فرمود: پس جهاد كن در راه خدا كه اگر كشته شوى زندهاى و در نزد خداى تعالى روزى دارى، و اگر در راه جهاد مرگت فرا رسيد و مردى اجر تو با خداست و اگر زنده بازگشتى باز مىگردى همچون روزى كه از مادر متولد شدهاى و از گناهان پاك مىشوى.
عرض كرد: يا رسول اللّه! مرا پدر و مادر پيرى است كه گمان مىكنند من وسيلۀ آرامش خاطر آنان مىباشم و دوست ندارند من به جهاد بروم. پس رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: در كنار پدر و
مادرت باش.
قسم به خدايى كه جان من در قبضۀ قدرت اوست، اگر پدر و مادرت يك شبانه روز با تو مأنوس باشند براى تو از جهاد يك سال بهتر خواهد بود: «عن ابى عبد اللّه عليه السّلام قال: اتى رجل رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فقال: يا رسول اللّه انى راغب فى الجهاد نشيط، قال: فقال النبى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: فجاهد فى سبيل اللّه فانك ان تقتل تكن حيا عند اللّه ترزق و ان تمت فقد وقع اجرك على اللّه و ان رجعت رجعت من الذنوب كما ولدت، قال: يا رسول اللّه، ان لى والدين كبيرين يزعمان انّهما يأنسان بى و يكرهان خروجى، فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: فقر مع والديك، و الذى نفسى بيده لأنسهما بك يوما و ليلة خير من جهاد سنة».
و روايات بسيارى در اين زمينه از اولياى دين عليهم السّلام رسيده است. و بعضى از علما فرمودهاند: اگر پدر و مادر فرزند را صدا بزنند بايد جواب بدهد. هر چند در حال نماز مستحبى باشد، زيرا در روايت صحيح است كه زنى فرزندش را كه در صومعه به عبادت مشغول بود صدا كرد او چون در نماز بود پاسخ نداد، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود اگر جريح فقيه و مسئلهدان بود مىدانست كه به مادر پاسخ دادن برتر از نماز خواندن است: «لو كان جريح فقيها لعلم اجابة امّه افضل من صلوته».
تتميم: در برّ والدين شرط نيست كه پدر و مادر مسلمان باشند، زيرا خداى تعالى مىفرمايد:«وَ إِنْ جاهَداكَ عَلى أَنْ تُشْرِكَ بِي ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُما وَ صاحِبْهُما فِي الدُّنْيا مَعْرُوفاً1» اگر پدر و مادر كوشش كنند كه تو مشرك شوى و آنچه را كه نمىدانى شريك من قرار دهى پس سخن آنان را اطاعت مكن و در عين حال با آنان در دنيا نيكو رفتار كن. اين آيۀ شريفه دلالت دارد بر اين كه اگر امر به گناه كردند مىتوان مخالفت قول آنان كرد؛ چنان كه در روايت نيز آمده است: «لا طاعة لمخلوق فى معصية الخالق» به خاطر اطاعت از مخلوق معصيت خالق را نبايد كرد.
اللّهم صلّ على محمّد و آله كما شرّفتنا به و صلّ على محمد و آله كما اوجبت لنا الحق على الخلق بسببه بارالها! بر محمد و خاندانش درود بفرست همچنان كه ما را به سبب او شرافت دادى و درود بر محمّد و خاندانش بفرست همچنان كه به بركت او حقى براى ما بر گردن خلق واجب و ثابت فرمودى.
شايد مقصود از شرافت و حقى كه به سبب رسول خدا براى ما ثابت شده است همان حقوقى است كه حضرتش براى مؤمنين نسبت به يكديگر تشريع فرموده است؛ چنان كه رئيس المحدثين در كتاب فقيه مىفرمايد: كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: مؤمن را بر گردن مؤمن هفت حق واجب از طرف خداى تعالى قرار داده شده است: با نظر تعظيم بر او نگاه كند و در دل دوستش داشته باشد و در مالش با او مواسات كند و غيبت او را حرام بداند و در بيمارى عيادتش كند و جنازهاش را تشييع كند و پس از مرگش نيز بجز به نيكى يادش نكند.
«قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: للمؤمن على المؤمن سبع حقوق واجبة من اللّه تعالى: الإجلال فى غيبته و الود فى صدره و المواساة له فى ماله و ان يحرّم غيبته و ان يعوده فى مرضه و ان يشيّع جنازته و ان لا يقول فيه بعد موته الاّ خيرا». و از امام صادق عليه السّلام مروى است كه چقدر بزرگ است حق مسلمان بر برادر مسلمانش: «ما اعظم حق المسلم على اخيه المسلم». و از آن حضرت سؤال شد از حق مسلمان نسبت به مسلمان ديگر، فرمود: مسلمان را هفت حق واجب است كه يكايك بر او واجب مىباشند كه اگر يكى از حقوق را ضايع كند از ولايت خداى تعالى و اطاعت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بيرون مىرود و ديگر خداى تعالى با او كارى ندارد. و سپس يكايك حقوق را حضرت شرح داد كه حديث شريف در كافى مذكور است:
«و سئل صلّى اللّه عليه و آله و سلّم عن حق المسلم على المسلم فقال: له سبع حقوق واجبات ما منهن حق الاّ و هو عليه واجب ان ضيّع منها حقا خرج من ولاية اللّه و طاعته و لم يكن فيه نصيب، ثم شرحها عليه السّلام. و الحديث مذكور فى الكافى. و در روايت ديگر است كه از آن حضرت در اين باره سؤال شد، فرمود:
هفتاد حق است. و اخبار در اين زمينه فراوان است، و اگر مقصود از شرافت و حقى كه به سبب رسول خدا براى ما ثابت شده آن باشد كه براى ائمه عليهم السّلام ثابت شده است در اين صورت معنايش آن است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم حقوقى براى اهل بيت عليهم السّلام تشريع فرموده است مانند:
«أَطِيعُوا اللّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ1» . و بعضى از مترجمين برآنند كه مقصود از اين حق همان حقى است كه آيۀ اولى القربى متضمن آن است. و اين نظريه از كوتاهى نظر است و خدا داناست.
اللّهم اجعلنى اهابهما هيبة السلطان العسوف و ابرّهما برّ الام الرؤف و اجعل طاعتى لوالدىّ و برّى بهما اقرّ لعينى من رقدة الوسنان و اثلج لصدرى من شربة الظمآن حتى اوثر على هواى هواهما و
اقدّم على رضاى رضاهما و استكثر برّهما بي و ان قل و استقلّ برّى بهما و ان كثر بارالها! هيبت پدر و مادر را در دل من همچون هيبت پادشاه خودكام قرار بده و من با آنان همچون مادر مهربان رفتار كنم، و بارالها فرمانبردارى مرا از پدر و مادرم و نيكوكارى مرا نسبت به آنان براى چشم من روشنگرتر از خواب در چشم خسته قرار بده و گواراتر از آب در كام تشنه، تا آن جا كه خواستۀ دل آنان را بر خواستۀ خودم مقدم بدارم و رضا و خوشنودى آنان را بر رضاى خودم مقدم بدارم و نيكى آنان را دربارۀ خودم هر چند اندك باشد بسيار ببينم و نيكى خودم را دربارۀ آنان هر چند بسيار باشد اندك شمارم.
اللّهم خفّض لهما صوتى و اطب لهما كلامى و الن لهما عريكتى و اعطف عليهما قلبى و صيّرنى بهما رفيقا و عليهما شفيقا بارالها! مرا توفيق ده كه با آنان به نرمى و آهسته سخن گويم و با آنان خوش سخن (خوشخوى) باشم و دلم با آنان مهربان باشد و مرا با آنان رفيق و بر آنان شفيق و دلسوز گردان.
اللّهم اشكر لهما تربيتى و اثبهما على تكرمتى و احفظ لهما ما حفظاه منّى فى صغرى بارالها! به آنان در مقابل تربيت من پاداش نيكو عطا فرما و در ازاى عزيز داشتن من ثواب و اجر عطا فرما و از هر گزندى كه در كودكى مرا از آن حفظ كردند آنان را از آن گزند حفظ فرما.
اين جملات شريفه اشاره به آن است كه فرزند از اداى شكر پدر و مادر عاجز است لذا از خداى توانا مسئلت مىكند كه او با قدرت و توانايىاش نيكوكارى آنان را پاداش عطا فرمايد.
در حديث است كه مردى به خدمت رسول خدا رسيد و عرض كرد: يا رسول اللّه! پدر و مادرم پير و فرتوت شدهاند و من اكنون به آنان همان خدمتى را انجام مىدهم كه آنان در كودكى آن خدمت را به من كردهاند، آيا با اين كار توانستهام حق آنان را عطا كنم. فرمود: نه، زيرا آنان كه تو را خدمت مىكردند دوست مىداشتند كه تو باقى بمانى و روز به روز شادابتر شوى و تو كه اكنون به آنان خدمت مىكنى براى آن است كه نميرند.
اللّهم و ما مسّهما منّى من اذى او خلص اليهما عنّى من مكروه اوضاع قبلى لهما من حقّ فاجعله حطّة لذنوبهما و علوّا فى درجاتهما و زيادة فى حسناتهما يا مبدّل السّيئات باضعافها من الحسنات بارالها! آنچه آنان را از من آزارى رسيده و يا كار ناپسندى از من سر زده و يا حقى از آنان را ضايع كردهام آن را موجب ريزش گناهان آنان و باعث بالا رفتن درجاتشان و افزونى حسناتشان قرار ده، اى آن كه گناهان را به چندين برابر حسنات تبديل مىفرمايى.
امام عليه السّلام از خداى تعالى مسئلت دارد كه اگر آزارى از او به پدر و مادر رسيده با اين كه اين كار ناپسند است و خلاف دستور الهى است دربارۀ پدر و مادر، ولى در عين حال از خداى تعالى مسئلت مىنمايد كه همين كار ناپسند را موجب علوّ درجات و مزيد حسناتشان قرار دهد. پس مناسب است كه به نام مبارك يا مبدّل السّيئات متوسل شوند كه در ميان اسماء حسناى الهى صفت كيميايى دارد و مقام والايى را حايز است.
اللّهم و ما تعدّيا علىّ فيه من قول او أسرفا علىّ فيه من فعل او ضيّعاه لى من حقّ او قصّرا بى عنه من واجب فقد وهبته لهما وجدت به عليهما و رغبت اليك فى وضع تبعته عنهما فانّى لا اتّهمهما على نفسى و لا استبطئهما فى برّى و لا اكره ما تولّياه من امرى يا ربّ بارالها! هر چه پدر و مادرم بر من تندروى در گفتار و يا زيادهروى در كردار كردند و يا حقى از من ضايع نمودند و يا در اداى وظيفهاى نسبت به من كوتاهى روا داشتهاند پس من آن را به آنان بخشيدم و از آنان درگذشتم و دلم مىخواهد كه پيامدهاى تقصيرهاى آنان را از ايشان بردارى و بار مجازات آن را از دوششان برگيرى، چون بدگمانى نسبت به آنان در خويش ندارم و سهلانگارى از ايشان در مهرورزى به خود ندارم و از رفتارشان پروردگارا ناراضى نيستم.
فهما اوجب حقا علىّ و اقدم احسانا الىّ و اعظم منّة لدىّ من ان اقاصّهما بعدل او اجازيهما على مثل پروردگارا! آنان را بر من حقّى واجبتر و احسانى قديمتر و منتى هر چه بيشتر از آن است كه بتوان با آنان عادلانه تلافى كنم و يا مقابله به مثل نمايم.
اين اذا يا الهى طول شغلهما بتربيتى و اين شدّة تعبهما فى حراستى و اين اقتارهما على انفسهما للتوسعة علىّ پس روزگار زيادى كه به تربيت من گذراندند چه مىشود؟ و ناراحتيهاى سختى كه متحمل شدند كجا مىرود؟ و چه كنم با فشارهايى كه به خودشان دادند به خاطر گشايش من؟
هيهات ما يستوفيان منّى حقّهما هرگز آنان حقّشان را كه بر گردن من دارند به تمام و كمال به دست نخواهند آورد.
و لا ادرك ما يجب علىّ لهما و من نمىتوانم از عهدۀ آنچه بر من واجب است از حقوق آنها برآيم.
و لا انا بقاض وظيفة خدمتهما و من وظيفۀ خود را كه نسبت به خدمت كردن به آنان دارم انجام نتوانم داد.
فصلّ على محمد و آله و اعنّى يا خير من استعين به و وفّقنى يا اهدى من رغب اليه پس بر محمد و خاندانش درود فرست و مرا يارى فرما اى بهترين كسى كه از او تقاضاى كمك مىشود، و مرا توفيق ده، اى راهنماترين كسى كه از او راهنمايى خواسته مىشود.
و لا تجعلنى فى اهل العقوق للآباء و الامّهات و مرا در رديف كسانى كه با پدران و مادران خود بدرفتارى كردهاند قرار مده.
يوم تجزى كل نفس بما كسبت و هم لا يظلمون روزى كه هر كس به جزاى دستاوردهاى خود مىرسد و ستمى بر آنان نمىشود.
اللّهم صلّ على محمّد و آله و ذرّيته بارالها! بر محمد و آلش و ذرّيۀ او درود بفرست.
عطف ذريه بر آل از قبيل عطف خاص بر عام است، زيرا ذريه به معنى نسل است و آل به معنى خويشان و نزديكان است؛ پس هر كس ذريۀ او باشد آل او نيز هست، و عكسش چنين نيست كه هر كس آل كسى باشد ذريۀ او نيز خواهد بود.
و اخصص ابوىّ بافضل ما خصصت به آباء عبادك المؤمنين و امّهاتهم يا ارحم الراحمين و پدر مادر مرا به بهترين چيزى كه پدران و مادران بندگان مؤمنت را به آن اختصاص دادهاى مخصوص فرما، اى خداى ارحم الراحمين.
اللّهم لا تنسنى ذكرهما فى ادبار صلواتى و فى آنا من آناء ليلى و فى كل ساعة من ساعات نهارى خدايا! ياد آنان را از خاطر من مبر در تعقيب نمازهايم، و در هيچ لحظهاى از لحظات شبم و در هيچ ساعتى از ساعتهاى روزم.
مترجم مىگويد: ظاهرا مقصود آن نيست كه در تمام لحظات شبانهروزى به ياد پدر و مادر باشيم كه اين عملى است حرجى اگر نگوييم كه غير ممكن است، بلكه مقصود همان ارتكاز است كه در ابواب ديگر مطرح است، مانند قصد امساك در روزه و يا قصد اتيان عمل در اثناى عمل، بدين معنا كه اگر از نمازگزار مثلا سؤال كنند در چه كارى؟ گويد: نماز مىخوانم، هر چند پيش از سؤال غافل باشد.
اللهم صلّ على محمّد و آله و اغفر لى بدعائى لهما و اغفر لهما ببرّهما بى مغفرة حتما بارالها! بر محمد و خاندانش درود بفرست و به خاطر آن كه در مورد آنان دعا كردم مرا نيز بيامرز و آنان را به خاطر عمل نيكى كه دربارۀ من كردهاند به طور حتم بيامرز.
و ارض عنهما بشفاعتى لهما رضى عزما و از آنان به خاطر شفاعت من كاملا راضى باش.
و بلغهما بالكرامة مواطن السّلامة و آنان را با گراميداشت به سرمنزلهاى سلامت برسان.
اللّهم و ان سبقت مغفرتك لهما فشفّعهما فىّ بارالها! اگر پيش از اين آنان را آمرزيدهاى آنان را شفيع من گردان.
و ان سبقت مغفرتك لى فشفّعنى فيهما و اگر مرا پيش از اين آمرزيدى پس مرا شفيع آنان قرار ده.
حتّى نجتمع برأفتك فى دار كرامتك و محلّ مغفرتك و رحمتك تا همگى به واسطۀ رأفت و مهربانىات در سراى كرامتت و جايگاه آمرزش و رحمتت گرد آييم.
انك ذو الفضل العظيم و المنّ القديم و انت ارحم الرّاحمين كه تويى صاحب فضل بزرگ و منّت قديم و تويى مهربانترين مهربانان.
تعبير از بهشت به محل مغفرت شايد اشاره به آن باشد كه مؤمن هر چند عبادت كند و همۀ عمر در اطاعت و بندگى خدا باشد دخول در بهشت و خلود در تنعّم به نعمتهاى بهشتى بايد به طفيل مغفرت و رحمت الهى باشد؛ چنان كه شايد آيۀ شريفه اشاره به اين معناست:«وَ لَوْ لا فَضْلُ اللّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ ما زَكى مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ أَبَداً1» .
هركس روى نجات ديده به واسطۀ فضل و رحمت الهى است. سپس عرض مىكند كه تويى صاحب فضل عظيم، تا علتى باشد براى آنچه كه عرض شده و رشتۀ اجابت دعا بيش از پيش تحريك نموده و اذعان و اعتراف باشد بر اين كه هر چه خير به بندگان الهى مىرسد در امور دنيا و يا آخرتشان همگى از لطف و كرم خداى تعالى است و هيچكس استحقاقى براى پاداش ندارد. و اين مطلب به تحقيق پيوسته است كه هر چه به بنده مىرسد از مراحم و الطاف الهى از وجود و توابع وجود همگى از فضل او تبارك و تعالى است و هيچ زمينۀ استحقاقى براى احدى موجود نمىباشد.
ما نبوديم و تقاضامان نبود لطف تو ناگفتۀ ما مىشنود
يا مبتدئا بالنعم قبل استحقاقها
ما كه باشيم اى تو ما را جان جان تا كه ما باشيم با تو در ميان
ما همه شيران ولى شير علم حملهمان از باد باشد دم به دم
حملهمان پيدا و ناپيداست باد جان فداى آن كه ناپيداست باد
لذت هستى نمودى نيست را عاشق خود كرده بودى نيست را
لذت انعام خود را وا مگير نقل و باده و جام خود را وامگير
لطافت بيش از حدّ اشعار موجب ذكر آنها گرديد، از خوانندگان پوزش مىخواهم.
و كان من دعائه عليه السّلام لأولاد عليهم السّلام
اللّهمّ و منّ علىّ ببقآء ولدى و بأصلاحهم لى و بامتاعى بهم الهى امدد لى في اعمارهم و زد لى في آجالهم و ربّ لي صغيرهم و قوّلى ضعيفهم و اصحّ لى ابدانهم و اديانهم و اخلاقهم و عافهم فى انفسهم و في جوارحهم و في كلّ ما عنيت به من امرهم و ادرر لي و على يدىّ ارزاقهم و اجعلهم ابرارا اتقيآء بصرآء سامعين مطيعين لك و لأوليائك محبّين مناصحين و لجميع اعدائك معاندين و
مبغضين اللّهمّ اشدد بهم عضدى و اقم بهم اودى و كثّر بهم عددى و زيّن بهم محضري و احى بهم ذكري و اكفني بهم فى غيبتى و اعنّي بهم على حاجتى و اجعلهم لى محبّين و علىّ حدبين مقبلين مستقيمين لي مطيعين غير عاصين و لا عاقّين و لا مخالفين و لا خاطئين و اعنّى على تربيتهم و تاديبهم و برّهم وهب لي من لدنك معهم اولادا ذكورا و اجعل ذلك خيرا لى و اجعلهم لي على ما سالتك و اعذني و ذرّيّتى من الشّيطان الرّجيم فانّك خلقتنا و امرتنا و
نهيتنا و رغّبتنا في ثواب ما امرتنا و رهّبتنا عقابه و جعلت لنا عدوّا يكيدنا سلّطته منّا على ما لم تسلّطنا عليه منه اسكنته صدورنا و اجريته مجارى دمائنا لا يغفل ان غفلنا و لا ينسى ان نسينا يؤمننا عقابك و يخوّفنا بغيرك ان هممنا بفاحشة شجّعنا عليها و ان هممنا بعمل صالح ثبّطنا عنه يتعرّض لنا بالشّهوات و ينصب لنا بالشّبهات ان وعدنا كذبنا و ان منّانا اخلفنا و الاّ تصرف عنّا كيده يضلّنا و الاّ تقنا خباله يستزلّنا اللّهمّ
فاقهر سلطانه عنّا بسلطانك حتّى تحبسه عنّا بكثرة الدّعآء لك فنصبح من كيده في المعصومين بك اللّهمّ اعطنى كلّ سؤلى و اقض لي حوائجى و لا تمنعنى الأجابة و قد ضمنتها لي و لا تحجب دعائي عنك و قد امرتنى به و امنن علىّ بكلّ ما يصلحني فى دنياي و آخرتي ما ذكرت منه و ما نسيت او اظهرت او اخفيت او اعلنت او اسررت و اجعلني في جميع ذلك من المصلحين بسؤالى ايّاك المنجحين بالطّلب اليك غير الممنوعين بالتّوكّل عليك المعوّدين بالتّعوّذ بك الرّابحين
في التّجارة عليك المجارين بعزّك الموسّع عليهم الرّزق الحلال من فضلك الواسع بجودك و كرمك المعزّين من الذّلّ بك و المجارين من الظّلم بعدلك و المعافين من البلاء برحمتك و المغنين من الفقر بغناك و المعصومين من الذّنوب و الزّلل و الخطا بتفواك و الموفّقين للخير و الرّشد و الصّواب بطاعتك و المحال بينهم و بين الذّنوب بقدرتك التّاركين لكلّ معصيتك السّاكنين في جوارك اللّهمّ اعطنا جميع ذلك بتوفيقك و رحمتك
و اعذنا من عذاب السّعير و اعط جميع المسلمين و المسلمات و المؤمنين و المؤمنات مثل الّذي سالتك لنفسي و لولدى في عاجل الدّنيا و آجل الأخرة انّك قريب مجيب سميع عليم عفوّ غفور رؤف رحيم و آتنا فى الدّنيا حسنة و في الآخرة حسنة و قنا عذاب النّار
بسم اللّه الرحمن الرحيم و كان من دعائه عليه السّلام لولده عليه السّلام از دعاهاى آن حضرت است دربارۀ فرزندانش. آنچه از روايات استفاده مىشود آن است كه پسنديده است پدر براى فرزندش دعا كند و براى او خير و صلاح دنيا و آخرت را بخواهد كه اين خود يك نوع احسان و نيكى در حق فرزند است.
امام صادق عليه السّلام فرمود كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: خدا رحمت كند پدر و مادرى را كه يار و مددكار فرزندشان باشند تا آنان نسبت به پدر و مادر نيكوكار شوند: «رحم اللّه والدين اعانا ولدهما على برّهما» و نيز آن حضرت فرمود: مردى از طايفۀ انصار به رسول خدا عرض كرد: به چه كسى نيكى كنم؟ فرمود: به پدر و مادرت. عرض كرد: پدر و مادرم از دنيا درگذشتهاند.
فرمود: به فرزندت نيكى كن: «عن ابى عبد اللّه عليه السّلام قال: قال له صلّى اللّه عليه و آله و سلّم رجل من الانصار: من ابرّ؟ قال:
والديك، قال: قد مضيا، قال: برّ ولدك».
و نيز از آن حضرت مروى است كه فرمود: همانا خداى تعالى به بندهاش رحم مىكند به خاطر آن كه فرزندش را سخت دوست مىدارد: «ان اللّه يرحم العبد شدّة حبّه لولده». و دعاى پدر و مادر دربارۀ فرزند از جمله دعاهايى است كه ردّ نمىشود و حجابى بين آن و قبولى نيست؛ چنان كه امام صادق عليه السّلام فرمود كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرموده است: چهار طايفهاند كه دعايشان برنمىگردد تا آن كه درهاى آسمان به روى آنان باز شود و آنها به عرش الهى برسند:
دعاى پدر و مادر دربارۀ فرزند و دعاى مظلوم دربارۀ كسى كه به او ستم كرده است و دعاى
كسى كه عمره به جا مىآورد تا هنگامى كه باز گردد و دعاى روزهدار تا موقعى كه افطار كند:
«قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: اربعة لا تردّ لهم دعوة حتى تفتح لهم ابواب السماء و تصير الى العرش: الوالد لولده و المظلوم على من ظلمه و المعتمر حتى يرجع و الصائم حتى يفطر».
و از آن حضرت روايت شده كه فرمود: پدرم مىفرمود: دعاى پنج نفر از پروردگار تبارك و تعالى محجوب نمىشود: 1. دعاى پيشواى عادل 2. دعاى مظلوم كه خداى تعالى مىفرمايد حتما به سود تو انتقام خواهد گرفت و لو پس از مدت زمانى 3. دعاى فرزند شايسته و صالح براى پدر و مادرش 4. دعاى پدر شايسته و صالح براى فرزندش 5. دعاى مؤمن براى برادرش در پشت سر او كه پروردگار عالم به او مىفرمايد دو چندان كه براى برادر خود خواستى براى تو مقرر فرموديم: «كان ابى يقول خمس دعوات لا يحجبن عن الرب تبارك و تعالى: دعوة الامام المقسط، و دعوة المظلوم يقول اللّه عز و جل لانتقمن لك و لو بعد حين، و دعوة الولد الصالح لوالديه، و دعوة الوالد الصالح لولده، و دعوة المؤمن لأخيه بظهر الغيب فيقول لك و لك مثلاه».
مترجم گويد: محتمل است كه كلمۀ «لك» در روايت زايد باشد و از سهو ناسخ باشد و ضمير «يقول» به خداى تعالى برگردد؛ چنان كه ترجمه شد. و محتمل است كه كلمۀ «لك» زايد نباشد و معنا چنين شود كه در پشت سر دعا كند و بعد به تو بگويد كه من تو را دعا كردم؛ چنان كه معروف است كه مستحب است مؤمن به برادر خود بگويد كه من تو را دعا كردم؛ هر چند عبارت تعقيد پيدا مىكند و خلاف ظاهر است.
و به هر صورت امام عليه السّلام عرض مىكند:
اللّهم و منّ علىّ ببقاء ولدى و باصلاحهم لى و بامتاعى بهم بارالها! بر من منت بگذار به اين كه فرزندان من بمانند و آنان را دربارۀ من نيكوكار فرما و مرا از آنان بهرهمند فرما.
الهى امدد لى فى اعمارهم خداى من! عمر آنان را براى من و به سود من دراز فرما.
و زد فى آجالهم و مهلت آنان را افزون فرما. كنايه از طول عمر آنان است. و بعضى احتمال دادهاند كه دو جملۀ «امدد فى اعمارهم» و «زد فى آجالهم» كه به حسب ظاهر به يك معنا است براى تأكيد باشد؛ چون امام عليه السّلام علاقمند بودند كه فرزندانشان باقى بمانند، جملۀ دوم را به جهت تأكيد جملۀ اولى آوردهاند.
و احتمال مىرود كه مقصود از اعمار كه جمع عمر است آن مقدار از عمر باشد كه در رفاه و آسايش گذشته باشد كه در ميان عرب مرسوم و متداول بوده است كه به كسانى كه عمرشان
در رفاه گذشته طويل العمر مىگفتند هر چند عمرشان كوتاه مىبوده، و آن كه چنين نبود بلكه در سختى و بدبختى روزگارش گذشته وى را كوتاه عمر مىناميدند، هر چند عمر درازى كرده بود، و سالهاى عمر را به مقياس آسايش و سختى مىسنجيدند؛ و از اين رو بعضى گفتهاند: «هل رأيتم شيخا بلا عمر» آيا پيرمردى كه عمر نكرده باشد ديدهايد؟ غرضشان عمر با آسايش و رفاه است. و در زبان فارسى نيز اين نوع كنايه و استعاره موجود است. سعدى شيراز گويد:
عمر نبود آنچه غافل از تو نشستم باقى عمر ايستادهام به غرامت
و حافظ مىفرمايد:
من پير سال و ماه نيم يار بىوفاست بر من چه عمر مىگذرد پير از آن شدم
و ربّ لى صغيرهم و قوّلى ضعيفهم و تربيت فرما خردسالانش را برايم، و ناتوانهايشان را برايم توانا گردان.
و اصحّ لى ابدانهم و اديانهم و اخلاقهم و به بدن و دين و اخلاقشان سلامتى مرحمت فرما.
و عافهم فى انفسهم و فى جوارحهم و فى كلّ ما عنيت به من امرهم و به خودشان و اعضايشان و در هر چيز از كارشان كه مورد عنايت من است عافيت عنايت فرما.
و ادرر لى و على يدى ارزاقهم و براى من و به دست من روزى ايشان را افزون فرما.
و اجعلهم ابرارا اتقياء بصراء سامعين مطيعين لك و لاوليائك محبّين مناصحين و لجميع اعدائك معاندين و مبغضين آمين و آنان را نيكوكار و پرهيزكار، بينا، شنوا، فرمانبردار حضرتت بفرما و نسبت به اوليائت دوستدار و خيرخواه و نسبت به همۀ دشمنانت دشمن و كينهتوز قرار بده و
اين دعاها را به هدف اجابت برسان.
بعضى از علما فرمودهاند: جهت اين كه امام عليه السّلام در اين فقرات دعا كلمۀ «لى» را تكرار مىفرمايند شايد اشاره به آن باشد كه اوّلا اين دعاها از كمال مهر و عطوفت نشأت مىگيرد، و ثانيا ممكن است اين كلمه نقشى در اجابت دعا داشته باشد؛ چنان كه در عرف ما چنين است و گاهى مطلبى را كه از كسى خواستاريم مىگوييم به خاطر من اين كار را انجام بده، و ثالثا اشاره به آن باشد كه اين خواستهها به طور كامل انجام پذيرد. و اين كه امام عليه السّلام خواستار آن است كه خداى تعالى روزى فرزندانشان را به دست آن حضرت به آنان برساند، ممكن است اوّلا از آن جهت باشد كه موجب محبت آنان گردد، زيرا كه اگر فرزندان از دست پدر روزى دريافت كنند اين احسان موجب مزيد محبت و علاقۀ آنان مىشود و به قول سعدى: كه احسان كمندى است در گردنش.
و به فرمودۀ بعضى از بزرگان حبّ منعم و تعظيم او از فطريات بشر است، هيچ فردى از اين امر مستثنى نيست، بلكه به حيوانات نيز سرايت دارد، و ثانيا اين كه واسطه بودن آدمى در جريان خير از علائم سعادت خود آن شخص است؛ چنان كه در حديث شريف آمده است:
«خلقت الخير و اجريته على يدى من أحبّه فطوبى لمن اجريته على يديه»؛ خير را خودم آفريدم و به دست هر كس كه دوست داشتم جارى ساختم، پس خوشا به حال كسى كه من خير را به دست او جارى كنم. نكتۀ لطيفى در روايت شريفه به نظر قاصر مىرسد و آن اين كه طبق ترجمهاى كه از روايت شريفه شد ضمير در «احبّه» به قرينۀ فعل «اجريته» به جريان كه مصدر فعل است برمىگردد، و اگر ضمير را به موصول برگردانيم كه اقرب است و ظاهرتر، معنا بسى بلندتر مىشود و در اين صورت مفهوم روايت آن است كه: آن كه خداى تعالى خير را به دست او جارى مىكند محبوب خداى تعالى است، و كفى بذلك فخرا و شرفا فافهم ذلك و اغتنم.
اللّهم اشدد بهم عضدى بارالها! بازوى مرا به وسيلۀ اولادم نيرومند فرما.
و اقم به اودى و شكست كار مرا وسيلۀ آنان مرمّت كن.
و كثر بهم عددى و شمار ياوران مرا به واسطۀ آنان فراوان و بسيار گردان.
و زيّن بهم محضرى و بزم مرا به آنان زينت بخش.
و احى بهم ذكرى و ياد مرا به وسيلۀ اولادم زنده نگهدار.
و اكفنى بهم فى غيبتى و به هنگام عدم حضور من كفايت امر مرا به آنان واگذار.
و اعنّى بهم على حاجتى و به وسيلۀ آنان بر انجام نيازم مرا يارى فرما.
و اجعلهم لى محبين و آنان را دوستدار من قرار بده.
و علىّ حد بين مقبلين مستقيمين لى مطيعين غير عاصين و لا عاقين و لا مخالفين و لا خاطئين و آنان را بر من مهربان ساز كه دل سوى من داشته باشند و از من رويگردان نباشند و راست كردار و فرمانبردار باشند نه نافرمان و نه بدرفتار و نه مخالف و نه خطاكار.
و اعنّى على تربيتهم و تأديبهم و برّهم و مرا يارى فرما در تربيت آنان و ادبآموزىشان و نيكى كردن در حق آنان.
وهب لى من لدنك معهم اولادا ذكورا و از خزانۀ عطا و بخششت علاوه بر اينان كه هستند فرزندان پسر مرحمت فرما.
و اجعل ذلك خيرا لى و خير و صلاح مرا در اين كثرت اولاد قرار بده.
شايد اشاره به آيۀ شريفه باشد كه مىفرمايد:«أَ يَحْسَبُونَ أَنَّما نُمِدُّهُمْ بِهِ مِنْ مالٍ وَ بَنِينَ نُسارِعُ لَهُمْ فِي الْخَيْراتِ بَلْ لا يَشْعُرُونَ1» ؛ آيا كفار و مشركين گمان مىكنند كه آنچه ما از مال و اولاد به آنان دادهايم مىخواهيم هر چه زودتر به آنان خيرات برسد؟ نه چنين است و مقصود ما اين نيست، بلكه آنان غرض ما را متوجه نمىشوند كه اين نعمتها براى آنان استدراج است و بيشتر موجب عصيان و سركشى آنان خواهد شد، و در حقيقت شرّى است به ظاهر خير.
و اجعلهم لى عونا على ما سالتك و آنها را در آنچه از تو خواستهام ياورم گردان.
و اعدنى و ذرّيتى من الشيطان الرجيم و مرا و نسل مرا از شيطان رانده شده از درگاهت در پناه خود گير.
فانك خلقتنا و امرتنا و نهيتنا و رغّبتنا فى ثواب ما امرتنا و رهبتنا عقابه كه همانا تو ما را آفريدى و امر و نهى فرمودى و به پاداش آنچه ما را امر فرمودى ترغيب كردى و از عقاب مخالفت آن دستورات ما را ترسانيدى.
و جعلت لنا عدوّا يكيدنا و سلّطته منّا على ما لم تسلّطنا عليه منه و او را بر ما مسلّط كردى به نحوى كه ما را بر او چنين تسلطى ندادى.
اسكنته صدورنا او را در سينۀ ما جاى دادى.
و اجريته مجارى دماءنا و همچون خون در رگهايمان جريانش دادى.
لا يغفل ان غفلنا و لا ينسى ان نسينا اگر ما غافل شويم او غافل نمىشود، و اگر ما فراموش كنيم او فراموش نمىكند.
يؤمننا عقابك ما را از عقوبت تو آسودهخاطر مىكند.
و يخوّفنا بغيرك و با غير تو ما را مىترساند. علامه شعرانى - قدّس سره - فرمايد: به ظاهر عبارت، شيطان يكى است و بر همۀ مردم مسلط و در عروق آنان جارى و شايد شياطين بسيار باشند و ابليس رئيس آنها و نسبت چيرگى به ابليس به اعتبار آن است كه زيردستان او بر هر آدمى مسلطند و مىتوان كار اعوان را به رئيس نسبت داد؛ چنان كه گويند: شهر بغداد را منصور ساخت يعنى اتباع وى.
تسلط يك شيطان بر همۀ افراد انسان در همۀ اكناف عالم مانند تصرف روح است در همۀ اعضاى بدن و مانند تسلط ملائكه موكل بر باد و آب و امثال آن. مؤمن را امثال اين امور عجيب نباشد، چون مىدانند كلام انبيا و اوليا صحيح است هر چند ما جهت آن را ندانيم. و سيد شارح - رحمه اللّه - از ازهرى نقل كرده است (معنى روان بودن شيطان در عروق مانند خون) آن است كه تا انسان زنده است شيطان از او جدا نمىشود؛ چنان كه خون تماما از او جدا نمىگردد. و جمهور مردم آن را حمل به ظاهر كردند و گفتند شيطان به لطافت هيبت خود به باطن آدمى راه دارد و مىتواند مانند خون در رگها روان شود (الى آخره).
و از كرمانى در شرح بخارى روايت كرده است كه شايد از اين كلام معناى حقيقى آن خواهند يا به استعاره؛ يعنى چون وسوسه بسيار مىكند مانند آن است كه در عروق باشد. اين بنده گويد حاجت به مجاز و استعاره نيست و حمل بر معناى حقيقى توان كرد، چون روان بودن و جاى گرفتن، داخل رگ شدن و امثال آن در اصل لغت براى جسم مادى و عنصرى وضع نشده است؛ چنان كه مىتوان گفت جان در تن است، با آن كه جان جسم مادى نيست بلكه مجرد است و علاقه به تن دارد؛ همچنين مىتوان گفت شيطان در همه رگها هست و هميشه صفات مجردات در احاديث و اخبار براى شيطان ثابت شده است پس جسم او مادى نيست تا به ورود در عروقى قطعه قطعه شود و چون در بدن انسان درآيد از ابدان ديگر جدا ماند، بلكه شايد به صفت تجرّد در يك آن در همه جا باشد. و محققان گفتهاند: شيطان را درون دل مردم راهى نيست بلكه در شبكۀ سينه كه حصار دل است داخل مىشود و نزديك دل مىنشيند چون اگر دل را تصرف كند براى كسى نيروى مبارزه نمىماند و چيزى نيست كه
بدان دفاع توان كرد. عقل بنى آدم دستخوش شيطان نمىشود اما مىتواند بر گرد عقل حصار بندد. و از پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم روايت است: «ان الشيطان واضع خطمه على قلب ابن آدم فاذا ذكر اللّه خنس و ان نسى التقم قلبه». پايان سخن دانشمند فقيه علامه شعرانى. مترجم گويد: ترجمۀ جملۀ اخير اين است كه همانا شيطان خرطوم خود را بر قلب آدم نهاده است، پس هر وقت آدميزاده به ياد خداى تعالى بيفتد شيطان در كنارى مىخزد، و اگر ياد خدا را فراموش كرد دل را به يك لقمه فرو برد.
ان هممنا بفاحشة شجعنا عليها و ان هممنا بعمل صالح ثبّطنا عنه اگر آهنگ كار زشتى كرديم ما را دلير مىگرداند و چون قصد كار نيك كنيم ما را از آن كار باز مىدارد.
يتعرض لنا بالشهوات و ينصب لنا بالشبهات خواهشهاى دل را در نظر جلوه مىدهد و دام شبهات را براى ما مىگسترد.
ان وعدنا كذبنا و ان منّانا اخلفنا اگر وعدهاى به ما بدهد به دروغ وعده مىدهد و اگر آرزويى در دل ما اندازد آنها را برآورده نمىسازد.
و الاّ تصرف عنا كيده يضلّنا و اگر مكر او را از ما باز نگردانى ما را گمراه خواهد كرد.
و الاّ تقنا حباله يستزلّنا و اگر از دامهاى او ما را نگاه ندارى ما راه خواهد لغزاند.
اللّهم فاقهر سلطانه عنّا بسلطانك حتى تحبسه عنا بكثرة الدعاء لك فنصبح من كيده فى المعصومين بك بارالها! به قدرت و سلطنت خود تسلط او را بر ما زبون ساز تا به سبب دعاى بسيار به درگاه تو او را از ما بازداشت فرمايى، باشد كه ما از شرّ او به لطف تو در امان باشيم.
*هشدار
چرا شيطان دشمن آدمى است؟ بعضى گفتهاند كه منشأ دشمنى شيطان با آدمى همانا حسد است، زيرا وقتى خداى تعالى آدم را با سجدۀ فرشتگان مكرم فرمود، شيطان حسد ورزيد و از همان وقت كينۀ آدمى را به دل گرفت. و بعضى ديگر گفتهاند كه عداوت شيطان با آدمى نشأت گرفته از ذات اوست؛ بدين معنى كه چون اين دو در اصل فطرت با همديگر متبايناند و شيطان از آتش و آدم از خاك مىباشد از اينرو ابليس دشمن آدم و آدميزاد است.
و بدين معنى در قرآن مجيد اشاره شده است كه مىفرمايد: وقتى با ابليس گفتيم براى آدم
سجده كن، او امتناع ورزيد و گفت:«أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِي مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ1» ؛ من از او بهترم چون من از آتشم و آدم از خاك؛ من روحانى لطيفم و آدم جسمانى كثيف؛ او از صلصال و مسنون است و بهتر نبايد براى كمتر سجده كند. خداى تعالى به طور اشاره نه به طور صريح پاسخ او را داد كه:«اُخْرُجْ مِنْها مَذْؤُماً مَدْحُوراً2» .
و اين توبيخ از آن جهت بود كه ابليس صورت ظاهرى آدم را ديد نه صورت معنوى و ملكوتى او را، كه اگر آن را مىديد بدين قياس غلط دچار نمىشد و از دشمنى با آدم و آدميزاد نجات مىيافت و هم آدمى از شرّ و وسوسۀ او در امان بود؛ چنان كه خداى تعالى دستور مىفرمايد:«قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النّاسِ مَلِكِ النّاسِ إِلهِ النّاسِ مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنّاسِ اَلَّذِي يُوَسْوِسُ فِي صُدُورِ النّاسِ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النّاسِ3» . بعضى از مفسرين گفتهاند اين كه خداى تعالى وسوسۀ شيطان را به سينه نسبت داده نه به قلب به خاطر آن است كه شيطان را به دل مؤمن راهى نيست؛ چنان كه در روايت است كه دل مؤمن ميان دو انگشت از انگشتان خداى رحمان است، به هر طور كه بخواهد آن را زير و رو مىفرمايد: «قلب المؤمن بين اصبعين من اصابع الرحمن يقلبه كيف يشاء».
و در روايتى از رسول خداست كه فرمود: خرطوم شيطان بر دل آدمى است و منتظر فرصت است؛ تا آدمى به ياد خداست شيطان در كنارى خزيده است و همين كه غافل شد شيطان آن را لقمۀ خويش مىسازد: «الشيطان واضع خطمه على قلب ابن آدم فاذا ذكر خنس اى رجع على عقبيه و اذا غفل عن ذكر اللّه وسوس». و در نتيجۀ همين وسوسۀ شيطان است كه دل به دنيا و زينتها كشيده مىشود و لذت مناجات و انس با حق تعالى از او سلب مىشود. و در روايتى است كه آدم عليه السّلام به خداى تعالى شكايت برد كه پروردگارا! شيطان را آفريدى و دشمن منش فرمودى و وى را بر من مسلط ساختى و مرا طاقت چنين دشمنى نيست مگر تو ياريم فرمايى. پس حق تعالى فرمود: هر فرزندى كه از تو متولد مىشود من دو فرشته بر او مىگمارم كه او را از مصاحبان بد محافظت كنند. عرض كرد: پروردگارا بيشتر عنايت بفرما.
فرمود: اگر فرزندان تو كار نيكى انجام دهند ده برابر پاداششان مىدهم. عرض كرد: پروردگارا بيشتر مىخواهم. فرمود: در توبه را به روى هيچ يك از فرزندانت نمىبندم تا روح به
گلوگاهشان برسد: «شكى آدم الى ربه فقال: يا رب خلقت ابليس و جعلت بينى و بينه عداوة و بغضاء و سلطة علىّ و انا لا اطيقه الاّ بك، فقال اللّه تعالى: لا يولد لك ولد الاّ وكلت به ملكين يحفظانه من قرناء السوء، قال: رب زدنى، قال: الحسنة بعشر امثالها، قال: رب زدنى، قال: لا احجب عن احد من ولدك التوبة ما لم يغر غروا و الغر تردد الروح على الحلق». كه به همين مضمون است روايت كافى شريف به سند حسن يا صحيح از امام صادق و يا امام باقر عليهما السلام كه فرمود: آدم عليه السّلام عرض كرد: پروردگارا شيطان را بر من مسلط فرمودى و همچون خون در رگهاى من جارى ساختى، چيزى هم به من عطا فرما.
فرمود: اى آدم! براى تو چنين مقرر فرمودم كه هر يك از فرزندانت قصد گناه كردن نمود براى او چيزى نوشته نشود و اگر آن گناه را به جا آورد تنها يك گناه براى او نوشته شود. هر يك از آنان كه قصد كار خيرى نمود هر چند آن عمل خير را انجام ندهد براى او يك كار خير نوشته مىشود و اگر آن كار را انجام داد ده حسنه براى او نوشته مىشود. عرض كرد:
پروردگارا بيشترش فرما.
فرمود: چنين مقرّر فرمودم كه هر يك از فرزندانت اگر كار زشت انجام داد و سپس استغفار كرد و توبه نمود بيامرزمش. عرض كرد: پروردگارا بيشترش فرما. فرمود: توبه را براى آنان مقرّر فرمودم تا جانشان به اين جا (گلو) نرسيده باشد. عرض كرد: پروردگارا همين قدر كافى است: «أن آدم عليه السّلام قال: يا رب سلطت علىّ الشيطان و اجريته منى مجرى الدم فاجعل لى شيئا، فقال: يا آدم، جعلت لك من همّ من ولدك بسيئة لم تكتب عليه فان عملها كتبت له سيئة، و من همّ منهم بحسنة فان لم يعملها كتبت له حسنة فان هو عملها كتبت له عشرا، قال: يا رب زدنى، قال:
جعلت لك ان من عمل منهم سيئة ثم استغفر غفرت له، قال: يا رب زدنى، قال: جعلت لهم التوبة حتى تبلغ النفس هذه، قال: يا رب حسبى». سيد شارح فرمايد كه اين روايت مشهور است.
اللّهم اعطنى كل سؤلى و اقض لى حوائجى و لا تمنعنى الاجابة و قد ضمنتها لى و لا تحجب دعائى عنك و قد امرتنى به و امنن علىّ بكل ما يصلحنى فى دنياى و آخرتى خدايا هر آنچه از درگاه تو خواستار شدم به من عطا فرما و نيازمنديهاى مرا برآور و مستجاب شدن دعا را از من باز مگير چون تو خود مرا به دعا كردن امر فرمودى، و به هر آنچه كه در دنيا و آخرتم مرا اصلاح كند بر من منّت بگذار.
ما ذكرت منه و ما نسيت او اظهرت او اخفيت او اعلنت او اسررت هر آنچه را كه به ياد داشته
باشم و يا فراموش كرده باشم، ظاهرش كنم يا پنهان، آشكارا گويم يا به پنهانى به تو عرضه بدارم.
و اجعلنى فى جميع ذلك من المصلحين بسؤالى اياك المنجحين بالطلب اليك غير الممنوعين بالتوكل عليك المعوّدين بالقعود بك (المعوذين بالتعوذ بك) الرابحين فى التجارة عليك المجارين بعزتك الموسع عليهم الرزق الحلال من فضلك الواسع بجودك و كرمك المعزين من الذّل بك و المجارين من الظلم بعدلك و المعافين من البلاء برحمتك و المغنين من الفقر بغناك و المعصومين من الذنوب و الزلل و الخطا بتقواك و الموفقين للخير و الرشد و الصواب بطاعتك و المحال بينهم و بين الذنوب بقدرتك التاركين لكل معصيتك الساكنين فى جوارك و مرا در همۀ خواستههايم از كسانى قرار بده كه خواستههايش در طريق اصلاح باشد و در راه طلب به مطلوب رسيده باشد و چون توكلش بر توست به مقصد برسد و از آن باز نماند و چون پناه به تو آورده پناه داده شود و در تجارتى كه با تو انجام داده سود برد و در سايۀ عزت تو بياسايد و از فضل گسترده وجود و كرم تو روزى حلال وسيعى نصيبش گردد و از كسانى باشد كه به سبب تو از خوارى به عزت رسيدهاند و به عدالت تو از ستم در امانند و به رحمت تو از بلا در عافيت و به سبب بى نيازى تو از فقر و نياز بىنيازند و با نگهدارى تو از گناهان و لغزشها و خطاها محفوظند و به خاطر فرمانبردارى از تو به هر خير و صلاح و صواب موفق شدهاند و به قدرت تو ميان آنان و گناهان حجاب و حايل قرار داده شده و هر گونه گناه را ترك كرده و در جوار تو جاى گرفتهاند.
اللّهم اعطنا جميع ذلك بتوفيقك و رحمتك بارالها! همۀ اينها را به توفيق و رحمتت به ما مرحمت فرما.
و اعذنا من عذاب السعير و ما را از عذاب آتش فروزان در پناه گير.
و اعط جميع المسلمين و المسلمات و المؤمنين و المؤمنات مثل الذى سألتك لنفسى و لولدى فى عاجل الدنيا و آجل الآخرة و مانند آنچه را كه براى خودم و فرزندانم خواستم، در دنيا و آجل به همۀ مرد و زن مسلمان و مؤمن مرحمت فرما.
انك قريب مجيب سميع عليم عفوّ غفور رؤف رحيم كه تويى خداى نزديك و اجابتكننده و شنواى دعاها و دانندۀ رازها و گذشتكننده از خطاها و بخشاينده و مهربان و رحمكننده.
و آتنا فى الدنيا حسنة و فى الآخرة حسنة و قنا عذاب النار و ما را هم در دنيا نيكويى بخش و
هم در آخرت و ما را از عذاب آتش محفوظ فرما.
از آن جايى كه يكى از حقوق مسلمه كه اسلام قرار داده آن است كه انسان هر چه از خيرات براى خودش مىخواهد براى برادر دينىاش نيز بخواهد و روايات در اين زمينه متواتر است لذا امام عليه السّلام اين دعا را با دعا براى همۀ زن و مرد مسلمان و مؤمن ختم فرمود.
صلوات اللّه و سلامه عليه و على آبائه و ابنائه الطيبين الطاهرين المعصومين و الحمد للّه رب العالمين.
دعاؤه لجيرانه و أوليائه و من دعائه في جيرانه
اللّهمّ صلّ على محمّد و آله و تولّني اللّهمّ تولّني في جيراني و مواليّ العارفين بحقّنا و المنابذين لأعدائنا بأفضل ولايتك و وفّقهم لإقامة سنّتك في جيراني بإقامة سنّتك و الأخذ بمحاسن ادبك في ارفاق ضعيفهم و سدّ خلّتهم و عيادة و سدّ خلّتهم و تعاهد غايبهم و عيادة مريضهم و هداية مسترشدهم و مناصحة مستشيرهم و تعهّد قادمهم و هداية مسترشدهم و كتمان اسرارهم و ستر عوراتهم و نصرة مظلومهم و حسن مواساتهم بالماعون و العود مواساتهم و العود عليهم بالجدة
و الإفضال و الإفضال عليهم بالنّوال و اعطاء ما يجب لهم قبل السّؤال و اجعلني اللّهمّ اجزي قبل السّؤال اجزي بالإحسان مسيئهم و أعرض بالتّجاوز عن ظالمهم و أعارض بالتّجاوز ظالمهم و أستعمل حسن الظّنّ في كافّتهم و اتولّى بالبرّ عامّتهم و اغضّ اغضّ بصري عنهم عفّة و الين جانبي لهم تواضعا و ارقّ على اهل البلاء منهم رحمة و اسرّ لهم بالغيب مودّة و احب بقاء النّعمة عندهم نصحا و اوجب لهم ما اوجب لحامّتي و ارعى لهم ما ارعى لخاصّتي اللّهمّ صلّ على محمّد و آله و ارزقني اللّهمّ و ارزقني مثل
ذلك منهم و اجعل لي او فى الحظوظ فيما عندهم و زدهم بصيرة في حقّي و معرفة بفضلي حتّى و اجعل لي اوفى الحظوظ فيما عندهم حتّى يسعدوا بي و اسعد بهم آمّين ربّ العالمين و أسعد بهم يا إله العالمين
بسم اللّه الرحمن الرحيم و كان من دعائه عليه السّلام لجيرانه و اوليائه اذا ذكرهم از دعاهاى آن حضرت است به همسايگان و دوستانشان هنگامى كه آنان را ياد مىفرمود. جيران جمع جار است كه به معناى همسايه است. همسايگى در لسان شرع را جماعتى از اصحاب ما فرمودهاند كه تا چهل ذراع از هر يك از چهار طرف را شامل است؛ چنان كه شهيد اول - رضوان اللّه تعالى عليه - در كتاب لمعه مىفرمايد. و جمعى ديگر از اصحاب ما فرمودهاند كه تا چهل خانه از چهار جانب.
و شهيد ثانى - رضوان اللّه تعالى عليه - در شرح لمعه فرموده است كه اولى و اقوى آن است كه در اين باره به عرف رجوع شود، زيرا قول اول كه چهل ذراع باشد اگرچه مشهود است الاّ اين كه دليلش ضعيف است، و قول دوم كه تا چهل خانه باشد دليلش روايتى است از طريق اهل سنت كه عايشه آن را روايت كرده است از پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كه فرمود همسايه تا چهل خانه است:
«الجار الى اربعين دارا».
گويى شهيد - رضوان اللّه تعالى عليه - از روايتى كه ثقة الاسلام كلينى - رضوان اللّه عليه - در كافى روايت كرده است غفلت فرموده كه در آن روايت به سند حسن بلكه صحيح از امام باقر عليه السّلام روايت مىكند كه فرمود: حدّ همسايگى تا چهل خانه است از هر طرف، از پيش رو و از پشت سر و از طرف راست و از طرف چپ: «عن ابى جعفر عليه السّلام انه قال حدّ الجوار اربعون دارا من كل جانب من بين يديه و من خلفه و عن يمينه و عن شماله». و از امام صادق عليه السّلام روايت كرده كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: همۀ چهل خانه همسايهاند از پيش رو و از پشت سر و از طرف راست
و از طرف چپ: «عن ابى عبد اللّه عليه السّلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: كل اربعين دارا جيران من بين يديه و من خلفه و عن يمينه و عن شماله». پس دليل قول دوم اين دو روايت است نه آنچه عايشه روايت كرده است. بنابراين نمىتوان از اين قول عدول كرد. و براى «جار» معانى ديگرى نيز نقل شده است از قبيل يار و همپيمان و امثال اينها.
اللّهم صل على محمد و آل محمد و تولّنى فى جيرانى و موالى العارفين بحقنا و المنابذين لاعدائنا بافضل ولايتك و وفقهم لإقامة سنتك بارالها! بر محمد و خاندانش درود بفرست و به بهترين وجهى توليت مرا به عهده بگير نسبت به همسايگانم و نسبت به كارمندانم، كارمندانى كه حق ما را مىشناسند و از دشمنان ما بريدهاند، و آنان را موفق بدار كه سنت تو را بر پا بدارند.
سيد شارح - رضوان اللّه عليه - از يكى از مترجمين روايت كرده است كه در روايتى «وفقنى» است برخلاف نسخههاى صحيفۀ مباركه كه «وفقهم» مىباشد، و لكن «وفقنى» درستتر مىنمايد و با بقيۀ جملات مناسبتر و از اين رو ما در ترجمه همان را اختيار كرديم.
و الاخذ بمحاسن ادبك و آداب نيكوى تو را اجرا كنم.
فى ارفاق ضعيفهم كه با ناتوانانشان مدارا كنم.
و سدّ خلتهم و زواياى خالى در زندگى آنان را پر كنم.
و عيادة مريضهم از بيمارانشان عيادت كنم.
و هداية مسترشدهم طالبان هدايتشان را راهنمايى كنم.
و مناصحة مستشيرهم و مشورتكنندگانشان را اندرز دهم.
و تعهد قادمهم و به ديدار از سفر رسيدگانشان بروم.
و كتمان اسرارهم و رازهايشان را پنهان نگهدارم.
و ستر عوراتهم و عيبهايشان را بپوشانم.
و نصرة مظلومهم ستمديدههاشان را يارى كنم.
و حسن مواساتهم بالماعون و در اثاث زندگى با آنان مواسات نيكو داشته باشم.
و العود عليهم بالجدة و الافضال و با جود و بخشش به آنان سود برسانم.
و اعطاء ما يجب لهم قبل السؤال و پيش از آن كه سؤال كنند به آنان عطا كنم.
و اجعلنى اللهم اجزى بالاحسان مسيئهم بارالها! مرا چنان كن كه اگر با من بد كردند من در عوض با آنان نيكى كنم.
و اعرض بالتجاوز عن ظالمهم و از ستمگرشان با گذشت رفتار كنم.
و استعمل حسن الظن فى كافتهم و با همه آنان خوشبينى را به كار بندم.
بايد دانست كه خوشبينى دربارۀ برادر دينى از جملۀ وظايف هر فرد مسلمان است كه امير المؤمنين عليه السّلام مىفرمايد: «ضع امر اخيك على احسنه حتى ياتيك ما يقلبك منه»؛ كار برادرت را به بهترين محمل حمل كن تا آن جا كه دليل قانعكنندهاى برخلاف آن داشته باشى «و لا تظن بكلمة خرجت من اخيك سوء و انت تجدلها فى الخير محملا»؛ و به هر كلمهاى كه از دهان برادرت بيرون آمد گمان بد مبر در حالى كه محمل صحيح و نيكى براى آن دارى. حمل بر صحت يكى از اصولى است كه مورد قبول دانشمندان اسلامى است و مثالهاى فراوانى در جريان روزمرۀ هر مسلمان دارد. مثلا اگر ديدى برادرت از دور به تو نگاه مىكند و لبهايش حركت مىكند نبايد گمان ببرى كه به تو ناسزا مىگويد، بلكه بايد حمل كنى بر اين كه به تو اظهار محبت مىنمايد و از تو احوالپرسى مىكند و قس على هذا. و اساسا گمان بد از دامهاى شيطان و وسوسههاى آن لعين است كه دشمن آدمى است و هرگز براى او خيرى در نظر نمىگيرد و لازم است كه نسبت به كارهاى وى بدبين بود.
و اتولى بالبرّ عامتهم و كار همهشان را به نيكى و احسان به عهده بگيرم.
و اغضّ بصرى عنهم عفّة و به عفّت از آنان چشمپوشى كنم. مقصود از چشمپوشى به عفت نه تنها آن است كه به عورت برادر دينى نگاه نكند كه خود يكى از محرمات است، بلكه مقصود اعم از عورت ظاهرى و معنوى است؛ و عورت معنوى مسلمان اخلاقهاى زشت اوست كه در باطن دارد و اگر كسى بر آنها آگاهى يافت نبايد كشف كند و نبايد او را رسوا كند.
فى الكافى عن حذيفة بن منصور قال: قلت لابى عبد اللّه عليه السّلام: شىء يقول الناس عورة المؤمن على المؤمن حرام، فقال: «ليس حيث يذهبون، انما عنى عورة المؤمن ان يزل زلة او يتكلم بشىء ليآب عليه ليحفظه عليه ليعيّره به يوما».
راوى مىگويد: به امام صادق عليه السّلام عرض كردم: مردم چيزى مىگويند كه عورت مؤمن بر مؤمن حرام است، چه معنى دارد؟ فرمود: معنايش آن نيست كه آنان فهميدهاند بلكه معنايش آن است كه لغزشى مؤمن بكند و يا سخنى بگويد كه عيب شمرده شود پس آن شخص آن لغزش و آن سخن را نگهدار باشد كه روزى وى را بدان سخن و يا آن كار سرزنش كند. و عن الشّحام عن ابى عبد اللّه عليه السّلام فيما جاء فى الحديث: عورة المؤمن على المؤمن حرام، قال: «ما هو ان
ينكشف فيرى منه شيئا و انما هو ان يروى عليه او يعيبه». شحام از امام صادق عليه السّلام دربارۀ حديثى كه رسيده است كه عورت مؤمن بر مؤمن حرام است پرسيد. حضرت فرمود: نه به آن معنى است كه جامهاش كنار رود و چيزى از او ديده شود بلكه معنايش آن است كه بر عليه او سخنى گويد و يا عيبجويىاش كند. و روايات بسيارى كه در اينباره رسيده است.
بنابراين چشمپوشى از برادر دينى كنايه از آن است كه در جستجوى لغزشهاى او نباشد و از آنها چشمپوشى كند. و محتمل است كه كنايه از آن باشد كه مؤمن بايستى از برادر دينى خود تحمل مكروه كند و او را به كار مكروه مؤاخذه نكند؛ چنان كه در قاموس گويد: «غض طرفه» يعنى چشم را پوشيد و مكروه را متحمل شد. پس چشمپوشى به معناى آن است كه در مقام انتقام برنيايد.
و الين جانبى لهم تواضعا و با آنان از سر فروتنى نرم باشم.
و ارق على اهل البلاء منهم رحمة و از راه مهربانى با گرفتارانشان دلسوز باشم.
و اسرّ لهم بالغيب مودة و در پشت سرشان دوستى پنهانى داشته باشم.
و احبّ بقاء النعمة عندهم نصحا و از روى خيرخواهى بقاى نعمتشان را دوست بدارم.
و اوجب لهم ما اوجب لحامّتى و هر چه را براى خويشان خودم دوست دارم براى آنان نيز دوست داشته باشم.
و ارعى لهم ما ارعى لخاصّتى و هرچه را براى مخصوصانم رعايت مىكنم براى آنان نيز رعايت كنم.
اللّهم صل على محمد و آله و ارزقنى مثل ذلك منهم بارالها! بر محمد و خاندانش درود بفرست و مانند همين رفتار را از آنان با من روزيم فرما.
و اجعل لى اوفى الحظوظ فيما عندهم و در آنچه دارند بيشترين حفظ و بهره را از براى من قرار بده.
و زدهم بصيرة فى حقى و معرفة بفضلى و بينش آنان را در حق من و نيز معرفتشان را به فضل من افزون فرما.
حتى يسعدوا بى و اسعد بهم تا آنان به واسطۀ من و من به وسيلۀ آنان به سعادت برسيم.
آمين ربّ العالمين اى پروردگار جهانيان! دعاهاى مرا به اجابت برسان.
مترجم گويد: آنچه در اين جملات نورانى ادا شده است از دستورات عاليۀ اخلاقى اسلام
است كه جزاى بدى به نيكى مقابله شود كه:
بدى را بدى سهل باشد جزا اگر مردى احسن الى من اساء
هر چند از نظر وظيفۀ شرعى اجازه داده شده است كه معامله به مثل شود؛ چنان كه ابو بصير از امام صادق عليه السّلام روايت مىكند آن حضرت در تفسير ماعون فرموده است: «هو القرض تقرضه و المعروف تصنعه و متاع البيت تعيره و منه الزكوة، قال: فقلت له: ان لنا جزاء اذا اعرناهم متاعا كسروه و افسدوه أفعلينا جناح ان نمنعهم؟ فقال: لا ليس عليك جناح ان تمنعهم اذا كانوا كذلك» فرمودند:
ماعون قرضى است كه به كسى مىدهى و كار نيكى است كه انجام مىدهى و اثاثيه منزل است كه عاريه مىدهى و منع زكات نيز منع ماعون است. ابو بصير گويد: به خدمتشان عرض كردم:
ما را همسايگانى است كه وقتى چيزى را به آنان به عاريه مىدهيم آن را مىشكنند و خرابش مىكنند، اگر ندهيم عيبى دارد؟ فرمود: نه، اگر چنيناند اشكالى ندارد كه رخت و كالا به آنان عاريه ندهى.
*تبصره 1
به گمانم مرحوم شيخ بهايى است كه در كشكول از بعضى از علما نقل مىكند كه ايشان در معنى آيه شريفۀ «وَ جَزاءُ سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِثْلُها1» فرموده است كه مقصود آيۀ شريفه آن است كه به بدى اصلا جزا داده نشود بلكه عفو و اغماض شود، كه اگر جزا داده شود خود آن نيز سيئهاى است مانند سيئۀ اولى. و انصاف را كه معناى بسيار لطيفى است، جزى اللّه علماءنا عنا خير الجزاء.
*تبصره 2
سيد شارح - رضوان اللّه تعالى عليه - را در اين فصل از جملات نورانى دعا مطالب ارزندهاى است كه جهت استفادۀ خوانندگان نقل مىشود. مىفرمايند: اين فصل از دعا حاوى دستوراتى است كه سزاوار است شيعه متصف به آن اوصاف عاليه و اخلاق حميده بشود و در روايات نيز به آنها اشاره شده است؛ از جمله در كافى شريف ثقة الاسلام كلينى - رضوان اللّه
عليه - در باب حق مؤمن بر گردن مؤمن كه بايد آنها را ادا كند مىفرمايد: راوى اسماعيل است كه مىگويد: به امام باقر عليه السّلام عرض كردم كه شيعه در ميان ما زياد شده است «قلت لابى جعفر عليه السّلام ان الشيعه عندنا كثير» فرمود: ثروتمندشان از فقيرشان دستگيرى مىكند؟ و نيكوكارشان از كسى كه بدى كرده است گذشت مىكند؟ و با همديگر مساوات مىكنند؟ عرض كردم: نه.
فرمود: اينان شيعه نيستند، شيعه كسى است كه اين كارها را انجام مىدهد «ليس هؤلاء شيعة، الشيعة من يفعل هذا».
و محمد بن عجلان گويد: در خدمت امام صادق عليه السّلام بودم كه مردى وارد شد و سلام عرض كرد. حضرت از وى پرسيد: برادرانى كه به جا گذاشتى حالشان چگونه بود؟ عرض كرد:
بسيار خوب بود؛ و از همهشان تعريف و ستايش كرد و نيكو ثنا كرد و همه را بيش از معمول ستود. پس حضرت فرمود: ثروتمندانشان از فقراى بيمار چگونه عيادت مىكنند؟ عرض كرد: كمتر به بازديد آنان مىروند.
فرمود: ثروتمندانشان نسبت به فقرا چگونه حضور دارند؟ عرض كرد كمتر. سؤال فرمود: ثروتمندان با اموالى كه در دست دارند با فقرا چگونه برخورد مىكنند؟ عرض كرد:
شما اخلاقى را متذكر مىشويد كه كمتر نزد ما يافت مىشود. راوى گويد: حضرت فرمود:
پس اينان چگونه گمان مىكنند كه شيعه هستند؟ «عن محمد بن عجلان قال: كنت عند ابى عبد اللّه عليه السّلام فدخل رجل فسلم فسأله كيف من خلفت من اخوانك؟ قال: فاحسن الثناء و زكى و اطرى فقال: كيف عيادة اغنيائهم على فقرائهم؟ فقال: قليلة، فقال: كيف مشاهدة اغنيائهم بفقرائهم؟ قال:
قليلا، فسأل كيف صلة اغنيائهم بفقرائهم فى ذات ايديهم؟ فقال: انك لتذكر اخلاقا قل ما هى فيمن عندنا، قال: فقال: كيف يزعم هؤلاء انهم شيعة؟» و در اين زمينه اخبار بسيارى رسيده است، حاصل آنها اين است كه بايد اين مواسات و رسيدگى به حال برادر دينى پيش از آن باشد كه وى اظهار حاجت كند؛ چنان كه امام صادق عليه السّلام مىفرمايد در حق مؤمن كه اگر فهميدى او را حاجتى است بايد فورا و هر چه زودتر نسبت به انجام آن اقدام كنى و نگذارى او به اظهار آن حاجت ناچار بشود «و اذا علمت له حاجة تبادره الى قضائها و لا تلجئه ان يسألكها و لكن تبادره مبادرة».
امام عليه السّلام پس از اين كه اين اخلاق را نسبت به همسايگان و خدمتكاران بيان فرموده از خداى تعالى خواستار مىشود كه به ايشان نيز توفيق مرحمت فرمايد تا همين دستورات
نسبت به آنان اجرا فرمايد.
و مخفى نماند كه دو جمله اخير از دعا يعنى بدى را به خوبى پاداش دادن و از ستمگر عفو و اغماض نمودن از شريفترين مكارم اخلاق است چنانچه در روايت است وقتى جبرئيل عليه السّلام آيه شريفه خُذِ الْعَفْوَ وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْجاهِلِينَ را آورد (يعنى عفو را بگير و به معروف امر كن و از نادانان روى بگردان) عرض كرد يا محمد جئتك باكرم اخلاق الاولين و الآخرين كريمترين اخلاق اولين و آخرين را براى تو آوردهام فصل من قطعك پس هر كسى كه از تو بريد تو به عوض با او بپيوند و اعط من حرمك و هر كس كه تو را محروم كرد تو در مقابل به او عطا فرما و اعف عمن ظلمك و از كسى كه به تو ستم روا داشت گذشت كن و اسرّ لهم بالغيب مودة و آنان را در غيابشان دوست بدار و محتمل است كه مقصود از غيب، دل باشد يعنى آنان را قلبا دوست داشته باشم چنانچه در تفسير آيه شريفه يؤمنون بالغيب فرمودهاند كه يؤمنون بقلوبهم و احتمالات ديگرى نيز سيد شارح رضوان اللّه تعالى عليه داده است طالبين به شرح مراجعه فرمايند و نيز احتمال مىدهد كه مقصود از غيب امور غيبيه باشد يعنى آنان را از رهگذر محبت و دوستى به امور غيبيه آگاه كنم چنانچه امير المؤمنين عليه السّلام بسيارى از خواص خود را از آن آگاه مىفرمود مانند جريرة بن محمد عبدى و ميثم تمار و عمرو بن الحمق و رشيد الهجرى و فررع و مالك بن ضمره رواسى و ديگران كه حكاياتشان در كتب سيره مسطور است و ذكرشان موجب تطويل است.
دعاؤه لأهل الثّغور و من دعائه لأهل الثّغور
اللّهمّ صلّ على محمّد و آله و حصّن اللّهمّ حصّن ثغور المسلمين بعزّتك و أيّد حماتها بقوّتك و أسبغ عطاياهم من جدتك بجدتك اللّهمّ صلّ على محمّد و آله و كثّر عدّتهم اللّهمّ كثّر عددهم و وفّر مددهم و اشحذ اسلحتهم و احرس حوزتهم و امنع حومتهم و ألّف جعهم و دبّر امرهم و واتر بين ميرهم و توحّد بكفاية مؤنهم و اعضدهم بالنّصر و أعنهم بالصّبر و الطف لهم في المكر اللّهمّ صلّ على محمّد و آله و عرّفهم اللّهمّ عرّفهم ما يجهلون و علّمهم ما لا يعلمون و بصّرهم ما لا يبصرون اللّهمّ
صلّ على محمّد و آله و أنسهم عند لقائهم العدوّ ذكر اللّهمّ انسهم عند لقايهم ذكر دنياهم الخدّاعة الغرور وامح عن قلوبهم خطرات المال الفتون خطرات اهل الفتور و اجعل الجنّة نصب اعينهم و لوّح منها لأبصارهم ما اعددت فيها من ما اعددت من مساكن الخلد و منازل الكرامة و الحور الحسان و الأنهار المطّردة بأنواع الأشربة و الأشجار المتدلّية بصنوف الثّمر حتّى لا يهمّ احد منهم بالإدبار بإدبار و لا يحدّث نفسه عن قرنه بفرار اللّهمّ افلل بذلك عدوّهم و اقلم و قلّم عنهم اظفارهم و فرّق بينهم
و بين اسلحتهم و اخلع وثائق افئدتهم و باعد بينهم و بين ازودتهم و حيّرهم في سبلهم و ضلّلهم عن وجههم و جهتهم و اقطع عنهم المدد و انقص منهم العدد و املأ افئدتهم الرّعب و املأ قلوبهم من الرّعب و اقبض ايديهم عن البسط و اخزم و أخرس السنتهم عن النّطق و شرّد شرّد بهم من خلفهم و نكّل بهم من وراءهم و اقطع بخزيهم اطماع من بعدهم اللّهمّ عقّم عقّر ارحام نسائهم و يبّس اصلاب رجالهم و اقطع نسل دوابّهم و أنعامهم لا تأذن لسمائهم في قطر و لا لأرضهم في نبات اللّهمّ و قوّ
بذلك محالّ اهل اللّهمّ وفّر بذلك عدد اهل الإسلام و حصّن به ديارهم و ثمّر به اموالهم و فرّغهم عن محاربتهم لعبادتك و عن منابذتهم للخلوة بك حتّى لا يعبد في بقاع الأرض غيرك و لا تعفّر لأحد منهم جبهة دونك و لا تغفّر جبهة لأحد دونك اللّهمّ اغز بكلّ ناحية من المسلمين على اللّهمّ اذلّ بأهل كلّ ناحية من المسلمين من بإزائهم من المشركين و أمددهم بملائكة من عندك مردفين مردفين حتّى يكشفوهم يحشروهم الى منقطع التّراب قتلا في ارضك في رضاك و أسرا او يقرّوا بأنّك انت اللّه الّذي لا إله الاّ انت
او يقرّوا بأنّك انت اللّه لا إله الاّ انت وحدك لا شريك لك اللّهمّ و اعمم بذلك اعداءك في اقطار البلاد من الهند و الرّوم و التّرك و الخزر و الحبش و النّوبة و الزّنج و السّقالبة و الصّقالبة و الدّيالمة و سائر امم الشّرك الّذين الّتي تخفى اسماؤهم و صفاتهم تخفى اسماؤهم علينا و تغيب صفاتهم عنّا و قد احصيتهم بمعرفتك و أشرفت عليهم بقدرتك اللّهمّ اشغل المشركين بالمشركين عن تناول اطراف المسلمين و خذهم خذهم بالنّقص عن تنقّصهم و ثبّطهم بالفرقة عن الإحتشاد عليهم اللّهمّ اخل قلوبهم من الأمنة و أبدانهم من القوّة
و أذهل قلوبهم عن الإحتيال و أوهن اركانهم عن منازلة الرّجال و جبّنهم عن مقارعة الأبطال و ابعث عليهم جندا من ملائكتك ببأس و بأسا من بأسك كفعلك يوم بدر تقطع به دابرهم و تحصد به و تخضد به شوكتهم و تفرّق به عددهم و تفضّ به جمعهم و تقدّبه عددهم اللّهمّ و امزج اللّهمّ امزج مياههم بالوباء و أطعمتهم بالأدواء و ارم بلادهم بالخسوف و ألحّ عليها و ألحح عليهم بالقذوف و افرعها و اقرعها بالمحول و اجعل ميرهم في احصّ ارضك و أبعدها عنهم و اجعل ميرهم في ابعد ارضك عنهم و امنع حصونها
منهم اصبهم بالجوع المقيم و السّقم الأليم اللّهمّ و أيّما غاز غزاهم من اهل ملّتك او مجاهد جاهدهم من اتباع سنّتك ليكون دينك الأعلى و حزبك الأقوى و حظّك الأوفى فلقّه اليسر و هيّئ له الأمر و تولّه بالنّجح و تخيّر له الأصحاب و استقو له و قوّله الظّهر و أسبغ عليه في النّفقة و متّعه بالنّشاط و أطف و أطفي عنه حرارة الشّوق الخوف و أجره من غمّ الوحشة و أنسه ذكر الأهل و الولد و أثر و أدم له حسن النّيّة و تولّه بالعافية و أصحبه السّلامة و اعفه من الجبن و ألهمه الجرأة و ارزقه الشّدّة
و أيّده بالنّصرة بالنّصر و علّمه السّير و السّنن و علّمه السّنن و سدده في الحكم و أعزل عنه الرّياء و خلّصه و أخلصه من السّمعة و اجعل فكره و ذكره و ظعنه و إقامته فيك و لك فإذا صافّ عدوّك و عدوّه فقلّلهم في عينه و صغّر شأنهم في قلبه و أدل له و أدله منهم و لا تدلهم منه فإن ختمت له بالسّعادة و قضيت له بالشّهادة فبعد ان يجتاح عدوّك بالقتل الفتل و بعد ان يجهد بهم الأسر و بعد ان يديّخه الأسر و بعد ان تأمن يأمن اطراف المسلمين و بعد ان يولّي عدوّك مدبرين اللّهمّ و أيّما مسلم خلف اعان
غازيا او مرابطا في داره في دابرته او تعهّد خالفيه في غيبته او اعانه بطائفة من ماله او امدّه بعتاد او شحذه على جهاد او اتبعه في وجهه دعوة او رعى له من ورائه حرمة فأجر له فاجزه مثل اجره وزنا بوزن و مثلا بمثل و عوّضه من فعله عوضا حاضرا يتعجّل به نفع ما قدّم و سرور ما أتى به الى و سرور ما اتى الى ان ينتهي به الوقت الى ما أجريت له من فضلك و أعددت له من كرامتك اللّهمّ و أيما مسلم اهمّه امر الإسلام و أحزنه اهمّه امر الإسلام و أهله و حزنه و كرثه تحزّب اهل الشّرك عليهم فنوى غزوا او همّ بجهاد
فقعد به ضعف ضعف او ابطأت به فاقة او اخّره عنه حادث او عرض له دون ارادته مانع او عرض من دون ارادته عارض فلم تنفذ له نيّته و لم يقض له ارادته فاكتب اسمه في العابدين و أوجب له ثواب المجاهدين و اجعله في نظام الشّهداء و الصّالحين اللّهمّ صلّ على محمّد عبدك و رسولك و آل محمّد صلاة اللّهمّ و صلّ على محمّد عبدك و رسولك صلوة عالية على الصّلوات مشرفة فوق التّحيّات صلاة لا ينتهي امدها و لا ينقطع عددها كأتمّ ما مضى من صلواتك على احد من اوليائك انّك المنّان انّك انت المنّان الحميد المبدئ المعيد الفعّال لما تريد
بسم اللّه الرحمن الرحيم و كان من دعائه عليه السّلام لاهل الثغور از دعاهاى آن حضرت براى مرزبانان اين دعا بود: اللّهم صلّ على محمّد و آله و حصن ثغور المسلمين بعزتك بارالها! بر محمد و خاندانش درود بفرست و مرزهاى كشور مسلمانان را به عزت خودت محفوظ بدار.
و ايد حماتها بقوتك و حاميان و پشتيبانان آن را به نيروى خودت پشتيبان باش. پاسدارى از حدود كشور اسلامى وظيفۀ هر مسلمانى است حتى اگر پاسدار اهل آن محل نباشد و اگر كسى خواست كمكى بكند پاسدار مىتواند آن كمك را دريافت كند و به پاسدارىاش ادامه بدهد. ثقة الاسلام كلينى رضى اللّه عنه به سند قوى مقبول از يونس نقل مىكند كه گفت: به امام رضا عليه السّلام عرض كردم: فداى تو شوم، شخصى از دوستان شما شنيد كه مردى شمشير و اسب در راه خدا مىدهد پس او نزد آن شخص رفت و شمشير و اسبى گرفت ولى نمىدانست چه كار كند.
سپس رفقايش را ديد، آنان به وى گفتند كه دريافت كمك از اين شخص روا نيست و بايد باز پس بدهى.
فرمود: باز پس بدهد. عرض كرد: اين شخص خواست كه باز پس بدهد ولى كمكدهنده از آن محل رفته بود. فرمود: بدهد به پاسداران و خودش از آنها در جنگ استفاده نكند. عرض كرد: پاسداران مرزهايى مانند قزوين و ديلم عسقلان و شهرهايى كه در آن حدود است؟ فرمود: آرى.
عرض كرد: خودش مىتواند از آن وسايل در جنگ استفاده كند؟ فرمود: نه، مگر آن كه
افراد خانوادۀ مسلمانان در خطر باشند. نمىبينى اگر روميان بر مسلمانان هجوم آورند، مگر نبايد مسلمانان از ورود آنان جلوگيرى كنند؟ فرمود: پاسدارى كند ولى جنگ نكند. و اگر متوجه اسلام و مسلمين بود آن گاه وارد جنگ مىشود و براى دفاع از جان خودش جنگ مىكند نه براى حكومت.
راوى گويد: عرض كردم اگر دشمن تا محلى كه پاسدار آن جاست پيشروى كرد چه بكند؟ فرمود: از اسلام و از پاشيده شدن اسلام دفاع مىكند «عن يونس عن ابى الحسن الرضا عليه السّلام قال:
قلت له: جعلت فداك ان رجلا من مواليك بلغه ان رجلا يعطى السيف و الفرس فى سبيل اللّه فاتاه فاخذهما منه و هو جاهل بوجه السبيل، ثم لقاه اصحابه فاخبروه ان السبيل مع هؤلاء لا يجوزوه و امره بردّهما، فقال: فليفعل. قال: قد طلب الرجل فلم يجده و قيل له قد شخص الرجل، قال: فليرابط و لا يقاتل. قال: ففى مثل قزوين و الديلم و عسقلان و ما يليه هذه الثغور؟ فقال: نعم.
فقال له: يجاهد؟ قال: لا الاّ ان يخاف على ذرارى المسلمين. ارأيتك لو ان الروم دخلوا على المسلمين الم ينبغ لهم ان يمنعوهم؟ قال: يرابط و لا يقاتل، و ان خاف على بيضة الاسلام و المسلمين قاتل فيكون قتاله لنفسه ليس للسلطان. قال: قلت: و ان جاء العدوّ الى الموضع الذى هو مرابط كيف يصنع؟ قال: يقاتل عن بيضة الاسلام و دروس دين محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم».
و اسبغ عطاياهم من جدتك و از آنچه دارى عطاهاى آنان را سرشار بفرما.
اللّهم صل على محمد و آله و كثر عدّتهم و اشحذ اسلحتهم و احرس حوزتهم و امنع حومتهم و الف جمعهم و دبّر امرهم و واتر بين ميرهم و توحد بكفاية مؤنهم و اعضدهم بالنصر و اعنهم بالصبر و الطف لهم فى المكر بارالها! بر محمد و دودمانش درود بفرست و شمارۀ نگهبانان مرزها را بسيار فرما و سلاحهاى آنان را برّان گردان (شايد كنايه از پيروزى آنان است بر دشمن) و حوزههاى مأموريت آنان را حراست فرما و جايگاه آنان را محكم فرما كه براى دشمن قابل نفوذ نباشد، و الّف جمعهم و در جمع آنان الفت برقرار فرما، و دبّر امرهم و كارشان را رو به راه فرما، و واتر بين ميرهم و آذوقهشان را پياپى برسان، و توحد بكفاية مؤنهم و هزينه آنان را خود به تنهايى به عهده بگير تا ممنون منت ديگران نباشند، و اعضدهم بالنصر و بازوى آنان را به يارى خودت نيرومند فرما، و اعنهم بالصبر و به وسيله شكيبايى به ايشان كمك بفرما، و الطف لهم فى المكر و نيرنگ جنگى آنان را لطيف گردان تا دشمن پى به نيرنگشان نبرد.
اللّهم صلّ على محمد و آله و عرّفهم ما يجهلون بارالها! بر محمد و خاندانش درود بفرست و
آنچه را كه پاسداران نمىشناسند به آنان بشناسان.
و علّمهم ما لا يعلمون و بصّرهم ما لا يبصرون و آنچه را كه نمىدانند به آنان بياموز و آنچه را كه نمىبينند ديدۀ بصيرت به آنان عطا بفرما.
اللّهم صل على محمد و آله و انسهم عند لقائهم العدوّ ذكر دنياهم الخدّاعة الغرور بارالها! بر محمد و خاندانش درود بفرست و هنگامى كه پاسداران با دشمن روبهرو مىشوند دنياى نيرنگباز را از يادشان ببر.
وامح عن قلوبهم خطرات المال الفتون و از دلشان خطورات مال فتنهانگيز را محو كن.
و اجعل الجنّة نصب اعينهم و بهشت را پيش چشم آنان مجسمساز.
و لوح منها لابصارهم ما اعددت فيها من مساكن الخلد و منازل الكرامة و الحور الحسان و الانهار المطّردة بانواع الاشربة و الاشجار المتدلية بصنوف الثمر و آنچه در بهشت آماده فرمودهاى از مسكنهاى جاويد و منزلهاى كرامت و حوريان زيبا و جويهايى كه انواع آشاميدنيها در آنها روان است. شايد اشاره باشد به آيات شريفه كه متضمن نهرها و چشمههاى بهشتى است «وَ أَنْهارٌ مِنْ لَبَنٍ لَمْ يَتَغَيَّرْ طَعْمُهُ وَ أَنْهارٌ مِنْ خَمْرٍ لَذَّةٍ لِلشّارِبِينَ وَ أَنْهارٌ مِنْ عَسَلٍ» .(1)
و درختانى كه از انواع ميوهها شاخههاى آنها پربار است به نظر آنان بيار و به ديدگانشان بنمايان.
حتى لا يهمّ احد منهم بالادبار تا هيچ كس از آنان آهنگ پشت كردن به جنگ را نكند.
و لا يحدث نفسه عن قرنه بفرار و انديشۀ گريز از همآورد خود را به دل نگذراند.
اللّهم افلل بذلك عدوهم و اقلم عنهم اظفارهم بارالها! از اين رهگذر دشمن آنان را سست و ناخنهاشان را از آسيب رساندن به پاسداران بچين.
و فرق بينهم و بين اسلحتهم و ميان آنان و سلاحهاى جنگشان جدايى افكن.
و اخلع وثائق افئدتهم و به هر چه دلبستگى دارند برگير.
و باعد بينهم و بين ازودتهم و ميان آنان و توشههاشان دورى افكن.
و حيّرهم فى سبلهم و در راهشان سرگردانشان بفرما.
و ضللهم عن وجههم و از مقصدشان گمراهشان كن.
و اقطع عنهم المدد و كمكرسانى به آنان را قطع كن.
1) سورۀ محمد، آيۀ 15.
و انقص منهم العدد و شمارشان را كم كن.
و املأ افئدتهم الرعب و دلهايشان را پر از ترس گردان.
و اقبض ايديهم عن البسط و دستشان را از باز شدن ببند.
و اخزم السنتهم عن النطق و زبانشان را از گفتار چاك زن كه سخن گفتن نتوانند.
و شرّد بهم من خلفهم بازماندگانشان را با دست خودشان پراكنده ساز.
و نكّل بهم من ورائهم و آنان را وسيلۀ عبرت ديگران قرار بده.
و اقطع بخزيهم اطماع من بعدهم و با خوار كردن آنان طمع كسانى را كه پس از اينان مىآيند قطع فرما.
اللّهم عقّم ارحام نسائهم و يبّس اصلاب رجالهم بارالها! رحمهاى زنانشان را نازا فرما و پشت كمر مردانشان را خشك ساز.
و اقطع نسل دوابهم و انعامهم و نسل چهارپايان و حيواناتشان را قطع كن.
لا تأذن لسمائهم فى قطر و لا لارضهم فى نبات نه آسمانشان را اجازۀ باران بده و نه زمينشان را اجازۀ روياندن.
اللّهم و قوّ بذلك محال اهل الاسلام بارالها! با اين بلاها نيرنگهاى مسلمانان را تقويت بفرما.
و حصّن به ديارهم و شهرهاى آنان را همچون دژ محكم و استوار فرما.
و ثمّر به اموالهم و اموال آنان را پرثمر گردان.
و فرّغهم عن محاربتهم لعبادتك و عن منابذتهم للخلوة بك و آنان را از جنگ با كفار فارغ ساز تا به فراغت خاطر به عبادت تو بپردازند و از درگيرى با آنان راحتشان فرما تا با تو به خلوت بنشينند.
حتى لا يعبد فى بقاع الارض غيرك و لا تعفّر لاحد منهم جبهة دونك تا آن جا كه در جاى جاى روى زمين بجز تو پرستيده نشود و پيشانى هيچ كس براى غير تو به خاك ماليده نگردد.
صاحبدلان گويند كه خلوت با خداى تعالى عبارت از آن است كه بدون حضور احدى نه آدمى و نه فرشته با خداى تعالى در راز و نياز باشد، و چون اين حالت ادامه يابد حالت انس با خداى تعالى دست مىدهد، و چون به اين حالت رسيد از غير او وحشت نمىكند و هيچ كس را بر او نمىگزيند؛ چنان كه در مناجات خمس عشر است: «الهى من الذى ذاق حلاوة مناجاتك فرام منك بدلا و من الذى انس بقربك فابتغى عنك حولا».
آن كس كه تو را شناخت جان را چه كند فرزند و عيال و خانمان را چه كند
ديوانه كنى هر دو جهانش بخشى ديوانۀ تو هر دو جهان را چه كند
با تو پيوستم و از غير تو دل ببريدم آشناى تو ندارد سر بيگانه و خويش
اللّهم اغز بكل ناحيه من المسلمين على من بازائهم من المشركين و امددهم بملائكة من عندك مردفين بارالها! در هر ناحيهاى كه مشركان در برابر مسلمانانند مسلمانان را بر مشركان پيروز فرما و آنان را با فوجهايى پياپى از فرشتگانى كه نزد تو هستند مدد برسان.
حتى يكشفوهم الى منقطع التراب قتلا فى ارضك و أسرا او يقروا بانك انت اللّه الذى لا اله الاّ انت وحدك لا شريك لك كه آنان را تا پايان زمين خاكى تعقيب كنند و كشته و اسيرشان سازند يا آن كه اقرار كنند به اين كه تو همان خدايى كه معبودى جز تو نيست، تنهايى و بىشريك.
اللّهم و اعمم بذلك اعدائك فى اقطار البلاد من الهند و الروم و الترك و الخزر و الحبش و النوبة و الزنج و السقالبة و الديالمة و سائر امم الشرك الذين تخفى اسماؤهم و صفاتهم و قد احصيتهم بمعرفتك و اشرفت عليهم بقدرتك بارالها! اين سرنوشت را براى همۀ دشمنانت در هر قطرى كه هستند از شهرهاى هند و روم و تركستان و كرانههاى خزر و حبشه و نوبه و زنگبار و سرزمين سقالبه و ديلميان و ساير گروههاى مشركين كه نام و نشانشان پوشيده است و تو خود آنان را مىشناسى و به قدرت خويش بر آنان آگاهى قرار ده.
اللّهم اشغل المشركين بالمشركين عن تناول اطراف المسلمين بارالها! مشركان را با مشركان مشغول كن تا به گرد مسلمانان نگردند.
و خذهم بالنقص عن تنقّصهم و آنان را گرفتار كمبود كن تا به كاهش دادن مسلمانان نپردازند.
و ثبّطهم بالفرقة عن الاحتشاد عليهم و رشتۀ اتحادشان را از صفآرايى در برابر مسلمانان بگسل.
اللّهم اخل قلوبهم من الامنة و ابدانهم من القوة بارالها! دلهايشان را از ايمنى تهى فرما و بدنهاشان را از توان.
و اذهل قلوبهم عن الاحتيال و دلهايشان از حيلهگرى و چارهجويى غافل فرما.
و اوهن اركانهم عن منازلة الرجال و پايه و اساسشان سست كن تا با جوانمردان اسلام مبارزه نتوانند و با قهرمانان به زد و خورد نپردازند.
و جبّنهم عن مقارعة الابطال و آنان را از زد و خورد با قهرمانان اسلام بترسان.
و ابعث عليهم جندا من ملائكتك ببأس من بأسك كفعلك يوم بدر و لشكرى از فرشتگانت را با نيرويى كه از تو دارند برانگيز همان گونه كه روز بدر نمودى.
تقطع به دابرهم و تحصد به شوكتهم و تفرق به عددهم تا ريشۀ آنان را قطع كنى و خار راه مسلمانان را درو كنى و جمعشان را پراكنده سازى.
*توضيح
روز بدر يكى از روزهاى باعظمت اسلامى است و روزى است كه خداى تعالى در آن روز اسلام و مسلمين را عزت عطا فرمود و شرك و مشركين را ذليل و خوار كرد. بدر اسم محلى است در 28 فرسخى مدينه از جادۀ مكه.
واقعۀ بدر در هفدهم ماه مبارك رمضان سال دوم از هجرت واقع گرديد و مشركين در حالى كه هزار تن بودند و مكمل و مسلح براى جنگ با رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و در حقيقت يك جنگ نابرابر بود از مكه حركت كردند. ابو جهل رئيس مشركين نيز در ميانشان بود. ياران رسول خدا سيصد و سيزده تن بودند به شمارۀ ياران طالوت كه از نهر عبور كردند و داستانش در قرآن مجيد آمده است. گفته شده است كه فقط يك اسب در ميان اصحاب رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بود ولى در اثر نزول ملائكۀ نصرت اين گروه اندك بر آن سپاه عظيم پيروز شدند؛ چنان كه خداى تعالى مىفرمايد:«وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّهُ بِبَدْرٍ وَ أَنْتُمْ أَذِلَّةٌ1» محققا خداى تعالى شما را در بدر يارى فرمود در حالى كه شما ذليل و خوار بوديد. همۀ اهل تاريخ و سيرهنويسان و مفسران
متفقاند كه خداى تعالى پيغمبرش و مسلمانان را روز بدر با فرشتگانش يارى فرمود؛ و در شمارۀ فرشتگان اختلاف است؛ بعضى گفتهاند كه هزار فرشته بود، زيرا خداى تعالى مىفرمايد:«فَاسْتَجابَ لَكُمْ أَنِّي مُمِدُّكُمْ بِأَلْفٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُرْدِفِينَ1» و بعضى گفتهاند سه هزار فرشته بود چون خداى تعالى در سورۀ آل عمران مىفرمايد:«إِذْ تَقُولُ لِلْمُؤْمِنِينَ أَ لَنْ يَكْفِيَكُمْ أَنْ يُمِدَّكُمْ رَبُّكُمْ بِثَلاثَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُنْزَلِينَ2» ؛ مگر سه هزار فرشته كه فرود آمدند براى يارى، شما را كافى نبود؟ و گفته شده كه پنج هزار فرشته بودند، زيرا خداى تعالى دنبال آيه مىفرمايد:«بَلى إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا وَ يَأْتُوكُمْ مِنْ فَوْرِهِمْ هذا يُمْدِدْكُمْ رَبُّكُمْ بِخَمْسَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُسَوِّمِينَ3» .
و اين اختلاف از آن روست كه ابتدا با هزار فرشته يارى شدند سپس دو برابر شدند و دو هزار ديگر اضافه شد و سپس دو هزار ديگر اضافه شد كه مجموع پنج هزار فرشته شد؛ و قولهاى ديگر نيز هست.
محدث و مفسر عظيم الشأن على بن ابراهيم در تفسيرش آورده كه چون روز بدر لشكر كفار با ياران رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مقابل شدند رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم دستها را به دعا برداشت و عرض كرد: «يا ربّ ان تهلك هذه العصابة لن تعبد و ان شئت ان لا تعبد لا تعبد»؛ پروردگارا! اگر اين گروه مسلمان هلاك شوند كسى تو را عبادت نخواهد كرد و اگر بخواهى معبود نشوى مشو. پس از اين دعا حالت بيخودى و غش به آن حضرت عارض شد و چون به حال آمد عرق از روى مباركش مىريخت و حضرتش در حالى كه عرق از صورت مباركش پاك مىكرد فرمود: «هذا جبرئيل قد اتاكم فى الف من الملائكة مردفين»؛ اينك جبرئيل است كه با هزار فرشتۀ به صف كشيده مىآيد.
مسلمانان ديدند كه ابرى سياه و برق درخشندهاى در فضاست و بالاى سر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و يارانش سايه افكنده و كسى مىگويد: «اقدم حيزوم»، يعنى اى حيزوم به پيش! و شنيدند كه صداى برخورد اسلحه در فضا پيچيده است. امام باقر عليه السّلام برحسب روايت كافى فرمود:
فرشتگان را عمامههاى سفيد بر سر بود. واقدى از ابو سعيد ساعدى نقل مىكند كه او از مردى از طايفۀ بنى غفار نقل مىكند كه گفت: من با پسر عمويم روز بدر كه هنوز مسلمان
نشده بوديم و به حال شرك باقى بوديم بر فراز كوهى شديم و تماشاگر فتح و پيروزى كه نصيب كدام يك از دو طرف خواهد شد، به ناگاه ديديم ابرى به ما نزديك شد كه صداى شيهۀ اسبان و برخورد سلاح به گوش مىرسيد.
پسر عمويم از وحشت قلبش از حركت باز ايستاد و مرد و من نيز نزديك بود كه بميرم، ولى پس از آن كه آرامشى پيدا كردم نگاه كردم كه ببينم ابر به كدام سمت مىرود. آن ابر آمد و بالاى سر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و اصحابش قرار گرفت و سپس بازگشت و ديگرى صدايى نمىشنيديم. پس به خدمت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم رسيدم و جريان را به عرض رساندم و اسلام آوردم. عبيد بن عمير روايت كرده كه چون قريش از احد بازگشتند در محافل و مجالسشان سخن از پيروزىشان داشتند و مىگفتند كه ما ديگر آن اسبهاى ابلق و مردان سفيدپوش را كه روز بدر مىديديم نديديم.
سهيل بن عمر گويد كه من روز بدر مردان سفيدپوشى را ديدم كه بر اسبان ابلق سوار بودند و در ميان آسمان و زمين جنگ مىكردند، مىكشتند و اسير مىكردند. واقدى گويد: ابو سعيد ساعدى پس از آن كه ديدگانش را از دست داده بود مىگفت: اگر چشمهايم سالم بود و با شما در بدر بودم آن شكافى را كه فرشتگان از آن شكاف كوه بيرون آمدند به شما نشان مىدادم كه بدون هيچ شك و ريبى من آنان را ديدم.
ابى رافع آزاد شدۀ رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مىگويد: كه ابو لهب روز بدر خود نيامده بود و به جايش عاصم بن هشام را فرستاده بود. چون ابو سفيان بن حرث بن عبد المطلب آمد ابو لهب وى را گفت: پسر برادرم! بيا نزد من كه خبرها نزد توست. وى نشست و مردم در گرد او ايستاده بودند. پس ابو لهب گفت: اى پسر برادرم! چه خبر بود؟ وى گفت: هيچ، به خدا قسم كه ما وقتى به آنان رسيديم ديديم كه مردانى سفيدپوش سوار بر اسبهاى ابلق ميان آسمان و زمين بودند و كسى قدرت مقاومت با آنان را نداشت و آنان فرشته بودند. پس ابو لهب دست بلند كرد و سيلى محكمى بر صورت من زد.
ابن انبارى گويد: كه خداى تعالى به فرشتگان دستور داد كه: «فاضربوا فوق الاعناق» يعنى شمشير بر سرشان بزنيد «و اضربوا كلّ بنان» مفصلهايشان را بزنيد. سهيلى گويد: در تفسير آمده است كه همۀ ضربات فرشتگان بر سر بود و بر مفصل، و كشتهشدگان به دست ملائكه را با همين نشانى مىشناختند. امامة بن سهل بن حنفى گويد: پدرم مرا گفت ما روز بدر مىديديم
كه هر كس از ما وقتى با شمشير به مشركى حمله مىكرد، پيش از آن كه شمشيرش به گردن مشرك برسد سر او از پيكرش جدا شده و به روى زمين مىافتاد. عكرمه گويد: آن روز سر از بدن جدا مىشد و معلوم نبود چه كسى او را زده است؛ و مردى از انصار كافرى را دنبال مىكرد كه وى را بكشد، پيش از اين كه به او برسد صدايى شنيد كه مىگفت: «اقدم يا حيزوم» پس ديد كافرى كه در پيش مىرفت افتاد روى زمين و مرد در حالى كه سينهاش دريده و صورتش زخمى شده و بينىاش شكسته شده بود. پس آن مرد انصارى آمد نزد رسول خدا و جريان را عرض كرد.
حضرت فرمود راست مىگويى، آن مدد آسمانى بود. واقدى گويد: عبد الرحمن بن عوف مىگفت: من به روز بدر دو نفر را ديدم كه يكى در طرف راست و ديگرى در سمت چپ حضرت رسول ايستاده بودند. ابو درّة بن دينار گويد: روز بدر من سه سر بريده را به نزد رسول خدا آوردم و در جلو آن حضرت نهاده و عرض كردم دو نفر از اينها را من كشتم و اما سومى را پس مرد بلندقامت سفيدپوشى را ديدم كه ضربهاى زد و اين سر افتاد و من برداشتم.
رسول خدا فرمود آن فلان فرشته بود. واقدى گويد: موسى بن محمد از پدرش نقل مىكند كه گفت: سائب بن ابى حبيش اسدى در زمان حكومت عمر بن خطاب مىگفت: به خدا قسم كسى مرا روز بدر اسير نكرد. عمر گفت: پس كه اسير كرد؟ وى گفت: هنگامى كه قريش شكست خورد من نيز با آنان عقبنشينى كردم؛ پس مرد سفيدپوش بلندقامتى كه بر اسب ابلقى سوار بود مرا گرفت و طنابپيچم كرد.
پس عبد الرحمن بن عوف آمد و ديد كه من طنابپيچم. عبد الرحمن در ميان لشكر فرياد مىكرد: چه كسى اين را اسير كرده؟ و كسى جوابش نمىداد تا اين كه مرا نزد رسول خدا آورد رسول خدا فرمود: اى پسر ابى حبيش! چه كسى تو را اسير كرد؟ عرض كردم: نمىدانم؛ و نخواستم آنچه را كه ديده بودم عرض كنم. پس رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: فرشته بزرگوارى از فرشتگان او را اسير كرده است. اى پسر عوف اسيرت را ببر؛ پس عبد الرحمن مرا آورد. سائل گويد همواره آن كلمه به ياد من بود و اسلام من به تأخير افتاد تا آن كه كار به آن جا كشيد كه كشيد. و اخبار در اين زمينه جدّا بسيار است و انكار آنها از ضعف در دين و سستى يقين است.
مترجم گويد: كه غزوۀ بدر كبرى كه به سال دوم از هجرت و سلخ جمادى الآخره روى داد يكى از غزوات مهم مسلمين عليه مشركين است؛ و چون امير المؤمنين صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را در اين جنگ
فضايل و مناقبى است جريان اين جنگ بزرگ را از لسان محدث جليل القدر قمى - رضوان اللّه عليه - نقل مىكنيم. ايشان مىفرمايد:
ملخصش آن است كه كفار قريش مانند عتبه و شيبه و وليد بن عتبه و ابو جهل و ابو البخترى و نوفل بن خويلد و ساير صناديد مكه با جماعت بسيار از مردمان جنگى كه مجموع ايشان به نهصد و پنجاه تن به شمار رفتهاند اعداد جنگى با پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كرده از مكه بيرون شدند و ادوات طرب و زنان مغنيه براى لهو و لعب با خود برداشتند و صد اسب و هفتصد شتر با ايشان بود و كار بر آن نهادند كه هر روز يك تن از بزرگان قريش علف و آذوقۀ لشكر را كفيل باشد و ده شتر نحر كند.
و از آن طرف حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم با سيصد و سيزده تن از اصحاب خود از مدينه حركت كردند تا به اراضى بدر درآمدند، و بدر اسم چاهى است كه در آن جا كشتههاى مشركين را در آن چاه افكندند. و چون پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در اراضى بدر قرار گرفت جاى به جاى دست مبارك بر زمين اشاره نمود و مىفرمود: هذا مصرع فلان، و كشتنگاه هر يك از صناديد قريش را مىنمود و هيچ يك جز آن نبود كه فرمود. در اين وقت لشكر دشمن پديدار گشت كه از پيش روى بر سر تلّى برآمدند و نظارۀ لشكر پيغمبر همى كردند. مسلمانان در نظر ايشان سخت حقير و كم نمودند چنان كه ايشان نيز در چشم مسلمانان كم نمودند؛ قال اللّه تعالى:
«وَ إِذْ يُرِيكُمُوهُمْ إِذِ الْتَقَيْتُمْ فِي أَعْيُنِكُمْ قَلِيلاً وَ يُقَلِّلُكُمْ فِي أَعْيُنِهِمْ لِيَقْضِيَ اللّهُ أَمْراً كانَ مَفْعُولاً1» .
قريش پس از نظارۀ لشكر پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در پشت آن تلّ فرود شدند و از آب دور بودند و چون فرود آمدند عمير بن وهب را با گروهى فرستادند كه لشكر اسلام را احتياط كند بلكه شمار ايشان را باز داند. پس عمير اسب برجهاند و از هر سوى به گرد مسلمانان برآمد و بر گرد بيابان شد و نيك نظر كرد كه مبادا مسلمانان كمين نهاده باشند. باز شده و گفت در حدود سيصد تن مىباشند و كمينى ندارند، لكن ديدم شتران يثرب حمل كردهاند و زهر مهلك در بار دارند.
اما ترونهم خرسا لا يتكلّمون يتلمّظون تلمّظ الافاعى ما لهم ملجأ الاّ سيوفهم و ما اريهم يولّون حتّى تقيلون حتّى يقتلوا بعددهم: آيا نمىبينيد كه خاموشند و چون افعى زبان در دهان همى گردانند؟ پناه ايشان شمشير ايشان است. هرگز پشت به جنگ نكنند تا كشته شوند، و كشته
نمىشوند تا به شمار خويش دشمن بكشند. پشت و روى اين كار را نيك بنگريد كه جنگ با ايشان كارى سهل نتواند بود.
حكيم بن حزام چون اين بشنيد از عتبه درخواست كرد كه مردم را از جنگ باز نشاند. عتبه گفت اگر توانى ابن حنظله يعنى ابو جهل را بگو: هيچ توانى مردم را بازگردانى و با محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و مردم او كه ابناء عم تواند رزم ندهى؟ حكيم نزد ابو جهل آمد و پيغام ابو جهل را بگذاشت.
ابو جهل گفت: «انتفخ سخره» يعنى پر باد شده شش او؛ كنايه از آن كه ترس و بددلى عارض او شده و هم عتبه از پسر خود ابو حذيفه كه مسلمانى گرفته و با محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم است مىترسد.
حكيم سخنان ابو جهل را براى عتبه گفت كه ناگاه ابو جهل از دنبال رسيد.
عتبه روى به او كرد و گفت: «يا مصفّر الاست» تعيير مىكنى مرا؟! معلوم خواهد شد كه كيست آن كس كه شش او پر باد گشته. از آن طرف پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم از بهر آن كه مسلمانان را دل به جاى آيد و كمتر بيم جنگ كنند، به مفاد «وَ إِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَها1» هر چند توانسته بود كه قريش كار به صلح نكنند از بهر آن كه جاى سخن نماند پيام براى قريش فرستاد كه ما را در خاطر نيست كه در حرب شما مبادرت كنيم، چه شما عشيرت و خويشان منيد، شما نيز چندان با من به معادات نرويد. مرا با عرب بگذاريد اگر غالب شدم هم از براى شما فخرى باشد، و اگر عرب مرا كفايت كرد شما به آرزوى خود برسيد بىآنكه رنجى بكشيد. قريش چون اين كلمات را شنيدند از ميانه عتبه زبان برگشود و گفت: اى جماعت قريش! هر كه سخن به لجاج كند و سر از پيام محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بتابد رستگار نشود.
اى قريش! گفتار مرا بپذيريد و جانب محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را كه مهتر و بهتر شماست رعايت كنيد.
ابو جهل بيم كرد كه مبادا مردم به فرمان عتبه باز شوند، گفت: هان اى عتبه! اين چه آشوب است كه افكندهاى؟! همانا از بيم عبد المطلب از بهر مراجعت حيلتى افكندهاى؟! عتبه برآشفت و گفت: مرا به ترس نسبت مىدهى و خائف خوانى؟! از شتر به زير آمده ابو جهل را از اسب بكشيد و گفت: بيا تا ما و تو با هم نبرد كنيم و بر مردمان مكشوف سازيم كه جبان كيست و شجاع كدام است! اكابر قريش پيش شدند و ايشان را از هم دور كردند.
در اين وقت آتش حرب زبان زدن گرفت و از دو سوى مردان كارزار به جوش و جنبش درآمدند. اول كس عتبه بود كه آهنگ ميدان كرد از خشم آن كه ابو جهل او را به جبن نسبت
داده بود؛ پس بىتوانى زره بپوشيد و چون سرى بزرگ داشت در همۀ لشكر خودى نبود كه بر سر او راحت آيد، لاجرم عمامه به سر بست و برادرش شيبه و پسرش وليد را نيز فرمان داد كه با من به ميدان آييد و رزم دهيد. پس هر سه تن اسب برجهاندند و در ميان دو لشكر كرّ و فرى نموده و مبارز طلبيدند. سه نفر از طايفۀ انصار به جنگ ايشان آمدند. عتبه گفت: شما چه كسانيد و از كدام قبيلهايد؟ گفتند: ما از جملۀ انصاريم.
عتبه گفت: شما كفو ما نيستيد ما را با شما جنگ نباشد، و آواز برداشت كه اى محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم از بنى اعمام ما كس بيرون فرست تا با ما رزم دهد و از اقران و اكفاء ما باشد. رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نيز نمىخواست كه نخستين انصار به مقاتله شوند. پس على عليه السّلام و حمزة بن عبد المطلب و عبيدة بن الحارث بن المطلب بن عبد مناف را رخصت جنگ داد و اين هر سه چون شير آشفته به ميدان شتافتند و حمزه گفت: «انا حمزة بن عبد المطلب اسد اللّه و اسد رسوله». عتبه گفت: «كفؤ كريم و انا اسد الحلفاء» و از اين سخن عتبه خود را سيّد حلفاى مطيّبين شمرده. بالجمله امير المؤمنين با وليد دچار گشت و حمزه با شيبه و عبيده با عتبه. پس امير المؤمنين عليه السّلام اين رجز خواند:
انا ابن ذى الحوضين عبد المطلب و هاشم المطعم فى العام السّغب
اوفى بميثاقى و احمى عن حسب
اما حمزه و شيبه با هم درآويختند و چندان شمشير بر هم زدند و به گرد هم دويدند كه تيغها از كار شد و سپرها در هم شكست. پس تيغ به يكسوى افكندند و يكديگر را بچسبيدند مسلمانان از دور چون آن بديدند، ندا در دادند كه يا على نظاره كن كه اين سگ چسان بر عمت غلبه كرده! على عليه السّلام به سوى او شد و از پس حمزه درآمد و چون حمزه به قامت از شيبه بلندتر بود فرمود: اى عم! سر خويش به زير كن. حمزه سر فرو كرد، پس على صلّى اللّه عليه و آله و سلّم تيغ براند و يك
نيمۀ سر شيبه را بيفكند و او را هلاك كرد. امّا عبيده چون با عتبه نزديك شد - و اين دو سخت دلاور و شجاع بودند - پس بىتوانى با هم حمله بردند و عبيده تيغى بر فرق عتبه فرو كرد تا نيمۀ سر بدريد و همچنان عتبه در زير تيغ شمشيرى بر پاى عبيده افكند چنان كه ساقش را قطع كرد. از آن سوى امير المؤمنين عليه السّلام چون از كار شيبه پرداخت آهنگ عتبه نمود.
هنوز رمقى در عتبه بود كه جان او را نيز بگرفت؛ پس حضرت در قتل اين سه تن شركت كرد. و از اين جاست كه در مصاف معاويه او را خطاب كرده مىفرمايد: «و عندى السّيف الذى اعضضته(1)خاك و خالك و جدّك يوم بدر». پس آن حضرت به اتفاق حمزه عبيده را برداشته به محضر حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم آورده پيغمبر سرش در كنار گرفت و چنان بگريست كه آب چشم مباركش بر روى عبيده دويد و مغز از ساق عبيده مىرفت و هنگام مراجعت از بدر در ارض روحاء يا صفراء وفات يافت و در آن جا مدفون گشت و او ده سال از آن حضرت افزون بود و حق تعالى اين آيه در حق آن شش تن كه هر دو تن با هم مخاصمت كردند فرو فرستاد:«هذانِ خَصْمانِ اخْتَصَمُوا فِي رَبِّهِمْ فَالَّذِينَ كَفَرُوا قُطِّعَتْ لَهُمْ ثِيابٌ مِنْ نارٍ يُصَبُّ مِنْ فَوْقِ رُؤُسِهِمُ الْحَمِيمُ»(2).
و بالجمله بعد از كشته شدن اين سه نفر رعبى در دل كفار افتاد. ابو جهل قريش را تحريض بر جنگ همىكرد. شيطان به صورت سراقة بن مالك شده قريش را گفت: «انّى جار لكم ادفعوا الىّ رايتكم». پس رايت ميسره به دست گرفته و از پيش روى صف مىدويد و كفار را قويدل مىكرد بر جنگ. از آن طرف پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم اصحاب را فرمود: «غضوا ابصاركم و عضوا على النواجذ» و بر قلّت اصحاب خويش نگريست، دست به دعا برداشت و از حق تعالى طلب نصرت كرد. حق تعالى ملائكه را به مدد ايشان فرستاد. قال اللّه تعالى:«وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّهُ بِبَدْرٍ وَ أَنْتُمْ أَذِلَّةٌ» الى قوله «يُمْدِدْكُمْ رَبُّكُمْ بِخَمْسَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُسَوِّمِينَ3» . پس جنگى عظيم در پيوست. شيطان چون چشمش بر جبرئيل و صفوف فرشتگان افتاد علم را بينداخته آهنگ فرار كرد. منبه پسر حجاج گريبان او را گرفته و گفت: اى سراقه كجا مىگريزى اين چه ناساختهكارى است كه در اين هنگام مىكنى و لشكر ما را در هم مىشكنى؟! ابليس دستى بر سينۀ او زد و گفت: دور شو از من كه من چيزى مىبينم كه تو نمىبينى. قال تعالى:«فَلَمّا تَراءَتِ
اَلْفِئَتانِ نَكَصَ عَلى عَقِبَيْهِ وَ قالَ إِنِّي بَرِيءٌ مِنْكُمْ إِنِّي أَرى ما لا تَرَوْنَ1» .
و حضرت اسد اللّه الغالب على بن ابى طالب عليه السّلام چون شير آشفته به هر سو حمله مىبرد و مرد و مركب به خاك مىافكند تا آن كه سى و شش تن از ابطال رجال را از حيات بىبهره فرمود. و از آن حضرت نقل است كه فرمود: عجب دارم از قريش كه چون مقاتلت مرا با وليد بن عتبه مشاهده كردند و ديدند كه به يك ضرب من هر دو چشم حنظلة بن ابى سفيان بيرون افتاد چگونه بر حرب من اقدام مىنمايند! بالجمله هفتاد نفر از صناديد قريش به قتل رسيدند كه از جملۀ آنها بود عتبه، شيبه و وليد بن عبته و حنظلة ابن ابى سفيان و طعيمة بن عدى و عاص بن سعيد و نوفل بن خويلد و ابو جهل و چون سر ابو جهل را براى پيغمبر بردند سجدۀ شكر به جاى آورد. پس كفار هزيمت كردند و مسلمانان از دنبال ايشان بشتافتند و هفتاد نفر اسير كردند و اين واقعه در هفدهم ماه رمضان بود.
اللّهم و امزج مياههم بالوباء و اطعمتهم بالادواء و ارم بلادهم بالخسوف و الح عليها بالقذوف و افرعها بالمحول و اجعل ميرهم فى احصّ ارضك و ابعدها عنهم و امنع حصونها منهم اصبهم بالجوع المقيم و السقم الاليم بارالها! آب آنها را آلوده ساز و خوراك آنها را به دردها آميخته فرما و شهرهاى آنان را به زمين فرو بر و بلاهاى پياپى بر زمينشان ببار و به خشكسالى مبتلاشان بفرما و آذوقهشان را در بىبركتترين و دورترين نقاط زمين قرار ده و دژهاى محكم را از آنان باز دار و ايشان را به گرسنگى دائم و بيمارى دردناك دچار كن.
علامه شعرانى قدّس سرّه در توضيح جملۀ: «و امزج مياههم بالوباء» فرمايد: و با هر بيمارى سارى را گويند كه زود جماعت بسيار را فراگيرد، مانند طاعون و اسهال هندى. و در اصطلاح طبيبان قديم تبهايى مانند تيفوس و تيفوئيد و جدرى را وحميات وبائيه مىگفتند؛ و ابو على سينا و ساير اطباى قديم اين امراض را از عفونت هوا مىدانستند و در كتاب قانون گويد: همچنان كه گاهى آب عفونت مىگيرد و ماهيان مىميرند، همچنان گاهى كه هوا عفن گردد انسان به تنفس آن مريض گردد و بيمارى جماعت بسيارى را فراگيرد.
و رازى و غير او گويند: هواى پيرامون مريض مجاورت او عفونت گيرد و به نزديكان وى سرايت كند. و هم او گفته است: بعيد نيست اندكى از مايۀ مرض كه در هوا پراكنده مىشود مزاج جماعت بسيار را از درستى بگرداند؛ چنان كه اندك مايۀ خمير ترش مقدار بسيار خمير
را در اندك مدت برمىآورد؛ و اما بيشتر سرايت مرض از طعام و آب است. از اين جهت حضرت زين العابدين عليه السّلام آب و طعام را نام برده است، و امروز مادۀ اكثر امراض را ميكرب يا ويروس مىنامند. به هر حال كلام آن حضرت از دقايق و اسرار علم طب است و از نور ولايت و روح امامت صادر گرديده است. و در حديث از رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم روايت كنند كه: «لا عدوى و لا طيرة»، يعنى سرايت بيمارى نيست و فالبر نيست.
و ابو هريره راوى اين خبر نيز روايت كرده است كه تندرست را بر بيمار وارد نكنيد و چون از او پرسيدند تو روايت كردى «لا عدوى»؟ برآشفت و به زبان حبشى چيزى گفت و خاموش ماند. و قسطلانى در شرح بخارى گويد: مقصود از «لا عدوى» آن است كه همه چيز به تقدير الهى است و اسباب طبيعى بىمشيّت او نيست؛ چنان كه پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: بيمار اول را كه بيمار كرد؟
اللّهم و ايّما غاز غزاهم من اهل ملتك او مجاهد جاهدهم من اتباع سنتك ليكون دينك الاعلى و حزبك الاقوى و حظك الا و فى فلقّه اليسر و هيىء له الامر و توله بالنجح بارالها! هر جنگاورى از ملت اسلام كه با آنان بستيزد و يا هر مجاهدى از پيروان سنّت تو كه با آنان جهاد كند بدان هدف كه دين تو برتر و حزب تو نيرومندتر و سهم تو بيشتر باشد پس كار او را آسانتر فرما و كارش را رو به راه بفرما و پيروزيش را خود بر عهده بگير.
و تخيّر له الاصحاب و استقو له الظهر و اسبغ عليه فى النفقة و ياران براى او برگزين و پشتش را نيرومند كن و درآمدش را سرشار فرما.
و متعه بالنشاط و اطف عنه حرارة الشّوق و او را با نشاط و خرمى بهرهمند ساز و آتش اشتياق خانواده را در دل او خاموش فرما.
و اجره من غم الوحشة و او را از غم تنهايى برهان.
و أنسه ذكر الاهل و الولد و اهل و عيال و زن و فرزند را از ياد او ببر.
و اثر له حسن النيّة و او را حسن نيت عطا فرما.
و تولّه بالعافية و سلامتى او را به عهده بگير.
و اصحبه السلامة و تندرستى را يار و همنشين او ساز.
و اعفه من الجبن و او را از ترس محفوظ بدار.
و الهمه الجرأة و جرأت در دلش بينداز.
و ارزقه الشدة و او را نيرومندى روزى فرما.
و ايّده بالنصر و با نصرتت او را تأييد فرما.
و علّمه السير و السنن و راه و روش و احكام جهاد را به او بياموز.
و سدّده فى الحكم و راه خطاى در حكم را بر وى ببند.
و اعزل عنه الريا و خلّصه من السمعة و خودنمايى را از او بركنار و از شهرتطلبى خالصش فرما.
و اجعل فكره و ذكره و ظعنه و اقامته فيك و لك و فكر و ذكر و سفر و اقامتش را در راه خودت و براى خودت قرار بده.
دام ريا و تزوير از دامهاى مهم شيطان و نفس است و كمتر كسى را از اين دام رهايى و نجات است. به گفته عارف شيراز:
دام سخت است مگر يار شود لطف خداى ورنه انسان نبرد صرفه ز شيطان رجيم
نويسندۀ ناچيز بحث ريا را در جزوۀ مستقلى نوشته و به فارسى و عربى به طبع رسانده است اميد كه مورد قبول حق تعالى و استفادۀ علاقمندان قرار گيرد. كار ريا به قدرى مشكل و دقيق است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: ريا پنهانتر است از حركت مورچه در شب تار بر سنگ سياه: «الريا اخفى من دبيب النملة فى الليلة الظلماء على المسح الاسود». و ريا آتشى است كه اگر در عمل راه يابد خرمن اعمال را مىسوزاند و خاكسترش مىكند.
از اين رو رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: ترسناكترين چيزى كه بر شما مىترسم شرك اصغر است. عرض كردند: يا رسول اللّه! شرك اصغر چيست؟ فرمود: ريا كه خداى عز و جل روز قيامت كه روز جزا و پاداش اعمال است مىفرمايد به رياكاران: برويد و از كسانى كه در دنيا به خاطر جلب توجه آنان عمل مىكرديد اجر و پاداش خود را بستانيد اگر داشته باشند «ان اخوف ما اخاف عليكم الشرك الاصغر، قالوا: و ما الشرك الاصغر يا رسول اللّه؟ قال: الريا، يقول اللّه عز و جل يوم القيامة اذا جازى العباد باعمالهم: اذهبوا الى الذين كنتم تراؤن فى الدنيا هل تجدون عندهم ثواب اعمالكم».
و امير المؤمنين عليه السّلام فرمود: «اعملوا بغير رياء و لا سمعة فان من عمل لغير اللّه يكله اللّه الى من عمل له»؛ بدون ريا و شهرتطلبى كار كنيد كه هر كس براى غير خداى تعالى كار كند خداى
تعالى او را به كسى كه از براى او كار كرده واگذار مىكند. و از امام صادق عليه السّلام مروى است كه در تفسير آيۀ شريفۀ «فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً وَ لا يُشْرِكْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً»(1)ر كسى كه به لقاى پروردگارش اميدوار است بايد عمل شايسته انجام دهد و احدى را در عبادت پروردگارش شريك نكند، فرمود: شخصى كار ثوابى انجام مىدهد ولى براى خداى نيست بلكه براى آن است كه مردم او را تزكيه كنند (و بگويند فلانى آدم خوبى است) و دلش مىخواهد كه به گوش مردم برسد، اين همان كسى است كه به عبادت پروردگارش شريك قرار داده «الرجل يعمل شيئا من الثواب لا يطلب به وجه اللّه انما يطلب تزكية الناس يشتهى ان يسمع به الناس فهذا الذى اشرك بعبادة ربه».
نكتهاى بسيار دقيق و قابل توجه يكى از عرفا مىگويد: من هميشه دلم مىخواست كه به جهاد بروم و در راه خدا جنگ كنم و به فيض شهادت برسم و لكن خودم را متهم مىكردم كه كشته شدن در راه خدا چيزى نيست كه نفس من اين همه به آن علاقه داشته باشد، و در دل مىگفتم لابد نفس شيطان را در اين كار دسيسه و دامى است.
وقتى كاملا دقت و تفحص كردم ديدم نفس از اين جهت به جنگ با كفار علاقه دارد كه مردم بگويند فلانى در جهاد فى سبيل اللّه كشته شد و شهيد از دنيا رفت. در اين جا به ياد سرگذشت يكى از پاسداران اسلام در جنگ تحميلى عراق افتادم. يكى از دوستان براى نويسنده تعريف مىكرد كه در بررسى جنازههاى شهدا پيكر مقدسى را يافتيم كه پلاك شناسايى كه معمولا شهدا به همراه داشتند نداشت و در جيبش نامهاى بود كه نوشته بود: گمان نكنيد پلاك شناسايى به من داده نشده و تقصير شده است، نه بلكه من خودم پلاك را به دور انداختم و خواستم كه حتى جنازهام ناشناخته بماند مبادا به رياى پس از مرگ دچار شوم و اجرم ضايع گردد.
آفرين و هزار آفرين بر مدرسهاى كه چنين شاگردانى تربيت مىكند و چنين نكات اخلاقى به آنها مىآموزد كه با سالها تحصيل در دانشگاهها نمىتوان به آن دست يافت. سلام و درود رضوان خداى تعالى بر چنين شهيدانى باد. اللهم ان كنت غير مستأهل لما رزقت اولياءك و شهداءك فلا تحرمنى شفاعتهم.
فاذا صاف عدوك و عدوه فقلّلهم فى عينه و صغر شأنهم فى قلبه و چون با دشمن تو كه دشمن
1) سورۀ كهف، آيۀ 110.
او نيز هست رو به رو شد پس ايشان را در چشمش اندك بنما و مقامشان را در دلش كوچك ساز.
و ادل له منهم و لا تدلهم منه و او را بر آنان نصرت بخش و آنان را بر او پيروز مفرما.
فان ختمت له بالسعادة و قضيت له بالشهادة فبعد ان يجتاح عدوّك بالقتل و بعد ان يجهد بهم الاسر و بعد ان تأمن اطراف المسلمين پس اگر كار او را به نيكبختى پايان دادى و شهادت را براى وى مقدر فرمودى، بعد از آن باشد كه دشمنت را در ميدان جنگ بيچاره كرده و بعد از آن باشد كه اسيرى تاب و توانشان را گرفته باشد و بعد از آن كه مرزهاى مسلمانان را آرام گردانى.
و بعد ان يولّى عدوّك مدبرين و پس از آن باشد كه دشمنانت پا به فرار گذارند.
اللّهم و ايّما مسلم خلف غازيا او مرابطا فى داره او تعهّد خالفيه فى غيبته بارالها! هر مسلمانى كه به جاى رزمندهاى و يا پاسدارى به خانۀ او رسيدگى كند و يا در مدتى كه او غايب است امور خانۀ او را به عهده بگيرد،
او اعانه بطائفة من ماله و يا او را به بعضى از اموال خود يارى كند،
او امدّه بعتاد و يا او را به ساز و برگ جنگى مدد نمايد،
او شحذه على جهاد يا بر جهاد او را تشويق كند،
او اتبعه فى وجهه دعوة يا دعاى خيرى بدرقۀ راهش كند،
اورعى له من ورائه حرمة و يا در پشت سرش احترام او را نگهدارد،
فاجر له مثل اجره وزنا بوزن و مثلا بمثل پس به او نيز پاداشى هموزن پاداش رزمنده و همانند اجر او مرحمت فرما.
و عوّضه من فعله عوضا حاضرا يتعجّل به نفع ما قدّم و سرور ما اتى به و كار او را عوضى نقد عطا فرما تا سود كارهاى پيشينش هر چه زودتر و به وى برسد و دلش به آنچه انجام داده خرسند شود.
الى ان ينتهى به الوقت الى ما اجريت له من فضلك و اعددت له من كرامتك تا هنگامى كه به آنچه از فضلت براى وى مقرر فرمودهاى و از گراميداشتت براى او آماده ساختهاى برسد.
سيد شارح فرمايد: از جملۀ شريفۀ دعا كه عرض مىكند: «و عوّضه من فعله عوضا حاضرا» چنين استفاده مىشود كه اعمال صالحه را در دنيا ثواب داده مىشود پيش از دنياى آخرت. و ظاهر بعضى آيات و اخبار نيز همين است؛ چنان كه خداى تعالى فرمايد:«فَآتاهُمُ اللّهُ ثَوابَ
اَلدُّنْيا وَ حُسْنَ ثَوابِ الْآخِرَةِ1» ، خداى تعالى پاداش دنيا و پاداش نيك آخرت را به آنان عطا فرمود. و روايات فراوانى نيز در زمينۀ آثار دنيوى اعمال رسيده است، مانند آنچه در كافى شريف از امام باقر عليه السّلام روايت مىكند كه فرمود: صلۀ خويشاوندان اعمال را تزكيه و اموال را نمو و بلا را دفع و حساب را آسان مىكند و مرگ را به تأخير مىاندازد: «عن ابى جعفر عليه السّلام انّه قال: صلة الارحام تزكّى الاعمال و تنمى الاموال و تدفع البلوى و تيسّر الحساب و تنسى فى الاجل».
و نيز آن حضرت از رسول خدا عليه السّلام نقل مىكند كه فرمود: صلۀ رحم زودترين پاداش را در ميان اعمال خير دارد «اعجل الخير ثوابا صلة الرّحم».
و به سند صحيح از امام صادق عليه السّلام روايت مىكند كه فرمود: كسى كه به داد برادر مؤمن بيچارۀ درماندهاش برسد و گرفتارى وى را برطرف سازد و او را در رسيدن به حاجتش يارى دهد خداى عز و جل در مقابل اين عمل هفتاد و دو رحمت براى او مقرر مىفرمايد كه يكى از آنها را در دنيا عطا مىفرمايد و با همان يكى كار زندگى او را اصلاح و هفتاد و يك رحمت را براى وحشتهاى روز قيامت ذخيره مىكند: «من اغاث اخاه المؤمن اللّهفان اللهثان عند جهده فنفّس كربته و اعانه على انجاح حاجته كتب اللّه عز و جل بذلك اثنين و سبعين رحمة من اللّه يعجّل له منها واحدة يصلح بها امر معيشته و يدّخر له احدى و سبعين رحمة لافزاع يوم القيامة و اهواله».
و روايات در آثار دنيوى اعمال بيش از آن است كه در اين جا ذكر شود. نكتۀ ديگرى كه از جملۀ شريفۀ «الى ان ينتهى به الوقت» سيد بزرگوار استفاده مىكند آن است كه روح را پس از آن كه از بدن جدا شد در عالم برزخ و پيش از حشر روز قيامت تنعمات و لذتهايى است كه پاداش اعمال خير او در دنياست. مترجم گويد: وجود عالم برزخ پيش از عالم قيامت براى كسى مورد انكار نبايد باشد و لكن استفادهاش از اين جملۀ دعاى شريف كه سيد استفاده نموده مشكل است (دقت شود).
اللّهم و ايّما مسلم اهمّه امر الاسلام و احزنه تحزّب اهل الشرك عليهم فنوى غزوا او همّ بجهاد فقعد به ضعف او ابطات به فاقة او اخّره عنه حادث او عرض له دون ارادته مانع بارالها! هر فرد مسلمانى كه همتش مصروف در كار اسلام است و از اين كه مشركين عليه مسلمانان دسته بندى كردهاند محزون و غمگين است پس او نيت جنگ با آنان را داشته و آهنگ جهاد نموده ولى ناتوانى وى را از پا انداخته و يا تنگدستى او را از قافله عقب گذاشته و يا پيشامدى او را به
تأخير انداخته و يا مانعى نگذاشته كه او تصميم بگيرد، فاكتب اسمه فى العابدين پس نام او را در دفتر عبادتكنندگان ثبت بفرما.
و اوجب له ثواب المجاهدين و پاداش نيك جهادگران را براى او مقرر فرما.
و اجعله فى نظام الشهداء و الصالحين و او را جزو سازمان شهدا و نيكوكاران قرار بده.
ثواب بر نيت عمل خير از مسلمات و در روايات تلويحا و يا تصريحا بيان شده است، مانند: «انّما الاعمال بالنيّات» و يا «نيّة المؤمن خير من عمله»، و مانند آنچه در كافى شريف است به سند صحيح از امام صادق عليه السّلام نقل مىكند كه فرمود: همانا بندۀ مؤمن فقير كه مىگويد:
پروردگارا! مرا روزى ده تا از كارهاى نيك چنين و چنان كنم، اگر خداى تعالى بداند كه او راست مىگويد، به همين نيت وى ثوابى را كه اگر آن عمل را انجام مىداد مىنوشت مىنويسد: «انّ العبد المؤمن الفقير ليقول: يا ربّ ارزقنى حتّى افعل كذا و كذا من البرّ و وجوه الخير، فاذا علم اللّه عز و جل ذلك منه لصدق نيّته كتب اللّه له من الاجر مثل ما يكتب لو عمله انّ اللّه واسع كريم».
و در صحيح مسلم است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: كسى كه به راستى شهادت را طالب باشد پاداش شهادت به او داده مىشود هر چند شهيد نشود: «من طلب شهادة صادقا اعطيها و لو لم تصبه». و به سند ديگر از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم روايت مىكند كه فرمود: كسى كه از روى صدق نيت طالب شهادت باشد خداى تعالى او را به منازل شهدا مىرساند هر چند در رختخوابش بميرد. و در نهج البلاغه است كه چون امير المؤمنين عليه السّلام بر اصحاب جمل پيروز شد، يكى از اصحاب آن حضرت به ايشان عرض كرد: دوست داشتم كاش برادرم فلانى حاضر بود تا مىديد كه خداى تعالى تو را بر دشمنانت چگونه پيروز فرمود.
حضرت فرمود: آيا دل برادرت با ماست؟ عرض كرد: آرى، فرمود: به خدا قسم كه او با ما حاضر بوده است و جمعى كه هنوز در پشت پدران و رحم مادرانند در سپاه ما حضور دارند كه بعدها به دنيا خواهند آمد و ايمان را تقويت خواهند نمود: «انّ بعض اصحاب امير المؤمنين قال له لمّا اظفره اللّه باصحاب الجمل: وددت انّ اخى فلانا كان شاهدا ليرى ما نصرك اللّه على اعدائك فقال عليه السّلام: اهوى اخيك معنا؟ قال: نعم. فقال: فقد شهدنا و اللّه فى عسكرنا هذا قوم فى اصلاب الرّجال و ارحام النّساء سيرعف بهم الزّمان و يقوى بهم الايمان».
جابر بن عبد اللّه انصارى اولين زائر سيد الشهداء سلام اللّه عليه نيز در زيارتش عرض كرد:
«و الذى بعث محمدا بالحق لقد شاركناكم فما دخلتم فيه خطاب بشهداء كربلاء عليهم السّلام». عرض كرد:
قسم به خدايى كه محمد را به حق مبعوث كرد، به طور تحقيق ما با شما در امر شهادت شريكيم. عطيه كه به همراه جابر بود گفت: «كيف و لم نهبط واديا و لم نعل جبلا و لم نضرب بسيف و القوم قد فرق بين رؤسهم و ابدانهم اولادهم و ارسلت الازواج»؛ چگونه مىگويى كه با شما در شهادت شريكيم در حالى كه ما نه در بيابانى فرود آمديم و نه بر فراز كوهى رفتيم و نه شمشير زديم؟! ولى اين قوم (شهداء) ميان سرها و بدنهاشان جدايى افتاده و فرزندانشان يتيم و همسرانشان بيوه شدند.
پس جابر فرمود: اى عطيه! شنيدم از حبيبم رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كه مىفرمود: هر كس كه قومى را دوست داشته باشد با آنان محشور مىشود، و هر كس كه عمل قومى را دوست داشته باشد در عمل آنان شريك مىشود. قسم به خدايى كه محمد را به حق مبعوث كرد كه نيت من و اصحاب من بر همان است كه حسين و يارانش بر آن بودند «فقال لى: يا عطيّة، سمعت حبيبى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يقول: من احب قوما حشر معهم، من احب عمل قوم اشرك فى عملهم، و الذى بعث محمدا بالحق ان نيّتى و نية اصحابى على ما مضى عليه الحسين و اصحابه».
اللّهم صلّ على محمّد عبدك و رسولك و آل محمد صلوة عالية على الصلوات مشرفة فوق التحيّات صلوة لا ينتهى امدها و لا ينقطع عددها بارالها! بر محمد و خاندانش درود بفرست، درودى برتر از همۀ درودها در شرافت و مرتبت و قدر، درودى كه مدت آن پايان نداشته باشد، و درودى پيوسته كه شمارهاش گسيخته نشود.
كأتم ما مضى من صلواتك على احد من اوليائك همچون كاملترين درودى كه در گذشته بر هر فردى از افراد اوليائت فرستادهاى. امام عليه السّلام اين دعا را با صلوات بر محمد و آل محمد ختم فرموده؛ چنان كه در روايت صحيح است كه دعا تا صلوات فرستاده نشود از استجابت محجوب است: «لا زال الدعاء محجوبا حتى يصلى على محمد و آل محمد».
انك المنان الحميد المبدىء المعيد الفعال لما تريد كه تويى خداى صاحب منت بر بندگانت و صاحب صفات حميده كه نعمتهايت ابتدايى و بدون سابقۀ خدمت از بنده و بدون استحقاق وى است؛ چنان كه يكى از اسماء مقدّسه «يا مبتدئا بالنعم قبل استحقاقها» مىباشد. و هر چه را كه اراده فرمايى انجام مىدهى و هيچ چيز مانع از نفوذ ارادۀ تو نگردد.
دعاؤه في التّفزّع و من دعائه في الإخلاص
اللّهمّ انّي اخلصت بانقطاعي انقطاعي اليك و اقبلت بكلّي عليك و صرفت وجهي عمّن يحتاج احتاج الى رفدك و قلبت و فتلت مسألتي عمّن لم يستغن عن فضلك و رايت انّ طلب المحتاج الى المحتاج سفه من رأيه و ضلّة من عقله فكم قد رايت فكم رأيت يا الهي من اناس طلبوا العزّ بغيرك فذلّوا و راموا الثّروة من سواك فافتقروا و راموا الثّروة فافتقروا و حاولوا الارتفاع فاتّضعوا فصحّ بمعاينة امثالهم حازم وفّقه اعتباره بمعاينة امثالهم من حازم اعتباره و ارشده الى
طريق صوابه اختياره اختباره فانت يا مولاي دون فأنت دون كلّ مسؤول موضع مسألتي و دون كلّ مطلوب اليه وليّ حاجتي انت المخصوص وليّ حاجتي المخصوص قبل كلّ مدعوّ بدعوتي لا يشركك احد في رجائي و لا يتّفق احد معك و لا يتّفق معك احد في دعائي و لا ينظمه و ايّاك ندائي لك يا الهي وحدانيّة العدد و ملكة القدرة الصّمد و فضيلة الحول و ملكة القدرة و فضيلة الحول و القوّة و درجة العلوّ و الرّفعة و من سواك مرحوم في عمره مرحوم في امره مغلوب على امره مقهور على
شأنه مختلف الحالات متنقّل مغلوب على رأيه مختلف في الحالات منتقل في الصّفات.
فتعاليت عن الأشباه و الأضداد و تكبّرت عن الأمثال و الأنداد فسبحانك لا اله الاّ انت
بسم اللّه الرحمن الرحيم و كان من دعائه عليه السّلام متفزّعا الى اللّه عز و جل از دعاهاى آن حضرت است هنگام راز و نياز با خداى عز و جل. خداى تبارك و تعالى مفزع و پناهگاه همه است.
امير المؤمنين عليه السّلام مىفرمايد: «فاذا اشتدت فزع فالى اللّه المفزع»، هر گاه ترس و وحشت سخت فراگرفت پس پناهگاه خداى تعالى است. امام سجاد عليه السّلام نيز در اين قطعۀ نورانى از دعا به خداى تعالى پناهنده مىشود و عرض مىكند.
اللّهم انى اخلصت بانقطاعى اليك و اقبلت بكلّى عليك بارالها! من با بريدن از غير تو تنها به تو پيوستهام و با همۀ وجودم به سوى تو روى آوردهام.
با تو پيوستم و از غير تو دل ببريدم آشناى تو ندارد سر بيگانه و خويش
و صرفت وجهى عمّن يحتاج الى رفدك و از هر كس كه خود محتاج عطاى تو هست روى برگرداندم.
و قلبت مسألتى عمّن لم يستغن عن فضلك و دست سؤال از كسى كه از فضل تو بىنياز نيست برگرداندم.
و رأيت انّ طلب المحتاج الى المحتاج سفه من رأيه و ضلّة من عقله و دانستم كه خواستن محتاج از كسى كه او خودش نيازمند است دليل آن است كه خواهان، رأيش سفيه و عقلش گمراه است، كه حكم عقل بر اين است كه فاقد شىء نمىتواند معطى آن شىء باشد. به قول
حكيم شيراز:
خفته را خفته كى كند بيدار
فكم قد رأيت يا الهى من اناس طلبوا العز بغيرك فذلّوا چه بسا مردمى را ديدم اى خداى من كه عزت از غير تو خواستند پس ذليل شدند.
و راموا الثّروة من سواك فافتقروا و از ديگران مال و ثروت خواستند پس فقير شدند.
و حاولوا الارتفاع فاتّضعوا و بلندى خواستند ولى پست شدند. از آن جايى كه زمام امور عالم خلقت به دست قدرت حق تعالى است، بندگان خاص حضرتش را نسزد كه از درگاهش روى برتابند و دست توسل به دامن ديگرى زنند، كه عزت كبريايى آن را نپذيرد و اميدش را قطع كند؛ چنان كه در حديث قدسى فرمود: «انّ اللّه سبحانه يقول: و عزتى و جلالى و مجدى و ارتفاعى على عرشى لاقطّعنّ امل مؤمّل غيرى باليأس و لأكسونّه ثوب المذلّة عند النّاس و لا نحّينّه من قربى و لابعدنّه من فضلى»؛ به عزت و جلالت و مجد و عرشى كه بر آن مسلطم كه به طور حتم اميد هر كس را كه به غير من اميدوار باشد قطع و وى را مأيوس خواهم نمود و جامۀ خوارى و ذلت در چشم مردم را به وى خواهم پوشانيد و او را از بساط قربم به دور و از فضلم تبعيد خواهم كرد.
و تمام حديث در دعاى سيزدهم ذكر شد. و قريب به همين منظور حديثى است كه ابو القاسم نيشابورى در مجلس پنجاه و ششم از كتاب خلق الانسان نقل كرده و مىگويد: سيد و آقاى ما امام موسى بن جعفر از پدرش و او از جدش محمد و جدش از پدرش على بن الحسين و ايشان از پدر بزرگوارش حسين بن على و ايشان از پدر بزرگوارش على بن ابى طالب روايت مىكند كه فرمود كه پيامبر اكرم فرمود: خداى جلّ جلاله فرموده است: «ما من مخلوق يعتصم بمخلوق دونى الاّ قطعت اسباب السموات و الارض دونه، فان دعانى لم اجبه و ان سألنى لم اعطيه، و ما من مخلوق يعتصم بى دون خلقى الا ضمنت السموات و الارض رزقه، فان سألنى اعطيته و ان دعانى اجبته و ان استغفر لى غفرت له»؛ هيچ مخلوقى نيست كه به مخلوقى چنگ بزند نه بر من مگر آن كه اسباب آسمانها و زمين را بر روى او مىبندم؛ پس اگر مرا بخواند جوابش ندهم و اگر از من سؤال كند عطايش نبخشم.
و هيچ مخلوقى نيست كه به دامن من چنگ بزند نه مخلوقم مگر آن كه آسمانها و زمين را ضامن روزى او كنم پس اگر از من سؤالى كند عطايش بخشم و اگر مرا بخواند اجابتش كنم و
اگر از من آمرزش بطلبد او را مىآمرزم.
فصحّ بمعاينة امثالهم حازم وفقه اعتباره، و ارشده الى طريق صوابه اختياره پس از ديدن اين گونه اشخاص، شخص دورانديش هشيار و بيدار شد و به خاطر عبرت گرفتنش موفق شد و پند گرفتنش سبب توفيق او شد و بگزيدن او وى را به راه صوابش رهبرى كرد.
فانت يا مولاى دون كلّ مسؤول موضع مسألتى پس اى ولى و مالك و آقا و نعمتبخش! من خواستهام را فقط از تو مىخواهم نه از هيچ كس.
و دون كلّ مطلوب اليه ولىّ حاجتى و تو سرپرست منى در حاجت من نه كس ديگر.
انت المخصوص قبل كلّ مدعوّ بدعوتى پيش از هر كس دعاى من مخصوص توست.
لا يشركك احد فى رجايى و هيچ كس شريك تو در اميد من نيست و من فقط به تو اميدوارم.
و لا يتّفق احد معك فى دعائى و هيچ فردى همراه تو در دعاى من نيست.
و لا ينظمه و ايّاك ندائى و كسى را با تو ندا نمىكنم.
لك يا الهى وحدانيّة العدد يگانگى، اى خداى من! مخصوص ذات مقدس توست.
*توضيح
دانشمندان را در تفسير اين جملۀ نورانى از دعا سخن بسيار است، زيرا كه در كلمات بزرگان، خداى تعالى بيرون از دايرۀ اعداد بوده و وحدت عددى را از ذات مقدس نفى كردهاند و اين مطلب با نقل و عقل مورد تأييد قرار گرفته است. امّا نقل: پس در بسيارى از روايات كه به حد استفاضه است به اين مطلب اشاره شده است؛ از آن جمله فرمايشات امير المؤمنين عليه السّلام است كه مىفرمايد: «الواحد بلا تأويل عدد»؛ خداى تعالى واحد است امّا نه واحد عددى. و در خطبۀ ديگر صريحتر مىفرمايد: «واحد لا بعدد و دائم لا بعمد»؛ او واحد است نه به شمار عدد و دائم و جاويد است نه به مقياس زمان.
و از جملۀ روايات روايتى است كه رئيس المحدثين صدوق رضى اللّه عنه در كتاب توحيدش نقل مىفرمايد كه عربى در روز جنگ جمل برخاست و گفت: يا امير المؤمنين «اتقول انّ اللّه واحد»، مگر تو مىگويى كه خداى تعالى يكى است؟ و مردم به او حملهور شدند و گفتند: اى مرد عرب (هر سخن جايى و هر نكته مقامى دارد) آخر امروز وقت اين سؤال است؟ مگر
نمىبينى كه امير المؤمنين خاطر شريفش مشغول و گرفتار جنگ است؟ «فحمل الناس عليه و قالوا: يا اعرابى اما ترى ما فيه امير المؤمنين من تقسيم القلب؟» پس امير المؤمنين فرمود: رهايش كنيد «فانّ الذى يريده الاعرابىّ هو الذى نريده من القوم»، ما بر سر همين معنا با اينان مىجنگيم و مىخواهيم همين مطالب براى اين مردم روشن شود. سپس فرمود: اى مرد عرب «انّ القول بأنّ اللّه واحد على اربعة اقسام: فوجهان منها لا يجوزان على اللّه عز و جل و وجهان مثبتان فيه».
اين سخن كه خداى تعالى يكى است بر چهار قسم است كه دو قسم آن بر خداى تعالى گفتنش جايز نيست و اما دو قسم ديگر براى خداى تعالى ثابت است. «فامّا اللذان لا يجوزان عليه فقول القائل واحد يقصد به باب الاعداد»، امّا آن دو قسم كه گفتنش در مورد خداى تعالى جايز نيست، يكى آن است كه كسى بگويد خدا يكى است و قصدش يك عددى باشد «اما ترى انّه كفر من قال ثالث ثلاثة؟» مگر نمىبينى نصارى را كه گفتند خداى تعالى سومى از سه نفر است كافر شدند؟ و ديگر از آن دو قسم كه جايز نيست «فقول القائل و واحد من الناس يريد به النّوع من الجنس فهذا ما لا يجوز لانّه تشبيه و جلّ ربّنا عن ذلك و تعالى».
و ديگر آن كه كسى بگويد خداى تعالى يكى از مردم است و مقصودش يك نوع از جنس باشد اين نيز جايز نيست زيرا خداى را همانند خلق شمردن است و پروردگار ما برتر و بالاتر از آن است كه مانند خلق شود. و اما آن دو قسم كه بر خداى تعالى ثابت است، يكى آن است كه كسى بگويد او تبارك و تعالى يكى است و شريك و نظير در خلق ندارد «فقول القائل هو واحد ليس له من الاشياء شبيه»، آرى خداى ما چنين است و قسم ديگر آن كه بگويد: «انّه عز و جلّ احدىّ المعنى يعنى به انّه لا ينقسم فى وجود و لا عقل و لا و هم كذلك ربّنا عز و جل» خداى تعالى در معنا يكتاست و به هيچ وجه قابل تقسيم نيست نه در وجود و نه در عقل و نه در وهم، اين گفتار درست است و پروردگار ما عز و جل اين چنين است.
و اما از ديدگاه عقل خداى تعالى كه يگانه است براى اين كه وحدت عددى قوام وجودش به اين است كه با تكرار يافتن كثرت عددى به وجود مىآيد و به حسب تكرر وجود صحيح گفته شود متّصف به آن كثرت يكى از اعداد وجود است، و يا يكى از اعداد موجود است، و جناب خداى سبحان عزيزتر از آن است كه چنين وحدتى را دارا باشد بلكه وحدت عددى مخلوق و ساخته و پرداختۀ آن ذات مقدس است؛ ذات مقدسى كه داراى وحدت محضى حقيقيه است و آن وحدت عين ذات قيومى است كه وحدت حقّۀ صرفۀ وجوبيه است كه قائم
به ذات است و مقابلى ندارد و از لوازم آن وحدت نفى كثرت است؛ چنان كه امير المؤمنين عليه السّلام به آن اشاره فرمود در حديثى كه از آن حضرت نقل شد كه فرمود: «احدىّ المعنى» است و قابل تقسيم نيست نه در وجود و نه در عقل و نه در وهم.
پس روشن شد كه مقصود از «لك وحدانيّة العدد» وحدت عددى نيست بلكه بايد معنايى باشد كه اسنادش به خداى تعالى درست باشد. سيد شارح رضى اللّه عنه مىفرمايد: بعضىها گفتهاند كه مقصود از «لك وحدانية العدد» نفى وحدت عددى است نه اثبات آن، و اين معنا ظاهر نيست.
مترجم گويد: اگر مقصود سيد رضى اللّه عنه از اين كه مىفرمايد: «و هو غير ظاهر» اين است كه معناى كلام اين بعض روشن نيست كه چگونه مقصود از اثبات وحدانيت عدد نفى آن است، ممكن است چنين توجيه شود كه جملۀ «لك وحدانية العدد» جملۀ استفهاميۀ انكاريه باشد كه طبعا نفى وحدت عددى را خواهد كرد، مگر اين كه مقصود سيد از جملۀ «و هو غير ظاهر» مطلب ديگر باشد كه براى ما معلوم نيست. (و اللّه اعلم).
و گفته شده كه معناى جملۀ «لك وحدانية العدد» آن است كه خداى تعالى از جنس عدد صفت وحدت را دارد كه شريك ندارد و در ربوبيّت دومى ندارد. و نيز گفته شده كه معنايش اين است كه چون موجودات شمرده شوند تنها تويى كه متفرد به وحدانيت هستى و بقيۀ موجودات فرد وحدانى نيستند، بلكه چنان كه فلاسفه گفتهاند «كلّ ممكن زوج تركيبى من مادّة و وجود». و گفته شده كه مقصود آن است كه تنها تويى متفرد در خلق و ايجاد، زيرا وحدت عدديه خود نيز از مصنوعات ذات بارى تعالى است و فيض وجود اوست. و گفته شده است كه مقصود جهت وحدت كثرات است. و نيز گفته شده است كه مقصود آن است كه هيچ نوع كثرت در تو نيست نه جزء دارى و نه صفت زايد بر ذات. و سيد شارح مىفرمايد: اين معنا مناسبترين معانى است سپس به شرح آن مىپردازد كه ذكرش شايد موجب ملال و تطويل باشد. طالبين به شرح سيد مراجعه كنند.
و ملكة القدرة الصّمد و قدرت كاملهاى كه هيچ گونه عجز بر او راه نمىيابد (و صمد است يعنى توپر است و غير قابل نفوذ) مخصوص توست. بدان كه علما را در معناى صمد اختلاف است. بعضى گفتهاند به معناى مقصود است، يعنى ديگران او را قصد مىكنند؛ و اين معنا از امام باقر عليه السّلام مروى است؛ چنان كه ثقة الاسلام كلينى رضى اللّه عنه در كتاب شريف كافى به سند خود از داوود بن قاسم جعفرى گويد به امام باقر عليه السّلام عرض كردم: جعلت فداك؛ من به قربانت! صمد
چيست؟ فرمود: «السيد المصمود اليه فى القليل و الكثير»؛ آقايى كه در هر چيز كم و زياد او را قصد مىكنند. و هم از آن حضرت مروى است كه فرمود: «الصّمد السيد المطاع الذى ليس فوقه آمر و ناهى»؛ صمد آن آقاى فرمانروايى است كه برتر از او فرمانده و نهىكنندهاى نيست. و همان حضرت مىفرمايد: پدرم امام زين العابدين عليه السّلام از پدر بزرگوارش حسين بن على عليه السّلام نقل مىكند كه فرمود: «الصّمد الذى لا جوف له، و الصّمد الذى قد انتهى سودده، و الصّمد الذى لا يأكل و لا يشرب، و الصّمد الذى لا ينام، و الصّمد الدائم و الذى لم يزل و لا يزال»؛ صمد كسى است كه تو خالى نيست و صمد كسى است كه سيادت و آقايىاش بىمنتهاست و صمد كسى است كه نه مىخورد و نه مىآشامد و صمد كسى است كه به خواب نمىرود و صمد كسى است كه ابدى و ازلى است جاويد بوده و خواهد بود. و امام باقر عليه السّلام فرمود: از امام زين العابدين معناى صمد سؤال شد، فرمود: صمد كسى است كه شريك نداشته باشد و نگهدارى هيچ چيز برايش مشكل نباشد و هيچ چيز از حيطۀ قدرت و علم او خارج نباشد: «سئل على بن الحسين عليه السّلام عن الصّمد، فقال: الصّمد الذى لا شريك له و لا يعزب عنه شىء». و از آن حضرت مروى است كه فرمود محمد بن حنفيه مىگفت: صمد يعنى كسى كه قائم به نفس باشد و از ديگرى بىنياز.
زيرنشين عَلَمت كائنات ما به تو قائم چو تو قائم به ذات
هستى تو صورت و پيوند نه تو به كس و كس به تو مانند نه
و فضيلة الحول و القوة و برترى حول و قوت مخصوص توست.
و درجة العلوّ و الرّفعة و بالاترين درجه و رفيعترين مقام مخصوص توست.
و من سواك مرحوم فى عمره مغلوب على امره مقهور على شأنه و غير تو تا زنده است قابل ترحم است كه ذلت و مسكنت گريبانگير اوست و يا آن كه قابل ترحم است نسبت به عمرش كه در اختيار ديگرى و او مالك عمرش نيست. مغلوب على امره ناتوان در كارش و بيچاره در حالش.
مختلف الحالات متنقّل فى الصفات داراى حالات گوناگون كه از حالى به حالى و از صفتى
به صفتى ديگر برمىگردد. از صفات متضادۀ خلقت مانند خواب و بيدارى، اندوه و شادمانى، عزت و ذلت، رضا و خشم و يا خليقيّه مانند تطوراتى كه از بدو خلقت دارد؛ چنان كه در آيۀ شريفه بدان اشاره شده است:«هُوَ الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ يُخْرِجُكُمْ طِفْلاً ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّكُمْ ثُمَّ لِتَكُونُوا شُيُوخاً وَ مِنْكُمْ مَنْ يُتَوَفّى مِنْ قَبْلُ وَ لِتَبْلُغُوا أَجَلاً مُسَمًّى وَ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ1» .
فتعاليت عن الاشباه و الاضداد بارالها! اين تو هستى كه شبيه و ضد ندارى.
و تكبرت عن الامثال و الانداد و از امثال و اقران بالاترى و برتر از آنى كه مانند و همتا داشته باشى.
فسبحانك لا اله الاّ انت پس تو پاك و منزهى، و معبودى سزاوار پرستش جز تو وجود ندارد.
دعاؤه اذا قتّر عليه الرّزق و من دعائه في الابتلاء
اللّهمّ انّك ابتليتنا انّك قد ابتليتنا في ارزاقنا بسوء الظّنّ بسوء الصّبر و في آجالنا بطول الأمل حتّى التمسنا ارزاقك من عند المرزوقين التمسنا ارزاقنا من عند المرتزقين و طمعنا بآمالنا في اعمار المعمّرين فصلّ على محمّد و آله وهب لنا و طمعنا بآمالنا في اعمار المعمّرين فهب لنا يقينا صادقا تكفينا به من مؤونة تكفينا به مؤونة الطّلب و الهمنا ثقة خالصة تعفينا بها من شدّة النّصب و اجعل ما صرّحت به من عدتك في وحيك و اتبعته من قسمك في كتابك قاطعا قطعا لاهتمامنا
بالرّزق الّذي تكفّلت به و حسما للاشتغال بما ضمنت من الكفاية بما ضمنت الكفاية له فقلت و قولك الحقّ الأصدق و قولك الأصدق و اقسمت و قسمك الأبرّ الأوفى و قسمك الأوفى و في السّماء رزقكم و ما توعدون ثمّ قلت فوربّ و ما توعدون فوربّ السّماء و الأرض انّه لحقّ مثل ما انّكم تنطقون
بسم اللّه الرحمن الرحيم و كان من دعائه عليه السّلام اذا قتّر عليه الرّزق از دعاهاى آن حضرت است هنگامى كه روزى بر او تنگ مىشد. سيّد شارح (رض) در مقدّمۀ اين دعاى شريف بيانى دارد و خلاصهاش اين است كه خداى تعالى انبيا و اوليا و بندگان شايستهاش را به تنگى در معيشت و روزى مبتلا مىفرمايد از جهت حكمت و مصلحتى كه در اين كار هست؛ چنان كه در روايات صحيحه و سنّت مستفيضه به اين مطلب اشاره شده است كه از جملۀ مصالح و حكمتها كه در اين كار هست آن است كه آنان را از اشتغال به دنيا و خوشگذرانىهاى دنيا محفوظ بدارد، زيرا به ثبوت رسيده است كه دنيا و آخرت همچون مشرق و مغرب است كه آدمى به هر كدام نزديك شود از ديگرى دور مىشود، و انبيا و اوليا و پيروانشان هر چند صاحب نفوس كامله و كمالات نفسانى بودهاند ولى در عين حال مىبايست كه با رياضت و مجاهدت كامل و اعراض از دنيا و لذايذ آن به زهد حقيقى دست يابند و نفوس آنان با رياضت و كامل تبديل به نفس مطمئنه شود، و هر كدام در هر مرتبهاى كه هستند از آن مرتبه ترقّى نموده و به مرتبۀ كاملتر نايل شود كه مراتب كمال غير متناهيه است و اين معنا از حالات آن بزرگواران ظاهر و هويداست؛ چنان كه مشهور است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم سنگ بر شكم نازنينش مىبست(1).
1) مفهوم سنگ شبع براى نويسنده نامعلوم است كه آيا سنگ خاصّى بوده كه اثرش رفع گرسنگى بوده و يا آن كه به واسطۀ سنگينى شكم گرسنگى كمتر احساس مىشد.
و امير المؤمنين عليه السّلام مىفرمايد: «و ايم اللّه يمينا استثنى فيها بمشيئة اللّه لاروضنّ نفسى رياضة تهشّ معها الى القرص اذا قدرت عليه مطعوما و تقنع بالملح مأدوما»؛ سوگند مىخورم كه ان شاء اللّه آنچنان رياضتى بر خودم بدهم كه به قرص نانى غذا و نمكى كه خورش آن نان باشد خوشحال گردد اگر به دستش بيايد. و اين رياضت از آن حضرت براى آن بود كه زاهد حقيقى گرديده و از دنيا و لذايذ آن اعراض كرده باشد و چون شرط رسيدن به درجات نبوّت و رسالت و مراتب وحى و ولايت اين چنين زهد بود، اگر درهاى نعمتهاى دنيوى به روى آنان گشوده مىشد و سرگرم نعمتها و لذّتها مىشدند از حضرت جلال الهى منقطع گرديده و از بساط قرب ربوبى دور مىشدند. ديگر از حكمتها آن بود كه هر چه بيشتر صبر و قناعت مىكردند و دل از دنيا و لذّات آن مىكندند اجر و پاداششان نزد خداى تعالى بيشتر مىشد. و از جملۀ حكمتها آن است كه خداى تعالى بدين وسيله متكبّران و دنياطلبان را مىآزمايد، زيرا اگر انبيا و اوليا صاحبان مال و ثروت بودند مردم به خاطر مال و ثروت دنيا از آنان اطاعت و پيروى مىكردند و اساس ابتلا و امتحان خداوندى كه مستكبرين را به وسيلۀ مستضعفين آزمايش مىكند متزلزل مىشد؛ چنان كه امير المؤمنين عليه السّلام در خطبۀ قاصعه به اين مطلب اشاره مىفرمايد؛ آن جا كه مىفرمايد: «فانّ اللّه سبحانه يختبر عباده المستكبرين فى انفسهم باوليائه المستضعفين فى اعينهم و لقد دخل موسى بن عمران و معه اخوه عليهما السلام على فرعون و عليهما مدارع الصّوف و بايدهما العصىّ فشرطاله ان اسلم بقاء ملكه و دوام عزّه فقال:
الا تعجبون من هذين يشرطان لى دوام العزّ و بقاء الملك و هما بما ترون من حال الفقر و الذّل فهلا القى عليهما اساور من ذهب اعظاما للذهب و جمعه و احتقارا للصّوف و لبسه و لو اراد اللّه سبحانه لانبيائه حيث بعثهم ان يفتح لهم كنوز الذّهبان و معادن العقيان و مغارس الجنان و ان يحشر معهم طير السّماء و وحوش الارضين لفعل و لو فعل لسقط البلاء و بطل الجزاء»؛ خداى سبحان بندگان مستكبرش را به وسيلۀ اوليائش كه در چشم آنان مستضعف بودند آزمايش مىكند؛ پس بتحقيق كه موسى بن عمران به همراه برادرش به فرعون وارد شدند كه جامههاى پشمين پوشيده و عصايى به دست داشتند و بر فرعون شرط كردند كه اگر اسلام بياورد سلطنتش باقى و عزّتش به دوام خواهد بود. فرعون گفت: كار اين دو نفر شگفتآور نيست كه بر من شرط مىكنند عزّتم دائم و سلطنتم باقى باشد و خودشان در حال فقر و ذلّتى هستند كه مىبينيد. چرا دستبندهايى از طلا ندارند؟! و اين سخن از اين رو بود كه طلا و جمع كردن
طلا در نزد آنان بزرگ مىنمود و لباس پشمينه در نظرشان حقير بود و اگر خداى سبحان به انبيايش هنگامى كه آنان را مبعوث مىكرد، گنجهاى طلاها و معادن نقره و باغهاى پردرخت عطا فرمايد و به همراه انبيا پرندگان آسمان و درندگان زمين را محشور كند اگر مىخواست بكند مىكرد، و اگر اين كار كرده بود آزمايش از بين مىرفت و پاداش و جزا باطل مىشد.
و ديگر از حكمتها آن كه انبيا عليهم السّلام به واسطۀ فقرشان همواره گرفتار مستكبران بودند كه زير بار نمىرفتند در حالى كه اگر مال و ثروت داشتند اين گونه آزمايش كه بر آزار مستكبران صبر كنند از بين مىرفت؛ چنان كه اهل مدين به حضرت شعيب عليه السّلام گفتند:«يا شُعَيْبُ ما نَفْقَهُ كَثِيراً مِمّا تَقُولُ وَ إِنّا لَنَراكَ فِينا ضَعِيفاً وَ لَوْ لا رَهْطُكَ لَرَجَمْناكَ وَ ما أَنْتَ عَلَيْنا بِعَزِيزٍ1» ؛ اى شعيب ما بسيارى از حرفها كه مىزنى نمىفهميم و ما تو را در ميان خود ناتوان مىبينيم و اگر خانواده و فاميلت نبود ما تو را سنگسار مىكرديم و تو عزّتى نزد ما ندارى.
و ديگر از حكمتها آن است كه مسلمانان و مؤمنان به انبيا و اوليا اقتدا كرده و آنان را اسوۀ خود قرار مىدهند؛ چنان كه امير المؤمنين عليه السّلام مىفرمايد: «و لقد كان فى رسول اللّه ما كان كاف لك فى الأسوة و دليل على ذمّ الدنيا و عيبها و كثرة مخازيها و مساويها اذ قبضت عنه اطرافها وطئت لغيره اكنافها و فطم من رضاعها و زوى عن زخارفها و ان شئت ثنيت بموسى كليم اللّه عليه السّلام حيث يقول: ربّ انّى لما انزلت الىّ من خير فقير، و اللّه ما سئله الاّ خبزا يأكله لانّه كان يأكل بقلة الارض، و لقد كانت خضرة البقل ترى من شفيف صفاق بطنه لهزاله و تشذّب لحمه، و ان شئت ثلّثت بداود عليه السّلام صاحب المزامير و قارئ اهل الجنّه و لقد كان يعمل سفائف الخوص بيده و يقول لجلسائه ايّكم يكفينى بيعها و يأكل قرص الشّعير من ثمنها، و ان شئت قلت فى عيسى بن مريم فلقد كان يتوسّد الحجر و يلبس الخشن و ياكل الجشب و كان ادامه الجوع و سراجه باللّيل القمر و ظلاله فى الشتاء مشارق الارض و مغاربها و فاكهته و ريحانه ما تنبت الارض للبهائم و لم تكن له زوجة تفتنه و لا ولد يحزنه و لا مال يلفته و لا طمع يذله دابّته رجلاه و خادمه يداه فتأسّ بنبيّك الاطهر فانّ فيه اسوة حسنة لمن تأسىّ و عزاء لمن تعزّى و احبّ العباد الى اللّه المتأسّى بنبيّه و المقتص لاثره، الى ان قال عليه السّلام:
و لقد كان فى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ما يد لّك على مساوئ الدنيا و عيوبها اذ جاع فيها مع خاصّته و زويت عنه زخارفها مع عظيم زلفته فلينظر ناظر بعقله اكرم اللّه محمدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بذلك ام اهانه فان قال اهانه فقد كذب و اللّه العظيم بالافك العظيم، و ان قال اكرمه فليعلم انّ اللّه سبحانه قد اهان غيره حيث بسط الدنيا
و زواها عن اقرب الناس للّه منه فتأسّ متاسّ بنبيّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و اقتصّ اثره و ولج مولجه و الاّ فلا يأمن الهلكلة فانّ اللّه جعل محمّدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم علما للسّاعة و مبشّرا بالجنّة و منذرا بالعقوبة و خرج من الدنيا خمصا و ورد الآخره سليما لم يضع حجرا على حجر حتّى مضى لسبيله و اجاب داعى ربّه فما اعظم منّة اللّه عندنا حين انعم علينا به سلفا نتّبعه و قائدا نطأ عقبه، و اللّه لقد رقّعت مدرعتى هذه حتى استحييت من راقعها و لقد قال لى قائل: الا تنبذها عنك فقلت: اغرب عنّى فعند الصباح يحمد القوم السّرى».
آنچه در رسول خدا بود كافى است براى تو كه اسوۀ خود قرار دهى و دليلى باشد كه دنيا مذموم و معيوب و سراپا رسوايى و بدى است، زيرا دنيا از هر طرف از دست آن حضرت گرفته شد و به دست ديگرى سپرده شد و حضرتش از پستان دنيا شير نخورد و از زينتهايش به كنارى بود. و اگر بخواهى (يا بخواهم) دومين نمونه را كه موسى كليم اللّه است به تو نشان مىدهم كه به خداى تعالى عرض كرد: پروردگارا! من به خيرى كه از تو به من برسد فقير و محتاجم؛ و به خدا قسم بجز نانى كه بخورد چيزى از خداى تعالى نخواست كه آن حضرت از نباتات زمين استفاده مىكرد و از بس لاغر شده بود و گوشتهاى بدنش ريخته شده بود رنگ سبز سبزيجات از زير پوست شكمش پيدا بود. و اگر بخواهى (يا بخواهم) سومين نمونه حضرت داود است كه صاحب مزمارها و خوانندۀ بهشتيان بود كه كاسههاى گلى درست مىكرد و به همنشينانش مىفرمود: چه كسى فروش اين را به عهده مىگيرد؟ و گردۀ نان جوى از بهاى آن كاسه تهيه مىكرد.
و اگر بخواهى (يا بخواهم) دربارۀ عيسى بن مريم مىگويم كه سنگ را بالش خود مىكرد و لباس درشت مىپوشيد و علف صحرا ميل مىفرمود و خورش او گرسنگى بود و چراغ شبش مهتاب و گردشش در زمستان خاور و باختر روى زمين بود و ميوه و ريحانش گياههايى بود كه از زمين جهت استفادۀ حيوانات مىروييد؛ نه همسرى داشت كه دلبند به او باشد و نه فرزندى كه غمگيناش سازد و نه مالى كه از خود به جاى بگذارد و نه طمعى كه او را ذليل كند، ركبش دو پاى وى بود و خدمتكارش دو دست او. پس پيغمبر اطهر را مقياس قرار بده كه او اسوۀ خوبى است براى هر كس كه بخواهد به او تأسّى كند و تسلّىخاطر است براى آن كس كه بخواهد از آن حضرت تسلّى بيابد، و محبوبترين بندگان نزد خداى تعالى كسى است كه به پيغمبرش تأسّى كند و پا به جاى پاى آن حضرت بگذارد. تا آن كه آن حضرت مىفرمايد:
حقيقتا كه در رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم آن بود كه تو را بر زشتيهاى دنيا و عيبهايش رهبرى كند به جهت
اين كه آن حضرت خودش با خاصّانش در دنيا گرسنه ماند و زيورهاى دنيا از او به دور ماند با مقام ارجمندى كه داشت. پس بايد با ديدۀ عقل نگريست كه آيا خداى تعالى محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را با اين كار گرامى داشته و يا او را اهانت فرموده است. اگر بگويد كه اهانت فرموده محققا و سوگند به خداى بزرگ كه دروغ گفته است، و اگر بگويد گرامىاش داشته پس بايد بداند كه خداى سبحان ديگرى را اهانت فرموده چون دنيا را به ديگرى داده ولى آن را از نزديكترين افراد به خداى تعالى بازداشته. پس هر كس مىخواهد تأسّى كند مىبايد به پيغمبر خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم تأسّى كند و دنبالهرو او باشد و هر جا او رفته وى نيز فرو برود وگرنه از ملالت ايمن نخواهد بود، زيرا خداى تعالى محمد را نشانۀ قيامت و مژدهآور بهشت و ترسانندۀ با عقوبت قرار داده، و از دنيا با شكم خالى بيرون رفت و سالم به عالم آخرت وارد شد و سنگى را روى سنگى نگذاشت تا از دنيا رفت و داعى خدا را لبيك گفت.
پس چه منّت بزرگى خداى تعالى بر ما نهاده كه چنين پيغمبرى به ما مرحمت فرموده تا ما از وى پيروى كنيم و پيشوايى كه بايد پا جاى پاى او بگذاريم. به خدا قسم آن قدر به لباسم وصله زدم كه از وصلهكنندۀ او خجالت كشيدم و گويندهاى به من گفت: آيا اين را دور نمىافكنى؟ گفتم: از من دور شو كه رهروان شب به هنگام صبح ستوده مىشوند.
و ديگر از حكمتها آن كه خداى تعالى او را براى درك شرف حضور مقدم بر ديگران فرموده تا در حضرت ذو الجلال به دعا و نيايش مشغول باشد و با تضرع و زارى از خداى تعالى طلب حاجت كند؛ چنان كه امير المؤمنين عليه السّلام مىفرمايد: «ان اللّه يتبلى العبد و هو يحبّه ليسمع تضرّعه» خداى تعالى بندهاى را مبتلا مىفرمايد كه دوست دارد او را و مىخواهد زارى او را بشنود.
خوش همىآيد مرا آواز او و آن خدايا گفتن و آن راز او
كردم پروردگارا نمىخواهم تا مگر يك روز سير باشم و روزى ديگر گرسنه تا در گرسنگى به درگاهت بنالم و به ياد تو باشم، و چون سير باشم شكر تو را به جاى آورم و سپاس تو گويم «عرض علّى ربّى ان يجعل لى بطحاء مكه ذهبا فقلت: لا يا رب و لكن اشبع يوما و اجوع يوما فاذا جعت تضرّعت اليك و ذكرتك و اذا شبعت شكرتك و حمدتك». و دعاى امام زين العابدين عليه السلام از اين قبيل است كه عرض مىكند:
اللهم انك ابتليتنا فى ارزاقنا بسوء الظّن بارالها! حضرتت ما را امتحان فرمودى با اين كه دربارۀ روزيمان گمان بد داشته باشيم.
و فى آجالنا بطول الامل و دربارۀ فرا رسيدن هنگام مرگ به آرزوى دور و دراز دچار شويم.
حتى التمسنا ارزاقك من عند المرزوقين تا آن كه روزى مرحمتى حضرتت را از كسانى خواستيم كه خودشان روزىخوار تو بودند.
و طمعنا بآمالنا فى اعمار المعمّرين و در آرزوهايمان عمر اشخاصى را كه عمرهاى دراز داشتند آرزومند شديم.
فصلّ على محمد و آله وهب لنا يقينا صادقا تكفينا به من مؤنة الطلب پس بر محمد و خاندانش درود بفرست و ما را يقين صادقى مرحمت فرما كه به زحمت طلب نمودن نيفتيم.
و الهمنا ثقة خالصة تعفينا بها من شدّة النصب و اطمينان خالصى در دل ما افكن كه به واسطۀ آن از شدّت كوشش معافمان بدارى.
و اجعل ما صرّحت به من عدتك فى وحيك و اتبعته من قسمك فى كتابك قاطعا لاهتمامنا بالرزق الذى تكفلت به و حسما للاشتغال بما ضمنت الكفالة له و وعدهاى كه در وحى خود به صراحت فرمودهاى و در كتاب خود به دنبالش سوگند ياد فرمودهاى آن وعده و آن سوگندت را موجب آن قرار بده كه ما دربارۀ روزى كه تو به عهده گرفتهاى تشويش خاطرى نداشته باشيم و آنچه را كه تو كفيل و ضامن شدهاى ريشۀ اشتغال خاطر ما را ببرد. امام صادق عليه السّلام فرمود: مقصود از روزى باران است كه از آسمان فرود مىآيد و سبب فراخى معيشت مىشود «قال الصادق عليه السّلام: و الرزق المطر ينزل من السماء فيخرج به اقوات العالم». سيد شارح - رضوان اللّه عليه - در شرح اين جملات نكتهاى را تذكّر مىدهد كه قابل توجه است، و توضيحش با اضافاتى از اين ناچيز اين كه مضامين اين جملههاى نورانى را از خداى تعالى درخواست كردن منافاتى با توسّل به اسباب ظاهرى كه خداى تعالى آنها را سبب قرار داده ندارد؛ چنان كه
در قرآن شريف نيز اشاراتى به اين معنى شده است؛ مثلا مىفرمايد:«فَامْشُوا فِي مَناكِبِها وَ كُلُوا مِنْ رِزْقِهِ1» سفر كنيد و از روزى خداى تعالى بهرهمند شويد. و در سورۀ جمعه مىفرمايد:
«فَإِذا قُضِيَتِ الصَّلاةُ فَانْتَشِرُوا فِي الْأَرْضِ وَ ابْتَغُوا مِنْ فَضْلِ اللّهِ2» ؛ پس از اداى نماز در روى زمين پراكنده شويد و به دنبال روزى باشيد. اساسا فضيلت معرفت آنگاه است كه آدمى در عين اين كه متوسّل و متشبث به اسباب مىشود اسباب را مستقّل در تأثير نبيند و تأثير آنها را وابسته به اجازۀ حق تعالى بداند. به گفتۀ مولانا:
ديده مىخواهم كه باشد شهشناس تا شناسد شاه را در هر لباس
ديده مىخواهم سبب سوراخ كن تا سبب را بر كَند از بيخ و بُن
وقتى خطاب برد و سلام شدن بر آتش رسيد، آتش سوزان و فروزان سرد و سلامت شد.
پس فرق مؤمن با غير مؤمن در اين نيست كه غير مؤمن به دنبال اسباب است و مؤمن منقطع از اسباب، بلكه فرق ميان آن دو در آن است كه غير مؤمن دل به اسباب مىبندد ولى مؤمن به خداى تعالى كه مسبّب الاسباب است دلبستگى دارد.
فقلت و قولك الحق الاصدق و اقسمت و قسمك الابّر الاوفى پس فرمودى و فرمايش تو ثابت است و راستترين گفتار، و سوگند ياد فرمودى و سوگند تو عملىترين و كاملترين سوگندهاست كه فرمودى:
و فى السماء رزقكم و ما توعدون روزى شما در آسمان است و آنچه وعده داده شدهايد.
ثم قلت: فو ربّ السماء و الارض انه لحق مثل ما انكم تنطقون پس به پروردگار آسمان و زمين سوگند كه اين وعدۀ الهى حق است همانند آن كه شما سخن مىگوييد. و گفته شده است كه چون اين آيه نازل شد فرشتگان گفتند: «هلك بنو آدم اغضبوا الرب حتى اقسم لهم على ارزاقهم»، فرزندان آدم تباه شدند كه پروردگار را به خشم آوردند تا آن كه براى آنان دربارۀ روزيشان سوگند ياد كرد. و جار اللّه در كشّاف از اصمعى نقل مىكند كه مىگويد: از مسجد بصره بيرون شدم ديدم عربى آن جا نشسته به من گفت: از كدام قبيلهاى؟ گفتم: از طايفۀ اصمع.
گفت: از كجا مىآيى؟ گفتم: از جايى كه در آن جا كلام خداى رحمن تلاوت مىشود.
گفت: بخوان براى من از كلام خداى تعالى. گويد شروع به خواندن سورۀ و الذاريات نمودم چون به اين آيه رسيدم:«وَ فِي السَّماءِ رِزْقُكُمْ وَ ما تُوعَدُونَ» گفت: همين قدر كافى است. پس برخاست و شترش را نحر كرد و در ميان مردم قسمت كرد و شمشير و تير و كمانش را شكست و به راه افتاد.
سالى كه با رشيد به حج رفتم، در حال طواف شنيدم كسى با صداى خفيفى مرا مىخواند.
متوجه شدم ديدم همان شخص عرب است و ليكن اندامش لاغر و رنگش زرد شده است. بر من سلام كرد و خواهش نمود كه سورۀ و الذاريات را برايش تلاوت كنم. همين كه به آيۀ «وَ فِي السَّماءِ رِزْقُكُمْ وَ ما تُوعَدُونَ» رسيدم فريادى كشيد و گفت: «قد وجدنا ما وعدنا ربّنا حقا»، آنچه كه پروردگار ما به ما وعده فرموده بود به حق دريافتم. سپس گفت: آيا جز اين آيه باز هم هست؟ پس من تلاوت كردم:«فَوَ رَبِّ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ إِنَّهُ لَحَقٌّ مِثْلَ ما أَنَّكُمْ تَنْطِقُونَ» ، فريادى كشيد و گفت: اى سبحان اللّه! چه كسى خداى جليل را به خشم آورده تا آن كه سوگند ياد فرموده است؟! سخن حضرتش را باور نكردند تا آن كه سوگند ياد فرمود؟ سه بار اين جمله را تكرار كرد و افتاد و مرد. و اللّه اعلم.
دعاؤه في المعونة على قضاء الدّين و من دعائه في الطّلبة
اللّهمّ صلّ على محمّد و آله وهب لي العافية اللّهمّ انّي اسألك العافية من دين تخلق به وجهي و يحار فيه ذهني و يتشعّب له فكري و يطول بممارسته شغلي من دين يخلق به وجهي و يتشعّب له ذهني و يطول به و بممارسته شغلي و اعوذ بك يا ربّ من و أعوذ بك من همّ الدّين و فكره و شغل الدّين و سهره فصلّ على محمّد و آله و اعذني منه و استجير بك يا ربّ من ذلّته في الحياة و من تبعته بعد الوفاة فصلّ على محمّد و آله و اجرني و شغل الدّين و سهره و أعوذ بك من ذلّه في
الحياة و من تبعته بعد الممات فأجرني منه بوسع فاضل او كفاف واصل اللّهمّ صلّ على محمّد و آله و احجبني اللّهمّ احجبني عن السّرف و الازدياد و قوّمني بالبذل و الاقتصاد عن السّرف و قوّمني بالإقتصاد و علّمني حسن التّقدير و اقبضني بلطفك عن التّبذير و اجر من اسباب الحلال ارزاقي رزقي و وجّه في ابواب البرّ انفاقي نفقتي و ازوعنّي من المال ما يحدث لي مخيلة او تأدّيا الى بغي او يتأدّى بي الى بغي او ما اتعقّب منه طغيانا او اتعقّب به طغيانا اللّهمّ حبّب اليّ صحبة الفقراء الفقر و اعنّي على صحبتهم صحبته بحسن
الصّبر و ما زويت عنّي من متاع الدّنيا الفانية فاذخره فأدّخره لي في خزائنك الباقية و اجعل ما خوّلتني من حطامها و عجّلت لي اليّ من متاعها بلغة الى جوارك و وصلة الى قربك و ذريعة الى جنّتك جننك انّك ذو الفضل العظيم و انت الجواد الكريم
بسم اللّه الرحمن الرحيم و كان من دعائه عليه السّلام فى المعونة على قضاء الدين از دعاهاى آن حضرت در يارى گرفتن پرداخت وام اين دعا بود:
اللهم صلّ على محمد و آله وهب لى العافية من دين تخلق به وجهى و يحار فيه ذهنى و يتشعّب له فكرى و يطول بممارسته شغلى بارالها! بر محمد و خاندانش درود بفرست و مرا برهان از قرضى كه آبروى مرا ببرد و خاطر مرا پريشان سازد و فكرم را پراكنده نمايد و كارم در علاجش به طول انجامد.
و اعوذ بك يا رب من همّ الدين و فكره و شغل الدين و سهره و به تو پناهنده مىشوم پروردگارا از اندوه وام و فكرش و مشغول شدن به او و بىخوابى كشيدن به خاطر آن
فصلّ على محمد و آله و اعذنى منه و استجير بك يا ربّ من ذلّته فى الحيوة و من تبعته بعد الوفاة، فصل على محمّد و آله و اجرنى منه بوسع فاضل او كفاف واصل پس بر محمد و خاندانش درود بفرست و مرا از آن پناه مرحمت فرما، و به تو پناه مىجويم - اى پروردگارم - از ذلت و خوارى وام در زندگى و از وبال آن پس از مرگ.
پس بر محمد و خاندانش درود بفرست و مرا از آن پناه ده به اين كه گشايش فراوانى داشته باشم و يا به قدر كفايتم روزى برسد كه نه افزون باشد و نه اندك. سيد شارح - رضوان اللّه عليه - در اين جا مسائلى را مطرح كرده است كه به اجمال اشاره به آنها مىشود:
از اين كه امام عليه السّلام از قرض و آشفتگى فكر و پريشانى خيال نسبت به قرض به
خداى تعالى پناه مىبرد معلوم مىشود كه امر وام داشتن خيلى اهميت دارد و حتى المقدور نبايد كسى دامن خويش را به قرض آلوده نمايد؛ چنان كه در روايات نيز بدين معنى اشاره شده است؛ از جمله در كافى شريف از امام صادق عليه السّلام روايت مىكند كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود:
دردى به سختى درد چشم و اندوهى همچون اندوه قرض نيست: «لا وجع الا وجع العين و لا هم الاهمّ الدين».
و نيز به سند خود از امام صادق عليه السّلام روايت مىكند كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: قرض ريسمان اسيرى خداست در روى زمين، هرگاه كه بخواهد بندهاى را خوار فرمايد آن ريسمان را بر گردن او مىنهد: «الدين ربقة اللّه فى الارض فاذا اراد ان يذلّ عبدا وضعه فى عنقه». و نيز از امام صادق عليه السّلام روايت كرده كه فرمود: پناه ببريد از اين كه قرض بر شما چيره شود و مردان بر شما غالب آيند و زور بگويند و كانون خانواده از هم پاشيده شود: «تعّوذوا من غلبة الدين و غلبة الرجال و بوار الأيم».
و به سند خودش از امام باقر عليه السّلام روايت كرده كه فرمود: شهادت در راه خداى تعالى كفارۀ همۀ گناهان است مگر قرض كه آن كفّاره ندارد بجز اين كه پرداخت شود و يا بدهكار بدهى خود را بپردازد و يا صاحب حق از حق خويش درگذرد: «كل ذنب يكفره القتل فى سبيل اللّه الاّ الدين لا كفارة الاّ ادائه او يقضى صاحبه او يعفو الذى له الحق». و امام صادق از پدران بزرگوارش و ايشان از امير المؤمنين عليه السّلام روايت كردهاند كه فرمود: مبادا زير بار قرض برويد كه موجب خوارى در روز و اندوه در شب است و در دنيا بايد پرداخت بشود و در عالم آخرت هم بايد پرداخت شود: «ايّاكم و الدين فانّه مذلّة بالنهار مهمّة بالليل و قضاء فى الدنيا و قضاء فى الآخرة».
مگر ابن ابى الصلاح كه گفته است حرام است. و علامه شهاب الدين فهد در كتاب المهذّب البارع فرموده است: «اياك ثم اياك و التجرى على الدين فانه مجلبة للهمّ و مثقلة للذمّة و مشتّت للفكر و هو فى الدنيا و فى الآخرة تبعة»؛ مبادا مبادا كه جرأت كنى وام بگيرى كه وام اندوهساز است و آدمى را مشغول الذّمه مىكند و فكرش را پراكنده مىسازد و آن در دنيا باعث خوارى و در آخرت موجب گرفتارى است. و جنازهاى را به مسجد پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بردند، رسول خدا پرسيد:
اين مردۀ شما بدهكار هم هست؟ عرض كردند: آرى يا رسول اللّه! دو درهم بدهكار است.
حضرت فرمود: خودتان بر مردهتان نماز بخوانيد. پس على عليه السّلام عرض كرد: يا رسول اللّه! من قرض او را ضامن شدم. فرمود: خداى تعالى تو را از گرو اعمالت رها فرمايد همان گونه كه گروگان برادرت را باز كردى.
سپس رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم جلو تشريف آوردند و بر جنازه نماز خواندند: «و حمل الى مسجد النبى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ميّت فقال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: على ميّتكم دين؟ قالوا: نعم درهمان يا رسول اللّه، قال: تقدّموا فصلّوا على ميّتكم، فقال على عليه السّلام: ضمنتها عنه يا رسول اللّه، فقال: فكّ اللّه رهانك كما فككت رهان اخيك، ثم تقدّم فصلّى عليه». و اگر كسى باشد كه متولّى اداى دين باشد و يا مالى داشته باشد كه از آن محل قرض ادا شود اجازه داده شده است كه قرض كند، ولى با اين همه بهتر آن است كه قرض نكند و از خداى تعالى مسئلت نمايد كه وسيلهاى فراهم فرمايد كه از قرض كردن بىنياز گردد كه هم ذمّهاش از حقوق ديگران فارغ و هم فكرش آسوده و هم با بندگان شايستۀ خداى تعالى همكارى نموده است و به ثواب كسانى كه براى عيال خود زحمت نان درآوردن را متحملاند فايز مىشود، كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مىفرمايد: كسى كه براى عائلۀ خود زحمت بكشد مانند كسى است كه در راه خداى تعالى جهاد مىكند. و فرمود: كسى كه در راه طلب روزى حلال بميرد گناهانش آمرزيده است: «الكادّ على عياله كالمجاهد فى سبيل اللّه و قال ضامن مات كادّا فى طلب الحلال غفر له»، پايان.
و علامه حلّى - قدّس سرّه - در تذكره مىفرمايد: كراهت قرض گرفتن كمتر است اگر نياز به وام داشته باشد، و اگر نيازش سخت شد كراهت برطرف مىشود، و اگر مىترسد كه تلف شود و راهى بجز قرض گرفتن ندارد واجب است كه قرض كند. امام رضا عليه السّلام مىفرمايد: «من طلب هذا الرزق من حلّ ليعود به على عياله و نفسه كان كالمجاهد فى سبيل اللّه، فان غلب عليه فليستدن على اللّه عز و جل و على رسوله ما يقوت به عياله، فان مات و لم يقضه كان على الامام قضائه، فان لم يقضه كان عليه وزره، ان اللّه تعالى يقول انّما الصدقات للفقراء و المساكين و العاملين عليها و المؤلفة قلوبهم و فى الرقاب و الغارمين فهو فقير مسكين مغرم» كسى كه از راه حلال روزى بطلبد تا خرجى خود و عائلهاش را تأمين كند همچون كسى است كه در راه خداى تعالى جهاد كند، و اگر كار بر او سخت شد به عهدۀ خداى عز و جل و پيغمبرش به مقدارى كه خرجى عائلهاش تأمين بشود قرض كند، پس اگر بميرد و قرضش ادا نشده باشد بر امام مسلمانان
است كه وام او را پرداخت نمايد و اگر ادا نكرد و بالش بر گردن پيشواست، زيرا خداى تعالى مىفرمايد: صدقات فقط مال فقرا و مساكين و كسانى است كه آنها را جمعآورى مىكنند و كسانى كه به وسيلۀ صدقه دلهاى آنان به دست مىآيد و براى آزاد ساختن بندگان و براى كسانى كه ورشكست شده باشند. پس كسى كه قرض كرد و نتوانست پرداخت كند و از دنيا رفت هم فقير است و هم مسكين و هم ورشكست.
كه امام صادق عليه السّلام فرموده است: كسى كه بدون نيّت پس دادن قرضى بكند همانند دزد است «من استدان دينا فلم ينو قضائه كان بمنزلة السارق».
و نيز از آن حضرت روايت شده است كه هر كس قرضى داشته باشد و نيّت باز پس دادن آن را بكند از جانب خداى تعالى دو نگهبان بر او گماشته مىشود تا او را بر پرداخت امانتى كه بر عهده دارد كمك كنند پس هر وقت كه نيّت پرداختش به هر اندازه كم شود كمك آن دو پاسبان نيز به همان اندازه كم مىگردد: «من كان عليه دين ينوى قضائه كان معه من اللّه حافظان يعينانه على الاداء عن امانته فان قصرت نيّته عن الاداء قصرا عليه من المعونة بقدر ما يقصر من نيّته».
و اگر وقت پرداخت رسيده باشد و او از پرداخت متمكّن باشد و طلبكار نيز مطالبه كند و او نپردازد گناه كرده است و در اين حال بر حاكم شرع واجب است كه او را به زندان بيندازد، زيرا امام صادق عليه السّلام فرمود كه على عليه السّلام مردى را كه طلبكارانش او را احاطه كرده بودند به زندان مىافكند و سپس دستور مىداد كه بدهكار دارايىاش را ميان طلبكاران تقسيم كند تا هر كس به اندازۀ سهم خود از مال او برگيرد، و اگر بدهكار راضى به فروش اموالش نمىشد خود حضرت مىفروخت و تقسيمش مىفرمود: «قال الصادق عليه السّلام: كان على عليه السّلام يحبس الرجل اذا التوى على غرمائه ثم يأمر فيقسم ماله بينهم بالحصص فان ابى باعه فقسمه بينهم».
و علامه حلى - قدس اللّه سره - در كتاب تذكره فرموده است اگر با اين شرايط كه گفته شد
باز بدهكار حاضر نشد كه بدهى خود را بپردازد و سرپيچى نمود فاسق خواهد بود و گواهى دادنش در محاكم اسلامى پذيرفته نمىشود و نمازش در اوّل وقت درست نيست، بلكه حتى در آخر وقت. و هيچ يك از واجبات كه وقتش وسعت دارد و با پرداخت بدهى در اول وقت منافات دارد صحيح نيست؛ و همچنين است غير بدهى از حقوق واجبه مانند زكات و خمس هر چند حاكم مطالبهاش نكند، زيرا برحسب عادت طلبكاران طلب خود مطالبه نمىكنند.
امّا اگر در گناه صرف كرد و يا آن كه از اوّل تصميم پرداخت قرض را نداشت گناهكار است، كه عبد الغفار جازى گويد: از امام صادق عليه السّلام پرسيدم كه كسى از دنيا رفته و بر گردنش قرضى هست حكمش چيست؟ فرمود: اگر قرضى را كه گرفته در راه فساد خرج نكرده باشد خداى تعالى او را موأخذه نمىفرمايد اگر نيّت اداى قرض را داشته باشد، مگر آن كه نخواهد امانتى را كه بر عهدۀ اوست بپردازد كه چنين كس به منزلۀ دزد است؛ و همچنين است زكات نيز و همچنين است كسى كه از بين بردن كابين زنها را حلال بشمرد؛ قال عبد الغفار الجازى سئلت الصادق عليه السّلام عن رجل مات و عليه دين قال: ان كان عطا على يديه من غير فساد لم يواخذه اللّه عزّ و جلّ اذا علم من نفسه الاداء الاّ من كان يريد ان يؤدّى من امانية فهو بمنزلة السارق و كذلك زكاة ايضا و كذلك من استحلّ ان يذهب بمهور النّساء.
كه امام صادق عليه السّلام فرمود: اگر گذشت كند، براى هر درهم ده درهم عوض مىگيرد و اگر گذشت نكرد يك درهم به يك درهم عوض مىگيرد: «عن الصادق عليه السّلام انّ له بكلّ درهم عشرة دراهم اذا حلّ له فان لم يحلّله فانّما بدروا درهم بدرهم» و خداى تعالى داناست.
مترجم گويد: محتمل است كه مقصود از يك به ده و يك به يك عوض دنيوى باشد نه اخروى كه انطباق اين نوع عوض بر عوض اخروى بعيد به نظر مىرسد.
اللّهم صلّ على محمد و آله و احجبنى عن السّرف و الازدياد و قوّمنى بالبذل و الاقتصاد و علمّنى حسن التقدير بارالها! بر محمّد و خاندانش درود بفرست و مرا از اسرافكارى و زيادهروى باز دار و با بخشش و ميانهروى بر پاى دار و كم خرج كردن نيكو و اندازه را به من بياموز.
شايد مقصود از حسن تقدير آن باشد كه آنچنان نباشد تا هر چه دارم انفاق كنم و خودم محتاج بمانم، طبق آيۀ شريفه:«وَ لا تَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً إِلى عُنُقِكَ وَ لا تَبْسُطْها كُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُوماً مَحْسُوراً1» .
مترجم گويد: دانشمندان در تفسير تقدير معيشت معانى مختلفى گفتهاند و در بعضى از روايات اشاره به آن معنى شده است؛ از جمله روايتى است كه در كافى شريف، معتب خادم امام صادق نقل مىكند كه وى گفت: امام صادق عليه السّلام فرمود گاهى در مدينه قيمت اجناس بالا مىرود، ما چقدر آذوقه داريم؟ عرض كردم: تا چند ماه ما را بس است. فرمود ببر و بفروش.
گويد عرض كردم: در مدينه آذوقهاى نيست (كه اگر فروختيم جايگزينش را بخريم). فرمود:
بفروش. و چون فروختم فرمود: آذوقۀ ما را روزانه مانند مردم تهيّه كن، و اضافه فرمود:
هر چه فروختى نصفى از مصرف عائلۀ مرا جو و نصف ديگر گندم بخر كه خداى عزّ و جلّ مىداند كه من آن قدر دارم كه مىتوانم همۀ آذوقۀ عيالم را از گندم فراهم كنم و لكن دوست دارم كه خداى تعالى ببيند كه تقدير معيشت من خوب و زيباست: «عن معتب مولى الصادق عليه السّلام قال ابا عبد اللّه عليه السّلام و قد تزيد السّعر بالمدينة كم عندنا من طعام؟ قال: قلت: عندنا ما يكفينا اشهرا كثيرة، قال: اخرجه و بعه، قال: قلت: و ليس بالمدينة طعام، قال: بعه، فلمّا بعته قال: اشتر مع الناس يوما بيوم و قال: ما بعت اجعل قوت عيالى نصفا شعيرا و نصفا حنطة فانّ اللّه عزّ و جلّ يعلم انّى واجد ان اطعمهم الحنطة على وجهها و لكنّى احبّ ان يرانى اللّه و قد احسنت تقدير المعيشة».
و به هر صورت روايات بسيارى از اهل بيت عليهم السلام در ستايش تقدير و حسن تقدير رسيده است؛ از جمله فرمودهاند: «لا مال لمن لا تقدير له»، كسى كه در زندگيش اندازه نگه ندارد مالى براى او باقى نمىماند. و از امام صادق عليه السّلام مروى است كه فرمود: كمال و همۀ كمال در سه چيز است، و يكى از سه چيز را تقدير معيشت بيان فرمود: «الكمال كلّ الكمال فى ثلاثة و ذكر فى الثلاثة تقدير المعيشة».
از امام باقر عليه السّلام روايت شده كه فرمود: سه چيز علامت مؤمن است: حسن تقدير در زندگى
و شكيبايى در پيشامدهاى ناگوار و مسائل دينى را فراگرفتن: «عن ابى جعفر عليه السّلام قال: علامات المؤمن ثلاث حسن التقدير فى المعيشة و الصبر على النّائبة و التفقّه فى الدين». و داود بن سرحان گويد: ديدم امام صادق عليه السّلام را كه با دست خود خرما كيل مىكرد (يعنى خرما را دستچين مىكرد و در ميان كيل مىريخت)، عرض كردم: فدايت شوم! به بعضى فرزندانتان و يا غلامانتان مىفرموديد اين كار را بكنند و شما زحمت نمىكشيديد.
فرمود: اى داوود! بجز سه چيز به صلاح فرد مسلمان نيست: مسائل دينىاش را ياد بگيرد و بر مصيبتها بردبار باشد و در زندگيش حسن تقدير داشته باشد «رأيت ابا عبد اللّه يكيل تمرا بيده فقلت: جعلت فداك، لو امرت بعض ولدك او بعض مواليك ليكفيك، فقال: يا داود انّه لا يصلح المرء المسلم الاّ ثلاثة التفقّه فى الدين و الصبر على النائبة و حسن التقدير فى المعيشة». پايان حديث شريف.
و اقبضنى بلطفك عن التّبذير و به لطف خودت مرا از تبذير بازدار. لغت تبذير از «بذر الحبّ» ريشه مىگيرد كه به معناى تخم پاشيدن است، و در معناى آن ميان علماى لغت اختلاف است؛ بعضى گفتهاند تبذير عبارت از آن است كه آدمى مال را به طور اسراف خرج كند و به اصطلاح عاميانه (ولخرجى). و بعضى گفتهاند كه تبذير عبارت است از صرف كردن مال در غير آنچه مقصد و مقصود صاحب مال است. و گفته شده است كه تبذير عبارت است از انفاق نمودن در حرام و يا در مكروه و يا به غير مستحق دادن.
و از مجاهد نقل شده كه گفته است اگر يك چارك طعام در راه باطل مصرف شود تبذير است. و لذا بعضىها گفتهاند كه فرق ميان اسراف و تبذير آن است كه اسراف عبارت است از مصرف كردن بجا و لكن بيش از مقدار لازم، و تبذير عبارت است از مصرف كردن نابجا و لو به مقدار لازم. و تبذير به هر معنا كه باشد كافى است در مذمّت آن آيۀ شريفۀ «وَ آتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّهُ وَ الْمِسْكِينَ وَ ابْنَ السَّبِيلِ وَ لا تُبَذِّرْ تَبْذِيراً إِنَّ الْمُبَذِّرِينَ كانُوا إِخْوانَ الشَّياطِينِ وَ كانَ الشَّيْطانُ لِرَبِّهِ كَفُوراً1» .
حقّ خويشان و درماندگان و ابن سبيل را ادا كن و تبذير مكن كه تبذيركنندگان برادران شياطيناند و شيطان به پروردگار خود كافر است.
و اجر من اسباب الحلال ارزاقى روزيهاى مرا از راههاى حلال به من برسان.
و وجّه فى ابواب البر انفاقى آنچه انفاق مىكنم در راه نيكوكارى باز گردان.
از اين دو جملۀ شريفه استفاده مىشود كه ثروتمند شدن از راه حلال و انفاقش در راه خير امرى است مطلوب شارع مقدّس؛ چنان كه از امام صادق عليه السّلام روايت شده كه فرمود كسى كه دوست نداشته باشد كه مالى از حلال فراهم كند تا آبروى خود را با آن حفظ كرده و قرض خويش را ادا كند و به خويشانش كمك برساند چنين كس خيرى در وجودش نيست: «لا خير فيمن لا يحبّ جمع الحلال من حلال و كفّ به وجهه و تقضى به دينه و يصل برحمه».
و نيز از آن حضرت مروى است كه فرمود: «نعم العون الدنيا على الآخرة»؛ دنيا براى تحصيل آخرت كمك خوبى است. و عبد اللّه بن يعفور گويد: مردى به حضور امام صادق عرض كرد: به خدا سوگند كه ما دنيا طلبيم و دوست داريم كه دنيا به دست ما بيفتد. فرمود:
دوست دارى كه با آن چه كار كنى؟ عرض كرد: بر خود و عائلهام برسم و صلۀ رحم كنم و صدقه بدهم و حجّ و عمره به جا آورم.
امام صادق عليه السّلام فرمود: اين كه دنياطلبى نيست اين آخرت طلبيدن است: «قال رجل لابى عبد اللّه عليه السّلام: و اللّه انا لنطلب الدنيا و نحبّ ان نؤتيها، فقال عليه السّلام: تحبّ ان تصنع بها ماذا؟ قال: اعوذ بها نفسى و عيالى و اصل بها و اتصدّق و احجّ و اعتمر. فقال ابا عبد اللّه عليه السّلام: ليس هذا طلب الدنيا هذا طلب الآخرة». و بعضى از بزرگان فرمودهاند كه سلامت دين و دنيا به مال است كه از راه حقّ به دست آيد و به مستحّق مصرف شود. و روايات در اين زمينه بسيار است.
و ازو عنّى من المال ما يحدث لى مخيلة او تأدّيا الى بغى او ما اتعقّب منه طغيانا و مال و ثروتى كه براى من تكبّرى بياورد و مرا به تعجب وا دارد از من دور فرما. البتّه مال و ثروت براى اولياى خدا موجب آن است كه با برادران خود مواسات كنند و به آنان احسان و نيكوكارى نمايند، نه آن كه العياذ باللّه بر آنان فخرفروشى كنند و با ديدۀ تحقير بر آنان نگاه كنند. البتّه مالى كه چنين پيامدى داشته باشد نبودنش بهتر است، چنانچه امام عليه السّلام خواستار آن شده است. و نيز مالى كه مرا به بغى و تجاوز از حدّ بكشاند و موجب طغيان گردد از من دور فرما. در اين جملۀ شريفه اشاره است به آيۀ شريفۀ «إِنَّ الْإِنْسانَ لَيَطْغى أَنْ رَآهُ اسْتَغْنى» ؛ آدمى كه خود را بىنياز ديد دست به طغيان مىزند و در همه شئون زندگى از حدّ خود تجاوز مىكند.
و بعضى گفتهاند كه معناى آيۀ شريفه آن است كه آدمى در حال استغنايش خداى متعال را كه ولى نعمت اوست فراموش مىكند و تصوّر مىكند كه مال و ثروتش نتيجۀ سعى و كوشش
خود اوست؛ چنان كه قارون گفت:«إِنَّما أُوتِيتُهُ عَلى عِلْمٍ1» ، اين همه ثروت از دانشى است كه خودم داشتم؛ غافل از آن كه چه بسا افرادى كه زحمتها كشيدند و تدبرها انديشيدند و ليكن نتيجهاى بجز ضرر و خسران نديدند. قرآن شريف داستانى از سه برادر نقل مىكند كه خدا را در زندگى فراموش كردند و گرفتار عذاب شدند و مىفرمايد:«إِنّا بَلَوْناهُمْ كَما بَلَوْنا أَصْحابَ الْجَنَّةِ إِذْ أَقْسَمُوا لَيَصْرِمُنَّها مُصْبِحِينَ وَ لا يَسْتَثْنُونَ» ؛ ما كافران را نيز به قحط و سختى مبتلا كنيم چنان كه اهل آن بستان را كه (شبى) قسم خوردند كه صبحگاه ميوهاش بچينند (تا فقيران آگاه نشوند) و هيچ استثنا به مشيّت خدا نكردند «فطاف عليها طائف من ربك و هم نائمون»، بدين سبب (همان شب) هنوز به خواب بودند كه از جانب خداى تعالى آتشى نازل ش د «فاصحبت كالصريم».
و بامدادان نخلهاى آن بستان چون خاكسترى سياه گرديد «فَتَنادَوْا مُصْبِحِينَ» صبحگاه يكديگر را صدا كردند:«أَنِ اغْدُوا عَلى حَرْثِكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صارِمِينَ» كه برخيزيد تا اگر ميوۀ بستان را خواهيد چيد به نخلستان رويم «فَانْطَلَقُوا وَ هُمْ يَتَخافَتُونَ أَنْ لا يَدْخُلَنَّهَا الْيَوْمَ عَلَيْكُمْ مِسْكِينٌ» آنها سوى بستان روان شدند و آهسته سخن مىگفتند كه امروز مواظب باشيد فقيرى وارد نشود «وَ غَدَوْا عَلى حَرْدٍ قادِرِينَ» و صبحدم با شوق و عزم و توانايى به باغ رفتند «فَلَمّا رَأَوْها قالُوا إِنّا لَضَالُّونَ» چون باغ را به آن حال ديدند (از فرط غم) با خود گفتند: ما به يقين راه را گم كردهايم «بَلْ نَحْنُ مَحْرُومُونَ» يا بلكه باغ همان است و ما (به قهر خدا) از ميوهاش محروم شدهايم «قالَ أَوْسَطُهُمْ أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ لَوْ لا تُسَبِّحُونَ» بهترين و عادلترينشان با آنها گفت: من به شما نگفتم چرا شكر نعمت و تسبيح خدا به جا نياوريد (و به فقيران احسان نكنيد)؟«قالُوا سُبْحانَ رَبِّنا إِنّا كُنّا ظالِمِينَ» ، آنان همه گفتند: خداى ما منزّه است. آرى ما خود در حق خويش ستم كرديم.
«فَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلى بَعْضٍ يَتَلاوَمُونَ» ، و رو به يكديگر كرده به ملامت و نكوهش هم پرداختند.«قالُوا يا وَيْلَنا إِنّا كُنّا طاغِينَ» با توبه و انابه گفتند: اى واى بر ما كه سخت سركش و گمراه بوديم.«عَسى رَبُّنا أَنْ يُبْدِلَنا خَيْراً مِنْها إِنّا إِلى رَبِّنا راغِبُونَ» اميدواريم كه پروردگار ما به جاى آن بستان بهترى از لطف به ما عطا فرمايد كه از اين پس ما هميشه به خداى خود مشتاقيم.
«كَذلِكَ الْعَذابُ وَ لَعَذابُ الْآخِرَةِ أَكْبَرُ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ2» ، اين گونه است عذاب (دنيا) و البته عذاب
آخرت بسيار سختتر است اگر مردم بدانند.
اللهم حبب لى صحبة الفقراء و اعنّى على صحبتهم بحسن الصبر بارالها! همنشينى با فقيران را در نظر من محبوب فرما و مرا يارى فرما تا با آنان شكيبايى خوبى داشته باشم. از آن جايى كه حبّ دنيا در نهاد بشر گذاشته شده آدمى هر كس را كه محبوب انسان نزد او باشد بالتبع دوست مىدارد و از اين روست كه نفس بالطبع مايل به كسانى است كه دنيا نزد آنهاست هر چند بدانند كه از دنياى آنان نصيبى ندارد، و بالملازمه از كسانى كه با محبوبش مخالفند متنفّر است.
لذا حكيمان گفتهاند كه دو نفر دوست تو مىباشند: 1. دوست تو 2. دشمن دشمن تو، و دو نفر دشمن تو هستند: 1. دشمن تو 2. دوست دشمن تو. و در بعضى از روايات اشاره به اين معنى شده است از جملۀ آنها صدوق (رض) به سند خودش از جعفرى نقل مىكند كه گفت:
از امام موسى بن جعفر عليه السّلام شنيدم كه فرمود: تو را نزد عبد الرحمن بن يعقوب ديدم آن جا چه كار داشتى؟ عرض كردم: او دايى من است.
فرمود: او دربارۀ خداى تعالى سخن بزرگى مىگويد؛ خداى تعالى را توصيف مىكند و حال آن كه خداى تعالى قابل توصيف نيست، پس يا با او مجالست كن و ما را ترك كن و يا با ما همنشين باش و او را ترك كن «مالى رايتك عند عبد الرحمن بن يعقوب؟ فقلت: انه خالى، فقال:
انه يقول فى اللّه قولا عظيما: يصف اللّه و لا يوصف، فاما جلست معه و تركتنا و اما جلست معنا و تركته» محل شاهد ما همين قسمت از روايت شريفه است گرچه ذيل روايت نيز دستورى است آموزنده و اخلاقى، و لذا همۀ روايت شريفه نقل مىشود. راوى گويد: عرض كردم او هر چه دلش مىخواهد بگويد، اگر من با او همعقيده نباشم چه مانعى دارد كه ما با او نشست و برخاست داشته باشيم؟ حضرت فرمود: آيا نمىترسى اگر عذابى از جانب خداى تعالى بر او نازل شود تو را نيز دامنگير گردد؟ داستان مرد اسرائيلى را نشنيدهاى كه از ياران موسى عليه السلام بوده و پدرش از اصحاب فرعون، هنگامى كه سپاه فرعون به آنان رسيد اين مرد اسرائيلى رفت تا پدرش را موعظه كند و او را به نزد موسى بياورد، او با پدرش در گفتگو بود كه آب دريا به هم متصل شد و او نيز با پدرش غرق شد. چون اين خبر به موسى عليه السّلام رسيد فرمود: آن مرد در رحمت خداست و لكن عذاب خدا وقتى نازل مىشود كسى را كه نزديك گنهكار است نيز فرامىگيرد.
نكتۀ مذكور را در خطبهاى نيكو ترسيم نموده، وى مىگويد:
چهارده ساله بتى بر لب بام چون مه چارده در حُسن تمام
بر سر سرو كله گوشه شكست بر گل از سنبلتر سلسله بست
داد هنگامۀ معشوقى ساز شيوۀ جلوهگيرى كرد آغاز
آن فروزان چو مَهى در بر و بوم بر در و بامش اسيران چو نجوم
ناگهان پشت خمى همچو هلال دامن از خون چو شفق مالامال
كرد در قلبۀ او روى اميد ساخت فرش ره او موى سفيد
گوهر اشك به مژگان مىسُفت وز دو ديده گهرافشان مىگفت
كى پرى با همه فرزانگيم نام رفت از تو به ديوانگيم
لالهسان سوختۀ داغ توام سبزهوش بىثمر باغ توام
نظر لطف به حالم بگشاى زنگ اندوه ز جانم بزداى
نوجوان حال كهن پير چو ديد بوى صدق از نفس او نشنيد
گفت كاى پير پراكنده نظر رو بگردان به قفا باز نگر
كه در آن منظره گل رخسارى است كه جهان از رخ او گلزارى است
او چو خورشيد فلك من ماهم من كمين بندۀ او، او شاهم
عشقبازان چو جمالش نگرند من كه باشم كه مرا نام برند
پير بيچاره چون آن سو نگريست تا ببيند كه در آن منظره كيست
زد جوان دست و فكند از پايش داد چون سايه به خاك آرامش
كانكه با ما ره سودا سپرد نيست لايق كه دگر جا نگرد
هست آيين دو بينى ز هوس قبلۀ عشق يكى باشد و بس
با صفت حميدۀ تواضع متّصف مىشود و خود را خوار و ذليل مىبيند و در اثر مجالست كه (خوپذير است نفس انسانى) از آنان قناعت ياد مىگيرد و به آنان تأسّى مىكند و حرصش به دنيا و جمع مال و منال كمتر مىشود و در نتيجه، غرق در شهوات و لذّات دنيويه نمىشود و به دنبال جاه و مقام و رياستهاى دنيوى نمىرود و طمع به مال مالداران و ثروت ثروتمندان نمىكند، و چون از اهل دنيا بريد دلش با خلوت انس مىگيرد و در خلوت دل به ياد مرگ و فناى دنيا و زوال نعمتهاى آن مىافتد و از آثار گذشتگان عبرت مىگيرد و به تفكّر مىپردازد كه از عبارت يك سال بهتر است، و بنا به بعضى از روايات از عبادات هفتاد سال و يا شصت سال بهتر است و ممكن است اختلاف روايات برحسب اختلافات درجات و اثرات تفكر باشد كه راوى سؤال مىكند از معصوم عليه السّلام: يابن رسول اللّه! آن تفكرى كه از عبادت يك سال بهتر است چيست؟ امام عليه السّلام مىفرمايد: «ان تدور على الخربة فتقول أين بائوها اين ساكنوها»، به خرابهها گذر كنى و بگويى: كجا رفتند بانيان خرابهها و كجايند ساكنان اينها؟ دانشمندان و علما را در اين زمينه مطالب ارزنده و هشداردهندهاى است؛ از جملۀ آنها اسفار حكمتآميز است كه مىگويد:
هان ايدل عبرت بين از ديده نظر كن هان ايوان مداين را آيينه عبرت دان...
و چون مصاحبت فقرا اين همه سودبخش است خداى تعالى رسول گرامى خود را كه بهترين خلق اوست دستور فرموده كه با فقيران بنشيند و در قرآن كريم فرمود:«وَ اصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداةِ وَ الْعَشِيِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ وَ لا تَعْدُ عَيْناكَ عَنْهُمْ تُرِيدُ زِينَةَ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ لا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِكْرِنا وَ اتَّبَعَ هَواهُ وَ كانَ أَمْرُهُ فُرُطاً1» ؛ و هميشه خويش را با كمال شكيبايى به محبّت آنان كه صبح و شام خدا را مىخوانند و رضاى او را مىطلبند وادار كن و يك لحظه از آن فقيران چشم مپوش كه به نيتهاى دنيا مايل شوى، و هرگز از آنان كه دلهاى آنها را از ياد خودمان غافل كردهايم و تابع هواى نفس خود شدند و به تبهكارى پرداختند متابعت مكن (يعنى با اشراف و ثروتمندان ظالم هواپرست نپيوند)، كه مفسّرين فرمودهاند مقصود از اين گروه كه دستور مجالست با آنان داده شده فقراى مؤمنين هستند، مانند عمار و خباب و سلمان و ابى ذر و امثال آنان - رضوان اللّه عليهم - و نيز گفته شده كه مقصود اصحاب صفّه هستند كه
هفتصد نفر بودند و رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم از آنان سرپرستى مىفرمود. و برحسب روايت محدّث راوندى از امام صادق عليه السّلام چهارصد نفر بودند كه از خانه و زندگى خودشان دست كشيده و به مدينۀ منوّره مهاجرت كرده بودند و رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم آنان را در صفۀ مسجد جاى داده بود و همه روزه صبح و شام تشريف مىآورد و از آنان دلجويى مىفرمود و احوالپرسى مىكرد.
روزى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم تشريف آورد و ديد اينان نشستهاند؛ بعضى نعلينهاى خود را وصله مىكنند و بعضى لباسشان را و رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم هر روز به آنان يك چارك (مّد) خرما مرحمت مىفرمود، پس يكى از آنان برخاست و عرض كرد: يا رسول اللّه «التمر الذى نرزقنا قد احرق بطوننا»؛ اى رسول خدا! اين خرمايى كه شما مىخورانيد معدۀ ما را سوزانيده. رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: «اما انى لو استطعت ان اطعمكم الدنيا لاطعمتكم و لكن من عاش منكم من بعدى يغدى عليه بالجفان و يغدو احدكم فى خميصة و يروح فى اخرى و تنجدون بيوتكم كما تنجد الكعبة»؛ اگر من مىتوانستم كه همۀ دنيا را به كام شما بريزم همين كار را مىكردم ولى هر كس از شما كه پس از مرگ من زنده باشد ظرفهاى غذا به او تقديم خواهد شد و خانههاى خود را با فرشهاى قيمتى فرش خواهيد كرد همچنان كه كعبۀ مكّرمه با جامۀ فاخر پوشيده مىشود.
پس مردى از ميان آن جمع برخاست و گفت: «يا رسول اللّه انّا الى ذلك الزمان بالاشواق فمتى هو»؛ اى رسول خدا! ما با كمال شوق در انتظار آن روز هستيم، پس كى خواهد آمد؟ رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: «زمانكم هذا خير من ذلك الزمان»؛ اشتباه مىكنى امروز شما از آن روز بهتر است «انّكم ان ملئتم بطونكم من الحلال توشكوا انّ تملأها من الحرام»؛ شما اگر امروز شكمهاى خود را از حلال پر كنيد در خطر آن هستيد كه از حرام نيز پر بكنيد
(تنور شكم دم به دم تافتن - مصيبت بود روز نايافتن)
. روايت شريفه دنباله دارد؛ طالبين به سفينة البحار مادّه (صفف) مراجعه فرمايند و از نكات اخلاقى آن استفاده نمايند.
و گفته شده كه جمعى از سران كفار قريش به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم عرض كردند: اين غلامان و آزادشدگان يقه چركين را كه بوى برّه گرفتهاند از كنار خود دور كن تا ما به گرد تو آييم «نحّ هؤلاء الموالى الذين كان ريحهم ريح الضأن حتّى نجالسك»، همان گونه كه قوم نوح به نوح گفتند:«أَ نُؤْمِنُ لَكَ وَ اتَّبَعَكَ الْأَرْذَلُونَ1» آيا ما به تو ايمان بياوريم در حالى كه پيروان تو همه از مردمان طبقه پايين هستند؟ پس آيۀ شريفه «وَ اصْبِرْ نَفْسَكَ...» نازل شد. و از سلمان و خباب
روايت است كه فرمودند اقرع بن حابس تميمى و عيينة بن الحصين الغراوى و عبّاس بن مرواس و رفقايشان از مؤلفة قلوبهم آمدند و ديدند كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم با جمعى از ضعفاى مؤمنين نشسته است و چون اين منظره را مشاهده كردند با ديدۀ تحقير بر آنان نگريستند و به خدمت حضرت رسيدند و عرض كردند: «يا رسول اللّه جالسناك و حادثناك و اخذنا عنك»؛ اگر در صدر مجلس بنشينى و اينان را كه گريبانهاشان متعفّن است (چون لباس پشمينه پوشيده بودند) از ما دور كنى ما در خدمت شما خواهيم بود و از فرمايشاتتان استفاده خواهيم كرد.
حضرت فرمود: «ما انا بطارد المؤمنين»؛ من هرگز مؤمنين را از نزد خود نخواهم راند. گفتند:
«فانّا نحبّ ان تجعل لنا منك مجلسا تعرف لنا فيه العرب فضلنا فان وفود العرب ياتيك فتستحيى ان ترانا مع هولاء الا عبد يعنون فقراء المسلمين فاذا نحن جئناك فأقمهم عنا فاذا سخن فرغنا فاقعد معهم إن شئت»؛ پيشنهاد ما اين است كه جلسۀ خاصّى براى ما قرار دهيد كه عربها مزيّت ما را بفهمند، زيرا وقتى دستجات عرب بر تو وارد مىشوند و مىبينند ما با اين بردگان نشستهايم شرمسار و سرافكنده مىشويم. بنابراين وقتى ما مىآييم اينان را مرخص فرما، و چون از خدمت شما مرخص شديم اگر خواستيد دوباره با اينان بنشينيد.
رسول خدا پيشنهاد آنان را پذيرفت. آنان گفتند: سندى در اين باره مرقوم فرماييد تا نوشتهاى در دست ما باشد. رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم صفحۀ كاغذى طلبيد و على عليه السّلام را طلبيد تا سند مزبور را بنويسد و ما در كنارى نشسته بوديم كه جبرئيل نازل شد و آيۀ شريفه را آورد:«وَ لا تَطْرُدِ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداةِ وَ الْعَشِيِّ1» ؛ كسانى را كه پروردگارشان را هر صبح و شام مىخوانند از كنار خود مران... تا آخر آيه. پس رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم صفحۀ كاغذ را به دور انداخت و ما را صدا كرد.
پس ما آمديم و در كنار آن حضرت نشستيم و از اين پس آن قدر نزديك حضرتش مىنشستيم كه زانوهاى ما به زانوهاى آن حضرت مىخورد، و پيش از نزول اين آيۀ شريفه هر وقت آن حضرت مايل بود از مجلس برمىخاست و تشريف مىبرد و ليكن پس از نزول اين آيۀ شريفۀ «وَ اصْبِرْ نَفْسَكَ...» حضرتش در مجلس آن قدر مىماند تا ما برخيزيم برويم سپس آن حضرت برمىخاست و تشريف مىبرد؛ و فرمود: سپاس خدايى را كه مرا از دنيا بيرون نبرد تا آن كه دستور فرمود كه من با گروهى از امّتم باشم؛ با شما زنده خواهم بود و با
شما خواهم مرد «الحمد للّه الذى لم يمتنى حتى امرلى ان اصبر نفسى مع قوم من امتى، معكم الحيوة و معكم الممات». و در حديث معراج است كه خداى تعالى خطاب به پيامبر عظيم الشأنش فرمود: اى احمد! همانا كه محبّت به خدا همان محبت به فقرا و نزديك شدن به آنان است. عرض كرد: پروردگارا! فقرا كيانند؟ فرمود: آنان كه به اندك چيزى خوشنودند و بر گرسنگى شكيبا و در وسعت و گشايش شكرگزارند و شكايت گرسنگى و تشنگىشان را نزد كسى نبرند و به زبانشان دروغ نگويند و بر پروردگارشان خشم نيارند و بر آنچه از دستشان رفته اندوهگين نشوند و بر آنچه به دستشان برسد خوشحال نباشند: «يا احمد، ان المحبة للّه هى المحبة للفقراء و التقّرب اليهم. قال: يا ربّ، و من الفقراء؟ قال: الذين رضوا بالقليل و صبروا على الجوع و شكروا على الرخاء و لم يشكوا جوعهم و لا ظماهم و لم يكذبوا بالسنتهم و لم يغضبوا على ربهم و لم يغتمّوا على ما فاتهم و لم تفرحوا بما آتاهم».
و از دعاهاى آن حضرت بود كه عرض مىكرد: «اللهم احينى مسكينا و امتنى مسكينا و احشرنى مع المساكين»؛ بارالها! مرا به مسكينى زنده بدار و به مسكينى بميران و مرا با مسكينان محشور بفرما. حضرت سليمان - على نبينا و آله و عليه السلام - با آن همه ملك كه خداى تعالى به او عطا فرموده بود با فقرا و مساكين مىنشست و مىفرمود: «مسكين جالس مسكينا»؛ يعنى مسكينى در كنار مسكين ديگر نشسته است؛ و خود امام زين العابدين عليه السّلام كه صاحب همين دعاست غالبا با فقرا مىنشست تا آن جا كه نافع بن جبير عرض كرد شما با اشخاص درجۀ پايين نشست و برخاست نفرماييد. امام عليه السّلام در جوابش فرمود: من با كسى كه براى دينم سودمند باشد خواهم نشست: «انّى اجالس من أنتفع بمجالسته فى دينى».
سيد شارح در دنبالۀ اين بحث مطالبى را عنوان فرموده است:
و در اين كه آيا بدحال را فقير گويند و يا مسكين، در ميان علما اختلاف است. و حق مطلب آن است كه مسكين بدحالتر از فقير را گويند، زيرا در روايت صحيح از امام صادق عليه السّلام رسيده است كه فرمود: فقير آن كسى است كه از مردم گدايى بكند و مسكين از او ناراحتتر را گويند و بائس از همه بدحالتر را: «الفقير لا يسئل الناس و المسكين اجهد منه و البائس
اجهدهم». مترجم گويد: معناى لغوى اين سه لغت نيز همين را مىفهماند، زيرا فقير يعنى نيازمند و در مقابلش غنى است كه به معناى بىنياز است «انتم الفقراء الى اللّه و اللّه هو الغنى»، و اما مسكين ريشه از سكون دارد يعنى كسى كه چرخ زندگىاش ايستاده باشد و كارش متوقف باشد، و بائس از بؤس و ناراحتى و عصبانيت است؛ بنابراين صدق ولى اللّه عليه سلام اللّه.
از امام صادق عليه السّلام روايت است كه فرمود: خداى تعالى در مناجات با موسى عليه السّلام فرمود: اى موسى! هر گاه ديدى كه فقر به تو روى مىآورد پس بگو: خوش آمدى، خوش آمدى، كه تو شعار اشخاص شايستهاى؛ و هرگاه ديدى كه غنا و ثروت به تو روى مىآورد پس بگو: گناهى است كه عقوبتش نه در آخرت بلكه زودتر و در دنيا گريبانگيرم شده است: «اذا رايت الفقر مقبلا فقل مرحبا بشعار الصالحين و اذا رايت الغنى مقبلا فقل ذنب عجّلت عقوبته». و هم از امام صادق عليه السّلام روايت شده است كه فرمود:
مصيبتها تحفهاى از خداى تعالى و فقر در خزانۀ الهى در نزد خداى تعالى است: «المصائب منح من اللّه و الفقر مخزون عند اللّه».
و هم آن حضرت فرمود كه امير المؤمنين عليه السّلام فرموده است كه فقراى مؤمنين در باغهاى بهشتى قدم مىزنند پيش از اغنياى مؤمنين به چهل خريف: «ان فقراء المؤمنين ينقلبون فى رياض الجنة قبل اغنيائهم باربعين خريفا». و نيز آن حضرت فرمود كه خداى جل شانه از بندۀ مؤمن كه در دنيا محتاج زيسته عذرخواهى مىفرمايد همچون برادرى كه از برادرش پوزش مىطلبد، پس مىفرمايد: به عزّتم سوگند، من كه تو را در دنيا محتاج كردم نه از آن جهت بود كه تو در نظرم خوار شده بودى پس اين پوشش برچين و تماشا كن به آنچه به عوض دنيا به تو دادهام.
فرمود: پس مؤمن پوشش را برمىدارد و عرض مىكند با اين عوض كه به من مرحمت فرمودى هر چه كه در دنيا از من بازداشتى و ندادى نيازى بر من ندارد «انّ اللّه جلّ ثنائه ليعتذر الى العبد المحوج فى الدنيا كما يعتذر الاخ الى اخيه فيقول: و عزتى ما احوجتك فى الدنيا من هو ان كان بك على فارفع هذا السجف فانظر الى ما عوضتك من الدنيا، قال: فيرفع فيقول: ما ضرّنى ما منعتنى مع ما عوضتنى». و نيز آن حضرت فرمود: همانا خداى عزّ و جلّ روز قيامت به فقراى
مؤمنين التفات مىفرمايد همچون كسى كه پوزش مىطلبد؛ پس مىفرمايد: به عزّتم سوگند، من در دنيا شما را از آن نظر فقير نكردم كه شما در نظر من قدر و ارزشى نداشتيد؛ پس هر كه در دنيا نسبت به شما كار خيرى انجام داده دستش را بگيريد و به بهشتش داخل كنيد.
حضرت فرمود: پس يكى از آنان مىگويد: پروردگارا! اهل دنيا در دنياشان به يكديگر پيشى مىگرفتند، زنها به همسرى گرفتند و جامههاى نرم پوشيدند و غذاهاى لذيذ خوردند و در خانههاى قيمتى نشستند و بر مركبهاى مشهور و معروف سوار شدند، به من نيز مانند آنان مرحمت فرما. پس خداى تبارك و تعالى مىفرمايد: براى تو و براى هر بندهاى از شماها هفتاد برابر آنچه به اهل دنيا دادم عطا مىكنم تا آخر عمر دنيا: «ان اللّه عز و جل يلتفت يوم القيامة الى فقراء شبها بالمعتذر اليهم فيقول: و عزّتى ما افقرتكم فى الدنيا من هوان بكم فمن زود (رود) منكم فى دار الدنيا معروفا فخذوا بيده فادخلوه الجنّة. قال: فيقول رجل منهم: يا رب ان اهل الدنيا تنافسوا فى ديناهم فنكحوا النساء و لبسوا الثياب اللّينة و اكلوا الطعام و سكنوا الدور و ركبوا المشهور من الدواب فاعطنى مثل ما اعطيتهم، فيقول تبارك و تعالى: لك و لكل عبد منكم مثل ما اعطيت اهل الدنيا الى ان انقضت الدنيا سبعون ضعفا».
و هم آن حضرت فرمود كه پيغمبر مىفرمود: خوشا به حال مساكين به خاطر صبرى كه مىكنند و آنان كسانى هستند كه ملكوت آسمانها و زمين را مىبينند: «طوبى للمساكين بالصبر و هم الذين يرون ملكوت السموات و الارض». و نيز از آن حضرت روايت است كه فرمود:
پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: اى گروه مساكين! دل خوش داريد و به جان و دل راضى باشيد تا خداى عز و جل بر فقر شما پاداش مرحمت فرمايد؛ پس اگر اين كار نكنيد پاداش نخواهيد داشت: «يا معشر المساكين، طيبوا نفسا و اعطوا الرضا من قلوبكم يثيبكم اللّه عزّ و جل على فقركم فان لم تفعلوا فلا ثواب لكم».
از آن جمله اين كه در حديث آمده است كه اگر فقرا نبودند ثروتمندان مستوجب بهشت نمىشدند: «لو لا الفقراء لم يستجب الاغنياء الجنّة». و اين حديث به چند معنى اشاره مىكند: يكى آن كه نجات ثروتمندان منحصر
است در رعايت احوال فقرا و احسان به آنان. ديگر آن كه فقرا از براى اغنيا رحمتاند و موجب تذكّر تا هر يك از اغنيا كه غافل باشند به فكر مىافتند و از احوال فقرا عبرت مىگيرند و متوجه مىشوند كه همان خدايى كه به آنان ثروت عطا فرموده است همان خدا آنان را به فقر گرفتار فرموده و اين نه براى آن است كه ثروتمندان را بر خداى تعالى منّتى بود و احسانى دربارۀ خدا كرده بودند كه خداى تعالى به امكانات آن احسان و منّت اين ثروت را به آنان عطا فرموده و نه آن فقير را گناهى بود كه به مجازات آن گناه گرفتار فقر شده است.
پس اگر ثروتمندان چنين تفكر داشته باشند و از احوال فقرا عبرت بگيرند قدر نعمت خدا را مىدانند و هرچه بيشتر شكرگزار مىشوند، و از همين رهگذر بر نعمتشان در دنيا و بر اجرشان در آخرت افزوده مىشود؛ چنان كه خداى تعالى فرموده:«لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ1» ؛ شكر نعمت نعمتت افزون كند.
سومين فايده آن كه هر كدام از ثروتمندان اگر متديّن باشند و ايمان به عالم آخرت داشته باشند وقتى در حال فقرا دقت كنند و به ديدۀ اعتبار بنگرند يقينشان به علم آخرت بيشتر خواهد شد كه بايد پس از اين دنيا عالم ديگرى باشد تا اين مؤمنين فقير پاداش فقرشان و مصيبتهاى دنيا را بگيرند؛ چنان كه خداى تعالى مىفرمايد:«إِنَّما يُوَفَّى الصّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَيْرِ حِسابٍ2» ؛ يعنى تنها شكيبايانند كه بدون حساب اجر و مزد خود را بتمام و كمال دريافت مىكنند. و حكمت ديگر آن كه فقرا را يقين به آخرت بيش از اغنياست و آنان زودتر از اغنيا به انبيا ايمان آوردهاند و آنان بارشان سبكتر و احتياجاتشان كمتر است كه به اندكى قناعت كنند، ولى اغنيا احتياجات بيشترى دارند (آنان كه غنىترند محتاجترند). و ديگر آن كه فقرا بيشتر به ياد خدا هستند در پنهان و آشكار، و دلهاشان به هنگام ذكر رقيقتر است و نيّتشان در دعا خالصتر در خوشى و ناخوشى و خصلتهاى ديگرى كه ذكرش موجب تطويل است، و اين مقدار كه گفتيم به خاطر آن است كه مردم و خصوصا ثروتمندان وقتى به فقرا مىنگرند گمانهاى فاسدى دربارۀ آنان مىكنند. مترجم گويد: آنچه از كلام سيد شارح (رض) نقل شد به حكم امانت در نقل بود و اگرنه بسيارى از آنها قابل ترديد است، و اللّه اعلم.
از بشر حافى (ره) نقل شده كه گفته است فقرا بر سه گونهاند: يكى فقيرى است كه سؤال
نمىكند و اگر چيزى به او داده شود نمىستاند؛ اين فقير همدرجه با روحانيان است. و فقيرى كه سؤال نمىكند ولى اگر چيزى به او داده شد مىستاند؛ چنين فقير با مقرّبين در جنات نعيم است. و فقيرى است كه اگر نياز پيدا كرد سؤال مىكند؛ اين فقير با صادقين و از اصحاب يمين است. مترجم گويد: اگر اسناد صحيح باشد بايد در سند فرمايش بشر (ره) تدبّر و تحقيق نمود.
*نكته
فقيرى را كه اثر گرسنگى و بيچارگى در چهرهاش نمايان بود گفتند: چرا سؤال نمىكنى تا مردم كمكت كنند و از اين حالت به درآيى؟ گفت: ترسم نپذيرند و هلاك شوند كه حديثى شنيدهام: «لو صدق السائل لم يفلح من منعه» اگر گدا راست بگويد و گداى حقيقى باشد كسى كه به او چيزى نداده نجات نمىيابد. در كافى شريف از امام صادق عليه السّلام روايت است كه فرمود:
«مياسير شيعتنا امناؤنا على محاويجهم فاحفظوا فيهم يحفظكم اللّه»؛ از شيعيان كسانى كه در راحتى عيش به سر مىبرند امينان ما هستند بر شيعيانى كه فقير و محتاجاند، پس ما را دربارۀ آنان حفظ كنيد تا خداى تعالى شما را حفظ فرمايد. در توجيه اين حديث گفته شده كه توصيه به حفظ فقيران شيعه از آن جهت است كه چون آنان شيعه مىباشند به منزلۀ عيال ما هستند، آنان را رعايت كنيد تا خداى تعالى شما و مالهاى شما را در دنيا حفظ كند و از عذابش در آخرت محافظت فرمايد.
بعضى از اين روايت استفاده كردهاند كه اگر ثروتمندان رعايت فقرا را نكنند نعمت از دست آنان گرفته مىشود، زيرا اگر امين خيانت ورزيد مال امانتى از او گرفته مىشود؛ چنان كه در كلام نورانى امير المؤمنين عليه السّلام است كه مىفرمايد: «ان للّه عبادا يخصّهم بالنعم لمنافع العباد فيقرها فى ايديهم ما بذلوها فاذا منعوها نزعها منهم ثم حوّلها الى غيرهم»؛ خداى تبارك و تعالى را بندگانى است كه آنان را اختصاص به نعمت داده به خاطر اين كه به بندگانش سود برسانند. پس مادامى كه نعمت را به ديگران مىبخشند آن را در دست آنان باقى مىگذارد و هر گاه كه به ديگران ندادند از دست آنها مىستاند و به ديگرى مرحمت مىفرمايد.
صدوق (رض) در امالى از امام صادق عليه السّلام روايت مىكند كه فرمود: «كاد الفقر ان يكون كفرا»؛ فقر و نيازمندى هممرز با كفر است و ممكن است كار فقير به كفر انجامد. و معناى اين روايت روشن است، زيرا اگر فقير دامن صبر از دست بدهد نسبت به تقديرات الهى نظر اعتراض
خواهد داشت و در مرحلۀ خطرناكى قرار خواهد گرفت كه شايد همان گونه كه در روايت پيشبينى شده سر از كفر در بياورد. پس رواياتى كه در مذمّت فقر رسيده معارضه و منافاتى با روايت تعريف و تمجيد از فقر ندارد؛ مانند آنچه از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مروى است كه فرمود:
«الفقر فخرى و به أفتخر»؛ فقر مايۀ فخر من است و من به آن افتخار مىكنم. معناى ظاهر اين روايت آن است كه همچون منى كه صاحب اين همه قدرت و شوكت هستم، اگر اعتنا به مال و ثروت دنيا نكنم و با فقر بسازم اين دليل عظمت روحى من بوده و موجب افتخار و سربلندى من خواهد بود. و شايد از اين جهت بوده كه آن حضرت به خداى تعالى عرض مىكرد: «اللهم احينى مسكينا و امتنى مسكينا و احشرنى فى زمرة المساكين»؛ بارالها، مرا زنده بدار در حالى كه مسكين باشم و بميران در حال مسكنت و مرا در جرگۀ مساكين محشور فرما. حافظ فرمايد:
دولت فقر خدايا به من ارزانى دار كاين كرامت سبب حشمت و تمكين من است
و نيز فرمايد:
اگرت سلطنت فقر ببخشند اى دل كمترين ملك تو از ماه بود تا ماهى
«اللهم اغننى بالافتقار اليك و لا تفقرنى بالاستغناء عنك»؛ بارالها! مرا با نيازمندى به خودت بىنياز فرما و مرا با بىنيازى از خودت نيازمند مفرما، كه فقير حقيقى كسى است كه خود را از تو بىنياز بيند.
و اعنّى على صحبتهم بحسن الصبر بارالها! مرا يارى فرما تا در صحبت فقرا صبر جميل داشته باشم. صبر نيرويى است در نفس انسانى كه به واسطۀ او آدمى مىتواند كارهاى سخت و پرمشقّت را متحمل شود و در مقابل هواى نفس خود مقاومت نمايد و ازاينرو گفتهاند صبر بر دو قسم است: يكى صبر بر بلاست، كه رضا به قضاى الهى شعبهاى از همين صبر است و بنده به خاطر اين صبر مستحق ثواب و پاداش مىشود، و ديگرى صبر در نعمت است كه آدمى از آنچه نفس او به هنگام نعمت او را بدان مىخواند صبر و خوددارى نمايد، و به اين صبر از عذاب الهى در امان مىماند و مشكلات زندگى براى وى آسان مىشود.
و مقصود از حسن صبر آن است كه شرح صدر داشته باشد و دلش آرام و مطمئن باشد و به محض اين كه ناملايمى به وى روى آورد از جاى در نرود و دامن شكيبايى از دست ندهد. و چون بسيارى از خوشگذرانها فقط به تعريف و توصيف از فقرا اكتفا مىكنند بدون آن كه به صفات آنان متّصف شوند و اخلاق آنان را در خود ايجاد كنند و ادب آنان را بياموزند و به حق صحبت آنان قيام كنند و فقط به اسم اكتفا مىكنند، امام عليه السّلام در اين جملۀ شريفه از خداى تعالى مسئلت نموده كه او را در صحبت فقرا حسن صبر عطا فرمايد كه حق صحبت فقرا بسى سنگين است و بايد با آنان با خوشرويى برخورد شود، و در كلام و سلام و مصافحه و معانقه و هم خوراك شدن با آنان آداب را رعايت نمايد و نيازمندى آنان برآورد و با مخالفينش مخالف باشد و با دوستانش دوست، و آنان را تعليم و توقير نمايد و از لغزشهاى آنان چشم پوشى كند و در معاشرت با آنان مدارا نمايد و روى از آنان پنهان ندارد و از آنان دورى نكند و در معاشرت با آنان دست و دل باز باشد و اگر وعدهاى داد وعدۀ خويش وفا كند و پاىبند عهدى كه با آنان بسته است باشد و سرّ نگهدار باشد و عذرشان را بپذيرد و آزارشان را متحمل گردد و نيكىهاى آنان را پخش كند و بديهاشان را مستور بدارد كه يكى از صفات حق تعالى اظهار جميل و ستر قبيح است و بنده بايد متخلّق به اخلاق اللّه باشد و نصيحتگو و نصيحت پذير باشد و آنچه را كه براى خودش دوست دارد براى او نيز دوست داشته باشد و هر كه را به قدر استحقاقش احترام كند و اگر بيمار شد عيادتش كند و اگر از دنيا رفت جنازهاش را تشييع كند و حقوق ديگرى كه بسيارى از مردم نمىتوانند آنها را نسبت به امثال و اقران خود انجام دهند تا چه رسد كه دربارۀ فقرا چنان كنند، و با احترام لايق به حال آنان معامله كند و مبادا كارى كند كه آنان احساس اهانت كنند و دلشان بشكند كه موجب هلاك خواهد بود.
ابراهيم بن شيبان گويد: ما با كسى كه در مخاطبه مىگفت: «بيا» رفاقت نمىكرديم. يكى از مشايخ جنيد به نام احمد قلانسى گويد: در صحبت جمعى از اهل بصره بودم، آنان مرا بيش از اندازه احترام مىكردند. روزى به يكى از آنان گفتم: ازار (شلوار) من كجاست؟ از چشمشان افتادم. و ابو على رباطى گويد: با عبد اللّه مروزى مصاحب شدم و پيش از آن كه با او همصحبت شوم، وقتى بيابان مىرفت بدون زاد و توشه مىرفت، و چون به صحبت وى رسيدم او مرا گفت كدام يك دوستتر دارى تو امير باشى يا من؟ گفتم: نه بلكه شما امير باشيد.
گفت: حرف مرا گوش خواهى داد؟ گفتم: البته كه فرمانبردارم. پس كشكول خويش را برداشت و مقدارى آذوقه در ميان آن گذاشت و بر دوش گرفت. هر چه گفتم: اجازه بدهيد من اين بار را به دوش گيرم. گفت مگر من امير نيستم و تو تعهّد كردى كه از من شنوايى داشته باشى؟ گويد: شبى ما را باران گرفت اين مرد تا صبح بر بالين من ايستاد و با عبايى كه داشت نمىگذاشت كه باران بر من ببارد.
در دلم مىگفتم اى كاش مرده بودم و نمىگفتم تو امير باش و من مأمور. سپس گفت: برادر من! اگر با كسى رفيق راه شدى همانند من رفتار كن يا به تنهايى برو.
ابراهيم بن ادهم چون با كسى رفيق راه مىشد با او شرط مىكرد كه خدمت كردن و اذان گفتن بر عهدۀ ابراهيم باشد و در هر چه از سوى خداى تعالى براى آنان برسد دست ابراهيم همچون مال خودش باز باشد و به هر نحو كه خواست در آن تصرّف كند. و حكايت شده كه در نزد يكى از خلفا در حق صوفيان سعايت شد، خليفه دستور داد كه گردن همه را بزنند و ابو الحسين نورى نيز در ميان آنان بود. وى پيش از ديگران خود را به جلاّد عرضه كرد و آمادگى خود را براى كشته شدن اعلام نمود. چون علت اين پيشدستى را پرسيدم گفت:
خواستم ولو به قدر چند لحظه برادرانم از نعمت حيات برخوردار شوند؛ و همين ايثار وى سبب شد كه خليفه از تصميم خود دربارۀ آنان منصرف گردد. و بالجمله حقّ صحبت بسى سنگين است مگر آن كه به يارى خداى تعالى انسان موفّق به انجام وظيفه شود.
دام سخت است مگر يار شود لطف خداى ورنه انسان نبرد صرفه به شيطان رجيم
خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم دو عدد چوب مسواك از درخت بركند، يكى مستقيم و ديگرى كج بود. پس حضرت چوب مسواك مستقيم را به رفيقش مرحمت كرد. او عرض كرد: يا رسول اللّه! شما به مسواك مستقيم سزاوارتر بوديد تا من. حضرت فرمود: هر كس كه ولو يك ساعت با كسى همصحبت شود از وى سؤال مىشود كه آيا حقّ خدا را در اين صحبت انجام داده يا ضايع كرده است:
«روى عن النبى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم انّه دخل غيظة مع اصحابه فاجتنا فيها مسواكين احدهما معوج و الآخر مستقيم فدفع المستقيم الى صاحبه. فقال: يا رسول اللّه، كنت احق بالمستقيم منّى. فقال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: ما من صاحب يصحب صاحبا و لو ساعة من نهار الاّ سئل عن صحبته هل اقام فيه حقّ اللّه ام اضاعه». صلوات و بركات و رحمات خداى تعالى بر تو باد اى رسول گرامى اسلام.
و مازويت عنّى من متاع الدنيا الفانيه فادخره لى فى خزائنك الباقية: و هر چه از وسايل عيش دنياى فانى را كه از من باز داشتهاى آن را از خزينههاى باقى خودت از براى من ذخيره فرما.
اگر قائل به تجسّم اعمال شديم بدين معنا كه اعمال آدمى در عالم آخرت به صورتى مناسب آن عمل مجسّم مىشود؛ چنان كه ظاهر بعضى از آيات است مانند:«يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَراً وَ ما عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ1» ؛ روزى كه هر كس آنچه را كه از خير و شرّ عمل كرده مى يابد ظاهر آيۀ شريفه اين است كه خود آن عمل را مىيابد نه پاداش و كيفرش كه اگر چنين گوييم اصطلاحا آن را اضمار مىگويند و بايد در آيۀ شريفه قائل به اضمار باشيم.
و همچنين آيۀ شريفۀ:«فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ2» ؛ هر كس كه به قدر ذرّهاى خير مرتكب شود آن را مىبيند و هر كس به قدر ذرّهاى شرّ به جا بياورد همان را مىبيند، كه آيۀ شريفه مىفرمايد «يره» خود آن عمل را مىبيند، البتّه با صورتى مناسب آن عمل و آن عالم، نه به معناى «يرى ثوابه او يرى عقابه» كه قائل به اضمار شويم.
به هر صورت چه تجسّم اعمال را صحيح بدانيم و چه ندانيم در اين عبارت دعا چارهاى از اضمار نيست، زيرا متاع دنياى فانى قابل ذخيره در خزاين الهى نيست (دقت شود). به هر حال آنچه با دو فقرۀ شريفۀ دعا و فقرۀ بعد از آن مناسب است روايتى است كه از عمر بن خطّاب است كه مىگويد: در مشربۀ ام ابراهيم اجازه خواستم كه به محضر رسول خدا برسم و اجازه فرمودند؛ پس داخل شدم، ديدم حضرتش روى خصفه دراز كشيده و جزئى از بدن شريفش
روى خاك است و زير سر آن حضرت بالشى است كه از ليف خرما انباشته شده است. پس سلام كردم و سپس نشستم و عرض كردم: يا رسول اللّه! تو پيغمبر خدا و مصطفى و برگزيدۀ او از خلقش مىباشى و با اين وضع؟ ولى كسرى و قيصر بر زر و فرشها و ديبا و حرير هستند.
پس رسول خدا (ص) فرمود: آنان كسانى هستند كه اعمال پاكيزۀ آنان را در همين دنيا به آنان دادهاند و اين دنيا زودگذر است ولى اعمال پاكيزۀ ما براى آخرت نگه داشته شده است.
و دربارۀ امير المؤمنين (ع) نيز حديثى قريب به همين مضمون است كه يكى از يارانش وارد مىشود و حضرتش بر حصيرى نشسته بوده و وقتى سؤال مىكند، مىفرمايد: ما خانوادهاى هستيم كه بهترين چيزهايمان را براى آن دنيا فرستاديم.
و اجعل لى ما خوّلتنى من حطامها و عجّلت لى من متاعها بلغة الى جوارك و وصلة الى قربك و ذريعة الى جنّتك انّك ذو الفضل العظيم و انت الجواد الكريم و هر چه از عيش زودگذر دنيا در اختيار من قرار دادهاى و از متاع دنيا از براى من پيشاپيش عطا فرمودهاى توشۀ راه وصول به جوار تو و وسيلۀ رسيدن به بهشت قرار بده كه تويى صاحب فضل عظيم و تويى خداى بخشندۀ بزرگوار.
بدان اى عزيز كه دنيا و وسايل دنيوى همان گونه كه ممكن است وسيلۀ شقاوت و شرّ شود ممكن است وسيلۀ خير و سعادت گردد، و اين معنا بستگى دارد به آن كه آدمى با چه ديدى به آنها نگاه كند و چگونه بهرهبردارى نمايد. بعضى آنچنانند كه امير المؤمنين مىفرمايد «تجارة مربحة يسّرها لهم ربّهم» تجارت پرسودى دارند كه خداى تعالى براى آنان فراهم نموده است، و بعضى پاىبند آن نيستند كه از چه راهى به دست آيد و در چه راهى مصرف شود.
امير المؤمنين عليه السّلام به خانه علاء بن زياد الحارثى كه از ياران آن حضرت بود و بيمار گشته بود به عيادت تشريف برد. منزل بزرگ و وسيع علاء نظر حضرت را جلب كرد.
فرمود: خانۀ به اين وسعت را براى چه ساختهاى و حال آن كه تو به اين چنين خانه در آخرت محتاجترى؟ آرى اگر بخواهى اين خانه به درد آخرتت بخورد از وسعت اين خانه در جهت پذيرايى مهمانها استفاده كن و خويشاوندان خودت را دعوت كن و به آنان مهمانى بده و حقوق متعلّق آن را از آن بيرون كن كه اگر چنين كنى همين خانۀ دنيا خانۀ آخرت خواهد شد: «دخل عليه السلام على العلاء بن زياد حارثى و هو من اصحابه يعوده فلما رأى سعة داره قال: ما كنت تصنع بسعة هذه الدّار فى الدنيا و انت اليها فى الآخرة احوج؟ بلى ان شئت بلّغته بها الآخره
تقرى فيها الضيف و تصل فيها الرّحم و تطلع منها الحقوق مطالعها فاذا انت قد بلّغت بها الآخرة». و بر اين اساس است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: «نعم العون على تقوى اللّه الغنى»؛ چه يار و معاون خوبى است بر تقواى الهى ثروتمند بودن. و از امام صادق عليه السّلام مروى است كه فرمود: «نعم العون الدّنيا على طلب الآخرة»؛ چه يار و ياور نيكويى است دنيا بر طلب آخرت.
و الحمد للّه ربّ العالمين.
دعاؤه بالتّوبة و من دعائه في التّوبة و ذكّرها
اللّهمّ يا من لا يصفه نعت الواصفين يا من لا يصفه نعت النّاعتين و يا من لا يجاوزه رجاء الرّاجين و يا من لا يضيع لديه اجر المحسنين و يا من هو منتهى خوف العابدين و يا من هو غاية خشية المتّقين هذا مقام و يا من هو منتهى همم المتّقين هذا مقام من تداولته ايدي الذّنوب و قادته ازمّة الخطايا و استحوذ استحوذ عليه الشّيطان فقصّر عمّا امرت به تفريطا و تعاطى ما نهيت عنه تغريرا تعذيرا كالجاهل بقدرتك عليه او كالمنكر فضل احسانك اليه حتّى اذا انفتح له بصر حتّى انفتحت له عين
الهدى و تقشّعت عنه سحائب العمى احصى ما ظلم به نفسه و فكّر فيما خالف به ربّه فراى كبير عصيانه كبيرا و جليل مخالفته جليلا و فكّر فيما خالف فيه ربّه فوجده قد ركب جليلا و خالف جليلا فأقبل نحوك مؤمّلا لك مستحييا فأقبل نحوك مستحييا منك و وجّه رغبته اليك ثقة بك فأمّك بطمعه يقينا و قصدك و لقيك بخوفه اخلاصا قد خلا طمعه من كلّ مطموع فيه غيرك و أفرخ روعه من كلّ محذور منه سواك فمثل بين يديك متضرّعا و غمّض بصره الى الأرض متخشّعا تخشّعا و طأطأ رأسه لعزّتك متذللا لعزّك تذلّلا و أبثّك من سرّه
ما انت اعلم به منه خضوعا ما أنت اعلم به خنوعا و عدّد من ذنوبها انت احصى لها خشوعا أحصى له خشوعا و استغاث بك من عظيم ما وقع به في علمك و قبيح ما فضحه في حكمك من ذنوب ادبرت لذّاتها فذهبت و اقامت تبعاتها فلزمت لا ينكر يا إلهي عدلك ان عاقبته و لا يستعظم عفوك ان عفوت عنه و رحمته لأنّك ان عفوت عنه لأنّك الرّبّ الكريم الّذي لا يتعاظمه غفران الذّنب العظيم اللّهمّ فها انا ذا قد جئتك مطيعا لأمرك فيما امرت به من الدّعاء متنجّزا وعدك فيما وعدت به من الإجابة مطيعا امرك فيما امرت من
الدّعاء متنجّزا ما وعدت فيه من الإجابة اذ تقول ادعوني استجب لكم اللّهمّ فصلّ على محمّد و آله و القني اللّهمّ فالقني بمغفرتك كما لقيتك بإقراري و ارفعني عن مصارع الذّنوب كما وضعت لك نفسي و استرني بسترك بسترك كما تأنّيتني عن الانتقام تأنّيتني بالإنتقام منّي اللّهمّ و ثبّت في طاعتك نيّتي و أحكم في عبادتك بصيرتي و وفّقني من الأعمال لما تغسل به دنس لما يغسل دنس الخطايا عنّي و توفّني على ملّتك و ملّة نبيّك محمّد عليه السّلام و ملّة محمّد صلّى اللّه عليه اذا توفّيتني اللّهمّ انّي اللّهمّ و إنّي اتوب اليك في مقامي
هذا من كبائر ذنوبي و صغائرها و بواطن سيّئاتي و ظواهرها و سوالف زلاّتي و حوادثها توبة من لا يحدّث نفسه بمعصية و لا يضمر ان يعود في خطيئة و قد قلت يا إلهي في و قد قلت في محكم كتابك انّك تقبل التّوبة عن عبادك و تعفو عن السّيّئات و تحبّ التّوّابين فاقبل توبتي كما وعدت و اعف عن سيّئاتي كما ضمنت و أوجب لي محبّتك كما شرطت و لك يا ربّ شرطي الاّ اعود في مكروهك و ضماني ان لا أرجع في الى مذمومك و عهدي و عقدي ان اهجر جميع معاصيك اللّهمّ انّك و أنت
اعلم بما عملت فاغفر لي ما علمت و اصرفني بقدرتك الى ما أحببت اللّهمّ و عليّ تبعات قد حفظتهنّ و تبعات قد نسيتهنّ اللّهمّ و عليّ تبعات قد نسيت و تبعات قد حفظت و كلّهنّ بعينك الّتي لا تنام و علمك الّذي لا ينسى فعوّض منها اهلها و احطط عنّي وزرها و خفّف عنّي ثقلها فعوّض منها اهلها و خفّف عنّي ثقلها و اعصمني من ان اقارف مثلها اللّهمّ و انّه لا وفاء لي بالتّوبة الاّ بعصمتك و لا استمساك بي لي عن الخطايا الاّ عن قوتك الاّ بقوّتك فقوّني بقوّة كافية و تولّني بعصمة مانعة اللّهمّ ايّما و أيّما عبد تاب اليك و هو في علم
الغيب عندك فاسخ لتوبته و عائد في ذنبه و خطيئته فإنّي و عائد في ذنبه فأنا اعوذ بك ان اكون كذلك فاجعل توبتي هذه توبة لا أحتاج بعدها الى توبة توبة موجبة لمحو ما سلف و السّلامة فيما ممّا بقي اللّهمّ انّي و إنّي اعتذر اليك من جهلي و أستوهبك سوء فعلي فاضممني الى كنف رحمتك تطوّلا و استرني بستر عافيتك تفضّلا اللّهمّ و إنّي اتوب اليك من كلّ ما خالف ارادتك ما خالف عن ارادتك او زال عن محبّتك من خطرات قلبي و لحظات عيني و حكايات لساني توبة تسلم بها كلّ جارحة على حيالها من تبعاتك و تأمن ممّا
يخاف المعتدون و تأمن ما يخاف المشفقون من اليم سطواتك اللّهمّ فارحم وحدتي بين يديك و وجيب قلبي من خشيتك و اضطراب اركاني من هيبتك فقد اقامتني يا ربّ ذنوبي مقام الخزي بفنائك فإن سكتّ لم ينطق عنّي احد و إن شفعت تشفّعت فلست بأهل الشّفاعة اللّهمّ صلّ على محمّد و آله و شفّع في اللّهمّ فشفّع لي في خطاياي كرمك وعد على سيّئاتي بعفوك بمغفرتك و لا تجزني جزائي من عقوبتك و ابسط عليّ طولك و جللني بسترك و ابسط عليّ من طولك و جلّلني سترك و افعل بي فعل عزيز تضرّع اليه عبد
ذليل فرحمه تضرّع اليه دليل فرحمه او غنيّ تعرّض له عبد فقير تعرّض له فقير فنعشه اللّهمّ لا خفير لي منك فليخفرني عزّك و لا شفيع لي اليك فليشفع لي فضلك و قد اوجلتني خطاياي فليؤمنّي فليؤمنني عفوك فما كلّ ما نطقت به عن جهل منّي بسوء اثري و لا نسيان لما سبق من ذميم فعلي لكن و لكن لتسمع سماؤك و من فيها و أرضك و من عليها ما أظهرت لك من النّدم و لجأت اليك فيه من التّوبة فلعلّ بعضهم برحمتك يرحمني لسوء برحمتك يرحم سوء موقفي او تدركه الرّأفة عليّ لسوء حالي تدركه الرّقّة لسوء حالي فينالني منه
بدعوة هي اسمع بدعوة اسمع لديك من دعائي او شفاعة اوكد عندك من شفاعتي تكون بها نجاتي من غضبك و فوزي برضاك اللّهمّ ان يكن النّدم توبة اليك فأنا اندم النّادمين و إن يكن التّرك لمعصيتك انابة فأنا اوّل المنيبين و إن يكن الإستغفار حطّة للذّنوب فإنّي لك من المستغفرين اللّهمّ فكما امرت بالتّوبة و ضمنت القبول و حثثت على الدّعاء و وعدت الإجابة فصلّ على محمّد و آله و اقبل توبتي و ضمنت القبول فاقبل توبتي و لا ترجعني مرجع الخيبة من رحمتك
انّك انت التّوّاب على المذنبين و الرّحيم للخاطئين المنيبين انّك انت التّوّاب الرّحيم اللّهمّ صلّ على محمّد و آله كما هديتنا به و صلّ على محمّد و آله كما استنقذتنا به و صلّ على محمّد و آله صلاة تشفع لنا يوم القيامة و يوم الفاقة اليك انّك على كلّ شيء قدير و هو عليك سهل يسير اللّهمّ و صلّ على محمّد كما هديتنا به و صلّ على محمّد صلوة تشفع لنا يوم القيامة و الفاقة اليك و صلّ على محمّد كما اسعدتنا باتّباعه انّك على كلّ شيء قدير
بسم اللّه الرحمن الرحيم و كان من دعائه عليه السّلام فى ذكر التّوبه و طلبها از دعاهاى آن حضرت كه ياد توبه كرده و از خداى تعالى خواستار آن شده اين دعاست؛ و اين فصل از بهترين فصول اين شرح شريف است و مطالب ارزنده و حياتبخش را متضمّن است با توضيحاتى از مترجم اميد آن كه مورد استفادۀ اخوان الهييّن قرار گيرد و اين رو سياه نامه سياه را نيز بهرهاى از آن باشد، و اللّه هو الجواد الكريم.
ياد هر چيزى عبارت است از آن كه معناى آن چيز در قلب انسان حاضر شود؛ پس گاهى اين ياد كردن تنها به قلب است و گاهى ديگر به زبان و گاهى به زبان و دل هر دو.
توبه در لغت به معناى بازگشت است و در اصطلاح به معناى پشيمانى از گناه است به خاطر زشتى گناه نه به خاطر چيز ديگر؛ مثلا اگر كسى از خوردن شراب پشيمان شود به خاطر زيانى كه شراب براى جسم دارد آن را اصطلاحا تائب نگويند. و وجه مناسبت ميان دو معنا (لغوى و اصطلاحى) آن است كه چون خداى تعالى نعمتهايى كه به بندهاش عطا مىفرمايد همه نعمتهاى ابتدايى است و هيچ يك از روى استحقاق بنده نيست، چنان كه يكى از اسماء مقدّسۀ الهيّه «يا مبتدء النّعم قبل استحقاقها» مىباشد، و از جملۀ نعمتهاى حضرتش آن است كه اطاعت و عبادتش را در فطرت و نهاد بشر قرار داده است كه «ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ
إِلاّ لِيَعْبُدُونِ» (من جنّ و انس را نيافريدم مگر براى آن كه مرا پرستش و عبادت كنند) و چون گناهى از بنده صادر مىشود اين گناه كردن بازگشتى است از بنده و انحرافى است از فطرت او كه از براى او حاصل مىشود و بازگشتى است از خداى تعالى به سوى احسان بر بندهاش، پس معناى توبه از هر دو طرف قابل تصوّر است؛ از طرف بنده يعنى رجوع از گناه و از طرف خداى تعالى يعنى رجوع به احسان و فضل؛ و از آيۀوافر الهدآية «ثُمَّ تابَ عَلَيْهِمْ لِيَتُوبُوا1» سپس خداى تعالى به سوى آنان رجوع فرمود تا آنان توبه كنند استفاده مىشود كه رجوع حق تعالى شأنه علّت موفّق بودن بنده است به توبه و:
تا كه از جانب معشوق نباشد كششى كوشش عاشق بيچاره به جايى نرسد
بنابراين اركان توبه عبارت است از ترك گناه در حال و بازنگشتن بر آن در آينده و تدارك
گذشتهها خواه از حقوق الهيه باشد مانند نماز و روزه و ديگر عبادات و يا از حق الناس باشد مانند خمس و زكات و ردّ مظالم مردم به صاحبانش و يا به ورثۀ آنها اگر صاحبانش از دنيا رفته باشند و اگر غايباند بايد از آنها بخواهد كه ذمّهاش را برى كنند و اگر متعلق حق قصاص است بايد خود را به قصاص تسليم كند كه ولىّ دم قصاص كند و يا عفو نمايد. از استاد الهى ما عارف باللّه حضرت حاج آقا جواد انصارى همدانى شنيدم كه مىفرمود يكى از شيوخ كه به محضر بزرگ مرد اخلاق و عرفان و تربيت آخوند ملا حسينعلى همدانى - قدس اللّه نفسه الزكيه - مشرف شده و دستور توبه از ايشان دريافت كرده بود، از جمله حقوقى كه به ذمّهاش بوده است اين بوده كه وقتى دست يكى از غلامان خود را به ضرب شمشير قطع كرده بود وقتى بنا به توبه گذاشت آن غلام را خواست و گفت هر مبلغ كه بابت ديۀ دست از من مىخواهى بخواه تا بپردازم و ذمّهام فارغ شود. غلام حاضر به دريافت ديه نشد.
آن شيخ عرب دستور داد شمشيرى حاضر كردند و به غلام گفت: اين شمشير و اين من، اگر خواهى قصاص كن و ذمّهام ابراء كن. غلام فكرى كرد و گفت: قصاص هم نمىكنم، زيرا پس از آن كه دست من قطع شده و اين عضوم فلج گشته قطع كردن دست تو به حال من چه سودى خواهد داشت؟ بهتر آن كه محاكمۀ من و تو بماند به روز قيامت در دادگاه عدل الهى رسيدگى شود. مىفرمود: اين جا بود كه حال شيخ منقلب شد و از بيچارگى شروع به گريه كردن نمود، كه خداى مهربان مقلب القلوب دل غلام را نرم كرد و گفت: مولاى من تو را بخشيدم و حق خود را بر تو حلال كردم. چه خوش گفت عارف شيراز:
دلا بسوز كه سوز تو كارها بكند دعاى نيم شبى دفع صد بلا بكند
و جامعترين سخن، فرمايش امير الكلام و امير المؤمنين على عليه السّلام است به كسى كه در محضر ايشان استغفر اللّه گفت. حضرت فرمود: «ثكلتك امّك هل تدرى ما الاستغفار؟». از لحن كلام استفاده مىشود كه شايد گوينده استغفار به طور استخفاف كلمۀ استغفار را بر زبان آورده است كه حضرتش وى را عتاب فرموده؛ و سپس اصول شش گانۀ استغفار را بيان فرمود.
سيد رضى در نهج البلاغه حكمت 417 مىفرمايد: «و قال عليه السّلام لقائل قال بحضرته استغفر اللّه ثكلتك امّك أتدرى ما الاستغفار؟ الاستغفار درجة العليّين و هو اسم واقع على ستة معان: اولها الندم على ما مضى، و الثانى العزم على ترك العود اليه ابدا، و الثالث ان تؤدّى الى المخلوقين حقوقهم
حتى تلقى اللّه املس ليس عليك تبعة، و الرابع ان تعمد الى كل فريضة عليك ضيّعتها فتؤدى حقّها، و الخامس ان تعمد الى اللحم الذى نبت على السحت فتذيبه بالاحزان حتى تلصق الجلد بالعظم و ينشأ بينهما لحم جديد، و السادس ان تذيق الجسم الم الطاعة كمأ اذقته حلاوة المعصية فعند ذلك تقول استغفر اللّه»؛ حضرت به كسى كه در محضر ايشان گفت: «استغفر اللّه» فرمود: مادرت به عزايت بنشيند آيا مىدانى استغفار چيست؟ استغفار درجۀ كسانى است كه در علّيين قرار دارند و آن نام شش معناست: اولش پشيمانى بر گذشته. دوم تصميم بر ترك آن گناه براى هميشه. سوم اين كه حقوق مخلوقين را به آنان باز گردانى تا هنگامى كه خداى تعالى را ملاقات مىكنى پاك باشى و پيامدى بر تو نباشد. چهارم آن كه بپردازى به واجباتى كه آنها را ضايع كردهاى پس حق آنها را ادا كنى. پنجم اين كه بپردازى به گوشتى كه در بدن تو از حرام روييده شده پس آن را با حزن و اندوه آب كنى تا آن جا كه پوست بر استخوان بچسبد و سپس گوشت تازهاى به عمل بيايد. ششم آن كه درد و ناراحتى اطاعت را به جسمت بچشانى همان گونه كه شيرينى معصيت را به او چشاندهاى، و چون چنين كردى آن گاه بگويى استغفر اللّه. بزرگان و دانشمندان را در زمينۀ توبه و آداب و شرايط آن سخن بسيار است كه در اين رساله نگنجد و از جملۀ آنان غزالى صاحب احياء العلوم است كه شرح مبسوطى در اين باب دارد.
و چون سخن غزالى در اين باب حاوى مطالب ارزنده و آموزنده است اجمالى از آن را در اين نوشته مىآوريم «الحكمة ضالّة المؤمن حيثما وجدها اخذها» و بجز در نقل روايات كه تيمّنا لفظ نورانى حديث ذكر مىشود در نقل مطالب وى تنها به ترجمه اكتفا خواهيم نمود، و من اللّه التوفيق.
در بيان حقيقت توبه و تعريف آن: بدان كه توبه عبارت است از معنايى كه از سه چيز تشكيل مىيابد: علم، حال و فعل. پس علم اوّل است و حال دوّم و فعل سوّم. و اوّلى موجب دوّمى و دوّمى موجب سوّمى است. امّا علم عبارت است از شناختن عظمت زيان گناه و اين كه گناه حجاب است ميان بنده و محبوبش، كه اگر اين معنا را خوب درك كرد ناچار دلش از اين كه محبوبش از دستش رفته متأثر و متألّم مىشود؛ و همواره چنين است كه اگر آدمى متوجّه شود كه مطلوبى را از دست داده متأسف مىشود، و اين تأسف را ندامت و پشيمانى گويند.
و چون اين حالت بر دل مستولى شد حالت ديگرى به وجود مىآيد كه آن را اراده و قصد
مىگويند، و اين حالت تعلّق دارد به زمان حال و گذشته و آينده. امّا تعلّق به حال به اين است كه گناهى را كه به آن آلوده است ترك كند، و تعلقش به آينده به اين است كه تصميم بگيرد كه گناهى كه باعث از دست رفتن مطلوبش گرديد تا آخر عمر تركش كند، و امّا تعلّقش به گذشته به اين است كه آن را جبران كند.
پس قدم اوّلش علم است كه مبدأ همه خيرات است و مقصود ما از اين علم ايمان و يقين به اين است كه گناهان سمهاى كشندهاى هستند كه از اين نور ايمان آتش ندامت حاصل مىشود.
و در نور اين ايمان بيند كه محبوبش از او در حجاب شده همچون كسى كه در تاريكى شب بوده و در اثر تابش نور آفتاب بيند كه محبوبش مشرف به مرگ است؛ پس آتش حبّ در قلب او زبانه مىكشد و نتيجهاش آن مىشود كه براى تدارك قيام كند. پس علم و ندامت و قصد سه چيزند كه متعلّق هستند به حال و آينده و گذشته، و توبه نام مجموع اين سه چيز است. ولى غالبا توبه به همان ندامت گفته مىشود و علم مقدّمۀ او و ترك گناه ثمره و نتيجۀ آن مىشود، و به اين اعتبار فرمود: «النّدم توبه»، توبه همان پشيمانى است؛ زيرا پشيمانى خالى نيست از علمى كه موجب آن پشيمانى است و از عزمى كه به دنبال پشيمانى است.
پس ندامت و پشيمانى در وسط قرار گرفته يك طرفش علّت پشيمانى است و طرف ديگر نتيجۀ پشيمانى. و بزرگان از عرفا را در تفسير توبه تعبيرات گوناگونى است؛ يكى گفته: توبه عبارت است از اين كه آدمى لباس جفا را از تن بيرون كند و بساط وفا را بگستراند، و سهل بن عبد اللّه تسترى گفته است: توبه عبارت است از تبديل حركات ناپسند به حركات پسنديده، و اين معنا كامل نمىشود مگر با خلوت و سكوت و خوراك حلال؛ و بسيارى از تعريفاتى كه براى توبه شده و قابل حصر و ذكر در اين رساله نيست.
در بيان وجوب توبه و فضيلت آن: با بيانى كه گذشت و گفتيم كه گناهان سمهاى مهلكى هستند براى قلب، وجوب توبه از نظر عقل نيازى به اثبات ندارد. و امّا از ديدگاه آيات و روايات، بس است در فضيلت آن اين كه فلاح و نجات بستگى به آن دارد؛ چنان كه فرمايد:«وَ تُوبُوا إِلَى اللّهِ جَمِيعاً أَيُّهَا الْمُؤْمِنُونَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ1» . و نيز فرمايد:«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا تُوبُوا إِلَى اللّهِ تَوْبَةً نَصُوحاً...2» . و نصوح كه از ريشۀ نصح است به معنى خالص بودن از شوائب است. و نيز كافى
است در فضيلت توبه اين كه خداى تبارك و تعالى توبهكنندگان را دوست دارد چنان كه فرمود:«إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ التَّوّابِينَ وَ يُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِينَ1» . و فرمود رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: «التائب حبيب اللّه»؛ بندۀ توبه كار دوست خداست. و رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: اگر كسى در بيابان بىآب و علفى نزول كند و مركبى كه خوراك و آبش بر آن مركب بوده به همراه داشته باشد، پس ساعتى به خواب برود و چون از خواب بيدار شود ببيند مركب و شراب نيست، از جاى خود برخيزد و هر چه جستجو كند آن را نيابد تا مأيوس شود برگردد و خود را بر زمين انداخته و منتظر مرگ باشد، در اين حال ناگهان چشم خود را گشوده ببيند كه خوراك و آبش دست نخورده با مركب در كنارش مىباشد، اين شخص از اين پيشامد چه قدر خوشحال مىشود، خداى تعالى از توبۀ بندۀ گنهكار بيش از اين خوشحال مىشود.
پايان آنچه در نظر بود از نقل كلام غزالى به اختصار.
و امير المؤمنين عليه السّلام فرمايد: «ان الندم على الشرّ يدعو الى تركه»؛ پشيمانى از كار بد بر ترك آن دعوت مىكند، و كسى كه از كار بد پشيمان شود بالاخره همين پشيمانى باعث مىشود كه آن كار بد را ترك كند؛ پس ركن اصلى توبه پشيمانى است. و اين كه نقل شد از غزالى كه توبه معجونى است مركب از علم و حال اختصاص به توبه تنها ندارد بلكه در ديگر مقامات دينى نيز همين تركيب جريان دارد؛ مانند صبر و شكر و توكل و رضا و ديگر مقامات كه با تأمّل در آنها كيفيت تركيب آنها از اين سه عامل روشن مىشود.
و سيد شارح - رضوان اللّه عليه - از بعض ارباب قلوب نقل مىكند كه گفته از براى توبه شروط و اوصافى است. امّا شروطش پس چهار است: پشيمانى از گذشته و ترك آن در حال حاضر و عزم بر ترك عود به آن در آينده و گناه را نصب العين قرار دادن آنچنان كه گناه را پشت سر نيندازد كه فراموشش كند بلكه بايد در تمام طول عمر گناه و زشتى آن را متذكر باشد؛ كه برحسب روايت يكى از عوامل پيروزى و چيرگى شيطان بر انسان فراموش كردن گناه است.
و اوصاف توبه كه متمّم آن و شرط كمال توبه است چهار چيز است: 1. بيدارى دل از خواب غفلت 2. گوش دادن به آنچه بر دلش الهام مىشود از صوارف و زواجر كه آنها الهامات رحمانى است به واسطۀ فرشتگان گرامش و همواره بنده را در موقع ارتكاب گناه از آن نهى
مىكنند تا ميدان براى وسوسۀ شيطان لعين خالى نماند 3. دورى نمودن از همنشينان ناباب و بدكار 4. همنشينى با برادران شايسته و نيك و استفاده از انوار آنان و در سايۀ آنان زيستن.
عارف شيراز شرط سوّم را در لسان شعرى اولين شرط شمرده كه فرمايد:
نخست موعظت پير مىفروش اين است كه از مصاحب ناجنس احتراز كنيد
شيخ بزرگوار بهاء الدين عاملى مىفرمايد: هيچ شكى نيست در اين كه توبه كردن واجب فورى است، زيرا گناهان به منزلۀ سمّهاى كشندهاند، و همان گونه كه اگر كسى سمّى را خورد بايد فورا كارى كند كه آن سمّ را برگرداند و از معدۀ خود خارجش كند تا از مرگ نجات يابد همينطور آن كس كه مرتكب گناهى مىشود بايد فورا آن را ترك گويد و توبه كند تا خود را از هلاك نجات بخشد. و فرموده است كه از ديد روايات خلافى در اين نيست كه اصل توبه واجب است، زيرا به طور صريح در قرآن به آن امر شده و بر تركش وعدههاى بد داده شده است كه حتما بايد گناه ترك شود؛ چنان كه خداى تبارك و تعالى مىفرمايد:«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا تُوبُوا إِلَى اللّهِ تَوْبَةً نَصُوحاً1» ؛ اى كسانى كه ايمان آوردهايد! خالصانه به سوى خداى تعالى بازگشت كنيد.
و فرموده است:«وَ مَنْ لَمْ يَتُبْ فَأُولئِكَ هُمُ الظّالِمُونَ2» ؛ و كسانى كه توبه نكردهاند آنان حتما ستمكارانند. پس وجوب توبه از ديدگاه آيات و روايات اجماعى است. بلى گروه معتزلهاند كه گفتهاند چون دفع ضرر واجب عقلى است پس توبه نيز عقلا واجب است به خاطر آن كه ضرر گناه كه همان عقوبت الهى است با آنان دفع شود. ولى اين اخص از مدّعاست، زيرا شامل توبه از گناهان صغيره نمىشود، زيرا اجتناب از گناهان موجب كفّارۀ گناهان صغيره است به حكم آيۀ شريفه «إِنْ تَجْتَنِبُوا كَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئاتِكُمْ3» ؛ اگر از گناهان كبيره اجتناب كنيد ما از كارهاى بد شما صرفنظر مىكنيم. از اين رو بعضى گفتهاند كه وجوب
توبه از گناهان صغيره وجوب سمعى است نه عقلى. بلى اگر استدلال ما چنين باشد كه پشيمانى از كار قبيح از مقتضيات عقل سالم است، اين استدلال شامل گناهان كبيره و صغيره هر دو خواهد شد. و امّا فورى بودن وجوب توبه، پس گروه معتزله تصريح كردهاند كه توبه واجب فورى است و هر چه به تأخير بيندازد گناه ديگرى را مرتكب شده است كه بايد از آن نيز فورا توبه كند.
پس اگر كسى توبه را يك لحظه به تأخير اندازد مرتكب دو گناه شده است: گناه اوّل عمل خلافى است كه انجام داده، و گناه دوّم تأخير، و مجموع مىشود چهار گناه؛ باز با تأخيرش مىشود هشت گناه و همينطور گناه بالا مىرود كه حالش را جز خداى تعالى كسى نتواند ضبط كند. و شيخ - رضوان اللّه عليه - مىفرمايد: اصحاب ما به اصل وجوب توبه فتوى مىدهند. امّا اين تفضيل و تزايد تصاعدى گناه را من در كتابهاى كلاميّۀ اصحاب نديدم. پايان كلام شيخ بهايى - قدس اللّه سرّه - با مختصر توضيحى از مترجم.
*مطلب چهارم
بعضى از صاحبدلان فرمودهاند مردم نسبت به توبه چند قسمند: بعضى از مردم توبه را با تسويف و امروز و فردا كردن مىگذرانند و درازى آرزو او را مغرور نموده و از مرگ ناگهانى غافل است. چنين شخصى هر وقت كه مرگش فرارسد گريبانش را در حالى مىگيرد كه اصرار بر گناه دارد و در حال گناه خداى را ملاقات مىكند اين شخص مسلّما در هلاكت است.
نعوذ باللّه من هذا الموت.
و ديگرى كسى است كه حال توبه دارد ولى تا هنگامى كه وسايل گناه برايش فراهم نباشد؛ ولى همين كه امكان گناه برايش فراهم شود دام صبر از دست مىدهد و محاسبۀ نفس را كه داشت فراموش مىكند. اين شخص نيز مستوجب عذاب خداى تعالى است، تا چه حكم فرمايد از عذاب يا عفو و بخشش و رحمت.
كسى است كه از صميم قلب توبه نموده ولى نفسش گاهى او را به گناه دعوت مىكند و در عين حال او گناه را دوست دارد. چنين كسى محتاج به اين است كه نفسش را تأديب كند و به هر مقدار كه مجاهدۀ نفس نمود نتيجه مىگيرد.
كسى است كه همواره به حساب خود رسيدگى مىكند و همچون دشمنى در مقابل
نفس ايستاده است. البتّه چنين كسى از خداى تعالى مستوجب عصمت است و خداى تعالى او را با فضلش نگهدارى مىكند.
ولى وقتى اجل فرارسيد خداى تعالى هرگز مرگ كسى را به تأخير نمىاندازد. بعضى از مفسّرين در تفسير اين آيه فرمودهاند: كسى كه در حال احتضار و جان دادن است پرده از جلو چشم او برداشته مىشود و به قابض الارواح فرشتۀ مرگ مىگويد: اى ملك الموت! يك روز مرگ مرا تأخير بينداز تا عذر تقصير به درگاه حق تعالى ببرم و به سوى او توبه و بازگشت كنم و توشۀ شايستهاى براى خود بردارم. ملك الموت مىفرمايد: «فنيت الايّام»؛ روزهاى عمرت به پايان رسيده است. وى مىگويد: «اخّرنى ساعة»؛ يك ساعت مرگ مرا به تأخير بينداز.
مىفرمايد: «فنيت السّاعات»؛ ساعتها نيز تمام شده است «فيغلق عنه باب التّوبه و يعرغر بروحه الى النار و يتجرّعه غصّة اليأس و حسرة الندامة على تضيع العمر»؛ اين جاست كه در توبه به رويش بسته مىشود و روحش از گلوگاهش به دوزخ رهسپار مىشود و كاسۀ غصّه و يأس و نااميدى به سر مىكشد و در حسرت و پشيمانى كه چرا عمرش را ضايع كرد مىماند؛ و چه بسا
اصل ايمانش در اين سكرات مضطرب شود. اعاذنا اللّه من ذلك.
مترجم گويد: شايد به اين خطر اشاره باشد آيۀ شريفۀ «ثُمَّ كانَ عاقِبَةَ الَّذِينَ أَساؤُا السُّواى أَنْ كَذَّبُوا بِآياتِ اللّهِ وَ كانُوا بِها يَسْتَهْزِؤُنَ1» . خطر دوّمى كه مسوفّين در توبه را تهديد مىكند آن است كه چون گناهان روى هم انباشته شد دل را سياهى فرا مىگيرد آن چنان كه قابل محو نباشد، زيرا دل آدمى در ابتدا همچون آينه صاف و روشن است و در اثر گناه تيره مىشود، و اگر تيرگيها به آب توبه و اشك ديده شستشو نشود كمكم دل را زنگار مىگيرد و ديگر صفا نمىپذيرد. در پارهاى از روايات از چنين دل به قلب منكوس تعبير شده است و لذا به هيچ وجه نصيحت نمىپذيرد كه منكوس است و پشت و رو شده است؛ ظرفى كه پشت و رو شود هر قدر باران ببارد قطرهاى از باران وارد آن ظرف نمىشود. و در بعضى از روايات از اين حالت به رين و طبع تعبير شده است و در تفسير آيۀ شريفۀ «كَلاّ بَلْ رانَ عَلى قُلُوبِهِمْ ما كانُوا به يَكْسِبُونَ2» وارد شده است در روايتى كه امام باقر عليه السّلام مىفرمايد: «ما من شىء افسد للقلب من خطيئته انّ القلب ليواقع الخطيئه فلا تزال به حتّى تغلب عليه فيسير اعلاه اسفله»؛ همانا دل آن قدر گناه مىكند كه گناه بر همۀ قلب چيره مىشود و دل زير و رو مىشود. و نيز آن حضرت فرمود:
«ما من عبد الاّ و فى قلبه نقطة بيضاء فاذا اذنب ذنبا خرج فى النّكتة نكتة سوداء فان تاب ذهب ذلك السواد و ان تمادى فى الذنوب زاد ذلك السّواد حتى يغطّى البياض فاذا اغطّى البياض لم يرجع صاحبه الى خير ابدا و هو قول الله عزّ و جلّ كلاّ بل ران على قلوبهم ما كانوا به يكسبون»؛ در دل هر بندهاى نقطۀ سفيدى است. هنگامى كه گناهى مىكند در آن نقطه نقطۀ سياهى پيدا مىشود، پس اگر توبه كرد آن سياهى از ميان مىرود و اگر مدّتى از عمرش در گناه گذشت آن سياهى افزايش مىيابد تا آن كه تمام صفحۀ دل را فرا مىگيرد، و چون چنين شد و نقطهاى نورانى در دل نماند ديگر اميدى به آن نيست و صاحبش روى نجات نمىبيند و اين است آنچه خداى تعالى مىفرمايد:«كَلاّ بَلْ رانَ عَلى قُلُوبِهِمْ ما كانُوا به يَكْسِبُونَ» .
مترجم گويد: شاهدى از قرآن كريم به آنچه شيخ اجل بهايى (رضى) مىفرمايد به نظر اين ناچيز رسيده است، اميد است كه مقبول نظر صاحبنظران افتد و آن آيۀ شريفۀ «كَذلِكَ يَطْبَعُ اللّهُ عَلى كُلِّ قَلْبِ مُتَكَبِّرٍ جَبّارٍ3» است، بنابر قرائت معروف كه اضافۀ قلب به متكبّر باشد نه آن كه
متكبّر صفت قلب باشد (دقت شود).
و بالجمله يكى از خطرات عمدۀ گناه اين احتمال است كه موجب شود كه گنهكار به سوء خاتمه گرفتار گردد، و اين خطرى است كه همواره مردان خدا از آن وحشت داشتند. در روايت خطبۀ شعبانيه كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فضايل ماه مبارك رمضان را بيان فرمود امير المؤمنين عليه السّلام مىفرمايد: «فقمت و قلت: يا رسول الله ما افضل الاعمال فى هذا الشهر؟ فقال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: يا على افضل الاعمال فى هذا الشهر الورع عن محارم الله». پس من برخاستم و عرض كردم: يا رسول الله! بهترين اعمال در اين ماه چيست؟ فرمود صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: يا على! بهترين اعمال در اين ماه شريف پرهيز كردن از محرّمات الهيه است. سپس آن حضرت گريست. على عليه السّلام عرض كرد: «ممّا بكائك يا رسول الله؟» يا رسول اللّه! چرا گريه مىكنيد؟ فرمود: «لما يستحلّ منك فى هذا الشهر»؛ به خاطر حرمتى كه از تو رعايت نمىشود. گويى مىبينمت كه تو را در حالى كه براى پروردگارت مشغول نمازى شقىترين اوّلين و آخرين، فرق تو را با شمشير مىشكافد.
اين جا بود كه على عليه السّلام عرض كرد: «افى سلامة من دينى يا رسول اللّه؟»؛ در آن هنگام دين من سالم خواهد بود؟ فرمود: «نعم يا على فى سلامة من دينك». حقيقتا تكاندهنده است «جايى كه عقاب پر بريزد از پشّۀ لاغرى چه خيزد». در تاريخ افراد بسيارى ثبت شده است كه عاقبت سوء داشته و در اثر گناه كارشان به سوءخاتمه كشيده شده است. سيد شارح (رض) چند داستان در اين زمينه نقل مىفرمايد؛ از جمله آن كه مردى در حال جان دادن بود، به او گفتند بگو: لا اله الا اللّه، گفت:
برد الليل و طاب الماء و القدّ الشراب و مضى عنّا حزيران و تموز
يا ربّ قائلة يوما قد تعبت اين الطريق الى حمام منجاب
*مطلب پنجم
بيشتر علما تصريح فرمودهاند كه مستحب است پس از توبه كردن، توبهكننده غسل توبه كند خواه توبه از كفر باشد و يا از فسق، و خواه از معصيت صغيره باشد و يا كبيره. بلكه شهيد ثانى (رض) در شرح لمعه تصريح فرمودهاند كه مستحب است از مطلق گناه غسل شود هر چند گناهى باشد كه موجب فسق نباشد مانند معصيت صغيره كه بدون اصرار باشد.
ولى مفيد (رض) غسل را مخصوص گناهان كبيره فرموده است. و بعضىها فرمايش مفيد را توجيه كردهاند كه شايد مقصود مفيد آن است كه همۀ گناهان كبيره است، زيرا كه در جهت خروج از اطاعت خداى تعالى همه با هم شريكند و بزرگى و كوچكى گناه كه گفته مىشود نسبت به گناه بالاتر و پايينتر است؛ مثلا بوسيدن زن نامحرم نسبت به زنا گناه كوچك است و نسبت به نگاه كردن بزرگ. و شيخ طبرسى (رض) اين قول را به اصحاب ما - رضى اللّه عنهم - نسبت داده است.
*مطلب ششم
يكى از نصيحتگويان مىگويد (شايد خود سيد شارح «رض» باشد): هر گاه خواستى توبه كنى هر چه پيامد گناهان است از حق الناس و حق اللّه از خود دور كن و دلت را از گناهان پاك كن. با عزم صادق و رجاء واثق رو به درگاه علاّم الغيوب كن و متوجّه باش كه تو بندهاى هستى كه از مولاى كريم رحيم حليم فرار كردهاى و چارهاى ندارى بجز آن كه باز گردى و از عذاب او به خود او پناهنده شوى.
و او تبارك و تعالى مولايى است كه چندين بار تو را دعوت كرده ولى تو اعتنا نكرده و
مدّت مديدى بازنگشتهاى يا آن كه او تبارك و تعالى وعده فرموده بود كه اگر بازگردى و از آنچه كردهاى پشيمان شوى از همۀ گذشتهها اغماض مىفرمايد و قلم عفو بر همۀ گناهانت مىكشد. پس برخيز و احتياطا غسل كن و لباس پاك بپوش و چند ركعت نماز فريضه به جاى آور و چند ركعت نافله نيز بخوان، و اين نمازها بايد در كمال خضوع و خشوع و شرمندگى و با دل شكسته و چشم گريان و حالت بيچارگى بوده و در حالتى باشد كه كسى ترا بجز خداى تعالى نبيند و كسى صداى تو را بجز او تبارك شأنه نشنود، و چون سلام نماز دادى با حالت حزن و دل ترسان و لرزان دعايى را كه از امام زين العابدين رسيده است بخوان و اوّل آن دعا اين است: «يا من برحمته يستغيث المذنبون»، و سپس روى بر خاك بگذار و خاك بر سرت بريز و صورت بر خاك بمال و با صداى حزين و چشم اشكبار صدا بزن: «عظم الذنب من عبدك ليحسن العفو من عندك»؛ بارالها! از بزرگان عفو باشد از فرودستان گناه. و هر مقدار كه مىتوانى گناهانت را بشمار كه يكى از جملات دعاى توبه امام عليه السّلام است: «اللهم و هذه ذنوبى و قد احصيتها».
سپس دست به دعا بردار و بگو... در اين جا مضامينى سيد شارح (رض) نقل مىكند كه به نظر اين ناچيز با توجه به عدم ورود آنها از معصوم عليه السّلام بهتر است هر آنچه در آن حال به زبانت جارى مىشود عرضه بدارى؛ چنان چه فرمود معصوم عليه السّلام: «خير الدّعاء ما يجرى على لسانك».
و سپس دعاى ديگر امام سجّاد عليه السّلام را بخوان كه اوّلش «اللّهم يا من لا يصفه نعت الواصفين» است، و با اميد مغفرت و آمرزش و قبولى توبه در درگاه حضرت بارى تعالى از جاى خود برخيز، و اللّه ولى التوفيق و هو التوّاب الرحيّم.
امام سجّاد - عليه و على آبائه آلاف التحيّة و الثناء - عرض مىكند:
اللّهم يا من لا يصفه نعت الواصفين و يا من لا يجاوزه رجاء الرّاجين و يا من لا يضيع لديه اجر المحسنين و يا من هو منتهى خوف العابدين و يا من هو غاية خشية المتّقين بارالها! اى كه توصيف كنندگان وصف او را نتوانند توصيف كرد. همانگونه كه احاطۀ ممكن بر ذات واجب محال است احاطه بر اوصاف او نيز مستحيل است زيرا آنچه عقلاء دربارۀ اوصاف حقّ جلّ شأنه مىگويند به قدر فهم خودشان است، يعنى آنچه از اوصاف در خود مىبينند همان را يا سلب نقايص ناشى از انتساب به خودشان را براى خداى تعالى اثبات مىكنند و گرنه خداى تعالى برتر و بالاتر از فهم و درك ديگران است. به قول حكيم شيراز:
اى برتر از خيال و قياس و گمان و وهم وز هر چه گفتهايم و شنيديم و خواندهايم
مجلس تمام گشت و به آخر رسيد عمر ما همچنان در اول صف تو ماندهايم
«هل سمىّ عالما و قادرا الاّ لانّه وهب العلم للعلماء و القدره للقادرين، و كلّما ميّزتموه باوهامكم فى ادّق معانيه مخلوق مصنوع مثلكم مردود اليكم البارى تعالى، واهب الحيوة و مقدّر الموت، و لعّل النّمل الصغار تتوهّم انّ للّه زبانيتين فانّهما كمالها و تتّوهم انّ عدمهما نقصان لمن لا يكونان له، هكذا حال العقلاء فيما يصفون اللّه تعالى به فيما احسب و الى اللّه المفزع.» انتهى كلامه عليه السّلام.
مگر نه اين است كه خداى تعالى عالم و قادر ناميده مىشود از آن روست كه علم را بر علما و قدرت را بر قادرين عطا فرموده و چون معطى شىء نتواند كه فاقد آن شىء باشد و ذات نايافته از هستىبخش كى تواند كه شود هستى بخش.
بنابراين آنچه شما به خيال خودتان تشخيص مىدهيد هر چند معناى دقيقى باشد مخلوق ذهن شما و همچون خود شما مصنوع است و به خود شما برمىگردد و اين متاع را در اين بازار خريدارى نيست و خداوند بارى تعالى بخشندۀ حيوت و تقديركنندۀ مرگ است و شايد كه مورچۀ كوچك خيال كند كه براى خداى تعالى نيز دو شاخك هست، زيرا مورچه كمال خويش در آن دو شاخك مىبيند و نبودشان در نظر او نقصان است.
و اينچنين است حال عقلاء در توصيفى كه براى خداى تعالى مىكنند (و كمالات خود را براى ذات بارى تعالى اثبات مىكنند) و پناهگاهى بجز خداى تعالى نيست. و امير المؤمنين عليه السّلام فرمود: «ليس لصفته حدّ محدود و لا نعت موجود». و توصيف مخلوق موجب تحديد صفت غير محدود خواهد بود. و يا من لا يجاوزه رجا ألراجّين: اى آن كه اميد اميدواران از او در نمىگذرد كه غايت هر اميد و نهايت هر آرزوست و آرزويى برتر از او نيست تا اميدواران به آن اميد بربندند. ابن عباس گويد: «فوق كل عالم عالم الى ان ينهى العلم الى اللّه تعالى»؛ برتر از هر عالمى دانشمند ديگرى است تا آن كه علم به خداى تعالى منتهى شود كه بالاى او علمى نمىباشد. و يا من لا يضيع لديه اجر المحسنين: اى آن كه پاداش نيكوكاران نزد او به هدر
نمىرود، زيرا به هدر دادن اجر يا از آن جهت است كه پاداشدهنده عاجز باشد و يا نداند كه كسى براى او عمل نيكو انجام داده و يا اگر بداند بخل مانع از پاداش دادن باشد؛ و همۀ اين سه عامل دربارۀ خداى تعالى محال است و شايد اين جملۀ نورانى امام الهام يافته از آيۀ شريفۀ «إِنَّ اللّهَ لا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ»(1)اشد.
و يا من هو منتهى خوف العابدين و يا من هو غاية خشية المتّقين: اى كسى كه بيم عبادت كنندگان به او پايان مىپذيرد و اى آن كه نهايت خشيت پرهيزكاران اوست.
اين دو جملۀ شريفۀ دعا را چند معنا محتمل است:
؛ به اين معنا كه سالك الى اللّه در سلوكش به حسب احوالش درجاتى از خوف را طى مىكند تا آن كه به درجۀ خوف از جلال الهى مىرسد كه آن جا سير طولى او تمام مىشود، چون بالاتر از او تبارك و تعالى چيزى نيست.
بعضى گفتهاند كه ترس يا از عقاب حق تعالى است و اين گونه خوف نصيب اهل ظاهر است؛ و امّا صاحبدلان را خوف از جلال الهى است. و از جملۀ امتيازات اين دو گونه خوف آن است كه خوف از عقاب الهى زايل مىشود ولى خوف از جلال قابل زوال نيست.
و از اين رو محقّقان فرمودهاند كه خوف از خداى تعالى غير از خوف از عذاب اوست؛ همانگونه كه حبّ خداى تعالى غير از حبّ ثواب اللّه است؛ چنان كه مىفرمايد:«ذلِكَ لِمَنْ خافَ مَقامِي وَ خافَ وَعِيدِ» .(2)
و البته خوف از مقام الهى والاتر و مهمتر از خوف از عذاب اوست.
بدين معنا كه عابدان و باتقوايان اگر از چيزى خوف و خشيت داشته باشند آن چيز ترسناك وسيلۀ عبرت آنهاست كه از خداى تعالى بترسند، برخلاف ديگران كه اگر از چيزى بترسند از خود آن چيز مىترسند و منتهاى خوفشان خداى تعالى نيست.
و به شرف لقاء اللّه مشرّف گرديدند خوف و خشيتشان مبدّل به امن و اطمينان مىشود. توضيح اين مطلب آن كه سالك الى اللّه تا در اثناى سير است همواره ترسان و لرزان از عاقبت امر است كه مبادا موانعى در طريق باشد و خارهاى راه نگذارد او به مقصد و مقصود برسد، ولى وقتى به حرم حضرت كبريا نزديك شد و نسيمهاى عنايت اللّه وزيدن گرفت و حجابهاى ظلمانى را برطرف ساخته و كوه انيّت و انانيّت در اثر تجليّات ربوبيّت مندك و از هم پاشيد و دل سالك به نور مشاهده منوّر گرديد آن حالت اضطراب از او برطرف شده و حالت امن و امان به او دست مىدهد و ممكن است كه در آيۀ وافر الهداية «أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنّا جَعَلْنا حَرَماً آمِناً وَ يُتَخَطَّفُ النّاسُ مِنْ حَوْلِهِمْ1» اشارهاى بس لطيف به اين معنا باشد. و الله عالم.
عارف شيراز فرمايد:
هر كه شد محرم دل در حرم يار بماند وانكه اين كار ندانست در اين كار بماند
مقام امن و مى بىغش و رفيق شفيق گرت مدام ميسّر شود زهى توفيق
جهان و كار جهان جمله هيچ در هيچ است هزار بار من اين نكته كردهام تحقيق
دريغ و درد كه تا اين زمان ندانستم كه كيمياى سعادت رفيق بود رفيق
به مأمنى رو و فرصت شمر غنيمت وقت كه در كمينگه عُمرند قاطعان طريق
كجاست اهل دلى تا كند دلالت خير كه ما به دوست نبرديم ره به هيچ طريق
حلاوتى كه تو را در چه زنخدان است به كُنه او نرسد صد هزار فكر عميق
اگر چه موى ميانت به چون منى نرسد خوش است خاطرم از فكر اين خيال دقيق
از آن به رنگ عقيق است اشگ من همه وقت كه مُهر خاتم چشم من است همچو عقيق
و خلاصۀ مطلب هر چه بيشتر اعتراف به گناه و معصيت كرده شد كه خود يكى از دستورات مهمّ توبه است بيشتر موجب عفو و مغفرت الهى خواهد بود. و در كلام امام امير
المؤمنين است در نهج البلاغه كه مىفرمايد: «و انّ العالم العامل بغير علمه كالجاهل الذى لا يستفيق من جهله بل الحجّة عليه اعظم و الحسرة له الزم و هو عند اللّه الوم»؛ و به تحقيق دانشمندى كه به عملش عمل نكند مانند نادانى است كه در خواب جهل فرورفته و بيدار نگردد و بلكه حجّت بر عليه دانا قوىتر از نادان است و حسرت بيشتر دامنگير اوست و در محكمۀ الهى نيز بيشتر سزاوار سرزنش است. حتى اذا انفتح له بصر الهدى و تقشّعت له سحائب العمى تا آن كه ديدۀ راهبين او باز شد و ابرهاى تيرۀ گمراهكننده غفلت از جلو چشم او پراكنده شد. احصى ما ظلم به نفسه و فكر فيما خالف به ربه آنچه را كه بر خود ستم كرده بود برشمرد و در آنچه بواسطۀ آن پروردگار خود را مخالفت كرده بود نيك بينديشيد. فرأى كبير عصيانه كبيرا و جليل مخالفته جليلا پس بزرگى گناه خويش و مخالفت خود را درك كرد. سيد شارح (رض) فرمايد در روايت ابن ادريس است: «فرأى كثير عصيانه كثيرا». مترجم گويد: شايد اين جملات نورانى الهامبخش بعضى از بزرگان طريقت بوده(1)ه در دستور توبه مرقوم فرموده است: بهتر است مقدمتا دفترى تهيه كند و آنچه از گناهان به خاطر دارد در آن دفتر بنويسد و سپس يكى يكى آنها را نام برده و اظهار ندامت و توبه نمايد.
اين كه در فكر از نام مقدس «رب» استفاده شده: «و فكر فيما خالف ربّه» شايد به منظور بيدار كردن فطرت باشد، زيرا كه احترام ربّ و ولى النعمة از فطريات است و هر كس براى كسى كه او را تربيت كرده و نعمت عطا نموده است احترام قائل است.
*نكته
از حكيمى پرسيدند فرق ميان فكرت و عبرت چيست؟ گفت: فكرت آن است كه غايب را حاضر بينى و عبرت آن كه حاضر را غايب.
هان اى دل عبرت بين از ديده نظر كن هان ايوان مداين را آئينۀ عبرت دان
يك ره ز ره دجله منزل به مداين كن وز ديده دوم دجله بر خاك مداين ران
1) به نظر عارف عامل بزرگ مرحوم شيخ محمد بهارى باشد.
دندانۀ هر قصرى پندى دهدت نونو پند سر دندانه بشنو ز بن دندان
گويد كه تو از خاكى ما خاك توييم اكنون گامى دو سه بر مانه اشكى دو سه هم بفشان
از نالۀ جند الحق ماييم به دردسر از ديده گلابى ده دردسر ما بنشان
اين است همان درگه گز عكس رخ مردم خاك در او بودى ايوان نگارستان
فى الذاهبين الاوّلين من القرون لنا بصائر لما رايت مواردا للموت ليس ليها مصادر
و رايت قومى نحوها تمضى الاكابر و الاصاغر لا يرجع الماضى الىّ و لا من الباقين غابر
ايقينت انّى لا محالة حيث صار القوم صائر
(قسّ بن سعده ايادى خطيب مشهور عرب متوفى 600 ميلادى)
فاقبل نحوك مؤمّلا لك مستحينا منك و وجّه رغبته اليك ثقة بك پس روى به سوى تو آورد در حالى كه به تو اميدوار بود و از تو شرمسار، و چون به تو اعتماد داشت ميل قلبىاش را به سوى تو متوجه كرد. فأمّك بطمعه يقينا پس با طمع يقينىاش آهنگ تو نمود. و قصدك بخوفه اخلاصا و با اخلاص در خوفش تو را قصد كرد. اخلاص به معناى خالص كردن است كه در طاعات و عبادات خالص بودن آنها از رياست و در اصطلاح خالص نمودن قلب است از هر گونه آميختگى به غير قصد قربت كه باعث تيرگى قلب شود و صفاى آن را از بين ببرد. و گفته شده است كه اخلاص عبارت است از تصفيۀ عمل از ملاحظۀ مخلوقين حتى از ملاحظه تصفيه به گونهاى كه بجز خداى تعالى هيچ چيز منظور نظرش نباشد حتى اگر اخلاص خود را ببيند اين چنين اخلاص نياز به اخلاص ديگرى دارد.
امام خمينى - رضوان اللّه عليه - در كتاب بىنظير اسرار الصلوة فصل مشبعى دربارۀ
اخلاص دارد و بسيار موشكافى فرموده و مطلب بسى اوج گرفته. طالبين حقيقت به مطالعۀ دقيق فصل نيت كتاب شريف آداب الصلوة توصيه مىشوند. قد خلا طمعه عن كل مطموع فيه غيرك طمعش از هر چه مورد طمع است بجز تو بريده شده است. و أفرخ روعه من كل محذور منه سواك و دلش را از هر چه كه مىبايست از او ترسيد بجز تو تهى ساخته است. فمثّل بين يديك متضرّعا پس با حالت تضرع و زارى در پيشگاه تو ايستاده. و غمّض بصره الى الارض متخشّعا با حال خشوع و فروتنى ديده بر زمين دوخته. و طأطأ راسه لعزّتك متذلّلا در بارگاه عزّتت سر فرود آورده (تا به ذّل عبوديت و عزّ ربوبيّت اعتراف كند). و ابثّك من سرّه ما انت اعلم به منه خضوعا و رازهاى درونى خود را كه تو بهتر آگاهى خاضعانه در محضر تو بازگو نمود. و عدّد من ذنوبه ما انت احصى لها خشوعا و با خشوع گناهانش را كه تو بهتر به شمارۀ آنها آگاهى برشمرد. و استغاث بك من عظيم ما وقع به فى علمك و قبيح ما فضحه فى حكمك و از گناه بزرگى كه در علم تو قرار گرفته و كارهاى زشتى كه آبرويش را در محكمۀ تو ريخته به تو پناهنده شده است.
من ذنوب أدبرت لذّاتها فذهبت و اقامت تبعاتها فلزمت و آنها گناهانى است كه لذّتهاشان پشت كرده و از بين رفته ولى پيامدهاى آنها همچنان باقى است. شايد غرض از اين جملات آن باشد كه چه بسا گناهانى كه در نظر من بىاهميت است و لكن در محضر تو گناه بزرگ و مهمّى است؛ چنان كه در روايتى فرمود: هيچ گناهى را كوچك مشمار كه مبادا نزد خدا بزرگ باشد و موجب غضب الهى گردد. قال رسول اللّه عليه السّلام: «ان اللّه كتم ثلاثة فى ثلاثه، كتم رضاه فى طاعته و كتم سخطه فى معصيته و كتم وليّه فى خلقه، فلا يستخفنّ احدكم شيئا من الطاعات فانه لا يدرى فى ايّها رضا اللّه و لا يستقلنّ احدكم شيئا من المعاصى فانه لا يدرى فى ايّها سخط اللّه و لا يزريّن احدكم باحد من خلق اللّه فانه لا يدرى ايّهم ولىّ اللّه (وسائل الشيعه، ج 6، ص 247).
رسول خدا فرمود: همانا خداى تعالى سه چيز را در سه چيز پنهان فرموده: رضاى خودش را در ميان طاعتها مخفى فرموده و غضب خودش را در معصيت و نافرمانى اوامرش مخفى فرموده و ولى خودش را در ميان مردم مخفى كرده است. پس هيچ يك از شما هيچ اطاعتى را سبك مشمارد، زيرا كه نمىداند رضاى خداى تعالى در كدام طاعت است، و هيچ يك از شما گناهى را كم نپندارد كه نمىداند سخط و خشم خداوندى در كدام گناه است، و هيچ يك از شما احدى از خلق خدا را به چشم حقارت نگاه نكند كه چه مىداند ولىّ
خداى تعالى كيست؟ عارف شيراز با بيان شعرى شيرين خود مىفرمايد:
بر آستانۀ ميخانه گر سرى بينى مزن به پاى كه معلوم نيست نيّت او
مكن به چشم حقارت نگاه در من مست كه نيست معصيت و زهد بىمشيّت او
متنجزا وعدك فيما وعدت به من الاجابة اذ تقول ادعونى استجب لكم چون فرمودى مرا بخوانيد تا شما را اجابت كنم و وعدۀ اجابت دادى من نيز به انتظار اين اجابتم.
اللهم فصلّ على محمد و آله و القنى بمغفرتك كما لقيتك باقرارى بارالها! بر محمد و خاندانش درود بفرست و همان گونه كه من در پيشگاه تو اقرار و اعتراف كردم تو نيز با آمرزشت مرا بپذير.
و ارفعنى عن مصارع الذنوب كما وضعت لك نفسى و مرا از لغزشگاههاى گناه از زمين خوردگى بلند كن؛ همچنان كه من خود را در مقابلت پست و ذليل نمودم و خاكسار شدم.
و استرنى بسترك كما تأنيّتنى عن الانتقام منى و همان گونه كه از من انتقام نگرفتى پرده از كار من برمدار.
اللهم و ثبت فى طاعتك نيتى بارالها! در فرمانبردارى از تو نيّت مرا ثابت فرما! و احكم فى عبادتك بصيرتى و بينش مرا در پرستشت استوار فرما. و غريب است كه سيد شارح (رض) مىفرمايد: كثيرى از علماى خاصه و عامّه برآنند كه اگر عبادت كننده از عبادتش قصد رسيدن به ثواب الهى را بكند عبادتش باطل خواهد بود، زيرا نيّت ثواب بااخلاص در عبادت منافات
دارد و ما منكر آن نيستيم كه مرتبهاى از اخلاص با نيّت رسيدن به ثواب بلكه با در نظر گرفتن هر چه غير حق تعالى است منافات دارد و امّا بطلان عبادت كسى كه به تعبير امير المؤمنين عليه السّلام عبادت تجّار است «دون اثباته خرط القتاد». و وفّقنى من الاعمال لما تغسل به دنس الخطايا عنى و مرا به عملى موفق فرما كه آلودگيهاى گناهان را از من بزدايد. به طورى كه در پيش اشاره شد هر گناهى يك نوع آلودگى در دل ايجاد مىكند كه از آن در روايت به «نكتة سوداء» تعبير شده است و اين آلودگى و ظلمت با نور عبادت از صفحۀ دل پاك مىشود. و امام عليه السّلام خواستار عبادتى است كه اينچنين اثرى را داشته باشد.
و توفّنى على ملتّك و ملة نبيك محمد اذا توفّيتنى و به هنگام وفاتم مرا با اعتقاد بر دين خود و دين پيغمبرت محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بميران. اين كه امر وفات را به خداى تعالى نسبت داده شايد به تبعيّت از قرآن كريم باشد كه مىفرمايد:«اَللّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها»(1)داى تعالى است كه به هنگام مرگ جانها را مىستاند. و شيخ بزرگوار در فقيه روايت مىكند كه از امام صادق عليه السّلام سؤال شد از معناى آيۀ شريفه كه مىفرمايد:«اَللّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها» و از معناى آيۀ شريفۀ «قُلْ يَتَوَفّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذِي وُكِّلَ بِكُمْ2» ؛ اى پيغمبر به اين مردم بگو كه فرشتۀ مخصوص مرگ حضرت عزرائيل كه مأموريت قبض روح شما را دارد شما را قبض روح مىكند، و از آيۀ شريفۀ «اَلَّذِينَ تَتَوَفّاهُمُ الْمَلائِكَةُ ظالِمِي أَنْفُسِهِمْ3» ؛ كسانيكه فرشتگان جان آنان را مىستانند در حالى كه آنان بر خود ستم كردهاند، و از معناى آيۀ شريفه «تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا4» ؛ فرستادگان ما او را قبض روح مىكنند، و از معناى آيۀ شريفۀ «وَ لَوْ تَرى إِذْ يَتَوَفَّى الَّذِينَ كَفَرُوا الْمَلائِكَةُ5» ؛ اگر ببينى كسانى را كه كافرند و فرشتگان جان آنان را مىستانند. و خلاصۀ سؤال راوى اين است كه چرا گاهى مرگ به خداى تعالى و گاهى به فرشتۀ مرگ و گاهى به فرشتگان نسبت داده شده است؟ و علاوه بر اين گاهى اتفاق مىافتد كه در يك ساعت در نقاط مختلف زمين افرادى مىميرند كه شمارشان را بجز خداى تعالى كسى نمىداند؛ مانند وقوع زلزلهها (و بمبارانها در عصر حاضر) جان اين افراد بىشمار را چه كسى مىگيرد؟
پس حضرت فرمود: كه خداى تعالى براى ملك الموت معاونانى قرار داده است كه آنان
1) سورۀ زمر، آيۀ 42.
ارواح را قبض مىكنند؛ مانند صاحب منصب نظامى كه اعوان و انصارى دارد و آنان را به اطراف و به مأموريّت مىفرستد؛ مثل آن است كه خودش رفته و آن كار را انجام داده است.
نسبت مرگ به خدا و فرشتۀ مرگ و فرشتگان از اين قبيل است «سئل الصادق عليه السّلام عن قول اللّه عزّ و جل: اللّه يتوّفى الانفس حين موتها و عن قول اللّه عز و جل: قل يتوفاكم ملك الموت الذى و كلّ بكم و عن قول اللّه تعالى: الذين تتوفاهم الملائكة، و قد يموت فى الساعة الواحده فى جميع الافاق ما لا يحصيه الا اللّه عز و جل فكيف هذا؟ فقال: ان اللّه تبارك و تعالى جعل لملك الموت اعوانا من الملائكة يقبضون الارواح بمنزلة صاحب الشرطة له اعوان من الأنس يبعثهم فى حوائجه فيتوفيّهم الملائكة فيتوفيهم ملك الموت مع ما يقبض هو، و يتوفيهم اللّه من ملك الموت». انتهى.
و اين كه امام عليه السّلام عرض مىكند: «و توفنى على ملّتك و ملة نبيك محمد اذا توفيتنى» و جمله دعا را با «اذا توفيتنى» ختم مىكند شايد از آن جهت باشد كه اگر آن جمله را عرض نمىكرد شايد استفاده مىشد كه حضرت تقاضاى مرگ كرده است، و با جملۀ «اذا توفيتنى» اين معنى منتفى مىشود؛ يعنى هر گاه كه مشيّت تو تعلق گرفت كه مرا از اين دنيا ببرى مرا بر دين پيامبرت محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بميران. و اين نه از آن جهت است كه حضرتش مرگ را مكروه مىشمرد بلكه در مقام رضا و تسليم نمىخواست چيزى را از خداى تعالى مسئلت كند كه ارادۀ حق تعالى به آن تعلق نگرفته باشد چنان كه عارف اكباتان گفته است:
يكى وصل و يكى هجران پسندد يكى درد و يكى درمان پسندد
من از درمان و درد و وصل و هجران پسندم آنچه را جانان پسندد
عارف بزرگوار حضرت استاد آقاى ميرزا على آقا قاضى در اين شعر نظرى داشت و مىفرمود عاشق به همۀ درد و بلا حاضر مىشود كه تحمّل كند مگر به هجران كه اگر به هجران هم راضى شد معلوم مىشود در عشقش صادق نيست.
اللّهم انّى اتوب اليك فى مقامى هذا من كبائر ذنوبى و صغائرها و بواطن سيئاتى و ظواهرها و سوالف زلاّتى و حوادثها، توبة من لا يحدّث نفسه بمعصية و لا يضمران يعود فى خطيئة بارالها! من
در اين مقامم بازگشت به سوى تو مىكنم از گناهان بزرگم و از كوچكهايشان و گناهان باطنى و ظاهرىام و گناهان گذشته و تازهام، همچون بازگشت كسى كه در مورد گناهى حديث نفس نكند و بازگشت به گناه را در دل نگذراند. گويى اشاره است به آيۀ شريفه «وَ ذَرُوا ظاهِرَ الْإِثْمِ وَ باطِنَهُ1» ؛ ظاهر و باطن گناه را ترك كنيد.
در معناى ظاهر و باطن گناه اختلاف است. بعضى گفتهاند مقصود گناهانى است كه علنى انجام مىگيرد و گناهانى كه به پنهانى صورت مىگيرد. و گفته شده كه آنچه از گناهان جامۀ عمل مىپوشد ظاهرى است و آنچه نيّت انجام آن است گناه باطنى است. و گفته شده كه گناه ظاهر اعمال اعضا و جوارح است و گناه باطن اعمال قلبى است، مانند كبر و حسد و عجب و ارادۀ شر بر مسلمانان. و داخل در همين قسم است اعتقاد و عزم و ظن و تمنّاى بد و پشيمانى از كارهاى خير. در تفسير على بن ابراهيم (رض) آمده است كه گفته است: گناه ظاهر گناهان معروف است و گناه باطنى عبارت است از شرك و شك قلبى. سيد شارح (رض) در اين جا مسائلى را مطرح كرده است.
*مسئله اول
مىفرمايد در نزد اماميّه توبه كردن واجب است از تمام گناهان چه كبيره و چه صغيره به دليل آن كه اوّلا آيات توبه عموميت دارد به همه گناهان. و ثانيا آن كه ترك توبه از گناه چه كوچك و چه بزرگ اصرار بر گناه است، و اصرار بر گناه قبيح است و جز با توبه نمىتوان از آن خلاصى يافت؛ پس توبه از همه گناهان واجب است. مترجم گويد كه سيد شارح (رض) مسامحه در تعبير فرمودهاند وگرنه ترك توبه ملازمهاى با گناه ندارد تا بگوييم ترك آن اصرار بر گناه است كه ممكن است كسى نه گناه كند و نه توبه از گناه.
*مسئله دوّم
آن كه آيا تبعيض در توبه جايز است؟ بدين معنى كه انسان در بعضى از گناهان توبه كند نه از همۀ آنها. ابو هاشم و جماعتى گفتهاند كه توبۀ تبعيضى صحيح نيست به دليل آن كه توبه از كار بد به خاطر بدى آن كار است، پس اگر در بعضى بديها توبه كرد و از بعض ديگر توبه نكرد
كشف مىكند كه اصلا توبه نكرده است.
و لكن جمهور از عامه و خاصّه گفتهاند كه چنين توبهاى صحيح است، زيرا كارها به حسب اختلاف دواعى مختلف مىشود و ممكن است داعى قبح در كارى قوىتر از كار ديگر باشد، و لذا آنچه كه داعى قبحش قوىتر است ترك شود و آنچه قبح در آن كمتر است ترك نشود. و محقق طوسى (رض) فرموده: اگر به توبۀ تبعيضى قائل نشويم لازمهاش آن است كه بگوييم كسى كه از كفر توبه كرده و معصيت صغيره را مرتكب مىشود كفرش باقى است و توبهاش فايدهاى ندارد. و علامۀ حلّى فرموده: لازمۀ صحيح نبودن توبۀ تبعيضى آن است كه اگر يهودى از يهودى بودن توبه كند ولى يك درهم بدزدد بايد بگوييم كه او همچنان يهودى است در حالى كه به اجماع علما چنين كس مسلمان است.
*مسئلۀ سوّم
بعضى از معتزله گفتهاند كه توبهكننده اگر گناهانش را به تفصيل بداند واجب است كه از هر يك يك از گناهانش توبه كند و اگر بعضى از گناهانش را به تفصيل مىداند و بعضى را به اجمال بايد از آنچه به تفصيل مىداند تفصيلا توبه كند و از آنچه به اجمال مىداند به اجمال توبه كند و شيخ بهائى - قدس سره - فرموده كه توبۀ اجمالى آن است كه از گناهان به طور اجمال و روى هم رفته توبه كند نه از يك يك گناهان، حتى اگر يك يك آنها را بداند. و محقق طوسى (رض) در اين مسئله توقف فرموده و ليكن چون دليلى بر تفصيل نداريم بعيد نيست كه توبۀ تفصيلى واجب نباشد.
*مسئلۀ چهارم
آيا توبۀ موقّت جايز است؟ مثل آن كه تصميم بگيرد تا يك سال گناه نكند. بعضى گفتهاند كه درست نيست، زيرا حقيقت اين چنين توبه آن است كه از گناه حقيقتا پشيمان نشده است و پشيمانى ركن اصلى توبه است و ليكن جمعى ديگر گفتهاند كه چنين توبه صحيح است مانند واجبات كه انسان مىتواند واجبى را به جا آورد و واجب ديگرى را به جا نياورد. نهايت امر آن است كه اگر واجب ديگر را به جا نياورد گنهكار است ولى ارتباطى به آن واجب كه انجام داده ندارد، و حق مطلب آن است كه پشيمانى واقعى خالى از نيّت عدم عود نمىتواند باشد.
*مسئلۀ پنجم
شيخ بهايى (رض) در شرح اربعين فرموده است در توبه لابد بايد تصميم داشته باشد بر اين كه تا عمر دارد گرد آن گناه نگردد، ولى آيا شرط است كه صدور آن گناه از او ممكن باشد يا آن كه شرط نيست؟ مثلا كسى زنا كرد و سپس خود را از مردى ساقط كرد توبۀ چنين شخصى چه صورت دارد؟ بيشتر علما فرمودهاند كه توبهاش صحيح است، بلكه بعضى از متكلمين گفتهاند كه علماى پيشين را اجماع است بر صحت چنين توبه. و او اولىتر در صحّت كسى است كه به بيمارى سختى دچار شود كه گمان قوى داشته باشد بر اين كه دارد مىميرد. امّا اگر يقين به مرگ كرد و علايم مرگ نيز آشكار شد كه از آن به معاينه تعبير مىشود پس صحيح نبودن توبه در اين حال علاوه بر آن كه اجماعى است قرآن كريم بيان فرموده است.
آن جا كه خداى تعالى مىفرمايد:«وَ لَيْسَتِ التَّوْبَةُ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئاتِ حَتّى إِذا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ إِنِّي تُبْتُ الْآنَ وَ لاَ الَّذِينَ يَمُوتُونَ وَ هُمْ كُفّارٌ أُولئِكَ أَعْتَدْنا لَهُمْ عَذاباً أَلِيماً1» ؛ بدكارانى كه به هنگام مرگ توبه كنند توبهشان پذيرفته نيست و نه كسانى كه با حالت كفر از دنيا مىروند كه عذاب دردناكى از براى آنان آماده كردهايم. و در حديثى از پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم وارد است كه فرمود: همانا خداى تعالى توبۀ بنده را مىپذيرد مادامى كه روح به گلوگاهش نرسيده باشد: «ان اللّه يقبل توبة العبد ما لم يغرغر». و محدثين اماميه روايات بسيارى از ائمۀ اهل بيت عليهم السلام نقل كردهاند كه فرمودهاند توبه به هنگام مشاهدۀ علايم مرگ و حضور آن و مشاهدۀ اهوال مرگ پذيرفته نيست. و بعضى از مفسرين گفتهاند كه از لطف خداى تعالى به بندگان آن است كه حضرت ملك الموت قبض روح را از انگشتان پا شروع مىكند و كمكم بالاتر مىآيد تا آن كه روح به سينه مىرسد، سپس به گلوگاه مىرسد تا بنده بتواند از اين مهلت استفاده نموده و به خداى تعالى توجه كند و وصيت و توبه نمايد و از ديگران حلالخواهى كند و به ياد خدا باشد، تا هنگامى كه روح از بدنش مفارقت مىكند ياد خدا بر زبان و لبان او باشد و از اين رهگذر اميد حسن عاقبت از براى او باشد.
البته اين امور براى عامۀ مسلمانان است و اما خواص و اولياى خدا حسابشان جداست و در بعضى از آثار نيز اشاراتى بدين مطلب هست؛ مانند آن كه فرمودهاند: جان دادن مؤمن مانند كسى است كه گلى را بو كند. عارف شيراز فرمايد:
اين جان عاريت كه به حافظ سپرده دوست روزى رُخَش ببينم و تسليم وى كنم
و نيز فرمايد:
حجاب چهرۀ جان مىشود غبار تنم خوشا دمى كه از اين چهره پرده برفكنم
چنين قفس نه سزاى چو من خوش الحانى است روم به روضۀ رضوان كه مرغ آن چمنم
مرا كه منظر حور است به مسكن و ماوى چرا به كوى خراباتيان بود وطنم
و نيز فرمايد:
خرّم آن روز كز اين منزل ويران بروم راحت جان طلبم وز پى جانان بروم
دلم از وحشت زندان سكندر بگرفت رخت بربندم و تا ملك سليمان بروم
به هوا دارى او ذرّه صفت رقصكنان تا به سر منزل خورشيد درخشان بروم
و قد قلت يا الهى فى محكم كتابك انّك تقبل التوبه عن عبادك و تعفو عن السيئات خداى من! تو در ضمن آيات محكمات قرآن كريم فرمودهاى كه همانا تو توبه را از بندگانت مىپذيرى و از كردارهاى زشت گذشت مىفرمايى (شايد اشاره باشد به آيۀ شريفه «هُوَ الَّذِي يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبادِهِ وَ يَعْفُوا عَنِ السَّيِّئاتِ1» ). و تحبّ التوابين و آنان را كه بسيار توبه مىكنند دوست مىدارى. فا قبل توبتى كما وعدت، همان گونه كه وعده فرمودهاى توبۀ مرا بپذير. و اعف عن سيئاتى كما ضمنت و از كارهاى بد من گذشت فرما همان گونه كه ضامن شدى. و اوجب لى محبّتك كما
شرطّت: و محبّتت را براى من واجب فرما همان گونه كه شرط فرمودهاى.
فى محكم كتابك يا از باب اضافۀ صفت به موصوف است يعنى فى كتابك المحكم؛ چنان كه مىفرمايد:«كِتابٌ أُحْكِمَتْ آياتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ مِنْ لَدُنْ حَكِيمٍ خَبِيرٍ1» ، و مقصود از محكم بودن آن است كه هيچ گونه نقص و اختلالى در آن راه ندارد؛ مانند آن كه گوييم ساختمان محكم، اساس محكم؛ و يا از باب اضافۀ نوع است به جنس، زيرا در قرآن كريم، آيات بر دو نوع است:
محكم و متشابه؛ چنان چه حق تعالى مىفرمايد:«هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ مِنْهُ آياتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ2» .
و در معناى محكم و متشابه اختلاف است. سيد شارح (رض) وعده مىدهد كه در روضۀ چهل و دوّم شرح مبسوطى راجع به محكم و متشابه خواهيم داد ان شاء اللّه و در اين جا اكتفا مىكنيم به آنچه از ائمه - عليهم السلام - روايت شده كه محكم آن است كه به آن عمل بشود و متشابه آن است كه همه كس آن را نفهمند و امر بر جاهل به معناى آيه مشتبه شود. و على بن ابراهيم فرمود: محكم آن است كه تنزيلش نيازى به تأويل نداشته باشد؛ مانند آيۀ شريفۀ «حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزِيرِ3» ؛ حرام شده است بر شما مردار و خون و گوشت خوك. و متشابه آن است كه يك لفظ داشته باشد ولى معانيش مختلف باشد مانند كلمۀ فتنه.
پايان سخن على بن ابراهيم.
مفسّر كبير علاّمه - طباطبايى رضوان اللّه عليه - در تفسير قيّمش بحث مفصّلى دربارۀ محكم و متشابه فرموده است و اقوال در معنى آن را به شانزده رسانده است و هيچ كدام در نظر ايشان بدون اشكال نيست و نتيجه مىگيرد كه گرفتاريها و مصايبى كه دامنگير اسلام و مسلمين شده است نتيجۀ اين است كه از متشابهات قرآن پيروى شده است، و از اين جهت است كه قرآن اين همه در اين باره اصرار دارد كه از متشابهات تبعيّت نشود و مسلمين ندانسته چيزى نگويند و در خط شيطان قدم برندارند، و رويّۀ قرآن بر اين است كه در جايى اصرار دارد كه ركنى از اركان دين در خطر انهدام باشد مانند دوستى كفّار، مودّت ذوى القربى
و تاييد تعدّد زوجات رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و معاملۀ ربوى و اتّحاد كلمه در دين و امثال اينها كه هر كدام از اينها از اهميّت خاصّى برخوردارند، سپس بحثى دارد در معناى اين كه چگونه محكمات امّ الكتاب است؟ و محكمات به معنى ام الكتاب است يعنى چه؟ و بحث ديگرشان در معناى تأويل است و بحث چهارم در اين كه آيا غير از خداى سبحان كسى تعبير تأويل قرآن را مىداند؟ و بالاخره بحث در اين كه چرا قرآن آيات متشابه دارد؟ و مطالب ارزندهاى در اين زمينهها دارند كه نقلش موجب تطويل است طالبين به تفسير پر ارزش الميزان مراجعه كنند.
انّك تقبل التّوبة و تعفوا عن السيئات: به تحقيق كه حضرتت توبه را مىپذيرى و از بديها در مىگذرى. شايد اشاره باشد به آيۀ شريفه در سورۀ الشورى كه مىفرمايد:«وَ هُوَ الَّذِي يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبادِهِ وَ يَعْفُوا عَنِ السَّيِّئاتِ وَ يَعْلَمُ ما تَفْعَلُونَ1» ؛ او همان خدايى است كه توبه را از بندگانش مىپذيرد و از بديها در مىگذرد و كارهاى شما را مىداند.
و تحبّ التوابيّن: و توبهكاران را دوست مىدارى.
توّاب صيغۀ مبالغه است يعنى بسيار توبهكار و اين مبالغه يا به اعتبار كيفيّت است و معنايش آن مىشود كه هرگز به گناه باز نمىگردد، و يا به اعتبار كميّت است و معنايش آن است كه بسيار توبه مىكند و هر چه گناه كرد توبه در تجديد مىكند.
در حديث است از طريق شيعه و سنّى كه فرمود: «انّ اللّه يحبّ من عباده الممتحن التوّاب»؛ همانا خداى تعالى از بندگانش كسى را دوست دارد كه بسيار آزمايش شده و بسيار توبهكار باشد؛ بدين معنى كه با گناه آزمايش مىشود و سپس توبه مىكند و باز آزمايش مىشود و باز توبه مىكند. و معناى «إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ التَّوّابِينَ وَ يُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِينَ2» آن است كه خداى تعالى دوست دارد توبهكاران از نجاسات باطنى را كه گناهان است و دل انسان را آلوده مىسازد و متطهّران را دوست مىدارد؛ يعنى كسانى كه خود را از نجاسات ظاهرى تطهير مىكنند. و گفته شده است كه «يُحِبُّ التَّوّابِينَ» يعنى از معاصى كبيره و «يُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِينَ» يعنى از معاصى
صغيره؛ چنان كه در حديث از امام صادق عليه السّلام است كه فرمود: «اذا تاب العبد توبة نصوحا احبّه اللّه فستر عليه فى الدّنيا و الآخرة»؛ وقتى بندهاى توبۀ خالص كرد خداى تعالى او را دوست مىدارد؛ پس بر او پرده مىكشد در دنيا و آخرت. فاقبل توبتى كما وعدت: پس توبۀ مرا بپذير همچنان كه وعده فرمودى. واعف عن سيّئاتى كما ضمنت: و از گناهانم درگذر همان گونه كه ضامن شدهاى. و لك يا ربّ شرطى ان لا اعود فى مكروهك و ضمانى الاّ ارجع فى مذمومك و عهدى ان اهجر جميع معاصيك: پروردگارا! من هم با تو شرط مىكنم و قرارداد مىبندم كه هر آنچه تو آن را ناخوش دارى به آن باز نگردم و تضمين مىكنم آنچه را كه در نزد تو ناپسند است دوباره انجام ندهم و پيمان مىبندم كه همۀ گناهانى را كه تعيين فرمودهاى يكباره ترك گويم.
*نكته
سزاوار است كسى كه اين جملات شريفه را قرائت مىكند در ظاهر لفظ نيز و اقلا در دل خود اين تصميم را معلّق بر مشيّت حق تعالى بكند؛ چنان كه خود حضرت حق تعالى شأنه دستور فرموده:«وَ لا تَقُولَنَّ لِشَيْءٍ إِنِّي فاعِلٌ ذلِكَ غَداً إِلاّ أَنْ يَشاءَ اللّهُ1» ، كه بدون مشيّت - عزّ شأنه - از هيچ مخلوقى هيچ كارى ساخته نيست «وَ ما تَشاؤُنَ إِلاّ أَنْ يَشاءَ اللّهُ2» و تصميمگيرى بدون تعليق بر مشيّت تجرّى است و نعوذ باللّه اگر بواسطۀ فسخ عزيمت و نقض همّت مورد عتاب حق تعالى قرار گيرد.
اللّهم انّك اعلم بما عملت فاغفر لى ما علمت: بارالها! حضرتت آنچه را كه از من سر زده بهتر مىدانى پس هر چه را مرتكب شدهام بر من مگير. و اصرفنى بقدرتك الى ما احببت: و مرا با قدرت ذات مقدسّت بر آنچه دوست دارى رهبرى فرما. محتمل است كه منظور از «انّك اعلم بما عملت» كميّت نباشد بلكه از حيث كيفيّت باشد كه چه بسا اعمالى را من به حساب حسنات خود آوردهام و حضرتت بهتر مىداند كه آن عمل جزء حسنات نيست بلكه جزء سيّئات است. و شايد از قبيل حسنات الابرار سيّئات المقربيّن باشد و اللّه اعلم بمراد اوليائه.
و از عبد اللّه بن عباس روايت است از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كه فرمود: «لم ارى سيّئا احسن طلبا و لا اسرع ادراكا من حسنه حديثة لذنب قديم انّ الحسنات يذهبن السّيئات ذلك ذكرى للذّاكرين»؛ هيچ
چيز در طلب كردن و در رسيدن سريعتر از كار خوب تازهاى نيست كه براى كفّارۀ گناه قديم انجام گيرد؛ چنان كه خداى تعالى مىفرمايد: به تحقيق كه كارهاى نيك كارهاى زشت را از بين مىبرد و اين مطلب موجب تذكر است براى كسانى به ياد خدا هستند.
اللّهم و علىّ تبعات قد حفظتهن و تبعات قد نسيتهنّ و كلهنّ بعينك التّى لا تنام و علمك الذّى لا ينسى: بارالها! بر ذمّۀ من از ديگران حقوقى است كه آنها را به ياد دارم و حقوقى است كه آنها را فراموششان كردهام و لكن همۀ آنها در پيش چشم توست؛ چشمى كه هرگز خواب و غفلت بر او راه ندارد و همه در علم تو حاضر است؛ علمى كه فراموشى ندارد. فعوضّ منها اهلها و احطط عنّى وزرها: پس عوض آنها را به صاحبانش مرحمت فرما و مسئوليّت آنها را از گردن من بردار. و خفّف عنّى ثقلها و بار سنگين آنها را از دوش من سبك فرما. و اعصمنى من ان اقارف مثلها: و مرا نگهدار از اين كه دوباره مانند آن را مرتكب شوم.
*دو هشدار/هشدار اوّل
گروه معتزله گفتهاند كه ردّ مظالم شرط صحّت توبه است پس صحيح نيست توبه از مظلمه و حقوق ديگران كه بر ذمّۀ انسان است مگر به اين كه ذمّهاش را از آن حق فارغ كند و از آن مظلمه بيرون بيايد؛ مثلا اگر مظلمۀ مالى است مىبايست آن را بصاحبش رد كند و يا از او حلاليّت بطلبد و اگر مظلمۀ عرضى و آبرويى است مثل اين كه غيبت كسى را كرده و به گوش طرف رسيده است بايد از او حلاليّت بطلبد.
لكن اصحاب ما از اماميّه فرمودهاند و اشعرىها نيز با آنها موافقت كردهاند كه حلاليّت خواستن خود واجب ديگرى است و ارتباطى با پشيمانى از گناه ندارد. و آمدى گفته است اگر كسى مظلمهاى را مرتكب شد مانند قتل و ضرب دو چيز بر او واجب مىشود: يكى توبه و ديگرى ذمّۀ خود را از مظلمه فارغ ساختن به اين كه خود را تسليم قصاص كند اگر قصاص ممكن باشد تا از او قصاص شود؛ و كسى كه فقط توبه كند امّا خود را تسليم قصاص نكند يكى از دو واجب را به عمل آورده است و صحّت اين واجب ارتباطى به آن ندارد كه واجب ديگر را نيز به جا آورد؛ مانند آن كه كسى دو نماز بر ذمّه داشته باشد يكى از نمازها را قضا كند و ديگرى همچنان بر ذمّهاش باقى بماند. و شيخ بهايى - قدس اللّه سرّه - فرموده است: بدان كه پيامدهاى گناهان از قضاى نمازهاى فوت شده و اداى حقوق و تمكين نمودن از قصاص و
حدّ و امثال اينها شرط صحّت توبه نيست بلكه واجبات مستقلى هستند و توبه بدون اينها نيز صحيح است و اگر آنها نيز منضم به توبه شود البته كاملتر و بهتر خواهد بود.
*هشدار دوّم
اصحاب ما برآنند كه گناه اگر دنبالهاى نداشته باشد كه شرعا آن را بايد به جا آورد فقط پشيمانى در توبه از آن گناه كافى است؛ مانند پوشيدن لباس حرير براى مردان و يا شرابخوارى و يا گوش به غنا دادن و از اين قبيل امور كه در توبۀ اينها كافى است كه آدمى پشيمان شود و تصميم بگيرد كه ديگر مرتكب آن نشود.
و اما اگر گناه چيزهايى را به دنبال داشته باشد از حقوق الهى و يا حق الناس خواه حق مالى، و خواه غير مالى، در اين گونه امور علاوه بر توبه و پشيمانى از آن بايد آن حقوق را نيز پرداخت كند و تنها پشيمانى از گناه كافى نيست و چه بسا مكلّف مخيّر است بين اين كه آن حقوق را پرداخت كند و يا فقط به توبه اكتفا كند.
اما حقوق اللّه مالى مانند بنده آزاد كردن در كفاره، كه اگر كسى داشته باشد بايد آزاد كند و حقّ اللّه غير مالى مانند قضاى نمازهايى كه از او فوت شده كه حق اللّه است و مالى هم نيست و يا روزۀ كفارّۀ كسى كه عمدا افطار كرده باشد بايد دو ماه پىدرپى روزه بگيرد و اگر مخالفت نذر و يا قسم كرد بايد به كفّارهاش اطعام كند و يا روزه بگيرد و امثال اينها. و اگر حقّ اللّه از قبيل حدّ باشد مكلّف مخيّر است كه نزد حاكم اعتراف كند تا حدّ بر او جارى شود يا پيش از آن كه نزد حاكم ثابت شود توبه كند كه در اين صورت حدّ بر او جارى نمىشود.
و امّا حق النّاس مالى، پس واجب است كه برائت ذمّه از آنها را تحصيل كند - البته به قدر امكان - و اگر صاحب حق از دنيا رفته باشد بايد از وارثانش در هر طبقهاى كه هستند برائت ذمّه بگيرد و اگر اين كار را نكرده و با اشتغال ذمّه از دنيا رفت آيا حقوق به چه كسى بايد برسد كه در اين جا چند قول است: يكى آن كه اين حق مال اوّلين كسى است كه صاحب حق بود.
قول دوّم آن كه مال آخرين وارث است هر چند وارث عام باشد مانند امام عليه السّلام.
سوم اين كه اين حق منتهى مىشود به خداى تعالى. و قول اوّل صحيحتر است؛ چنان كه روايت صحيحه از امام صادق دلالت بر آن دارد. امّا حقهاى غير مالى اگر گمراه كردن مردم باشد بايد آن را ارشاد كند و به راه راست باز گرداند و اگر قصاص باشد بايد به مستحق اعلام
كند و آمادگى خود را نيز اعلام كند؛ مثلا بگويد اين من بودم كه پدر تو را كشتم، اگر مىخواهى قصاص كنى من آمادهام و اگر مىخواهى عفو كن. به قول سعدى:
گر كُشى ور جرم بخشى روى و سر بر آستانم بنده را فرمان نباشد هر چه فرمايى برآنم
و نظير اين سخن در غيبت نيز جارى است. از كلام محقق طوسى و شاگردش - رضوان اللّه عليهما - چنين برمىآيد كه اعلام واجب نيست. با توجّه به اين مطالب است كه امام عليه السّلام عرض مىكند: «فعوضّ منها اهلها و احطط عنّى وزرها و خففّ عنّى ثقلها و اعصمنى من ان اقارف مثلها» كه ترجمهاش گذشت.
علاّمۀ شعرانى - قدس سرّه - مىفرمايد: فرد گناهكار را بر دل لكّه مىنشيند و بارى بر وى مىآيد و او را از استقامت منحرف مىكند. همۀ اين عبارات صحيح و كنايه از قساوت قلب است، و قساوت قلب كنايه از آسان گرفتن گناه و وحشت نكردن از ارتكاب آن، دل گناه نكرده قبح معصيت را درك مىكند و در مىيابد و از ياد آن به خود مىتپد و از ارتكاب آن هراسناك است و چون بارى مرتكب شود آن را سهل مىگيرد و هر گاه چند بار تكرار كند و بدان خو گيرد آن شود كه خداوند فرمود:«كَلاّ بَلْ رانَ عَلى قُلُوبِهِمْ ما كانُوا يَكْسِبُونَ1» .
و از حضرت امام محمد باقر عليه السّلام است كه هيچ بندهاى نيست مگر در دلش سفيدى است و چون گناه كند در آن جا نقطۀ سياه پديد مىشود و اگر توبه كند آن نقطۀ سياه از بين مىرود و چون در گناه اصرار ورزد سياهى افزون گردد تا سفيد را فرو پوشد و هرگاه سفيدى همه پوشيده شد صاحب اين دل به خير باز نمىگردد؛ همان است كه خداوند فرمود:«كَلاّ بَلْ رانَ...»
و شيخ بهايى - قدس سرّه - فرمايد: خطر تأخير توبه دو چيز است: يكى آن كه مرگ ناگهان آيد و مهلت توبه ندهد، و ديگر همان كه دل سياه شود و اميد خير از او نباشد؛ چنان كه در
حديث امام باقر است. و بسا باشد كه موجب زوال عقيدۀ او شود و به انكار آيات انجامد؛ چون هر كس مىخواهد عمل خود را صحيح و عاقلانه داند و گناهكار مصرّ ناچار است انكار قيامت و دوزخ كند تا در عمل خويش ملوم نباشد. نعوذ باللّه من سوء خاتمه. پايان سخنان دانشمند معظّم آية اللّه شعرانى (قدس سرّه).
مترجم گويد: مؤيّد فرمايش ايشان آيۀ شريفه است كه مىفرمايد:«ثُمَّ كانَ عاقِبَةَ الَّذِينَ أَساؤُا السُّواى أَنْ كَذَّبُوا بِآياتِ اللّهِ وَ كانُوا بِها يَسْتَهْزِؤُنَ1» .
و در حديثى است كه اگر در ذمّۀ كسى مظلمهاى باشد و نتوانست آن را به صاحبش رد كند و يا از او حلاليت بخواهد و از خداى تعالى بخواهد كه آن را ادا فرمايد. حق تعالى شأنه آن را ادا مىفرمايد و يا صاحب آن را راضى مىفرمايد: من كان عليه مظلمة و لم يمكنه ردّها على صاحبها و التحلّل منه و سئل اللّه تعالى ان يقضيها عنه قضيها اللّه تعالى عنه او رضى صاحبها عنه.
ثقة الاسلام كلينى (رض) به سند خود از معتب نقل مىكند كه گفت: «دخل محمّد بن بشر و شاء على ابى عبد اللّه فسئله ان يتكلّم شهابا ان يخّوف حتى ان ينقضى الموسم و كانت له عليه الف دينار و ارسل اليه مأتان، فقال له قد عرفت حال محمّد و انقطاعه الينا و قد ذكر انّ لك عليه الف دينار و لم تذهب فى بطن و لا فرج و انّما ذهبت دينا على الرّجال و وضائع وضعها و انّى احبّ ان تجعله فى حل، و قال لعلك ممن يزعم انه يقبض من حسناته فتعطاها فقال كذلك فى ايدينا، فقال ابو عبد اللّه: اللّه اكرم و اعدل من ان يتقرب اليه عبد فيقوم فى الليلة القرة و يصوم فى اليوم الحار او يطوف بهذا البيت ثم يسلبه ذلك فتعطاه و لكن اللّه فضل كثير يكافى المؤمن، قال: فهو فى حل».
راوى گويد: محمد بن بشر وشاء به خدمت امام صادق عليه السّلام رسيد و از ايشان تقاضا كرد كه دربارۀ وى با شهاب (نام شخصى است) مذاكره فرمايد، باشد كه بر او سخت نگيرد تا موسم بگذرد، و محمد بن بشر به شهاب بدهكار بود.
امام عليه السّلام دويست دينار براى شهاب فرستاد و فرمود: تو مىدانى كه محمد وابسته به ما است و بجز ما كسى را ندارد و يك هزار دينارى كه به تو بدهكار است در راه خورد و خوراك و شهوترانى مصرف نكرده است بلكه به مردم بدهكار بوده و با پول تو بدهىاش را پرداخت نموده و من مايلم كه تو او را حلال كنى و ذمّهاش را برى سازى.
و حضرت اضافه فرمود كه: شايد تو از كسانى هستى كه گمان مىكنى از حسنات محمد
برداشته مىشود و بر حسنات تو افزوده مىشود. وى گفت: اين چنين به دست ما رسيده است. پس امام صادق عليه السّلام فرمود: خداى تعالى كريمتر و عادلتر از آن است كه بندهاى به درگاه او نزديك شود و در شبهاى سرد به عبادت برخيزد و روزهاى گرم روزه بدارد يا اين خانۀ خدا را طواف كند سپس خداى تعالى اين حسنات را از وى بستاند و به تو بدهد، و لكن فضل خداى تعالى بسيار است كه مؤمن را با فضل خود مكافات مىفرمايد.
شهاب گفت: پس من او را حلال كردم. سيد شارح فرمايد: در اين روايت دلالت ظاهرى است بر اين كه اگر خداى تعالى بخواهد مكافات فرمايد و عوض مرحمت فرمايد بدون آن كه از حسنات بندهاش كه نمىتواند بدهى خود را بپردازد چيزى كم بشود عوض عنايت مىفرمايد، و اللّه اعلم. پايان سخن سيد شارح - قدس اللّه سرّه -.
اللهم و انّه لا وفاء بى بالتوبة الاّ بعصمتك و لا استمساك لى عن الخطايا الا عن قوتك فقوّنى بقوّة كافية و تولنى بعصمة مانعة بارالها! من نمىتوانم پيمانى را كه با تو بستهام به پايان برسانم مگر آن كه تو مرا حفظ بفرمايى، و من نتوانم از خطاها خوددارى كنم مگر با نيرويى كه تو عطا فرمايى. پس خدايا نيرويى كافى به من عطا بفرما و با عصمتى كه مانع از گناهان باشد مرا نگهدارى فرما.
محور اين جملات نورانى بر آن است كه آدمى از مقاومت در برابر نفس و هواهايش عاجز است و نمىتواند با دواعى نفس و وسوسههاى ابليسى آن مبارزه كند مگر آن كه به ذيل الطاف الهيه متمسك شود و توفيقات ربانيه شامل حالش بشود كه به قول عارف شيراز:
دام سخت است مگر يار شود لطف خداى ورنه انسان نبرد صرفه ز شيطان رجيم
قد ابلغت يا نبّى اللّه. فلّما كان فى السحر قام دانيال فناجى ربه فقال: يا رب انّ داوود نبيك اخبرنى عنك اننى قد عصيتك فغفرت لى و عصيتك فغفرت لى و عصيتك فغفرت لى و اخبرنى عنك انّى ان عصيتك، الرابعة لم تغفر لى، فو عزّتك لئن لم تعصمنى لاعصيك ثم لاعصيك». خداى عز و جل به
داوود عليه السّلام وحى فرمود كه به نزد بندهام دانيال برو و به او بگو كه تو يك بار معصيت مرا كردى و من آمرزيدمت، دوباره گناه كردى و من بخشيدمت، بار سوم نافرمانى نمودى عفوت كردم، اگر بار چهارم گناه كنى تو را نخواهم آمرزيد. پس دانيال به داوود عرض كرد: يا نبى اللّه! شما وظيفۀ تبليغى خود را انجام دادى.
پس چون شب فرارسيد و سحر شد دانيال به عبادت برخاست و در مناجات با خداى تعالى عرض كرد: پروردگارا! داوود پيغمبرت مرا خبر داد كه فرمودهاى من يك بار تو را معصيت كردم مرا آمرزيدهاى، ديگر باره گناه كردم بازم آمرزيدى، بار سوم معصيت كردم مورد عفوم قرار دادى. داوود از تو خبر داد كه فرمودهاى اگر بار چهارم گناه كنم مرا نخواهى آمرزيد. به عزتت سوگند كه اگر مرا حفظ نكنى و عصمتت شامل حال من نشود حتما تو را گناه خواهم كرد و باز گناه خواهم كرد.
و از اين قبيل است آنچه از بعض محبيّن و دوستان خداى تعالى نقل شده كه جنايتى را مرتكب شد و مورد توبيخ و سرزنش حق تعالى قرار گرفت. ديگر بار جنايت از وى سر زد.
پس خداى تعالى به پيغمبر زمان وحى فرمود كه به آن بنده بگو: اگر ديگر باره به چنين جنايتى دست بيالايى مورد خشم من قرار گرفته و معذّب خواهى شد. پس از مدتى اين دوست خداى تعالى باز آلوده به جنايت گرديد و از دنيا رفت. مردم غسلش دادند و كفنش نمودند و در تابوتش نهادند و ترسيدند بر وى نماز بخوانند كه مبادا راندۀ درگاه خداى تعالى باشد و رابطهاش با پروردگار قطع شده باشد، در حالى كه اين بندۀ خدا هرگاه كه گناه مىكرد پس از گناه توبه مىكرد و كسى از توبۀ او آگاه نبود.
و چون جنازهاش را برداشتند بادى وزيدن گرفت و گوشۀ كفن را كنار زد، ديدند نامهاى بر روى جنازه است كه بر آن نامه نوشته شده است: عتابى كه از ما به اين بنده شد عتاب دوستانه بود نه خصمانه. پس بر آن جنازه نماز خواندند «ان بعض المحبيّن جنى جناية فوبخه اللّه ثم عاد اليها فى وقت آخر فاوحى اللّه نبى ذلك الزمان ان قل له: ان رجعت الى تلك الجنايه اغضب عليك و تعذب عليها. فعاد اليها بعد حين و مات فيها فغسّلوه و كفّنوه و اضعوه على الجنازه و خافوا ان يصلوا لما توهّموا انه مقطوع عن الرب، و كانت له ندامة بعد ارتكابه كل جناية و كانت تلك الحالة مستورة، فلمّا رفعوا الجنازه جاءت ريح و كشفت عن بعض اكفانه فوجدوا عليه رقعة مكتوب عليها: هذا عتاب الاحبّاء لا عتاب الاعداء، فصلّوا عليه».
مولانا فرمايد.
هر كسى را سيرتى بنهادهايم هر كسى را اصطلاحى دادهايم
در حق او مدح و در حق تو ذم در حق او شهد و در حق تو سم
در حق او نور و در حق تو نار در حق او ورد و در حق تو خار
در حق او نيك و در حق تو بد در حق او خوب و در حق تو ردّ
ما برى از پاك و ناپاكى همه از گرانجانى و چالاكى همه
ما برون را ننگريم و قال را ما درون را بنگريم و حال را
بازگشت به شرح دعاى شريف: اللّهم ايّما عبد تاب اليك و هو فى علم الغيب عندك فاسخ لتوبته و عائد فى ذنبه و خطيئته فانى اعوذ بك ان اكون كذلك فاجعل توبتى هذه توبة لا احتاج بعدها الى توبة، توبة موجبة لمحوما سلف و السلامة فيما بقى: بارالها هر بندهاى كه به سوى تو بازگشت و تو در علم غيب مىدانى كه توبهاش را خواهد شكست و دوباره به گناه و خطايش ادامه خواهد داد پس من به تو پناه مىبرم كه چنان باشم.
پس اين توبۀ مرا توبهاى قرار بده كه ديگر پس از آن به توبۀ ديگر محتاج نباشم؛ توبهاى باشد كه گذشته را محو كند و در آينده نيز بسلامت بماند. مقصود از محو گذشته يا عفو و گذشت از گناه گذشته است بدين معنى كه از ديوان عملش كه فرشتگان الهى ثبت كردهاند محو شود و بسلامت ماندنش يعنى در باقيماندۀ عمر گناه نكنم.
و بالجمله مقصود از اين جملات شريفه آن است كه از خداى تعالى مسئلت مىكند كه بر توبه ثابت قدم بماند و موجبات شكستن آن فراهم نشود و حالتى در بنده ايجاد شود كه ديگر دامن به گناه نيالايد و گذشته را جبران نمايد، و البته توبه بدين سان به قبول نزديكتر و در بارگاه الهى پذيرفتهتر خواهد بود؛ چنان كه در روايت شريف كافى است از امام صادق عليه السّلام
كه فرمود: «ان اللّه يحب العبد المفتن التوّاب» همانا خداى تعالى بنده مفتن بسيار توبهكار را دوست مىدارد. و زمخشرى در كتاب «الفائق» گفته «المفتن» كسى است كه در بوتۀ امتحان فراوان در شده باشد، و نظير همين روايت را شاهد آورده و گفته است كه در حديث است:
«المؤمن خلق مفتنا توابا»؛ يعنى خداى تعالى او را مجرّباش فرموده كه با گناه آزمايش مىفرمايد و سپس مؤمن توبه مىكند و باز خداى تعالى آزمايشش مىفرمايد و او باز توبه مىكند.
سيد شارح (رض) مىفرمايد: شايد از جملۀ «فاجعل توبتى هذه توبة لا احتاج الى توبة» استفاده بشود كه اگر توبهكار به ياد گناهش افتد دوباره توبه كردنش واجب نباشد؛ برخلاف كسانى كه گفتهاند: «المتذكّر للذنب كالمقارب له»، كسى كه به ياد گناه باشد مانند كسى است كه مرتكب گناه مىشود پس واجب است كه توبه كند. و آمدى در رد اين قول گفته است كه اين گفتار مسلما باطل است به دليل اين كه بالضروره مىدانيم كه اصحاب رسول خدا عليه السّلام و كسانى كه كافر بودند و اسلام آوردند به طور قطع متذكّر حالات زمان جاهليت و پيش از اسلام مىشدند و حال آن كه تجديد اسلام بر آنان واجب نبود و چنين تكليفى نيز از طرف رسول خدا عليه السّلام بر آنان نشده بود. گناهان نيز كه بنده از آنان توبه مىكند از اين قرار است. مترجم گويد: شايد مقصود از عدم تذكّر گناه تذكّر لذّت گناه باشد كه شخص تائب را لازم است لذّت گناه را از ياد ببرد و مانند بعضى از منافقين نباشد كه مىگفت لذّت دو گناه هنوز در كام من است و با اسلام از بين نرفته است و آن دو عبارتند از شرب خمر و زنا.
و به اين نكتۀ دقيق عرفانى اخلاقى اشاره مىفرمايد امير المؤمنين على عليه السّلام آن جا كه كسى در محضرش گفت: «استغفر اللّه» حضرت فرمود: «ثكلتك امّك هل تدرى ما الاستغفار»؛ مادرت به عزايت بنشيند، آيا مىدانى استغفار چيست؟ از سياق بيان استفاده مىشود كه گويندۀ استغفار شايد به طور استهزا گفته باشد؛ چنان كه بسيار مشاهده مىشود و در مجالس و محافل عوام به مقدّسات مذهبى با ديدۀ استخفاف نگاه مىكنند؛ و در قرآن شريف به اين سوء ادبها اشاره شده است آن جا كه فرمايد:«وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ لَيَقُولُنَّ إِنَّما كُنّا نَخُوضُ وَ نَلْعَبُ قُلْ أَ بِاللّهِ وَ آياتِهِ وَ رَسُولِهِ كُنْتُمْ تَسْتَهْزِؤُنَ1» ؛ و اگر از آنها بپرسند كه چرا سخريّه و استهزا مىكنند، پاسخ دهند كه به مزاح و مطايبه سخن رانديم. اى رسول! بگو به آنها: با خدا و آيات خدا و رسول خدا تمسخر مىكنيد؟
و به اين نكتۀ دقيق عرفانى اخلاقى اشاره مىفرمايد امير المؤمنين على عليه السّلام آن جا كه كسى در محضرش گفت: «استغفر اللّه» حضرت فرمود: «ثكلتك امّك هل تدرى ما الاستغفار»؛ مادرت به عزايت بنشيند، آيا مىدانى استغفار چيست؟ از سياق بيان استفاده مىشود كه گويندۀ استغفار شايد به طور استهزا گفته باشد؛ چنان كه بسيار مشاهده مىشود و در مجالس و محافل عوام به مقدّسات مذهبى با ديدۀ استخفاف نگاه مىكنند؛ و در قرآن شريف به اين سوء ادبها اشاره شده است آن جا كه فرمايد:«وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ لَيَقُولُنَّ إِنَّما كُنّا نَخُوضُ وَ نَلْعَبُ قُلْ أَ بِاللّهِ وَ آياتِهِ وَ رَسُولِهِ كُنْتُمْ تَسْتَهْزِؤُنَ1» ؛ و اگر از آنها بپرسند كه چرا سخريّه و استهزا مىكنند، پاسخ دهند كه به مزاح و مطايبه سخن رانديم. اى رسول! بگو به آنها: با خدا و آيات خدا و رسول خدا تمسخر مىكنيد؟
اللّهم انى اعتذر اليك من جهلى و استوهبك سوء فعلى: بارالها! من از نادانى خودم پوزش مىطلبم. آرى چه نادانى از اين بيشتر كه آدمى خود را به خطر معصيت الهى گرفتار كند. ندانم كجا ديدهام در حديث كه امام معصوم عليه السّلام از يكى مىپرسد كه در نزد شما اميدبخشترين آيه در قرآن كدام است: «ايّة آية ارجى فى القرآن؟» مخاطب عرض مىكند:«إِنَّ اللّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً2» فرمود: امّا نزد ما اهل بيت اميدبخشترين آيه در قرآن اين آيۀ شريفه است:«إِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَى اللّهِ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهالَةٍ3» ؛ توبه مختّص به كسانى است كه از روى جهل و نادانى گناه مىكنند.
و سپس فرمود همۀ گناهها از روى جهل و نادانى است. صدق ولى اللّه عليه آلاف التحيّتة و الثناء. چه آن كه در همان آيۀ:«إِنَّ اللّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً» بلافاصله مىفرمايد:«وَ أَنِيبُوا إِلى رَبِّكُمْ وَ أَسْلِمُوا لَهُ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَكُمُ الْعَذابُ ثُمَّ لا تُنْصَرُونَ وَ اتَّبِعُوا أَحْسَنَ ما أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَكُمُ الْعَذابُ بَغْتَةً وَ أَنْتُمْ لا تَشْعُرُونَ أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتى عَلى ما فَرَّطْتُ فِي جَنْبِ اللّهِ وَ إِنْ كُنْتُ لَمِنَ السّاخِرِينَ أَوْ تَقُولَ لَوْ أَنَّ اللّهَ هَدانِي لَكُنْتُ مِنَ الْمُتَّقِينَ أَوْ تَقُولَ حِينَ تَرَى الْعَذابَ لَوْ أَنَّ لِي كَرَّةً فَأَكُونَ مِنَ الْمُحْسِنِينَ بَلى قَدْ جاءَتْكَ آياتِي فَكَذَّبْتَ بِها وَ اسْتَكْبَرْتَ وَ كُنْتَ مِنَ الْكافِرِينَ4» ؛ و به درگاه خداى خود به توبه و انابه بازگرديد و تسليم امر او شويد پيش از آن كه عذاب قهر خدا فرا رسد سپس نصرتى نيابيد.
و بهترين دستور كتابى را كه بر شما از جانب پروردگارتان نازل شده پيروى كنيد پيش از آن كه عذاب قهر خدا و كيفر گناهان ناگهان بر شما فرود آيد و شما آگاه نباشيد؛ آن گاه هر نفسى به خود آيد و فرياد واحسرتا برآرد و گويد: اى واى بر من كه جانب امر خدا فرو گذاشتم و در حقّ خود ظلم و تفريط كردم و وعدههاى خدا را مسخره و استهزا نمودم، و يا آن كه از فرط پشيمانى گويد: افسوس اگر خدا مرا به لطف خاصّ هدايت فرمودى من نيز از اهل
ص:
تقوا بودم، يا آن كه چون عذاب خدا را به چشم مشاهده كند گويد: اى فرياد! كاش بار ديگر به دنيا باز مىگشتم تا (به طاعت حق پرداخته) و از نيكوكاران مىشدم.
آرى (اى بدبخت) آيات كتاب من كه البته براى هدايت تو آمد و تو آن را تكذيب كردى و راه تكبّر و سركشى پيش گرفتى و از زمرۀ كافران بدكيش گرديدى. پس معلوم مىشود كه عموم آيۀ شريفۀ «إِنَّ اللّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً» مراد نيست، و لكن در آيهاى كه امام عليه السّلام استشهاد فرمودند عموم محفوظ است، و سپس همۀ گناهان جهل و نادانى است. و مؤيّد اين سخن حديثى است كه از قتاده نقل شده است كه گفت: «اجتمع اصحاب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم انّ كلّ ذنب اصابه العبد فهو بجهالة عمدا كان او خطا»؛ اصحاب رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم روزى گرد هم جمع شدند و رايشان بر اين شد كه هر گناهى كه از بنده سر مىزند منشأش جهالت است، چه گناه عمدى باشد و يا از روى خطا.
و امين الاسلام طبرسى - قدّس اللّه نفسه - فرموده است كه همين معنى از امام صادق عليه السّلام روايت شده است كه «كلّ ذنب عمله عبد و ان كان عالما فهو جاهل حين خاطرت نفسه فى معصية ربّه فقد حكى اللّه سبحانه قول يوسف فى اخوته: هل علمتم ما فعلتم بيوسف و اخيه اذ انتم جاهلون، فنسبهم الى الجهل لمخاطرتهم بانفسهم» انتهى.
هر گناهى كه از بنده سرزند هر چند آن بنده دانسته آن گناه را مرتكب شود ولى باز نادان است، زيرا خود را به خطر معصيت پروردگارش انداخته است. شاهد بر اين مطلب حكايت خداى تعالى است از قول يوسف كه به برادرانش فرمود: آيا مىدانيد كه با يوسف و برادرانش چه كرديد هنگامى كه جاهل بوديد؟! با اين كه او را مىشناختند. پس مقصود از فرمايش حضرت يوسف جهالت به معنايى است كه ذكر شد. پايان سخن امين الاسلام طبرسى.
فاضممنى الى كنف رحمتك تطوّلا و استرنى بستر عافيتك تفضلا: پس به لطف و مرحمت خويش مرا در پناه رحمت خود گير و به تفضّل خودت پردۀ عافيت روى من بينداز. كلينى - رضوان اللّه عليه - به روايت صحيح از امام صادق عليه السّلام روايت مىكند كه فرمود: «اذا تاب العبد توبة نصوحا احبّه اللّه فستر عليه فى الدنيا و الآخرة، فقلت: كيف يستر عليه؟ قال: ينسى ملكيه ما كتبا عليه من الذّنوب و يوحى الى جوارحه اكتمى ذنوبه و يوحى الى بقاع الارض اكتمى ما كان يعمل عليك من الذّنوب فيلقى اللّه و ليس شىء يشهد عليه من الذّنوب»؛ وقتى بنده توبۀ خالص كند خدا او را دوست مىدارد، پس در دنيا و آخرت بر او پردهپوشى مىفرمايد. پس گفتم: چگونه بر او
پرده مىپوشاند؟ فرمود: از ياد دو فرشتهاش مىبرد آنچه را كه از گناهان بر او نوشتهاند و به اعضاى بدنش وحى مىكند كه گناهان او را مكتوم بداريد و به قطعات زمين وحى مىفرمايد كه آنچه از گناهان بر روى تو به جا آورده مكتوم بداريد.
پس هنگامى كه خدا را ملاقات مىكند با حالى است كه چيزى كه شهادت عليه او بر گناه بدهد نباشد. امام خمينى (رض) در اين روايت كه يكى از روايات اربعين امام است شرح مبسوطى دارند طالبين معارف اسلامى به كتاب اربعين ايشان مراجعه نمايند.
اللّهم و انّى اتوب اليك من كلّ ما خالف ارادتك او زال عن محبّتك من خطرات قلبى و لحظات عينى و حكايات لسانى توبة تسلم بها كل جارحة على حيالها من تبعاتك و تأمن مما يخاف المعتدون من اليم سطواتك: بارالها! به سوى تو باز مىگردم از هر آنچه مخالف ارادۀ تو باشد و رضاى تو در آن نباشد كه مقصود از اراده رضاى خداى تعالى است و يا محبت تو را از بين ببرد. كلمۀ «او» در اصل به معناى تساوى دو چيز و يا بيشتر از چند چيز است، و چون در مورد نفى قرار گيرد مفهومى پيدا مىكند كه اصطلاحا مفهوم موافق گويند و گاهى از آن به اولويّت نيز تعبير مىكنند؛ مانند قول خداى تعالى كه مىفرمايد:«فَلا تَقُلْ لَهُما أُفٍّ1» ؛ به پدر و مادر كلمۀ افّ مگو. و پيداست وقتى كه از گفتن چنين كلمهاى نهى شد فحش دادن و كتك زدن به مفهوم موافق منهى خواهد بود؛ نظير آيۀ شريفۀ «وَ لا تُطِعْ مِنْهُمْ آثِماً أَوْ كَفُوراً2» ؛ گناهكار و يا كافر از اين قوم را اطاعت و فرمانبرى مكن، كه به مفهوم موافق و اولويت اطاعت كسى كه هم گنهكار است و هم كافر منهى عنه خواهد بود.
من خطرات قلبى و لحظات عينى و حكايات لسانى: از انديشههايى كه بر قلبم خطور مىكند و يا چشمم به آنها مىافتد و يا به زبانم جارى مىشود. بعضى از علما فرمودهاند كه خطورات قلبيه بر چهار قسماند: يكى خطور ربّانى است و آن در درجۀ اوّل است كه هرگز خطا نمىكند و نيرومند و مسلط است بر قلب و نمىتوان آن را دفع كرد، و قسم ديگر خطور ملكى است و آن خاطرهاى است كه آدمى را به كار مستحب و يا واجب تحريك مىكند و به طور خلاصه به هر چه صلاح آدمى در آن است رهنمون است و اين قسم را الهام مىنامند، و قسم سوم خطور نفسانى است و آن عبارت از خطورهايى است كه در آنها از براى نفس حظّ و بهرهاى است كه
اين قسم را هاجس گويند، و قسم چهارم خطور شيطانى است كه دعوت به مخالفت حق تعالى شأنه مىكند چنان كه خداى تعالى مىفرمايد:«اَلشَّيْطانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ وَ يَأْمُرُكُمْ بِالْفَحْشاءِ»(1)
شيطان شما را از فقر مىترساند و به كارهاى زشت شما را امر مىكند. و اين را وسواس نامند.
و ميزان تشخيص اين كه خاطره از فرشته است و يا از شيطان مطابقت آن با شرع است، كه اگر موافق شرع باشد از دو قسم اول و ربانى و ملكى است و اگر مخالف شرع باشد از دو قسم آخر است. مترجم گويد: آنچه نقل شد از تميز بين شيطانى و رحمانى بودن خاطره كه اگر موافق شرع باشد رحمانى است و گرنه شيطانى است تمام نيست و مبنى بر مسامحه است، و گرنه مكايد نفس و شيطان بيش از آن است كه محصور شود، و گاهى آنچنان دقيق و ماهرانه دام مىگسترد كه هر ديدهاى نتواند دانه را از دام تشخيص بدهد، و بسا باشد كه از راه شرع وارد مىشود و آدمى را گمراه مىكند. از بزرگى نقل شده است(2)ه مىفرموده شبى تا صبح هر چه يا اللّه گفتم، جواب لبيك شنيدم و همهاش از شيطان بود. و قابل دقت است كه اين بزرگمرد از چه راهى تشخيص داده كه او شيطان است! فتامّل تعرف.
داستان شريح قاضى و پيشنهاد خليفه به او كه يكى از سه كار را بايد بپذيرد: يا جزء ديوان ملكى شدن و يا معلم فرزندان خليفه بودن و يا پذيرفتن منصب قضاوت، و او ابتدا هر سه را رد كرد و ليكن پس از يك دسيسۀ شيطانى همه را به عنوان وظيفۀ شرعى پذيرفت و در كتب تاريخ مسطور است.
و لحظات عينى: لحظات جمع لحظه به معناى نگاه كردن با گوشۀ چشم و يا اشاره كردن با گوشۀ چشم (به اصطلاح چشمك زدن) است كه البته مقصود در اين جا لحظاتى است كه بر خلاف شرع باشد، مانند نگاه كردن به نامحرم و يا به مؤمن از روى استهزا و استخفاف و اهانت.
و اين جملات نورانى از امام عليه السّلام هشدارى است كه چه بسا همين كارهاى كوچك و بى اهميت در نظر ما داراى اثر عميقى باشد و آن ازالۀ محبت الهى است؛ چه مصدر به معناى اسم فاعل باشد يعنى محبت بنده مر خداى تعالى را و چه مصدر به معناى اسم مفعول باشد يعنى محبت خداى تعالى مر بنده را، كه اولى زيان بزرگى است و دومى خسارت جبرانناپذير.
«و حكايات لسانى» و سخنانى كه به زبانم جارى مىشود. بحث در خطرات زبان بحثى است دامنهدار و اين رشته سر دراز دارد و نتوان با اشاره و اجمالگويى حق مطلب را ادا نمود، باشد كه مگر خداى تعالى توفيق عنايت فرمايد و در محلّى مناسب مشروحا فوايد و مضرّات زبان گفته آيد و هو الموفق و المعين.
شرح اين هجران و اين خون جگر اين زمان بگذار تا وقت دگر
فقد اقامتنى يا رب ذنوبى مقام الخزى بفنائك پروردگارا! گناهان مرا در آستان جلالت خوار و بىآبرو نموده. فان سكتّ لم ينطق عنّى احد اگر ساكت بمانم كسى از من دفاع نمىكند. و ان شفعت فلست باهل الشفاعة و اگر شفاعت كنم شفاعتم پذيرفته نيست و اهليّت شفاعت ندارم.
اللهم صل على محمد آله و شفّع فى خطاياى كرمك پس بارالها! بر محمد و خاندانش درود بفرست و بزرگوارى و كرمت را شفيع گناهان من قرار بده. وعد على سيئاتى بعفوك و بر گناهان من با عفوت بازگرد. و لا تجزنى جزائى من عقوبتك و با عقوبتى كه سزاوار آنم جزايم مده. و به عبارتى ديگر حضرت مسئلت دارد كه خداى تعالى با او به فضل و كرمش معامله فرمايد نه با عدلش. و ابسط علىّ طولك و بساط فضلت را بر من بگستر. و جلّلنى بسترك و مرا به پردۀ ستاريت خودت بپوشان. و افعل بى فعل عزيز تضرّع اليه عبد ذليل فرحمه او غنىّ تعرّض له عبد فقير فنعشه با من همچون عزيزى رفتار فرما كه بندۀ ذليلى به درگاهش زارى نموده پس او رحمش فرموده و يا همچون بىنيازى كه نيازمندى به او عرض حاجت كرده و او از وى دستگيرى نموده است. در بعضى اخبار آمده است كه: «اذا اعطى العبد صحيفة اعماله يوم القيامة يجد تحت كل سيئة مكتوبة تاب باهرا بنوره ظلمة السيّئة فربما اتى اللّه على عظيمة كان اقتر فيشق اليه النظر اليها فتدركه رحمة ربه فتستر عليه تلك العظيمة و يقال له جاوزها لانه كان قد دعاه ايام الحياة
فى الدنيا يا عظيم العفو يا حسن التجاوز فاذا انتهى الى آخر غفر له ما فيها و ستر عليه فيصير جميع ما فيها بياضا و نورا لان حسنة التوبه قد علمته و اذهبته فينظر الخلق الى صحيفة حسناته فيقولون طوبى لهذا العبد لم يذنب قط ذنبا فعند ذلك يقول هاؤم اقرءوا كتابيه انى ظننت انّى ملاق حسابيه فهو فى عيشة راضية فى جنّة عالية»؛ چون صحيفۀ اعمال بندهاى را روز قيامت به او مىدهند مىبيند كه هر گناهى كه كرده نوشته شده است (توبه كرد) و اين كلمه به قدرى نورانى است كه نورش ظلمت گناه را از بين برده، و چه بسا كه بنده در صحيفۀ اعمالش به گناهى مىرسد كه از بس آن گناه بزرگ بوده بر او سخت و ناگوار آيد كه آن گناه را در صحيفه اعمالش ببيند، پس رحمت پروردگارش او را در مىيابد و آن گناه بزرگ مستور مىشود و به او گفته مىشود كه از اين گناه صرفنظر شده زيرا اين بنده در دوران زندگىاش در دار دنيا خداى تعالى را به نامهاى مقدس يا عظيم العفو يا حسن التجاوز مىخواند. و چون به آخر صحيفۀ اعمالش مىرسد همۀ گناهانش آمرزيده و مستور مىگردد، پس تمام صحفۀ اعمال سفيد مىشود، زيرا حسنۀ توبه اثر گناه را از صحفۀ اعمال پاك كرده و مىبرد. پس خلايق به صفحۀ اعمال اين بنده نگاه مىكنند و مىگويند: خوشا به حال اين بنده كه اصلا گناهى نكرده است. اين وقت است كه مىگويد:
بياييد و نامۀ عمل مرا بخوانيد. من مىدانستم كه حساب و كتابى هست و به حساب من رسيدگى خواهد شد. پس او در زندگى رضايتبخش و در بهشت برين مستقر مىشود.
اللهم لا خفير لى منك فليخفرنى عزك و لا شفيع لى اليك فليشفع لى فضلك: بارالها! مرا پناه دهندهاى نيست پس بايد عزّتت مرا پناه دهد و شفيعى در درگاهت ندارم پس بايد فضل تو شفيعم شود. و قد اوجلتنى خطاياى فليؤمنّى عفوك: گناهانم مرا به هراس افكنده پس بايد عفو تو به من تأمين بخشد. محور اين جملات نورانى عبارت است از پناهنده شدن به خداى تعالى؛ چنان كه در دعاى تكبيرات افتتاحيّۀ نماز است كه «لا ملجأ و لا منجا و لا مفرّ الاّ اليك» پناهگاه و نجاتگاه و فرارگاهى نيست مگر به سوى خودت. فما كلّ ما نطقت به عن جهل منّى بسوء اثرى و لا نسيان لما سبق من ذميم فعلى: اين كه اينچنين در محضرت سخن گفتم هيچ كدام نه از آن روست كه از كار زشت خودم بىخبرم و يا كارهاى زشتى كه در گذشته از من سر زده فراموشم شده. گويى عرض پوزش و توبه با سوءسابقه تناسبى ندارد كه امام تعليم و تربيت عرض مىكند كه با توجّه به كارهاى زشتم نمىبايست تجرّى به سؤال كنم بلكه سزاوار بود از خجالت سر به زير افكنم؛ چنان كه عادات و رسوم عرفى نيز چنين است؛ بندۀ معصيتكار و
روسياه نزد مولى نبايد جرأت كند كه خواستههايى از مولاى خود داشته باشد، به قول مولانا:
ناز را رويى ببايد همچو ورد تو ندارى گِرد بدخويى مگرد
عيب باشد روى نازيبا و ناز زشت باشد چشم نابينا و باز
و لكن لتسمع سماءك و من فيها و ارضك و من عليها ما اظهرت لك من النّدم و لجأت اليك فيه من التوبه فلعلّ بعضهم برحمتك يرحمنى لسوء موقفى او تدركه الرّقه علىّ لسوء حالى و لكن تا آسمانت و هر كه در آنهاست و ساكنين سموات و زمينت و هركس بر روى زمين سكونت دارد بشنوند آنچه را كه من از پشيمانى اظهار كردم و با توبه كردن به حضرتت پناه آوردم كه شايد بعضى از آنان به رحمتت بر من رحم كند به خاطر موقعيّت بدى كه دارم و يا به حال بد من دلسوزى كند. فينالنى منه بدعوة هى اسمع لديك من دعائى پس دربارۀ من دعايى كند كه به هدف اجابت از دعاى خود من نزديكتر باشد. او شفاعة اوكد عندك من شفاعتى: و يا شفاعتى كند كه از شفاعت خود من مؤثّرتر باشد. تكون بها نجاتى من غضبك و فوزتى برضاك باشد كه به خاطر آن دعا من از غضب تو نجات يابم و به رضاى تو نايل شوم.
سيد شارح مىفرمايد: در دعا «و من عليها» آمده نه «و من فيها» تا شامل مردگانى كه در قبور هستند نشود و مخصوص كسانى باشد كه بر روى زمينند، نه همچون مردگان كه داخل زمين مىباشند. مترجم گويد: اين جملات نورانى از دعاى شريف صريح است در اين كه آسمان و زمين شعور دارند و مىشنوند و از خداى تعالى درخواست مىكنند و در حق بعضى از بندگانش دعا مىكنند. علامۀ شعرانى - قدس اللّه سرّه - فرمايد: اگر گويى آسمان و زمين و ساكنان اين دو چگونه لابۀ ما را مىشنوند و براى ما استغفار مىكنند؟ گوييم بايد اين دعا را كسى بخواند كه همه چيز را حىّ و ناطق داند و سلطۀ روحانيّات را بر جسمانيّات معترف بود
امّا آنها كه مادى مسلك هستند، از شرح اين سخن و امثالهم عاجز شوند و معنى آن را ندانند و انكار و تأويل كنند.
عقلا كه مسلك روحانى دارند موجود را منحصر در جسم محسوس ندانند بلكه مجرّدات و اجسامى برزخى متوسط بين مجرّد و مادى را اصل گيرند و اين جسم محسوس عنصرى را معلول و نمايش آن مجرّدات دانند. پس خطاب با هر چيز توان كرد و همه چيز تسبيح حق مىكنند. اين مردم متدّيننما و مادىمسلك دربارۀ فرشتگان در شگفت افتاده مىگويند چگونه از آسمان فرود مىآيند با دانههاى باران و مزاحم يكديگر نيستند و از در بسته درون مىآيند و بىآن كه قبر را بشكافند به سؤال مردگان مىروند و ارواح مؤمنان چگونه در بهشت وادى السلام فراهم مىگردند و چرا ما آنها را نمىبينيم؟ و ما را اين همه عجب نباشد چون هيچ يك مادى نيستند. بالجمله همۀ جهان پر از موجودات زنده است نام آنها هرچه باشد بى تزاحم عنصرى، و اين جسم صامت پردهاى است بر آن عالم، امّا مردم عادى يعلمون ظاهرا من الحيوة الدنيا و هم عن الآخرة هم غافلون و ما از جانب آنها جوابى نگوييم و مولوى گويد:
عالم افسرده است و نام او جماد جامد افسرده بود اى اوستاد
مُرده زين سويند زان سو زندهاند خامُش اين جا و آن طرف گويندهاند
سنگ احمد را سلامى مىكند كوه يحيى را پيامى مىكند
جملۀ ذرات عالم در نهان با تو مىگويند روزان و شبان
ما سميعيم و بصيريم و هشيم با شما نامحرمان ما خامشيم
مترجم گويد: فرمايش علاّمه تامّ و تمام است و ترديدى در آن نيست، علاوه بر آن كه صاحبدلان روشن ضمير تسبيح و سخن گفتن موجودات را درك مىكنند آنچنان كه هيچ جاى شبه و ترديد براى آنها باقى نمىماند. عارف عالى مقدار آية اللّه ميرزا جواد انصارى همدانى - قدس اللّه نفسه - مىفرمايد: اطلاع يافتم كه يكى از طلاب مدرسۀ آخوند همدان وضع مادى خوبى ندارد و مخصوصا در هواى سرد زمستان بدون رختخواب مىخوابد. من با آن كه برايم دشوار بود دست و پايى كردم و يك دست رختخواب نو تهيّه كردم و جهت آن طلبه فرستادم ولى او نپذيرفته بود و رختخواب عودت داده شد.
من از اين پيشامد ناراحت شدم كه آن آقا هديۀ ما را قبول نكرده و اين فكر خاطرم را
مشغول كرده بود تا آن كه شب خوابيدم و ساعتى داشتم كه جهت بيدار كردن بالاى سرم بود.
سحر كه از خواب بيدار شدم باز همين خاطره به سراغم آمد كه چرا آن آقا خدمت ما را قبول نكرد! من در اين خيال بودم كه به طور وضوح شنيدم كه ساعت با تكتك خود گفت: (نكرده نكرده) بدان معنا كه اهميت مده و به كار خودت مشغول باش. به مناسبت كلام به ياد مكاشفهاى از استاد معظم آية اللّه العظمى آقاى خويى - قدس اللّه نفسه - افتادم. به ياد آن مرجع عاليقدر و به منظور اداى بعضى از حقوق استادى كه بر اين ناچيز دارند و براى ثبت در تاريخ آن را در اين جا مىآورم.
قضيه از اين قرار است كه معظّمله اندك زمانى به محضر عارف جليل آقاى ميرزا على آقاى قاضى استاد مرحوم علامّه طباطبايى و بسيارى از بزرگان تردّد داشتم. ماه رمضانى از حضرتشان دستورى خواسته بودند و ايشان دستور خواندن هر شب هزار مرتبه سورۀ مباركۀ قدر را داده بودند و حضرت استاد مداومت بر آن داشتند و مىفرمود پس از هر صد مرتبه نصف سيگار كه قبلا آماده كرده بودم مىكشيدم تا آن كه يكى از شبهاى قدر كه بنده يادم نيست كدام شب را فرمودند، در حالى كه مشغول خواندن سورۀ مباركه بودم ديدم اوضاع تغيير كرد و خود را در بيابانى ديدم كه در وسط آن بيابان درختى بود كه گفته شد اين درخت شجرۀ ولايت است و برنامه بر اين بود كه يك يك اسم افراد بر كاغذى نوشته مىشد و آن كاغذ را بر آن درخت مىچسبانيدند؛ اگر مىچسبيد دليل علامت قبولى در امتحان بود و اگر نمىچسبيد صاحب ورقه مردود شناخته مىشد. در اين ميان نام كسى را نوشتند (البته نام آن شخص را نبردند و نمىبايست كه مىبردند) و اين كاغذ را نيز مانند ديگر اسمها به نزديك درخت آوردند كه بچسبانند ولى كاغذ نه تنها نچسبيد بلكه مانند سنگى كه از فلاخن رها شود پرتاب شد.
پس از اين حادثه اوضاع عالم دگرگون شد به گونهاى كه از تمام موجودات صداى لا اله الا اللّه شنيده مىشد و حتى ديدم در آن حال گربهاى از پشت بامى بر پشت بامى ديگر جهيد و غير از خود گربه آن عرض قائم به وجود گربه يعنى جهش گربه نيز لا اله الا اللّه گفت. وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلاّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ.(1)يُسَبِّحُ لِلّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ(2)ديگر
آيات شريفه.
اللّهم ان يكن الندّم توبة اليك فانا اندم النّادمين و ان يكن التّرك لمعصيتك انابة فانا اوّل المنيبين و ان يكن الاستغفار حطة للذّنوب فانّى لك من المستغفرين. بارالها! اگر پشيمانى توبه و بازگشت به سوى توست پس من از هر پشيمانى پشيمانترم، و اگر ترك گناه بازگشت به سوى توست پس اوّلين بازگردنده منم، و اگر استغفار نمودن سبب ريزش گناهان است پس من در پيشگاهت از استغفاركنندگانم.
اللّهم فكما امرت بالتوبه و ضمنت القبول و حثثت على الدّعا و وعدت الاجابه فصلّ على محمد و آله و اقبل توبتى و لا ترجعنى مرجع الخيبة من رحمتك: بارالها! همچنان كه به توبه كردن امر فرمودى و ضمانت فرمودى كه آن را بپذيرى و ترغيب و تحريص بر دعا كردن فرمودى و وعدۀ پذيرش دادى پس بر محمّد و آل او درود بفرست و توبۀ مرا بپذير و مرا با نااميدى از رحمتت باز مگردان.
انّك انت التواب على المذنبين: كه همانا تويى آن كه بر گنهكاران وسايل توبه را بسيار فراهم مىفرمايى. و الرحيم للخاطئين المنيبين: به خطاكارانى كه به سوى تو باز مىگردند مهربانى. اللّهم صلّ على محمّد و آله كما هديتنا به: بارالها! بر محمد و خاندانش درود بفرست همچنان كه به واسطۀ آن حضرت ما را هدايت فرمودى. و صلّ على محمّد و آله كما استنقذتنا به:
و بر محمد و خاندانش درود بفرست همچنان كه به واسطۀ او ما را نجات دادى. شايد اشاره باشد به آيۀ شريفه «وَ كُنْتُمْ عَلى شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النّارِ فَأَنْقَذَكُمْ مِنْها.1» ثقة الاسلام كلينى (رض) در روضۀ كافى از امام صادق عليه السّلام روايت مىكند كه فرمود: كان ابو عبد اللّه عليه السّلام اذا ذكر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قال: بابى و امّى و قومى و عشيرتى عجبا لعرب كيف لا تحملنا على رؤسها و اللّه عزّ و جلّ يقول فى كتابه: و كنتم على شفا حفرة من النّار فانقذكم منها فبرسول اللّه انقذوا: امام صادق عليه السّلام هر وقت كه سخن از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به ميان مىآمد مىفرمود پدر و مادر و قوم و قبيلهام به فدايت، شگفتا كه عرب چرا ما را بالاى سرشان نمىنشانند در صورتى كه خداى عزّ و جل در قرآنش مىفرمايد: شما در كنار گودال آتش بوديد، خداى تعالى شما را نجات بخشيد كه به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نجات يافتند.
و صلّ على محمّد و آله صلوة تشفع لنا يوم القيامة و يوم الفاقة اليك و بر محمّد و خاندانش
درود بفرست، درودى كه در روز قيامت و روز نيازمندى ما به تو از ما شفاعت كند.
انّك على كلّ شىء قدير: كه همانا تو بر همه چيز توانايى. و هو عليك يسير و آن چيز بر تو آسان است.
يكى از صاحبدلان گفته است كه توبهكاران به چند نوعند: قسمى از آنان از گناهان و كارهاى زشت توبه مىكنند، و قسم ديگر كسانى هستند كه از لغزشها و غفلتها توبه مىكنند، و قسمى ديگر توبه مىكنند از اين كه حسنات و اعمال نيك خود را بينند و طاعتهاى خود را مشاهده كنند، و لذا از يكى پرسيدند كه ثواب كدام عمل خودت را بيشتر مىبينى؟ در جواب اين بيت را سرود:
اذا محاسنى اللاّتى ادلّ بها كانت الذنوّبى فقل لى كيف اعتذر
وقتى كارهاى خوبم كه به آن مىنازم گناه باشد، ديگر چه عذرى توانم آورد؟ مترجم گويد: سيد الشهداء امام حسين عليه السّلام در دعاى عرفه عرض مىكند: «الهى انا الفقير فى غناى فكيف لا اكون فقيرا فى فقرى».