ghaemiyeh.com
سرشناسه : امين، مرتضي، ۱۳۳۴ -
عنوان قراردادي : الميزان في تفسير القرآن. فارسي. برگزيده
عنوان و نام پديدآور : معارف قرآن در الميزان/ تاليف مهدي امين[براي] سازمان تبليغات اسلامي، معاونت فرهنگي.
مشخصات نشر : [تهران]: سازمان تبليغات اسلامي، مركز چاپ و نشر، -۱۳۷۰
مشخصات ظاهري : ج.
شابك : ۱۳۰۰ريال ؛ ۲۰۰۰ ريال (ج.۲، چاپ اول) ؛ ۳۰۰۰ ريال (ج.۳، چاپ اول)
يادداشت : ج. ۲ (چاپ اول: ۱۳۷۳).
يادداشت : ج.۳ (چاپ اول: ۱۳۷۳).
يادداشت : كتابنامه.
مندرجات : ج. ۱. معارف قرآن در شناخت خدا
موضوع : تفاسير شيعه -- قرن ۱۴
موضوع : اسلام -- بررسي و شناخت
شناسه افزوده : طباطبائي، محمدحسين، ۱۲۸۱ - ۱۳۶۰ . الميزان في تفسيرالقرآن
شناسه افزوده : سازمان تبليغات اسلامي. مركز چاپ و نشر
شناسه افزوده : سازمان تبليغات اسلامي. معاونت فرهنگي
رده بندي كنگره : BP۹۸/ط۲۵م۹۰۴۲۱۲ ۱۳۷۰
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۱۷۲۶
شماره كتابشناسي ملي : م۷۱-۱۷۴۳
اِنَّــهُ لَقُـرْآنٌ كَـــريــمٌ
فـى كِتــابٍ مَكْنُـــــونٍ
لا يَمَسُّــهُ اِلاَّ الْمُطَهَّـــروُنَ
« اين قـــــــــرآنـى اســت كــريـــــــــــم! »
« در كتــــــــابــــــــــــــى مكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــون! »
« كه جز دست پــاكــان و فهـم خاصان بدان نرسد! »
(77 ـ 79/ واقعه)
اين كتاب به منزله يك «كتاب مرجع» يا فرهنگ معارف قرآن است كه از «تفسير الميزان» انتخـاب و تلخيـص، و بر حسب موضوع، طبقهبندى شده است.
در يك « طبقه بندي كلي» از موضوعات قرآن كريم در تفسير الميزان قريب 75 عنوان انتخاب شد كه هر يك يا چند موضوع، عنواني براى تهيه يك كتاب در نظر گرفته شد. هر كتاب در داخل خود به چندين فصل يا عنوان فرعى تقسيم گرديد. هرفصل نيز به سرفصلهايى تقسيم شد. در اين سرفصلها، آيات و مفاهيم قرآنى از متن تفسيـر الميــزان انتخــاب و پس از تلخيص، به روال منطقى طبقهبندى و درج گرديد، به طورى كه خواننده جوان و محقق ما با مطالعه اين مطالب كوتاه وارد جهان شگفتانگيز آيات و معارف قرآن عظيم گردد.
تعدادي از اين مجلدات هم گفتارهاي مربوط به همين موضوعات و همچنين تحقيقاتي است كه علامه طباطبائي رضوان الله عليه درباره اهداف آيات و سوره هاي قرآن كريم به عمل آورده است.
در پايان كار، مجموع اين معارف به قريب 5 هزار سرفصل بالغ گرديد. كار انتخاب مطالب، تلخيص، عنوان بندي و نگارش، قريب 30 سال دوام داشتــه و با توفيق الهى در ليالى مبــاركه قدر سال 1385 پايان پذيرفتــه و آمــاده چــاپ و نشــر گـرديـده است.
در نظر گرفته شد اين مجلدات بر اساس سليقه خوانندگان در شكل ها و قطع هاي مختلف آماده شود. در قطع وزيري تعداد اين مجلدات به 20 رسيد. در قطع جيبي هر عنوان موضوع يك كتاب در نظر گرفته شد و در نتيجه به 75 جلد رسيد.
از اين مجلدات تاكنون 3 جلد به قطع وزيري با عنوان « معارف قرآن در الميزان»
شامل عناوين: معارف قرآن در شناخت خدا، نظام آفرينش، ملائكه و جن و شيطان ( از انتشارات سازمان تبليغات اسلامي،) و 5 جلد به قطع جيبي با عنوان « تفسير علامه- تفسير موضوعي الميزان » شامل عناوين: قضا و قدر در نظام آفرينش، خانواده، جنگ و صلح، جن و شيطان، غذا و تغذيه انسان ( از انتشارات موسسه قرآني تفسير جوان - مفتاح دانش و بيان جوان - آستان قدس رضوي،) چاپ و منتشر گرديده است.
مجلدات حاضر بدون امتياز تاليف است! هر ناشري مي تواند در اشاعه معارف آسماني قرآن نسبت به چاپ و نشر آنها ( با عناوين مناسب و مربوط) اقدام نمايد و هر موسسه يا فردي آنها را در سايت اينترنتي خود قرار دهد!
هدف تأليف اين كتاب
هـــــدف از تهيه اين مجموعــه و نوع طبقهبندى مطالب در آن، تسهيل مراجعه به شرح و تفسير آيات و معارف قرآن شريف، از جانب علاقمندان علوم قرآنى، مخصوصا محققين جوان است كه بتوانند اطلاعات خود را از طريق بيان مفسرى بزرگ چون علامه فقيد آية اللّه طباطبايى دريافت كنند و براى هر سؤال پاسخى مشخص و روشــن داشتـــه باشنــد.
ضرورت تأليف اين كتاب
سالهاى طولانى، مطالب متعدد و متنوع درباره مفاهيم قرآن شريف مىآموختيم اما وقتى در مقابل يك سؤال درباره معارف و شرايع دينمان قرار مىگرفتيم، يك جواب مدون و مشخص نداشتيم بلكه به اندازه مطالب متعدد و متنوعى كه شنيده بوديم بايد جواب مىداديم. زمانى كه تفسير الميزان علامه طباطبايى، قدساللّه سرّه الشريف، ترجمه شد و در دسترس جامعه مسلمان ايرانى قرار گرفت، اين مشكل حل شد و جوابى را كه لازم بود مىتوانستيم از متن خود قرآن، با تفسير روشن و قابل اعتمادِ فردى كه به اسرار مكنون دست يافته بود، بدهيم. اما آنچه مشكل مىنمود گشتن و پيدا كردن آن جواب از لابلاى چهل (يا بيست) جلد ترجمه فارسى اين تفسير گرانمايه بود.
اين ضرورت احساس شد كه مطالب به صورت موضوعى طبقهبندى و خلاصه شود و در قالب يك دائرةالمعــارف در دستــرس همه ديندوستان قرارگيرد. اين همان انگيزهاى بـود كـه مـوجب تهيه اين مجلــدات گــرديد.
بديهى است اين مجلدات شامل تمامى جزئيات سورهها و آيات الهى قرآن نمىشود، بلكه سعى شده مطالبى انتخاب شود كه در تفسير آيات و مفاهيم قرآنى، علامه بزرگوار به شرح و بسط و تفهيم مطلب پرداخته است.
اصــول ايــن مطــالــب با تــوضيــح و تفصيــل در « تفسير الميزان» موجود است كــه خـواننــده مىتواند براى پىگيرى آنها به خود الميزان مراجعه نمايد. براى اين منظور مستند هــر مطلــب با ذكــر شمــاره مجلــد و شماره صفحه مربوطه و آيه مـورد استناد در هر مطلب قيد گرديده است. ( ذكراين نكته لازم است كه ترجمه تفسيرالميزان در اوايل انتشار از دهه 50 به بعد به صورت مجموعه 40 جلدى و از دهه 60 به بعد به صورت مجموعه 20 جلدى منتشر شده و يا در لوح هاي فشرده يا در اينترنت قرار گرفته است، به تبع آن نيز در تهيه مجلدات اوليه اين كتابها (تا پايان تاريخ اديان) از ترجمه 40 جلدي اوليه و در تهيه مجلدات بعدي از ترجمه 20 جلدي آن و يا از لوح هاي فشرده استفاده شده است، لذا بهتراست درصورت نياز به مراجعه به ترجمه الميزان، علاوه برشماره مجلدات، ترتيب عددى آيات نيز، لحاظ شود.)
... و ما همه بندگانى هستيم هر يك حامل وظيفه تعيين شده از جانب دوست و آنچه انجــام شــده و مىشـود، همه از جانب اوست !
و صلوات خدا بر محمّد مصطفى (صلىاللهعليهوآله) و خاندان جليلش باد كه نخستين حاملان اين وظيفه الهى بودند و بر علامه فقيد آية اللّه طباطبايى و اجداد او، و بر همه وظيفه داران اين مجموعه شريف و آباء و اجدادشان باد، كه مسلمان شايستهاى بودند و ما را نيز در مسيــر شنــاخت اسـلام واقعى پرورش دادنـد ... فاطِرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَنْتَ وَلِيِّي فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ تَوَفَّني مُسْلِماً وَ أَلْحِقْني بِالصَّالِحينَ!
ليلة القدر سال 1385
سيد مهدى (حبيبى) امين
پس از چاپ اول 3 جلد از « معارف قرآن در الميزان » در سالهاي70، استقبال محققين و دانشمندان به جائي رسيد كه ما را بر آن داشت تا قبل از آغاز مطالعه اين كتاب، سري بزنيم به سايت هاي اينترنتي و جرايد كشور، نقد و اظهار نظر هائي را كه درباره چاپ قبلي اين مجموعه با ارزش از طرف پژوهشگران محترم اظهار شده است، درج كنيم:
1-« در سايت گودريدز www.goodreads.com/book/show/8553126 » كه در آن از همه جاي دنيا افراد علاقمند به كتاب مي توانند بهترين كتابهائي را كه خوانده اند معـرفي كنند، آقاي محمد رضــا ملائي از شهر مقدس مشهد مشخصاتي از جـلد اول « معارف قرآن در الميزان» را همراه با كتابهاي مورد علاقه اش درج كرده و چنين اظهار نموده است:
« ... تو تهران تو كتابخونه پيدا كردم، صد صفحه اش رو خوندم، ولي مشهد هيچ جا پيداش نكردم، آيات سنگين قرآن رو برداشته بود تفسير علامه رو آورده بود. حيف شد واقعا، اين كتاب رو هر كي داره، دو برابر قيمت ازش مي خرم، بهم اطلاع بدين ...!»
2-« روانشاد حجت الاسلام دكتر كبيري استاد دانشگاه » در يكي از سخنراني هاي خود در مسجد شفا درباره « جلد دوم معارف قرآن در الميزان» اظهار داشت:
« ... اين كتاب را اول شب باز كردم عناوين چنان جذبم مي كردند كه ديدم همان شب تا آخر كتاب را خوانده ام!»
3-« درسـايت روزنامه جمهوري اسـلامي ...www.magiran.com/npview » در صفحه عقيدتي در تاريخ 03/07/1385 درباره مجموعه «معارف قرآن در الميزان» چنين آمده است:
« معارف قرآن در الميزان نام كتابي است كه به كوشش سيد مهدي امين تنظيم گرديده و توسط سازمان تبليغات اسلامي منتشر شده است. اين كتاب با دقت تمام معارف مختلف قرآن كريم را كه در تفسير الميزان شرح و تبيين يافته است انتخاب و تلخيص كرده و با يك طبقه بندي ارزشمند موضوعي شيفتگان فرهنگ و معارف قرآني را براي دست يابي سريع به آن ياري و مساعدت نموده است .
تنظيم كننده اين معارف غني در مقدمه اي كه بر جلد اول و دوم اين كتاب نگاشته است درباره اين اثر كه در حكم كتاب « مرجع» براي آشنايي با فرهنگ و معارف قرآني است، چنين مي نويسد: ( ... نويسنده محترم روزنامه جمهوري، كلياتي از مقدمه مولف را از جلد اول و دوم كتاب نقل كرده است.)
4-« سايت موسسه فرهنگي و اطلاع رساني تبيان وابسته به سازمان تبليغات اسلامي
www.tebyan.net» در موارد عديده از كتاب « معارف قرآن در الميزان» مطالب زيادي نقل كرده، از جمله در سال 1382 شرح كامل « اسماء و صفات الهي» را نقل كرده كه مورد استقبال و اقتباس سايت هاي ديگر هم قرار گرفته است و تعداد بازديد كنندگان آن، در تاريخ مراجعه، به 29185 نفر رسيده بود.
5-« سايت دارالقرآن كريم www.telavat.com » نيز به معرفي « معارف قرآن در الميزان » پرداخته و مي نويسد:
« اين كتاب فرهنگ معارف قرآن است كه از تفسير شريف الميزان انتخاب و تلخيص و بر حسب موضوع طبقه بندي شده است. طرح اين منبع در 9 جلد به شرح زير است:
1- معارف قرآن در شناخت خداوند؛ 2 . معارف قرآن در شناخت جهان و نظام آفرينش؛ 3. آفرينش انسان و موجودات قبل از او؛ 4. فطرت انسان؛ 5. تاريخ انسان و جريان مدنيّت و اديان الهي؛ 6. اسلام، حركت نهايي و وراثت زمين؛ 7. تمدن و قوانين جامعة صالح و موعود اسلامي؛ 8. اصول تربيت و خانواده اسلامي؛ 9. مراحل بعدي حيات تا لقاء الله. ظاهراً تاكنون 3 جلد اول آن انتشار يافته و بقيه مجلدات آن آماده نشده است.»
6-« سايت شهر مجازي قرآن www.quranct.com » از جلد اول « معارف قرآن در الميزان» مطالبي بطور مفصل در چند صفحه درباره « اسماء و صفات الهي» با سر فصل هاي زير نقل كرده است: اسماء و صفات الهي. تقسيم بندي صفات الهي. تعداد اسماء حسني.
7-« سايت Islamquest» در پاسخ پرسش هاي خوانندگان خود در موارد عديده از « معارف قرآن در الميزان» استفاده كرده است.
8-« سايت حوزه www.hawzah.net » تحت عنوان « جوانه هاي جاويد» بررسي هايي درباره: «سبك هاي تفسيري علامه طباطبائي ره و شناخت نامه الميزان،» انجام داده، منابع تفسير و كتابهاي مربوط به الميزان را شمارش كرده است و در باره « معارف قرآن در الميزان» مي نويسد:
« مجموعه معارف قرآن در الميزان كه به منزله مرجع يا فرهنگ معارف قرآن است، توسط سيد مهدي امين از تفسيرالميزان انتخاب و تلخيص گرديده كه بر حسب موضوع طبقه بندي شده است از اين اثر تا كنون سه جلد با عنوان معارف قرآن در شناخت خدا، معارف قرآن در شناخت جهان و معارف قرآن در شناخت ملائكه، جنّ و شيطان تدوين و توسط سازمان تبليغات اسلامي به چاپ رسيده است.» « سايت حوزه » همچنين به عنوان منابع پژوهش مقطع دبيرستان، موضوع: كنش و واكنش (عمل ها و عكس العمل ها ) از « معارف قرآن در الميزان» نام برده است.
9-« سايت اسلام پديا – اصطلاحات قرآني islampedia.ir » در شرح اصطلاحات «آسمان هاي هفت گانه در قرآن» و « الحي القيوم در آيات قرآن» همچنين «رطب و يابس و كتاب مبين در قرآن» مطالب مفصلي از « معارف قرآن در الميزان» را نقل كرده است.
علاوه بر سايت هاي فوق الذكر قريب به 50 سايت ديگر نيز از مجلدات « معـارف قـرآن در الـميزان» استفاده كرده و يا آنها را به عنوان منابع تحقيق و مطالعه به خوانندگان خود معرفي
كرده اند كه براي رعايت اختصار از شرح آنها صرف نظر مي شود و فقظ به ذكر نام و مشخصات آنها اكتفا مي شود:
10- « سايت مجتمع آموزش عالي فقه - معاونت پژوهشen.feqh.miu.ac.ir »
11- « سايت انديشه قم www.andisheqom.com »
12-« سايت پژوهشگاه بين المللي المصطفي http://iri.miu.ac.ir/index »
13-« سايت جامعه الزهرا – حوزه علميه خواهران قم ، معاونت آموزشي new.jz.ac.ir »
14-« سايت باشگاه انديشه- منبع شناسي تفسير موضوعي قرآن www.bashgah.net »
15-« سايت انجمن راسخون - بانك مقالات تفسير قرآن rasekhoon.net »
16-« سايت شارح www.shareh.com »
17-« سامانه نشريات موسسه آموزشي و پژوهشي امام خمينيmarifat.nashriyat.ir »
18-« سايت معارف قرآن www.maarefquran.org»
19-« سايت ويكي پرسش Wikiporsesh.ir»
20-« پرتال جامع علوم انساني - منبع شناسي تفسير موضوعي قرآن www.ensani.ir »
21-« سايت ناجي http://naji2009.blogfa.co »
22-« سايت آفتاب www.aftabir.com »
23-« allah-sefat.blogfa.com»
24- « zohr.ir »
25- « emann.blogfa.com »
26-« mirzalib.shirazu.ac.ir»
27- « www.moaalemedehkade.blogfa.com »
28- « www.etrattafresh.blogfa.com »
29- « www.quran-p.com »
30-« www.ghaemiyeh.com»
31- «www.iranpardis.com»
32- « shiyeh.persianblog.ir »
33-« www.javanemrooz.com »
34- « vu.hadith.ac.ir/forum »
35- « www.islamicdatabank.com»
36-« www.noormags.com »
37-« http://abofazel-1385 »
38-« www.ayehayeentezar.com »
39-« www.avapress.com »
40- « old.mouood.org »
41-« journal.quran.ir»
42-« olumehadis.blogfa.com »
43- « www.icnc.ir/index.aspx »
44-«buy-book.ir »
45-«dlib.ical.ir»
46-«www.nosabooks.com»
47-«ketab.ir»
48-«www.arzanic.com»
49-«www.lib.ir»
50-«www.shareh.com»
51-«dianat.akairan.com»
52-«olumehadis.blogfa.com»
53-«hamandishi.net»
...
برخي افراد يا هيئت هائي علمي نيز در پژوهش هاي خود به « معارف قرآن در الميزان» مراجعه داشتند، بانوان دانشمندي كه به تأييد خود متجاوز از 25 سال در الميزان تحقيق مي كردند، پس از دسترسي به اين كتاب، تحقيقـات خود را بر اساس عناويـن آن، از متن اصلي الميزان دنبال مي كنند.
حضرت آيت الله حاج سيد رضي شيرازي « دامة افاضاته » در روزهاي آغازين كه مولف فهرست عناوين جلد اول اين مجموعه را تهيه و به محضر معظم له ارائه نمود، پس از مطالعه كامل، توصيه فرمودند: « برخي عناوين بسيار جذاب بود و من چند بار دنبال اين بودم كه اصل مطالب را بخوانم، لذا بهتر است براي اين عناوين به صورت مختصر هم شده، مطالب متن نوشته شود...!» معظم له نامي كه براي كتـــاب پيشنــهاد فرمودند همان نام پر معــناي « معارف قرآن در الميزان » بود كه 3 جلد اول آن در سال هاي 1370 با همان نام انتشار يافت. از آنجائي كه مولف در تمام مدت تأليف كتابها از انفاس قدسي و راهنمائي هاي ارزشمند آن معلم الهي بهره مند بوده است، به عنوان سپاس، تاليف اين مجموعه را به محضر ايشان تقديم مي نمايد!
سيد مهدي حبيبي امين
رمضان مبارك 1392
« ... اَلَّذيــنَ اِنْ مَكَّنّــاهُــمْ فِى الاَرْضِ اَقامُـــوا الصَّلـــوةَ وَ...!» (41 / حــج)
« ... همان كسانى كه اگر در زمين استقرارشان دهيم، نماز به پا كنند و زكات دهند، به معروف وا دارند و از منكر باز دارنـد و سـرانجام همـه كـارها بـا خـداست...!»
جامعه صالحى كه براى اولين بار در مدينه تشكيل شد و سپس تمامى شبه جزيره عربستان را
فراگرفت، عالىترين جامعهاى بود كه در تاريخ اسلام تشكيل يافت. جامعهاى بود كه در عهد
رسول اللّه صلىاللهعليهوآله در آن نماز به پا مىشد، زكات داده مىشد،
امر بهمعروف و نهى از منكر، عملى مىگشت!
1) الـميــــــــزان ج: 28، ص: 267
اسلام اصل را تشكيل اجتماع و اتحاد و اتفاق بر دين دانسته، از تفرقه و دشمنى نهى نموده و فرموده است:« و ان هذا صراطى مستقيما، فاتبعوه و لا تتبعوا السبل فتفرق بكم عن سبيله!» و نيز فرموده:« قل يا اهل الكتاب تعالوا الى كلمة سواء بيننا و بينكم الا نعبد الا الله، و لا نشرك به شيئا، و لا يتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الهب، فان تولوا فقولوا اشهدوا بانا مسلمون ! »
پس قرآن كريم - به طورى كه ملاحظه مىكنيد مردم را دعوت نمىكند مگر به سوى تسليم خداى يگانه شدن، و از جوامع تنها آن جامعه را معتبر مىداند كه جامعهاى دينى باشد، و جوامع ديگر كه هر يك شريكى براى خدا قرار مىدهند و در برابر هر قصر مشيدى خضوع نموده، در برابر هر قيصر و كسرائى سر فرود مىآورند، و براى هر پادشاهى مرز و حدودى جغرافيائى و براى هر طايفهاى، وطنى جداگانه قائلند، خرافاتى ديگر از اين قبيل را جزء مقدسات خود مىدانند، طرد نموده، و چنين اجتماعى را از درجه اعتبار ساقط مىداند.
1) مستند: بحث علمى ذيل آيه 26 سوره آل عمران الميزان ج : 3 ص : 230
«وَعَدَ اللّهُ الَّذينَ امَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُواالصّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِىالاَرْضِ!» (55 / نور)
اين آيه وعده جميلى است كه به مؤمنين، آنها كه عمل صالح هم دارند، متوجه است. به آنان وعده مىدهد كه به زودى جامعه صالحى مخصوص به خودشان برايشان درست مىكند و زمين را در اختيارشان مىگذارد و دينشان را در زمين متمكن مىسازد و امنيت را جايگزين ترسى كه داشتند، مىكند، امنيتى كه ديگر از منافقين و كيد آنان و از كفار و جلوگيرىهايشان بيمى نداشته باشند، خداى را آزادانه عبادت كننـد و چيـزى را شـريك او قـرار ندهند!
خطاب در اين آيه به عموم مسلمين است، كه در ميان آنان هم منافق هست و هم مؤمن و مؤمنين ايشان نيز دو طايفهاند: يكى كسانى كه عمل صالح مىكنند و يكى آنان كه عمل صالح ندارند، ولى وعدهاى كه در آن آمده مخصوص كسانى است كه هم ايمان داشته باشند و هم اعمالشان صالح است.
آيه مورد بحث از مردمى خبر مىدهد كه بعد از ارث بردن زمين، اجتماعى صالـح تشكيـل مىدهند.
بدون شك آيه شريفه درباره بعضى از افراد امت است، نه همه امت و نه اشخاص معينى از امت و اين افراد عبارتند از كسانى كه مصداق «الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ،» بوده باشند.
مراد از خليفه شدن آنها در زمين نظير استخلاف نياكان و امم گذشته اين است كه اجتماعى صالح از آنان تشكيل دهد كه زمين را ارث ببرند، آن طور كه نياكان و امم گذشته صاحبان قوت و شوكت ارث بردند و اين استخلاف قائم به «مجتمع صالح» ايشان است، نه به افراد معينى از ايشان، همچنانكه در امتهاى قبل از ايشـان قـائم بـه مجتمـع بود.
مراد به تمكين دين مرضى آنان در زمين، اين است كه دين پسنديده ايشان را پاى برجا دارد، به طورى كه اختلافشان در اصول و سهلانگاريشان در اجراى احكام و عمل به فروع آن، متزلزلش نسازد و همواره اجتماعشان از لكه نفاق پاك باشد.
مراد به تبديل خوفشان به امنيت اين است كه امنيت و سلام بر مجتمع آنان سايه بيفكند، به طورى كه نه از دشمنان داخلى بر دين و دنياى خود بترسند و نه خارجى و نه از دشمنــى علنــى و نه پنهانى!
مراد به اينكه فرمود: خداى را عبادت مىكنند و چيزى را شريك او نمىگيرند، همان معنايى است كه لفظ به طور حقيقت بر آن دلالت كند و آن عبارت است از اينكه اخلاص در عبــادت عموميت پيــدا كند و بنيان هر كرامتـى غير از كرامت تقوى منهدم گردد!(1)
«وَعَدَ اللّهُ الَّذينَ امَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُواالصّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِىالاَرْضِ!» (55 / نور)
خداى سبحان به كسانى كه ايمان آورده و عمل صالح انجام مىدهند وعده مىدهد كه به زودى جامعهاى بر ايشان تكوين مىكند كه جامعه به تمام معنى صالحى باشد: از لكـه ننـگ كفــر و نفــاق و فســق پــاك باشد، زميــن را ارث بــرد، در عـقايــد افـراد آن و اعمالشان جز دين حق چيزى حاكم نباشــد، ايمن زندگــى كنند، ترســى از دشمنــى داخلــى يا خارجــى نداشتـه باشنـد، از كيد نيرنــگبازان و ظلــم ستمگران و زورگـويــى زورگـويــان؛ آزاد باشنــد!
و اين مجتمع طيب و طاهر با صفاتى كه از فضيلت و قداست دارد هرگز تاكنون در دنيا منعقد نشده است و دنيا از روزى كه پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله مبعوث به رسالت گشته تاكنون چنين جامعهاى را به خود نديده است، لاجرم اگر مصداقى پيدا
1) الـميـــــزان ج: 29، ص: 217
كند، در روزگــار مهدى عليهالسلام خواهــد بود! چون اخبار متواتــرهاى كه از رسول خـدا صلىاللهعليهوآله و ائمه اهلبيت عليهمالسلام در خصوصيات آن جناب وارد شده از انعقاد چنين جامعهاى خبر مىدهد، البته اين در صورتى است كه روى سخن را متوجه مجتمع سالم بدانيم، نه تنها حضرت مهدى عليهالسلام ! حق مطلب اين است كه:
ـ اگر واقعا بخواهيم حق معناى آيه را به آن بدهيم، (و همه تعصبات را كنار بگذاريم،) آيه شريفه جز با اجتماعى كه به وسيله ظهور مهدى عليهالسلام به زودى منعقد مىشـود، قـابل انطباق با هيچ مجتمعى ديگر نيست!
در روايات اسلامى، عياشى از علىبن الحسين عليهالسلام روايت كرده كه وقتى اين آيه را تـلاوت مـىكـرد، فـرمـود:
« ايشان، به خدا سوگند، شيعيان ما اهل بيتند، كه خدا اين وعده خود را در حق ايشان به وسيله مردى از ما منجز مىسازد و او مهدى اين امت است و او كسى است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله دربارهاش فرمود:
ـ اگر از دنيا نماند مگر يك روز، خدا آن روز را آن قدر طولانى مىسازد تا مردى از عترتم قيام كند، كه نامش نام من است، زمين را پر از عدل و داد كند، آنچنانكه پر از ظلم و جور شده باشد!»(1)
«اَلَّذينَ اِنْ مَكَّنّاهُمْ فِى الاَرْضِ اَقامُوا الصَّلوةَ وَ...!» (41 / حج)
اين آيه توصيفى است از مؤمنين صدر اسلام، عموم مؤمنين آن روز، بلكه عامه مسلمين تا روز قيامت! خصيصهاى كه در آيه ذكر مىشود، خصيصه هر مسلمانى اسـت، هـر چنـد كـه قـرنهـا بعد بـه وجـود آيـد، يـعنى:
ـ «... همان كسانى كه اگر در زمين استقرارشان دهيم، نماز به پا كنند و زكات دهند و به معـــروف وادارنــد و از منكـر باز دارنـد و سرانجــام همه كارها با خداست!»
پس طبع هر مسلمان، از آن جهت كه مسلمان است، صلاح و سداد است، هر چند احيانا بر خلاف طبعش كارى بر خلاف صلاح انجام دهد!
مراد به تمكين و استقرار آنان در زمين، اين است كه ايشان را در زمين نيرومند كند، به طورى كه هر كارى را كه بخواهد بتوانند انجام دهند و هيچ مانعى يا مزاحمى نتوانـد سد راه آنان شود.
در توصيف آنان مىفرمايد: يكى از صفات ايشان اين است كه اگر در زمين تمكنى
1) الـميــــزان ج: 29، ص: 224
پيدا كنند و در اختيار كردن هر قسم زندگى كه بخواهند آزادى داده شوند، در ميان همه انواع و انحاء زندگى، يك زندگى صالح را انتخاب مىكنند و جامعهاى صالح به وجود مىآورند كه در آن جامعه نماز به پا داشته شود و زكات داده شود و امر به معروف و نهى از منكر اجرا شود!(1)
«وَ لَقَدْ كَتَبْنا فِى الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ اَنَّ الاَرْضَ يَرِثُها عِبادِىَ الصّالِحُونَ!» (105 / انبياء)
«در زبور از پى آن كتاب چنين نوشتيم كه زمين را بندگان صالح من به ارث مىبرند!»
مراد از وراثت زمين اين است كه سلطنت بر منافع از ديگران به صالحان منتقل شود و بـركـات زنـدگى در زمـين مخـتـص ايشـان گـردد.
اين بركات، اگر دنيايى باشد بر مىگردد به تمتع صالحان از حيات دنيوى كه در اين صـورت خـلاصه مفـاد آيـه ايـن مـىشود كه:
در آيه زير نيز خداى تعالى خبر از اين برخوردارى در روى زمين مىدهد:
ـ « خــدا به آن عده از شمــا كه ايمان آورده و عمــل صالح كردنــد، وعده داده كــه به زودى ايشـان را جـانشيــن ديگــران در زميـــن كنــد...!» (تـا آنجا كـه مــىفــرمــايــد:) ـ«تا مرا بپرستند و چيزى شريكم نسازند!» (55/نور)
اگر منظور از اين بركات اخروى باشد، عبارت خواهد بود از مقامات قربى كه در دنيا براى خود كسب كردند، چون اين مقامات هم از بركات زندگى زمينى است، هر چند كه خودش از نعيم آخرت است:
خداى تعالى در آيه 74 سوره زمر از زبان بهشتيان از آن خبر داده و فرموده:
« و گفتند حمد خداى را كه زمين را به ما ارث داد تا هر جا از بهشت را كه بخواهيم براى خود انتخاب كنيم!» و آيه زير نيز بدان دلالت مىكند:
« ايشانند وارثان! همانهايى كه فردوس برين را به ارث مىبرند!» (11/مومنون)
و از همين جا معلوم مىشود كه آيه مورد بحث خاص يكى از دو زندگى دنيوى و اخـــروى نيسـت، بلكه هر دو را شامــل مىشـــود.(2)
«وَ الَّذينَ يُمَسِّكُونَ بِالْكِتابِ وَ اَقامُوا الصَّلوةَ اِنّا لا نُضيعُ اَجْرَ الْمُصْلِحينَ!» (170 / اعراف)
به طور كلى هر دينى از اديان كه داراى كتاب است در هر عصرى كه نازل شده باشد، متضمــن طريقه فطرت است. زمين و يا جامعه بشرى فاسد نمىشود مگر با فساد طريقــه فطـرت، آن طريقـهاى كه خداوند متعــال مردم را بر طبــق آن آفريــده اســت.
چيزى كه هست، در هر عصرى، از احكام فطرت، آن مقدارى را متضمن است كه اهل آن عصـر استعداد پذيرفتن آن را دارنـد، قرآن مىفرمايد:
« دين قيم و آن شريعتى كه تمامى حوائج زندگى بشر را بر مىآورد، همان فطرتى است كه خداوند بشر را بر طبق آن خلق كرده است و هيچ تبديلى در خلقت خداوند نيست، اين است آن دين قيـم و لكـن بيشتـر مـردم نمىدانند!» (30 / روم)
«دين در نزد خداونداسلام است!» (19 / آل عمران)
و اسلام و تسليم در برابر خداى سبحان و سنت جاريه او در تكوين و تشريع مبتنى بر تكوين اوست و اين دو آيه به بانگ رسا اعلام مىدارند كه دين خداى سبحان همان تطبيق دادن افراد است زندگى خود را با آنچه كه قوانين تكوينى اقتضاى آن را دارد و غرض از اين تطبيق، اين است كه اين نوع نايل شود به آن مقامى كه حقيقت اين نوع استحقاق رسيدن به آن را دارد و كارش رسد به جايى كه بتوان او را به طور حقيقت انسانى طبيعى و مربى تربيتى ناميد، كه ذاتش و تركيب طبيعيش، اقتضاى آن را دارد و آن چيزى كه واقعيت انسانى طبيعى اقتضاى آن را دارد، خضوع در برابر مبدأ غيبى است، كه وجود و بقــاء و سعادت و توفيــق وى در شئون زندگـى و قوانين حاكمه در
عالم قائم به اوست.
و اين خضوع همان دينى است كه ما آن را اسلام مىناميم و قرآن و ساير كتب آسمانى كه بر انبياء و رسولان خدا نازل شده بشر را به سوى آن دعوت مىكنند! پس اصلاح شئون زندگى بشر و دور كردن هر خرافاتى كه به آن راه يافته و هر تكليف شاقى كه اوهام و اهواء به گردن بشر انداخته، جزو معناى دين است، نه اينكه اثر و خاصيت آن و يا حكمى از احكام آن باشد!
به عبارت ديگر، آن چيزى كه به منطق دين الهى بشر به سوى آن دعوت شده، همانا شرايع و سننى است كه مصالح او را در زندگى دنيوى و اخرويش تأمين مىكند، نه اينكه اول مجموعهاى از معارف و شرايع از پيش خود وضع نموده و سپس ادعا كند كه اين شرايع با مصالح بشر تطبيق نموده و مصالح بشر با آن منطبق است!!!
اين را گفتيم تا كسى توهم نكند كه دين الهى مجموعهاى از معارف و شرايع تقليدى خشك و بىمغزى است كه در كالبدش هيچ روحى جز روح استبداد نيست!
در آيه فوق دست آويختن به كتاب را اصلاح خوانده و مقابل اصلاح فساد در زمين و يـا افسـاد جامعه بشرى است.
كتاب الهى مصالح بشر را متضمن است و اجزاء دستوراتش تمامى مفاسد جامعه بشرى را اصلاح مىكند. اصولاً ما آن كتابى را كتاب الهى مىناميم كه اين طور باشد! و آن دينى را صحيح مىدانيم كه مجموعهاى از قوانين مصلحه باشد، همچنانكه مجموعه قوانيـن مصلحه را دين مىدانيم!
پس دين بشر را جز به اصلاح اعمال و ساير شئون اجتماعى خود دعوت نمىكند. و اگر آن را اسلام و تسليم در برابر خدا نام نهادهاند، براى همين است كه عمل بر طبق دين عمل بر وفق قوانينى است كه نظام خلقت برايش مقرر كرده و تسليم در برابر دين تسليم در برابر خط مشيئى است كه خلقت پيش پايش نهاده و اين تسليم، تسليم در برابر خواست خداى تعالى است!(1)
اجتماع انسانى مانند ساير خصوصيات روحىاش از روز نخست، آن طور كامل نبوده كه ديگر صلاحيت از براى تكامل و ترقى نداشته باشد، بلكه اجتماعات انسانى نيز مانند ساير خصوصيات روحى و ادراكى او هميشه همدوش تكاملات مادى و معنوى انسان رو به جلو رفته و متكامل شده است و دليل ندارد كه ما خاصه اجتماعى بودن
1) الـميــــــــزان ج: 16، ص: 180
انسان را از ميان جميع حالات و خصوصيات ديگرش مستنثى نموده و آن را از همان روز پيدايشش كامل و تام بدانيم، بلكه اين خاصيت نيز مانند تمام امورى كه از دو حالت علم و اراده انسانى منشأ مىگيرند، داراى تكامل تدريجى است.
نخستين اجتماعى كه در روى كره زمين به وجود آمده، اجتماع خانواده است. اين واحد اجتماعى كوچك نتيجه ازدواج است كه از نيرومندترين عوامل تشكيل اجتماع مىباشد زيرا به وجود آمدن آن نياز به بيش از يك نفر دارد. از اجتماع خانواده خصوصيت ديگرى به وجود آمد كه آن را «استخدام» مىناميم.
«استخدام» عبارت از اين است كه انسان با تحميل اراده و بسط سلطه خود، فرد ديگرى را در راه برطرف كردن نيازهاى خود به كار گيرد و از محصول كار او به نفع خويش استفاده كند.
اين معنى كم كم به صورت «رياست» نمودار شد، مانند: رئيس منزل، رئيس فاميل، رئيس قبيله و رئيس ملت. طبعا كسى مىتوانست مقام رياست را اشغال كنــد كه از همـه نيرومندتــر و شجاعتــر و داراى مــال و اولاد زيادتــرى بوده باشــد و فـن حكـومــت و سياســت را بيش از ديگــران بدانـد.
در اوايل امر، انسان به اجتماع با يك نظر مستقل و خاص نگاه نمىكرد، بلكه زندگى اجتماعى او به نفع خواص ديگرى از قبيل استخدام و يا دفاع و غير اينها بوده است. قرآن مجيد مىگويد كه اين انبياء بودهاند كه براى نخستين بار عقربك توجه بشر را به طور تفصيل متوجه اجتماع نموده و مستقلاً حفظ آن را مورد نظر بشريت قرار دادند:
ـ «مردم، ملت واحدى بيش نبودند، سپس متفرق شدند!» (19 / يونس)
ـ «مردم، دسته واحدى بودند و خداوند پيغمبران را براى بشارت و انذار برانگيخت و به حـق كتـابى بـا آنان فــرو فرستــاد تا با آن در مـوارد اختلاف بشر حكم كنند!»
(213 / بقره)
خداوند متعال با اين دو آيه چنين خبر مىدهد:
ـ انسان در قديمىترين روزگار حيات خويش، ملت واحدى بوده است، كه هيچگونه اختلافى بين خودشان ديده نمىشده، ولى كمكم اختلاف و مشاجره ميانشان پديد آمد و خداوند انبياء را برانگيخت تا اينكه بشريت را از تفرق و پراكندگى و اختلاف نجات بخشد و با قوانيــن آسمانى خود وحــدت و يگـانگــى آنها را تأميــن و حفــظ نمايد!
آيه زير دعوت به اجتماع و اتحاد را از حضرت نوح، كه قديمىترين پيغمبر صاحب
شريعت و كتاب است، دانسته و مىفرمايد كه بعد از آن ابراهيم و سپس موسى و بعد عيســى به ايـن امـر اقــدام نمـوده و مـردم را بــه اجتمــاع و اتحـاد دعــوت كردهانــد:
ـ «آئينى براى شما فرستاد كه نوح را به همان سفارش كرده بود و بر تو نيز همان را وحى كرديم و ابراهيم و موســى و عيسى را نيز به همــان سفارش نموديــم، كه دين را به پا داريد! و در آن تفـرقــه نيندازيــد!» (13 / شورى)
طبقه گفته قرآن، كه تحقيقات تاريخى نيز آن را تأييد مىكند، دعوت مستقـل و صـريحـى كه بـه اجتمـاع شـده نخستين بار از طـرف انبيـاء در قـالب ديـن بـوده است.
اين آيه چنين اعلام مىدارد كه مرگ پراكندگى و اختلاف و زنده شدن وحدت و يگانگى، جز در پرتو قدرت دين و ايمان ميسر نيست. و اين دين است كه مىتواند اجتماع صالحى را براى بشر تثبيت و تضمين كند.(1)
«يا اَيُّهَــا الَّذيــنَ آمَنُـوا اصْبِــرُوا وَ صابِرُوا وَ رابِطُوا...!» (20 / آل عمران)
عامل وحدت در اجتماعات متمدن عبارت است از وحدت هدف، و هدف عبارت است از بهرهگيرى از مزاياى زندگى دنيا، و سعادت را هم عبارت از همين بهرهمند شـدن از مـزايـاى حيـات مـىدانند.
ولــى اســلام، دامنه حيــات انسانى را منحصر به هميــن زندگى دنيــا ندانستــه و حيــات واقعــى را حيات آخــرت مىداند و معتقــد است كه مؤثر و مفيــد به حــال اين حيــات يك سلسلــه معارف الهى اســت كه همه آنها برگشتــش به توحيــد است.
اسلام عقيده دارد كه اين معارف جز در پرتو يك زندگى اجتماعى صالح و شايسته ميسر نيست، آن چنان زندگى كه مبتنى بر عبادت خدا و خضوع در مقابل او و مبتنى بر اساس عدالت اجتماعى بوده باشد. به اين جهات است كه اسلام عامل تكون اجتماعات بشر و ملاك وحدت آنها را دين توحيد و يكتاپرستى قرار داده و وضع قانون را نيز بر همين اساس توحيد نهاده است و در مرحله قانونگذارى تنها به تعديل ارادهها در اعمال و افعال مردم اكتفا ننموده، بلكه آن را با يك سلسله وظايف عبادى و معارف حقه و اخلاق فاضله تتميم و تكميل فرموده است و ضمانت اجرائى آن را نيز از يك طرف به عهده حكومت اسلامى و از طرف ديگر به عهده خود افراد جامعه گذاشته است، كه با يك
1) الـميـــــــزان ج: 7، ص: 155. مندرج در متن
ترتيب صحيح علمى و عملى و همچنين به نام امر به معروف و نهى از منكر، در اجرا و زنده نگه داشتن احكـام الهـى كوشا باشند.
از مهمترين امورى كه در دين اسلام به چشم مىخورد، ارتباط و به هم پيوستگى كاملى است كه بين اجزاء آن برقرار مىباشد و همين پيوستگى و ارتباط است كه موجب وحدت كاملى بين اجزاء اين دين شده است.
در ديــن اسلام روح توحيــد و يكتاپرستى از هدفهاى اوليه دين به شمار مىرود، به طورى كه روح توحيد در كليه ملكات و فضايل اخلاقــى جارى بوده و روح اخــلاق نيز در كليــه اعمالــى كه مــردم به انجــام آن مكلفنــد، منتشر مىباشــد و با اين ترتيب پيداست كه برگشت جميع مواد دينى اسلامى به توحيد است و توحيد خود در مرحلــه تركيــب و انضمــام، به همــان اخــلاق و وظايــف عملـى برگشــت مىكنــد.
بنابراين پايگاه رفيع عقيده توحيد، اگر از درجه والاى خود فرود آيد، عبارت از اخلاق و عمل خواهد بود. و اخلاق و عمل نيز در سير صعودى خود به همان توحيد و عقيده يكتاپرستى مىرسند.(1)
«يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَ صابِرُوا وَ رابِطُوا...!» (20 / آل عمران)
اسلام، روش اجتماعى و قوانين جارى مملكتى خود را بر اساس اخلاق قرار داده و در تربيت مردم روى موازين اخلاقى مبالغه فراوان نموده است. اسلام، ضمانت اجرائى قوانين را به عهده اين تربيت اخلاقى نهاده است، كه اين ضمانت اجرايى در پنهان و آشكار با آدمى بوده و وظيفه خود را بهتر از هر پاسبان مراقب و بهتـر از هر قـدرتى كـه صميمانه در برقرارى نظم مىكوشد، انجام مىدهد!
اخلاق فاضله در ثبات و دوام خود، احتياج به عاملى دارد كه آن را حفظ و حراست نمايد. اين عامل چيزى جز توحيد نيست. توحيد هم عبارت از اين است كه براى جهان خداى يكتايى است، كه داراى اسماء حسنى است و او موجودات را آفريد تا در سير تكامل افتاده و به سعادت نايل گردند و او دوستدار خير و صلاح است و بدى و فساد در پيشگاه مقدسش مبغوض است، به زودى همگان، به منظور محاكمه، در نقطهاى گـرد خواهنـد آمـد و نيكوكار و بدكار به پاداش اعمال خود خواهند رسيد.
بديهى است كه اگر اين عقيده به معاد در نهاد كسى نباشد، عامل ديگرى وجود
1) الـميــــزان ج: 7، ص: 183
نخواهد داشت كه بتواند بشر را از پيروى هوى و هوس باز دارد و او را در مقام بهره بردن از لذايذ نفسانى، كه مقتضاى طبيعت اوست، متقى و خويشتندار كند.
تنها دژ محكمى كه بشر را از هرگونه خطا و لغزش مىتواند نگهدارى نمايد، دژ توحيد است.
لازمه اعتقاد به مبدأ و معاد اين است كه انسان، در هر كجا و در هر زمان خود را ملزم به نيكوكارى بداند و از بدىها بپرهيزد، خواه كسى بفهمد يا نفهمد، خواه كسى او را مــورد ستايــش قرار دهـد يا ندهـد و خواه كســى باشد كه او را به كار خير وا دارد يــا اينكه از بدىهـا منعــش كنــد، يا نكنــد، چه آنكه او عقيــده دارد كه خدا با اوست و همه چيز را مىداند و هر عملــى را حفــظ مىكند و معتقــد است كه روزى را در پيــش دارد كه هر كس به آن روز بــه پــاداش عمـل خـود، از خوب و بد، خواهـد رسيد!
در منطق اسلام، اساس كار بر پيروى حق و درخواست فرد و پاداش از خدا، قرار داده شده است. در اين منطق، اغراض و هدفهاى دنيوى در درجه دوم از اهميت قرار گرفته است.
اين منطق از نظر عموم و كليت به طورى است كه تمام موارد را شامل مىشود. بنابراين، هر عملى، چه فعل و چه ترك، تنها براى ذات خدا و به نام تسليم در مقابل او و پيروى از حق انجام مىگيرد، همان حقى را كه او (تعالى شأنه،) اراده كرده است و او نگهبــان دانايى است كه نه چرت مىزنــد و نه خوابش مىبــرد و نه ممكن است به جايــى از او پنـاه بـرد. آنچه در آسمـانهــا و زميـن اســت بـر او پوشيــده نيســت!
بنابراين، براى هر كس رقيب و شهيدى است كه اعمال او را مىنگرد، خواه مردم هم او را ببينند يا نه؛ او را ستايش كنند يا نه؛ و خواه قدرت بر مجازاتش داشته باشند يا نه!
كار اين منطق و اين عقيده در پرتو تربيت اسلامى بدانجا رسيده بود كه مردم خود نزد پيغمبر مىآمدند و به گناهان خود اقرار و سپس توبه مىكردند و همين خود را آماده پذيرفتن حدود الهى، از قبيل كشتن و غيره مىنمودند، بدين منظور كه رضـايت الهى را به خود جلب كنند و روحشان از آلودگى پاك شود.
همين حوادث عجيب است كه انسان را از تأثير عميق دين و تبليغات دينى در روح مردم آگاه مىسازد. اثر دين تا آن اندازه است كه مردم حاضر مىشوند به نام دين حتى از زندگى و لذايـذ آن، كه از عزيزترين امور نزد انسان است، بگذرند!(1)
1) الـميزان ج: 7، ص: 185
« وَ لْتَكُنْ مِنْكُمْ اُمَّةٌ يَدْعُونَ اِلَى الْخَيْرِ وَ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ...!»
(104 / آلعمران)
اگر در اجتماعى، دانش و علم نافع و عمل صالحى وجود داشته باشد، براى دوام و پايداريش بايد افراد را از منحرف شدن از راه خير - كه همان اعمال معروف و شناخته شده نزد آنان است - بازدارند. مردم ديگر را هم به طى كردن همان راه خير تشويق نمايند و آن را كه از راه خير و معروف برگشته و در پرتگاه شر و منكر واقع شده، رهايش نكنند و از خطر سقوط نجاتش بخشند.
اين همان دعوتى است كه با تعليم و آموزش و امر به معروف و نهى از منكر شروع مىشود. در آيه فوق خداى تعالى آن را چنين تبيين مىفرمايد:
ـ « از شما مسلمانان بايد گروهى مردم را به خير و صلاح دعوت كنند و مردم را به نيكى امر و از بدى نهى نمايند، اين دسته به حقيقت رستگارانند!»
از اينجا ســرّ اينكه خداى متعال از «خير و شر» تعبير به «معروف و منكر» فرموده، روشن مىگــردد: زيرا اساس و بنيــان كلام الهى بر اساس چنــگ زدن به رشتــه الهى و اتحاد و برادرى نهــاده شده است. واضح است اجتماعى كه راه زندگىاش را چنيــن قــرار داد، اعمــال معــروف و شناختــه شده نزدش همانــا «خير» و منكــرات جز «شر» چيز ديگــرى نخواهد بود.
اگر تعبير به «معروف و منكر» به لحاظ اين نكته نباشد، به ناچار وجه تسميه و نامگــذارى «خير و شــر» به معروف و منكــر، بايد به حسب نظــر دين باشد، نه به لحاظ عمل خارجــى، يعنى ديــن «خير و شر» را به عنوان «معروف و منكر» مىشناسد.
تبليــغ و امر به معروف و نهــى از منكر تماما از امورى هستند كه اگر در جايى واجب شوند، بالطبع واجباتى كفايى خواهنــد بود و اگر تمام افراد يك ملت مأمور انجام آن باشند، پس از حصول غرض، ديگر معناى صحيحــى برايش متصــور نيست. و غــرض هم با اقدام بعـض آن جمعيت حاصــل خواهد شد. پس در هر صورت قيام امــر تبليــغ و امر بـه معــروف و نهـى از منكــر بـه بعـــض افــراد مىبــاشــد نه بــه تمامـــى آنان.(1)
1) الميزان ج: 6، ص: 285
«وَ الَّذينَ هاجَرُوا فِى اللّهِ مِنْ بَعْدِ ما ظُلِمُوا لَنُبَوِّئَنَّهُمْ فِى الدُّنْيا حَسَنَةً وَ... .»
(41 تا 44 / نحل)
قرآن مجيد در اين آيات تاريخ هجرت را يادآورى فرموده و مهاجرين در راه خدا را وعــده نيكـو در دنيـا و آخــرت مىدهـــد.
(مهاجرين دو طائفه بودند و در دو نوبت مهاجرت داشتند. مرحله اول، هجرت از مكه به حبشه بود، كه عدهاى از گروندگان به رسول اللّه صلىاللهعليهوآله و به اذن خداى تعالى و رسولش انجام دادند و مدتى در آنجا ايمن از شر مشركين و عذاب و فتنه آنها به سر بردند. هجرت دوم از مكه به مدينه بود كه مؤمنين بعد از هجرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآله يكى پس از ديگرى بدان شهر مهاجرت نمودند.)
ظاهرا در آيه فوق منظور هجرت دومى، يعنى مهاجرت به مدينه است. مراد از «هاجَرُوا فِى اللّهِ - مهاجرت در خدا،» اين است كه مهاجرت براى كسب رضاى خدا باشد و اين هدف محيط به ايشان باشد و جز آن هدف ديگرى نداشته باشند. مهاجرين در راه خدا و براى دين مهاجرت كردند، تا مجتمعى اسلامى و پاك تشكيل دهند، كه در آن مجتمع جز خدا كسى پرستش نشود و جز عدل و احسان چيزى حكومــت نكند و يا براى اين بــود كه به مجتمعــى وارد شوند و در آن منزل كنندكهوضعش چنين باشد.
پس، اگر از مهاجرتش اميد حسنهاى داشتند و يا وعده حسنهاى داده شدند، آن حسنه همين مجتمع صالح بود و نيز اگر آن شهر را كه بدان مهاجرت كردند، ستودند،
براى اين بود كه جاى تشكيل چنين مجتمعى بود، نه براى اينكه آب و هـوايش خــوب بـوده است.
پس، هدف و غرض حسنهاى كه وعده داده شدند - كه در دنيا به آن برسند - همين مجتمع صالح بوده، چه اينكه مقصود از حسنه شهر باشد و يا حالت حسنهاى كه در آن شهـر بـه خــود مىگيـرنـد!(1)
« ... اَلَّذيــنَ اِنْ مَكَّنّــاهُــمْ فِى الاَرْضِ اَقامُـــوا الصَّلـــوةَ وَ...!» (41 / حــج)
« اگر خدا بعض مردم را به بعض ديگر دفع نمىكرد، ديرها، كليساها، كنشتها و مسجدها، كه نام خدا در آن بسيار ياد مىشود، ويران مىشد! خدا كسانى را كه يارى او كنند، يارى مىكند، كه وى توانا و نيرومند است! همان كسانى كه اگر در زمين استقرارشان دهيم، نماز به پا كنند و زكات دهند، به معروف وا دارند و از منكر باز دارنـد و سـرانجام همـه كـارها بـا خـداست...!»
جامعه صالحى كه براى اولين بار در مدينه تشكيل شد و سپس تمامى شبه جزيره عربستان را فرا گرفت، عالىترين جامعهاى بود كه در تاريخ اسلام تشكيل يافت. جامعهاى بود كه در عهد رسول اللّه صلىاللهعليهوآله در آن نماز به پا مىشد، زكات داده مىشد، امر بهمعروف و نهى از منكر، عملى مىگشت!
اين جامعه، بهطور قطع، شاه فرد و مصداق بارز آيه فوق است.
البته، در تشكيل چنين جامعهاى، انصار عامل مهم بودند، نه مهاجرين و در تاريخ اسلام، در هيچ عهدى سابقه ندارد كه چنين جامعهاى به دست مهاجرين تشكيل يـافته باشد، به طورى كه انصار هيچ دخالتى در آن نداشته باشند.
بلكه تاريخ از افراد مسلمانان صدر اول و مخصوصا مهاجرين از ايشان، افعال زشتى را ضبط كرده كه به هيچوجه نمىتوانيم نام آن را احياء حق و اماته باطل بگذاريم. (كسانى كه توهم كردهاند اين صفت را قرآن مجيد براى مهاجرين زمان رسولاللّه صلىاللهعليهوآله بيان كرده، اشتباه كردهاند، گو اينكه مسئله اخراج از ديار و مظلوميـت مخصوص آنهاست!)(2)
«وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِاللّهِ جَميعا وَ لا تَفَرَّقُوا...!» (103 / آلعمران)
خداوند متعال در اين آيه شريفه وضع اعراب را قبل از ايمان آوردن به دين اسلام متذكر مىشود و آنگاه اشاره به زندگى آنها در دوران جاهليت مىكند و سپس مدنيتى را كه در مـجتمـع صالـح اسـلامى بـه آنها اعطاء فرموده، يادآور مىشود:
و پراكنده نشويد!
و نعمت خدا را بر خود به ياد آريد،
آندم كه دشمن بوديد با همديگر و خدا ميان دلهايتان پيوند داد،
و به موهبت او با هم برادر شديد،
و شما بر پرتگاه آتش به سر مىبرديد، خدا شما را از آن نجات بخشيد!»
مخاطبان اولى اين آيات كسانى بودند كه قبل از نزول آن مسلمان شده و دوران كفـر را در آتـش جنــگهـا و پيكـارهـا بـا يكـديگر بـه سـر بــرده بودنــد.
آنان قبـل از اسـلام نه فراغتى داشتند و نه لذت استراحت در زندگى را چشيده بودند و نه حقيقت امنيت عمومى اجتماع را درك مىكردند، تا اينكه به رشته محكم الهى چنگ زدند و اجتماعى سعادتمندانه تشكيل دادند كه حلاوت و شيرينى نعمـت امنيـت در آن نمـايـان بـود.
در اين آيه مخاطبان را متوجه حال پيشينيان نيز فرموده، اضافه مىكند: - «مثل آنان مباشيد كه متفرق گشتند و اختلاف پيدا كردند!»
حال آنان در اجتماع فاسد جاهليت را كه پيش از ايمان آوردن و متحد شدن در سايه اسلام داشتند، آيه شريفه با عبارت: «وَ كُنْتُمْ عَلى شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النّارِ... ـ شمـا بـر پرتگاهى از آتش به سر مىبرديد،» متذكر مىشود.
مراد از «آتش» جنگها و مخاصماتى است كه در آن دوران بين آنها شيوع داشته است و در اجتماعى به سر مىبردند كه اساس آن بر پايه اختلاف و عقايد متشتت نهاده شده بود و اميال نفسانى و زورگويىهاى فردى در آن حكومت كرده و آنها را به پستترين زندگىها سوقمىدادند.
رواياتزيادى در تبيين مفهوم اتحادكلمه و چنگ زدن به رشته الهى از رسول اللّه صلىاللهعليهوآله و ائمــه اهــلبيــت عليهمالسلام رسيــده، كه مشهورتــريــن آنهــا را بــه طــور خلاصــه در ايــنجــا نقــل مــىكنيــــم:
رسـول خدا صلىاللهعليهوآله فرمــــود:
بنگـريد كـه چگـونه رفتـار خـواهيد كـرد بـا دو چيـز "گـرانقيمـت"»؟
و طرف ديگرش به دستهاى شماست،
به آن چنگ زنيد كه هرگز گمراه نخواهيد شد!
آن دو از يكديگر جدا نمىشوند تا در حوض كوثر بر من وارد شوند!
پس بر آن دو پيشى نگيريد كه گمراهخواهيدشد!
و به آنها چيزى نياموزيد زيرا كه از شما داناترند!»
(به نقل طبرانى از زيدبن ارقم درّ منثور)
امـام باقر عليهالسلام فرمود:
كه مردم مأمور به تمسك به آن مىباشند،
همچنانكه خداى تعالى فرموده: "وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَميعا وَ لا تَفَرَّقُوا...!"»
(نقل از تفسير عياشى)
حديث ثقلين
اين حديث از روايات متواترى است كه شيعه و سنى بر روايت آن اتفاق كردهاند و بعضـى از علماى حديث راويـان آن را تا 35 نفر از مردان و زنان صحابى شمردهاند.(1)
«اِنَّ الَّذينَ ءَامَنُوا وَ هاجَـرُوا وَ جاهَدُوا بِاَمْوالِهِمْ وَ اَنْفُسِهِمْ فى سَبيلِ اللّهِ وَ...!»
(72 تـا 75 / انفـال)
بر اساس آيه فوق، خداى تعالى بين دو طايفه از مسلمين، يعنى مهاجر و انصار ولايت برقرار كرد و همچنين رشته موالات بين مسلمانان و كفار را به كلى قطع فرمود:
ـ « آنان كه ايمان آوردند و هجرت كردند،
و با مالها و جانهاى خويش در راه خدا جهاد كردند،
و آن كسان كه مهاجران را سكنى دادند و يارى كردند،
ايشانند كه بعضى از آنها اولياى بعض ديگرند،
1) الـميــزان ج: 6، ص: 283
و آنانكه گرويدند و هجرت نكردند، شما را از ولايت ايشان نصيبى نيست،
تا آنكه هجرت كنند و... .»
مقصود از اين مهاجرين، آن دسته اول از مهاجرينند كه قبل از نزول اين سوره مهاجرت كرده بودند. مراد به «كسانى كه به مسلمانان منزل دادند، و رسول اللّه را يارى كردنـــد،» طايفـــه انصـار است.
مسلمانان در ايام نزول اين آيات منحصر به همين دو طايفه يعنى مهاجر و انصار بودند، مگر عده خيلى كم كه در مكه ايمان آورده و هنوز مهاجرت نكرده بودند. خداوند سبحان بين اين دو طايفه ولايت برقرار فرمود.
اين ولايت معنايى است اعم از ولايت ميراث، ولايت نصرت و ولايت امن. به اين معنى كه حتى اگر يك فرد مسلمان كافرى را امان داده باشد، امانش در ميان تمامى مسلمانان نافذ است، بنابراين همه مسلمانان نسبت به يكديگر ولايت دارند، يك مهاجر ولىّ تمامى مهاجــر و انصــار است، يك انصــارى ولىّ همــه انصــار و مهاجرين است و دليل همه اينها اين استكه ولايت در آيه به طور مطلق ذكر شده است.
خداوند متعال با آيه: « و آنانكه گرويدند و هجرت نكردند،» ولايت را در ميان مؤمنين مهاجرين و انصار و ميان مؤمنين كه مهاجرت نكردند، نفى مىكند و مىفرمايد: ميان دسته اول و دسته دوم هيچ قسم ولايتى نيست جز ولايت نصرت و اگر دسته دوم از شما يارى طلبيدند، يارىشان بكنيد، ولى به شرطى كه با قومى سر جنگ داشتهباشند كه بين شما و آن قوم عهد و پيمانى نباشد.
و همچنينخداوندمتعال با آيه: «وَالَّذينَ كَفَرُوا بَعْضُهُمْ اَوْلِيآءُ بَعْضٍ...،» خاطرنشان مىســازد كه كفار ولايتشــان در ميان خودشان است و به اهل ايمان تجــاوز نمىكنـد. پــس مؤمنيـــن نمىتواننــد آنـان را دوســت بدارنــد!
آيه با اين عبارت ادامه مىيابد: «... اگر (مسلمانان غير مهاجر را در موقع طلب يارى،) كمك نكنيد فتنه در روى زمين و فساد بزرگ ايجاد مىشود!» كه اين آيه اشاره دارد به مصلحت تشريع ولايت به آن نحوى كه تشريع فرمود.
چون به طور كلى ولايت و دوست داشتن يكديگر از امورى است كه هيچ جامعهاى از جوامع بشرى و مخصوصا جوامع اسلامى، كه بر اساس پيروى حق و گسترش عدالت الهى تأسيس مىشود، از آن خالى نيست و معلوم است كه دوستى كفار، كه دشمن چنين جامعهاى هستند، موجب مىشود افراد اجتماع با آنان خلط و آميزش پيدا كنند و اخلاق و عقايد كفار در بين آنان رخنه يابد و در نتيجه سيره و روش اسلامى كه مبنايش حق است، به وسيله سيره و روش كفر، كه اساسش باطل و پيروى هواست و در
حقيقت پرستــش شيطان است، از ميــان آنان رخت بر بنــدد، همچنانكــه در روزگــار خود مـلاحظـه كرديــم كه چنين شــد و صــدق دعـوى ايـن آيـه را به چشم خــود ديـــدم!!!
بالاخره در آيه بعدى:
«كسانى كه بعدا ايمان آوردند و مهاجرت كردند و همپاى شما جهاد كردند،
آنها نيز از شما هستند!»
خداوند متعال مهاجرين بعدى و آنهايى را كه بعد از اين ايمان مىآورند و با طبقه اول همراه شده و به جهاد مىپردازند، به آنان ملحـق فرمـوده و در مسئلـه ولايـت ايشـان را نيز شركت داده است.
«لا يَسْتَوِى الْقاعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنينَ غَيْرُ اُولِى الضَّرَرِ وَ الْمُجاهِدُونَ فى سَبيلِ اللّهِ...!»
(95 تا 100/نساء)
در روزهايى كه مسلمانان گروهى به مدينه هجرت كردند و گروهى در مكه ماندند، همزمان گروههايى در مدينه بودند كه با پيامبر خدا در جنگها شركت مىكردند و گروهى در خانهها مىنشستند و گروههايى نيز بودند كه به حال شرك مانده بودند و نهايتا با مسلمين پيمان زندگى مسالمتآميز بسته بودند؛ در آن روزگار شهر مدينه «دارالاسلام» بود و شهر مكه «دارالكفر» بود و كسانى كه در اين دو شهر اقامت داشتند داراى كيفيتهاى متفاوتى بودند و قرآن شريف در آيات فوق وضع آنان را روشن كرده تا تكليف خود را در قبال خدا و مسلمانان بدانند.
خداوند متعال در اين آيات، مؤمنين، يعنى مدعيان ايمان را، از نظر اقامت در سرزمين مؤمنين يا «دارالايمان» و سرزمين مشركين يا «دارالشرك،» به چند قسم تقسيم كرده و جزاى هر يك از اين چند دسته را به طورى كه مناسب حال آن دسته است، بيان فرموده، بدين منظور كه آنان را بيدار كند و سپس ترغيبشان فرمايد كه به «دارالايمان» هجرت كنند و آنجا اجتماع نمايند و مجتمع اسلامى را نيرو بخشند و متحد شوند و بر كارهاى نيك و پرهيزكارى به يكديگر كمك دهند و كلمه حق را بالا برند و پرچم توحيد را برافرازند و دين را به همگى اعلام كنند.
گــروههـاى مورد خـطـاب آيـات بـه شرح زيـر بـودنـد:
1 - مجاهدين و قاعدين:
هر دو اين دسته كسانى هستند كه در سرزمين اسلامى «دارالاسلام» اقامت دارند.
يك دسته از آنها كسانى هستند كه با جان و مال در راه خدا جهاد مىكنند، دسته دوم كسانى هستند كه با عذر و يا بدون عذر (در جايى كه عده كافى براى جهاد آماده بود،) در منـزلهـا مـىنشستنـد و بـه جهـاد نمـىرفتند.
خداوند سبحان به هر يك از اينها وعده خوبى داده، ولى البته از نظر درجه، مجـاهـدين را بـر قاعـديـن برتـرى بخشيـده است.
2 - ساكنيــن شهـر كفـر:
اين دسته كسانى هستند كه در سرزمين شرك اقامت دارند و از روى ظلم و ستم، در راه خدا هجرت نمىكنند. اين دسته جهنمى خواهند بود!
3 - مستضعفيــــــن:
اين عده «مستضعفين» هستند كه در سرزمين كفر ساكنند، ولى نه از راه ظلم و ستم، بلكـه نه چـارهاى دارند و نه راهـى بـراى فرار مىدانند.
ايــن دستــه را هــم انشــاء اللّــه (اگـر خـداونــد بخواهــد!) عفــو خواهــد كـــرد.
4 - مهاجرت ناتمام:
اين عده كسانى هستند كه مستضعف نيستند و به منظور هجرت به طرف خدا و رسول و پناهنده شدن به سرزمين اسلام، از خانههاى خود بيرون آمدهاند، ولى مرگ بـه سـراغ ايشـان آمـده است. اجر اينان هم بر خداست!
مضمــون اين آيات، همــه وقت و همه جا، درباره مسلمانان جارى است، گرچه سبب نــزول اين آيــات اوضــاع و احوالــى بــود كه مسلميــن در عهــد پيغمبر صلىاللهعليهوآله از هنگــام هجــرت بــه مدينه تا فتــح مكــه داشتنــد.
يكى سرزميناسلام، كه عبارت بود از شهرمدينه و حومه آن:
در اينجا يك عده مسلمان وجودداشت كه در دين خود، آزادى داشتند و يك عده هم مشركين و كسان ديگرى بودند كه به واسطه پيمان و امثال آن كارى به مسلمانان نداشتند.
ديگـرى سـرزمين شرك، كه عبارت بود از مكه و حومه آن:
اينها بر بتپرستى ثابتقدم بودند و در امر دين، مزاحم مسلمانان بودند و آنان را به سختى شكنجه مىكردند و فريب مىدادند، كه از دينشان برگردند، ولى اين آيـات بـا ملاك كلـى كـه دارد هميشـه حاكـم بر مسلميـن است.
بدين ترتيب كه مسلمان مؤظف است يا در جايى اقامت كند كه بتواند معالم دين را بياموزد و شعائر دين را اقامه كند و به احكام دين عمل نمايد و يا اگر در سرزمينى است كه نه علم به معارف دين و نه راهى براى عمل كردن به احكام دينى وجود دارد، بايد از آنجا هجرت كند، فرق نمىكند كه آنجا را «دارالاسلام» بنامند يا «دارالكفر»... زيرا امروز اسمها دگرگون شده و از مسمىهاى خود كنار گرفته و دور شدهاند. دين به صورت يك مطلب نژادى درآمده است. از اسلام تنها نام مانده، اعتقاد به معارف و عمل به احكام اسلام به هيچوجه در اين نامگذارى مراعات نمىشود.
قرآن كريم، اثر را بر حقيقت ـ و نه اسم ـ اسلام بار مىكند و مردم را تكليف بـه اعمـالى مىكنـد كه داراى روح باشـد، نه صورت اسلام!!(1)
در عصر اول اسلام ولايت امر جامعه اسلامى به دست رسول خدا صلىالله عليهوآلهوسلّم بود و خداى عز و جل اطاعت آن جناب را بر مسلمين و بر همه مردم واجب كرده بود، و دليل اين ولايت و وجوب اطاعت، صريح قرآن است .
به آيات زير دقت فرمائيد:
-” و اطيعوا الله و اطيعوا الرسول ! “
-” لتحكم بين الناس بما اريك الله!“
-” و النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم!“
-” و قل ان كنتم تحبون الله فاتبعونى يحببكم الله!“
و آيات بسيارى ديگر كه هر يك بيانگر قسمتى از شؤون ولايت عمومى در مجتمع اسلامى و يا تمامى آن شؤون است، و بهترين راه براى دانشمندى كه بخواهد در اين باب اطلاعاتى كسب كند اين است كه نخست سيره رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم را مورد مطالعه و دقت قرار دهد، بطورى كه هيچ گوشه از زندگى آن جناب از نظرش دور نماند، آنگاه برگردد تمامى آياتى كه در مورد اخلاق، و قوانين راجع به اعمال، يعنى احكام عبادتى و معاملاتى و سياسى و ساير روابط و معاشرات اجتماعى را مورد دقت قرار دهد، چون اگر از اين راه وارد شود دليلى از ذوق قرآن و تنزيل الهى در يكى دو جمله انتزاع خواهد كرد كه لسانى گويا و كافى و بيانى روشن و وافى داشته باشد، آنچنان گويا و روشن كه هيچ دليلى ديگر آن هم در يك جمله و دو جمله به آن گويائى و روشنى يافت نشود.
1) الميزان ج: 9، ص: 85
در همين جا نكته ديگرى است كه كاوشگر بايد به امر آن اعتنا كند و آن اين است كه تمامى آياتى كه متعرض مساله اقامه عبادات و قيام به امر جهاد و اجراى حدود و قصاص و غيره است خطابهايش متوجه عموم مؤمنين است نه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم به تنهائى، مانند آيات زير:
-” و اقيموا الصلوة،“
-” و انفقوا فى سبيل الله،“
-” كتب عليكم الصيام،“
-” ولتكن منكم امة يدعون الى الخير ويامرون بالمعروف و ينهون عن المنكر،“
-” و جاهدوا فى سبيله،“
-” و جاهدوا فى الله حق جهاده،“
-” الزانية و الزانى فاجلدوا كل واحد منهما،“
-” و السارق و السارقة فاقطعوا ايديهما،“
-” و لكم فى القصاص حيوة،“
-” و اقيموا الشهادة لله،“
-” و اعتصموا بحبل الله جميعا و لا تفرقوا،“
-” ان اقيموا الدين و لا تتفرقوا فيه،“
-” و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات او قتل انقلبتم على اعقابكم و من ينقلب على عقبيه فلن يضرالله شيئا و سيجزى الله الشاكرين!“
و آيات بسيارى ديگر، كه از همه آنها استفاده مىشود دين يك صبغة و روش اجتماعى است كه خداى تعالى مردم را به قبول آن وادار نموده، چون كفر را براى بندگان خود نمىپسندد و اقامه دين را از عموم مردم خواسته است، پس مجتمعى كه از مردم تشكيل مىيابد اختيارش هم به دست ايشان است، بدون اينكه بعضى بر بعضى ديگر مزيت داشته باشند و يا زمام اختيار به بعضى از مردم اختصاص داشته باشد و از رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم گرفته تا پائين، همه در مسؤوليت امر جامعه برابرند و اين برابرى از آيه زير به خوبى استفاده مىشود:
-” انى لا اضيع عمل عامل منكم من ذكر او انثى بعضكم من بعض!“
چون اطلاق آيه دلالت دارد بر اينكه هر تاثير طبيعى كه اجزاى جامعه اسلامى در اجتماع دارد، همانطور كه تكوينا منوط به اراده خدا است، تشريعا و قانونا نيز منوط به اجازه او است و او هيچ عملى از اعمال فرد فرد مجتمع را بى اثر نمىگذارد و در جاى
ديگر قرآن مىخوانيم:
بله تفاوتى كه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم با ساير افراد جامعه دارد اين است كه او صاحب دعوت و هدايت و تربيت است: ” يتلوا عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب والحكمة !“ پس آن جناب نزد خداى تعالى متعين است براى قيام بر شان امت، ولايت و امامت و سرپرستى امور دنيا و آخرتشان، مادام كه در بينشان باشد.
1) مستند: آيه 200 سوره آل عمران الميزان ج : 4 ص : 143
«يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَ صابِرُوا وَ رابِطُوا...!» (200 / آل عمران)
شك نيست كه اسلام تنها دينى است كه اساس آيين خود را خيلى صريح و روشن بر پايه اجتماع قرار داده است. اسلام در هيچ شأنى از شئون خود نسبت به اجتماع بىاعتنـا نبوده است.
اين دين الهى، در گستره بىنهايت اشتغالات انسانى و دستههاى مختلف جنسى و نوعى و صنفى او، كه شمارش آنها از نيروى فكر انسان خارج است، با تمام كثرت فـوقالعـادهاى كه دارند، دخالت نموده و براى هر يك از آنها حكمى مقرر داشته است.
تمام اين احكام و مقررات را نيز در يك قالب اجتماعى بيان داشته و تا آنجا كه ممكن بوده، روح اجتماع را در جميع احكام و مقررات خود تنفيذ نموده است!
نخستين ندايى كه بشر را به سوى اجتماع دعوت كرده و به جامعه يك شخصيت مستقل واقعى داده، نداى آسمانى اسلام است، كه با يك سلسله آيات الهى مردم را بهسوى سعادت حياتاجتماعى و پاكيزگى آن دعوت فرموده است:
ـ «اين است راه من!
آن را پيروى كنيد!
و راههاى ديگر را پيروى مكنيد،
كه موجب تفرقه و پراكندگى شماست!» (52 / انعام)
ـ «به رشته خدا چنگ زنيد و پراكنده نشويد...
بايد جمعى از شما مردم را به خير و نيكى دعوت كنند،
امر به معروف كنند و از منكر باز دارند،
و اينان خود رستگارانند!
مباشيد از آنان كه پس از ادله روشنى كه بر آنان آمد،
پراكنده شدند و راه اختلاف پيمودند!»(103تا105/آلعمران)
ـ «مؤمنين برادر يكديگرند،
پس بين دو برادرتان سازش دهيد!» (100 / حجرات)
ـ «وَ تَعــاوَنُــوا عَلَــى الْبِــرِّ وَ التَّقْــوى!
در نيكــــى و پــرهيــزكــــارى يكديگــر را يـارى كـنيـــد!» (3 / مـائـده)(1)
«يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَ صابِرُوا وَ رابِطُوا...!» (200 / آل عمران)
در اين آيــه خــداى تعالـــى جامعــه اسلامى را خطــاب قــرار داده و مىفـرمايد:
«اى كسانى كه ايمان آوردهايد،
بردبارى كنيد و با هم سازش و پيوند كنيد،
و از خدا بترسيــد، باشد كه رستگار شويد!»
صبرى كه با عبارت «صابروا» بدان سفارش شده، صبر و تحمل اجتماعى است. بديهى است كه صبر و تحمل عمومى و همگانى از نظر قدرت و نيرو و اثر بالاتر از صبر و تحمل انفرادى است. در ظرف اجتماع و همكارىهاى اجتماعى است كه قدرتهاى فردى به يكديگر پيوند خورده و نيروى عظيمى را به وجود مىآورد.
به كارگيرى عبارت «رابطوا» مىرساند كه انسان چه در حال آسايش و چه در بلا و سختى لازم است كه قدرتهاى معنوى خود را روى هم ريخته و كليه شئون حياتى خويش را در پرتو يك تعاون و همكارى اجتماعى به سامان برساند.
چون اين همكارىهاى اجتماعى به منظور نيل به سعادت واقعى دنيا و آخرت است، پس از كلمه «رابطوا» بلافاصله جمله «وَ اتَّقُوا اللّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ!» آورده شده است. بديهى است كه يك سعادت واقعى و كامل، جز در پرتو همكارى اجتماعى ميسر نيست، چه آنكه در غير اين صورت، اگر هم سعادتى به دست آيد، يك سعادت كامل و همـه جـانبهاى نخواهد بود.
اجتماعى بودن انسان، از مطالبى است كه اثبات آن، احتياج به بحث زيادى ندارد، چه آنكه خاصه «اجتماعى بودن» از فطريات هر فرد است. تاريخ و همچنين آثار
1) الـميـــــــــزان ج: 7، ص: 158
باستانى كه از قرون و اعصار گذشته حكايت مىكند، چنين نشان مىدهد كه انسان هميشه در جامعه و به طور دسته جمعى زندگى مىكرده است.
قرآن در بسيارى از آيات خود، با بهترين طرزى از اين موضوع خبر داده است. در آيه 13 سورهحجرات فرموده:
و دسته دسته و قبيله قبيله قرار داديم،
تا يكـديگـر را بشنـاسيـد!»
در جـاى ديگـر مـىفرمـايد:
و دستهاى را بر دسته ديگر به مراتبى برترى داديم،
تا گروهى گروهى را مسخـر خدمت خود سازند!» (32 / زخـرف)
و خويشى و پيوند ازدواج را بين آنها برقرار نمود!» (54 / فرقان)(1)
«يــا اَيُّهَــا الَّذيـنَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَ صابِرُوا وَ رابِطُوا...!» (200 / آل عمران)
اسلام در تربيت افراد نوع انسان و راهنمايى او به سوى سعادت حقيقى، رابطه واقعى اى را كه بين فرد و اجتماع وجود دارد، در نظر گرفته است.
خــداىتـعـالـى مـىفـرمـايـد:
پـــس ايــن آفرينـــش را در پيـــونــد خــويشــى و ازدواج قـــرار داد!» (54 / فـــرقـــــان)
« اىمردم! شما را ازيك مرد و زن آفريديم!» (13/حجرات)
« بَعْـضُـكُـــمْ مِــــنْ بَـعْــــــضٍ!» (195 / آلعمـــــران)
رابطه حقيقىاى كه بين فرد و اجتماع برقرار است، موجب اين مىشود كه خواص و آثار فرد در اجتماع نيز پديد آيد و به همان نسبت كه افراد از نيروها و خواص و آثار وجــودى خويش جامعه را بهرهمند مىسازند، اين حالات يك موجوديت اجتماعى نيز پيدا مىنمايند.
و لذا مىبينيم: قرآن براى «ملت،» وجود، اصل، كتاب، شعور، فهم، عمل، طاعت و معصيت اعتبــار فرمــوده و مىگويد:
1) الـميـــــــزان ج: 7، ص: 154
ـ «براى هر ملت، اجل و دورهاى است كه وقتى به پايان رسد،
نه لحظهاى عقب افتند و نه لحظـهاى پـيشى گيـرند!» (34 / اعراف)
«و هر امتى به ســوى كتاب خود خوانــده مىشـــود.» (28 / جاثيه)
«عمــل هر امتــى را در نظــرش زينــت داديـــــم.» (108 / انعام)
«دستــهاى از آنها ملتــــى ميـانـــهرو هـستنـــــد.» (66 / مائده)
«ملتى قائم و برپا، كه آيات خدا را تلاوت كنند.» (113 / آلعمران)
«هر ملتى مىكوشيد تا پيغمبر خود را بگيرند،
و در راه باطل خود با او جدال ورزند، تا حقرا پايمال سازند،
ولى ما آنان را گرفتيم، چگونه بود عقاب!!»(5 / غافر)
حكم به عدل مىشود و كسى ستم نمىشود!» (47 / يونس)
با توجه به اين حقيقت است كه مىبينيم، همان طور كه قرآن به داستانهاى اشخاص اهميـت داده، بـيش از آن بـه تاريـخ ملـتها اهميت داده است. و اين در آن هنگام بوده است كه بشر تاريخى جز ذكر حالات اشخاصى از قبيل پادشاهان و بزرگان، نداشته است.
تاريخنويسان تا بعد از نزول قرآن هيچ توجهى به تاريخ ملتها و اجتماعات نداشتهاند و اين بعد از نزول قرآن بوده كه بعضى از مورخين، از قبيل مسعودى و ابن خلـدون، كـم و بيش تـوجهى به تـاريخ ملتهـا نموده و بـه ذكـر حوادث آن پرداختهاند.
اين همينطور ادامه داشت، تا اينكه در همين اواخر به طور كلى تحول در تاريخ به وجود آمد و تاريخ اشخاص به تاريخ ملتها تبديل گشت.
خلاصه همانطور كه اشاره كرديم، اين رابطه حقيقى كه بين فرد و اجتماع موجود است، موجب يك سلسله قوا و خواص اجتماعى مىگردد، كه از هر جهت، بر قوا و خواص فردى برترى داشته و در صورت تعارض بر آن غالب شده و مقـهـورش مىسـازد.
اسلام بيش از همه اديان و ملل به اجتماع اهميت داده است. اسلام مهمترين دستورات دينىخود را، از قبيل حج و نماز و جهاد و انفاق و بالاخره هرگونه تقواى دينى را، براساس جامعه بنيانگذاشته است.(1)
1) الـميــــــــــــــزان ج: 7، ص: 162
«يــا اَيُّهَــا الَّذيـنَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَ صابِرُوا وَ رابِطُوا...!» (200 / آل عمران)
ضامن اجرائى احكام اجتماعى اسلام، علاوه بر سازمان حكومتى اسلام، كه موظف به حفظ شعائر عمومى دين و حدود آنهاست و علاوه بر فريضه دعوت به خير و امر به معروف و نهى از منكر، كه بر تمام افراد مسلمين واجب است، اين است كه: قرآن هدف عالى اجتماع اسلامى را سعادت حقيقى و قرب و منزلت پيدا كردن نزد خدا، قرار داده است. بديهى است هر اجتماعى، ناچار، داراى يك هدف و غرض مشترك است و اين است غرض و هدف مشترك اجتماع اسلامى از نظر قانونگزار آن!
ميــل وصول به هدف مقدس فوقالذكر، خود يك ضامن اجرائى بزرگ و يك مـراقـب جدى باطنى براى حفظ و اجراى احكام اسلام است.
علاوه بر جهات ظاهرى، حتى تمام زواياى نيمه روشن باطن انسان، براى پليس باطنى روشن و نمودار است، اگرچه احيانا اين دو نيروى بزرگ (پليس باطن - و دعوت به خير) بر رهبران كنونى اجتماعى بشر مخفى مانده است و بدان اهتمام نشان نمىدهند.
اسلام در راه اجراى قوانين خويش، از نيروى اين پليس باطن، حداكثر استفاده را نمــوده است. به همين جهت است كه مىگوييم روش اسلام در اهتمام به اجتماع بر سـاير روشهـا برتـرى دارد!(1)
«يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَ صابِرُوا وَ رابِطُوا...!» (200 / آل عمران)
گفته شده: « اگر روش اسلام در پىريزى يك اجتماع صالح، حتى از اجتماعاتى كه به وسيله ملتهاى متمدن پىريزى شده، متقنتر و اساسىتر است، پس چرا اجتماعى كه اسلام پىريزى كرد، جز در مدت بسيار كوتاهى دوام نياورد و نتوانست خود را حفظ كند، تا چه رسد به اينكه جامعههاى قيصر و كسرى را متحول سازد، بلكه در مدت اندكى يك امپراطورى جديد به دنبال حكومت اسلامى به وجود آمد، كه به مراتب از قبلش شنيعتر بود و فجايعش روى گذشته را سفيد كرد. اين درست بر خلاف تمدن غرب است، كه توانسته در امتداد زمان جلو آمده و موجوديت خود را حفظ كند و همين
1) الـميـزان ج: 7، ص: 164
دليل بر اين است كه تمدن غرب مترقىتر و روش اجتماعى آن از نظر اساس محكمتر است. آنان روش اجتماعى و قوانين موضوعه خود را مبتنى بر اراده و تمايلات ملت نمودهاند و چون اتفاق كلمه يك ملت عادتا محال است، ملاك عمل را اراده اكثريت قرار دادهاند. اما فرضيه دين در دنياى امروز يك فرضيه صد در صد ايدهآلى است كه هيچگاه از مرحله تئورى خارج نشده و نمىتوان پى و اساس يك اجتماع را مبتنى بر آن نمود...؟!»
در پاسخ بايد گفت:
اينكه گفتهاند - روش اجتماعى اسلام در دنياى امروز غير قابل اجراست و تنها سيستم اجتماعى تمدن عصر كنونى است كه در شرايط موجود قابل براى اجرا مىباشد، به اين معنى كه شرايط حاضر جهان هيچگونه سازش و تناسبى با احكام دين اسلام ندارد - مطلبى است مسلم! ولى نتيجهاى كه گرفتهاند از آن به دست نمىآيد، زيرا جمعى روشهايى كه تاكنون بر جوامع حكومت كردهاند، روشهاى ازلى نبودهاند، بلكه همه آنها در زمانى كه شرايط و اوضاع عمومى جهان آماده گسترش و بسطشان نبوده است، قدم به عرصه وجود گذاشته و با عوامل مخالف و روشهاى كهنهاى كه با سرشت افراد آميخته شده بود به مبارزه برخاستهاند و چه بسا كه در آغاز امر در اين مبارزه شكست خورده و عقبنشينى كردهاند ولى باز براى دومين بار و سومين بار مبارزه را از سر گرفتهاند تا اينكه سرانجام پيروزى را به دست آوردهاند و جاى خود را در اجتماعات بشر باز نموده و حكومت خود را مستقر كردهاند و يا آنكه در اثر مساعد نبودن عوامل و شرايط به طور كلى منقرض شده و از بين رفتهاند.
تاريخ نشان مىدهد كه تمام روشهاى دينى و يا دنيوى، حتى روش دموكراسى و نظـام اشتـراكى نيـز ايــن جـريــان مبـارزه و پيـروزى و شـكست را طــى نمودهانــد.
(خواننده گرامى توجه دارد كه اين مقالات، سالها قبل از فروپاشى نظام اشتـراكـى كمـونيستـى در جهـان معـاصـر، نـوشتـه شـده است ! )
اشاره به همين معنى است آيه شريفه قرآن كريم كه مىفرمايد:
ـ «قَدْ خَلَــتْ مِنْ قَبْلِكُـمْ سُنَنٌ فَسيـرُوا فِى الاَرْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُكَذِّبينَ!
ـ قبــل از شمــا ملتهايــى بودهاند كه منقــرض شده و از بيــن رفتهاند،
در زميــن گردش كنيــد و ببينيــد كه چگونه بــوده عاقبت كار آنــان كه آيــات الهى را تكذيــب كردهاند!!» (137 / آلعمران)
اين آيه مىفرمايــد: روشهايــى كه همراه تكذيــب آيات الهــى است داراى سرانجــام نيــك نمىباشند!
بنابراين، اگر يك نظام اجتماعى با شرايط و اوضاع موجود زمانى منطبق نباشد، اين عدم انطباق دليل بر بطلان آن نمىباشد! بلكه اين خود يك ناموس طبيعى است، به اين معنى كه لازم است يك سلسله روشها و سنتهاى غير قابل انطباق با محيط به وجود آيد، تا در اثر فعل و انفعال و تنازع عوامل مختلف و متضاد، راه براى يك سلسله پديدههاى تازه اجتماعى باز شود!
اسلام هم از اين قاعده عمومى مستثنى نبوده و از نظر طبيعى و اجتماعى مانند ساير نظامهاست، بنابراين، وضع اسلام در پيروزى و شكست و تكيه بر عوامل و شرايط عينا مانند ساير مرامهاست و وضعيت اسلام و دين در عصر حاضر (كه بر بيش از يك ميليارد نفر از افراد بشر حكومت كرده و در قلب آنها ريشه دوانيده است،) ضعيــفتـــر از زمــان دعــوت حضـــرت نــوح و ابراهيــم و محمــد صلىاللهعليهوآله نيســـت!!
و ما مىدانيم كه اين رهبران آسمانى، يكه و تنها دعوت خود را، در محيطى كه جز فساد حاكمى بر آن نبوده است، شروع كرده و به تبليغ مرام خود پرداختهاند. مرام آنها كمكم بسط و توسعه پيدا نموده و در جان و سرشت مردم جاى گرفته و روح زندگى و به هـم پيـوستگى پيدا نموده است، تا اينكه در امتداد زمـان تا به امروز جلو آمده است!
پيغمبر گرامى اسلام نيز، در موقعى كه، جز يك مرد و يك زن حامى و پشتيبان نداشت، برنامه تبليغاتى خود را شروع كرد، تا اينكه مردم كمكم و يكى پس از ديگرى به آنان ملحق شدند. آن ايامى بسيار دشوار بود، تا اينكه خداى متعال يارى كرد و آن عده به صورت اجتماع شايستهاى، كه صلاحيت و پرهيزكارى بر آن حاكم بود، متشكل شدند و تا مدتى هم كه خيلى دراز نبود، بر همين حال باقى ماندند، ولى بعد از رحلت رسول اللّه صلىاللهعليهوآله ، اين اجتماع صالح، از مسير اصلى خود منحرف شد و فتنههايى پديد آمد!
ولى هميــن جامعه صالح، با محدوديتى كه داشت، توانست در كمتر از نيم قرن دايــره حكومت خــود را تا شرق و غــرب جهان گستــرش دهد و يك تحــول واقعى كـه هنــوز آثـار بـــا اهميــت آن را مــىبينيــم و خواهيــم ديـــد، در تاريــخ بشريت به وجـــود آورد!
( خواننده عزيز را توجه مىدهيم به اين واقعيت عجيب كه اين مطالب را علامه بزرگوار زمانى در الميزان نگاشته كه نه جامعه اسلامى ايران انقلاب عظيم خود را راه انداخته و نه حكومت اسلامى آن با شايستگى تمام برقرار گشته و نه جامعه مردمسالار دينى آن در بين جوامع امروزى سر برافراشته است. از طرف ديگر هم هنوز حكومت كمونيستى شوروى از هم
نپاشيده و حتى چنين تحولاتى به فكر كسى هم نمىرسيده است و اين دليل بر درك عميق آن مرحوم از شايستگى روش اجتماعى اسلام و بيان اين چنينى آن است، كه مورد اعجاب هر دانشمندى است! امين )
بحثهــاى اجتماعــىاى كه در خصــوص تاريخ نظــرى انجام مىگيــرد، مىتوانــد اين مطلــب را آشكار ســازد كه تحــول عصر حاضــر صرفــا مولــود طلــوع اسلام و روش خــاص آن بـوده است.
تنها عصبيت دينى و يا جهات سياسى است كه بيشتر فضلاى اروپايى را از اقرار به اين حقيقت بازداشته است و آنان از تذكر تأثير عظيم اسلام در جامعه انسانى، طفره رفتهاند، وگرنه ممكن نيست يك بحث كننده مطلع و باانصاف، نهضت تمدن جديد را يك نهضت مسيحى بداند و چنين معتقد باشد كه اين تحول تحت پرچم مسيح و به رهبرى او انجام گرفته است، در صورتى كه مسيح عليهالسلام خود به اين معنى تصريح كرده كه آنچه در نظر من مهم است، روح است نه جسم!! و اصولاً دين مسيح در برنامه كار خود هيچگونه توجهى به امر حكومت نداشته است.
و اين اسلام است كه مردم را به اجتماع و همكارى دعوت نموده و در هر شأن فردى و اجتماعى بـدون اسـتثناء دخـالت كرده است!
با اين ترتيب، آيا ناديده گرفتن اين امتيازات، از طرف علماى غرب، جز به اين منظور بوده كه، از روى ظلم و دشمنى نورانيت اسلام را خاموش ساخته و آتشى را كه در دلها برافروخته، فرو نشانند!؟ آيا جز براى اين است كه سرانجام اسلام را به نام يك مــرام نژادى، كه اثــرى جز ايجاد يك مليت و گروه تازهاى، نداشته است، معرفى كنند؟!!
ابراز صلاحيت اسلام براى رهبرى جامعه بشرى اسلام صلاحيت خود را در رهبرى بشر به سوى سعادت و يك زندگى پاكيزه به ثبوت رسانيده است. روشى كه داراى چنين صلاحيتى است، نمىتوان آن را يك فـرضيـه غيـرقابـل انطبـاق بر زنـدگى انسـانها نـاميد و اين روش با تـوجه به اينكه هدفش تضمين سعادت حقيقى انسان است، هرگز نااميد از عهدهدار شدن سـرپرستى امـور دنيـوى مـردم، نمـىباشـد!(1)
1) الميزان ج: 7، ص: 165
«يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَ صابِرُوا وَ رابِطُوا...!» (200 / آل عمران)
شعار اجتماع اسلامى: پيروى كردن حق در فكر و عمل است. شعار اجتماع متمدن عصر حاضر: پيروى كردن از اراده اكثريت است.
اختلاف در شعار، موجب اختلاف در هدف نهايى اجتماع نيز خواهد بود. بنابراين، هدف اجتماع اسلامى، سعادت حقيقى مبتنى بر عقل است. بدين معنى كه مىكوشد: انسان، تعادلى در مقتضيات غرايز و نيروهاى خود برقرار كرده، تا آن اندازه، در اقناع غرايز قدم بردارد كه او را از عبادت، كه وسيله عرفان حق است، باز ندارد. بلكه پرداختن به جسم خود براى وصول به آن مقصد باشد و در پرتو اين تعادل، كه موجب سعـادت قـواى انسانى است، سعادت انسان نيز تأمين شده است.
بايد دانست كه راحتى و آسايش بزرگ هم همين است، گو اينكه ما به سبب مختل شدن تربيت اسلامى، آن طور كه بايد، اين معنى را درك نكردهايم!
اسلام براى وصول به هدف نهايىاى كه براى جامعه خود در نظر گرفته، در تمام قوانين خود، لحاظ جانب عقل را نموده است، آن چنان عقلى كه، پيروى از حق، در سرشت آن نهفته است.
اسلام از هرچه موجب فساد عقل گردد، شديدا جلوگيرى فرموده و ضمانت اجـرايى كليه اعمـال و اخـلاق و معارف اصلى را به عهده خود اجتماع قرار داده است. اين اضافه بر آن وظايفى است كه حكومت در اجراى حدود و تدبير امور سياسى و نظاير آن، دارد.
بديهى است اين روش، در هر صورت، با طبع عامه مردم سازگار نيست و اين مردم دارا و نادار هستند كه در اثر فرو رفتن در هوسها و آرزوهاى خود به مبارزه با اين روش بر مىخيزند، چه آنكه اين روش آزادى آنها را در بهرهمند شدن از لذتها و شهوترانىهـا و درندگىها، سلب مىنمايد.
برطرف كردن اين حالت ممكن نيست مگر بعد از آنكه به موازات ساير تلاشهايى كه جامعه با يك اراده قاطع و پيگير، در راه رفع نيازمندىهاى خود مىكند، تلاشى هم در راه نشر دعوت اسلامى و تربيت صحيح آن انجام دهد و با اين ترتيب، زمينه توسعه روش عالى اسلام را در جامعه مهيا سازد!
هدف جامعه متمدن امروز بهرهبردارى از شئون مادى است. بديهى است كه اين هدف، يك زندگى احساساتى را به دنبال دارد و در اين زندگى است كه انسان هميشه به دنبال تمايلات خود قدم بر مىدارد، خواه موافق با حق و منطبق با موازين عقل باشد يا نه! و خلاصه در جايى پيروى از عقل مىكند كه مخالف با هدف و غرض مادى او نباشد و به همين جهت است كه مبناى وضع قوانين در دنياى امروز اراده و تمايلات اكثريت است.
در يك چنين اجتماعى، ضمانت اجرا، تنها براى همان مواد قانونى است كه مربوط به اعمال مردم است، اما اخلاق و معارف اصلى فاقد ضمانت اجرائى بوده و مردم در اين شئون، از آزادى كامل برخوردار خواهند بود. البته در صورتيكه اين آزادى مزاحم سير و اجراى قانون باشد، محدود شده و هرگونه عملى كه مزاحمتى با قانون داشته باشد، ممنوع مىگردد. لازمه يك چنين زندگى، اين است كه مردم با هواهاى نفسانى و رذايل اخلاقى، خو گرفته و بسيارى از مطالب را، كه دين تقبيح نموده، پسنديده بشمارند و به نام آزادى قانون، با هرگونه فضيلت اخلاقى و معارف عالى انسانيت بازى كنند.
لازمه اين جريان اين است كه، زندگى عقلى مبدل به يك زندگانى احساس و عاطفى شود و امورى را كه عقل فسق و فجور مىداند، به فتواى اميال و احساسات آدمى، تقوى خوانده شده و نام جوانمردى و خوشروئى و خلق نيك به خود گيرند، مانند بسيارى از امورى كه امروزه در اروپا بين مردان و زنان شوهردار و دختران و بين زنان و سگها و بين مردان و اولاد محارمشان، جريان دارد و يا مانند شبنشينىها و مجالس رقص و امور ديگرى كه يك انسان متدين به آداب دينى، حتى از ذكر نام آنها خوددارى مىكند و چــه بسا كه آداب و رسوم دين، در نظر اين قبيل مردم مسخره و خندهآور باشد، همان طور كه آداب و رسوم آنها نيز در نظر مردان دين عجب و مضحكه است.
ايــنهــا همــه در اثــر اختلافــى اســت كــه در طرز تفكــر و نحــوه ادراك ايــن دو دستــه مــوجــود اســت و ايــن اختـلاف خـود نتيجه اختــلاف روش آنهاســـت.
تأمل در اختلاف اين دو روش، علت سازگار بودن تمدن غرب را با ذائقه روحى مردم، روشن مىسازد و نيز روشن مىشود كه چرا روشى را كه دين براى اجتماع تعيين
كرده، موافق با طبع عامه مردم نيست و اين موافق بودن با مذاق عمومى مردم، تنها مخصوص به روش غرب نيست، تا اينكه اثبات مزيتى بر آن باشد، بلكه جميع روشهايى كه از اعصار باستانى تاكنون در ميان بشر معمول شده، چه روشهاى قبل از تمــدن و چه بعــد از آن، اين خصوصيــت را داشتــه و دارند، كه هميشــه مردم آنها را در بـدو امـر بر روشهـاى دينـى، كـه آنـان را به ســوى حــق، دعوت مىكرده، ترجيـــح مىدادند.
اين از جهت خضوعى است كه اصولاً بشر در مقابل بتپرستى مادى دارد و اگر خوب تأمل بكنيم متوجه خواهيم شد كه تمدن كنونى نيز، مخلوطى از همان بتپرستى باستانى است، كه رنگ اجتماعى به خود گرفته و از حالت بسيطى به يك مرحله دقيق فنى، در آمده است.
روش اسلام، كه پيروى از حق را به جاى سازش با تمايلات مردم، ارائه مىدهد، ريشه در آيات قرآنى دارد، آنجا كه خداى تعالى مىفرمايد:
ـ «اوسـت كه رســول خــود را با ديـن حق و به منظور هدايت مردم فرستاد!» (34 / توبه)
ـ «و خـــدا بـــه حـــق حكـــــم مىكنـد!» (20 / مؤمن)
در تــوصــيــــف مــؤمـنـيـــــن مـىفـرمــايــــــد:
و در آيــــه 78 ســـوره زخــــرف مـــىفــرمــايــد:
در اين آيه اعتراف كرده به اينكه حق سازشى با تمايلات اكثريت و هوسهاى ايشان ندارد و سپس لزوم موافقت با اكثريت و هواهاى آنها را به نام اينكه، موجب فساد است، رد نموده و مىفرمايد:
ـ «بلكه با دين حق به سوى آنان آمده و بيشتر آنان از حق كراهت دارند!
اگر حق تابع هوسهاى آنان مىشد،
آسمان و زمين و هر چه در آنهاست فاسد مىگشت!
بلكه آنان را اندرز داديم،
ولى آنان اعراض نموده و روگردان شدند!» (70 و 71 / مؤمنون)
و مــا مىبينيم كه جريان حــوادث و روزافــزون شدن حجــم فســاد، مفــاد اين آيه را تصديق مىكنــد. و باز خـداونـد تعـالــى و تـبارك مىفرمايد:
ـ «بعــد از حــق، جـز گمــراهـى نيســت!
پس بــه كجــا مىرويـــد؟» (32 / يونـــس)
اينكه مىگويند: روش پيروى از اكثريت، يكى از قوانين قطعى طبيعت است، سخنى اســت درست و شكى نيســت كه بروز آثار در طبيعــت به طور غالب است، نه به طور دائم! چيزى كه هست، آنكه اين مطلب نمىتواند لــزوم پيروى حق را ابطال نموده و به مبــارزه با آن برخيــزد، چه آنكــه خــود ايــن نامــوس طبيعى نيز، از مصاديق حــق است و چگونــه ممكن اســت چيزى كه خود مصداق حق است، حق را ابطال كند!؟
آراء و عقايد و نظرات اكثريت، در مقابل اقليت را نمىتوان هميشه حق دانست. اگر آن آراء مطابق با واقع خارج بود حق است و اگر مطابق با واقع عينى نبود، حق نيست و در اين صورت سزاوار نيست كه انسان در مقابل آن خاضع شود و حتما هم خاضع نخواهد شد.
بديهى است كه اگر انسان خود واقع را بفهمد هرگز در مقابل نظر اكثريتى كه برخلاف واقع مىباشد، تسليم نمىشود و اگر هم ظاهرا تسليم شود، اين يك تسليم واقعى نيست، بلكه به واسطه ترس يا حيا و يا جهات ديگر است كه تسليم مىگردد، پس اين تسليم نه به آن جهت است كه اصولاً نظر اكثريت حق و ذاتا واجبالاتباع است! بهترين بيانى كه اين معنى را افاده كرده و مىگويد كه نظر اكثريت هميشه حق و واجبالاتباع نيست اين آيه شريفه قرآن كريم است كه مىفرمايد:
بلكه با دين حق به سوى آنها آمد،
ولى بيشتر آنها از حق كراهت دارند!» (70 / مؤمنون)
و به اين ترتيب روشن شد كه پيروى از نظر و فكر اكثريت، به نام اينكه - اين يك سنـت و ناموس طبيعى است - امرى فاسد است!(1)
( شايان ذكر است كه مطالب راجع به جامعه موعود و جامعه صالح اسلامي در بيان تاريخ صدر اسلام نيز به مناسبت موضوع آمده است.
ضمنا، اين رويه، براي دسترسي سريع خواننده به مطالب مرتبط، در برخي مجلدات نيز، ندرتاً اعمال شده است. امين)
1) الميزان ج: 7، ص: 170
-” وَ اعْتَصِمُوا بحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا وَ اذْكُرُوا نِعْمَت اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنتُمْ أَعْدَاءً فَأَلَّف بَينَ قُلُوبِكُمْ فَأَصبَحْتُم بِنِعْمَتِهِ إِخْوَاناً وَ كُنتُمْ عَلى شفَا حُفْرَةٍ مِّنَ النَّارِ فَأَنقَذَكُم مِّنهَا كَذَلِك يُبَينُ اللَّهُ لَكُمْ ءَايَتِهِ لَعَلَّكمْ تهْتَدُونَ!“
-و همگى به وسيله حبل خدا خويشتن را حفظ كنيد و متفرق نشويد و نعمت خدا بر خويشتن را بياد آريد، بياد آريد كه با يكديگر دشمن بوديد و او بين دلهايتان الفت برقرار كرد و در نتيجه نعمت او برادر شديد، و در حالى كه بر لبه پرتگاه آتش بوديد، او شما را از آن پرتگاه نجات داد، خداى تعالى اين چنين آيات خود را برايتان بيان مىكند تا شايد راه پيدا كنيد ! “
اسلام براى تامين سعادت دنيا و آخرت بشر اصلاحات خود را از دعوت به توحيد شروع كرد، تا تمامى افراد بشر يك خدا را بپرستند، و آنگاه قوانين خود را بر همين اساس تشريع نمود و تنها به تعديل خواستها و اعمال اكتفا نكرد، بلكه آن را با قوانينى عبادى تكميل نمود و نيز معارفى حقه و اخلاق فاضله را بر آن اضافه كرد.
آنگاه ضمانت اجرا را در درجه اول به عهده حكومت اسلامى و در درجه دوم به عهده جامعه نهاد، تا تمامى افراد جامعه با تربيت صالحه علمى و عملى و با داشتن حق امر به معروف و نهى از منكر در كار حكومت نظارت كنند.
و از مهمترين مزايا كه در اين دين به چشم مىخورد ارتباط تمامى اجزاى اجتماع به يكديگر است، ارتباطى كه باعث وحدت كامل بين آنان مىشود، به اين معنا كه
روح توحيد در فضائل اخلاقى كه اين آئين بدان دعوت مىكند سارى و روح اخلاق نامبرده در اعمالى كه مردم را بدان تكليف فرموده جارى است، در نتيجه تمامى اجزاى دين اسلام بعد از تحليل به توحيد بر مىگردد و توحيدش بعد از تجزيه به صورت آن اخلاق و آن اعمال جلوه مىكند، همان روح توحيد اگر در قوس نزول قرار گيرد آن اخلاق و اعمال مىشود و اخلاق و اعمال نامبرده در قوس صعود همان روح توحيد مىشود، همچنانكه قرآن كريم فرمود: ” اليه يصعد الكلم الطيب و العمل الصالح يرفعه !“
اعتصام به خدا و رسول، اعتصام بحبل الله است، يعنى آن رابط و واسطهاى كه بين عبد و رب را به هم وصل مىكند، و آسمان را به زمين مرتبط مىسازد، چون اعتصام به خدا و رسول، اعتصام به كتاب خدا است كه عبارت است از وحيى كه از آسمان به زمين مىرسد. و اگر خواستى، مىتوانى اينطور بگوئى: حبل الله همان قرآن و رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم است.
قرآن كريم، فرد را به حق تقوا و اسلام ثابت دعوت مىكند و مي فرمايد: ” اتقوا الله حق تقاته!“ اين آيه شريفه متعرض حكم تك تك افراد است كه مراقب باشند حق تقوا را به دست آورده و جز با اسلام نميرند، ولى آيه مورد بحث متعرض حكم جماعت مجتمع است و مىفرمايد: جميعا و نيز مىفرمايد: و لا تفرقوا !
پس اين دو آيه همانطور كه فرد را بر تمسك به كتاب و سنت سفارش مىكنند به مجتمع اسلامى نيز دستور مىدهند كه به كتاب و سنت معتصم شوند.
-” و اذكروا نعمت الله عليكم اذ كنتم اعداء فالف بين قلوبكم فاصبحتم بنعمته اخوانا ! “
خداى تعالى در آيه شريفه، دو دليل بر لزوم ” اعتصام به حبل الله،“ و عدم تفرقه آورده يكى در جمله:” اذ كنتم اعداء ...،“ و دوم در جمله:” و كنتم على شفا حفرة من النار ...،“ دليل اول مبتنى است بر اصل تجربه، و اينكه خود شما در سابق با يكديگر دشمن بوديد، و تلخىهاى دشمنى را چشيديد، و خدا شما را از آن نجات داد، و دليل دوم مبتنى است بر بيانى عقلى كه بزودى خواهد آمد.
و اگر در جمله:” فاصبحتم بنعمته اخوانا ...،“ دوباره كلمه نعمت را ذكر كرد، براى اين بود كه به امتنانى اشاره كرده باشد كه جمله:” اذكروا نعمة الله عليكم ...،“ بر آن دلالت داشت و مراد از نعمت همان الفتى است كه نام برد پس مراد به اخوتى هم كه اين نعمت
آن را محقق ساخته نيز همان تالف قلوب است.
رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم فرمود: من پيشرو شمايم، و قبل از شما از دنيا مىروم و شما بعدا بر لبه حوض بر من وارد مىشويد. پس مراقب باشيد بعد از من چگونه با ثقلين رفتار كنيد. شخصى پرسيد: يا رسول الله ثقلين كدامند؟ فرمود: ثقل بزرگتر كتاب خداى عزوجل است كه يك سرش به دست خدا و سر ديگرش به دست شما است، پس بعد از من به آن تمسك جوئيد كه اگر تمسك كنيد نه از بين مىرويد و نه گمراه مىشويد و ثقل كوچكتر عترت من است.
و اين دو ثقل هرگز از يكديگر جدا نمىشوند تا در كنار حوض بر من درآيند و من اين معنا را براى آن دو از پروردگارم درخواست كردهام، پس مبادا از آن دو جلو بيفتيد، كه اگر چنين كنيد هلاك خواهيد شد و مبادا به آن دو چيزى تعليم بدهيد كه آن دو از شما عالمترند.
-« و مَن يُشاقِقِ الرَّسولَ مِن بَعْدِ مَا تَبَينَ لَهُ الْهُدَى وَ يَتَّبِعْ غَيرَ سبِيلِ الْمُؤْمِنِينَ نُوَلِّهِ مَا تَوَلى وَ نُصلِهِ جَهَنَّمَ وَ ساءَت مَصِيراً،
-إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَن يُشرَك بِهِ وَ يَغْفِرُ مَا دُونَ ذَلِك لِمَن يَشاءُ وَ مَن يُشرِك بِاللَّهِ فَقَدْ ضلَّ ضلَلا بَعِيداً !
-و هر كس بعد از آنكه حق برايش روشن شد مخالفت رسول كند و روشى غير راه مؤمنين اتخاذ نمايد، وى را به همان وضعى كه دوست دارد واگذاريم و به جهنم در آريم كه چه بد سر انجامى است!
-خدا به هيچ وجه نمىبخشد كه به او شرك آورند، و گناهان كوچكتر از آن را از هر كس بخواهد مىبخشد و هر كه به خدا شرك بورزد به گمراهى افتاده است.»
مشاقه كردن با رسول خدا، آن هم بعد از آنكه راه هدايت روشن و مشخص شده معنائى جز مخالفت كردن با رسول، و از اطاعتش سر پيچى كردن ندارد. چون اطاعت
1) مستند: آيه 103 سوره آل عمران الميزان ج : 3 ص : 572
رسول، اطاعت خداى تعالى است- و من يطع الرسول فقد اطاع الله - پس سبيل مؤمنين بدان جهت كه بر ايمان به خدا اجتماع كرده جامعهاى تشكيل مىدهد، همان اجتماع بر اطاعت خدا و رسول است. راه مؤمنين عبارت است از اجتماع بر اطاعت رسول. چون حافظ وحدت سبيل مؤمنين همان اطاعت رسول است.
و وقتى به حكم آيات راه خدا عبارت است از راه تقوا و مؤمنين عبارتند از كسانى كه به سوى اين راه دعوت شدهاند، در نتيجه سبيل اين مؤمنين در حالى كه اجتماعى تشكيل دادهاند عبارت است از سبيل تعاون بر تقوا - تعاونوا على البر و التقوى و لا تعاونوا على الاثم و العدوان !
اين آيه بطورى كه ملاحظه مىكنيد از معصيت خداى تعالى و شق عصاى اجتماعى اسلام و يا به عبارتى ايجاد تفرقه در آن را نهى مىكند.
با اين افراد دو نوع معامله مي شود: « نوله ما تولى،» و « نصله جهنم،» و نيز دلالت دارد بر اينكه هر دو معامله يكى است، يك امر الهى است كه قسمتى از آن- كه قسمت آغاز آن باشد - در دنيا جريان مىيابد و آن مساله توليت ما تولى است و قسمت ديگرش در آخرت بروز مىكند و آن مساله اصلاء در جهنم است، كه بد بازگشت گاهى است.
« ان الله لا يغفر ان يشرك به ...،» اين آيه دلالت مىكند بر اينكه مشاقه و دشمنى با رسول، شرك به خداى عظيم است، و اينكه خداى تعالى اين گناه را كه به وى شرك بورزند نمىآمرزد، و اى بسا اين معنا از آيات شريفه زير نيز استفاده شود كه مىفرمايد:
-« ان الذين كفروا و صدوا عن سبيل الله و شاقوا الرسول من بعد ما تبين لهم الهدى لن يضروا الله شيئا و سيحبط اعمالهم!»
-« يا ايها الذين آمنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و لا تبطلوا اعمالكم !»
-« ان الذين كفروا و صدوا عن سبيل الله ثم ماتوا و هم كفار فلن يغفر الله لهم!»
چون ظاهر آيه سوم اين است كه مىخواهد مضمون آيه دوم كه به اطاعت خدا و اطاعت كردن از رسول امر مىكند را تعليل كند، در نتيجه بفهماند كه خروج از طاعت خدا و طاعت رسول او، كفرى است كه هرگز آمرزيده نمىشود، و اين را هم به حكم آياتى ديگر مىدانيم كه كفرى كه هرگز آمرزيده نمىشود شرك به خدا است.
الحاق جمله « و يغفر ما دون ذلك لمن يشاء،» به جمله « ان الله لا يغفر ان يشرك به،» به اين منظور بوده كه بيان را تكميل كند و عظمت اين مصيبت شوم يعنى مشاقه و دشمنى با رسول را بفهماند!!
1) مستند: آيه 115 سوره نساء الميزان ج : 5 ص : 131
-” يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا ادْخُلُوا فى السلْمِ كافَّةً وَ لا تَتَّبِعُوا خُطوَتِ الشيْطنِ إِنَّهُ لَكمْ عَدُوٌّ مُّبِينٌ!
-فَإِن زَلَلْتُم مِّن بَعْدِ مَا جَاءَتْكمُ الْبَيِّنَت فَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكيمٌ !
-اى كسانى كه ايمان آوردهايد بدون هيچ اختلافى همگى تسليم خدا شويد و زنهار گامهاى شيطان را پيروى مكنيد كه او براى شما دشمنى آشكار است!
-پس اگر بعد از اين همه آيات روشن كه برايتان آمد داخل در سلم نگرديد و باز هم پيروى گامهاى شيطان كنيد بدانيد كه خدا غالبى شكست ناپذير و حكيمى است كه هر حكمى در باره شما براند به مقتضاى حكمت مىراند !»
اين آيات راه تحفظ و نگهدارى وحدت دينى در جامعه انسانى را بيان مىكند، و آن اين است كه مسلمانان داخل در سلم شوند، و تنها آن سخنانى كه قرآن تجويز كرده بگويند، و آن طريقه عملى را كه قرآن نشان داده پيش گيرند، كه وحدت دينى از بين نمىرود، و سعادت دو سراى انسانها رخت برنمىبندد، و هلاكت به سراغ هيچ قومى نمىرود، مگر به خاطر خارج شدن از سلم، و تصرف در آيات خدا، و جابجا كردن آنها، كه در امت بنى اسرائيل و امتهاى گذشته ديگر ديده شده، و به زودى نظير آن هم در اين امت جريان خواهد يافت .
ولى خداى تعالى اين امت را وعده نصرت داده و فرموده:” الا ان نصر الله قريب ! “
كلمات سلم و اسلام و تسليم هر سه به يك معنا است و كلمه كافه يعني همگى مانند كلمه جميعا تاكيد را افاده مىكند، و چون خطاب به مؤمنين بود و مؤمنين مامور شدهاند همگى داخل در سلم شوند پس در نتيجه امر در آيه مربوط به همگى و به يك يك افراد جامعه است، هم بر يك يك افراد واجب است و هم بر جميع كه در دين خدا چون و چرا نكنند، و تسليم امر خدا و رسول او گردند .
و نيز از آنجائى كه خطاب به خصوص مؤمنين شده، آن سلمى هم كه به سويش دعوت كرده به معناى تسليم در برابر خدا و رسول شدن است، و امرى است متعلق به مجموع امت و به فرد فرد آنان، پس هم بر يك يك مؤمنين واجب است و هم بر مجموع آنان.
پس سلمى كه بدان دعوت شدهاند عبارت شد از تسليم شدن براى خدا، بعد از ايمان به او.
پس بر مؤمنين واجب است امر را تسليم خدا كنند، و براى خود صلاح ديد و استبداد برأى قائل نباشند و به غير آن طريقى كه خدا و رسول بيان كردهاند طريقى ديگر اتخاذ ننمايند، كه هيچ قومى هلاك نشد مگر به خاطر همينكه راه خدا را رها كرده، راه هواى نفس را پيمودند، راهى كه هيچ دليلى از ناحيه خدا بر آن نداشتند، و نيز حق حيات و سعادت جدى و حقيقى از هيچ قومى سلب نشد مگر به خاطر اينكه در اثر پيروى هواى نفس ايجاد اختلاف كردند .
از اينجا روشن مىگردد كه مراد از پيروى خطوات شيطان، پيروى او در تمامى دعوتهاى او به باطل نيست، بلكه منظور پيروى او است در دعوتهائى كه به عنوان دين مىكند، و باطلى را كه أجنبى از دين است زينت داده و در لفافه زيباى دين مىپيچد، و نام دين بر آن مىگذارد، و انسانهاى جاهل هم بدون دليل آنرا مىپذيرند، و علامت شيطانى بودن آن اين است كه خدا و رسول در ضمن تعاليم دينى خود نامى از آن نبرده باشند.
و از خصوصيات سياق كلام و قيود آن اين معنا نيز استفاده مىشود، كه خطوات شيطان تنها آن گامهائى از شيطان است، كه در طريقه و روش پيروى شود.
و اگر فرض كنيم كه اين پيروى كننده مؤمن باشد - كه طريقه او همان طريقه ايمان است لا جرم طريقه چنين مؤمنى طريقه شيطانى در ايمان است، و وقتى بر هر مؤمنى دخول در سلم واجب باشد، قهرا هر طريقى كه بدون سلم طى كند خطوات شيطان و پيروى از آن پيروى از خطوات شيطان خواهد بود.
پس اين آيه شريفه نظير آية:” يا ايها الناس كلوا مما فى الارض حلالا طيبا، و لا تتبعوا خطوات الشيطان، انه لكم عدو مبين انما يامركم بالسوء و الفحشاء، و ان تقولوا على الله ما لا تعلمون،“ خواهد بود .
و نيز نظير آية:” يا ايها الذين آمنوا لا تتبعوا خطوات الشيطان و من يتبع خطوات الشيطان ، فانه يامر بالفحشاء و المنكر! “
و باز نظير آية:” كلوا مما رزقكم الله و لا تتبعوا خطوات الشيطان انه لكم عدو مبين،“ مىباشد.
فرق ميان اين آيات و آيه مورد بحث اين است كه در آيه مورد بحث به خاطر كلمه كافه دعوت متوجه به جماعت شده و در آيات نامبرده اين خصوصيت، نيست، پس آيه مورد بحث در معناى آية:” و اعتصموا بحبل الله جميعا و لا تفرقوا !“ و آية:” و ان هذا صراطى
مستقيما، فاتبعوه، و لا تتبعوا السبل فتفرق بكم عن سبيله،“ است، كه خطاب متوجه جامعه اسلام و مجموعه افراد شده است .
از آيه شريفه بالا استفاده مىشود كه اسلام تمامى احكام و معارفى را كه مورد حاجت بشر است و صلاح مردم را تامين مىكند تكفل كرده است.
” فان زللتم من بعد ما جائتكم البينات،“ زللتم به معناى لغزش و اشتباه است و معناى آيه اين است كه حال كه دستور داديم همگى داخل در سلم شويد، اگر نشديد و به خطا رفتيد، با اينكه زلت همان پيروى خطوات شيطان بود - پس بدانيد كه خدا عزيز و مقتدرى است كه در كارش از هيچ كس شكست نمىخورد، و حكيمى است كه در قضائى كه در باره شما مىراند هرگز از حكمت خارج نمىشود، آنچه حكم مىكند بر طبق حكمت است، و بعد از آنكه حكم كرد خودش هم ضامن اجراى آن است اجرا مىكند بدون اينكه كسى بتواند از اجراى آن جلوگيرى كند .
-” وَ لْتَكُن مِّنكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلى الخَيرِ وَ يَأْمُرُونَ بِالمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ أُولَئك هُمُ الْمُفْلِحُونَ!
-وَ لا تَكُونُوا كالَّذِينَ تَفَرَّقُوا وَاخْتَلَفُوا مِن بَعْدِ مَا جَاءَهُمُ الْبَيِّنَت وَأُولَئك لَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ!
-بايد از ميان شما طايفهاى باشند كه مردم را به سوى خير دعوت نموده، امر به معروف و نهى از منكر كنند، و اين طايفه همانا رستگارانند!
-و شما مانند اهل كتاب نباشيد كه بعد از آن كه آيات روشن به سويشان آمد اختلاف كردند و دسته دسته شدند و آنان عذابى عظيم خواهند داشت! “
مجتمع صالحى كه علمى نافع و عملى صالح دارد، بايد علم و تمدن خود را با تمام نيرو حفظ كند، و افراد آن مجتمع، اگر فردى را ببينند كه از آن علم تخلف كرد، او را به سوى آن علم برگردانند، و شخص منحرف از طريق خير و معروف را به حال خود واگذار نكنند، و نگذارند آن فرد در پرتگاه منكر سقوط نموده، در مهلكه شر و فساد بيفتد، بلكه بايد هر يك از افراد آن مجتمع به شخص منحرف برخورد نمايد، او را از انحراف نهى
1) مستند: آيه 208 تا 210 سوره بقره الميزان ج : 2 ص : 150
كند.
و اين همان دعوت به فراگيرى و تشخيص معروف از منكر و امر به معروف و نهى از منكر است و اين همان است كه خداى تعالى در اين آيه شريفه خاطرنشان ساخته و مىفرمايد:” يدعون الى الخير و يامرون بالمعروف و ينهون عن المنكر،“ و از اينجا روشن مىشود كه چرا از خير و شر تعبير به معروف و منكر نمود.
دعوت به خير و امر به معروف و نهى از منكر از امورى است كه اگر واجب باشد، طبعا واجب كفائى خواهد بود، چون بعد از آنكه فرضا يكى از افراد اجتماع اين امور را انجام داد، ديگر معنا ندارد كه بر ساير افراد اجتماع نيز واجب باشد كه همان كار را انجام دهند.
پس اگر فرض كنيم، امتى هست كه روى هم افرادش داعى به سوى خير و آمر به معروف و ناهى از منكرند، قهرا معنايش اين خواهد بود كه در اين امت افرادى هستند كه به اين وظيفه قيام مىكنند.
پس مساله در هر حال قائم به بعضى افراد جامعه است، نه به همه آنها و خطابى كه اين وظيفه را تشريع مىكند، اگر متوجه همان بعضى باشد كه هيچ، و اگر متوجه كل جامعه باشد، باز هم به اعتبار بعض است.
و به عبارتى ديگر، بازخواست و عقاب در تخلف اين وظيفه، متوجه تك تك افراد است، ولى پاداش و اجرش از آن كسى است كه وظيفه را انجام داده باشد، و به همين جهت است كه مىبينيم دنبال جمله فرمود:” و اولئك هم المفلحون.“
” و لا تكونوا كالذين تفرقوا و اختلفوا من بعد ما جاءهم البينات ...،“ اگرتفرق را جلوتر از اختلاف ذكر فرمود، براى اين بود كه تفرقه و جدائى بدنها از يكديگر، مقدمه جدائى عقايد است، چون وقتى يك قوم به هم نزديك و مجتمع و مربوط باشند، عقايدشان به يكديگر متصل و در آخر از راه تماس و تاثير متقابل متحد مىشود، و اختلاف عقيدتى در بينشان رخنه نمىكند.
بر عكس وقتى افراد از يكديگر جدا و بريده باشند، همين اختلاف و جدائى بدنها باعث اختلاف مشربها و مسلكها مىشود و به تدريج هر چند نفرى داراى افكار و آرائى مستقل و جداى از افكار و آراى ديگران مىشوند و تفرقه و جدائى باطنى هم پيدا نموده شق عصاى وحدتشان مىشود.
پس گويا خداى تعالى خواسته است بفرمايد: شما مسلمانان مثل آن امتها نباشيد كه در آغاز بدنهايشان از يكديگر جدا شد و از جماعت خارج شدند و در آخر اين جدائى از اجتماع، سبب شد كه آراء و عقائدشان هم مختلف گردد.
و مىبينيم كه خداى تعالى اين اختلاف را در مواردى از كلامش به بغى نسبت داده مثلا فرموده:” و ما اختلفوا فيه الا من بعد ما جاءتهم البينات بغيا بينهم،“ با اينكه مساله ظهور اختلاف در آراء و عقائد، امرى ضرورى است و جلوگيرى افراد از آن ممكن نيست، چون درك و فهم افراد مختلف است، ليكن همانطور كه اين بروز اختلاف ضرورى است، برطرف شدن آنهم به وسيله اجتماع ضرورى است و اجتماع بدنها با يكديگر به خوبى مىتواند اين اختلاف را برطرف سازد. پس رفع اختلاف امرى است ممكن و مقدور - البته مقدور بواسطه- و خلاصه اگر جامعه مستقيما نتواند اختلاف را برطرف سازد ، با يك واسطه مىتواند، و آنهم اين است كه بدنها را بهم متصل و مرتبط سازد، پس با اين حال، اگر امتى نخواهد اينكار را بكند امتى باغى و ستمگر است، و خودش به دست خود اختلاف راه انداخته و در آخر هلاكت را براى خود فراهم كرده است.
و قرآن كريم به همين جهت دعوت به اتحاد را بسيار تاكيد نموده و نهى از اختلاف را به نهايت رسانده و اين نيست مگر به خاطر اينكه تفرس و ژرفنگرى مىكرده، و مىدانسته كه اين امت مانند امتهائى كه قبل از ايشان بودند و بلكه بيش از آنان دستخوش اختلاف مىشوند.
و ما مكرر خاطر نشان ساختهايم كه از دأب قرآن مىفهميم هرگاه در تحذير و هشدار دادن از خطرى و نهى از نزديك شدن به آن بسيار تاكيد مىكند، نشانه اين است كه اين خطر پيش مىآيد، و يا مثلا اين عملى كه بسيار از آن نهى فرموده ارتكاب خواهد شد و مساله وقوع اختلاف در امت اسلام را رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم هم خبر داد، و فرمود: چيزى نمىگذرد كه اختلاف بطور نامحسوس و آرام آرام در امتش رخنه مىكند و در آخر امتش را به صورت فرقههايى گوناگون در مىآورد و امتش مختلف مىشوند، آنطورى كه يهود و نصارا مختلف شدند.
جريان حوادث هم اين پيشگوئى قرآن و پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلّم را تصديق كرد، چيزى از رحلت رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم نگذشت كه امت اسلام قطعه قطعه شد و به مذاهبى گوناگون منشعب گشت، هر مذهبى صاحب مذهب ديگر را تكفير كرد و اين بدبختى از زمان صحابه آن حضرت تا امروز ادامه دارد و هر زمانى كه شخصى خيرخواه برخاست تا اختلاف بين اين مذاهب را از بين ببرد، به جاى از بين بردن اختلاف، و يك مذهب كردن دو مذهب، مذهب سومى بوجود آمد.
و آنچه كه بحث ما با تجزيه و تحليل ما را بدان رهنمون مىشود، اين است كه همه اين اختلافهائى كه در اسلام پديد آمد همه به منافقين منتهى مىگردد، همان منافقينى كه قرآن كريم خشنترين و كوبندهترين بيان را در باره آنان دارد و مكر و
توطئه آنان را عظيم مىشمارد.
چون اگر خواننده عزيز بياناتى را كه قرآن كريم در سوره بقره و توبه و احزاب و منافقين و ساير سورهها در باره منافقين دارد، به دقت مورد مطالعه قرار دهد لحنى عجيب خواهد ديد. تازه اين لحن منافقين در عهد رسول خدا صلىالله عليهوآلهوسلّم است كه هنوز وحى قطع نشده بود و اگر دست از پا خطا مىكردند و حتى در درون خانههايشان توطئهاى مىچيدند، بلافاصله خبرش به وسيله وحى به رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم و به وسيله آن جناب به عموم مسلمانان مىرسيد.
مترجم: ( آن وقت چطور شد كه بعد از درگذشت رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم ديگر هيچ سخنى از منافقين در ميان نيامد و ناگهان سر و صدايشان خوابيد؟ آيا هيچ عاقلى احتمال مىدهد كه با رفتن آن جناب نفاق تمام شد و منافقين هم از بين رفتند؟! )
به هر حال بعد از رحلت آن جناب بسيار زود مردم متفرق شدند و مذاهب گوناگون بين آنها جدائى و دورى افكند. و حكومتها مردم را در بند تحكم و استبداد خود كشيدند و سعادت حياتشان را به شقاوت و هدايتشان را مبدل به ضلالت و غى نمودند. والله المستعان!
-” كُنتُمْ خَيرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَت لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنكرِ وَ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ !
-شما از ازل بهترين امتى بوديد كه براى مردم پديد آمديد، چون امر به معروف و نهى از منكر مىكنيد و به خدا ايمان داريد!
-و اگر اهل كتاب هم ايمان مىآوردند، برايشان بهتر بود، ليكن بعضى از آنان مؤمن و بيشترشان فاسقند !“
امت به معناى جمعيت يا فردى است كه هدفى را دنبال مىكنند. مراد از اخراج امت براى مردم اظهار چنين امتى براى مردم است. خداي تعالي با اين تعبير مي فهماند: چنين امتى را ما پديد آورديم، و تكون آن به دست ما بود.
نمىخواهد بفرمايد شما در زمان گذشته چنين بودهايد، بلكه مىخواهد بفرمايد شما چنين امتى هستيد.
و ذكر ايمان به خدا بعد از ذكر امر به معروف و نهى از منكر، از قبيل ذكر كل
بعد از جزء، و يا ذكر اصل بعد از فرع است.
پس معناى آيه اين مىشود كه شما گروه مسلمانان بهترين امتى هستيد كه خداى تعالى آنرا براى مردم و براى هدايت مردم پديد آورده و ظاهر ساخت.
چون شما مسلمانان همگى ايمان به خدا داريد، و دو تا از فريضههاى دينى خود يعنى امر به معروف و نهى از منكر را انجام مىدهيد.
و معلوم است كه كليت و گستردگى اين شرافت بر امت اسلام، از اين جهت است كه بعضى از افرادش متصف به حقيقت ايمان، و قائم به حق امر به معروف و نهى از منكرند، اين بود حاصل آنچه كه مفسرين در اين مقام گفتهاند .
آيه شريفه حال مؤمنين صدر اسلام را كه در آغاز ظهور اسلام ايمان آوردند، بيان مي كند، و به عبارتى ديگر، حال سابقين اولين از مهاجر و انصار را مىستايد، و مراد از ايمان در خصوص مقام، ايمان به دعوتى است كه خداى تعالى در آيه قبل كرد، و ايشان را به اجتماع و اتحاد در چنگ آويختن به حبل الله خواند، و اينكه در وظيفه متفرق نشوند.
و همچنين مراد از ايمان اهل كتاب هم ايمان به همين دستور چنگ آويختن است، در نتيجه برگشت معناى آيه به اين مىشود كه شما گروه مسلمانان در ابتداى تكون و پيدايشتان براى مردم بهترين امت بوديد، چون امر به معروف و نهى از منكر مىكرديد و مىكنيد و با اتفاق كلمه و در كمال اتحاد به حبل الله چنگ مىزنيد. و عينا مانند تن واحدى هستيد، اگر اهل كتاب هم مثل شما چنين وضعى را مىداشتند برايشان بهتر بود ولى چنين نبودند بلكه اختلاف كردند، و بعضى ايمان آورده و بيشترشان فسق ورزيدند.
-« وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِنَت بَعْضهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنكَرِ وَ يُقِيمُونَ الصلَوةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكَوةَ وَ يُطِيعُونَ اللَّهَ وَ رَسولَهُ أُولَئك سيرْحَمُهُمُ اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ!
-وَعَدَ اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِنَتِ جَنَّتٍ تجْرِى مِن تحْتِهَا الأَنْهَرُ خَلِدِينَ فِيهَا وَ مَسكِنَ طيِّبَةً فى جَنَّتِ عَدْنٍ وَ رِضوَنٌ مِّنَ اللَّهِ أَكبرُ ذَلِك هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ !
1) مستند: آيه 104 و 105 سوره آل عمران الميزان ج : 3 ص : 577
-مردان و زنان مؤمن بعض از ايشان اولياء بعض ديگرند، امر به معروف مىكنند و از منكر نهى مىنمايند و نماز به پا مىدارند و زكات مىپردازند و خدا و رسولش را اطاعت مىكنند، آنها را خدا به زودى مشمول رحمت خود مىكند، كه خدا مقتدريست شايستهكار!
-خداوند مؤمنين و مؤمنات را به بهشتهائى وعده داده كه از چشم انداز آنها جويها روان است، و آنها در آن جاودانهاند، و قصرهاى پاكيزهاى در بهشتهاى عدن و از همه بالاتر رضاى خود را وعده داده كه آن خود رستگارى عظيمى است !»
مىفرمايد: مردان و زنان با ايمان اولياى يكديگرند، تا منافقين بدانند نقطه مقابل ايشان مؤمنين هستند كه مردان و زنانشان با همه كثرت و پراكندگى افرادشان همه در حكم يك تن واحدند، و به همين جهت بعضى از ايشان امور بعضى ديگر را عهدهدار مىشوند.
و به همين جهت است كه هر كدام ديگرى را به معروف امر مىكند و از منكر نهى مىنمايد.
آرى، بخاطر ولايت داشتن ايشان در امور يكديگر است - آنهم ولايتى كه تا كوچكترين افراد اجتماع راه دارد - كه به خود اجازه مىدهند هر يك ديگرى را به معروف واداشته و از منكر باز بدارد.
آنگاه مؤمنين را به وصف ديگرى توصيف نموده مىفرمايد: نماز به پا مىدارند و زكات مىپردازند.
سپس وصف ديگرى از ايشان را برشمرده و مىفرمايد:« و يطيعون الله و رسوله،» در اين جمله تمامى احكام شرعى را در يك جمله كوتاه اطاعت خدا و تمامى احكام ولايتى كه پيغمبر در اداره امور امت و اصلاح شؤون ايشان دارد، از قبيل فرامين جنگى و احكام قضائى و اجراى حدود و امثال آن را در يك جمله كوتاه اطاعت رسول جمع كرده است.
« اولئك سيرحمهم الله،» در اين جمله از اين معنا خبر مىدهد كه قضاى الهى شامل حال اين گونه افراد شده و رحمت او اشخاص متصف به اين صفات را در برخواهد گرفت.
« وعد الله المؤمنين و المؤمنات جنات تجرى من تحتها الانهار ...،» معناى جنات عدن بهشتهاى ماندنى و از بين نرفتنى است. و معناى « رضوان من الله اكبر،» بطورى كه سياق آن را افاده مىكند اين است كه خوشنودى خدا از ايشان از همه اين حرفها بزرگتر و ارزندهتر است.
1) مستند:آيه 71 و 72 سوره توبه الميزان ج : 9 ص : 455
-« خُذِ الْعَفْوَ وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ أَعْرِض عَنِ الجاهِلِينَ!
-عفو پيشه كن و به نيكى امر كن و از مردم نادان روى بگردان ! »
منظور از اينكه فرمود:« خذ العفو،» اغماض و نديده گرفتن بديهايى است كه مربوط به شخص نبي اكرم«ص» بوده، و سيره آن حضرت هم همين بود كه در تمامى طول زندگيش از احدى براى خود انتقام نگرفت، كما اينكه در بعضى از روايات راجع به ادب آنجناب آمده است.
البته اين چشمپوشى نسبت به بديهاى ديگران و تضييع حق شخص است، و اما مواردى كه حق ديگران با اسائه به ايشان ضايع مىشود عقل در آنجا عفو و اغماض را تجويز نمىكند، براى اينكه عفو در اينگونه موارد وادار كردن مردم به گناه است، و مستلزم اين است كه حق مردم بنحو اشد تضييع گردد و نواميس حافظ اجتماع لغو و بىاثر شود، و تمامى آيات ناهيه از ظلم و افساد و كمك به ستمكاران و ميل و خضوع در برابر ايشان و بلكه تمامى آياتى كه متضمن اصول شرايع و قوانين است از چنين اغماضى جلوگيرى مىكند، و اين خود روشن است.
كلمه عرف به معناى آن سنن و سيرههاى جميل جارى در جامعه است كه عقلاى جامعه آنها را مىشناسند، به خلاف آن اعمال نادر و غير مرسومى كه عقل اجتماعى انكارش مىكند( كه اينگونه اعمال عرف معروف نبوده بلكه منكر است،) و معلوم است كه امر به متابعت عرف، لازمهاش اين است كه خود امر كننده عامل به آن چيزى كه ديگران را امر به آن مىكند بوده باشد، و يكى از موارد عمل همين است كه تماسش با مردم و مردم را امر كردن طورى باشد كه منكر شمرده نشود، بلكه بنحو معروف و پسنديده مردم را امر كند، پس مقتضاى اينكه فرمود:« و امر بالعرف،» اين است كه اولا به تمامى معروفها و نيكىها امر بكند و در ثانى خود امر كردن هم بنحو معروف باشد، نه بنحو منكر و ناپسند.
« و اعرض عن الجاهلين،» دستور ديگرى است در مراعات مداراى با مردم، و اين دستور بهترين و نزديكترين راه است براى خنثى كردن نتايج جهل مردم و تقليل فساد اعمالشان براى اينكه بكار نبستن اين دستور و تلافى كردن جهل مردم، بيشتر مردم را به جهل و ادامه كجى و گمراهى وا مىدارد.
« و اما ينزغنك من الشيطان نزغ فاستعذ بالله انه سميع عليم،» اگر شيطان خواست مداخله نمايد و با رفتار جاهلانه ايشان، تو را به غضب و انتقام وادار كند تو به خدا پناه بر، كه او شنوا و دانا است، با اينكه خطاب در آيه به رسول خدا صلىاللهعليه وآلهوسلّم است و ليكن مقصود، امت آنجناب است چون خود آن حضرت معصوم است.
« ان الذين اتقوا اذا مسهم طائف من الشيطان تذكروا فاذا هم مبصرون،» طائف از شيطان آن شيطانى است كه پيرامون قلب آدمى طواف مىكند تا رخنهاى پيدا كرده وسوسه خود را وارد قلب كند يا آن وسوسهاى است كه در حول قلب مىچرخد تا راهى به قلب باز كرده وارد شود.
پرهيزكاران وقتى شيطان طائف نزديكشان مىشود به ياد اين مىافتند كه پروردگارشان خداوند است كه مالك و مربى ايشان است، و همه امور ايشان بدست او است پس چه بهتر كه به خود او مراجعه نموده و به او پناه ببريم، خداوند هم شر آن شيطان را از ايشان دفع نموده و پرده غفلت را از ايشان بر طرف مىسازد، ناگهان بينا مىشوند.
« ... و ينهى عن الفحشاء و المنكر و البغى يعظكم لعلكم تذكرون!»
كلمه فحش و فحشاء و فاحشه به معناى كردار و گفتار زشتى است كه زشتيش بزرگ باشد.
و معناى منكر، آن كارى است كه مردم در جامعه خود آن را نشناسند، يعنى در جامعه متروك باشد، حال يا بخاطر زشتيش و يا بخاطر اينكه جرم و گناه است، مانند عمل مواقعه و يا كشف عورت در انظار مردم، آنهم در جوامع اسلامي.
و كلمه بغى در اصل به معناى طلب است، ولى چون زياد در طلب حق ديگران با زور و تعدى استعمال شده، لذا فعلا از اين كلمه معناى استعلاء و استكبار و گردنكلفتى نسبت به ديگران و ظلم و تعدى نسبت به آنان فهميده مىشود، و چه بسا كه به معناى زنا هم بكار برود، ليكن در آيه مورد بحث معناى تعدى و ظلم بر غير است.
اين سه عنوان يعنى فحشاء و منكر و بغى هر چند از نظر مصداق غالبا يكى هستند، مثلا هر كارى كه فحشاء باشد غالبا منكر هم هست، و هر كارى كه بغى باشد،
1) مستند: آيه 199 سوره اعراف الميزان ج : 8 ص : 495
غالبا فحشاء و منكر نيز هست، ليكن نهى در آيه متعلق به آنها شده بخاطر عنوانى كه دارند، چون وقوع اعمالى كه يكى از اين سه عنوان را دارد در مجتمع باعث شكاف عميق ميان اعمال اجتماعى صادره از اهل آن اجتماع مىشود، و اعمال اجتماع از هم پاشيده شده نيروها هدر مىرود و آن التيام و وحدت عمل از هم گسيخته گشته، نظام فاسد، و مجتمع دچار انحلال مىشود، هر چند كه در ظاهر و صورت بپا ايستاده باشد، و وقتى نظام از هم پاشيده شد هلاك سعادت افراد حتمى است.
پس نهى از فحشاء و منكر و بغى، امرى است در معنا به اتحاد مجتمع، تا اجزاى يكديگر را از خود بدانند، و اعمال افراد همه يكنواخت باشد، بعضى بر بعضى ديگر استعلاء نكند، و دست ستم بسوى يكديگر دراز نكنند، از يكديگر جز خوبى يعنى عملى كه آن را مىشناسند نبينند، در اين هنگام است كه رحمت در آنان جايگير گشته همه به هم محبت و الفت مىورزند، و نيرو و شدت يكجا متمركز مىشود خشم و عداوت و نفرت و هر خصلت بدى كه منجر به تفرقه و هلاكت شود از ميانشان رخت بر مىبندد.
خداى سبحان اين آيه را با جمله« يعظكم لعلكم تذكرون،» ختم فرمود كه معنايش اين مىشود كه تا متذكر شويد و بدانيد آنچه خدا شما را بدان مىخواند مايه حيات و سعادت شما است.
-« إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الاحْسنِ وَ إِيتَاى ذِى الْقُرْبى وَ يَنْهَى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنكرِ وَ الْبَغْىِ يَعِظكُمْ لَعَلَّكمْ تَذَكَّرُونَ!
-خدا به عدالت و نيكى كردن و بخشش به خويشان فرمان مىدهد و از كار بد و ناروا و ستمگرى منع مىكند، پندتان مىدهد شايد اندرز گيريد !»
خداى سبحان ابتدا آن احكام سهگانه را كه مهمترين حكمى هستند كه اساس اجتماع بشرى با آن استوار است، و از نظر اهميت به ترتيب يكى پس از ديگرى قرار دارند ذكر فرموده است، زيرا از نظر اسلام مهمترين هدفى كه در تعاليمش دنبال شده صلاح مجتمع و اصلاح عموم است، چون هر چند انسانها فرد فردند، و هر فردى براى خود شخصيتى و خير و شرى دارد، و ليكن از نظر طبيعتى كه همه انسانها دارند يعنى طبيعت مدنيت، سعادت هر شخصى مبنى بر صلاح و اصلاح ظرف اجتماعى است كه در آن زندگى مىكند، بطورى كه در ظرف اجتماع فاسد كه از هر سو فساد آن را محاصره كرده
1) مستند: آيه 90 سوره نحل الميزان ج : 12 ص : 477
باشد رستگارى يك فرد و صالح شدن او بسيار دشوار است، و يا به تعبير ديگر عادتا محال است.
بهمين جهت اسلام در اصلاح اجتماع اهتمامى ورزيده كه هيچ نظام غير اسلامى به پاى آن نمىرسد، منتها درجه جد و جهد را در جعل دستورات و تعاليم دينى حتى در عبادات از نماز و حج و روزه مبذول داشته، تا انسانها را، هم در ذات خود و هم در ظرف اجتماع صالح سازد.
عدالت
ظاهر سياق آيه اين است كه مراد از عدالت، عدالت اجتماعى است، و آن عبارت از اين است كه با هر يك از افراد جامعه طورى رفتار شود كه مستحق آن است و در جائى جاى داده شود كه سزاوار آن است، و اين خصلتى اجتماعى است كه فرد فرد مكلفين مامور به انجام آنند، به اين معنا كه خداى سبحان دستور مىدهد هر يك از افراد اجتماع عدالت را بياورد، و لازمه آن اين مىشود كه امر متعلق به مجموع نيز بوده باشد، پس هم فرد فرد مامور به اقامه اين حكمند، و هم جامعه كه حكومت عهدهدار زمام آن است.
احسان
مقصود از احسان هم احسان به غير است نه اينكه فرد كار را نيكو كند، بلكه خير و نفع را به ديگران برساند، آنهم نه بر سبيل مجازات و تلافى بلكه همانطور كه گفتيم به اينكه خير ديگران را با خير بيشترى تلافى كند، و شر آنان را با شر كمترى مجازات كند، و نيز ابتداء و تبرعا به ديگران خير برساند.
و احسان صرفنظر از اينكه مايه اصلاح مسكينان و بيچارگان و درماندگان است، و علاوه بر اينكه انتشار دادن رحمت و ايجاد محبت است، همچنين آثار نيك ديگرى دارد كه به خود نيكوكار برمىگردد، چون باعث مىشود ثروت در اجتماع به گردش در آيد، و امنيت عمومى و سلامتى پديد آيد، و تحبيب قلوب شود.
بخشش به خويشان
« و ايتاء ذى القربى،» يعنى دادن مال به خويشاوندان كه خود يكى از افراد احسان است، و اگر خصوص آن را بعد از ذكر عموم احسان ذكر نمود براى اين بود كه بر مزيد عنايت به اصلاح اين مجتمع كوچك خاندان دلالت كند، زيرا تشكيل صحيح اين مجتمع
كوچك است كه باعث اصلاح مجتمع مدنى بزرگ مىشود، همچنان كه مجتمع ازدواج يعنى تشكيل خانواده، مجتمعى كوچكتر از مجتمع خاندان و دودمان است، و سببى است مقدم بر آن، و مايه به وجود آمدن آن.
بنا بر اين، جوامع بزرگ بشرى در آغاز از جوامع خانهاى كه گره آن ازدواج است تشكيل مىشود، سپس بعد از گسترش توالد و تناسل و توسعه افراد خانواده رفته رفته جامعهاى بزرگتر تشكيل مىشود بنام قبيله و عشيره و دودمان، و همچنين اين اجتماع رو به كثرت و تزايد مىگذارد تا بصورت امتى عظيم در آيد، پس مراد از ذى القربى فرد نيست، بلكه جنس خويشاوند است، و اين خود عنوانى است عام كه - بطورى كه گفتهاند - شامل تمامى خويشاوندان مىشود.
-” يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا اصبرُوا وَ صابِرُوا وَ رَابِطوا وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ!
-اى اهل ايمان در كار دين صبور باشيد و يكديگر را به صبر و مقاومت سفارش كنيد و مهيا و مراقب كار دشمن بوده و خدا ترس باشيد، باشد كه پيروز و رستگار گرديد! “
اصبروا : امرهائى كه در اين آيه آمده يعنى أمر اصبروا و صابروا و رابطوا و اتقوا همه مطلق و بدون قيد است، در نتيجه صبرش، هم شامل صبر بر شدائد مىشود و هم شامل صبر در اطاعت خدا، و همچنين صبر بر ترك معصيت و بهر حال منظور از آن صبر تك تك افراد است.
صابروا : دنبالش همين صبر را به صيغه مفاعله يعني صابروا آورده كه در مواردى استعمال مىشود كه ماده فعل بين دو طرف تحقق مىيابد. مصابره عبارت است از اينكه جمعيتى به اتفاق يكديگر اذيتها را تحمل كنند و هر يك صبر خود را به صبر ديگرى تكيه دهد و در نتيجه بركاتى كه در صفت صبر هست دست به دست هم دهد و تاثير صبر بيشتر گردد.
اين معنا امرى است كه هم در فرد، اگر نسبت به حال شخصى او در نظر
1) مستند: آيه 90 سوره نحل الميزان ج : 12 ص : 477
گرفته شود، محسوس است؛ و هم در اجتماع، اگر نسبت به حال اجتماع و تعاون آن در نظر گرفته شود؛ چون باعث مىشود كه تك تك افراد نيروى يكديگر را به هم وصل كنند و همه نيروها يكى شود.
رابطوا : مرابطه از نظر معنا اعم از مصابره است، چون مصابره عبارت بود از وصل كردن نيروى مقاومت افراد جامعه در برابر شدائد، و مرابطه عبارت است از همين وصل كردن نيروها، اما نه تنها نيروى مقاومت در برابر شدائد، بلكه همه نيروها و كارها، در جميع شؤون زندگى دينى، چه در حال شدت و چه در حال رخا و خوشى.
و اتقوا الله : و چون مراد از مرابطه اين است كه جامعه به سعادت حقيقى دنيا و آخرت خود برسد - و اگر مرابطه نباشد گو اينكه صبر من و تو، به تنهائى و علم من و تو به تنهائى، و هر فضيلت ديگر افراد، به تنهائى سعادت آور هست، ولى بعضى از سعادت را تامين مىكند و بعضى از سعادت، سعادت حقيقى نيست - به همين جهت دنبال سه جمله: اصبروا و صابروا و رابطوا اضافه كرد:” و اتقوا الله لعلكم تفلحون،“ كه البته منظور از اين فلاح هم فلاح تام حقيقى است .
-« يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا عَلَيْكُمْ أَنفُسكُمْ لا يَضرُّكُم مَّن ضلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ إِلى اللَّهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعاً فَيُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ !
-اى كسانى كه ايمان آوردهايد بر شما باد رعايت نفس خودتان، چه آنان كه گمراه شدهاند گمراهيشان بشما ضرر نمىرساند اگر شما خود راه را از دست ندهيد، بازگشت همه شما به خداست و پس از آن آگاهتان مىكند به آنچه عمل مىكرديد !»
خداي تعالي در اين آيه مؤمنين را امر مىكند به اينكه بخود بپردازند، و مراقب راه هدايت خود باشند، و از ضلالت كسانى از مردم كه گمراه شدهاند نهراسند، و بدانند كه خداى تعالى حاكم بر جميع مردم است، در هر كسى بر حسب عملش حكم مىكند.
مي توان گفت: روى سخن در جمله« يا ايها الذين آمنوا،» مجتمع مؤمنين است، و در نتيجه مراد از اينكه فرمود:« عليكم انفسكم،» اصلاح وضع اجتماعى جامعه اسلامى و
1) مستند: آيه 200 سوره آل عمران الميزان ج : 4 ص : 143
مهتدى به هدايت الهيه دين شدن و معارف دينيه و عمل صالح و شعائر عامه اسلاميه را حفظ كردن است، چنانكه فرمود:« و اعتصموا بحبل الله جميعا و لا تفرقوا،» و مراد از اين اعتصام دسته جمعى، همان اخذ به كتاب و سنت است، و نيز بنا بر اين حمل، مراد از« لا يضركم من ضل اذا اهتديتم،» اين است كه جامعه مسلمين ايمن است از اضرار مجتمعات گمراه و غير مسلمان، بنا بر اين جائز نيست مسلمين از ديدن اينكه مجتمعات گمراه بشرى همه در شهوات و تمتع از مزاياى زندگى باطل خود فرو رفتهاند نسبت به هدايت دينى خود دلسرد گردند، زيرا مرجع همهشان بسوى خداست و بزودى خداى تعالى آنان را به آنچه كه كرده و مىكنند خبر مىدهد.
بنا بر اين احتمال، آيه شريفه مورد بحث جارى مجراى آيه:« لا يغرنك تقلب الذين كفروا فى البلاد متاع قليل ثم ماويهم جهنم و بئس المهاد،» و همچنين آيه: « لا تمدن عينيك الى ما متعنا به ازواجا منهم زهرة الحيوة الدنيا،» خواهد بود.
در اينجا ممكن است از جمله:« لا يضركم من ضل اذا اهتديتم،» از نظر اينكه منفى در آن يعنى جمله:« گمراهان بشما ضرر نمىرسانند،» مطلق است، و صفت و عمل معينى از آنها نيست اين معنا را استفاده كرد كه كفار هيچ وقت نمىتوانند به جامعه اسلامى پرداخته و آن را بصورت جامعه غير اسلامى در آورند، بعبارت ديگر ممكن است معناى آيه اين باشد كه: شما اى مسلمين هدايت خود را حفظ كنيد، و بدانيد كه گمراهان هيچوقت نمىتوانند با قوه قهريه خود مجتمع اسلامى شما را به يك مجتمع غير اسلامى تبديل كنند.
بنا بر اين احتمال، آيه مورد بحث در مقام بيان مطلبى است كه آيه« اليوم يئس الذين كفروا من دينكم فلا تخشوهم و اخشون،» و آيه:« لن يضروكم الا اذى و ان يقاتلوكم يولوكم الادبار،» در صدد بيان آنند.
1) مستند: آيه 105 سوره مائده الميزان ج : 6 ص : 238
-« يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْيهُودَ وَ النَّصرَى أَوْلِيَاءَ بَعْضهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ وَ مَن يَتَوَلَّهُم مِّنكُمْ فَإِنَّهُ مِنهُمْ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الظلِمِينَ!
-هان اى كسانى كه ايمان آورديد، يهود و نصارا را دوستان خود مگيريد كه آنان دوست يكديگرند و كسى كه از شما آنان را دوست بدارد خود او نيز از ايشان است، چون خدا مردم ستمكار را به سوى حق هدايت نمىكند!»
خداى سبحان در اين آيات مؤمنين را از اينكه يهود و نصارا را اولياى خود بگيرند، بر حذر داشته و با شديدترين لحن تهديدشان مىكند و در يك پيشگوئى به آينده امر امت در اثر اين موالات و دوستى با دشمنان خبر مىدهد و مىفرمايد كه اگر چنين كنيد بنيه روش دينى خود را از دست مىدهيد و آن وقت است كه خداى تعالى مردمى ديگر برمىانگيزد كه قائم به امر دين شوند و بنيه دين را بعد از انهدام به حالت اصلى و اوليش بر گردانند.
ولايت يك نوع خاصى از نزديكى چيزى به چيز ديگر است، بطورى كه همين ولايت باعث شود كه موانع و پردهها از بين آن دو چيز بر داشته شود، البته نه همه موانع، بلكه موانع آن هدفى كه غرض از ولايت رسيدن به آن هدف است.
خداى سبحان در جمله مورد بحث كه فرموده:« لا تتخذوا اليهود و النصارى اولياء،» مساله ولايت را مقيد به هيچ يك از خصوصيات و قيدها نكرده و بطور مطلق فرموده: يهود و نصارا را اولياى خود مگيريد ! پس آيه شريفه از اين جهت مطلق است، چيزى كه هست از آيه بعدى كه مىفرمايد: تو اى پيامبر بيماردلان را مىبينى كه به سرعت به طرف يهود و نصارا مىروند و مىگويند مىترسيم بلائى بر سر ما بيايد ...، فهميده مىشود كه مراد از ولايت نوعى از نزديكى و اتصال است كه با بهانه بيماردلان متناسب باشد و آن اين است كه يهود و نصارا دولتى و سلطهاى داشتهاند كه مسلمانان بيمار دل مىترسيدهاند در تحت سلطه آنان منكوب شوند، همچنانكه ممكن است دولت و سلطه در غير يهود و نصارا بوده و بيماردلان مىخواستهاند با دوستى با يهود و نصارا آنها را ناصر
خود گرفته و از شر صاحب دولت و سلطنت محفوظ بمانند كه بنا بر اين عنوان ولايت در آيه به معناى خصوص نصرت خواهد بود و همچنين ممكن است از خود يهود و نصارا مىترسيدهاند و با آنها دوستى مىكردهاند كه از شرشان محفوظ بمانند در اين صورت ولايت به معناى محبت و معاشرت خواهد بود .
و كلمه ولايت به معناى قرب محبت و معاشرت جامع هر دو فائده و هر دو معنا است، هم معناى نصرت و هم محبت و امتزاج روحى و بنا بر اين همين معنا مراد از آيه است و به زودى از نكاتى كه در قيود آيه و صفات ماخوذه در آيه اخير يعنى آيه:« يا ايها الذين آمنوا من يرتد منكم عن دينه ...،» هست استفاده مىكنيم كه مراد از ولايت در اينجا يعنى در جمله مورد بحث تنها ولايت محبت است و لا غير.
آن ولايتى كه وحدت را بين يهوديان بوجود مىآورد و بعضى را بر بعض ديگر پيوند مىدهد، ولايت محبت و تعصب قومى و يا پيوندهاى مذهبى و دينى است و همچنين در نصارا. همچنين در جمله سوم كه مىفرمايد:« و من يتولهم منكم فانه منهم،» چون آن معيارى كه باعث مىشود موالى مردمى از آن مردم شمرده شود، محبت و مودت است كه باعث اجتماع متفرقات آن جمعيت و پيوستگى ارواح مختلف مىشود و فهم و ادراك همه افراد را يك سو و يك جهت ساخته، اخلاق آنها را به هم مربوط و افعال آنها را شبيه به هم مىسازد، بطورى كه دو نفر دوست را مىبينى كه وضع يك يك آنها قبل از دوست شدن و بعد از آن فرق كرده، بعد از دوست شدن گويا شخص واحدى شدهاند و داراى يك نفسيت گشتهاند اراده آن دو يكى و عمل آن دو يك جور است و در مسير زندگى و مستواى عشرت هرگز از يكديگر جدا نمىشوند.
پس اين محبت است كه باعث مىشود دوست هر قومى جزء آن قوم شود و به آن قوم ملحق گردد، بطورى كه گفتهاند: هر كس قومى را دوست بدارد، از آن قوم است و يا فرمودهاند: هر كسى با آن شخص است كه دوستش دارد، خداى تعالى هم در آيهاى نظير آيه مورد بحث كه از موالات مشركين نهى كرده مىفرمايد:« يا ايها الذين آمنوا لا تتخذوا عدوى و عدوكم اولياء تلقون اليهم بالمودة و قد كفروا بما جاءكم من الحق - تا آنجا كه بعد از چند آيه مىفرمايد - و من يتولهم منكم فاولئك هم الظالمون!»
و نيز فرموده:« لا تجد قوما يؤمنون بالله و اليوم الاخر يوادون من حاد الله و رسوله و لو كانوا آباءهم او ابناءهم او اخوانهم او عشيرتهم! »
و نيز در باره دوستى با كفار - با لفظى عام كه شامل يهود و نصارا و مشركين
مىشود فرموده:« لا يتخذ المؤمنون الكافرين اولياء من دون المؤمنين و من يفعل ذلك فليس من الله فى شىء الا ان تتقوا منهم تقاة و يحذركم الله نفسه!»
و اين آيه صراحت دارد در اينكه منظور از ولايت، ولايت محبت و مودت است، نه ولايت به معناى سوگند و عهد، چون در زمان نزول سوره آل عمران بين رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم و مؤمنين از يك سو و بين مشركين و يهود معاهدهها و قراردادهائى بر قرار بوده است.
ولايتى كه از نظر اعتبار باعث مىشود قومى به قومى ديگر ملحق شود، ولايت مودت است نه ولايت سوگند و نصرت، و اين پر واضح است و اگر مراد از جمله:« و من يتولهم منكم فانه منهم،» اين باشد كه هر كس بعد از اين نهى با كفار بر مساله يارى دادن در روزگار سخت هم سوگند شود خود او نيز از كفار مىشود، صرف نظر از اينكه معنائى است مبتذل، عبارت آيه آن را نمىرساند، مگر آنكه قيودى از پيش خود بر عبارت آيه اضافه كنيم .
پس حاصل كلام اين شد كه مراد از جمله:« لا تتخذوا اليهود و النصارى اولياء،» نهى از دوستى با يهود و نصارا است، دوستى به حدى كه باعث كشش روحى بين مسلمين و اهل كتاب شود، و در نتيجه اخلاق اهل كتاب در بين مسلمين راه يابد چون چنين دوستى سر انجام سيره دينى جامعه مسلمان را كه اساس آن پيروى از حق و سعادت انسانها است، دگرگون ساخته، سيره كفر در بين آنان جريان مىيابد كه اساسش پيروى از هواى نفس و پرستش شيطان و خروج از راه فطرى زندگى است!
-« يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا لا تَتَّخِذُوا الَّذِينَ اتخَذُوا دِينَكمْ هُزُواً وَ لَعِباً مِّنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَب مِن قَبْلِكمْ وَ الْكُفَّارَ أَوْلِيَاءَ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ!
-اى كسانى كه ايمان آورديد كفار و اهل كتابيرا كه دين شما را سخريه گرفته و بازيچهاش مىپندارند دوستان خود مگيريد و از خدا بپرهيزيد اگر مردمى با ايمانيد!»
اگر مردمى دينى از اديان را استهزا مىكردهاند خواستهاند بگويند كه اين دين جز براى بازى و اغراض باطل به كار ديگرى نمىخورد، و هيچ فايده عقلائى و جدى در آن نيست، و گرنه كسى كه دينى را حق مىداند و شارع آن دين و داعيان بر آن و مؤمنين به آن را در ادعا و عقيده مصاب و جدى مىداند و به آنان و عقيدهشان به نظر احترام مىنگرد، هرگز آن دين را مسخره و بازيچه نمىگيرد، پس اينكه مىبينيم در صدر
اسلام كسانى دين اسلام را مسخره مىكردهاند مىفهميم كه آنان هم اسلام را يك امر واقعى و جدى و قابل اعتنا نمىدانستهاند.
در اين آيه شريفه از يهود و نصارا تعبير به كسانى كه به آنان كتاب داده شده كرد با اينكه از ارتباط دوستى بر قرار كردن با آنان نهى كرده، اين تعبير با آن نهى منافات ندارد، زيرا تعبير مذكور به وسيله توصيف « اتخذوا دينكم هزوا و لعبا،» از حالت مدح بودن در آمده و مبدل به مذمت شده است.
آرى اهل كتاب بودن خود افتخارى است، ولى عبارت: اهل كتابى كه دين خدا را مسخره مىكنند عبارتى است كه زشتترين مذمت از آن فهميده مىشود، زيرا چنين اهل كتابى از مشركين بى كتاب هم پستتر و نكوهيدهتر است و اگر قرار باشد كه انسان از مردم نكوهيده و پست دورى كند و آنان را دوست خود نگيرد از دوستى چنين اهل كتابى بايد بيشتر پرهيز نمايد، تا از مردمى كه اصلا كتاب آسمانى ندارند و خدا را نمىشناسند، براى اينكه دسته اول داراى كتابى هستند كه آنان را به سوى حق دعوت مىكند و حق را برايشان روشن مىسازد و در عين حال آنان دين حق را مسخره مىكنند، و آن را بازيچه خود مىسازند، پس اينها سزاوارترند به اينكه مورد نفرت اهل حق قرار گيرند و اهل حق از معاشرت و مخالطت و دوستى با آنان اجتناب كنند.
و اما اينكه فرمود:« بعضهم اولياء بعض،» همانطور كه قبلا نيز گفتيم مراد از ولايت در آن ولايت محبت است كه باعث مىشود دلهايشان به هم نزديك گشته و ارواحشان يكديگر را جذب كند و آراءشان در پيروى هواى نفس و استكبار ورزيدن از قبول حق و اتحادشان در خاموش كردن نور خداى سبحان و معاونتشان عليه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم و مسلمانان متحد و يكى شود، بطورى كه گوئى يك تن واحدند و ملتى واحد دارند با اينكه يكى عرب است و ديگرى عجم، ولى همينكه اين ملتهاى گوناگون داراى ولايت محبت شدند گوئى يك ملت گرديدند و ولايت آنان را به اتفاق كلمه واداشته و همه را عليه مسلمانان يك دست كرده، براى اينكه اسلام آنها را به قبول حق دعوت كرده، به چيزى خوانده كه با عزيزترين خواستههايشان ناسازگارى دارد، آرى عزيزترين خواسته آنها پيروى هواى نفس و آزادى در شهوات و لذائذ دنيا است.
و همين مطلب كه اسلام مخالف و ناسازگار با خواستههاى ملتهاى گوناگون چون يهود و نصارا است، يهود و نصارا را با همه دشمنى كه با يكديگر دارند، در يك هدف مشترك متحد و نزديك به هم كرده و آن دشمنى با اسلام است و اين هدف مشترك، آنها را واداشته به يكديگر مراجعه كنند، يهود، دوست نصارا شود و نصارا با يهود دوستى كند و همين است معناى ابهام جمله:« بعضهم اولياء بعض،» در مفرداتش، و اين جمله در
مقام بيان علت فرمانى است كه در جمله:« لا تتخذوا اليهود و النصارى اولياء،» آمده بود، و معنايش اين است كه اگر گفتيم يهود و نصارا را اولياى خود مگيريد علتش اين است كه اين دو طائفه در عين اينكه دو طائفه جداى از هم و دشمن هم هستند، در عين حال عليه شما مسلمانان يك دست و متحدند، پس در نزديك شدن به آنها و در دوستى و محبت با آنها هيچ سودى براى شما نيست .
و چه بسا بشود از جمله:« بعضهم اولياء بعض،» معناى ديگرى نيز استفاده كرد و آن اين است كه اگر به شما دستور داديم كه يهود و نصارا را دوست خود نگيريد براى اين بود كه شما با آنها به اين منظور دوستى مىكنيد كه از آنها يارى بگيريد به اين معنا كه مثلا با نصارا دوستى كنيد تا آنان شما را عليه يهود كمك كنند، در حالى كه اين دوستى هيچ سودى برايتان ندارد، زيرا اين دو طائفه اولياى هم هستند و هرگز شما را عليه خودشان يارى نخواهند كرد !!
« و من يتولهم منكم فانه منهم، ان الله لا يهدى القوم الظالمين،» هر كس از شما كه يهود و نصارا را ولى خود بگيرد خود او نيز بعضى از ايشان است. اين كلام خداى تعالى كه يك مسلمان را ملحق به يهود و نصارا كرده از باب الحاق تنزيلى است نه الحاق واقعى، نمىخواهد بگويد چنين فرد مسلمان اصلا مسلمان نيست و واقعا يهودى و نصرانى است، بلكه مىخواهد بفرمايد به منزله آنان و شبيه به آنان است. و برگشت اين گفتار به اين است كه بفرمايد ايمان حقيقتى است كه از حيث خلوص و ناخالصى و كدورت و صفا داراى مراتب مختلفى است، همچنانكه اين معنا از آيات ديگر قرآنى از قبيل آيه زير استفاده مىشود كه مىفرمايد:« و ما يؤمن اكثرهم بالله الا و هم مشركون،» و همين ناخالصى و كدورت است كه خداى تعالى از آن به مرض قلوب تعبير نموده، در آيه ذيل فرموده:« فترى الذين فى قلوبهم مرض يسارعون فيهم !»
بنا بر اين آن كسانى كه يهود و نصارا را اولياى خود مىگيرند خداى تعالى آنان را از همان يهود و نصارا شمرده، هر چند كه بر حسب ظاهر جزء مؤمنين و از مؤمنين باشند. و كمترين چيزى كه از اين بيان استفاده مىشود اين است كه اينگونه مؤمنين راه هدايت خدا را كه همان ايمان است سلوك نكرده بلكه راهى را اتخاذ كردهاند كه يهود و نصارا آن را سلوك مىكنند و به سوئى در حركتند كه يهود و نصارا بدان سو روانند و راهشان بدانجا كشيده مىشود كه راه يهود و نصارا بدانجا منتهى مىگردد .
و به همين جهت است كه خداى تعالى بيان مذكور را با جمله:« ان الله لا يهدى القوم الظالمين، » تعليل نموده و بيان مىكند كه چرا اينگونه مؤمنين ملحق به يهود و نصارا هستند، بنا بر اين برگشت بيان مذكور به اين است كه فرموده باشد: اى مسلمانان بدانيد اين افرادى كه يهود و نصارا را به دوستى برمىگزينند خودشان نيز از همانها هستند و بدانيد كه راه شما را نمىروند براى اينكه راه شما راه ايمان است و راه ايمان، راه هدايت الهى است و اين افراد مثل يهود و نصارا ظالمند و خدا ظالمان را هدايت نمىكند.
و اين آيه بطورى كه ملاحظه مىكنيد تنها متعرض اصل تشبيه و تنزيل است و تنها اين را مىگويد كه اين مؤمنين به منزله يهود و نصارا هستند و اما آثارى كه متفرع بر اين تشبيه مىشود را متعرض نشده و لفظ آيه هر چند كه مقيد به هيچ قيدى نيست و ليكن از آنجا كه از قبيل بيان ملاك است - نظير آيه « و ان تصوموا خير لكم،» و آيه:« ان الصلوة تنهى عن الفحشاء و المنكر و لذكر الله اكبر،» و آياتى ديگر كه نمىگويد چطور روزه بگيريد و چگونه نماز بخوانيد، از اين قبيل - جز يك بيان مهمل نيست كه تمسك به آن براى اثبات حكمى فرعى نيازمند بيان سنت است و كسى كه مىخواهد در اين باره اطلاعات بيشترى به دست آورد بايد به كتب فقهى مراجعه كند .
« يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا مَن يَرْتَدَّ مِنكُمْ عَن دِينِهِ فَسوْف يَأْتى اللَّهُ بِقَوْمٍ يحِبهُمْ وَ يحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلى الْكَفِرِينَ يجَهِدُونَ فى سبِيلِ اللَّهِ وَ لا يخَافُونَ لَوْمَةَ لائمٍ ذَلِك فَضلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَن يَشاءُ وَ اللَّهُ وَسِعٌ عَلِيمٌ !
هان اى كسانى كه ايمان آوردهايد اگر كسى از شما از دينش بر گردد، بدانيد كه خدا بزودى مردمى را - براى گرايش به اين دين - مىآورد كه دوستشان دارد و آنان نيز وى را دوست دارند، كه اينان مردمى هستند در برابر مؤمنين افتاده حال و در برابر كافران مقتدر، مردمى كه در راه خدا جهاد مىكنند و از ملامت هيچ ملامتگرى پروا ندارند و اين خود فضلى است از خدا، فضلى كه به هر كس صلاح بداند مىدهد و خدا داراى فضلى وسيع و علمى وصف ناپذير است !»
مراد از ارتداد و برگشتن از دين در اين آيه همان دوستى با يهود و نصارا است و اگر خطاب را متوجه خصوص مؤمنين كرد براى اين بود كه خطاب قبلى نيز متوجه به مؤمنين بود و مقام آيه مقام بيان اين نكته است كه دين حق از ايمان چنين مؤمنينى كه ايمانشان مشوب به دوستى با دشمنان خدا است بى نياز است، چون خداى سبحان چنين
ايمانى را كفر و شرك خوانده و فرموده:« و من يتولهم منكم فانه منهم،» و براى اينكه خداى سبحان ولى و ناصر دين خود و ولى هر كسى است كه دين او را يارى كند و به زودى مردمى خواهد آورد كه بيزار از دشمنان اويند و اولياى او را دوست مىدارند و دوست نمىدارند مگر او را .
و اما اينكه فرمود:« فسوف ياتى الله بقوم،» و نسبت آوردن قوم را به خودش داد، براى همين بود كه يارى كردن از دينش را تثبيت كند، چون از سياق كلام فهميده مىشد كه براى اين دين ياورى هست و احتياج به يارى بيگانگان ندارد و آن ياور خود خدا است.
و اينكه سياق كلام بيان پيروز شدن دين به وسيله اين قوم در مبارزه با كسانى است كه پيروزى را در گروهگرائى مىبينند و به همين اميد با دشمنان دين دوستى مىكنند و نيز تعبير از آن مردم به كلمه قوم و آوردن آن اوصاف و افعال را با صيغه جمع، همه و همه اشعار به اين معنا دارد كه آن قومى كه خدا وعده آوردنش را داده، مردمى هستند كه دسته جمعى مىآيند نه تك تك و دو تا دو تا، و منظور اين نيست كه خداى تعالى در هر زمانى و قرنى شخصى را به يارى دين مىگمارد كه او را دوست دارد و او خدا را دوست دارد! شخصى كه در برابر مؤمنين خاضع و در برابر كفار قدرتمند و شكست ناپذير است و در راه خدا جهاد مىكند و از سرزنش هيچ ملامتگرى نمىهراسد! !
مطلب ديگر اينكه آمدن چنين مردم را با اينكه خودشان مىآيند اگر به خود خداى تعالى نسبت داده و فرموده، خدا آنان را مىآورد، به معناى آن نيست كه خدا آنان را خلق مىكند زيرا آنان تنها نيستند كه خالقشان خدا است، بلكه كل جهان را خدا خلق كرده، بلكه به اين معنا است كه خداى تعالى است كه آنان را برمىانگيزد تا در هر فرصتى كه به دست آورند دين را يارى كنند و او است كه ايشان را به چنين افتخارى مفتخر كرده، كه دوستشان بدارد و ايشان نيز او را دوست بدارند و او است كه به ايشان توفيق داده تا در برابر دوستان خدا خوار و عليه دشمنانش قدرتمند و شكست ناپذير باشند و در راه او جهاد كنند و از ملامت هر ملامتگرى روى برتابند، پس اگر آنان دين را يارى مىكنند در حقيقت خدا است كه دين خود را به وسيله آنان و از طريق ايشان يارى مىكند، در اينجا ممكن است كسى توهم كند كه جا داشته فردى از مسلمانان صدر اسلام پيش خود بگويد: پس كجايند آن مردم و چرا نيامدند دين را يارى كنند، جوابش اين است كه زمان براى خداى تعالى دير و زود ندارد، ديرش و زودش براى او يكى است، اين مائيم كه به خاطر قصور فكرمان بين آن دو، فرق مىگذاريم.
1) مستند: آيه 51 تا 54 و 57 سوره مائده الميزان ج : 5 ص : 601
خطابهاى قرآنى كه قرآن كريم به امر آن اهتمام دارد و در تاكيد و تشديد آن مبالغه دارد، لحن سخن در آنها خالى از دلالت بر اين معنا نيست كه عوامل و اسباب موجود، همه دست به دست هم دادهاند كه آينده مسلمين را به تباهى و سقوط و درك هلاكت و ابتلاء به خشم الهى بكشانند، مانند تاكيد و مبالغهاى كه از آيات ربا و آيات مودت ذى القربى و غير آنها به چشم مىخورد.
و اصولا طبع خطاب اين دلالت را دارد، براى اينكه اگر متكلم حكيم مامورين خود را به يك مساله بى اهميت و حقيرى امر كند و دنبالش در تاكيد و اصرار بر آن امر مبالغه نمايد، شنونده احساس مىكند كه اين امر بى اهميت اين همه تاكيد نمىخواهد، پس حتما كاسهاى زير نيم كاسه هست و همچنين اگر فردى از مامورين را مخاطب قرار دهد كه شان آن مخاطب اين نباشد كه مخاطب به مثل چنين خطابى شود، مثلا يك عالم ربانى و صاحب قدم صدق در زهد و عبادت را از ارتكاب رسواترين فجور آن هم در انظار هزاران بيننده نهى كند، هر شنوندهاى مىفهمد كه قضيه خالى از مطلب نيست و حتما مطلب مهمى و مهلكه عظيمى در شرف تكوين است كه اين گوينده حكيم اينطور سخن مىگويد.
خطابهاى قرآنى كه چنين لحنى را دارد، دنبال آن خطاب حوادثى را ذكر مىكند كه آنچه از لحن كلام فهميده مىشد را تاييد و تصديق كند و بلكه بر آن دلالت نمايد هر چند كه شنوندگان، چه بسا، در اولين لحظهاى كه خطاب را مىشنوند يعنى در همان روز نزول متوجه اشارات و دلالات آن خطاب نشوند .
مثلا قرآن كريم امر كرده به مودت قرباى رسول خدا صلىاللهعليهوآله وسلّم و در آن مبالغه كرده، حتى آن را پاداش و اجر رسالت و راه به سوى خداى سبحان شمرده، چيزى نمىگذرد كه مىبينيم امت اسلام در اهل بيت آن جناب فجايعى و مظالمى را روا مىدارند كه اگر رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم دستور اكيد به آنان داده بود به اينكه قرباى مرا به سختترين وجهى از بين ببريد، بيشتر از آنچه كردند، نمىكردند!!
و نيز مىبينيم كه قرآن كريم از اختلاف نهى نموده و سپس در آن مبالغهاى كرده كه بيش از آن تصور ندارد، بعد مىبينيم كه امت اسلام آنچنان متفرق و دستخوش انشعاب و اختلاف مىشود كه حتى از انشعاب واقع در يهود و نصارا گذرانيد يعنى به هفتاد و سه فرقه منشعب گشت، تازه اين اختلافها اختلاف در مذهب و معارف علمى دين
است، اما اختلافى كه در سنتهاى اجتماعى و تاسيس حكومتها و غير اين مسائل بپا كردند قابل تحديد و حصر نيست.
و نيز قرآن كريم از حكم كردن به غير ما انزل الله نهى كرده و از القاى اختلاف بين طبقات و از طغيان و از پيروى هواى نفس و امورى غير از اينها نهى نموده و در آنها تشديد كرده، بعدا مىبينيم كه در اثر ارتكاب اين امور چه حوادثى واقع مىشود.
مساله نهى از ولايت كفار و دوستى با يهود و نصارا از همين قسم دستورات است، از نواهى مؤكدهاى است كه در قرآن كريم آمده بلكه بعيد نيست كه كسى ادعا كند تشديدى كه در نهى از ولايت كفار و اهل كتاب شده آنقدر شديد است كه هيچ تشديد در ساير نواهى فرعى به پايه آن نمىرسد.
تشديد در آن به حدى رسيده كه خداى سبحان دوستداران اهل كتاب و كفار را از اسلام بيرون و در زمره خود كفار دانسته و فرموده:« و من يتولهم منكم فانه منهم،» و نيز خداى تعالى آنان را از خود نفى كرده و فرموده:« و من يفعل ذلك فليس من الله فى شىء .»
و نيز نه يك بار و دو بار بلكه به نهايت درجه تحذيرشان كرده و فرموده: « و يحذركم الله نفسه،» و ما در آنجا كه پيرامون اين آيه بحث مىكرديم گفتيم: مدلول آن اين است كه محذورى كه از آن تحذير كرده حتما واقع خواهد شد و به هيچ وجه تبديل پذير نيست.
و اگر خواننده عزيز در سيره عمومى اسلامى كه كتاب و سنت آن را تنظيم و سپس در بين مسلمين اجرا نموده دقت كند و سپس در سيره فاسدى كه امروز بر مسلمين تحميل شده به دقت بنگرد آن وقت آيه شريفه:
-« فسوف ياتى الله بقوم يحبهم و يحبونه اذلة على المؤمنين اعزة على الكافرين يجاهدون فى سبيل الله و لا يخافون لومة لائم،»
را به دقت مطالعه نمايد، در مىيابد كه تمامى رذائل كه جامعه ما مسلمانان را پر كرده و امروز بر ما حكومت مىكند و همه آنها - كه ما از كفار اقتباس كردهايم و به تدريج در بين ما منتشر گشته و استقرار يافته است - ضد آن اوصافى است كه خداى تعالى براى مردمى ذكر كرده كه در آيه وعده آمدنشان را داده، چون تمامى رذائل عملى در يك كلمه خلاصه مىشود و آن اين است كه جامعه ما خدا را دوست ندارد و خداى تعالى نيز اين جامعه را دوست ندارد، جامعه ما ذليل در برابر كفار و ستمگر نسبت به مؤمنين است و در راه خدا جهاد نمىكند و از ملامت هر ملامتگرى مىهراسد!
اين همان معنائى است كه قرآن كريم از چهره مسلمانان آن روز خوانده بود و
اگر خواستى بگو خداى عليم خبير چنين آيندهاى را براى امت اسلام از غيب خبر داده بود و پيش بينى كرده بود كه به زودى امت اسلام از دين مرتد مىشود، البته منظور از اين ارتداد، ارتداد اصطلاحى يعنى برگشتن به كفر صريح و اعلام بيزارى از اسلام نيست بلكه منظور ارتداد تنزيلى است كه جمله« و من يتولهم منكم فانه منهم ان الله لا يهدى القوم الظالمين،» آن را بيان مىكند.
آنگاه خداى سبحان جامعه اسلامى را - كه چنين وصفى به خود خواهند گرفت - وعده داده كه قومى را خواهد آورد كه دوستشان دارد و آن قوم نيز خدا را دوست دارند، مردمى كه در برابر مؤمنين ذليل و در مقابل كفار شكستناپذيرند مردمى كه در راه خدا جهاد نموده، از ملامت هيچ ملامتگرى پروا نمىكنند و اين اوصافى كه براى آن قوم بر شمرده - همانطور كه قبلا توجه كرديد - اوصاف جامعى است كه جامعه اسلامى امروز ما فاقد آن است و با دقت و باريك بينى در هر يك از آن اوصاف كه متقابلا ضد آن اوصاف نيز اوصاف جامعى است كه رذائلى بسيار از آنها منشعب مىشود، رذائلى كه فعلا جامعه اسلامى ما گرفتار آن است و خداى تعالى در صدر اسلام از وضع امروز ما خبر داده است.
( خواننده عزيز را به مطالعه كامل اين مطلب در الميزان دعوت مي كنم! )
-” لا يَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكَفِرِينَ أَوْلِيَاءَ مِن دُونِ الْمُؤْمِنِينَ وَ مَن يَفْعَلْ ذَلِك فَلَيْس مِنَ اللَّهِ فى شىْءٍ إِلا أَن تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقَاةً وَ يُحَذِّرُكمُ اللَّهُ نَفْسهُ وَ إِلى اللَّهِ الْمَصِيرُ!
-مؤمنين به هيچ بهانهاى نبايد كفار را ولى و سرپرست خود بگيرند با اينكه در بين خود كسانى را دارند كه سرپرست شوند و هر كس چنين كند ديگر نزد خدا هيچ حرمتى ندارد، مگر اينكه از در تقيه، سرپرستى كفار را قبول كرده باشند و فراموش نكنند كه در بين كسانى كه بايد بترسند خدا نيز هست و بازگشت همه به سوى خدا است !»
مراد از كافرين در اين آيات ( با توجه به تفسير آيات قبلي،) اعم از اهل كتاب و
1) مستند: آيه 51 تا 54 و 57 سوره مائده الميزان ج : 5 ص : 601
مشركين است، و اگر از دوستى و اختلاط روحى با كفار نهى مىكند، از دو طايفه نهى مىكند، و اگر مراد از كفار تنها مشركين باشند، بايد گفت آيات متعرض حال آنان است، و مردم را دعوت مىكند به اينكه مشركين را رها نموده به حزب خدا متصل شوند، و خدا را دوست بدارند، و رسول او را اطاعت كنند.
-” لا يتخذ المؤمنون الكافرين اولياء من دون المؤمنين!“
اگر ما كفار را اولياى خود بگيريم خواه ناخواه با آنان امتزاج روحى پيدا كردهايم، امتزاج روحى هم ما را مىكشاند به اينكه رام آنان شويم، و از اخلاق و ساير شؤون حياتى آنان متاثر گرديم( زيرا كه نفس انسانى خو پذير است،) و آنان مىتوانند در اخلاق و رفتار ما دست بيندازند. دليل بر اين معنا آيه مورد بحث است كه جمله ” من دون المؤمنين،“ را قيد نهى قرار داده، و مىفرمايد مؤمنين كفار را اولياى خود نگيرند در حالى كه با ساير مؤمنين دوستى نمىورزند، كه از اين قيد به خوبى فهميده مىشود كه منظور آيه اين است كه بفرمايد اگر تو مسلمان اجتماعى و به اصطلاح نوع دوست هستى، بايد حداقل مؤمن و كافر را به اندازه هم دوست بدارى، و اما اينكه كافر را دوست بدارى، و زمام امور جامعه و زندگى جامعه را به او بسپارى و با مؤمنين هيچ ارتباطى و علاقهاى نداشته باشى، اين بهترين دليل است كه تو با كفار سنخيت دارى و از مؤمنين جدا و بريدهاى و اين صحيح نيست پس زنهار بايد از دوستى با كفار اجتناب كنى .
در آيات كريمه قرآن هم نهى از دوستى با كفار و يهود و نصارا مكرر آمده و ليكن موارد نهى مشتمل بر بيانى است كه معناى اين نهى را تفسير مىكند و كيفيت ولايتى را كه از آن نهى فرموده تعريف مىكند، مانند آيه مورد بحث كه گفتيم مشتمل بر جمله:” من دون المؤمنين،“ است، كه جمله” لا يتخذ المؤمنون الكافرين اولياء،“ را تفسير مىكند.
و همچنين آيه شريفه:
-” يا ايها الذين آمنوا لا تتخذوا اليهود و النصارى اولياء،“
كه مشتمل است بر جمله:” بعضهم اولياء بعض،“ و آيه شريفه: ” يا ايها الذين آمنوا لا تتخذوا عدوى و عدوكم اولياء،“ كه دنبالش آيه:” لا ينهيكم الله عن الذين لم يقاتلوكم فى الذين ...،“ آمده آن را تفسير مىكند .
و بنا بر اين آوردن اين اوصاف براى تفسير فرمان:« مؤمنين نبايد كافران را اولياى خود بگيرند و به مؤمنين بي اعتنا باشند!» در حقيقت سبب حكم و علت آن را بيان نموده بفهماند دو صفت كفر و ايمان به خاطر تضاد و بينونتى است كه بين آن دو هست، قهرا همان بينونت و فاصله و تضاد به دارندگان صفت كفر با صفت ايمان نيز
سرايت مىكند، در نتيجه آن دو را از نظر معارف و عقائد و اخلاق از هم جدا مىكند، ديگر راه سلوك به سوى خداى تعالى و ساير شؤون حياتى آن دو يكى نخواهد بود، نتيجه اين جدائى هم اين مىشود كه ممكن نيست بين آن دو ولايت و پيوستگى برقرار باشد، چون ولايت موجب اتحاد و امتزاج است، و اين دو صفت كه در اين دو طايفه وجود دارد موجب تفرقه و بينونت است، و وقتى يك فرد مؤمن نسبت به كفار ولايت داشته باشد، و اين ولايت قوى هم باشد، خود به خود خواص ايمانش و آثار آن فاسد گشته، و بتدريج اصل ايمانش هم تباه مىشود.
و به همين جهت است كه در دنبال آيه مورد بحث اضافه كرد:
-” و من يفعل ذلك فليس من الله فى شىء ! “
و سپس اضافه كرد:
-” الا ان تتقوا منهم تقية،“
در جمله اول فرمود كسى كه چنين كند هيچ ارتباطى با حزب خدا ندارد، و در جمله دوم، مورد تقيه را استثنا كرد، چون تقيه معنايش اين است كه مؤمن از ترس كافر اظهار ولايت براى او مىكند، و حقيقت ولايت را ندارد .
كلمه دون در جمله:” من دون المؤمنين،“ معناى نزد را مىدهد البته بوئى هم از معناى فرومايگى و قصور در آن هست، و معنايش اين است كه مؤمنين به جاى مردم با ايمان مردم كفر پيشه را ولى خود نگيرندكه جايگاه و موقعيت آنان نسبت به مقام و موقعيت مردم با ايمان، پست و بىمايه است، چون جاه و مقام مؤمنين بلندتر از مكان كفار است!
” و من يفعل ذلك فليس من الله فى شىء،“ منظور از اينكه مىفرمايد: هر كس چنين كند اين است كه هر كس كفار را به جاى مؤمنين اوليا بگيرد، چنين و چنان مىشود، و اگر نام عمل را نبرد و به جاى آن لفظى عام آورد، براى اشاره به اين نكته بوده، كه گوينده آنقدر از پذيرفتن ولايت كفار نفرت دارد كه نمىخواهد حتى نام آنرا ببرد.
و كسى كه چنين كند هيچ ارتباطى با حزب خدا ندارد، همچنانكه در جاى ديگر فرموده:” و من يتول الله و رسوله و الذين آمنوا، فان حزب الله هم الغالبون ! “
چنين كسى در هيچ حالى و اثرى برقرار در حزب خدا نيست. ” الا ان تتقوا منهم تقية،“ اظهار محبت دروغى و از ترس، محبت واقعى نيست، و همچنين اظهار ساير
آثار ولايت اگر دروغى و از ترس باشد ولايت واقعى نيست، چون خوف و محبت كه مربوط به قلب است، دو صفت متضادند، كه دو اثر متقابل در قلب دارند، چگونه ممكن است در يك قلب متحد شوند.
-” لا يَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكَفِرِينَ أَوْلِيَاءَ مِن دُونِ الْمُؤْمِنِينَ وَ مَن يَفْعَلْ ذَلِك فَلَيْس مِنَ اللَّهِ فى شىْءٍ إِلا أَن تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقَاةً !
-... مگر اينكه از در تقيه، سرپرستى كفار را قبول كرده باشند !»
اين آيه شريفه دلالتى روشن بر جواز تقيه دارد، از ائمه اهل بيت عليهمالسلام هم اين استفاده روايت شده، همچنان كه آيهاى كه در باره داستان عمار و پدرش ياسر و مادرش سميه نازل شده اين دلالت را دارد، و آيه اين است كه مىفرمايد:” من كفر بالله من بعد ايمانه، الا من اكره و قلبه مطمئن بالايمان، و لكن من شرح بالكفر صدرا فعليهم غضب من الله، و لهم عذاب عظيم.“
و كوتاه سخن اينكه، كتاب و سنت هر دو بر جواز تقيه بطور اجمال دلالت دارند، اعتبار عقلى هم مؤيد اين حكم است، چون دين جز اين نمىخواهد و شارع دين هم جز اين هدفى ندارد كه حق را زنده كند و جان تازهاى بخشد، و بسيار مىشود كه تقيه كردن و بر حسب ظاهر طبق دلخواه دشمن و مخالفين حق عمل كردن مصلحت دين و حيات آن را چنان تامين مىكند كه ترك تقيه آن طور تامين نكند، و اين قابل انكار نيست، مگر كسى بخواهد منكر واضحات شود.
در تفسير صافى در ذيل آيه:” الا ان تتقوا منهم تقية ...،“ در كتاب احتجاج از امير المؤمنين عليهالسلام روايت كرده كه در ضمن حديثى فرمود: خداى تعالى تو را دستور داده تا در دين خودت تقيه كنى، براى اينكه مىفرمايد: زنهار، زنهار، مبادا خود را به هلاكت افكنى و تقيهاى را كه به تو دستور دادهام ترك نمائى، زيرا با ترك تقيه سيل خون از خود و برادرانت براه مىاندازى و نعمتهاى خودت و آنان را در معرض زوال قرار داده، آنان را خوار و ذليل دست دشمنان دين نمايى، با اينكه خداى تعالى به تو دستور داده كه وسيله عزت آنان را فراهم سازى .
و در تفسير عياشى از امام صادق عليهالسلام روايت كرده كه فرمود: رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم بارها مىفرمود دين ندارد كسى كه تقيه ندارد، و نيز مىفرمود:
خداى تعالى خودش فرموده:” الا ان تتقوا منهم تقية.“
و در كافى از امام باقر عليهالسلام روايت آورده كه فرمود: تقيه در هر چيزى براى آدمى خواه ناخواه پيش مىآيد، و خدا هم به همين جهت آن را حلال فرموده است.
مؤلف: اخبار در مشروعيت تقيه از طرق ائمه اهل بيت عليهمالسلام بسيار زياد است، و شايد به حد تواتر برسد و خواننده محترم توجه فرمود كه آيه شريفه هم بر آن دلالت دارد، دلالتى كه به هيچ وجه نمىتوان آن را انكار نمود.
” و يحذركم الله نفسه و الى الله المصير،“ خداي تعالي در اين آيه مسلمانان دوستدار كفار را از خودش برحذر ساخته، و وجه آن تنها اين است كه بفهماند خداى سبحان خودش مخوف و واجب الاحتراز است، و از نافرمانيش بايد دورى كرد، و خلاصه بفهماند بين اين مجرم و بين خداى تعالى چيز مخوفى غير خود خدا نيست، تا از آن احتراز جويد، يا خود را از خطر او در حصن و قلعهاى متحصن كند، بلكه مخوف خود خدا است، كه هيچ چيزى كه مانع او شود وجود ندارد و نيز بين مجرم و خدا هيچ مايه اميدى كه بتواند شرى از او دفع كند وجود ندارد، نه هيچ صاحب ولايتى، و نه شفيعى، بنا بر اين در آيه شريفه شديدترين تهديد آمده و تكرار آن در يك مقام اين تهديد شديد را زيادتر و شديدتر مىگرداند، و باز با تعقيب جمله مورد بحث با دو جمله ديگر يعنى جمله” و الى الله المصير و جمله و الله رؤف بالعباد،“ كه بيانش خواهد آمد، اين شدت را مىافزايد.
با بيانى ديگر مىتوان فهميد كه چرا خداى تعالى دوستدار كفار را از خودش برحذر داشته، و آن اين است كه از لابلاى اين آيه و ساير آياتى كه از دوستى با غير مؤمنين نهى فرموده، برمىآيد كه اين قسم دوستى خارج شدن از زى بندگى است، و مستقيما ترك گفتن ولايت خداى سبحان و داخل شدن در حزب دشمنان او و شركت در توطئههاى آنان براى افساد امر دين او است.
و كوتاه سخن اينكه دوستى با كفار طغيان و افساد نظام دين است، كه بدترين و خطرناكترين ضرر را براى دين دارد، حتى ضررش از ضرر كفر كفار و شرك مشركين نيز بيشتر است، زيرا آنكس كه كافر و مشرك است، دشمنيش براى دين آشكار است، و به سهولت مىتوان خطرش را از حومه دين دفع نموده و از خطرش برحذر بود، و اما مسلمانى كه دعوى صداقت و دوستى با دين مىكند، و در دل دوستدار دشمنان دين است، و قهرا اين دوستى اخلاق و سنن كفر را در دلش رخنه داده، چنين كسى و چنين
كسانى ندانسته حرمت دين و اهل دين را از بين مىبرند، و خود را به هلاكتى دچار مىسازند كه ديگر اميد حيات و بقائى باقى نمىگذارد.
و سخن كوتاه اينكه اين قسم دوستى طغيان است، و امر طاغى به دست خود خداى سبحان است، اين نكته را در اينجا داشته باش تا ببينيم از آيات سوره فجر چه استفاده مىكنيم:
-” ا لم تر كيف فعل ربك بعاد، ارم ذات العماد،
التى لم يخلق مثلها فى البلاد و ثمود الذين جابوا الصخر بالواد،
و فرعون ذى الاوتاد، الذين طغوا فى البلاد، فاكثروا فيها الفساد،
فصب عليهم ربك سوط عذاب، ان ربك لبالمرصاد ! “
خوب، از اين آيات استفاده كرديم كه طغيان طاغى، وى را به كمينگاه خدا مىكشاند، كمينگاهى كه غير از خدا در آن نيست، و تازيانه عذاب را بر سرش فرود مىآورد، و كسى نيست كه مانع او شود.
از اينجا معلوم مىشود تهديد به تحذير از خود خدا در جمله:” و يحذركم الله نفسه،“ براى آن است كه دوستى با كفار، از مصاديق طغيان بر خدا به ابطال دين او و افساد شريعت او است.
دليل بر گفتار ما آيه زير است، كه مىفرمايد:
-” فاستقم كما امرت و من تاب معك و لا تطغوا انه بما تعملون بصير!
و لا تركنوا الى الذين ظلموا، فتمسكم النار!
و ما لكم من دون الله من اولياء، ثم لا تنصرون!“
و اين همان آيهاى است كه (بطورى كه در حديث آمده،) رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم فرمود اين آيه مرا پير كرد، و دلالتش بر نظر ما از اين باب است كه اين دو آيه - بطورى كه بر هيچ متدبرى پوشيده نيست - ظهور در اين دارند كه اعتماد به كفار ستمگر، طغيان است طغيانى كه دنبالش فرا رسيدن آتش حتمى است، آنهم فرا رسيدنى كه ناصر و دادرسى با آن نيست، و اين همان انتقام الهى است، كه به بيان گذشته ما عاصم و بازدارندهاى از آن نيست .
از اينجا اين نكته هم روشن مىشود كه جمله:” و يحذركم الله نفسه،“ دلالت دارد بر اينكه تهديد در آن به عذابى حتمى است، چون از خود خدا تحذير كرده، و تحذير از خود خدا دلالت دارد كه ديگر حايلى بين او و عذاب وجود ندارد و كسى نمىتواند خدا را با اينكه تهديد به عذاب كرده از عذابش جلوگير شود، پس نتيجه قطعى مىدهد كه عذاب نامبرده واقع شدنى است
اين آيات يعنى آيه:” لا يتخذ المؤمنون الكافرين اولياء،“ و آيات بعدش از خبرهاى
غيبى قرآن كريم است.
اين نكته را هم بايد در نظر داشت كه دوستى كفار كفر است، و مراد از اين كفر، كفر در فروع دين است، نه در اصول دين، نظير كفر مانع زكات و تارك صلات و ممكن است كفر چنين افراد، عاقبت كار آنان باشد، و به بيانى كه گذشت، از اين نظر باشد كه دوستى كفار سرانجام كار انسان را به كفر مىكشاند .
-” يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا لا تَتَّخِذُوا بِطانَةً مِّن دُونِكُمْ لا يَأْلُونَكُمْ خَبَالاً وَدُّوا مَا عَنِتُّمْ قَدْ بَدَتِ الْبَغْضاءُ مِنْ أَفْوَهِهِمْ وَ مَا تُخْفِى صدُورُهُمْ أَكْبرُ قَدْ بَيَّنَّا لَكُمُ الاَيَتِ إِن كُنتُمْ تَعْقِلُونَ!
-اى كسانى كه ايمان آوردهايد، دوست و محرم رازى از غير خود مگيريد كه غير شما لحظهاى از رساندن شر به شما نمىآسايند، آنها دوست مىدارند شما را به ستوه آورند، دشمنى درونى و باطنيشان با شما از مطاوى كلماتشان پيدا است، و آنچه در دل دارند، بسى خطرناكتر از آن است، ما آيات را برايتان بيان مىكنيم، اگر تعقل كنيد!“
در اين آيه شريفه، خويشاوند نزديك را بطانه (آستر) ناميده و وجهش اين است كه آستر به پوست بدن نزديك است تا روية لباس، چون آستر لباس بر باطن انسان اشراف و اطلاع دارد و مىداند كه آدمى در زير لباس چه پنهان كرده، خويشاوند آدمى هم همينطور است، از بيگانگان به آدمى نزديكتر و به اسرار آدمى واقفتر است.
” لا يالونكم،“ يعنى دشمنان از رساندن هيچ شرى به شما كوتاهى نمىكنند. ” ودوا ما عنتم،“ يعنى دوستدار شدت و گرفتارى و ضرر شمايند.
و جمله ” قد بدت البغضاء من افواههم،“ مىرساند كه دشمنى آنان نسبت به شما آنقدر زياد است كه نمىتوانند پنهان بدارند، بلكه دشمنى باطنيشان در لحن كلامشان اثر گذاشته است.
فرموده:” وما تخفى صدورهم اكبر،“ تا اشاره كرده باشد، به اينكه آنچه در سينه دارند، قابل وصف نيست، چون هم متنوع و گوناگون است و هم آنقدر عظيم است كه در وصف نمىگنجد، و همين مبهم آوردن ” ما فى صدورهم،“ بزرگ و عظيم بودن را تاييد
1) مستند: آيه 28 تا 32 سوره آل عمران الميزان ج : 3 ص : 235
مىكند.
-« مَّن يَشفَعْ شفَعَةً حَسنَةً يَكُن لَّهُ نَصِيبٌ مِّنهَا وَ مَن يَشفَعْ شفَعَةً سيِّئَةً يَكُن لَّهُ كِفْلٌ مِّنْهَا وَ كانَ اللَّهُ عَلى كلِّ شىْءٍ مُّقِيتاً !
-هر كس وساطت و شفاعتى نيكو كند وى را از آن بهرهاى باشد و هر كس وساطت بدى كند وى را نيز از آن سهمى باشد و خدا بر همه چيز مقتدر است !»
اين حقيقت را به عنوان تذكر به مؤمنين خاطر نشان فرموده، تا بدانند شفاعت بدون اثر نيست و در هر كارى شفاعت نكنند، و آنجا كه لازم است شفاعت بكنند، مثلا در شر و فساد كه هدف منافقين است وساطت نكنند، چه منافقين از مشركين و چه منافقين از غير مشركين، مخصوصا درباره منافقين از مشركين كه مىخواهند به قتال نروند شفاعت نكنند، چون ترك فساد را و لو كم و از رشد آن جلوگيرى نكردن و اجازه آن دادن كه فساد نمو كند و بزرگ شود، خود فسادى است كه به آسانى نمىتوان از بينش برد، فسادى كه مستلزم هلاكت حرث و نسل است .
آيه شريفه در معناى نهى از شفاعت در كار بد است، يعنى شفاعت اهل ظلم و طغيان و نفاق و شرك است، زيرا اين طوائف، مفسدين در ارض هستند و نبايد در كار آنان وساطت كرد.
-« مَا كانَ لِلْمُشرِكِينَ أَن يَعْمُرُوا مَسجِدَ اللَّهِ شهِدِينَ عَلى أَنفُسِهِم بِالْكُفْرِ أُولَئك حَبِطت أَعْمَلُهُمْ وَ فى النَّارِ هُمْ خَلِدُونَ!
-إِنَّمَا يَعْمُرُ مَسجِدَ اللَّهِ مَنْ ءَامَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الاَخِرِ وَ أَقَامَ الصلَوةَ وَ ءَاتى الزَّكوةَ وَ لَمْ يخْش إِلا اللَّهَ فَعَسى أُولَئك أَن يَكُونُوا مِنَ الْمُهْتَدِينَ!
-مشركين را حق آن نيست كه مساجد خدا را تعمير كنند، با آنكه خود شاهد بر كفر خويشتنند، چه، ايشان اعمالشان بى اجر و باطل و خود در جهنم جاودانند!
-مسجدهاى خدا را تنها كسى تعمير مىكند كه به خدا و روز جزا ايمان داشته و
نماز بپا دارد و زكات دهد، و جز از خدا نترسد، ايشانند كه اميد هست كه از راه يافتگان باشند !»
اگر جواز تعمير مساجد و داشتن حق آن را مشروط كرده به داشتن ايمان به خدا و به روز جزا، و بهمين جهت آن را از كفار كه فاقد چنين ايمانى هستند نفى كرده، و خلاصه اگر در اين شرط تنها اكتفا به ايمان به خدا نكرده و ايمان به روز جزا را هم علاوه كرده براى اين است كه مشركين خدا را قبول داشتند، و تفاوتشان با مؤمنين صرفنظر از شرك اين بود كه به روز جزا ايمان نداشتند، لذا حق تعمير مساجد و جواز آن را منحصر كرد به كسانى كه دين آسمانى را پذيرفته باشند.
به اين هم اكتفا نكرد، بلكه مساله نماز خواندن و زكات دادن و نترسيدن جز از خدا را هم اضافه كرد، و فرمود:« و اقام الصلوة و آتى الزكوة و لم يخش الا الله،» براى اينكه مقام آيه مقام بيان و معرفى كسانى است كه بر خلاف كفار از عملشان منتفع مىشوند، و معلوم است كسى كه تارك فروع دين آنهم نماز و زكات كه دو ركن از اركان دينند بوده باشد او نيز به آيات خدا كافر است، و صرف ايمان به خدا و روز جزا فايدهاى بحالش ندارد، هر چند در صورتى كه به زبان منكر آنها نباشد در زمره مسلمانان محسوب مىشود، و وقتى كافر است كه بزبان انكار كند.
و اگر از ميان فروع دين تنها نماز و زكات را اسم برد، براى اين است كه نماز و زكات از آن اركانى است كه به هيچ وجه و در هيچ حالى از احوال تركش جايز نيست.
از آيه استفاده شد كه تعمير مساجد، حق و جايز براى غير مسلمان نيست، اما مشركين بخاطر شرك و ايمان نداشتنشان به خدا و روز جزا، و اما اهل كتاب بخاطر اينكه قرآن ايمانشان را ايمان بشمار نمىآورد، خداى متعال فرموده:
-« ان الذين يكفرون بالله و رسله و يريدون ان يفرقوا بين الله و رسله و يقولون نؤمن ببعض و نكفر ببعض و يريدون ان يتخذوا بين ذلك سبيلا اولئك هم الكافرون حقا!»
و نيز در آيه 29 سوره مورد بحث فرموده:
-« قاتلوا الذين لا يؤمنون بالله ولا باليوم الاخر ولا يحرمون ما حرم الله و رسوله و لا يدينون دين الحق من الذين اوتوا الكتاب ...!»
1) مستند: آيه 17 و 18 سوره توبه الميزان ج : 9 ص : 268
-« وَ لا تَرْكَنُوا إِلى الَّذِينَ ظلَمُوا فَتَمَسكُمُ النَّارُ وَ مَا لَكم مِّن دُونِ اللَّهِ مِنْ أَوْلِيَاءَ ثُمَّ لا تُنصرُونَ!
-به كسانى كه ستم كردهاند متمايل نشويد كه جهنمى مىشويد و غير خدا دوستانى نداريد و يارى نمىشويد!»
ركون به سوى ستمكاران، يك نوع اعتمادى است كه ناشى از ميل و رغبت به آنان باشد، حال چه اين ركون در اصل دين باشد، مثل اينكه پارهاى از حقايق دين را كه به نفع آنان است بگويد، و از آنچه كه به ضرر ايشان است دم فرو بندد و افشاء نكند، و چه اينكه در حيات دينى باشد مثل اينكه به ستمكاران اجازه دهد تا به نوعى كه دلخواه ايشان است در اداره امور مجتمع دينى مداخله كنند و ولايت امور عامه را به دست گيرند، و چه اينكه ايشان را دوست بدارد و دوستيش منجر به مخالطت و آميزش با آن شود و در نتيجه در شؤون حياتى جامعه و يا فردى از افراد اثر سوء بگذارد.
كوتاه سخن، ركون به اين معنا است كه در امر دين و يا حيات دينى طورى به ستمكاران نزديك شود كه نزديكيش توأم با نوعى اعتماد و اتكاء باشد، و دين و خدا و يا حيات دينى را از استقلال در تاثير انداخته، و از آن پاكى و خلوص اصليش ساقط كند و معلوم است كه نتيجه اين عمل اين است كه راه حق از طريق باطل سلوك شود، و يا حق با احياى باطل احياء گشته و بالأخره به خاطر احيائش كشته شود.
دليل ما بر اين معنايى كه كرديم اين است كه خداى تعالى در خطابى كه در اين آيه دارد، جمع كرده ميان رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم و مؤمنين از امتش، و شؤونى كه هم مربوط به آن جناب و هم به امت اوست، همان معارف دينى و اخلاق و سنتهاى اسلامى است از جهت تبليغ و حفظ و اجراء و تطبيق حيات اجتماعى بر آن، و همچنين عبارت است از ولايت امور مجتمع اسلامى، و شناخته شدن افراد به عنوان يك فرد مسلمان، در صورتى كه به آن سنتها عمل كند. بنا بر اين، نه پيغمبر مىتواند در اين امور به ستمكاران ركون كند و نه امت او.
بعلاوه، كاملا روشن است كه آيه مورد بحث به منزله نتيجهاى است كه از داستانهاى ملتهاى ستمكارى استنتاج شده كه خداوند به جرم ستمهايشان آنها را هلاك نموده است.
اين آيه متفرع بر آن داستانها و ناظر به آنها است، و ظلم آن ملتها تنها شرك
ورزيدن و بت پرستيشان نبود، بلكه از جمله كارهاى نكوهيده آنها كه خداوند از آن نكوهش كرده پيروى از ستمكاران بوده، كه نتيجهاش فساد در زمين بعد از اصلاح آن مىشد، و آن فساد عبارت بود از رسميت دادن به سنتهاى ظالمانه كه واليان جور باب كرده بودند و مردم هم از آنها پيروى مىكردند.
پس جمله« لا تركنوا الى الذين ظلموا،» نهى است از ميل به سوى ايشان و اعتماد بر آنان و اينكه اصل دين و حيات دينى بر اساس باطل ايشان بنا شود.
قرار گرفتن اين آيه به منزله نتيجهاى از داستانهاى گذشته، اين معنا را افاده مىكند كه منظور از ستمكاران در آيه، كسانى نيست كه صرفا ظلمى از آنان سرزده باشد، و گرنه بايد تمامى مردم را شامل شود، زيرا از عده معدودى معصومين كه بگذريم تمامى مردم سهمى از ظلم را دارند، و با اين حال ديگر معنايى براى نهى نمىماند. و نيز افاده مىكند كه مقصود از ستمكاران آن عدهاى هم كه دائما كارشان ظلم باشد نيست. درست است كه فعل به خودى خود صرف تحقق را مىرساند، و در صورت وجود اسباب افاده وصف و استمرار هم مىكند، و ليكن آن شرايط و اسباب در آيه مورد بحث وجود ندارد و هيچ چيزى بر چيزى بطور گزاف دلالت نمىكند.
پس مقصود از ستمكاران، اين طايفه نيستند ، بلكه مراد آن عده از مردم هستند كه حالشان در ظلم و ستم، حال همان كسانى باشد كه خداوند در آيات سابق داستانشان را آورده بود، و مثل اينكه خداى تعالى در آن داستانها عموم مردم را در برابر دعوت الهيى كه متوجه آنان شده مانند يك دسته دانسته، آنگاه آنان را به دو قسم پذيرندگان و مخالفين تقسيم كرده آنگاه در چند جاى آن داستانها از طايفه اول تعبير كرده به الذين آمنوا- آنانكه ايمان آوردند، و در نزديك ده جا از طايفه دوم كه دعوت او را رد كردهاند تعبير كرده به الذين ظلموا- كسانى كه ظلم كردند، مانند جمله« و لا تخاطبنى فى الذين ظلموا و و اخذت الذين ظلموا الصيحة و و تلك عاد جحدوا بايات ربهم و عصوا رسله و اتبعوا امر كل جبار عنيد و الا ان ثمود كفروا ربهم و الا بعدا لمدين كما بعدت ثمود.» و امثال آن.
پس خلاصه مضمون اين آيه نهى رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم و امت او است از ركون به كسى كه به عنوان ظلم شناخته شده باشد، به اينكه به سوى او ميل و در امر دين و حيات دينى بر ظلم او اعتماد كنند، اين است منظور جمله « و لا تركنوا الى الذين ظلموا.»
از بحثهايى كه تاكنون پيرامون آيه كرديم چند چيز بدست آمد:
1- اينكه متعلق نهى در آيه شريفه ركون به اهل ظلم است در امر دين و يا حيات دينى، از قبيل سكوت كردن در بيان حقايق دينى و امورى كه موجب ضرر جامعه دينى مىشود و ترك هر عمل ديگرى كه خوش آيند ظالمان نيست، و يا مثل اينكه ظالم كارهايى كند كه براى جامعه دينى ضرر دارد، و مسلمانها آن را ببينند و سكوت كنند و حقايق دينى را برايش بازگو نكنند، و يا امورى را ترك كند كه با تركش لطمه به اجتماع مسلمين بزند و مسلمين سكوت كنند، او زمام جامعه دينى را در دست بگيرد و عهدهدار مصالح عمومى جامعه بشود و با نداشتن صلاحيت، امور دينى را اجراء كند و ايشان سكوت كنند و نظير اينها. بنا بر اين، ركون و اعتماد بر ستمگران در معاشرت و معامله و خريد و فروش و همچنين وثوق داشتن به ايشان و در برخى از امور امين شمردن آنان، مشمول نهى آيه شريفه نيست، زيرا ركون در اينگونه امور، ركون در دين و يا حيات دينى نيست، خود رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم را مىبينيم كه در شب هجرت وقتى از مكه به سوى غار ثور حركت كرد يكى از مردم قريش را امين شمرد و از او براى سفر به مدينه مركبى را اجاره كرد، و نيز او را امين دانست و مورد وثوق قرار داد كه بعد از سه روز، راحله را تا درب غار خواهد آورد، آرى او رفتارش چنين بود و خود مسلمانان هم در پيش روى رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم با كفار و مشركين همين معامله را داشتند.
2- نتيجهاى ديگر كه از بحثهاى گذشته گرفته شد اين است كه ركونى كه در آيه از آن نهى شده، اخص است از معناى ولايتى كه در آيات بسيار ديگرى از آن نهى شده، زيرا ولايت به معناى نزديك شدن به نحوى است كه مسلمين را در دين و اخلاقشان در معرض تاثر قرار دهد و در نتيجه دين و اخلاقشان كه از بين رفته و سنتهاى ظالمانهاى كه در جامعه دشمنان دين رايج شده در ميان مسلمين رواج يابد، به خلاف ركون كه به معناى بنا نهادن دين و يا حيات دينى است بر اساس ظلم ظالمين، و اين معنا از نظر مورد اخص از ولايت است، براى اينكه هر جا كه ركون به ظالمى پيدا شود ولايت ظالم هم شده ولى هر جا كه ولايت ورزيدن به ظالم يافت شد چنان نيست كه ركون هم باشد.
فرق ديگر اينكه خطر و بروز اثر در ركون بالفعل است ولى در ولايت اعم از بالفعل است.
3- سوم چيزى كه از بحث گذشته به دست آمد اين بود كه آيه شريفه به كمك سياقى كه دارد و نيز با تاييد مقام، نهى مىكند از ركون به ستمكاران در ستمهايشان، به اين معنا كه مسلمانان، دين حق خود و حيات دينى خود را مبنى بر ظلمى از ظلمهاى آنان كنند، و يا در گفتار و كردار حق خود، جانب ظلم و باطل ايشان را
رعايت كنند.
و خلاصه وقتى بتوانند حقى را احياء كنند كه باطلى را هم احياء بكنند، و برگشت اين عمل همانطور كه قبلا هم گفتيم به اين است كه احياء يك حق با از بين رفتن يك حق ديگر صورت گيرد.
و اما ميل كردن به ظلمى از ظلمهاى آنان و راه دادن آن ظلم را در دين، و اجراى آن در مجتمع اسلامى و يا در محيط زندگى شخصى، ركون به ظالمين نيست، بلكه مباشرت در ظلم و وارد شدن در زمره ظالمين است!
و اين مطلب بر بسيارى از مفسرين مشتبه شده، و نتوانستهاند ميان ركون به ظالمين و اين مثالها كه ما ذكر كرده و گفتيم مباشرت در ظلم است، فرق بگذارند.
-« وَ إِذَا رَأَيْتَهُمْ تُعْجِبُك أَجْسامُهُمْ وَ إِن يَقُولُوا تَسمَعْ لِقَوْلهِمْ كَأَنهُمْ خُشبٌ مُّسنَّدَةٌ يحْسبُونَ كلَّ صيْحَةٍ عَلَيهِمْ هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ قَتَلَهُمُ اللَّهُ أَنى يُؤْفَكُونَ!
-اى رسول تو چون كالبد جسمانى آن منافقان را مشاهده كنى به آراستگى ظاهر، تو را به شگفت آرند و اگر سخن گويند بس چرب زبانند به سخنهايشان گوش فرا خواهى داد ولى از درون گويى كه چوبى خشك بر ديوارند و هيچ ايمان و معرفت ندارند و چون در باطن نادرست و بدانديشند، هر صدائى بشنوند بر زيان خويش پندارند. اى رسول بدانكه دشمنان دين و ايمان به حقيقت اينان هستند از ايشان برحذر باش! خدايشان بكشد چقدر به مكر و دروغ از حق باز مىگردند!
ظاهرا خطاب: « و چون ايشان را ببينى و سخنان ايشان را مىشنوى،» خطاب به شخص معينى نيست، بلكه خطابى است عمومى به هر كس كه ايشان را ببيند، و سخنان ايشان را بشنود، چون منافقين همواره سعى دارند ظاهر خود را بيارايند، و فصيح و بليغ سخن بگويند. پس تنها رسول خدا مورد خطاب نيست و منظور اين است كه بفهماند منافقين چنين وضعى به خود مىگيرند: ظاهرى فريبنده، و بدنى آراسته دارند به طورى كه هر كس به آنان برخورد كند از ظاهرشان خوشش مىآيد، و از سخنان شمرده و فصيح آنان لذت مىبرد، و دوست مىدارد به آن گوش فرا دهد، از بس كه شيرين سخن مىگويند و گفتارشان نظمى فريبنده دارد.
مىخواهد بفرمايد: منافقينى كه اجسامى زيبا و فريبنده و سخنانى جاذب و
1) مستند: آيه 113 سوره هود الميزان ج : 11 ص : 66
شيرين دارند، به خاطر نداشتن باطنى مطابق ظاهر، در مثل مانند چوبى مىمانند كه به چيزى تكيه داشته باشد و اشباحى بدون روحند، همان طور كه آن چوب نه خيرى دارد، و نه فائده بر آن مترتب مىشود، اينان نيز همين طورند چون فهم ندارند.
« يحسبون كل صيحة عليهم،» اين جمله مذمت ديگرى است از ايشان، مىفرمايد منافقين از آنجا كه در ضمير خود كفر پنهان دارند، و آن را از مؤمنين پوشيده مىدارند، عمرى را با ترس و دلهره و وحشت بسر مىبرند كه مبادا مردم بر باطنشان پى ببرند، به همين جهت هر صيحهاى كه مىشنوند خيال مىكنند عليه ايشان است و مقصود صاحب صيحه ايشان است.
« هم العدو فاحذرهم،» يعنى ايشان در عداوت با شما مسلمانان به حد كاملند، براى اينكه بدترين دشمن انسان آن كسى است كه واقعا دشمن باشد، و آدمى او را دوست خود بپندارد: « قاتلهم الله انى يؤفكون!» اين جمله نفرينى است بر منافقين به قتل، كه شديدترين شدائد دنيا است.
وقتى به منافقين گفته مىشود بياييد تا رسول الله براى شما از خدا طلب آمرزش كند- اين پيشنهاد وقتى به آنان داده مىشده كه فسقى يا خيانتى مرتكب مىشدند و مردم از آن با خبر مىگشتند- از روى اعراض و استكبار سرهاى خود را بر مىگردانند و تو آنان را مىبينى كه از پيشنهاد كننده روى گردانيده، از اجابت او استكبار مىورزند.
« سواء عليهم استغفرت لهم ام لم تستغفر لهم لن يغفر الله لهم ...،» يعنى چه براى ايشان استغفار بكنى و چه نكنى، برايشان يكسان است. و يكسانى كنايه از اين است كه فائدهاى بر اين كار مترتب نمىشود.
« ان الله لا يهدى القوم الفاسقين،» اين جمله مضمون آيه را تعليل نموده، مىفهماند: اگر گفتيم خدا هرگز ايشان را نمىآمرزد علتش اين است كه آمرزش، خود نوعى هدايت به سوى سعادت و بهشت است، و منافقين فاسقند، و از زى عبوديت خدا خارجند، چون در نهان خود كفر پنهان كردهاند، و خدا بر دلهايشان مهر زده، و هرگز مردم فاسق را هدايت نمىكند.
« هم الذين يقولون لا تنفقوا على من عند رسول الله حتى ينفضوا ...،» منافقين همان كسانى هستند كه مىگويند مال خودتان را بر مؤمنين فقير كه همواره دور رسول الله را گرفتهاند انفاق نكنيد، چون آنها دور او را گرفتهاند تا ياريش كنند، و اوامرش را انفاذ، و هدفهايش را به كرسى بنشانند، و وقتى شما به آنها كمك نكرديد از دور او متفرق مىشوند و او ديگر نمىتواند بر ما حكومت كند.
« و لله خزائن السموات و الأرض،» مىفرمايد: دين، دين خدا است و خدا براى پيشبرد دين خود احتياج به كمك منافقان ندارد. او كسى است كه تمامى خزينههاى آسمان و زمين را مالك است، از آن هر چه را بخواهد و به هر كس بخواهد انفاق مىكند.
پس اگر بخواهد مىتواند مؤمنين فقير را غنى كند، اما او همواره براى مؤمنين آن سرنوشتى را مىخواهد كه صالح باشد، مثلا آنان را با فقر امتحان مىكند و يا با صبر به عبادت خود وامىدارد، تا پاداشى كريمشان داده، به سوى صراط مستقيم هدايتشان كند، ولى منافقان اين را نمىفهمند. اين است معناى « و ليكن منافقين نمىفهمند،» يعنى وجه حكمت اين را نمىدانند.
-« يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْكَفِرِينَ أَوْلِيَاءَ مِن دُونِ الْمُؤْمِنِينَ أَ تُرِيدُونَ أَن تجْعَلُوا للَّهِ عَلَيْكمْ سلْطناً مُّبِيناً ؟
-إِنَّ المُنَفِقِينَ فى الدَّرْكِ الأَسفَلِ مِنَ النَّارِ وَ لَن تجِدَ لَهُمْ نَصِيراً!
-إِلا الَّذِينَ تَابُوا وَ أَصلَحُوا وَ اعْتَصمُوا بِاللَّهِ وَ أَخْلَصوا دِينَهُمْ للَّهِ فَأُولَئك مَعَ الْمُؤْمِنِينَ وَ سوْف يُؤْتِ اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ أَجْراً عَظِيماً!
-شما كه مؤمنيد به جاى مؤمنين كافران را دوست خود مگيريد، مگر مىخواهيد عليه خود براى خدا دليلى روشن پديد آريد؟
-منافقان در طبقه زيرين جهنمند و هرگز برايشان ياورى نخواهى يافت!
-مگر آنها كه توبه كرده و به اصلاح خود گرايند و به خدا متوسل شده و دين خويش را براى خدا خالص كردهاند، آنان قرين مؤمنانند و خدا مؤمنان را پاداشى بزرگ خواهد داد! »
اين آيه شريفه مؤمنين را نهى مىكند از اينكه به ولايت كفار و سرپرستى آنها بپيوندند و ولايت مؤمنين را ترك كنند و سپس آيه شريفه دوم مساله را تعليل مىكند، به تهديد شديدى كه از ناحيه خداى تعالى متوجه منافقين شده و اين بيان و تعليل معنائى جز اين نمىتواند داشته باشد كه خداى تعالى ترك ولايت مؤمنين و قبول ولايت كفار را نفاق دانسته، و مؤمنين را از وقوع در آن بر حذر مىدارد.
خداي تعالي مؤمنين را اندرز مىدهد كه پيرامون اين قرقگاه خطرناك نگردند و متعرض خشم خداى تعالى نشوند و حجتى واضح عليه خود به دست خداى تعالى ندهند
1) مستند: آيه 4 تا 8 سوره منافقون الميزان ج : 19 ص : 469
كه اگر چنين كنند خداى تعالى گمراهشان خواهد كرد و خدعه و نيرنگ در كارشان خواهد نمود و در زندگى دنيا گرفتار ذبذبه و سرگردانشان ساخته و در آخرت بين آنان و كفار در يك جا يعنى در جهنم جمع خواهد كرد، و در گودترين دركهاى آتش سكنايشان خواهد داد و رابطه بين آنان و هر نصير و ياورى را كه بتواند ياريشان كند و هر شفيعى را كه بتواند شفاعتشان كند قطع خواهد كرد.
1) مستند: آيه 144 تا 146 سوره نساء الميزان ج : 5 ص : 192
-« وَ عِبَادُ الرَّحْمَنِ الَّذِينَ يَمْشونَ عَلى الأَرْضِ هَوْناً...!
-بندگان خاص خداى رحمان آن كسانند كه سنگين و با تواضع بر زمين راه مىروند...!»
قرآن شريف در آغاز اين گروه از آيات، دو صفت از صفات ستوده مؤمنين را ذكر مي كند.
اول اينكه مي فرمايد: مؤمنين كسانى هستند كه روى زمين با وقار و فروتنى راه مىروند. به نظر مىرسد كه مقصود از راه رفتن در زمين نيز كنايه از زندگى كردنشان در بين مردم و معاشرتشان با آنان باشد.
پس مؤمنين، هم نسبت به خداى تعالى تواضع و تذلل دارند و هم نسبت به مردم چنينند، چون تواضع آنان مصنوعى نيست، واقعا در اعماق دل، افتادگى و تواضع دارند و چون چنينند ناگزير، نه نسبت به خدا استكبار مىورزند و نه در زندگى مىخواهند كه بر ديگران استعلاء كنند و بدون حق، ديگران را پائينتر از خود بدانند و هرگز براى به دست آوردن عزت موهومى كه در دشمنان خدا مىبينند در برابر آنان خضوع و اظهار ذلت نمىكنند، پس خضوع و تذللشان در برابر مؤمنين است نه كفار و دشمنان خدا.
-« وَ إِذَا خَاطبَهُمُ الْجَهِلُونَ قَالُوا سلَماً !
-و چون جهالت پيشگان، خطابشان كنند سخن ملايم گويند!»
صفت دومى كه براى مؤمنين آورده اين است كه، چون از جاهلان حركات زشتى مشاهده مىكنند و يا سخنانى زشت و ناشى از جهل مىشنوند، پاسخى سالم مىدهند، و به سخنى سالم و خالى از لغو و گناه جواب مىگويند، شاهد اينكه كلمه سلام به اين معنا است: « آيه لا يسمعون فيها لغوا و لا تاثيما الا قيلا سلاما سلاما،» مىباشد، پس حاصل و برگشت معناى اين كلمه به اين است كه: بندگان رحمان، جهل جاهلان را با جهل مقابله نمىكنند.
و اين صفت، صفت عباد رحمان در روز است كه در ميان مردمند و اما صفت آنان در شب همان است كه آيه بعدى بيان نموده است:
-« وَ الَّذِينَ يَبِيتُونَ لِرَبِّهِمْ سجَّداً وَ قِيَماً،
-وَ الَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنَا اصرِف عَنَّا عَذَاب جَهَنَّمَ إِنَّ عَذَابَهَا كانَ غَرَاماً،
-إِنَّهَا ساءَت مُستَقَرًّا وَ مُقَاماً !
-و كسانى كه شب را با سجده و نماز براى پروردگارشان به روز آرند،
-و كسانى كه گويند: پروردگارا عذاب جهنم را از ما بگردان كه عذاب آن دائم است،
-كه جهنم قرارگاه و جاى بدى است!»
اما صفت آنان در شب: « و الذين يبيتون لربهم سجدا و قياما!» كلمه بيتوته به معناى ادراك شب است - چه بخوابد يا نخوابد. مراد از اين بيتوته در شب در حال سجده و حال ايستاده اين است كه: شب را به عبادت خدا به آخر مىرسانند، كه يكى از مصاديق عبادتشان همان نماز است كه هم افتادن به خاك جزء آن است و هم به پا ايستادن.
و معناى آيه اين است كه: بندگان رحمان كسانى هستند كه شب را درك مىكنند در حالى كه براى پروردگار خود سجده كنندگان و يا به پا ايستادگانند- يعنى پشت سر هم سجده مىكنند و برمىخيزند- ممكن هم هست كه مراد تهجد به نوافل شب باشد.
« و الذين يقولون ربنا اصرف عنا عذاب جهنم ان عذابها كان غراما،» كلمه غرام به معناى
شدت و مصيبتى است كه دست از سر آدمى بر ندارد و همواره ملازم او باشد: « انها ساءت مستقرا و مقاما- كه جهنم قرارگاه و جاى بدى است !»
-« وَ الَّذِينَ إِذَا أَنفَقُوا لَمْ يُسرِفُوا وَ لَمْ يَقْترُوا وَ كانَ بَينَ ذَلِك قَوَاماً !
-و كسانى كه چون خرج مىكنند اسراف نكنند و بخل نورزند و ميان اين دو معتدل باشند!»
كلمه انفاق به معناى بذل مال و صرف آن در رفع حوايج خويشتن و يا ديگران است و كلمه اسراف به معناى بيرون شدن از حد است، اما بيرون شدن از حد اعتدال به طرف زياده روى و در خصوص مساله انفاق، زياده روى و تجاوز از حدى است كه رعايت آن حد سزاوار و پسنديده است، در مقابل قَتر به معناى كمتر انفاق كردن است.
كلمه قَوام به معناى حد وسط و معتدل است، معنايش اين است كه: بندگان رحمان انفاق مىكنند و انفاقشان همواره در حد وسط و ميان اسراف و إقتار است، پس، اينكه فرمود:« و كان بين ذلك قواما،» توضيح همان جمله قبلى است كه فرمود:« اذا انفقوا لم يسرفوا و لم يقتروا،» پس صدر آيه، دو طرف افراط و تفريط در انفاق را نفى كرده و ذيل آن، حد وسط در آن را اثبات نموده است.
در كافى از احمد بن محمد بن على از محمد بن سنان از ابى الحسن عليهالسلام روايت كرده كه در ذيل جمله« و كان بين ذلك قواما،» فرموده: قوام، عبارت است از انفاق دارندگان به مقداري كه لازم است، و انفاق بيچارگان بمقدارى كه قدرت و توانايى دارند، آنهم هر يك را به قدر عيال و مخارجشان، مخارجى كه زندگيشان را اصلاح كند و زندگى خود صاحب عيال را نيز اصلاح نمايد، زيرا خداى تعالى هيچ كس را تكليف نفرموده مگر به آن مقدارى كه قدرت به ايشان داده است.
و در مجمع البيان از معاذ روايت كرده كه گفت: از رسول خدا صلىالله عليهوآلهوسلّم از اين آيه پرسيدم، فرمود: كسى كه در غير حق انفاق كند اسراف كرده و كسى كه در مورد حق انفاق نكند اقتار كرده است.
-« وَ الَّذِينَ لا يَدْعُونَ مَعَ اللَّهِ إِلَهاً ءَاخَرَ...!
اين آيه شريفه، شرك در عبادت را از بندگان رحمان نفى مىكند و شرك در عبادت اين است كه كسى هم خداى را عبادت كند و هم غير خداى را.
-« وَ لا يَقْتُلُونَ النَّفْس الَّتى حَرَّمَ اللَّهُ إِلا بِالْحَقِّ... !
-و انسانى را كه خدا محترم داشته جز به حق نكشند...!»
و اينكه فرمود:« و لا يقتلون النفس التى حرم الله الا بالحق،» معنايش اين است كه: در هيچ حالى از احوال، نفس انسانى را كه خدا كشتن او را حرام كرده نمىكشند، مگر در يك حال و آن حالى است كه كشتن وى حق باشد، مثلا به عنوان قصاص و حد بوده باشد.
-« وَ لا يَزْنُونَ ... !
-و زنا نكنند...!»
و اينكه فرمود:« ولا يزنون،» معنايش اين است كه: عباد رحمان كسانى هستند كه هيچ فرج حرامى را وطى نمىكنند. چون مساله زنا در ميان عرب جاهليت امرى متداول و شايع بود و اسلام از ابتداى ظهور دعوتش معروف بود به تحريم زنا و شرابخورى.
-« وَ مَن يَفْعَلْ ذَلِك يَلْقَ أَثَاماً،
-يُضعَف لَهُ الْعَذَاب يَوْمَ الْقِيَمَةِ وَ يخْلُدْ فِيهِ مُهَاناً،
-إِلا مَن تَاب وَ ءَامَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صلِحاً فَأُولَئك يُبَدِّلُ اللَّهُ سيِّئَاتِهِمْ حَسنَتٍ وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَّحِيماً،
-وَ مَن تَاب وَ عَمِلَ صلِحاً فَإِنَّهُ يَتُوب إِلى اللَّهِ مَتَاباً !
-و هر كه چنين كند به زودى سزا بيند،
-روز قيامت عذابش دو برابر شود و در آن به خوارى جاويدان به سر برد،
-مگر آنكه توبه كند و مؤمن شود و عمل شايسته كند آنگاه خدا بديهاى اين گروه را به نيكيها مبدل كند كه خدا آمرزگار و رحيم است،
-و هر كه توبه كند و عمل شايسته انجام دهد به سوى خدا بازگشتى پسنديده دارد!»
و اينكه فرمود:« و من يفعل ذلك يلق اثاما،» با كلمه ذلك به مسائل قبل، يعنى شرك و قتل نفس محترمه به غير حق و نيز زنا اشاره نموده است. و كلمه اثام به معناى اثم، يعنى وزر و وبال گناه است، كه همان كيفر عذابى است كه به زودى در روز قيامت با آن بر مىخورد، و آيه بعدى آن را بيان مىكند:
« يضاعف له العذاب يوم القيمة و يخلد فيه مهانا،» اين آيه بيان لقاى اثام در آيه قبلى است و معناى جمله « و يخلد فيه مهانا،» اين است كه: در عذاب واقع مىشود در حالى كه اهانت بر او شده باشد.
مساله خلود در عذاب، براى كسى كه شرك ورزيده مسلم است و هيچ حرفى در آن نيست و اما خلود در عذاب براى كسى كه قتل نفس محترمه كرده و يا مرتكب زنا شده باشد كه دو تا از گناهان كبيره است و همچنين براى كسى كه مرتكب رباخوارى شده باشد، كه قرآن كريم نسبت به آنها تصريح به خلود كرده و ممكن است به يكى از وجوه زير توجيه شود:
اول اينكه: بگوييم خصوص اين سه گناه طبعى دارند كه اقتضاى خلود در آتش را دارد، همچنان كه چه بسا اين احتمال از ظاهر آيه شريفه« ان الله لا يغفر ان يشرك به و يغفر ما دون ذلك لمن يشاء،» نيز استفاده شود، چون فرموده شرك به هيچ وجه آمرزيده نمىشود و اما پايينتر از شرك را خدا از هر كس بخواهد مىآمرزد، يعنى از بعضى اشخاص مانند مرتكب قتل و زنا و ربا نمىآمرزد.
دوم اينكه: بگوييم مراد از خلود در همه جا به معناى مكث طولانى است ولى چيزى كه هست اين است كه در شرك اين مكث طولانى، ابدى است و در غير آن بالأخره پايانپذير است.
سوم اينكه: بگوييم كلمه ذلك در جمله « و من يفعل ذلك،» اشاره به همه اين سه گناه است، چون آيات مورد بحث كه همه در تعريف مؤمنين است، مؤمنين را چنين معرفى مىكند: اينان كسانى هستند كه مرتكب شرك و قتل نفس و زنا نمىشوند، پس اگر كسى هر سه اين گناهان را مرتكب شود مخلد در آتش است، مانند كفار كه به همه آنها مبتلا بودند.
در نتيجه اگر كسى به بعضى از اين سه گناه آلوده باشد ديگر از آيه شريفه خلود
وى در آتش بر نمىآيد.
« الا من تاب و آمن و عمل عملا صالحا فاولئك يبدل الله سياتهم حسنات و كان الله غفورا رحيما،» اين آيه شريفه استثنايى است از حكم كلى ديدار اثام و خلود در عذاب كه در آيه قبلى بود و در مستثنا سه چيز قيد شده:
اول توبه، دوم ايمان و سوم عمل صالح.
اما توبه: كه معنايش بازگشت از گناه است و كمترين مرتبهاش ندامت است، و معلوم است كه اگر كسى از كردههاى قبلىاش ندامت نداشته باشد از گناه دور نمىشود و همچنان آلوده و گرفتار آن خواهد بود.
و اما عمل صالح: اعتبار آن نيز روشن است، براى اينكه وقتى كسى از گناه توبه كرد قهرا اگر نخواهد توبه خود را بشكند عمل صالح انجام مىدهد، يعنى عملش صالح مىشود، پس توبه مستقر و نصوح آن توبه است كه عمل را صالح كند.
و اما ايمان به خدا: از اعتبار اين قيد فهميده مىشود كه آيه شريفه مربوط به كسانى است كه هم شرك ورزيده باشند و هم قتل نفس و زنا مرتكب شده باشند و يا حداقل مشرك بوده باشند، چون اگر روى سخن در آن، به مؤمنينى باشد كه قتل و زنا كرده باشند، ديگر معنا ندارد قيد ايمان را نيز در استثناء بگنجاند.
پس آيه شريفه درباره مشركين است، حال چه اينكه آن دو گناه ديگر را هم مرتكب شده باشند و چه نشده باشند، و اما مؤمنينى كه مرتكب آن دو گناه شده باشند عهدهدار بيان توبهشان آيه بعدى است.
جمله « فاولئك يبدل الله سيئاتهم حسنات،» تفريع بر توبه و ايمان و عمل صالح است و آثار نيكى را كه بر آنها مترتب مىشود بيان مىكند، و آن اين است كه: خداى تعالى گناهانشان را مبدل به حسنه مىكند.
« إِلا مَن تَاب وَ ءَامَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صلِحاً فَأُولَئك يُبَدِّلُ اللَّهُ سيِّئَاتِهِمْ حَسنَتٍ وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَّحِيماً،
-وَ مَن تَاب وَ عَمِلَ صلِحاً فَإِنَّهُ يَتُوب إِلى اللَّهِ مَتَاباً!
-مگر آنكه توبه كند و مؤمن شود و عمل شايسته كند آنگاه خدا بديهاى اين گروه را به نيكيها مبدل كند كه خدا آمرزگار و رحيم است،
-و هر كه توبه كند و عمل شايسته انجام دهد به سوى خدا بازگشتى پسنديده دارد!»
« وَ الَّذِينَ لا يَشهَدُونَ الزُّورَ وَ إِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كرَاماً !
-و كسانى كه گواهى به ناحق ندهند و چون بر ناپسندى بگذرند با بزرگوارى گذرند!»
كلمه زور در اصل، به معناى جلوه دادن باطل به صورت حق است. اين كلمه به وجهى شامل دروغ و هر لهو باطلى از قبيل: غنا و دريدگى و ناسزا نيز مىشود.
اگر مراد از زور، دروغ باشد، تقدير كلام چنين مىشود كه: بندگان رحمان آنهايى هستند كه شهادت به زور نمىدهند، و اگر مراد از زور لهو باطل از قبيل غناء و امثال آن باشد، معنايش اين است كه: بندگان رحمان كسانى هستند كه در
مجالس باطل حاضر نمىشوند، كه از ميان اين دو احتمال، ذيل آيه با احتمال دومى مناسبتر است.
« و اذا مروا باللغو مروا كراما !»
« و چون بر ناپسندى بگذرند با بزرگوارى گذرند!»
كلمه لغو به معناى هر عمل و گفتارى است كه مورد اعتنا نباشد، و هيچ فايدهاى كه غرض عقلا بر آن تعلق گيرد نداشته باشد، و به طورى كه گفتهاند: شامل تمامى گناهان مىشود.
و مراد از مرور به لغو گذر كردن به اهل لغو است در حالى كه سر گرم لغو باشند. و معناى آيه اين است كه: بندگان رحمان چون به اهل لغو مىگذرند و آنان را سرگرم لغو مىبينند، از ايشان روى مىگردانند، و خود را پاكتر و منزهتر از آن مىدانند كه در جمع ايشان در آيند، و با ايشان اختلاط و همنشينى كنند.
« وَ الَّذِينَ إِذَا ذُكرُوا بِئَايَتِ رَبِّهِمْ لَمْ يخِرُّوا عَلَيْهَا صمًّا وَ عُمْيَاناً !
و كسانى كه چون به آيههاى پروردگارشان اندرزشان دهند كر و كور بر آن ننگرند!»
خرور بر زمين به معناى سقوط بر زمين است و گويا در آيه شريفه كنايه است از ملازمت و گرفتن چيزى به اين صورت كه به روى آن بيفتد. و معناى آيه شريفه اين است
كه: بندگان رحمان چون متذكر آيات پروردگارشان مىشوند و حكمت و موعظهاى از قرآن او و يا وحى او مىشنوند، كورانه آن را نمىپذيرند و بدون اينكه تفكر و تعقل كنند بيهوده و بى جهت، دل به آن نمىبازند، بلكه آن را با بصيرت مىپذيرند و به حكمت آن ايمان آورده به موعظه آن متعظ مىشوند و در امر خود، بر بصيرت و بر بينهاى از پروردگار خويشند.
« وَ الَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنَا هَب لَنَا مِنْ أَزْوَجِنَا وَ ذُرِّيَّتِنَا قُرَّةَ أَعْينٍ وَ اجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِينَ إِمَاماً !»
« و كسانى كه گويند پروردگارا ما را از همسران و فرزندانمان، مايه روشنى چشم ما قرار ده و ما را پيشواى پرهيزكاران بنما!»
به كسى كه مايه مسرت آدمى است نور چشم و قرة عين گفته مىشود. و مراد بندگان رحمان، از اينكه در دعاى خود در خواست مىكنند به اينكه همسران و ذريههايشان قرة عين ايشان باشد، اين است كه: موفق به طاعت خدا و اجتناب از معصيت او شوند و در نتيجه از عمل صالح آنان، چشم ايشان روشن گردد.
و اين دعا مىرساندكه بندگان رحمان غير از اين، ديگر حاجتى ندارند. و نيز مىرساند كه بندگان رحمان اهل حقند و پيروى هواى نفس نمىكنند( زيرا هر همسر و هر ذريهاى را دوست نمىدارند، بلكه آن همسر و ذريه را دوست مىدارند كه بنده خدا باشند.)
« و اجعلنا للمتقين اماما،» يعنى ما را توفيق ده تا در راه انجام خيرات و به دست آوردن رحمتت از يكديگر سبقت گيريم، در نتيجه ديگران كه دوستدار تقوايند از ما بياموزند و ما را پيروى كنند، همچنان كه قرآن كريم درباره ايشان فرموده:« فاستبقوا الخيرات،» و نيز فرموده:« سابقوا الى مغفرة من ربكم و جنة،» و نيز فرموده:« و السابقون السابقون اولئك المقربون.»
و گويا مراد از دعاى مورد بحث، اين است كه: بندگان رحمان همه در صف واحدى باشند، مقدم بر صف ساير متقين. و به همين جهت كلمه امام را مفرد آورد.
-« أُولَئك يجْزَوْنَ الْغُرْفَةَ بِمَا صبرُوا وَ يُلَقَّوْنَ فِيهَا تحِيَّةً وَ سلَماً،
-خَلِدِينَ فِيهَا حَسنَت مُستَقَرًّا وَ مُقَاماً!
-آنها به پاداش اين صبرى كه كردهاند غرفه بهشت پاداش يابند،
-جاودانه در آنند كه نيكو قرارگاه و جايگاهى است! »
غرفه به معناى بنايى است كه بالاى بناى ديگر واقع شده باشد و از كف خانه بلندتر باشد.
و در آيه شريفه، كنايه است از درجه عالىتر بهشت، و مراد از صبر، صبر بر طاعت خدا و بر ترك معصيت او است و اين دو قسم صبر همان است كه در آيات سابق نيز ذكر شده بود و ليكن اين دو صبر عادتا جداى از صبر قسم سوم، يعنى صبر در هنگام شدائد و مصائب نيست و قهرا كسى كه بر طاعت خدا و بر ترك معصيت او صبر مىكند ممكن نيست در هنگام شدائد صبر نكند.
و معناى آيه اين است: اين نامبردگان كه به اوصاف قبل وصف شدند درجه رفيع و قسمت بالاى بهشت را پاداش گرفته و فرشتگان، ايشان را با تحيت و سلام ديدار مىكنند. تحيت به معناى هر پيشكشى است كه آدمى را خوشحال سازد. و مراد از سلام هر چيزى است كه در آن ترس و پرهيز نباشد، و اگر اين دو كلمه، يعنى تحيت و سلام را نكره آورد به منظور بزرگداشت آن دو بوده است.
1) مستند: آيه 63 تا 76 سوره فرقان الميزان ج : 15 ص : 331
-” لَّيْس الْبرَّ أَن تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ لَكِنَّ الْبرَّ مَنْ ءَامَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الاَخِرِ وَ الْمَلَئكةِ وَ الْكِتَبِ وَ النَّبِيِّينَ وَ ءَاتى الْمَالَ عَلى حُبِّهِ ذَوِى الْقُرْبى وَ الْيَتَمَى وَ الْمَسكِينَ وَ ابْنَ السبِيلِ وَ السائلِينَ وَ فى الرِّقَابِ وَ أَقَامَ الصلَوةَ وَ ءَاتى الزَّكَوةَ وَ الْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذَا عَهَدُوا وَ الصبرِينَ فى الْبَأْساءِ وَ الضرَّاءِ وَ حِينَ الْبَأْسِ أُولَئك الَّذِينَ صدَقُوا وَ أُولَئك هُمُ الْمُتَّقُون!
-نيكى آن نيست كه روى خود را بطرف مشرق و يا مغرب بكنيد، بلكه نيكى براى كسى است كه به خدا و روز آخرت و ملائكه و كتاب آسمانى و پيغمبران ايمان داشته باشد، و مال خود را با آنكه دوستش مىدارد به خويشاوندان و يتيمان و مسكينان و در راه ماندگان و دريوزگان و بردگان بدهد و نماز را بپا دارد و زكات بدهد، و كسانيند كه به عهد خود وقتى عهدى مىبندند وفا مىكنند، و از فقر و بيمارى و جنگ، خويشتن دارند، اينان هستند كه راست گفتند و همينهايند كه تقوى دارند!“
اين از دأب قرآن در تمامى بياناتش است كه وقتى مي خواهد مقامات معنوى را بيان كند، با شرح احوال و تعريف رجال دارنده آن مقام، بيان مي كند و به بيان مفهوم تنها قناعت نمي كند.
جملة ” و لكن البر من آمن بالله و اليوم الاخر،“ تعريف ابرار و بيان حقيقت حال ايشان است كه هم در مرتبه اعتقاد تعريفشان مىكند و هم در مرتبه اعمال و هم اخلاق.
در باره اعتقادشان مي فرمايد: ” من آمن بالله،“
درباره اعمالشان مي فرمايد: ” اولئك الذين صدقوا،“
در باره اخلاقشان مي فرمايد: ” و اولئك هم المتقون،“
در تعريف اوّلى كه از ايشان كرده، فرموده: ” كسانى هستند كه ايمان به خدا و روز جزا و ملائكه و كتاب و انبياء دارند.“
اين تعريف شامل تمامى معارف حقهاى است كه خداى سبحان ايمان به آنها را از بندگان خود خواسته و مراد به اين ايمان، ايمان كامل است كه اثرش هرگز از آن جدا نمىشود و تخلف نمي كند، نه در قلب، و نه در جوارح.
در قلب تخلف نمي كند چون صاحب آن دچار شك و اضطراب و يا اعتراض و يا در پيشامدى ناگوار دچار خشم نمي گردد و در اخلاق و اعمال هم تخلف نمي كند، چون وقتى ايمان كامل در دل پيدا شد، اخلاق و اعمال هم اصلاح مي شود.
” اولئك الذين صدقوا...،“ در اين جمله، صدق را مطلق آورده و مقيد به زبان يا به اعمال قلب، يا به اعمال ساير جوارح نكرده، منظورش آن مؤمنينى است كه مؤمن حقيقى هستند و در دعوى ايمان صادقند.
در چنين هنگامى است كه حالشان با آخرين مراتب ايمان منطبق مي شود.
بعد از اين تعريف به بيان پارهاى از اعمالشان پرداخته و مي فرمايد:
-” و اتى المال على حبه ذوى القربى، و اليتامى، و المساكين، و ابن السبيل، و السائلين، و فى الرقاب، و اقام الصلوة، و اتى الزكوة...،“
كه از جمله اعمال آنان نماز را شمرده كه حكمى است مربوط به عبادت كه در آية ” ان الصلوة تنهى عن الفحشاء و المنكر- نماز از فحشاء و منكر نهى مىكند،“ و نيز در آية ” و أقم الصلوة لذكرى - نماز را براى يادآورى من بپا بدار،“ در اهميت آن سخن رفته است.
يكى ديگر زكات را كه حكمى است مالى و مايه صلاح معاش ذكر فرموده و قبل از اين دو بذل مال كه عبارت است از انتشار خير و احسان غير واجب را ذكر كرد كه مايه رفع حوائج محتاجين است و نمىگذارد چرخ زندگيشان به خاطر حادثهاى كه
برايشان پيش مىآيد، متوقف گردد .
خداى سبحان بعد از ذكر پارهاى از اعمال آنان به ذكر پارهاى از اخلاقشان پرداخته، از آن جمله وفاى به عهدى كه كردهاند، و صبر در باساء و ضراء و صبر در برابر دشمن و ناگواريهاى جنگ را مي شمارد.
عهد عبارتست از التزام به چيزى و عقد قلبى بر آن. و هر چند خداي تعالى آن را در آيه مطلق آورده، لكن بطوريكه بعضى گمان كردهاند شامل ايمان و التزام به احكام دين نمي شود، براى اينكه دنبالش فرموده:” اذا عاهدوا- وقتى كه عهد مىبندند،“ معلوم مىشود منظور از عهد نامبرده عهدهائى است كه گاهى با يكديگر مىبندند و يا با خدا مىبندند، مانند نذر و قسم و امثال آن، و ايمان و لوازم ايمان مقيد به قيد زمان نمي شود بلكه ايمان را هميشه بايد داشت .
و لكن اطلاق عهد در آيه شريفه شامل تمامى وعدههاى انسان و قولهائى كه به اشخاص مي دهد مي شود، و نيز شامل هر عقد و معامله و معاشرت و امثال آن مىشود.
و صبر عبارتست از ثبات بر شدائد، در مواقعى كه مصائب و يا جنگى پيش مىآيد و اين دو خلق يعنى وفاى به عهد و صبر هر چند شامل تمامى اخلاق فاضله نمي شود و لكن اگر در كسى پيدا شد، بقيه آن خلقها نيز پيدا مي شود .
و اين دو خلق يكى متعلق به سكون است و ديگرى متعلق به حركت، وفاى به عهد متعلق به حركت، و صبر متعلق به سكون، پس در حقيقت ذكر اين دو صفت از ميان همه اوصاف مؤمنين به منزله اين است كه فرموده باشد: مؤمنين وقتى حرفى مي زنند، پاى حرف خود ايستادهاند و از عمل به گفته خود شانه خالى نمي كنند.
و اما اين كه براى بار دوم مؤمنين را معرفى نموده كه” اولئك الذين صدقوا،“ براى اين بود كه صدق، وصفى است كه تمامى فضائل علم و عمل را دربر مي گيرد، ممكن نيست كسى داراى صدق باشد و عفت و شجاعت و حكمت و عدالت، چهار ريشه اخلاق فاضله را نداشته باشد، چون آدمى به غير از اعتقاد و قول و عمل، چيز ديگرى ندارد و وقتى بنا بگذارد كه جز راست نگويد، ناچار مي شود اين سه چيز را با هم مطابق سازد، يعنى نكند مگر آنچه را كه مي گويد و نگويد مگر آنچه را كه معتقد است و گر نه دچار دروغ مي شود.
و انسان مفطور بر قبول حق و خضوع باطنى در برابر آن است هر چند كه در ظاهر اظهار مخالفت كند.
بنا بر اين اگر اذعان به حق كرد و بر حسب فرض بنا گذاشت كه جز راست نگويد، ديگر اظهار مخالفت نمي كند، تنها چيزى را مي گويد كه بدان معتقد است و تنها عملى را مي كند كه مطابق گفتارش است، در اين هنگام است كه ايمان خالص و اخلاق فاضله و عمل صالح، همه با هم برايش فراهم مي شود .
همچنانكه در جاى ديگر نيز در شان مؤمنان فرموده:” يا ايها الذين آمنوا اتقوا اله ، و كونوا مع الصادقين - اى كسانيكه ايمان آوردهايد از خدا بترسيد و با راستگويان باشيد! “
انحصاري كه از جملة ” اولئك الذين صدقوا - تنها اينهايند كه راست مي گويند،“ استفاده مي شود آن تعريف و بيان تا حدى كه گذشت تاكيد مي كند و معنايش - و خدا داناتر است - اين مي شود كه هر گاه خواستى راستگويان را ببينى راستگويان تنها همان ابرارند !
و اما تعريفى كه براى بار سوم از آنان كرد و فرمود:” اولئك هم المتقون،“ انحصاري كه در آن هست، براى بيان كمال ايشان است، چون برّ و صدق اگر به حد كمال نرسند، تقوى دست نمي دهد.
و اوصافى كه خداى سبحان در اين آيه از ابرار شمرده، همان اوصافى است كه در آيات ديگر آورده، از آن جمله فرموده:
-” ان الابرار يشربون من كاس كان مزاجها كافورا، عينا يشرب بها عباد الله، يفجرونها تفجيرا، يوفون بالنذر، و يخافون يوما كان شره مستطيرا، و يطعمون الطعام على حبه مسكينا و يتيما و اسيرا، انما نطعمكم لوجه الله، لا نريد منكم جزاء و لا شكورا . . . و جزاهم بما صبروا جنة و حريرا !
كه در اين آيات، ايمان به خدا و ايمان به روز جزا و انفاق در راه خدا و وفاى به عهد و صبر را نام برده، و نيز فرموده:
-” كلا ان كتاب الابرار لفى عليين، و ما ادريك ما عليون، كتاب مرقوم، يشهده
المقربون، ان الابرار لفى نعيم . . . يسقون من رحيق مختوم . . . عينا يشرب بها المقربون!
-حاشا كه كتاب ابرار هر آينه در درجات بلندى است، و تو نمىداني آن درجات چيست؟ قضائى است رانده شده كه مقربين درگاه خدا آن را مشاهده مي كنند كه ابرار همانا در نعيم باشند . . . از شرابى خالص و صــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــافى و سر به مهـر مي نوشند . . . چشمهاى كه همان مقربين خودشان از آن مي نوشند!“
كه اگر ميان اين آيات و آيات سوره دهر كه گذشت تطبيق به عمل آيد، آنوقت حقيقت وصف مؤمنين و مآل كارشان- اگر در آن دقت كنى- بخوبى روشن مي گردد.
از يكسو در اين آيات ايشان را توصيف كرده به اينكه عباد الله هستند، و عباد الله مقرب درگاه خدايند و در ضمن اوصافى كه براى عباد خود ذكر كرده، فرموده:
-” ان عبادى ليس لك عليهم سلطان،
-تو اى ابليس بر بندگان من تسلط نمىيابى! “
و از سوى ديگر مقربين را توصيف كرده به اينكه:
-” و السابقون السابقون، اولئك المقربون، فى جنات النعيم،
-سبقت گيرندگان در دنيا بسوى خيرات كه سبقت گيرندگان به مغفرتند در آخرت، اينان به تنهائى مقربين و در بهشت نعيمند!“
پس معلوم مي شود اين عباد الله كه در آخرت بسوى نعمت خدا سبقت مىگيرند، همانهايند كه در دنيا بسوى خيرات سبقت مي گرفتند و اگر به تفحص از حال ايشان ادامه بدهى، مطالب عجيبى برايت كشف مي شود .
از آنچه گذشت اين معنا روشن شد كه: ابرار داراى مرتبه عاليهاى از ايمان هستند و خداي تعالى در بارهشان فرموده:
-” الذين آمنوا، و لم يلبسوا ايمانهم بظلم، اولئك لهم الامن و هم مهتدون!
-كسانى كه ايمان آوردند و ايمان خود را با ظلم نياميختند، تنها اينان هستند كه داراى امنيتند و هم راه يافتگانند! “
از رسولخدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم روايت شده كه هر كس به اين آيه عمل كند ايمان خود را به كمال رسانده باشد.
مؤلف: وجه آن با در نظر داشتن بيان ما روشن است، و از زجاج و فراء هم نقل شده كه آندو گفتهاند: اين آيه مخصوص انبياء معصومين عليهمالسلام است براى اينكه
هيچ كس بجز انبياء نمىتواند همه دستوراتى كه در اين آيه آمده آنطور كه حق آن است عمل كند، اين بود گفتار آن دو، ولى سخنان آن دو ناشى از اين است كه در مفاد آيات تدبر نكردهاند و ميان مقامات معنوى خلط كردهاند، چون آيات سوره دهر كه در باره اهل بيت رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم نازل شده، بعنوان ابرار از ايشان ياد فرموده نه به عنوان انبياء، چون اهل بيت عليهم السلام انبياء نبودند.
بله اينقدر هست كه مقامى بس عظيم دارند، بطورى كه وقتى حال اولوا الالباب را ذكر مي كند، كه كسانى هستند كه خدا را در قيام و قعود و بر پهلويشان ذكر مي كنند و در خلقت آسمانها و زمين تفكر مي نمايند، در آخر از ايشان نقل مي فرمايد كه از خدا درخواست مي كنند ما را به ابرار ملحق ساز:” و توفنا مع الابرار - با ابرار ما را بميران ! “
در تفسير الدر المنثور است كه حكيم ترمذى از ابى عامر اشعرى روايت كرده كه گفت: به رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم عرضه داشتم: تماميت برّ و نيكى به چيست؟ فرمود: اينكه در خلوتت همان كنى كه در انظار مي كنى.
-« وَ الْعَصرِ!
-إِنَّ الانسنَ لَفِى خُسرٍ،
-إِلا الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصلِحَتِ وَ تَوَاصوْا بِالْحَقِّ وَ تَوَاصوْا بِالصبرِ!
-سوگند به عصر!
-كه انسانها همه در خسران و زيانند،
-مگر افراد و اقليتى كه ايمان آورده و اعمال صالح انجام دادهاند و يكديگر را به حق سفارش كرده و به صبر توصيه نمودهاند !»
اين سوره تمامى معارف قرآنى و مقاصد مختلف آن را در كوتاهترين بيان خلاصه كرده است.
و العصر در اين كلمه به عصر سوگند ياد شده، و از نظر مضمونى كه دو آيه بعد دارد مناسبتر آن است كه منظور از عصر، عصر ظهور رسول خدا صلىالله عليهوآلهوسلّم باشد، كه عصر طلوع اسلام بر افق مجتمع بشرى، و ظهور و غلبه حق بر باطل است، چون مضمون دو آيه بعد اين است كه خسران عالم انسان را فراگير است و تنها كسانى را فرا نمىگيرد كه از حق پيروى نموده، و در برابر آن صبر كنند، و اين اقليت عبارتند از كسانى
1) مستند: آيه 177 سوره بقره الميزان ج : 1 ص : 648
كه به خدا و روز جزا ايمان آورده و عمل صالح كنند.
آدمى در نوعى مخصوص از خسران قرار دارد، غير خسران مالى و آبرويى، بلكه خسران در ذات، « الا الذين امنوا و عملوا الصالحات،» اين استثنا استثناى از جنس انسان است كه محكوم به خسران است، و استثنا شدگان افرادى هستند كه متصف به ايمان و اعمال صالح باشند، و چنين افرادى ايمن از خسرانند.
بيان مىكند كه سرمايه آدمى زندگى او است، با زندگى است كه مىتواند وسيله عيش خود در زندگى آخرت را كسب كند، اگر در عقيده و عمل حق را پيروى كند تجارتش سودبخش بوده، و در كسبش بركت داشته است، و در آيندهاش از شر ايمن است، و اگر باطل را پيروى كند، و از ايمان به خدا و عمل صالح اعراض نمايد، تجارتش ضرر كرده( نه تنها از سرمايه عمر چيزى زايد بر خود سرمايه به دست نياورده، بلكه از خود سرمايه خورده، و سرمايه را وسيله بدبختى خود كرده است،) و در آخرتش از خير محروم شده، لذا در سوره مورد بحث مىفرمايد: « ان الانسان لفى خسر الا الذين امنوا و عملوا الصالحات،» و مراد از ايمان، ايمان به خدا، و مراد از ايمان به خدا ايمان به همه رسولان او، و مراد از ايمان به رسولان او اطاعت و پيروى ايشان است، و نيز ايمان به روز جزا است همچنان كه قرآن در جاى ديگر تصريح كرده به اينكه كسانى كه به بعضى از رسولان خدا ايمان دارند، و به بعضى ندارند، مؤمن به خدا نيستند.
و ظاهر جمله « و عملوا الصالحات،» اين است كه به همه اعمال صالح متصف باشد. پس اين جمله استثنائيه شامل فاسقان كه بعضى از صالحات را انجام مىدهند، و نسبت به بعضى ديگر فسق مىورزند نمىشود، و لازمه اين، آن است كه منظور از خسران اعم از خسران به تمام معنا باشد يعنى شامل خسران از بعضى جهات هم بشود، و بنابر اين دو طايفه خاسرند، يكى آنهايى كه از جميع جهات خاسرند نظير كفار معاند حق و مخلد در عذاب، دوم آنهايى كه در بعضى جهات خاسرند، مانند مؤمنينى كه مرتكب فسق مىشوند و مخلد در آتش نيستند چند صباحى عذاب مىبينند، بعد عذابشان پايان مىپذيرد و مشمول شفاعت و نظير آن مىشوند.
« و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر،» تواصى به حق اين است كه: يكديگر را به حق سفارش كنند، سفارش كنند به اينكه از حق پيروى نموده و در راه حق استقامت و مداومت كنند، پس دين حق چيزى به جز پيروى اعتقادى و عملى از حق، و تواصى بر حق نيست، و تواصى بر حق عنوانى است وسيعتر از عنوان امر به معروف و نهى از منكر، چون امر به معروف و نهى از منكر شامل اعتقاديات و مطلق ترغيب و تشويق بر عمل صالح نمىشود، ولى تواصى بر حق، هم شامل امر به معروف مىشود و هم شامل عناوين
مذكور.
شاهد بر اينكه خداى تعالى از ميان همه اعمال صالح به تواصى به حق عنايت بيشتر داشته، و بدين منظور خصوص آن را بعد از عموم اعمال صالح ذكر نموده اين است كه همين تواصى را در مورد صبر تكرار كرد، و با اينكه مىتوانست بفرمايد: و تواصوا بالحق و الصبر، فرمود: و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر.
و بنا بر همه آنچه گفته شد، ذكر تواصى به حق و به صبر، بعد از ذكر اتصافشان به ايمان و عمل صالح براى اين بوده كه اشاره كند به حيات دلهاى مؤمنين، و پذيرا گشتن سينههاشان براى تسليم خدا شدن، پس مؤمنين اهتمامى خاص و اعتنايى تام به ظهور سلطنت حق و گسترده شدن آن بر همه مردم دارند، و مىخواهند همه جا حق پيروى شود، و پيروى آن دائمى گردد.
در آيه مورد بحث صبر را مطلق آورده، و بيان نكرده كه صبر در چه مواردى محبوب است، و نتيجه اين اطلاق آن است كه مراد از صبر اعم از صبر بر اطاعت خدا و صبر از معصيت و صبر در برخورد با مصائبى است كه به قضا و قدر خدا به آدمى مىرسد.
( مستند: آيه 1 تا 3 سوره عصر الميزان ج : 20 ص : 609)
-” يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقَاتِهِ وَ لا تمُوتُنَّ إِلا وَ أَنتُم مُّسلِمُونَ !
-اى كسانى كه ايمان آوردهايد، از خدا آنطور كه شايسته اوست پروا كنيد و زنهار مبادا جز با حالت اسلام بميريد ! “
تقوا عبارت است از امتثال اوامر خداى تعالى، و اجتناب از آنچه كه از ارتكاب آن نهى فرموده، و شكر در برابر نعمتهايش، و صبر در هنگام ابتلاء به بلايش، كه برگشت اين دوتاى اخير به يكى است، و آن همان شكرگزارى است، چون شكر عبارت است از اينكه انسان هر چيزى را در جاى خود قرار دهد، و صبر در هنگام برخورد با بلاى خدائى يكى از مصاديق اين معنا است، پس صبر هم شكر است.
و سخن كوتاه اينكه، تقواى خداى سبحان عبارت شد از اينكه، خداى تعالى اطاعت بشود و معصيت نشود، و بنده او در همه احوال براى او خاضع گردد، چه اينكه او نعمتش بدهد و چه اينكه ندهد، و يا از دستش بگيرد.
اين معناى كلمه تقوا بود.
ولى اگر اين كلمه با قيد حق تقوا اعتبار شود با در نظر گرفتن اينكه حق التقوى، آن تقوائى است كه مشوب با باطل و فاسدى از سنخ خودش نباشد، قهرا حق التقوى عبارت خواهد شد از عبوديت خالص، عبوديتى كه مخلوط با انانيت و غفلت نباشد.
سادهتر بگويم: تقوا عبارت خواهد شد از پرستش خداى تعالى فقط بدون اينكه مخلوط باشد با پرستش هواى خويش، و يا غفلت از مقام ربوبى !
و چنين پرستشى عبارت است از اطاعت بدون معصيت و شكر بدون كفران، و يا دائمى بدون فراموشى، و اين حالت، همان اسلام حقيقى است البته درجه عالى از اسلام.
و بنا بر اين، برگشت معناى جمله:” و لا تموتن الا و انتم مسلمون،“ همانند اين است كه فرموده باشد: اين حالت را يعنى حق التقوى را همچنان حفظ كنيد تا مرگتان فرا رسد !
و اين معنا غير از آن معنائى است كه از آيه:” فاتقوا الله ما استطعتم،“ استفاده مىشود، براى اينكه اين آيه به اين معنا است كه فرموده باشد: تقوا را در هيچيك از مقدرات خود رها نكنيد. چيزى كه هست اين استطاعت و قدرت بر حسب اختلاف قواى اشخاص و فهم و همت آنان مختلف مىشود، پس آيه:” فاتقوا الله ما استطعتم،“ مىتواند شامل حال همه مراتب تقوا بشود، و هر كس مىتواند در خور قدرت و فهم خود اين دستور را امتثال بكند.
و اما در آيه مورد بحث به آن معنائى كه ما برايش كرديم، حق التقوى چيزى نيست كه همه افراد بتوانند آن را به دست آورند، زيرا حق التقوى بطورى كه ملاحظه كرديد، ريشه در باطن و ضمير انسان دارد، و در اين مسير باطنى، مواقف و معاهدى بس دشوار و خطرهائى ناپيدا هست، كه جز افراد دانشمند، پى به آن مواقف نمىبرد، تا چه رسد به اينكه تقوا را در آن مراحل حفظ كند، و نيز در اين مسير باطنى دقائق و لطائفى است كه جز مخلَصون كسى متوجه آن نمىگردد.
چه بسيار مرحله از مراحل تقوا هست كه فهم عامى مردم آن را مقدور نفس انسانى نمىداند، و انسان را مستطيع و تواناى داشتن چنان مرحله ندانسته حكم قطعى
مىكند به اينكه اين مقدار از تقوا براى بشر مقدور نيست، ولى كسانى كه اهل حق التقوايند، اين مرحله را نه تنها مقدور مىدانند، بلكه پشت سر انداخته به مراحلى دشوارتر رسيدهاند.
بنا بر اين آيه:” فاتقوا الله ما استطعتم،“ كلامى است كه همه فهمهاى مختلف هر يك آن را به معنائى درك مىكند و صاحب هر مرحله از فهم و درك آن را با تقوائى كه براى خود مقدور مىداند، تطبيق مىنمايد.
و ضمنا اين كلام وسيلهاى مىشود كه شنونده از كلامى ديگر يعنى از آيه:” اتقوا الله حق تقاته و لا تموتن الا و انتم مسلمون ...،“ بفهمد كه منظور از آن اين است كه انسانها خود را در صراط به دست آوردن حق التقوى قرار بدهند و رسيدن به اين مقام و استقرار در آن را هدف همت خويش سازند .
پس آيه سوره تغابن، وسيلهاى است براى اينكه خطاب در آيه مورد بحث عمومى شود، نظير مساله اهتداء به صراط مستقيم، كه در عين اينكه مقام بس بلندى است كه به جز افرادى انگشت شمار به آن نمىرسند، مع ذلك خداى تعالى عموم بشر را به رساندن خويش به آن مقام دعوت فرموده است.
در نتيجه، از دو آيه فوق يعنى آيه:” اتقوا الله حق تقاته ...،“ و آيه:” فاتقوا الله ما استطعتم ...،“ چنين استفاده مىشود كه نخست خداى تعالى همه مردم را دعوت به حق التقوى نموده و سپس دستور داده كه در اين مسير قرار بگيرند، و براى رسيدن به اين مقصد تلاش كنند، و هر كس هر قدر توانائى دارد صرف بكند.
نتيجه اين دو دعوت اين مىشود كه همه مردم در صراط تقوا قرار بگيرند، الا اينكه هر كس به يك مرحله آن برسد، و طبق فهم و همت خود و توفيقاتى كه خداى تعالى به او افاضه مىكند، يك درجه آن را كسب كند، تا ببينى فهم هر كس و همتش و تاييد و تسديد خدا در باره او چقدر باشد. پس اين است آنچه كه با تدبر در معناى دو آيه، از آن دو استفاده مىشود.
پس معلوم شد كه اين دو آيه اختلافى در مضمون ندارند، و در عين حال آيه اولى يعنى آيه:” اتقوا الله حق تقاته،“ نمىخواهد عين آن مطلبى را خاطر نشان سازد كه آيه دومى در مقام افاده آن است. آيه اولى دعوت به اصل مقصد دارد، و آيه دومى كيفيت پيمودن راه اين مقصد را بيان مىكند.
” و لا تموتن الا و انتم مسلمون! “ نهى از مردن بدون اسلام كنايه است از اينكه همواره و در همه حالات ملتزم به اسلام باش تا قهرا هر وقت مرگت رسيد در يكى از حالات اسلامت باشد، و در حال اسلام مرده باشى !
در كتاب معانى و كتاب تفسير عياشى از ابى بصير روايت آمده كه گفت: من از امام صادق عليهالسلام از كلام خداى عز و جل پرسيدم كه مىفرمايد:” اتقوا الله حق تقاته؟“ فرمود: حق تقواى از خدا اين است كه اطاعت بشود و نافرمانى نشود، بياد باشد و فراموش نشود، شكرش بجا آورده شود و كفران نگردد.
-« يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ لْتَنظرْ نَفْسٌ مَّا قَدَّمَت لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ خَبِيرُ بِمَا تَعْمَلُونَ!
-وَ لا تَكُونُوا كالَّذِينَ نَسوا اللَّهَ فَأَنساهُمْ أَنفُسهُمْ أُولَئك هُمُ الْفَسِقُونَ !
-اى كسانى كه ايمان آوردهايد! از خدا بترسيد، و هر انسانى منتظر رسيدن به اعمالى كه از پيش فرستاده باشد، و از خدا بترسيد چون خدا با خبر است از آنچه مىكنيد!
-و مانند آن كسانى مباشيد كه خدا را فراموش كردند و خدا هم خود آنان را از ياد خودشان ببرد و ايشان همان فاسقانند !»
در اين آيه شريفه مؤمنين را به تقوى و پرواى از خدا امر نموده، و با امرى ديگر دستور مىدهد كه در اعمال خود نظر كنند، اعمالى كه براى روز حساب از پيش مىفرستند.
و متوجه باشند كه آيا اعمالى كه مىفرستند صالح است، تا اميد ثواب خدا را داشته باشند، و يا طالح است، و بايد از عقاب خدا بهراسند، و از چنان اعمالى توبه نموده نفس را به حساب بكشند.
اما امر اول، يعنى تقوى، كه در احاديث به ورع و پرهيز از حرامهاى خدا تفسير شده، و با در نظر گرفتن اينكه تقوى هم به واجبات ارتباط دارد، و هم به محرمات، لاجرم عبارت مىشود از: اجتناب از ترك واجبات، و اجتناب از انجام دادن محرمات.
و اما امر دوم، يعنى نظر كردن در اعمالى كه آدمى براى فردايش از پيش مىفرستد، امرى ديگرى است غير از تقوى. و نسبتش با تقوى نظير نسبتى است كه يك نظر اصلاحى از ناحيه صنعتگرى در صنعت خود براى تكميل آن صنعت دارد، همان طور كه هر صاحب عملى و هر صانعى در آنچه كرده و آنچه ساخته نظر دقيق مىكند، ببيند آيا عيبى دارد يا نه، تا اگر عيبى در آن ديد در رفع آن بكوشد، و يا اگر از نكتهاى غفلت
1) مستند: آيه 102 سوره آل عمران الميزان ج : 3 ص : 569
كرده آن را جبران كند، همچنين يك مؤمن نيز بايد در آنچه كرده دوباره نظر كند، ببيند اگر عيبى داشته آن را برطرف سازد.
پس بر همه مؤمنين واجب است از خدا پروا كنند، و تكاليفى كه خداى تعالى متوجه ايشان كرده به نحو احسن و بدون نقص انجام دهند، نخست او را اطاعت نموده، از نافرمانيش بپرهيزند، و بعد از آنكه اطاعت كردند، دوباره نظرى به كردههاى خود بيندازند، چون اين اعمال مايه زندگى آخرتشان است كه امروز از پيش مىفرستند، با همين اعمال به حسابشان مىرسند تا معلوم كنند آيا صالح بوده يا نه.
پس خود آنان بايد قبلا حساب اعمال را برسند تا اگر صالح بوده اميد ثواب داشته باشند، و اگر طالح بوده از عقابش بترسند، و به درگاه خدا توبه برده، از او طلب مغفرت كنند.
و اين وظيفه، خاص يك نفر و دو نفر نيست، تكليفى است عمومى، و شامل تمامى مؤمنين، براى اينكه همه آنان احتياج به عمل خود دارند، و خود بايد عمل خود را اصلاح كنند، نظر كردن بعضى از آنان كافى از ديگران نيست.
چيزى كه هست در بين مؤمنين كسانى كه اين وظيفه را انجام دهند، بسيار كمياباند، به طورى كه مىتوان گفت ناياباند.
اينكه فرمود:« و لتنظر نفس ما قدمت لغد،» خطابى است به عموم مؤمنين، و ليكن از آنجا كه عامل به اين دستور در بين اهل ايمان و حتى در بين اهل تقوى از مؤمنين در نهايت قلت است، بلكه مىتوان گفت وجود ندارد، براى اينكه مؤمنين و حتى افراد معدودى كه از آنان اهل تقوى هستند، همه مشغول به زندگى دنيايند، و اوقاتشان مستغرق در تدبير معيشت و اصلاح امور زندگى است، لذا آيه شريفه خطاب را به صورت غيبت آورده، آن هم به طور نكره و فرموده: نفسى از نفوس بايد كه بدانچه مىكند نظر بيفكند.
و اين نوع خطاب با اينكه تكليف در آن عمومى است، به حسب طبع دلالت بر عتاب و سرزنش مؤمنان دارد. و نيز اشاره دارد بر اينكه افرادى كه شايسته امتثال اين دستور باشند در نهايت كمى هستند.
« ما قدمت لغد،» اين جمله استفهامى از ماهيت عملى است كه براى فرداى خود ذخيره مىكند، و هم بيانگر كلمه نظر است. بايد نفسى از نفوس نظر كند در آنچه براى فرداى خود از پيش فرستاده. و مراد از كلمه« غد – فردا،» روز قيامت است، كه روز حسابرسى اعمال است. و اگر از آن به كلمه فردا تعبير كرده براى اين است كه بفهماند قيامت به ايشان نزديك است، آنچنان كه فردا به ديروز نزديك است، همچنان كه در آيه«
انهم يرونه بعيدا و نريه قريبا،» به اين نزديكى تصريح كرده است.
و در جمله« و اتقوا الله ان الله خبير بما تعملون،» براى بار دوم امر به تقوى نموده، مىفرمايد: علت اينكه مىگويم از خدا پروا كنيد اين است كه« ان الله خبير بما تعملون- او با خبر است از آنچه مىكنيد!»
و تعليل امر به تقوى به اينكه خدا با خبر از اعمال است، خود دليل بر اين است كه مراد از اين تقوى كه بار دوم امر بدان نموده، تقواى در مقام محاسبه و نظر در اعمال است، نه تقواى در اعمال كه جمله اول آيه بدان امر مىنمود، و مىفرمود: اتقوا الله!
پس حاصل كلام اين شد كه: در اول آيه مؤمنين را امر به تقوى در مقام عمل نموده، مىفرمايد عمل شما بايد منحصر در اطاعت خدا و اجتناب گناهان باشد، و در آخر آيه كه دوباره امر به تقوى مىكند، به اين وظيفه دستور داده كه هنگام نظر و محاسبه اعمالى كه كردهايد از خدا پروا كنيد، چنان نباشد كه عمل زشت خود را و يا عمل صالح ولى غير خالص خود را به خاطر اينكه عمل شما است زيبا و خالص به حساب آوريد.
اينجاست كه به خوبى روشن مىگردد كه مراد از تقوى در هر دو مورد يك چيز نيست، بلكه تقواى اولى مربوط به جرم عمل است، و دومى مربوط به اصلاح و اخلاص آن است. اولى مربوط به قبل از عمل است، و دومى راجع به بعد از عمل.
« و لا تكونوا كالذين نسوا الله فانسيهم انفسهم ...،» آيه شريفه مورد بحث به حسب لب معنا، به منزله تاكيدى براى مضمون آيه قبلى است، گويا فرموده: براى روز حساب و جزاء عمل صالح از پيش بفرستيد، عملى كه جانهايتان با آن زنده شود، و زنهار زندگى خود را در آن روز فراموش مكنيد.
و چون سبب فراموش كردن نفس فراموش كردن خدا است، زيرا وقتى انسان خدا را فراموش كرد اسماى حسنى و صفات علياى او را كه صفات ذاتى انسان ارتباط مستقيم با آن دارد نيز فراموش مىكند، يعنى فقر و حاجت ذاتى خود را از ياد مىبرد، قهرا انسان نفس خود را مستقل در هستى مىپندارد، و به خيالش چنين مىرسد كه حيات و قدرت و علم، و ساير كمالاتى كه در خود سراغ دارد از خودش است، و نيز ساير اسباب طبيعى عالم را صاحب استقلال در تاثير مىپندارد، و خيال مىكند كه اين خود آنهايند كه يا تاثير مىكنند و يا متاثر مىشوند.
اينجا است كه بر نفس خود اعتماد مىكند، با اينكه بايد بر پروردگارش اعتماد
نموده، اميدوار او و ترسان از او باشد، نه اميدوار به اسباب ظاهرى، و نه ترسان از آنها، و به غير پروردگارش تكيه و اطمينان نكند، بلكه به پروردگارش اطمينان كند.
و كوتاه سخن اينكه: چنين كسى پروردگار خود و بازگشتش به سوى او را فراموش مىكند، و از توجه به خدا اعراض نموده، به غير او توجه مىكند، نتيجه همه اينها اين مىشود كه خودش را هم فراموش كند، براى اينكه او از خودش تصورى دارد كه آن نيست.
او خود را موجودى مستقل الوجود، و مالك كمالات ظاهر خود، و مستقل در تدبير امور خود مىداند. موجودى مىپندارد كه از اسباب طبيعى عالم كمك گرفته، خود را اداره مىكند، در حالى كه انسان اين نيست، بلكه موجودى است وابسته، و سراپا جهل و عجز و ذلت و فقر، و امثال اينها.
و آنچه از كمال از قبيل وجود، علم، قدرت، عزت، غنى و امثال آن دارد كمال خودش نيست، بلكه كمال پروردگارش است، و پايان زندگى او و نظائر او، يعنى همه اسباب طبيعى عالم، به پروردگارش است.
حاصل اينكه: علت فراموش كردن خويش فراموش كردن خدا است.
و چون چنين بود آيه شريفه نهى از فراموشى خويشتن را به نهى از فراموش كردن خداى تعالى مبدل كرد، چون انقطاع مسبب به انقطاع سببش بليغتر و مؤكدتر است، و به اين هم اكتفاء نكرد كه از فراموش كردن خدا نهيى كلى كند، و مثلا بفرمايد: زنهار خدا را فراموش نكنيد، كه اگر بكنيد خدا خود شما را از يادتان مىبرد بلكه مطلب را به بيانى اداء كرد كه نظير اعطاى حكم به وسيله مثال باشد، و در نتيجه مؤثرتر واقع شود، و به قبول طرف نزديكتر باشد، لذا ايشان را نهى كرد از اينكه از كسانى باشند كه خدا را فراموش كردند.
آيه شريفه هر چند از فراموش كردن خداى تعالى نهى نموده، و فراموش كردن خويشتن را فرع آن و نتيجه آن دانسته، ليكن از آنجا كه آيه در سياق آيه قبلى واقع شده، با سياقش دلالت مىكند بر امر به ذكر خدا، و مراقبت او. سادهتر بگويم: لفظ آيه از فراموش كردن خدا نهى مىكند ولى سياق به ذكر خدا امر مىنمايد.
-« وَ نَفْسٍ وَ مَا سوَّاهَا، فَأَلهَمَهَا فجُورَهَا وَ تَقْوَاهَا،
1) مستند: آيه 18 و 19 سوره حشر الميزان ج : 19 ص : 374
-قَدْ أَفْلَحَ مَن زَكَّاهَا، وَ قَدْ خَاب مَن دَساهَا !
-و سوگند به جان آدمى و آن كس كه آن را با چنان نظام كامل بيافريد،
-و در اثر داشتن چنان نظامى خير و شر آن را به آن الهام كرد !
-سوگند به اين آيات كه هر كس جان خود را از گناه پاك سازد رستگار مىشود،
-و هر كس آلودهاش سازد زيانكار خواهد گشت!»
حاصل مضمون اين سوره اين است كه: انسان - كه با الهام خدايى تقوا را از فجور و كار نيك را از كار زشت تميز مىدهد- اگر بخواهد رستگار شود بايد باطن خود را تزكيه كند، و آن را با پرورشى صالح بپروراند و رشد دهد، با تقوا بيارايد، و از زشتىها پاك كند، و گر نه از سعادت و رستگارى محروم مىماند، هر قدر بيشتر آلودهاش كند، و كمتر بيارايد محروميتش بيشتر مىشود.
« و نفس و ما سويها،» يعنى سوگند مىخورم به نفس، و آن چيز نيرومند و دانا و حكيمى كه آن را اين چنين مرتب خلق كرد و اعضايش را منظم و قوايش را تعديل كرد.
اگر كلمه نفس را نكره آورد براى اين بود كه اشاره كند به اينكه آنقدر اين خلقت اهميت دارد كه قابل تعريف و توصيف نيست، و اينكه اين خلقت را خبرى هست. و مراد از نفس، نفس انسانيت و جان همه انسانها است.
« فالهمها فجورها و تقويها،» كلمه فجور به معناى دريدن پرده حرمت دين است. در حقيقت وقتى شريعت الهى از عمل و يا از ترك عملى نهى مىكند، اين نهى پردهاى است كه بين آن عمل و ترك عمل و بين انسان زده شده، و ارتكاب آن عمل و ترك اين عمل دريدن آن پرده است.
و كلمه تقوى به معناى آن است كه انسان خود را از آنچه مىترسد در محفظهاى قرار دهد. و منظور از اين محفظه و تقوا به قرينه اينكه در مقابل فجور قرار گرفته اجتناب از فجور و دورى از هر عملى است كه با كمال نفس منافات داشته باشد، و در روايت هم تفسير شده به ورع و پرهيز از محرمات الهى.
كلمه الهام به معناى آن است كه تصميم و آگهى و علمى از خبرى در دل آدمى بيفتد، و اين خود افاضهاى است الهى، و صور علميهاى است يا تصورى و يا تصديقى كه خداى تعالى به دل هر كس كه بخواهد مىاندازد، و اگر در آيه شريفه هم تقواى نفس را الهام خوانده، و هم فجور آن را، براى اين بود كه بفهماند مراد از اين الهام اين است كه خداى تعالى صفات عمل انسان را به انسان شناسانده، و به او فهمانده عملى كه انجام
مىدهد تقوى است و يا فجور است، علاوه بر تعريفى كه نسبت به متن عمل و عنوان اولى آن كرده، عنوانى كه مشترك بين تقوا و فجور است، مثلا تصرف مال را كه مشترك بين تصرف در مال يتيم و تصرف در مال خويش است، و همخوابگى را كه مشترك بين زنا و نكاح است، به او شناسانده، علاوه بر آن اين را هم به او الهام كرده كه تصرف در مال يتيم و همخوابگى با زن اجنبى فجور است، و آن دوى ديگر تقوا است، و خلاصه كلام اينكه منظور از الهام اين است كه خداى تعالى به انسانها شناسانده كه فعلى كه انجام مىدهند فجور است يا تقوا، و برايش مشخص كرده كه تقوا چگونه اعمالى، و فجور چگونه اعمالى است.
در آيه شريفه با آوردن حرف فاء بر سر آن، مساله الهام را نتيجه تسويه قرار داده، و فرموده:« و نفس و ما سويها،» و چون نفس را تسويه كرد« فالهمها ... پس به او الهام كرد ...،» و اين براى آن بود كه اشاره كند به اينكه الهام فجور و تقوا همان عقل عملى است، كه از نتايج تسويه نفس است، پس الهام مذكور از صفات و خصوصيات خلقت آدمى است، همچنان كه در جاى ديگر فرمود:« فاقم وجهك للدين حنيفا فطرت الله التى فطر الناس عليها لا تبديل لخلق الله ذلك الدين القيم.»
و اضافه فجور و تقوا به ضميرى كه به نفس بر مىگردد، براى آن بوده كه اشاره كند به اينكه مراد از فجور و تقواى الهام شده، فجور و تقواى مختص به نفسى است كه در آيه آمده، يعنى نفس انسانى و نفس جن، چون بر اساس آنچه از كتاب عزيز استفاده مىشود طايفه جن نيز مكلف به ايمان و عمل صالح هستند.
« قد افلح من زكيها و قد خاب من دسيها،» كلمه فلاح به معناى ظفر يافتن به مطلوب و رسيدن به هدف است، بر خلاف خيبت كه به معناى ظفر نيافتن و نرسيدن به هدف است، و كلمه زكاة به معناى روييدن و رشد گياه است به رشدى صالح و پربركت و ثمربخش، و كلمه تزكيه به معناى روياندن آن است به همان روش و كلمه دسى به معناى آن است كه چيزى را پنهانى داخل در چيز ديگر كنيم، و مراد از اين كلمه در آيه مورد بحث به قرينه اينكه در مقابل تزكيه ذكر شده، اين است كه انسان نفس خود را به غير آن جهتى كه طبع نفس مقتضى آن است سوق دهد، و آن را بغير آن تربيتى كه مايه كمال نفس است تربيت و نمو دهد.
و تعبير از اصلاح نفس و افساد آن به تزكيه و تدسى مبتنى بر نكتهاى است كه آيه« فالهمها فجورها و تقويها،» بر آن دلالت دارد، و آن اين است كه: كمال نفس انسانى در اين است كه به حسب فطرت تشخيص دهنده فجور از تقوى باشد، و خلاصه آيه شريفه مىفهماند كه دين، يعنى تسليم خدا شدن در آنچه از ما مىخواهد كه فطرى نفس خود
ما است، پس آراستن نفس به تقوا، تزكيه نفس و تربيت آن به تربيتى صالح است، كه مايه زيادتر شدن آن، و بقاى آن است، همچنان كه در جاى ديگر به اين نكته تصريح نموده مىفرمايد:« و تزودوا فان خير الزاد التقوى و اتقون يا اولى الالباب،» و وضع نفس در فسق و فجور بر خلاف وضعى است كه در صورت تقوا دارد.
-« ... إِنَّ سعْيَكمْ لَشتى،
-فَأَمَّا مَنْ أَعْطى وَ اتَّقَى، وَ صدَّقَ بِالحُسنى، فَسنُيَسرُهُ لِلْيُسرَى،
-وَ أَمَّا مَن بخِلَ وَ استَغْنى، وَ كَذَّب بِالحُسنى، فَسنُيَسرُهُ لِلْعُسرَى!
-... كه اعمال شما متفرق و گوناگون است،
-اما آنكه انفاق كند و پرهيزكار باشد،
-و پاداش نيك روز جزا را قبول داشته باشد،
-به زودى راه انجام كارهاى نيك را برايش آسان مىسازيم،
-و اما كسى كه بخل بورزد و طالب ثروت و غنى باشد،
-و پاداش نيك روز جزا را تكذيب كند،
-اعمال نيك را در نظرش سنگين و دشوار مىسازيم.»
آيه شريفه مي خواهد به انسانها بفهماند مساعى و تلاشهايشان يك جور نيست، بعضى از مردمند كه انفاق مىكنند، و از خدا پروا دارند، و وعده حسناى خدا را تصديق مىكنند، و خداى تعالى هم در مقابل، حياتى جاودانه و سراسر سعادت در اختيارشان مىگذارد، و بعضى ديگرند كه بخل مىورزند، و به خيال خود مىخواهند بى نياز شوند، و وعده حسناى خدايى را تكذيب مىكنند، و خداى تعالى هم آنان را به سوى عاقبت شر راه مىبرد.
-” وَ سارِعُوا إِلى مَغْفِرَةٍ مِّن رَّبِّكمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضهَا السمَوَت وَ الأَرْض أُعِدَّت لِلْمُتَّقِينَ،
-الَّذِينَ يُنفِقُونَ فى السرَّاءِ وَ الضرَّاءِ وَ الْكظِمِينَ الْغَيْظ وَ الْعَافِينَ عَنِ النَّاسِ وَ اللَّهُ يحِب الْمُحْسِنِينَ،
-وَ الَّذِينَ إِذَا فَعَلُوا فَحِشةً أَوْ ظلَمُوا أَنفُسهُمْ ذَكَرُوا اللَّهَ فَاستَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ وَ مَن يَغْفِرُ الذُّنُوب إِلا اللَّهُ وَ لَمْ يُصرُّوا عَلى مَا فَعَلُوا وَ هُمْ يَعْلَمُونَ،
-أُولَئك جَزَاؤُهُم مَّغْفِرَةٌ مِّن رَّبِّهِمْ وَ جَنَّتٌ تجْرِى مِن تحْتِهَا الأَنهَرُ خَلِدِينَ فِيهَا وَ نِعْمَ أَجْرُ الْعَمِلِين...َ!
-بشتابيد به سوى مغفرت پروردگار خود و به سوى بهشتى كه پهناى آن همه آسمانها و زمين را فرا گرفته و مهيا براى پرهيزكاران است،
-آنهائى كه از مال خود به فقرا در حال وسعت و تنگدستى انفاق كنند و خشم و غضب فرو نشانند و از بدى مردم درگذرند، چنين مردمى نيكوكارند، و خدا دوستدار نيكوكاران است،
-نيكان آنها هستند كه هر گاه كار ناشايسته از ايشان سر زند يا ظلمى به نفس خويش كنند خدا را به ياد آرند و از گناه خود به درگاه خدا توبه و استغفار كنند، كه مىدانند، كه هيچ كس جز خدا نمىتواند گناه خلق را بيامرزد، و آنها هستند كه اصرار در كار زشت نكنند چون به زشتى معصيت آگاهند،
-آنها هستند كه پاداش عملشان آمرزش پروردگار است و باغهائى كه از زير درختان آن نهرها جارى است جاويد در آن بهشتها متنعم خواهند بود و چه نيكو است پاداش نيكوكاران عالم...!“
خداى سبحان در اين آيات مسلمانان را به شيوه و روشى هدايت مىفرمايد كه اگر آنرا شيوه خود كنند هرگز به ورطه هلاكت گرفتار نمىشوند.
آنان را ترغيب مىكند به اينكه به سوى خيرات يعنى انفاق در راه خدا در دو حال دارائى و ندارى، و كظم غيظ، و عفو از مردم، بشتابند كه جامع همه آنها منتشر شدن احسان و خير در جامعه، و صبر در تحمل آزارها و بديها، و گذشت از بدرفتاريها است.
انفاق به همه طرقش از بزرگترين عواملى است كه ريشه و بنيان اجتماع بر آن پايه استوار است، و يگانه عاملى است كه روح وحدت را در كالبد مجتمع انسانى مىدمد، و در نتيجه قواى پراكنده آن را متحد مىسازد، و به اين وسيله سعادت زندگيش را تامين مىكند، و هر آفت مهلكى و يا آزار هر آن كسى كه قصد او را داشته باشد دفع مىنمايد، و يكى از بزرگترين اضداد اين وحدت ربا است، كه اثرى ضد اثر انفاق را دارد.
و اين همان است كه خداى تعالى مسلمين را به آن ترغيب و تشويق كرده و سپس ترغيب مىكند كه از پروردگارشان به خاطر گناهان و زشتىها منقطع نگردند، و اگر احيانا عملى كردند كه مورد رضاى پروردگارشان نيست، اين نقيصه را با توبه و برگشتن بسوى او تدارك و تلافى كنند، بار دوم و بار سوم هم همين طور بدون اينكه كسالت و سستى از خود نشان دهند، و با اين دو امر است كه حركت و سيرشان در راه زندگى پاك و سعادتمند مستقيم مىشود، و ديگر گمراه نمىشوند، و در پرتگاه هلاكت قرار نمىگيرند .
و اين بيان به طورى كه ملاحظه مىفرمائيد بهترين طريقى است كه انسان بعد از ظهور نقص و صدور گناه به وسيله آن به سوى تكميل نفس خود هدايت مىشود، و بهترين راهى است در علاج رذائل نفسانى كه بسا مىشود آن رذائل بدون آگاهى خود آدمى به دل او رخنه مىكند و دلهاى آراسته به فضائل را دچار انحطاط و سقوط نموده و سرانجام به هلاكت مىرساند.
” و سارعوا الى مغفرة من ربكم و جنة ...،“ قرآن كريم در غالب موارد، مغفرت را در مقابل جنت قرار داده است، و اين نيست مگر به خاطر اينكه بهشت خانه پاكان است
پس كسى كه هنوز آلوده به قذارتهاى گناهان و پليديهاى معاصى باشد داخل آن نمىشود، مگر آنكه خداى تعالى با آمرزش خود قذارتهاى او را از بين برده و پاكش كند.
و مغفرت و جنت كه در اين آيه آمده در مقابل دو چيزى است كه در دو آيه بعد آمده، اما مغفرت در مقابل جمله:” و الذين اذا فعلوا فاحشة ...،“ واقع شده، و اما جنت محاذى جمله:” الذين ينفقون فى السراء و الضراء ...،“ قرار گرفته است.
-” وَ جَنَّةٍ عَرْضهَا السمَوَت وَ الأَرْض أُعِدَّت لِلْمُتَّقِين !
-و به سوى بهشتى كه پهناى آن همه آسمانها و زمين را فرا گرفته و مهيا براى پرهيزكاران است!“
اينكه فرمود:” اعدت للمتقين،“ به منزله توطئه و زمينه چينى براى اوصافى است كه بعد از اين آيه براى متقين مىشمارد، چون غرض از آن آيات بيان اوصاف است، اوصافى كه با حال مؤمنين در اين مقام يعنى در هنگام نزول اين آيات ارتباط دارد، چون اين آيات بعد از جنگ احد نازل شده كه آن احوال يعنى ضعف و وهن و مخالفتها از ايشان سر زده بود، و گرفتاريها بر سرشان آمده بود، و در عين حال به زودى به جنگهائى ديگر بايد بروند، و حوادثى شبيه به حوادث جنگ احد در پيش داشتند، و سخت به اتحاد و اتفاق و ائتلاف نيازمند بودند.
-” الَّذِينَ يُنفِقُونَ فى السرَّاءِ وَ الضرَّاءِ وَ الْكظِمِينَ الْغَيْظ وَ الْعَافِينَ عَنِ النَّاسِ وَ اللَّهُ يحِب الْمُحْسِنِينَ !
-آنهائى كه از مال خود به فقرا در حال وسعت و تنگدستى انفاق كنند و خشم و غضب فرو نشانند و از بدى مردم درگذرند، چنين مردمى نيكوكارند، و خدا دوستدار نيكوكاران است !“
جمله ” والله يحب المحسنين،“ اشاره است به اين كه آن چه از اوصاف ذكر شد در حقيقت معرف متقين است، و اين متقين معرفى ديگر در دو مرحله دارند، و آن عبارت است از كلمه محسنين كه در مورد انسانها معنايش نيكوئي كردن به انسانها است، و در مورد خداى تعالى معنايش استقامت و تحمل راه خدا است، كه در اين باره در جاى ديگر قرآن مىخوانيم:” و بشرى للمحسنين ان الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا فلا خوف عليهم و لا هم يحزنون.“
بلكه احسان در آيات سوره احقاف، اصل و ريشه است براى احسان به مردم،
چرا كه اگر احسان به خلق، براى خدا نباشد نزد خدا هيچ ارزشى ندارد، آرى از آيات سابق از قبيل آيه ” مثل ما ينفقون فى هذه الحيوة الدنيا ...،“ و امثال آن بر مىآيد كه احسان به مردم زمانى در نزد خدا داراى منزلت است كه براى رضاى او انجام شده باشد.
دليل بر اين گفته ما آيه شريفه زير است كه مىفرمايد:” والذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا وان الله لمع المحسنين،“ براى اينكه مىدانيم معناى اين جهاد كه عبارت است از بذل جهد در جائى و در امرى تصور دارد كه آن امر مطابق ميل نباشد، بلكه مخالف با مقتضاى طبع باشد، و اين نيز تصور ندارد و يا بگو شخص عاقل بر خلاف ميل خود تلاش نمىكند مگر وقتى كه به امورى ديگر ايمان داشته باشد، كه منافع آن بيش از آن تلاش باشد، امورى كه هر انسان عاقلى وقتى آن را درك كند حكم كند كه بايد در صدد تحصيلش بر آمده و بلكه مقاومت هم بكند، و براى به دست آوردنش از همه محبوبهاى طبيعى و شهوات نفسانى چشم بپوشد، و لازمه داشتن چنين دركى اعتقادى، و نيز لازمه ادعاى داشتن اين درك و اين اعتقاد اين است كه بگويند: ” ربنا الله! “ و به پاى اين گفته خود ايستادگى هم بكنند، اين از نظر اعتقاد، و اما به حسب عمل هم بايد به پاى گفته خود بايستند يعنى در راه خدا جهاد كنند، و بينهم و بين الله انگيزهاى به جز عبادت او نداشته باشند، نه اينكه عبادت او را وسيله رونق دادن به دنياى خود سازند، و در راه او انفاق كنند، و بينهم و بين الناس با حسن معاشرت سلوك نمايند.
پس از آنچه گفتيم اين معنا به دست آمد كه احسان عبارت است از انجام دادن هر عملى به وجه حسن و بدون عيب، هم از جهت استقامت و ثبات، و هم از جهت اينكه جز براى خدا نبوده باشد.
-” وَ الَّذِينَ إِذَا فَعَلُوا فَحِشةً أَوْ ظلَمُوا أَنفُسهُمْ ذَكَرُوا اللَّهَ فَاستَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ وَ مَن يَغْفِرُ الذُّنُوب إِلا اللَّهُ وَ لَمْ يُصرُّوا عَلى مَا فَعَلُوا وَ هُمْ يَعْلَمُونَ!
-نيكان آنها هستند كه هر گاه كار ناشايسته از ايشان سر زند يا ظلمى به نفس خويش كنند خدا را به ياد آرند و از گناه خود به درگاه خدا توبه و استغفار كنند، كه مىدانند، كه هيچ كس جز خدا نمىتواند گناه خلق را بيامرزد، و آنها هستند كه اصرار در كار زشت نكنند چون به زشتى معصيت آگاهند!“
كلمه فاحشه به معناى هر عملى است كه متضمن فحش يعنى زشتى باشد، ولى بيشتر در زنا استعمال مىشود، پس مراد از ظلم به قرينه مقابله ساير گناهان كبيره و
صغيره است، و ممكن هم است فاحشه را به معناى گناهان كبيره بگيريم، و ظلم را به معناى گناهان صغيره بدانيم، و اينكه فرمود:” ذكروا الله...،“ دلالت دارد بر اينكه ملاك در استغفار اين است كه ياد خدا داعى بر آن باشد، نه صرف كلمه استغفر الله كه به لقلقه زبان صورت گيرد و به مجرد عادت از زبان جارى شود، و جمله: ” و من يغفر الذنوب الا الله؟ “ تشويق گنهكاران به توبه است و مىخواهد قريحه پناه بردن به خدا را در انسان گنه كار بيدار كند.
خداى تعالى در آيه مورد بحث استغفار را مقيد كرد به جمله” و لم يصروا على ما فعلوا و هم يعلمون،“ در نتيجه فهمانيد كه تنها استغفار كسى مؤثر است كه نخواهد آن عمل زشت را همچنان مرتكب شود، براى اينكه اصرار داشتن بر گناه هياتى در نفس ايجاد مىكند كه با بودن آن هيات ذكر مقام پروردگار نه تنها مفيد نيست، بلكه توهين به امر خداى تعالى نيز هست، و دليل بر اين است كه چنين كسى از هتك حرمتهاى الهى و ارتكاب به محرمات او هيچ باكى ندارد، و حتى نسبت به خداى عز و جل استكبار دارد، با اين حال ديگر عبوديتى باقى نمىماند، و ذكر خدا سودى نمىبخشد، و به خاطر همين علت بود كه جمله نامبرده را با جمله:” و هم يعلمون،“ ختم فرمود، و اين خود قرينهاى است بر اين كه كلمه ظلم در صدر آيه شامل گناهان صغيره نيز مىشود، چون اصرار بر گناه موجب اهانت به امر خدا است، و نشانه آن است كه چنين كسى هيچ احترامى و اهميتى براى امر خدا قائل نيست، و مقام او را تحقير مىكند، و در اين دلالت هيچ فرقى بين گناه صغيره و كبيره نيست، پس جمله: ما فعلوا اعم است از گناهان كبيره، و مراد از آن همان چيزى است كه در صدر آيه ذكر كرد، چيزى كه هست گناه صغيره اگر فاحشه نيست ظلم به نفس است( زيرا بتدريج ملكه گناهكارى را در نفس پديد مىآورد.)
و جمله:” اولئك جزاؤهم مغفرة،“ بيان اجر جزيل آنان است، و آنچه خداى تعالى در اين آيه تذكر داده عين همان فرمانى است كه در آيه زير فرموده، يعنى مسارعه به سوى مغفرت، و به سوى جنت و فرمود:” و سارعوا الى مغفرة من ربكم و جنة ...،“ و از اينجا روشن مىگردد كه امر به مسارعت در چند عمل است:
1 – انفاق
2 - كظم غيظ
3 - عفو از خطاهاى مردم
4 - استغفار
در كافى از امام صادق عليهالسلام روايت آورده كه فرمود: هيچ گناهى، هر قدر هم كه كوچك باشد، با اصرار در ارتكابش صغيره نيست، و هيچ گناهى هر قدر هم كه
بزرگ باشد با استغفار از آن كبيره نيست.
و در تفسير عياشى از امام صادق عليهالسلام روايت كرده كه در حديثى فرمود: و در كتاب خداى تعالى نجات از هر پستى و بصيرت از هر كوردلى و شفا از هر بيمارى اخلاقى، وجود دارد، و شما آن را در آياتى جستجو كنيد كه به توبه و استغفار امرتان مىكند، مثلا مىفرمايد:” والذين اذا فعلوا فاحشة او ظلموا انفسهم ذكروا الله فاستغفروا لذنوبهم، و من يغفر الذنوب الا الله، و لم يصروا على ما فعلوا و هم يعلمون .“ و نيز فرموده:” و من يعمل سوءا او يظلم نفسه ثم يستغفر الله يجد الله غفورا رحيما،“ اين نمونهاى است از آياتى كه خداى تعالى در آن امر به استغفار فرموده، البته در آياتى ديگر استغفار را مشروط به توبه و دل كندن از گناه كرده، از آيه زير هم مىتوان شرطى ديگر را استفاده كرد، و آن عمل صالح است چون مىفرمايد:” اليه يصعد الكلم الطيب و العمل الصالح يرفعه،“ پس معلوم مىشود بدون توبه و عمل صالح استغفار به سوى خدا بالا نمىرود.
1) مستند: آيه 133 تا 136 سوره آل عمران الميزان ج : 4 ص : 23
-« يَأَايهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا لا يَسخَرْ قَوْمٌ مِّن قَوْمٍ عَسى أَن يَكُونُوا خَيراً مِّنهُمْ وَ لا نِساءٌ مِّن نِّساءٍ عَسى أَن يَكُنَّ خَيراً مِّنهُنَّ وَ لا تَلْمِزُوا أَنفُسكمْ وَ لا تَنَابَزُوا بِالأَلْقَبِ بِئْس الاسمُ الْفُسوقُ بَعْدَ الايمَنِ وَ مَن لَّمْ يَتُب فَأُولَئك هُمُ الظلِمُونَ!
-اى كسانى كه ايمان آوردهايد هيچ قومى حق ندارد قومى ديگر را مسخره كند چه بسا كه آنان از ايشان بهتر باشند، هيچ يك از زنان حق ندارند زنانى ديگر را مسخره كنند چون ممكن است آنان از ايشان بهتر باشند، و هرگز عيبهاى خود را بر ملا مكنيد( كه اگر عيب يكى از خودتان را بر ملا كنيد در واقع عيب خود را بر ملا كردهايد،) و لقب بد بر يكديگر منهيد كه اين بد رقم يادآورى از يكديگر است كه بعد از ايمان باز هم يكديگر را به فسوق ياد كنيد و هر كس توبه نكند همه آنان از ستمكارانند !»
« يَأَايهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا لا يَسخَرْ قَوْمٌ مِّن قَوْمٍ،» سخريه و استهزاء عبارت است از اينكه چيزى بگويى كه با آن، كسى را حقير و خوار بشمارى، حال چه اينكه چنين چيزى را به زبان بگويى و يا به اين منظور اشارهاى كنى، و يا عملا تقليد طرف را در آورى، به طورى كه بينندگان و شنوندگان بالطبع از آن سخن، و يا اشاره، و يا تقليد بخندند.
دو جمله « عسى أن يكونوا خيرا منهم،» و « عسى أن يكن خيرا منهن،» حكمت نهى را بيان مىكند.
و آنچه از سياق استفاده مىشود اين است كه مىخواهد بفرمايد: هيچ كسى را
مسخره نكنيد، چون ممكن است آن كس نزد خدا از شما بهتر باشد.
چيزى كه هست چون غالبا مردان، مردان را، و زنان، زنان را مسخره مىكنند، فرموده هيچ مردى مرد ديگرى را و هيچ زنى زن ديگرى را مسخره نكند، و گر نه ممكن است گاهى اوقات يعنى در غير غالب مردى زنى را، و يا زنى مردى را مسخره كند.
« و لا تلمزوا أنفسكم،» كلمه لمز به معناى اين است كه شخصى را به عيبش آگاه سازى. و اگر كلمه مزبور را مقيد به قيد انفسكم- خود را نموده، براى اشاره به اين است كه مسلمانان در يك مجتمع زندگى مىكنند، و در حقيقت همه از همند، و فاش كردن عيب يك نفر در حقيقت فاش كردن عيب خود است.
پس بايد از لمز ديگران به طور جدى احتراز جست( همان طور كه از لمز خودت احتراز دارى، و هرگز عيب خودت را نمىگويى) همانطور كه حاضر نيستى ديگران عيب تو را بگويند. پس كلمه أنفسكم با همه كوتاهىاش حكمت نهى را بيان مىكند.
« و لا تنابزوا بالالقاب بئس الاسم الفسوق بعد الايمان،» تنابز كه باب تفاعل و طرفينى است به معناى اين است كه مسلمانان به يكديگر لقب زشت از قبيل فاسق، سفيه و امثال آن بدهند.
و مراد از كلمه اسم در جمله« بئس الاسم الفسوق،» ذكر است، و از اين باب است كه در فارسى هم مىگوييم اسم فلانى به سخاوت در رفته، يعنى ذكرش سر زبانها است.
و بنا بر اين معناى بئس الاسم، بئس الذكر است، يعنى بد ذكرى است ذكر مردمى كه ايمان آوردهاند به فسوق، و اينكه آنان را به بدى ياد كنى، چون مؤمن بدان جهت كه مؤمن است سزاوارتر است كه همواره به خير ياد شود، و به او طعنه زده نشود، و بايد چيزى كه اگر بشنود ناراحت مىشود در بارهاش گفته نشود، مثلا نگويند پدرش چنين، و يا مادرش چنان بوده است.
ممكن هم هست مراد از كلمه اسم سمت و علامت باشد، و معناى جمله اين باشد كه: بد علامتى است اينكه انسانى را بعد از ايمان به داغ فسوق علامت بگذارى، و به علامتى زشت يادش كنى، مثلا به كسى كه يك روزى گناهى كرده و بعد توبه نموده، تا
آخر عمرش به او بگويند فلانكاره است.
و يا معنا اين باشد كه: اين بد علامتى است كه تو با بدگويى مردم براى خود قرار مىدهى، و همه تو را به عنوان مردى بد زبان بشناسند كه همواره افراد را به زشتى ياد مىكنى. و به هر يك از اين معانى باشد جمله مذكور اشارهاى به حكمت نهى دارد.
« و من لم يتب فاولئك هم الظالمون،» يعنى هر كس توبه نكند و از اين گونه گناهان كه سابقا كرده بوده دست بر ندارد، و با اين كه بر آن نهى نازل شده همچنان مرتكب شود، و از آن پشيمان نگردد، و با ترك آن به سوى خداى سبحان برگشت نكند، چنين كسانى حقا ستمكارند، چون با اينكه خداى تعالى عملشان را از معاصى دانسته و از آن نهى فرموده، با اين حال عمل بدى نمىدانند.
از جمله مورد بحث يعنى جمله« و من لم يتب ...،» اين معنا هم فهميده مىشود كه در زمان نزول آيه كسانى از مؤمنين بودهاند كه مرتكب چنين گناهى مىشدند.
-« يَأَايهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِيراً مِّنَ الظنِّ إِنَّ بَعْض الظنِّ إِثْمٌ وَ لا تجَسسوا وَ لا يَغْتَب بَّعْضكُم بَعْضاً أَيحِب أَحَدُكمْ أَن يَأْكلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتاً فَكَرِهْتُمُوهُ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَّحِيمٌ،
-هان اى كسانى كه ايمان آوردهايد! از بسيارى گمانها اجتناب كنيد كه بعضى از گمانها گناه است، و از عيوب مردم تجسس مكنيد و دنبال سر يكديگر غيبت مكنيد، آيا يكى از شما هست كه دوست بدارد گوشت برادر مرده خود را بخورد؟ قطعا از چنين كارى كراهت داريد و از خدا پروا كنيد كه خدا توبه پذير مهربان است.»
مراد از ظنى كه در اين آيه مسلمين مامور به اجتناب از آن شدهاند، ظن سوء است، و گر نه ظن خير كه بسيار خوب است، و به آن سفارش هم شده است.
و مراد از اجتناب از ظن اجتناب از خود ظن نيست، چون ظن، خود نوعى ادراك نفسانى است، و در دل باز است، ناگهان ظنى در آن وارد مىشود و آدمى نمىتواند براى نفس و دل خود درى بسازد، تا از ورود ظن بد جلوگيرى كند، پس نهى كردن از خود ظن صحيح نيست. بله، مگر آنكه از پارهاى مقدمات اختيارى آن نهى كند.
پس منظور آيه مورد بحث نهى از پذيرفتن ظن بد است، مىخواهد بفرمايد: اگر
1) مستند: آيه 11 سوره حجرات الميزان ج : 18 ص : 481
در باره كسى ظن بدى به دلت وارد شد آن را نپذير و به آن ترتيب اثر مده.
و بنا بر اين، اينكه فرمود بعضى از ظنها گناه است، باز خود ظن را نمىگويد، بلكه ترتيب اثر دادن به آن است كه در بعضى موارد گناه است( مثل اينكه نزد تو از كسى بدگويى كنند، و تو دچار سوء ظن به او شوى و اين سوء ظن را بپذيرى، و در مقام ترتيب اثر دادن بر آمده او را توهين كنى، و يا همان نسبت را كه شنيدهاى به او بدهى و يا اثر عملى ديگرى بر مظنهات بار كنى كه همه اينها آثارى است بد و گناه و حرام.)
و مراد از اينكه فرمود« كثيرا من الظن،» با در نظر گرفتن اينكه كلمه كثيرا را نكره آورده، تا دلالت كند بر اينكه ظن گناه فى نفسه زياد است، نه با مقايسه با ساير مصاديق ظن كه همان بعض ظنى است كه فرموده گناه است- پس ظن گناه فى نفسه زياد است، هر چند كه بعضى، از مطلق ظن است، و نسبت به مطلق ظن اندك است.
ممكن هم هست كه مراد اعم از خصوص ظن گناه باشد، مثلا خواسته باشد بفرمايد از بسيارى از مظنهها اجتناب كنيد، چه آنهايى كه مىدانيد گناه است، و چه آنهايى كه نمىدانيد تا در نتيجه يقين كنيد كه از ظن گناه اجتناب كردهايد، كه در اين صورت امر به اجتناب از بسيارى از ظنها، امرى احتياطى خواهد بود( مثل اينكه بگوييم از مالهايى كه نمىدانى حلال است اجتناب كن، چه از آنهايى كه مىدانى حرام است، و چه از آنها كه نمىدانى حرام است يا حلال، تا در نتيجه يقين كنى كه از مال حرام دورى جستهاى.)
در روايات اسلامي، در كافى به سند خود از حسين بن مختار از امام صادق عليهالسلام روايت كرده كه فرمود: امير المؤمنين صلوات الله عليه در يكى از كلماتش فرمود: همواره كار برادر مسلمانت را حمل بر صحت و بلكه بر بهترين وجهش كن، تا وقتى كه دليلى قطعى وظيفهات را تغيير دهد، و دلت را از او برگرداند.
و هرگز كلمهاى را كه از برادر مسلمانت مىشنوى حمل بر بد مكن، مادام كه مىتوانى محمل خيرى براى آن كلمه پيدا كنى.
و در نهج البلاغه فرموده:
وقتى صلاح بر روزگار و اهل روزگار مسلط باشد، در چنين جوى اگر يك نفر سوء ظنى به كسى پيدا كرد كه از او خطائى نديده، نبايد آن ظن بد را از دل خود بپذيرد و اگر بپذيرد ظلم كرده.
و اگر فساد بر زمان و اهل زمان مسلط شد، در چنين جوى اگر يك نفر نسبت به كسى حسن ظن پيدا كند، خود را فريب داده.
مؤلف: اين دو روايت تعارضى با هم ندارد، براى اينكه روايت دومى ناظر به خود ظن است، و روايت اولى راجع به ترتيب اثر دادن عملى بر ظن است.
« و لا تجسسوا،» - كلمه تجسس به معناى پىگيرى و تفحص از امور مردم است، امورى كه مردم عنايت دارند پنهان بماند و تو آنها را پىگيرى كنى تا خبردار شوى.
كلمه تحسس نيز همين معنا را مىدهد، با اين تفاوت كه تجسس در شر استعمال مىشود، و تحسس در خير به كار مىرود، و به همين جهت بعضى گفتهاند: معناى آيه اين است كه: دنبال عيوب مسلمانان را نگيريد، و در اين مقام بر نياييد كه امورى را كه صاحبانش مىخواهند پوشيده بماند تو آنها را فاش سازى.
« و لا يغتب بعضكم بعضا أيحب احدكم ان ياكل لحم اخيه ميتا فكرهتموه،» كلمه غيبت عبارت است از اينكه در غياب كسى عيبى از او بگويى كه حكمت و وجدان بيدار تو را از آن نهى كند.
البته فقهاء اين كلمه را به خاطر اختلافى كه در مصاديقش از حيث وسعت دارد، به عبارتهاى مختلفى تفسير كردهاند كه برگشت همه آن عبارتها به اين است كه در غياب كسى در باره او چيزى بگويى كه اگر بشنود ناراحت شود.
و به همين جهت بدگويى دنبال سر فردى كه تظاهر به فسق مىكند را جزء غيبت نشمردهاند( چون اگر بشنود كه دنبال سرش چنين گفتهاند ناراحت نمىشود.)
و شارع اسلام از اين جهت از غيبت نهى فرموده كه: غيبت اجزاى مجتمع بشرى را يكى پس از ديگرى فاسد مىسازد، و از صلاحيت داشتن آن آثار صالحى كه از هر كسى توقعش مىرود ساقط مىكند، و آن آثار صالح عبارت است از اينكه هر فرد از افراد جامعه با فرد ديگر بياميزد و در كمال اطمينان خاطر و سلامتى از هر خطرى با او يكى شود، و ترسى از ناحيه او به دل راه ندهد، و او را انسانى عادل و صحيح بداند، و در نتيجه با او مانوس شود، نه اينكه از ديدن او بيزار باشد و او را فردى پليد بشمارد.
در اين هنگام است كه از تك تك افراد جامعه آثارى صالح عايد جامعه مىگردد، و جامعه عينا مانند يك تن واحد متشكل مىشود.
و اما اگر در اثر غيبت و بدگويى از او بدش بيايد و او را مردى معيوب بپندارد، به
همين مقدار با او قطع رابطه مىكند، و اين قطع رابطه را هر چند اندك باشد، وقتى در بين همه افراد جامعه در نظر بگيريم، آن وقت مىفهميم كه چه خسارت بزرگى به ما وارد آمده، پس در حقيقت عمل غيبت و اين بلاى جامعه سوز به منزله خورهاى است كه در بدن شخص راه يابد، و اعضاى او را يكى پس از ديگرى بخورد ، تا جايى كه به كلى رشته حياتش را قطع سازد .
غيبت در حقيقت ابطال هويت و شخصيت اجتماعى افرادى است كه خودشان از جريان اطلاعى ندارند و خبر ندارند كه دنبال سرشان چه چيزهايى مىگويند، و اگر خبر داشته باشند و از خطرى كه اين كار برايشان دارد اطلاع داشته باشند از آن احتراز مىجويند و نمىگذارند پردهاى را كه خدا بر روى عيوبشان انداخته به دست ديگران پاره شود، چون خداى سبحان اين پردهپوشيها را بدين منظور كرده كه حكم فطرى بشر اجراء گردد، يعنى اينكه فطرت بشر او را وامىداشت تا به زندگى اجتماعى تن در دهد، اين غرض حاصل بشود، و افراد بشر دور هم جمع شوند، با يكديگر تعاون و معاضدت داشته باشند، و گر نه اگر اين پردهپوشى خداى تعالى نبود، با در نظر گرفتن اينكه هيچ انسانى منزه از تمامى عيوب نيست، هرگز اجتماعى تشكيل نمىشد.
جمله« أيحب احدكم ان ياكل لحم اخيه ميتا فكرهتموه،» در ضمن مثالى به همين حقيقت اشاره مىكند. و حاصل معناى آيه اين است كه: غيبت كردن مؤمن به منزله آن است كه يك انسانى گوشت برادر خود را در حالى كه او مرده است بخورد.
حال چرا فرمود گوشت برادرش؟ براى اينكه مؤمن برادر او است، چون از افراد جامعه اسلامى است كه از مؤمنين تشكيل يافته، و خداى تعالى فرموده:« انما المومنون اخوة،» و چرا او را مرده خواند؟ براى اينكه آن مؤمن، بى خبر از اين است كه دارند از او غيبت مىكنند.
و اينكه فرمود فكرهتموه اشعار دارد به اينكه كراهت شما امرى است ثابت و محقق، و هيچ شكى در اين نيست كه شما هرگز راضى نمىشويد يك انسانى را كه برادر شما است و مرده است، بخوريد.
پس همان طور كه اين كار مورد كراهت و نفرت شما است، بايد غيبت كردن برادر مؤمنتان، و بدگويى در دنبال سر او نيز مورد نفرت شما باشد، چون اين هم در معناى خوردن برادر مرده شما است.
فرق غيبت با تجسس تنها در اين است كه غيبت اظهار عيب مسلمانى است براى ديگران - چه اينكه عيبش را خود ما ديده باشيم و چه اينكه از كسى شنيده باشيم - و تجسس عبارت است از اينكه به وسيلهاى علم و آگاهى به عيب او پيدا كنيم.
ولى در اينكه هر دو عيب جويى است مشتركند، در هر دو مىخواهيم عيبى پوشيده بر ملا شود. در تجسس براى خود ما بر ملا شود، و در غيبت براى ديگران.
اين را هم بايد دانست كه در اين كلام اشعار و يا دلالتى هست بر اينكه حرمت غيبت تنها در باره مسلمان است، به قرينه اينكه در تعليل آن عبارت لحم اخيه را آورده، و ما مىدانيم كه اخوت تنها در بين مؤمنين است.
« و اتقوا الله ان الله تواب رحيم،» اگر مراد از تقوى، اجتناب از همين گناهانى باشد كه قبلا مرتكب شده بودند، و بعد از نزول اين دستور از آن توبه كنند، آن وقت معناى ان الله تواب رحيم اين مىشود كه: خدا بسيار پذيراى توبه است، و نسبت به بندگان تائب كه به وى پناهنده مىشوند مهربان است.
و اما اگر مراد از تقوى اجتناب و پرهيز از مطلق گناهان باشد- هر چند كه تاكنون مرتكب آن نشده باشند- آن وقت مراد از جمله ان الله تواب رحيم اين مىشود كه: خدا بسيار به بندگان با تقوايش مراجعه نموده در صدد هدايت بيشتر آنان برمىآيد، و هر لحظه با فراهم كردن اسباب، آنان را از اينكه در مهلكههاى شقاوت قرار گيرند، حفظ مىكند، و نسبت به ايشان مهربان است.
و اينكه گفتيم دو احتمال دارد، بدين جهت است كه توبه از جانب خدا دو گونه است: يك توبه خدا قبل از توبه بنده است، و آن به اين است كه به بنده خود رجوع نموده، او را موفق به توبه مىنمايد، همچنان كه فرموده:« ثم تاب عليهم ليتوبوا،» و يك توبه ديگرش بعد از توبه بنده است، يعنى وقتى بندهاش توبه كرد، دوباره به او رجوع مىكند تا او را بيامرزد و توبهاش را بپذيرد، همچنان كه فرموده: « فمن تاب من بعد ظلمه و اصلح فان الله يتوب عليه ! »
در كتاب خصال از اسباط بن محمد به سندى كه به رسول الله دارد از آن جناب روايت كرده كه فرمود: غيبت از زنا شديدتر است.
پرسيدند: يا رسول الله چرا چنين است؟ فرمود: زناكار مىتواند توبه كند، و خدا هم توبهاش را بپذيرد، چون سر و كارش تنها با خدا است، ولى مرتكب غيبت مىخواهد توبه كند، اما خدا توبهاش را نمىپذيرد مگر وقتى كه شخص غيبت شده از او درگذرد.
و در كافى به سند خود از سكونى از امام صادق عليهالسلام روايت آورده كه فرمود: رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم فرمود: غيبت در تباه كردن دين مسلمان سريعتر از خورهاى است كه اندرون او را بخورد.
و در همان كتاب به سند خود از حفص بن عمر، از امام صادق عليهالسلام روايت كرد كه فرمود: شخصى از رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم پرسيد: كفاره گناه غيبت
چيست؟ فرمود: براى آن كس كه غيبتش كردهاى، به تلافى غيبتش استغفار كن!
-” وَ لا يحْسبنَّ الَّذِينَ يَبْخَلُونَ بِمَا ءَاتَاهُمُ اللَّهُ مِن فَضلِهِ هُوَ خَيراً لَّهُم بَلْ هُوَ شرٌّ لَّهُمْ سيُطوَّقُونَ مَا بخِلُوا بِهِ يَوْمَ الْقِيَمَةِ وَ للَّهِ مِيرَث السمَوَتِ وَ الأَرْضِ وَ اللَّهُ بمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ !
-آنانكه بخل نموده و حقوق فقيران را از مالى كه خدا به فضل خويش به آنها داده ادا نمىكنند، گمان نكنند كه اين بخل به منفعت آنها خواهد بود، بلكه به ضرر آنها است چه آنكه آن مالى كه در آن بخل ورزيدهاند، در روز قيامت زنجير گردن آنها شود( كه آن روز هيچكس مالك چيزى نيست،) و تنها خدا وارث آسمانها و زمين خواهد بود و خدا به كردار شما آگاه است ! “
حالت افراد بخيل كه مال خود را در راه خدا انفاق نمىكنند، شبيه به حالت كفار است، چون بخيل هم مانند كفار به جمع مال افتخار مىكند.
اگر از مال تعبير كرد به ” ما آتيهم الله من فضله،“ براى اين بود كه به وجهى اشاره كرده باشد به ملامت و مذمت بخيلان، و فهمانده باشد كه اين طايفه آنقدر فرومايهاند كه مال را با اينكه صاحبش خدا است در راه خود خدا انفاق نمىكنند.
-« لا يحِب اللَّهُ الْجَهْرَ بِالسوءِ مِنَ الْقَوْلِ إِلا مَن ظلِمَ وَ كانَ اللَّهُ سمِيعاً عَلِيماً،
-إِن تُبْدُوا خَيراً أَوْ تخْفُوهُ أَوْ تَعْفُوا عَن سوءٍ فَإِنَّ اللَّهَ كانَ عَفُوًّا قَدِيراً !
-خدا دوست نمىدارد كه كسى با گفتار زشت به عيب خلق صدا بلند كند مگر آنكه ظلمى به او رسيده باشد كه خدا شنوا و به اقوال و احوال بندگان دانا است،
-اگر در باره خلق به آشكار يا پنهان نيكى كنيد يا از بدى ديگران بگذريد كه خدا هميشه از بديها در مىگذرد با آنكه در انتقام بدان توانا است !»
اينكه فرمود: خدا سخن زشت به جهر گفتن را دوست نمىدارد كنايه است از
اينكه در شريعتى كه تشريع فرموده، اين عمل را نكوهيده شمرده، حال چه نكوهيده به حد حرمت و چه اينكه زشتى آن به حد حرمت نرسد و از حد كراهت و اعانه تجاوز نكند.
جمله: « الا من ظلم،» استثنا است و در حقيقت فرموده: خدا دوست نمىدارد سخن زشت با صداى بلند گفتن را، ليكن كسى كه مورد ظلم شخصى يا اشخاصى قرار گرفته، مىتواند در مورد خصوص آن شخص و يا اشخاص و در خصوص ظلمى كه به وى رفته، سخن زشت و با صداى بلند بگويد. و همين خود قرينه است بر اينكه چنين كسى نمىتواند هر چه از دهانش بيرون بيايد به او نسبت دهد و حتى آيه شريفه دلالت ندارد بر اينكه نمىتواند بدىهاى ديگر او را كه ربطى به ظلمش ندارد به زبان بياورد بلكه تنها مىتواند با صداى بلند ظلم كردنش را بگويد و صفات بدى از او را به زبان آورد كه ارتباط با ظلم او دارد.
« و كان الله سميعا عليما،» مي فرمايد: اين كارى كه گفتيم خداى تعالى دوستش ندارد به راستى كار خوبى نيست، كارى نيست كه هر انسانى به خود اجازه ارتكاب آن را بدهد مگر مظلوم چون خداى تعالى سخن زشت را مىشنود و عليمى است كه سخن هر صاحب سخن را مىداند.
« ان تبدوا خيرا او تخفوه او تعفوا عن سوء فان الله كان عفوا قديرا،» يعنى كسى كه وقتى به او احسان مىشود تشكر مىكند و در مقام شكرگزارى سخنان خوب مىگويد و اگر چنانچه كسى به او بدى كند يا ستم روا بدارد عفو كند و از جهر به سخنان زشت در باره او صرفنظر مىنمايد.
و اما كلمه عفو در جمله:« او تعفوا عن سوء،» به معناى پوشاندن است، پس عفو از سوء به معناى پوشاندن عمل زشت است، اين نيز دو جور است، يكى به زبان و آن به اين است كه نام كسى را كه به او بدى كرده نزد مردم فاش نكند و آبروى او را نزد مردم نبرد و سخنان زشت به جهر و آشكارا در باره او نگويد، قسم دوم به عمل است و آن به اين است كه در مقام تلافى ظلم او بر نيايد و از او انتقام نگيرد، هر چند كه شرعا جائز باشد.
-« وَ لا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْك إِلى مَا مَتَّعْنَا بِهِ أَزْوَجاً مِّنهُمْ زَهْرَةَ الحَْيَوةِ الدُّنْيَا لِنَفْتِنهُمْ فِيهِ وَ رِزْقُ رَبِّك خَيرٌ وَ أَبْقَى!
-ديدگان خويش را به آن چيزهايى كه رونق زندگى دنيا است و بعضى از دستههاى
1) مستند: آيه 148 و 149 سوره نساء الميزان ج : 5 ص : 200
آدميان را از آن بهره دادهايم تا در باره آن عذابشان كنيم نگران و خيره مساز كه روزى پروردگارت بهتر و پايدارتر است!»
مدّ عين يعنى نگاه را طولانى كردن، و نگاه طولانى به هر چيز كنايه است از شدت علاقه و محبت به آن، و مراد از كلمه ازواج، اصناف كفار و يا جفتهاى زن و شوهرى از كفار است كه همان معناى خانواده مىباشد( و اگر ازواج را نكره آورد براى اندك نشان دادن آنان است و اظهار اينكه اينان آنقدر ناچيزند كه قابل اعتناء نيستند.)
مقصود از زهره حيات دنيا زينت و بهجت آن است و كلمه نفتنهم به معناى آزمايش و سنجيدن است. بعضى گفتهاند، مراد از آن فتنه عذاب است چون زيادى مال و اولاد نوعى عذاب است از ناحيه خداى تعالى همچنانكه فرمود:« ولا تعجبك اموالهم واولادهم انما يريد الله ان يعذبهم بها فى الدنيا و تزهق انفسهم و هم كافرون !»
و مراد از جمله « رزق ربك خير و ابقى،» به قرينه مقابله با« زهره حيات دنيا،» عبارت است از رزق حيات آخرت كه معلوم است هم بهتر است و هم ماندنىتر.
و معناى آيه اين است كه چشم خود را به زينت حيات دنيا و بهجت آن كه ما اصنافى از مردم و يا عده معدودى از ايشان را به آن اختصاص دادهايم تا امتحانشان كنيم و ببينيم در آنچه روزيشان كردهايم چه مىكنند مدوز، زيرا آنچه پروردگارت به زودى در آخرت روزيت مىكند بهتر و ماندنىتر است.
در تفسير قمى در ذيل جمله« و لا تمدن عينيك ...،» مىگويد امام صادق عليهالسلام فرمود وقتى كه اين آيه نازل شد رسول خدا برخاست و نشست آنگاه فرمود كسى كه در ناكاميها به آنچه نزد خدا است دلگرم نباشد دلش از حسرت بر دنيا پاره پاره مىشود و كسى كه چشم به آنچه مردم دارند بدوزد اندوهش بسيار گشته و هرگز از غيظ تهى نمىشود و كسى كه نفهمد كه خداى تعالى غير از خوردن و آشاميدن نعمتهايى دارد اجلش كوتاه و عذابش نزديك مىگردد.
-« وَيْلٌ لِّكلِّ هُمَزَةٍ لُّمَزَةٍ، الَّذِى جَمَعَ مَالاً وَ عَدَّدَهُ،
-يحْسب أَنَّ مَالَهُ أَخْلَدَهُ !
-واى به حال هر طعنه زن عيب جوى،
-كسى كه مالى را جمع مىكند و از شمردن مكرر آن لذت مىبرد،
1) مستند: آيه 131 سوره طه الميزان ج : 14 ص : 334
-گمان مىكند كه مال او وى را براى ابد از مرگ نگه مىدارد!»
اين سوره تهديد شديدى است به كسانى كه عاشق جمع مالند، و مىخواهند با مال بيشتر خود بر سر و گردن مردم سوار شوند، و بر آنان كبريايى بفروشند.
« الذى جمع مالا و عدده يحسب ان ماله اخلده،» اين آيه، همزه و لمزه را بيان مىكند، و اگر كلمه مالا را نكره آورد به منظور تحقير و ناچيز معرفى كردن مال دنيا بوده، چون مال هر قدر هم كه زياد و زيادتر باشد دردى از صاحبش را دوا نمىكند، تنها سودى كه به حالش دارد همان مقدارى است كه به مصرف حوائج طبيعى خودش مىرساند، مختصرى غذا كه سيرش كند، و شربتى آب كه سيرابش سازد، و دو قطعه جامه كه به تن كند.
مىفرمايد شخصى كه همزه و لمزه است از بس عاشق مال و حريص بر جمع آن است، مال را روى هم جمع مىكند و پى در پى آن را مىشمارد، و از بسيار بودن آن لذت مىبرد.
« يحسب ان ماله اخلده،» يعنى او خيال مىكند مالى كه براى روز مبادا جمع كرده زندگى جاودانه به او مىدهد، و از مردنش جلوگيرى مىنمايد.
پس انسان نامبرده به خاطر اخلاد در ارض و چسبيدنش به زمين و زندگى مادى زمينى، و فرو رفتنش در آرزوهاى دور و دراز، از مال دنيا به آن مقدارى كه حوائج ضرورى زندگى كوتاه دنيا و ايام گذراى آن را كفايت كند قانع نمىشود، بلكه هر قدر مالش زيادتر شود حرصش تا بىنهايت زيادتر مىگردد، پس از ظاهر حالش پيداست كه مىپندارد مال، او را در دنيا جاودان مىسازد، و چون جاودانگى و بقاى خود را دوست مىدارد، تمام همش را صرف جمع مال و شمردن آن مىكند، و وقتى جمع شد و خود را بىنياز احساس كرد، شروع به ياغىگرى نموده، بر ديگران تفوق و استعلا مىورزد، همچنان كه در جاى ديگر فرمود:« ان الانسان ليطغى ان راه استغنى،» و اين استكبار و تعدى اثرى كه براى آدمى دارد همز و لمز است.
-« أَ رَءَيْت الَّذِى يُكَذِّب بِالدِّينِ،
-فَذَلِك الَّذِى يَدُعُّ الْيَتِيمَ،
-وَ لا يحُض عَلى طعَامِ الْمِسكِينِ،
1) مستند:آيه 1 تا 9 سوره همزه الميزان ج : 20 ص : 615
-فَوَيْلٌ لِّلْمُصلِّينَ، الَّذِينَ هُمْ عَن صلاتهِمْ ساهُونَ،
-الَّذِينَ هُمْ يُرَاءُونَ، وَ يَمْنَعُونَ الْمَاعُونَ!
-اى رسول ما، آيا ديدى آن كس را كه روز جزا را انكار كرد؟
-اين همان شخص بى رحم است كه يتيم را از در خود به قهر ميراند،
-و كسى را بر اطعام فقير ترغيب نمىكند،
-پس واى بر آن نمازگزاران، كه دل از ياد خدا غافل دارند،
-همانان كه اگر طاعتى كنند به ريا و خودنمايى كنند،
-و ديگران را از ضروريات زندگى منع مىكنند!»
اين سوره تهديد كسانى است كه خود را مسلمان معرفى كردهاند ولى متخلق به اخلاق منافقينند، از قبيل سهو از نماز، و ريا كردن در اعمال، و منع ماعون، كه هيچ يك از اينها با ايمان به روز جزا سازگارى ندارد.
خطاب در اين آيه شريفه به رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم است، بدان جهت كه فردى شنونده است، نه بدان جهت كه پيامبر است، در نتيجه خطاب به عموم شنوندگان دنيا خواهد بود.
و مراد از دين، جزاى يوم الجزاء است، پس كسى كه دين را تكذيب كند منكر معاد است.
« فذلك الذى يدع اليتيم،» او كسى است كه يتيم را به زور از در خانه خود مىراند، و او را جفا مىكند، و از عاقبت عمل زشتش نمىترسد، و اگر روز جزا را انكار نمىداشت چنين جرأتى را به خود نمىداد، و از عاقبت عمل خود مىترسيد، و اگر مىترسيد به يتيم ترحم مىنمود.
« و لا يحض على طعام المسكين،» يعنى مردم را به اطعام طعام مسكين تشويق نمىكند.
« فويل للمصلين الذين هم عن صلاتهم ساهون،» يعنى آنهايى كه از نمازشان غافلند اهتمامى به امر نماز ندارند، و از فوت شدنش باكى ندارند چه اينكه به كلى فوت شود و چه اينكه بعضى از اوقات فوت گردد، و چه اينكه وقت فضيلتش از دست برود و چه اينكه اركان و شرايطش و احكام و مسائلش را ندانسته نمازى باطل بخوانند.
در آيه شريفه تكذيبگر روز جزا به چنين نمازگزارانى تطبيق شده، و مىرساند چنين نمازگزارانى خالى از نفاق نيستند، چون تكذيب روز جزا تنها به اين نيست كه به كلى آن را منكر شود، كسى هم كه تظاهر به ايمان مىكند و نماز مسلمانان را مىخواند، اما طورى مىخواند كه عملا نشان مىدهد باكى از روز جزا ندارد، او نيز روز جزا را
تكذيب كرده است.
« الذين هم يراؤن،» كسانى كه عبادت را در انظار مردم انجام مىدهند( و يا در انظار بهتر و غليظتر انجام مىدهند،) اينگونه افراد شكارچيانى هستند كه با زبان شكار حرف مىزنند، تا شكار بدامشان بيفتد، در بين مسلمانان خود را مسلمانتر از آنان جلوه مىدهند، و معلوم است اگر در بين اهل ملتى ديگر قرار بگيرند چهره آن مردم را به خود مىگيرند.
« و يمنعون الماعون،» كلمه ماعون به معناى هر عملى و هر چيزى است كه به شخصى محتاج داده شود، و حاجتى از حوائج زندگى او را بر آورد، مانند قرض و هديه و عاريه و امثال آن.
1) مستند: آيه 1 تا 7 سوره ماعون الميزان ج : 20 ص : 633
-« وَ قُل لِّعِبَادِى يَقُولُوا الَّتى هِىَ أَحْسنُ !
-و به بندگانم بگو سخنى كه بهتر است بگوئيد!
-چون شيطان مىخواهد ميان آنان كدورت بيفكند،
-كه شيطان براى انسان دشمنى آشكار است!»
جمله« التى هى احسن،» كلماتى است كه از نظر مشتمل بودن بر ادب و خالى بودن از خشونت و ناسزا و توالى فاسده ديگر، نيكوتر باشند.
اين آيه و دو آيه بعد از آن، داراى يك سياقند، و خلاصه مضمون آن دو دستور به نيكو سخن گفتن، و ادب در كلام را رعايت كردن، و از وسوسههاى شيطان احتراز جستن است، و اينكه بدانند كه امور همه به مشيت خدا است، نه به دست رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم، تا او قلم تكليف را از گروندگان خود برداشته و ايشان را اهليت سعادت بدهد به طورى كه هر چه خواستند بگويند، و ديگران را از هر چيزى محروم كنند، و در باره ديگران هر چه دلشان خواست بگويند، نه، چنين نيست كه خداوند به گزاف فردى را هر چند از انبياء باشد چنين اختيارى بدهد كه افراد نالايق را بى جهت تقرب داده و افراد لايق را محكوم آنان كند، آرى در درگاه خدا حسن سريره و خوش رفتارى و كمال ادب ملاك برترى انسانها است، حتى اگر در ميان انبياء هم خداوند
بعضى را بر بعضى برترى داده باز بيهوده نبوده، بلكه به خاطر همين حسن رفتار و سيرت و ادب بيشتر بوده است، مثلا داوود عليهالسلام را بر ديگران برترى داده و او را زبور داد و در آن بهترين ادب و پاكيزهترين حمد و ثنا را نسبت به خداى تعالى به وى آموخت.
از همينها معلوم مىشود كه گويا قبل از هجرت رسول خدا بعضى از مسلمانها با مشركين مواجه مىشدند و در گفتگوى با آنان سخنان درشت گفته و چه بسا مىگفتهاند شما اهل آتش و ما مؤمنين به بركت رسول خدا صلىاللهعليه وآلهوسلّم اهل بهشتيم، و همين باعث مىشده كه مشركين عليه مسلمانان، تهييج شده عداوتها و فاصلهها بيشتر شود، و در روشن كردن آتش فتنه و آزار مؤمنين و رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم و عناد با حق بهانههاى تازهاى به دستشان بيايد.
لذا خداى تعالى به رسول گرامى خود دستور مىفرمايد كه مردم را امر به خوش زبانى كنند و اتفاقا مقام مناسب چنين سفارشى هم بود، چون در همين آيات قبل بود كه ديديم مشركين نسبت به آن جناب بى ادبى نموده و او را مردى جادو شده خواندند، و نيز نسبت به قرآن و معارفى كه در باره مبدأ و معاد در آن است استهزاء كردند.
پس جمله « و قل لعبادى يقولوا التى هى احسن،» امر به اين است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم را امر به خوش زبانى كند، و آيه شريفه از نظر بيان نظير آيه« و جادلهم بالتى هى احسن،» مىباشد.
آيه « ربكم اعلم بكم ان يشا يرحمكم و ان يشا يعذبكم و ما ارسلناك عليهم وكيلا،» اين معنا را مىرساند كه خداوند دوست دارد كه مؤمنين از سخن درشت با يكديگر دورى كنند و نسبت به سعادت و شقاوت يكديگر- كه خدا به آن داناتر است- قضاوت نكنند و مثلا نگويند فلانى چون پيروى رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم را كرده سعيد و آن ديگرى كه نكرده شقى است، فلانى اهل بهشت و آن ديگرى اهل جهنم است زيرا:
كس نمىداند در اين بحر عميق،
سنـگريزه قـرب دارد يا عقيق!
آرى كسانى كه به خدا ايمان دارند بايد اينگونه امور را به خدا واگذار نمايند، چون پروردگار شما، شما را بهتر مىشناسد، و همانا او به مقتضاى استحقاقى كه از رحمت و يا عذاب او داريد ميان شما قضاوت و داورى مىكند، اگر خواست رحم مىكند( و البته اين ترحم را نمىكند مگر به شرط ايمان و عمل صالح، چون در كلامش مكرر اين شرط شده،) و اگر خواست عذابتان مىكند، و اين را عملى نمىكند مگر با كفر و فسق، و ما تو را اى پيغمبر وكيل ايشان قرار نداده و امر ايشان را به تو واگذار نكردهايم تا اختيار تام داشته باشى به هر كه خواستى بدهى و هر كه را خواستى محروم كنى!
از همينها مىتوان فهميد كه ترديد در عبارت: اگر خواست بر شما رحم مىكند، و اگر خواست عذابتان مىكند به اعتبار مشيتهاى مختلف پديد مىآيد و مشيتهاى مختلف هم ناشى از ايمان و كفر و عمل صالح و طالح است.
و اين نيز روشن مىگردد كه جمله« و ما ارسلناك عليهم وكيلا،» ردع و تخطئه مؤمنين است از اينكه در نجات خود از عمل صالح دست بردارند و تنها اعتماد به رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم كنند و سرنوشت خود را مستند به قبول دين او بدانند همانطور كه يهود و نصارى به دين خود دلخوش هستند.
-« وَ إِذَا حُيِّيتُم بِتَحِيَّةٍ فَحَيُّوا بِأَحْسنَ مِنهَا أَوْ رُدُّوهَا !
-إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلى كلِّ شىْءٍ حَسِيباً!
-چون به شما درودى گويند در پاسخ درودى بهتر از آن گوئيد!
-كه خدا بر هر چيز براى حسابگرى ناظر است!»
اين جمله امر به تحيت و سلام است، در مقابل تحيتى كه ديگران به انسان مىدهند، مىفرمايد: در پاسخ تحيت ديگران، تحيتى به مثل آن و يا بهتر از آن بدهيد.
و اين حكمى است عمومى، تمامى تحيتها را شامل مىشود، چيزى كه هست مورد آيات محل بحث ما به شهادت آيات بعد تحيت سلام و صلحى است كه مسلمانان دريافت مىكنند.
امتها و اقوام با همه اختلافى كه از حيث تمدن و توحش تقدم و تاخر دارند در اين جهت اختلافى ندارند كه هر يك در مجتمع خود تحيتى دارند، كه هنگام برخورد با يكديگر آن درود و تحيت را در بين خود رد و بدل مىكنند، حال يا آن تحيت عبارت است از اشاره به سر و يا دست و يا برداشتن كلاه و يا چيز ديگر، كه البته اختلاف عوامل در اين اختلاف بى تاثير نيست.
و اما اگر خواننده عزيز، در اين تحيتها كه در بين امتها به اشكال مختلف دائر
1) مستند: آيه 53 و 54 سوره اسري الميزان ج : 13 ص : 162
است دقت كند، خواهد ديد كه همه آنها به نوعى خضوع و خوارى و تذلل اشاره دارد، تذللى كه زير دست در برابر ما فوق خود و مطيع در برابر مطاعش و برده در برابر مولايش، اظهار مىدارد و سخن كوتاه اينكه تحيت كاشف از يك رسم طاغوتى و استكبار است كه همواره در بين امتها در دورههاى توحش و غير آن رائج بوده، هر چند كه در هر دوره و در هر نقطه و در هر امتى شكلى بخصوص داشته، و به همين جهت است كه هر جا تحيتى مشاهده مىكنيم تحيت از طرف مطيع و زير دست و وضيع شروع و به مطاع و ما فوق و شريف ختم مىشود .
پس پيدا است كه اين رسم از ثمرات بتپرستى است، كه آن نيز از پستان استكبار و استعباد شير مىنوشد.
و اما اسلام، همانطور كه خواننده عزيز آگاه است، بزرگترين همش محو آثار بتپرستى و وثنيت و غير خداپرستى است و هر رسم و آدابى است كه به غير خداپرستى منتهى گشته و يا از آن متولد شود، به همين جهت براى تحيت طريقهاى معتدل و سنتى در مقابل سنت وثنيت و استعباد تشريع كرد.
و آن عبارت است از: سلام دادن كه در حقيقت اعلام امنيت از تعدى و ظلم از ناحيه سلام دهنده به شخصى است كه به وى سلام مىدهد، شخص سلام دهنده به سلام گيرنده اعلام مىكند تو از ناحيه من در امانى و هيچگونه ظلمى و تجاوزى از من نسبت به خودت نخواهى ديد و آزادى فطرى را كه خدا به تو مرحمت كرده از ناحيه من صدمه نخواهد ديد .
و اينكه گفتيم سلام طريقهاى است معتدل، علتش اين است كه اولين چيزى كه يك اجتماع تعاونى نيازمند آن است كه در بين افراد حاكم باشد، همانا امنيت داشتن افراد در عِرض و مال و جانشان از دستبرد ديگران است، نه تنها جان و مال و عِرض، بلكه لازم است هر چيزى كه به يكى از اين سه چيز برگشت كند امنيت داشته باشند.
و اين همان سلامى است كه خداى عز و جل آن را در بين مسلمانان سنت قرار داد تا هر فردى به ديگرى برخورد كند قبل از هر چيز سلام بدهد، يعنى طرف مقابل را از هر خطر و آزار و تجاوز خود امنيت دهد .
و در كتاب مجيدش فرموده:« فاذا دخلتم بيوتا فسلموا على انفسكم تحية من عند الله مباركة طيبة،» و نيز فرموده:« يا ايها الذين آمنوا لا تدخلوا بيوتا غير بيوتكم حتى تستانسوا و تسلموا على اهلها ذلكم خير لكم لعلكم تذكرون.»
و خداى تعالى بعد از تشريع اين سنت، مسلمانان را با رفتار پيامبرش يعنى سلام دادن آن جناب به مسلمانان با اينكه سيد آنان و سرورشان بود، به اين ادب مؤدب نمود و
فرمود:« و اذا جاءك الذين يؤمنون باياتنا فقل سلام عليكم، كتب ربكم على نفسه الرحمة،» علاوه بر اين دستور داد به غير مسلمانان نيز سلام بدهد و فرمود:
« فاصفح عنهم و قل سلام فسوف يعلمون!»
البته تحيت به كلمه سلام بطورى كه از تاريخ و اشعار و ساير آثار جاهليت بر مىآيد، در بين عرب جاهليت معمول بوده، در كتاب لسان العرب آمده: كه عرب جاهليت چند جور تحيت داشتند، گاهى در برخورد با يكديگر مىگفتند: انعم صباحا، گاهى مىگفتند: ابيت اللعن و يا مىگفتند: سلام عليكم، و كانه كلمه سوم علامت مسالمت است و در حقيقت به طرف مقابل مىگفتند: بين من و تو و يا شما جنگى نيست، پس از آنكه اسلام آمد تحيت را منحصر در سلام كردند و از ناحيه اسلام مامور شدند سلام را افشاء كنند.
چيزى كه هست خداى سبحان در داستانهاى ابراهيم«ع» سلام را مكرر حكايت مىكند و اين خالى از شهادت بر اين معنا نيست كه اين كلمه كه در بين عرب جاهليت مستعمل بوده، از بقاياى دين حنيف ابراهيم بوده، نظير حج و امثال آن كه قبل از اسلام معمول آنان بوده، توجه بفرمائيد:« قال سلام عليك ساستغفرلك ربى،» در اين جمله از ابراهيم عليهالسلام حكايت كرده كه در گفتگو با پدرش گفت: سلامٌ عليك به زودى من از پروردگارم برايت طلب مغفرت مىكنم. و نيز فرموده:« و لقد جاءت رسلنا ابراهيم بالبشرى قالوا سلاما قال سلام،» و اين قضيه در چند جاى قرآن كريم آمده است. و بطورى كه از آيات كريمه قرآن استفاده مىشود خداى تعالى كلمه سلام را تحيت خودش قرار داده است، به آيات زير توجه فرمائيد:
سلام على نوح فى العالمين،
سلام على ابراهيم،
سلام على موسى و هرون،
سلام على آل ياسين،
سلام على المرسلين
و صريحا فرموده كه سلام تحيت ملائكه است، توجه بفرمائيد:
الذين تتوفيهم الملائكة طيبين يقولون سلام عليكم،
و الملائكة يدخلون عليهم من كل باب، سلام عليكم.
و نيز فرموده: تحيت اهل بهشت در بهشت سلام است:
و تحيتهم فيها سلام!
لا يسمعون فيها لغوا و لا تاثيما الا قيلا سلاما سلاما !
در كافى به سند خود از سكونى روايت كرده كه گفت: رسول خدا صلىاللهعليه وآله وسلّم فرمود: سلام مستحب و رد آن واجب است .
در همان كتاب به سند خود از جراح مدائنى از امام صادق عليهالسلام روايت كرده كه فرمود: كوچكتر به بزرگتر و رهگذر به كسى كه ايستاده و عده كم به عده بسيار سلام مىكند.
و در تهذيب به سند خود از محمد بن مسلم روايت كرده كه گفت: شرفياب حضور حضرت باقر عليهالسلام شدم، ديدم كه در نمازند، عرضه داشتم: السلام عليك، فرمود: السلام عليك، عرضه داشتم: حالتان چطور است؟ حضرت چيزى نفرمودند، همينكه از نماز فارغ شدند، پرسيدم: آيا در نماز مىتوان جواب داد؟ فرمود: آرى، به همان مقدارى كه به او سلام دادهاند .
و در همان كتاب به سند خود از منصور بن حازم از امام صادق عليهالسلام روايت كرده كه فرمود: وقتى كسى به تو سلام داد در حالى كه مشغول نماز هستى جواب سلامى آهسته و به مثل سلام او به او بده.
و در كتاب فقيه به سند خود از مسعدة بن صدقه از امام باقر از پدرش عليهما السلام روايت آورده كه فرمود: بر يهود و نصارا و بر مجوس سلام ندهيد، و همچنين بر بتپرستان و بر كسانى كه كنار سفره شراب نشستهاند. و بر كسى كه مشغول بازى شطرنج و نرد است، و بر مخنث(كسى كه مردان را به خود مىكشد،) و بر شاعرى كه نسبتهاى ناروا به زنان پاكدامن مىدهد، و بر نمازگزار سلام ندهيد، چون نمازگزار نمىتواند جواب شما را رد كند. آرى سلام دادن براى شما مستحب است ولى رد آن براى شنونده واجب است، و نيز به ربا خوار و به كسى كه در حال ادرار كردن است و به كسى كه در حمام است، و نيز بر فاسقى كه فسق خود را علنى مىكند سلام ندهيد .
كلمه سلام تحيتى است كه گسترش صلح و سلامت و امنيت در بين دو نفر كه به هم برمىخورند را اعلام مىدارد، البته صلح و امنيتى كه نسبت به دو طرف مساوى و برابر است و مانند تحيتهاى جاهليت قديم و جديد علامت تذلل و خوارى زير دست
نسبت به ما فوق نيست.
و اگر در روايات فرمودند كه كوچكترها به بزرگترها سلام كنند، يا عده كم به عده زياد يا يك نفر به چند نفر، منافاتى با اين مساوات ندارد، بلكه خواستهاند با اين دستور خود حقوق رعايت شده باشد و بفهمانند كه حتى در سلام كردن نيز حقوق را رعايت كنيد.
آرى اسلام هرگز حاضر نيست به امت خود دستورى دهد كه لازمهاش لغو شدن حقوق و بىاعتبار شدن فضايل و مزايا باشد، بلكه به كسانى كه فضيلتى را ندارند، دستور مىدهد فضيلت صاحبان فضل را رعايت نموده، حق هر صاحب حقى را بدهند، بله به صاحب فضل اجازه نمىدهد كه به فضل خود عجب بورزد، و به خاطر اينكه مثلا پدر و يا مادر است و يا عالم و معلم است و يا سن و سال بيشترى دارد نسبت به فرزندان و مريدان و شاگردان و كوچكتران تكبر ورزيده، خود را طلبكار احترام آنان بداند و بدون جهت به مردم ستم كند و با اين رفتار خود توازن بين اطراف مجتمع را بر هم زند .
و اما اينكه از سلام كردن بر بعضى افراد نهى كردهاند، اين نهى، فرع و شاخهاى است از نهى واردى كه از دوستى و ركون به آن افراد نهى نموده، از آن جمله فرموده:
« لا تتخذوا اليهود و النصارى اولياء...!»
« لا تتخذوا عدوى و عدوكم اولياء !»
« و لا تركنوا الى الذين ظلموا !»
و آياتى ديگر از اين قبيل.
بله چه بسا مىشود كه مصلحت اقتضاء كند انسان به ستمكاران تقرب بجويد براى اينكه دين خدا را تبليغ كند، بطورى كه اگر با آنها نسازد نمىگذارند تبليغ دين در بين مردم صورت بگيرد و يا براى اينكه كلمه حق را به گوش آنها برساند، و اين تقرب حاصل نمىشود مگر با سلام دادن به آنها، تا كاملا با ما مانوس شوند و دلهاشان با دل ما ممزوج گردد، به همين خاطر كه گاهى مصلحت چنين اقتضا مىكند رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم نيز به اين روش مامور شدند، در آيه:« فاصفح عنهم و قل سلام!» همچنانكه در وصف مؤمنين فرمود:« و اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما !»
( ادامه روايات رسيده درباره سلام گفتن: )
و در تفسير صافى از رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم روايت آورده كه مردى به آن جناب سلام كرد و گفت: السلام عليك، حضرت در پاسخش فرمود:
السلام عليك ورحمةالله، مردى ديگر رسيد و گفت:السلام عليك ورحمةالله، حضرت در پاسخش فرمود: السلام عليك ورحمةالله و بركاته، مردى ديگر رسيد و گفت: السلام عليك و رحمة الله و بركاته، حضرت در پاسخش فرمود: و عليك، آن مرد سؤال كرد كه چطور رد سلام مرا كوتاه كردى، و به آيه شريفه:« و اذا حييتم بتحية فحيوا باحسن منها ...،» عمل نكردى؟ حضرت فرمود: تو براى من چيزى باقى نگذاشتى تا من رد سلام خود را با آن بچربانم و بدين جهت عين سلامت را به تو برگرداندم.
و در كافى از امام باقرعليهالسلام و آن جناب از اميرالمؤمنين عليهالسلام روايت كرده كه روزى به جمعيتى عبور كرد و به آنان سلام گفت، گفتند: عليك السلام و رحمة الله و بركاته و مغفرته و رضوانه، حضرت به ايشان فرمود: در ادب و تحيت از ما اهل بيت جلو نزنيد، و ما در تحيت اكتفا مىكنيم به مثل آنچه ملائكه به پدر ما ابراهيم عليهالسلام گفتند: رحمة الله و بركاته عليكم اهل البيت.
مؤلف: در اين روايت اشارهاى است به اينكه سنت در سلام اين است كه آن را تمام و بطور كامل بدهند و سلام كامل اين است كه سلام دهنده بگويد: السلام عليك و رحمة الله و بركاته ، و اين سنت از حنفيت ابراهيم عليهالسلام اخذ شده و تاييدى است براى چيزهائى كه قبلا گفته شد كه تحيت به سلام از دين حنيف است.
و در كافى روايت شده كه فرمود: از تماميت و كمال تحيت اين است كه شخص وارد با آن كسى كه او به وى وارد شده، مصافحه كند و وى با آن شخص اگر از سفر آمده معانقه نمايد.
و در خصال از امير المؤمنين عليهالسلام روايت كرده كه فرمود: وقتى شنيديد كه يكى از شما در حضورتان عطسه كرد بگوئيد: يرحمكم الله و او هم در پاسخ بگويد: يغفر الله لكم و يرحمكم و دعاى يغفر الله لكم را اضافه كند، چون خداى تعالى فرمود:« و اذا حييتم بتحية فحيوا باحسن منها.»
و در كتاب مناقب آمده كه كنيزى از كنيزان امام حسن عليهالسلام دستهاى ريحان براى آن جناب آورد، حضرت در عوض به وى فرمود: تو در راه خدا آزادى، شخصى پرسيد: آيا براى يك طاقه ريحان كنيزى را آزاد مىكنى؟ فرمود: خداى تعالى ما را ادب آموخته و فرموده:« اذا حييتم بتحية فحيوا باحسن منها ...،» و تحيت بهتر از يك طاقه ريحان براى او، همين آزاد كردنش بود.
مؤلف: اين روايات بطورى كه ملاحظه مىكنيد معناى تحيت در آيه شريفه را عموميت مىدهند، بطورى كه شامل هديه و تحفه نيز بشود.
1) مستند: آيه 86 سوره نساء الميزان ج : 5 ص : 44
-« وَ إِذَا قُرِئَ الْقُرْءَانُ فَاستَمِعُوا لَهُ وَ أَنصِتُوا لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ!
-و چون قرآن خوانده شود بدان گوش داريد و خاموش مانيد!
-شايد رحمتتان كند!»
انصات سكوت توأم با استماع است، و بعضى گفتهاند: به معناى استماع با سكوت است، مي فرمايد: گوش فرا دهيد به قرآن و ساكت شويد!
هر چند گفتهاند اين آيه در باره نماز جماعت و گوش دادن به قرائت امام جماعت است و ليكن بحسب دلالت عام است.
-« وَ اذْكُر رَّبَّك فى نَفْسِك تَضرُّعاً وَ خِيفَةً وَ دُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ بِالْغُدُوِّ وَ الاَصالِ!
-پروردگار خويش را به زارى و بيم در ضمير خود،
-و به آواز غير بلند بامداد و پسينها ياد كن!
-و از غفلتزدگان مباش!»
ذكر و ياد پروردگار را به دو قسم تقسيم كرده، يكى توى دل و يكى به زبان و آهسته، آنگاه هر دو قسم را مورد امر قرار داده است.
ذكر به صداى بلند را مورد امر قرار نداده بلكه از آن اعراض كرده، و اين نه به خاطر ذكر نبودن آن است، بلكه به خاطر اين است كه چنين ذكر گفتنى با ادب عبوديت منافات دارد، دليل اين معنا روايتى است كه از رسول خدا صلىالله عليهوآلهوسلّم وارد شده كه در بعضى از جنگهايش با اصحابش طى مسافت مىكرد تا رسيدند به بيابانى هولناك، و اتفاقا آن شب شبى تاريك بود يكى از اصحابش به صداى بلند تكبير مىگفت، حضرت فرمود: آن كسى را كه شما مىخوانيد نه دور است و نه غايب !
تضرع به معناى تملق توأم با نوعى خشوع و خضوع است، و خيفة يك نوع مخصوصى از ترسيدن را گويند، و منظور از آن، آن نوعى است كه با ساحت مقدس بارى تعالى مناسب است، بنا بر اين در معناى تضرع ميل و رغبت به نزديك شدن به شخص
1) مستند: آيه 204 سوره اعراف الميزان ج : 8 ص : 500
متضرع اليه، و در معناى خيفه پرهيز و ترس و ميل بدور شدن از آن شخص نهفته است، پس مقتضاى اينكه ذكر را توصيف كرد به دو وصف تضرع و خيفه، اين است كه آدمى در ذكر گفتنش حالت آن شخصى را داشته باشد كه چيزى را هم دوست دارد و به اين خاطر نزديكش مىرود و هم از آن مىترسد و از ترس آن به عقب برگشته و دور مىشود، و خداى سبحان هر چند خير محض است، و شرى در او نيست، و اگر شرى به ما مىرسد از ناحيه خود ما است، و ليكن خداى تعالى ذو الجلال و الاكرام است، هم اسماء جمال را دارد كه ما و هر چيزى را به تقرب به درگاهش دعوت نموده و بسويش جذب مىكند، و هم داراى اسماء جلال است كه قاهر بر هر چيز است، و هر چيزى را از او دفع و دور مىكند، پس ذكر شايسته او - كه داراى همه اسماء حسنى است - به اين است كه مطابق با مقتضاى همه اسماءش بوده باشد چه اسماء جماليه او و چه اسماء جلاليهاش( نه اينكه تنها بر طبق اسماء جماليهاش باشد،) و اين صورت نمىگيرد مگر اينكه تضرعا و خيفة و رغبا و رهبا باشد.
« بالغدو و الآصال،» ظاهر اين جمله اين است كه قيد جمله« و دون الجهر من القول،» باشد و در نتيجه تنها ذكر زباني است كه به دو قسم ذكر در صبح و ذكر در شام تقسيم مىشود نه ذكر قلبى، آن وقت با بعضى از فرائض يوميه نيز تطبيق مىكند.
« و لا تكن من الغافلين،» اين جمله تاكيد امر به ذكر در اول آيه است، و در آن از خود غفلت، نهى نكرد بلكه از داخل شدن در زمره غافلان نهى فرمود، و مقصود از غافلان آن كسانى هستند كه غفلت در ايشان مستقر شده است.
با اين بيان روشن مىشود آن ذكر مطلوبى كه در اين آيه به آن امر شده عبارت است از اينكه انسان ساعت بساعت و دقيقه بدقيقه بياد پروردگارش باشد، و اگر احيانا غفلت و نسيانى دست داد مجددا مبادرت به ذكر نموده و نگذارد كه غفلت در دلش مستقر گردد.
پس آنچه كه از آيه استفاده مىشد استمرار بر ذكر خدا در دل است در حالت تضرع و خيفه ساعت بساعت و ذكر به زبان در صبح و شام.
« ان الذين عند ربك لا يستكبرون عن عبادته و يسبحونه و له يسجدون،» ظاهر سياق آيه مىرساند كه در مقام بيان علت امرى است كه در آيه سابق بود، بنا بر اين، معنايش اين مىشود: بياد پروردگارت باش چنين و چنان، زيرا كسانى كه نزد پروردگارت هستند، همين طورند، يعنى به ياد آر پروردگارت را تا از كسانى باشى كه نزد پروردگارت هستند، و از زمره آنان خارج نشوى.
و به همين بيان روشن شد كه منظور از اينكه فرمود: كسانى كه نزد پروردگار
توأند تنها ملائكه نيستند، بلكه از لفظ عند ربك استفاده مىشود كه مقصود مطلق مقربين درگاه خدايند، چون اين تعبيرى است كه حضور بدون غيبت را مىرساند.
و از آيه ظاهر مىشود كه قرب به خدا تنها به وسيله ياد و ذكر او حاصل مىشود، و به وسيله ذكر است كه حجابهاى حائل ميان او و بندهاش بر طرف مىگردد، و اگر ذكرى در كار نباشد جميع موجودات نسبت به نزديكى به او و دورى از او يكسان مىبودند و از اين نظر هيچ اختلافى ميان موجودات نمىبود كه يكى به او نزديكتر و يكى دورتر باشد.
و در جمله « لا يستكبرون عن عبادته و يسبحونه و له يسجدون،» امور سهگانهاى ذكر شده كه ذكر باطنى مانند ذكر زبانى به آن متصف مىشود، توضيح اينكه، نفس مىتواند متصف باشد به حال عدم استكبار و به حال تقديس خدا، و به حال سجده، و كمال خشوع در برابر او عينا همانطورى كه ذكر زبانى كه مقصود از آن عمل خارجى است مىتواند به اين سه حالت متصف باشد، و چنان نيست كه تسبيح مختص به زبان و سجده مختص به ساير اعضاء بوده باشد، همچنانكه آيه « و ان من شىء الا يسبح بحمده،» و آيه « و النجم و الشجر يسجدان،» و آيه« و لله يسجد ما فى السموات و ما فى الارض،» نيز بدان دلالت دارد.
-« فَأَمَّا الانسنُ إِذَا مَا ابْتَلَاهُ رَبُّهُ فَأَكْرَمَهُ وَ نَعَّمَهُ فَيَقُولُ رَبى أَكْرَمَنِ،
-وَ أَمَّا إِذَا مَا ابْتَلَاهُ فَقَدَرَ عَلَيْهِ رِزْقَهُ فَيَقُولُ رَبى أَهَنَنِ،
-كَلّا بَل لا تُكْرِمُونَ الْيَتِيمَ،
-وَ لا تحَضونَ عَلى طعَامِ الْمِسكِينِ،
-وَ تَأْكلُونَ الترَاث أَكلاً لَّمًّا،
-وَ تحِبُّونَ الْمَالَ حُبًّا جَمًّا...!
-اما انسان چنين طبعى دارد كه وقتى پروردگارش امتحانش كند و در محيط زندگيش ارجمندش كند و نعمتش بدهد گويد: پروردگارم ارجمندم كرده است،
-و اما چون امتحانش كند و روزى او را تنگ بسازد گويد: پروردگارم خوارم كرده است،
-هرگز چنين نيست( نه ارجمند نشانه گرامى بودن آدمى نزد خداست و نه فقر نشانه خوارى است، بلكه هر دو امتحان است تا معلوم شود چقدر مال را دوست
1) مستند: آيه 205 سوره اعراف الميزان ج : 8 ص : 500
مىداريد و معلوم شد آنقدر دوست مىداريد كه -)
-شما براى يتيم حرمتى قائل نيستيد!
-و يكديگر را بر اطعام مسكين تشويق نمىكنيد،
-و ارث يتيم را مىبلعيد،
-و مال را به مقدار افراط دوست مىداريد...!»
از مجموع دو آيه فوق، سه نكته زير استفاده مىشود:
اول اينكه: از تكرار كلمه ابتلاء، هم در نعمت و هم در محروم كردن استفاده مىشود كه هم نعمت دادن خدا امتحان است، و هم نعمت ندادنش.
دوم اينكه: نعمت دادن خدا را بدان جهت كه نعمت او فضل و رحمت است اكرام و احترام خدا نسبت به انسان است( چون با نعمت دنيا است كه مىتوان بهترين آخرت را تحصيل كرد،) و معلوم است كه اين نعمت تا زمانى احترام از ناحيه خدا است كه خود انسان آن را وسيله عذاب دوزخ قرار ندهد.
سوم اينكه: اين دو آيه با هم مىفهمانند كه انسان سعادت در زندگى را عبارت مىداند از تنعم در دنيا و داشتن نعمتهاى فراوان، و ملاك داشتن كرامت در درگاه الهى را همين داشتن نعمت فراوان مىداند، و بر عكس ملاك نداشتن قدر و منزلت در درگاه خدا را نداشتن پول و ثروت مىپندارد، در حالى كه نه اولى ملاك احترام است و نه دومى ملاك نداشتن حرمت است، بلكه ملاك در داشتن قدر و منزلت نزد خدا تقرب به خداى تعالى از راه ايمان و عمل صالح است، حال چه اينكه آدمى دارا باشد و چه فقير، پس داشتن و نداشتن مال هر دو امتحان است.
مىفرمايد: شما نه يتيم را احترام مىكنيد، و نه يكديگر را بدادن صدقه بر مساكين تهى دست سفارش و تشويق مىكنيد، و منشا اين رفتارتان مال دوستى است.
-« فَلا اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ، وَ مَا أَدْرَاك مَا الْعَقَبَةُ،
-فَك رَقَبَةٍ، أَوْ إِطعَمٌ فى يَوْمٍ ذِى مَسغَبَةٍ،
-يَتِيماً ذَا مَقْرَبَةٍ، أَوْ مِسكِيناً ذَا مَترَبَةٍ،
-ثُمَّ كانَ مِنَ الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ تَوَاصوْا بِالصبرِ وَ تَوَاصوْا بِالْمَرْحَمَةِ،
1) مستند: آيه 15 تا 20 سوره فجر الميزان ج : 20 ص : 473
-أُولَئك أَصحَب المَيْمَنَةِ !
-پس چرا به مجاهده و كارهاى دشوار اقدام نكرد؟
-و تو چه مىدانى كه منظور از كار دشوار چيست؟
-آزاد كردن برده،
-و يا در روز قحطى سير كردن گرسنگان،
-يتيمى از خويشاوندان را،
-يا مسكينى خاكنشين را غذا دادن،
-تا از آن كسانى شود كه ايمان آوردند و يكديگر را به صبر و ترحم سفارش كردند، آنها اصحاب يمين هستند !»
اين سوره بيانگر اين حقيقت است كه خلقت انسان بر اساس رنج و مشقت است، هيچ شانى از شؤون حيات را نخواهى ديد كه توام با تلخىها و رنجها و خستگىها نباشد، از آن روزى كه در شكم مادر روح به كالبدش دميده شد تا روزى كه از اين دنيا رخت بر مىبندد هيچ راحتى و آسايشى كه خالى از تعب و مشقت باشد نمىبيند، و هيچ سعادتى را خالص از شقاوت نمىيابد، تنها خانه آخرت است كه راحتىاش آميخته با تعب نيست، بنا بر اين، چه بهتر به جاى هر تلخى و ناكامى و رنج، سنگينى تكاليف الهى را تحمل كند، در برابر آنها صبر نمايد صبر بر اطاعت و بر ترك معصيت، و در گسترش دادن رحمت بر همه مبتلايان كوشا باشد، كسانى را از قبيل ايتام و فقرا و بيماران و امثال آنها كه دچار مصائب شدهاند مورد شفقت خود قرار دهد، تا جزو اصحاب ميمنه شود، و گرنه آخرتش هم مثل دنيايش خواهد شد، و در آخرت از اصحاب مشئمه خواهد بود كه نار مؤصده مسلط بر آنان است.
« و ما ادريك ما العقبة،» تعبير اينكه تو نمىدانى، كنايه است از عظمت شان عقبه، همانطور كه اين تعبير در هر جا همين معنا را افاده مىكند.
« او اطعام فى يوم ذى مسغبة، يتيما ذا مقربة او مسكينا ذا متربة،» انسان مورد بحث به هيچ عقبهاى قدم ننهاد، نه بندهاى آزاد كرد، و نه در روز قحطى طعامى داد، نه به يتيمى خويشاوند، و نه به مسكينى خاكنشين.
« ثم كان من الذين امنوا وتواصوا بالصبر وتواصوا بالمرحمة،» اينان كه به هر عقبه دشوارى قدم نهادند، و از كسانى بودند كه به خدا ايمان آورده، يكديگر را به صبر و مرحمت سفارش كردند، مردمى صاحب يمن و شگونند، و ايمان و اعمال صالحى كه از پيش براى آخرت خود مىفرستند چيزى به جز شگون و مباركى و زيبا و مرضى
نمىدانند.
در كافى به سند خود از جعفر بن خلاد روايت كرده كه گفت: امام ابو الحسن رضا عليهالسلام را رسم چنين بود كه وقتى غذا مىخورد ظرفى در كنار سفرهاش مىگذاشت، و نخست از بهترين طعامى كه برايش آورده بودند بر مىداشت و در آن ظرف مىگذاشت، آنگاه دستور مىداد آن را به مسكينان بدهند، بعد اين آيه را مىخواند: فلا اقتحم العقبة
و سپس مىفرمود: خداى عز و جل مىدانست كه همه مردم قادر بر بنده آزاد كردن نيستند، و لذا راه ديگرى به سوى بهشت برايشان باز كرد، و آن اطعام مسكين است.
-« فَأَمَّا الْيَتِيمَ فَلا تَقْهَرْ!
-وَ أَمَّا السائلَ فَلا تَنهَرْ!
-وَ أَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّك فَحَدِّث!
-پس هيچ يتيمى را از روى قهر خوار مشمار!
-و هيچ سائلى را مرنجان !
-و نعمت پروردگارت را با رفتار و گفتارت بازگو كن!»
اوامر و نواهى اين چند آيه يعنى خوار نكردن يتيم، و نرنجاندن فقير، و نشاندادن نعمت، دستور به همه مردم است، هر چند كه خطاب متوجه به شخص رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم شده است.
و اين آيات سهگانه به خاطر اينكه حرف فاء در ابتداى آيه اولى در آمده نتيجهگيرى از آيه قبل است كه عنايات الهى نسبت به رسول خدا را مىشمرد، گويا فرموده: تو طعم ذلتى را كه يتيم مىچشد چشيدهاى، و ذلت و شكسته شدن دل او را احساس كردهاى، پس هيچ يتيمى را خوار مشمار، و مال او را هم خوار مدار و در آن تجاوز مكن، و نيز تو تلخى گمراهى و احتياج به هدايت را، و تلخى فقر و
1) مستند: آيه 11 تا 20 سوره بلد الميزان ج : 20 ص : 484
تهى دستى را درك كردهاى، پس هيچ سائلى را كه از تو مىخواهد حاجتش را بر آورى از خود مران، حاجتش اگر هدايت است و اگر معاش است برآور، و تو طعم انعام خدا را بعد از فقر و تهىدستى چشيدهاى، و ارزش جود و كرم و رحمت خدا را مىدانى، پس نعمت او را سپاس گوى، و همه جا نعمتش را يادآور شو، و از مردم پنهانش مدار !
-« فَإِذَا فَرَغْت فَانصب !
-وَ إِلى رَبِّك فَارْغَب !
-پس هر گاه از انجام آنچه بر تو واجب شده فارغ شدى نفس خود را در راه خدا يعنى عبادت و دعا خسته كن!
-و در آن رغبت نشان بده ! »
در اين سوره رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم را امر مىكند به اينكه كمر خدمت در راه خدا ببندد، و به سوى او رغبت كند، و به اين منظور نخست منتهايى كه بر او نهاده تذكر مىدهد.
« فاذا فرغت فانصب والى ربك فارغب،» اين آيه خطاب به رسول خدا صلىاللهعليه وآلهوسلّم است، و مطلبش به خاطر اينكه حرف فاء در آغازش آمده نتيجهگيرى از بيان آيات قبل است، كه سخن از تحميل رسالت و دعوت بر آن جناب داشت، و منتهاى خدا را بر او كه شرح صدرش داده، وزر را از او برداشت، و نامش را بلند آوازه كرد، بر مىشمرد، و در آخر، همه اينها را از باب يسر بعد از عسر دانست. و بنا بر اين، معنايش اين مىشود: حال كه معلوم شد هر عسرى كه تصور شود بعدش يسر مىآيد، و زمام عسر و يسر تنها به دست خدا است و لا غير، پس هر گاه از انجام آنچه بر تو واجب شده فارغ شدى نفس خود را در راه خدا يعنى عبادت و دعا خسته كن، و در آن رغبت نشان بده، تا خدا بر تو منت نهاده راحتى كه دنبال اين تعب است و يسرى كه دنبال اين عسر است، به تو روزى فرمايد.
-« وَ إِذْ قَالَ لُقْمَنُ لابْنِهِ وَ هُوَ يَعِظهُ،
يَا بُنىَّ لا تُشرِك بِاللَّهِ !
إِنَّ الشرْك لَظلْمٌ عَظِيمٌ،
-و آن دم كه لقمان به پسر خويش كه پندش مىداد گفت:
-اى پسرك من! به خدا شرك ميار، كه شرك، ستمى است بزرگ !»
عظمت هر عملى به عظمت اثر آن است، و عظمت معصيت به عظمت كسى است كه نافرمانىاش مىشود، چون كه مؤاخذه عظيم نيز عظيم است، بنابر اين بزرگترين گناهان و نافرمانىها نافرمانى خدا است، چون عظمت كبريايى همه از او است، و فوق هر عظمت و كبريايى است، چون خدايى است بى شريك، و بزرگترين نافرمانيهاى او اين است كه برايش شريك قائل شوى!
عظمت ظلم شرك آن قدر است كه با هيچ گناه ديگرى قابل قياس نيست.
در كافى به سند خود از عبد الله بن سنان روايت كرده كه گفت از امام صادق عليهالسلام شنيدم مىفرمود: يكى از گناهان كبيره عقوق والدين، و يكى ديگر نوميدى از رحمت خدا، و يكى ايمنى از مكر اوست، و روايت شده كه از هر گناهى بزرگتر شرك به خدا است.
در كتاب فقيه در حقوقى كه از امام زين العابدين عليهالسلام روايت كرده، فرموده: بزرگترين حق خدا بر تو اين است كه او را بپرستى، و چيزى شريكش نسازى كه اگر اينكار را به اخلاص كردى خداوند حقى براى تو بر خود واجب مىكند، و آن اين است كه امور دنيا و آخرتت را كفايت مىكند...!
-« وَ وَصيْنَا الانسنَ بِوَلِدَيْهِ حَمَلَتْهُ أُمُّهُ وَهْناً عَلى وَهْنٍ وَ فِصلُهُ فى عَامَينِ،
-وَ إِن جَهَدَاك عَلى أَن تُشرِك بى مَا لَيْس لَك بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُمَا !
وَ صاحِبْهُمَا فى الدُّنْيَا مَعْرُوفاً !
وَ اتَّبِعْ سبِيلَ مَنْ أَنَاب إِلىَّ !
ثُمَّ إِلىَّ مَرْجِعُكُمْ فَأُنَبِّئُكم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ!
-ما انسان را در مورد پدر و مادرش، و مخصوصا مادرش، كه با ناتوانى روز افزون حامل وى بوده، و از شير بريدنش تا دو سال طول مىكشد سفارش كرديم،
-و گفتيم: مرا، و پدر و مادرت را سپاس بدار، كه سرانجام به سوى من است!
-و اگر بكوشند تا چيزى را كه در مورد آن علم ندارى با من شريك كنى اطاعتشان مكن!
-و در اين دنيا به نيكى همدمشان باش!
-طريق كسى را كه سوى من بازگشته است پيروى كن!
-كه در آخر بازگشت شما نيز نزد من است!
-و از اعمالى كه مىكردهايد خبرتان مىدهيم !»
اين آيه، جمله معترضهاى است كه در وسط كلمات لقمان قرار گرفته و از كلمات او نيست، و اگر در اينجا واقع شده براى اين است كه دلالت كند بر وجوب شكر والدين، مانند شكر خدا، بلكه شكر والدين، شكر خدا است، چون منتهى به سفارش و امر خداى تعالى است، پس شكر پدر و مادر عبادت خدا و شكر اوست.
در كتاب فقيه در حقوقى كه از امام زين العابدين عليهالسلام روايت كرده، فرمود ... و اما حق مادرت اين است كه بدانى او تو را طورى حمل كرد كه احدى، احدى را آن طور حمل نمىكند، آرى او تو را در داخل شكم خود حمل كرد، و از ميوه قلبش چيزى به تو داد، كه احدى به احدى نمىدهد، و او با تمامى اعضاى بدنش تو را محافظت نمود، و باك نداشت از اينكه گرسنه و تشنه بماند، بلكه پروايش همه از گرسنگى و تشنگى تو بود، او باك نداشت از اينكه برهنه بماند، همه پروايش از برهنگى تو بود، او هيچ پروايى نداشت از گرما، ولى سعيش اين بود كه بر سر تو سايه بيفكند، او به خاطر تو از خواب
خوش صرفنظر كرد، و تو را از گرما و سرما حفظ نمود، همه اين تلاشها براى اين است كه تو مال او باشى، و تو نمىتوانى از عهده شكر او برآيى، مگر با يارى و توفيق خدا.
و اما حق پدرت اين است كه بدانى او ريشه تو است، چون اگر او نبود تو نبودى، پس هر وقت از خودت چيزى ديدى كه خوشت آمد، بدان كه اصل آن نعمت پدر تو است، پس حمد خدا گوى، و شكر پدر بجاى آر، آن قدر كه با اين نعمت برابرى كند، و هيچ نيرويى نيست جز به وسيله خدا !
-« يَبُنىَّ !
-اى پسرك من!
-اگر عمل تو هم وزن دانه خردلى، آنهم پنهان در دل سنگى، يا در آسمان يا در زمين باشد، خدا آن را مىآورد، كه خدا دقيق و كاردان است !»
اين كلام لقمان مربوط به معاد و حساب اعمال است، و معنايش اين است كه اى پسرم! اگر آن خصلتى كه انجام دادهاى، چه خير و چه شر، از خردى و كوچكى همسنگ يك دانه خردل باشد، و همان عمل خرد و كوچك در شكم صخرهاى، و يا در هر مكانى از آسمانها و زمين باشد، خدا آن را براى حساب حاضر خواهد كرد، تا بر طبقش جزاء دهد، چون خدا لطيف است، و چيزى در اوج آسمانها و جوف زمين و اعماق دريا از علم او پنهان نيست و علم او به تمامى پنهانها احاطه دارد، خبيرى است كه از كنه موجودات با خبر است.
در كافى به سند خود از ابى بصير از امام باقر عليهالسلام روايت كرده كه گفت شنيدم مىفرمود: بپرهيزيد از گناهان كوچك، كه آنها هم باز خواست كنندهاى دارد، ممكن است فكر كنيد كه گناه مىكنم و سپس از خدا طلب آمرزش مىكنم، ولى خداى عز و جل مىفرمايد:« سنكتب ما قدموا و آثارهم و كل شىء احصيناه فى امام مبين - به زودى مىنويسيم آنچه به دست خود از پيش فرستادهاند و آنچه اثر از ايشان بجاى مانده، و ما هر چيزى را در كتابى آشكارا مىنويسيم!» و نيز فرموده:« انها ان تك مثقال حبة من خردل فتكن فى صخرة او فى السموات او فى الأرض يات بها الله ان الله لطيف خبير!»
-« يَبُنىَّ !
-وَ اصبرْ عَلى مَا أَصابَك إِنَّ ذَلِك مِنْ عَزْمِ الأُمُورِ!
-اى پسرك من!
نماز به پا دار، و امر به معروف كن و از منكر نهى نما !
و بر مصائب خويش صبر كن، كه اين از كارهاى مطلوب است !»
اين گفتار راجع به عمل و اخلاق پسنديده است. از جمله اعمال، نماز است كه عمود دين است، و دنبال آن امر به معروف و نهى از منكر است.
و از جمله اخلاق پسنديده صبر در برابر مصائبى است كه به آدمى مىرسد:
« و لمن صبر و غفر ان ذلك لمن عزم الامور!»
« ان تصبروا و تتقوا فان ذلك من عزم الامور!»
عزم عبارت است از تصميم قلبى بر گذراندن و فيصله دادن به كارى، و اگر صبر را كه همان حبس نفس از انجام امرى است، از عزم دانسته، از اين جهت است كه عقد قلبى مادام كه سست نشده، و اين گره دل باز نگشته، انسان بر آن امرى كه بر انجامش تصميم گرفته، و در دل گره زده است، پا بر جا و بر تصميم خود باقى است، پس كسى كه بر امرى صبر مىكند، حتما در عقد قلبىاش و محافظت بر آن جديت دارد، و نمىخواهد كه از آن صرفنظر كند، و اين خود از قدرت و شهامت نفس است.
در كافي به سند خود از معاويه بن وهب روايت كرده كه گفت: از امام صادق عليهالسلام پرسيدم بهترين چيزى كه با آن بندگان خدا به پروردگار خود تقرب مىجويند، و نزد خدا محبوبترين چيز است چيست؟ فرمود: من بعد از معرفت هيچ چيزى بهتر از اين نماز سراغ ندارم ...!
-« وَ لا تُصعِّرْ خَدَّك لِلنَّاسِ وَ لا تَمْشِ فى الأَرْضِ مَرَحاً !
-اى پسرك من!
-از در كبر و نخوت از مردم روى بر مگردان و در زمين چون مردم فرحناك راه مرو!
-خدا خودپسندان گردن فراز را دوست نمىدارد!»
تصعير به معناى گرداندن گردن از نظرها از روى تكبر است، و كلمه مرح به معناى شدت خوشحالى، و زياده روى در آن است.
مي فرمايد: روى خود از در تكبر از مردم بر مگردان، و نيز در زمين چون آنان كه بسيار خوشحالند راه مرو، كه خدا دوست نمىدارد كسانى را كه دستخوش خيلاء و كبرند. و اگر كبر را خيلاء خواندهاند بدين جهت است كه آدم متكبر خود را بزرگ خيال مىكند، و چون فضيلت براى خود خيال مىكند، زياد فخر مىفروشد.
در كافي جمله« و لا تصعر خدك للناس،» را تفسير كرده به اينكه روى خود را به كلى از مردم مگردان و از كسى كه دارد با تو سخن مىگويد از در توهين اعراض مكن! اين معنا را به ابن عباس، و امام صادق عليهالسلام نسبت داده است.
-« وَ اقْصِدْ فى مَشيِك!
وَ اغْضض مِن صوْتِك!
إِنَّ أَنكَرَ الأَصوَتِ لَصوْت الحَمِيرِ!
-در راه رفتن خويش معتدل باش!
-و صوت خود ملايم كن!
-كه نامطبوعترين آوازها صوت خران است!»
قصد در هر چيز به معناى حد اعتدال در آن است، و غض صوت به معناى آهسته و كوتاه صدا كردن است، و معناى آيه اين است كه در راه رفتنت ميانهروى را پيش گير، و در صدايت ملايم باش، كه ناخوشترين صوتها صوت خران است، كه در نهايت بلندى است.
1) مستند: آيه 13 تا 19 سوره لقمان الميزان ج : 16 ص : 322
« فَمَا أُوتِيتُم مِّن شىْءٍ فَمَتَعُ الحَيَوةِ الدُّنْيَا ،
-وَ الَّذِينَ يجْتَنِبُونَ كَبَئرَ الاثمِ وَ الْفَوَحِش وَ إِذَا مَا غَضِبُوا هُمْ يَغْفِرُونَ!
-وَالَّذِينَ استَجَابُوا لِرَبهِمْ وَأَقَامُوا الصلَوةَ وَأَمْرُهُمْ شورَى بَيْنهُمْ!
-وَ الَّذِينَ إِذَا أَصابهُمُ الْبَغْىُ هُمْ يَنتَصِرُونَ!
-پس آنچه در دست داريد از ماديات زندگى متاع دنيا است، و آنچه نزد خداست براى مردم با ايمان كه بر پروردگار خود توكل مىكنند بهتر و پايندهتر است!
-و نيز براى كسانى كه از گناهان كبيره و از فواحش اجتناب مىكنند، و چون خشم مىگيرند جرم طرف را مىبخشند!
-و كسانى كه دعوت پروردگار خود را اجابت نموده، و نماز بپا مىدارند، و امورشان در بينشان به مشورت نهاده مىشود!
-و كسانى كه چون مورد ستم قرار مىگيرند از يكديگر يارى مىطلبند !»
« يجتنبون كبائر الاثم و الفواحش،» با در نظر گرفتن اينكه اين سوره در مكه نازل شده جمله مورد بحث اشارهاى است اجمالى به احكامى كه بعد از اين در باره تحريم گناهان كبيره و فواحش تشريع مىشود.
كبائر الاثم عبارت است از گناهان كبيرهاى كه آثار سوئش بزرگ است، و خداى تعالى از جمله آنها مىگسارى و قمار را شمرده، و فرموده« قل فيهما اثم كبير،» و كلمه فواحش جمع فاحشه است كه به معناى گناه شنيع و بى شرمانه است، و خداى تعالى، زنا و لواط را از مصاديق آن شمرده و فرموده:« و لا تقربوا الزنى انه كان فاحشة،» و درباره لواط فرموده: « أ تاتون الفاحشة و أنتم تبصرون.»
« و اذا ما غضبوا هم يغفرون،» اين جمله اشاره است به فضيلت عفو در هنگام
غضب كه از بارزترين صفات مؤمنين است.
« و الذين استجابوا لربهم و اقاموا الصلوة...،» منظور از اينكه فرمود مؤمنين پروردگار خود را استجابت مىكنند به شهادت سياق اين است كه اعمال صالحى كه خدا از ايشان خواسته انجام مىدهند، و اگر بعد از آن در بين همه تكاليف الهى نام نماز را به ميان آورد و فرمود و نماز بپا مىدارند از باب ذكر خاص بعد از عام است و به خاطر اهميت و شرافتى است كه نماز دارد.
علاوه بر اينكه از ظاهر كلام برمىآيد كه اين آيات مكى است و در مكه ساير واجبات از قبيل زكات و خمس و روزه و جهاد واجب نشده بود.
در جمله مورد بحث نيز همان حرف كه در جمله« و الذين يجتنبون كبائر الاثم،» زديم مىآيد، يعنى اين جمله هم اشارهاى است اجمالى به اينكه به زودى دستوراتى در باره اعمال صالح مىرسد.
« و أمرهم شورى بينهم،» مؤمنين آنهايند كه هر كارى مىخواهند بكنند، در بينشان شورائى مىشود كه پيرامونش مشورت مىكنند. در اين جمله اشارهاى است به اينكه مؤمنين اهل رشدند، و كارى مىكنند كه در واقع هم بايد بكنند، و در به دست آوردن و استخراج رأى صحيح دقت به عمل مىآورند، و به اين منظور به صاحبان عقل مراجعه مىكنند.
« و مما رزقناهم ينفقون،» اين جمله اشاره است به اينكه مؤمنين مال خود را در راه رضاى خدا انفاق مىكنند.
« و الذين اذا أصابهم البغى هم ينتصرون،» مؤمنين كسانىاند كه چون ببينند به يكى از مؤمنين ظلم شده از ديگران طلب نصرت مىكنند، و چون همگى بر سر حق متفق و چون يك تن واحدند، قهرا اگر به يكى از ايشان ظلم شود مثل اين است كه به همه
ايشان ظلم شده، يك دل و يك جهت در مقابل آن ظلم مقاومت نموده، نيروى خود را در يارى او بكار مىبندند.
مراد از آيه شريفه اين است كه براى رفع ظلم مقاومت مىكنند.
پس اين آيه با جمله قبلى كه مىفرمود: و چون خشم مىگيرند عفو مىكنند منافات ندارد، براى اينكه مقاومت در برابر ظلم و جلوگيرى از اينكه در اجتماع رخنه يابد بر هر كسى كه قدرت بر آن داشته باشد به حكم فطرت واجب است، همچنان كه فرموده:« و ان استنصروكم فى الدين فعليكم النصر.»
« و جزاؤ سيئة سيئة مثلها ...،» اين آيه حكم مظلوم را كه طلب يارى مىكند بيان مىنمايد كه چنين كسى در انتصار خود مىتواند در مقابل ستمگر رفتارى چون رفتار او داشته باشد كه چنين تلافى و انتقامى ظلم و بغى نيست.
« فمن عفا و اصلح فاجره على الله،» وعده جميلى است به كسانى كه به جاى انتقام عفو و اصلاح مىكنند. و ظاهرا مراد از اصلاح اين باشد كه مظلوم بين خود و پروردگارش را اصلاح كند.
1) مستند: آيه 36 تا 39 سوره شوري الميزان ج : 18 ص : 92
-« إِنَّ الانسنَ خُلِقَ هَلُوعاً، إِذَا مَسهُ الشرُّ جَزُوعاً، وَ إِذَا مَسهُ الخَيرُ مَنُوعاً، إِلا الْمُصلِّينَ، الَّذِينَ هُمْ عَلى صلاتهِمْ دَائمُونَ !
-آرى انسان به منظور رسيدنش به كمال حريص خلق شده،
-و نيز اينطور خلق شده كه در برابر شر به جزع در مىآيد،
-و از رساندن خير به ديگران دريغ مىنمايد،
-مگر نمازگزاران،
-كه بر اين كار خود مداومت دارند، و حرص خود را در راه بندگى خدا به كار مىبرند!»
صفت حرص كه جزع و منع لازمه آن است، به عنوان نعمت و فضيلت خلق شده بود، و اين خود انسان است كه آن را از فضيلت بودن خارج مىكند و به صورت رذيلهاش در مىآورد، از نعمت بودن خارجش ساخته به صورت نقمت در مىآورد، و مذمتى هم كه شده از حرص منحرف شده است نه حرص خدادادى، و يا به عبارت ديگر از حرص بشرى شده است، نه حرصى كه خدا در بشر قرار داده است، و استثناى مؤمنين هم نه از اين جهت است كه اين صفت در آنان وجود ندارد، بلكه استثناى آنان از اين جهت است كه مؤمنين حرص خود را به همان صورت كمال و فضيلت اصلى باقيش گذاشتند، و به
صورت رذيله و نقمت مبدل نكردند.
« الا المصلين،» اين استثناء از انسان هلوع است، و اگر از ميان همه امتيازات مؤمنينى كه در آيات بعد ذكر مىشود نماز را اختصاص به ذكر داد، براى اين بود كه شرافت نماز را رسانيده، و بفهماند نماز بهترين اعمال است.
علاوه بر اين، نماز اثر روشنى در دفع رذيله هلع مذموم دارد، چون در آيه « ان الصلوة تنهى عن الفحشاء و المنكر،» نماز را بازدارنده از هر فحشاء و منكر دانسته است. « الذين هم على صلاتهم دائمون،» آنها كه برخواندن نمازشان مداومت داشتهاند، نه اينكه دائما در نماز بودهاند، و ستودن آنان به مداومت در نماز اشاره است به اينكه اثر هر عملى با مداومت در آن كامل مىشود.
و اثر اصلاحي آن در حرص انساني
-و كسانى كه در اموالشان حقى معلوم است،
-براى سائل و محروم !»
در حديثى از امام صادق عليهالسلام آمده كه حق معلوم زكات نيست، بلكه مقدار معلومى است كه به فقرا انفاق مىكنند، و سائل به معناى فقيرى است كه از گدايى و سؤال عفت دارد، و سياق آيه خالى از تاييد اين حديث نيست، براى اينكه زكات مواردى معين دارد، و منحصر در سائل و محروم نيست، كه در قرآن مواردش چنين بيان شده: «انما الصدقات للفقراء و المساكين و العاملين عليها و المؤلفة قلوبهم و فى الرقاب و الغارمين و فى سبيل الله و ابن السبيل فريضة من الله !» و ظاهر آيه مورد بحث انحصار موارد حق معلوم در دو مورد سائل و محروم است.
« وَ الَّذِينَ يُصدِّقُونَ بِيَوْمِ الدِّينِ!
و كسانى روز جزا را همواره تصديق مىكنند !»
آنچه از سياق شمردن اعمال صالحه بر مىآيد اين است كه مراد از تصديق يوم الدين اين است كه مصلين علاوه بر تصديق قلبى روز جزا عملا هم آن را تصديق مىكنند، به اين معنا كه سيره زندگيشان سيره كسى است كه معتقد است هر عملى كه انجام دهد به زودى در مورد آن بازخواست، و بر طبق آن جزا داده مىشود، حال چه اينكه عملى خير باشد و چه شر، اگر خير باشد جزاى خيرش مىدهند، و اگر شر باشد جزاى شرش مىدهند.
و تعبير به جمله يصدقون دلالت دارد بر اينكه تصديقشان استمرار هم دارد، پس دائما مراقبند در هر عملى كه مىخواهند انجام دهند خدا را فراموش نكنند، اگر او آن عمل را خواسته انجامش دهند، و اگر نخواسته تركش كنند.
« وَ الَّذِينَ هُم مِّنْ عَذَابِ رَبهِم مُّشفِقُونَ،
إِنَّ عَذَاب رَبهِمْ غَيرُ مَأْمُونٍ !
و كسانى كه از عذاب پروردگارشان نگران هستند،
چون هيچ كس از عذاب پروردگارش ايمن نيست !»
آنچه در باره تصديق به يوم الدين گفتيم، در اينجا نيز مىآيد، پس هم ترس درونى دارند، و هم عملشان عملى است كه از اين ترس خبر مىدهد.
و لازمه اشفاقشان از عذاب پروردگار، علاوه بر مداومتشان به اعمال صالحه و مجاهدتشان در راه خدا، اين است كه به اعمال صالحه خود اعتماد ندارند، و از عذاب خدا ايمن نيستند، چون ايمنى از عذاب با خوف و اشفاق نمىسازد. و سبب و علت اشفاق از عذاب اين است كه عذاب در مقابل مخالفت است، پس بجز اطاعت درونى چيزى نيست كه آدمى را از عذاب نجات دهد.
از سوى ديگر اطمينانى هم به نفس و درون آدمى نيست، چون ما زورمان به هواى نفسمان نمىرسد، مگر به آن مقدار توانايى كه خداى سبحان به ما داده، خدايى كه مالك هر چيز است، و مملوك چيزى نيست همچنان كه خودش فرمود:« قل فمن يملك من الله شيئا.»
علاوه بر اين خداى سبحان هر چند اهل اطاعت را وعده نجات داده، و هر چند خودش فرموده: خدا خلف وعده نمىكند، ليكن اين هم هست كه وعده، اطلاق قدرت او را مقيد نمىكند، پس او در عين اينكه خلف وعده نمىكند به هر چه بخواهد قادر است،
و مشيتش نافذ، در نتيجه در هيچ حالى نمىتوان از او ايمن بود، به اين معنا كه چنين نيست كه نسبت به خلف وعدهاش قادر نباشد، و به همين جهت است كه مىبينيم با اينكه ملائكه خود را به عصمت معرفى كرده به خوف هم توصيفشان نموده، و با اينكه انبياى خود را معصوم معرفى نموده در باره آنان فرموده:« و يخشونه و لا يخشون احدا الا الله،» همينطور در عين اينكه در آخر آيات مورد بحث به طور جزم در باره مؤمنين فرموده« اولئك فى جنات مكرمون،» در عين حال در آيه مورد بحث مىفرمايد از عذاب خدا اشفاق و ترس دارند.
« ان عذاب ربهم غير مامون،» اين جمله علت ترس مؤمنين از عذاب پروردگارشان را بيان نموده، روشن مىسازد كه مؤمنين در ترسيدن از عذاب مصابند، و وجه آن را بيان كرديم.
-« وَ الَّذِينَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حَفِظونَ،
-إِلا عَلى أَزْوَجِهِمْ أَوْ مَا مَلَكَت أَيْمَنهُمْ فَإِنهُمْ غَيرُ مَلُومِينَ،
-فَمَنِ ابْتَغَى وَرَاءَ ذَلِك فَأُولَئك هُمُ الْعَادُونَ،
-و كسانى كه شهوت خود را حفظ مىكنند،
-مگر در مورد همسران و كنيزان خود كه به خاطر به كار بردن نيروى شهوت در آن موارد ملامت نمىشوند،
-پس اگر كسى براى اطفاى شهوت به دنبال غير آنچه ياد شد باشد چنين كسانى تجاوزگرند.»
تفسير اين سه آيه در اول سوره مؤمنون ( در الميزان) مفصلا بررسي شده است.
-« وَ الَّذِينَ هُمْ لأَمَنَتهِمْ وَ عَهْدِهِمْ رَاعُونَ!
-و كسانى كه امانتها و پيمان خود را محترم مىشمارند!»
آنچه از كلمه امانات زودتر از هر معنايى به ذهن مىرسد، انواع امانتهايى است
كه مردم به يكديگر اعتماد نموده، و هر يك به ديگرى مىسپارد، از قبيل مال و جان و عرض، و شخص امين رعايت آن را نموده در حفظش مىكوشد و به آن خيانت نمىكند، و به قول بعضى از مفسرين به صيغه جمع آمدنش به اعتبار انواع آن است، به خلاف عهد كه چون انواع مختلفى ندارد مفرد آمده است.
ولى بعضى گفتهاند: منظور تنها مال و جان و عرض نيست، بلكه مطلق وظايف اعتقادى و عملى است، كه خدا به عهده آنان گذاشته، در نتيجه آيه شريفه شامل همه حقوق چه حق الله و چه حق الناس مىشود، و اگر يكى از آن حقوق را تضييع كنند، به خداى تعالى خيانت كردهاند.
بعضى ديگر گفتهاند: هر نعمتى كه خداى تعالى در اختيار بندهاش قرار داده، امانت خدا به دست اوست، چه اعضاى بدنش، و چه چيزهاى ديگر، در نتيجه اگر كسى اين نعمتها را در غير آن مواردى كه خدا براى آنها خلق كرده، و اجازه مصرف در آن را داده استعمال كند، به خدا كه صاحب نعمت و امانت است خيانت كرده است.
و ظاهرا مراد از كلمه عهد در آيه مورد بحث قراردادهاى زبانى و عملى است كه انسان با غير مىبندد، كه فلان عمل را انجام و يا فلان امر را رعايت و حفظ كند، و بدون مجوز آن قرارداد را نقض ننمايد.
بعضى از مفسرين گفتهاند: مراد از عهد تنها اين نيست، بلكه تمامى قرارهايى است كه انسان ملتزم به آن باشد، حتى ايمان بنده خدا به خدا هم عهدى است كه او با پروردگارش بسته، و قرار گذاشته آنچه خدا تكليفش مىكند اطاعت نمايد، پس اگر بندهاى به يكى از اوامر و يا نواهى خدا عمل نكند، و خدا را در آن نافرمانى كند، عهد خدا را شكسته است.
« وَ الَّذِينَ هُم بِشهَدَتهِمْ قَائمُونَ !
و كسانى كه پاى شهادتهاى خود مىايستند !»
معناى شهادت معلوم و معروف است و قائم بودن به شهادت به معناى اين است كه از تحمل و اداى آنچه تحمل كرده استنكاف نورزد، اولا وقتى او را شاهد مىگيرند شهادت را تحمل كند، و ثانيا وقتى براى اداى شهادت دعوت مىشود استنكاف نورزد، و بدون هيچ كم و زيادى آنچه ديده بگويد، و آيات قرآن در اين باره بسيار است.
-« وَ الَّذِينَ هُمْ عَلى صلاتهِمْ يحَافِظونَ،
-أُولَئك فى جَنَّتٍ مُّكْرَمُونَ!
-و كسانى كه بر نماز خود محافظت دارند،
-چنين كسانند كه در باغهاى بهشت مورد احترامند!»
منظور از محافظت بر نماز اين است كه صفات كمال نماز را رعايت كند، و آنطور كه شرع دستور داده نماز بخواند.
بعضى از مفسرين گفتهاند: محافظت بر نماز، غير مداومت بر آن است، چون دوام مربوط به خود نماز و نفس عمل است، و اما محافظت مربوط به كيفيت آن است، پس آيه« الذين هم على صلاتهم يحافظون،» بعد از آيه« الذين هم على صلاتهم دائمون،» تكرار يك مطلب نيست.
« اولئك فى جنات مكرمون،» كلمه اولئك اشاره است به المصلين، و اگر كلمه جنات را نكره آورده براى بزرگداشت آن جنات است. معنا چنين مىشود: ايشان در بهشتهايند و محترمند، يا ايشان در بهشتها محترمند.
در تفسير قمى در ذيل آيه« اذا مسه الشر جزوعا،» فرموده: شر عبارت است از فقر و فاقه، و خير در جمله« و اذا مسه الخير منوعا،» عبارت است از غنا و وسعت.
و در روايت ابى الجارود از ابو جعفرعليهالسلام آمده كه فرمود: سپس با جمله الا المصلين نمازگزاران را استثنا كرد و آنان را به بهترين اعمالشان كه همان مداومت در نماز است ستود و فرمود:« الذين هم على صلاتهم دائمون،» مىفرمايد: وقتى نمازى مستحبى را بر خود واجب مىكنند، بر آن مداومت دارند.
مؤلف: امام عليهالسلام مساله نذر و واجب كردن نماز مستحبى بر خود را از اضافه صلاة بر همه - نمازشان - استفاده كرده است.
و در كافى به سند خود از فضيل بن يسار روايت آورده كه گفت: از امام ابو جعفر عليهالسلام از كلام خداى عزوجل پرسيدم كه مىفرمايد:« و الذين هم على صلاتهم يحافظون،»
فرمود: منظور نمازهاى واجب است. عرضه داشتم: در آيه« الذين هم على صلاتهم دائمون،» چطور؟ فرمود: نماز نافله است.
و در مجمع البيان در ذيل آيه« و الذين فى اموالهم حق معلوم،» مىگويد: از ابوعبدالله عليهالسلام روايت شده كه فرمود: حق معلوم زكات واجب نيست، بلكه آن مقدار صدقهاى است كه جمعه به جمعه از مالت بيرون مىكنى، و يا همه روزه كه هر صاحب فضيلتى فضل خود را دارد. آنگاه مىگويد: و نيز از آن جناب روايت شده كه فرمود: وقتى در اموالت حق معلومى دارى كه صله خويشاوندان كنى، و به كسى كه محرومت كرد عطا كنى، و با كسى كه در حقت دشمنى كرد دوستى كنى.
و در كافى به سند خود از صفوان جمال، از امام صادق عليهالسلام روايت كرده كه در ذيل جمله« للسائل و المحروم،» فرمود: محروم كاسبى است كه خريد و فروش ندارد، او مىخواهد از دسترنج خود استفاده كند، اما كسى به او مراجعه نمىكند. كلينى مىگويد در روايتى ديگر از امام باقر و امام صادق عليهالسلام آمده كه فرمودند: محروم مردى است كه عقلش به جاست، ولى كاسبى است كه خدا روزيش را تنگ گرفته است.
و در مجمع البيان در ذيل آيه« و الذين هم على صلاتهم يحافظون،» مىگويد: محمد بن فضيل از حضرت ابى الحسن عليهالسلام روايت كرده كه فرمود: اينان آن افراد از شيعيان ما هستند كه داراى پنجاه ركعت نمازند.
مؤلف: شايد اساس اين كلام رواياتى باشد كه از حضرات رسيده كه فرمودهاند: تشريع نافلههاى يوميه به منظور تكميل نمازهاى واجب بوده است.
1) مستند:آيه 19 تا 35 سوره معارج الميزان ج : 20 ص : 20
احكامى كه در اينجا به طور اجمال ذكر شده شرايع الهىايست كه بدون استثنا در جميع اديان الهى وجود داشته است.
-« يَبَنى ءَادَمَ قَدْ أَنزَلْنَا عَلَيْكمْ لِبَاساً يُوَرِى سوْءَتِكُمْ وَ رِيشاً وَ لِبَاس التَّقْوَى ذَلِك خَيرٌ ذَلِك مِنْ ءَايَتِ اللَّهِ لَعَلَّهُمْ يَذَّكَّرُونَ!
-اى فرزندان آدم! ما بر شما لباسى فرو فرستاديم كه عورتهاى شما را مىپوشاند و نيز پوششى زيبا نازل كرديم، و لباس تقوا بهتر است كه آن از آيات خدا است، شايد ايشان متذكر شوند !»
كلمه لباس در اينجا به معناى چيزى است كه براى پوشيدن و پوشانيدن بدن صلاحيت داشته باشد. ريش به معناى هر پوششى است كه مايه زينت و جمال باشد، و چه بسا به اثاث خانه و متاع آن نيز اطلاق شود.
گويا مراد از اينكه فرمود: ما بر شما لباس و ريش نازل كرديم اين باشد كه ما آن را براى شما آفريديم.
جمله « يوارى سواتكم،» كه وصف براى لباس است دلالت دارد بر اينكه لباس پوشش واجب و لازمى است كه كسى از آن بىنياز نيست، و آن پوشش عضوى است كه
برهنه بودنش زشت و مايه رسوايى آدمى است، به خلاف ريش كه به معناى پوشش زايد بر مقدار حاجت و باعث زينت و جمال است.
خداى تعالى در اين جمله بر آدميان منت مىگذارد كه به پوشيدن لباس و آرايش خود هدايتشان كرده است. و به طورى كه بعضى گفتهاند اين آيه دلالت بر اباحه لباس زينت دارد.
« و لباس التقوى ذلك خير...،» در اينجا از ذكر لباس ظاهر و پوشاندن عورت ظاهرى به ذكر لباس باطن و چيزى كه سيئات باطنى را مىپوشاند، و آدمى را از شرك و گناه كه باعث رسوايى او است باز مىدارد منتقل شده است.
آرى، آن تاثر و انفعالى كه از كشف عورت به آدمى دست مىدهد در عورت ظاهرى و باطنيش از يك سنخ است، با اين تفاوت كه تاثر از بروز معايب باطنى بيشتر و ناگوارتر و دوامش زيادتر است، زيرا حسابگر آن مردم نيستند، بلكه خداى تعالى است و نتيجهاش هم اعراض مردم نيست، بلكه شقاوت و بدبختى دائمى و آتشى است كه به دلها سرايت مىكند، و به همين دليل لباس تقوى نيز از لباس ظاهر بهتر است.
براى تتميم اين نكته بدنبال جمله مزبور فرمود:« ذلك من آيات الله لعلهم يذكرون.» در اين جمله لباسى را كه انسان به استفاده از آن هدايت شده آيتى الهى شمرده كه اگر انسان به دقت در آن بنگرد خواهد فهميد كه در باطن او معايب و نواقصى است كه آشكار شدنش باعث رسوايى او است.
و آن معايب عبارت است از رذايل نفس كه اهميتش به مراتب بيشتر از معايب ظاهرى و پوشاندنش واجبتر از پوشاندن عيب و عورت ظاهرى است، و نيز خواهد فهميد كه همانطورى كه براى پوشاندن معايب ظاهرى لباسى است، براى پوشاندن معايب درونى نيز لباسى است، و آن همان لباس تقوا است كه خداوند به آن امر فرموده و به زبان انبياى بزرگوار براى بشر آن را بيان كرده است.
-« يَبَنى ءَادَمَ خُذُوا زِينَتَكمْ عِندَ كلِّ مَسجِدٍ ...!
-اى فرزندان آدم! زينت و آراستگى خويش را نزد هر مسجدى اتخاذ كنيد...! »
معناى به همراه برداشتن زينت در موقع رفتن به سوى مسجد آرايش ظاهرى نيست، بلكه آرايشى است معنوى كه مناسب با نماز و طواف و ساير عبادات باشد.
پس معناى آيه بر مىگردد به امر به زينت كردن نيكو براى نماز و غير آن و
اطلاق آن شامل نماز اعياد و جماعات و نمازهاى يوميه و ساير وجوه عبادت و ذكر مىشود.
در تفسير عياشى از خيثمة بن ابى خيثمة روايت شده كه گفت: حسن بن على عليهماالسلام هر وقت مىخواست به نماز بايستد بهترين لباسهاى خود را مىپوشيد.
خدمتش عرض كردند يا بن رسول الله چرا لباسهاى خوب خود را در موقع نماز مىپوشيد؟ فرمود: خداوند جميل و زيبا است، و هر زيبايى را دوست مىدارد و مىفرمايد:« خذوا زينتكم عند كل مسجد،» من نيز خود را براى پروردگارم زينت مىدهم و دوست دارم بهترين لباسم را بپوشم.
-... وَ كلُوا وَ اشرَبُوا وَ لا تُسرِفُوا إِنَّهُ لا يحِب الْمُسرِفِينَ!
... و بخوريد و بياشاميد و اسراف مكنيد زيرا او اسرافكنندگان را دوست ندارد!»
در اين جمله دو امر اباحى و يك نهى تحريمى است كه جمله« انه لا يحب المسرفين،» نهى تحريمى مزبور را تعليل مىكند. و اين امر و نهى و علتى كه براى آن ذكر شده همه از متفرعات داستان بهشت آدم است، و خطاب اين جمله مانند خطابهاى آن داستان عمومى است و اختصاص به يك دين و يك صنف ندارد.
در تفسير عياشى از ابان بن تغلب روايت شده كه گفت: امام صادق عليهالسلام به من فرمود: خيال مىكنى كه اگر خداوند به كسى نعمتى مىدهد از كرامت آن كس است؟ و اگر دريغ مىدارد از خوارى او است؟ نه، چنين نيست، مال مال خدا است كه به وديعه بدست هر كس بخواهد مىسپارد، و خوردن، آشاميدن، پوشيدن، نكاح و سوارى و ساير انواع تصرفات در آن را مباح كرده به شرطى كه رعايت اعتدال و اقتصاد را بنمايند و ما زاد آن را به فقراى مؤمن رسانيده يا با آن امور خود را اصلاح كنند، و گر نه همه آن تصرفات حرام خواهد بود. آنگاه جمله« و لا تسرفوا انه لا يحب المسرفين،» را تلاوت نمود.
سپس فرمودند: آيا مىپندارى خدا كسى را در مالى كه به او داده امين مىكند كه اسبى به ده هزار درهم بخرد با اينكه اسبى به ارزش بيست درهم او را كفايت مىكند، وكنيزى به بهاى هزار دينار بخرد با اينكه كنيزى به قيمت بيست درهم براى او كافى است، و از طرف ديگر بفرمايد اسراف نكنيد چون خدا اسراف كنندگان را دوست ندارد.
و در كافى به سند خود از اسحاق بن عبد العزيز از بعضى از اصحاب خود ضمن حديثي از امام صادق عليه السلام نقل كرده كه ... فرمود: در هر چيزى كه بدن را اصلاح
كند اسراف نيست... اسراف عبارت است از كارى كه مال را ضايع كند، و به بدن ضرر برساند ... اقتار اين است كه انسان با قدرت بر تحصيل غذاى گوارا به نان و نمك اكتفا كند. اقتصاد اين است كه انسان همه رقم غذا از قبيل نان، گوشت، شير، سركه و روغن بخورد و ليكن در هر وعده يك رقم.
-« قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اللَّهِ الَّتى أَخْرَجَ لِعِبَادِهِ وَ الطيِّبَتِ مِنَ الرِّزْقِ قُلْ هِىَ لِلَّذِينَ ءَامَنُوا فى الْحَيَوةِ الدُّنْيَا خَالِصةً يَوْمَ الْقِيَمَةِ كَذَلِك نُفَصلُ الاَيَتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ!
-بگو: چه كسى زينت خدا را كه براى بندگان خود بيرون آورده و روزىهاى پاكيزه را، حرام كرده؟ بگو آن در قيامت مخصوص كسانى است كه در دنيا ايمان آوردند، اين چنين آيات را براى مردمى كه بدانند تفصيل مىدهيم !»
خداى سبحان به الهام و هدايت خود انسان را از راه فطرت ملهم كرده تا انواع و اقسام زينتهايى كه مورد پسند جامعه او و باعث مجذوب شدن دلها به سوى او است ايجاد نموده به اين وسيله نفرت و تنفر مردم را از خود دور سازد.
پس گر چه به حسب ظاهر به وجود آوردن زينتها و ساير حوائج زندگى كار خود انسان است، و ليكن از آنجايى كه به الهام خداوند بوده در حقيقت او ايجادش كرده و آن را از پنهانى به عرصه بروز و ظهور در آورده، چون مىدانسته كه اين نوع موجود محتاج به زينت است.
آرى، اگر انسان در دنيا بطور انفرادى زندگى مىكرد هرگز محتاج به زينتى كه خود را با آن بيارايد نمىشد، بلكه اصلا بخاطرش هم خطور نمىكرد كه چنين چيزى لازم است، و ليكن از آنجايى كه زندگيش جز بطور اجتماع ممكن نيست، و زندگى اجتماعى هم قهرا محتاج به اراده و كراهت، حب و بغض، رضا و سخط و امثال آن است، از اين جهت خواه ناخواه به قيافه و شكلهايى بر مىخورد كه يكى را دوست مىدارد و از يكى بدش مىآيد، لذا معلم غيبى از ماوراى فطرتش به او الهام كرده تا به اصلاح مفاسد خود بپردازد، و معايب خود را بر طرف ساخته خود را زينت دهد.
و اين زينت از مهمترين امورى است كه اجتماع بشرى بر آن اعتماد مىكند، و از آداب راسخى است كه به موازات ترقى و تنزل، مدنيت انسان ترقى و تنزل مىنمايد، و از لوازمى است كه هيچ وقت از هيچ جامعهاى منفك نمىگردد، به طورى كه فرض نبودن آن در يك جامعه مساوى با فرض انعدام و متلاشى شدن اجزاى آن جامعه است.
آرى، معناى انهدام جامعه جز از بين رفتن حسن و قبح، حب و بغض، اراده و كراهت و امثال آن نيست، وقتى در بين افراد يك جامعه اينگونه امور حكمفرما نباشد ديگر مصداقى براى اجتماع باقى نمىماند - دقت بفرماييد!
-« قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اللَّهِ الَّتى أَخْرَجَ لِعِبَادِهِ وَ الطيِّبَتِ مِنَ الرِّزْقِ قُلْ هِىَ لِلَّذِينَ ءَامَنُوا فى الْحَيَوةِ الدُّنْيَا خَالِصةً يَوْمَ الْقِيَمَةِ كَذَلِك نُفَصلُ الاَيَتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ!
-بگو: چه كسى زينت خدا را كه براى بندگان خود بيرون آورده و روزىهاى پاكيزه را، حرام كرده؟ بگو آن در قيامت مخصوص كسانى است كه در دنيا ايمان آوردند، اين چنين آيات را براى مردمى كه بدانند تفصيل مىدهيم!»
طيب به معناى چيزى است كه ملايم با طبع باشد، و در اينجا عبارت است از انواع مختلف غذاهايى كه انسان با آن ارتزاق مىكند. و يا عبارت است از مطلق چيزهايى كه آدمى در زندگى و بقاى خود از آنها استمداد مىجويد، مانند مسكن، همسر و ... براى تشخيص اينكه كداميك از افراد اين انواع طيب و مطابق با ميل و شهوت او و سازگار با وضع ساختمانى او است، خداوند او را مجهز به حواسى كرده كه با آن مىتواند سازگار آن را از ناسازگارش تميز دهد.
ذكر طيبات از رزق و عطف آن بر زينت نشان مي دهد كه:
اولا رزق طيب داراى اقسامى است، و ثانيا زينت خدا و رزق طيب را هم شرع اباحه كرده و هم عقل و هم فطرت، و ثالثا اين اباحه وقتى است كه استفاده از آن از حد اعتدال تجاوز نكند و گر نه جامعه را تهديد به انحطاط نموده شكافى در بنيان آن ايجاد مىكند كه مايه انعدام آن است.
آرى، كمتر فسادى در عالم ظاهر مىشود و كمتر جنگ خونينى است كه نسلها را قطع و آبادىها را ويران سازد و منشا آن اسراف و افراط در استفاده از زينت و رزق نبوده باشد.
امر پروردگار به ضروريات زندگى از قبيل لباس پوشيدن و خود را آراستن از همين باب است كه مىخواهد تربيتش حتى در اينگونه امور ساده و پيش پا افتاده رعايت شده باشد، پس كسى نگويد امر به پوشيدن لباس و تنظيف و آرايش چه معنا دارد.
سياق جمله« قُلْ هِىَ لِلَّذِينَ ءَامَنُوا فى الْحَيَوةِ الدُّنْيَا خَالِصةً يَوْمَ الْقِيَمَةِ،» سياق بيان مختصات مؤمنين است، و مىخواهد بفرمايد: همين نعمتهايى كه امروز مؤمن و كافر در
آن شريكند در آخرت مختص به مؤمنين است.
زندگى آخرت مانند زندگى دنيا نيست كه هر كس و ناكسى در نعمتهاى آن سهيم باشد پس هر كه در دنيا ايمان آورد همه نعمتهاى آن روز قيامت از آن وى خواهد بود.
« كذلك نفصل الايات لقوم يعلمون،» خداى تعالى در اين جمله بر اهل علم منت مىگذارد به اينكه آيات خود را برايشان بيان فرموده است.
-« قُلْ أَمَرَ رَبى بِالْقِسطِ وَأَقِيمُوا وُجُوهَكُمْ عِندَ كلِّ مَسجِدٍ وَ ادْعُوهُ مخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ كَمَا بَدَأَكُمْ تَعُودُونَ!
-فَرِيقاً هَدَى وَ فَرِيقاً حَقَّ عَلَيهِمُ الضلَلَةُ إِنَّهُمُ اتخَذُوا الشيَطِينَ أَوْلِيَاءَ مِن دُونِ اللَّهِ وَ يحْسبُونَ أَنهُم مُّهْتَدُونَ!
-بگو خدايم به دادگرى فرمان داده، و روى خود را نزد هر مسجدى متوجه خدا سازيد، و او را با اخلاص در دين بخوانيد، چنانكه شما را آغاز كرد بر مىگرديد!
-گروهى را هدايت كرد و گروهى گمراهى بر ايشان محقق شد، زيرا آنان شياطين را به جاى خدا سرپرست گرفتند و مىپندارند كه هدايت شدهاند !»
پس از آنكه در آيه قبلى امر به فحشاء را نفى نمود، در اين آيه چيزى را كه خدا به آن امر كرده ذكر مىكند، و معلوم است كه چنين چيزى مقابل آن امر شنيعى است كه در آيه قبلى بود، و آن قسط است كه قرار گرفتنش در برابر آن امر شنيع مىفهماند كه آن امر كارى بوده كه از حد ميانه به طرف افراط و يا تفريط منحرف بوده است.
راه ميانه در عبادت اين است كه مردم به سوى خدا بازگشت نموده به جاى پرستش بتها و تقليد از بزرگان قوم به معابد در آمده خدا را به خلوص عبادت كنند .
« و اقيموا وجوهكم عند كل مسجد،» اقامه وجه در هنگام عبادت در يك انسان كامل عبارت از اين است كه خود را طورى سازد و آنچنان حواس خود را تمركز دهد كه امر به عبادت قائم به او شود و او بتواند آن امر را بطور كامل و شايسته و بدون هيچ نقصى امتثال كند.
پس برگشت اقامه وجه در هنگام عبادت به اين است كه انسان در اين موقع دلش چنان مشغول خدا باشد كه از هر چيز ديگرى منقطع شود.
بنا بر اين، جمله« و اقيموا وجوهكم عند كل مسجد،» به ضميمه« وادعوه مخلصين له
الدين،» اين معنا را افاده مىكند كه: بر هر عابد واجب است كه در عبادت خود توجه را از غير عبادت، و در بندگى براى خدا توجه را از غير خدا منقطع سازد.
يكى از چيزهايى كه غير خدا است همان عبادت او است، پس عابد نبايد به عبادت خود توجه كند زيرا عبادت توجه است نه متوجه اليه، و توجه به عبادت، معناى عبادت و توجه به خدا بودن آن را از بين مىبرد.
« كما بداكم تعودون،» مي فرمايد: در اعمال خود ميانهرو باشيد و خود را براى خداى سبحان خالص كنيد، زيرا خداى سبحان آن موقعى كه شما را آفريد به قضاى حتمى خود، دو دستهتان كرد، و بنا را بر اين گذاشت كه يك دسته را هدايت كند و دسته ديگر گمراه شوند، و بدانيد كه به زودى به همان گونه كه خلقتان كرد به سويش بازگشت مىكنيد، در آنروز نيز يك دسته هدايت يافتهاند و دسته ديگر كسانى خواهند بود كه به خاطر پيروىشان از شيطان دچار ضلالتند، پس ميانهرو باشيد و خود را خالص كنيد تا از آنانى باشيد كه به هدايت خدا مهتدى شدند، نه از آنان كه به ولايت و پيروى از شيطان گمراه گشتند.
و اما جمله« انهم اتخذوا الشياطين اولياء،» علت ضلالتى را كه جمله« حقت عليهم الضلالة،» براى آنان اثبات مىنمود بيان مىكند، و از آن استفاده مىشود كه گويا ضلالت و خسرانى كه از مصدر قضاى الهى در حق ايشان صادر شده مشروط به ولايت شيطان بوده است.
« و يحسبون انهم مهتدون،» اين جمله معناى تحقق ضلالت و لزوم آن را تفسير نموده مىفهماند انسان وقتى به راه باطل افتاد و از حق دور شد مادامى كه اعتراف به باطل بودن آن داشته و حق را از ياد نبرده اميد برگشتن به حق در او هست، و اما اگر كارش بجايى رسيد كه به حق بودن باطل ايمان پيدا كرد و معتقد شد كه راه هدايت همان راهى است كه او مىرود، آنوقت است كه در گمراهى استوار شده و ضلالتش حتمى و براى هميشه اميد رستگاريش قطع مىگردد.
چنين كسى عقيدهاش نسبت به هر عملى كه انجام مىدهد اين است كه همين طور بايد آن را انجام داد، و خيال مىكند كه در عمل خود راه راست را يافته است، در نتيجه باطل را به عنوان حق، و شر و شقاوت را به خيال خير و سعادت اخذ مىكند، و در عين اينكه فطرتش سالم و محفوظ است در مقام عمل فطرت خود را با غير آن تطبيق مىدهد. آري، محال است كسى باطل را با اعتراف به باطل بودنش پيروى كند، و شقاوت را با علم به اينكه شقاوت و خسران است طلب نمايد.
1) مستند: آيه 26 تا 36 سوره اعراف الميزان ج : 8 ص : 84
-« ذَلِك مِمَّا أَوْحَى إِلَيْك رَبُّك مِنَ الحِكْمَةِ ...!
-اينها از جمله وحىهائى است كه پروردگارت از حكمت بسويت فرستاد ...! »
اگر در اين آيه احكام فرعى دين را حكمت ناميده، از اين جهت بوده است كه هر يك مشتمل بر مصالحى است كه اجمالا از سابقه كلام فهميده مىشود. اين تكاليف و اوامرعبارتند از:
-« وَ قَضى رَبُّك أَلا تَعْبُدُوا إِلا إِيَّاهُ...!
-پروردگارت حكم قطعى كرده كه غير او را نپرستيد...!»
مساله امر به اخلاص در پرستش بزرگترين اوامر دينى، و اخلاص در عبادت از واجبترين واجبات شرعى است، همچنانكه در مقابل، شرك ورزيدن به خداى عز و جل بزرگترين گناه است، و به همين جهت فرمود:« خدا نمىآمرزد اين گناه را كه بدو شرك بورزند، و پائينتر از آن را از هر كه بخواهد مىآمرزد!»
و ما اگر يك يك معاصى را تحليل و تجزيه كنيم خواهيم ديد كه برگشت تمامى گناهان به شرك است، زيرا اگر انسان غير خدا يعنى شيطانهاى جنى و انسى و يا هواى نفس و يا جهل را اطاعت نكند هرگز اقدام به هيچ معصيتى نمىكند، و هيچ امر و نهيى را
از خدا نافرمانى نمىكند، پس هر گناهى اطاعت از غير خدا است، و اطاعت هم خود يك نوع عبادت است.
و چون مساله همانطور كه گفتيم مساله مهمى بود، لذا آن را قبل از ساير احكام ذكر كرد، با اينكه آن احكام هم هر يك در جاى خود بسيار اهميت دارند، مانند عقوق والدين و ندادن حقوق واجب مالى و اسراف و تبذير و فرزندكشى و زنا و قتل نفس و خوردن مال يتيم و عهدشكنى و كمفروشى و پيروى غير علم و تكبر ورزيدن، و با اينكه مساله اخلاص در عبادت را بر اينها مقدم داشت در آخر و بعد از شمردن اينها مجددا همين اخلاص را خاطر نشان ساخته و از شرك نهى فرمود.
« وَ قَضى رَبُّك أَلا تَعْبُدُوا إِلا إِيَّاهُ وَ بِالْوَلِدَيْنِ إِحْسناً...!
پروردگارت حكم قطعى كرده كه غير اورا نپرستيد و به والدين احسان كنيد...!»
مساله احسان به پدر و مادر بعد از مساله توحيد خدا واجبترين واجبات است همچنانكه مساله عقوق بعد از شرك ورزيدن به خدا از بزرگترين گناهان كبيره است، و به همين جهت اين مساله را بعد از مساله توحيد و قبل از ساير احكام اسم برده و اين نكته را نه تنها در اين آيات متذكر شده، بلكه در موارد متعددى از كلام خود همين ترتيب را به كار بسته است.
-« ... إِمَّا يَبْلُغَنَّ عِندَك الْكبرَ أَحَدُهُمَا أَوْ كِلاهُمَا فَلا تَقُل لَهُمَا أُفٍ وَ لا تَنهَرْهُمَا وَ قُل لَّهُمَا قَوْلاً كرِيماً !
كلمه نهر به معناى رنجاندن است كه يا با داد زدن به روى كسى انجام مىگيرد و يا با درشت حرف زدن، اگر حكم را اختصاص به دوران پيرى پدر و مادر داده از اين جهت بوده كه پدر و مادر، در آن دوران سختترين حالات را دارند، و بيشتر احساس احتياج به كمك فرزند مىنمايند، زيرا از بسيارى از واجبات زندگى خود ناتوانند، و همين معنا يكى
از آمال پدر و مادر است كه همواره از فرزندان خود آرزو مىكنند، آرى روزگارى كه پرستارى از فرزند را مىكردند و روزگار ديگرى كه مشقات آنان را تحمل مىنمودند، و باز در روزگارى كه زحمت تربيت آنها را به دوش مىكشيدند، در همه اين ادوار كه فرزند از تامين واجبات خود عاجز بود آنها اين آرزو را در سر مىپروراندند كه در روزگار پيرى از دستگيرى فرزند برخوردار شوند.
پس آيه شريفه نمىخواهد حكم را منحصر در دوران پيرى پدر و مادر كند، بلكه مىخواهد وجوب احترام پدر و مادر و رعايت احترام تام در معاشرت و سخن گفتن با ايشان را بفهماند، حال چه در هنگام احتياجشان به مساعدات فرزند و چه در هر حال ديگر.
-« وَ اخْفِض لَهُمَا جَنَاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ وَ قُل رَّب ارْحَمْهُمَا كَمَا رَبَّيَانى صغِيراً !
-از در رحمت پر و بال مسكنت بر ايشان بگستر و بگو پروردگارا اين دو را رحم كن همانطور كه مرا در كوچكيم تربيت كردند! »
انسان بايد در معاشرت و گفتگوى با پدر و مادر طورى روبرو شود كه پدر و مادر تواضع و خضوع او را احساس كنند، و بفهمند كه او خود را در برابر ايشان خوار مىدارد، و نسبت به ايشان مهر و رحمت دارد.
و در اينكه فرمود: و بگو پروردگارا ايشان را رحم كن آنچنانكه ايشان مرا در كوچكيم تربيت كردند، دوران كوچكى و ناتوانى فرزند را به يادش مىآورد، و به او خاطرنشان مىسازد، در اين دوره كه پدر و مادر ناتوان شده تو بياد دوره ناتوانى خود باش و از خدا بخواه كه خداى سبحان ايشان را رحم كند، آنچنانكه ايشان تو را رحم نموده و در كوچكيت تربيت كردند.
-« رَّبُّكمْ أَعْلَمُ بِمَا فى نُفُوسِكمْ إِن تَكُونُوا صلِحِينَ فَإِنَّهُ كانَ لِلأَوَّبِينَ غَفُوراً !
-پروردگار شما، به آنچه در دلهاى شما است آگاه است اگر صالح باشيد خداوند براى توبهگزاران غفور است!»
اين آيه، متعرض آن حالى است كه احيانا از فرزند حركت ناگوارى سرزده كه پدر و مادر از وى رنجيده و متاذى شدهاند، و اگر صريحا اسم فرزند را نياورده و اسم آن عمل را هم نبرده، براى اين بوده است كه بفهماند همانطور كه مرتكب شدن به اين اعمال
سزاوار نيست، بيان آن نيز مصلحت نبوده و نبايد بازگو شود.
پس اينكه فرمود:«ربكم اعلم بما فى نفوسكم،» معنايش اين است كه پروردگار شما از خود شما بهتر مىداند كه چه حركتى كرديد و اين مقدمه است براى بعدش كه مىفرمايد:« ان تكونوا صالحين،» و مجموعا معنايش اين مىشود كه اگر شما صالح باشيد و خداوند هم اين صلاح را در نفوس و ارواح شما ببيند، او نسبت به توبهكاران آمرزنده است.
« فانه كان للاوابين غفورا،» اگر شما صالح باشيد و خداوند هم اين صلاح را در روح شما ببيند و شما در يك لغزشى كه نسبت به والدين خود مرتكب شديد به سوى خدا بازگشت كرده و توبه نموديد، خداوند شما را مىآمرزد، براى اينكه او همواره در باره اوابين (بازگشت كنندگان) غفور و بخشنده بوده است.
-« وَ ءَاتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّهُ وَ الْمِسكِينَ وَ ابْنَ السبِيلِ وَ لا تُبَذِّرْ تَبْذِيراً !
-إِنَّ الْمُبَذِّرِينَ كانُوا إِخْوَنَ الشيَطِينِ وَ كانَ الشيْطنُ لِرَبِّهِ كَفُوراً !
-حق خويشاوند و مسكين و راه مانده را بده، و اسراف و زيادهروى هم مكن !
-چه اسرافكاران برادران شيطانهايند، و شيطان كفران پروردگار خود كرد !»
انفاق به ذى القربى و مسكينان و در راه ماندگان از احكامى است كه قبل از هجرت واجب شده است. و جمله« ان المبذرين كانوا اخوان الشياطين،» تعليلى است بر نهى از تبذير، و معنايش اين است كه اسراف مكن زيرا كه اگر اسراف كنى از مبذرين- كه برادران شيطانند - خواهى شد.
و گويا وجه برادرى مبذرين و اسراف كنندگان با شيطانها اين باشد كه اسراف كاران و شيطان از نظر سنخيت و ملازمت مانند دو برادر مهربان هستند كه هميشه با همند، و ريشه و اصلشان هم يك پدر و مادر است، همچنانكه آيه شريفه« و قضينا لهم قرناء،» و آيه « و اخوانهم يمدونهم فى الغى ثم لا يقصرون،» همين معنا را مىرساند.
آيه كريمه ابتدا خواسته بفهماند كه هر اسراف كنندهاى برادر شيطان خويش است، پس همه اسرافكاران برادران شيطانهايند.
-« وَ إِمَّا تُعْرِضنَّ عَنهُمُ ابْتِغَاءَ رَحْمَةٍ مِّن رَّبِّك تَرْجُوهَا فَقُل لَّهُمْ قَوْلاً مَّيْسوراً !
-و چنانچه از ارحام و فقيران ذوى الحقوق مذكور چون فعلا نادار هستى ولى در آتيه به لطف خدا اميدوارى، اكنون اعراض مىكنى و توجه به حقوقشان نتوانى كرد باز به گفتار خوش و زبان شيرين آنها را از خود دلشاد كن ! »
گفتار در باره انفاق مالى است، و مراد از جمله« اما تعرضن عنهم،» اعراض از كسى است كه مالى درخواست كرده تا در سد جوع و رفع حاجتش مصرف كند، و مقصود از آن، هر اعراضى آنهم به هر صورت كه باشد نيست، بلكه تنها آن قسم اعراضى است كه دستش تهى است و نمىتواند مساعدتى به وى بكند، ولى مايوس هم نيست، احتمال مىدهد كه بعدا پولدار شود، و وى را كمك كند، به دليل اينكه دنبالش مىفرمايد:« ابتغاء رحمة من ربك ترجوها،» يعنى اينكه تو از ايشان اعراض مىكنى نه از اين باب است كه مال دارى و نمىخواهى بدهى، و نه از اين باب كه ندارى و از به دست آمدن آن هم مايوسى، بلكه از اين باب است كه الآن ندارى ولى اميدوار هستى كه به دستت بيايد، و به ايشان بدهى، و در طلب رحمت پروردگار خود هستى.
و اينكه فرمود:« فقل لهم قولا ميسورا،» بدين معنى است كه با ايشان به نرمى حرف بزن، سخن درشت و خشن مگو، و اين سفارش را در جائى ديگر به بيانى ديگر فرموده:« و اما السائل فلا تنهر! »
-« وَ أَوْفُوا الْكَيْلَ إِذَا كلْتُمْ وَ زِنُوا بِالْقِسطاسِ الْمُستَقِيمِ ذَلِك خَيرٌ وَ أَحْسنُ تَأْوِيلاً!
-و چون ترازودارى مىكنيد كيل تمام بدهيد و با وزنى مستقيم و يكسان بدهيد و بستانيد اين هم براى دنيايتان خوبست و هم در آخرت عاقبت بهترى دارد!»
قسطاس مستقيم به معناى ترازوى عدل است كه هرگز در وزن خيانت نمىكند. اينكه مىفرمايد: ايفاء كيل و وزن و دادن آن به قسطاس مستقيم بهتر است، براى اين است كه اولا كمفروشى يك نوع دزدى ناجوانمردانه است و ثانيا وثوق و اطمينان را بهتر جلب مىكند.
و احسن تاويلا بودن اين دو عمل از اين جهت است كه اگر مردم اين دو وظيفه را عمل كنند، كم نفروشند و زياد نخرند رشد و استقامت در تقدير معيشت را رعايت كردهاند، چون قوام معيشت مردم در استفاده از اجناس مورد حاجت بر دو اصل اساسى است، يكى به دست آوردن جنس مرغوب و سالم و بدردخور و ديگرى مبادله مقدار زائد بر حاجت است با اجناس ديگرى كه مورد احتياج است. آرى هر كسى در زندگى خود حساب و اندازهگيرى دارد كه چه چيزهائى و از هر جنسى چه مقدار نياز دارد و چه چيزهائى بيش از نياز او است. ، چه مقدار از آن را بايد بفروشد و با قيمت آن اجناس ديگر مورد حاجت خود را تحصيل كند و اگر پاى كمفروشى به ميان آيد حساب زندگى بشر از هر دو طرف اختلاف پيدا كرده و امنيت عمومى از ميان مىرود.
و اما اگر كيل و وزن به طور عادلانه جريان يابد زندگى و اقتصادشان رشد و استقامت يافته و هر كس هر چه را احتياج دارد، همان را به مقدار نيازش به دست مىآورد، و علاوه بر آن، نسبت به همه سوداگران وثوق پيدا كرده و امنيت عمومى برقرار مىشود.
1) مستند: آيه 23 تا 39 سوره اسراء ج : 13 ص : 108
-« يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا ارْكعُوا وَاسجُدُوا وَاعْبُدُوا رَبَّكُمْ وَافْعَلُوا الْخَيرَ لَعَلَّكمْ تُفْلِحُونَ!
-شما كه ايمان داريد ركوع كنيد و به سجده بيفتيد و پروردگارتان را بپرستيد و نيكى كنيد شايد رستگار شويد!»
امر به ركوع و سجود در اين آيه امر به نماز است و مقتضاى اينكه ركوع و سجود را در مقابل عبادت قرار داده اين است كه مراد از جمله اعبدوا ربكم امر به ساير عبادات تشريع شده در دين به غير نماز باشد مانند حج و روزه.
باقى مىماند جمله آخرى كه فرمود:« و افعلوا الخير،» كه مراد از آن ساير احكام و قوانين تشريع شده در دين خواهد بود، چون در عمل كردن به آن قوانين خير جامعه و سعادت افراد و حيات ايشان است، همچنانكه فرموده:« استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم،» و در آيه شريفه به طور اجمال امر فرموده به انجام شرايع اسلامى از عبادات و غير آن.
-« وَ جَهِدُوا فى اللَّهِ حَقَّ جِهَادِهِ !
-و در راه خدا كارزار كنيد چنانكه سزاوار كارزار كردن براى او است! »
كلمه جهاد به معناى بذل جهد و كوشش در دفع دشمن است و بيشتر بر مدافعه به
جنگ اطلاق مىشود و ليكن گاهى به طور مجاز توسعه داده مىشود به طورى كه شامل دفع هر چيزى كه ممكن است شرى به آدمى برساند مىشود، مانند: شيطان كه آدمى را گمراه مىسازد و نفس اماره كه آن نيز آدمى را به بديها امر مىكند و امثال اينها.
در نتيجه جهاد شامل مخالفت با شيطان در وسوسههايش و مخالفت با نفس در خواستههايش مىشود كه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم اين قسم جهاد را جهاد اكبر ناميد، و ظاهرا مراد از جهاد در آيه مورد بحث معناى اعم از آن و از اين باشد و همه را شامل شود مخصوصا وقتى مىبينيم كه آن را مقيد به قيد در راه خدا كرده به خوبى اين عموميت را مىفهميم چون اين آيه جهاد را متعلق كرده بر كارى كه در راه خدا انجام شود پس جهاد اعم است.
باز مؤيد اين احتمال آيه« و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا،» است و بنا بر اينكه آن معناى اعم باشد معناى اينكه فرمود: جهاد كنيد حق جهاد، اين مىشود كه جهاد شما در معناى جهاد خالص باشد يعنى فقط جهاد باشد( نه هم جهاد و هم تجارت يا سياحت يا غير آن،) و نيز خالص براى خدا باشد و غير خدا در آن شركت نداشته باشد.
-« ... فَأَقِيمُوا الصلَوةَ وَ ءَاتُوا الزَّكَوةَ وَ اعْتَصِمُوا بِاللَّهِ هُوَ مَوْلَاكم فَنِعْمَ الْمَوْلى وَ نِعْمَ النَّصِيرُ!
-... پس نماز گزاريد و زكات دهيد و به خدا تكيه كنيد كه او مولاى شما است و چه خوب مولا و چه خوب ياورى است!»
اين جمله تفريع بر همه مطالبي است كه خدا با آنها بر مسلمين منت نهاد، يعنى: پس بنابر اين واجب است بر شما كه نماز به پا داريد، و زكات بپردازيد - كه اين دو اشاره است به واجبات عبادى و مالى.
« و در همه احوال متمسك به خدا شويد،» يعنى به آنچه امر مىكند مؤتمر شده، از آنچه نهى مىكند منتهى گرديد، و در هيچ حالى از او قطع رابطه مكنيد، چون او مولى و سرپرست شما است شايسته نيست كه بنده از مولاى خود ببرد و آدمى را نمىرسد كه با اينكه از هر جهت ضعيف است از ياور خود قطع كند.
1) مستند: آيه 77 و 78 سوره حج الميزان ج : 14 ص : 581
ص:195
-« يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا تُوبُوا إِلى اللَّهِ تَوْبَةً نَّصوحاً ...!
-اى كسانى كه ايمان آورديد به سوى خدا توبه ببريد توبهاى خالص شايد پروردگارتان گناهانتان را تكفير نموده در جناتى داخلتان كند كه نهرها از زير درختانش روان است در روزى كه خدا نبى و مؤمنين با او را خوار نمىسازد نورشان جلوتر از خودشان در حركت است از جلو و طرف راست حركت مىكند مىگويند پروردگارا نور ما را تمام كن و ما را بيامرز كه تو بر هر چيز توانايى!»
كلمه نصوح به معناى جستجو از بهترين عمل و بهترين گفتارى است كه صاحبش را بهتر و بيشتر سود ببخشد، و اين كلمه معنايى ديگر نيز دارد، و آن عبارت است از اخلاص.
توبه نصوح مىتواند عبارت باشد از توبهاى كه صاحبش را از برگشتن به طرف گناه باز بدارد، و يا توبهاى كه بنده را براى رجوع از گناه خالص سازد، و در نتيجه، ديگر به آن عملى كه از آن توبه كرده بر نگردد.
« يوم لا تخزى الله النبى و الذين امنوا معه،» به سوى خدا توبه كنيد كه اميد است خداى تعالى گناهان شما را بپوشاند و داخل بهشتتان كند، در روزى كه خداوند شخصيت پيغمبر و مؤمنين را نمىشكند، يعنى ايشان را از كرامت محروم نمىسازد، و وعدههاى جميلى كه به آنان داده بود خلف نمىكند.
« النبى و الذين امنوا معه،» در اين آيه مطلب مقيد شده به مؤمنين كه با پيامبرند، و اعتبار معيت و با پيامبر بودن براى اين است كه بفهماند صرف ايمان آوردن در دنيا كافى نيست، بايد لوازم ايمان را هم داشته باشند، و آن اين است كه ملازم با پيامبر باشند، و او را به تمام معناى كلمه اطاعت كنند، و مخالفت و بگو مگو با وى نداشته باشند.
-« فَاصبرْ لِحُكمِ رَبِّك وَ لا تُطِعْ مِنهُمْ ءَاثِماً أَوْ كَفُوراً !
1) مستند: آيه 8 سوره تحريم الميزان ج : 19 ص : 563
-به شكرانه آن بر اطاعت حكم پروردگار صبور و شكيبا باش و هيچ از مردم بدكار و كفر پيشه از آنان اطاعت مكن ! »
لازمه اينكه نازل كننده قرآن خدا باشد اين است كه آنچه از احكام و فرامين كه در قرآن است حكم خداى تعالى باشد، و بر پيامبر واجب باشد آن را اطاعت كند، در نتيجه معناى آيه چنين مىشود: حال كه معلوم شد نازل كردن قرآن از ناحيه ماست، پس احكامى هم كه در آن است حكم پروردگار تو است، پس بر تو واجب است در برابر آن حكم صبر كنى.
و اينكه در جمله« و لا تطع منهم اثما او كفورا،» كه سياق نهى است از دو طايفه، خود دليل بر اين است كه حكم نهى عموميت دارد، و از اطاعت آثم و كفور در هر حال نهى مىكند، چه آن موردى كه طرف هم آثم است و هم كفور، و چه آنجايى كه طرف آثم هست ولى كفور نيست، و چه به عكسش، و ظاهرا مراد از آثم مسلمان متصف به معصيت باشد، و مراد از كفور افرادى از كفار باشد كه در كفر مبالغه مىكنند، پس آيه شريفه هم شامل كفار است و هم فساق.
-” يَأَيُّهَا النَّاس كلُوا مِمَّا فى الأَرْضِ حَلَلاً طيِّباً وَ لا تَتَّبِعُوا خُطوَتِ الشيْطنِ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُّبِينٌ!
-هان! اى مردم از آنچه در زمين است بخوريد در حالى كه حلال و طيب باشد و گامهاى شيطان را پيروى مكنيد كه او شما را دشمنى است آشكار !“
خداي تعالى در صدر اين دو آيه خطاب را متوجه عموم مردم كرد، نه خصوص مؤمنين، و اين بدان جهت بود كه حكمى كه در اين آيه به گوش مىرساند، و بيانش مىكند، حكمى است كه مورد ابتلاى عموم مردم است، اما مشركين براى اينكه نزد آنان امورى حرام بود، كه خودشان بر خود حرام كرده بودند و آنگاه به خدا افتراء بستند. البته اين در ميان مشركين عرب بود و گر نه در مشركين غير عرب هم امورى از اين قبيل يافت مي شد.
و اما مؤمنين، آنها هم با اينكه به اسلام در آمده بودند، ولى هنوز خرافاتى چند از باب توارث اخلاقى و آداب قومى و سنتهاى منسوخه در بينشان باقى مانده بود، و اين
1) مستند: آيه 24 سوره انسان الميزان ج : 20 ص : 226
خود امرى است طبيعى كه وقتى اينگونه آداب و رسوم، يكباره نسخ شود، مثل اينكه اديان و يا قوانين يكباره آنها را مورد حمله قرار دهند، نخست به اصول آن آداب و سنن پرداخته و از بيخ ريشه كن مىكند، آنگاه اگر دوام يافت و به قوت خود باقى ماند - و اجتماع آن دين و قوانين را بخاطر حسن تربيتش به خوبى پذيرفت خرده خرده شاخ و برگهاى خرافات قديمى را نيز از بين مىبرد و به اصطلاح ته تغارهاى آنرا بكلى ابطال نموده و يادش را از دلها بيرون مىبرد، و گر نه بقايائى از سنتهاى قديمى با قوانين جديد مخلوط گشته، يك چيز معجونى از آب در مىآيد، كه نه آن خرافات قديمى است و نه اين دين و قوانين جديد است.
به همين جهت مؤمنين نيز گرفتار اين بقاياى خرافات قديم بودند، لذا خطاب در آيه، متوجه عموم مردم شد كه آنچه در زمين هست برايشان حلال است و مي توانند بخورند و پاى بند احكام خرافى قديم نباشند.
” كلوا مما فى الارض حلالا طيبا، “ اين جمله اباحهاى عمومى و بدون قيد و شرط را آماده مي كند، چيزى كه هست جمله: ” و لا تتبعوا خطوات الشيطان...،“ مي فهماند كه در اين ميان چيزهاى ديگرى هم هست كه نامش خطوات شيطان است و مربوط به همين اكل حلال طيب است، و اين امور، يا مربوط به نخوردن بخاطر پيروى شيطان است و يا خوردن بخاطر پيروى شيطان است و چون تا اينجا معلوم نكرد كه آن امور چيست؟ لذا براى اينكه ضابطهاى دست داده باشد كه چه چيزهائى پيروى شيطان است كلمه سوء و فحشاء و سخن بدون علم را خاطر نشان كرد و فهماند كه هر چيزى كه بد است، يا فحشاء است يا بدون علم حكم كردن است، و پيروى از آن، پيروى شيطان است.
و وقتى نخوردن و تصرف نكردن در چيزى كه خدا دستور به اجتناب از آن نداده، جائز نباشد، خوردن و تصرف بدون دستور او نيز جائز نيست، پس هيچ اكلى حلال و طيب نيست، مگر آنكه خداي تعالى اجازه داده و تشريعش كرده باشد، ( كه همين آيه مورد بحث و نظائر آن تشريع حليت همه چيزها است،) و از خوردن آن منع و ردعى نكرده باشد .
مانند آيه 173 همين سوره كه مىفرمايد: ” انما حرم عليكم الميتة و الدم،“ و در آن از خوردن چيزهائى نهى فرموده، پس برگشت معناى آيه به اين مىشود كه مثلا بگوئيم: از همه نعمتهاى خدا كه در زمين براى شما آفريده بخوريد، زيرا خدا آنها را براى شما حلال و طيب كرد و از خوردن هيچ حلال طيبى خوددارى مكنيد، كه خوددارى از آن هم سوء
است، هم فحشاء، و هم بدون علم سخن گفتن( يعنى وهم تشريع ) و شما حق نداريد تشريع كنيد، يعنى چيزى را كه جزء دين نيست، جزء دين كنيد، كه اگر چنين كنيد خطوات شيطان را پيروى كردهايد( و خدا داناتر است.)
پس آيه شريفه چند نكته را افاده مىكند:
اول اينكه حكم مىكند به حليت عموم تصرفات، مگر هر تصرفى كه در كلامى ديگر از آن نهى شده باشد، چون خداى سبحان اين حق را دارد كه از ميان چيزهائى كه اجازه تصرف داده، يكى يا چند چيز را ممنوع اعلام بدارد.
( پس آيه شريفه يك قاعده كلى دست داد و آن اين بود كه هر جا شك كرديم آيا خوردن فلان چيز و يا تصرف در فلان چيز جائز است يا نه به اين آيه تمسك جوئيم و بگوئيم غير از چند چيزى كه در دليل جداگانه حرام شده، همه چيز حلال و طيب است! )
دوم اينكه خوددارى و امتناع از خوردن و يا تصرف كردن در چيزى كه دليلى علمى بر منع از آن نرسيده، خود تشريع و حرام است.
سوم اينكه مراد از پيروى خطوات شيطان اين است كه بنده خدا به چيزى تعبد كند و آن را عبادت و اطاعت خدا قرار دهد كه خداى تعالى هيچ اجازهاى در خصوص آن نداده باشد، چون خداى تعالى هيچ مشى و روشى را منع نكرده، مگر آن روشى را كه آدمى در رفتن بر طبق آن پاى خود بجاى پاى شيطان بگذارد و راه رفتن خود را مطابق راه رفتن شيطان كند، در اين صورت است كه روش او پيروى گامهاى شيطان مي شود .
” انما يامركم بالسوء و الفحشاء و ان تقولوا على الله ما لا تعلمون.“
سوء و فحشاء در انجام عمل مصداق پيدا مىكند، در مقابل آن دو، قول بدون علم است، كه مربوط به زبان است و از اين مىفهميم كه دعوت شيطان منحصر است در دعوت به عملى كه يا سوء است و يا فحشاء و در دعوت بگفتن سخن بدون علم و دليل .
احاديث همه بر اين اساس است كه مراد به خطوات شيطان اعمالى باشد كه كسى بخواهد با انجام آن به خدا تقرب جويد در حالى كه مقرب نباشد، چون شرع آن را معتبر نشمرده است.
1) مستند: آيه 168 سوره بقره الميزان ج : 1 ص : 630
حكامى كه در اينجا به طور اجمال ذكر شده شرايع الهىايست كه بدون استثنا در جميع اديان الهى وجود داشته است
-« يَبَنى ءَادَمَ لا يَفْتِنَنَّكمُ الشيْطنُ كَمَا أَخْرَجَ أَبَوَيْكُم مِّنَ الْجَنَّةِ يَنزِعُ عَنهُمَا لِبَاسهُمَا لِيرِيَهُمَا سوْءَتهِمَا إِنَّهُ يَرَاكُمْ هُوَ وَ قَبِيلُهُ مِنْ حَيْث لا تَرَوْنهُمْ إِنَّا جَعَلْنَا الشيَطِينَ أَوْلِيَاءَ لِلَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ،
-اى فرزندان آدم! شيطان شما را نفريبد چنانكه پدر و مادر شما را از بهشت بيرون كرد، لباس ايشان را از تنشان مىكند تا عورتهاشان را به ايشان بنماياند، شيطان و دسته وى شما را از آنجايى مىبينند كه شما نمىبينيد، ما شيطانها را سرپرست كسانى قرار داديم كه ايمان نمىآورند،»
اى بنى آدم! بدانيد كه براى شما معايبى است كه جز لباس تقوا چيزى آن را نمىپوشاند، و لباس تقوا همان لباسى است كه ما از راه فطرت به شما پوشاندهايم پس زنهار كه شيطان فريبتان دهد و اين جامه خدادادى را از تن شما بيرون نمايد، همانطورى
كه در بهشت از تن پدر و مادرتان بيرون كرد.
آرى، ما شيطانها را اولياى كسانى قرار داديم كه به آيات ما ايمان نياورده با پاى خود دنبال آنها به راه بيفتند.
از اينجا معلوم مىشود آن كارى كه ابليس در بهشت با آدم و حوا كرده (كندن لباس براى نماياندن عورتهايشان،) تمثيلى است كه كندن لباس تقوا را از تن همه آدميان به سبب فريفتن ايشان نشان مىدهد و هر انسانى تا فريب شيطان را نخورده در بهشت سعادت است و همينكه فريفته او شد خداوند او را از آن بيرون مىكند.
« انه يريكم هو و قبيله من حيث لا ترونهم،» اين جمله نهى قبلى را تاكيد نموده مىفهماند راه نجات از فتنههاى ابليس بسيار باريك است، زيرا وى طورى به انسان نزديك مىشود و او را مىفريبد كه خود او نمىفهمد. آرى، انسان غير از خود كسى را سراغ ندارد كه به جانب شر دعوت و به سوى شقاوت راهنمايىاش كند.
« انا جعلنا الشياطين اولياء للذين لا يؤمنون،» اين جمله نيز تاكيد ديگرى است براى نهى مزبور، و چنين مىفهماند كه ولايت شيطانها در آدمى تنها ولايت و قدرت بر فريب دادن او است به طورى كه اگر از اين راه توانستند كارى بكنند بدنبالش هر كار ديگرى مىكنند، همچنانكه از آيه:
-« و استفزز من استطعت منهم بصوتك و اجلب عليهم بخيلك و رجلك و شاركهم فى الاموال و الاولاد وعدهم و ما يعدهم الشيطان الا غرورا، ان عبادى ليس لك عليهم سلطان و كفى بربك وكيلا،»
-« انه ليس له سلطان على الذين آمنوا و على ربهم يتوكلون،»
-« ان عبادى ليس لك عليهم سلطان الا من اتبعك من الغاوين،»
نيز اين معنا بر مىآيد، چون اگر اين آيات را به ضميمه آيات مورد بحث يكجا مورد دقت قرار دهيم خواهيم فهميد كه شيطانها بر مؤمنين و متوكلين و آنان كه خداوند ايشان را بنده خود به شمار آورده و فرموده: عبادى... هيچگونه ولايتى ندارند، اگر چه احيانا به لغزششان دست يابند، تنها ولايتشان بر كسانى است كه ايمان به خدا نياوردهاند.
-« وَ إِذَا فَعَلُوا فَحِشةً قَالُوا وَجَدْنَا عَلَيهَا ءَابَاءَنَا وَ اللَّهُ أَمَرَنَا بهَا قُلْ إِنَّ اللَّهَ لا يَأْمُرُ بِالْفَحْشاءِ أَ تَقُولُونَ عَلى اللَّهِ مَا لا تَعْلَمُونَ،
-و چون كارى زشت كنند گويند پدران خود را چنين يافتيم و خدايمان به آن فرمان داده، بگو خدا به زشتى دستور نمىدهد آيا به خدا چيزى نسبت مىدهيد كه نمىدانيد؟ »
در داستان بهشت آدم اصل ثابتى بود، و آن اين كه باعث خروج آدم و همسرش از بهشت همانا بروز سوآت بود، و از آن اصل ثابت نيز چنين استفاده شد كه خداى تعالى به هيچ وجه راضى نيست كه بنى آدم مرتكب فحشا و عمل زشت شوند.
اينك بدنبال آن داستان در اين آيه فحشا و اعمال شنيع مشركين را ذكر كرده و عذرشان را كه گفتهاند: اولا پدران ما چنين مىكردهاند و ثانيا خدا هم به ما چنين دستور داده نيز ذكر فرموده، سپس به اصل ثابت فوق تمسك جسته و به رسول گراميش مىفرمايد تا به آنان بفهماند كه اين حرف افترا به خدا است، زيرا خداوند امر به فحشا نمىكند و به هيچ وجه به آن راضى نيست، اگر راضى مىبود آدم و همسرش را به خاطر آن از بهشت بيرون نمىكرد.
1) مستند: آيه 26 تا 36 سوره اعراف الميزان ج : 8 ص : 84
-« ذَلِك مِمَّا أَوْحَى إِلَيْك رَبُّك مِنَ الحِكْمَةِ ...،
-اينها از جمله وحىهائى است كه پروردگارت از حكمت بسويت فرستاد ...! »
اگر در اين آيه احكام فرعى دين را حكمت ناميده، از اين جهت بوده است كه هر يك مشتمل بر مصالحى است كه اجمالا از سابقه كلام فهميده مىشود. اين تكاليف در نواهي عبارتند از:
-« وَ لا تجْعَلْ يَدَك مَغْلُولَةً إِلى عُنُقِك وَ لا تَبْسطهَا كلَّ الْبَسطِ فَتَقْعُدَ مَلُوماً محْسوراً،
-إِنَّ رَبَّك يَبْسط الرِّزْقَ لِمَن يَشاءُ وَ يَقْدِرُ إِنَّهُ كانَ بِعِبَادِهِ خَبِيرَا بَصِيراً،
-در انفاق به محتاجان زياده روى مكن، نه بخل بورز كه گوئى دستت را به گردنت بستهاند و نه آنچنان باز كن كه چيزى براى روز مبادا نزد خود نگذارى آنوقت تهىدست بنشينى و خود را ملامت كنى،
-كه پروردگار تو رزق را براى هر كه بخواهد توسعه مىدهد و براى هر كه بخواهد تنگ مىگيرد، آرى او به صلاح بندگان خود آگاه و بينا است!»
اين تعبير بليغترين و رساترين تعبير در مورد نهى از افراط و تفريط در انفاق است. آيه اين معنا را مىرساند كه دست خويش تا به آخر مگشاى و بيش از حد دست و دلباز نباش كه ممكن است روزى زانوى غم بغل كرده و دستت از همه جا بريده شود و ديگر نتوانى خود را در اجتماع ظاهر ساخته و با مردم معاشرت كنى.
« ان ربك يبسط الرزق لمن يشاء و يقدر انه كان بعباده خبيرا بصيرا،» اين دأب و سنت پروردگار است كه بر هر كس بخواهد روزى دهد فراخ و گشايش دهد و براى هر كه نخواهد، تنگ بگيرد، و سنت او چنين نيست كه بىحساب و بىاندازه فراخ سازد و يا بكلى قطع كند، آرى او مصلحت بندگان را رعايت مىكند، چرا كه او به حال بندگان خود خبير و بينا است، تو نيز سزاوار است چنين كنى و متخلق به اخلاق خدا گردى و راه وسط و اعتدال را پيش گرفته از افراط و تفريط بپرهيزى!
-« وَ لا تَقْتُلُوا أَوْلَدَكُمْ خَشيَةَ إِمْلَقٍ نحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَ إِيَّاكمْ إِنَّ قَتْلَهُمْ كانَ خِطئاً كَبِيراً!
-و فرزندان خود را از ترس فقر مكشيد، ما آنان را و خود شما را روزى مىدهيم، و كشتن آنان خطائى بزرگ است!»
مساله نهى از فرزندكشى در قرآن كريم مكرر آمده، و اين عمل شنيع در حالى كه يكى از مصاديق آدمكشى است، چرا فقط اين مصداق ذكر گرديده؟ مىتوان گفت كه چون فرزندكشى از زشتترين مصاديق شقاوت و سنگدلى است و جهت ديگرش هم اين است كه اعراب در سرزمينى زندگى مىكردند كه بسيار دچار قحطى مىشد، و از همين جهت همينكه نشانههاى قحطى را مىديدند اول كارى كه مىكردند به اصطلاح براى حفظ آبرو و عزت و احترام خود!! فرزندان خود را مىكشتند.
از آيه مورد بحث كشف مىشود كه عرب غير از مساله دختركشى(وأد) يك سنت ديگرى داشته كه به خيال خود با آن عمل هون و خوارى خود را حفظ مىكردند، و آن اين بوده است كه از ترس خوارى و فقر و فاقه فرزند خود را - چه دختر و چه پسر - مىكشته، و آيه مورد بحث و نظائر آن از اين عمل نهى كرده است.
-« وَ لا تَقْرَبُوا الزِّنى إِنَّهُ كانَ فَحِشةً وَ ساءَ سبِيلاً !
-و نزديك زنا مشويد كه زنا هميشه فاحشه بوده و روشى زشت است !»
اين آيه از زنا نهى مىكند و در حرمت آن مبالغه كرده است، چون نفرموده اينكار را نكنيد، بلكه فرموده نزديكش هم نشويد، و اين نهى را چنين تعليل كرده كه اين عمل فاحشه است، و زشتى و فحش آن صفت لاينفك و جدائى ناپذير آن است، به طورى كه در هيچ فرضى از آن جدا نمىشود، و با تعليل ديگر كه فرمود:« و ساء سبيلا،» فهماند كه اين روش روش زشتى است كه به فساد جامعه، آن هم فساد همه شؤون اجتماع منجر مىشود، و به كلى نظام اجتماع را مختل ساخته و انسانيت را به نابودى تهديد مىكند، و در آيهاى ديگر در عذاب مرتكبين آن مبالغه نموده و در ضمن صفات مؤمنين فرموده« ولا يزنون و من يفعل ذلك يلق اثاما يضاعف له العذاب يوم القيمة و يخلد فيه مهانا الا من تاب و آمن و عمل عملا صالحا .»
-« وَ لا تَقْتُلُوا النَّفْس الَّتى حَرَّمَ اللَّهُ إِلا بِالْحَقِّ وَ مَن قُتِلَ مَظلُوماً فَقَدْ جَعَلْنَا لِوَلِيِّهِ سلْطناً فَلا يُسرِف فى الْقَتْلِ إِنَّهُ كانَ مَنصوراً !
-و خونى را كه خدا محترم شمرده مريزيد، مگر آنكه كشتن او حق باشد، و كسى كه بىگناهى را بكشد ما براى ولى او سلطنت و قدرت قانونى قرار دادهايم( كه مىتواند قاتل را بكشد،) پس نبايد كسى در خونريزى از حد تجاوز كند كه كشته بىگناه به وسيله قانون يارى شده است !»
اين آيه از كشتن نفس محترمه نهى مىكند، مگر در صورتى كه بحق باشد، به اين معنا كه طرف مستحق كشته شدن باشد، مثل اينكه كسى را كشته باشد يا مرتد شده باشد( و حرمت دينى را در جامعه بشكند،) و امثال اينها كه در قوانين شرع مضبوط است.
و شايد از اينكه نفس را توصيف كرد به حرم الله و نفرمود حرم الله فى الاسلام اشاره به اين باشد كه حرمت قتل نفس مختص به اسلام نيست، در همه شرايع آسمانى حرام بوده و اين حكم از شرايع عمومى است.
« و من قتل مظلوما فقد جعلنا لوليه سلطانا فلا يسرف فى القتل انه كان منصورا.»
مقصود از اينكه فرمود: ما براى ولى مقتول سلطانى قرار داديم همين است كه او را در قصاص از قاتل سلطنت و اختيار دادهايم، و مقصود از منصور بودن او همان مسلط
بودن قانونى بر كشتن قاتل است.
و معناى آيه اين است كه كسى كه مظلوم كشته شده باشد ما به حسب شرع براى صاحب خون او سلطنت قرار داديم، تا اگر خواست قاتل را قصاص كند، و اگر خواست خونبها بگيرد، و اگر هم خواست عفو كند، حال صاحب خون هم بايد در كشتن اسراف نكند، و غير قاتل را نكشد، و يا بيش از يكنفر را به قتل نرساند، و بداند كه ما ياريش كردهايم و به هيچ وجه قاتل از چنگ او فرار نمىكند، پس عجله به خرج ندهد و به غير قاتل نپردازد.
-« وَ لا تَقْرَبُوا مَالَ الْيَتِيمِ إِلا بِالَّتى هِىَ أَحْسنُ حَتى يَبْلُغَ أَشدَّهُ وَ أَوْفُوا بِالْعَهْدِ إِنَّ الْعَهْدَ كانَ مَسئُولاً !
اين آيه از خوردن مال يتيم نهى مىكند كه خود يكى از كبائرى است كه خداوند وعده آتش به مرتكبين آن داده و فرموده است:« ان الذين ياكلون اموال اليتامى ظلما انما ياكلون فى بطونهم نارا و سيصلون سعيرا،» و اگر به جاى نهى از خوردن آن از نزديك شدن به آن نهى كرد براى اين بود كه شدت حرمت آن را بفهماند، و معناى جمله« الا بالتى هى احسن،» اين است كه در صورتى كه تصرف در مال يتيم به نحوى باشد كه از تصرف نكردن بهتر باشد به اين معنا كه تصرف در آن به مصلحت يتيم و باعث زياد شدن مال باشد عيب ندارد و حرام نيست، و بلوغ اشد در جمله حتى يبلغ اشده اوان و آغاز اين بلوغ و رشد است كه در اين هنگام حكم يتيمى از يتيم برداشته مىشود، و ديگر او را يتيم نمىگويند.
-« وَ لا تَقْف مَا لَيْس لَك بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السمْعَ وَ الْبَصرَ وَ الْفُؤَادَ كلُّ أُولَئك كانَ عَنْهُ مَسئُولاً !
-دنبال چيزى را كه بدان علم ندارى مگير كه گوش و چشم و دل در باره همه اينها روزى مورد بازخواست قرار خواهد گرفت !»
اين آيه از پيروى و متابعت هر چيزى كه بدان علم و يقين نداريم نهى مىكند، و چون مطلق و بدون قيد و شرط است پيروى اعتقاد غير علمى و همچنين عمل غير علمى را شامل گشته و معنايش چنين مىشود: به چيزى كه علم به صحت آن ندارى معتقد مشو، و چيزى را كه نمىدانى مگو، و كارى را كه علم بدان ندارى مكن، زيرا همه اينها پيروى از غير علم است، پيروى نكردن از چيزى كه بدان علم نداريم و همچنين پيروى از علم در حقيقت حكمى است كه فطرت خود بشر آن را امضاء مىكند.
آرى انسان فطرتا در مسير زندگيش- در اعتقاد و عملش - جز رسيدن به واقع و متن خارج، هدفى ندارد، او مىخواهد اعتقاد و علمى داشته باشد كه بتواند قاطعانه بگويد واقع و حقيقت همين است و بس، و اين تنها با پيروى از علم محقق مىشود، گمان و شك و وهم چنين خاصيتى ندارد، به مظنون و مشكوك و موهوم نمىتوان گفت كه عين واقع است.
انسانى كه سلامت فطرت را از دست نداده و در اعتقاد خود پيرو آن چيزى است كه آن را حق و واقع در خارج مىيابد، و در عملش هم آن عملى را مىكند كه خود را در تشخيص آن محق و مصيب مىبيند، چيزى كه هست در آنچه كه خودش قادر بر تحصيل علم هست علم خود را پيروى مىكند، و در آنچه كه خود قادر نيست مانند پارهاى از فروع اعتقادى نسبت به بعضى از مردم و غالب مسائل عملى نسبت به غالب مردم از اهل خبره آن مسائل تقليد مىكند، آرى همان فطرت سالم او را به تقليد از علم عالم و متخصص آن فن، وا مىدارد و علم آن عالم را علم خود مىداند، و پيروى از او را در حقيقت پيروى از علم خود مىشمارد، شاهد اين مدعا همان اعمال فطرى و ارتكازى مردم است، مىبينيم كه شخصى كه راهى را بلد نيست به قول راهنما اعتماد نموده و به راه مىافتد، مريضى كه درد و درمان خود را نمىشناسد كوركورانه به دستور طبيب عمل مىكند، و ارباب حاجت به اهل فن صنعت مورد احتياج خود، اعتماد نموده و به ايشان مراجعه مىكنند، البته اين در صورتى است كه به علم و معرفت آن راهنما و آن طبيب و آن مهندس و مكانيسين اعتماد داشته باشد.
« ان السمع و البصر و الفؤاد كل اولئك كان عنه مسئولا،» گوش و چشم و فؤآد نعمتهائى هستند كه خداوند ارزانى داشته است تا انسان به وسيله آنها حق را از باطل تميز داده و خود را به واقع برساند، و به وسيله آنها اعتقاد و عمل حق تحصيل نمايد، و به زودى از يك يك آنها بازخواست مىشود كه آيا در آنچه كه كار بستى علمى به دست آوردى يا نه، و اگر به دست آوردى پيروى هم كردى يا خير؟
مثلا از گوش مىپرسند آيا آنچه شنيدى از معلومها و يقينها بود يا هر كس هر
چه گفت گوش دادى؟ و از چشم مىپرسند آيا آنچه تماشا مىكردى واضح و يقينى بود يا خير؟ و از قلب مىپرسند آنچه كه انديشيدى و يا بدان حكم كردى به آن يقين داشتى يا نه؟ گوش و چشم و قلب ناگزيرند كه حق را اعتراف نمايند، و اين اعضاء هم ناگزيرند حق را بگويند، و به آنچه كه واقع شده گواهى دهند، بنا بر اين بر هر فردى لازم است كه از پيروى كردن غير علم بپرهيزد، زيرا اعضاء و ابزارى كه وسيله تحصيل علمند به زودى عليه آدمى گواهى مىدهند.
-« وَ لا تَمْشِ فى الأَرْضِ مَرَحاً إِنَّك لَن تخْرِقَ الأَرْض وَ لَن تَبْلُغَ الجِبَالَ طولاً !
-در زمين با نخوت و غرور قدم مزن تو نه مىتوانى زمين را بشكافى و نه به بلندى كوهها مىرسى (نمىتوانى هر چه بخواهى بكنى !) »
مرح به معناى براى باطل زياد خوشحالى كردن است، و شايد قيد باطل براى اين باشد كه بفهماند خوشحالى بيرون از حد اعتدال مرح است، زيرا خوشحالى به حق آن است كه از باب شكر خدا در برابر نعمتى از نعمتهاى او صورت گيرد، و چنين خوشحالى هرگز از حد اعتدال تجاوز نمىكند، و اما اگر بحدى شدت يافت كه عقل را سبك نموده و آثار سبكى عقل در افعال و گفتهها و نشست و برخاستنش و مخصوصا در راه رفتنش نمودار شد چنين فرحى، فرح به باطل است، و جمله« لا تمش فى الارض مرحا،» نهى است از اينكه انسان به خاطر تكبر خود را بيش از آنچه هست بزرگ بداند، و اگر مساله راه رفتن به مرح را مورد نهى قرار داد، براى اين بود كه اثر همه آن انحرافها در راه رفتن نمودارتر مىشود.
« كل ذلك كان سيئة عند ربك مكروها!» كلمه ذلك اشاره است به واجبات و محرماتى كه قبلا گفته شد، و معنايش اين است كه همه اينها كه گفته شد- يعنى همه آنچه كه مورد نهى واقع شد- گناهش نزد پروردگارت مكروه است، و خداوند آن را نخواسته است.
1) مستند: آيه 23 تا 39 سوره اسراء ج : 13 ص : 108
-« وَ لا تَسبُّوا الَّذِينَ يَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ فَيَسبُّوا اللَّهَ عَدْوَا بِغَيرِ عِلْمٍ كَذَلِك زَيَّنَّا لِكلِّ أُمَّةٍ عَمَلَهُمْ ثُمَّ إِلى رَبهِم مَّرْجِعُهُمْ فَيُنَبِّئُهُم بِمَا كانُوا يَعْمَلُونَ!
-شما مؤمنان به آنانكه غير خدا را مىخوانند دشنام مدهيد تا مبادا آنها از روى دشمنى و نادانى خدا را دشنام گويند، ما بدينسان براى هر امتى عملشان را بياراستيم و عاقبت بازگشت آنان به سوى پروردگارشان است، و او از اعمالى كه مىكردهاند خبرشان مىدهد!»
اين آيه يكى از ادبهاى دينى را خاطرنشان مىسازد كه با رعايت آن، احترام مقدسات جامعه دينى محفوظ مانده و دستخوش اهانت و ناسزا و يا سخريه نمىشود، چون اين معنا غريزه انسانى است كه از حريم مقدسات خود دفاع نموده با كسانى كه به حريم مقدساتش تجاوز كنند به مقابله برخيزد و چه بسا شدت خشم او را به فحش و ناسزاى به مقدسات آنان وادار سازد، و چون ممكن بود مسلمين به منظور دفاع از حريم پروردگار، بتهاى مشركين را هدف دشنام خود قرار دهند و در نتيجه عصبيت جاهليت، مشركين را نيز وادار سازد كه حريم مقدس خداى متعال را مورد هتك قرار دهند، لذا به آنان دستور مىدهد كه به خدايان مشركين ناسزا نگويند، چون اگر ناسزا بگويند و آنان هم در مقام معارضه به مثل به ساحت قدس ربوبى توهين كنند در حقيقت خود مؤمنين باعث هتك حرمت و جسارت به مقام كبريايى خداوند شدهاند.
از عموم تعليلى كه جمله« كذلك زينا لكل امة عملهم،» آنرا افاده مىكند نهى از هر كلام زشتى نسبت به مقدسات دينى استفاده مىشود.
1) مستند: آيه 108 سوره انعام الميزان ج : 7 ص : 434
-« إِنَّ الَّذِينَ يحِبُّونَ أَن تَشِيعَ الْفَحِشةُ فى الَّذِينَ ءَامَنُوا لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ فى الدُّنْيَا وَ الاَخِرَةِ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنتُمْ لا تَعْلَمُونَ!
-آنان كه دوست مىدارند كه در ميان اهل ايمان كار منكرى را اشاعه و شهرت دهند آنها را در دنيا و آخرت عذاب دردناك خواهد بود و خدا مىداند و شما نمىدانيد !»
مقصود از فاحشه مطلق فحشاء است، چون زنا و قذف( نسبت زنا دادن،) و امثال آن. دوست داشتن اينكه فحشاء و قذف در ميان مؤمنين شيوع پيدا كند، خود مستوجب عذاب اليم در دنيا و آخرت براى دوست دارنده است.
علت ندارد كه ما عذاب در دنيا را حمل بر حد كنيم، چون دوست داشتن شيوع گناه در ميان مؤمنين حد نمىآورد.
علاوه بر اين قذف به مجرد ارتكاب حد مىآورد، و جهت ندارد كه ما آن را مقيد به قصد شيوع كنيم، و نكتهاى هم كه موجب اين كار باشد در بين نيست.
« و الله يعلم و انتم لا تعلمون،» اين جمله تاكيد و بزرگ داشت عملى است كه موجب سخط و عذاب خدا است، هر چند مردم از بزرگى آن بى خبر باشند.
در كافى از على بن ابراهيم از پدرش از ابن ابى عمير از بعضى اصحابش از امام صادق عليهالسلام روايت شده كه فرمود: هر كس درباره مؤمنين چيزى بگويد كه با دو چشم خود ديده و با دو گوش خود شنيده باشد، تازه از كسانى خواهد بود كه دوست دارند فحشاء در بين مؤمنين منتشر شود.
باز در همان كتاب به سند خود از اسحاق بن عمار، از امام صادق عليهالسلام روايت كرده كه فرمود: رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم فرمود: هر كس عمل زشتى را اشاعه دهد، مثل كسى مىماند كه آن را باب كرده باشد.
1) مستند: آيه 19 سوره نور الميزان ج : 15 ص : 133
-« إِنَّ الَّذِينَ يَرْمُونَ الْمُحْصنَتِ الْغَفِلَتِ الْمُؤْمِنَتِ لُعِنُوا فى الدُّنْيَا وَ الاَخِرَةِ وَ لَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ!
-يَوْمَ تَشهَدُ عَلَيهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَ أَيْدِيهِمْ وَ أَرْجُلُهُم بِمَا كانُوا يَعْمَلُونَ!
-يَوْمَئذٍ يُوَفِّيهِمُ اللَّهُ دِينَهُمُ الْحَقَّ وَ يَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِينُ!
-كسانى كه به زنان با ايمان عفيف بى خبر از كار بد، تهمت بستند محققا در دنيا و آخرت ملعون شدند و هم آنان به عذاب سخت معذب خواهند شد!
-بترسيد از روزى كه زبان و دست و پاى ايشان بر اعمال آنها گواهى دهد!
-كه در آن روز خدا حساب و كيفر آنها را تمام و كامل خواهد پرداخت !»
اينكه از مؤمنات سه صفت را بر شمرده، به منظور دلالت بر عظمت معصيت بوده، چون صفت داشتن شوهر و عفت و غفلت و ايمان هر يك سبب تامى هستند براى اينكه نسبت زنا را ظلم، و نسبت دهنده را ظالم و متهم بى گناه را مظلوم جلوه دهند، تا چه رسد به اينكه همه آن صفات با هم جمع باشند، يعنى زن متهم به زنا، هم شوهردار و عفيف باشد، هم با ايمان، و هم غافل از چنين نسبت كه در اين صورت نسبت زنا به او دادن ظلمى بزرگتر، و گناهى عظيمتر خواهد بود، و كيفرش لعنت در دنيا و آخرت، و عذاب عظيم خواهد بود.
اين آيه شريفه هر چند در جمله آيات افك نازل شده ولي مضمونش عام است.
مقصود از شهادت، شهادت اعضاى بدن بر گناهان و همه معاصى است، البته هر عضوى به آن گناهى شهادت مىدهد كه مناسب با خود او است، پس گناه اگر از سنخ گفتار باشد، مانند قذف( نسبت زنا دادن،) دروغ، غيبت و امثال آن روز قيامت زبانها به آن شهادت مىدهند، و هر چه از قبيل افعال باشد، همچون سرقت و راه رفتن براى سخن چينى و سعايت و امثال آن، بقيه اعضاء بدان گواهى مىدهند و چون بيشتر گناهان به وسيله دست و پا انجام مىشود از اين رو آن دو را نام برده است .
و در حقيقت شاهد بر هر عملى خود آن عضوى است كه عمل از او سرزده است.
1) مستند: آيه 23 تا 25 سوره نور الميزان ج : 15 ص : 135
-« وَيْلٌ لِّلْمُطفِّفِينَ،
-الَّذِينَ إِذَا اكْتَالُوا عَلى النَّاسِ يَستَوْفُونَ،
-وَ إِذَا كالُوهُمْ أَو وَّزَنُوهُمْ يخْسِرُونَ!
-واى بر كمفروشان،
-كسانى كه وقتى از مردم پيمانه مىگيرند تمام مىگيرند،
-و چون پيمانه به مردم دهند يا براى ايشان وزن كنند بكاهند !»
تطفيف به معناى نقص در كيل و وزن است كه خداى تعالى از آن نهى كرده، و آن را افساد در زمين خوانده است.
مضمون مجموع دو آيه يك مذمت است، و آن اين است كه مطففين حق را براى خود رعايت مىكنند، ولى براى ديگران رعايت نمىكنند.
و به عبارتى ديگر حق را براى ديگران آنطور كه براى خود رعايت مىكنند رعايت نمىنمايند، و اين خود باعث تباهى اجتماع انسانى است كه اساس آن بر تعادل حقوق متقابل است، و اگر اين تعادل از بين برود و فاسد شود همه چيز فاسد مىشود.
« الا يظن اولئك انهم مبعوثون ليوم عظيم،» اگر اكتفا كرد به ظن و گمان به مساله قيامت و حساب، با اينكه اعتقاد به معاد بايد علمى و يقينى باشد، براى اشاره به اين حقيقت است كه در اجتناب از كمفروشى احتمال خطر و ضرر آخرتى هم كافى است، اگر كسى يقين به قيامت نداشته باشد، و تنها احتمال آن را بدهد همين احتمال كه ممكن است قيامت راست باشد، و خداى تعالى در آن روز عظيم مردم را بدانچه كردهاند مؤاخذه كند، كافى است كه او را از كمفروشى باز بدارد.
-” وَ لا تَأْكلُوا أَمْوَلَكُم بَيْنَكُم بِالْبَطِلِ وَ تُدْلُوا بِهَا إِلى الحُكامِ لِتَأْكلُوا فَرِيقاً مِّنْ أَمْوَلِ النَّاسِ بِالاثْمِ وَ أَنتُمْ تَعْلَمُونَ،
1) مستند: آيه 1 تا 3 سوره مطففين الميزان ج : 20 ص : 379
-و اموال خود را در بين خود به باطل مخوريد و براى خوردن مال مردم قسمتى از آن را به طرف حكام به رشوه و گناه سرازير منمائيد با اينكه مىدانيد كه اين عمل حرام است!“
منظور از اكل اموال مردم گرفتن آن و يا مطلق تصرف در آن است، كه بطور مجاز خوردن مال مردم ناميده مىشود.
اينكه حكم ” مخوريد مال خود را به باطل،“ را مقيد كرد به قيد” بينكم“ دلالت دارد بر اينكه مجموعه اموال دنيا متعلق است به مجموعه مردم دنيا، منتها خداى تعالى از راه وضع قوانين عادله اموال را ميان افراد تقسيم كرده، تا مالكيت آنان به حق تعديل شود، و در نتيجه ريشههاى فساد قطع گردد، قوانينى كه تصرفات بيرون از آن قوانين هر چه باشد باطل است.
اين آيه شريفه به منزله بيان و شرح است براى آيه شريفه:” خلق لكم ما فى الارض جميعا،“ و اگر اموال را اضافه كرد به ضميرى كه به مردم بر مىگردد، و فرمود:” اموالتان“ براى اين بود كه اصل مالكيت را كه بناى مجتمع انسانى بر آن مستقر شده، امضا كرده و محترم شمرده باشد.
-” ... و تدلوا بها الى الحكام لتاكلوا فريقا من اموال الناس!
-... و براى خوردن مال مردم قسمتى از آن را به طرف حكام به رشوه و گناه سرازير منمائيد ! “
” تدلوا“ به معناى آويزان كردن دلو در چاه است براى بيرون كشيدن آب، و اين كلمه را به عنوان كنايه در دادن رشوه به حكام تا بر طبق ميل آدمى رأى دهند استعمال مىكنند و اين كنايهاى است لطيف كه مىفهماند مثل رشوه دهنده كه مىخواهد حكم حاكم را به سود خود جلب كند، و با ماديات عقل و وجدان او را بدزدد، مثل كسى است كه با دلو خود آب را از چاه بيرون مىكشد.
مجموع آيه كلام واحدى است كه يك غرض را افاده مي كند، و آن نهى از مصالحهاى است كه راشى و مرتشى بر سر خوردن مال مردم مىكنند، و مال مردم را بين خود تقسيم نموده حاكم يك مقدار از آن را كه راشى به سويش ” ادلا“ مىكند بگيرد، و خود راشى هم يك مقدار ديگر را، با اينكه مىدانند اين مال باطل است، و حقى در آن ندارند.
1) مستند: آيه 188 سوره بقره الميزان ج : 2 ص : 73
توضيح:
حرام معنايش با كلمه ممنوع يكى است، وقتى مىگويند فلان كار حرام است، معنايش اين است كه ارتكاب آن ممنوع است.
حلال (حل) در تمامى موارد استعمالش معناى آزادى در عمل و اثر را مىرساند.
-« وَ لا تَقُولُوا لِمَا تَصِف أَلْسِنَتُكمُ الْكَذِب هَذَا حَلَلٌ وَ هَذَا حَرَامٌ لِّتَفْترُوا عَلى اللَّهِ الْكَذِب إِنَّ الَّذِينَ يَفْترُونَ عَلى اللَّهِ الْكَذِب لا يُفْلِحُونَ،
-مَتَعٌ قَلِيلٌ وَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ!
-براى آن توصيف دروغ كه زبانهايتان مىكند مىگوييد اين حلال است و اين حرام، تا دروغ به خدا بنديد، كسانى كه دروغ به خدا بندند رستگار نمىشوند،
-تمتعى ناچيز است و عذابى المانگيز دارند !»
مي فرمايد: به سبب وصف زبانهاى خود و به خاطر افتراء و دروغ بر خدا، نگوئيد اين حرام است و اين حلال.
خطابهاى اين آيات، متوجه مؤمنين است، مراد از جمله مورد بحث نهى از بدعت در دين است، يعنى چيزى از حلال و حرام داخل در دين مكنيد و چيزى كه از دين نباشد و به وسيله وحى نرسيده باشد در ميان جامعه باب مكنيد، زيرا اين، افتراء به خداست هر چند كه بابكنندهاش آن را به خدا نسبت ندهد.
توضيح مطلب اين است كه دين در عرف و اصطلاح قرآن، همان سنتى است كه در زندگى جريان دارد، يعنى آن سنتى كه بايد در جامعه عملى شود، بطور كلى براى خداست، و هر كس چيزى بر آن اضافه كند در حقيقت به خدا افتراء بسته هر چند از اسناد آن به خدا سكوت كند، و يا حتى به زبان، اين اسناد را انكار نمايد.
خداى متعال در مقام تعليل نهى خود فرمود:« ان الذين يفترون على الله الكذب لا يفلحون،» سپس به نوميدى آنان از رستگارى اشاره نموده فرمود:« متاع قليل و لهم عذاب اليم.»
-« يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا لا تحَرِّمُوا طيِّبَتِ مَا أَحَلَّ اللَّهُ لَكُمْ وَ لا تَعْتَدُوا إِنَّ اللَّهَ لا يحِب الْمُعْتَدِينَ،
-وَ كلُوا مِمَّا رَزَقَكُمُ اللَّهُ حَلَلاً طيِّباً وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِى أَنتُم بِهِ مُؤْمِنُونَ !
-اى كسانى كه ايمان آوردهايد ! حرام نكنيد طيباتى را كه خداوند بر شما حلال نموده و تجاوز نكنيد كه براستى خداوند دوست نمىدارد تجاوزكاران را،
-و بخوريد از آنچه خداوند روزيتان كرده در حالى كه حلال و طيب است و بپرهيزيد از خدايى كه شما به او ايمان آوردهايد !»
اين آيات مؤمنين را از تحريم حلال نهى مىكند، يعنى دستور مىدهد آنچه را كه خدا بر ايشان حلال كرده بر خود حرام نكنند، و اين تحريم حلال يا به اين مىشود كه در مقابل حليت شارع حرمتش را تشريع كنند، و يا به اين مىشود كه كسى از انجام آن عمل حلال جلوگيرى نموده يا خودش از انجامش امتناع بورزد، چه همه اينها تحريم و منع و در حقيقت نزاع با خداى سبحان است در سلطنت او، و تجاوز به اوست، و پر معلوم است كه اين نزاع و تجاوز با ايمان به خدا و آيات خدا سازگار نيست، و لذا در آيه مورد بحث نهى از اين عمل را صادر كرده و فرموده: حرام نكنيد آنچه را كه خدا برايتان حلال كرده، با اينكه ايمان به خدا آوردهايد و خود را تسليم امر او نمودهايد!
و ذيل آيه بعدى هم كه مىفرمايد:« و اتقوا الله الذى انتم به مؤمنون،» اين معنا را كه آيه هم تشريع و هم جلوگيرى و هم امتناع را شامل است تاييد مىكند، و اينكه كلمه طيبات را اضافه كرده است به جمله احل الله لكم با اينكه كلام بدون ذكر آن هم تمام بود، براى اين بود كه به تتميم جهت نهى اشاره كرده باشد، و بفهماند تحريم حلال علاوه بر اينكه تجاوز از حد بندگى و معارضه با سلطنت خدا و مناقض با ايمان و تسليم است،
1) مستند: آيه 114 تا 119 سوره نحل الميزان ج : 12 ص : 524
خروج از حكم فطرت هم هست، زيرا فطرت، خود هر حلالى را پاكيزه و طيب مىداند، و از آنها هيچ نفرتى ندارد، كما اينكه در آيه ذيل كه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم شريعتى را كه آورده توصيف مىفرمايد و از اين معنايى كه گفتيم خبر داده، يعنى آنچه را كه حلال است طيب و آنچه را كه حرام است خبيث و پليد دانسته، و فرموده است:« الذين يتبعون الرسول النبى الامى الذى يجدونه مكتوبا عندهم فى التورية و الانجيل يامرهم بالمعروف و ينهيهم عن المنكر و يحل لهم الطيبات و يحرم عليهم الخبائث و يضع عنهم اصرهم و الاغلال التى كانت عليهم ...،» به همين معنائى كه بيان كرديم تاييد مىشود كه:
اولا: مراد از تحريم طيبات، الزام و التزام به ترك حلالها است،
ثانيا: مراد از حلال به قرينه مقابله با حرمت بطور عموم هر چيزى است كه در قبال حرمت باشد، پس هم مباحات و هم مستحبات و هم واجبات را شامل مىشود،
ثالثا: مراد از اعتداء در جمله ولا تعتدوا همان تجاوز بر خداى سبحان است نسبت به سلطنت تشريعيش، يا اينكه مراد تعدى از حدود اوست به كنارهگيرى از اطاعت و تسليم او و تحريم حلالهاى او، چنان كه در ذيل آيه طلاق مىفرمايد:« تلك حدود الله فلا تعتدوها و من يتعد حدود الله فاولئك هم الظالمون،» و نيز در ذيل آيه ارث مىفرمايد:« تلك حدود الله و من يطع الله و رسوله يدخله جنات تجرى من تحتها الانهار خالدين فيها و ذلك الفوز العظيم. و من يعص الله و رسوله و يتعد حدوده يدخله نارا خالدا فيها و له عذاب مهين! »
و اين آيات همانطورى كه ملاحظه مىكنيد اطاعت خدا و رسول را از روى استقامت و التزام به آنچه تشريع فرموده، ممدوح دانسته، و بر عكس خروج از مقام تسليم و رضا و التزام و انقياد را از راه تعدى و تجاوز نسبت به حدود خدا مذموم دانسته، و مرتكبش را سزاوار عقاب معرفى نموده است، بنا بر اين محصل مفاد آيه مورد بحث نهى است از تحريم محللات، يعنى از اينكه كسى از استفاده از آنچه خدايش حلال كرده اجتناب و از نزديكى به آن امتناع ورزد، چون اين امتناع با ايمان به خدا و آيات او مناقض است، و با اين نمىسازد كه محللات چيزهائى هستند كه فطرت بشر آنرا طيب مىداند، و هيچگونه پليدى در آنها نيست تا از آن جهت از آنها اجتناب شود، و اجتناب بى جهت تجاوز است، و خداوند متجاوزين را دوست نمىدارد: « و لا تعتدوا ان الله لا يحب المعتدين!»
« و كلوا مما رزقكم الله حلالا طيبا...،» چون جاى اين بود كه كسى خيال كند بهرمندى از نعمتهاى خدا زياده از حد ضرورت جايز نباشد و اين آيه در چنين مقامى مىفرمايد: بخوريد از چيزهائى كه خدا روزيتان كرده، از اين رو كلمه بخوريد دلالت بر وجوب ندارد، تنها جواز را مىرساند.
در آيه اولى كه نهى را بطور عموم بيان فرمود نه تنها از نخوردن، از اين جهت
است كه مىخواهد قاعده كلى بيان كند، چون ملاك نهى، هم در خوردنىهاى حلال است و هم در غير خوردنىها.
نكتهاى كه در ذكر آنست، اين است كه اشاره كند به اينكه حلال و طيب بودن روزى عذر براى كسى كه بخواهد پيرامون رهبانيت بگردد باقى نمىگذارد.
-« ثمَّ قَفَّيْنَا عَلى ءَاثَرِهِم بِرُسلِنَا وَ قَفَّيْنَا بِعِيسى ابْنِ مَرْيَمَ وَ ءَاتَيْنَهُ الانجِيلَ وَ جَعَلْنَا فى قُلُوبِ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُ رَأْفَةً وَ رَحْمَةً وَ رَهْبَانِيَّةً ابْتَدَعُوهَا مَا كَتَبْنَهَا عَلَيْهِمْ إِلا ابْتِغَاءَ رِضوَنِ اللَّهِ فَمَا رَعَوْهَا حَقَّ رِعَايَتِهَا فَئَاتَيْنَا الَّذِينَ ءَامَنُوا مِنهُمْ أَجْرَهُمْ وَ كَثِيرٌ مِّنهُمْ فَسِقُونَ!
-به دنبال آن رسولان خود را گسيل داشتيم، و عيسى بن مريم را فرستاديم، و به او انجيل داديم، و در دل پيروانش رأفت و رحمت قرار داديم، و رهبانيتى كه خود آنان بدعتش را نهاده بودند و ما بر آنان واجب نكرده بوديم اما منظور آنان هم جز رضاى خدا نبود، اما آنطور كه بايد رعايت آن رهبانيت را نكردند، و در نتيجه به كسانى كه از ايشان ايمان آورده بودند، اجرشان را داديم و بسيارى از ايشان فاسق شدند!»
كلمه ابتداع( بدعت) به معناى اين است كه انسان چيزى را جزو دين كند كه جزو دين نباشد، سنت و عملى را باب كند كه در هيچ دينى نبوده باشد، و جمله« ما كتبناها عليهم،» اينكه چيزى را جزو دين كنند كه ما بر آنان ننوشتهايم. و معناى آيه اين است كه: پيروان مسيح عليهالسلام از پيش خود رهبانيتى بدعت نهادند كه ما آن را براى آنان تشريع نكرده بوديم.
« الا ابتغاء رضوان الله فما رعوها حق رعايتها،» اين استثنا به اصطلاح استثنايى است منقطع، و معنايش با جمله قبل اين است كه ما آن رهبانيت را بر آنان واجب نكرده بوديم، ليكن خود آنان براى خوشنودى خدا و به دست آوردن رضوان او آن را بر خود واجب كردند، ولى آنطور كه بايد همان رهبانيت خود ساخته را حفظ نكردند، و از حدود آن تجاوز كردند.
و در اين گفتار اشارهاى است به اينكه آن رهبانيتى كه ياران مسيح از پيش خود ساختند، هر چند خداى تعالى تشريعش نكرده بود، ولى مورد رضايت خداى تعالى بوده
1) مستند: آيه 87 و 88 سوره مائده الميزان ج : 6 ص : 156
است.
« فاتينا الذين امنوا منهم اجرهم و كثير منهم فاسقون،» اين آيه اشاره است به اين كه آنها مانند امتهاى رسولان سابق هستند، برخى مؤمنند و بر اساس ايمان خودشان ماجورند و بيشتر آنها فاسقند، و غلبه با فسق است.
در مجمع البيان از ابن مسعود روايت كرده كه گفت: من در پشت سر رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم سوار بر الاغ بودم، به من فرمود: اى ابن ام عبد! هيچ مىدانى بني اسرائيل مساله رهبانيت را از كجا بدعت كردند؟ عرضه داشتم: خدا و رسولش بهتر مىدانند. فرمود: سلاطين جور بعد از عيسى بر آنان مسلط شدند، و معصيتها را رواج دادند، اهل ايمان به خشم آمده با آنان به جنگ برخاستند، و در آخر شكست خوردند و اين كار سه نوبت صورت گرفت، و در هر سه نوبت شكست نصيب آنان شد، و در نتيجه از مؤمنين به جز عدهاى اندك نماند.
اين بار گفتند: اگر دشمنان، ما را بشناسند و ما خود را به آنان نشان دهيم تا آخرين نفر ما را نابود خواهند كرد، و ديگر احدى باقى نمىماند كه به سوى دين دعوت كند، پس بياييد در روى زمين پراكنده و پنهان شويم، تا خداى تعالى پيغمبرى را كه عيسى وعدهاش را داده مبعوث كند، و منظورشان از آن پيغمبر، من(محمد) بودم، ناگزير متفرق شده به غارهاى كوه پناه برده، از آن موقع رهبانيت را پى نهادند.
بعضى از آنان متمسك به دين خود شده، و بعضى ديگر به كلى كافر شدند، آنگاه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم اين آيه را خواند:« و رهبانية ابتدعوها ما كتبناها عليهم....» آنگاه فرمود: اى ابن ام عبد! آيا مىدانى رهبانيت امت من چيست؟ عرضه داشتم: خدا و رسولش داناترند، فرمود: رهبانيت امت من هجرت و جهاد و نماز و روزه و حج و عمره است!
1) مستند: آيه 27 سوره حديد الميزان ج : 19 ص : 304
-« قُلْ تَعَالَوْا أَتْلُ مَا حَرَّمَ رَبُّكمْ عَلَيْكمْ أَلا تُشرِكُوا بِهِ شيْئاً وَ بِالْوَلِدَيْنِ إِحْسناً وَ لا تَقْتُلُوا أَوْلَدَكم مِّنْ إِمْلَقٍ نحْنُ نَرْزُقُكمْ وَ إِيَّاهُمْ وَ لا تَقْرَبُوا الْفَوَحِش مَا ظهَرَ مِنْهَا وَ مَا بَطنَ وَ لا تَقْتُلُوا النَّفْس الَّتى حَرَّمَ اللَّهُ إِلا بِالْحَقِّ ذَلِكمْ وَصاكُم بِهِ لَعَلَّكمْ تَعْقِلُونَ!
-وَ لا تَقْرَبُوا مَالَ الْيَتِيمِ إِلا بِالَّتى هِىَ أَحْسنُ حَتى يَبْلُغَ أَشدَّهُ وَ أَوْفُوا الْكيْلَ وَ الْمِيزَانَ بِالْقِسطِ لا نُكلِّف نَفْساً إِلا وُسعَهَا وَ إِذَا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا وَ لَوْ كانَ ذَا قُرْبى وَ بِعَهْدِ اللَّهِ أَوْفُوا ذَلِكمْ وَصاكُم بِهِ لَعَلَّكمْ تَذَكَّرُونَ وَ أَنَّ هَذَا صرَطِى مُستَقِيماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَن سبِيلِهِ ذَلِكُمْ وَصاكُم بِهِ لَعَلَّكمْ تَتَّقُونَ!
-بگو بياييد تا برايتان بخوانم آنچه را كه پروردگارتان بر شما حرام كرده، اينكه چيزى را با او شريك مكنيد و با پدر و مادر به نيكى رفتار كنيد و فرزندان خويش را از بيم فقر مكشيد كه ما شما و ايشان را روزى مىدهيم و به كارهاى زشت آنچه عيان است و آنچه نهان است نزديك مشويد و نفسى را كه خدا كشتن آنرا حرام كرده جز به حق مكشيد اينها است كه خدا شما
را بدان سفارش كرده است شايد تعقل كنيد!
-به مال يتيم نزديك مشويد جز به طريقى كه نيكوتر است تا وى به قوت خويش برسد، پيمانه و وزن را به انصاف تمام دهيد ما هيچ كس را مگر به اندازه تواناييش مكلف نمىكنيم چون سخن گوييد دادگر باشيد گر چه عليه خويشاوند و به ضرر او باشد و به پيمان خدا وفا كنيد، اينها است كه خدا شما را بدان سفارش كرده، باشد كه اندرز گيريد!
-و اين راه من است يكراست، پس پيروى كنيد آن را و به راههاى ديگر مرويد كه شما را از راه وى پراكنده كند اينها است كه خدا شما را بدان سفارش كرده بلكه پرهيزكارى كنيد!»
اين آيات محرماتى را بيان مىكند كه اختصاص به شريعت معينى از شرايع الهى ندارد، و آن محرمات عبارت است از:
شرك به خدا،
ترك احسان به پدر و مادر،
ارتكاب فواحش، و كشتن نفس محترمه بدون حق ( كه از آن جمله است كشتن فرزندان از ترس روزى،)
نزديك شدن به مال يتيم مگر به طريق نيكوتر،
كمفروشى،
ظلم در گفتار،
وفا نكردن به عهد خدا و پيروى كردن از غير راه خدا و بدين وسيله در دين خدا اختلاف انداختن.
اديان الهى هر چه هم از جهت اجمال و تفصيل با يكديگر اختلاف داشته باشند، هيچ يك از آنها بدون تحريم اين گونه محرمات معقول نيست تشريع شود، و به عبارت سادهتر، معقول نيست دينى الهى بوده باشد و در آن دين اينگونه امور تحريم نشده باشد حتى آن دينى كه براى سادهترين و ابتدايىترين نسل بشر تشريع شده است.
شاهد اينكه محرمات مذكور عمومى است و اختصاصى به يك شريعت ندارد- اين است كه مىبينيم قرآن كريم همانها را از انبيا عليهمالسلام نقل مىكند كه در خطابهايى كه به امتهاى خود مىكردهاند از آن نهى مىنمودهاند.
اگر شرك را از ساير گناهان جلوتر ذكر كرده براى اين است كه شرك ظلم عظيمى است كه با ارتكاب آن هيچ اميدى به مغفرت خداوند نيست، همچنانكه فرموده:« ان الله لا يغفر ان يشرك به و يغفر ما دون ذلك لمن يشاء،» گناهى است كه سرانجام ساير گناهان منتهى به آن است، همچنانكه منتهاى هر عمل صالح و حسنهاى توحيد خداى تعالى است.
« و بالوالدين احسانا - احسان كنيد به پدر و مادر احسان كردنى!» خداى تعالى در قرآن كريمش در چند جا احسان به پدر و مادر را تالى توحيد و ترك شرك دانسته و هر جا به
آن امر كرده قبلا به توحيد و ترك شرك امر كرده است. اين خود بهترين دليل است بر اينكه عقوق والدين بعد از شرك به خداى بزرگ در شمار بزرگترين گناهان، و يا خود، بزرگترين آنها است.
« و لا تقتلوا اولادكم من املاق نحن نرزقكم و اياهم،» كشتن فرزندان از ترس هزينه زندگى آنان در ميان عرب جاهليت سنتى جارى بوده، چون بلاد عرب غالب سالها دستخوش قحطى و گرانى مىشده، و مردم وقتى مىديدند كه قحط سالى و افلاس آنان را تهديد مىكند فرزندان خود را مىكشتند تا ناظر ذلت فقر و گرسنگى آنان نباشند.
لذا در آيه مورد بحث كه ايشان را از اين عمل ناستوده نهى كرده نهى را با جمله نحن نرزقكم و اياهم تعليل كرده و فرموده: منطق شما در فرزندكشى جز اين نيست كه نمىتوانيد روزى و هزينه زندگى آنان را فراهم نماييد، و اين خود منطقى است غلط، براى اينكه اين شما نيستيد كه روزى فرزندانتان را فراهم مىكنيد، بلكه خداى تعالى است كه روزى ايشان و خود شما را مىدهد، پس شما چرا مىترسيد و از ترس، آنان را به دست خود از بين مىبريد؟
« و لا تقربوا الفواحش ما ظهر منها و ما بطن،»كلمه فواحش جمع فاحشه است كه به معناى كار بسيار زشت و شنيع است، و خداى تعالى در كلام خود زنا و لواط و نسبت دادن زنا به مردان و زنان پاكدامن را از مصاديق فاحشه شمرده، و از ظاهر كلام برمىآيد كه مراد از فاحشه ظاهرى گناه علنى و مقصود از فاحشه باطنى گناه سرى و روابط نامشروع برقرار كردن در پنهانى است.
و همچنين قتل نفس و ساير انواع فحشا امنيت عمومى را سلب نموده و با از ميان رفتن امنيت، بناى جامعه انسانى فرو ريخته، اركان آن سست مىگردد.
« و لا تقتلوا النفس التى حرم الله الا بالحق ...،» در اينجا دو احتمال هست: يكى اينكه معناى حرم الله، حرام كرده است خداوند كشتنش را باشد، ديگر اين كه معنايش: محترم كرده است آنرا به احترام قانونى و بدين وسيله او را و يا حقى از حقوق او را از ضايع شدن حفظ كرده باشد.
و اينكه فرمود: الا بالحق مقصود استثناى قتل بعضى از نفوسى است كه در اثر پارهاى از گناهان احترامى را كه خداوند براى مسلمانان و يا كفار همپيمان با مسلمين جعل كرده، از خود سلب نمودهاند، مانند قتل به قصاص و حد شرعى.
« و لا تقربوا مال اليتيم الا بالتى هى احسن حتى يبلغ اشده،» اينكه از نزديك شدن به مال
يتيم نهى فرموده براى اين است كه دلالت بر عموميت مطلب كند، يعنى بفهماند كه تنها خوردن آن حرام نيست، بلكه استعمال و هر گونه تصرفى در آن نيز حرام است مگر اينكه منظور از تصرف در آن حفظ آن باشد آن هم به شرطى كه بهترين راههاى حفظ بوده باشد.
و نهى از نزديكى به مال يتيم همچنان امتداد دارد تا زمانى كه يتيم به حد رشد و بلوغ برسد، و ديگر از اداره اموال خود قاصر و محتاج به تدبير ولى خود نباشد. پس معلوم شد مقصود از يبلغ اشده رسيدن به حد بلوغ و رشد هر دو است.
« و اوفوا الكيل و الميزان بالقسط لا نكلف نفسا الا وسعها،» ايفاء به قسط عبارت است از عمل كردن به عدالت بدون اجحاف.
و اينكه فرمود: ما هيچ كس را تكليف نمىكنيم مگر به آنچه كه در خور طاقت او است به منزله دفع توهمى است كه ممكن است بشود، گويا كسى مىپرسد: مگر در كيل و وزن ممكن است رعايت عدالت واقعى و حقيقى بشود؟ هرگز ممكن نيست، و انسان در اينگونه امور هيچ چارهاى جز اين ندارد كه به تقريب و تخمين اكتفا كند، و خداى تعالى با جمله مورد بحث جوابش را داده مىفرمايد: ما هيچ كس را تكليف نمىكنيم مگر به چيزى كه در وسع طاقت او باشد.
« و اذا قلتم فاعدلوا و لو كان ذا قربى- چون سخن گوييد دادگر باشيد گر چه عليه خويشاوند و به ضرر او باشد...،» مي فرمايد: بايد مراقب گفتارهاى خود باشيد، و زبان خود را از حرفهايى كه براى ديگران نفع و يا ضرر دارد حفظ كنيد، و عاطفه قرابت و هر عاطفه ديگرى شما را به جانبدارى بيجا از احدى وادار نكند، و به تحريف گفتههاى ديگران و تجاوز از حق و شهادت بناحق يا قضاوت ناروا وادار نسازد، و خلاصه بناحق جانب آن كس را كه دوستش مىداريد رعايت ننموده و حق آن كسى را كه دوستش نمىداريد، باطل مسازيد.
در مجمع البيان گفته است: آيه مورد بحث با همه كوتاهى و كمى حروفش مشتمل بر دستورات بليغى در باره اقارير، شهادتها، وصيتها، فتاوا، قضاوتها، احكام، مذاهب و امر به معروف و نهى از منكر است.
« و بعهد الله اوفوا ...،» اين جمله هم بر دستورات و تكاليف شرعى اطلاق مىشود، و هم بر پيمان و ميثاق و بر نذر و سوگند و ليكن در قرآن كريم اين لفظ بيشتر در دستورات الهى استعمال مىشود، مخصوصا در آيه مورد بحث كه به اسم پروردگار(الله) اضافه شده، مورد بحث آيه هم مناسب با همين معنا است.
« وان هذا صراطى مستقيما فاتبعوه ولا تتبعوا السبل فتفرق بكم عن سبيله...،» مقصود اصلى از آيه مورد بحث اين است كه بفرمايد: شما از راه خدا متفرق مشويد و در آن اختلاف راه مياندازيد!
پس اگر بعد از گفتن اينكه اين وصايا صراط مستقيم من است و اختصاص به دين معينى ندارد مجددا امر كرد به اقامه دين، در حقيقت خواست تا زمينه كلام را براى نهى از تفرقه در دين فراهم سازد.
بنا بر اين، معناى آيه چنين مىشود: علاوه بر محرماتى كه گفته شد يكى ديگر از محرمات اين است كه اين صراط را كه اختلاف و تخلف پذير نيست واگذاشته و راههاى ديگر را پيروى كنيد، چون اين عمل شما را از راه خدا متفرق مىسازد و در ميان شما ايجاد اختلاف مىنمايد، و سرانجام باعث مىشود كه از صراط مستقيم خدا يكسره بيرون شويد .
-« قُلْ إِنَّمَا حَرَّمَ رَبىَ الْفَوَحِش مَا ظهَرَ مِنهَا وَ مَا بَطنَ وَ الاثْمَ وَ الْبَغْىَ بِغَيرِ الْحَقِّ وَ أَن تُشرِكُوا بِاللَّهِ مَا لَمْ يُنزِّلْ بِهِ سلْطناً وَ أَن تَقُولُوا عَلى اللَّهِ مَا لا تَعْلَمُونَ!
-بگو اى پيغمبر كه خداى من هر گونه اعمال زشت را چه در آشكار و چه در نهان و گناهكارى و ظلم بناحق و شرك به خدا را كه بر آن شرك هيچ دليل نداريد و اينكه چيزى را كه نمىدانيد از روى جهالت به خدا نسبت دهيد، همه را حرام كرده است!»
مراد از فواحش گناهانى است كه حد اعلاى شناعت و زشتى را داشته باشد، مانند زنا، لواط و امثال آن. و منظور از اثم گناهانى است كه باعث انحطاط ذلت و سقوط در زندگى گردد، مانند مىگسارى كه آبروى آدمى و مال و عرض و جانش را تباه مىسازد. منظور از بغى تعدى و طلب كردن چيزى است كه حق طلب كردن آن را نداشته باشد، مانند انواع ظلمها و تعديات بر مردم و استيلاى غير مشروع بر آنان.
در اين آيه چيزهايى را كه غير طيب است به طور فهرست و خلاصه و به بيانى كه شامل تمام انواع گناهان باشد بيان كرده است، چون محرمات دينى از دو حال خارج نيستند: يا محرمات مربوط به افعالند و يا مربوط به اقوال و عقايد.
1) مستند: آيه 151 تا 153 سوره انعام الميزان ج : 7 ص : 512
كلمات: فواحش، اثم و بغى مربوط به قسم اول و جملات: و ان تشركوا بالله و ان تقولوا على الله، قسم دوم را خلاصه مىكند:
قسم اول هم دو نوع است: يكى آنهايى كه مربوط به حق الناس است كه كلمه بغى جامع آنها است، و ديگرى گناهانى است كه مربوط به حق الناس نيست، اين نيز دو گونه است: يكى آنهايى كه زشت و شنيعند و كلمه فاحشه اشاره به آنها است. و ديگرى گناهانى است كه تنها داراى مفسده و ضرر براى گنهكار است و كلمه اثم عنوان اينگونه گناهان است.
قسم دوم نيز يا شرك به خدا است و يا افتراء بر او .
-« ثُمَّ إِنَّ رَبَّك لِلَّذِينَ عَمِلُوا السوءَ بجَهَلَةٍ ثمَّ تَابُوا مِن بَعْدِ ذَلِك وَ أَصلَحُوا إِنَّ رَبَّك مِن بَعْدِهَا لَغَفُورٌ رَّحِيمٌ !
-آنگاه پروردگارت نسبت به كسانى كه از روى نادانى بدى كرده و از پى آن توبه نموده و به صلاح آمدهاند پروردگارت از پى آن آمرزگار و رحيم است!»
كلمه جهالت و جهل در معنا يكى است كه در اصل در مقابل علم بوده، ليكن جهالت در بسيارى از موارد، در معناى عدم انكشاف تام واقع، استعمال مىشود، هر چند كه شخص بطور كلى خالى از علم نباشد، خلاصه آن كسى را هم كه بطورى كه تكليف بر او صحيح باشد علم دارد ولى واقع بطور كامل برايش مكشوف نيست جاهل مىگويند، مانند كسى كه مرتكب محرمات مىشود با اينكه مىداند حرام است و ليكن هواهاى نفسانى بر او غلبه نموده به معصيت وادارش مىكند، و نمىگذارد كه در حقيقت به اين مخالفت و عصيان و عواقب وخيم آن بينديشد، بطورى كه اگر اجازهاش مىداد و بطور كامل بصيرت مىيافت هرگز مرتكب آنها نمىشد، چنين كسى را هم جاهل مىگويند با اينكه علم به حرام بودن آن كارها دارد، و ليكن حقيقت امر برايش پنهان است.
مراد از جهالت در آيه مورد بحث همين معنا است، زيرا اگر به معناى اول يعنى نادانى مىبود، و آن عمل سوء كه در آيه آمده حكم و يا موضوعش براى آنان مجهول بود ديگر ارتكاب آنها معصيت نمىشد تا محتاج به توبه و آمرزش و رحمت باشند.
اگر توبه را در اول، مقيد به اصلاح نموده و سپس در آخر ضمير را به توبه تنها
1) مستند: آيه 26 تا 36 سوره اعراف الميزان ج : 8 ص : 84
برگردانده و فرموده: بعد از توبه و نفرموده: بعد از توبه و اصلاح براى اين بوده كه دلالت كند بر اينكه شمول مغفرت و رحمت تنها از آثار توبه است، نه توبه و اصلاح.
و اگر توبه را مقيد به اصلاح كرد براى اين بود كه توبهشان معلوم شود و هويدا گردد، كه راستى توبه كردهاند، و جدا از راه خطا و گناه برگشتهاند، و توبهشان صرف صورت، و خالي از معنا نبوده است.
اين آيه و ما بعدش به آيات حصر محرمات اكل در چهار چيز و حلال كردن غير آن متصل است، و به عبارت ديگر اين آيه تا آخر چهار آيه بعدش به منزله تفصيل آن مطالب است، گويا گفته شده كه اين حال ملت و كيش موسى بود كه در آن حرام كرديم بر بنى اسرائيل پارهاى از طيبات را و اما اين كيش و مذهب كه ما به تو نازلش كرديم، ملتى است كه ابتداء به ابراهيم داديم و او را برگزيده بسوى صراط مستقيمش هدايت نموديم و با آن ملت، دنيا و آخرتش را اصلاح كرديم، ملتى است معتدل و جارى بر طبق فطرت كه تنها طيبات در آن حلال و تنها خبائث در آن حرام شده، و با بكار بستن آن خيراتى كه ابراهيم بدست آورد، بدست مىآيد.
1) مستند: آيه 114 تا 119 سوره نحل الميزان ج : 12 ص : 524
-« فَكلُوا مِمَّا رَزَقَكمُ اللَّهُ حَلَلاً طيِّباً وَ اشكرُوا نِعْمَت اللَّهِ إِن كُنتُمْ إِيَّاهُ تَعْبُدُونَ!
-از آنچه خدا روزيتان كرده حلال و پاكيزه بخوريد پس اگر خدا را مىپرستيد نعمتهايش را سپاس گزاريد!»
آيه شريفه در مقام اين است كه هر رزق طيبى را حلال كند.
مراد از حليت و طيب بودن اين است كه رزق طورى باشد كه طبع بشر از آن محروم نباشد، يعنى طبع آدمى آن را پاكيزه بداند و از آن خوشش آيد، و ملاك حليت شرعى هم همين است، چون حليت شرعى، تابع حليت فطرى است، آرى دين خدا همهاش مطابق فطرت است و خداى سبحان انسان را مجهز به جهاز تغذيه خلق كرده، و موجوداتى از زمين مانند حيوانات و نباتات را ملايم با قوام بشر قرار داده، و طبع بشر بدون هيچ نفرتى مايل آنها هست، و چنين چيزى براى او حلال است.
خطاب در آيه به مؤمنين است، و نيز خطابهاى تشريعى كه در آيات قبل و بعد است همه متوجه ايشان است.
-« وَ مِنَ الأَنْعَمِ حَمُولَةً وَ فَرْشاً كلُوا مِمَّا رَزَقَكُمُ اللَّهُ وَ لا تَتَّبِعُوا خُطوَتِ الشيْطنِ
1) مستند: آيه 114 تا 119 سوره نحل الميزان ج : 12 ص : 524
ص:227
إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُّبِينٌ!
-و از حيوانات بار بردار و نوزاد( پديد آورد) از آنچه خدا روزيتان كرده بخوريد و دنبال شيطان مرويد كه وى براى شما دشمنى آشكار است!»
حموله به معناى چارپايان بزرگسال است، و از اين جهت آنها را حموله مىخوانند كه طاقت برداشتن حمل( بار) را دارند. و فرش به معناى خردسالان آنها است. امر در جمله « كلوا مما رزقكم الله،» تنها براى اباحه خوردن و امضاى حكم عقل به اباحه آن است.
و معناى اينكه فرمود:« و لا تتبعوا خطوات الشيطان انه لكم عدو مبين،» اين است كه: شما در اين امرى كه خداوند اباحه آنرا تشريع كرده راه پيروى شيطان را پيش مگيريد، و پا در جاى پاى او نگذاريد و حلال خدا را حرام مكنيد. پيروى خطوات شيطان معنايش همين تحريم حلال است بدون علم.
-« قُل لا أَجِدُ فى مَا أُوحِىَ إِلىَّ محَرَّماً عَلى طاعِمٍ يَطعَمُهُ إِلا أَن يَكُونَ مَيْتَةً أَوْ دَماً مَّسفُوحاً أَوْ لَحْمَ خِنزِيرٍ فَإِنَّهُ رِجْسٌ أَوْ فِسقاً أُهِلَّ لِغَيرِ اللَّهِ بِهِ فَمَنِ اضطرَّ غَيرَ بَاغٍ وَ لا عَادٍ فَإِنَّ رَبَّك غَفُورٌ رَّحِيمٌ!
-بگو در احكامى كه به من وحى شده چيزى را كه غذا خوار تواند خورد حرام نمىيابم مگر آنكه مردارى باشد يا خون ريخته شده يا گوشت خوك كه آن پليد است يا ذبيحه غير شرعى كه نام غير خدا بر آن ياد شده، و هر كه ناچار باشد نه متجاوز و يا افراطكار(و بخورد) پروردگار تو آمرزگار و رحيم است!»
-إِنَّمَا حَرَّمَ عَلَيْكمُ الْمَيْتَةَ وَ الدَّمَ وَ لَحْمَ الْخِنزِيرِ وَ مَا أُهِلَّ لِغَيرِ اللَّهِ بِهِ فَمَنِ اضطرَّ غَيرَ بَاغٍ وَ لا عَادٍ فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ !
-حق اينست كه مردار و خون و گوشت خوك و آنچه نام غير خدا بر آن برده شده براى شما حرام است و هر كه ناچار شود، بدون زيادهروى و تجاوز، خدا آمرزگار و رحيم است !»
ص:228
مفاد اين آيه با چند عبارت مختلف در چهار جاى قرآن يعنى دو سوره انعام و نحل كه هر دو مكى است و يكى در اوائل بعثت نازل شده و ديگرى در اواخر توقف رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم در مكه و در دو سوره بقره و مائده كه در اوائل هجرت به مدينه و اواخر آن نازل شده ايراد شده، و اين آيه بطورى كه بعضى از مفسرين گفتهاند: دلالت دارد بر انحصار محرمات در همين چهار تا، يعنى مردار و خون و گوشت خوك، و آنچه براى غير خدا ذبح شود.
و ليكن با مراجعه به سنت، به دست مىآيد كه محرمات ديگرى غير اين چهار حرام كه اصل در محرماتند نيز هست، كه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم به امر پروردگارش كه فرمود:« ما آتيكم الرسول فخذوه و ما نهيكم عنه فانتهوا،» بيان نموده است.
( گفتار در معناى اين آيه در الميزان در سوره بقره آيه 173 و در سوره مائده آيه 3 و در سوره انعام آيه 145 آمده است.)
-” إِنَّمَا حَرَّمَ عَلَيْكمُ الْمَيْتَةَ وَ الدَّمَ وَ لَحْمَ الْخِنزِيرِ وَ مَا أُهِلَّ بِهِ لِغَيرِ اللَّهِ فَمَنِ اضطرَّ غَيرَ بَاغٍ وَ لا عَادٍ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ !
-خداوند تنها از ميان خوردنىها مردار و خون و گوشت خوك و گوشت حيوانى كه براى غير خدا ذبح شده حرام كرده است و در اينها هم اگر كسى ناچار بخوردن شود در صورتى كه خودش خود را ناچار نكرده باشد و نيز در صورتى كه در خوردن از حد اضطرار تجاوز نكند گناهى بر او نيست كه خدا غفور و رحيم است !“
-” فمن اضطر غير باغ و لا عاد... كسى كه ناچار شد از آن بخورد، بشرطى كه نه ظالم باشد، و نه از حد تجاوز كند.“
دو كلمه ” غير باغ و لا عاد،“ دو حال هستند كه عامل آنها اضطرار است و معنايش اين است كه هر كس مضطر و ناچار شد در حاليكه نه باغى است و نه متجاوز، از آنچه ما حرام كرديم بخورد، در اين صورت گناهى در خوردن آن نكرده است، و اما اگر اضطرارش در حال بغى و تجاوز باشد، مثل اينكه همين بغى و تجاوز باعث اضطرار وى شده باشند، در اينصورت جائز نيست از آن محرمات بخورد .
1) مستند: آيه 114 تا 119 سوره نحل الميزان ج : 12 ص : 524
ص:229
” ان الله غفور رحيم،“ اين جمله دليلى است بر اينكه اين تجويز خدا و رخصتى كه داده از باب اين بوده كه خواسته است به مؤمنين تخفيفى دهد، و گر نه مناط نهى و حرمت در صورت اضطرار نيز هست.
-« ... فمن اضطر فى مخمصة غير متجانف لاثم فان الله غفور رحيم!
-اما اگر كسى در محلى كه قحطى طعام است به مقدارى كه از گرسنگى نميرد نه زيادتر كه به طرف گناه متمايل شود، مىتواند بخورد، كه خدا آمرزگار رحيم است !»
از سياق اين آيه سه نكته استفاده مىشود:
اول اينكه جواز خوردن گوشت و چيزهاى ديگرى كه در آيه حرام شده حكمى اولى نيست، حكم اولى همان حرمت است، بلكه حكم ثانوى و مخصوص زمانى است كه شخص مسلمان اگر از آن محرمات سد جوع نكند از گرسنگى مىميرد.
دوم اينكه حكم جواز محدود به اندازهاى است كه از مردن جلوگيرى كند، و ناراحتى گرسنگان را بر طرف سازد، پس چنين كسى نمىتواند شكم خود را از گوشت مردار پر كند.
سوم اينكه صفت مغفرت و مثل آن صفت رحمت همانطور كه با گناهان مستوجب عقاب ارتباط دارد، و مايه محو عقاب آنها مىشود همچنين با منشا آن نافرمانيها كه همان حكم خدا است نيز متعلق مىشود، و خلاصه كلام اينكه مغفرت و رحمت يك وقت متوجه معصيت - يعنى مخالفت با حكم خدا - مىشود، و آن را مىآمرزد و يك وقت متوجه خود حكم مىشود، و آن را بر مي دارد مثل همين مورد كه خداى تعالى حكم حرمت را برداشته، تا اگر كسى از روى ناچارى گوشت مردار را خورد گناه نكرده باشد، و در نتيجه مستوجب عقاب نيز نشده باشد.
-« الْيَوْمَ أُحِلَّ لَكُمُ الطيِّبَت وَ طعَامُ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَب حِلٌّ لَّكمْ وَ طعَامُكُمْ حِلٌّ
ص:230
لَهُمْ وَ المُحْصنَت مِنَ المُؤْمِنَتِ وَ المُحْصنَت مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَب مِن قَبْلِكُمْ إِذَا ءَاتَيْتُمُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ محْصِنِينَ غَيرَ مُسفِحِينَ وَ لا مُتَّخِذِى أَخْدَانٍ وَ مَن يَكْفُرْ بِالايمَنِ فَقَدْ حَبِط عَمَلُهُ وَ هُوَ فى الاَخِرَةِ مِنَ الخاسِرِينَ!
-امروز همه پاكيزهها برايتان حلال شد، و نيز طعام كسانيكه اهل كتابند براى شما حلال، و طعام شما براى آنان حلال است، و نيز زنان پاكدامن مؤمن و زنان پاكدامن اهل كتاب، كه قبل از شما مسلمانان داراى كتاب آسمانى بودند، براى شما حلال است، البته بشرط اينكه اجرتشان را - كه به جاى مهريه در زن دائمى است - بدهيد، آنهم به پارسائى، نه زناكارى و رفيق گيرى، و هر كس منكر ايمان باشد اعمالش باطل مىشود، و در آخرت از زيانكاران است!»
مسلمانان از ناحيه خداى تعالى از معاشرت و آميزش و تماس گرفتن و دوستى كردن با اهل كتاب شديدا نهى شده بودند. ظاهراً نفوس مردم با ايمان از تشويش و اضطراب شكى كه نسبت به حلال بودن طعام اهل كتاب داشتند آرام نمىگرفت، لذا براى رفع اين اضطرابشان داستان حليت طيبات را هم ضميمه حليت طعام اهل كتاب كرد، و مؤمنين فهميدند كه طعام اهل كتاب خود يكى از مصاديق طيبات حلال و از سنخ آنها است، و در نتيجه اضطرابشان زايل و دلشان آرامش يافت.
در آيه مورد بحث نمىخواهد دو حكم مستقل از يكديگر را بيان كند، يكى حلال بودن طعام مسلمانان براى اهل كتاب، و ديگرى حلال بودن طعام اهل كتاب براى مسلمانان، بلكه مىخواهد يك حكم را بيان كند، و آن حلال بودن طعام و رفع حرمت از آن است، و بفهماند هيچ منعى در دو طرف نيست.
حليت در آيه شريفه شامل غذائى كه از گوشت حيوان غير قابل تذكيه چون خوك تهيه شده نمىگردد، و نيز شامل غذائى كه از ذبيحه اهل كتاب تهيه گرديده و يا بنام خدا ذبح نشده نمىشود، براى اينكه خداى تعالى در آيات تحريم گوشت خوك و گوشت ميته را حرام دانسته، و ذبيحه اهل كتاب و حيوانى كه بنام خدا ذبح نشده از نظر اسلام ميته است، و آيات تحريم چهار آيه است كه در سوره بقره و مائده و انعام و نحل آمده، و گوشتهاى حرام را رجس و فسق و اثم خوانده، كه بيانش گذشت و حاشا بر خداى سبحان چيزى را كه خودش رجس و فسق و اثم خوانده، حلال كند و بر حلال كردنش منت بگذارد، و بفرمايد:« اليوم احل لكم الطيبات.»
« و من يكفر بالايمان فقد حبط عمله و هو فى الاخرة من الخاسرين،» كلمه كفر در اصل به معناى پوشاندن است، و بنا بر اين در تحقق معناى كفر اين معنا شرط است، كه معناى
ص:231
ثابتى كه پرده روى آن بيفتد وجود داشته باشد، همانطور كه كلمه حجاب در جائى مفهوم پيدا مىكند كه چيز ثابت و پيدائى باشد، تا با افتادن حجاب بر روى آن ناپيدا شود، پس معناى كفر هم وقتى تحقق مىيابد كه چيز ثابت و هويدائى باشد، كه كافر آنرا بپوشاند، و اين معنا در كفران به نعمتهاى خدا و كفر به آيات او و كفر به خدا و رسولش و كفر به روز جزا وجود دارد.
پس اينكه در آيه مورد بحث كلمه كفر را در مورد ايمان استعمال كرده، و فرموده هر كس به ايمان كفر بورزد، به مقتضاى مطلبى كه در باره كفر گفتيم بايد ايمان ثابتى وجود داشته باشد، تا كفر آنرا بپوشاند و بطور مسلم منظور از ايمان معناى مصدرى آن - باور كردن - نيست، بلكه منظور معناى اسم مصدرى است، كه همان اثر حاصل و صفت ثابت در قلب مؤمن است، يعنى اعتقادات حقهاى كه منشا اعمال صالح مىشود، پس برگشت معناى كفر به ايمان به اين است كه آدمى به آنچه كه مىداند حق است عمل نكند، مثلا مشركين را دوست بدارد، و با آنان اختلاط، و در اعمال آنان شركت كند، با اينكه علم به حقانيت اسلام دارد، و نيز مثل اينكه نماز و روزه و زكات و حج و ساير اركان اسلام را ترك كند، با اينكه يقين به ثبوت آنها و ركن دين بودن آنها دارد .
پس منظور از كفر به ايمان اين معنا است، و ليكن در اين ميان نكتهاى است و آن اين است كه كفر بدان جهت كه به معناى ستر است، و پوشاندن امور ثابته وقتى به حسب تبادر ذهنى صادق است كه در آن پوشاندن مداومتى باشد، لذا كفر به ايمان نيز در مورد كسى صادق است كه همواره عمل به مقتضاى ايمان خود را ترك كند، و هميشه و بطور دائم بر خلاف علم خود عمل نمايد و اما كسى كه در زندگيش يكبار و دو بار حق را مىپوشاند، و بر خلاف علم و ايمانش عمل مىكند، به چنين كسى نمىگويند به ايمانش كفر ورزيده، بلكه مىگويند او مرتكب فسقى شده است.
اين را بدان جهت گفتيم تا روشن شود كه مراد از جمله:« و من يكفر بالايمان،» كسانى هستند كه بر پوشاندن حق و علم و ايمان خويش مداومت دارند، هر چند كه در جمله مورد بحث مطلب با مثل يكفر تعبير شده، كه ثبوت و دوام را مىفهماند، بنا بر اين كسى كه پيروى نمىكند آنچه را كه حق بودنش به نظر وى محقق شده، و عمل نمىكند به آنچه برايش ثابت شده، كه از اركان دين است، او كافر به ايمان است، و هر عمل صالحى كه بكند حبط و بى پاداش خواهد بود، همچنان كه در آيه مورد بحث فرمود: فقد حبط عمله .
جمله مورد بحث يعنى« من يكفر بالايمان فقد حبط عمله ...،» متصل به ما قبل خودش است، و مىخواهد مؤمنين را از خطرى كه ممكن است در اثر سهلانگارى در امر
ص:232
خدا و معاشرت آزادانه با كفار متوجه آنان شود بر حذر بدارد، و بفهماند كه اگر در جملات قبل، طعام اهل كتاب را و ازدواج با زنان عفيف آنان را بر شما مؤمنين حلال كرديم براى اين بود كه در معاشرت شما با اهل كتاب تخفيف و تسهيلى فراهم آوريم، تا اين وسيلهاى بشود كه شما با اخلاق اسلامى خود با يهود و نصارا معاشرت كنيد، و آنان را شيفته اسلام بسازيد، و داعى آنان باشد بسوى علم نافع و عمل صالح.
پس غرض از تشريع حكم مورد بحث اين بوده، نه اينكه مسلمين اين حكم را بهانه و وسيله قرار دهند براى اينكه خود را در پرتگاه هوا و هوسها ساقط نموده، در دوستى و عشق ورزيدن با زنان يهودى و نصرانى بى بند و بار شوند، و عاشق جمال آنان شده، در نتيجه خواه ناخواه خلق و خوى آنان را نيز متابعت نمايند و چيزى نگذرد كه خلق و خوى يهوديت و نصرانيت حاكم بر مسلمين گشته و بر خلق و خوى اسلامى مسلط گردد، و آنرا تحت الشعاع خود كند، و فساد آنان بر صلاح اسلام چيره گردد، كه اين خود بلاى بزرگى است، كه مسلمانان را به قهقرا بر مىگرداند، در نتيجه حكمى را كه خدا در تشريعش بر مسلمانان منت نهاده بود را فتنه و محنت و مهلكه مسلمين كرده، تخفيف الهى را به صورت عذاب در آورد.
به همين جهت خداى تعالى بعد از بيان حليت طعام اهل كتاب و زنان پاكدامن ايشان، مسلمانان را از بى بند و بارى در تنعم به اين نعمت، حلال بودن طعام و زنان اهل كتاب بر حذر داشته، تا بى بند و باريشان كارشان را به كفر ايمان و ترك اركان دين و اعراض از حق نكشاند، زيرا اگر چنين كنند باعث مىشوند كه اعمالشان حبط شود، و در آخرت نتيجهاى از تلاش زندگى خود نبينند.
-« ... أُحِلَّت لَكُم بهِيمَةُ الأَنْعَمِ إِلا مَا يُتْلى عَلَيْكُمْ غَيرَ محِلى الصيْدِ وَ أَنتُمْ حُرُمٌ إِنَّ اللَّهَ يحْكُمُ مَا يُرِيدُ!
-... گوشت چارپايان به استثناى آنهائى كه برايتان بيان مىشود براى شما حلال شده است، نه براى كسى كه شكار را در حالى كه محرم هستيد حلال مىداند، و بدانيد كه خدا هر حكمى را كه بخواهد صادر مىكند!»
كلمه احلال به معناى مباح كردن چيزى است، و كلمه بهيمة اسم است براى هر
1) مستند: آيه 5 سوره مائده الميزان ج : 5 ص : 324
ص:233
حيوان صحرائى و دريائى كه با چهار پا راه برود. منظور از بهيمة الانعام همان هشت جفت حيوانى است كه گوشتش حلال است، و جمله:« الا ما يتلى عليكم،» اشاره است به احكامى كه بعدا در آيه:« حرمت عليكم الميتة و الدم و لحم الخنزير و ما اهل لغير الله به ...،» مىآيد، كه در آيه بعضى از حالات آن هشت جفت حرام شده، و آن حالتى است كه حيوان حلال گوشت ذبح و تذكيه نشود، بلكه مردار گردد، و يا اگر ذبحش كردند بنام خدا نكردند.
و جمله « غير محلى الصيد و انتم حرم،» مىفرمايد: گوشت بهيمه انعام بر شما حلال است، مگر آنهائى كه بعدا نام مىبريم، و مگر در حالى كه خود شما وضعى خاص داشته باشيد، يعنى محرم باشيد، و در حال احرام يكى از آن هشت صنف حيوان از قبيل آهو و گاو وحشى و گورخر را شكار كرده باشيد، كه در اين صورت نيز خوردن گوشت آن بر شما حلال نيست.
-« حُرِّمَت عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لَحمُ الخِنزِيرِ وَ مَا أُهِلَّ لِغَيرِ اللَّهِ بِهِ وَ الْمُنْخَنِقَةُ وَ الْمَوْقُوذَةُ وَ الْمُترَدِّيَةُ وَ النَّطِيحَةُ وَ مَا أَكلَ السبُعُ إِلا مَا ذَكَّيْتُمْ وَ مَا ذُبِحَ عَلى النُّصبِ وَ أَن تَستَقْسِمُوا بِالأَزْلَمِ ذَلِكُمْ فِسقٌ الْيَوْمَ يَئس الَّذِينَ كَفَرُوا مِن دِينِكُمْ فَلا تخْشوْهُمْ وَ اخْشوْنِ الْيَوْمَ أَكْمَلْت لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتمَمْت عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضِيت لَكُمُ الاسلَمَ دِيناً فَمَنِ اضطرَّ فى مخْمَصةٍ غَيرَ مُتَجَانِفٍ لاثْمٍ فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ،
-اما آن گوشتها و چيزهائى كه خوردنش بر شما حرام شده: گوشت مردار و خون و گوشت خوك و گوشت حيوانى است كه هنگام ذبح نام غير خدا بر آن برده شده، و حيوانى كه خفه شده، و يا به وسيله كتك مرده، يا سقوط كرده، و يا به وسيله ضربت شاخ حيوانى ديگر مرده، و يا درنده از آن خورده، مگر آنكه آن را زنده در يابيد، و ذبح كنيد، و آنچه به رسم جاهليت براى بتها ذبح شده، و نيز اينكه اموال يكديگر را به وسيله اوتار( با چوبه تير) قسمت كنيد، امروز است كه ديگر كفار از ضديت با دين شما مايوس شدند، ديگر از آنها نترسيد، و تنها از من بترسيد امروز است كه دين شما را تكميل كردم، و نعمت خود بر شما تمام نمودم، و امروز است كه دين اسلام را براى شما پسنديدم- و آنچه گفتيم حرام است در حال اختيار حرام است - اما اگر كسى در محلى كه قحطى طعام است به مقدارى كه از گرسنگى نميرد نه زيادتر كه به طرف گناه متمايل شود مىتواند
ص:234
بخورد، كه خدا آمرزگار رحيم است.»
اين آيه شريفه مشتمل است بر حرمت خون و سه نوع گوشت كه در سورههائى قبل از سوره مائده نازل شده بود نيز ذكر شده بود، مانند دو سوره انعام و نحل كه در مكه نازل شده بودند، و سوره بقره كه اولين سوره مفصلى است كه در مدينه نازل شد.
( در سوره انعام فرموده بود:
-« قل لا اجد فيما اوحى الى محرما على طاعم يطعمه، الا ان يكون ميتة او دما مسفوحا، او لحم خنزير، فانه رجس او فسقا اهل لغير الله به فمن اضطر غير باغ و لا عاد، فان ربك غفور رحيم،» در سوره نحل و سوره بقره فرموده:
-« انما حرم عليكم الميتة و الدم و لحم الخنزير و ما اهل به لغير الله فمن اضطر غير باغ و لا عاد فلا اثم عليه ان الله غفور رحيم.»)
و همه اين آيات - بطورى كه ملاحظه مىكنيد - آن چهار چيز را كه در صدر آيات مورد بحث ذكر شدهاند حرام كرده، و آيه مورد بحث از نظر استثنائى كه در ذيل آن آمده شبيه به آن آيات است، در آن آيات مىفرمود:« فمن اضطر غير باغ ...،» در اينجا فرموده:« فمن اضطر فى مخمصة غير متجانف لا ثم فان الله غفور رحيم،» و بنا بر اين آيه سوره مائده نسبت به اين معانى كه در آن آيات آمده در حقيقت مؤكد است.
بلكه نهى از آن چهار چيز و مخصوصا سه تاى اول يعنى ميته و خون و گوشت خوك تشريعش قبل از سوره انعام و نحل بوده، كه در مكه نازل شدهاند، براى اينكه آيه سوره انعام تحريم اين سه چيز و حد اقل گوشت خوك را بدان علت مىداند كه رجس و پليدى است، و همين خود، دلالت دارد بر اينكه قبلا رجس تحريم شده بود .
آرى سوره مدثر از سورههاى نازله در اول بعثت است، رجز را كه همان رجس است - تحريم كرده بود، و فرموده بود:« و الرجز فاهجر! »
و همچنين مُنْخَنِقَةُ وَ ْمَوْقُوذَةُ وَ ْمُترَدِّيَةُ وَ نَّطِيحَةُ وَ مَا أَكلَ السبُعُ، يعنى حيوان خفه شده، و كتك خورده، و از بلندى پرت شده، و حيوانى كه با ضربه شاخ حيوان ديگر از بين رفته و پس مانده درندگان، همه از مصاديق ميته و مردارند، به دليل اينكه يك مصداق را در آخر اين آيه از همه اينها استثناء كرده، و آن، همه اين نامبردگان است در صورتى كه آنها را زنده دريابند و ذبح كنند، پس آنچه در اين آيه نامبرده شده مصاديق يك نوعند، و
ص:235
براى اين افراد آن نوع يعنى مردار را اسم برده كه عنايت به توضيح افراد آن داشته و خواسته است خوراكيهاى حرام را بيشتر بيان كند، نه اينكه در آيه شريفه چيز تازهاى تشريع كرده باشد.
و همچنين بقيه چيزهائى كه در آيه شمرده و فرموده:« و ما ذبح على النصب و ان تستقسموا بالازلام ذلكم فسق،» كه اين دو عنوان هر چند كه اولين بارى كه در قرآن نامبرده شدهاند، در همين سوره بوده، و ليكن از آنجا كه خداى تعالى علت حرمت آنها را فسق دانسته، و فسق در آيه انعام نيز آمده، پس اين دو نيز چيز تازهاى نبوده كه تشريع شده باشد، و همچنين جمله:« غير متجانف لاثم،» كه مىفهماند علت تحريمهاى مذكور در آيه اين است كه اينها اثمند، و قبل از اين آيه، و آيه سوره بقره اثم را تحريم كرده بود، و در سوره انعام هم فرموده بود:« و ذروا ظاهر الاثم و باطنه،» و نيز فرموده بود:« قل انما حرم ربى الفواحش ما ظهر منها، و ما بطن و الاثم.»
پس روشن و واضح شد كه آيه شريفه در آنچه كه از محرمات برشمرده چيز تازه و بى سابقهاى نفرموده، بلكه قبل از نزول آيه در سورههاى مكى و مدنى سابقه داشته، و گوشتها و طعامهاى حرام را شمرده بود.
« و المنخنقة و الموقوذة و المتردية و النطيحة و ما اكل السبع الا ما ذكيتم،» كلمه منخنقة به معناى حيوانى است كه خفه شده باشد، چه خفگى اتفاقى باشد و يا عمدى باشد و عمدى به هر نحو و هر آلتى كه باشد، خواه كسى عمدا و با دست خود او را خفه كرده باشد، و يا اينكه اين خفه كردن عمدى با وسيلهاى چون طناب باشد، و چه اينكه گردن حيوان را بين دو چوب قرار دهند تا خود بخود خفه شود، همچنانكه در جاهليت به اين طريق و به امثال آن حيوان را بىجان مىكردند.
موقوذة حيوانى است كه در اثر ضربت بميرد آنقدر او را بزنند تا مردار شود.
متردية حيوانى است كه از محلى بلند چون كوه و يا لبه چاه و امثال آن سقوط كند و بميرد.
نطيحة حيوانى است كه حيوانى ديگر او را شاخ بزند و بكشد.
ما اكل السبع حيوانى است كه درندهاى پارهاش كرده باشد، و از گوشتش خورده باشد، پس أكل مربوط به ماكول است، چه اينكه همهاش را خورده باشد، و چه اينكه بعض آن را، و كلمه سبع به معناى حيوان وحشى گوشتخوار است، چون شير و گرگ و پلنگ و امثال آن.
الاّ ما ذكيتم، اين جمله استثنائى است كه از نامبردهها آنچه قابل تذكيه است را خارج مىسازد، و تذكيه عبارت است از بريدن چهار لوله گردن: دو تا رگ خون كه در دو
ص:236
طرف گردن است، و يكى لوله غذا، و چهارمى لوله هوا، و اين در جائى است كه اين حيوان نيمه جانى داشته باشد. دليل داشتن نيمه جان اين است كه وقتى چهار رگ او را مىزنند حركتى بكند، يا دم خود را تكان دهد، و يا صداى خر خر از گلو در آورد، و اين استثناء همانطور كه قبلا گفتيم متعلق است به همه عناوين شمرده شده در آيه، نه به خصوص عنوان آخرى، يعنى نطيحة، چون مقيد كردنش به آخرى سخنى است بى دليل و اين امور پنجگانه يعنى: منخنقه- موقوذه - مترديه - نطيحه - ما اكل السبع، همه از مصاديق ميته و از مصاديق آنند، به اين معنا كه مثلا مترديه و نطيحه وقتى حرام مىشوند كه به وسيله سقوط و شاخ مرده باشند، به دليل اينكه دنبال آن مترديه و نطيحهاى را كه نمرده باشند و بشود ذبحش كرد استثناء كرده، و اين بديهى است كه هيچ حيوانى را مادام كه زنده است كسى نمىخورد، وقتى آن را مىخورند كه جانش در آمده باشد، كه اين در آمدن جان دو جور است، يكى اينكه با سر بريدن جانش در آيد، ديگر اينكه اينطور نباشد، و خدا سر بريدهها را استثناء كرده، پس افراد ديگرى جز ميته باقى نمىماند، افرادى كه يا با سقوط و يا با شاخ مرده باشند، و اما اگر گوسفندى - مثلا - در چاه بيفتد و سالم از چاه بيرون آيد، و چند لحظه زنده باشد، حال يا كم و يا زياد، سپس خودش بميرد و يا سرش را ببرند، ديگر مترديهاش نمىگويند، دليل اين معنا سياق كلام است، براى اينكه همه حيوانات مذكور در اين آيات حيواناتى هستند كه مرگشان مستند به آن وصفى باشد كه در آيه آمده، يعنى صفت انخناق و وقذ و تردى و نطح .
و اگر از ميان همه مردارها خصوص اين چند نوع مردار را ذكر كرد، براى اين بود كه توهمى را كه ممكن است در مورد اينها بشود و كسانى خيال كنند كه اينها مردار نيستند چون افرادى نادرند از بين ببرد، و كسى خيال نكند مردار تنها افراد شايع از مردار است، يعنى افرادى كه در اثر بيمارى و امثال آن مرده باشند، نه آنهائى كه به مرگ ناگهانى و به علتى خارجى مردار شده باشند، لذا در اين آيات به اسامى آنها تصريح كرد و فرمود همه اينها افراد و مصاديق مردارند ، تا ديگر جاى شبههاى نماند .
« و ما ذبح على النصب،» نُصُب جمع نصيب به معناى سنگى است كه بر بالاى چيزى نصب شود. رسم عرب چنين بوده كه سنگى را سر پا قرار داده آن را مىپرستيدند، و حيوانات خود را روى آن سر مىبريدند.
غرض از نهى از خوردن گوشت حيوانهائى كه بر روى نصب ذبح مىشود اين
ص:237
است كه جامعه مسلمين سنت جاهليت را در بين خود باب نكنند.
« و ان تستقسموا بالازلام ...،» كلمه ازلام به معناى تركه چوبهائى است كه در ايام جاهليت وسيله نوعى قمار بوده، و عمل استقسام به وسيله قداح اين بوده كه شترى و يا حيوانى ديگر را سهمبندى مىكردند، آنگاه تركه چوبها را براى تشخيص اينكه چه كسى چند سهم مىبرد و چه كسى اصلا سهم نمىبرد؟ يكى پس از ديگرى بيرون مىكشيدند، و اين خود نوعى قمار بوده است، كه شرحش در تفسير آيه:« يسئلونك عن الخمر و الميسر ...،» در جلد دوم الميزان آمده است.
مراد از استقسام به ازلام كه از آن نهى شده، بطورى كه از سياق و زمينه كلام استفاده مىشود، زدن آن تركه چوبها بر بدن شتر و يا حيوان ديگر است، كه به هر جاى حيوان خورد گوشت آن نقطه شتر از آن صاحب چوب باشد.
در تفسير عياشى از حريز از امام صادق عليهالسلام روايت شده كه شخصى از آنجناب از مرغهاى وحشى و گوشتخوار سؤال كرد و در سؤال از خارپشت، وطواط(خفاش)، درازگوش، قاطر و اسب نيز اسم برد، حضرت فرمود: غير از آنچه كه خداوند در قرآن حرام فرموده هيچ حيوان ديگرى حرام نيست و اگر رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم در روز جنگ خيبر از خوردن گوشت درازگوش نهى فرمود از اين جهت نبود كه گوشت درازگوش حرام است، بلكه غرض آن حضرت اين بود كه اگر در ميان مردم خوردن گوشت اين حيوان متداول شود بيم اين مىرود كه نسل اين حيوان منقرض گردد و گر نه حرام همان است كه در آيه« قل لا اجد فيما اوحى الى محرما على طاعم يطعمه الا ان يكون ميتة او دما مسفوحا او لحم خنزير فانه رجس او فسقا اهل لغير الله به،» اسم برده شده است.
مؤلف: در اين باره اخبار ديگرى از امام باقر و امام صادق عليهالسلام نيز روايت شده، و در پارهاى از آنها دارد: حرام همان است كه خداوند در كتاب خود تحريم نموده و ليكن چون عرب قبل از اسلام گوشت بسيارى از حيوانات ديگر را نيز نمىخوردند ما آل محمد هم آنها را نمىخوريم. و در اينكه آن حيوانات كدامند روايات زيادى وارد شده، و
1) مستند: آيه 1 سوره مائده الميزان ج : 5 ص : 256
ص:238
در بعضى ازآنها حيوانات وحشى و داراى دندان و مرغهاى داراى چنگال و غير آن اسم برده شده، در روايات اهل سنت هم مطلب از همين قرار است، و چون مساله مورد بحث مسالهاى است فقهى لذا آنرا دنبال نكرده تنها اين جهت را خاطرنشان مىسازيم كه وقتى مسلم شد كه غير از آنچه در قرآن حرام شده نيز محرماتى هست بايد دانست كه آن محرمات ديگر چيزهايى است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم از جهت خباثتى كه در آنها مىديده تحريم فرموده، و خداوند هم تحريم آنجناب را امضا نموده، و فرموده است:« الذين يتبعون الرسول النبى الامى الذى يجدونه مكتوبا عندهم فى التورية و الانجيل يامرهم بالمعروف و ينهيهم عن المنكر و يحل لهم الطيبات و يحرم عليهم الخبائث!»
1) مستند: آيه 141 تا 146 سوره انعام الميزان ج : 7 ص : 500
ص:239
-« يَسئَلُونَك مَا ذَا أُحِلَّ لهُمْ قُلْ أُحِلَّ لَكُمُ الطيِّبَت وَ مَا عَلَّمْتُم مِّنَ الجَوَارِح مُكلِّبِينَ تُعَلِّمُونهُنَّ ممَّا عَلَّمَكُمُ اللَّهُ فَكلُوا ممَّا أَمْسكْنَ عَلَيْكُمْ وَ اذْكُرُوا اسمَ اللَّهِ عَلَيْهِ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ سرِيعُ الحِسابِ!
-از تو مىپرسند - بطور جامع - چه چيزهائى بر ايشان حلال است؟ بگو آنچه پاكيزه است برايتان حلال است، و نيز آنچه كه از ميان حيوانات شكارى كه تعليم دادهايد از قبيل سگ و باز و ببر تنها سگ، شكار كند بشرطى كه تعليم يافته باشد، مىتوانيد از نيم خورده آنها بخوريد، و بشرطى كه هنگام رها كردن سگ، جهت شكار نام خدا را برده باشيد، و از خدا بترسيد، و در شكار حيوانات زياده روى مكنيد، كه خدا در حسابگرى سريع است!»
« يَسئَلُونَك مَا ذَا أُحِلَّ لهُمْ قُلْ أُحِلَّ لَكُمُ الطيِّبَت...،» اين جمله سؤالى است مطلق و كلى، و جوابى هم كه از آن داده شده عمومى و مطلق است، و در آن ضابطهاى كلى براى تشخيص حلال از حرام داده شده، و آن اين است كه حلال آن چيزى است كه تصرف در آن - البته نه هر تصرف بلكه تصرفى كه هر عاقلى غرض از آن چيز را همان تصرف مىداند، از قبيل خوردن نان نه خفه كردن كودكى به وسيله نان- امرى طيب و معقول شمرده شود.
و اگر طيبات را مطلق آورد اين اطلاق نيز براى اين است كه بفهماند معتبر در تشخيص طيب از خبيث فهم متعارف عموم مردم است، نه فهم افراد استثنائى كه يا از پارهاى خبائث لذت مىبرند، و يا از پارهاى طيبات دچار تهوع مىشوند، پس هر چيزى كه
ص:240
فهم عادى عموم مردم آن را طيب بداند آن طيب است، و هر چيزى هم كه طيب شد حلال است.
و اگر حليت و طيب بودن را بفهم متعارف انسانها واگذار كرديم از پيش خود نكرديم، بلكه همانطور كه گفتيم از اين جهت بود كه هيچ مطلقى شامل فرد غير متعارف نمىشود، و اين مساله در فن اصول ثابت شده است .
« و ما علمتم من الجوارح مكلبين تعلمونهن مما علمكم الله فكلوا مما امسكن عليكم و اذكروا اسم الله عليه ...،» جوارح جمع جارحة است، و جارحه به معناى هر حيوانى است كه به دنبال شكار باشد، و غذاى خود را از اين راه فراهم كند( و ساختمان بدنيش مجهز به جهاز شكار است،) مانند مرغان شكارى چون باز و درندگانى چون انواع سگها و پلنگها، و كلمه: مكلبين به معناى تعليم دادن و تربيت كردن سگ براى شكار است، و يا به معناى نگهدارى سگ براى شكار و به كار زدن آن در شكار است، و از اينكه جمله:« و ما علمتم من الجوارح،» را مقيد كرد به قيد مكلبين، فهميده مىشود كه حكم حلال بودن نيم خورده جوارح مختص به سگ شكارى است، و از سگ شكارى به ساير درندگان تجاوز نمىكند.
و جمله:« مما امسكن عليكم،» قيد ديگرى است كه حكم حلال بودن نيم خورده سگان را مقيد مىكند به صورتى كه سگ، شكار را براى صاحبش گرفته باشد نه براى خودش، پس اگر بدون فرمان صاحبش شكارى را صيد كرد، در صورتى كه صاحبش آن را مرده بيابد حلال نيست.
و جمله:« و اذكروا الله عليه،» آخرين شرط حلال بودن شكار سگ است، و آن اين است كه صيد علاوه بر اينكه بايد به وسيله حيوان تعليم يافته شكار شده و صاحبش آن را فرمان داده باشد، صاحب حيوان هنگام فرمان دادن و روانه كردن سگ، نام خدا را ذكر كرده باشد.
و حاصل معناى آيه اين است كه درندگان تعليم يافته - كه همان سگ شكارى باشد - اگر براى شما چيزى از حيوانات وحشى حلال گوشت را كه جز با سر بريدن حلال نمىشود شكار كرد، و شما هنگام فرمان دادن نام خدا را برده باشيد آن شكار براى شما حلال است، البته اين در صورتى است كه درنده آن حيوان را قبل از رسيدن شما كشته باشد، همين كشتن درنده حكم سر بريدن را دارد، و اما اگر زخمى كرده باشد، و شما آن را زنده دريابيد، تذكيه آن تنها به اين است كه ذبحش كنيد، و در اين صورت نيازى به
ص:241
حكم صيد سگ نيست زيرا حكم چنين شكارى همان حكم ساير حيوانات حلال گوشت است.
خداى تعالى دنبال بيان حكم شكار و در آخر آن فرموده:« و اتقوا الله ان الله سريع الحساب،» تا اشاره كرده باشد به اينكه در مساله شكار كردن بايد از خدا ترسيد، و بيهوده حيوانات وحشى را بى جان ننموده و در كشتن آنها اسراف نورزيد و صرفا به منظور تفريح و سرگرمى و يا خودنمائى و زورمندى شكار نكرد، و بايد دانست كه خداى تعالى در حسابگرى سريع است، و كيفر ظلم و تعدى را قبل از آخرت در همين دنيا مىدهد، و اين ظلمها و تجاوزها و دام اندازيها و بى خبر كشتن حيوانات بى زبان همانطور كه بسيار به چشم خود ديدهايم، جز سوء عاقبت و نكبت ثمرهاى ندارد.
در كافي به سند خود از ابى بكر حضرمى از امام صادق عليهالسلام روايت كرده كه گفت: من از آن جناب از شكار بازها و عقابها و پلنگها و سگها پرسيدم فرمود: نخوريد مگر آنچه خودتان سر بريدهايد، و يا سگها شكار كرده باشند، عرضه داشتم: حال اگر سگها شكار را كشته باشند چطور؟ فرمود: مىتوانى بخورى، براى اينكه خداى تعالى فرموده:« و ما علمتم من الجوارح مكلبين، تعلمونهن مما علمكم الله، فكلوا مما امسكن عليكم،» و سخنى از زنده بودن آن نگفته است .
آنگاه امام فرمود: هر درندهاى شكار را براى خودش شكار مىكند، مگر سگ تعليم يافته كه شكار را براى صاحبش نگه مىدارد، آنگاه فرمود: هر وقت سگ را براى شكار رها مىكنى نام خدا را ببر، كه همين تذكيه شكار است.
ص:242
-« فَكلُوا مِمَّا ذُكِرَ اسمُ اللَّهِ عَلَيْهِ إِن كُنتُم بِئَايَتِهِ مُؤْمِنِينَ،
-وَ مَا لَكُمْ أَلا تَأْكلُوا مِمَّا ذُكِرَ اسمُ اللَّهِ عَلَيْهِ وَ قَدْ فَصلَ لَكُم مَّا حَرَّمَ عَلَيْكُمْ إِلا مَا اضطرِرْتُمْ إِلَيْهِ وَ إِنَّ كَثِيراً لَّيُضِلُّونَ بِأَهْوَائهِم بِغَيرِ عِلْمٍ إِنَّ رَبَّك هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُعْتَدِينَ،
-وَ ذَرُوا ظهِرَ الاثْمِ وَ بَاطِنَهُ إِنَّ الَّذِينَ يَكْسِبُونَ الاثْمَ سيُجْزَوْنَ بِمَا كانُوا يَقْترِفُونَ،
-وَ لا تَأْكلُوا مِمَّا لَمْ يُذْكَرِ اسمُ اللَّهِ عَلَيْهِ وَ إِنَّهُ لَفِسقٌ وَ إِنَّ الشيَطِينَ لَيُوحُونَ إِلى أَوْلِيَائهِمْ لِيُجَدِلُوكُمْ وَ إِنْ أَطعْتُمُوهُمْ إِنَّكُمْ لمُشرِكُونَ!
-اگر به آيههاى خدا ايمان داريد از ذبحى كه نام خدا بر آن برده شده بخوريد،
-و چرا از آنچه اسم خدا بر آن برده شده نمىخوريد و حال آنكه خدا آنچه را كه به شما حرام كرده برايتان شرح داده جز آنچه بدان ناچار شدهايد، و خيلىها به هوسهاى خويش بدون علم گمراه مىشوند كه خداى تو تجاوزكاران را بهتر مىشناسد،
-گناه ظاهر و نهان را واگذاريد، كسانى كه گناه مىكنند به زودى سزاى اعمالى را كه مىكردهاند خواهند ديد،
-از ذبحى كه نام خدا بر آن ياد نشده مخوريد كه عصيان است، ديو نهادان به دوستان خود القا مىكنند تا با شما مجادله كنند اگر اطاعتشان كنيد مشرك خواهيد بود.»
از ابن عباس نقل شده كه گفته است: مشركين در مساله خوردن گوشت ميته با رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم و مؤمنين مجادله مىكردند كه چرا شما حيوانى را كه
ص:243
خودتان ذبح مىكنيد مىخوريد و اما حيوانى را كه خداوند كشته است نمىخوريد؟ در پاسخ آنان اين آيات نازل شد كه فرق بين آن دو حيوان را بيان نموده و حكم خداى را اثبات كرده است.
« فكلوا مما ذكر اسم الله عليه ان كنتم باياته مؤمنين،» مي فرمايد: حكمى را كه خداوند تشريع فرموده ( خوردن از گوشت حيوانى كه نام خدا بر آن برده شده،) بايد اطاعت كرد، و آنچه را ديگران از روى هواى نفس و بدون علم، اباحه و تجويز مىكنند( خوردن از گوشت حيوان مردار كه نام خدا بر آن برده نشده،) و بر سر آن به وحى و وسوسه شياطين با مؤمنين به مجادله مىپردازند بايد به دور انداخت.
اصل كلام همان دو جمله فكلوا مما ذكر اسم الله عليه و لا تاكلوا مما لم يذكر اسم الله عليه است كه مفادش فرق گذاشتن بين حيوان ذبح شده و حيوان مردار و حليت آن و حرمت ديگرى است. مىفرمايد: شما از آن بخوريد و از اين مخوريد هر چند مشركين با شما در فرق بين آن دو مجادله كنند.
خداوند متعال آنچه را كه بر شما حرام كرده بيان فرموده، و صورت اضطرار را نيز استثنا كرده است و گوشت حيوانى كه در هنگام ذبحش اسم خدا بر آن برده شده جزء آن محرمات نيست، پس خوردن چنين گوشتى مانعى نخواهد داشت. بسيارى از مردم هستند كه كارشان گمراه ساختن ديگران است و آنان را با هواى نفس خود و بدون داشتن علم از راه به در مىبرند، ليكن پروردگارت به كسانى كه از حدود خدايى تجاوز مىكنند داناتر است.
« و ذروا ظاهر الاثم و باطنه ...،» اين آيه گر چه به حسب مضمون مطلق است، و از جميع گناهان ظاهرى و باطنى نهى مىكند ولى از سياق آيات قبل و بعد از آن استفاده مىشود كه اين آيه تمهيد و زمينه چينى است براى نهيى كه بعدا در جمله و لا تاكلوا مىآيد و لازمه آن اين است كه خوردن از گوشت حيوانى كه اسم خدا بر آن برده نشده حرام و از مصاديق اثم باشد، تا اين جمله مربوط به جمله و ذروا ظاهر الاثم و باطنه شود، پس اين خوردن، اثم ظاهر يا اثم باطن هر دو مىتواند باشد، ولى از تاكيد بليغى كه در جمله و انه لفسق است به دست مىآيد كه خوردن چنين گوشتى جزو گناهان باطنى است، و گر نه هيچ احتياجى به چنين تاكيد اكيدى نبود.
از اين بيان معلوم شد كه مراد از گناه ظاهرى آن گناهى است كه شومى عاقبت و زشتى اثرش بر كسى پوشيده نيست، مانند شرك، آشوبگرى و ظلم، و مراد از گناه باطنى آن گناهى است كه زشتيش همه كس فهم نيست، مانند خوردن ميته، خون و گوشت خوك، اين قسم از گناه با تعليم خدايى شناخته مىشود و عقل نيز گاهى آنرا
ص:244
درك مىكند.
تقدير جمله« وانه لفسق،» در حقيقت چنين است:
خوردن از گوشت ميته و گوشتى كه در هنگام ذبحش اسم خدا بر آن برده نشده فسق است، و هر فسقى اجتنابش واجب است پس اجتناب از خوردن چنين گوشتى نيز واجب است.
جمله « و ان اطعتموهم انكم لمشركون،» تهديد مىكند مخالفت كنندگان را به خروج از ايمان، و معنايش اين است كه: اگر شما مشركين را در خوردن از گوشت ميته اطاعت كنيد شما نيز مانند ايشان مشرك خواهيد شد،حال يا از اين جهت كه قائل به سنت مشركين شدهاند، و يا از اين جهت كه با اطاعت ايشان از اولياى ايشان مىشوند، همچنانكه فرموده:« و من يتولهم منكم فانه منهم.»
در تفسير عياشى در ذيل آيه « فكلوا مما ذكر اسم الله عليه،» از محمد بن مسلم روايت شده كه گفت: من از امام عليهالسلام پرسيدم مردى ذبح مىكند و در هنگام ذبح لا اله الا الله و يا سبحان الله و يا الحمد لله و يا الله اكبر مىگويد آيا اينگونه ذكرها كفايت از بسم الله مىكند؟ فرمود: آرى همه اينها اسماى خداى تعالى است.
و نيز در همين تفسير عياشى از ابن سنان روايت شده كه گفت: از امام صادق عليهالسلام پرسيدم آيا خوردن ذبيحه پسر بچه و زنان حلال است؟ فرمود: آرى، در صورتى كه زن مسلمان باشد و در هنگام ذبح اسم خدا را ببرد ذبيحهاش حلال است، و همچنين پسر بچه در صورتى كه بازويش قدرت ذبح را داشته باشد و در هنگام ذبح اسم خدا را ببرد ذبيحهاش حلال است، و اگر هم مرد مسلمان بردن اسم خدا را فراموش كند باز خوردن ذبيحهاش اشكال ندارد، مگر آنكه در دين متهم باشد. ( يعنى در اثر اتهام گمان برى كه گفتن بسم الله را عمدا ترك نموده است.)
و نيز در همان كتاب از حمران روايت شده كه گفت: من از امام صادق عليهالسلام شنيدم كه در باره ذبيحه ناصبى و يهودى مىفرمود: ذبيحه آنان را مخور مگر آنكه بشنوى كه در هنگام ذبح اسم خدا را بردهاند، مگر نشنيدهاى قول خداى تعالى را كه مىفرمايد:« و لا تاكلوا مما لم يذكر اسم الله عليه.»
و در الدر المنثور است كه ابو داوود و بيهقى در كتاب سنن خود و ابن مردويه از ابن عباس روايت كردهاند كه گفت: آيه« و لا تاكلوا مما لم يذكر اسم الله عليه و انه لفسق،» نسخ
ص:245
شده، و آيه« و طعام الذين اوتوا الكتاب حل لكم،» ذبيحه اهل كتاب را از مفاد آن آيه استثنا كرده است.
مؤلف: مساله نسخ از ابى حاتم از مكحول نيز روايت شده است. و در اول سوره مائده در تفسير آيه« و طعام الذين اوتوا الكتاب...،» هم گذشت كه اين آيه اگر ناسخ آيه مورد بحث هم باشد تنها در مساله شرط اسلام در شخص تذكيه كننده آنرا نسخ كرده نه در مساله وجوب بردن اسم خدا، براى اينكه آيه اول سوره، نظرى به مساله بردن اسم خدا ندارد و در اين مساله تنافى و تضادى بين دو آيه نيست، و چون بحث در اين مساله مربوط به فقه است لذا از آن مىگذريم.
1) مستند:آيه 118 تا 121 سوره انعام الميزان ج : 7 ص : 456
ص:246
انسان مانند ساير حيوانات و گياهان مجهز به جهاز گوارش است، يعنى دستگاهى دارد كه اجزائى از مواد عالم را به خود جذب مىكند، به آن مقدارى كه بتواند در آن عمل كند، و آن را جزء بدن خود سازد، و به اين وسيله بقاى خود را حفظ نمايد، پس بنا بر اين براى اينگونه موجودات هيچ مانعى طبيعى وجود ندارد از اينكه هر غذائى كه براى او قابل هضم و مفيد باشد بخورد، تنها مانعى كه از نظر طبع تصور دارد اين است كه آن غذا براى آن موجودات ضرر داشته باشد، و يا مورد تنفر آنها باشد:
ضرر داشتن در مرحله اول براي بدن مانند خوردن چيزي مسموم، و در مرحله دوم، ضرر داشتن براي روح، مثل چيزهائى كه در اديان و شرايع مختلفه الهى تحريم شده، و امتناع از خوردن اينگونه چيزها امتناع به حسب طبع نيست، بلكه امتناع فكرى است .
تنفر عبارت است از اينكه انسان يا هر جاندار ديگر چيزى را پليد بداند، و در نتيجه در مرحله اول، طبع او از نزديكى به آن امتناع بورزد، گاهى هم مىشود كه تنفر انسان از خوردن چيزى به حسب طبع نباشد، بلكه اين امتناعش مستند باشد به عواملى اعتقادى، چون مذهب و يا عادت قومى، و سنتهاى مختلفهاى كه در مجتمعات گوناگون رائج است، مثلا مسلمانان از گوشت خوك نفرت دارند، و نصارا آن را خوراكى مطبوع و پاكيزه مىدانند، و در مقابل اين دو امت، ملل غربى هستند، كه بسيارى از حيوانات - از قبيل قورباغه و خرچنگ و موش و امثال آن را با ميل و رغبت مىخورند، در حالى كه
ص:247
ملل مشرق زمين آنها را پليد مىشمارند، اين قسم از امتناع، امتناع بر حسب طبع اولى نيست، بلكه بر حسب طبع ثانوى و قريحهاى است كسبى .
پس روشن شد كه انسان در تغذى به گوشتها طرق مختلفهاى دارند، طرقى بسيار كه از نقطه امتناع شروع و به نقطه آزادى مطلق در عرضى عريض ختم مىشود، هر چه را كه مباح و گوارا مىداند دليلش طبع او است، و آنچه را كه حرام و ناگوار مىداند دليلش يا فكر او است يا طبع ثانوى او .
در سنت بودا خوردن تمامى گوشتها تحريم شده، و پيروان اين سنت هيچ حيوانى را حلال گوشت نمىدانند، و اين طرف تفريط در مساله خوردن گوشت است، و طرف افراط آن را وحشىهاى آفريقا و بعض متمدنين اروپا و غرب پيش گرفتهاند، كه از خوردن هيچ گوشتى حتى گوشت انسان امتناع ندارند.
اما عرب در دوران جاهليت گوشت چهارپايان و ساير حيوانات از قبيل موش و قورباغه را مىخورد، چهارپايان را هم به هر نحوى كه كشته مىشد مىخورد، چه اينكه سرش را بريده باشند، و چه اينكه خفهاش كرده باشند، و چه طورى ديگر مرده باشد، كه در آيه گذشته به عنوانهاى منخنقه و موقوذه و مترديه و نطيحه و نيم خورده درندگان از آنها ياد شده بود، و وقتى مورد اعتراض واقع مىشدند مىگفتند: چطور شد كه آنچه خود شما مىكشيد حلال است، و آنچه خدا مىكشد حرام است؟ همچنانكه امروز نيز همين جواب از پارهاى اشخاص شنيده مىشود، كه مگر گوشت با گوشت فرق دارد، همينكه گوشتى سالم باشد و به بدن انسان صدمه وارد نياورد آن گوشت خوردنى است، هر چند كه بى ضرر بودنش به وسيله علاجهاى طبى صورت گرفته باشد و خلاصه گوشت حرام آن گوشتى است كه دستگاه گوارش آن را نپذيرد، از آن گذشته همه گوشتها براى اين دستگاه گوشت است، و هيچ فرقى بين آنها نيست .
و نيز در عرب رسم بود كه خون را مىخوردند، و آن را در روده حيوان ريخته با آن روده كباب مىكردند و مىخوردند و بخورد ميهمانان مىدادند و نيز رسمشان چنين بود كه هر گاه دچار قحطى مىشدند، بدن شتر خود را با آلتى برنده سوراخ مىكردند، و هر چه خون بيرون مىآمد مىخوردند، امروز نيز خوردن خون در بسيارى از امتهاى غير مسلمان رائج است.
و اين سنت در بتپرستان چين رواج بيشترى دارد، و بطورى كه شنيده مىشود - از خوردن هيچ حيوانى حتى سگ و گربه و حتى كرمها و صدفها و ساير حشرات امتناع
ص:248
ندارند.
و اما اسلام در بين آن سنت تفريطى و اين روش افراطى راهى ميانه را رفته، از بين گوشتها هر گوشتى كه طبيعت انسانهاى معتدل و يا به عبارتى طبيعت معتدل انسانها آن را پاكيزه و مطبوع مىداند، در تحت عنوان كلى طيبات حلال كرده، و سپس اين عنوان كلى را به چهار پايان يعنى بهائم كه عبارتند از گوسفند و بز و گاو و شتر - و در بعضى از چهار پايان چون اسب و الاغ به كراهت - و در ميان پرندگان به هر مرغى كه گوشتخوار نباشد - كه علامتش داشتن سنگدان و پرواز به طريق بال زدن و نداشتن چنگال است- و در آبزيها به ماهيانى كه فلس دارند، به آن تفصيلى كه در كتب فقه آمده تفسير كرده است.
و از اين حيوانات حلال گوشت خون و مردار و آنچه براى غير خدا ذبح شده را تحريم كرده، و غرض در اين تحريم اين بوده كه بشر بر طبق سنت فطرت زندگى كند، چون بشر در اصل فطرت به خوردن گوشت علاقمند است، و نيز فطرتا براى فكر صحيح و طبع مستقيم كه از تجويز هر چيزى كه نوعا ضرر دارد، و يا مورد نفرت طبع است امتناع مىورزد، احترام قائل است .
چرا اسلام كشتن حيوان را تجويز كرده با اينكه رحم و عاطفه آن را جائز نمىداند ؟
جواب از اين سؤال در يك جمله كوتاه اين است كه اساس شرايع دين و زير بناى آن حكمت و مصالح حقيقى است، نه عواطف وهمى، خداى تعالى در شرايعش حقائق و مصالح حقيقى را رعايت كرده، نه عواطف را كه منشاش وهم است.
توضيح اينكه: اين عالم ماده عالم تبديل و تبدل است، و اگر بخواهى مىتوانى بگوئى عالم آكل و ماكول است، پيوسته موجودى موجوداتى ديگر را مىخورد و جزء وجود خود مىسازد.
مىبينيم حيوان از گياهان تغذيه مىكند آب و هوا را جزء بدن خود مىسازد، و بعضى از انواع حيوانات چون درندگان زمينى و هوائى حيوانات ديگر را مىخورند، و از گوشت آنها تغذيه مىكنند، چون از نظر جهاز گوارش مخصوص كه دارند چيز ديگرى نمىتوانند بخورند، ولى كبوتران و گنجشگان با دانههاى گياهان تغذى مىكنند، و حشراتى امثال
ص:249
مگس و پشه و كك از خون انسان و ساير جانداران مىمكند، و همچنين انواع حيواناتى ديگر كه غذاهائى ديگر دارند، و سر انجام همه آنها خوراك زمين مىشوند .
نظام تكوين و ناموس خلقت كه حكومتى على الاطلاق و به پهناى همه عالم دارد، تنها حاكمى است كه حكم تغذى را معين كرده، موجودى را محكوم به خوردن گياه، و موجودى ديگر را محكوم به خوردن گوشت، و يكى ديگر را به خوردن دانه، و چهارمى را به خوردن خون كرده، و آنگاه اجزاى وجود را به تبعيت از حكمش هدايت نموده است، و نيز او تنها حاكمى است كه خلقت انسان را مجهز به جهاز گوارش گياهان و نباتات كرده، پيشاپيش همه جهازها كه به وى داده دندانهائى است كه در فضاى دهان او به رديف چيده است. انسان چون دو نوع دندان را دارد، مىفهميم كه انسان هم علفخوار است و هم گوشتخوار .
مىبينيم قوه چشائى - ذائقه انسان تنها از گياهان لذت و نفرت ندارد، بلكه طعم خوب و بد انواع گوشتها را تشخيص مىدهد، و از خوب آنها لذت مىبرد، در حالى كه گوسفند چنين تشخيص نسبت به گوشت، و گرگ چنين تشخيص نسبت به گياهان ندارد، در مرحله سوم به جهاز هاضمه او مىپردازيم، مىبينيم جهاز هاضمه انسان نسبت به انواع گوشتها اشتها دارد، و به خوبى آن را هضم مىكند، همه اينها هدايتى است تكوينى و حكمى است كه در خلقت مىباشد، كه تو انسان حق دارى گوسفند را مثلا ذبح كنى، و از گوشت آن ارتزاق نمائى، آرى ممكن نيست بين هدايت تكوين و حكم عملى آن فرق بگذاريم، هدايتش را بپذيريم و تسليم آن بشويم، ولى حكم اباحهاش را منكر شويم .
اسلام هم همانطور كه بارها گفته شد - دين فطرى است - همى به جز احياء آثار فطرت كه در پس پرده جهل بشر قرار گرفته ندارد، و چون چنين است به جز اين نمىتوانسته حكم كند، كه خوردن گوشت پارهاى حيوانات حلال است، زيرا اين حكم شرعى در اسلام مطابق است، با حكم اباحهاى تكوينى.
اسلام همانطور كه با تشريع خود اين حكم فطرى را زنده كرده، احكام ديگرى را كه واضع تكوين وضع كرده نيز زنده كرده است، و آن احكامى است كه قبلا ذكر شد، گفتيم با موانعى از بى بند و بارى در حكم تغذى منع كرده، يكى از آن موانع حكم عقل است كه اجتناب از خوردن هر گوشتى كه ضرر جسمى يا روحى دارد را واجب دانسته، مانع ديگر، حكم عواطف است، كه از خوردن هر گوشتى كه طبيعت بشر مستقيم الفطره آن را پليد مىداند نهى كرده، و ريشههاى اين دو حكم نيز به تصرفى از تكوين بر مىگردد، اسلام هم اين دو حكم را معتبر شمرده، هر گوشتى كه به نمو جسم ضرر برساند را حرام كرده، همچنانكه هر گوشتى كه به مصالح مجتمع انسانى لطمه بزند را
ص:250
تحريم نموده، مانند( گوشت گوسفند يا شترى كه براى غير خدا قربانى شود،) و يا از طريق قمار و استقسام به ازلام و مثل آن تصاحب شده باشد، و نيز گوشت هر حيوانى كه طبيعت بشر آن را پليد مىداند، را تحريم كرده است.
و اما اينكه گفتند حس رأفت و رحمت با كشتن حيوانات و خوردن گوشت آنها نمىسازد، جوابش اين است كه آرى هيچ شكى نيست كه رحمت خود موهبتى است لطيف، و تكوينى، كه خداى تعالى آن را در فطرت انسان و بسيارى از حيوانات كه تاكنون به وضع آنها آشنا شدهايم به وديعه نهاده، الا اينكه چنان هم نيست كه تكوين حس رحمت را حاكم على الاطلاق بر امور قرار داده باشد، و در هيچ صورتى مخالفت آن را جائز نداند، و اطاعتش را بطور مطلق و در همه جا لازم بشمارد، خوب وقتى تكوين خودش رحمت را بطور مطلق و همه جا استعمال نمىكند ما چرا مجبور باشيم او را در همه امور حاكم قرار دهيم، دليل اينكه تكوين رحمت را بطور مطلق استعمال نمىكند وجود دردها و بيماريها و مصائب و انواع عذابها است.
از سوى ديگر اين صفت يعنى صفت رحمت اگر در حيوانات بطور مطلق خوب و نعمت باشد در خصوص انسان چنين نيست، يعنى مانند عدالت بدون قيد و شرط و بطور على الاطلاق فضيلت نيست، چون اگر اينطور بود مؤاخذه ظالم به جرم اينكه ظلم كرده، و مجازات مجرم به خاطر اينكه مرتكب جرم شده درست نبود - و حتى زدن يك سيلى به قاتل جنايتكار صحيح نبود، زيرا با ترحم منافات دارد- و همچنين انتقام گرفتن از متجاوز، و به مقدار تعدى او تعدى كردن درست نبود، و حال اگر ظالم و مجرم و جانى و متجاوز را به حال خود واگذاريم دنيا و مردم دنيا تباه مىشوند.
و با اين حال اسلام امر رحمت را بدان جهت كه يكى از مواهب خلقت است مهمل نگذاشته، بلكه دستور داده كه رحمت عمومى گسترش داده شود، و از اينكه حيوانى را بزنند نهى كرده، و حتى زدن حيوانى را كه مىخواهند ذبح كنند منع نموده، و دستور اكيد داده مادام كه حيوان ذبح شده جانش بيرون نيامده اعضائش را قطع و پوستش را نكنند، - و تحريم منخنقه و موقوذه از همين باب است - و نيز نهى كرده از اينكه حيوانى را پيش روى حيوان ديگرى مثل آن ذبح كنند، و براى ذبح كردن حيوان راحتترين و ملايمترين وضع را مقرر فرموده، و آن بريدن چهار رگ گردن او است، و نيز دستور فرموده حيوانى را كه قرار است ذبح شود آب در اختيارش بگذارند، و از اين قبيل احكام ديگرى كه تفصيل آنها در كتب فقه آمده است.
و با همه اينها اسلام دين تعقل است، نه دين عاطفه، و در هيچ يك از شرايعش عاطفه را بر احكام عقلى كه اصلاح گر نظام مجتمع بشرى است مقدم نداشته، و از احكام
ص:251
عاطفه تنها آن احكامى را معتبر شمرده كه عقل آن را معتبر شمرده است، كه برگشت آن نيز به پيروى حكم عقل است.
و اما اينكه گفتند رحمت الهى چگونه با تشريع حكم تزكيه و ذبح حيوانات سازگار است؟ با اينكه خداى تعالى ارحم الراحمين است، جوابش اينست كه اين شبهه از خلط ميان رحمت و رقت قلب ناشى شده است، آنچه در خداى تعالى است رحمت است نه رقت قلب، كه تاثر شعورى خاص است در انسان كه باعث مىشود، انسان رحم دل نسبت به فرد مرحوم تلطف و مهربانى كند، و اين خود صفتى است جسمانى و مادى كه خداى تعالى از داشتن آن متعالى است - تعالى الله عن ذلك علوا كبيرا - و اما رحمت در خداى تعالى معنايش افاضه خير بر مستحق خير است، آن هم به مقدارى كه استحقاق آن را دارد، و به همين جهت بسا مىشود كه عذاب را رحمت خدا و به عكس رحمت او را عذاب تشخيص مىدهيم - همچنانكه تشريع حكم تذكيه حيوانات را براى حيوانات عذاب مىپنداريم - پس اين فكر را بايد از مغز بيرون كرد كه احكام الهى بايد بر طبق تشخيص ما كه ناشى از عواطف كاذب بشرى است، بوده باشد، و مصالح تدبير در عالم تشريع را بخاطر اينگونه امور باطل ساخته، و يا در اينكه شرايعش را مطابق با واقعيات تشريع كرده باشد مسامحه كند.
خلقت بشر طورى است كه هم مجهز به جهاز گياه خوارى است، و هم جهاز گوشتخوارى، و فطرت و خلقت گوشتخوارى را براى انسان جائز مىداند، و بدنبال اين حكم فطرت، اسلام هم كه شرايعش مطابق با فطرت است خوردن گوشت را جائز دانسته، ليكن اين سؤال پيش مىآيد كه چرا اسلام به خوردن گوشت حيواناتى كه خودشان مىميرند اكتفا نكرد، با اينكه اگر اكتفا كرده بود مسلمين هم گوشت مىخوردند، و هم كارد بدست نمىگرفتند، و با كمال بى رحمى حيوانى را سر نمىبريدند، در نتيجه عواطف و رحمتشان جريحهدار نمىشد؟ جواب اين سؤال از بياناتى كه در فصل دوم گذشت روشن گرديد، چون در آنجا گفتيم رحمت به معناى رقت قلب واجب الاتباع نيست، و عقل پيروى آن را لازم نمىداند، بلكه پيروى از آن را باعث ابطال بسيارى از احكام حقوقى و جزائى مىداند، و خواننده عزيز توجه فرمود كه اسلام در عين اينكه احكامش را تابع مصالح و مفاسد واقعى قرار داده، نه تابع عواطف، مع ذلك در بكار بردن رحمت به آن مقدار كه ممكن و معقول بوده از هيچ كوششى فروگذار نكرده، هم مصالح واقعى را احراز نموده، و هم ملكه رحمت را در بين نوع بشر حفظ كرده است .
ص:252
علاوه بر اينكه همه مىدانيم بيشتر گاو و گوسفند و شترانى كه مىميرند علت مرگشان بيماريهائى است كه اگر گوشت آنها خورده شود انسانها هم به همان بيماريها مبتلا مىگردند، و مزاج آنان تباه و بدنها متضرر مىشود، و اين خود خلاف رحمت است، و اگر بشر را محكوم مىكرد به اينكه تنها از گوشت حيوانى بخورد كه مثلا از كوه پرت شده، آنوقت مي بايستى همه افراد بشر دور دنيا بچرخند ببينند كجا حيوانى از كوه پرت شده است، و اين براى بشر حكمى حرجى و خلاف رحمت است.
در تفسير عياشي، از محمد بن عبد الله از بعضى اصحابش روايت كرده كه گفت: به امام صادق عليهالسلام عرضه داشتم: فدايت شوم، چرا خداى تعالى مردار و خون و گوشت خوك را تحريم كرد؟ فرمود:
خداى تبارك و تعالى اگر اينها را بر بندگانش تحريم و غير اينها را حلال كرده، از اين بابت نبوده كه خودش از محرمات بدش مىآمده، و از آنچه حلال كرده خوشش مىآمده، بلكه خداى تعالى كه خلائق را پديد آورده مىداند چه چيزهائى براى ساختمان بدن آنان سودمند، و مايه قوام بدن آنان است، آنها را حلال و مباح كرده، تا به فضل و كرم خود مصالح آنان را تامين كرده باشد، و نيز مىداند چه چيزهائى براى ساختمان بدن آنان مضر است ايشان را از استعمال آن نهى كرده، و آن چيزها را بر آنان تحريم نموده، مگر در صورت اضطرار، يعنى در مواردى كه ضرر استعمال نكردن محرمات بيش از ضرر استعمال آنها است، آن را حلال كرده، تا شخص مضطر به مقدار رفع اضطرارش و نه بيشتر از آن استفاده كند.
امام سپس فرمود: و اما ميته بدين جهت تحريم شده كه احدى از آن نخورد، و نزديكش نشود، مگر آنكه بدنش ضعيف و جسمش لاغر، و مغز استخوانش سست و نسلش قطع مىشود، و كسى كه مردار مىخورد جز به مرگ ناگهانى نمىميرد.
و اما خوردن خون، انسانها را چون سگ، درنده و قسى القلب مىسازد و رأفت و رحمت را كم مىكند، تا جائى كه كشتن فرزند و پدر و مادر از او احتمال مىرود، و دوست و همنشين او نيز از خطر او ايمن نيست.
و اما حرمت گوشت خوك بدان جهت است كه خداى تعالى در ادوار گذشته مردمى را به جرم گناهانى به صورت حيواناتى چون خوك و ميمون و خرس و ساير مسوخات مسخ كرد، و آنگاه خوردن گوشت اينگونه حيوانات را تحريم نمود، تا مردم آن را جزء غذاها و خوردنيهاى خود نشمارند، و عقوبت گناهى را كه باعث مسخ انسانهائى به
ص:253
صورت آن حيوان شد كوچك نشمارند.
و اما حرمت شراب به خاطر اثرى است كه شراب دارد، و فسادى كه در عقل و در اعضاى بدن مىگذارد، آنگاه فرمود: دائم الخمر مانند كسى است كه بت مىپرستد، و شراب او را دچار ارتعاش ساخته نور ايمان را از او مىبرد، و مروتش را منهدم مىسازد، وادارش مىكند به اينكه هر گناهى چون قتل نفس، و زنا را مرتكب شود، او حتى ايمن از اين نيست كه در حال مستى با محارم جمع شود، در حالى كه خودش متوجه نباشد، كه چه مىكند، و شراب، كار نوشندهاش را به ارتكاب هر نوع شر و گناه مىكشاند.
-« مَا جَعَلَ اللَّهُ مِن بحِيرَةٍ وَ لا سائبَةٍ وَ لا وَصِيلَةٍ وَ لا حَامٍ وَ لَكِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا يَفْترُونَ عَلى اللَّهِ الْكَذِب وَ أَكْثرُهُمْ لا يَعْقِلُونَ،
-وَ إِذَا قِيلَ لهُمْ تَعَالَوْا إِلى مَا أَنزَلَ اللَّهُ وَ إِلى الرَّسولِ قَالُوا حَسبُنَا مَا وَجَدْنَا عَلَيْهِ ءَابَاءَنَا أَ وَ لَوْ كانَ ءَابَاؤُهُمْ لا يَعْلَمُونَ شيْئاً وَ لا يهْتَدُونَ!
-خداوند براى بحيره و سائبه و وصيله و حام حكمى مقرر نفرموده و ليكن كافران بر خداوند دروغ بستند و اكثر آنان تعقل نمىكنند،
-و زمانى كه گفته مىشود كه روى آوريد به آنچه خدا نازل كرده و به رسول، گويند كافى است ما را روشى كه پدرانمان را بر آن يافتيم اگر چه پدرانشان چيزى نمىدانستند و هدايت نمىپذيرفتند.»
بحيره، سائبه، وصيله، حام، اينها اصناف چهارگانه چارپاياني هستند كه مردمان جاهليت براى آنها احتراماتى قائل بودهاند، و به همين منظور احكامى براى آنها جعل كرده بودند، اينك در اين آيه شريفه خداى تعالى مىفرمايد: اين احكام از ناحيه من نيست.
سه صنف از اين چهار صنف يعنى بحيره، سائبه و حامى از جنس شتر و يك صنف آن يعنى وصيله از جنس گوسفند است.
آيه شريفه در اين مقام است كه خداى تعالى را منزه از جعل چنين احكامى كرده و اينگونه احكامى را كه مردم خرافى از پيش خود براى اين چهار صنف از انعام تراشيده و به خدا نسبتش مىدادند از خداى متعال سلب نمايد، بدليل اينكه اولا مىفرمايد:« ما جعل الله،» يعنى خدا چنين جعلى نكرده، و ثانيا مىفرمايد:« و لكن الذين كفروا يفترون على الله الكذب - يعنى و ليكن كسانى كه كافر شدند بر خدا افتراء مىبندند،»
ص:254
-« وَ هُوَ الَّذِى أَنشأَ جَنَّتٍ مَّعْرُوشتٍ وَ غَيرَ مَعْرُوشتٍ وَ النَّخْلَ وَ الزَّرْعَ مخْتَلِفاً أُكلُهُ وَ الزَّيْتُونَ وَ الرُّمَّانَ مُتَشبهاً وَ غَيرَ مُتَشبِهٍ كلُوا مِن ثَمَرِهِ إِذَا أَثْمَرَ وَ ءَاتُوا حَقَّهُ يَوْمَ حَصادِهِ وَ لا تُسرِفُوا إِنَّهُ لا يحِب الْمُسرِفِينَ!
-او است كه باغهاى داربست زده و بى داربست و نخل و كشتزارها كه ميوه آن مختلف است و زيتون و انار همانند و غير همانند آفريده، از ميوه آن چون ميوه آورد بخوريد و حق خدا را از آن هنگام چيدنش بدهيد و اسراف مكنيد كه خدا مسرفان را دوست ندارد!»
جنات معروشات عبارت خواهد بود از تاكستانها و باغهاى انگور و مانند آنها، و جنات غير معروشات باغهايى كه درختهاى آن بر تنه خود استوار باشد نه بر داربست. و اينكه فرمود: و الزرع مختلفا اكله معنايش اين است كه خوردنىها و دانههاى آن زرع مختلف است، يكى گندم است و يكى جو، يكى عدس است و آن ديگرى نخود.
مقصود از متشابه و غير متشابه در جمله و الزيتون و الرمان متشابها و غير متشابه بطورى كه از سياق برمىآيد اين است كه هر يك از آن ميوهها از نظر طعم و شكل و رنگ و امثال آن هم متشابه دارد و هم غير متشابه.
« كلوا من ثمره اذا اثمر ...،» امرى كه در اينجا است امر وجوبى نيست، بلكه تنها اباحه را مىرساند، چون از اينكه قبلا مساله خلقت جنات معروشات و نخل و زرع و غير آن را خاطر نشان ساخته بود به دست مىآيد كه امر به خوردن از ميوههاى آنها امر در
ص:255
مورد توهم منع است و معلوم است در چنين موردى صيغه امر تنها اباحه را مىرساند نه وجوب را .
در حقيقت تقدير كلام اين است كه: خداوند آن كسى است كه جنات و نخل و زرع را آفريد و به شما دستور داد تا از ميوههاى آنها بخوريد و امر فرمود كه در موقع چيدن آن حق واجبش را بپردازيد، و شما را از اسراف در آن منع و نهى كرد. و اين سياق بهترين دليل است بر اينكه معناى دستور داد اين است كه به شما اجازه داد.
و مقصود از حق در جمله« و اتوا حقه يوم حصاده،» آن حق ثابتى است كه متعلق به ميوههاى مذكور مىشود. اگر فرمود: حق ميوه را بپردازيد به اين جهت است كه حق مزبور به آن ميوهها تعلق مىگيرد، همچنانكه گفته مىشود: حق فقراء چون حق به فقرا ارتباط خاصى دارد.
آيه شريفه به طور اجمال و سربسته از ميوهها و حبوبات حقى براى فقرا قائل شده، و فرموده كه در روز درو غلات و چيدن ميوهها حق فقرا بايد داده شود.
و اين اشاره به حكم عقل است، و در حقيقت حكمى را كه عقل در اين باره دارد امضاء كرده نه اينكه بخواهد مساله زكات را خاطرنشان سازد، چون اين آيه شريفه در مكه نازل شده و تشريع زكات و وجوب آن در مدينه اتفاق افتاده است.
علاوه بر اين، اگر آيه شريفه راجع به زكات واجب مىبود مىبايست زكات در همه انواع نامبرده در آيه واجب بوده باشد، و حال آنكه در ميان آنها چيزهايى هست كه زكات ندارد.
بله، بعيد نيست بگوييم اين آيه اجمال همان تفصيلى است كه بعدا در مدينه نازل شده، چون بطور كلى اصول شرايعى كه در مدينه بطور تفصيل نازل شده در مكه بطور اجمال نازل گرديده است، مثلا در آيات مكى به طور اجمال فرموده:« قل تعالوا اتل ما حرم ربكم عليكم - تا آنجا كه مىفرمايد - و لا تقربوا الفواحش ما ظهر منها و ما بطن.»
و اينكه فرمود: و لا تسرفوا معنايش اين است كه در استفاده از اين ميوهها و غلات از آن حدى كه براى معاش شما صالح و مفيد است تجاوز مكنيد، درست است كه شما صاحب آن هستيد و ليكن نمىتوانيد در خوردن آن و بذل و بخشش از آن زياده
ص:256
روى كنيد، و يا در غير آن مصرفى كه خدا معين نموده به كار بزنيد مثلا در راه معصيت خدا صرف نماييد. و همچنين فقيرى كه از شما مىگيرد نمىتواند در آن اسراف نموده مثلا آنرا تضييع كند. پس آيه مطلق و خطاب آن شامل جميع مردم است چه مالك و چه فقير.
در تفسير قمى ... در ذيل جمله« و آتوا حقه يوم حصاده و لا تسرفوا انه لا يحب المسرفين،» گفته است: احمد بن ادريس از احمد بن محمد از على بن حكم از ابان بن عثمان از شعيب عقرقوفى براى ما حديث كرد كه وى گفته است: من از امام صادق عليهالسلام معناى جمله« و اتوا حقه يوم حصاده،» را پرسيدم، فرمود: حق از خوشه (گندم و جو ...) يك دسته و از خرما هنگامى كه چيده شود يك مشت است.
سپس اضافه كرد كه از ايشان پرسيدم آيا ممكن است انسان اين حق را بعد از بردن خرمن به خانه بپردازد؟ فرمود: نه اگر قبل از بردنش بپردازد به سخاوت وى نزديكتر است.
و نيز در همان تفسير از احمد بن ادريس از برقى از سعد بن سعد از حضرت رضا عليهالسلام نقل كرده كه شخصى از آن جناب پرسيد: اگر در موقع درو و برداشت حاصل مساكين حاضر نباشند چه بايد كرد؟ حضرت فرمود: در اين صورت تكليفى بر او نيست.
و در كافى از على بن ابراهيم از ابن ابى عمير از معاويه بن حجاج روايت كرده كه گفت: من از امام صادق عليهالسلام شنيدم كه مىفرمود: در زراعت دو حق هست: حقى است گرفتنى و حقى است دادنى. عرض كردم گرفتنى آن كدام است و دادنيش كدام؟ فرمود: حقى كه از زراعت به حكم اجبار مىگيرند همان عشر و نصف عشر (صدى ده و صدى پنج) است و اما آن حقى كه انسان خودش به طيب خاطر خود مىدهد همان حقى است كه آيه:« و آتوا حقه يوم حصاده،» متعرض آن است.
و مقصود از روز حصاد همان روزى است كه شروع به چيدن مىشود و به تدريج روى هم انباشته مىگردد، همه اين مدت روز حصاد است.
آنگاه معاويه بن حجاج اضافه كرد( كه مطلب ديگرى را نيز امام فرمود،) و به خاطرم جز اين نيست كه فرمود: حقى كه در روز حصاد بايد داد عبارت از اين است كه در طول مدت حصاد هر دفعه كه مسكينى مراجعه مىكند يك دسته به او بدهد تا از حصاد فارغ شود.
و نيز در كافى به سند خود از ابن ابى نصر از حضرت ابى الحسن رضا عليهالسلام
ص:257
روايت كرده كه از آنجناب از معناى جمله« و اتوا حقه يوم حصاده و لا تسرفوا،» پرسيدم، حضرت فرمود: پدرم بارها مىفرمود: اسراف در روز درو و روز چيدن خرما به اين است كه انسان با دو مشت خود بدهد.
آنگاه فرمود پدرم وقتى در چنين مواقعى به غلامى برمىخورد كه با دو مشت خود صدقه مىداد، صدايش مىزد و مىفرمود: خرما را مشت مشت و سنبل (خوشه) را دسته دسته بده!
و نيز در همان كتاب به سند خود از مصادف روايت كرده كه گفت: وقتى در خدمت امام صادق عليهالسلام در يكى از زمينهاى زراعيش بودم، موقعى بود كه داشتند درو مىكردند، اتفاقا سائلى نزديك آمد و سؤال كرد من در جوابش گفتم خدا روزيت دهد، حضرت فرمود: ساكت، شما نمىتوانيد چنين جوابى بدهيد مگر بعد از آنكه به سه نفر داده باشيد پس از آن در دادن و ندادن مختاريد.
و در تفسير عياشى از امام صادق عليهالسلام نقل شده كه در ذيل آيه مذكور فرموده: از محصول جمعآورى شده خود به هر مسلمانى كه نزدت آمد، بده و اگر هيچ مسلمانى نزدت نيامد به مشرك بده.
و در كتاب الدر المنثور است كه ابن منذر، نحاس، ابو الشيخ و ابن مردويه از ابى سعيد خدرى روايت كردهاند كه گفت: رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم در ذيل آيه« و آتوا حقه يوم حصاده،» فرمود: آن حق عبارت است از آنچه از سنبلها مىريزد.
1) مستند: آيه 141 تا 146 سوره انعام الميزان ج : 7 ص : 500
ص:258
آياتى كه متعرض مساله شراب شده پنج طايفه است، و اگر اين پنج طايفه را پهلوى هم بگذاريم، اين معنا به دست مىآيد كه:
1- آيه 67 سوره نحل:« تتخذون منه سكرا و رزقا حسنا - از انگور شراب و رزق خوب مىگيريد،» كه تنها از زشتى مى، به اين مقدار اكتفا نموده كه آن را در مقابل رزق خوب ذكر نموده است.
2- آيه 33 سوره اعراف كه بطور كلى مىفرمايد:« قل انما حرم ربى الفواحش ما ظهر منها و ما بطن و الاثم - بگو پروردگار من تنها فواحش ظاهرى و باطنى و اثم را تحريم كرده است،»
3- آيه 43 سوره نساء: « يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا لا تَقْرَبُوا الصلَوةَ وَ أَنتُمْ سكَرَى حَتى تَعْلَمُوا مَا تَقُولُونَ- هان اى كسانى كه ايمان آوردهايد، در حال مستى به نماز نزديك نشويد، صبر كنيد تا مستى شما زايل شود، و بفهميد چه مىگوييد،» كه به نماز ايستادن در حال مستى را نهى فرموده است.
4- آيه 219 سوره بقره: « يسئلونك عن الخمر و الميسر قل فيهما اثم كبير و منافع للناس و اثمهما اكبر من نفعهما،» كه تكيه روى شراب كرده، مىفرمايد:« از تو از شراب و قمار مىپرسند، بگو در آن دو آثار سوء بسيارى است، و منافعى هم براى مردم هست.»
5- آيه 90 سوره مائده: « يا ايها الذين آمنوا انما الخمر و الميسر و الانصاب و الازلام رجس من عمل الشيطان فاجتنبوه - هان اى كسانى كه ايمان آوردهايد شراب و قمار و معاملات معروف به ازلام و نيز بتپرستى تـنها پليدى و از عمل شيطان است، بايد كه از آنها اجتناب كنيد! » اين آيه، آخرين آيهاى است كه در باره تحريم شراب نازل شده است.
1) مستند: آيه 43 سوره نساء الميزان ج : 4 ص : 569
ص:259
-” يَسئَلُونَك عَنِ الْخَمْرِ وَ الْمَيْسِرِ قُلْ فِيهِمَا إِثْمٌ كبِيرٌ وَ مَنَفِعُ لِلنَّاسِ وَ إِثْمُهُمَا أَكبرُ مِن نَّفْعِهِمَا ...!
-از تو حكم شراب و قمار را مىپرسند بگو در آن دو گناهى است بزرگ و منافعى است براى مردم اما اثر سوء آندو در دلها بيش از منافع صورى آنها است...!“
خمر به معناى هر مايع مست كننده است، مايعى كه اصلا به اين منظور درستش مىكنند، و در اصل معنايش ستر (پوشيدن) است، و اگر مسكر را خمر و پوشاننده خواندند، بدين جهت است كه عقل را مىپوشاند و نمىگذارد ميان خوب و بد و خير و شر را تميز دهد.
خمر به معناى مسكر در عرب تنها در شراب انگور و خرما و جو استعمال مىشده چون غير اين چند قسم مسكرى نمىشناختند و بعدها مردم به تدريج اقسام آن را زياد كردند كه هم از جهت نوع بسيار شد، و هم از حيث درجه سكرش انواع مختلفى پيدا كرد، و به هر حال همه انواعش خمر است.
ميسر به معناى قمار است، و مقامر (قمارباز) را ياسر مىگويند، و در اصل معنايش سهولت و آسانى است، و اگر قمارباز را آسان خواندند به اين مناسبت است كه قمارباز بدون رنج و تعب و به آسانى مال ديگران را به چنگ مىآورد، بدون اينكه كسبى كند، يا بيلى بزند و عرقى بريزد. البته ميسر در عرب بيشتر در يك نوع خاصى از قمار استعمال مىشود، و آن عبارت است از انداختن چوبه تير كه ازلام و اقلام هم مىگويند.
و اما چگونگى اين بازى اينطور بوده كه شترى را مىخريدند و نحر مىكردند، و آن را بيست و هشت قسمت مىكردند، آنگاه ده چوبه تير كه يكى نامش فذ، و دوم توأم، و سوم رقيب و چهارم حلس، و پنجم نافس، و ششم مسبل، و هفتم معلى، و هشتم منيح، و نهم سنيح، و دهم رغد، نام داشت قرار مىدادند، و همه مىدانستند كه از اين بيست و هشت سهم يك جزء سهم فذ است، و دو جزء سهم توأم، و سه جزء سهم رقيب، و چهار جزء سهم حلس و پنج قسمت سهم نافس، و شش سهم از آن مسبل، و هفت قسمت كه از همه بيشتر است از آن معلى است، و هشتم و نهم و دهم سهم نداشتند، آنگاه به شكل بختآزمائى دست مىبردند، و يكى از آن ده تير را بيرون مىآوردند، اگر فذ بيرون مىشد،
ص:260
يك سهم از بيست و هشت سهم را به كسى كه فذ را به نامش بيرون آوردند مىدادند و اگر توأم بيرون مىشد دو سهم، و همچنين و اگر يكى از سه چوبه منيح و سفيح و رغد به نام كسى در مىآمد، چيزى از آن سهام عايدش نمىشد، با اينكه صاحبان اين سه سهم در دادن پول شتر شركت داشتند و اين عمل هميشه ميان ده نفر انجام مىشد، و در تعيين اينكه چه كسى صاحب فذ، و چه كسى صاحب توأم و يا آن هشت چوبه ديگر باشد با قرعه تعيين مىكردند.
اثم از نظر معنا نزديك است به كلمه ذنب و نظاير آن، و آن عبارت است از حالتى كه در انسان، يا هر چيز ديگر يا در عقل پيدا مىشود كه باعث كندى انسان از رسيدن به خيرات مىگردد، پس اثم آن گناهى است كه به دنبال خود شقاوت و محروميت از نعمتهاى ديگرى را مىآورد، و سعادت زندگى را در جهات ديگرى تباه مىسازد، و دو گناه مورد بحث ( شراب و قمار) از همين گناهان است و بدين جهت آن را اثم خوانده است .
اما مىگسارى مضراتى گوناگون دارد، يكى مضرات طبيعى، و يكى اخلاقى، و يكى مضرات عقلى، اما ضررهاى طبيعى و آثار سوء و جسمى اين عمل اختلالهائى است كه در معده، و روده، و كبد، و شش، و سلسله اعصاب و شرايين، و قلب، و حواس ظاهرى، چون بينائى و چشائى و غير آن پديد مىآورد كه پزشكان حاذق قديم و جديد تاليفات بسيارى نوشته و آمارهاى عجيبى ارائه دادهاند، كه از كثرت مبتلايان به انواع مرضهاى مهلكى خبر مىدهد كه از اين سم مهلك ناشى مىشود .
و اما مضرات اخلاقى شراب اين است كه علاوه بر آثار سوئى كه گفتيم در درون انسان دارد و علاوه بر اينكه خلقت ظاهرى انسان را زشت و بىقواره مىكند، انسان را به ناسزاگوئى وا مىدارد، و نيز به ديگران ضرر مىرساند، و مرتكب هر جنايتى و قتلى مىشود، اسرار خود و ديگران را فاش مىسازد، به نواميس خود و ديگران هتك و تجاوز مىكند، تمامى قوانين و مقدسات انسانى را كه اساس سعادت زندگى انسانها است باطل و لگدمال مىكند، و مخصوصا ناموس عفت نسبت به اعراض و نفوس و اموال را مورد تجاوز قرار مىدهد، آرى كسى كه مست شده و نمىداند چه مىگويد و چه مىكند، هيچ جلوگيرى كه از افسار گسيختگى مانعش شود ندارد، و كمتر جنايتى است كه در اين دنياى مالامال از جنايات ديده شود و شراب در آن دخالت نداشته باشد، بلكه مستقيم و يا حداقل غير مستقيم در آن دخالت دارد .
ص:261
و اما ضررهاى عقلي آن اين است كه عقل را زايل و تصرفات عقل را نامنظم و مجراى ادراك را در حال مستى و خمارى تغيير مىدهد، و اين قابل انكار نيست و بدترين گناه و فساد هم همين است، چون بقيه فسادها از اينجا شروع مىشود و شريعت اسلام همانطور كه قبلا هم گفته شد اساس احكام خود را تحفظ بر عقل قرار داده، خواسته است با روش عملى، عقل مردم را حفظ كند، و بلكه رشد هم بدهد، و اگر از شراب، و قمار، و تقلب، و دروغ، و امثال اين گناهان نهى كرده، باز براى اين است كه اينگونه اعمال ويرانگر عقلند و بدترين عملى كه حكومت عقل را باطل مىسازد در ميان اعمال شرب خمر، و در ميان اقوال دروغ و زور است.
پس اين اعمال يعنى اعمالى كه حكومت عقل را باطل مىسازد، و در رأس آن سياستهائى است كه مستى و دروغ را ترويج مىكند، اعمالى است كه انسانيت را تهديد مىكند، و بنيان سعادت او را منهدم ساخته، آثارى هر يك تلختر از ديگرى ببار مىآورد، آرى شراب آب شور را مىماند كه هر چه بيشتر بنوشند تشنهتر مىشوند، آنجا كه كار به هلاكت برسد، آثار اين آب آتشين هم روز به روز تلختر، و بر دوش انسانها سنگينتر است، چون مبتلاى به شراب جرعهاى ديگر مىنوشد تا بلكه شايد خستگيش بر طرف شود، ولى تلاشى بيهوده مىكند .
و اين فخر براى دين مبين اسلام اين محجه بيضا و شريعت غرا بس است كه زير بناى احكام خود را عقل قرار داده، و از پيروى هواى نفس كه دشمن عقل است نهى فرموده است .
و از آنجائى كه مردم به قريحه حيوانيت كه دارند همواره متمايل به لذائذ شهوت هستند، و اين تمايل اعمال شهوانى را بيشتر در بين آنان شايع مىسازد تا حق و حقيقت را، و قهرا مردم به ارتكاب آنها عادت نموده تركش برايشان دشوار مىشود، هر چند كه ترك آن مقتضاى سعادت انسانى باشد، بدين جهت خداى سبحان مبارزه با اينگونه عادتها را تدريجا در بين مردم آغاز كرد، و با رفق و مدارا تكليفشان فرمود: يكى از اين عادات زشت و شايع در بين مردم مىگسارى بود، كه شارع اسلام به تدريج تحريم آن را شروع كرد، و اين مطلب با تدبر در آيات مربوط به اين تحريم كه مىبينيم چهار بار نازل شده كاملا به چشم مىخورد :
بار اول فرموده:
-” قل انما حرم ربى الفواحش ما ظهر منها و ما بطن، و الاثم و البغى بغير الحق،“
ص:262
و اين آيه در مكه نازل شده، و بطور كلى هر عملى را مصداق اثم باشد تحريم كرده و ديگر نفرموده كه شرب خمر هم مصداق اثم است، و اينكه در آن اثمى كبير است .
و احتمالا اين همان جهت است كه گفتيم خواسته است رعايت سهولت و ارفاق را كرده باشد، چون سكوت از اينكه شراب هم اثم است خود نوعى اغماض است، همچنانكه آيه شريفه:” و من ثمرات النخيل و الاعناب تتخذون منه سكرا و رزقا حسنا،“ نيز اشاره به اين اغماض دارد، چون شراب را در مقابل رزق نيكو قرار داده، و گويا مردم با اينكه صراحتا بفرمايد شراب حرمتى بزرگ دارد دست بردار نبودند، تا آنكه آيه شريفه: ” لا تقربوا الصلوة و انتم سكارى،“ در مدينه نازل شد، و تنها از مىگسارى در بهترين حالات انسان و در بهترين اماكن يعنى نماز در مسجد نهى كرده است.
و سپس آيه سوره بقره كه مورد بحث ما است نازل شد، و فرمود: ” يسئلونك عن الخمر و الميسر، قل فيهما اثم كبير و منافع للناس، و اثمهما اكبر من نفعهما،“ و اين آيه بعد از آيه سوره نسا نازل شد، به بيانى كه گذشت، و دلالت بر تحريم هم دارد، براى اينكه در اينجا تصريح مىكند بر اينكه شرب خمر اثم است، و در سوره اعراف بطور صريح بيان مىكند كه هر چه مصداق اثم باشد خدا از آن نهى كرده است.
آيه سوره اعراف دلالت بر حرمت مطلق اثم دارد، و آيه مورد بحث شراب و قمار را اثم كبير يعنى فرد اعلاى اثم خوانده ديگر كسى شك نمىكند در اينكه اين دو از مصاديق كامل و تام اثم تحريم شدهاند، چون قرآن كريم قتل، و كتمان شهادت، و افترا، و غيره را نيز اثم خوانده، و هيچ يك را اثم كبير نخوانده به جز شراب و قمار، و به جز شرك كه آن را اثم عظيم ناميده و فرموده:” و من يشرك بالله فقد افترى اثما عظيما.“ و سخن كوتاه اينكه: هيچ شكى نيست در اينكه آيه مورد بحث دلالت بر تحريم دارد.
آنگاه دو آيه سوره مائده نازل شد، و فرمود:
-” يا ايها الذين آمنوا انما الخمر و الميسر و الانصاب و الازلام رجس من عمل الشيطان، فاجتنبوه لعلكم تفلحون انما يريد الشيطان ان يوقع بينكم العداوة و البغضاء فى الخمر و الميسر، و يصدكم عن ذكر الله و عن الصلوة، فهل انتم منتهون! “
از ذيل اين دو آيه بر مىآيد كه مسلمانان بعد از شنيدن آيه سوره بقره هنوز از مىگسارى دست بردار نبودند، و به كلى آن را ترك نكرده بودند، تا اين دو آيه نازل شد، و در آخرش فرمود حالا ديگر دست بر مىداريد يا خير؟
ص:263
همه آنچه گفته شد در باره شراب بود، و اما ميسر (قمار) مفاسد اجتماعى آن و اينكه مايه فرو ريختن پايههاى زندگى است امرى است كه هر كسى آن را به چشم خود مىبيند، و نياز به بيان ندارد.
در كافى از ابى بصير از يكى از دو امام صادق و باقر عليهماالسلام روايت كرده كه فرمود: خداى تعالى براى معصيت خانهاى و صندوقى قرار داده، و براى آن درى درست كرده، و آن در را قفل كرده، و براى آن قفل كليدى هست، و آن شراب است.
و نيز در همان كتاب از امام صادق عليهالسلام روايت آورده كه فرمود : رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم فرمود: شراب سر منشا تمامى گناهان است.
و باز در آن كتاب از ابى البلاد از يكى از آن دو بزرگوار روايت كرده كه فرمود: خداى تعالى به هيچ گناهى بزرگتر از شرب مسكر نافرمانى نشده، چون اين مست است كه ندانسته هم نماز واجب را ترك مىكند، و هم به مادر و دختر و خواهر خود مىپرد.
و در احتجاج آمده كه زنديقى از امام صادق عليهالسلام پرسيد: يا ابا عبد الله چرا خدا شراب را كه هيچ لذتى لذيذتر از آن نيست حرام كرد؟ فرمود: بدين جهت حرام كرد كه ام الخبائث، و منشا تمامى شرور است. ساعتى بر شارب خمر مىگذرد كه در آن ساعت عقلش از كفش رفته، نه پروردگار خود را مىشناسد و نه از هيچ معصيتى پروا دارد... ( تا آخر حديث.)
مؤلف : اين روايات يكديگر را تفسير مىكنند، و تجربه و حساب عقل هم مساعد آنها است.
و در كافى از جابر از امام باقر عليهالسلام روايت آورده كه فرمود: رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم در مساله خمر ده نفر را لعنت كرد: 1 - آنكه درخت خرما و يا انگور و يا چيز ديگر را به منظور شراب مىكارد. 2 - آنكه باغبانيش مىكند. 3 - آنكه آنرا مىفشارد. 4 - آنكه مىنوشد. 5- آنكه ساقى شراب مىشود. 6 - آنكه شراب را بار مىكند. 7 - آنكه بار شراب را برايش مىبرند. 8- آنكه آنرا مىفروشد. 9 - آنكه شراب را مىخرد. 10 - آنكه پول شراب را مىخورد.
و نيز در كافى و محاسن از امام صادق عليهالسلام روايت آورده كه فرمود رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم فرمود: ملعون و باز ملعون است، كسى كه كنار سفرهاى بنشيند كه در آن سفره شراب نوشيده مىشود .
ص:264
مؤلف: آيه شريفه ” و لا تعاونوا على الاثم و العدوان،“ مؤيد اين دو روايت است.
و در خصال به سند خود از ابى امامه روايت كرده كه گفت: رسولخدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم فرمود: چهار طايفهاند كه خدا در قيامت نظرى به آنان نمىافكند، يعنى رحمتش را شامل حال آنان نمىكند: 1 – عاق. 2 - كسى كه زياد منت مىگذارد. 3 - كسى كه قضا و قدر را تكذيب مىكند. 4 - كسى كه بر شرب خمر عادت كرده است.
و در امالى ابن الشيخ به سند خود از امام صادق عليهالسلام از رسولخدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم روايت آمده كه فرمود: پروردگارم جل جلاله سوگند خورده كه هيچ بندهاى از بندگانم در دنيا شراب ننوشد، مگر آنكه در قيامت به همان مقدار كه نوشيده از حميم دوزخ به او مىچشانم، حال چه اينكه اهل عذاب باشد و يا آمرزيده باشد آنگاه فرمود: روز قيامت شارب الخمر با روى سياه و چشمانى كبود محشور مىشود در حالى كه گونهاش كج و معوج است، آب از دهانش ريزان، و زبانش از پشت سرش آويزان است .
-« يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا إِنَّمَا الخَمْرُ وَ الْمَيْسرُ وَ الأَنصاب وَ الأَزْلَمُ رِجْسٌ مِّنْ عَمَلِ الشيْطنِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ!
-إِنَّمَا يُرِيدُ الشيْطنُ أَن يُوقِعَ بَيْنَكُمُ الْعَدَوَةَ وَ الْبَغْضاءَ فى الخَمْرِ وَ الْمَيْسرِ وَ يَصدَّكُمْ عَن ذِكْرِ اللَّهِ وَ عَنِ الصلَوةِ فَهَلْ أَنتُم مُّنتهُونَ،
-وَ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسولَ وَ احْذَرُوا فَإِن تَوَلَّيْتُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّمَا عَلى رَسولِنَا الْبَلَغُ الْمُبِينُ،
-لَيْس عَلى الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصلِحَتِ جُنَاحٌ فِيمَا طعِمُوا إِذَا مَا اتَّقَوْا وَّ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصلِحَتِ ثُمَّ اتَّقَوا وَّ ءَامَنُوا ثُمَّ اتَّقَوا وَّ أَحْسنُوا وَ اللَّهُ يحِب المُحْسِنِينَ !
-اى كسانى كه ايمان آوردهايد، جز اين نيست كه شراب و قمار و بتها، يا سنگهائى كه براى قربانى نصب شده و چوبههاى قرعه، پليد و از عمليات شيطان است، پس دورى كنيد از آنها، شايد كه رستگار شويد،
-و جز اين نيست كه شيطان ميخواهد بوسيله شراب و قمار بين شما عداوت و خشم بيندازد و شما را از ذكر خدا و از نماز باز دارد، پس آيا دست بردار از آنها هستيد؟!
1) مستند:آيه 219 تا 220 سوره بقره الميزان ج : 2 ص : 287
ص:265
-فرمانبرى خدا و اطاعت رسول كنيد و دورى كنيد از منهيات چه اگر گوش ندهيد و اعراض كنيد بايد بدانيد كه تنها بر عهده رسول ما بلاغ آشكار است و بس،
-بر كسانى كه ايمان آوردهاند و عمل صالح كردهاند گناه و حرجى نيست در آنچه كه قبل از اين از محرمات خوردهاند، البته وقتى كه پرهيز كرده و ايمان آورند و عمل صالح كنند آنگاه پرهيز كرده و ايمان آورند سپس پرهيز كرده و نيكوئى كنند، و خداوند دوست مي دارد نيكوكاران را !»
شروع اين آيات در مقام بيان احكام شراب است و بعد قمار و انصاب و ازلام، و ما سابقا در ذيل « آيه يسئلونك عن الخمر و الميسر قل فيهما اثم كبير و منافع للناس و اثمهما اكبر من نفعهما،» و نيز در تفسير آيه:« يا ايها الذين آمنوا لا تقربوا الصلوة و انتم سكارى حتى تعلموا ما تقولون،» گفتيم كه اين دو آيه با آيه« قل انما حرم ربى الفواحش ما ظهر منها و ما بطن و الاثم،» و آيه مورد بحث تا جمله« انتم منتهون،» اگر همه به هم منضم و يكجا در نظر گرفته شوند سياقهاى مختلفشان اين معنا را مىرساند كه شارع مقدس شراب را بتدريج تحريم فرموده است.
نهى تحريمى از خصوص شراب را بتدريج بيان فرموده، به اين معنا كه نخست شراب را در ضمن عنوان گناه كه عنوانى است عام تحريم كرده، و فرموده است:« بگو پروردگار من فواحش را، چه علنى و چه در پنهانى، و همچنين اثم را تحريم نموده است.» آنگاه همان را به تحريم خاص و به صورت نصيحت بيان كرده و فرموده است:« بگو گر چه براى مردم در اين دو يعنى شراب و قمار منافعى است، الا اينكه گناه آندو از نفعشان بزرگتر است.»
و نيز فرمود:« مبادا با اينكه مست هستيد در صدد نماز خواندن برآييد، بلكه صبر كنيد تا آنكه بحال خود آمده و بفهميد چه مىگوييد!» البته بنا بر اينكه مراد از اين مستى، مستى شراب باشد نه مستى و بيخودى خواب،
بار سوم هم آن را باز به تحريم خاص و ليكن با تشديد و تاكيد هر چه بيشتر بيان كرده و فرموده:« انما الخمر و الميسر و الانصاب و الازلام رجس من عمل الشيطان ... فهل انتم منتهون!» چون اين چند آيه كه آخرين آياتى است كه راجع به تحريم شراب نازل شده از چند جهت مشتمل بر تشديد و تاكيد است.
اول: از جهت اينكه كلمه انمّا در آن بكار رفته است،
دوم: از اينكه شراب را پليد و رجس خوانده است،
سوم: اينكه آنرا عمل شيطان ناميده،
چهارم: از جهت اينكه مشتمل بر امر صريح است به اجتناب از آن،
ص:266
پنجم: از جهت اينكه فرموده است در آن اجتناب انتظار و توقع رستگارى هست،
ششم: از اين جهت كه مشتمل است بر بيان مفاسدى كه بر آشاميدن شراب مترتب است،
هفتم: از اينكه مىپرسد، آيا اين مقدار از بيان مرتكبين اين عمل را از عمل زشتشان باز مىدارد يا نه؟
هشتم: از اينكه بعد از آنهمه تاكيد آنان را به اطاعت خدا و رسول امر نموده از مخالفتشان بر حذر مىدارد،
نهم: آنكه مىفرمايد خداوند از اينكه شما اطاعتش بكنيد يا نكنيد بى نياز است،
دهم: اينكه در يك آيه بعد مىفرمايد:« ليس على الذين آمنوا و عملوا الصالحات ...،» چون بنا بر توضيحى كه بعدا خواهيم داد اين آيه نيز خالى از دلالت بر تشديد نيست .
مِّنْ عَمَلِ الشيْطنِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ!
خمر عبارتست از هر مايعى كه در اثر تخمير( ورآمدن) خاصيت سكر و مستى بخود گرفته باشد، و خوردنش عقل را تيره و بيهوده كند، و ميسر عبارتست از جميع انحاء قمار، و أنصاب عبارتست از همان بتها و يا سنگهائى كه براى ذبح قربانيها در اطراف خانه كعبه نصب مىكردهاند، سنگهائى بوده كه مردم به آن تبرك مىجسته و در باره آن عقيدههائى داشتند، و ازلام عبارتست از چوبهائى كه با آن بطرز مخصوصى قمار مىكردهاند.
رجس مانند نجس هر چيز پليدى را گويند، نجاست و قذارت كه عبارتند از پليدى يعنى حالت و وصفى كه طبايع از هر چيزى كه داراى آن حالت و وصف است از روى نفرت دورى مىكنند، و پليد بودن اينهايى كه در آيه ذكر شده است از همين جهت است كه مشتمل بر وصفى است كه فطرت انسانى نزديكى به آن را براى خاطر آن وصفش جايز نمىداند، چون كه در آن هيچ خاصيت و اثرى كه در سعادتش دخيل باشد و احتمال دهد كه روزى آن خاصيت از آن پليدى جدا شود، نمىبيند، كما اينكه چه بسا آيه شريفه «يسئلونك عن الخمر و الميسر قل فيهما اثم كبير و منافع للناس و اثمهما اكبر من نفعهما ،» هم اشاره به اين معنا داشته باشد، چون بطور مطلق گناه خمر و ميسر را بر نفع آنها غلبه
ص:267
داده، و هيچ زمانى را استثنا نكرده، و شايد از همين جهت پليدىهاى مذكور را به عمل شيطان نسبت داده، و كسى را با شيطان شريك در آنها نكرده، چه اگر در آنها جهت خيرى بود لابد از ناحيه غير شيطان بود، و آن غير شيطان با شيطان شريك مىشد، و در آيه بعد هم فرمود:
« انما يريد الشيطان ان يوقع بينكم العداوة - يعنى شيطان مىخواهد بوسيله همين پليدىها يعنى شراب و قمار بين شما دشمنى و كدورت بوجود آورده و مانع شما از ذكر خدا و نماز شود.»
و نيز در آيات زيادى شيطان را براى انسان دشمن معرفى نموده كه هيچگاه خير آدمى را نمىخواهد، و فرموده:« ان الشيطان للانسان عدو مبين،» و نيز فرموده:« كتب عليه انه من تولاه فانه يضله،» و نيز فرموده:« ان يدعون الا شيطانا مريدا لعنه الله،» پس لعنت خود را بر او ثابت و او را از هر خيرى طرد كرده است، و از طرفى هم در آيات زيادى بيان فرموده كه اعمال شيطان نظير اعمال ما نيست بلكه تماسش با انسان و اعمال انسان از راه تسويل و وسوسه و اغواء است يعنى در قلب او القاآتى مىكند و در نتيجه او را گمراه مىسازد، از آن جمله در آيه زير از قول خود شيطان مىفرمايد:« قال رب بما أغويتنى لازينن لهم فى الارض و لاغوينهم اجمعين الا عبادك منهم المخلصين قال هذا صراط على مستقيم، ان عبادى ليس لك عليهم سلطان الا من اتبعك من الغاوين،» بندگان خداى را به اغواء و گمراه ساختن تهديد كرده، و خداى تعالى هم در جوابش نفوذ و قدرت وى را از بندگان خالص خود نفى كرده، و فرموده: نفوذ تو تنها در گمراهانى است كه تو را پيروى كنند!
و نيز پارهاى از كلمات او را كه روز قيامت در خطاب به مردم مىزند از او نقل كرده مىفرمايد:« ما كان لى عليكم من سلطان الا ان دعوتكم فاستجبتم لى،» و در باره چگونگى دعوتش مىفرمايد:« يا بنى آدم لايفتننكم الشيطان تا آنجا كه مىفرمايد: انه يراكم هو و قبيله من حيث لا ترونهم- يعنى هان اى بنى آدم زنهار كه شيطان فريبتان ندهد، چه او و نفرات او شما را مىبينند از جائى كه شما آنان را نمىبينيد، بيان فرموده است كه دعوت او نظير دعوت يك انسانى از ديگرى به گفتن او و شنيدن آن ديگرى نيست، بلكه بطوريست كه داعى(شيطان) مدعو (انسان) را مىبيند، و ليكن مدعو، داعى را نمىبيند.
و آيه شريفه « من شر الوسواس الخناس الذى يوسوس فى صدور الناس من الجنة و الناس،» در حقيقت تفصيل آن اجمالى است كه ما از آن آيات استفاده كرديم، چه صريحا مىفرمايد: اعمال شيطان به تصرف و القا در دلها است، از اين راه است كه انسان را به ضلالت دعوت مىكند.
پس از آنچه گفته شد اين معنا به خوبى روشن گرديد كه: رجس و شيطانى بودن شراب و ساير مذكورات در آيه از اين جهت است كه اينها كار آدمى را به ارتكاب اعمال
ص:268
زشتى كه مخصوص به شيطانست مىكشانند، و شيطان هم جز اين كارى ندارد كه وسوسههاى خود را در دلها راه داده و دلها را گمراه كند، و از همين جهت در آيه مورد بحث آنها را رجس ناميده، چون در آيات ديگرى هم گمراهى را رجس خوانده، از آن جمله فرموده است:« و من يرد ان يضله يجعل صدره ضيقا حرجا كانما يصعد فى السماء، كذلك يجعل الله الرجس على الذين لا يؤمنون و هذا صراط ربك مستقيما،» آنگاه در آيه بعدى اين معنا را كه رجس بودن اينها ناشى از اين است كه عمل شيطانيست بيان نموده و مىفرمايد:« انما يريد الشيطان ان يوقع بينكم العداوة و البغضاء فى الخمر و الميسر و يصدكم عن ذكر الله و عن الصلوة،» شيطان از دعوت به اينگونه اعمال جز شر شما را نمىخواهد، و لذا گفتيم رجس از اعمال شيطانى است.
خلاصه از آيات بيش از اين استفاده نمىشود كه شيطان تنها در افكار، آنهم در بعضى از موارد تسلط دارد و بس، و اگر هم در روايتى داشت شيطان مجسم شده و چيزى را ساخته يا ساختن آنرا به بشر ياد داده بيش از اين دلالت ندارد كه براى فكر بشر مجسم شده، و در فكرش تصرف كرده باشد.
گفتيم: يكى از وجوهى كه نهى را در اين آيه تاكيد مىكند- بعد از ذكر مفاسد- امر به اجتناب است، و اين امر براى اين است كه نهى بهتر در دلها جاىگير شود، يكى ديگر از وجوه تاكيد اميد به رستگارى است، براى كسى كه اجتناب كند، كه خود شديدترين مراتب تاكيد را مىرساند، زيرا اين معنا را كه: اميد رستگارى نيست براى كسانى كه از اين عمل اجتناب نمىورزند، تثبيت مىكند.
-« إِنَّمَا يُرِيدُ الشيْطنُ أَن يُوقِعَ بَيْنَكُمُ الْعَدَوَةَ وَ الْبَغْضاءَ فى الخَمْرِ وَ الْمَيْسرِ وَ يَصدَّكُمْ عَن ذِكْرِ اللَّهِ وَ عَنِ الصلَوةِ فَهَلْ أَنتُم مُّنتهُونَ ؟!
-و جز اين نيست كه شيطان ميخواهد بوسيله شراب و قمار بين شما عداوت و خشم بيندازد و شما را از ذكر خدا و از نماز باز دارد، پس آيا دست بردار از آنها هستيد؟!»
همانطورى كه سابقا اشاره شد سياق اين آيه بيان جمله من عمل الشيطان يا رجس من عمل الشيطان است، و معنايش اين است كه اينكه گفته شد اين امور از عمل شيطانند يا هم رجس و هم از عمل شيطانند براى اين است كه شيطان هيچ غرضى از اين اعمال خود يعنى خمر و ميسر ندارد، مگر ايجاد عداوت و بغضا بين شما، و اينكه به اين وسيله شما را به تجاوز از حدود خدا و دشمنى با يكديگر وادار كند، و در نتيجه
ص:269
بوسيله همين شراب و قمار و انصاب و ازلام شما را از ذكر خدا و نماز باز بدارد، و اينكه عداوت و بغضا را تنها از آثار شراب و قمار دانسته از اين جهت است كه اين اثر در آن دو ظاهرتر است، چون معلوم است كه نوشيدن شراب باعث تحريك سلسله اعصاب شده و عقل را تخدير و عواطف عصبى را به هيجان در مىآورد، و اين هيجان اعصاب اگر در راه خشم و غضب بكار رود معلوم است كه چه ثمرات تلخى به بار مىآورد و بزرگترين جنايت را، حتى جناياتى را كه درندگان هم از ارتكاب آن شرم دارند براى شخص مست تجويز مىكند، و اگر در مسير شهوت و بهيميت قرار گيرد معلوم است كه سر به رسوائى در آورده و هر فسق و فجورى را چه در باره مال و عرض خود و چه در باره ديگران در نظرش زينت داده و او را به هتك جميع مقدسات دينى و اجتماعى وا مىدارد، دزدى و خيانت و دريدن پرده محارم خود و فاش كردن اسرار و ورود به خطرناكترين ورطههاى هلاكت و امثال آن را در نظرش ناچيز جلوه مىدهد، چنانكه آمار ممالك مترقى كه نوشيدن مشروبات الكلى در بينشان رواج دارد نشان داده كه درشتترين ارقام جنايات و حوادث ناگوار و فسق و فجورهاى شرمآور و ننگين در اثر نوشيدن اين آب آتشين است.
اما ميسر كه همان قمار است آن نيز در ضرر و مفسده دست كمى از شراب ندارد زيرا قمار سعى و كوششى را كه شخص در مدتهاى طويل در راه جمع مال و بدست آوردن وجهه و آبرو بكار برده در كمترين مدت از بين برده و علاوه بر اينكه مال آدمى را تباه مىسازد چه بسا عرض و آبرو و بلكه جان آدمى را هم در مخاطره قرار مىدهد.
حال اگر در راه قمار پيروز شد و از اين راه مالى بدست آورد تازه همين مال او را به يك انحرافهاى ديگر دچار مىسازد، و آن اينست كه چون اين مال را به زحمت كسب نكرده در راه صحيح هم خرج نمىكند، و سير معتدلى را كه تاكنون در زندگى صحيح و عاقلانه خود اتخاذ كرده بود تباه ساخته و او را مردى ولخرج و تنبل و اهل لهو و فجور مىسازد، چنين كسى هيچ وقت حوصله اينكه مايحتاج زندگى خود را از راه مشروع بدست آورد نداشته و همواره در پى راههاى نامشروع است، و همچنين اگر مغلوب شود و هستى خود را ببازد كه همين بى پولى و زيانكاريش او را به كينهتوزى نسبت به حريف قمار خود واداشته و در نتيجه يك عمر را به حسرت يا خشم و عصبانيت مىگذارند.
اين مفاسدى كه گفته شد گر چه از آنجائى كه كمتر بچشم اشخاص عوام و ساده لوح مىخورد، و شايد يك يك آنها بيش از يكبار و دو بار مواجه با آنها نشود، از اين جهت فسادش خيلى براى آنها روشن نيست، و ليكن همين نادر است كه اگر جلوگيرى نشود غالب و اين يكبار چند بار و اين اندك بسيار شده، رفته رفته كار جامعه را بجائى
ص:270
مىكشاند و بلوايى از وحشيت و همجيت در آن راه مىاندازد، كه هيچ چيز جز عواطف سركش و وسوسه كشنده در آن حكومت نكند.
پس، از آنچه تاكنون گفته شد اين معنا روشن شد كه حصرى كه از كلمه انّما در آيه:« انما يريد الشيطان ان يوقع بينكم العداوة و البغضاء فى الخمر و الميسر و يصدكم عن ذكر الله و عن الصلوة،» استفاده مىشود راجع به يك يك آن گناهان يعنى خمر و ميسر و انصاب و ازلام نيست، بلكه راجع است به مجموع آنها مگر مفسده «جلوگيرى از ذكر خدا و نماز» كه از مفاسد همه و يك يك آنها است، نتيجتا عداوت و بغضا مخصوص به شراب و قمار خواهد بود، و از اين كه در جمله « و يصدكم عن ذكر الله و عن الصلوة،» نماز را جداى از ذكر خدا اسم برد، با اينكه نماز هم ذكر خداست، استفاده مىشود كه چون نماز فرد كامل از ذكر است، خداى تعالى اهتمام بيشترى به امر آن دارد، و در روايت صحيح از رسول الله وارد است كه فرمود: نماز ستون دين است. و همچنين در آيات بسيار زيادى از قرآن كريم به اين معنا اشاره شده است، بطورى كه جا براى شك و ترديد باقى نگذاشته است.
و اينكه در آيه مورد بحث ذكر را از نماز مقدم داشته براى اين بوده است كه تنها و تنها مقصود از دعوت الهى آن بوده است. آرى، ذكر خدا خمير مايه سعادت دنيا و آخرت، و روح زنده هر پيكرهاى از عبادات است، كما اينكه در اين آيات:« قال اهبطا منها جميعا بعضكم لبعض عدو فاما ياتينكم منى هدى فمن اتبع هداى فلا يضل و لا يشقى و من اعرض عن ذكرى فان له معيشة ضنكا و نحشره يوم القيامة اعمى،» كه مربوط است به اولين روز تشريع دين و خطاب است به آدم ابو البشر، و همچنين در اين آيات: « ... و لكن متعتهم و آباءهم حتى نسوا الذكر و كانوا قوما بورا،» و در اين آيه « فاعرض عن من تولى عن ذكرنا و لم يرد الحيوة الدنيا ذلك مبلغهم من العلم،» و ذكر خدا در اين آيات در مقابل فراموشى او بكار رفته كه مستلزم از ياد بردن عبوديت و انجام مراسم دينى است كه جز انجام آن راه ديگرى براى سعادت نفس نيست، چنانكه آيه شريفه « و لا تكونوا كالذين نسوا الله فانسيهم انفسهم،» هم اشاره به همين معنا دارد.
اما اينكه فرمود:« فهل انتم منتهون،» استفهامى است توبيخى كه مختصر دلالتى بر اينكه مسلمين آنروز خيلى گوش به فرمان خدا نبودهاند دارد، چون از آن استفاده مىشود كه نواهى ديگرى را كه قبل از اين نهى بگوششان خورده اطاعت نكردهاند، اين آيه يعنى:« انما يريد الشيطان ان يوقع ...،» به منزله تفسيرى است براى آيه« يسئلونك عن الخمر و الميسر قل فيهما اثم كبير و منافع للناس و اثمهما اكبر من نفعهما،» زيرا بيان مىكند كه نفع و گناهى كه در آن آيه در خمر و ميسر فرض شد طورى نيستند كه روزى از هم جدا شده
ص:271
و تنها نفع آندو بماند، يا نفعش غالب شود، تا در نتيجه حلال گردد، و مانند دروغ مصلحتآميز نيست كه در عين اينكه گناه است ممكن است روزى نافع شود، و چه بسا روزى در اصلاح ذات بين و امثال آن نفعش بحدى برسد كه بر ضررش غالب و در نتيجه حلال و جايز گردد، و تفسير بودنش از اينجاست كه بعد از اينكه مىفرمايد:« رجس من عمل الشيطان،» آنگاه رجس بودن آنرا بوسيله كلمه انما حصر نموده و فرموده:« انما يريد الشيطان ان يوقع بينكم العداوة و البغضاء فى الخمر و الميسر و يصدكم عن ذكر الله و عن الصلوة،» اين اعمال جز اين نخواهد بود كه هر وقت واقع شوند، رجس و پليد و عمل شيطانند، و شيطان هم جز اينكه بوسيله اينها بين شما عداوت و بغضا بيندازد و شما را از نماز و ياد خدا غافل سازد غرض ديگرى ندارد، و كوتاه سخن اينكه، هيچ اميدى به اينكه روزى نفع اين اعمال از گناهش بيشتر و در نتيجه مباح شوند، نيست!
« و اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و احذروا ...،» تاكيد امرى است كه قبلا به اجتناب از اين پليدىها كرده بود، و وجه تاكيد نخست اين است كه امر مىكند به اطاعت خداوند سبحان كه امر تشريع بدست اوست، و در ثانى به اطاعت رسول اللهى كه اجراى دستورات شرع محول به اوست، و در ثالث به تحذير صريح از مخالفت. و در اين فقره: « فان توليتم فاعلموا انما على رسولنا البلاغ المبين،» تاكيدى است كه در آن معناى تهديد است، مخصوصا از جهت اينكه مىفرمايد: فاعلموا زيرا اين خود اشاره است به اينكه شما مرتكبين خمر و ميسر و غيره و نافرمانيهاى خود را يك نوع غلبه بر رسول الله پنداشتهايد، و نفهميديد، يا فراموش كرديد كه رسول الله در اين بين سود و زيانى ندارد، و جز رسانيدن پيغام و تبليغ ماموريت خود وظيفه ديگرى ندارد، و اين نافرمانيها برگشتش به دشمنى با خداى تعالى است، و ندانستيد كه شما در حقيقت در مقام معارضه با ربوبيت پروردگار خود بر آمدهايد!
اين آيات در تحريم خمر و ميسر و غيره مشتمل بر فنون مختلفى است از تاكيد:
1- ابتداى به جمله يا ايها الذين آمنوا آنگاه بكار رفتن كلمه حصر انّما سپس پليد خواندن آن گناهان ، بعد از آن نسبت دادن آنها به عمل شيطان ، و امر صريح به اجتناب و اميد داشتن به رستگارى در دورى و اجتناب از آنها، بعد از آن بر شمردن مفاسد عمومى آنها يعنى عداوت و بغضا، و انصراف از نماز و ذكر خدا، سپس توبيخ مرتكبين به اينكه از نهى الهى متاثر و منتهى نمىشوند، آنگاه امر به اطاعت خدا و رسول و تحذير از مخالفت، و بعد از همه اينها تهديد به اينكه اگر بار ديگر مرتكب شوند و از دستور خدا سرپيچى كنند بدانند كه سرپيچيشان بعد از اتمام حجت و بلاغ مبين بوده است.
ص:272
« ليس على الذين آمنوا و عملوا الصالحات جناح فيما طعموا ...،» اين آيه جواب است از سؤالى كه ممكن است بخاطر كسى بيايد و آن اينست كه با اين همه گناه كه در اين عمل است پس مؤمنينى كه قبل از حرام شدن آن يا قبل از نزول اين آيه مرتكب آن شدهاند تكليفشان چيست؟ جواب مىدهد اگر تقوا پيشه كنند خطرى متوجهشان نيست.
سياق آيه جز اين را نمىپذيرد، براى اين كه جمله: فيما طعموا مطلق است و قيدى هم در كلام نيست.
و از طرفى، آيه در مقام رفع خطر از اين طعام مطلق است، و اين مطلق را با اين بيان:« اذا ما اتقوا و آمنوا و عملوا الصالحات ثم اتقوا و امنوا ثم اتقوا و احسنوا،» مقيد كرد به تقوا، و قدر متيقن از اين تقوا كه سه بار در آيه ذكر شده است، حق تقوا است، يعنى تقواى شديد!
آيه مورد بحث مانند آيات قبلى خود متعرض حال مسلمين است كه مبتلاى به شرب خمر بوده يا گاهگاهى آنرا مىنوشيدهاند، و از راه قمار مال بدست آورده يا از گوشت قربانيان انصاب خوردهاند، گويا زبان حال اين گونه اشخاص بعد از نزول آيات تحريم اين بوده كه تكليف ما و ساير مسلمين كه مثل ما هستند نسبت به گذشته و شرابهائى كه خوردهايم و گناهانى كه كردهايم چيست؟ و گويا اين آيه جواب است از زبان حال آنها به اينكه حرجى بر آنها نيست، در صورتى كه از مردان با ايمان و صالح و با تقوا و نيكوكار باشند، با ايمان باشند، يعنى به خدا و تمامى احكامى كه بر رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم نازل شده ايمان داشته باشند، صالح باشند، يعنى جز عمل نيك انجام ندهند، با تقوا باشند يعنى خود را در مسير تقوا قرار دهند، نيكوكار باشند يعنى احسان كنند به عمل كردن بر طبق احكامى كه نازل شده است.
ظاهر اينكه فرمود: ثم اتقوا و آمنوا اين ست كه ايمان بعد از ايمان معتبر است، و مراد از آن همان ايمان تفصيلى است، يعنى ايمان به يك يك احكامى كه رسول الله صلىاللهعليهوآلهوسلّم از ناحيه پروردگار خود آورده، بطورى كه يكى از آنها را انكار و رد نكند و در حقيقت در برابر اوامر و نواهى رسول الله صلىاللهعليه وآلهوسلّم تسليم شود.
و ظاهر اينكه فرمود: ثم اتقوا و احسنوا اين است كه مىخواهد بحسب اعتبار ايمان بعد از ايمان را احسان بشمارد، و اين اعتبار، اعتبار صحيحى است، چون احسان را دو معنا است، يكى همان انجام دادن عمل است به وجه حسن و نيكويش، و بدون اينكه در آن هيچگونه قصد سوئى در كار باشد.
ص:273
دوم احسانى است كه به ديگران هم مىرسد، و آن كارهاى پسنديده است كه چيزى از آن كه خوش آيند باشد عايد غير هم بشود.
تقواى دينى تنها با ايمان به خدا و تصديق به حقانيت دين و بدون ايمان تفصيلى به يك يك احكام آن، حقش آنطور كه بايد ادا نمىشود، زيرا رد كردن و نپذيرفتن يكى از احكام دين در حقيقت رد كردن اصل دين است، و اين ايمان تفصيلى هم وقتى در اداى حق تقوا كفايت مىكند كه توأم با عمل به آن احكام و به هر چه كه از فعل و ترك اقتضا دارند بوده باشد، و اين جرى عملى هم از راه انقياد باشد، نه از روى نفاق، پس بر كسى كه بخواهد براى آخرت خود توشه تقوا فراهم كند واجب است كه ايمان به خدا آورده و عمل صالح كند، و نيز به رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم در يك يك احكامى كه آورده ايمان بياورد، و علاوه در تمامى اين مراحل سلوكش بر سبيل احسان باشد.
و اما اينكه سه بار تقوا را تكرار كرد و مراحل سهگانه ايمان و عمل صالح و احسان را به آن تقييد نمود براى اين بود كه تاكيد كند در اشاره به لزوم مقارنت اين مراحل با تقواى واقعى و اينكه نبايد در اين مراحل هيچگونه غرض غير دينى در كار باشد.
تقوا يك مقام خاص دينى و معنوى نيست بلكه حالتى است روحى كه شامل تمامى مقامات معنوى مىشود، به اين معنا كه براى هر درجه و مقامى از مقامات معنوى، تقوائى است مخصوص به خود آن مقام.
پس ملخص آنچه گذشت اين شد كه مراد از آيه شريفه« ليس على الذين آمنوا و عملوا الصالحات جناح فيما طعموا ...،» اين است كه بر كسانى كه ايمان آورده و عمل صالح نمودهاند نسبت به آنچه از شراب نوشيده و يا از ساير محرمات مرتكب شدهاند حرجى نيست، اما بشرطى كه علاوه بر ايمان و عمل صالحشان در جميع مراحل و اطوار خود ايمان به خدا و رسول و احسان در عمل را دارا باشند، و جميع واجبات را انجام داده و از جميع محرمات پرهيزكار باشند.
با داشتن چنين فضائلى اگر قبل از نزول آيه تحريم و رسيدنش بگوششان و يا قبل از اينكه معناى آنرا فهميده باشند به يكى از اين پليدىها كه عمل شيطان است مبتلا بودهاند، حرجى بر آنها نيست و خداى تعالى از گناهان گذشته آنان صرفنظر نموده است.
اين آيات آخرين آياتى هستند كه در باب تحريم شراب نازل شده، و نيز - همانطورى كه قبلا هم گفتيم - استفاده مىشود كه بعضى از مسلمين در ايام بعد از آيات اول تحريم و قبل از اين آيات دست از عمل زشت خود برنداشته بودهاند. و نيز به دست
ص:274
مىآيد كه بعد از نزول اين آيات سؤال شده است از حال كسى كه قبل از تحريم شراب به شرب آن مبتلا بودهاند، و لابد كسانى بودهاند كه ابتلاى شان به اين عمل قبل از نزول تحريم بوده و كسانى بعد از نزول و قبل از فهميدن آن و اشخاصى بعد از نزول و بعد از فهميدن معناى آن بدون هيچ عذرى و جواب اين چند طايفه طورى داده شده كه هر طايفهاى حكم مسالهاش بحسب خصوص حال خودش معلوم شود، پس كسى كه با داشتن ايمان و احسان و در چنين حالى آنرا چشيده ( و مسلما كسى است كه قبل از تحريم و يا از روى جهل نوشيده،) حرجى بر او نيست، و كسى كه در غير اين شرايط و بدون عذر مرتكب شده حكمش غير اين است.
از آيات راجع به خمر استفاده مىشود كه شراب در مكه و قبل از هجرت تحريم شده، چنان كه آيه« قل انما حرم ربى الفواحش ما ظهر منها و ما بطن و الاثم و البغى،» دلالت بر اين معنا دارد، چون اين آيه مكى است و اگر ضميمه شود به آيه « يسئلونك عن الخمر و الميسر قل فيهما اثم كبير و منافع للناس و اثمهما اكبر من نفعهما،» كه آيهايست مدنى در اوايل هجرت نازل شده است، شكى باقى نمىماند كه در اوايل هجرت، شراب بر مسلمين تحريم بوده است.
اگر سياق آيات مورد بحث مخصوصا جمله« فهل انتم منتهون،» و آيه « ليس على الذين آمنوا وعملوا الصالحات جناح فيما طعموا اذا ما اتقوا...،» را مورد دقت قرار دهيم جاى هيچ شبهه باقى نمىماند كه ابتلاى عدهاى از مسلمين به اين عمل در ايامى كه آيه سوره بقره نازل شده و هنوز آيات مائده نازل نشده بوده از باب دنباله عادت زشت قبلى بوده است، عينا مانند همخوابگى با زنان بوده است در شبهاى ماه رمضان، كه چون سابقا عادت بر اين عمل داشتهاند دشوارشان بود كه در شبهاى ماه رمضان از آن صرفنظر كنند، و مرتكب عصيان مىشدهاند، تا اينكه آيه « احل لكم ليلة الصيام الرفث الى نسائكم هن لباس لكم و انتم لباس لهن علم الله انكم كنتم تختانون انفسكم فتاب عليكم،» نازل شد و حكم قبلى را نسخ كرد.
و كوتاه سخن اينكه، آيات قرآن مجيد در باره اينكه شراب در اسلام و قبل از هجرت تحريم شده است تصريح و تنصيص دارد، و آيه سوره مائده جز بمنظور تاكيد و تشديد در تحريم قبلى و تحريك مردم در انقياد و اينكه در انتها از اين نهى الهى و اقامه حكم حرمت سهلانگارى نكنند، نازل نشده است.
ص:275
در كافى و تهذيب به اسناد خود از امام ابى جعفرعليهالسلام نقل مىكنند كه فرمود: خداى تعالى هيچ پيغمبرى را مبعوث نفرمود مگر اينكه در علمش گذشته بود كه وقتى دين او كامل شود كمال دين او مستلزم تحريم شراب خواهد بود، و هميشه شراب حرام بوده است، چيزى كه هست طرز تحريم در بين مردم در شريعت هر پيغمبرى نسبت به اول بعثت و آخر آن مختلف بوده، اول بطور ملايم سپس بطور جزم و قطع، چون اگر از همان بار اول آنرا تحريم مىكردند، و شدت عمل بخرج مىدادند مردم زير بار نرفته و بطور كلى رشته را پاره مىكردند، و نيز حضرت ابى جعفر عليهالسلام فرمود: كسى بقدر خداى تعالى در رفتار خود رعايت رفق و مدارا را نمىكند، و اين هم از رفق خداى تعالى است كه تكليف را به تدريج و به ملايمت در بين بندگان خود اجرا مىنمايد، چون مىداند اگر يكباره تكليف را بدوش آنان بگذارد هلاك و گمراه مىشوند.
در كافى به سند خود از عمرو بن شمر از ابى جعفر عليهالسلام نقل مىكند كه فرمود: وقتى خداى تعالى آيه « انما الخمر و الميسر و الانصاب و الازلام رجس من عمل الشيطان فاجتنبوه،» را نازل فرمود، اشخاصى خدمت رسول الله صلىالله عليهوآلهوسلّم عرض كردند: يا رسول خدا ميسر چيست؟ حضرت فرمود: هر چيزى كه با آن قمار شود حتى كعبها، و گردو، پرسيدند انصاب چيست؟ حضرت فرمود: آنچه كه براى بتها قربانى شود. پرسيدند ازلام چيست؟ حضرت فرمود: همان تير چوبهايى كه با آن قرعه مىانداختند.
و در كافى به سند خود از عطاء بن يسار از ابى جعفر عليهالسلام نقل مىكند كه فرمود: رسول الله صلىاللهعليهوآلهوسلّم فرموده است: هر مسكرى حرام و هر مسكرى خمر است.
مؤلف: اين روايت از طرق اهل سنت از عبد الله بن عمر از رسول الله صلى اللهعليهوآلهوسلّم نقل شده، و لفظ آن چنين است: هر مسكرى خمر و هر خمرى حرام است و بيهقى و ديگران آنرا نقل كردهاند و از طريق ائمه اهل بيت عليهم السلام نقل اين روايت كه: هر مسكرى حرام و هر چيزى كه با آن قمار شود ميسر است، به حد استفاضه رسيده است.
و در تفسير عياشى از ابى الصباح از امام صادق عليهالسلام نقل شده كه فرمود:
ص:276
من از آن جناب از نبيذ و خمر پرسيدم كه آيا هر دو به يك منزلت و هر دو حرامند؟ فرمود: نه، نبيذ به منزله خمر نيست، زيرا خداى تعالى خمر را حرام كرده چه كم باشد و چه زياد، كما اينكه ميته و خون و گوشت خوك كم و زيادش را حرام نموده، و رسول الله صلىاللهعليهوآلهوسلّم از هر مشروبى مسكرش را تحريم كرده، و البته هر چه را كه رسول الله صلىاللهعليهوآلهوسلّم تحريم كند خدا تحريم كرده است.
و در كافى و تهذيب به اسناد خود از امام موسى بن جعفر عليهالسلام نقل كرده كه فرمود: خداى تعالى شراب را حرام نكرده از جهت اينكه با اسم آن دشمن است، بلكه آنرا تحريم فرموده براى خاطر آثار سوء و عاقبت وخيم آن، بنا بر اين هر چيزى كه در اثر و عاقبت سوء با آن شريك باشد آن هم خمر و حرام است.
و در روايت ديگرى است كه هر چيزى كه كار خمر را بكند خمر است.
1) مستند: آيه 90 تا 93 سوره مائده الميزان ج : 6 ص : 172
ص:277
-« وَ لا تَقْرَبُوا الزِّنى إِنَّهُ كانَ فَحِشةً وَ ساءَ سبِيلاً !
-و نزديك زنا مشويد كه زنا هميشه فاحشه بوده و روشى زشت است !»
اين آيه از زنا نهى مىكند و در حرمت آن مبالغه كرده است، چون نفرموده اينكار را نكنيد، بلكه فرموده نزديكش هم نشويد! و اين نهى را چنين تعليل كرده كه اين عمل فاحشه است، و زشتى و فحش آن صفت لاينفك و جدائى ناپذير آن است، به طورى كه در هيچ فرضى از آن جدا نمىشود، و با تعليل ديگر كه فرمود:« و ساء سبيلا،» فهماند كه اين روش، روش زشتى است كه به فساد جامعه، آن هم فساد همه شؤون اجتماع منجر مىشود، و به كلى نظام اجتماع را مختل ساخته و انسانيت را به نابودى تهديد مىكند، و در آيهاى ديگر در عذاب مرتكبين آن مبالغه نموده و در ضمن صفات مؤمنين فرموده« ولا يزنون و من يفعل ذلك يلق اثاما يضاعف له العذاب يوم القيمة و يخلد فيه مهانا الا من تاب و آمن و عمل عملا صالحا !»
اين بحثى كه عنوان مىكنيم بحثى است قرآنى و اجتماعى. همه مىدانيم كه هر يك از جنس نر و ماده نوع بشر وقتى به حد رشد رسيد- در صورتى كه داراى بنيهاى سالم باشد- در خود ميلى غريزى نسبت به طرف ديگر احساس مىكند، و البته اين مساله غريزى منحصر در افراد انسان نيست، بلكه در تمامى حيوانات نيز اين ميل غريزى را مشاهده مىكنيم.
ص:278
علاوه بر اين همچنين مشاهده مىكنيم كه هر يك از اين دو طرف مجهز به جهاز و اعضاء و قوائى است كه او را براى نزديك شدن به طرف مقابلش وادار مىكند.
اگر در نوع جهاز تناسلى اين دو طرف به دقت مطالعه و بررسى كنيم جاى هيچ ترديدى باقى نمىماند كه اين شهوت غريزى بوده و وسيلهاى است براى توالد و تناسل كه خود مايه بقاء نوع است.
علاوه بر جهاز تناسلى، انواع حيوانات، از آن جمله انسان، به جهازهاى ديگرى نيز مجهز است كه باز دلالت دارند بر اينكه غرض از خلقت جهاز تناسلى همان بقاء نوع است، يكى از آنها محبت و علاقه به فرزند است، و يكى ديگر مجهز بودن ماده هر حيوان پستاندار به جهاز شيرساز است تا طفل خود را براى مدتى كه بتواند خودش غذا را بجود و فرو ببرد و هضم كند شير بدهد و از گرسنگى حفظ نمايد، همه اينها تسخيرهائى است الهى كه به منظور بقاء نوع جنس نر را مسخر ماده، و ماده را مسخر نر كرده، جهاز تناسلى طرفين را مسخر و دلهاى آنان را و و و همه را مسخر كرده تا اين غرض تامين شود.
و به همين جهت مىبينيم انواع حيوانات با اينكه مانند انسان مجبور به تشكيل اجتماع و مدنيت نيستند و به خاطر اين كه زندگيشان ساده و حوائجشان مختصر است، و هيچ احتياجى به يكديگر ندارند معذلك گاه گاهى غريزه جنسى وادارشان مىكند كه نر و ماده با هم اجتماع كرده و عمل مقاربت را انجام دهند، و نه تنها انجام بدهند و هر يك دنبال زندگى خويش را بگيرند، بلكه به لوازم اين عمل هم ملتزم شوند، و هر دو در تكفل طفل و يا جوجه خود و غذا دادن و تربيت آن پاىبند باشند، تا طفل و يا جوجهشان به حد رشد برسد، و به اداره چرخ زندگى خويش مستقل گردد.
و نيز به همين جهت است كه مىبينيم از روزى كه تاريخ، زندگى بشريت و سيره و سنت او را سراغ مىدهد سنت ازدواج را هم كه خود يك نوع اختصاص و رابطه ميان زن و شوهر است سراغ مىدهد، همه اينها ادله مدعاى ما است، زيرا اگر غريزه، تناسل بشر را به اينكار وا نمىداشت بايد تاريخ سراغ دهد كه در فلان عصر نظامى در ميان زن و شوهرها نبوده، آرى مساله اختصاص يك زن به شوهر خود، اصلى طبيعى است كه مايه انعقاد جامعه انسانى مىگردد، و جاى هيچ ترديد نيست كه ملتهاى گوناگون بشرى در گذشته هر چند هم كه داراى افراد فراوان بودهاند بالأخره به مجتمعات كوچكى به نام خانواده منتهى مىشدند.
همين اختصاص باعث شده كه مردان، زنان خود را مال خود بدانند، و عينا مانند اموال خود از آن دفاع كنند، و جلوگيرى از تجاوز ديگران را فريضه خود بدانند همانطور
ص:279
كه دفاع از جان خود را فريضه مىدانند، بلكه دفاع از عِرض را واجبتر دانسته گاهى جان خود را هم بر سر عِرض و ناموس خود از دست بدهند.
به همين جهت است كه مىبينيم در همه اعصار نوع بشر نكاح و ازدواج را مدح كرده و آن را سنت حسنه دانسته، و زنا را نكوهش نموده فى الجمله آنرا عملى شنيع معرفى كردهاند و گناهى اجتماعى و عملى زشت دانستهاند، بطورى كه خود مرتكب نيز آنرا علنى ارتكاب نمىكند، هر چند بطورى كه در تاريخ امم و اقوام ديده مىشود در بعضى از اقوام وحشى آنهم در پارهاى از اوقات و در تحت شرائطى خاص در ميان دختران و پسران و يا بين كنيزان معمول بوده است.
پس اينكه مىبينيم تمامى اقوام و ملل در همه اعصار اين عمل را زشت و فاحشه خواندهاند براى اين بوده كه مىفهميدند اين عمل باعث فساد انساب و شجرههاى خانوادگى و قطع نسل و ظهور و بروز مرضهاى گوناگون تناسلى گشته و همچنين علاوه بر اين باعث بسيارى از جنايات اجتماعى از قبيل آدمكشى و چاقوكشى و سرقت و جنايت و امثال آن مىگردد، و نيز باعث مىشود عفت و حياء و غيرت و مودت و رحمت در ميان افراد اجتماع جاى خود را به بىعفتى و بىشرمى و بىغيرتى و دشمنى و شقاوت بدهد.
با همه اينها، تمدنى كه ممالك غربى در اين اعصار به وجود آوردهاند، از آنجائى كه صرفا بر اساس لذتجوئى و عياشى كامل و برخوردارى از مزاياى زندگى مادى و نيز آزادى افراد در همه چيز بنا نهاده شده و آزادى را جز در آن امورى كه مورد اعتناى قوانين مدنى است سلب نكرده و حتى كار را به جائى رساندهاند كه تمامى آداب قومى و مرزهاى دينى و اخلاقى و شرافت انسانى را كنار گذاشته افراد را در هر چيز كه ميل داشته باشند و در هر عملى - هر چه هم كه شنيع باشد - آزاد گذاشتهاند و گذشته از بعضى شرائط جزئى كه در پارهاى موارد مخصوص، اعتبار كردهاند ديگر هيچ اعتنائى به آثار سوء اين آزادى بىقيد و شرط افراد ندارند، و قوانين اجتماعى را هم بر طبق خواسته اكثر مردم تدوين مىكنند.
نتيجه چنين تمدنى اشاعه فحشاء ميان مردان و زنان شده و حتى تا داخل خانهها در ميان مردان صاحب زن و زنان صاحب شوهر و حتى نسبت به محارم سرايت نموده و شايد ديگر كسى ديده نشود كه از آثار شوم اين تمدن، سالم مانده باشد، بلكه به سرعت اكثريت را با خود همراه كرده است، و يكى از آثار شومش اين است كه صفات كريمهاى كه هر انسان طبيعى، متصف بدان است و آن را براى خود مىپسندد و همه آنها از قبيل عفت و غيرت و حياء آدمى را به سنت ازدواج سوق مىدهد، رفته رفته ضعيف گشته است، تا آنجا كه بعضى از فضائل مسخره شده است، و اگر نقل پارهاى از كارهاى
ص:280
زشت خودش شنيع و زشت نبود، و اگر بحث ما قرآنى و تفسير نبود آمارى را كه پارهاى از جرايد منتشر كردهاند اينجا نقل مىكرديم تا مدعاى ما ثابت گردد، كه آثار شوم اين تمدن تا چند درصد افراد بشر را آلوده كرده است.
و اما شريعتهاى آسمانى بطورى كه قرآن كريم بدان اشاره مىكند و تفسير آيات آن در سوره انعام آيه 151 تا آيه 153 گذشت، همه از عمل زشت زنا به شديدترين وجه نهى مىكردهاند، در ميان يهود قدغن بوده، از انجيلها هم برمىآيد كه در بين نصارى نيز حرام بوده است، در اسلام هم مورد نهى قرار گرفته و جزء گناهان كبيره شمرده شده است، و البته حرمتش در محارم چون مادر و دختر و خواهر و عمه و خاله شديدتر است، و همچنين در صورت احصان يعنى در مورد مردى كه زن داشته و زنى كه شوهر داشته باشد حرمتش بيشتر است و در غير صورت احصان حدود سبكترى دارد مثلا اگر بار اول باشد صد تازيانه است و در نوبت سوم و چهارم يعنى اگر دو يا سه بار حد خدائى بر او جارى شده باشد و باز هم مرتكب شود حدش اعدام است، و اما در صورت محصنه بودن در همان نوبت اول بايد سنگسار شود.
و در آيه مورد بحث، به حكمت حرمت آن اشاره نموده و در ضمن نهى از آن، فرموده به زنا نزديك نشويد كه آن فاحشه و راه بدى است. اولا آن را فاحشه خوانده، و در ثانى به راه بد توصيفش كرده كه مراد از آن - و خدا داناتر است - سبيل بقاء است، همچنانكه از آيه« أ ئنكم لتاتون الرجال و تقطعون السبيل،» نيز برمىآيد كه مقصود از راه همان راه بقاء نسل است، و معنايش اين است كه آيا شما در آميختن با زنان را كه راه بقاى نسل مىباشد و نظام جامعه خانوادگى را كه محكمترين وسيله است براى بقاى مجتمع مدنى به وجود مىآورد از هم مىگسليد؟
آرى با باز شدن راه زنا روز به روز ميل و رغبت افراد به ازدواج كمتر مىشود، چون با اينكه مىتواند از راه زنا حاجت جنسى خود را برآورد داعى ندارد اگر مرد است محنت و مشقت نفقه عيال و اگر زن است زحمت حمل جنين و تربيت او را تحمل نموده و با محافظت و قيام به واجبات زندگيش، جانش به لب برسد، با اينكه غريزه جنسى كه محرك و باعث همه اينها است از راه ديگر هم اقناع مىشود، بدون اينكه كمترين مشكل و تعبى تحمل كند، همچنانكه مىبينيم دختر و پسر جوان غربى همينكار را مىكند، و حتى به بعضى از جوانهاى غربى گفتهاند كه چرا ازدواج نمىكنى؟ در پاسخ گفته است: چكار به ازدواج دارم، تمام زنهاى اين شهر از آن من مىباشد! ديگر ازدواج چه نتيجهاى دارد؟ تنها خاصيت آن مشاركت و همكارى در كارهاى جزئى خانه است كه آن هم مانند ساير شركتها است كه با اندك بهانهاى منجر به جدائى شريكها از همديگر مىشود و اين
ص:281
مساله امروزه بخوبى در جوامع غربى مشهود است.
و اينجاست كه مىبينيم ازدواج را به يك شركت تشبيه كردهاند كه بين زن و شوهر منعقد مىشود و آن را تنها غرض و هدف ازدواج مىشمارند، بدون اينكه حسابى براى توليد نسل و يا برآوردن خواستههاى غريزه باز كنند، بلكه اينها را از آثار مترتبه و فرع بر شركت در زندگى مىدانند، در نتيجه اگر توافق در اين شركت ادامه يافت كه هيچ و گرنه از اولاد و مساله غريزه طبيعى صرفنظر مىكنند.
همه اينها انحرافهائى است از راه فطرت، و ما اگر در اوضاع و احوال حيوانات و انواع مختلف آنها دقت كنيم خواهيم ديد كه حيوانات غرض اصلى و بالذات از ازدواج را، ارضاء غريزه تحريك شده، و پديد آوردن نسل و ذريه مىدانند.
همچنانكه دقت در وضع انسان در اولين بارى كه اين تمايل را در خود احساس مىكند ما را به اين حقيقت مىرساند كه هدف اصلى و تقدمى كه او را به اين عمل دعوت مىكند همان ارضاء غريزه است،كه مساله توليد نسل دنبال آن است.
و اگر محرك انسان به اين سنت طبيعى، مساله شركت در زندگى و تعاون در ضروريات حيات، از خوراك و پوشاك و آشيانه و امثال آن بود، ممكن بود مرد اين شركت را با مردى مثل خود، و زن با زنى مثل خود برقرار كند، و اگر چنين چيزى ممكن بود و دعوت غريزه را ارضاء مىكرد بايد در ميان جوامع بشرى گسترش مىيافت و يا حداقل براى نمونه هم كه شده، در طول تاريخ در ميان يكى از جوامع بشرى صورت مىگرفت و ميان دو مرد و دو زن حتى احيانا چنين شركتى برقرار مىشد و در تمام طول تاريخ و در همه جوامع مختلف بشرى به يك طريقه و روش جريان نمىيافت و اصلا چنين رابطهاى ميان دو طبقه اجتماع يعنى طبقه مردان از يكطرف و زنان از طرف ديگر برقرار نمىشد.
و از طرفى ديگر اگر اين روش غربىها ادامه پيدا نموده و روز به روز به عدد فرزندان نامشروع اضافه شود، مساله مودت و محبت و عواطفى كه ميان پدران و فرزندان است به تدريج از بين رفته و باعث مىشود كه اين رابطه معنوى از ميان پدران نسبت به فرزندان رخت بربندد، و وقتى چنين رابطهاى باقى نماند قهرا سنت ازدواج از ميان جامعه بشر كنار رفته و بشر رو به انقراض خواهد نهاد، همه اينها كه گفتيم نمونههايش در جامعههاى اروپائى خودنمائى مىكند.
يكى از تصورات باطل اين است كه كسى تصور كند كه كار بشر در اثر پيشرفتهاى فنى به زودى به جائى برسد كه چرخ زندگى اجتماعى خود را با اصول فنى و طرق علمى بچرخاند، بدون اينكه محتاج به كمك غريزه جنسى شود، يعنى فرزندان را به وجود آورد بدون اينكه اصلا احتياجى به رابطه به اصطلاح معنوى و محبت پدرى و
ص:282
مادرى باشد، مثل اينكه جائزههائى مقرر كنند براى كسانى كه توليد نسل كنند و پدران به خاطر رسيدن به آن جوائز فرزند تحويل دهند! همچنانكه در بعضى از ممالك امروز معمول شده است، غافل از اينكه جائزه قرار دادن و يا هر قانون و سنت ديگرى مادام كه در نفوس بشر ضامن اجراء نداشته باشد دوام پيدا نمىكند، قوانين در بقاى خود از قوا و غرائز طبيعى انسان كمك مىگيرند، نه به عكس كه اگر غرائز باطل شد نظام اجتماع باطل مىشود.
هيات اجتماع قائم بافراد اجتماع است، و قوام قوانين جارى بر اين است كه افراد آن را بپذيرند و بدان رضايت دهند، و آن قوانين بتواند پاسخگوى جامعه باشد، با اين حال چگونه ممكن است قوانينى در جامعهاى جريان يابد و دوام پيدا كند كه قريحه جامعه خواستار آن نبوده و دلها پذيرايش نباشد.
پس حاصل كلام اين شد كه باطل شدن غريزه طبيعى و غفلت اجتماع بشرى از غايت و هدف اصلى آن، انسانيت را تهديد به نابودى مىكند، و به زودى هم كارش را بدينجا خواهد كشانيد، و اگر هنوز چنين خطرى كاملا محسوس نشده براى اين است كه هنوز عموميت پيدا نكرده است.
علاوه بر مطالب مذكور اين عمل زشت و پست اثر ديگرى هم از نظر شريعت اسلامى دارد، و آن بر هم زدن انساب و رشته خانوادگى است، كه با گسترش زنا، ديگر جائى براى احكام نكاح و ارث باقى نمىماند.
در الدر المنثور است كه ابن ابى حاتم از قتاده و او از حسن روايت كرده كه در ذيل آيه« و لا تقربوا الزنى انه كان فاحشة،» گفته است: رسول خدا صلىالله عليهوآلهوسلّم بارها مىفرمود: بنده خدا در حينى كه زنا مىكند ايمان به خدا ندارد، و در حينى كه بهتان مىزند ايمان به خدا ندارد، و در حينى كه دزدى مىكند ايمان به خدا ندارد، و در حينى كه شراب مىخورد ايمان به خدا ندارد، و در حينى كه خيانت مىكند ايمان به خدا ندارد، پرسيدند: يا رسول الله به خدا سوگند ما خيال مىكرديم اين كارها با ايمان سازگار هست، رسول خدا صلىالله عليهوآلهوسلّم فرمود اگر يكى از اين كارها از آدمى سر بزند ايمان از قلبش بيرون مىرود، و اگر توبه كند توبهاش قبول مىشود.
مؤلف: از طرق اهل بيت عليهمالسلام هم چنين مضمونى رسيده كه روح ايمان در حين معصيت از آدمى جدا مىشود.
1) مستند: آيه 23 تا 39 سوره اسراء ج : 13 ص : 108
ص:283
-” يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا لا تَأْكلُوا الرِّبَوا أَضعَفاً مُّضعَفَةً وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ!
-وَ اتَّقُوا النَّارَ الَّتى أُعِدَّت لِلْكَفِرِينَ!
-اى كسانى كه به دين اسلام گرويدهايد ربا مخوريد كه دائم سود بر سرمايه افزائيد تا چند برابر شود و از خدا بترسيد و اين عمل زشت را ترك كنيد، باشد كه سعادت و رستگارى يابيد!
-و بپرهيزيد از آتش عذابى كه براى كيفر كافران افروختهاند!“
اين آيه حرمت ربا را تشريع كرده است. خداي تعالي در آيه مورد بحث گرفتن ربا را تعبير به خوردن آن نموده، و كلمه ” اضعافا مضاعفة،“ اشاره است به وضعى كه غالب رباخواران دارند، چون اصولا وضع ربا و طبيعت آن اين است كه مال ربا دهنده را نابود كرده، ضميمه مال رباخوار مىكند، و آن را چندين برابر مىسازد.
و در جمله ” و اتقوا النار التى اعدت للكافرين،“ اشارهاى است به اينكه ربا خوار كافر است، همچنان كه در سوره بقره در آيات مربوط به ربا نيز اين اشاره را آورده و فرموده: ” و الله لا يحب كل كفار اثيم. “
1) مستند: آيه 130 و 131 سوره آل عمران الميزان ج : 4 ص : 27
ص:284
-” الَّذِينَ يَأْكلُونَ الرِّبَوا لا يَقُومُونَ إِلا كَمَا يَقُومُ الَّذِى يَتَخَبَّطهُ الشيْطنُ مِنَ الْمَس ذَلِك بِأَنَّهُمْ قَالُوا إِنَّمَا الْبَيْعُ مِثْلُ الرِّبَوا وَ أَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبَوا فَمَن جَاءَهُ مَوْعِظةٌ مِّن رَّبِّهِ فَانتَهَى فَلَهُ مَا سلَف وَ أَمْرُهُ إِلى اللَّهِ وَ مَنْ عَادَ فَأُولَئك أَصحَب النَّارِ هُمْ فِيهَا خَلِدُونَ،
-يَمْحَقُ اللَّهُ الرِّبَوا وَ يُرْبى الصدَقَتِ وَ اللَّهُ لا يُحِب كلَّ كَفَّارٍ أَثِيمٍ،
-إِنَّ الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصلِحَتِ وَ أَقَامُوا الصلَوةَ وَ ءَاتَوُا الزَّكوةَ لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِندَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ،
-يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ ذَرُوا مَا بَقِىَ مِنَ الرِّبَوا إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ،
-فَإِن لَّمْ تَفْعَلُوا فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِّنَ اللَّهِ وَ رَسولِهِ وَ إِن تُبْتُمْ فَلَكمْ رُءُوس أَمْوَلِكمْ لا تَظلِمُونَ وَ لا تُظلَمُونَ،
-وَ إِن كانَ ذُو عُسرَةٍ فَنَظِرَةٌ إِلى مَيْسرَةٍ وَ أَن تَصدَّقُوا خَيرٌ لَّكمْ إِن كُنتُمْ تَعْلَمُونَ،
-وَ اتَّقُوا يَوْماً تُرْجَعُونَ فِيهِ إِلى اللَّهِ ثُمَّ تُوَفى كلُّ نَفْسٍ مَّا كسبَت وَ هُمْ لا يُظلَمُونَ!
-كسانى كه ربا مىخورند رفتار و كردارشان مانند شخص جن زده و فريب خورده شيطان است و چون ربا خوران خوب و بد را تميز نمىدهند، مىگويند خريد و فروش هم مثل ربا است، با اينكه خدا خريد و فروش را حلال و ربا را حرام كرده پس بطور كلى هر كس موعظهاى از ناحيه پروردگارش دريافت بكند، و در اثر آن موعظه، از معصيت خدا دست بردارد، گناهى كه قبلا كرده بود حكم گناه بعد از موعظه را ندارد، و امر آن به دست خدا است اما اگر باز هم آن عمل نهى شده را تكرار كند، چنين كسانى اهل آتش و در آن جاودانند،
-خدا ربا را( كه مردم به منظور زياد شدن مال مرتكب مىشوند،) پيوسته نقصان مىدهد، و به سوى نابوديش روانه مىكند، و در عوض صدقات را نمو مىدهد، و خدا هيچ كافر پيشه دل به گناه آلوده را دوست نمىدارد،
-محققا كسانى كه ايمان آورده و اعمال صالح انجام مىدهند و نماز بپا داشته، و زكات مىدهند، اجرشان نزد پروردگارشان است(چون دنيا ظرفيت اجر اينگونه اعمال را ندارد،) نه ترسى بر آنان هست و نه اندوهگين مىشوند،
-هان ! اى كسانى كه ايمان آوردهايد از خدا پروا كنيد، و آن زيادى مال را كه در اثر ربا به دست آمده رها كنيد، اگر داراى ايمانيد،
-حال اگر نكنيد بايد بدانيد كه در حقيقت اعلان جنگ با خدا و رسول كردهايد،
ص:285
و اگر توبه كنيد اصل سرمايهتان حلال است، نه ظلم كردهايد و نه به شما ظلمى شده است،
-و اگر بدهكار شما در تنگى و فشار است بايد مهلتش دهيد، تا هر وقت داشت بدهد البته اگر تصدق كنيد برايتان بهتر است اگر اهل عمل باشيد،
-و بترسيد از روزى كه در آن روز به سوى خدا بر مىگرديد، و آن وقت تمامى اعمالتان به شما بر گردانده مىشود، بدون اينكه به احدى ظلم شود! “
اين آيات در مقام تاكيد حرمت ربا و تشديد بر رباخواران است، نه اينكه بخواهد ابتداء ربا را حرام كند، چون لحن تشريع لحن ديگر است، آن آيهاى كه مىتوان گفت حرمت ربا را تشريع كرده آيه زير است كه مىفرمايد:” يا ايها الذين آمنوا لا تاكلوا الربوا اضعافا مضاعفة، و اتقوا الله لعلكم تفلحون.“
آرى آيات مورد بحث مشتمل بر آيهاى نظير ” يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله و ذروا ما بقى من الربوا ان كنتم مؤمنين،“ كه لحن تشريع دارد مىباشد، و از سياق آن بر مىآيد مسلمانان از آيه سوره آل عمران كه ايشان را نهى مىكرده منتهى نشده بودند و از ربا خوارى دست بر نداشته بودند، و بلكه تا اندازهاى همچنان در بينشان معمول بود، لذا خداى سبحان در اين سوره نيز براى بار دوم به آنان دستور مىدهد كه از ربا خوارى دست بردارند، و آنچه از ربا كه در ذمه بدهكاران مانده نگرفته و مطالبه ننمايند. از همين جا روشن مىشود كه جمله ” فمن جائه موعظة من ربه فانتهى فله ما سلف و امره الى الله ...،“ چه معنائى مىدهد، و تفصيلش خواهد آمد.
قبل از آنكه آيه سوره آل عمران نازل شود سوره روم نازل شده بود، چون سوره روم در مكه نازل شده، در آنجا مىفرمايد:” و ما اتيتم من ربا ليربوا فى اموال الناس فلا يربوا عند الله، و ما آتيتم من زكوة تريدون وجه الله فاولئك هم المضعفون،“ از اينجا اين معنا روشن مىشود كه مساله ربا خوارى از همان اوائل بعثت رسولخدا و قبل از هجرت عملى منفور بود، تا آنكه در آيه سوره آل عمران صريحا تحريم و سپس در آيه سوره بقره( يعنى همين آيات مورد بحث،) در باره آن تشديد شده است، چون همانطور كه گفتيم از سياق اين آيات كاملا استفاده مىشود كه قبلا در باره آن نهى شده بود، و نيز روشن مىشود كه آيات مورد بحث بعد از آيات سوره آل عمران نازل شده است .
علاوه بر اينكه حرمت ربا بنا به حكايت قرآن كريم در بين يهود معروف بوده، چون قرآن كريم درباره آنان مىفرمايد:” و اخذهم الربوا و قد نهوا عنه،“ و نيز آيهاى كه قرآن مجيد از يهوديان، نقل مىكند كه مىگفتند:” ليس علينا فى الاميين سبيل،“ اشارهاى به اين معنا دارد با در نظر گرفتن اينكه قرآن كريم كتاب يهود را تصديق كرده و در مورد ربا
ص:286
نسخ روشنى ننموده، دلالت دارد بر اينكه ربا در اسلام حرام بوده است .
و اين آيات يعنى آيات مورد بحث با آيات قبلش( كه در باره انفاق است) بىارتباط نيست، همچنانكه از جمله” يمحق الله الربوا و يربى الصدقات،“ و جمله” و ان تصدقوا خير لكم،“ كه در ضمن اين آيات آمده، اين ارتباط فهميده مىشود، همچنانكه در سوره روم و آل عمران نيز مساله ربا مقارن با مساله انفاق و صدقه واقع شده است، بعلاوه دقت در آيات نيز اين ارتباط را تاييد مىكند زيرا ربا خوارى درست ضد و مقابل انفاق و صدقه است، چون ربا خوار، پول بلا عوض مىگيرد، و انفاقگر پول بلاعوض مىدهد، و نيز آثار سوئى كه بر ربا خوارى بار مىشود درست مقابل آثار نيكى است كه از صدقه و انفاق به دست مىآيد، آن اختلاف طبقاتى و دشمنى مىآورد، و اين بر رحمت و محبت مىافزايد، آن خون مسكينان را به شيشه مىگيرد و اين باعث قوام زندگى محتاجان و مسكينان مىشود، آن اختلاف در نظام و نا امنى مىآورد و اين انتظام در امور و امنيت.
خداى سبحان در اين آيات در امر ربا خوارى شدتى به كار برده كه در باره هيچ يك از فروع دين اين شدت را به كار نبرده است، مگر يك مورد كه سختگيرى در آن نظير سختگيرى در امر ربا است، و آن اين است كه: مسلمانان، دشمنان دين را بر خود حاكم سازند، و اما بقيه گناهان كبيره هر چند قرآن كريم مخالفت خود را با آنها اعلام نموده و در امر آنها سختگيرى هم كرده، و ليكن لحن كلام خدا ملايمتر از مساله ربا و حكومت دادن دشمنان خدا بر جامعه اسلامى است، و حتى لحن قرآن در مورد زنا و شرب خمر و قمار و ظلم و گناهانى بزرگتر از اين، چون كشتن افراد بىگناه، ملايمتر از اين دو گناه است.
و اين نيست مگر براى اينكه فساد آن گناهان از يك نفر و يا چند نفر تجاوز نمىكند، و آثار شومش تنها به بعضى از ابعاد زندگانى را در بر مىگيرد و آن عبارت است از فساد ظاهر اجتماع، و اعمال ظاهرى افراد، به خلاف ربا و حكومت بىدينان كه آثار سوئش بنيان دين را منهدم مىسازد، و آثارش را به كلى از بين مىبرد و نظام حيات را تباه مىسازد، و پردهاى بر روى فطرت انسانى مىافكند، و حكم فطرت را ساقط مىكند، و
ص:287
دين را به دست فراموشى مىسپارد، كه ان شاء الله توضيح اين معانى را تا اندازهاى خواهيم داد .
جريان تاريخ نيز اين نظريه قرآن را تصديق كرده، و شهادت مىدهد كه امت اسلام از اوج عزت به پائينترين درجه ذلت نيفتاد، و مجد و شرفش به غارت نرفت و فاقد مال و عرض و جان خود نشد، مگر وقتى كه در امر دين خود سهلانگارى كرد، و دشمنان دين را دوست خود گرفته، زمام امر حكومت خود را به دست ايشان سپرد و كارش به جائى رسيد كه نه مالك مرگ خود بود، و نه مالك زندگىاش، نه اجازه مىيافت تا بميرد و نه فرصت پيدا مىكرد تا از مواهب و نعمتهاى زندگانى برخوردار گردد، لذا دين از ميان مسلمانان رخت بر بست، و فضائل نفسانى از ميان آنان كوچ نمود.
رباخواران به جمع كردن اموال و انباشتن ثروت پرداختند و در راه به دست آوردن جاه و مقام با يكديگر مسابقه گذاشتند، و همين باعث به راه افتادن جنگهاى جهانى شد، و جمعيت دنيا به دو دسته تقسيم گرديده و رو بروى هم ايستادند، يك طرف ثروتمندان مرفه، و طرف ديگر استثمار شدگان بدبختى كه همه چيزشان به غارت رفته بود، و اين جنگهاى جهانى بلائى شد كه كوهها را از جاى كند، و زلزله در زمين افكند انسانيت را تهديد به فنا كرد، و دنيا را به ويرانهاى تبديل نمود،” ثم كان عاقبة الذين اساؤا السوآى! “ آرى عاقبت كسانى كه بد كردند همان بدى بود!
و به زودى انشاء الله براى خواننده روشن خواهد شد كه آنچه قرآن كريم در باب رباخوارى و سرپرستى دشمنان دين فرموده از پيشگوئىهاى قرآن است.
-” الذين ياكلون الربوا، لا يقومون الا كما يقوم الذى يتخبطه الشيطان من المس.“
كلمه خبط به معناى كج و معوج راه رفتن است، وقتى مىگويند: خبط البعير معنايش اين است كه: راه رفتن اين شتر غير طبيعى و نامنظم است.
انسان هم در زندگيش راهى مستقيم دارد كه نبايد از آن منحرف شود، چون او
ص:288
نيز در طريق زندگيش و بر حسب محيطى كه در آن زندگى مىكند حركات و سكناتى دارد، كه داراى نظام مخصوصى است، كه آن نظام را بينش عقلائى انسانها معين مىكند، و هر فردى افعال خود را (چه فردى چه اجتماعى،) با آن نظام تطبيق مىدهد.
انسان وقتى گرسنه شد تصميم مىگيرد تا غذا بخورد، و چون تشنه شد، در صدد نوشيدن آب بر مىآيد، براى استراحتش بسترى فراهم مىكند، و چون شهوتش طغيان كرد ازدواج مىنمايد، و چون خسته شد استراحت مىكند، و چون گرمش شد، زير سايه مىرود، و براى اين منظور خانه مىسازد، و همچنين ساير حوائجى كه دارد بر مىآورد، و در معاشرتش با ديگران در برابر پارهاى امور خوشحال، و در برابر بعضى ديگر، گرفته خاطر مىشود، هر وقت مقصدى داشته باشد كه نيازمند به مقدماتى است، نخست مقدماتش را فراهم مىكند، و هر هدفى را دنبال مىكند كه نيازمند به سببى است، نخست سبب آن را فراهم مىكند.
و همه اين افعالى كه در زندگيش دارد، گفتيم: ناشى از اعتقاداتى است كه همه به هم مربوط، و به نحوى متحد و سازگار است و با يكديگر تناقض ندارند، و مجموع اين افعال را همان زندگى بشر مىناميم.
و همانا انسان به واسطه نيروئى كه در او به وديعت نهاده شده( يعنى نيروئى كه با آن، خير و شر، نافع و مضر را تشخيص مىدهد،) راه صحيح زندگى را يافته است.
اين وضع انسان معمولى است، اما انسانى كه ممسوس شيطان شده، يعنى شيطان با او تماس گرفته و نيروى تميز او را مختل ساخته، نمىتواند خوب و بد، نافع و مضر، و خير و شر را از يكديگر تميز دهد و حكم هر يك از اين موارد را در طرف مقابل آن جارى مىسازد( مثلا به جاى اينكه خير و نافع و خوب را بستايد، زشتىها و شرور و مضرات را مىستايد، و يا به جاى اينكه ديگران را به سوى كارهاى خير و مفيد دعوت كند به سوى شرور مىخواند، و اين به آن جهت نيست كه معناى خوبى و خير و نافع را فراموش كرده و نمىداند خوب و بد كدام است، براى اينكه هر چه باشد انسان است، و اراده و شعور دارد و محال است كه از انسان، افعال غير انسانى سر بزند بلكه از اين جهت است كه زشتى را زيبائى و حسن را قبح و خير و نافع را شر و مضر مىبيند، پس او در تطبيق احكام و تعيين موارد، دچار خبط و اشتباه شده است .
و چنين انسان مخبط، در عين اينكه مخبط است اينطور نيست كه هميشه
ص:289
عمل غير عادى را نمىبيند، براى اينكه لازمه اين فرض، آن است كه صاحب آراء، و افكارى منظم باشد، عادى و غير عادى را تشخيص بدهد، و مانند مستان مخمور كه درخت سرو را نى و نى را سرو مىبينند، اين را به جاى آن و آن را به جاى اين بگيرد، بلكه عادى و غير عادى براى او بهم مخلوط شده، نمىتواند اين را از آن تشخيص دهد، عادى آن عملى است كه او عادى بداند، و غير عادى آن عملى است كه او غير عادى تشخيص دهد، پس در نظر او عادى و غير عادى يكى است، اگر او عملى را كرد عادى است، و گرنه غير عادى، عينا مانند شترى كه در راه رفتن مىلنگد، او در عين اينكه خلاف عادى راه مىرود، عادى را مثل خلاف عادت مىپندارد، بدون اينكه اين در نظرش بر آن مزيتى داشته باشد، پس او هيچوقت مشتاق آن نيست كه از خلاف عادت به حال عادى برگردد( دقت فرمائيد!)
وضع ربا خوار عينا همينطور است، چون او چيزى براى مدتى به ديگرى مىدهد، و در عوض همان را با مقدارى زيادتر مىگيرد، و اين عمل بر خلاف فطرت آدمى است، چون فطرت كه پايه و اساس زندگانى اجتماعى بشر را تشكيل مىدهد حكم مىكند كه آنچه را كه آدمى دارد و از آن بىنياز است با آنچه كه ديگران دارند و او به آن نيازمند است معاوضه كند( آن مقدار، كه از مال خود مىدهد به همان مقدار از مال ديگران گرفته جاى خالى را پر كند، نه بيشتر بگيرد و نه كمتر،) و اما اينكه مالى را بدهد، و عينا همان را بگيرد با چيزى زائد ( از دو جهت غلط است، اول اينكه مبادلهاى صورت نگرفته، ديگر اينكه زيادى گرفته،) و اين، حكم فطرت و اساس اجتماع را تباه مىسازد، براى اينكه از طرف ربا خوار، منجر به اختلاس و ربودن اموال بدهكاران مىشود و از طرف بدهكاران، منتهى به تهى دستى و جمع شدن اموالشان در دست ربا خوار مىگردد، پس ربا خوارى عبارت است از كاهش يافتن بنيه مالى يك عده، و ضميمه شدن اموال آنان به اموال رباخوار.
اين كاهش و نقصان، از يك طرف، و تكاثر اموال از طرف ديگر، نيز منجر به اين مىشود كه به مرور زمان و روز به روز خرج بدهكار و مصرف او بيشتر مىشود، و با زياد شدن احتياج و مصرف، و نبودن درآمدى كه آن را جبران كند روز به روز خرج بيشتر مىشود، و ربا نيز تصاعد مىيابد و اين تصاعد از يك طرف، و نبودن جبران از طرف ديگر، زندگى بدهكار را منهدم مىسازد.
و اين خود خبطى است كه رباخوار مبتلاى به آن است، مانند خبطى كه جن
ص:290
زده مبتلاى به آن است، براى اينكه معاملات ربوى او را در آخر دچار اين خبط مىكند، كه فرقى ميان معامله مشروع يعنى خريد و فروش، و معامله نامشروع يعنى ربا نگذارد، و وقتى به او بگويند: دست از ربا بردار و به خريد و فروش بپرداز، بگويد: چه فرق هست ميان ربا و بيع و چه مزيتى بيع بر ربا دارد تا من ربا را ترك كنم، و به خريد و فروش بپردازم، و لذا خداى تعالى به همين سخن رباخواران( كه چه فرق هست ميان بيع و ربا،) استدلال بر خبط آنان كرده است .
و اين استدلالى است قوى و بجا، براى اينكه ربا تعادل و موازنه ثروت را در جامعه به هم مىزند، و آن نظامى را كه فطرت الهى به آن، راهنمائى مىكند و بايد در جامعه حاكم باشد، مختل مىسازد .
” ذلك بانهم قالوا انما البيع مثل الربوا،“ در سابق گفتيم كه چرا خريد و فروش را تشبيه به ربا كرد و ربا را تشبيه به خريد و فروش نكرد و وعده داديم كه بيشتر توضيح دهيم، توضيح اين است كه:
رباخوار مبتلاى به خبط و اختلال، حالتى خارج از حالت عادى و سالم دارد براى او آنچه در نزد عقلا زشت و منكر است مفهومى ندارد، براى او زشت و زيبا، عمل معروف و منكر، يكى است و وقتى يك انسان عاقل به رباخوار مىگويد به جاى رباخوارى به خريد و فروش بپردازد در حقيقت حرف تازهاى زده كه بايد اثباتش كند و لذا او اگر بخواهد جواب بدهد قهرا بايد بگويد از نظر من آنچه را كه تو مىگوئى از ربا بهتر است با ربا هيچ فرقى ندارد چون اگر به عكس اين بگويد يعنى بگويد: ربا در نظر من با خريد و فروش يكى است، آنچه مرا از آن نهى مىكنى، با آنچه كه مرا به آن امر مىكنى يكى است مردى عاقل خواهد بود و ادراكش مختل نخواهد شد، چون معناى اين كلامش اين مىشود كه من قبول دارم آنچه كه مرا به آن امر مىكنى مزيتى دارد ليكن به نظر من آنچه هم كه مرا از آن نهى مىكنى مزيتى ديگر دارد و نمىخواهد مزيت را به كلى انكار كند و مانند ديوانگان بگويد: اصلا مزيتى در خريد و فروش و ربا نمىبينم و رباخوار همين را مىگويد او به خاطر خبطى كه در درونش دارد مىگويد: خريد و فروش هم مثل ربا است و اگر بگويد ربا هم مانند خريد و فروش است در حقيقت شريعت خدائى را انكار كرده، نه اينكه چون جن زدهها سخن پرت و بى معنى گفته باشد .
و ظاهرا جمله:” ذلك بانهم قالوا انما البيع مثل الربوا،“ حكايت حال رباخواران است نه اينكه چنين سخنى را گفته باشند و اينگونه تعبيرات( حال اشخاص به لسان قال حكايت كردن) معروف و بين مردم متداول است.
ص:291
اين جمله در مقام تشريع ابتدائى حرمت ربا نيست چون اين آيات ظهور در اين دارد كه قبلا ربا حرام شده بوده و در سوره آل عمران فرموده بود:” يا ايها الذين آمنوا لا تاكلوا الربوا اضعافا مضاعفة و اتقوا الله لعلكم تفلحون،“ و آيات مورد بحث و مخصوصا جمله” و احل الله البيع و حرم الربوا،“ دلالت بر انشاء حكم ندارد بلكه دلالت بر اخبار دارد، نمىخواهد بفرمايد از الان ربا حرام شد بلكه مىفرمايد: قبلا ربا را حرام كرده، خواهى پرسيد، با اينكه قبلا حرام شده بوده ديگر چه حاجتى به آوردن اين جمله بود در جواب مىگوئيم خواست تا با آوردن اين جمله زمينه را براى جمله:” فمن جاءه موعظة من ربه ...،“ فراهم سازد، اين آن نكاتى است كه از سياق و محتواى آيه به نظر مىرسد.
” فمن جائه موعظة من ربه ...،“ اين جمله نتيجهگيرى از جمله:” احل الله البيع ...،“ است و مفهوم آن مقيد و مخصوص به ربا و رباخواران نيست بلكه حكمى است كلى كه در موردى جزئى به كار رفته تا دلالت كند بر اينكه آن مورد جزئى يكى از مصاديق و نمونههاى حكم كلى است و حكم نامبرده شامل آن مورد نيز مىشود، و معنايش اين است كه آنچه ما در باره ربا گفتيم، موعظهاى بود كه از ناحيه پروردگارتان آمده و بطور كلى هر كس از ناحيه پروردگارش موعظتى برايش بيايد چنين و چنان مىشود شما هم اگر دست از رباخوارى برداريد، گناه آنچه تاكنون كردهايد بخشوده مىشود و امر شما با خدا است .
از اينجا روشن مىشود كه مراد از آمدن موعظه خبردار شدن از حكمى است كه خداى تعالى تشريع كرده و منظور از انتهاء در آيه، توبه و ترك عملى است كه از آن نهى شده تا بنده از آن كار، دست بردارد و منظور از اينكه فرمود: ”فله ما سلف،“ اين است كه حكم حرمت، شامل رباخواريهاى قبل از آمدن قانون حرمت ربا، نيست و منظور از اينكه فرمود:” و امره الى الله،“ اين است كه افرادى كه قبل از نزول آيه، مبتلا به رباخوارى بودهاند، آن عذاب ابدى كه از ذيل آيه، يعنى جمله ” و من عاد فاولئك اصحاب النار ...،“ بدست مىآيد، برايشان نيست .
بلكه از آنچه كه تاكنون از راه ربا به دست آوردهاند، مىتوانند بهرهمند گردند، و امرشان به دست خدا است، چه بسا ممكن است خدا رهايشان سازد و در بعضى احكام آزادشان بگذارد و چه بسا تكليفى برايشان مقرر بدارد كه با عمل به آن تكليف، خطاى
ص:292
قبلى خود را جبران نمايند.
بايد دانست كه امر اين آيه بس عجيب است براى اينكه گفتيم جمله ”فمن جائه موعظة و ...،“ تسهيل و تشديدى كه دارد حكمى كلى را بيان مىكند و اختصاص به مورد ربا ندارد، شامل تمامى گناهان كبيره مىشود و در باره همه آنها مىفرمايد: كسى كه قبل از مسلمان شدن گناه كبيرهاى كرده باشد در اسلام مؤاخذه نمىشود ليكن متاسفانه مفسرين آنرا مخصوص به ربا دانسته و آنگاه پيرامون آن بحث كردهاند كه رباهاى قبل از اسلام چنين و چنان است و امرش واگذار به خدا است و كسى كه در اسلام، ربا بخورد چنين و چنان مىشود با اينكه عموميت آيه بسيار روشن است.
بعد از آنكه به اين نكته توجه كردى كاملا برايت روشن مىشود كه جمله” فله ما سلف و امره الى الله،“ بيش از يك معناى مبهم افاده نمىكند چيزى كه هست اين معناى مبهم در مورد هر معصيتى كه در بارهاش موعظهاى رسيده متعين مىشود و معلوم است كه اين معناى مبهم بر حسب اختلاف آن مواعظ، مختلف مىشود.
پس معناى آيه شريفه اين است كه هر كس در اثر موعظهاى دست از كار زشت خود بردارد گناهان گذشتهاش چه در باره حقوق خدا بوده يا در مورد حقوق مردم، نسبت به عين آن گناهان مؤاخذه نمىشود ولى چنان هم نيست كه از آثار وضعى ناگوار آن گناهان به كلى رها شود، بلكه امر چنين كسى با خدا است اگر او بخواهد ممكن است وظائفى براى جبران آنچه فوت شده مقرر فرمايد، مثلا قضاى روزهها و نمازهاى فوت شده را بر او واجب كند، و اگر گناهان گذشته راجع به حدود است، حد را براى او واجب سازد، و يا اگر مورد تعزير و شلاق و حبس است اجراى آن احكام را در بارهاش واجب كند، و اگر حق الناس است و عين مال غصبى يا ربوى نزدش مانده باشد رد نمودن آن را به صاحبش واجب كند، و اگر بخواهد او را عفو مىكند و بعد از توبه چيزى را بر او واجب نمىكند، همچنانكه در مورد مشركين چنين كرده، يعنى از حق الله و حق الناسهائى كه در زمان شرك مرتكب شده بودند عفو فرموده است.
و نيز در مورد مسلمانانى كه گناهانشان تنها جنبه حق الله دارد مثلا شراب مىخورده و لهو مرتكب مىشده و بعد توبه كرده، خدا توبهاش را مىپذيرد بدون اينكه چيزى بر او واجب سازد، و مواردى ديگر نظير اين دو مورد، براى اينكه جمله” فمن جائه موعظة من ربه فانتهى ...،“ همانطور كه گفتيم مطلق است و منحصر به رباخوار نيست هم
ص:293
شامل او مىشود و هم شامل كفار و مؤمنين (چه مؤمنين صدر اسلام و چه ديگران از تابعين و مسلمانان اعصار بعد.)
و اما جمله:” و من عاد فاولئك اصحاب النار هم فيها خالدون،“ به آن جهت كه كلمه عود در آن آمده در مقابل كلمه انتهاء كه در جمله سابق آمده بود دلالت مىكند بر اينكه مراد از كلمه عود معنائى است كه با عدم انتها جمع مىشود، در نتيجه معناى و من عاد ... اين است كه هر كس كه از كار زشت خود دست بر ندارد چنين و چنان مىشود و اين، ملازم است با اصرار بر گناه و نپذيرفتن حكم خدا كه آنهم كفر به خدا و يا ارتداد درونى است هر چند كه اين كفر و ارتداد را به زبان نياورند، زيرا وقتى كسى به گناه قبلى خود برگردد و دست از آن برندارد حتى به اين مقدار كه از آن پشيمان باشد چنين كسى در حقيقت تسليم حكم خدا نگشته و تا ابد رستگار نخواهد شد، پس ترديدى كه در آيه شده و فرموده: كسى كه چنين كند چنان مىشود در حقيقت مىخواهد بفرمايد كه: ترديد در تسليم حكم خدا شدن و سرپيچى از دستورات او و اصرار بر گناه غالبا ناشى از عدم تسليم است كه آن هم مستلزم خلود در آتش است.
« يمحق الله الربوا و يربى الصدقات ...،» يمحق به معناى نقصان پىدرپى است بطوريكه آن چيزى كه محق مىشود تدريجا فانى شود، و در مقابل كلمه ارباء به معناى نمو و رو به زيادت نهادن است.
در آيه شريفه، ارباء صدقات و محق ربا را مقابل يكديگر قرار داده، در سابق هم گفتيم كه ارباء صدقات و نمو دادن آن مختص به آخرت نيست بلكه اين خصيصه هم در دنيا هست و هم در آخرت در نتيجه از مقابله نامبرده مىفهميم كه محق ربا نيز هم در دنيا هست و هم در آخرت .
پس همچنانكه يكى از خصوصيات صدقات، اين است كه نمو مىكند و اين نمو، لازمه قهرى صدقه است و از آن جدا شدنى نيست چون باعث جلب محبت و حسن تفاهم و جذب قلوب است و امنيت را گسترش داده و دلها را از اينكه به سوى غصب و دزدى و افساد و اختلاس بگرايد، باز مىدارد و نيز باعث اتحاد و مساعدت و معاونت گشته و اكثر راههاى فساد و فناى اموال را مىبندد و همه اينها باعث مىشود كه مال آدمى در دنيا هم زياد شود و چند برابر گردد.
همچنين يكى از خواص ربا كاهش مال و فناى تدريجى آن است چون ربا باعث
ص:294
قساوت قلب و خسارت مىشود و اين دو باعث بغض و عداوت و سوء ظن مىگردد و امنيت و مصونيت را سلب نموده، نفوس را تحريك مىكند تا از هر راهى و وسيلهاى كه ممكن باشد چه با زبان و چه با عمل، چه مستقيم و چه غير مستقيم از يكديگر انتقام بگيرند، و همه اينها باعث تفرقه و اختلاف مىشود و اين هم راههاى فساد و زوال و تباهى مال را مىگشايد و كمتر مالى از آفت و يا خطر زوال محفوظ مىماند.
همه اينها براى اين است كه صدقه و ربا هر دو با زندگى طبقه محروم و محتاج تماس دارد زيرا احتياج به ضروريات زندگى، احساسات باطنى آنان را تحريك كرده و در اثر وجود عقدهها و خواستههاى ارضا نشده آماده دفاع از حقوق زندگى خود گشته و هر طور كه شده در صدد مبارزه بر مىآيند اگر در اين هنگام به ايشان احسان شده و كمكهاى بلاعوض برسد احساساتشان تحريك مىشود تا با احسان و حسن نيت خود، آن احسان را تلافى كنند و اگر در چنين وضعى در حق آنان با قساوت و خشونت رفتار شود بطوريكه تتمه مالشان هم از بين برود و آبرو و جانشان در خطر افتد، با انتقام مقابله خواهند كرد و به هر وسيلهاى كه دستشان برسد طرف مقابل را منكوب مىسازند و كمتر رباخوارى است كه از آثار شوم اين مبارزه محفوظ بماند بلكه آنهائى كه سرگذشت رباخواران را ديدهاند همه از نكبت و نابودى اموال آنان و ويرانى خانهها و بى ثمر ماندن تلاشهايشان از قهر فقرا خبر مىدهند.
لازم است كه خواننده عزيز به دو نكته توجه كند:
اول اينكه علل و اسبابى كه امور و حوادث اجتماعى مستند به آنها است تاثيرشان صددرصد نيست، بلكه تاثيرش در حدود هشتاد درصد است، در نتيجه ما نيز از آنچه مىكنيم نتايج هشتاد درصد را مىجوئيم و وقتى اراده مىكنيم اسبابى را فراهم كنيم، اسبابى فراهم مىكنيم كه باز تاثيرش اغلبى و هشتاد درصد است نه دائمى و قطعى و صددرصد، چيزى كه هست در همه اين موارد احتمال خلاف را كه همان بيست درصد است به حساب نمىآوريم و اما علتهاى تامه و صددرصدى كه معلولهاى آنها از آنها جدا نمىشوند تنها در عالم طبيعت يافت مىشوند و بايد از راه علوم حقيقيه كه پيرامون حقائق خارجيه بحث مىكنند آنها را كشف نمود.
و اگر در آيات احكام كه در آنها از مصالح و مفاسد اعمال و سعادت و شقاوتى كه در پى دارند بحث مىشود دقت كنيم اين معنا را به خوبى مىفهميم كه قرآن كريم آثار و علل اعمال انسانى را مانند علل طبيعى و اسباب تكوينى صددرصد دانسته، همچنانكه عقلا نيز تاثير غالبى و هشتاد درصد اعمال را دائمى و صددرصد مىدانند .
دوم اينكه جامعه مانند فرد است و امور اجتماعى نظير امور فردى در همه
ص:295
احوال وجودى مثل همند مثلا همانطور كه يك فرد از انسان حيات و زندگى و مرگ و افعال و آثارى دارد همچنين جامعه نيز براى خود حيات و ممات و عمر و اجلى معين و افعال و آثارى دارد و قرآن كريم ناطق به اين حقيقت است، مثلا مىفرمايد:” وما اهلكنا من قرية الا ولها كتاب معلوم ما تسبق من امة اجلها و ما يستاخرون .“
و بنابر اين اگر يكى از امور فردى انسان در اجتماع رواج پيدا كند بقاى آن امر و زوالش و تاثيرش نيز مبدل مىشود، مثلا عفت كه يكى از امور آدمى و بىعفتى امر ديگرى از آدمى است، مادام كه فردى است يك نوع تاثير در زندگى فرد دارد، مثلا آنكه داراى بى عفتى است مورد نفرت عموم قرار مىگيرد و مردم حاضر نيستند با او ازدواج كنند و اعتمادشان نسبت به او سلب مىشود ديگر او را امين بر هيچ امانتى نمىسازند اين در صورتى است كه فرد بى عفت بوده و جامعه با او مخالف باشد.
و اما اگر همين بى عفتى اجتماعى شد يعنى جامعه با بى عفتى موافق گرديد تمامى آن محذورها از بين مىرود و ديگر بقاى ندارد چون تمامى آن محذورها مربوط به افكار عمومى و ناسازگارى آن امر با افكار عمومى بود و خلاصه از آنجائى كه عموم مردم بى عفتى را بد مىدانستند از فرد بى عفت دورى مىكردند و اما اگر همين بى عفتى عمومى شد و در بين همه متداول گشت آن محذورها هم كه شمرديم از بين مىرود چون ديگر افكار عمومى چنان احكامى ندارد .
البته اين تنها در مورد احكام اجتماعى است و اما احكام وضعى و طبيعى بى عفتى به جاى خود باقى است، نسل را قطع مىكند و امراض مقاربتى مىآورد و مفاسد اخلاقى و اجتماعى دارد، از جمله مفاسد اجتماعيش اين است كه انساب و دودمانها را درهم و برهم مىسازد، انشعابهاى قومى باطل مىشود، ديگر فوائدى كه در اين انشعابها هست عايد جامعه نمىشود، پس آثار وضعى بى عفتى كه آثار سوء و مورد انزجار فطرت بشرى است خواه ناخواه مترتب مىشود، و بايد دانست كه آثار امور مربوط به انسان از نظر كندى و سرعت در امور فردى و اجتماعى مختلف است( مثلا اثر فردى مشروبات الكلى سريع و فورى است و آثار سوء اجتماعى آن به آن سرعت نيست.)
حال با توجه به اين مطالب، انسان در مىيابد كه محق ربا و ارباء صدقات در صورتى كه در يك فرد باشد با ربا و صدقات اجتماعى اختلاف دارند رباى انفرادى غالبا صاحبش را هلاك مىكند و تنها بيست درصد ممكن است به خاطر عوامل خاصى از شر آن خلاصى يابد و ساحت زندگيش به فنا و مذلت تهديد نشود، ولى در رباى اجتماعى كه امروز در ميان ملل و دولتها رسميت يافته و بر اساس آن قوانين بانكى جعل شده بعضى از آثار سوء رباى فردى را ندارد، چون جامعه به خاطر شيوع و رواج آن و متعارف شدنش
ص:296
از آن راضى است و هيچ به فكر خطرها و زيانهاى آن نمىافتد، ولى در هر صورت آثار وضعى آن كه عبارت است از تجمع ثروت و تراكم آن از يك طرف و فقر و محروميت عمومى از طرفى ديگر، غير قابل اجتناب است، همچنانكه مىبينيم اين جدائى و بيگانگى در بين دو طبقه از مردم دنيا پيدا شده، يكى طبقه ثروتمند و يكى فقير و روز به روز اين اثر شوم كوبندهتر و ويرانگرتر خواهد شد هر چند كه ما شخصا اين ويرانگرى را پيش آمدى خيلى دور بپنداريم و يا حتى آن را از جهت طول مدت ملحق به عدم بدانيم، اما از نظر اجتماعى و از ديدگاه يك جامعهشناس اين اثر شوم بسيار عاجل و زودرس است، چون عمر اجتماع با عمر فرد تفاوت دارد، و يك روز از نظر جامعهشناس برابر با يك عمر در نظر ساير افراد است، روز اجتماع همان است كه قرآن كريم در بارهاش فرموده:” و تلك الايام نداولها بين الناس.“
منظور از اين روزگار همان عصر و قرن است كه در هر قرنى مردمى بر مردم ديگر غلبه مىكنند و طائفهاى كه روزگار به كامش بود به دست طائفهاى ديگر منكوب و حكومتى به دست حكومتى ديگر منقرض مىشود، امتى كه روى كار بود، بر كنار شده و امتى ديگر روى كار مىآيد و معلوم است كه سعادت انسان نبايد تنها از نظر فرد مورد عنايت قرار گيرد بلكه همانطور كه ما به سعادت فرد فرد علاقمنديم بايد به فكر سعادت نوع و جامعه خود نيز بوده باشيم .
همچنانكه مىبينيم قرآن كريم هيچ وقت از سرنوشت هيچ فردى سخن نمىگويد و در باره هيچ فردى پيشگوئى نمىكند هر چند كه به كلى در باره فرد ساكت نيست اما خود را كتابى معرفى مىكند كه خدا آن را براى سعادت نوع انسان نازل كرده، و سعادت جنس بشر را در نظر گرفته چه بشر امروز و چه آينده و چه گذشته.
پس اينكه فرموده:” يمحق الله الربوا و يربى الصدقات،“ احوال ربا و صدقات و آثارى كه اين دو دارند، چه نوعى و چه فردى، را بيان مىكند و مىفرمايد: محق و نابودى و ويرانگرى از لوازم جدائى ناپذير ربا است همچنانكه بركت و نمو دادن مال اثر لاينفك صدقه است پس ربا هر چند كه نامش ربا (زيادى) است ليكن از بين رفتنى است، و صدقه هر چند كه نامش را زيادى نگذاشته باشند، زياد شدنى است، و لذا وصف ربا را از ربا مىگيرد و به صدقه مىدهد و ربا را به وضعى كه ضد اسم او است توصيف مىكند و مىفرمايد:” يمحق الله الربوا و يربى الصدقات! “
” و الله لا يحب كل كفار اثيم،“ در اين جمله نابودى ربا را به وجهى كلى تعليل مىكند و معنايش اين است كه اگر گفتيم خدا ربا را محق و نابود مىكند، براى اين است كه رباخوار كفر شديدى دارد، چون بسيارى از نعمتهاى خدا را كفران مىكند و آن
ص:297
نعمتها را مىپوشاند و در راههاى فطرى حيات بشرى كه همان معاملات معمولى است صرف نمىنمايد و علاوه بر اين به بسيارى از احكام خدا كه در باره عبادات و معاملات تشريع كرده كفر مىورزد زيرا با مال ربوى غذا مىخورد و لباس مىخرد و نوشيدنى مىنوشد و خانه مىخرد با اينكه همه اينها حرام است و نماز و بسيارى ديگر از عبادتهايش را فاسد مىكند و با مصرف كردن مال ربوى بسيارى از معاملات غير ربوى او نيز باطل مىشود و ضامن طرف معامله خود مىگردد و در بسيارى از موارد كه به جاى بهره پولش، ملك مردم يا اثاث منزل مردم را مىگيرد غاصب آن اموال مىشود، و به خاطر طمع و حرصى كه نسبت به اموال مردم مىورزد و خشونت و قساوتى كه در گرفتن طلب خود اعمال مىكند و به اين وسيله به خيال خود حق خود را مىگيرد بسيارى از اصول و فروع اخلاق و فضائل را در مردم مىكشد، و از همه بالاتر او فردى اثيم است يعنى آثار سوء گناه، دلش را سياه كرده، ديگر خداى سبحان دوستش نمىدارد چون خداى تعالى هيچ كفران گر اثيم را دوست نمىدارد.
” ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات ...،“ اين جمله تعليلى است كه ثواب صدقه دهندگان و كسانى را كه به خاطر نهى خدا دست از رباخوارى بر مىدارند به وجهى عام بيان مىكند به وجهى كه هم شامل اين دو مورد مىشود و هم غير اين دو .
-” يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله و ذروا ما بقى من الربوا ان كنتم مؤمنين! “
اين آيه مؤمنين را مخاطب قرار داده و به آنان دستور مىدهد از خدا بپرهيزند و اين مطلب را به عنوان زمينهچينى مىآورد تا دنبالش بفرمايد:” و ذروا ما بقى من الربوا ...،“ يعنى آنچه از ربا نزد بدهكاران مانده، صرفنظر كنيد.
از اين بيان چنين بدست مىآيد كه بعضى مؤمنين در عهد نزول اين آيات هنوز ربا مىگرفتند و بقايائى از ربا از بدهكاران خود طلب داشتهاند لذا مىفرمايد: از آنچه مانده صرفنظر كنيد و سپس آنان را تهديد نموده مىفرمايد:” فان لم تفعلوا فاذنوا بحرب من الله و رسوله،“ و اين خود مؤيد روايت آينده است كه شان نزول آيه را بيان مىكند و اينكه جمله را با قيد( اگر مؤمنيد) مقيد كرد به منظور اشاره به اين است كه ترك رباخوارى از لوازم ايمان است.
ص:298
-” فان لم تفعلوا فاذنوا بحرب من الله و رسوله !
و اگر كلمه حرب را نكره آورد براى اين است كه عظمت آن جنگ را و يا نوع آن را برساند يا بفهماند كه اين جنگ با خدا و رسول، جنگى عظيم است و يا بفهماند رباخوارى نوعى جنگيدن با خدا است، و اگر اين جنگ را هم جنگ با خدا و هم جنگ با رسول ناميده، براى اين است كه رباخوارى مخالفت با خدا است كه حرمت آنرا تشريع فرموده، و مخالفت با رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم است كه حكم خدا را تبليغ نموده، و اگر مربوط به خداى تعالى به تنهائى بود بايد امرى تكوينى مىبود، و مستند به رسول به تنهائى هم نمىتواند باشد براى اينكه رسول صلىاللهعليهوآلهوسلّم در هيچ امرى مستقل نيست.
اين بود معناى جنگيدن رباخوار با خدا و رسول، اما جنگيدن خدا و رسول با رباخوار، معنايش اين است كه رسول به امر خدا، رباخوار يا هر كس از مسلمانان كه حكمى از احكام را نمىپذيرد او را مجبور به تسليم كند اگر تسليم شد كه هيچ و گرنه مسلمانان را مامور كند تا با او جنگ كنند تا تسليم حكم خدا شود، همچنانكه در آيه:” فقاتلوا التى تبغى حتى تفىء الى امر الله ! “ مىفرمايد: بايد با كسى كه سركشى مىكند بجنگيد تا تسليم فرمان خدا شود. علاوه بر اينكه خداى تعالى رفتار ديگرى در دفاع از احكامش دارد و آن جنگيدن با مخالفين از طريق فطرت خود آنان است، يعنى فطرت خود آنان و فطرت عموم را عليه ايشان مىشوراند تا خواب راحت را از آنان سلب و دودمانشان را ويران و آثارشان را از روى زمين محو كند، همچنانكه فرمود:” و اذا اردنا ان نهلك قرية امرنا مترفيها ففسقوا فيها فحق عليها القول فدمرناها تدميرا- و چون بخواهيم اهل قريهاى را هلاك كنيم، نخست ياغيان شهوتپرست را وامىداريم تا در آن قريه به فسق و فجور بپردازند، و در نتيجه عذابشان قطعى گردد، آن وقت به نوعى كه خود مىدانيم زير و رويش مىكنيم. “
خطاب در آيه به بعضى از مؤمنين است كه بعد از اسلام آوردن هنوز دست از رباخوارى برنداشته بودند، و معناى جمله:” فلكم رؤس اموالكم،“ اين است كه اصل مالتان را
ص:299
از بدهكار بگيريد و بهره و ربا را رها كنيد، لا تظلمون نه با گرفتن ربا ظلمى كرده باشيد، و لا تظلمون و نه با نگرفتن اصل پولتان به شما ظلم شده باشد.
و اين آيه دلالت دارد بر اينكه اولا رباخوار ملكيتش نسبت به اصل مال امضا شده، و ثانيا گرفتن ربا ظلم است، و ثالثا انواع معاملات امضا شده، چون نفرمود و لكم رأس اموالكم و معلوم است كه مال وقتى رأس خوانده مىشود كه در وجوه معاملات و انواع كسب صرف شده باشد.
” و ان كان ذو عسرة فنظرة الى ميسرة،“ مىفرمايد: اگر در ميان بدهكاران فقيرى يافت شود طلبكار بايد او را تا ميسره مهلت دهد، و ميسره به معناى تمكن و دارا شدن است در مقابل عسرت كه به معناى فقر و تنگدستى است، و معنايش اين است كه آنقدر بايد مهلت دهد تا بدهكار به پرداخت بدهى خود متمكن شود.
اين آيه هر چند مطلق است و مقيد به مورد ربا نيست و ليكن قهرا منطبق با مورد ربا است، چون رسم اين بود كه وقتى مدت قرض يا هر بدهى ديگر به پايان مىرسيد رباخوار گريبان بدهكار را مىگرفت و او درخواست مىكرد كه مدت بدهى مرا تمديد كن و من در مقابل اين تمديد، فلان مقدار و يا به فلان نسبت به قيمت جنس اضافه مىكنم، و آيه شريفه از اين عمل نهى نموده و دستور مىدهد به بدهكار مهلت دهند.
”و ان تصدقوا خير لكم ان كنتم تعلمون،“ يعنى، و اگر به كلى بدهى مديون را به او ببخشيد و بر او تصديق كنيد براى شما طلبكاران بهتر است، چون اگر چنين كنيد يك زيادى ممحوق(يعنى نابود شدنى) را مبدل كردهايد به زيادى رابيه( يعنى باقى و جاويدان.)
” و اتقوا يوما ترجعون فيه الى الله ...،“ اين جمله دنبالهاى است براى آيات ربا كه حكم ربا و جزاى آن را بيان مىكرد و اين جمله با تذكرى عمومى روز قيامت را با پارهاى از خصوصياتش كه مناسب با مقام آيه است يادآور مىشود تا دلها با ياد آن آماده پرهيز از خدا و ورع و اجتناب از محرمات او گردد، آن محرماتى كه مربوط به حقوق الناس مىباشد كه زندگى بشر بر آن متكى است.
آيه مىفرمايد: در پيش رويتان روزى است كه در آن به سوى خدا باز مىگرديد و هر نفسى آنچه را كه كرده دريافت مىكند، بدون اينكه ظلمى به او بشود!
ص:300
و در كافى و كتاب من لا يحضره الفقيه از امام صادق عليهالسلام روايت آورده كه فرمود: هر مقدار ربا كه مردم از روى نادانى خورده باشند و بعد توبه كرده باشند خدا توبهشان را در صورتى كه توبه صحيح و جدى باشد مىپذيرد، و نيز فرمود: اگر مردى از پدرش مالى را به ارث ببرد و بداند كه در آن مال ربا هست و ليكن مال ربوى در معاملات با مال غير ربوى مخلوط شده باشد اين مال بر او حلال است و مىتواند آن را بخورد و اگر عين مال ربوى را بشناسد در آن صورت عين مال ربوى را به صاحبش بر مىگرداند و اصل مال را بر مىدارد.
و در فقيه و عيون از حضرت رضا عليهالسلام روايت كرده كه فرمود: رباخوارى براى كسى كه از حرمتش در اسلام با خبر شده گناه كبيره است، آنگاه فرمود: و با علم به حرمت آن استخفاف و بىاعتنائى به حكم خدا و دخول در كفر است.
1) مستند: آيه 275 تا 281 سوره بقره الميزان ج : 2 ص : 625
ص:301
ص:302
يكى از بزرگترين امورى كه اسلام در يكى از دو ركن حقوق الناس و حقوق الله مورد اهتمام قرار داده و به طرق و انحاى گوناگون، مردم را بدان وادار مىسازد، انفاق است. پارهاى از انفاقات از قبيل زكات، خمس، كفارات مالى و اقسام فديه را واجب نموده و پارهاى از صدقات و امورى از قبيل وقف و سكنى دادن مادام العمر كسى، وصيتها، بخششها و غير آن را مستحب نموده است.
و غرضش اين بوده كه بدينوسيله طبقات پائين را كه نمىتوانند بدون كمك مالى از ناحيه ديگران حوائج زندگى خود را برآورند- مورد حمايت قرار داده تا سطح زندگيشان را بالا ببرند، تا افق زندگى طبقات مختلف را به هم نزديك ساخته و اختلاف ميان آنها را از جهت ثروت و نعمات مادى كم كند.
و از سوى ديگر توانگران و طبقه مرفه جامعه را از تظاهر به ثروت يعنى از تجمل و آرايش مظاهر زندگى، از خانه و لباس و ماشين و غيره نهى فرموده و از مخارجى كه در نظر عموم مردم غير معمولى است و طبقه متوسط جامعه تحمل ديدن آنگونه خرجها را ندارد( تحت عنوان نهى از اسراف و تبذير و امثال آن،) جلوگيرى نموده است.
ص:303
غرض اسلام از مطالبي كه در بالا گفته شد، ايجاد يك زندگى متوسطى است كه فاصله طبقاتى در آن فاحش و بيش از اندازه نباشد، تا در نتيجه، ناموس وحدت و همبستگى زنده گشته، خواستهاى متضاد و كينههاى دل و انگيزههاى دشمنى بميرند، چون هدف قرآن اين است كه زندگى بشر را در شؤون مختلفش نظام ببخشد، و طورى تربيتش دهد كه سعادت انسان را در دنيا و آخرت تضمين نمايد و بشر در سايه اين نظام در معارفى حق و خالى از خرافه زندگى كند، زندگى همه در جامعهاى باشد كه جو فضائل اخلاق حاكم بر آن باشد و در نتيجه در عيشى پاك از آنچه خدا ارزانيش داشته استفاده كند، و دادههاى خدا برايش نعمت باشد، نه عذاب و بلا، و در چنين جوى، نواقص و مصائب مادى را برطرف كند.
و چنين چيزى حاصل نمىشود مگر در محيطى پاك كه زندگى نوع، در پاكى و خوشى و صفا شبيه به هم باشد، و چنين محيطى هم درست نمىشود مگر به اصلاح حال نوع، به اينكه حوائج زندگى تامين گردد، و اين نيز بطور كامل حاصل نمىشود مگر به اصلاح جهات مالى و تعديل ثروتها، و به كار انداختن اندوختهها، و راه حصول اين مقصود، انفاق افراد - از اندوختهها و مازاد آنچه با كد يمين و عرق جبين تحصيل كردهاند- مىباشد، چون مؤمنين همه برادر يكديگرند و زمين و اموال زمين هم از آن يكى است، و او خداى عزوجل است .
و اين خود حقيقتى است كه سيره و روش نبوى( كه بر صاحب آن سيره برترين تحيت و سلام باد! ) صحت و استقامت آن را در زمان استقرار حكومت پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآلهوسلّم اثبات مىكند .
و اين همان نظامى است كه امير المؤمنين صلوات الله عليه از انحراف مردم از مجراى آن تاسف خورده و شكوهها مىكرد، و از آن جمله مىفرمود:
-و قد أصبحتم فى زمن لا يزداد الخير فيه الا ادبارا...!
گذشت روزگار، درستى نظريه قرآن را كشف كرد و ثابت نمود همانطور كه قرآن فرموده تا طبقه پائين جامعه، از راه امداد و كمك به حد متوسط نزديك نگردند و طبقه مرفه از زياده روى و اسراف و تظاهر به جمال جلوگيرى نشده، و به آن حد متوسط نزديك نشوند، بشر روى رستگارى نخواهد ديد!
ص:304
همه ما تمدن غرب را ديديم، كه چگونه داعيان آن بشر را به بى بند و بارى در لذات مادى و افراط در لذات حيوانى واداشتند و بلكه روشهاى جديدى از لذتگيرى و استيفاى هوسهاى نفسانى اختراع نمودند، و در كامگيرى خود و اشاعه اين تمدن در ديگران، از به كار بردن هيچ نيروئى مضايقه ننمودند، و اين باعث شد كه ثروتها و لذات خالص زندگى مادى همه به طرف نيرومندان و توانگران سرازير شده و در دست اكثريت مردم جهان كه همان طبقات پائين جامعهها مىباشند چيزى به جز محروميت نماند، و ديديم كه چگونه طبقه مرفه نيز به جان هم افتاده و يكديگر را خوردند تا نماند مگر اندكى، و سعادت زندگى مادى مخصوص همان اندك گرديد، و حق حيات از اكثريت، كه همان تودههاى مردم هستند سلب شد !
و با در نظر گرفتن اينكه ثروت بى حساب و فقر زياد آثار سوئى در انسان پديد مىآورد، اين اختلاف طبقاتى تمامى رذائل اخلاقى را برانگيخت، و هر طرف را به سوى مقتضاى خويش پيش راند، و نتيجه آن اين شد كه دو طائفه در مقابل يكديگر صف آرائى كنند و آتش فتنه و نزاع در بين آنان شعلهور شود، توانگر و فقير، محروم و منعم، واجد و فاقد، همديگر را نابود كنند و جنگهاى بين المللى بپا شود، و زمينه براى كمونيسم فراهم گردد، و در نتيجه حقيقت و فضيلت به كلى از ميان بشر رخت بر بندد و ديگر بشر روزگارى خوش نبيند، و آرامش درونى و گوارائى زندگى از نوع بشر سلب شود، اين فساد عالم انسانى چيزى است كه ما امروزه خود به چشم مىبينيم، و احساس مىكنيم كه بلاهائى سختتر و رسوائىهائى بيشتر، آينده نوع بشر را تهديد مىكند .
و نيز بزرگترين عامل اين فساد از طرفى از بين رفتن انفاق، و از سوى ديگر شيوع ربا است كه به زودى به آيات آن خواهيم رسيد (ان شاء الله،) و خواهيم ديد كه خداى تعالى بعد از آيات مورد بحث در خلال هفت آيه پشت سرهم فظاعت و زشتى آنرا بيان مىكند، و مىفرمايد: رواج آن، فساد دنيا را به دنبال مىآورد، و اين خود يكى از پيشگوئيهاى قرآن كريم است، كه در ايام نزول قرآن جنينى بود در رحم روزگار، و مادر روزگار اين جنين را در عهد ما زائيد، و ثمرات تلخش را بما چشانيد .
و اگر بخواهيد اين گفته ما را تصديق كنيد در آيات سوره روم دقت فرمائيد آنجا كه خداوند مىفرمايد:” فاقم وجهك للدين حنيفا تا جمله يومئذ يصدعون.“
اين آيات نظائرى هم در سورههاى هود و يونس و اسراء و انبياء و غيره دارد كه در همين مقوله سخن گفتهاند، و ان شاء الله به زودى بيانش خواهد آمد.
و سخن كوتاه اينكه: علت تحريك و تشويق شديد و تاكيد بالغى كه در آيات
-« وَ جَعَلُوا للَّهِ أَندَاداً لِّيُضِلُّوا عَن سبِيلِهِ ...،
-قُل لِّعِبَادِى الَّذِينَ ءَامَنُوا يُقِيمُوا الصلَوةَ وَ يُنفِقُوا مِمَّا رَزَقْنَهُمْ سِرًّا وَ عَلانِيَةً مِّن قَبْلِ أَن يَأْتىَ يَوْمٌ لا بَيْعٌ فِيهِ وَ لا خِلَالٌ !
-آنها براى خدا مانندهايى قرار دادند تا مردم را از راه وى گمراه كنند ...،
-به بندگان من كه ايمان آوردهاند بگو: پيش از آن كه روزى بيايد كه در آن نه معامله باشد و نه دوستى، نماز را به پاداشته و از آنچه روزيشان دادهايم پنهان و آشكار را انفاق كنند!»
خداي تعالي در آيه اول، علت بتپرستى ارباب ضلالت را اينگونه تعليل مىكند كه مىخواستند مردم را از راه خدا منحرف كنند. آنگاه دنبال اين تعليل رسول خود را دستور مىدهد كه به ايشان هشدار دهد راهى كه مىروند به آتش دوزخ منتهى مىشود.
از اينجا روشن مىشود كه در آيه دومي جمله« يقيموا الصلوة و ينفقوا،» بيان از راه خدا است. در معرفى راه خدا، تنها به اين دو اكتفا كرد، چون ساير وظائف و دستورات شرعى كه هر يك به تناسب خود، شانى از شؤون حيات دنيوى را اصلاح مىكند - عدهاى از قبيل نماز ميان بنده و پروردگار او را، و عدهاى نظير انفاق، ميان بنده با بندگان ديگر را - همه از آن دو ركن، منشعب مىشوند.
انفاقى كه در آيه شريفه آمده انفاق معينى نيست، بلكه مطلق انفاق در راه خداست، چون سوره مورد بحث مكى است و در مكه هنوز آيهاى در باره زكات معين اسلامى نازل نشده بود.
و مقصود از انفاق سرى و علنى اين است كه انفاق بر مقتضاى ادب دينى انجام گيرد، آنجا كه ادب، اقتضاى پنهان بودن را دارد، پنهانى انفاق كنند و هر جا كه ادب، علنى آن را مىپسندد، علنى بدهند، به هر حال، مطلوب از انفاق اين است كه هر گوشه و شانى از شؤون اجتماع كه در شرف فساد و تباهى است اصلاح شود، و بر جامعه مسلمين خللى وارد نيايد.
ص:306
-« ... وَ الَّذِينَ هُمْ لِلزَّكَوةِ فَعِلُونَ !
-... و آنانند كه زكات دادن را تعطيل نمىكنند !»
در اين آيه فرموده: للزكوة فاعلون و نفرموده: للزكوة مؤدون اشاره و دلالت است بر اينكه مؤمنين به دادن زكات عنايت دارند، مثل اينكه كسى شما را امر كرده باشد به خوردن آب، در جواب بگويى خواهم نوشيد كه آن نكته عنايت را افاده نمىكند، ولى اگر بگويى من فاعلم آن عنايت را مىرساند.
دادن زكات هم از امورى است كه ايمان به خدا اقتضاى آن را دارد، چون انسان به كمال سعادت خود نمىرسد مگر آنكه در اجتماع سعادتمندى زندگى كند كه در آن هر صاحب حقى به حق خود مىرسد.
و جامعه روى سعادت را نمىبيند مگر اينكه طبقات مختلف مردم در بهرهمندى از مزاياى حيات و برخوردارى از امتعه زندگى در سطوحى نزديك به هم قرار داشته باشند، و انفاق مالى به فقراء و مساكين از بزرگترين و قويترين عاملها براى رسيدن به اين هدف است.
مقصود از زكات در اين آيه همان معناى معروف( انفاق مالى) است، نه معناى لغوى آن كه تطهير نفس از رذائل اخلاقى مىباشد.
البته احتمال دارد كه معناى مصدرى آن مقصود باشد كه عبارت است از تطهير مال، نه آن مالى كه به عنوان زكات داده مىشود، براى اينكه سوره مورد بحث در مكه نازل شده كه هنوز زكات به معناى معروف واجب نشده بود و قبل از وجوب آن در مدينه، زكات همان معناى پاك كردن مال را مىداد، بعد از آنكه در مدينه واجب شد اسم شد براى آن مقدار از مالى كه به عنوان زكات بيرون مىشد.
-”مَّثَلُ الَّذِينَ يُنفِقُونَ أَمْوَلَهُمْ فى سبِيلِ اللَّهِ كَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنبَتَت سبْعَ سنَابِلَ فى كلِّ سنبُلَةٍ مِّائَةُ حَبَّةٍ وَ اللَّهُ يُضعِف لِمَن يَشاءُ وَ اللَّهُ وَسِعٌ عَلِيمٌ،
1) مستند: آيه 1 تا 11 سوره مؤمنون الميزان ج : 15 ص : 4
ص:307
-الَّذِينَ يُنفِقُونَ أَمْوَلَهُمْ فى سبِيلِ اللَّهِ ثُمَّ لا يُتْبِعُونَ مَا أَنفَقُوا مَنًّا وَ لا أَذًى لَّهُمْ أَجْرُهُمْ عِندَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ،
-قَوْلٌ مَّعْرُوفٌ وَ مَغْفِرَةٌ خَيرٌ مِّن صدَقَةٍ يَتْبَعُهَا أَذًى وَ اللَّهُ غَنىٌّ حَلِيمٌ،
-يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا لا تُبْطِلُوا صدَقَتِكُم بِالْمَنِّ وَ الأَذَى كالَّذِى يُنفِقُ مَالَهُ رِئَاءَ النَّاسِ وَ لا يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الاَخِرِ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ صفْوَانٍ عَلَيْهِ تُرَابٌ فَأَصابَهُ وَابِلٌ فَتَرَكهُ صلْداً لا يَقْدِرُونَ عَلى شىْءٍ مِّمَّا كسبُوا وَ اللَّهُ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكَفِرِينَ،
-وَ مَثَلُ الَّذِينَ يُنفِقُونَ أَمْوَلَهُمُ ابْتِغَاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ وَ تَثْبِيتاً مِّنْ أَنفُسِهِمْ كَمَثَلِ جَنَّةِ بِرَبْوَةٍ أَصابَهَا وَابِلٌ فَئَاتَت أُكلَهَا ضِعْفَينِ فَإِن لَّمْ يُصِبهَا وَابِلٌ فَطلٌّ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ،
-أَ يَوَدُّ أَحَدُكمْ أَن تَكُونَ لَهُ جَنَّةٌ مِّن نَّخِيلٍ وَ أَعْنَابٍ تَجْرِى مِن تَحْتِهَا الأَنْهَرُ لَهُ فِيهَا مِن كلِّ الثَّمَرَتِ وَ أَصابَهُ الْكِبرُ وَ لَهُ ذُرِّيَّةٌ ضعَفَاءُ فَأَصابَهَا إِعْصارٌ فِيهِ نَارٌ فَاحْترَقَت كَذَلِك يُبَينُ اللَّهُ لَكمُ الاَيَاتِ لَعَلَّكُمْ تَتَفَكَّرُونَ،
-يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا أَنفِقُوا مِن طيِّبَتِ مَا كسبْتُمْ وَ مِمَّا أَخْرَجْنَا لَكُم مِّنَ الأَرْضِ وَ لا تَيَمَّمُوا الْخَبِيث مِنْهُ تُنفِقُونَ وَ لَستُم بِئَاخِذِيهِ إِلا أَن تُغْمِضوا فِيهِ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ غَنىٌّ حَمِيدٌ،
-الشيْطنُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ وَ يَأْمُرُكم بِالْفَحْشاءِ وَ اللَّهُ يَعِدُكُم مَّغْفِرَةً مِّنْهُ وَ فَضلاً وَ اللَّهُ وَسِعٌ عَلِيمٌ،
-يُؤْتى الْحِكمَةَ مَن يَشاءُ وَ مَن يُؤْت الْحِكمَةَ فَقَدْ أُوتىَ خَيراً كثِيراً وَ مَا يَذَّكرُ إِلا أُولُوا الأَلْبَب،
-وَ مَا أَنفَقْتُم مِّن نَّفَقَةٍ أَوْ نَذَرْتُم مِّن نَّذْرٍ فَإِنَّ اللَّهَ يَعْلَمُهُ وَ مَا لِلظلِمِينَ مِنْ أَنصارٍ،
-إِن تُبْدُوا الصدَقَتِ فَنِعِمَّا هِىَ وَ إِن تُخْفُوهَا وَ تُؤْتُوهَا الْفُقَرَاءَ فَهُوَ خَيرٌ لَّكمْ وَ يُكَفِّرُ عَنكم مِّن سيِّئَاتِكمْ وَ اللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ،
-لَّيْس عَلَيْك هُدَاهُمْ وَ لَكنَّ اللَّهَ يَهْدِى مَن يَشاءُ وَ مَا تُنفِقُوا مِنْ خَيرٍ فَلأَنفُسِكمْ وَ مَا تُنفِقُونَ إِلا ابْتِغَاءَ وَجْهِ اللَّهِ وَ مَا تُنفِقُوا مِنْ خَيرٍ يُوَف إِلَيْكمْ وَ أَنتُمْ لا تُظلَمُونَ،
-لِلفُقَرَاءِ الَّذِينَ أُحْصِرُوا فى سبِيلِ اللَّهِ لا يَستَطِيعُونَ ضرْباً فى الأَرْضِ يحْسبُهُمُ الْجَاهِلُ أَغْنِيَاءَ مِنَ التَّعَفُّفِ تَعْرِفُهُم بِسِيمَهُمْ لا يَسئَلُونَ النَّاس إِلْحَافاً وَ مَا تُنفِقُوا مِنْ خَيرٍ فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَلِيمٌ،
-الَّذِينَ يُنفِقُونَ أَمْوَلَهُم بِالَّيْلِ وَالنَّهَارِ سِرًّا وَعَلانِيَةً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِندَ رَبِّهِمْ وَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلا هُمْ يَحْزَنُونَ!
-حكايت آنان كه اموال خويش را در راه خدا انفاق مىكنند حكايت دانهاى است كه هفت خوشه رويانيده كه در هر خوشه صد دانه باشد، و خدا براى هر كه
ص:308
بخواهد، دو برابر هم مىكند، كه خدا وسعت بخش و دانا است،
-كسانى كه اموال خويش را در راه خدا انفاق مىكنند و بعد اين انفاق خود را با منت و يا اذيتى همراه نمىكنند پاداش آنان نزد پروردگارشان است، نه ترسى دارند و نه غمى،
-سخن شايسته و پردهپوشى، از صدقهاى كه اذيت در پى دارد بهتر است، خدا بىنياز و بردبار است،
-اى كسانى كه ايمان آوردهايد، صدقه خويش را همانند آن كس كه مال خويش را با ريا به مردم انفاق مىكند، و به خدا و روز جزا ايمان ندارد، با منت و اذيت باطل نكنيد، كه حكايت وى حكايت سنگى سفت و صافى است كه خاكى روى آن نشسته باشد، و رگبارى بر آن باريده، آن را صاف به جاى گذاشته باشد، رياكاران از آنچه كردهاند ثمرى نمىبرند، و خدا گروه كافران را هدايت نمىكند،
-و حكايت آنان كه اموال خود را به طلب رضاى خدا و استوارى دادن به دلهاى خويش انفاق مىكنند، عملشان مانند باغى است بر بالاى تپهاى، كه رگبارى به آن رسد، و دو برابر ثمر داده باشد، و اگر رگبار نرسيده به جايش باران ملايمى رسيده، خدا به آنچه مىكنيد بينا است،
-آيا در ميان شما كسى هست كه دوست داشته باشد براى او باغى باشد پر از درختان خرما و انگور و همه گونه ميوه در آن باشد، و نهرها در دامنه آن جارى باشد، سپس پيرى برسد، در حالى كه فرزندانى صغير دارد، آتشى به باغش بيفتد، و آن را بسوزاند؟ خدا اينطور آيههاى خود را براى شما بيان مىكند، شايد كه بينديشيد،
-اى كسانى كه ايمان آوردهايد، از طيبات آنچه بدست آوردهايد و آنچه برايتان از زمين بيرون آوردهايم انفاق كنيد، و پست آن را كه خودتان نمىگيريد مگر با چشمپوشى، براى انفاق منظور نكنيد، و بدانيد كه خدا بىنياز و ستوده است،
-شيطان به شما وعده تنگدستى مىدهد، و به بدكارى وا مىدارد، و خدا از جانب خود آمرزش و فزونى به شما وعده مىدهد، كه خدا وسعتبخش و دانا است،
-فرزانگى را به هر كه بخواهد مىدهد، و هر كه حكمت يافت، خيرى فراوان يافت، و به جز خردمندان كسى اندرز نگيرد،
-هر خرجى كردهايد به هر نذرى ملتزم شدهايد خدا از آن آگاه است، و ستمگران ياورانى ندارند،
-اگر صدقهها را علنى دهيد خوب است، و اگر هم پنهانى دهيد و به تنگدستان بدهيد، البته برايتان بهتر است، و گناهانتان را از بين مىبرد، كه خدا از آنچه مىكنيد آگاه است،
ص:309
-هدايت كردن با تو نيست، بلكه خدا است كه هر كس را بخواهد هدايت مىكند، هر خواستهاى انفاق كنيد به نفع خود كردهايد، انفاق جز براى رضاى خدا نكنيد، هر خيرى را كه انفاق كنيد، عين همان به شما مىرسد و ستم نمىبينيد،
-صدقه از آن فقرائى است كه در راه خدا از كار ماندهاند، و نمىتوانند سفر كنند، اشخاص بىخبر آنان را بسكه مناعت دارند توانگر مىپندارند، تو آنان را با سيمايشان مىشناسى، از مردم به اصرار گدائى نمىكنند، هر متاعى انفاق مىكنيد خدا به آن دانا است،
-كسانى كه اموال خويش را شب و روز نهان و آشكار انفاق مىكنند پاداششان نزد پروردگارشان است، نه ترسى دارند و نه غمگين مىشوند! “
اين آيات مؤمنين را تحريك و تشويق به انفاق در راه خدا مىكند:
نخست براى زياد شدن و بركت مالى كه انفاق مىكنند مثلى مىزند، كه يك درهم آن هفتصد درهم مىشود، و چه بسا كه خدا بيشترش هم مىكند،
سپس براى انفاق ريائى و غير خدائى مثلى مىآورد تا بفهماند كه چنين انفاقى بركت و بهرهاى ندارد،
در مرحله سوم مسلمانان را از انفاق با منت و اذيت نهى مىكند، زيرا كه منت و اذيت اثر آن را خنثى مىكند، و اجر عظيمش را حبط نموده و از بين مىبرد،
سپس دستور مىدهد كه از مال پاكيزه خود انفاق كنند نه اينكه از جهت بخل و تنگ نظرى هر مال ناپاك و دور انداختنى را در راه خدا بدهند،
و آنگاه موردى را كه بايد مال در آن مورد انفاق شود ذكر مىكند كه عبارت است از فقرائى كه در راه خدا از هستى ساقط شدهاند،
و در آخر اجر عظيمى كه اين انفاق نزد خداى تعالى دارد بيان مىكند.
سخن كوتاه اينكه: آيات مورد بحث كه مردم را دعوت به انفاق مىكند در مرحله اول، هدف اين دعوت و غرضى را كه در آن است بيان نموده و مىفرمايد: هدف از اين كار بايد خدا باشد نه مردم، و در مرحله دوم صورت عمل و كيفيت آن را تبيين كرده كه بايد منت و اذيت به دنبال نداشته باشد، و در مرحله سوم وضع آن مال را بيان مىكند كه بايد طيب باشد نه خبيث، و در مرحله چهارم مورد آن را كه بايد فقيرى باشد كه در راه خدا فقير شده، و در مرحله پنجم اجر عظيمى كه در دنيا و آخرت دارد بيان نموده است .
ص:310
” مثل الذين ينفقون اموالهم فى سبيل الله كمثل حبة ...،“
منظور از سبيل الله، هر امرى است كه به رضايت خداى سبحان منتهى شود، و هر عملى كه براى حصول غرضى دينى انجام گيرد، براى اينكه كلمه سبيل الله در آيه شريفه مطلق آمده و قيدى ندارد.
-” و الله يضاعف لمن يشاء و الله واسع عليم! “
يعنى خداى تعالى براى هر كس كه بخواهد بيش از هفتصد دانه گندم هم مىدهد، براى اينكه او واسع است و هيچ مانعى نيست كه از جود او جلوگيرى كرده و فضل و كرمش را محدود سازد، همچنانكه خودش در جاى ديگر فرمود: ”من ذا الذى يقرض الله قرضا حسنا، فيضاعفه له اضعافا كثيرة،“ و كثير را در اين آيه مقيد به عدد معينى نكرده است.
در آيه مورد بحث، مثلى را كه آورده مقيد به آخرت نكرده و بطور مطلق فرموده: خدا انفاق شما را مضاعف مىكند پس هم شامل دنيا مىشود، و هم شامل آخرت، فهم عقلائى هم اين را تاييد مىكند براى اينكه كسى كه از دسترنج خود چيزى انفاق مىكند هر چند ابتدا ممكن است به قلبش خطور كند كه اين مال از چنگش رفت، و ديگر به او بر نمىگردد، ليكن اگر كمى دقت كند خواهد ديد كه جامعه انسانى به منزله تن واحد و داراى اعضاى مختلف است، و اعضاى آن هر چند اسامى و اشكال مختلف دارند، اما در مجموع، يك تن را تشكيل مىدهند، و در غرض و هدف زندگى متحد هستند، از حيث اثر هم همه مربوط به هم هستند، وقتى يكى از اعضا، نعمتى را از دست مىدهد مثلا فاقد صحت و سلامتى شده و در عمل خود كند مىگردد، همين عارضه هر چند كه در نظر بدوى، متوجه يك عضو است، ولى در حقيقت تمام بدن در عملكرد خود كند و سست مىگردد، و به خاطر نرسيدن به اغراض زندگى خسران و ضرر مىبيند.
مثلا چشم و دست آدمى دو عضو از بدن انسان هستند، در ظاهر دو نام غير مربوط به هم و دو شكل متفاوت، و دو عملكرد جداگانه دارند، ليكن با كمى دقت مىبينيم كه اين دو عضو كمال ارتباط را با يكديگر دارند .
خلقت، آدمى را مجهز به چشم كرده تا اشيا را از نظر نور و رنگ و نزديكى و
ص:311
دورى تشخيص دهد، بعد از تشخيص چشم، دست آنچه را كه تحصيلش براى آدمى واجب است بردارد، و آنچه را كه دفعش بر او لازم است از انسان دفع كند.
پس در حقيقت چشم مثل چراغى است كه پيش پاى دست را روشن مىكند، حال اگر دست از كار بيفتد قهرا فوائد و عملكرد دست را بايد ساير اعضا جبران كنند، و اين باعث مىشود كه اولا زحمت و تعبى را كه در حال عادى هرگز قابل تحمل نيست، تحمل كند و در ثانى از عملكرد ساير اعضاى خود به همان مقدار كه صرف جبران عملكرد دست نموده بكاهد، و اما اگر از همان اوائلى كه دست دچار حادثه شد از نيروئى اضافى ساير اعضا در اصلاح حال همان دست استفاده كند، و دست را به حال عادى و سلامتش برگرداند، حال تمامى اعضا را اصلاح كرده و صدها و بلكه هزارها برابر آنچه صرف اصلاح دست كرده عايدش مىشود .
پس يك فرد از جامعه كه عضوى از يك مجموعه است، اگر دچار فقر و احتياج شد، و ما با انفاق خود وضع او را اصلاح كرديم، هم دل او را از رذائلى كه فقر در او ايجاد مىكند پاك كردهايم، و هم چراغ محبت را در دلش روشن كردهايم، و هم زبانش را به گفتن خوبيها به راه انداختهايم، و هم او را در عملكردش نشاط بخشيدهايم، و اين فوائد عايد همه جامعه مىشود، چون همه افراد جامعه به هم مربوط هستند، پس انفاق يك نفر، اصلاح حال هزاران نفر از افراد جامعه است، و مخصوصا اگر اين انفاق در رفع حوائج نوعى از قبيل تعليم و تربيت و امثال آن باشد . اين است آثار و فوائد انفاق !
و وقتى انفاق در راه خدا و به انگيزه تحصيل رضاى او باشد، نمو و زياد شدن آن از لوازم تخلف ناپذير آن خواهد بود، چون فوائد انفاق در غير راه خدا ممكن است توأم با ضررهائى باشد كه( حتما هست) براى اينكه وقتى رضاى خدا انگيزه آدمى نباشد لابد انگيزه اين هست كه من توانگر به فقير انفاق كنم تا شر او را از خود دفع نمايم، و يا حاجت او را برآورم، تا اعتدالى به حال جامعه ببخشم، و فاصله طبقاتى را كم كنم( و در همه اين فرضها بطور غير مستقيم منافعى عايد خود انفاق كننده مىشود،) و اين خود نوعى استخدام و استثمار فقير به نفع خويش است، كه چه بسا در دل فقير آثار سوء بجاى گذارد، و چه بسا اين آثار سوء، در دل فقرا متراكم شود و ناآرامى و بلواها به راه بيندازد، اما اگر انفاق تنها براى رضاى خدا صورت بگيرد، و انفاقگر بجز خشنودى او هدفى و منظورى نداشته باشد، آن آثار سوء پديد نمىآيد و در نتيجه اين عمل خير محض مىشود.
ص:312
-” الذين ينفقون اموالهم فى سبيل الله، ثم لا يتبعون ما انفقوا منا و لا اذى ....“
-” قول معروف و مغفرة خير من صدقة....“
در اين آيه شريفه خداوند متعال قول معروف و آمرزيدن و مغفرت (يعنى چشمپوشى از بدىها كه مردم به انسان مىكنند،) را بر صدقهاى كه گوشه و كنايه داشته باشد ترجيح داده، و اين مقابله دلالت دارد بر اينكه مراد از قول معروف اين است كه وقتى مىخواهى سائل را رد كنى با زبانى خوش رد كنى، مثلا دعايش كنى كه خدا حاجتت را برآورد.
البته اين در صورتى است كه سائل سخنى كه باعث ناراحتى تو باشد نگويد، و اگر لفظى خلاف ادب گفت بايد چنان رفتار كنى كه او خيال كند سخن زشتش را نشنيدهاى و آن دعاى خير و اين چشمپوشىات از سخن زشت او، بهتر از آنست كه به او صدقهاى بدهى و به دنبالش آزار برسانى، چون آزار و منت نهادن انفاقگر به اين معنى خواهد بود كه مىخواهد بفهماند آن مالى كه انفاق كرده در نظرش بسيار عظيم است، و از درخواست سائل ناراحت شده است، و اين دو فكر غلط دو بيمارى است كه بايد انسان با ايمان، دل خود را از آن پاك كند، چون مؤمن بايد متخلق به اخلاق خدا باشد، و خداى سبحان غنىاى است كه آنچه نعمت مىدهد در نظرش بزرگ نمىنمايد، و هر بخششى مىكند آن را بزرگ جلوه نمىدهد و نيز خداى سبحان حليم است، و در مؤاخذه جفاكاران عجله نمىكند، و در برابر جهالت خشم نمىكند، و بهمين جهتى كه گفته شد آيه شريفه، با دو نام غنى و حليم ختم شده است .
-” يا ايها الذين آمنوا لا تبطلوا صدقاتكم ....، “
اين آيه شريفه دلالت دارد بر اينكه آزار و منت بعد از صدقه اجر آنرا حبط كرده و از بين مىبرد.
-” كالذى ينفق ما له رئاء الناس، و لا يؤمن بالله و اليوم الاخر....“
از آنجائى كه خطاب اول آيه فقط شامل مؤمنين بود - چون افراد رياكار نمىتوانند مؤمن باشند، چون به فرموده خدا، منظور اينها از اعمالشان خدا نيست -
ص:313
بهمين جهت خداوند متعال مؤمنين را صريحا از ريا نهى نكرد، و نفرمود: اى مؤمنين رياكار نباشيد بلكه افرادى را كه صدقه مىدهند و به دنبالش منت و اذيت مىرسانند تشبيه به افراد رياكار بىايمان كرد، كه صدقاتشان باطل و بىاجر است، و فرمود: عمل چنين مؤمنى شبيه به عمل او است، و نفرمود: مثل آن است زيرا عمل مؤمن در ابتدا صحيح انجام مىشود، ولى بعدا پارهاى عوامل مثل منت و اذيت آن را باطل مىسازد، ولى عمل رياكار از همان اول باطل است .
مراد از ايمان نداشتن رياكار در انفاقش به خدا و روز جزا، ايمان نداشتن او به دعوت پروردگارى است كه او را به انفاق مىخواند، و ثوابهائى جزيل و عظيم به وى وعده مىدهد، چون اگر به دعوت اين داعى و به روز قيامت( روزى كه پاداشهاى اعمال در آن روز ظاهر مىشود،) ايمان مىداشت، در انفاقش قصد ريا نمىكرد و تنها عمل را براى خاطر خدا مىآورد، و علاقمند به ثواب جزيل خدا مىشد. پس منظور از اينكه فرمود، ايمان به خدا ندارد اين نيست كه اصلا به خداوندى خدا قائل نيست.
و از آيه شريفه چنين بر مىآيد كه ريا در هر عملى كه آدمى انجام مىدهد مستلزم نداشتن ايمان به خدا و به روز جزا در همان عمل است.
-” فمثله كمثل صفوان عليه تراب ....“
مثلى كه در آيه زده شده براى كسى است كه مال خود را به منظور خودنمائى انفاق مىكند.
اين آيه وجه شباهت رياكار به سنگ را بيان مىكند، معناى وسيعى است كه هم در رياكار هست و هم در آن سنگ، و آن بىاثر و سست بودن عمل است همچنانكه خاكى كه روى سنگ صاف قرار دارد با بارانى اندك از بين رفته و نمىتواند اثرى داشته باشد .
و جمله:” و الله لا يهدى القوم الكافرين،“ حكم را نسبت به رياكار و كافر به وجهى عام بيان مىكند و مىفرمايد: ريا كننده در رياكاريش يكى از مصاديق كافر است، و خدا مردم كافر را هدايت نمىكند، و به همين جهت جمله نامبرده كار تعليل را مىكند.
و خلاصه معناى اين مثل آن است كه كسى كه در انفاق خود مرتكب ريا مىشود، در ريا كردنش و در ترتيب ثواب بر انفاقش حال سنگ صافى را دارد كه مختصر خاكى روى آن باشد، همينكه بارانى تند بر آن ببارد، همين بارانى كه مايه حيات زمين و سرسبزى آن و آراستگىاش به گل و گياه است، در اين سنگ خاكآلود چنين اثرى ندارد، و خاك نامبرده در برابر آن باران دوام نياورده و بكلى شسته مىشود، تنها سنگى سخت مىماند كه نه آبى در آن فرو مىرود، و نه گياهى از آن مىرويد، پس وابل (باران
ص:314
پشتدار) هر چند از روشنترين اسباب حيات و نمو است، و همچنين هر چند خاك هم سبب ديگرى براى آن است، اما وقتى محل اين آب و خاك، سنگ سخت باشد عمل اين دو سبب باطل مىگردد، بدون اينكه نقصى و قصورى در ناحيه آب و خاك باشد، پس اين حال سنگ سخت بود و عينا حال رياكار نيز چنين است: براى اينكه وقتى رياكار در عمل خود خدا را در نظر نمىگيرد، ثوابى بر عملش مترتب نمىشود، هر چند كه نفس عمل هيچ نقصى و قصورى ندارد، چون انفاق سببى است روشن براى ترتيب ثواب، ليكن به خاطر اينكه قلب صاحبش چون سنگ است، استعداد پذيرفتن رحمت و كرامت را ندارد.
و از همين آيه بر مىآيد كه قبول شدن اعمال، احتياج به نيتى خالص و قصدى به وجه الله دارد!
شيعه و سنى هم از رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم روايت كردهاند كه فرمود:” انما الاعمال بالنيات - معيار در ارزش اعمال تنها نيتها هستند! “
-” و مثل الذين ينفقون اموالهم ابتغاء مرضات الله و تثبيتا من انفسهم،“
ابتغاء مرضات به معناى طلب رضايت است كه برگشتش به تعبير اراده وجه الله است براى اينكه وجه هر چيزى عبارت است از جهت و سمتى كه روبروى تو است، و وجه خداى تعالى نسبت به بندهاى كه دستوراتى به وى مىدهد، و چيزهائى از او مىخواهد عبارت است از رضايت او از عمل وى، و خشنوديش از امتثال او، چون آمر و دستور دهنده، نخست با امر خود روبروى مامور قرار مىگيرد، و آنگاه كه اوامر او را بجا آورد با خشنودى و رضايت از او استقبال مىكند.
پس مرضات خدا از بنده مكلفى كه به تكليف عمل كرده همان وجه و روى خدا به طرف او است، در نتيجه ابتغاى مرضات او و يا سادهترش به دست آوردن خشنودى او در حقيقت خواستن وجه او است.
خداى سبحان انفاق در راه خدا را بطور مطلق مدح كرد و فرمود: به دانهاى مىماند كه چنين و چنان شود، سپس بنايش بر اين شد كه دو قسم انفاق را كه نمىپسندد و ثوابى بر آن مترتب نمىشود استثنا كند، يكى انفاق ريائى كه از همان اول باطل انجام مىشود و يكى هم انفاقى كه بعد از انجام آن، به وسيله منت و اذيت اجرش باطل مىگردد و بطلان اين دو قسم انفاق به خاطر همين است كه براى خدا و در طلب رضاى او انجام نشده و يا اگر شده نفس نتوانسته نيت خود را محكم نگه دارد، در اين آيه
ص:315
مىخواهد حال عده خاصى از انفاقگران را بيان كند، كه در حقيقت طائفه سوم هستند و اينان كسانى هستند كه نخست براى خاطر خدا انفاق مىكنند و سپس زمام نفس را در دست مىگيرند و نمىگذارند آن نيت پاك و مؤثرشان دستخوش ناپاكىها گردد و از تاثير ساقط شود و منت و اذيت و هر منافى ديگر، آن را تباه سازد.
پس روشن شد كه مراد از ابتغاء مرضات الله اين است كه انفاقگر منظورش و قصدش خودنمائى و يا هر قصدى ديگر كه نيت را غير خالص مىكند نبوده باشد، و منظور از ” تثبيتا من انفسهم،“ اين است كه آدمى زمام نفس را در دست داشته باشد، تا بتواند نيت خالصى را كه داشته نگه بدارد، و اين تثبيت هم از ناحيه نفس است، و هم واقع بر نفس، سادهتر بگويم نفس هم فاعل تثبيت است، و هم مفعول آن.
-” كمثل جنة بربوة اصابها وابل ....“
غرض از اين مثل اين است كه بفهماند انفاقى كه صرفا لوجه الله و بخاطر خدا است هرگز بى اثر نمىماند، و بطور قطع روزى حسن اثرش نمودار مىشود، براى اينكه مورد عنايت الهيه است، و از آنجا كه جنبه خدائى دارد و متصل به خدا است (مانند خود خدا) باقى و محفوظ است، هر چند كه اين عنايت بر حسب اختلاف درجات خلوص مختلف مىشود، و در نتيجه وزن و ارزش اعمال هم به همان جهت مختلف مىگردد، همچنانكه باغى كه در زمين حاصل خيز ايجاد شده، وقتى باران مىآيد بلادرنگ خوردنىهايش را به وجهى بهتر تحويل مىدهد، هر چند كه اين تحويل دادنش و اين خوردنيهايش بخاطر اختلاف باران كه يكى مطر است و ديگرى طل، از نظر خوبى درجاتى پيدا مىكند .
و بخاطر وجود همين اختلاف بود كه اين دنباله را به گفتار خود اضافه نمود، كه” و الله بما تعملون بصير - يعنى خدا به آنچه مىكنيد بينا است،“ و مساله پاداش دادن به اعمال برايش مشتبه و درهم و برهم نمىشود، ثواب اين را با آن ديگر و ثواب ديگرى را به اين نمىدهد .
-” ا يود احدكم ان تكون له جنة من نخيل و اعناب ....“
خداى تعالى در اين مثل بين سالخوردگى و داشتن فرزندانى ضعيف جمع كرده - با اينكه معمولا سالخوردگان فرزندانشان بزرگسالند- و اين به آن جهت بوده كه شدت احتياج به باغ نامبرده را افاده كند، و بفهماند كه چنين پيرمردى غير از آن باغ هيچ ممر
ص:316
معيشتى و وسيله ديگرى براى حفظ سعادت خود و فرزندانش ندارد، چون اگر او را مردى جوان و نيرومند فرض مىكرد، آن شدت احتياج به باغ را نمىرساند، براى اينكه اگر باغ جوان نيرومند سوخت، مىتواند به قوت بازويش تكيه كند، و نيز اگر سالخوردهاى را بدون فرزند صغير فرض مىكرد باز آن شدت حاجت به باغ افاده نمىشد، چون چنين پيرمردى خرج زياد ندارد، و تهى دستى او به ناگوارى تهى دستى پير بچهدار نيست، چون اگر باغ چنين كسى خشك شود فكر مىكند چند صباحى بيش زنده نيست و لذا خيلى ناراحت نمىشود.
و همچنين اگر در اين مثل پيرمردى را مثل مىزد كه هر چند سالخورده است اما فرزندانى نيرومند دارد، باز آن شدت حاجت به باغ ادا نشده بود، براى اينكه اگر باغ چنين پيرمردى بسوزد، با خود مىگويد: سر فرزندان رشيدم سلامت، كار مىكنند و خرج زندگىام را در مىآورند، چه حاجت به باغ دارند، اما اگر هر دو جهت يعنى: زيادى سن و داشتن فرزندانى خردسال در كسى جمع شود و باغش كه تنها ممر زندگى او است از بين برود، او بسيار ناراحت مىشود، زيرا نه مىتواند نيروى جوانى خود را باز گرداند، و دوباره چنان باغى به عمل بياورد، و نه كودكان خردسالش چنين نيروئى دارند، و نه بعد از آتش گرفتن باغ اميد برگشتن سبزى و خرمى آن را مىتواند داشته باشد .
اين مثلى است كه خداى تعالى آن را براى كسانى زده كه مال خود را در راه خدا انفاق مىكنند، ولى با منت نهادن و اذيت كردن پاداش عمل خود را ضايع مىنمايند و ديگر راهى به بازگرداندن آن عمل باطل شده به عمل صحيح را ندارند.
انطباق مثل با ممثل بسيار روشن است، براى اينكه اينگونه رفتارها كه اعمال آدمى را باطل مىسازد بىجهت و بىمنشا نيست، كسانى اينطور اجر خود را ضايع مىكنند كه در دل دچار بيمارىهاى اخلاقى از قبيل مال دوستى، جاه دوستى، تكبر، عجب، خودپسندى، بخل شديد و ... هستند، بيمارىهائى كه نمىگذارد آدمى مالك نفس خود باشد، و مجالى براى تفكر و سنجش عمل خويش و تشخيص عمل نافع و مضر را بدهد، و اگر مجال مىداد و آدمى تفكر مىكرد هرگز به چنين اشتباه و خبطى مرتكب نمىشد .
-” يا ايها الذين آمنوا انفقوا من طيبات ما كسبتم....“
خداى تعالى در اين آيه شريفه كيفيت مالى را كه انفاق مىشود بيان نموده و
ص:317
مىفرمايد: بايد از اموال طيب باشد، نه خبيث، يعنى مالى باشد كه فقير به رغبت آن را بگيرد نه به كراهت و اغماض، براى اينكه كسى كه نخواهد با بذل مال طيب، خويشتن را به صفت بخشنده متصف سازد، و بخواهد مال خبيث خود را از سر باز كند، و زندگى خود را از چنين آلودگيها رها سازد، چنين كسى دوستدار كار نيك نمىشود، و چنين انفاقى نفس او را به كمالى نمىرساند، و بهمين جهت است كه مىبينيم آيه شريفه با جمله:” و اعلموا ان الله غنى حميد،“ شروع شده است چون اين جمله به ما مىفهماند كه بايد در انفاق خود بىنيازى و حمد خداى را در نظر بگيريم، كه خدا در عين اينكه احتياجى به انفاق ما ندارد، مع ذلك انفاق طيب ما را مىستايد، پس از مال طيب خود انفاق كنيد.
و نيز ممكن است جمله را چنين معنا كنيم : كه چون خدا غنى و محمود است نبايد با او طورى سودا كرد كه لايق به جلال او جل جلاله نبوده باشد.
-” الشيطان يعدكم الفقر و يامركم بالفحشاء....“
در اين آيه بر اين معنا احتجاج شده كه انتخاب مال خبيث براى انفاق، خيرى براى انفاقگر ندارد، به خلاف انتخاب مال طيب كه خير انفاقگران در آن است.
پس اينكه در آيه قبل مؤمنين را نهى كرد از اينكه مال خبيث را براى اين كار انتخاب كنند مصلحت خود آنان را در نظر گرفته، همچنانكه در منهى عنه فساد ايشان است، و در خوددارى از انفاق مال طيب هيچ انگيزهاى ندارند جز اين فكر كه مضايقه در انفاق او چنين مالى را، مؤثر در بقا و قوام مال و ثروت است، اين طرز فكر باعث مىشود كه دلها از اقدام به چنين انفاقى دريغ كنند، به خلاف مال خبيث كه چون قيمتى ندارد و انفاقش چيزى از ثروت آنان كم نمىكند لذا از انفاقش مضايقه نمىكنند، و اين يكى از وساوس شيطان است، شيطانى كه دوستان خود را از فقر مىترساند، با اينكه بذل و دادن انفاق در راه خدا و به دست آوردن خشنودى او عينا مانند بذل مال در يك معامله است، كه به قول معروف: هر چه پول بدهى آش مىخورى، مالى را هم كه انسان در راه خدا مىدهد در برابر آن، رضاى خدا را مىخرد، پس هم عوض دارد و هم بهره، كه بيانش گذشت.
علاوه بر اينكه آن كسى كه ” يغنى و يقنى- آدمى را بىنياز مىكند و فقير مىسازد،“ خداى سبحان است، نه مال، همچنانكه قرآن كريم فرمود:
ص:318
و سخن كوتاه اينكه: خوددارى مردم از انفاق مال طيب از آنجا كه منشا آن ترس از فقر است و اين ترس خطاست، لذا با جمله:” الشيطان يعدكم الفقر،“ خطا بودن آن را تنبيه كرد، چيزى كه هست در اين جمله سبب را جاى مسبب بكار برد، تا بفهماند كه اين خوف، خوفى است مضر، براى اينكه شيطان آن را در دل مىاندازد، و شيطان جز به باطل و گمراهى امر نمىكند، حال يا اين است كه ابتدا و بدون واسطه امر مىكند، و يا با وسائطى كه به نظر مىرسد حق است، ولى وقتى تحقيق مىكنى در آخر مىبينى كه از يك انگيزه باطل و شيطانى سر درآورد.
و چون ممكن بود كسى توهم كند كه ترس نامبرده ترسى است بجا، هر چند از ناحيه شيطان باشد، لذا براى دفع اين توهم بعد از جمله:” الشيطان يعدكم الفقر،“ دو جمله را اضافه كرد:
اول: اينكه فرمود” و يامركم بالفحشاء،“ يعنى هرگز از شيطان توقع نداشته باشيد كه شما را به عملى درست بخواند چرا كه او جز به فحشا نمىخواند، پس خوددارى از انفاق مال طيب به انگيزه ترس از فقر هرگز عملى بجا نيست، زيرا اين خوددارى در نفوس شما ملكه امساك و بخل را رسوخ مىدهد، و به تدريج شما را بخيل مىسازد، در نتيجه كارتان به جائى مىرسد كه اوامر و فرامين الهى مربوط به واجبات مالى را به آسانى رد كنيد، و اين كفر به خداى عظيم است، و هم باعث مىشود كه مستمندان را در مهلكه فقر و بى چيزى بيفكنيد، و از اين راه نفوسى تلف و آبروهائى هتك گردد، و بازار جنايت و فحشا رواج يابد، همچنانكه در جاى ديگر قرآن آمده:” و منهم من عاهد الله لئن آتينا من فضله لنصدقن، و لنكونن من الصالحين، فلما اتيهم من فضله بخلوا به، و تولوا و هم معرضون، فاعقبهم نفاقا فى قلوبهم الى يوم يلقونه، بما اخلفوا الله ما وعدوه، و بما كانوا يكذبون - تا آنجا كه مىفرمايد: الذين يلمزون المطوعين من المؤمنين فى الصدقات، و الذين لا يجدون الا جهدهم فيسخرون منهم، سخر الله منهم، و لهم عذاب اليم ! “
دوم: اين است كه فرمود:” و الله يعدكم مغفرة منه و فضلا و الله واسع عليم!“ در اين جمله و در موارد ديگرى كه ذيلا از نظر خواننده مىگذرد، خداى تعالى اين نكته را بيان نموده كه در اين مورد حقى است و باطلى، و شق سوم ندارد، و حق همان طريق مستقيم است كه از ناحيه خداى سبحان است، و باطل از ناحيه شيطان است. آن موارد عبارتند از:
-” فما ذا بعد الحق الا الضلال - بعد از حق به جز ضلالت چه چيز مىتواند باشد.“
-” قل الله يهدى للحق - بگو تنها خدا است كه به سوى حق هدايت مىكند.“
-” انه عدو مضل مبين - شيطان دشمنى است گمراهگر آشكار ! “
خداى تعالى در آيه مورد بحث تذكر مىدهد: اين خاطره كه از ناحيه خوف به
ص:319
ذهن شما خطور مىكند ضلالتى است از فكر، براى اينكه مغفرت پروردگار و آن زيادت كه خدا در آيات قبلى ذكر كرد هر دو پاداش بذل از اموال طيب است، و مال خبيث چنين پاداشى ندارد .
پس حاصل حجتى كه در آيه شريفه اقامه شده اين شد: كه اختيار خبيث بر طيب به خاطر ترس از فقر و بى خبرى از منافع اين انفاق است، اما ترس از فقر، القائى شيطانى است، او اين ترس را به دلها مىاندازد، و هيچ منظورى به جز گمراهى و به فحشا كشاندن شما ندارد، پس نبايد از او پيروى كنيد!
منافع اين انفاق كه در آيات قبل گفتيم زيادت مال و آمرزش گناهان است ، يك نتيجهگيرى موهوم نيست بلكه نتيجهاى است كه ترتب آن بر انفاق را خدا وعده داده و وعده او حق است و او واسع است، يعنى در امكان او هست كه آنچه وعده داده، عطا كند، و او عليم است، يعنى هيچ چيزى و هيچ حالى از هيچ چيزى بر او پوشيده نيست، پس هر وعدهاى كه مىدهد از روى علم است .
-” يؤتى الحكمة من يشاء....“
حكمت عبارت است از قضاياى حقهاى كه مطابق با واقع باشد، يعنى به نحوى مشتمل بر سعادت بشر باشد، مثلا معارف حقه الهيه در باره مبدأ و معاد باشد، و يا اگر مشتمل بر معارفى از حقايق عالم طبيعى است معارفى باشد كه باز با سعادت انسان سروكار داشته باشد، مانند حقائق فطرى كه اساس تشريعات دينى را تشكيل مىدهد.
حكمت به معناى نوعى احكام و اتقان و يا نوعى از امر محكم و متقن است آن چنانكه هيچ رخنه و يا سستى در آن نباشد، و اين كلمه بيشتر در معلومات عقلى و حق و صادق استعمال مىشود، و معنايش در اين موارد اين است كه بطلان و كذب به هيچ وجه در آن معنا راه ندارد.
و اين جمله دلالت دارد بر اينكه بيانى كه خدا در آن بيان حال انفاق و وضع همه علل و اسباب آن را و آثار صالح آن در زندگى حقيقى بشر را شرح داده، خود يكى از مصاديق حكمت است.
-” و من يؤت الحكمة فقد اوتى خيرا كثيرا. “
حكمت به خودى خود منشا خير بسيار است، هر كس آن را داشته باشد خيرى بسيار دارد، و اين خير بسيار از اين جهت نيست كه حكمت منسوب به خدا است، و خدا
ص:320
آن را عطا كرده، چون صرف انتساب آن به خدا باعث خير كثير نمىشود، همچنانكه خدا مال را مىدهد ولى دادن خدا باعث نمىشود كه مال، همه جا مايه سعادت باشد.
نكته ديگر اينكه فرمود: حكمت خير كثير است! با اينكه جا داشت به خاطر ارتفاع شان و نفاست امر آن بطور مطلق فرموده باشد حكمت خير است و اين به آن جهت بود كه بفهماند خير بودن حكمت هم منوط به عنايت خدا و توفيق او است، و مساله سعادت منوط به عاقبت و خاتمه امر است، در مثل فارسى هم مىگويند شاهنامه آخرش خوش است، چون ممكن است خدا حكمت را به كسى بدهد، ولى در آخر كار منحرف شود، و عاقبتش شر گردد .
” و ما يذكر الا اولوا الالباب! “ آيه شريفه دلالت دارد بر اينكه به دست آوردن حكمت متوقف بر تذكر است، و تذكر هم متوقف بر عقل است، پس كسى كه عقل ندارد حكمت ندارد.
-” و ما انفقتم من نفقة او نذرتم من نذر فان الله يعلمه ! “
يعنى آنچه شما از مال خدا و به دعوت او انفاق مىكنيد و يا چيزهائى انفاق مىكنيد كه خدا بر شما واجب نكرده بلكه خودتان به وسيله نذر بر خود واجب كردهايد و در راه خدا مىدهيد خدا به آن آگاه است و هر كس را كه اطاعتش كند پاداش مىدهد و كسى كه ستم كند مؤاخذه مىفرمايد.
و همين جمله به چند نكته دلالت دارد:
اول: اينكه مراد از ظلم در خصوص اين آيه، ظلم به فقرا و خوددارى از انفاق بر آنان و حبس حقوق ايشان است، نه مطلق معصيت، براى اينكه مطلق معصيت انصار دارد، و مىتوان با كفاره آنها را از نامه عمل محو كرد، و يا به وسيله شفيعان كه يكى از آنها توبه است و يكى ديگر اجتناب از كبائر است و يكى ديگر شفيعان روز محشر مىباشند، از خطر كيفر آنان رهائى يافت، البته همه اين انصار در ظلمهائى است كه تنها جنبه حق الله دارند، نه حق الناس، آيه شريفه:” لا تقنطوا من رحمة الله ان الله يغفر الذنوب جميعا، كه در آخرش دارد: و انيبوا الى ربكم! “ راجع به يكى از انصار ظالمين است، كه همان توبه و انابه باشد، و آيه:” ان تجتنبوا كبائرما تنهون عنه نكفر عنكم سيئاتكم،“ اجتناب از گناهان كبيره را يكى از انصار معرفى نموده و مىفرمايد: اگر از گناهان كبيره اجتناب كنيد ما اين اجتنابتان را كفاره گناهانتان قرار مىدهيم. و آيه:” و لا يشفعون الا لمن ارتضى،“ سخن از شفيعان قيامت دارد،
ص:321
و از اينجا معلوم مىشود كه اگر ياور ستمكاران به خود را به صيغه جمع انصار آورد، براى اين بود كه گفتيم: منظور از ظلم مطلق معصيت است، كه افرادى گوناگون دارد.
دوم: نكته دومى كه جمله:” و ما للظالمين من انصار،“ بر آن دلالت دارد اين است كه ظلم مورد بحث در آيه، يعنى ترك انفاق، كفاره نمىپذيرد، پس معلوم مىشود ترك انفاق از گناهان كبيره است، چون اگر از گناهان صغيره بود كفاره مىپذيرفت، و نيز توبه هم نمىپذيرد، چون حق الناس است، و مؤيد اين معنا رواياتى است كه فرموده: توبه در حقوق الناس قبول نيست، مگر آنكه حق را به مستحق برگردانند، و نيز شفاعت در قيامت هم شامل آن نمىشود، به دليل اينكه در جاى ديگر فرمود:
-” الا اصحاب اليمين فى جنات يتساءلون عن المجرمين ما سلككم فى سقر قالوا لم نك من المصلين و لم نك نطعم المسكين...فما تنفعهم شفاعة الشافعين! “
سوم: اينكه : اين ظلم در هر كس يافت شود يعنى هر كس نافرمانى خدا را بكند و حق فقرا را ندهد چنين كسى مورد رضايت خدا و مصداق” الا لمن ارتضى،“ نخواهد بود، چون در بحث شفاعت گفتيم كسى كه خدا دين او را نپسندد، در قيامت شفاعت نمىكند، از اينجا پاسخ اين سؤال كه چرا فرمود:” ابتغاء مرضاة الله،“ و نفرمود:” ابتغاء وجه الله،“ روشن مىشود.
چهارم: اينكه امتناع ورزيدن از اصل انفاق بر فقرا، در صورتى كه فقرائى باشند و احتياج به كمك داشته باشند از گناهان كبيره مهلكتر است، و خداى تعالى بعضى از اقسام اين خوددارى را شرك به خدا و كفر به آخرت خوانده است، مانند امتناع از دادن زكات، و فرموده:” و ويل للمشركين، الذين لا يؤتون الزكوة، و هم بالاخرة هم كافرون! “
دليل بر اينكه منظور از اين مشركين مسلمانانى هستند كه زكات نمىدادند، و يا به عبارت ديگر صدقه نمىدادند، اين است كه سوره مدثر در مكه نازل شده، و زكات به معناى اسلاميش در مكه و در هنگام نزول اين سوره واجب نشده بود.
” ان تبدوا الصدقات فنعما هى ...،“
خداى سبحان در اين آيه دو قسم ترديد آورده، يكى صدقه آشكار و ديگرى
ص:322
پنهان، و هر دو را ستوده است، براى اينكه هر كدام از آن دو آثارى صالح دارند، اما صدقه آشكارا كه خود تشويق و دعوت عملى مردم است به كار نيك، و نيز مايه دلگرمى فقرا و مساكين است، كه مىبينند در جامعه مردمى رحم دل هستند كه به حال آنان ترحم مىكنند، و در جامعه اموالى براى آنان و رفع حوائجشان قرار مىدهند تا براى روز قيامتشان كه روز گرفتارى است ذخيرهاى باشد، و اين باعث مىشود كه روحيه ياس و نوميدى از صفحه دلهاشان زدوده شود، و در كار خود داراى نشاط گردند، و احساس كنند كه وحدت عمل و كسب بين آنان و اغنيا وجود دارد، اگر سرمايهدار كاسبى مىكند تنها براى خودش نيست، و اين خود آثار نيك بسيارى دارد .
و اما حسن صدقه پنهانى اين است كه در خفا آدمى از ريا و منت و اذيت دورتر است، چون فقير را نمىشناسد، تا به او منت گذارد، و يا اذيت كند، فائده ديگرش اينست كه در صدقه پنهانى آبروى فقير محفوظ مىماند، و احساس ذلت و خفت نمىكند، و حيثيتش در جامعه محفوظ مىماند، پس مىتوان گفت كه: صدقه علنى نتيجههاى بيشترى دارد، و صدقه پنهانى خالصتر و پاكتر انجام مىشود .
و چون بناى دين بر اخلاص است، بنابر اين عمل هر قدر به اخلاص نزديكتر باشد به فضيلت نيز نزديكتر است، و بهمين جهت خداى سبحان صدقه سرى را بر صدقه علنى ترجيح داده و مىفرمايد:” وان تخفوها و تؤتوها الفقراء فهو خير لكم! “ چون كلمه خير به معناى بهتر است، و خدا به اعمال بندگانش با خبر است، و در تشخيص عمل خير از غير آن اشتباه نمىكند: و الله بما تعملون خبير!
-” ليس عليك هديهم و لكن الله يهدى من يشاء ! “
-اى پيامبر هدايت آنان به عهده تو نيست، اين خدا است كه هر كس را بخواهد هدايت مىكند!
گوئى رسولخدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم وقتى اختلاف مسلمانان در خصوص مساله انفاق را ديده و ملاحظه كرده است كه بعضى انفاق را با خلوص انجام مىدهند و بعضى ديگر بعد از انفاق منت و اذيت روا مىدارند و گروهى ديگر اصلا از انفاق كردن مال پاكيزه خوددارى مىورزند، در دل شريف خود احساس ناراحتى و اندوه مىنمودند و لذا خداى تعالى در اين آيه، خاطر شريف او را تسلى داده و مىفرمايد: مساله اختلاف مراحل ايمان كه در اين مردم مىبينى كه يكى اصلا ندارد و ديگرى اگر دارد نيتش خالص نيست و گروه سوم هم انفاق دارد و هم نيتش خالص است همه مربوط و مستند به خداى تعالى است، او است كه هر كس را بخواهد به هر درجه از ايمان كه صلاح بداند هدايت مىفرمايد، و بعضى را به كلى محروم مىسازد، نه ايجاد ايمان در دلها به عهده تو است، و
ص:323
نه حفظ آن، تا هر وقت ببينى كه پارهاى از مردم محفوظ مانده، و در بعضى ضعيف شده و اندوهناك شوى، و وقتى خداى تعالى در آخر اين گفتار ايشان را تهديد مىكند و با خشونت سخن مىگويد، دچار شفقت يعنى اندوهى توأم با ترس شوى!
شاهد بر اين معنا كه ما از آيه استفاده كرديم جمله هديهم است، كه مصدرى است اضافه شده بر ضميرى كه به مردم بر مىگردد، چون ظاهر اين تعبير اين است كه ايمان تا حدى در مردم تحقق يافته و مىفهماند كه اين مقدار هدايت كه در امت خود موجود مىبينى از تو نيست، و آنچه هم كه تحقق نيافته مىبينى باز تو مسؤولش نيستى، شاهد ديگر اينكه جمله مورد بحث تسليت خاطر آن جناب است اين است كه هر جا در قرآن در مساله ايمان استنادش به رسولخدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم را نفى مىكند، همه به منظور دلخوش ساختن آن جناب است.
-” و ما تنفقوا من خير فلانفسكم، و ما تنفقون الا ابتغاء وجه الله ....“
چون ممكن بود كسى خيال و توهم كند كه اين نفعى كه از ناحيه انفاق عايد انفاقگران مىشود، صرف اسم است، و مسمى واقعيت خارجى ندارد، و واقعيت اين است كه انسان مال عزيز خود را كه يك حقيقت خارجى است بدهد و منفعتى موهوم بگيرد، پس انفاق در راه خدا يعنى معاملهاى كه يك طرفش حقيقت است، و طرف ديگرش خيال، لذا دنبال آن جمله فرمود:” و ما تنفقوا من خير يوف اليكم و انتم لا تظلمون - كه آنچه انفاق كنيد بدون كم و كاست به شما بر مىگردد، و كمترين ستمى بر شما نخواهد شد! “
خلاصه اين منفعتى كه شما را به سويش مىخوانيم( كه همانا ثوابهاى دنيائى و آخرتى است،) امرى موهوم نيست، بلكه امرى است حقيقى و واقعى كه خداى تعالى آن را بدون اينكه چيزى از آن گم شده باشد و يا كم كرده باشد به شما خواهد رساند.
-” للفقراء الذين احصروا فى سبيل الله ....“
در آيه شريفه مصرف صدقات، البته بهترين مصرفش بيان شده كه همان فقرائى باشد كه به خاطر عوامل و اسبابى، از راه خدا منع شدهاند، يا دشمنى مال آنان را گرفته و بدون لباس و پوشش ماندهاند، يا كارها و گرفتارىهاى زندگى از قبيل پرستارى كودكانى بىمادر نگذاشته به كار و كسب مشغول شوند، و يا خودشان بيمار شدهاند، و يا كارى انتخاب كردهاند كه با اشتغال به آن، ديگر نمىتوانند به كار و كسب بپردازند، مثلا به طلب علم پرداختهاند، و يا كارى ديگر از اين قبيل .
ص:324
” يحسبهم الجاهل...،“ يعنى كسى كه از حال ايشان اطلاع ندارد از شدت عفتى كه دارند ايشان را توانگر مىپندارد، چون با اينكه فقيرند ولى تظاهر به فقر نمىكنند، پس جمله نامبره دلالت دارد بر همينكه مؤمنين تا آنجا كه مىتوانند تظاهر به فقر نمىكنند، و از علامتهاى فقر به غير آن مقدارى كه نمىتوان پنهان داشت، پنهان مىدارند، و مردم پى به حال آنان نمىبرند، مگر اينكه شدت فقر رنگ و رويشان را زرد كند، و يا لباسشان كهنه شود( و يا مثلا از زبان اطفالشان اظهار شود، و امثال اينها.)
از اينجا معلوم مىشود كه مراد از جمله” لا يسئلون الناس الحافا،“ اين است كه فقراى مؤمن اصلا دريوزگى نمىكنند، تا منجر به اصرار در سؤال شود، زيرا بطوريكه گفتهاند: وقتى روى كسى به سؤال باز شود براى بار دوم ديگر طاقت صبر ندارد، و نفس او از تلخى فقر به جزع در مىآيد، و عنان اختيار را از كف مىدهد و در هر فرصتى تصميم مىگيرد باز هم سؤال كند و اصرار هم بورزد، و راه را بر هر كس بگيرد .
ولى بعيد نيست كه منظور نفى اصرار باشد، نه نفى اصل سؤال، و منظور از الحاف اظهار حاجت بيش از مقدار واجب باشد، براى اينكه صرف اظهار حاجت ضرورى حرام نيست، بلكه گاهى واجب هم مىشود، آن سؤالى مذموم است كه زائد بر مقدارلزوم باشد .
و در اينكه فرمود:” تعرفهم بسيماهم- تو ايشان را به سيمايشان مىشناسى،“ و نفرمود:” تعرفونهم بسيماهم - شما مسلمانان ايشان را با سيمايشان مىشناسيد،“ براى اين بود كه آبروى فقرا را حفظ نموده و راز آنان را بپوشاند، و پرده تعفف آنان را هتك نكرده باشد، چون معروف شدن فقرا نزد همه مردم نوعى خوارى و اظهار ذلت ايشان است، به خلاف اينكه خطاب را تنها متوجه رسولخدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم كند، و بفرمايد: تو ايشان را به سيمايشان مىشناسى براى اينكه آن جناب پيامبرى است كه به سوى فقرا و اغنيا و همه طبقات مبعوث شده، نسبت به همه رؤوف و مهربان است، و به نظر ما براى او از حال فقرا گفتن نه كسر شان ايشان است، و نه آبروريزى از آنان، و خدا داناتر است- نكته التفات از همه مسلمين به خطاب به شخص رسولخدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم اين است.
-” الذين ينفقون اموالهم بالليل و النهار ....“
آنهائى كه اموال خود را در شب و روز انفاق مىكنند در حالى كه گاهى انفاق خود را پنهان داشته و گاهى آن را اظهار مىدارند ... و اگر همه احوال انفاق را ذكر كرده براى اين بود كه بفهماند انفاقگران نسبت به عمل خود اهتمام دارند، و همواره و در شب و روز و خلوت و جلوت مىخواهند ثواب انفاق را دريابند، و حواسشان جمع اين است كه
ص:325
همواره رضاى خدا را به دست آورند، و لذا مىبينيم خداى سبحان در آخر اين آيات با زبان مهربانى و لطف به ايشان، وعدهاى نيكو داده و مىفرمايد:” فلهم اجرهم عند ربهم ... !“
در تفسير الدر المنثور در تفسير جمله:” و الله يضاعف لمن يشاء،“ آمده است كه ابن ماجه، از حسن بن على بن ابيطالب، و از ابى هريره، و ابى امامه باهلى، و عبد الله بن عمر، و عمران بن حصين، روايت آورده كه همگى از رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم روايت كردهاند كه فرمود: هر كس هزينه سفر سربازى را بدهد، و او را روانه ميدان جنگ كند، و خودش خانه بماند، خداى تعالى در برابر هر درهمى، هفتصد درهم به او اجر مىدهد، و كسى كه خودش براى جهاد در راه خدا سفر كند، و خرجى خود را همراه بردارد، به هر درهمى كه در اين راه خرج مىكند، هفتصد هزار درهم اجر مىدهد، آنگاه رسولخدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم آيه نامبرده را تلاوت كرد.
در تفسير عياشى و نيز برقى آمده كه فرمود: وقتى عمل مؤمن نيكو شد، خداى تعالى عمل او را مضاعف مىكند، يعنى يك عمل را هفتصد برابر نموده و هفتصد برابر اجر مىدهد، اين همان كلام خدا است كه مىفرمايد:” و الله يضاعف لمن يشاء،“ پس بكوشيد اعمال خود را و آنچه را انجام مىدهيد براى ثواب خدا نيكو سازيد .
و در تفسير عياشى از عمر بن يونس روايت آمده كه گفت: از امام صادق عليهالسلام شنيدم كه مىفرمود: اگر مؤمن عمل خود را نيكو كند، خداوند عملش را مضاعف و چند برابر مىسازد، هر حسنه را هفتصد برابر مىكند، و اين همان قول خدا است كه مىفرمايد:” و الله يضاعف لمن يشاء،“ پس بر شما باد هر عملى كه انجام مىدهيد به اميد ثواب خدا به وجه نيكو انجام دهيد. پرسيدم منظور از وجه نيكو چيست؟ فرمود: مثلا وقتى نماز مىخوانى ركوع و سجودش را نيكو سازى، و چون روزه مىگيرى از هر عملى كه روزهات را فاسد مىسازد اجتناب كنى، و چون به حج مىروى نهايت سعى خود را به كار بندى ، كه از هر چيز كه عمره و حجت را فاسد مىكند بپرهيزى، و همچنين هر عملى كه مىكنى از هر پليدى پاك باشد.
و باز در همان كتاب از حمران از ابى جعفر عليهالسلام روايت كرده كه گفت: به آن جناب عرضه داشتم: آيا در مساله ارث و احكام قضائى و ساير احكام فرقى ميان مؤمن و مسلم هست، مثلا آيا مؤمن سهمالارثش از مسلم بيشتر است؟ و يا در ساير احكام امتياز بيشترى دارد يا نه؟ فرمود: نه، هر دو در اين مساله در يك مجرا قرار دارند، و امام هر دو را به يك چشم مىبيند، و ليكن مؤمن در عمل بر مسلم برترى دارد، مىگويد:
ص:326
عرضه داشتم: مگر خداى تعالى نفرموده:” من جاء بالحسنة فله عشر امثالها،“ با اين حال آيا نظر شما اين است كه مؤمن و مسلم در مسائلى چون نماز و زكات و روزه و حج هيچ فرقى با هم ندارند؟ مىگويد: امام فرمود: مگرخداى تعالى نفرموده:” و الله يضاعف لمن يشاء،“ اين همان تفاوتى است كه در مؤمن و مسلم هست، و تنها مؤمن است كه خداى تعالى حسناتش را مضاعف نموده و يك عمل نيك او را هفتصد برابر مىكند، اين است تفاوت و برترى مؤمن كه خدا حسنات او را به مقدار صحت ايمانش چندين برابر مىكند، و خدا با مؤمن هر چه بخواهد مىكند.
مؤلف: در اين معنا رواياتى ديگر نيز هست، و اساس همه اين روايات بر اين است كه جمله” و الله يضاعف لمن يشاء،“ را بالنسبه به غير انفاقگران مطلق گرفته، و همينطور هم هست، چون هيچ دليلى نداريم كه آيه شريفه مختص به انفاقگران باشد، و شامل ساير اعمال نيك نشود، بله، آيه در مورد انفاقگران نازل شده، ليكن اين مورد نه مخصص است و نه مقيد، و وقتى آيه مطلق باشد قهرا كلمه يضاعف نيز مطلق خواهد بود، هم مضاعف عددى را مىگيرد، و هم غير عددى را، و معنا چنين مىشود: خدا عمل هر نيكوكار را به قدر نيكوكاريش هر جور بخواهد و براى هر كس مضاعف مىكند( يا به هفتصد برابر و يا كمتر و يا بيشتر،) همانطور كه انفاق انفاقگران را اگر بخواهد تا هفتصد برابر مضاعف مىسازد .
خواهى گفت: در ذيل آيه” و الله يضاعف...،“ از قائلى نقل كرديد كه گفته است: منظور از مضاعف كردن هفتصد برابر است، بعد آن را رد كرديد و نپذيرفتيد، و در اينجا اطلاق آيه را شامل زيادتر از هفتصد برابر هم دانستيد آيا بين اين دو بيان شما منافات نيست؟ مىگوئيم نه، زيرا آنجا هم مىخواستيم بگوئيم مثل هفتصد دانه جمله مضاعفه را مقيد به مساله انفاق نمىكند، و جمله مضاعفه وابسته به مساله هفتصد دانه نيست، و خواستيم نتيجه بگيريم كه اگر مساله هفتصد دانه مخصوص انفاق است دليل نمىشود كه جمله” و الله يضاعف“ هم مخصوص انفاق باشد، و گفتيم مورد مخصص نيست، اينجا هم همين را مىگوئيم، روايت هم همين را مىگويد، يعنى هم مساله را مختص به انفاق نمىكند، و هم مضاعفه را منحصر در هفتصد برابر نمىسازد.
و اينكه حمران پرسيد: مگر خدا نفرموده:” من جاء بالحسنة ...،“ و امام در پاسخش فرمود: مگر نه اين است كه خداى تعالى فرموده:” و الله يضاعف لمن يشاء،“ اين جمله، آيه قرآن نيست چون چنين آيهاى در قرآن نداريم، بلكه امام خواسته است آيه را نقل به معنا كند، معنائى كه از دو آيه قرآن گرفته شده، يكى آيه مورد بحث و ديگرى آيه” من ذا الذى يقرض الله قرضا حسنا فيضاعفه له اضعافا كثيرة....“
ص:327
نكتهاى كه از روايت استفاده مىشود اين است كه از نظر اين روايت قبول شدن اعمال غير مؤمنين يعنى كسانى كه يكى از مذاهب انحرافى اسلام را دارند امرى ممكن است، و چنان نيست كه اعمال نيك آنان هيچ پاداشى نداشته باشد، و انشاء الله در اين باره در ذيل آيه:” و المستضعفين من الولدان....“ بحث خواهيم كرد.
و در مجمع البيان مىگويد: اين آيه شريفه عام است، و همه اقسام انفاق را مىگيرد، چه انفاق در جهاد، و چه اقسام برّ و احسان.( نقل از امام صادق عليهالسلام.)
و در الدر المنثور است كه عبد الرزاق در كتاب المصنف از ايوب روايت كرده كه گفت: مردى از بالاى تلى مشرف به رسولخدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم شد، ( منظور اين است كه از جاى خطرناكى عبور مىكرد،) مردم گفتند: عجب مرد چابكى است! اى كاش اين چابكى را در راه خدا صرف مىكرد، رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم فرمود: مگر راه خدا منحصر در جنگيدن و كشته شدن است؟ آنگاه فرمود: راه خدا بسيار است، بيرون شدن از خانه و سفر كردن براى طلب رزق حلال و فراهم نمودن هزينه زندگى پدر و مادر، راه خدا است، و نيز سفر كردن براى طلب رزق حلال جهت زن و فرزند راه خدا است، و سفر كردن و طلب رزق براى به دست آوردن قوت خويشتن نيز راه خدا است، بله كسى كه براى زيادتر كردن مال به سفر مىرود، او در راه شيطان است .
و نيز در همان كتاب آمده كه ابن منذر و حاكم( وى حديث را صحيح دانسته،) آمده كه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم از براء بن عازب پرسيد: كه اى براء، خرجى دادن به مادرت چگونه است؟ و براء مردى بود كه به زن و فرزند خود از نظر خرجى گشايش مىداد ، رسولخدا )صلىاللهعليهوآلهوسلّم( مىخواست بداند آيا به مادرش هم گشايش مىدهد، و يا تنگ مىگيرد؟ براء عرضه داشت وضع بسيار خوبى دارد، رسولخدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم فرمود: خرج كردن براى اهل و اولاد و خادم، صدقه است، بايد متوجه باشى كه با منت نهادن و اذيت كردن به آنان اجر اين صدقه را باطل نكنى .
مؤلف : روايات در اين معانى از طريق شيعه و سنى بسيار است، و در آنها آمده: هرعملى كه براى خدا انجام شود و خدا از آن راضى باشد، همان عمل سبيل الله است، و هر نفقهاى كه در راه خدا داده شود صدقه است.
و در تفسير قمى در ذيل آيه:” الذين ينفقون اموالهم فى سبيل الله...،“ از امام صادق عليهالسلام روايت آورده كه فرمود: رسولخدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم فرموده: هر كس به مؤمنى احسانى كند، و پس از آن او را با سخن ناهنجار خود برنجاند، و يا بر او منت گذارد، صدقه خود را باطل كرده است....
و در الدر المنثور است كه ابن جرير در تفسير آيه:” يا ايها الذين آمنوا انفقوا من
ص:328
طيبات ما كسبتم،“ از على بن ابيطالب روايت كرده كه فرمود: يعنى از طلا و نقره و در معناى جمله:” و مما اخرجنا لكم من الارض،“ فرمود: يعنى از گندم و خرما و هر چيزى كه زكات در آن واجب است.
و نيز در آن كتاب الدر المنثور است كه ابن ابى شيبه، و عبد بن حميد، و ترمذى (وى حديث را صحيح دانسته،) و ابن ماجه، و ابن جرير، و ابن منذر، و ابن ابى حاتم، و ابن مردويه، و حاكم كه( وى نيز حديث را صحيح دانسته،) و بيهقى در كتاب سنن، از براء بن عازب روايت كرده كه در تفسير آيه: ” و لا تيمموا الخبيث منه تنفقون،“ گفته است: اين آيه در باره ما گروه انصار نازل شد، ما مردمى بوديم كه خرما مىكاشتيم و هر يك از ما، از نخلستان خود بقدرى كه بار آورده بود( كم يا زياد) خرما به مسجد مىآورديم، بعضى يك خوشه و بعضى دو خوشه، و آن را در مسجد آويزان مىكرديم و اهل صفه كه مردمى غريب و بى درآمد بودند، وقتى گرسنه مىشدند مىآمدند و با عصاى خود به آن خوشهها مىزدند، خرماى رسيده و نارسى كه مىافتاد مىخوردند، بعضى از مردم كه به كار خير رغبتى نداشتند خوشههاى پست و كرم خورده و يا شكسته را مىآوردند، و آويزان مىكردند .
خداى تعالى در اين باره اين آيه را نازل كرد:” يا ايها الذين آمنوا انفقوا من طيبات ما كسبتم،“ يعنى اى كسانى كه ايمان آوردهايد از طيبات آنچه كسب كردهايد انفاق كنيد، و همچنين از طيبات آنچه كه ما از زمين برايتان در آورديم، و براى انفاق جنس پست را انتخاب نكنيد، جنسى كه اگر ديگران براى شما هديه بفرستند قبول نمىكنيد، مگر به خاطر رودربايستى بعد از آنكه اين آيه نازل شد ديگر هيچكس از ما جنس پست و بنجل را نياورد، بلكه سعى مىكرديم بهترش را بياوريم .
و در كافى از امام صادق عليهالسلام روايت آورده كه در تفسير آيه:” يا ايها الذين آمنوا انفقوا من طيبات ما كسبتم، و مما اخرجنا لكم من الارض و لا تيمموا الخبيث منه تنفقون،“ فرمود: رسولخدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم هر وقت فرمان مىداد تا زكات خرما جمعآورى شود، بعضى نوع پست و بدترين خرما را براى زكات خود انتخاب مىكردند، مانند خرماى جعرور و خرماى معافاره، كه خرمائى كم گوشت و داراى هستههائى درشت بود، بعضى هم زكات خود را با بهترين خرما مىپرداختند.
رسولخدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم فرمود: بعد از اين، خرماى جعرور و معافاره را در تعيين مقدار غله ديد نزنيد و به حساب نياوريد، و آن را براى زكات نياوريد، اينجا بود كه آيه شريفه:” و لا تيمموا الخبيث منه تنفقون، و لستم باخذيه الا ان تغمضوا فيه،“ نازل شد، و منظور از اغماض گرفتن همين دو نوع خرما است، و در روايتى ديگر آمده كه امام صادق
ص:329
عليهالسلام در تفسير آيه:” انفقوا من طيبات ما كسبتم،“ فرمود: بعضى از مردم در جاهليت كار و كسب بدى داشتند، و بعد از آنكه مسلمان شدند، خواستند از همان اموال مقدارى را جدا كرده و به عنوان صدقه رد كنند خداى تعالى نپذيرفت، و جز مال پاك و از ممر پاك را قبول نكرد .
مؤلف : در اين معنا رواياتى بسيار از طرق شيعه و سنى وارد شده است.
و در تفسير قمى در ذيل آيه:” الشيطان يعدكم الفقر ...،“ از امام نقل كرده كه فرمود: شيطان همواره مىگويد: انفاق نكنيد، كه خودتان فقير خواهيد شد، و خدا به شما فضل و مغفرت خود را وعده مىدهد، يعنى اگر در راه خدا انفاق كنيد هم شما را مىآمرزد، و هم فضلى از ناحيه خود، در جاى آن مال قرار مىدهد.
و در الدر المنثور است كه ترمذى حديثى را كه آن را حسن دانسته، و نسائى و ابن جرير، و ابن منذر و ابن ابى حاتم و ابن حيان و بيهقى در كتاب شعب از ابن مسعود روايت كردهاند كه رسولخدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم فرمود: هم شيطان با انسان سر و كار دارد، و هم فرشته، اما تماسى كه شيطان با آدمى دارد اين است كه او را تهديد مىكند كه اگر فلان عمل زشت را انجام ندهى يا فلان حق را انكار ننمائى چنين و چنان مىشوى، و ملائكه او را تهديد مىكنند كه اگر فلان عمل خير را به جا نياورى، و حق را تصديق نكنى چنين و چنان مىشوى، پس اگر كارهاى نيك به قلب كسى، الهام شد، بداند كه از خداست و شكر او را بجا آورد و هر كس اعمال زشت به ذهنش خطور كرد بداند از شيطان است از شر او به خدا پناه ببرد آنگاه اين آيه را قرائت كردند:” الشيطان يعدكم الفقر و يامركم بالفحشاء ....“
و در الدر المنثور به چند طريق از ابن عباس و ابن جبير و اسما دختر ابى بكر و ديگران روايت كرده كه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم در اوائل اسلام اجازه نمىداد كه مسلمانان به غير مسلمين صدقه دهند، و مسلمانان هم كراهت داشتند از اينكه به خويشاوندان كافر خود انفاق كنند، ولى وقتى آيه:” ليس عليك هديهم ...،“ نازل شد، رسولخدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم اجازه داد كه به فقراى كفار هم صدقه بدهند.
مؤلف : قبلا گفتيم: جمله هديهم تنها در مورد هدايت مسلمانان است، و شامل كفار نمىشود، بنابر اين آيه شريفه بيگانه از مطلبى است كه در روايات شان نزول آمده است، علاوه بر اينكه در خود آيه وقتى مىخواهد، مورد انفاق را ذكر كند جمله” فقراء الذين احصروا...،“ را به عنوان نمونه مىآورد، كه همه مىدانيم منظور، فقراى مسلمين است، كه در راه خدا دچار تنگدستى شدهاند، و با در نظر گرفتن اين نمونه، آيه شريفه آنطور كه بايد با روايات شان نزول سازگارى ندارد، و اما مساله انفاق به غير مسلمان را - در صورتى كه براى رضاى خدا (مثلا به دست آوردن قلوب آنان،) انجام شود مىتوان از اطلاق آيات
ص:330
استفاده كرد.
و در كافى از امام صادق عليهالسلام روايت آورده كه در تفسير جمله:” و ان تخفوها و تؤتوها الفقراء فهو خير لكم،“ فرموده: اين آيه راجع به صدقات غير زكات است، چون دادن زكات بايد علنى و غير سرى انجام شود.
و در همان كتاب از آن جناب روايت آورده كه فرمود: هر چيزى را كه خداى عزوجل بر تو واجب ساخته علنى آوردنش بهتر از آنست كه سرى و پنهانى بياورى، و آنچه كه مستحب كرده، پنهانى آوردنش بهتر از علنى آوردنش مىباشد.
مؤلف : در معناى اين دو حديث، احاديث ديگرى نيز هست، و بيانى كه معناى آنها را روشن سازد، گذشت.
در مجمع البيان در ذيل آيه شريفه:” للفقراء الذين احصروا فى سبيل الله...،“ گفته است: كه امام ابو جعفر عليهالسلام فرموده: اين آيه در باره اصحاب صفه نازل شد، سپس اضافه كرده است كه اين روايت را كلبى هم از ابن عباس نقل كرده، و اصحاب صفه نزديك به چهار صد نفر بودند كه در مدينه نه خانهاى داشتند و نه خويشاوندى كه به خانه آنان بروند، ناگزير در مسجد زندگى مىكردند، و بنا گذاشتند در هر سريه و لشگرى كه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم به جنگ مىفرستد شركت كنند، و به همين سبب بود كه خداى تعالى در اين آيه شريفه به مسلمانان سفارش كرد تا مراقب وضع آنان باشند، و لذا آنان آنچه كه از غذايشان زياد مىآمد هنگام عصر براى اصحاب صفه مىآوردند .
و در تفسير عياشى از امام ابى جعفرعليهالسلام روايت آورده كه فرمود: خداى تعالى گداى سمج را دوست نمىدارد.
و در مجمع البيان در ذيل آيه شريفه:” الذين ينفقون اموالهم بالليل و النهار...،“ در باره شان نزول اين آيه گفته است بطوريكه از ابن عباس نقل شده، اين آيه در شان على بن ابيطالب نازل شده است كه آن حضرت چهار درهم پول داشت، يكى را در شب، و يكى را در روز، سومى را پنهانى، و چهارمى را علنى صدقه داد، و به دنبال آن اين آيه نازل شد كه: كسانى كه اموال خود را شب و روز، سرى و علنى انفاق مىكنند ... .
مرحوم طبرسى سپس مىگويد: اين روايت هم از امام باقر و هم از امام صادق عليهالسلام نقل شده است.
مؤلف: اين معنا را عياشى نيز در تفسيرش و شيخ مفيد در اختصاص و شيخ صدوق در عيون آوردهاند.
و در الدر المنثور است كه عبد الرزاق و عبد بن حميد، و ابن جرير و ابن منذر و
ص:331
ابن ابى حاتم و طبرانى و ابن عساكر از طريق عبد الوهاب بن مجاهد از پدرش مجاهد از ابن عباس روايت كردهاند كه در تفسير آيه:” الذين ينفقون اموالهم بالليل و النهار سرا و علانية،“ گفته است: اين آيه در شان على بن ابيطالب نازل شد، كه چهار درهم داشت يكى را در شب و دومى را در روز و سومى را پنهانى و چهارمى را علنى صدقه داد.
و در تفسير برهان از كتاب مناقب بن شهر اشوب از ابن عباس و سدى، و مجاهد و كلبى، و ابى صالح، و واحدى، و طوسى، و ثعلبى، طبرسى و ماوردى، و قشيرى و شمالى و نقاش و فتال، و عبد الله بن حسين، و على بن حرب طائى، نقل كرده كه همه نامبردگان در تفسيرهاى خود گفتهاند: على بن ابيطالب چهار درهم نقره داشت، يكى را شبانه دومى را در روز، سومى را سرى و چهارمى را علنى صدقه داد، به دنبال آن آيه:” الذين ينفقون اموالهم بالليل و النهار سرا و علانية،“ نازل شد، و در آن به تك تك درهمهاى آن جناب مال ناميده شده و او را به قبول صدقاتش بشارت داده است .
1) مستند: آيه 261 تا 274 سوره بقره الميزان ج : 2 ص : 584
ص:332
-” و قَتِلُوا فى سبِيلِ اللَّهِ الَّذِينَ يُقَتِلُونَكُمْ ...!
-وَ أَنفِقُوا فى سبِيلِ اللَّهِ وَ لا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلى التهْلُكَةِ وَ أَحْسِنُوا إِنَّ اللَّهَ يحِب الْمُحْسِنِينَ!
-و در راه خدا با كسانى كه با شما سر جنگ دارند كارزار بكنيد...!
-و در راه خدا انفاق كنيد و خويشتن را به دست خود به هلاكت نيفكنيد و احسان كنيد كه خدا نيكوكاران را دوست دارد! “
به دنبال آيات پيشين كه فرمود: « و قَتِلُوا فى سبِيلِ اللَّهِ الَّذِينَ يُقَتِلُونَكُمْ- و در راه خدا با كسانى كه با شما سر جنگ دارند كارزار بكنيد،» در اين آيه دستور مىدهد براى اقامه جنگ در راه خدا مال خود را انفاق كنند. و مي فرمايد: دست خود به تهلكه نيفكنيد و اين تعبير كنايه است از اينكه مسلمانان نبايد نيرو و استطاعت خود را هدر دهند، چون كلمه دست به معناى مظهر قدرت و قوت است، و تهلكه به معناى هلاكت است، و هلاكت به معناى آن مسيرى است كه انسان نمىتواند بفهمد كجا است، و آن مسيرى كه نداند به كجا منتهى مىشود.
آيه شريفه مطلق است، و در نتيجه نهى در آن نهى از تمامى رفتارهاى افراطى و تفريطى است، كه يكى از مصاديق آن بخل ورزيدن و امساك از انفاق مال در هنگام جنگ است، كه اين بخل ورزيدن باعث بطلان نيرو و از بين رفتن قدرت است كه باعث غلبه دشمن بر آنان مىشود، همچنانكه اسراف در انفاق و از بين بردن همه اموال باعث
-” وَ قَتِلُوا فى سبِيلِ اللَّهِ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ سمِيعٌ عَلِيمٌ!
-مَّن ذَا الَّذِى يُقْرِض اللَّهَ قَرْضاً حَسناً فَيُضعِفَهُ لَهُ أَضعَافاً كثِيرَةً وَاللَّهُ يَقْبِض وَيَبْصط وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ!
-در راه خدا كارزار كنيد و بدانيد كه خدا شنوا و دانا است!
-كيست كه خدا را وامى نيكو دهد و خدا وام او را به دو برابرهاى بسيار افزون كند، خدا است كه تنگى مىآورد و فراوانى نعمت مىدهد و به سوى او بازگشت مىيابيد!»
اين آيات جهاد را واجب مىكند و مردم را دعوت مىكند به اينكه در تجهيز يكديگر و فراهم نمودن نفرات و تجهيزات، انفاق كنند.
خداى تعالى هزينهاى را كه مؤمنين در راه او خرج مىكنند، قرض گرفتن خودش ناميده، و اين به خاطر همان است كه:
-و هم بيان كند كه انفاقهاى نامبرده براى خاطر اوست،
-و نيز براى اين است كه خداى سبحان به زودى عوض آن را چند برابر به صاحبانش بر مىگرداند.
خداى تعالى سياق خطاب را كه قبلا امر بود و مىفرمود: جهاد كنيد، به سياق خطاب استفهامى برگردانيد، و فرمود: كيست از شما كه چنين و چنان كند؟ اين تغيير به خاطر نشان دادن ذهن مخاطب است، چون سياق امر خالى از كسب تكليف نيست، ولى سياق استفهام دعوت و تشويق است، در نتيجه ذهن شنونده تا حدى از تحمل سنگينى امر استراحت مىكند، و نشاط مىيابد .
-” و الله يقبض و يبسط و اليه ترجعون ! “
اينكه از صفات خداى تعالى سه صفت: قبض و بسط و مرجعيت او را آورده، براى اين كه اشعار كند آنچه در راه خدا به او مىدهند باطل نمىشود، و بعيد نيست كه چند برابر شود، براى اينكه گيرنده آن خدا است و خدا هر چه را بخواهد ناقص مىكند و
1) مستند: آيه 190 تا 195 سوره بقره الميزان ج : 2 ص : 87
ص:334
هر چه را بخواهد زياد مىكند، و شما به سوى او بر مىگرديد و آن زياد شده را پس مىگيريد .
بطوري كه گفتيم، خداى سبحان در اين آيات فريضه جهاد را بيان نموده و مردم را دعوت مىكند به اينكه در تجهيز يكديگر و فراهم نمودن نفرات و تجهيزات، انفاق كنند. و اگر اين انفاق را قرض دادن به خدا خوانده، چون انفاق در راه خدا است، علاوه بر اينكه اين تعبير هم تعبيرى است سليس، و هم مشعر به قرب خدا، مىفهماند انفاق كنندگان نزديك به خدا هستند بطورى كه با او دادوستد دارند.
-« وَ أَعِدُّوا لَهُم مَّا استَطعْتُم مِّن قُوَّةٍ وَ مِن رِّبَاطِ الْخَيْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللَّهِ وَ عَدُوَّكمْ وَ ءَاخَرِينَ مِن دُونِهِمْ لا تَعْلَمُونَهُمُ اللَّهُ يَعْلَمُهُمْ وَ مَا تُنفِقُوا مِن شىْءٍ فى سبِيلِ اللَّهِ يُوَف إِلَيْكُمْ وَ أَنتُمْ لا تُظلَمُونَ !
-و آماده كنيد براى كارزار با ايشان هر چه را مىتوانيد از نيرو و از اسبان بسته شده كه بترسانيد با آن دشمن خدا و دشمن خود را و ديگران را از غير ايشان كه شما آنان را نمىشناسيد و خدا مىشناسد، و آنچه كه در راه خدا خرج كنيد به شما پرداخت مىشود و به شما ظلم نخواهد شد !»
اينكه فرمود:« و اعدوا لهم ما استطعتم من قوة و من رباط الخيل،» امر عامى است به عموم مؤمنين كه در قبال كفار به قدر توانائيشان از تداركات جنگى كه به آن احتياج پيدا خواهند كرد تهيه كنند، به مقدار آنچه كه كفار بالفعل دارند و آنچه كه توانائى تهيه آن را دارند.
-« ... وَ مَا تُنفِقُوا مِن شىْءٍ فى سبِيلِ اللَّهِ يُوَف إِلَيْكُمْ وَ أَنتُمْ لا تُظلَمُونَ،
-و آنچه كه در راه خدا خرج كنيد به شما پرداخت مىشود و به شما ظلم نخواهد شد!»
چون غرض حقيقى از تهيه نيرو اين است كه به قدر توانائيشان بتوانند دشمن را دفع كنند و مجتمع خود را از دشمنى كه جان و مال و ناموسشان را تهديد مىكند حفظ نمايند. و به عبارت ديگرى كه با غرض دينى نيز مناسبتر است اين است كه به قدر توانائيشان نائره فساد را كه باعث بطلان كلمه حق و هدم اساس دين فطرى مىشود و نمىگذارد خدا در زمين پرستش شود و عدالت در ميان بندگان خدا جريان يابد خاموش
1) مستند:آيه 244 و 245 سوره بقره الميزان ج : 2 ص : 430
ص:335
سازند.
و اين خود امرى است كه فرد فرد جامعه دينى از آن بهرهمند مىشوند، پس آنچه را كه افراد و يا جماعتها در اين راه يعنى جهاد براى احياى امر پروردگار انفاق مىكنند عينا عايد خودشان مىشود، و اگر جان خود را در اين راه داده باشد در راه خدا شهيد شده و در نتيجه به زندگى باقى و جاودانه آخرت رسيده است، زندگى حقيقى كه جا دارد تمامى فعاليتهاى هر كس در راه به دست آوردن آن باشد.
جمله « و ما تنفقوا من شىء فى سبيل الله ...،» از امثال آيه« و ما تنفقوا من خير يوف اليكم،» عمومىتر است، چون خير بيشتر به مال گفته مىشود، و جان را شامل نمىگردد بخلاف آيه مورد بحث كه فرمود:هر چيزى كه انفاق كنيد!
-” لَن تَنَالُوا الْبرَّ حَتى تُنفِقُوا مِمَّا تحِبُّونَ وَ مَا تُنفِقُوا مِن شىْءٍ فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَلِيمٌ!
-شما هرگز به خير نمىرسيد تا آنكه از آنچه دوست داريد انفاق كنيد، و هر چه را انفاق كنيد خداى تعالى به آن دانا است!“
كلمة ِبرّ (خوبى) هم در اعمال قلبي استعمال مي شود و هم در اعمال بدني. در آيه مورد بحث، انفاق، نتيجه برّ و آن غايتى معرفى شده كه انسان را به آن مىرساند، و اين به ما مىفهماند كه خداى تعالى عنايت و اهتمام بيشترى به اين جزء از آن اركان دارد.
چون او خالق انسانها است و مىداند تعلق قلبى انسان به آنچه بدست آورده و جمع كرده، جزو غريزه اوست. پس مجاهدت انسان در انفاق مال، بيشتر و دشوارتر از ساير عبادات و اعمال است، چون در آنها فوت و زوال و كمبود، چشمگير نيست.
” و ما تنفقوا من شىء فان الله به عليم،“ اين جمله تشويق انفاقگران است، تا وقتى كه انفاق مىكنند خوشحال باشند به اينكه مال عزيز و محبوبشان هدر نرفته و انفاقشان بىاجر نمانده است، بلكه خدائى كه دستور انفاق به آنان داده، به انفاقشان و آنچه انفاق مىكنند، آگاه است.
ص:336
-” يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا أَنفِقُوا مِمَّا رَزَقْنَكُم مِّن قَبْلِ أَن يَأْتىَ يَوْمٌ لا بَيْعٌ فِيهِ وَ لا خُلَّةٌ وَ لا شفَعَةٌ وَ الْكَفِرُونَ هُمُ الظلِمُونَ !
-شما كه ايمان داريد پيش از آنكه روزى بيايد كه در آن معامله و دوستى و شفاعت نباشد از آنچه روزيتان كرده انفاق كنيد و كافران خود، ستمگرانند! “
معني اين آيه روشن است ولي نكته مهمي كه در اين آيه است اين است كه ذيلش دلالت دارد بر اينكه سرپيچى كردن از انفاق، كفر و ظلم است!
1) مستند: آيه 254 سوره بقره الميزان ج : 2 ص : 492
ص:337
-” يَسئَلُونَك مَا ذَا يُنفِقُونَ قُلْ مَا أَنفَقْتُم مِّنْ خَيرٍ فَلِلْوَلِدَيْنِ وَ الأَقْرَبِينَ وَ الْيَتَمَى وَ الْمَسكِينِ وَ ابْنِ السبِيلِ وَ مَا تَفْعَلُوا مِنْ خَيرٍ فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَلِيمٌ !
-از تو مىپرسند: چه انفاق كنند؟ ( بگو اولا بايد مىپرسيديد كه به چه كسى انفاق كنيم در ثانى مىگوئيم:) هر چه انفاق مىكنيد به والدين و خويشاوندان و ايتام و مساكين و در راه ماندگان انفاق كنيد و از كار خير هر چه به جاى آريد بدانيد كه خدا به آن دانا است !“
در اين آيه سؤال از جنس و نوع انفاقات كردهاند، كه از چه جنسى و چه نوعى انفاق كنند؟ آيه شريفه جنس مورد انفاق را بيان كرده، و با دو جمله بطور اجمال متعرض آن شده، اول با كلمه ” من خير،“ و دوم با جملة ” و ما تفعلوا من خير فان الله به عليم.“
پس آيه شريفه دلالت دارد بر اينكه آن چيزى كه بايد انفاق شود مال است، حال هر چه مىخواهد باشد، چه كم و چه زياد، و اينكه اين عمل عمل خيرى است، و خدا بدان آگاه است، و ليكن ايشان بايد مىپرسيدند به چه كسى انفاق كنند، و مستحق انفاق را بشناسند، و مستحقين انفاق عبارتند از: والدين، اقربا، ايتام، مساكين، و ابن السبيل .
” و ما تفعلوا من خير فان الله به عليم،“ در اين جمله انفاق در جمله قبل به كلمه ” خير“ تبديل شده، همچنانكه در اول آيه مال به كلمه ” خير“ تبديل شده بود، و اين براى اشاره به اين نكته است كه انفاق چه كم و چه زيادش عملى پسنديده و سفارش شده
ص:338
است، و ليكن در عين حال بايد چيزى باشد كه مورد رغبت و علاقه باشد همچنانكه قرآن كريم فرموده:
” لن تنالوا البر حتى تنفقوا مما تحبون. “ و نيز فرموده:
” يا ايها الذين آمنوا انفقوا من طيبات ما كسبتم، و مما اخرجنا لكم من الارض و لا تيمموا الخبيث منه تنفقون و لستم باخذيه الا ان تغمضوا فيه.“
و نيز اشاره باشد به اينكه انفاق بايد به صورتى زشت و شر نباشد، مانند انفاق توأم با منت و اذيت، همچنانكه در جاى ديگر به اين نكته تصريح كرده مىفرمايد:
” ثم لا يتبعون ما انفقوا منا و لا اذى،“ و نيز فرموده:
” يسئلونك ما ذا ينفقون؟ قل العفو ! “
-” وَ يَسئَلُونَك مَا ذَا يُنفِقُونَ قُلِ الْعَفْوَ كَذَلِك يُبَينُ اللَّهُ لَكُمُ الاَيَتِ لَعَلَّكمْ تَتَفَكَّرُونَ !
-فى الدُّنْيَا وَ الاَخِرَةِ ... !
-و نيز از تو مىپرسند چه تعداد انفاق كنند؟ بگو حد متوسط را،
خدا اينچنين آيات را برايتان بيان مىكند تا شايد تفكر كنيد...!“
گفتار در اينكه چرا در پاسخ از اينكه (چه انفاق كنيم؟) فرموده: (عفو را ) همان گفتارى است كه ما در تفسير: ” آيه يسئلونك ما ذا ينفقون قل ما انفقتم من خير فللوالدين و الاقربين ...،“ در مطلب بالا گذرانديم.
و در كافى و تفسير عياشى از امام صادق عليهالسلام روايت آمده كه فرمود: عفو به معناى حد متوسط است.
و در تفسير عياشى از امام باقر و امام صادق عليهالسلام روايت آورده كه فرمود: عفو يعنى مقدار كفايت، و در روايتى كه از ابى بصير نقل كرده فرموده عفو، به معناى ميانهروى است .
و نيز در آن كتاب در ذيل آيه:” الذين اذا انفقوا لم يسرفوا ، و لم يقتروا، و كان بين ذلك قواما،“ از امام صادق عليهالسلام روايت كرده كه فرمود: وقتى آن صحيح نبود، و اين هم صحيح نبود، قهرا حد وسط صحيح است.
1) مستند: آيه 215 سوره بقره الميزان ج : 2 ص : 239
ص:339
و در مجمع البيان از امام باقر عليهالسلام روايت كرده كه فرمود: عفو آن مقدارى است كه از قوت سال زياد بيايد.
در الدر المنثور در تفسير آيه ” و يسئلونك ما ذا ينفقون ...،“ از ابن عباس روايت آورده كه گفت: چند نفر از صحابه بعد از آنكه مامور شدند در راه خدا انفاق كنند، نزد رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم شدند، و عرضه داشتند ما نفهميديم اين نفقهاى كه مامور شدهايم از اموالمان در راه خدا بدهيم چيست؟ بفرما چه بايد بدهيم، خداى تعالى اين آيه را نازل كرد:” و يسئلونك ما ذا ينفقون قل العفو،“ و قبل از اين آيه مسلمانان آنقدر انفاق مىكردند كه حتى مختصرى كه صدقه دهند و مالى كه غذائى براى خود فراهم كنند برايشان نمىماند.
و نيز در الدر المنثور است كه از يحيى روايت شده كه گفت: من شنيدم معاذ بن جبل، و ثعلبه نزد رسولخدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم شدند و پرسيدند: يا رسول الله ما بردهدار و زن و بچهدار هستيم، بفرما از اموال خود چه مقدار انفاق كنيم؟ خداى تعالى اين آيه را نازل كرد كه:” و يسئلونك ما ذا ينفقون قل العفو.“
مؤلف : روايات همه با هم متوافقند، و روايات در فضل صدقه و كيفيت و مورد و كميت آن از حد شمار بيرون است.
-« وَ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ لا تُشرِكُوا بِهِ شيْئاً وَ بِالْوَلِدَيْنِ إِحْسناً وَ بِذِى الْقُرْبى وَ الْيَتَمَى وَ الْمَسكِينِ وَ الجَارِ ذِى الْقُرْبى وَ الجَارِ الْجُنُبِ وَ الصاحِبِ بِالْجَنبِ وَ ابْنِ السبِيلِ وَ مَا مَلَكَت أَيْمَنُكُمْ إِنَّ اللَّهَ لا يحِب مَن كانَ مخْتَالاً فَخُوراً !
-و خدا را بپرستيد، و چيزى شريك او مگيريد، و به پدر و مادر احسان كنيد، و همچنين به خويشاوندان، و يتيمان، و مسكينان و همسايه نزديك و همسايه دور، و رفيق مصاحب، و در راه مانده و بردگان كه مملوك شمايند، كه خدا افرادى را كه متبختر و خود بزرگ بينند، و به ديگران فخر مىفروشند دوست نمىدارد !»
مي فرمايد: « و بالوالدين احسانا،» به پدر و مادر احسان كنيد! و همچنين به ذي القربي و ....
معناى كلمه ذو القربى خويشاوند و معناى جار ذى القربى و الجار الجنب از آنجا
1) مستند: آيه 219 تا 220 سوره بقره الميزان ج : 2 ص : 295
ص:340
كه در مقابل هم قرار گرفتهاند، اولى همسايه نزديك و دومى همسايه دور است، و منظور از اين دورى و نزديكى دورى و نزديكى از نظر خانه است.
در روايت هم از رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم نقل شده كه همسايه را تحديد فرمود به كسى كه بين خانه تو و خانه او چهل ذراع، يعنى بيست ذرع فاصله باشد، و در روايتى ديگر تحديد شده به چهل خانه، كه احتمال دارد روايت اولى خواسته باشد همسايه نزديك را تحديد كند و دومى همسايه دور را .
و جمله الصاحب بالجنب به معناى كسى است كه پهلوى آدمى باشد، حال يا در سفر از ساير رفقا به انسان نزديكتر باشد، و يا در حضر خانهاش ديوار به ديوار آدمى باشد، و يا در جاى ديگر مصاحب آدمى باشد.
و كلمه ابن السبيل به معناى كسى است كه در سفر فقير شده باشد، و يا اگر او را پسر راه خواندهاند، از اين بابت است كه به غير از راه كسى نيست كه وى منسوب به او باشد، تنها اين مقدار به او معرفت داريم كه در راه سفر است، به اين جهت او را پسر راه خواندهاند و اما اين كه فقير و بى زاد و راحله هم هست از خارج مفهوم كلمه به دست مىآيد و خود كلمه ابن السبيل بر آن دلالت ندارد.
و منظور از جمله: ما ملكت ايمانكم بردگان از كنيز و غلام است، به قرينه اين كه اين طايفه را در عداد كسانى كه بايد به آنان احسان كرد مىشمارد.
آغاز اين آيات با جمله: « و اعبدوا الله و لا تشركوا به شيئا،» دعوت به توحيد مىكند ، اما توحيد عملى و آن اين است كه شخص موحد اعمال نيك خود را كه از آن جمله احسان مورد بحث است صرفا به خاطر رضاى خداى تعالى انجام دهد، و در برابر انجام آن ثواب آخرت را بخواهد، نه اينكه هواى نفس را پيروى نموده، آن را شريك خداى تعالى در پيروى خود بداند .
توحيد عملى عبارت است از اين كه انسان عملى را كه انجام مىدهد صرفا براى آن انجام دهد كه ثواب خداى را به دست آورد، و در حين عمل به ياد روز حساب باشد، روزى كه روز ظهور ثوابها و عقابها است، و شرك در عمل اين است كه انسان روز جزا را فراموش كند - و معلوم است كه اگر ايمان به آن داشته باشد فراموشش نمىكند - و در نتيجه عملى را كه مىكند به منظور تحصيل مثوبت نباشد، بلكه براى هدفى باشد كه هواى نفسش آن هدف را در نظرش جلوه داده، از قبيل مال دنيا، و يا ستايش مردم، و يا امثال آن، چنين انسانى هواى نفس خود را رو بروى خود قرار داده، و مانند پرستش خدا آنرا مىپرستد، و شريك خدايش قرار مىدهد .
پس مراد از عبادت خدا و اخلاص براى او اين شد كه، عبادت را فقط و فقط به
ص:341
خاطر رضاى خدا و به منظور تحصيل مثوبات او بياورد، نه به خاطر پيروى هواى نفس.
در اين آيات مسلمين را تشويق و تحريك بر احسان و انفاق در راه خدا نموده، و در ازاى آن وعده جميل داده و ترك آن را كه يا به انگيزه بخل است، و يا به انگيزه انفاق در راه خود نمايى است، مذمت كرده است - آرى كسى هم كه به عنوان خود نمايى انفاق مىكند انفاق در راه خدا را ترك كرده است.
اخبار وارده از رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم و اهل بيت او عليهم السلام در باره احسان به والدين و خويشاوندان و يتيمان و ساير طبقاتى كه نامشان در آيه شريفه آمده آنقدر زياد است كه از شماره بيرون است.
-« الَّذِينَ يَبْخَلُونَ وَ يَأْمُرُونَ النَّاس بِالْبُخْلِ وَ يَكتُمُونَ مَا ءَاتَاهُمُ اللَّهُ مِن فَضلِهِ وَ أَعْتَدْنَا لِلْكفِرِينَ عَذَاباً مُّهِيناً !
-همان كسانى كه بخل مىورزند، و ديگران را نيز به بخل دعوت مىكنند، و آنچه خدا از فضل خود به آنان روزى كرده كتمان مىكنند، و ما براى كفرپيشگان عذابى تهيه كردهايم كه در برابر تبخترشان خوارشان سازد!»
منظور در اين جمله اين نيست كه فقط با زبان به مردم مىگويند بخل بورزيد، بلكه با روش عملى خود مردم را به بخل وادار مىسازند، حال چه اينكه به زبان هم دعوت بكنند و يا سكوت نمايند، چون اين طايفه همواره داراى ثروت و اموالند، و طبيعتا مردم به كاخ و زندگى آنها تقرب مىجويند، و از ديدن زرق و برق زندگى آنها حالت خضوع و دلدادگى پيدا مىكنند، چون طمع طبيعت بشر است، پس عمل افراد بخيل خود دعوت كننده مردم به بخل است، به بخل امر مىكند، و از انفاق منع مىنمايد، و مثل اين است كه با زبان امر و منع كنند.
و اما اينكه فرمود: آنچه خدا از فضل خود به ايشان داده را كتمان مىكنند، از اين بابت است كه افراد بخيل وقتى به مواردى كه جاى انفاق است بر مىخورند تظاهر به فقر مىكنند چون از سؤال مردم و درخواست كمكشان سخت ناراحت مىشوند، و از سوى ديگر مىترسند اگر از دادن مال خوددارى كنند، مردم خونشان را بريزند و يا آرامش زندگيشان را سلب كنند، براى اينكه مردم متوجه ثروت و اموال آنان نشوند، لباس پاره
1) مستند: آيه 36 تا 40 سوره نساء الميزان ج : 4 ص : 559
ص:342
مىپوشند، و غذاى نامطلوب مىخورند.
و مراد از كلمه كافرين معناى لغوى آن است، كه همان پوشاندن است، چون افراد بخيل نعمتى را كه خدا به آنان داده مىپوشانند.
-« وَ الَّذِينَ يُنفِقُونَ أَمْوَلَهُمْ رِئَاءَ النَّاسِ وَ لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لا بِالْيَوْمِ الاَخِرِ وَ مَن يَكُنِ الشيْطنُ لَهُ قَرِيناً فَساءَ قَرِيناً !
-همان كسانى كه اموال خود را به عنوان ريا انفاق مىكنند، و به خدا و روز قيامت ايمان ندارند، و معلوم است كسى كه قرينش شيطان باشد، چه بد قرينى دارد! »
« و الذين ينفقون اموالهم رئاء الناس ...،» يعنى اگر انفاق مىكنند به منظور نشان دادن به مردم مىكنند، و در اين آيه شريفه دلالت بر اين معنا است كه ريا در انفاق - و يا در هر كارى ديگر - شرك به خدا است، و ريا كارى كشف مىكند از اين كه رياكار ايمانى به خدا ندارد، زيرا اعتمادش به ديدگاه مردم، و خوشايند آنان از عمل او است، شرك از جهت عمل نيز هست، براى اينكه ريا كار از عمل خود ثواب آخرت را نمىخواهد، بلكه تنها نتايج سياسى كه انفاقش براى دنيايش دارد مىخواهد، و آيه شريفه اين دلالت را هم دارد كه ريا كار قرين شيطان است، و چه قرين بدى است.
-« وَمَاذَا عَلَيهِمْ لَوْءَامَنُوا بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الاَخِرِ وَأَنفَقُوا مِمَّارَزَقَهُمُ اللَّهُ وَكانَ اللَّهُ بِهِمْ عَلِيماً؟
-إِنَّ اللَّهَ لا يَظلِمُ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ وَ إِن تَك حَسنَةً يُضعِفْهَا وَ يُؤْتِ مِن لَّدُنْهُ أَجْراً عَظِيماً !
-چه مىشد و چه ضررى برايشان داشت اگر به خدا و روز جزا ايمان مىآوردند؟ و از آنچه خدا روزيشان كرده انفاق مىنمودند، با اينكه خدا به وضعشان دانا است؟
-و خدا به سنگينى يك ذره ظلم نمىكند، و اگر عمل آنان حسنه باشد آن را مضاعف مىكند، و از ناحيه خود اجرى عظيم مىدهد!»
اين آيه به ما مىفهماند خوددارى كردن از انفاق در راه خدا ناشى از نداشتن ايمان به خدا و روز جزا است، و اگر انسان فكر مىكند چنين ايمانى دارد، اشتباه كرده، ايمانش
1) مستند: آيه 36 تا 40 سوره نساء الميزان ج : 4 ص : 559
ص:343
واقعى نيست، صرفا پوستهاى ظاهرى است .
« ان الله لا يظلم مثقال ذرة،» ذره كوچكترين مورچه قرمز، يا تك غبارى است كه در هوا معلق است، و به چشم ديده نمىشود مگر وقتى كه در ستون نورى كه از پنجره به داخل اطاق تابيده قرار بگيرد، يعنى خدا ظلمى نمىكند كه حتى معادل سنگينى و وزن يك ذره باشد .
« و ان تك حسنة ...،» اگر آن مثقالى كه گفتيم حسنه باشد، خداى تعالى آن را مضاعف و دو چندان مىكند.
-« مَا أَصاب مِن مُّصِيبَةٍ فى الأَرْضِ وَ لا فى أَنفُسِكُمْ إِلا فى كتَبٍ مِّن قَبْلِ أَن نَّبرَأَهَا إِنَّ ذَلِك عَلى اللَّهِ يَسِيرٌ،
-لِّكَيْلا تَأْسوْا عَلى مَا فَاتَكُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِمَا ءَاتَاكمْ وَاللَّهُ لا يحِب كلَّ مخْتَالٍ فَخُورٍ،
-الَّذِينَ يَبْخَلُونَ وَ يَأْمُرُونَ النَّاس بِالْبُخْلِ وَ مَن يَتَوَلَّ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ الْغَنىُّ الحَمِيدُ!
-هيچ مصيبتى در زمين و نه در نفس خود شما به شما نمىرسد مگر آنكه قبل از اينكه آن را حتمى و عملى كنيم در كتابى نوشته شده بود، اين براى خدا آسان است،
-اين را بدان جهت خاطر نشان ساختيم تا ديگر از آنچه از دستتان مىرود غمگين نشويد، و به آنچه به شما عايد مىگردد خوشحالى مكنيد، كه خدا هيچ متكبر و فخرفروش را دوست نمىدارد،
-همانهايى كه بخل مىورزند، و مردم را هم به بخل وا مىدارند، و كسى كه از انفاق اعراض كند بايد بداند كه خداى تعالى بىنيازى است كه تمامى اعمالش ستوده است!»
مختال و افتخار ناشى از اين مىشود كه انسان توهم كند كه آنچه نعمت دارد به خاطر استحقاق خودش است، و اين بر خلاف حق است، چون او فعلى را كه بايد مستند به تقدير خدا كند به استقلال نفس خود كرده، و اين اختيال و افتخار هر دو از رذائل نفسند، كه خدا آن را دوست نمىدارد.
« الذين يبخلون و يامرون الناس بالبخل ...،» اين جمله صفت و نشانى كل مختال فخور
1) مستند: آيه 36 تا 40 سوره نساء الميزان ج : 4 ص : 559
ص:344
را مىدهد، و مىفهماند كه اگر خدا آن دو را دوست نمىدارد، چرا نمىدارد، براى اينكه اگر بخل مىورزند انگيزهشان اين است كه مال خود را كه تكيهگاه آنان در اين اختيال و افتخار است از دست ندهند، و اگر به مردم هم سفارش مىكنند كه آنها هم بخل بورزند براى اين است كه هر چه را براى خود مىخواهند براى ديگران نيز مىخواهند، و نيز مىخواهند كه سخاوت و بذل و بخشش در مردم شايع نشود، چون اگر شايع شود بخل آنان بيشتر نمود مىكند، و مردم بيشترى مىفهمند كه فلانى بخيل است.
« و من يتول فان الله هو الغنى الحميد،» يعنى كسانى از انفاق در راه خدا رو گردانند، و از مواعظ او پند نمىگيرند كه اطمينان قلبى برايشان حاصل نمىشود، كه صفت دنيا و نعمت بهشت همان است كه خدا بيان كرده، و همچنين باور ندارند كه تقدير امور به دست اوست، چون او غنى است و احتياجى به انفاق آنان ندارد، و حميد هم هست، در آنچه مىكند محمود و ستوده است.
اين آيات سهگانه به طورى كه ملاحظه مىفرماييد مردم را به انفاق و مبارزه با بخل و امساك دعوت و تشويق مىكند، و مىخواهد تا مردم از اندوه بر آنچه از ايشان فوت مىشود و شادى به آنچه به ايشان مىرسد زهد بورزند، براى اينكه امور از ناحيه خدا مقدر است، و قضايش از ناحيه او رانده شده، و در كتابى نوشته شده، كتابى كه هر چيزى را قبل از قطعى شدنش نوشته است.
-« وَ لا يَأْتَلِ أُولُوا الْفَضلِ مِنكمْ وَ السعَةِ أَن يُؤْتُوا أُولى الْقُرْبى وَ الْمَسكِينَ وَ الْمُهَجِرِينَ فى سبِيلِ اللَّهِ وَ لْيَعْفُوا وَ لْيَصفَحُوا أَ لا تحِبُّونَ أَن يَغْفِرَ اللَّهُ لَكمْ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ،
-و نبايد صاحبان ثروت و نعمت درباره خويشاوندان خود و مسكينان و مهاجران راه خدا از بخشش و انفاق كوتاهى كنند بايد مؤمنان هميشه بلند همت بوده و نسبت به خلق عفو و گذشت پيشه كنند و از بديها درگذرند آيا دوست نمىداريد كه خدا هم در حق شما مغفرت و احسان كند كه خدا بسيار آمرزنده و مهربان است!»
معناى آيه اين است كه صاحبان فضل و سعه يعنى توانگران از شما نبايد در
1) مستند: آيه 22 تا 24 سوره حديد الميزان ج : 19 ص : 296
ص:345
دادن اموال خود به خويشاوندان و مساكين و مهاجرين در راه خدا كوتاهى كنند، و يا توانگران چنين كارى را ترك كنند، و يا توانگران هيچ وقت سوگند نخورند كه ديگر به نامبردگان چيزى نمىدهيم« و ليعفوا عنهم و ليصفحوا،» اگر هم از نامبردگان عمل ناملايمى ديدند صرف نظر كنند، و ببخشايند.
آنگاه توانگران را تحريك نموده و مىفرمايد:« ا لا تحبون ان يغفر الله لكم والله غفور رحيم - مگر دوست نمىداريد كه خدا هم بر شما ببخشايد؟ و خدا آمرزنده و مهربان است».
در اين آيه بنا به فرضى كه با آيات افك نازل شده و متصل به آنها باشد، دلالت بر اين معنا است كه يكى از مؤمنين تصميم گرفته بوده كه احسان هميشه خود را از كسانى كه مرتكب افك شدهاند قطع كند، و خداى تعالى او را از اين عمل نهى كرده، و سفارش اكيد فرموده كه همچنان احسان خود را ادامه دهد.
-« إِنَّ الْمُتَّقِينَ فى جَنَّتٍ وَ عُيُونٍ،
-ءَاخِذِينَ مَا ءَاتَاهُمْ رَبهُمْ إِنهُمْ كانُوا قَبْلَ ذَلِك محْسِنِينَ،
-كانُوا قَلِيلاً مِّنَ الَّيْلِ مَا يهْجَعُونَ،
-وَ بِالأَسحَارِ هُمْ يَستَغْفِرُونَ،
-وَ فى أَمْوَلِهِمْ حَقٌّ لِّلسائلِ وَ المَحْرُومِ،
-محققا مردم با تقوى در بهشتها و چشمهسارهايى وصفناپذيرند،
-در حالى كه به آنچه پروردگارشان به ايشان مىدهد راضىاند، چون در دنيا از نيكوكاران بودند،
-آرى، اندكى از شبها را مىخوابيدند،
-و در سحرها استغفار مىكردند،
-و در اموال خود براى سائل و محروم حقى قائل بودند.»
و فى اموالهم حق للسائل و المحروم، آيات اولي سيره متقين نسبت به درگاه خداى سبحان را بيان مىكرد و مىفرمود شب زنده دارند و در سحرها استغفار مىكنند، ولى اين آيه سيره آنان را در برابر مردم بيان مىكند، و آن اين است كه به سائل و محروم
1) مستند: آيه 22 سوره نور الميزان ج : 15 ص : 134
ص:346
كمك مالى مىكنند.
و اما اينكه فرمود: در اموال آنان حقى است براى سائل و محروم، با اينكه حق مذكور تنها در اموال آنان نيست، در اموال همه هست، براى اين بوده كه بفهماند متقين با صفايى كه در فطرتشان هست اين معنا را درك مىكنند، و خودشان مىفهمند كه سائل و محروم حقى در اموال آنان دارد، و به همين جهت عمل هم مىكنند، تا رحمت را انتشار داده، نيكوكارى را بر اميال نفسانى خود مقدم بدارند.
سائل و محروم كيست؟
سائل عبارت است از كسى كه از انسان چيزى بخواهد و نزد انسان اظهار فقر كند.
محروم به معناى كسى است كه از رزق محروم است، و كوشش او به جايى نمىرسد، هر چند كه از شدت عفتى كه دارد سؤال نمىكند.
و در تفسير قمى در ذيل آيه« و فى أموالهم حق للسائل و المحروم،» فرموده: سائل كسى است كه سؤال مىكند، و محروم كسى است كه از تلاشش جلوگيرى شده است.
و در تهذيب به سند خود از صفوان جمال از امام صادق عليهالسلام روايت كرده كه در معناى همان آيه فرموده: محروم، آن اهل حرفهاى است كه مزد روزانهاش كفاف خريد و فروشش را نمىدهد.
و نيز مىگويد: در روايتى ديگر آمده كه امام باقر و امام صادق عليهالسلام فرمودند: محروم مردى است كه در عقلش كمبودى نيست و اهل حرفه هم هست، ولى تنگ روزى است.(1)
-« أَ لَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ ءَامَنُوا أَن تخْشعَ قُلُوبهُمْ لِذِكرِ اللَّهِ وَ مَا نَزَلَ مِنَ الحَقِّ وَ لا يَكُونُوا كالَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَب مِن قَبْلُ فَطالَ عَلَيهِمُ الأَمَدُ فَقَست قُلُوبهُمْ وَ كَثِيرٌ مِّنهُمْ فَسِقُونَ،
-اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يحْىِ الأَرْض بَعْدَ مَوْتهَا قَدْ بَيَّنَّا لَكُمُ الاَيَتِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ،
-إِنَّ الْمُصدِّقِينَ وَ الْمُصدِّقَتِ وَأَقْرَضوا اللَّهَ قَرْضاً حَسناً يُضعَف لَهُمْ وَلَهُمْ أَجْرٌ كَرِيمٌ !
1) مستند: آيه 15 تا 19 سوره ذاريات الميزان ج : 18 ص : 544
ص:347
-آيا وقت آن نشده آنانكه ايمان آوردهاند دلهايشان به ذكر خدا و معارف حقى كه نازل كرده نرم شود؟ و مانند اهل كتاب كه پيش از اين مىزيستند نباشند، ايشان در اثر مهلت زياد دچار قساوت قلب شده بيشترشان فاسق شدند،
-بدانيد كه خدا است كه زمين را بعد از مردنش زنده مىكند، ما آيات را برايتان بيان كرديم تا شايد تعقل كنيد،
-به درستى مردان و زنانى كه صدقه مىدهند و به خدا قرضى نيكو مىدهند پاداششان مضاعف خواهد شد، و اجرى ارجمند دارند!»
اين قسمت از آيات سوره همان هدف و غرضى را دنبال مىكند كه قسمت قبلى دنبال مىكرد، و آن تشويق و ترغيب به ايمان به خدا و رسول او و انفاق در راه خدا بود، البته در ضمن، مؤمنين را عتاب مىكند كه چرا بايد علائم و نشانههايى از قساوت قلب از ايشان بروز كند، و به منظور تاكيد در تحريك و تشويق به انفاق درجه انفاقگران نزد خدا را بيان نموده، و با اين لحن دستور به انفاق مىدهد كه: هان! بشتابيد به مغفرت و جنت!
و نيز دنيا و اهل دنيا را كه بخل مىورزند، و مردم را هم به بخل مىخوانند مذمت مىكند.
« ا لم يان للذين امنوا ان تخشع قلوبهم لذكر الله و ما نزل من الحق ...،» خشوع قلب آن تاثيرى است كه قلب آدمى در قبال مشاهده عظمت و كبريايى عظيمى به خود مىگيرد، و منظور از ذكر خدا هر چيزى است كه خدا را به ياد آدمى بيندازد، و منظور از ما نزل من الحق قرآن است، كه از ناحيه خداى تعالى نازل شد، و كلمه من الحق براى بيان آن نازل شده است، و آيه شريفه مىخواهد بفرمايد: شان ياد خدا چنين شانى است، كه هر گاه نزد مؤمن به ميان آيد بلادرنگ دنبالش خشوعى در دل مؤمن مىآيد، همچنان كه حق نازل از ناحيه خدا هم، چنين شانى دارد، كه در دل كسانى كه به خدا و رسولان او ايمان دارند ايجاد خشوع مىكند.
و در اين آيه شريفه عتابى است به مؤمنين به خاطر قساوتى كه دلهايشان را گرفته، و در مقابل ذكر خدا خاشع نمىشود، حقى هم كه از ناحيه او نازل شده آن را نرم نمىكند، و در آخر حال ايشان را به حال اهل كتاب تشبيه مىكند، كه كتاب خدا بر آنان نازل شد، و در اثر آرزوهاى طولانى دلهايشان دچار قساوت گرديد: « و لا يكونوا كالذين اوتوا الكتاب من قبل فطال عليهم الامد فقست قلوبهم.»
خداى تعالى با اين كلام خود به اين حقيقت اشاره نموده كه دلهاى مسلمانان مانند دلهاى اهل كتاب دچار قساوت شده، و قلب قاسى از آنجا كه در مقابل حق خشوع و تاثر و انعطاف ندارد، از زى عبوديت خارج است، و در نتيجه از مناهى الهى متاثر
ص:348
نمىشود، و با بىباكى مرتكب گناه و فسق مىشود، و به همين مناسبت در آيه شريفه در رديف جمله « فقست قلوبهم،» جمله« و كثير منهم فاسقون،» را آورد.
« اعلموا ان الله يحيى الأرض بعد موتها ...،» در اينكه دنبال آن عتاب كه به مؤمنين كرد، و بر قساوت قلب ملامتشان نمود اين تمثيل را آورده كه خدا زمين مرده را زنده مىكند، تقويتى است از حس اميد مؤمنين و ترغيبى است به خشوع.
« ان المصدقين والمصدقات واقرضوا الله قرضا حسنا يضاعف لهم و لهم اجر كريم،» اين آيه شريفه داستان اجر كريم و مضاعف را دوباره خاطر نشان كرد، تا به اين وسيله نيز ترغيب در انفاق در راه خدا كرده باشد، در سابق انفاقگران را قرض دهندگان به خدا مىخواند، و در اين آيه صدقه دهندگان را نيز( قرض دهندگان به خدا،) خوانده و مي فرمايد: آن كسانى كه صدقه مىدهند و به خدا قرضى نيكو مىپردازند، خداوند آنچه را كه دادهاند چند برابر نموده أجرى كريم هم دارند.
دنبال آيه مورد بحث به مذمت زندگى دنيا پرداخته، دنيايى كه عدهاى را وادار كرد از انفاق در راه خدا امتناع بورزند، و بعد از مذمت دنيا دعوتشان كرده به اينكه به سوى مغفرت و جنت سبقت گيرند، و سپس اشاره كرده به اينكه آنچه مصيبت بر سرشان مىآيد چه مصيبتهاى مالى و چه جانى همه در كتابى از سابق نوشته شده، و قضايش رانده شده است، پس جا دارد كه هيچگاه از فقر نترسند، و ترس از فقر ايشان را از انفاق در راه خدا باز ندارد، و به بخل و امساك واندارد، و نيز از مرگ و كشته شدن در راه خدا نهراسند، و ترس از آن، ايشان را به تخلف از جنگ و تقاعد ورزيدن از پيكار واندارد.
-« يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا لا تُلْهِكمْ أَمْوَلُكُمْ وَ لا أَوْلَدُكمْ عَن ذِكرِ اللَّهِ وَ مَن يَفْعَلْ ذَلِك فَأُولَئك هُمُ الْخَسِرُونَ،
-وَ أَنفِقُوا مِن مَّا رَزَقْنَكُم مِّن قَبْلِ أَن يَأْتىَ أَحَدَكُمُ الْمَوْت فَيَقُولَ رَب لَوْ لا أَخَّرْتَنى إِلى أَجَلٍ قَرِيبٍ فَأَصدَّقَ وَ أَكُن مِّنَ الصلِحِينَ،
-وَ لَن يُؤَخِّرَ اللَّهُ نَفْساً إِذَا جَاءَ أَجَلُهَا وَ اللَّهُ خَبِيرُ بِمَا تَعْمَلُونَ!
-هان اى كسانى كه ايمان آورديد اموال و اولادتان شما را از ياد خدا به خود مشغول نسازد و هر كس چنين كند زيانكار است چون زيانكاران افرادى اينچنينند
1) مستند: آيه 16 تا 18 سوره حديد الميزان ج : 19 ص : 283
ص:349
-و از آنچه ما روزيتان كردهايم انفاق كنيد و تا مرگ شما نرسيده فرصت را از دست ندهيد و گرنه بعد از رسيدن مرگ خواهد گفت پروردگارا چه مىشد تا اندك زمانى مهلتم مىدادى صدقه دهم و از صالحان باشم،
-و ليكن خداى تعالى هرگز به كسى كه اجلش رسيده مهلت نخواهد داد و خدا از آنچه مىكنيد با خبر است!»
در اين چند آيه مؤمنين را تذكر مىدهد به اينكه از بعضى صفات كه باعث پيدايش نفاق در قلب مىشود بپرهيزند، يكى از آنها سرگرمى به مال و اولاد و غافل شدن از ياد خداست، و يكى ديگر بخل است.
منظور از الهاء اموال و اولاد از ذكر خدا اين است كه اشتغال به مال و اولاد انسان را از ياد خدا غافل كند، چون خاصيت زينت حيات دنيا همين است كه آدمى را از توجه به خداى تعالى باز مىدارد همچنان كه فرمود:« المال و البنون زينة الحيوة الدنيا،» و اشتغال به اين زينت دل را پر مىكند، و ديگر جايى براى ذكر خدا و ياد او باقى نمىماند، و نيز غير از گفتار بىكردار، و ادعاى بدون تصديق قلبى برايش نمىماند، و فراموشى پروردگار از ناحيه عبد باعث آن مىشود كه پروردگارش هم او را از ياد ببرد، همچنان كه فرمود:« نسوا الله فنسيهم،» و اين خود خسرانى است آشكار، همچنان كه باز در صفت منافقين فرمود:« اولئك الذين اشتروا الضلالة بالهدى فما ربحت تجارتهم،» و در آيه مورد بحث به همين معنا اشاره نموده، مىفرمايد:« و من يفعل ذلك فاولئك هم الخاسرون.»
در اين آيه شريفه مال و اولاد را نهى كرده و فرموده: مال و اولادتان شما را از ياد خدا غافل نسازد در حالى كه بايد فرموده باشد: شما سرگرم به مال و اولاد نشويد و اين به خاطر آن بوده كه اشاره كند به اينكه طبع مال و اولاد اين است كه انسان را از ياد خدا غافل سازد، پس مؤمنين نبايد به آنها دل ببندند، و گرنه مؤمنين هم مانند سايرين از ياد خدا غافل مىشوند، پس نهى در آيه نهى كنايهاى است، كه از تصريح مؤكدتر است.
در ادامه مؤمنين را امر مىكند به انفاق در راه خير، اعم از انفاق واجب مانند زكات و كفارات، و مستحب مانند صدقات مستحبى.
و اگر قيد مما رزقناكم را آورد براى اعلام اين حقيقت بود كه دستور فوق درخواست انفاق از چيزى كه مؤمنين مالكند و خدا مالك آن نيست نمىباشد، چون آنچه را كه مؤمنين انفاق مىكنند عطيهاى است كه خداى تعالى به آنان داده، و رزقى است كه
ص:350
رازقش او است، و ملكى است كه او به ايشان تمليك فرموده، آن هم تمليكى كه از ملك خود او بيرون نرفته پس در هر حال منت خداى تعالى راست.
« من قبل ان ياتى احدكم الموت،» يعنى قبل از آنكه قدرت شما در تصرف در مال و انفاق آن در راه خدا تمام شود: « فيقول رب لو لا اخرتنى الى اجل قريب- خواهد گفت پروردگارا چه مىشد تا اندك زمانى مهلتم مىدادى صدقه دهم و از صالحان باشم! »
اگر اجل را مقيد به قيد قريب كرد، براى اين بود كه اعلام كند به اينكه چنين كسى قانع است به مختصرى عمر، به مقدارى كه بتواند مال خود را در راه خدا انفاق كند، تقاضاى اندكى مىكند تا اجابتش آسان باشد.
« و لن يؤخر الله نفسا اذا جاء اجلها،» در اين جمله آرزومندان نامبرده را از اجابت دعايشان و هر كس ديگر را كه از خدا تاخير اجل را بخواهد مايوس كرده مىفرمايد: وقتى أجل كسى رسيد، و نشانههاى مرگ آمد، ديگر تاخير داده نمىشود.
« و الله خبير بما تعملون،» از خدا بىخبر نشويد و انفاق كنيد، براى اينكه خدا به اعمال شما دانا است، طبق همان اعمال جزايتان مىدهد.
-« فَاتَّقُوا اللَّهَ مَا استَطعْتُمْ وَ اسمَعُوا وَ أَطِيعُوا وَ أَنفِقُوا خَيراً لأَنفُسِكمْ وَ مَن يُوقَ شحَّ نَفْسِهِ فَأُولَئك هُمُ الْمُفْلِحُونَ،
-إِن تُقْرِضوا اللَّهَ قَرْضاً حَسناً يُضعِفْهُ لَكُمْ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ وَ اللَّهُ شكُورٌ حَلِيمٌ،
-عَلِمُ الْغَيْبِ وَ الشهَدَةِ الْعَزِيزُ الحَكِيمُ،
-پس تا آنجا كه مىتوانيد از خدا بترسيد و بشنويد و اطاعت كنيد و اگر انفاق كنيد براى خودتان بهتر است و كسانى كه موفق شده باشند از بخل نفسانى خويشتن را حفظ كنند چنين كسانى رستگاراند،
-اگر به خدا قرضى نيكو بدهيد خدا آن را برايتان چند برابر مىكند و شما را مىآمرزد كه خدا شكرگزار و حليم است،
-عالم غيب و شهادت و عزيز و حكيم است.»
« فاتقوا الله ما استطعتم ...،» يعنى به مقدار استطاعتى كه داريد از خدا پروا كنيد. چون سياق جمله سياق دعوت و تشويق به اطاعت خدا و انفاق و مجاهده در راه او است،
1) مستند: آيه 9 تا 11 سوره منافقون الميزان ج : 19 ص : 489
ص:351
و جمله مورد بحث به خاطر حرف فاء تفريع شده بر جمله« انما اموالكم ...،» در نتيجه معناى آن چنين مىشود كه: به مقدار استطاعتتان از خدا بترسيد و از ذرهاى از آن مقدار را از تقوا و ترس خدا كوتاه نياييد.
« و اسمعوا و اطيعوا و انفقوا خيرا لانفسكم،» - اين قسمت از آيه جمله« فاتقوا الله ما استطعتم،» را تاكيد مىكند، و كلمه سمع به معناى استجابت و قبول پيشنهاد و دعوت است، كه مربوط به مقام التزام قلبى است، به خلاف طاعت كه انقياد در مقام عمل است، و كلمه انفاق به معناى بذل مال در راه خدا است( نه هر بذلى ديگر.)
و اگر فرمود:« لانفسكم،» براى اين بود كه مؤمنين را بيشتر خوشدل سازد، و بفهماند اگر انفاق كنيد خيرش مال شما است، و به جز خود شما كسى از آن بهرهمند نمىشود، چون انفاق دست و دل شما را باز مىكند، و در هنگام رفع نيازهاى جامعه خود دست و دلتان نمىلرزد.
« ان تقرضوا الله قرضا حسنا يضاعفه لكم و يغفر لكم و الله شكور حليم،» منظور از اقراض خداى تعالى انفاق در راه خدا است، و اگر اين عمل را قرض دادن به خدا، و آن مال انفاق شده را قرض حسن خوانده، به اين منظور بوده كه مسلمين را به انفاق ترغيب كرده باشد.
جمله« يضاعفه لكم و يغفر لكم،» اشاره است به حسن جزايى كه خداى تعالى در دنيا و آخرت به انفاقگران مىدهد، و اسمهاى شكور، حليم، عالم غيب و شهادت، عزيز و حكيم پنج نام از اسماى حسناى الهى هستند، كه شرحش و وجه مناسبتش با سمع و طاعت و انفاق كه در آيه بدان سفارش شده است روشن است.
-« إِنَّ سعْيَكمْ لَشتى،
-فَأَمَّا مَنْ أَعْطى وَ اتَّقَى، وَ صدَّقَ بِالحُسنى، فَسنُيَسرُهُ لِلْيُسرَى،
-وَ أَمَّا مَن بخِلَ وَ استَغْنى، وَ كَذَّب بِالحُسنى، فَسنُيَسرُهُ لِلْعُسرَى!
-كه اعمال شما متفرق و گوناگون است،
-اما آنكه انفاق كند و پرهيزكار باشد،
-و پاداش نيك روز جزا را قبول داشته باشد،
-به زودى راه انجام كارهاى نيك را برايش آسان مىسازيم،
-و اما كسى كه بخل بورزد و طالب ثروت و غنى باشد،
1) مستند: آيه 16 تا 18 سوره تغابن الميزان ج : 19 ص : 518
ص:352
-و پاداش نيك روز جزا را تكذيب كند،
-اعمال نيك را در نظرش سنگين و دشوار مىسازيم!»
در اين سوره اهتمام و عنايت خاصى به مساله انفاق مالى شده است. آيه شريفه مي خواهد به انسانها بفهماند مساعى و تلاشهايشان يك جور نيست، بعضى از مردمند كه انفاق مىكنند، و از خدا پروا دارند، و وعده حسناى خدا را تصديق مىكنند، و خداى تعالى هم در مقابل، حياتى جاودانه و سراسر سعادت در اختيارشان مىگذارد، و بعضى ديگرند كه بخل مىورزند، و به خيال خود مىخواهند بى نياز شوند، و وعده حسناى خدايى را تكذيب مىكنند، و خداى تعالى هم آنان را به سوى عاقبت شر راه مىبرد.
مي فرمايد: من سوگند مىخورم به اين واقعيات متفرق كه هم در خلقت و هم در اثر متفرقند، به اينكه مساعى شما نيز هم از نظر نفس عمل، و هم از نظر اثر مختلفند، بعضى عنوان اعطاء و تقوى و تصديق را دارد، و اثرش هم خاص به خودش است، و بعضىها عنوان بخل و استغناء و تكذيب دارد و اثرش هم مخصوص خودش است.
« فاما من اعطى و اتقى و صدق بالحسنى،» مراد از اعطاء انفاق مال در راه رضاى خداست، به دليل اينكه در مقابلش بخل را آورده، كه ظهور در امساك از انفاق مال دارد، و نيز به دليل اينكه دنبالش مىفرمايد:« و ما يغنى عنه ماله اذا تردى،» و مراد از اعطاء، اعطاى بر سبيل تقواى دينى است.
« و صدق بالحسنى،» كلمه حسنى وعده ثوابى است كه خداى تعالى در مقابل انفاق به انگيزه رضاى او داده، انفاقى كه تصديق قيامت و ايمان بدان باشد، كه لازمه چنين انفاق و چنين تصديقى، تصديق به وحدانيت خداى تعالى در ربوبيت و الوهيت نيز هست، و همچنين مستلزم ايمان به رسالت رسولان هم هست، چون رسالت تنها راه رسيدن و ابلاغ وعده ثواب او است.
و حاصل دو آيه اين است كه: كسى كه مؤمن به خدا و به رسول او و به روز جزا باشد، و مال خود را به خاطر خدا و تحصيل ثواب او انفاق كند، ثوابى كه به زبان رسولش وعدهاش را داده به او مىدهيم.
« فسنيسره لليسرى،» كلمه يسرى به معناى خصلتى است كه در آن آسانى باشد و هيچ دشوارى نداشته باشد، و اگر تهيه كردن را توصيف كرد به آسانى، منظور اين است كه او را آماده حياتى سعيد كند، حياتى نزد پروردگارش، حياتى بهشتى، و به اين نحو آمادهاش كند كه توفيق اعمال صالحى را به او بدهد.
« و اما من بخل و استغنى و كذب بالحسنى فسنيسره للعسرى، و ما يغنى عنه ماله اذا تردى،» كلمه بخل در مقابل كلمه اعطاء به معناى ندادن است، و كلمه استغناء به معناى طلب
ص:353
غنى و ثروت از راه ندادن و جمع كردن است، و مراد از تكذيب به حسنى، كفر وعده حسنى و ثواب خدا است، كه انبيا آن را به بشر رساندهاند، و معلوم است كه كفر به آن وعده، كفر به اصل قيامت است.
و مراد از « تيسير للعسرى،» خذلان و ندادن توفيق اعمال صالح است، به اين گونه كه اعمال صالح را در نظرش سنگين كند، و سينهاش را براى ايمان به خدا گشاده نسازد، و يا او را آماده عذاب كند.
و مراد از تردى در اينجا اين است كه چنين كسى وقتى در حفره قبر و يا در جهنم و يا در ورطه هلاكت سقوط مىكند مالش به چه دردش مىخورد؟
1) مستند: آيه 4 تا 10 سوره والليل الميزان ج : 20 ص : 509
ص:354
ص:355
-« وَ اعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُم مِّن شىْءٍ فَأَنَّ للَّهِ خُمُسهُ وَ لِلرَّسولِ وَ لِذِى الْقُرْبى وَ الْيَتَمَى وَ الْمَسكِينِ وَ ابْنِ السبِيلِ إِن كُنتُمْ ءَامَنتُم بِاللَّهِ وَ مَا أَنزَلْنَا عَلى عَبْدِنَا يَوْمَ الْفُرْقَانِ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعَانِ وَ اللَّهُ عَلى كلِّ شىْءٍ قَدِيرٌ!
-و بدانيد آنچه را كه سود مىبريد براى خدا است پنج يك آن و براى رسول و خويشاوند او و يتيمان و مسكينان و در راه ماندگان، اگر به خدا و آنچه را كه در روز فرقان روزى كه دو گروه يكديگر را ملاقات كردند بر بندهمان نازل كرديم ايمان آوردهايد، و خداوند بر هر چيز توانا است !»
اين آيات مشتمل است بر بيان وجوب دادن خمس غنيمت. كلمه غَنَم و غنيمت به معناى رسيدن به در آمد از راه تجارت و يا صنعت و يا جنگ است.
غُنم به معناى رسيدن و دست يافتن به فائده است، و ليكن در هر درآمدى كه از راه جنگ و از ناحيه دشمنان و غير ايشان به دست آيد استعمال شده، و به اين معنا است آيه« و اعلموا انما غنمتم من شىء،» و آيه « فكلوا مما غنمتم حلالا طيبا.» و كلمه مغنم به معناى هر چيزى است كه به غنيمت درآيد و جمع آن مغانم مىباشد، مانند: « فعند الله مغانم كثيرة.»
و از ظاهر آيه برمىآيد كه تشريع در آن مانند ساير تشريعات قرآنى ابدى و دائمى است، و نيز استفاده مىشود كه حكم مورد نظر آيه مربوط به هر چيزى است كه غنيمت شمرده شود، هر چند غنيمت جنگى ماخوذ از كفار نباشد، مانند استفادههاى كسبى و مرواريدهايى كه با غوص از دريا گرفته مىشود و كشتىرانى و استخراج معادن و
ص:356
گنج، آرى، گو اينكه مورد نزول آيه غنيمت جنگى است، و ليكن مورد مخصص نيست.
« فان لله خمسه ...،» بدانيد كه آنچه شما غنيمت مىبريد هر چه باشد يك پنجم آن از آن خدا و رسول و خويشاوندان و يتيمان و مسكينان و ابن السبيل است و آن را به اهلش برگردانيد اگر به خدا و به آنچه كه بر بندهاش محمد صلىاللهعليهوآلهوسلّم در جنگ بدر نازل كرده ايمان داريد، و در روز بدر اين معنا را نازل كرده بود كه: انفال و غنيمتهاى جنگى از آن خدا و رسول او است، و احدى را در آن سهمى نيست، و اينك همان خدايى كه امروز تصرف در چهار سهم آن را بر شما حلال و مباح گردانيده دستورتان مىدهد كه يك سهم آن را به اهلش برگردانيد.
و همچنين از ظاهر مصارفى كه برشمرده و فرموده:« لله خمسه و للرسول و لذى القربى و اليتامى و المساكين و ابن السبيل،» برمىآيد كه مصارف خمس منحصر در آنها است، و براى هر يك از آنها سهمى است، به اين معنا كه هر كدام مستقل در گرفتن سهم خود مىباشند، همچنانكه نظير آن از آيه زكات استفاده مىشود، نه اينكه منظور از ذكر مصارف از قبيل ذكر مثال باشد.
كلمه ذو القربى به معناى نزديكان و خويشاوندان است و در اين آيه منظور از آن، نزديكان رسول خدا صلى اللهعليهوآلهوسلّم و يا بطورى كه از روايات قطعى استفاده مىشود خصوص اشخاص معينى از ايشان است.
در كافى بسند خود از على بن ابراهيم از پدرش از ابن ابى عمير از حسين بن عثمان از سماعه روايت كرده كه گفت: از امام ابى الحسن عليهالسلام از مساله خمس سؤال كردم، حضرت فرمود: خمس در هر فائدهاى كه مردم مىبرند چه كم و چه زياد واجب است.
و نيز از على بن ابراهيم از پدرش از حماد بن عيسى از اصحاب ما (راويان شيعه) از عبد صالح (موسى بن جعفرعليهالسلام) روايت كرده كه فرمود: خمس در پنج چيز واجب است: در غنيمتها، غوص، گنجها، معادن و كشتىرانى، از همه اين چند صنف خمس گرفته مىشود، و در مصارفى كه خدا معلوم كرده تقسيم مىشود، و چهار پنجم ديگر اگر غنيمت است در ميان لشكريان تقسيم و اگر غير آن است به صاحبش رد
ص:357
مىشود، و در ميان آنان به شش سهم تقسيم مىشود: سهمى براى خدا، سهمى براى رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم، سهمى براى ذى القربى، سهمى براى يتيمان، سهمى براى مسكينان و سهمى براى درماندگان در سفر، آنگاه سهم خدا و رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم را به وراثت به جانشين او مىدهند.
پس زمامدارى كه جانشين پيغمبر است سه سهم مىبرد دو سهم از خدا و رسولش و يك سهم از خودش، پس به اين حساب نصف تمامى خمس به او مىرسد، و نصف ديگر آن طبق كتاب و سنت در ميان اهل بيت او سهمى به يتيمان و سهمى به مسكينان ايشان و سهمى به سادات درمانده در سفر داده مىشود، آنقدر كه كفاف مخارج يكسال ايشان بكند.
و اگر چيزى باقى ماند آن نيز به والى داده مىشود، و اگر به همه آنان نرسيد و يا اگر رسيد كفاف مخارج يكسال ايشان را نكرد والى بايد از خودش بدهد تا همه براى يكسال بى نياز شوند.
و اگر گفتيم: بايد از خودش بدهد براى اين است كه اگر زياد مىآمد او مىبرد.
و اينكه خداوند خمس را مخصوص اهل بيت رسول خدا صلىاللهعليهوآلهو سلّم كرد و به مسكينان و درماندگان در سفر از غير سادات نداد براى اين است كه عوض خمس به آنان صدقات را داد، چون خداوند مىخواهد كه آل محمد صلىالله عليهوآلهوسلّم بخاطر قرابتى كه با آن حضرت دارند منزه و محترم باشند، و به چرك( زكات) مردم محتاج نشوند، لذا خمس را تا حدى كه رفع نيازشان را بكند براى آنان قرار داد تا به ذلت و مسكنت نيفتند، و اما صدقه دادن خود سادات به يكديگر عيبى ندارد.
و اين كسانى كه خداوند خمس را برايشان قرار داده خويشاوندان رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم و همانهايند كه در آيه« و انذر عشيرتك الاقربين،» از آنان ياد كرده، و ايشان فرزندان عبدالمطلب از ذكور و اناث مىباشند، و احدى از خاندانهاى قريش و ساير تيرههاى عرب جزو آنان نيستند.
و همچنين موالى اهل بيت عليهمالسلام نيز در اين خمس سهمى ندارند، صدقات مردم براى موالى ايشان حلال است، و موالى با ساير مردم يكسانند.
و كسى كه مادرش از بنى هاشم و پدرش از ساير دودمانهاى قريش باشد زكات و ساير صدقات بر او حلال است، و از خمس چيزى به او نمىرسد، براى اينكه خداى تعالى مىفرمايد:« ادعوهم لابائهم - ايشان را به نام پدرانشان بخوانيد.»
و در تهذيب به سند خود از على بن مهزيار روايت كرده كه گفت: على بن راشد برايم گفت كه خدمت امام عليهالسلام عرض كردم: شما مرا امر فرمودى كه به امرت قيام
ص:358
نموده و حقت را بگيرم، و من اين معنا را نزد ارادتمندانت اعلام كردم، بعضى از ايشان به من گفتند كه حق امام چيست؟ من نفهميدم كه جواب چه بگويم. حضرت فرمود: خمس برايشان واجب است. پرسيدم در چه چيز؟ فرمود: در متاع و باغاتشان. پرسيدم: آيا تاجر و صنعتگر هم بايد بدهد؟ فرمود: البته وقتى كه مخارج خود را تحصيل كردند و توانستند خمس بدهند بايد بدهند.
و نيز تهذيب به سند خود از زكريا بن مالك جعفى از امام صادق عليه السلام روايت كرده كه شخصى از آن حضرت از معناى آيه« و اعلموا انما غنمتم من شىء فان لله خمسه و للرسول و لذى القربى و اليتامى و المساكين و ابن السبيل،» سؤال كرد، حضرت فرمود: خمس خداى عز و جل و خمس رسول و خمس ذى القربى كه به ملاك خويشاوندى رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم مىبردند همه براى امام است.
و اما يتيمان و مسكينان و درماندگان در سفر از ذى القربى، سهم هيچ يك ايشان به غير ايشان داده نمىشود.
و نيز تهذيب به سند خود از احمد بن محمد بن ابى نصر از ابى عبد الله عليهالسلام روايت كرده كه ابراهيم بن ابى البلاد به آن حضرت عرض كرد: آيا زكات بر تو واجب مىشود؟ گويا منظورش اين بوده كه آيا درآمد شما به حد زكات مىرسد؟ فرمود: نه، و ليكن زياد مىآيد و همينطور مىدهيم، و نيز از قول خداى عز و جل كه فرموده:« و اعلموا انما غنمتم من شىء فان لله خمسه و للرسول و لذى القربى،» پرسش كرد و شخصى عرض كرد سهم خدا را به چه كسى بايد داد؟ فرمود: به رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم، و سهم رسول خدا صلىاللهعليهوآلهو سلّم را هم به امام بايد داد.
عرض شد: اگر يكى از اصناف مصرف خمس از ساير اصناف بيشتر و صنف ديگرى كمتر شد چه بايد كرد؟ فرمود: اختيار و تشخيص تكليف در اين موارد با امام است.
شخصى پرسيد: آيا مىدانيد رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم در اين گونه موارد چه مىكرده؟ فرمود: به هر صنفى هر مقدارى را كه مصلحت مىديد مىداد و امام هم اين چنين مىكند.
مؤلف: اخبارى كه از ائمه اهل بيت عليهمالسلام رسيده متواتر است در اينكه خمس مختص به خدا و رسول و امام از اهل بيت و يتيمان و مسكينان و ابن سبيل سادات است، و به غير ايشان داده نمىشود.
ص:359
و اينكه خمس به شش سهم به همان نحوى كه در روايات بالا آمده تقسيم مىشود.
و اينكه خمس مختص به غنائم جنگى نيست، بلكه هر چيزى را كه در لغت غنيمت شمرده شود شامل مىشود، مانند سود كسب و گنج و استخراج مرواريد از دريا و معدنها و كشتىرانى.
و در روايات ائمه - همانطور كه گذشت - آمده كه خمس موهبتى است از ناحيه خدا براى اهل بيت كه بدين وسيله زكات و صدقات را بر ايشان حرام كرد.
-« فَئَاتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّهُ وَ الْمِسكِينَ وَ ابْنَ السبِيلِ ذَلِك خَيرٌ لِّلَّذِينَ يُرِيدُونَ وَجْهَ اللَّهِ وَ أُولَئك هُمُ الْمُفْلِحُونَ!
-پس حق ذى القربى و مسكين و ابن سبيل را بده اين براى كسانى كه رضاى خدا را مىطلبند بهتر است و هم ايشان رستگارند!»
خطاب در اين آيه به رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم است، و ظاهر آيه با قراينى كه در آن هست اين است كه مراد از حق، خمس است، و وظيفه دادن آن متوجه به رسول خدا صلىاللهعليهوآلهو سلّم و هر مسلمانى كه مامور به دادن خمس است، مىباشد.
و اينكه كلمه حق به ضمير ذى القربى اضافه شده، دلالت دارد بر اينكه براى ذى القربى حق ثابتى است، و منظور از كلمه قرابت به هر حال قرابت رسول خدا است، همچنان كه در آيه خمس هم مراد همين است.
كلمه ذى القربى به معناى صاحب قرابت از ارحام است. كلمه مسكين به معناى كسى است كه از فقير بدحالتر باشد، و ابن السبيل به معناى مسافر در راه مانده و حاجتمند است،
و به خاطر اينكه آيه از نظر معنا عموميت دارد، و مخصوص به رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم نيست، لذا در بيان آثار نيك خمس، و يا صدقه به طور عموم فرمود: ذلك خير - اين بهتر است براى كسانى كه رضاى خدا را مىجويند، و آنان رستگارانند
ص:360
-« خُذْ مِنْ أَمْوَلهِمْ صدَقَةً تُطهِّرُهُمْ وَ تُزَكِّيهِم بهَا وَ صَلَِّ عَلَيْهِمْ إِنَّ صلَوتَك سكَنٌ لَهُمْ وَ اللَّهُ سمِيعٌ عَلِيمٌ!
-أَ لَمْ يَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ هُوَ يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبَادِهِ وَ يَأْخُذُ الصدَقَتِ وَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ التَّوَّاب الرَّحِيمُ!
-از اموالشان زكات بگير، تا بدين وسيله پاكشان كنى و اموالشان را نمو دهى، و در باره آنان دعاى خير كن كه دعاى تو مايه آرامش آنان است، و خدا شنوا و داناست!
-مگر ندانستهاند كه آنكس كه توبه از بندگانش مىپذيرد و زكاتها را مىگيرد خداست، و خدا توبه پذير و رحيم است!»
اين آيه شريفه متضمن حكم زكات مالى است، كه خود يكى از اركان شريعت و ملت اسلام است، هم ظاهر آيه اين معنا را مىرساند و هم اخبار بسيارى كه از طرق امامان اهل بيت عليهمالسلام و از غير ايشان نقل شده است.
كلمه تطهير به معناى برطرف كردن چرك و كثافت از چيزى است كه بخواهند پاك و صاف شود و آماده نشو و نماء گردد و آثار و بركاتش ظاهر شود، و كلمه تزكيه به معناى رشد دادن همان چيز است، بلكه آن را ترقى داده خيرات و بركات را از آن بروز دهد، مانند درخت كه با هرس كردن شاخههاى زائدش، نموش بهتر و ميوهاش درشتتر مىشود، پس اينكه هم تطهير را آورد و هم تزكيه را، خيال نشود كه تكرار كرده، بلكه
ص:361
نكته لطيفى در آن رعايت شده است.
اينكه فرمود:« خذ من اموالهم صدقة،» رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم را امر مىكند به اينكه صدقه را از اموال مردم بگيرد، و اگر نفرمود: من مالهم بلكه فرمود: من اموالهم براى اين است كه اشاره كند به اينكه صدقه از انواع و اصنافى از مالها گرفته مىشود:
يك صنف نقدينه، يعنى طلا و نقره، صنف ديگر اغنام ثلاثه، يعنى شتر و گاو و گوسفند، نوع سوم غلات چهارگانه، يعنى گندم، جو، خرما و كشمش.
جمله « تطهرهم و تزكيهم،» خطاب به رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم است، نه اينكه وصف زكات باشد، به دليل اينكه بعدا مىفرمايد: بها يعنى با صدقه، و معناى آن اين است كه: اى محمد! از اصناف مالهاى مردم زكات بگير، و آنها را پاك و اموالشان را پر بركت كن!
كلمه صل از صلوة و به معناى دعا است، و از سياق استفاده مىشود كه مقصود از اين دعا، دعاى خير به جان و مال ايشان است، همچنانكه از سنت چنين به يادگار رسيده كه آنجناب در برابر كسى كه زكات مىداده چنين دعا مىكرده كه: خدا به مالت خير و بركت مرحمت فرمايد!
و در جمله« ان صلاتك سكن لهم،» كلمه سكن به معناى چيزى است كه دل را راحتى و آرامش بخشد، و منظور اين است كه نفوس ايشان به دعاى تو سكونت و آرامش مىيابد، و اين خود نوعى تشكر از مساعى ايشان است، همچنانكه جمله « و الله سميع عليم،» مايه آرامشى است كه دلهاى مكلفينى كه اين آيه را مىشنوند و يا مىخوانند بوسيله آن سكونت مىيابد.
-« الم يعلموا ان الله هويقبل التوبة عن عباده وياخذ الصدقات وان الله هو التواب الرحيم!»
-مگر ندانستهاند كه آنكس كه توبه از بندگانش مىپذيرد و زكاتها را مىگيرد
ص:362
خداست، و خدا توبه پذير و رحيم است!»
منظور از اين آيه تشويق مردم است به دادن زكات، زيرا مردم اگر زكات مىدهند بدين جهت مىدهند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم و يا عامل و مامور وصول آن حضرت از ناحيه خدا مامور به گرفتن آنست، لذا در اين آيه به عنوان تشويق مىفرمايد: مگر نمىدانيد كه اين صدقات را خدا مىگيرد؟ و گرفتن رسول خدا صلىاللهعليهوآله وسلّم گرفتن خداست، پس در حقيقت گيرنده آن خود خداست.
نظير اين مطلب در داستان بيعت آمده، و فرموده:« ان الذين يبايعونك انما يبايعون الله يد الله فوق ايديهم،» و در داستان تيراندازى جنگ بدر مىفرمايد: « وما رميت اذ رميت و لكن الله رمى،» و در جاى ديگر بطور كلى و عمومى فرموده: « من يطع الرسول فقد اطاع الله!»
آرى، وقتى خداى تعالى بفرمايد: مگر نمىدانند كه خدا صدقاتشان را مىگيرد مردم تحريك شده، با شوق و اشتياق ديگرى صدقات را مىپردازند و مشتاقند كه با پروردگارشان معامله كنند و با او مصافحه نموده، با دستان خود دستش را لمس نمايند، و خدا از عوارض اجسام منزه است!
-مگر ندانستهاند كه آنكس كه توبه از بندگانش مىپذيرد و زكاتها را مىگيرد خداست...!»
و اگر توبه را با دادن صدقه ذكر كرده، براى اين است كه صدقه نيز خاصيت توبه را دارد، توبه پاك مىكند، صدقه هم پاك مىكند، و دادن صدقه توبهاى است مالى، همچنانكه در ميان همه كارها، توبه به منزله صدقه است، يعنى صدقه از اعمال است و لذا جمله« و ان الله هو التواب الرحيم،» را به صدر آيه عطف كرد، و در نتيجه در يك آيه جمع كرد ميان توبه و تصدق، و ميان دو اسم از اسامى خودش، يعنى تواب و رحيم، و خلاصه از آيه برآمد كه تصدق و دادن زكات خود نوعى توبه است.
در كافى به سند خود از عبد الله بن سنان روايت كرده كه گفت: امام صادق عليهالسلام فرمود: وقتى آيه« خذ من اموالهم صدقة تطهرهم و تزكيهم بها،» نازل شد- و البته نزولش در ماه رمضان اتفاق افتاد- حضرت دستور داد مناديش در ميان مردم ندا در دهد كه: خداوند زكات را بر شما واجب كرده است، همچنانكه نماز را واجب كرده، و از همان موقع زكات در طلا و نقره و شتر و گاو و گوسفند و گندم و جو و خرما و كشمش واجب
ص:363
گرديد. منادى هم اين معنا را به گوش همه رسانيد، و در خاتمه اعلام داشت كه خدا از غير اين چند چيز زكات نمىخواهد.
آنگاه مىگويد: بر ساير اموالشان زكاتى مقرر نكرد تا آنكه يكسال گذشت، مردم رمضان بعدى را روزه گرفتند و افطار كردند، پس آنگاه مناديش را فرمود تا ندا در دهد: اى گروه مسلمين! زكات اموالتان را بدهيد تا نمازهايتان قبول شود، آنگاه مامورين وصول را روانه كرد تا زكات و ماليات اراضى را جمع كنند.
و در تفسير عياشى از مالك بن عطيه از امام صادق عليهالسلام نقل شده كه فرموده: امام على بن حسين عليهماالسلام فرمود: من ضمانت مىكنم كه صدقهاى كه بدست بنده خدا داده مىشود پيش از او بدست خود خدا مىرسد، چون خود او فرموده: «و هو يقبل التوبة عن عباده و ياخذ الصدقات!»
در جعل احكام مالى براى اجتماع و قوانين و نظامهائى براى آن، شريعت مقدسه اسلام مبتكر و پيشقدم است.
اسلام در قرآن كريمش اعلام و بيان داشته كه با تركيب عناصر افرادى كه دور هم زندگى مىكنند مولود جديدى پيدا مىشود به نام اجتماع، كه مانند خود افراد داراى حيات و ممات، وجود و عدم، شعور و اراده، ضعف و قدرت مىباشد و عينا مانند افراد، تكاليفى دارد، و خوبيها و بديها و سعادت و شقاوت و امثال و نظائر آن را دارد، و در بيان همه اين امور آيات بسيارى از قرآن كريم هست.
اسلام همانطور كه براى افراد، حقوقى مقرر نموده براى اجتماع نيز حقوقى مقرر داشته و سهمى از منافع اموال و درآمد افراد را به عنوان صدقات واجبه كه همان زكات باشد و به عنوان خمس غنيمت و غير آن را به اجتماع اختصاص داده است.
شريعت اسلام در ميان ساير سنتها و شريعتها در اين باره از چند جهت ممتاز است، كه اگر بخواهيم بفرض حقيقى و نظر صائب اسلام در آن امور واقف شويم بايد آنها را دقيقا مورد بحث قرار دهيم، كه اينك از نظر خواننده مىگذرد:
1- اينكه اسلام در تامين جهات مالى اجتماع تنها اكتفا كرده به روز پيدايش و حدوث ملك و از آن تجاوز نكرده، و به عبارت روشنتر، وقتى مالى در ظرفى از ظروف اجتماع بدست آمد- مثلا از زراعت غلهاى و يا از تجارت سودى- در همان حال بدست آمدنش سهمى را ملك اجتماع دانسته و بقيه سهام را ملك صاحبش، يعنى كسى كه
1) مستند: آيه 103 و 104 سوره توبه الميزان ج : 9 ص : 512
ص:364
سرمايهگذارى نموده و يا كار كرده است، و جز پرداخت آن سهم، چيز ديگرى از او نخواسته، و وقتى سهم اجتماع را پرداخت ديگر براى هميشه مالك بقيه سهام خواهد بود.
بلكه از امثال آيه« خلق لكم ما فى الارض جميعا،» و آيه« و لا تؤتوا السفهاء اموالكم التى جعل الله لكم قياما،» استفاده مىشود كه هر ثروتى كه بدست مىآيد در حال بدست آمدنش ملك اجتماع است، آنگاه سهمى از آن به آن فردى كه ما وى را مالك و يا عامل مىخوانيم اختصاص يافته، و ما بقى سهام كه همان سهم زكات و يا خمس باشد در ملك جامعه باقى مىماند.
پس، يك فرد مالك، ملكيتش در طول ملك اجتماع است، و ما در تفسير دو آيه بالا در اين باره مقدارى بحث كرديم.
و كوتاه سخن آن حقوق ماليهاى كه شريعت اسلام براى اجتماع وضع كرده نظير خمس و زكات حقوقى است كه در هر ثروتى در حين پيدايشش وضع نموده، و اجتماع را با خود شريك كرده، و آنگاه فرد را نسبت به آن سهمى كه مختص به او است مالك دانسته و به او حريت و آزادى داده تا در هر جا كه بخواهد به مصرف برساند و حوائج مشروع خود را تامين نمايد، بطورى كه كسى حق هيچگونه اعتراضى به او نداشته باشد، مگر اينكه جريان غير منتظرهاى اجتماع را تهديد كند، كه در آن صورت باز بر افراد لازم دانسته كه براى حفظ حيات خود چيزى از سرمايه خود را بدهند، مثلا اگر دشمنى روى آورده كه مىخواهد خساراتى جانى و مالى به بار آورد، و يا قحطى روى آورده و زندگى افراد را تهديد مىكند، بايد با صرف اموال شخصى خود از آن جلوگيرى كنند.
و اما وجوهى كه معمولا بعنوان ماليات سرانه و يا ماليات بر درآمد و يا خراج زمين و ده، كه در شرايط خاصى گرفته مىشود، و يا ده يكى كه در احوال معينى مىگيرند، همه اينها را اسلام غير مشروع، و آن را نوعى ظلم و غصب دانسته، كه باعث محدوديت در مالكيت مالك مىشود.
پس، در حقيقت در اسلام جامعه از افراد خود غير از مال خودش و سهمى كه در غنيمت و عوائد دارد آنهم جز در اول پيدايش و بدست آمدن، چيز ديگرى نمىگيرد و تنها در همانها كه گفتيم و بطور مشروح در فقه اسلامى بيان شده با افراد شريك است، و اما بعد از آنكه سهم او از سهم مالك معلوم و جدا شد و ملك مالك معلوم گرديد، ديگر احدى حق ندارد متعرض وى شود، و در هيچ حالى و در هيچ شرايطى نمىتواند دست او را كوتاه و حريتش را زايل سازد.
2- اينكه اسلام حال افراد را در اموال خصوصى نسبت به اجتماع در نظر گرفته، همچنانكه گفتيم حال اجتماع را در نظر گرفته، بلكه نظرى كه به افراد دارد بيشتر از
ص:365
نظرى است كه به حال اجتماع دارد، چون مىبينيم كه زكات را به هشت سهم تقسيم نموده، و از آن سهام هشتگانه تنها يك سهم را به سبيل الله اختصاص داده و بقيه را براى فقراء و مساكين، و كارمندان جمعآورى صدقات، و مؤلفة قلوبهم، و ديگران تعيين نموده، و همچنين خمس را شش سهم كرده و از آن سهام ششگانه بيش از يك سهم را براى خدا نگذاشته، و باقى را براى رسول، ذى القرباى رسول، يتامى، مساكين و ابن سبيل تعيين نموده است.
و اين بدان جهت است كه فرد، يگانه عنصرى است كه اجتماع را تشكيل مىدهد و جز با اصلاح حال افراد، اجتماع نيرومند پديد نمىآيد.
آرى، رفع اختلاف طبقاتى كه خود از اصول برنامه اسلام است و ايجاد تعادل و توازن در بين نيروهاى مختلف اجتماع و تثبيت اعتدال در سير اجتماع با اركان و اجزايش، صورت نمىگيرد مگر با اصلاح حال افراد و نزديك ساختن زندگى آنان بهم.
اگر وضع افراد اجتماع سر و صورت بخود نگيرد و زندگىها بهم نزديك نشود و تفاوت فاحش طبقاتى از ميان نرود، هر قدر هم براى اجتماع پول خرج شود، و بر شوكت و تزيينات مملكتى افزوده گردد و كاخهاى سر به فلك كشيده بالا رود، مع ذلك روز بروز وضع جامعه وخيمتر مىگردد، و تجربههاى طولانى و قطعى نشان داده كه كوچكترين اثر نيكى نمىبخشد.
3- اينكه به خود اشخاصى كه به اجتماع بدهكار شدهاند اجازه داده تا مثلا زكات خود را به پارهاى از مصارف از قبيل فقراء و مساكين برسانند، و محدودشان نكرده به اينكه حتما بدهى خود را به حكومت و زمامدار مسلمين و يا مامورين جمعآورى زكات بدهند و اين خود نوعى احترام و استقلالى است كه شارع اسلام نسبت به افراد مجتمع خود رعايت نموده، نظير احترامى كه براى امان دادن يك مسلمان به يك محارب قائل مىشود و هيچ فردى از افراد مسلمين نمىتواند آن ذمه و آن امان را نقض نمايد، و با اينكه از كفار محارب است همه مجبورند و حتى خود زمامدار نيز محكوم است به اينكه آن ذمه را محترم بشمارد. بلى، اگر ولى امر و زمامدار مسلمين، در مورد خاصى مصلحت اسلام و مسلمين را در اين ديد كه از دادن چنين ذمهاى جلوگيرى كند، مىتواند در اين صورت نهى كند و بر مسلمين واجب مىشود كه از آن كار خوددارى كنند، چون اطاعت ولى امر واجب است.
1) مستند: آيات مندرج در متن الميزان ج : 9 ص : 525
ص:366
-« وَ مَا ءَاتَيْتُم مِّن رِّبًا لِّيرْبُوَا فى أَمْوَلِ النَّاسِ فَلا يَرْبُوا عِندَ اللَّهِ وَ مَا ءَاتَيْتُم مِّن زَكَوةٍ تُرِيدُونَ وَجْهَ اللَّهِ فَأُولَئك هُمُ الْمُضعِفُونَ!
-و آنچه از ربا مىدهيد تا مال مردم زياد شود نزد خدا زياد نمىشود و آنچه از زكات كه براى رضاى خدا مىدهيد زياد مىشود و زكات دهندگان مال خود را زياد مىكنند!»
كلمه ربا، به معناى نمو مال، و زياد شدن آن است، و جمله« ليربوا ...،» اشاره به علت اين نامگذارى مىكند كه چرا ربا را ربا خواندند، بنابر اين مراد اين است كه: مالى كه شما به مردم دادهايد تا اموالشان زياد شود، نه براى اينكه خدا راضى شود - اين قيد را از ذكر اراده وجه خدا در عبارت مقابل آن مىفهميم - آن مال نزد خدا زياد نمىشود، و نمو نمىكند، و ثوابى از آن عايدتان نمىشود، براى اينكه قصد قربت نداشتهايد .
-« و ما آتيتم من زكوة تريدون وجه الله فاولئك هم المضعفون!»
مراد از زكات مطلق صدقه است، و معنايش اين است كه: آن مالى كه براى رضاى خدا داديد، و اسراف هم نكرديد، چند برابرش عايدتان مىشود.
كلمه مضعف به معناى دارنده چند برابر است،و معناى كلام اين مىشود كه: چنين كسانى آنهايند كه يضاعف لهم مالشان و يا ثوابشان چند برابر مىشود.
پس مراد از ربا و زكات به قرينه مقابله و شواهدى كه همراه اين دو كلمه است، رباى حلال است، و آن اين است كه چيزى را به كسى عطا كنى و قصد قربت نداشته باشى، و مراد از صدقه آن مالى است كه براى رضاى خدا بدهى.
همه اينها در صورتى است كه آيه شريفه در مكه نازل شده باشد، و اما اگر در مدينه نازل شده باشد، مراد از ربا همان رباى حرام، و مراد از زكات همان زكات واجب است. و اين آيات و آيات قبلش به مدنى شبيهترند تا به مكى، و اينكه بعضى ادعاى روايت يا اجماع منقول در اين باب كردهاند، اعتبارى به گفتهشان نيست.
در كافى به سند خود از ابراهيم يمانى از امام صادق عليهالسلام روايت كرده كه فرمود: ربا دو جور است، يكى ربايى كه مىتوان خورد، و ديگر آنكه نمىتوان خورد، اما آن
ص:367
ربايى كه جايز و حلال است، هديهاى است كه به كسى مىدهى و از دادنت ثواب مىخواهى، چون ثواب آن چند برابر خود آن است، اين آن ربايى است كه مىتوان خورد، و خداى تعالى در بارهاش فرموده:« و ما آتيتم من ربا ليربوا فى اموال الناس فلا يربوا عند الله،» و اما آن ربايى كه خوردنى نيست، آن همان ربايى است كه خدا از آن نهى كرده و وعده آتش در برابرش داده است.
در مجمع البيان در ذيل آيه « فاولئك هم المضعفون،» گفته امير المؤمنين عليهالسلام فرموده: خداى تعالى نماز را واجب كرد تا خلق از تكبر منزه شوند، و زكات را واجب كرد تا سبب زيادى رزقشان گردد، و روزه را واجب كرد تا خلقشان را بيازمايد و خالص كند، و صله رحم را واجب كرد تا جمعيت زياد شود.
و در كتاب فقيه خطبهاى از فاطمه زهراء عليهاالسلام نقل كرده كه در آن فرمود: خداوند ايمان را واجب كرد تا دلها از شرك پاك گردد، و نماز را واجب كرد تا مردم را از مرض تكبر پاك كند، و زكات را واجب كرد تا رزقشان زياد شود.
-« ... فَأَقِيمُوا الصلَوةَ وَ ءَاتُوا الزَّكَوةَ وَ اعْتَصِمُوا بِاللَّهِ هُوَ مَوْلَاكم فَنِعْمَ الْمَوْلى وَ نِعْمَ النَّصِيرُ!
-... پس نماز گزاريد و زكات دهيد و به خدا تكيه كنيد كه او مولاى شما است و چه خوب مولا و چه خوب ياورى است!»
اين جمله تفريع بر همه مطالبي است كه خدا با آنها بر مسلمين منت نهاد، مي فرمايد: پس بنا بر اين واجب است بر شما كه نماز به پا داريد، و زكات بپردازيد - كه اين دو اشاره است به واجبات عبادى و مالى.
« و در همه احوال متمسك به خدا شويد،» يعنى به آنچه امر مىكند مؤتمر شده، از آنچه نهى مىكند منتهى گرديد، و در هيچ حالى از او قطع رابطه مكنيد، چون او مولى و سرپرست شما است شايسته نيست كه بنده از مولاى خود ببرد و آدمى را نمىرسد كه با اينكه از هر جهت ضعيف است از ياور خود قطع كند.
ص:368
-« إِنَّمَا الصدَقَت لِلْفُقَرَاءِ وَ الْمَسكِينِ وَ الْعَمِلِينَ عَلَيهَا وَ الْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبهُمْ وَ فى الرِّقَابِ وَ الْغَرِمِينَ وَ فى سبِيلِ اللَّهِ وَ ابْنِ السبِيلِ فَرِيضةً مِّنَ اللَّهِ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكيمٌ!
-زكات فقط از آن فقرا و تنگدستان و عاملان آنست و آنها كه جلب دلهايشان كنند، و براى آزاد كردن بردگان و قرضداران و صرف در راه خدا و به راه ماندگان است، و اين قرارى از جانب خداست و خداداناى شايستهكار است!»
اين آيه مواردى را برمىشمارد كه بايد صدقات واجب( زكوات) در آن موارد مصرف شود، به دليل اينكه در آخر آيه مىفرمايد:« فريضة من الله.» و از ظاهر سياق آيه برمىآيد كه محل مصرف زكات هشت مورد است، البته لازمه آن اين است كه فقير و مسكين هر يك موردى جداگانه بحساب آيند.
1-فقير: از كلمه فقير كه مقابل غنى است چنين مىفهميم كه فقير آن كسى است كه تنها متصف به امرى عدمى باشد، يعنى متصف باشد به نداشتن مالى كه حوائج زندگيش را برآورد، در مقابل غنى كه متصف به اين امر عدمى نيست، بلكه متصف است به امرى وجودى، يعنى دارائى و تمكن.
2-مسكين : مسكين، تنها ندار را نمىگويند، بلكه به كسى مىگويند كه علاوه بر اين امر عدمى، دچار ذلت و مسكنت هم باشد، و اين وقتى است كه فقرش به حدى برسد كه او را خوار سازد، مثلا مجبور شود به اينكه از آبروى خود مايه بگذارد و دست پيش هر كس و ناكس دراز كند، مانند كور و لنگ كه چارهاى نمىبينند جز اينكه از هر كسى استمداد كنند. و بنا بر اين، مسكين حال و وضعش بدتر از فقير است.
البته اين را هم بايد دانست كه اين دو كلمه هر چند بحسب نسبت يكى اعم و ديگرى اخص است، يعنى، هر مسكين از جهت اتصافش به نادارى فقير است و ليكن هر فقيرى مسكين نيست، الا اينكه عرف، اين دو صنف را دو صنف مقابل هم مىداند، چون وصف فقر را غير از وصف مسكنت و ذلت مىبيند، پس، ديگر جا ندارد كسى به قرآن كريم خرده بگيرد و بگويد با اينكه فقير هر دو صنف را شامل مىشود ديگر حاجتى به ذكر مسكين نبود، براى اينكه گفتيم مسكنت به معناى ذلت و مانند لنگى و زمينگيرى و كورى است، هر چند بعضى از مصاديق آن بخاطر نداشتن مال است .
ص:369
3-عاملين زكات: مقصود از عاملين عليها كسانى هستند كه در جمع و گردآورى زكوات تلاش مىكنند.
4-جذب غيرمسلمانها: مقصود از مؤلفة قلوبهم كسانى هستند كه با دادن سهمى از زكات به ايشان، دلهايشان به طرف اسلام متمايل مىشود و به تدريج به اسلام درمىآيند، و يا اگر مسلمان نمىشوند ولى مسلمانان را در دفع دشمن كمك مىكنند، و يا در برآوردن پارهاى از حوائج دينى كارى صورت مىدهند.
5-آزادي بردگان: منظور از فى الرقاب، بكار بردن زكات در امر بردگان است، يعنى آزاد كردن آنان ، مثلا وقتى بردهاى با مولاى خودش قرار كتبي گذاشته كه كار كند و از دستمزد خود بهاى خود را به او بپردازد و پس از پرداختن بهاى خود آزاد گردد و فعلا نمىتواند آن بهاء را به پايان برساند، از زكات ما بقى بهاى او را به مولايش مىدهند و او را آزاد مىكنند. و يا وقتى بردهاى را ببينند كه اسير مردى ستمگر و سختگير شده و در سختى بسر مىبرد، از زكات بهاى او را به صاحبش داده، او را آزاد مىكنند.
6-مقروضين: منظور از في غارمين يعنى، زكات براى مصرف كردن در پرداخت قرض بدهكاران.
7- در راه خدا: منظور از مصرف زكات در فى سبيل الله يعني در راه خدا، و آن مصرفى است عمومى و شامل تمامى كارهائى مىگردد كه نفعش عايد اسلام و مسلمين شده و بوسيله آن مصلحت دين حفظ مىشود، كه روشنترين مصاديق آن جهاد در راه خدا و بعد از آن ساير كارهاى عام المنفعه از قبيل راه سازى و پل سازى و امثال آن است.
8-ابن سبيل: ابن السبيل كسى را گويند كه از وطن خود دور افتاده و در ديار غربت تهى دست شده باشد، هر چند در وطن خود توانگر و ثروتمند باشد، به چنين كسى از مال زكات سهمى مىدهند تا به وطن خود بازگردد.
اينكه سياق آيه شريفه در مقام بيان مستحقين هشتگانه زكات تغيير مىكند - زيرا چهار صنف اول را با لام ذكر كرده و فرموده است« للفقراء و المساكين و العاملين عليها و المؤلفة قلوبهم،» و در چهار صنف باقى مانده كلمه فى بكار برده، و فرموده است« و فى الرقاب
ص:370
و الغارمين و فى سبيل الله و ابن السبيل،» از اين جهت است كه لام در چهار صنف اول افاده ملكيت( بمعنى اختصاص در تصرف،) نمايد، زيرا سياق آيه در مقام جواب از منافقين است كه بدون استحقاق از رسول خدا، طمع سهيم بودن در صدقات را داشتند و بر آن حضرت در تقسيم صدقات خرده مىگرفتند.
پس آيه شريفه جواب آنان را داد كه صدقات مصارف معينى دارد و از آن موارد نمىتوان تجاوز كرد.
اما بحث از اينكه آيا مالك بودن اصناف چهارگانه به چه نحو است، آيا به نحو مالكيت معروف در نزد فقهاست؟ يا به نحو اختصاص در مصرف؟ و اينكه واقعيت اين ملكيت چگونه است( زيرا در اصناف چهارگانه عناوين صنفى مالك لحاظ شده، نه اشخاص) و اينكه نسبت سهم هر صنفى با سهم اصناف ديگر چگونه است، مباحثى است كه مربوط به فقه است و از غرض تفسيرى ما بيرون، اگر چه فقهاء نيز در اين مباحث اختلاف شديدى دارند، و لذا خواننده محترم را به كتب فقهى ارجاع مىدهيم.
در تفسير قمى در ذيل آيه مذكور آمده كه اين آيه در موقعى نازل شد كه صدقات از اطراف جمعآورى شده، به مدينه حمل شد. ثروتمندان همه آمدند، به خيال اينكه از اين صدقات سهمى مىبرند، ولى وقتى ديدند رسول خدا صلى اللهعليهوآلهوسلّم همه را به فقرا داد شروع كردند به حرف مفت زدن، و خردهگيرى كردن . . . آنگاه خود خداى تعالى صدقات را تفسير كرده و توضيح داد كه اين صدقات را چه كسانى بايد بپردازند، و به چه كسانى بايد داده شود. . .آنگاه امام صادق عليهالسلام يكايك آن مصارف را توضيح داده، در باره فقراء فرمود:
فقرا: كسانى هستند كه (زكات خوردن را حرفه خود قرار نداده باشند، و) دريوزگى نكنند، و عيالوار باشند. دليل اينكه گفتيم بايد دريوزگى نكنند اين آيه است كه مىفرمايد:« للفقراء الذين احصروا فى سبيل الله لا يستطيعون ضربا فى الارض يحسبهم الجاهل اغنياء من التعفف تعرفهم بسيماهم لا يسئلون الناس الحافا !»
مسكينان: عبارتند از افراد عليل، از قبيل كورها و اشخاص بى دست و پا و جذامى، و هر عليل ديگرى، از مرد و زن و كودك.
كاركنان در امر زكات: عبارتند از كسانى كه براى گرفتن و جمع آورى و نگهدارى آن فعاليت مىكنند.
مؤلفة قلوبهم: عبارتند از مردمى كه قائل به توحيد خدا هستند، و ليكن هنوز
ص:371
معرفت در دلهايشان راه نيافته، و نفهميدهاند كه محمد صلىالله عليهوآله وسلّم، رسول خدا است، لذا رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم دلهاى ايشان را بدست مىآورد، به ايشان زياده از حد محبت مىكرد و تعليم مىداد تا شايد او را به نبوت بشناسند، و يك سهم از صدقات را هم براى آنان قرار داد، تا دلهايشان به اسلام متمايل گردد.
1) مستند: آيه 60 سوره توبه الميزان ج : 9 ص : 417
ص:372
-« يَسئَلُونَك عَنِ الأَنفَالِ قُلِ الأَنفَالُ للَّهِ وَ الرَّسولِ فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَصلِحُوا ذَات بَيْنِكمْ وَ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ رَسولَهُ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ!
-از تو از انفال پرسش مىكنند، بگو انفال مال خدا و رسول است، پس از خدا بترسيد، و ميان خود صلح برقرار سازيد، و خدا و رسول او را اطاعت كنيد اگر با ايمان هستيد!»
كلمه اَنفال به معناى زيادى هر چيزى است. و لذا نمازهاى مستحبى را هم نافله مىگويند چون زياده بر فريضه است، و اين كلمه بر زياديهايى كه فىء هم شمرده شود اطلاق مىگردد، و مقصود از فىء اموالى است كه مالكى براى آن شناخته نشده باشد، از قبيل قله كوهها و بستر رودخانهها و خرابههاى متروك، و آباديهايى كه اهالىاش هلاك گرديدهاند، و اموال كسى كه وارث ندارد، و غير آن، و از اين جهت آن را انفال مىگويند كه گويا اموال مذكور زيادى بر آن مقدار اموالى است كه مردم مالك شدهاند، بطورى كه ديگر كسى نبوده كه آنها را مالك شود، و چنين اموالى از آن خدا و رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم است.
غنائم جنگى را نيز انفال مىگويند، اينهم باز بخاطر اين است كه زيادى بر آن چيزى است كه غالبا در جنگها مورد نظر است، چون در جنگها تنها مقصود ظفر يافتن بر دشمن و تار و مار كردن او است، و وقتى غلبه دست داد و بر دشمن ظفر پيدا شد مقصود حاصل شده، حال اگر اموالى هم به دست مردان جنگى افتاده باشد و يا اسيرى گرفته
ص:373
باشند موقعيتى است زياده بر آنچه مقصود بوده است. ( پس همه جا، در معناى اين كلمه، زيادتى نهفته است.)
آياتى از اين سوره كه متعرض مساله غنيمت است پنج آيه است كه در سه جاى سوره قرار گرفته و بر حسب ترتيب عبارت است از:
1-« يسئلونك عن الانفال قل الانفال لله و الرسول ...!»
2-« و اعلموا انما غنمتم من شىء فان لله خمسه و للرسول و لذى القربى و اليتامى و المساكين و ابن السبيل ان كنتم امنتم بالله و ما انزلنا على عبدنا يوم الفرقان يوم التقى الجمعان و الله على كل شىء قدير ...!»
3-« ما كان لنبى ان يكون له اسرى حتى يثخن فى الارض تريدون عرض الدنيا و الله يريد الاخرة و الله عزيز حكيم، لو لا كتاب من الله سبق لمسكم فيما اخذتم عذاب عظيم، فكلوا مما غنمتم حلالا طيبا و اتقوا الله ان الله غفور رحيم !»
و از سياق آيه دوم به دست مىآيد كه بعد از آيه اول و همچنين آيات بعدى نازل شده، براى اينكه فرموده: اگر به خدا و به آنچه كه بر بندهمان در روز فرقان و روز تلاقى دو گروه نازل كرديم ايمان آورديد پس معلوم مىشود اين كلام بعد از واقعه بدر نازل شده است.
از آيات اخير هم استفاده مىشود كه پرسش كنندگان از آنجناب در باره امر اسيران پرسش نمودهاند، و درخواست كردهاند تا اجازه دهد اسيران كشته نشوند، بلكه با دادن فديه آزاد گردند، و در جواب ايشان را مورد عتاب قرار داده است، و از اينكه فرمود:« فكلوا ...،» و تجويز كرد خوردن از غنيمت را، به دست مىآيد كه اصحاب بطور ابهام چنين فهميده بودند كه مالك غنيمت و انفال مىشوند، جز اينكه نمىدانستند آيا تمامى اشخاصى كه حاضر در ميدان جنگ بودهاند مالك مىشوند؟ و يا تنها كسانى كه قتال كردهاند؟ و آنها كه تقاعد ورزيدهاند از آن بى نصيبند، و آيا مباشرين كه از آن سهم مىبرند بطور مساوى بينشان تقسيم مىشود و يا باختلاف؟ مثلا سهم سوارهها بيشتر از پيادهها و يا امثال آن است؟
چون جمله فكلوا مبهم بود باعث شد كه مسلمين در ميان خود مشاجره كنند، و سرانجام به رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم مراجعه نموده و توضيح بپرسند، لذا آيه نازل شد:« قل الانفال لله و الرسول فاتقوا الله و اصلحوا ذات بينكم ...،» و ايشان را در استفادهاى كه از جمله فكلوا مما غنمتم كرده و پنداشته بودند كه مالك انفال هم هستند تخطئه نموده و ملك انفال را مختص به خدا و رسول كرده، و ايشان را از تخاصم و كشمكش نهى نموده و
ص:374
وقتى بدين وسيله مشاجرهشان خاتمه يافت آنگاه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم آن را به ايشان ارجاع داده و در ميانشان بطور مساوى تقسيم كرد، و به همان اندازه سهمى براى آن عده از اصحاب كه حاضر در ميدان جنگ نبودند كنار گذاشت، و ميان كسانى كه قتال كرده و آنهايى كه قتال نكردند و همچنين ميان سوارگان و پيادگان تفاوتى نگذاشته است.
آنگاه آيه دوم:« و اعلموا انما غنمتم من شىء فان لله خمسه ...،» به فاصله كمى نازل گرديده و رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم (بخاطر امتثال آن،) از آنچه كه به افراد داده بود پنج يك را دوباره پس گرفت، اين است آن معنا و ترتيبى كه از ضميمه كردن آيات مربوط به انفال به يكديگر استفاده مىشود.
آيه شريفه ناسخ آيه « فكلوا مما غنمتم ...،» نيست، بلكه مبين معناى آن و تفسير آن است، و جمله فكلوا كنايه از مالكيت قانونى ايشان به غنيمت نيست، بلكه مراد از آن اذن در تصرف ايشان در غنيمت و تمتعشان از آن است، مگر اينكه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم آن را در ميان ايشان تقسيم كند، كه در اينصورت البته مالك مىشوند.
و آيه« و اعلموا انما غنمتم من شىء فان لله خمسه و للرسول و لذى القربى ...،» ناسخ براى آيه قل الانفال لله و الرسول نيست، بلكه تاثيرى كه نسبت به جهادكنندگان دارد اين است كه ايشان را از خوردن و تصرف در تمامى غنيمت منع مىكند، چون بعد از نزول الانفال لله و الرسول - و با اينكه قبلا دانسته بودند كه انفال ملك خدا و رسول است - و از آيه انما غنمتم غير اين را نمىفهميدند، و آيه قل الانفال لله و الرسول هم غير اين را نمىرساند كه اصل ملك انفال از خدا و رسول است، بدون اين كه كوچكترين تعرضى نسبت به كيفيت تصرف در آن و جواز خوردن و تمتع از آن را داشته باشد، خوب، وقتى متعرض اين جهات نبود، پس با آيه انما غنمتم ... هيچ منافاتى ندارد تا كسى بگويد آيه انما غنمتم ... ناسخ آن است .
پس از مجموع اين سه آيه اين معنا استفاده مىشود كه اصل ملكيت در غنيمت از آن خدا و رسول است، و خدا و رسول چهار پنجم آن را در اختيار جهادكنندگان گذاردهاند تا با آن ارتزاق نموده، و آن را تملك نمايند، و يك پنجم آن را به خدا و رسول و خويشاوندان رسول و غير ايشان اختصاص داده تا در آن تصرف نمايند.
دقت در اين بيان اين معنا را هم روشن مىكند كه تعبير از غنائم به انفال كه به معناى زيادى است، اشاره است به علت حكم از طريق بيان موضوع اعم آن، گويا: فرموده است: از تو مساله غنائم را مىپرسند كه عبارت است از زيادتى كه در ميان مردم كسى
ص:375
مالك آن نيست، و چون چنين است در جوابشان حكم مطلق زيادات و انفال را بيان كن و بگو: همه انفال( نه تنها غنائم) از آن خدا و رسول او است و لازمه قهريش اين است كه غنيمت هم از آن خدا و رسول باشد.
به اين بيان روشن مىشود كه جمله قل الانفال لله و الرسول يك حكم عمومى را متضمن است كه به عموم خود، هم غنيمت را شامل مىشود، و هم ساير اموال زيادى در جامعه را، از قبيل سرزمينهاى تخليه شده و دهات متروكه و قله كوهها و بستر رودخانهها و خالصهجات پادشاهان و اموال اشخاص بى وارث، و از همه اين انواع تنها غنيمت جنگى متعلق به جهاد كنندگان به دستور پيغمبر است، و ما بقى در تحت ملكيت خدا و رسول او باقى است.
در كافى به سند خود از عبد صالح عليهالسلام روايت كرده كه فرمود: انفال عبارت است از هر زمين خرابى كه اهلش منقرض شده باشند، و هر سرزمين كه بدون جنگ و بدون بكار بردن اسب و شتر تسليم شده است و با پرداختن جزيه صلح كرده باشند، سپس فرمود: و براى او است( يعنى براى والى و زمامدار) رؤوس جبال و درههاى سيلگير و نيزارها و هر زمين افتادهاى كه مربى نداشته باشد، و همچنين براى او است خالصهجات سلاطين، البته آن خالصهجاتى كه به زور و غصب بدست نياورده باشند، چون اگر به غصب تحصيل كرده باشند، هر مال غصبى مردود است، و بايد به صاحبش برگردد، و او است وارث هر كسى كه بىوارث مرده باشد و متكفل هزينه زندگى كسانى است كه نمىتوانند هزينه خود را به دست بياورند.
و نيز به سند خود از امام صادق عليهالسلام روايت كرده كه در ذيل آيه «يسئلونك عن الانفال،» فرموده: هر كس بميرد و وارثى نداشته باشد مالش جزو انفال است.
مؤلف: و در معناى اين دو روايت روايات بسيارى از طرق ائمه اهل بيت عليهمالسلام وارد شده است، و اگر در اين روايات انفال به معناى غنائم جنگى را ذكر نكرده ضرر به جايى نمىزند، زيرا خود آيه بطورى كه از سياق آن برمىآيد به مورد خود بر غنائم جنگى دلالت دارد.
1) مستند: آيه 1 سوره انفال الميزان ج : 9 ص : 4
ص:376
-« قَتِلُوا الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لا بِالْيَوْمِ الاَخِرِ وَ لا يحَرِّمُونَ مَا حَرَّمَ اللَّهُ وَ رَسولُهُ وَ لا يَدِينُونَ دِينَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكتَب حَتى يُعْطوا الْجِزْيَةَ عَن يَدٍ وَ هُمْ صغِرُونَ!
-با كسانى كه از اهل كتابند و به خدا و روز جزا ايمان نمىآورند و آنچه را خدا و رسولش حرام كرده حرام نمىدانند و به دين حق نمىگروند كارزار كنيد تا با دست خود و بذلت جزيه بپردازند !»
جزيه به معناى خراجى است كه از اهل ذمه گرفته شود، و بدين مناسبت آن را جزيه ناميدهاند كه در حفظ جان ايشان بگرفتن آن اكتفاء مىشود.
حكومت اسلامى جزيه را به اين سبب مىگيرد كه هم ذمه ايشان را حفظ كند و هم خونشان را محترم بشمارد و هم به مصرف اداره ايشان برساند.
از آيات بسيارى برمىآيد كه منظور از اهل كتاب يهود و نصارى هستند، و آيه شريفه« ان الذين آمنوا و الذين هادوا و الصابئين و النصارى و المجوس و الذين اشركوا ان الله يفصل بينهم يوم القيمة ان الله على كل شىء شهيد،» دلالت و يا حد اقل اشعار دارد بر اينكه مجوسيان نيز اهل كتابند، زيرا در اين آيه و ساير آياتى كه صاحبان اديان آسمانى را مىشمارد در رديف آنان و در مقابل مشركين بشمار آمدهاند، و صابئين هم يك طائفه از مجوس بودهاند كه به دين يهود متمايل شده و دينى ميان اين دو دين براى خود درست كردهاند.
و از سياق آيه مورد بحث برمىآيد كه هر يك از يهود و نصارى و مجوس مانند مسلمين، امت واحد و جداگانهاى هستند، هر چند مانند مسلمين در پارهاى عقايد به
ص:377
شعب و فرقههاى مختلفى متفرق شده و به يكديگر مشتبه شده باشند و اگر مقصود قتال با بعضى از يهود و بعضى از نصارى و بعضى از مجوس بود، و يا مقصود، قتال با يكى از اين سه طائفه اهل كتاب كه به خدا و معاد ايمان ندارند مىبود، لازم بود كه بيان ديگرى غير اين بيان بفرمايد تا مطلب را افاده كند.
و چون جمله « من الذين اوتوا الكتاب،» بيان جمله قبل يعنى جمله« الذين لا يؤمنون ...،» است، لذا اوصافى هم كه ذكر شده - از قبيل ايمان نداشتن به خدا و روز جزا و حرام ندانستن محرمات الهى و نداشتن دين حق - قهرا متعلق به همه خواهد بود.
اولين وصفى كه با آن توصيفشان كرده ايمان نداشتن به خدا و روز جزا است. خواهيد گفت اين توصيف با آياتى كه اعتقاد به الوهيت خدا را به ايشان نسبت مىدهد چگونه مىتواند سازگار باشد؟ و حال آنكه آن آيات ايشان را اهل كتاب خوانده، و معلوم است كه مقصود از كتاب همان كتابهاى آسمانى است كه از ناحيه خداى تعالى به فرستادهاى از فرستادگانش نازل شده، و در صدها آيات قرآنش اعتقاد به الوهيت و يا لازمه آن را از ايشان حكايت كرده، پس چطور در آيه مورد بحث مىفرمايد ايمان به خدا ندارند.
و همچنين در امثال آيه« و قالوا لن تمسنا النار الا اياما معدودة،» و آيه« و قالوا لن يدخل الجنة الا من كان هودا او نصارى،» اعتقاد به معاد را به ايشان نسبت مىدهد آنگاه در اين آيه مىفرمايد كه ايشان ايمان به روز جزا ندارند.
جواب اين اشكال اين است كه خداى تعالى در كلام مجيدش ميان ايمان به او و ايمان به روز جزا هيچ فرقى نمىگذارد، و كفر به يكى از آندو را كفر به هر دو مىداند، در باره كسانى كه ميان خدا و پيغمبرانش تفاوت قائل شدهاند و به خود خدا و بعضى از پيغمبران ايمان آورده و به بعضى ديگر ايمان نياوردهاند حكم به كفر نموده، و از آنجمله فرموده:« ان الذين يكفرون بالله و رسله و يريدون ان يفرقوا بين الله و رسله و يقولون نؤمن ببعض و نكفر ببعض و يريدون ان يتخذوا بين ذلك سبيلا اولئك هم الكافرون حقا و اعتدنا للكافرين عذابا مهينا.»
بنا بر اين، اهل كتاب هم كه به نبوت محمد بن عبد الله صلوات الله عليه ايمان نياوردهاند كفار حقيقى هستند، و لو اينكه اعتقاد به خدا و روز جزا داشته باشند.
و اين كفر را به لسان كفر به آيتى از آيات خدا كه همان آيت نبوت باشد نسبت نداده، بلكه به لسان كفر به ايمان به خدا و روز جزا نسبت داده، و فرموده اينها به خدا و روز جزا كفر ورزيدند، عينا مانند مشركين بتپرست كه به خدا كفر ورزيدند و وحدانيتش را انكار كردند، هر چند وجودش را اعتقاد داشته، و او را معبودى فوق معبودها مىدانستند.
ص:378
علاوه بر اينكه اعتقادشان به خدا و روز جزا هم اعتقادى صحيح نيست، و مساله مبدأ و معاد را بر وفق حق تقرير نمىكنند، مثلا در مساله مبدأ كه بايد او را از هر شركى برى و منزه بدانند مسيح و عزير را فرزند او مىدانند، و در نداشتن توحيد با مشركين فرقى ندارند، چون آنها نيز قائل به تعدد آلهه هستند، يك اله را پدر الهى ديگر، و يك اله را پسر الهى ديگر مىدانند، و همچنين در مساله معاد كه يهوديان قائل به كرامتند و مسيحيان قائل به تفديه.
پس ظاهرا علت اينكه ايمان به خدا و روز جزا را از اهل كتاب نفى مىكند اين است كه اهل كتاب، توحيد و معاد را آنطور كه بايد معتقد نيستند، هر چند اعتقاد به اصل الوهيت را دارا مىباشند، نه اينكه علتش اين باشد كه اين دو ملت اصلا معتقد به وجود اله نيستند، چون قرآن اعتقاد به وجود الله را از قول خود آنها حكايت مىكند، گر چه در توراتى كه فعلا موجود است اصلا اثرى از مساله معاد ديده نمىشود.
دومين وصفى كه براى ايشان ذكر كرده اين است كه ايشان محرمات خدا را حرام نمىدانند، و همينطور هم هست، زيرا يهود عدهاى از محرمات را كه خداوند در سوره بقره و نساء و سور ديگر بر شمرده حلال دانستهاند، و نصارى خوردن مسكرات و گوشت خوك را حلال دانستهاند، و حال آنكه حرمت آندو در دين موسى و عيسى و خاتم انبياء صلىاللهعليهوآلهوسلّم مسلم است.
و نيز مال مردم خورى را حلال مىدانند، همچنانكه قرآن در آيه بعد از آيه مورد بحث آن را به ملايان اين دو ملت نسبت داده و مىفرمايد:« ان كثيرا من الاحبار و الرهبان لياكلون اموال الناس بالباطل.»
و منظور از رسول در جمله« ما حرم الله و رسوله،» يا رسول خود ايشان است كه معتقد به نبوتش هستند، مثل موسى عليهالسلام نسبت به ملت يهود، و عيسى عليهالسلام نسبت به ملت نصارى، كه در اين صورت معناى آيه اين مىشود: هيچ يك از اين دو ملت حرام نمىدانند آنچه را كه پيغمبر خودشان حرام كرده و معلوم است كه مىخواهد نهايت درجه بى حيائى و تجرى ايشان را نسبت به پروردگارشان اثبات كند، و بفرمايد با اينكه به حقانيت پيغمبر خودشان اعتراف دارند، معذلك دستورات الهى را با اينكه مىدانند دستورات الهى است بازيچه قرار داده و به آن بى اعتنائى مىكنند.
و يا منظور از آن، پيغمبر اسلام است، و معنايش اين است كه اهل كتاب با اينكه نشانهاى نبوت خاتم انبياء را در كتب خود مىخوانند؟ و امارات آن را در وجود آن جناب مشاهده مىكنند، و مىبينند كه او پليديها را بر ايشان حرام مىكند و طيبات را براى آنان حلال مىسازد، و غل و زنجيرهائى كه ايشان از عقايد خرافى بدست و پاى خود
ص:379
بستهاند مىشكند، و آزادشان مىسازد معذلك زير بار نمىروند و محرمات او را حلال مىشمارند.
و بنا بر اين احتمال، غرض از توصيف آنها به عدم تحريم آنچه كه خدا و رسولش حرام كردهاند سرزنش ايشان است، و نيز تحريك و تهييج مؤمنين است بر قتال با آنها به علت عدم اعتنا به آنچه كه خدا و رسولش حرام كردهاند و نيز به علت گستاخى در انجام محرمات و هتك حرمت آنها.
و چه بسا يك نكته احتمال دوم را تاييد كند، و آن اين است كه اگر منظور از رسول در جمله و رسوله رسول هر امتى نسبت به آن امت باشد- مثلا موسى نسبت به يهود و عيسى نسبت به نصارى رسول باشند- حق كلام اين بود كه بفرمايد: و لا يحرمون ما حرم الله و رسله، و رسول را به صيغه جمع بياورد، چون سبك قرآن هم همين اقتضاء را دارد، قرآن در نظائر اين مورد عنايت دارد كه كثرت انبياء را به رخ مردم بكشد، مثلا در باره بيم ايشان مىفرمايد:« و يريدون ان يفرقوا بين الله و رسله.»
علاوه بر اين، نصارى محرمات تورات و انجيل را ترك كردند، نه آنچه را كه موسى و عيسى حرام كرده بود، و با اين حال جا نداشت كه بفرمايد ايشان حرام ندانستند آنچه را خدا و رسولش حرام كرده بود.
از همه اينها گذشته، اگر انسان در مقاصد عامه اسلامى تدبر كند شكى برايش باقى نمىماند در اينكه قتال با اهل كتاب و واداشتن ايشان به دادن جزيه براى اين نبوده كه مسلمين و اولياء ايشان را از ثروت اهل كتاب برخوردار سازد، و وسايل شهوترانى و افسار گسيختگى را براىآنان فراهم نمايد و آنان را در فسق و فجور به حد پادشاهان و رؤسا و اقوياى امم برساند.
بلكه غرض دين، در اين قانون اين بوده كه حق و شيوه عدالت و كلمه تقوى را غالب، و باطل و ظلم و فسق را زير دست قرار دهد، تا در نتيجه نتواند بر سر راه حق عرض اندام كند و تا هوى و هوس در تربيت صالح و مصلح دينى راه نيابد و با آن مزاحمت نكند، و در نتيجه يك عده پيرو دين و تربيت دينى و عدهاى ديگر پيرو تربيت فاسد هوى و هوس نگردند و نظام بشرى دچار اضطراب و تزلزل نشود، و در عين حال اكراه هم در كار نيايد، يعنى اگر فردى و يا اجتماعى نخواستند زير بار تربيت اسلامى بروند، و از آن خوششان نيامد مجبور نباشند، و در آنچه اختيار مىكنند و مىپسندند آزاد باشند، اما بشرط اينكه اولا توحيد را دارا باشند و به يكى از سه كيش يهوديت، نصرانيت و مجوسيت معتقد باشند و در ثانى تظاهر به مزاحمت با قوانين و حكومت اسلام ننمايند.
و اين منتها درجه عدالت و انصاف است كه دين حق در باره ساير اديان مراعات
ص:380
نموده است.
و گرفتن جزيه را نيز براى حفظ ذمه و پيمان ايشان و اداره بنحو احسن خود آنان است، و هيچ حكومتى چه حق و چه باطل از گرفتن جزيه گريزى ندارد، و نمىتواند جزيه نگيرد.
از همينجا معلوم مىشود كه منظور از محرمات در آيه شريفه، محرمات اسلاميى است كه خدا نخواسته است در اجتماع اسلامى شايع شود، همچنانكه منظور از دين حق همان دينى است كه خدا خواسته است اجتماعات بشرى پيرو آن باشند. در نتيجه منظور از محرمات آن محرماتى خواهد بود كه خدا و رسولش محمد بن عبد الله صلىاللهعليهوآله و سلّم بوسيله دعوت اسلاميش تحريم نموده، و نيز نتيجه آن مقدمات اين خواهد شد كه اوصاف سهگانهاى كه در آيه مورد بحث ذكر شده به منزله تعليلى است كه حكمت فرمان به قتال اهل كتاب را بيان مىكند.
وصف سومى كه از ايشان كرده اين است كه فرموده:« و لا يدينون دين الحق،» يعني دين حق را سنت و روش زندگى خود نمىگيرند.
اضافه كردن دين بر كلمه حق اضافه حقيقيه است، و منظور آن دينى است كه منسوب به حق است، و نسبتش به حق اين است كه حق اقتضاء مىكند انسان آن دين را داشته باشد، و انسان را به پيروى از آن دين وادار مىسازد.
نكته اين است كه دين اسلام در عالم كون و خلقت و در عالم واقع، اصلى دارد كه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم به اسلام (تسليم) و خضوع در برابر آن دعوت مىكند، و قرار دادن آن را روش زندگى و عمل به آن را اسلام و تسليم در برابر خداى تعالى ناميده است.
بنا بر اين، اسلام بشر را به چيزى دعوت مىكند كه هيچ چارهاى جز پذيرفتن آن و تسليم و خضوع در برابر آن نيست، و آن عبارتست از خضوع در برابر سنت عملى و اعتباريى كه نظام خلقت و ناموس آفرينش، بشر را بدان دعوت و هدايت مىكند.
و بعبارت ديگر اسلام عبارتست از تسليم در برابر اراده تشريعى خدا كه از اراده تكوينى او ناشى مىشود.
و كوتاه سخن، براى حق كه واقع و ثابت است، دينى و سنتى است كه از آنجا سرچشمه مىگيرد، همچنانكه براى ضلالت و كجى دينى است كه بشر را بدان مىخواند، اولى پيروى حق است، همچنانكه دومى پيروى هوى، لذا خداى تعالى مىفرمايد:« و لو اتبع الحق اهوائهم لفسدت السموات و الارض.» پس اگر مىگوئيم اسلام دين حق است معنايش اين است كه اسلام سنت تكوين و طريقهاى است كه نظام خلقت مطابق آن است، و
ص:381
فطرت بشر او را به پيروى آن دعوت مىكند، همان فطرتى كه خداوند بر آن فطرت انسان را آفريده، و در خلقت و آفريده خدا تبديلى نيست، اين است دين استوار.
پس خلاصه آنچه كه گذشت اين شد كه اولا ايمان نداشتن اهل كتاب به خدا و روز جزا، معنايش اين است كه آنها ايمانى كه نزد خدا مقبول باشد ندارند.
و حرام ندانستن محرمات خدا و رسول را معنايش اين است كه ايشان در تظاهر به گناهان و منهيات اسلام و آن محرماتى كه تظاهر به آن، اجتماع بشرى را فاسد و زحمات حكومت حقه حاكم بر آن اجتماع را بى اثر و خنثى مىسازد پروا و مبالات ندارند.
و تدين نداشتن ايشان به دين حق معنايش اين است كه آنها سنت حق را كه منطبق با نظام خلقت و نظام خلقت منطبق بر آن است پيروى نمىكنند.
و ثانيا جمله« الذين لا يؤمنون بالله ...،» اوصاف سهگانه حكمت امر به قتال اهل كتاب را بيان مىكند، و با بيان آن مؤمنين را بر قتال با آنان تحريك و تشويق مىنمايد.
و ثالثا بدست آمد كه منظور از قتال اهل كتاب قتال با همه آنان است نه با بعضى از ايشان، زيرا گفتيم كه كلمه من در جمله من الذين اوتوا الكتاب براى تبعيض نيست .
« حتى يعطوا الجزية عن يد و هم صاغرون،» از آنچه در صدر آيه مورد بحث از اوصاف سهگانه اهل كتاب بعنوان حكمت و مجوز قتال با ايشان ذكر شده، و از اينكه بايد با كمال ذلت جزيه بپردازند، چنين برمىآيد كه منظور از ذلت ايشان خضوعشان در برابر سنت اسلامى، و تسليمشان در برابر حكومت عادله جامعه اسلامى است.
و مقصود اين است كه مانند ساير جوامع نمىتوانند در برابر جامعه اسلامى صف آرائى و عرض اندام كنند، و آزادانه در انتشار عقايد خرافى و هوى و هوس خود به فعاليت بپردازند، و عقايد و اعمال فاسد و مفسد جامعه بشرى خود را رواج دهند، بلكه بايد با تقديم دو دستى جزيه همواره خوار و زير دست باشند.
پس آيه شريفه ظهور دارد در اينكه منظور از صغار ايشان معناى مذكور است، نه اينكه مسلمين و يا زمامداران اسلام به آنان توهين و بى احترامى نموده و يا آنها را مسخره كنند، زيرا اين معنا با سكينت و وقار اسلامى سازگار نيست.
معناى آيه - و خدا داناتر است - اين مىشود: با اهل كتاب كارزار كنيد، زيرا ايشان به خدا و روز جزا ايمان نمىآورند، ايمانى كه مقبول باشد و از راه صواب منحرف نباشد، و نيز آنها محرمات الهى را حرام نمىدانند، و به دين حقى كه با نظام خلقت الهى سازگار
ص:382
باشد نمىگروند، با ايشان كارزار كنيد، و كارزار با آنان را ادامه دهيد تا آنجا كه ذليل و زبون و زيردست شما شوند، و نسبت به حكومت شما خاضع گردند، و خراجى را كه براى آنان بريدهايد بپردازند، تا ذلت خود را در طرز اداى آن مشاهده نمايند، و از سوى ديگر با پرداخت آن حفظ ذمه و خون خود و اداره امور خويشتن را تامين نمايند.
در كافى به سند خود از حفص بن غياث از امام صادق عليهالسلام روايت كرده كه در حديث شمشيرها كه از پدر بزرگوارش نقل كرده فرموده: و اما شمشيرهاى سهگانهاى كه كشيده شده يكى شمشيرى است كه عليه مشركين عرب بكار مىرود، و دليل لزوم بكار بردنش آيه« اقتلوا المشركين حيث وجدتموهم،» است.
فرمود: شمشير دوم شمشيرى است كه عليه اهل ذمه بكار مىرود، و دليل لزوم بكاربردن آن آيه« قاتلوا الذين لا يؤمنون بالله و لا باليوم الآخر و لا يحرمون ما حرم الله و رسوله و لا يدينون دين الحق من الذين اوتوا الكتاب حتى يعطوا الجزية عن يد و هم صاغرون،» است كه ناسخ آيه« و قولوا للناس حسنا،» مىباشد، پس از اهل كتاب هر كس كه در كشور اسلامى باشد از او پذيرفته نيست مگر جزيه دادن و يا كشته شدن، و در صورت قتال، اموالشان غنيمت مسلمين، و زن و بچههايشان اسراى آنان خواهد بود، و اگر چنانچه حاضر به پرداخت جزيه شدند البته در آن صورت بر ما مسلمين حرام است كه اموالشان را بگيريم و ايشان را اسير خود كنيم، و نيز مىتوانيم زنان ايشان را همسران خود سازيم.
و هر كس از اهل كتاب كه در كشورهائى باشند كه با ما سر جنگ دارند، هم مىتوانيم اسيرشان كنيم و هم اموالشان را بگيريم، ولى نمىتوانيم با زنان ايشان وصلت نمائيم، و ايشان بين سه چيز اختيار دارند، يا به كشورهاى اسلامى كوچ كنند و يا جزيه بپردازند و يا آنكه كشته شوند.
1) مستند:آيه 29 سوره توبه الميزان ج : 9 ص : 315
ص:383
-« يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا لا تَأْكلُوا أَمْوَلَكُم بَيْنَكم بِالْبَطِلِ إِلا أَن تَكُونَ تجَرَةً عَن تَرَاضٍ مِّنكُمْ وَ لا تَقْتُلُوا أَنفُسكُمْ إِنَّ اللَّهَ كانَ بِكُمْ رَحِيماً !
-وَ مَن يَفْعَلْ ذَلِك عُدْوَناً وَ ظلْماً فَسوْف نُصلِيهِ نَاراً وَ كانَ ذَلِك عَلى اللَّهِ يَسِيراً!
-هان! اى كسانى كه ايمان آورديد، اموال خود را در بين خود به باطل مخوريد، مگر آن كه تجارتى باشد ناشى از رضايت دهنده و گيرنده و يكديگر را به قتل نرسانيد، كه خداى شما مهربان است!
-و هر كس از در تجاوز و ستم چنين كند به زودى او را در آتشى وصف ناپذير خواهيم كرد، و اين براى خدا آسان است!»
كلمه تجارت به معناى تصرف در سرمايه به منظور تحصيل سود است كه با معامله و خريد و فروش منطبق مىشود .
در آيه شريفه، جمله « لا تاكلوا اموالكم» را مقيد كرده به قيد بينكم، كه بر نوعى جمع شدن دور يك مال و در وسط قرار گرفتن آن مال دلالت دارد، به اين منظور بوده كه اشاره و يا دلالت كند بر اينكه أكلى كه در آيه از آن نهى شده خوردن بنحوى است كه دست بدست آن جمع بگردد، و از يكى بديگرى منتقل شود، در نتيجه مجموع جمله « لا تاكلوا اموالكم بينكم،» وقتى مقيد شود بقيد بالباطل، نهى از معاملات ناقله از آن استفاده مىشود، يعنى معاملاتى كه نه تنها مجتمع را به سعادت و رستگاريش نمىرساند، بلكه ضرر هم مىرساند، و جامعه را به فساد و هلاكت مىكشاند، و اين معاملات باطل از نظر دين عبارتند از: امثال ربا و قمار و معاملات كترهاى كه طرفين و يا يك طرف نمىداند چه مىدهد و چه مىگيرد، حدود و مشخصات كالا و يا بها مشخص
ص:384
نيست- مانند معامله با سنگريزه و هسته خرما - به اينگونه كه سنگريزه يا هسته خرما را به طرف اجناس فروشنده پرتاب كنم، روى هر جنسى افتاد، با پرداخت مثلا پنجاه تومان، آن جنس مال من باشد و امثال اين معاملات كه اصطلاحا آن را غررى مىگويند.
بعد از آنكه از خوردن مال به باطل نهى كرد، و نوع معاملاتى كه در جامعه فاسد جريان داشت و اموال از راه معاملات ربوى و غررى و قمار و امثال آن دست به دست مىگشت، به نظر شرع باطل بود، جاى اين توهم بود كه بطور كلى معاملات باعث انهدام اركان مجتمع مىشود، و اجزاى جامعه را متلاشى و مردم را هلاك مىكند. لذا پاسخ داد كه نه، همه معاملات اينطور نيستند، بلكه يك نوع معامله وجود دارد كه نه تنها آن مفاسد را ندارد، بلكه توانائى آن را دارد كه پراكندگىهاى جامعه را جمع و جور كند، و جامعه را از نظر اقتصاد پاى بر جا سازد، و استقامتش را حفظ نمايد، و آن تجارتى است كه ناشى از رضايت طرفين و هم از نظر شرع مقدس صحيح باشد، و اين است آن تجارتى كه حوايج جامعه را بر آورده خواهد كرد.
بنا بر نظريه ما آيه شريفه به معاملات صحيح و اموال مشروعى كه از غير ناحيه معامله و تجارت به دست مىآيد، و ملك انسان و مباح براى او مىشود، نظير بخشش، و صلح و جعاله، و مهر و ارث و امثال آن تخصيص نمىخورد.
باطل تا آنجا كه اهل لغت از معناى آن فهميدهاند عبارت است از آن چيزى كه اثرى را كه بايد داشته باشد فاقد باشد، و آن اثر مطلوب را نبخشد، و در مورد بحث ما يعنى بيع و تجارت، اثرى كه در آن هست عبارت است از معاوضه دو مال، و جا به جا كردن دو ملك براى رفع حاجت هر يك از دو طرف معامله، يكى گندم زيادى دارد و پول براى خريدن شير و ماست ندارد، گندم خود را مىفروشد . ديگرى پول دارد ولى فعلا احتياج به گندم دارد، پول خود را مىدهد و گندم او را مىخرد، و اين مبادله را البته با رعايت معامله انجام مىدهند، چيزى كه هست اين معادله دو جور حاصل مىشود، يكى اينكه بهاى هر دو مساوى باشد، ديگرى اينكه اگر يكى كم و ديگرى زياد است، همراه آنچه كم است مصلحتى براى طالب آن باشد، و به خاطر همان مصلحت رغبت طالب آن بيشتر شده باشد، و يا همراه آن ديگرى كه زياد است خصوصيتى باشد كه به خاطر آن صاحبش از آن نفرت داشته باشد، و در نتيجه زياد خود را برابر كم ديگرى بداند دليل و كاشف همه اينها رضايتى است كه دو طرف معامله به معامله دارند، و با وجود تراضى ديگر به هيچ وجه نمىتوان گفت معامله به خاطر نابرابرى ثمن و مثمن باطل است .
علاوه بر اينكه اگر كسى به اسلوب قرآن كريم و بيانات آن انس ذهنى داشته باشد، ترديدى نمىكند در اينكه محال است قرآن كريم امرى از امور را باطل بداند، و در
ص:385
عين حال به آن امر كند، و به سوى آن هدايت نمايد، براى اينكه همين قرآن است كه مىفرمايد:« يهدى الى الحق و الى طريق مستقيم- قرآن به سوى حق و به سوى طريق مستقيم هدايت مىكند،» با اين حال ديگر چگونه ممكن است هم به سوى حق هدايت كند و هم به سوى باطل؟
در مجمع البيان در ذيل كلمه بالباطل نقل شده كه مفسرين در باره معناى آن دو قول دارند يكى از آن دو، نظرية بعضى است كه گفتهاند منظور از آن ربا و قمار و بخس و ظلم است، آنگاه خودش اضافه كرده كه اين قول از امام باقر عليهالسلام روايت شده است .
و در كتاب نهج البيان از امام باقر و امام صادق عليهما السلام روايت شده كه فرمودند: منظور از باطل قمار و سحت و ربا و سوگند است .
و در الدر المنثور است كه ابن ماجه و ابن منذر از ابن سعيد روايت كرده كه گفت: رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم فرمود: بيع صحيح تنها آن بيع و خريد و فروشى است كه با رضايت طرفين انجام گيرد.
و در همان كتاب است كه ابن جرير از ابن عباس روايت كرده كه گفت رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم با شخصى معامله كرد آنگاه به طرف معامله فرمود: اختيار كن او نيز گفت اختيار كردم آنگاه فرمود: بيع چنين است.
منظور آن جناب اين بوده كه طرفين معامله مادام كه در مجلس معامله هستند مىتوانند و يا بگو اختيار دارند معامله را انفاذ كنند و يا فسخ كنند.
و در همان كتاب است كه بخارى و ترمذى و نسايى از پسر عمر روايت كردهاند كه گفت: رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم فرمود: البيعان بالخيار ما لم يفترقا او يقول احدهما للآخر اختر - يعنى خريدار و فروشنده مادام كه از هم جدا نشدهاند اختيار بر هم زدن معامله را دارند، مگر آنكه در مجلس معامله يكى به ديگرى بگويد: اختيار كن( يعنى اختيار بر هم زدن و گذراندن معامله را اعمال كن اگر مىخواهى بر هم بزن كه اگر بر هم نزد و فسخ نكرد معامله لازم مىشود يعنى ديگر حق فسخ ندارد.)
مؤلف: عبارت البيعان بالخيار ما لم يفترقا، از طريق شيعه نيز روايت شده، و جمله آخر حديث كه فرمود: او يقول احدهما للاخر اختر توضيح در محقق شدن تراضى است.
ص:386
-« وَ لا تَتَمَنَّوْا مَا فَضلَ اللَّهُ بِهِ بَعْضكُمْ عَلى بَعْضٍ لِّلرِّجَالِ نَصِيبٌ مِّمَّا اكتَسبُوا وَ لِلنِّساءِ نَصِيبٌ ممَّا اكْتَسبنَ وَ سئَلُوا اللَّهَ مِن فَضلِهِ إِنَّ اللَّهَ كانَ بِكلِّ شىْءٍ عَلِيماً!
-نسبت به آنچه شما نداريد و خدا به ديگران مرحمت فرموده تمنا مكنيد- و نگوييد ايكاش من نيز مثل فلان شخص فلان نعمت را مىداشتم- زيرا اين خدا است كه- به مقتضاى حكمتش- بعضى را بر بعضى برترى داده، هر كسى چه مرد و چه زن بهرمنديش از كار و كسبى است كه دارد، اگر درخواستى داريد از فضل خدا بخواهيد، كه او به همه چيز دانا است!»
مراد از اكتساب در آيه نوعى حيازت و اختصاص دادن به خويش است، اعم از اين كه اين اختصاص دادن به وسيله عمل اختيارى باشد، نظير اكتساب از راه صنعت، و يا حرفه و يا به غير عمل اختيارى، ليكن بالاخره منتهى شود به صفتى كه داشتن آن صفت باعث اين اختصاص شده باشد، مانند مرد بودن مرد، و زن بودن زن .
پيشوايان علم لغت، هر چند كه در باره دو واژه كسب و اكتساب گفتهاند كه هر دو مختصند بدان جايى كه عمل به اختيار آدمى انجام شود، همچنان كه واژه طلب و امثال آن مختص به اين گونه موارد است، ليكن اين تفاوت را بين دو واژه گذاشتهاند كه در كلمه كسب معناى جمع كردن خوابيده، و بسيار مىشود كه كلمه اكتساب در امور غير اختيارى استعمال مىشود، مثلا مىگويند: فلانى با خوشگلى خود شهرت اكتساب مىكند، و از اين قبيل تعبيرات، و در آيه مورد بحث بعضى از مفسرين اكتساب را به همين معنا تفسير كردهاند ولى به نظر ما اگر در آيه اين معنا را مىدهد، از باب استعمال حقيقى نيست، بلكه مجازى و از باب تشبيه و استعاره است .
و اما اين كه مراد از اكتساب در آيه شريفه آن چيزى باشد كه آدمى با عمل خود به دست آورد، و در نتيجه معناى آيه چنين شود، آرزو مكنيد آنچه را كه مردم با صنعت و يا حرفهاى كه دارند به دست آوردهاند، چون مردان از آنچه با عمل خود به دست مىآورند نصيب دارند، و زنان نيز از آنچه با كار خود به دست مىآورند بهرمند هستند .
اين معنا هر چند كه فى نفسه معنايى درست است، ليكن باعث مىشود كه دايره معناى آيه تنگ شود، و از اين گذشته رابطهاش با آيات ارث و نكاح قطع گردد .
ص:387
و به هر حال پس معناى آيه بنا بر بيانى كه كرديم اين مىشود: آرزو مكنيد كه شما نيز آن برتريها و مزاياى مالى و غير مالى كه ديگران دارند و خداى تعالى يكى از دو طايفه شما مردان و زنان را به آن اختصاص داده به شما نيز بدهد، و خلاصه مردان آرزو نكنند اى كاش مزاياى زنان را مىداشتند، و زنان نيز آرزو نكنند اى كاش مزاياى مردان را مىداشتند. براى اين كه اين فضيلت بدون جهت به صاحبان آن داده نشده، يا صاحب فضيلت آن را با نفسيت اجتماعى خود به دست آورده، و يا با عمل اختياريش يعنى تجارت و امثال آن، و معلوم است كه هر كس هر چيز را كسب كند از آن بهرهاى خواهد داشت، و هر كس هر بهرهاى دارد به خاطر اكتسابى است كه كرده است .
« و اسئلوا الله من فضله...،» غالبا انعام و احسانى كه شخص منعم به ديگرى مىكند از چيزهايى است كه در زندگى او زيادى است و به همين جهت از انعام تعبير مىشود به فضل(زيادى) و از آنجايى كه در جملات قبل خداى تعالى مردم را از اين كه چشم به فضل و زيادىهايى كه ديگران دارند بدوزند نهى فرمود، و از سوى ديگر از آنجايى كه زيادهطلبى و داشتن مزاياى زندگى، و بلكه يگانه بودن در داشتن آن، و يا بگو از همه بيشتر داشتن و تقدم بر سايرين، يكى از فطريات بشر است، و هيچ لحظهاى از آن منصرف نيست، بدين جهت در جمله مورد بحث مردم را متوجه فضل خود كرد، و دستور داد روى از آنچه در دست مردم است بدانچه در درگاه او است بگردانند، و از فضل او درخواست كنند، چون همه فضلها به دست او است آن افرادى هم كه فضلى و يا فضلهايى دارند، خدا به آنان داده، پس همو مىتواند به شما نيز بدهد، و شما نيز از ديگران و حتى از آنهايى كه آرزوى برترىهايشان را داشتيد برتر شويد .
خداى تعالى نام اين فضل را نبرده و آن را مبهم گذاشته، نفرموده از خداى تعالى كدام فضل او را سؤال كنيد، بلكه با آوردن لفظ (مِن - از) فرموده: از فضل او درخواست كنيد، و سربسته گفتن اين سخن دو فايده داده، اول اين كه ادب دعا و درخواست بنده از خداى تعالى را به بندگان آموخته چون انسانى كه جاهل به خير و شر واقعى خويش است، اگر بخواهد از پروردگارش كه عالم به حقيقت حال او است، و حقيقت حال آنچه براى خلقش نافع است را مىداند، و بر هر چيز توانا است، چيزى درخواست كند جا دارد تنها خير خود را از او بخواهد و انگشت روى مصداق خير مگذارد، و سخن به درازا نكشاند، و راه رسيدن به آن را معين نكند، زيرا بسيار ديدهايم كه شخصى نسبت به يك حاجت از حوايج خاصهاى از قبيل مال يا فرزند يا جاه و منزلت يا بهبودى و عافيت بى طاقت شده و در به دست آوردن محبوبش دست به دعا برداشته، و هر وقت دعا مىكند جز بر آمدن آن حاجتش چيزى نخواسته ولى همين كه دعايش مستجاب و حاجتش داده
ص:388
شده آن وقت معلومش گشته كه هلاكت و خسرانش در همان بوده است .
فايده دوم اينكه اشاره كند به اينكه واجب است خواسته آدمى چيزى نباشد كه با حكمت الهيه منافات داشته باشد، حكمتى كه در تكوين به كار برده، و يا در تشريع، پس بايد از آن فضل كه به ديگران اختصاص داده، در خواست نكنند چون اگر فرضا مردان فضلى را كه خدا به زنان داده بخواهند، يا زنان فضل مخصوص مردان را بخواهند، و خداى تعالى هم به ايشان بدهد، حكمتش باطل و احكام و قوانينى كه به مقتضاى حكمت تشريع فرموده فاسد مىشود( دقت فرماييد!)
پس سزاوار اين است كه انسان وقتى از خداى تعالى حاجتى را مىخواهد كه سينهاش از نداشتن آن به تنگ آمده، از خزينه غيب خدا بخواهد، نه اينكه از دارندگان آن بگيرد، و به او بدهد، و وقتى هم از خزينه غيب او مىخواهد رعايت ادب را نموده خداى تعالى را علم نياموزد، زيرا خدا عالم به حال او است، و مىداند كه راه رسيدن به حاجتش چيست، پس بايد اينطور درخواست كند: كه پروردگارا حاجت مرا به آن مقدار و آن طريقى كه خودت مىدانى خير من در آن است بر آورده بفرما !
و اما اينكه در آخر آيه فرمود:« ان الله كان بكل شىء عليما،» براى اين بود كه نهى در اول آيه را تعليل نموده، بفهماند اگر گفتيم شما آنچه را كه خداى تعالى به ديگران داده تمنا نكنيد، علتش اين است كه خداى تعالى به همه چيز دانا است، و راه مصلحت هر كسى را مىداند، و در حكم خود خطا نمىكند.
اختلاف قريحهها و استعدادها در به دست آوردن مزاياى زندگى در افراد انسان چيزى است كه بالاخره به ريشههايى طبيعى و تكوينى منتهى مىشود، چيزى نيست كه بتوان دگرگونش ساخت، و يا از تاثير آن اختلاف در اختلاف درجات زندگى جلوگيرى نمود، و مجتمعات بشرى از آنجا كه تاريخ نشان مىدهد تا به امروز كه ما زندگى مىكنيم داراى اين اختلاف بوده است .
آرى تا بوده چنين بوده، افراد قوى انسانها، افراد ناتوان را برده خود مىكردند و در راه خواستههاى خود و هوا و هوسهايشان بدون هيچ قيد و شرطى به خدمت خود مىگرفتند، و افراد ضعيف هم چارهاى به جز اطاعت دستورات آنان نداشته، جز اجابت آنان در آنچه تمايل نشان مىدادند و مىخواستند راه به جايى نمىبردند، ليكن به جاى
1) مستند: آيه 32 سوره نساء الميزان ج : 4 ص : 531
ص:389
هر عكس العمل دلهاى خود را از غيظ و كينه نسبت به أقويا پر مىكردند، و در صدد به دست آوردن فرصت روز را به شب مىرساندند، بشر هميشه طبق سنت كهن مىزيسته، سنتى كه همه جا به روى كار آمدن رژيم شاهى و امپراطورى مىانجاميده است .
تا وقتى كه بشر ميدان را براى نهضت عليه اين سنت پير، باز ديده اينجا و آنجاى روى زمين يكى پس از ديگرى نهضت نموده، اين بناى شوم را از پى ويران كرده، و طبقه زورگو و متصديان حكومت را وادار نمود، تا در چهار چوب قوانينى كه براى اصلاح حال جامعه و سعادت او وضع شده حكومت كنند، در نتيجه حكومت اراده فردى- آن هم اراده جزافى و سيطره سنن استبدادى به حسب ظاهر رخت بر بست، و اختلاف طبقات مردم و انقسامشان به دو قسم مالكى كه حاكم مطلق العنان باشد و مملوكى محكوم كه زمام اختيارش به دست حاكم باشد از بين رفت، ولى متاسفانه اين شجره فاسد از ميان بشر ريشه كن نشد، بلكه در جايى ديگر و به شكلى ديگر غير شكل سابقش رو به رشد گذاشت، و اين بار نيز همان نتيجه سوء و ميوه تلخ را بار آورد، و آن عبارت بود از تاثيرى كه اختلاف ثروت يعنى متراكم شدن نزد بعضى و ته كشيدن نزد بعضى ديگر در صفات اين دو طبقه گذاشت .
آرى وقتى فاصله ميان اين دو طبقه زياد شد طبقه ثروتمند نمىتواند از اين كه با ثروتش خواست خود را در همه شؤون حيات مجتمع نفوذ دهد خود دارى كند، و از سوى ديگر طبقه فقير هم چارهاى جز اين نداشت كه عليه طبقه ثروتمند قيام كند و در برابر ظلم او به ايستد .
نتيجه اين برخورد آن شد كه سنت سومى متولد شود: به نام شيوعيت و نظام اشتراكى سنتى كه مىگويد : همه چيز مال همه كس، و مالكيت شخصى و سرمايه دارى به كلى ملغى، و هر فردى از مجتمع مىتواند بدانچه با دست خود و به وسيله كمالاتى كه در نفس خود دارد كسب كرده برخوردار شود تا به اين وسيله اختلاف در ثروت و دارايى به كلى از بين برود .
اين مسلك نيز وجوهى از فساد را به بار آورد، فسادهايى كه هرگز در روش سرمايهدارى از آن خبرى نبود، از آن جمله است بطلان حريت فرد و سلب اختيار از او، كه معلوم است طبع بشر مخالف با آن خواهد بود، و در حقيقت اين سنت با خلقت بشر در افتاده، و خود را آماده كرد تا عليرغم طبيعت بشر، خود را بر بشر تحميل كند، و يا بگو با خلقت بشر بستيزد .
تازه همه آن فسادهايى هم كه در سرمايهدارى وجود داشت به حال خود باقى ماند، چون طبيعت بشر چنين است كه وقتى دست و دلش به كارى باز شود كه در آن
ص:390
كار براى خود امتيازى و تقدمى سراغ داشته باشد، و اميد تقدم و افتخار بر ديگران است كه او را به سوى كارى سوق مىدهد، و اگر بنا باشد كه هيچ كس بر هيچ كس امتياز نداشته باشد هيچ كس با علاقه رنج كار را به خود هموار نمىسازد، و معلوم است كه با بطلان كار و كوشش بشريت به هلاكت مىافتد .
بدين جهت شيوعىها ديدند چارهاى جز قانونى دانستن امتيازات ندارند، و در اين كه چه كنند كه هم امتياز باشد و هم اختلاف ثروت نباشد، فكرشان به اينجا كشيد كه وجهه افتخارات و امتيازات را به طرف افتخارات غير مادى و يا بگو افتخارات تشريفاتى و خيالى برگردانند، ولى ديدند همان محذور سرمايه دارى دوباره عود كرد، براى اينكه مردم جامعه يا اين افتخارات خيالى را به راستى افتخار مىدانستند، كه همان آثار سويى كه ثروت در دل ثروتمند مىگذاشت اين بار افتخارات خيالى آن آثار را در دارندگانش بگذاشت، و يا افتخارات را پوچ مىدانستند كه محذور خلاف طبيعت آرامشان نمىگذاشت .
رژيم دموكراسى وقتى ديد كه اين فسادها در رژيم اشتراكى بيداد كرده براى دفع آن از يك سو دامنه تبليغات را توسعه داد، و از سوى ديگر توأم با قانونى كردن مالكيت شخصى براى از بين بردن فاصله طبقاتى، مالياتهاى سنگين بر روى مشاغل تجارى و درآمدهاى كارى گذاشت ولى اين نيز دردى را دوا نكرد، براى اين كه تبليغات وسيع و اين كه مخالفين دموكراسى دچار چه فسادهايى شدهاند نمىتواند جلو فساد را از رژيم دموكراسى بگيرد و از سوى ديگر ماليات سنگين هيچ اثرى در جلوگيرى از فساد ندارد، چون به فرضى هم كه همه درآمدها به صندوق بيت المال ريخته شود، آنهائى كه اين صندوقها را در دست دارند، فساد و ظلم مىكنند، چون فساد تنها ناشى از مالك ثروت بودن نيست ناشى از تسلط بر ثروت نيز مىشود، آن كسى كه مىخواهد ظلم كند و عياشى داشته باشد، يك بار با مال خودش اين كار را مىكند، يك بار هم با تسلطش بر مال دولت .
پس نه اشتراكيها درد را دوا كردند، نه دموكراتها، و به قول معروف لا دواء بعد الكى - بعد از داغ ديگر دوايى نيست. و به نتيجه نرسيدن اين چاره جوئيها براى اين است كه آن چيزى كه بشر آن را هدف و غايت مجتمع خود قرار داده، يعنى بهرهكشى از ماديات و بهرهورى از زندگى مادى، قطب نمايى است كه بشر را به سوى قطب فساد مىكشاند، چنين انسانى در هر نظامى قرار گيرد بالاخره رو به سوى هدف خود مىرود، همانطور كه عقربه مغناطيسى هر جا كه باشد به طرف قطب راه مىافتد .
حال ببينيم در نظام مالى اسلام چه روشى پيشنهاد شده؟ اسلام براى
ص:391
ريشه كن كردن اين ريشههاى فساد اولا بشر را در تمامى آنچه كه فطرتشان حكم مىكند آزاد گذاشته، و در ثانى عواملى را مقرر كرده كه فاصله بين دو طبقه ثروتمند و فقير را به حداقل مىرساند، يعنى سطح زندگى فقرا را از راه وضع ماليات و امثال آن بالا برده و سطح زندگى توانگران را از راه منع اسراف و ريخت و پاش و نيز منع تظاهر به دارايى كه باعث دورى از حد متوسط است پايين مىآورد، و با اعتقاد به توحيد و تخلق به اخلاق فاضله و نيز بر گرداندن گرايش مردم از مادىگرى به سوى كرامت تقوا تعديل مىكند، ديگر از نظر يك مسلمان برتريهاى مالى و رفاهى هدف نيست هدف كرامتهايى است كه نزد خدا است .
و اين همان حقيقتى است كه خداى تعالى در جمله« واسئلوا الله من فضله،» به آن اشاره مىكند، و همچنين در آيه:« ان اكرمكم عند الله اتقيكم،» و آيه: « ففروا الى الله- پس به سوى الله بگريزيد.»
در سابق هم گفتيم كه برگرداندن روى مردم به سوى خداى سبحان اين اثر را دارد كه مردم به سوى خدا برگشته، در جستجوى مقاصد زندگى، تنها به اسباب حقيقى و واقعى اعتنا مىورزند، و ديگر در به دست آوردن معيشت نه بيش از آنچه بايد، اعتنا مىورزند، و بيهوده كارى مىكنند، و نه از بدست آوردن آنچه لازم است كسالت مىورزند، پس آن كسى كه گفته دين اسلام دين بطالت و خمودى است، مردم را دعوت مىكند به اين كه به دنبال اهداف زندگى انسانى خود نروند، اسلام را نفهميده و بيهوده سخن گفته است.
اين بود خلاصه گفتار پيرامون اين حقيقت قرآنى، و ليكن در باره شاخه و برگهايى از اين مساله مطالبى ديگر در بحثهاى مختلفى كه در الميزان كردهايم وجود دارد.
-” وَ لا تَأْكلُوا أَمْوَلَكُم بَيْنَكُم بِالْبَطِلِ وَ تُدْلُوا بِهَا إِلى الحُكّامِ لِتَأْكلُوا فَرِيقاً مِّنْ أَمْوَلِ النَّاسِ بِالاثْمِ وَ أَنتُمْ تَعْلَمُونَ!
-و اموال خود را در بين خود به باطل مخوريد و براى خوردن مال مردم قسمتى از آن را به طرف حكام به رشوه و گناه سرازير منمائيد با اينكه مىدانيد كه اين عمل حرام است!“
1) مستند: آيه 32 سوره نساء الميزان ج : 4 ص : 531
ص:392
منظور از اكل اموال مردم گرفتن آن و يا مطلق تصرف در آن است، كه بطور مجاز خوردن مال مردم ناميده مىشود.
كلمه أموال جمع مال است، كه به معناى هر چيزى است كه مورد رغبت انسانها قرار بگيرد، و بخواهند كه مالك آن شوند.
كلمه باطل در مقابل حق است كه به معناى امرى است كه به نحوى ثبوت داشته باشد، پس باطل چيزى است كه ثبوت ندارد.
و اينكه حكم ” مخوريد مال خود را به باطل،“ را مقيد كرد به قيد” بينكم“ دلالت دارد بر اينكه مجموعه اموال دنيا متعلق است به مجموعه مردم دنيا، منتها خداى تعالى از راه وضع قوانين عادله اموال را ميان افراد تقسيم كرده، تا مالكيت آنان به حق تعديل شود، و در نتيجه ريشههاى فساد قطع گردد، قوانينى كه تصرفات بيرون از آن قوانين هر چه باشد باطل است.
اين آيه شريفه به منزله بيان و شرح است براى آيه شريفه:” خلق لكم ما فى الارض جميعا،“ و اگر اموال را اضافه كرد به ضميرى كه به مردم بر مىگردد، و فرمود:” اموالتان“ براى اين بود كه اصل مالكيت را كه بناى مجتمع انسانى بر آن مستقر شده، امضا كرده و محترم شمرده باشد.
و نيز در مواردى از قرآن كريم با معتبر شمردن لوازم مالكيت شخصى اين نوع مالكيت را امضا فرموده، مثلا يكى از لوازم مالكيت صحت خريد و فروش است، و اسلام فرموده:” احل الله البيع،“ يكى ديگر معاملات ديگرى است كه با تراضى طرفين صورت بگيرد كه در اين باره فرموده:” لا تاكلوا اموالكم بينكم بالباطل الا ان تكون تجارة عن تراض،“ و نيز فرموده: ” تجارة تخشون كسادها،“ و آياتى ديگر به ضميمه روايات متواترهاى كه اين لوازم را معتبر مىشمارد، و آيات نامبرده را تاييد مىكند.
تمامى موجودات پديد آمدهاى كه هم اكنون در دسترس ما است - كه از جمله آنها نبات و حيوان و انسان است - همه به منظور بقاى وجود خود به خارج از دايره وجود خود دست انداخته در آن تصرف مىكنند، تصرفاتى كه ممكن است در هستى و بقاى او دخالت داشته باشد، و ما هرگز موجودى سراغ نداريم كه چنين فعاليتى نداشته باشد، و نيز فعلى را سراغ نداريم كه از اين موجودات سربزند و منفعتى براى صاحبش نداشته باشد .
اين انواع نباتات است كه مىبينيم هيچ عملى نمىكنند، مگر براى آنكه در بقا
ص:393
و نشو و نماى خود و توليد مثلش از آن عمل استفاده كند، و همچنين انواع حيوانات و انسان هر چه مىكند به اين منظور مىكند كه به وجهى از آن عمل استفاده كند، هر چند استفادهاى خيالى يا عقلى بوده باشد و در اين مطلب هيچ شبههاى نيست .
و اين موجودات كه داراى افعالى تكوينى هستند با غريزه طبيعى، و حيوان و انسان با شعور غريزى درك مىكنند كه تلاش در رفع حاجت طبيعى و استفاده از تلاش خود در حفظ وجود و بقا به نتيجه نمىرسد مگر وقتى كه اختصاص در كار باشد، يعنى نتيجه تلاش هر يك مخصوص به خودش باشد، به اين معنا كه نتيجه كار يكى عايد چند نفر نشود، بلكه تنها عايد صاحب كار گردد، اين خلاصه امر و ملاك آن است !
و بهمين جهت است كه مىبينيم يك انسان و يا حيوان و نبات كه ما ملاك كارش را مىفهميم، هرگز حاضر نمىشود ديگران در كار او مداخله نموده و در فايدهاى كه صاحب كار در نظر دارد سهيم و شريك شوند، اين ريشه و اصل اختصاص است كه هيچ انسانى در آن شك و توقف ندارد، و اين همان معناى لام در لنا و لك، مال من و مال تو است، مىباشد و نيز مىگوئيم: مراست كه چنين كنم، و توراست كه چنين كنى.
شاهد اين حقيقت مشاهداتى است كه ما از تنازع حيوانات بر سر دستآوردهاى خود داريم، وقتى مرغى براى خود آشيانهاى مىسازد و يا حيوانى ديگر براى خود لانهاى درست مىكند نمىگذارد مرغ ديگر آن را تصرف كند ، و يا براى خود شكارى مىكند و يا طعامى مىجويد، تا با آن تغذى كند، و يا جفتى براى خود انتخاب مىكند، نمىگذارد ديگرى آن را به خود اختصاص دهد، و همچنين مىبينيم اطفال دستآوردهاى خود را كه يا خوردنى و يا اسباب بازى و يا چيز ديگر است با بچههاى ديگر بر سر آن مشاجره مىكند، و مىگويد اين مال من است! حتى طفل شيرخوار را مىبينيم كه بر سر پستان مادر با طفل ديگر مىستيزد، پس معلوم مىشود مساله اختصاص و مالكيت امرى است فطرى و ارتكازى هر جاندار با شعور.
پس از آنكه انسان در اجتماع قدم مىگذارد، باز به حكم فطرت و غريزهاش همان حكمى را كه قبل از ورود به اجتماع و در زندگى شخصى خود داشت معتبر شمرده، باز به حكم اصل فطرت از مختصات خود دفاع مىكند، و براى اين منظور همان اصل فطرى و اولى خود را اصلاح نموده سر و صورت مىدهد، و به صورت قوانين و نواميس اجتماعى در آورده مقدسش مىشمارد، اينجاست كه آن اختصاص اجمالى دوران كودكى به صورت انواعى گوناگون شكل مىگيرد، آنچه از اختصاصها كه مربوط به مال است ملك ناميده مىشود، و آنچه مربوط به غير مال است حق .
انسانها هر چند ممكن است در تحقق ملك از اين جهت اختلاف كنند كه در
ص:394
اسباب تحقق آن اختلاف داشته باشند، مثلا جامعهاى وراثت را سبب مالكيت نداند، ديگرى بداند، و يا خريد و فروش را سبب بداند ولى غصب را نداند، و يا جامعهاى غصب را اگر به دست زمامدار صورت بگيرد سبب ملك بداند، و يا از اين جهت اختلاف كنند كه در موضوع يعنى مالك ملك اختلاف داشته باشند، بعضى انسان بالغ و عاقل را مالك بدانند، و بعضى صغير و سفيه را هم مالك بدانند، بعضى فرد را مالك بدانند، و بعضى ديگر جامعه را، و همچنين از جهات ديگرى در آن اختلاف داشته باشند، و در نتيجه مالكيت بعضى را بيشتر كنند، و از بعضى ديگر بكاهند، براى بعضى اثبات كنند و از بعضى ديگر نفى نمايند .
و ليكن اصل ملك فى الجمله و سربسته از حقايقى است كه مورد قبول همه است، و چارهاى جز معتبر شمردن آن ندارند، و به همين جهت مىبينيم آنها هم كه مخالف مالكيتند مالكيت را از فرد سلب نموده، حق جامعهاش و يا حق دولتش مىدانند، دولتى كه بر جامعه حكومت مىكند ولى باز هم نمىتوانند اصل مالكيت را از فرد انكار كنند، چون گفتيم مالكيت فردى امرى است فطرى، مگر اينكه حكم فطرت را باطل كنند، كه بطلان آنهم مستلزم فناى انسان است.
( مكمل اين بحث در بخش 12 در زمينه مالكيت و حكومت آمده است.)
در كافى از امام صادق عليهالسلام در تفسير آيه روايت كرده كه فرمود: مردم بر سر مال و حتى ناموس خود قمار مىزدند، و خداى تعالى از اين كار نهيشان كرد.
و نيز در كافى از ابى بصير روايت كرده كه گفت: به امام صادق عليهالسلام عرضه داشتم معناى آيه:« و لا تاكلوا اموالكم بينكم بالباطل و تدلوا بها الى الحكام،» در كتاب خدا چيست؟ فرمود: اى ابا بصير خداى عزوجل مىداند كه در امت حكامى جائر پديد خواهند آمد، و خطاب در اين آيه متوجه آنهاست، نه حكام عدل، اى ابا محمد اگر حقى بر كسى داشته باشى و او را دعوت كنى تا به يكى از حكام اهل ايمان مراجعه كنيد، و او نپذيرد، و جز به مراجعه به حكام اهل جور رضايت ندهد، از كسانى خواهد بود كه محاكمه به طاغوت مىبرد، و قرآن كريم در باره آنان مىفرمايد:« ا لم تر الى الذين يزعمون انهم آمنوا بما انزل اليك و ما انزل من قبلك، يريدون ان يتحاكموا الى الطاغوت.»
و در مجمع مىگويد از ابى جعفر عليهالسلام روايت شده كه فرمود: منظور از
1) مستند: آيه 188 سوره بقره الميزان ج : 2 ص : 73
ص:395
باطل سوگند دروغ است، كه به وسيله آن اموال مردم را بربايند.
مؤلف: اين يكى از مصاديق باطل است، و آيه شريفه مطلق است.
1) مستند: آيه 188 سوره بقره الميزان ج : 2 ص : 73
ص:396
-” يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا إِذَا تَدَايَنتُم بِدَيْنٍ إِلى أَجَلٍ مُّسمًّى فَاكتُبُوهُ وَ لْيَكْتُب بَّيْنَكُمْ كاتِب بِالْعَدْلِ وَ لا يَأْب كاتِبٌ أَن يَكْتُب كمَا عَلَّمَهُ اللَّهُ فَلْيَكتُب وَ لْيُمْلِلِ الَّذِى عَلَيْهِ الْحَقُّ وَ لْيَتَّقِ اللَّهَ رَبَّهُ وَ لا يَبْخَس مِنْهُ شيْئاً فَإِن كانَ الَّذِى عَلَيْهِ الْحَقُّ سفِيهاً أَوْ ضعِيفاً أَوْ لا يَستَطِيعُ أَن يُمِلَّ هُوَ فَلْيُمْلِلْ وَلِيُّهُ بِالْعَدْلِ وَ استَشهِدُوا شهِيدَيْنِ مِن رِّجَالِكمْ فَإِن لَّمْ يَكُونَا رَجُلَينِ فَرَجُلٌ وَ امْرَأَتَانِ مِمَّن تَرْضوْنَ مِنَ الشهَدَاءِ أَن تَضِلَّ إِحْدَاهُمَا فَتُذَكرَ إِحْدَاهُمَا الأُخْرَى وَ لا يَأْب الشهَدَاءُ إِذَا مَا دُعُوا وَ لا تَسئَمُوا أَن تَكْتُبُوهُ صغِيراً أَوْ كبِيراً إِلى أَجَلِهِ ذَلِكُمْ أَقْسط عِندَ اللَّهِ وَ أَقْوَمُ لِلشهَدَةِ وَ أَدْنى أَلا تَرْتَابُوا إِلا أَن تَكُونَ تِجَرَةً حَاضِرَةً تُدِيرُونَهَا بَيْنَكمْ فَلَيْس عَلَيْكمْ جُنَاحٌ أَلا تَكْتُبُوهَا وَ أَشهِدُوا إِذَا تَبَايَعْتُمْ وَ لا يُضارَّ كاتِبٌ وَ لا شهِيدٌ وَ إِن تَفْعَلُوا فَإِنَّهُ فُسوقُ بِكمْ وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ يُعَلِّمُكمُ اللَّهُ وَ اللَّهُ بِكلِّ شىْءٍ عَلِيمٌ!
-وَ إِن كُنتُمْ عَلى سفَرٍ وَ لَمْ تَجِدُوا كاتِباً فَرِهَنٌ مَّقْبُوضةٌ فَإِنْ أَمِنَ بَعْضكُم بَعْضاً فَلْيُؤَدِّ الَّذِى اؤْتُمِنَ أَمَنَتَهُ وَ لْيَتَّقِ اللَّهَ رَبَّهُ وَ لا تَكْتُمُوا الشهَدَةَ وَ مَن يَكتُمْهَا فَإِنَّهُ ءَاثِمٌ قَلْبُهُ وَ اللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ عَلِيمٌ!
-شما اى كسانى كه ايمان آوردهايد هرگاه به يكديگر وامى تا مدت معينى داديد آنرا بنويسيد، نويسندهاى در بين شما آن را به درستى بنويسد، و هيچ نويسندهاى نبايد از آنچه خدايش آموخته دريغ كند، پس حتما بنويسيد، و بايد كسى كه حق به عهده او است و بدهكار است، املا كند ( نه طلبكار) و بايد كه از خدا و پروردگارش بترسد، و چيزى كم نكند و اگر بدهكار سفيه و يا ديوانه
ص:397
است، و نمىتواند بنويسد سرپرستش به درستى بنويسد، و دو گواه از مردان و آشنايان به گواهى بگيريد، و اگر به دو مرد دسترسى نبود، يك مرد و دو زن از گواهانى كه خود شما ديانت و تقوايشان را مىپسنديد، تا اگر يكى از آن دو يادش رفت ديگرى به ياد او بياورد، و گواهان هر وقت به گواهى دعوت شدند نبايد امتناع ورزند و از نوشتن وام چه به مدت اندك و چه بسيار، ملول نشويد، كه اين نزد خدا درستتر و براى گواهى دادن استوارتر، و براى ترديد نكردن شما مناسبتر است، مگر آنكه معاملهاى نقدى باشد، كه ما بين خودتان انجام مىدهيد، پس در ننوشتن آن حرجى بر شما نيست، و چون معاملهاى كرديد گواه گيريد، و نبايد نويسنده و گواه را زيان برسانيد، و اگر رسانديد، ضررى به خودتان است، از خدا بترسيد خدا شما را تعليم مىدهد، كه او به همه چيز دانا است!
-و اگر در سفر بوديد و نويسندهاى نيافتيد، بايد گروى گرفته شود، و اگر بعضى از شما بعضى ديگر را امين شمرد، امانتدار بايد امانت او را بدهد، و از خدا و پروردگار خويش بترسد، و زنهار! نبايد گواهى را كتمان كنيد، و با اينكه ديدهايد، بگوئيد: نديدهام، كه هر كس شهادت را كتمان كند دلش گنهكار است، و خدا به آنچه مىكنيد دانا است! “
اين دو آيه دلالت دارند بر قريب بيست حكم از اصول احكام قرض و رهن و غير آن دو، و اخبار درباره اين احكام و متعلقات آن بسيار زياد است، و چون بحث در باره آنها مربوط به علم فقه بود، ما از بحث در آنها صرفنظر كرديم، كسانى كه مايل باشند به آن مسائل آگاهى يابند مىتوانند به كتب فقه مراجعه نمايند.
در آخر آيه اول مي فرمايد:” از خدا بترسيد خدا شما را تعليم مىدهد، كه او به همه چيز دانا است،“ منظور از كلمه و اتقوا اين است كه مسلمانان از خدا بترسند و اوامر و نواهى ذكر شده در اين آيه را به كار ببندند.
جمله: ” و يعلمكم الله و الله بكل شىء عليم،“ در مقام منت نهادن ذكر شده، مراد از جمله مورد بحث، منت نهادن بر مردم در مقابل اين نعمت است كه شرايع دين و مسائل حلال و حرام را براى آنان بيان فرموده است.
اسم جلاله الله را دو بار آورده، براى اينكه بفهماند خدا كه شما را تعليم مىدهد به اين جهت است كه او به هر چيزى دانا است، و اگر او به هر چيزى دانا است، براى اين است كه الله است.
(1) ₸
1) مستند: آية 282 و 283 سوره بقره الميزان ج : 2 ص : 666