ghaemiyeh.com
سرشناسه:انصاریان، حسین، ۱۳۲۳ -
عنوان و نام پدیدآور:حدیث عقل و نفس آدمی در آیینه قرآن/ حسین انصاریان.
مشخصات نشر:قم: دارالعرفان، ۱۳۸۷.
مشخصات ظاهری:۴۷۹ ص.
فروست:مجموعه آثار؛ ۶۲. سیری در معارف اسلامی؛(۳).
شابک:978-964-2939-14-5
وضعیت فهرست نویسی:برونسپاری.
یادداشت:عنوان روی جلد: حدیث عقل و نفس آدمی در قرآن متن سخنرانی های استاد حسین انصاریان.
یادداشت:عنوان دیگر: مجموعه سخنرانیهای استاد حسین انصاریان حدیث عقل و نفس آدمی درآیینه قرآن.
یادداشت:کتابنامه: ص. [۴۳۵] - ۴۵۱.
یادداشت:نمایه.
عنوان روی جلد:حدیث عقل و نفس آدمی در قرآن متن سخنرانیهای استاد حسین انصاریان.
عنوان دیگر:مجموعه سخنرانیهای استاد حسین انصاریان حدیث عقل و نفس آدمی در آیینه قرآن.
موضوع:عقلگرایی (اسلام)
موضوع:عقلگرایی (اسلام) -- جنبههای قرآنی
موضوع:نفس -- جنبههای قرآنی
رده بندی کنگره:BP۲۲۹/۲/الف۸ح۴ ۱۳۸۷
رده بندی دیویی:۲۹۷/۱۵۹
شماره کتابشناسی ملی:۲۰۳۸۵۶۳
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
در جهان پرتلاطم امروز،آیاتپرشور الهی و کلام روحبخش معصومین و زمزم لا یزال معارف شیعه مرهم جانهای خسته و تشنۀ هدایت و خواهان رهایی از ظلمتهای نفس است.عالمان دینی و عارفان حقیقی غواصان این اقیانوس بیکران معرفتاند که گوهرهای ناب علوم قرآن و اهل بیت،علیهم السلام،را به دست آورده و به مشتاقان حقیقت عرضه مینمایند.
در این میان،کرسی منبر و خطابه رسانه دیرپا و سازندهای است که از دیرباز زمینه ارتباط و انتقال معارف دینی و مکارم اخلاقی را میان عالمیان و متعلمان فراهم کرده است و عالمان آگاه و هادیان دلسوز،که عمر خویش را صرف تتبع و تحقیق در آثار علمی شیعه نمودهاند،عباد اللّه را به مصداق کریمۀ «اُدْعُ إِلیٰ سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ» ،با کلام نغز و لطیف خود به راه سعادت دعوت کردهاند.
مجموعه حاضر،که با عنوان«سیر در معارف اسلامی»در مجلدات مختلف و موضوعات متنوع در اختیار خوانندگان محترم قرار میگیرد،مجموعه مباحث عالمانه و ارزشمند محقق ارجمند حضرت استات حسین انصاریان،مد ظله العالی، است که یکی از عالمان برجسته و میراثداران گوهر سخن در زمان خویش است که استواری کلام و لطافت بیان نافذشان بر اهل نظر پوشیده نیست.
این گنجیه ارزشمند حاصل نیم قرن مجاهدت علمی و تبلیغی حضرت استاد جهت نشر و ترویج فرهنگ غنی شیعه بر کرسی بحث و نظر میباشد که به منظور پربارتر ساختن محتوای تبلیغ دینی در جامعه و استفاده بیشتر طلاب محترم علوم دینی به زیور طبع آراسته میشود.
در این مجموعه گرانقدر،تلاش شده است با تکیه بر ویرایشی روشمند و دقیق- که شرح آن در یادداشت ویراستار آمده استساختار هنرمندانه مباحث و سبک استاد در ارائه سخن از بین نرود،تا ضمن نشر فرهنگ انسانساز آل اللّه، علیهم السلام،شیوه منحصربهفرد استاد در تبیین معارف دینی نیز حفظ شده و به مشتاقان ارائه گردد.
مجلدی که اکنون تقدیم خوانندگان گرامی میشود سومین اثر از این مجموعه سترگ و دربر دارنده 21 گفتار در باب عقل است که مربوط به سخنرانیهای استاد در ماه ماه مبارک رمضان سال 1386 در حسینیه همدانیهای تهران است.این مکتوب،علاوه بر دربر داشتن متن سخنرانی که لاجرم سبک و سیاق متن را نیز گفتاری میسازد،از فواید زیر خالی نیست:
-عنوانبندی مناسب و تفکیک مطالب و موضوعات.
-استخراج مصادر آیاتو روایات و ارائه مطالب متنوع دیگر در پینوشت.
-ذکر نام مستقل برای هر بحث.
-مجموعه متنوع فهرستها و...
در پایان،با امید به این که این اثر مورد رضایت حضرت حق و اهل بیت عصمت و طهارت،علیهم السلام،و مقبول نظر مبلغان دینی قرار گیرد،لازم است از استاد انصاریان،دامت برکاته،که این فرصت مغتنم را در اختیار قرار دادند سپاسگزاری نماییم.همچنین،از هیئتمدیره محترم مرکز و پژوهشگران و یراستاران موسسه نگارش و ویرایش،به ویژه جناب آقای محسن باغبانی،که تولید و آمادهسازی این اثر را بر عهده داشتند،و دیگر عزیزانی که در نشر این اثر یاری رساندند،کمال تشکر را داریم.و للّه الحمد.
مرکز علمی تحقیقاتی دار العرفان
بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.
قرآن کریم درباره انسان و سعادت و شقاوت او فراوان سخن گفته و اصناف مختلف آدمیان را با دیدگاهها و رفتارهاشان به تصویر کشیده است که بخشی از آیاتسورهمبارکه یوسف 1 بیانگر این موضوع است.
از این آیاتاستفاده میشود که انسانها از بدو خلقت تا برپا شدن قیامت درباره خود و عالم هستی دو عقیده و دیدگاه مختلف دارند که بر اساس آن،زندگیشان را سامان داده و تنظیم میکنند:دیدگاه اول دیدگاهی حق و استوار است که دیدی نامحدود و نورانی است،و دیدگاه دوم دیدی باطل است که محدود و ظلمانی است.
قرآن دارندگان دیدگاه اول را برندگان واقی معرکه زندگی و صاحبان دیدگاه دوم را بازندگان آن،هم در دنیا و هم در آخرت،معرفی میکند و به صورتهای گوناگون بر این مطلب تاکید مینماید؛از جمله،در سوره مبارکه ضحی یازده بار پیدرپی بر این موضوع سوگند یاد میکند. 2 قرآن از پیروان دیدگاه دوم به بیخردان (لاٰ یَعْقِلُونَ) و بیشعورها (لاٰ یَشْعُرُونَ) تعبیر میکند،نه به این علت که ذاتا خرد و مغز و شعور ندارند،به این
دلیل که آنان در ترازوی زندگی برای عقل و شعور خویش ارزشی قائل نیستند و آن را سبک میشمارند و در نتیجه،خالی از شعور و خرد زندگی میکنند.به عبارت دیگر،با این سرمایه طوری رفتار میکنند که گویی فاقد آناند.
داستان یوسف را کمتر کسی است که نشنیده باشد.سیمای یوسف در قرآن سیمای فردی است که نگاهش به انسان و به هستی در تمام ایام زندگی درست و بر حق بوده است.امام این که چرا یوسف در زندگی چنین دیدگاهی داشت و در مسیر زندگی،برخلاف بسیاری از انسانهای دیگر،این نگاه را از دست نداد مرهون دلایلی است که اولین آنها عقل اوست.یوسف به همه هستی با عینک عقل نگاه میکرد و به این نتیجه میرسید که کشتی هستی ناخدایی و صاحبی دارد.او در محیطی زندگی میکرد که در آن میتوانست آزادانه در خلقت آسمانها و زمین تفکر کند و به این نتیجه برسد که:
«رَبَّنٰا مٰا خَلَقْتَ هٰذٰا بٰاطِلاً...». 3 پروردگارا،این جهان با عظمت را بیهوده نیافریدهای.
اینکه انسان به چنین دیدگاهی دست پیدا کند خیلی باارزش است، زیرا این نظر پروردگار عالم است،آنجا که در قرآن میفرماید:
«وَ مٰا خَلَقْنَا السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا إِلاّٰ بِالْحَقِّ». 4
آسمانها بعدی رشد یوسف پیروی او از عقل دوّم یا پیامبر زمانش بود.
این عقل دوم نبوتی بود که در پدرش یعقوب،پدربزرگش اسحاق،و جدّش حضرت ابراهیم قرار یافته بود.در حقیقت،نبوت ابراهیم عقل اسحاق را عقل فعال کرده بود و عقل این دو عقل یعقوب را و عقل این
سه پیامبر عقل یوسف را.یوسف،به جز عقل خودش،در همه امور زندگی متکی به رهبری بود که عقل کامل بود.او با عقل اول کلیات را درک میکرد و تفسیر آنها را از عقل دوم که پیغمبر خدا و در عین حال پدرش بود جویا میشد.بدین ترتیب،او با تمام وجود حقایقی را که با عقل خود از پهنه هستی درک میکرد به همراه توضیحی که پیغمبر زمانش میداد میپذیرفت،لذا چشمش هر روز بیناتر و نظرگاهش هر لحظه فراختر میشد تا جایی که نگاهش به نگاهی نامحدود تبدیل شد و توانست اعماق ملکوت و ابدیت را نیز ببیند.او به رصدخانه شگفتانگیزی تبدیل شده بود که تمامی حقایق را رصد میکرد و اگر تفسیر آنها نیز برایش روشن نبود،از آن عقل کامل و رهبر آسمانی توضیح میخواست.
در اوایل سورهیوسف(آیات4-6)،سخن از خوابی است که این عقل دوم آن را برای یوسف تعبیر میکند.در این مرحله،او به پدر میگوید:
«یٰا أَبَتِ إِنِّی رَأَیْتُ أَحَدَ عَشَرَ کَوْکَباً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَیْتُهُمْ لِی سٰاجِدِینَ».
پدرم،من در خواب دیدم یازده ستاره و خورشید و ماه برایم سجده میکنند.
یعقوب پیامبر در جواب او به دو مساله اشاره میکند.اول اینکه:
«قٰالَ یٰا بُنَیَّ لاٰ تَقْصُصْ رُؤْیٰاکَ عَلیٰ إِخْوَتِکَ».
ای پسرک من،خواب خود را برای برادرانت باز مگو!
زیرا در خانواده من انسانهای کمتحمل و کمظرفیتی زندگی میکنند که دید باز و حوصله گستردهای ندارند.تو نیز پیش چشم کمظرفیتها و کمحوصلهها پرده از این راز برندار و این گنج را هویدا مکن،زیرا:
«فَیَکِیدُوا لَکَ کَیْداً» .
آنها نقشههای خطرناکی بر ضد تو به کار میبندند.
دانه پنهان کن به کلی دام شو غنچه پنهان کن گیاه بام شو
هرکه داد او حسن خود را در مزاد صد قضای بد سوی او رو نهاد
چشمها و خشمها و رشکها بر سرش ریزد چو آب از مشکها 5
بعد میفرماید:
«وَ کَذٰلِکَ یَجْتَبِیکَ رَبُّکَ»
و این چنین پروردگارت تو را برمیگزیند.
این خواب نشان میدهد که در آینده از برگزیدگان خدا خواهی شد و خود او تأویل احادیث را به تو خواهد آموخت:
«وَ یُعَلِّمُکَ مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحٰادِیثِ»
تأویل احادیث یعنی دانستن حقایق عالم هستی.وقتی یوسف عقلش را به کار گرفت و در کنار یعقوب به پختگی رسید،خود پروردگار تعلیم او را بر عهده گرفت و درهای اسرار را به رویش گشود.
«وَ یُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکَ وَ عَلیٰ آلِ یَعْقُوبَ کَمٰا أَتَمَّهٰا عَلیٰ أَبَوَیْکَ مِنْ قَبْلُ إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْحٰاقَ».
و نعمتش را بر تو و بر آل یعقوب تمام میکند چنانچه پیش از این بر پدرانت ابراهیم و اسحاق تمام کرد.
خداوند نعمتهای دنیوی و اخرویاش را بر تو تمام میکند و شایستگی این را مییابی که از نعمتهای او بهرهمند شوی.
آری،یوسف به مدد عقل خود و با بهرهگیری از عقل دوم به هستی نگاه میکند و به همین دلیل،فردی عالم و خردمند و بصیر میشود.او به عالم نگاه میکند و نتیجه میگیرد که آنچه خداوند آفریده مجموعه ابزارها و نعمتهایی است که باید از آنها استفاده کند تا عقل و قلب و روح و وجودش را به رشد و کمال مطلوب برساند و با پروردگار عالم به این واسطه انس بگیرد و به مقام قرب او برسد.
این دیدگاه یوسف است.او اینگونه دید،اینگونه اندیشید و اینگونه زندگی کرد؛خوب دید و خوب فهمید و خوب عمل کرد و به قلّه همه
خوبیها هم از این رهگذر رسید و چراغی پرفروغ برای هدایت نسل خودش و الگویی کامل برای نسلهای آینده شد.
البته،این دو عقل اختصاص به یوسف ندارد،زیرا این میدان برای همه باز است و همه انسانها از این نعمت بهرهمندند.همه ما از عقل اول یا به تعبیر امیر المؤمنین،علیه السلام،عقل طبیعی 6 بهرهمندیم.عقل دوم را نیز به نحوی کاملتر و بهتر از سایر امتها داریم،زیرا پیامبران امتهای پیشین،هرچند در زمان خودشان و برای امتهاشان عقل کامل محسوب میشدند،در مقایسه با عقل دوم امت اسلامی یعنی وجود مبارک رسول خدا و ائمه اطهار،علیهم السلام،عقل جزئی به حساب میآیند 7 .
اما مساله این است که داشتن این دو عقل به تنهایی کافی نیست،بلکه ارتباط این دو با هم است که مهم است و سبب رشد و تعالیمیشود؛ چنانکه در یوسف سبب رشد شد و در پسر حضرت نوح نشد. 8 تمام علمها و حکمتها و فلسفهها و کتابها و اختراعات بشری محصول عقل اول انسان است،اما محصول آن عقلی است که نوعی ارتباط،ولو اندک،با عقل دوم داشته و به شکلی تحت تأثیر عقل دوم بوده است. 9 از اینرو،نمیتوان پذیرفت افلاطون و ارشمیدس و سقراط و ارسطو و حکمای دیگر هیچ ارتباطی با عقل دوم نداشتهاند،زیرا این افراد اهل مطالعه بوده و مسائل انبیان را خوانده یا شنیده بودند و همین آگاهیها در رشد عقلشان اثر داشته است.
از طرفی،عقل اول نسلبهنسل در سازمان آفرینش در حال رشد و ترقی است.این رشد آنقدر ادامه مییابد که یک روز خودم مردم از فسادهای ظاهری و باطنی نفرت پیدا میکنند و خواهان عدالت در همه
جنبههای زندگی میشوند.در این زمان،پردهها کنار میرود و خزانه عقل 124 هزار پیامبر و دوازده امام هویدا میشود و امام دوازدهم با دست مبارکشان اشارهای به سر مردم عالم میکنند و عقلها را به مرحله کمال میرسانند. 10 در حقیقت،عقل محدود انسان به عقل نامحدود امام عصر پیوند میخورد.امام باقر،علیه السلام،دراینباره میفرمایند:
تا آن زمان،تنها الف علم پیدار شده است،ولی وقتی عقلها به عقل او اتصال یافت از با تا یای علم هم پدیدار میشود. 11
این داستان عقل و رشد آن و اهمیت عقل دوم است.اگر انسان به دنبال عقل دوم نرود،ناقص میماند و حتی اگر در راه هدایت یا در خانه هدایت باشد،سر از گمراهی در میآورد و به آلودگیهای ظاهری و باطنی بسیاری دچار میشود. 12 ما هم اگر بخواهیم میتوانیم اهل هدایت باشیم،به شرط اینکه واقعا بخواهیم و عقلمان را به کار بیندازیم و از پیامبرمان پیروی کنیم و راه را همانطور برویم که اولیای الهی رفتند.
قرآن کریم در سه آیهزیر این راه را به ما نشان میدهد.نخست،آیه172 سورهبقره است که خداوند در ابتدای آن میفرماید:
«یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا»
ای اهل ایمان.
یعنی برای شروع این راه باید ایمان داشت،پروردگار را دوست داشت و به حرفهایش گوش کرد.پس،خطاب این آیهبا ماست که اهل ایمانیم نه آنها که سخن پروردگارشان را گوش نمیکنند.در حقیقت،پروردگار عالم طلف کرده و در این آیهبا ما به صورت مستقیم حرف میزند.
«کُلُوا مِنْ طَیِّبٰاتِ مٰا رَزَقْنٰاکُمْ»
از انواع میوهها و خوردنیهای پاکیزه که روزی شما کردهایم بخورید.
از نعمتهای من استفاده کنید.نوشجان و گوارای وجودتان!چون وقتی از این نعمتها استفاده میکنید.انرژی و قدرت میگیرید و نشاط و شوق پیدا میکنید،زیرا تمام این آثار در نعمتها قرار دارد و هر کدام حالت مثبتی در انسان پدید میآورند.حالا باید این توان و قدرت و انرژی را در راهی مصرف بکنید.ادامه آیهعهدهدار پاسخ به این سوال است که انرژیهایمان را در چه راهی مصرف کنیم؟
«وَ اشْکُرُوا لِلّٰهِ».
و خدا را سپاس گزارید.
شکر خدا،چنانچه از آیاتو روایات استفاده میشود،در این است که انسان تمام این قدرت و نیرو را به هر شکل ممکن در راه خدا هزینه کند.به عبارت سادهتر،خداوند میخواهد بگوید از نعمتهای من بخورید و قدرت بیابید تا بتوانید در راه من و برای من کار کنید و برای من شوید.همه این نعمتها متعلق به من است،خودتان هم از آن من هستید،پس این نعمتها را مصرف کنید تا توانمند شوید و توانتان را خرج من کنید و گمان هم نکنید خیر کارهایتان به من میرسد:
«إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِکُمْ». 13
اگر نیکی کنید،به خود نیکی کردهاید.
اگر یوسف یوسف شد،سودی برای من نداشت.برای خودش و دنیایش و برادرانش و خانوادهاش سود داشت.او در سفر اول برادرانش به مصر،کیل آنان را پر کرد و عوض و قیمتش را هم نگرفت؛«در سفر سوم،وقتی برادرانش او را شناختند،گذشته ناپاک آنان را به رخشان نکشید و در عوض گفت زن و بچه و پدر و مادر و نوهها و بقیه بستگانتان را هم بیاورید کنار هم با نشاط زندگی کنیم. 14 یوسف با آن دیدگاه و رفتارش همهجانبه سود کرد و سود رساند،ولی خدا نیازی به
سود او نداشت.یوسف در راه خدا و برای خدا بود و خدا هم سود دنیا و آخرت را به او ارزانی داشت.
آیهدوم(نحل،114):
«فَکُلُوا مِمّٰا رَزَقَکُمُ اللّٰهُ حَلاٰلاً طَیِّباً وَ اشْکُرُوا نِعْمَتَ اللّٰهِ»
از نعمتهایی که خدا روزی شما کرده است حلال و پاکیزه بخورید و نعمت خدا را پساس گزارید.
در آیهاول،سخن از شکر خدا بود و در این آیهسخن از شکر نعمتهای اوست.خداوند در این آیهمیخواهد بگوید آنچه را که برای شما نعمت قرار دادم بیجا و در راه باطل مصرف نکنید،در راه شیطان و هوای نفس استفاده نکنید،بلکه نعمت خدا را در راه مثبت هزینه کنید تا شکر آنرا بهجا آورده باشید.
اما آیهسوم(سبأ،15):
«کُلُوا مِنْ رِزْقِ رَبِّکُمْ وَ اشْکُرُوا لَهُ».
از رزق و روزی پروردگارتان بخورید و برای او سپاسگزاری کنید.
این رزق رزق پروردگار شماست و دست محبت و رحمت او در ساخت این نعمتها در کار بوده است.پس،این نعمتها را تبدیل به نجاستهای فکری و عملی و اخلاقی نکنید.
اگر یوسف یوسف شد،به دلیل گوش سپردن و عمل کردن به فرمان خدا بود.او عقلش را با نعمتهای خدا فعال کرد،روحش را با نعمتهای خدا پرنور کرد و از بالاترین نعمت خدا در زندگیاش،یعنی نبوت یعقوب و اسحاق و ابراهیم،خیلی خوب استفاده کرد و شکر آنها را بهجا آورد و برای همیشه اسطوره پاکی و سلامت شد.
مصداق بارز نگاه دومکه نگاه کمخردهاستزلیخا،همسر عزیز
مصر،است.نگاه زلیخا آنطور که از آیاتقرآن پیداست هم به عالم هستی و هم به خودش نگاهی محدود و ناپاک و خسارتآور بوده است.
او،برخلاف یوسف،نعمتهای خدا را ابزار لذّت بردن و شکمچرانی و شهوترانی میدید و برای آنها استفاده دیگری سراغ نداشت.به همین سبب،توانی که از نعمتهای خدا در او به وجود میآمد به حرکتی صعودی و به سوی پروردگار منجر نمیشد.او از نعمتها این استفاده را میکرد ک از خوردن نصیبی ببرد و از شهوت کامی بجوید.این نگاه زلیخا به نعمتها و به خودش بود.
این اوج خودبینی یک آدم است که حیاتش در گذو لذت شکم و شهوتش باشد و فکر کند سر این سفره هرچه گذاشتهاند برای ارضای این دو گذاشتند.چنین شخصی اگر شهوتش به جوان بیگانهای میل کند،به او ابراز تمایل میکند و او را وادار به انجام خواستهاش میکند و زلیخا هم در همین مسیر بود.
بهطور کل،کمتر کسی از این نوع موقعیتها جان سالم بهدر میبرد، ولی یوسف هنرش در این بود که دل در گرو خواهشهای دل زلیخا نگذاشت و از انجام خواسته او سر باز زد.زلیخا هم که مقاومت او را دید به زندانش انداخت،نه برای اینکه در زندان بماند و بمیرد،به این امید که فشار زندان او را تسلیم کند و مقاومتش را بشکند و مجبور شود پیغام بدهد که من دیگر تحمل زندان را ندارم و خواستهات را میپذیرم.
اما زلیخا یوسف را درست نشناخته بود:
ای بیخبر بکوش که صاحب خبر شوی.... 15
یوسف در تمام این سالها اینگونه زندگی کرد تا خدا به او عزت بخشید.نباید تصور کرد که یوسف در عمق آن چاه یا سیاهی آن زندان در تاریکی به سر میبرد.یوسف خورشیدی بود که از عمق چاه و افق
تاریک زندان طلوع کرد و تاریکی را از بین برد و بر تخت عزّت مصر وجود نشست.
سعدی برای بیان این حالت شعر زیبایی دارد.میگوید:
روشنان را به حقیقت شب ظلمانی نیست
شب مردان خدا روز جهانافروز است.
شب مردان خدا شبی معمولی و طبیعی و تاریک نیست.ممکن است بیعقلها ظاهرش را شب ببینند و آن را سیاه و دیجور ارزیابی کنند، ولی برای روشنان که چشمهاشان باز است چنین شبهایی روز و چنین تاریکیهایی روشنایی محض است:
روزها در دیدهام تاریک و ظلمانی است چون
روز من در آفتاب شب درخشان میشود 16
خوش به حال کسانی که پروردگار چشم عقلشان را باز کرده و بر اثر آن دنبال خدا میگردند!خوش به حال آنها که گوش و چشمشان را در راه خدا هزینه میکنند و اشک چشمشان را به جای هزینه کردن برای معشوقهای باطل خرج معشوق حقیقی میکنند و در دل شب از خشیت پروردگارشان میگریند!کسانی که وقتی مردم خواباند،به قول نظامی گنجوی د رکار خود و خدای 17 هستند،در مجالس علم و وعظ شرکت میکنند و دنبال پاکسازی وجود خود با یادگیری معارف الهی یعنی همان عقل دوماند.شبهای اینان در حقیقت شب انبیا و شب ائمه طاهرین است.شب مناجاتهای پرسوزوگداز امام زین العابدین، علیه السلام،است که در میانه دعای ابو حمزه ثمالی یک نفس با اشک چشم فریاد میزد:
«الهی لا تؤدبنی بعقوبتک،و لا تمکر بی فی حیلتک،من أین لی الخیر یا رب و لا یوجد إلا من عندک،و من أین لی النجاة و لا تستطاع إلا بک،لا الذی أحسن استغنی عن عونک و رحمتک،و لا الذی أساء و اجترء علیک و لم
یرضک خرج عن قدرتک،یا رب یا رب یا ربّ». 18
خدایا،مرا با کیفرت ادب منما،و با نقشهای با من نیرنگ مکن،پروردگارا از کجا برایم خیری هست،درحالیکه جز نزد تو یافت نمیشود،و از کجا برایم نجاتی است،درحالیکه جز به تو فراهم نمیگردد،نه آنکه نیکی کرد از کمک و رحمتت بینیاز شد،و نه آنکه بدی کرد و بر تو گستاخی روا داشت و تو را خشنود نساخت از عرصۀ قدرتت بیرون رفت.
پروردگارا،پروردگارا،پروردگارا....
شب چنین انسانهای والامقامی باید هم روز جهانافروز باشد.
این خصوصیات دو نوع نگاه به مجموعه هستی بود که همچنانکه در ابتدا آوردم اختصاص به یوسف و زلیخا ندارد و از زمان حضرت آدم بوده و تا قیامت هم ادامه خواهد داشت.
(1).آیات3-102 این سورهبه داستان حضرت یوسف میپردازد و مشتمل بر رویدادها و موقعیتهایی است که این پیامبر الهی در برخورد با دیگران از کودکی به بعد بدان مبتلا بوده است.
(2). «وَ الشَّمْسِ وَ ضُحٰاهٰا. وَ الْقَمَرِ إِذٰا تَلاٰهٰا... قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکّٰاهٰا. وَ قَدْ خٰابَ مَنْ دَسّٰاهٰا».
(3)آل عمران،191.
(4).مفهوم این عبارت در آیاتمختلفی آمده است:حجر،85؛ص،27؛دخان،38؛ احقاف،3؛انبیاء،16.
(5).خرمشاهی،قوام الدین،مثنوی معنوی،دفتر اول،داستان طوطی و بازرگان،بیت 1834-1836
(6).منظور عقل مطبوع در مقابل عقل مسموع است.این تعبیر هم از امیر مومنان و هم از امام جواد،علیهما السلام،نقل شده است.در روایات نیز گاهی به جای عقل از واژه علم استفاده شده است:
-نهج البلاغه،ج 4،ص 79.علی،علیه السلام: «العلم علمان:مطبوع و مسموع،و لا ینفع المسموع إذا لم یکن المطبوع».
-درباره عقل درونی و عقل بیرونی امام کاظم،علیه السلام،به هشام میفرمایند(کافی، ج 1،ص 16): «یا هشام ما بعث اللّه أنبیاءه و رسله إلی عباده إلا لیعقلوا عن اللّه، فأحسنهم استجابة أحسنهم معرفة،و أعملهم بأمر اللّه أحسنهم عقلا،و أکملهم عقلا أرفعهم درجة فی الدنیا و الآخر.یا هشام إن للّه علی الناس حجتین:حجة ظاهرة و حجة باطنة،فأما الظاهرة فارسل و الأنبیاء و الأئمة،و أما الباطنة فالعقول».
در مجلدات اخیر به تفصیل دراینباره مطالبی ذکر شده است.
(7).کافی،ج 1،ص 13:در روایتی از رسول اکرم صلی اللّه علیه و آله آمده است: «لا بعث اللّه نبیا و لا رسولا حتی یستکمل العقل،و یکون عقله أفضل م جمیع عقول أمته». و چون پیامبر اسلام برتر از همه پیامبران گذشته است به طور طبیعی عقل ایشان نیز از-
-سایر پیامبر کاملتر است.در روایت جالبی از کتاب کافی(ج 1،ص 230)ذیل عنوان «ما أعطی الائمة،علیهم السلم،من اسم اللّه الاعظم»میخوانیم:«ابی جعفر،علیه السلام،قال:إن اسم اللّه الاعظم علی ثلاثة و سبعین حرفا و إنما کان عند آصف[بن برخیا وصی سلیمان]منها حرف واحد فتکلم به فخسف بالارض ما بینه و بین سریر بلقیس حتی تناول السریر بیده ثم عادت الارض کما کانت أسرع من طرفة عین و نحن عندنا من الاسم الاعظم اثنان و سبعون حرفا،و حرف واحد عند اللّه تعالی استأثر به فی علم الغیب عنده،و لا حول و لا قوة إلا باللّه العلی العظیم».نیز:سمعت أبا عبد اللّه،علیه السلام،یقول:إن عیسی ابن مریم،علیه السلام،اعطی حرفین کان یعمل بهما و اعطی موسی أربعة أحرف،و اعطی إبراهیم ثمانیة أحرف،و اعطی نوح خمسة عشر حرفا،و اعطی آدم خمسه و عشرین حرفا،و إن اللّه تعالیجمع ذلک کله لمحمد،صلی اللّه علیه و آله،و إن اسم اللّه الاعظم ثلاثة و سبعون حرفا،أعطی محمدا، صلی اللّه علیه و آله،اثنین و سبعین حرفا و حجب عنه حرف واحد.3-الحسین بن محمد الاشعری،علی معلی بن محمد،عن أحمد بن محمد بن عبد اللّه،عن علی بن محمد النوفلی،عن أبی الحسن صاحب العسکر،قال:سمعته یقول:اسم اللّه الاعظم ثلاثة و سبعون حرفا،کان عند آصف حرف فتکلم به فانخرفت له الارض فیما بینه و بین سبأ فتناول عرش بلقیس حتی صیره إلی سلیمان،ثم انبسطت الارض فی أقل من طرفه عین،و عندنا منه اثنان و سبعون حرفا،و حرف عند اللّه مستأثر به فی علم الغیب».
(8).در قرآن درباره پسر نوح میخوانیم: «وَ نٰادیٰ نُوحٌ رَبَّهُ فَقٰالَ رَبِّ إِنَّ ابْنِی مِنْ أَهْلِی وَ إِنَّ وَعْدَکَ الْحَقُّ وَ أَنْتَ أَحْکَمُ الْحٰاکِمِینَ. قٰالَ یٰا نُوحُ إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صٰالِحٍ فَلاٰ تَسْئَلْنِ مٰا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنِّی أَعِظُکَ أَنْ تَکُونَ مِنَ الْجٰاهِلِینَ. قٰالَ رَبِّ إِنِّی أَعُوذُ بِکَ أَنْ أَسْئَلَکَ مٰا لَیْسَ لِی بِهِ عِلْمٌ وَ إِلاّٰ تَغْفِرْ لِی وَ تَرْحَمْنِی أَکُنْ مِنَ الْخٰاسِرِینَ». هود،45-47.
(9).آثار معارف انبیا،چه مستقیم و چه غیر مستقیم،دانش دانشمندان را تحت تأثیر قرار داده است.چنانکه برخی معارف بشری به وضوح ریشه در معارف انبیان دارد.
(مولف).
(10).کمال الدین و تمام النعمة،شیخ صدوق،ص 675: «أبی جعفر،علیه السلام،قال:إذا قام قائمنا علیه السلام وضع یده علی رؤوس العباد فجمع بها عقولهم و کملت بها أحلامهم».
(11).روایتی به این مضمون در بحار الانوار نقل شده است(ج 52،ص 336): «أبی عبد اللّه،علیه السلام،قال:العلم سبعة و عشرون حرفا فجمیع ما جاءت به الرسل حرفان فلم یعرف الناس حتی الیوم غیر الحرفین،فإذا قام قائمنا أخرج الخمسة و العشرین حرفا فبثها فی الناس،و ضم إلیها الحرفین،حتی یبثها سبعة و عشرین حرفا».
(12).همسر لوط و همسر و پسر نوح هر سه در خانه پیامبران الهی زندگی میکردند و نجات نیافتند و آسیه همسر فرعون در خانه فرعون زندگی میکرد و اهل نجات شد.
قرآن دراینباره میفرماید: «ضَرَبَ اللّٰهُ مَثَلاً لِلَّذِینَ کَفَرُوا امْرَأَتَ نُوحٍ وَ امْرَأَتَ لُوطٍ کٰانَتٰا تَحْتَ عَبْدَیْنِ مِنْ عِبٰادِنٰا صٰالِحَیْنِ فَخٰانَتٰاهُمٰا فَلَمْ یُغْنِیٰا عَنْهُمٰا مِنَ اللّٰهِ شَیْئاً وَ قِیلَ ادْخُلاَ النّٰارَ مَعَ الدّٰاخِلِینَ. وَ ضَرَبَ اللّٰهُ مَثَلاً لِلَّذِینَ آمَنُوا امْرَأَتَ فِرْعَوْنَ إِذْ قٰالَتْ رَبِّ ابْنِ لِی عِنْدَکَ بَیْتاً فِی الْجَنَّةِ وَ نَجِّنِی مِنْ فِرْعَوْنَ وَ عَمَلِهِ وَ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظّٰالِمِینَ. وَ مَرْیَمَ ابْنَتَ عِمْرٰانَ الَّتِی أَحْصَنَتْ فَرْجَهٰا فَنَفَخْنٰا فِیهِ مِنْ رُوحِنٰا وَ صَدَّقَتْ بِکَلِمٰاتِ رَبِّهٰا وَ کُتُبِهِ وَ کٰانَتْ مِنَ الْقٰانِتِینَ». تحریم،10-12.
(13).اسراء،7.
(14).اشاره است به این آیاتقرآن: «یٰا بَنِیَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ یُوسُفَ وَ أَخِیهِ وَ لاٰ تَیْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللّٰهِ إِنَّهُ لاٰ یَیْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللّٰهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْکٰافِرُونَ* فَلَمّٰا دَخَلُوا عَلَیْهِ قٰالُوا یٰا أَیُّهَا الْعَزِیزُ مَسَّنٰا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ وَ جِئْنٰا بِبِضٰاعَةٍ مُزْجٰاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ وَ تَصَدَّقْ عَلَیْنٰا إِنَّ اللّٰهَ یَجْزِی الْمُتَصَدِّقِینَ* قٰالَ هَلْ عَلِمْتُمْ مٰا فَعَلْتُمْ بِیُوسُفَ وَ أَخِیهِ إِذْ أَنْتُمْ جٰاهِلُونَ* قٰالُوا أَ إِنَّکَ لَأَنْتَ یُوسُفُ قٰالَ أَنَا یُوسُفُ وَ هٰذٰا أَخِی قَدْ مَنَّ اللّٰهُ عَلَیْنٰا إِنَّهُ مَنْ یَتَّقِ وَ یَصْبِرْ فَإِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ* قٰالُوا تَاللّٰهِ لَقَدْ آثَرَکَ اللّٰهُ عَلَیْنٰا وَ إِنْ کُنّٰا-
-لَخٰاطِئِینَ* قٰالَ لاٰ تَثْرِیبَ عَلَیْکُمُ الْیَوْمَ یَغْفِرُ اللّٰهُ لَکُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ الرّٰاحِمِینَ* اِذْهَبُوا بِقَمِیصِی هٰذٰا فَأَلْقُوهُ عَلیٰ وَجْهِ أَبِی یَأْتِ بَصِیراً وَ أْتُونِی بِأَهْلِکُمْ أَجْمَعِینَ* وَ لَمّٰا فَصَلَتِ الْعِیرُ قٰالَ أَبُوهُمْ إِنِّی لَأَجِدُ رِیحَ یُوسُفَ لَوْ لاٰ أَنْ تُفَنِّدُونِ* قٰالُوا تَاللّٰهِ إِنَّکَ لَفِی ضَلاٰلِکَ الْقَدِیمِ* فَلَمّٰا أَنْ جٰاءَ الْبَشِیرُ أَلْقٰاهُ عَلیٰ وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِیراً قٰالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَکُمْ إِنِّی أَعْلَمُ مِنَ اللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ* قٰالُوا یٰا أَبٰانَا اسْتَغْفِرْ لَنٰا ذُنُوبَنٰا إِنّٰا کُنّٰا خٰاطِئِینَ* قٰالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبِّی إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ* فَلَمّٰا دَخَلُوا عَلیٰ یُوسُفَ آویٰ إِلَیْهِ أَبَوَیْهِ وَ قٰالَ ادْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شٰاءَ اللّٰهُ آمِنِینَ* وَ رَفَعَ أَبَوَیْهِ عَلَی الْعَرْشِ وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً وَ قٰالَ یٰا أَبَتِ هٰذٰا تَأْوِیلُ رُءْیٰایَ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَعَلَهٰا رَبِّی حَقًّا وَ قَدْ أَحْسَنَ بِی إِذْ أَخْرَجَنِی مِنَ السِّجْنِ وَ جٰاءَ بِکُمْ مِنَ الْبَدْوِ مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ الشَّیْطٰانُ بَیْنِی وَ بَیْنَ إِخْوَتِی إِنَّ رَبِّی لَطِیفٌ لِمٰا یَشٰاءُ إِنَّهُ هُوَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ* رَبِّ قَدْ آتَیْتَنِی مِنَ الْمُلْکِ وَ عَلَّمْتَنِی مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحٰادِیثِ فٰاطِرَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ أَنْتَ وَلِیِّی فِی الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَةِ تَوَفَّنِی مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِی بِالصّٰالِحِینَ* ذٰلِکَ مِنْ أَنْبٰاءِ الْغَیْبِ نُوحِیهِ إِلَیْکَ وَ مٰا کُنْتَ لَدَیْهِمْ إِذْ أَجْمَعُوا أَمْرَهُمْ وَ هُمْ یَمْکُرُونَ». یوسف،87-102.
(15).حافظ:ای بیخبر بکوش که صاحب خبر شوی/تا راهرو نباشی کی راهبر شوی.
(16).بیت از شورش است.
(17).در کار خود و خدای باشید/تا رونق کاروبار بینید.ر ک:نظامی گنجوی،لیلی و مجنون.
(18).فراز نخست دعای ابی حمزه ثمالی.
تهران،حسینیه همدانیها رمضان 1386
بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.
نگاه حق و نگاه باطل،یا به تعبیر حکمای الهی نگاه عقلی و نگاه جاهلانه،دو نگاهی است که انسان در طول تاریخ حیاتش درباره مجموعه هستی داشته است.نگاه اول نگاهی است مبتنی بر حسّ باطن که عبارت از وجدان و فطرت و عقل است،و نگاه دوم نگاهی است بر پایۀ حواس ظاهر که در این نگاه انسان با حیوانات دیگر اشتراک دارد.
در اینجایگاه،انسان جز ظاهر چیزی نمیبیند،خدا را نمیشناسد و جهان را آشپزخانهای میانگارد که وظیفهاش پختن و آمادهکردن برای این جنس دو پاست تا بخورد و لذت ببرد.به طور طبعی نیز،میدان دید این نگاه به قول امیر المؤمنین در نهج البلاغه بسیار محدود و تنگ است. 1
در عوض،نگاه با حسّ باطن نگاهی است که انسان با آن حقایق را دیده و خدا را مییابد.در نهج البلاغه میخوانیم که روزی مردی از اهالی یمن 2 از امیر مؤمنان سؤال کرد:آیا خدا را دیدهاید؟فرمود:
«أفأعبد ما لا أری؟»
آیا معبودی را که نمیبینم عبادت کنم؟
خدا را دیدهام که برایش سر بر خاک گذاشتهام و مطعیش هستم.
عرض کرد:چگونه او را دیدهاید؟فرمود:
«لا تراه العیون بمشاهدة العیان و لکن تدرکه القلوب بحقائق الایمان». 3
چشمها او را به عیان نمیبینند،بلکه قلبهایند که به حقیت ایمان ادارکش میکنند.
با چشم سر،که چشم همه موجودات زنده است،نمیتوان او را دید.
من با چشم باطن خود او را دیدهام و با تماشای آن جمال ازلی و ابدی اینگونه خاکسار شدهام و عبادتش میکنم.
به چشم دلت دید باید جهان که چشم سر ما نبیند نهان
بدین آشکارت ببین آشکار نهانیت را بر نهانی گمار. 4
قرآن کریم دراینباره در سورههای مختلف آیاتی دارد که واقعا شنیدنی است.از جمله مواردی که قرآن دراینباره مطرح میکند دو دیدگاه مختلف مردم درباره پیامبران الهی به ویژه پیامبر گرامی اسلام و کتاب آسمانی اوست.
نگاه برخی از مردم به پیغمبر اکرم مبتنی بر حسّ ظاهر بود و نگاه برخی دیگر براساس حس باطن.قرآن در آیه198 سورهاعراف به پیامبر میفرماید:
«وَ إِنْ تَدْعُوهُمْ إِلَی الْهُدیٰ لاٰ یَسْمَعُوا.وَ تَرٰاهُمْ یَنْظُرُونَ إِلَیْکَ وَ هُمْ لاٰ یُبْصِرُونَ».
و اگر آنان را به سوی هدایت دعوت کنید،نمیشنوند.و آنان را میبینی که به تو مینگرند درحالیکه نمیبینند.
ای پیامبر،این مردهم نگاهت میکنند ولی درکت نمیکنند.برای همین، نهایت حرفی که دربارهات میزنند همانهاست که درباره پیامبران پیش از تو گفتند:
«-فَقٰالَ الْمَلَأُ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ:مٰا هٰذٰا إِلاّٰ بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُرِیدُ أَنْ یَتَفَضَّلَ عَلَیْکُمْ.وَ لَوْ شٰاءَ اللّٰهُ لَأَنْزَلَ مَلاٰئِکَةً.... إِنْ هُوَ إِلاّٰ رَجُلٌ بِهِ جِنَّةٌ...». 5
سران و اشراف قوم نوح که کافر بودند گفتند:این جز بشری مانند شما نیست که میخواهد بر شما برتری جوید.و اگر خدا میخواست پیامبری بفرستد قطعا فرشتگانی را به پیامبری میفرستاد....او نیست جز مردی که نوعی دیوانگی در اوست.
«-وَ قٰالَ الْمَلَأُ مِنْ قَوْمِهِ الَّذِینَ کَفَرُوا وَ کَذَّبُوا بِلِقٰاءِ الْآخِرَةِ وَ أَتْرَفْنٰاهُمْ فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا:مٰا هٰذٰا إِلاّٰ بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یَأْکُلُ مِمّٰا تَأْکُلُونَ مِنْهُ وَ یَشْرَبُ مِمّٰا تَشْرَبُونَ. وَ لَئِنْ أَطَعْتُمْ بَشَراً مِثْلَکُمْ إِنَّکُمْ إِذاً لَخٰاسِرُونَ.... إِنْ هُوَ إِلاّٰ رَجُلٌ افْتَریٰ عَلَی اللّٰهِ کَذِباً...». 6
عدهای از سران و اشراف قوم ثمود که کافر بودند و دیدار آخرت را تکذیب میکردند و آنان را در زندگی دنیا از وسایل و ابزار مادی فراوانی برخودرار کرده بودیم گفتند:این جز بشری مانند شما نیست که از آنچه شما میخورید میخورد و از آنچه شما میآشامید میآشامد.و بیتردید اگر بشری مثل خود را اطاعت کنید،یقینا زیانکارید...او نیست مگر کسی که بر خدا افترا بسته است.
«-قٰالُوا إِنَّمٰا أَنْتَ مِنَ الْمُسَحَّرِینَ. مٰا أَنْتَ إِلاّٰ بَشَرٌ مِثْلُنٰا فَأْتِ بِآیَةٍ إِنْ کُنْتَ مِنَ الصّٰادِقِینَ». 7
آنان به صالح گفتند:جز این نیست که تو از جادوشدگانی.تو جز بشری مانند ما نیستی.اگر راست میگویی معجزهای بیاور.
«-قٰالُوا إِنَّمٰا أَنْتَ مِنَ الْمُسَحَّرِینَ. وَ مٰا أَنْتَ إِلاّٰ بَشَرٌ مِثْلُنٰا وَ إِنْ نَظُنُّکَ لَمِنَ الْکٰاذِبِینَ». 8
به شعیب گفتند:جز این نیست که تو از جادوشدگانی.و تو جز بشری مانند ما نیستی و بیتردید ما تو را از دروغگویان میپنداریم.
آنها تو را نیز همینگونه خواهند دید و خواهند گفت این هم انسانی است مثل ما که از پدر و مادری به دنیا آمده،اهل قبیله خودمان است و هیچ امتیازی بر ما ندارد.با این نگاه،آنها نه تنها ایمان نمیآورند،تو را ساحر و مجنون و کذّاب 9 نیز معرفی میکنند.با این فرق که خواهند گفت او قبل از چهل سالگی این بیماریها را نداشته و آدم وزین و با ادب و کم حرفی بوده،اما این روزها حرفهایی میزند که نشان میدهند جن زده شده و حالت روانیاش به هم خورده و دروغ به هم میبافد.
درواقع،این گروه نمیخواستند با عقل و وجدان و فطرتشان رسول خدا را درک کنند و با گوش جان حرفهایش را بشنوند یا معجزهاش را ببینند.برای همین،نه تنها ایمان نیاوردند،شروع به اشکالتراشی و بهانهجویی کردند که اگر او به راستی پیامبر و فرستاده خداست،چرا از چیزهایی که ما میخوریم میخورد و در بازارها راه میرود:
«وَ قٰالُوا مٰا لِهٰذَا الرَّسُولِ یَأْکُلُ الطَّعٰامَ وَ یَمْشِی فِی الْأَسْوٰاقِ...». 10
و گفتند:این چه پیامبری است که غذا میخورد و در بازارها راه میرود...؟
آنها میخواستند از این که پیامبر در بازارها راه میرود یا مانند مردم دیگر غذا میخورد نتیجه بگیرند که او فردی عادی است و انسان مهمی نیست.
این یک نوع نگاه منفی به پیامبر اسلام بود.گروه دیگری هم بودند که میگفتند:
«...فَقٰالُوا أَ بَشَرٌ یَهْدُونَنٰا؟فَکَفَرُوا...». 11
آیا بشری مانند خودمان میخواهد ما را راهنمایی کند؟پس کافر شدند....
یک بشر میخواهد ما را هدایت بکند؟چرا خداوند برای این کار فرشتهای نفرستاده یا حداقل با او فرشتهای را همراه نکرده است؟ 12
خداوند نیز در جواب آنان بلافاصله میگوید: «فَکَفَرُوا»، هرکس پیغمبر مرا اینگونه ببیند کافر و نجس و پلید است.
این نگاه منفی دو گروه از مردم در برابر کلمات حق پیامبر بود که قرآن از آنها یاد میکند:اول،تکیه بر جنبههای انسانی پیامبر و دوم،دروغگو و ساحر و مجنون معرفی کردن ایشان.قرآن در ادامه این آیهبه رسول خدا میگوید:
«اُنْظُرْ کَیْفَ ضَرَبُوا لَکَ الْأَمْثٰالَ فَضَلُّوا فَلاٰ یَسْتَطِیعُونَ سَبِیلاً». 13
ای پیامبر،بنگر که چگونه(و بر پایۀ چه امور نامعقولی)این اوصاف را برای تو بیان کردند.پس(به سبب لجاجت،تکبر،دشمنی و تعصب)گمراه شدهاند و نمیتوانند راهی به سوی حق بیابند.
پس از همه این شرارتها،وقتی دشمنان دیدند نمیتوانند مانع رشد این پیام الهی شوند به زور متوسل شدند و تلاش کردند از را جنگ و خونریزی پیامبر را از میان بردارند و به خیال خود از این گرفتاری نجات یابند،لذا بارها با او به جنگ برخاستند 14
در مقابل این گروه،کسانی هم بودند که با عقل و وجدان و فطرت پیامبر را میدیدند و کلامش را میشنیدند و بدون این که حتی معجزهای طلب کنند به او ایمان میآوردند.
شیخ طبرسی در کتاب إعلام الوری از علی بن إبراهیم قمی نقل میکند که بعد از این که قبیله خزرج از قبیله اوس در جنگ شکست خودر، أسعد بن زراره برای جلب حمایت قبیله قریش به منزل دوست خود عتبه بن ربیعه 15 به مکه رفت.اما عتبه به او پاسخ داد:
«لنا شغل لا تنفرغ معه لشئ!...خرج فینا رجل یدعی أنه رسول اللّه،سفه أحلامنا و سب آلهتنا و أفسد شبابنا و فرق جماعتنا...ضع فی اذنیک القطن
...فلا تسمع منه و لا تکلمه فإنه ساحر یسحرک بکلامه». 16 .
گرفتاریای برای ما پیش آمده که بر اثر آن به کار دیگری نمیتوانیم بپردازیم.چندی است مردی در میان ما پیدا شده که ادعا میکند فرستاده خداست.او با سخنانش خرد ما را سفاهت خوانده،به خدایان ما توهین کرده،جوانان ما را فاسد کرده،و جماعتمان را پراکنده ساخته است...
برای همین،تو نیز(وقتی برای طواف میروی)پنبه در گوشهایت فرو کن...مبادا از او سخنی بشنوی با با او سخنی بگویی،زیرا او ساحر است و با کلامش تو را نیز افسون میکند.
وقتی اسعد برای طواف رفت،پیامبر را دید که که با گروهی از بنی هاشم در کنار حجر نشسته است.نگاهی به ایشان کرد و همانطور که پنبه در گوش از کنارشان گذشت.اما وقتی برای بار دوم به کنار حجر رسید از کارش پشیمان شد و با خود گفت:
«ما أجد منی؟»
از من نادانتر هم کسی پیدا میشود؟
میروم و از او میپرسم حرفش چیست و مردم را به چه چیز دعوت میکند.اگر حرفهایش منطقی بود،قبول میکنم وگرنه سخنش را نمیپذیرم.لذا،پنبهها را از گوش درآورد و نیز پیامبر اکرم رفت.پیامبر نیز او را به پرستش خدای یگانه و پذیرش مفاد آیات151-152 سوره مبارکه انعام دعوت کرد که در حقیقت داروی دردهای مردم مدینه بود:
«قُلْ تَعٰالَوْا أَتْلُ مٰا حَرَّمَ رَبُّکُمْ عَلَیْکُمْ أَلاّٰ تُشْرِکُوا بِهِ شَیْئاً وَ بِالْوٰالِدَیْنِ إِحْسٰاناً وَ لاٰ تَقْتُلُوا أَوْلاٰدَکُمْ مِنْ إِمْلاٰقٍ نَحْنُ نَرْزُقُکُمْ وَ إِیّٰاهُمْ وَ لاٰ تَقْرَبُوا الْفَوٰاحِشَ مٰا ظَهَرَ مِنْهٰا وَ مٰا بَطَنَ وَ لاٰ تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِی حَرَّمَ اللّٰهُ إِلاّٰ بِالْحَقِّ ذٰلِکُمْ وَصّٰاکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ».
بیایید تا آنچه را که پروردگارتان بر شما حرام کرده بخوانم:اینکه چیزی را شریک او قرار مدهید،و به پدر و مادر نیکی کنید،و فرزندانتان را از ترس تنگدستی مکشید،ما شما و آنان را روزی میدهیم،و به کارهای
زشت چه آشکار و چه پنهانش نزدیک نشوید،و انسانی را که خدا محترم شمرده جز به حق نکشید.خدا اینگونه به شما سفارش کرده تا بیندیشید.
«وَ لاٰ تَقْرَبُوا مٰالَ الْیَتِیمِ إِلاّٰ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ حَتّٰی یَبْلُغَ أَشُدَّهُ وَ أَوْفُوا الْکَیْلَ وَ الْمِیزٰانَ بِالْقِسْطِ لاٰ نُکَلِّفُ نَفْساً إِلاّٰ وُسْعَهٰا وَ إِذٰا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا وَ لَوْ کٰانَ ذٰا قُرْبیٰ وَ بِعَهْدِ اللّٰهِ أَوْفُوا.ذٰلِکُمْ وَصّٰاکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ».
و به مال یتیم جز به روشی که نیکوتر است نزدیک نشوید تا به حد بلوغ (بدنی و عقلی)خود برسد،و پیمانه و ترازو را براساس عدالت و انصاف تمام و کمال بدهید.هیچکس را جز به اندازه توانش تکلیف نمیکنیم.و هنگامی که سخن گویید عدالت ورزید،هرچند درباره خویشان باشد،و به پیمان خدا وفا کنید.خدا اینگونه به شما سفارش کرده تا پند گیرید.
سخن پیامبر به اینجا که رسید اسعد فورا مسلمان شد.سپس گفت:
یک نفر با من همراه کنید 17 تا پیام خدا را به مردم مدینه برساند.ما به مدینه میرویم تا زمینه را برای آمدن شما آماده کنیم.شما هم بیش از این پیش این مردم نادان نمانید و به شهر ما تشریف بیاورید.آنگاه رفت و واقعا هم مدینه را برای هجرت پیغمبر آماده کرد.
نگاهی که پیش از این طرح کردیم نگاه مردم عادی به پیامبر اسلام بود.
حال سوال این است که آیا انبیاء گذشته نیز درباره حضرت نظری داشتهاند؟و این نگاه چگونه بوده است؟
برای پاسخ این سوال،ابتدا به خطبه اول نهج البلاغه مراجعه میکنیم.
امیر مومنان در اثنای این خطبه میفرمایند:
«...مضت الدهور و سلفت الآباء و خلقت الابناء إلی أن بعث اللّه سبحانهمحمدا رسول اللّه،صلی اللّه علیه و آله،لانجاز عدته و تمام نبوته مأخوذا علی النبیین میثاقه...». 18
روزگاران گذشت و پسران در پی پدران بر جایگاهشان تکیه زدند تا سرانجام،خداوند سبحان محمد فرستاده خود را برای تحقق وعدههای الهی و ختم سلسله پیامبری مبعوث کرد،درحالیکه از همه پیامبران پیشین برایش پیمان گرفته بود....
آنچنانکه از عبارت حضرت استفاده میشود خداوند از 124 هزار پیغمبر برای قبول نبوت پیغمبر اکرم پیمان گرفته است؛گویی خداوند به انبیا فرموده نمره شما در عمل و ایمان و تبلیغ نوزده است،به پیغمبر من ایمان بیاورید تا نمرهتان بیست شود.انبیاء الهی هم این را قبول کردهاند.
پس،پیامبران گذشته همگی بر پیامبری حضرت ختمی مرتبت اذعان داشته و آن را پذیرفتهاند.
در روایات آمده است:انبیاء الهی،این عاقلترین عاقلان،با وجدانترین وجدانداران،و پاکنهادترین انسانها،با اینکه پیغمبر را ندیده بودند،اما به صرف این که از خدا شنیده بودند که او کیست،پس از این پیمان با گریه دست به دعا برداشتند که:
«اللّهمّ اجعنا من امّة محمّد».
دقت کنیم.نگفتند: «اللهم اجعلنا مع محمّد» ؛ما را با محمد قرار بده.گفتند از امت محمد قرار بده؛یعنی خدایا،ما کجا و پیغمبر تو کجا؟ما را جزء امت او به حساب بیاور تا در قیامت سرمان را بالا بگیریم،نه به این خاطر که ما هم پیغمبرین،برای این که در زمره امت او هستیم.
«اللّهم لا تحرمنا صحبة محمّد».
خدایا،در قیامت ما را از همنشینی با او محروم نکن.در بهشت به ما هم اجازه بده نزد او باشیم و کنارش بنشینیم.
این دو نکته که کمتر گفته شده و بسیار قابل تامل و جالب است.اما نکته سوم:
اولیاء کسانی هستند که عبادت کامل کرده،روزه کامل گرفته،نماز کامل خوانده،ایمان کامل داشته،و خلاصه،در قیامت از این نظر چیزی کم ندارند.با این حال،آنها اینگونه دعا میکنند؛آن هم با گریههای طولانی نیمهشب؛
«اللّهم ارزقنا شفاعة محمّد». 19
این گروه همهچیز دارند ولی به خدا التماس میکنند که در قیامت پیغمبر را شفیعشان قرار دهد.مبادا ایمان و عباداتشان نتواند آنها را نجات دهد.
این تاثیر نگاهی است که مبتنی بر عقل و فطرت و وجدان باشد.
خداوند متعال در آیه15 از سورهمبارکه مائه میفرماید:
«...قَدْ جٰاءَکُمْ مِنَ اللّٰهِ نُورٌ وَ کِتٰابٌ مُبِینٌ».
بیتردید،از سوی خدا بر شما نور و کتابی روشنگر آمده است.
جالب این است که خداوند در این آیهاز قرآن و پیغمبر به یک عنوان تعبیر میکند.درباره پیغمبر میگوید:«نور»،و درباره قرآن میگوید:
«کتاب مبین»،زیرا مبین هم به معنای نور و نوردهنده است.البته، خداوند در آیهای دیگر بهطور خاصّ قرآن را نور معرفی میکند:
«یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ قَدْ جٰاءَکُمْ بُرْهٰانٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَ أَنْزَلْنٰا إِلَیْکُمْ نُوراً مُبِیناً». 20
ای مردم،یقینا از سوی پروردگارتان برای شما برهان(و دلیلی چون پیامبر و معجزاتش)آمد و نور روشنگری(چون قرآن)به سوی شما نازل کردیم.
پس،از نظر پروردگار هم پیغمبر نور است و هم قرآن.یک نگاه مردم به قرآن نیز همین بود،یعنی آن را نور و کتاب هدایت و وحی الهی میدیدند.
در مقابل،گروهی هم بودند که تنها چیزی که از قرآن نمیدیدند نور بود.اینها قرآن را مشتی حروف سیاه بر روی سفیدی کاغذ میدیدند و میبینند.
به راستی،از چنین انسانی توقع دارید چه نظری درباره این کلام آسمانی بدهد،و از این همه آیهچه بفهمد؟قرآن در وصف حال آنان میگوید:
«وَ إِذٰا قِیلَ لَهُمْ مٰا ذٰا أَنْزَلَ رَبُّکُمْ؟قٰالُوا:
و هنگامیکه به آنان گویند:پروردگارتان چه چیزهایی نازل کرده،جواب میدهند:
أَسٰاطِیرُ الْأَوَّلِینَ». 21
(چیزی نازل نکرده،آنچه به عنوان قرآن در دسترس مردم است همان) افسانههای دروغین پیشینیان است.
آنها میگفتند:شبهای تاریک،محمد پیش داستانسرایان میرود و افسانههای بههمبافته دروغ و مزخرف آنان را حفظ میکند و به هم پیوند میدهد و میگوید اینها از آسمان نازل شده است. 22
تعجبی ندارد.وقتی انسان روی وجدانش پا بگذارد و بیوجدانی پیشه کند اینطور میشود.درست است که قرآن سرنوشت پیامبران گذشته را نیز به دلایل خاصی در برخی آیاتطرح کرده است،اما آیا قرآن همهاش داستان است و آن هم داستانهای پیشپا افتاده و دروزغ؟سایر آیاتچطور،آیا همگی بافتههای دروغ و حکایات گذشتگاناند؟به راستی،چه چیز آیاتی از این دست دروغ و افسانه است؟
«إِنَّ اللّٰهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسٰانِ وَ إِیتٰاءِ ذِی الْقُرْبیٰ وَ یَنْهیٰ عَنِ الْفَحْشٰاءِ وَ الْمُنْکَرِ وَ الْبَغْیِ...». 23
به راستی خدا به عدالت و احسان و بخشش به خویشاوندان فرمان میدهد و از فحشا و منکر و ستمگری نهی میکند....
دعوت به عدالت و نیکوکاری دروغ به هم بافته است؟آیا این سخن قرآن در زمانی که همه دانشمندان جهان میگفتند زمین ساکن است و خورشید به دور زمین میگردد دروغ است که فرمود:
«-أَ لَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ مِهٰاداً». 24
آیا زمین را برای شما چون گهوارهای بستر آرامش قرار ندادیم؟
که دلالت بر حرکت زمین میکند.
«-وَ هُوَ الَّذِی خَلَقَ اللَّیْلَ وَ النَّهٰارَ وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ کُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ». 25
و اوست که شب و روز و خورشید و ماه را آفرید که هر یک در مداری شناور است.
آیا بیان حقایق آفرینش افسانههای پیشینیان و دروغهای خودساخته است؟امان از آن لحظههای که انسان از عقل و خرد و وجدان و فطرت و انصاف جدا شود و به تعبیر قرآن «کَالْأَنْعٰامِ» 26 یا «کَمَنْ مَثَلُهُ فِی الظُّلُمٰاتِ» 27 شود.وقتی انسان وجدان نداشته و در زمره «لاٰ یَشْعُرُونَ» ها باشد و با چشم گاو و گوسفند به حقایق نگاه کند،از این بهتر نمیشود.او دیگر نور علم و وحی خدا را نمیبیند.کلمات سیاه روی کاغذ را میبیند.
مر مرا افسانه میپنداشتید تخم طعن و کافری میکاشتید
خود بد بدید ای خسیسان زمن که شما بودید افسانه نه من. 28
این داستان برای هفتصد سال قبل است ولی من عین آن را به چشم خودم نیز دیدهام که در حال حاضر به آن کاری ندارم.معروف است که مردم مسافر اول غروب به شهری رسید که کسی را در آن نمیشناخت.
راهها هم امن نبود و شب نمیشد سفر کرد.مجبور شد بماند و جایی برای خود دستوپا کند.همینطور که میگشت به یکی از اهالی شهر
گفت:دنبال خانه پاکیزهای میگردم که لقمهای پاک داشته باشد.
واقعا،چقدر خوب است آدم همیشه در زندگیاش دنبال خانه پاکیزه و لقمه پاک بگردد.چون وقتی خانه و لقمه پاک باشد،آدم پیغمبر را پیغمبر و قرآن را نور میبیند و آنوقت به این آیهعمل میکند:
«...فَالَّذِینَ آمَنُوا بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِی أُنْزِلَ مَعَهُ أُولٰئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ». 29
کسانیکه به او ایمان آوردند و او را در برابر دشمنان حمایت کردند و یاریاش دادند و از نوری که بر او نازل شده پیروی نمودند،فقط آنان رستگارانند.
گفت:مرد کوری در شهر ما هست که در فلان محله زندگی میکند و کسی را هم ندارد.پیش او برو!
از روی نشانی،کوچهبهکوچه آمد تا خانه را پیدا کرد و در زد.مرد نابینا هم مسرور از اینکه میهمانی برایش آمده او را به داخل خانه برد.
نیمههای شب،مسافر دید مرد نابینا قرآن خطی بزرگی آورد و شروع کرد به خواندن و گریه کردن:
«وَ إِذٰا سَمِعُوا مٰا أُنْزِلَ إِلَی الرَّسُولِ تَریٰ أَعْیُنَهُمْ تَفِیضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمّٰا عَرَفُوا مِنَ الْحَقِّ...». 30
و چون آنچه را که بر پیامبر اسلام نازل شده بشنوند،دیدگانشان را میبینی که به سبب آنچه از حق شناختهاند لبریز اشک شده...
آری،حقشناسان اهل گریه هستند و در برابر معشوق نمیتوانند خودشان را نگاه دارند.زیبایی معشوق را که میبینند از شوق،و آیات عذاب را که میبینند از ترس گریه میکنند.حقشناسان دریایی از اشک پاک پشت چشمهاشان موج میزند.
از اینکه دید مرد نابینا دارد از روی قرآن میخواند و اشک میریزد
خیلی تعجب کرد و سوالات زیادی برایش پیش آمد،ولی منتظر نشست تا کار او تمام شود.مرد نابینا بعد از خواندن قرآن به نماز شب ایستاد و نمازی ملکوتی خواند و از عبادت فارغ نشد.
بالاخره،بعد از نماز صبح بود که مرد نابینا بلند شد و سفره صبحانه را انداخت،میهمان که تا آن لحظه صبر کرده بود پرسید:آقا،شما چطور نابینا شدید؟گفت:نابیناییام مادرزادی است.گفت:پس چطور میتوانی قرآن را از رو بخوانی؟گفت:روزی به صاحب قرآن گفتم شما اراده فرمودی که بنده چشم نداشته باشم و چیزی را نبینم،سمعا و طاعتا،هر چه را میخواهی نبینم نمیبینم،اما مرحمتی بفرمایید حقیر را از دیدن قرآن محروم نکنید.از آنروز،شبها وقتی قرآن را باز میکنم،بین چشم من و آیاتقرآن نوری قوی ایجاد میشود که به واسطه آن میتوانم قرآن را از رو بخوانم.
آدم رباخور و بیحجاب و ظالم و مفسد و اختلاسچی و بیوجدان و دور از خداست که اگر صد تا قرآن نشانش بدهی غیر از مشتی کلمه سیاه چیزی نمیبیند،اما کسیکه اهل این معانی است قرآن را به شکل واقعیاش یعنی نور میبیند.
این هم از آن نکتههای خوب روز عاشوراست.نقل است وقتی سید الشهداء،علیه السلام،صورت و محاسن خونآلود حبیب بن مظاهر اسدی را به دامن گرفت،رو به لشکر عمر سعد کرد و فرمود:کسی را کشتید که پنجاه سال بود هر شبانهروز یک بار قرآن را ختم میکرد! 32
به واقع،این مردان بزرگوار چه انسی با قرآن داشته و چه از قرآن
میدیده یا میشنیدهاند؟
آری،ظاهربینان پیغمبر را بشری معمولی و بیامتیاز و قرآن را کتابی معمولی میبینند،اما باطنبینان پیغمبر را جلوه خدا و قرآن را نور اللّه میدانند و در پرتو این نور و در این آینه همه حقایق را بالعیان میبینند حتی قیامت خود را.چنین کسانی در دنیا به سر میبرند،ولی خود را در قیامت و در محضر خدا میبینند.
از امام چهارم نقل است که فرمود:روزی مرد نامحرمی به زنی گفت:
چارهای ندارم جز این که شهوت مرا پاسخ بدهی!زن گفت:من چنین پاسخی ندارم به کسی بدهم،اصلا چنین جوابی در وجودم نیست.آن بیغیرت هم حمله کرد و خانم را روی زمین انداخت،ولی دید زن بیچاره چنان بدنش میلرزد که نزدیک به مرگ است(کسیکه اهل شهوت است نه تنها نمیلرزد،حرص هم میزند).سوال کرد:برای چه میلرزی خانم؟گفت:برای این که من نمیخواهم این عمل انجام بگیرد، ولی تو داری مرا مجبور میکنی!از این که خدا دارد مرا میبیند میلرزم و جان دارد از بدنم بیرون میرود.
امام زین العابدین میفرماید:این مرد با شندیدن این حرف آن خانم را رها کرد و آمد کنار و گفت:مرا بیدار کردی،مرا برگرداندی،من بیگانه را با او آشنا کردی. 33
خدایا،عنایتی کن و از این نگاه به ما نیز مرحمتی کن تا همواره قرآن را قرآن،پیامبر را پیامبر،علی را علی،و حسین را حسین ببینیم.
(1).اشاره است به قسمتی از خطبه 153 نهج البلاغه با این مضمون:«إن من عزائم اللّه فی الذکر الحکیم التی علیها یثیب و یعاقب و لها یرضی و یسخط،أنه لا ینفع عبدا- و إن أجهد نفسه و أخلص فعلهأن یخرج من الدنیا لاقیا ربه بخصلة من هذه الخصال لم یتب منها:أن یشرک باللّه فیما افترض علیه من عبادته،أو یشفی غیظه* بهلاک نفس،أو یقر بأمر فعله غیره،أو یستنجح حاجة إلی الناس بإظهار بدعة فی دینه،أو یلقی الناس بوجهین،أو یمشی فیهم بلسانین.اعقل ذلک فإن المثل دلیل علی شبه إن البهائم همها بطونها.و إن السباع همها العدوان علی غیرها.و إن النساء همهن زینة الحیاة الدنیا و الفساد فیها.إن المؤمنون مستکینون.إن المؤمنون مشفقون.
إن المؤمنون خائفون».
(2).نام این فرد ذعلب یمانی است.
(3).نهج البلاغه،ج 2،ص 99.
(4).از رودیک است.
(5).مومنون،24-25.
(6).مومنون،33 و 34 و 38.
(7).شعرا،154.
(8).شعرا،185-186.
(9).ص،4: «وَ قٰالَ الْکٰافِرُونَ هٰذٰا سٰاحِرٌ کَذّٰابٌ»؛ ذاریات،52: «کَذٰلِکَ مٰا أَتَی الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلاّٰ قٰالُوا سٰاحِرٌ أَوْ مَجْنُونٌ» و...
(10).فرقان،7.
(11).تغابن،6.
(12).اشاره است به این آیات:
-مومنون،24: «...لَوْ شٰاءَ اللّٰهُ لَأَنْزَلَ مَلاٰئِکَةً...»؛ و اگر خدا میخواست پیامبری بفرستد،قطعا فرشتگانی را به پیامبری میفرستاد.
-فرقان،7: «...لَوْ لاٰ أُنْزِلَ إِلَیْهِ مَلَکٌ فَیَکُونَ مَعَهُ نَذِیراً»؛ چرا فرشتهای به سوی او-
-نازل نشده تا همراه او بیمدهند باشد.
(13).فرقان،9.
(14).مورخین در تعداد جنگهای رسول خدا اختلاف دارند.عدهای تعداد غزوات پیامبر را 26 و عدهای 27 دانستهاند.تعداد سریهها را ابن اسحاق 38،طبرسی 36، و مسعودی از جمعی 35،از قول طبری 48،و از برخی دیگر 66 سریه نقل کردهاند.
ر ک:آیتی،محمد ابراهیم،تاریخ پیامبر اسلام،ص 190 و 192.
(15).عتبه بن ربیعه بن عبد شمس از اشراف و مردان بانفوذ قریش بود.او یکبار در مسجد الحرام با رسول خدا سخن گفت و پیشنهاداتی هم به حضرت داد که در پاسخ به آنها آیه47 سورهسبأ نازل شد.او از صلحجویان جنگ بدر بود.با این حال، در زمره کسانی بود که در جنگ تنبهتن با منتخبین سپاه اسلام کشته شدند.ر ک:
تاریخ پیامبر اسلام،صص 211،210،96.
(16).عبارت عربی تلخیص و برای رعایت اختصار اندکی جابهجا شده است.ر ک:
راوندی،قصص الانبیاء،ص 329؛مجلسی،بحار الانوار،ج 19،ص 5-8.
(17).پیامبر اسلام مصعب بن عمیر را برای این منظور به مدینه فرستادند.
(18).نهج البلاغه،خطبه اول،ج 1،ص 24.
(19).ر ک:تفسیر روح البیان،یا التصوف.(مولف).
(20).نساء،174.
(21).نحل،24.
(22).ر ک:فرقان،4-5.
(23).نحل،90.
(24).نبأ،6.
(25).انبیاء،33.
(26).اشاره است به دو آیه:اعراف،179: «أُولٰئِکَ کَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ». و فرقان،44؛ «إِنْ هُمْ إِلاّٰ کَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِیلاً».
(27).قسمتی از آیه122 سورهانعام است: «کَمَنْ مَثَلُهُ فِی الظُّلُمٰاتِ لَیْسَ بِخٰارِجٍ مِنْهٰا».
(28).مثنوی معنوی،دفتر سوم،بیت 4285 و 4286.
(29).اعراف،157.
(30).انعام،83.
(31).از مجنون و لیلی امیر خسرو دهلوی است.
(32).ر ک:کلمات الإمام الحسین(ع)،شیخ شریفی،ص 446.به نقل از:معالی السبطین، ج 1،ص 376؛ینابیع المودة،ص 415: «یرحمک اللّه یا حبیب لقد کنت تختم القرآن فی لیله واحدة و انت فاضل».
(33).اشاره است به این روایت که در کتاب کافی،ج 2،ص 69،ح وارد شده است:
«علی بن إبراهیم،عن أحمد بن محمد بن خالد،عن الحسن بن الحسین،عن محمد بن سنان،عن أبی سعید المکاری،عن أبی حمزة الثمالی،عن علی بن الحسین (صلوات اللّه علیهما)[قال:]إن رجلا رکب البحر بأهله فکسر بهم،فلم ینج ممن کان فی السفینة إلا امرأة الرجل،فإنها نجت علی لوح من ألواح السفینة حتی ألجأت علی جزیرة من جزائر البحر و کان فی تلک الجزیرة رجل یقطع الطریق و لم یدع للّه حرمة إلا انتهکها فلم یعلم إلا و المرأة قائمة علی رأسه،فرفع رأسه إلیها فقال:إنسیة أم جنیة؟فقالت:إنسیة فلم یکلمها کلمة حتی جلس منها مجلس الرجل من أهله،فلما أن هم بها اضطربت.فقال لها:مالک تضطربین؟فقالت:أفرق من هذاو أومأت بیدها إلی السماءقال:فصنعت من هذا شیئا؟قالت:لا و عزته،قال:فأنت تفرقین منه هذا الفرق و لم تصنعی من هذا شیئا و إنما أستکرهک استکراها فأنا و اللّه أولی بهذا الفرق و الخوف و أحق منک.قال:فقام و لم یحدث شیئا و رجع إلی أهله و لیست له همة إلا التوبة و المراجعة،فبینا هو یمشی إذ صادفه راهب یمشی فی الطریق،فحمیت علیهما الشمس فقال الراهب للشاب:ادع اللّه یظلنا بغمامة،فقد حمیت علینا الشمس، فقال الشاب:ما أعلم أن لی عند ربی حسنة فأتجاسر علی أن أسأله شیئا،قال:فأدعو أنا و تؤمن أنت؟قال نعم.فأقبل الراهب یدعو و الشاب یؤمن،فما کان بأسرع من أن أظلتهما غمامة،فمشیا تحتها ملیا من النهار،ثم تفرقت الجادة جادتین فأخذ الشاب فی واحدة و أخذ الراهب فی واحدة فإذا السحابة مع الشاب،فقال:الراهب أنت خیر-
-منی،لک استجیب و لم یستجیب لی فاخبرنی ما قتتک؟فأخبره بخبر المرأة فقال:
غفر لک ما مضی حیث دخلک الخوف،فانظر کیف تکون فیما تستقبل».
و تأثیر آنها در رشد و سقوط انسان
تهران،حسینیه همدانیها رمضان 1386
بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.
حقیقتی که از دیرباز برای همه دانشمندان معلوم بوده این است که انسان دارای دو نوع حس یا ابزار درک و فهم است:حواس ظاهری و حواس باطنی.
حواس ظاهری همان پنج حس معروف بینایی و شنوایی و چشایی و بویایی و لامسهاند که انسان را با نمودهای ظاهری عالم هستی مرتبط میکنند و حواس باطنی حسهایی هستند که انسان را با عوالم و حقایق معنوی و عناصر باعظمتی،که رابط بین انسان و عالم ملکوت است، ارتباط میدهند و باعث میشوند انسان در همین دنیا قادر به لمس و درک حقایق اصیل عالم و واقعیات عالم ماوراء باشد.ازاینرو،هرچه این حس قویتر باشد،انسان به وجود مقدس پروردگار عالم نزدیکتر است.
به کمک این حسها،انسان در گردونه عمل صالح و اخلاق حسنه و تقوا قرار میگیرد،و وجودش منبع تولید خیرات و مبرّات و عبادات و
خدمات باارزش دیگر میشود،به طوری که همواره با نیتی پاک و صاف در راه جلب رضایت پروردگار عالم گام برمیدارد و کارش به ایثار،که برتر از انفاق است،میرسد؛یعنی در حال شدت نیاز؛دیگران را بر خود مقدم میدارد.
اگر انسان حسهای باطن مثل عقل،وجدان،حالات بسیار باارزش قلب و نفس را به کار نگیرد و فقط از حسهای ظاهر استفاده کند، رابطهاش با زندگی به رابطهای حیوانی بدل میشود؛درحالیکه اگر از این حسها بهرهبرداری کند،حسهای ظاهری هم به استخدام آنها در خواهند آمد و انسان را به اوج آزادی و حریّت(به معنای واقعی کلمه) خواهند رساند.ازاینرو،کسیکه حس باطنش بیدار است حتی وقتی با حس ظاهر به عالم نگاه میکند چنین میبیند:
برگ درختان سبز در نظر هوشیار هر ورقش دفتری است معرفت کردگار 1
یعنی برگ درختان نیز برای او نردبانی برای رسیدن به توحید و شناخت پروردگار و به دستآوردن کرامت و ادب میشود.
اما اگر انسان با حسهای باطن خود رابطه نداشته باشد،شهوات و هواهای نفسانی حواس ظاهری او را به کار میگیرند و شروع به ساختمانسازی میکنند،ولی چون دید انسانی ندارند هرچه میسازند طویله یا ساختمان حیوانی است.
قرآن کریم درباره این موضوع آیاتجالبی دارد.نخستین آیهای که بدان میپردازیم آیه179 سورهاعراف است:
«وَ لَقَدْ ذَرَأْنٰا لِجَهَنَّمَ کَثِیراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ...».
و مسلما بسیار از جنیان و آدمیان را برای دوزخ آفریدیم...
چرا؟دلیلش چیست؟زیرا:
«لَهُمْ قُلُوبٌ لاٰ یَفْقَهُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ أَعْیُنٌ لاٰ یُبْصِرُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ آذٰانٌ لاٰ یَسْمَعُونَ بِهٰا أُولٰئِکَ کَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولٰئِکَ هُمُ الْغٰافِلُونَ».
آنها را دلهایی است که به وسیله آن(معارف الهی را)در نمییابند و چشمانی است که توسط آن(حقایق و نشانههای حق را)نمیبینند و گوشهایی است که به وسیله آن(سخن خدا و پیغمبران را)نمیشنوند.
آنان مانند چارپایان بلکه گمراهترند.اینانند که بیخبر و غافل از معارف و آیاتخدایند.
به عبارت دیگر،حسّ باطن در آنان تعطیل و چراغ باطن در ایشان خاموش است.در تاریکی زندگی میکنند و راه میروند و تاریکی هم عاقبتش سقوط و دوزخ است.
وقتی حس باطن به کار گرفته نشود،حواس ظاهر نیز دچار خطا در دیدن و شنیدن میشوند و فتنه و فساد انسان را فرا میگیرد،لذا در هیچ زمینهای به کسی رحم نمیکند،حتی به خودش و خانوادهاش.در آیه28 سورهابراهیم میخوانیم:
«أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللّٰهِ کُفْراً وَ أَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دٰارَ الْبَوٰارِ».
آیا کسانی را که شکر نعمت خدا را به کفران و ناسپاسی تبدیل کردند و قوم خود را به سرای نابودی و هلاکت درآوردند ندیدی؟
چنین کسی هم خودش را اهل جهنم میکند و هم خانواده و خاندان و وابستگانش را.او چند امانت الهی را دور خود جمع کرده و چون خودش با حسهای باطن کاری ندارد،اجازه نمیدهد آنها هم کاری داشته باشند و اگر یکیشان هم بخواهد از او جدا شود،همه را وادار میکند مسخرهاش کنند تا از به کارگیری حس باطن دست بردارد.در
نهایت نیز،همه را با خود به جهنم میبرد و برای ابد به آتش میکشاند.
اما موضوع به همین جا ختم نمیشود.آیه68-66 سورهمبارکه احزاب میگوید وقتی چهره همسر و فرزند و متعلقان این فرد را در آتش جهنم از سویی به سویی میگردانند،آنان به پروردگار میگویند:
«یَوْمَ تُقَلَّبُ وُجُوهُهُمْ فِی النّٰارِ یَقُولُونَ یٰا لَیْتَنٰا أَطَعْنَا اللّٰهَ وَ أَطَعْنَا الرَّسُولاَ. وَ قٰالُوا رَبَّنٰا إِنّٰا أَطَعْنٰا سٰادَتَنٰا وَ کُبَرٰاءَنٰا فَأَضَلُّونَا السَّبِیلاَ».
ای کاش از خدا و پیامبر اطاعت کرده بودیم!و میگویند:پروردگارا،همانا ما از فرمانروایان و بزرگانمان اطاعت کردیم و آنان گمراهمان کردند.
ما از بزرگان خود اطاعت کردیم و با تو و پیغمبران و قرآنت رابطه برقرار نکردیم و جهنمی شدیم،اما تقاضایی از تو داریم:
«رَبَّنٰا آتِهِمْ ضِعْفَیْنِ مِنَ الْعَذٰابِ»
پروردگارا،بهره آنان را از عذاب دوچندان کن.
عذاب کسانی که ما را با خود به دوزخ کشیدند دو برابر کن.
«وَ الْعَنْهُمْ لَعْناً کَبِیراً».
و کاملا از رحمتت دورشان ساز!
در مقابل راهیان دوزخ،کسانی هم هستند که با حسهای باطن و هدایت انبیاء رابطه برقرار کرده و با مشاهده عالم باطن از عیبها درآمده وارد غیبها شدهاند.این افراد همسر و فرزندانشان را با خود همسو کرده و آنان را نیز در حدّ امکان از عیب و نقص درآوردهاند.قرآن کریم درباره حضور آنان در عرصه قیامت میگوید:
«جَنّٰاتُ عَدْنٍ یَدْخُلُونَهٰا وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبٰائِهِمْ وَ أَزْوٰاجِهِمْ وَ ذُرِّیّٰاتِهِمْ وَ الْمَلاٰئِکَةُ یَدْخُلُونَ عَلَیْهِمْ مِنْ کُلِّ بٰابٍ. سَلاٰمٌ عَلَیْکُمْ بِمٰا صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَی الدّٰارِ». 2
بهشتهای جاویدی که آنان و پدران و همسران و فرزندان شایسته و
درستکارشان در آو وارد میشوند.و فرشتگان از هر دری بر آنان درآیند (و گویند:)سلام بر شما به سبب استقامت و صبرتان.پس نیکوست فرجام این سرای.
در حقیقت،به چنین انسانی در قیامت میگویند پدران و همسر و فرزندان درستکارت را با خود به بهشت ببر،زیرا تو انسان ارزشمندی هستی.
آری،همسر خوب کسی است که یار دنیا و آخرت انسان باشد.هم دنیاساز باشد و هم آخرتساز.دراینباره،پیغمبر اکرم چقدر زیبا فرمودهاند:
-«ما استفاد المؤمن بعد تقوی اللّه عز و جل خیرا له من زوجة صالحة». 3
-«نعم العون الزوجة الصالحة علی الدنیا و الاخرة».
چنین همسرانی هم حسهای ظاهر را درست به کار میگیرد و هم از حسهای باطن درست استفاده میکنند،زیرا میدانند اگر حسهای باطنی و هدایت خداوند در کار نباشد،حسهای ظاهر دچار اشتباهات جبرانناپذیری میشوند.
ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد
چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا؟ 4
در روزگاران قدیم،عطاری زندگی میکرد که چشم شاگردش چپ بود و یکی را دو تا میدید.روزی،به شاگردش گفت:برو آن شیشهای را که لب طاقچه دکان است بیاور!شاگر رفت و دستخالی برگشت و به استاد گفت:کدام شیشه را بیاورم؟گفت:یک دانه شیشه که بیشتر آنجا نیست،همان را بردار بیاور.شاگر رفت و دوباره پرسید:کدام را بیاورم؟ چهار پنج بار این ماجرا تکرار شد تا اینکه بالاخره عطار گفت:پسرجان،
هر کدام را که دلت میخواهد بردار،اما دیگر پیش من نیاور،بزن زمین و بشکن.شاگر هم شیشه را از طاقچه برداشت و به زمین زد.عطار گفت:حالا آن یکی را بیاور؟گفت:حالا دیگر شیشهای نیست! 5
چپچشمها و دوبینان همین بیدینان و بیقلبها و بریدگان از خدایند که یکی را دوتا میبینند و در نهایت،آن یک دانه را هم میزنند میشکنند و چیز دیگری در زندگی برایشان باقی نمیماند.بعد،در قیامت هم سوال میکنند چرا باید به جهنم بروند؟خداوند نیزهمان طور که گذشتدلیلش را نابینایی و ناشنوایی و نافهمی و کوری حسهای باطنیشان عنوان میکند:
«لَهُمْ قُلُوبٌ لاٰ یَفْقَهُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ أَعْیُنٌ لاٰ یُبْصِرُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ آذٰانٌ لاٰ یَسْمَعُونَ بِهٰا».
بویایی این افراد بوی خوش مجالس خدا و بوی بد مجالس گناه را استشمام نمیکند و چشمشان حقیقت اشیا را نمیبیند.درحالیکه پیغمبر اکرم وقتی جلسات علم و معرفت و اخلاق را میدید میفرمود:
«روضة من ریاض الجنة». 6
یعنی مکانی که در آن طالبان علم و معرفت نشستهاند باغی از باغهای بهشت است.این حقیقت این نوع مجالس است و اگر خدا پرده را کنار بزند،قطعا معلم و متعلّم خودشان را وسط بهشت میبینند.
شاید بعضیها در زندگیشان این مسائل را ندیده باشند،اما به شخصه بعضی از این آدمهای بینا و شنوا را دیدهام.17-18 سالم بود و تازه طلبه شده بودم و تازه هم لباس روحانیت پوشیده بودم.واقع مطلب این است که لباس را یکی از اولیاء الهی به من پوشاند که نفس حقش در زندگی من خیلی تاثیر داشت و هنوز در حسرت دیدارش هستم؛
قیافهاش،نگاهش،حرفزدنش،اتصالش به پروردگار،تقوایش،پاکیش، و علمش مثالزدنی بود.خدا رحمتش کند!روزی به ایشان گفتم:به نظر شما،در این اوظاع و شرایط و با این مشکلاتی که در راه طلبگی هست و منی که 18 سال بیشتر ندارم،این لباس ماندنید است؟
خب،سل 42-43 بود و انقلاب تازه شروع شده بود.بگیر و ببند شدیدی بود و عمّال حکومت میزدند و میبردند و به سربازخانه میفرستادند و...گاهی هم از طرف دولت به طلبهها پیغام میدادند که قم نمانید با ماهی 30-40 تومان زندگی بکنید.بیایید به شما کاری بدهیم با ماهی چهار هزار تومان.آن زمان،با 40 تومان،طلبه فقط میتوانست نان و سیبزمینی و ماست بخورد و چیز دیگری نمیشد خرید،ولی با چهار هزار تومان میتوانست خانه بخرد،قسطهایش را بدهد و هزار کار دیگر بکند.ایشان فرمود:چیزی یادت میدهم تا انجام بدهی!همین الان میروی حرم حضرت معصومه و از ایشان میخواهی خواستهات را به خدا عرضه بدارد.اگر خدا قبول کند و لازم باشد در طلبگی بمانی،این لباس در مقابل هر نوع فتنهای محفوظ میماند.
و خدا را شکر،این لباس تا امروز به نفس آن مرد حق محفوظ مانده است وگرنه دویستباره از دست رفته بود.
بعد از آن،یک روز جمعه،من برای اولین بار با گروهی آشنا شدم که حدود 20 سال از عمرم را با آنها گذراندم.خدا رحمتشان کند!14-15 نفر بودند که الان همگی از دنیا رفتهاند.فقط خدا میداند که اینها که بودند و چگونه بودند.واقعا اهل نماز و ذکر و اهل اشک بودند؛واقعا اهل شناخت حلال و حرام بودند و خیلی راحت حرام را درک
میکردند؛واقعا اهل دعای عرفه بودند.یادم هست روز عرفه میرفتند در کوهها مینشستند و دعا میخواندند و گریه میکردند.زن جوان مرده را دیدهاید چطور گریه میکند؟(عرب به این کار میگوید نال ثکل).آنها اینطور عرفه میخواندند و گریه میکردند و با عرفه و ندبه و ذکر و نماز بازی نمیکردند.
نکته دیگر اینکه در میان این جمع کسی بود که حضور حضرات معصومین را درک میکرد؛یعنی گاهی همانطور که مثل سیل اشک میریخت میگفت:بوی حضرت سید الشهداء با بوی حضرت زین العابدین،یا امام رضا،علیهم السلام،دارد میآید.بعد هم میگفت به این دلیل؛و نشانی میداد.
دلتان میخواهد باور کنید میخواهید باور نکنید،ولی یکی از دوستان قدیمم که الان زنده است حداقل این حکایت را به یاد دارد.
یکی از این افراد راننده بود و مسافرکشی میکرد.جلسه ذکری هم بین دوستان بود که به نبوت میچرخید.یاد دارم یک بار نوبت به ایشان رسیده بود،به خانوادهاش گفته بود قصد دارم این دهدوازده نفر را ناهار نگه دارم.یک کیلو گوشت و مقداری نخود و لوبیا و مقداری سبزی هم به خانمش داده بود تا بپزد.از آن طرف،هر کدام از میهمانان به شش- هشت نفر دیگر گفته بودند که امروز خانه فلانی هستیم.آنجا نورش زیاد است،شما هم بیایید.
به همین ماه رمضان و به علی بن ابی طالب،شهید این ماه،قسم که نزدیک دویست نفر آن روز آمدند در آن جلسه شرکت کردند و از آن غذای اندک خوردند و رفتند.بعد،ایشان خانوادهاش را هم صدا کرد که
برای شما هم غذا هست،بیایید بخورید.
آری،عیبها که رد بشود آدم وارد غیب میشود.مشکل این است که ما عیبها را رد نکردهایم و در نتیجه چیزی هم از عالم غیب دستیگرمان نمیشود.به قول حافظ:
هرچه هست از قامت ناساز بیاندام ماست
ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست
آنها که با خدا و انبیاء نیستند و حس باطنشان خاموش است و ارتباطی میان باطنشان و این حقایق نیست،حسهای ظاهرشان هم اشتباهکار و لذتپرست میشود و هرچه این لذتپرستی بیشتر شود انحراف هم بیشتر میشود؛مثلا،ذهن به جای لذتبردن از ازدواج لذت زنا را دنبال میکند، حتی بعضیها دیگر به زنای معمولی هم راضی نمیشوند و از زنایی لذت میبرند که زن حتما شوهر داشته باشد یا حتما به زور انجام بپذیرد!!
این انحراف در حسّ ظاهر کمکم به جایی میرسد که اگر صاحب چنین گوش یا چشمی را به مجلس روضه یا قرآن ببرند از این صداها منزجر میشود و نفرت پیدا میکند.سعدی میگوید:
رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند....
برعکسش هم هست؛یعنی آدمی به جایی میرسد که به فرمایش قرآن حتی از شنیدن اسم اللّه نیز مشمئز میشود 7 ،انگار که بدترین نامها را شنیده است.
این گوش آنقدر منحرف است که فقط این جملات برایش لذت دارد:
اگر تو نباشی،نمیخواهم دنیا باشد؛هیچ کس را مثل تو دوست ندارم؛ قربانت بروم؛فدایت بشوم؛بیچارهات هستم و...حالا اگر یک نفر با صوت احسن برایش بخواند:
«قُلْ یٰا عِبٰادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلیٰ أَنْفُسِهِمْ لاٰ تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّٰهِ إِنَّ اللّٰهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ». 8
ای کسیکه همه وجودت را هزینه گناه کردی،حاضرم ببخشمت،نه تنها نمیآید،مریض هم میشود.اما اگر ساعت دو نصف شب که در خواب شیرین است یک نامحرم به او تلفن بزند،میگوید:کجایی؟آمدم.
او این صدا را دوست دارد و همان را هم میشنود،لذا اگر پروردگار به او بگوید:
«أَ لَمْ یَأْنِ لِلَّذِینَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ اللّٰهِ وَ مٰا نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ وَ لاٰ یَکُونُوا کَالَّذِینَ أُوتُوا الْکِتٰابَ مِنْ قَبْلُ فَطٰالَ عَلَیْهِمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَ کَثِیرٌ مِنْهُمْ فٰاسِقُونَ». 9
نمیشنود.
این تاثیر رابطه حس باطن و حسن ظاهر است.اما یک سوال؛
بخت از دهان دوست نشانم نمیدهد دولت خبر ز راز نهانم نم دهد
مُردم در این فراق و در این پرده راه نیست یا هست و پردهدار نشانم نمیدهد. 10
به راستی،چرا پرده از حقیقت اشیا برنمیدارند و حقایق را آنگونه که هست نشانمان نمیدهند تا به دنبالشان برویم؟چرا خسرو عالم صلاح نمیبیند پردهها را کنار بزند؟
یک پاسخ این است که او دوست دارد انسان بر اثر ایمان به غیب حرکت کند تا کارش ارزش بیشتری داشت هباشد.امام صادق میفرماید:
اگر پس پرده را نشانتان بدهند،با سر دنبال خوبیها میروید.اما این باارزش است که ندیده به دنبال آن باشید. 11
یک روز،پیامبر به مسجدیها گفت:چقدر برای دیدن برادرانم اشتیاق دارم!گفتند:یا رسول اللّه،پس ما کیستیم؟فرمود:شما اصحاب منید.شما
مرا با همه معجزاتم،از نزول قرآن و صنفشدن ماه و سبزشدن درخت خشک دیدید و به من ایمان آوردید.اما دوستان من آنهایند که فقط خبر مرا شنیدند و قبولم کردند. 12
خوش به حال آنها که به پیامبر اینطور ایمان آوردهاند و پیامبر آنان را دوست خود خوانده است و خوشا به پاداشی که به واسطه این معرفت در انتظارشان است.
چندی پیش،مطلبی خواندم که خیلی برایم جالب بود.نوشته بود تا زمان به آتش انداختن حضرت ابراهیم مادهای به نام عسل وجود نداشت.
وقتی نمرودیان آن آتش مهیب را افروختند و ابراهیم را در منجنیق گذاشتند تا به آتش بیندازند،ملائکه گفتند:خدایا،در این منطقه یک دوست بیشتر نداری و او را هم دارند زندهزنده میسوزانند!؟سپس، جبرئیل گفت:اجازه میدهید کمکش کنم!خطاب رسید:برو!جبرئیل آمد کنار منجنیق و گفت:ای ابراهیم،من چه کار میتوانم برایت بکنم؟ گفت:هیچ!علم پروردگار به وضع من برایم بس است.اگر بخواهد من بسوزم،میسوزم و اگر نخواهد،نمیسوزم،حالا هم برو و بین من و محبوبم حائل نشو!
در مسیر بازگشت،جبرئیل دید چند زنبور دارند به طرف آتش میروند.گفت:کجا میروید؟منطقه پر از آتش است.اشاره کردند که آب در دهانمان کردهایم.میرویم بریزیم روی آتش.گفت:آخر با این یک قطره آب آن آتش خاموش نمیشود!گفتند:ما داری در حد توانمان به تکلیف عمل میکنیم و پیامبر خدا را یاری میکنیم و «لاٰ یُکَلِّفُ اللّٰهُ نَفْساً إِلاّٰ وُسْعَهٰا» . 13
اینجا بود که خطاب رسید از این به بعد آنچه از دهان زنبور بیرون
میآید عسل باشد و شفای تمام دردها را در آن بجویند. 14
زنبور قطرهای آب برای کمک به پیامبر خدا میبرد،به بهای آن وجودش را کارخانه عسلسازی کردند.خداوند به آنانکه مدتها قبل از تکلیف برای خدا و دین او تلاش کردهاند،چه پاداشی خواهد داد؟ قطعا،به آنان عسل رضایت و لقاء و محبت و جنت میدهد و روز قیامت،طبق فرمایش قرآن مجید 15 ،با انبیاء وص دیقین و شهداء و صالحین همنشینشان میکند؛«یا لیتنا کنا معهم فنفوز فوزا عظیما»!
(1).از سعدی است.
(2).رعد،23-24.
(3).میزان الحکمه،ج 2،ص 1187.نیز این دو روایت:کافی،ج 5،ص 327 (من سعادة المرء الزوجة الصالحة) ؛و ابن فهد حلی،المهذب البارع،ج 3،ص 169 (خمسة من السعادة،الزوجة الصالحة و البنون الأبرار و الخلطاء الصالحون و...) ؛و مستدرک الوسائل،ج 14،ص 171؛و کتاب النوادر قطب الدین راوندی،ص 177؛ (رسول اللّه،صلی اللّه علیه و آله:إنما الدنیا متاع و خیر متاعها الزوجة الصالحة صجصج صجصج.نیز:قال:سمعته یقول:من أعطی خمسا لم یکن له عذر فی ترک عمل الاخرة:زوجة صالحة تعینه علی أمر دنیاه و آخرته،و بنون أبرار،و معیشة فی بلده، و حسن خلق یداری به الناس و حب أهل بیتی.
(4).از حافظ است.
(5)مثنوی معنوی،دفتر اول،بیت 327.
گفت استاد احولی را:کاندر آ رو برون آر از وثاق آن شیشه را
گفت اوحل:زان دو شیشه من کدام پیش تو آرم؟بکم شرح تمام
گفت استاد:آن دو شیشه نیست،رو احولی بگذار و افزونبین مشو
گفت:ای استا،مرا طعنه مزن گفت استاد:زان دو یک را بر شکن
چون یکی بشکست هر دو شد ز چشم مرد احول گردد از میلان و خشم
شیشه یک بود و به چشمش دو نمود چون شکست آن شیشه را دیگر نبود
خشم و شهوت مرد را احول کند ز استقامت روح را مبدل کند
چون غرض آمد هنر پوشیده شد صد حجاب از دل به سوی دیده شد.
(6).دو روایت دراینباره:صالحی شامی،سبل الهدی و الرشاد،ج 9،ص 277(قال رسول اللّه،صلی اللّه علیه و آله،إذا مررتم بریاض الجنة فارتعوا.قالوا:و ما ریاض الجنة؟ قال:مجالس العلم)؛و شیخ طبرسی،مکارم الأخلاق،ص 307(و سئل،-
-صلی اللّه علیه و آله:أین ریاض الجنة؟فقال:مجالس الذکر،فاغدوا و روحوا فی ذکر اللّه تعالی).
(7).اشاره است به این آیه: ««وَ إِذٰا ذُکِرَ اللّٰهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ وَ إِذٰا ذُکِرَ الَّذِینَ مِنْ دُونِهِ إِذٰا هُمْ یَسْتَبْشِرُونَ». زمر،45.
(8).زمر،53.
(9).حدید،16.
(10).از حافظ است.
(11).بحار الأنوار،ج 24،ص 216: «قال علی بن إبراهیم فی قوله: (أُولٰئِکَ یُؤْتَوْنَ أَجْرَهُمْ مَرَّتَیْنِ بِمٰا صَبَرُوا) قال:هم الائمة.و قال الصادق علیه السلام:نحن صبر و شیعتنا أصبر منا،و ذلک أنا صبرنا علی ما نعلم،و صبروا هم علی ما لا یعلمون».
(12).التحصین،ابن فهد حلی،ص 23: «...مرفوعا الی النبی(ص)انه قال:أتدرون غمی؟و فی أی شئ تفکری؟والی أی شئ اشتاق؟قال اصحابه:یا رسول اللّه ما علمنا بهذه من شئ اخبرنا بغمک و تفکرک و تشوقک؟قال النبی(ص):اخبرکم شاء اللّه!ثم تنفس و قال:هاه شوقا الی اخوانی من بعدی!فقال أبو ذر:یا رسول اللها لسنا اخوانک؟قال:لا،انتم اصحابی و اخوانی یجیئون من بعدی شانهم شان الانبیاء قوم یفرون من الاباء و الامهات و من الاخوه و الاخوات و من القرابات کلهم ابتغاء مرضات اللّه یترکون المال و یذلون انفسهم بالتواضع للّه لا یرغبون فی الشهوات و فضول الدنیا مجتمعون فی بیت من بیوت اللّه کأنهم غرباء محزونین لخوف النار و حب الجنة،فمن یعلم قدرهم اللّه لیس بینهم قرابة و لا مال یعطون بها بعضهم لبعض اشفق الابن علی الوالد و من الوالد علی الولد و من الاخ علی الاخ.هاه شوقا إلیهم یفرغون انفسهم من کد الدنیا و نعیمها بنجاة انفسهم من عذاب الابد و دخول الجنة لمرضات اللّه!و اعلم یا أبا ذر،ان للواحد منهم اجر سبعین بدریا.یا أبا ذر،واحد منهم اکرم علی اللّه من کل خلق اللّه علی وجه الأرض.یا أبا ذر قلوبهم اللّه و عملهم للّه لو مرض احدهم له فضل عبادة الف سنة صیام نهارها و قیام لیلها و ان شئت حتی ازیدک أبا ذر!قال:نعم یا رسول اللّه زدنی!قال:لو ان احدا منهم مات فکانما مات من فی السماء من فضله-
-علی اللّه.و ان شئت ازیدک!قال:نعم رسول اللّه زدنی!قال:یا أبا ذر،لو ان احدهم تؤذیه قملة ثیابه فله عند اللّه اجر اربعین حجة و اربعین عمرة و اربعین غزوة و عتق اربعین نسمة من ولد اسماعیل و یدخل واحد منهم اثنی عشر الفا فی شفاعته.قال:
فقلت سبحان اللّه و قالوا مثل قولی سبحان اللّه ارحمه بخلقه و الطفه و اکرمه علی خلقه.
فقال(ص)أ تعجبون من قولی؟و ان شئتم حتی ازیدکم!قال أبو ذر:نعم یا رسول اللّه زدنا!فقال النبی(ص):یا أبا ذر،لو ان احدا منهم اشتهی شهوة من شهوات فیصبر و لا یطلبها کان له من الاجر بذکر اهله یغتم و یتنفس کتب اللّه له بکل نفس الفی الف حسنة و محا عنه الفی الف سیئة و رفع له الفی الف درجة و ان شئت حتی ازیدک یا أبا ذر! قال:حبیبی اللّه زدنی؟قال:لو ان احدا منهم یصبر مع اصحابه یقطعهم و یصبر فی مثل جوعهم و مثل غمهم کان من الاجر کاجر سبعین ممن غزا معی غزوة تبوک و إن شئت حتی ازیدک!قال:نعم یا رسول اللّه زدنا!قال:لو ان احدا منهم وضع جبینه علی الأرض ثم آه فتبکی ملائکه السماوات السبع لرحمتهم علیه.قال اللّه تعالی:یا ملائکتی ما لکم تبکون؟فیقولون:الهنا و سیدنا،و کیف لا نبکی و ولیک علی یقول فی وجعه آه؟فیقول اللّه:یا ملائکتی،اشهدوا انتم انی راض عن عبدی بالذی یصبر فی الشدة و لا یطلب الراحة.فتقول الملائکه:یا الهنا و سیدنا،تضر الشدة بعبدک و ولیک بعد ان تقول هذا القول،فیقول اللّه:یا ملائکتی،ان ولیی عندی کمثل نبی انبیائی و لو دعانی ولیی و شفع فی خلقی شفعته اکثر من سبعین الفا و لعبدی و ولیی فی جنتی ما یتمنی.یا ملائکتی،و عزتی و جلالی لانا ارحم بولیی و انا خیر من المال للتاجر و الکسب للکاسب و فی الاخرة یعذب ولیی و لا خوف علیه.ثم قال رسول اللّه:طوبی یا أبا ذر لو ان احدا منهم یصلی رکعتین فی اصحابه افضل عند اللّه من رجل یعبد اللّه فی جبل لبنان عمر نوح و ان شئت حتی ازیدک یا أبا ذر!قال:نعم یا رسول اللّه!قال:
لو ان احدا منهم یسبح تسبیحه خیر له من ان یصیر له جبال الدنیا ذهبا و نظره واحد منهم احب الی من نظره الی بیت اللّه الحرام.و لو ان احدا منهم یموت فی شدة بین اصحابه اجر مقتول بین الرکن و المقام و له اجر من یموت حرم اللّه.و من مات فی حرم اللّه آمنه اللّه من الفزع الاکبر و ادخله الجنة و ان شئت حتی ازیدک یا أبا ذر!قال:نعم-
-یا رسول اللّه!قال:یجلس إلیهم قوم مقصرون مثقلون من الذنوب فلا یقومون من عندهم حتی ینظر إلیهم فیرحمهم و یغفر لهم ذنوبهم لکرامتهم علی اللّه.ثم قال النبی (ص):المقصر منهم افضل عند اللّه من الف مجتهد من غیرهم یا أبا ذر ضحکهم عبادة و فرحهم تسبیح و نومهم صدقة و انفاسهم جهاد و ینظر اللّه إلیهم فی کل یوم ثلاث مرات.یا أبا ذر،انی إلیهم لمشتاق.ثم غمض عینیه و بکی شوقا،ثم قال:اللهم احفظهم و انصرهم علی من خالف و لا تخذلهم واقر عینی بهم یوم القیامة،ألا ان اولیاء اللّه لا خوف علیهم و لا هم یحزنون».
(13).این عبارت را با اندکی اختلاف در آیاتزیر میبینیم:بقره،233؛بقره،286؛انعام، 152؛اعراف،42؛مؤمنون،62.
(14).این حکایت در کتاب انسان ملا اسماعیل سبزواری آمده است.(مولف)
(15).اشاره است به این آیه: «وَ مَنْ یُطِعِ اللّٰهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولٰئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللّٰهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیِّینَ وَ الصِّدِّیقِینَ وَ الشُّهَدٰاءِ وَ الصّٰالِحِینَ وَ حَسُنَ أُولٰئِکَ رَفِیقاً* ذٰلِکَ الْفَضْلُ مِنَ اللّٰهِ وَ کَفیٰ بِاللّٰهِ عَلِیماً». نساء،69-70.
و تأثیر آن در هدایت بشر
تهران،حسینیه همدانیها رمضان 1386
بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.
یکی از عبادتهای مهم در اسلام،که پاداش فراوان و بزرگی هم دارد،فکر کردن و اندیشیدن یا همان به کار گرفتن عقل است.جایگاه تفکر در اسلام آنقدر بلند است که وجود مبارک رسول خدا،صلی اللّه علیه و آله،میفرمایند:
«تفکر ساعة خیر من عبادة سنة». 1
ظاهربینی،شخصینگری و جاهلانه زیستن کار زشتی است.در عوض، اندیشیدن آنقدر مهم است که پروردگار عالم برای بیدار کردن مشرکان و باز کردن راه سعادت به روی بیدینان به آنان توصیه میکند به پیغمبر سطحی نگاه نکنند و درباره او و رفتار و کردار و منش و اخلاقش فکر کنند،زیرا وقتی انسان دچار سطحینگری باشد،قضاوتش هم قضاوتی بیجا و اشتباه و ناحق خواهد بود.
بهترین سفر انسان در این عالم سفر فکر است.رهاورد این سفر هم این است که میتواند کسی را که جایگاهش در پایینترین طبقات جهنم است به بالاترین درجات بهشت برساند.
حرّ بن یزید ریاحی جز این سفر کار دیگری نکرد.او تا طلوع آفتاب عاشورا آدمی سطحینگر بود،ولی وقتی فکر کرد تمام شئوناتش از لشکر یزید جدا شد و الهی محض شد.این معجزه سفر فکر است.زمان زیادی هم لازم ندارد،چون سرعت سیر فکر از سرعت نور هم بیشتر است.البته،بسته به شخصی که فکر میکند هم دارد،برای همین،برای بعضیها بیش از یک ساعت طول میکشد و برای عدهای میتواند فقط یک لحظه باشد.کافی است انسان درستی یا نادرستی جریانی را با عقل و فطرت و وجدانش ارزیابی کند و ببیند موقعیتی که در آن قرار دارد موقعیت درست یا موقعیت نادرستی است و مطابق آن عمل کند.
درباره اهمیت فکر و اندیشه،بالاتر از این سخن پروردگار ندیدهام که مردم را برای درک راستی پیغمبر به فکر کردن توصیه میکند،زیرا به کارگیری عقل و فطرت و وجدان در جریان اندیشیدن نورانیت میآورد و اثری عمیق در انسان میگذارد.بیتردید،حتی معجزه هم قدرت فکر را ندارد،چون بسیاری از مردم معجزه را نوعی جادوگری میپندارند، ضمن اینکه درک معجزه و پذیرش آن خود نیازمند اندیشیدن و به کار گرفتن عقل است.قرآن میفرماید:
«قُلْ إِنَّمٰا أَعِظُکُمْ بِوٰاحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا لِلّٰهِ مَثْنیٰ وَ فُرٰادیٰ ثُمَّ تَتَفَکَّرُوا مٰا بِصٰاحِبِکُمْ مِنْ جِنَّةٍ إِنْ هُوَ إِلاّٰ نَذِیرٌ لَکُمْ بَیْنَ یَدَیْ عَذٰابٍ شَدِیدٍ». 2
بگو:من فقط شما را به یک حقیقت اندرز میدهم و آن اینکه دودو و یکیک برای خدا قیام کنید.سپس،درباره رفیقتان محمد(که عمری با پاکی و امانت و صدق و درستی در میان شما زندگی کرده)بیاندیشید که هیچگونه جنونی ندارد.او برای شما از عذاب سختی که پیش روست جز بیمدهندهای نیست.
بیایید درباره این انسان فکر کنید تا به این نتیجه برسید که کوچکترین اختلال یا انحرافی در او وجود ندارد و او به راستی افق طلوع اسماء و صفات الهی است و تمام وجودش با حق آمیخته است.
«یٰا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِنّٰا أَرْسَلْنٰاکَ شٰاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِیراً. وَ دٰاعِیاً إِلَی اللّٰهِ بِإِذْنِهِ وَ سِرٰاجاً مُنِیراً». 3
ای پیامبر،به راستی ما تو را شاهد بر امت و مژدهرسان و بیمدهنده فرستادیم.و تو را دعوتکننده به سوی خدا به فرمان او و چراغی فروزان برای هدایت جهانیان قرار دادیم.
خداوند در این آیهابتدا پیامبرش را شاهد معرفی میکند،بعد مبشر و سپس نذیر و داعی الی اللّه؛یعنی تمام حرکات پیامبر گواه بر حقایق عالم است و تمام حقایق غیبی و حقایق ملکی در وجود او جمعاند.به عبارت دیگر،وجودش گواه حق است و حق را باید از طریق او پیدا کرد.به واقع نیز پیامبر چنین بود،زیرا رفتار و گفتار و کردار او همه بر مدار حق و نشانه حق بود و نگاه و سکوت و سخن گفتن و خواب و حتی لبخندش عبادت خدا محسوب میشد.برای همین،قرآن او را«شاهد» میخواند و مردم را به تفکر در زندگیاش دعوت میکند.آیا دعوت به سعادت ابدی با روشی بهتر از این امکان دارد؟
این قرآن است.قرآن نور است و خیلی عجیب است که خدا این نور را در باطن پاکان عالم و آگاهان عالم میجوید:
«بَلْ هُوَ آیٰاتٌ بَیِّنٰاتٌ فِی صُدُورِ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَ مٰا یَجْحَدُ بِآیٰاتِنٰا إِلاَّ الظّٰالِمُونَ». 4
این قرآن آیاتروشنی است در سینه کسانی که به آنان معرفت و دانش عطا شده است.و آیاتما را جز ستمگران انکار نمیکنند.
آیاتقرآن برای اهل عقل و آگاهان روشنایی محض است.به بیان دیگر، شش هزار وششصد و اندی آیهبسان خورشید در باطن آگاهان میدرخشد.
به راستی،کسیکه قرآن را کلمات سیاه روی کاغذ میبیند کجا و آنکه این همه خورشید در باطن خویش دارد و از آنها نور میگیرد کجا؟
آدم ظاهربین وقتی به خودش نگاه میکند هزار سؤال بیجا برایش پیش میآید:چرا به دنیا آمدم؟برای چه مرا به این دنیا آوردند تا این همه رنج بکشم؟مگر خدا نیازمند بود که مرا خلق کرد؟حالا که مرا خلق کرده به چه دردش میخورم؟چرا 60 سال باید بخورم و چاق یا لاغر شوم و مریض شوم و مصیبت ببینم و بمیرم و خاکم کنند؟اینهم شد کار؟!
این نگاه به خود با این طرز سؤالات نگاه حیوانی است.میرزاده عشقی 5 این نگاه را در یکی از اشعارش اینطور بیان میکند:
خلقت من در جهان یک وصله ناجور بود
من که خود راضی به این خلقت نبودم،زور بود
خلق از من در عذاب و من خود از اخلاق خویش
از عذاب خلق و من،یا رب،چهات منظور بود؟
ای طبیعت،گر نبودم من،جهانت نقص داشت
ای فلک،گر من نمیزادی،اجاقت کور بود؟
قصد تو از خلق عشقیمن یقین دارمفقط
دیدن هر روز یکگون،رنج جوراجور بود.
ذات من معلوم بودت نیست مرغوب،از چه رو
آفریدستی؟زبانم لال!چشمت کور بود؟
آنکه نتواند به نیکی پاس هر مخلوق داد
از چه کرد این آفرینش را،مگر مجبور بود؟ 6
آیا بیادبی در قضاوت از این بدتر هم متصور است؟این خلاصه حرف ظاهربینان درباره هستی و خلقت خودشان است.وقتی انسان بدون فکر به عالم نگاه کند دچار چنین پریشانگوییها و قضاوتهای نابجایی میشود.
بد نیست ما به خودمان هم نگاهی بکنیم که هزاران ایراد بیخودی از این دست برایمان پیش میآید و هر از گاهی به خود میپیچیم که چرا ما را آوردند و چرا ما را آفریدند و اصلا این عالم یا این موجود به چه کاری میآید و به چه دردی میخورد؟زیرا منشأ تمامی این حالات ظاهربینی است.
در عوض،آنها که اهل فکرند،در قبال چنین سوالاتی میگویند:
بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم.... 7
یا میگویند:
و بدانیم اگر کرم نبود زندگی چیزی کم داشت.... 8
اینها وقتی نگاهشان به ذرهای خاک میافتد میگویند:
«اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِینَ».
شکر میکنند،چون خلقت هیچ چیز را عبث و بیهوده و باطل نمیدانند. 9 این منش پیشوایان معصوم ما بوده و سخنان امام زین العابدین با ماه رمضان در صحیفه سجادیه 10 یا فرمایشات امیر المؤمنین درباره آفرینش در خطبه اول نهج البلاغه به عنوان مشت نمونه خروار شاهد صادق این مطلب است.بابا طاهر این نگاه را خوب شناخته و خیلی خوب از عهده بیانش برآمده:
به صحرا بنگرم صحرا ته بینم به دریا بنگرم دریا ته بینم
به هرجا بنگرم کوه و در و دشت نشان از قامت رعنا تو بینم.
وقتی باطنبینان به خودشان نگاه میکنند میگویند:خدایا،ما قدرت شکر نعمت وجودمان را که به ما عنایت کردی نداریم.لذا با وجود همه تنگیها و مضیقهها و سختیها و بلاها و رنجهای روزگار نیمههای شب اشک میریزند و میگویند:
«و عمرنی ما کان عمری بذلة فی طاعتک،فإذا کان عمری مرتعا للشیطان فاقبضنی إلیک». 11
خدایا،به این زودیها مرگ ما را نرسان و تا لباس عبادت و خدمت و عشق تو بر تنمان است،عرممان را ادامه بده.
چنین انسانی وقتی به خودش نگاه میکند صفات خدا را در خود میبیند و خود را محصول اراده و حکمت و علم و رحمت و آگاهی او مییابد،زیرا:
(من عرف نفسه فقد عرف ربّه». 12
او خود را آینهای میبیند که صفات محبوب در آن تجلی میکند.پس دلیلی ندارد از خدا ناراضی باشد.این نگاه و روش ائمه ما در زندگی است.سید الشهدا،علیه السلام،در کربلا آنطور بلا میبیند ولی در گودال قتلگاه به خداوند عرضه میدارد:
«رضا بقضائک».
از این زندگی کمال رضایت را دارم.من از شهادت عباس و اکبر و سایر عزیزانم حتی کودک ششماههای که در آغوشم کشته شد راضیام.
از بدن قطعهقطعه خودم راضیام،چون بلاهای من نردبان آمدنم به سوی توست.من بلا را بلا و مصیبت را مصیبت نمیبینم.بلا نردبان ترقیام بود.در قرآن میخوانیم:
«وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوٰالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَرٰاتِ وَ بَشِّرِ الصّٰابِرِینَ. اَلَّذِینَ إِذٰا أَصٰابَتْهُمْ مُصِیبَةٌ قٰالُوا إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَیْهِ رٰاجِعُونَ». 13
آری،مصیبت برای این گروه به معنای درد و رنج و بدبختی نیست، کاملکننده نقصها و پرکننده خلأهای وجودشان است.ازاینرو،نه تنها از ان فرار نمیکنند و در روز واقعه جزع و فزع سر نمیدهند،از آن استقبال میکنند و شادمانه به پیشوازش میشتابند،زیرا اعتقاد دارند که به قول حافظ:
زیر شمشیر غمش رقصکنان باید رفت. 14
شیخ سعدی غزلی زیبا در این باب دارد که بسیار مناسب حال است و دریغم میآید از آن یادی نکنم.میگوید:
ما گدایان خیل سلطانیم شهربند هوای جانانیم
بنده را نام خویشتن نبود هرچه ما را لقب دهند آنیم
گر برانند و گر ببخشایند ره به جای دگر نمیدانیم
دوستان در هوای صحبت یار زر فشانند و ما سر افشانیم
تنگچشمان نظر به میوه کنند ما تماشاکنان بستانیم
هرچه گفتیم جز حکایت دوست در همه عمر از آن پشیمانیم
سعدیا بیوجود صحبت یار هر دو عالم به هیچ نستانیم
ترک جان عزیز بتوان گفت ترک یار عزیز نتوانیم. 15
این نگاه عاقلانه به خلقت و رنجهایی است که انسان در این عالم فانی به آنها مبتلاست.
در یکی از تفاسیر قرآن دیدم نویسنده نگاهی از سر عقل به یک دانه کوچک گندم کرده بود.البته،توضیحاتی که داده بود مربوط به زمان خودش بود و با توضیحات علم امروز قابل مقایسه نبود ولی در هر حال،دقت خوبی کرده بود که برای ما هم جالب و تاملبرانگیز است.
نوشته بود:سیصدوشصتوپنج شبانه روز طول کشیده تا زمین یکبار
دور خورشید گشته و چهار فصل را به وجود آورده و تعادلی برقرار کرده تا گندم بتواند دوران رشدش را بگذراند.چون اگر همه فصلها زمستان یا بهار بود گندمی ساخته نمیشد.همچنین،اگر تابستان یا پائیز نبود،نه گندمی به کمال میرسید و نه زمین استراحت میکرد تا مواد آلی مصرف شدهاش دوباره تأمین شود.پس،وجود فصلهای زمستان و بهار و تابستان و پائیز برای به وجود آمدن این دانه گندم ضروری بوده.برای رشد این دانه گندم کارهای مهم دیگری هم انجام شده:زمین،در هر 24 ساعت،یکبار دور خودش چرخیده تا شبوروز پیدا شوند،آن هم برای اینکه شبها گرما بشکند تا گندم از زیادی گرما نسوزد و روزها بتواند سر در بیاورد و از سرمای شب نابود نشود.
بعد خطاب به این دانه گندم گفته بود:چقدرخورشید نورش را هزینه کرد تا تو به وجود آمدی؟چه مقدار ابر و باد و آب اقیانوسها دست به دست هم دادند تا تو رشد کردی؟چه تعداد انسان رفتند معدن پیدا کردند تا عدهای دیگر ان را استخراج کنند و گروهی دیگر آن سنگ را در کوره ذوب کنند و آهنش را به صورت شمش درآورند و بفروشند تا آهنگران از ان گاوآهن و بیل و شنکش درست کنند؟چقدر انسان کار کرد تا با گاو این زمین را شخم زد و بذر کاشت و آب داد و زحمت کشید تا تو رشد کردی؟چند آسیاب به کار افتاد و چقدر آب در آسیاب چرخید تا سنگ زیرین به گردش آمد و تو را آرد کرد؟چند گونیباف زحمت کشیدند و چند نفر همت کردند تا این آرد را گونی ریختند؟ چه تعداد از بندگان خدا گونی آرد را روی شانههایشان گذاشتند یا روی شتر و اسب حمل کردند تا آرد به نانواییها برسد؟چند نفر گل رس تهیه کردند تا عدهای دیگر تنور درست کنند؟چند نفر این تنورها را در نانواییها کار گذاشتند؟چقدر باید هیزم جمع شود تا در تنور بسوزد و آن را داغ کند؟چقدر آب لازم است تا خمیر ساخته شود؟چه شبهایی
انسان باید بیدار بماند و خمیر درست کند،یکی آن را چانه بگیرد،یکی پهن کند،یکی جلوی آتش بایستد و خمیر را به دیواره تنور بزند و دیگری نان را از تنور در بیاورد؟چند نفر باید بروند هشت ساعت عرق بریزند،مزد بگیرند تا بتواندد تو را بخرند و با زن و فرزندانشان بخورند تا سیر شوند و از آن شانزده نوع ویتامین و خاصیتی که در تو وجود دارد استفاده کنند؟پس،تو هزاران کیلومتر راه طی کردهای تا به دهان من برسی،حالا،من سر به عصیان بردارم و از خدا ناراضی باشم؟ 16
این داستان کوتاه یک دانه کوچک گندم است،اما مگر نعمت خدا همینهاست که ما میبینیم و میخوریم؟
«وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللّٰهِ لاٰ تُحْصُوهٰا». 17
و اگر نعمتهای خدا را شمارش کنید،هرگز نمیتوانید آنها را به شماره در آورید.
نمیخواهد آنها را بشمارید،لااقل فکر کنید که آنها را چگونه باید هزینه کنید.فکر کنید که آیا انسان آفریده شده تا فقط بخورد و شکمش را سیر کند و شهوتش را ارضاء نماید و این دو کار را دائم تکرار کند تا بمیرد؟اگر چنین بود که دیگر نیازی نبود شما را خلق کنم،زیرا حیوانات روی کره زمین برای این مهم بس بودند.پس،معلوم میشود شما را برای کار بزرگتر و مهمتری آفریدهایم.
آدمی است از پی کاری بزرگ گر نکند،اوست حماری بزرگ 18
سعدی میگوید:
ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند
تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری
همه از بهر تو سرگشته و فرمانبردار
شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری
حق هم همین است.این درست نیست که در میدان حیات همه فرمانبردار باشند و انسان عاصی و طاغی باشد.اگر انسان در مجموعه هستی نافرمان باشد،نسبت به کل عالم بیگانه تلقی میشود و وقتی بیگانه تلقی شد و بیگانه از دنیا رفت،مطابق فرمایش قرآن،در قیامت نه یک نفر شفاعتش میکند و نه کسی با او رفاقت میکند و نه یاریاش میدهد:
«وَ ذَرِ الَّذِینَ اتَّخَذُوا دِینَهُمْ لَعِباً وَ لَهْواً وَ غَرَّتْهُمُ الْحَیٰاةُ الدُّنْیٰا وَ ذَکِّرْ بِهِ أَنْ تُبْسَلَ نَفْسٌ بِمٰا کَسَبَتْ لَیْسَ لَهٰا مِنْ دُونِ اللّٰهِ وَلِیٌّ وَ لاٰ شَفِیعٌ وَ إِنْ تَعْدِلْ کُلَّ عَدْلٍ لاٰ یُؤْخَذْ مِنْهٰا أُولٰئِکَ الَّذِینَ أُبْسِلُوا بِمٰا کَسَبُوا لَهُمْ شَرٰابٌ مِنْ حَمِیمٍ وَ عَذٰابٌ أَلِیمٌ بِمٰا کٰانُوا یَکْفُرُونَ». 19
بدا به حال آنانکه در میان آنهمه مخلوق غریبه میمانند و وقتی به زنجیرشان میکشند تا رهسپار جهنمشان کنند،یک نفر هم نیست که برایشان دل بسوزاند!و خوش به حال دوستان و بیداران و بینایان و آشنایان!
داستان اویس قرنی 20 خیلی آشناست.نه او پیامبر را دیده بود و نه پیامبر او را.خانهاش هم تا مدینه دوهزار کیلومتر فاصله داشت،اما وقتی پیغمبر اکرم،صلی اللّه علی و آله،از سفر باز گشت و به در خانه رسید، حالش منقلب شد و روی مبارک را به سوی یمن کرد و فرمود:
«تفوح روائح الجنة من قبل اویس قرن.واشوقاه الیک یا أویس القرنی!ألا و من لقیه فلیقرأه منی السلام».
پرسیدند:ای رسول خدا،اویس قرنی دیگر کیست؟فرمود:
«قال:من إن غاب عنکم لم تفقدوه و إن ظهر لکم لم تکترثوا به یدخل الجنة فی شفاعته مثل ربیعة و مضر یؤمن بی ولا یرانی و یقتل بین یدی خلیفتی
أمیر المؤمنین علی بن أبی طالب فی صفین». 21
او پیغمبر را ندیده بود،ولی به مراتب از آنها که در مدینه بودند و هر روز حضرت را میدیدند با ایشان آشناتر بود.
گفت احمد ز یمن بوی خدا میشنوم یمنی برقع من،بوی خدا بوی تو بود.
یکی از ویژگیهای مهم فکر را باید تاثیری دانست که بر قلب و سایر اعضای بدن میگذارد.در روایتی میخوانیم:
(العقول أئمة الافکار،و الافکار أئمة القلوب،و القلوب أئمة الحواس، و الحواس أئمة الاعضاء». 22
در حقیقت،این فکر است که در قلب و حواس و اعضای بدن اثر میگذارد و آنها را راهبری میکند.دراینباره،پیغمبر اکرم در روایتی مهم میفرماید:
«القلب ثلاثد أنواع:قلب مشغول بالدنیا،و قلب مشغول بالعقبی،و قلب مشغول بالمولی».
یعنی سه جور قلب در عالم وجود دارد:قلبی که مشغول به دنیاست، قلبی که به آخرت اشتغال دارد،و قلبی که به مولا و پروردگار خود مشغول است.
«أما القلب المشغول بالدنیا له الشدة و البلاء».
قلبی که به دنیا مشغول است دلی است که فقط با نمودهای ظاهر پیوند دارد.تمام اندیشهاش معطوف به پول و خانه و آشپزخانه و پرده و فرش و ویلا و تجارتخانه و کارخانه و برج است و در همینها میغلتد؛ درست مثل کرمی که در لجن میغلتد تا خفه شود.صاحب این قلب نیز وقتی وارد آخرت میشود،چون برای آنجا کاری نکرده،دچار دو حسرت میشود:یکی برای چیزهایی که در دنیا داشته و همه را از دست
داده و یکی برای از دست دادن بهشت.
«و أما القلب المشغول بالعقبی فله الدرجات العلی».
اما قلبی که تعلق خاطرش به آخرت است،شعارش«زیستن برای خوردن»نیست.اندیشهاش این است که خوردن و پوشیدن و زن گرفتن و لذت بردن و کار کردن و نفس کشیدنش باید برای آباد کردن آخرت باشد.او ازدواج نکرده تا فقط از گناه زنا دور بماند و جهنمی نشود، بلکه شهواترانی حلالش را هم وقف آخرتش کرده است.
بههرحال،اسلام برای این نوع شهوترانی حدی قرار نداده و در قرآن به صراحت آمده است:
«نِسٰاؤُکُمْ حَرْثٌ لَکُمْ فَأْتُوا حَرْثَکُمْ أَنّٰی شِئْتُمْ». 23
زنان شما کشتزار شمایند.هرزمان و هرکجا که خواستید به کشتزار خود درآیید.
زنومرد هر نوع لذتی که بخواهند میتوانند از همسر شرعیشان ببرند، اما قلبی که به آخرت میاندیشد همین لذت را هم برای آبادی آخرتش میبرد.روز قیامت هم برای همه این کارها به او پاداش میدهند.
«و أما القلب المشغول بالمولی فله الدنیا و العقبی و المولی». 24
اما دلی هم هست که نه وصل به دنیاست و نه وصل به آخرت.بلکه وصل به محبوب است.پیغمبر میفرماید صاحبان چنین قلبی هم دنیا و آخرت را دارند و هم پروردگار را.این معنی واقعی با یک تیر چند نشان زدن است.اینها همان آدمهای بافکر هستند که همهجانبه سود میکنند و به رستگاری واقعی میرسند.دلیلش هم این بوده که هرگز به خودشان و هستی پیرامونشان ظاهری نگاه نمیکنند و هیچچیز را عادی نمینگرند و در هرچیزی خدا را میجویند و او را میبینند.
ما به گل یا منظره زیبایی نگاه میکنیم و نمیتوانیم از تحسین زیبایی
آن خودداری کنیم؛آسمان شب را با ستارگان پرفروغش مینگریم و از عظمت آن سرمست میشویم و حیرت میکنیم؛مگر ملامتگران زلیخا نبودند که با دیدن یوسف چنان مدهوش شدند که طبق فرمایش قرآن، دستشان را به جای میوه بریدند و متوجه نشدند؟تصور کنید اگر خالق یوسف و سازنده گل و آسمان و...را میدیدیم چه میکردیم؟
آری،آنها که دل به وصل مولا دادهاند در پی وصل یوسف هستیاند نه یوسف مصری،لذا میگویند:
حسنِ خوبان پیشِ حسنِ تو خریداری ندارد
یوسف مصری به بازار تو بازاری ندارد
رخ نمایان کن که تا روشن شود بر خلق عالم
کشور حسن و ملاحت چون تو سالاری ندارد.
25
(1).این روایت از پیامبر اکرم،امیر المؤمنین و امام صادق،علیهم السلام،نقل شده است و قریب به این مضمون نیز روایاتی وجود دارد:رک:سید نعمت اللّه جزائری،نور ابراهین،ج 1،ص 79 (عن أمیر المؤمنین:تفکر ساعة خیر من عبادد سبعین سنة) ؛ نیز:میزان الحکمه،ج 3،ص 2465 (الإمام الصادق:تفکر ساعة خیر من عبادة سنة- رسول اللّه:فکرة ساعة خیر من عبادة سنةالإمام علی:فکر ساعة قصیرة خیر من عبادة طویلةالإمام الصادق لما سأله الحسن الصیقل:تفکر ساعة خیر من قیام لیلة؟ قال:نعم،قال رسول اللّه:تفکر ساعة خیر من قیام لیلة...).
(2).سبأ،46.
(3).احزاب،45-46.این مفهوم در سورههای فتح،8 و مزمل،15 نیز آمده است.
(4).عنکبوت،49.
(5).سید محمد رضا فرزند حاج سید ابو القاسم کردستانی معروف به میرزاده عشقی (1272 همدان-1303 تهران)،از شعرای آزادیخواه و روزنامهنگاران تندروی اواخر دوران قاجاریه و اوایل دوران پهلوی است که به ضرب گلوله عمال حکومت کشته شد و در ابن بابویه شهر ری مدفون گردید.
(6).کلیات مصور عشقی،علی اکبر مشیر سلیمی،ص 336.
(7).از سهراب سپهری است.
(8).از سهراب سپهری است.
(9).اشاره به آیه191 سورهآل عمران است: «اَلَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللّٰهَ قِیٰاماً وَ قُعُوداً وَ عَلیٰ جُنُوبِهِمْ وَ یَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنٰا مٰا خَلَقْتَ هٰذٰا بٰاطِلاً سُبْحٰانَکَ فَقِنٰا عَذٰابَ النّٰارِ».
(10).مقصود دعای وداع با ماه مبارک رمضان است.
(11).بخشی از دعای امام زین العابدین درباره مکارم الأخلاق است.صحیفه سجادیه، دعای 20.دراینباره فاطمه زهرا نیز گفتهاند: «اللهم بعلمک الغیب و قدرتک علی الخلق احینی ما علمت الحیاة خیرا لی،و توفنی اذا کانت الوفاة خیرا لی». ر ک:میزان-
-الحکمه،ج 3،ص 2117.
(12).این روایت از پیامبر اکرم،امام علی،امام سجاد،و امام صادق،علیهم السللام،نقل شده است.ر ک:ابن ابی جمهور الأحسائی،عوالی اللئالی،ج 4،ص 102؛مصباح الشریعه،(منسوب به امام اصدق)،ص 13؛بحار الأنوار،ج 6،ص 251.
(13).بقره،155-156.
(14).مربوط به غزلی است با این مطلع:عکس روی تو چو در آینه جام افتاد.
(15).کلیات سعدی،محمد علی فروغی،غزلیات،ص 354.
(16).این مطلب از تفسیر کبیر فخر رازی نقل شده است.(مولف)
(17)این عبارت در دو آیهقرآن آمده است:إبراهیم،34؛نحل،18.
(18).از امیر خسرو دهلوی است.
(19).انعام،70.
(20).دائرة المعارف،بزرگ اسلامی،ج 10،مقاله 4141،نویسنده:علی بهرامیان:اویس قرنی،ابو عمرو(نیمه نخست سده 1 ق/7 م)،تابعی نامآور و از اصحاب امیر المؤمنین علی (ع)که نزد صوفیه به زهد و پارسایی شناخته میشود.او از تیرة قرن،شاخهای از قبیله یمانی بنی مراد بود(برای سلسله نسب او،نک:کلبی،334/1؛ابن سعد،161/6؛ خلیفه،146).نام پدر او عامر و در برخی مآخذ انیس،خلیص یا عمرو هم آمده است (طبری،627؛ابن درید،414؛خلیلی،542/2-543؛رافعی،91/1).ظاهرا اویس در عهد پیامبر(ص)در یمن میزیست،ولی هرگز موفق به دیدار آن حضرت نشد.طبق روایاتی نه چندان موثق،اویس همراه هیأتی از یمن یا کوفه به مدینه آمد.گفتهاند که بر اثر نشانههایی که پیامبر(ص)از اویس گفته بود،عمر بن خطاب وی را شناخت(نک:
ابن سعد،162/6-163؛ذهبی،20/4 بب).ظاهرا پس از این سفر،اویس کوفه را برای سکنی برگزید(احمد بن حنبل،478).دربارة محل درگذشت اویس قرنی روایت بسیار است(همو،479-480؛ابن حبان،52/4؛نیشابوری،99)،چنانکه گوری در ناحیه رقه در سوریه و نیز در جاهای دیگری همچون دمشق،اسکندریه و دیار بکر به وی منسوب است(یاقوت،596/2؛ابن بطوطه،114/1).با این همه،چنانکه بیشتر-
-روایات نشان میدهند،وی در پیکار صفین،در سپاه امیر المؤمنین علی(ع)حضور یافت و پیکر وی را در میان شهدای این واقعه یافتند(طبری،628؛نیز نک:نصر بن مزاحم،324).
اختلاف نظر در جزئیات زندگی اویس،حتی در سدههای نخستین هجری،چنان بوده که برخی درباره شخصیت او با شکوتردید سخن گفتهاند(نک:ابن حبان،53/4؛نیز نک:ابن جوزی،43/2-44).با این همه،گفتهاند که او از امیر المؤمنین علی(ع)و عمر بن خطاب روایت کرده،و کسانی از رجال سده 1 قکه بیشتر کوفیانداز او استماع کردهاند(ابن ابی حاتم،1(1)/326؛ابن حجر،115/1).
نزد شیعه امامیه،اویس قرنی به عنوان یکی از یاران امام علی(ع)مقامی خاص دارد (الاختصاص،6-81،61،7-82؛کشی،9)و شیخ مفید نام اویس را از جمله کسانی آورده است که با امیر المؤمنین علی(ع)دست بیعت دادند(الجمل،109).
همه اهمیت روایات برجای مانده در باب اویس قرنی در این نکته است که او از نخستین نمونههای زهد و پارسایی در میان مسلمانان به شمار رفته،و بعدها نزد صوفیه مقامی بلند یافته است؛چنانکه نام او به عنوان یکی از زاهدان هشتگانه(-زهاد ثمانیه)،در میان تابعین ثبت شده است(مثلا نک:ابو نعیم،87/2؛کشی،97-98).
کهنترین روایات درباره اویس،تصویری کاملا صوفیانه از او ارائه میکنند.همه کسانی که در این روایات اویس را دیدهاند،او را در فقر و سرگشتگی و گمنامی در عین شهرت وصف کرده و گفتهاند که جامه مناسب نداشت و این خود یکی از علل عزلت او بود(ابن مبارک،293؛ابن سعد،161/6-165؛احمد بن حنبل،475-480،477- 481).در روایتهای دیگری آمده است که او جامهای پشمینه(-من صوف)بر تن داشت(همو،479؛نیز نک:شیخ مفید،الارشاد،306؛کشی،98).در این روایات، جملههای حکمتآمیزی غالبا مبنی بر بیاعتباری دنیا و نزدیک بودن مرگ،به اویس نسبت داده شده است(ابن سعد،164/6-165؛احمد بن حنبل،479-480).
در ادبیات صوفیه،اشارههای مفصلی به احوال اویس شده است(نک:ابو نعیم، 79/2-87؛عطار،19 بب).در این میان حدیث منسوب به پیامبر(ص):«رایحه
رحمان(بهشت)از جانب یمن به مشام من میرسد»-که گفتهاند اشارهای است به اویس قرنی(نک:فروزانفر،73)-درخور توجه بسیار است(نیز نک:عین القضات، 349،326؛قس:علاء الدوله،365-366).برخی از صوفیه این گفتۀ منسوب به پیامبر (ص)را دلیل تفاوت نهادن آن حضرت میان اصحاب در القای حقایق و اسرار دانستهاند (احمد جام،319؛نیز نک:آملی،26)و نیز طبق روایتی،اویس درحالیکه از حضرت رسول(ص)بسیار دور بوده،از احوال آن حضرت آگاهی مییافته است(نک:کرمانی، 25-26).همچنین برای این موضوع که اویس،پیامبر(ص)را درک نکرد،تأویلات خاصی پیش کشیدهاند(نک:عین القضات،34-35؛شمس تبریزی،276/1-278).
از اویس به عنوان نخستین کس از خردمندان دیوانه(-عقلاء المجانین)یاد شده است (نک:نیشابوری،94؛نیز عین القضات،349).همچنین عزلت و تنهایی،و مکاشفات و اذواق وی در این احوال،بیآنکه«پیری»را در سیروسلوک از نزدیک درک کرده باشد،سخت مورد توجه صوفیه بوده است،چندانکه این موضوع موجب پیدایش طریقت خاصی از تصوف با عنوان«اویسیه»(ه م)گردید.با این همه،حیدر آملی نام اویس را در کنار اصحاب خاص پیامبر(ص)همچون سلمان،ابوذر،عمار و اصحاب صفه قرارم داده،و میان ایشان و طبقات بعدی صوفیه تفاوت نهاده،و این گروه از اصحاب را از«تلامذة للائمة المعصومین»دانسته است(ص 614،503-615).
به عنوان نمونهای از جایگاه اویس نزد برخی فرق،میتوان به اثری از باضیه اشاره کرد که اویس را از اصحاب مذهب خویش دانستهاند.(نک:ابن سلام،79).
مآخذ:آملی،حیدر،جامع الاسرار،به کوشش هانری کربن و عثمان یحیی،تهران، 1347 ش/1969 م؛ابن ابی حاتم،عبد الرحمان،الجرح و التعدیل،حیدرآباد دکن، 1372 ق/1953 م؛ابن بطوطه،رحلة،به کوشش محمد عبد المنعم عریان،بیروت، 1987 م؛ابن جوزی،عبد الرحمان،الموضوعات،به کوشش عبد الرحمان محمد عثمان، قاهره،1386 ق/1966 م؛ابن حبان،محمد،الثقات،حیدرآباد دکن،1398 ق/1978 م؛ ابن حجر عسقلانی،احمد،الاصابة،قاهره،1328 ق/1910 م؛ابن درید،محمد، الاشتقاق،به کوشش عبد السلام هارون،قاهره،1378 ق/1958 م؛ابن سعد،محمد،-
-الطبقات الکبری،بیروت،دار صادر؛ابن سلام اباضی،بدء الاسلام،به کوشش ورنر شوارتس و سالم بن یعقوب،بیروت،1406 ق 1986 م؛ابن مبارک،عبد اللّه،الزهد و الرقائق،به کوشش حبیب الرحمان اعظمی،مجلس احیاء المعارف،1385 ق/1966 م؛ ابو نعیم اصفهانی،احمد،حلیة الاولیاء،قاهره،1351 ق/1933 م؛احمد بن حنبل،الزهد، به کوشش محمد سعید بن بسیونی زغلول،بیروت،1409 ق/1988 م؛احمد جام،انس التائبین،به کوشش علی فاضل،تهران،1368 ش؛الاختصاص،منسوب به شیخ مفید،به کوشش علی اکبر غفاری،قم،1402 ق؛خلیفة بن خیاط،الطبقات،به کوشش اکرم ضیاء عمری،ریاض،1402 ق/1982 م؛خلیلی،خلیل،الارشاد،به کوشش محمد سعید عمر ادریس،ریاض،1409 ق/1989 م؛ذهبی،محمد سیر اعلام النبلاء،به کوشش شعیب ارنؤوط و دیگران،بیروت،مؤسسة الرساله؛رافعی قزوینی،عبد الکریم،التدوین فی اخبار قزوین،به کوشش عزیز اللّه عطاردی،تهران،1376 ش؛شمس تبریزی،مقالات، به کوشش محمد علی موحد،تهران،1369 ش؛شیخ مفید،محمد،الارشاد،قم،مؤسسة آل البیت(ع)؛همو،الجمل،به کوشش علی میرشریفی،قم،1413 ق؛طبری،محمد، «المنتخب من کتاب ذیل المذیل»،همراه ج 11 تاریخ؛عطار نیشابوری،فرید الدین، تذکرة الاولیاء،به کوشش محمد استعلامی،تهران،1366 ش؛علاوه الدوله سمنانی،احمد، العروة لاهل الخلوة و الجلوة،به کوشش نجیب مایل هروی،تهران،1362 ش؛ عین القضات همدانی،تهمیدات،به کوشش عفیف عسیران،تهران،1341 ش؛فروزانفر، بدیع الزمان،احادیث مثنوی،تهران،1361 ش؛کرمانی،عبد الرزاق،«تذکره در مناقب حضرت شاه نعمت اللّه ولی»،مجموعه در ترجمه احوال شاه نعمت اللّه ولی کرمانی،به کوشش ژان اوبن،تهران،1361 ش؛کشی،محمد،معرفة الرجال،اختیار شیخ طوسی، به کوشش حسن مصطفوی،مشهد،1348 ش؛کلبی،هشام،نسب معد و الیمن الکبیر،به کوشش ناجی حسن،بیروت،1408 ق/1988 م؛نصر بن مزاحم،وقعة صفین،به کوشش محمد عبد السلام هارون،قاهره،1382 ق/1962 م؛نیشابوری،حسن،عقلاء المجانین، به کوشش عمر اسعد،بیروت،1407 ق/1987 م؛یاقوت،بلدان.
(21).شیخ جعفر نقدی،الانوار العلویه،ص 475.به تقل از کتاب فضائل.
(22).بحار الأنوار،ج 1،ص 96.
(23).بقره،223.
(24).المواعظ العددیه،ص 146؛میزان الحکمه،ج 4،ص 3473.
(25).از عباس عنقا است.
تهران،حسینه همدانیها رمضان 1386
بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.
درباه تفکر و اندیشه،روایت مهمی از وجود مبارک امیر المؤمنین، علیه السلام،به ما رسیده که بسیار درخور تامل است.حضرت میفرمایند:
«من کثر فکره فی المعاصی دعته الیها». 1
یعنی باید فکرهای منفی را کنار گذاشت،به گناهان فکر نکرد و مواظب بود اندیشه به معصیت و گناه و خیالپردازی درباره آنها میل نکند،زیرا به تجربه ثابت شده کسیکه به گناه فکر میکند به دام آن میافتد: «دعته الیها». وقتی هم آدم به دام گناه افتاد خلاص شدنش بسیار مشکل است.
حضرت در فرمایش دیگری به این مسالهخ اشاره میکنند و میفرمایند:
«ترک الذنب أهون من طلب التوبة». 2
ترک گناه راحتتر از طلب توبه و افتادن در آن به مراتب آسانتر از بیرون آمدن از آن است؛همانطور که افتادن در چاه آسان و بیرون آمدن از آن بسی مشکل است.
به طور کلی،وقتی آدم لذت گناه را بچشد،حتی اگر از انجام آن پشیمان شود،باز جاذبه گناه او را به خود میخواند و نفسش به انجام دوباره آن تمایل پیدا میکند و جدا کردنش از آن لذت کار مشکلی است.برای مثال،تا آدم چشمچران نشده از خطر چشم در امان است،اما وقتی تصمیم میگیرد به چهرههای زیبا خیره بشود دیگر به آسانی نمیشود او را از این کار باز داشت.حتی اگر چشم را بشود کنترل کرد، تصویرهای موجود در ذهن و بازیهای فکر را نمیشود از بین برد و پاک کردن تاثیرات آن کار سادهای نیست.به قول سعدی:
چو دیده دید و دل از دست رفت و چاره نماند
نه دل ز مهر شکیبد نه دیده از دیدار.
مهمترین سوال همین است:چه کنیم تا به این درد مبتلا نشویم؟و در صورت ابتلا،چگونه از آن رهایی یابیم؟
پاسخ یک کلمه بیش نیست:فکر کردن.برای پیشگیری از شیوع این بیماری یا درمان آن،اولین و بزرگترین قدم اندیشیدن است.انسان باید فکر کند و ببیند آیا مالک چشموگوش و سایر اعضای بدنش خودش است؟قرآن مجید نیز همین مساله را طرح میکند تا انسان را به تفکر وا دارد:
«قُلْ مَنْ یَرْزُقُکُمْ مِنَ السَّمٰاءِ وَ الْأَرْضِ أَمَّنْ یَمْلِکُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصٰارَ وَ مَنْ یُخْرِجُ الْحَیَّ مِنَ الْمَیِّتِ وَ یُخْرِجُ الْمَیِّتَ مِنَ الْحَیِّ وَ مَنْ یُدَبِّرُ الْأَمْرَ...». 3
بگو کیست که شما را از آسمان و زمین روزی میدهد؟یا کیست که بر چشمها و گوشها مالکیت و حکومت دارد؟و کیست که زنده را از مرده و مرده را از زنده بیرون میآورد؟و کیست که همواره امور جهان هستی را تدبیر میکند؟
اگر بگوییم خود ما مالک هستیم،معنیاش این میشود که این چشم با هفت طبقه منظم و حدقه و مردمک و سفیدی و سیاهی و آبهای شور و شیرین و لزجش را خودمان ساخته و موادش را هم خودمان به وجود آوردهایم،زیرا مالک چشم کسی است که آن را ساخته و پرداخته کرده است.اما قدر مسلم این است که عناصر چشم و دیگر اعضای بدنمان را ما نساختهایم،بلکه وقتی در رحم مادرانمان بودیم،کسی دیگر سر و صورت و بینی و گوش و چشم را ساخته و در جای خود قرارشان داده است.بدین ترتیب،او مالک است و ما امانتدارانی بیش نیستیم.
اگر انسان خودش مالک چشم و سایر اندامش بود،اختیار استفاده از آنها را به هر نحو و شکلی داشت،اما حالا که مالک نیست باید آن را آنطور استفاده کند که مالکش دستور میدهد.و مسلم این است که مالک چشم آن را برای انجام کارهای نامشروع به ما نداده است.در حقیقت،هر عضوی از اعضای بدن وظیفهای دارد که نباید در استفاده از آن از این وظایف تخطی کرد.برای نمونه،ابزار دیدن را نباید هزینه چیزهایی نامشروع کرد.
نگاه به نامحرم،عکس او،فیلمهایی که در آن نامحرم حضور دارد،ولو ساخت کشور خودمان باشد و از تلویزیون جمهوری اسلامی هم پخش بشود،اگر سبب تحریک یا تهییج شهوت شود حرام است و نباید به آنها نگاه کرد.نگاه کردن مرد به بدن مرد یا زن به بدن زن،حتی نگاه کردن به مو و ناخن دیگری اگر محرک شهوت باشد حرام است.بوسیدن غیر همسر اگر به قصد لذت و شهوترانی باشد حرام است و پیغمبر اکرم میفرمایند خداوند در قیامت به چنین لب و دهان هوسبازی پوزهبندی از آتش دوزخ خواهد زد،مگر آنکه توبه واقعی کند و از راه برگردد.
این هم موضوع عجیبی است.خداوند انسانهای زیبا را آفریده و مو و روی زیبا به آنها داده و به ما چشم تماشا داده ولی؛در نهایت،دستور داده که به آنها نگاه نکنیم.چرا؟
در میان موج دریا تختهبندم کرده دوست
باز میگوید که دامن تر نکن،هشیار باش!
پاسخ این است که دنیا جلسه امتحان و معیار سنجش رشد انسان است.مضافا این که با نگاه نکردن آدم خدابین میشود و با نگاه کردن کور.امام صادق علیه السلام میفرماید:
«النظرة بعد النظرة تزرع فی القلب الشهوة،و کفی بها لصاحبها فتنة». 4
نگاه تخم شهوات حرام را در دل پخش میکند و در نتیجه انسان مرتکب انواع گناهان مربوط به غریزه جنسی میشود.
این شیوه و روش امتحان خداست.یوسف را هفت سال در کاخ سکنی میدهد و زیباترین زن شوهردار را در اختیارش قرار میدهد که حاضر است تمام عشق و هوسش را نثار یوسف کند،آنوقت به این دستور میدهد مرتکب زنا نشو و به یوسف میگوید نگاه نکن!؟زلیخا حرف خدا را گوش نمیدهد و خوار و بیآبروی همیشه تاریخ میشود و یوسف حرف خدا را میشنود و عزیز مصر وجود و الگوی بشریت میشود.نظام امتحان الهی بر این اساس است و قابل تغییر و سرپیچی هم نیست:
گر تو نمیپسندی تغییر ده قضا را.
5
در نهج البلاغه میخوانیم:
«روی انه،علیه السلام،کان جالسا فی أصحابه،فمرت بهم امرأة جمیلة،
فرمقها القوم بأبصارهم،فقال علیه السلام:إن أبصار هذه الفحول طوامح،و إن ذلک سبب هبابها،فإذا نظر أحدکم إلی امرأة تعجبه فلیلامس[فلیلمس]أهله، فإنما هی امرأة کامرأته». 6
حضرت با چند نفر از اصحابشان در جایی نشسته بودند که زن زیبایی بر آنان گذشت.شاید رویش را درست نگرفته بود،چون این چند نفر ناگهان به این زن خیره شدند.امیر المؤمنین فرمود:همین طرز نگاه کردنتان است که هیجان شما را برای بودن با زنان زیاد میکند.برای چه با چشمانتان این زن نامحرم را که ناموس دیگران است اینطور تیرباران میکنید؟مگر این زن با زن خودتان چه فرقی میکند؟
در طواف خانه خدا،زنها حق ندارند چهرههاشان را بپوشانند؛یعنی واجب است تمام گردی صورتشان،ابرو،چشم،گونه،لب،دندان و....
بیرون باشد.از آن طرف،نظر کردن به آنان برای مردان هم حرام است.
در اعمال حج،هزاران زن را در کنار آدم قرار میدهد و میگوید نگاه نکن!اینجا بیت اللّه و در حضور من است و بار گناهش بسیار سنگین.
این روایت را اهل تسنن نقل کردهاند.در چنین شرایطی،امیر مومنان جوانی را دیدند با تمام وجود در چهره زنی زیبا غرق شده و نزدیک است بدن این زن را از روی لباس لمس کند.
این گناه کمی نیست.پیغمبر اکرم میفرمایند:وقتی مرد نامحرم با زن نامحرم دست میدهند عرش خدا به لرزه در میآید.چه برسد به اینکه با هم خلوت کنند یا زنا کنند که کل عالم به لرزه در میآید.
درباره همین رابطه نامشروع قرآن میگوید:
«وَ لاٰ تَقْرَبُوا الزِّنیٰ إِنَّهُ کٰانَ فٰاحِشَةً وَ سٰاءَ سَبِیلاً». 7
و نزدیک زنا نشوید که کاری بسیار زشت و راهی بس بد است.
عجب عمل زشتی و چه راه بدی است.معلوم میشود کار ما هم درست نیست که در ادارههایمان یک مرد جوان را با یک زن زیبای جوان به عنوان همکار و کارمند در یک اتاق جا میدهیم.الحمد للّه، تاجران نمازخوان و روزهگیر ما هم به تازگی از نظر ایمانی رشد کردهاند و هرکدام چند دختر مو پریشان پر ناز و غمزه را استخدام کردهاند که یا مدیر دفتر است یا مسئول کامپیوتر است و...هر از گاهی هم دلشان از زنانشان سرد میشود و با دفتردار و کامپیوتردارشان ازدواج میکنند و....
تازه،این در صورتی است که متدین باشند،وگرنه تجارتخانه که جای خلوتی است و هر شب بساط زنا به راه است.بگذریم.
امام دیدند در حال طواف،کنار بیت اللّه،محلی که 124 هزار پیغمبر صورت روی خاک گذاشته و ملائکه در ان در حال طوافاند.این جوان در پی شهواترانی است و میخواهد با دستش خانم جوان پاکدامنی را که مشغول انجام اعمال حج واجب است لمس کند.
حضرت سیلیای به این جوان زد و فرمود:اینجا جای این کارها نیست،بیرون از اینجا هم جای این کارها نیست.حواست جمع خودات و خدا و قیامت و دینت باشد!(به این کار میگویند تحذیر و آن سیلی هم سیلی تحذیر است).
از قضا،خلیفه دوم آن سال برای مناسک حج آمده بود(به قول عربها «ملک»آمده بود حج).این جوان گریهکنان برای دادخواهی پیش او رفت و گفت:در جوار بیت،در زمان حکوت حضرت عالی علی بن ابی طالب به من سیلی زده!
عمر گفت:من نمیتوانم به شکایت تو رسیدگی کنم.من نه دادگاه میتوانم تشکیل دهم و نه به حرفت میتوانم گوش کنم.آن سیلی هم نوش جانت!سرت را بینداز پایین و برو دنبال کارت.
جوان گستاخ شروع کرد که این بیعدالتی است،این ظلم است...اما عمر گفت:در حق تو هیچ ظلمی نشده.آن دستی که به صورت تو سیلی زده دست علی بن ابی طالب نبوده،دست خدا بوده.تو از دست خدا شکایت داری؟و توقع داری من برای کسیکه دستش دست خداست دادگاه تشکیل دهم؟(توجه داشته باشیم که این سخن را عمر گفته و این روایت را اهل سنت نقل کردهاند 8 ).
*** تا انسان چشمچران نشده سالم است و چیزی نمیخواهد.چون چیزی که انسان ندیده در فهرست خواستههای دل نمینشیند و در فضای ندیدن خواستهای ظهور نمیکند.وقتی نه عکسی دیدهام،نه فیلمی تماشا کردهام و نه به دختری نگاه کردهام،چه بخواهم؟
دل را در این حدیث ملامت نمیکنم این جرم دیده است ندارد گناه دل.
9 همه ما باید یاد بگیریم همچنانکه شکم را آباد نگاه میداریم،شادابی پوستمان را حفظ میکنیم و به زیبایی انداممان میرسیم،به مغزمان هم که مرکز تفکر و برتریدهنده ما بر آسمان و زمین است برسیم.با فراگیری علم و خواندن آثار مفید و تفکر و تامل مغز را زنده نگه داریم و قدر این گوهر یگانه را بدانیم.
مرحوم کلینی در اصول کافی روایت عجیب و شایسته تاملی از امیر مومنان نقل کرده که بسیاری از بزرگان از جمله مرحوم ملا صدرا در شرح اصول کافی و محروم مجلسی درصدد توضیح و شرح آن برآمدهاند:
«هبط جبرئیل علی آدم،علیه السلام،فقال:یا آدم إنی امرت أن اخیرک واحدة
من ثلاث فاخترها ودع اثنتین.فقال له آدم:یا جبرئیل و ما الثلاث؟فقال:
العقل و الحیاء و الدین.فقال آدم:إنی قد اخترت العقل فقال جبرئیل للحیاء و الدین:انصرفا و دعاه.فقالا:یا جبرئیل إنا امرنا أن نکون مع العقل حیث کان، قال:فشأنکما و عرج». 10
حضرت میفرماید:جبرئیل،علیه السلام،بر آدم فرو آمد و گفت:من مامور شدهام انتخاب یکی از این سه چیز را به تو پیشنهاد کنم:عقل و حیا و دین.آدم گفت:من عقل را انتخاب میکنم.جبرئیل نیز مطابق فرمان پروردگار به دین و حیا گفت:برگردید.اما دین و حیا گفتند:
بازگشت ما ممکن نیست،چون خدا به ما امر کرده است که همواره همراه عقل باشیم.برای همین،از عقل جداییناپذیریم.جبرئیل برگشت و حیا و دین،این دو گوشواره عقل،نزد او ماندند.
نتیجه آنکه عاقل بودن شرط لازم و کافی برای دین داشتن و با حیا بودن است و در این معنی روایت فراوان وارد شده است.از جمله،امام صادق علیه السلام میفرماید:
-«من کان عاقلا کان له دین،و من کان له دین دخل الجنة». 11
-«الحیاء من الایمان،و لا إیمان لمن لا حیاء له». 12
چه کنیم که با داشتن این سهگوهر باز به راه راست نمیرویم و هدایت نمیپذیریم؟چه کنیم که به جای خدا هزاران معشوق و محبوب موقتی را به دوستی گرفتهایم و از این همه ناخویشتنشناسی حیا نمیکنیم.
چرا عمر آدمی باید فدای چهار تا نامحرم بشود؟آن هم نامحرمهای نماندنی.ای کاش آدم دل به یک دختر یا یک زن میبست که هشتاد سال با آدم به خاطر خود آدم میماند و قربان آدم میرفت و دست از عشق برنمیداشت!نه اینکه دو سه روز تب عشق و هوسش تند باشد و
بعد از آن جنگ و جدال و آبروریزی و غوغا شروع شود و کار به دعوا و درگیری و کشت و کشتار بکشد.هر روز در روزنامه خبری در این باره هست که زن با مردی رفیق شد و به کمک او نصف شب شوهرش را کشت؛مرد با یکی رفیق شد و چون دید ممکن است زنش جار و جنجال به پا کند،زنش را خفه کرد؛...!؟
اسم این نوع زندگیها و این نوع آدمها را چه میتوان گذاشت؟تا به حال،هیچ خوکی به خاطر عشق خوک دیگر را نکشته است،اما بعضی از انسانها زن بیگناهی را به خاطر یک زن دیگر میکشند.یا مرد بیگناهی را که پدر فرزندانشان هم هست به قتل میرسانند!نکته اساسی اینکه وقتی ماجرا را دنبال میکنی معلوم میشود همهچیز از یک نگاه شروع شده و این آتش را چشم به سبب ناکارآمدی عقل و نداشتن فکر روشن کرده است.
زمام عقل به دست هوای نفس مده که گرد عشق نگردند مردم هشیار.
13 فدای وجود مقدس امیر مؤمنان!چه زیبا انسان را روانکاوی کرده و چه خوب باطن و ظاهر انسان را شناسانده است!آری:
«من کثر فکره فی المعاصی دعته الیها».
به گناه فکر نکنید،چون فکر گناه انسان را به آغوش معصیت میاندازد و اسیرش میکند.نگاهتان را هزینه دیدن صحنههای نامشروع نکنید، چون تا چشم چیزی را نبیند دل آن را مطالبه نمیکند،اما وقتی نگاه کردی و دل آن را طلب کرد،دیگر پسگرفتن این شکل زیبا از نفس بسیار کار مشکلی است و فکر دائم در خیال آن دختر یا آن پسر زیباست.تاسفبارتر اینکه این عده با ازدواج هم مشکلشان حل نمیشود و اینقدار گرفتارند که در هنگام انتقال نطفه به زن شرعی خودشان هم به فکر آن نامحرماند 14 و به یاد او کنار همسرشان قرار
میگیرند و این چهره نحس را نمیشود از نفس و از فکر آنان پاک کرد.
آیا بدبختی بزرگتر از این هم میشود؟
خدایا داد از این دل از این دل که من یکدم نگشتم شاد از این دل
چو فردا نامهخوانان نامه خوانند بگویم صد هزاران داد از این دل
15 خدایا،دلهای ما آلوده شده و مرتب به چشمها میگوید نگاه کنید،به گوشها میگوید گوش کنید و...،اما همچنان آرزومند پاکی و هدایت هستیم تا در راه بمانیم و از آن منحرف نشویم.تو نیز از سر لطف همتی بدرقه راهمان کن 16 :
«رَبَّنٰا لاٰ تُزِغْ قُلُوبَنٰا بَعْدَ إِذْ هَدَیْتَنٰا وَ هَبْ لَنٰا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً إِنَّکَ أَنْتَ الْوَهّٰابُ». 17
پروردگارا،دلهایمان را پس از آنکه هدایتمان فرمودی منحرف مکن و از سوی خود رحمتی بر ما ببخش،زیرا تو بسیار بخشندهای.
(1).حضرت در روایات دیگری میفرمایند: «الفکر فی غیر الحکمة هوس» و «من کثر فکره فی اللذات غلبت علیه». ر ک:میزان الحکمه،ج 3،ص 2465،به نقل از:غرر الحکم،حکمت 8564،8561،1278.
(2).میزان الحکمه،ج 1،ص 344.مرحوم ملا صالح مازندرانی در شرح أصول کافی (ج 12،ص 552)میگوید: «و ان ترک الذنب أهون و أسهل من طلب التوبة لأن النفس قبل الذنب أشد صفاء منها بعده و لا ریب فی أن العبادة مع صفائها أسهل من العبادة مع ظلمتها مع أن للتوبة اسبابا و شرائط قد لا یتحصل فلیس کل من طلب التوبة وجدها».
روایت بسیار معروفی هم از امام صادق ذکر شده که در آن در جریان داستانی مشهور زنی بدکار پیرمرد عابدی از بنی اسرائیل را به وسیله همین جمله راهنمایی کرده از مکر شیطان نجات میدهد.ر ک:اصول کافی،ج 8،ص 385؛وسائل الشیعه (آل البیت)،ج 16،ص 132: «...عن أبی عبد اللّه،علیه السلام،فی حدیث طویل ملخصه أن ابلیس احتال علی عابد من بنی إسرائیل حتی ذهب إلی فاجرة یرید الزنا بها،فقالت له إن ترک الذنب أیسر من طلب التوبة،و لیس کل من طلب التوبة وجدها، فانصرف و ماتت من لیلتها فأصبحت و إذا علی بابها مکتوب:احضروا فلانة فإنها من أهل الجنة فارتاب الناس فمکثوا ثلاثا لا یدفنونها ارتیابا فی أمرها،فأوحی اللّه عز و جل إلی نبی من الانبیاء و لا أعلمه الا موسی بن عمران أن ائت فلانة فصل علیها، و مر الناس فلیصلوا علیها،فانی قد غفرت لها،و أوجبت لها الجنة بتثبیطها عبدی فلانا عن معصیتی».
(3).یونس،31.
(4).میزان الحکمه،ج 4،ص 3292:به نقل از:من لا یحضره الفقیه،ج 4،ص 18،ح 4970.
(5).از حافظ است.
(6).نهج البلاغه،حکمت 420؛میزان الحکمه،ج 2،ص 1238.
(7).اسراء،32.
(8).بحار الأنوار،ج 24،ص 202: «...و قال الجزری فی حدیث عمر:إن رجلا کان ینظر فی الطواف إلی حرم المسلمین،فلطمه علی علیه السلام.فاستعدی علیه،فقال:
ضربک بحق أصابته عین من عیون اللّه،أراد خاصة من خواص اللّه عز و جل،و ولیا من أولیائه.انتهی».
-بحار الأنوار،ج 39،ص 88: «جاء رجل مشجوج الا رأس یستعدی عمر علی علی علیه السلام،فقال علی:مررت بهذا و هو یقاوم امرأة فسمعت ما کرهت،فقال عمر:إن للّه عیونا و إن علیا من عیون اللّه فی الارض.و فی روایة الاصمعی أنه قال علیه السلام:
رأیته ینظر فی حرم اللّه إلی حریم اللّه،فقال عمر:اذهب وقعت علیک عین من عیون اللّه،و حجاب من حجب اللّه،تلک ید اللّه الیمنی یضعها حیث یشاء».
دراینباره روایات متعددی نیز داریم که حضرت به فضیلت خود در آنها اشاره کردهاند.از جمله:
-بحار الأنوار،ج 4،ص 8: «ابن الولید،عن ابن أبان،عن الحسین بن سعید،عن النضر، عن ابن سنان،عن أبی بصیر،عن أبی عبد اللّه علیه السلام قال:قال أمیر المؤمنین علیه السلام فی خطبة:أنا الهادی،و أنا المهتدی،و أنا أبو الیتامی و المساکین و زوج الارامل،و أنا ملجأ کل ضعیف،و مأمن کل خائف،و أنا قائد المؤمنین إلی الجنة،و أنا حبل اللّه المتین،و أنا عروة اللّه الوثقی و کلمة التقوی،و أنا عین اللّه و لسانه الصادق و یده،و أنا جنب اللّه الذی یقول:أن تقول نفس یا حسرتی علی ما فرطت فی جنب اللّه.و أنا ید اللّه المبسوطة علی عباده بالرحمة و المغفرة،و أنا باب حطة،من عرفنی و عرف حقی فقد عرف ربه لانی وصی نبیه فی أرضه،و حجته علی خلقه،لا ینکر هذا إلا الراد علی اللّه و رسوله».قال الصدوق:الجنب:الطاعة فی لغة العرب،یقال:هذا صغیر فی جنب اللّه أی أنا الذی ولایتی طاعة اللّه،قال اللّه عز و جل:أن تقول نفس یا حسرتی علی ما فرطت فی جنب اللّه؛أی فی طاعة اللّه عز و جل.بیان:روی عن الباقر علیه السلام أنه قال:معنی جنب اللّه أنه لیس شئ أقرب إلی اللّه من رسوله،و لا أقرب إلی-
-رسوله من وصیه،فهو فی القرب کالجنب،و قد بین اللّه تعالیذلک فی کتابه بقوله:أن تقول نفس یا حسرتی علی ما فرطت فی جنب الّه؛یعنی فی ولایة أولیائه.و قال الطبرسی رحمه اللّه:الجنب:القرب أی یا حسرتی علی ما فرطت فی قرب اللّه و جواره،و فلان فی جنب فلان أی فی قربه و جواره،و منه قوله تعالی:و الصاحب بالجنب:و هو الرفیق فی السفر،و هو الذی یصحب الانسان بأن یحصل بجنبه لکونه رفیقه قریبا منه ملا صقاله.انتهی.و العین أیضا من المجازات الشائعة أی لما کان شاهدا علی عباده مطلعا علیهم فکأنه عینه،و کذا و اللسان فإنه لما کان یخاطب الناس من قبل اللّه و یعبر عنه فی بریته فکأنه لسانه.
-بحار الأنوار،ج 24،ص 194: «محمد بن الحسین عن أحمد بن بشر عن حسان الجمال عن هاشم بن أبی عمار قال:سمعت أمیر المؤمنین علیه السلام یقول:أنا عین اللّه،و أنا جنب اللّه،و أنا ید اللّه،و أنا باب اللّه».
-بحار الأنوار،ج 26،ص 240: «أبی عن سعد عن ابن عیسی عن الحسین بن سعید عن فضالة عن أبان عن محمد بن مسلم قال:سمعت أبا عبد اللّه(علیه السلام)یقول:
إن للّه عز و جل خلقا خلقهم من نوره و رحمته لرحمته،فهم عین اللّه الناظرة،و اذنه السامعة،و لسانه الناطق فی خلقه بإذنه،و امناؤه علی ما أنزل من عذر أو نذر أو حجة، فبهم یمحو اللّه السیئآت و بهم یدفع الضیم.و بهم ینزل الرحمة،و بهم یحیی میتا و یمیت حیا و بهم یبتلی خلقه و بهم یقضی فی خلقه قضیة.قلت:جعلت فداک من هؤلاء؟قال:
الاوصیاء».
-بحار الأنوار،ج 39،ص 347: «سئل أمیر المؤمنین علیه السلام:کیف أصبحت؟ فقال:أصبحت و أنا الصدیق الاکبر و الفاروق الاعظم،و أنا وصی خیر البشر،و أنا الاول و أنا الآخر،و أنا الباطن و أنا الظاهر،و أنا بکل شئ علیم،و أنا عین اللّه،و أنا جنب اللّه و أنا أمین اللّه علی المرسلین،بنا عبد اللّه،و نحن خزان اللّه فی أرضه و سمائه،و أنا احیی و أنا امیت و أنا حی لا أموت.فتعجب الاعرابی من قوله فقال علیه السلام:أنا الاول أول من أمن برسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و أنا الآخر آخر من نظر فیه لما کان فی لحده،و أنا الظاهر ظاهر الاسلام،و أنا الباطن بطین من العلم،و أنا بکل شئ علیم-
-فإنی علیم بکل شئ أخبر اللّه به نبیه فأخبرنی به،فأما عین اللّه فأنا عینه علی المؤمنین و الکفرة،و أما جنب اللّه فأن تقول نفس:یا حسرتی علی ما فرطت فی جنب اللّه،و من فرط فی فقد فرط فی اللّه،و لم یجز لنبی نبوة حتی یأخذ خاتما من محمد صلی اللّه علیه و آله فلذلک سمی خاتم النبیین،محمد سید النبیین و أنا سید الوصیین، و أما خزان اللّه فی أرضه فقد علمنا ما علمنا رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله بقول صادق،و أنا احیی احیی سنة رسول اللّه،و أنا امیت امیت البدعة،و أنا حتی لا أموت لقوله تعالی:و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل اللّه أمواتا بل أحیاء عند ربهم یرزقون».
(9).از اوحدی مراغهای است.
(10).اصول کافی،ج 1،ص 10.
(11).کافی،ج 1،ص 11.در روایت دیگر از امام آمده است: «من کان عاقلا ختم له بالجنة ان شاء اللّه» ؛نیز:شیخ صدوق،ثواب الأعمال،ص 14.
(12).روایت از رسول مکرم اسلام است.ر ک:شیخ جواهری،جواهر الکلام،ج 13،ص 302؛الامام یحیی بن الحسین،الأحکام،ج 1،ص 347.
(13).از سعدی است.
(14).دراینباره روایت مبسوطی از رسول خدا وارد شده است.الحدائق الناضرة،محقق بحرانی،ج 23،ص 142: «قال رسول اللّه:یا علی،لا تجامع امرأتک فی أول الشهر و فی وسطه و فی آخره،فإن الجنون و الجذام و الخبل یسرع إلیها و إلی ولدها.یا علی لا تجامع امرأتک بعد الظهر،فإنه إن قضی بینکما ولد یکون أحول و الشیطان یفرح بالحول فی الانسان.یا علی،لا تتکلم عند الجماع،فإنه إن قضی بینکما ولد لا یؤمن أن یکون أخرس،و لا ینظر أحد إلی فرج امرأته،و لیغض بصره عند الجماع،فإن النظر إلی الفرج یورث العمی فی الولد.یا علی،لا تجامع امرأتک بشهوة امرأة غیرک،فإنه یخشی إن قضی بینکما ولد أن یکون مخنثا أو مخبلا.یا علی،من کان جنبا فی الفراش مع امرأته فلا یقرأ القرآن.فإنی أخشی أن ینزل نار من السماء فتحرقهما.یا علی،لا تجامع امرأتک إلا و معک خرقة،و لأهلک خرقة،و لا تمسحا بخرقة واحدة، فتقع الشهوة علی الشهوة،فإن ذلک یعقب العداوة بینکما،ثم یؤدیکما إلی الفرقة-
-و الطلاق.یا علی،لا تجامع امرأتک من قیام،فإن ذلک من فعل الحمیر،فإن قضی بینکما ولد کان بوالا فی الفراش کالحمیر البوالة فی کل مکان.یا علی،لا تجامع امرأتک فی لیلة الأضحی،فإنه إن قضی بینکما ولد یکون له ست أصابع أو أربع أصابع.یا علی،لا تجامع امرأتک تحت شجرة مثمرة،فإنه إن قضی بینکما ولد یکون جلادا أو قتالا أو عریفا.یا علی،لا تجامع امرأتک فی وجه الشمس و تلؤلؤها إلا أن ترخی سترا یسترکما،فإنه إن قضی بینکما ولد لا یزال فی بؤس و فقر حتی یموت.یا علی،لا تجامع امرأتک بین الأذان و الاقامة،فإنه إن قضی بینکما ولد یکون حریصا علی إهراق الدماء.یا علی،إذا حملت امرأتک فلا تجامعها إلا و أنت علی وضوء، فإنه إن قضی بینکما ولد یکون أعمی القلب بخیل الید.یا علی،لا تجامع أهلک فی النصف من شعبان،فإنه إن قضی بینکما ولد یکون مشوما ذا شامة فی وجهه.یا علی، لا تجامع امرأتک فی آخر درجة منه،یعنی إذا بقی منه یومان،فإنه إن قضی بینکما ولد یکون عشارا و عونا للظالمین،و یکون هلاک فئام من الناس علی یدیه.یا علی،لا تجامع أهلک علی سقوف البنیان،فإنه إن قضی بینکما ولد یکون منافقا مرتابا مبدعا.
یا علی،إذا خرجت فی سفر لا تجامع أهلک تلک اللیلة،فإنه قضی بینکما ولد ینفق ماله فی غیر حق،و قرأ رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم:إن المبذرین کانوا إخوان الشیاطین.یا علی،لا تجامع أهلک إذا خرجت إلی سفر مسیرة ثلاثة أیام ولیالیهن، فإنه إن قضی بینکما ولد یکون عونا لکل ظالم علیک.و فی روایة الصدوق:الجماع لیلة الاثنین،فإنه إن قضی بینکما ولد یکون حافظا لکتاب اللّه عز و جل،راضیا بما قسم اللّه عز و جل له.یا علی،إن جامعت أهلک فی لیلة الثلاثاء فقضی بینکما ولد فإنه یرزق الشهادة بعد شهادة أن لا إله إلا اللّه و أن محمد صلی اللّه علیه و آله و سلم رسول اللّه،و لا یعذبه اللّه مع المشرکین،و یکون طیب النکهة و الفم،رحیم القلب،سخی الید، طاهر اللسان من الغیبة و الکذب و البهتان.یا علی،إن جامعت أهلک لیلة الخمیسن، فقضی بینکما ولد فإنه یکون حاکما من الحکام،أو عالما من العلماء،و إن جامعتها یوم الخمیس عند زوال الشمس عند کبد السماء،فقضی بینکما ولد فإن الشیطان لا یقربه حتی یشیب،و یکون فهما،و یرزقه السلامة فی الدین و الدنیا.یا علی،إن-
-جامعتها لیلة الجمعة،و کان بینکما ولد،فإنه یکون خطیبا قوالا مفوها،و إن جامعتها یوم الجمعة بعد العصر،فقضی بینکما ولد،فإنه یکون معروفا مشهورا عالما،و إن جامعتها لیلة الجمعه بعد العشاء الآخرة،فإنه یرجی أن یکون من الأبدال،إن شاء اللّه.
یا علی،لا تجامع أهلک فی أول ساعة من اللیل،فإنه إن قضی بینکما ولد فإنه لا یؤمن أن یکون ساحرا مثرا للدنیا علی الآخرة.یا علی،إحفظ وصیتی هذه کما حفظتها عن جبرئیل».أقول:هذا الخبر رواه الشیخ فی التهذیب و الصدوق فی الفقیه عن أبی سعید الخدری.و رواه الصدوق فی العلل و الأمالی مسندا عن الطالقانی عن الحسن بن علی العدوی عن یوسف بن یحیی الاصفهانی عن إسماعیل بن حاتم عن أحمد بن صالح...».
(15).از بابا طاهر است.
(16).اشاره است به این بیت حافظ:
همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس /که دراز است ره
مقصد و من نو سفرم.
(17).آل عمران،8.
تهران،حسینیه همدانیها رمضان 1386
لیم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.
ارزشمندترین نگاه انسان نگاهی است که با اندیشه و تفکر همراه باشد.
وجود مبارک امیر المؤمنین،علیه السلام،در وصف اولیاء خدا در آیه «أَلاٰ إِنَّ أَوْلِیٰاءَ اللّٰهِ لاٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ». 1 میفرماید:
«إن أولیاء اللّه هم الذین نظروا إلی باطن الدنیا إذا نظر الناس إلی ظاهرها، و اشتغلوا بآجلها إذا اشتغل الناس بعاجلها،فأماتوا منها ما خشوا أن یمیتهم، و ترکوا منها ما علموا أنه سیترکهم،و رأوا استکثار غیرهم منها استقلالا.
و درکهم لها فوتا.أعداء ما سالم الناس،و سلم ما عادی الناس.بهم علم الکتاب و به علموا.و بهم قام الکتاب و به قاموا.لا یرون مرجوا فوق ما یرجون،و لا مخوفا فوق ما یخافون». 2
اغلب مردم ظاهربین هستند و از دیدن جریانات و حوادثی که در عالم روی میدهد و حقایقی که در آنها جاری است هیچ بهرهای نمیبرند؛ اما نگاه اولیاء خدا نگاهی اثردار و حقیقتجوست.برای همین،سبب تغییر حالاتشان میشود و موتور حرکتشان به سوی خدا و عالم فکرها و ارزیابیها و عاقبت اندیشی ها یشان است.
روایات بسیاری ما را به داشتن چنین نگاه و بینشی دعوت میکنند.از جمله،وجود مبارک امیر المؤمنین،علیه السلام،میفرماید:
«نبه بالفکر قلبک،و جاف عن اللیل جنبک،واثق اللّه ربک 3 ». 4
براساس این روایت،انسان باید سه کار مهم در زندگی انجام دهد تا آشنای انبیاء و ائمه و اولیای خدا شود و در زمره علاقمندان آنان قرار گیرد و جزو کسانی باشد که خداوند به آنان نعمت بخشیده است؛ کسانیکه تا ابد مورد خشم خدا قرار نمیگیرند،همواره محبوب خدایند،راهشان را گم نمیکنند و خداوند در دنیا و آخرت مورد انعام ویژه خود قرارشان میدهد:
«...اَلَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ غَیْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ وَ لاَ الضّٰالِّینَ».
به یقین،مراد از نعمت در این آیهاین نیست که مثلا خداوند بر سفره برگزیدگان خود خربزه و هندوانه و خیار و ماست و دوغ و جز اینها قرار داده است،زیرا ستمگران دنیا همواره از چیزهایی گرانتر و تازهتر و بهتر از اینها بهرهمند بودهاند.نعمتهایی که خدا در سورهحمد از آنها سخن میگوید نعمت ایمان و توفیق عمل صالح و پایبندی به اخلاق و ارزشهاست.
امیر المؤمنین میفرماید:من اگر بخواهم از مغز گندم مخلوط با عسل ناب غذا درست کنم،میتوانم.اما خدا را چه کنم؟چگونه میتوانم مغز گندم و عسل بخورم،درحالیکه خانه مردم خالی است و شبها عدهای گرسنه سر بر بالین میگذارند؟
«الا و إن لکل مأموم إماما یقتدی به و یستضئ بنور علمه،ألا و إن إمامکم قد اکتفی من دنیاه بطمریه،و من طعمه بقرصیه.ألا و إنکم لا تقدرون علی ذلک و لکن أعینونی بورع و اجتهاد و عفة و سداد». 5
امام شما در این دنیا برای سیر کردن شکمش به دو قرص نان جو و برای پوشاندن بدنش به لباسی معمولی اکتفا کرد،درحالیکه میتوانست پارچه ابریشمین بپوشد و بهترین سفرهها را پهن کند.
این معنی واقعی زهد است.توجه داشته باشیم که امیر المؤمنین امکان چنین زندگیهایی را داشت.او،در طی 25 سال خانهنشینی،کشاورزی آبادی ایجاد کرده بود و یکی از ثروتمندان زمان خود محسوب میشد.با این حال،در کمال قناعت و زهد زندگی میکرد و این یکی دیگر از جنبههای تعالی وجود حضرت است که در اوج توانایی امساک میکند و زهد میورزد.ازاینرو،وصیت حضرت به امام حسن و امام حسین، علیهم السلام،را در شب بیستویکم ماه رمضان که نگاه میکنیم کلمهای درباره پول یا مادیات در ان نمییابیم.
اما سه نکته موجود در فرمایش امیر المومنین:
«نبّه بالفکر قلبک»
دل خواب و غفلتزده و قلب حیوانیت را با تفکر و اندیشه بیدار کن.
ممکن است این بیداری به سبب تفکر در آیهای از قرآن،جملهای حکیمانه از انسانی فهیم یا مشاهده جریان یا حادثهای اتفاق بیفتد؛همچنانکه برای فرخی سیستانی در مشاهده ویرانیهای کاخ مدائن روی داد:
هان ای دل عبرت بین از دیده حذر کن هان
ایوان مدائن را آئینه عبرت دان.
از امام صادق،علیه السلام،پرسیدند:یابن رسول اللّه،رسول خدا چگونه فکر میکرد؟حضرت فرمود:پیامبر خدا وقتی از کنار خانه ویرانهای
میگذشت که دیوارها یا سقفش ریخته بود،میایستاد و خطاب به آن خانه میفرمود:
«این بانوک»
معمارها و بناهایی که تو را ساختند و کسانیکه در ساخت تو به آنان کمک کردند کجایند؟آن دستهایی که نقشه تو را کشیدند،آنها که دیوارهایت را چیدند و طاقت را زدند کجا رفتند؟همگی مردند و زیر خاک رفتند و فراموش شدند،ولی تو هنوز ماندهای و عمر تو خانه خشت و گلی از چهار پنج نسل بشر بیشتر بوده است.
«این ساکنوک». 6
آنها که در تو زندگی کردند،عروسی گرفتند و بچهدار شدند کجایند؟ آیا آن عروس هنوز جوانی و شادابی هجده سالگیاش را دارد؟آن داماد هنوز طراوت و قدرتش را دارد؟آنها همه رفتند و تو هنوز باقی هستی!؟
به راستی،ما انسانها با این عمرهای کوتاه بیاعتبار در این دنیا چه میگوییم و در رهگذر این دنیای فانی در پس همه این نزاعها و حقکشیها و جنگها و نامردیها در پی چه هستیم؟
امام در ادامه فرمودند:پیامبر با دیدن خانهای مخروب اینطور به فکر فرو میرفت.حال،از روی این نمونه قیاس کنید که پیغمبر درباره هر موضوعی چگونه فکر میکرده است.
البته،گمان نباید کرد که این نگاه پیامبر به سبب نبوت ایشان بوده است،زیرا به شهادت تاریخ،ایشان سالها قبل از بعثت نیز اهل تفکر بوده و در اندیشه به سر میبردهاند.به سبب همین تفکر نیز بود که به نبوت انتخاب شدند و قلب مبارکش ظرف نزول قرآن واقع گردید.
آری،وقتی نگاه انسان نگاه اندیشمندانه باشد،قلب بیدار میشود و در
هر پدیدهای و رویدادی عبرتی میبیند و درسی میآموزد.این عبرتها و درسها قلب آدمی را بیدار میکند و وقتی قلب بیدار شد،این بیداری در اعمال و اخلاق و منش و روش آدمی اثر میگذارد و او را از بیهوده زیستن نجات میدهد.
شیخ جعفر کبیر 7 از مراجع تقلید معروف شیعه است.شهرتش به کبیر نیز به لحاظ تسلط و آگاهی فراوان ایشان در ابواب مختلف علم بوده است، به طوری که میگویند اگر تمام کتب فقهی شیعه را جمع کرده در دریا میریختند و حتی یک کتاب هم باقی نمیماند،ایشان میتوانست تمام فقه اهل بیت را از نو بنویسد.
چنین انسان باعظمتی،روز عید فطر،قبل از آنکه نماز عید را اقامه کند،زکات فطره را که از مردم جمع شده بود بین مستحقین تقسیم کرد.
بعد از نماز،مستحق دیگری آمد کنار سجاده شیخ نشست و گفت:آقا، من زندگیام امسال نچرخیده و واقعا مستحق هستم.به من هم از زکات فطره مبلغی مرحمت کنید!شیخ گفت:هرچه زکات به من دادند مصرف کردم و در حال حاضر چیزی ندارم.آن بینوا ناراحت شد و از فرط ناراحتی آب دهان به صورت شیخ انداخت و گفت:پس بیجا روی این مسند نشستهای.برو و بگذار کسی اینجا بنشیند که داشته باشد.
با دیدن این حالت،شیخ بلند شد و عبایش را از دوش برداشت و آن را به شکل کیسه در آورد و به مردم گفت:بنده مستحق شرعی دیگری سراغ دارم که زکات به او نرسیده،هرکس هرچه میتواند کمک کند!
چند تن از مومنین از جا بلند شدند تا خودشان در صفها بچرخند و پول جمع کنند،ولی شیخ نگذاشت و فرمود:خودم این کار را انجام میدهم.لحظاتی بعد،عیا پر از پول شد و شیخ آمد سر جانمازش و به
آن مستحقق گفت:برادر،برای حفظ آبرویت بیا خانه و کل پول عبا را بردار و ببر.
این رفتار از خواص تفکر و قلب بیدار است.اگر شیخ میخواست با این مستحق بیتربیت برخورد کند و آبرویش را ببرد،میتوانست.کافی بود به همان نمازگزاران صف اول اشاره کند یا اجازه بدهد که آنها در این جریان مداخله کنند یا متوجه ماجرا شوند،ولی دید اگر کارد به استخوان این بنده خدا نرسیده بود این کار را نمیکرد.از این نظر،به او حق داد.از طرفی،به یاد کلام پروردگار افتاد که میگوید:
«خُذِ الْعَفْوَ وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْجٰاهِلِینَ». 8
عفو و گذشت را پیشه کن،و به کار پسندیده فرمان ده،و از نادان روی بگردان
«...وَ الْکٰاظِمِینَ الْغَیْظَ وَ الْعٰافِینَ عَنِ النّٰاسِ وَ اللّٰهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ». 9
آنانکه...خشم خود را فرو میبرند،و از خطاهای مردم در میگذرند؛و خدا نیکوکاران را دوست دارد.
اگر شیخ این کار را نمیکرد،شاید یک نفر را برای همیشه از نماز و زکات و آخوند و مرجع تقلید جدا کرده بود،اما فکر کرد و کاری را انجام داد که هم اثر تربیتی برای آن فرد داشت و هم برای مرجعیت شیعه سبب افتخار است.
ما هم باید در این آیاتفکر کنیم و ببینیم چگونه میشود محبوب خدا شد؟قدر مسلم،یک راهش همین است که در مقابل عکسالعملهای تند دیگران که در مضیقه روحی هستند از کوره در نرویم،برایشان عذری بتراشیم،ببخشیمشان و به آنان نیکی کنیم.
خطبه هشتادوشش نهج البلاغه خطبهای است که امیر المؤمنین در آن چهل وصف برای اهل خدا بیان کرده است.انسان وقتی در نهج البلاغه یا قرآن
غور میکند،ارزش آنها را میفهمد و به نظر من،نهج البلاغه شاهکار انسان در عالم خلقت است.امیر المؤمنین در جایی از این خطبه میفرمایند:
«و صار من مفاتیح أبواب الهدی و مغالیق أبواب الردی». 10
یعنی کسانی مثل شیخ کبیر کلید باز کردن درهای رحمت و هدایت خدایند.خداوند به محبوبش آنقدر لطف دارد که چشموگوش و دست و زبان و شکم و پوستش را به کلید گشایش درهای هدایت و رحمت خود تبدیل میکند.آیا تجارتی سودمندتر از این در دنیا پیدا میشود که در قیامت دهها هزار نفر را جلوی چشم انسان به جهنم ببرند و در عوض او را به اندازه صدها میلیارد نفر تکریم کنند و پاداش دهند؟ این عاقبت کسانی است که خداوند آنان را دوست دارد و عاشق آنهاست.آنانکه در زندگی تجربه عشق زمینی را داشته یا احوالات این دسته از عشاق را دیدهاند میدانند زمانیکه انسان در فضای عشق قرار میگیرد،برای معشوقش حدی قائل نمیشود؟یعنی اگر معشوق بگوید امروز بیا،با وجود اینکه صدها کار مهم دارد،با هزار بهانه کارهایش را تعطیل میکند و به کار معشوق میرسد.حالا قیاس کنید اگر خداوند عاشق انسان باشد چه میشود؟
اولین دستور امیر المومنین این است.در نتیجه،از امروز اگر قرآن میخوانیم،مطلبی میشنویم یا حادثهای میبینیم باید اندیشه کنیم تا قلب غافلمان بیدار شود.
مرحوم آیتاللّه العظمی شیخ محمد حسین کمپانی 11 قدس سره درباره جایگاه دل شعر زیبایی دارد که اینطور شروع میشود:
تا بیخبری ز ترانه دل هرگز نرسی به نشانه دل
صدای دل صدای خداست.بنابراین،کسیکه کار بدی میکند،مال مردم میخورد،ارتباط با نامحرم برقرار میکند،و در جواب کسیکه از او میپرسد چرا این کارها را میکنی میگوید:دلم میخواهد!دروغ بسیار بزرگی میگوید.او باید بگوید شهوت مرا به این کارها دعوت میکند.دل انسان حرم خداست و یک صدا هم بیشتر ندارد و آن صدای خداست.امیر المومنین در نهج البلاغه تصریح میکند که خدا تمام اعضا و جوارح را برای ما ساخته،به جز دل که آن را برای خودش ساخته است؛یعنی همانطور که خداوند در جهان خانه کعبه را بیت اللّه قرار داده،در کشور وجود ما هم دل را خانه خود قرار داده است:
طواف خانه دل کن که کعبه یک سنگ است
کآن را خلیل بنا کرد و این را خدای خلیل.
وقتی دل اسیر دست گناهان میشود،دیگر آن صدا شنیده نمیشود،اما وقتی از زنجیر گناهان آزاد میشود،صدای خدا از آن به گوش میرسد.
بسیاری از دوستان خدا این ندای درونی را شنیدهاند و به آن پاسخ گفتهاند:
«رَبَّنٰا إِنَّنٰا سَمِعْنٰا مُنٰادِیاً یُنٰادِی لِلْإِیمٰانِ أَنْ آمِنُوا بِرَبِّکُمْ فَآمَنّٰا رَبَّنٰا فَاغْفِرْ لَنٰا ذُنُوبَنٰا وَ کَفِّرْ عَنّٰا سَیِّئٰاتِنٰا وَ تَوَفَّنٰا مَعَ الْأَبْرٰارِ». 12
پروردگارا،بیتردید ما صدای ندادهندهای را شنیدیم که مردم را به ایمان فرا میخواند که به پروردگارتان ایمان آورید.پس ما ایمان آوردیم.
پروردگارا،گناهان ما را بیامرز و بدیهایمان را از ما محو کن و ما را در زمره نیکوکاران بمیران.
عدهای نیز نداهای بیرونی را میشنوند و به آن پاسخ میدهند.از جمله،جناب حر بن یزید ریاحی.
روز عاشورا،وقتی حر میخواست به میدان برود،به حضرت ابی عبد اللّه
عرض کرد:قبل از اینکه کشته شوم،اجازه بدهید مطلبی را برای شما تعریف کنم که برایم خیلی شگفتانگیز بود.وقتی ابن زیاد مرا با هزار سوار فرستاد تا جلوی حرکت شما را بگیرم و به دست این گرگها بسپارم و کار به اینجا برسد،بیرون دروازه کوفه شنیدم که کسی گفت:
«یا حرّ،ابشر بالجنة»
تمام درهای بهشت به رویت باز است.
نفهمیدم این صدا از کجا بود و چه معنایی داشت،چون من سرباز ابن زیاد و یزید بودم و با اسلحه میآمدم تا راه شما را سد کنم،پس چطور ممکن است در بهشت به روی من باز باشد؟
امام لبخندی زد و فرمود:حالا فهمیدی که آن ندا درست بوده.این ندای دل تو بود. 13 آری:
تا بیخبری ز ترانه دل هرگز نرسی به نشانه دل
تا چهره نگردد سرخ از خون کی سبزه دمد ز دانه دل
روزانه نیک نمیبینی بیناله و آه شبانه دل.
اگر نیمهشب بلند شویم و برای نیم ساعت چشممان را به چشم امام زین العابدین وصل کنیم و گریه کنیم،میبینیم که فردایمان با روزهای دیگر فرق میکند؟هم خودمان و هم عالم را طور دیگری میبینیم،عالم را روشنتر میبینیم و....
از موج بلا ایمن گردی آنگه که رسی به کرانه دل
از خانه کعبه چه میطلبی ای از تو خرابی خانه دل.
مگر قلب خواب هم مستطیع میشود؟
گر مملکت سلطان وجودی گنجی نبود چو خزانه دل
اندر صدف دو جهان نبود چون گوهر قدس یگانه دل
جانا نظری سوی مفتقرت کاسوده شود ز بهانه دل.
14
دل چه بهانهای میگیرد،غیر از بهانه معشوق؟در دعای کمیل،وجود مبارک امیر المومنین مطلبی فرمودهاند که این معنا را بیان میکند و نقطه اوج این دعاست؛یعنی نه جملات قبلی و نه جملات بعدی اینقدر اوج ندارد.میفرمایند:
«یا سیدی و مولای أقسم صادقا لئن ترکتنی ناطقا لأضجن إلیک بین أهلها ضجیج الآملین و لأصرخن إلیک صراخ المستصرخین و لأبکین علیک بکاء الفاقدین و لأنادینک أین کنت یا ولی المؤمنین،یا غایة آمال العارفین،یا غیاث المستغیثین،یا حبیب قلوب الصادقین،و یا إله العالمین». 15
به عزتت قسم ای آقا و مولایم،سوگند صادقانه میخورم اگر مرا در سخن گفتن آزاد بگذاری،در میان اهل دوزخ به پیشگاهت سخت ناله سر دهم؛ همانند ناله آرزومندان.و به درگاهت بانگ بردارم،همچون بانگ آنانکه خواهان دادرسی هستند.و هر آیینه به آستانت گریه کنم،چون آنانکه مبتلا به فقدان عزیزی میباشند و صدایت میزنم:کجایی ای سرپرست مؤمنان،آری کجایی ای نهایت آرزوی عارفان،ای فریادرس خواهندگان فریادرس،ای محبوب دلهای راستان و ای معبود جهانیان.
(1).یونس،62.
(2).نهج البلاغه،ج 4،ص 101.
(3).این روایت از پیامبر اکرم نیز نقل شده است:معدن الجواهر،أبو الفتح الکراجکی، ص 32: «و أوصی رسول اللّه،صلی اللّه علیه و آله،أبا ذر رحمة اللّه علیه بثلاث،فقال:
نبه بالفکر قلبک و جاف عن النوم جنبک واتق اللّه ربک».
(4).وسائل الشیعه(آل البیت)،ج 15،ص 195.این روایت از مرحوم کلینی،از علی بن إبراهیم،از پدرش،از نوفلی،از سکونی،از امام صادق علیه السلام به نقل از امیر مومنان نقل شده است و تمام راویان آن(با اختلاف درباره وثاقت سکونی)ثقهاند.
(5).نهج البلاغه،ج 3،ص 70.
(6).دراینباره روایات متعددی وارد شده است:
-کتاب الزهد،الحسین بن سعید الکوفی،ص 15: «القاسم و فضالة عن ابان عن الحسن الصیقل قال:سألت أبا عبد اللّه علیه السلام من تفکر ساعة خیر من قیام لیلة؟ قال:نعم و قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله:تفکر ساعة خیر من قیام لیلة.قلت:
کیف فیتفکر؟قال:یمر بالخربة و بالدار یتفکر فیقول این ساکنوک؟و این بانوک؟ما لک لا تتکلمین؟
-بحار الأنوار،ج 68،ص 320: «عن علی،عن أبیه،عن بعض أصحابه،عن أبان، عن الحسن الصیق قال:سألت أبا عبد اللّه علیه السلام عما یروی الناس أن تفکر ساعة خیر من قیام لیلة.قلت:کیف یتفکر؟قال:یمر بالخربة أو بالدار فیقول:أین ساکنوک؟و أین بانوک؟ما لک لا تتکلمین؟
مرحوم مجلسی در توضیح این روایت مینویسند: «بیان:خیر من قیام لیلة:أی للعبادة،لان التفکر من أعمال القلب و هو أفضل من أعمال الجوارح،و أیضا أثره أعظم و أدوم،إذ ربما صار تفکر ساعة سببا للتوبة عن المعاصی و لزوم الطاعة تمام العمر.
یمر بخربة:کأنه علیه السلام ذکر ذلک علی سبیل المثال لتفهیم السائل،أو قال ذلک علی قدر فهم السائل و رتبته،فانه کان قابلا لهذا النوع من التفکر،و المراد بالدار ما لم-
-تخرب لکن مات من بناها و سکنها غیره و بالخربة ما خرب و لم یسکنه أحد و کون التردید من الراوی کما زعم بعید و حتمل أن یکون أین ساکنوک للخربة و أین بانوک للدار،علی اللف و النشر المرتب لکن کونهما لکل منهما أظهر و الظاهر أن القول بلسان الحال و یحتمل المقال و قوله:مالک لا تتکلمین بیان لغایة ظهور الحال أی العبرة فیک بینة بحیث کان ینبغی أن تتکلم بذلک.و قیل:هو من قبیل ذکر اللازم و إرادة الملزوم، فنفی التکلم کنایة عن نفی الاستماع،أی لم لا یستمع الغافلون ما تتکلمین به بلسان الحال جهرا،و قیل استفهام إنکاری أی أنت تتکلمین لکن الغافلون لا یستمعون،و هو بعید.و یمکن أن یکون کلامها کنایة عن تنبیه الغافین أی لم لا تنبه المغرورین بالدنیا مع هذه الحالة الواضحة،و یؤل إلی تعییر الجاهلین بعدم الاتعاظ به کما أنه یقول رجل لوالد رجل فاسق بحضرته:لم لاتعظ ابنک مع أنه یعظه،و إنما یقول ذلک تعییرا للابن».
-بحار الأنوار،ج 68،ص 325: «أروی عن العالم(علیه السلام)أنه قال:طوبی لمن کان صمته فکرا و نظره عبرا،و کلامه ذکرا،و وسعه بیته،و بکی علی خطیئته،و سلم الناس من لسانه و یده.و أروی فکر ساعة خیر من عبادة سنة،فسألت العالم(علیه السلام)عن ذلک فقال:تمر بالخربة و بالدیار القفار فتقول:أین بانیک؟أین سکانک؟ مالک لا تکلمین؟و لیس العبادة کثرة الصلاة و الصیام،و العبادة التفکر فی أمر اللّه جل و علا و أروی التفکر مرآتک تریک سیئاتک و حسناتک».
-قال الصادق علیه السلام:«اعتبروا بما مضی من الدنیا،هل بقی علی أحد؟أو هل فیها باق من الشریف و الوضیع و الغنی و الفقیر و الولی و العدو؟فکذلک ما لم یأت منها بما مضی أشبه من الماء بالماء،قال رسول اللّه(صلی اللّه علیه و آله):کفی بالموت واعظا و بالعقل دلیلا،و بالتقوی زادا،و بالعبادة شغلا،و باللّه مونسا و بالقرآن بیانا.و قال النبی،صلی اللّه علیه و آله:لم یبق من الدنیا إلا بلاء و فتنة،و ما نجا من نجا إلا بصدق الالتجاء.و قال نوح علیه السلام:وجدت الدنیا کبیت له بابان:دخلت من أحدهما و خرجت من الاخر،هذا حال صفی اللّه،کیف حال من اطمأن فیها و رکن إلیها،و أضاع عمره فی عمارتها و مزق دینه فی طلبها؟و الفکرة مرآت الحسنات و کفارة السیئات-
-و ضیاء القلوب و فسحة الخلق و إصابة فی صلاح المعاد،و اطلاع علی العواقب، و استزادة فی العلم،و هی خصلة لا یعبد اللّه بمثلها».
-قال الصادق علیه السلام:«قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله:المعتبر فی الدنیا عیشه فیها کعیش النائم یراها و لا یمسها،و هو یزیل عن قلبه و نفسه باستقباحه معاملات المغرورین بها ما یورثه الحساب و العقاب،و یتبدل بها ما یقربه من رضی اللّه و عفوه،و یغسل بماء زوالها مواضع دعوتها إلیه،و تزیین نفسها إلیه فالعبرة یورث صاحبها ثلاثة أشیاء:العلم بما یعمل،و العمل بما یعلم،و علم ما لم یعلم.و العبرة أصلها أول یخشی آخره،و آخر یحقق الزهد فی أوله،و لا یصح الاعتبار إلا لاهل الصفا و البصیرة،قال اللّه عز و جل:فاعتبروا یا اولی الابصار،و قال جل اسمه:فانها لا تعمی الابصار و لکن تعمی القلوب التی فی الصدور،فمن فتح اللّه عین قلبه و بصیرة عینه بالاعتبار،فقد أعطاه منزلة رفیعة و زلفة عظیمة».
-بحار الأنوار،ج 68،ص 328: «عن الحسن الصیقل قال:سألت أبا عبد اللّه علیه السلام عما یروی الناس:تفکر ساعة خیر من قیام لیلةقلت:یتفکر ساعة خیر من قیام لیلة؟قال:نعم قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله:تفکر ساعة خیر من قیام لیلة، قلت:کیف یتفکر؟قال:یمر بالخربة و بالدار فیفکر،و یقول:أین ساکنوک؟أین بانوک؟ مالک لا تکلمین».و عن أبی عبد اللّه علیه السلام قال:قال أمیر المؤمنین علیه السلام فی کلام له:ما ابن آدم إن التفکر یدعو إلی البر و العمل به،و إن الندم علی الشر یدعو إلی ترکه و لیس ما یفنی و إن کان کثیرا بأهل أن یؤثر علی ما یبقی و إن کان طلبه عزیزا».
در مواعظ ابو درداء به اهل دمشق نیز آمده است: «اسمعوا من أخ لکم ناصح:
أتجمعون ما لا تأکلون،و تؤملون ما لا تدرکون،و تبنون ما لا تسکنون،أین الذی کانوا من قبلکم،فجمعوا کثیرا و أملوا بعیدا و بنوا شدیدا،فأصبح جمعهم بورا،و أصبح أملهم غرورا،و أصبحت دیارهم قبورا». ر ک:المصنف،ابن أبی شیبه کوفی،ج 8،ص 167:
(7).جعفر بن خضر نجفی معروف به شیخ جعفر کاشف الغطاء یکی از بزرگترین علما و مراجع اوایل قرن سیزدهم هجری در جهان اسلام و تشیع بود.پس از فوت مرحوم-
-وحید بهبهانی،اداره حوزه و تدریس علما در نجف و کربلا به دست باکفایت این استاد قرار گرفت.مرحوم کاشف الغطاء به علامه بحر العلوم بسیار احترام مینمود و با گوشه عمامه از نعلین سید خاک میزدود و جهت حفظ وحدت و اتحاد علما و مسلمین نهایت همکاری را با ایشان داشت.
مرحوم کاشف الغطاء از آیاتعجیبه الهی بود.مردی قوی هیکل،استوار و مقاوم و بردبار و در هنگام رازونیاز زاهدی بیقرار بود.نقل است که گاه ریش سفید خویش را در محراب تهجد به دست میگرفت و خطاب به نفس خویش میگفت:تو جعیفر بودی،پس جعفر شدی،پس شیخ جعفرت گفتند،بعد شیخ عراق و عجم گشتی،سپس از مشایخ بزرگ مسلمین گردیدی...و زارزار میگریست و میفرمود:
جعفر،خردیات را فراموش مکن،الطاف خالق عظیم را فراموش مکن: الم یک نطفة من منی یمنی؟ألم یجدک یتیما فآوی؟
شیخ کبیر رفتاری متواضعانه داشت و در رفع حوائج مسلمین کوشش فراوان میفرمود.در میهمانیها،بود دوست داشت کنار سفرهای بنشیند که فقرا نیز بدان دعوت داشتند یا از آن سفره آنان را نیز نصیبی بود.
سنوات عمر شریفش بیشتر در عتبات عالیات،مخصوصا نجف اشرف،سپری شد.
مسافرتی به یزد و اصفهان،ری،رشت و مشهد و سایر شهرها نیز نمود.در شهرهای مختلف به احترام وارد میشد و مردم را فراخوار حالشان نصیحت مینمود.از تراجم علما چنین استنباط میشود که از برادران شهرهای شمال(رشت)انتظار بیشتری در انجام وظایف دینی و تعظیم شعائر مذهبی و عفاف و پاکدامنی داشته است.
نوشتهاند شیخ جعفر از محضر شیخ فتونی،سید فحام،مرحوم سراب و علامه بحرینی و استاد کل وحید بهبهانی سالها بهرهمند بود تا خود به درجه زعامت نائل آمد.اکثر مراجع و علمای بعدی از شاگردان سید بحر العلوم،سید صاحب ریاض و شیخ جعفر کبیر بودهاند.
از مهمترین آثار کاشف الغطاء کتاب جامع کشف الغطاء میباشد.کتابی است فقهی و-
Ẓ-عمیق که فهم آن مشکل است و گویند صاحب جواهر درباره آن فرموده است:کتاب استادم خیلی بالاست و قادر به شرح آن نیستم.
ایشان به قدری احاطه بر فقه جعفری داشت که فرمود:اگر تمام کتب فقهی را به آب بشویند،قادرم از اول طهارت تا آخر دیات را از نو بنویسم.آثار دیگر او عبارتاند از:بغیة الطالب،عقاید جعفریه،حق المبین،شرح قواعد علامه،کتاب طهارت،رساله لطفیه در رد علمای اخباری،رساله عملیه و کتاب مناسک و غیره.
(8).اعراف،199.
(9).آل عمران،134.
(10).نهج البلاغه،ج 1،ص 152.
(11).ایشان در زمره علمایی است که بزرگان میگویند هرکس نوشتههای ایشان را بفهمد خیلی عالم است.به نظرم ایشان در یازده رشته علوم اسلامی و انسانی متخصص بود و حرف اول را میزد.(مولف)
(12).آل عمران،193.
(13).برداشت آزادی است از این روایت:بحار الأنوار،ج 44،ص 314: «...قال:و بلغ عبید اللّه بن زیاد لعنه اللّه الخبر و أن الحسین علیه السلام قد نزل الرهیمة.فأسری إلیه حر بن یزید فی ألف فارس.قال الحر:فلما خرجت من منزلی متوجها نحو الحسین علیه السلام نودیث ثلاثا:یا حر أبشر بالجنة،فالتفت فلم أر أحدا فقلت:ثکلت الحر امه،یخرج إلی قتال ابن رسول اللّه صلی اللّه علیه و اله و یبشر بالجنة؟فرهقه عند صلاة الظهر،فأمر الحسین علیه السلام ابنه فأذن و أقام و قام الحسین علیه السلام فصلی بالفریقین.فلما سلم و ثب الحر بن یزید فقال:السلام علیک یابن رسول اللّه و رحمة اللّه و برکاته!فقال الحسین:و علیک السلام من أنت یا عبد اللّه؟فقال:أنا الحر بن یزید، فقال:یا حر،أعلینا أم لنا؟فقال الحر:واللّه یا ابن رسول اللّه لقد بعثت لقتالک و أعوذ باللّه أن احشر من قبری و ناصیتی مشدودة إلی و یدی مغلولة إلی عنقی واکب علی حر وجهی فی النار!یا ابن رسول اللّه،أین تذهب؟ارجع إلی حرم جدک فانک مقتول! فقال الحسین علیه السلام:سأمضی فما بالموت عار علی الفتی/إذا ما نوی حقا-
-و جاهد مسلما؟و واسی الرجال الصالحین بنفسه/و فارق مثبورا و خالف مجرما/فان مت لم أندم و إن عشت لم الم/کفی بک ذلا أن تموت و ترغما...فأخذ الحسین علیه السلام بطرف لحیته و هو یومئذ ابن سبع و خمسین سنة،ثم قال:اشتد غضب اللّه علی الیهود حین قالوا:عزیز ابن اللّه،و اشتد غضب اللّه علی النصاری حین قالوا:المسیح ابن اللّه،و اشتد غضب اللّه علی المجوس حین عبدوا النار من دون اللّه،و اشتد غضب اللّه علی قوم قتلوا نبیهم،و اشتد غضب اللّه علی هذه العصابة الذین یریدون قتلی ابن نبیهم.قال:فضرب الحر بن یزید فرسه،و جاز عسکر عمر بن سعد إلی عسکر الحسین علی السلام واضعا یده علی رأسه و هو یقول:اللهم إلیک انیب فتب علی فقد أرعبت قلوب أولیائک و أولاد نبیک!یا ابن رسول اللّه هل لی من توبة؟قال:نعم تاب اللّه علیک.قال:یا ابن رسول اللّه،ائذن لی فاقاتل عنک؟فأذن له،فبرز و هو یقول:
أضرب فی أعناقکم بالسیف/عن خیر من حل بلاد الخیف.فقتل منهم ثمانیة عشر رجلا ثم قتل،فأتاه الحسین علیه السلام و دمه یشخب،فقال:بخبخ!یا حر أنت حر کما سمیت فی الدنیا و الآخرة!ثم أنشأ الحسین یقول:لنعم الحر حر بنی ریاح/و نعم الحر مختلف الرماح/و نعم الحر إذ نادی حسینا/فجاد بنفسه عند الصباح».
(14).از مرحوم کمپانی است.
(15).شیخ طوسی،مصباح التهجد،ص 847.
تهران،حسینیه همدانیها رمضان 1386
بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.
وجود مبارک امیر المؤمنین،علیه السلام،درباره اندیشه و تفکر حقایق بسیاری را بیان داشتهاند.ایشان چون خودشان عقل محض بودند،ارزش اندیشه و تفکر را بیش از هرکسی میدانستند و دوست داشتند تمام مردم به اندیشه و فکر محض تبدیل شوند و از ظاهربینی و خطا بر کنار باشند.
یکی از سفارشات بسیار باارزش حضرت که درباره آن سخن گفتیم بیدار کردن قلب به وسیله تفکر بود: «نبّه بالفکر قلبک» .دلیل این راهنمایی این است که قرآن مجید خواب قلب را که آئینه انعکاس همه حقایق است سبب شقاوت دنیا و آخرت میداند.
غفلت قلب از حقیقت عالم و مسئولیتی که انسان در این زندگی چند روزه دنیایی دارد سبب میشود انسان به جای تلاش برای کسب رستگاری حب شهوات را در خود پرورش دهد و از دنیا به شهواترانی با زنان،علاقه به فرزند و زروسیم و خانه و ماشین و...بسنده کند. 1
کتاب خدا برای بیدار کردن انسان از این خواب غفلت به صراحت هشدار میدهد که در روز قیامت نه داشتن مال سود میبخشد و نه کثرت فرزندان:
«یَوْمَ لاٰ یَنْفَعُ مٰالٌ وَ لاٰ بَنُونَ إِلاّٰ مَنْ أَتَی اللّٰهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ». 2
روزی که هیچ مال و اولادی سود نمیدهد،مگر کسیکه دلی سالم از رذایل و خبائث به پیشگاه خدا بیاورد.
مال و ثروتی که خدا در این آیهاز ان سخن میگوید مالی نیست که به صورت انفاق و زکات و خمس و صدقه یا کارهای خیر دیگر هزینه شده باشد،زیرا مالی که در راه خدا صرف شود،طبق آیاتقرآن به دو حقیقت تبدیل میشود:اول، «رضایة اللّه» و دوم، «جنة اللّه»:
«اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ هٰاجَرُوا وَ جٰاهَدُوا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ بِأَمْوٰالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اللّٰهِ وَ أُولٰئِکَ هُمُ الْفٰائِزُونَ، یُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُمْ بِرَحْمَةٍ مِنْهُ وَ رِضْوٰانٍ وَ جَنّٰاتٍ لَهُمْ فِیهٰا نَعِیمٌ مُقِیمٌ». 3
آنانکه ایمان آوردند و هجرت کردند و با اموال و جانهایشان در راه خدا به جهاد برخاستند،منزلتشان در پیشگاه خدا بزرگتر و برتر است،و فقط اینانند که کامیابند.پروردگارشان آنان را نزد خود به رحمت و خشنودی و بهشتهایی که برای آنان در آنها نعمتهای پایدار است،مژده میدهد.
موضوع قرآن درباره این مساله که مال در چه راهی باید صرف شود تا مورد رضایت خداوند باشد کاملا روشن است:
«...هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلیٰ تِجٰارَةٍ تُنْجِیکُمْ مِنْ عَذٰابٍ أَلِیمٍ تُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُجٰاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ بِأَمْوٰالِکُمْ وَ أَنْفُسِکُمْ ...». 4
آیا شما را به تجارتی راهنمایی کنم که شما را از عذابی دردناک نجات میدهد؟به خدا و پیامبرش ایمان آورید،و با اموال و جانهایتان در راه خدا جهاد کنید.
اگر کسی میخواهد از عذاب دردناک قیامت نجات پیدا کند،راهش همین است که قرآن میفرماید:ثروت کسی را نجات نمیدهد،مگر آنکه در راه جهاد فی سبیل اللّه هزینه شود و از پیش انسان برود.اگر پول بخواهد تا آخر عمر پیش انسان بماند،زنجیری میشود که سرانجام او را به جهنم میکشاند:
«اَلَّذِینَ یَکْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لاٰ یُنْفِقُونَهٰا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذٰابٍ أَلِیمٍ». 5
و کسانی را که طلا و نقره میاندوزند و آن را در راه خدا هزینه نمیکنند به عذاب دردناکی مژده ده.روزی که آن اندوختهها را در آتش دوزخ به شدّت گرما دهند و پیشانی و پهلو و پشتشان را به آن داغ کنند و به آنان نهیب زنند:این است ثروتی که برای خود اندوختید.پس کیفر زراندوزی خود را بچشید.
منظور قرآن از «لاٰ یَنْفَعُ مٰالٌ» چنین مالی است؛یعنی پولی که حبس شده و به طناب بخل پیچیده شده باشد.به راستی،چقدر مال باید در قیامت با کسی باشد تا بتواند او را نجات دهد؟قرآن مجید در پاسخ این سوال میگوید:اگر همه دنیا را از طلا پر کنید یا همه آنچه را که در جهان هست داشته باشید و آن را دو برابر کنید و آن را با خود به عرصه قیامت بیاورید تا خود را از رفتن به جهنم خلاص کنید،باز از شما پذیرفته نخواهد شد:
-«إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا لَوْ أَنَّ لَهُمْ مٰا فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً وَ مِثْلَهُ مَعَهُ لِیَفْتَدُوا بِهِ مِنْ عَذٰابِ یَوْمِ الْقِیٰامَةِ مٰا تُقُبِّلَ مِنْهُمْ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ». 6
قطعا،کسانیکه کافر شدند اگر همه آنچه در زمین است و همانند آن را نیز با آن همراه خود داشته باشند تا آن را برای نجاتشان از عذاب روز قیامت فدیه و عوض دهند،از آنان پذیرفته نخواهد شد و برای آنان عذابی دردناک است.
-«اَلَّذِینَ کَفَرُوا وَ مٰاتُوا وَ هُمْ کُفّٰارٌ فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْ أَحَدِهِمْ مِلْءُ الْأَرْضِ ذَهَباً وَ لَوِ افْتَدیٰ بِهِ أُولٰئِکَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ وَ مٰا لَهُمْ مِنْ نٰاصِرِینَ». 7
قطعا کسانیکه کافر شدند و در حال کفر از دنیا رفتند،هرگز از هیچیک از آنان،برای رهایی از عذاب،هرچند به اندازه آکندگی زمین از طلا فدیه و عوض دهد،پذیرفته نمیشود.برای آنان عذابی دردناک خواهد بود و هیچ یاوری نخواهند داشت.
این نص صریح قرآن است و ثابت میکند که در قیامت،ثروت آدمی، هرچقدر هم که زیاد باشد،به درد نمیخورد.
قرآن میفرماید که در قیامت فرزندان هم به درد انسان نمیخورند.اما کدام فرزندان؟مسلما،فردای قیامت،خداوند به سبب تربیت وجود مبارک حضرت علی اکبر بهترین جزا را به حضرت سید الشهداء خواهد داد و در روایات هست که در قیامت به عدهای از مردم میگویند:به امر پروردگار وارد بهشت شوید.آنها برای اطاعت از امر پروردگار تا دروازه بهشت میروند ولی دم در بهشت میایستند و میگویند:ما در دنیا مادر و پدری داشتیم که زحمت ما را کشیدند تا ما به اینجا رسیدیم.بدون آنها نمیتوانیم به بهشت برویم.خطاب میرسد:آنان را صدا کنید،اگر گرفتار گناه هم باشند،به خاطر شما بخشیده میشوند. 8
کدام فرزند در قیامت به درد نمیخورد؟مسلما،همین بچههای بیتربیت بیادب بیوقار مست قمارباز مرتبط با نامحرم.اینها نه تنها به درد نمیخورند،دردسرساز هم هستند.
در آن بازار،چه جنسی را میشود ارائه کرد که خداوند به گرانترین
قیمت از انسان بخرد:نماز،روزه،گریه،یا انفاق را؟البته،اینها همه خوب است،اما گوهر قیمتیای که قرآن بدان نظر دارد قلب سلیم است:
«إِلاّٰ مَنْ أَتَی اللّٰهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ».
وجه مطلب این است که اگر قلب سالم نباشد،انسان به انواع پلیدیها از جمله ریا و بخل و کینهتوزی و بیرحمی و...آلوده میشود.این قلب سلیم است که برای انسان نمازی به ارمغان میآورد که به فرموده امام صادق،علیه السلام،همراه داشتن دو رکعت آن برای بسته شدن پرونده انسان در دادگاه قیامت کافی است. 9 صاحب قلب سلیم است که میتواند مشکل یک نفر را حل کند،منت نگذارد،ریا نکند،و دلش هم نخواهد کسی از این کار خیر او خبردار شود،حتی خود آن فرد محتاج.و چنین عملی است که سبب میشود انسان در روز قیامت در سایه لطف پروردگار قرار بگیرد. 10
متاسفانه،بیشتر ما انسانها تجارت بلد نیستیم،یکبار،به دوست نااهلی گفتم:خیلی دوست داری قمار بازی کنی؟من کسی را به تو معرفی میکنم که داراییاش حدواندازه ندارد و از قضا،قماربازی است که دنیا نظیرش را ندیده،ولی چون هیچ نیازی ندارد عمدا به طرف مقابلش میبازد و او خداست.تو هم که متخصص قماری.بیا با او پیوندت بدهم تا با او قمار کنی.پول و قدرت و جان و فکرت را در راه او بگذار و هر قماری دلت میخواهد با او بکن و ببین چگونه به تو میبازد.اصلا در اراده او برندگی وجود ندارد.چون میگوید:
من نکردم خلق تا سودی کنم بلکه تا بر بندگان جودی کنم.
11 او ما را نیافریده تا خودش سود ببرد،چون نیازی به مخلوقاتش
ندارد. 12 در خزانههایش را گشوده تا هرکس هرچه میخواهد ببرد و سود کند.مگر در دعا نمیخوانیم:
«یا دائم الفضل علی البریه یا باسط الیدین بالعطیه».
13 دست خدا بسته نیست و از بخشش و عطا کوتاهی نمیکند.بنای اینکه از کسی چیزی ببرد هم ندارد،چون کسی در برابر او چیزی ندارد و همان داشتهها هم از خود اوست.با خدایی به این مهربانی و به این نزدیکی که لطف خود را هرگز از بندگانش دریغ نمیکند و همواره در حال رسیدگی به حال آنان و سود رساندن به ایشان است،پس چه اتفاقی در جهان رخ داده که زندگیها اینطور شده است؟به راستی،این کینهها،رنجها،غمها،جنگها،درگیریها،بیاعتباریها،بیاعتمادیها، تلخیها،تفرقهها،اختلافها،به جان هم افتادنها،بتپرستیها، پولپرستیها،شکمپرستیها،شهوتپرستیها و...از چه روست و عیب از کجاست؟
تا آنجا که از آیاتو روایات استفاده میشود عیب کار فقط از دل است و مربوط به چیزی دیگری نیست.چشم و گوش و زبان و دست و پا و سایر اعضای آدمی همگی پیرو و عمله قلباند.اوست که میگوید ببین،بشنو،بگیر،لمس کن،بلند شو برو،گوش نکن و...وقتی کسی میخواهد با شما حرف بزند و شما بلند میشوید و میروید،در پاسخ دوستتان که میپرسد:چرا ننشستی و گوش ندادی؟میگویی:خوشم نیامد!یعنی دل نگذاشت گوش بدهم.این گوش نیست که خوشش نیامده،دل است.
امیر المؤمنین که بزرگترین روانشناس بعد از پیغمبر اکرم است در نهج البلاغه میفرماید:
«ما فرق بینکم إلا خبث السرائر،و سوء الضمائر». 14
تمام بلاهایی که سر انسان آمده به سبب آلودگی درونها و پلیدی نیتها بوده است.همه این خرابیها متعلق به دل است و آتش همه این سردرگمیها و تلخیها و اختلافها و ناراحتیها از آن بر میخیزد.
چون دل آدمی از راه راست منحرف شده و خدا را فراموش کرده است انسان هر لحظه در پی چیزی میدود و در مسیر زندگیاش هزاران سراب میبیند.به قول شاعر:
قبله جان را چو پنهان کردهاند هر کسی رو جانبی آوردهاند.
15 مشکل تاریخی بشر این است ک هخدا در باطن مردم گم شده و مردم دنبال خدایی میگردند که به او تکیه کنند تا آرامش پیدا کنند.ولی بدبختانه،به جای خدای حقیقی سراغ بتهایی چون پول و صندلی و شهرت و....میروند.برای همین،حاضرند دینشان را بفروشند و آخرتشان را تباه کنند تا بتوانند چهار پنج سال روی یک صندلی بنشینند.
بعد از مدتی،وقتی از شهرت آرامشی پدید نیامد،سراغ زیباترین زن زندگیشان میروند و با او ازدواج میکنند تا آرام شوند،ولی چهار ماه بعد،همین معشوقه مهریهاش را اجرا میگذارد و معلوم میشود که از ابتدا در پی همین پنجهزار سکه بوده است.
این خاصیت دنیاست.انسان جز با خدا آرامش پیدا نمیکند و هرچه دنبال دنیا بدود اضطرابش بیشتر میشود و در کمال خوشی روزگار به کامش تلخ میگردد.
یک روز،پادشاهی درباره همین جمله فکر میکرد که میگویند در کنار هر خوشی دردی هم هست.ولی به این نتیجه رسید که این حرف غلطی است و خواست بیاساس بودن آن را اثبات کند.لذا،بزرگان درباری را
احضار کرد و گفت:بهترین مطربان و نوازندگان و خوانندگان و رقاصهها را حاضر کنید،و گرانترین و بهترین میوهها و خوشمزهترین غذاها را آماده کنید تا یک شب از اول غروب تا صبح خوش بگذرانیم و ثابت کنیم اینکه میگویند کنار هر خوشی دردی هم هست درست نیست.
خلاصه،به نظر خودش بهترین مجلس عیشونوش را فراهم کرد و به زنان دربار دستور داد زیباترین لباس را به دختری که تازه با او ازدواج کرده بود و با تمام وجود دوستش داشت بپوشانند و با زیباترین آرایش کنار او روی تخت بنشانند تا عیش آن شب کامل شود.
وقتی مجلس آماده شد،نوازندگان به اشاره شاه شروع به نواختن کردند و رقاصان به رقص آمدند.در اثنای مجلس،او با همان حالتی که عشاق دارند رو به معشوقهاش کرد و گفت:سراپای من فدای تو!چه میل داری؟ گفت:انار میخواهم.شاه به یکی از غلامان تمیز دربار که خیلی بهداشتی بود دستور داد برای خانم بهترین انار را بردارد و دانه کند.غلام دانههای سرخ انار را در ظرفی از طلا ریخت و به حضور برد.اینقدر این ظرف انار زیبا بود که معشوقه بلافاصله قاشقش را برداشت و چهارپنج دانه از آن را در دهان گذاشت.از قضا،دانهای کوچک به گلویش پرید و راه نفسش را بست و او را کشت و مجلس شاه را به عزا تبدیل کرد. 16
آنها که در دنیا در پی عیشونوش و خوشیاند باید بدانند خدایی بر این عالم فرمان میراند که میتواند عیش را در یک چشم به هم زدن به طیش بدل کرده و شاه را گدا کند؛پول به صد سال جمع شده را در کمتر از ثانیهای به باد دهد و صندلی به دست آمده با هزار فریب و نیرنگ و دینفروشی را با یک تلفن از انسان بگیرد؛بدن سالم و نیرومند را با انقباض یک رگ کوچک از مغز از کار بیاندازد و دنیای آدمی را به اشارهای نابود کند:
«إِنْ یَشَأْ یُذْهِبْکُمْ وَ یَأْتِ بِخَلْقٍ جَدِیدٍ». 17
اگر بخواهد شما را از بین میبرد و آفریده تازهای میآورد.
مگر نمیدانیم کارگردان و فرمانروای عالم کیست؟پس،چرا هر روز به رنگی درمیآییم و یار بدحالان و خوشحالان میشویم؟بیایید با او باشیم و با او زندگی کنیم.
تقریبا همه شش میلیارد انسانی که روی کره زمین زندگی میکنند دارند به نحوی دنبال خوشی میگردند و خیال میکنند با پیمودن این قدمها به خوشی میرسند،درحالیکه خوشی در این دنیا تنها در یک چیز است:
«...أَلاٰ بِذِکْرِ اللّٰهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ». 18
آگاه باشید!دلها فقط به یاد خدا آرام میگیرد.
بیقراری دل فقط با او آرامش مییابد و کاستیهای وجود انسان با او مرتفع میشود.اگر او نباشد،دل پر از دغدغه و ترس و بخل و ریا و حرص و کینه شده و با وجود او،همه آتشها گلستان خواهد شد.
انسان تا خدا را گم نکرده آرام و به دور از خطا و گناه است،ولی از لحظهای که او را گم میکند،تمام گناهان به سراغش میآیند و او هم برای اینکه خودش را آرام کند با آغوش باز آنها را قبول میکند تا جای خالی خدا را در خود پر کند:
قبله جان را چو پنهان کردهاند هرکسی رو به جانبی آوردهاند.
این شعر از قیمتیترین شعرهایی است که من در دوره عمرم دیدهام.
گاهی شعرهایی در این عالم پیدا میشود که قیمتیترین شعرها در فرهنگ و ادبیات شرق و غرب است و همه آن را به بزرگی میستایند؛ از جمله،این شعر معروف سعدی که بر سردر ساختمان سازمان ملل هم نقش بسته و مفهوم آن از اولین آیه سورهنساء و یک روایت از پیغمبر اکرم گرفته شده است:
بنی آدم اعضای یکدگرند که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بیغمی نشاید که نامت نهند آدمی.
-«مثل المؤمنین فی توادهم و تراحمهم و تعاطفهم مثل الجسد،إذا اشتکی منه عضو تداعی له سائر الجسد بالسهر و الحمی». 19
به راستی،چرا انسان اینقدر از این فرهنگ فاصله گرفته و دیگر کسی به کسی رحم نمیکند؟وقتی عضوی از اعضای بدن درد میگیرد،بقیه اعضا به کمک میشتابند تا آن ناراحتی را رفع کنند،اما این موجودات دو پای پر ادعا نه تنها درد هم را در این زندگی کاهش نمیدهند،برای یکدیگر درد نیز میسازند.بابا طاهر به زیبایی از این مساله گلایه میکند و میگوید:
تو که خویشم نئی پیشم چرایی؟ تو که نوشم نئی نیشم چرایی؟
تو که باری ز دوشم برنداری نمکپاش دل ریشم چرایی؟
از این دست سوالات،خدا و انبیاء و خوبان درگاه الهی فراوان از این جنس دوپا پرسیدهاند.چه میشود کرد که سخن نمیشنوند و جوابی ندارند و کروکور شدهاند؟به راستی،چقدر سخت است انسان نبودن، و با وجود این همه چراغ بیراهه رفتن!
حکایتی از سیره نبی مکرم اسلام نقل شده است که بسیار درخور تامل است و فاصله ما را با آن حضرت به خوبی نشان میدهد.
ابوذر غفاری میگوید:وقت نماز مغرب و عشاء به مسجد رفتم تا نمازم را با پیغمبر خدا بخوانم.دیدم چهره ایشان خیلی غمگین و گرفته است و اصلا مجال آن نیست که با ایشان حرف بزنم.چند ساعت بعد، وقتی بلال اذان صبح را گفت،دوباره به مسجد رفتم.بعد از نماز پیامبر
به طرف مردم برگشت،دیدم ناراحتی شب گذشته زائل شده و ایشان بسیار شاد است.نزدیک رفتم و از حضرت پرسیدم:دیشب مصیبتی به شما وارد شده بود؟فرمود:نه!گرهی به زندگیتان خورده بود؟فرمود:نه! پس،چه امری سبب ناراحتی خاطر شریفتان شده بود؟فرمود:دیشب، دو درهم از حق مستمندان نزد من مانده بود و کسی را پیدا نمیکردم تا آن مال را رد کنم.تا صبح بیدار نشستم و فکر میکردم اگر مرگم فرا برسد،از ملکالموت خواهش کنم جانم را نگیرد تا بتوانم این دو درهم را به صاحبش برسانم.
چه شده که سیره رسول خدا و ائمه طاهرین از میان ما رخت بر بسته و دیگر به آنها عمل نمیکنیم؟چنین روحیههایی کجا رفته است؟کجا رفته آن دلهایی که ظلم بر بندگان خدا را بر نمیتافتند و غم مردمان بر دوششان سنگینی میکرد؟کجا رفته سیره امیر مومنان که مرگ را در ربوده شدن خلخال از پای زنی یهودی آسان میشمرد؟کو آن حال؟کو آن قلب؟و کو آن فکر و نگاه؟
لعلی از کان محبت برنیامد،سالهاست
تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد؟
20 همه این مصیبتها و دوریها از بیگانگی با خدا روی داده است.
قلبها از خدا جدا شده و فکرها دیگر در جستجوی او نیست.غفلت سراسر زندگی بشر را گرفته و راه هدایت بر خلاف جاده ضلالت کم رفتوآمد شده است،ولی همچنان ابروباد و مه و خورشید و فلک در کارند تا ما به راه بازگردیم و از خدای خود برای لحظهای غافل نمانیم و با گریه به پیشگاه حضرتش عرضه بدایم که:
«الهی و ربی من لی غیرک». 21
(1).اشاره است به آیه14 سورهآل عمران: «زُیِّنَ لِلنّٰاسِ حُبُّ الشَّهَوٰاتِ مِنَ النِّسٰاءِ وَ الْبَنِینَ وَ الْقَنٰاطِیرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ...».
(2).شعراء،88-89.
(3).توبه،20-21.
(4).صف،10-11.
(5).توبه،34-35.
(6).مائده،36.
(7).آل عمران،91.
(8).بحار الأنوار،ج 79،ص 118: «عن عبید بن عمیر اللیثی قال:إذا کان یوم القیامة خرج ولدان المسلمین من الجنة بأیدیهم الشراب قال:فیقول لهم الناس:اسقونا اسقونا فیقولون؟أبوینا أبوینا،قال:حتی السقط محبنطئا باب الجنة یقول:لا أدخل حتی یدخل أبوای.و عنه قال:قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و اله:إذا کان یوم القیامة نودی فی أطفال المؤمنین و المسلمین أن اخرجوا من قبورکم فیخرجون من قبورهم.ثم ینادی فیهم أن امضوا إلی الجنة زمرا،فیقولون:ربنا و والدینا معنا[ثم ینادی فیهم الثانیة أن امضوا إلی الجنة زمرا،فیقولون:ربنا و والدینا معنا؟]فیقول فی الثالثة:
و والدیکم معکم،فیثب کل طفل إلی أبویه فیأخذون بأیدیهم فیدخلون بهم الجنة،فهم أعرف بآبائهم و امهاتهم یومئذ من أولادکم الذین فی بیوتکم».
-وروی«أن رجلا کان یجئ بصبی له معه إلی رسول اللّه صلی اللّه علیه و اله و أنه مات فاحتبس والده عن رسول اللّه صلی اللّه علیه و اله فسأل عنه،فقالوا:مات صبیه الذی رأیته معه،فقال صلی اللّه علیه و اله هلا آذنتمونی فقوموا إلی أخینا نعزیه،فلما دخل علیه إذا الرجل حزین و به کآبة،فعزاه،فقال:یا رسول اللّه صلی اللّه علیه و اله کنت أرجوه لکبر سنی وضعفی،فقال رسول اللّه صلی اللّه علیه و اله:أما یسرک أن یکون یوم القیامة بازائک،فیقال له:ادخل الجنة،فیقول:یا رب و أبوای،فلا یزال یشفع حتی یشفعه اللّه عز و جل فیکم،فیدخلکم جمیعا الجنة».-
-و حکی الشیخ أبو عبد اللّه بن النعمان فی کتاب مصباح الظلام عن بعض الثقات«أن رجلا أوصی بعض أصحابه ممن حج أن یقرء سلامه لرسول اللّه صلی اللّه علیه و اله و یدفن رقعه مختومة أعطاها له عند رأسه الشریف،ففعل ذلک،فلما رجع من حجه أکرمه الرجل و قال له:جزاک اللّه خیرا لقد بلغت الرسالة،فتعجب المبلغ من ذلک، و قال:من أین علمت بتبلیغها قبل أن احدثک؟فأنشأ یحدثه،قال:کان لی أخ مات و ترک ابنا صغیرا فریبته و أحسنت تربیته،ثم مات قبل أن یبلغ الحلم.فلما کان ذات لیلة رأیت فی المنام أن القیامة قد قامت،و الحشر قد وقعت و الناس قد اشتد بهم العطش من شدة الجهد،و بید ابن أخی ماء فالتمست أن یسقینی فأبی،و قال:أبی أحق به منک،فعظم علی ذلک.و انتبهت فزظا فلما أصبحت تصدقت بجملة دنانیری، و سألت اللّه أن یرزقنی ولدا ذکرا فرزقنیه و اتفق سفرک فکتبت لک تلک الرقعة و مضمونها التوسل بالنبی إلی اللّه عز و جل فی قبوله منی رجاء أن أجده یوم الفزع الاکبر،فلم یلبث أن حم و مات،و کان ذلک یوم وصولک،فعلمت أنک بلغت الرسالة».
-عن النبی صلی اللّه علی و اله قال:«تجئ یوم القیامة أطفال المؤمنین عند عرض الخلائق للحساب فیقول اللّه تعالیلجبرئیل علیه السلام:اذهب بهؤلاء إلی الجنة، فیقفون علی أبواب الجنة و یسألون عن آبائهم و امهاتهم فتقول لهم الخزنة:آباؤکم و أمهاتکم لیسوا کأمثالکم،لهم ذنوب و سیئات یطالبون بها،فیصیحون صیحة باکین، فیقول اللّه تعالی:یا جبرئیل ما هذه الصیحة؟فیقول اللهم أنت أعلم،هؤلاء أطفال المؤمنین،یقولون:لا ندخل الجنة حتی یدخل آباؤنا و امهاتنا،فیقول اللّه سبحانه و تعالییا جبرئیل تخلل الجمع و خذ بید آبائهم و امهاتهم فأدخلهم معهم الجنة برحمتی».
(9).المقنع،شیخ صدوق،ص 73: «إعلم أن الصلاة عمود الدین،و هی أول ما یحاسب العبد علیها،فإن قبلت قبل ما سواها،و إن ردت رد ما سواها.و إیاک أن تستخف بها، أو تکسل عنها أو یشغلک عنها شئ من غرض الدنیا».
-عروة الوثقی(ط.ق)،سید یزدی،ج 1،ص 513: «اعلم أن الصلاة أحب الاعمال-
-إلی اللّه تعالی،و هی آخر وصایا الانبیاء علیهم السلام و هی عمود الدین،إذا قبلت قبل ما سواها،و إن ردت رد ما سواها،و هی أول ما ینظر فیه من عمل ابن آدم،فإن صحت نظر فی عمله،و إن لم تصح لم ینظر فی بقیة علمه،و مثلها کمثل النهر الجاری، فکما أن من اغتسل فیه کل یوم خمس مرات لم یبق فی بدنه شئ من الدرن کذلک کلما صلی صلاة کفر ما بینهما من الذنوب،و لیس ما بین المسلم و بین أن یکفر إلا أن یترک الصلاة،و إذا کان یوم القیامة یدعی بالعبد،فأول شئ یسئل عنه الصلاة،فإذا جاء بها تامة و إلا ذخ فی النار.و فی الصحیح قال مولانا الصادق علیهم السلام ما أعلم شیئا بعد المعرفة أفضل من هذه الصلاة،ألا تری إلی العبد الصالح عیس بن مریم علیه السلام قال:و أوصانی بالصلاة و الزکاة ما دمت حیا،وروی الشیخ فی حدیث عنه علیه السلام قال:و صلاة فریضة تعدل عند اللّه ألف حجة و ألف عمرة مبرورات متقبلات».
-وسائل الشیعة(آل البیت)،حر عاملی،ج 4،ص 108: «و عن جماعة،عن أحمد بن محمد بن عیسی،عن الحسین بن سعید،عن فضالة،عن حسین بن عثمان،عن سماعة،عن أبی بصیر قال:سمعت أبا جعفر علیه السلام یقول:کل سهو فی الصلاة یطرح منها،غیر أن اللّه یتم بالنوافل،إن أول ما یحاسب به العبد الصلاة،فان قبلت قبل ما سواها،إن الصلاة إذا ارتفعت فی أول وقتها رجعت إلی صاحبها و هی بیضاء مشرقة،تقول:حفظتنی حفظک اللّه،و إذا ارتفعت فی غیر وقتها بغیر حدودها رجعت إلی صاحبها و هی سوداء مظلمة تقول:ضیعتنی ضیعک اللّه».
(10).منتهی المطلب(ط.ق)،علامه حلی،ج 1،ص 542: «مسألة:و صدقة السر أفضل من صدقة العلانیة بالنص و الاجماع قال اللّه تعالی: (إِنْ تُبْدُوا الصَّدَقٰاتِ فَنِعِمّٰا هِیَ وَ إِنْ تُخْفُوهٰا وَ تُؤْتُوهَا الْفُقَرٰاءَ فَهُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ یُکَفِّرُ عَنْکُمْ مِنْ سَیِّئٰاتِکُمْ) و لا خلاف بین المسلم فی ذلک روی الجمهور عن أبی هریرة عن النبی صلی اللّه علیه و آله قال سبعة یظلهم اللّه فی ظل عرشه یوم لا ظل إلا ظله و ذکر منهم رجلا تصدق بصدقة فأخفاها حتی لا یعلم شماله ما ینفق یمینه و من طریق الخاصة ما رواه الشیخ و ابن بابویه عن النبی صلی اللّه علیه و آله قال:صدقة السر تطفئ غضب الرب جل جلاله و عن عمار عن-
-الصادق علیه السلام قال:قال یا عمار الصدقة و اللّه فی السر أفضل من الصدقة فی العلانیة و کذلک و اللّه العبادة فی السر أفضل من العبادة فی العلانیة و عن معلی بن خنیس عن أبی عبد اللّه علیه السلام:صدقة اللیل تطفئ غضب الرب تعالیو تمحو الذنب و تهون الحسنات و صدقة النهار تثمر المال و تزید فی العمر».
-بحار الأنوار،ج 66،ص 377: «الخلیل بن أحمد.عن ابن منیع،عن مصعب،عن مالک،عن أبی عبد الرحمان،عن حفص بن عاصم،عن أبی سعید الخدری أو عن أبی هریرة قال:قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و اله:سبعة یظلهم اللّه عز و جل فی ظله یوم لا ظل إلا ظله:إمام عادل،و شاب نشأ فی عبادة اللّه عز و جل،و رجل قلبه متعلق بالمسجد إذا خرج منه حتی یعود إلیه،و رجلان کانا فی طاعة اللّه عز و جل فاجتمعا علی ذلک و تفرقا،و رجل ذکر اللّه عز و جل خالیا ففاضت عیناه،و رجل دعته امرأة ذات حسب و جمال فقال:إنی أخاف اللّه،و رجل تصدق بصدقة فأخفاها حتی لا یعلم شماله ما یتصدق بیمینه».
(11).از مولوی است.
(12).اشاره به آیه15 سورهفاطر.
(13).مفاتیح الجنان،در اعمال شب جمعه.
(14).علی،علیه السلام: «إنما أتم إخوان علی دین اللّه،ما فرق بینکم إلا خبث السرائر، و سوء الضمائر،فلا توازرون و لا تناصحون،و لا تباذلون و لا توادون». نهج البلاغه،خ 113؛شرح نهج البلاغه ابن أبی الحدید،ج 7،ص 246.
(15).از مولوی است.
(16).برگرفته از مضمون اشعار مثنوی معنوی مولاناست.در شرح علامه جعفری بر مثنوی نیز آمده است.(مولف)
(17).فاطر،16.محتوای آیهدر سورهابراهیم آیه19 نیز آمده است.
(18).رعد،28.
(19).کنز العمال،ح 737.نز به همین مضمون:
-رساله سعدیه،علامه حلی،ص 165:علی،علیه السلام: «مثل المؤمنین فیما بینهم،-
-کمثل البنیان یمسک بعضه بعضا،و یشد بعضه بعضا...».
-رسول اللّه،صلی اللّه علیه و آله:«مثل المؤمن و أخیه کمثل الکفین تنقی أحدهما الاخری».
-«مثل مؤمن لا یرعی حقوق إخوانه المؤمنین کمثل من حواسه کلها صحیحة،فهو لا یتأمل بعقله،و لا یبصر بعینه،و لا یسمع باذنه،و لا یعبر بلسانه عن حاجته،و لا یدفع المکاره عن نفسه بالإدلاء بحججه،و لا یبطش لشئ بیدیه.و لا ینهض إلی شئ برجلیه،فذلک قطعة لحم قد فاتته المنافع،و صار غرضا لکل المکاره،فکذلک المؤمن إذا جهل حقوق إخوانه فاته ثواب حقوقهم،فکان کالعطشان بحضرة الماء البارد فلم یشرب حتی طفی...فإذا هو سلیب کل نعمة،مبتلی بکل آفة». ر ک:تفسیر منسوب به امام عسکری،علیه السلام،ص 320 و 162؛کنز العمال،ح 5533.
(20).از حافظ است.
(21).بخشی از دعای کمیل است.
تهران،حسینیه همدانیهارمضان 1386
بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.
پیش از این گفتیم که انسان به عالم هستی و به خودش دو دیدگاه دارد.
اگر این نگاه نگاهی سالم و صحیح و براساس وجدان و فطرت و در ارتباط با عقل انبیاء و اولیاء باشد،هرچیزی را در این عالم در جای خود و هر پدیدهای را حق میبیند.چنین نگاهی قلب را قبلهنمایی قرار میدهد که در هر موقعیتی وجود انسان را به سوی پروردگار راهنمایی میکند.
اما اگر این نگاه فاقد پشتوانهای چون عقل انبیاء،وجدان،فطرت و...
باشد،هیچچیز را حق نمیبیند و مجموعه عالم را ابزار و خود را مصرفکنندهای میپندارد که باید این مجموعه را تنها هزینه شکم و شهوت کند.قرآن کریم درباره این گروه میفرماید:
«وَ الَّذِینَ کَفَرُوا یَتَمَتَّعُونَ وَ یَأْکُلُونَ کَمٰا تَأْکُلُ الْأَنْعٰامُ وَ النّٰارُ مَثْویً لَهُمْ». 1
و کافران همواره سرگرم بهرهگیری از(کالا و لذتهای زودگذر)دنیایند و میخورند همانگونه که چهارپایان میخورند و جایگاهشان آتش است.
این آیهصراحتا میفرماید اینگونه انسانها با این طرز نگاهشان «کالانعام»هستند و ارزششان هموزن گاو و گوسفند است.آیاتدیگر حتی ارزش آنان را کمتر دانسته و از حیوانات هم پایینتر میداند:
«..أُولٰئِکَ کَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ...». 2
...آنان مانند چهارپایانند بلکه گمراهترند.
سعدی در اینباره شعر زیبایی دارد،میگوید:
گاوان و خران باربردار به ز آدمیان مردمآزار
حیواناتی مثل گاو و خر هزاران سال است دارند به تکلیف خود عمل میکنند و جز ایجاد راحتی برای انسان تا به حال کار دیگری انجام ندادهاند،درحالیکه این انسانهای بدتر از حیوان دائم در حال ایجاد ناراحتی و رنج برای خود و دیگراناند.
زنبور درشت بیمروت را گوی باری،اگر عسل نمیدهی نیش مزن.
3
اینکه ما دنیا را چه میبینیم و خودمان را در این میان در چه جایگاهی قرار میدهیم عامل همه رفتارهای درست یا نادرستمان است.پس،لازم است ابتدا نگاهمان به هستی را سامان دهیم.برای تبیین بهتر مطلب، ناچار از تشبیه معقول به محسوس استفاده میکنیم؛یعنی بهره بردن از مسائل طبیعی برای ملموس کردن برخی مسائل معنوی.
ماهیها در تمام دوره زندگیشان با یک حقیقت بیشتر روبهرو نیستند و آن آب است.بینش درستشان درباره آب برای این است که همین یک حقیقت ظرف زندگیشان را پر کرده و همین یک رنگ در منظر نگاهشان است.آنها تا در آباند شاد و متحرک و زندهاند و رشد میکنند و وجودشان از خشکی متنفر است،گویی میدانند در خشکی پراکندگی و اختلاف و کشمکش موجودات با هم فراوان است،لذا علاقهای ندارند از این حقیقت واحد یکرنگ جدا شوند.ازاینرو،وقتی
از ان حقیقت جدا میشوند،از شدت رنجی که میکشند هلاک میشوند؛یعنی قلبشان دیگر برای زنده نگاه داشتنشان تلاشی نمیکند و از کار میافتد.
نمیدانم نام آن گروه از انسانها را که چنین دیدگاهی دارند چه باید گذاشت،ولی ظاهرا بهترین تعبیر در حق آنان همان است که در دعای کمیل آمده است:
«یا غایة آمال العارفین».
عارفانی که امیر المؤمنین از آنها سخن میگوید کاری به خانقاه و کشکول و تبرزین ندارند.رئیس کل عارفان عالم،پس از رسول خدا، خود حضرت بوده که به جای خانقاه،مسجد و به جای تبرزین و کشکول،قرآن داشته است.
این عارفان هستی را به دریا تشبیه کرده و انسان را ماهی این دریا دانستهاند.هستی منزلی است که معشوق برای مهمانان و عاشقانش ساخته است.در این منزل،اهالی نگاه صحیح جز خدا و یکرنگی نمیبینند.برای آنها مساله خیلی روشن است.آنها معتقدند هستی میهمانخانهای بیش نیست و یک صاحب هم بیشتر ندارد.ما نیز در آن چند صباحی مهمانیم.او ما را دعوت کرده تا رشد کنیم و شایسته نشستن در مقام قرب شویم.بعد از اینکه ما در مقام قرب نشستیم،او پذیرایی را به تناسب قربمان عوض میکند و به بهشت ابدی تبدیل میکند؛یعنی 50-60 سال از این مهمانی در این دنیا و ادامه بینهایتش در آن دنیاست.
گر شبی در خانه جانانه میهمانت کنند
گول نعمت را مخور مشغول صاحبخانه باش.
مهم این است که اگر در این دنیا به خوردنیها و نوشیدنیها و
کارخانه و خانه و صندلی و پول رسیدیم،توقف نکنیم،زیرا ابزار متنوع دنیا برای ما مانند خشکی است که اگر در آنها بیفتیم،بالبال میزنیم و هلاک میشویم.در دریای هستی باید یکتانگر و یکرنگنگر باشیم و همچنانکه از نعمتها بهره میبریم،در کنار آنها توقف نکنیم،زیرا تنها در این صورت حیات پیدا میکنیم.قرآن میفرماید:
«مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثیٰ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیٰاةً طَیِّبَةً وَ لَنَجْزِیَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ». 4
از مردوزن،هرکس کار شایسته انجام دهد درحالیکه مؤمن است، مسلما او را به زندگی پاک و پاکیزهای زنده میداریم و پاداششان را بر پایه بهترین عملی که همواره انجام میدادهاند،میدهیم.
عمل یعنی حرکت کردن و متوقف نشدن.خیلیها وقتی به پول و شهوت میرسند،کنار آن چمباتمه میزنند و دیگر برنمیخیزند.خیلیها وقتی به دنیا میرسند،مانند ماهیای که در خشکی افتاده باشد،بالا و پایین میپرند و عرق میریزند.فکر میکنند این حرکتها و جنبشها برای نجات است،درحالیکه نشانه نابودی است.
«مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثیٰ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ...»
کسیکه خودش را مهمان او میداند و کنار هیچ نعمتی نمیایستد و میرود،در حقیقت،نعمتهای خدا را در سفرهای کوچک گذارده و به کمر بسته است.مسافرهای قدیم وقتی حرکت میکردند،هروقت گرسنهشان میشد،خیلی معمولی گره سفرهشان را باز میکردند و نصفه نانی از آن در میآوردند و همچنانکه راه میرفتند میخوردند و خدا را شکر میکردند.هیچ مسافری در قدیم سفرهاش را پهن نمیکرد تا غذا بخورد و سیر شود،چون از راه میماند و تلف میشد.ما هم باید یاد بگیریم که توقف کردن به معنی از راه ماندن و به مقصود نرسیدن و تلف شدن است.
یکبار،نمیدانم چه شد که نیمساعتی در جلسهای معطلل شدم.از قضا، عدهای آمدند دور هم نشستند و مشغول صحبت شدند.دیدم یکی از آن طرف میز میگوید:دیروز ما هشت میلیارد تومان معامله داشتیم.دیگری گفت:جایی را دیدهام به صدونهمیلیارد تومان،بناست معامله کنم.
یکی دیگرشان گفت:نمیدانم برای آن دو کارخانه که طرحش را دادهام، ماشینآلات از چین بیاورم یا از آلمان،حدود 300 میلیارد تومانی میشود...من هم این قیافهها را نگاه میکردم.جالب اینکه از این 7- 8 نفر حدود ششنفرشان رو به موت بودند و از نظر سنوسال کارشان تمام شده بود.فهمیدم حق با آن شاعر است که میگوید:
ریشه سرو کهنسال از جوان افزونتر است
بیشتر دلبستگی باشد به دنیا پیر را.
5
حقیقت این است که هرچه بیشتر متوقف بشویم سنگینتر میشویم و هرچه بیشتر دستوپا بزنیم بیشتر در این باتلاق فرو میرویم.چرا نباید مثل ماهی از خشکی متنفر باشیم و از دلبستگی به ظواهر بگریزیم؟واللّه، در این دریای هستی،یک حقیقت بیشتر وجود ندارد و آن هم خداست.
تمام این سفره را هم در یک لحظه میتواند جمع کند و ما را در حسرت ابدی باقی بگذارد:
ز افسوس زدند ناله چون کوس خود حاصل عمر چیست؟افسوس.
6 «فَإِذٰا نُفِخَ فِی الصُّورِ نَفْخَةٌ وٰاحِدَةٌ...». 7
پس چون در صور یک بار دمیده شود.و زمین و کوهها از جای خود برداشته شوند و هر دوی آنها یکباره درهم کوبیده و ریزریز گردند.
پس آن روز است که آن واقعه بزرگ واقع میشود.و آسمان بشکافد و در آن روز است که از هم گسسته و متلاشی گردد....
به محض اینکه قیامت فرا برسد،تمام ساختمان هستی با هرچه در آن است فرو میریزد و زیر آوار میمانیم.پس ببینیم کجا و پیش چه کسی
ایستادهایم؟بیایید یکیبین باشیم،زیرا این کثرتها سرانجام ما را میکشد.اینهایی که ما میبینیمم همگی«نبود»هستند،«بود»فقط یکی است و بقیه نمایش بودن را میدهند.برای همین،وقتی نمایش تمام میشود،تلفنها به کار میافتند تا تابوت و ماشین بهشت زهرا و کفن و قبر آماده کنند.همین نشان میدهد که ما بود نیستیم.نبودیم؛یعنی ظاهری از بود را داریم نشان میدهیم.به خدا،این نمایش امروزوفردا تمام میشود!با یکی پیوند بخوریم که ابدی باشد تا ابدی بشویم؛به کسی متصل باشیم که یکرنگ است تا یکرنگ شویم.چند رنگ نباشیم، متکثر نشویم،در کثرت و تنوع نیفتیم،چشم ظاهرمان مانع چشم باطنمان نشود،گوشمان فقط صداهای معمولی بیربط و بیاثر را نشنود و مانع از این نشود که صدای خدا به ما برسد.
«مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثیٰ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ...»
آیهمیگوید کسیکه به سوی من در حرکت است و مؤمن است، دوبین و سهبین و چهاربین نیست،یکتانگر است.
«فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیٰاةً طَیِّبَةً...».
در این دریای الهی و یکرنگ،خودم به او حیات طیبه میدهم و زندگیاش میبخشم.اما اگر تعلق به این رنگها پیدا کند،دیگر آزادیاش خیلی مشکل است.حکایت کوتاهی به یاد دارم که بیمناسبت با این معنا نیست که عارفان واقعی چقدر هوشیار و آزاده بوده و از تعلق به هر رنگی پرهیز میکردند.
آوردهاند که گلیم زیر پای عارفی پارهپاره شده بود.خانهاش هم بغل رودخانه بود.روزی به یکی از دوستانش گفت:این پنج درهم را بگیر و حالا که به بازار میروی یک گلیم هم برای ما بخر،چون روی این یکی دیگر نمیشود زندگی کرد.گفت:فدایتان بشوم!افتخار هم میکنم،فقط بفرمایید چه رنگی بخرم؟چون گلیم رنگهای متنوع دارد.عارف کمی فکر کرد و گفت:آن پول را بده!و آن را در رودخانه انداخت.آن مرد پرسید:آقا،پس چرا اینطور کردید و پول را به آب انداختید؟گفت:
حالا که پای رنگ وسط آمد اصلا گلیم نمیخواهم.با همین گلیم پاره تا آخر عمر زندگی میکنم. 8
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
ز هرچه رنگ تعلق پذیر آزاد است.
9 این رنگها خیلی اوقات چشم ما را کور و گوشمان را کر میکند و قلبمان را به یک زندگی رنگدار متمایل میکند و به تبذیر و اسراف میکشاند تا هر سال میلیونها تومان هزینه کنیم که پردهها و مبلها و ماشینها و فرشهایمان با هم هارمونی داشته باشند،درحالیکه تناسب در هماهنگی رنگهای مختلف نیست،در یکرنگ دیدن همهچیز است.
حکایات مربوط به جناب بهلول اغلب،بر خلاف ظاهر خندهدارشان، خیلی گریهآور است.بهلول از علمای بزرگ شیعه است که از عاملین بوده؛یعنی از سالکان کوی حق بوده است.یکبار،هارون الرشید خواست به او در دستگاه خود پستومقامی بدهد.ایشان دید قبول هر نوع پستی در دولت هارون خیانت به پروردگار و به مکتب اهل بیت است،لذا صبح که از خانه بیرون آمد،لباسهای پاره پوشید و سوار چوب شد و شلاقی هم به دست گرفت که مثلا این اسب من است.بچهها هم دورش را گرفتند و...خلاصه،خودش را به دیوانگی زد تا آخرتش را نگاه دارد.
این نوع دیوانگی خیلی قیمت دارد،حداقلش بهتر از این است که
انسان دیوانه شکم و شهوت باشد و آخرتش را ببازد.هارون هرچه انتظار کشید بهلول نیامد.پرسید:پس این عالم بزرگ کجاست؟گفتند:او دیشب روانی شده و عقلش را از دست داده است.
البته،ایشان در همان حال دیوانگی هم کتابی از خود به جای گذاشت که یکبار چاپ شده و اکنون نایاب است.نکته جالب اینکه او در حال دیوانگی هم در بیدار کردن انسانها استاد بوده است.از جمله،معروف است که یکبار به کاخ هارون الرشید رفت و سراغ خلیفه را گرفت.
گفتند:اعلیحضرت نیست.او چون خودش را به دیوانگی زده بود و همه فکر میکردند دیوانه واقعی است به همه جا میرفت و نمیتوانستند جلویش را بگیرند،آن روز هم،اتاق به اتاق گشت و بالاخره روی تخت مخصوص هارون با آن لباسهای خاکآلودهاش گرفت خوابید.محافظان کاخ و محافظان شخصی هارون وقتی دیدند تمام تشک و پتو و ملافه خلیفه گردوخاکی و کثیف شده به سرش ریختند و داشتند او را به قصد کشت میزدند که هارون رسید:چه خبر است؟همه تعظیم کردند:
قربان،این مردک دیوانه چشم ما را دور دیده آمده روی تخت شما خوابیده.هارون به بهلول نگاهی کرد،بهلول گفت:من سه دقیقه روی این تخت خوابیدم این قدر کتک خوردم،تو که بیست سال است به جنایت و ظلم روی این تخت نشستهای،چه میخواهی بکنی؟
همچنین،معروف است که او یکبار هم در راهی در سایه درختی خوابیده بود.از قضا،هارون هم با خدموحشم و لباس سلطنت و...از آنجا رد میشد و جارچیان حضور خلیفه را اعلام میکردند.مردم به احترام هارون کنار راه دست به سینه ایستاده بودند و احترام میکردند، اما بهلول دراز کشیده بود و تکان نمیخورد.هرچه به او گفتند:
اعلیحضرت دارد میآید،بلند شو بنشین،پایت را دراز نکن،دستت را
روی سینه بگذار و....گفت:اعلیحضرت دیگر کیست؟گفتند:هارون.
گفت:او هم مثل من آدم است،میخورد،مریض میشود،اسهال میگیرد،میمیرد،میبرند خاکش میکنند و دورش میاندازند.او مگر کیست که من از راهش بلند شوم؟او برود از جای دیگری رد شود.
خلاصه،سروصدایی سر این مساله به پا بود که هارون رسید و گفت:
چه خبر است؟گفتند:بهلول خوابیده بلند نمیشود.گفت:ولش کنید! خودش آمد و به او گفت:بهلول،حالا که روی زمین و توی گردوغبار خوابیدهای،اقلا این محاسن و ریشت را شانه کن،خیلی درهمبرهم است،آدم نگاهت میکند چندشش میشود.گفت:من که شانه ندارم.
هارون شانه خودش را درآورد و به او داد.گفت:شانه اعلیحضرت احترام دارد،من لباس ندارم تا این شانه را توی جیبش بگذارم.گفت:
یکی از لباسهای مرا بپوش و دستور داد یک بقچه لباس به او دادند.
گفت:اعلیحضرت،این لباسها قیمت دارد.من با این لباسها اینجا بخوابم دزد تا فردا آنها را میبرد،اینها را باید جای محفوظی بگذارم.
گفت:یک خانه 500 متری در بهترین جای بغداد به او بدهید.سند خانه را نوشتند و به بهلول دادند.گفت:قربان،این خانه خرج دارد،آب و برق دارد،گاز دارد،تلفن دارد،من پول اینها را از کجا بیاورم؟گفت:
یک نخلستان آباد هم به نامش کنید تا خرماهایش را بفروشد خرج خانهاش را بدهد.گفت:قربان،من که باغبانی بلد نیستم.گفت:دو تا باغبان هم با خرج دولت به او بدهید.بهلول همینطور که خوابیده بود گفت:دو تا باغبان،یک باغ،یک خانه با اثاث منزل،کارگر،لباس اعلیحضرت،شانه اعلیحضرت...!؟بعد،شانه را پرت کرد و ریشش را درهمتر کرد و گفت:هارون،ببین با دادن یک شانه چه بلاهایی میخواهی سر من بیاوری و چطور میخواهی مرا گرفتار این چند روزه
دنیا کنی و از خدا ببری؟لعنت به این شانه و به آن کسیکه آن را به من داد!چهار تا دهنکجی هم به هارون کرد و بعد فرار کرد و رفت.و هارون تازه فهمید که در چه لجنزاری دارد دستوپا میزند.
اینها درس زندگی برای ماست که بدانیم خدا یکی است: «وحده لا شریک له»، دین از اول تاکنون یکی بوده: «اِهْدِنَا الصِّرٰاطَ الْمُسْتَقِیمَ»، عمر یکبار است،مرگ یکبار است،زنده شدن یکبار است،بهشت رفتن برای همیشه یکبار است و جهنم رفتن هم برای ابد یکبار است.این مسیر زندگی است.انسانهای زیادی در طول تاریخ این مسیر را گم کردند و به پوچی و بیهدفی رسیدند.در قرآن کریم،دراینباره دو لغت وجود دارد که خیلی قابل تامل است:یکی «ظلّ» است به معنی گمراهی،و یکی «غوایه» به معنای سردرگمی و بیهدفی.قرآن درباره پیامبر اکرم در سورهنجم میفرماید:
«وَ النَّجْمِ إِذٰا هَویٰ. مٰا ضَلَّ صٰاحِبُکُمْ وَ مٰا غَویٰ».
سوگند به ستاره هنگامیکه برای غروب کردن در کرانه افق افتد که هرگز دوست شما از راه راست منحرف نشده و در ایمان و اعتقادش از راه راست به خطا نرفته است.
پیغمبر شما نه راه را گم کرده و نه بیهدف است.
در عوض،قرآن آنها که جهت قلبشان به سوی خدا نیست را اینطور معرفی میکند:
«فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ...». 10
در دل آنان بیماری سختی از نفاق است.
نمیگوید«فی قلوبهم اللّه،فی قلوبهم قیامت،فی قلوبهم یکتانگری،فی قلوبهم اخلاص،فی قلوبهم کرامت،فی قلوبهم محبت اللّه،فی قلوبهم محبت الانبیاء،فی قلوبهم محبت الحسین»میفرماید: «فِی قُلُوبِهِمْ
مَرَضٌ». قلبشان مریض است و دنبال معالجهاش هم نیستند.
«فَزٰادَهُمُ اللّٰهُ مَرَضاً وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ بِمٰا کٰانُوا یَکْذِبُونَ».
پس خدا به کیفر نفاقشان بر بیماریشان افزود،و برای آنان در برابر آنچه همواره دروغ میگفتند،عذابی دردناک است.
دل مریض جهتگیریاش به کدام سمت است؟کسیکه بیمار پول و شهوت و شکم و این صندلیهای شکسته و زن یا مرد است،دلش چگونه میتواند به سمت خدا برود؟این ماهی از آب بیرون افتاده و در خشکی دارد برای مردن دستوپا میزند.چنین انسانی بیهدف و پوچ زندگی میکند و وقتی این بیهدفی به او فشار میآورد،خودکشی میکند یا روانی میشود یا دچار غصه و رنج و کسالت میشود:
«فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ أَضٰاعُوا الصَّلاٰةَ وَ اتَّبَعُوا الشَّهَوٰاتِ فَسَوْفَ یَلْقَوْنَ غَیًّا». 11
سپس،نسلی جایگزین آنان شد که نماز را ضایع کردند و از شهوات پیروی نمودند؛پس،کیفر گمراهی خود را که عذابی دردناک است خواهند دید.
آنها از نماز دست برداشتند و در شهوات افتادند و به پوچی و پوکی و بیهدفی رسیدند،زیرا خود نماز راه است:
«الصلاة قربان کل تقی». 12
مطلب دوم را مختصرتر و با تکیه بر این دو بیت شعر عرض میکنم.
خاک امین و آنچه در وی کاشتی بیخیانت جنس آن برداشتی
این امانت زان عنایت یافته است آفتاب عدل بر او تافته است.
13 چون زمین به حق وصل است امین است و امین اضافهکننده هم هست.برای همین،یک دانه گندم که به او میدهی یا یک دانه سیب
زمینی یا نخود یا پرتقال که میکاری،بعد از مدتی به جای آن یک دانه پرتقال در هر سال،پنجهزار پرتقال میدهد و آن دانه گندم را هفتصد برابر میکند.تقلب و کلاهبرداری هم در کارش نیست.امین الهی است و تو هرچه در آن بکاری بیخیانت برداشت میکنی.
حکما و عرفا میگویند:شایسته است کسیکه از زمین آفریده شده، مانند زمین امین باشد و بگذارد آیاتقرآن را در او بکارند تا این وجود امین آیاتالهی را به شجره طیبهای تبدیل کند که:
«أَصْلُهٰا ثٰابِتٌ وَ فَرْعُهٰا فِی السَّمٰاءِ تُؤْتِی أُکُلَهٰا کُلَّ حِینٍ». 14
ریشهاش استوار و پابرجا و شاخهاش در آسمان است و میوهاش را به اجازه پروردگارش در هر زمانی میدهد.
یکی از مصادیق این معنا و ماهیان این دریا که ابدا به خشکی رو نکرد و زمین بسیار امینی بود که از گنج الهی به خوبی نگهداری کرد خدیجه کبری 15 ،سلام اللّه علیها،بود.عظمت این بانو را از محصولش میتوان شناخت و فهمید که این ماهی در این دریای وحدت و بحر«لا اله الا الله»،در این دریای«لا حول و لا قوة الا بالله»و«لا مؤثر فی الوجود الا الله»و «إِیّٰاکَ نَعْبُدُ وَ إِیّٰاکَ نَسْتَعِینُ» چگونه زیسته است.دانهای که در این سرزمین کاشته شد،به فاطمه زهرا بدل شد و محصول آن حسن و حسین، علیهما السلام،گردید.باغبان این دو کشت نیز پیغمبر و علی، علیهما السلام،بودند.میوههای بعدی این کشت حضرت زین العابدین تا امام عصر،علیهم السلام،بود.میوه امام زمان هم یک جزئش حوزههای علمیه شیعه از زمان مرحوم کلینی تاکنون است که هزاران فقیه و اصولی و مفسر و عالم و مولد و نویسنده تحویل عالم داده است و این رشد ادامه دارد تا روزی که همین زمین پر از میوه سالم شود.
«وَ لَقَدْ کَتَبْنٰا فِی الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّکْرِ أَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُهٰا عِبٰادِیَ الصّٰالِحُونَ». 16
و همانا ما پس از تورات در زبور نوشتیم که زمین را بندگان شایسته ما به میراث میبرند.
همه این برکات به حضرت خدیجه باز میگردد.او زمینی امین و پیغمبر باغبان آن بود و محصولش نیز «سیدة نساء العالمین،ام الائمة نقباء النجباء» شد.این ماهی هرگز در خشکی پول نیفتاد،با اینکه خیلی پول در کنارش بود.در خشکی سران عرب نیفتاد و هر متکبر ثروتمندی در خانهاش را زد و حاضر شد با هر شرطی با او ازدواج کند قبول نکرد، چون میگفت:اثر پاکی در چهره او نمیبینم.تا چهل سالگی حاضر به ازدواج نشد و قبل از پیغمبر این زمین امین را به دست کسی نداد.اینکه گفتهاند ایشان قبل از پیغمبر دوبار شوهر کرده دروغ است.اینها را دیگران ساخته و به این خانواده بستهاند.خدیجه به چه کسی پیش از پیامبر شوهر کرد؟به مشرکان بتپرست؟آن هم خانم عاقل فرزانه باکرامت باوقاری مثل او؟
ایشان با کسی ازدواج نکرد تا اینکه پیغمبر با کاروان تجاری او از مکه به شام رفت و با سود قابل توجهی بازگشت.آنگاه،خدیجه از غلامش که در این سفر با پیامبر بود درباره ایشان پرسید.گفت:خانم،هرچه ارزش در این عالم هست در این مرد جمع است.گفت:ازدواج کرده؟ گفت:نه.گفت:پس آن باغبانی که باید در سرزمین من میوه خدا را بکارد این است.برو پیش عمویش و بگو درست است که من چهل سالم است،ولی از برادرزادهات سؤال کن حاضر است با من ازدواج کند؟ابو طالب سخن خدیجه را به پیامبر رساند.پیغمبر با اینکه از طریق قلبش میدانست خداوند از ازل او را برای ساختن فاطمه به وجود آورده،عادی برخودر کرد و گفت:عمو جان،اگر میل دارد ازدواج کند، من حاضرم. 17
برای اثبات بزرگی این زن همین بس که او 14 سال قبل از پیغمبر از دنیا رفت،ولی پیامبر تا آخر عمر میگفتند:دنیا کجا و خدیجه کجا؟مگر دیگر کسی مثل خدیجه پیدا میشود؟ 18
سخنی هم در فضیلت دختر این بانوی بزرگ بگویم تا گستردگی وجود فاطمه زهرا و عظمت قلب جهتگیر او معلوم بشود.نقل است که در قیامت،پروردگار به ایشان میگوید:حبیبه من،شما معطل قیامت نشو!به بهشت برو!حضرت نیز اطاعت میکند و تا دروازه بهشت میرود،اما وارد بهشت نمیشود.خطاب میرسد:چرا داخل نمیشوی؟میگوید:
خدایا،آیا ما در دنیا نعمتهای تو را به تنهایی استفاده کردیم؟آیا ما نبودیم که پس از سه روز روزه لقمه دهانمان را به مستحق دادیم و خودمان با آب افطار کردیم؟حالا من چگونه تنها به بهشت بروم؟ خطاب میرسد:حبیبه من،با چه کسی میخواهی بروی؟میگوید:با هر کس که با شوهرم و با بچههایم بوده و به ما کمک کرده،شیعه ما بوده و به ما اقتدا کرده و با حسین من در ارتباط بوده و برای حسین من گریه کرده است!خطاب میرسد:حبیبه من،اینهایی که گفتی را از کل محشر صدا کن و با خود به بهشت ببر. 19 آری:
در محشر اگر لطف تو خیزد به شفاعت بسپار بگردند و گنهکار نیابند.
20
پینوشت (1).محمد،12.
(2).اعراف،179.همین معنا در آیه44 سورهفرقان نیز آمده است.
(3).از سعدی است.
(4).نحل،97.
(5).از صائب تبریزی است.
(6).از امیر خسرو دهلوی است.
(7).حاقه،13.
(8).این حکایت در تذکرة الاولیاء عطار در شرح حال رابعه عدویه آمده است:«...نقل است که چهار درم سیم به یکی داد که مرا گلیمی بخر که برهنهام.آن مرد برفت و بازگردید،گفت:یا سیده چه رنگ بخرم؟رابعه گفت:چون رنگ در میان آمد به من ده آن سیم.بستد و در دجله انداخت؛یعنی که هنوز گلیم ناپوشیده تفرقه پدید آمد».
تذکرد الاولیاء عطار،باب 8،ذکر رابعه.
(9).از حافظ است.
(10)بقره،10.
(11).مریم،59.
(12).این روایت هم از امیر مومنان و هم از امام رضا،علیهما السلام،نقل شده است.ر ک:
نهج البلاغه،ج 4،ص 34؛کافی،ج 3،ص 265.
(13).از مثنوی معنوی است.
(14).ابراهیم،24-25.
(15)خدیجه(س)،همسر پیامبر اسلام(ص)،دختر خویلد بن اسد بن عبد العزّیّ بن قصیّ بن کلاب بن مرّة بن کعب بن لؤیّ بن غالب بن فهر بن مالک بن نضر بن کنانه بود.در مقایسه نسب آن بزرگوار با سلسله نسب رسول خدا(محمد بن عبد اللّه بن عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف بن قصی بن...)میتوان اشتراک این دو بزرگوار را در اجداد خود از قصی بن کلاب تا عدنان به وضوح دریافت.به عبارت دیگر،بنا-
-بر منابع تاریخی،عبد مناف و عبد العزّیکه در این سلسلهها به نام ایشان اشاره شدهبا هم برادر بودهاند و رسول خدا(ص)و خدیجه کبری(س)،به این اعتبار، نوه عموی یکدیگر بوده و خویشاوندی نزدیکی میان آنها وجود داشته است.قابل ذکر است که انتساب خدیجه(س)به قصیّ بن کلاب،در مقایسه با رسول خدا (ص)،یک نسل جلوتر بوده است و او را به عنوان جد سوم خدیجه(س) میشناسند.درحالیکه در سلسله انتساب منتسب به رسول خدا(ص)،قصیّ بن عنوان جدّ چهارم ایشان ذکر شده است.در سلسله انساب به نام نضر بن کنانه نیز اشاره شده است که احتمالا او اولین کسی است که به نام قریش خوانده شده است.
تحقیقا،در بیان این سلسلهها،بین مورخین اختلافی دیده نمیشود و تقریبا بدون هیچگونه اختلاف و تضادی،تا عدنان اجداد پیامبر اکرم(ص)و خدیجه کبری(س) یکسان ذکر شدهاند.اختلاف آراء و عقاید در خصوص بیان اجداد ایشان از عدنان به بعد آغاز میشود که البته،بنا بر سفارش و تأکید رسول خدا(ص)،از هرگونه اظهار نظر و بحث در خصوص اجداد رسول خدا(ص)پس از عدنان خودداری میشود.
به استناد شواهد تاریخی،ظاهرا خویلد بن اسد،پدر خدیجه،علاوه بر او،فرزندان دیگری نیز داشته است که در این میان شهرت عوّام از همه بیشتر است که نام او به واسطه پسرش زبیر بن عوّام)شناختهتر است.میان برادران خویلد،نوفل از شهرت ویژهای برخوردار است،چرا که به ادعای مورخان فرزند او و پسر عموی ورقة بن نوفل در مقطعی از زندگی رسول خدا(ص)و خدیجه نقش خاصی را ایفا نموده است.سایر برادران خویلد مانند حبیب و حارث،که همه از نسل اسد بودهاند، شهرت نوفل را ندارند.نام مادر حضرت خدیجه(س)نیز فاطمه بوده است که سلسله نسب او را در تواریخ چنین آوردهاند:فاطمه دختر زائدة بن اصمّ بن الهرم بن روّافة بن حجر بن عبد بن معیص بن عامر بن لؤیّ بن غالب بن فهر بن مالک.این سلسله نیز از لؤیّ با پیامبر اکرم(ص)و دیگر هاشمیان مشترک میشود.
حضرت خدیجه(س)،15 سال پیش از عام الفیل متولد شده است.حکیم بن حزام در این خصوص چنین میگوید:«من سیزده سال پیش از حادثه فیل متولد شدم و-
-خدیجه،دو سال پیش از من متولد شده بود».
حضرت خدیجه(س)به تأیید اکثر مورخان دارای القاب و کنیههای مشهوری بودهاند که از مهمترین و مشهورترین کنیهها و القاب ایشان حتی در دوران جاهلیت میتوان به امّ هند و طاهره اشاره کرد.اعراب با انتخاب این لقب به صراحت به این فضیلت در وی اعتراف کردهاند.خدیجه(س)قبل از رسول اللّه(ص)دو بار ازدواج کرده بود.ابتدا با عتیّق بن عائذ ازدواج کرد و برای او دختری به نام جاریّه به دنیا آورد.
پس از وفات عتیّق،با ابو هالة بن زرارة بن نبّاش بن عدّی التمیمی ازدواج کرد و صاحب دو پسر به نامهای هند و عبد اللّه شد.به خاطر هند،کنیه امّ هند گرفت.هند همان کسی است که برای امام حسن،علیه السلام،شمایل رسول خدا(ص)را توصیف کرد و بسیار مورد علاقه رسول خدا(ص)بود و در جنگ جمل،در رکاب حضرت علی،علیه السلام،به شهادت رسید.البته،جمعی از علمای بزرگ معتقدند که ایشان قبل از حضرت رسول(ص)ازدواج نکرده بودند و فرزندان قبلی منتسب به ایشان را مربوط به خواهر حضرت خدیجه میدانند.
حضرت خدیجه(س)برای انجام کارهای تجاری،قرادادهایی با مردان میبست و آنها را به تجارت میفرستاد.وقتی پیامبر به سن 25 سالگی رسید،عمویش ابو طالب به او گفت که با کاروان خدیجه(س)که عازم شام است به تجارت بپردازد.
از طرفی،خدیجه(س)چون امانت و شهرت خوب و مکارم اخلاق پیامبر را میدانست،به رسول اللّه(ص)پیشنهاد داد که چون مالی بسیار میخواهد به جانب شام فرستد و در قریش جز بر او(محمد)اعتماد نیست،پس با مال و کالایش به شام سفر کند و بهره بیشتر و بهتری از سایرین دریافت کند.پیامبر(ص)پذیرفت و در روز 16 ذی الحجه سال 25 عام الفیل به طرف شام همراه میسره غلام حضرت.
خدیجه حرکت کرد.این سفر،چهار سال و نه ماه و شش روز پس از فجار چهارم روی داد.هم در این سفر بود که در نزدیکی شام به صومعه راهبی نسطوری به نام بحیرا رسیدند و اندکی در آنجا درنگ کردند.بحیران رسول اللّه(ص)را شناخت و به میسره گفت که این مرد پیامبر خداست.در آن سال ربحی و سودی بسیار حاصل-
-آمد که میسره در هیچ سال آن سود ندیده بود.پس از بازگشت از شام،میسره احوالات رسول اللّه و گفتار بحیرا را برای خدیجه بازگفت.
خدیجه(س)حضرت محمد(ص)را در زیبایی ظاهر،حسن راستگویی،امانتداری و بلندکرداری مناسب مییافت،خدیجه دلباخته امانت و درستکاری او شد و تمایل خود را به همسری وی اظهار کرد و با وجودی که مردان ثروتمندی از قریش چون ابو جهل بن هشام،عقبة بن ابی معیط،و شیبة بن ربیعه از او خواستگاری کردند،ولی او خود به رسول اللّه(ص)پیشنهاد ازدواج داد.پیامبر به همراهی عموهایش و بزرگان قریش به خواستگاری خدیجه(س)رفت و چون خویلد پیش از جنگ فجار مرده بود عمویش عمرو بن اسد و پسر عمویش ورقة بن نوفل در مراسم او شرکت داشتند.خطبه عقد را ابو طالب خواند و گفت:سپاس خدا را که ما را از نسل ابراهیم،علیه السلام،و فرزندان اسماعیل قرار داد و ما را به کعبهای حرام و حرمی امن سرفراز داشت و ما را بر مردم سروری داد و شهر ما را که در آن هستیم مبارک ساخت.سپس،به راستی برادرزادهام محمد بن عبد اللّه اگرچه از مال تهیدست است با هیچ مردی از قریش سنجیده نشود جز آنکه بر او فزون آید و با احدی قیاس نشود،مگر آنکه از او بزرگتر باشد.چه مال،روزی دگرگون و سایه بیدوامی است و او خواستار خدیجه و خدیجه خواهان اوست.و کابین،آنچه بخواهید،نقد آن از مال من است و او را به خدا قسم امری است بزرگ و پیشآمدی جهانگیر است.بعد از ابو طالب،عموی خدیجه عمرو بن اسد گفت:معاشر قریش،گواه باشید که من خدیجه را به عقد محمد در آوردم و این ازدواج فرخندهای است که هرگز سست نشود.مهر حضرت خدیجه 12 اوقیهونیم بوده که هر اوقیه برابر با چهل درهم است.پس مهرش پانصد درهم میباشد.البته،در بعضی از کتب تاریخی 20 شتر ذکر شده است.ازدواج پیامبر با خدیجه یکماه پس از سفر به شام انجام گرفت؛ یعنی 5 سال بعد فجار در روز دوشنبه هفدهم ربیع الاول سال 595 میلادی 15 سال قبل از بعث.گفته شده که خدیجه در هنگام ازدواج 40 سال و محمد 25 سال داشته است،اما از آنجا که حضرت خدیجه از حضرت محمد(ص)صاحب چندین-
-فرزند شده است،سن چهل زیاد به نظر میآید.
خدیجه به مدت 25 سال در خانه پیامبر زندگی نموده است و تا زمانی که او زنده بود پیامبر همسر دیگری انتخاب نکرد و تنها اوست که میان زنان دیگر رسول خدا(ص) شرایط کفویت را احراز نمود و عدم ازدواج مجدد پیامبر اکرم(ص)در زمان حیات خدیجه کبری(س)بیانگر جاذبههای معنوی فراوان حضرت خدیجه(س)میباشد که برخورداری از آنها حقیقتا در زندگی رسول خدا نقشی مهم و اساسی ایفا نموده است.
محمد(ص)در سن 40 سالگی به پیامبر به پیامبری رسید که باتوجه به روایات موجود میتوان همراهی و همسویی و همگامی حضرت خدیجه(س)را در دورهای که رسول خدا(ص)اعتکاف نموده و برای انجام این مهم به غار میرفتند استنباط نمود.عدم مخالفت خدیجه کبری با شیوه خاص رسول اکرم(ص)در گذراندن اوقات خود در غار و عدم اعتراض ایشان به غیبتهای یکماهه یا چند روزه پیامبر که توأم با مرارت و دشواری بود،روح بلندی را طالب است که تنها در وجود حضرت خدیجه(س)به عنوان همسری فداکار یافت میشود.موافقت و همراهی حضرت خدیجه کبری(س)با پیامبر اکرم(ص)و حتی تشویق و حمایت روحی و معنوی ایشان به وضوح میتواند بیانگر عظمت وجودی این زن باشد.بعد از بعثت پیامبر،به گواهی تاریخ،خدیجه صدیقه اول است و کسب این مقام خود میتواند گویای عظمت حرکت و شخصیت او باشد.بعد از بعثت،تمامی اموال خدیجه در راه اسلام خرج شد و به وسیله اموالش آنانکه در دست قریش در معرض خطرهای بزرگ قرار داشتند نجات یافتند و اسلام به اموال خدیجه قوام یافت.ایستادگی خدیجه در شرایط ناگوار بعد از بعثت و عشق و علاقهاش به رسول خدا و درک عالمانهاش از ویژگیهای روحی ایشان سبب میشد تا پیامبر همه زخم زبانها و تحقیرها را به جان بخرد.
تمامی فرزندان رسول خدا به جز ابراهیم از خدیجه بودند و همگی در مکه به دنیا آمدند.قاسم بزرگترین فرزند آنها بود و پیامبر به همین سبب کنیه ابو القاسم-
-گرفت.بعد از او عبد اللّه و چهار دختر به نامهای زینب و رقیه و ام کلثوم و فاطمه به دنیا آمدهاند که همگی به جز فاطمه قبل از بعثت به دنیا آمدهاند.
خدیجه در دهم ماه رمضان سال دهم بعثت در سن 65 سالگی(تقریبا یک سالو نیم بعد از خروج از شعب ابی طالب)به فاصله 3 روز تا 6 ماه بعد از وفات ابو طالب از دنیا رحلت فرمود.پیامبر او را در حجون مکه در قبرستان ابو طالب کنار قبرهای عبد المطلب و عبد مناف دفن کرد و خود در قبرش فرو آمد.اندوه حضرت از رحلت ایشان بدانجا انجامید که آن سال را عام الحزن نامید.
ر ک:دائرة المعارف تشیع،ج 7،ص 96،مدخل خدیجه،با تلخیص فراوان.
(16).انبیاء،105.
(17)بحار الأنوار،ج 16،ص 3: «روی عن جابر قال:کان سبب تزویج خدیجة محمدا أن أبا طالب قال:یا محمد إنی ارید أن ازوجک و لا مال لی اساعدک به،و إن خدیجة قرابتنا،و تخرج کل سنة قریشا فی مالها مع غلمانها یتجر لها و یأخذ و قر بعیر مما أتی به،فهل لک أن تخرج؟قال:نعم،فخرج أبو طالب إلیها و قال لها ذلک،ففرحت و قالت لغلامها میسرة:أنت و هذا المال کله بحکم محمد،فلما رجع میسرة حدث أنه ما مر بشجرة و لا مدرة إلا قالت:السلام علیک یا رسول اللّه،و قال:جاء بحیرا الراهب،و خدمنا لما رأی الغمامة علی رأسه تسیر حیثما سار تظله بالنهار،و ربحا فی ذلک السفر ربحا کثیرا،فلما انصرفا قال میسرة:لو تقدمت یا محمد إلی مکة و بشرت خدیجة بما قد ربحنا لکان أنفع لک،فتقدم محمد علی راحلته،فکانت خدیجة فی ذلک الیوم جالسة علی غرفة مع نسوة فظهر لها محمد راکبا،فنظرت خدیجة إلی غمامة عالیة علی رأسه تسیر بسیره،و رأت ملکین عن یمینه و عن شماله،فی ید کل واحد سیف مسلول،یجیئان فی الهواء معه،فقالت:إن لهذا الراکب لشأنا عظیما لیته جاء إلی داری،فإذا هو محمد صلی اللّه علیه و آله قاصد لدارها،فنزلتحافیة إلی باب الدار،و کانت إذا أرادت التحول من مکان إلی مکان حولت الجواری السریر الذی کانت علیه،فلما دنت منه قالت:یا محمد اخرج و واحضرنی عمک أبا طالب الساعة،و قد بعثت إلی عمها أن زوجنی من محمد إذا دخل علیک،فلما حضر أبو-
-طالب قالت:اخرجا إلی عمی لیزوجنی من محمد فقد قلت له فی ذلک،فدخلا علی عمها،و خطب أبو طالب الخطبة المعروفة،و عقد النکاح،فلما قام محمد صلی اللّه علیه و آله لیذهب مع أبی طالب قالت خدیجة:إلی بیتک،فبیتی بیتک،و أنا جاریتک».
-بحار الأنوار،ج 16،ص 4: «زوج أبو طالب خدیجة من النبی،و ذلک أن نساء قریش اجتمعن فی المسجد فی عید،فإذا هن بیهودی یقول:لیوشک أن یبعث فیکن نبی،فأیکن استطاعت أن تکون له أرضا یطأها فلتفعل،فحصبنه،وقر ذلک القول فی قلب خدیجة،و کان النبی صلی اللّه علیه و آله قد استأجرته خدیجة علی أن تعطیه بکرین،و یسیر مع غلامها میسرة إلی الشام،فلما أقبلا فی سفرهما نزل النبی صلی اللّه علیه و آله تحت شجرة فرآه راهب یقال له:نسطور،فاستقبله و قبل یدیه و رجلیه و قال:
أشهد أن لا إله إلا اللّه،و أشهد أن محمدا رسول اللّه،لما رأی منه علامات،و إنه نزل تحت الشجرة،ثم قال لمیسرة:طاوعه فی أوامره و نواهیه فإنه نبی،و اللّه ما جلس هذا المجلس بعد عیسی علیه السلام أحد غیره،و لقد بشر به عیسی علیه السلام،و مبشرا برسول یأتی من بعدی اسمه أحمد،و هو یملک الارض بأسرها،و قال میسرة:یا محمد،لقد جزنا عقبات بلیلة کنا نجوزها بأیام کثیرة،و ربحنا فی هذه السفرة ما لم نربح من أربعین سنة ببرکتک یا محمد،فساتقبل خدیجة،و أبشرها بربحنا،و کانت و قتئذ جالسة علی منظرة لها،فرأت راکبا علی یمینه ملک مصلت سیفه،و فوقه سحابة معلق علیها قندیل من زبرجدة،و حوله قبة من یاقوتة حمراء فظنت ملکا یأتی بخطبتها و قالت:اللهم إلی و إلی داری،فلما أتی کان محمدا و بشرها بالارباح،فقالت:
و أین میسرة؟قال:یقفو أثری،قالت:فارجع إلیه و کن معه،و مقصوداها لتستیقن حال السحابة،فکانت السحابة تمر معه،فأقبل میسرة إلی خدیجة و أخبرها بحاله،و قال لها:
إنی کنت آکل معه حتی یشبع و یبقی الطعام کما هو،و کنت أری وقت الهاجرة ملکین یظللانه،فدعت خدیجة بطبق علیه رطب،و دعت رجالا و رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله فأکلوا حتی شبعوا،و لم ینقص شیئا،فأعتقت میسرة و أولاده و أعطته عشرة آلاف درهم لتلک البشارة،و رتبت الخطبة من عمرو بن أسد عمها.قال النسوی فی تاریخه:
أنکحه إیاها أبوها خویلد بن أسد،فخطب أبو طالب بما رواه الخرکوشی فی شرف-
-المصطفی،و الزمخشری فی ربیع الابرار،و فی تفسیره الکشاف،و ابن بطة فی الابانة، و الجوینی فی السیر عن الحسن،و الواقدی و أبی صالح و العتبی فقال:الحمد للّه الذی جعلنا من زرع إبراهیم الخلیل،و من ذریة الصفی إسماعیل،وصئصئ معد،و عنصر مضر،و جعلنا حضنة بیته،وسواس حرمه،و جعل مسکننا بیتا محجوجا،و حرما أمنا، و جعلنا الحکام علی الناس،ثم إن ابن أخی هذا محمد بن عبد اللّه لا یوازن برجل من قریش إلا رجح به و لا یقاس بأحد منهم إلا عظم عنه،و إن کان فی المال مقلا،فإن المال ورق حائل،و ظل زائل،و له واللّه خطب عظیم،و نبأ شائع،و له رغبة فی خدیجة، و لها فیه رغبة،فزوجوه و الصداق ما سألتموه من مالی عاجلة و آجلة،فقال خویلد:
زوجناه و رضینا به.وروی أنه قال بعض قریش:یا عجبا أیمهر النساء الرجال،فغضب أبو طالب و قال:إذا کانوا مثل ابن أخی هذا طلبت الرجال بأغلی الاثمان،و إذا کانوا أمثالکم لم تزوجوا إلا بالمهر الغالی،فقال رجل من قریش یقال له عبد اللّه بن غنم:هنیئا مریئا یا خدیجة قد جرتلک الطیر فیما کان منک بأسعد/تزوجته خیر البریة کلهاو من ذا الذی فی الناس مثل محمد؟و بشر به المرءآن عیسی بن مریم* و موسی بن عمران فیا قرب موعد/أقرت به الکتاب قدما بأنه*رسول من البطحاء هاد و مهتد».
-بحار الأنوار،ج 16،ص 6: «خرج النبی صلی اللّه علیه و آله إلی الشام فی تجارة لخدیجة و له خمس و عشرون سنة،و تزوج بها بعد أشهر،قال الکلینی:تزوج خدیجة و هو ابن بضع و عشرین سنة و لبث بها أربعا و عشرین سنة و أشهرا،و بنیت الکعبة و رضیت قریش بحکمه فیها و هو ابن خمس و ثلاثین سنة».
-عن زرارة و حمران و محمد بن مسلم،عن أبی جعفر علیه السلام قال:حدث أبو سعید الخدری أن رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله قال:«إن جبرئیل علیه السلام قال لی لیلة اسری بی حین رجعت و قلت:یا جبرئیل هل لک من حاجة؟قال:حاجتی أن تقرأ علی خدیجة من اللّه و منی السلام،و حدثنا عند ذلک أنها قالت حین لقاها نبی اللّه صلی اللّه علیه و آله فقال لها:الذی قال جبرئیل،فقالت:إن اللّه هو السلام،و منه السلام،و إلیه السلام،و علی جبرئیل السلام».
(18).بحار الأنوار،ج 43،ص 131: «...قالت أم سلمة:فلما ذکرنا خدیجة بکی رسول اللّه(صلی اللّه علیه و آله)،ثم قال:خدیجة،و أین مثل خدیجة؟صدقتنی حین کذبنی الناس وازرتنی علی دین اللّه و أعانتنی علیه بمالها.إن اللّه عز و جل أمرنی أن أبشر خدیجة ببیت فی الجنة من قصبالزمردلا صخب فیه و لا نصب.قالت أم سلمة:
فقلنا:فدیناک بآبائنا و أمهاتنا یا رسول اللّه،إنک لم تذکر من خدیجة أمرا إلا و قد کانت کذلک غیر أنها قد مضت إلی ربها.فهناها اللّه بذلک و جمع بیننا و بینها فی درجات جنته و رضوانه و رحمته».
-بحار الأنوار،ج 16،ص 3: «ابن الولید،عن الصفار،عن البرقی،عن أبی علی الواسطی،عن عبد اللّه ابن عصمة،عن یحیی بن عبد اللّه،عن عمرو بن أبی المقدام، عن أبیه،عن أبی عبد اللّه علیه السلام قال:دخل رسول اللّه صلی اللّه علی و آله منزله، فإذا عائشة مقبلة علی فاطمة تصایحها و هی تقول:واللّه یا بنت خدیجة،ما ترین إلا أن لامک علینا فضلا،و أی فضل کان لها علینا؟!ما هی إلا کبعضنا.فسمع مقالتها لفاطمة فلما رأت فاطمة رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله بکت،فقال:ما یبکیک یا بنت محمد؟!قالت:ذکرت امی فتنقصتها فبکیت.فغضب رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله،ثم قال:مه یا حمیراء،فإن اللّه تبارک و تعالیبارک فی الودود الولود،و إن خدیجة رحمها اللّه ولدت منی طاهرا و هو عبد اللّه و هو المطهر،و ولدت منی القاسم و فاطمة و رقیة و ام کلثوم و زینب،و أنت ممن أعقم اللّه رحمه فلم تلدی شیئا».
(19).برداشت آزادی است از این روایت:شرح الأخبار،قاضی نعمان مغربی،ج 3،ص 62،فاطمة فی المحشر:«علی بن جریر،باسناده عن جعفر بن محمد،عن أبیه عن آبائه علیهم السلام،أن رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله قال:إذا کان یوم القیامة نصب للنبیین منابر من نور و نصب لی فی أعلاها منبر،ثم یقال لی:قم،فاخطب،فأرقی منبری،فأخطب خطبة لم یخطب أحد مثلها.ثم تنصب منابر من نور للوصیین فیکون علی علی أعلاها منبرا،ثم یقال له:اخطب،فیخطب بخطبة لم یخطب مثلها أحد من الوصیین.ثم تنصب منابر من نور لاولاد الوصیین فیکون الحسن و الحسین علی أعلاها،ثم یقال لها:قوما فاخطبا،فیخطبان بما لم یخطب به أحد من أبناء الوصیین.-
-ثم ینادی مناد:یا أهل الجمع،غضوا أبصارکم و طألئوا رؤوسکم لتجوز فاطمة بنت محمد.فیفعلون ذلک،و تجوز فاطمة و بین یدیها مائة الف ملک و عن یمینها مثلهم، و عن شمالها مثلهم،و من خلفها مثلهم،و مائة الف ملک یحملونها علی أجنحتهم حتی إذا صارت إلی باب الجنة ألقی اللّه عز و جل فی قلبها أن تلتفت.فیقال لها:ما التفاتک ؟فتقول:أی رب إنی أحب أن ترینی قدری فی هذا الیوم.فیقول اللّه:ارجعی یا فاطمة،فانظری من أحبک و أحب ذریتک،فخذی بیده و أدخلیه الجنة.قال جعفر بن محمد علیه السلام:فانها لتلتقط شیعتها و محبیها کما یلتقط الطیر الحب الجید من بین الحب الردئ،حتی إذا صارت هی وشیعتها و محبوها علی باب الجنة ألقی اللّه عز و جل فی قلوب شیعتها و محبیها أن یلتفتوا.فیقال لهم:ما التفاتکم و قد امرتم إلی الجنة؟ فیقولون:إلهنا نحب أن نری قدرنا فی هذا الیوم.فیقال لهم:ارجعوا،فانظروا من أحبکم فی حب فاطمة أو سلم علیکم فی حبها أو صافحکم،أو رد عنکم[غیبة] فیه،أو سقی جرعة ماء،فخذوا بیده،فادخلوه الجنة.قال جعفر بن محمد صلوات اللّه علیه:فواللّه ما یبقی یومئذ فی النار إلا کافر أو منافق فی ولایتنا،فعندها یقولون:فما لنا من شافعین و لا صدیق حمیم.فلو أن لناکرة فنکون من المؤمنین.ثم قال جعفر بن محمد صلوات اللّه علیه:کذبوا (وَ لَوْ رُدُّوا لَعٰادُوا لِمٰا نُهُوا عَنْهُ[وَ إِنَّهُمْ لَکٰاذِبُونَ] کما قال تعالی.ثم ینادی مناد:لمن الکرم الیوم.فیقال:للّه الواحد القهار و لمحمد و علی و فاطمة و الحسن و الحسین».
(20).از کشکول شیخ بهایی است.
تهران،حسینیه همدانیها رمضان 1386 بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.
طبق فرمایش وجود مبارک رسول خدا،صلی اللّه علیه و آله،هر انسانی دو چشم دارد:اول،چشم سر که فعالیت آن با دیگر حیوانات مشترک است و ظواهر را میبیند،و دوم چشم باطن یا چشم قلب که حقایق با آن دیده میشود. 1 اگر کسی بخواهد در تمام عمر کنار چشم ظاهر توقف کند و فقط نمودهای اشیا و ظواهر را ببیند،وزن و ارزشش از حیوانات بیشتر نمیشود و در همان مرتبه باقی میماند.
قرآن مجید قلب را مرکز فقه میداند.البته،فقه نه به معنای مصطلح آن که مربوط به رسالهها و کتابهای فقهی میشود،بلکه به معنای لغوی آن که به معنی فهم است.ناگفته نماند به این کتابهای عظیم مسائل شرعی به این دلیل کتب فقهی گفته میشود که یک نفر،بعد از پنجاه سال تحقیق و غوص کردن در علم دین،این مسائل را از قرآن و روایات فهمیده و نوشته است.چنین عالمی را نیز فقیه میگویند؛یعنی کسیکه دین را فهمیده است.
در قرآن مجید،کلمه قلب اغلب با کلمه فقه همراه است. 2 از جمله در این آیهشریفه:
« ذَرَأْنٰا لِجَهَنَّمَ کَثِیراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاٰ یَفْقَهُونَ بِهٰا...». 3
و مسلما بسیاری از جنّیان و آدمیان را برای دوزخ آفریدهایم،زیرا آنان را دلهایی است که به وسیله آن معارف الهی را در نمییابند....
منظور از این قلب همان چشم باطن است که پیغمبر اسلام از آن به چشم قلب تعبیر میکند؛یعنی چشم فهم.از همینجاست که راه انسان از همه حیوانات جدا میشود و انسان هدف خلقت،حکمت خلقت، صاحب خلقت،و ریشه حوادث گذشته و آینده را میفهمد و نگرش درستی درباره خودش و هستی پیدا میکند. 4
واقعا نمیدانم چند بار به ما گفتهاند بفهم.اگر به تعداد انبیاء و اولیاء الهی حساب کنیم،بیش از صدها هزار بار میشود.همین تاکید نشان میدهد که زمینه فهمیدن تنها در ما وجود دارد.در غیر این صورت، میلیونها حیوان زنده در کنار ما هست که کسی به آنها درباره فهم چیزی نمیگوید،چون زمینهاش را ندارند. 5 خداوند به گاو چشمی داده که علف را از سنگ تشخیص میدهد و میبیند آن یکی سفت است و خوردنی نیست.شامهای نیز داده که یونجه را بو میکشد و میفهمد خوردنی است.درک حیوان از یونجه در همین حد است،اما اگر به انسان بگویند یونجه را بفهم،یک کتاب بزرگ برای شناساندن یک عنصر عالم به نام یونجه مینویسد؛اینکه خاک چه فعل و انفعالاتی در رشد یونجه دارد،آب و باد و خورشید چه نقشی دارند،سبزینه یونجه چیست،ساقه آن چه ویتامینهایی دارد،چرا در یک سال هفت بار رشد میکند،در این گیاه چه خاصیتی است که با این رنگ سبز سیری که
دارد سبب سبز شدن شیر گاو نمیشود و اصلا چطور شیر به این سفیدی از گیاهی به این سیزی تولید میشود؟
پاسخ دادن به همین سوال آخر نیازمند نگارش کتابی جداگانه است و داستان عجیبی است که قرآن مجید نیز به آن اشاره میکند:
«وَ إِنَّ لَکُمْ فِی الْأَنْعٰامِ لَعِبْرَةً نُسْقِیکُمْ مِمّٰا فِی بُطُونِهِ مِنْ بَیْنِ فَرْثٍ وَ دَمٍ لَبَناً خٰالِصاً سٰائِغاً لِلشّٰارِبِینَ». 6
و بیتردید برای شما در دامها عبرتی است،عبرت در اینکه از درون شکم آنان از میان علفهای هضم شده و خون شیری خالص و گوارا به شما مینوشانیم که برای نوشندگان گواراست.
میفرماید این یونجه باید برود به«دم»و«فرث»تبدیل شود؛یعنی مقداری از آن تبدیل به خون و مقداری دیگر تبدیل به شکمبه معده گاو شود.میماند این معما که خداوند چگونه از میان شکمبه و خون این شیر سپید خوشگوار مفید را پدید میآورد؟
گاو درک هیچکدام از این حرفها را ندارد،این مطالب را قرآن برای فهمیدن و عبرت آموختن و آگاه شدن ما مطرح کرده است تا مثل گاو به شیر نگاه نکنیم که هر وقت دلمان خواست یا حوصله نداشتیم با لگد بزنیم ظرف شیر را خالی کنیم.مگر پا را برای لگد زدن به ما دادهاند؟ مگر این نیرو را به ما دادهاند که نعمتهای خدا را با کثافات گناه آلوده کنیم و بعد بنشینیم از سر غفلت بخوریم؟این که اوج نفهمی است.
امر به فهمیدن خیلی دستور مهمی است.اهل جهنم نمیگویند ما چون بینماز یا بیروزه بودیم،یا حج نرفتیم و خمس و زکات ندادیم،جهنمی شدیم.برعکس،میگویند:
«وَ قٰالُوا لَوْ کُنّٰا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مٰا کُنّٰا فِی أَصْحٰابِ السَّعِیرِ». 7 .
اگر ما دعوت سعادتبخش آنان را شنیده بودیم یا در حقایقی که برای ما آوردند تعقّل کرده بودیم،در میان آتش اهل آتش سوزان نبودیم.
آدم نفهم بینماز و بیروزه میشود.اصلا،همه عبادتها و کارهای خیر و قدمهای مثبت آدمی میوه فهم اوست.پیغمبر اسلام به امیر المؤمنین فرمود:
«لا فقر اشدّ من الجهل». 8
به راستی،هیچ فقر و تهیدستیای در این عالم سختتر از نفهمی نیست.و به قول سعدی:
آدمی را بتر از علت نادانی نیست. 9
قرآن دستور میدهد به فکر کردن درباره اینکه چگونه از میان خون قرمز و شکمبه زرد چطور شیر به این سفیدی و گوارایی بیرون میآید؟ اگر انسان این را بفهمد آدم است وگرنه مینشینید لیوان لیوان از این نعمت خدا میخورد و خندههای بلند سر میدهد که چه کسی میگوید خدا وجود دارد؟
این درک ظاهری از شیر با درک حیوانی یکی است،با این تفاوت که حیوان برای همیشه نادان میماند،ولی اگر انسان نخواهد در این دنیا اهل تعقل و تفکر باشد و بفهمد،نادانیاش همیشگی نخواهد بود و بالاخره یک روز به او میفهمانند که عالم خدا دارد.آن روز هم چندان دور نیست و چشمش که به ملک الموت بیفتد همهچیز را میفهمد و همان را میگوید که فرعون در هنگام غرق شدن در دریا گفت:
«وَ جٰاوَزْنٰا بِبَنِی إِسْرٰائِیلَ الْبَحْرَ فَأَتْبَعَهُمْ فِرْعَوْنُ وَ جُنُودُهُ بَغْیاً وَ عَدْواً حَتّٰی إِذٰا أَدْرَکَهُ الْغَرَقُ قٰالَ آمَنْتُ أَنَّهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاَّ الَّذِی آمَنَتْ بِهِ بَنُوا إِسْرٰائِیلَ وَ أَنَا مِنَ الْمُسْلِمِینَ». 10
و بنی اسرائیل را از دریا گذراندیم،پس فرعون و لشکریانش آنان را از روی ستم و تجاوز دنبال کردند.هنگامی که بلای غرق شدن او را فرو
گرفت،گفت:ایمان آوردم که هیچ معبودی جز همان که بنی اسرائیل به او ایمان آوردند نیست و من از تسلیمشدگان در برابر فرمانهای حق هستم.
موسی راست میگفت،هارون راست میگفت،ابراهیم راست میگفت،پیغمبر اسلام راست میگفت؛اما این ایمان و فهم دم مرگ دیگر به درد نمیخورد.برای آشتی دیگر خیلی دیر شده و پشیمانی دیگر سودی ندارد.به پاس همه آن جفاها که کرده و دست دوستی و محبت خدا را پس زده خدا هم دیگر او را نمیخواهد.
«آلْآنَ وَ قَدْ عَصَیْتَ قَبْلُ وَ کُنْتَ مِنَ الْمُفْسِدِینَ». 11
به فرعون گفته شد:اکنون که به نابودی خود یقین داری و زمان بازگشت به خدا سپری شده ایمان میآوری؟درحالیکه پیش از این عصیان میورزیدی و از تبهکاران بودی؟
خدا در این زمان تا به حال با کسی آشتی نکرده و تصریح کرده که ایمان و توبهای که وقت آن گذشته باشد را نمیپذیرد.
«إِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَی اللّٰهِ لِلَّذِینَ یَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهٰالَةٍ ثُمَّ یَتُوبُونَ مِنْ قَرِیبٍ فَأُولٰئِکَ یَتُوبُ اللّٰهُ عَلَیْهِمْ وَ کٰانَ اللّٰهُ عَلِیماً حَکِیماً. وَ لَیْسَتِ التَّوْبَةُ لِلَّذِینَ یَعْمَلُونَ السَّیِّئٰاتِ حَتّٰی إِذٰا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قٰالَ إِنِّی تُبْتُ الْآنَ وَ لاَ الَّذِینَ یَمُوتُونَ وَ هُمْ کُفّٰارٌ أُولٰئِکَ أَعْتَدْنٰا لَهُمْ عَذٰاباً أَلِیماً». 12
بیتردید،توبه نزد خدا فقط برای کسانی است که از روی نادانی مرتکب کار زشت میشوند،سپس به زودی توبه میکنند؛اینانند که خدا توبه آنان را میپذیرد،و خدا همواره دانا و حکیم است.و برای کسانی که پیوسته کارهای زشت مرتکب میشوند،تا زمانی که مرگ یکی از انان فرا رسد و در آن لحظه که تمام فرصتها از دست رفته گوید:اکنون توبه کردم.و نیز برای آنانکه در حال کفر از دنیا میروند توبه نیست.اینانند که عذابی دردناک برای آنان آماده کردهایم.
مساله این است که انسان بالاخره میفهمد عالم کجاست.ممکن است چهار روز دروغ به هم ببافد و بگوید عالم خدا ندارد،قیامتی وجود
ندارد،اصلا پیغمبر یعنی چه؟که رفته و که دیده؟ولی بالاخره میفهمد و از قضا،وقتی میفهمد که دیگر دیر است و فهمیدن ارزشی ندارد و به درد نمیخورد.ارزش فکر در این است که انسان در همین دنیا بهفمد و متوجه شود.اینجا باید بفهمد که چگونه از میان شکمبه و خون شیر پدید میآید؛شیری که به ما خامه و سرشیر و پنیر و کره و روغن و کشک تحویل میدهد که هم غذاست،هم از بروز بیماری پیشگیری میکند و هم درمان برخی بیماریهای دیگر است و از همه مهمتر اینکه زندگی همه ما مدیون آن است؛شیری که در کارخانه بدن مادر ساخته میشود و تا دو سال برای سیر کردن و رشد کودک آدمی لازم و کافی است:
«وَ وَصَّیْنَا الْإِنْسٰانَ بِوٰالِدَیْهِ إِحْسٰاناً حَمَلَتْهُ أُمُّهُ کُرْهاً وَ وَضَعَتْهُ کُرْهاً وَ حَمْلُهُ وَ فِصٰالُهُ ثَلاٰثُونَ شَهْراً....». 13
و انسان را درباره پدر و مادرش به نیکی سفارش کردیم.مادرش او را با تحمل رنج و زحمت باردار شد و با رنج و زحمت او را زایید.و دوران بارداری و باز گرفتنش از شیر سی ماه است...
نشانههای خدا در زمین و آسمان فراوان است.کافی است با بصیرت و از سر فهم،و نه غفلت،به آنها نگاه کنیم و بخواهیم که بفهمیم.آن وقت میبینیم چه کارهای مهمی که خدا برای ما نکرده و چه کارهایی که ما علیه او نکردهایم؟واقعا،نوع نگرش و رفتار ما با او خیلی غمانگیز است.اما سجاد،علیه السلام،در دعای ابیحمزه این واقعیت را این طور دردمندانه به پیشگاه حضرت حق عرضه میدارد:
«تتحبب إلینا بالنعم و نعارضک بالذنوب،خیرک إلینا نازل و شرنا إلیک صاعد،و لم یزل و لا یزال ملک کریم یأتیک عنا بعمل قبیح فلا یمنعک ذلک أن تحوطنا بنعمک و تتفضل علینا بالآئک...». 14
خدا راه توبه را به ما یاد داده که در قیامت مشکلی نداشته باشیم تا او
بخواهد ما را بنشاند و نعمتهایش را به رخ ما بکشد؛نعمتهایی که قابل شمردن نیست و اگر در قیامت بخواهیم تاوان کفران آنها را پس دهیم،وضعمان خیلی خراب میشود.
چند هزار بار به ما گفتند درباره خودتان و نشانههای خدا فکر کنید؟این درباره خود فکر کردن چیز عجیبی است که من در کتابها ندیدم زیاد به آن پرداخته باشند.خودم نشستم فکر کردم اینکه قرآن میگوید:
«یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا عَلَیْکُمْ أَنْفُسَکُمْ...». 15
ای اهل ایمان!مراقب ایمان و ارزشهای معنوی خود باشید....
یعنی چه؟معنی سادهاش این است که خودت را بپا!بپا را ما در زبان فارسی برای چه به کار میبریم؟مثلا،وقتی فرزندمان میخواهد از خیابان رد شود،میگوییم:بپا!و منظورمان این است که با عقل و فکر و درایت و باتوجه کامل رد شو تا خطری تهدیدت نکند.این معنی پائیدن است.قرآن میگوید خودت را بپا،مواظب خودت باش،و فکر کن.این امر خداست.
برای فکر کردن،قبل از هرچیز باید بدانیم که انسان نتیجه عالم است؛ یعنی به راه خداوند،تمامی عالم در آفرینش انسان مؤثر بوده است:
«هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً لَکُمْ مِنْهُ شَرٰابٌ وَ مِنْهُ شَجَرٌ فِیهِ تُسِیمُونَ. یُنْبِتُ لَکُمْ بِهِ الزَّرْعَ وَ الزَّیْتُونَ وَ النَّخِیلَ وَ الْأَعْنٰابَ وَ مِنْ کُلِّ الثَّمَرٰاتِ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ. وَ سَخَّرَ لَکُمُ اللَّیْلَ وَ النَّهٰارَ وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومُ مُسَخَّرٰاتٌ بِأَمْرِهِ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ. وَ مٰا ذَرَأَ لَکُمْ فِی الْأَرْضِ مُخْتَلِفاً أَلْوٰانُهُ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً لِقَوْمٍ یَذَّکَّرُونَ. وَ هُوَ الَّذِی سَخَّرَ الْبَحْرَ لِتَأْکُلُوا مِنْهُ لَحْماً طَرِیًّا
وَ تَسْتَخْرِجُوا مِنْهُ حِلْیَةً تَلْبَسُونَهٰا وَ تَرَی الْفُلْکَ مَوٰاخِرَ فِیهِ وَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ. وَ أَلْقیٰ فِی الْأَرْضِ رَوٰاسِیَ أَنْ تَمِیدَ بِکُمْ وَ أَنْهٰاراً وَ سُبُلاً لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ. وَ عَلاٰمٰاتٍ وَ بِالنَّجْمِ هُمْ یَهْتَدُونَ. أَ فَمَنْ یَخْلُقُ کَمَنْ لاٰ یَخْلُقُ أَ فَلاٰ تَذَکَّرُونَ. وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللّٰهِ لاٰ تُحْصُوهٰا إِنَّ اللّٰهَ لَغَفُورٌ رَحِیمٌ». 16
اوست که از آسمان آبی برای شما نزال کرد که بخشی از آن نوشیدنی است و از بخشی از آن درخت و گیاه میروید که دامهایتان را در آن میچرانید.برای شما به وسیله آن آب،زراعت و زیتون و خرما و انگور و از همه محصولات میرویاند؛یقینا در این واقعیات شگفتانگیز طبیعی نشانهای است بر توحید و ربوبیّت و قدرت خدا برای گروهی که میاندیشند.و شبوروز و خورشیدوماه را را نیز رام و مسخّر شما قرار داد،و ستارگان هم به فرمانش رام و مسخّر شدهاند؛قطعا در این حقایق نشانههایی است بر توحید،ربوبیّت و قدرت خدا برای گروهی که تعقّل میکنند.و نیز آنچه را که در زمین به رنگهای گوناگون برای شما آفرید رام و مسخّرتان ساخت؛مسلما در این امور نشانهای است بر توحید، ربوبیّت و قدرت خدا برای گروهی که متذکّر میشوند.و اوست که دریا را رام و مسخّر کرد تا از آن گوشت تازه بخورید،و زینتی را که میپوشید از آن بیرون آورید و در آن کشتیها را میبینی که آب را میشکافند تا شما را برای حمل کالا،تجارت و دادوستد جابجا کنند و برای اینکه از فضل و احسان خدا طلب کنید و در نهایت به سپاسگزاری خدا برخیزید.و در زمین کوههایی استوار افکند تا شما را در حال گردش وضعی و انتقالی نلرزاند،و نهرها و راههایی را پدید آورد تا برای رسیدن به اهداف و مقاصد خود راه یابید.و برای اینکه در عبور از کوهها و بیابانها و کویرها سرگردان و گم نشوید نشانهها قرار داد،و مردم به هنگام شب در دل بیابانها و بر سطح دریاها به وسیله ستارگان راهیابی میکنند.بر این اساس آیا کسیکه همهچیز میآفریند مانند کسی است که هیچچیز نمیآفریند؟ پس کرنش در برابر بتان بر پایه چه دلیلی است؟آیا پند نمیگیرید؟و اگر نعمتهای خدا را شماره کنید،هرگز نمیتوانید آنها را به شمار آورید؛
یقینا خدا بسیار آمرزنده و مهربان است.و خدا آنچه را پنهان میکنید و آنچه را آشکار میسازید میداند.
همه عالم از دریاها و ابرها و کوهها گرفته تا باران و چشمه و برف و...در خدمت ما هستند.تمام عالم با طرح و اراده خدا دستبهدست هم دادهاند تا ما به وجود بیاییم.
یکی از مواردی که خداوند امر به تفکر کرده تفکر در عالم هستی است.یعنی هر کسی در حدّ و ظرفیت خودش باید فکر کند و ببیند که آیا یکی از موجودات این عالم برای شرّ قرار داده شده است؟وقتی انسان به این موضوع فکر میکند به این نتیجه میرسد که:
«وَ مٰا خَلَقْنَا السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا إِلاّٰ بِالْحَقِّ...». 17
همه موجودات عالم حق و تمام آنها مفید هستند.
تقریبا،امروز همه میدانند که پاستور ثابت کرد اگر این موجودات غیر قابل دیدن نبودند،تحولی در زندگی بشر اتفاق نمیافتاد و از جمله، هیچ انگوری سرکه نمیشد و...خود این تحولها لشکری دارد که آنها را ایجاد میکند.
هرچه در عالم است منبع خیر است و ما محصول کل عالمیم.حالا باید در خودمان فکر کنیم و به رفتارهایمان که چقدر خیر هستیم و سعی کنیم مانند همه عالم منبع خیر باشیم؛زیرا اعضایی که به ما دادهاند برای این نیست که 50-60 سال از آنها تنها شر تولید کنیم.ما هم باید همسو با هستی منبع تولید خیر باشیم،در غیر این صورت،از کلعالم غریبه میشویم.از خدا بیگانه میشویم و از حقیقت خودمان بیگانه میشویم.
چشم را دادند تا مناظر زیبای هستی را ببینیم و مانند آنانکه در هر حالی خدا را یاد میکنند در خلقت آسمان و زمین اندیشه کنیم و بگوییم:
«اَلَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللّٰهَ قِیٰاماً وَ قُعُوداً وَ عَلیٰ جُنُوبِهِمْ وَ یَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنٰا مٰا خَلَقْتَ هٰذٰا بٰاطِلاً سُبْحٰانَکَ فَقِنٰا عَذٰابَ النّٰارِ». 18
چشم را دادند مطالعه کنیم و از دیدن مناظر زیبای طبیعی لذت ببریم یا نیمهشبها از سر شوق یا خوف گریه کنیم.مگر پروردگار نفرموده آتشی را که برای خودتان ساختید با یک قطره اشک از این دست خاموش میکنم؟ 19 این وظیفه چشم است.چشم را به ما ندادند با آن خیانت کنیم و به صورت نامحرمان خیره شویم و لذت ببریم و گمان کنیم کسی هم نمیفهمد،زیرا:
«یَعْلَمُ خٰائِنَةَ الْأَعْیُنِ وَ مٰا تُخْفِی الصُّدُورُ». 20
او چشمهایی را که به خیانت مینگرد و آنچه را سینهها پنهان میدارند میداند.
خداوند هم خیانت نگاهها را میداند و هم خیالاتی که بعد از آن نگاه در باطن انسان میگذرد را میفهمد.
فکر کنیم دست را برای چه به ما دادند؟برای دزدی و زدن انسانهای بیگناه دادند یا برای نوشتن کتابهای مفید و دستگیری از فقرا و بچههای یتیم؟مگر نه این است که اگر دست نوازش بر سر کودک یتیمی بکشی،هر مویی که از زیر دستت رد میشود ثواب یک صدقه دارد و یک حسنه برایت مینویسند؟ 21 این دست را دادند تا بتوانی تکبیر عاشقانهای در نماز بگویی یا به دعا برداری که:
«...رَبَّنٰا آتِنٰا فِی الدُّنْیٰا حَسَنَةً وَ فِی الْآخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنٰا عَذٰابَ النّٰارِ». 22
گوش را دادند تا صدای انبیاء و اولیاء و ائمه را بشنویم.به قرآن گوش دهیم و از صدای آبشار و چشمه و موسیقیهای طبیعی لذت ببریم یا از آن برای آموختن علم و جستن راه هدایت استفاده کنیم:
-«...غضوا أبصارهم عما حرم الله علیهم،و وقفوا أسماعهم علی العلم النافع لهم...». 23
-«اَلَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولٰئِکَ الَّذِینَ هَدٰاهُمُ اللّٰهُ وَ أُولٰئِکَ هُمْ أُولُوا الْأَلْبٰابِ». 24
وظیفه شکم این است که از راه خوردن توانایی اعضاء و جوارح ما را تامین کند تا آنها بتوانند کارهای مثبت انجام دهند.شهوت را به ما دادند که میل به ازدواج پیدا کنیم و از این ازدواج آرامش بیابیم و هستیمان از تولد فرزندانمان روشن شود.مگر از همین ازدواجها نبوده که تمام پیامبران الهی و ائمه و اولیاء به وجود آمدهاند؟همین نشان میدهد که شهوت جایگاه عظیمی در این خلقت دارد که متاسفانه به لجن و کثافت کشیده شده است.
این راه فکر کردن است.باید بدانیم چشم و گوش و دست و پا و شکم و شهوت و فرصت جوانی و زیبایی و...نعمتهایی الهی و جزئی از این عالم هستیاند که اختیارشان در دست ماست،ولی هدف از خلق آنها همان است که در خلق خورشید و ماه و آسمان و زمین موجود بوده است.برای همین نباید آنها را در مسیر ناصحیح به کار بگیریم.
در روایات آمده است که وقتی جوان روزهداری به هنگام افطار،گوشه اتاقش سر بر سجده میگذارد،خدا به ملائکه میگوید:نگاه کنید!اگر شما صاحب این بدن و شکم و شهوت بودید چه میکردید؟بنده مرا میبینید؟خیال نکنید شما بیشکم و شهوت عبادت میکنید خیلی کار مهمی میکنید؟ 25 حقیقت هم همین است.بدون خواستههای شکم و شهوت همه بنده او هستند.کسیکه با وجود این دو عبد خداست را باید طلا گرفت و مجسمهاش را از طلا ریخت. 26
آنچه تا به حال درباره وظیفه انسان در عالم آوردیم مربوط به حواس
ظاهری و چشم سر او بود،درحالیکه انسان حواس باطنی و چشم قلبی هم دارد.نکته در اینجاست که انسان بر اثر تفکر درباره خودش و هستی و همسویی با هدف خلقت حواس باطنیاش به کار میافتد و چیزهایی میبیند و میشنود و میگوید که دیگر گوشها و چشمها و زبانها از آن عاجزند.رسول خدا میفرماید:
«من أخلص لله اربعین یوما فجر الله ینابیع الحکمة من قلبه علی لسانه». 27
هرکس چهل روز خود را برای خدا خالص کند و پاک نگهدارد چشمههای حکمت از قلبش بر زبانش جاری میشود.
ما هم اگر اهل فکر و همسویی با هدف خلقت باشیم و جود خود را تنها در راه خیر هزینه کنیم به چنین درکها و فهمها و کراماتی میرسیم.
اگر گوشمان همان گوشی باشد که خدا میخواهد چیزهای زیادی را میشنویم،چون پردهها برای چنین گوشی کنار رفتهاند.مطابق فرمایش قرآن،بعد از پاکی همه جانبه،گوش انسان اگر این صداها را در بیداری نشنود،در خواب میشنود. 28 البته،رسیدن به این مقام به این راحتیها هم نیست ولی میشود شنید و دید.چون این صداها موجود است و مطابق قانون لاوازیه 29 از محالات است که این صدا در هوا نابود شود.
حالا گوش جان بسپاریم و دل به امیر المومنین بدهیم که لحظهای وجودش را در راهی غیر از راه خدا خرج نکرد،بلکه صدای مبارکش را از ورای این همه سال در محراب مسجد کوفه بشنویم که به پروردگارش عرض میکرد:«مولای یا مولای،انت المولی و انا العبد و هل یرحم العبد الا المولی؟مولای یا مولای،انت العزیز و انا الذلیل و هل یرحم الذلیل الا العزیز؟مولای یا مولای،انت الحی و انا المیت و هل یرحم المیت الا الحی؟مولای یا مولای، انت القوی و انا الضعیف و هل یرحم الضعیف الا القوی؟...». 30
(1).این تعبیر از رسول خدا و ائمه اطهار به شکلهای مختلف وارد شده است.از جمله:
-رسول اللّه،صلی اللّه علی و آله:ما من عبد إلا و فی وجهه عینان یبصر بهما أمر الدنیا،و عینان فی قلبه یبصر بهما أمر الآخرة،فإذا أراد بعبد خیرا فتح عینیه اللتین فی قلبه،فأبصر بهما ما وعده بالغیب،فآمن بالغیب علی الغیب.(کنز العمال،ح 3043)
-إمام زین العابدین،علیه السلام:ألا إن للعبد أربع أعین:عینان یبصر بهما أمر دینه و دنیاه،و عینان یبصر بهما أمر آخرته،فإذا أراد اللّه بعبد خیرا فتح له العینین اللتین فی قلبه،فأبصر بهما الغیب فی أمر آخرته،و إذا أراد به غیر ذلک ترک القلب بما فیه.(خصال،باب اربع،ص 240).
همچنین روایات درباره گوش قلب نیز سخن گفتهاند:
-إمام صادق علیه السلام:إن للقلب اذنین:روح الإیمان یساره بالخیر،و الشیطان یساره بالشر،فأیهما ظهر علی صاحبه غلبه. (قرب الإسناد،ص 33،ح 108).
-نیز از آن حضرت است: إن للقلب اذنین،فإذا هم العبد بذنب قال له روح الإیمان:لا تفعل،و قال له الشیطان:افعل،و إذا کان علی بطنها نزع منه روح الإیمان.
-ما من قلب إلا و له اذنان:علی إحداهما ملک مرشد و علی الاخری شیطان مفتن،هذا یأمره و هذا یزجره،الشیطان یأمره بالمعاصی و الملک یزجره عنها، و هو قول اللّه عز و جل: «عَنِ الْیَمِینِ وَ عَنِ الشِّمٰالِ قَعِیدٌ. مٰا یَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلاّٰ لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ» [ق،17 و 18]،(کافی،ج 2،ص 267،ح 2 و ص 266،ح 1)
(2).در قران کلمه فقه و مشتقات آن 20 بار به کار رفته است که از این میان 9 بار با واژه قلب همراه است.ر ک:انعام،25؛اعراف،179؛توبه،87 و 127؛هود،91؛ اسراء،44 و 46؛کهف،57؛منافقون،3.
(3).اعراف،179.
(4).روایات در این باب فراوان است.برای نمونه:-
-امام علی،علیه السلام،در دعا: إلهی هب لی کمال الانقطاع إلیک و أنر أبصار قلوبنا بضیاء نظرها إلیک حتی تخرق أبصار القلوب حجب النور،فتصل إلی معدن العظمة،و تصیر أرواحنا معلقة بعز قدسک. (إقبال الأعمال،ص 687)
-إمام علیه،علیه السلام: تکاد ضمائر القلوب تطلع علی سرائر العیوب. (غرر الحکم،4486)
(5).روایتی در اینباره از امان صادق،علیه السلام،به ما رسیده که تصریح میکند همه موجودات این چشم را به صورت بالقوه دارند،ولی تنها در انسان و آن هم به صورت خاص در شیعیان این چشم به فعلیت رسیده است: «إنما شیعتنا أصحاب الأربعة الأعین:عینان فی الرأس،و عینان فی القلب،ألا و الخلائق کلهم کذلک،ألا إن إللّه عز و جل فتح أبصارکم و أعمی أبصارهم». کافی،ج 8،ص 215،ح 260.
(6).نحل،66.
(7).ملک،10.
(8).تحف العقول،ص 6 و 10؛السرائر،ج 3،ص 622؛محاسن،ج 1،ص 17؛وسائل الشیعه،ج 15،ص 208.
(9).
داوری تربیت از پیر طریقت بستان /کآدمی را بتر از علت نادانی نیست.
(10).یونس،90-91.
(11).یونس،91.
(12).نساء،17-18.آیه98 سورهیونس نیز به ایمانی اینچنین اشاره میکند: «فَلَوْ لاٰ کٰانَتْ قَرْیَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَهٰا إِیمٰانُهٰا إِلاّٰ قَوْمَ یُونُسَ لَمّٰا آمَنُوا کَشَفْنٰا عَنْهُمْ عَذٰابَ الْخِزْیِ فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ مَتَّعْنٰاهُمْ إِلیٰ حِینٍ».
(13).احقاف،15.
(14).شیخ طوسی،مصباح المتهجد،ص 586.
(15).مائده،105.
(16).نحل،10-15.
(17).حجر،85.
(18)آل عمران،191.
(19).در زیارت امین اللّه میخوانیم: «اللهم إن قلوب المخبتین إلیک و الهة و سبل الراغبین إلیک شارعة و أعلام القاصدین إلیک واضحة و أفئدة العارفین منک فازعة و أصوات الداعین إلیک صاعدة و أبواب الاجابة لهم مفتحة و دعوة من ناجاک مستجابة و توبة من أناب إلیک مقبولة و عبرد من بکی من خوفک مرحومة و الاغاثة لمن استغاث بک موجودة و الاعانة لمن استعان بک مبذولة و عداتک لعبادک منجزة و زلل من استقالک مقالة و أعمال العاملین لدیک محفوظة و أرزاقک إلی الخلائق من لدنک نازلة و عوائد المزید إلیهم واصلة و ذنوب المستغفرین مغفورة و حوائج خلقک عندک مقضیة و جوائز اسلسائلین عندک موفرة و عوائد المزید متواترة،و موائد المستطعمین معدة و مناهل الظماء مترعة...». مصباح المتهجد،شیخ طوسی،ص 738.
در کتاب ذخیرة المعاد محقق سبزواری(ج 2،ص 357)آمده است: «...وروی الکلینی عن ابن ابی عمیر فی الحسن بابراهیم عن(منصور)صفور بن یونس عن محمد بن مروان عن ابی عبد اللّه،علیه السلام،قال:ما من مشی الا و له کیل و وزن الا الدموع فان القطرة یطفئ بحارا من نار فإذا اغر ورقت العین بمائها لم یرهق وجهها قتر و لا ذلة فإذا فاضت حرم اللّه علی النار ولو ان باکیا بکی فی امة لرحمو.و عن محمد بن مروان عن ابی عبد اللّه،علیه السلام،قال:ما من عین الا و هی باکیة یوم القیمة الا عینا بکت من خوف اللّه و ما اغر ورقت عین بمائها من خشیة اللّه عز و جل الا حرم اللّه عز و جل سائر جسده علی النار و لا فاضت علی خده فرهق ذلک الوجه قتر و لا ذلة و ما من شئ الا وله کی و وزن الا الدمعة فان اللّه عز و جل یطفی بالیسیر منها البحار من النار،فلو ان عبدا بکا فی امة لرحم اللّه عز و جل تلک الامة بکاء ذلک العبد و عن ابی حمزة عن ابی جعفر،علیه السلام،قال:ما من قطرة احب إلی اللّه عز و جل من قطرة دموع فی سواد اللیل مخافة من اللّه لا یراد بها غیره.و فی الحسن بابراهیم عن صالح بن رزین و محمد بن مروان و غیرهما عن ابی عبد اللّه،علیه السلام،-
-قال:کل عین باکیة یوم القیمة الا ثلاثة اعین غضت من محارم اللّه و عین سهرت فی طاعة اللّه و عین بکت فی جوف اللیل من خشیة الله.و عن ابن ابی عمیر فی الحسن بابراهیم عن رجل من اصحابه قال:قال أبو عبد اللّه،علیه السلام،اوحی اللّه عز و جل إلی موسی،علیه السلام،ان عبادی لم یتقربوا إلی بشئ احب إلی من ثلاث خصال.
قال موسی:یا رب،و ما هن؟قال:یا موسی،الزهد فی الدنیا و الورع م المعاصی و البکاء من خشیتی.قال موسی:یا رب،فما لمن صنع ذا؟فأوحی اللّه عز و جل إلیه:یا موسی،اما الزاهدون فی الدنیا فی الجنة،و اما البکاؤن من خشیتی ففی الرفیع الاعلی لا یشارکهم احد،و اما الورعون عن المعاصی فانی افتش الناس و لا افتشهم.و عن علی بن ابی حمزة قال:قال أبو عبد اللّه،علیه السلام،لابی بصیر:ان خفت امرا یکون أو حاجة تریدها فابدأ باللّه فمجده واثن علیه کما هو اهله و صلی علی النبی صلی اللّه علیه و آله و اسئل حاجتک و تباک ولو مثل رأس الذباب.ان ابی،علیه السلام،کان یقول ان اقرب ما یکون العبد من الرب عز و جل و هو ساجد باک.و الاخبار فی فضل البکاء و التباکی کثیرة و فیما ذکرناه کفایة».
(20).غافر،19.
(21).این روایت از رسول خدا،امیر مومنان،و امام صادق نقل شده است:
فقه الرضا،علی بن بابویه،ص 172: «فقد روی عن النبی صلی اللّه علی و آله أنه قال:من مسح یده علی رأس یتیم ترحما له کتب اللّه له بکل شعرة مرت علیه یده حسنة».
-المقنع،شیخ صدوق،ص 71 و 71: «وروی عن أمیر المؤمنین علیه السلام أنه قال:ما من مؤمن و لا مؤمنة یضع یده علی رأس یتیم ترحما له،إلا کتب اللّه له بعدد کل شعرة مرت علیها یده حسنة».و قال أبو عبد اللّه علیه السلام:«ما من عبد مومن مسح یده علی رأس یتیم رحمة له،إلا أعطاه اللّه تبارک و تعالیبکل شعرة نورا یوم القیامة».
(22).بقره،201.
(23).نهج البلاغه،ج 2،ص 161.(خطبه متقین)
(24).زمر،18.
(25).ر ک:الاحتجاج،شیخ طبرسی،ج 1،ص 63: «...قال اللّه عز و جل:یا ملائکتی، و انتم من جمیع ذلک بمعزل:لا شهوات الفحولة تزعجکم و لا شهوة الطعام تحفزکم و لا خوف من اعداء دینکم و دنیاکم تنحب فی قلوبکم و لا لابلیس فی ملکوت سماواتی و اراضی شغل علی اغواء ملائکتی الذین قد عصمتهم منهم.یا ملائکتی،فمن اطاعنی منهم و سلم دینه من هذه الآفات و النکبات فقد احتمل فی جنب محبتی ما لم تحتملوا و اکتسب من القربات إلی ما لم تکتسبوا».
نیز در این دو منبع:بحار الأنوار،ج 11،ص 137 و تفسیر إمام عسکری علیه السلام،ص 385.
(26).در روایتی از رسول خدا آمده است: «إن أحب الخلائق إلی اللّه عز و جل شاب حدث السن فی صورة حسنة جعل شبابه و جماله للّه و فی طاعته،ذلک الذی یباهی به الرحمن ملائکته،یقول:هذا عبدی حقا». ر ک:میزان الحکمه،ج 2،ص 1401.
(27).ابن فهد حلی،عدة الداعی،ص 218.این روایت از امیر المومنین نیز با کمی اختلاف ذکر شده است.ر ک:مسند زید بن علی،ص 384:«حدثنی زید بن علی عن ابیه عن جده عن علی علیه السلام قال:من أخلص للّه اربعین صباحا یأکل الحلال صائما نهاره قائما لیله اجری اللّه سبحانهینابیع الحکمة من قلبه علی لسانه».
(28).در اینباره کتب تفسیر در ذیل آیه «اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ کٰانُوا یَتَّقُونَ لَهُمُ الْبُشْریٰ فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ فِی الْآخِرَةِ» نکات ارزشمندی را براساس روایات بیان داشتهاند.از جمله:
-التفسیر الصافی،فیض کاشانی،ج 2،ص 410: «...عن النبی صلی اللّه علیه و آله و سلم هی فی الدنیا الرؤیا الصالحة یراها المؤمن لنفسه أو یری له،و فی الآخرة الجنة».
-التفسیر الأصفی،فیض کاشانی،ج 1،ص 517: «... (لَهُمُ الْبُشْریٰ فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا) قال:هی الرؤیا الحسنة یراها المؤمن أو یری له. (وَ فِی الْآخِرَةِ) قال:هی بشارة المؤمن عند الموت بالمغفرة.و فی روایة:بالجنة». -
-تفسیر نور الثقلین،شیخ حویزی،ج 2،ص 309: «...و اتی رسول اللّه صلی اللّه علیه و اله رجل من اهل البادیة له جسم و جمال،فقال:یا رسول اللّه،اخبرنی عن قول اللّه عز و جل:الذین آمنوا و کانوا یتقون لهم البشری فی الحیوة الدنیا و فی الآخرة فقال:اما قوله:لهم البشری فی الحیوة الدنیا،فهی الرؤیا الحسنة یراها المؤمن فیبشر بها فی دنیاه،و اما قوله عز و جل:فی الاخرة فانها بشارة المؤمن یبشر بها عند موته ان اللّه عز و جل قد غفر لک و لمن یحملک إلی قبرک».
-تفسیر المیزان،علامه طباطبائی،ج 10،ص 98: «... (الَّذِینَ آمَنُوا وَ کٰانُوا یَتَّقُونَ لَهُمُ الْبُشْریٰ فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ فِی الْآخِرَةِ) فقال رسول اللّه صلی اللّه علی و آله و سلم:أما قوله: (لَهُمُ الْبُشْریٰ فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا) فهی الرؤیا الحسنة تری للمؤمن فیبشر بها فی دنیاه،و أما قوله: (وَ فِی الْآخِرَةِ) فإنها بشارة المؤمن عند الموت ان اللّه قد غفر لک و لمن حملک إلی قبرک.أقول:و فی هذا المعنی روایات کثیرة من طرق اهل السنة و رواها الصدوق مرسلا و قوله:(تری للمؤمن)بصیغة المجهول أعم من أن یراها هو نفسه أو غیره و قوله:(عند الموت)قد أضیف إلیه فی بعض الروایات البشری یوم القیامة بالجنة.و فی المجمع فی قوله: (لَهُمُ الْبُشْریٰ فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ فِی الْآخِرَةِ) عن ابی جعفر علیه السلام فی معنی البشارة فی الدنیا:الرؤیا الصالحة یراها المؤمن لنفسه أو تری له،و فی الاخرة الجنةو هی ما یبشرهم به الملائکة عند خروجهم من القبور،و فی القیامة إلی أن یدخلوا الجنة یبشرونهم حالا بعد حال.أقول:و قال بعد ذلک:وروی ذلک فی حدیث مروی عن النبی صلی اللّه علیه و آله و سلم انتهی،وروی مثله عن الصادق علیه السلام و رواه القمی فی تفسیره مضمرا.و فی تفسیر البرهان عن ابن شهراشوب عن زریق عن الصادق علیه السلام فی قوله تعالی: (لَهُمُ الْبُشْریٰ فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا) قال:هو أن یبشراه بالجنة عند الموت یعنی محمدا و علیا علیهما السلام.و فی الکافی بإسناده عن أبان بن عثمان عن عقبة أنه سمع أبا عبد اللّه علیه السلام یقول:إن الرجل إذا وقعت نفسه فی صدره رأی.قلت:
جعلت فداک!و ما یری؟قال:یری رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم فیقول-
-له رسول اللّه:أنا رسول اللّه أبشر!ثم قال:ثم یری علی بن ابی طالب علیه السلام فیقول:أنا علی بن ابی طالب الذی کنت تحب أما لا نفعنک الیوم».
(29).لاوآزیه،آنتوان لوراندو(پاریس،1743-1794 م).کاشف و دانشمند شیمی و فیزیک و اقتصاددان فرانسوی.وی از بنیانگذاران شیمی نوین و بانی نامگذاری عناصر و موارد شیمیایی است.لاوآزیه هوا را تجزیه کرده،عناصر مرکبه آن را شناخت و بدینوسیله گاز اکسیژن را کشف نمود،لزوم و اهمیت آن را در عمل احتراق نشان داد و به ترکیب کردن هوا از عناصر اولیه آن موفق شد.این کشف لاوآزیه دانش«ترموشیمی»را پایه گذاشت.وی قانون«پایداری ماده»را بدینسان اظهار کرد:هیچچیز از بین نمیرود و هیچچیز به وجود نمیآید،بلکه ماده پیوسته تغییر شکل میدهد.وی همچنین آب را تجزیه و سپس آن را از مواد اولیهاش ترکیب کرد.در فیزیک،نخستین اندازهگیریهای کالریمتری را انجام داد.در مقام عضویت«انجمن رواج سیستم متری»کارهای او در تنظیم و ترویج دستگاه متری با ارزش است.روش تحقیق و بررسی لاوآزیه در وزن کردن مواد و عناصر شیمیایی او را به این نتیجه رساند که عناصر و مواد شیمایی،در هنگام ترکیب،وزن خود را از دست نمیدهند این کشف در پیشرفت شیمی اثر بسیار گذاشت.لاوآزیه نظریه نیوتن را درباره اینکه الماس کربن خالص است ثابت کرد.وی در پیشرفت آموزش همگانی کوششهایی نشان داد،برنامهای در این زمینه ارائه کرد و عضو«انجمن رواج آموزش همگانی»گردید.در نتیجه بررسیهای او،مبنای شیمی فیزیولوژی ریخته شد.او درباره تنفس چنین اظهار نظر کرده:نفس کشیدن تنها یک عمل ساده احتراق کربن نیست،بلکه در آن هیدروژن قابل سوخت که در ترکیب بخار آب است نیز وظیفهای دارد.لاوازیه روش فیزیکوشیمیایی را در بررسیهای زیستشناسی به کار برد.وی بسیاری از ترکیبات جدید شیمی را به دست آورد.لاوآزیه علاوه بر پیشرفت دادن شیمی و فیزیک،در مسائل اقتصادی و مالی نیز بررسیهایی داشت و در مقام مدیریت بانک اعتبارات فرانسه،از تورم پول پیشگیری کرد.تألیفات و کتابهای مهم وی از این قرارند:ثروتهای زیرزمینی امپراطوری فرانسه؛دوباره-
-طبیعت آب؛تعرق جانوران؛آزمایش الماس؛درباره احتراق فسفر و گوگرد؛درباره حل جیوه در اسید نیتریک؛درباره اسید کربنیک.لاوآزیه در زمان انقلاب کبیر فرانسه از سال 1789 تا 1794 م به هواداری از رژیم مشروطه سلطنتی برخاست و به همین جهت به دست انقلابیون دستگیر و پس از محاکمه با گیوتین اعدام گردید.
ر ک:فرهنگ فارسی معین،ج 6،مدخل لاوازیه.
(30).مناجات امیر المومنین در مسجد کوفه.ر ک:شهید اول،المزار،ص 249.
تهران،حسینیه همدانیها رمضان 1386
بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.
دعوت به تفکر پربارترین و با منفعتترین توصیه وجود مقدس حضرت حق به انسان و مهمترین دعوت انبیاء خدا و ائمه طاهرین و اولیاء خاص پروردگار است.
قرآن وقتی میخواهد ویژگیهای خاص بندگان خدا را بیان کند،از ویژگی مهم تفکر در آنها یاد میکند و آنها را «أُولِی الْأَلْبٰابِ» 1 یعنی صاحبان خرد میخواند.
براساس فرمایش امام صادق،علیه السلام،پروردگار عالم عنایتی ویژه به گوهر عقل دارد.مرحوم کلینی در کتاب با عظمت کافی از ایشان روایت میکند:
«إن الله خلق العقل...فقال:و عزتی و جلالی،ما خلقت شیئا أحسن منک أو أحب إلی منک،بک آخذ و بک اعطی». 2
وقتی خداوند عقل را آفرید،فرمود:در تمام هستی،آفریدهای محبوبتر از تو نیافریدم.هر معامله پاک و ملکوتیای در قیامت با کسی
داشته باشم یا هر عذابی برای کسی مقرر کنم فقط به خاطر توست.
فعالیتهای مختص توست که انسان را به من میرساند و تعطیلی و اسارت توست که صاحبش را به دوزخ رهسپار میکند.
انسان وقتی از عقل جدا شود و در پی شهوات 3 برود عقلش تعطیل میشود و از او همان«مابقی»میماند که سایر حیوانات هم دارند و مولانا به آن اشاره میکند:
ای برادر تو همه اندیشهای مابقی خود استخوان و ریشهای.
4 پس،اینکه پروردگار و انبیاء و اولیاء او انسان را به اندیشیدن دعوت میکنند دلالت بر اهمیت مساله تفکر دارد،زیرا انسان به هر درجه یا کمالی رسیده از راه تفکر صحیح رسیده است.همه انبیای الهی قبل از نبوتشان اهل فکر بوده و طبق فرمایش امام صادق،علیه السلام،عقل آنان در میان امتهایشان پختهترین و کاملترین عقلها بوده است. 5
یکی از ویژگیهای مهم فکر این است که انسان را قادر به تشخیص حق از باطل میکند؛یعنی انسان حق را با باطل و باطل را با حق اشتباه نمیگیرد.ویژگی مهم دیگر این است که انسان به شکل تفکر خویش است.به عبارت دیگر،انسان همان است که میاندیشد،زیرا انسان به هر چیزی کشش پیدا کند و روحش به هرچه متمایل شود،این میل جدی و جهتگیری روح باعث میشود آن چیز جزو شخصیت انسان شود و آن را بسازد.این موضوع امروزه هم در روانشناسی ثابت شده و هم از دیرباز حکمای الهی و اهل دل آن را طرح کردهاند.برای مثال،وقتی انسان تمایل شدید به مال پیدا میکند،روحش به قلاب مال میافتد و تبدیل به قارون میشود.برای همین،نباید تصور کرد تنها یک قارون در
عالم وجود داشته که قران از او نام برده است،بلکه پروردگار از باب نمونه این قارون 6 را مثال زده تا به ما بفهماند هرکس چنین فرهنگی داشته باشد قارون است؛حالا اسم این شخص ممکن است تقی،علی، حسن یا چیز دیگری باشد.اسم افراد در این میان موضوعیت ندارد، فرهنگ آنها مهم است.
داستان حضرت موسی در قرآن از حکایات شگفتآوری است که نشاندهنده رابطه عمیق تفکر با هدایت است.زندگی پرفرازونشیب این پیامبر الهی در سورههای مختلفی آمده است.از جمله،در سوره مبارکه طه(آیات9-99).
موسی بن عمران،علیه السلام،تنها با یک عصا وارد مصر شد.این عصا هم قطعه چوبی معمولی بود که حضرت آن را به عنوان چوبدست با خود داشت،لذا وقتی پروردگار از او پرسید:
«وَ مٰا تِلْکَ بِیَمِینِکَ یٰا مُوسیٰ»
این قطعه چوب که در دست راست داری چیست؟
پاسخ داد:
«قٰالَ هِیَ عَصٰایَ أَتَوَکَّؤُا عَلَیْهٰا وَ أَهُشُّ بِهٰا عَلیٰ غَنَمِی وَ لِیَ فِیهٰا مَآرِبُ أُخْریٰ».
این عصای من است.بر ان تکیه میزنم و با آن برگ درختان را برای گوسفندانم فرو میریزم و مرا در آن نیازهای دیگری هم هست.
اما همین عصا اولین ابزار بیداری مردم شد.خطاب رسید:
«أَلْقِهٰا یٰا مُوسیٰ».
عصایت را رها کن.موسی هم آن را به زمین انداخت.
«فَأَلْقٰاهٰا فَإِذٰا هِیَ حَیَّةٌ تَسْعیٰ».
و ناگهان،عصا تبدیل به اژدهایی عظیم شد که با سرعت حرکت میکرد.موسی از دیدن این اژدها آنقدر ترسید که به فرمایش برخی دیگر از آیاتقرآن پا به فرار گذاشت. 7 آنگاه خطاب رسید:
«قٰالَ خُذْهٰا وَ لاٰ تَخَفْ سَنُعِیدُهٰا سِیرَتَهَا الْأُولیٰ».
آن را بگیر و مترس.بیدرنگ آن را به صورت اولش در میآوریم.
موسی دست برد و آن را گرفت و اژدها به همان چوبدستی معمولی پیشین بدل شد.خداوند دوباره به او فرمود:
«وَ اضْمُمْ یَدَکَ إِلیٰ جَنٰاحِکَ تَخْرُجْ بَیْضٰاءَ مِنْ غَیْرِ سُوءٍ....».
و دستت را در گریبانت کن تا بدون هیچ عیبی سفید و درخشان بیرون آید.
وقتی حضرت دستش را از گریبان در آورد،از سر انگشتان دستش نور سپید شادکنندهای درخشیدن گرفت.بدین ترتیب،موسی مامور شد با این معجزهها به مصر برود و فرعون و فرعونیان را از طغیان و سرکشی برحذر دارد،زیرا خداوند به کافر بودن و کافر ماندن بندگانش راضی نیست:
«إِنْ تَکْفُرُوا فَإِنَّ اللّٰهَ غَنِیٌّ عَنْکُمْ وَ لاٰ یَرْضیٰ لِعِبٰادِهِ الْکُفْرَ». 8
اگر کافر شوید،زیانی به خدا نمیرسانید،زیرا خدا از شما بینیاز است.و کفر را برای بندگانش نمیپسندد....
انبیاء الهی آمدهاند انسان را اهل فهم کنند و هیچ کار دیگری هم به کسی ندارند.هیچکدام از این 124 هزار پیغمبر به مردم نگفتند ویزیت ما را بدهید یا یک متر زیمن به نام ما کنید یا خانه برای بچههای ما بسازید،بلکه همگی به مردم گفتند ما از شما اجر زحماتمان را نمیخواهیم،زیرا اجر ما با خداست:
«لا اسئلکم علیکم من اجر». 9
تنها خواسته آنها این بود که انسانها خود را از جهنم نجات دهند و
اهل بهشت شوند.در عوض،به خاطر چنین دعوتی،مردم آنها را کشتند و در چاه انداختند و به فرموده امام باقر،بعضی از آنها را زندهزنده آتش زدند و خاکستر کردند.جرمشان هم این بود که میگفتند عقل را به کار بگیرید و اهل فهم باشید و اهل دوزخ نباشید.
حضرت موسی وقتی به مصر رسید دعوتش را آغاز کرد،ولی فرعون و فرعونیان از پذیرش سخن او سر باز زدند.آن روزها،مردم از آب رود نیل استفاده میکردند،به این شکل که آب نیل شعبهشعبه میشد و به دربار و خانههای مردم میرفت.حضرت اشارهای به این آب کرد.در نتیجه،آبی که به خانههای قبطیان میرفت تبدیل به خون شد؛یعنی آب به محض اینکه به خانه فرعونیان میرسید خون میشد،ولی همان آب در خانههای بنی اسرائیل صاف و زلال بود.
مدتی نگذشت که فرعونیان به حضرت پیغام دادند که سخنت را میپذیریم و قبولت میکنیم،فقط آب را به حال اولش برگردان!حضرت موسی این کار را کرد،اما آنها گفتند:حقا که تو رئیس جادوگرانی، چون جادوگران ما نمیتوانند آب را تبدیل به خون کنند.
بعد از این ماجرا،به موسی فرمان رسید که زندگی فرعونیان را از شپش پر کند.
جمله ذرات زمین و آسمان لشکر حقاند گاه امتحان.
10
نکته قابل تامل این است که بشر ادعای تمدن و پیشرفت دارد و گمان
میکند خیلی قدرتمند است.سال گذشته،در یکی از کشورهایی که جزو ردههای اول کشاورزی است،ملخها در عرض چند دقیقه تمام مزارع کشاورزی را نابود کردند و کاری هم از دست کسی برنیامد.کدام تمدن و کدام قدرت و کدام پیشرفت؟قرآن میگوید:
«وَ خُلِقَ الْإِنْسٰانُ ضَعِیفاً». 11
انسان ضعیف آفریده شده است.
تمام زندگی فرعونیان را شپش فرا گرفته بود و نمیدانستند چه باید بکنند.لذا،به موسی گفتند:به شپشها بگو بروند،ما ایمان میآوریم.
موسی به شپشها دستور داد بروند،اما آنها دوباره گفتند:این هم جادوی دیگر موسی بود.
قرآن مجید میگوید بلای دیگری که بر آنها نازل شد قورباغه بود.تمام زندگی فرعونیان از رختخواب و کمد گرفته تا آشپزخانه و دیوار و پشتبام و حیاط پر از قورباغه شد.دوباره آمدند به موسی التماس کردند که ما را نجات بده ولی باز هم هدایت نشدند.
آری،وقتی انسان اهل تفکر نباشد،اژدها شدن چوب و نور سر انگشتان و خون شدن نیل و نازل شدن بلایایی مثل ملخ و شپش و قورباغه هم نمیتواند دلش را به اندازه ذرهای نرم کند و فرعون و پیروانش هم از این رهگذر هدایتی نیافتند.
سرانجام،خداوند به موسی گفت فرعون و همراهانش قصد بازگشت به سوی مرا ندارند.تو شبانه بنی اسرائیل را از مصر خارج کن.وقتی کنار دریا رسیدید،من برای شما دوازده راه را دریا باز میکنم تا شما از آن عبور کنید و بروید آن طرف.بنی اسرائیل وارد دریا شدند و از آن طرف بیرون رفتند.وقتی آخرین فرد بنی اسرائیل به آن سمت دریا رسید،
آخرین نفر از سپاه فرعون وارد آب شد،خدا نیز به آب دستور داد آنها را در خود بگیرد و بدین ترتیب،همه آنها در آب غرق شدند.
من در نقل این ماجرا کاری به عملکرد فرعونیان ندارم.آنها راهی جهنم شدند،چون سزاوارش بودند و نخواستند تفکر کنند و اهل فهم باشند،اما رفتار کسانیکه با موسی همراه بودند و دست دوستی به حضرت داده بودند و همه این معجزات را هم دیده بودند برایم خیلی عجیب است.
وقتی فرعونیان در آب غرق شدند،بنی اسرائیل به دستور حضرت موسی به سمت منطقه امنی حرکت کردند.در راه،به دهی رسیدند که مردم آن بت میپرستیدند.اینجا بود که گرایش به مادیگری و میل شدید به دنیا و ظواهر آن و به تصریح قرآن کریم بیماری جهل دوباره به سراغشان آمد،طوریکه آنهمه معجزه را نادیده گرفتند و به موسی درآویختند که:
«وَ جٰاوَزْنٰا بِبَنِی إِسْرٰائِیلَ الْبَحْرَ فَأَتَوْا عَلیٰ قَوْمٍ یَعْکُفُونَ عَلیٰ أَصْنٰامٍ لَهُمْ قٰالُوا یٰا مُوسَی اجْعَلْ لَنٰا إِلٰهاً کَمٰا لَهُمْ آلِهَةٌ قٰالَ إِنَّکُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ». 12
و بنی اسرائیل را از دریایی که فرعونیان را در آن غرق کردیم نجات دادیم.
پس به گروهی گذر کردند که همواره بر پرستش بتهای خود ملازمت داشتند.گفتند:ای موسی،همانگونه که برای آنان معبوداتی هست تو هم برای ما معبودی قرار بده.موسی گفت:قطعا شما گروهی هستید که جهالت و نادانی میورزید.
آنها از حضرت خواستند مثل بتهای آن جماعت خدایی برایشان درست کند.فقط خدا میداند حضرت موسی در این زمان چه فشاری را متحمل شد.گفت:آخر من در کنار خدای عالم چه خدایی برایتان درست کنم؟
بعد از این جریان که حضرت بنی اسرائیل را به سوی خدا هدایت کرد و از غلتیدن به پرستش بتها رهایی داد،به دستور خدا برای سیشب راهی کوه طور شد.
«وَ وٰاعَدْنٰا مُوسیٰ ثَلاٰثِینَ لَیْلَةً وَ أَتْمَمْنٰاهٰا بِعَشْرٍ فَتَمَّ مِیقٰاتُ رَبِّهِ أَرْبَعِینَ لَیْلَةً...». 13
و با موسی سیشب وعده گذاشتیم و آن را با افزودن دهشب کامل کردیم.پس،میعادگاه پروردگارش به چهل شب پایان گرفت....
ولی وقتی حضرت دوباره به نزد آنان برگشت،دید مردم گوسالهپرست شدهاند.
«وَ إِذْ أَخَذْنٰا مِیثٰاقَکُمْ وَ رَفَعْنٰا فَوْقَکُمُ الطُّورَ خُذُوا مٰا آتَیْنٰاکُمْ بِقُوَّةٍ وَ اسْمَعُوا قٰالُوا سَمِعْنٰا وَ عَصَیْنٰا وَ أُشْرِبُوا فِی قُلُوبِهِمُ الْعِجْلَ بِکُفْرِهِمْ قُلْ بِئْسَمٰا یَأْمُرُکُمْ بِهِ إِیمٰانُکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ». 14
و یاد کنید زمانیکه از شما برای پیروی از موسی پیمان گرفتیم و کوه طور را بالای سرتان برافراشتیم و گفتیم آنچه را(تورات)به شما دادیم با قوت و قدرت دریافت کنید و دستورهای ما و پیامبرتان را بشنوید.به ظاهر گفتند شنیدیم و در باطن گفتند نافرمانی کردیم.و به سبب کفرشان دوستی گوساله با دلهایشان درآمیخت.بگو اگر شما مومن هستید و ایمانتان شما را به این همه ظلم و جنایت و فساد فرمان میدهد پس بد چیزی است آنچه ایمانتان به آن فرمان میدهد.
تمایل فکر انسان به بدیها روح و قلب را نیز فاسد میکند،همانگونه که دل بنی اسرائیل را به گوسالهای متمایل کرد.این نتیجه نداشتن فکر و تمایل شدید انسان به دنیاست و در این داستان همین مساله است که تعجب دارد.گرایشهای ما به خدا و غیر خدا با همه شدت و ضعفهایی که دارد نتیجه همین بیفکریها و نفهمیها و تمایلات قلب و روح بیمار است.
باید این معنا را لمس کنیم و به خود بقبولانیم که در این عالم،تنها یک فرمان است که مطاع است و کسی نمیتواند از آن سرپیچی کند و لذا در تشهد هر نمازی از سر اعتقاد بگوییم:
«اشهد ان لا اله الا اللّه وحده لا شریک له».
هیچکس در این عالم کارهای نیست.کسی در این عالم«من»نیست.
رستمها،اسفندیارها،افراسیابها،رئیس جمهورها،وکیلها،وزیرها،و همه کسانیکه سینههاشان را جلو میدهند،چنان روی سنگ مردهشورخانه میخوابانند که کسی باور نمیکند خودشان هستند.مگر فرعون نبود که جنازه بیمقدارش را از آب بیرون انداخت تا مایه عبرت دیگران باشد؟
وقت آن است که باور کنیم تنها یک نفر در جهان فرمان میراند و دلمان را هم به غیر او خوش نکنیم.مگر نمیدانیم که دل به هرکس خوش کنیم از همان دل ناخوش میشویم؟بیایید یک راه را برویم.یک نفر را ببینیم.به یک نفر فکر کنیم و مطمئن باشیم هرچه داریم از اوست و اگر بخواهد،در یک لحظه همهچیزمان را میتواند بگیرد.
قبل از انقلاب،واعظ خیلی معروفی بود که هرجا منبر میرفت مردم زیادی پای منبرش مینشستند و مجلسش جای سوزن انداختن نداشت.
خیلی هم به من محبت داشت و مرا زیاد به منزلش دعوت میکرد.آن وقت،ساعتی با هم مینشستیم و حرف میزدیم و گاهی درد دلی میکردیم.با اینکه ایشان خیلی معروف بود و خیلیها دوروبرش بودند،گرفتار بود.آدم خیلی خوبی هم بود،ولی گرفتارش کرده بودند تا یکوقت از دیدن این همه جمعیت مغرور نشود؛یعنی در کنار این نعمت گرهی هم به کارش زده بودند که باز نمیشد و تا به رحمت خدا رفت هم باز نشد.
یکروز،خودش برای من تعریف میکرد که مرا به شهری برای سخنرانی دعوت کردند،ولی جای مناسبی نداشتند.لذا،یک زمین بسیار بزرگ چمن را برای جلسه انتخاب کردند و شاید نصف مردم آن شهر- که در آن زمان چهلهزار نفر جمعیت داشتدر ان مجلس شرکت میکردند.از قضا،روحانی پیر هشتاد سالهای هم بود که از قدیم برای مردم این شهر منبر میرفت و خیلی مورد احترام بود.البته پای منبرش بیست یا بیستوپنج نفر بیشتر نمینشستند.ایشان را هم دعوت کرده بودند تا قبل از منبر من منبر برود.قرار هم این بود که ایشان تا ساعت نه شب منبر برود.
چون در آن شهر منبر دیگری نداشتم،یکشب ساعت هشتونیم به مجلس رفتم.این شیخ هم منبر بود و خواسش به ساعت نبود که از نه گذشته است و طولش داد.من هم که بعد از گذشت مدتی کلافه شده بودم در باطنم گفتم:پیرمرد خیال کرده این جمعیت برای او جمع شده! تو هشتاد سال اینجا منبر رفتی،پنجاه نفر هم پای منبرت نیامدند.حالا برای چه چسبیدهای به این منبر؟این جمعیت برای من آمدهاند.با این ریش سفیدش حیا نمیکند وقت مردم را میگیرد!
ساعت حدود نهوبیست دقیقه بود که شیخ از منبر آمد پایین و من رفتم که منبر را شروع کنم.در راه رفتن،ما معمولا به هم برمیخوردیم ولی آنشب چون کمی عصبانی و ناراحت بودم،مقداری راهم را کج کردم تا او را نبینم.
رفتم بالای منبر،ولی به جان حضرت سید الشهداء،هرچه فکر کردم در این 20 سال اول منبر چه میگویم و چطور شروع میکنم،یادم نیامد.
هرچه به ذهنم فشار آوردم نه بسم اللّه یادم آمد نه حتی یک روایت یا آیه.مردم مرا نگاه میکردند و صلوات میفرستادند و من هم مردم را.
خلاصه،به بهانه اینکه عرقم را پاک کنم،عبایم را کشیدم روی صورتم و گفتم:خدایا،با همه وجود غلط کردم.آبروی مرا نبر،من اشتباه کردم! و ناگهان،تمام محفوظاتم برگشت.
این درسی است از دنیا بر دنیا.چقدر خوب است ما هم اهل فکر باشیم و زود بفهمیم کارها از کجا خراب شده و از چه رو درست میشوند!چقدر خوب است یقین کنیم که همهچیز تحت اختیار و قدرت اوست و اگر او بخواهد و تمام دنیا نخواهند،این نخواستن تاثیری در اراده او ندارد.در سورهیونس آمده است:
«وَ إِنْ یَمْسَسْکَ اللّٰهُ بِضُرٍّ فَلاٰ کٰاشِفَ لَهُ إِلاّٰ هُوَ وَ إِنْ یُرِدْکَ بِخَیْرٍ فَلاٰ رَادَّ لِفَضْلِهِ». 15
و اگر خدا گزند و اسیبی به تو رساند،آن را جز او برطرفکنندهای نیست.و اگر خیری برای تو بخواهد فضلوبخشش او را دفعکنندهای نیست.
خوش به حال آنها که با خدا و برای خدا زندگی میکنند و منیّت در کارشان نیست و خداوند هم خیر آنها را میخواهد.
تمایلات انسان و کشش روح او شخصیتش را میسازد.آنها که میلشان به جانب معشوق ازل و ابد و روحشان وابسته به انبیاء و اولیاء است و از باطنشان به امیر مومنان یا حضرت ابی عبد اللّه الحسین گرایش دارند،خدا و انبیاء و ائمه نیز برای آنها شخصیتسازی میکنند.مگر اصحاب امام حسین،علیه السلام،نیستند که امام زمان وقتی شبهای جمعه با یک دنیا ادب به زیارت حضرت ابی عبد اللّه میرود خطاب به آنان میگوید:
«بابی انتم و امی». 16
پدر و مادرم فدای شما باد!
این چه شخصیتی است که امام معصوم به یاران جد شهیدش میدهد؟ مگر اینها که بودند؟اصلا چه اتفاقی در درون یک انسان روی میدهد که او را تبدیل حضرت علی اکبر میکند؟چطور یک انسان قمر بنی هاشم میشود؟چگونه یک کاسب مسلم بن عوسجه و دیگری حبیب بن مظاهر میشود؟
این زندگیها و این افراد باید انگیزههای تفکر برای ما باشند.راه خدا به وسیله فکر پیموده میشود و انسان از راه فکر رنگ خدا و اولیای او را به خود میگیرد.
(1).این عبارت 16 بار در قرآن به کار رفته است:بقره،179 و 197 و 269؛آل عمران:
7 و 190؛مائده،100؛یوسف،111؛رعد،19؛ابراهیم،52؛ص،29 و 43؛زمر،9 و 18؛غافر،54؛طلاق،10.
(2).اصول کافی،ج 1،ص 21.
(3).شهوت به معنای غریزه جنسی نیست.کلمه شهوت و شهوات که در قرآن و روایات آمده نه به معنی شهوت جنسی است،بلکه مطلق خواستههای آدمی است.کثرت شهوات یعنی خواستههای فراوانی که هیچکدام با راه خدا هماهنگی ندارد.(مولف)
(4).مثنوی معنوی،دفتر دوم،بیت 277.
(5).کافی،ج 1،ص 12،ح 11: «عدة من أصحابنا،عن أحمد بن محمد بن خالد،عن بعض أصحابه،رفعه قال:قال رسول اللّه صلی اللّه علی و آله:ما قسم اللّه للعباد شیئا أفضل من العقل،فنوم العاقل أفضل من سهر الجاهل،و إقامة العاقل أفضل من شخوص الجاهل و لا بعث اللّه نبیا و لا رسولا حتی یستکمل العقل،و یکون عقله أفضل من جمیع عقول أمته و ما یضمر النبی صلی اللّه علی و آله فی نفسه أفضل من اجتهاد المجتهدین،و ما أدی العبد فرائض اللّه حتی عقل عنه،و لا بلغ جمیع العابدین فی فضل عبادتهم ما بلغ العاقل،و العقلاء هم أولو الألباب،الذین قال اللّه تعالی:و ما یتذکر إلا اولو الألباب».
(6).نام قارون 4 بار در قرآن ذکر شده است.دو بار همراه با نام فرعون و هامان (عنکبوت،39-غافر،24)و دو بار در خلال داستانش در آیات76-84 سوره قصص.
(7).نمل،10: «وَ أَلْقِ عَصٰاکَ فَلَمّٰا رَآهٰا تَهْتَزُّ کَأَنَّهٰا جَانٌّ وَلّٰی مُدْبِراً وَ لَمْ یُعَقِّبْ یٰا مُوسیٰ لاٰ تَخَفْ إِنِّی لاٰ یَخٰافُ لَدَیَّ الْمُرْسَلُونَ» و عصایت را بیفکن!پس هنگامی که(موسی) به آن نگاه کرد،دید(با سرعت)همچون ماری به هر سو میدود.(ترسید و)به عقب برگشت و حتی پشت سر خود را نگاه نکرد.ای موسی،نترس!که رسولان در نزد من نمیترسند.-
-قصص،31: «وَ أَنْ أَلْقِ عَصٰاکَ فَلَمّٰا رَآهٰا تَهْتَزُّ کَأَنَّهٰا جَانٌّ وَلّٰی مُدْبِراً وَ لَمْ یُعَقِّبْ یٰا مُوسیٰ أَقْبِلْ وَ لاٰ تَخَفْ إِنَّکَ مِنَ الْآمِنِینَ» عصایت را بیفکن!هنگامی که(عصا را افکند و)دید همچون ماری با سرعت حرکت میکند،ترسید و به عقب برگشت،و حتّی پشت سر خود را نگاه نکرد!ندا آمد:برگرد و نترس،تو در امان هستی!
(8).زمر،7.
(9).مفهوم این عبارت در آیاتزیر مشاهده میشود:
فَإِنْ تَوَلَّیْتُمْ فَمٰا سَأَلْتُکُمْ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِیَ إِلاّٰ عَلَی اللّٰهِ وَ أُمِرْتُ أَنْ أَکُونَ مِنَ الْمُسْلِمِینَ.
وَ مٰا تَسْئَلُهُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ هُوَ إِلاّٰ ذِکْرٌ لِلْعٰالَمِینَ.
قُلْ مٰا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ إِلاّٰ مَنْ شٰاءَ أَنْ یَتَّخِذَ إِلیٰ رَبِّهِ سَبِیلاً.
وَ مٰا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِیَ إِلاّٰ عَلیٰ رَبِّ الْعٰالَمِینَ. (چهار بار)
قُلْ مٰا سَأَلْتُکُمْ مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ إِنْ أَجْرِیَ إِلاّٰ عَلَی اللّٰهِ وَ هُوَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ.
(10).مثنوی معنوی،دفتر چهارم،بیت 783.در این معنا،مولوی مطالب مهمی را از زبان سلیمان خطاب به بلقیس بیان میکند:
جمله ذرات زمین و آسمان لشکر حقاند گاه امتحان
باد را دیدی که با عادان چه کرد؟ آب را دیدی که در طوفان چه کرد؟
آنچه بر فرعون بزد آن بحر کین و آنچ با قارون نمودهست این زمین
و آنچه آن بابیل با آن پیل کرد و آنچه پشّه کله نمرود خورد
و آنک سنگ انداخت داودی به دست گشت شصّد پاره و لشکر شکست
سنگ میبارید بر اعدای لوط تا که در آب سیه خوردند غوط
گر بگویم از جمادات جهان عاقلانه یاری پیغامبران
مثنوی چندان شود که چل شتر گر کشد،عاجز شود از بار پر
دست بر کافر گواهی میدهد لشکر حق میشود،سر مینهد
ای نموده ضد حق در فعل درس در میان لشکر اویی،بترس
جزو جزوت لشکر او در وفاق مر ترا اکنون مطیعاند از نفاق
گر بگوید چشم را:کو را فشار درد چشم ار تو برآرد صد دمار
ور به دندان گوید او:بنما وبال پس ببینی تو ز دندان گوشمال
باز کن طب را،بخوان باب العلل تا ببینی لشکر تن را عمل
چونک جان جان هر چیزی ویست دشمنی با جان جان آسان کیست؟
(11).نساء،28.
(12).اعراف،138.
(13).اعراف،142.این معنا در آیه51 سورهبقره نیز هست: «وَ إِذْ وٰاعَدْنٰا مُوسیٰ أَرْبَعِینَ لَیْلَةً ثُمَّ اتَّخَذْتُمُ الْعِجْلَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَنْتُمْ ظٰالِمُونَ».
(14).بقره،93.
(15).یونس،107.در آیه17 سورهانعام هم میخوانیم: «وَ إِنْ یَمْسَسْکَ اللّٰهُ بِضُرٍّ فَلاٰ کٰاشِفَ لَهُ إِلاّٰ هُوَ وَ إِنْ یَمْسَسْکَ بِخَیْرٍ فَهُوَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ».
(16).مربوط به زیارت وارث است که ائمه،علیهم السلام،آن را میخوانند.
پیدایش ولایت جزئیه و کلیه در انسان
تهران،حسینیه همدانیها رمضان 1386
بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.
زیباترین و پرمنعفتترین فرمان خداوند به انسان امر به اندیشیدن است.
قرآن کریم،در سورهمبارکه سبأ،سرنوشت قومی را مطرح میکند که نخواستند از عقل و فکر خود،این نعمتهای بزرگ حق تعالی،به خوبی بهره ببرند.آنها تمام زندگی و موجودیت خود را در برآورده کردن خواستههای شکم و شهوت خلاصه کرده بودند.کورشان هم کشور بسیار آبادی بود که قرآن از آن به «بَلْدَةٌ طَیِّبَةٌ» تعبیر کرده است.
«لَقَدْ کٰانَ لِسَبَإٍ فِی مَسْکَنِهِمْ آیَةٌ جَنَّتٰانِ عَنْ یَمِینٍ وَ شِمٰالٍ کُلُوا مِنْ رِزْقِ رَبِّکُمْ وَ اشْکُرُوا لَهُ بَلْدَةٌ طَیِّبَةٌ وَ رَبٌّ غَفُورٌ». 1
یقینا برای قوم سبا در جای اقامتشان نشانهای از قدرت و رحمت خدا وجود داشت:دو باغ از طرف راست و چپ.گفتیم:از رزق و روزی پروردگارتان بخورید،و برای او سپاسگزاری کنید،سرزمینی خوش و دلپذیر دارید،و پروردگاری بسیار آمرزنده.
چنانکه از این آیاتاستفاده میشود خیابانها و کوچههای این شهر از دو طرف پر از درختان میوه بود و از انواع نعمتهای مادی و معنوی
برخوردار بودند، 2 ولی به کفران آنها برخاستند و نخواستند فکر کنند،نه درباره نعمتها و نه درباره خودشان.قرآن مجید خبر میدهد که بر کرانه این شهر سدّ پر آبی قرار داشت که باغها و مزارع خود را با آن آبیاری میکردند و دلل سرسبزی سرزمینشان هم همین بود.اما بعد از اینکه معلوم شد آنها نمیخواهند مجموعه نعمتهای خدا را در راه مثبت هزینه کنند و به کفران نعمت ادامه میدهند،به موشهای آبی(عرم) 3 دستور داده شد زیر دیواره سد را با داندانهایشان بجوند.در نتیجه،سد مقاومتش را از دست داد و تمام منطقه را سیل ویرانگری در بر گرفت و از میان برد و این بلده طیبه تبدیل به کویر خشک و لم یزرعی شد که غیر از درختان بیمیوه و پر خار چیزی در آن وجود نداشت:
«فَأَعْرَضُوا فَأَرْسَلْنٰا عَلَیْهِمْ سَیْلَ الْعَرِمِ وَ بَدَّلْنٰاهُمْ بِجَنَّتَیْهِمْ جَنَّتَیْنِ ذَوٰاتَیْ أُکُلٍ خَمْطٍ وَ أَثْلٍ وَ شَیْءٍ مِنْ سِدْرٍ قَلِیلٍ. ذٰلِکَ جَزَیْنٰاهُمْ بِمٰا کَفَرُوا وَ هَلْ نُجٰازِی إِلاَّ الْکَفُورَ». 4
ولی آنان از سپاسگزاری در برابر نعمت،و از فرمانها او و دعوت پیامبرشان روی گرداندند،در نتیجه سیل ویرانگر«عرم»را بر ضد آنان جاری کردیم که دو باغ آباد راست و چپ منطقه را نابودکرد،و ما آن دو باغ پر حاصلشان را به دو باغستان تبدیل کردیم که دارای میوههایی تلخ و درختان شوره گز و چیزی اندک از درخت سدر بود.این سیل ویرانگر را در برابر کفرشان به آنان کیفر دادیم.آیا جز کفران کننده را کیفر میدهیم.
تا آنجا که از قرآن دانسته میشود و آخرین جمله آیهفوق به آن اشاره میکند هر انسان یا جامعه بیفکری به چنین عاقبتهای سوئی مبتلا میشود،منتهی شکل این عاقبتهای سوء با هم فرق میکند.جمعی را سیل،جمعی را زلزله و گروهی دیگر را قحطی نابود میکند؛جمعی هم با اینکه زنده میمانند ولی چنان در مضیقه و مشکل قرار میگیرند که به هیچ وجه روی راحتی را نمیبینند و مرگ به مراتب از زندگی آنان بهتر است. 5
خداوند در آیه46 سورهسبأ میفرماید:
«قُلْ إِنَّمٰا أَعِظُکُمْ بِوٰاحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا لِلّٰهِ مَثْنیٰ وَ فُرٰادیٰ ثُمَّ تَتَفَکَّرُوا مٰا بِصٰاحِبِکُمْ مِنْ جِنَّةٍ إِنْ هُوَ إِلاّٰ نَذِیرٌ لَکُمْ بَیْنَ یَدَیْ عَذٰابٍ شَدِیدٍ».
بگو:من شما را فقط به یک حقیقت اندرز میدهم و آن اینکه دو دو و یکیک برای خدا قیام کنید،سپس بیندیشید درباره رفیقتان محمّد که هیچ گونه جنونی ندارد.او برای شما از عذاب سختی که پیش روست جز بیم دهندهای نیست.
خدا به همه بندگانش توصیه میکند که از سستی و بیحرکتی و معطل بودن اعضا و جوارح ظاهری و باطنی دست بردارند و برای او قیام کنند.
این قیام به معنی برخاستن و بلند شدن از جاست و مراد از آن این است که انسان تمام موجودیت خود را فقط برای خدا به کار بگیرد؛یعنی نیت کند،اراده کند،طرحش را بریزد،و آماده به کار گرفتن نعمتهای خدا در راه او شود؛چون هر نعمتی از نعمتهای خدا که به کار گرفته نشود چراغش خاموش میشود و تباه میگردد؛مثلا،اگر عقل به کار گرفته نشود و بیکار بماند،میمیرد.وجدان نیز اگر بیکار بماند،پوچ میشود.
سری هم که عقل در آن جریان نداشته باشد در حکم دم حیوانات است و برای آن بدن هیچ فایدهای ندارد.
اما،پس از آنکه انسان همه موجودیت خویش را در دایره کار و کوشش و فعالیت برای خدا گرد آورد و آماده شد،باید تفکر کند:
«ثُمَّ تَتَفَکَّرُوا».
انسان باید فکر کند تا بتواند نعمتهای بیرونی و درونیاش را،از نعمت بعثت انبیاء الهی گرفته تا نعمت زبان و دست و گوش و شکم و شهوت و چشم و....،همسو کرده و همه را در مسیر معین و برای رسیدن
به هدف معینی به جریان بیندازد تا بتواند خود را در راه حق قرار دهد و به خدا متصل سازد.قرآن میفرماید:
«قُلْ إِنَّمٰا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُوحیٰ إِلَیَّ أَنَّمٰا إِلٰهُکُمْ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ فَمَنْ کٰانَ یَرْجُوا لِقٰاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صٰالِحاً وَ لاٰ یُشْرِکْ بِعِبٰادَةِ رَبِّهِ أَحَداً». 6
بگو:جز این نیست که من هم بشری مانند شمایم که به من وحی میشود که معبود شما فقط خدای یکتاست؛پس کسیکه دیدار پاداش و مقام قرب پروردگارش را امید دارد،باید کاری شایسته انجام دهد و هیچکس را در پرستش پروردگارش شریک نکند.
این آیهبه صراحت تکلیف انسان را معین میکند؛یعنی هرکس به راستی به خدا اعتاد دارد باید خود را در راه حق قرار دهد و عمل صالح- که همان به کارگیری نعمتهای خدا را راه حق استانجام دهد.
در آیههشتم سورهمبارکه روم،خداوند راه اندیشه کردن را نیز نشان میدهد:
«أَ وَ لَمْ یَتَفَکَّرُوا فِی أَنْفُسِهِمْ مٰا خَلَقَ اللّٰهُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا إِلاّٰ بِالْحَقِّ وَ أَجَلٍ مُسَمًّی....».
آیا در خلوت درون خود نیندیشیدهاند که خدا آسمانها و زمین و آنچه را میان آنهاست،جز به حقّ و راستی و برای مدتی معین نیافریده است؟
از مجموع آیاتی که تا اینجا خواندیم معلوم میشود که قرآن ابتدا از انسانها دعوت میکند آماده شوند و نعمتهای خدا را للّه و در راه او به جریان بیاندازند.این گام اول است.اما چگونه باید آنها را در چنین مسیری به جریان انداخت؟آیاتبعد در حقیقت روش و کیفیت این حرکت را بیان میکنند و آن مبتنی بر تفکر و یافتن بینشی کلی درباره هستی و انسان است.این بینش کمک میکند که انسان روشهای مناسب را نیز برای حرکت و به تعبیر قرآن عمل صالح پیدا کند.
به طور کلی،هیچ حرکتی بدون فکر ممکن نیست؛خواه از نوع عمل صالح باشد و خواه از نوع غیر صالح.امیر مومنان در اینباره خطاب به کمیل میفرماید:
«یا کمیل،ما من حرکة الاّ و انت فیها محتاج بالمعرفة». 7
ای کمیل،هیچ حرکتی نیست مگر آنکه تو در آن نیازمند شناخت و معرفت هستی.
ازاینرو،این آیهآیهمهمی است که راه را نشان میدهد و معنی سادهاش این است که اگر فکر کنید به نتیجه میرسید و مسأله حق بودن خلقت مانند روز برای شما روشن میشود.
«أَ وَ لَمْ یَتَفَکَّرُوا فِی أَنْفُسِهِمْ...».
آیا تا به حال پیش خودتان درباره این موضوع فکر نکردهاید که خلقت هیچچیز باطل و بیهوده نیست و همهچیز بر مدار حق است؟اگر فکر کنید پاسخ آن را به راحتی به دست میآورید.به نظر میرسد تکرار موضوع حق بودن خلقت در قرآن برای بیدار کردن انسانها از خواب غفلت و توجه دادن آنان به بینشهای غلطشان در زندگی بوده است.
آیاتاز این است:
«مٰا خَلَقْنَا السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا إِلاّٰ بِالْحَقِّ وَ إِنَّ السّٰاعَةَ لَآتِیَةٌ فَاصْفَحِ الصَّفْحَ الْجَمِیلَ». 8
-«مٰا خَلَقْنَا السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا إِلاّٰ بِالْحَقِّ وَ أَجَلٍ مُسَمًّی وَ الَّذِینَ کَفَرُوا عَمّٰا أُنْذِرُوا مُعْرِضُونَ». 9
-«مٰا خَلَقْنَا السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا لاٰعِبِینَ. مٰا خَلَقْنٰاهُمٰا إِلاّٰ بِالْحَقِّ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ». 10
-«هُوَ الَّذِی جَعَلَ الشَّمْسَ ضِیٰاءً وَ الْقَمَرَ نُوراً وَ قَدَّرَهُ مَنٰازِلَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِینَ وَ الْحِسٰابَ مٰا خَلَقَ اللّٰهُ ذٰلِکَ إِلاّٰ بِالْحَقِّ یُفَصِّلُ الْآیٰاتِ لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ». 11
-«اَلَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللّٰهَ قِیٰاماً وَ قُعُوداً وَ عَلیٰ جُنُوبِهِمْ وَ یَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنٰا مٰا خَلَقْتَ هٰذٰا بٰاطِلاً سُبْحٰانَکَ فَقِنٰا عَذٰابَ النّٰارِ». 12
-«أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّمٰا خَلَقْنٰاکُمْ عَبَثاً وَ أَنَّکُمْ إِلَیْنٰا لاٰ تُرْجَعُونَ». 13
نتیجه اینکه خدا تمام آسمانها و زمین و آنچه را که بین آنهاست- که یکی از آنها خود ما باشیمرا باطل و برای سرگرمی نیافریده است.
تمام برنامههای پروردگار براساس علم و عدل و حکمت و صدق محض است و هیچچیزی جز به حق خلق نشده است:در حقیقت،تمام موجودات عالم جلوهای از نور و علم و عدالت و رحمت الهیاند و انسان هم یکی از همان موجودات است.این همان بینشی است که قرآن میخواهد انسان بر اثر تفکر بدان دست یابد.
وقتی انسان فهمید همهچیز حق است،باید درباره خودش نیز بیندیشد و تلاش کند تمام وجودش را در راه حق قرار دهد؛یعنی همچنانکه ستاره و سحابی و کهکشان و خورشید و ماه و حتی برگ درختان و ذرهای کوچک در این عالم بر مدار حقاند،وجود او و تمام اعضاء و جوارحش نیز بر مدار حق قرار گیرند و افق طلوع حق شوند.این نقطه آغاز راه است،زیرا وقتی انسان به این نتیجه رسید سراغ انبیاء و امامان میرود و از آنان سوال میکند که چگونه میتواند اعضاء و جوارحش را افق طلوع فعالیت و عمل به حق قرار دهد.تعالیم انبیاء از این بع بعد پاسخگوی این سوالات هستند؛یعنی راه را نشان میدهند و میگویند برای اینکه چشم افق طلوع حق باشد چگونه باید نگاه کند و به چه نگاه کند؛برای اینکه گوش افق طلوع حق باشد چه چیزی را باید بشنود؛ برای اینکه زبان افق طلوع حق باشد،چه باید بگوید و چه نگوید؛برای اینکه شکم افق طلوع حق باشد،چه بخورد؛برای اینکه شهوت افق
طلوع حق باشد،کجا باید مصرفش کند؛برای اینکه پا افق طلوع حق باشد،کجا باید برود و....انبیاء الهی تمام اینها را یاد میدهند و میگویند برای اینکه قلب افق طلوع حق باشد،باید زلف آن را به پروردگار،به قیامت،به انبیاء،و به قرآن گره زد؛یعنی دل تبدیل به کشور توحید،جلوهگاه انبیاء و ائمه،جلوهگاه ایمان و معرفت شود و نفس انسان صفحهای شود برای ثبت حسنات و فضائل اخلاقی و از افق آن،تواضع و مهربانی،نرمی و خوشخلقی،صدق و صفا و کرامت،و در نهایت ولایت ظهور کند.
ظهور ولایت در انسان به این معناست که به او هم از جانب پروردگار که ولی مطلق است اجازه تصرف و تغییر و جابهجایی در عالم داده شود.
دانشمندان و حکمای الهی و عرفای واقعی شیعه در کتابهایشان درباره ظهور ولایت در انسان مطالب عمیقی آوردهاند و با تکیه بر آیاتو روایات،درباره اینکه نفس افق طلوع ولایت جزئیه یا افق طلوع ولایت کلیه باشد نکتهها پرداختهاند.موضوع مهم این است که ولایت هر انسانی به اندازه وسعت و ظرفیت وجودی اوست.ازاینرو،ولایت کلیه مربوط به انبیاء و ائمه است و ولایت جزئیه مربوط به اولیاء خداست که برای هریک نمونهای ذکر میشود.
حضرت عیسی،علیه السلام،با نفس خویش مردهها را زنده میکرد؛یعنی به مردهای که چند سال بود از دنیا رفته بود یکبار میدمید و او زنده میشد یا به کور مادرزاد نگاه میکرد و او را بینا میساخت یا بیمار جذامی را که دست یا پایش خورده شده و از بین رفته بود شفا میداد و
آن عضو را به شکل اولش باز میگرداند.این قدرت ولایت کلیه است.
شاید ما نتوانیم به چنین ولایتی برسیم،ولی میتوانیم ولایت جزئیه داشته باشیم.رسیدن به آن هم گرچه آسان نیست،محال هم نیست.باید باور داشت و تلاش کرد و مفهوم ولایت را درست درک کرد.
نقل است که یک روز جوانی عصای تراش خورده و آراستهای را نزد حضرت مسیح آورد و به حضرت گفت:من این چوب را میاندازم،شما آن را به اژدها تبدیل کنید.حضرت فرمود:این چوب نبود که اژدها میشد.اشتباه تو این است که خیال میکنی چوب اژدها میشده.چیزی که چوب را اژدها میکرد دست موسی بود.آن دست را پیدا کن!آن وقت دیگر لازم نیست پیش من بیایی،هر چوبی را بیندازی اژدها میشود. 14 اشتباه تو این است که اژدها شدن را خاصیت چوب دیدی،در حالیکه دستی که به دست قدرت ملکوت عالم وصل بود آن را اژدها میکرد.
به این نوع تصرفات ولایت کلیه میگویند و این حداقل برای ما مسأله ثابت شدهای است و در قرآن مصادیق زیادی دارد.از آنهایی که این مطلب را قبول ندارند هم باید پرسید:اگر اینها ولایت(به معنی تصرّف در تکوین به اذن خدا)نیست،پس چیست؟
روایت جالبی درباره مسأله ولایت و تصرف در کتب اهل سنت نقل شده که از قضا در کتابهای ما هم نیست.آوردهاند که جوان شهوتران و بیتربیت و بیادبی در هنگام طواف خانه خدا،زن جوان و زیبایی را دید که مشغول طواف بود و توجهی هم به او نداشت.جوان که به جای آنکه اعضای بدنش را افق طلوع حق قرار دهد آنها را در خدمت هوای نفسش قرار داده بود،برای آنکه در آن شلوغی لذتی برده باشد با دست
خود دست این زن را لمس کرد.ناگهان،دست او به پشت دست آن زن چسبید و جدا نشد.
طواف قطع شد و مردم آنها را پیش حاکم مکه آوردند.علمای اهل سنت هم جمع شدند تا حکم مساله را مشخص کنند ولی هرکدام نظری داشتند.یکی میگفت دست زن نباید آسیب ببیند،ولی دست جوان اگر آسیب ببیند اشکالی ندارد.در حقیقت،نظرشان این بود که دست جوان را با خنجر تیزی از مچ قطع کنند تا دستش دست زن را رها کند.عدهای دیگر نظرشان این بود که چنین حکمی در فقه وجود ندارد و قطع انگشت مربوط به سرقت است و شامل این موضوع نمیشود.در نهایت، علمای اهل سنت گفتند:جناب حاکم،اگر حسین بن علی در مکه است حکم مساله را از ایشان بپرسید.ما هیچکدام عقلمان به جایی نمیرسد! سؤال کردند و معلوم شد وجود مبارک ابی عبد اللّه آن سال به حج مشرف شدهاند.لذا به خانه حضرت رفتند و مشکل مهمی پیش آمده و همه در حل آن درمانده شدهاند.
بههرحال،ابیعبد اللّه به محکمه آمدند.از ایشان سوال کردند:چه کار باید کرد،این دست را باید قطع کرد؟فرمود:نه!گفتند:پس حکمتان چیست؟حضرت فقط نگاهی به این دستها کرد و آنها را از هم جدا کرد.سپس فرمود:این حکم من است!به جوان هم فرمود:از کاری که کردی توبه کن!و درباره او هم حکم کرد که کاری به او نداشته باشند. 15
به راستی،گاهی اوقات درماندگیهایی در دنیا پیدا میشود که کلید حلش در دست کسانی است که ولایت کلیه یا ولایت جزئیه دارند.ما هم که عمری است شیطان رهایمان نمیکند و به ما جسبیده،نیازمند آن نگاه هستیم،مگر ولایت کلیه باید به دادمان برسد.
این نمودی از ولایت کلیه است و کسیکه تمام نعمتهای بیرونی و
نعمتهای وجود خودش را هماهنگ با یکدیگر برای خدا و در راه او به کار گرفته است میتواند جلوهگاه چنین ولایتی باشد.
مرحوم حاج میرزا حسین نوری 16 صاحب کتاب مستدرک الوسائل و استاد مرحوم حاج شیخ عباس قمی است.مرحوم قمی در کتاب مفاتیح الجنان خود زیاد از ایشان و از کتابشان نقل میکند و گاهی هم از ایشان با عنوان«استاد ما،دایی شهید بزرگ مرحوم آیتاللّه شیخ فضل اللّه نوری»یاد میکند.
این مرد بزرگ به جز کتاب مستدرک کتاب پرقیمت دیگری دارد به نام دارالسلام که کتاب قطوری هم است.در آنجا نقل میکند که من با چند تن از بندگان خوب و صالح خدا از زیارت وجود مبارک حضرت ابی عبد اللّه الحسین بر میگشتیم.برای رسیدن به مقصد،باید سوار کشتی میشدیم و یکی از افرادی هم که با ما سوار کشتی شد علامه بزرگ و خدمتگزار کمنظیر شریعت آیتاللّه سید مهدی نجفی قزوینی بود.در راه،باد بسیار شدیدی وزیدن گرفت،طوریکه همگی دل از زندگی بریدیم و به غرق شدن کشتی یقین کردیم.از قضا،در میان مسافران تاجری بود که خیلی ترسید و شروع به گریه کرد و به امیر المؤمنین متوسل شد.
در این میان،من به چهره علامه قزوینی نگاه کردم:
«کالجبل لا تحرّکه العواصف». 17
مانند کوه محکمی که بادها آن را نمیجنبانند نشسته بود و تکان نمیخورد و آرامش عجیبی داشت.برعکس ایشان،مرد تاجر اضطراب شدیدی داشت و خیلی ترسیده بود.ناگهان دیدیم ایشان برگشت و به آن تاجر گفت:چرا اینقدر ترسیدهای؟چه خبر است؟باد و ابر و باران
و طوفان همه در اختیار خدایند و بیاذن او کاری نمیکنند.بعد، همانطور که نشسته بود عبایش را تا کرد و مانند اینکه بخواهد پشهای را دور کند به باد اشاره کرد.یکمرتبه،باد ایستاد و هوا آرام گرفت.
سپس،به آن تاجر گفت:دیگر گریه نکن،چون به مقصد میرسیم و نمیمیریم!
این جلوهای از ولایت جزئیه است که از بعضی بندگان صالح خدا دیده میشود.دلیلش هم این است که اینها گرفتار شیطان نبوده و انسانهای بیفکر و بیاندیشهای نیستند.کسانی هستند که چیزهایی که ما فقط میخوانیم را باور کردهاند و فهمیدهاند هیچچیز در دنیا باطل نیست و همه براساس حق است.
«مٰا خَلَقْنَا السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا إِلاّٰ بِالْحَقِّ...».
ما نیز یکی از همین«ما بینهما»هستیم.پس همه اعضاء و جوارحمان باید افق طلوع حق باشد.و وقتی چنین شد،یا ولایت کلیه پیدا میکنیم یا جزئیه،و میتوانیم به اذن پروردگار در عالم تصرف کنیم،توفانی را بنشانیم،مانع وقوع حادثهای شویم،و حتی اختیار مرگمان را به دست بگیریم و مرگ اختیاری پیدا کنیم.
سالها پیش دوستی داشتم از اهل دل که حال عجیبی داشت و هر شب جمعه که میخواهم دعای کمیل بخوانم چهره او را به یاد میآورم.او در دعای کمیل با صدای بلند گریه نمیکرد،ولی از باء بسم اللّه تا انتهای دعا همانطور که با ادب و آرام نشسته بود از تمام پهنای صورتش اشک بر پیراهنش میریخت و به راستی به محبوب خود وصل بود.
برایم نقل کردند که یک روز زمستانی پای کرسی خانها نشسته بود و با یکی از مهمانانش صحبت میکرد.در خلال گفتگوها،ناگاه سخن از
مرگ به میان آمد و مرد مهمان درباره سختی مرگ و اینکه مرگ فراق است و بریدن از علائق است و معلوم نیست آنطرف چه میشود و چهکارمان میکنند(و از این دست حرفها که ما هم میزنیم)سخن گفت.ایشان هم تنها به او نگاه کرد تاحرفهایش تمام شد.بعد از او پرسید:به نظر شما،مرگ خیلی سخت است؟پاسخ داد:بله!گفت:در حالیکه مرگ خیلی راحت است.ببین!اینطوری است.بعد،سرش را روی کرسی گذاشت و درگذشت.
فرو شدن چو بدیدی برآمدن بنگر
غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد؟
18 این نمودی دیگر از ولایت جزئیه است که به آن مرگ اختیاری میگویند؛یعنی خداوند اجازه مرگ را هم به دست خود انسان میدهد تا هر وقت خواست برود.هرچند صاحبان چنین ولایتهایی به مقامی میرسند که آتش شوق آنقدر شعلهور میشود میشود که دیگر نمیتوانند بمانند.به قول شاعر:
وعده وصل چون شود نزدیک آتش شوق تیزتر گردد.
آنچه گفتیم مربوط به سالکان و حقبینان و قیامکنندگان بود.ما چه کنیم که در راه قرار بگیریم و ازاین همه غفلت نجات پیدا کنیم؟راه همان است که در ابتدای مطلب آوردم و شرح آن گذشت:باید فکر کنیم که در این 50-60 سال زندگی اعضا و جوارحمان را در چه راهی و افق طلوع چهچیزی قرار دهیم و قلبمان باید جایگاه چهچیزی باشد؟
روایت کوتاهی از وجود مبارک امام صادق،علیه السلام،نقل شده که بسیار تکاندهنده است.از ایشان درباره عشق سوال کردند،فرمود:
«سئل عن جعفر بن محمد الصادق،علیه السلام،عن العشق،فقال:قلوب خلت من ذکر اللّه فاذاقها اللّه حب غیره». 19
یعنی وقتی خدا ببیند دلی از محبت و یاد او خالی است،آن را با عشق غیر خودش پر میکند.مثلا،محبت چند نامحرم را در آن قرار میدهد.
در حقیقت،آن دل را دور میاندازد و دیگر خریدار آن نیست.این دل چه ارزشی دارد؟آیا از دل گاو و شتر بدتر نیست؟
خدا نیاورد آن روز را.که دلهای ما به جای خدا به انواع فسادها و گناهان متمایل و به انواع معشوقهها مشغول باشد!
الهی دلی ده که جای تو باشد زبانی که در آن ثنای تو باشد
الهی عطا کن به این بنده گوشی که آن گوش پر از صدای تو باشد
الهی عطا کن مرا قلب و چشمی که بیناییاش از ضیای تو باشد
الهی چنان کن تو از فضل و رحمت که هر کار کردم برای تو باشد
الهی بده همتی آن چنانم که سعیم وصول لقای تو باشد
الهی ندانم چه بخشی کسی را که هم عاشق و هم گدای تو باشد.
(1).سبأ،15.
(2).اشکالی که فخر رازی در اینجا نقل کرده این است که وجود دو باغ چیز مهمی نیست که به عنوان آیهاز آن یاد شود....درحالیکه آنها دو باغ ساده و معمولی نبودند،بلکه یک رشته باغهای به هم پیوسته در دو طرف نهر عظیمی بودند که از آن سد بزرگ آبیاری میشدند و به قدری پر برکت بودند که در تواریخ آمده اگر کسی سبدی بر روی سر میگذاشت و در فصل میوه از زیر درختان عبور میکرد آنقدر میوه در آن میریخت که بعد از مدت کوتاهی سبد پر میشد.آیا این آیتبزرگ خدا محسوب نمیشود؟علاوه بر همه اینها امنیت فوقالعادهای بر آن سرزمین سایهافکن بود که خود آن نیز از آیاتحق محسوب میشد.عبارت بلدة طیبة و رب غفور نیز مجموعه نعمتهای مادی و معنوی را به زیباترین وجهی منعکس میکند؛از نظر نعمتهای مادی سرزمینی پاک و پاکیزه داشتند،پاک از آلودگیهای گوناگون:از دزدان و ظالمان،از آفات و بلاها،از خشکسالی و قحطی،از ناامنی و وحشت،و حتی گفته میشود دیار آنان از حشرات موذی نیز پاک بود.هوائی پاک و نسیمی فرحافزا داشت،و سرزمین حاصلخیز و درختانی پربار.اما از نظر نعمت معنوی غفران خداوند شامل حال آنها بود.ر ک:تفسیر نمونه،ج 18،ص 59.
(3).عرم در اصل از عرامة(بر وزن علامه)به معنی خشونت و کجخلقی و سختگیری است،و توصیف سیلاب به آن اشاره به شدت خشونت و ویرانگری آن است،و تعبیر به سیل العرم به اصطلاح از قبیل اضافه موصوف به صفت است.در لسان العرب در ماده عرم معانی مختلفی آمده از جمله:سیلاب طاقتفرسا،موانعی که در میان درهها برای مهار کردن آن میسازند و همچنین موش بزرگ صحرائی.بعضی عرم را به همین معنی گرفتهاند که بر اثر رخته در سد مایه ویرانی آن شدند.ر ک:تفسیر نمونه،ج 18،ص 60.
(4).سبأ،16-17.
(5).این تعبیر معروف از امیر مومنان است.در روایت است که روزی ایشان به یارانش فرمود:از مرگ بدتر چیست؟هرکس چیزی گفت.حضرت فرمود:از مرگ بدتر چیزی است که انسان به خاطر آن از خدا طلب مرگ کند: «اشد من الموت ما یتمنی الخلاص منه بالموت». غرر الحکم،ح 3366.امام عسکری نیز در روایتی فرمودهاند: «خیر من الحیاة ما اذا فقدته ابغضت الحیاة،و شر من الموت ما اذا نزل احببت الموت». تحف العقول،ص 489.
(6).کهف،110.
(7).تحف العقول،ص 171.
(8).حجر،85:و آسمانها و زمین و آنچه را میان آن دوتاست،جز به حق نیافریدیم،و بیتردید قیامت آمدنی است؛پس در برابر ناهنجاریهای مردم گذشتی کریمانه داشته باش.
(9).احقاف،3:ما آسمانها و زمین و آنچه را میان آن است،جز به حقّ و تا سرآمدی معین نیافریدیم،و کافران از آنچه بیمشان دادهاند،روی گردانند.به مشرکان بگو:به من خبر دهید و نشانم دهید معبوداتی که به جای خدا میپرستید چهچیزی از زمین را آفریدهاند یا مگر آنان را در آفرینش آسمانها مشارکتی است؟
(10).دخان،38-39:و ما آسمانها و زمین و آنچه را میان آن دو است،به بازی نیافریدهایم.
ما آن دو را جز به درستی و راستی به وجود نیاوردهایم،ولی بیشترشان به حقایق معرفت و آگاهی ندارند.
(11).یونس،5:اوست که خورشید را فروزان و ماه را تابان قرار داد،و برای ماه منازلی چون هلال،تربیع،بدر و محاق مقدّر ساخت تا شمار سال و حساب ماه،هفته،اوقات امور زندگی و تنظیم برنامههای معیشت را بدانید.خدا آنها را جز به درستی و راستی نیافریده؛ او نشانهها را برای گروهی که دانایند بدون هرگونه ابهام بیان میکند.
(12).آل عمران،191:آنانکه همواره خدا را ایستاده و نشسته و به پهلو آرمیده یاد میکنند،و پیوسته در آفرینش آسمانها و زمین میاندیشند،و از عمق قلب همراه با زبان میگویند:
پروردگارا!اینجهان با عظمترا بیهوده نیافریدی،تو از هر عیب و نقصی منزّه و پاکی؛ پس ما را از عذاب آتش نگاهدار.
(13).مومنون،115:آیا پنداشتهاید که شما را بیهوده و عبث آفریدیم،و اینکه به سوی ما بازگردانده نمیشوید؟
(14).برگرفته از مثنوی مولانا و شرح علامه جعفری بر مثنوی است.(مولف).
(15).این روایت در کتاب احقاق الحق،در روایات مربوط به امام حسین،علیه السلام،آمده است.(مولف)
(16).میرزا حسین بن محمد تقی بن محمد نوری مازندرانی معروف به میرزا حسین نوری در سال 1254 ق در شهرستان نور در مازندران به دنیا آمد.میرزای نوری،فقیه امامی،محدث، مفسر و شاعر،نزد شیخ العراقین عبد الحسین تهرانی،شیخ مرتضی انصاری،حاج ملا علی-
-کنی،میرزا محمد حسن شیرازی و سید مهدی قزوینی تلمذ نمود.
میرزا حسین نوری همچنین از استادان شیخ آقابزرگ تهرانی،حاج شیخ عباس قمی، محمد حسین کاشف الغطاء و سید شرف الدین عاملی در حدیث نیز بوده است.میرزای نوری در ترویج اصول مذهب جعفری و نشر آثار ائمه اطهار،علیهم السلام،کوشش بسیار کرد.همچنین این عالم فاضل در عبادت،پرهیزگاری،تقوا و کمالات نفسانی،انسانی نمونه بود.
از آثار وی:مستدرک الوسایل در فقه(در 3 جلد)است که به جهت تألیف این کتاب به ایشان«صاحب مستدرک الوسایل»میگویند.معالم الصّبر،جنّة المأوی و نفس الرّحمن فی فضائل سلمان نیز از اوست.
میرزای نوری دارای کتابخانه جامع و معتبری بود که در ایران و عراق نظیر آن در کمیّت و کیفیّت یافت نمیشد،ولی این کتابخانه پس از وفات میرزا به کلی متفرق شد.ایشان پدر همسر شهید شیخ فضل اللّه نوری،عالم مبارز و آگاه دوران مشروطه بود و بسیاری از کتب نفیس میرزا حسین،نزد فرزندان شیخ فضل اللّه نوری ماند.بعدها تعدادی از این کتب، توسط آیتاللّه بروجردی خریداری و به کتابخانه معظم له در نجف اشرف منتقل گردید.
میرزا حسین نوری در 17 جمادی الثانی سال 1320 قمری در 66 سالگی بدرود حیات گفت و در نجف اشرف مدفون گشت.
(17).اشاره است به این روایت:رسول خدا،صلی اللّه علیه و آله: المؤمن کالجبل لا تحرکه العواطف. ر ک:شرح أصول کافی،ملا محمد صالح مازندرانی،ج 9،ص 181.
(18).بیتی از غزلی از مولوی است با این مطلع:
به روز مرگ چو تابوت من روان شد /گمان
مبر که مرا درد این جهان باشد....
(19).شیخ صدوق،علل الشرائع،ج 1،ص 140؛شیخ طوسی،أمالی،765.
و تأثیر آن در سعادت و شقاوت آدمی
تهران،حسینیه همدانیها رمضان 1386
بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.
یکی از ویژگیهای مهم همه انبیاء و اولیاء الهی غنیمت دانستن فرصتها و تشویق مردمان به بهرهگیری از آنها بوده است. 1 در زندگی انسان،فرصتهای زیادی پیش میآید که اغلب بر اثر غفلت آنها را از دست میدهد.این فرصت میتواند لحظهای از لحظات زندگی یا موقعیتی باشد که انسان بتواند در آن وارد تجارت عظیمی شود که قرآن کریم از آن به «تِجٰارَةً لَنْ تَبُورَ» 2 تعبیر میکند؛یعنی تجارتی که راه هرگونه ضرر و زیانی به رویش بسته است و منفعت آن دائمی و همیشگی است.
کسیکه از چنین فرصتهایی استفاده میکند سود تجارتش را در همه عرصههای زندگی میبرد؛یعنی هم در دنیا از آن بهره میبرد،هم در لحظه مرگ،هم در عالم برزخ،و هم در قیامت.و کسیکه فرصتهایش را از دست میدهد در همه این مراحل دچار زیان و ضرر میشود.و از همین جاست که اهمیت فرصتها معلوم میشود.
قرآن کریم سرنوشت خوبان و بدان عالم را از زندگی دنیا تا قیامت بیان میکند؛مثلا،درباره زندگی دنیایی خوبان میفرماید:
«مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثیٰ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیٰاةً طَیِّبَةً». 3
از مردوزن،هرکس کار شایسته انجام دهد درحالیکه مؤمن است، مسلما او را به زندگی پاک و پاکیزهای زنده میداریم و پادششان را،بر پایه بهترین عملی که همواره انجام میدادهاند،میدهیم.
یا درباره لحظه مرگشان در آخرین آیاتسورهمبارکه فجر میفرماید:
«یٰا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ. اِرْجِعِی إِلیٰ رَبِّکِ رٰاضِیَةً مَرْضِیَّةً. فَادْخُلِی فِی عِبٰادِی. وَ ادْخُلِی جَنَّتِی». 4
ای جان آرام گرفته و اطمینان یافته،به سوی پروردگارت،درحالیکه از او خشنودی و او هم از تو خشنود است،بازگرد.پس در میان بندگانم درآی.و در بهشتم وارد شو.
جالب این است که حتی خود ملک الموت،جبرئیل،میکائیل،و اسرافیل نیز با چنین ندایی نمیمیرند و این مرگ ویژه بندگان خاص خدا در این کره خاکی است و مرگ خاصی است که بعضی از سالکان راه خدا میگویند در کام انسان چیزی شیرینتر از آن وجود ندارد. 5
عالم برزخ اینان نیز به فرمایش رسول خدا باغی از باغهای بهشت است:
«روضة من ریاض الجنة». 6
قیامتشان هم آنطورکه در قرآن توصیف شده از هر جهت نیکو و پسندیده است:
«وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ نٰاعِمَةٌ. لِسَعْیِهٰا رٰاضِیَةٌ. فِی جَنَّةٍ عٰالِیَةٍ. لاٰ تَسْمَعُ فِیهٰا لاٰغِیَةً. فِیهٰا عَیْنٌ جٰارِیَةٌ. فِیهٰا سُرُرٌ مَرْفُوعَةٌ. وَ أَکْوٰابٌ مَوْضُوعَةٌ. وَ نَمٰارِقُ مَصْفُوفَةٌ. وَ زَرٰابِیُّ مَبْثُوثَةٌ». 7
در آن روز چهرههایی شاداب و باطراوتاند.از تلاش و کوشش خود
خشنودند.در بهشتی بریناند.در آنجا سخن لغو و بیهوده نشنوند.در آن چشمهای روان است.و در آنجا تختهایی بلند و باارزش قرار دارد.و در کنار چشمههایش قدحها نهاده شده است.و دیگر از نعمتهایش بالشهایی پهلوی هم چیده برای تکیه زدن بهشتیهاست.و فرشهایی زربافت و گسترده که روی آن مینشینند.
امیر المؤمنین درباره مرگ و زندگی پس از مرگ خوبان در خطبه متقین میفرماید:اگر عمق این آیاتبرای کسی معلوم شود و در آن عالم بر او گشوده گردد،لحظهای در این دنیا نخواهد ماند:
«ولولا الاجل الذی کتب لهم لم تستقر أرواحهم فی أجسادهم طرفة عین شوقا إلی الثواب،و خوفا من العقاب». 8
اگر دست خدا روی روح آنان نباشد که روحشان را در بدن نگاه دارد، به اندازه یک چشم بر هم زدن روحشان در این قفس نمیماند و بدن را رها میکند و میرود؛زیرا در میان این خاکوخل و این همه کرم که در لجنزار دنیا میلولند و این همه حیوان وحشی که به صورت آدمیزاد دارند زندگی میکنند نمیتوان زندگی کرد. 9
سیمای بدان نیز در قرآن به همین ترتیب وصف شده است؛مثلا، میفرماید:
«مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِکْرِی فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَةً ضَنْکاً وَ نَحْشُرُهُ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ أَعْمیٰ». 10
و هرکس از هدایت من که سبب یاد نمودن از من در همه امور است روی بگرداند،برای او زندگی تنگ و سختی خواهد بود و روز قیامت او را نابینا محشور میکنیم.
این عده دچار زندگی محدود و پرمضیقهای هستند که برای آگاهی از میزان آن باید پای درد دل بدان حرفهای نشست تا معلوم شود دچار چه مصائبی هستند و چه بلاهایی را تحمل میکنند.در قیامت هم آنها کور
محشور میشوند و مرگشان هم مرگ بدی است،زیرا پروردگار به ملائکهای که جان آنها را میگیرند قسم یاد کرده و فرموده است:
«وَ النّٰازِعٰاتِ غَرْقاً». 11
سوگند به فرشتگانی که روح بدکاران را به شدت از بدنهایشان بر میکنند.
نازعات از نزع و به معنی کندن است. 12 سبب این تعبیر آن است که فرشتگان مرگ وقتی برای قبض روح بدکاران میآیند،وسایلی را با خود میآورند به شکل قلاب که ساخت دوزخ است.این قلابها در روح این افراد فرو میروند و روح آنها را از بدنشان جدا میکند.
برزخ و قیامت این گروه نیز آنچنانکه در سورهغافر آمده سخت و طاقتفرساست و مرتب به آنها آتش دمیده میشود:
«اَلنّٰارُ یُعْرَضُونَ عَلَیْهٰا غُدُوًّا وَ عَشِیًّا وَ یَوْمَ تَقُومُ السّٰاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذٰابِ». 13
عذابشان آتش است که صبح و شام بر آن عرضه میشوند،و روزی که قیامت برپا شود ندا رسد:فرعونیان را در سختترین عذاب در آورید.
طبق فرمایش این آیه،همه فرعونیان تاریخ گرفتار سختترین عذابها میشوند.همه اینها در قرآن کریم آمده و جای هیچ شک و شبههای ندارد.پس عاقل کسی است که از فرصت عمر خویش به نحو احسن استفاده کند و آن را به سادگی را دست ندهد و ماند اولیاء خدا و انبیاء و ائمه بیدار فرصتها باشد،زیرا آنان در غنیمت شمردن فرصتها به راستی هنرمند بودند و لحظه کوتاهی را نیز از دست نمیدادند.
شیخ طوسی در کتاب باعظمت امالی نقل میکند که جوانی یهودی به پیامبر اکرم دل بسته بود و به ایشان خدمت میکرد.پدر و مادر این جوان
هم آطور که از ظاهر روایت بر میآید انسانهای متعصبی بودهاند.پس از چندی،این جوان سخت مریض شد و در بستر مرگ افتاد.روزی، رسول خدا احوالش را پرسید،گفتند:در مرض موت است.حضرت به عیادت او رفتند و بالای سر آن جوان نشستند و او را صدا کردند.جوان چشمانش را گشود و گفت:لبیک یا ابا القاسم!پیغمبر فرمودند:بگو لا اله الا اللّه.جوان دلش میخواست بگوید ولی به پدرش نگاه کرد و چیزی نگفت.پیامبر بار دیگر او را به اسلام دعوت کرد ولی او دوباره به پدرش نگاه کرد و چیزی نگفت.برای سومین بار،پیغمبر با لحن محبتآمیزی او را مخاطب قرار دادند.جوان دوباره به پدرش نگاه کرد.پدر گفت:
اگر دوست داری بگو و اگر نمیخواهی نگو.جوان نیز گفت: «اشهد ان لا اله الا اللّه و ان محمدا رسول اللّه» و درگذشت.پیغمبر به یارانش گفت:او را غسل دهید و کفن کنید تا من بر او نماز بگزارم.سپس،از خانه آن یهودی بیرون آمدند درحالیکه میگفتند:خدایا از این که در این فرصت کوتاه بندهای از بندگانت را به دست من هدایت کردی واز آتش دوزخ نجات دادی تو را شکر میکنم! 14
به این میگویند اغتنام فرصت.دو سه دقیقه هم بیشتر نکشید،ولی به راستی فرصت ارزشمندی بود که ارزش آن را جز خدا و پیامبرش کسی نمیداند.برای بیان ارزش این فرصت کافی است بدانیم که رسول خدا به امیر مومنان فرمودهاند:
«یا علی،لئن یهدی اللّه بک رجلا خیر لک مما طلعت علیه الشمس أو غربت». 15
ای علی،اگر یکنفر به دست تو هدایت شود،برای تو از آنچه خورشید بر آن طلوع و غروب میکند بهتر است.
انبیاء و ائمه طاهرین تمام لحظات عمر خود را غنیمت میشمردند، چون تمام لحظات را فرصت میدانستند.
زیبایی و جوانی و قدرت و شهرت و ثروت و....همه فرصتاند که نباید آنها را از دست داد.آیاتو روایات واقعا شگفتآوری درباره ثروت وجود دارد و انسانهای بسیاری از این فرصت استفاده کرده یا آن را از دست دادهاند که نمونه بارز از دست دادن آن در قرآن قارون است و مصداق واقعی بهرهگیری از آن حضرت خدیجه کبری،سلام اللّه علیها، است.دلیل این مدعا روایت مهمی از وجود مبارک رسول خداست که فرمودهاند:
-«ما نفعنی مال قط مثل ما نفعنی مال خدیجة». 16
هیچ ثروتی به اندازه ثروت خدیجه به من نفع نرساند.
-«ما قام و لا استقام دینی إلا بشیئین:مال خدیجة و سیف علی بن أبی طالب». 17
دین من استواری نیافت مگر به دو چیز:مال خدیجه و شمشیر علی بن ابیطالب.
این تعبیرات خیلی مهم است.اگر از زمان بعثت پیغمبر تا قیام قیامت، تعداد انسانهایی که به دین اسلام هدایت شدهاند را در نظر بگیریم و در این میان،مقام هدایتشدگان ویژه مثل سلمان و ابوذر و کمیل و هفتاد و دو نفر اصحاب ابی عبد اللّه را که در رأس هدایتشدگان اولین و آخرین هستند و کسانی چون ابو حمزه ثمالی و یونس به عبد الرحمن و زاره بن اعین و علمای بزرگی چون کلینی و صدوق و شیخ طوسی و شیخ مفید و سلاّر و خواجه نصیر طوسی و علامه حلی و شیخ بهائی و میرداماد و صدر المتألهین و شیخ انصاری و حاج میرزا حسن شیرازی و نیز خانمهایی که نامشان در شش جلد کتاب ریاحین الشریعه آمده است و...
را حساب کنیم،به مقام خدیجه کبری بهتر پی میبریم و نقش او را در
هدایت انسانها بیشتر در مییابیم.مضافا اینکه هدایت هریک از این افراد بهتر از آنچه خورشید بر آن میتابد و غروب میکند باشد.
همه اینها براساس فرمایش پیامبر با مال خدیجه و زحمت علی بن ابیطالب ممکن شده است و این معنی واقعی بهرهگیری از فرصت مال و فرصت قدرت و شجاعت است.
ثروت فرصت بسیار زیبایی است و از نظر اسلام،پولدار بخیل سنگدلترین و شقیترین و بدبخبتترین مردم است،زیرا او بهترین فیوضات الهی را با چشم باز از دست میدهد. 18
در سورهآل عمران(180)و سورهتوبه(76)،عذابی که خداوند برای پولداران بخیل برشمرده عذاب سنگینی است که گمان نمیکنم پولداران مسلمان هم خیلی به این آیاتباور داشته باشند و به واقع نمیدانم آنها با این آیاتچه میخواهند بکنند؟
در روزگار خودمان مرد بخیلی را میشناسم که بخلش به راستی شگفتآور است.او به عمرش کتوشلواری که سفارش آن را به خیاط داده باشد نپوشیده است.اغلب یکدست کتوشلوار بازاری را هشت سال یا ده سال میپوشد.دندانهایش ریخته ولی حاضر نیست دندان بگذارد.وقتی هم برای خرید ناهار میرود،اگر ظهر باشد،میرود مغازه کلهپاچهفروشی نصف کاسه آب کلهپاچه که از صبح زیاد کرده به کمترین قیمت میخرد و میخورد.و همه اینها درحالی است که اگر یک روز در حجرهاش را ببندد یا پولش را از بانک بیرون بکشد،شاید یک پنجاهم کل کشور را فلج کند.
این فرد مستحق آتش است،درحالیکه میتواند نباشد.کافی است بداند که قرآن 22 بار درباره یتیمان سخن گفته 19 و مقداری از این همه
سرمایه را خرج ایتام کند و صد تا خانه برای صد یتیم بسازد.بگذریم از اینکه اگر بخواهد،با گوشهای از ثروتش میتواند برای 20 هزار یتیم خانه بسازد یا پنجهزار دختر و پسر را به خانه بخت بفرستد و به همه خانه بدهد و...اما از این فرصت استفاده نمیکند.نه خودش میخورد و نه به دیگران نفعی میرساند.این انسانها بیچارهترین انسانهای تاریخ هستند،چون عالیترین فرصتها را خدا به آنان داده ولی کمترین بهرهای از آن نمیبرند.اینها همان کسانی هستند که قرآن در سوره آل عمران دربارهشان میگوید:
«وَ لاٰ یَحْسَبَنَّ الَّذِینَ یَبْخَلُونَ بِمٰا آتٰاهُمُ اللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ هُوَ خَیْراً لَهُمْ بَلْ هُوَ شَرٌّ لَهُمْ سَیُطَوَّقُونَ مٰا بَخِلُوا بِهِ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ وَ لِلّٰهِ مِیرٰاثُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ اللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ». 20
و کسانیکه خدا به آنچه از فضلش به آنان داده بخل میورزند،گمان نکنند که آن بخل به سود آنان است،بلکه آن بخل به زیانشان خواهد بود.
به زودی آنچه به آن بخل ورزیدند در روز قیامت طوق گردنشان میشود.
و میراث آسمانها و زمین فقط در سیطره مالکیّت خداست،و خدا به آنچه انجام میدهید،آگاه است.
خداوند تمام ثروت چنین افرادی را در جهنم به طوق فلزی آتشینی تبدیل میکند و به گردنشان میاندازد تا در جهنم هم با پولشان خوش باشند.
این مقدمه را آوردم برای اینکه فرصتشناسی را در سیره عملی دو امام بزرگوار به تصویر بکشم.وجود مبارک امام مجتبی میفرمایند:
«دخلت علی أمیر المؤمنین و هو یجود بنفسه لما ضربه ابن ملجم فجزعت لذلک فقال لی:أتجزع؟فقلت:و کیف لا أجزع و أنا أراک علی حالک هذه...».
وقتی ضربت ابن ملجم تمام بدن پدرم را تحت تأثیر قرار داد و دیگر برای من معلوم شد ایشان از دست میرود،کنار بستر ایشان نشستم و گریه کردم؛گریهای از سر سوز و با ناله.همه وجودم داشت گریه میکرد.ایشان فرمود:آیا ناله میکنی و اشک میریزی؟عرض کردم:چگونه گریه نکنم درحالیکه تو را در این حال میبینم؟
امیر المومنین در آن حال وخیم که ساعتی به پایان عمر شریفش نمانده چقدر زیبا فرصت را غنیمت میشمارد!امام حسن میفرماید:پدرم فرمود:
«ألا اعلمک خصالا أربع إن أنت حفظتهن نلت بهن النجاة و إن أنت ضیعتهن فاتک الداران؟».
میخواهی چهار چیز یادت بدهم که اگر به آنها عمل کنی،سعادت دنیا و آخرت نصیبت میشود و اگر انها را رعایت نکنی،دنیا و آخرتت بر باد است؟
واقعا،چقدر عجیب است این رفتار و چقدر زیباست این طرز غنیمت دانستن فرصت!انسان در بستر مرگ دستوپا بزند ولی در عین حال بستر مرگ را به کلاس درس تبدیل کند و یک امام معصوم به امام معصوم دیگر درس بدهد.
سرمایهای در این عالم بزرگتر و پرمایهتر از عقل وجود ندارد.
این خیلی سخن مهمی است.زیرا انسان سرمایهای سنگینتر و بالاتر از عقل که مایه اندیشه و تفکر است ندارد.در داستان اصحاب کهف، قدرت اندیشه بود که تعدادی درباری کافر مشرک بیدین را با پروردگار عالم پیوند داد و سبب شد از دربار و پستومقام دل بکنند و از سرزمین خود فرار کنند و در آن غار حاضر شوند.مشقت فرار و اضطراب آن خستهشان کرده بود.خوابیدند تا بعد از بیدار شدن فکری برای خود بکنند.وقتی بیدار شدند،بزرگشان تلمیخا گفت گرسنهمان
است،چقدر خوابیدیم؟نظرها مختلف بود،گفتند یک روز،نصف روز یا بیشتر،بالاخره خوابیدیم و خستگیمان در رفت.قرار شد یکیشان برود غذا تهیه کند و برگردد.از غار سرازیر شد آمد نزدیک دروازده شهر دید دروازه به کلی فرق کرده و بالای دروازه به زبان آن روز پرچم زدهاند که «لا اله الا اللّه». تعجب کرد که ما بیداریم یا خوابیم؟غار همان غار است،کوه همان کوه است،ولی شهری که ما در آن زندگی میکردیم همهچیزش عوض شده و تغییر کرده!در این یک روز چه اتفای افتاده؟بههرحال،از مغازه غذافروشی به اندازه پنج شش نفر غذا خواست.غذا را گرفت و تا پولش را پرداخت کرد مغازهدار مچش را گرفت که گنجها کجاست؟گفت:گنج کدام است؟گفت:تاریخ پول را نگاه کن،متعلق به سیصدونه سال قبل است.سه قرن میشود که این پول ضرب شده!؟گفت:واللّه،ما دیروز از این شهر بیرون رفتیم!گفت:
نکند شما همان اصحاب کهف هستید که خدا به وسیله پیغمبران خبرتان را داده؟خلاصه،مردم دنبالش آمدند تا نزدیک غار.گفت:رفقای من ممکن است بترسند،شما صبر کنید تا من بروم به آنها آمادگی بدهم.
رفت و ماجرا را تعریف کرد که خدا ما را پذیرفته و سیصدونه سال اینجا در خواب بودیم.مردم هم در نزدیکی غار منتظر ما هستند.اینجا بود که همه دست به دعا بلند کردند و گفتند:انیس ما،مولای ما،ما دیگر نمیخواهیم به میان مردم برگردیم.و دوباره به خواب رفتند 21 تا بار دیگر امام عصر بیدارشان کد که جزو دولت ایشان باشند.
غنیمت دانستن فرصت عقل و فکر و اندیشه این است.اینکه انسان از خودش سوال کند چگونه زندگی کنم،چگونه ثروت و شهوت و چشم و گوشم را خرج کنم؟جواب همه اینها با غنیمت شمردن فرصت تفکر به دست میآید.بسیاری از کارهای بزرگ و تصمیمات بزرگ به سبب
لحظهای اندیشه واقع شده است که ثمرات آن گاهی نه تنها خود انسان که فرزندان او را نیز شامل میشود.
هوا گرم بود.باغبان لب جوی آبی از درون باغ میگذشت نشسته بود.
میوهها هم تازه رسیده بودند.همینطور که به آب نگاه میکرد یک مرتبه سیب قرمزی را دید که در آب افتاده است.آن را از آب گرفت و دید عجب خنک است،با خودش فکر کرد هنوز درختان ما سیبش این طور نرسیده!گازی به آن زد و کمی از آن را خورد.خوشمزه بود.در همین لحظه ناگهان به ذهنش خطور کرد که سیب مال چهکسی بود که ما خوردیم؟بنا نبود مال مردم بخوریم.البته،خوردن سیبی که آب میآورد عیبی ندارد،ولی مثبت موشکافیهایی از این دست هم میکند.
خلاصه،برای پیدا کردن صاحب آن سیب مسیر جوی را دنبال کرد و بالاخره باغی که درختهایش چنین سیب سرخ و سفیدی داشته باشد را پیدا کرد و در زد و سراغ صاحب باغ را گرفت.گفتند او در بازار مغازه دارد.آدرس را گرفت و پیش صاحب باغ رفت و گفت:آقا،ما باغبانیم و سواد زیادی نداریم.لب جوی نشسته بودیم که دیدیم سیبی از باغ شما در آب افتاده.آن را برداشتیم و کمی از آن خوردیم.حالا یا وجهش را قبول کنید یا راضی باشید.گفت:واللّه،نه پولش را میخواهم و نه راضی میشوم.گفت:پس من چه کنم؟پرسید:زن داری؟گفت:نه!گفت:اگر میخواهی رضایت بدهم،باید دختر مرا بگیری.گفت:برای خوردن یک سیب که دختر به آدم نمیدهند!گفت:اینکه آمدی از من رضایت بگیری نشان میدهد آدم خداترسی هستی و از قیامت هراس داری.من هم راضی نیستم مگر اینکه دختر مرا بگیری.گفت:من پول ازدواج و عروسی کردن ندارم.گفت:من پول عروسی را خودم میدهم،جلسه را
هم خودم میگیرم،شام عروسی را هم خودم میدهم،مشکل این است که دختر من هم کور است هم کر است و هم شل.باغبان در دلش گفت:
خدایا،ما یک سیب که بیشتر نخوردیم این چه حکایتی است؟من از این دختر چگونه نگهداری کنم؟بعد رو به صاحب باغ کرد و گفت:
نمیشود این شرط را با من نکنید؟گفت:شرط من همین است که گفتم! خداترسی و تقوا مانع شد شرط را قبول نکند گفت:باشد قبول است.آن زمان هم رسم نبود دختر را به پسر نشان بدهند.شب عروسی وقتی عروس را آوردند،داماد دید حورالعینی که خدا در سورهواقعه به مومنین وعده داده همسر خود اوست.از اتاق بیرون آمد و پدر دختر را صدا کرد و گفت:شما تقلب کردی؟تو گفتی دخترم کور است؟!گفت:
منظورم این بود که چشمش خلاف نکرده و از حرام کور است.پاو گوشش هم از حرام شل و کرند.
این پاداش خداترسی و تفکر است.اگر او درباره چگونه زیستنش فکر نکرده بود هرگز برای جلب رضایت صاحب باغ نمیرفت و این نعمت نصیبش نمیشد.علاوه بر این،سال بعد خدا فرزندی به این زوج صالح داد که اسمش را احمد گذاشتند و این کودک همان کسی است که امروز معروف به مقدس اردبیلی 22 است.انسان والا و باکرامت و باعظمتی که هروقت در مسائل علمی مشکلی پیدا میکرد به بارگاه امیر مومنان میرفت و پاسخ مساله اشرار از ایشان درخواست میکرد.یکی از شاگردان ایشان نقل کرده است که نیمه شبی آهسته دنبال ایشان راه افتادم.دیدم در صحن حضرت امیر المؤمنین که قفل بود باز شد و ایشان وارد حرم مطهر گردید.بهد،خطاب به حضرت عرض کرد:ای دریای علم خدا، من در این مسأله مشکل دارم،میخواهم فتوا بدهم،چه کنم؟ندایی از ضریح آمد که پسرم مهدی در کوفه منتظر است.برو جوابش را بگیر. 23
این مرد نتیجه آن زنومرد صالح است.ما هم باید فرصت را غنیمت بشماریم و فکر کنیم که چهطور باید زندگی کنیم،با چه کسی زندگی کنیم،چه همسری انتخاب کنیم و....؟و در تمام این کارها عقلمان را معیار عمل قرار بدهیم.
هیچ تهیدستیای بدتر از جهل و نفهمی نیست.
نفهمی بد دردی است.انسان نفهم نه زن درستی میگیرد،نه شوهر درستی میکند،نه پول درستی در میآورد،نه رفیق درستی دارد و نه زندگی درستی میکند.خلاصه،همهچیزش بر پایه نفهمی است.
وحشتی بدتر از خودبینی نیست.
خودبینی فرهنگ شیطان است.قرآن کریم میفرماید:پس از آنکه آدم خلق شد،به امر خدا همه فرشتگان جز ابلیس بر او سجده کردند.وقتی خداوند از او پرسید:من امر کردم بر آدم سجده کنید،چرا سجده نکردی؟گفت:چرا سجده کنم؟تو او را از خاک آفریدی و مرا از آتش:
«فَإِذٰا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی فَقَعُوا لَهُ سٰاجِدِینَ. فَسَجَدَ الْمَلاٰئِکَةُ کُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ. إِلاّٰ إِبْلِیسَ أَبیٰ أَنْ یَکُونَ مَعَ السّٰاجِدِینَ. قٰالَ یٰا إِبْلِیسُ مٰا لَکَ أَلاّٰ تَکُونَ مَعَ السّٰاجِدِینَ. قٰالَ لَمْ أَکُنْ لِأَسْجُدَ لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصٰالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ. قٰالَ فَاخْرُجْ مِنْهٰا فَإِنَّکَ رَجِیمٌ. وَ إِنَّ عَلَیْکَ اللَّعْنَةَ إِلیٰ یَوْمِ الدِّینِ». 24
پس چون او را درست و نیکو گردانم و از روح خود در او بدمم،برای او سجدهکنان بیفتید.پس همه فرشتگان بدون استثناء سجده کردند.مگر ابلیس که از اینکه با سجدهکنان باشد،امتناع کرد.خدا گفت:ای ابلیس،تو را چه شده که با سجدهکنان نیستی؟گفت:من آن نیستم که برای بشری که او را از گلی خشک و برگرفته از لجنی متعفّن و تیرهرنگ آفریدی، سجده کنم.خدا گفت:از اینجایگاه والا که مقام مقربان است بیرون رو که رانده شدهای.و بیتردید تا روز قیامت لعنت بر تو خواهد بود.
-«قٰالَ مٰا مَنَعَکَ أَلاّٰ تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُکَ قٰالَ أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِی مِنْ نٰارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ. قٰالَ فَاهْبِطْ مِنْهٰا فَمٰا یَکُونُ لَکَ أَنْ تَتَکَبَّرَ فِیهٰا فَاخْرُجْ إِنَّکَ مِنَ الصّٰاغِرِینَ». 25
خدا فرمود:هنگامی که تو را امر کردم،چه چیز تو را مانع شد که سجده نکردد؟گفت:من از او بهترم:مرا از آتش پدید آوردی و او را از گل آفریدی.خدا فرمود:ای ازن یجایگاه و منزلتت که عرصه فروتنی و فرمانبرداری است فرود آی؛زیرا تو را نرسد که در اینجایگاه بلند،بزرگ منشی کنی.پس بیرون شو که قطعا از خوارشدگانی.
هیچ خوشیای لذیذتر از اخلاق خوش نیست.
حسن خلق نعمت بسیار بزرگی است.کسیکه اخلاقش نرم است و با تواضع رفتار میکند درد نمیکشد و دردی هم نمیرساند.وجود مبارک امام حسن مجتبی،علیه السلام،در روایت زیبایی میفرمایند:
«انّ احسن الحسن خلق الحسن». 27
نیکترین نیکیها خلق نیکوست.
خود ایشان هم مصداق بارز این نیکویی بودند.در روایتی معروف گوشهای از حسن خلق ایشان ثبت شده است که برای ما بسیار آموزنده است.
نقل است که در مدینه مردی از اهالی شام که تربیت یافته فرهنگ بنی امیه بود امام حسن،علیه السلام،را در راه دید.جلو امد و مهار اسب را گرفت و شروع به نازا گفتن و لعنت فرستادن به ایشان کرد.امام هم عکسالعملی نشان نداد و فقط به سخنان او گوش داد.پس از آنکه آن مرد سخنش تمام شد،امام مجتبی با رویی گشاده و پر لبخند به او سلام کردند و فرمودند:پدر جان،به نظر میرسد در شهر ما غریبی و شاید مرا
با دیگری اشتباه گرفتهای.اگر ناراحتیای داری میتوانم برایت رفع کنم و اگر چیزی لازم داری برایت مهیا کنم.اگر نیاز به راهنمایی داری راهنماییت کنم یا تو را به هرجا که بخواهی برسانم.گرسنه و تشنه هم اگر باشی میتوانم مهمانت کنم.اگر مسافری و جایی برای ماندن نداری، چرا مهمان من نمیشوی و تا روز بازگشت پیش ما نمیمانی؟به هر حال،اگر مشکل داری بگو تا مشکلت را حل کنم....
وقتی سخن حضرت به اینجا رسید پیرمرد گریه کرد و گفت:شهادت میدهم که تو خلیفه خدا هستی و خدا بهتر میداند رسالتش را در کجا قرار دهد.پیش از این تو و پدرت بدترین انسانها در نزد من بودید و شما را دشمن میداشتم ولی از امروز شما محبوبترین انسانها نزد من هستید.سپس،با حضرت به منزل ایشان رفت و تا روز بازگشت مهمان حضرت بود و از آنروز از ارادتمندان اهل بیت قرار گرفت. 28
این نمونهای دیگر از اغتنام فرصت و بهرهگیری از نعمت حلم و حسن خلق برای هدایت مردمان بود.ما نیز باید یابد بگیریم که از فرصتهایمان به خوبی استفاده کنیم و راه درست را در پیش بگیریم.و در چنین موقعیتهایی اختیارمان را از دست ندهیم و به یاد این فرمایش قرآن بیفتیم که:
«یَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةَ ». 29
و با خوبیهای خود نسبت به مردم،بدیهای آنان را نسبت به خود برطرف مینمایند.
و تلاش کنیم که بدیهای مردمان را با خوبی پاسخ دهیم.
(1).دراینباره روایات زیادی وارد شده است.از باب نمونه:
-إمام علی،علیه السلام:بادر الفرصة قبل أن تکون غصة. (شرح نهج البلاغه،ابن أبی الحدید،ج 16،ص 97)
-إمام باقر،علیه السلام:بادر بانتهاز البغیة عند إمکان الفرصة،و لا إمکان کالأیام الخالید مع صحة الأبدان. (تحف العقول،ص 286)
-رسول اللّه،صلی اللّه علیه و آله:واللّه ما یساوی مامضی من دنیاکم هذه بأهداب بردی هذا،و لما بقی منها أشبه بما مضی من الماء بالماء،و کل إلی بقاء و شیک و زوال قریب،فبادروا العمل و أنتم فی مهل الأنفاس،و جدة الأحلاس،قبل أن تأخذوا بالکظم فلا ینفع الندم. (بحار الانوار،ج 77،ص 183 و 184)
(2). «إِنَّ الَّذِینَ یَتْلُونَ کِتٰابَ اللّٰهِ وَ أَقٰامُوا الصَّلاٰةَ وَ أَنْفَقُوا مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ سِرًّا وَ عَلاٰنِیَةً یَرْجُونَ تِجٰارَةً لَنْ تَبُورَ». فاطر،29.
(3).نحل،97.
(4).فجر،27-30.
(5).اشاره است به این سخن حضرت قاسم به الحسن است:مدینة المعاجز،سید هاشم بحرانی،ج 4،ص 215: «...زین العابدین علیه السلام یقول:لما کان الیوم الذی استشهد فیه أبی علیه السلام،جمع أهله و أصحابه فی لیلة ذلک الیوم،فقال لهم:یا أهلی و شیعتی إتخذوا هذا اللیل جملا لکم،فانهجوا بأنفسکم،فلیس المطلوب غیری، ولو قتلونی ما فکروا فیکم،فانجوا رحمکهم اللّه،فأنتم فی حل وسعد من بیعتی و عهدی الذی عاهدتمونی.فقال إخوته و أهله و أنصاره بلسان واحد:واللّه،یا سیدنا یا أبا عبد اللّه،لا خذلناک أبدا!واللّه لا قال الناس:ترکوا إمامهم،و کبیرهم و سیدهم وحده حتی قتل،و نبلو بیننا و بین اللّه عذرا و لا نخلیک أو نقتل دونک.فقال لهم علیه السلام:یا قوم إنی فی غد اقتل و تقتلون کلکم معی،و لا یبقی منکم واحد.فقالوا:الحمد للّه الذی أکرمنا بنصرک،و شرفنا بالقتل معک،أو لا نرضی أن نکون معک فی درجتک یابن رسول اللّه؟فقال:جزاکم اللّه خیرا،و دعا لهم بخیر فأصبح و قتل وقتلوا معه أجمعون.-
-فقال له القاسم بن الحسن:و أنا فیمن یقتل،فاشفق علیه.فقال له:یا بنی کیف الموت عندک؟!قال:یا عم أحلی من العسل.فقال:أی واللّه فداک عمک إنک لاحد من یقتل من الرجال معی،بعد أن تبلو ببلاء عظیم....».
(6).امام سجاد،علیه السلام،در ذیل روایتی جالب که در پی میآید در تفسیر آیه «وَ مِنْ وَرٰائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلیٰ یَوْمِ یُبْعَثُونَ» فرمودهاند:البرزخ هو القبر.در اینکه قبر انسان باغی از باغهای بهشت یا حفرهای از حفرههای دوزخ است روایات زیادی وارد شده است.مطلب بالا در حقیقت نتیجه قیاس این روایات با هم است.ر ک:بحار الأنوار، ج 6،ص 159: «قال علی بن الحسین،علیهما السلام:أشد ساعات ابن آدم ثلاث ساعات:الساعة التی یعاین فیها ملک الموت،و الساعد التی یقوم فیها من قبره، و الساعة التی یقف فیها بین یدی اللّه تبارک و تعالیفإما إلی الجنة و إما إلی النار.ثم قال:إن نجوت یابن آدم عند الموت فأنت أنت و إلا هلکت،و إن نجوت یابن آدم حین توضع فی قبرک فأنت أنت و إلا هلکت،و إن نجوت حین یحمل الناس علی الصراط فأنت أنت و إلا هلکت،و إن نجوت حین یقول الناس لرب العالمین فأنت أنت و إلا هلکت.ثم تلا: «وَ مِنْ وَرٰائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلیٰ یَوْمِ یُبْعَثُونَ». قال:هو القبر،و إن لهم فیه لمعیشة ضنکا،واللّه إن القبر لروضة من ریاض الجنة،أو حفرة من حفر النار.ثم أقبل علی رجل من جلسائه فقال له:قد علم ساکن السماء ساکن الجنة من ساکن النار فأی الرجلین أنت؟و أی الدارین دارک؟»
برای اطلاع بیشتر درباره عالم برزخ ر ک:بحار الانوار،ج 6،باب 8،ص 202:
أحوال البرزخ و القبر و عذابه و سؤاله و سائر ما یتعلق بذلک.
(7).غاشیه،8-16.
(8)نهج البلاغه،ج 2،ص 161.
(9)در روایت زیبایی،امام سجاد،علیه السلام،مردم را به شش گروه تقسیم میکنند و وضع مومن را در کنار پنج گروه دیگر توضیح میدهند.ر ک:خصال شیخ صدوق، باب ششم،ص 238:«قال زرارة بن أوفی:دخلت علی علی بن الحسین، علیهم السلام،فقال:یا زرارة،الناس فی زماننا علی ست طبقات:أسد و ذئب و ثعلب-
-و کلب و خنزیر و شاة،فأما الاسد فملوک الدنیا یحب کل واحد منهم أن یغلب و لا یغلب.و أما الذئب فتجارکم یذمون إذا اشتروا و یمدحون إذا باعوا،و أما الثعلب فهؤلاء الذین یأکلون بأدیانهم و لا یکون فی قلوبهم ما یصفون بألسنتهم،و أما الکلب یهر علی الناس بلسانه و یکرمه الناس من شر لسانه.و أما الخنزیر فهؤلاء المخنثون و أشباههم لا یدعون إلی فاحشة إلا أجابوا،و أما الشاة فالمؤمنون الذین تجز شعورهم و یؤکل لحومهم و یکسر عظمهم فکیف تصنع الشاة بن أسد و ذئب و ثعلب و کلب و خنزیر؟».
(10).طه،124.
(11).نازعات،1.
(12).العین،ج 1،ص 357.
(13).غافر،46.
(14).أمالی شیخ طوسی،ص 438: «عن أبی جعفر،علیه السلام،قال:کان غلام من الیهود یأتی النبی،صلی اللّه علیه و آله،کثیرا حتی استخفه،و ربما أرسله فی حاجة،و ربما کتب له الکتاب إلی قوم،فافتقده أیاما فسأل عنه،فقال له قائل:ترکته فی آخر یوم من أیام الدنیا؟فأتاه النبی فی ناس من أصحابه،و کان له،علیه السلام،برکة لا یکاد یکلم أحدا إلا أجابه،فقال:یا غلام!ففتح عینیه و قال:لبیک یا أبا القاسم!قال:قل أشهد أن لا إله إلا اللّه و أنی محمدا رسول اللّه.فنظر الغلام إلی أبیه،فلم یقل له شیئا.ثم ناداه رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله ثانیة و قال له مثل قوله الأول.فالتفت الغلام إلی أبیه فلم یقل له شیئا.ثم ناداه رسول اللّه،صلی اللّه علیه و آله،ثالثة.فالتفت الغلام إلی أبیه فقال:
إن شئت فقل و إن شئت فلا.فقال الغلام:أشهد أن لا إله إلا اللّه،و أنک رسول للّه و مات مکانه.فقال رسول اللّه،صلی اللّه علیه و آله،لأبیه:اخرج عنا!ثم قال،علیه السلام، لأصحابه:غسلوه و کفنوه و آتونی به لأصلی علیه،ثم خرج و هو یقول:الحمد للّه الذی أنجی بی الیوم نسمة من النار».
روایت دیگری دراینباره داریم که اندکی با این روایت تفاوت دارد.ر ک:المصنف، ابن أبی شبیه کوفی،ج 3،ص 231: «کان شاب یهودی یخدم النبی،-
-صلی اللّه علیه و آله،فرمض فأتاه النبی یعوده فقال:أفتشهد أن لا إله إلا اللّه و أنی رسول اللّه؟قال:فجعل ینظر إلی أبیه فقال:قل کما یقول لک محمد.قال:ثم مات فقال النبی، صلی اللّه علیه و آله:صلوا علی صاحبکم».
(15).صالحی شامی،سبل الهدی و الرشاد،ج 6،ص 238.این روایت با الفاظ مختلفی چون «خیرا لک من ان یکون لک حمر النعم»،«خیرا لک من الدنیا و ما فیها»، و«خیرا لک مما طلعت علیه الشمس» نیز آمده است،ولی مشهور آنها روایت «حمر النعم» است.ر ک:ابن بطریق،العمدة،ص 145؛صحیح بخاری،جزء رابع، ص 53؛بحار الأنوار،ج 1،ص 184 و...
(16).أمالی شیخ طوسی،ص 468.
(17).شجرة طوبی،محمد مهدی حائری،ج 2،ص 233.
(18)واژه بخل و مشتقات آن 7 بار در قرآن به کار رفته است:آل عمران،180؛نساء، 37؛توبه،76؛محمد،37-38؛حدید،24؛لیل،8.روایات بسیاری نیز در مذمت بخل وارد شده است.از جمله:
-رسول اللّه،صلی اللّه علیه و آله:البخیل بعید من اللّه،بعید من الناس،قریب من النار.
(بحار الانوار،ج 73،ص 308،ح 37)
-امام علی،علیه السلام:النظر إلی البخیل یقسی القلب (تحف العقول،ص 214).نیز:
عجبت للبخیل یستعجل الفقر الذی منه هرب،و یفوته الغنی الذی إیاه طلب،فیعیش فی الدنیا عیش الفقراء،و یحاسب فی الآخرة حساب الأغنیاء.
-امام صادق،علیه السلام،عجبت لمن یبخل بالدنیا و هی مقبلة علیه،أو یبخل بها و هی مدبرة عنه،فلا الإنفاق مع الإقبال یضره،و لا الإمساک مع الإدبار ینفعه. (بحار الانوار، ج 72،ص 199،ح 28 و ج 73،ص 300)
(19)در این آیات:بقره،83 و 177 و 215 و 220؛نساء،2 و 3 و 6 و 8 و 10 و 36 و 127؛انعام،152؛انفال،41؛اسراء،34؛کهف،82؛حشر،7؛إنسان،8؛فجر،17؛ بلد،15؛ضحی،6 و 9؛ماعون،2.
(20).آل عمران،180.
(21).داستان اصحاب کهف در سورهکهف آیات9-27 آمده است.روایات نیز گوشههای دیگری از این داستان را بیان داشتهاند.برای نمونه،داستان آنان از زبان امیر المومنین در پاسخ به سوال یک یهودی چنین است:قصص الانبیاء راوندی، ص 259 و بحار الأنوار،ج 14،ص 412: «...فوقف الحبر الآخر و قال:یا علی، أخبرنی عن قوم کانوا فی أول الزمان فماتوا ثلاث مائة و تسع سنین ثم أحیاهم اللّه ما کان قصتهم؟فابتدأ علی،علیه السلام،و أراد أن یقرأ سورةالکهف.فقال الحبر:ما أکثر ما سمعنا قرآنکم،فإن کنت عالما بهم أخبرنا بقصة هؤلاء و بأسمائهم و عددهم و اسم کلبهم و اسم کهفهم و اسم ملکهم و اسم مدینتهم.فقال علی،علیه السلام:لا حول و لا قوة إلا باللّه العلی العظیم،یا أخا الیهود،حدثنی محمد صلی اللّه علیه و آله أنه کان بأرض الروم مدینة یقال لها أقسوس و کان لها ملک صالح فمات ملکهم فاختلفت کلمتهم فسمع بهم ملک من ملوک فارس یقال له دقیانوس.فأقبل فی مائة ألف حتی دخل مدینة أقسوس فاتخذها دار مملکته و اتخذ فیها قصرا طوله فرسخ فی عرض فرسخ و اتخذ فی ذلک القصر مجلسا طوله ألف ذراع فی عرض مثل ذلک من الرخام الممرد و اتخذ فی ذلک المجلس أربعة آلاف أسطوانة من ذهب و اتخذ ألف قندیل من ذهب لها سلاسل من اللجین تسرج بأطیب الادهان و اتخذ فی شرقی المجلس ثمانین کوة و لغربیه کذلک،و کانت الشمس إذا طلعت طلعت فی المجلس کیفما دارت،و اتخذ فیه سریرا من ذهب طوله ثمانون ذراعا فی عرض أربعین ذراعا،له قوائم من فضة مرصعة بالجواهر،و علاه بالنمارق،و اتخذ من یمین السریر ثمانین کرسیا من الذهب مرصعة بالزبرجد الاخضر،فأجلس علیها بطارقته،و اتخذ من یسار السریر ثمانین کرسیا من الفضة مرصعة بالیاقوت الاحمر فأجلس علیها هراقلته.ثم علا السریر فوضع التاج علی رأسه.فوثب الیهودی فقال:مم کان تاجه؟قال:من الذهب المشبک، له سبعة أرکان علی کل رکن لولؤة بیضاء تضئ کضوء المصباح فی اللیلة الظلماء، و اتخذ خمسین غلاما من أولاد الهراقلة فقرطقهم بقراطق الدیباج الاحمر،و سرولهم بسراویلات الحریر الاخضر،و توجهم و دملجهم و خلخلهم،و أعطاهم أعمدة من الذهب،و وقفهم علی رأسه،و اتخذ ستة غلمة وزارءة،فأقام ثلاثة عن یمینه،و ثلاثة-
-عن یساره.فقال الیهودی:ما کان أسماء الثلاثة و الثلاثة؟فقال علی،علیه السلام:الذین عن یمینه أسماؤهم تملیخاتلمیخا نیز ضبط شده استو مکسلمینا و میشیلینا،و أما الذین عن یساره فأسماؤهم مرنوس و دیرنوس و شاذریوس،و کان یستشیرهم فی جمیع أموره.و کان یجلس فی کل یوم فی صحن داره و البطارقة عن یمینه و الهراقلة عن یساره،و یدخل ثلاثة غلمة فی ید أحدهم جام من ذهب مملوء من المسک المسحوق،و فی ید الآخر جام من فضة مملوء من ماء الورد،و فی ید الآخر طائر أبیض له منقار أحمر.فإذا نظر الملک إلی ذلک الطائر صفر به فیطیر الطائر حتی یقع فی جام ماء الورد فیتمرغ فیه،ثم یقع علی جام المسک فیحمل ما فی الجام بریشه و جناحه،ثم یصفر به الثانیة فیطیر الطائر علی تاج الملک فینفذ ما فی ریشه و جناحه علی رأس الملک.فلما نظر الملک إلی ذلک عتا و تجبر فادعی الربوبیة من دون اللّه، و دعا إلی ذلک وجوه قومه،فکل من أطاعه علی ذلک أعطاه و حباه و کساه،و کل من لم یبایعه قتله فاستجابوا له رأسا،و اتخذ لهم عیدا فی کل سنة مرة،فبیناهم ذات یوم فی عید و البارقة عن یمینه و الهراقلة عن یساره إذ أتاه بطریق فأخبره أن عساکر الفرس قد غشیه فاغتم لذلک حتی سقط التاج عن رأسه فنظر إلیه أحد الثلاثد الذین کانوا عن یمینه یقال له تملیخاو کان غلامافقال فی نفسه:لو کان دقیانوس إلها کما یزعم إذا ما کان یغتم و لا یفزع،و ما کان یبول و لا یتغوط،و ما کان ینام،و لیس هذه من فعل الاله،قال:و کان الفتیة الستة کل یوم عند أحدهم و کانوا ذلک الیوم عند تملیخا،فاتخذ لهم من طیب الطعام،ثم قال لهم:یا إخوتاه،قد وقع فی قلبی شئ منعنی الطعام و الشراب و المنام.قالوا:و ما ذاک یا تملیخا؟قال:أطلت فکری فی هذه السماء فقلت:من رفع سقفها محفوظة بلا عمد و لا علاقة من فوقها؟و من أجری فیها شمسا و قمرا آیتان مبصرتان؟و من زینها بالنجوم؟ثم أطلت الفکر فی الارض فقلت:
من سطحها علی ظهر الیم الزاخر؟و من حبسها بالجبال أن تمید علی کل شئ؟و أطلت فکری فی نفسی من أخرجنی جنینا من بطن أمی؟و من غذانی؟و من ربانی؟إن لها صانعا و مدبرا غیر دقیوس الملک،و ما هو إلا ملک الملوک و جبار السماوات.فانکبت الفتیة علی رجلیه یقبلونها و قالوا:بک هدانا اللّه من الضلالة إلی الهدی فأشر علینا.-
-قال:فوثب تملیخا فباع تمرا من حائط له بثلاثة الآف درهم و صرها فی ردنه و رکبوا خیولهم و خرجوا من المدینة،فلما ساروا ثلاثة أمیال قال لهم تملیخا:یا إخوتاه، جاءت مسکنة الآخرد و ذهب ملک الدنیا،انزلوا عن خیولکم و امشوا علی أرجلکم، لعل اللّه أن یجعل لکم من أمرکم فرجا و مخرجا،فنزلوا عن خیولهم و مشوا علی أرجلهم سبعة فراسخ فی ذلک الیوم فجعلت أرجلهم تقطر دما.قال:فاستقبلهم راع فقالوا:یا أیها الراعی،هل من شربة لبن أو ماء؟فقال الراعی:عندی ما تحبون و لکن أری وجوهکم وجوه الملوک و ما أظنکم إلا هرابا من دقیوس الملک،قالوا:یا أیها الراعی،لا یحل لنا الکذب،أفینجینا منک الصدق؟فأخبروه بقصتهم فانکب الراعی علی أرجلهم یقبلها و یقول:یا قوم،لقد وقع فی قلبی ما وقع فی قلوبکم و لکن امهلونی حتی أرد الاغنام علی أربابها و ألحق بکم،فتوقفوا له فرد الاغنام و أقبل یسعی یتبعه الکلب له.قال:فوثبت الیهودی فقال:یا علی،ما کان اسم الکلب و مالونه؟فقال علی، علیه السلام:لا حول و لا قوة إلا باللّه العلی العظیم،أما لون الکلب فکان أبلقا بسواد، و أما اسم الکلب فقطمیر.فلما نظر الفتیة إلی الکلب قال بعضهم:إنا نخاف أن یفضحنا بنباحه،فألحوا علیه بالحجارة،فأنطق اللّه تعالیجل ذکره الکلب:ذرونی حتی أحرسکم من عدوکم فلم یزل الراعی یسیر بهم حتی علاهم جبلا فانحط بهم علی کهف یقال له الوصید،فإذا بفناء الکهف عیون و أشجار مثمرة،فأکلوا من الثمر و شربوا من الماء و جهنم اللیل فآووا إلی الکهف و ربض الکلب علی باب الکهف و مد یدیه علیه،فأوحی اللّه تعالیعز و علا إلی ملک الموت بقبض أرواحهم،و وکل اللّه بکل رجل ملکین یقلبانه من ذات الیمین إلی ذات الشمال،و من ذات الشمال إلی الیمین، فأوحی اللّه تعالیعز و علا إلی خزان الشمس فکانت تزاور عن کهفهم ذات الیمین، و تقرضهم ذات الشمال،فلما رجع دقیوس من عیده سأل عن الفتیة فأخبر أنهم خرجوا هرابا،فرکب فی ثمانین ألف حصان،فلم یزل یقفو أثرهم حتی علا فانحط إلی کهفهم.
فلما نظر إلیهم إذا هم نیام،فقال الملک:لو أردت أن أعاقبهم بشئ لما عاقبتهم بأکثر مما عاقبوا به أنفسهم و لکن ایتونی بالبنائین فسد باب الکهف بالکلس و الحجارة و قال لاصحابه:قولوا لهم:یقولوا لالههم الذی فی السماء لینجیهم و أن یخرجهم من هذا-
-الموضع.قال علی،علیه السلام:یا أخا الیهود،فمکثوا ثلاث مائة سند و تسع سنین، فلما أراد اللّه أن یحییهم أمر إسرافیل الملک أن ینفخ فیهم الروح،فنفخ فقاموا من رقدتهم،فلما أن بزغت الشمس قال بعضهم:قد غفلنا فی هذه اللیلة عن عبادة إله السماء،فقاموا فإذا العین قد غارت،و إذا الاشجار قد یبست،فقال بعضهم:إن أمورنا لعجب،مثل تلک العین الغزیرة قد غارت و الاشجار قد یبست فی لیلة واحدة!و مسهم الجوع،فقالوا:ابعثوا بورقکم هذه إلی المدینة فلینظر أیها أزکی طعاما فلیأتکم برزق منه و لیتلطف و لا یشعرن بکم أحدا،قال تملیخا:لا یذهب فی حوائجکم غیری،و لکن ادفع أیها الراعی ثیابک إلی.قال:فدفع الراعی ثیابه و مضی یؤم المدینة،فجعل یری مواضع لا یعرفها،و طریقا هو ینکرها حتی أتی باب المدینة و إذا علیه علم أخضر مکتوب علیه:لا إله إلا اللّه عیسی رسول اللّه،قال:فجعل ینظر إلی العلم و جعل یمسح عینیه و یقول:أرانی نائما؟ثم دخل المدینة حتی أتی السوق فأتی رجلا خبازا فقال:
أیها الخباز،ما اسم مدینتکم هذه؟قال:أقسوس قال:و ما اسم ملککم؟قال:عبد الرحمن،قال:ادفع إلی بهذه الورق طعاما،فجعل الخباز یتعجب م ثقل الدراهم و من کبرها.قال فوثبت الیهودی و قال:یا علی،و ما کان وزن کل درهم منها؟قال:وزن کل درهم عشرة دراهم و ثلثی درهم.فقال الخباز:یا هذا،أنت أصبت کنزا؟فقال تملیخا:
ما هذا إلا ثمن تمر بعتها منذ ثلاث،و خرجت من هذه المدینة،و ترکت الناس یعبدون دقیوس الملک،قال:فأخذ الخباز بید تملیخا و أدخله علی الملک فقال:ما شأن هذا الفتی؟قال الخباز:هذا رجل أصاب کنزا،فقال الملک:یا فتی،لا تخف فإن نبینا عیسی علیه السلام أمرنا أن لا نأخذ من الکنز إلا خمسها،فأعطنی خمسها و امض سالما.فقال تملیخا:انظر أیها الملک فی أمری ما أصبت کنزا.أنا رجل من أهل هذه المدیند.فقال الملک:أنت من أهلها؟قال:نعم،قال:فهل تعرف بها أحدا؟قال:نعم، قال:ما اسمک؟قال:اسمی تملیخا،قال:و ما هذه الاسماء أسماء أهل زماننا،فقال الملک:فهل لک فی هذه المدینة دار؟قال:نعم ارکب أیها الملک معی،قال:فرکب الملک و الناس معه فأتی بهم أرفع دار فی المدینة،قال تملیخا:هذه الدار لی،فقرع الباب فخرج إلیهم شیخ و قد وقع حاجباه علی عینیه من الکبر،فقال:ما شأنکم؟فقال-
-الملک:أتانا هذا الغلام بالعجائب،یزعم ن هذه الدار داره.فقال له الشیخ:من أنت؟ قال:نا تملیخا ابن قسطیکین،قال:فانکب الشیخ علی رجلیه یقبلهما و یقول:هو جدی و رب الکعبة.فقال:أیها الملک هؤلاء الستة الذین خرجوا هرابا من دقیوس الملک.قال:فنزل الملک عن فرسه و حمله علی عاتقه و جعل الناس یقبولن یدیه و رجلیه،فقال:یا تملیخا،ما فعل أصحابک؟فأخبر أنهم فی الکهف،و کان یومئذ بالمدینة ملک مسلم و ملک یهودی فرکبوا فی أصحابهم،فلما صاروا قریبا من الکهف قال لهم تملیخا:إنی أخاف أن تسمع أصحابی أصوات حوافر الخیول فیظنون أن دقیوس الملک قد جاء فی طلبهم،و لکن امهلونی حتی أتقدم فأخبرهم،فوقف الناس فأقبل تملیخا حتی دخل الکهف فلما نظروا إلیه اعتنقوه و قالوا:الحمد للّه الذی نجاک من دقیوس!قال تملیخا:دعونی عنکم و عن دقیوسکم!قال:کم لبثتم؟قالوا:لبثنا یوما أو بعض یوم!قال تملیخا:بل لبثتم ثلاث مائة و تسع سنین،و قد مات دقیوس و انقرض قرن بعد قرن،و بعث اللّه نبیا یقال له المسیح عیسی بن مریم،علیه السلام،و رفعه اللّه إلیه و قد أقبل إلینا الملک و الناس معه قالوا:یا تملیخا،أترید أن تجعلنا فتنة للعالمین؟ قال تملیخا:فما تریدون؟قالوا:ادع اللّه جل ذکره و ندعوه معک حتی یقبض أرواحنا، فرفعوا أیدیهم،فأمر اللّه تعالیبقبض أرواحهم و طمس اللّه باب الکهف علی الناس، فأقبل الملکان یطوفان علی باب الکهف سبعد أیام لا یجدان للکهف بابا،فقال الملک المسلم:ماتوا علی دیننا،أبنی علی باب الکهف مسجدا،و قال الیهودی:لا بل ماتوا علی دینی أبنی علی باب الکهف کنیسة،فاقتتلا فغلب المسلم و بنی مسجدا علیه.یا یهودی،أیوافق هذا ما فی توراتکم؟قال:ما زدت حرفا و لا نقصت،و أنا أشهد أن لا إله إلا اللّه،و أن محمدا عبده و رسوله».
(22).احمد بن محمد اردبیلی معروف به مقدس و محقق اردبیلی(اوائل نیمه اول قرن دهم-993 ق)است که در شهر اردبیل و در عصر صفویه دیده به جهان گشود.
وی پس از تحصیلات ابتدایی،به قصد تحصیلات عالیه به نجف اشرف مهاجرت کرد و با بهرهگیری از فضای علمی و معنوی نجف اشرف مجاورت آن خاک اقدس را پذیرفت و علیرغم دعوتهای مکرری که از سوی امرا و حکام صفوی از-
-او به عمل آمد،تدریس و تدرس در نجف را بر استفاده از مزایای اجتماعی و سیاسی ایران ترجیح داد و پس از شهید ثانی مرجعیت و ریاست تامه شیعه را در نجف بر عهده گرفت.
صاحب اعیان الشیعه اساتید او را چنین بر شمرده است:جمال الدین محمود،شاگرد جلال الدین دوانی؛ملا عبد اللّه یزدی(صاحب حاشیه تهذیب المنطق)؛مولی میرزا جان باغندی.
او با شیخ بهایی و میرزا محمد استر آبادی(صاحب کتاب رجال معروف)همعصر بوده و از بعضی شاگردان شهید ثانی نیز کسب علم نموده است.
علمای بسیاری نیز از محضر ایشان استفاده نمودهاند که برخی از آنان عبارتاند از:
صاحب معالم؛صاحب مدارک؛ملا عبد اللّه شوشتری؛امیر غلام؛امیر فضل اللّه تفرشی.
هنگام فوت از او پرسیدند:به چه کسی میتوانیم رجوع کنیم؟گفت:در شرعیات به امیر غلام،و در عقلیات به امیر فضل اللّه تفرشی.
تألیفات:زبدة البیان فی آیاتاحکام القرآن؛مجمع الفائدة و البرهان فی شرح ارشاد الاذهان علامه حلی؛حدیقة الشیعه در تفصیل احوال پیامبر و ائمه علیهم السلام(به فارسی)؛شرح الهیات تجرید فوشجی؛اثبات واجب تعالی؛اثبات امامت؛تعلیقهای بر شرح مختصر الاصول عضدی؛تعلیقهای بر خراجیه محقق ثانی(این کتاب در مورد مساله خراج و مالیات نوشته شده است)؛استیناس المعنویة(به عربی)در علم کلام؛ اصول الدین.
گفتار بزرگان درباره او:
-علامه حر عاملی درباره او میگوید:مولای بزرگوار،احمد بن محمد اردبیلی، عالم فاضل،مدقق،عابد زاهد،ثقه،پرهیزگار،جلیلالقدر و عظیمالشان میباشد.
-صاحب جامع الرواة،که خود اردبیلی است،میگوید:احمد بن محمد اردبیلی (ره)در جلالت قدر و اعتبار و موثق بودن،مشهورتر از آن است که ذکر گردد او-
-فقیه،متکلم،جلیلالقدر،و عابدترین و پرهیزکارترین مردم عصر خویش بوده است.
-محدث نوری میگوید:عالم ربانی،فقیه و محقق صمدانی،مولی احمد بن محمد اردبیلی،درخت علم و تحقیقات او با انوار درخشان قدس،زهد،اخلاص و کرامات او پوشیده است.
-محدث قمی در کتاب الکنی و الالقاب درباره او میگوید:عالم ربانی،محقق و فقیه بزرگوار احمد بن محمد اردبیلی،در تقوی،جلالت،فضیلت،اصالت،زهد، دیانت،ورع،و امانت مشهورتر از آن است که قلم بر آن احاطه کند یا تحت عدد و شمارش در آید.او متکلم و فقیهی بزرگوار میباشد.
-علامه مجلسی درباره او گفته است:او در ورع و تقوی و زهد به حد نهایی و مرتبت عالیه رسیده است و همانند او را در میان پیشینیان و متأخرین نشنیدهام.خداوند او را با پیشوایان معصوم علیهم السلام محشور دارد.
خصوصیات اخلاقی:در کتاب انوار نعمانیه سید نعمت اللّه جزائری و نیز در روضات الجنات،حوادث و قضایای حیرتانگیزی از آن عالم ربانی نقل شده است که صدور چنین اعمال و کراماتی از دارندگان چنین ارواح وارسته و پاکی با آنهمه اخلاص و پاکی،جای تعجب و شگفتی ندارد.برای نمونه،نامه او به شاه عباس را ذکر میکنیم:
او در ارتباط با رفع گرفتاری یک مسلمان نیازمند،که از ترس شاه عباس به حرم مطهر امیر المؤمنین علی،علیه السلام،پناهنده شده بود و متوسل به آن عالم ربانی گردیده بود،نامهای به این مضمون به شاه عباس نوشت:«بانی ملک عاریت، عباس،بداند اگرچه این مرد اول ظالم بود و اکنون مظلوم مینماید،چنانچه از تقصیر او بگذری،شاید که حق تعالیاز پارهای از تقصیرات تو بگذرد!بنده شاه ولایت:احمد اردبیلی».
شاه عباس در پاسخ نامه اینچنین نوشت:«به عرض میرساند:عباس خدماتی که فرموده بودید به جان منت داشته به تقدیم رسانید،امید که این محب را از دعای خیر فراموش نکنند.کلب آستان علی:عباس».
-وفات:او پس از عمری تلاش و کوشش در راه اسلام و معنویت،سرانجام در ماه صفر سال 993 ق در نجف اشرف به رحمت ایزدی پیوست و در جوار قبر محبوب و معشوق خویش،سرور متقیان در ایوان طلا(سمت راست ورودی حرم) مدفون گردید.
(23).ر ک:دیدار با ابرار.(مولف)
(24).حجر،29-35.
(25).اعراف،12-13.
(26).بحار الأنوار،ج 75،ص 111.
(27)این روایت با سلسله سند جالبی نقل شده است: «حدثنی أبو بکر أحمد بن عمران البغدادی قال:حدثنا أبو الحسن قال:حدثنا أبو الحسن،قال:حدثنا أبو الحسن،قال:
حدثنا الحسن،عن الحسن،عن الحسن:إن أحسن الحسن الخلق الحسن». منظور از أبو الحسن اول محمد بن عبد الرحیم تستری،و منظور از أبو الحسن دوم علی بن أحمد بصری تمار،و مراد از أبو الحسن سوم علی بن محمد واقدی است.حسن اول حسن بن عرفة عبدی،حسن دوم حسن بن أبی الحسن بصری،و سومین آنها امام حسن، علیه السلام،است.ر ک:شیخ صدوق،الخصال،باب اول،ص 29.همچنین این روایت از امیر المومنین نیز وارد شده است.ر ک:فتال نیسابوری،روضة الواعظین،ص 376.
(28).بحار الأنوار،ج 43،ص 344: «أن شامیا راه راکبا فجعل یلعنه و الحسن لا یرد.
فلما فرغ أقبل الحسن،علیه السلام،فسلم علیه وضحک فقال:أیها الشیخ،أظنک غریبا و لعلک شبهت،فلو استعتبتنا أعتبناک،ولو سألتنا أعطیناک،ولو استرشدتنا أرشدناک،ولو استحملتنا أحملناک،و إن کنت جائعا أشبعناک،و إن کنت عریانا کسوناک،و إن کنت محتاجا أغنیناک،و إن کنت طریدا آویناک،و إن کان لک حاجة قضیناها لک.فلو حرکت رحلک إلینا و کنت ضیفنا إلی وقت ارتحالک کان أعود علیک،لان لنا موضعا رحبا و جاها عریضا و مالا کثیرا.فلما سمع الرجل کلامه بکی، ثم قال:أشهد أنک خلیفة اللّه فی أرضه،اللّه أعلم حیث یجعل رسالته و کنت أنت و أبوک أبغض خلق اللّه إلی و الان أنت أحب خلق اللّه إلی و حول رحله إلیه.و کان-
-ضیفه إلی أن ارتحل و صار معتقدا لمحبتهم».
(29).این عبارت در دو آیهاز قرآن آمده است:
-رعد،22: «اَلَّذِینَ صَبَرُوا ابْتِغٰاءَ وَجْهِ رَبِّهِمْ وَ أَقٰامُوا الصَّلاٰةَ وَ أَنْفَقُوا مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ سِرًّا وَ عَلاٰنِیَةً وَ یَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةَ أُولٰئِکَ لَهُمْ عُقْبَی الدّٰارِ».
-قصص،54: «أُولٰئِکَ یُؤْتَوْنَ أَجْرَهُمْ مَرَّتَیْنِ بِمٰا صَبَرُوا وَ یَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةَ وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ یُنْفِقُونَ».
تهران،حسینیه همدانیها رمضان 1386
بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.
پروردگار عالم گوهر عقل را به انسان عطا کرد تا بتواند با بهرهگیری از آن در همه امور اندیشه کند و به نتیجه مثبت برسد. 1 معارف دینی نیز تصریح کردهاند که اندیشیدن در حقایق موجودات،خلقت آسمانها و زمین،وجود خود،احوال گذشتگان،رسالت انبیاء و امامان،و آیاتقرآن کریم از بزرگترین عبادتهاست. 2 این بدان معناست که پاداش و ثواب اندیشیدن از همه عبادتهایی که با زحمت دادن به جسم و بذل مال انجام میشود بیشتر است، 3 چرا که پاداش الهی به تناسب گستردگی و نتیجه و سود عمل به آن تعلق میگیرد.وقتی عقل اعظم نعمتهای خدا باشد،به کار بستن آن هم که همان تفکر و اندیشه است اعظم اعمال میشود و پاداش و اجر آن عمل نیز اعظم پاداشها خواهد بود. 4
روایات بسیار مهمی از حضرات معصومین به ویژه امیر المؤمنین، علیهم السلام،درباره تفکر و اندیشه وارد شده است که یکی از آنها روایتی است که حضرت در آن انسان را از وارد شدن به حیطه تفکرات
زشت و ناپسند منع میکند.ایشان اندیشیدن درباره گناه را یک انحراف و تفکر غلط میداند و میفرماید:درباره گناه به فکر فرو نروید.چرا که فکر گناه و معصیت شما را به انجام آن وا میدارد و آلوده میکند:
«من کثر فکره فی المعاصی دعته إلیها». 5
در روایتی دیگر،حضرا امر به بیدار کردن قلب به وسیله تفکر و اندیشه مثبت میکنند و میفرمایند:
«نبّه بالفکر قلبک». 6
قلبت را با اندیشه کردن از خواب بیدار کن.
زیرا همانگونه که چشم آدمی میخوابد دل هم به خواب میرود و گاه بر اثر این خواب طولانی میمیرد.قرآن کریم از خواب سنگین دل تعبیر به غفلت 7 و روایات از موت قلب به مرگ سیاه 8 تعبیر کردهاند.حضرت حق در قرآن کریم به مرگ و کوری و خواب قلب اشاره کرده و روایات و ادعیه مشحون از این تعابیر است.برای نمونه،امام زین العابدین، علیه السلام،در یکی از دعاهایش میفرماید:
«إلهی ألبستنی الخطایا ثوب مذلتی،و جللنی التباعد منک لباس مسکنتی، و أمات قلبی عظیم جنایت...». 9
قاتلی قلب مرا کشته و میرانده است و آن گناهان سنگینی است که مرتکب شدهام.در روایات،عوامل دیگری 10 نیز برای مرگ قلب ذکر شدهاند که در جای خود به آنها خواهیم پرداخت. 11
سوال اصلی این است که آیا همانطور که مردگان در روز قیامت زنده میشوند،قلب مرده نیز قابل احیاست؟قرآن کریم به صراحت از احیای قلب مرده خبر میدهد 12 و عوامل و شرایطی را برای احیای آن ضروری میشمارد.به عبارت دیگر،دمها و نفسهایی هستند که بسان دم عیسوی
میتوانند حیات را دوباره به قلب مرده بازگردانند.امام سجاد،علیه السلام،در مناجات التائبین یکی از این نفسها را توبه واقعی معرفی میکند و میفرماید:
«فأحیه بتوبة منک یا أملی و بغیتی...».
یعنی خدایا به من لطف و محبت کن و زمینه و استعدادی فراهم ساز تا دلم را با قرار دادن در مدار توبه زنده گردانی.
نفس دیگری که میتواند قلب مرده را زنده کند نفس اهل خدا و پاکان روزگار است.
صاحب کتاب ابوب الجنان که کتاب بسیار پربار و نایابی است مینویسد:
جوان بیتقوایی که به خیر و سعادت خود در زندگی اهمیتی نمیداد و ملاحظه چیزی را نمیکرد،بر اثر چشمچرانی به دختری دل بسته بود، ولی آن دختر تن به خواسته نامشروع او نمیداد.
شبی از شبهای قدر که وقت بیداری و مناجات و قرآن و گریه و درد دل با خداست و مردم همگی در مساجد و مجالس احیاء جمع شده بودند،این جوان که دیده بود والدین آن خانم زودتر از منزل خارج شدهاند راه را بر این دختر که قصد داشته به تنهایی مسیر بین خانه و مسجد را طی کند بست.دختر که دید کاری از دستش ساخته نیست در پاسخ به خواسته آن جوان گفت:امشب شب احیاء و شب گرفتن برات است.آیا انصاف است مردان و زنان دیگر در این لحظه برای مناجات و دعا به در خانه خدا رفته باشند و من و تو مرتکب عمل نامشروع زنا شویم؟پسر لحظهای تامل کرد و جواب داد:نه،انصاف نیست!
دختر گفت:حال که فهمیدی این کار آن هم در نیمهشبی چنین عزیز و در محضر خدا بیانصافی است،بیا و این شب را به احیا سپری کن.من
نیز چنین خواهم کرد.سپس،از هم جدا شدند.
وقتی سحر شد،پدر دست دخترش را گرفت و به نشانی منزلی که از جوان یافته بود رفت و در زد.وقتی جوان در را به روی آنها گشود، پدر گفت:من تو را نمیشناسم،ولی شب پیش،پس از احیاء،رسول خدا،صلی اللّه علیه و آله،را در رؤیا دیدم و آن حضرت نشانی تو را به من دادند و فرمودند:دخترت را ببر و به عقد آن جوان در آور. 13
این نمونهای از بیداری دل است که در آن نفس حق دختری پاکدامن که ارتباطی با پروردگار عالم داشته قلب مردهای را زنده میکند و او را به تأمل وا میدارد که شب قدر که شایسته احیاء و مناجات و «خَیْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ» است شب زنا نیست.
یکی از علمای بزرگ ما آخوند ملا محمد صالح قزوینی است که البته اهل خود قزوین نیست،ولی چون سالها در آن شهر اقامت داشت به قزوینی معروف بود.ایشان مینویسد:یکی از عباداتی که من اصلا حال انجامش را نداشتم نماز شب بود.من اهل علم و درس و تربیت طلبه و تألیف بودم و کارهای خیلی سختتر از نماز شب را انجام میدادم،اما به هر دلیل حوصله نماز شب را نداشتم.این بود که مرحوم شیخ جعفر کبیر سفری به ایران کردند و وقتی به قزوین تشریف آوردند مهمان من شدند.ایشان خیلی انسان متعبد و اهل تهجد و نماز شبی بود و آن شب هم برای خودش شبی داشت،ولی من آن شب را هم بدون اینکه نماز شب بخوانم خوابیدم.صبح فردا،شیخ جعفر از روی دلسوزی به من فرمود:شما اهل نماز شب نیستید؟گفتم:نه!فرمود:چرا؟گفتم:من حال و حوصلهاش را ندارم.خواب برای من بهتر و شیرینتر است.مرحوم شیخ نگاهی به من کرد و با لحنی جدی فرمود:حضرت عالی از فردا
شب نماز شب میخوانید!و اکنون که حدود 25 سال از آن ماجرا گذشته،من حتی اگر بخواهم هم نمیتوانم نماز شب نخوانم.
این تاثیر نفس اهل حق است.ایشان میگوید مرحوم شیخ جعفر کبیر با همان یک جمله اعتقاد به نماز شب را به من منتقل کرد،طوریکه در وجودم درختی با ریشه ثابت شد که دیگر نمیتوانم آن را نادیده بگیرم؛ یعنی ساعت سه نیمه شب خواب را از من میگیرد و حال مناجات پیدا میکنم و از کسانی شدهام که به قول شاعر:
در رقص در آید فلک از زمزمه عشق چونان که شتر بشنود آواز هدی را
14
دریغم میآید حال که این حکایت را آوردم درباره نماز شب کلامی نگویم.درست است که نماز شب مستحب است ولی کسیکه پاسی از شب گذشته از خواب دل میکند و این یازده رکعت را میخواند معلوم است عاشق خداست و با او پیوند دارد.انجام واجبات مهم است و بهشت و جهنم انسان به آنها بستگی دارد،ولی به جا آوردن مستحبات اجباری نیست.برای همین،کسیکه عمل مستحبی را انجام میدهد یک قدم از دیگران به خدا نزدیکتر است و حال بهتر و معرفت بیشتری دارد.از طرفی،ندیدهام خدا در قرآن مجید اینقدر که به نماز شب بها داده به عمل مستحب دیگری بها بدهد و مثلا بگوید اگر کسی هفت بار سعی و صفا و مروه مستحبی به جای آورد خوب است،درحالیکه درباره نماز شب که وقتش از حدود ساعت یازده و پانزده دقیقه شب شروع میشود تا دو دقیقه مانده به اذان صبح 15 میگوید:
«تَتَجٰافیٰ جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضٰاجِعِ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ یُنْفِقُونَ. فَلاٰ تَعْلَمُ نَفْسٌ مٰا أُخْفِیَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْیُنٍ جَزٰاءً بِمٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ». 16
ملازم بستر استراحت و خواب نیستند،بلکه پهلوهایشان از خوابگاههایشان
دور میشود،درحالیکه همواره پروردگارشان را به علت بیم از عذاب و امید به رحمت و پاداش میخوانند و از آنچه آنان را روزی دادهایم،انفاق میکنند.پس هیچکس نمیداند چهچیزهایی که مایه شادمانی و خوشحالی آنان است به پاداش اعمالی که همواره انجام میدادهاند،برای آنان پنهان داشتهاند.
یعنی پاداش این یازده رکعت را برای هیچ ملک،جن،و انسی معلوم نکردهام و جز خودم هیچکس میزان و کیفیت آن را نمیداند.امیدوارم همین کلام کوتاه انگیزهای باشد برای همه ما که خود را در زمره دوستداران نماز شب و بهجا آورندگان آن قرار دهیم. 17
روزی پیاده از کنار گاراژی رد میشدم.صاحب گاراژ که جلوی در ایستاده بود بیمقدمه گفت:آقا،یک استکان چای پیش ما بخورید! نگاهش کردم و او را شناختم.یادم آمد چند سال پیش یک نفر او را به من نشان داد و گفت:این در عرقخوری و لاتبازی و شرارت نمره تمام است.در این فکر بودم که چرا مرا دعوت کرده و چه باید بکنم که خودش گفت:اگر چیزی از من شنیدهای و جریانی را میدانی،حالا کاملا برگشتهام و آن آدم سابق نیستم!حداقل بیا جریان را برایت بگویم.
نشستم و او برایم تعریف کرد که یک شب جمعه مطابق عادت رفته بودم کاباره.غوغایی بود:زنومرد و بزن و برقص و مشروب خالص خارجی و داخلی و....ما هم که درآمدمان بد نبود،هر کاباره و کافهای میرفتیم گرانترینش بود.(ای کاش ما هم از این لات یاد میگرفتیم و دنبال گرانترین نماز و گرانترین روزه و عمل صالح و کار خیر میرفتیم).نمیدانم آن شب چه مشروبی خوردم،ولی یادم هست مشروب گران و اعلایی بود،برای همین من دو برابر همیشه خوردم و
طوری مست شدم که وقتی ساعت دوازدهیک شب از کاباره آمدم بیرون نه راه خانهمان را بلد بودم و نه میدانستم کجا هستم.از فرط مستی و بیحالی،همانجا در خیابان و پیادهرو افتادم و دیگر نفهمیدم چه شد.چشم که باز کردم هنور بیحال بودم ولی دیدم هوا تاریک و روشن شده و کسی سرم را به دامن گرفته و دارد دست به سرورویم میکشد و قربان صدقهام میرود.دید م روحانی همان محل است.(آن روحانی را من میشناسم.خدا رحمتش کند که در همین تهران به بدکاران و نیکوکاران خدمات زیادی کرد).همچنانکه سرم روی دامنش بود گفت:
میتوانی بلند شوی برویم با هم حلیم و سنگگ دو بر خشخاش بخوریم؟ما هرچه تا آن روز دیده بودیم زن نیمهعریان و شیشه مشروب بود،هرجا هم میرفتیم یا دیگران به آخوندها فحش میدادند یا خودمان فحش میدادیم؛اما آن شب،سر بر دامان آخوند و دعوت به حلیم و نان سنگگ،آن هم در آن شرایط...دیگر نمیفهمیدم یعنی چه؟گفتم:آقا، من باطن و ظاهر نجس هستم،مرا کجا میخواهی ببری؟گفت:اینجا حمام عموی خوب و تمیزی دارد.با هم میرویم حمام.ظاهرت را با آب پاک کن و باطنت را همین الان با آشتی با خدا درست کن.اینکه کاری ندارد.خدا دو نوع مطهر دارد:یکی عامل طهارت ظاهر است که آب است و کل هزینهاش دو تومان میشود که من میدهم و مینشینم تا تو خودت را آب بکشی و برگردی؛یکی هم مربوط به باطن است که آبش دست خداست و شیرش دست خودت.شیر توبه را باز کن تا پاک شوی.راهش هم این است که در دل پشیمان شوی و به پروردگار بگویی بد کردم و دیگر هم نمیکنم.آنوقت پاک میشوی.خدا که خدای سختگیری نیست،خدا دولت نیست که طلبکار برود شکایت بکند زندانیات کند تا هر وقت بدهیات را دادی آزاد شوی.خدا هیچ
کس را زندانی نمیکند،خیلی هم زود آشتی میکند و قوانینش هم آسان است...از آنروز به بعد،من توبه کردم و کارهای گذشتهام را برای همیشه ترک گفتم.
به راستی،کجا میشود کسی مانند خدا پیدا کرد که اینقدر سریعالرضا و بخشنده باشد؟کسی پس از سیسال مشروبخوری توبه میکند و او میبخشد و میگوید اشتباه کردی!؟در فقه ما حکم این است که هرکس یکبار مشروب بخورد باید هشتاد تازیانه بخورد،اما خدا به اینکه او برود و اقرار به گناهش بکند راضی نیست؛میگوید بیا با خودم آشتی کن.چه نیازی هست بروی پیش قاضی بگویی من مشروب خوردهام تا شلاقت بزند؟اینقدر حکومت خدا آسانگیر است.نه مأمور برای بازداشت میفرستد،نه داد سرکشی میکشد،نه جریمه میکند و اگر جریمه هم بکند آنها را راحت میبخشد.ده دفعه روزه را به حرام باطل کرده درحالیکه میتوانسته روزه بگیرد.بعد،مینشیند و میگوید گول خوردم با حرام افطار کردم.حالا هم که آمدهام با تو آشتی کنم،میگویی برای هر روزهای که با حرام افطار کردهای دو جریمه باید بدهی:یا شصت روز روزه بگیری یا به شصت مسکین طعام بدهی.من نان خودم و زن و بچهام را هم به سختی در میآورم.بدنم هم دیگر طاقت روزه ندارد و دیگر جوان نیستم.چه کنم؟میگوید:جریمهات را بخشیدم.
میماند قضای روزههایت.آنها را هم پشت هم نگیر،تابستان هم نگیر، برو تقویم را نگاه کن و کوتاهترین روزها را برای روزه گرفتن انتخاب کن.
دولت خدا دولت آسانگیر و حکومت با محبتی است.واقعا،انسان از اینکه یک قدرت بینهایت در کنارش گذشت بینهایت هم باشد تعجب میکند.آخر زورداران عالم هرچه قویتر میشوند بیرحمتر میشوند،
اما این قدرت بینهایت گذشت بینهایت هم دارد.گاهی،آنقدر آسان در مردهای را بیدار میکند که غیر قابل باور است؛آن هم در یک شب، به یک نفس،به یک پشیمانی،به یک خط شعر،به یک ذکر مصیبت،به یک پرچم عزا که سر در مسجد یا حسینیهای نصب کردهاند و با خط قرمز رویش نوشتهاند:یا ابا عبد اللّه.خیلیها را دیدهام که با دین همین نام آمدهاند و دل مردهشان زنده شده است.اینقدر وسایل توبه و بازگشت و در راه قرار گرفتن آسان است که حد ندارد.قرآن میفرماید:
«یُرِیدُ اللّٰهُ بِکُمُ الْیُسْرَ وَ لاٰ یُرِیدُ بِکُمُ الْعُسْرَ». 18
خدا آسانی و راحت شما را میخواهد نه دشواری و مشقت شما را.
مرحوم صدوق نقل میکند که یک روز،کسی سبدی رطب تازه برای رسول خدا هدیه آورد.در همان حال،مردی مضطربانه از درب مسجد آمد و گفت:یا رسول اللّه به دادم برس!پیغمبر فرمود:چه شده؟عرض کرد:مگر الان روز ماه رمضان نیست؟فرمود:هست.گفت:من کارگرم، از بغل خانهام رد میشدم،گفتم بروم سری به خانوادهام بزنم.از قضا، دیدم بچههایم منزل نیستند،من هم روزهام را با همسرم باطل کردم و حالا دارم دق میکنم!حضرت فرمود:بعد از ماه رمضان یک روز روزه بگیر و به شصت مسکین هم نفری یک چارک نان طعام بده.
گفت:آقا،من نان زن و بچهام را هم به سختی میدهم،از کجا شکم شصت فقیر را سیر کنم؟حضرت فرمود:این سبد رطب را بردار و به نیت شصت مسکین به زن و بچه خودت بده.خدا به عنوان کفاره روزهات قبول میکند. 19
این دیگر چه دولتی است؟دولتی که در کمال قدرت است و اگر به آسمان و زمین تلنگری بزند همه نابود میشوند،اینقدر با بندگان نرم
رفتار میکند و آسان میگیرد.جریمه روزه به این باعظمتی یک چارک نان است.آیا دولتی به این آسانگیری هم پیدا میشود؟شما دو ماه پول بانک را نمیدهید،دویست و هشتاد و نه هزار تومان جریمه دیرکرد دوماهه میخورد،چهار ماه دیگر میشود ششصدهزار تومان و سه سال دیگر میشود سیمیلیون تومان.اگر هم ندهی،ممنوع الخروجت میکنند،آبرویت را میبرند،به پاسگاه و دادگاه و زندانت میکشانند، ضامنهایت را از کار و زندگی میاندازند و...اما دولت خدا هیچکدام از اینها را ندارد.ای کاش ما با این دولت میساختیم!ولی حاضریم با همه دولتهای دیگر بسازیم و با این یکی نسازیم.نمیدانم چرا؟این هم از بدبختی خودمان و غفلت و مرگ قلبهایمان است.
علامه مجلسی در بحار الانوار روایت جالبی را از امام صادق، علیه السلام،نقل میکند.امام میفرمایند در زمان حضرت داود، علیه السلام،عابدی از بنی اسرائیل از دنیا رفت.مردم مطابق رسم نزد حضرت رفتند تا نماز میت را ایشان بخواند،ولی حضرت از این کار امتناع کرد و برای نماز حاضر نشد.مساله این بود که حضرت داود پیش از این از جانب خدا به احوال آن مرد آگاه شده بود و میدانست انسان صالحی نیست.بههرحال،مردم مرده را برای دفن بردند و وقتی او را در قبر قرار دادند،چهل نفر دستشان را به دعا بلند کردند که:
«اللهم انا لا نعلم منه الا خیرا و انت اعلم به منا».
بعد،چهل نفر دیگر این جمله را گفتند و رفتند و چهل نفر سوم بر قبر او ایستادند و چنین گفتند:همانوقت،به حضرت داود خطاب رسید که تو چرا بر این مرده نماز نخواندی و به خوبیاش شهادت ندادی؟گفت:پروردگارا،من از جانب شما بر احوال این مرد آگاهی
یافته بودم!خطاب رسید که اینچنین بود،ولی گروهی از مؤمنین شهادت دادند که او آدم خوبی است و من به شهادت آنها او را بخشیدم. 20
دولت خدا دولتی است که به کوچکترین بهانهای مجرمان در آن بخشیده میشوند و اهل شفاوت سعادتمند میگردند.کافی است از خدا بخواهیم تا اجابت کند و از سر تقصیرات ما بگذرد.او را شفیع خود کنیم و مانند علی،علیه السلام،در دعای کمیل او را بخوانیم که:
«استشفع بک الی نفسک».
از درگاه خدایی که خودش شفیع بندگانش میشود به کدام درگاه دیگری میتوان پناه برد؟تنها کسیکه قلبش بر اثر گناهان مرده از خدا دوری میکند و او را نمیخواهد.وقتی قلب احیاء شود،فیض الهی دریاوار بر آن نازل میشود،زیرا جای فیض خداوندی دلهای زنده است وگرنه سنگ و بیابان و درخت خشکیده و حیوانات که شایستگی دریافت فیوضات خاص الهی را ندارند.فقط دل انسان قادر به پذیرش فیض الهی است؛آن هم دل بیدار.پس،تا میتوانیم باید در بیداری دلهای خود با تفکر بکوشیم و با استمداد از نفس توبه یا نفس اهل دل تا فرصت باقی است آن را احیا کنیم.
از آنروزی که ما را آفریدی به غیر از معصیت چیزی ندیدی
خداوندا به حق هشتوچارت ز ما بگذر شتر دیدی ندیدی.
21
(1).درباره عقل روایات فراوانی وجود دارد و تعبیر از آن به گوهر تعبیر دقیقی است، زیرا هیچ گوهری باارزشتر از آن نیست و سعادت بشر در گرو آن است.عقل منشأ همه خوبیها و فضائل است.در روایت مفصلی از امام صادق،علیه السلام،که جنود عقل و جهل را در آن برای هشام برمیشمارد به ارزش واقعی این نعمت پروردگار پی میبریم.ر ک:بحار الأنوار،ج 75،ص 316: «یا هشام أعرف العقل وجنده،و الجهل و جنده تکن من المهتدین،قال هشام:فقلت جعلت فداک لا نعرف إلا ما عرفتنا؟فقال،علیه السلام،یا هشام إن اللّه خلق العقل و هو أول خلق خلقه اللّه من الروحانیین عن یمین العرش من نوره،فقال له:أدبر فأدبر.ثم قال له:أقبل فأقبل.
فقال اللّه عز و جل:خلقتک خلقاعظیماو کرمتک علی جمیع خلقی.ثم خلق الجهل من البحر الاجاج الظلمانی،فقال له:أدبر فأدبر،ثم قال له:أقبل،فلم یقبل.فقال له:
استکبرت فلعنه.ثم جعل للعقل خمسد و سبعین جندا،فلما رأی الجهل ما کرم اللّه به العقل و ما أعطاه أضمر له العداوة فقال الجهل:یا رب هذا خلق مثلی خلقته و کرمته وقویته و أنا ضده و لا قود لی به أعطنی من الجند مثل ما أعطیته؟فقال تبارک و تعالی:
نعم،فإن عصیتنی بعد ذلک أخرجتک و جندک من جواری و من رحمتی،فقال:قد رضیت.فأعطاه اللّه خمسة و سبعین جندا...».
(2).از جمله این روایات: «التفکر فی آلاء اللّه نعم العبادة» و «البکاء من خوف العبد عن اللّه عبادة العارفین و التفکر فی ملکوت السماوات و الارض عبادة المخلصین». ر ک:
علی بن محمد اللیثی الواسطی،عیون الحکم و المواعظ،ص 29 و 53.
(3).دراینباره روایات فراوانی وارد شده است.برای نمونه:امام رضا،علیه السلام: «لیس العبادة کثرة الصوم و الصلاة،إنما العبادة فی التفکر فی اللّه». بحار الأنوار،ج 3،ص 261.نیز:مصباح الشریعه(منسوب به إمام صادق،علیه السلام،ص 114:رسول اللّه (ص): «فکرة ساعة خیر من عبادة سنة و لا ینال منزلة التفکر إلا من قد خصه اللّه بنور المعرفة و التوحید»؛ شیخ طبرسی،مکارم الأخلاق،ص 444 و 465:رسول اللّه، صلی اللّه علیه و آله: «یا علی،...و لا عبادة مثل التفکر» .و «یا أبا ذر،رکعتان مقتصدتان-
-فی التفکر خیر من قیام لیلة و القلب ساه».
(4).صاحب تفسیر کنز الدقائق در شرح حدیث «أفضل العبادة إدمان التفکر فی اللّه و فی قدرته» مینویسد: «أفضلیة العبادد باعتبار عظمة قدرها،و کثرة منافعها و آثارها، و شرافة لوازمها و أسرارها،و لا ریب فی أن إدمان التفکر فی اللّه،و فی قدرته أعظم العبادات قدرا،و أشرفها أثرا و أفخمها رتبة و أرفعها منزلة،و لذلک وقع الامر به فی آیاتمتکاثرة،و روایات متضافرة،و له آثار شریفة،و لوازم منیفة،کلها عبادات عظیمة، کمعرفة الرب و عظمته،و علمه و قدرته،و احتقار الدنیا و زهراتها،و معرفة الجنة و درجاتها،و معرفة النار و درکاتها،و الانقطاع عن غیر الحق،و تفریغ القلب له،و بالجملة إدمان التفکر عبادد و أصل لجمیع العبادات،فهو أفضلها.و لیس المراد التکفر فی حقیقة ذاته،و حقیقة قدرته،و سائر صفاته.إذ معرفتها خارجة عن قدرة البشر،و لا یصل إلیه العقل و التکفر،و کان التکفر فیها مؤدیا إلی الضلال المبین،و الالحاد فی الدین،بل المراد به التفکر فی وضع صنع اللّه و آثار قدرته،فإن التفکر فیها و فی عظمتها یدل علی عظمة الصانع الحق و کمال قدرته...». میرزا محمد مشهدی،تفسیر کنز الدقائق،ج 2، ص 317.
(5).غرر الحکم،ح 8561.درباره این روایت در گفتارهای پیش به تفصیل سخن گفته شده است.
(6).اصول کافی،ج 2،ص 54.درباره این روایت در گفتارهای پیش سخن گفته شده است.
(7).واژه غفلت در قرآن یکبار همراه قلب به کار رفته است.کهف،28: «وَ اصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَدٰاةِ وَ الْعَشِیِّ یُرِیدُونَ وَجْهَهُ وَ لاٰ تَعْدُ عَیْنٰاکَ عَنْهُمْ تُرِیدُ زِینَةَ الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ لاٰ تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنٰا قَلْبَهُ عَنْ ذِکْرِنٰا وَ اتَّبَعَ هَوٰاهُ وَ کٰانَ أَمْرُهُ فُرُطاً».
(8).در عرف عربزبانان و لسان روایات به مرگهایی چون موت الاحمر(مرگ سرخ)، موت الابیض(مرگ سفید)و متو الاسود(مرگ سیاه)بر میخوریم.فقر و مرگ با شمشیر را مرگ سرخ،طاعون را مرگ سفید،و غرق شدن را مرگ سیاه گفتهاند.
(9).صحیفه سجادیه،مناجات التائبین.
(10).برای نمونه: «عن الصادق،عن أبیه،صلوات اللّه علیهما،قال:قال رسول اللّه، صلی اللّه علیه و آله:أربع یمتن القلب:الذنب علی الذنب،و کثرة مناقشة النساء،یعنی محادثتهن،و مماراة الأحمق تقول و یقول و لا یرجع إلی خیر،و مجالسة الموتی،فقیل له:یا رسول اللّه و ما الموتی؟قال:کل غنی مترف».
(11).ثعالبی در تفسیر خود از غزالی نقل میکند که در کتاب احیاء علوم الدین گفته است: «الفرح بالدنیا و التنعم بها سم قاتل یسری فی العروق فیخرج من القلب الخوف و الحزن و ذکر الموت و اهوال القیامة حدثنا و هذا هو موت القلب». تفسیر الثعالبی، ج 4،ص 282.
(12).اشاره است به این دو آیهاز قرآن کریم:
-«أَ وَ مَنْ کٰانَ مَیْتاً فَأَحْیَیْنٰاهُ وَ جَعَلْنٰا لَهُ نُوراً یَمْشِی بِهِ فِی النّٰاسِ کَمَنْ مَثَلُهُ فِی الظُّلُمٰاتِ لَیْسَ بِخٰارِجٍ مِنْهٰا کَذٰلِکَ زُیِّنَ لِلْکٰافِرِینَ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ». انعام،122.
-«یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اسْتَجِیبُوا لِلّٰهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذٰا دَعٰاکُمْ لِمٰا یُحْیِیکُمْ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ وَ أَنَّهُ إِلَیْهِ تُحْشَرُونَ». انفال،24.
(13).ابواب الجنان،نسخه چاپ سنگی مولف.
(14).از وحدت کرمانشاهی است.
(15).پس لازم نیست حتما بخوابیم و ساعت سه شب برای نماز بیدار شویم.کافی است همان ساعت یازدهوبیست دقیقه که نیمه شب شرعی است آن را بخوانیم و بخوابیم.
(مولف)
(16).سجده،16-17.
(17).امام صادق،علیه السلام: ما من عمل حسن یعمله العبد إلا و له ثواب فی القرآن إلا صلاد اللیل فإن اللّه لم یبین ثوابها لعظیم خطرها عنده،فقال: (تَتَجٰافیٰ جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضٰاجِعِ... فَلاٰ تَعْلَمُ نَفْسٌ مٰا أُخْفِیَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْیُنٍ جَزٰاءً بِمٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ).
(18).بقره،185.
(19).بحار الأنوار،ج 93،ص 279: «أبی،عن سعد،عن موسی بن الحسن،عن محمد بن عبد الحمید،عن ابن عمیرة،عن ابن حازم،عن عبد المؤمن الانصاری عن أبی-
-جعفر علیه السلام قال:إن رجلا أتی النبی صلی اللّه علیه و آله فقال:هلکت هلکت، فقال:و ما أهلکک؟قال:أتیت امرأتی فی شهر رمضان و أنا صائم،فقال له النبی صلی اللّه علیه و آله:أعتق رقبة فقال:لا أجد،قال:فصم شهرین متتابعین،فقال:لا اطیق، فقال:تصدق علی ستین مسکینا،قال:لا أجد،قال:فاتی النبی صلی اللّه علیه و آله بعرق أو مکتل فیه خمسة عشر صاعا من تمر،فقال النبی صلی اللّه علیه و آله:خذها و تصدق بها،فقال:و الذی بعثک بالحق نبیا ما بین لابتیها أهل بیت أحوج إلیه منا، فقال:خذه و کله أنت و أهلک،فانه کفارد لک».
-بحار الأنوار،ج 93،ص 281: «عن جمیل بن دراج،عن أبی عبد اللّه علیه السلام أنه سئل عن رجل أفطر یوما من شهر رمضان متعمدا فقال:إن رجلا أتی النبی صلی اللّه علیه و آله فقال:هلکت یا رسول اللّه!فقال:و مالک؟فقال:النار یا رسول اللّه فقال:
و مالک؟فقال:إنی وقعت بأهلی فی رمضان قال:تصدق و استغفر اللّه،فقال الرجل:
فو الذی عظم حقکو قال ابن أبی عمیر قال:فوالذی بعثک بالحقما ترکت فی البیت شیئا قلیلا و لا کثیرا،قال:فدخل رجل من الناس بمکتل تمر فیه عشرون صاعا یکون عشرة أصوع بصاعنا هذا هنا فقال رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله:خذ هذا التمر فتصدق،فقال:یا رسول اللّه علی من أتصدق به و قد أخبرتک أنه لیس فی بیتی قلیل و لا کثیر،فقال:خذه و أطعمه عیالک و استغفر اللّه».
-بحار الأنوار،ج 93،ص 282: «و عن جعفر بن محمد علیهما السلام أنه قال:من أفطر فی شهر رمضان متعمدا نهارا فان استطاع أن یعتق رقبة أعتقها و إن لم یستطع صام شهرین متتابعین فان لم یستطع أطعم ستین مسکینا فان لم یجد فلیتب إلی اللّه و یستغفره،فمتی أطاق الکفارة کفر و علیه مع الکفارة قضاء یوم مکان الیوم الذی أفطر».
(20).بحار الأنوار،ج 102،ص 149: «عن الصادق،علیه السلام،قال:کان فی بنی إسرائیل عابد فأوحی اللّه تعالیإلی داود أنه مراء قال:ثم إنه مات و لم یشهد جنازنة داود،علیه السلام،قال:فقام أربعون من بنی إسرائیل فقالوا:اللهم لا نعلم منه إلا خیرا، و أنت أعلم به منا فاغفر له،فلما وضع فی قبره قاموا أربعون غیرهم و قالوا:اللهم إنا لا-
-نعلم منه إلا خیرا و أنت أعلم به منا فاغفر له،فأوحی اللّه تعالیإلی داود علیه السلام ما منعک أن تصلی علیه؟قال:الذی أخبرتنی به عنه،قال:فأوحی اللّه إلیه أنه قد شهد له قوم فأجزت شهادتهم و غفرت له،و علمت ما لا یعملون». این روایت از امام باقر به این شکل نقل شده است: «قال أبی جعفر،علیه السلام:قال:کان فی بنی اسرائیل عابد فأعجب به داود،علیه السلام،فأوحی اللّه إلیه:لا یعجبک شئ من أمره فانه مرائی،فمات الرجل،فقال داود:ادفنوا صاحبکم و لم یحضره،فلما غسل قام خمسون رجلا فشهدوا باللّه ما یعلمون الا خیرا،فلما صلوا علیه قام خمسون آخرون فشهدوا بذلک أیضا فلما دفنوه قام خمسون آخرون فشهدوا بذلک ایضا،قال:فأوحی اللّه تعالیالی داود،علیه السلام:ما منعک أن تشهد فلانا؟فقال داود:یا رب للذی أطلعتنی علیه من أرمه.فأوحی اللّه تعالی:ان کان ذلک لک و لکنه قد شهد قوم من الاحبار و الرهبان ما یعلمون الا خیرا فأجزت شهادتهم علیهم و غفرت له علمی فیه».
شیخ حر عاملی،الجواهر السنیة،ص 84.
(21).از بابا طاهر است.
فرعون وجود یا یوسف مصر هستی
تهران،حسینه همدانیها رمضان 1386
بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.
اهل خدا از قالب و جسم انسان در کنار عالم هستی به عالم صغیر تعبیر کردهاند. 1 از قلب انسان نیز،در برخی روایات،تعبیر به امام و حاکم و سلطان و فرمانروا شده است. 2 از جمله،در فرمایشات امام ششم علیه السلام همه اعضاء و جوارح انسان سربازان و ارتش قلب دانسته شدهاند که اطاعت از قلب را بر خود واجب تکوینی میدانند. 3 مراد از واجب تکوینی نیز این است که حرکات اعضاء و جوارح انسان ناگزیر تابع خواستههای دل است.
انسانی که در مسیر زندگی رابطهای با پیغمبر درون و حجت الهی درون خویش(عقل)ندارد و با عقل بیرونی یعنی انبیاء خدا و ائمه طاهرین نیز در ارتباط نیست و،به قول قرآن،اهل تفکر و تعقل و اندیشه در خود، در امور عالم و در عاقبت کارها نیست،این حاکم درونی و سلطان مملکت صغیر،در کشور وجود و مصر هستیاش تبدیل به فرعون
میشود(این تعبیر از وجود مبارک امیر المؤمنین است 4 ).اگر قلب انسان به فرعون بدل شود،سرزمین وجود یعنی اعضاء و جوارح نیز،که تکوینا نمیتوانند از آن جدا شوند و راهی جز خواستههای او در پیش بگیرند، به سرزمین عاد و ثمود بدل میشوند.در نتیجه،به فرموده قرآن مجید سراسر کشور الهی وجود از فساد و فتنه پر میشود و چیزی خالی از فساد و فتنه باقی نمیماند.نتیجه کار نیز،وقتی این فساد بر وجود انسان حاکم شود و تداوم پیدا کند،به فرموده قرآن چنین است:
«أَ لَمْ تَرَ کَیْفَ فَعَلَ رَبُّکَ بِعٰادٍ. إِرَمَ ذٰاتِ الْعِمٰادِ. اَلَّتِی لَمْ یُخْلَقْ مِثْلُهٰا فِی الْبِلاٰدِ.
وَ ثَمُودَ الَّذِینَ جٰابُوا الصَّخْرَ بِالْوٰادِ. وَ فِرْعَوْنَ ذِی الْأَوْتٰادِ 5 اَلَّذِینَ طَغَوْا فِی الْبِلاٰدِ فَأَکْثَرُوا فِیهَا الْفَسٰادَ. فَصَبَّ عَلَیْهِمْ رَبُّکَ سَوْطَ عَذٰابٍ. إِنَّ رَبَّکَ لَبِالْمِرْصٰادِ». 6
آیا ندانستهای که پروردگارت با قوم عاد چه کرد؟با آن شهر ارم که دارای کاخهای باعظمت و ساختمانهای بلند بود و مانندش در شهرها ساخته نشده بود؟و با قوم ثمود آنانکه در آن وادی برای ساختن بناهای استوار و محکم تخته سنگها را میبریدند؟و فرعون نیرومند که دارای میخهای شکنجه بود؟آنانکه در شهرها طغیان و سرکشی کردند و در آنها فساد و تباهکاری فراوانی به بار آوردند.پس پروردگارت تازیانه عذابهای گوناگون را آنان فرو ریخت.و بیتردید پروردگارت در کمین است.
مساله این است که هیچکس نمیتواند از حوزه مراقبت خدا دور شده یا از دایره حکومت او خارج گردد. 7 خاصه اینکه خداوند در کمین همه فرعونها و فرعون صفتهاست و سرانجام تازیانههای عذاب را بر آنان فرو میآورد؛عذابهایی که براساس آیاتقرآن و روایات بسیار گوناگون و رنگارنگ(الوان عذاب) 8 و دایره شمول آنها هم مربوط به دنیا و هم آخرت است.
یکی از این عذابها که مربوط به دنیاست عذاب استیصال 9 است که همچنانکه از نامش پیداست فرد در نتیجه آن مستاصل میشود؛یعنی
تمام درهای چاره بر او بسته میشود و نمیداند چه باید بکند.دنیا برای بر طرف ساختن نیاز چنین شخصی کوچک میشود،داروها از اثر میافتند و تمام قدرتها برای نجات او ناتوان میشوند و عاجز میگردند....خداوند در قران به صراحت میفرماید:
«وَ مٰا أَنْتُمْ بِمُعْجِزِینَ فِی الْأَرْضِ وَ مٰا لَکُمْ مِنْ دُونِ اللّٰهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لاٰ نَصِیرٍ». 10
و شما در زمین عاجزکننده خدا نیستید تا بتوانید از دسترس قدرت او بیرون روید.و جز خدا هیچ سرپرست و یاوری برای شما نیست.
یکی دیگر از این عذابها که انسان دردش را در دنیا احساس نمیکند ولی یکی از عذابهای عظیم پروردگار است که وقتی پردهها کنار روند و حقایق فاش شوند فهم میشود محرومیت از دوستی پروردگار است.
به فرموده قرآن،وقتی انسان وارد عالم آخرت میشود،از این منظر دردی را متحمل میشود که تا آن روز به کسی نرسیده است:
«وَ جِیءَ یَوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ یَوْمَئِذٍ یَتَذَکَّرُ الْإِنْسٰانُ وَ أَنّٰی لَهُ الذِّکْریٰ. یَقُولُ یٰا لَیْتَنِی قَدَّمْتُ لِحَیٰاتِی. فَیَوْمَئِذٍ لاٰ یُعَذِّبُ عَذٰابَهُ أَحَدٌ. وَ لاٰ یُوثِقُ وَثٰاقَهُ أَحَدٌ». 11
در آن روز،دوزخ را بیاورند.در آن روز انسان متذکّر شود ولی کجا این تذکر برای او سودمند افتد؟میگوید:ای کاش برای این زندگیام عبادت خالصانه و کار نیک پیش فرستاده بودم.پس در آن روز هیچکس را چون عذاب کردن او عذاب نکند.و هیچکس را چون به بند کشیدن او به بند نکشد.
در روایات آمده است که خداوند به موسی بن عمران فرمود:برو به فلان شخص بگو تو را به عذابی مبتلا کردهام که در شهر شما کسی را به چنین عذابی مبتلا نکردهام.عرض کرد:خدایا،او که خانه و زندگی خوبی دارد و ظاهرا هیچ مشکلی ندارد؛پس به چه عذابی گرفتار است؟ خطاب رسید:لذت مناجات و رابطه با خودم را از او گرفتهام. 12
اما اگر انسان در مسیر زندگی مواظبت کند و مراقب باشد،حاکم
کشور وجودش تبدیل به یوسف میشود و در این مصر حکومتی الهی و ملکوتی برپا میکند.به دو دلیل:اول اینکه این حاکم میل شدیدی به پروردگار دارد و مانند یوسف میگوید:
«رَبِّ قَدْ آتَیْتَنِی مِنَ الْمُلْکِ وَ عَلَّمْتَنِی مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحٰادِیثِ فٰاطِرَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ أَنْتَ وَلِیِّی فِی الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَةِ تَوَفَّنِی مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِی بِالصّٰالِحِینَ». 13
پروردگارا،تو بخشی از فرمانروایی را به من عطا کردی و برخی از تعبیر خوابها را به من آموختی.ای پدیدآورنده آسمانها و زمین،تو در دنیا و آخرت سرپرست و یار منی.درحالیکه تسلیم فرمانهای تو هستم جانم را بگیر و به شایستگان ملحقم کن.
منطق او نیز همانند یوسف است:
«یٰا صٰاحِبَیِ السِّجْنِ أَ أَرْبٰابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اللّٰهُ الْوٰاحِدُ الْقَهّٰارُ». 14
ای دو یار زندانی من،معبودان متعدد و متفرق بهترند یا خدای یگانه مقتدر؟
و چون یوسف در مقابل تمایلات دنیایی چنین میایستد:
«قٰالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِمّٰا یَدْعُونَنِی إِلَیْهِ وَ إِلاّٰ تَصْرِفْ عَنِّی کَیْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَیْهِنَّ وَ أَکُنْ مِنَ الْجٰاهِلِینَ». 15
پروردگارا،زندان نزد من محبوبتر است از عملی که مرا به آن میخوانند، و اگر نیرنگشان را از من نگردانی به آنان رغبت میکنم و از نادانان میشوم.
این قدرت روحی یوسف است.او همه توانایی خود را که چشم و گوش و زبان و دست و شکم و شهوت و قدم باشد رو به خدا میکند و آنها را متوجه پروردگار میسازد.بدین ترتیب،چشمش خدابین میشود و به هرچه مینگرد حق را میبیند:
«فَانْظُرْ إِلیٰ آثٰارِ رَحْمَتِ اللّٰهِ...». 16
پس با تأمل به آثار رحمت خدا بنگر
«تلک آثارنا تدل علینا فانظروا بعدنا إلی الآثار».
17
اینگونه است که در پس این چشم دریایی به وجود میآید که پروردگار از آن چنین یاد میکند:
«وَ إِذٰا سَمِعُوا مٰا أُنْزِلَ إِلَی الرَّسُولِ تَریٰ أَعْیُنَهُمْ تَفِیضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمّٰا عَرَفُوا مِنَ الْحَقِّ یَقُولُونَ رَبَّنٰا آمَنّٰا فَاکْتُبْنٰا مَعَ الشّٰاهِدِینَ». 18
و چون آنچه را که بر پیامبر نازل شده بشنوند،دیدگانشان را میبینی به سبب آنچه از حق شناختهاند لبریز از اشک میشود و میگویند:پروردگارا، ایمان آوردیم،پس ما را در زمره گواهان بنویس.
اینها چشم گریانی برای پروردگارشان دارند.این چشمه از متن قرآن میجوشد که چشمه فیض خداست.
گر خدا خواهد که غفاری کند میل بنده جانب زاری کند.
19 اگر قلب یوسف بشود،گوش نیز چنین گوشی میشود:
«وَ الَّذِینَ اجْتَنَبُوا الطّٰاغُوتَ أَنْ یَعْبُدُوهٰا وَ أَنٰابُوا إِلَی اللّٰهِ لَهُمُ الْبُشْریٰ فَبَشِّرْ عِبٰادِ.
اَلَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولٰئِکَ الَّذِینَ هَدٰاهُمُ اللّٰهُ وَ أُولٰئِکَ هُمْ أُولُوا الْأَلْبٰابِ». 20
و بر کسانیکه از پرستیدن طاغوت(بتها،اربابان کفر و شیطانهای سرکش)دوری کردند و به سوی خدا بازگشتند مژده باد.پس به بندگانم مژده ده؛آنانکه سخن را میشنوند و از بهترینش پیروی میکنند.اینانند کسانیکه خدا هدایتشان کرده و اینان همان خردمندانند.
این گوش همان است که امیر المؤمنین فرمود:
«...و وقفوا أسماعهم علی العلم النافع لهم». 21
در روایات آمده است که اگر چنین تحولی در درون انسان اتفاق بیفتد،دوستی خدا در قلب جای میگیرد.خداوند نیز دست دوستی به چنین بندهای خواهد داد و از آن به بعد دست او دست خدا میشود، زبان او زبان خدا،چشم او چشم خدا و...در نتیجه،دیگر محال است قلب انسان به بدی متوجه شود و از اعضاء کار ناپسندی سر بزند یا مثلا شکم لقمه حرامی را قبول کند.
«...فإذا احببته کنت عینه التی یبصر بها و اذنه التی یسمع بها و یده التی یبطش بها و رجله التی یمشی بها و فؤاده الذی یعقل به و لسانه الذی یتکلم به...». 22
نقل است که روزی امیر المؤمنین در ایام حکومتش به مزرعهای رفت و از ابی نیزر پرسید:قنات به آب رسید؟گفت:نه مولا جان!فرمود:طناب را به کمر من ببند و مرا داخل قنات بفرست.کلنگ را نیز حضرت با خود برداشت.مدتی بعد،یک مرتبه ابی نیزر شنید حضرت فریاد میزند:
خداوند به اندازه گلوی شتری از این چاه آب داد.
چشم خدابین این چشم است.میگوید خدا آب داد،درحالیکه قارون میگفت هرچه دارم خودم به دست آوردهام:
«إِنَّمٰا أُوتِیتُهُ عَلیٰ عِلْمٍ عِنْدِی...». 23
گفت:جز این نیست که این ثروت و مال انبوه را بر پایه دانشی که نزد من است گرد آوردهام.
این دل اریکه سلطنت فرعون است و آن دل عرش الرحمان.زبان هم همان را میگوید که دل میگوید و چشم همان را میبیند که دل میبیند.
وقتی حضرت از چاه بیرون آمد خسته بود.علی مردی بود که شبها کم میخوابید و روزها به درد مردم و امور حکومت میرسید و آن روز هم در قنات کار کرده بود.فرمود:ابی میذر چیزی برای خوردن داری؟ گفت:دو تا نان جو و کمی پیه بز و دوسه تا کدو دارم که پریروزها چیدهام و پلاسیده شده است.فرمود:همان را بیاور!اما وقتی نگاه حضرت به آن غذا افتاد،اشک در چشمش حلقه زد و گفت:خدایا،چه لیاقتی در علی دیدی که چنین غذایی نصیبش کردی؟خیلی این سفره شاهانه شد!بعد یکی دو لقمه خورد و دستش را روی کمش گذاشت و فرمود:مرده باد بنده شکم. 24
با چنین دیدگاهی،عجیب نیست اگر یار وفادار ایشان در بیابان ربذه میمیرد ولی نان حرام دولت غاصب را قبول نمیکند و میگوید:ما میمیریم ولی نان شما ستمگران را نمیخوریم. 25
آری،وقتی قلب انسان یوسف باشد،در مقابل زن زیبای نفس مقاومت میکند.هرچه نفس برای کامجویی از شهوت حرامی فریاد میزند، میگوید محبوب من این رابطهها را نمیپسندد،صبر کن تا به حلالش برسی.این قدرت روح یوسف است که در کاخ عزیز مصر هرچه زلیخا برایش طنازی و عشوهگری کرد تنها یک جواب به او داد.گفت: «معاذ اللّه» 26 محبوب من این کار را نمیپسندد.من هم نمیپسندم.پس،تو نمیتوانی مرا تحریک یا هیجانزده کنی.
به دام و دانه نگیرند مرغ دانا را
27 تنها کسانیکه شهوتشان از جنس شهوت گربه و سگ و خوک و دیگر حیوانات است،با یک اشاره ابرو با اندکی ناز تحریک میشوند.
یوسفصفتان جای دیگری زندگی میکنند و دل در گرو کس دیگری دارند،لذا زلیخای نفس زورش به آنها نمیرسد و نمیتواند آنها را هیجانزده کند.
نتایج این تحول نیز معلوم است.یعنی وقتی دل تبدیل به یوسف شد، انسان در انتخابها،نشست و برخاستها،گفتوشنودها و سایر اعمالش دقیق میشود.لاجرم،به قول امام زین العابدین،علیه السلام، 28 یا یا راهی مجالس علم میشود یا مجالس توبه یا مجالس مناجات.یا میرود عیادت مریض،یا میرود دیدن مظلوم،یا میرود برای یاری دادن به افتاده،یا میرود مکه یا زیارت ابی عبد اللّه الحسین و سایر معصومین.
این راهی است که صاحب چنین دلی در پیش میگیرد و وقتش را بیهوده و در هر مجلسی و با هر جماعتی هدر نمیدهد.دلیلش این است
که خدا در این کشور خیمه زده و این دل دیگر منزلگاه انبیاء و اولیاء خدا شده است:
«آمَنَ الرَّسُولُ بِمٰا أُنْزِلَ إِلَیْهِ مِنْ رَبِّهِ وَ الْمُؤْمِنُونَ کُلٌّ آمَنَ بِاللّٰهِ وَ مَلاٰئِکَتِهِ وَ کُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ لاٰ نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ وَ قٰالُوا سَمِعْنٰا وَ أَطَعْنٰا غُفْرٰانَکَ رَبَّنٰا وَ إِلَیْکَ الْمَصِیرُ». 29
پیامبر به آنچه از پروردگارش به او نازل شده ایمان آورده و مؤمنان همگی به خدا و فرشتگان و کتابها و پیامبرانش ایمان آوردهاند و براساس ایمان استوارشان گفتند:ما میان هیچیک از پیامبران او فرق نمیگذاریم.و گفتند:
شنیدیم و اطاعت کردیم.پروردگارا،آمرزشت را خواهانیم و بازگشت همه به سوی توست.
خداوند کریم،انبیاء و اولیاء او،و قرآنهمه به یوسف باطن توجه دارند نه به فرعون.برای همین،سرانجام او را با همه سپاهیان و دوستدارانش غرق و هلاک میکنند.
مرحوم کلینی در کتاب شریف کافی روایتی از امام صادق،علیه السلام، نقل کردهاند 30 که در آن خداوند متعال به حضرت موسی،علیه السلام، میفرماید:
«یا موسی لا تفرح بکثرة المال و لا تدع ذکری علی کل حال،فإن کثرة المال تنسی الذنوب و إن ترک ذکری یقسی القلوب». 31
اولین دستور پروردگار این است که به زیادی پول دلخوش و فتنهگر نشو(لا تفرح بکثرة المال)؛زیرا فرح به معنی لذت همراه با فتنهگری و فساد و طغیان است.
دومین دستور نیز این است که یک لحظه مرا فراموش نکن(و لا تدع ذکری علی کل حال)؛زیرا«ان کثرة المال تنسیء الذنوب»مال فراوان سبب فراموشی گناهان میشود.در نتیجه،انسان را از ناپسند بودن گناه غافل و
درون او را از گناه پر میکند.دیگر توجه ندارد که گناه دارد میکند و تنها در پی رسیدن به خوشی و لذت است.این نتیجه کثرت مال است.
نتیجه فراموش کردن خدا نیز این است که انسان قسیالقلب میشود و دل به فرعون بدل میگردد(و ان ترک ذکری تقسی القلوب)
امیر المؤمنین دراینباره میفرماید:
«ما جفت الدموع إلا لقسوة القلوب و ما قست القلوب إلا لکثرة الذنوب». 32
فرعون رحم نداشت.میکشت و به کسی حتی به نوزادان هم رحم نمیکرد.دل هم وقتی مانند سنگ شد و به فرعون بدل گشت از رحم و شفقت خالی میشود و اولین نشانهاش این است که انسان گریهاش نمیگیرد و اشک چشمش در دیدن بدبختیهای دیگران و تباهکاریهای خودش خشک میشود.اما دلیل این قساوت قلب چیست؟امیر المؤمنین دلیل آن را گناه پشت سر هم ذکر میکند در روایتی از امام صادق علیه السلام به نقل از رسول خدا میخوانیم:
«أربع یمتن القلب:الذنب علی الذنب،و کثرة مناقشة النساءیعنی محادثتهن -و مماراة الاحمق تقول و یقول و لا یرجع إلی خیرأبدا،و مجالسة الموتی، فقیل له:یا رسول اللّه،و ما الموتی؟قال:کل غنی مترف». 33
یعنی چهار چیز است که به حیات الهی دل خاتمه میدهد و دل را فرعون میکند:اول،گناه روی گناه.امروز گناه،فردا گناه،این هفته گناه، آن هفته گناه،امسال گناه،سال دیگر گناه(الذنب علی الذنب).
دوم:«و مشاورة النساء»؛یعنی اضافه حرف زدن با زنان نامحرم(زن برادر،خواهر زن،زنی که مشتری مغازه است،و در مجموع خوشو بش کردن با زنان نامحرم).پیغمبر میفرماید این کار به تدریج دل را میمیراند و تبدیل به فرعون میکند.مگر در دربار فراعنه یا سایر پادشاهان چه جور میگذشت؟مگر جز این بود که با زنان نامحرم در
ارتباط بودند،حرمسرا داشتند،و از هیچکاری شرم نمیکردند؟
سوم،«مماراة الاحمق».یعنی بگومگو با آدمهای نادان که نه خدا سرشان میشود نه حق و نه حلالوحرام. «تقول و یقول»؛ یکی تو میگویی و یکی او میگوید«و لا یرجع الی خیر ابدا»و هیچ خیری در این بگومگو وجود ندارد.
و چهارم،«مجالسة الموتی»؛با مردهها همنشین بودن.از حضرت پرسیدند:منظور از همنشینی با مردگان چیست؟فرمود:منظور مجالست با ثروتمندان افراطکاری است که از گناه پروا ندارند.نشستوبرخاست با این انسانها،نگاه به چهره و سیمایشان قلب را میکشد و فرعونی میکند بعد،اعضاء و جوارح دیگر نیز به گناه کشیده میشوند و انسان را راهی دوزخ میکنند.
پاسخ این سوال را باید از زبان خود یوسف شنید.قرآن مجید میفرماید:
«قٰالُوا أَ إِنَّکَ لَأَنْتَ یُوسُفُ قٰالَ أَنَا یُوسُفُ وَ هٰذٰا أَخِی قَدْ مَنَّ اللّٰهُ عَلَیْنٰا إِنَّهُ مَنْ یَتَّقِ وَ یَصْبِرْ فَإِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ». 34
گفت:من یوسفم و این برادر من است،همانا خدا بر ما منت نهاده است؛ بیتردید هرکس پرهیزکاری کند و شکیبایی ورزد پاداش شایسته مییابد؛ زیرا خدا پاداش نیکوکاران را تباه نمیکند.
در حقیقت،براساس این آیه،یوسف به دو دلیل یوسف شد: «یَتَّقِ وَ یَصْبِرْ». یعنی در تمام عمر دامن به گناه آلوده نکرد و از زیر بار تکالیف الهی نیز شانه خالی نکرد.به همین دو دلیل شد یوسف.البته،نباید گمان کرد که یوسف تنها به خودش سود رساند،زیرا همانگونه که در مقال نخست آوردم او به همگان سود رساند.یعنی یوسف شدن نتیجهاش این است که انسان منبع خیروبرکت برای دیگران و اسباب نجات عده
زیادی از هلاکت و بدبختی میشود.از جمله سودهای بزرگی که یوسف به مردم خود رساند و از کارهای بسیار مهمی که کرد درایتی بود که در جریان قحطی و خشکسالی هفتساله سرزمین مصر از خود نشان داد.او ابتدا اعلام کرد که ملت مصر پس از هفت سال آبادنی به هفت سال قحطی بسیار سنگین دچار میشوند.سپس،زمام امور امور را به دست گرفت و این هفت سال قحطی را به طور کامل کنترل کرد. 35
یکی از نکات عجیب این آیاتتاکید بر عدد هفت است و چنانکه قرآن مجید میگوید یوسف این هفت سال قحطی را بسیار عالی معالجه کرد و نگذاشت خطر قحطی به یک نفر برد یا کسی با شکم گرسنه سر بر بالین بگذارد.
جالب این است که بدانیم ما هفت عضو رئیسه در بدنما داریم:
چشم،گوش،زبان،دست،شکم،شهوت،قدم. 36 و مسأله این است که این هفت عضو مهم در حال حاضر گرفتار قحطی است:قحطی عمل صالح،قحطی عمل خالصانه،و قحطی عمل عاشقانه.
نگوییم ما نماز میخوانیم و روزه میگیریم و کار خیر انجام میدهیم و....زیرا خودمان میدانیم که این کارها را از سر رفع تکلیف و چه بسا به زور و از ترس عذاب انجام میدهیم.بیایید از خودمان بپرسیم کدام نماز ما عاشقانه و نماز اتصالی بوده؛یعنی تنها بدنما رو به کعبه نبوده، روح و جان و نفسمان هم رو به کعبه بوده است؟زلف کدام نماز ما به خم ابروی یار گره خورده و به قول حافظ چنین نمازی بوده است:
در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد
حالتی رفت که محراب به فریاد آمد
از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد
در کدام نماز دل ما آنگونه نزد خدا بوده که از خود بیخبر شدهایم و دل از غیر او برداشتهایم؟
هرگز حدیث غایب و حاضر شنیدهای
من در میان جمع و دلم جای دیگر است
37 ما به راستی دچار قحطی هستیم و در درون خودمان نیازمند یوسفی هستیم که ما را از این قحطی نجات دهد.چشم ما در حسرت مشاهده جمال ازل و ابد است،گوش در اشتیاق شنیدن صدای ملکوت است، زبان مترصد گفتن حق به طور خالصانه است،دست در آرزوی کار خیر است،شهوت چشمانتظار پاکی است،شکم گرسنه لقمه حلال است.قدم آرزومند حرکت به سوی خداست.خدایا،با ما قحطیزدگان بییوسف چه میخواهی بکنی؟
گر میپذیری خسته ما سخت خستهایم
ور میپذیری شکسته ما دلشکستهایم.
یکی از ویژگیهای سلیمان نبی این بود که زبان پرندگان را میفهمید:
«وَ وَرِثَ سُلَیْمٰانُ دٰاوُدَ وَ قٰالَ یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ عُلِّمْنٰا مَنْطِقَ الطَّیْرِ وَ أُوتِینٰا مِنْ کُلِّ شَیْءٍ إِنَّ هٰذٰا لَهُوَ الْفَضْلُ الْمُبِینُ». 38
و سلیمان وارث داود شد و گفت:ای مردم،معرفت و آگاهی به زبان و منطق پرندگان را به ما آموختهاند،و از هرچیزی که به پیامبران و پادشاهان دادهاند به ما عطا کردهاند،یقینا این امتیاز آشکاری است.
ایشان یک روز دید یک گنجشک نر دارد با گنجشک مادهای حرف میزند.میگفت:چرا به من محل نمیگذاری؟چرا کنار من نمینشینی؟ چرا به من انس نمیگیری؟چرا نگاه محبتآمیز به من نمیکنی؟با من باش و به من محبت کن تا هر کاری دلت میخواهد برایت انجام دهم؛ حتی اگر بخواهی بارگاه سلیمان را بلند میکنم و در دریا میاندازم.
سلیمان به گنجشک نر گفت:تو مگر چقدر وزن داری که وعده میدهی بارگاه مرا به دریا میاندازی؟گفت:ای رسول خدا،عاشق به هم ریخته است.من دارم چیزی میگویم تا دل این خانم را به دست آورم وگرنه من سنگ ده مثقالی را هم نمیتوانم بلند کنم.شما هم به دل نگیر و آبروی ما را پیش این نبر.
سلیمان رو به گنجشک ماده کرد و گفت:چرا به این محل نمیگذاری؟ چرا نگاه محبتآمیز به او نمیکنی؟چرا کنارش قرار نمیگیری؟او که میگوید من عاشقت هستم؟گفت:اختلاف من با او در همین جاست.
او ادعای عشق میکند،ولی ادعایش حقیقت ندارد،برای اینکه با دو تا گنجشک ماده دیگر هم ارتباط دارد.اگر او عاشق من بود،باید با من بود نه با دیگران.
نقل است که سلیمان از این حرف منقلب شد،به خانه رفت و چهل شبانه روز بیرون نیامد و مردم صدای گریهاش را میشنیدند.میگفت:
خدایا،اگر من عاشق تو هستم و راست میگویم،پس چرا دلم این طرف و آنطرف میرود؟
درد ما هم همین است و اینطور در قحطی گرفتار شدهایم.به زبان خدا را میخواهیم،اما با صد چیزی دیگر روی هم ریختهایم.میگوییم خدا،اما دائم اینطرف و آنطرف میرویم.درحالیکه به قول شاعر:
یک سینه دو بار بر نگیرد یک سر دو خمار بر نگیرد
این دل که دو سوی میگراید گر شد ز میان دو نیمه شاید
آن را که دو یار در دل آید شک نیست که دل فراخ باید
مومن به وفا دو روی نبود گر هست یگانه گوی نبود.
39 «إِنَّ الَّذِینَ قٰالُوا رَبُّنَا اللّٰهُ ثُمَّ اسْتَقٰامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلاٰئِکَةُ أَلاّٰ تَخٰافُوا وَ لاٰ تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ. نَحْنُ أَوْلِیٰاؤُکُمْ فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا
وَ فِی الْآخِرَةِ وَ لَکُمْ فِیهٰا مٰا تَشْتَهِی أَنْفُسُکُمْ وَ لَکُمْ فِیهٰا مٰا تَدَّعُونَ. نُزُلاً مِنْ غَفُورٍ رَحِیمٍ». 40
بیتردید کسانیکه گفتند:پروردگار ما خداست؛سپس در میدان عمل بر این حقیقت استقامت ورزیدند،فرشتگان بر آنان نازل میشوند و میگویند:
مترسید و اندوهگین نباشید و شما را به بهشتی که وعده میدادند بشارت باد.ما در زندگی دنیا و آخرت،یاران و دوستان شما هستیم،آنچه دلتان بخواهد در بهشت برای شما فراهم است و در آن هرچه را بخواهید برای شما موجود است.رزق آمادهای از سوی آمرزنده مهربان است.و خوش گفتارتر از کسیکه به سوی خدا دعوت کند و کار شایسته انجام دهد و گوید:من از تسلیمشدگان در برابر فرمانها و احکام خدا هستم کیست؟
وقت آن رسیده که دورویی و دوگرایی را کنار بگذاریم و از اعماق دلمان بفهمیم که محبوب حقیقی تنها خداست.و تنها او میتواند ما را از این همه بدبختی و ذلت نجات دهد.وقت آن است که یکبار و برای همیشه مقیم در خانه او شویم و دیگر در خانه ارباب بیمروت دنیا 41 نرویم و چشم امیدمان جز او به هیچکس دیگری نباشد.او که به فرموده قرآن آمرزنده گناه و پذیرنده توبه و سخت کیفر و صاحب نعمت فراوان است.او که جز او معبودی نیست و بازگشت همه به سوی اوست:
«غٰافِرِ الذَّنْبِ وَ قٰابِلِ التَّوْبِ شَدِیدِ الْعِقٰابِ ذِی الطَّوْلِ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ إِلَیْهِ الْمَصِیرُ». 42
اینچه تعبیر شگرفی است: «غٰافِرِ الذَّنْبِ وَ قٰابِلِ التَّوْبِ» ؟میفرماید اول شما را میبخشم و بعد توبهتان را قبول میکنم.اول از گناهان پاکتان میکنم و بعد توبهتان را میپذیرم.این چه نوع مهرورزی و محبت و بزرگواری و کرامت است؟
قرآن کریم در سورهانفطار طایفهای از فرشتگان را یاد میکند با نام کرام الکاتبین 43 که مسئول نوشتن اعمال خوب و بد انساناند.در روایات
آمده است که وقتی بندهای قصد ارتکاب گناهی را دارد آنان به پروردگار میگویند:بنده تو قصد گناه دارد و در دل نقشه انجام آن را میکشد.
خطاب میرسد:مواظبش باشید.اگر گناه مرتکب شد،هفت ساعت صبر کنید و قلم را نگاه دارید و چیزی ننویسید،چون ممکن است در این مدت توبه کند.اما اگر توبه نکرد،فقط همان گناه را برایش ثبت کنید.اما اگر قصد گناه کرد و مرتکب گناه نشد،به جای آن نیت گناه که انجامش نداده حسنهای برایش ثبت کنید و آن نیت آلوده و گناه را حسنه حساب کنید، 44 برای اینکه به خاطر من در پی آن گناه نرفت،نه اینکه زمینهاش فراهم نبوده باشد.
اینچه خدایی است که اینقدر خاطر بندگانش را میخواهد و ما چه بندگانی هستیم که او را به سبب مشغول شدن به نعمتهایی که خودش به ما داده فراموش میکنیم و از او دل میبریم و در دوستی با او تنها به ادعا بسنده میکنیم؟خودمان را در دوستی با پروردگار با کسی مقایسه کنیم که هواره خدا را به راستی و از سر صدق میخواند و در چین شبی ضربت خورد.نشانه راستگوییاش هم این بود که خدا برادری چون پیامبر خدا،همسری چون زهرای مرضیه،و فرزندانی مانند حسن و حسین و قمر بنی هاشم و زینب کبری به او عطا کرد.او که در سحرگاه عروجش به سوی محبوب با فرقی شکافته و محاسنی آغشته به خون فریاد زد:رستگارم شدم.به خدای کعبه سوگند!
(1).دراینباره در کتاب عقل کلید کنج سعادت به تفصیل سخن گفته سده است.قرطبی در تفسیرش(ج 2،ص 202)مینویسد: «و قال بعض الحکماء:إن کل شئ فی العالم الکبیر له نظیر العالم الصغیر،الذی هو بدن الانسان،و لذلک قال تعالی: لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسٰانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ. و قال: وَ فِی أَنْفُسِکُمْ أَ فَلاٰ تُبْصِرُونَ. فحواس الانسان أشرف من الکواکب المضیئة،و السمع و البصر منها بمنزلة الشمس و القمر فی إدراک المدرکات بها،و أعضاؤه تصیر عند البلی ترابا من جنس الارض،و فیه من جنس الماء العرق و سائر رطوبات البدن،و من جنس الهواء فیه الروح و النفس،و من جنس النار فیه المرة الصفراء،و عروقه بمنزلة الانهار فی الارض،و کبده بمنزلة العیون التی تستمد منها الانهار،لان العروق تستمد من الکبد.و مثانته بمنزلة البحر،لانصباب ما فی أوعیة البدن إلیها کما تنصب الانهار إلی البحر.و عظامه بمنزلة الجبال التی هی أوتاد الارض.
و أعضاؤه کالاشجار،فکما أن لکل شجر ورقا و ثمرا فکذلک لکل عضو فعل أو أثر.
و الشعر علی البدن بمنزلة النبات و الحشیش علی الارض.ثم إن الانسان یحکی بلسانه کل صوت حیوان،و یحاکی بأعضائه صنیع کل حیوان،فهو العالم الصغیر مع العالم الکبیر مخلوق محدث لصانع واحد،لا إله إلا هو».
(2).دراینباره،پیش از این روایتی را نقل کردهایم که نشاندهنده برتری قلب بر سایر اعضاء است: «العقول أئمة الافکار،و الافکار أئمة القلوب،و القلوب أئمة الحواس، و الحواس أئمة الاعضاء». ر ک:بحار الأنوار7ج 1،ص 96.مرحوم مجلسی همچنین دراینباره میفرماید: «...و تحقیقه أن بدن الانسان بمنزلة مدینة کبیرة لها حصن منیع هو القلب بل هو العالم الصغیر من جهة و العالم الکبیر من جهة اخری واللّه سبحانههو سلطان القلب و مدبره،بل القلب عرشه،و حصنه بالعقل و الملائکة،و نوره بالانوار الملکوتیة،و استخدمه القوی الظاهرة و الباطنة و الجوارح و الاعضاء الکثیرة و لهذا الحصن أعداء کثیرة من النفس الامارة،و الشیاطین الغدارة،و أصناف الشهوات النفسانیة،و الشبهات الشیطانیة،فإذا مال العبد بتأییده سبحانهإلی عالم الملکوت، و صفی قلبه بالطاعات و الریاضات عن شوک الشکوک و الشبهات،و قذارة المیل إلی-
-الشهوات،استولی علیه حبه تعالیو منعه عن حب غیره،فصارت القوی و المشاعر و جمیع الالات البدنیة مطیعة للحق،منقادة له،و لا یأتی شئ منها بما ینافی رضاه،و إذا غلبت علیه الشقوة،و سقط فی مهاوی الطبیعة استولی الشیطان علی قلبه،و جعله مستقر ملکه و نفرت عنه الملائکة،و أحاطت به الشیاطین،و صارت أعماله کلها للدنیا، و إراداته کلها للهوی،فیدعی أنه یعبد اللّه،و قد نسی الرحمان،و هو یعبد النفس و الشیطان.فظهر أنه لا یجتمع حب اللّه و حب الدنیا،و متابعة اللّه و متابعة الهوی فی قلب واحد،و لیس للانسان قلبان حتی یحب بأحدهما الرب تعالیو یقصده بأعماله، و یحب بالاخرة الدنیا و شهواتها،و یقصدها فی أفعاله کما قال سبحانه:ما جعل اللّه لرجل من قلبین فی جوفه.و مثل سبحانهلذلک باللسان و السیف،فکما لا یکون فی فم لسانان،و لا فی غمد سیفان،فکذلک لا یکون فی صدر قلبان،و یحتمل أن یکون اللسان لما مر فی ذی اللسانین.و أما قوله:فکذلک الاذهان.فالفرق بینها و بین القلب مشکل،و یمکن أن یکون القلب للحب و العزم،و الذهن للاعتقاد و الجزم،أی لا یجتمع فی القلب حب اللّه و حب ما ینافی حبه سبحانه،من حب الدنیا و غیره،و کذلک لا یجتمع الجزم بوجوده تعالی،و صفاته المقدسة و سائر العقائد الحقة،مع ما ینافیه من العقائد الباطلة و الشکوک و الشبهات فی ذهن واحد کما أشرنا إلیه سابقا و قیل:یعنی کما أن الظاهر من هذه الاجسام لا یصلح تعددها فی محل واحد،کذلک باطن الانسان الذی هو ذهنه و حقیقته لا یصلح أن یکون ذا قولین مختلفین،أو عقیدتین متضادتین،و قیل:الذهن الذکاء و الفطنة،و لعل المراد هنا التفکر فی الامور الحقة النافعة،و مبادیها و کیفیة الوصول إلیها،و بالجملة أمره بأن یکون لسانه واحدا،و قلبه واحدا،و ذهنه واحدا،و مطلبه واحدا،و لما کان سبب التعدد و الاختلاف أمرین؛أحدهما تسویل النفس،و الاخر الغفلة عن عقوبة اللّه،عقبه بتحذیرها،و ربما یقرأ بالدال المهملة من المداهنة فی الدین،کما قال تعالی: أَ فَبِهٰذَا الْحَدِیثِ أَنْتُمْ مُدْهِنُونَ .و قال: وَدُّوا لَوْ تُدْهِنُ فَیُدْهِنُونَ». بحار الأنوار،ج 72،ص 208.
(3) «إن منزلة القلب من الجسد بمنزلة الإمام من الناس،الواجب الطاعة علیهم». علل الشرائع،ص 109،ح 8.
(4).این مطلب به دو صورت از حضرت نقل شده است:عیون الحکم و المواعظ،علی بن محمد اللیثی الواسطی،ص 314 و غرر الحکم،ح 23:
-طوبی لمن عصی فرعون هواه و أطاع موسی تقواه.
-طوبی لمن أطاع محمود تقواه و عصی من مذموم هواه.
(5).درباره متصف شدن فرعون به ذوالاوتاد در روایتی از امام صادق علیه السلام میخوانیم: «...سأله أبان الأحمر عن علة تسمیة فرعون ذا الأوتاد.قال:لأنه کان إذا عذب رجلا بسطه علی الأرض علی وجهه،و مد یده و رجلیه فأوتدها بأربعة أوتاد فی الأرض،و ربما بسطه علی خشب منبسط،فوتد رجلیه و یدیه بأربعة أوتاد،ثم ترکه علی حاله حتی یموت». نور الثقلین،ج 5،ص 571،ح 6.
(6).فجر،6-14.
(7)در دعای کمیل میخوانیم:«و لا یمکن الفرار من حکومتک».و در دعای ابی حمزه:
«لا الذی احسن استغنی عم عونک و رحمتک.و لا الذی اساء و اجترأ علیک و لم یرضک خرج عن قدرتک».
(8).مصباح المتهجد،شیخ طوسی،ص 448: تسبیح یوم الاحد:«بسم اللّه الرحمن الرحیم.
سبحان من ملا الدهر قدسه،سبحان من یغشی الأبد نوره،سبحان من أشرق کل شئ ضوءه،سبحان من یدان بدینه کل دین و لا یدان بغیر دینه،سبحان من قدر بقدرته کل قدر و لا یقدر أحد قدره،سبحان من لا یوصف علمه،سبحان من لا یعتدی علی أهل مملکته،سبحان من لا یأخذ أهل الأرض بألوان العذاب،سبحان الرؤوف الرحیم، سبحان من هو مطلع علی خزائن القلوب،سبحان من یحصی عدد الذنوب،سبحان من لا یخفی علیه خافیة فی الأرض و لا فی السماء،سبحان ربی الودود،سبحان الفرد الوتر،سبحان العظیم الأعظم».
-الجامع للشرایع،یحیی بن سعید الحلی،ص 116: «و عن النبی علیه الصلاة و السلام و التحیة و الاکرام،قال:لأمیر المؤمنین(علیه السلام)،إذا أردت أن تحفظ کل ما تسمع و تقرأ،فادع فی دبر کل صلاة،سبحان من لا یعتدی علی أهل مملکته سبحان من لا یأخذ أهل الأرض بألوان العذاب،سبحان الرؤف الرحیم،اللهم اجعل لی فی قلبی نورا-
-و بصرا وفهما و علما إنک علی کل شئ قدیر».
-الحدائق،الناضرة،محقق بحرانی،ج 4،ص 73: «...و عن السکونی عن الصادق علیه السلام قال:سئل کیف اصنع إذا خرجت مع الجنازة:امشی امامها أو خلفها أو عن یمینها او عن شمالها؟قال:ان کان مخالفا فلا تمش امامه فان ملائکة العذاب یستقبلونه بالوان العذاب».
(9).بحار الأنوار،ج 16،ص 303: «...قال ابن عباس:ما خلق اللّه عز و جل و لا ذرأ و لا برأ نفسا أکرم علیه من محمد صلی اللّه علیه و اله،و ما سمعت اللّه أقسم بحیاة أحد إلا بحیاته.قوله تعالی: «وَ مٰا مَنَعَنٰا أَنْ نُرْسِلَ بِالْآیٰاتِ» أی التی اقترحتها قریش:من قلب الصفا ذهبا،و إحیاء الموتی و غیر ذلک «إِلاّٰ أَنْ کَذَّبَ بِهَا الْأَوَّلُونَ» من الامم السابقة فعذبوا بعذاب الاستیصال.إذ عادة اللّه تعالیفی الامم أن من اقترح منهم آیةفاجیب إلیها ثم لم یؤمن أن یعاجل بعذاب الاستیصال،و قد صرفه اللّه تعالیعن هذه الامة ببرکة النبی صلی اللّه علیه و آله «وَ مٰا نُرْسِلُ بِالْآیٰاتِ إِلاّٰ تَخْوِیفاً» أی لا نرسل الآیات المقترحة إلا تخویفا من نزول العذاب العاجل کالطلیعة و المقدمة له،فإن لم یخافوا وقع علیهم.و یحتمل أن یکون المراد القرآن و المعجزات الواقعة،فإنها تخویف،و إنذار بعذاب الآخرة...».
-تفسیر مجمع البیان،شیخ طبرسی،ج 10،ص 132: (وَ یُؤَخِّرَکُمْ إِلیٰ أَجَلٍ مُسَمًّی) و فی هذا دلالة علی ثبوت أجلین کأنه شرط فی الوعد بالأجل المسمی عبادة اللّه و التقوی.فلما لم یقع ذلک منهم،اقتطعوا بعذاب الإستیصال قبل الأجل الأقصی بالأجل الأدنی.
(10).شوری،31.آیه22 سورهعنکبوت نیز همین معنا را بیان میکند: «وَ مٰا أَنْتُمْ بِمُعْجِزِینَ فِی الْأَرْضِ وَ لاٰ فِی السَّمٰاءِ وَ مٰا لَکُمْ مِنْ دُونِ اللّٰهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لاٰ نَصِیرٍ».
(11).فجر،23-26.
(12).دراینباره چند روایت زیر قابل تامل است:
-إرشاد الأذهان،علامه حلی،ج 1،ص 17: «...وروی أن اللّه تعالیأوحی إلی داود علیه السلام:أن أهون ما أنا صانع بعبد غیر عامل بعلمهأشدمن سبعین-
-عقوبة باطنیة أن أخرج من قلبه حلاوة ذکری».
-التحفة السنیة(مخطوط)،سید عبد اللّه جزائری،ص 132: «...عن ابی عبد اللّه، علیه السلام،إذا صلیت فاقبل بقلبک علی اللّه عز و جل فانه لیس من عبد مؤمن یقبل بقلبه علی اللّه فی صلوته و دعائه الا اقبل اللّه علیه بقلوب المؤمنین.و فی حدیث اخر انما یحتسب للمصلی من صلوته ما اقبل علیه بقلبه و استصغار ما سواه حال التکبیر حتی یکون مؤمنا بقلبه و لسانه و الا کان من الذین قالوا امنا بافواههم و لم یؤمن قلوبهم.و عن ابی عبد اللّه،علیه السلام،إذا کبرت فاستصغر ما بین العلی و الثری دون کبریائه فان اللّه إذا اطلع علی قلب العبد و هو یکبر و فی قلبه عارض عن حقیقة تکبیره قال:یا کاذب،اتخدعنی؟و عزتی و جلالی لا حرمنک حلاوة ذکری و لا حجبنک عن قربی و المسارة بمناجاتی.
الحدیث...».
-روضة الواعظین،فتال نیشابوری،ص 461: «قال الصادق علیه السلام:أوحی اللّه عز و جل إلی داود علیه السلام،یا داود،بی فافرح و بذکری فتلذذ و بمناجاتی فتنعم فعن قلیل اخلی الدار عن الفاسقین و اجعل لعنتی علی الظالمین».
-فیض القدیر شرح الجامع الصغیر،مناوی،ج 2،ص 178: «...(اللهم افتح مسامع قلبی)أی آذانه جمع مسمع کمنبر الأذن کما فی الصحاح(لذکرک) لیدرک لذة ما نطق به کل لسان ذاکر و أن کل قلب لم یدرک لذة الذکر فهو کالمیت بل المیت خیر منه.کان رجل فی بنی إسرائیل أقبل علی اللّه ثم أعرض عنه فقال:یا رب،کم أعصیک و لا تعاقبنی؟فأوحی إلی نبی ذلک الزمان قل لفلان کم عاقبتک و لم تشعر ألم أسلبک حلاوة ذکری ولذة مناجاتی؟(وارزقنی طاعتک)أی کمال لزوم أوامرک(و طاعة رسولک)النبی الأمی الذی أوجبت علینا طاعته و ألزمتنا متابعته(و عملا بکتابک)القرآن أی العمل بما فیه من الاحکام فإن من وفق لفهم أسراره و صرف إلیه عنایته اکتفی به عن غیره و دله علی کل خیر و حذره من کل شر و هو الکفیل بذلک علی أتم الوجوه و فیه أسباب الخیر و الشر مفصلة مبینة (مٰا فَرَّطْنٰا فِی الْکِتٰابِ مِنْ شَیْءٍ). ..».
-به چند روایت دیگر دراینباره اشاره میشود:
-کافی،ج 1،ص 46: قال النبی،صلی اللّه علیه و آله:أوحی اللّه إلی داود، علیه السلام:لا تجعل بینی و بینک عالما مفتونا بالدنیا فیصدک عن طریق محبتی،فإن اولئک قطاع طریق عبادی المریدین،إن أدنی ما أنا صانع بهم أن أنزع حلاوة مناجاتی عن قلوبهم.
-مستدرک الوسائل،ج 12.ص 115: کیف یجد لذة العبادة من لا یصوم عن الهوی؟
-محاسبة النفس،ابراهیم کفعمی،ص 115: یا نفس:کما ینظر المریض إلی لذیذ الطعام،فلام یلتذ من شدة الاسقام،کذلک صاحب الدنیا لا یجد لذة العبادة و حلاوتها،مع ما یجد من محبة الدنیا و غضارتها.
(13).یوسف،101.
(14).یوسف،39.
(15).یوسف،33.
(16).روم،50.
(17)بیت است از شاعر أهل بیت شیخ محمد رضا خالصی کاظمی که حکم مثل سائر را یافته و بسیار به کار رفته است.مربوط به قصیدهای که او در مدح امیر مومنان سروده است.ر ک:الغدیر:ج 5،ص 458:
أیها المرتقی سنام الفخار! أنت مولای آیةالجبار
أغدیرا أریتنا؟أم محیطا لیس فیه لسائر من فرار؟
أم ریاضا تزهو بزهر نضیر؟ أم سماء تشع فیها الدراری؟
أم جنانا أشجارها مثقلات بثمار من أطیب الأثمار؟
أنت فی الکون قد نشرت علوما کن قبل(الغدیر)تحت ستار
أنت مهدت للأنام سبیلا مهیعا یستنیر بالأنوار
أنت ألبستنا ملابس عز و وقار و سؤدد و افتخار
أنت أودعت فی غدیرک درا حسنه یزدری لئالی البحار
أنت أحری بأن تنادی بصوت تسمع العالمین فی الأمصار
[تلک أثارنا تدل علینا فانظروا بعدنا إلی الآثار
دم لک الخیر بالغدیر مهنأ و سیجزیک حیدر الکرار
]
(18).مائده،83.
(19).از مولوی است.مثنوی معنوی،دفتر اول،بیت 815-817
چون خدا خواهد که پرده کس درد میلش اندر طعنه پاکان برد
ور خدا خواهد که پوشد عیب کس کم زند بر عیب معیوبان نفس
چون خدا خواهد که مان یاری کند میل ما را جانب زاری کند
(20).زمر،17-18.
(21).نهج البلاغه،ج 2،ص 161.
(22).کنز العمال،متقی هندی،ج 1،ص 230،ح 1157.قال اللّه تعالیمن أذی لی ولیا فقد استحل محاربتی و ما تقرب إلی عبدی بمثل أداء الفرائض و ما یزال العبد یتقرب إلی بالنوافل حتی احبه فإذا احببته کنت عینه التی یبصر بها و اذنه التی یسمع بها و یده التی یبطش بها و رجله التی یمشی بها و فؤاده الذی یعقل به و لسانه الذی یتکلم به إن دعانی اجبته و إن سألنی اعطیته و ما ترددت عن شئ أنا فاعله ترددی عن وفاته و ذاک لانه یکره الموت و أنا أکره مساءته.
(23).قصص،78.
(24).مستدرک الوسائل،میرزای نوری،ج 14،ص 62:
-«...قال أبو نیزر:جاءنی علی بن أبی طالب(علیه السلام)و أنا أقوم بالضیعتین عین أبی نیزر و البغیبغة،إلی أن قال:ثم أخذ المعول و انحدر فی العین،فجعل یضرب و ابطأ علیه الماء،فخرج و قد تفضج جبینه(علیه السلام)عرقا،فانتکف العرق عن جبینه،ثم أخذ المعول و عاد إلی العین،فأقبل یضرب فیها و جعل یهمهم،فانثالت کأنها عنق جزور،فخرج مسرعا و قال:أشهد اللّه أنها صدقة،علی بداوة و صحیفة قال:-
-فجعلت بهما إلیه،فکتب:بسم اللّه الرحمن الرحیم،هذا ما تصدق به عبد اللّه علی أمیر المؤمنین،تصدق بالضیعتین المعروفتین بعین أبی نیزر و البغیبغة،علی فقراء أهل المدینة و ابن السبیل،لیقی اللّه بهما وجهه حر النار یوم القیامة،لا تباعا و لا توهبا حتی یرثهما اللّه و هو خیر الوارثین،إلا أن یحتاج الیهما الحسن و الحسین فهما طلق لهما، و لیس لاحد غیرهما».
-مستدرک الوسائل،ج 16،ص 330: «أبو العباس محمد بن یزید المبرد فی الکامل:
حدثنا أبو محلم محمد بن هشام،فی اسناد ذکره،آخره أبو نیزر،قال أبو نیزر:جائنی علی بن أبی طالب(علیه السلام)و أنا أقوم بالضیعتین عین أبی نیزر و البغیبغة،فقال لی:هل عندک من طعام؟فقلت:طعام لا ارضاه لامیر المؤمنین(علیه السلام)،قرع من قرع الضیعة صنعته بإهالة سنخة،فقال:علی به.فقام إلی الربیع و هو جدول فغسل یده،ثم أصاب من ذلک شیئا،ثم رجع إلی الربیع فغسل یدیه بالرمل حتی انقامها،ثم ضم یدیه کل واحدة منهما إلی أختها و شرب بهما،حسی من ماء الربیع،ثم قال:یا أبا نیزر،إن الاکف أنظف الآنیة.ثم مسح ندی ذلک الماء علی بطنه،و قال:من أدخله بطنه فی النار فأبعده اللّه....».
-این روایت نیز از رسول خدا در این باب زیباست:مستدرک الوسائل،ص 331:
المستغفری فی طب النبی(صلی اللّه علهی و آله):قال:قال(صلی اللّه علیه و آله):
المؤمن یأکل بشهوة أهله،و المنافق یأکل أهله بشهوته.
(25)اشاره است به داستان تبعید ابوذر غفاری به بیابان ربذه بر اثر مخالفت با سیاستهای حکومتی عثمان بن عفان.
(26) «وَ رٰاوَدَتْهُ الَّتِی هُوَ فِی بَیْتِهٰا عَنْ نَفْسِهِ وَ غَلَّقَتِ الْأَبْوٰابَ وَ قٰالَتْ هَیْتَ لَکَ قٰالَ مَعٰاذَ اللّٰهِ إِنَّهُ رَبِّی أَحْسَنَ مَثْوٰایَ إِنَّهُ لاٰ یُفْلِحُ الظّٰالِمُونَ». یوسف،23.
(27).حافظ:
به خلق و لطف توان کرد صید اهل نظر /به دام و دانه نگیرند مرغ دانا را.
(28).امام سجاد در دعای ابی حمزه این معنا را بدین صورت بیان میفرماید: «سیدی لعلک عن بابک طردتنی،و عن خدمتک نحیتنی!أو لعلک رأیتنی مستخفا بحقک فاقصیتنی!أو لعلک رأیتنی معرضا عنک فقلیتنی!أو لعلک و جدتنی فی مقام الکاذبین-
-فرفضتنی!أو لعلک رأیتنی غیر شاکر لنعمائک فحرمتنی!أو لعلک فقدتنی من مجالس العلماء فخذلتنی!أو لعلک رأیتنی فی الغافلین فمن رحمتک آیستنی!أو لعلک رأیتنی آلف مجالس البطالین فبینی و بینهم خلیتنی!أو لعلک لم تحب أن تسمع دعائی فباعدتنی!أو لعلک بجرمی و جریرتی کافیتنی!أو لعلک بقلة حیائی منک جازیتنی!فان عفوت یا رب،فطالما عفوت عن المذنبین قبلی،لان کرمکأی رب -یجل عن مجازاة المذنبین،و حلمک یکبر عن مکافاة المقصرین،و أنا عائذ بفضلک، هارب منک إلیک،متنجز ما وعدت من الصفح عمن أحسن بک ظنا».
الصحیفة السجادیة(ابطحی)،ص 222.
(29).بقره،285.
(30).سلسله سند این روایت صحیح است:علی بن إبراهیم،عن أبیه،عن النوفلی،عن السکونی،عن أبی عبد اللّه،علیه السلام.
(31).کافی،ج 2 ص 497.
(32).بحار الانوار،ج 73،ص 354،ح 60.
(33).خصال،شیخ صدوق،ص 228.
(34).یوسف،90.
(35).اشاره است به این آیات44 تا 57 سورهیوسف: «وَ قٰالَ الْمَلِکُ إِنِّی أَریٰ سَبْعَ بَقَرٰاتٍ سِمٰانٍ یَأْکُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجٰافٌ وَ سَبْعَ سُنْبُلاٰتٍ خُضْرٍ وَ أُخَرَ یٰابِسٰاتٍ یٰا أَیُّهَا الْمَلَأُ أَفْتُونِی فِی رُءْیٰایَ إِنْ کُنْتُمْ لِلرُّءْیٰا تَعْبُرُونَ* قٰالُوا أَضْغٰاثُ أَحْلاٰمٍ وَ مٰا نَحْنُ بِتَأْوِیلِ الْأَحْلاٰمِ بِعٰالِمِینَ * وَ قٰالَ الَّذِی نَجٰا مِنْهُمٰا وَ ادَّکَرَ بَعْدَ أُمَّةٍ أَنَا أُنَبِّئُکُمْ بِتَأْوِیلِهِ فَأَرْسِلُونِ* یُوسُفُ أَیُّهَا الصِّدِّیقُ أَفْتِنٰا فِی سَبْعِ بَقَرٰاتٍ سِمٰانٍ یَأْکُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجٰافٌ وَ سَبْعِ سُنْبُلاٰتٍ خُضْرٍ وَ أُخَرَ یٰابِسٰاتٍ لَعَلِّی أَرْجِعُ إِلَی النّٰاسِ لَعَلَّهُمْ یَعْلَمُونَ* قٰالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنِینَ دَأَباً فَمٰا حَصَدْتُمْ فَذَرُوهُ فِی سُنْبُلِهِ إِلاّٰ قَلِیلاً مِمّٰا تَأْکُلُونَ* ثُمَّ یَأْتِی مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ سَبْعٌ شِدٰادٌ یَأْکُلْنَ مٰا قَدَّمْتُمْ لَهُنَّ إِلاّٰ قَلِیلاً مِمّٰا تُحْصِنُونَ* ثُمَّ یَأْتِی مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ عٰامٌ فِیهِ یُغٰاثُ النّٰاسُ وَ فِیهِ یَعْصِرُونَ* وَ قٰالَ الْمَلِکُ ائْتُونِی بِهِ فَلَمّٰا جٰاءَهُ الرَّسُولُ قٰالَ ارْجِعْ إِلیٰ رَبِّکَ فَسْئَلْهُ مٰا بٰالُ النِّسْوَةِ اللاّٰتِی قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ إِنَّ رَبِّی بِکَیْدِهِنَّ عَلِیمٌ* قٰالَ مٰا خَطْبُکُنَّ إِذْ -
(36).منظور از اعضای رئیسه اعضایی هستند که اعمال ارادی ما را انجام میدهند یا سبب آن میشوند.این تعبیر خاص علمای اخلاق است و نباید آن را با اصطلاح اعضای رئیسه در طب قدیم اشتباه کرد که مرا از آن قلب،مغز،کبد و...است.
(ویراستار)
(37).از سعدی است.
(38).نمل،16.
(39).منتخبی است از دیوان مجنون و لیلی امیر خسرو دهلوی.
(40).فصلت،30-32.
(41).اشاره است به این بیت حافظ:
بر در اربابت بی مروت دنیا/ چند نشینی که خواجه
کی به در آید؟
(42).غافر 3.
(43). «وَ إِنَّ عَلَیْکُمْ لَحٰافِظِینَ* کِرٰاماً کٰاتِبِینَ* یَعْلَمُونَ مٰا تَفْعَلُونَ». انفطار،10-12.
(44).کافی،ج 2 ص 437: «عن ابن أبی عمیر،و أبو علی الاشعری،عن محمد بن عبد الجبار،عن صفوان،عن أبی أیوب،عن أبی بصیر،عن أبی عبد اللّه،علیه السلام،قال:
من عمل سیئة اجل فیها سبع ساعات من النهار فإن قال:أستغفر اللّه الذی لا إله إلا هو الحی القیوم.-ثلاث مراتلم تکتب علیه. نیز :علی بن إبراهیم،عن أبیه،و أبو علی الاشعری،و محمد بن یحیی،جمیعا،عن الحسین بن إسحاق،عن علی بن مهزیار،عن فاضلة بن أیوب،عن عبد الصمد ابن بشیر،عن أبی عبد اللّه علیه السلام
-قال:العبد المؤمن إذا أذنب ذنبا أجله اللّه سبع ساعات فإن استغفر اللّه لم یکتب علیه شئ و إن مضت الساعات و لم یستغفر،کتبت علیه سیئة و إن المؤمن لیذکر ذنبه بعد عشرین سنة حتی یستغفر ربه فیغفر له و إن الکافر لینساه من ساعته» .
خدا یا دنیا؟
تهران،حسینیه همدانیها رمضان 1386
بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.
وجود مبارک امیر مؤمنان،در سه روایت بسیار مهم،از تفکر و اندیشه مثبت سخن گفته و در روایت نخست،در کنار فکر،دو موضوع مهم دیگر را نیز طرح کردهاند:
«علی بن إبراهیم،عن أبیه،عن النوفلی،عن السکونی،عن أبی عبد اللّه، علیه السلام،قال:کان أمیر المؤمنین،علیه السلام،یقول:نبه بالتفکر قلبک، و جاف عن اللیل جنبک،و اتق اللّه ربک». 1
دل خوابت را با اندیشه بیدار کن و تمام شب را به خواب سپری نکن، بلکه بخشی از آن را،گرچه کم و اندک باشد،به عبادت خدا مشغول باش؛زیرا خواب زیاد،به نوعی هدر کردن عمر است و برخاستن بخشی از شب برای عبادت هماهنگی با انبیاء خدا و ائمه طاهرین و اولیاء الهی است.نماز شب کلید حل مشکلات،مایه آبرومندی انسان، سبب روسپیدی در دنیا و آخرت،و سرمایهای عظیم برای زمان مرگ و برزخ و قیامت است. 2 ازاینرو،حیف است انسان بمیرد و حیات اخروی خود را آغاز کند،درحالیکه غرق در حسرت و اندوه است.
در بخش سوم روایت نیز حضرت میفرمایند:در تمام امور زندگی از خدا پروا داشته باش و او را حاضر و ناظر و مراقب و آگاه ببین و بدان که او حتی پلک بههمزدنها،اشارههای ابرو،معنی نگاهها،و خیالات انسان را میبیند و همه آنها را در روز قیامت به او نشان میدهد.
این روایت که پیش از این نیز درباره آن سخن گفتهایم برای نشان دادن اهمیت بیداری قلب کافی است،زیرا بدون حضور و بیداری قلب نه نماز انسان پرمنفعتی است و نه پیشه کردن تقوای الهی ممکن است.
برای بیداری قلب نیز زمینههای فراوانی قرار داده شده است و خداوند اسباب این بیداری را برای هرکس به نوع،کیفیت،و صورتی فراهم میکند که اگر به آنها توجه کند متنبه شده و راه را خواهد یافت.
آوردهاند که در سالیان دور پادشاهی زندگی میکرد که کشور گستردهای داشت،اما بعدها تغییر موضع داد و مسیر زندگیاش را عوض کرد و پس از چشمپوشی از مقام سلطنت به انسانی معنوی و تأثیرگذار تبدیل شد.سبب این تغییر موضع نیز این بود که روزی،در زمان اوج سلطنتش،مغرور و متکبر به تخت تکیه داده بود و وزیران و نظامیان به رسم معمول در دو طرف تختش ایستاده بودند که ناگهان مردی با لباسهای کهنه و گردوخاک گرفته از راه رسیده و از مأموران رده اول کاخ هم عبور کرد و به وسط تالار دربار آمد،ولی در انجا گرفتار شد و ماموران با چوب و تازیانه به او حمله کردند.وقتی از او پرسیدند که در دربار چه میکردی و برای چه به اینجا آمدی؟گفت:هیچ!داشتم از اینجا عبور میکردم،دیدم خستهام.چشمم به این کاروانسرا افتادگفتم بیایم استراحتی بکنم!
با شنیدن این حرف،درباریان بیشتر ناراحت شدند و گفتند:بیتربیتی اولت این بود که همینطور وارد کاخ شدی.حالا جسارت میکنی و کاخ اعلیحضرت را کاروانسرا میشماری؟!
در همین حال،سلطان هم روی تخت نشسته و مشغول نظاره است.
مرد گفت:مرا نزنید تا از شما سوالی بپرسم!قبل از این پادشاه،این کاخ متعلق به که بود؟گفتند:پدرش.گفت پیش از آن چه؟گفتند:پدر بزرگش.گفت:و قبل از آن؟گفتند:جدّ اعلایش.گفت:آنها الان کجا هستند؟گفتند:هر کدام مدتی سلطنت کرده و حالا مردهاند.گفت:به نظر شما،جایی که هرچند روز یکبار به کسی میرسد و جای یکی دیگر میشود،غیر از کاروانسراست؟ 3
راست هم میگفت دنیا به راستی کاروانسراست. 4 مردم هم اشتباه میکند و اینقدر محکم درباره«دربارم»،«کاخم»،«خانهام»،«پولم»و...
حرف میزنند.این منها را باید کنار گذاشت،چون اگر این خانه واقعا برای کسی بود،نباید یک روز تابوت میآورند آدم را میبرند و دفن میکردند و فرزندان انسان،نوهها و نتیجهها و...مالک آن میشدند.دل بستن به کاروانسرایی که باید بگذریم و برویم و دل بستن به مالی که باید برای دیگران بماند و اسیر شدن به زن و بچه و سایر مسائل دنیایی از بیخردی است و تنها علتش خواب قلب است.
مرحوم کراجکی در کتاب کنز الفواید نقل میکند که روزی متوکل عباسی امام جواد،علیه السلام،را به کاخ خود احضار کرد،درحالیکه بر تخت آراستهای در میان بستانی نشسته بود و جام شرابی در دست داشت.در حال مستی،امام،علیه السلام،را نیز به نوشیدن شراب دعوت کرد و وقتی امتناع ایشان را دید از ایشان خواست برایش شعری بخواند.
حضرت نیز از فرصت استفاده کردند و این ابیات را سرودند:
باتوا علی قلل الاجبال تحرسهم غلب الرجال فلم تمنعهم القلل
و استنزلوا بعد عز من معاقلهم فاسکنوا حفرا یا بئس ما نزلوا
ناداهم صارخ من بعد ما دفنوا این الاسرۀ و التیجان و الحلل
این الوجوه التی کانت مجحبۀ من دونها تضرب الاستار و الکلل
فافصح القبر عنهم حین ساءلهم تلک الوجوه علیها الدود تنتقل
قد طال ما اکلوا دهرا ما شربوا فاصبحوا بعد طول الاکل قد اکلوا
وقتی سخن امام به اینجا رسید،متوکل جام شراب را به زمین کوبید و عیشش تباه شد. 5 او از شنیدن این حقایق بیدار شد،ناراحت شد و کامش تلخ گردید،چون قلبش در خواب بود ولی آن پادشاه با شیندن سخن آن مرد به فکر فرو رفت و بیدار شد و جریان زندگیاش را تغییر داد.او از سلطنت دست برداشت و بدون اینکه کسی خبردار شود از پایتختش فرار کرد.فرارش هم همان فراری بود که قرآن بدان دستور داده است:
«فَفِرُّوا إِلَی اللّٰهِ...». 6
به جانب خدا فرار کنید....
اصولا،کسی فرار میکند که میخواهد خود را از قیدوبند یا مصیبتی برهاند.ما هم برای اینکه گرفتار نفس امّاره و پول و زندگیهای پرزرق وبرق دنیایی نشویم باید فرار کنیم و برای اینکه خیالمان راحت باشد و امنیت پیدا کنیم و گرفتار نشویم،باید مانند اصحاب کهف به سوی خدا فرار کنیم. «فَفِرُّوا إِلَی اللّٰهِ».
پادشاه نیز با لباسی معمولی از پایتخت فرار کرد و جریانات عجیبی نیز در این راه برایش پیش آمد که او را تربیت کرد و به انسانی اثرگذار بدل کرد.یکی از این جریانات این بود که یکبار به شهر ناآشنایی رسید و نیاز به اصلاح موی سر و صورتش پیدا کرد.در دکان سلمانی،یک نفر دیگر داشت اصلاح میکرد و به سلمانی میگفت:من باغبانم مدتی است رفته.
اگر آدم امین و درستی پیدا کردی،به من معرفی کن!
سلمانی به این مرد غریب نگاهی کرد و او را انسانی درستی یافت.
چون وقتی انسان به جانب خدا فرار میکند،قیافه دیگری پیدا میکند و به تعبیر قرآن اهل خدا بودن از چهرهاش معلوم میشود 7 و آنانکه چشم بیداری دارند آنها را میشناسند. 8 آن سلمانی هم در چهره این مرد نشانی از پاکی و درستی دید،لذا پرسید:اهل کجایید؟گفت:اهل خاک!
«مِنْهٰا خَلَقْنٰاکُمْ وَ فِیهٰا نُعِیدُکُمْ وَ مِنْهٰا نُخْرِجُکُمْ تٰارَةً أُخْریٰ». 9
این صحیحترین جواب است.پرسید:کار میکنید؟گفت:اگر کار مشروعی باشد،انجام میدهم.سلمانی هم رو به صاحب باغ کرد و گفت:به ضمانت من،ایشان را برای کار ببر.
در احوالاتش آمده است که در عرض شش ماه آنقدر خوب به درختان این باغ رسیدگی کرد که باغی نمونه ساخت.یک روز در فصل انار،صاحب باغ مهمان داشت.به او گفت:مقداری انار شیرین برای ما بیاور.من مهمانان محترمی دارم!او نیز رفت و یک ظرف انار آورد ولی همه انارها ترش بود.دوباره آورد ولی باز هم انارها ترش بودند.صاحب باغ گفت:تو شش ماه است در این باغ کار میکنی و هنوز نمیدانی کدام درخت انار شیرین دارد؟گفت:نه.گفت:چطور نمیدانی؟گفت:چون روزی که با من در آن سلمانی قرارداد بستی،گفتی باغبان میخواهم نه باغخور.من در این شش ماه یک میوه هم از این درختان نخوردهام، برای همین است که نمیدانم انار شیرین کدام و انار ترش کدام است؟
به راستی،چند نفر از ما اینطور فکر میکنیم؟چند کارگر و کارمند داریم که این فرهنگ را داشته باشند؟چند اداری و بازاری داریم که اینگونهرفتار کنند؟در تمام این سرزمین چند انسان عادل مانند او داریم که توقع داریم عدالت همهجا برپا بشود؟
عدالت در یک کشور وقتی حاکم میشود که تکتک افراد عادل باشند
یا در مسیر عدالت حرکت کنند.حاکمان هم باید عادل باشند،وگرنه امکان اجرای عدالت وجود ندارد.هر انسانی باید در فردیت خودش عادل باشد و در مجموع باید کل جامعه هم عادل باشد.حاکمان نیز باید عادل باشند تا عدالت به معنی واقعی اجرا شود و به بار بنشیند.این عدالت هم زمانی اجرا میشود که حاکم امام دوازدهم و نیروهایش عبادی الصالحون باشند.در غیر این صورت،اگر در جامعهای همه عادل باشند،کل بدنه دولت هم عادل باشد،ولی یک وزیر یا وکیل یا استاندار ظالم باشد،باز خدا این عدالت را قبول ندارد و میگوید در این مملکت ظلم هست.
امیر المؤمنین درباره حق و عدالت سخن زیبایی دارند،میفرمایند:
«الحق أوسع الاشیاء فی التواصف،و أضیقها فی التناصف». 10
یعنی مردم درباره حق و عدالت خوب حرف میزنند و مینویسند و میگویند،اما وقت عمل که میرسد،از ده میلیون نفر یک نفر هم به آن عمل نمیکندو ازاینرو،گستردهترین چیز در عالم وصف عدل و حقیقت و تنگترین واقعیت،عمل به عدالت و حق است.
زیرکی را گفتم این احوال بین،خندید و گفت
صعب روزی،بو العجب کاری،پریشان عالمی
آدمی در عالم خاکی نمیآید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی.
11 پرویرن اعتصامی درباره احوان انسانها در دنیار شعری زیبایی دارد که خوب از عهده بیانش برآمده است و به قول مولوی:خود حقیقت نقد حال ماست آن. 12 میگوید:روزی،پاسبانی مرد مستی را به جرم مستی گرفت...:
محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت:ای دوست این پیراهن است افسار نیست
چرا این طوری به یقیه من چسبیدی.مگر نمیدانی این پیراهن است.
گفت:مستی کین چنین افتان و خیزان میروی
گفت:جرم راه رفتن نیست ره هموار نیست
تلوتلو خوردن من از مستی نیست.خیابان و کوچه پر از چاله و گودال است و بدون سکندری خوردن نمیشود در آن راه رفت.
گفت میباید تو را خانه قاضی برم
گفت رو صبح آی،قاضی نیمهشب بیدار نیست
گفت نزدیک است والی را سرای،آنجا شویم
گفت قاضی از کجا در خانه خمّار نیست
از کجا میدانی که جناب والی در میخانه نیست.
محتسب دیدی هرچه میگوید این مست یک جواب درست و حسابی به او میدهد.
گفت تا داروغه را گوییم در مسجد بخواب
گفت مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست
گفت از بهر غرامت جامهات بیرون کشم
گفت پوسیدست جز نقشی ز پودوتار نیست.
گفت دیناری بده پنهان و خود را وا رهان
گفت کار شرع کار درهم و دینار نیست.
پاسبان گفت شب است و هیچکس ما را نمیبیند.پولی بده تا یقهات را رها کنم بروی.گفت رشوه حرام است.
آخرین حرفهای پسبان این بود:
گفت آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه
گفت در سر عقل باید بیکلاهی عار نیست
گفت می بسیار خوردی،زان چنین بیخود شدی
گفت ای بیهوده گوی،حرف کم و بسیار نیست
گفت باید حد زند هشیار مردم مست را
گفت:آری،اینجا یک نفر هشیار نیست.
13 گفت این یکی را درست میگویی،اما بقیه حرفهایت درست نبود.
واقعا،چه کسی میخواهد تو را حد بزند.
در زمان حضرت عیسی،علیه السلام،میخواستند یک نفر را سنگسار کنند.حضرت اعلام کرد هرکس میخواهد در مراسم شرکت کند باید تمام صورتش را بپوشاند به طوری که شناخته نشود.فردا،در بیرون شهر،حدود دویست نفر با صورت پوشیده آمدند.حضرت فرمود:
آمادهاید گنهکار را حد بزنید؟گفتند به،فرمود:شرطش این است که هر کس حدّ شرعی به گردنش نیست برای اجرای حد بایستد.نتیجه آنکه همه رفتند و فقط حضر عیسی باقی ماند. 14
گفت باید حدزدن هوشیار مردم مست را
گفت آری لیک اینجا یک نفر هوشیار نیست.
انسان هوشیار در عالم زیاد نیست و اکثر مردم در غفلت و خواب به سر میبرند 15 و با بعثت انبیاء و نزول کتابهای آسمانی هم بیدار نمیشوند.دل به دنیا بسته و در پی کامجویی هرچه بیشترند و نمیتوانند از لذتها و نعمتهای زندگی برای رشد و هدایتشان استفاده کنند.نه اهل فکرند،نه تقوا پیشه میکنند و دست از گناه برمیدارند و نه حاضرند دقایقی از شبشان را به عبادت خدا مشغول باشند.درحالی که صاحب قلب بیدار به دنیا طور دیگری نگاه میکند،خوابش را به اندازه میگیرد و لحظاتی از شب خواب را رها میکند و میرود وضو میگیردچراغها را هم روشن نمیکند که کسی بفهمدمیآید با محبوبش خلوت میکند.با آن معشوقی که از دست نمیرود،با آن
معشوقی که آدم را رها نمیکند.با آن معشوقی که محبتش به انسان بینهایت است.با آن معشوقی که کلید دنیا و آخرت دستش است.با آن معشوقی که تمام خزانههایش را در اختیار بندهاش میگذارد.این چه حرف عجیبی بود که یکروز،علی،علیه السلام،خطاب به سپیده سحر گفت:آیا روزی بود که تو بیدار شوی و علی خواب باشد؟ 16
از خدا پروا کنیم.در عالم،باغبان باشیم نه باغخور،بیدار باشیم نه خواب.اهل فکر باشیم نه بنده غفلت،زیرا امیر المومنین در روایت دیگری میفرماید:
«عن أبی عبد اللّه،علیه السلام،قال:قال أمیر المؤمنین،علیه السلام،فی کلام له:یابن آدم،إن التفکر یدعو إلی البر و العمل به». 17
تفکر انسان را به خوبی و عمل دعوت میکند.
در حقیقت،وقتی انسان مینشینید و اندیشه میکند،این اندیشه او را با خوبیها و درستیها و وظائف و تکالیف آشنا میکند و او را به اولیاء خدا مرتبط میکند.بعد،این اندیشه او را به عمل دعوت میکند و به انجام آن خیر مشتاق میسازد.پس،همانطور که فکر کردن به گناهان انسان را به دام گناه میاندازد،اندیشه صحیح نیز انسان را به سمت خوبیها سوق میدهد و او را به انجام خیر وا میدارد.در هر دو سو نیز انسان پس از مدتی شتاب میگیرد و به سرعت پیش میرود؛به سوی خوبی بشتر یا به سوی بدی افزونتر.
این شتاب در دلسپردگی به دنیا و عمل برای اندوختن هرچه بیشتر امکانات دنیایی مساله عجیبی است و انسانهای فراوانی را به هلاکت رسانده است.چند وقت پیش،یک نفر را در بهشت زهرا در قطعهای معمولی دفن کردند که فکر نمیکنم تا حالا کرمها و مارها و موشها
چیزی از بدنش باقی گذاشته باشند:
امان روزی که در قبرم نهند تنگ به بالینم نهند خشت و گل و سنگ
نه پای آنکه بگریزم به جایی نه دست آنکه با موران کنم جنگ.
کرمها به یقین تا حالا چشم و گوش و زبان و گوشتهای بدنش را خوردهاند و جز استخوان چیزی از او بر جای نگذاشتهاند،ولی از همین استخوان در حال متلاشی شدن دویست میلیارد تومان سرمایه بر جای ماند که تا آنجا که برایم تعریف کردند نه با آن کاری برای خدا انجام داد و نه آخرتش را آباد کرد.زن و بچهاش هم تنها کاری که با این پول برای خدا کردد این بود که او را به بهشت زهرا بردند و غسل دادند و کفن کردند و به خاکش سپردند.همین!
با مشت بسته آمدهام من در این جهان
یعنی به غیر حرص و غضب نیست حالیم
با مشت باز میروم آخر به زیر خاک
یعنی ببین که میروم و دست خالیم.
18
به راستی،ما که دست خالی به دنیا میآییم و با دست خالی هم باید برویم،این همه بستهبودنمان به دنیا برای چیست؟دلم برای خودم و همه کسانی که در دوره عمرم با آنها برخورد داشتهام میسوزد.یقین دارم نود و نه درصدتشان هم اهل نماز و روزه بودند،اما با این حال، اسیر کامل بودند؛یعنی امکان اینکه با داشتن توان کامل و امکانات خدایی وارد کار مثبتی بشوند نداشتند؛قدمشان بسته بود،دستشان بسته بود.آخرت ما هم آینه دنیای ماست.اگر در این دنیا پا توان حرکت و دست قدرت پرداخت داشته باشد،قیامت هم دست باز است و پا قدرت حرکت دارد،ولی اگر اینجا دستوپا بسته باشد،قیامت بستهتر خواهد بود.برای همین،باید در رفتار خودمان دقت کنیم و از خودمان سوال کنیم که آیا مؤمن هستیم یا نه؟چون مومن دلبسته دنیا نیست،بلکه
همواره در جهاد و حرکت است:
«إِنَّ اللّٰهَ اشْتَریٰ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوٰالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ یُقٰاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ فَیَقْتُلُونَ وَ یُقْتَلُونَ وَعْداً عَلَیْهِ حَقًّا فِی التَّوْرٰاةِ وَ الْإِنْجِیلِ وَ الْقُرْآنِ وَ مَنْ أَوْفیٰ بِعَهْدِهِ مِنَ اللّٰهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَیْعِکُمُ الَّذِی بٰایَعْتُمْ بِهِ وَ ذٰلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ». 19
یقینا خدا از مؤمنان جانها و اموالشان را به بهای آنکه بهشت برای آنان باشد خریده؛همان کسانی که در راه خدا پیکار میکنند،پس دشمن را میکشند و خود در راه خدا کشته میشوند.خدا آنان را بر عهده خود در تورات و انجیل و قرآن وعده بهشت داده است؛وعدهای حق.و چه کسی به عهد و پیمانش از خدا وفادارتر است؟پس ای مؤمنان،به این دادو ستدی که انجام دادهاید،خوشحال و شاد باشید و این است کامیابی بزرگ.
انسان مؤمن مال و جانش را با خدا معامله میکند و به سوی خدا فرار میکند:
«فَفِرُّوا إِلَی اللّٰهِ».
این فرمان خود پروردگار است که به ما بندگان دستور میدهند از گرفتار شدن به مال و صندلی و شهوت و...فرار کنیم.پس،چرا اینقدر ما ضعیفیم که پول میتواند ما را به اسارت ببرد تا دیگر نتوانیم جذب خدا شویم؟چرا اینقدر ضعیفیم که دیدن یک چهره زیبا،با اینکه صاحب زن و فرزند هستیم،میتواند ما را به سوی خود بکشد،اما حریم خدا این همه دعوتمان میکند و نمیتوانیم به سوی آن برویم؟این اسارت چیست و از کجا نشات میگیرد و چگونه باید از آن رها شد؟
پاسخش این است که همه این اسارتها و ماندن به سبب خواب قلب است،زیرا قلبی که خواب است در همه زمینهها اسیر است و امیدی به رستگاریاش نیست و مطالباتش از دنیا هر روز بیشتر میشود.
دیده اهل طمع ز نعمت دنیا پر نشود همچنانکه چاه به شبنم.
20
الان،آن اسکلت در بهشت زهرا بدون آن سرمایه میپوسد،درحالیکه بار آن را به دوش میکشد و در قیامت باید جوابگوی هر ریالش باشد.
ما هم باید جوابگو باشیم،زیرا پیامبر اسلام،صلی اللّه علیه و آله،فرمود:
«لا یزول قدم عبد یوم القیامة من بین یدی اللّه عز و جل حتی یسأله عن أربع خصال:عمرک فیما أبلیته،و مالک من أین اکتسبته،و أین وضعته،و عنه حبنا اهل البیت...». 21
در دادگاه قیامت از انسان میپرسند که ثورتت را از کجا آوردی و با آن چه کار کردی؟اگر بگوید تمام عمرم را صرف جمع کردن دویست میلیارد تومان کردم و بعد آن را گذاشتم و رفتم،میپرسند:با این نعمتی که از سفر خدا برداشتی،چه کردی؟خمس دادی؟مکه رفتی؟یتیمی را اداره کردی...؟اگر بگوید:این ثروت را برای مخارج زن و بچهام میخواستم،میگویند:یک زن و چند فرزند مگر چقدر هزینه داشتند و این همه پول را برای چه کاری میخواستند؟آنوقت است که دیگر جوابی وجود ندارد و حسرت و اندوه وجود انسان را دربر میگیرد؛ روزی که از افسوس خوردن گرهی وا نمیشود و پشیمانی دیگر سودی ندارد.
ما نیز به واقع گرفتاریم.شاید درجات اسارتمان با هم تفاوت داشته باشد،ولی همه به نوعی اسیریم.بیایید تا دیر نشده از خدا بخواهیم به حق امیر المومنین علی ما و همه بندگان خود را از اسارت نجات دهد و از خواب غفلت که عاقبت حسرتباری در پی دارد بیدارمان کند.
(1).کافی،ج 2،ص 54.این روایت به صورت «نبه بالفکر...» نیز نقل شده است.ر ک:
وسائل الشیعة(آل البیت)،ج 15،ص 195.
(2).درباره اهمیت نماز شب روایات زیادی وارد شده است.از جمله:
-امام صادق،علیه السلام: ما من عمل حسن یعمله العبد إلا و له ثواب فی القرآن إلا صلاة اللیل فإن اللّه لم یبین ثوابها لعظیم خطرها عنده،فقال:تتجافی جنوبهم عن المضاجع...فلا تعلم نفس ما اخفی لهم من قرة أعین جزاء بما کانوا یکسبون. (بحار الانوار،ج 8،ص 126)
-رسول اللّه،صلی اللّه علیه و آله: علیکم بقیام اللیل فإنه دأب الصالحین قبلکم،و إن قیام اللیل قربة إلی اللّه،و منهاة عن الإثم. (بحار الانوار،ج 59،ص 267)
-امام صادق،علیه السلام: علیکم بصلاة اللیل فإنها سنة نبیکم،و دأب الصالحین قبلکم،و مطردة الداء عن أجسادکم. (کنز العمال،ح 21428)
-امام علی،علیه السلام: قیام اللیل مصحة للبدن،و مرضاة للرب عز و جل و تعرض للرحمة،و تمسک بأخلاق النبیین. (علل الشرائع،ص 362،ح 1)
-امام صادق،علیه السلام،فی قوله تعالی: إن الحسنات یذهبن السیئات:صلاة المؤمن باللیل تذهب بما عمل من ذنب بالنهار. (کافی،ج 3،ص 266،ح 10)
-عنه،علیه السلام: صلاة اللیل تبیض الوجه،و صلاة اللیل تطیب الریح،و صلاة اللیل تجلب الرزق،إمام زین العابدین،علیه السلام،لما سئل:ما بال المتهجدین باللیل من أحسن الناس وجها؟-لأنهم خلوا باللّه فکساهم اللّه من نوره (علل الشرائع،ص 363 و 366،ح 1).
-رسول اللّه،صلی اللّه علیه و آله: من کثر صلاته باللیل حسن وجهه بالنهار (من لا یحضره الفقیه،ج 1 ص 474).
-إمام صادق،علیه السلام: طلبت نور القلب فوجدته فی التفکر و البکاء،و طلبت الجواز علی الصراط فوجدته فی الصدقة،و طلبت نور الوجه فوجدته فی صلاة اللیل. (مستدرک الوسائل،ج 12،ص 173،ح 13810).
(3).ابواب الجنان،نسخه چاپ سنگی مولف.
(4).کافی،ج 8،ص 14:بخشی از کلام امام سجاد،علیه السلام،درباره زهد این است:
«أیها المؤمنون لا یفتننکم الطواغیت و أتباعهم من أهل الرغبة فی هذه الدنیا المائلون إلیها،المفتتنون بها،المقبلون علیها و علی حطامها الهامد و هشیمها البائد غدا و احذروا ما حذرکم اللّه منها و ازهدوا فیما زهدکم اللّه فیه منها و لا ترکنوا إلی ما فی هذه الدنیا رکون من اتخذها دار قرار و منزل استیطان،و اللّه إن لکم مما فیها علیها دلیلا و تنبیها من تصریف أیامها و تغیر انقلابها و مثلاتها و تلاعبها بأهلها،إنها لترفع الخمیل و تضع الشریف و تورد أقواما إلی النار غدا ففی هذا معتبر و مختبر و زاجر لمنتبه..» .نیز:بحار الأنوار،ج 70،ص 36: «عن محمد بن یحیی،عن أحمد بن محمد،عن علی بن الحکم،عن أبی عبد اللّه المؤمن،عن جابر:قال:دخلت علی ابی جعفر،علیه السلام، فقال:یا جابر و اللّه إنی لمحزون و إنی لمشغول القلب،قلت:جعلت فداک،و ما شغلک و ما حزن قلبک؟فقال:یا جابر إنه من دخل قلبه صافی خالص دین اللّه،شغل قلبه عما سواه،یا جابر ما الدنیا و ما عسی أن تکون الدنیا؟هل هی إلا طعام أکلته أو ثوب لبسته أو امرأة اصبتها؟یا جابر إن المؤمنین لم یطمئنوا إلی الدنیا ببقائهم فیها و لم یأمنوا قدومهم الاخرة،یا جابر الاخرة دار قرار،و الدنیا دار فناء و زوال،و لکن أهل الدنیا أهل غفلة،و کأن المؤمنین هم الفقهاء أهل فکرة و عبرة لم یصمهم عن ذکر اللّه ما سمعوا بآذانهم،و لم یعمهم عن ذکر اللّه ما رأوا من الزینة،فقازوا بثواب الاخرة کما فازوا بذلک العلم» .نیز:بحار الأنوار،ج 70،ص 134:علی،علیه السلام: «أیها الناس إنما الدنیا دار مجاز و الاخرة دار قرار،فخذوا من ممرکم لمقرکم،و لا تهتکوا أستارکم، عند من یعلم أسرارکم،و أخرجوا من الدنیا قلوبکم،من قبل أن تخرج منها أبدانهکم».
نیز:تنبیه الخواطر،ج 1 ص 128:رسول اللّه،صلی اللّه علیه و آله،عندما وقف علی مزبلة: »هلموا إلی الدنیا!و أخذ خرقا قد بلیت علی تلک المزبلة و عظاما قد نخرت فقال:هذه الدنیا».
(5).أبو الفتح کراجکی،کنز الفوائد،ص 158.ایشان ابیاتی چند از شاعران عرب را نیز در اینباره ذکر کردهاند.از جمله:-
-سید رضی:
قد آن ان یسمعک الصوت* انائم قلبک ام میت* یا بانی البیت علی
غیره*
نیز:
إذا مضی یوم علی هدنة* و أنت فی شک من النائبات* فعاجل الفرصة قبل الردی
الحادثات.
شاعری دیگر:
اشح علی ملکی و احمیه دائبا* و سوف برغم الانف اخرج عن ملکی
ادری متی انا میت* فلست من الموت المنغص فی شک* و موضع قبری ان اکن
قد جهلته* فلی خبره بالعرض و الطول و السمک* کانی اری نفسی و حولی جماعة
محمود بن حسن وراق:
مضی امسک الماضی شهیدا معدلا* و اعقبه یوما ما علیک
شهید*
اعقبته عاد نفعه* علیک و ماضی الامس لیس یعود* لا ترج فعل الخیر یوما الی
غد*
و تعرف فضل حقه*
بها ابدا وعودا* و تستخفی بها عن کل خلقه.
نیز:
یا ناظرا یرنو بعینی راقد*
و مشاهد للامر غیر مشاهد* منیت نفسک ضله و ابحتها* طرق الرجاء و هن غیر
قواصد* تصل الذنوب الی الذنوب و ترتجی* درک الجنان و فوز ما للعابد*
و نسیت ان اللّه اخرج آدما* منها الی الدنیا بذنب واحد* و لابی العتاهیة اسماعیل
الجرار*
و لا فی الذی* لم یات من لذة لمستحلیها* انما أنت طول عمرک ما عمرت*
و الساعة التی أنت فیها.
نیز درباره دنیا:
یا خاطب الدنیا الی نفسها* تنح عن خطبتها
تسلم* ان التی تخطب غراره* قریبة العرس من المأتم.
رواتی دربابه گفتگوی حضرت عیسی با دنیا وارد شده است: ان عیسی بن مریم، علیه السلام،قال للدنیا:یا امرة کم لک من زوج؟قالت:کثیر!قال:فکلهم طلقک؟-
-فقالت:لا بل کلهم قتلت.قال:اهؤلاء الباقون لا یعتبرون باخوانهم الماضین کیف تورد بینهم المهالک واحدا واحدا فیکونوا منک علی حذر؟قالت:لا.
و انشد لبعضهم فی الدنیا*
تقتل الافها* اف لقتالة الافها.
رسول اللّه،صلی اللّه علیه و آله: انا زعیم بثلاث لمن اکب علی الدنیا بفقر لا غناء له و بشغل لا فراغ له و بهم و حزن لا انقطاع له و قال علیه السلام کونوا فی الدنیا اضیافا و اتخذوا المساجد بیوتا وعدوا قلوبکم الرقة و اکثروا التفکر و البکاء و لا تختلفن بکم الهواء تبنون ما لا تسکنون و تجمعون ما لا تأکلون و تاملون و تاملون ما لا تدرکون.
(6).ذاریات،50.روایات بسیاری فرار موجود در آیهرا به معنی حج گرفتهاند.از جمله،کافی، ج 4،ص 256:امام باقر،علیه السلام،در معنی «فَفِرُّوا إِلَی اللّٰهِ إِنِّی لَکُمْ مِنْهُ نَذِیرٌ مُبِینٌ» فرمود: حجواإلی اللّه عز و جل. ولی به نظر میرسد حج یکی از مصادیق این معنا باشد.
(7).خود من سی سال با یکی از این اهالی خدا آشنا بودم.به واقع،هرچه در روایات و آیات دیده بودم در او بود.خدا رحمتش کند،از دنیا رفت.هنوز از عکسش که در کتابخانهام گذاشتهام نور پخش میشود و هرکسیکه این عکس را میبیند،تحت تاثیر قرار میگیرد و از احوالات او میپرسد.(مولف)
(8).برداشتی است از این آیه: تَعْرِفُ فِی وُجُوهِهِمْ نَضْرَةَ النَّعِیمِ. (مطففین،22)
(9).طه،55.
(10).قسمتی از خطبه حضرت در جنگ صفین است.نهج البلاغه،ج 2،ص 198.مرحوم مجلسی در بحار(ج 41،ص 154)در توضیح این عبارت میفرمایند: (اوسع الاشیاء فی التواصف)أی کل أحد یصف الحق و العدل و یقول:لو ولیت لعدلت،و لکن إذا تیسر له لم یعمل بقوله و لم ینصف الناس من نفسه. نیز میفرماید(ج 74،ص 354):
التواصف أن یصف بعضهم لبعض و التناصف أن ینصف بعضهم بعضا و انما کان الحق أجمل الاشیاء فی التواصف لانه یوصف بالحسن و الوجوب و کل جمیل و انما کان أوسعها فی التناصف لان الناس لو تناصفوا فی الحقوق لما ضاق علیهم أمر من الامور و فی النهج«و الحق أوسع الاشیاء فی التواصف واضیقها فی التناصف»و هو أوضح-
-و معناه أن الناس کلهم یصفون الحق و لکن لا ینصف بعضهم بعضا.
(11).از حافظ است.
(12).مثنوی معنوی،دفتر اول.
(13).دیوان پروین اعتصامی،قطعه محتسب و مست.
(14).وسائل الشیعة(آل البیت)،حر عاملی،ج 28،ص 53:
«محمد بن یعقوب،عن علی بن إبراهیم،عن أبیه،عن ابن محبوب،عن علی بن أبی حمزة،عن أبی بصیر،عن عمران بن مثیم،أو صالح بن میثم،عن أبیه،إن امرأة أقرت عند أمیر المؤمنین علیه السلام بالزنا أربع مرات،فأمر قنبرا قنادی بالناس فاجتمعوا، وقام أمیر المؤمنین علیه السلام فحمد اللّه و أثنی علیه،ثم قال:أیها الناس إن إمامکم خارج بهذه المرأة إلی هذا الظهر لیقیم علیها الحد إن شاء اللّه،فعزم علیکم أمیر المؤمنین لما خرجتم،و أنتم متنکرون،و معکم أحجارکم لا یتعرف منکم أحد إلی أحد، فانصرفوا إلی منازلکم إن شاء اللّه،قال:ثم نزل،فلما أصبح اناس بکرة خرج بالمرأة و خرج الناس معه متنکرین متلثمین بعمائمهم و بأردیتهم،و الحجارة فی أردیتهم و فی أکامهم حتی انتهی بها و الناس معه إلی الظهر بالکوفة،فأمر أن یحفر لها حفیرة ثم دفنها فیها،ثم رکب بغلته و أثبت رجله فی غرز الرکب،ثم وضع اصبعیه السبابتین فی اذنیه،و نادی بأعلی صوته:أیها الناس،إن اللّه عهد إلی نبیه صلی اللّه علیه و آله عهدا عهده محمد صلی اللّه علیه و آله إلی بأنه لا یقیم الحد من للّه علیه حد،فمن کان للّه علیه مثل ماله علیها فلا یقیم علیها الحد،قال:فانصرف الناس یومئذ کلهم ما خلا أمیر المؤمنین و الحسن و الحسین علیهم السلام،فأقام هؤلاء الثلاثة عیها الحد یومئذ و ما معهم غیرهم...» .
و عن علی بن إبراهیم،عن أبیه،عن ابن أبی عمیر،عمن رواه عن أبی جعفر علیه السلام قال:اتی أمیر المؤمنین علیه السلام برجل قد أمر علی نفسه بالفجور،فقال أمیر المؤمنین علیه السلام لأصحابه:اغدوا غدا علی متلثمین فقال لهم:من فعل مثل فعله فلا یرجمه و لینصرف،قال:فانصرف بعضهم و بقی بعضهم،فرجمه من بقی منهم».
و قال الصادق علیه السلام:«إن رجلا جاء إلی عیسی بن مریم علیه السلام فقال:یا-
-روح اللّه إنی زینت فطهرنی،فأمر عیسی علیه السلام أن ینادی فی الناس أن لا یبقی أحد إلا خرج لتطهیر فلان،فلما اجتمع الناس و صار الرجل فی الحفیرة،نادی الرجل:
لا یحدنی من للّه فی جنبه حد،فانصرف الناس کلهم إلا یحیی و عیسی علیهما السلام» .
(15).مراجعه به آیاتقرآن این حقیقت تلخ را به خوبی نشان میدهد.ریشه(ک ث ر) در قرآن 163 بار به صورتهای مختلف به کار رفته است.از جمله در این آیات:
أَ وَ کُلَّمٰا عٰاهَدُوا عَهْداً نَبَذَهُ فَرِیقٌ مِنْهُمْ بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاٰ یُؤْمِنُونَ.
أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ خَرَجُوا مِنْ دِیٰارِهِمْ وَ هُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ الْمَوْتِ فَقٰالَ لَهُمُ اللّٰهُ مُوتُوا ثُمَّ أَحْیٰاهُمْ إِنَّ اللّٰهَ لَذُو فَضْلٍ عَلَی النّٰاسِ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَشْکُرُونَ.
کُنْتُمْ خَیْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنّٰاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ تُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ لَوْ آمَنَ أَهْلُ الْکِتٰابِ لَکٰانَ خَیْراً لَهُمْ مِنْهُمُ الْمُؤْمِنُونَ وَ أَکْثَرُهُمُ الْفٰاسِقُونَ.
وَ أَنِ احْکُمْ بَیْنَهُمْ بِمٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ وَ لاٰ تَتَّبِعْ أَهْوٰاءَهُمْ وَ احْذَرْهُمْ أَنْ یَفْتِنُوکَ عَنْ بَعْضِ مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ إِلَیْکَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَاعْلَمْ أَنَّمٰا یُرِیدُ اللّٰهُ أَنْ یُصِیبَهُمْ بِبَعْضِ ذُنُوبِهِمْ وَ إِنَّ کَثِیراً مِنَ النّٰاسِ لَفٰاسِقُونَ.
قُلْ یٰا أَهْلَ الْکِتٰابِ هَلْ تَنْقِمُونَ مِنّٰا إِلاّٰ أَنْ آمَنّٰا بِاللّٰهِ وَ مٰا أُنْزِلَ إِلَیْنٰا وَ مٰا أُنْزِلَ مِنْ قَبْلُ وَ أَنَّ أَکْثَرَکُمْ فٰاسِقُونَ.
وَ تَریٰ کَثِیراً مِنْهُمْ یُسٰارِعُونَ فِی الْإِثْمِ وَ الْعُدْوٰانِ وَ أَکْلِهِمُ السُّحْتَ لَبِئْسَ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ.
قُلْ یٰا أَهْلَ الْکِتٰابِ لاٰ تَغْلُوا فِی دِینِکُمْ غَیْرَ الْحَقِّ وَ لاٰ تَتَّبِعُوا أَهْوٰاءَ قَوْمٍ قَدْ ضَلُّوا مِنْ قَبْلُ وَ أَضَلُّوا کَثِیراً وَ ضَلُّوا عَنْ سَوٰاءِ السَّبِیلِ.
تَریٰ کَثِیراً مِنْهُمْ یَتَوَلَّوْنَ الَّذِینَ کَفَرُوا لَبِئْسَ مٰا قَدَّمَتْ لَهُمْ أَنْفُسُهُمْ أَنْ سَخِطَ اللّٰهُ عَلَیْهِمْ وَ فِی الْعَذٰابِ هُمْ خٰالِدُونَ.
وَ لَوْ کٰانُوا یُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ النَّبِیِّ وَ مٰا أُنْزِلَ إِلَیْهِ مَا اتَّخَذُوهُمْ أَوْلِیٰاءَ وَ لٰکِنَّ کَثِیراً مِنْهُمْ فٰاسِقُونَ.
قُلْ لاٰ یَسْتَوِی الْخَبِیثُ وَ الطَّیِّبُ وَ لَوْ أَعْجَبَکَ کَثْرَةُ الْخَبِیثِ فَاتَّقُوا اللّٰهَ یٰا أُولِی الْأَلْبٰابِ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ. -
مٰا جَعَلَ اللّٰهُ مِنْ بَحِیرَةٍ وَ لاٰ سٰائِبَةٍ وَ لاٰ وَصِیلَةٍ وَ لاٰ حٰامٍ وَ لٰکِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا یَفْتَرُونَ عَلَی اللّٰهِ الْکَذِبَ وَ أَکْثَرُهُمْ لاٰ یَعْقِلُونَ.
وَ قٰالُوا لَوْ لاٰ نُزِّلَ عَلَیْهِ آیَةٌ مِنْ رَبِّهِ قُلْ إِنَّ اللّٰهَ قٰادِرٌ عَلیٰ أَنْ یُنَزِّلَ آیَةً وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ.
وَ لَوْ أَنَّنٰا نَزَّلْنٰا إِلَیْهِمُ الْمَلاٰئِکَةَ وَ کَلَّمَهُمُ الْمَوْتیٰ وَ حَشَرْنٰا عَلَیْهِمْ کُلَّ شَیْءٍ قُبُلاً مٰا کٰانُوا لِیُؤْمِنُوا إِلاّٰ أَنْ یَشٰاءَ اللّٰهُ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَهُمْ یَجْهَلُونَ.
وَ إِنْ تُطِعْ أَکْثَرَ مَنْ فِی الْأَرْضِ یُضِلُّوکَ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَ إِنْ هُمْ إِلاّٰ یَخْرُصُونَ.
وَ مٰا لَکُمْ أَلاّٰ تَأْکُلُوا مِمّٰا ذُکِرَ اسْمُ اللّٰهِ عَلَیْهِ وَ قَدْ فَصَّلَ لَکُمْ مٰا حَرَّمَ عَلَیْکُمْ إِلاّٰ مَا اضْطُرِرْتُمْ إِلَیْهِ وَ إِنَّ کَثِیراً لَیُضِلُّونَ بِأَهْوٰائِهِمْ بِغَیْرِ عِلْمٍ إِنَّ رَبَّکَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُعْتَدِینَ.
ثُمَّ لَآتِیَنَّهُمْ مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أَیْمٰانِهِمْ وَ عَنْ شَمٰائِلِهِمْ وَ لاٰ تَجِدُ أَکْثَرَهُمْ شٰاکِرِینَ.
وَ مٰا وَجَدْنٰا لِأَکْثَرِهِمْ مِنْ عَهْدٍ وَ إِنْ وَجَدْنٰا أَکْثَرَهُمْ لَفٰاسِقِینَ.
فَإِذٰا جٰاءَتْهُمُ الْحَسَنَةُ قٰالُوا لَنٰا هٰذِهِ وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَیِّئَةٌ یَطَّیَّرُوا بِمُوسیٰ وَ مَنْ مَعَهُ أَلاٰ إِنَّمٰا طٰائِرُهُمْ عِنْدَ اللّٰهِ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ.
وَ لَقَدْ ذَرَأْنٰا لِجَهَنَّمَ کَثِیراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاٰ یَفْقَهُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ أَعْیُنٌ لاٰ یُبْصِرُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ آذٰانٌ لاٰ یَسْمَعُونَ بِهٰا أُولٰئِکَ کَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولٰئِکَ هُمُ الْغٰافِلُونَ.
یَسْئَلُونَکَ عَنِ السّٰاعَةِ أَیّٰانَ مُرْسٰاهٰا قُلْ إِنَّمٰا عِلْمُهٰا عِنْدَ رَبِّی لاٰ یُجَلِّیهٰا لِوَقْتِهٰا إِلاّٰ هُوَ ثَقُلَتْ فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ لاٰ تَأْتِیکُمْ إِلاّٰ بَغْتَةً یَسْئَلُونَکَ کَأَنَّکَ حَفِیٌّ عَنْهٰا قُلْ إِنَّمٰا عِلْمُهٰا عِنْدَ اللّٰهِ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ.
وَ مٰا لَهُمْ أَلاّٰ یُعَذِّبَهُمُ اللّٰهُ وَ هُمْ یَصُدُّونَ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرٰامِ وَ مٰا کٰانُوا أَوْلِیٰاءَهُ إِنْ أَوْلِیٰاؤُهُ إِلاَّ الْمُتَّقُونَ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ.
إِذْ یُرِیکَهُمُ اللّٰهُ فِی مَنٰامِکَ قَلِیلاً وَ لَوْ أَرٰاکَهُمْ کَثِیراً لَفَشِلْتُمْ وَ لَتَنٰازَعْتُمْ فِی الْأَمْرِ وَ لٰکِنَّ اللّٰهَ سَلَّمَ إِنَّهُ عَلِیمٌ بِذٰاتِ الصُّدُورِ.
کَیْفَ وَ إِنْ یَظْهَرُوا عَلَیْکُمْ لاٰ یَرْقُبُوا فِیکُمْ إِلاًّ وَ لاٰ ذِمَّةً یُرْضُونَکُمْ بِأَفْوٰاهِهِمْ وَ تَأْبیٰ قُلُوبُهُمْ -
وَ أَکْثَرُهُمْ فٰاسِقُونَ.
یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّ کَثِیراً مِنَ الْأَحْبٰارِ وَ الرُّهْبٰانِ لَیَأْکُلُونَ أَمْوٰالَ النّٰاسِ بِالْبٰاطِلِ وَ یَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ وَ الَّذِینَ یَکْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لاٰ یُنْفِقُونَهٰا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذٰابٍ أَلِیمٍ.
وَ مٰا یَتَّبِعُ أَکْثَرُهُمْ إِلاّٰ ظَنًّا إِنَّ الظَّنَّ لاٰ یُغْنِی مِنَ الْحَقِّ شَیْئاً إِنَّ اللّٰهَ عَلِیمٌ بِمٰا یَفْعَلُونَ.
أَلاٰ إِنَّ لِلّٰهِ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ أَلاٰ إِنَّ وَعْدَ اللّٰهِ حَقٌّ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ.
وَ مٰا ظَنُّ الَّذِینَ یَفْتَرُونَ عَلَی اللّٰهِ الْکَذِبَ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ إِنَّ اللّٰهَ لَذُو فَضْلٍ عَلَی النّٰاسِ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاٰ یَشْکُرُونَ.
فَالْیَوْمَ نُنَجِّیکَ بِبَدَنِکَ لِتَکُونَ لِمَنْ خَلْفَکَ آیَةً وَ إِنَّ کَثِیراً مِنَ النّٰاسِ عَنْ آیٰاتِنٰا لَغٰافِلُونَ.
-أ فمن کان علی بینّة مّن رّبّه و یتلوه شاهد مّنه و من قبله کتب موسی إماما و رحمة أولئک یؤمنون به و من یکفر به من الأحزاب فالنّار موعده فلا تک فی مریة مّنه إنّه الحقّ من ربّک و لکنّ أکثر النّاس لا یؤمنون.
وَ قٰالَ الَّذِی اشْتَرٰاهُ مِنْ مِصْرَ لاِمْرَأَتِهِ أَکْرِمِی مَثْوٰاهُ عَسیٰ أَنْ یَنْفَعَنٰا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً وَ کَذٰلِکَ مَکَّنّٰا لِیُوسُفَ فِی الْأَرْضِ وَ لِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحٰادِیثِ وَ اللّٰهُ غٰالِبٌ عَلیٰ أَمْرِهِ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ.
وَ اتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبٰائِی إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْحٰاقَ وَ یَعْقُوبَ مٰا کٰانَ لَنٰا أَنْ نُشْرِکَ بِاللّٰهِ مِنْ شَیْءٍ ذٰلِکَ مِنْ فَضْلِ اللّٰهِ عَلَیْنٰا وَ عَلَی النّٰاسِ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَشْکُرُونَ.
مٰا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ إِلاّٰ أَسْمٰاءً سَمَّیْتُمُوهٰا أَنْتُمْ وَ آبٰاؤُکُمْ مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ بِهٰا مِنْ سُلْطٰانٍ إِنِ الْحُکْمُ إِلاّٰ لِلّٰهِ أَمَرَ أَلاّٰ تَعْبُدُوا إِلاّٰ إِیّٰاهُ ذٰلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ.
وَ لَمّٰا دَخَلُوا مِنْ حَیْثُ أَمَرَهُمْ أَبُوهُمْ مٰا کٰانَ یُغْنِی عَنْهُمْ مِنَ اللّٰهِ مِنْ شَیْءٍ إِلاّٰ حٰاجَةً فِی نَفْسِ یَعْقُوبَ قَضٰاهٰا وَ إِنَّهُ لَذُو عِلْمٍ لِمٰا عَلَّمْنٰاهُ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ.
وَ مٰا أَکْثَرُ النّٰاسِ وَ لَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِینَ.
وَ مٰا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللّٰهِ إِلاّٰ وَ هُمْ مُشْرِکُونَ.
المر تِلْکَ آیٰاتُ الْکِتٰابِ وَ الَّذِی أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ الْحَقُّ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یُؤْمِنُونَ.
وَ أَقْسَمُوا بِاللّٰهِ جَهْدَ أَیْمٰانِهِمْ لاٰ یَبْعَثُ اللّٰهُ مَنْ یَمُوتُ بَلیٰ وَعْداً عَلَیْهِ حَقًّا وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ -
اَلنّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ.
ضَرَبَ اللّٰهُ مَثَلاً عَبْداً مَمْلُوکاً لاٰ یَقْدِرُ عَلیٰ شَیْءٍ وَ مَنْ رَزَقْنٰاهُ مِنّٰا رِزْقاً حَسَناً فَهُوَ یُنْفِقُ مِنْهُ سِرًّا وَ جَهْراً هَلْ یَسْتَوُونَ الْحَمْدُ لِلّٰهِ بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ.
یَعْرِفُونَ نِعْمَتَ اللّٰهِ ثُمَّ یُنْکِرُونَهٰا وَ أَکْثَرُهُمُ الْکٰافِرُونَ.
وَ إِذٰا بَدَّلْنٰا آیَةً مَکٰانَ آیَةٍ وَ اللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا یُنَزِّلُ قٰالُوا إِنَّمٰا أَنْتَ مُفْتَرٍ بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ.
وَ لَقَدْ صَرَّفْنٰا لِلنّٰاسِ فِی هٰذَا الْقُرْآنِ مِنْ کُلِّ مَثَلٍ فَأَبیٰ أَکْثَرُ النّٰاسِ إِلاّٰ کُفُوراً.
أَمِ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَةً قُلْ هٰاتُوا بُرْهٰانَکُمْ هٰذٰا ذِکْرُ مَنْ مَعِیَ وَ ذِکْرُ مَنْ قَبْلِی بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ الْحَقَّ فَهُمْ مُعْرِضُونَ.
أَمْ یَقُولُونَ بِهِ جِنَّةٌ بَلْ جٰاءَهُمْ بِالْحَقِّ وَ أَکْثَرُهُمْ لِلْحَقِّ کٰارِهُونَ.
أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَکْثَرَهُمْ یَسْمَعُونَ أَوْ یَعْقِلُونَ إِنْ هُمْ إِلاّٰ کَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِیلاً.
وَ لَقَدْ صَرَّفْنٰاهُ بَیْنَهُمْ لِیَذَّکَّرُوا فَأَبیٰ أَکْثَرُ النّٰاسِ إِلاّٰ کُفُوراً.
إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً وَ مٰا کٰانَ أَکْثَرُهُمْ مُؤْمِنِینَ. (8 بار)
یُلْقُونَ السَّمْعَ وَ أَکْثَرُهُمْ کٰاذِبُونَ.
أَمَّنْ جَعَلَ الْأَرْضَ قَرٰاراً وَ جَعَلَ خِلاٰلَهٰا أَنْهٰاراً وَ جَعَلَ لَهٰا رَوٰاسِیَ وَ جَعَلَ بَیْنَ الْبَحْرَیْنِ حٰاجِزاً أَ إِلٰهٌ مَعَ اللّٰهِ بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ.
وَ إِنَّ رَبَّکَ لَذُو فَضْلٍ عَلَی النّٰاسِ وَ لَکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاٰ یَشْکُرُونَ.
فَرَدَدْنٰاهُ إِلیٰ أُمِّهِ کَیْ تَقَرَّ عَیْنُهٰا وَ لاٰ تَحْزَنَ وَ لِتَعْلَمَ أَنَّ وَعْدَ اللّٰهِ حَقٌّ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ.
وَ قٰالُوا إِنْ نَتَّبِعِ الْهُدیٰ مَعَکَ نُتَخَطَّفْ مِنْ أَرْضِنٰا أَ وَ لَمْ نُمَکِّنْ لَهُمْ حَرَماً آمِناً یُجْبیٰ إِلَیْهِ ثَمَرٰاتُ کُلِّ شَیْءٍ رِزْقاً مِنْ لَدُنّٰا وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ.
وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ نَزَّلَ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً فَأَحْیٰا بِهِ الْأَرْضَ مِنْ بَعْدِ مَوْتِهٰا لَیَقُولُنَّ اللّٰهُ قُلِ الْحَمْدُ لِلّٰهِ بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاٰ یَعْقِلُونَ.
وَعْدَ اللّٰهِ لاٰ یُخْلِفُ اللّٰهُ وَعْدَهُ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ.
أَ وَ لَمْ یَتَفَکَّرُوا فِی أَنْفُسِهِمْ مٰا خَلَقَ اللّٰهُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا إِلاّٰ بِالْحَقِّ وَ أَجَلٍ -
مُسَمًّی وَ إِنَّ کَثِیراً مِنَ النّٰاسِ بِلِقٰاءِ رَبِّهِمْ لَکٰافِرُونَ.
فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً فِطْرَتَ اللّٰهِ الَّتِی فَطَرَ النّٰاسَ عَلَیْهٰا لاٰ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللّٰهِ ذٰلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ.
قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ الَّذِینَ مِنْ قَبْلُ کٰانَ أَکْثَرُهُمْ مُشْرِکِینَ.
وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ لَیَقُولُنَّ اللّٰهُ قُلِ الْحَمْدُ لِلّٰهِ بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ.
وَ مٰا أَرْسَلْنٰاکَ إِلاّٰ کَافَّةً لِلنّٰاسِ بَشِیراً وَ نَذِیراً وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ.
قُلْ إِنَّ رَبِّی یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ یَشٰاءُ وَ یَقْدِرُ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ.
لَقَدْ حَقَّ الْقَوْلُ عَلیٰ أَکْثَرِهِمْ فَهُمْ لاٰ یُؤْمِنُونَ.
وَ لَقَدْ ضَلَّ قَبْلَهُمْ أَکْثَرُ الْأَوَّلِینَ.
ضَرَبَ اللّٰهُ مَثَلاً رَجُلاً فِیهِ شُرَکٰاءُ مُتَشٰاکِسُونَ وَ رَجُلاً سَلَماً لِرَجُلٍ هَلْ یَسْتَوِیٰانِ مَثَلاً الْحَمْدُ لِلّٰهِ بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ.
«فَإِذٰا مَسَّ الْإِنْسٰانَ ضُرٌّ دَعٰانٰا ثُمَّ إِذٰا خَوَّلْنٰاهُ نِعْمَةً مِنّٰا قٰالَ إِنَّمٰا أُوتِیتُهُ عَلیٰ عِلْمٍ بَلْ هِیَ فِتْنَةٌ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ.
لَخَلْقُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ أَکْبَرُ مِنْ خَلْقِ النّٰاسِ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ.
إِنَّ السّٰاعَةَ لَآتِیَةٌ لاٰ رَیْبَ فِیهٰا وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یُؤْمِنُونَ.
اَللّٰهُ الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ اللَّیْلَ لِتَسْکُنُوا فِیهِ وَ النَّهٰارَ مُبْصِراً إِنَّ اللّٰهَ لَذُو فَضْلٍ عَلَی النّٰاسِ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَشْکُرُونَ.
بَشِیراً وَ نَذِیراً فَأَعْرَضَ أَکْثَرُهُمْ فَهُمْ لاٰ یَسْمَعُونَ.
لَقَدْ جِئْنٰاکُمْ بِالْحَقِّ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَکُمْ لِلْحَقِّ کٰارِهُونَ.
مٰا خَلَقْنٰاهُمٰا إِلاّٰ بِالْحَقِّ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ.
قُلِ اللّٰهُ یُحْیِیکُمْ ثُمَّ یُمِیتُکُمْ ثُمَّ یَجْمَعُکُمْ إِلیٰ یَوْمِ الْقِیٰامَةِ لاٰ رَیْبَ فِیهِ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ.
وَ إِنَّ لِلَّذِینَ ظَلَمُوا عَذٰاباً دُونَ ذٰلِکَ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ.
أَ لَمْ یَأْنِ لِلَّذِینَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ اللّٰهِ وَ مٰا نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ وَ لاٰ یَکُونُوا کَالَّذِینَ -
أُوتُوا الْکِتٰابَ مِنْ قَبْلُ فَطٰالَ عَلَیْهِمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَ کَثِیرٌ مِنْهُمْ فٰاسِقُونَ.
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا نُوحاً وَ إِبْرٰاهِیمَ وَ جَعَلْنٰا فِی ذُرِّیَّتِهِمَا النُّبُوَّةَ وَ الْکِتٰابَ فَمِنْهُمْ مُهْتَدٍ وَ کَثِیرٌ مِنْهُمْ فٰاسِقُونَ.
ثُمَّ قَفَّیْنٰا عَلیٰ آثٰارِهِمْ بِرُسُلِنٰا وَ قَفَّیْنٰا بِعِیسَی ابْنِ مَرْیَمَ وَ آتَیْنٰاهُ الْإِنْجِیلَ وَ جَعَلْنٰا فِی قُلُوبِ الَّذِینَ اتَّبَعُوهُ رَأْفَةً وَ رَحْمَةً وَ رَهْبٰانِیَّةً ابْتَدَعُوهٰا مٰا کَتَبْنٰاهٰا عَلَیْهِمْ إِلاَّ ابْتِغٰاءَ رِضْوٰانِ اللّٰهِ فَمٰا رَعَوْهٰا حَقَّ رِعٰایَتِهٰا فَآتَیْنَا الَّذِینَ آمَنُوا مِنْهُمْ أَجْرَهُمْ وَ کَثِیرٌ مِنْهُمْ فٰاسِقُونَ.
وَ قَدْ أَضَلُّوا کَثِیراً وَ لاٰ تَزِدِ الظّٰالِمِینَ إِلاّٰ ضَلاٰلاً.
(16).منتهی الآمال،شیخ عباس قمی،زندگی حضرت علی،علیه السلام.
(17).بحار الأنوار،ج 68،ص 322 و کافی،ج 2،ص 55.
(18).از شهریار است.
(19).توبه،111.
(20).از سعدی است.
(21).أمالی،شیخ مفید،ص 353؛و نیز:بحار الأنوار،ج 27،ص 103:رسول اللّه، صلی اللّه علیه و آله: لا یزول قدم عبد یوم القیامة من بین یدی اللّه عز و جل حتی یسأله عن أربع خصال:عمرک فیما أفنیته؟و جسدک فیما أبلیته؟و مالک من أین اکتسبته و أین وضعته؟و عن حبنا أهل البیت،فقال رجل من القوم:و ما علامة حبکم یا رسول اللّه!فقال:محبة هذا،و وضع یده علی رأس علی بن أبی طالب،علیه السلام.
در کلام امیر المومنین
تهران،حسینه همدانیها رمضان 1386
بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.
اندیشه و تفکر صحیح،که ثمره به کار گرفتن عظیمترین و پرمنعفتترین نعمت خدا یعنی عقل است،در معارف دینی ما از نشانهها و ویژگیهای مردم مؤمن شمرده شده است. 1 این بدان جهت است که مدرم باایمان عقل متحرک و فعالی دارند و از فرصتی برای تغذیه عقل خود با علم و دانش و معرفت و آگاهی استفاده میکنند؛زیرا خداوند متعال برای هر عضوی از اعضای ظاهری و باطنی روزقی قرار داده و رزق عقل نیز بهرهوری از علم و دانش است. 2
امیر المؤمنان درباره کتابهای درست و مفید فرمودهاند:
«الکتب بساتین العلماء». 3
کتابها باغ و بوستان عاشقان علماند.
این تعبیر خیلی تعبیر مهمی است.باغ محل پردرختی است که انواع میوهها را به تناسب وجود انسان دربر دارد.کتاب نیز باغی است که هر
صفحه یا سطرش حاوی هدایتی یا رشدی است و به انسان سود میرساند.بسیاری از مردم با کتاب انسی ندارند و مطالعه اندیشه دیگران را چه بسا کار عبثی میدانند،درحالیکه مردم مؤمن میدانند که برای نوشتن یک کتاب مفید چهوقت و نیرویی صرف شده و چه زحمتی کشیده شده است.بنابر روایت،علما و دانشمندان وارثان انبیا و اولیا هشتند. 4 در نتیجه،حاصل عمر و زحمت انان نیز کار پیغمبران و ائمه طاهرین را انجام میدهد و این نشاندهنده ارزش حقیقی کتاب است؛ 5 به خصوص،کتابی که در حوزه دین و معرفت دینی و براساس قرآن و اهل بیت نظام گرفته باشد که در احساسات و مشاعر و قلب و روح و زندگی مردم بسیار موثر است.
یکی از اساتید دانشگاه سوریه پس از مطالعه متن عربی کتاب آغوش رحمت در نامهای به من نوشت که این کتاب در خانواده من اثر کرد و مشکل عبادت و نماز ما را حل کرد.پس از آن،خودش هم زحمت کشید و این کتاب را به انگلیسی ترجمه کرد.این تاثیر مطالعه کتاب است و انسان پس از دیدن این تاثیرات است که ارزش کلام امیر المؤمنین را درک میکند.
امیر المومنین روایت مهم دیگری دارند که در آن نشانههای مردم مؤمن را بیان میکنند و وقتی به مسأله فکر و اندیشه مردم مؤمن میرسند تعبیر بسیار عمیقی دراینباره ارائه میدهند که بسیار درخور تامل است:
«المؤمن بشره فی وجهه،و حزنه فی قلبه.أوسع شئ صدرا،و أذل شئ نفسا.
یکره الرفعة،و یشنو السمعة.طویل غمة.بعید همه.کثیر صمته.مشغول وقته.
شکور صبور،مغمور بفکرته،ضنین بخلته،سهل الخلیقة،لین العریکة.نفسه أصلب من الصلد و هو أذل من العبد» .
دهمین نشانهای که حضرت در این روایت درباره مؤمن بیان میکنند «مشغول وقته»است؛یعنی زمانی که خداوند در اختیار انسان مؤمن قرار داده همواره اشغال و مومن همواره مشغول است،زیرا مؤمن کسی نیست که اجازه بدهد سرمایه عظیم عمر هدر برود و نابود شود.او میداند که زمان رفته باز نمیگردد و مجموعۀ عمرش جایگزین یک لحظه از دسترفته نخواهد شد و بازگشتی در کار نخواهد بود؛چرا که اگر خداوند بخواهد انسان را به عقب برگرداند تا مثلا یک ساعت از عمر رفتهاش را جبران کند،باید همه حرکات جهان هستی را در این یک ساعت به جای خود برگرداند؛یعنی به تمام جهان باید فرمان بازگشت بدهد تا دوباره انسان در ابتدای زمان نابودشدهاش قرار بگیرد.این کار را خداوند برای کسی انجام نمیدهد،پس باید هر لحظه را مغتنم شمرد و عمر را به بطالت بر باد نداد.
هنگام سپیدهدم خروس سحری دانی که چرا همی کند نوحهگری؟
یعنی که نمودند در آئینه صبح از عمر شبی برفت و تو بیخبر.
6
ازاینروست که مومن اینقدر مواظب لحظات عمرش است تا بیهوده حرام نشود و از دست نرود.او برنامه خود را طوری تنظیم میکند که به همه مسئولیتها و وظایفش رسیدگی کند.او ویژگیهای این برنامه را نیز از وجود مبارک امیر المؤمنین اقتباس میکند،آنجا که در تقسیم ساعات روزانه میفرمایند:
«للمؤمن ثلاث ساعات:فساعة یناجی فیها ربه،و ساعة یرم معاشه،و ساعة یخلی بین نفسه و بین لذتها فیما یحل و یجمل» . 7
یعنی مومن روزش را به سه قسمت تقسیم میکند:هشت ساعتش را صرف مناجات و اطاعت پروردگار میکند؛هشت ساعت را برای تامین
معاش زندگی و نیازهای دنیاییاش صرف میکند؛و هشت ساعت دیگر را صرف لذتبردن از زیباییها و لذتهای حلال میکند.این برنامه زندگی مومن است:عبادت و لذت و کار و تلاش.
مساله مهمی که همواره در طول زندگی بشر مطرح بوده و شاید در دوران ما نیاز به آن بیشتر احساس میشود انتخاب پاکترین و سالمترین و مشروعترین شغلهاست،زیرا انسان پولی را که از راه تلاش به دست میآورد اغلب هزینه خوراک خود میکند و اگر لقمهای که از این راه میخورد پاک باشد،در وجود او تبدیل به روشنایی شده و رابط میان او و خدا میشود.در غیر این صورت،در درون آدمی سبب پیدایش ظلمتهای متراکمی خواهد شد که او را از خدا دور میکند و بنده شیطان میسازد.
در سورهمومنون،خداوند به تمام انبیاء که بیدارترین مردماند و از خطا و اشتباه معصوماند و همواره مواظب و مراقب احوالات خود هستند هشدار میدهد که:
«یٰا أَیُّهَا الرُّسُلُ کُلُوا مِنَ الطَّیِّبٰاتِ وَ اعْمَلُوا صٰالِحاً إِنِّی بِمٰا تَعْمَلُونَ عَلِیمٌ.» 8
ای پیامبران،از خوردنیهای پاکیزه بخورید و کار شایسته انجام دهید؛ مسلما من به آنچه انجام میدهید دانایم.
به راستی،انسان چه نیازی دارد با داشتن یک زن و یک یا دو بچه پانصد میلیون تومان پول به دست بیاورد؟این ثروت را که نمیشود از راه حلال واقعی به دست آورد.مگر نشنیدهایم که امیر المؤمنین فرمودهاند:من ثروت جمعشدهای را نزد کسی نمیبینم مگر به واسطه ضایعشدن و غارت حق دیگران. 9 .
خوب است ثروتمندان بدانند که اسلام قبول ندارد یک نفر برای افطارش به زحمت نان و سیبزمینی تهیه کند،ولی چند خیابان آن طرفتر،کسی بار مالی ده بانک روی دوش پولش باشد.این ثروت هیچ ملاک شرعیای ندارد که یک نفر پس از شصت سال عمر و سالها زحمت پنجا متر خانه نداشته باشد،ولی چند خیابان بالاتر،یکی دیگر با چهل سال سن مالک شش برج ساخته شده و هشت برج در حال ساخت باشد.این ثروت از کجا آمده است؟باید دراینباره فکر کرد و اندیشه را به کار انداخت.و انسان مومن به این مسائل فکر میکند.
نقل کردهاند که یکی از اولیای خدا روزی نزد مادرش آمد و گفت:من خیلی موظب زندگی میکنم و خیلی مراقب رفتارم هستم.عباداتم نیز توأم با نور است،اما گاهی در عباداتم یکی خط تاریک میبینم!
البته،این سخن تازهای نیست،زیرا خیلی از اصحاب درباره حال و وضعشان از ائمه سؤال میکردند.برای مثال،کسی به امام زین العابدین، علیه السلام،عرض کرد:من برای نماز شب بیدار میشوم،اما نمیتوانم از جایم بلند شوم.مریض هم نیستم،دلم هم میخواهد بروم وضو بگیرم و این یازده رکعت را بخوانم،اما نمیدانم چرا نمیتوانم خود را از رختخواب جدا کنم؟ 10 آیا فرداشب میتوانم به برکت نفس شما نماز شب بخوانم؟
امام در پاسخ فرمودند:اگر علاقه داری نماز شب بخوانی،کمتر گناه کن. 11
گناهکردن انسان را از انجام اعمال نیکو محروم میکند و او را زمینگیر میسازد.مگر در دعای کمیل امیر المؤمنین نمیخوانیم:
«قعدت بی اغلالی» . 12
یعنی بار سنگین گناهان مرا زمینگیر کرده.ازاینروست که نمیتوانیم عبادت کنم نه اینکه نخواهیم.این دو مساله جدا از هم است.یکی نمیخواهد عبادت کند،ولی یکی میخواهد و نمیتواند.سبب نیز بار سنگین گناه است،باید برای پرواز این بار را سبک کرد.
گر قدمت هست چو مردان برو ور علمت نیست چو سعدی بمان.
13 به مادرش گفت:من علت این رگه تاریکی را در خودم پیدا نمیکنم.
گفتم از شما بپرسم بلکه بدانید چیست؟
مادر گفت:پسرم مرا ببخش.آن تاریکی از من است.زمانی که بادرار بودم،پدرت یکی دو ماهی در مسافرت بود.روزی،برای پهنکردن لباس به پشتبام خانه رفته بودم.همین همسایه کناری،مقداری زردآلو در آفتاب پهن کرده بود تا خشک شود.من هم به زردآلو خیلی علاقه داشتم.توان اینکه بروم و از میوهفروشی زردآلو بخرم هم نداشتم.این بود که از روی پارچه خانه همسایه زردآلویی برداشتم و خوردم.بعد هم یادم رفت از صاحبش رضایت بگیرم.پسر گفت:سبب آن تاریکی را بعد از چهل سال پیدا کردم.خلاصه،رفت و ماجرا را گفت و از صاحبش خواست بهای آن زردآلو را قبول کند،ولی پیرمرد گفت:حلال خودت و مادرت باشد.چندروز بعد،دوباره نزد مادرش آمد و گفت:دیگر از آن رگه تاریکی خبری نیست.
حاله وجه اینکه ائمه اصرار دارند شیعه واقعی را باید از اجتنابش از لقمه حرام شناخت معلوم میشود.نمیگویند با نماز و ورزه شیعه را بشناسید،میفرمایند با پول و ثرورت بشناسید.اگر حلالخور باشد شیعه است وگرنه شیعهبودنش به فکرتان هم خطور نکند.علی و شیعه حرامخور،علی و شیعه مال مردمخور؟اینها با هم نمیسازند.
تا اینجا معلوم شد که یک بخش وقت مومن باید صرف معاش شود.
امیر المؤمنین میفرمایند هشت ساعت هم برای استراحت و خواب و همنشینی با دوستان و تفریح و لذتبردن از امور حلال باید صرف شود.میمان هشت ساعت دیگر به فرموده حضرت باید به پروردگار اختصاص یابد.عبادت،آموختن علم،همنشینی با صاحبنفسان،مطالعه، گریه نیمهشب،نماز جماعت،عیادت مریض،دیدن پدرومادر و سایر ارحام و...از مشغولیتهای مؤمن در این هشت ساعت است و مومن واقعی این فرصت را از دست نمیدهد.
ویژگی دوم مومن:صبر
امیر المومنین بعد«مشغول وقته»از صفت«شکور»یاد میکند،ولی من در اینجا صفت صبور را مقدم داشتم تا قطعه نابی را دراینباره بیان کنم.
اگر از لغتشناسان عرب درباره معنای صبر سوال کنیم،خواهد گفت صبر به معنی حبس نفس است؛یعنی خود را در مدار ایمان به خدا نگه داشتن و به هیچ وجه از این مدار بیرون نرفتن. 14 این معنی واقعی صبر است.پس صبر این است که تحت هیچ شرایطی با خدا سرگرانی نکنیم و رشته محبت او را پاره نکنیم؛مثلا،در حال فقر و غنا یا هجوم مشکلات و مصائب یا حتی در حال شادمانی و سرور ارتباطمان را با خدا قطع نکنیم.وقتی مردم با ما بد میشوند و بدون داشتن حجت شرعی آبرویمان را میبرند،با خدا و عبادت قهر نکنیم.این صبر است و اجر عظیمی هم دارد و عملی در قرآن نیست که برای آن دو اجر قرار داده شده باشد مگر برای صبر 15 :
«أُولٰئِکَ یُؤْتَوْنَ أَجْرَهُمْ مَرَّتَیْنِ بِمٰا صَبَرُوا وَ یَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةَ وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ یُنْفِقُونَ». 16
اینان به علت صبری که میکنند و بدی مردم را با نیکی و خوبی خود دفع میکنند و از آنچه به آنان روزی کردهایم انفاق مینمایند،دوبار پاداش داده میشوند.
نقل است که روزی شوهر ام سلمه 17 به خانه آمد و به او گفت:امروز،از پیغمبر دعایی یاد گرفتم که از آن لذت بردم.دلم میخواهد این دعا را به تو هم یاد بدهم.(زن و مرد در دینشان باید به همدیگر کمک کنند).
ام سلمه میگوید:من با کمال اشتیاق گفتم:بگو!گفت:پیغمبر فرمود در مصیبتها و رنجها خود را نگاه دارید و این دعا را بخوانید.
«اللهم اجرنی فی مصیبتی و اخلف لی خیرهم . 18
خدایا،من بر این مصیبت صبر میکنم.تو نیز اجر مرا بده و بهتر از آن چیزی که از دستم رفته نصیبم کن.
ام سلمه میگوید:شوهرم همیشه این دعا را میخواند تا اینکه مرد و من مصیبتزده شدم،ولی هر روز این دعا را میخواندم و از خدا میخواستم بهتر از او را نصیبم کند.
پنجشش ماه از مرگ شوهرم گذشته بد که یک روز دیدم آرام در میزنند.رویم را گرفتم و خودم را پوشاندم 19 و پرسیدم:کیست؟صدایی آرام پاسخم داد.در را باز کردم و دیدم رسول خداست.گفتم:یا رسول اللّه،شما و خانه من؟من خواب میبینم یا بیدارم؟
ندانم ای شب قدر است یا ستاره صبح
تویی برابر من یا خیال در نظرم؟
20 دویدم حصیری آوردم و در حیاط منزل انداختم.پیغمبر روی حصیر نشستند و فرمودند:آمدهام از تو خواستگاری کنم!عرض کردم:آقا،هیچ زنی نیست که به همسری شما رغبت نداشته باشد،ولی من سه مشکل
دارم.فرمود:بگو!گفتم:یکی اینکه غیرت من زیاد است.میترسم همسر شما بشوم و خدای نکرده تقصیری در حق شما از جانب من سر بزند که در قیامت در نجات را به روی من ببندد.گرتفاری دومم بچههای یتیمم هستند.میترسم اسباب زحمت شما شوند.گرفتاری سومم این است که سنّم بالا رفته و دیگر زن بهدردبخوری برای خانه شما نیستم!
پیامبر فرمودند:بچههای یتیمت فرزندان من هستند؛سنّت هم برای من مهم نیست.آنوقت،مرا به عقد خود درآورند.آنجا بود که فهمیدم «و اخلف لی خیرا» یعنی چه،چون خدا تمام خوبیها را به خانه من فرستاد. 21
در کمالات این زنان همین نکته بس است که رسول خدا به او اعتماد و اطمینان خاصی داشت.خود ایشان نقل میکند که یک روز دیدم پیغمبر نگاهی به حسین کرد و اشک پهنای صورتش را فراگرفت.عرض کردم:
یا رسول اللّه،چه شده و برای چه گریه میکنید؟فرمود:ام سلمه،یک روز،این جگرگوشه مرا در سرزمینی به نام کربلا محاصره میکنند و با این که نهر آب نزدیکشان است،خودش و تمام بچههایش را و برادرانش را با لب تشنه سر میبرند.بعد،مشتی خاک به من دادند و فرمودند:
روزی که دیدی از این خاک خون میجوشد بدان حسین من کشته شده است.
سالها گذشت.ام سلمه میگوید:حدود 50 سال بعد،روز دهم محرم که هوای مدینه گرم بود،من در خواب دیدم در اتاق باز شد و پیغمبر با پا و سر و برهنه و غرق در گردوغبار وارد منزل شد و فرمود:ام سلمه، من از کربلا میآیم.حسینم را کشتند!
سراسیمه بیدار شدم و سراغ آن خاک رفتم.دیدم خاک به خون آغشته است و دانستم که مصیبتم واقع شده است. 22
(1).برای نمونه ر ک:وسائل الشیعة(آل البیت)،ج 16،ص 168:امام صادق،علیه السلام:
ثلاث من علامات المؤمن:علمه باللّه،و من یحب،و من یبغض. نیز:همان،ج 17، ص 66:امام باقر،علیه السلام: من علامات المؤمن ثلاث:حسن التقدیر فی المعیشة، و الصبر علی النائبة،و التفقه فی الدین.
(2).دراینباره این روایات قابل تاملاند:
الإمام علی علیه السلام:خلق الإنسان ذا نفس ناطقة،إن زکاها بالعلم و العمل فقد شابهت جواهر أوائل عللها،و إذا اعتدل مزاجها و فارقت الأضداد فقد شارک بها السبع الشداد.
امام علی علیه السلام:العقل غریزة تزید بالعلم و التجارب.
امام علی علیه السلام:جهاد النفس بالعلم عنوان العقل.
روسول اللّه صلی اللّه علیه و آله:ستکون فتن یصبح الرجل فیها مؤمنا و یمسی کافرا،إلا من أحیاه اللّه تعالیبالعلم.
امام صادق علیه السلام:خلق اللّه تعالیالعقل من أربعة أشیاء:من العلم،و القدرة، و النور،و المشیئة بالأمر،فجعله قائما بالعلم،دائما فی الملکوت.
أعون الأشیاء علی تزکیة العقل التعلیم.
إنک موزون بعقلک،فزکه بالعلم.
کثرة النظر فی العلم یفتح العقل.
کثرة النظر فی الحکمة تلقح العقل.
امام باقر علیه السلام:إن قلبا لیس فیه شئ من العلم کالبیت الخراب الذی لا عامر له.
رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله:قلب لیس فیه شئ من الحکمة کبیت خرب،فتعلموا، و علموا،و تفقهوا،و لا تموتوا جهالا،فإن اللّه لا یعذر علی الجهل.
علی علیه السلام:تعلموا العلم فإن تعلمه حسنة....بالعلم یطاع اللّه و یعبد،بالعلم یعرف اللّه و یوحد،بالعلم توصل الأرحام،و به یعرف الحلال و الحرام،و العلم إمام العقل و العقل تابعه،یلهمه اللّه السعداء،و یحرمه الأشقیاء. -
(3).مستدرک الوسائل،ج 17،ص 302.
(4). رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله:العلماء امناء اللّه علیه خلقه.
العلماء امناء امتی.
العام أمین اللّه فی الأرض (کنز العمال:28671،28676،28675).
العلم ودیعة اللّه فی أرضه،و العلماء امناؤه علهی،فمن عمل بعلمه أدی أمانته،و من لم یعمل بعلمه کتب فی دیوان الخائنین (الدرة الباهرة:24).
العلماء امناء الرسل ما لم یخالطوا السلطان (کنز العمال:28952).
(5).از شصت کتابی که خود من مطابق با نیاز زمان نوشتهام حدود ده جلدش به شش زبان دنیا ترجمه شده است.نامههایی که دانشمندان این کشورها بعد از مطالعه این کتابها نوشتهاند نشان میدهد کتابی که در حوزه دین و معرفت دینی و براساس قرآن و اهل بیت نظام گرفته،چقدر در احساسات و مشاعر و قلب و روح و زندگی مردم موثر است.(مولف)
(6).از خیام است.
(7).نهج البلاغه،حکمت 390.مشابه همین روایت را شیخ طوسی در امالی(ص 146) نقل کرده است.در این روایت امیر مومنان در وصیتشان به امام حسن،علیهما السلام، میفرماید: «یا بنی،لا فقر أشد من الجهل،و لا عدم أعدم من العقل،و لا وحدة أوحش من العجب،و لا حسب کحسن الخلق،و لا ورع کالکف عن محارم اللّه،و لا عبادة کالتفکر فی صنعة اللّه عز و جل.یا بنی،العقل خلیل المرء،و الحلم وزیره،و الرفق والده،و الصبر من خیر جنوده.یا بنی،إنه لابد للعاقل من أن ینظر فی شأنه،فلیحفظ لسانه،و لیعرف أهل زمانه.یا بنی،إن من البلاء الفاقة،و أشد من ذلک مرض البدن، و أشد من ذلک مرض القلب،و إن من النعم سعة المال،و أفضل من ذلک صحة البدن،-
-و أفضل من ذلک تقوی القلوب.یا بنی،للمؤمن ثلاث ساعات:ساعة یناجی فیها ربه، و ساعة یحاسب فیها نفسه،و ساعة یخلو فیها بین نفسه و لذتها فیما یحل و یجمل، و لیس للمؤمن بد من أن یکون شاخصا فی ثلاث:مرمة لمعاش،أو خطوة لمعاد،أو لذة فی غیر محرم» .
(8).مومنون،51.
(9).دراسات فی نهج البلاغة،محمد مهدی شمس الدین،ص 40: إن فلسفة الفقر عنده تجتمع فی هاتین الکلمتین:(إن اللّه سبحانهفرض فی أموال الاغنیاء أقوات الفقراء فما جاع فقیر إلا بما متع به غنی).و(ما رأیت نعمة موفورة إلا و إلی جانبها حق مضیع) .
(10).این تعبیر در قرآن هم هست:توبه،38: «یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا مٰا لَکُمْ إِذٰا قِیلَ لَکُمُ انْفِرُوا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ اثّٰاقَلْتُمْ إِلَی الْأَرْضِ أَ رَضِیتُمْ بِالْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا مِنَ الْآخِرَةِ فَمٰا مَتٰاعُ الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا فِی الْآخِرَةِ إِلاّٰ قَلِیلٌ». یعنی شما را چه میشود که به زمین میچسبید و از جایتان بلند نمیشوید؟(مولف)
(11).در روایتی مشابه میخوانیم: «أن رجلا قال لامیر المؤمنین،علیه السلام:إنی احب أن اصلی صلاة اللیل و لست أستیقظ لها،فقال له أمیر المؤمنین،علیه السلام:أنت رجل قد قیدتک ذنوبک» .مقنعه شیخ مفید،ص 142.
(12).مصباح المتهجد،ص 845: «اللهم عظم بلائی و أفرط بی سوء حالی و قصرت بی أعمالی و قعدت بی أغلالی و حبسنی عن نفی بعد أملی و خدعتنی الدنیا بغرورها و نفسی بجنایتها و مطالی یا سیدی» .
(13).از سعدی است.
(14).بکری دمیاطی،إعانة الطالبین،ج 1،ص 283: الصبر و هو حبس النفس علی الطاعة و منعها عن المعصیة...
(15).ریشه(ص ب ر)93 بار در قرآن به کار رفته است.آیاتقرآن صبر را بیشتر در مسائل معنوی مطرح میکنند؛مثلا،جبهه،آخرت و....در انتهای آیاتجنگ میگوید: «وَ اللّٰهُ یُحِبُّ الصّٰابِرِینَ» آل عمران،146.و در انتهای آیاتآزمایش:-
(16)قصص،53-54.
(17).ام سلمه،کنیهاش هند یا رمله،دختر ابو امیة بن مغیره،همسر پیامبر اکرم(ص).
ابو امیه یکی از بخشندگان عرب بود.ازاینرو،او را«زاد الراکب»مینامیدند.
مادرش عاتکه دختر عامر ابن ربیعة کنانی بود.از تاریخ ولادت ام سلمه اطلاعی در دست نیست و سال مرگ او نیز محل اختلاف است،چنانکه آن را از 59 تا 62 ق گفتهاند،ولی به نظر میرسد که تاریخ اخیر درستتر است،زیرا وی پس از شهادت امام حسین،علیه السلام،نیز زنده بوده است.درباره سن او،از پسرش عمر نقل شده که وی هنگام مرگ 84 سال داشت است.مقبره ام سلمه در بقیع در کنار بزرگان صدر اسلام است.
ام سلمه پیش از ازدواج با پیامبر(ص)،همسر برادر رضاعی آن حضرت،ابو سلمة بن عبد الاسد مخزومی بود و همراه او به حبشه هجرت کرد و کنیهاش را نیز از سلمه پسر خود از همین شوهر گرفته است.همه روایات مربوط به سفیران قریش در حبشه و مناظرات ایشان با جعفر بن ابی طالب در حضور نجاشی از طریق ام سلمه نقل شده است.
ام سلمه نخستین زن مهاجر از قریش بود که به سبب مخالفت خانواده شوهرش با مهاجرت ابو سلمه،به تنهایی به مدینه هجرت کرد و چون از شوهر و فرزند جدا مانده بود،حدود یک سال در«ابطح»مینشست و میگریست.پس از درگذشت ابو سلمه در 4 ق بر اثر جراحتی که در جنگ احد برداشته بود،پیامبر(ص)با ام سلمه ازدواج کرد.گفتهاند،پس از انقضای عده،ابو بکر و سپس عمر از او خواستگاری کردند،و ام سلمه نپذیرفت.آنگاه پیامبر(ص)خواستگار فرستاد و وی قبول کرد و به روایتی پیامبر خود از او خواستگاری نمود.ام سلمه از جمال بهره کافی داشت،چنانکه محسود عایشه و مایه اندوه او شد.
-ام سلمه در غزوات متعددی چون مریسیع،خیبر،حدیبیه،خندق،فتح مکه و حنین، رسول خدا را همراهی کرد.بعدها هر ماه به میدان جنگ احد میرفت و بر شهیدان سلام میفرستاد.وی احادیث فراوانی از حضرت رسول(ص)نقل کرده است و در کتب اهل سنت آوردهاند که«مسند»او بر 378 حدیث مشتمل است،اما هنوز چنین فهرستی از احادیث منقول از ام سلمه در منابع شیعه تهیه و منتشر نشده است.از احادیث او که در کتب فریقین آمده است،میتوان به شأن نزول آیهتطهیر،حدیث کساء،و نیز روایت نبوی درباره وقایع کربلا و شهادت امام حسین(ع)اشاره کرد.
گفتهاند که تربیت امام حسین(ع)-در دوران کودکیبه او محول شده بود.
ام سلمه همچنین از ابو سلمه بن عبد الاسد و حضرت فاطمه(ع)حدیث روایت کرده است و گروهی از او استماع حدیث کردهاند که نام انان در منابع مختلف آمده است.
فهرستی کامل از راویان ام سلمه در معاجم رجالی شیعه دیده نشده است.
بنابر روایات،ام سلمه پس از رحلت پیامبر(ص)،یکی از مدافعان اهل بیت(ع)به شمار میرفت؛چنانکه از حضرت فاطمه(ع)در برابر انکار ابو بکر نسبت به میراث پیامبر(ص)،دفاع کرد و در آن سال خود از«عطاء»محروم ماند.همچنین،پس از قتل عثمان،وقتی طلحه و زبیر به مکه رفتند و عایشه را به جنگ با علی(ع) تشویق کردند،عایشه ام سلمه را برانگیخت،اما وی عایشه را از این کار برحذر داشت.وقتی او از عایشه مأیوس شد.امام علی(ع)را از قصد اصحاب جمل آگاهانید و پسرش عمر بن ابی سلمه را به خدمت آن حضرت گسیل داشت.
امیر المؤمنین(ع)بعدا این پسر را والی بحرین،سپس والی فارس و به قولی والی حلوان و ماه و ماسبذان کرد.
با آنکه گفتهاند که او جابر بن عبد اللّه انصاری و برادرزادهاش را از بیم جانشان توصیه به بیعت با معاویه کرد،ولی چون به دستور معاویه،علی(ع)بر روی منبر لعن شد،ام سلمه نامهای به معاویه نوشت و سخت سرزنشش کرد.در دوران یزید،پس از شهادت حضرت حسین(ع)،ام سلمه به عزاداری پرداخت و به هنگام بازگشت امام زین العابدین(ع)،کتابهای علم امیر المؤمنین(ع)و ذخایر نبوت و خصایص-
-امامت را که نزد او به ودیعت نهاده شده بود،به آن حضرت سپرد و از اینجا میتوان به توثیق اوکه نیاز به ذکر دلیل ندارداستظهار کرد.ر ک:دائرد المعارف بزرگ اسلامی،ج 10،شماره مقاله:3944،نویسنده عبد الامیر سلیم،با تلخیص.
(18).ذکری،شهید اول،ص 71:و روی مسلم عن ام سلمة قالت:قال رسول اللّه، صلی اللّه علیه و آله:ما من مسلم یصیبه فیقول ما امره اللّه به انا للّه و إنا إلیه راجعون اللهم اجرنی فی مصیبتی و اخلف لی خیرا منها إلا خلف اللّه له خیرا منها.
(19).رسم زنان متدین ابن است که وقتی میخواهند در منزل را باز کنند با حجاب کامل بیرون میآیند.مطابق دستور قرآن زن نباید با مرد غریبه طوری روبهرو شود که زیباییهایش موجب تحریک شهوات او شود.(مولف)
(20).از سعدی است.
(21).مستدرک الوسائل،ج 2،ص 404: «عن أم سلمة قالت:أتانی أبو سلمة یوما،من عند رسول اللّه،صلی اللّه علیه و آله،فقال:سمعت من رسول اللّه قولا سررت به،قال:«لا یصیب أحد من المسلمین،فیسترجع عند مصیبته،فیقول:اللهم آجرنی فی مصیبتی، و اخلف لی خیرا منها،إلا فعل ذلک به».قالت ام سلمة:فحفظت ذلک منه،فلما توفی أبو سلمة استرجعت و قلت:اللهم آجرنی فی مصیبتی،و اخلف لی خیرا منه،ثم رجعت إلی نفسی فقلت:من این لی خیر من أبی سلمة؟فلما انقضت عدتی،استأذن علی رسول اللّه،صلی اللّه علیه و آله،و أنا أدبغ اهابا لی،فغسلت یدی من القرظ،و أذنت له و وضعت له و سادة من أدم حشوها لیف،فقعد علیها،فخطبنی إلی نفسی،فلما فرغ من مقالته،قلت:یا رسول اللّه ما بی الا أن یکون بک الرغبة،و لکنی امرأة فی غیرة شدیدة،فأخاف أن تری منی شیئا یعذبنی اللّه به،و أنا امرأة قد دخلت فی السن،و أنا ذات عیال،فقال،صلی اللّه علیه و آله:أما ما ذکرت من السن،فقد أصابنی مثل الذی أصابک،و أما ما ذکرت من العیال،فانما عیالک عیالی.قالت:فقد سلمت لرسول اللّه، صلی اللّه علیه و آله،فتزوجها رسول اللّه،فقالت ام سلمة:فقد أبدلنی اللّه بأبی سلمة خیرا منه،رسول اللّه،صلی اللّه علیه و آله».
(22).مرحوم مجلسی روایت مشابهی را از گفتگوی ام سلمه با امام حسین،علیه السلام،-
-نقل میکند.ر ک:بحار الأنوار،ج 44،ص 331: «و وجدت فی بعض الکتب أنه علیه السلام لما عزم علی الخروج من المدینة أتته ام سلمة،رضی اللّه عنها،فقالت:یا بنی لا تحزنی بخروجک إلی العراق،فانی سمعت جدک یقول:یقتل ولدی الحسین بأرض العراق فی أرض یقال لها کربلا،فقال لها:یا اماه و أنا و اللّه أعلم ذلک،و إنی مقتول لا محالة،و لیس لی من هذا بد و إنی و اللّه لأعرف الیوم الذی اقتل فیه،و اعرف من یقتلنی،و أعرف البقعة التی ادفن فیها،و إنی أعرف من یقتل من أهل بیتی و قرابتی و شیعتی،و إن أردت یا اماه اریک حفرتی و مضجعی.ثم أشار،علیه السلام،إلی جهة کربلا فانخفضت الأرض حتی أراها مضجعه و مدفنه و موضع عسکره،و موقفه و مشهده، فعند ذلک بکت أم سلمة بکاء شدیدا،و سلمت أمره إلی اللّه،فقال لها:یا امام قد شاء اللّه عز و جل أن یرانی مقتولا مذبوحا ظلما و عدوانا،و قد شاء أن یری حرمی و رهطی و نسائی مشردین،و أطفالی مذبوحین مظلومین،مأسورین مقیدین،و هم یستغیثون فلا یجدون ناصرا و لا معینا.و فی روایة اخری:قالت ام سلمة:و عندی تربة دفعها إلی جدک فی قارورة،فقال:واللّه إنی مقتول کذلک و إن لم أخرج إلی العراق یقتلونی أیضا.ثم أخذ تربة فجعلها فی قارورة،و أعطاها إیاها،و قال:اجعلها مع قارورة جدی فإذا فاضتا دما فاعلمی أنی قد قتلت».
و تاثیر آن در سعادت دنیا و آخرت
تهران،حسینیه همدانیها رمضان 1386
بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.
کتاب خدا از دو گونه نور نام میبرد که یکی از آنها نور حسی و مادی و دیگری نور معنوی و ملکوتی است. 1 اگر در مکانهای مادی نور حسی وجود نداشته باشد،رنگها و عناصر حاضر در آن مکانها نادینی و چشم نیز،که ابزار دیدن اشیای مادی است،فاقد کارایی خواهد بود.به همین ترتیب،اگر نور معنوی بر قلب انسان نتابد، تشخیص حق از باطل و حقیقت از غیر حقیقت برای او ناممکن خواهد بود.اما آن ذات مقدسی که نور حسی را در کاروبار جهان قرار داد تا از برکتش رنگها و عناصر مادی به چشم بیایند و زندگی آدمیان سیر طبیعی خود را داشته باشد،نور باطنی را هم قرار داد تا انسانها بتوانند در پرتو آن حقایق را ببینند،و حق را از باطل و راه را از چاه تمییز دهند.
آیاتی که به وجود نور باطنی و معنوی تصریح دارند،در کلام خدا
فراواناند.از جمله:
«یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ قَدْ جٰاءَکُمْ بُرْهٰانٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَ أَنْزَلْنٰا إِلَیْکُمْ نُوراً مُبِیناً». 2
ای مردم،یقینا از سوی پروردگارتان برای شما برهان و دلیلی چون پیامبر و معجزاتش آمد؛و نور روشنگری مانند قرآن به سوی شما نازل کردیم.
این نور مبین و تابنده که از جانب ذات مقدس پروردگار برای انسانها فرو فرستاده شده قرآن است.سبب ارسال این نور را خود قرآن در آیهای دیگر با لام تعلیل بیان میفرماید:
«هُوَ الَّذِی یُنَزِّلُ عَلیٰ عَبْدِهِ آیٰاتٍ بَیِّنٰاتٍ لِیُخْرِجَکُمْ مِنَ الظُّلُمٰاتِ إِلَی النُّورِ وَ إِنَّ اللّٰهَ بِکُمْ لَرَؤُفٌ رَحِیمٌ». 3
اوست که بر بندهاش آیاتروشنی نازل میکند تا شما را از تاریکیها به سوی نور بیرون آورد.و یقینا خدا نسبت به شما رؤوف و مهربان است.
خداوند میفرماید انسانها بدون قرآن در تاریکیهای متراکم به سر میبرند(زیرا ظلمات جمع ظلمت است).پس،سخن از یک یا چند ظلمت محدود نیست،بلکه پردههای مختلفی از ظلمت مد نظر است:
ظلمت فکر،دل،جان،باطن،سرّ،و ظلمتی که از سوء خلق،شرک،کفر، گناه،جهل به خدا،به قیامت،به مسئولیتها و...ناشی میشود.این ظلمتها علت شقاوت و بدبختی انسان و بر باد رفتن دنیا و آخرت اویند،لذا خداوند قرآن را فرستاد تا بندگانش را با توفیق و لطف و محبتش از این ظلمتهای متراکم درآورد و وجودشان را غرق در نور کند تا موجوداتی الهی شوند و عاشق ادای تکالیف و مسئولیتها باشند.
وقتی انسان تبدیل به نور شد،به جانب خدا میل پیدا میکند و به مقام قرب و لقای او میرسد.خداوند نیز تا ابد میهماندار و میزبان او خواهد بود و این تعبیری است که در قرآن آمده است،آنجا که میفرماید با بهشت و رضوان و با سلام ویژهام از آنها پذیرایی میکنم:
-«نُزُلاً مِنْ غَفُورٍ رَحِیمٍ». 4
-«سَلاٰمٌ قَوْلاً مِنْ رَبٍّ رَحِیمٍ». 5
همانا بهشتیان در چنین روزی در سرگرمی وصفناپذیری شیرینکام و خوشاند.آنان و همسرانشان در زیر سایههایی آرامبخش بر تختهایی آراسته چون حجله عروس تکیه میزنند.برای آنان در آنجا میوههای عالی و مطبوع و آنچه دلشان بخواهد فراهم است.با سلامی پرارزش و سلامتبخش که گفتاری از پروردگاری مهربان است.
انسان عبد و مملوک خداست و قاعدتا او باید به پروردگارش سلام بفرستد،اما خدا به او سلام میکند،چون با این نور وجودی ارزش بسیاری یافته است.
در مرحله بعد،خداوند به انسانها میفرماید:وقتی من این نور را در وجود شما قرار دادم و شما هم قدردان این نور بودید،از ظلمت خارجتان میکنم و در نور قرارتان میدهم.آنوقت،تمام نیروهای دنیایی،اگر علیه شما به پا خیزند.مانند باد ضعیفی خواهد بود که با آن بخواهند خورشید را خاموش کنند:
-«یُرِیدُونَ لِیُطْفِؤُا نُورَ اللّٰهِ بِأَفْوٰاهِهِمْ وَ اللّٰهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْکٰافِرُونَ». 6
میخواهند نور خدا را با دهانهایشان خاموش کنند درحالیکه خدا کامل کننده نور خود است،گرچه کافران خوش نداشته باشند.
-«یُرِیدُونَ أَنْ یُطْفِؤُا نُورَ اللّٰهِ بِأَفْوٰاهِهِمْ وَ یَأْبَی اللّٰهُ إِلاّٰ أَنْ یُتِمَّ نُورَهُ وَ لَوْ کَرِهَ الْکٰافِرُونَ». 7
آنان میخواهند نور خدا را با باد دهانشان(سخنان باطل و تبلیغات بیپایه) خاموش کنند؛ولی خدا جز اینکه نور خود را کامل کند،نمیخواهد،هر چند کافران خوش نداشته باشند.
اما نور من خاموش شدنی نیست.پس،شما در این نور پایدار بمانید تا آن را برایتان تکمیل کنم،هرچند نور شما به مذاق جهانیان خوش نیاید.
یعنی همین مقدار که خدا ما را دوست داشته باشد برای دنیا و آخرتمان کافی است.
خواستههای انسان برخاسته از آگاهی و معرفت اوست و نسبت مستقیم با آن دارد. 8 کسیکه از خدا فقط حوائج دنیاییاش را میخواهد در زندگیاش تنها دنیا را میبیند،چون نیاز مهمتری را در خود احساس نمیکند.اما اهل خدا که از نور حق روشنایی یافتهاند،تنها به نعیم دنیا یا آخرت فکر نمیکنند.
خلاف مروت بود کاولیا تمنا کنند از خدا جز خدا
خواستههای این دسته از مردم با دیگران تفاوت اساسی دارد و این تفاوت به لحاظ تفاوتی است که در آگاهیها و علمها و شناختهایشان با دیگران وجود دارد.قرآن کریم خواسته این گروه را از خداوند چنین معرفی میکند:
«رَبَّنٰا أَتْمِمْ لَنٰا نُورَنٰا...». 9
خدایا!نوری را که به مادادهای کامل گردان.
ما نیز باید یاد بگیریم که از خدا چیزی را بخواهیم که برای آن آفریده شدهایم و برای اینکه مشکلات دنیا ما را از این مهم غافل نکند لازم است لااقل نیازهامان را طبقهبندی کنیم و درخواست مال و خوائج دنیوی را در ابتدای دعاهایمان قرار ندهیم.در دعاهایمان،از خدا نور بخواهیم، 10 نه چیزهایی که سبب میشود خداوند بگوید چون فکرتان همینقدر است،پس لیاقتتان هم بیش از این نیست.بیایید حالا که قرار است به آستان کریمی پا بگذاریم که کرمش بینهایت است،از او فقط خانهای محقر در دنیا یا مشتی خوراک و پوشاک نخواهیم.مگر نه این
است که او درهای خزانه نورش را به روی ما گشوده و میخواهد ما را صاحب سرمایهای کند که به وسیله آن لایق قرار گرفتن در حریم حضرتش شویم.پس،تا فرصتی هست آن را از دست ندهیم و از مشغول شدن به خانه و مغازه و پول و...اجتناب کنیم که در درگاه او داشتن هیچیک از نفائس دنیا لیاقت محسوب نمیشود و چه بسا سبب پشیمانی و حسرت باشد. 11
خواسته دوم جویندگان نور از خدا مغفرت است:
«رَبَّنٰا أَتْمِمْ لَنٰا نُورَنٰا وَ اغْفِرْ لَنٰا».
این آمرزش برای آن است که تا دیگر ظلمتی در کار نباشد و وجود انسان یکپارچه نور شود.اما آیا میتوان یکپارچه نور شد؟پاسخ این است که مگر در زیارت حضرت ابی عبد اللّه الحسین،علیه السلام،نمیخوانیم:
«اشهد انک کنت نورا...». 12
شهادت میدهم که تو نور محض هستی.
اگر کسی این نور را نگاه دارد و با خود به عالم بعد انتقال دهد،در قیامت آنگونه محشور میشود که در آیۀشگفتانگیز زیر میخوانیم:
«یَوْمَ تَرَی الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنٰاتِ یَسْعیٰ نُورُهُمْ بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ بِأَیْمٰانِهِمْ بُشْرٰاکُمُ الْیَوْمَ جَنّٰاتٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ خٰالِدِینَ فِیهٰا ذٰلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ». 13
مردان و زنان باایمان را میبینی که نورشان پیشرو و از جانب راستشان شتابان حرکت میکند و به آنان میگویند:امروز شما را مژده باد به بهشتهایی که از زیر درختان آن نهرها جاری است،در آنها جاودانهاید.
این است آن کامیابی بزرگ.
در این آیه،خداوند خصوصیات صاحبان نور را برای پیغمبر اکرم، صلی اللّه علیه و آله،بیان میکند و میگوید در روز قیامت،با چشم خود مردان و زنان مؤمن را میبینی که پیش روی آنها نوری در حرکت است: «یَسْعیٰ نُورُهُمْ». این چه نوری است؟آیهنشان میدهد که این نور خودشان است.
انسان در ظلمت و وحشت قیامت خیلی به نور نیاز دارد،چون روز قیامت خودش نور ندارد و نور را باید از اینجا برد.بدون نور نه خدا، نه پیغمبر،صلی اللّه علیه و آله؛نه حسین،علیه السلام،و نه بهشت راهیچ یک را نمیشود پیدا کرد.
خداوند در ادامه میفرماید:وقتی این نور از پیشرو و دست راست مؤمنان در حرکت است،به آنها مژده میدهم که درهای بهشت به رویتان باز است.
این سخن نورانی قرآن کریم است که خودش نور است و کسانی را که زندگیشان در دنیا هماهنگ با او باشد به نور بدل میکند و در قیامت هم آنان را غرق در نور میکند و به بهشت پروردگار میرساند:
«وَ ذٰلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ».
معنای فوز عظیم هنوز برای ما معلوم نیست.زیرا ذات مقدس حضرت حق که بینهایت است به این کلمه صفت عظیم داده است.واقعا چه چیزی به نظر این وجود بینهایت میرسد که چنین فوزی را به صفت عظیم متصف میکند؟ما نمیدانیم چه عظمتی در میان است. 14
حاصل کلام اینکه وقتی این نور بتابد،تشخیص حق از باطل خیلی آسان میشود.انسان به مدد چنین نوری حرفهای پروردگار،پیغمبر و ائمه را خیلی خوب میفهمد و با فهم این سخنان،تصمیمهایش را حکیمانه و عاقلانه میگیرد.آنوقت است که میتواند راه صد ساله را یک شبه طی کند.
وجود مقدس حضرت حق در قرآن مجید درباره داشتن نور به تفصیل سخن گفته است.همه کسانی که به خدا ایمان دارند دارای نور هستند، ولی نورشان شدت و ضعف دارد.اکنون،برترین و گستردهترین نور از آن وجود مبارک امام دوازدهم،عجل اللّه تعالیفرجه الشریف،است و پس از ایشان هر کسی به تناسب هماهنگیاش با قرآن مجید دارای نور است.
اما بداقبال کسیکه خدا این نور را برایش قرار نداده باشد!چرا که معلوم میشود چنین موهبتی را برای او نخواسته است.
«أَوْ کَظُلُمٰاتٍ فِی بَحْرٍ لُجِّیٍّ یَغْشٰاهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحٰابٌ ظُلُمٰاتٌ بَعْضُهٰا فَوْقَ بَعْضٍ إِذٰا أَخْرَجَ یَدَهُ لَمْ یَکَدْ یَرٰاهٰا وَ مَنْ لَمْ یَجْعَلِ اللّٰهُ لَهُ نُوراً فَمٰا لَهُ مِنْ نُورٍ». 15
اعمال آنان مانند تاریکیهایی است در دریایی بسیار عمیق که همواره موجی آن را میپوشاند.و بالای آن موجی دیگر است و بر فراز آن ابری است.
تاریکیهایی است برخی بالای برخی دیگر.کسیکه به چنین امواج و تاریکیهایی مبتلاست هرگاه دستش را بیرون آورد،بعید است که آن را ببیند.و کسیکه خدا نوری برای او قرار نداده است،برای او هیچ نوری نیست.
کسیکه او را با این نور نورانی نکرده باشم،دیگر هیچ نوری در عالم برای او وجود نخواهد داشت.او در ظلمات است و انسانی که در ظلمات است سخن منبع نور را در نمییابد.
«خیرک الینا نازل و شرنا الیک صاعد»
این فرمایش امام سجاد،علیه السلام،در دعای ابو حمزه است.در روایات آمده که خداوند روزی با حضرت موسی،علیه السلام،درباره نیکیهایش به انسان سخن گفت و فرمود:ای موسی،به بندگانم بگو:
«یا ابن عمران،قل لبنی آدم من کان شفیعکم الی اذا خلقتکم؟»
هنگامی که میخواستم شما را بیافرینم،شفیع شما پیش من چه کسی بود؟پدر و مادرتان طبق قانون من ازدواج کردند،ولی وقتی که میخواستید در رحم مادر تکوین بیابید خودم در آفرینشتان تصمیم گرفتم.
«فاحسنت صورکم»
زیبا خلقتان کردم.شما را دیو نیافریدم.براتان شاخ و دم قرار ندادم.
قیافهتان را وحشتآور نساختم.شما را نقاشی کردم.برایتان صورت، چشم،بینی،لب و دهانی زیبا رسم کردم.
«و من کان شفیعکم الی اذ مننت علیکم بالاسلام؟»
چه کسی از من خواست دل شما را با اسلام آشنا کنم تا مؤمن شوید؟ چه کسی شفیع شد تا انتخابتان کنم که دل شما به کار محبت من بیاید؟
«حببت إلیکم الایمان».
مگر نه این است که من دلتان را از محبت پر کردم؟در همه این مواهبی که به شما عطا کردم چه کسی شفیع شما بود؟
«أم من أخرجکم من أصلاب آبائکم إلی بطون أمهاتکم».
چه کسی نطفه شما را با لطف و محبت به رحم مادر انتقال داد و نه ماه تمام از شما پرستاری کرد؟آنجا در آغوش چه کسی بودید و چه کسی به شما غذا میداد؟چه کسی دنیای رحم را برای شما آماده کرد تا در آن مکان تنگ و تاریک سالم بمانید و رشد کنید؟هرکس بیست روز چشمش را ببندد و بعد باز کند،کور میشود.شما شش یا هفت ماه در رحم مادر ماندید،اما چشمتان نابینا نشد؟چه شد که در رحم مادر مواد چرک و کثیف در گوشتان نفوذ نکرد؟چرا با حرکات مادر له نشدید و چگونه سالم به دنیا آمدید؟گویا فراموش کردهاید که در آغوش خودم بودید!
«أم من أخرجکم بالرفق من أرحام أمهاتکم؟»
چه کسی شما را در کمال محبت از رحم مادر به دنیا منتقل کرد؟ طبیعی به دنیا آمدید و ناگزیر نشدند شما را قطعهقطعه کنند و بیرون بیاورند.پهلوهای مادر را گرم کرد تا استخوانها نرم و منبسط شود و به آسانی متولد شوید.سپس عضلات مادر را بار دیگر به محل نخست بازگرداند.
«أم من ألقی الرحمة و الرأفة فی قلوب أمهاتکم».
چه کسی رأفت و محبت فرزند را در قلب مادر جای داد؟ذرهذره غذا را چشید تا ببیند آیا برای کودکش مناسب است یا نه؟و با اینکه طعامی لذیذ بود،خودش تناول نکرد و در کام او نهاد.
ای انسان،وقتی مادرت نو عروس بود،خوابی سنگین داشت،اما پس از اینکه تو به دنیا آمدی،تا از خواب برمیخاستی از خواب میپرید و آرامت میکرد.آری،من بیش از والدینت از تو پرستاری کردهام.
«أم من فتق القلب فجعل فیه نورا تتهدون به».
چه کسی انس قرآن و محبت پیغمبر و ائمه طاهرین را در دلت افکند؛ با آنکه هیچگاه آنان را ندیده بودی؟
«أم من وهب لکم السمع تسمعون به».
چه کسی به تو گوش عطا کرد تا با چند استخوان و یک پرده قادر به شنیدن هر صدایی باشی؟
«هذه منتی علیکم قدیمة».
این نعمتهای من است که از نخستین لحظۀ استقرارت در رحم مادر به تو عطا کردم.در مقابل،تو چه کردی؟
«تعصوننی بالنهار و متمردون علی».
با این حال،تو روزها را به گناه سپری کردی و گستاخانه در مقابل فرامینم ایستادی.لذا،وقتی شب فرا رسید،به خاطر گناهانی که در روز از تو سر زده بود،سزاوار عذابم بودی،اما:
«و أنا بعلمی أحفظکم فی ظلم اللیالی».
نگذاشتم شبانه ضرری به تو برسد و تو را از گزند حوادث طبیعی و گزند جانوران مصون داشتم.از تو،در سالیان طولانی عمرت،چنان پرستاری کردم که حتی فریاد اعتراض ملائکه نیز بلند شد:
«و ان الملائکة لتنادی:یا حلیم،ما أحلمک عن الضالمین !».
ای خدای بزرگوار،چه اندازه صبر تو در برابر عصیانگران فراوان است!
«یا موسی،ینقلبون فی نعمائی و یعصوننی»
مردم در دریای نعمتهای من غوطه میخورند و هر گناهی که میخواهند مرتکب میشوند.هنگامی هم که ناصحان به آنان میگویند:
این همه معصیت برای چیست؟جواب میدهند:
«ثم یقولون إنی غفور رحیم».
خدای ما آمرزنده و مهربان است.
«یا موسی،کم یشکوا کرام الحفظة الی عبدی فآمرهم بالصبر».
فرشتگانی که نامه اعمال بندگانم را مینویسند چقدر از سنگینی بار گناه آنان به درگاه من شکوه آورند و من آنان را به صبر فراخوانم و بگویم:
«و أقول لهم:لعله یرجع و یتوب»
بردبار باشید!شاید این بنده توبه کند و به سوی من بازگردد.آنان میپرسند:به راستی او را با بار چهل ساله گناهش میآمرزی؟و من پاسخ میدهم:آری،و از او دستگیری هم میکنم.
«یا ابن عمران،یمرون بالجیفة فیسدون مناخرهم»
موسی،بندگان مرا میبینی؟آنها وقتی از نزدیک یک مردار عبور میکنند،بینی خود را میگیرند و میگویند:چه بوی نامطبوعی از وی به مشام میرسد،درحالیکه:
«و ذنوبهم عندی أنتن من الجیفة»
گناهانشان از مردار بد بوتر و متعفنتر است.
«یا ابن عمران،عند الشدائد یدعوننی»
ای موسی،آنان تا گرفتاری سختی برایشان پیش میآید،دستها را به آسمان برمیدارند و میگویند:خدایا،ما کسی را غیر از تو نداریم!
«و ینسوننی عند الرخاء»
اما تا گشایشی در کارشان حاصل میشود،مرا به فراموشی میسپارند.
در انتهای این روایت آمده است:
«یا بنی آدم،خذوا من الدنیا بقدر ما تطیقون».
ای فرزندان آدم،به قدر طاقت خود از دنیا بهره ببرید.
«و اکتسبوا من الذنوب بقدر ما تحتملون العقوبة»
و به اندازهای که طاقت عذاب دارید،گناه کنید.
«و اطلبوا من النعم بقدر ما تعدون شکره»
و به اندازهای نعمتهای خداوند را طلب کنید که قادر به شکرش هستید.
«ستعلمون اذا رجعتم الی،انی انما امهلت الظالمون لهوانهم علی». 16
به زودی،وقتی به سوی ما بازگردید،همهچیز را خواهید دانست.
خداوند،در این روایت و در قرآن مجید،تاکید میکند که با وجود سنگینی بار معاصی و گناهانتان،اگر توبه کنید شما را میآمرزم. 17
لطف دیگری که خداوند بر بندگان گنهکارش روا میدارد که بسیار تکان دهنده است و بر منتهای رحمت او دلالت میکند همین است.
وجود مبارک پیغمبر اکرم،صلی اللّه علیه و آله،میفرماید:
«سألت اللّه أن یجعل حساب أمتی إلی لئلا تفتضح عند الامم».
از پیشگاه خداوند متعال تمنا کردم در روز قیامت که همه بندگان جمعاند و یوم الحساب است،محاسبه پرورنده امت مرا به خودم وا گذارد، زیرا خوش ندارم وقتی پرونده کردارها مقابل دیدگان همه باز میشود، آبروی امت من پیش امتهای دیگر ریخته شود.
«فأوحی الله إلی:یا محمد،بل أنا أحاسبهم»
خداوند،در پاسخ،وحی فرمود:خود من به حساب امت تو رسیدگی میکنم.
«فان کان منهم زلة سترتها عنک لئلا تفتضح عندک». 18
اگر موقع حساب در پرونده ایشان گناهی ببینم که در دنیا نتوانستند آمرزش مرا برای آن طلب کنند،آن گناه را حتی از تو نیز پنهان میدارم تا آبرویشان پیش تو هم محفوظ بماند!
(1).نور حسی همین نور مادی است که مشاهده میکنیم.اما نور معنوی همچنانکه گفتیم یکی از مصادیقش قرآن و دیگری پیامبر است.اما مطالعه آیاتقرآن نشان میدهد که نور معنوی مصادیق بیشتری دارد تا حدی که خداوند خود را نیز نور میخواند.
(2).نساء،174.
(3).این تعبیر هفت بار در قرآن به کار رفته است:
-در وصف پروردگار
«اَللّٰهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمٰاتِ إِلَی النُّورِ وَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَوْلِیٰاؤُهُمُ الطّٰاغُوتُ یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَی الظُّلُمٰاتِ أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ النّٰارِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ». بقره،257.
«یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْکُرُوا اللّٰهَ ذِکْراً کَثِیراً. وَ سَبِّحُوهُ بُکْرَةً وَ أَصِیلاً. هُوَ الَّذِی یُصَلِّی عَلَیْکُمْ وَ مَلاٰئِکَتُهُ لِیُخْرِجَکُمْ مِنَ الظُّلُمٰاتِ إِلَی النُّورِ وَ کٰانَ بِالْمُؤْمِنِینَ رَحِیماً». احزاب،41-43.
-در وصف پیامبر اسلام:
«رَسُولاً یَتْلُوا عَلَیْکُمْ آیٰاتِ اللّٰهِ مُبَیِّنٰاتٍ لِیُخْرِجَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ مِنَ الظُّلُمٰاتِ إِلَی النُّورِ وَ مَنْ یُؤْمِنْ بِاللّٰهِ وَ یَعْمَلْ صٰالِحاً یُدْخِلْهُ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ خٰالِدِینَ فِیهٰا أَبَداً قَدْ أَحْسَنَ اللّٰهُ لَهُ رِزْقاً». طلاق،11.
-در وصف قرآن:
«قَدْ جٰاءَکُمْ مِنَ اللّٰهِ نُورٌ وَ کِتٰابٌ مُبِینٌ. یَهْدِی بِهِ اللّٰهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوٰانَهُ سُبُلَ السَّلاٰمِ وَ یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمٰاتِ إِلَی النُّورِ بِإِذْنِهِ وَ یَهْدِیهِمْ إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ». مائدة،15-16.
«الر.کِتٰابٌ أَنْزَلْنٰاهُ إِلَیْکَ لِتُخْرِجَ النّٰاسَ مِنَ الظُّلُمٰاتِ إِلَی النُّورِ بِإِذْنِ رَبِّهِمْ إِلیٰ صِرٰاطِ الْعَزِیزِ الْحَمِیدِ». ابراهیم،1.
«هُوَ الَّذِی یُنَزِّلُ عَلیٰ عَبْدِهِ آیٰاتٍ بَیِّنٰاتٍ لِیُخْرِجَکُمْ مِنَ الظُّلُمٰاتِ إِلَی النُّورِ وَ إِنَّ اللّٰهَ بِکُمْ لَرَؤُفٌ رَحِیمٌ». حدید،9.
-در وصف معجزات حضرت موسی:
«وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا مُوسیٰ بِآیٰاتِنٰا أَنْ أَخْرِجْ قَوْمَکَ مِنَ الظُّلُمٰاتِ إِلَی النُّورِ وَ ذَکِّرْهُمْ بِأَیّٰامِ اللّٰهِ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِکُلِّ صَبّٰارٍ شَکُورٍ». ابراهیم،5.
(4).فصلت،30-32: «إِنَّ الَّذِینَ قٰالُوا رَبُّنَا اللّٰهُ ثُمَّ اسْتَقٰامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلاٰئِکَةُ أَلاّٰ تَخٰافُوا وَ لاٰ تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ. نَحْنُ أَوْلِیٰاؤُکُمْ فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ فِی الْآخِرَةِ وَ لَکُمْ فِیهٰا مٰا تَشْتَهِی أَنْفُسُکُمْ وَ لَکُمْ فِیهٰا مٰا تَدَّعُونَ. نُزُلاً مِنْ غَفُورٍ رَحِیمٍ»؛ بیتردید کسانیکه گفتند:پروردگار ما خداست؛سپس در میدان عمل بر این حقیقت استقامت ورزیدند،فرشتگان بر آنان نازل میشوند و میگویند:مترسید و اندوهگین نباشید و شما را به بهشتی که وعده میدادند،بشارت باد.ما در زندگی دنیا و آخرت،یاران و دوستان شما هستیم،آنچه دلتان بخواهد،در بهشت برای شما فراهم است،و در آن هرچه را بخواهید،برای شما موجود است.رزق آمادهای از سوی آمرزنده مهربان است.
(5).یس،58.
(6).صف،8.
(7).توبه،32.
(8).اشاره است به این آیه: «فَأَعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلّٰی عَنْ ذِکْرِنٰا وَ لَمْ یُرِدْ إِلاَّ الْحَیٰاةَ الدُّنْیٰا* ذٰلِکَ مَبْلَغُهُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِنَّ رَبَّکَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِیلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اهْتَدیٰ»؛ بنابراین،از کسانیکه از یاد ما روی گرداندهاند و جز زندگی دنیا را نخواستهاند، روی بگردان.این دنیا خواهی آخرین مرز دانش و معرفت آنان است؛یقینا پروردگارت به کسیکه از راه او منحرف شده،داناتر است،و او به کسیکه هدایت یافته،آگاهتر است.نجم،29-30.
(9). «یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا تُوبُوا إِلَی اللّٰهِ تَوْبَةً نَصُوحاً عَسیٰ رَبُّکُمْ أَنْ یُکَفِّرَ عَنْکُمْ سَیِّئٰاتِکُمْ وَ یُدْخِلَکُمْ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ یَوْمَ لاٰ یُخْزِی اللّٰهُ النَّبِیَّ وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ نُورُهُمْ یَسْعیٰ بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ بِأَیْمٰانِهِمْ یَقُولُونَ رَبَّنٰا أَتْمِمْ لَنٰا نُورَنٰا وَ اغْفِرْ لَنٰا إِنَّکَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ». تحریم،8.
(10).در تعقیق زیارت آل یس میخوانیم: «اللهم انی اسالک ان تصلی علی محمد نبی رحمتک و کلمة نورک،و أن تملأ قلبی نور الیقین،و صدری نور الایمان،و فکری نور النیات،و عزمی نور العلم،و قوّتی نور العمل،و لسانی نور الصدق،و دینی نور البصائر-
-من عندک،و بصری نور الضیاء،و سمعی نور الحکمة،و مودتی نور الموالاة لمحمد و آله علیهم السلام حتی القاک و قد وفیت بعهدک و میثاقک فیغشینی رحمتک یا ولی یا حمید». ر ک:مفتیح الجنان،زیارت آل یس.
(11).درباره دنیا این روایات قابل تاملاند:
-علی علیه السلام:أخرجوا من الدنیا قلوبکم قبل أن تخرج منها أبدانکم،ففیها اختبرتم و لغیرها خلقتم. نهج البلاغه،ج 2،ص 183.
-رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله:الدنیا ملعونة و ملعون ما فیها،إلا من ابتغی به وجه اللّه عز و جل. نیز: الدنیا ملعونة ملعون ما فیها إلا ما کان فیها للّه عز و جل. کنز العمال:
6083،6088.
-ما من أحد من الأولین و الآخرین إلا و هو یتمنی یوم القیامة أنه لم یعط من الدنیا إلا قوتا. بحار الانوار،ج 77،ص 54،ح 3.
(12).مصباح المتهجد،شیخ طوسی،ص 721: «أشهد أنک کنت نورا فی الاصلاب الشامخة و الأرحام المطهرة لم تنجسک الجاهلیة بأنجاسها و لم تلبسک من مدلهمات ثیابها...». دراینباره به این زیارت نیز بنگرید:کامل الزیارات،جعفر بن محمد بن قولویه،ص 402: «السلام علیک یا أبا عبد اللّه إنا للّه و إنا إلیه راجعون،ما أعظم مصیبتک عند أبیک رسول اللّه،و ما أعظم مصیبتک عند من عرف اللّه عز و جل،و أجل مصیبتک عند الملا الاعلی،و عند انبیاء اللّه و عند رسل اللّه.السلام منی الیک و التحیة مع عظیم الرزیة،کنت نورا فی الاصلاب الشامخة،و نورا فی ظلمات الارض،و نورا فی الهواء،و نورا فی السماوات العلی،کنت فیها نورا ساطعا لا یطفی،و أنت الناطق بالهدی».
(13).حدید،12.در آیه8 سورهتحریم نیز این معنا آمده است.
(14).کلمه فورز در قرآن با این ترکیبات به کار رفته است:فوز العظیم(نساء 13،مائده 119،صف 12،بروج 11،تغابن 9،توبه 111،100،72،یونس 64،صافات 60، غافر 9،دخان 57،حدید 12).فوز المبین(انعام 16،جاثیه 30)و فوز الکبیر(بروج 11)به کار رفته است.
(15).نور،40.
(16).تفسیر کشف الاسرار میبدی،ج 1،ص 281.
(17).توبه و مشتقات آن در قرآن 209 بار در طی 69 آیهآمده است.
(18).کنز العمال،ج 14،ص 369؛الجامع الصغیر،جلال الدین سیوطی،ج 2،ص 36:
سألت اللّه أن یجعل حساب أمتی إلی لئلا تفتضح عند الامم،فأوحی اللّه إلی:یا محمد!بل أنا أحاسبهم فان کان منهم زلة سترتها عنک لئلا تفتضح عندک.
روایت مشابهی نیز دراینباره وجود دارد.از جمله:کنز العمال،ج 11،ص 449:«لما أسری بی إلی السماء قربنی ربی تعالیحتی کان بینی و بینه تعالیکقاب قوسین أو أدنی لا بل أدنی قال:یا حبیبی!یا محمد!قلت:لبیک یا رب!قال:هل غمک أن جعلتک آخر النبیین؟قلت:یا رب لا،قال:حبیبی!هل غم أمتک أن جعلتهم آخر الامم؟قلت:یا رب!لا،قال:أبلغ أمتک عنی السلام و أخبرهم أنی جعلتهم آخر الامم لافضح الامم عندهم و لا أفضحهم عند الامم.
تنها راه رشد و کمال انسان
تهران،حسینیه همدانیها رمضان 1386
بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.
تفکر سفری معنوی و پرمنفعت است که انسان را به نتایج و دستاوردهای فراوانی در دنیا و آخرت میرساند.برای بیان اهمیت این موضوع کافی است بدانیم که حدود یک ششم از آیاتقرآن کریم (نزدیک به هزار آیه)درباره تفکر است که با کلماتی چون فکر و شعور و عقل و لبّ(به معنای عقل و مغز)همراه است. 1 با توجه به این میزان اهمیت،شایسته است که انسان فرصتی را برای مطالعه و تدبر در این آیاتاختصاص دهد و از این دریای معانی گوهرهایی نفیس برآورد.
علاوه بر قرآن مجید،انبیای الهی و رسول گرامی اسلام و ائمه طاهرین،علیهم السلام،نیز روایات فراوانی در باب تعقل و تفکر از خود بر جای گذاشتهاند که میراثی عظیم دراینباره به حساب میآید و کتابهای مهم شیعه و سنی آنها را ذکر کردهاند.از جمله این آثار کتاب شریف اصول کافی اثر محدث بزرگوار کلینی است که باب نخست آن باب عقل و جهل است.در این باب،مرحوم کلینی روایتی را از قول
وجود مبارک امام موسی بن جعفر،علیهما السلام،نقل میکند که روایتی طولانی است و امام آن را خطاب به شاگرد محبوبش هشام ایراد کردهاند. 2 هشام از شاگردان امام صادق،علیه السلام،و امام کاظم، علیه السلام،است و با این که در سنین جوانی از دنیا رفته،آثار بسیار ارزندهای از خود به جای گذارده است. 3
روایت این عالم بزرگوار آنقدر مهم است که اگر در کتابهای درسی جهان وارد میشد،بر اثر آن جهانی پاک و آرمانی به وجود میآمد.اما دریخ که این اندیشههای ناب تنها زینتبخش صبحات کتابهای روایی ماست،نه زیور جان و عقل و زندگی مردم!همچنین،مطالعه این روایت باید با این بینش همراه باشد که این گوهر ناب دریای معنویت از دریای علم امام موسی بن جعفر،علیهما السلام،برون تراویده است.زیرا اگر جویندۀ چنین گوهری با این نگاه به روایت بنگرد و به آن دل بسپارد،با توفیق الهی خواهد دید که تفکر برترین و زیباترین سفرهاست.
حضرت در این روایت بر این نکته تأکید میکنند که باید با اولی الالباب و انسانهای اهل اندیشه و خرد،که نفس مؤثری دارند،نشست و برخاست کرد.از این تأکید نیز بر میآید که تفکر سرچشمه کارهای عظیمی است و میتواند در نفوس دیگران تأثیرات مهمی داشته باشد.
(پیش از این درباره تأثیر همنشینی با صاحبنفسان در بیداری قلب سخن گفتهایم که در اینجا مکرر نمیکنیم).همین مقدار توجه کافی است که پیامبر اکرم،صلی اللّه علیه و آله،فرمود:
«جالسوا العلماء و سائلوا الکبراء و خالطوا الحکماء». 4
با عالمان همنشین باشید،از بزرگان درخواست کنید،و با حکیمان آمیزگار باشید.
صاحب کتاب ابوب الجنان 5 نقل کرده است که هارون الرشید در کنار خانههای فقیران و مستحقان شهر بغداد کاخی گرانبها و بسیار مجلل برای خود بنا کرده بود.شرح جزئیات این قصر در این مقال نمیگنجد، اما برای بیان عظمت این کاخ همین اندازه کافی است بدانیم که در این بنا که تا زمان معتصم برپا بود 6 دوازده هزار دروپنجره به کار رفته بود؛ مخارج پردهها و فرشها و ریختوپاشها و نگهداری از چنین قصری حساب جداگانه دارد.
کار ساخت این قصر تازه پایان یافته و هارون به تازگی در آن مستقر شده بود که بهلول،این مرد بافکر،از نزدیکی آن گذر کرد.از قضا، هارون او را دید و دستور داد وی را به نزدش فراخوانند.بهلول حاضر شد.هارون پرسید:نظری درباره این کاخ نداری؟گفت:چرا.گفت:بگو! گفت:نمیگویم،باید بنویسم.برای این منظور،قلمی به او دادند.گفت:
بای روی یکی از دیوارها بنویسم،جایی که همیشه جلوی چشمت باشد!گفت:قبول است،بنویس!
بهلول مردی عالم و دانشمند بود و مانند اغلب قدما خط خوبی هم داشت،لذا بهلول دیواری را برای نوشتن برگزید که همیشه مقابل دیدگان هارون باشد.بعد،این سخن را بر روی دیوار نوشت که محصول سفر معنوی فکر است:
«رفعت الطین و وضعت الدین»
گل را بالا بردی و دین را نابود کردی.
مگر یک زمامدار با همسرش چقدر جا اشتغال میکند که مردم بینوا باید تاوان زندگی اشرافی او و خانوادهاش را بدهند؟مگر سیره رسول
خدا این بود که تو خود را جانشین او میدانی؟در نتیجه،تو با بالا بردن این کاخ،خاک را آباد و دین را به باد دادی.
ما هم باید فکر کنیم و انصاف دهیم که این تن مگر چقدر میارزد که اتومبیل حاملش باید دویست میلیون تومان قیمت داشته باشد؟یک زوج مگر چقدر زندگی لازم دارند که باید قیمت خانهشان بیست میلیارد تومان باشد؟آیا فکر میکنیم که اینگونه زندگیها پیش خدا بازخواست ندارد؟
یک نقاش ساختمان برایم تعریف میکرد که سه سال است در خانهای نقاشی میکنم و هنوز تمام نشده است!مگر صاحب این خانه تا کی میخواهد در آن زندگی کند؟این خانه حتما فرش ابریشم نیاز دارد و قطعا مبل ایرانی هم برای شکسر شأن است و مبلمانش را باید از پاریس تهیه کنند و خانم این خانه باید دوسه کیلو طلا و برلیان در مهمانیها به خودش آویزان کند.آیا این زندگیها در قیامت نیاز به جوابدادن ندارد؟
امروز،رسم بدی پیدا شده و گاهگاه سفرههای آنچنانی و افطاریهای کذایی در بهترین هتلهای تهران برپا میشود.اگر هزینه افطاری هر مهمانی در این مجالس بیست هزار تومان باشد،پانصد نفر مهمان چقدر هزینه خواهد داشت؟اینها در قیامت جواب ندارد؟آیا این همان اطعامی است که پیغمبر به آن سفارش کرده؟مگر حضرت نگفته است وقتی روزه میگیرید و گرسنه و تشنه میشوید به یاد گرسنگی افراد مستحق بیفتید و یاد از گرسنگی و تشنگی قیامت کنید؟آیا این پانصد نفر اس مستحقین هستند یا از کارخانهداران عمده یا صاحبمنصبان مملکتاند؟آنها هم اگر به واقع تدین دارند،نباید اینگونه دعوتها را
بپذیرند،مگر علی،علیه السلام،در نهج البلاغه به استاندار بصره عتاب نکرد که چرا بر سر یکی از این سفرها حاضر شده است. 7
*** بهلول پس از آن جمله پرمغز،جمله دوم را بر روی دیوار نوشت:
«رفعت الجصّ و وضعت النصّ»
ای هارون،گچبریهای ظریفی در سالنها و اتاقهای این کاخ به کار بردی،در عوض روش پیغمبر عظیم الشأن اسلام را به نابودی کشاندی.
او زندگیای زاهدانه و معمولی داشت،پس تو که ادعای خلافت او را داری چرا اینگونه زندگی میکنی؟
سپس جمله سوم را نوشت:
3إن کان من مال غیرک فظلمت و اللّه لا یحب الظالمین»
اگر پول این کاخ از آن خودت نبوده و از حق دیگران آن را ساختهای، ظلم کردهای و خدا در قرآن فرموده است که من ظالمان را دوست ندارم و از آنان متنفرم.در نتیجه،تو با ساختن این کاخ مورد نفرت خدا واقع شده و از چشم رحمت خدا افتادهای.
«و إن کان من مالک فقد أسرفت و اللّه لا یحب المسرفین».
اما اگر پول از خودت و زحمت بازوی خود آن را ساختهایکه هارون از زحمت بازوی خود یک شاهی هم نداشت و هرچه داشت متعلق به بیت المال بوداسراف کردهای و خدا مردم اسرافکار را دوست ندارد.پس تو در هر صورت مورد نفرت خدا هستی و با این کارها دین را پایمال کردهای و روش پیغمبر اکرم،صلی اللّه علیه و آله،را در جامعه بر باد دادهای. 8
این قدرت اندیشه است.ممکن است روزی هزار نفر از کنار این کاخها رد شوند و هیچ نکتهای هم به فکرشان خطور نکند،اما کسیکه
اهل خدا و از اصحاب پاکی و درستی است هزاران نکته باریکتر ز مو از آن برداشت میکند.خداوند هم او را یاری میکند تا بهتر اندیشه کند و هوس کاخنشینی یا داشتن ماشین دویست میلیون تومانی یا راه انداختن مهمانیهای چند میلیونی به سرش نزند.یاریاش میدهد تا به خود بگوید این همه اسراف را برای خشنودی چه کسی انجام میدهد؟ برای مردم؟مگر کلید بهشت و جهنم در دست مردم است؟
به راستی،اگر همه مردم از ما تعریف کنند،به چه درد ما میخورد یا اگر همگان ما را تکذیب کنند،چه ضرری به ما خواهد رسید؟اگر همه در حق ما دروغ بگویند یا تهمت بزنند،چه ضرری به ما خواهند زد؟ اگر کسی اهل بندگی خدا و در پناه خدا باشد،بانگ هیچ سگی،به قول قرآن مجید، 9 در زندگیاش اهمیت نخواهد داشت.
آیا بنی امیه که در کربلا آنقدر هاری کردند و در کوفه و شام آنقدر تهمت زدند که اهل بیت از دین خارج شدهاند(این تبلیغات آنقدر گسترده بود که مردم شام آمده بودند دیندارانی که بیدین شده بودند را ببینند.آنها به حضرت زین العابدین،علیه السلام،با این ذهنیت نگاه میکردند که ایشان قبلا دین داشته و بعد بیدین شدهاند)به هدف خود رسیدند؟چه کسی در این میدان ضرر کرد:حسین بن علی،زینب کبری، حبیب بن مظاهر،علی اکبر،یا امام زین العابدین؟شهدا و راهیان کربلا ضرر کردند یا بنی امیه؟
کسیکه با خدا زندگی کند،هر چند زبانها و شمشیرها علیه او بسیج شوند،سرسوزنی نمیتوانند به او زیان برسانند؛مگر نه این است که حضرت باری تعالیاطمیمنان داده است:
«إِنَّ اللّٰهَ یُدٰافِعُ عَنِ الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُحِبُّ کُلَّ خَوّٰانٍ کَفُورٍ» 10
مسلما خدا از مؤمنان دفاع میکند و قطعا خدا هیچ خیانتکار ناسپاسی را دوست ندارد.
اگر خدا هم قرار باشد یار خودش را رها کند،دیگر چهچیز قابل اعتمادی در ای عالم باقی میماند؟
یک بار،بالای سر عالمی حاضر بودم که 94 سال در این دنیا زندگی کرده بود و در حال احتضار داشت نفسهای آخر عمرش را میکشید.خدا او و همه بندگانش را بیامرزد!همچنانکه کنار بالینش نشسته بودم،در ذهنم باطن کارهایش را با روایاتی که درباره وضعیت محتضر و سختی جان کندن وارد شده تطبیق میدادم.البته،این بزرگوار عالمی صاحبدل و از نظرکردگان حضرت سید الشهدا،علیه السلام7و از پاکان روزگار بود و نسلهایی که او را در طول نود سال زندگیاش دیده بودند از وی به نیکی یاد میکردند.
آن روز عالم دیگری نیز بر بالین او و کنار من نشسته بود.در همان لحظاتی که من داشتم به روایات فکر میکردم ایشان خطاب به من گفت:
این لحظه،لحظه بسیار سخت و مشکل و خطرناکی است.(دقیقا سه کلمه سخت و مشکل و خطرناک را به کار برد).گفتم:البته نه برای چنین کسی.گفت:چطور؟گفتم:همه مردم این شهر و خود من که سی سال است او را میشناسم،شهادت میدهیم که این مرد 94 سال در راه خدا و پیغمبر و اهل بیت و قرآن تلاش کرده و با زبان پاکش سه نسل از مردم این شهر را هدایت کرده است.آیا باورکردنی است که خدا و اهل بیت در این زمان که او در حال احتضار است و به یاری آنها نیاز دارد، به حال خود رهایش کنند؟مگر میشود کسی 94 سال در پی خدا بدود ولی خدا سربزنگاه او را رها کند و بگوید مرحمت عالی زیاد!؟
ناگهان،این عالم چنان گریه کرد که گویی از خواب یگران بیدار شده است.بعد به من رو کرد و گفت:من تازه بیدار شدم و فهمیدم چه خبر است!
بگذاریم مردم هرچه میخواهند بگویند،بگذاریم قوموخویشها و همسایهها هرچه دلشان خواست حرف بزنند،حرف مردم هیچوقت تمام نمیشود و رضایت آنان هیچوقت بالتّمامه جلب نمیشود.مگر مردم پشت سر پیامبران و ائمه و بندگان خوب خدا همیشه حرفهای خوب زدند و همه یارویاور و پشتیبان آنها بودند؟ 11 ما نیز باید در پی تحصیل رضای خدا باشیم و این را بدانیم که هرکس رنگ خدا را داشته باشد به سرزنش و سخره مردم گرفتار است و همیشه عدهای در قفایش سخنان یاوه میبافند و حتی گاهی او را به اشکال عجیب و غریبی تهییج میکنند تا به رنگ آنان درآید؛مثلا،به او میگویند عموزادهات پنج سال نیست به تهران آمده و الان برسازی میکند،اما تو مثل او زرنگ نیستی و هنوز در یک خانه کوچک به لقمهای نان و پنیر قانعی.راست هم میگویند.ما مانند آنها زرنگ نیستیم،اما از سویی،زرنگترین مردم عالم هستیم،زیرا به قدرتی وابسته هستیم که پایانی ندارد.همین که لطف او با ما و دست او بر سر ما باشد کافی است و بیش از این چیزی نمیخواهیم.
تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند.
12 همین که میتوانیم در هر زمانی و برای هر مسألهای با او خلوت کنیم و مسائلمان را با او مطرح کنیم،همینکه میتوانیم از زخمزبانها به او پناه ببریم و به تأسی از مولایمان عرضه بداریم:
«إلهی و ربی من لی غیرک» 13
ای پروردگار و مولای من!جز تو چه کسی را دارم؟
کافی است.ما غیر از خدا کسی را نداریم،چون کسانی که با ما هستند و خیلی صادقانه هم به ما محبت میکنند و قصد ظلم و نیرنگ و فتنهای هم ندارند،تا ابد نمیتوانند با ما همراه باشند؟نهایت لطفی هم که میتوانند به ما بکنند این است که جنازهمان را تنها نگذارند و فاتحهای بفرستند و بگویند فلانی آدم خوبی بود.اما سر آخر،همانها کمک میکنند تا زن وبچه و عروس و دامادمان از سر مزارمان برخیزند و به خانههایشان برگردند.بعد از آن،چه میتوانند برایمان انجام دهند؟هیچ! اما وقتی انسان با پروردگارش همراه باشد،خدا نیز همیشه با او خواهد بود و عنایات و الطاف خود را شامل حال او خواهد کرد.مهم این است که انسان راه را پیدا کند و بر کوی محبوب واقعی خیمه بزند.در غیر این صورت،هر کاری که انجام دهد و هر قدر که در دنیا زرنگ باشد کارش از این چند جمله خارج نیست که بهلول روزی بر دیوار کاخ هارون الرشید نوشت:
«رفعت الطین و وضعت الدین،رفعت الجصّ و وضعت النصّ،إن کان من مال غیرک فقد ظلمت و اللّه لا یحب الظالمین،و إن کان من مالک فقد اسرفت و اللّه لا یحب المسرفین».
هارون الرشید از زنان مختلفش چهارده پسر داشت 14 که یکی از آنها به پدر و برادرانش شباهتی نداشت.نقل است روزی اطرافیان هارون به او گفتند:بهتر است برای این پسرت تدبیری بیندیشی تا بیش از این باعث آبروی خلافت نشود،زیرا او بیشتر با اهل دین و مسجد رفتوآمد میکند و رفتار و گفتارش مناسب مقام خلافت نیست.هارون گفت:از بین پسران من،همین یکی ناخلف در آمده است.حرف مرا هم
نمیشنود و هرچه اندرزش میدهم به گوش نمیگیرد!گفتند:شاید اگر او را به استانداری یکی از بلاد بفرستی،کمی هیجان پیدا کند و دنیا به مذاقش خوش آید!هارون این تدبیر را پسندید و فورا امر کرد تا حکومت مصر را که پهناورترین و پردرآمدترین استان سرزمین اسلامی بود به این پسر بسپارند.عدهای را نیز مطابق رسم آن زمان مأمور کرد تا ملازم رکاب استاندار جدید باشند و او را از بغداد تا مصر همراهی کنند.
ولی صبح فردا،مأموران هرچه در انتظار استاندار ماندند و به جستجویش شتافتند او را نیافتند.او از کاخ هارون گریخت و در هیئتی ناشناس سر از بصره درآورد.
عبد اللّه بن عامر بصریاگر دقیق یادم باشدنقل میکند که یک روز برای تعمیر دیوار خراب خانهام نیازمند کارگر شدم.وقتی به سر بازار رسیدم،دیر شده بود و کارگرها را دیگران زودتر برده بودند،ولی دیدم مردی با چهرهای نورانی در گوشهای نشسته است.از او پرسیدم:برای من کار میکنی؟گفت:آری!گفتم:برخیز تا برویم!گفت:اول با من قرارداد ببند.چقدر میخواهی مزد بدهی؟گفتم:چقدر میخواهی؟ گفت:دو درهم.بیش از این نیازی ندارم.اما شرطی دارم و آن اینکه اول اذان کار را تعطیل میکنم و به نماز میایستم.سپس به سر کار خودم باز میگردم.در هفته هم فقط یک روز سر کار میآیم!گفتم:باشد.
برخیز برویم تا ببینیم چه خواهی کرد!
عصر آن روز که به خانه رفتم،دیدم دیوار به اندازه کار دو نفر کارگر بالا رفته است.برای همین،چهار دینار به او دادم،اما نپذیرفت و گفت:
ما دو دینار قرارداد بستهایم.گفتم:این دو دینار را خودم به تو میبخشم.
گفت:من نیازی به بخشش تو ندارم،نزد خودت بماند.
چون آن روز خیلی خوب کار کرده بود و کارش را پسندیده بودم،هفته دیگر هم به دنبالش رفتم.آن روز هم برایم به خوبی کار کرد،ولی کار دیوار تمام نشد.هفته سوم که به بازار رفتم،او را نیافتم.از بازاریان نزدیک پرسیدم:چنین جوانی را ندیدهاید؟گفتند:چرا،مریض شده و در همین نزدیکی در خرابۀ متروکهای افتاده است.وارد خرابه شدم و در کنارش نشستم و از حالش پرسیدم.گفت:حالم بسیار خوب است.گفتم:
ان شاء اللّه خوب میشوی!گفت:نه،امروز مهلت من در دنیا تمام میشود، باید بروم.این زنبیل و بیل را بفروش و بهای آن را خرج غسل و کفنم کن.این انگشتر هم هست که مال پدرم است و آن را در دست نمیکنم و کنار گذاردهام.بعد از مرگم،به بغداد برو و این انگشتری را به پدرم هارون الرشید بده و از قول من به او بگو این انگشتری را هم بگذارد کنار اموالش تا خودش در قیامت جواب آن را بدهد،من طاقتش را ندارم!
عبد اللّه بصری میگوید:من با شنیدن نام هارون کمی وحشت کردم، ولی او گفت:مگر هارون کیست که اینگونه از او وحشت میکنی؟او کاری به تو ندارد،نترس.سپس گفت:مرا رو به قبله کن و هرگاه اشاره کردم زیر بغلم را بگیر و بلند کن!گفتم:این حرفها چیست که میزنی؟ چرا بلندت کنم؟گفت:لحظه مرگم،مولایم امیر المؤمنین،علیه السلام،به بالینم میآید.میخواهم وقتی ایشان را میبینم احترام بگذارم.عبد اللّه میگوید:وقتی او را بلند کردم،لبخندی زد و از دنیا رفت. 15
دیدن مجنون را یکی صحرانورد در میان بادیه بنشسته فرد
کرده لوح از ریگ و انگشتان قلم میزند با اشک خونین این رقم
گفت:ای مجنون شیدا چیست این؟ مینویسی نامه؟بهر کیست این؟
گفت:مشق نام لیلی میکنم خاطر خود را تسلی میکنم
چون میسر نیست بر من کام او عشقبازی میکنم با نام او.
16
(1).در قرآن ریشه(ع ل م)728 بار،(ع ق ل)49 بار،(ف ق ه)20 بار،(ف ک ر)18 بار،(ل ب ب)16،و ریشه(ف ه م)1 بار به کار رفته است.ریشههای(ن ظ ر)،(ر أی)،(ح ک م)،و(ع ر ف)نیز که گاه متضمن معنای تفکر در قرآن هستند به ترتیب 189،297،115،و 63 بار به کار رفتهاند.
(2).متن روایت چنین است:کافی،ج 1،ص 13:أبو عبد اللّه الأشعری،عن بعض أصحابنا، رفعه عن هشام بن الحکم قال:قال لی أبو الحسن موسی بن جعفر،علیهما السلام:یا هشام إن اللّه تبارک و تعالیبشر أهل العقل و الفهم فی کتابه فقال: «فَبَشِّرْ عِبٰادِ اَلَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولٰئِکَ الَّذِینَ هَدٰاهُمُ اللّٰهُ وَ أُولٰئِکَ هُمْ أُولُوا الْأَلْبٰابِ». یا هشام إن اللّه تبارک و تعالیأکمل للناس الحجج بالعقول،و نصر النبیین بالبیان،و دلهم علی ربوبیته بالأدلة،فقال: «وَ إِلٰهُکُمْ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ الرَّحْمٰنُ الرَّحِیمُ. إِنَّ فِی خَلْقِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلاٰفِ اللَّیْلِ وَ النَّهٰارِ وَ الْفُلْکِ الَّتِی تَجْرِی فِی الْبَحْرِ بِمٰا یَنْفَعُ النّٰاسَ،وَ مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ مِنَ السَّمٰاءِ مِنْ مٰاءٍ فَأَحْیٰا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهٰا وَ بَثَّ فِیهٰا مِنْ کُلِّ دَابَّةٍ وَ تَصْرِیفِ الرِّیٰاحِ وَ السَّحٰابِ الْمُسَخَّرِ بَیْنَ السَّمٰاءِ وَ الْأَرْضِ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ». یا هشام قد جعل اللّه ذلک دلیلا«علی معرفته بأن لهم مدبرا»،فقال: «وَ سَخَّرَ لَکُمُ اللَّیْلَ وَ النَّهٰارَ وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومُ مُسَخَّرٰاتٌ بِأَمْرِهِ،إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ».
و قال: «هُوَ الَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ تُرٰابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ یُخْرِجُکُمْ طِفْلاً.ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّکُمْ ثُمَّ لِتَکُونُوا شُیُوخاً وَ مِنْکُمْ مَنْ یُتَوَفّٰی مِنْ قَبْلُ وَ لِتَبْلُغُوا أَجَلاً مُسَمًّی وَ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ». و قال:«إن فی اختلاف اللیل و النهار و ما أنزل الله من السماء من رزق فأحیا به الأرض بعد موتها و تصریف الریاح و السحاب المسخر بین السماء و الأرض لآیات لقوم یعقلون».و قال: «یُحْیِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهٰا،قَدْ بَیَّنّٰا لَکُمُ الْآیٰاتِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ». و قال: «وَ جَنّٰاتٌ مِنْ أَعْنٰابٍ وَ زَرْعٌ وَ نَخِیلٌ صِنْوٰانٌ وَ غَیْرُ صِنْوٰانٍ یُسْقیٰ بِمٰاءٍ وٰاحِدٍ وَ نُفَضِّلُ بَعْضَهٰا عَلیٰ بَعْضٍ فِی الْأُکُلِ،إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ».
و قال: «وَ مِنْ آیٰاتِهِ یُرِیکُمُ الْبَرْقَ خَوْفاً وَ طَمَعاً وَ یُنَزِّلُ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً فَیُحْیِی بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهٰا.إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ». و قال: «قُلْ تَعٰالَوْا أَتْلُ مٰا حَرَّمَ رَبُّکُمْ
-عَلَیْکُمْ أَلاّٰ تُشْرِکُوا بِهِ شَیْئاً وَ بِالْوٰالِدَیْنِ إِحْسٰاناً وَ لاٰ تَقْتُلُوا أَوْلاٰدَکُمْ مِنْ إِمْلاٰقٍ،نَحْنُ نَرْزُقُکُمْ وَ إِیّٰاهُمْ وَ لاٰ تَقْرَبُوا الْفَوٰاحِشَ مٰا ظَهَرَ مِنْهٰا وَ مٰا بَطَنَ وَ لاٰ تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِی حَرَّمَ اللّٰهُ إِلاّٰ بِالْحَقِّ،ذٰلِکُمْ وَصّٰاکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ». و قال: «هَلْ لَکُمْ مِنْ مٰا مَلَکَتْ أَیْمٰانُکُمْ مِنْ شُرَکٰاءَ فِی مٰا رَزَقْنٰاکُمْ فَأَنْتُمْ فِیهِ سَوٰاءٌ تَخٰافُونَهُمْ کَخِیفَتِکُمْ أَنْفُسَکُمْ،کَذٰلِکَ نُفَصِّلُ الْآیٰاتِ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ». یا هشام ثم وعظ أهل العقل و رغبهم فی الآخرة فقال: «وَ مَا الْحَیٰاةُ الدُّنْیٰا إِلاّٰ لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ لَلدّٰارُ الْآخِرَةُ خَیْرٌ لِلَّذِینَ یَتَّقُونَ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ». یا هشام ثم خوف الذین لا یعقلون عقابه فقال تعالی: «ثُمَّ دَمَّرْنَا الْآخَرِینَ وَ إِنَّکُمْ لَتَمُرُّونَ عَلَیْهِمْ مُصْبِحِینَ وَ بِاللَّیْلِ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ». و قال: «إِنّٰا مُنْزِلُونَ عَلیٰ أَهْلِ هٰذِهِ الْقَرْیَةِ رِجْزاً مِنَ السَّمٰاءِ بِمٰا کٰانُوا یَفْسُقُونَ وَ لَقَدْ تَرَکْنٰا مِنْهٰا آیَةً بَیِّنَةً لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ». یا هشام إن العقل مع العلم فقال: «وَ تِلْکَ الْأَمْثٰالُ نَضْرِبُهٰا لِلنّٰاسِ وَ مٰا یَعْقِلُهٰا إِلاَّ الْعٰالِمُونَ». یا هشام ثم ذم الذین لا یعقلون فقال: «وَ إِذٰا قِیلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ قٰالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مٰا أَلْفَیْنٰا عَلَیْهِ آبٰاءَنٰا أَ وَ لَوْ کٰانَ آبٰاؤُهُمْ لاٰ یَعْقِلُونَ شَیْئاً وَ لاٰ یَهْتَدُونَ». و قال: «وَ مَثَلُ الَّذِینَ کَفَرُوا کَمَثَلِ الَّذِی یَنْعِقُ بِمٰا لاٰ یَسْمَعُ إِلاّٰ دُعٰاءً وَ نِدٰاءً صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لاٰ یَعْقِلُونَ». و قال: «وَ مِنْهُمْ مَنْ یَسْتَمِعُ إِلَیْکَ أَ فَأَنْتَ تُسْمِعُ الصُّمَّ وَ لَوْ کٰانُوا لاٰ یَعْقِلُونَ». و قال: «أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَکْثَرَهُمْ یَسْمَعُونَ أَوْ یَعْقِلُونَ إِنْ هُمْ إِلاّٰ کَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِیلاً». و قال: «لاٰ یُقٰاتِلُونَکُمْ جَمِیعاً إِلاّٰ فِی قُریً مُحَصَّنَةٍ أَوْ مِنْ وَرٰاءِ جُدُرٍ بَأْسُهُمْ بَیْنَهُمْ شَدِیدٌ تَحْسَبُهُمْ جَمِیعاً وَ قُلُوبُهُمْ شَتّٰی ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لاٰ یَعْقِلُونَ». و قال: «وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَکُمْ وَ أَنْتُمْ تَتْلُونَ الْکِتٰابَ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ». یا هشام ثم ذم اللّه الکثرة فقال: «وَ إِنْ تُطِعْ أَکْثَرَ مَنْ فِی الْأَرْضِ یُضِلُّوکَ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ». و قال: «وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ لَیَقُولُنَّ اللّٰهُ قُلِ الْحَمْدُ لِلّٰهِ بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ». و قال: «وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ نَزَّلَ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً فَأَحْیٰا بِهِ الْأَرْضَ مِنْ بَعْدِ مَوْتِهٰا لَیَقُولُنَّ اللّٰهُ قُلِ الْحَمْدُ لِلّٰهِ بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاٰ یَعْقِلُونَ». یا هشام ثم مدح القلة فقال: «وَ قَلِیلٌ مِنْ عِبٰادِیَ الشَّکُورُ». و قال: «وَ قَلِیلٌ مٰا هُمْ». و قال:
«وَ قٰالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ یَکْتُمُ إِیمٰانَهُ أَ تَقْتُلُونَ رَجُلاً أَنْ یَقُولَ رَبِّیَ اللّٰهُ». و قال:
«وَ مَنْ آمَنَ وَ مٰا آمَنَ مَعَهُ إِلاّٰ قَلِیلٌ». و قال: «وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ». و قال:
«وَ أَکْثَرُهُمْ لاٰ یَعْقِلُونَ». و قال:« أکثرهم لا یشعرون».یا هشام ثم ذکر اولی الألباب
-بأحسن الذکر،و حلاهم بأحسن الحلیة،فقال: «یُؤْتِی الْحِکْمَةَ مَنْ یَشٰاءُ وَ مَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً وَ مٰا یَذَّکَّرُ إِلاّٰ أُولُوا الْأَلْبٰابِ. و قال: «وَ الرّٰاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ یَقُولُونَ آمَنّٰا بِهِ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنٰا وَ مٰا یَذَّکَّرُ إِلاّٰ أُولُوا الْأَلْبٰابِ» و قال: «إِنَّ فِی خَلْقِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلاٰفِ اللَّیْلِ وَ النَّهٰارِ لَآیٰاتٍ لِأُولِی الْأَلْبٰابِ». و قال: «أَمَّنْ هُوَ قٰانِتٌ آنٰاءَ اللَّیْلِ سٰاجِداً وَ قٰائِماً یَحْذَرُ الْآخِرَةَ وَ یَرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِ قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لاٰ یَعْلَمُونَ إِنَّمٰا یَتَذَکَّرُ أُولُوا الْأَلْبٰابِ». و قال: «کِتٰابٌ أَنْزَلْنٰاهُ إِلَیْکَ مُبٰارَکٌ لِیَدَّبَّرُوا آیٰاتِهِ وَ لِیَتَذَکَّرَ أُولُوا الْأَلْبٰابِ». و قال: «وَ لَقَدْ آتَیْنٰا مُوسَی الْهُدیٰ وَ أَوْرَثْنٰا بَنِی إِسْرٰائِیلَ الْکِتٰابَ هُدیً وَ ذِکْریٰ لِأُولِی الْأَلْبٰابِ». و قال: «وَ ذَکِّرْ فَإِنَّ الذِّکْریٰ تَنْفَعُ الْمُؤْمِنِینَ». یا هشام إن اللّه تعالییقول فی کتاب: «إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَذِکْریٰ لِمَنْ کٰانَ لَهُ قَلْبٌ؛ یعنی عقل».و قال: «وَ لَقَدْ آتَیْنٰا لُقْمٰانَ الْحِکْمَةَ»، قال:الفهم و العقل.یا هشام إن لقمان قال لابنه:تواضع للحق تکن أعقل الناس،و إن الکیس لدی الحق یسیر،یا بینی إن الدنیا بحر عمیق،قد غرق فیها عالم کثیر فلتکن سفینتک فیها تقوی اللّه،و حشوها الإیمان و شراعها التوکل،و قیمها العقل و دلیلها العلم،و سکانها الصبر.یا هشام إن لکل شیء دلیلا و دلیل العقل التفکر،و دلیل التفکر العلم،و سکانها الصبر.یا هشام إن لکل شئ دلیلا و دلیل العقل التفکر،و دلیل التفکر الصمت،و لکل شئ مطیة و مطیة العقل التواضع و کفی بک جهلا أن ترکب ما نهیت عنه.یا هشام ما بعث اللّه أنبیائه و رسله إلی عباده إلا لیقلوا عن اللّه،فأحسنهم استجابة أحسنهم معرفة،و أعلمهم بأمر اللّه أحسنهم عقلا،و أکملهم عقلا أرفعهم درجة فی الدنیا و الآخرة.یا هشام إن للّه علی الناس حجتین:حجة ظاهرة و حجة باطنة،فأما الاظاهرة فالرسل و الأنبیاء و الأئمة،و أما الباطنة فالعقول.یا هشام إن العاقل الذی لا یشغل الحلال شکره،و لا یغلب الحرام صبره.یا هشام من سلط ثلاثا علی ثلاث فکأنما أعان علی هدم عقله:من أظلم نور تفکره بطول أمله،و محا طرائف حکمته بفضول کلامه،و أطفأ نور عبرته بشهوات نفسه،فکأنما أعان هواه علی هدم عقله،و من هدم عقله،أفسد علیه دینه و دنیاه.یا هشام کیف یزکو عند اللّه عملک،و أنت قد شغلت قلبک عن أمر ربک و أطعت هواک علی غلبة عقلک.یا هشام الصبر علی الوحدة علامة قوة العقل،فمن عقل عن اللّه-
-اعتزل أهل الدنیا و الراغبیین فیها،و رغب فیما عند اللّه،و کان اللّه انسه فی الوحشة، و صاحبه فی الوحدة،و غناه فی العیلة،و معزه من غیر عشیرة.یا هشام نصب الحق لطاعة اللّه،و لا نجاة إلا بالطاعة،و الطاعة بالعلم و العلم بالتعلم،و التعلم بالعقل یعتقد، و لا علم إلا من عالم ربانی،و معرفة العلم بالعقل.یا هشام قلیل العمل من العالم مقبول مضاعف،و کثیر اعلم من أهل الهوی و الجهل مردود.یا هشام إن العاقل رضی بالدون من الدنیا مع الحکمة،و لم یرض بالدون من الحکمة مع الدنیا،فلذلک ربحت تجارتهم.
یا هشام إن العقلاء ترکوا فضول الدنیا فکیف الذنوب،و ترک الدنیا من الفضل،و ترک الذنوب من الفرض.یا هشام إن العاقل نظر إلی الدنیا و إلی أهلها فعلم أنها لا تنال إلا بالمشقة و نظر إلی الآخرة فعلم أنها لا تنال إلا بالمشقة،فطلب بالمشقة أبقاهما.یا هشام إن العقلاء زهدوا فی الدنیا و رغبوا فی الآخرة،لأنهم علموا أن الدنیا طالبة مطلوبة و الآخرة طالبة و مطلوبة،فمن طلب الآخرة طلبته الدنیا حتی یستوفی منها رزقه،و من طلب الدنیا طلبته الآخرة فیأتیه الموت،فیفسد علیه دنیاه وآخرته.یا هشام من أراد الغنی بلا مال،و راحة القلب من الحسد،و السلامة فی الدین فلیتضرع إلی اللّه عز و جل فی مسألته بأن یکمل عقله،فمن عقل قنع بما یکفیه،و من قنع بما یکفیه استغنی،و من لم یقنع بما یکفیه لم یدرک الغنی أبدا.یا هشام إن اللّه حکی عن قوم صالحین:أنهم قالوا: «رَبَّنٰا لاٰ تُزِغْ قُلُوبَنٰا بَعْدَ إِذْ هَدَیْتَنٰا وَ هَبْ لَنٰا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً إِنَّکَ أَنْتَ الْوَهّٰابُ» حین علموا أن القلوب تزیغ و تعود إلی عماها و رداها.إنه لم یخف اللّه من لم یعقل عن اللّه،و من لم یعقل عن اللّه لم یعقد قلبه علی معرفة ثابتة یبصرها و یجد حقیقتها فی قلبه،و لا یکون أحد کذلک إلا من کان قوله لفعله مصدقا،و سره لعلانیته موافقا،لأن اللّه تبارک اسمه لم یدل علی الباطن الخفی من العقل إلا بظاهر منه،و ناطق عنه.یا هشام کان أمیر المؤمنین علیه السلام یقول:ما عبد اللّه بشیء أفضل من العقل،و ما تم عقل امرء حتی یکون فیه خصال شتی:الکفر و الشر منه مأمونان، و الرشد و الخیر منه مأمولان،و فضل ماله مبذول،و فضل قوله مکفوف،و نصیبه من الدنیا القوت،لا یشبع من العلم دهره،الذل أحب إلیه مع اللّه من العز مع غیره، و التواضع أحب إلیه من الشرف،یستکثر قلیل المعروف من غیره،و یستقل کثیر-
-المعروف من نفسه،و یری الناس کلهم خیرا منه،و أنه شرهم فی نفسه،و هو تمام الأمر.
یا هشام إن العاقل لا یکذب و إن کان فیه هواه.یا هشام لا دین لمن لا مروة له،و لا مروة لمن لا عقل له،و إن أعظم الناس قدرا الذی لا یری الدنیا لنفسه خطرا أمان إن أبدانکم لیس لها ثمن إلا الجنة فلا تبیعوها بغیرها.یا هشام إن أمیر المؤمنین علیه السلام کان یقول:إن من علامة العاقل ان یکون فیه ثلاث خصال:یجیب إذا سئل، و ینطق إذا عجز القوم عن الکلام،و یشیر بالرأی الذی یکون فیه صلاح أهله،فمن لم یکن فیه من هذه الخصال الثلاث شئ فهو أحمق.إن أمیر المؤمنین علیه السلام قال:
لا یجلس فی صدر المجلس إلا رجل فیه هذه الخصال الثلاث أو واحدة منهن،فمن لم یکن فیه شئ منهن فجلس فهو أحمق.و قال الحسن بن علی علیهما السلام:إذا طلبتم الحوائج فاطلبوها من أهلها،قیل یا ابن رسول اللّه و من أهلها؟قال:الذین قص اللّه فی کتابه و ذکرهم،فقال: «إِنَّمٰا یَتَذَکَّرُ أُولُوا الْأَلْبٰابِ» قال:هم اولو العقول.و قال علی بن الحسین علیهما السلام:مجالسة الصالحین داعیة إلی الصلاح،و آداب العلماء زیادة فی العقل،و طاعة ولاة العدل تمام العز،و استثمار المال تمام المروة و إرشاد المستشیر قضاء لحق النعمة،و کف الأذی من کمال العقل،و فیه راحة البدن عاجلا و آجلا.یا هشام إن العاقل لا یحدث من یخاف تکذیبه،و لا یسأل من یخاف منه و لا یعد ما لا یقدر علیه،و لا یرجو ما یعنف برجائه،و لا یقدم علی ما یخاف فوته بالعجز عنه.
(3).درباره هشام بن حکم،شیخ طوسی در الفهرست(ص 258)مینویسد: «هشام بن الحکم،کان من خواص سیدنا و مولانا موسی بن جعفر علیهما السلام،و کانت له مباحثات کثیرة مع المخالفین فی الاصول و غیرها.و کان له اصل...و له من المصنفات کتب کثیرة،منها:کتاب الامامة،و کتاب الدلالات علی حدوث الاشیاء،و کتاب الرد علی الزنادقة،و کتاب الرد علی اصحاب الاثنین،و کتاب التوحید،و کتاب الرد علی هشام الجوالیقی،و کتاب الرد علی اصحاب الطبایع،و کتاب الشیخ و الغلام،و کتاب التدبیر،و کتاب المیزان،و کتاب المیدان.و کتاب الرد علی من قال بامامة المفضول، و کتاب اختلاف الناس فی الامامة،وکتاب الوصیة و الرد علی من انکرها،و کتاب فی-
-الجبر و القدر،و کتاب فی الحکمین،و کتاب الرد علی المعتزلة فی امر طلحة و الزبیر، و کتاب القدر و کتاب الالطاف،و کتاب المعرفة،و کتاب الاستطاعة،و کتاب الثمانیة الابواب،و کتاب الرد علی شیطان الطاق،و کتاب الاخبار،و کتاب الرد علی ارسطاطالیس فی التوحید،و کتاب الرد علی المتعزله آخر،و کتاب الالفاظ.و کان هشام،یکنی ابا محمد،و هو مولی بنی شیبان،کوفی،و تحول الی بغداد،و لقی ابا عبد اللّه جعفر بن محمد علیهما السلام و ابنه ابا الحسن موسی علیه السلام،و له عنهما روایات کثیرة،و روی عنهما فیه مدایح له جلیلة،و کان ممن فتق الکلام فی الامامة، و هذب المذهب بالنظر.و کان حاذقا بصناعة الکلام،حاضر الجواب.و سئل یوما عن معاویة ابن ابی سفیان أشهد بدرا،قال:نعم،من ذلک الجانب.و کان منقطعا الی یحیی بن خالد البرمکی.و کان القیم بمجالس کلامه و نظره،و کان ینزل الکرخ من مدینة السلام فی درب الجنب،و توفی بعد نکبة البرامکة بمدة یسیرة متسترا،و قیل:بل فی خلافة المأمون،و کان لاستتاره قصة مشهورة فی المناظرات».
-ابن شهر آشوب نیز در معالم العلماء(ص 163)درباره او مینویسد: «أبو محمد هشام بن الحکم الشیبانی،کوفی تحول إلی بغداد و لقی الصادق و الکاظم،علیهما السلام، و کان ممن فتق الکلام فی الامامة و هذب المذهب بالنظر و رفعه الصادق علیه السلام فی الشیوخ و هو غلام و قال:«هذا ناصرنا بقلبه و لسانه و یده»،و قوله علیه السلام:
«هشام بن الحکم رائد حقنا و سائق قولنا المؤید لصدقنا و الدامع لباطل أعدائنا من تبعه و تبع أثره تبعنا و من خالفه و ألحد فیه فقد عادانا و ألحد فینا».من کتبه:کتاب الدلالات علی حدوث الاشیاء،الرد علی الزنادقة،الرد علی أصحاب الاثنین،التوحید، الرد علی هشام الجوالبقی،الرد علی أصحاب الطبائع،الامامة،الشیخ و الغلام،التدبیر، المیزان،المیدان،الرد علی من قاله بامامة المفضول،اختلاف الناس فی الامامة، الوصیة و الرد علی من أنکرها،الجبر و القدر،الحکمین،الرد علی المعتزلة فی أمر طلحة و الزبیر،القدر،الالطاف،المعرفة الاستطاعة،الثمانیة الابواب،کتاب الرد علی شیطان الطاق،کتاب الاخبار،کتاب الرد علی ارسطاطلیس فی التوحید،کتاب التمییز و أثبات الحجج علی من خالف الشیعة تفسیر ما یلزم العباد الاقرار به .-
-نیز در خلاصة الاقوال،علامه حلی،ص 288:هشام بن الحکم،أبو محمد،مولی کندة، و کان ینزل ببنی شیبان بالکوفة و انتقل الی بغداد سنة تسع و تسعین و مائة،و یقال ان فی هذه السنة مات،و مولده کان بالکوفة و منشأه واسط و تجارته بغداد،ثم انتقل إلیها فی آخر عمره و نزل قصر وضاح،روی عن ابی عبد اللّه و ابی الحسن علیهما السلام، و کان ثقة فی الروایات،حسن التحقیق بهذا الامر،و رویت مدائح له جلیلة عن الامامین الصادق و الکاظم علیهما السلام،و کان ممن فتق الکلام فی الامامة،و ذهب المذهب بالنظر،و کان حاذقا بصناعة الکلام حاضر الجواب و قال الکشی:انه مولی کندة،مات سنة تسع و سبعین و مائة بالکوفة فی ایام الرشید،و ترحم علیه الرضا علیه السلام.و روی الکشی عن العیاشی محمد بن مسعود،عن جعفر،عن العمرکی،عن الحسین بن ابی لبابة،عن داود ابی هاشم الجعفری،قال:قلت لابی جعفر علیه السلام:
ما تقول فی هشام بن الحکم،فقال:رحمه اللّه ما کان اذبه عن هذه الناحیة.و رویت روایات اخر فی مدحه،و اورد فی خلافه احادیث ذکرناها فی کتابنا الکبیر واجبنا عنها،و هذا الرجل عندی عظیم الشأن رفیه المنزلة.
(4).کنز العمال،ج 9 ص 177،ح 25583.
(5).نسخهای که من از این کتاب در دست دارم حدود پانصد صفحه است.معلوم نیست چه سالی چاپ شده ولی پیداست که بسیار قدیمی است.من این کتاب را خیلی بااحتیاط ورق میزنم،چون عمر کاغذش رو به اتمام است.شماره صفحه ندارد و آن را اخیران خودم آرامآرام تا صفحه صد شمارهگذاری کردهام.این کاب ارزشمند نوشته یکی ای علمای شیعه است که نام معروفی ندارد،ولی از القاب او بر روی جلد معلوم است عالم بسیار فاضل و باخدایی بوده است.صفحهبهصفحه این کتاب حاولی عالیترین مطالب دینی و اخلاقی است،ولی انشائی خیلی قدیمی دارد و اگر ناشری بخواهد این کتا را دوباره به دست چاپ بسپارد،حتما باید آن را بازنویسی کند.(مولف)
(6).نام و سال خلافت 36 خلیفه سلسله عباسی طبق تاریخ هجری قمری چنین است:
عبد اللّه سفاح 132،منصور دوانقی 136،محمد المهدی 158،الهادی 169،هارون-
-الرشید 170 محمد امین 193،مأمون 198،معتصم 218،الواثق 227،متوکل 232، منتصر 247،مستعین 248،معتز 251،مهتدی 255،معتمد 256،معتضد 279، مکتفی 289،مقتدر 295،قاهر 320،راضی 322،متقی 329،مستکفی 333،مطیع 334،طائع 363،قادر 381،قائم 422،مقتدی 467،مستظهر 487،مسترشد 512، راشد 529،مقتفی 530،مستنجد 555،مستضیء 566،ناصر 575،ظاهر 622، مستنضر 623،معتصم 640-656.ر ک:فرهنگ فارسی معین،ج 5،ذیل مدخل بنی عباس.
(7).نهج البلاغه،ج 3،ص 70: «أما بعد یا ابن حنیف فقد بلغنی أن رجلا من فتیة أهل البصرة دعاک إلی مأدبة فأسرعت إلیها تستطاب لک الالوان و تنقل إلیک الجفان،و ما ظننت أنک تجیب إلی طعام قوم عائلهم مجفو و غنیهم مدعو.فانظر إلی ما تقضمه من هذا المقتضم،فما اشتبه علیک علمه فالفظه،و ما أیقنت بطیب وجوهه فنل منه ألا و إن لکل مأموم إماما یقتدی به و یستضئ بنور علمه،ألا و إن إمامکم قد اکتفی من دنیاه بطمریه،و من طعمه بقرصیه.ألا و إنکم لا تقدرون علی ذلک و لکن.عینونی بورع و اجتهاد،و عقة و سداد.فو اللّه ما کنزت من دنیاکم تبرا،و لا أدخرت من غنائمها...» .
(8).ابواب الجنان،نسخه چاپ سنگی.
(9).این تعبیر مربوط به داستان بلعم باعوراست: «وَ لَوْ شِئْنٰا لَرَفَعْنٰاهُ بِهٰا وَ لٰکِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَی الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَوٰاهُ فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ الْکَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَیْهِ یَلْهَثْ أَوْ تَتْرُکْهُ یَلْهَثْ ذٰلِکَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ» و سرگذشت کسیکه آیاتخود را به او عطا کردیم و او عملا از آنان جدا شد،برای آنان بخوان؛پس شیطان او را دنبال کرد تا به دامش انداختو در نتیجه از گمراهان شد.و اگر میخواستیم درجات و مقاماتش را به وسیله آن آیاتبالا میبردیم،ولی او به امور ناچیز مادی و لذتهای زودگذر دنیایی تمایل پیدا کرد و از هوای نفسش پیروی نمود؛پس داستانش چون داستان سگ است که اگر به او هجوم بری،زبان از کام بیرون میآورد،و اگر به حال خودش واگذاری باز هم زبان از کام بیرون میآورد.
این داستان گروهی است که آیاتما را تکذیب کردند؛پس این داستان را برای-
-مردم حکایت کن،شاید نسبت به امور خویش بیندیشند.اعراف،176.
(10).حج،38.
(11).سعدی در بوستان شعر زیبایی درباره سخن مردم دارد که برگرفته از حدیثی از امام صادق،علیه السلام،است(ر ک:سفینة البحار،باب اللام بعده السین):
اگر در جهان از جهان رستهای است در از خلق بر خویشتن بستهاست
کس از دست جور زبانها نرست اگر خودنمایست و گر حقپرست
اگر بر پَری چون مَلَک ز آسمان به دامن در آویزدت بدگمان
به کوشش توان دجله را پیش بست نشاید زبان بداندیش بست
فراهم نشینند تر دامنان که"این زهد خشکست و آن دام نان"
تو روی از پرستیدن حق مپیچ بهل تا نگیرند خلقت به هیچ
چو راضی شد از بنده یزدان پاک گر اینها نگردند راضی،چه باک؟
بداندیش خلق از حق آگاه نیست ز غوغای خلقش به حق راه نیست
از آن ره به جایی نیاوردهاند که اول قدم پی غلط کردهاند
دو کس بر حدیثی گمارند گوش از این تا بدان،ز اهرمن تا سروش
یکی پند گیرد دگر ناپسند نپردازد از حرفگیری به پند
فرومانده در کنج تاریک جای چه در یابد از جای گیتینمای؟
مپندار اگر شیر و گر روبهی کز اینان به مردی و حیلت رهی
اگر کنج خلوت نشیند کسی که پروای صحبت ندارد بسی
مذمت کنندش که"زرق است و ریو ز مردم چنان میگریزند،که دیو"
و گر خندهرویست و آمیزگار عفیفش ندانند و پرهیزگار
غنی را به غیبت بکاوند پوست که"فرعون اگر هست در عالم،اوست"
و گر بینوایی بگرید به سوز نگونبخت خوانندش و تیرهروز
و گر کامرانی در آید ز پای غنیمت شمارند و فضل خدای
که"تا چند از اینجاه و گردنکشی؟ خوشی را بود در قفا ناخوشی"
و گر تنگدستی تُنُکمایهای سعادت بلندش کند پایهای
بخایندش از کینه دندان به زهر که"دونپرورست این فرومایه دهر"
چو بینند کاری به دستت دَرَست حریصت شمارند و دنیاپرست
و گر دست همّت نداری به کار گداپیشه خوانندت و پختهخوار
اگر ناطقی،طبق پّریاوهای و گر خامشی،نقش گرمابهای
تحملکنان را نخوانند مَرد که"بیچاره از بیم سر بر نکرد"
و گر در سرش هول و مردانگیست گریزند ازو،"کاین چه دیوانگیست؟"
تعنّت کنندش گر اندک خوریست که"مالش مگر روزی دیگریست؟"
و گر نغز و پاکیزه باشد خورَش شکمبنده خوانند و تنپرورش
و گر بیتکلف زیَد مالدار که"زینت بر اهل تمیز است عار"
زبان در نهندش به ایذا چو تیغ که"بدبخت زر دارد از خود دریغ!"
و گر کاخ و ایوان منقش کند تن خویش را کسوتی خوش کند
به جان آید از دست طعنهزنان که"خود را بیاراست همچون زنان"
اگر پارسایی سیاحت نکرد سفرکردگانش نخوانند مرد
که"نارفته بیرون ز آغوشزن کدامش هنر باشد و رأی و فن؟"
جهاندیده را هم بدرند پوست که"سرگشتهبخت ز شهرش به شهر"
عزب را نکوهش کند خردهبین که"میلزد از خفتوخیزش زمین"
و گر زن کند،گوید:"از بهر دل به گردن در افتاد چون خر به گل"
نه از جور مردم رهد زشت روی نه شاهد ز نامردم زشت گوی
غلامی به مصر اندرم بنده بود که چشم از حیا در بر افکنده بود
کسی گفت:هیچ این پسر عقل و هوش ندارد،بمالش به تعلیم گوش
شبی بر زدم بانگ بر وی درشت همو گفت:مسکین به جورش بکشت!
گرت بر کَنَد خشم روزی ز جای سراسیمه خوانندت و تیرهرای
و گر بردباری کنی از کسی بگویند:"غیرت ندارد بسی"
سخی را به اندرز گویند:"بس! که فردا دو دستت بود پیشوپس"
و گر قانع و خویشتندار گشت به تشنیع خلقی گرفتار گشت
که"همچون پدر خواهد این سفله مُرد که نعمت رها کرد و حسرت ببرد"
که یارد به کنج سلامت نشست؟ که پیغمبر از خبث مردم نرست
خدا را که مانند و انباز و جفت ندارد،شنیدی که ترسا چه گفت؟
رهایی نیابد کس از دست کس گرفتار را چاره صبر است و بس.
ر ک:بوستان سعدی،باب 7،در عالم تربیت.
(12).از حافظ است.
(13).فرازی از دعای کمیل است.
(14).مرحوم مجلسی در بحار(ج 48،ص 207)مینویسد: «...أن هارون الرشید أراد أن یعقد الامر لابنه محمد بن زبیدة،و کان له من البنین أربعة عشر ابنا فاختار منهم ثلاثة:
محمد بن زبیدة،و جعله ولی عهده،و عبد اللّه المأمون،و جعل الامر له بعد ابن زبیدة،و القاسم المؤتمن،و جعل الامر له بعد المأمون،فأراد أن یحکم الامر فی ذلک،و یشهره شهرة یقف علیها الخاص و العام...» .
(15).این حکایت در کتاب خزینة الجواهر نهاوندی و کتاب انسان ملا اسماعیل سبزواری آمده است.(مولف)
(16).از عبد الرحمن جامی است.
هر خداشناسی ای توحید نیست
تهران،حسینیه همدانیها رمضان 1386
بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.
براساس فرمایش پیامبر گرامی اسلام،صلی اللّه علیه و آله،در عالم هستی، حقیقتی سنگینتر و وزینتر و با منفعتتر از توحید وجود ندارد.مرحوم شیخ صدوق در ابتدای کتاب پرقیمت ثواب الاعمال این معنا را از پیغمبر نقل میکنند که در این عالم برای هر چیزی هموزنی است،مگر برای توحید که هموزنی در عالم خلقت و در عرصه هستی ندارد. 1
البته،توحید در فرمایشات رسول خدا به معنای علم به وجود خداوند نیست،بلکه به معنای آن واقعیتی است که برای انسان دارک دیده شده و همه انبیاء خدا نیز مبلغ آن بودهاند و آن را تنها راه نجات مردم معرف میکردهاند.
از بررسی آیاتقرآن مجید و فرمایشات انبیاء و ائمه طاهرین به دست میآید که توحید،و در وجود انسان،بر دو پایه و دو حقیقت استوار است
که اگر این دو پایه نباشد،معلومات انسان درباره خدا دیگر توحید نیست،بلکه علم باللّه(علم به خدا)است.
منظور از علم به خدا این است که کسی با ملاحظه نظم موجود در هستی یا قاعده علت و معلول یا از راه علوم دیگر به این نتیجه برسد که این کشتی روان بدون ناخدا و ملاّح نمیشود.چنین کسی از طریق علم یا فلسفه به این نتیجه رسیده و به مجموعه باورهایش باوری را اضافه کرده است،امام ممکن است او در این مقوله بیش از این پیش نرود و عملی که از این باور نشأت میگیرد انجام ندهد.در این صورت، دانستهها و باورهای او درباره خدا توحید نیست،علم باللّه است.
بای توجه داشت که در عالم هستی صاحبان چنین علمی فراوانند.از جمله،باید همه حیوانات و گیاهان و جمادات را نام برد که دارای این علماند،وگرنه دلیلی نداشت که قرآن درباره آنها بگوید:
آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است،خدا را به پاکبودن از هر عیب و نقصی میستایند.
آسمانهای هفتگانه و زمین و هرکس که در آنهاست،او را تسبیح میگویند،و هیچچیزی نیست مگر اینکه همراه با ستایش،تسبیح او میگوید،ولی شما تسبیح آنها را نمیفهمید....
این آیاتنشان میدهند که همه موجودات عالم خدا را میشناسند و همگی از جماد و نبات و حیوان علم به وجود او دارند.
پاسخ واضح است:هر اثری متاثر از موثر خویش است.حال اگر این اثر
در همه تاروپود هستیاش متعلق به خالقش باشد،آینهای است که تنها تصویر او را نشان میدهد.هستی نیز،چون در همه ارکان وجود متعلق به خداست آینهای است که او را مینمایاند.به عبارت دیگر میتواند گفت ساقی خلقت با آفرینش موجودات این علم را در جام آنان ریخته است.
او،در انسان نیز،این علم را به صورت فطرت قرار داد. 4 به همین سبب است که باطن انسان در بدترین شرایط به تکیهگاه قابل اعتمادی گرایش دارد و در جریانات و حوادث سخت از نجات و رهایی ناامید نمیشود.
سبب این ناامیدنشدنها وجود فطرت است و منأش فطرت خداست.
خورشید امید در باطن ما نورافشانی میکند و زلف این امید و دلگرمی به زلف وجود مقدسی گره خورده که همه عالم در ید قدرت اوست.
هیچوقت باطن انسان به طور طبیعی به او دروغ نمیگوید.این ما هستیم که به باطنمان،به خودمان،به زن و بچه و مردم اطرافمان دروغ میگوییم،اما کشش باطنیمان هیچوقت به ما دروغ نمیگوید و جهت گیریایش به سوی نقطهای که امیدها به سوی اوست همیشه درست و دقیق است.
این گرایش باطنی همان علم باللّه است که همه موجودات دارای آن هستند و میتوانند محدوده آن را گسترش دهند.انیشتین این علم را داشت،دکارت هم داشت.ارسطو و ارشمیدس و ریاضیدانان و طبیعیدانان عالمهمه دارند و حرفهای خوبی هم دراینباره زدهاند.
در حقیق،هر کدام از آنها با استناد به قواعد علمی عینک صاف و وسیله پاکی برای خود درست کردند و گفتند خدا را دیدیم.این عینک ممکن است بر اثر مطالعه در وجود یک حیوان دلالت بر وجود خدا کند که با این حساب،حرف تازهای نیست و قرآن مجید از 1500 سال پیش این راه را به انسان معرفی کرده است:
«أَ فَلاٰ یَنْظُرُونَ إِلَی الْإِبِلِ کَیْفَ خُلِقَتْ، وَ إِلَی السَّمٰاءِ کَیْفَ رُفِعَتْ. وَ إِلَی الْجِبٰالِ کَیْفَ نُصِبَتْ». 5
آیا به تأمل به شتر نمینگرند که چگونه آفریده شده؟و به آسمان که چگونه برافراشته شده؟و به کوهها که چگونه در جای خود نصب شدهاند؟
پروردگار میگوید دقت در خلقت شتر عینکی است که با آن میتوانید مرا ببنید و به وجودم پی ببرید،وگرنه میخواهید بگویید چه کسی شتر را ساخته؟اگر بگویید شتر ساخت انسان است،این انسان شترساز کیست که کسی او را نمیشناسد؟و اگر بگویید ساخت شتر نر و ماده قبل از خودش است،این سوال پیش میآید که آن نر و ماده ساخت چه کسی است؟لاجرم،باید بروید تا به شتر نر و ماده اول برسید.آنوقت میخواهید خلقت آنها را به که منسوب کنید:به خاک،به هوا،به آب، یا به آتش؟
تامل در خلقت شتر عینک یافتن و دیدن خدا هست،ولی توحید نیست.علم باللّه است.حال این سوال طرح میشود که پس توحید چیست؟
توحیدی که قرآن مجید از آن سخن میگوید بر دو اصل بنا شده است:
عقیده،و شریعت.هر دو کلمه نیز با الفاظ مشابه دیگر 6 در قرآن و روایات آمدهاند.
امام عقیده؛مایه اولیه عقیده فطرت است که در باطن گذارده شده است و راه پیداکردن آن یا خواندن درس توحید است یا شنیدن درس توحید.
اهل توحیدشدن مهم است نه پیداکردن علم باللّه.از راه تامل در مورچه و ماهی و شتر میشود علم باللّه پیدا کرد،ولی راه یافتن توحید
این نیست.توحید ایمان باللّه است که از راه مطالعه و تامل در آیاتقرآن و خطبههای توحیدیده نهج البلاغه و خطبههای توحیدیه حضرت رضا و امام صادق،علیهما السلام، 7 یا به بیان قرآن با شنیدن از زبان اهل ذکر 8 به دست میآید؛یعنی کسانی که توحید را فهمیدهاند و به این نقطه رسیدهاند که دلدارشان یکی است و به این دلدار نیز یقین و باور واقعی پیدا کردهاند؛باوری که براساس فرمایش سورهحجرات تمام درهایش به روی شکوتردید قفل باشد:
«إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ یَرْتٰابُوا وَ جٰاهَدُوا بِأَمْوٰالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ أُولٰئِکَ هُمُ الصّٰادِقُونَ». 9
مؤمنان فقط کسانیاند که به خدا و پیامبرش ایمان آوردهاند،آنگاه[در حقّانیّت آنچه به آن ایمان آوردهاند]شک ننموده و با اموال و جانهایشان در راه خدا جهان کردهاند؛اینان در گفتار و کردار اهل صدق و راستیاند.
چنین ایمانی سبب میشود که اگر همه بلایای عالم به سر انسان بیاید، دروجود مقدس پروردگار شک نکند،حصول چنین ایمانی نیز کافی نیست و انسان باید با مطالعه و تفکر یا با شندین سخن اهل توحید شربت شیرین و بینظیر عشق آتشین را نیز بهحلاوت ایمانش بیفزاید و مصداق این آیهکریمهشود:
«وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ یَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اللّٰهِ أَنْدٰاداً یُحِبُّونَهُمْ کَحُبِّ اللّٰهِ وَ الَّذِینَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلّٰهِ وَ لَوْ یَرَی الَّذِینَ ظَلَمُوا إِذْ یَرَوْنَ الْعَذٰابَ أَنَّ الْقُوَّةَ لِلّٰهِ جَمِیعاً وَ أَنَّ اللّٰهَ شَدِیدُ الْعَذٰابِ». 10
و برخی از مردم به جای خدا معبودهایی انتخاب میکنند که آنها را آن گونه که سزاوار است خدا را دوست داشته باشند،دوست میدارند؛ولی آنانکه ایمان آوردهاند،محبت و عشقشان به خدا بیشتر و قویتر است.و اگر کسانی که با انتخاب معبودهای باطل ستم روا داشتند،هنگامی که عذاب را ببینند،بیتردید میفهمند که همه قدرت ویژه خداست و معبودهای باطل،هیچوپوچاند و خدا سخت کیفر است.
لازم است شدیدترین مهر و محبتمان (أَشَدُّ حُبًّا) را برای خدا بگذاریم و عاشق او باشیم.بقیه موجودات و انسانها را هم دوست داشته باشم، اما در دوستی با آنها تابع دستور خدا باشیم،زیرا قرآن مجید درباره اینکه با چه کسانی دوستی و با چه کسانی دشمنی کنیم سخن گفته و راهنماییهای لازم را دراینباره نیز کرده است.
پس از شناخت خدا و باور او،باید صفاتش را بشناسیم،زیرا با شناخت صفات خدا زیباییها شناخته میشوند؛زیباییهایی که با چشم دل دیده میشوند و باعث میشوند انسان اشتیاق بیشتری به پروردگارش یدا کند و در زمره اشدّ حبّا در بیاید.بدین ترتیب،او چنان مست و مدهوش شود که دیگر هیچچیز نمیتواند رویش را از معشوق برگرداند.
البته،این مسیر سختیهای فراوان نیز دارد؛مثلا،ممکن است همسر یا فرزندان انسان از پیمودن این راه امتناع کنند و تلاش کنند او را نیز منصرف سازند یا بگویند تو رویت را از معشوقت برگردان تا ما با تو مهربان شویم،زیرا تو دائم رو به جایی دیگر داری و میگویی:
«إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ حَنِیفاً وَ مٰا أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِینَ». 11
من به دور از انحراف و با قلبی حقگرا همه وجودم را به سوی کسیکه آسمانها و زمین را آفرید،متوجه کردم و از مشرکان نیستم.
اینجا نقطه درگیری است و اگر آن عشق آتشین در کنار ایمان نباشد (وَ الَّذِینَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلّٰهِ)، ادامه مسیر بسیار مشکل و پرهزینه باشد یا به دوری از معشوق بینجامد،اما این عشق نمیگذارد عاشق در این درگیری به معشوق پشت کند.برای همین آرام میگوید:من به لقاء معشوق میروم و حجت را بر شما نیز تمام کردم.اگر علاقمندید،بیایید و اگرنه بمانید.در دنیا با هم هستیم تا عمران تمام شود و همه راحت شویم، جنگ و دعوا و طلاق و...هم نداریم.
مگر کسانی که در خانه پیغمبر بودند و با او زندگی میکردند همراه ایشان بودند و پیغمبر اکرم،صلی اللّه علیه و آله،توانست همه را به جانب خدا بکشاند؟ 12 در میان همسران پیامبر هم کسانی بودند که با پیامبر همراه شدند و دنبال ایشان رفتند،و عدهای هم ماندند و به گرفتاریهای سختی دچار شدند.قیامت این گروه که مخاطب خدا در این آیهاند چگونه خواهد بود؟
«وَ قَرْنَ فِی بُیُوتِکُنَّ وَ لاٰ تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجٰاهِلِیَّةِ الْأُولیٰ وَ أَقِمْنَ الصَّلاٰةَ وَ آتِینَ الزَّکٰاةَ وَ أَطِعْنَ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ... وَ اذْکُرْنَ مٰا یُتْلیٰ فِی بُیُوتِکُنَّ مِنْ آیٰاتِ اللّٰهِ وَ الْحِکْمَةِ إِنَّ اللّٰهَ کٰانَ لَطِیفاً خَبِیراً». 13
و در خانههایتان قرار و آرام گیرید،و در میان نامحرمان و کوچه و بازار مانند زنان دوران جاهلیت پیشین که برای خودنمایی با زینت و آرایش و بدون پوشش در همهجا ظاهر میشدند ظاهر نشوید،و نماز را برپا دارید و زکات بدهید،و خدا و پیامبرش را اطاعت کنید....ای همسران پیامبر! آنچه را از آیاتخدا و حکمت در خانههای شما میخوانند به یاد داشته باشید؛یقینا خدا لطیف و آگاه است.
خداوند در این آیهبه صراحت میفرماید که زنان پیامبر باید در خانههاشان بمانند،اما بعضی از همسران ایشان از خانه بیرون رفتند و حتی از مدینه و حجاز خارج شدند و به عراق رفتند.بعد،در شهر بصره نزدیک نود هزار نفر را دور خود جمع کردند و به عنوان زن پیغمبر حکم دادند که علی بن ابی طالب باید کشته شود و نابود گردد.در نتیجه، جنگ جمل به راه افتاد و چهلپنجاه هزار نفر از طرفین کشته شدند و علی،علیه السلام،پیروز میدان شد. 14
در قیامت،جواب این خونها را چه کسی میخواهد بدهد؟آن کسی که پشت به خدا و پیامبر کرد و در عمل همهچیز را زیر پا گذاشت؟
پیغمبر با اینکه همهچیز را میدانست با این زن درگیر نشد،او را طلاق هم نداد.در خانه پیامبر ماند تا ایشان از دنیا رفت.فقط گاهی به آرامی به زنانش میگفت:یکی از شما بعد از من به جنگ ولی اللّه اعظم میرود.نشانه خطاکاریاش هم این است که وقتی از دهی به نام حوأب رد میشود سگها پارس میکنند. 15
آن روز،وقتی سگهای حوأب پارس کردند،و یاد سخن پیغمبر افتاد و پشیمان شد و هنوز به میدان نجنگ نرسیده گفت مرا به مدینه برگردانید!علت را پرسیدند،گفت:پیغمبر به من دراینباره خبر داده و علامتش پارسکردن سگهای حوأب است.اما،چهل نفر به دروغ قسم خوردند که در این مسیر اصلا دهی به نام حوأب وجود ندارد. 16
عشق برای این موقعیتهاست که آدم سقوط نکند.ایمان تنها در این میدان کارساز نیست،ولی وقتی با عشق همراه شود،دیگر کسی نمیتواند عاشق را از معشوق جدا بکند.
امام زمان،عجل اللّه تعالیفرجه الشریف،میفرماید:شب عاشورا، سید الشهدا رو به یارانش کرد و فرمود:این سی هزار نفر تنها با من کار دارند،به شما کاری ندارند.اگر کی امشب با من در این بیابان بماند، فرادا قطعهقطعه خواهد شد.از تاریکی شب استفاده کنید و بروید.آن گاه سکوت کرد.هرچه ایستاد دید کسی از جایش بلند نمیشود.گفت:
چرا نمیروید؟جواب ندادند.
بعد از چند لحظه،امام زمان میفرماید:اولین کسیکه از این هفتاد و دو نفر به سخن آمد زهیر بن قین بجلّی بود.او بلند شد و باادب و احترام بسیار به حضرت گفت:یابن رسول اللّه،فردا چند دفعه ما را
میکشند؟اگر فردا هزار بار مرا بکشند،بعد قطعهقطعه کنند،بعد آتش زنند و خاکستر کنند،و خدا دوباره مرا زنده کند،من باز از تو دست بر نمیدارم. 17
هزار بار مرگ؟این کار ایمان تنها نیست،کار ایمانی است که شربت عشق نوشیده است،و الاّ ایمان خیلیها را با پول خریدند غیر از ایمان عاشقان را:
مذهب عاشق ز مذهبها جداست عشق اسطرلاب اسرار خداست
18 این عقیده است.این یکی از شؤون توحید است؛یعنی باور همراه با عشق.عشقی که هیچکس نتواند محبتش به خدا قوی است:«اشد حب».
پایه و شأن دیگر توحید شریعت است.شریعت عبارت است از تجلی کردن فرمانهای خدا از اعضاء و جوارح انسان و تجلی اخلاق خدا در نفس او.
اینجا هم بزنگاه عجیبی است،زیرا کسیکه با وجود محبت خدا در مقابل پول وسوسه میشود اهل توحید نیست و عشقی هم ندارد.در دنیا،معشوقهای ظاهری خیلی راحت از انسان بهرهکشی میکنند، اسلحهشان هم عشق است.به عبارت دیگر،دختر خوب تشخیص میدهد که فلان پسر با همه وجود عاشق است،لذا میگوید تا شمع عشق روشن است و راحت همهچیز از او میشود گرفت این کار را انجام دهم.
عاشق هم دردش نمیآید،چون عشق محاصرهاش کرده است.لذا وقتی معشوق به او میگوید من چنین پیراهنی میخواهم.هشتاد هزار تومان است...میرود آن را میخرد و کادو میکند و به او میدهد.وقتی
هم خداحافظی میکند برود خانه سر از پا نمیشناسد که برای معشوق هدیهای که خواسته خریده است.شب هم دائم در فکر معشوق است که الان دارد پیراهن نگاه میکند یا...
او از پرداخت این ملبغ دردش نیامده،ولی گاه برای خرید یک جنس معمولی به مبلغ ده هزار تومان دردش میگیرد و اظهار ناراحتی میکند و تا خانه دائم زیر لب میگوید:عجیب مملکتی است!لعنت به گران فروش،لعنت به تورم!
آری،اگر سر سال شد و خدا دستور داد خمس بدهیم،یا زکاتمان را پرداخت کنیم و ما از پرداخت حق خدا ناراحت شدیم و ب خل ورزیدیم معلوم میشود که پول قلب ما را زیش از خدا تسخیر کرده و ما«اشدّ حبا للپول»هستم نه «أَشَدُّ حُبًّا لِلّٰهِ».
*** پیش از انقلاب،دکتری در تهران شعری را برای شب یازدهم محرم سروده بود است که زبانحال حضرت زینب کبری است.میگوید:
متاب امشب ای ماه کاین بزمگاه ندارد دیگر احتیاجی به ماه
ز هر سوی مهپارهای تابناک درخشنده افتاده بر روی خاک
شده شه در این بزم پرسوزوساز سراپا بود گرم رازونیاز
به دامان معشوق آویخته گل و لاله بر مقدمش ریخته
زمین را به سرو و گل آراسته به نحوی که معشوق از او خواسته
این نمود عشق است.این عشق است که در عالم معنا به او میگویند حسین جان،بقای دین و قرآن و نبوت انبیاء در گرو این است که اضحابت را قطعهقطعه ببینیم،اکبرت را قطعهقطعه ببینیم...دقت کنیم! به امام حسین نمیگوید سر سال است و صد هزار تومان خمست شده یا زکات دویست خروار گندمت را باید بدهی،جان خودش و اصحابش
و اسارت خاندانش را میخواهد. 19 چرا امام حسین،علیه السلام،مانند ما نه نگفت؟چون عاشق بود و معشوق از عاشق هرچه بخواهد پرداختش برای او سنگین نیست.به قول مولوی:
زنده معشوق است و عاشق مردهای
اولین صفتی که برای مومن برشمردیم حب شدید به خداوند بود.اما صفات مومن در آیاتو روایات زیادی آمده است.از جمله:
«إِنَّ هٰذَا الْقُرْآنَ یَهْدِی لِلَّتِی هِیَ أَقْوَمُ وَ یُبَشِّرُ الْمُؤْمِنِینَ الَّذِینَ یَعْمَلُونَ الصّٰالِحٰاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْراً کَبِیراً». 20
بیتردید این قرآن به استوارترین آیین هدایت میکند،و به مؤمنانی که کارهای شایسته انجام میدهند،مژده میدهد که برای آنان پاداشی بزرگ است.
در روایت امیر المؤمنین نیز پنج مسأله به عنوان صفات مؤمن طرح شده بود که یکی از آن«مشغول وقته»بود؛یعنی تمام وقت مؤمن در اشغال خداست.اشغال بودن وقت چه معنی دارد؟یعنی مؤمن دائم نماز میخواند؟نه،مغاز مؤمن مسجد و محراب اوست.آنجا هم برای او محل رصد رضایت معشوق است.برای مثال،در مغازهاش نشسته که خریداری میآید و میگوید:من از فلان وزارتخانه آمدهام و میخواهم صد میلیون خرید کنم.چقدر به ما تخفیف میدهی؟میگوید من ده میلیون تخفیف میدهم.میگوید:خیلی خوب،ما از تو خرید میکنیم به شرطی که همان صد میلیون را در فاکتور ما بنویسی که وقتی از اداره پولش را گرفتیم ده میلیونش برای ما باشد.اما او میگوید:اگر یک میلیارد هم خرید کنی،من فاکتور تقلبی صادر نمیکنم تا لذت پولش را
تو ببری و جهنمش را من بروم.مگر نمیدانی که معشوق دارد مرا میبیند.
بعد،نصف شب که بیدار میشود میگوید:محبوب من،امروز چه لطفی به من کردی که مرا از این آلودگی نجات دادی و«لا حول و لا قوة الا بالله».
(1).ثواب الأعمال،شیخ صدوق،ص 3: «سعد بن عبد اللّه قال حدثنا أحمد بن محمد بن عیسی و ابراهیم بن هاشم و الحسن بن علی الکوفی عن الحسین بن سیف عن عمر بن شمر عن جابر بن یزید الجعفی عن أبی جعفر،علیه السلام قال:قال رسول اللّه، صلی اللّه علیه و آله،لیس شئ إلا و له شئ یعدله إلا اللّه عز و جل فانه لا یعد له شی و لا إله إلا اللّه فانه لا یعدلها شئ و دمعة من خوف اللّه فانه لیس لها مثال فان سالت علی وجهه لم یرهقه قتر و لا ذلة بعدها أبدا» .
(2).حدید،1: «لِلّٰهِ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ»؛ حشر،1: «لِلّٰهِ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ»؛ صف،1: «لِلّٰهِ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ»؛ جمعه،1: «یُسَبِّحُ لِلّٰهِ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ الْمَلِکِ الْقُدُّوسِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ» تغابن،1: «لِلّٰهِ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ لَهُ الْمُلْکُ وَ لَهُ الْحَمْدُ وَ هُوَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ».
(3).إسراء،44.
(4).انعام،79: «إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ حَنِیفاً وَ مٰا أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِینَ».
(5).غاشیه،17-19.
(6).جاثیه،18: «ثُمَّ جَعَلْنٰاکَ عَلیٰ شَرِیعَةٍ مِنَ الْأَمْرِ فَاتَّبِعْهٰا وَ لاٰ تَتَّبِعْ أَهْوٰاءَ الَّذِینَ لاٰ یَعْلَمُونَ».
(7).میزان الحکمة،ج 3،ص 1895: الإمام الرضا،علیه السلام:«أول عبادة اللّه معرفته، و أصل معرفة اللّه جل اسمه توحیده،و نظام توحیده نفی التحدید عنه،لشهادة العقول أن کل محدود مخلوق» .
«الإمام علی،علیه السلام:«إن أول عبادة اللّه معرفته،و أصل معرفته توحیده،و نظام توحیده نفی الصفات عنه،لشهادة العقول أن کل صفة و موصوف مخلوق،و شهادة کل مخلوق أن له خالقا».
«الإمام الصادق،علیه السلاملرجل-:«أما التوحید فأن لا تجوز علی ربک ما جاز-
-علیک،و أما العدل فأن لا تنسب إلی خالقک ما لامک».الإمام علی، علیه السلام:«التوحید ألا تتوهمه».رسول اللّه،صلی اللّه علیه و آله:«التوحید ظاهره فی باطنه و باطنه فی ظاهره،ظاهره موصوف لا یری،و باطنه موجود لا یخفی،یطلب بکل مکان،و لم یخل منه مکان طرفة عین،حاضر غیر محدود و غائب غیر مفقود» .
میزان الحکمة،ج 1،ص 362: «الإمام الصادق،علیه السلام:«إن اللّه خلق خلقه جمیعا مسمین،أمرهم و نهاهم،و الکفر اسم یلحق الفعل حین یفعله العبد،و لم یخلق اللّه العبد حین خلقه کافرا،إنه إنما کفر من بعد أن بلغ وقتا لزمته الحجة من اللّه، فعرض علیه الحق فجحده،فبإنکاره الحق صار کافرا».
عنه علیه السلام:«إن اللّه عز و جل خلق الناس کلهم علی الفطرة التی فطرهم علیها، لا یعرفون إیمانا بشریعة و لا کفرا بجحود،ثم بعث اللّه الرسل تدعوا العباد إلی الإیمان به،فمنهم من هدی اللّه و منهم من لم یهده اللّه».
مصباح الشریعه،ص 121: «الصادق،علیه السلام:«اعراب القلبو علی اربعة انواع رفع و فتح و خفض و وقف فرفع القلب فی ذکر اللّه و فتح القلب فی الرضا عن اللّه تعالی و خفض القلب الاشتغال بغیر اللّه و وقف القلب فی الغفلة عن اللّه تعالیالا تری ان العبد إذا ذکر اللّه بالتعظیم خالصا ارتفع کل حجاب کان بینه و بین اللّه تعالیمن ذلک فإذا انقاد القلب لمورد قضاء اللّه بشرط الرضا عنه کیف ینفتح بالسرور و الروح و الراحة و إذا اشتغل القلب بشئ من امور الدنیا و اسبابها کیف تجد ماذا ذکر اللّه بعد ذلک و اناب منخفضا مظلما کبیت خراب خلو لیس عمران و لا مؤنس و إذا غفل عن ذکر اللّه تعالی کیف تراه ذلک موقوفا محجوبا قد قسی و اظلم منذ فارق نور التعظیم فعلامة الرفع ثلاثة اشیاء وجوه الموافقة و المخالفة و دوام الشوق و علامة الفتح ثلاثة اشیاء التوکل و الصدق و الیقین و علامة الخفض ثلاثة اشیاء:العجب و الریاء و الحرص و علامه الوقف ثلاثة اشیاء:زوال حلاوة الطاعة و عدم مرارة المعصیة و التباس العلم الحلال و الحرام»
(8).نحل،43: «وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِکَ إِلاّٰ رِجٰالاً نُوحِی إِلَیْهِمْ فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ»، أنبیاء 7 «وَ مٰا أَرْسَلْنٰا قَبْلَکَ إِلاّٰ رِجٰالاً نُوحِی إِلَیْهِمْ فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ».
(9).حجرات،15.
(10).بقره،165.
(11).انعام،79.
(12).احزاب،28-29:«أیها النبی قل لازواجک إن کنتن تردن الحیاة الدنیا و زینتها فتعالین أمتعکن و أسرحکن سراحا جمیلا*و إن کنتن تردن اللّه و رسوله و الدار الآخرة فإن أعد للمحسنات منکن أجرا عظیما».
(13).احزاب،33-34.
(14).بحار الأنوار،ج 2،32 118: «فقدمت عائشة إلی الحوأب و هو ماء نسب إلی الحوأب بنت کلیب بن وبرة فصاحت کلابها فقالت:إنا للّه و إنا إلیه راجعون ردونی.
[و]ذکر الاعثم فی الفتوح و الماوردی فی أعلام النبوة و شیرویه فی الفردوس و أبوه یعلی فی المسند و ابن مردویه فی فضائل أمیر المؤمنین و الموفق فی الاربعین و شعبة و الشعبی و سالم بن أبی الجعد فی أحادیثهم و البلاذری و الطبری فی تاریخیهما أن عائیشة لما سعت نباح الکلاب قالت:أی ماء هذا؟فقالوا:الحوأب قالت:إنا للّه و إنا إلیه راجعون إنی هیه قد سمعت رسول اللّه و عنده نساؤه یقول:لیت شعری أیتکن تنبحها کلاب الحوأب.و فی روایت الماوردی:أیتکن صاحبة الجمل الادبب تخرج فتنبحها کلاب الحوأب یقتل من یمینها و یسارها قتلی کثیرة تنجو بعدما کادت تقتل.
فلما نزلتالخریبة قصدهم عثمان بن حنیف و حاربهم فتداعوا إلی الصلح فکتبوا بینهم کتابا أن لعثمان دار الامارة و بیت المال و المسجد إلی أن یصل إلیهم علی فقال طلحة لاصحابه فی السر:و اللّه لئن قدم علی البصرة لنؤخذن بأعناقنا فأتوا علی عثمان بیاتا فی لیلة ظلماء و هو یصلی بالناس العشاء الآخرة و قتلوا منهم خمسین رجلا و استأسروه و نتفوا شعره و حلقوا رأسه و حبسوه.فبلغ ذلک سهل بن حنیف فکتب إلیهما:أعطی اللّه عهدا لئن لم تخلوا سبیله لا بلغن من أقرب الناس إلیکما فأطلقوه.ثم بعثا عبد اللّه بن الزبیر فی جماعة إلی بیت المال فقتل أبا سالمة الزطی فی خمسین رجلا:و بعثت عائشة إلی أحنف تدعوه فأبی و اعتزل بالجلحاء من البصرة فی فرسخین و هو فی ستة آلاف.فأمر علی سهل بن حنیف علی المدینة و قثم بن العباس علی مکة-
-و خرج فی ستة آلاف إلی الربذة و منها إلی ذی قال و أرسل الحسن و عمارا إلی الکوفة و کتب[إلیهم]:من عبد اللّه و ولیه علی أمیر المؤمنین إلی اهل الکوفة جبهة الانصار و سنام العرب.ثم ذکر فیه قتل عثمان و فعل طلحة و الزبیر و عائشة ثم قال:إن دار الهجرة قد قلعت بأهلها و قلعوا بها و جاشت جیش المرجل و قامت الفتنة علی القطب فأسرعوا إلی أمیرکم و بادروا عدوکم.فلما بلغا الکوفة قال أبو موسی الاشعری:یا أهل الکوفة اتقوا اللّه و لا تقتلوا أنفسکم إن اللّه کان بکم رحیما و من یقتل مؤمنا متعمدا الآیة.فسکنه عمار فقال أبو موسی هذا کتاب عائشة تأمرنی أن تکف أهل الکوفة فلا تکونن لنا و لا علینا لیصل إلیهم صلاحهم.فقال عمار:إن اللّه تعالیأمرها بالجلوس فقامت و أمرنا بالقیام لندفع الفتنة فنجلس؟فقام زید بن صوحان و مالک الاشتر فی أصحابهما و تهددوه فلما أصبحوا قام زید بن صوحان و قرأ «الم. أَ حَسِبَ النّٰاسُ أَنْ یُتْرَکُوا أَنْ یَقُولُوا آمَنّٰا وَ هُمْ لاٰ یُفْتَنُونَ» الآیات،ثم قال:یا أیها الناس سیروا إلی أمیر المؤمنین و انفروا إلیه أجمعین تصببوا الحق راشدین.ثم قال عمار:هذا ابن عم رسول اللّه یستنفرکم فأطیعوه فی کلام له.و قال الحسن بن علی:علیهما السلام أجیبوا دعوتنا و أعینونا علی ما بلینا به» .
(15)-شرح الأخبار،نعمان مغربی،ج 1،ص 338: «یقتل کثیر،قتلی عن یمینها و عن یسارها فی النار ثم تنقلت بعد ما کادت.ثم نظر إلی عائشة فقال لها:انظری یا حمیرا ألا تکونی أنت هی؟ثم التفت إلی علی،علیه السلام.فقال له:یا أبا الحسن إن ولیت من أمرها شیئا فارفق بها» ؛الایضاح،فضل بن شاذان،ص 494: و قد کان النبی، صلی اللّه علیه و سلم،قال لها:«یا حمیرا،کأنی بک تنبحک کلاب الحوأب تقاتلین علیا و أنت له ظالمة» .
(16).بحار الأنوار،ج 32،ص 147: «روی الصدوق قدس اللّه روحه فی الفقیه عن الصادق،علیه السلام،أنه قال:أول شهادة شهد بها بالزور فی الاسلام شهادة سبعین رجلا حین انتهوا إلی ماء الحوأب فنبحتهم کلابها فأرادت صاحبتهم الرجوع و قالت:
سمعت رسول اللّه،صلی اللّه علیه و آله و سلم،یقول لازواجه:إن إحداکن تنبحها کلاب الحوأب فی التوجه إلی قتال وصیی علی بن أبی طالب فشهد عندها سبعون رجلا أن-
-ذلک لیس بماء الحوأب فکانت أول شهادة شهد بها فی الاسلام بالزور». بحار الأنوار، ج 32 ص 139: «قال أبو مخنف:لما انتهت عائشة فی مسیرها إلی الحوأب و هو ماء لبنی عامر بن صعصعة نبحتها الکلاب حتی نفرت صعاب إبلها فقال:قائل من أصحابها:ألا ترون ما أکثر کلاب الحوأب و ما أشد نباحها؟فأمسکت زمام بعیرها و قالت:و إنها لکلاب الحوأب؟ردونی ردونی فإنی سمعت رسول اللّه یقول و ذکرت الخبر.فقال لها قائل:مهلا یرحمک اللّه فقد جزنا ماء الحوأب.فقالت:فهل من شاهد؟ فلفقوا لها خمسین أعرابیا جعلوا لهم جعلا فحلفوا لها أن هذا لیس بماء الحوأب فسارت لوجهها» ؛بحار الأنوار،ج 32،ص 147: «قال السید علم الهدی فی شرح قصیدة السید الحمیری،رضی اللّه عنهما:روی أن عائشة لما نبحتها کلاب الحوأب و أرادت الرجوع قالوا لها:لیس هذا ماء الحوأب فأبت أن تصدقهم فجاؤا بخمسین شاهدا من العرب فشهدوا أنه لیس بماء الحوأب و حلفوا لها فکسوهم أکسیة.
و أعطوهم دراهم.قال السید:و قیل:کانت هذه أول شهادة زور فی الاسلام» ،رسائل المرتضی،شریف مرتضی،ج 4،ص 63: «و الحوأب:ماء فی الطریق ما بین البصرة و مکة من میاه بنی کلاب.و الحوأب:الوادی الکثیر الماء،قال الراجز:هل لک من شربة بالحوأب*فصعدی من بعدها وصوبی و یجوز أن یکون هذا الماء إنما سمی بالحوأب للسعة و الکثرة،و قد قیل إنما سمی بالحوأب نسبة إلی بنت کلب بن وبرة.
و روی أنه لما جاءت عائشة إلی هذا الموضوع نبحتها کلاب الحوأب،فقالت عائشة:
أی ماء هذا؟قالوا:ماء الحوأب.فقالت:ردونی ردونی فإنی سمعت رسول اللّه یقول (أبصری لا تکونی التی تنبحها کلاب الحوأب).فقالوا:لیس هذا ماء حوأب،فأبت أن تصدقهم،فجاؤا بخمسین شاهدا من العرب،فشهدوا أنه لیس بماء حوأب،و حلفوا لها، فکسوهم أکسیة و أعطوهم دراهم،و کانت هذه أول شهادة زور حدثت فی الاسلام» .
(17).لهوف،ص 101.
(18).مثنوی معنوی،دفتر اول.
(19).معالم المدرستین،مرتضی عسکری،ج 3،ص 303: «یعرف مما أوردنا و من سائر اعمال الامام و أقواله فی أیام قیامه انه کان قد حمل إلی الناس شعار بطلان أمر-
-الخلافة القائمة و صحة أمر الامامة و هدفه من کل ما قال و فعل أن یؤمن الاخرون بهذا الشعار فمن آمن به اهتدی و من لم یؤمن بعد أن بلغه نداء الامام تمت الحجة علیه، و من ثم کان یعمل جاهدا فی سبیل نشر قضیته.کان هذان شعار الامام و هدفه و اتخذ الشهادة سبیلا للوصول إلی هدفه،و لنعم ما قال الشاعر علی لسانه:ان کان دین محمد لم یستقم*الا بقتلی یا سیوف خذینی و مما یدل علی ذلک ما ورد فی کتابه إلی بنی هاشم:أما بعد،فان من لحق بی استشهد و من تخلف لم یدرک الفتح.صرح الامام فی هذا الکتاب بأن سبیله الشهادة و مآلها الفتح و کذلک کان شأن سائر أقواله و أفعاله فی هذا القیام فان کلها توضح ما حمله من شعار و ما اتخذ من سبیل و هدف و کان حین یدعو و یتنصر یدعو و یستنصر من یشارکه فی کل ذلک علی بصیرة من أمره،مثل قصته مع زهیر بن القین فان الامام حین دعاه ذهب إلی الامام متکارها ثم:ما لبث- کما قال الراویأن جاء مستبشرا قد أسفر وجهه،فأمر بفسطاطه فحمل إلی الحسین،علیه السلام،ثم قال لامرأته:أنت طالق!الحقی بأهلک،فانی لا أحب أن یصیبک من سببی إلا خیر،ثم قال لاصحابه:من أحب منکم الشهادة فلیقم و الا فانه آخر العهد» .
مرحوم استاد شهریار در شعر زیبایی این نکته را این طور به تصویر کشیده است:
شیعیان دیگر هوای نینوا دارد حسین روی دل با کاروان کربلا دارد حسین
از حریم کعبه جدش به اشکی شست دست مروه پشت سر نهاد،اما صفا دارد حسین
میبرد در کربلا هفتاد و دو ذبح عظیم بیش از اینها حرمت کوی منی دارد حسین
پیشرو راه دیار نیستی کافیش نیست اشک و آه عالمی هم در فقا دارد حسین
بس که محملها رود منزلبهمنزل با شتاب کس نمیداند عروسی یا عزا دارد حسین
رخت و دیباج حرم چون گل به تاراجش برند تا به جایی که کفن از بوریا دارد حسین
بردن اهل حرم دستور بود سرّ غیب ورنه این بیحرمتیها کی روا دارد حسین
سروران پروانگان شمع رخسارش ولی چون سحر روشن که سر از تن جدا دارد حسین
سر به قاچ زین نهاده راه پیمای عراق مینماید خود که عهدی با خدا دارد حسین
او وفای عهد را با سر کند سوادا ولی خون به دل از کوفیان بیوفا دارد حسین
دشمنانش بیامن و دوستانش بیوفا
آب خود با دشمنان تشنه قسمت میکند عزت و آزادگی بین تا کجا دارد حسین
دشمنش هم آب میبنند به روی اهل بیت داوری بین با چه قومی بیحیا دارد حسین
بعد ازینش صحنهها و پردهها اشکست و خون
ر ک:دیوان شهریان،ج 1 ص 98.
(20).إسراء،9،کهف،2-3: «قَیِّماً لِیُنْذِرَ بَأْساً شَدِیداً مِنْ لَدُنْهُ وَ یُبَشِّرَ الْمُؤْمِنِینَ الَّذِینَ یَعْمَلُونَ الصّٰالِحٰاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْراً حَسَناً* مٰاکِثِینَ فِیهِ أَبَداً».
تهران،حسینیه همدانیهارمضان 1386
بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.
کلام در اندیشه و تفکر صحیح و مثبت بود.انسان برای اندیشه صحیح به فرموده امیر المؤمنین یک راهنما لازم دارد که این راهنما علم است. 1 البته،این علم علم گسترده و فوق العاده نیست که تحصیلش طاقتفرسا باشد،بلکه این علم در حدی است که بتواند چراغ اندیشه را در وجود انسان روشن کند و به انسان برای رسیدن به واقعیاتی که پروردگار عالم مقرر فرموده مدد رساند.این علم را نیز میشود از ظاهر آیاتکتاب خدا به دست آورد که تحصیل آن در زمان ما بسیار آسان شده است.آری،شاید 70-80 سال پیش از این مردم دسترسی به علم قرآن نداشتند،ولی خداوند متعال به بعضی از بزرگان دین یاری داد تا بتوانند تفاسیر را به زبان فارسی و به سبکی که قابل فهم برای همگان باشد بنویسند و این علم را که دلیل تفکر و راهنمای تفکر است در اختیار همه قرار دهند.
بخش دیگری از این علم را نیز میتوان از معارف و فرهنگ پاک اهل بیت تحصیل کرد که دراینباره هم کتابهای پرقیمتی نوشته شده است و محصول قلب ائمه طاهرین که عرش خدا و ملکوت عالم است در دسترس همه کسانی که سواد خواندن داشته باشند قرار گرفته است.
مطالعه تفاسیر قرآن و کتابهایی که در ارتباط با فرهنگ اهل بیت است،چراغ اندیشه را در انسان روشن و او را از خواب بیدار میکند.در نتیجه،انسان بصیرت پیدا میکند و شروع به اندیشه کردن در وجود خودش،در عالم هستی،در گذشته و آینده،و به مقاصدی که پروردگار عالم میخواهد انسان به آنها برسد میکند.
چندی پیش،روایتی از حضرت مجتبی،علیه السلام،دیدم که خیلی برایم جالب بود و واقعا گوهر بینظیری بود.امام مجتبی،علیه السلام،در این روایت مردم را به دو چیز سفارش کرده بودند:
سفارش اولشان این بود که دامن زندگی خود را از آلودهشدن به گناهان کبیره و اصرار بر گناهان صغیره حفظ کنید.گناهان کبیره و اصرار بر گناهان صغیره مانند کلنگ نوک تیزی است که ساختمان انسانیت انسان را از بیخوبن خراب میکند.در صورتی که این امور تداوم داشته باشد،یقینا انسان زیر هوار گناهان خود میماند و دیگر نمیتواند نجات پیدا کند و هلاک میشود.این سخن پروردگار در قرآن نیز اشاره به همین موضوع دارد:
«ثُمَّ کٰانَ عٰاقِبَةَ الَّذِینَ أَسٰاؤُا السُّوایٰ أَنْ کَذَّبُوا بِآیٰاتِ اللّٰهِ وَ کٰانُوا بِهٰا یَسْتَهْزِؤُنَ». 2
آنگاه،بدترین سرانجام سرانجام کسانی بود که مرتکب زشتی شدند.به سبب اینکه آیاتخدا را تکذیب کردند و همواره آنها را به مسخره گرفتند.
نمونهای از مصادیق این آیهدساستان کوتاهی است که در عین کوتاهی بسیار دردناک است.
امیر خراسان بزرگخراسان بزرگ براساس نقشه جغرافیایی دو سه برابر مملکت امروز ایران بودهیک بار به عالمی برخورد کرد.
عالم واجد شرایط به راستی در زندگی انسان،در تغییر و تحول انسان، و در انتقال ارزشها به انسان و حفظ آنها مؤثر است.به همین خاطر است که ارزشی که قرآن و روایات برای فرد عالم قائل شدهاند برای هیچ انسان دیگری قائل نشدهاند.برای بیان ارزش عالمان واجد شرایط نیز این آیهقرآن بس است که پیش از این درباره آن به تفصیل سخن گفتهایم:
«یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذٰا قِیلَ لَکُمْ تَفَسَّحُوا فِی الْمَجٰالِسِ فَافْسَحُوا یَفْسَحِ اللّٰهُ لَکُمْ وَ إِذٰا قِیلَ انْشُزُوا فَانْشُزُوا یَرْفَعِ اللّٰهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجٰاتٍ وَ اللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ». 3
ای مؤمنان،هنگامی که گویند:در مجالس برای نشستن دیگر برادرانتان جا باز کنید،پس جا باز کنید،تا خدا برای شما در بهشت جا باز کند.و چون گویند:برخیزید،بیدرنگ برخیزید تا خدا مؤمنان از شما را به درجهای و دانشمندانتان را به درجاتی عظیم و باارزش بلند گرداند،و خدا به آنچه انجام میدهید،آگاه است.
در تعالیم اسلامی،نه ارتباط با عالم بلکه نگاه به چهره عالم 4 و،از آن بالاتر،نگاه به درب خانه عالم نیز عبادت است و روایات بر این مطلب شهادت میدهند. 5 .
پیغمبر اسلام،صلی اللّه علیه و آله،میفرمایند:عالمان در زمره شفیعان روز قیامت هستند. 6 همچنین،میفرماید:اگر عالمی بمیرد و او را در قبرستاین دفن کنند،خداوند در عذاب مردگان آن قبرستان تخفیف میدهد. 7 این گوشهای از ارزش عالمان راستین است.
به هر حال،امیر خراسان روزی به مرد عالمی که نامش ابو علی دقّاق بود برخورد و به او گفت:او علی،مرا نصیحت کن!ابو علی گفت:اول، پاسخ سؤال مرا بده تا نصیحتت کنم:پول را بیشتر دوست داری یا نفست را؟امیر خراسان فکری کرد و گفت:پول را!گفت:علاقه به چیزی داری که در وقت مرگ باید از آن جدا شوی و با دشمنی دست به یکی کردهای که تا قیامت با تو خواهد بود.مگر نمیدانی پیغمبر فرموده است:
«أعدا عدوک نفسک التی بین جنبیک» ؟ 8
در این روایت،پیغمبر اکرم،صلی اللّه علیه و آله،جایگاه نفس انسان را معین کرده و فرموده است: «بین جنبیک» ؛یعنی نفس از سر تا نوک پا را نگرفته،بلکه دو پهلوی آدمی را پر کرده است.در حقیقت،پیغمبر میخواهد به این نکته اشاره کند که نفس زیر شکم و بالای پستترین عضو بدن واقع شده است.اینجایگاه نفس است.نفسی که اگر جلویش را نگیریم دشمنترین دشمنان انسان میشود و فرقی با دشمنهای دیگر ندارد.با این فرق که اگر به دشمن خود محبت کنید،پول بدهید،شام و ناهار بدهید،و مشکلش را حل کنید،باز با انسان کمی نرم شده و رفیق
میشود،اما به این دشمن هرچه بیشتر بخورانی دشمنتر میشود؛چون دهانی دارد به اندازه دهان دوزخ.برای همین،اگر دو هزار زنا برای خوشایندش انجام شود یا میلیاردها تومان مال حرام به او برسد،باز میگوید:میخواهم:نفس آدمی دائم در حال پسانداز کردن آتش دوزخ و غضب خدا برای خویش است.اهل خستهشدن و پسزدن هم نیست که بگوید من از رابطه با نامحرم خسته شدهام یا از پول سیر شدهام؛ میگوید ربا که گرفتی،رشوه هم بگیر،دزدی هم بکن،اختلاس هم بکن،غصب هم بکن،مال برادر و خواهرت را هم بخور،چون دهان نفس به اندازه دهانه دوزخ و معدهاش به اندازه معدۀ دوزخ است و پر شدنی نیست.پروردگار در قرآن میفرماید:
«یَوْمَ نَقُولُ لِجَهَنَّمَ هَلِ امْتَلَأْتِ وَ تَقُولُ هَلْ مِنْ مَزِیدٍ». 9
یاد کن روزی را که به دوزخ میگوییم:آیا پر شدی؟میگوید:آیا زیادتر از این هم هست؟!
در قیامت،وقتی به جهنم میگوییم:ای هفت طبق جهنم،ای معده هفتگانه دوزخ،آیا پر شدی؟فریاد میزد که کجا سیر شدم،باز هم بریز! نمونه دوزخ در دنیا همین نفس است.امام سجا،علیه السلام،در دعای ابی حمزه به همین نکته اشاره میکند و میفرماید:
«و اعوذ بک من نفس لا تقنع،و بطن لا یشبع،و قلب لا یخشع،و دعاء لا یسمع،و عمل لا ینفع،و صلاة لا ترفع» . 10
عبد الملک مروان 11 84 سال دچار نفسی بود که زیر شکم و بالای پستترین عضو بدن جای دارد.او هرچه توانست گناه کرد و بعد زیر هوار گناه ماند.وقتی انسان زیر هوار گناه قرار بماند،دیگر نه خدا را میبیند،نه قیامت را میبیند و نه حق و حقیقت را میبیند.در کتابها
نوشتهاند وقتی عبد الملک احساس کرد دارد میمیرد و عمرش دارد تمام میشود،گفت سر تخت مرا بگیرید و ببرید اتاق بالای قصر،که در بهترین نقطه شام و دمشق قرار داشت و اطرافش پر از باغ و گلستان بود.
بعد گفت:در چهار طرف را باز کنید تا من مشرف به بیرون باشم.
سپس،نگاهی به روبهرو،پشت سر،شمال و جنوب کرد و آهی کشید و گفت:تمام پروندهام پر از گناه و ظلم و معصیت است.من باید درب خانه تو توبه کنم تا شاید مرا ببخشی.اما چون ذاتا از تو،ای خدا،بدم میآید توبه نمیکنم!این را گفت و مرد.
جوان مودب و متدینی چندی پیش به من گفت:برای پدرم کاری میخواهم بکنم.چه بکنم:پولی بدهم،نمازی بخوانم،روزهای بگیرم...؟ چون پدرم شب اول محرم از دنیا رفت و در آخرین لحظه عمرش شیشه مشروب را سر کشید و مرد!
این معنای ماندن در زیر هوار گناه است.
این وصیت اول امام مجتبی:دامن زندگی را از گناهان کبیره و اصرار بر گناه صغیره پاک نگاه دارید.
2-«و إدامة التفکر فإن التفکر أبو کل خیر و امه». 12
همیشه فکر کنید:روز،شب،در مغازه،در کلاس و...،زیرا اندیشه پدر و مادر تمام خوبیها در این عالم است.حتی اینکه سفارش شده است گاهی به قبرستان بروید و به قبرها نگاه کنید،برای این است که فکر به کار بیفتد.بابا طاهر دراینباره دوبیتی زیبایی دارد:
به گورستان گذر کردم کموبیش بدیدم حال دولتمند و درویش
درویش موجود در شعر به معنی فقیر و ندار است،نه درویش اصطلاحی امروز.در حقیقت،برابر دولتمند است.در گورستان،شاه خوابیده،نخست وزیر خوابیده،استاندار خوابیده،ملک التجار خوابیده، آخوند خوابیده،شاعر خوابیده،هنرمند خوابیده،واعظ خوابیده،نویسنده خوابیده.در همین بهشت زهرای تهران هم دولتمرد دفن است و هم عالم و هم گویندگان رده اول این مملکت که بعضیهاشان در این 200 سال اخیر نمونهای نداشتهاند.با این حال،فراموش شدهاند و زیر خاکها افتادهاند.در گورستان ابن بابویه تهران کسانی دفن هستند که صدها جلد کتاب دینی نوشتهاند،ولی دیگر کسی یادشان هم نمیکند.
نه درویشی به خاکی بیکفن ماند نه دولتمند برد از یک کفن بیش.
13 مگر کاخنشینان چند کفن به تن کردند؟مگر علمای بزرگ، اعلیحضرتها و وکلا و وزرا و مراجع و فقها و نویسندگان را در چه قبرهای دفن کردند؟مگر دیواره قبرشان را موزائیک یا کاشی کردند؟ مگر لحدشان را از مس یا از ورق نقره گذاشتند؟همگی را مثل آدمهای گمنام در خاک گذاشتند و بند کفن را باز کردند و صورتهاشان را روی خاک گذاشتند.لحد از خشت و سنگ برایشان گذاشتند و خاک از میان لحدها روی کفنشان میریخت.بعد،خاک را گل کردند و با بیل ریختند رویشان و آمدند.سومی و هفتمی و چهلمی و بعد دوره پوسیدن و فراموشی آغاز شد.انگار در این دنیا نبودند که نبودند.
بس نامور به زیر زمین دفن کردهاند
کز هستیاش به روی زمین بر اثر نماند
آن پیر لاشه را که سپردند زیر خاک
خاکش چنان بخورد کزو استخوان نماند
خیری کن ای فلان و غنیمت شمار عمر
زان پیشتر که بانگ برآید فلان نماند.
14
آری،رفتن به قبرستان برای این است که انسان به فکر بیفتد.گویی قبرستان کبریتی است که شمع فکر و چراغ اندیشه را روشن میکند.
چندی پیش،در بیمارستان به عیادت مریضی رفتم.زمانی که این مرد سرپا بود،چه احترامی بین مردم داشت.اما آن روز دیدم بدنش چروکیده و نحیف شده و دو تا لوله در بینی،یک لوله در دهان، یک لوله کنار کلیه،یک لوله در مثانه،و یک دستگاه برای تنفس در دهانش است.
این فرصت خوبی است برای همه ما که به فکر بیفتیم،زیرا یک روز هم ما اینطور میشویم،یک روز هم ما باید برویم زیر خاک.حال که بناست این طور روی تخت بیفتیم و برویم زیر خاک،پس دیگر این روابط نامشروع برای چه و به عشق چه؟ربا برای که و برای چه؟ظلم برای که و برای چه؟
خوش به حال آنها که عبرت گرفتد و فکرشان نجاتشان داد!به واقع، کسیکه پنجاه سال پیشانی روی خاک گذاشته و صبح و ظهر و مغرب «سبحان ربی الاعلی و بحمده»گفت،چه وحشتی از این دارد که در قبر صورتش روی خاک باشد؟چنین انسانی از فکر مردن شاد میشوند،چون به دیدار محبوبی میرود که شامهای تیره دنیا را در تاریکی و خلوت با او به رازونیاز میپرداخت و از دوریاش اشک میریخت.اگر قرار باشد قبر به چنین انسانی تاریک و تیره باشد،پس«یا نور المستوحشین فی الظلم»چه میشود؟
*** «اوصیکم بتقوی اللّه و ادامة التفکر فانّ التفکر اب کلّ خیر و امّه»..
پدر و مادر همه خوبیها اندیشه است.اندیشه با انسان چه کارها که نمیکند!شأن آدمی در این است که اهل تفکر باشد.جوانها باید فکر
کنند که یک جوان هجده ساله چه شد که علی اکبر شد؟این خیلی فکر مثبتی است.اگر خود آدم فهمید،که فهمید،وگرنه،میرود از یکی میپرسد که چطور یک نفر میتواند مانند علی اکبر باشد و همان راه را برود؟
همه باید فکر کنند که حرّ چه شد که حرّ شد و آیا ما هم میتوانیم حر باشیم؟او مگر چه کرد که حرّ شد،جز این که رنگ ابی عبد اللّه را به خود شزد؟زنهای ما فکر کنند که آسیه،زن فرعون،چه کرد که خدا دربارهاش فرمود:
«ضَرَبَ اللّٰهُ مَثَلاً لِلَّذِینَ آمَنُوا امْرَأَتَ فِرْعَوْنَ إِذْ قٰالَتْ رَبِّ ابْنِ لِی عِنْدَکَ بَیْتاً فِی الْجَنَّةِ وَ نَجِّنِی مِنْ فِرْعَوْنَ وَ عَمَلِهِ وَ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظّٰالِمِینَ». 15
و خدا برای مؤمنان همسر فرعون را مثل زده است هنگامی که گفت:
پروردگارا،برای من نزد خودت خانهای در بهشت بنا کن و مرا از فرعون و کردارش رهایی بخش و مرا از مردم ستمکار نجات ده.
چه شد که این طور شد؟اینها همه مایهها و انگیزههای تفکر است.
به گورستان گذر کردم صباحی شنیدم ناله و افغان و آهی
شنیدم کلّهای با خاک میگفت که این دنیا نمیارزد به کاهی
مرگ همهچیز را از انسان میگیرد:خانه و مغازه و صندلی و زن و بچه و نوه و شهرت و...را.پیش از مرگ باید به این چیزها فکر کرد، زیرا پس از آن دیگر فایدهای ندارد اگر بگوییم چرا من اینقدر برای داشتن و رسیدن به اینها خودکشی کردم؟چرا همه موجودیتم را هزینه غیر خدا کردم؟
آری،اگر دنیای ما با خدا باشد،آن را از ما نمیگیرند.پولی که خمسش را دادهایم،زکاتش را دادهایم،هزینه خدا کردهایم،برایمان میماند.وجودی که خرج نماز و روزه و کار خیر شده برای انسان میماند و بسیار هم پرارزش است.در نتیجه،دنیایی که به یک پر کاه
نمیارز،دنیایی است که در آن انسان هیچ منفعتی کسب نکند و جز خوردن و شکم و لباس بدن به چیزی در آن نیندیشد.
تو که ناخواندهای علم سماوات تو که نابردهای ره در خرابات
تو که سود و زیان خود ندانی به یاران کی رسی هیهات هیهات
انسان باید به عاقبتش فکر کند و فکر کند چطور میخواهد وارد قیامت بشود و چه میخواهد جواب بدهد.در قرآن آمده است که وقتی وارد محشر میشوید،پروندهتان را به دستتان میدهند؛یعنی نمیگذارند کس دیگر آن را بخواند و میگویند:
«اِقْرَأْ کِتٰابَکَ کَفیٰ بِنَفْسِکَ الْیَوْمَ عَلَیْکَ حَسِیباً». 16
به او میگویند:کتاب خود را بخوان،کافی است که امروز خودت بر خود حسابگر باشی.
میفرماید:بنده من،خودت پروندهات را بخوان.نه من به اعمالت نمره میدهم،نه پیغمبرانم،و نه ملائکه.تمام ورقهای پرونده را خودت بخوان و خودت بگو با تو چه کنم؟
م از قالوا بلی تشویق دارم گنه از برگداران بیش دارم
چون فردا نامهخواهان نامه خوانند مو در کف نامه،سر در پیش دارم.
(1).دراینباره روایات زیادی وارد شده است.از جمله:
-عیون الحکم و المواعظ،علی بن محمد لیثی واسطی،ص 37،از امام علی، علیه السلام: العلم دلیل.
-بحار الأنوار،ج 68،ص 306:امام کاظم علیه السلام: دلیل العقل التفکر،و دلیل التفکر الصمت.
-بحار الأنوار،ج 74،ص 174: «موسی بن جعفر،عن أبیه،عن آبائه علیهم السلام قال:قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله:العلم رائد،و العقل سائق،و النفس حرون».
-غرر الحکم:4658،از علی علیه السلام: ثلاث من کن فیه کم إیمانه:العقل،و الحکم، و العلم.
-غرر الحکم:2092،از علی علیه السلام: العقل خلیل المؤمن،و العلم وزیره،و الصبر أمیر جنوده،و العمل قیمه.
-غرر الحکم،1717: العقل غریزة تزید بالعلم و التجارب.
-غرر الحکم،4772: جهاد النفس بالعلم عنوان العقل.
-بحار،ج 77،ص 149، رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله:الحیاء حیاءان:حیاء عقل و حیاء حمق،فحیاء العقل العلم،و حیاء الحمق الجهل.
-کافی،ج 1،ص 16. امام کاظم علیه السلامفیما أوصی لقمان لابنه-:إن الدنیا بحر عمیق،قد غرق فیها عالم کثیر،فلتکن سفینتک فیها تقوی اللّه،و حشوها الإیمان و شراعها التوکل،و قیمها العقل،و دلیلها العلم،و سکانها الصبر.
(2).روم،10.
(3).مجادله،11.
(4).میزان الحکمه،ج 4،ص 2070: «الإمام الصادق،علیه السلام،لما سئل عن قول النبی، صلی اللّه علیه و آله:النظر فی وجوه العلماء عبادة:هو العالم الذی إذا نظرت إلیه ذکرک الآخرة،و من کان خلاف ذلک فالنظر إلیه فتنة»
(5).مختلف الشیعة،علامه حلی،ج 1،ص 152؛ایضاح الفوائد،ج 4،ص 755: «رسول-
-اللّه،صلی اللّه علیه و آله،قال:«من أکرم فقیها مسلما لقی اللّه تعالییوم القیامة و هو عنه راض،و من أهان فقیها مسلما لقی اللّه تعالییوم القیمة هو علیه غضبان،و جعل النظر إلی وجه العلماء عبادة،و النظر إلی باب العالم عبادة،و مجالسة العلماء عبادة» .
(6).قرب الاسناد حمیری،ص 64: «جعفر بن محمد،عن أبیه،عن آبائه:«أن رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله قال:«ثلاثة یشفعون إلی اللّه یوم القیامة فیشفعهم:الانبیاء،ثم العلماء،ثم الشهداء» .تفسیر نور الثقلین،شیخ حویزی،ج 5،ص 264: «علی، علیه السلام:«تشفع یوم القیمة ثلاثة:الانبیاء،ثم العلماء ثم الشهداء» .
(7).در روایت مشابهی آمده است:کشف الخفاء،عجلونی،ج 1،ص 221: «إن العالم و المتعلم إذا مرا علی قریة فإن اللّه تعالییرفع العذاب عن مقبرة تلک القریة أربعی یوما» .
(8).عدة الداعی،ص 295،کنز العمال،ج 4 ص 431.
(9).ق،30.
(10).صحیفه سجادیه(ابطحی)،دعای ابی حمزه ثمالی،ص 233.
(11).برای آشنایی با زندگی این شخص ر ک:الطبقات الکبری،محمد بن سعد،ج 5،ص 223.
(12).میزان الحکمة،ج 3 ص 2463.به نقل از تنبیه الخواطر،ج 1،ص 52.
(13).بابا طاهر.
(14).گلستان سعدی.
(15).تحریم:11.
(16).إسراء،14.
تهران،حسینیه همدانیها رمضان 1386
بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.
مؤمنان خصالی دارند که آنان را از سایر آدمیان ممتاز میسازد.این خصال در لسان ایات و روایات خصلتهای نیکوی کثیری را شامل میشود،اما از میان این ویژگیها بخری برجستهتر و ارزشمندتر از است.
نکته مهمی که باید در برشمردن اوصاف پسندیده برای اهل ایمان مد نظر قرار گیرد،این است که تعداد اوصاف در آیاتو روایات ناظر به تعدد ساحتهای زندگی مؤمن است.لذا در آیاتقرآنی،فراوان به وصفهای متوعی درباره مؤمنان برمیخوریم که به نظر میرسد با آنچه در بیان روایات بسیار از حضرات معصومین میخوانیم متفاوت باشد.اما باید توجه داشت که هرکدام از این توصیفات به جنبههای محدودی از ساحت وجودی این گروه اشاره داردو مجموعه آنها وجود نور«ایمان» را در دل چنین انسانهایی به اثبات میرساند.
در این میان،امیر المؤمنین،علیه السلام،سه ویژگی عمده را برای اهل ایمان بیان فرمودهاند که جای تأمل و تدبر فراوان دارد:
یکی از خصوصیات عمده انسان مؤمن این است که از فرصت کوتاه حیات که خداوند به او عنایت فرموده است،بهترین و بیشترین بهره را میبرد.
«مشغول وقته»
وقتش(همیشه)مشغول است.
بنابراین،وقت برای مؤمن به مثابه گوهری تابناک است که برایش ارزشی بیبدیل دارد.طبق این بیان،مؤمن کسی است که لحظهلحظۀ موهبت حیات را به ارزشهای الهی و ملکوتی مبدل میسازد.
حتی خواب مؤمن نیز به عنوان پارهای از زمان حیات چنین ظرفیتی را داراست که به عبودیت و بندگی حق صرف گردد.خواب مؤمن در خلال دو فعالیت مثبت اتفاق میافتد:
-زمان قبل از خواب که از عبادت حق و خدمت خلق و سکب حلال خسته میشود.
-زمان بعد از خواب که با نیرویی تازه به عبادت حق و خدمت خلق و کسب حلال مشغول میشود.
مؤمن در آستانه خواب،از عبادت حق و خدمت خلق و کسب معاش حلال خسته میشود.پس،میخوابد به این نیت که خدا این عمل را از او طلب کرده است.از این منظر،اگر چه خواب فی نفسه عملی مباح است ولی برای انسان مؤمن به عنوان عبادتی نظیر سایر عبادات محسوب میشود،چرا که خواب را نوعی امتثال امر مولانا میداند.
خداوند در قرآن مجید به پیغمبر اسلام،صلی اللّه علیه و آله،میفرماید:
شب را سه قسمت کن و یک یا دو بخش آن را مختص عبارت من قرار ده،اما از وقت استراحت خود فرو نکاه:
«یٰا أَیُّهَا الْمُزَّمِّلُ. قُمِ اللَّیْلَ إِلاّٰ قَلِیلاً. نِصْفَهُ أَوِ انْقُصْ مِنْهُ قَلِیلاً. أَوْ زِدْ عَلَیْهِ وَ رَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِیلاً». 1
ای جامه بر خود پیچیده،شب راجز اندکی که ویژه استراحت است- برای عبادت برخیز.نصف همه ساعات شب را به عبادت اختصاص ده یا اندکی از نصف بکاه یا مقداری بر نصف بیفزا،و قرآن را شمرده و روشن و با تأمل و دقت بخوان.
مؤمن بعد از اینکه به امر خدا به استراحت پرداخت و بخشی از نیروی مصرفشدهاش را با خواب تأمین کرد و شور و نشاط زندگی را بار دیگر در جسمش باز یافت،پس از بیداری هم وقت خود را در راه عبادت،خدمت و کسب حلال صرف میکند.
ویژگی دیگر مؤمن صبر فوق العاده اوست.امیر المؤمنین در ذکر صفات اهل ایمان نمیفرماید که مؤمن صابر است.ایشان میتوانست مؤمن را صابر بخواند،اما امیر المؤمنین،علیه السلام،صفت صبر را برای مؤمن با صیغه مبالغه به کار میبرد و او را صبور معرفی میکند.صابر به کسی میگویند که صبر میکند،اما صبور به کسی اطلاق میشود که صبر پیشۀ همیشگی اوست و چنین صفتی در وجود او برجسته است.
مؤمن صبور است و در حوادث تلخ و شیرین زندگی نهایت صبر و استقامت را از خود نشان میدهد.مفهوم چنین سخنی این است که او در فرازونشیبهای زندگی،خود را در حریم حق نگاه میدارد.اگر جریانها و حوادث زندگی شیرین و بر وفق مراد او باشد،سرمست نمیشود و اگر آن حوادث به کام او بسیار تلخ باشد،به پستی میل نمیکند.او،در همه حال،عبد خدا باقی میماند.مؤمن انسانی ضعیف و کمظرفیت نیست که یک حادثه شیرین هوش از سر وی برباید،اختلال
روانی پیدا کند و به قول حضرت سید الشهداء،علیه السلام،دچار«بطر» 2 و مستی شود.او اینقدر کم جنبه و کوچک نیست که حادثهای سخت در او تأثیر منفی بگذارند؛به طوری که دربرابر آنها گردن کج کند،ذلیل و پست شود و ضعف نشان دهد.
مؤمن کسی است که ایوبوار،ابراهیموار،و حسینوار با حادثه روبه رو میشود. 3 او در حریم خدا میماند و بیرون نمیرود،چون بیرون از حریم خدا فقط حریم شیطان و نفس اماره قرار دارد. 4
سومین خصوصیت بارز مؤمن،در بیان امیر مؤمنان،شکر و سپاس بیاندازۀ او از نعمات خداوندی است.حضرت صفت شکر را نیز درباره مؤمن با صیغه مبالغه به کار میبرد و میفرماید:مؤمن انسانی شکور است.
شکور برای هر نعمتی که بر او ارزانی میشود حدّ نهایی شکر را در مقابل پروردگار ادا میکند.وقتی نعمتی به مؤمن میرسد،با چشمانی اشکبار و صدایی حزین میگوید:
«اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِینَ».
اما آیا شکر فقط لفظی همچون «اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِینَ» است،یا فراتر از آن،نام یک عمل است؟قرآن مجید تصریح میفرماید که شکر عمل است:
«اِعْمَلُوا آلَ دٰاوُدَ شُکْراً». 5
ای خاندان داود،برای سپاسگزاری،به فرمانهای حق عمل کنید.
طبق ادبیات عرب،کلمه شکر در این آیهنقش«مفعول لأجله»دارد. 6 معنی آیهاین است که ای آل داوود،تمام نعمتهایی را که به شما ارزانی داشتم،به اعمال صالح تبدیل کنید و در این مسیر رهنمودهای انبیا و ائمه و قرآن را نصب العین خود قرار دهید.تنها در صورتی که مواهب مرا به کردارهای نیکویی مانند عبادت و انفاق و صدقه و حسن خلق تبدیل کردید،به معنی حقیقی کلمه مراتب شکر و سپاس آن نعمات را به جای آوردهاید.
آری،شکر با این امر تحقق مییابد که تن و روان و قدرت و مکنت شاکر،وقف عبادت حق و خدمت خلق بشود. 7
البته،خطاب این آیهشریفه صرفا متوجه آل داوود نیست و تمامی آدمیان اعصار و قرون مخاطب آن هستند؛همچنانکه اکثر خطابهای قرآن مجید با عبارات «یٰا بَنِی آدَمَ» و «یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ» صورت میپذیرد.
در مقابل شکر نعمت،کفران نعمت قرار دارد:
«أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللّٰهِ کُفْراً وَ أَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دٰارَ الْبَوٰارِ». 8
آیا ندیدی کسانی را که شکر نعمت خدا را به کفران و ناسپاسی تبدیل کردند و قوم خود را به سرای نابودی و هلاکت درآوردند؟
پرسشی که در این آیهوجود دارد،یک استفهام حقیقی نیست و از نظر ادبی استفهام انکاری نام دارد.وقتی خداوند در این آیهبه پیغمبرش میگوید«آیا ندیدی...؟»به این معنی است که«البته مکرر دیدهای».
«وَ أَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دٰارَ الْبَوٰارِ»
خویشتن و بستگانش را به آتش دوزخ کشاند.
بسیاری از گناهان و معاصی به واسطه الگوپذیری اعضای کوچکتر یک خانواده و فامیل از اعضای بزرگتر گسترش مییابد.
«وَ اللّٰهُ أَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهٰاتِکُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ شَیْئاً وَ جَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصٰارَ وَ الْأَفْئِدَةَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ». 9
و خدا شما را از بطون مادرانتان بیرون آورد درحالیکه چیزی نمیدانستید،و برای شما گوش و چشم و قلب قرار داد تا سپاسگزاری کنید.
نوزاد هیچ آگاهی و فهمی درباره جهان ندارد و حتی نمیداند چگونه خود را از کوچکترین آسیبها در امان نگاه دارد.اما خداوند اسباب فهم و آگاهی را در وجود انسان قرار داده است تا اندکاندک بر فهم خود بیفزاید:
«جَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصٰارَ وَ الْأَفْئِدَةَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ».
گوش و چشم و دل به شما بخشیدم تا تبدیل به انسانهایی شکرگزار شوید.
انسان با به کار بستن چشم و گوش و دل و دیگر اعضا و جوارحش در راه خدا،شکر او را محقق میسازد.هر یک از اعضای بدن ظرفیت این را دارند که صاحبش با آن عبادت حق را به جای آورد یا آن را در معصیت او به کار گیرد.مثلا همچنانکه با چشم میتوان به آیاتقرآن نگریست و این خود یک عبادت محسوب میشود،اگر همان چشم به نامحرم نظر کند به فرموده روایات مرتکب زنای چشم 10 شده است،و هکذا باقی اعضا و جوارح بدن.
مقام شکر چنان بلند است که حضرت سید الشهدا،علیه السلام،شب عاشورا بعد از آن سخنان بینظیرشان در جمع اصحاب،چنین دعا کردند:
«جعلت لنا اسماعا» . 11
خدایا گوش ما ملک تو است.
«و ابصارا»
چشم ما ملک تو است.
«و افئدة» نیروی اندیشه ما ملک توست.
در شب شکوهمند عاشورا که:
تا جهان هست بزمی چنین نبیند به خود آسمان و زمین
چنان مجلسی در تاریخ یک بار اتفاق افتاده است و واعظی همچون سید الشهدا،علیه السلام،نیز در عالم نیامده است.مستمعان نیز بینظیر بودند،ابی عبد اللّه فرمود:
«فانّی لا اعلم خیرا من اصحابی» . 12
در عالم بهتر از این هفتاد و دو نفر وجود ندارد؛نه در گذشته و نه در آینده.
اهل تسنن نقل کردهاند که پیغمبر فرمود:آقای تمام مردم عالم شهدا هستند،آقای تمام شهیدان عالم این هفتاد و دو نفر هستند،آقای این هفتاد و دو نفر حسین من است.یعنی حسین نتیجه کل آفرینش است.
امام،علیه السلام،دستش را بلند کرد و فرمود:
«فاجعلنا من الشاکرین» . 13
در این واپسین لحظههای حیات،ما را توفیق ده تا همه وجودمان را هزینه خودت و بندگیات کنیم.
پروردگار عالم در قرآن میفرماید:
«سَنَجْزِی الشّٰاکِرِینَ». 14
خداوند یقینا پاداش شاکران را میدهد.
خواجه نصیر الدین طوسی توضیحی درباره شکر دارد که تلفیقی از آیاتو روایات است.این تلفیق در مصباح الشریعه ذکر شده که گفتار وجود مبارک امام صادق،علیه السلام،است.
خواجه نصیر از حکیمان عالیقدر اسلامی محسوب میشود.حکمای قدیم معتقد بودند که کل عالم استوار بر ده عقل(عقول عشره)است و
آنها را در کتابهای حکمت و فلسفه توضیح دادهاند.بحث عقول عشره از سه هزار سال قبل از میلاد مسیح تاکنون مطرح بوده است. 15
در علو قدر خواجه نصیر همین بس که فلاسفه درباره وی میگویند:
خدا بعد از آن ده عقل یک عقل دیگر هم به این عالم اضافه کرده و آن هم خواجه نصیر الدین است.آنان خواجه را عقل حادی عشر یعنی عقل یازدهم مینامند. 16
جهان فلسفه،ارسطو را معلم اول و فارابی را معلم ثانی مینامد،درباره ابن سینا و ملا صدرا هم سخنی نمیگوید؛اما به خواجه که میرسد به او لقب«استاد البشر»میدهد.اینجایگاه خواجه در علم است.
خواجه نصیر انسانی فوقالعاده باادب بود.نقل است که وقتی مرگش نزدیک شد به خویشان خود گفت:روی سنگ قبر من ننویسید فیلسوف کبیر،عارف عظیم،عقل حادی عشر،استاد البشر،خواجه نصیر الدین طوسی.چون مرا کنار قبر موسی بن جعفر،علیه السلام،دفن میکنید، ادب کنید و روی سنگ قبرم بنویسید:
«و کلبهم باسط ذراعیه بالوسیط». 17
یک سگ بر آستانه این خانه پوزه روی دست گذاشته است.
همچنین نقل است که شخصی در بیابانی گریه میکرد و میگفت:
خدایا مرا محب خود حساب کن.چون خیلی دوستت دارم.بنویس من محب تو هستم.تو خیلی عاشق داری.ما را هم در شمار یکی از آنها که معرفت به تو دارند،بنویس.اگر میبینی من لایق نیستم در دفتر عاشقانت اسمم نوشته بشود،بنویس این بنده من است.اگر دیدی این لیاقت را هم ندارم،بنویس سنگ گرسنه درب خانه من است.
باز درباره ادب خواجه نصیر نوشتهاند که بستگان او نزدیک مرگش به وی گفتند:شیعیان در همه جای دنیا وصیت میکنند اگر امکان داشته
باشد پیکر آنان را به نجف نقل دهند و کنار حرم امیر المؤمنین، علیه السلام،دفن کنید.شما نیز چنین وصیتی کنید.خواجه گفت:هرگز! اگر مرا از کنار حرم موسی بن جعفر،علیه السلام،به نجف ببرید بیاحترامی به موسی بن جعفر،علیه السلام،محسوب میشود.مرا همینجا دفن کنید.
شواهد درباره ادب خواجه بسیار است.محقق حلی دایی علامه حلی است.علامه حلی که در قرن هفتم میزیست،اولین روحانی شیعه است که به او لقب«آیتاللّه»دادهاند.بعد از مرگ علامه تا زمان میرزای شیرازی بالاترین لقب عالمان شیعه حتی خود میرزاصاحب فتوای تنباکو-«حجت الاسلام»بود.محقق حلی به داییاش گفت:به من اجازه دهید به مراغه بروم و در محضر عالم بزرگ،خواجه نصیر،فلسفه و حکمت بخوانم.
علامه رخصت یافت و به مراغه رفت.وقتی به حضور استاد رسید، خواجه به او فرمود:من به شما فلسفه و حکمت یاد میدهم به شرط اینکه چون شما فقیهتر از من هستید من هم پیش شما فقه بخوانم.این ادب خواجه است.
علامه شش سال در مراغه مقیم بود و درس میخواند،سپس به حلّه برگشت.پس از بازگشت،داییاش به او گفت:خواجه شغلی در دولت داشته و تو به خاطر اینکه شش سال با این مرد دولتی نشست و برخاست داشتهای در قیامت بازخواست خواهی شد.
آنها را ببینید که احتیاط را تا کجا کشانده بودند.گفت:سفارش میکنم با روزه و نماز مستحبی و نماز شب کفارۀ نشستن این شش ساله را با او به خدا بدهی.
گفت:دایی،من به عنوان کفاره نشستن با این انسان که میگویی در دولت بود،نه یک بار روزه میگیرم و نه یک رکعت نماز میخوانم.
گفت:چرا؟گفت:من شش سال شبانه روز با او بودم،حتی یک ترک اولی از او ندیدم تا چه برسد به گناه صغیره!او تمام اعمالش و حتی غذا خوردنش را به عبادت تبدیل میکرد.یک لقمه که برمیداشت،میگفت:
خدایا این لقمه ملک توست.من برای تو میخورم نه برای لذت شکمم.
شکم میخواهد لذت ببرد یا نبرد.اکنون کفاره چه چیزی را باید بدهم؟
همین خواجه نصیر نگاهی به شکر دارد که شنیدنی است.گو اینکه نگاه ایشان نیاز به توضیح مفصل هم دارد:
«الشکر اشرف الاعمال و افضلها». 18
این همان است که سید الشهدا،علیه السلام،از خدا خواسته است.
بالاترین عمل در نزد خدا شکر است.
«و اعلم ان الشکر مقابلد النعمة بالقول و الفعل و النیة».
شکر این است که نعمت تبدیل به عملی مثبت بشود.این شکر هم با سه چیز به دست میآید:
«بالقول و الفعل و النیة».
حاصل میشود با زبان،عمل و نیت.
«و له ارکان ثلاثة».
شکر ساختمانی است با سه پایه:
«الاول:معرفة المنعم و صفاته اللائقة به».
هر نعمتی را آیینه کنید و در آن جمال نعمتدهنده را ببینید.کنار هیچ نعمتی خدا از یاد نرود.کنار تمام نعمتها منعم و صفات او را ببینید.
گیتی و خوبان آن در نظر آیینهای است
دیده ندیدم در آن جز رخ زیبایی دوست
گر شبی در خانه جانانه مهمانت کنند
گول نعمت را مخور مشغول صاحبخانه باش
«و معرفة النعمة من حیث انها نعمة و لا تتم تلک المعرفة الاّ...».
بعد از شناخت منعم،خود نعمت را بشناس.
«بأن یعرف ان النعم کلّها جلیها و خفیها من اللّه».
باورت شود که تمام نعمتهای پنهان و آشکار از اوست.
«و انه المنعم الحقیقی»
منعم حقیقی اوست،نه پدر و مادر،نه دولت و وکیل و وزیر.همهکاره تنها اوست.
«و ان الاوساط کلّها منقادون لحکمه مسخّرون لامره».
تمام اینهایی که واسطه نعمت هستند همه غلام حلقه به گوش او هستند،ابر،باد،باران و کائنات در فرمان اویند.
رکن دوم حال است.باید در برابر پروردگار خاضع و فروتن باشی.به هر نعمتی که نگاه میکنی بدانی که این هدیه خدا به توست.این نعمتها،
«دالّة علی عنایة المنعم بک و علامة ذلک»
نشان میدهند که خدا بندگانش لطف دارد.نعمتها زبان دارند و لطف خدا را بازگو میکنند،شنیدنش گوش شنوا میخواهد.
«ان لا تفرح من الدنیا الا بما یوجب القرب منه».
در کنار نعمت،در صورتی خوشحال باش که با نعمت به قرب او حرکت بکنی.
رکن سوم عمل است:
«الثالث:...و هذا العمل یتعلق بالقلب و اللسان و الجوارح.اما عمل القلب».
قلب با نعمتها خون میگیرد و سالم میماند و با نعمتها کار میکند، عمل قلب به این است:
«فالقصد الی تعظیمه و تحمیده و تمجیده»
که خدا را تعظیم و حمد کنی،در نعمتهای خدا و آثار لطفش تفکر کنی،و نیت کنی که خدایا من با این مقدار نعمتم،
«ایصال الخیر و الاحسان الی کافة خلقه».
عاشقانه به بندگانت خدمت میکنم و از تو رو برنمیگردانم.
در زمان رسول اللّه،زنی به مدینه آمد و به مقداد گفت:پیغمبر در مسجد است؟گفت:بله.گفت:پیغمبر میداند من چه کسی هستم،برو به او بگو همان زنی که مجلس جوانان مکه را گرم نگاه میداشت،آواز میخواند و میرقصید و مطربی میکرد،به مدینه آمده است.چون از قیافه افتادهام و گلویم دیگر آن صدا را ندارد،هیچ جا مرا دعوت نمیکنند؛فقیر شدهام،کمکی به من بکنند.مقداد آمد و گفت:یا رسول اللّه،چنین زنی بیرون است.پیغمبر به مردم فرمودند:چیزی من میدهم،چیزی هم شما بدهید،بارش را ببندیم و او را راهی مکه کنیم. 19
اینگونه بود که پیغمبر نعمت خدا را صرف خدمت به همه بندگانش میکرد.این شکر است.
«و اما عمل اللسان فاظهار ذلک المقصود بالتحمید».
بگو الحمد للّه،سبحان اللّه،بگو لا اله الا اللّه،امر به معروف کن.نهی از منکر کن.این شکر زبان است.
«و اما عمل الجوارح».
چشمت،زبانت،گوشت،دستت،شکمت،پایت،این هفت عضو
«باستعمال نعمه الظاهرة و الباطنة فی طاعته و عبادته».
تمام بدن را وارد حریم بندگی کن.
«و التوقی من الاستعانة بها فی معصیته و مخالفته».
همه این هفت عضو را از آلوده شدن به گناه حفظ کنید.در ملک او تصرف نابجا نکنید.
«فظهر انّ الشکر من امّهات صفات الکمال».
خواجه نصیر میگوید:از این حرفها معلوم میشود شکر از ریشههای صفات کمال است.
«و تحقق الکامل منه النادر»
شاکر خیلی کم است.
«کما قال»
چنانکه خود پروردگار میفرماید:
«و قلیل من عبادی الشکور»
اگر معنی شکر این است،خداوند بنده شاکر کم دارد.
خداوندا،بندگان شاکرت که حقت را ادا کردند،اما تکلیف بندگانی که کفران نعمت میکنند چیست؟با شاکران که میخواهی روبهرو بشوی میگویی:
«سَنَجْزِی الشّٰاکِرِینَ».
عشق از اول سرکش و خونی بود تا رود آن کس که بیرونی بود
20
این سؤال را پیغمبر در شب معراج از خدا پرسید.گفت:اما با امت ناشکر من میخواهی چه کنی؟
پیغمبر از این بابت دغدغه داشت.گفت:مولای من
«امتی ضعیف».
اینها خیلی قوی نیستند که چنین شکری و عبادتی از ایشان بخواهی.
با آنها چه میکنی؟این عبادتهای ناقص که شکر نمیشود.
از ناحیه حق خطاب رسید:وقتی در قیامت همه شما را جمع کردم تو حبیب من از یک گوشه قیامت همانجا که ایستادهای صدا بزن:
«امّتی امّتی»
فورا جوابت را میدهم:
«رحمتی رحمتی»
و اینگونه خیال پیغمبرش را آسوده کرد. 21
الهی سینهای ده آتشافروز در آن سینه دلی و آن دل همه سوز
هر آن دل را که سوزی نیست دل نیست دلافسرده غیر از آب و گل نیست
کرامت کن درونی دردپرور در آن سینه دلی و آن دل پر از درد
دلم پر شعله گردان سینه پر دود زبانم را به گفتن آتشآلود
ندارد راه فکرم روشنایی ز نورت پرتوی دارد گدایی
نگه کن این دل افسردهام را بر افروزان چراغ مردهام را
در این راه امیدم پیچدرپیچ مرا لطف تو میباید دگر هیچ.
22
(1).مزمل،1-4.
(2).اشاره است به این سخن امام:بحار الأنوار،ج 44،ص 329؛کلمات الامام الحسین، شیخ شریفی،ص 291: «...و أنی لم أخرج أشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما و إنما خرجت لطلب الاصلاح فی امة جدی،صلی اللّه علیه و آله...».
(3).بحار الأنوار،ج 12،ص 348؛تفسیر المیزان،ج 17،ص 215: عن جعفر بن محمد، عن أبیه،علیه السلام،قال:إن أیوب ابتلی سبع سنین من غیر ذنب،و إن الانبیاء لا یذنبون،لانهم معصومون مطهرون لا یذنبون و لا یزیغون و لا یرتکبون ذنبا صغیرا و لا کبیرا.
(4).بحار الأنوار،ج 67،ص 25؛میزان الحکمه،ج 1،ص 502: قال الصادق،علیه السلام:
«القلب حرم اللّه فلا تکسن حرم اللّه غیر اللّه».
(5). «وَ لِسُلَیْمٰانَ الرِّیحَ غُدُوُّهٰا شَهْرٌ وَ رَوٰاحُهٰا شَهْرٌ وَ أَسَلْنٰا لَهُ عَیْنَ الْقِطْرِ وَ مِنَ الْجِنِّ مَنْ یَعْمَلُ بَیْنَ یَدَیْهِ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَ مَنْ یَزِغْ مِنْهُمْ عَنْ أَمْرِنٰا نُذِقْهُ مِنْ عَذٰابِ السَّعِیرِ* یَعْمَلُونَ لَهُ مٰا یَشٰاءُ مِنْ مَحٰارِیبَ وَ تَمٰاثِیلَ وَ جِفٰانٍ کَالْجَوٰابِ وَ قُدُورٍ رٰاسِیٰاتٍ اعْمَلُوا آلَ دٰاوُدَ شُکْراً وَ قَلِیلٌ مِنْ عِبٰادِیَ الشَّکُورُ». سبأ،آیات12 و 13.
(6).در زبان عربی پنج نوع مفعول وجود دارد:مفعول مطلق،مفعول به،مفعول معه، مفعول فیه(ظرف)،مفعول له(لأجله).(مولف)
(7).در باب شکر ر ک:معراج السعاده ملا احمد نراقی.
(8).ابراهیم،28.
(9).نحل،78.
(10).مسند احمد،الامام احمد بن حنبل،ج 2،ص 276،روایت از رسول اکرم، صلی اللّه علیه و آله: «ان اللّه عز و جل کتب علی ابن آدم حظه من الزنا أدرکه لا محالة وزنا العین النظر وزنا اللسان النطق و النفس تمنی و تشتهی و الفرج یصدق ذلک أو یکذبه».
(11).ارشاد،شیخ مفید،ج 2،ص 91،امام زین العابدین میفرماید:(شب عاشورا)پدرم-
-برای اصحاب صحبت میکرد.نزدیک رفتم ببینم چه میگوید؛شنیدم میفرمود:
«اللهم إنی أحمدک علی أن أکرمتنا بالنبوة و علمتنا القرآن و فقهتنا فی الدین،و جعلت لنا أسماعا و أبصارا و أفئدة،فاجعلنا من الشاکرین اما بعد؛فإنی لا أعلم أصحابا أو فی و لا خیرا من أصحابی،و لا أهل البیت أبر و لا أوصل من أهل بیتی فجزاکم اللّه عنی خیرا،...» .
(12).همان.
(13).همان.
(14). «وَ مٰا کٰانَ لِنَفْسٍ أَنْ تَمُوتَ إِلاّٰ بِإِذْنِ اللّٰهِ کِتٰاباً مُؤَجَّلاً وَ مَنْ یُرِدْ ثَوٰابَ الدُّنْیٰا نُؤْتِهِ مِنْهٰا وَ مَنْ یُرِدْ ثَوٰابَ الْآخِرَةِ نُؤْتِهِ مِنْهٰا وَ سَنَجْزِی الشّٰاکِرِینَ». آل عمران،145.
(15).بحار الأنوار،علامه مجلسی،ج 54،ص 306: «اعلم أن العلماء اختلفوا فی أول المخلوقات،و اختلف الاخبار أیضا فی ذلک فالحکما یقولون:أول المخلوقات العقل الاول،ثم العقل الاول خلق العقل الثانی و الفلک الاول،و هکذا إلی أن انتهی إلی العقل العاشر فهو خلق الفلک التاسع و هیولی العناصر،و جماعة منهم یقول بأن تلکل العقول سائط لایجاده تعالیو لا موثر فی الوجود إلا اللّه،و کل ذلک مخالف لما ظهر و تبین من الآیات و الاخبار،و أجمع علیه الملیون...» .
(16).بحار الأنوار،ج 105،ص 127: «...قال ذلک و کتبه الصدر الواعظ المزبور(ابو نصر محمد الصدر بن منصور بن محمد الحسنی الحسینی الدشتکی الواعظ)غفر اللّه له و لسلفه،و جعله علی نور،فی التاریخ المذکور:بسم اللّه قلت:لی أشیاخ منهم أولا أبی و هو من أشاع غوامض العلوم و الحکم،و نشر بحیث لقب استاد البشر،و رشد الخلق بما ینجیه من المفاسد،فدعی العقل الحادی عشر،إمام الحکمة ناصر الشریعة منصور، قدس اللّه سره...» .
(17).برگرفته از این آیهقرآن: «وَ تَحْسَبُهُمْ أَیْقٰاظاً وَ هُمْ رُقُودٌ وَ نُقَلِّبُهُمْ ذٰاتَ الْیَمِینِ وَ ذٰاتَ الشِّمٰالِ وَ کَلْبُهُمْ بٰاسِطٌ ذِرٰاعَیْهِ بِالْوَصِیدِ لَوِ اطَّلَعْتَ عَلَیْهِمْ لَوَلَّیْتَ مِنْهُمْ فِرٰاراً وَ لَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْباً». کهف،18.
(18).بحار الأنوار،ج 68،ص 22: قال المحقق الطوسی قدس سره:الشکر أشرف-
-الاعمال و أفضلها و اعلم أن الشکر مقابلة النعمة بالقول و الفعل و النیة و له أرکان ثلاثة:
الاول معرفة المنعم و صفاته اللائقة به،و معرفة النعمة من حیث إنها نعمة و لا تتم تلک المعرفة إلا بأن یعرف أن النعم کلها جلیها و خفیها من اللّه سبحانهو أنه المنعم الحقیقی و أن الاوساط کلها منقادون لحکمه مسخرون لامره.الثانی الحال التی هی ثمرة تلک المعرفة،و هی الخضوع و التواضع و السرور بالنعم،من حیث إنها هدیة دالة علی عنایة المنعم بک و علامة ذلک أن لا تفرح من الدنیا إلا بما یوجب القرب منه الثالث العمل الذی هو ثمرة تلک الحال فان تلک الحال إذا حصلت فی القلب حصل فیه نشاط للعمل الموجب للقرب منه،و هذا العمل یتعلق بالقلب و اللسان و الجوارح:أما عمل القلب فالقصد إلی تعظیمه و تحمیده و تمجیده،و التفکر فی صنائعه و أفعاله و آثار لطفه، و العزم علی إیصال الخیر و الاحسان إلی کافة خلقه.و أما عمل اللسان فاظهار ذلک المقصود بالتحمید و التمجید و التسبیح و التهلیل،و الامر بالمعروف و النهی عن المنکر إلی غیر ذلک.و أما عمل الجوارح فاستعمال نعمه الظاهرة و الباطنة فی طاعته و عبادته،و التوقی من الاستعانة بها فی معصیته و مخالفته کاستعمال العین فی مطالعة مصنوعاته،و تلاوة کتابه،و تذکر العلوم المأثورة من الانبیاء و الاوصیاء علیهم السلام و کذا سائر الجوارح فظهر أن الشکر من امهات صفات الکمال،و تحقق الکامل منه نادر کما قال سبحانه:قلیل من عبادی الشکور» .
(19).بحار الأنوار،ج 21،ص 93: «...أن سارة مولاة أبی عمرو بن صیفی بن هشام أتت رسول اللّه،صلی اللّه علیه و آله،من مکة إلی المدینة بعد بدر بسنتین،فقال لها رسول اللّه، صلی اللّه علیه و آله:أمسلمة جئت؟قالت:لا،قال:أمهاجرة جئت؟قالت:لا،قال:فما جاء بک؟قالت:کنتم الاصل و العشیرة و الموالی،و قد ذهبت موالی،و احتجت حاجة شدیدة،فقدمت علیکم لتعطونی و تسکونی و تحملونی،قال:فأین أنت من شبان مکة؟ و کانت مغنیة نائحة،قالت:ما طلب منی بعد وقعة بدر،فحث رسول اللّه، صلی اللّه علیه و آله،علیها بنی عبد المطلب فکسوها و حملوها و أعطوها نفقة،و کان رسول اللّه،صلی اللّه علیه و آله،یتجهز لفتح مکة...» .
(20).از مولوی است.
(21).حدیث دیگری دراینباره نقل شده است که درخور تامل است.در حلیلة الأبرار، سید هاشم بحرانی،ج 2،ص 148؛الفضائل،شاذان بن جبرئیل القمی،ص 121،ظاهرا شخصی به نام سلیمان از پدرانش نقل میکند: «...و بینا فاطمة جالسة إذ اقبل رسول اللّه،صلی اللّه علیه و آله،حتی جلس إلیها و قال:یا فاطمة لا تبکی و لا تحزی فلا بد من مفارقتک فاشتد بکائها،ثم قالت:یا ابت،این القاک؟قال:تلقیننی تحت لواء الحمد اشفع لامتی،قالت:یا ابت فان لم اجدک؟قال:تلقیننن علی الصراط.و جبرئیل عن یمینی و میکائیل عن شمالی،و اسرافیل اخذ بحجزتی،الملائکة خلفی و انا انادی:یا رب امتی امتی،هون علیهم الحساب.ثم انظر یمینا و شمالا إلی امتی و کل نبی یومئذ مشتغل بنفسه یقول:یا رب نفسی نفسی.و انا اقول:یا رب امتی امتی،و اول من یلحق بی من امتی انت و علی و الحسن و الحسین،یقول الرب:یا محمد ان امتک لو اتوفی بذنوب کالمثال الجبال لغفرت لهم ما لم یشرکوا بی شیئا و لم یوالوا عدوا لی» .
(22).از وحشی بافقی است.
-قرآن مجید،ترجمه استاد حسین انصاریان،اسوه،تهران،1386 ش.
-ابن ابی الحدید(م 656 ق).شرح نهج البلاغه،تحقیق محمد ابو الفضل ابراهیم،دار احیاء الکتب العربیة،قم،بیتا.
-ابن أبی جمهور الاحسائی(حدود 840 ق).عوالی اللئالی العزیزیة فی الاحادیث الدینیة،تحقیق شهاب الدین مرعشی نجفی و مجتبی العراقی،بینا،چ 1،قم،1403 ق.
-ابن ابی شیبة الکوفی(م 235 ق).المصنف،تحقیق سعید محمد اللحام،دار الفکر، چ 1،بیروت،1409 ق.
-ابن ادریس حلی،ابی جعفر محمد بن منصور بن احمد(م 598 ق).السرائر،تحقیق گروهی از محققین،جامعه مدرسین،قم،1410 ق.
-ابن جوزی،علی(م 597 ق).موضوعات،تحقیق عبد الرحمن محمد عثمان،المکتبة السلفیة، چ 1،مدینه،1386 ق.
-ابن حجر عسقلانی(م 852 ق).فتح الباری شرح صحیح البخاری،دار المعرفة،بیروت،بیتا.
-ابن حجر عسقلانی(م 852 ق).لسان المیزان،مؤسسة الاعلمی،چ 2،بیروت،1390 ق.
-ابن سعد،مجمد(م 230 ق).الطبقات الکبری،دار صادر،بیروت،بیتا.
-ابن شهر آشوب سروی مازندرانی،ابو جعفر رشید الدین محمد بن علی(م 588).
معالم العلماء،قم،بینا،بیتا.
-ابن عساکر(م 571 ق).تاریخ مدینة دمشق،تحقیق علی شیری،دار الفکر،بیروت،1415 ق.
-ابن فهد حلی،احمد(م 841 ق).المهذب البارع،تحقیق مجتبی عراقی،جامعه مدرسین حوزه علمیه قم،قم،1411 ق.
-ابن فهد حلی،احمد(م 841 ق).عدة الداعی و نجاح الساعی،تحقیق احمد موحدی قمی،نشر وجدانی،قم،بیتا.
-ابن معصوم،صدر الدین السید علی خان المدنی،الشیرازی الحسینی(م 1120 ق).الدرجات الرفیعة فی طبقات الشیعة،بصیرتی،چ 2،قم،1397 ق.
-أحمد بن أبی یعقوب بن جعفر بن وهب ابن واضح(م 284 ق).تاریخ یعقوبی،موسسه نشر فرهنگ اهل بیت،قم،بیتا.
-أحمد بن حنبل(م 241 ق).مسند أحمد،دار صادر،بیروت،بیتا.
-أحمد بن محمد بن خالد البرقی(م 274 ق).المحاسن،تحقیق سید جلال الدین حسینی،دار الکتب الاسلامیه،قم،بیتا.
-اعتصامی،پروین،(م 1320 ش).دیوان اشعار پروین اعتصامی،بینا،بیجا،بیتا.
-الشریف المرتضی(م 436 ق).الرسائل المرتضی،تحقیق سید احمد حسینی، دار القرآن،چ 1،قم 1410 ق.
-النقدی،شیخ جعفر(م 1370 ق).الانوار العلویة و الاسرار المرتضویة،انتشارات حیدری،چ 2،نجف،1381 ق.
-امام زین العابدین(م 94 ق).الصحیفة السجادیة(ابطحی)،تحقیق و نشر موسسه امام مهدی، چ 1،قم،1411 ق.
-امام زین العابدین علیه السلام(ش 94 ق).الصحیفة السجادیة،جامعه مدرسین حوزه علمیه قم،قم،بیتا.
-امینی،عبد الحسین(م 1392 ق).الغدیر،دار الکتاب العربی،بیروت،1379 ق.
-انصاری،خواجه عبد اللّه(م 481 ق).صد میدان،کتابخانه طهوری،تهران،بیتا.
-آیتی،محمد ابراهیم.تاریخ پیامبر اسلام،دانشگاه تهران،چ 6،تهران،1378 ش.
-باقلانی،أبی بکر محمد بن الطیب(م 403 ق).إعجاز القرآن،تحقیق احمد صقر،دار المعارف،چ 3،مصر،بیتا.
-بحرانی،سید هاشم(م 1107 ق).حلیة الابرار فی احوال محمد و آله الاطهار،تحقیق غلام رضا مولانا بحرانی،موسسه معارف اسلامیه،چ 1،بیجا،1411 ق.
-بخاری،محمد بن إسماعیل(م 256 ق).صحیح بخاری،دار الفکر،بیروت،1401 ق.
-بغدادی،محمد بن حبیب(م 245 ق).المحبر ورقة الاصل الخطیة،بینا،بیتا.
-بکری دمیاطی(م 1310 ق).اعانة الطالبین،دار الفکر،چ 1،بیروت،1418 ق.
-تمیمی مغربی،نعمان بن محمد(م 363 ق).دعائم الاسلام،تحقیق آصف بن علی أصغر فیضی،دار المعارف،مصر،1383 ق.
-تمیمی مغربی،نعمان بن محمد(م 363 ق).شرح الاخبار فی فضائل الائمة الاطهار، تحقیق سید محمد حسینی جلالی،موسسه نشر اسلامی،قم،بیتا.
-ثعالبی،عبد الرحمن بن محمد بن مخلوف أبی زید(م 875 ق).الجواهر الحسان فی تفسیر القرآن،تحقیق عبد الفتاح أبو سنة و دیگران،دار إحیان التراث العربی،چ 1،بیروت، 1418 ق.
-جزائری،سید نعمت اللّه موسوی(م 1112 ق).نور البراهین فی أخبار السادة الطاهرین،تحقیق سید رجائی،مؤسسه نشر اسلامی،چ 1،قم،1417 ق.
-جمعی از محققین،تفسیر نمونه،زیر نظر ناصر مکارم شیرازی،دار الکتب الاسلامیة، تهران.
-حائری،محمد مهدی.شجرة الطوبی،مکتبه حیدریه،نجف،بیتا.
-حافظ شیرازی،خواجه شمس الدین محمد(م 792 ق).دیوان حافظ،تصحیح دکتر قزوینی و غنی،مقدمه دکتر حسین الهی قمشهای،محمد،چ 7،تهران،1370 ش.
-حر عاملی،محمد بن حسن بن علی(م 1104 ق).الجواهر السنیة فی الاحادیث القدسیة،نشر مفید،قم،بیتا.
-حر عاملی،محمد بن حسن بن علی(م 1104 ق9.تفصیل وسائل الشیعة(آل البیت)، تحقیق و نشر موسسه آل البیت لاحیاء التراث،چ 2،قم،1414 ق.
-حر عاملی،محمد بن حسن بن علی(م 1104 ق).وسائل الشیعة،تحقیق عبد الرحیم ربانی شیرازی،دار إحیاء التراث العربی،بیروت،بیتا.
-حرانی،ابن شعبه(م قرن 4 ق).تحف العقول عن آل الرسول،تحقیق علی اکبر غفاری، موسسه نشر اسلامی،چ 2،قم،1363 ش.
-حلی،یحیی بن سعید(م 689 ق).الجامع للشرایع،تحقیق گروهی از محققین،موسسه سید الشهداء،قم،1405 ق.
-حمیری بغدادی،ابو العباس عبد اللّه(م 300 ق).قرب الاسناد،تحقیق و نشر مؤسسه آل البیت لاحیاء التراث،چ 1،قم،1413 ق.
-خمینی،سید مصطفی(م 1398 ق).تفسیر القرآن الکریم مفتاح احسن الخزائن الالهیة،تحقیق و نشر مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی،چ 1،تهران،1418 ق.
-خوئی،سید ابو القاسم موسی(م 1413 ق).معجم الرجال الحدیث و تفصیل طبقات الرواة، تحقیق گروهی از محققین،بینا،بیجا،چ 1413،5 ق.
-خوئی،سید ابو القاسم موسوی(م 1413 ق).منهاج الصالحین،مدینة العلم،قم،1410 ق.
-دهخدا،علی اکبر(م 1334 ش).امثال و حکم،امیر کبیر،چ 10،تهران،1377 ش.
-راضی،شیخ حسین،سبیل النجاة فی تتمة المراجعات،بینا،بیتا.
-راغب اصفهانی(م 502 ق).المفردات فی غریب القرآن،دفتر نشر کتاب،چ 1404،1،بیجا.
-راوندی،قطب الدین(م 573 ق).قصص الانبیاء،تحقیق غلام رضا عرفانیان،موسسه الهادی،چ 1،قم،1418 ق.
-راوندی،قطب الدین(م 573 ق)،کتاب النوادر،تحقیق سعید رضا علی عسکری، دار الحدیث،چ 1،قم،1377 ش.
-سعدی شیرازی،شیخ مصلح الدین(م 690-694 ق).گلستان سعدی،تصحیح محمد علی فروغی،مقدمه عباس اقبال،محمد،چ 6،تهران،1370 ش.
-سیوطی،جلال الدین عبد الرحمن بن أبی بکر(م 911 ق).الجامع الصغیر،دار الفکر، چ 1،بیروت،1401 ق.
-سید بن طاووس(م 664 ق).اللهوف فی قتلی الطفوف،دار الاضواء،چ 1،بیروت، 1417 ق.
-سید بن طاووس.طرائف،خیام،چ 1،قم،1371 ش.
-سید بن طاووس،سید رضی الدین علی بن موسی بن جعفر بن طاووس(م 664 ق).
اقبال الاعمال،تحقیق جواد قیومی اصفهانی،مرکز مطالعات و تحقیقات اسلامی،چ 1، قم،1414 ق.
-سید رضی.خصائص الائمة،تحقیق محمد هادی امینی،مرکز تحقیقات اسلامی آستان قدس رضوی،مشهد،1406 ق.
-سید رضی،أبوب الحسن محمد بن الحسین بن موسی موسوی بغدادی(م 406 ق).نهج البلاغه،تحقیق شیخ محمد عبده،دار المعرفه،بیروت،بیتا.
-شمس الدین،محمد مهدی.دراسات فی نهج البلاغة،دار الزهراء،چ 2،بیروت،1376 ق.
-شهرستانی،سید علی.وضوء النبی،ناشر مؤلف،چ 1،قم،1415 ق.
-شهریار،سید محمد حسین(م 1367 ش).کلیات دیوان شهریار،زرین و نگاه،چ 14،تهران، 1373 ش.
-شهید اول،محمد بن مکی بن محمد بن حامد العاملی(م 786 ق).الذکری(ط.ق)،چاپ سنگی،بینا،1272 ق.
-شیح طوسی.امالی،تحقیق موسسه بعثت،دار الثقافة،چ 1،قم،1414 ق.
-شیخ طوسی.مصباح المتهجد،موسسة فقه الشیعة،چ 1،بیروت،1411 ق.
-شیخ طوسی.مصابح المتهجد،موسسة فقه الشیعة،چ 1،بیروت،1411 ق.
-شیخ طوسی.أبی جعفر محمد بن الحسن(م 460 ق).التبیان فی تفسیر القرآن،تحقیق احمد حبیب قصیر العاملی،مکتب الاعلام الاسلامی،چ 1،بیجا،1409 ق.
-شیح طوسی،أبی جعفر محمد بن الحسن(م 460 ق).الفهرست،تحقیق جواد قیومی،مؤسسة نشر الفقاهة،چ 1،بیجا،1417 ق.
-شیخ مفید،الارشاد فی معرفة حجج اللّه علی عباد،تحقیق موسسه ال البیت لتحقیق التراث،دار المفید،قم،بیتا.
-شیخ مفید،المقنعة،تحقیق و نشر جامعه مدرسین،قم،1410 ق.
-شیخ صدوق ابو جعفر محمد بن علی بن حسین قمی(م 381 ق).خصال،تحقیق علی اکبر غفاری،جامعه مدرسین حوزه علمیه قم،قم،بیتا.
-شیخ صدوق.امالی،تحقیق و نشر موسسه موسسه بعثت،چ 1،قم،ق 1413.
-شیخ صدوق.ثواب الاعمال،انتشارات رضی،چ 2،قم،1368 ش.
-شیخ صدوق.علل الشرایع،مکتبه حیدریه،نجف،1386 ق.
-شیخ صدوق.من لا یحضره الفقیه،تحقیق علی اکبر غفاری،جامعه مدرسین،چ 2،قم، 1404 ق.
-شیخ طبرسی(م 548 ق).مکارم الاخلاق،انتشارات شریف رضی،چ 6،ق،1392 ق.
-شیخ کلینی،محمد بن یعقوب(م 329 ق).الکافی،تحقیق علی اکبر غفاری،دار الکتب الاسلامیة،قم 1388 ق.
-شیخ مفید،ابو عبد اللّه محمد بن محمد بن نعمان بن عبد السلام(م 413 ق).کتاب الأمالی،تحقیق حسین استاد ولی و دیگران،جامعه مدرسین،قم،1403 ق.
-شیخ مفید،اختصاص،تحقیق علی اکبر غفاری،جامعه مدرسی حوزه علمیه قم،قم،بیتا.
-صالحی شامی،محمد بن یوسف(م 642 ق).سبل الهدی و الرشاد فی سیرة خیر العباد،تحقیق شیخ عادل احمد عبد الموجود،دار الکتب العلمیة،چ 1،بیروت،1414 ق.
-طباطبایی،سید محمد حسین(م 1402 ق).المیزان فی تفسیر القرآن،موسسه نشر اسلامی، قم،بیتا.
-طبرسی،أبی الفضل علی(م قرن 7 ق).مشکاة الانوار فی غرر الاخبار،با مقدمه صالح جعفری،مکتبة الحیدریة،چ 2،نجف،1385 ق.
-طبرسی،احمد بن علی بن ابی طالب(م قرن 6 ق).احتجاج،تحقیق محمد باقر الخرسان،دار انعمان،نجف،1386 ق.
-طبرسی،أبو علی فضل بن حسن،معروف به امین الاسلام و امین الدین(و 468-480-م.
548 ق).مجمع البیان فی تفسیر القرآن،تحقیق گروهی از محققین،مؤسسه اعلمی للمطبوعات، چ 1،بیروت،1415 ق.
-عبد علی بن جمعه العروسی الحویزی(م 1112 ق).تفسیر نور الثقلین،تحقیق سید هاشم رسولی محلاتی،موسسه اسماعیلیان،چ 4،قم،1412 ق.
-عجلونی الجراحی،اسماعیل بن محمد(م 1162 ق).کشف الخفاء و مزیل الالباس، دار الکتب العلمیة،چ 2 بیروت،1408 ق.
-عروسی حویزی،شیخ عبد العلی بن جمعه(م 1112 ق).تفسیر نور الثقلین،تحقیق سید هاشم رسولی محلاتی،موسسه اسماعیلیان،چ 4،قم،1412 ق.
-عسکری،سید مرتضی(م.1427 ق).عبد اللّه بن سبا و اساطیر أخری،توحید،چ 6،بیجا، 1413 ق.
-عسکری،سید مرتضی،معالم المدرستین،موسسه النعمان،بیروت،1410 ق.
-علامه حلی،(م 726 ق).تحریر الاحکام(ط.ق)،موسسه آل البیت،چاپ سنگی، بیتا.
-علامه حلی،(م 726 ق).خلاصة الاقوال،مطبعة الحیدریة،نجف،1381 ق.
-علامه حلی،(م 726 ق).منتهی المطلب(ط.ق)،مقابله حسن پیشنماز،ناشر حاج احمد،تبریز،1333 ق.
-علامه حلی،جمال الدین حسن بن یوسف بن علی بن مطهر(م 726 ق).الرسالة السعدیة،تحقیق عبد الحسین محمد علی بقال،کتابخانه عمومی آیتاللّه العظمی مرعشی نجفی،چ 1،قم،1410 ق.
-علامه حلی،جمال الدین حسن بن یوسف بن علی بن مطهر(م 726 ق).مختلف الشیعة،تحقیق گروهی از محققین،موسسه نشر اسلامی،چ 1،قم،1412 ق.
-علی بن محمد اللیثی الواسطی(م قرن 6 ق).عیون الحکم و المواعظ،تحقیق حسین حسنی بیرجندی،دار الحدیث،چ 1،قم،1376 ش.
-علی بن یونس العاملیی(م 877 ق).الصراط المستقیم إلی مستحقی التقدیم،تحقیق محمد باقر بهبودی،المکتبة المرتضویة لاحیاء آلاثار الجعفریة،چ 1،بیجا،1384 ق.
-علی بن ابراهیم قمی(م 329 ق).تفسیر القمی،تصحیح سید طیب جزایری،مؤسسه دار الکتاب،چ 3،قم،1404 ق.
-فتال نیشابوری(م 508 ق).روضة الواعظین،تحقیق السید محمد مهدی السید حسن الخرسان،انتشارات رضی،قم،بیتا.
-فخر المحققین،فرزند علامه حلی(م 770 ق).إیضاح الفوائد،تحقیق کرمانی و دیگران،نشر به امر آیةاللّه سید محمود شاهرودی به نفقه حاج محمد کوشانپور،چ 1،ق،1387 ق.
-فراهیدی،ابی عبد الرحمن الخلیل بن احمد(م 175 ق).العین،مهدی المخزومی و دیگران،دار الهجرت،چ 2،قم،1409 ق.
-فضل بن شاذان الازدی النیسابوری(م 260 ق).الایضاح،تحقیق جلال الدین حسینی ارموی محدث،بینا،بیتا.
-فیض قاسانی،محمد محسن(م 1091 ق).الأصول الأصلیة،سازمان چاپ دانشگاه،تهران، 1349 ش.
-قرطبی،ابی عبد اللّه محمد بن احمد الانصاری(م 671 ق).الجامع لاحکام القرآن، دار احیاء التراث العربی،بیروت،1405 ق.
-قندوزی حنفی،سلیمان بن ابراهیم(م 1294 ق).ینابیع المودة لذوی القربی،تحقیق سید علی جمال اشرف حسینی،دار الاسوه،چ 1،قم،1416 ق.
-کراجکی،ابن الفتح محمد بن علی(م 449 ق).کنز الفوائد،نشر مصطفوی،چ 2،قم، 1410 ق.
-کراجکی،أبی الفتح محمد بن علی(م 449 ق).معدن الجواهر و ریاضة الخواطر، تحقیق سید أحمد حسینی،مهر استوار،چ 2،قم،1394 ق.
-کفعمی،ابراهیم(م 905 ق).محاسبة النفس،تحقیق فارس الحسون،موسسه قائم آل محمد،چ 1،قم،1413 ق.
-گروهی از محققین موسسه ولی عصر.موسوعة الامام الجواد علیه السلام،زیر نظر ابو القاسم خز علی،موسسه ولی عصر،چ 1،قم،1419 ق.
-متقی هندی،علی بن حسام الدین هندی(م 975 ق).کنز العمال،تحقیق بکری حیانی،صفوة السقا،مؤسسه الرساله،بیروت،1409 ق.
-مجلسی،محمد باقر بن محمد تقی(م 1111 ق).بحار الانوار،موسسة الوفاء،بیروت،1403 ق.
-محقق داماد،محمد باقر بن میر حسینی أسترابادی(م 1041 ق).اثنا عشر رسالة- شارع النجاة و عیون المسائل،مکتبه سید داماد،قم،بیتا.
-محقق نوری،میرزا حسین بن محمد تقی طبرسی(م 1320 ق).مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل،تحقیق و نشر مؤسسه آل البیت لاحیاء التراث،چ 2،قم،1408 ق.
-محمد ری شهری،محمد.المواعظ العددیة،دار الحدیث،قم،بیتا.
-محمد ری شهری،محمد.میزان الحکمة،دار الحدیث،قم،1375 ش.
-محمودی،محمد باقر.نهج السعادة فی مستدرک نهج البلاغة،دار التعارف للمطبوعات، چ 1،بیروت،1385 ق.
-مشیر سلیمی،علی اکبر،کلیات مصور میرزاده عشقی،امیر کبیر،چ 7،تهران،1357 ش.
-معین،محمد.فرهنگ فارسی،امیر کبیر،چ 8،تهران،1371 ش.
-مناوی،محمد عبد الرؤوف(م 1331 ق).فیض القدیر شرح الجامع الصغیر،تحقیق احمد عبد السلام،دار الکتب العلمیة،چ 1،بیروت،1415 ق.
-منسوب به امام جعفر صادق(148 ق).مصباح الشریعة،موسسه اعلمی،چ 1،بیروت،1400 ق.
-منسوب به امام حسن عسکری علیه السلام(ش 260 ق).التفسیر،تحقیق و نشر مدرسه امام مهدی،چ 1،قم،1409 ق.
-موسوی بجنوردی،محمد کاظم،دائرة المعارف بزرگ اسلامی،مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی،چ 5،تهران،1383 ش.
-مولوی،جلال الدین محمد بلخی(م 640-672 ق).مثنوی معنوی،تصحیح قوام الدین خرمشاهی،دوستان،چ 4،تهران،1379 ش.
-میرزا محمد مشهدی قمی(م حدود 1125 ق).تفسیر کنز الدقائق،تحقیق مجتبی عراقی،موسسه نشر اسلامی،چ 1،قم،1407 ق.
-نجفی،شیخ محمد حسن(م 1266 ق).جواهر الکلام،تحقیق شیخ عباس قوچانی، دار الکتب الاسلامیة،چ 2،قم،1365 ش.
-نراقی،ملا احمد(م 1244 ق).معراج السعاده،ندای اسلام،چ 1،مشهد،1362 ش.
-نسائی،احمد بن شعیب(م 303 ق).سنن نسائی،دار الفکر،چ 1،بیروت،1348 ق.
-نمازی شاهرودی،علی(م 1405 ق).مستدرک سفینة البحار،تحقیق حسن نمازی،موسسه نشر اسلامی،قم،1419 ق.
-یاقوت الحموی(م 626 ق).معجم البلدان،دار إحیاء التراث العربی،بیروت،1399 ق.
-...،ابواب الجنان،نسخه چاپ سنگی(کتابخانه شخصی مؤلف).
ائمه(اهل بیت)،141،127،12،7، 357،347،344،326،223،183، 417،404،381،364،363،362
ابن زیاد،107
ابن سینا،424
ابن ملجم،227
ابو حمزه ثمالی،224
ابو ذر غفاری،224،126
ابو طالب،147
ابو علی دقّاق،406
ارسطو،424،7
ارشمیدس،7
استاد البشر،424
اسرافیل،220
اسعد بن زراره،27،25
اسفندیار،191
آسیه،411
اصحاب کهف،298،228
افراسیاب،191
افلاطون،7
امام باقر،187،8
امام جواد،297
امام حسن(مجتبی)،226،146،101، 408،404،232،227
امام حسن(ابا عبد اللّه،سید الشهداء)،33، 148،146،120،106،101،64،48، 273،224،210،209،193،192، 388،363،362،344،343،328، 423،422،420،411،408،391، 426
امام رضا،385،48
امام زمان(امام دوازدهم،امام عصر، مهدی)،345،300،230،228،146،8، 388
امام سجاد(زین العابدین)،48،34،12، 345،325،273،166،146،107،63، 407،362
امام صادق(امام ششم،جعفر بن محمد)، 212،184،183،121،101،88،50، 323،358،258،275،274،267،258
امام علی(امیر المومنین،امیر مومنان، علی،ابن ابی طالب)،48،27،21،7، 104،101،100،99،87،85،81، 127،122،117،108،106،105، 221،210،205،164،146،137، 268،259،249،230،227،223، 306،303،295،275،272،271، 327،325،324،323،322،321، 417،403،391،387،367،361، 425،420،419
امام کاظم(موسی بن جعفر)،424،358، 425
ام سلمه،329،328
امیر خسرو دهلوی،33
امیر خراسان(امیر خراسان بزرگ)،405، 406
اویس قرنی،68
بابا طاهر،408،63
بصره،387،366،361
بغداد،367،366،359
بنی إسرائیل،190،1897188،187
بنی هاشم،26
بنی امیه،362،232
بهشت زهرا،409،306،304،303
بهلول،361،359،143،142،141، 365
بیت اللّه،86،85
پاریس،360
پاستور،169
پروین اعتصامی،300
پیامبر اسلام(رسول خدا،رسول اللّه، احمد)،27،26،25،24،23،22،7، 51،50،48،46،45،44،32،29،28، 102،101،85،70،69،68،61،59، 144،137،127،126،125،122، 165،164،162،161،147،146، 224،223،222،220،172،166، 344،328،306،257،252،225، 361،360،358،357،350،347، 418،406،388،387،381،363، 429،428،423
تلمیخا،227
تهران،409،390،364،360
تورات،190
جبرئیل،220،88،51
جنگ جمل،387
حافظ،277،45،49
حبیب بن مظاهر،362،33
حجاز،397
حر بن یزید ریاحی،411،106،60
حرم حضرت معصومه،47
حضرت ابراهیم،165،51،4
حضرت آدم،88،13
حضرت اسحاق،10،4
حضرت خدیجه،224،147،146
حضرت داود،258
حضرت زینب،390،362
حضرت سلیمان،279،278
حضرت علی اکبر،411،362،120،64
حضرت عیسی(مسیح)،302،208،207
حضرت فاطمه زهرا،148،146
حضرت موسی،188،187،186،185، 349،345،269،274،189
حضرت یعقوب،10،6،5،4
حضرت یوسف،11،10،7،6،5،4، 276،273،271،270،84،71،13، 278،277
حلّه،425
حوأب،388
خطبههای توحیدیه،385
خواجه نصیر الدین طوسی(خواجه نصیر)، 429،426،425،423،224
دعای ابی حمزه،407،345،166،12
دعای کمیل،325،259،211،108
دمشق،408
رستم،191
رود نیل،187
زارة بن اعین،224
زلیخا،273،84،11،10
زهیر بن قیل بجلّی،388
سعدی،136،82،67،65،49،12، 326،164
سقراط،7
سلاّر،224
سلمان،224
سهراب سپهری،63
شام،408،362
شیخ طبرسی،25
شیخ کبیر،252،105،103
شیخ انصاری،224
شیخ بهائی،224
شیخ صدوق،381،257،224
شیخ طوسی،224،222
شیخ عباس قمی،210
شیخ فضل اللّه نوری،210
شیخ کلینی،274،224،224،183،146،87، 357
شیخ مفید،224
صحیفه سجادیه،63
عاشورا،388
عباس،64
عبد اللّه بن عامر بصری(عبد اللّه بصری)، 367،366
عبد الملک مروان،407
عتبه بن ربیعه،25
عراق،387
عزیز مصر،84،273
علامه حلی،425،224
علامه قزوینی،210
علامه مجلسی،258،87
علی بن إبراهیم قمی،25
عمر(خلیفه دوم)،87،86
فارابی،424
فرخی سیستانی،101
فرعون،189،188،187،186،164، 411،272،267،191
قارون،187
قبطیان،187
قبیله اوس،25
قبیله خزرج،25
قبیله قریش،25
قم،47
قوم سبا،201
کاخ مدائن،101
کراجکی،297
کربلا،362،329،64
کمپانی(شیخ محمد حسین)،105
کمیل،224،205
کوفه،362،230
گودال قتلگاه،64
گورستان ابن بابویه،409
لاوازیه،172
متوکل عباسی،298،297
محقق حلی،425
مدینه،428،387،329،27
مراغه،425
مسجد کوفه،172
مصر،270،187،186،12،11،9، 366،277
معلم اول،424
معلم ثانی،424
مقداد،428
مقدس اردبیلی،230
ملا صدرا(صدر المتألهین)،224،87، 424
ملا محمد صالح قزوینی،252
ملک الموت،220،164
مولوی،300
میرزا حسین نوری،210
میرزای شیرازی،425
میرداماد،224
میرزا حسن شیرازی،224
میرزاده عشقی،62
میکائیل،220
نجفی قزوینی(آیتاللّه سید مهدی)210
نظامی گنجوی،12
نمرود،51
نهج البلاغه،104،63،84،27،21، 385،361،122،106
نوح،23،7
هارون،165،144،143،142،141، 367،366،365،361،359
هشام،358
یمن،21
یزید،107
یونس بن عبد الرحمن،224
«أصلها ثابت و فرعها فی السماء تؤتی اکلها کل حین»، 146
«اعملوا آل داود شکرا»، 420
«ا فحسبتم أنما خلقناکم عبثا و أنکم إلینا لا ترجعون»، 206
«ا فلا ینظرون إلی الابل کیف خلقت.و إلی السماء کیف رفعت.و إلی الجبال کیف نصبت»، 384
«أ فلم یتفکروا فی انفسهم...»، 205
«اقرأ کتابک کفی بنفسک الیوم علیک حسیبا»، 412
«الا بذکر الله تطمئن القلوب»، 125
«آلآن و قد عصیت قبل و کنت من المفسدین»، 165
«الحمد لله رب العالمین»، 420-63
«الذین آمنوا و هاجروا و جاهدوا فی سبیل الله بأموالهم و أنفسهم أعظم درجة عند الله و أولئک هم الفائزون.یبشرهم ربهم برحمة منه و رضوان و جنات لهم فیها نعیم مقیم»، 118
«الذین کفروا و ماتوا و هم کفار فلن یقبل من أحدهم ملء الارض ذهبا و لو افتدی به أولئک لهم عذاب ألیم و ما لهم من ناصرین»، 120
«الذین یذکرون الله قیاما و قعودا و علی جنوبهم و یتفکرون فی خلق السماوات و الارض ربنا ما خلقت هذا باطلا سبحانک فقنا عذاب النار»، 206- 107
«الذین یستمعون القول فیتبعون أحسنه أولئک الذین هداهم الله و أولئک هم أولوا الالباب»، 171
«الذین انعمت علیهم غیر المغضوب علیهم و لا الضالین»، 100
«الذین یکنزون الذهب و الفضة و لا ینفقونها فی سبیل الله فبشرهم بعذاب الیم»، 119
«ألقها یا موسی»، 185
«ا لم تر إلی الذین بدلوا نعمة الله کفرا و ألحوا قومهم دار البوار»، 421-43
«ا لم تر کیف فعل ربک بعاد.ارم ذات
العماد.التی لم یخلق مثلها فی البلاد.
و ثمود الذین جابوا الصخر بالواد.و فرعون ذی الاوتاد الذین طغوا فی البلاد فاکثروا فیها الفساد.فصب علیهم ربک سوط عذاب.إن ربک لبالمرصاد»، 268
«أ لم نجعل الأرض مهادا»، 31
«أ لم یأن للذین آمنوا أن تخشع قلوبهم لذکر الله و ما نزل من الحق و لا یکونوا کالذین أوتوا الکتاب من قبل فطال علیهم الأمد فقست قلوبهم و کثیر منهم فاسقون»، 50
«النار یعرضون علیها غدوا و عشیا و یوم تقوم الساعة أدخلوا آل فرعون أشد العذاب»، 222
«آمن الرسول بما أنزل إلیه من ربه و المؤمنون کل آمن بالله و ملائکته و کتبه و رسله لا نفرق بین أحد من رسله و قالوا سمعنا و أطعنا غفرانک ربنا و إلیک المصیر» ،274
«ان أحسنتم أحسنتم لأنفسکم»، 9
«إن الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل علیهم الملائکة ألا تخافوا و لا تحزنوا و أبشروا بالجنة التی کنتم توعدون.نحن أولیاءکم فی الحیاة الدنیا و فی الآخرة و لکم فیها ما تشتهی أنفسکم و لکم فیها ما تدعون.نزلا من غفور رحیم»، 279
«إن الذین کفروا لو أن لهم ما فی الارض جمیعا و مثله معه لیفتدوا به من عذاب یوم القیامة ما تقبل منهم و لهم عذاب ألیم»، 119
«ان الله اشتری من المؤمنین أنفسهم و أموالهم بأن لهم الجنة یقاتلون فی سبیل الله فیقتلون و یقتلون وعدا علیه حقا فی التوراة و الانجیل و القرآن و من أوفی بعهده من الله فاستبشروا ببیعکم الذی بایعتم به و ذلک هو الفوز العظیم»، 305
«إن الله یدافع عن الذین آمنوا إن الله لا یحب کل خوان کفور»، 362
«إن الله یأمر بالعدل و الإحسان و ایتاء ذی القربی و ینهی عن الفحشاء و المنکر و البغی...»، 30
«إن تکفروا فإن الله غنی عنکم و لا یرضی لعباده الکفر»، 186
«إن هذا القرآن یهدی للتی هی أقوم و یبشر المؤمنین الذین یعملون الصالحات أن لهم أجرا کبیرا»، 391
«ان یشأ یذهبکم و یأت بخلق جدید»، 125
«انظر کیف ضربوا لک الأمثال فضلوا
فلا یستطیعون سبیلا»، 25
«إنما التوبة علی الله للذین یعملون السوء بجهالة ثم یتوبون من قریب فأولئک یتوب الله علیهم و کان الله علیما حکیما.
و لیست التوبة للذین یعملون السئات حتی إذا حضر أحدهم الموت قال إنی تبت الآن و لا الذین یموتون و هم کفار أولئک أعتدنا لهم عذابا ألیما»، 165
«إنما المؤمنون الذین آمنوا بالله و رسوله ثم لم یرتابوا و جاهدوا بأموالهم و أنفسهم فی سبیل اللله أولئک هم الصادقون»، 385
«إنما أوتیته علی علم عندی...»، 272
«إنی وجهت وجهی للذی فطر السماوات و الارض حنیفا و ما أنا من المشرکین»، 386
«أو کظلمات فی بحر لجی یغشاه موج من فوقه موج من فوقه سحاب ظلمات بعضها فوق بعض إذا أخرج یده لم یکد یراها و من لم یجعل الله له نورا فما له من نور»، 345
«أ و لم یتفکروا فی أنفسهم ما خلق الله السماوات و الارض و ما بینهما إلا بالحق و أجل مسمی...»، 204
«أولئک کالأنعم بل هم أضل...»، 136
«أولئک یؤتون أجرهم مرتین بما صبروا و یدر أون بالحسنة السیئة و مما رزقناهم ینفقون»، 327
«بل هو آیاتبینات فی صدور الذین أوتوا العلم و ما یجحد بئیتنا إلا الظالمون»، 61
«تتجافی جنوبهم عن المضاجع یدعون ربهم خوفا و طمعا و مما رزقناهم ینفقون، فلا تعلم نفس ما أخفی لهم من قرة أعین جزاء بما کانوا یعملون»، 253
«تسبح له السماوات السبع و الارض و من فیهن و إن من شیء إلا یسبح بحمده و لکن لا تفقهون تسبیحهم...»، 382
«ثم تتفکروا»، 203
«ثم کان عاقبة الذین أساؤا السوء أن کذبوا بآیات الله و کانوا بها یستهزئون»، 405
«جعل لکم السمع و الابصار و الافئدة لعلکم تشکرون»، 422
«جنات عدن یدخلونها و من صلح من ءابائهم و أزواجهم و ذریاتهم و الملائکة یدخلون علیهم من کل باب.سلام علیکم بما صبرتم فنعم عقبی الدار»، 44
«خذ العفو و أمر بالعرف و أعرض عن الجاهلین»، 104
«خلقناکم من نفس واحدة»، 126
«رب قد آتیتنی من الملک و علمتنی من تأویل الاحادیث فاطر السماوات و الارض أنت ولیی فی الدنیا و الآخرة توفنی مسلما و ألحقنی بالصالحین»، 270
«ربناء اتاهم ضعفین من العذاب»، 44
«ربنا أتمم لنا نورنا و اغفر لنا»، 343- 342
«ربنا أتمم لنا نورنا...»، 342
«ربنا آتنا فی الدنیا حسنة و فی الآخرة حسنة و قنا عذاب النار»، 170
«ربنا اننا سمعنا منادیا ینادی للایمان أن آمنوا بربکم فآمنا ربنا فاغفر لنا ذنوبنا و کفر عنا سیئاتنا و توفنا مع الابرار»، 106
«ربنا لا تزغ قلوبنا بعد إذ هدیتنا و هب لنا من لدنک رحمة إنک أنت الوهاب»، 90
«ربنا ما خلقت هذا باطلا...»، 4
«سلام قولا من رب رحیم»، 341
«سنجزی الشاکرین»، 429-423
«ضرب الله مثلا للذین آمنوا امرأت فرعون اذ قالت رب ابن لی عندک بیتا فی الجنة و نجنی من فرعون و عمله و نجنی من القوم الظالمین»، 411
«غافر الذنب و قابل التوب شدید العقاب ذی الطول لا إلا إلا هو إلیه المصیر»، 280
«فإذا سویته و نفخت فیه من روحی فقعوا له ساجدین.فسجد الملائکة کلهم أجمعون.إلا إبلیس أبی أن یکون مع الساجدین.قال یا إبلیس ما لک ألا تکون مع الساجدین.قال لم أکن لاسجد لبشر خلقته من صلصال من حمإ مسنون.قال فاخرج منها فإنک رجیم.
و إن علیک اللعنة إلی یوم الدین»، 231
«فإذا نفخ فی الصور نفخة و حدة...»، 139
«فأعرضوا فأرسلنا علیهم سیل العرم و بدلناهم بجنتیهم جنتین ذواتی أکل خمط و أثل و شیء من سدر قلیل.ذلک جزیناهم بما کفروا و هل نجازی إلا الکفور»، 202
«فالذین آمنوا به و عزروه و نصروه و اتبعوا النور الذی انزل معه اولئک هم المفلحون»، 32
«فألقاها فإذا هی حیة تسعی»، 185
«فخلف من بعدهم خلف أضاعوا الصلاة و اتبعوا الشهوت فسوف یلقون غیا»، 145
«فزادهم الله مرضا و لهم عذاب ألیم بما
کانوا یکذبون»، 145
«ففروا إلی الله..»، 298
«ففروا الی الله»، 305
«فقال الملا الذین کفروا من قومه:ما هذا إلا بشر مثلکم یرید أن یتفضل علیکم.
و لو شاء الله لأنزل ملائکة...إن هو إلا رجل به جنة...»، 23
«فقالوا أبشر یهدوننا؟فکفروا...»، 24
«فکلوا مما رزقکم الله حلالا طیبا و اشکروا نعمت الله»، 10
«فلنحیینه حیاة طیبة...»، 140
«فی قلوبهم مرض...»، 144
«فیکیدوا لک کیدا»، 5
«قال خذها و لا تخف سنعیدها سیرتها الاولی»، 186
«قال رب السجن أحب إلی مما یدعوننی إلیه و إلا تصرف عی کیدهن أصب إلیهن و أکن من الجاهلین»، 270
«قال ما منعک ألا تسجد إذ أمرتک قال أنا خیر منه خلقتنی من نار و خلقته من طین.قال فاهبط منها فما یکون لک أن تتکبر فیها فاخرج إنک من الصاغرین»، 232
«قال هی عصای أتوکؤا علیها و أهش بها علی غنمی و لی فیها مئارب أخری»، 185
قال یا بنیّ لا تقصص رؤیاک علی إخوتک»،5
«قالوا أئنک لانت یوسف قال أنا یوسف و هذا أخی قد من الله علینا إنه من یتق و یصبر فإن الله لا یضیع أجر المحسنین»، 276
«قالوا إنما أنت من المسحرین.ما أنت إلا بشر مثلنا فأت بآیة إن کنت من الصادقین»، 23
«قالوا إنما أنت من المسحرین.و ما أنت إلا بشر مثلنا و إن نظنک لمن الکاذبین»، 23
«قد جاءکم من الله نور و کتاب مبین»، 29
«قل إنما أعظکم بواحدة أن تقوموا لله مثنی و فرادی ثم تتفکروا ما بصاحبکم من جنة إن هو إلا نذیر لکم بین یدی عذاب شدید»، 60
«قل إنما أعظکم بواحدة أن تقوموا لله مثنی و فرادی ثم تتفکروا ما بصاحبکم من جنة إن هو إلا نذیر لکم بین یدی عذاب شدید»، 203
«قل إنما أنا بشر مثلکم یوحی إلی أنما إلهکم إله واحد فمن کان یرجوا لقاء ربه فلیعمل عملا صالحا و لا یشرک بعبادة
ربه أحدا»، 204
«قل تعالوا أتل ما حرم ربکم علیکم:أن لا تشرکوا به شیئا و بالوالدین إحسانا و لا تقتلوا أولادکم من إملاق نحن نرزقکم و إیاهم و لا تقربوا الفواحش ما ظهر منها و ما بطن و لا تقتلوا النفس التی حرم الله إلا بالحق ذلکم وصاکم به لعلکم تعقلون»، 26
«قل من یرزقکم من السماء و الأرض أمن یملک السمع و الأبصار و من یخرج الحی من المیت و یخرج المیت من الحی و من یدبر الأمر...»، 82
«قل یا عبادی الذین أسرفوا علی أنفسهم لا تقنطوا من رحمة الله إن الله یغفر الذنوب جمیعا إنه هو الغفور الرحیم»، 50
«کلوا من رزق ربکم و اشکروا له»، 10
«کلوا من طیبات ما رزقناکم»، 8
«لا اسئلکم علیکم من اجر»، 186
«لقد کان لسبأ فی مسکنهم آیةجنتان عن یمین و شمال کلوا من رزق ربکم و اشکروا له بلدة طیبة و رب غفور»، 201
«لهم قلوب لا یفقهون بها و لهم أعین لا یبصرون بها و لهم آذان لا یسمعون بها أولئک کالأنعم بل هم أضلّ أولئک هم الغافلون»،43
«لهم قلوب لا یفقهون بها و لهم اعین لا یبصرون بها و لهم آذان لا یسمعون بها»، 46
«ما خلقنا السماوات و الارض و ما بینهما إلا بالحق و أجل مسمی و الذین کفروا عما أنذروا معرضون»، 205
«ما خلقنا السماوات و الارض و ما بینهما إلا بالحق و إن الساعة لآتیة فاصفح الصفح الجمیل»، 205
«ما خلقنا السماوات و الارض و ما بینهما إلا بالحق...»، 211
«ما خلقنا السماوات و الارض و ما بینهما لاعبین.ما خلقناهما إلا بالحق و لکن أکثرهم لا یعلمون»، 205
«من اعرض عن ذکری فان له معیشة ضنکا و نحشره یوم القیامة اعمی»، 221
«من عمل صالحا من ذکر أو أنثی و هو مؤمن فلنحیینه حیاة طیبة و لنجزینهم أجرهم بأحسن ما کانوا یعملون»، 138
«من عمل صالحا من ذکر و انثی فهو مؤمن فلنحیینه حیاة طیبة»، 220
«من عمل صلحا من ذکر أو أنثی و هو
مؤمن...»، 138
«من عمل صلحا من ذکر أو أنثی و هو مؤمن...»، 140
«منها خلقناکم و فیها نعیدکم و منها نخرجکم تارة أخری»، 299
«نزلا من غفور رحیم»، 340
«نساؤکم حرث لکم فأتوا حرثکم أنی شئتم»، 70
«هل ادلکم علی تجارة تنجیکم من عذاب الیم؟تؤمنون بالله و رسوله و تجاهدون باموالکم و انفسکم فی سبیل الله...»، 118
«هو الذی أنزل من السماء ماء لکم منه شراب و منه شجر فیه تسیمون.ینبت لکم به الزرع و الزیتون و النخیل و الاعناب و من کل الثمرات إن فی ذلک لآیة لقوم یتفکرون.و سخر لکم اللیل و النهار و الشمس و القمر و النجوم مسخرات بأمره إن فی ذلک لآیات لقوم یعقلون.و ما ذرأ لکم فی الارض مختلفا ألوانه إن فی ذلک لآیة لقوم یذکرون.
و هو الذی سخر البحر لتأکلوا منه لحما طریا و تسنخرجوا منه حلیة تلبسونها و تری الفلک مواخر فیه و لتبتغوا من فضله و لعلکم تشکرون،و ألقی فی الارض رواسی أن تمید بکم و أنهار و سبلا لعلکم تهتدون،و علامات و بالنجم هم یهتدون.ا فمن یخلق کمن لا یخلق ا فلا تذکرون.و إن تعدوا نعمة الله لا تحصوها إن الله لغفور رحیم»، 167
«هو الذی جعل الشمس ضیاء و القمر نورا و قدره منازل لتعلموا عدد السنین و الحساب ما خلق الله ذلک إلا بالحق یفصل الآیات لقوم یعلمون»، 205
«هو الذی ینزل علی عبده آیاتبینات لیخرجکم من الظلمات إلی النور و إن الله بکم لرؤف رحیم»، 340
«و ذلک هو الفوز العظیم»، 344
«و احلوا قومهم دار البوار»، 421
«و إذ أخذنا میثاقکم و رفعنا فوقکم الطور خذوا ما آتیناکم بقوة و اسمعوا قالوا سمعنا و عصینا و أشربوا فی قلوبهم العجل بکفرهم قل بئسما یأمرکم به إیمانکم إن کنتم مؤمنین»، 190
«و إذا سمعوا ما أنزل إلی الرسول تری أعینهم تفیض من الدمع مما عرفوا من الحق یقولون ربنا آمنا فاکتبنا مع الشاهدین»، 271
«و إذا سمعوا ما انزل إلی الرسول تری أعینهم تفیض من الدمع مما عرفوا من
الحق...»، 32
«و إذا قیل لهم ما ذا أنزل ربکم؟قالوا: 30
«و اشکروا لله»، 9
«و اضمم یدک إلی جناحک تخرج بیضاء من غیر سوء...»، 186
«و الذین اجتنبوا الطاغوت أن یعبدوها و أنابوا إلی الله لهم البشری فبشر عباد.
الذین یستمعون القول فیتبعون أحسنه أولئک الذین هداهم الله و أولئک هم أولوا الالباب»، 271
«و الذین کفروا یتمتعون و یأکلون کما تأکل الأنعام و النار مثوی لهم»، 135
«و العنهم لعنا کبیرا»، 44
«و الکاظمین الغیظ و العافین عن الناس و الله یحب المحسنین»، 104
«و الله أخرجکم من بطون أمهاتکم لا تعلمون شیئا و جعل لکم السمع و الابصار و الافئدة لعلکم تشکرون»، 421
«و النازعات غرقا»، 222
«و النجم إذا هوی.ما ضل صاحبکم و ما غوی»، 144
«و إن تدعوهم إلی الهدی لا یسمعوا.
و تراهم ینظرون إلیک و هم لا یبصرون»، 22
«و إن تعدوا نعمة الله لا تحصوها»، 67
«و إن لکم فی الانعام لعبرة نسقیکم مما فی بطونه من بین فرث و دم لبنا خالصا سائغا للشاربین»، 163
«و إن یمسسک الله بضر فلا کاشف له إلا هو و إن یردک بخیر فلا راد لفضله»، 193
«و جئ یومئذ بجهنم یومئذ یتذکر الانسان و أنی له الذکری.یقول یا لیتنی قدمت لحیاتی.فیومئذ لا یعذب عذابه أحد.و لا یوثق و ثاقه أحد»، 269
«و جاوزنا ببنی إسرائیل البحر فأتبعهم فرعون و جنوده بغیا و عدوا حتی إذا أدرکه الغرق قال آمنت أنه لا إله إلا الذی آمنت به بنو إسرائیل و أنا من المسلمین»، 164
«و جاوزنا ببنی إسرائیل البحر فأتوا علی قوم یعکفون علی أصنام لهم قالوا یا موسی اجعل لنا إلها کما لهم آلهة قال إنکم قوم تجهلون»، 189
«وجوه یومئذ ناعمة.لسعیها راضیة.فی جنة عالیة.لا تسمع فیها لاغیة.فیها عین جاریة.فیها سرور مرفوعة.و أکواب موضوعة.و نمازق مصفوفة.وزرابی مبثوثة»، 220
«و خلق الإنسان ضعیفا»، 188
«و ذر الذین اتخذوا دینهم لعبا و لهوا و غرتهم الحیاة الدنیا و ذکر به أن تبسل نفس بما کسبت لیس لها من دون الله ولی و لا شفیع و إن تعدل کل عدل لا یؤخذ منها أولئک الذین أبسلوا بما کسبوا لهم شراب من حمیم و عذاب ألیم بما کانوا یکفرون»، 68
«و ذرأنا لجهنم کثیرا من الجن و الانس لهم قلوب لا یفقهون بها...»، 162
«و قال الملأ من قومه الذین کفروا و کذبوا بلقاء الآخرة و أترفناهم فی الحیاة الدنیا:
ما هذا إلا بشر مثلکم یأکل مما تأکلون منه و یشرب مما تشربون.ولئن أطعتم بشرا مثلکم إنکم إذا لخاسرون....إن هو إلا رجل افتری علی الله کذبا...»، 23
«و قالوا لو کنا نسمع أو نعقل ما کنا فی أصحاب السعیر». ،163
«و قالوا ما لهذا الرسول یأکل الطعام و یمشی فی الأسواق...»، 24
«و کلبهم باسط ذراعیه بالوسیط»، 424
«و قرن فی بیوتکن و لا تبرجن تبرج الجاهلیة الاولی و أقمن الصلاة و آتین الزکاة و أطعن الله و رسوله...و اذکرن ما یتلی فی بیوتکن من آیاتالله و الحکمة إن الله کان لطیفا خبیرا»، 387
«و کذلک یجتبیک ربک»، 6
«و لا تقربوا الزنا إنه کان فاحشة و ساء سبیلا»، 85
«و لا یحسبن الذین یبخلون بما آتاهم الله من فضله هو خیرا لهم بل هو شر لهم سیطوقون ما بخلوا به یوم القیامة و لله میراث السماوات و الارض و الله بما تعملون خبیر»، 226
«و لا تقربوا مال الیتیم إلا بالتی هی أحسن حتی یبلغ أشده أوفوا الکیل و المیزان بالقسط لا نکلف نفسا إلا وسعها و إذا قلتم فاعدلوا و لو کان ذا قربی و بعهد الله أوفوا.ذلکم وصاکم به لعلکم تذکرون»، 27
«و لقد ذرأنا لجهنم کثیرا من الجن و الإنس...»، 43
«و لقد کتبنا فی الزبور من بعد الذکر أن الأرض یرثها عبادی الصالحون»، 146
«و لنبلونکم بشئ من الخوف و الجوع و نقص من الأموال و الأنفس و الثمرات و بشر الصابرین.الذین إذا أصابتهم مصیبة قالوا إنا لله و إنا إلیه راجعون»، 64
«و ما أنتم بمعجزین فی الارض و ما لکم من دون الله من ولی و لا نصیر»، 269
«و ما تلک بیمینک یا موسی»، 185
«و ما خلقنا السماوات و الارض و ما بینهما إلا بالحق...»، 169
«و ما خلقنا السماوات و الأرض و ما بینهما إلا بالحق»، 4
«و من الناس من یتخذ من دون الله أندادا یحبونهم کحب الله و الذین آمنوا أشد حبا لله و لو یری الذین ظلموا إذ یرون العذاب أن القوة لله جمیعا و أن الله شدید العذاب»، 385
«و هو الذی خلق اللیل و النهار و الشمس و القمر کل فی فلک یسبحون»، 31
«و واعدنا موسی ثلاثین لیلة و أتممناها بعشر فتم میقات ربه أربعین لیلة...»، 190
«و ورث سلیمان داود و قال یا أیها الناس علمنا منطق الطیر و أوتینا من کل شیء إن هذا لهو الفضل المبین»، 278
«و وصینا الانسان بوالدیه إحسانا حملته أمه کرها و وضعته کرها و حمله و فصاله ثلاثون شهرا...»، 166
«و یتم نعمته علیک و علی آل یعقوب کما أتمها علی أبویک من قبل إبراهیم و إسحاق»، 6
«و یعلمک من تأویل الأحادیث»، 6
«یا أبت إنی رأیت أحد عشر کوکبا و الشمس و القمر رأیتهم لی ساجدین»، 5
«یا أیتها النفس المطمئنة.ارجعی إلی ربک راضیة مرضیة.فادخلی فی عبادی.
و ادخلی جنتی»، 220
«یا أیها الذین آمنوا إذا قیل لکم تفسحوا فی المجالس فافسحوا یفسح الله لکم و إذا قیل انشزوا فانشروا یرفع الله الذین آمنوا منکم و الذین أتوا العلم درجات و الله بما تعملون خبیر»، 405
«یا أیها الذین آمنوا علیکم أنفسکم...»، 167
«یا أیها الرسل کلوا من الطیبات و اعملوا صالحا إنی بما تعملون علیم»، 324
«یا أیها المزمل.قم اللیل إلا قلیلا.نصفه أو انقص منه قلیلا.أو زد علیه و رتل القرآن ترتیلا»، 419
«یا أیها الناس قد جاءکم برهان من ربکم و أنزلنا إلیکم نورا مبینا»، 29-340
«یا صاحبی السجن أ أرباب متفرقون خیر أم الله الواحد القهار»، 270
«یا أیها النبی إنا أرسلناک شاهدا و مبشرا و نذیرا.و داعیا الی الله بإذنه و سراجا منیرا»، 61
«یریدون أن یطفؤا نور الله بأفواهم و یأبی
الله إلا أن یتم نوره و لو کره الکافرون»، 341
«یریدون لیطفؤا نور الله بأفواهم و الله متم نوره و لو کره الکافرون»، 341
«یوم تری المؤمنین و المؤمنات یسعی نورهم بین أیدیهم و بأیمانهم بشراکم الیوم جنات تجری من تحتها الانهار خالدین فیها ذلک هو الفوز العظیم»، 343
«یوم تقلب وجوههم فی النار یقولون یلیتنا أطعنا الله و أطعنا الرسولا.و قالوا ربنا إنا أطعنا سادتنا و کبراءنا فأضلونا السبیلا»، 44
«یوم لا ینفع مال و لا بنون الا من اتی الله بقلب سلیم»، 118
«یوم نقول لجهنم هل امتلات و تقول هل من مزید»، 407
«یدروون السیئة بالحسنة». ،233
«یرید الله بکم الیسر و لا یرید بکم العسر»، 257
«یسبح لله ما فی السماوات و ما فی الارض»، 382
«یعلم خائنة الاعین و ما تخفی الصدور»، 170
أربع یتمن القلب:الذنب علی الذنب، و کثرة مناقشة النساءیعنی محادثتهن -و مماراة الاحمق تقول و یقول و لا یرجع إلی خیر[أبدا]،و مجالسة الموتی، فقیل له:یا رسول اللّه،و ما الموتی؟قال:
کل غنی مترف»،275
«استشفع بک الی نفسک» ،،259
«اشهد ان لا اله الا اللّه وحده لا شریک له» ،191
«اشهد انّک کنت نورا..» ،،343
«أعدا عدوّک نفسک التی بین جنبیک» ؟، 406
«أفأعبد ما لا أری؟» ،21
«ألا اعلمک خصالا أربع إن أنت حفظتهن نلت بهن النجاة و إن أنت ضیعتهن فاتک الداران؟» ،227
«الا و إن لکل مأمورم إماما یقتدی به و یستضئ بنور علمه،ألا و إن إمامکم قد اکتفی من دنیاه بطمریه،و من طعمه بقرصیه.ألا و إنکم لا تقدرون علی ذلک و لکن أعیونی بورع و اجتهاد و عفة و سداد» ،100
«الأول:معرفة المنعم و صفاته اللائقة به» ، 426
«الثالث:...و هذا العمل یتعلق بالقلب و اللسان و الجوارح.اما عمل القلب فالقصد الی تعظیمه و تحمیده و تمجیده ایصال الخیر و الاحسان الی کافة خلقه» ، 428-427
«الحق أوسع الاشیاء فی التواصف، و أضیقها فی التناصف» ،300
«الحیاء من الایمان،و لا إیمان لمن لا حیاء له» ،88
«الشکر اشرف الاعمال و افضلها» ،426
«الصلاة قربان کل تقی» ،145
«العقول أئمة الافکار،و الافکار أئمة القلوب،و القلوب أئمة الحواس، و الحواس أئمة الاعضاء» ،69
«القلب ثلاثة أنواع:قلب مشغول بالدنیا، و قلب مشغول بالعقبی،و قلب مشغول
بالمولی» ،69
«الکتب بساتین العلماء» ،321
«اللهم اجرنی فی مصیبتی و اخلف لی خیرهم» ،328
«اللّهمّ اجعلنا من امّة محمّد» ،28
«اللّهمّ ارزقنا شفاعة محمّد» ،29
«اللهم انا لا نعلم منه الا خیرا و انت اعلم به منا» ،258
«اللّهمّ لا تحرمنا صحبة محمّد» ،28
«المؤمن بشره فی وجهه،و حزنه فی قلبه.
أوسع شئ صدرا،و أذل شئ نفسا.یکره الرفعة،و یشنو السمعة.طویل غمه.بعید همه.کثیر صمته.مشغول وقته.شکور صبور.مغمور بفکرته،ضنین بخلته، سهل الخلیقة.لین العریکة.نفسه أصلب من الصلد و هو أذل من العبد» ،322
«النظرة بعد النظرة تزرع فی القلب الشهوة، و کفی بها لصاحبها فتنة» ،84
«إلهی ألبستنی الخطایا ثوب مذلتی، و جعللنی التباعد منک لباس مسکنتی، و أمات قلبی عظیم جنایتی...» ،250
«الهی لا تؤدبنی بعقوبتک،و لا تمکر بی فی حیلتک،من أین لی الخیر یا رب و لا یوجد إلا من عندک،و من أین لی النجاة و لا تستطاع إلا بک،لا الذی أحسن استغنی عن عونک و رحمتک، و لا الذی أساء و اجترء علیک و لم یرضک خرج عن قدرتک،یا ربک یا رب یا ربّ» ،12
«إلهی و ربی من لی غیرک» ،364-127
«أم من أخرجکم بالرفق من أرحام أمّهاتکم؟» ،347
«أم من أخرجکم من أصلاب آبائکم إلی بطون أمهاتکم» ،346
«أم من ألقی الرحمة و الرأفة فی قلوب أمهاتکم» ،347
«أم من فتق القلب فجعل فیه نورا تتهدون به» ،347
«أمن من وهب لکم السمع تسمعون به» ، 347
«أما القلب المشغول بالدنیا له الشدة و البلاء» ،69
«امّتی امّتی» ،430
«امتی ضعیف» ،429
«انّ احسن الحسن خلق الحسن» ،232
«إن اللّه خلق العقل..فقال:و عزتی و جلالی،ما خلقت شیئا أحسن منک أو أحب إلی منک،بک آخذ و بک اعطی» ، 183
«إن أولیاء اللّه هم الذین نظروا إلی باطن
الدنیا إذا نظر الناس إلی ظاهرها، و اشتغلوا بآجلها إذا اشتغل الناس بعاجلها،فأماتوا منها ما خشوا أن یمیتهم،و ترکوا منها ما علموا أنه سیترکهم،و رأوا استکثار غیرهم منها استقلالا.و درکهم لها فوتا.أعداء ما سالم الناس،و سلم ما عادی الناس.بهم علم الکتاب و به علموا.و بهم قالم الکتاب و به قاموا.لا یرون مرجوا فوق ما یرجون،و لا مخوفا فوق ما یخافون» ، 99
«إن کان من مال غیرک فظلمت و اللّه لا یحب الظالمین» ،361
«اوصیکم بتقوی اللّه و ادامة التفکر فانّ التفکر اب کلّ خیر و امّه» .،410-404
«این بانوک» ،102
«این ساکنوک» ،102
«بابی انتم و امی» ،193
«بأن یعرف ان النعم کلّها جلیها و خفیها من اللّه و انه المنعم الحقیقی و ان الاوساط کلّها منقادون لحکمه مسخّرون لامره دالّة علی عنایة المنعم بک و علامة ذلک ان لا تفرح من الدنیا الا بما یوجب القرب منه» ،427
«تتجبب إلینا بالنعم و نعارضک بالذنوب، خیرک إلینا نازل و شرنا إلیک صاعد، و لم یزل و لا یزال ملک کریم یأتیک عنا بعمل قبیح فلا یمنعک ذلک أن تحوطنا بنعمک و تتفضل علینا بالآئک...» ، 166
«ترک الذنب أهون من طلب التوبة» ،81
«تعصوننی بالنهار و متمرّدون علی» ،347
«تفکر ساعة خیر من عبادة سنة» ،59
«تفوح روائح الجنة من قبل اویس قرن.
و اشوقاه الیک یا أویس القرنی!ألا و من لقیه فلیقرأه منی السلام» ،68
«ثم یقولون إنّی غفور رحیم» ،348
«جالسوا العلماء و سائلوا الکبراء و خالطوا الحکماء» ،358
«جعلت لنا اسماعا و ابصارا و افئدة» ،422
«حبّبت إلیکم الایمان» ،346
«دخلت علی أمیر المؤمنین و هو یجود بنفسه لما ضربه ابن ملجم فجزعت لذلک فقال لی:أتجزع فقلت:و کیف لا أجزع و أنا أراک علی حالک هذه...» ، 226
«رحمتی رحمتی» ،430
«رضا بقضائک» ،64
«رفعت الطین و وضعت الدین،رفعت الجصّ و وضعفت النصّ،إن کان من مال
غیرک فقد ظلمت و اللّه لا یحب الظالمین،و إن کان من مالک فقد اسرفت و اللّن لا یحب المسرفین» ،365- 359-361
«روضة من ریاض الجنة» ،220-46
«روی انه،علیه السلام،کان جالسا فی أصحابه،فمرت بهم امرأة جمیلة،فرمقها القوم بأبصارهم،فقال علیه السلام:إن أبصار هذه الفحول طوامح،و إن ذلک سبب هبابها،فإذا نظر أحدکم إلی امرأة تعجبه فلیلامس[فلیلمس]أهله،فإنما هی امرأة کامرأته» ،84
«سئل عن جعفر بن محمد الصادق، علیه السلام،عن العشق،فقال:قلوب خلت من ذکر اللّه فاذاقها اللّه حب غیره» ،213
«سألت اللّه أن یجعل حساب أمتی إلی لئلا تفتضح عند الامم» ،350
«ستعلمون اذا رجعتم الیّ،انّی انما امهلت الظالمون لهوانهم علیّ» ،349
«علی بن إبراهیم،عن أبیه،عن النوفلی، عن السکونی،عن أبی عبد اللّه، علیه السلام،قال:کان أمیر المؤمنین، علیه السلام،یقول:نبه بالتفکر قلبک، و جاف عن اللیل جنبک،و اتق اللّه ربک» ،295
«عن بی عبد اللّه،علیه السلام،قال:قال أمیر المؤمنین،علیه السلام،فی کلامه له:
یابن آدم،إن التفکر یدعو إلی ابر و العمل به» ،303
«غضوا أبصارهم عما حرم اللّه علیهم، و وقفوا أسماعهم علی العلم النافع لهم...» ،170
«فاجعلنا من الشاکرین» ،423
«فاحسنت صورکم» ،346
«فأحیه بتوبة منک یا أملی و بغیتی...» ، 251
«فإذا احببته کنت عینه التی یبصر بها و اذنه التی یسمع بها و یده التی یبطش بها و رجله التی یمشی بها و فؤاده الذی یعقل به و لسانه الذی یتکلم به...» ،272
«فان کان منهم زلة سترتها عنک لئلا تفتضح عندک» ،350
«فانظر إلی آثار رحمة اللّه...» ،270
«فانّی لا اعلم خیرا من اصحابی» ،423
«فأوحی اللّه إلی:یا محمد،بل أنا أحاسبهم» ،350
«فظهر انّ الشکر من امّهات صفات الکمال و تحقق الکامل منه النادر کما قال و قلیل من عبادی الشکور» ،429
«قال:من إن غاب عنکم لم تفقدوه و إن ظهر لکم لم تکترثوا به یدخل الجنة فی شفاعته مثل ربیعة و مضر یؤمن بی و لا یرانی و یقیل بین یدی خلیفتی أمیر المؤمنین علی بن أبی طالب فی صفین» ،68
«قعدت لی اغلالی» ،325
«کالجبل لا تحرکّه العواصف» ،210
«لا تراه العیون بمشاهدة العیان و لکن تدرکه القلوب بحقائق الایمان» ،22
«لا فقر اشدّ من الجهل» ،164
«لا یزول قدم عبد یوم القیامة من بین یدی اللّه عز و جل حتی یسأله عن أربع خصال:عمرک فیما أبلیته،و مالک من أین اکتسبته و أین وضعته،و عن حبنا اهل البیت...» ،306
«للمؤمن ثلاث ساعات:فساعة یناجی فیها ربه،و ساعة یرم معاشه،و ساعة یخلی بین نفسه و بین لذتها فیما یحل و یجمل» ،323
«لنا شغل لا نتفرغ معه لشئ!...خرج فینا رجل یدعی أنه رسول اللّه،سفل أحلامنا و سبب آلهتنا و أفسد شبابنا و فرق جماعتنا....ضع فی اذنیک القطن...فلا تسمع منه و لا تکلمه فإنه ساحر یسحرک بکلامه» ،26-25
«ما أجد أجهل منی؟» ،26
«ما استفاد المؤمن بعد تقوی اللّه عز و جل خیرا له من زوجة صالحة» ،45
«ما جفت الدموع إلا لقسوة القلوب و ما قست القلوب إلا لکثرة الذنوب» ،275
«ما فرق بینکم إلا خبث السرائر،و سوء الضمائر» ،122
«ما قام و لا استقام دینی إلا بشیئین:مال خدیجة و سیف علی بن أبی طالب» ، 224
«ما نفعنی مال قط مثل ما نفعنی مال خدیجة» ،224
«مثل المؤمنین فی توادهم و تراحمهم و تعاطفهم مثل الجسد:إذا اشتکی منه عضو تداعی له سائر الجسد بالسهر و الحمی» ،126
«مشغول وقته» ،418
«مضت الدهور و سلفت الآباء و خلفت الابناء إلی أن بعث اللّه سبحانهمحمدا رسول اللّه،صلی اللّه علیه و آله،لانجاز عدته و تمام نبوته مأخوذا علی النبیین میثاقه...» ،27
«من أخلص للّه اربعین یوما فجر اللّه ینابیع الحکمة من قلبه علی لسانه» ،172
«من عرف نفسه فقد عرف ربّه» ،64
«من کان عاقلا کان له دین،و من کان له دین دخل الجنة» ،88
«من کثر فکره فی المعاصی دعته إلیها» ، 250-81-89
«مولای یا مولای،انت المولی و انا العبد و هل یرحم العبد الا المولی؟مولای یا مولای،انت العزیز و انا الذلیل و هل یرحم الذلیل الا العزیز؟مولای یا مولای،انت الحی و انا المیت و هل یرحم المیت الا الحی؟مولای یا مولای،انت القوی و انا الضعیف و هل یرحم الضعیف الا القوی؟...» ،172
«نبه بالفکر قلب،و جاف عن اللیل جنبک،و اتق اللّه ربک» ،100-101- 250
«نعم العون الزوجة الصالحة علی الدنیا و الاخرة» ،45
«هبط جبرئیل علی آدم،علیه السلام،فقال:
یا آدم إنی امرت أن اخیرک واحدة من ثلاث فاخترها ودع اثنتین.فقال له آدم:
یا جبرئیل و ما الثلاث؟فقال:العقل و الحیاء و الدین.فقال آدم:إنی قد اخترت العقل فقال جبرئیل للحیاء و الدین:انصرفا و دعاه.فقالا:یا جبرئیل إنا امرنا أن نکون مع العقل حیث کان، قال:فشأنکما و عرج» ،87
«هذه منّتی علیکم قدیمة» ،347
«و اعلم ان الشکر مقابلة النعمة بالقول و الفعل و النیة و له ارکان ثلاثة» ،426
«و اما عمل الجوارح باستعمال نعمه الظاهرة و الباطنة فی طاعته و عبادته و التوقی من الاستعانة بها فی معصیته و مخالفته» ،429
«و معرفة النعمة من حیث انها نعمة و لا تتم تلک المعرفة الاّ...» ،427
«و من کان شفعیکم الی اذ مننت علیکم بالاسلام؟» ،436
«و إدامة التفکر،فإن التفکر أبو کل خیر و امه» ،408
«و اطلبوا من النعم بقدر ما تعدّون شکره» ، 349
«و اعوذ بک من نفس لا تقنع،و بطن لا یشبع،و قلب لا یخشع،و دعاء لا یسمع، و عمل لا ینفع،و صلاة لا ترفع» ،407
«و أقول لهم:لعلّه یرجع و یتوب» ،348
«و اکتسبوا من الذنوب بقدر ما تحتملون العقوبة» ،349
«و أما القلب المشغول بالعقبی فله الدرجات العلی» ،70
«و أما القلب المشغول بالمولی فله الدنیا و العقبی و المولی» ،70
«و اما عمل اللسان فاظهار ذلک المقصود بالتحمید» ،428
«و انّ الملائکة لتنادی:یا حلیم،ما أحلمک عن الظالمین!» ،348
«و إن کان من مالک فقد أسرفت و اللّه لا یحب المسرفین» ،361
«و أنا بعلمی أحفظکم فی ظلم اللیالی» ، 348
«و ذنوبهم عندی أنتن من الجیفة» ،349
«و صار من مفاتیح أبواب الهدی و مغالیق أبواب الردی» ،105
«و عمرنی ما کان عمری بذلة فی طاعتک، فإذا کان عمری مرتعا للشیطا فاقبضنی إلیک» ،64
«و لو لا الاجل الذی کتب لهم لم تستقر أرواحهم فی أجسادهم طرفة عین شوقا إلی الثواب،و خوفا من العقاب» ،221
«و وقفوا أسماعهم علی العلم النافع لهم» ، 271
«و ینسوننی عند الرخاء» ،349
«یا ابن عمران،عند اشدائد یدعوننی» ، 349
«یا بان عمران،قل لبنی آدم من کان شفیعکم الی اذ خلقتکم؟» ،345
«یا ابن عمران،یمرّون بالجیفة فیسدّون مناخرهم» ،348
«یا بنی آدم،خذوا من الدنیا بقدر ما تطیقون» ،349
«یا سیدی و مولای أقسم صادقا لئن ترکتنی ناطقا لأضجن إلیک بین أهلها ضجیج الآملین و لأصرخن إلیک صراخ المستصرخین و لأبکین علیک بکاء الفاقدین و لأنادینک أین کنت یا ولی المؤمنین،یا غایة آمال العارفین،یا غیاث المستغیثین،یا حبیب قلوب الصادقین،و لا إله العالمین» ،108
«یا کمیل،ما من حرکة الاّ و انت فیها محتاج بالمعرفة» ،205
«یا موسی لا تفرح بکثرة المال و لا تدع ذکری علی کل حال،فإن کثرة المال تنسی الذنوب و إن ترک ذکری یقسی القلوب» ،274
«یا موسی،کم یشکوا کرام الحفظة الیّ عبدی فآمرهم بالصبر.» ،348
«یا موسی،ینقلبون فی نعمائی و یعصوننی» ،348
«یا حرّ،ابشر بالجنة» ،107
«یا دائم الفضل علی البریه یا باسط الیدین
بالعطیه» ،122
«یا علی،لئن یهدی اللّه بک رجلا خیر لک مما طلعت علیه الشمس أو غربت» ، 223
«یا غایت آمال العارفین» ،137
«یا بنیّ لا غنی اکبر من العقل» ،227
«و لا فقر مثل الجهل» ،231
«و لا وحشة اشدّ من العجب» ،231
«و لا عیش الذّ من حسن الخلق» ،232
ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند
، 67
آتش شوق تیزتر گردد
،212
آدمی است از پی کاری بزرگ
،67
آدمی در عالم خاکی نمیآید به
دست
،300
آدمی را بتر از علت نادانی نیست
،164
از آنروزی که ما را آفریدی
،259
از چه کرد این آفرینش را،مگر مجبور
بود؟
،62
از خانه کعبه چه میطلبی
،107
از عذاب خلق و من،یا رب،چهات
منظور بود؟
62
از عمر شبی برفت و تو بیخبری
،323
از من اکنون طمع صبر و دل و هوش
مدار
،277
از موج بلا ایمن گردی
،107
آفتاب عدل بر او تافته است
،145
آفریدستی؟زبانم لال!چشمت کور بود؟
62
الهی سینهای ده آتشافروز
،430
الهی بده همتی آنچنانم
،213
الهی چنان کن تو از فضل و رحمت
،213
الهی دلی ده که جای تو باشد
،213
الهی عطا کن به این بنده گوشی
،213
الهی عطا کن مرا قلب و چشمی
،213
الهی ندانم چه بخشی کسی را
،213
امان روزی که در قبرم نهند تنگ
،304
آن پیر لاشه را که سپردند زیر خاک
، 409
آن را که دو یار در دل آید
،279
اندر صدف دو جهان نبود
،107
آنکه نتواند به نیکی پاس هر مخلوق داد
، 62
آنگه که رسی به کرانه دل
،107
ای برادر تو همه اندیشهای
،184
ای طبیعت،گر نبودم من،جهانت نقص
داشت
،62
ای فلک،گر من نمیزادی،اجاق کور
بود
؟62
آیا تو کجا و ما کجاییم...؟
33
این الاسرة و التیجان و الحلل
،298
این الوجوه التی کانت محجبة
،298
این جرم دیده است ندارد گناه دل
،87
این دل که دوسوی میگراید
،279
ایوان مدائن را آئینه عبرت دان
، 101
ای از تو خرابی خانه دل
،107
ای بیخبر بکوش که صاحب خبر شوی...
،11
این امانت زان عنایت یافته است
،145
با مشت باز میروم آخر به زیر خاک
، 304
با مشت بسته آمدهام من در این جهان
، 304
باتوا علی قلل الاجبال تحرسهم
،298
باری،اگر عسل نمیدهی نیش مزن
،136
باز میگوید که دامن تر نکن،هشیار
باش!
،84
بخت از دهان دوست نشانم
نمیدهد
،50
بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم...
،63
بدین آشکارت ببین آشکار
،22
بدیدم حال دولتمند و درویش
،408
بر سرش ریز چو آب از مشکها
،6
بر افروزان چراغ مردهام را
،430
برگ درختان سبز در نظر هوشیار
،42
بس نامور به زیر زمین دفن کردهاند
،409
بسیار بگردند و گنهکار نیابند
،148
بگویم صد هزاران داد از این دل
،90
بلکه تا بر بندگان جودی کنم
،121
بنده را نام خویشتن نبود
،65
بنی آدم اعضای یکدگرند
،125
به بالینم نهند خشت و گل و سنگ
،304
به چشم دلت دید باید جهان
،22
به دام و دانه نگیرند مرغ دانا را
،273
به دامان معشوق آویخته
،390
به دریا بنگرم دریا ته بینم
،63
به ز آدمیان مردمآزار
،136
به صحرا بنگرم صحرا ته بینم
،63
به غیر از معصیت چیزی ندیدی
،259
به گورستان گذر کردم کموبیش
،408
به نحوی که معشوق از او خواسته
،390
به هرجا بنگرم کوه و در و دشت
،63
به یاران کی رسی هیهات هیهات
،412
بیشتر دلبستگی باشد به دنیا پیر را
،139
بیخیانت جنس آن برداشتی
،145
بیناله و آه شبانه دل
،107
پر نشود همچنانکه چاه به شبنم
،305
تا بیخبری ز ترانه دل
،105-107
تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری
، 67
تا جهان هست بزمی چنین
،423
تا چهره نگردد سرخ از خون
،107
تا رود آن کس که بیرونی بود
،429
تا بش خورشید و سعی باد و باران را چه
شد؟
127
تخم طعن و کافری میکاشتید
،31
ترک جان عزیز بتوان گفت
،65
ترک یار عزیز نتوانیم
،65
تلک آثارنا تدل علینا
،270
تلک الوجوه علیها الدود تنتقل
،298
تمنا کنند از خدا جز خدا
،342
تنگچشمان نظر به میوه کنند
،65
تو با خدای خود انداز کار و دل خوش
دار
،364
تو کز محنت دیگران بیغمی
،126
تو که باری ز دوشم برنداری
،126
تو که خویش نئی پیشک چرایی؟
126
تو که سود و زیان خود ندانی
،412
تو که نابردهای ره در خرابات
،412
تو که ناخواندهای علم سماوات
،412
تو که نوشم نئی نیشم چرایی؟
،126
تویی برابر من یا خیال در نظرم؟
328
جانا نظری سوی مفتقرت
،107
جمله ذرات زمین و آسمان
،187
چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا؟
45
چشمها و خشمها و رشکها
،6
چون دیده دید و دل از دست رفت و چاره
نماند
،82
چو عضوی به درد آورد روزگار
،126
چون فردا نامهخوانان نامه خوانند
،412
چون دلارام میزند شمشیر
،65
چون گوهر قدس یگانهدل
،107
چون میسر نیست بر من کام او
،367
چونان که شتر بشنود آواز هدی را
،253
حسنِ خوبان پیشِ حسنِ تو خریداری
ندارد
،71
خاطر خود را تسلی میکنم
،367
خاک امین و آنچه در وی کاشتی
،145
خاکش چنان بخورد کزو استخوان نماند
، 409
خداوندا به حق هشت و چارت
،259
خدایا داد از این دل داد از این دل
،90
خلاف مروت بود کاولیا
،342
خلق از من در عذاب و من خود از
اخلاق خویش
،62
خلقت من در جهان یک وصله ناجور بود
، 62
خود بد بدید ای خسیسان زمن
،31
خود حاصل عمر چیست؟افسوس
،139
خیری کن ای فلان و غنیمت شمار عمر
، 409
دانه پنهان کن به کلی دام شو
،5
دانی که چرا همی کند نوحهگری؟
،323
در آن سینه دلی و آن دل پر از درد
،430
در آن سینه دلی و آن دل همه سوز
،430
در این راه امیدم پیچدرپیچ
،430
در رقص درآید فلک از زمزمه عشق
، 253
در محشر اگر لطف تو خیزد به شفاعت
، 148
در میان بادیه بنشسته فرد
،367
در میان موج دریا تختهبندم کرده دوست
، 84
در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد
،277
در همه عمر از آن پشیمانیم
،65
درخشنده افتاده بر روی خاک
،390
دگر عضوها را نماند قرار
،126
دل افسرده غیر از آب و گل نیست
،430
دل را در این حدیث ملامت نمیکنم
،87
دلم پرشعله گردان سیه پر درد
،430
دوستان در هوای صحبت یار
،65
دولت خبر ز راز نهانم نمیدهد
،50
دید مجنون را یکی صحرانورد
3، 367
دیدن هر روز یگ گون،رنج جوراجور
بود
،62
دیده اهل طمع ز نعمت دنیا
،305
دیده ندیدم در آن جز جز رخ زیبای دوست
، 427
ذات معلوم بودت نیست مرغوب،از
چه رو
،62
رخ نمایان کن که تا روشن شود بر خلق
عالم
،71
رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند...
، 49
ره به جای دگر نمیدانیم
،65
روز من در آفتاب شب درخشان
میشود
،12
روزانه نیک نمیبینی
،107
روزها در دیدهام تاریک و ظلمانی است
چون
،12
روشنان را به حقیقت شب ظلمانی نیست
، 12
ریشه سرو کهنسال از جوان افزونتر
است
،139
ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد
،45
ز ما بگذر شتر دیدی ندیدی
،259
ز نورت پرتوی دارد گدایی
،430
ز هر سوی مه پارهای ای تابناک
،390
ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
، 141
ز افسوس زدند ناله چون کوس
،139
زان پیشتر که بانگ برآید فلان نماند
، 409
زبانم را به گفتن آتشآلود
،430
زبانی که در آن ثنای تو باشد
،213
زر فشانند و ما سر افشانیم
،65
زمام عقل به دست هوای نفس مده
،89
زمین را به سرو و گل آراسته
،390
زنبور درشت بیمروت را گوی
،136
زنده معشوق است و عاشق مردهای
،391
زیر شمشیر غمش رقصکنان باید رفت
، 65
زیرکی را گفتم این احوال بین،خندید و
گفت
،300
سر ببازیم و رخ نگردانیم
،65
سراپا بود گرم رازونیاز
،390
سعدیا بیوجود صحبت یار
،65
شب مردان خدا روز جهانافروز است
، 12
شده شه در این بزم پرسوزوساز
،390
شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری
،67
شک نیست که دل فراخ باید
،279
شنیدم کلّه با خاک میگفت
،411
شنیدم ناله و افغان و آهی
،411
شهربند هوای جانانیم
،65
صد قضای بد سوی او رو نهاد
،6
صعب روزی،بو العجب کاری،پریشان
عالمی
،300
طواف خانه دل کن که کعبه یک سنگ
است
،106
عالمی دیگر بباید ساخت وز نو
آدمی
،300
عشق از اول سرکش و خونی بود
،429
عشق اسطلاب اسرار خداست
،389
عشقبازی میکنم با نام او
،367
غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد؟
، 212
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
،141
غلب الرجال فلم تمنعهم القلل
،298
غنچه پنهان کن گیاه بام شو
،5
فاسکنوا حفرا یا بئس ما نزلوا
،298
فاصبحوا بعد طول الاکل قد اکلوا
،298
فافصح القبر عنهم حین ساءلهم
،298
فانظروا بعدنا إلی الآثار
،270
فروشدن چو بدیدی برآمدن بنگر
،212
قبله جان را چو پنهان کردهاند
،123
قبله جان را چو پنهان کردهاند
،125
قد طال ما اکلوا دهرا و ما شربوا
،298
قصد تو از خلق عشقیمن یقین دارم-
فقط
،62
کاسوده شود ز بهانه دل
،107
کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد
، 277
کآن را خلیل بنا کرد و این را خدا
خلیل
،106
کرامت کن درونی دردپرور
،430
کرده لوح از ریگ و انگشتان قلم
،367
کز هستیاش به روی زمین بر اثر نماند
، 409
کشور حسن و ملاحت چون تو سالاری
ندارد
،71
که آن گوش پر از صدای تو باشد
،213
که این دنیا نمیارزد به کاهی
،411
که بیناییاش از ضیای تو باشد
،213
که چشم سر ما نبینند نهان
،22
که در آفرینش ز یک گوهرند
،125
که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند
،364
که سعیم وصول لقای تو باشد
،213
که شما بودید افسانه نه من
،31
که گرد عشق نگردم مردم هشیار
،89
که من یکدم نگشتم شاد از این دل
،90
که هر کار کردم برای تو باشد
،213
که هم عاشق و هم گدای تو باشد
،213
کی سبزه دمد ز دانه دل
،107
گاوان و خران باربردار
،136
گر برانند و گر ببخشایند
،65
گر تو نمیپسندی تغییر ده قضا را
،84
گر خدا خواهد که غفاری کند
،271
گر شبی در خانه جانانه مهمانت کنند
، 427
گر شد ز میانه دو نیمه شاید
،279
گر قدمت هست چو مردان برو
،326
گر مملکت سلطان وجودی
،107
گر میپذیری خسته ما سخت خستهایم
، 278
گر نکند،اوست حماری بزرگ
،67
گر هست یگانه گوی نبود
،279
گفت احمد ز یمن بوی خدا میشنوم
،69
گفت آری لیک اینجا یک نفر هوشیار
نیست
،302
گفت از بهر غرامت جامهات بیرون کشم
، 301
گفت آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه
،301
گفت ای بیهودهگوی،حر کم و بسیار
نیست
،301
گفت باید حد زدن هوشیار مردم مست را
، 302
گفت پوسیدست جز نقشی ز پودوتار
نیست
،301
گفت تا داروغه را گوییم در مسجد
بخواب
،301
گفت در سر عقل باید بیکلاهی عار
نیست
،301
گفت دیناری بده پنهان و خود را وا رهان
،301
گفت رو صبح آی،قاضی نیمه شب بیدار
نیست
،301
گفت قاضی از کجا در خانه خمّار نیست
، 301
گفت کار شرع کار دهم و دینار نیست
، 301
گفت مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست
، 301
گفت می بسیار خوردی،زان چنین بیخود
شدی
،301
گفت میباید تو را تا خانه قاضی برم
،301
گفت نزدیک است والی را سرای،آنجا
شویم
،301
گفت:آری،لیک اینجا یک نفر هشیار
نیست
،302
گفت:ای مجنون شیدا چیست این؟
367
گفت:جرم راه رفتن نیست ره همواره
نیست
،301
گفت:مستی کین چنین افتان و خیزان
میروی
،301
گفت:مشق نام لیلی میکنم
،367
گل و لانه بر مقدمش ریخته
،390
گنجی نبود چو خزانه دل
،107
گنه از برگداران بیش دارم
،412
گول نعمت را مخول مشغول صاحبخانه
باش
،137
گول نعمت را مخول مشغول صاحبخانه
باش
،427
گیتی و خوبان آن در نظر آیینهای است
، 427
لشکر حقاند گاه امتحان
،187
لعلی از کان محبت برنیامد،سالهاست
، 127
ما تماشاکنان بستانیم
،65
ما گدایان خیل سلطانیم
،65
ما بقی خود استخوان و ریشهای
،184
متاب امشب ای ماه کاین بزمگاه
،390
محتسب مستی به ره دید و گریبانش
گرفت
،300
مذهب عاشق ز مذهبها جداست
،389
مر مرا افسانه میپنداشتیتد
،31
مرا لطف تو میباید دگر هیچ
،430
مردم در این فراق و در این پرده راه
نیست
،50
مست گفت:ای دوست این پیراهن است
افسار نیست
،300
من از قالوا بلی تشویق دارم
،412
من در میان جمع و دلم جای دیگر است
، 278
من دونها تضرب الاستار و الکلل
،298
من که خود راضی به این خلقت نبودم،
زور بود
،62
من نکردم خلق تا سودی کنم
،121
مو در کف نامه،سر در پیش دارم
،412
مومن به وفا دو روی نبود
،279
میزند با اشک خونین این رقم
،367
مینویسی نامه؟بحر کیست این؟
367
میل بنده جانب زاری کند
،271
ناداهم صارخ من بعد ما دفنوا
،298
نبیند به خود آسمان و زمین،
423
ندارد دیگر احتیاجی به ماه
،390
ندارد راه فکرم روشنایی
،430
ندانم این شب قدر است یا ستاره صبح
، 328
نشان از قامت رعنا ته بینم
،63
نشاید که نامت نهند آدمی
،126
نگه کن این دل افسردهام را
،430
نمکپاش دل ریشم چرایی؟
126
نه پای آنکه بگریزم به جایی
،304
نه درویشی به خاکی بیکفن ماند
،409
نه دست آنکه با موران کنم جنگ
،304
نه دل ز مهر شکیبد نه دیده از
دیدار
،82
نه دولتمند برد از یک کفن بیش
،409
نهانیت را بر نهانی گمار
،22
هان ای دل عبرت بین از دیده حذر کن
هان
،101
هر آن دل را که سوزی نیست دل نیست
، 430
هرچه هست از قامت ناساز بیاندام
ماست
،49
هر دو عالم به هیچ نستانیم
،65
هرکسی رو به جانبی آوردهاند
،125
هرکه داد او حسن خود را در مزاد
،6
هر ورقش دفتری است معرفت کردگار
،
21L4
هرچه ما را لقب دهند آنیم
،65
هرچه گفتیم جر حکایت دوست
،65
هرگز حدیث غایب و حاضر شنیدهای
، 278
هرگز نرسی به نشانه دل
،105-107
همه از بهر تو سرگشته و فرمانبردار
،67
هنگام سپیدهدم خروس سحری
،323
و بدانیم اگر کرم نبود زندگی چیزی کم
داشت...
،63
و استنزلوا بعد عز من معاقلهم
،298
ور عملت نیست چو سعدی بمان
،326
ور میپذیری شکسته ما دلشکستهایم
، 278
ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه
نیست
،49
وعده وصل چون شود نزدیک
،212
یا هست و پردهدار نشانم نمیدهد
،50
یعنی ببین که میروم و دست خالیم
،304
یعنی به غیر حرص و غضب نیست حالیم
، 304
یعنی که نمودند در آیئنه صبح
،323
یک سر دو خمار بر نگیرد
،279
یک سینه دو بار نگیرد
،279
یوسف مصری به بازار تو بازاری
ندارد
،71
یمنی برقع من،بوی خدا بوی تو بود
،69